از كليات رساله نور
تاريخچه حيات
مولف
استاد بديع الزمان سعيد نورسي
مترجم:
داوود وفايي
فهرست
تقديم
پيشگفتار
مقدمه
دوره نخست زندگي در بارلا
زندگي در اسكيشهير
زندگي در كاستامونو
زندگي در دنيزلي
زندگي در امير داغ
زندگي در شهر آفيون
زندگي در اسپارتا
تحليلها
بديع الزمان و رساله نور
رساله نور و كشورهاي ديگر
تقديـم
كتابي كه تحت عنوان تاريخچه حيات در دست داريد، در سال ١٩٥٨م تهيه شد و از نظر استاد بديع الزمان سعيد نورسي گذشت. ايشان كتاب را تصحيح كردند و گفتند: "بيش از مطالب مربوط به شخص من، بايد به مطالب مربوط به خدمت قرآني جا داده شود." و كتاب طبق تصحيح او منتشر شد. رسالههايي مانند "آية الكبري" و "مناجات" طبق نظر شخص جناب بديع الزمان در اين كتاب قرار داده شد. او درباره اين كتاب كه از كليات رساله نور بهشمار ميرود گفت: "به اندازه بيست مجموعه اهميت دارد." و مطالعهي آن را توصيه نمود.
لذا وقايع دو سال پاياني زندگاني مؤلف و موضوع ارتحال ايشان به دار بقا در اين كتاب نيامده است.
جناب بديع الزمان در ٢٣ مارس ١٩٦٠م در بيست و پنجمين روز از ماه مبارك رمضان در شهر اورفا عالم فاني را بهسوي عالم بقا ترك كرد. برادرش عبدالمجيد افندي و طلبههايش كه از اقصا نقاط تركيه آمده بودند به همراه دوستان آن مرحوم و اهالي شهر اورفا بر پيكرش نماز خواندند. متجاوز از سه ماه بعد، حكومتي كه با وقايع ٢٧ مي بر سر كار آمده بود مزار او را تخريب و پيكر مباركش را به نقطهيي نامعلوم انتقال ميدهد.
كسي كه به عنوان حَكَم، بعد از وفات بديع الزمان سعيد نورسي به اموال باقيماندهاش رسيدگي ميكرد اعلام نمود كه يك ساعت و چيزهايي مانند جُبه از او باقي مانده است و ارزش آنها بيشتر از ٣٠٠ ـ ٢٠٠ ليره نميشود. اين اعلام،
بهترين پاسخ به كساني بود كه به بديع الزمان اتهام وارد ميكردند. اين شخصيت بزرگ همانطور كه در طول حياتش مال و مُلكي نداشت با مرگ خود نيز نشان داد كه هدف اصلياش كسب رضاي الهي و خدمت به ايمان فرزندان اين وطن بود. او نشان داد آنچنان كه عدهيي مغرض اتهام وارد ميكردند، در پي منافع دنيوي نبود و هدف سياسي هم نداشت. اين مطلب براي اهل انصاف اثبات شد.
در طول سالهاي گذشته اين حقيقت كاملاً آشكار و روشن گرديد: كليات رساله نور كه درسيست به مردمان زمانه كنوني براي درك قرآن حكيم، مدار خدمت و ترقي و پيشرفت فوق العادهيي در داخل و خارج شده است. از اين رو تظاهر و تحققِ بيان و افاداتي كه استاد محترم در نوشتهها، نامهها و مدافعاتش ـ كه در تاريخچه حيات قيد گرديده ـ داشته است رويداديست كه ميبايست به دقت به آن توجه كرد. زيرا اين رويداد نشان ميدهد كه بديع الزمان به عنوان خادم قرآن و معلم ايمان تحقيقي زيسته است. نسل جديد در فراگيري ايمان و قرآن به چنين دانشي نيازمند است. به سبب همين احتياج است كه اين ملت و اين كشور، اين زمان و اين زمين در برابر حقيقت رساله نور بيتفاوت نبوده است. نميتوانست هم بيتفاوت بماند ... زيرا جناب بديع الزمان نياز فطري عصر حاضر و نسل آينده و اقتضاي زمان كنوني را از يك قرن پيش تشخيص داده بود.
او در يكي از آخرين نامههايي كه به رييس جمهور و نخست وزير نوشت درباره دانشگاهي كه بالاخره در شرق (آناتولي) تأسيس خواهد شد نظرات خود را چنين بيان ميدارد و لازم بودن و اهميت دانشگاه مذكور را چنين بر زبان ميآورد:
"فنون فلسفي بايد با علوم ديني صلح كنند، تمدن اروپا ميبايست با حقايق اسلام مصالحه كاملي بهعمل آورد، و دانشگاهيان و حوزويان براي آن كه ياور هم باشند بايد متحد شوند."
اين، روح و حقيقتِ خدمت و مدعاي رساله نور است.
جناب بديع الزمان تأسيس دانشگاه ياد شده را تدبيري هم ميدانست در برابر خطري كه امروز وضعيت جدي و هولناكي به خود گرفته است. او نظرها را از اوايل قرن بيستم به خطر مزبور معطوف داشته است. اين خطر، مواردي چون آنارشيسم،
كمونيسم و مليگرايي منفي را شامل ميشود. بديع الزمان ميگفت همچنان كه دانشگاهي چون جامع الأزهر در آفريقا مشغول فعاليت است، در آسيا، مخصوصاً در شرق آناتولي كه مركز جهان اسلام است نيز ميبايست دارالفنون يا دانشگاهي اسلامي تأسيس كرد تا بتوان در برابر فتنه ملي گرايي كه ميخواهند بين ملتهاي مسلمان ايجاد كنند مقاومت كرد، و در چارچوب مليت اسلام كه مليت واقعيست برادرانه در كنار هم زندگي نمود.
ملي گرايي امروز به صورت يك معضل در آمده است. در حملاتي كه براي تخريب همبستگي ملي ما صورت ميگيرد، جريانهاي ويرانگر و تجزيه طلب همواره براي تحريك ديگران از انديشه ملي گرايي منفي بهره ميبرند؛ و اين درستي روش جناب بديع الزمان را نشان ميدهد كه با اصرار، نظرها را متوجه خطر ملي گرايي منفي ميكرد.
جناب بديع الزمان همچون موضوع ملي گرايي، در بسياري از مسايل سياسي و اجتماعي نيز تشخيصهايي داشته و تدابيري انديشيده كه امروز هم تازگي خود را دارا ميباشند؛ حتي ميتوان گفت با گذشت زمان، ارزش انديشههاي او بهتر دانسته ميشود.
طلبههايي كه در خدمت حضرت استاد هستند
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَ بِهِ نَستَعينُ
پيشگفتار
پيشگفتاري به قلم يكي از علماي اعلام كه در مدينه است، براي جناب بديعالزمان نگاشته است.
در پيشگفتاري مربوط به "اقبال" بزرگ گفته بودم در مطالعه تاريخ زندگاني بزرگان، هنگامي كه مناقب چشمگير آنان ذكر ميشود و از خاطرات با ارزش آنها ياد ميگردد؛ خواننده احساس ميكند قدم در عالم ديگري گذاشته است. احساس پاك دوستي، قلب او را به آتش ميكشد و فيض الهي آن را در بر ميگيرد. تاريخ از چنان انسانهاي بزرگي ياد ميكند كه بسياري از بزرگان در قياس با آنها كوچك ديده ميشوند.
وقتي از رادمرداني ياد ميكنيم كه موجب افتخار تاريخ شدهاند
روح از زمين بر ميخيزد و به سوي عوالم گسترده بال ميگشايد
فيض هزاران رايحه دلنشين، روح را عميقاً تحت تأثير قرار ميدهد
گويي از گلستاني در بهشت عبور كردهيي...
من حقيقت مندرج در شعر بالا را با تمام عظمت و شكوهش هنگام نگارش مقدمه حاضر ادراك كردم، زيرا كتابي را كه با عميقترين اخلاص و صميميت
تقديم خوانندگان عزيز و محترم ميكنيم به استاد بديعالزمان سعيد نورسي فاتح بزرگ قلوب ـ كسي كه عمر تقريباً صد ساله و با بركتش مملو از هزاران صحنه خارقالعاده بود ـ و به تأليف او يعني رساله نور كه از ١٣٠ جزء تشكيل گرديده و به شاگردان نور ـ كه با اخلاص و صميميتشان و اخلاق و فضيلتشان و ايمان و عرفانشان در همه صحنههاي زندگي نه تنها براي يك مملكت بلكه براي تمامي انسانها الگو ميباشند ـ تعلق دارد.
ميگويند مقدمه كتاب در واقع خلاصه آن كتاب است، اما مگر محتويات كتابي عميق و گسترده را كه هر موضوعش در اثري مستقل نميگنجد ميتوان در مقدمهيي چند صفحهيي گنجاند؟
در هيچ كدام از آثار نظم و نثري كه تاكنون با بضاعت اندك خويش نوشتهام تا اين حد احساس عجز و حيرت نكرده بودم. آنان كه قرار است كتاب حاضر را با ذوق و هيجاني سرشار و سروري الهي مطالعه كنند، با حيرت و شگفتي خواهند ديد كه بديعالزمان شخصيتي ممتاز و عالمي از نوع ديگر است؛ كسي كه از كودكي به صورت استثنايي باليده و در طول عمر خود مظهر تجليات الهي بوده است.
من پس از بررسي دقيق شخصيت اين انسان بزرگ، همچنين آثار و طلبههايش، و زيستن در آن عالم نور با حس و فكر و روح خويش با بيتي از شاعر قديمي عرب مواجه شدم كه حقيقتي ژرف را بر زبان آورده بود:"جمع همه عالم در يك شخص، براي خدا دشوار نيست..."
* * *
تعداد كساني كه شيفته جذبه اين قطب ميشوند و از عظمت هدف و شكوه غايت و بزرگي ايمان او الهام ميگيرند و مستفيض ميشوند، روز به روز در حال افزايش است.
اين رويداد بزرگ كه موجب حيرت عقول است همچنان كه منكران را منكوب ميكند، موجب شادي و سرور مؤمنان است و به اين ترتيب مسير خود را ادامه ميدهد.
ببينيد مجاهدي كبير درباره اين حادثه عظيم ـ كه چون رابطهيي معنوي در قلبهاي مملو از ايمان به بودن خود ادامه ميدهد ـ با شيوهيي كه قلوب را به وجد ميآورد چه ميگويد:
"در روزهاي سياهي كه پستي بياخلاقي چون توفاني همه جا را فرا گرفته و فضايل را نابود ميكند، شاهديم كه فيض او يعني بديعالزمان چون رازي از قلبي به قلب ديگر منتقل ميشود و اين به هجومي شبيه است كه مقاومت در برابرش ممكن نيست؛ ما با مشاهده اين حقيقت تسلي خاطر مييابيم... شبهايمان بسيار تاريك است و صبح چنين شبهايي نزديك خواهد بود."
آري، آنان كه فيض و تأثير اين نور را ميبينند كه چون رازي از قلبي به قلب ديگر انتقال يافته و بدون آنكه امكان مقاومتي در مقابلش وجود داشته باشد در هر گوشه مملكت در حال گسترش ميباشد، با شگفتي سؤال ميكنند: "اين شخص كه شهرتش سرتا سر كشور را در برگرفته است كيست؟ زندگاني او چگونه بوده، آثار و مسلك و مشرب او كدام است؟ راهي را كه برگزيده است آيا طريقت است يا جمعيت يا تشكلي سياسي؟"
به تعقيب جدي دادگاهي و اداري او پرداختند و بازجوييها و محكمههاي مفصلي برگزار شد. سرانجام وقتي مشخص شد، اين تجلي الهي چيزي جز"پايگاه عرفان و ايمان" نيست كه در ديار قلبها ايجاد ميشود، تجلي عدالت به صورت الهي بدين شكل ظهور يافت: "بيگناهي بديعالزمان سعيد نورسي و رفع توقيف از همه نسخههاي رساله نور" و اين حكم به طور رسمي اعلام شد. آنگاه آشكار شد كه روح بر ماده، حق بر باطل، نور بر ظلمت، و ايمان بر كفر هميشه پيروز خواهد
شد و اين حقيقتيست كه در رأس قوانين لايتغير الهي از ازل تا ابد قرار داشته است.
ميگويند اصليترين معياري كه ميتواند صداقت، صميميت، ماهيت و حقيقت هر مصلح ظهور كرده را در كشوري نشان دهد، تفاوت رفتارهاي فردي، اجتماعي و روحي و حالي او در روزهاي آغازين حركت با اياميست كه به پيروزي رسيده است.
مثلاً فردي را در نظر بگيريد كه در روزهاي اول، متواضع، بزرگوار، آسوده خاطر و فروتن است و به طور كلي از نظر اخلاق و فضايل بسيار درست كار بوده و شخصيتي ممتاز دارد؛ طوري كه ميتوان او را الگو قرار داد. حال بايد ديد پس از پيروزي در جهاد و مبارزه كه در احساسها و دلها و اميدها جاي گرفته است باز هم از همان وضع پيشين برخوردار است و ميتوان او را الگو قرار داد يا نه؟ مبادا مانند كساني كه گمان ميرفت آدمهاي بزرگي هستند ـ و تعدادشان هم كم نبوده است ـ بر اثر طعم خوش پيروزي، ديگر در زمين و آسمان جا نميگيرند.
اين شفافترين آيينهييست كه هويت و شخصيت و ماهيت و حقيقت واقعي هر فرد كوچك و بزرگِ مدعي انديشه و مكتب را ميتواند نشان دهد.
بهترين مثال براي كساني كه در طول تاريخ در اين آزمايش موفق شدهاند نخست پيامبران و مخصوصاً سرورمان سلطان الانبياء (ص)، آنگاه جانشينان و اصحاب او سپس شخصيتهاي بزرگي كه مسير نوراني آنها را طي كردهاند، ميباشند.
* * *
حضرت پيامبر(ص) در حديث شريف العُلَماءُ وَرَثَةُ الاَنبياءِ با بيان اعجاز آميز خود نشان ميدهد كه عالم شدن كار سادهيي نيست، زيرا مادام كهعالم وارث پيامبران است پس در تبليغ و نشر حق و حقيقت ميبايست از همان راهي برود كه آنان رفتهاند؛ هر چند اين راه پر باشد از كوه و سنگ و گل و لاي و سنگ خارا و پرتگاه و بدتر از اينها دستگيري و بازداشت و محاكمه و حبس و زندان و تبعيد و
انفرادي و مسموم شدن و سكوهاي اعدام و هزاران ظلم و شكنجه غير قابل تصور ديگر.
بديعالزمان شخصيست كه با جهاد مقدس خود كه بيش از نيم قرن به درازا كشيد تمام عمرش را در اين مسير دشوار طي طريق كرد و هزاران مانع پيش روي را با سرعت برق پشت سر نهاد و عملاً ثابت كرد كه وارث پيامبران است.
آنچه در ميان فضايل و ويژگيهاي علمي، اخلاقي و ادبي او مرا مفتون خود ميكند، ايمان اوست كه محكمتر از كوه، عميقتر از درياها و مرتفعتر و وسيعتر از آسمانها بود.
خدايا اين چگونه ايماني بود بدين عظمت! چگونه صبري بود كه پايان نداشت! چه ارادهيي بود محكمتر از فولاد! او به رغم همه شكنجهها و آزارها و تهديدها و تضييقهايي كه خيال و خاطر را به وحشت مياندازد، هيچگاه سر خم نكرد، صدايش خاموش نشد و نَفَس (مسيحايياش) محدود نگرديد.
زماني تحت تأثير لذت و الهامِ هيجان انگيزِ اشعار حركت بخش اقبال بزرگ، منظومهيي به نام "مجاهد" سروده بودم. شايد در ميان خوانندگانِ ابيات زير كساني باشند كه بگويند كسي كه اين شعر را سروده مبالغههاي شاعرانه كرده است، ليكن آنان كه كتاب حاضر را ميخوانند، شاهكاري كه مفتخر به نگارش مقدمهاش شدهام، با شگفتي همراه با وجد خواهند دانست كه خداوند چه بندگاني دارد. اگر ايماني به كمال برسد چه كارها كه نميكند و از پس چه امور خارقالعادهيي كه بر نميآيد:
عزم اگر وارد قلبي مملو از ايمان گردد
انسان نيز اگر نايل به درك انتهاييترين راز در ايمان گردد
بزرگترين مرگها هم نميتوانند او را به زنجير كشند
و نميتوانند او را كه چون آتشفشاني در حال فوران است متوقف كنند
الهامي از سوي خداوند نازل ميشود و عزمش را جزم ميكند
و شايد پيامبر را هر شب در عالم رؤيا ملاقات ميكند
قلب او چون محرابي ميشود مملو از نور
طوري كه مهتاب قادر نيست چراغ افق ديد او گردد
برف و زمستان برايش معنايي نخواهد داشت، يكه نميخورد، اندوهگين نميشود و درد نميكشد
گويي هميشه فصل براي او تابستاني پر سايه و دلنشين است
او عوالم بهشتي را در همين دنيا ميبيند
حتي اگر مجبور هم شود در برابر درد همچون رشته كوهها(ي محكم) سر خم نميكند
اگر پرتگاههاي خطرناك اطراف او را احاطه كرده باشند
ماه شرنگون شود، خورشيد خاموش گردد و آفاق جهان تاريك شود
و اگر آسمانها همه فرو بريزند، او از راه خود باز نميگردد
و مشعلي كه در روح او و با ايمان شعلهور شده خاموش نميشود
ايماني كه چون آتشفشان در قلبش دارد چنان مقدس است كه
هر لحظه ندايي به وجدان او خطاب ميكند:
اي مسافر! چيزي به صبح نمانده، توقف مكن، به راهت ادامه بده!
با مشعلهاي فروزاني كه ظلمات بر اثر آن خون خواهند گريست
اي دستي كه براي نجات انسانها از بهشت هبوط كردهيي!
پا بر ستارگان بنه و به عوالم بالا صعود كن
ابيات فوق گويي براي مجاهد بزرگ، قهرمان ايمان حضرت بديعالزمان نوشته شده است، زيرا اين صفات عالي همگي صفات اويند. ببينيد خداوند در آيهي زير به مجاهدان چه وعدههايي داده است:
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ
يعنيبه آنان كه در راه ما مجاهده ميكنند قطعاً راههايمان را نشان ميدهيم، و ترديدي نيست كه خداوند با محسنان (مجاهداني كه چنان عبادت ميكنند كه تو گويي خدا را ميبينند) همراه است.
پس خداوند بزرگ وعده داده است به مجاهداني كه در راه ايمان و قرآن از جان و مالشان ميگذرند راههاي حق و حقيقت را نشان خواهد داد. حاشا كه خداوند در وعده خويش تخلف نميكند. كافيست شرايط ايجاب اين وعده عظيم الهي فراهم آيد.
آيهي كريمه مذكور در تحليل شخصيت استاد براي ما راهنمايي از نور خواهد بود و ما ميتوانيم با روشنايي درخشان آن، ظريفترين خطوط و حساسترين نقاط را ببينيم و دريابيم، زيرا تا وقتي انسان از نعمت حمايت الهي حضرت حق برخوردار است ترس و نگراني و اندوه و خستگي و تعب و به ستوه آمدن و امثال آن معنايي نخواهد داشت.
آسمان دلي را كه منور به نور خداست كدام ابر ميتواند بپوشاند؟ روح بندهيي را كه سعادت حضور الهي را كسب كرده است كدام آرزوي فاني و كدام توجه و التفات ناچيز و كدام هدف پيش پا افتاده و كدام هوس ميتواند راضي كند و تسكين و تسلي دهد؟
يار و مربي و ولي او خداست
خدا را كه به خاطر ميآورد حس و حالش سراسر نور ميشود
هر لحظه در حال صعود به اقليم معرفت است
قرآن افقهاي كاملاً متفاوتي را در برابر روح او ميگشايد
قرآن "يوم الست" را به ياد او ميآورد
عاشق، از ازل مست آن تجليست
بديعالزمان فرد محترميست كه مظهر عنايتي كاملاً خارقالعاده شده بود، به همين دليل است كه زندان براي او گلستان ميشد و او از آن جا افقهاي نوراني ابديت را مشاهده ميكرد. هر سكوي اعدام براي او يك كرسي وعظ و ارشاد است؛ از آن جا در مسير هدفي متعالي، به انسانيت درس صبر و ثبات و متانت و دلاوري ميدهد. هر زندان براي او به مدرسه يوسفيه تبديل ميشود. او زمان ورود به زندان مانند استادي كه براي تدريس به دانشگاه ميرود، وارد ميشود، زيرا زندانيان طلبههايش هستند كه نيازمند فيض و ارشاد اويند. اينكه او هر روز ايمان چند
هموطن را نجات دهد و جانيان را به انساني چون فرشته تبديل كند برايش سعادتي بود كه آن را با هيچ چيز عوض نميكرد.
شكي نيست كسي كه چنين از ادراك متعالي اخلاص و ايمان برخوردار باشد، تأثيرات فريبنده مفهوم زمان و مكان بر انسانهاي فاني را به عالم كثيف ماده سپرده و با روح خود در افقهاي پاك و نوراني عالم معنا به سر ميبرد.
تعريف و توصيفي كه صوفيان بزرگ (رض) از مرتبه عالي فنا في الله و بقا بِالله ارائه ميدهند، نائل شدن به همين افتخار قدسيست.
آري هر مؤمن در حضور و خشوع و تجرد و استغراق و نحوه دريافت فيض، احوال خاص خود را دارد. هر كسي به نسبت ايمان و عرفان، صلاح و تقوا و فيض و معنويات خويش ميتواند از اين حظ الهي بهرهمند شود، ليكن اين حال دلنشين، وصال دلچسب و حظ بينظير در مجاهدان بزرگي كه صاحب مقام احساناند و ذكرشان در آيه كريمه گذشت همواره بادوام است. به همين سبب است كه آنها هيچ گاه دچار غفلت فراموش كردن مولا نميشوند. آنها با نفس خويش همچون شير در سراسر عمرشان مبارزه ميكنند، و خاطره كاملترين و مترقيترين پيشرفتها در هر لحظه حياتشان ثبت ميشود. هستي آنها به طور كلي در رضايت رب العالميني ذوب شده است كه متَّصف به صفات جمال و كمال و جلال است.
مولا ما را نيز در زمره اين سعادتمندان قرار دهد؛ آمين...
* * *
در صفحات پيشين از ايمان با عظمت استاد گفتيم، همان قدر كه دوستانش را حيران و مفتون ميكرد موجب دهشت دشمنان نيز ميشد. اينك كمي درباره شخصيت ممتاز او و كمالات و اخلاق و مزايايي بگوييم كه چون هالهيي از نور او را در بر گرفته بود.
روشن است كه هر شخصيتي از ويژگيهاي مختلف و معيني برخوردار است. بارزترين صفاتي كه شخصيت استاد را تشكيل ميداد بدين قرار است:
از خود گذشتگي: يكي از مهمترين شرايط فردي كه اهل انديشه و مخصوصاً اهل اصلاح است از خود گذشتگيست، زيرا چشمها و دلها با ظريفترين حساسيتها تمايل زيادي به تدقيق و تعقيب اين نقطهي با اهميت دارند. تمام زندگي استاد سراسر مملو از نمونههاي فراوان از خود گذشتگيست.
از مرحوم علامه مصطفي صبري افندي درباره از خود گذشتگي شنيده بودم كه ميگفت:"اسلام، امروز نيازمند مجاهدانيست كه نه فقط دنيا بلكه آماده فدا كردن آخرتشان باشند."
چون در آن زمان نتوانستم معناي سخن اين مرد بزرگ را به درستي بفهمم آن را از نوع سخنان اسرارآميز صوفيان در حال استغراق پنداشتم، لذا آن را براي كسي نقل نكردم و در هيچ جا از آن سخني به ميان نياوردم.
زماني كه همان سخن را در كلمات آتشين بديعالزمان مطالعه كردم دانستم كه معيار از خود گذشتگي نسبت به بزرگان، بزرگ ميشود. آري، مگر ممكن است خداي ارحم الراحمين كه ذوالكريم تعالي و تقدس است مجاهداني را كه حاضرند براي اسلام چنين از خود گذشتگي تلخي داشته باشند، رها كند؟ آيا برازنده شأن خداوند است كه بندهي فدايياش را از لطف و كرم و عنايت و مرحمت خود محروم كند؟
بديعالزمان نمونه درخشان و استثنايي اين تجليست، او در همه عمر مجرد زيست، و از همه لذتهاي مشروع دنيا محروم ماند. فرصت آن را نيافت به اين فكر كند كه بايد خانهيي دست و پا كند و زندگي خانوادگي سعادتمندي داشته باشد، اما حضرت حق چيزهايي به او عطا كرد كه از بزرگي و عظمت، قلمهاي فاني قادر به تعريف آنها نيستند.
امروز در دنيا كدام رييس خانوادهيي به لحاظ معنا به اندازه جناب بديعالزمان خوشبخت است؟ كدام پدر است كه صاحب ميليونها فرزند شده باشد؟ آن هم چه فرزندهايي... و كدام استاد توانسته است اين تعداد طلبه تربيت كند؟
اين رابطه روحي و قدسي به اذن الله تعالي تا دنيا دنياست، باقي خواهد بود و چون سيلي توفنده از نور تا ابديت جريان خواهد يافت، زيرا اين آرمان الهي وجوديست كه در درياي نور قرآن كريم تبلور يافته است، از قرآن زاده شده و با قرآن به حيات خود ادامه خواهد داد.
مهرباني و مرحمت: استاد بزرگ، حق و حقيقت را از همان دوران كودكي يافته بود، حتي در ايامي كه براي شنيدن فرياد قلب و مناجات روحش به غارها ميرفت عارف بِاللهي بود كه ذوق فيض عبادت و طاعت، و تفكر و مراقبه و حضور روحي آن را كسب كرده بود.
اما در آن روزهاي سهمناك كه كابوس كفر و الحاد در حال احاطه بر جهان اسلام و كشور ما بود و امواج تاريكِ شب را به يادها متبادر ميكرد، بديعالزمان چون شيري از بستر حملهور شد و با غرّشي كه يادآور كوههاي آتشفشانيست وارد ميدان جهاد شد. او آسايش و آرامش خود را تماماً صرف اين راه مقدس نمود، لذا از آن روز تاكنون هر سخن او چون تكهيي از مواد مذاب آتشفشان و هر انديشهاش به مثابه زبانه آتش بوده است. سخنانش قلبها را به آتش ميكشيد و احساس و انديشهها را شعلهور ميكرد.
استاد پس از عزلت و انزواي كامل، دقيقاً مانند امام غزالي كه مرحلهيي مهم و تاريخي را در زندگي خود پشت سر گذاشت، دوباره به اجتماع برگشت و به ارشاد مردم پرداخت.
گويي خداوند مرشدان بزرگ را بعد از آن كه در عزلت و انزوا تربيت و تصفيه و تزكيه نمود، مكلف به مسؤوليت ارشاد و روشنگري ميكند. به همين دليل است كه وقتي نَفَس آنان از قلبهايشان ـ كه از آب مقطر هم پاكتر و زلالتر است ـ بر ميخيزد، به محض رسيدن به قلوب ديگران، تأثيرات متفاوتي ميگذارد.
چنانكه عرض كردم، فتوحاتي را كه امام غزالي نهصد سال پيش در عرصه اخلاق و فضيلت ايجاد نمود در زمانه كنوني بديعالزمان در وادي ايمان و اخلاص حاصل نموده است.
آري، آن چه حضرت استاد را همواره به سوي ميادين ترسناك جهاد سوق ميداد، همين شفقت و مهرباني بينظيرش بود. اين مطلب را از خود او بشنويم:
"به من ميگويند: "چرا اين و آن را دلخور كردي؟" من متوجه نيستم، حريق عجيبي در برابرم ميبينم؛ زبانههاي آتش به آسمان برخاسته، فرزندانم در حال سوختناند، ايمانم در حال سوختن است، شتابان ميخواهم آتش را خاموش كنم و ايمانم را نجات دهم. حالا كسي در راه ميخواسته مانع من شود و پايم به او خورده است؛ چه اهميتي دارد؟ آيا اين حادثه كوچك در برابر آن حريق بزرگ اهميتي دارد؟ افكار و ديدگاههاي تنگ و محدود..."
بي نيازي: هزاران نمونه از استغنا و بينيازي استاد كه در طول زندگاني، طبقات مختلف اجتماع شاهد آن بودهاند بسيار فاضلانه زبانزد عام و خاص شده است.
او از ماسوي الله به معناي كامل كلمه احساس بينيازي ميكرد و با جسم و جان خويش به خزانه بيپايان و بيانتهاي رب العالمين متكي بود، و اين را در طول عمر خود نه يك عادت كه به عنوان مذهب، مشرب و مسلك پذيرفته و به هر قيمتي در آن ثابت قدم بود؛ حالتي كه هنوز هم ادامه دارد.
جنبه جالب توجه اين است كه شيوه مزبور در شخص او منحصر نماند و به صورت ايدهيي قدسي به طلبههايش نيز انتقال يافت. امكان ندارد كسي در برابر استغنا و احساس بينيازي يك طلبه رساله نور كه توفيق شنا كردن در درياي نور را به دست آورده است، شگفت زده نشود.
ببينيد استاد اين موضوع مهم را چگونه در مكتوب دوم شاهكارش كه "مكتوبات" نام دارد با شش وجه متعلق به آن، با ايمان اصيل و ادراكي عارفانه بيان ميكند:
اول: اهل ضلالت علما را متهم ميكنند كه علم را واسطه كسب منافع كردهاند، و ميگويند علم و دين را مدار تأمين معيشت خود نمودهاند، و با بيانصافي تمام به آنها حمله ميكنند؛ بنابراين بايد اينان را با عمل تكذيب كرد.
دوم: ما در انتشار حق و حقيقت مكلف به پيروي از انبيا هستيم. زبان حال مبلغان حق در قرآن حكيم اين است:
إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللّهِ ٭ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللّهِ
آنها به اين ترتيب از انسانها مستغني هستند."
فتوحات الهي كه نصيب كليات رساله نور شده است بهترين مثال و بينظيرترين نتيجه براي ثبات قدم در مسلك انبياست. استاد در سايه همين مطلب از عزت علمي خود به مثابه الماسي بسيار با ارزش محافظت كرد.
چگونه ممكن است كسي كه به معاش و مقام و ثروت و هزاران منفعت شخصي و مادي كه ديگران اسير آن ميشوند علاقهيي ندارد، فاتح قلبها نشود؟ چگونه ممكن است دلهاي با ايمان مملو از فيض و نور او نشوند؟
قناعت: قناعت چيزي نيست جز توضيح و تفسير استغنا و بينيازي كه پيش از اين بيان كرديم؛ در واقع براي ورود به سراي قناعت در وهله اول بايد از دروازهيي كه بينيازي ناميده ميشود عبور كرد، اين است كه قناعت و بينيازي لازم و ملزوم هماند.
قناعت مجاهدي مانند استاد كه در بي نيازي، انبيا را الگوي خود قرار ميدهد، حالت خصلتي طبيعي به خود ميگيرد طوري كه تو گويي به خودي خود حصول يافته است؛ به نحوي كه روزانه يك كاسه سوپ، يك ليوان آب و پارهيي نان برايش كفايت ميكند، زيرا اين انسان بزرگ همانطور كه لامارتين شاعر مشهور و منصف فرانسوي گفته"براي خوردن زندگي نميكند، بلكه براي زندگي كردن ميخورد."
پس از درك كامل مشرب و مسلك استاد احساس ميكنم قناعت متعالي او را نبايد با چيزهاي سادهيي مانند خوردن و آشاميدن مقايسه كنم. قناعت چنين انسان بزرگي را بايد در عرصههاي معنوي مورد بررسي قرار داد و با معيارهاي غير مادي اندازهگيري كرد.
برايمثال استاد نابغهييست كه توانايي خود را در اين قناعت متعالي نه با مسايل پيش پا افتادهيي مانند خوردن و آشاميدن و پوشيدن، كه با اسراف نكردن و هدر ندادن ارزشهاي معنوي و مجرد همچون فكر، ذهن، استعداد، قابليت، وقت، زمان، نفس و نَفَس ميسنجد؛ و اين اصول مراقبه و محاسبه دقيق را كه در تمام عمر مانند يك ويژگي دروني از آن برخوردار بود به همه طلبههايش نيز القا ميكرد، لذا واداشتن طلبه نور به خواندن هر كتاب يا ديكته كردن هر سخن به او كار سادهيي نيست، زيرا واژه"توجه" كه در كانونيترين نقطه قلب او نوشته شده وظيفه حساسترين كنترلها را بر عهده دارد.
لذا بديعالزمان با تربيت نسلي پاك و مطهر عملاً نشان داد كه در ميان مربيان، تربيت كنندهيي خارقالعاده و مُصلحي تواناست؛ نادرهيي فطري كه صحيفهيي از جنس اطلس و شعاعهاي نوراني به تاريخ قناعت و خويشتنداري اضافه نمود.
تواضع و فروتني: اين دو خصيصه در انتشار خارقالعاده رساله نور در جهان بسيار مفيد بوده و تأثير عميقي داشته است.
استاد در صحبتها و تأليفات خود از عناوين زينت بخشي چون قطب العارفين يا غوث الواصلين استفاده نميكرد، به همين دليل دلها خيلي زود متوجه او ميشدند و با صميميتي خالصانه او را دوست ميداشتند و از هدف عالياش جانبداري مينمودند.
مثلاًبسياري از سخنان او كه درباره اخلاق و فضيلت و حكمت و عبرت ايراد شده است مستقيماً متوجه نفس خود اوست. اولين و يگانه مخاطب خطابههاي
قاطع و آتشينش، نفس خويش است. از درون اوست كه ـ مانند گسترش از مركز به محيط ـ به همه دلهاي مشتاق حضور و سعادت، نور و سرور سرايت ميكند.
استاد در زندگي خصوصي بسيار حليم و سليم و متواضع است. بزرگترين فداكاريها را ميكند تا نه تنها فردي بلكه ذرهيي رنجيده خاطر نشود. متحمل زحمت و مشقت و محروميتهاي بسيار ميشود...البته به اين شرط كه با ايمان و قرآنش كاري نداشته باشند... در آن صورت او را كه چون دريايي آرام بود ميبينيد تبديل به توفاني شده است كه موجهايش به آسمان برخاسته، عماني شده است كه ساحل را به وحشت و دهشت مياندازد؛ چرا كه او سربازي قهرمان و فدايي، و خدمتكار صادق قرآن است كه از مرزهاي ايمان مراقبت مينمايد. او خود اين حقيقت را در عبارتي كوتاه بدين شكل بيان ميكند: "يك سرباز زماني كه در حال نگهبانيست اگر فرمانده هم بيايد سلاح بر زمين نميگذارد، من هم يكي از سربازان و خادمان قرآن هستم. در زمان خدمت هر كس كه ميخواهد در مقابلم ظاهر شود، ميگويم حق اين است، سر خم نميكنم..."
هنگام انجام وظيفه و در ميدان جهاد ابيات زير زبان حال اوست:
چون اسبي شيهه كشان در هم ميشكنم اين لجام خونين را
حاشا كه بتوانم هويتم را به دشمن دغل بفروشم
به نظر من اسارت دور شدن از هويت خويش است
دچار چنين ذلتي شدن شگفت شكنجهييست
هر لحظهام با عشق وصال ابدي سپري ميشود
ايمان من قلعهييست كه به دست قدرت حق بنا شده است
چه قدر از اين آرزوي مقدس دلشادم
اجداد شهيدم علاقمندند مرا در بهشت ببينند
حياتم ابديست؛ چون روحي جاودان دارم
مرگ طريقيست كه به وصلت بزرگ و به خدا منتهي ميشود
* * *
دوست داشتم پيش از آن كه كتاب را شروع كنم جنبههاي علمي، فكري، تصوفي و ادبي شخصيت استاد را مطالعه كنم، اما پس از آنكه به يقين دانستم اين موضوعات بسيار عميق و فراگيرند و نميتوان آنها را به چند صفحه محدود كرد، پس مناسب ديدم به هر كدام آنها در چند جمله اشاره كنم.
اگر خداوند توفيق عنايت فرمايد با تمام وجود آرزومندم اين موضوعات ژرف را همراه با كليات رساله نور و با ياري طلبههاي نور در اثري بزرگ و مستقل به صورت تحليلي، مورد تحقيق و مطالعه قرار دهم. در اين خصوص نيازمند دعاي با ارزش استاد بزرگ و برادرانم هستم.
جنبه علمي استاد: مرحوم ضيا پاشا با بيت زير حقيقت بزرگي را در قالب يك قاعده بيان نموده است، تا از نسلي به نسل ديگر انتقال يابد:
آيينه انسان، كار است، به سخن نمينگرند
رتبه عقلي شخص را در اثرش مي توان ديد
آري، پرداختن تفصيلي به تواناييهاي علمي فرد ممتاز و مستثنايي كه كتابخانهي بزرگي چون كليات رساله نور را در ايمان و عرفان به ملت مسلمانمان اهدا كرده و بنيادي از نور بر دلها استوار نموده است، مانند تعريف خورشيد هنگام ظهر كار عبثيست.
اما طبق گفته يكي از شاعران دلسوخته:
"حسن آن است كه هنگام تماشا اختيار از كف برود"
بحث از علم و عرفان و اخلاق و كمالات فرد مباركي كه در همه لحظاتِ حيات مظهر تجليات الهي بوده است، ذوق و حظي الهي نصيب انسان ميكند، اين است كه نميتوانم سخن را كوتاه كنم.
استاد در كليات رساله نور به مهمترين موضوعات ديني، اجتماعي، اخلاقي، ادبي، حقوقي، فلسفي و تصوفي پرداخته و در همه آنها نيز به صورتي خارقالعاده موفق بوده است.
كته اصلي و شگفت انگيز مطلب اين جاست كه او سختترين مسايلي را كه موجب به خطر افتادن بسياري از علما شده بود به صورت كاملاً روشن و قطعي حل كرده است و به همين ترتيب با پيروي از راه درخشان اهل سنت و جماعت از گردابهاي خطر نجات يافته و خود را به ساحل سلامت رسانده و خوانندگان آثارش را نيز به همين ترتيب نجات داده است.
بدين سبب مفتخريم از اينكه كليات رساله نور را با خيال راحت و صادقانه به همه طبقات ملت عزيزمان تقديم ميكنيم.رسالههاي نور قطرات شفافي هستند كه از درياي قرآن كريم أخذ شده و شعاعهاي نوراني و بلوريني ميباشند كه از خورشيد هدايت ساطع شدهاند، لذا مقدسترين وظيفهيي كه بر عهده هر مسلمان قرار ميگيرد تلاش براي انتشار و گسترش اين آثار نوراني و نجات دهنده ايمان است. در تاريخ بارها ديده شده كه يك اثر موجب هدايت و سعادت افراد و خانوادهها و جامعهها و تودههاي بيشماري شده است... آه! چه سعادتمند است كسي كه باعث نجات ايمان برادر مؤمنش گردد!
جنبه فكري استاد: مشخص است كه هر انديشمند داراي نظام فكري خاصيست و در حيات فكري خود هدفي و آرماني دارد كه با تمام وجود بدان وابسته است؛ و براي بحث از نظام فكري، هدف و آرمان او مقدمات مفصلي بايد بيان كرد. اما نظام فكري بديعالزمان و هدف و آرمان او را بدون نياز به مقدمات خسته كننده ميتوان در يك عبارت خلاصه كرد:"اعلام وحدانيت و الوهيت آفريدگار جهان هستي" كه هدف تمام كتابهاي آسماني و همهي پيامبران بوده است؛ و اثبات اين مطلب با دلايل علمي، منطقي و فلسفي.
پس آيا ميتوان گفت استاد با منطق و فلسفه و علوم مثبت هم ارتباط دارد؟
بله، تا زماني كه منطق و فلسفه با قرآن سازگار باشند و به حق و حقيقت خدمت كنند استاد بزرگترين منطقي و تواناترين فيلسوف است. روشنترين دلايل و قطعيترين براهيني كه بديعالزمان براي اثبات آرمان مقدس و جهان
شمولش به كار ميگيرد، علم مثبت است. علمي كه هر روز بيشتر از ديروز اينكه قرآن كلام الله ميباشد، را اثبات ميكند. در واقع تا وقتي فلسفه به معني حكمت باشد هر اثري كه بكوشد حضرت واجب الوجود تعالي و تقدس را به واسطه صفات شايسته ذات بارياش اثبات كند، بزرگترين حكمت و صاحب آن اثر نيز بزرگترين حكيم خواهد بود.
استاد به واسطه چنين راه علمي كه همان راه نوراني قرآن ميباشد مفتخر است كه ايمان هزاران دانشگاهي را نجات داده است. ايشان در اين خصوص از جنبههاي علمي، ادبي، فلسفي و ويژگيهاي متعدد ديگري برخوردارند. آرزومندم ويژگيهاي مزبور را با ذكر نمونههايي از آثار او ـ إن شاء الله ـ در كتابي مستقل به عرض برسانم. توفيق از جانب خداست.
جنبه تصوفي او: از شخصي كه عالمي بزرگ و از مشايخ نقشبنديه بود و ميكوشيد همه سكنات خود را با رفتارهاي پيامبر عالي مقاممان تطبيق دهد پرسيدم:
جناب افندي سبب تيرگي روابط ميان علما و متصوفه چيست؟
چنين پاسخ داد: علما علم رسول اكرم را به ارث بردهاند و متصوفه عمل آن بزرگوار را. به همين دليل كسي را كه وارث علم و عمل پيامبر باشد "ذوالجناحين" يعني صاحب دو بال مينامند، لذا منظور از طريقت، عمل به عزيمتها است نه رخصتها؛ تا اينكه فرد متخلق به اخلاق پيامبر شود و از همه امراض معنوي نجات يابد و در رضاي حضرت حق فنا گردد. آنان كه موفق به كسب اين مرتبه متعالي ميشوند بيترديد اهل حقيقت هستند؛ يعني به آنچه مقصود و مطلوب از طريقت بود نائل گشتهاند. ليكن رسيدن به اين مقام رفيع براي هر كسي ميسر نيست، لذا بزرگانمان براي اينكه دسترسي به آن درجه را سادهتر كنند قواعد معيني وضع كردهاند. خلاصه اينكه طريقت دايرهيي از دواير شريعت است. كسي كه از طريقت به زير افتد خود را در شريعت خواهد يافت، اما پناه بر خدا! اگر كسي از شريعت به زير افتد خود را در خسران ابدي مييابد.
طبق گفته اين شخصيت بزرگ بين راه نوراني كه بديع الزمان گشود و تصوف حقيقي و بيشائبه، هيچ اختلاف جوهري وجود ندارد. هر دو، راههايي هستند كه انسان را به رضاي خدا و در نتيجه جنت اعلا و ديدار مولا ميرسانند.
بنابراين هر برادر متصوفي كه غايت اصيل مذكور را هدف خود قرار داده باشد هيچ مانعي ندارد كه كليات رساله نور را با لذت تمام مطالعه كند. حتي بايد گفت رساله نور دايره "مراقبه"يي را كه در تصوف وجود دارد براساس راه قرآن كريم گستردهتر نموده و تفكر را به عنوان وردي بسيار مهم به آن افزوده است.
آري، به دليل همين تفكر كه افقهاي متفاوتي را در برابر چشم و دل انسان ميگشايد، سالكي كه صرفاً به مراقبه قلب خويش ميپردازد با قلب و تمام لطايفش به سير و تماشا و مراقبه و مشاهدهي عظمت و بزرگي سراسر كائنات، از ذرات تا كرات ميپردازد و اسماء حسني و صفات علياي حضرت حق را كه در آن عوالم به هزار و يك شكل تجلي مييابند در كمال وجد ميبيند و به صورت عين اليقين، علم اليقين و حق اليقين در مييابد و احساس ميكند كه در معبدي لايتناهي قرار دارد.
معبدي كه واردش شده است چنان والا مرتبه است كه تمام موجودات در آن با عشق و شوق و خشوع و استغفار در حال ذكر خالقشان هستند و با زباني زيبا و شيرين و حزين همه با هم به يك شيوه و با يك نغمه و آهنگ چنين ميسرايند:
سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله
اگر كسي راه ايمان و عرفان و قرآن را كه رساله نور گشوده است دنبال كند، وارد چنين معبد بزرگ و با شكوهي خواهد شد. در آنجا هر كس به نسبت ايمان و عرفان و فيض و اخلاص خويش بهره مند ميشود.
جنبه ادبي او: اديبان و شاعران و متفكران و عالمان از قديم به لحاظ چگونگي استفاده از لفظ و معنا و اسلوب و محتوا به دو گروه تقسيم ميشدهاند: برخي از آنان فقط
براي اسلوب و طرز بيان همين طور وزن و قافيه اهميت قائل بودند و معنا را فداي آن ميكردند، اين شيوه غالباً در شعر نمود مييابد.
گروه ديگر نيز بيشتر به معنا و محتوا اهميت ميدادند و كيفيت را فداي نحوه بيان نميكردند.
گمان ميكنم حالا جنبه ادبي متفكر بزرگي چون بديعالزمان با همين مقدمه مختصر به راحتي دانسته ميشود،زيرا استاد عمر ارزشمند و با بركت خود را صرف تنظيم و ترتيب سخناني نكرد كه در گوشها باقي بماند، بلكه برعكس، او نابغهييست كه به تلقين احساس دين، ادراك ايمان، و مفهوم اخلاق و فضيلت در قلبها و روحها و وجدانها و انديشهها پرداخت تا به صورت آرماني قدسي در همه عصرها و در ميان همه نسلها تا انسانيت هست باقي بماند. مجاهدي كه براي تحقق چنين هدف والايي از جان و جهان خود گذشته باشد طبيعيست كه نميتواند سرگرم صورتهاي فاني شود.
با اين حال استاد از نظر ظرافتهاي ذوقي، حساسيتهاي دروني، ژرفاي انديشه و تعالي قوه خيال از چنان توانايي ادبي برخوردار بود كه ميتوان آن را خارقالعاده دانست. اين است كه اسلوب و طرز بيان او نسبت به موضوعات مختلف فرق ميكرد، براي مثال در موضوعات علمي و فلسفي با اينكه براي اقناع از دلايل منطقي و رياضي استفاده مينمود اما در عين حال تركيبهاي بسيار كوتاه به كار ميبرد. ولي در جايي كه قرار بود قلبي را سرمست كند و روحي را تعالي بخشد طرز بيانش به نحو غير قابل توصيفي زلال و شفاف ميشد. براي نمونه او وقتي آسمانها، خورشيدها، ستارهها، مهتابها و مخصوصاً عالم بهار و تجلي قدرت و عظمت خداوند را در عوالم مذكور تصوير ميكند اسلوبش چنان لطيف ميشود كه هر تشبيه، تابلويي را به ذهن متبادر مينمايد كه با زيباترين رنگها قاب شده است. گويي با هر تصوير به جهاني خارقالعاده جان ميبخشد.
بر اساس همين حكمت است كه طلبه نور (در هر دانشكدهيي از دانشگاه هم كه باشد) با مطالعه كليات رساله نور از نظر حسي، فكري، روحي، وجداني و خيالي به معناي واقعي كلمه قانع ميشود.
چگونه ممكن است قانع نشود؛در حالي كه كليات رساله نور دسته گلي از گلستان جهان شمول قرآن كريم است و از نور و هوا و روشنايي و رايحه آن گلستان الهي و متبرك برخوردار ميباشد.
آبهاي جاري اين نياز روح را بازگو ميكنند
كه بشر همواره به قرآن محتاج است
علي علوي قوريجي
* * *
مقدمه در ابتدا بايد اعتراف كنيم كه اين كتاب زندگاني استاد بزرگ را به طور كامل تبيين ننموده، و مطالب بسياري در اين كتاب به صورت خلاصه بيان شده است.
همچنين بسياري از وقايع و حوادثي كه روشنگر ويژگيهاي شخصيتي اوست، در اينجا ذكر نشده است. وقايع و حوادث تأييد كننده افكار و نظرات مطرح شده، فراوان است، اما تنها دليل بيان نشدن آنها عدم رضايت ايشان است.
او از همان ابتدا در صحبتها و نوشتههاي خود بيان مينمود كه زمانه فعلي زمانه جماعت است و كمالات و مزاياي شخصي در خدمت ايماني، به اندازه شخص معنوي تأثير ندارد؛ همچنين ميگفت بيش از شخص فاني من، به رساله نور نظر كنيد كه از قرآن حكيم سرچشمه ميگيرد و بارها تذكر داده بود كه همه ارزشها و فضيلتها از آنِ حقيقت قرآنيه است كه در رساله نور تجلي يافته است. زماني كه شنيد چنين تاريخچه حياتي دربارهاش نوشته ميشود خبر فرستاد كه "لزومي به تفصيلات نيست؛ صرفاً مطالبي نوشته شود كه مربوط به خدمت رساله نور ميباشد." به همين دلايل مباحث مربوط به شخص ايشان كاملاً به اختصار بيان شده است. مكتوبات و دفاعياتي را كه با زندگاني استاد مرتبط بود و بيش از آن در برگيرنده خدمت نوريه ميشد؛ همچنين مقالات و خاطرههايي را كه مربوط به زمانهاي مختلفي ميشد و حالات او را در دورههاي گوناگون تا حدودي نشان ميداد، همانطور كه بود، در كتاب آوردهايم، لذا اثر حاضر در آينده براي طلبههاي مُنوّر رسالهي نور، مأخذي حقيقي به شمار ميرود. اديبان و نويسندگان محترم با
استفاده از اين كتاب إن شاء الله كتابهايي كاملتر، مفيدتر و حقيقيتري دربارهي زندگاني استاد خواهند نوشت.
يادآوري اين نكته هم لازم است كه كتاب حاضر را به مطالعات شخصي نويسندگاني با مسلكها و مشربهاي مختلف يا قلم اديباني كه گاه سر از مبالغههاي بيجا در ميآورند نسپردهايم و به اين ترتيب مانع از بين رفتن اصل آن شدهايم.
نيز بايد اعتراف كنيم كه نتوانستهايم با اسلوب و طرز بيان و توضيحاتي درخورِ وصف نوراني و درخشان رساله نور و زندگاني و اخلاق سعيد نورسي كه سراسر تنديس عفت و شجاعت بينظير است وارد ميدان شويم. فقط يك خدمت از هزاران خدمت كلياي كه اين شخص انجام داده، قهرمانيها و شجاعتهاي خارق العادهي فقط يكي از دورههاي متعدد حياتش، و تنها يك اثر از همه آثاري كه تأليف نموده، نگارش كتاب مفصلي را لازم ميدارد؛ تاريخ زندگي او مملو از هزاران سجيه ممتاز، اخلاق عالي، خدمت قرآني و شهامت مبتني بر ايمان است؛ او با صد و سي اثر تأليفي خويش نه فقط بر يك قصبه و استان و كشور كه در مواجهه ملتها و دولتها، با خدمات كلي و مؤثر خود، بر همه عالم اسلام و انسانيت تأثير گذاشت؛ سرگذشت زندگاني چنين كسي قطعاً در كتاب حاضر نميگنجد و نميتواند بگنجد.
ما نتوانستيم مسلك و مشرب و احوال خاص استاد و بسياري از سجايا و خصايلي را كه در شخصيت و خدمت خويش جمع داشت، بيان كنيم. بايد با هر يك از طلبهها و خادمانش كه از نزديك شاهد صفحات متعدد حيات او بودهاند، ديدار كرد و سخنانشان را شنيد، تا بتوان تاريخچه حيات مفصلتري نوشت.
* * *
با مطالعه كتاب حاضر مشاهده خواهد شد، كه امروز حقيقت بزرگي مطرح شده است كه نه فقط براي آناتولي و جهان اسلام كه براي تمام انسانيت ارزشمند است. اين حقيقت با مشاركت عموم، كليت يافته و"خدمت ايماني رساله نور" و "بديع الزمان و طلبههاي نور" نام گرفته است. چيستي اين حقيقت و اين جريان،
چيستي منشاء، هدف، آرمان، و تأثير آن بر طبقات مختلف مردم؛ تأثير آن بر حيات مادي و معنوي فرد و جامعه، و اثري كه بر تأمين سعادت و امنيت ملتمان در آينده دارد، مطالبي هستند كه در كتاب حاضر بيان ميشود.
در نتيجه، حقيقت مذكور موجب شادماني همه افرادي خواهد شد كه روح هرج و مرج طلب نداشته و مانند عقرب از نيش زدن لذت نميبرند.
ممكن است از ما سؤال شود:
آيا قرار است با اين تاريخچه حيات، سعيد نورسي به عنوان مخلوقي مافوق انسان معرفي شود!
نخير! آلايشهاي گذرا و مقام و شهرت، براي كساني كه ماهيت دنيا و زندگاني را ميدانند هيچ ارزشي ندارد. كسي كه حقيقت را ادراك كرده باشد براي توجهات ساختگي آنان كه فانياند ارزشي قايل نيست؛ و به آنها توجهي نميكند. سعيد نورسي از اين منظر هم قهرمان معنوي بزرگيست. با اينكه حيات او پر است از قهرمانيهايي كه انسان را متحير مينمايد اما به عنوان فداكاري بينظير جلب توجه ميكند كه در حق و طريق حق فاني شده و از خود گذشته است. او مظهر عنايت الهي بود و با اين عنايت موانعي چون كوه را پشت سر ميگذاشت و در برابر صدها جريان منفي زمانه، بيهيچ ملاحظهيي، آرمان قدسياش را بيان داشته و به ساحل سلامت ميكشاند و بدين ترتيب نشان ميداد كه كاملاً از شخصيت فاني خود گذشته و فدايي راه حق شده است.
آري، سعيد نورسي با نبوغ شخصي خويش در عالم انسانيت راه جديدي نگشوده است. او با فدا كردن تمام استعداد و شخصيتش در راه حقيقتي ازلي، همّ خويش را صرف اثبات حقانيت حقيقتي كرد كه بر همه زمانها حاكميت دارد. تمام اوصاف و كمالات والاي او بازتاب آرمانهاي قدسي اوست؛ همانطور كه چراغي در ميان هزاران آيينه به دليل برخورداري از فروغ نورانياش به تعداد آيينههاي مقابل، كليت كسب ميكند و ارزش مييابد، زيرا تصوير چراغ در هر يك از آيينهها همراه با روشنايياش موجوديت دارد، بديع الزمان نيز متوجه قرآن حكيم ـ كه خورشيد معنوي جهان هستي در همه زمانهاست ـ و حضرت
محمد (ص) ـ كه مُبَلّغ دين مبين اسلام است ـ گرديد؛ و از آنجا كه وسيلهيي شد براي ظهور و بروز رساله نور كه منعكس كننده نور (قرآن و پيامبر) است پس به لحاظ معنا در عقل و قلب و روح همچون آيينهي صدها هزار و حتي ميليونها نفر كه از اثرش نورانيت أخذ ميكنند و از آرمانهايش فيض و قوت ميگيرند، زنده است و به عنوان انساني نمونه و انديشمندي بزرگ مورد قبول و توجه آنهاست.
آنچه موجب زنده ماندن معنوي او ميشود همين نوع ارزشهاست. شخص معنوي بزرگي متشكل از فداكاران اهل ايمان، در برابر جريانهاي گمراه كننده به ميدان ميآورد و با ايجاد يك سد محكم قرآني و ايماني به نقطه اتكاي مؤمنان تبديل ميگردد؛ با عزم و ثباتي كه در راه آرمان قدسي خويش به نمايش ميگذارد قلوب مؤمنان را به جنب و جوش وا داشته و در روح آنها عشق و هيجان اسلامي را بيدار ميكند؛ با نشان دادن حقيقت باقي و لايموت به انسانهاي بيچارهيي كه فانيان را پرستش ميكنند، تلاش ميكند نظرها را متوجه آن سو كند. او به رغم تعالي وظيفهاش، بندهيي با عزت و نيازمندي مستغنيست كه ـ منحصراً به اعتبار بشر بودن ـ و با ملاحظه مسؤوليت بندگي، خود را بيش از ديگران ناتوان ميبيند و داراي قصور و نقصان ميداند و در درگاه رحمت (حق) با عجز و فقر اظهار نياز كرده و براي انسانيت، رحمت و سعادت را طلب ميكند. آري، او ميگويد: "اگر ايمان كسي را نجات دهم جهنم نيز برايم گلستان ميشود." دوست و دشمن ميدانند كه او به شكستن بت غرور و انانيت نفس خويش بسنده نكرد و وظيفهيي چون از بين بردن بتهاي طبيعت پرستان را نيز از مسؤوليتهاي خود ميدانست.
تمام آن چه براي تبريك و تقدير بديع الزمان نوشته شده در راستاي همين معناست.
از مطالبي كه برخي روزنامهها گاه و بيگاه منتشر ميكنند دانسته ميشود، كه حملهي اكثر دشمنان دين و اسلام با بهانههايي از پشت پرده صورت ميگيرد. آنها به طور مستقيم عليه دين و اسلام كاري نميكنند؛ آنها ميكوشند خادمان دين و كساني را كه در اين راه متحمل هر نوع فداكاري ميشوند، نزد عامه مردم
بد جلوه دهند و محبت مردم را نسبت به آنان دريغ دارند؛ تا خدمتگزاران دين را در وضعيت عاطلي قرار دهند و مانع ظهور و ترقي دين گردند و موجب ترويج بيايماني و بياخلاقي شوند. اگر در دوره دمكراسي و دورهيي چون زمانهي فعلي كه به آزاديهاي ديني اجازه داده ميشود، از كرسي نمايندگي ملت اعلام كنند "دين مُهلك است" به راحتي ميتوان دانست، كه با دينداران و بهويژه با كساني كه به تحولات و پيشرفتهاي اسلامي خدمت ميكنند چگونه رفتار ميشود ...
قبلاً در ميان كساني كه استاد (بديع الزمان) و طلبههاي نور را به دادگاه ميكشاندند افرادي يافت ميشدند كه تحت پوشش قانون، براساس ايدئولوژيهاي منفي، كينه شخصي و خواستههاي افراطي خود عمل ميكردند؛ در حالي كه ميبايست به وظيفه خود عمل كنند با انواع تحقيرها و افتراها طوري به بديع الزمان و شاگردانش حمله ميكردند كه گويي خائنان به ملت و وطن را دستگير نمودهاند. دادگاه حكم بيگناهي صادر ميكرد، اما برخي از آنان كه موظف به اجراي قانون بودند شايعه ميكردند كه سعيد نورسي به زودي اعدام ميشود؛ و از پخش چنين شايعاتي ابا نداشتند. ما با نگارش اين مطالب در پي سخن گفتن عليه آنها نيستيم بلكه درصدد بيان حقيقت ميباشيم. شايد بسياري از آنان را در چنين كردههايي بايد معذور داشت چرا كه اعمال مذكور را بالاجبار انجام دادهاند. به هر حال اين نوع برخوردها اثبات ميكند كه در زمان محاكمه بديع الزمان و بردن او به دادگاه، بيدينان پنهان و كميتههاي گسترش فساد فعال بودهاند. آنها چون از طريق دادگاه نتوانستند سعيد نورسي را محكوم كنند، ميبايست عليه او تبليغات دروغ و افتراهاي ظالمانه راه ميانداختند كه اين كارها را هم كردند. هر صاحب انصافي كه اين وضع را مشاهده ميكرد از اعتراف به اينكه او دينداري درست و انساني پيرو حقيقت است ابايي نداشت. لذا يكي از عوامل مهم انتشار مطالبي كه با ماهيت تقدير و تقريظ در خصوص بديع الزمان و رساله نور همواره و مصرّانه نگاشته شده همين است و نبايد مورد انتقاد قرار گيرد. كساني كه بديع الزمان و آثارش را به دقت مطالعه كردهاند با كمال امتنان زبان به تبريك و ثنا گشودهاند.
مخصوصاً كارشناسان و محاكمي كه درصدد محكوم نمودن سعيد نورسي بودند، پس از بررسي آثار و زندگاني او بر زيبايي و كمالاتي كه در آثارش مشهود بود صحه گذاشتهاند. در چنين حالتي بايد پذيرفت كه نظر و بيان باهوشترين و مستعدترين قشر مردم، و دارندگان عقل و دل كه از نيم قرن پيش تاكنون درباره سعيد نورسي و رساله نور اعلام شده و به تدريج عموميت يافته واقعاً تظاهر حقيقت بزرگيست.
* * *
سؤال: مادام كه خداوند عليم است و دانستن و توجه او كفايت ميكند؛ و شخصيتهاي بزرگ اهل كمال همواره خود را پنهان داشتهاند؛ و حقايق در جهان باقي با تمام وضوح، ظهور و بروز خواهد يافت، چرا و به چه دليل مزاياي رساله نور و اكرام و عنايتهاي الهي در اين خصوص فراوان بيان ميگردد؟ چرا موفقيت و كمالات خارق العادهيي كه در اثناي خدمتهاي قرآني نصيب سعيد نورسي شده بيان و منتشر ميشود؟ و چرا چنين تقريظهايي در آخر بسياري از آنها قرار داده شده؟
پاسخ: در اين باره پاسخهاي قانع كنندهيي در بعضي از نامهها هست. اجمال مطلب چنين است: خدمتي كه بديع الزمان با انتشار رساله نور كرده است مستقيماً مربوط به قرآن ميشود، لذا مطالبي كه گفته شد براي نشر حقايق ايمان، تقويت باور مسلمانان و قوت بخشيدن به آن، در نتيجه تعالي دين اسلام، دفع هجوم فساد بر انگيز دشمنان دين، و اعلام اين نكته به عالم كه دين اسلام زبده و چكيده كمالات مادي و معنوي در ميان انسانهاست و براي اقناع قطعي همه (مخاطبان) بيان گرديده است. همانطور كه در بالا گفتيم مخالفان، چنان ناجوانمردانه حمله ميكردهاند كه سعيد نورسي براي اينكه در برابر معارضان بيشمار و دشمنان قوي و فراوان، به طلبههاي ضعيف و فقير و اندك رساله نور نيروي معنوي دهد و به آنان شجاعت، و ثبات قدم و متانت ببخشد و از امدادهاي غيبي برخوردار نمايد، توجهات الهي مربوط به رسالهي نور و عنايت رباني ناظر بر
مقبوليت اين خدمت را بيان نموده و در برابر حملات ناجوانمردانه و تهمتهاي بيپايه و اساس مجبور به دفاع شده است.
بديع الزمان در نامهيي كه در "تاريخچه حيات" درج گرديده، ميگويد:
"من اعتراف ميكنم، كه به هيچ وجه لياقت آن را ندارم كه مَظهر چنين اثر مقبولي باشم، ليكن اين شأن و عادت قدرت الهيست كه از دانهيي كوچك و بياهميت درختي به بزرگي يك كوه بيافريند و اين امر دليل بر عظمت (حق) است. من با سوگند اطمينان ميدهم كه منظورم از تعريف رساله نور، تأييد و اثبات و نشر حقايق قرآن و اركان ايمان است. آفريننده مهربانم را صدها هزار بار سپاس كه اجازه نداد فردي از خود راضي باشم، عيوب و قصور نفسم را نشانم داد و موجب گرديد آرزويي براي پسند نفس امارهام نزد ديگران برايم باقي نماند. كسي كه بر در گور به انتظار ايستاده است و نگاه رياكارانهيي به دنياي فاني پشت سرش دارد، مرتكب حماقتي ترحم بر انگيز و خسارتي هولناك ميشود. با چنين حالت روحيست كه مزاياي رساله نور را از آن نظر كه فقط و فقط ترجمان حقايق ايمانيست و به قرآن تعلق دارد بيان ميكنم. حقايق و كمالات مندرج در "رساله نور" از آن من نيست؛ از آن قرآن است و از قرآن سرچشمه ميگيرد؛ مادام كه من فانيام و خواهم رفت، بيترديد چيزي و اثري را كه باقي خواهد بود نبايد وابسته به من دانست. آري، خواص خوشههاي خوشمزه انگور را نبايد در شاخههاي خشك درخت مُو جستجو كرد. من هم در حكم همان شاخه خشكم."
آري، سعيد نورسي با رساله نور به مصاف بيدينان و جريانهاي مخالف اسلام رفت و در حالي كه در خدمت قرآني و ايماني نيازمند همكاري، تشويق و تأييد دولت و ملت بود با انواع افتراها و تهمتها و تزويرها محكوم به زندان شد، آثارش را از بين بردند و براي اينكه مردم را از او دلسرد و نااميد كنند عليهاش انواع و اقسام سند سازيها كردند، البته او براي اينكه مسلك حق خويش و خدمتي را كه صَرف عظمت قرآن و تعالي نبوّت حضرت پيامبر (ص) مينمود، از تهمتها مبرّا كند، ميبايست حقيقت را بيان كرده و از (عقايد) خويش دفاع نمايد. چنين بيان و دفاعي ممكن است بر فرض مثال از نظر كساني به عنوان يك نقص تلقي شود،
اما او براي استفاده و سعادت عموم مردم به تحمل ضررهاي شخصي راضي بود، لذا به تقدير و تشكرهايي كه درباره رساله نور بيان گرديده و منتشر شده ميبايست از اين منظر نگاه كرد؛ وگرنه ضرري براي خدمت خواهد بود. زمانه ما، زمانه حركت با انديشههاي محدود نيست. بيدينان در تلاشاند مسلك مُضر، ايدئولوژيهاي منفي، و قهرمانان ساختگي (حتي دشمن با اسلام ) خود را ـ با اينكه لياقتش را ندارند ـ با انواع مدح و ثنا در معرض ديد مردم گذاشته و تشويق آنان را به دست آورند. نيازي نيست راه دور برويم؛ در حالي كه عاملان جريان هولناك الحاد كه جهان را به محاصره خود در آورده، به عنوان قهرمانان بزرگ معرفي ميشوند، به چه دليل مسلمانان نبايد دين حقشان را مورد تعريف و تمجيد قرار دهند؟ چرا كمالات و برتري دينشان را به گوش ديگران نرسانند و چرا اثري را كه آيينه قرآن است و به مقابله با جريانهاي بيدين زمانه ميپردازد و بزرگترين خدمت را به دين كرده است؛ همچنين مؤلف محترم و متواضعش را ـ كه با انواع ستمها مواجه بوده ـ تعريف و تمجيد نكنند؟ در حالي كه نوشتههاي مذكور موضوعات مجرد (بيارتباط با هم) نيست، بلكه غالباً حقايقي از نوع دفاعيات است كه به عنوان پاسخ به تهمتها و افتراها منتشر شده است.
* * *
زندگاني استاد از نظر خدمات كلي، دو مرحله بزرگ و جامع است:
مرحله اول: مرحله نخست زندگاني استاد شامل اين موارد ميباشد: تحصيلات او از زمان تولد به بعد، اقامت در شهر وان، عزيمت به استانبول، حيات سياسي، سياحتها، شركت در جنگ جهاني، اسارت در روسيه، عضويت در دارالحكمة الاسلاميه در استانبول، خدمت در قواي ملي در استانبول، فعاليت در مجلس شورا، و مدتي بعد بازگشت به شهر وان و زندگي در انزوا ...
موارد مذكور كه تشكيل دهنده مرحله نخست زندگاني استاد است و هر يك نيز عرصه زندگي جداگانهييست، از نظر خدمت به ايمان و قرآن در حكم مقدمهي مرحله دوم زندگاني او مي باشد، يعني در واقع اين مرحله آمادگي براي خدمت دوم و بزرگ اوست. اين دوره تا پنجاه سالگي استاد را در بر ميگيرد.
مرحله دوم: مرحله دوم زندگاني استاد از زماني آغاز ميشود كه در شهر وان در انزوا به سر ميبرد و به غرب (تركيه) يعني ناحيه بارلا در شهر اسپارتا تبعيد شد؛ اين دوره،دوره ظهور و انتشار رساله نور است. دورهيي كه با بيشترين اخلاص، بيشترين فداكاري، بيشترين صداقت، متانت، دقت و قناعت با رساله نور به خدمت ايماني و جهاد معنوي ديني پرداخت.
مرحله دوم زندگاني استاد مصادف است با فروپاشي خلافت عثماني كه در نتيجه جنگ جهاني رخ داد و استيلاي نظام كمونيستي بر نيمي از جهانيان، كه تمدن بشري را نابود كرد و مبارزه با اديان آسماني را اساس كار خود قرار داد و موجب وحشت و هراس جهانيان شد و كشور ما (تركيه) را نيز مورد تهديد قرار داد؛ دورهيي كه با خطر تخريب معنويات توسط كمونيستها مواجه بوديم. اين دوره، براي ملتي كه هزار سال پرچمدار قرآن بوده و در طول قرنها به اسلام خدمت كرده است دورهييست كه ميبايست به دقت مورد بررسي قرار گيرد.
استاد هنگام تأليف رساله نور بيان نموده است، كه اين آثار ـ كه لمعات اعجاز آميز قرآناند ـ در ميان همه طوايف انساني ظهور و بروز خواهند يافت، مانع بيديني در كشور خواهند شد و براي وطن و ملت نقش و وظيفه سدّ قرآني را خواهند داشت؛ خدمت رساله نور عموميت مييابد، ملت ترك باز هم براي اسلام لشكري قهرمان و فداكار خواهد شد و مردم در آينده از انتشار رسمي رساله نور جانبداري كرده و اداره معارف به حقيقت قرآن خواهد آويخت؛ در نتيجه كشور از نظر مادي و معنوي پيشرفت خواهد نمود و اسلام قدرت بزرگي خواهد شد.
رساله نور يك پرچم و يك عنوان است. منظومهيي از حقايق قرآنيست كه در عصر حاضر ظهور يافته است. بيان اين حقيقت است كه ملت نجيب ما به اسلام كه انسانيت كبراست در آويخته و با روحي كاملاً تازه توأم با عشق و هيجاني نو به ايمان، بيدار شده است؛ معناي حميّت اسلاميست كه در شرايط تحول يافته زندگي عصر حاضر در مقابل جهان بيني و نظامي جديد با تحكيم و تقويت ايمان فوران كرده است. اشارتيست بر باليدن فداكاران سرافرازي كه بيدارند و قلبهايشان مملو از ايمان و محبت نبويست و افتخار انتساب (به اسلام را)
دارند؛ اشاره به قهرمانيِ متناسب با گذشته اين ملت و اظهار ايمان و اخلاق متعالياش است.
بديع الزمان رساله نور را تحت تأثير هيچ مقام و مشربي ننوشت و در انجام اين كار هيچ حس منفعت طلبي اعم از مادي و معنوي دخالت نداشته است. او مستقيماً به تفسير حقايق قرآن حكيم كه قابل استفاده عموم مردم است و عامه را خطاب قرار ميدهد پرداخت، و ترجمان و منعكس كننده حقايق مذكور شد. از آثاري كه تأليف كرده است همه ميتوانند استفاده كنند. اين طور نيست كه خاص طايفهيي يا صنف خاصي باشد. كتاب حاضر (تاريخچه حيات) در زمانه فعلي نظر خوانندگان را متوجه رساله نور ميكند كه انوار حكمت قرآن است و نحوه استفاده از آن را نشان خواهد داد. سعيد نورسي نيز شخصيت و الگوي نمونهييست كه در راه خدمت به قرآن فداكارانه تلاش نموده، و به پيروي از سنت پيامبر (ص) پرداخته است.
از برخي نامهها در تاريخچه حيات دانسته ميشود:
سعيد نورسي زماني در فلسفه بسيار پيش رفته سپس با ارشاد قرآن حكيم به حق و حقيقت نائل آمده است، و با آثار تأليفي خود، با دلايل عقلي ترديدها و شبهات كساني را كه با مشغول شدن به فن و فلسفه دچار شبهه شده بودند زايل كرد.
راه و مسلك رساله نور نسبت به احوال و روحيات، و شرايط زندگاني انسان امروز، سالمترين، كوتاهترين و فراگيرترين طريق قرآنيست. سراسر اين اثر بر علم و انديشه مبتنيست. براي افرادي كه در حيات اجتماعي خدمات مختلفي ارائه ميدهند داراي فايدهيي بزرگ است. آنان كه رساله نور را ميخوانند و با درس گرفتن از آن تفكر ايماني كسب ميكنند وظيفه و مسلك دنيوي خويش را وسيله حيات اخروي و سعادت ابدي قرار ميدهند و به خوشبختي عظيمي ميرسند. روشنفكراني كه در عالم اسلام موفق به درك اين حقيقت بزرگ در اسلام شدهاند، ترديدي نيست كه خدمت به دين حق را به عنوان سعادتي عظيم بر عهده خواهند گرفت و تلاش خواهند كرد در ميان كساني كه در جستجوي حقيقتاند و آن را نمييابند نشر و گسترش دهند. آري، محصّل، استاد، نماينده مجلس يا هر كس
ديگري كه مسؤوليتي دارد مكلف به روشنگري در محيط كار خويش است. كساني كه در ارتباط با سعادت و سلامت و روشنگري و ارشاد يك ولايت يا يك كشور تكليفي بر عهده دارند بيترديد ميبايست آگاهانهتر رفتار كنند. سعيد نورسي با رساله نور بزرگترين خدمت و نيكي را در حق اين ملت انجام داد. او در مقابل، حتي خواهان تشكر هم نبوده و نيست. هر چند نامههايي متوجه اوست كه حاوي تعريف و تمجيدهاي عالي از شخص وي ميباشد. او اين قبيل نامهها را از آن نظر كه علامتيست بر استفاده خوانندگان از رساله نور، به حساب رساله نور ميگذارد. در حقيقت آن چه سعيد نورسي از اين ملت و از جوانان ميخواهد، اين است كه سعادت دنيوي و اخروي را با ايمان به دست آورند، لذا علاقمند است رساله نور را كه درس قرآن براي زمانه فعليست، اساس و مبنا قرار داده و در هر جا و در هر محيطي انتشارش دهند و حقايق ايمانياش را فرا بگيرند. او بارها هشدار و بشارت داده است كه تنها چاره براي مقابله با جريانهاي مخالف اين ملت و مملكت رساله نور است.
آنان كه ميخواهند خدمت و حركت و فعاليتهاي معطوف به رضاي الهي استاد را با مقاصد و اهداف ديگري تحليل كنند، بدانند كه فقط بيبصيرتي خود را نشان ميدهند.
سعادت حقيقي روح و ماهيت متعالي انسان فقط در راهيست كه قرآن نشان ميدهد و در افقيست كه رضاي الهي در آن ميدرخشد. بديع الزمان با رساله نور اين راه و اين افق را به انسانيت نشان ميدهد و اعلام و اثبات ميكند كه ملحق شدن به قافله نوراني اصحاب صراط مستقيم براي انسان ضروريست.
ما نيز با اثر حاضر كه عاجزانه نگاشتهايم در پي خدمتي هر چند كوچك به حقيقت مذكور بوديم. آن را بدان اميد كه مأخذي باشد براي سعادتمندان روشنفكر آينده، منتشر ميكنيم و آرزومنديم تاريخچه عميق و مفصلتري نگاشته شود.
" وَ مِنَ اللَّهِ التَّوْفِيقُ" تهيه كنندگان
* * *
بخش اول
دوره نخست
بديع الزمان سعيد نورسي در سال ١٢٩٣ رومي (١٨٧٨ ميلادي/١٢٩٥ هجري قمري) در روستاي نورس از نواحي اسپاريط، شهرستان هيزان استان بيتليس به دنيا آمده است. نام پدرش ميرزا، و مادرش نوريه است. تا ٩ سالگي نزد پدر و مادرش ماند. در آن ايام حالتي روحي او را بر آن داشت تا توجه كند برادر بزرگش ملا عبدالله كه در حال تحصيل بود تا چه حد از علم نصيب ميبرد. مشتاقانه به ملا عبدالله فكر مينمود كه بر اثر تحصيل، به تدريج پيشرفت ميكرد و نسبت به دوستان بيسوادش در روستا صاحب مزيت ميشد. اين بود كه با علاقهيي وافر تصميم به تحصيل گرفت و راهي مدرسه ملا محمد امين افندي در روستاي "طاغ" در همان محدوده اسپاريط شد، اما مدت زيادي نتوانست در آنجا بماند. بر اساس حالات فطري، همواره درصدد مراقبت از عزت نفساش بود
عزت نفس ياد شده كه در سنين خردسالي ملا سعيد مشاهده ميشد به دليل علاقه به نفس نبود. تقدير الهي ايجاب ميكرد يكي از خصلتهاي لازم بندهيي كه قرار بود در آينده به واسطه عنايت الهي مسؤوليت اعلاي كلمة الله را بر عهده داشته باشد و آن را به حق ايفا نمايد، يعني عزت علمي را به او عطا كند. احتمالاً ملا سعيد در آن زمان ماهيت و حكمت اين مطلب را نميدانسته است، ليكن زمانه نشان داد عزت علمي از لوازم خدمت گسترده و عظيم رساله نور بوده است، رسالهيي كه چون درختي با شكوه و پر شاخ و برگ ميباشد؛ و حضرت حق اين عزت را از همان سالهاي خردسالي چون هستهيي خُرد در روح ملا سعيد قرار داده بود.
حتي تحمل مختصر سخنان آمرانه را نيز نداشت؛ اين وضع موجب شد مدرسه را رها كند.
دوباره به نورس بازگشت. در نورس مدرسهيي نبود و او درس خود را نزد برادر بزرگش كه هفتهيي يكبار براي ديدار با خانواده ميآمد، ادامه داد. مدتي بعد به روستاي "پيرميس" و پس از آن نيز به ييلاق شيخِ شهرستان هيزان رفت.
در آنجا نيز عدم تحمل در برابر تحكم موجب شد نتواند همنشيني با چهار طلبه را ادامه دهد. چهار طلبه مذكور دست به يكي كرده، همواره او را آزار ميدادند. سعيد روزي نزد جناب شيخ سيد نور محمد رفت و با اظهار عجز بدون آنكه از دوستانش گلايه كند گفت:
جناب شيخ! به اينان بگوييد هنگام زد و خورد با من چهار نفري نيايند؛ دو نفر دو نفر بيايند.
سيد نور محمد با خشنودي از رادمردي سعيد فرمود:
تو طلبه من هستي. كسي نميتواند با تو كاري داشته باشد!
بعد از اين قضيه بود كه سعيد به "طلبه شيخ" معروف شد. او پس از مدتي اقامت در آنجا همراه برادرش ملا عبدالله به روستاي نورشين رفت. تابستان بود؛ لذا همراه اهالي و طلاب راه ييلاق شيخان را در پيش گرفت. در آنجا روزي با برادرش ملا عبدالله گلاويز ميشود. محمد امين افندي مُدرس مدرسه " طاغي" با دخالت در موضوع خطاب به سعيد كوچك ميگويد:
چرا حرف برادرت را گوش نميكني؟
مدرسهيي كه در آن بودند به جناب شيخ عبدالرحمن كه فرد مشهوري بود تعلق داشت، براي همين به استاد چنين پاسخ داد:
به لحاظ اقامت در اين تكيه (خانقاه) شما هم مانند من طلبه هستيد، لذا حق استادي در اينجا را نداريد. آنگاه از جنگل انبوهي كه هر كس در روشنايي روز به سختي از آن عبور ميكرد شبانه به روستاي نورشين رفت.
بر اساس يكي از خصوصيات مدارس (ديني) در شرق آناتولي عالمي كه موفق به كسب اجازه نامه شده بود ميتوانست در هر روستايي كه بخواهد براي رضاي خدا مدرسهيي تأسيس كند. نيازهاي طلاب را صاحب مدرسه در صورت توانايي بر آورده ميكرد؛ وگرنه توسط مردم تأمين ميشد. استاد رايگان درس ميداد و
تأمين معيشت و مايحتاج طلبهها بر عهده مردم بود. در بين آنان فقط ملا سعيد بود كه به هيچ وجه زكات نميگرفت، زكات يا هر وجه ديگري را كه اثري از منت ديگران در آن بود به طور قطع نميپذيرفت.
دليل و حكمت اين كه زكات و صدقه و هيچ چيز بلاعوضي را نميگرفت، در مكتوب دوم و ساير رسايل رساله نور بيان شده است. آري، براي اين كه ملا سعيد بتواند در آينده و با رساله نور مسؤوليت خدمت ايماني را با كمال اخلاص به انجام برساند و اصولاً چنين خدمتي پا به عرصه وجود بگذارد، چكيده و اجمالي از اين قاعده قدسي كه "در مقابل خدمت اخروي نبايد چيزي درخواست كرد" به واسطه رحمت الهي در همان خردسالي در روحش قرار داده شده بود.
بعد از مدتي اقامت در نورشين، به هيزان بازگشت، آنگاه با ترك مدرسه، نزد پدر خود رفت و تا بهار در آنجا ماند. در آن ايام خواب ديد: "قيامت برپا شده، كائنات از نو بر پا شده و ملا سعيد به اين فكر ميكند كه چگونه ميتواند پيامبر(ص) را زيارت كند. سرانجام به اين فكر ميافتد كه بر سر پل صراط رفته، همانجا بماند. ميگويد: همه از روي اين پل عبور ميكنند و خوب است من در اينجا منتظر بمانم. سر پل ميرود و در آنجا همه پيامبران عظام را يك به يك زيارت ميكند و بعد از زيارت پيامبر اسلام بيدار ميشود."
با فيضي كه از اين رؤيا كسب كرده بود، شوق قابل توجهي به تحصيل علم در وجودش ايجاد شد.
حقيقتي كه در رؤياي مذكور مظهر آن قرار گرفت و در تاريخچه حيات سعيد نورسي نوشته نشده و ما بعدها به آن پي برديم چنين است: ملا سعيد از پيامبر (ص) طلب علم ميكند و رسول اكرم (ص) به او بشارت ميدهد به شرط اينكه از هيچ يك از امتش سؤال نكند، علم قرآن به او تعليم داده خواهد شد. اين حقيقت درست به همين شكل در زندگي سعيد نورسي تحقق يافته است. او در سنين نوجواني به عنوان علامه عصر شهرت يافت، و اين در حالي بود كه از هيچ كس سؤالي نپرسيده و به همه سؤالهايي كه از او پرسيده ميشد، پاسخ ميداد.
از پدرش اجازه ميگيرد و براي تحصيل به "آرواس" ميرود. ملا محمد امين افندي مشهور كه مدرس آنجا بود درس دادن به او را در شأن خود ندانست و به يكي از طلبههايش توصيه كرد اين كار را بكند. قبول اين موضوع براي سعيد سنگين آمد. يك روز هنگامي كه اين مدرس مشهور در مسجد مشغول تدريس بود ملا سعيد به اعتراض گفت:
استاد اين طور كه شما ميگوييد نيست! و به يادش آورد كه درس دادن به او را دون شأن خود دانسته بود. بعد از مدتي اقامت در آنجا به مدرسه
"ميرحسن ولي" ميرود. در آنجا نيز وقتي دانست اهميت ندادن به طلبههاي تازه وارد و جديد از عادات متداولشان است، هفت كتاب درسي را كه ميبايست به ترتيب ميخواند رها كرد و گفت كتاب هشتم را مطالعه ميكند.
چند روز بعد به قصبه "وصطان" رفت اما در آنجا نيز براي اينكه آب و هوايي عوض كند، فقط يك ماه ماند. بالاخره در همراهي با شخصي به نام "ملا محمد" به سمت بايزيد از توابع استان ارضروم حركت كرد. او تحصيل حقيقي خود را از اين تاريخ شروع ميكند. تا آن زمان هميشه با مبادي صرف و نحو مشغول شده و تا كتاب "اظهار" پيش رفته بود. تحصيل جدي و حقيقياش را در بايزيد حدود سه ماه نزد "جناب شيخ محمد جلالي" ادامه داد، اما بسيار عجيب است كه (در همين مدت اندك) براساس اصول درسي در شرق آناتولي همه كتابهاي درسي از "ملا جامي"
شرحي كه توسط عبدالرحمن جامي بر كتاب الكافيهي ابن حاجب نوشته شد، اما به نام مؤلفش شهرت يافت.م.
تا به آخر را به اتمام رساند، البته از هر كتاب هم نهايتاً موفق شد يك يا دو درس يا حداكثر ده درس را بخواند؛ باقي آنها را رها كرد. وقتي استادش جناب شيخ محمد جلالي دليل اين كار را از او پرسيد ملا سعيد در پاسخ گفت:
من قادر به مطالعه و درك اين همه كتاب نيستم، اما اين كتابها چون جعبه جواهري هستند كه كليدشان در دست شماست، من فقط خواهشم اين است نشانم دهيد كه در اين جعبه چه چيزهايي هست؛ يعني ميخواهم بدانم اين كتابها دربارهي چه چيز بحث ميكنند، تا درخصوص آنچه با طبعم سازگار است، كار كنم.
منظورش اين بود كه انديشه اصلاح و تجدد را كه ذاتاً در درونش بود در اصول مدرسه نشان دهد و (حركتي بر اساس) تجدد ايجاد نموده و زمان خود را با شروح و حواشي ضايع نكند.
مشاهده مي شود كه سعيد نورسي در عرصه علم كلام با اثر خود "رساله نور" كه تأليف آن بيست و سه سال به درازا كشيد و متشكل از "١٣٠ كتاب" است، حركتي تجدد خواهانه ايجاد نمود. او دانشي را كه تحصيلش نيازمند پانزده سال زمان بود در سه ماه فرا گرفت و اين اشارتي غيبيست كه "زماني خواهد آمد كه براي تحصيل علم ايمان نه در پانزده سال كه در يك سال هم مدرسهيي يافت نشود. در آن زمان تفسير قرآني ظهور خواهد يافت كه درسهاي پانزده ساله را در پانزده هفته به مشتاقان ميآموزد و سعيد در خدمت آن خواهد بود." و اين امر به صورت كاملاً آشكاري مشاهده گرديد. دروس حقايق ايمان را در فاصلهي زمانيِ سخت سي ساله و با وجود هجوم گسترده كميتههاي مخفي الحاد و فساد در صدها هزار نسخه همه جا منتشر و توزيع كردند؛ و اين درسهاي جديد قرآن به همت هزاران قلم، بيآن كه نيازي به چاپخانه باشد انتشار يافت و وسيلهيي براي تقويت ايمان ميليونها نفر گرديد. فعاليت رساله نور در آناتولي، خدمات ايماني و دروس عالي و معقول اين اثر نظر و توجه همه را جلب نمود. حضرت حق از طريق دادگاهها و بررسيهاي (قضايي) كاري كرد رساله نور توسط دولتيان و اهل سياست هم خوانده شود، و بين تحصيل كردهها نيز انتشار يابد. شمار فداكاران جوان اسلام و ايمان افزايش يافت. يكي از نتايج بزرگ اين امر توقف و عقب نشيني هجوم كفر مطلق و ضلالت بود، همچنين در جاي جاي وطن جريانهايي به نفع دين سر بر آوردند. رساله نور به اين ترتيب به اذن الهي فجر صادق سعادت اسلامي را كه براي انسانيت و عالم اسلام در حال طلوع بود به نمايش گذاشت. " الحمد لله رب العالمين ".
بدين ترتيب علوم و فنوني را كه تحصيلشان بيست سال
زمان ميبرد به طور خلاصه و فشرده در سه ماه فرا گرفته و به اتمام رسانده بود، لذا در پاسخ به اساتيدش كه پرسيده بودند: كدام علم با طبعات موافق است؟ گفته بود:
بين اين علوم نميتوانم تمايزي قايل شوم، يا همه آنها را ميدانم يا هيچ كدامشان را نميدانم.
او هر كتابي را كه به دست ميگرفت مطالبش را ميفهميد. دويست صفحه از كتابهايي مانند "جمع الجوامع"، "شرح المواقف"، و "ابن الحجر" را در بيست و چهار ساعت و با شرط اينكه خود بفهمد، مطالعه ميكرد. چنان در علم غرق شده بود كه به نظر ميرسيد هيچ ارتباطي با حيات دنيوي ندارد. به هر سؤالي كه در خصوص هر علمي از او پرسيده ميشد، بيدرنگ و بيهيچ ترديدي پاسخ ميداد.
* * *
نگاهي كوتاه به زندگاني سعيد نورسي در زمان ياد شده
اولاً: سعيد نورسي در ابتدا شروع به سلوك بر اساس مسلك حكماي اشراقي كرد و به زهد و رياضت پرداخت. حكيمان اشراقي به موجب قانون تدريجي، وجود خويش را به رياضت عادت ميدادند، اما او بدون رعايت تدريج، به يكباره به رياضت پرداخت، لذا به مرور تحمل امر برايش دشوار شد و وجودش رو به ضعف نهاد. در سه روز فقط تكهيي نان ميخورد. علماي اشراقي معتقد بودند "رياضت در
گشايش فكر مؤثر است." و او در اين مسير تلاش ميكرد و ميگفت مانند آنها عمل خواهم كرد.
ثانياً: براساس قاعده
دَعْ مَا يُرِيبُكَ إلَى مَا لَا يُرِيبُكَ
هر آنچه مورد ترديدت هست را رها كن و آنچه در آن ترديدي نيست را بگير.
كه در احياء العلوم "امام غزالي" درباره تصوف آمده است، زماني حتي خوردن نان را هم ترك كرد و به گياهخواري پرداخت.
ثالثاً: به ندرت سخن ميگفت. وارد بارگاه و مقبره "جناب ملا احمد خاني" از اديبان نابغه كُرد ميشد و در حالي كه ديگران روزها نيز با ترس و واهمه واردش ميشدند، گاهي شبها نيز در آنجا ميماند، به همين دليل اهالي ميگفتند: "بديع الزمان مظهر فيض جناب احمد خاني شده است." و اين حال را دليل بر كرامت او ميدانستند. سعيد نورسي در آن ايام ١٣ يا ١٤ ساله بوده است. آنگاه تصميم گرفت با علماي شناخته شده و ممتاز ديدار كند، لذا از استادش اجازه خواست تا براي ديدار به بغداد برود. لباس درويشان بر تن كرد. با مسير عادي كاري نداشت و شبها كوه و جنگل را طي ميكرد؛ تا اينكه به شهر بيتليس رسيد. در آنجا نزد "جناب شيخ محمد امين افندي" رفت و مدت دو روز در درسهايش شركت كرد. شيخ به او پيشنهاد كرد لباس مدرّسان بر تن كند. ملا سعيد گفت:
من هنوز به سن بلوغ نرسيدهام و فكر ميكنم لباس مُدرّسي محترم، شايسته من نباشد، منِ نوجوان چگونه ميتوانم لباس اساتيد بر تن كنم." به اين ترتيب پيشنهاد او را نپذيرفت، سپس نزد برادرش در شيروان رفت. در آنجا در اولين ديدار با برادر بزرگترش گفتگوي كوتاهي به شرح زير انجام شد:
ملا عبدالله: بعد از آنكه شما رفتيد من كتاب شرح شمسي را تمام كردم؛ حالا چه ميخوانيد؟
بديع الزمان: من هشتاد كتاب خواندم.
ملا عبدالله: يعني چه؟
بديع الزمان: همه كتابهايي را كه بايد خوانده ميشد، خواندهام. حتي كتابهايي را كه مطالعه آنها متداول نيست، خواندهام.
ملا عبدالله: پس بگذار امتحانت كنم!
بديع الزمان: آمادهام؛ هر چه ميخواهيد بپرسيد ...
ملا عبدالله برادرش را امتحان ميكند. آنگاه با تقدير شايستگي علمي او، در حالي كه هشت ماه پيش ملا سعيد شاگردش بود او را به استادي ميپذيرد و دور از چشم طلبههايش شروع به درس گرفتن از برادر كوچك خود ميكند. بيشك كاري نميكرد كه ديگران بفهمند برادرش كه قبلاً شاگردش بوده حالا استاد او شده است. بالاخره طلبهها مخفيانه و با نگاه كردن از سوراخ كليد در مييابند كه ملا عبدالله نزد ملا سعيد درس ميخواند. شگفت زده موضوع را سؤال ميكنند و ملا عبدالله در پاسخ به آنها ميگويد:
براي جلوگيري از چشم خوردن، من به او درس ميدهم. و طلبهها را فريب ميدهد.
بعد از مدتي اقامت نزد ملا عبدالله، به شهر سييرت ميرود و وارد مدرسه "ملا فتح الله افندي" ميشود. ملا فتح الله به ملا سعيد ميگويد:
سال گذشته سيوطي ميخوانديد؛ امسال كتاب ملا جامي را مطالعه ميكنيد؟
بديع الزمان ميگويد: "آن را تمام كردم."
ملا فتح الله نام هر كتابي را كه ميبرد، ملا سعيد در پاسخ ميگفت تمام كردهام. ملا فتح الله تعجب ميكند. او نميتوانست باور كند كه مطالعه اين تعداد كتاب آن هم در زماني اندك به پايان رسيده باشد. شگفت زده ميپرسد:
سال گذشته ديوانه بودي؛ امسال هم ديوانهيي؟
بديع الزمان: انسان براي شكسته نفسي در برابر ديگران ممكن است، حقيقت را كتمان كند، اما در مقابل استاد كه از پدر نيز محترمتر است نميتواند جز حقيقت محض چيزي بگويد، اگر اراده بفرماييد ميتوانيد از كتابهايي كه گفتم، امتحانم كنيد.
ملا فتح الله از هر كتابي كه ميپرسد، ملا سعيد به نيكويي پاسخ ميدهد.
پس از اين ماجرا شخصي به نام "ملا علي سوران" كه شاهد اين گفتگو بود و يك سال پيش، سمت استادي استاد ملا سعيد را داشت، شروع به درس گرفتن از بديع الزمان ميكند.
ملا فتح الله ميگويد: بسيار خوب هوش خارق العادهيي داريد، اما ميخواهم بدانم قوّت حافظهتان چگونه است؟ آيا با دو بار مطالعهي چند سطر از مقامات حريري ميتوانيد آن را حفظ كنيد؟ و كتاب را به ملاسعيد ميدهد.
ملا سعيد كتاب را ميگيرد و با خواندن يك برگ از آن، آن را حفظ ميكند و براي ملا فتح الله از بر ميخواند.
ملا فتح الله با گفتن اينكه جمع هوش و حافظه در حد افراط در كسي، امر بسيار نادريست، متحير ميشود.
بديع الزمان هنگامي كه در آنجا اقامت داشت، هر روز يكي دو ساعت به مطالعه كتاب "جمع الجوامع" ميپرداخت و آن را در يك هفته حفظ كرد، لذا ملا فتح الله اين عبارت را بيان كرد و بر كتاب نگاشت:
قَدْ جَمَعَ فِي حِفْظِهِ جَمْعُ الجَوَامِعِ جَمِيعَهُ فِي جُمْعَةٍ.
تمام مطالب كتاب "جمع الجوامع" را در يك هفته در ذهناش حفظ كرده است.م.
اين خبر در شهر سييرت پخش ميشود و ملا فتح الله با مدح فراوان ملا سعيد به علماي شهر ميگويد:
طلبه بسيار جواني به مدرسه ما آمده است، هر سؤالي كه از او پرسيدم بيدرنگ پاسخ داد، در اين سن و سال حيران هوش و فضل و دانشش شدم.
علما در جايي گرد هم ميآيند و بديع الزمان را دعوت ميكنند. بديع الزمان در حالي كه به همه سؤالات منتخب آنان بيدرنگ پاسخ ميداد، به چهره ملا فتح الله نگاه ميكرد، گويي در حال نگاه كردن به كتاب است و با مطالعه آن، پاسخ حضار را ميدهد. عالمان حاضر در جلسه با ديدن اين وضع، قبول كردند كه بديع الزمان، جوان خارق العادهيي است؛ لذا فضل و دانش او را تقدير كردند. خبر اين
موضوع نيز در گوشه و كنار شنيده ميشود. اهالي در حد "ولي الله" به او مينگرند و احترام ميگذارند. اين وضع رقابت تعدادي از علما و طلاب درجه دوم را افزايش ميدهد. تعدادي از طلبههاي جوان بيتجربه وقتي ديدند از نظر علمي قادر به شكست بديع الزمان نيستند ميخواهند با ضرب و شتم او را ساكت كنند. اهالي شهر سييرت كه از موضوع باخبر شده بودند به حمايت او شتافتند. چون نزد مردم موقعيت والايي داشت او را از دست معارضان نجات داده و در اتاقي ساكن كردند، اما بديع الزمان به دليل علاقه فراواني كه به مسلك علمي داشت و براي اينكه طلاب و اهل علمي كه معارضش بودند به دست جاهلان نيفتند از اتاق بيرون آمد و گفت اگر به دست معارضان كشته هم بشود راضي نيست جاهلان در كار اهل علم دخالت كنند، لذا براي از بين بردن اين اختلاف به طلبههاي مذكور گفت:
مرا بكشيد اما از حيثيت علم دفاع كنيد. اين بود كه هيچ يك از طلاب به او حمله نكرد و اختلاف مذكور سرانجام حل شد. والي شهر ملا سعيد را توسط يك ژاندارم نزد خود دعوت كرد، تا به اين ترتيب از او حفاظت كند، به او اطلاع داد كه طلبههاي مذكور را تبعيد ميكند.
بديع الزمان به ژاندارم گفت: "ما طلبه هستيم؛ با هم زد و خورد هم كه بكنيم؛ بالاخره آشتي خواهيم كرد، لذا چون نميخواهم كسي بيرون از مسلكمان در اين كار دخالت كند، نميآيم؛ و خطا هم از من بوده است."
در آن ايام پانزده شانزده سال داشت، اما به لحاظ جسماني بسيار چالاك و ورزيده بود. از او با نام "سعيد مشهور" ياد ميكردند. در سييرت اعلام كرده بود كه براي مبارزه با همه دوستانش آمادگي دارد. گفته بود، به همه سؤالهايي كه از او پرسيده شود، پاسخ ميدهد و هيچ سؤالي هم نميكند. او دوباره به شهر بيتليس رفت. در آنجا مطلع شد بين عالمان و طلاب از خاندان يكي دو شيخ اختلاف و كشمكش وجود دارد. به آنها هشدار داد، سخناني كه باعث فساد ميشوند مخصوصاً غيبت، مناسبتي با اسلام ندارد. شكايت او را نزد شيخ امين افندي بردند.
شيخ امين نيز گفت: "سن و سال او هنوز كم است و قابل خطاب نميباشد." وقتي اين مطلب را به ملا سعيد اطلاع دادند، چون ذاتاً تحمل چنين سخناني را نداشت به حضور شيخ امين افندي رفت، دستانش را بوسيد و گفت:
استاد! مرا امتحان كنيد؛ علاقمندم نشان دهم كه قابل خطاب هستم.
شيخ امين افندي نيز شانزده سؤال از علوم مختلف و دشوارترين مسايل را انتخاب ميكند و از او ميپرسد. ملا سعيد بعد از اينكه پاسخ همه سؤالها را داد به مسجد قريش رفت و شروع به وعظ و اندرز مردم نمود. قسمي از مردم شهر به طرفداري از ملا سعيد و قسمي ديگر به حمايت از شيخ امين افندي بر ميخيزند، لذا والي شهر براي ممانعت از اتفاقات ناگوار، بديع الزمان را از شهر اخراج ميكند. او اين بار به شيروان ميرود. اساساً اين قبيل افراد ممتاز مخالفان فراواني دارند، به ويژه برخي به ظاهر عالم كه در مناظرههاي علمي از او شكست ميخوردند براي تحقير ملا سعيد پيش مردم، با تمام توان ميكوشيدند، و ديگران را وا ميداشتند درباره خصوصيات او تجسس كنند. يك روز به هر دليلي نماز صبحش قضا شده بود. مخالفانش وقتي از اين موضوع مطلع شدند بين مردم شايع كردند كه "ملا سعيد نماز را ترك كرده است." از ملا سعيد سؤال شد:
چرا همه چنين چيزي را نقل ميكنند؟
ملا سعيد پاسخ داد:
آري، مطلب بياساس در عالم به سرعت پخش نميشود. خطا از من است. به همين دليل با دو مجازات مواجه شدم، اول عتاب خداوند؛ و ديگري سرزنش مردم. دليل اصلي اين امر نيز آن بود كه ذكر شريفي را كه عادت كرده بودم هر شب بگويم ترك كردم، لذا روح مردم با اينكه از اين حقيقت باخبر شده، اما پي به تمام آن نبرده، نامش را ندانسته و خطاي مرا چنين نامگذاري كرده است.
زماني كه در شيروان بود، فردي از اطراف شهر سييرت نزد او آمد و گفت:
قربان، فرد كم سن و سالي به سييرت آمده؛ چهارده پانزده ساله است؛ در بحثها تمام علما را مغلوب كرده است؛ آمدهام شما را براي شكست دادنش به شهرمان دعوت كنم.
ملا سعيد دعوت مذكور را ميپذيرد و براي رفتن به سييرت آماده ميشود. به راه ميافتند. دو ساعت از حركتشان گذشته بود كه اوصاف و قيافه آن استاد كم سن و سال را از او ميپرسد. آن فرد پاسخ ميدهد:
قربان، اسمش را نميدانم، اما اول كه آمد سر و وضع درويشي داشت و پوستيني بر دوشش بود، تا اينكه لباس طلاب بر تن كرد و همه علما را در بحثها و مناظرهها شكست داد.
بديع الزمان با شنيدن اين مطلب دانست كه موضوع مربوط به خودش است و رويدادهاي سال گذشته اينك در روستاهاي اطراف بر سر زبانهاست؛ لذا بر ميگردد و دعوت مذكور را قبول نميكند.
سرانجام به قصبه تيللو از توابع شهر سييرت رفت. در بارگاه و تربت فردي مشهور مقيم شد. در آنجا به طور خارق العادهيي مطالب كتاب "القاموس المحيط" را تا باب السّين حفظ نمود. وقتي دليل حفظ كردن مطالب قاموس را از او پرسيدند گفت:
قاموس مينويسد كه "هركلمه چند معنا دارد، من هم در نظر دارم قاموسي بنويسم و نشان دهم، براي هر معنا چند كلمه وجود دارد." زماني كه در بارگاه و تربت مذكور مقيم بود برادر كوچكترش "محمد" برايش غذا ميآورد، اما او دانههايي را كه در غذا بود به مورچهها ميداد و نان را با آب غذا مخلوط ميكرد و ميخورد و قناعت مينمود. وقتي از او پرسيدند:
چرا دانهها را به مورچهها ميدهي؟
گفت: چون ديدم حيات اجتماعي دارند، فوق العاده وظيفه شناساند و به سختي در تلاشاند، خواستم با دادن پاداش به خاطر علاقمند بودنشان به جمهوريت ياريشان كرده باشم.
در سال ١٩٣٥ در دادگاه جرايم سنگين اسكيشهير در پاسخ به اين سؤال كه "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" ميگويد: "تاريخچه حياتي را كه از من در دست داريد نشان ميدهد، به جز رييس دادگاه اسكي شهير، هيچ كدام از شما به دنيا نيامده بوديد، كه من جمهوري خواهي متدين بودم." آنگاه موضوع مورچهها را كه نقل آن گذشت برايشان ميگويد و اضافه ميكند: "خلفاي راشدين، هم خليفه بودند هم رييس جمهور. صديق اكبر براي عشره مبشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بود، البته نه رييس جمهوري كه اسم و رسمي بيمعنا باشد، آنان رؤساي (سيستم) جمهوريتي بودند كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود."
در تيللو شبي جناب شيخ عبدالقادر گيلاني (قدس) را در خواب ديد. جناب گيلاني خطاب به بديع الزمان ميگويد:
ملا سعيد! نزد مصطفي پاشا رييس عشيره ميران برويد و او را به طريق هدايت دعوت كنيد، و به او توصيه كنيد دست از ظلم و ستم بر دارد و به نماز و امر به معروف بپردازد ... اگر چنين نكرد او را بكُشيد.
ملا سعيد با ديدن اين خواب، بيدرنگ آماده ميشود و از تيللو به سوي عشيره ميران به راه ميافتد. مستقيم به چادر مصطفي پاشا ميرود. چون پاشا در آنجا نبود كمي استراحت ميكند. بعد از مدتي مصطفي پاشا وارد ميشود. همه كساني كه آنجا بودند بر ميخيزند، اما ملا سعيد از جايش تكان نميخورد. اين امر توجه پاشا را جلب ميكند، لذا از فتاح بيگ يكي از سرداران عشيرت هويت او را سؤال ميكند. فتاح بيگ ميگويد، كه ملا سعيد مشهور است. اين در حالي بود كه پاشا به هيچ وجه از روحانيون و علما دل خوشي نداشت. بيترديد بيشتر عصباني ميشود، اما به روي خود نميآورد. از ملا سعيد دليل آمدنش را ميپرسد و او پاسخ ميدهد:
براي هدايت تو آمدهام. يا دست از ظلم بر ميداري و نمازت را ميخواني، و يا تو را ميكُشم. پاشا غضبناك بيرون ميرود، قدمي ميزند و دوباره به چادر ميآيد و مجدداً از ملا سعيد ميپرسد كه به چه دليل آمده است.
ملا سعيد مي گويد: گفتم؛ براي همان چيزي كه گفتم، آمدهام.
پاشا به شمشير سعيد كه از ديرك چادر آويخته شده بود اشاره ميكند و ميگويد:
با اين شمشير كثيف ميخواهي مرا بكشي؟
بديع الزمان پاسخ ميدهد:
شمشير نيست كه ميبُرد، دست ميبُرد.
مصطفي پاشا دوباره بيرون ميرود و پس از مدت كمي وارد چادر ميشود. به بديع الزمان ميگويد:
من روحانيون زيادي در جزيره منطقهيي در تركيه بين رودهاي دجله و فرات.م. دارم، اگر بتواني همه آنها را در بحث و مناظره شكست بدهي آنچه را كه گفتي انجام ميدهم؛ در غير اين صورت تو را به فرات خواهم انداخت.
ملا سعيد:
نه شكست دادن همه علما كار من است و نه تو ميتواني مرا به فرات بيندازي، اما اگر توانستم پاسخ علما را بدهم يك چيز از تو خواهم خواست، آن هم يك تفنگ ماوزر است؛ تا اگر به عهدت وفا نكردي، تو را با همان تفنگ بُكشم.
او بعد از اين گفتگو همراه پاشا سوار بر اسب به جزيره ميرود. پاشا در راه به هيچ وجه با ملا سعيد صحبت نميكند. وقتي به جايي كه باني خاني ناميده ميشد، رسيدند ملا سعيد بر اثر خستگي كمي ميخوابد. به محض اينكه بيدار ميشود، همه علماي جزيره را بالاي سر خود در حالي ميبيند كه كتاب به دست منتظرند. پس از آشنايي مختصري چاي ميآورند. علماي جزيره چون از شهرت ملا سعيد مطلع بودند مبهوت و حيران، نوشيدن چاي را فراموش كرده، منتظر سؤال ملا سعيد ماندند، اما ملا سعيد بعد از نوشيدن چاي ، چاي يكي دو نفر ديگر از علماي كنار خود را هم مينوشد و آنها متوجه نميشوند. مصطفي پاشا به روحانيون ميگويد:
من بيسوادم، اما از همين حالا ميدانم كه در بحث با ملا سعيد شكست خواهيد خورد، چون ميبينم چنان غرق فكر و انديشه شدهايد كه نوشيدن چاي تان را فراموش كرديد، و ملا سعيد علاوه بر چاي خود يكي دو ليوان هم از چاي شما نوشيد.
پس از آن كه باز هم كمي سر به سرشان گذاشت؛ ملا سعيد خطاب به علما گفت:
حضرات محترم! حقير عهد كردهام از هيچ كس چيزي نپرسم، لذا منتظر سؤالات شما هستم.
علماي حاضر در جلسه حدود چهل سؤال ميپرسند. ملا سعيد پاسخ همه سؤالها را ميدهد، اما به هر دليلي كه بود به يكي از سؤالها پاسخ اشتباه ميدهد، با اين حال مخاطبان پاسخ مذكور را هم درست پنداشته، و تأييد ميكنند. در پايان جلسه ملا سعيد مطلب را به ياد مي آورد، و از پي شان ميدود و به آنها ميگويد:
"بايد ببخشيد، به يكي از سؤالها پاسخ غلط دادم و شما متوجه نشديد." آنگاه پاسخ آن سؤال را تصحيح ميكند.
روحانيون ميگويند:
اينك ما را در بحث كاملاً شكست داديد.
سپس تعدادي از آنها نزد ملا سعيد ميآيند تا از او درس بگيرند. از آن پس نيز مصطفي پاشا تفنگ ماوزري را كه قولش را داده بود به بديع الزمان اهدا كرده و شروع به خواندن نماز ميكند.
ملا سعيد همان قدر كه در مسايل علمي استعداد خارق العادهيي داشت داراي اندام ورزيده و نيرومندي هم بود. به كشتي گرفتن بسيار علاقه داشت، با تمام طلبههاي مدرسه كشتي ميگرفت. هيچ كس نمي توانست در كشتي او را مغلوب كند.
روزي با مصطفي پاشا قرار ميگذارند مسابقه اسب سواري دهند. مصطفي پاشا به قصد، دستور ميدهد اسبي بسيار سركش، تعليم نديده و وحشي را برايش آماده كنند. اسب را به ملا سعيد مي دهد تا سوار شود. (الله اعلم شايد ميخواسته است به اين ترتيب او را از بين ببرد.) ملا سعيد شانزده ساله بعد از آن كه اسب را كمي در اطراف ميچرخاند، تصميم ميگيرد سوار بر آن بتازد. اسب برخلاف جهت مورد نظر او، به سمت ديگري ميرود. ملا سعيد با تمام توان سعي ميكند ممانعت كند، اما موفق نميشود، بالاخره اسب به جايي ميرود كه بچه ها در آنجا بودند. فرزند يكي از خانهاي جزيره بر سر راه بود. اسب دو پاي خود را بالا ميبرد و بر كتف او فرود ميآورد. فرزند خان نقش بر زمين ميشود و زير لگدهاي حيوان شروع به دست و پا زدن ميكند. اطرافيان به يارياش ميشتابند و وقتي او را بيحركت و
مرده ميبينند قصد جان ملا سعيد را ميكنند. خدمتكاران خان خنجر از نيام بر ميكشند. ملا سعيد در اين هنگام دست بر تپانچه خود ميبرد و خطاب به آنها ميگويد:
حقيقتش را بخواهيد خداوند جان اين كودك را گرفت؛ در ظاهر اسب موجب مرگ او شد و اگر مسببش را بخواهيد مصطفي پاشا عاملش بود، زيرا اين اسب را او به من داد، صبر كنيد من اين بچه را ببينم؛ اگر مرده بود آنگاه بجنگيم.
از اسب پايين ميآيد؛ كودك را در آغوش ميگيرد. وقتي در كودك حركتي نميبيند او را در آبي سرد شستشو ميدهد، كودك لبخندي ميزند و چشمان خود را ميگشايد، همه حاضران شگفت زده و متحير ميشوند.
بعد از اين واقعهي عجيب مدتي در جزيره ميماند و آنگاه با طلبهاش ملا صالح به "بيرو" محل زندگي اعراب بدوي ميرود. پس از مدتي اقامت در آنجا مطلع ميشود مصطفي پاشا مجدداً راه ظلم و ستم در پيش گرفته است. نزد او ميرود و نصيحت و تهديدش ميكند. روزي در گرماگرم مناقشهيي، با لحني تهديد آميز به مصطفي پاشا ميگويد:
دوباره ظلم و ستم را شروع كردهيي؟ تو را به نام حق خواهم كشت. ميرزا بنويسِ پاشا جلو ميآيد و در همان لحظه ملا سعيد مصطفي پاشا را به دليل ظلم و ستماش بسيار تحقير ميكند. پاشا نميتواند اين وضع را تحمل كند؛ قصد جانش را كرده و به سوي او حملهور ميشود. خانهاي ميران مانع او ميشوند؛ بالاخره عبدالكريم پسر مصطفي پاشا به ملا سعيد نزديك ميشود و ميگويد:
عقيده او خطاست، تمنا ميكنم فعلاً از اينجا برويد.
ملا سعيد به سخن عبدالكريم بياعتنايي نميكند و به تنهايي به سمت بيابان "بيرو" كه محل زندگي بدويان بود به راه ميافتد. در راه با راهزنان بدوي مواجه ميشود. سلاح بدويان نيزه و اسلحه ملا سعيد از نوع ماوزر بود، لذا شروع به تيراندازي به سوي آنان ميكند. راهزنان عقب نشيني ميكنند سپس به راهش ادامه ميدهد، تا اينكه با گروه دوم راهزنان برخورد ميكند. اينبار راهزنان كه
تعدادشان زياد بود او را محاصره ميكنند. هنگامي كه قصد جانش را كرده بودند يكي از آنها ميگويد:
من او را در عشيره ميران ديده بودم، فرد مشهوريست.
راهزنان با شنيدن اين حرف كنار ميروند و از او درخواست عفو كرده، و پيشنهاد ميدهند در مناطق خطرناك از او محافظت كنند، اما ملا سعيد قبول نميكند و به تنهايي راهش را ادامه ميدهد.
چند روز بعد به ماردين ميرود. علماي ماردين به بحث و گفتگو با او ميپردازند، اما موفق نميشوند، با ديدن توان خارق العاده علمي ملا سعيد جواني كه همسن فرزندانشان بود، او را به استادي خود بر ميگزينند. در اين اثنا ملا سعيد با دو طلبه كه به ماردين آمده بودند آشنا شد. يكي از آنها پيرو جمال الدين افغاني و ديگري از طريقت سنوسي بود. توسط آنها از افكار و عقايد جمال الدين افغاني و سنوسيه اطلاع يافت.
ملا سعيد در سنين جواني، خيلي زود، وارد فعاليتهاي سياسي ميشود و شروع به خدمت به وطن و ملت ميكند. نخستين فعاليتهاي سياسي او در ماردين آغاز مي شود. همان موقع به سبب قهر و خشم صاحب منصبي، دست بسته و تحت نظر محافظان به شهر بيتليس تبعيد ميشود. با ژاندارمها در راه ميرفت كه وقت نماز رسيد. به آن ها يادآوري ميكند كه براي خواندن نماز بايد دستبندهايش را باز كنند. وقتي ژاندارمها از انجام اين كار سر باز ميزنند دستبندها را چون دستمالي گشوده و مقابلشان مياندازند. آنها اين كار را كرامت تلقي كرده و شگفت زده ميشوند، لذا با خواهش و تمنا و درماندگي ميگويند:
ما تا حالا محافظتان بوديم، از اين پس خادمتان هستيم.
روزي از بديع الزمان پرسيدند:
دستبندها را چه طور باز كرديد؟
گفت: من هم نميدانم، اما بايد كرامت نماز باشد.
در بيتليس كه بود به او خبر رسيد، كه استاندار با تعدادي از كارمندانش شرابخواري ميكند. با عصبانيت ميگويد:
من نميتوانم چنين رفتاري را از كسي كه نمايندهي رسمي حكومت است، در شهري ديندار همچون بيتليس قبول كنم.
آنگاه به مجلس شرابخواري آنها ميرود. ابتدا برايشان حديثي درباره شراب ميخواند و آنگاه سخنان تلخي بر زبان ميآورد، در عين حال چون احتمال ميداد ممكن است استاندار دستور حمله به او را بدهد دستش را به صورت آماده روي سلاح كمري خود ميگذارد، اما استاندار بسيار اهل مدارا و جوانمردي بود، لذا ساكت ميماند. هنگام خروج از آنجا، معاون استاندار به سعيد جوان ميگويد:
چه كرديد؟ اين حرفهايي كه زديد موجب اعدامتان ميشود.
سعيد جوان نيز پاسخ ميدهد:
تصور اعدام را هم نكرده بودم، خيال ميكردم حبس يا تبعيدم كنند، به هر حال اگر در راه رفع منكري بميرم، چه ايرادي دارد؟
يكي دو ساعت پس از بازگشت، دو مأمور نزد او ميروند و ميگويند استاندار شما را خواسته است. هنگام وارد شدن به اتاق، استاندار با احترام و تعظيم بر ميخيزد و سعي ميكند دست او را ببوسد. با احترام در حالي كه از او ميخواهد بنشيند ميگويد:
هر كس استادي دارد، تو هم استاد من هستي.
* * *
سعيد جوان ذاتاً علاقه نداشت تحت قانوني (خاص) زندگي كند و رفتارهايش محدود باشد؛ دوست داشت در همه كارهايش كاملاً آزاد باشد. هميشه ميگفت: "من حريت و آزاديام را با هيچ قانون من در آوردي محدود نميكنم." به همين دليل بود در اولين سفرش به استانبول اصرار داشت از هر قيد و بندي دور باشد. اين وضع در همه مراحل زندگاني او مشاهده شده است. نتيجه همين دلبستگي به حريت و آزادي بود كه در نيمه دوم زندگي خود به مقابله با گمراهي و زندقهي دهشتناكي پرداخت كه از اروپا ميآمد؛ و در برابر استبداد مطلق هولناكي كه زاييده فلسفه طبيعي و مخالف اصول قرآني بود سر خم نكرد، اطاعت نكرد و در راه حريت و مدنيت اسلامي كه آزادي مشروع حقيقيست، كوشيد.
ملا سعيد زماني كه در بيتليس بود پانزده شانزده سال داشت و تازه به سن بلوغ رسيده بود. تا آن زمان تمام معلوماتش لدنّي بود، لذا نيازي به مطالعات مفصل احساس نميكرد، اما در آن زمان به دليل رسيدن به سن بلوغ يا پرداختن به امور سياسي بود كه دانستههاي ياد شده به تدريج رنگ ميباخت، اين بود كه شروع به مطالعه دقيق آثار مرتبط با همه رشتهها كرد. مخصوصاً براي رد شبهاتي كه بر دين اسلام وارد ميكردند، كتابهاي "مطالع" و "مواقف" و چهل كتاب ديگر در علومآلي (چون صرف و نحو و منطق) و علومعالي (مانند تفسير و كلام) را در مدت دو سال حفظ و از بر كرد، حتي كتابهايي را كه با مطالعه روزانه حفظ ميكرد، هر سه ماه يكبار مجدداً دوره مينمود. ملا سعيد دو حال متضاد داشت:
اول: اوقاتي كه انديشهاش شكوفا (و سرشار از بسط) بود و امكان نداشت، كتابي را به دست بگيرد و مطالبش را درك نكند.
دوم: اوقاتي كه فكرش دچار قبض ميشد، و نه تنها از مطالعه كه حتي از سخن گفتن نيز بيزار بود.
ملا سعيد حفظ قرآن را با قرائت روزانه يكي دو جزء شروع كرد. با حفظ روزانه دو جزء از آيات، بخش مهمي از قرآن را حفظ كرد، اما بر اثر دو الهام قلبي تكميل آن ميسر نشد:
اول اينكه نكند قرائت سريع قرآن نوعي بياحترامي باشد.
دوم اينكه حفظ حقايق قرآن اهميت بيشتري دارد. اين بود كه ظرف دو سال چهل كتاب را در حكمت و فنون اسلامي حفظ نمود تا بتواند كليد حقايق قرآن را در دست داشته باشد و در مقابله با شبهات، از قرآن محافظت كند. هر روز بخشي از آن ها را از حفظ ميخواند، و در طول سه ماه يك بار موفق به دورهي آنها ميشد. شروع به حفظ كتاب "مرقات" كرد، بدون اينكه شرح و حاشيهيي از آن را در اختيار داشته باشد، و پس از مدتي كه شرح آن را به دست آورد اقدام به مقايسه آن با نقطه نظرات خود كرد. در همه مسايل تطبيق حاصل بود، مگر در سه كلمه كه اختلاف وجود داشت. موارد اختلافي مذكور نيز تحسين علما را در پي داشت و از سوي آنان پذيرفته شد.
روزي كسي به دروغ به بديع الزمان ميگويد جناب شيخ محمد كفروي از مشايخ بيتليس او را نفرين كرده است. بديعالزمان به ديدار آن شيخ ميرود. شيخ به او محبت ميكند و از باب تبرك درسي به او ميدهد. آخرين درسي كه ملا سعيد گرفت همين بود.
ملا سعيد شبي شيخ محمد كُفروي را در عالم رؤيا ميبيند، كه خطاب به او ميگويد:
ملا سعيد! به ديدارم بيا، من قرار است بروم.
و بيدرنگ نزد او ميرود، او را زيارت ميكند و وقتي ديد شيخ پر كشيده و رفت، از خواب بر ميخيزد. به ساعت نگاه ميكند؛ هفت شب بوده است. دوباره ميخوابد. صبح صداي ناله و شيوني را كه از خانه شيخ به گوش ميرسيد، ميشنود. به آنجا ميرود و مطلع ميشود كه جناب شيخ در ساعت هفت شب وفات يافته است. محزون و غمگين باز ميگردد.
إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ ٭ رَحمَةُ اللهِ عَلَيْهِ ٭ آمين
ملا سعيد از كساني چون "سيد نور محمد، شيخ عبدالرحمن طاغي، شيخ فهيم و شيخ محمد كفروي" كه از علما و مشايخ بزرگ شرق بودند، در علم و عرفان درسهاي جداگانهيي گرفت، لذا آنها را بسيار دوست داشت، نيز در ميان علما نسبت به "شيخ امين افندي، ملا فتح الله و شيخ فتح الله" محبت زيادي داشت.
در شهر وان عالم معروفي وجود نداشت؛ به همين دليل ملا سعيد به دعوت حسن پاشا به آنجا رفت. او در شهر وان پانزده سال اقامت كرد و براي ارشاد عشاير، زندگي خود را صرف سياحت و تدريس نمود. در مدتي كه در شهر وان بود با استاندار و كارگزاران (دولتي) حشر و نشر داشت و در همان ايام به اين نتيجه
رسيد كه براي رد ترديدها و شبهاتي كه در اين عصر متوجه دين اسلام است علم كلام قديم كفايت نميكند و تحصيل فنون جديد لازم است.
بديع الزمان در سنين جواني به اين نتيجه رسيد، و همين مطلب او را براي ارائه خدمات بسيار گسترده اسلامي و قرآني در آينده آماده كرد. پس از گذشت سي ـ چهل سال از طرح اين ديدگاه، حضرت حق او را موفق نمود تا با تأليف مجموعه رساله نور اقدام به تجديد علم كلام نمايد.
وقتي به اين نتيجه رسيد، شروع به مطالعه همه فنون ـ كه علوم مثبته خوانده مي شد ـ كرد و در مدت بسيار كمي با اساس علومي چون تاريخ، جغرافيا، رياضيات، زمين شناسي، فيزيك، شيمي، ستاره شناسي و فلسفه آشنا شد. آشنايي او با اين علوم نيز با تحصيل نزد استادي خاص حاصل نشد، بلكه با مطالعات خويش بود كه توانست به حق، مطالب علوم مذكور را دريابد. براي مثال پيش از بحث با يكي از معلمان جغرافي، كتابي را كه در اين زمينه نوشته شده بود در عرض بيست و چهار ساعت خواند و حفظ كرد و روز بعد در اقامتگاه استاندار "طاهر پاشا" در بحث او را شكست داد؛ به همين صورت در نتيجه يك مناظره، ظرف پنج روز بر شيمي معدني اشراف يافت و به بحث و جدل با معلم شيمي پرداخت و او را شكست داد.
اهل علمي كه كارهاي خارق العاده (ملا سعيد) جوان را ميديدند و شاهد بودند كه از دانشي به گستردگي بحر عمان برخوردار است، لقب "بديع الزمان" به او دادند. بديع الزمان در مدتي كه در شهر وان اقامت داشت به پشتوانه افكار و انديشهها و مطالعاتي كه تا آن زمان به دست آورده بود و با مشاهده اصول تدريس علمي و ديني و دقت و توجه به ضروريات مورد نياز زمانه، در تدريس، اصول و روش خاص خود را ابداع نمود، اين روش عبارت بود از "روشنگري در ميان طلبهها با تبيين و اثبات حقايق ديني، متناسب با فهم زمانه و با جديدترين اسلوب"
ملا سعيد در دورههاي اقامت در شهر وان، در برخي مسايل با علماي آن منطقه مخالفت ميكرد.
اين وضع تا عمر هشتاد سالگي او ادامه داشت.
مواردي مانند:
١. (معتقد بود) به طور قطع نبايد از هيچ كس پولي به عنوان هديه گرفت، يا چيزي به نام حقوق قبول كرد. آشكارا مشاهده شده است كه او خود در زندگي فاقد هر گونه مالكيت مادي بود و زندگي خويش را در فقر و بيكسي و تبعيد و حبس هميشگي توأم با مصايب هولناك و رنج آور گذراند، اما از هيچ كس پول و هديه بلا عوض نگرفت.
٢. از هيچ عالمي سؤال نميپرسيد. در طول بيست سال فقط به سؤالهايي كه از او ميپرسيدند پاسخ ميداد. در اين خصوص خود ايشان ميگفتند: "من منكر علم علما نيستم، لذا سؤال كردنم از آنها كار اضافهيي خواهد بود، اما اگر كسي يا كساني در علم و دانش من مردّدند، به آنها پاسخ ميدهم."
٣. طلبههايش را درست مانند خود از گرفتن زكات و هديه منع ميكرد. و آنها را فقط براي رضاي خدا به كار وا ميداشت. بيشتر اوقات گذران زندگي طلبههايش را خود تأمين ميكرد.
٤. همواره مجرد ماند و در دنيا به هيچ چيز وابستگي پيدا نكرد. ميگفت: "بايد طوري باشد كه بتوانم تمام داراييام را با يك دست بلند كنم." وقتي دليل اين مطلب را از او پرسيدند گفت: "اولاً زماني ميآيد كه همه به حال من غبطه خواهند خورد، ثانياً من از داشتن مال و ثروت لذت نميبرم، دنيا را به چشم يك مسافرخانه ميبينم."
زماني كه در وان اقامت داشت مرحوم طاهر پاشاي استاندار با بررسي كتابهاي اروپايي سؤالهايي انتخاب ميكرد و از او ميپرسيد. بديع الزمان بدون اينكه هيچ كدام از كتاب هاي مذكور را ديده باشد، و در حالي كه تازه شروع به تركي حرف زدن كرده بود، پاسخ سؤالها را بدون كمترين ترديدي ميداد. روزي كتابها را ميبيند و در مييابد كه طاهر پاشا سؤالها را از روي اين كتابها پرسيده است. در زماني كوتاه مطالب كتابهاي مذكور را ياد ميگيرد. در آن زمان بزرگترين انديشه و هدف او تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" معادل "دانشگاه الازهر" مصر در شهرهاي بيتليس و وان بود. درصدد بود اين فكر را از قوه به فعل در آورد، لذا راههاي عملي كردنش را طراحي مينمود. در وان كه بود
تابستانها را در مناطق ييلاقي باشيت و بيت الشباب ميگذراند. روزي به طاهر پاشا ميگويد در قله اين كوهها در تير ماه هم، برف و يخچال هست. طاهر پاشا به اعتراض ادعا ميكند، كه در تابستان قطعاً در آنجا برفي نميماند. يكبار هنگامي كه در ييلاق بود اين مطلب را به ياد آورد و در اولين نامه تركياش به طاهر پاشا نوشت:
اي پاشا (فرمانده)! در قله باشيت آب يخ ميزند، آنچه را نديدهيي انكار مكن، اينطور نيست كه همه چيز منحصر به معلومات تو باشد؛ والسلام.
ملا سعيد به محض اينكه از وجود اختلاف و كشمكش در بين عشاير مطلع ميشد، مداخله ميكرد و از راه ارشاد طرفين را آشتي ميداد. او حتي شَكَر آغا و مصطفي پاشا رييس عشيره ميران را كه دولت از آشتي دادنشان عاجز مانده بود، آشتي داد. به مصطفي پاشا گفت:
هنوز توبه نكردهيي؟
و مصطفي پاشا نيز در پاسخ گفت:
سيدا! هر چه بگوييد انجام ميدهم.
مصطفي پاشا تصميم ميگيرد اسب و پولي به ملا سعيد هديه دهد، اما او نميپذيرد و ميگويد:
مگر نشنيدهايد كه تاكنون از كسي پول نگرفتهام؟ مخصوصاً چگونه ميتوانم از فرد ظالمي چون شما پولي دريافت كنم؟ شما گويا توبه خود را شكستيد؛ در اين صورت و با چنين وضعيتي به جزيره نخواهيد رسيد.
در حقيقت پيش از آن كه به جزيره برسد، ملا سعيد خبر درگذشت او را دريافت ميكند.
بديع الزمان در رياضي از سرعت ذهني خارق العادهيي برخوردار بود. هر مسألهي مشكلي را خيلي زود در ذهن خود حل ميكرد. او حتي رسالهيي در علم جبر تأليف كرده بود. نزد طاهر پاشا وقتي در مسايل حساب مناقشهيي به وجود ميآمد و در بحث از هر مسألهيي، ديگران و ماهرترين منشيان موفق به يافتن
نتيجه نميشدند، ملا سعيد جواب را ذهني به دست ميآورد. او بارها وارد چنين مسابقههايي شد و در همه آنها نيز رتبه اول را كسب نمود. يك بار سؤال اين بود:
پانزده مسلمان و پانزده غير مسلمان را فرض كنيم، اگر آنها پشت سر هم به رديف ايستاده باشند مطلوب ما اين است، كه هر قرعهيي كه كشيده شود به نام يك غير مسلمان در آيد، تقسيم مسأله چگونه است؟
ملا سعيد پاسخ ميدهد:
وضعيت اينان ١٢٤ احتمال دارد.
و مسأله را حل ميكند، و در ادامه ميگويد:
مشكلتر از اين را من خودم ميگويم، يعني مسأله را طوري طرح ميكنم كه ٢٥٠٠ وضعيت احتمالي داشته باشد.
در مدت دو ساعت پنجاه غير مسلمان را از مجموع صد نفر به نحوي تقسيم ميكند، كه قرعه دائماً به نام يك غير مسلمان در ميآيد؛ آنگاه تعداد غير مسلمان را پانصد نفر در نظر ميگيرد و دويست و پنجاه هزار احتمال را مورد بررسي قرار ميدهد، و مسأله را حل ميكند و رسالهيي در اين باره نوشته به طاهر پاشا نشان ميدهد.
رساله مذكور متأسفانه در يك آتش سوزي در شهر وان از بين رفته است.
بديع الزمان هنگام اقامت در شهر وان، حوادث برخي روزنامهها را با طاهر پاشاي استاندار مطالعه ميكرد. مخصوصاً در مورد اخباري كه با اسلام (و مسلمانان) مرتبط بود دقيق ميشد؛ به همين دليل در مقطعي كه در شهر وان اقامت داشت با وضعيت جهان اسلام تا حدودي آشنا شد. يك روز طاهر پاشا اين خبر عجيب را كه در روزنامهيي درج شده بود به او نشان داد، خبر اين بود:
"وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفت: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد، ما نميتوانيم بر آنها حاكم شويم، بايد چارهيي بيابيم، تا قرآن را از دست آنها بيرون آوريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد شوند."
اين خبر بُهتآور تأثير غير قابل وصفي بر بديع الزمان گذاشت. بديع الزماني كه شايستگياش چون رعد آتشين، و حواس و احساساتش، بيدار، و مظهر سجايا و عنايات متعالي چون علم و عرفان و اخلاص و جسارت و شجاعت بود ميگويد: "من به جهانيان اثبات ميكنم و به دنيا نشان ميدهم كهقرآن خورشيدي معنويست كه نه خاموش ميشود و نه كسي ميتواند آن را خاموش كند."
لذا چنين قصد و نيت نيرومندي در روح او حاصل شد و همواره در همين مسير فعاليت نمود.
سعيد نورسي شصت و پنج سال پيش در شهر وان هنگامي كه نزد طاهر پاشاي استاندار بود در روزنامهيي خواند: "وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفته است: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد ما نميتوانيم بر آنها حاكم شويم، بايد چارهيي بيابيم، تا قرآن را از دست آنها بيرون آوريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد شوند." لذا در روح خود فوران و غيرتي بينهايت احساس كرده، و تصميم قطعي ميگيرد اثبات كند كه قرآن معجزه است و اين حقيقت را در همه جا منتشر نموده، كفار را به سكوت كامل وادار نمايد. او در مدت پانزده سالي كه در شهر وان بود مطالب بيش از هشتاد كتاب را كه حفظ كرده بود، از حفظ دوره مينمود و به همين ترتيب از هر مطلب لازمي كه با اوضاع آن روز جهان اسلام مرتبط بود، اطلاع مييافت.
بديع الزمان علامهيي بينظير بود و همچنان كه از هوش و ذكاوت و دانش او در سنين جواني دانسته ميشود، حكمت قرآنيه را فوق آنچه در ساير هم قطارانش بود به او تعليم داده بودند. او براي پاسخ به نيازهاي عصر جديد و براي اينكه در مرتبهيي بالاتر از سطح ادبي و علمي زمان، معجزه بودن قرآن را براي تمام جهان اثبات و همه را قانع كند، از شايستگي، متانت، عمل و از خود گذشتگي برخوردار بود.
همچنان كه ظهور درختي چون كوه از دانه كاج كه به قدر دانه گندم است، آشكارا قدرت الهي را نشان ميدهد، بديع الزماني كه هيچ قدرت مادّي نداشت و حتي بر عكس، مظلوم بود و دستانش بسته، با حيات و خدمت چون دانهاش، در دهشتناكترين مقطع تاريخ در آناتولي، جهان اسلام و اغلب نقاط عالم با ظهور و بروزي معنوي، كلي و جهان شمول تأثيرگذار شد و ذهنيتها را تغيير داد؛ با عقل و قلب مشاهده ميشود، كه اين امر براساس قدرتي مطلقه، خواستي الهي و كششي رباني صورت پذيرفته است.
او در يكي از آثار خود در بحث از عنايت الهي ناظر بر خدمت ايماني و به صورت تحديث نعمت الهي ميگويد: "اوايل جنگ جهاني اول در رؤيايي صادقه ديدم زير كوه مشهور آغري كه آرارات ناميده ميشود، هستم. ناگهان كوه متلاشي و تكههاي بسيار بزرگ آن به هر طرف دنيا پرتاب شد. در آن اوضاع وحشتناك ديدم مرحوم مادرم در كنارم است. گفتم: مادر نترس، فرمان حضرت حق است. او هم رحيم است، و هم حكيم است، ناگهان ديدم شخص مهمي به من دستور ميدهد: "اعجاز قرآن را بيان كن."
بيدار شدم و دانستم كه انفجار بزرگي رخ خواهد داد، و پس از آن انفجار و انقلاب، ديوارهاي اطراف قرآن تخريب ميشود و آن گاه قرآن مستقيماً به دفاع از خود ميپردازد، به قرآن حمله خواهد شد؛ و در آن بُرهه اعجاز قرآن چون زره فولاديناش ميشود، و براي اظهار نوعي از اين اعجاز در زمانه كنوني، فردي چون من ـ كه موضوع فوق حد اوست ـ نامزد خواهد شد، و دانستم كه نامزد اين كار شدهام."
بديع الزمان براي تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" در شرق آناتولي و تلاش براي راه اندازي مدرسهيي در موقعيت و مرتبه دارالفنون در شهر وان يا دياربكر به استانبول رفت. نويسندهيي رفتن او را به استانبول چنين تصوير كرده است: "آتش پارهي ذكاوت از صخرههاي تند و تيز شرق در افق استانبول طلوع كرد."
پيش از رفتن به استانبول، روزي طاهر پاشا به او گفته بود:
علماي شرق را در بحثها شكست ميدادي، اما آيا در استانبول هم ميتواني ماهيان بزرگ آن دريا علماي استانبول .م. را به مبارزه بطلبي؟
به محض اين كه به استانبول رسيد، علما را به مناظره دعوت كرد. علماي مشهور استانبول گروه گروه به ديدار او ميآمدند و سؤالهايي ميپرسيدند، و او پاسخ صحيح آنها را ميداد. منظور او اين بود كه نظر آنها را به فعاليتهاي علمي و عرفاني در شرق آناتولي جلب كند؛ وگرنه ملا سعيد به هيچ وجه دوست نداشت خودنمايي كند، همواره به دور از هر گونه تظاهر و آلايش عمل ميكرد. او از نظر علمي و به لحاظ برخورداري از جسارت و حافظه و ذكاوت خارق العاده بود. به همان نسبت و بلكه بيش از آن خالص و مخلص بود. از تصنع و تكلف به هيچ وجه خوشش نميآمد. بر در اقامتگاهش در استانبول لوحي بود كه بر آن نوشته شده بود: "در اينجا هر مشكلي حل ميشود، به هر سؤالي پاسخ داده ميشود و هيچ سؤالي هم پرسيده نميشود."
در اين جا لازم است اين نكته را نيز اضافه كنيم، كه رساله نور در سي چهل سال پاياني عمر سعيد نورسي با رحمت و عنايتي فوق العاده براي خدمت به قرآن و دين اسلام به او احسان گرديد؛ و او نيز در مدت مذكور به جهاد ديني و معنوي، و خدمت قرآني پرداخت، لذا از اين موارد دانسته ميشود و خود او نيز بعدها طي هشداري معنوي نوشت كه حياتش در دايرهيي منظم جريان داشته است، يعني چون در آينده خدمت قرآني مهمي ارائه خواهد كرد، حضرت حق با حكمت به منظور آماده سازي زمينه لازم براي خدمت مذكور، سعيد را در شرايطي فوق العاده طاقت فرسا و با هوش و نبوغي خارق العاده و تحت عنايتي فوق العاده به كار ميگيرد، لذا همچنان كه در ابتداي تاريخچه حيات بيان گرديد، از اين نقطه نظر ميبايست به زندگاني و احوال او نگاه كرد. او خود پيش از دورهي آزادي، به بسياري از طلبهها و دوستانش گفته بود: نوري ميبينم و به آينده بسيار اميدوار هستم، و با گفتن اين مطلب در واقع به ديگران اطلاع ميداد كه خدمت قرآني مهمي وقوع خواهد يافت. او براساس يك حس قبل الوقوع گمان كرده بود، خدمت قرآني و ايماني كنوني رساله نور در عالم سياست عملي خواهد شد، لذا با تمام توان خود در استانبول سياست را ابزاري براي دين و قرآن كرده بود و فعاليت ميكرد.
در استانبول به سؤال عالماني كه گروه گروه به ديدارش ميآمدند پاسخ ميداد. او در سن جواني قادر بود، همه سؤالها را بدون استثنا پاسخ دهد و نحوه بيانش به غايت بليغ و قانع كننده بود؛ اين امر به اضافه حال و رفتار خارق العادهاش، اهل علم را با شيفتگي تمام به تعريف و تمجيدش وا ميداشت. آنها او را به حق
شايسته عنوان "بديع الزمان" ميديدند، و از اين شخصيت فوق العاده با صفت "نادره آفرينش" نام ميبردند.
علماي استانبول كه در بحثها و مناظرهها از بديع الزمان ـ كسي كه از منطقه كوهستاني و صعب العبور كردستان به اين شهر آمده بود ـ شكست ميخوردند، حتي از "شيخ بخيت افندي" از رؤساي مشهور دانشگاه الازهر مصر كه در آن ايام براي سياحت در استانبول به سر ميبرد، ميخواهند با اين عالم جوان بحث نمايد و او را محكوم كند. شيخ بخيت اين پيشنهاد را ميپذيرد و زمينهيي براي بحث و مناظره جستجو ميكند. او روزي بعد از نماز از مسجد اياصوفيا بيرون آمد و هنگامي كه همه در قهوه خانه نشسته بودند فرصت را غنيمت شمرد و در حالي كه علما در كنارش بودند خطاب به بديع الزمان گفت:
مَا تَقُولُ فِي حَقِّ الاَورُوبَائِيَّةِ وَ العُثْمَانِيَّةِ؟"
يعنينظر شما درباره اروپا و عثماني چيست؟
منظور شيخ بخيت از طرح اين سؤال، امتحان هوشمندي فوق العاده و علم و دانش چون بحر عمان او نبود، كه در اينها شكي نداشت؛ بلكه ميخواست از احاطه او بر مسايل آينده و سياستش براي اداره عالم آگاه شود. پاسخ بديع الزمان چنين بود:
إِنَّ الاَورُوبَا حَامِلَةٌ بِالْإسْلَامِيَّةِ فَسَتَلِدُ يَوْماً مَا وَ إِنَّ الْعُثْمَانِيَّةَ حَامِلَةٌ بِالْاورُوبَائِيَّةِ فَسَتَلِدُ يَوْماً مَا
يعني اروپا دولتي اسلامي را باردار است و روزي آن را به دنيا خواهد آورد، و عثمانيان نيز اروپا را حاملهاند و آن را به دنيا خواهند آورد.
جناب شيخ بخيت با شنيدن اين پاسخ ميگويد:
با اين جوان نميتوان بحث و مناظره كرد، من هم با او همفكر هستم و بيان چنين مختصر و بليغي تنها خاص بديع الزمان است.
چنانكه طبق گفته بديع الزمان هر دو موضوع فوق تحقق يافت. يكي دو سال بعد، در زمان مشروطيت، بسياري از عادات اجنبيان در مخالفت با شعايراسلام اخذ و به تدريج در تركيه نهادينه شد، و اينك نيز در اروپا علاقهيي كه به اسلام و قرآن نشان ميدهند، مخصوصاً اقبال گسترده ملت سعادتمند آلمان به اسلام، آنچه را سعيد نورسي گفته بود، كاملاً تأييد ميكند.
زندگي بديع الزمان در استانبول تا حدي سياسي بود. معتقد بود از طريق سياست ميتواند به اسلام خدمت كند. پرداختن او به امور سياسي يكي از نتايج عشق و علاقهاش به اسلام بود. همواره طرفدار آزادي بود. به دليل بيعدالتيهايي كه ميديد به مخالفت با "تركان ژون" گروهي كه دنباله روي اروپا بودند. ميپرداخت و ميگفت: "شما به دين ضربه زديد، با غيرت الهي در افتاديد، شريعت را به سُخره گرفتيد، و نتيجه اين كار وخيم خواهد بود."
پس از دورهي آزادي، با دوستان مجاهدش "جمعيت اتحاد محمدي (ص)" را تأسيس كرد. اين تشكّل در مدت كمي شناخته شد حتي با نگارش مقالهيي توسط بديع الزمان، پنجاه هزار نفر از اهالي حومه آداپازاري و ازميت به عضويت آن در آمدند.
او با طرح اينكه نبايد آزادي را بد تفسير كرد و مشروطه هم بايد مشروطه مشروعه باشد، سخنرانيهاي مختلفي ايراد ميكرد و در روزنامههاي ديني مقالاتي مينوشت. مقالات و خطابههاي او به قدري بليغ و قانع كننده بود كه ميتوان گفت نظيري نداشت. اهل علم و اهل سياست از نوشتهها و دروس سعيد نورسي استفاده زيادي ميكردند. او بشارت ميدهد كه بيداري ملي آن زمان، فجر صادق سعادت دنيوي آناتولي و آسيا خواهد بود، ليكن تأكيد داشت، كه براي از دست ندادن آن ضروريست كه خيلي زود دستورات شرعي عملي شود. هشدار ميداد: "اگر مشروطيت را توأم با حريت شرعي قبول نكنيم و بدين منوال عمل نشود آن را از دست خواهيم داد، و مشروطه جاي خود را به حاكميتي مستبد خواهد داد." بخش كوچكي از نطقها و مقالات او را به عنوان نمونه در اينجا ميآوريم:
(متن سخنراني سعيد نورسي در سومين روز اعلام آزادي كه با بداهت بيان نمود و در روزنامههاي آن روز منتشر شد؛ سپس او اين سخنراني را در ميدان آزادي سلانيك هم تكرار كرد)
خطاب به آزادي
اي آزادي مشروع! با ندايي چنان دهشتناك اما زيبا و بشارت دهنده فرا ميخواني كه بدوي همچون مني را كه در خواب غفلت به سر ميبرد بيدار ميكني. اگر نبودي من و عموم ملت در زندان اسارت ميمانديم. تو را به عمر ابدي بشارت ميدهم. اگر چشمه حيات شريعت را منبع زندگاني قرار دهي و در آن بهشت نشو و نما كني مژده ميدهم كه اين ملت مظلوم نيز هزار بار بيشتر از زمان گذشته پيشرفت و ترقي كند. اگر تو را به درستي راهبر خود قرار دهند و با اغراض شخصي و انديشه انتقام لكهدارت نكنند ...
پروردگارا! چه قيامت سعادتمندانه و چه حشر زيباييست كه زمانه فعلي نمونه كوچكي از حقيقت
وَ الْبَعْثُ بَعْدُ الْمَوْتِ
را براي ما تصوير ميكند. تمدن قديم و مدفون در گوشه و كنار آسيا و روملي
روملي: به مناطقي از امپراطوري عثماني كه در قاره اروپا قرار داشت گفته ميشود.
حيات را از سر گرفته و آنان كه نفعشان را در ضرر عمومي جستجو ميكنند و در آرزوي استبدادند به گفتن
يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا
شروع كردهاند. تولد حكومت جديد مشروطه ما چون معجزه بود و ان شاء الله با گذشت سالي، مظهر سرّ
نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا
خواهيم شد.
باز شدن درهاي تمدن و جنت ترقي عاري از عذاب، به روي ما، ثواب سي سال روزه سكوت است كه با توكل و صبر گرفتيم. قانون شرع كه مژده دهندهي حاكميت مليست چون نگاهبان بهشت ما را به درون ميخواند.
اي برادران ستمديده وطن! برويم و داخل شويم! باب اول آن اتحاد قلوب در دايره شريعت است؛ باب دوم محبت ملي"نسبت به يكديگر است." و باب سوم،
معارف، و باب چهارم تلاش انساني، و باب پنجم تَرك فسق و فجور است. "تشخيص" ابواب ديگر را به عقل خودتان وا ميگذارم ..............
اي اخوان وطن مراقب باشيد! مبادا با بيقيديها و لاابالي گريها در دين، "اين نهال نوپا را" مجدداً به قتل برسانيد!
قانون اساسي كه در مقابله با انديشههاي فاسد، اخلاق رذيله و دسايس و خواريهاي شيطاني بر پايه شريعت غرّا شكل گرفته است با ايفاي نقش عزرائيل آنها را از بين برد. هان اي اخوان وطن! مبادا با در پيش گرفتن اسراف و كارهاي خلاف شريعت و لذايذ نامشروع "دوران گذشته را دوباره" احيا كنيد.
ما تا كنون در گور بوديم و ميپوسيديم، اينك با مشروطيت و اتحاد ملت وارد رحم مادر شده و نشو و نما خواهيم كرد. سالهاي عقب ماندگي از ترقي و پيشرفت را إن شاء الله با معجزه نبوي و قرار گرفتن در قطار قانون اساسي شرعي به طور عملي، و با براق مشورت شرعي در حيطه فكر طي خواهيم كرد. اين كوير پهناور وحشت انگيز را در مدت كمي پشت سر گذاشته و دوش به دوش ملتهاي متمدن به مسابقه با آنها خواهيم پرداخت، زيرا آنها گاه سوار بر گاريها پيش رفتهاند و ما به يكباره سوار بر مبادي چون قطار و بالون راه خود را طي خواهيم كرد. با سهولتي كه حقيقت اسلام به عنوان جامع اخلاق حسنه، استعداد فطري، فيض ايمان و شدت گرسنگي در هضم امور ايجاد ميكند فرسنگ فرسنگ راه را طي ميكنيم؛ هم چنان كه پيشتر در گذشته نيز چنين كردهايم.
من با مسؤوليتي كه طلبگي بر دوشم ميگذارد و فرمان و اجازه آزادي، هشدار ميدهم:
اي فرزندان وطن! آزادي را نادرست تفسير نكنيد، تا آن را از دست ندهيم، تا اسارت بيزار كننده گذشته را در ظرفي ديگر به خوردمان ندهند و نابودمان نكنند.
آري با استبداد دهشتناك ديگري، اسارت بسيار تلخ و زهرآگيني را به خوردمان دادند.
زيرا آزادي با مراعات احكام و آداب شريعت و اخلاق حسنه تحقق يافته، و نشو و نما ميكند...
بديع الزمان
* * *
زنده باد شريعت احمدي (ص)
جريده ديني: ٧٧
پنجم مارس ١٣٢٥ (رومي)
هجدهم مارس ١٩٠٩ ( ميلادي)
شريعت غرّا از كلام ازلي آمده و رو به سوي ابد دارد. سلامت ما از رذيله استبداد نفس اماره در پناه بردن به اسلام و تمسك به آن حبل المتين است. استفاده درست از آزادي منطبق بر حق با استمداد از ايمان ممكن است؛ زيرا كسي كه عبد و خادم واقعي آفريدگار جهان باشد، نميبايست تا بندگي خلق تنزل يابد. هر كسي در عالم خويش فرماندهيست، لذا در عالم اصغر، مكلف به جهاد اكبر است و وظيفه احياي سنت نبوي و مسؤوليت پيروي از اخلاق احمدي(ص) را دارد.
اي اولياي امور! اگر خواهان موفقيت هستيد، در مسير قوانين الهي حركت كنيد؛ كه در غير اين صورت نتيجه ردي توأم با عدم موفقيت نصيبتان ميشود. عموم پيامبران شناخته شده در ممالك اسلامي و عثماني ظهور يافتهاند و اين رمز و اشارتيست بر تقدير الهي كه قوه محركه كمال اين مردم، ديانت است؛ و گلهاي مزرعه آسيا و آفريقا، و بوستان روملي در پرتو اسلام نشو و نما خواهند كرد.
دين را نبايد فداي دنيا كرد. زماني براي محافظت از استبدادي كه مُرد و رفت، مسايل ديني را رشوه ميدادند. به سبب ترك مسايل ديني و فدا كردنشان، چه فايدهيي جز ضرر حاصل شد؟ بيماري قلبي ملت در ضعف ديانت است و با تقويت دين ميتواند سلامتياش را به دست آورد.
مشرب جماعت ما محبت بر خود محبت و خصومت بر خود خصومت است، يعني ياري رساندن به تقويت محبت و از بين بردن سربازان خصومت و دشمني در ميان مسلمانان. مسلك ما نيز تخلق به اخلاق احمدي (ص) و احياي سنت نبويست. راهبرمان شريعت غرا، شمشيرمان براهين قاطع و مقصدمان اعلاي كلمةالله است!...
بديع الزمان
* * *
حقيقت
جريده ديني: ٧٠
٢٦ شباط ١٣٢٤ ( رومي)
مارس ١٩٠٩ ( ميلادي)
ما از "قالو بلي" تاكنون عضو جمعيت محمدي هستيم
جهت واحد همبستگي ما در توحيد است، پيمان و سوگندمان، ايمان است و مادام كه موحديم، متحديم. هر مؤمني مكلف به اعلاي كلمةالله است و راه اصلي آن هم در زمانه فعلي ترقي و پيشرفت ماديست، زيرا بيگانگان با سلاح فنون و صنايع، ما را زير استبداد معنويشان له ميكنند. ما نيز ميبايست با سلاح فن و صنعت، با فقر و جهل و اختلافات فكري ـ كه هولناكترين دشمن اعلاي كلمةاللهاند ـ جهاد كنيم، ليكن در جهاد خارجي با شمشيرهاي الماسين براهين قاطع شريعت غرا نبرد ميكنيم، زيرا غلبه بر متمدنان از راه اقناع است و مانند بدوياني كه سخن نميفهمند نميتوان اجبارشان كرد.
ما فداييان محبتايم و وقت دشمني كردن نداريم ...!
مشروطيت عبارت است از انحصار قدرت در عدالت و مشورت و قانون، و شريعت غرا سيزده قرن پيش بنا نهاده شد، لذا در احكام، گدايي كردن از اروپا جنايت بزرگي نسبت به دين است، و به آن ميماند كه به سوي شمال نماز خوانده شود.
قدرت بايد در قانون باشد؛ وگرنه استبداد توزيع ميشود.
اِنَّ اللَّه هُوَ الْقَوِىُّ الْمَتِينُ
بايد حاكم و فرمان دهنده به وجدانها باشد؛ اين نيز با معرفت تام، مدنيت عام يا به نام دين اسلام، شدنيست؛ در غير اين صورت استبداد همواره حاكم خواهد بود. وحدت و همبستگي در هدايت است نه در هوا و هوس! مردم آزاد شدند، اما باز هم بنده خدا هستند. همه چيز آزاد شد. قصور و كوتاهي كسي، نميتواند سند و عذر كوتاهي ديگري شود! نااميدي مانع هر
كماليست. اين كه گفته شود: "به چه درد من ميخورد، بگذار ديگري فكرش را بكند" يادگار استبداد است.
بديع الزمان
در حين گفتگويي كه بين قراصّو سر خاخام يهودي استانبول و بديع الزمان در سلانيك جريان داشت، خاخام گفتگو را در ميانه رها كرده و با شتاب بيرون ميرود و به دوستانش ميگويد: "اگر اندكي ديگر نزدش ميماندم چيزي نميگذشت كه مرا هم مسلمان ميكرد." و به اين ترتيب شكست خود را در بحث با حيرت و درماندگي آشكار ميكند. قراصّو كه براي تجزيه امپراتوري عثماني به صورت سازمان يافته و زيركانهيي فعاليت ميكرد به سازماني مخفي وابستگي داشت و نقش كليدي را ايفا مينمود. منظور قراصّو از ديدار با بديع الزمان اين بود كه او را با انديشه خود همراه كرده، ابزاري براي هدف منحوس خويش گرداند، اما هيهات ...!
* * *
سرانجام رويداد منحوس"٣١ مارس" وقوع مييابد. حدود پانزده روحاني خواهان شريعت را كه نامشان در آن حادثه مطرح شده بود اعدام ميكنند. بديع الزمان هنگامي محاكمه شد كه آنها را در حياط دادگاه به دار آويخته بودند و او از پنجره اين منظره را ميديد. خورشيد پاشا رييس دادگاه ميپرسد:
تو هم خواهان شريعت بودي؟
بديع الزمان پاسخ ميدهد:
من اگر هزار روح داشتم فداي فقط يك حقيقت شريعت ميكردم، زيرا شريعت سبب سعادت، عدالت محض و فضيلت است، اما خواسته من مانند چيزي نيست، كه شورشيان ميگويند!
متن دفاع قهرمانانه بديع الزمان در دادگاه نظامي، در آن زمان دو بار چاپ و منتشر شد؛ در حالي كه انتظار ميرفت در آن دادگاه مخوف به اعدام محكوم شود،
بيگناه تشخيص داده شده و آزاد ميگردد، سپس او بدون آنكه از دادگاه تشكري كند؛ در حالي كه انبوه جمعيت همراهياش ميكردند، از بايزيد تا سلطان احمد را طي كرد؛ در حالي كه نداي"زنده باد جهنم براي ستمگران، زنده باد جهنم براي ستمگران" را سر داده بود.
بخشي از دفاعيه او در ديوان جنگ در كتاب حاضر درج گرديده است، تا واقعيت حادثه ٣١ مارس و دفاع قهرمانانه بديع الزمان تا حدودي دانسته شود.
* * *
بخش هايي از اثري به نام "شهادتنامه دو مكتب مصيبت بار"
يا"دادگاه حكومت نظامي و بديع الزمان"
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
مقدمه
آنگاه كه از حريت و آزادي به ديوانگي و جنون ياد ميشد، استبداد ضعيف، تيمارستان را براي من تبديل به مكتب كرد.
آنگاه كه اعتدال و طي طريق در راه مستقيم ارتجاع نام گرفت، استبداد شديد در مشروطيت، زندان را تبديل به مكتب كرد.
اي كساني كه شهادتنامه مرا ميخوانيد! لطفاً روح و قوه خيالتان را متوجه انديشه و وجود طلبهيي روستايي و عصبي كنيد كه در حال دگرگونيست و تازه به تمدن جديد سفر كرده است، تا با تخطئه او مرتكب خطا نشويد ...! در حادثه ٣١ مارس در دادگاه حكومت نظامي گفتم:
من طلبهام، به همين دليل هر چيز را با ميزان شريعت ميسنجم. من مليتمان را تنها و تنها مليت اسلام ميدانم، براي همين هر چيز را از نقطه نظر اسلام مورد سؤال قرار ميدهم. من بر دروازه عالم برزخي كه زندان ناميده ميشود
ايستادهام و در ايستگاهي كه چوبه دار نام دارد، منتظر قطار آخرتم، و در اين وضعيت نقدهايي بر اعمال ظالمانه نوع بشر دارم؛ نقدهايي كه در حكم نطقي هستند كه نه فقط شما بلكه متوجه تمام بشريت است، لذا بر اساس سرّ يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ از گور قلبم حقايق عرياني بيرون آمده است، كه نامحرمان نبايد بدان نظر كنند. با كمال اشتياق مهياي آخرتم و آماده رفتن به همراه همين به دار آويختهگان ميباشم؛ همچنان اگر فردي بدوي و مشتاق ديدن چيزهاي عجيب، شگفتيها و محاسن استانبول را شنيده، اما نديده باشد، بسيار آرزومند ديدن آنها خواهد بود، من هم به همان ميزان آرزومند بودهام، عالم آخرت را كه نمايشگاهي از عجايب و غرايب است ببينم؛ امروز نيز چنينام. تبعيد و فرستادن من به آنجا برايم مجازات نيست. شما اگر از دستتان بر ميآيد مرا به لحاظ وجداني آزار دهيد؛ وگرنه آزار و اذيت به صورتي ديگر، عذاب نيست، براي من افتخار است.
اين دولت در زمان استبداد با عقل و خرد دشمني ميكرد و اينك با حيات و زندگي عداوت ميكند ... اگر اين معني دولت است پس زنده باد جنون ...! زنده باد مرگ ...! براي ستمگران هم زنده باد جهنم ...! من اساساً دنبال فرصتي بودم تا انديشههايم را بيان كنم، اينك دادگاه حكومت نظامي فرصت خوبي براي اين كار است.
همانطور كه در ابتدا از همه ميپرسند، در دادگاه حكومت از من نيز سؤال كردند:
آيا تو هم خواهان شريعت بودهيي؟
در پاسخ گفتم:
من اگر هزار روح داشتم فداي فقط يك حقيقت شريعت ميكردم، زيرا شريعت سبب سعادت، عدالت محض و فضيلت است، اما خواسته من مانند چيزي نيست كه شورشيان ميگويند!
گفتند:
آيا عضو اتحاد محمدي (ص) هستي؟
اتحاد محمّدي (ص) : نام يك حزب در زمانه مشروطيت عثماني.
پاسخ دادم:
با افتخار ميگويم كه از كوچكترين افرادش هستم، البته با تعريفي كه خود دارم... چه كسي جز بيدينان هست كه عضو اتحاد مذكور نباشد، او را به من نشان دهيد ...
نطق مزبور را اينك منتشر ميكنم، تا مشروطيت را از لكه ننگ، اهل شريعت را از نااميدي، مردمان اين زمانه را از جهل و جنون در نزد تاريخ، و حقيقت را از اوهام و شبهات برهانم، اينك آغاز ميكنم:
گفتم:
اي پاشاها و افسران!
خلاصه جناياتي كه زنداني شدنم را اقتضا كرد، چنين است:
إِذاً مَحَاسِنِي اللَّاتِي اَدَلُّ بِهَا كَانَتْ ذُنُوبِي فَقُلْ لِي كَيْفَ اَعْتَذِرُ
يعني محاسنم كه سبب افتخارم بوده است اينك گناه پنداشته ميشود! متحيرم كه چگونه بايد عذرخواهي كنم! به عنوان مقدمه ميگويم: رادمرد، خود را آن قدر كوچك نميكند كه مرتكب جنايت شود، اگر هم جنايتي را به او نسبت بدهند از مجازات واهمه نخواهد داشت. من اگر ظالمانه اعدام هم شوم ثواب دو شهيد را خواهم داشت، اگر در زندان بمانم نظرم اين است، در حكومت غداري كه آزادي در آن جز در لفظ نيست، راحتترين جا زندان است، با مظلوميت مردن بهتر از ظالمانه زيستن است.
اين را هم بگويم، برخي كسان كه از سياست به عنوان وسيلهيي در جهت بيديني استفاده ميكنند براي پنهان كردن قباحت كارشان، ديگران را به ارتجاع متهم ميكنند، و مدعي مي شوند از دين در جهت سياست استفاده ابزاري كردهاند.
مأموران اطلاعاتي امروز نسبت به آنان كه در گذشته بودند، بدترند. چگونه ميتوان به صداقت اينان اعتماد كرد؟ چگونه ميتوان عدالت را بر اساس سخن
آنان بنا نمود؟اصلاً انسان وقتي بخواهد با فريب و دغل كاري عادلانه رفتار كند سر از ظلم در ميآورد، زيرا انسان بيخطا نيست، ليكن كوتاهيهاي پراكندهاي را كه در طول زمان و از افراد بيشماري صادر گرديده و به واسطه خوبيها و محاسن تعديل شده با دغل كاري و فريب جمع نموده و در زماني واحد چنين توهم ميكند، كه از شخص واحدي صادر شده، لذا او را مستحق مجازات شديد ميبيند؛
در حالي كه خود اين عمل، ظلمي شديد است.
حال بپردازيم به يازده و نيم جنايتي كه من مرتكب شدهام:
قسمتهاي مربوط به مسلك و مشرب مؤلف أخذ گرديده، لذا كساني كه خواهان تفصيل مطالب هستند به اثر مذكور مراجعه نمايند.
جنايت اول: سال گذشته در آغاز دوران آزادي از طريق نخست وزيري براي همه عشاير شرق پنجاه ـ شصت تلگراف مخابره كردم. مضمون آن چنين بود:
مشروطيت و قانون اساسياي كه شنيدهايد، عبارت است از عدالت حقيقي و مشورت شرعي، آن را نيكو تلقي كنيد، و در محافظتش بكوشيد، زيرا سعادت دنيوي ما در مشروطيت است، و ما از استبداد بيش از همه ضرر ديدهايم.
پاسخ دريافت شده براي اين تلگراف، از همه جا مثبت و زيبا بود.
منظور اين است كه ولايات شرق را آگاه كردم؛ در غفلت رهايشان نكردم، تا استبدادي جديد نتواند از غفلتشان استفاده نمايد، نگفتم "چه ارتباطي به من دارد" لذا مرتكب جنايت شدم و سر از اين دادگاه در آوردم.
جنايت دوم: در اياصوفيه، بايزيد، فاتح، و سليمانيه طي نطقهاي متعددي كه خطاب به عموم علما و طلاب داشتم نسبت حقيقي بين دين و محتواي مشروطيت را تبيين و تشريح كردم و گوشزد كردم كه استبداد ظالمانه با دين و شريعت مناسبتي ندارد. به اين صورت كه بر اساس سرّ
سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ
شريعت به اين جهان آمده است، تا استبداد و حاكميت ظالمانه را از ميان بردارد. در هر سخنراني يادآوري ميكردم، كه هر كس به كلمهيي از سخنانم اعتراض داشته باشد آمادهام حقانيتش را با برهان اثبات كنم. همواره در نطقهايم گفتهام: "ماهيت حقيقي اصل دين، همان حقيقت مشروطه مشروعه است." اين
بدان معناست كه من مشروطيت را با دلايل شرعي قبول داشتهام، و اين قبول داشتن مانند ديگر هواداران تمدن و مدنيت، تقليدي و خلاف شريعت نبوده است. من از دين به عنوان رشوه استفاده نكردهام، كوشيدم تا آنجا كه ميتوانم علما و شريعت را از چنگ انديشههاي فاسد اروپايي نجات دهم، لذا مرتكب جنايت شدم و مستحق چنين برخوردهايي از سوي شما گرديدم.
جنايت سوم: از اين كه قريب بيست هزار نفر از همشهريهايم در استانبول كه باربر و ناآگاه و سادهدل هستند از سوي برخي افراد حزبي اغفال شوند، و حيثيت ولايات شرق را لكهدار كنند ترسيدم. به همه مكانها و قهوه خانههاي باربران سر زدم و سال گذشته مشروطيت را طوري كه برايشان قابل فهم باشد توضيح دادم، به اين ترتيب كه:
"استبداد، ظلم و زورگوييست. مشروطيت، عدالت و دين است. پادشاه اگر از اوامر پيامبرمان (ص) تبعيت كند و راه او را برود، خليفه است و ما هم از او اطاعت خواهيم كرد؛ در غير اين صورت اگر كسي تابع پيامبر نباشد و به ديگران ستم كند، پادشاه هم باشد شقي و گردنكش است. جهالت، بيچارگي و فقر و اختلاف، دشمنان ما هستند. در برابر اين سه دشمن بايد با سلاح صنعت، معرفت و همبستگي جهاد كنيم. با برادران حقيقي خود تركها و همسايههايمان كه تا حدودي موجب بيداري و پيشرفت ما هستند بايد دوست شويم و دست به دست يك ديگر دهيم، زيرا در خصومت و دشمني، پستي و رذالت هست و ما وقت دشمني كردن نداريم، ما در كار دولت دخالت نخواهيم كرد، زيرا از امور حكومت چيزي نميدانيم."
اين نصيحت در تحريم اتريش توسط همان باربران و تحريم كل اروپا توسط كساني چون من
يك بار ظريفي به بديع الزمان ميگويد: "خوب است لباسي متناسب با عرفانتان بر تن كنيد." او نيز پاسخ ميدهد: "شما گويا اتريش را تحريم كردهايد و در عين حال كلاههاي ارسالي آنها را بر سر ميگذاريد، اما من همه اروپا را تحريم كردهام، اين است كه فقط از توليدات مادي و معنوي مملكت خودم استفاده ميكنم."
و در عملكردهاي صحيحشان در مشوشترين و مهيجترين مقاطع مؤثر بود. من باعث تعديل ارتباطشان با پادشاه شدم، و باعث شدم با
تحريمهايشان، در برابر اروپا جنگ اقتصادي به راه اندازند و به اين ترتيب مرتكب جنايت و بلاي حاضر شدم.
جنايت چهارم: قلب من از اين كه اروپا گمان كند، جهالت و تعصبي كه در بين ما هست موجب مي شود دين زمينه ساز استبداد گردد (حاشا و كلا) بينهايت جريحهدار شد. براي تكذيب ظن و گمان آنان بيش از هر كس ديگري مشروطيت را به نام دين ارج نهادم، ليكن باز هم ترسيدم استبداد ديگري همان گمان را مورد تأييد قرار دهد، لذا در مسجد اياصوفيه خطاب به نمايندگان فرياد بر آوردم و گفتم:
"تلقي شما از مشروطه، همراه با مشروعه باشد و آن را به اين صورت به ديگران بفهمانيد تا استبداد جديد، پنهان و ملحدانه ديگري با دستان آلوده، مشروطيت مبارك و پاك را سپر خود قرار ندهد و آن را لكهدار نكند. آزادي را با آداب شريعت مقيد كنيد؛ چرا كه جاهلان و عوام اگر خود را بيهيچ قيد و محدوديتي آزاد ببينند و بدون هيچ شرطي كاملاً آزاد بپندارند، از كسي اطاعت نكرده و لاابالي خواهند شد. در نماز عدالت، مذاهب اربعه را قبله خويش قرار دهيد تا نمازتان درست باشد."
نزد آنها مدعي شدم، كه حقايق مشروطه را صراحتاً، ضمناً و اذناً ميتوان از مذاهب اربعه استخراج نمود. من كه طلبهيي عادي هستم مسؤوليت واجب علما را بر دوش گرفتم، و به اين ترتيب مرتكب جنايت شدم، لذا اين سيلي را نوش جان كردم.
جنايت پنجم: روزنامهها با دو قياس فاسد و نشر مطالبي كه منافي حيثيت است، اخلاق اسلامي را متزلزل كرده و افكار عمومي را پريشان نمودند، من نيز توسط همين روزنامهها مقالاتي در ردشان نوشتم و منتشر كردم، گفتم:
اي روزنامه نگاران! اديبان بايد باادب باشند، مخصوصاً بايد متأدب به ادب اسلامي باشند، سخن آنان بايد برخاسته از قلب مشترك عموم ملت، و بيطرفانه باشد. اساسنامه مطبوعات بايد براساس حس ديانت و نيت خالص موجود در وجدانتان تنظيم گردد،
اما شما با دو قياس فاسد يعني قياس شهرستانها با استانبول، و قياس استانبول با اروپا افكار عمومي را گرفتار باتلاق كرديد، و اغراض شخصي و انديشه انتقام را بيدار نموديد. نميتوان به كودكي كه الفبا نميداند درس فلسفه طبيعي داد. لباس زن بازيگر تئاتر برازنده مرد نيست. احساسات اروپايي را نميتوان در استانبول عملي كرد. اختلاف اقوام، و تفاوت جاها و مكانها مانند اختلاف اعصار و زمانهاست. لباس كسي مناسب اندام ديگري نيست، منظورم اين است كه انقلاب كبير فرانسه نميتواند به طور كامل اصول و قواعد حركت ما را تشكيل دهد. خطا و اشتباه، حاصل بيتوجهي به تطبيق نظريات و مقتضاي حال است.
من به عنوان يك روستايي عوام، نويسندگاني اين چنين دغلكار، اهل مغالطه و مغرض را نصيحت كردم، لذا مرتكب جنايت شدم.
جنايت ششم: من بارها در اجتماعات بزرگ شور و هيجان مردم را احساس كردم و ترسيدم عوام الناس با دخالت در سياست، آسايش عمومي را اخلال كنند. با زبان طلبهيي روستايي كه تركي را تازه آموخته مردم را آرام كردم. از جمله در گردهمآيي دانشجويان در بايزيد، جشن ميلاد در اياصوفيه و اجتماع در تئاتر فرح حضور داشتم، و تا حدودي موفق شدم مردم را آرام كنم؛ وگرنه توفان ديگري به راه ميافتاد. من به عنوان فردي بدوي با اين كه از بازي مدعيان تمدن آگاه بودم، در كارهايشان دخالت كردم و گويا به اين ترتيب مرتكب جنايت شدهام ...!
جنايت هفتم: شنيدم جمعيتي به نام "اتحاد محمدي (ص)" تشكيل شده است. بينهايت ترسيدم مبادا تحت اين نام مبارك حركت اشتباهي از برخي افراد بروز يابد. بعد شنيدم برخي شخصيتهاي معتبر مانند سهيل پاشا و شيخ صادق، اين نام را براي مسايل سادهتري، و صرفاً براي عبادت و تبعيت از سنت سنيّه به كار برده و ارتباطشان را با آن جمعيت سياسي قطع نمودهاند، و قرار است در سياست دخالتي نكنند، ليكن مجدداً ترسيدم و گفتم اين نام متعلق به عموم است و قابل تخصيص و تحديد نيست. من همانطور كه از جهتي منسوب به جمعيتهاي متعدد ديندار هستم، چون مقاصد اينان را يكي ميدانم، پس به نام مبارك مذكور
نيز منسوبم، اما تعريف "اتحاد محمدي (ص)"كه به معرفي آن پرداختم و خود را جزو آن ميدانم چنين است:
دايرهييست كه با سلسلهيي نوراني، شرق تا غرب و جنوب تا شمال را در بر ميگيرد.
شمار آنان كه جزو اين دايرهاند، امروز بيش از سيصد ميليون نفر است.
راه ارتباطي و وحدت انگيز اين همبستگي، توحيد الهيست.
پيمان و سوگندش ايمان است.
منسوباناش نيز عموم مؤمناني هستند كه از زمان
قالوا بلي
وارد اين جرگه شدهاند.
دفتر اسماءشان لوح محفوظ ميباشد.
ناشر افكار اين اتحاد، همهي كتابهاي اسلاميست.
جرايد روزانه آنها نيز همهي روزنامههاي دينيست كه اعلاي كلمةالله را هدف خود قرار دادهاند.
كلوپ و انجمنهايشان مساجد و مدارس ديني و خانههاي ذكر است.
مركزشان حرمين شريفين است.
رييس چنين جمعيتي فخر عالم (ص) ميباشد.
مسلك اينان مجاهده با نفس است يعني تخلق به اخلاق احمدي (ص) ، احياي سنت سنيّه، محبت به ديگران و نصيحت كردن در صورتي كه ضرري نداشته باشد.
اساسنامه اين اتحاد، سنت سنيّه، و قانوننامهاش اوامر و نواهي شرعي، و شمشيرشان براهين قاطع است، زيرا غلبه بر شهرنشينان و افراد مدني با اقناع ممكن است نه اجبار. جستجوي حقيقت با محبت امكان پذير است. خصومت نيز مقابل وحشت و تعصب قرار داشت.
هدف و مقصد آنان اعلاي كلمة الله است. نود و نه درصد دين، اخلاق و عبادت و آخرت و فضيلت است. فقط يك درصد آن مربوط به سياست ميشود، كه آن را هم بايستي اولو الامرهايمان به فكرش باشند.
هدف فعلي ما اين است كه با به اهتزاز در آوردن بيرق آن سلسله نوراني موجب شويم، همه براساس شوق و تمناي وجداني خود رهسپار كعبه كمالات در مسير ترقي شوند، زيرا يكي از موجبات بزرگ اعلاي كلمة الله در زمانه فعلي، پيشرفت در زمينههاي ماديست!"
من از افراد اين اتحاد هستم و براي بروز و ظهور اين اتحاد تلاش ميكنم، از جمعيتها و احزابي نيستم كه موجب تفرقه ميشوند ...
خلاصه اينكه من با سلطان سليم بيعت كردهام و نظر او را در اتحاد اسلامي قبول دارم، زيرا او ولايات شرق را بيدار كرد، آنان نيز با او بيعت كردند. شرق نشينان امروز شرقيان همان زمان هستند. اسلاف من در اين موضوع شيخ جمال الدين افغاني، مرحوم علامه محمد عبده مفتي مصر، ملا تحسين و علي سعاوي از روحانيون تندرو، و نامق كمال و سلطان سليم از كساني كه اتحاد اسلامي هدفشان بود، ميباشند؛ سلطان سليمي كه گفت:
انديشهي اختلاف و تفرقه
حتي در گور نيز مرا خواهد آزرد
چاره دفع صولت دشمنان، اتحاد است
اگر ملت متحد نشود مرا داغدار خواهد كرد ...
ياووز سلطان سليم
من در ظاهر براي نيل به دو هدف بزرگ به اين نظريه پرداختهام:
هدف اول: نجات اين نام از تخصيص و تحديد، و اعلام شمول آن به همه مؤمنان، تا دچار تفرقه نشوند و گرفتار اوهام و خيالات نگردند.
هدف دوم: با وحدت مانع تفرقه گروهها شوم، تفرقهيي كه موجب مصيبت عظيم گذشته شده بود. متأسفانه فرصت نيافتم، سيل آمد و مرا نيز در هم شكست. ميگفتم اگر حريقي در بگيرد دست كم بخشي از آن را خاموش خواهم كرد، اما لباس روحانيتم طعمه حريق شد، و شهرت دروغيني كه از عهدهاش بر نميآمدم نيز خوشبختانه از بين رفت. من كه فردي عادي هستم، كاري را بر عهده
گرفتم كه يادآور يكي از وظايف مهم نمايندگان مجلس، اعيان و وكلا ميباشد؛ لذا مرتكب جنايت شدم.
جنايت هشتم: من شنيدم كه نظاميان به برخي از جمعيتها ميپيوندند. واقعه عجيب ينيچريها يني چري: گروهي از ارتش عثماني. به يادم آمد، و در اين زمينه بسيار نگران شدم. در روزنامهيي نوشتم: امروز مقدسترين جمعيت، جمعيت نظاميانيست كه اهل ايماناند. همهي كساني كه وارد مسلك نظاميان ميشوند از سرباز تا فرمانده را شاملاند، زيرا اتحاد، اخوت، اطاعت، محبت و اعلاي كلمة الله مقصد و هدف مقدسترين جمعيت جهان است. همه نظاميان مؤمن، مظهر كامل اين هدف و مقصد هستند. نظاميان، مركزند و ملت و جامعه ميبايد به آنها بپيوندند. علت وجودي ساير جمعيتها اين است كه ملت را مانند نظاميان مظهر محبت و اخوت كنند، اما اتحاد محمدي كه در برگيرنده همهي مؤمنان است، جمعيت و فرقه نيست. مركز و صف اول آن را غازيان و شهيدان و عالمان و مرشدان تشكيل ميدهند. هيچ مؤمن و نظامي فداكاري اعم از افسر يا سرباز بيرون از اين جمعيت نيست كه لزومي به پيوستنش باشد، البته برخي از جمعيتهاي خيريه خود را "اتحاد محمدي (ص)" مينامند، من با آنها كاري ندارم.
من به عنوان يك طلبه عادي با غصب وظايف و مسؤوليتهاي چنين عالمان بزرگي مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت نهم: حركت وحشتناك روز سي و يكم مارس را دو سه دقيقه از دور نظاره كردم. مطالب متعددي را شنيدم، ليكن همچنان كه اگر هفت رنگ را به سرعت بگردانند، رنگ سفيد ديده مي شود، در اين جريان هم تنها "شريعت" بود كه به چشم ميخورد؛ شريعتي كه فساد موجود در آن مطالب جداگانه را از هزار به يك كاهش ميداد، مردم را از هرج و مرج ميرهاند و از سياست عام باقي مانده در ميان مردم به طرز اعجاز آميزي محافظت ميكرد. دانستم كه اوضاع خراب است، اطاعت و پيروي مختل شده و نصيحت تأثيري ندارد؛ وگرنه مانند هر وقت ديگري براي خاموش نمودن آن آتش كاري ميكردم، ليكن عوام در اكثريت و
همشهريان ما صاف و ساده و غافل بودند. من نيز با شهرت كاذبي ديده ميشدم. سه دقيقه بعد خود را كنار كشيدم و راهي "باقركوي" شدم تا آنان كه مرا ميشناسند دخالت نكنند. به كساني هم كه با آنها مواجه ميشدم توصيه ميكردم دخالت نكنند. اگر ذرهيي دخالت ميكردم اساساً لباسم و شهرت ناخواستهاي كه داشتم موجب ميشد از سوي همه كس ديده شوم و بيش از هر كسي به چشم آيم. ميتوانستم به تنهايي تا آياستافانوس به مقابله با "لشكرِ حركت" بپردازم و به اين ترتيب وجودم را اثبات نموده و مردانه بميرم. در آن صورت دخالت من در آن اوضاع بديهي ميشد و نيازي به تحقيق نميماند.
روز دوم از تبعيت نظاميان كه مسأله حياتي ماست پرسيدم، گفتند:
افسران، لباس سربازان به تن كردهاند، و وضع تبعيت و پيروي چندان بد نيست.
دوباره پرسيدم:
چند افسر تير خوردهاند؟
فريبم دادند و گفتند:
فقط چهار نفر، آنها هم افرادي ظالم و مستبد بودهاند، ضمناً آداب و حدود شريعت اجرا خواهد شد.
به روزنامهها نگاه كردم، آنها هم قيام مزبور را طوري تصوير كرده بودند كه گويي مشروع است. من نيز از جهتي خوشحال شدم؛ چرا كه مقدسترين هدفم اجرا و عملي كردن كامل احكام دين است، اما از خللي كه در اطاعتهاي نظامي ايجاد شده بود، بينهايت مأيوس و متأثر شدم. توسط اغلب روزنامهها خطاب به نظاميان نوشتم:
"اي نظاميان! اگر افسران شما با انجام معصيتي، به نفس خويش ظلم ميكنند، شما هم با عدم تبعيت، در حق ٣٠ ميليون عثماني و ٣٠٠ ميليون مسلمان مرتكب نوع ديگري از ظلم و ستم ميشويد، زيرا حيثيت، سعادت و پرچم توحيد همهي مسلمانان و عثمانيان، امروز قائم به اطاعت شماست، ميگوييد خواهان شريعت هستيد؛ اما با نافرماني، با دين و شريعت مخالفت ميكنيد."
من حركت و شجاعت آنان را تشويق كردم، زيرا روزنامهها ـ كه ترجمان دروغين افكار عمومي هستند ـ حركت آنها را در نظر ما مشروع جلوه داده بودند. من نيز با نصحيت توأم با تقدير تا حدودي بر آنها تأثير گذاشتم و موجب تقليل عصيان شدم؛ در غير اين صورت كار چنين سهل نميشد. من به عنوان كسي كه عملاً از تيمارستان ديدار كرده، و نگفتم "اين موضوع چه ارتباطي با من دارد، بگذارد عُقلا به آن بينديشند." مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت دهم: روز جمعه همراه علما وارد جمعي از نظاميان شدم كه در وزارت جنگ بودند. با سخنراني به غايت تأثيرگذاري هشت گردان نظامي را راضي به اطاعت و فرمانبرداري كردم. نصايح من تأثير خود را بعدها نشان داد، متن نطقم چنين بود:
اي عساكر موحدين! ناموس و حيثيت و سعادت و پرچم توحيد ٣٠ ميليون عثماني و ٣٠٠ ميليون مسلمان از بعضي لحاظ به اطاعت شما وابسته است. افسران و فرماندهان شما اگر با ارتكاب يك گناه به نفس خويش ظلم كنند، شما با نافرماني خودتان به ٣٠٠ ميليون مسلمان ظلم ميكنيد، زيرا با اين نافرماني اخوت اسلامي را در معرض خطر قرار ميدهيد. بدانيد كه ارتش شبيه كارخانهيي بزرگ و منظم است، اگر چرخي نافرماني كند و در اين كارخانه نچرخد كارخانه دچار هرج و مرج ميشود. سربازان ارتش نبايد در سياست دخالت كنند. يني چريها شاهد اين مطلباند. شما سخن از شريعت مي زنيد، اما حقيقت اين است كه با شريعت مخالفت ميكنيد و دامان دين را لكهدار ميكنيد. براساس شريعت، قرآن، حديث، حكمت و تجربه ثابت است كه اطاعت از اولوالامرِ درست و ديندار و حق پرست فرض است. اولوالامر و استاد شما افسران و فرماندهانتان هستند؛ همچنان كه اگر مهندسي ماهر يا طبيبي حاذق از بعضي لحاظ گناهكار باشند، ضرري متوجه طب و هندسهشان نخواهد بود؛ اگر افسران مؤمن، باغيرت و تحصيلكرده شما كه روشنفكر و آشنا به تدابير جنگي هستند مرتكب عمل جزيي نامشروعي شوند، نبايد با نافرماني خود به عثمانيان و مسلمانان ظلم كنيد؛ چرا كه نافرماني فقط انجام يك ظلم نيست، بلكه نوعي تجاوز به حق ميليونها نفر ديگر
هم هست. بدانيد كه در اين زمانه پرچم توحيد الهي در يد شجاعت شماست، قدرت و توان آن يد نيز در اطاعت و نظم است، زيرا ١٠٠٠ سرباز منظم و مطيع با صد هزار نيروي داوطلب "فاقد نظم" برابر است. چه حاجتي به بيان اين مطلب است كه: انقلابهاي بسيار خونيني را كه ٣٠ ميليون نفر در ظرف صد سال موفق به وجود آوردنشان نشدند، شما با اطاعت خود بدون خونريزي حاصل نموديد.
اين را هم به شما ميگويم كه از دست دادن فرماندهي باغيرت و روشنفكر در حقيقت به معني از بين بردن قدرت معنوي خودتان است.
زيرا امروز شجاعت ايماني و عقلي و فنيست كه حكومت ميكند. يك روشنفكر گاه بدل از صد نفر است. بيگانگان تلاش ميكنند با اين شجاعت بر شما غلبه يابند، تنها شجاعت فطري كافي نيست...!
خلاصه اين كه من فرمان فخر عالم را به آگاهي شما ميرسانم كه "اطاعت واجب است." در برابر فرماندهان خود شورش نكنيد!
زنده باد نظاميان! زنده باد مشروطه مشروعه!
با وجود اين همه عاِلم، من مسؤوليتهاي مهم آنان را بر عهده گرفتم، و به اين ترتيب ظاهراً مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت يازدهم: من مشكلات عشاير در ولايات شرقي را ميديدم، لذا اين را دانستم كه سعادت دنيوي ما از بعضي لحاظ در گرو فنون جديد مدنيست. يكي از مجاري سالم تحصيل فنون مذكور، عالمان، و يكي از منابعش نيز مدرسههاي ديني بايد باشد، تا اين كه علماي دين با علوم و فنون مأنوس شوند؛ چرا كه در ولايات شرق زمام اختيار هموطنان نيمه بدوي در دست علماست، اين بود كه به استانبول آمدم. در حاليكه استبداد "تقسيم شده و شدت يافته امروز" در آن زمان به واسطه توهم سعادت به مرحوم سلطان مخلوع نسبت داده ميشد؛ احسان شاهانه و حقوقي را كه او توسط مأمور امنيتياش به من داد نپذيرفتم، رد كردم، و خطا كردم، ليكن خطاي ياد شده با نشان دادن اشتباهات كساني كه با مدرسه علمي به دنبال مال دنيا بودند موجب خير شد. عقلم را فدا كردم و آزاديام را از دست ندادم و در برابر آن سلطان مهربان سر خم ننمودم. از منافع شخصي خويش
دست شستم. پشههاي امروز، نه با زور كه با محبت ميتوانند مرا همراه خود كنند. يك سال و نيم است كه در اينجا براي نشر معارف ولايتم كوشش ميكنم، بيشتر مردم استانبول اين را ميدانند.
من فرزند يك باربر هستم و با اين كه دنيا تا اين حد به من اقبال داشته است، نفسم را از وضعيت فقيرانه و فرزند يك باربر بودن بيرون نبردهام؛ ريشهام را به ريشه دنيا پيوند نزدم و با ترك كوهستانهاي مرتفع ولايات شرق ـ كه بيش از هر جاي ديگري دوستشان دارم ـ براي ملت به اموري پرداختم كه باعث شد راهي تيمارستان و بازداشتگاه و در زمان مشروطيت زندان توأم با شكنجه شوم؛ به اين ترتيب مرتكب جنايت بزرگي شدم كه سر از اين دادگاه در آوردم ...!
نيمه جنايت: براي محروم نشدن از كانون خلافت كه محل ارتباط و مركز دايره اسلام است و با اين گمان كه سلطان سابق (مرحوم) جناب عبدالحميد خان قصورات اجتماعي خود را درك كرده، اظهار ندامت نموده و استعداد پذيرش نصيحت را كسب كرده است، و با اين ملاحظه كه "اصلح طريق، مصالحه است." و از آنجا كه به فضاي خشونت فعلي ـ كه مبدأ اغراض و انفعالات بوده است ـ با حسن ظن نگاه ميكردم، با زبان جرايد خطاب به مرحوم سلطان سابق گفتم: "كاخ تيره و تار ييلديز را دارالفنون كن، تا چون ثريا درخشان و نوراني شود! و در آن به جاي گردشگران و مأموران جهنم، ملائكه رحمت را كه اهل حقيقتاند قرار بده تا چون بهشت شود! و ثروت موجود در ييلديز را كه ملت به تو هديه كردهاند، براي مداواي جهالت كه اصليترين بيماري ملت است صرف دارالفنونهاي بزرگ ديني كن؛ و به اين ترتيب ثروتشان را به خودشان بازگردان و به محبت و مروت مردم اعتماد كن، زيرا بار حكومت شاهانه تو بر دوش ملت است. از اين سن و سال به بعد فقط بايد به آخرت فكر كرد. پيش از آن كه دنيا تو را ترك كند تو دنيا را رها كن. زكات عمر را در راه عمر ثاني صرف كن. مقايسه و بررسي كنيم، قصر ييلديز بايد محل سرگرمي و خوشگذراني باشد يا دارالفنون؟ در داخل اين قصر آيا گردشگران بايد به گشت و گذار بپردازند يا علما مشغول تدريس شوند؟ آيا ييلديز
غصب شود بهتر است يا هديه داده شود؟ كدام ارجح است؟ صاحبان انصاف حكم كنند."
من كه گدايي هستم پادشاه بزرگي را نصيحت كردم، و گويا با اين كار مرتكب نيمه جنايتي شدم. زمان بيان نيمه ديگر اين جنايت فرا نرسيده است.
پانزده سال بعد زمان بيان نيمه ديگر اين جنايت فرا رسيد، بدين منظور به بحث پاياني "سراج النور" نگاه كنيد كه ٢٨ سال سبب حبس مؤلف بوده است. به اين ترتيب نيمه جنايت مزبور را به طور كامل خواهيد دانست.
افسوس و صد افسوس! در حالي كه مشروطه مشروعه موجب سعادت است و مردم، بينهايت مشتاق و تشنه معارف جديد متناسب با اسلام و منبع حيات اجتماعيمان ميباشند، افراطيون اغراضي را در مشروطه دخالت ميدهند و روشنفكران نيز با اعمال لااباليانهي غير ديني خود متأسفانه سدي در برابر ميل و رغبت ملت كشيدهاند. آنان كه چنين مانعي ايجاد كردهاند بايد آن را از ميان بردارند؛ به نام وطن از آنان درخواست ميشود.
اي پاشاها، اي افسران! هزاران نفر شاهد اين يازده و نيم جنايت بودهاند، حتي شايد نيمي از مردم استانبول شاهد بعضي از آنها بوده باشند. براي اين يازده و نيم جنايتي كه مرتكب شدهام هر مجازاتي را ميپذيرم، اما شما هم بايد به يازده و نيم سؤال من پاسخ دهيد. در برابر همه اين بديها من يك خوبي هم داشتهام، خواهم گفت.
من با نمايندگي مستبدانهي حزب اتحاد و ترقي در اينجا ـ كه نام اتحاد و ترقي را لكهدار نموده ـ مخالفت كردم؛ مجموعهيي كه شوق و ذوق مردم را به يأس مبدل كرده، و موجب تحريك احساسات طرفدارانه و مغرضانه و ايجاد گروههاي قومي و نژاد پرست ـ كه سبب تفرقه بودهاند ـ شده است؛ حزبي كه در ظاهر خواهان مشروطه است اما در اصل طرفدار استبداد ميباشد.
هر كس انديشهيي دارد،اما آنچه لازم و ضروريست صلح عمومي، عفو عمومي و رفع امتياز است؛ تا كسي كه امتيازي دارد به ديگران با چشم حشره نگاه نكند و موجب نفاق و اختلاف نشود.
اگر حمل بر غرور نشود ميگويم: ما كه مسلمان حقيقي هستيم فريب ميخوريم، اما كسي را فريب نميدهيم. ما براي زنده بودن، خود را تا آن حد پست و حقير نميكنيم كه دروغ بگوييم؛ چرا كه ميدانيم
إِنَّمَا الْحِيلَةُ فِي تَرْكِ الْحِيَلِ.
من با مسماي مشروطه مشروع و حقيقي عهد و پيمان بستهام، لذا اگر با استبداد مواجه شوم، حال در هر شكلي كه باشد، حتي اگر لباس مشروطيت بر تن كند و نام خود را مشروطه بگذارد، بر آن سيلي خواهم زد.
به نظرم دشمنان مشروطيت، همان كساني هستند كه با غدار و پست و خلاف شريعت نشان دادن مشروطه، دشمنان مشورت را نيز افزايش ميدهند. با تغيير و تبديل نامها، حقايق دگرگون نميشوند. بزرگترين خطا اين است كه انسان خود را بري از خطا بداند، لذا من به خطاي خويش اعتراف ميكنم كه نصيحت مردم را قبول نكردم، اما بر آن شدم كه نصيحت را به آنان بقبولانم. پيش از ارشاد نفسام مشغول ارشاد ديگران شدم، لذا با بيتأثير نمودن امر به معروف، آن را بيارزش كردم. با تجربه ثابت شده است كه مجازات نتيجه يك قصور است، ليكن اين قصور گاه در صورت قصور ديگري كه محقق نشده خود را نشان ميدهد، لذا فرد در حالي كه بيگناه است مستحق مجازات تشخيص داده ميشود. خداوند مصيبت ميدهد، انسان را به زندان ميبرد، و به اين وسيله برخورد عادلانه ميكند، اما قاضي او را مستحق مجازات ميبيند و با او برخورد ظالمانه ميكند.
اي اولو الامر! من آبرويي داشتم و ميخواستم با آن به مليت اسلام خدمت كنم؛ نگذاشتيد. شهرت كاذبي داشتم كه ناخواسته و خود به خود حاصل شده بود، و بهواسطه آن نصيحتم بر مردم تأثير ميگذاشت، سپاسگزارم كه آن را از بين برديد. اينك جان ضعيفي برايم مانده كه از آن بهستوه آمدهام؛ لعنت بر من اگر اعدام را دريغ دارم، مرد نيستم اگر خندان بهسوي مرگ نروم! محكوميت صوري من محكوميت وجداني شما را نتيجه خواهد داد. اين وضعيت براي من خسران و صدمه نيست، افتخار است، ليكن به ملت ضرر زديد، زيرا تأثيري را كه در نصيحتم بود از بين برديد، در ثاني، براي خودتان ضرر است، زيرا براي خصمتان حجت قاطعي ميشوم. مرا محك زديد، آيا اگر آنان را نيز كه فرقه خالصه ميناميد به اين
شكل محك ميزديد چند نفرشان سالم بيرون ميآمدند؟ مشروطيت اگر عبارت از استبداد يك فرقه باشد و خلاف شريعت پيش برود
فَلْيَشْهَدِ الثَّقَلَانَ اَنِّيِ مُرْتَجِعٌ
يعني همه دنيا، جن و انس شاهد باشند كه من مرتجع هستم.
زيرا اتحاد به وسيله دروغها، دروغ است، و اسم مشروطيتي كه بر فسادها بنا شده باشد، فاسد است، مسماي مشروطيت بر اساس حق، صدق و عدم امتياز، بقا مييابد.
..........
صاعقه و توفان عجيبي كه حادثه ٣١ مارس ناميده ميشود تحت اسباب عديده چنان استعداد طبيعياي را مهيا كرد كه نتيجهاش در حالي كه هرج و مرج بود، من عندالله نام شريعت ـ كه همواره معجزهاش را نمايان ميكند ـ بر زبان اهل قيام جاري ميگرديد. توفان مذكور را به غايت خفيف گذراند، لذا روزنامههاي بعد از ميانه آوريل نزد خداوند محكوماند، زيرا اگر هفت مسأله و هفت وضعيتي را كه موجب آن حادثه شد مورد مطالعه قرار گيرد، حقيقت مشخص خواهد شد، آنها هم عبارتند از:
١. نود درصد آنها عليه اتحاد و ترقي بودند؛ حركتي عليه تحكم و استبداد آنها بود.
٢. تغيير دادن وكلا كه ميدان مناقشه فرقهها بود.
٣ نجات سلطان مظلوم از سقوط بود.
٤ سد كشيدن در برابر احساسات نظاميان و تلقينات مخالف آداب ديندارانه آنها بود.
٥ به ميدان آوردن قاتل حسن فهمي بيگ بود كه دربارهاش بسيار مبالغه شد.
٦ جلوگيري از وضع نابسامان افسران هنگ و كساني كه از كار اخراج شدهاند.
٧ ممانعت از قرار گرفتن بيقيدي و بيبند و باري در شمول آزادي، و محدود كردن آزادي به حدود شرع، و اجراي قصاص و قطع يد بود كه برداشت عوام از سياست شرعي را شامل ميشد.
ليكن زمين باتلاق بود ... و دام گسترده و نقشه كشيده بودند. تبعيت نظامي كه امر مقدسيست فدا شد. سبب اصلي، مناقشات مغرضانه و جانبدارانه فرقهها و كشمكشهاي مملو از مبالغه و دروغ و افراط روزنامهها به جاي بلاغت بود. در مطالب هفتگانه مذكور همچنان كه اگر الوان هفتگانه چرخانده شود، فقط نور سفيد ديده خواهد شد، نور شريعت بيضا تجلي كرد و مقابل فساد سد كشيد.
من با تمام توانم ميگويم: ترقي ما صرفاً در سايه ترقي دينمان اسلام ـ كه مليت ماست ـ و تجلي حقايق شريعت ممكن است؛ وگرنه مصداق ضرب المثلي خواهيم شد كه ميگويد: راه رفتن خود را ترك كرد و راه رفتن ديگري را نيز ياد نگرفت. آري، ميبايست به شأن و شرف ملت مسلمان، ثواب آخرت، غيرت ملي، غيرت اسلامي، حب وطن، و حب دين حساس باشيم.
اي پاشاها، اي افسران! خواهان مجازات براي جنايتها و پاسخ براي سؤالهايم هستم. از آنجا كه اسلام، انسانيت كبري و شريعت، با فضيلتترين مدنيتست، عالم اسلام سزاوار است همان مدينه فاضله افلاطوني باشد.
سؤال اول:
اين سؤالها موجب آزادي چهل، پنجاه بيگناه محبوس گرديد.
جزاي سادهدلاني كه بر اثر فريبكاري روزنامهها(اعتراض را) مشروع دانسته و تحت تأثير جريان عام مبتني بر عرف و عادات قرار گرفتند، چيست؟
سؤال دوم: اگر انساني به صورت مار در آيد، يا يك ولي به لباس راهزنان در آيد، يا مشروطيت به شكل استبداد در آيد، جزاي متعرضان بدان چيست؟ ممكن هم هست آنها به حقيقت مار، راهزن و استبداد باشند.
سؤال سوم: آيا مستبد فقط يك شخص است؟ آيا ممكن نيست اشخاص متعدد مستبد باشند؟ به نظر من قدرت بايد در قانون منحصر باشد؛ وگرنه استبداد منقسم شده و با حزبگرايي به طور كامل شدت مييابد.
سؤال چهارم: اعدام كردن يك بيگناه خسران و خسارت است، يا عفو كردن ده جنايتكار؟
سؤال پنجم: آيا همچنان كه اعمال فشار موجب غلبه بر اهل فكر و انديشه و مسلك نميشود، باعث افزايش نفاق و تفرقه نيز نميگردد؟
سؤال ششم: اتحاد ملت كه معدن حيات اجتماعي ماست، به جز رفع امتياز با چه چيز ديگر ميسر ميشود؟
سؤال هفتم: اخلال مساوات و تخصيص آن به برخي افراد و اعمال كامل قانون در حق آنها در ظاهر عدالت است، اما آيا از جهتي با عدم مساوات موجب ظلم و رفتارهاي مغرضانه نميشود؟ نيز در حالي كه بيگناهي بيشتر زندانيان با تبرئه و آزادي آنها آشكار ميگردد و اصولاً هشتاد درصد آنها بيگناهند، آيا اگر اين وضعيت در ميان اكثريت حكمفرما شود، موجب پيدايش افكار مغرضانه و گرفتن انتقام نخواهد شد؟ من حرفي با دادگاه نظامي ندارم، آنهايي كه خبر و گزارش ميدهند، تأمل كنند.
سؤال هشتم: اگر حزبي امتيازي براي خود قائل شود و مدام انگشت بر حساس ترين نقطه افراد گذاشته و به زور همه را مخالف مشروطيت قلمداد كند، و اگر ديگران به استبداد معاندانهيي كه تحت اسم مشروطيت ـ اسمي كه آنها بر خود گذاشتهاند ـ اعتراض كنند، اشكال در چه كسي خواهد بود؟
سؤال نهم: آيا اگر باغبان در باغ را بگشايد و به هر كس اجازه ورود دهد، سپس خساراتي بر باغ او وارد شود، تقصير از چه كسيست؟
سؤال دهم: اگر آزادي انديشه و بيان داده شود و آنگاه افراد مؤاخذه شوند، آيا نقشهيي براي به آتش افكندن ملت نخواهد بود؟ اگر چنين نميبود آيا به نظر نميرسيد كه با بهانه ديگري در زمان عمل چنين شود؟
سؤال يازدهم: همه به مشروطه سوگند ميخورند. حال در صورت مخالفت با مسماي مشروطيت يا سكوت در برابر مخالفان مشروطيت، آيا لازم نيست كفاره سوگند پرداخت شود؟ آيا ملت، دروغگو نميشود؟ و آيا افكار عمومي بيگناه را دروغگو، فرتوت و فاقد تشخيص نخواهند ناميد؟
خلاصه: استبداد و تحكمي شديد به سبب وجود جهالت در حال حاضر حكمفرماست. گويا استبداد و جاسوسي تناسخ يافته است و هدف هم استرداد
آزادي از سلطان عبدالحميد نبوده، بلكه خواهان اين بودهاند، كه استبداد ضعيف را فراگير و شديد كنند.
نيمه سؤال: فرد ضعيف و ظريفي را تصور كنيد كه چون تحمل نيش پشه و زنبور را ندارد با تلاش و زحمت زياد سعي بر دور كردن آنها دارد، در اين ميان كسي بر ميخيزد و ميگويد: "منظور او دفع پشه و زنبور نيست، بلكه در پي تحريك شير بزرگيست، تا بر خود مسلط كند." حال شما بگوييد چنين كسي با چنين ادعايي چه كسي را ميتواند فريب دهد؟
اجازه ندارم نيمه ديگر سؤال را مطرح كنم.
اي پاشاها، اي افسران! با تمام توانم ميگويم:
بر تمام حقايقي كه در مقالاتم مطرح كرده و در روزنامهها منتشر نمودهام بينهايت مُصرّم. اگر من را از زمان گذشته، از محكمه صدر اسلام با عدالت نامه شريعت فرا بخوانند، حقايقي را كه گفته و منتشر كردهام، عيناً بيان خواهم كرد. در نهايت ممكن است بر اساس ضروريات جاري آن دوره لباس (خاصي) بر تنش كنم. اگر سيصد سال بعد در زمان آينده هم از سوي دادگاه انتقادات عُقلا با حكم جلب تاريخ، جلبم كنند باز هم اين حقايق را با اطمينان و گستردگي و در حالي كه جاهاي آسيب ديدهاش را وصله پينه و ترميم كردهام با تازگي و نشاط نشان خواهم داد. منظورم اين است كه حقيقت دگرگوني نمييابد. حقيقت حق است.
اَلْحَقُّ يَعْلُو وَ لَا يُعْلَي عَلَيهِ
حق برتر است و چيزي بر آن برتري ندارد.
ملت بيدار شده است، اگر با مغالطه و حيله هم اغفالش كنند اين وضع ادامه نخواهد يافت. عمر خيالي كه حقيقت تصور ميشود كوتاه است. فريبكاريها و مغالطهها با بيداري افكار عمومي، متلاشي شده، و حقيقت ظاهر خواهد شد ان شاء الله.
وضعيت زندان توأم با شكنجه شما: با اين كه زمان مدهش بود و مكان ترسناك و زندانيان هراسناك؛ روزنامهها دغلباز و افكار مردم مشوّش و دلها حزين و وجدانها متأثر و مأيوس؛ و مأموران در بدايت امر پرشماتت و نگهبانان
آزار دهنده؛ من عذاب وجدان نداشتم، لذا اوضاع مذكور برايم سرگرمي بود. تنوع مصايب برايم چون تنوع نغمات موسيقي بود.
درسي را كه سال گذشته در تيمارستان فرا گرفته بودم، در اين مدرسه به اتمام رساندم. به دليل طولاني بودن زمان مصايب، درسهاي مفصلي گرفتم. از حزن معصومانه و مظلومانه كه لذت روحاني اين دنياست، ياد گرفتم كه با ضعيف مهرباني كنم و از غدار به شدت نفرت داشته باشم. اميد واثق دارم نداي "آي" و "واي" و "آه" كه بر اثر حرارت حزن در قلوب بسياري از بيگناهان چون بخار برانگيخته ميشود، ابري پر از رحمت تشكيل خواهد داد، و پيدايش اين ابر رحمت با شكل گرفتن دولتهاي جديد در جهان اسلام آغاز شده است.
اگر تمدن زمينه مساعدي براي تجاوزهاي بيشرمانه و افتراهاي نفاق افكن و افكار ظالمانهي انتقام طلب و مغالطههاي شيطاني و لا اباليگري در ديانت است همه شاهد باشند كه من چادرهاي بدويت و تنهايي را در كوهستانهاي مرتفع ولايات شرق ـ كه عرصه آزادي مطلقاند ـ بر "كاخ سعادت تمدن" نامي كه براي محل اغراض مذكور به كار ميرود، ترجيح ميدهم، زيرا آزادي انديشه، حريت كلام، حسن نيت و سلامت قلبي را كه در اين مدنيت بدون "ميم" نتوانستم ببينم، در كوهستانهاي شرق آناتولي به تمام معنا حاكم است.
تا آنجا كه ميدانم اديبان باادب ميشوند. برخي روزنامههاي بيادب را ناشر اغراض ميبينم. اگر ادب چنين باشد و افكار عمومي تا اين حد در هم و بر هم باشد، شاهد باشيد كه من از چنين ادبياتي دست شستم و دخالتي در آن نيز ندارم. در كوههاي سر به فلك كشيده وطنم يعني بر فراز كوه باشيت اجرام و الواح عالم را به جاي روزنامهها مطالعه خواهم كرد.
فضاي فيض ما از عيبِ تمنّا مبرّاست
استغنا و بينيازي از زير و از بالا براي ما از دادِ ازل است
از سرمستي اميد و از دور و درازي آرزوها كنار كشيديم
چنان مجنونيم كه از وصل ليلا هم بينيازيم ...!
هشدار: كناره گيري من از ادعاهاي متمدنانه، شما را به فكر فرو خواهد برد. آري، من بدويت را بر چنين تمدني كه آميخته با استبداد و فسق و فجور و ذلت است ترجيح ميدهم. اين تمدن، مردم را فقير و بيبند و بار و بياخلاق ميكند، اما مدنيت حقيقي به ترقي و تكامل نوع انسان و از قوه به فعل در آمدن ماهيت نوعيهاش خدمت ميكند، لذا خواهان مدنيت بودن به معني خواهان انسانيت بودن است.
همچنين دليل علاقه و دلبستگيام به مشروطه اين است كه نخستين باب ترقي و پيشرفت آسيا و عالم اسلام در آينده، مشروطه مشروعه و آزادي در دايره شريعت است، نيز كليد طالع و بخت اسلام هم در شوراييست كه در مشروطيت است، زيرا ٣٧٠ ميليون مسلمان تاكنون زير حاكميت استبداد معنوي اجانب له ميشدهاند. اينك در حاكميت اسلامي در جهان مخصوصاً از اين پس كه در آسيا حاكم ميشود، هر فرد مسلمان مالك يك جزء حقيقي حاكميت ميشود، و تنها چاره نجات ٣٧٠ ميليون مسلمان از بند اسارت، آزاديست. بر فرض محال اگر ٢٠ ميليون نفر هم در نهادينه شدن آزادي متضرر شوند، باكي نيست بگذار فدا شوند... ٢٠ نفر از دست ميدهيم اما ٣٠٠ نفر را به دست ميآوريم.
افسوس و صد افسوس! عناصر و قوميتهايي كه در ميان ما هست، چون هوا مختلطاند و چون آب ممزوج نشدهاند. إن شاء الله با الكتريسيته حقايق اسلامي ممزوج ميشوند و با حرارت نور معارف اسلامي قدرت توليد ميشود و مزاج معتدل عدالت پديد ميآيد.
زنده باد مشروطه مشروعه و سلامت باد آزادي روشنگر كه از تربيت شريعت حقيقي درس كامل أخذ ميكند.
غريب الزمان استبداد
بديع الزمان مشروطه
و بدعت الزمان فعلي
سعيد نورسي
* * *
(بديع الزمان) پس از اين، مدت زيادي در استانبول نميماند. به قصد شهر وان استانبول را ترك ميكند، از راه باتوم شهري در گرجستان.م. در مسير شهر وان سري به تفليس ميزند. در آنجا بالاي كوه شيخ صنعان ميرود و با دقت به اطراف نگاه ميكند، در اين حال پليس روسي نزديك ميشود و از او ميپرسد:
به چه دليل چنين با دقت نگاه ميكني؟
بديع الزمان ميگويد:
در حال طراحي مدرسهام هستم.
مأمور پليس ميگويد:
كجايي هستي؟
بديع الزمان:
اهل بيتليسام.
پليس روس:
اما اينجا تفليس است!
بديع الزمان:
بتليس و تفليس برادر هماند.
پليس روس:
يعني چه؟
بديع الزمان:
در آسيا، در عالم اسلام سه نور در پي هم ظاهر ميشوند، اما در ميان شما سه تاريكي و ظلمت در پي هم پديد خواهد آمد. اين پرده مستبدانه پاره خواهد شد، و به كناري كشيده ميشود و من نيز ميآيم و مدرسهام را در اينجا بنا ميكنم.
پليس روس:
هيهات! در تعجبم از اميدي كه داري!
بديع الزمان:
من هم از عقل تو در تعجبم! آيا احتمال ميدهي اين زمستان همچنان ادامه يابد؟ هر زمستان، بهاري و هر شب، نهاري دارد.
پليس روس:
جهان اسلام تكه تكه شده است!
بديع الزمان:
براي تحصيل رفتهاند، مثلاً هند، يكي از فرزندان مستعد اسلام است كه در دبيرستان انگليس مشغول است، مصر از مخدومان باهوش عالم اسلام است، اما در دانشكده علوم سياسي انگليس درس ميخواند؛ قفقاز و تركستان دو فرزند دلاور اسلاماند و در دانشكده جنگ روسيه تعليم ميبينند، الي آخر ...
اين فرزندان اصيل زاده بعد از گرفتن مدركشان، هر يك در رأس قارهيي قرار ميگيرند و پرچم پدر عادل و باشكوهشان يعني اسلام را در آفاق كمالات به اهتزاز در ميآورند و در برابر نظر تقدير ازلي و به عناد فلك، سرّ حكمت ازلي را كه نزد انسان است اعلام خواهند كرد.
* * *
پس از رسيدن به شهر وان، به ميان عشاير رفت و با درسهاي اجتماعي، مدني و علمي براي ارشاد آنها تلاش كرد، در اين خصوص كتابي به نام "مناظرات" كه به شكل سؤال و جواب است منتشر نموده است.
محاوره بديع الزمان از يك طرف با اهل سياست و از طرف ديگر با مردم و عشاير، بيترديد كاملاً سؤال برانگيز است. عزم و غايت اين شخصيت يگانه در همه اين احوال انتشار نور اسلام و حقايق قرآن در جهان است و مشاهده ميشود، كه خود او نيز در طول زندگي نقش يك مبلغ قرآن را ايفا نموده است.
چند نمونه از گفتگوهاي بديع الزمان با عشاير شرق (آناتولي)
سؤال: (آيا درست است بگوييم) هر كاري رواست مگر اينكه براي دين ضرر داشته باشد؟
پاسخ: اسلام چون خورشيد است، با فوت كردن خاموش نميشود، چون روز است، با بستن چشم، شب نميشود. كسي كه چشم خويش را ببندد شب را فقط براي خود ايجاد ميكند. وانگهي آيا درست است با اعتماد به رييسي شكست خورده و بيچاره يا كارمنداني چاپلوس يا بعضي از افسران بيمنطق، امر حمايت از دين به آنها واگذار شود؟ يا اينكه بهتر است كار حمايت از دين به آن عمود نوراني و سيف الماسين سپرده شود كه در وراي افكار عامه ملت، معدن احساسات اسلاميست و در قلب هر كس به صورت شفقت ايماني تبلور مييابد، و مجموعهيي از لمعات انوار الهي ميباشد و از امتزاج شرارههاي درخشان حميت اسلامي حاصل ميگردد؟ شما قضاوت كنيد!
آري، اين عمود نوراني امر حمايت از دين را بالاي سر شهامتش، بر چشم مراقبتش و بر دوش حمايتش خواهد گذارد. شما مشاهده ميكنيد كه لمعات متفرقه شروع به نورافشاني كرده و بهتدريج با انجذاب، امتزاج خواهد كرد. در فن حكمت به اثبات رسيده است، كه حس ديني بهويژه سخن دين حق فطري، نافذتر، حكمش عاليتر و تأثيرش بيشتر است.
آري، آري ... پشه اگر وِز وِز نكند و زنبور عسل اگر سر و صدايي نداشته باشد شما شوق و ذوقتان را از دست ندهيد و تأسف نخوريد، زيرا موسيقي الهي كه كائنات را با نغماتش به رقص ميآورد و اسرار حقايق را بر ميافرازد، هيچگاه متوقف نميشود و همواره در غوغاست. سلطان ازل كه شاه شاهان است، با موسيقي الهياش كه قرآن ناميده ميشود، سرتاسر عالم را پُر كرده و اصوات شديدي را كه در آسمان ايجاد ميكند در قلب و زبان و دِماغ علما و مشايخ و خطبا ـ كه صدفي كهف مثالاند ـ متبلور ساخته و پژواك صدايش از زبان آنان به
گوش ميرسد و بعد از سير و سيلان، به صورت اصوات گوناگون موجب بر افراشته بودن عالم ميگردد؛ با تجسم و انطباع همين صداست كه تمام كتابهاي اسلامي را در حكم تاري از قانون و طنبور در ميآورد و هر تار به نوعي او را نشانگر است؛ كسي كه نتواند به اين صداي روحاني و آسماني گوش فرا دهد و نتواند آن را با گوش دل بشنود چگونه خواهد توانست سر و صداي اميري را كه نسبت به آن صدا چون وز وز پشهييست و يا سخن كارگزاران حكومتي را كه در مقايسه با آن صدا (ي الهي) به سر و صداي مگسهاي سياه ميماند، بشنود؟
سؤال: آزادي را براي ما بسيار بد تفسير كردهاند. به ما گفتهاند انسان آزاد است مرتكب هر كار رذل و پستي بشود، به شرط آنكه براي ديگران ضرري نداشته باشد؛ گفتهاند نميتوان مزاحم چنين كسي شد، آيا اين درست است؟
پاسخ: اين قبيل افراد، بيبند و باري و پستيهاي خود را به زبان ميآورند نه آزادي را؛ آنها چون كودكان كه بهانه ميگيرند، در حال هذيان گفتناند، زيرا آزادي نازنين ميبايست متأدب و متزين به آداب شريعت شود؛ وگرنه آزادي در بيبند و باري و پستي كه آزادي نيست، حيوانيت است، استبداد شيطان است، اسير نفس اماره شدن است. حريت و آزادي عام، نتيجه آزاديهاي جزيي افراد است. شأن آزادي اين است كه نه به خودت ضرر برساني و نه به ديگران.
اما اي كوچ نشينان! آن چه نزد شماست، نيمي از آزاديست، نيم ديگر آن آسيب نرساندن به آزادي ديگران است. نيز آزادي آلوده به قوت لايموت و ترس و وحشت، در همسايگان كوهستاني شما يعني حيوانات هم وجود دارد. اين حيوانات بيچاره و وحشي واقعاً اگر لذت و آرامشي داشته باشند همان آزاديشان است، ليكن حريتِ شايستهي گوهر انساني و معشوقه روح و چون خورشيد درخشان، آن حريتيست كه ساكن كاخ سعادت تمدن و مدنيت است، حريتي كه متزيّن به تربيت اسلامي و فضيلت و معرفت است.
سؤال: آزادي چگونه از ويژگيهاي ايمان بهشمار ميرود؟
پاسخ: كسي كه با رابطه ايمان خادم سلطان كائنات است، دست از عزت و شهامت ايماني خود بر نميدارد و ذلت و تحقير و استبداد و تحكم ديگران را
نميپذيرد و شفقت ايماني او نيز اين اجازه را به وي نميدهد، كه به آزادي و حقوق ديگران تجاوز كند. آري، خادم درستكار يك پادشاه، ذلت تحكم يك چوپان را نميپذيرد. او همچنين مرتبه خود را آن قدر پايين نميآورد، كه بر بيچاره ديگري تحكم كند. پس در مييابيم كه هر قدر ايمان كاملتر باشد، درخشندگي آزادي هم به همان نسبت بيشتر ميشود، نمونهاش زمان صدر اسلام است ...
سؤال: در برابر يك شخصيت بزرگ، يك ولي، يك شيخ يا يك عالم بزرگ چگونه ميتوانيم آزاد باشيم؟ آنها مزايايي دارند كه تحكم كردن بر ما حقشان است، ما اسير فضايل آنهاييم.
پاسخ: شأن ولايت و بزرگي و شيخي، تواضع و نديدن خود است نه تكبر و خودبيني و تحكم. در واقع فرد متكبر، كودكيست، كه اداي شيخ بودن را در ميآورد، شما هم نبايد چنين كساني را بزرگ بپنداريد.
سؤال: هيهات! به افعيهايي كه دهان گشودهاند، تا دولتمان را تكه تكه، زندگاني پيرامون ما را زهرآلود و آرمان متعالي را كه موجب تسلي و آرامشمان بود، به يأس و نااميدي تبديل كنند، چه بايد بگوييم؟
پاسخ: نهراسيد؛ مدنيت و فضيلت و آزادي در عالم انسانيت در حال غلبه يافتن است، لذا كفه ديگر ترازو بهتدريج سبك ميشود. فرض محال ـ خدا نياورد چنان روزي را ـ اگر ما را مُثله كرده بُكُشند، مطمئن باشيد اگر بيست نفر باشيم و بميريم، سيصد نفر زنده خواهيم شد. غبار رذايل و اختلافات را از سر و رويمان زدوده، چون روشنفكراني حقيقي و متحد، پيشقراول كاروان بني بشر خواهيم شد. ما از مرگي كه نتيجهاش قويترين و باقيترين حيات است نميترسيم. ما اگر هم بميريم، اسلام سالم خواهد ماند، سلامت باد اين ملت مقدس اسلامي ...!
سؤال: چگونه با غير مسلمانان مساوي خواهيم بود؟
پاسخ: مساوات نيز در شرف و فضيلت نيست، در حقوق است. در حقوق هم، شاه و گدا مساوياند. شريعتي كه ميگويد دانسته بر موري پا مگذاريد، و شما را از عذاب اين كار بر حذر ميدارد، چگونه ممكن است حقوق انسانها را اهمال كند؟
كلّا (و حاشا) ما از دين (آنطور كه بايد و شايد) پيروي نكرديم. آري، گمان ميكنم (توجه به) محاكمه امام علي(رض) و يك يهودي؛ همچنين حضور صلاح الدين ايوبي ـ كه مدار فخر شماست ـ با يك مسيحي بيچاره در دادگاه، خطاي شما را تصحيح كند.
سعيد قديم در حالي كه با اميدي وافر و آرامشي كامل كه از ويژگيهاي درخشان نور است، سياست را چون وسيلهيي در راه اسلام به كار ميگرفت و با جديت در راه آزادي تلاش مينمود، با حس قبل الوقوع ديگري از معناي حديث شريفي دريافته بود كه استبدادي مطلق، مخالف دين و وحشتناك حاكم خواهد شد؛ او اين مطلب را پنجاه سال پيش خبر داده بود. سعيد احساس كرده بود، استبداد مطلق مذكور، خبرهاي تسكين دهندهاش را مدت ٢٥ سال عملاً تكذيب خواهد كرد، لذا از ٣٠ سال پيش با گفتن اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ دست از سياست شسته و سعيد جديد شده بود.
زيرا مشروطه، حاكميت ملت است، و حكومت خدمتگزار. مشروطه اگر درست باشد فرماندار و استاندار رييس نيستند، خدمتكاران اجير شده "ملت" هستند. غير مسلمان نميتواند رييس شود، اما ميتواند خدمتكار شود. فرض كنيد كارمند بودن، نوعي رياست و سروريست؛ وقتي سه هزار نفر از غير مسلمانان را در رياست و سروري خود شريك كرديم، راه براي رياست سيصد هزار نفر از مسلمانان در اطراف عالم باز ميشود. كسي كه "يك" را از دست ميدهد و در عوض "هزار" را بهدست ميآورد، ضرر نكرده است.
پاسخي درباره حادثه ٣١ مارس
من در حادثه ٣١ مارس وضعيتي را شبيه به همين كه گفتم ديدم؛ چرا كه فدائيانِ با غيرت و مشروطه خواه اسلام، نعمت مشروطه را كه معادل مقام گوهر حيات ميدانستند بر شريعت تطبيق مينمودند؛ حكومتيان را در نماز عدالت بهسوي قبله هدايت ميكردند و ميكوشيدند نام مقدس شريعت را با قدرت مشروطه به اعتلا رسانده، مشروطه را نيز با قدرت شريعت ماندگار نمايند، و براي اين كه القا كنند همه زشتيهاي گذشته به دليل مخالفت با شريعت بوده است، در صدد برخي تلقينات و عمل به مسايل فرعي بر آمدند، سپس آنان كه تفاوت دست چپ و راستشان را نميدانستند، با اين گمان كه شريعت همنواي استبداد است
(حاشا) هم چون طوطيان به تقليد پرداخته، گفتند: "ما خواهان شريعتايم" به اين ترتيب هدف اصلي فراموش شد. در واقع نقشههايي كشيده شده بود. در آن زمان برخي از حريفان كه به دروغ ماسك غيرت و حميت بر چهره زده بودند، به آن نام مقدس تعدي كردند، و اين نقطه سياه و عبرت آموزيست!...
دقت و توجه كن! عالي همتان در آن حادثه سكوت نمودند، و جرايد مغرض صداي آزادي حقيقي را خاموش كردند، مشروطه به چند نفر كه شمارشان اندك بود منحصر شد، فداكاران را هم پراكنده كردند.
در حقيقت به نظر من كسي كه از نسل مسلمانان است، حتي اگر عقل و انديشهاش از اسلام فاصله بگيرد، فطرت و وجدانش هرگز از اسلام جدا نخواهد شد. ابلهترين و نادانترين فرد نيز با تمام هستي خود طرفدار اسلام است ـ كه محكمترين نقطه اتكاي ماست ـ مخصوصاً آنان كه از سياست باخبرند ...
هيچ (اثر) تاريخي هم از زمان صدر اسلام تا كنون نشان نداده است، كه فرد مسلماني در محكمه عقل خويش دين ديگري را بر اسلام ترجيح داده، و با دليل، دين ديگري را پذيرفته باشد. البته هستند كساني كه از دايره دين خارج ميشوند، اين مسألهي ديگريست. چنين كاري اگر بر اساس تقليد صورت بگيرد، اهميتي نخواهد داشت.
اين در حاليست كه صاحبان اديان ديگر گروه گروه بر اساس بررسيهاي عقلي و براهين قطعي وارد دايره اسلام شده و ميشوند.
ما اگر اسلام راستين، درستيِ شايسته اسلام و تداوم بر آن را نشان دهيم، از اين پس نيز گروههاي فراواني اسلام را خواهند پذيرفت.
تاريخ به ما تعليم ميدهد كه تمدن اهل اسلام به نسبت و ميزان تبعيت آنها از حقيقت اسلام بوده است. تمدن ديگران نيز با دينشان نسبت معكوس دارد. نيز حقيقت به ما ميآموزد كه انسان بيدار و هشيار نميتواند بيدين باشد، مخصوصاً كسي كه بيدار شده، طعم انسانيت را چشيده و نامزد آينده و ابديت شده باشد، بدون دين قادر به زندگي نخواهد بود، زيرا انساني كه بيدار شده است؛ در صورتي كه نتواند نقطه ياريگرش در نشو و نماي آمال و آرزوهاي نامحدود، و نقطه اتكايش در برابر تهاجم كائنات، يعني حقيقت و دين حق را بيابد، قادر به ادامه حيات
نخواهد بود. براساس همين راز است كه در وجود همه انسانها اشتياق به جستجوي دين حق سر بر آورده است. علايم روشني وجود دارد كه دين فطري نوع بشر در آينده اسلام خواهد بود.
اي بيانصافان! حقيقت اسلام را ـ كه سراسر جهان را در بر خواهد گرفت ـ متحد خواهد كرد، تغذيه خواهد كرد، و روشنايي خواهد بخشيد، چگونه تنگ و تار يافتيد و آن را در فقرا و بعضي از روحانيون متعصب منحصر دانستيد و خواهان بيرون راندن نيمي از مسلمانان شدهايد! نيز قصر نوراني اسلام را كه جامعِ تمام كمالات است و مواد فراگيرش قادر به تطميع تمام حواس نوع بشر ميباشد، به چه جرأتي چون سياه چادري ماتم زده تخيل ميكنيد كه خاص فقرا و بدويان و مرتجعان است! آري، هر كس تابع مشاهدات آيينهاش است، و لذا آيينه سياه و فريبنده شما چنين تصويري به شما نشان ميدهد.
سؤال: زياده روي ميكني، خيال را حقيقت ميپنداري، ما را نيز به اتهام جهل و ناداني تحقير ميكني، آخر الزمان است؛ هر چه پيش ميرويم اوضاع بدتر ميشود...
پاسخ: چرا دنيا براي ديگران محل ترقي و پيشرفت باشد اما به ما كه ميرسد محل عقب ماندگي و پس رفت باشد؟ من با شما صحبت نميكنم؛ روي به آن سو بر ميگردانم، ميخواهم با آيندگان سخن بگويم.
اي سعيدها، حمزهها، عمرها، عثمانها، طاهرها، يوسفها و احمدها و ديگراني كه بعد از سيصد سال در پس زمانهيي پيشرفته پنهان شده و سخنان نور را در سكوت ميشنويد و با نظر پنهان غيبي ما را ميبينيد! خطابم به شماست، سرتان را بلند كنيد و بگوييد:
صَدَقْتَ
گفتن اين كلام بدهي شما باشد. بگذار هم عصرانم به سخنان من اعتنايي نكنند. از آن سوي درههاي گذشته كه تاريخ خوانده ميشود، با بيسيم و تلگرافهايي كه ما را به آينده متعالي شما وصل ميكند، با شما سخن ميگويم. چه كنم، عجله كردم، در زمستان آمدم، و شما در بهار جنت آسا خواهيد آمد. بذرهاي نور كه امروز كاشته ميشود، فردا در زمين
شما خواهد شكفت. ما به عنوان اجرت خدمتمان از شما انتظار داريم هر گاه قصد ورود به زمان گذشته را داشتيد به گورمان سري بزنيد. چند هديه از هداياي بهاريتان را بر بالاي قلعه كه سنگ مزار مدرسهام
منظور قلعه شهر وان است، كه در حكم سنگ مزار "مدرسه خور خور" ميباشد؛ مدرسهيي كه نمونه مدرسة الزهرا در شهر وان بود و از بين رفت.
است، و استخوانهايمان را در خود جاي داده، و حاجب خاك خور خور ميباشد، نصب كنيد. حاجب را خبردار خواهيم كرد؛ ما را بخواند؛ از مزارمان صداي هَنيئاً لَكُمْ خواهيد شنيد.
بگذار بچههايي كه با ما از پستان اين زمانه شير ميمكند و چشمانشان متوجه زمان گذشته است و تصورات آنها چون خودشان از حقيقت عاري و جدا افتاده است، حقايق اين كتاب با حس قبل الوقوع تأليف كليات رساله نور را در آينده خبر ميدهد. را متوهمانه خيال بپندارند. من ميدانم كه مسايل اين كتاب در ميان شما به عنوان حقيقت، تحقق خواهد يافت.
اي مخاطبان! من بسيار فرياد ميكشم؛ چرا كه بر فراز مناره قرن سيزدهم ايستاده و آنان را كه در ظاهر متمدناند و در دين لاقيد و در انديشه، در درههاي عميق گذشته ماندهاند، به مسجد فرا ميخوانم.
اينك اي درماندگان دو پايي كه به گوري متحرك ميمانيد و اسلام را كه در حكم روح دو جهان است رها كردهايد! بر دروازه نسل آتي نايستيد، گور در انتظار شماست؛ كنار برويد! تا نسل جديد كه موجب ميشود حقيقت اسلام به حق در عالم، موج ايجاد نمايد، بيايد ...!
سؤال: آيا گذشتگان بهتر از ما بودهاند يا نه مانند ما بودهاند؟ آيا آيندگان بدتر از ما خواهند بود؟
پاسخ: اي تركها و اي كردها! اگر ميتينگي راه اندازم و اجداد هزار سال پيش شما و فرزندان دو قرن بعدتان را به مجلس عصر حاضر ـ كه عرصه شلوغي است ـ دعوت كنم... آيا اجدادتان كه در سمت راست صف كشيدهاند، نخواهند گفت:
"اي فرزندان ناخلف ميراث خوار! آيا شماييد نتيجه زندگي ما؟ هيهات! ما را به صورت قياسي عقيم در آورديد؛ ما را ابتر كرديد!" نيز آيا آن دسته از فرزندانتان كه در صف چپاند، و از شهر آينده ميآيند، با تصديق اجدادتان كه در سمت
راستاند، نخواهند گفت كه "اي پدران تنبل! آيا شماييد صغرا و كبراي زندگاني ما؟ شماييد واسطه ارتباط ما با نياكان پر افتخارمان؟ هيهات! عجب قياس مغالطه انگيز، دور از حقيقت و مشوشي شدهايد!
اي كوچ نشينان بدوي! (و اي كساني كه كوركورانه از انقلاب حمايت ميكنيد!) بعداً اضافه شده است.
در چشم انداز خيال خيال هم نوعي سينماست. ديديد، كه در اين ميتينگ بزرگ دو طرف ( نسل گذشته و نسل آينده) نيز به شما اعتراض كردند."
بخشي از پاسخها
پس ميگويم: شما حقيقتاً از استعداد شجاعتي خارق العاده برخوردار هستيد، زيرا كساني كه براي امور ناچيزي چون منفعت، يا حيثيتي جزيي، يا شرفي اعتباري يا براي شنيدن اين كه بگويند فلان كس فرد دليريست، زندگاني خود را فدا ميكنند، يا خود را براي بزرگ جلوه دادن اربابشان فدا ميكنند، اگر بيدار شوند، در راه مليت اسلام مليت ما يكپارچه است، روحش اسلام و عقلش قرآن و ايمان است. كه ارزش خزائن را دارد، مليت اسلامي ـ كه اخوت و تعاون معنوي ٣٠٠ ميليون مسلمان را تأمين ميكند ـ هزار روح هم داشته باشند فدا ميكنند، و به زندگي با ديده حقارت مينگرند؛ اين طور نيست؟ البته كسي كه زندگي خود را به ده پول سياه ميفروشد، طبيعيست كه در برابر ده ليره، اين كار را با هزاران شوق و ذوق انجام دهد.
متأسفانه همچنان كه همهي امور با ارزشمان به دست غير مسلمانان افتاد، خلق و خوي نيكمان نيز توسط آنان به سرقت رفت. گويا بخشي از اخلاق عالي اجتماعي از اين كه در ميان ما امكان رواج نيافتند، دلتنگ شده و نزد آنها رفتهاند. بخشي از رذايل آنها را نيز چون در ميان خودشان آن چنان كه بايد گسترش نيافته است، وارد بازار جهالت ما كردند.
مگر با شگفتي فراوان نميبينيد كه غير مسلمانان كلمه درخشان و خصلت زيبايِ "اگر من بميرم چه باك؛ دولتم، ملتم و دوستانم سلامتاند" اصليترين پايه پيشرفتهاي امروز و مقتضاي دين حق را ربودهاند؟ يكي از فدائيان آنها ميگويد: "من اگر بميرم باكي نيست، كافيست ملتم به سلامت باشد؛ زيرا در ميانشان حياتي معنوي خواهم داشت." و اين در حاليست كه سخن "من وقتي نباشم چه فرقي ميكند، دنيا در چه وضعي باشد، بگذار غرق آشوب و توفان شود..." كه اساس بدبختي و خودبينيست، يا اين سخن نادانان و كساني كه نگاهشان تك بُعديست:
وَ اِنْ مُتُّ عَطْشاً فَلاَ نَزَلَ الْقَطْرُ
(اگر من بر اثر تشنگي جان دهم، بگذار قطرهيي باران نبارد.) دست همتمان را گرفته و راهبري ميكند. نيكوترين خصلت ـ كه مقتضاي دينمان است چنين است ـ ما بايد با روح و جان و وجدان و فكر، و با تمام توانمان بگوييم: "اگر بميريم اسلاميت كه ملت ماست زنده است و تا ابد باقيست؛ ملتم به سلامت؛ ثواب اخروي مرا بسنده است؛ حيات معنوي من كه مندرج در حيات ملتم است موجب زنده بودنم ميشود و در عالم بالا از آن لذت خواهم برد." بايد بگوييم:
وَ الْمَوْتُ يَوْمُ نَوْرُوزِنَا
(روزي كه ميميريم، نوروز ماست.)" و نور، و رهبران نوراني (راه) غيرت و حميت را راهبر خود قرار دهيم.
س: پيش از هر چيز، چه چيزي براي ما لازم است؟
ج: درستي.
س: ديگر؟
ج: دروغ نگفتن.
س: بعد؟
ج: صدق، صداقت، اخلاص، ثبات، تساند.
س: چرا؟
ج:ماهيت كفر، دروغ، و ماهيت ايمان صدق است. آيا اين برهان كافي نيست، كه بقاي حياتمان در گرو تداوم ايمان و صدق و همبستگيست؟
س: ابتدا رؤساي ما بايد اصلاح شوند؟ ...
ج: آري، رؤسا همچنان كه پولهايتان را در جيبهايشان ريخته، و محبوس كردهاند، عقلهايتان را هم گرفته يا در مغزتان حبس كردهاند، پس با عقول شما كه نزد آنان است سخن ميگويم:
ايها الرّئوس و الرؤساء! از سستي متوكلانه حذر كنيد! كار را به يكديگر حواله مكنيد! با اموال و عقولمان كه نزد شماست، به ما خدمت كنيد؛ چرا كه با به كار گرفتن اين مساكين، دستمزدتان را گرفته ايد.
فَعَلَيْكُمْ بِالتَّدَارُكِ لِمَا ضَيَّعْتُمْ فِي الصَّيْفِ...
(به تأمين و تدارك آن چه بپردازيد كه در تابستان از دست داديد.)
اينك زمان خدمت است.
خلاصه: اسلام بيدار شد و ميشود. آري، حتي عشاير پاكستان و عربستان هم با كسب استقلال و حاكميت خود سخن سعيد قديم در اين درس را كه ٤٥ سال پيش بيان شده، تأييد ميكنند و خواهند كرد ... مسلمانان حقيقت بديها را ميفهمند؛ همچنان كه حقيقت خوبيها را در مييابند. آري، همين سرّ است كه موجب شد عشاير اين درهها توبه كنند. تماميت اسلام به تدريج در حال دريافت و كسب اين استعداد است، ليكن به دليل بدوي بودن و اين كه فطرت اصلي شما كاملاً از بين نرفته است، به مليت قدسي اسلام نزديكتر هستيد.
* * *
در مسافرت و سياحت، آنان كه مرا نميشناختند، با نگاه به لباسهايم گمان ميكردند بازرگانم، لذا ميگفتند:
س: بازرگان هستي؟
ج: بله هم بازرگانم، هم كيمياگر.
س: چگونه؟
ج: دو ماده هست، آنها را تركيب ميكنم، از يكي پادزهر شفا دهنده و از ديگري چراغي روشني بخش بهدست ميآيد.
س: اين چيزها در كجا يافت ميشود؟
ج: در بازار مدنيت و فضيلت، در صندوقي كه روي دو پا راه ميرود و بر پيشانياش نوشته شده: انسان؛ در جعبهيي كه بر آن نوشته شده: قلب، كه يا سياه است، يا چون برليان، درخشان.
س: نامشان چيست؟
ج:ايمان، محبت، صداقت، حميت.
جريده متحرك، ابو لاشيء، ابن الزمان،
اخ العجايب، ابن عمّ الغرايب،
سعيد نورسي
* * *
آنگاه از شهر وان به شام ميرود، و با الحاح و اصرار علماي شام در مسجد اموي براي جماعت بزرگي قريب به ١٠ هزار نفر كه در بينشان حدود صد نفر عالم نيز بوده است خطبه ايراد ميكند. از اين خطبه استقبال و بسيار تقدير و تحسين ميكنند. خطبه مذكور سرانجام تحت عنوان "خطبه شاميّه" منتشر ميشود.
خطبه شاميه، براي همه مسلمانان و حتي تمام انسانها خطبه و درسي بسيار با ارزش است؛ او در اين خطبه بيماريهاي مادي و معنوي موجود در عالم اسلام را بر ميشمرد؛ دلايل اسارت و فلاكت مسلمانان را ميگويد و براي آن، راه نجات و رهايي را نشان ميدهد و آنگاه، با دلايل عقلي اثبات ميكند و بشارت ميدهد كه اسلام در آينده، بر روي زمين عاليترين پيشرفتهاي مادي و معنوي را خواهد داشت، تمدن اسلامي در كمال شكوه ظهور مييابد و روي زمين را از همه پليديها پاك خواهد كرد.
در بخشهاي آغازين خطبه شاميه ميگويد:
"من در مدرسه حيات اجتماعي بشر در اين زمان و زمين درس آموختم و دانستم، كه آن چه موجب پرواز اجانب و اروپاييان به آينده و توقف مادي ما در قرون وسطي، است شش بيماريست كه عبارتند از:
١. به وجود آمدن يأس و نا اميدي در ما.
٢. از بين رفتن صدق و راستي در حيات اجتماعي سياسي.
٣. علاقه به عداوت و دشمني.
٤. جهل به ارتباطات نوراني كه اهل ايمان را به يك ديگر پيوند ميدهد.
٥. استبداد كه هم چون انواع بيماريهاي واگيردار انتشار مييابد.
٦. انحصار همت و تلاش در منافع شخصي.
علاج اين شش بيماري وحشتناك را نيز در داروخانهي قرآني كه در حيات اجتماعي ما حكم دانشكده پزشكي را دارد آموختهام و آن را با شش كلمه بيان ميدارم، و اينها را اساس معالجه ميدانم:
كلمه نخست: "الامل"؛ يعني شديداً اميدوار بودن به رحمت الهي.
آري، بنابر درسي كه من به حساب خود آموختم ميگويم:
اي جماعت اسلام! بشارت ميدهم كه امروز نشانههاي فجر صادق سعادت دنيوي عالم اسلام، به ويژه سعادت عثمانيان و مخصوصاً سعادت اعراب ـ كه پيشرفت عالم وابسته به بيداري آنان است ـ در حال ظاهر شدن است و به طلوع خورشيد سعادت نيز چيزي نمانده است. من به رغم يأس و نااميدي موجود، با قاطعيت خطاب به جهانيان
سعيد قديم با حس قبل الوقوع در سال ١٣٧١ هـ.ق خبر ميدهد كه عالم اسلام و در رأس آن دولتهاي عربي از اسارت و استبداد نجات يافته، و دولتهاي اسلامي تشكيل خواهند داد. او اين مطلب را ٤٥ سال پيش از تحققاش بيان ميدارد. سعيد نورسي به دو جنگ جهاني و استبدادي كه سي چهل سال طول كشيد فكر نكرده بود؛ طوري بشارت ميدهد كه گويي در ١٣٢٧هـ.ق محقق خواهد شد؛ و دليل تأخير آن را در نظر نداشته است.
ميگويم:
آينده، فقط و فقط از آنِ اسلام است و حاكم، حقايق قرآني و ايماني خواهد بود. من براي اين ادعا از براهين فراواني درس گرفتهام. اينك يك و نيم برهان مقدماتي از آن براهين را به شرح زير بيان ميكنم:
حقايق اسلام براي پيشرفتهاي مادي و معنوي مساعد بوده و داراي استعدادي كاملاند.
جهت اول: پيشرفت معنويست؛ و بدانيد تاريخ ـ كه وقايع حقيقي را ثبت ميكند ـ درستترين شاهد حقيقت است. تاريخ به ما نشان ميدهد، فرمانده كل ژاپن، كشوري كه حتي روسها را شكست داد، در حقانيت اسلام چنين گواهي
داده است: "تاريخ نشان ميدهد كه مسلمانان به نسبت قدرت حقيقت اسلام و ميزان حركت متناسب با آن، تمدن تشكيل داده و پيشرفت كردهاند؛ و باز هم تاريخ نشان ميدهد كه اهل اسلام به ميزان ضعيف شدن در درك حقيقت اسلام پس رفت داشته، دچار وحشت و سقوط گشته و در هرج و مرج دچار بلايا و شكستها شدهاند." ولي اديان ديگر بر عكس بودهاند.............
ما اگر كمالات اخلاق اسلامي و حقايق ايماني را در افعالمان ظاهر كنيم، پيروان اديان ديگر بيترديد گروه گروه اسلام را خواهند پذيرفت، حتي برخي قارهها و دولتهاي روي زمين نيز به جرگه اسلام وارد خواهند شد...
اي برادراني كه چون حاضران در مسجد اموي در جمع كبير عالم اسلام هستيد! شما هم عبرت بگيريد. از حوادث دهشتناك اين چهل و پنج سال عبرت بگيريد. عقلتان را به كار اندازيد، اي انديشمندان و خردمندان و اي كساني كه خود را روشنفكر ميدانيد!
خلاصه كلام: ما مسلمانان شاگرد قرآن، تابع برهانيم. ما با عقل و فكر و قلب خويش وارد حقايق ايماني ميشويم، همچون برخي افراد اديان ديگر براي تقليد از رهبانان، برهان را رها نميكنيم. اين است كه در آينده كه عقل و علم و فن حكم ميكند، قرآن كه به براهين عقلي استناد دارد و تمام احكامش را با عقل و خرد اثبات ميكند، حاكم خواهد بود.
حجابهايي كه مانع ظهور خورشيد اسلام و روشن نمودن (انديشه) بشر ميباشند به تدريج كنار ميروند. موانع در حال كنار رفتناند. نشانههاي اين فجر چهل و پنج سال پيش ديده شد. فجر صادق در سال ١٣٧١ هـ..ق شروع شد يا شروع ميشود. اين فجر اگر فجر كاذب هم باشد، سي چهل سال بعد فجر صادق پديدار خواهد شد.
هشت مانع دهشتناك زير از استيلاي كامل حقيقت اسلام در گذشته جلوگيري ميكردهاند:
موانع اول، دوم و سوم: جهل اجانب، توحششان در آن زمان و تعصب آنها نسبت به دينشان است. اين سه مانع با معرفت و محاسن مدنيت در هم شكست و نابودي آنها شروع شده است.
موانع چهارم و پنجم: رياست و تحكم كشيشها و رؤساي روحاني، و تبعيت كوركورانه اجانب از آنان است. اين دو مانع نيز با ظهور انديشه آزادي خواهي و ميل به جستجوي حقيقت در نوع بشر، شروع به زوال ميكند.
موانع ششم و هفتم: سوء اخلاق ناشي از استبداد و مخالفت با شريعت در ميان ما مانع بوده است. امروزه از بين رفتن قوت استبداد فردي در يك شخص، نشان از زوال استبداد دهشتناك گروهي يا كميتهيي در سي چهل سال آينده دارد؛ نيز با بروز شديد حميت و غيرت اسلامي و آشكار شدن نتايج زشت سوء اخلاق، دو مانع مذكور نيز زوال مييابد؛ اين روند آغاز شده و إن شاء الله زوال كامل خواهد يافت.
مانع هشتم: توهم مخالفت و معارضهي بعضي از مسايل مثبت فنون جديد با معاني ظاهري حقايق اسلامي، تا حدي در گذشته مانع حاكميت اسلام بوده است. براي نمونه اهل فن و فلسفه به دليل ندانستن حقيقت، دو فرشته روحاني به نامهاي "ثور" و "حوت" را كه به امر الهي وظيفه نظارت در كره زمين را دارند، ماهي و گاوي جسماني و هولناك پنداشته و به مخالفت با اسلام برخاستهاند. صدها نمونه مشابه مثال مذكور وجود دارد كه معاندترين فيلسوف بعد از دريافتن حقيقت مجبور به تسليم ميشود. "حتي رساله نور در "معجزات قرآنيه" نشان داده است، كه در هر يك از آياتي كه علم معترض آن است، لمعه اعجازيه قرآنيهيي وجود دارد؛ همچنين حقايق عالي موجود در آن دسته از جملات و كلمات قرآن را كه دست اهل دانش بدانها نميرسد و گمان كردهاند مدار نقد و اعتراض ميباشد، آشكار نموده و به اين ترتيب معاندترين فيلسوف را نيز مجبور به تسليم كرده است. اين مطالب موجود است، علاقمندان ميتوانند مراجعه كنند و ببينند كه مانع مذكور پس از سخني كه چهل و پنج سال پيش بيان گرديد، چگونه در هم شكست."
آري، برخي از پژوهشگران مسلمان در اين زمينه تأليفاتي دارند و نشانههايي دال بر نابود شدن مانع وحشتناك هشتم مشاهده ميشود.
آري، اين اتفاق اگر امروز هم نيفتد، سي چهل سال بعد محاسن مدنيت و معرفت و علم حقيقي سه قوت مذكور را به طور كامل تجهيز كرده، ابزار لازم را در اختيارشان گذاشته، و براي از بين بردن آن هشت مانع ميل به جستجوي حقيقت و انصاف و محبت انساني را روانه هشت جبهه آن گروه متخاصم ميكنند؛ در حال حاضر نيز شروع به فراري دادن آنها كردهاند. إن شاء الله نيم قرن بعد آنها را مضمحل و نابود خواهند كرد. آري مشهور است: "قطعيترين فضيلت آن است، كه دشمنان نيز بر تأييد آن گواهي دهند..."
بديع الزمان پس از بيان نمونهوارِ سخنان تأييديهي پرنس بيسمارك و مستر كارلايل در حقانيت اسلام ميگويد:
در مزارع هوش و نبوغ آمريكا و اروپا محصولات جستجوگر و نابغهيي چون مستر كارلايل و بيسمارك حاصل آمده است و من با استناد بدين امر با تمام اعتقاد ميگويم:اروپا و آمريكا اسلام را باردارند، و روزي در آنجا دولتي اسلامي زاده خواهد شد؛ همانطور كه عثمانيها اروپا را باردار بودند، و سرانجام دولتي اروپايي به دنيا آوردند.
اي برادراني كه در مسجد اموي حاضر هستيد و اي برادراني كه نيم قرن بعد در جمع عالم اسلام خواهيد بود! آيا مقدماتي كه از ابتدا تاكنون گفتيم نتيجه نميدهد كه؛"آنچه در مقطع زماني آينده حاكم حقيقي و معنوي خواهد بود و انسان را بهسوي سعادت دنيوي و اخروي سوق خواهد داد فقط اسلام و دين حقيقي عيسويان ـ كه از خرافات و تحريف پاك شده، و به اسلام مبدل گشته. و تابع قرآن شده و با آن همراه شده ـ خواهد بود."
جهت دوم: يعني اسباب قدرتمند ترقي و پيشرفت مادي اسلام نشان ميدهد:اسلام به لحاظ مادي نيز بر آينده حكم خواهد كرد. "جهت اول" پيشرفت و ترقي در سمت و سوي معنويات را اثبات نمود و "جهت دوم" پيشرفتهاي مادي و
حاكميت پر قدرت اسلام را در آينده نشان ميدهد، زيرا در قلب شخصيت معنوي جهان اسلام، پنج قدرت مستحكم و قوي، اجتماع و امتزاج يافته است:
قدرت اول: حقيقت اسلام است كه منبع تمام كمالات ميباشد، و ميتواند ٣٧٠ ميليون نفس را در حكم نفسي واحد قرار دهد؛ حقيقتي كه مجهز به تمدني حقيقي و علوم و فنون درست و مثبت است و ماهيتي دارد، كه هيچ قدرتي قادر به شكستناش نيست.
قدرت دوم: نياز شديد كه استاد حقيقي تمدن و صنعت است و با تكامل مبادي و وسايل مجهز گرديده، و فقري تام كه ميتواند كمرمان را بشكند؛ اين امر چنان قدرتيست كه ساكت نميماند و در هم نميشكند.
قدرت سوم: آزادي مشروع است كه مقاصد عالي را به صورت مسابقه براي چيزهاي متعالي به بشر ميآموزد و آنها را در آن مسير به حركت در آورده، و استبداد را تكه تكه ميكند، و احساسات عُلوي را به هيجان ميآورد؛ قدرتي كه با غبطه و حسد و رشك و رقابت و بيداري تام و شوق مسابقه و ميل به تجدد و تمايل به تمدن مجهّز شده است. يعني با ميل و رغبت به كمالات متعالي شايسته انسانيت مجهّز شده است.
قدرت چهارم: شهامت ايماني مجهز به شفقت و مهربانيست، يعني ذليل نشدن، و در برابر بيعدالتيها و ستمگران احساس ذلت نكردن؛ همچنين ذليل نكردن ستمديدگان، يعني عدم چاپلوسي و تملق در برابر مستبدان و تحكم و تكبر نكردن در برابر بيچارگان، كه از پايههاي آزادي شرعيست.
قدرت پنجم: عزت اسلاميست كه اعلاي كلمة الله را اعلام ميدارد و اعلاي كلمةالله در اين زمان وابسته به پيشرفتهاي مادي و ورود به تمدن حقيقيست. فرماني قطعي كه عزت اسلامي بهواسطه ايمان ميدهد، بيترديد در آينده توسط شخصيت معنوي عالم اسلام به طور كامل عملي خواهد شد.
آري، همچنان كه در گذشته ترقي و پيشرفت اسلام با در هم شكستن تعصب و عناد و تجاوز دشمنان بهوسيله سلاح و شمشير بود، در آينده به جاي سلاح و
شمشير، اين شمشير معنوي تمدن حقيقي و پيشرفتهاي مادي و حق و حقيقت است، كه دشمنان را مغلوب كرده، از بين خواهد برد.
بدانيد كه مراد ما محاسن تمدن و آن دسته از مواردي است كه نافع بشر ميباشد؛ وگرنه معاصي و سيئات تمدن منظور ما نيست كه جاهلان آنها را محاسن تمدن گمان كرده و با تقليد از آن داراييهايمان را به باد دادهاند، جاهلاني كه دين را رشوه داده و در عين حال موفق به كسب دنيا هم نشدند. به خاطر غلبهي معاصي مدنيت بر محاسناش و سيئاتش بر حسنات آن بشر بهواسطه دو جنگ جهاني متحمل دو سيلي وحشتناك گرديد، لذا تمدنِ گناهكار مزبور چنان زير و زبر شد و چنان به حالت تهوع در آمد كه تمام روي زمين را به خون آغشته كرد. إن شاء الله با قدرت اسلام در آينده ، محاسن تمدن غلبه مييابد، و سراسر زمين را از لوث پستيها پاك، و صلح و آشتي فراگير را در همه جا حاكم خواهد كرد.
آري، از آنجا كه تمدن اروپا نه بر فضيلت و هدايت، كه بر هوا و هوس و رقابت و زورگويي بنا شده است، معايب مدنيت بر حسناتش غلبه يافته و از آنجا كه كميتههاي انقلابي به صورت درختي كرم زده در آمدهاند، پس مداري محكم و دليلي قاطع براي غلبه تمدن آسيا هستند؛ تمدني كه در اندك زماني غلبه خواهد يافت. حال كه چنين زمينهيي براي پيشرفت مادي و معنوي اهل ايمان و اسلام در آينده ايجاد شده است، و در حالي كه دلايل قوي و محكمي براي اين مطلب وجود دارد و راه براي سعادت و خوشبختي در آينده همچون ريل قطار به رويمان گشوده شده، چگونه دچار يأس و نااميدي ميشويد؟ و چرا نيروي معنوي جهان اسلام را ميشكنيد؟ و چرا با يأس و نااميدي گمان ميكنيد دنيا براي هر كس و براي اجانب محل ترقي و پيشرفت است، اما براي مسلمانان بيچاره محل پسرفت و عقب ماندگيست؟ و بهواسطه چنين انديشهيي دچار خطا و اشتباه ميشويد. مادام كه ميل به كمال در هستي و در فطرت بشر به وديعه گذاشته شده است، بيترديد در صورتي كه ظلم و خطاي بشر موجب برپا شدن قيامتش نشود، در
آينده، حق و حقيقت موجب سعادتي دنيوي نيز در عالم اسلام به عنوان كفاره خطاهاي نوع بشر خواهد شد؛ ان شاء الله...
آري، ببينيد! زمان بر خطي مستقيم حركت نميكند، تا مبدأ و منتهايش از هم دور شوند؛ حركت زمان همچون حركت كره زمين در درون دايرهيي است. گاه در حال ترقي، موسم تابستان و بهار، و گاه در حال عقبگرد موسم زمستان و توفان را به نمايش ميگذارد؛ همانطور كه بعد از هر زمستان، بهار؛ و پس از هر شب، صبحي هست؛ نوع بشر نيز صبح و بهاري خواهد داشت، إن شاء الله...
مي توانيد براي مشاهده تمدن حقيقي با خورشيد اسلام و در دايره صلح فراگير به رحمت الهي اميدوار باشيد....
كلمه دوم: آنچه در طول زندگاني، براساس تجارب در انديشهام تولد يافته، اين است كهنااميدي بيماري وحشتناكيست كه وارد قلب جهان اسلام شده است. همين نااميديست كه گويا جان ما را گرفته و دولت كوچكي در غرب با يكي دو ميليون نفر جمعيت، ٢٠ ميليون مسلمان را در شرق به خدمت خود در آورده و وطن آنها را تملك كرده است. همين نااميديست كه اخلاق متعالي ما را از بين برده و موجب شده است به منافع عامه توجهي نكرده و تلاشمان براي كسب منافع شخصي خويش محصور گردد. همين نااميديست كه توان معنوي ما را نابود كرده است. اسلام با قدرتي ناچيز و با نيروي بر آمده از ايمان، شرق تا غرب را به زير سلطه خود در آورده بود، اما چون توان خارق العاده معنوي مذكور به دليل يأس و نااميدي در هم شكست، اجانب ستمگر از ٤٠٠ سال پيش تاكنون ٣٠٠ ميليون مسلمان را اسير خود كردهاند. فرد مسلمان به سبب اين نااميدي حتي بيتفاوتي و سستي ديگران را عذري براي تنبلي خود دانسته و ميگويد: "به من چه ربطي دارد؟" و با گفتن اينكه "ديگران هم مانند من وضع نامطلوبي دارند" از شهامت ايماني دست شسته و كاري به خدمت اسلامي ندارد. حال كه بيماري مذكور تا اين حد بر ما ظلم كرده و ما را از بين ميبرد، ما نيز ميبايست قاتلمان را قصاص كرده از بين ببريم. با شمشير
لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ
سر از بدن نااميدي مزبور جدا خواهيم كرد، و با حقيقت حديث
مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَايُتْرَكُ كُلُّهُ
كمر نااميدي را ميشكنيم إن شاء الله ...
نااميدي براي امتها و ملتها به منزله بيماري خطرناكيست كه سرطان ناميده ميشود؛ مانع كمالات و مخالف حقيقت
اَنَا عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّ عَبْدِي بِي
است؛ نااميدي، شأن و بهانه مردمان بزدل، پست و عاجز است؛ نه شأن شهامت اسلامي. مخصوصاً نميتواند شأن عرب باشد، كه در ميان نوع بشر مدار افتخار و ممتاز به سجاياي متعاليست. ملتهاي مسلمان از متانت عرب درس گرفتهاند. إن شاء الله اعراب باز هم بر نااميدي فائق آمده، و با تُركها كه لشكر قهرمان اسلام هستند همكاري و تعاون حقيقي داشته، و دست به دست هم داده پرچم اسلام را در هر نقطه جهان به اهتزاز در خواهند آورد.
كلمه سوم: تمام تحقيقاتم در زندگي و فراز و نشيبهاي حيات اجتماعي به طور خلاصه و فشرده و قطعي به من فهمانده است كهصدق و راستي پايه و اساس اصلي اسلام، پيوند دهنده سجاياي متعالي و وسيله خصلتهاي برتر آن است. پس صدق و درستي را كه اساس حيات اجتماعي ماست بايد در درونمان احيا نموده و امراض معنوي خود را با آن معالجه كنيم. آري، صدق و راستي گره اصلي در حيات اجتماعي اسلام است.
رياكاري نوعي دروغگويي عمليست.
چاپلوسي و تملق نوعي دروغگويي رذيلانه ميباشد،
و نفاق و دورويي نوعي دروغگويي زيانبار است.
دروغگويي نيز افترا بستن به قدرت صانع ذوالجلال محسوب ميشود.
كفر با تمام انواعش كذب و دروغگوييست.
ايمان، صدق و راستيست.
بنابر اين سرّ، ميان كذب و صدق فاصله بسيار زيادي وجود دارد. اينها ميبايست چون شرق و غرب از هم فاصله داشته باشند. بايد مثل نار و نور در هم تداخل نكنند؛ در حالي كه سياست غدار و تبليغات ظالمانه آنها را در هم آميخته
و كمالات بشر را نيز به هم زده است.
برادران! از اين درس سعيد در ٤٥ سال پيش دانسته ميشود كه به سياست و مسائل اجتماعي اسلام فراوان ميپرداخته است، ليكن به هيچ وجه گمان مكنيد كه او درصدد بود دين را آلت و وسيله سياست كند. حاشا! او با تمام توان سياست را به استخدام دين در ميآورد، و ميگفت: "من فقط يك حقيقت از دين را بر هزار (امر) سياسي ترجيح ميدهم." آري، او در آن زمان، چهل، پنجاه سال پيش احساس كرده بود، برخي از زنديقان منافق ميكوشند سياست را وسيله بيديني كنند، لذا در برابر اين انديشه و خواست، با تمام قدرت تلاش كرد سياست را به استخدام حقانيت اسلام در آورد و چون وسيلهيي در اين مسير به كار گيرد. اما او بيست سال بعد مشاهده نمود كه در برابر همان زنديقان منافق پنهان كه سياست را به بهانه غربي شدن وسيله بيديني قرار ميدادند، قسمي از دينداران اهل سياست نيز ميكوشند دين را آلت سياست اسلامي قرار دهند. خورشيد اسلام را نميتوان وسيله و تابع نورهاي زميني كرد، چنين كاري پايين آوردن ارزش اسلام، و جنايت بزرگيست. سعيد قديم حتي در موضعگيريهاي سياسي به ترتيبي كه بيان شد مشاهده نمود، كه عالمي صالح به تعريف و تمجيد جدي از يك منافقِ موافق با انديشههاي سياسي خود پرداخت؛ همچنين عالم صالح و نيكوكاري را كه با روش سياسي او مخالف بود مورد انتقاد قرار داد و فاسق خواند. سعيد قديم به او گفت: "اگر شيطاني با انديشهات موافقت كند برايش طلب رحمت خواهي كرد، و اگر فرشتهيي مخالف فكر سياسيات باشد لعنتاش خواهي نمود." اين است كه سعيد قديم گفت:" أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ" و از ٣٥ سال پيش (امروز ٤٥ سال) سياست را ترك كرد. ٭
٭ ١٣٠ جلد كتاب و اثر استادمان توسط سه دادگاه و مأموران دولت به دقت بررسي شد، او با اينكه در برابر ظالمان و مرتدان و منافقاني كه عليهاش فعاليت ميكردند مجبور هم بود، حتي براي اعدامش دستور محرمانه هم صادر كرده بودند، اما هيچ نشانهيي دال بر اينكه دين را وسيلهيي براي فعاليت سياسي كرده باشد، در آثارش نيافتند؛ و اين به يقين ثابت ميكند كه او دين را وسيله سياست نكرد. ما طلبههاي نور نيز كه از نزديك با زندگي او آشنا بودهايم در برابر اين وضع بسيار متحيريم و آن را دليلي بر اخلاص حقيقي موجود در دايره رساله نور ميدانيم.
شاگردان نور
اي برادراني كه در مسجد اموي حاضر هستيد و اي برادراني كه چهل پنجاه سال بعد در مسجد كبير عالم اسلام تشكيل دهنده جمعيت ٤٠٠ ميليوني اهل ايمان خواهيد بود! نجات و رهايي فقط و فقط در گرو صدق و راستيست. عروة الوثقي، صدق است، يعنيمحكمترين دستاويزي كه به كار ميآيد راستي و درستيست، اما دروغِ مصلحتي؛ زمان آن را نسخ كرده است...
كلمه چهارم: آنچه در سراسر عمرم از حيات اجتماعي انسانها به يقين دانستم و نتيجهيي كه از تحقيقات و پژوهشها گرفتم اين است، كهشايستهترين چيز براي محبت همان محبت است و مناسبترين چيز براي خصومت نيز همان خصومت است، يعني محبت و دوست داشتن كه براي حيات اجتماعي بشر ضروريست و انسان را به سوي سعادت سوق ميدهد، بيش از هر چيز ديگر شايسته محبت و دوست داشتن است. عداوت و دشمني نيز كه نابود كننده حيات
اجتماعي بشر است بيش از هر چيز شايستهي نفرت و دشمنيست، صفت پليد و زيانباري كه بايد از آن دست كشيد...
كلمه پنجم: درسي كه از مشورت شرعي گرفتم اين است، كهدر اين زمانه گناهِ انسان به همان ترتيبي كه بود نميماند؛ گاه وسعت مييابد، به ديگران سرايت ميكند و صد برابر بيشتر ميشود. حسنه و كار نيك نيز به همان صورت نميماند؛ گاه تا هزاران درجه بالاتر پيش ميرود. سرّ حكمت اين مطلب چنين است:
مشورت مشروع و آزادي شرعي حاكميت حقيقي ملت ما را به نمايش گذاشت. مبناي حقيقي و روح مليت ما نيز اسلام است. خلافت عثماني و ارتش ترك پرچمدار اين مليت است، لذا صدف و قلعه مليت اسلام محسوب ميشود. عربها و تركها به عنوان برادران حقيقي، نگهبانان اين قلعه مقدساند.
براساس پيوند اين مليت قدسيست كه همهي مسلمانان حكم عشيرهي واحدي مييابند. طوايف مسلمان همچون افراد يك عشيره بهواسطه اخوت اسلامي با يكديگر مرتبط و متصل ميشوند. آنها به لحاظ معنوي و در صورت لزوم مادي يك ديگر را ياري ميكنند. تو گويي همه طوايف اسلامي بهواسطه يك سلسله نوراني با هم پيوند دارند. اگر فردي از افراد يك عشيره مرتكب جنايتي شود، همه افراد آن، در نظر عشيره خصم ـ كه در جبهه مقابل است ـ به چشم متهم ديده ميشوند؛ يعني هر فرد آن عشيره را طوري ميبينند كه گويي او مرتكب همان جنايت شده و دشمن آنان است. جنايت واحد حكم هزاران جنايت مييابد. اگر فردي از افراد آن عشيره كار نيكي مرتبط با ماهيت آن عشيره انجام بدهد كه مدار افتخار آنان باشد، تمام افراد عشيره به آن نيكي افتخار خواهند كرد؛ طوري كه گويي تك تك افراد عشيره همان كار را انجام دادهاند.
به سبب همين حقيقت مذكور است، كه در زمانه كنوني و مخصوصاً پس از چهل پنجاه سال، كار بد و پليد صرفاً متوجه كسي كه مرتكبش شده نخواهد بود، بلكه تجاوزي خواهد بود به حقوق ميليونها نفر مسلمان ديگر. چهل پنجاه سال بعد نمونههاي فراواني از اين مطلب مشاهده خواهد شد.
اي برادراني كه در مسجد اموي سخنان مرا ميشنويد و اي برادران مسلمان چهل پنجاه سال بعد در عالم اسلام!
با بيان اينكه "ما ضرري نميرسانيم، اما توانايي به نفع رساندن هم نداريم، لذا معذوريم." عذر و بهانه نياوريد. چنين عذري پذيرفته نيست. تنبلي، و تلاش نكردن و گفتن اينكه "به من چه ربطي دارد" و عدم غيرت نسبت به اتحاد اسلام و مليت حقيقي اسلام، براي شما بيانصافي و خسران بسيار بزرگيست. حال كه بدي هزار برابر ميشود، در زمان فعلي كار نيك نيز يعني كاري كه مرتبط با قدسيت اسلام باشد، به همان ترتيب تنها به فاعلش منحصر نميماند. كار حسنه و نيكو ميتواند براي ميليونها نفر از اهل ايمان به لحاظ معنوي مفيد باشد، و ميتواند پيوند حيات مادي و معنوياش را تقويت كند، لذا امروز زمان آن نيست كه بگوييد "به من چه ربطي دارد" و خود را در تشك سستي و تنبلي رها كنيد.
اي برادراني كه در اين مسجد حاضر هستيد و اي برادراني كه چهل پنجاه سال بعد در مسجد كبير عالم اسلام حضور خواهيد داشت!
گمان نكنيد كه من براي نصيحت شما بر اين مقام درس نشستهام. من به اينجا آمدهام تا از حقي كه بر گردن شما داريم بگويم. آمدهام بگويم سعادت دنيوي و اخروي طوايف كوچك به وضعيت طوايف بزرگتري چون شما اساتيد حاكم عرب و ترك بستگي دارد. سستي و تنبلي شما موجب ضرر رسيدن به طوايف مسلماني چون ما برادران كوچك بيچاره شما ميشود.
مخصوصاً اي اعراب معظم و بزرگ كه كاملاً آگاه شده يا در حال بيداري هستيد! در ابتدا اين سخنان را با شما مطرح ميكنم، زيرا شما مجاهدان اسلام و اساتيد و ائمهي ما و همه طوايف مسلمان بودهايد، و بعد ملت معظم ترك بود كه در مسؤوليت مقدستان به ياري شما آمد، لذا گناه شما به دليل تنبلي و رخوت گناه بزرگيست و خوبي و حسنات شما نيز بسيار بزرگ و عُلوي است؛ به ويژه از رحمت الهي با جديت خواهانيم چهل پنجاه سال بعد طوايف عرب همچون ايالات متحده آمريكا وضعيت بسيار درخشاني داشته باشند و موفق شوند حاكميت اسلام را كه در اسارت است، همچون گذشته در نيمي از كره زمين يا در بيشتر نقاط آن
ايجاد نمايند. اگر قيامتي به سرعت برپا نشود، ان شاء الله نسل آينده اين (آرزو را به عينه) خواهد ديد.
هان اي برادران! تصور مكنيد كه من با اين سخنان مشغول سياستورزي هستم و ميخواهم همت شما را تحريك كنم. حاشا! حقيقت اسلام فوق تمام سياستهاست. همه سياستها ميبايد در خدمت آن باشند، در حد و حدود هيچ سياستي نيست، كه اسلام را به خدمت خود در آورد.
من با درك قاصرم هيأت اجتماعي اسلام را در زمانه فعلي چون كارخانهيي تصور ميكنم كه چرخ و دندههاي فراواني دارد. اگر چرخي در اين كارخانه كند بچرخد يا در كار چرخ ديگري تجاوز كند نظم و تعادل اين ماشين به هم خواهد خورد. اين است كه به تدريج زمان دقيق اتحاد اسلام فرا ميرسد، نبايد به قصور شخصي يكديگر توجه كنيد.
اين را هم با تأسف و تألم به شما ميگويم؛ همانطوركه بعضي از اجانب اموال و وطنهاي ارزشمندمان را از ما گرفتند و در عوض مال گنديدهيي دادند؛ بعضي از اخلاق متعالي و خلق و خوي بر آمده از آن را نيز ـ كه ناظر بر حيات اجتماعي ست ـ از ما گرفتند و مدار ترقي خود قرار دادند. آنچه در عوض و بهاي آن به ما دادند اخلاق زشت بيبند و باري و خصلتهاي لا قيديست.
براي مثال براساس خصلت ميهن دوستي كه از ما گرفتند امروز فردي از آنها ميگويد:"من اگر جان دهم چه باك؛ ملتم به سلامت باد! در ميان آنها زندگي جاويدي خواهم داشت."
اين سخن را از ما أخذ كردهاند و مهمترين مبنا در پيشرفتهايشان همين كلام است، آن را از ما به سرقت بردهاند. اين سخن از دين حق و حقايق ايمان استخراج ميشود؛ و از آنِ ما و اهل ايمان است.
اين در حاليست كه فرد خودكامهيي از ما تحت تأثير خلقيات ناپسند اجانب كه وارد جامعه ما شده ميگويد: "من اگر از تشنگي جان دهم چه باك اگر ديگر باران نبارد؛ من اگر سعادتمند نشوم چه باك، بگذار دنيا به ويرانهيي تبديل شود."
چنين سخنان احمقانهيي از بيديني ناشي ميشود، و به سبب عدم ايمان به آخرت بيان ميگردد، اين قبيل مسايل از خارج آمده و مسموممان ميكند.
اجانب فكر مليت را از ما گرفتند و بر اساس همين انديشه "يك فرد" در ميان آنها از ارزش و اهميت "يك ملت" برخوردار ميشود.زيرا ارزش هر فرد به نسبت همت اوست. اگر همت كسي ملتش باشد طبيعيست كه او به تنهايي ملتي كوچك است.
در ميان برخي از ما به دليل بيتوجهي و أخذ سجاياي ناپسند از اجانب است كه به رغم مليت قدسي و قدرتمندمان "نفسي، نفسي" گفته ميشود و فرد بدون در نظر گرفتن منافع ملت فقط به منفعت شخصي خود ميانديشد، و به اين ترتيب ارزش و اهميت هزار نفر به ارزش يك نفر سقوط ميكند.
مَنْ كَانَ هِمَّتُهُ نَفْسَهُ فَلَيْسَ مِنَ الْاِنْسَانِ لِاَنَّهُ مَدَنِيٌّ بِالطَّبْعِ
يعني كسي كه همتش نفساش باشد، انسان نيست؛ چرا كه فطرت انسان، مدنيست. انسان مجبور است همجنسان خويش را مد نظر داشته باشد. با حيات اجتماعيست كه حيات شخصي او تداوم مييابد. براي مثال ملاحظه فرماييد انسان براي ناني كه ميخورد به چند نفر نيازمند است و در مقابل، معناً بر دستانشان بوسه ميزند؛ يا در لباسي كه مي پوشد چند كارخانه دخيل است. انسان، حيوان نيست كه صرفاً با يك پوستين زندگي كند؛ او با همجنسان خود به طور فطري مرتبط است و مجبور است قيمت معنوي چيزها را به آنان پرداخت كند، لذا فطرتاً موجودي تمدن پرور است. انسان اگر خود را در منافع شخصي خويش محصور كند از دايره انسانيت بيرون ميرود و تبديل به حيواني جاني و عاصي ميشود، البته اگر كاري از دستش برنيايد و حقيقتاً معذور باشد، امري جداست.
كلمه ششم: كليد سعادت مسلمانان در حيات اجتماعي اسلامي، مشورت شرعيست. آيه كريمه
وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ
مشورت را به عنوان پايه و اساس فرمان ميدهد. آري، همچنان كه ابناي بشر در اعصار و زمانها تحت عنوان "تلاحق افكار" توسط تاريخ با يكديگر مشورت ميكنند و اين امر مبناي ترقي و
علوم انسانهاست، يكي از عوامل عقب ماندگي آسيا كه بزرگترين قاره جهان است نيز عدم مشورت حقيقيست.شورا، كليد گشايش و پيشرفت قاره آسيا و آيندهاش است، يعني همانطور كه افراد به مشورت با يكديگر ميپردازند، طوائف و قارهها نيز ميبايست با هم مشورت كنند. آنچه زنجيرها و قيود انواع مختلف استبداد را از پاي سيصد و شايد چهارصد ميليون مسلمان باز كرده و ميتواند از بين ببرد، آزادي مشروع است كه از مشورت شرعي و شهامت و شفقت ايماني زاده ميشود؛ آزادي مشروعي كه مُزين به آداب دينيست و پليديهاي سفيهانه تمدن غرب را كنار ميزند. آزادي مشروع مبتني بر ايمان، به دو مبنا فرمان ميدهد:
اَنْ لاَ يُذَلِّلَ وَ لاَ يَتَذَلَّلَ مَنْ كَانَ عَبْدًا للّهِ لاَ يَكُونُ عَبْدًا لِلْعِبَادِ ٭ وَ لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا اَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللّهِ ٭ نَعَمْ اَلْحُرِّيَّةُ الشَّرْعِيَّةُ عَطِيَّةُ الرَّحْمنِ.
يعني: ايمان اقتضا ميكند با ظلم و استبداد موجب ذلت ديگران نشويد، آنان را به ذلت ميفكنيد و در برابر ستمگران نيز احساس ذلت مكنيد ... كسي كه عبد حقيقي خداوند باشد نميتواند بندگي ديگران را بپذيرد. يكديگر را (با ناديده گرفتن الله) پروردگار خود قرار مدهيد ...! يعني فرد خدا نشناس در هر چيز و هر كس به نسبت خود ربوبيتي توهم ميكند و او را بر خود مسلط ميسازد. آري، آزادي مشروع، احسان حضرت حق با تجلي رحمان و رحيم، و يكي از خواص ايمان است.
فَلْيَحْيَى الصِّدْقُ وَلاَ عَاشَ الْيَاْسُ فَلْتَدُمِ الْمَحَبَّةُ وَلْتَقْوَى الشُّورى الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى وَالسَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
زنده باد صدق و راستي! مرگ بر نااميدي! مستدام باد محبت! قدرتمند باد شورا! تمام ملامتها و عتابها و نفرتها بر آنان كه تابع هوي و هوسهايند! سلام و سلامت بر آنان كه تابع هدايتاند! آمين ...
* * *
مدت زيادي در شام نماند. به سبب تلاش براي تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" در شرق آناتولي، به استانبول رفت. در سياحت سلطان رشاد به روملي به نام ولايات شرق با او همسفر گرديد. حين سفر در قطار، با دو استاد دانشگاه بحثشان شد. چكيده مباحثه آنها در قطار، در ضميمه كتابي كه "خطبه شاميه" نام دارد، نوشته شده است. چند جمله از آن را عيناً نقل ميكنيم:
"اوايل دوره آزادي، به مناسبت سياحت سلطان رشاد در روملي، به نام ولايات شرق با او همسفر شدم، در قطار با دو معلم مدرسه مباحثهيي درگرفت. از من پرسيدند:
حميت ديني قدرتمندتر است يا حميت ملي؛ كدامشان بيشتر لازم است؟ گفتم: "دين و مليت نزد ما مسلمانان بالذات متحدند؛ جدايي آنها اعتباري، ظاهري و عارضيست. اصولاً دين، روح و حيات مليت است. وقتي جداگانه و متفاوت به اين دو نظر كنيم حميت ديني عوام و خواص را در بر ميگيرد... و حميت ملي از هر صد نفر به يك نفر منحصر ميشود؛ يك نفري كه منافع شخصي خود را فداي ملت ميكند، لذا در حقوق عمومي ميبايست حميت ديني را اساس قرار داد. حميت ملي بايد خادم و پشتيبان و قلعه آن باشد. مخصوصاً ما شرقيها مانند غربيها نيستيم. آنچه در ميان ما بر قلبها حاكم است حس دينيست. اين كه تقدير الهي بيشتر پيامبران را در شرق مبعوث كرده، اشارتيست بر آنكه فقط حس دينيست كه ميتواند موجب بيداري شرق شود و آن را به سوي پيشرفت سوق دهد. صدر اسلام و زمان تابعين برهاني قطعي بر اين مطلب است.
اي دوستاني كه در اين مدرسه سيار كه قطار ناميده ميشود، از من ميپرسيد به حميت ديني بايد بيشتر اهميت داد يا حميت ملي، و اي دانشگاهياني كه در قطار زمانه حاضر با ما راهي آينده هستيد! به شما نيز ميگويم:
حميت ديني و مليت اسلام كلاً با (قوميت) ترك و عرب تركيب شده و قابل تفكيك نيست. حميت اسلامي قدرتمندترين و متينترين زنجير نورانيست كه از عرش آمده؛ عروة الوثقي است جدايي ناپذير بوده، و شكستي ندارد. قلعهيي
قدسيست كه نه ميتوان آن را از بين برد و نه ميتوان شكست داد." در اين حال دو استاد روشنفكر مذكور گفتند:
دليلت چيست؟ اين ادعاي بزرگ حجتي بزرگ و دليلي به غايت قوي ميخواهد؟
در همان لحظه قطار از تونل خارج شد، ما نيز سر از پنجره بيرون كرده به تماشاي بيرون پرداختيم. بچهيي را كه هنوز شش سال نداشت ديديم كه در كنار مسير قطار ايستاده بود. به آن دو دوست كه استاد بودند گفتم:
همين بچه جواب كامل ما را با زبان حال ميدهد. بگذاريد اين بچه معصوم به جاي من در اين مدرسه سيار استادمان شود. او با زبان حال خويش حقيقت ذيل را براي ما شرح ميدهد.
ببينيد، اين دابة الارض (قطار) با سر و صدا و داد و بيداد وحشتناكش وقتي از تونل بيرون آمد و (بهسوي راه) هجوم برد، پسر بچه در يك متري آن ايستاده بود. اين دابة الارض با تهديد و تحكّم هجوماش فرياد كنان همه را ميترساند كه "واي به حال كسي كه مقابل من بايستد" با اين حال آن بچه معصوم در محل خود ايستاده است. با آزادي كامل و جسارتي عجيب و قهرمانانه هيچ اهميتي به تهديد قطار نميدهد، حتي هجوم و حمله آن را تحقير ميكند و دلاورانه ميگويد:
"اي قطار! تو با فرياد رعد آسايت نميتواني مرا بترساني." گويي با زبان حالِ ثبات و متانتش ميگويد:
"اي قطار! تو اسير يك نظام هستي، لجام و دهنهات در دست كسيست كه تو را اداره ميكند. تو اجازه نداري به حق من تجاوز كني. نميتواني مرا تحت سلطهات در آوري. راهت را ادامه بده. به امر فرماندهات عبور كن."
اي دوستاني كه در قطار هستيد و اي برادراني كه پنجاه سال بعد در راه علوم تلاش خواهيد كرد! به جاي اين كودك معصوم، رستم ايراني يا هركول يوناني را فرض كنيد كه با قهرمانيهاي عجيبشان طي زمان نموده و در آنجا ايستاده اند، البته در زمان آنها قطار وجود نداشته و آنها نيز نميتوانند باور داشته باشند كه حركت قطار توأم با نظم و ترتيب است. (تصور بفرماييد) قطار ناگهان از تونل خارج
ميشود؛ در حالي كه بالاي سرش آتش است و نفس كشيدنش همچون رعد و برق آسمان، و در چشمانش برق و روشنايي الكتريسيته؛ به سرعت و با هجومي تهديد آميز بهسوي رستم و هركول ميرود. فكرش را بكنيد اين دو قهرمان تا چه حد خواهند ترسيد و تا كجا خواهند گريخت. آنها به رغم شجاعت عجيبشان بيش از هزار متر خواهند دويد. ببينيد شجاعت و آزادي آنها در برابر تهديد اين دابة الارض (قطار) تا چه حد رنگ ميبازد. آنها جز فرار چاره ديگري ندارند.
از آنجا كه اعتقادي به فرمانده قطار و نظم و ترتيب آن ندارند قطار را وسيلهيي مطيع نميدانند. تصور آنها اين است، كه قطار چون شيري درنده و وحشي است؛ شيري كه بيست شير ديگر را در هيبت واگنها در پشت سر خود دارد.
برادرانم، و اي دوستاني كه پنجاه سال بعد اين سخنان را ميشنويد! آن چه امنيت و شجاعت و آزادي و جسارتي به مراتب بيشتر از آن دو قهرمان را به بچهيي كه هنوز شش سالش نشده ميدهد، هستهيي از حقيقت در قلب معصوم اوست؛ هستهيي كه حاوي اعتقاد و اطمينان و ايمان به نظم قطار است و اين كه كنترل آن در اختيار فرماندهييست؛ و حركتش داراي نظميست و كسي هست كه آن را اداره ميكند. نيز آنچه موجب ميشود آن دو قهرمان كاملاً بترسند و وجدانشان اسير وهم شود، بياعتقادي جاهلانه آنهاست كه خبر از اداره كننده قطار ندارند و وجود نظم را در آن باور نميكنند.
در دو مثال ذكر شده، عامل تقلا و واهمه و ترس شگفت آور آن دو قهرمان عجيب، عدم اعتقاد، جهالت و ضلالتشان بود، و حقيقتي كه رساله نور با صدها حجت آن را اثبات نموده و يكي دو مثالش در مقدمه اين رساله بيان شده است، اين است كه كفر و ضلالت، سراسر هستي را براي اهل ضلالت مملو از هزاران طايفه و سلسله دشمن نشان ميدهد. از منظومه شمسي بگير تا ميكروب سل در قلب، هزاران طائفه دشمن، با دستان طبيعت كر و قدرت كور و تصادف سرسري بهسوي بشر بيچاره حملهورند؛ اينها (طبيعت كر و قدرت كور و تصادف سرسري) با ترس و واهمه و دهشت و تقلايي كه در برابر ماهيت جامع انسان و استعدادهاي
كلي و نيازهاي بينهايت و آرزوهاي بيپايان او ايجاد ميكنند، نشان ميدهند كه كفر و ضلالت زقومي از جهنم است و صاحبش را در اين دنيا نيز وارد نوعي جهنم ميكند؛ و هزاران علم و دانش و ترقي بشري خارج از دين و ايمان، همچون قهرماني رستم و هركول هيچ ارزشي نداشته و صرفاً از جهت ابطال حس، براي احساس نكردن هراسهاي بزرگ ياد شده، بيبند و باري و خوشگذراني را به انسان تزريق ميكند.
موازنهي ايمان و كفر همچنان كه در آخرت نتايجي چون بهشت و جهنم در بر دارد، در دنيا نيز ايمان، بهشتي معنوي تأمين كرده، و مرگ را به جوازي براي آزادي تبديل ميكند؛ و كفر هم در دنيا جهنمي معنوي حاصل كرده، و سعادت حقيقي بشري را نابود ميكند و به مرگ ماهيتي چون عدم هميشگي ميدهد؛ رساله نور اين موارد را به صورت قطعي و مستند به حس و شهود بيان نموده است، لذا علاقمندان را به صدها حجت موجود در آن ارجاع داده و به همين مقدار بسنده ميكنيم.
اگر خواهان مشاهده حقيقت اين تمثيل هستيد سرتان را بالا كنيد... كائنات را ببينيد... مانند قطاري كه گفتيم بالنها و اتومبيلها و هواپيماها و كشتيهاي برّي و بحري را در زمين و دريا و هوا ببينيد و به ستارهها و اجرام آسماني، سلسله وقايع (نجومي) و رويدادهاي پشت سر هم توجه كنيد كه قدرت ازلي با نظام و حكمت آفريده است. عاقلان و خردمندان تأييد ميكنند؛ همچنان كه در عالم شهادت و جهان جسماني چنين چيزهايي وجود دارد در عالم روحاني و معنوي نيز قدرت ازلي سلسله چيزهاي شگفتآوري آفريده است؛ اهل بينش نيز اغلب اين موارد را ميتوانند ببينند.
تمام اين سلسلههاي مادي و معنوي در عالم هستي، بهسوي اهل ضلالت بيايمان حملهورند، آنها را تهديد ميكنند، ميترسانند و توان معنوي آنها را زير و زبر ميكنند.
اهل ايمان را نيز نه تنها تهديد نميكنند و نميترسانند بلكه موجب شادي و سعادت و اُنس و اميد و قوت آنها ميشوند، زيرا اهل ايمان با ايمان ميبينند، كه
صانع حكيمي هست كه همه آن سلسلههاي بيپايان، قطارهاي مادي و معنوي، جهانهاي سيار و در حركت را، در دايره حكمت و نظم كامل بهسوي وظيفه و مسؤوليتي سوق ميدهد و به كار مياندازد؛ طوري كه ذرهيي از وظايف خود تخطي و به حقوق يكديگر تجاوز نميكنند. آنها ميبينند كه مظهر كمالات صنع و تجليات جماليه در كائناتاند؛ ايمان نمونهاي از سعادت ابدي را به آنها نشان ميدهد و قوه معنوي را به تمامه در اختيارشان ميگذارد.
هيچ چيز، هيچ علم و هيچ پيشرفت و ترقي بشري قادر به از بين بردن درد و رنج و ترس وحشتناك برخاسته از بيايماني اهل ضلالت نيست و نميتواند قوه معنوي آنها را تأمين كند. جسارت و شجاعت آنان زير و زبر ميشود اما غفلت موقتي پرده بر آن ميكشد و آنها را فريب ميدهد.
اهل ايمان به سبب برخورداري از ايمان نه تنها هراسي ندارند و قوه معنوي خود را از دست نميدهند، بلكه مانند همان كودك معصومي كه در مثال بيان كرديم با قوهيي معنوي، با متانت و با حقيقتي كه مندرج در ايمان است بدانها مينگرد. تدبير و اداره صانع حكيمي را در دايره حكمتش مشاهده ميكند و از اوهام و ترسها نجات مييابد. ميانديشد: "اگر فرمان و اجازه صانع حكيم نباشد، اين عوالم متحرك نميتوانند حركتي داشته و مزاحمت ايجاد كنند" و در حيات دنيوي خود بسته به درجه و مرتبهاش در كمال امنيت ميتواند مظهر سعادت گردد.
اين هسته حقيقت كه بر آمده از ايمان و دين حق است، اگر در قلب كسي نباشد و نقطه استناد او نگردد، بديهيست، مانند در هم شكستن شجاعت و قهرماني رستم و هركول كه در مثال ذكر شد، جسارت و قوه معنوياش نابود شده، وجدانش از بين ميرود و اسير وقايع كائنات ميگردد. چنين كسي در مواجه با هر چيزي مانند گدايي ترسو ميشود. رساله نور سرّ اين حقيقت ايمان و شقاوت دنيوي ترسناك ضلالت را با صدها حجت قطعي اثبات كرده است، لذا در اينجا به همين مقدار از بيان حقيقت مفصل مذكور اكتفا ميكنيم.
انسان امروز كه ميداند بيش از هر زمان ديگري به معنويت و آرامش و متانت نيازمند است، اسلام را كه تأمين كنندهي آن معنويت و آرامش و سعادت است و حقايق ايماني را كه نقطه استناد در ايمان است رها كرده، تحت عنوان غربي شدن به جاي استفاده از مليت اسلام به ضلالت و بيبند و باري و سياست دروغ اتكا نموده است، ضلالتي كه تمام توان معنوياش را در هم ميشكند و آرامشاش را از بين ميبرد و چيزي از متانت او باقي نميگذارد. انسان و مخصوصاً مسلمانها به زودي بيدار شده و خواهند دانست، كه اين حركت تا چه حد از مصلحت بشري و منفعت انساني به دور است؛ و اگر عمري براي دنيا باقي مانده باشد، همه به حقايق قرآن توسل خواهند جست.
* * *
در آن زمان براي تأسيس دارالفنوني بزرگ و اسلامي در كوزُوُو اقدام شده بود. در آنجا هم به پيروان اتحاد و ترقي و هم به سلطان رشاد ميگويد: "شرق (آناتولي) در حكم مركز عالم اسلام است و به چنين دارالفنوني بيشتر نيازمند است." آنگاه وعده داده ميشود، در شرق (آناتولي) نيز دارالفنوني تأسيس شود. سرانجام با وقوع جنگ بالكان، مكان مدرسه مذكور در كوزوو اشغال ميشود، لذا (سعيد نورسي) مراجعه ميكند و ١٩ هزار ليره طلايي را كه براي دارالفنون كوزوو تخصيص يافته بود براي تأسيس درالفنون شرق درخواست ميكند، درخواست او پذيرفته ميشود.
بديع الزمان دوباره بهسوي شهر وان حركت ميكند. كلنگ دارالفنون مذكور در منطقه "آرته ميت" منطقه "ادرميت" كنوني.م. در كنار درياچه شهر وان به زمين زده ميشود، اما افسوس كه با شروع جنگ جهاني كار نيمه تمام ميماند. ملا سعيد در همان زمستان به شاگردانش گفته بود: "آماده باشيد، مصيبت و بيچارگي بزرگي به ما نزديك ميشود."
خدمات فداكارانه بديع الزمان سعيد نورسي به وطن و ملت، هنگامي كه فرمانده هنگ داوطلبان بود
بديع الزمان بعد از انجام خدمت جهادي خويش در جبهه قفقاز كه با تمجيد و شگفتي انور پاشا و فرماندهي هنگ مواجه بود، به دليل پيشروي قواي روس به سمت وان رفت. در اثناي تخليه شهر وان و حمله روسها، او با تعدادي از شاگردانش تصميم قطعي گرفت كه تا رسيدن به شهادت، در قلعه شهر به دفاع بپردازند، اما به دليل اصرار و پافشاري استاندار شهر وان "جودت بيگ" كه عقب نشيني كرده بود، به قصبه واسطان رفتند. هنگامي كه استاندار و فرماندار و اهالي شهر و نظاميان به سمت بيتليس عقب نشيني ميكردند يك گردان سواره نظام قزاق نام گروهي از سواره نظام ارتش روسيه.م. به واسطان حمله كرد. ملا سعيد براي اين كه اموال و خانواده اهالي گريخته از وان به دست دشمن نيفتد، با تعدادي از شاگردان خود و چهل پنجاه نظامي باقي مانده در شهر، به مقابله با قزاقها پرداخت و موجب نجات همه آنها شد، حتي براي ترساندن قزاقهاي مهاجم، شب هنگام، بالاي تپه مرتفعي ميرفت و طوري رفتار ميكرد، كه گويي با نيروي كمكي قابل توجهي درصدد حمله است و به اين ترتيب آنها را سرگرم و از پيشرويشان جلوگيري ميكرد. او سرانجام موجب رهايي واسطان از اشغال روسها شد.
در اثناي جنگ مذكور هر گاه به سنگر ميآمد، با طلبه ارجمندش ملا حبيب به نگارش تفسير خود به نام "اشارات الاعجاز" ميپرداخت. گاه در خط مقدم، گاه سوار بر اسب و گاه نيز هنگامي كه در سنگر بودند، او ميگفت و ملا حبيب مينوشت. بخش اعظم "اشارات الاعجاز" به اين صورت تأليف شده است.
تذكر: تفسير اشارات الاعجاز كه ذكر آن رفت، سال اول جنگ جهاني اول، در جبهه و با نبود منابع و كتاب تأليف شده است. علاوه بر ضروريات زمان جنگ، به چهار دليل، بسيار مختصر و موجز نوشته شده است؛ (سوره) فاتحه و نيمهي اول با اختصار و اجمال بيشتري باقي مانده است.
اولاً: سعيد قديم در آن زمان به توضيح و تفصيل اجازه نميداد، و با تعبيرات مختصر و موجز افاده مرام مينمود.
ثانياً: ميزان فهم طلبههاي خود را كه بسيار باهوش بودند در نظر ميگرفت، و توجهي به درك و فهم ديگران نداشت.
ثالثاً: از آنجا كه سعيد قديم در "نظم قرآن" كه بسيار دقيق و ظريف بود اعجاز داراي ايجاز را بيان نموده بود، جانب اختصار و ظرافت را نگاه داشته است، اما حالا كه با نظر سعيد جديد مطلب را مطالعه كردم، بايد بگويم الحق و الانصاف با همهي خطاهاي سعيد قديم، بررسيهاي علمي او در اين تفسير يكي از شاهكارهاي اوست. اين كتاب وقتي نوشته شده كه او هر لحظه آماده شهيد شدن بوده است؛ لذا با نيتي خالص و مطابق با قواعد بلاغت و احكام علوم عربي به رشته تحرير در آمده و به همين دليل نتوانستم در هيچ كجاي آن جرح و تعديلي كنم. اميدوارم حضرت حق اين اثر را كفارة الذنوب او قرار دهد و إن شاء الله كساني را به عالم هستي آورد كه اين تفسير را به طور كامل درك كنند. اگر موانعي چون جنگ جهاني نميبود؛ همچنان كه جلد نخست تفسير، بيانگر اعجاز نظمي ـ يكي از وجوه اعجاز ـ ميباشد، جزءها و مكتوبهاي ديگر نيز حقايق متفرق تفسيري را در بر ميگرفت، و تفسير جامع و نيكويي براي قرآن معجز البيان ميشد. إن شاء الله اين تفسير جزيي، همراه با ١٣٠ جلد از كلامها، لمعات، و مكتوبات به عنوان منبع در نظر گرفته شود، و هيأتي سعادتمند در آينده چنان تفسير قرآني بنگارد.
سعيد نورسي
نيز علي رضا افندي امين فتوا در استانبول، با مطالعه اين تفسير بارها نزد دوستاني كه به ديدارش ميآمدند، سوگند خورده و اعلام نموده بود "اشارات الاعجاز قدرت و ارزش هزار تفسير را دارد." علماي شرق و روحانيون بزرگ شام و بغداد هم با تقدير و تمجيد گفته اند: "اشارات الاعجاز تفسيري بينظير و خارق العاده است."
از آنجا كه بخش ابتدايي اين تفسير خارق العاده تحت عنوان "افاده مرام" تا حدودي درباره تفسير مزبور اطلاعات ميدهد، آن را عيناً در اينجا ميآوريم:
افاده مرام
قرآن عظيم الشأن خطابي رباني و عام، و نطقي الهي و فراگير است كه از عرش اعلا خطاب به تمام طبقات و ملتها و افرادِ در حال گذر نوع بشر در همه اعصار ايراد ميشود؛ و درك آن به ويژه در زمان كنوني، كه در بر گيرنده بسياري از علوم و فنون مرتبط با ماديات عالم است، از توان يك نفر يا جماعتي كوچك بيرون است.
بدين اعتبار، تفسيري كه زائيده فهم و قريحه فرديست كه دايره احاطه ادراك او از نظر زمان و مكان و اختصاص بسيار محدود ميباشد، نميتواند تفسير كامل قرآن عظيم الشأن محسوب شود، زيرا يك نفر نميتواند بر احوال روحي و ماديات و همه فنون ظريف و علوم تمام انسانها و ملتهاي مورد خطاب قرآن واقف شده و در اين زمينه داراي تخصص شود، تا بتواند (آيات قرآن را) نسبت بدان تفسير
كند؛ همچنين مسلك و مشرب فرد نميتواند خالي از تعصب باشد و اين امر مانع مشاهده حقايق قرآني و بيان بيطرفانه مسايل ميشود، لذا ادعاي بر آمده از ادراك فرد، مختص خود اوست و نميتواند ديگري را به سوي آن دعوت كند. مگر اينكه مظهر تأييد و تصديق نوعي اجماع قرار گيرد؛ بنابراين لازم است با تثبيت و مشخص كردن حقايقي از قرآن كه در سايه اكتشافات علمي در گذر زمان تجلي يافته، و محاسن پراكنده موجود در تفاسير و معاني ظريف آن، با بررسيها و پژوهشهاي هيأتي عالي مركب از عالمان محققي كه هر كدام در علومي داراي تخصصاند، تفسيري تهيه شود.
همچنان كه تنظيم و تدوين احكام قانوني نتيجه فكر و انديشه يك نفر نيست؛ اين احكام ميبايست از دقت و توجه هيأتي عالي رتبه برخوردار باشد، تا بتوان براي كسب اطمينان عمومي و اعتماد جمهور مردم، كفالتي ضمني در برابر ملت حاصل گردد و حجت اجماع امت را بهدست آورد.
آري، تفسير كننده قرآن عظيم الشأن بايد شخصيتي داراي نبوغي متعالي، اجتهادي نافذ و ولايتي كامل باشد. مخصوصاً شرايط مذكور را در اين زمانه بايد در شخصيتي معنوي و باهوش جستجو كرد كه زاييده همكاريهاي فكري و تناسبهاي روحي هيأتي عالي و عظيم باشد، هيأتي كه بهواسطه حريت در انديشه از تعصب آزاد و داراي اخلاص كامل است. چنين شخصيت معنويست كه ميتواند قرآن را تفسير كند، زيرا براساس قاعده "آن چه را در جزء نميتوان يافت در كل ميتوان" شرايطي كه گفته شد، اگر در فرد يافت نشود آن را ميتوان در هيأتي از افراد يافت؛ در حالي كه مدتهاست ظهور چنين هيأتي را انتظار ميكشيم، حسي از قبيل حسهاي قبل الوقوع به ذهن متبادر شد كه در آستانه زلزلهيي بزرگ قرار داريم، زلزلهيي كه كشور را ويران كرده، و به آتش خواهد كشيد.
آري، بر بام مدرسه خور خور در شهر وان، در اثناي درس گفت زلزله بزرگي در حال وقوع است، و واقعاً همانطور كه گفته بود، پس از مدت كمي، جنگ جهاني آغاز شد. حمزه، محمد شفيق، محمد مهري
بنابر قاعده
مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَايُتْرَكُ كُلُّهُ
يعني اگر چيزي را به تمامه نميتوان بهدست آورد، به تمامه نيز نبايد از دست داد. به رغم ناتواني و قصورم به
تنهايي شروع به نوشتن برخي از حقايق قرآن و برخي اشارات مربوط به اعجازي كه در نظم آن هست كردم، ليكن با وقوع جنگ جهاني اول راهي دره تپههاي ارضروم و پاسينلر از شهرستانهاي استان ارضروم در شرق تركيه.م شديم. در آن قيامت، در آن دره تپهها و در آن حالات دهشت انگيز و متغير، تا فرصتي بهدست ميآوردم همه آنچه را بر قلبم وارد ميشد با عبارات نامتناسب مينوشتم. در آن حال و روز كتاب و تفسيري براي مراجعه وجود نداشت، لذا نوشتههايم در حد الهامات قلبي باقي ماند. اينها اگر موافق تفاسير باشد، نورٌ علي نور؛ و اگر داراي جهات مخالف باشد آن را از كوتاهيهاي من بدانيد. آري، مواردي از آن نيازمند تصحيح است، اما نتوانستم با تغيير عبارات نامتناسبي كه در خط مقدم جنگ با اخلاصي تام و در ميان شهدا نوشته شده موافقت كنم؛ همچنان كه به خون و البسه شهدا نيز نبايد كاري داشت، قلبم راضي نشد، هنوز هم راضي نيست، زيرا با حقيقت اخلاص نگاه كردم، و مواردي را كه نيازمند تصحيح باشد، نيافتم. گويا از آنجا كه مطالب مذكور الهامات قرآنيست، اعجاز قرآن خود آن را از خطاها مراقبت كرده است.
به هر حال نگارش اثري را كه "اشارات الاعجاز" نام دارد به قصد ارائه تفسيري حقيقي آغاز نكردم. اين كار را كردم تا اگر مورد توجه اهل تحقيق علماي اسلام قرار گرفت، مأخذ و نمونهيي باشد براي آيندگاني كه ممكن است در زمانهاي بعد تفسير مطلوبي بنويسند.
* * *
در آن جنگ، ملا حبيب كه كاتب تفسير "اشارات الاعجاز" بود و به قدر بيست طلبه ارزش و اهميت داشت، پس از مخابره مطلبي مهم با فرمانده "خليل پاشا" در جبههي ايران در منطقهيي به نام واسطان به شهادت ميرسد.
در اثناي نبردهاي مزبور، برخي از فداييان ارمني، زنان و كودكان را به قتل ميرساندند. در مقابل، كودكان ارمني نيز گاه به قتل ميرسيدند. در ناحيهيي كه بديع الزمان مستقر بود هزاران كودك ارمني را جمع كرده بودند. ملا سعيد به
سربازان دستور داد: "با اينها كاري نداشته باشيد" پس از مدتي كودكان و زنان ارمني را آزاد كردند و آنها نيز نزد خانوادههايشان كه در ميان روسها بودند بازگشتند. اين اقدام براي ارامنه درس عبرت انگيز بزرگي بود. آنها شيفته اخلاق مسلمانها شدند. اين بود كه هنگام تسلط روسها بر ما، رهبران كميتههاي فداييان از كشتن زنان و كودكان مسلمان منصرف شدند و عهد بستند و گفتند: "همانطور كه ملا سعيد زنان و فرزندان ما را نكشت و آنها را تسليم كرد، ما نيز از اين پس كودكان مسلمان را نخواهيم كشت." به اين ترتيب ملا سعيد موجب شد هزاران كودك بيگناه در آن منطقه از مصيبت و فلاكت نجات يابند.
پس از مدتي قواي روس اطراف شهرهاي وان و موش را به اشغال خود در آورده، و با سه گردان به شهر بيتليس حمله كردند. در آن هنگام ممدوح بيگ والي بيتليس و كَل علي يكي از دولتمردان وقت كه مدتي نيز رياست دادگاههاي استقلال را بر عهده داشت.م. به بديع الزمان گفتند:
يك گردان سرباز و حدود دو هزار نفر نيروي داوطلب باقي مانده است؛ مجبور به عقب نشيني هستيم.
بديع الزمان نيز در پاسخ به آنها گفت:
در آن صورت كساني كه از اطراف و اكناف گريخته و به اينجا آمدهاند، همين طور اموال و دارايي و زن و فرزند مردم بيتليس به دست دشمن خواهد افتاد، ما چارهيي نداريم مگر اين كه چهار پنج روز ديگر تا پاي جان مقاومت كنيم.
آنها گفتند:
به دليل سقوط شهر موش، سربازان در تلاشاند سي ارّاده توپمان را به اين طرف بياورند. تو اگر بتواني با نيروهاي داوطلبات توپها را بهدست آوري، چند روزي را با آنها به مقابله ميپردازيم و مردم هم نجات پيدا ميكنند.
بديع الزمان پاسخ داد:
"پس در اين صورت يا ميميرم يا توپها را ميآورم." و به اين ترتيب فرماندهي سيصد نيروي داوطلب را بر عهده گرفت. شب هنگام، به سمت نورشين، جايي كه توپها را به آنجا آورده بودند رفت. جاسوساني را گسيل داشت تا به هنگي از قزاقان روس كه در تعقيب توپها بودند بگويند: "فرمانده نيروهاي
داوطلب مدافع شهر بيتليس با سه هزار نفر نظامي و موسي بيگ مشهور كه در كوهستان به سر ميبرد با هزار نفر نيرو در حال پيشروي براي به دست آوردن توپها هستند." فرمانده قزاقها با شنيدن اين خبر بسيار مبالغه آميز، ترسيد و نتوانست ادامه دهد. بديع الزمان نيز هر يكي دو نفر از سيصد نيروي داوطلب خود را با يكي دو توپ از توپهاي بهدست آمده به بيتليس فرستاد. خود نيز پيش ميرود و توپهاي بعدي را بهدست ميآورد و آخرين توپ را نيز همراه سه تن از دوستانش تحت كنترل در ميآورد. به اين ترتيب او موجب ميشود سي ارّاده توپ مذكور به بيتليس منتقل شود. سربازان و داوطلبان با همان توپها توانستند، سه چهار روز در مقابل دشمن مقاومت كنند و اهالي و اموال و وسايلشان را نجات دهند.
بديع الزمان در آن جنگ براي روحيه دادن به نيروهاي داوطلب به سنگر نميرفت و در خطوط مقدّم جبهه به گشت زدن ميپرداخت. يك بار در حالي كه در جلوترين نقطه جبهه، سوار بر اسب به چپ و راست ميتاخت مطلبي از ذهناش عبور ميكند و او را ميآزارد: "اگر همين الان شهيد شوم، نكند وضعيت فعليام، يعني در خط مقدم بودنم، كه چشمها را خيره ميكند در اخلاصام كه اساس مرتبه شهادت است خللي وارد كند؛ نكند اين كار از باب تظاهر و ريا باشد؟" در همان لحظه اسب خود را باز ميگرداند و نزد دوستانش ميرود.
اين را كه بديع الزمان در سختترين لحظات جنگ و در زمان مرگ و زندگي چنين ميانديشد كه "وضعيتم كه در ظاهر قهرمانانه ديده ميشود نكند خلاف اخلاص حقيقي باشد" ميتوان گفت مثاليست براي كمالات انساني. او براي اينكه در جبهه جنگ در برابر دشمن و زير آتش گلولهها به طلبههايش روحيه و جسارت دهد، ضروريترين رفتار قهرمانانه را با تاختن اسب به چپ و راست در خط مقدم جبهه عملاً نشان ميدهد و جسارت ايماني و شهامت اسلامي يك فرمانده عالي مقام را به اين صورت به نمايش ميگذارد و در همان لحظه در روح و نيت خويش با اهميت هر چه تمام به سرّ اخلاص به عنوان عاليترين و صافيترين مرتبه كمال ميانديشد، تا از آن غافل نشود و به آن توجه داشته باشد. اين امر همان قدر و بلكه بيش از آنكه ظاهراً بر خدمت ديني شايان تقدير او و بر مجاهده فداكارانهاش دلالت دارد، كمال روحي او را نيز نشان ميدهد.
سراسر حيات ملا سعيد گواهي ميدهد عناويني چون "بديع الزمان، صاحب الزمان، فخر دوران، و نابغه عصر" كه در ميان مسلمانان براي او به كار ميرفته، هيچ گاه دور از حقيقت، و صرفاً در حد حرف و سخن نبوده است. خدمت معظم ايماني و قرآني او كه با رساله نور انجام شد و شخص معنوي و قدسي ميليونها طلبه فداكاري كه با حميت ديني سرفرازند و توسط او متشكل شدند، شاهد صادق و دليل قاطع اين سخن است ...
هنگام گشت زني در خط مقدم جبهه چهار گلوله به بدن او اصابت كرد، اما عقب نشيني نكرد و براي جلوگيري از تضعيف روحيه رزمندگان داوطلب حتي به سنگر هم نرفت. ممدوح بيگ (استاندار) و كَل علي (از فرماندهان) وقتي از مجروح شدن او مطلع شدند خبر فرستادند كه حتماً به پشت جبهه برود، اما او پاسخ داد: "گلوله اين كافران مرا نخواهد كشت."
حقيقتاً با اين كه سه گلوله به جايي از بدنش اصابت كرده بود كه ميبايست او را از پا در آورد، اما يكي از گلولهها خنجر و ديگري قوطي توتونش را سوراخ كرده و رد شده و آسيب چنداني به بديع الزمان نرسيده بود.
شب، پس از نجات استاندار و كَل علي و اهالي، و پس از رفتن سربازان و داوطلبان، با تعدادي از طلبههاي فداكار خود ميماند؛ نميگريزند تا خود را براي
عدهيي از مردم بيچاره باقي مانده در بيتليس فدا كنند. بامداد با گروهي از سربازان دشمن درگير ميشوند و بسياري از دوستان بديع الزمان در اين درگيري به شهادت ميرسند. حتي بعد از اين كه برادر زادهاش "عبيد" نيز كه از طلبههاي فداكارش بود به جاي او به شهادت رسيد، سه صف از سربازان دشمن را شكافته و عبور ميكند و با سه تن از طلبههايش كه زنده مانده بودند به صورت بسيار عجيبي وارد مخفيگاهي كه بر روي آب بود ميشود. او در حالي كه مجروح بود و پايش نيز شكسته، سي و سه ساعت در داخل آب و گل و لاي ميماند. تفنگ به دست در آن وضعيت سخت و در حالي كه سربازان و افسران دشمن در قسمت فوقاني بودهاند با كمال آرامش قلبي و خوشحالي حاصل از نجات مردم، با شادماني و سرور، دوستان همراهش را تسلي داده، و ميگويد: "وقتي سربازان زيادي از دشمن را روبهروي خود ديديم از اسلحههايمان استفاده خواهيم كرد؛ نبايد خودمان را ارزان بفروشيم، تيراندازي بهسوي يكي دو نفر از افراد دشمن فايدهاي ندارد."
از عنايات لطيف الهيست كه آنها سي و سه ساعت سربازان روس را ميديدهاند و روسها نيز با اين كه در جستجوي آنها بودهاند موفق به يافتنشان نميشوند. در همان حال بديع الزمان خطاب به فداييان داوطلبي كه طلبههايش بودهاند ميگويد: "دوستان! در اينجا نمانيد، حقم را حلال كردم، مرا رها كنيد و در پي نجات خودتان باشيد." اما طلبههاي فداكار و قهرمان او ميگويند: "ما نميتوانيم شما را در اين وضعيت رها كرده و برويم، اگر قرار است شهيد شويم بگذار در خدمت شما باشيم." و ميمانند. سپس سربازان روس آنها را اسير ميكنند و به وان، جلفا، تفليس، كيلوگريف، و كاستورما ميفرستند.
فدائيان ارمني مشهورند؛ طوري كه روايت ميكنند اگر صورتهاي آنها را روي زغال گداخته قرار دهند و چشمانشان به درجه متلاشي شدن هم برسد زبان به گفتن رازشان نميگشايند. روسها در آن دوره ميگفتند نيروهاي داوطلب تحت امر بديع الزمان فوق فدائيان ارمني هستند! به همين دليل است كه در از بين بردن قزاقهاي ما بسيار موفق بودهاند.
بديع الزمان به اردوگاه اسرا برده ميشود. در آنجا حادثهيي شايان تقدير رخ ميدهد. يك روز سرفرماندهي روسها براي تفتيش اسرا ميرود. در اثناي تفتيش بديع الزمان به او سلام نميدهد و از جا بر نميخيزد. فرمانده عصباني ميشود، اما با در نظر گرفتن اين احتمال كه ممكن است او را نشناخته باشد يك بار ديگر از مقابل بديع الزمان عبور ميكند. او باز هم بر نميخيزد. فرمانده توسط مترجم ميگويد:
گويا مرا نشناختند ...
بديع الزمان:
او را ميشناسم نيكلا نيكلاوويچ است.
فرمانده:
پس به ارتش روسيه و به تبع آن به تزار روسيه بياحترامي ميكنند.
بديع الزمان:
بياحترامي نكردم. من يك عالم مسلمان هستم. فرد مؤمن از فرد خدا نشناس برتر است، لذا من در برابر شما بر نميخيزم.
به همين دليل بديع الزمان را در اختيار دادگاه نظامي ميگذارند. چند تن از دوستان افسرش از او خواهش ميكنند بيدرنگ عذرخواهي كرده و مانع نتايج وخيم اين ماجرا شود، اما بديع الزمان با كمال عزت و شجاعت هيچ اهميتي نميدهد و ميگويد: "حكم اعدام اينها به منزله گذرنامهييست براي من تا به عالم جاويدان سفر كنم."
سرانجام تصميم ميگيرند او را اعدام كنند. زماني كه ميخواستند حكم را اجرا كنند بديع الزمان اجازه ميخواهد تا نماز بخواند. ميگويد بعد از انجام وظيفه ديني خود سينهام را آماج گلولهها قرار ميدهم. در همين اثنا كه مشغول نماز خواندن بود فرمانده روس ميآيد و از بديع الزمان عذرخواهي ميكند، و ميگويد: "متوجه شدم كه رفتار شما به دليل وابستگي به مقدساتتان بوده است، خواهش ميكنم مرا ببخشيد."
آنگاه حكم اعدام را منتفي اعلام ميكند.
* * *
بديع الزمان حدود دو سال و نيم در اطراف سيبري در اسارت بهسر ميبرد. اين مسلمان فداكار كه تمام زندگي خود را در راه خدا وقف قرآن و اسلام و احياي سنت سنيّه كرده بود قطعاً در اسارت نيز بيكار نميماند. براي روشنگري و ارشاد محيطي كه در آن بهسر ميبرد تلاش ميكرد. در مدت مذكور براي افسراني كه با او در اسارت بودند تدريس ميكرد. يك روز در حالي كه به ٩٠ نفر از دوستان افسرش درس ميداد فرمانده روس وارد شد و با اين بهانه كه درس سياسي ميدهد مانع ادامه كارش شد، اما پس از اينكه دانست فعاليت او ديني، علمي و اجتماعيست، او را آزاد گذاشت.
او بالاخره با گريختن، از اسارت رها شده و موفق ميشود به سن پترزبورگ و ورشو برود. سرانجام از راه وين در سال ١٣٣٤ رومي وارد استانبول ميشود. بديع الزمان سعيد نورسي كه در جنگ جهاني فرمانده داوطلب هنگ بود دوران اسارتش را در كتابي
با گذشت مدت زيادي از اين اسارت، بعدها وقتي استاد را چون اسيري به بارلا فرستادند، بخشي از داستان زندگي گذشتهاش را در لمعه بيست و ششم تحت عنوان "اميد سيزدهم" به رشته تحرير در آورد. علاقمندان ميتوانند به رساله مذكور مراجعه كنند.
چنين بيان ميدارد:
قسمتي از اميد نهم در بيست و ششمين لمعه
زمان جنگ جهاني در ولايت دور دستي به نام كستورما در شمال شرق روسيه اسير بودم. تاتارها در آنجا مسجد كوچكي داشتند كه در كنار رود معروف ولگا قرار داشت. در ميان دوستان افسرم كه در آنجا اسير بودند احساس خوب و راحتي نداشتم، ميخواستم تنها باشم، اما نميشد بدون اجازه بيرون بروم. تاتارها كفالت كردند و مرا به همان مسجد كوچك در كنار رود ولگا بردند.
تنها در مسجد ميخوابيدم. بهار هم نزديك بود. در شبهاي بسيار طولاني منطقه شمال غالباً بيدار بودم. در آن شبهاي تاريك و غربت ظلماني، سر و صداي غمانگيز رود ولگا و بارش حزين باران و وزش حسرت انگيز باد موقتاً مرا از خواب غفلت بيدار كرد؛ گر چه هنوز خود را سالمند و پير نميدانستم اما حقيقت اين است كه شاهدان جنگ جهاني همه پير بهشمار ميروند. گويي به موجب سرّ آيه كريمه
يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا
مظهر روزهايي شده بودم كه كودكان را پير ميكند؛ چهل سال داشتم اما خود را هشتاد ساله ميپنداشتم. در آن شبهاي تاريك و طولاني و در آن اوضاع غريب و غمانگيز نسبت به وطن و زندگي احساس نااميدي و يأس كردم، بر عجز و تنهاييام نظري افكندم و اميدم را به كلي از دست دادم.
غرق چنين حالاتي بودم كه قرآن حكيم به كمكم آمد، و آيهي
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
بر زبانم جاري شد، قلبم نيز ميگريست و ميگفت:
غريبم بيكسم ضعيفم ناتوانم الامان گويم
عفو جويم مدد خواهم ز درگاهت الهي
به دوستان قديمي در وطن، و مرگ در غربت فكر كردم و در جستجوي دوستانم چون نيازي مصري گفتم:
از غم دنيا گذر كردم و به سوي نيستي بال گشودم
هر دم با شوقي بسيار پرواز ميكنم و فرياد بر ميآورم: دوست، دوست!
به هر حال ... ناتواني و عجزم در آن شبهاي طولاني و حزنانگيز و دردناك و فراق چنان كارساز شد كه هنوز هم در حيرتم؛ چرا كه چند روز بعد، به صورت كاملاً غير منتظره گريختم و مسافتي را كه اگر پياده طي ميشد بايد يك سال راه ميرفتي، تنها و در حالي كه روسي نميدانستم پشت سر گذاشتم. با عنايت الهي با وجود ضعف و ناتواني كه داشتم به طرز فوق العادهيي نجات يافتم، تا ورشو و اتريش و از آنجا به استانبول آمدم. نجاتي چنين سهل و آسان واقعاً حيرتآور بود. آن سياحت يا فرار دور و دراز را ـ كه انسانهاي جسور و زيرك آشنا به روسي هم موفق به انجامش نميشدند ـ به آساني و سهولت به پايان رساندم.
حتماً تحت تأثير اوضاع شبانه همان مسجد كنار رود ولگا بود كه با خود ميگفتم: بايد باقي عمرم را در غارها بگذرانم؛ آميختگي با حيات اجتماعي آدمها كافيست. مادام كه قرار است در نهايت به تنهايي در گور گذاشته شوم بايد براي تمرين تنهايي از هم اينك تنهايي را برگزينم.
اما متأسفانه زندگي دنيوي پر زرق و برق استانبول و وجود دوستان و آشنايان فراوان و به ويژه چيزهاي بينتيجهيي چون شأن و منزلت و توجه بيش از شايستگيام ـ كه به من ميكردند ـ موجب شد تصميمم را موقتاً فراموش كنم. آن شبِ غريبانه گويا سياهي پر نوري در چشم زندگيم بود، و روزهاي روشن و سپيد و پر جاذبه استانبول، تو گويي سپيدهيي عاري از نور در چشم حياتم بود كه موفق به مشاهده آتيه نگرديد و دوباره به خواب رفتم، تا اين كه دو سال بعد غوث گيلاني با كتابفتوح الغيب خود مجدداً چشمانم را گشود...
* * *
بازگشت مجدد و افتخارآميزش به استانبول، مردم و اهل علم را بسيار خرسند و مسرور نمود. بي آنكه مطلعش كنند به عضويت "دارالحكمة الاسلاميه" در اداره مشيخت درآمد. دارالحكمه در آن زمان چون يك آكادمي اسلامي، عالمان
مسلماني چون محمد عاكف، اسماعيل حقي ازميري و حمدي الماليلي را گرد هم آورده بود.
عبدالرحمان (رحمه الله) كه عالمي باهوش، قهرمان، غيور و در عين حال فرزند معنوي و برادرزاده بديع الزمان بود چنين بيان ميدارد:
عمويم را در سال ١٣٣٤ پس از آمدن از اسارت، بدون آنكه رضايت داشته باشد عضو دارالحكمة الاسلاميه كردند. اما چون در اسارت آسيبهايي ديده بود مدتي اجازه خواست و در محل كار حاضر نشد. بارها اقدام به استعفا كرد ليكن دوستانش او را رها نكردند. لذا به فعاليت در دارالحكمه ادامه داد. به حال و روزش كه دقت ميكردم ميديدم بيش از ضرورت براي خود خرج نميكند. به كساني كه از او ميپرسيدند به چه دليل در معيشت تا اين حد مقتصد هستي چنين پاسخ ميداد:
من ميخواهم پيرو سواد اعظم (توده مردم) باشم. سواد اعظم نيز حداكثر تا اين حد مصرف ميكند. علاقهاي ندارم تابع اقليت مُسرف باشم.
حقوقش را كه از دار الحكمه ميگرفت مقداري براي مصارف ضروري بر ميداشت و باقي را به من ميداد و ميگفت "اينها را نگه دار". من هم پولهايي را كه ظرف يك سال از او گرفته بودم با اعتماد به محبت و علاقهاي كه به من داشت و بيتوجهياش به مال دنيا، همه را خرج كردم. او آنگاه به من گفت: "اين پول براي ما حلال نبود، به ملت تعلق داشت؛ چرا خرج كردي؟ حال كه چنين است تو را از نمايندگي در هزينهها عزل و خودم را نصب ميكنم.!"
مدتي گذشت ... بر قلبش چنين الهام شد كه بايد دوازده جلد از مطالبي را كه درباره حقايق تأليف كرده بود به چاپ برساند. پولهايي را كه از حقوقش پس انداز كرده بود صرف انتشار تأليفات مزبور كرد. به استثناي يكي دو تا از آنها كه كوچك و مختصر بود بقيه را به رايگان توزيع كرد. از او پرسيدم چرا اجازه ندادي آنها را بفروشند. گفت:
استفاده از حقوق به قدر قوت لايموت براي من جايز است؛ باقي آن متعلق به ملت است. با اين كار آن پول را به ملت باز ميگردانم ...
خدمت او در دارالحكمه همواره به اين صورت با اقدامهاي شخصياش توأم بود. زيرا براي انجام كار مشترك در آنجا موانعي ميديد. كساني كه او را ميشناسند ميدانند كه بديع الزمان كفن خود را بر گردن آويخته و مرگ را پذيرفته بود. لذا در دارالحكمة الاسلاميه چون پولاد ايستادگي كرد. اجانب نتوانستند با تأثيرات خود دارالحكمه را آلت دست خود كنند. او با فتاواي غلط، بيپروا مبارزه كرد. وقتي جرياني كه به حال اسلام مضر بود پديد ميآمد براي از بين بردنش كتاب مينوشت و منتشر ميكرد.
* * *
قسمتي از نوشتههاي خود در مورد دوره زندگياش در استانبول بعد از بازگشت از اسارت
( اميد دهم از لمعه بيست و ششم)
پس از آن كه از اسارت بازگشتم يكي دو سال از عمرم در استانبول به غفلت گذشت. امور سياسي موجب شده بود به جاي پرداختن به خويش متوجه مسايل پيراموني شوم. روزي در قبرستان سلطان ايوب استانبول، در جاي مرتفعي مُشرف به رود نشسته بودم، چشم انداز اطراف استانبول را از نظر گذراندم، در يك لحظه احساس كردم دنياي من از بين رفت و حالت كشيدگي به روحم دست داد، با خود گفتم نكند نوشتههاي روي سنگ قبرها باعث چنين خيالاتي در من شده باشد؟ نگاه بركشيدم. از ديدن دوردستها منصرف شدم و به قبرستان چشم دوختم، هشداري بر قلبم خطور كرد:
"در اين قبرستان كه ميبيني جمعيتي صد برابر جمعيت استانبول آرميدهاند، زيرا جمعيت استانبول تاكنون صدبار در اينجا دفن شدهاند. از داوريِ حكيم قديري كه همه جمعيت استانبول را در اينجا جمع كرده است گريزي نداري و مستثني نخواهي بود، و تو هم ميروي."
از قبرستان خارج شدم و با اين خيال دهشتناك به اتاق كوچكي در مسجد سلطان ايوب رفتم كه قبلاً هم بارها رفته بودم. انديشيدم كه من از سه جهت مسافرم، در اين اتاق كوچك، در استانبول و در اين دنيا مسافر هستم. مسافر بايد
به راهش فكر كند، من همانطور كه از اين اتاق خارج ميشوم روزي استانبول را ترك ميكنم و روز ديگر از اين دنيا خارج خواهم شد.
در چنين حالتي درد و غمي جانكاه و تلخ بر جان و تنم مستولي شد. احساس كردم اين طور نيست كه يكي دو تن از دوستانم را از دست بدهم، بلكه از هزاران تن از دوستان استانبوليام جدا ميشوم، استانبول را ترك خواهم كرد، شهري كه آن را بسيار دوست دارم؛ و چنان كه صدها هزار تن از دوستانم را در دنيا ترك ميگويم از دنيايي كه شيفتهاش هستم و آن را بسيار دوست ميدارم نيز بايد جدا شوم. با همين تأملات باز هم به همان نقطه مرتفع قبرستان رفتم. در آن دوره گاهي براي عبرت گرفتن به سينما ميرفتم. احساس كردم ساكنان استانبول مانند فيلمهاي سينمايي سايههايي را از زمان گذشته به زمان حال منتقل ميكنند، لذا همانطور كه در فيلمها مردگان را ايستاده و در حال گردش نشان ميدهند من هم مردم را جنازههايي در حال گردش ديدم. قوه خيالم خطاب كرد: مادام كه قسمي از آرميدگان اين قبرستان مانند آنچه در فيلمها هست در حال گردش ديده ميشوند، پس كساني را كه در آينده به طور قطع وارد اين قبرستان خواهند شد، وارد شده ببين؛ آنها هم جنازههايي هستند در حال گردش.
در يك لحظه به واسطه نور قرآن حكيم و ارشادات غوث اعظم شيخ عبدالقادر گيلاني، حالات حُزنانگيز پيشين به ترتيب زير به شادي و ابتهاج تبديل گرديد:
نوري كه در برابر آن وضعيت غم انگيز از قرآن نشأت گرفته بود هشداري چنين داد: تو در غربت "كاستورما" در شمال شرق، يكي دو دوست افسر اسير داشتي و ميدانستي كه به استانبول خواهند رفت. اگر كسي در آنجا از تو ميپرسيد: "آيا دوست داري به استانبول بروي يا همين جا بماني؟" بيشك براساس عقل و خرد و با شادي و خرسندي رفتن به استانبول را قبول ميكردي، زيرا ٩٩٩ نفر از هزار و يك نفر از آشنايانت در استانبول هستند. در آنجا فقط يكي دو دوست داشتي كه آنها هم قرار بود به استانبول بروند. استانبول رفتن براي تو فراقي حزين و دور شدني درد آور نبود؛ چنان كه آمدي؛ مگر خوشحال
نشدي؟ از شبهاي دور و دراز و تاريك سرزمينهاي خصم و زمستانهاي سرد و توفانياش نجات يافتي و به استانبول زيبا كه مانند بهشت زمين است، آمدي.
نيز هشدار چنين ادامه يافت: به همين ترتيب ٩٩ درصد دوستاني كه از كودكي تاكنون داشتهيي به قبرستاني نقل مكان كردهاند كه براي تو هراسناك است. يكي دو دوستت در اين دنيا ماندهاند كه آنها هم به همانجا خواهند رفت. وفات و درگذشت تو در دنيا فراق نيست، وصال است؛ رسيدن به آشنايان است. آنها يعني ارواح باقيه خانههاي فرسوده خود را در زير خاك رها كرده، برخي در ستارگان و برخي ديگر در طبقات عالم برزخ در حال سير و سياحتاند.
آري، اين حقيقت توسط قرآن و ايمان چنان قطعي ثابت شده است كه اگر كسي حتي اندك بهرهيي از روح و قلب داشته باشد و گمراهي و ضلالت درونش را پر نكرده باشد بدان ايمان خواهد آورد؛ طوري كه گويي آن را ميبيند، زيرا صانع كريم و رحيمي كه دنيا را با لطف و احسان بيشمار خود آراسته و ربوبيت كريمانه و مهربانانهاش را نمايان ساخته و حتي از چيزهاي جزيي و (در ظاهر) بياهميتي چون دانهها نيز محافظت ميكند، انسان را كه در ميان مخلوقاتش كاملترين و جامعترين و مهمترين است و او را بيش از همه دوست ميدارد بيترديد و بالبداهه آن چنان كه در ظاهر ديده ميشود بيرحمانه و بيعاقبت، نابود و ضايع نميكند و از بين نميبرد، بلكه مانند بذري كه كشاورز بر زمين ميپراكند صانع حكيم نيز آفريده عزيزش را موقتي زير خاكي ميگذارد كه دروازه رحمت است تا در حياتي ديگر شكوفه دهد.
اين حقيقت همچون حاصل ضرب دو در دو كه ميشود چهار در ساير رسالات مخصوصاً در كلام دهم و بيست و نهم ثابت شده است.
پس از اخذ اين هشدار قرآني با قبرستان بيش از استانبول مأنوس شدم. ديدم خلوت و عزلت را بيش از صحبت و معاشرت خوش ميدارم. در ساريير در منطقه خليج خلوتخانهيي براي خود يافتم؛ چنان كه غوث اعظم (رض) با فتوح الغيب خود استاد و طبيب و مرشد من شد، و امام رباني (رض) نيز با كتاب مكتوباتش انيس و مُشفق و استادم گرديد. آن زمان از سالمند شدن و كناره گرفتن از لذتهاي مدنيت و دور شدن از حيات اجتماعي بسيار خرسند شدم و خداوند را سپاس گفتم.
* * *
اميد يازدهم
پس از بازگشت از اسارت با برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان در بناي مجللي در بلنديهاي چامليجاي استانبول ساكن بودم. زندگي آن دوره من از نظر حيات دنيوي براي امثال ما بسيار سعادتمندانه بهشمار ميرفت، زيرا از اسارت رهايي يافته بودم و در دارالحكمه مناسب رشته علميام به بهترين شكل به نشر علم و دانش ميپرداختم. توجهي كه به لحاظ شأن و منزلت به من ميشد بسيار بيشتر از شايستگيام بود. ساكن چامليجا بودم كه از نظر موقعيت در بهترين جاي استانبول واقع شده است. همه چيز داشتم. كسي مانند برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان همراهم بود كه هوش سرشاري داشت، فداكار بود، شاگردم بود، خدمتم را ميكرد، برايم مينوشت و نيز اولاد معنويام محسوب ميشد؛ در حالي كه خود را خوشبختتر از همه جهانيان ميدانستم به آيينه نگاه كردم و تارهاي سپيدي را در موي سر و محاسنم ديدم.
دوباره همان انتباه روحي كه در مسجد كستورما در اسارت تجربه كرده بودم به سراغم آمد. در اثر همين وضع، شروع به تحقيق درباره وضعيتي كردم كه به لحاظ قلبي با آن ارتباط داشتم و آن را مدار سعادت دنيوي ميپنداشتم. به هر كدامشان كه پرداختم ديدم پوسيدهاند، ارزش توجه ندارند و انسان را فريب ميدهند. در همان ايام شاهد بيصداقتي و بيوفاييِ غيرمنتظره و غيرقابل تصوري از سوي يكي از دوستانم شدم كه او را صادقترين دوست ميپنداشتم. نسبت به زندگي دنيوي احساس نفرت كردم، خطاب به قلبم گفتم: "آيا كاملاً فريب خوردهام؟ ميبينم بسياري از مردم به حال و روزمان ـ كه نسبت به حقيقت، وضع ناخوشآيندي داردـ غبطه ميخورند، شايد اين مردم همگي ديوانه شدهاند؟ يا اينكه من خود در حال ديوانه شدن هستم كه اين مردم دنياپرست را ديوانه ميبينم؟"
خلاصه، من در سايه بيداري تكان دهنده متأثر از سالمندي، پيش از هر چيز متوجه فاني بودن هر آنچه شدم كه با آن مرتبط بودم. به خود نيز نگريستم و خويشتن را در نهايت ناتواني و عجز يافتم. آنگاه روحم كه در پي بقا بود و با توهم بقا شيفتهي
آناني ميشد كه فاني بودند با تمام توان گفت: "حال كه من به لحاظ جسمي فاني هستم چه فايدهيي از فانيهاي ديگر ممكن است نصيب من گردد؟ مادام كه من ناتوان و عاجزم از عاجزان ديگر چه انتظاري ميتوانم داشته باشم؟ باقي سرمدي و قادري ازلي لازم است تا درد مرا چارهيي كند." اين را گفتم و شروع به تحقيق كردم.
در آن لحظه در پي تسلي و اميدي، قبل از هر اقدام به دانشي رجوع كردم كه از پيشترها تحصيل كرده بودم.
متاسفأنه تا آن زمان علوم فلسفي را همراه با علوم اسلامي مطالعه كرده و در ذهن انباشته بودم و به خطا فلسفه را سرچشمه پيشرفت و مدار روشنگري ميدانستم؛ در حالي كه مسايل فلسفي روحم را بيش از اندازه آلوده كرده و مانع پيشرفتهاي معنويام شده بود. در يك لحظه حكمت قدسيه قرآن با رحمت و كرم حضرت حق به ياريم آمد و چنان كه در رسالات ديگر بيان كردهام آلودگيهاي فلسفي را از ذهنم زدود و شستشو داد.
به همين ترتيب، ظلمات روحي منبعث از فنون حِكَمي، موجب خفگي روحم در مواجهه با عالم هستي ميشد، در جستجوي نور متوجه هر طرف بودم، اما در امثال فلسفه نوري نمييافتم؛ مانع تنفسم ميگرديد. تا اين كه توحيد مبتني بر لا اله الا الله در قرآن حكيم، در قالب نوري كاملاً درخشان همه تاريكيها را از بين برد و توانستم به راحتي نفس بكشم. نفس و شيطان اما با درسهايي كه از اهل ضلالت و فلسفه گرفته بودند به سوي عقل و قلبم هجوم آوردند. مناظرههاي نفسي در اثناي اين هجوم و حمله، الحمدلله با پيروزي قلب به نتيجه رسيد. در رسالات متعددي قسمي از مناظرات مزبور نگاشته شده است، به همانها اكتفا ميكنم و در اينجا فقط براي نشان دادن نمونهيي از پيروزيهاي فراوان قلبي، برهاني از براهين متعدد را بيان ميكنم، تا موجب پاكسازي روح سالمنداني شود كه در جواني با پرداختن به مسايل گمراه كننده و بيفايده تحت عنوان حكمت اجنبي و فنون مدني، روح خود را آلوده كرده، قلب خود را بيمار نموده و نفس خويش را متحير و سرگردان كردهاند، تا از شر شيطان و نفس خود نجات يافته و رو به سوي توحيد آورند، به اين ترتيب:
نفسم به نيابت از علوم فلسفي گفت: اسباب و عوامل موجود در اين عالم به طور طبيعي در موجودات هستي دخالت دارند. هر چيز علتي دارد، ميوه را بايد از درخت چيد و حبوبات را از زمين؛ معني ندارد حتي كوچكترين و جزييترين چيز را از خدا بخواهيم و به درگاه او استغاثه كنيم."
در يك لحظه سرّ توحيد به واسطه نور قرآن به شكلي كه خواهم گفت پديدار شد، قلبم خطاب به نفس فلسفيام گفت:
كوچكترين و جزييترين چيز نيز مانند بزرگترين چيزها مستقيماً و كاملاً از قدرت آفريننده كائنات سرچشمه ميگيرد و از گنجينه خزائن او صادر ميشود. حالات ديگر امكان ندارد. اسباب و عوامل پردههايي هستند، زيرا مخلوقاتي كه آنها را كوچك و بياهميت تصور ميكنيم، گاه از نظر خلقت و هنرنمايي، بزرگتر از بزرگها به شمار ميروند. خلقت مگس اگر به لحاظ صُنع بالاتر از مرغ نباشد كمتر هم نيست؛ بنابراين نبايد در اين مسايل بين كوچك و بزرگ تفاوتي قايل شد. يا بايد همه را به عوامل مادي منتسب نمود يا همه را كلاً به ذاتي واحد اختصاص داد. شق اول محال و حالت دوم واجب و ضروريست، زيرا اگر مسايل را متوجه ذاتي واحد يعني قادر ازلي كنيم براساس نظم و حكمت موجود در همه مخلوقات، وجود علم او تحقق قطعي مييابد و بر همه چيز محيط ميشود، و چون مقدار هر چيز در علم او متعين است پس همواره و بالمشاهده در نهايت سهولت و در بالاترين مرتبه صُنع مخلوقاتي از هيچ به وجود ميآيد. او قادري عليم است و با فرمان كُن فَيَكونُ خود ـ كه به كشيده شدن كبريتي ميماند ـ هر چيزي را ميتواند بيافريند. ما اين نكات را با دلايل كاملاً محكم در بسياري از رسالات بيان نمودهايم، مخصوصاً در مكتوب بيستم و در قسمت پاياني لمعه بيست و سوم ثابت كردهايم كه او از قدرتي بيپايان برخوردار است، البته سهولت و آساني فوقالعادهيي كه بالمشاهده ديده ميشود از احاطه علمي و قدرت عظيم او سرچشمه ميگيرد.
مثلاً كتابي را در نظر بگيريد كه با مُركبي نامرئي نوشته شده باشد، اگر مادهي مخصوصي براي نشان دادن نوشتهها به صفحات كتاب كشيده شود همه مطالب آن به يكباره نمايان ميگردد و خواندني ميشود. درست به همين ترتيب صورت خاصه هر چيز كه در علم محيط قادر ازلي موجود است، به موجب مقدار معيني تعيّن مييابد. آن قادر مطلق با فرمان كُن فَيَكونُ و با قدرت بيپايان و اراده نافذش مانند همان ماده مرئيكننده خطوط كتاب، در نهايت سهولت و آساني توانايي خود را ـ كه جلوهيي از قدرت است ـ بر ماهيت علمي مزبور ميكشد و به آن وجود خارجي عطا ميكند، آنگاه ميتوان آن را با چشم ديد و
نقوش حكمت حق را در آن مطالعه نمود.
اگر همهي چيزها را آفريدهي آن قادر ازلي و عالم كل شي ندانيم ميبايست براي وجودي مثل مگس، آنچه را لازم است، با ميزاني خاص از بيشتر انواع موجود در عالم جمع آوري كنيم؛ و اين نيز زماني ممكن است كه ذرات وجودي فعّال در مگس از سرّ خلقت آن آگاهي داشته و به تمامي دقايق كمال صُنعش واقف باشند. ليكن بالبداهه روشن است و همه خردمندان عالم بالاتفاق قبول دارند كه عوامل طبيعي و اسباب مادي قادر به خلق از هيچ نيستند؛ در هر صورت اگر بنا بر ايجاد آنها باشد البته ناگزير به جمع آوري هستند، و بايد دقت داشت هر جانداري نمونههايي از اكثر عناصر و انواع را در خود جمع دارد، يعني به نظر ميرسد هر چيز خلاصه و فشردهيي از كل كائنات است، لذا براي ايجاد دانهيي بايد كليت درخت و براي خلق هر موجود زندهيي، هر آنچه را بر روي زمين هست با ظرافت تمام غربال كرد و با ميزاني كاملاً حساس اندازهگيري نمود، اما عوامل طبيعي جاهل و جامدند و علمي ندارند كه بتوانند طرحي، فهرستي، نمونهيي و برنامهيي تهيه كنند و بعد ذرات را به شكل مناسب در آورده و در قالبهاي معنوي مخصوص قرار دهند تا از هم نپاشند و نظمشان از بين نرود. حال با توجه به اين كه شكل و هيأت هر چيز ميتواند انواع و اقسام فراوان و بيشماري داشته باشد، ثابت نگاه داشتن ذرات عناصري كه چون سيل در جريانند، و قرار دادن آنها براساس مراتبي مشخص، طوري كه از هم نپاشند و پراكنده نشوند؛ و به صورت منظم و بدون مقدار و قالب تعيين شده كنار هم قرار گيرند و وجود يابند مطلبيست كه از امكان و احتمال دور ميباشد و مشاهده ميشود كه با خرد انساني فاصله دارد، البته اگر قلب كسي بينا باشد اين مطلب را خواهد ديد. آري، براساس همين حقيقت و با عنايت به سرّ آيه عظيمهي:
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ
اگر همه عوامل مادي جمع شوند و اختيار هم داشته باشند قادر نخواهند بود وجود فقط يك مگس و جهازات وجودي آن را با ميزاني خاص جمع آورند، حتي اگر موفق به جمع آوري هم شوند نخواهند توانست در مقدار معين آن وجود ثابت نگه دارند. اگر موفق به اين هم بشوند ذراتي را كه در وجود مگس مداوم در حال
نو شدن و فعاليت ميباشند هرگز نميتوانند به شكل منظم به كار اندازند، پس عوامل و اسباب طبيعي را نميتوان صاحب و مالك اين چيزها دانست. صاحب حقيقي آنها كس ديگريست.
آري، چنان صاحب حقيقي دارند كه به موجب آيهي:
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
دادن وجود به همه موجودات روي زمين براي او مانند موجود كردن يك مگس، ساده و سهل است.
او بهاري را به سهولت خلق يك گل، ميآفريند، زيرا نيازمند جمع آوري چيزي نيست. او مالك فرمان كُن فَيَكونُ است، و در هر بهار علاوه بر مواد عنصري موجودات بهاري، صفات و احوال و اشكال بيشماري را از هيچ خلق ميكند، طرح و الگو و خلاصه و برنامه هر چيزي در علم او متعين است، و همه ذرات در دايره علم و قدرت او در حركتند، لذا همچون كشيده شدن كبريتي، همه چيز را در نهايت سهولت ايجاد ميكند، و هيچ چيز در حركت خود ذرهيي دچار تردد نميشود. سيارات مانند لشكر مطيع او هستند و ذرات هم يادآور سپاهي منظم ميباشند. اينها مادام كه نسبت به آن قدرت ازلي در حركتند و براساس قانون آن علم ازلي فعالند، آن آثار با توجه به آن قدرت وجود مييابند؛ وگرنه آثار آنها با در نظر داشتن شخصيت كوچكشان، كوچك نميشود. در انتساب به قدرت اوست كه مگسي نمرود را به هلاكت ميرساند و مورچه كاخ فرعون را از بين ميبرد، و دانهي كاج كه مانند ذرهييست ميتواند بار سنگين درختي بزرگ چون كوه را حمل كند. ما اين حقيقت را در رسالههاي متعددي ثابت كردهايم و گفتهايم سربازي را تصور كنيد كه با برگهيي نظامي، منتسب به پادشاه است. او با قدرتي صدهزار بار بيشتر از توان خود مثلاً ميتواند سلطاني را اسير كند. به همين ترتيب است كه هر چيزي با انتساب به آن قدرت ازلي ميتواند مظهر معجزات آفرينشي صدها هزار بار بيشتر از عوامل طبيعي گردد.
خلاصه كلام اين كه وجود هنرمندانه و كاملاً سهل هر چيز نشان ميدهد كه اثر قادري ازليست كه صاحب علمي محيط ميباشد؛ در غير اين صورت اشيا با
ملاحظه صد هزار امر محال نه تنها وجود نمييافتند از دايره امكان خارج شده و در عرصه امتناع قرار ميگرفتند و صورت امكاني خود را از دست داده، وارد ماهيت امتناعي ميشدند؛ بنابراين چيزي موجود نميشد و اصولاً موجود شدن اشيا محال ميگرديد.
با اين برهان كاملاً ظريف و عميق و آشكار بود كه نفسم به عنوان يكي از شاگردان موقتي شيطان و وكيل اهل ضلالت و فلسفه سكوت كرد، و الحمدلله وارد دايره كامل ايمان گرديد و گفت:
آري، مرا پروردگار و خالقي بايد كه كوچكترين خواطر قلبم و پنهانترين نيازهايم را بداند و مخفيترين احتياج روحم را تأمين كند و براي اين كه سعادت ابدي را نصيبم نمايد اين دنياي بزرگ را به آخرت تبديل كند و اصولاً آخرت را جايگزين دنيا نمايد؛ خدايي كه مگسي را خلق ميكند و در همان حال آسمانها را ميآفريند، خدايي كه از چنان قدرتي برخوردار است كه ميتواند خورشيد را چون چشمي در دل آسمان قرار دهد و در عين حال ذرهيي را در مردمك چشمم بنهد؛ خدايي كه قادر به خلق مگس نباشد توان مداخله در خواطر قلبيام را نخواهد داشت و از نيازهاي روحيام مطلع نخواهد شد. خدايي كه نتواند آسمانها را خلق كند نميتواند سعادت ابدي را برايم تأمين كند، پس پروردگار من كسيست كه خواطر قلبيام را اصلاح ميكند و پهنه آسمانها را در ساعتي از ابر ميپوشاند و خالي ميكند و دنيا را تبديل به آخرت ميكند و بهشت را ميآفريند و باب آن را بر رويم ميگشايد و ميگويد وارد شو.
اينك اي برادران سالمندم كه همچون نفس من بدبختانه، سالهايي از عمرتان را صرف فنون فلسفي و بيگانه عاري از نور و روشنايي كردهايد! از فرمان قدسي لا اله الا هو كه فراوان در زبان قرآن تكرار ميشود ركن ايمان قدسي را دريابيد كه چه قدر مستحكم و چه قدر منطبق بر حقيقت است و هيچگاه تزلزل نمييابد و صدمهيي نميبيند و تغييري نمييابد. دريابيد كه چنين ايماني چگونه تمام ظلمات معنوي را از بين ميبرد و زخمهاي معنوي را مداوا ميكند!
* * *
واقعه ي روحاني بسيار عجيبي كه در "رساله سنوحات" آمده است؛
استاد اين رساله را زماني نوشت كه در دارالحكمهي استانبول بود.
خطابهيي در رؤيا
در سپتامبر سال ١٣٣٥(رومي) بر اثر افسردگي حاصل از وقايع روزگار به شدت مضطرب بودم. در اين ظلمت كثيف نوري جستجو ميكردم. آن را در بيداري كه در حقيقت رؤيايي بيش نيست نيافتم، اما در رؤياي صادقهيي كه حقيقتاً يقظه( بيداري) است نوري ديدم. از تفصيلات ميگذرم؛ و نكاتي را كه گفته اند بگويم، مينويسم.
جمعه شبي بهواسطه خواب وارد عالم مثال شدم، كسي آمد و گفت:
در مجلس باشكوهي كه براي مقدرات اسلام تشكيل شده، منتظر تو هستند.
رفتم؛ و با مجلسي مواجه شدم كه نمونهاش را نديده بودم؛ سلف صالح و نمايندگان هر عصر و دورهيي در آنجا جمع بودند. شرم كردم و در كنار در ايستادم. شخصي از آنها گفت:
اي انسان زمانهي فلاكت و هلاكت! تو هم داراي رأي هستي؛ نظرت را بيان كن.
در حال ايستاده گفتم:
بپرسيد تا جواب دهم.
كسي گفت:
نتيجه اين شكست چه خواهد شد؟ در صورت پيروزي چه اتفاقي ميافتاد؟
گفتم:
از آنجا كه مصيبت، شر محض نيست و از آنجا كه گاه در سعادت هم ميتوان فلاكت را مشاهده كرد پس، از فلاكت هم ممكن است سعادت حاصل شود. فلاكت اين دولت اسلامي كه از گذشته تاكنون براي اعلاي كلمة الله و بقاي استقلال مسلمانان، به جهاد كه واجب كفاييست، ميپرداخته، و خود را موظف به
فدا شدن در راه پيكر واحد جهان اسلام ميدانسته و پرچمداري خلافت را بر عهده داشته است، با سعادت عالم اسلام در آينده جبران خواهد شد، زيرا اين مصيبت موجب شد اخوت اسلامي كه آب حيات ماست سريعتر جاني دوباره بگيرد و احيا شود. در مقابل رنج ما عالم اسلام ميگريد. اروپا اگر بيشتر برنجاند، فرياد خواهند كشيد. اگر قرار باشد بميريم، در برابر هر بيست نفري كه بميرند، سيصد نفر زنده خواهد شد. در عصر حوادث خارق العاده هستيم. هستند كساني كه دو سه سال از مرگشان گذشته و زنده شدهاند. ما با شكستي كه خورديم، سعادت عاجلهي عاجله: زمان حال ـ اين دنيا. موقتي را از دست داديم، ليكن سعادت آجلهي آجله:آينده ـ آخرت مستمري در انتظار ماست. كسي كه حالات بسيار جزيي و محدود و در حال تغيير و تحول را با آيندهيي فراخ و نامحدود عوض كند، سود كرده است.
در آن لحظه حاضران در جلسه خواهان توضيح شدند.
توضيح بده!
گفتم:
جنگ دولتها و ملتها جاي خود را به جنگ طبقات بشر ميدهد، زيرا بشر همچنان كه نميخواهد اسير شود علاقهيي به اجير شدن هم ندارد. اگر پيروز ميشديم ممكن بود بيش از پيش و با شدت بيشتري گرفتار جريان استبدادي خصم و دشمنمان شويم؛ در حالي كه جريان مذكور ضمن ظالمانه بودن، منافي طبيعت اسلام نيز هست؛ همچنين با منافع اكثريت مطلق اهل ايمان در تضاد است، نيز عمرش كوتاه و احتمال نابودياش زياد است. اگر خود را به اين جريان وصل ميكرديم عالم اسلام را بهسوي راهي خلاف فطرت و طبيعتش سوق ميداديم. اين تمدن خبيث كه ما فقط از آن ضرر ديدهايم و از نظر شريعت مردود است، به دليل اين كه سيئاتش بر حسنات آن غلبه دارد به فتواي مصلحت بشر منسوخ و بهواسطه انتباه و بيداري بشر محكوم به انقراض ميباشد و ما
ميخواستيم حامي چنين تمدن سفيه و سركش و غدار و متوحشي در آسيا باشيم.
يك نفر از حاضران گفت:
شريعت چرا اين تمدن
آنچه ما ميخواهيم محاسن تمدن و منافعيست كه براي بشر دارد؛ وگرنه منظورمان معاصي و سيئات تمدن نيست كه نادانان، فسق و فجور و پليديهايش را محاسن گمان كرده، و به تقليد از آن پرداختند و داراييهايمان را به نابودي دادند. معاصي تمدن كه بر خوبيهايش غلبه كرد و زماني كه سيئات آن بر محاسنش چيره شد، بشر با دو جنگ جهاني دو سيلي شديد خورد و طوري آن تمدن گناهكار را زير و زبر كرد و به حالت تهوع در آمد كه روي زمين را به خون آلود. إن شاء الله با نيروي اسلام در آينده، محاسن تمدن غلبه خواهد يافت، و روي زمين از ناپاكيها منزه خواهد شد و صلح عمومي برقرار خواهد شد.
را رد ميكند؟
گفتم:
زيرا بر پنج پايه منفي بنا شده است.
نقطهي اتكايش قدرت است؛ شأن قدرت نيز تجاوز است.
هدف و مقصدش كسب منفعت ميباشد؛ شأن منفعت نيز تزاحم است.
قاعدهاش در زندگاني جدال و كشمكش است؛ شأن جدال نيز تنازع است.
رابطهاش در ميان تودهها مليتي منفي و عنصريست كه با بلعيدن ديگري تغذيه ميكند؛ شأن آن نيز تصادم و برخوردهاي هراسناك است.
خدمت جذب كنندهاش، تشجيع هوا و هوس، تأمين خواستههاي نفس و تسهيل در تأمين مطالبات آن است؛ شأن هواي نفس هم به سقوط كشاندن انسان از درجه ملائكه به دَرَك كلبيت است؛ سببيست، براي مسخ معنوي انسان.
اگر جاي ظاهر و باطن بسياري از مدعيان تمدن عوض شود انسان گمان خواهد كرد، در حال ديدن گرگ و خرس و مار و خوك و ميمون ميباشد، اين است كه تمدن امروز هشتاد درصد انسانها را دچار مشقت و شقاوت كرده است. ده درصدشان را در عالم خيال سعادتمند كرده و ده درصد ديگر را هم بين آن دو رها نموده است. سعادت آن است كه براي همه مردم يا بخش اعظم آن سعادت باشد، اما اينجا صحبت از اقل قليل است؛ اين در حاليست كه قرآن كه براي نوع بشر رحمت است تمدني را ميپذيرد كه سعادت عموم يا دست كم اكثر مردم را
تضمين و تأمين كند. با فرمانروايي هواي نفس رها شده، نيازهاي غير ضروري حكم ضروري يافتهاند. انسان بدوي به چهار چيز نيازمند بود، اما تمدن امروز انسان را محتاج و نيازمند صد چيز كرده است. سعي و كوشش كفاف مصرف را نميدهد، لذا انسانها بهسوي حيله و حرام سوق مييابند و به اين ترتيب اساس اخلاق دچار فساد ميشود. به جاي ثروت و حشمتي كه به جامعه و نوع انسانها ميدهد، افراد و اشخاص را فقير و بياخلاق ميكند.
مجموع ترس و وحشت انسان در قرون اوليه را اين تمدن به يكباره پس داده است!
امتناع جهان اسلام در برابر اين تمدن و برخورد سردش با آن و اضطراب و دلهرهيي كه در پذيرفتنش دارد شايان توجه است، زيرا هدايت مورد نظر شريعت كه با ويژگي استغنا و استقلال شناخته ميشود با نبوغ فلسفي روم واكسينه نميشود، امتزاج نمييابد، هضم نميشود و پيرو آن نيز نميگردد. روم و يونان قديم كه بر آمده از يك اصل هستند با دو قوه نبوغ، در طول قرنها براي يكي شدن تمدن و مسيحيت ـ كه به تركيب آب و روغن ميماند ـ تلاش نمودند، اما اين دو روح، استقلال خود را همچنان حفظ كرده و گويا بهواسطه تناسخ، امروز نيز در اشكال ديگري به وجودشان ادامه ميدهند؛ در حالي كه آنها به رغم وجود اسباب امتزاج، نميتوانند متحد شوند، نور هدايت كه روح شريعت است، هيچگاه با نبوغ رومي كه پايه تمدن پست و پليد است، امتزاج نمييابد و يكي نميشود ...
گفتند:
تمدن مورد نظر شريعت غرّا چگونه است؟
گفتم:
تمدني كه مورد ضمانت شريعت احمديه (ص) است و بدان امر ميكند، تمدنيست كه با فروپاشي تمدن فعلي ظهور خواهد يافت. به جاي مباني منفي آن، پايههاي مثبت وضع ميكند. نقطهي اتكاي آن تمدن به جاي قدرت، حق است كه شأن آن نيز عدالت و توازن است. هدفش به جاي منفعت، فضيلت است كه شأنش محبت و علاقهمندي به هم ميباشد. در مسير وحدت، اتكاي روابطش
به جاي مليت و عنصريت بر دين و وطن است كه شأن آن اخوت صميمانه، مسالمت و دفاع در برابر تجاوز بيگانه ميباشد. قاعدهاش در حيات به جاي جدال، تعاون است كه شأنش اتحاد و ياري رسانيست. در آن تمدن هدايت جاي هوا را ميگيرد كه شأنش ترقي انساني و تكامل روحيست. هواي نفس را محدود ميكند و به جاي تسهيل امور مربوط به پستيهاي هواي نفس، احساسات عالي روح را ارضا ميكند. پس به نظر ميرسد ما با شكستي كه خورديم به جريان دوم انتساب يافتيم كه جريان ستمديدگان و جمهور مردم است. اگر هشتاد درصد ديگران فقير و مظلوم باشند، در ميان مسلمانان نود و شايد نود و پنج درصد فقير داشته باشيم. عالم اسلام به جاي اينكه در برابر اين جريان دوم لاقيد بماند يا به معارضه با آن بپردازد، در نتيجه سست گردد، و همه زحماتش را به هدر دهد، و با استيلايش مجبور به استحاله گردد، عاقلانه رفتار نموده و آن را به طرزي اسلامي متحول كرده و به خدمت خود در آورد، زيرا دشمنِ دشمن تا وقتي دشمن هست، دوست است؛ همچنان كه دوستِ دشمن تا وقتي دوست اوست، دشمن محسوب ميشود. اين دو جريان ضد هم ديگرند، اهداف و منافعشان در تضاد با هم است، لذا اولي اگر بگويد "بمير" دومي خواهد گفت "زنده شو"! همچنان كه منافع يكي مستلزم ضرر و اختلاف و سقوط و به خواب رفتن ماست، منافع دومي نيز مقتضي قدرت و اتحاد ما ميباشد.
خصومت و دشمني با شرق، مانع ظهور و ترقي عالم اسلام ميشد، لذا ميبايست زايل ميشد و شد؛ خصومت با غرب نيز مؤثرترين عامل در اتحاد مسلمانان و افزايش اخوت و برادريست، و ميبايست باقي بماند ...
نشانههاي تأييد در ميان حاضران مجلس هويدا شد، گفتند:
آري، اميدوار باشيد! در انقلاب آينده رساترين صداي پر طنين، نداي اسلام خواهد بود ...!
دوباره يكي از آنان پرسيد:
مصيبت، نتيجه جنايت و مقدمه مكافات است. با كدام عملتان به تقدير فتوا داديد تا بهواسطه اين مصيبت حكم كند؟ مصيبت عمومي و فراگير، نتيجه خطاي اكثريت است، مكافاتتان در حال حاضر چيست؟
گفتم:
مقدمهاش سهل انگاري ما در سه ركن مهم اسلام است؛ نماز، روزه و زكات.
خالق متعال از ما خواسته است فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را صرف نمازهاي پنجگانه كنيم. سستي كرديم. مدت پنج سال با تعليم و مشقت و تحريك وادارمان كرد بيست و چهار ساعته به نوعي نماز بخوانيم. خداوند از ما خواسته است در هر سال فقط يك ماه روزه بگيريم. به نفس مان رحم كرديم. پس فرمود به عنوان كفاره پنج سال روزه بگيريم. خواست فقط يك دهم يا يك چهلم از مالي را كه به ما احسان كرده است به عنوان زكات بپردازيم. خسّت به خرج داديم و ستم كرديم. او نيز به يكباره همهي زكات را از ما اخذ كرد.
اَلْجَزَاءُ مِنْ جِنْسِ الْعَمَلِ
اين نيز مكافات امروز ماست كه خمس يك ملت فاسق و گناهكار يعني چهار ميليون اين جمعيت را به درجه ولايت رساند و جانبازي و شهادت نصيبش كرد، مصيبت مشتركي كه زائيده خطاي مشترك بود گناهان گذشته را پاك نمود.
باز هم يك نفر ديگر گفت:
اگر آمر و فرماندهي به اشتباه موجب فلاكت شده باشد ...؟
گفتم: مصيبت ديده را بايد مكافات داد، يا بايد حسنات آمر خطاكار را به او داد ـ كه اين در حكم هيچ است ـ يا از خزانه غيب بايد داده شود. در خزانه غيب نيز مكافات چنين كارهايي درجه شهادت و جانبازيست.
ديدم مجلس زبان به تحسين گشود. هيجان زده بيدار شدم؛ در حالي كه عرق كرده، دست و پاي خود را جمع كرده و در بستر نشسته بودم، به خود آمدم. آن شب چنين سپري شد.
* * *
بديع الزمان كتابهاي ديگري نزد خود نگاه نميداشت.
وقتي از او سؤال ميشد چرا به كتابهاي ديگر مراجعه نميكني؟ ميگفت:
با تجريد ذهن از هر چيز ديگر، آن چه را كه بايد، از قرآن فرا ميگيرم.
در صورت نقل مطالب از آثار ديگر، مسايلي را كه مهم ميدانست بدون تغيير اخذ ميكرد.
وقتي از او سؤال ميشد "چرا مطالب اخذ شده را عيناً تكرار ميكني؟" ميگفت:
"حقيقت موجب ملال نميشود؛ نميخواهم لباس ( كلمات) را عوض كنم."
در سطرهاي پيشين اشاره شد، كه بديع الزمان دوازده اثر از تأليفات خود را كه به حقايق قرآني
آثاري را كه جناب استاد بديع الزمان سعيد نورسي در آن زمان در استانبول و تعدادي از آنها را نيز سرانجام در آنكارا منتشر نمود، بعد از چهل سال تحت عنوان "مثنوي نوريه عربي" در يك جلد به طبع رسيد. در مقدمه مثنوي نوريه درباره آثار مذكور ميگويد:
"سعيد قديم چهل پنجاه سال پيش چون به علوم عقلي و فلسفي، فراوان ميپرداخت، در برابر حقيقت الحقايق در پي مسلكي چون اهل طريقت و اهل حقيقت بر آمد؛ همچون بيشتر اهل طريقت نتوانست به حركت قلبي صرف قناعت كند، زيرا عقل و انديشهاش بهواسطه حكمت فلسفي تا حدي جريحهدار بود و نياز به مداوا داشت. آنگاه كوشيد عقلي و قلبي از پي برخي بزرگان اهل حقيقت رهسپار شود. متوجه شد كه هر يك از آنها ويژگي جذاب جداگانهيي دارند. متحير شد كه از كدامشان ميبايست پيروي كند. امام رباني نيز به شيوهيي غيبي به او گفته بود " در پي توحيد قبله باش" يعني "فقط از پي يك استاد روان شو" بر قلب مجروح سعيد قديم الهام شد كه "استاد حقيقي، قرآن است." و "توحيد قبله نيز با همين استاد امكان پذير است." لذا صرفاً با ارشاد آن استاد قدسي از نظر قلبي و روحي به طرز كاملاً عجيبي شروع به سلوك كرد. نفس امارهاش نيز با شك و ترديدهايش او را مجبور به مجاهدهيي معنوي و علمي نمود. او اين كار را با چشمان بسته آغاز نكرد؛ بلكه همچون امام غزالي، مولانا جلال الدين و امام رباني كه ديدگان عقل و روح و قلبشان گشوده شده بود، قدم در اين راه گذاشت؛ و برخلاف اهل استغراق كه در مواردي ديده عقل را ميبندند او مقامات مذكور را با چشمان باز پشت سر گذاشت. حضرت حق را بينهايت سپاس كه بهواسطه درس و ارشاد قرآن راهي بهسوي حقيقت يافت و حتي با رساله نور سعيد جديد نشان داد كه مظهر حقيقت وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ اَيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ شده است. از آنجا كه مانند مولانا جلال الدين، امام رباني و امام غزالي توسط عقل و قلب توأمان طي طريق ميكرد، پيش از هر چيز درصدد مداواي جراحتهاي قلب و روح، و رهايي نفس از اوهام بر آمد، فلله الحمد كه سعيد قديم به سعيد جديد تبديل شد. او نيز مانند مثنوي شريف كه اصلش فارسيست و بعدها به تركي ترجمه شده، درسهايي چون "قطره"، "حباب"، "حبه"، "زهره"، "ذره"، "شمه"، "شعله"، "لمعات"، "رشحات"، "لاسيّماها" و ساير دروس كه نوعي مثنوي و به زبان عربيست؛ و "نقطه" و "لمعات" را به تركي و بسيار خلاصه نوشت و با فرصتي كه يافت منتشر نمود. او قريب نيم قرن مجموعه افكار مذكور را به صورت رساله نور و به جاي مبارزه با شيطان و نفس درون، در هيبت مثنويهايي كلي و مفصل تدوين نمود و در اختيار متحيّران نيازمند در خارج و اهل فلسفهيي كه در راه ضلالت اند، گذاشت.
مثنوي نهالستان گونهي مزبور مانند طُرق خفيّه، در جهت مسايل دروني و انفسي فعاليت داشته و موفق شده است در قلب و روح راهي بگشايد. رساله نور كه گلستان اين مثنويست، هم به جهت انفسي، و هم در بيشتر جهات چون طُرُق جهري (آشكار) با نگاه آفاقي به بيرون، مفصلاً به معرفت الله پرداخته و در هر جايي راهي گشوده و همچون عصاي موسي (ع) به هر جا كه ضربهيي زده، آبي فوران كرده است.
همچنين بايد گفت رساله نور مسلك حكما و علما را اختيار ننموده، و بهواسطه اعجاز معنوي قرآن در هر چيز پنجره معرفت گشوده است. با درك سرّي مخصوص از اسرار قرآن، تو گويي كار يك ساله را در ساعتي به انجام رسانده است، به نحوي كه او در زمانه دهشت انگيز كنوني در برابر حملات بيحد اهل عناد، نه تنها مغلوب نشد، كه بر آنان نيز غلبه يافت.
مربوط ميشد، منتشر كرده بود. سه چهار كتاب از اين تعداد
تركي و باقي آنها به زبان عربي بود، او در اين كتابها به شيوهيي كه نمونهاش تاكنون در هيچ كتابي ديده نشده، به اثبات حقايق ميپردازد.
زماني كه در دارالحكمه بود دچار انقلابي روحي شد؛ اين حادثه را در اثري كه سرانجام منتشر كرد چنين بيان ميدارد:
بر سر غفلت زده سعيد قديم ضربههاي محكمي وارد آمد. به مسألهي"اَلْمَوْتُ حقٌّ" فكر كرد و خود را در گل و لاي باتلاق ديد. كمك خواست، در جستجوي راه بر آمد، و دنبال نجات دهندهيي گشت. راهها را مختلف يافت و مردد ماند. با كتاب "فتوح الغيب" شيخ گيلاني (رض) ـ كه غوث اعظم است ـ تفألي زد، اين عبارت آمد:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
عجيب است كه من در آن زمان عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم. گويي حكيمي بودم كه ميخواستم زخمهاي اهل اسلام را مداوا كنم؛ در حالي كه بيمارترين فرد خودم بودم. فرد بيمار ابتدا بايد به معالجه خود بپردازد، آنگاه به كار بيماران ديگر رسيدگي كند.
خلاصه، حضرت شيخ به من گفت: "تو خود بيماري؛ طبيبي براي خويش بياب" گفتم: "تو طبيم باش" و خود را مخاطب او قرار دادم و كتاب مذكور را طوري مطالعه كردم كه گويي خطاب به من است، ليكن كتابش سنگين بود و غرورم را به طرز وحشتناكي ميشكست. در نفسم جراحيهاي شديدي انجام داد؛ نتوانستم طاقت بياورم، تا نيمه كتاب را طوري خواندم، كه گويي مخاطبش من هستم؛ باقي آن را نتوانستم تمام كنم. كتاب را در گنجه گذاشتم، اما مدتي بعد درد و رنج حاصل از جراحيهاي شفا بخش به پايان رسيد و لذت و خوشي به سراغم آمد. كتاب نخستين استادم را به طور كامل مطالعه كردم و بسيار بهره بردم. به اوراد و مناجاتش گوش فرا دادم و فيض فراواني نصيبم شد.
سپس كتاب "مكتوبات" امام رباني را ديدم. آن را به دست گرفتم؛ نيت خالصي كرده، تفألي زدم. از عجايب است كه در كتاب مكتوبات فقط دو بار لفظ "بديع الزمان" به كار رفته و دو مكتوبي كه اين لفظ در آنها هست يكباره در برابر من گشوده شد. نام پدرم ميرزا بوده است و ديدم در ابتداي آن دو مكتوب
چنين نوشته شده: "نامه به ميرزا بديع الزمان"؛ گفتم: سبحان الله! اين خطاب به من است. در آن زمان يكي از القاب سعيد قديم "بديع الزمان" بود. اين در حاليست كه جز بديع الزمان همداني در سال سيصد هجري از شخص ديگري كه با اين لقب شناخته شود اطلاعي نداشتم. پس در زمان امام (رباني) هم ميبايست چنين فردي بوده باشد، كه دو نامه مذكور را برايش نوشته است. حال و روز آن فرد شبيه من بوده است، كه دو نامه مزبور را دواي دردم يافتم، ليكن امام (رباني) در همه نامههاي ديگرش نيز همچون دو نامه مذكور توصيه ميكند: "در پي توحيد قبله باش" يعني براي خود استادي برگزين، از پي او روانه شو و مشغول ديگران مشو. اين مهمترين سفارش امام، موافق استعداد و شرايط روحي من قرار نگرفت. بسيار فكر كردم ... از پي اين روانه شوم يا از آن ديگري؟ در حيرت ماندم. هر كدام داراي خصلتهاي گيرايي بودند و من نميتوانستم به يك نفر اكتفا كنم. هنگامي كه در حيرت بهسر ميبردم، رحمت حضرت حق بر دلم خطور كرد كه: رأس همه اين راهها و منبع همه اين نهرها و خورشيد همه اين سيارهها، قرآن حكيم است؛ توحيد قبله حقيقي را بايد در قرآن جست، پس عاليترين مرشد و مقدسترين استاد اوست، به قرآن توسل جستم.
در پايان مطلب ميگويد: "استعداد پريشان و ناقصم البته آنطور كه بايد و شايد، فيض اين مرشد حقيقي را كه در حكم آب حيات است نميتواند كسب كند. اين فيض و اين آب حيات را بسته به درجات اهل دل و صاحب حال، آن هم بهواسطه فيض خودش (قرآن) ميتوان نشان داد. يعني رسايل نور و انوار حاصل از قرآن محدود به مسايل علمي و عقلي نيست، بلكه مسايل ايماني، قلبي، روحي و حالي را در بر ميگيرد و در حكم عاليترين و با ارزشترين معارف الهي ميباشد."
* * *
در پاسخ به كساني كه ميگفتند "به دليل شكست در جنگ جهاني، شما را بسيار متأثر ميبينيم" تبسم ميكرد و ميگفت:
من دردهاي خود را تحمل كردم اما تألماتي كه به دليل رنج مسلمانان بود فشار زيادي به من وارد كرد. احساس ميكنم ضربات وارده بر عالم اسلام پيش از
ديگران بر قلب من وارد ميشود، اين است كه بسيار تحت فشار قرار گرفتم، اما نوري ميبينم كه إن شاء الله موجب خواهد شد دردهاي مذكور را فراموش كنم.
از بزرگترين و مهمترين و مؤثرترين خدمتهاي ملي و ميهني بديع الزمان در استانبول، نگارش كتاب "خطوات سته" بود كه با اين كار بر چهره ستمگران غدار خدو انداخت و عزت ديني و شرف اسلامي را محافظت كرد. در اثناي اشغال استانبول توسط بيگانگان، كليساي انگليكان انگليس از مشيخت اسلامي ادارهي امور ديني. شش سؤال پرسيد. پاسخهاي معقول و محكمي كه سعيد نورسي به اين سؤالات داد، چون خدويي بود بر چهره آنان، و ميزان جسارت، كمال و شجاعت او را در عمل نشان ميداد. هنگامي كه كتاب "خطوات سته" را منتشر كرد "چاناك قلعه" درگير جنگ بود. متعاقب اشغال استانبول، اين كتاب را به سرفرماندهي انگلستان نشان ميدهند و او را از مخالفت شديد بديع الزمان آگاه ميكنند. فرمانده ستمگر تصميم ميگيرد او را با اعدام از ميان بر دارد، اما به او ميگويند، اگر بديع الزمان اعدام شود، تمام ساكنان شرق آناتولي تا ابد دشمن انگلستان خواهند شد، و عشاير نيز به هر قيمتي شده دست به شورش ميزنند؛ لذا اقدامي نميكند.
انگليسها در استانبول براي اين كه شيخ الاسلام و برخي علما را طرفدار خود كنند دسيسه ميكردند و بديع الزمان نيز در مقابل، با كتاب "خطوات سته" و فعاليتهايي كه در استانبول داشت، خصومت تاريخي، حيلهگري و سياستهاي استعماري انگلستان عليه عالم اسلام و تركها را در همه جا براي مردم توضيح ميداد. او از "حركت رهايي بخش" در آناتولي حمايت كرد و به عنوان يكي از بزرگترين عالمان حامي اين حركت، شهرت يافت.
از بيانات خود او در اين باره چنين است:
زماني كه دولت انگلستان توپهاي تنگه استانبول را نابود كرده و بر شهر استيلا يافته بود، پاپ كليساي آنگليكان به عنوان عاليترين مرجع ديني آن دولت، شش سؤال از مشيخت اسلامي پرسيد. من در آن زمان عضو دار الحكمة الاسلاميه بودم. به من گفتند "تو پاسخ اين سؤالات را بده؛ پاسخ شش سؤال آنها را بايد با
ششصد كلمه بدهيم." گفتم: "من نه با ششصد كلمه، نه با شش كلمه، و حتي نه با يك كلمه، كه با خدويي پاسخشان را ميدهم. همانطور كه ميبينيد پاپ اين كشور در حالي متكبرانه از ما سؤال ميپرسد كه دولتش پا بر گلوي ما گذاشته و ميفشارد، لذا لازم است بر چهره او خدو انداخت ... خدويي بر چهره بيرحم اهل ستم!"
* * *
دولت آنكارا كه ديد اين خدمت بسيار موفق و با ارزش در استانبول، منافع فراواني براي ملت ترك حاصل نمود، ارزش و اهميت بديع الزمان را دانست و او را به آنكارا دعوت كرد. مصطفي كمال پاشا با رمز او را دعوت كرد و بديع الزمان پاسخ فرستاد: "مايلم در مناطق خطرناك مبارزه كنم، جنگيدن در سنگر را دوست ندارم، و اينجا را خطرناكتر از آناتولي ميبينم."
سه بار با پيام رمز او را دعوت ميكنند. بهواسطه دوستش تحسين بيگ استاندار سابق شهر وان كه حالا نماينده مجلس بود بار ديگر دعوت ميشود و سرانجام ميپذيرد و براي رفتن به آنكارا تصميم ميگيرد. در آنكارا از او استقبال شايان توجهي ميشود، اما محيطي را كه در آرزويش بود نمييابد. در محله حاجي بايرام اقامت ميكند. بين نمايندگان مجلس نوعي بيقيدي نسبت به دين و به بهانه غربگرايي نوعي سردي نسبت به شعائر اسلامي ـ كه مفاخر قدسي و تاريخي ملت ترك است ـ مشاهده كرد، لذا بياننامهيي منتشر و در ميان مجلسيان توزيع نمود و در آن بر اهميت و لزوم توجه كامل نمايندگان به عبادات و مخصوصاً نماز تأكيد كرد. كاظم كارا بكر پاشا بياننامه مذكور را كه متن آن در زير آورده ميشود، براي مصطفي كمال قرائت ميكند.
يَا اَيُّهَا الْمَبْعُوثُونَ اِنَّكُمْ لَمَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ
اي مجاهدين اسلام و اي اهل حل و عقد! خواهش مي كنم ده مطلب اين فقير و نصايحش را راجع به مسألهيي بشنويد:
١. لازمه نعمت الهي خارق العادهي موجود در اين ظفر و پيروزي شكر است، تا ادامه يابد و بيشتر شود؛ وگرنه نعمت اگر شكر نباشد از بين ميرود؛ مادام كه
قرآن را به توفيق الهي از هجوم دشمن رهانيديد، لازم است فرائضي چون نماز را كه صريحترين و قطعيترين حكم قرآن است به جا آوريد، تا فيض آن به صورت خارق العادهيي در شما توالي يافته، ادامه داشته باشد.
٢. جهان اسلام را مسرور كرديد و محبت و توجه آنها را كسب نموديد، ليكن تداوم اين توجه و محبت مستلزم عمل به شعائر اسلاميست، زيرا مسلمانان به سبب اسلام شما را دوست دارند.
٣. شما در اين دنيا فرماندهي كساني را بر عهده داشتيد كه شهيد و غازي شدند و در حكم اولياء الله بودند! تلاش براي همراهي آن گروه نوراني در عالم ديگر كه با عمل به اوامر قطعي قرآن امكان پذير است، شأن عالي همتان است؛ در غير اين صورت با اين كه در اين جا فرمانده هستيد، در آنجا براي درخواست نور از يك سرباز، مجبور خواهيد شد. اين دنياي پست با تمام شأن و شرفش متاعي نيست، كه اهل خرد را راضي كند، اطمينانشان را جلب نمايد و مقصود بالذات آنها باشد.
٤. مردم اين ملت اسلامي هر قدر بينماز باشند، حتي اگر اهل فسق و فجور هم باشند باز هم دوست دارند كسي رييسشان شود كه متدين است، حتي در سراسر كردستان اولين سؤالي كه درباره كارمندان ميپرسند اين است كه "آيا نماز ميخوانند؟" فرد اگر نماز خوان باشد به او كاملاً اطمينان ميكنند، و اگر اهل نماز خواندن نباشد هر قدر كه ميخواهد قدرت داشته باشد؛ در نظر آنها متهم است.
زماني در عشاير بيت الشباب مردم شورش كرده بودند، من رفتم و پرسيدم:
دليل اين امر چيست؟
گفتند:
فرماندار نماز نميخواند؛ ما چهطور ميتوانيم از چنين افراد بي ديني اطاعت كنيم؟
و جالب است كساني اين حرف را ميزدند، كه خود اهل نماز نبودند؛ ياغي و راهزن بودند.
٥. بيشترِ پيامبران در شرق و بيشتر حكيمان در غرب ظهور كردهاند. اين از اسرار تقدير (الهي)ست و منظور آن است كه آنچه موجب به پاخاستن شرق ميشود، دين و دل است نه عقل و فلسفه. شما شرق را بيدار كرديد و اينك ميبايست جرياني موافق با فطرتش ايجاد كنيد، وگرنه سعي و تلاشتان
هَباءً مَّنثُوراً
از بين خواهد رفت، يا سطحي باقي خواهد ماند.
٦. دشمن شما و اسلام يعني انگليسيها از بيقيدي در دين بسيار سوء استفاده كرده و ميكنند، حتي ميتوانم بگويم آنها به قدر يونان به اسلام ضرر رسانده و از اهمال شما در دين سوء استفاده كردهاند. براي مصلحت اسلام و سلامت ملت ميبايست اين اهمال را به اَعمال تبديل كنيد. همه شاهد هستيم كه اتحاديون پيروان جمعيت اتحاد و ترقي.م. به رغم عزم و ثبات و فداكاري و حتي تأثيري كه در بيداري مسلمانان داشتند، به اين دليل كه برخي از آنها در امور ديني اهمال كردند، در داخل مورد نفرت و تحقير مردم قرار گرفتند. مسلمانان كشورهاي ديگر شاهد بيتوجهي آنها (به امور ديني) نبودهاند، لذا برايشان احترام قائل بوده و هستند.
٧. جهان كفر با تمام وسايل و تمدن و فلسفه و فنون و مسيونرهايش به عالم اسلام حمله كرده و با اين كه مدتهاي مديديست كه به لحاظ مادي بر مسلمانان غلبه يافته، ولي از نظر ديني نتوانسته است بر جهان اسلام مسلط شود. در زماني كه تمام فرقههاي گمراه در داخل، به صورت اقليتها اما مضر، محكوم بوده و اسلام متانت و صلابت خود را با سنت و جماعت حفظ نموده است، جريان بدعت كارانهي بيقيد و بندي كه از تمدن خبيث اروپا سرچشمه ميگيرد نميتواند در دامان اسلام جاگير شود. انجام كاري مهم از جنس انقلاب در عالم اسلام، صرفاً با تمكين قوانين و احكام اسلام امكان پذير است و لاغير، عكس اين موضوع سابقه ندارد، اگر هم بوده باشد خيلي زود از بين رفته است.
٨. در زماني كه تمدن بيبند و باري اروپا كه مسبب ضعف دين بوده است رو بهسوي نابودي دارد و در هنگامهيي كه زمان ظهور تمدن قرآن فرا رسيده است
نميتوان با بيقيدي و اهمال، كار مثبت انجام داد. كار مخرب و منفي نيز اسلام نيازي به آن ندارد؛ اسلامي كه تا اين حد در معرض رخنههاي گوناگون بوده است.
٩. اين جمهور مؤمنين مخصوصاً طبقه عوام است كه شما را دوست دارند و پيروزي شما و خدمات تان را ارج مينهند؛ آنها مسلمانان مصمم و پايداري هستند. آنها شما را به جد دوست دارند، حامي شما هستند و خود را مديون شما ميدانند. از فداكاري شما تقدير ميكنند و بزرگترين و شگفت انگيزترين قدرت بيدار شده را به شما تقديم ميدارند. اتصال و استناد شما به آنها بهواسطه عمل به فرامين قرآني نيز به نام مصلحت اسلام ضروريست؛ وگرنه ترجيح مقلدان فرنگ و بيچارگاني كه مفتون اروپا هستند و مليتي هم ندارند، بر مسلمانان عوام، با مصلحت اسلام ناسازگار است و موجب ميشود نظر عالم اسلام متوجه سوي ديگري شود و مسلمانان از جاي ديگري طلب كمك نمايند.
١٠. اگر در راهي نه (٩) احتمال هلاكت و فقط يك احتمال نجات باشد فرد بيباك مجنون از جان گذشتهيي لازم است كه در آن راه قدم بر دارد. حال، در انجام ضروريات ديني مانند نماز كه فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را اشغال ميكند، ٩٩ درصد احتمال نجات وجود دارد و نهايتاً ممكن است به دليل غفلت يا تنبلي يك درصد احتمال ضرر دنيوي داشته باشد. اين در حاليست كه در ترك فرائض (ديني) ٩٩ درصد احتمال ضرر وجود دارد، و فقط يك احتمال نجات آن هم مستند به غفلت و گمراهي ممكن است وجود داشته باشد.
انسان براي ترك فرائض و اهمال (در انجام عبادات) كه به حال دين و دنياي آدمي مضر است چه بهانهيي ميتواند داشته باشد؟ غيرت انساني چگونه چنين اجازهيي ميدهد؟ مخصوصاً اين فرماندهان مجاهد و مجلس كبير در جايگاهي هستند كه ديگران از آنها تقليد ميكنند. ملت از قصور و كوتاهيهاي آنها يا تقليد يا انتقاد خواهد كرد و اين هر دو مضر است. به عبارت ديگر حقوق الله در آنها حقوق بندگان را هم در بر ميگيرد. با كساني كه گوششان به اخبار و دلايل متضمن سرّ تواتر و اجماع بدهكار نيست و قايل به اوهامي هستند كه از
سفسطه نفس و وسوسه شيطان سرچشمه ميگيرد، نميتوان كار جدي و درست انجام داد. سنگهاي زيرين اين انقلاب عظيم بايد مستحكم باشد ...
شخصيت معنوي اين مجلس بهواسطه قدرتي كه دارد، معناي سلطنت را بر عهده گرفته است. حال اگر خلافت را نيز با عمل كردن به شعائر اسلامي و واداشتن ديگران به عمل به آن، به نمايندگي در عهده نگيرد، و نيازهاي ديني ملتي را كه فطرتش هنوز فاسد نشده و به رغم سرگرميهاي مدني، نيازهاي روحي خود را فراموش نكرده است، بر آورده نكند، نيازهاي ملتي كه در زندگاني محتاج چهار چيز است، اما با عادات مستمر، در هر روز دست كم پنج نوبت به دين احساس نياز ميكند؛ همين ملت به ناچار، اسم و رسم و لفظ مورد قبول شما را خلافت نام خواهد نهاد و براي تداوم اين معنا قدرت را نيز عطا خواهد نمود؛ در حالي كه اگر قدرت در اختيار مجلس نباشد و از طريق مجلس اعمال نشود، موجب انشقاق عصا (از بين رفتن وحدت و همبستگي مردم) ميشود، اين امر نيز با آيه
وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا
در تضاد است.
زمان، زمان جماعت و با هم بودن است. شخصيت معنوي كه روح جماعت است از متانت بيشتري برخوردار است و در اجراي احكام شرعي اقتدار بيشتري دارد. خليفهي شخصي صرفاً با استناد به جماعت است كه ميتواند وظائفش را عملي كند. شخص معنوي كه روح جماعت است اگر در راه درست و مستقيم باشد، كاملتر و درخشانتر خواهد بود، و اگر در مسير درست نباشد بسيار نادرست خواهد بود. هم خوبي فرد و هم بدي او محدود است، اما خوبي و بدي جماعت محدوديتي ندارد. خوبي كسب شده در برابر بيگانگان را با بدي در داخل از بين مبريد. شما ميدانيد كه دشمنان ابدي، خصم و مخالفانتان در حال تخريب شعائر اسلاماند. در اين صورت وظيفه اصلي شما احياي شعائر و حفاظت از آنهاست؛ وگرنه نادانسته كمك كردن به دشمن داناست. سستي در شعائر نشانگر ضعف در مليت است، ضعف نيز موجب توقف دشمن نميشود، بلكه جسارت او را بيشتر ميكند.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
* * *
متن خطاب به نمايندگان موجب ميشود شصت نماينده به تعداد نمايندگان اهل نماز مجلس اضافه شود، و اتاق كوچك نمازخانه نمايندگان تبديل به اتاق بزرگي گردد.
خوانده شدن اين خطابه توسط نمايندگان، و عموم فرماندهان و علما، موجب مناقشه بزرگي با رييس ميشود. روزي مصطفي كمال پاشا در ديوان رياست، در حضور پنجاه شصت نماينده در حالي كه مشغول همفكري و گفتگوي مستقيم (با بديع الزمان) بود، ميگويد:
براي ما عالم قهرماني چون شما لازم است. شما را به اينجا دعوت كرديم تا از افكارتان بهره مند شويم. آمديد و پيش از هر چيز مطالب مربوط به نماز را نوشتيد، و موجب اختلاف در بين ما شديد.
بديع الزمان با توجه به سخنان او پاسخ هاي معقولي ميدهد و سپس با شدت و حدت، در حالي كه با دو انگشت خود به او خطاب ميكند، ميگويد:
پاشا ... پاشا! در اسلام بزرگترين حقيقت بعد از ايمان، نماز است، كسي كه نماز نميخواند خائن است و حكمي كه خائن صادر ميكند نيز مردود است.
پاشا عذر خواسته و سخن را كوتاه ميكند.
بديع الزمان در مدتي كه در آنكارا اقامت داشت در راه تأسيس دارالفنون در شرق (آناتولي) كه هدف اول او بود، از هيچ كوششي فروگذار نكرد.
روزي به هيأتي از نمايندگان ميگويد:
من در همه زندگي خود پيگير اين دارالفنون بودهام، سلطان رشاد و اتحاديون بيست هزار ليره طلا دادند، شما هم همين مقدار بدهيد ...
آنها نيز تصميم گرفتند ١٥٠ هزار لير به او بدهند. بديع الزمان در همانجا ميگويد نمايندگان بايد اين درخواست را امضا كنند؛ آنگاه برخي از نمايندگان ميگويند:
تو با اصول مدارس ديني پيش ميروي، قصدت صرفاً دروس اسلاميست؛ در حالي كه امروز بايد به غربيها شباهت پيدا كرد.
بديع الزمان پاسخ ميدهد:
ولايات شرقي ما به نوعي در حكم مركز جهان اسلاماند. در كنار فنون جديد، علوم ديني هم لازم و ضروري است. اين كه بيشتر پيامبران در شرق و غالب حكيمان در غرب ظهور كردهاند، نشان ميدهد پيشرفتهاي شرق قائم بر دين است. در ولايات ديگر حتي اگر فقط فنون جديد را تعليم دهيد، در شرق به نام مصلحت ملت و ميهن ميبايست علوم ديني را اساس قرار داد؛ در غير اين صورت مسلمانهاي غير ترك، نخواهند توانست اخوت واقعي با تركها را احساس كنند. در حال حاضر در مواجه با اين همه دشمن، نيازمند همبستگي و تعاون هستيم. در اين خصوص نمونهيي واقعي برايتان بيان ميكنم:
در گذشته طلبهيي داشتم كه ترك نبود. فرد با غيرت و بسيار باهوشي بود و با درس حميتي كه از علوم ديني گرفته بود هميشه ميگفت: "يك ترك صالح، بيشك بيشتر از برادر يا پدر فاسق، برادر و خويشاوند من است." همين طلبه بعدها از سر بدشانسي فقط به تحصيل علوم و فنون جديد پرداخت. من چهار سال بعد كه از اسارت برگشتم، با او صحبت كردم، بحث از "حميّت ملي" شد، گفت:
"من امروز يك كُرد رافضي را بر يك روحاني صالح ترك ترجيح ميدهم."
من هم گفتم:
اي واي؛ افكارت چه قدر بد شده!
يك هفته تلاش كردم تا توانستم نجاتش دهم، و به همان حميت حقيقي گذشته بازگردانم.
اينك اي نمايندگان! شما بگوييد وضعيت پيشين آن طلبه تا چه حد براي ملت ترك لازم و وضعيت بعدي او تا چه حد در تضاد با منافع كشور است؟ به نظر ميرسد شما اگر بر فرض محال در جاهاي ديگر هم دنيا را بر دين ترجيح دهيد و سياستمدارانه اهميتي به دين ندهيد، در ولايات شرقي ميبايست بيشترين اهميت را به تدريس علوم ديني بدهيد.
پس از طرح اين مطالب منطبق بر واقع، مخالفان بيرون رفتند و ١٦٣ نفر از نمايندگان مصوبه مذكور را امضا كردند.
* * *
بديع الزمان از همان سنين پايين، در انديشه "ايجاد يك بيداري و آگاهي بزرگ در جهان اسلام" بود و عزم خود را جزم كرده بود، كه زندگانياش را در راه اين هدف فدا كند. او اين امر را نتيجه و غايت حيات خويش ميدانست و با همين ايده و آرزو به آنكارا آمده بود. پيش از اعلام مشروطيت و پيش از آمدن به استانبول، در شرق آناتولي با صدها تن از اهل علم و ارباب فضيلت مباحثاتي داشت و در اندك مدتي در استانبول شهرت يافته و موجب حيرت و شگفتي علما شده و سياستمداران را به فكر فرو برده بود؛ اينها نشان ميداد كه بديع الزمان پايه گذاري يك انقلاب بزرگ اسلامي را در ذهن خويش ميپرورانده است. او از پيش، مسؤوليت انجام چنين وظيفه و شوق و اشتياق آن را در روح خويش احساس كرده بود.
مقالاتي كه متعاقب اعلام آزادي، در روزنامهها منتشر كرد و اميدوار بود بدان طريق مشروطيت را به خدمت دين در آورد و وسيلهيي گردد براي ظهور سعادتي بزرگ در آناتولي و جهان اسلام، همچنين نطقهايي كه در اجتماعات مختلف ايراد مينمود، همواره نتيجه تصور و نيت مذكور بود؛ همچنان كه در برخي از آثار او مانند "الخطبة الشاميه"، "سنوحات" و "لمعات" هم ديده ميشود، بارها گفته بود: "در تاريكيها و دگرگونيهاي آينده، باشكوهترين و تأثيرگذارترين ندا، نداي قرآن خواهد بود."
بعد از حاكميت باشكوه هزار ساله تركها و خلافتشان بر عالم اسلام كه متعاقب عباسيان، حكومت اسلامي را در اختيار خود داشتند، جنگ جهاني وقوع يافت كه موجب وحشت همه جهانيان شد؛ دولت عثماني فرو پاشيد و دشمنان ابدي اسلام با استيلا بر مركز حكومت گمان كردند، ايده مسلماني از بين رفته است. بديع الزمان با احسان و تجلي قدرت الهي در اين موقعيت بسيار بغرنج به اميد ظهور تشكلي كه رواج دهنده دين باشد و خود نيز در كنار آن تلاش كند، به آنكارا آمده بود. او در مجلس فعاليت ميكرد تا در حكومت جمهوري جديدي كه به ياري الهي و معجزه نبوي توانست تعرضات دشمن را دفع كند و اداره امور ملت را به عهده بگيرد، با استناد مستقيم به قرآن، وحدت جهان اسلام را مركز ثقل
فعاليتها كند و قصد و هدفي را رواج دهد و به ديگران القا كند كه به موجب آن و با توان بالاي موجود در حقيقت اسلام، تمدني مادي و معنوي ايجاد گردد، ليكن با موانع بسيار قدرتمندي مواجه شد.
او از مسايلي كه جهان اسلام درگيرش بود آگاهي داشت و ميدانست در زمانهيي كه از خطر هولناك تهديد كنندهاش امت مسلمانِ ١٣٠٠ ساله به خداوند پناه ميبرد، چه كساني در آتش فتنهها ميدهند. روزي در اتاق رييس، دو ساعت با مصطفي كمال پاشا گفتگو كرد. به او هشداري بدين مضمون داد كه "تخريب شعائر اسلامي با قصد كسب نام در ميان دشمنان اسلام و ترك، براي ملت و وطن و عالم اسلام خسارت بزرگي خواهد داشت؛ اگر قرار است انقلابي واقع شود ميبايست مبتني بر قانون اساسي قدسي قرآن و مستقيماً مأخوذ از اسلام واقع شود." آنگاه درسي در قالب مثال زير به او ميدهد:
"براي نمونه زماني را فرض كنيم كه مسجد اياصوفيه مملو از شخصيتهاي محترمي كه اهل فضل و كمالاند باشد، و تعدادي از بچههاي بازيگوش و بيادب در آستانه مسجد و قسمت ورودي مشغول بازي باشند و در عين حال خارجياني هم كه اهل سرگرمي و گشت و گذارند در كنار پنجرههاي مسجد به نظاره ايستاده باشند، فردي وارد مسجد ميشود، به ميان جماعت ميرود و با صدايي دلنشين و شيوهيي زيبا شروع به قرائت آياتي از قرآن ميكند، طبيعتاً توجه هزاران نفر از اهل حقيقت به او جلب ميشود. آنها با حُسن توجه و دعاي معنوي موجب ميشوند فرد مذكور ثواب ببرد، البته بچههاي بازيگوش و ملحدان لاابالي و بيگانگاني كه در آنجا هستند از اين امر خشنود نخواهند شد. حال اگر همان فرد وارد اين مسجد مبارك شود و به ميان آن جماعت معظم رود و فرياد كنان ترانههايي بيمحتوا، بيادبانه و زشت بخواند، برقصد و بالا و پايين بپرد، بچههاي بازيگوش را خواهد خنداند و افراد لاابالي را نيز چون به كارهاي ناشايست تشويق ميكند، خشنود خواهد كرد و بيگانگان را نيز كه شاهد قصور اسلاميتاند بر آن ميدارد كه با تمسخر لبخند بزنند. ليكن همه افراد آن جماعت معظم و مبارك با نظر نفرت و
تحقير به او نگاه خواهند كرد. چنان در چشم آنها خوار و پست خواهد شد، كه گويي به اسفل سافلين سقوط كرده است.
عالم اسلام و آسيا نيز درست مانند همين مثال همچون مسجدي بزرگ است و اهل ايمان و حقيقت نيز همان جماعتي هستند كه در مسجد بودند. بچههاي شيطان و بازيگوش هم منفعت پرستاني هستند كه عقلشان چون عقل كودكان است. افراد لاابالي نيز حريفان فرنگي مشرب و بيمليت و بيديناند. بيگانگان تماشاگر هم روزنامهنگاراني هستند كه ناشر افكار اجنبياناند. هر مسلمان در اين مسجد مخصوصاً اگر اهل فضل و كمال هم باشد، نسبت به درجه و مرتبهاش از موقعيتي برخوردار است، و نظرها به سويش جلب ميگردد، اگر حركات و اعمالي كه از او صادر ميشود متناسب با احكام و حقايق قدسي تعاليم قرآن حكيم و در مسير اخلاص و رضاي الهي ـ كه يكي از اسرار اساسي اسلام است ـ باشد، و زبان حالش به لحاظ معنا آيات قرآني را تلاوت كند، از نظر معنوي شامل دعاي
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ
مي شود كه ورد زبان همه عالم اسلام است و در اين امر سهمي خواهد داشت و با عموم مؤمنان ارتباطي برادرانه برقرار خواهد كرد، اما ارزش همين فرد از نظر برخي از حيوان صفتان گمراه و ناداناني كه در حكم كودكان ريشدار هستند، دانسته نميشود. او اگر راه نوراني همه نياكانش را كه مدار شرف خود ميداند و همه گذشتهاش را كه مايه مباهات خويش ميداند و سلف صالح را كه نقطه استناد روحي خود تلقي ميكند، رها نموده و سرگرم افعال و امور هوسناك، تملق آميز، هواپرستانه، شهرت پرستي و بدعت كارانه شود، در نظر همه اهل ايمان و حقيقت به پستترين جايگاه سقوط ميكند. بر اساس سرّ
اِتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه
كسي كه اهل ايمان است هر قدر هم كه عامي و جاهل باشد و حتي اگر با عقل نيز در نيابد، قلبش نسبت به انسانهاي خودخواه، سرد برخورد ميكند و به لحاظ معنا از آنها متنفر ميشود.
بنابراين فردي كه مفتون حب جاه و مبتلاي شهرت پرستيست، يعني همين فرد دومي كه گفتيم، در نظر جماعتي بيشمار به اسفل سافلين سقوط ميكند،
ولي در نگاه عدهيي لاابالي بي سر و پا و مسخره و هذيانگو موقعيتي موقت و البته منحوس به دست ميآورد؛ بر اساس سرّ
الْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ
ضرر در دنيا، عذاب در برزخ و دشمن در آخرت، برخي دوستان دروغگو را مييابد.
فردي را كه در صورت اول بيان داشتيم به فرض حتي اگر حب جاه را نيز از قلبش بيرون نكند، با اين شرط كه اخلاص و رضاي الهي را اساس قرار داده و حب جاه را هدف خويش نداند، نوعي مقام مشروع معنوي و موقعيتي باشكوه كسب ميكند، كه حس جاه طلبانهاش را كاملاً اشباع خواهد كرد. چنين فردي چيز كم، بسيار كم و بياهميتي از دست ميدهد، اما در مقابل چيزهاي بسيار با ارزش و بيضرري بهدست ميآورد. مارهايي را از خود دور ميكند و در عوض مخلوقات بسيار مباركي را دوست خود ميسازد و با آنها مأنوس ميشود. يا مثلاً زنبورهاي وحشي نيشدار را ميراند و زنبورهايي را كه حامل شهد رحمتاند بهسوي خود جلب ميكند. چنان دوستاني مييابد كه گويي از دستانشان عسل ميخورد؛ رفيقاني كه بهواسطهي دعاهايشان فيضهايي چون آب كوثر از اطراف و اكناف عالم اسلام به روح او نوشانده ميشود، و در دفتر اعمالش ثبت ميگردد."
مصطفي كمال پاشا اعتراض كنان و با بيان شرايط روحي و نيت دروني خويش سعي ميكند بديع الزمان را بهسوي خود بكشد، و از نفوذ او استفاده نمايد، لذا به او پيشنهاد نمايندگي مجلس ميدهد و ميگويد حاضر است مسؤوليت گذشته او در دارالحكمه را به وي باز گردانده و مقام واعظ عمومي شيخ سنوسي در شرق را به او داده؛ همچنين قصري را به وي اختصاص دهد.
بديع الزمان بخش مهمي از اخبار مربوط به اشخاص آخرالزمان را كه در روايات آمده و خبر احاديثي كه تأويلشان را در استانبول پيش از دورهي آزادي، بيان نموده بود و مربوط به اشخاص خطرناك آخر الزمان در جهان اسلام و عالم بشري ميشد، ظهور يافته ميبيند؛ همچنين با رعايت اين توصيه كه درباره حزب القرآن
در روايات وارده، آمده است كه به مقابله با آنها خواهد پرداخت و رو در رويشان خواهد بود و ميگويد: "وقتي به آن زمان رسيديد بدانيد كه با جانب سياست نميتوان بر آنها غلبه يافت، اين كار صرفاً با انوار اعجاز قرآن كه در حكم شمشيري معنويست ممكن خواهد بود" متوجه شد در آنكارا نميتواند با آنها مشاركت داشته باشد، لذا پيشنهاداتي مانند سمت نمايندگي مجلس را كه قرار بود به او بدهند يا عضويت در سازمان ديانت همانند آن چه در دارالحكمة الاسلاميه بود، يا مقام واعظ عمومي در ولايات شرق را نپذيرفت. تعدادي از نمايندگان مجلس كه تلاش ميكردند نظر او را تغيير دهند، براي اين كه تقاضا كنند آنكارا را ترك نكند همراهش تا ايستگاه (قطار) رفتند، اما او گفت نميتواند درخواست آنان را بپذيرد. پس، با ترك آنكارا به شهر وان ميرود. در آنجا از زندگي اجتماعي دوري ميگزيند؛ در دامنه كوه ارك، كنار نهر "زرنه باد"، در غاري كوچك به حيات خود ادامه ميدهد ...
* * *
قسمتي از رساله نور در مورد زندگياش در آنكارا
(از لمعه بيست و سوم: رساله طبيعت)
... در سال ١٣٣٨ به آنكارا رفتم. ديدم انديشه كفرآميز زندقهيي براي نفوذ به عالم فكري قوي اهل ايمان ـ كه از غلبه لشكر اسلام بر يونان، در نشاط و سرور بود ـ و سمپاشي و تخريب آن، با دسيسه و فريب فعال است. گفتم "اي واي كه اين اژدها به اركان ايمان صدمه خواهد زد!" در آن لحظه با توجه به اينكه آيه كريمهي مذكور ر.ك: رساله طبيعت. وجود و وحدانيت الهي را كاملاً بديهي نشان ميداد، از آيه استمداد كردم و برهاني قوي و مأخوذ از قرآن حكيم را كه ميتوانست سر آن زنديق را به سنگ كوبد در نسخهيي عربي نوشتم و در مطبعه "ينيگون" در آنكارا منتشر كردم. افسوس كه چون تعداد كساني كه عربي ميدانند كم و شمار آنان كه اين قبيل مطالب برايشان اهميت داشته باشد نادر است؛ رساله مذكور كه برهاني قوي را در نهايت اجمال و اختصار بيان ميكرد تأثير چنداني بر جاي نگذاشت. متأسفانه انديشه بيديني گسترش يافت و قدرت بيشتري گرفت...
بخش دوم
زندگي در بـارلا
ظهور رساله نور
تا اينجا صفحات زندگي استاد بديع الزمان سعيد نورسي را از زمان تولد در شرق آناتولي يك به يك خوانديم و تماشا كرديم. اينك به مبحث مهمي كه نتيجه و ثمره چهل پنجاه سال از حيات اوست، و تاريخ در گستره جهان بهندرت نظير آن را ثبت كرده است ميپردازيم. "رساله نور" كه همه تاريكيهاي مادي و معنوي را از بين برده و عالم را به نور خود روشن خواهد كرد، پديدار ميگردد؛ از تركيه خورشيدي طلوع ميكند كه بر عرصه علم و عرفان جهان درخشيدن ميگيرد.
* * *
تبعيد جناب بديع الزمان از ولايات شرقي به غرب آناتولي و تأليف و نشر و ظهور رساله نور
زماني كه در غار مذكور در شهر وان زندگي ميكرد، شرق شاهد انقلاب و شورش بود. به نامه يكي از شخصيتها كه گفته بود "شما نفوذ قابل توجهي داريد" و درخواست كمك كرده بود چنين پاسخ ميدهد: "ملت ترك طي قرنها به اسلام خدمت نموده و اولياي فراواني پرورده است. نميتوان بر نوادگان آنها شمشير كشيد، شما هم اين كار را نكنيد. از قصدتان صرف نظر كنيد. ملت را بايد ارشاد و روشن نمود." ليكن با همه اين احوال حكومت بديع الزمان را به غرب آناتولي تبعيد ميكند.
وقتي در شهر وان او را از غار بيرون آورده همراه ژاندارم ها راهي (غرب) آناتولي ميكردند، خطاب به گروههاي مسلح، اهالي و اشخاص سرشناس منطقه كه التماس كنان ميگفتند: "جناب شيخ ما را رها كرده نرويد؛ اجازه بفرماييد نگذاريم شما را ببرند؛ اگر بخواهيد ميتوانيم شما را به عربستان ببريم." ميگفت: "من بايد به آناتولي بروم، خواهان آنها هستم." و همه آنها را تسلي ميداد. او را ابتدا در معيت محافظان نظامي به ولايت بوردور تبعيد ميكنند. در بوردور تحت ظلم و نظارت در اسارت زندگي سخت و پر از شكنجهيي را سپري ميكند، اما او در آن ايام هيچگاه بيكار نماند؛ حقايقي را كه در كتاب "نخستين دريچه نور" شامل سيزده درس ميشود در آنجا براي تعدادي از اهل ايمان تدريس كرد و آن را مخفيانه به صورت كتاب در آورد. آنها كه مشتاق بودند و پي به ارزش اين گوهرهاي حكمت آميز برده بودند، كتابت كرده كتاب مذكور را تكثير مينمودند. سرانجام دشمنان پنهان دين گزارشي تنظيم كرده و اعلام ميكنند كه "سعيد نورسي در اينجا بيكار ننشسته و مشغول گفتگوهاي ديني است." تصميم ميگيرند او را با اين انديشه كه "در گوشهيي دور افتاده بر اثر محروميتها و
بيكسيها و غربت ميميرد و از بين ميرود" به منطقه دور افتادهي بارلا كه ناحيهيي وابسته به ولايت اسپارتاست، بفرستند.
زماني كه بديع الزمان سعيد نورسي در بوردور بود، روزي مارشال فوزي چاكماك فرمانده كل ستاد مشترك ارتش به آنجا ميآيد. استاندار از سر شكايت و گلايه به مارشال ميگويد: "سعيد نورسي از حكومت اطاعت نميكند و براي كساني كه نزدش ميآيند مسايل ديني تدريس ميكند." مارشال فوزي چاكماك كه از نبوغ و شخصيت درست و معنوي بديع الزمان آگاه بود، گفت: "بديع الزمان خطري ندارد، كاري به او نداشته باشيد، احترامش كنيد."
هر جا كه تبعيد ميشد توسط اشخاص رسمي و به زور عليهاش تبليغات منفي راه ميانداختند؛ فعاليتهاي منفي فراواني ميكردند، تا اهل ايمان به استاد بديع الزمان نزديك نشوند و از درسهايش استفاده نكنند، ليكن نفوذ و ارزش دروس ايماني استاد در بين اهالي از قلبي به قلب ديگر سرايت ميكرد و عشق و محبت به آثار او همه قلوب را در بر ميگرفت.
بـارلا
بارلا اولين جاييست كه تأليف كليات رساله نور براي ياري معنوي به اهل ايمان در آنجا آغاز شد. مكاني كه خورشيد سعادت و نور هدايت منبعث از قرآن در مقابله با جريان بيديني و ضلالت وحشتناكي كه بر سر ملت مسلمان و مخصوصاً مردم آناتولي سايه افكنده بود، از آنجا طلوع كرد. بارلا مكان سعادتمنديست كه محل پرتو افشاني آثاري شد كه مدار رحمت الهي، احسان رباني و لطف يزداني براي منطقه مبارك آناتولي شد، و مدار سعادت ابدي، و حيات و ممات فرزندان عالم اسلام و ملت مسلمان و قهرمان آناتولي گرديد.
بديع الزمان سعيد نورسي در منطقه بارلا تحت ظلم و استبداد و كنترل شديدي بود. دليل تبعيدش به بارلا نيز اين بود كه ميخواستند او را از
شهرهاي شلوغ دور كرده و با نگهدارياش در منطقهيي دور افتاده مانع فوران حميت اسلامي در روحاش گردند؛ ميخواستند جلوي سخن گفتن او را بگيرند؛ ميخواستند كاري كنند كه حرف نزند و سخنراني نكند؛ ميخواستند مانع نوشتن آثار ايماني او شوند؛ قصدشان اين بود كه او را به حالت عاطل و باطلي در آورده و مانع خدمتش به قرآن و مجاهدهاش با بيدينان شوند، اما بديع الزمان موفق شد كاملاً بر عكس اين طرح حركت كند. حتي يك لحظه بيكار ننشست و در جاي دور افتادهيي مانند بارلا با تأليف رساله نور كه حقايق ايماني و قرآني را ميآموزد، مخفيانه نسبت به انتشار آن اقدام نمود. اين موفقيت و پيروزي نيز غلبه بسيار بزرگي بود، زيرا در آن دورهي بسيار دهشت انگيز بيديني، اجازه نگارش حتي يك اثر ديني واقعي را نميدادند. روحانيون را به سكوت كشانده و تلاش ميكردند، آنها را از بين ببرند. بيدينان نتوانسته بودند بديع الزمان را از ميان بردارند، و مانع نشر آثار ايماني و اسلامي او كه قلبها و عقلهاي خفته را بيدار ميكند، شوند. انتشار نشريات ديني توسط بديع الزمان، كاري بود كه در دوره بيست و پنج ساله ظلم و استبداد مطلق، هيچ كس موفق به انجامش نشده بود.
بديع الزمان در سالهاي ١٩٢٥، ١٩٢٦ به بارلا تبعيد شده است؛ سالهاي آغازين يك دوره بيست و پنج ساله استبداد مطلق در تركيه. كميتههاي مخفي الحاد طرحهايي براي از ميان برداشتن شعائر اسلامي و در پي آن نابود كردن روح اسلام و جمع آوري قرآن و از بين بردن آن ميريختند. وقتي شيطان صفتان دريافتند كه موفق به اين كار نخواهند شد درصدد تهيه طرحي بر آمدند كه به موجب آن، نسلي كه سي سال بعد ميآمد به دست خود، قرآن را از ميان بر دارد، لذا طرح مذكور را به اجرا در آوردند. در آن دوره براي نابودي اسلام اقدام به تخريبها و تجاوزاتي كردند كه نمونهاش در تاريخ ديده نشده است.
آري، براي دور كردن و محروم نمودن فرزندان اين وطن و ملت ترك از اسلام كوشيدند؛ ملتي كه ٦٠٠ سال و شايد از زمان عباسيان يعني ١٠٠٠ سال پرچمدار قرآن حكيم بوده و همه جهان را به مبارزه ميطلبيده است، كوشيدند تا هر نوع ارتباط با اسلام را از بين ببرند و عملاً نيز موفق ميشدند. اين يك واقعه جزيي نبود، كلي و عمومي بود. رويدادي فراگير و كاملاً گسترده كه به ايمان و اعتقاد ميليونها انسان مخصوصاً جوانان و ميليونها نفر بيگناه و دانشجو و به فلاكت دنيوي و اخرويشان مربوط ميشد. موضوعي بود كه تا قيامت با حيات ابدي ملت آناتولي ارتباط مييافت. در آن سالها و در آن مقطع زماني، در حيات ملت قهرماني كه به دلالت و گواهي گذشتهي درخشان هزار سالهاش، در پرچمداري قرآن، بالاترين مرتبه متعالي را احراز نموده بود، عليه اسلام و قرآن تخريبها و دگرگونيهاي وحشتناكي انجام ميشد و ميكوشيدند نسل جديد و تحصيل كردهي ( همهي مقاطع)، گذشتهي درخشان نامدارترين ارتش جهان را كه با هزار سال جهاد ديني
توأم بود، و نياكان محترمي را كه در آن گذشته مدفوناند به فراموشي بسپارند؛ و براي اينكه ارتباطشان را با گذشته قطع كنند با سخناني فريبنده و در ظاهر جذاب و گيرا آنان را اغفال كرده، و زمينه را براي كمونيسم مهيا مينمودند.
به جاي اصول تمدن و پيشرفتهاي عالي مادي و معنوي كه در حقيقت اسلام موجود است، بيدينان و كمونيستهاي پنهان و فراموسونها، اصول ظلماني باتلاق فلسفه بيدين، انديشه و ايدئولوژيهاي اديبان و فيلسوفان بيادب را به مردم القا ميكردند و سعي ميكردند اين مطالب را در گسترهيي وسيع تدريس كنند و بياموزند؛ به ويژه، دور كردن ملت ترك از وابستگيهاي ديني، و اين كه كاري كنند تركها در عرف و عادات، اخلاق و سنت كاملاً مخالف اسلام شوند، در صدر طرحهاي دشمنان اسلام ـ دولتهايي همچون فرانسه و انگلستان ـ براي استعمار جهان اسلام و تضعيف مادي و معنوي آن قرار داشت؛ و اين طرحها متأسفانه به مرحله اجرا نيز رسيد.
آري، بديع الزمان سعيد نورسي خدمت ايماني و قرآني خود را فداكارانه و چون يك فدايي اسلام در آن سالها در آناتولي با رساله نور آغاز نمود؛ سالهايي كه مصادف بود با تأسيس و شروع دوره بيديني بسيار وحشتناكي كه نمونهاش در روي زمين ديده نشده بود. اين است كه وقتي خدمت بديع الزمان با رساله نور را مورد توجه قرار ميدهيم ميبايست زمانه دهشت انگيز مذكور را هم در نظر داشته باشيم، زيرا خدمتي هر چند كوچك اگر در چنان شرايط سنگيني ـ كه نمونهاش در تاريخ ديده نشده ـ انجام شده باشد، ارزشي به بزرگي كوه خواهد داشت؛ خدمتي خرد و مختصر ارزش و نتيجهيي بزرگ ميتواند داشته باشد!
آري، رساله نور محصول و نتيجه چنين زمان وحشتناك و مهمي است. مؤلف رساله نور بزرگترين قهرمان عرصهي جهاد ديني در زمانهيي وحشتناك است كه در آن، مدت بيست و پنج سال حمله و هجوم به دين
حكم ميراند، او تا قيامت رهبر كامليست كه امت محمدي را به دار السلام ميخواند و به بشريت راه مينمايد. رساله نور نيز شمشير الماسين قرآن است؛ اين را زمين و زمان و خدمات صورت پذيرفته با قطعيت به اثبات رسانده و در معرض ديدگان قرار داده است. بديع الزمان در شرايط بسيار سختي كه حاصل عملكرد بيديناني بود كه چنان زمانه دردناك، فاجعه بار و دهشتناكي را رقم زده بودند، با عنايت حق موفق به تأليف رساله نور گرديد و با اين كار در برابر استيلاي الحاد، سدي بزرگ و باشكوه ايجاد كرد كه تخريبش غير ممكن بود. رساله نور با براهين خدشه ناپذير و دلايل عقلي و منطقي اثبات كرد كه فلسفههايي مانند ماده گرايي يا طبيعت گرايي كه در تعارض با دين هستند، باطل و ممتنعاند و به اين ترتيب بيدينترين فلاسفه را نيز به سكوت وا داشت. رساله نور كفر مطلق را شكست داد و مانع استيلاي الحاد شد.
آري، رساله نور كه در حين اهانتها و شكنجهها و ظلم و ستم به بديع الزمان، ظهور يافت و درخشيدن گرفت سيف الاسلام زمانه كنوني و آينده است. رساله نور معشوق روحها، محبوب قلوب، يار عاشقان و جانان جانها شد و در صورت لزوم در راه اين جانان، جانها فدا شده است. رساله نور در مرتبه متعاليِ نجات دهنده و تاج سر بشر به خدمت پرداخته و اين خدمت همچنان ادامه دارد. رساله نور به عنوان معجزه معنوي قرآن كه در اين عصر انتظارش ميرفت طلوع كرد؛ ميليونها طلبه و برادر و در رأس همه آنها مؤلفش بديع الزمان سعيد نورسي گرد اين حقيقت قرآني چون پروانه گرديدند و با نورش منور شدند؛ آنها حقايق قرآن و ايمان موجود در رساله نور را لمس كرده، ايمان خويش را تقويت نموده و عزم خود را جزم كردهاند كه اعلام اين حقيقت كبرا به همه جهان، مطالعه رساله نور تا زمان مرگ و خدمت به آن را هدف خود قرار دهند.
آري، اين رساله نور است كه تا ابد موجب زندگي با عزت و با افتخار ملت ترك، اهالي اين وطن و جهان اسلام خواهد شد و همچنان كه در گذشته
بود در آينده نيز نام اين ملت را به عنوان پيش قراول و فرمانده نامدار عالم اسلام براي خدمت به قرآن و اسلام در صفحات زرين تاريخ ثبت خواهد نمود. اين كتاب كه از كليت و وسعتي بزرگ برخوردار است و در آناتولي و در عالم اسلام ظهور كرده و در هر سوي مقبول و مؤثر واقع گرديده و ظهور و انتشارش روز به روز بيشتر ميشود؛ متعلق به قرآن است، متعلق به عالم اسلام و اهل ايمان است و مدار افتخار اسلامي اهالي اين وطن ميباشد. رساله نور نقطه استناد حكومتيست كه در اين كشور حكم ميراند و در عين حال منظومهيي از حقايقيست كه اين حكومت به دنيا اعلام خواهد نمود، و إن شا الله زماني ميرسد كه مطالبش را از طريق راديو به دنيا اعلام نموده، درس دهند.
آري، از تركيه خورشيدي بهسوي عرصه علم و عرفان عالم طلوع كرده است. اين خورشيد تازه طلوع كرده، انعكاس خورشيديست كه هزار و سيصد سال پيش براي بشريت طلوع كرد، لمعهييست از لمعات آن خورشيد معنوي كه در هر عصري درخشيدن ميگيرد، واپسين معجزه معنوي آن است كه همه انتظارش را ميكشيدند! اين مجموعه نه تنها در عرصه معنويات كه در امور ظاهري و مادي نيز مؤثر بوده است. آري، رساله نور از تمام چيزهايي مانند بمب اتم و سلاحهايي كه ملتهاي جهان براي حفاظت و دفاع از خود بدانها وابسته شده، و اعتماد كردهاند، كارايي و تأثير بيشتري دارد. كساني كه با اندكي علم و بصيرت به رساله نور بنگرند و خدمت ايماني مؤلف اين مجموعه يعني بديع الزمان سعيد نورسي را از سي سال پيش در آناتولي مورد توجه قرار دهند، پي به حقيقت مزبور خواهند برد، آن را خواهند دانست و تأييد خواهند نمود. آنان كه قادر به تشخيص حقايق ميباشند اذعان خواهند كرد، كه نتيجه خدماتي كه از زمان طلوع رساله نور تاكنون انجام شده، بينهايت باشكوه و ارزشمند است و شايسته ميلياردها بار تقدير و تشكر ميباشد.
آري، رساله نور با نشر ايمان تحقيقي در اين وطن موجب تقويت ايمان شد و با مقابله و مجادلهيي مثبت با الحاد و بيايماني، و ضلالت و بيبند و باري در اين كشور مغلوبشان كرد. رساله نور در جهاد ديني بزرگ، كلي و فراگير خود پيروز شد. طلبههاي نور كه از طائفه مجاهداناند با سرّي عظيم، معنوي و مقبول كه از صداقت و اتحاد حداكثري نشأت مييابد، وسيلهيي شدند براي جلب رحمت و توجه الهي. اين طايفه مجاهدِ بااخلاص، همچون هستهيي كوچك در محيط تنگ و محدودي بودند؛ مانند همان هسته كه داراي ماهيت شجره طوباييست كه بر جهان استيلا خواهد يافت؛ (اما) در قرن چهاردهم محمدي (ص)، با طلوع و انتشار رسالهي نور بر آمده از قرآن در آناتولي، نشو و نما كرده و به اندازهي عالم اسلام و انسانيت وسعت يافته و وسيعتر خواهد شد.
رساله نور با اتخاذ اخلاصي فوق العاده و اساس قرار دادن خدمت به عقايد توحيد و ايمان، قداست كسب نمود و به عنوان نور حقيقتي كه در ماهيت خود از تمام حقايق قرآني و اسلامي برخوردار است و همه جا را فرا خواهد گرفت، به موجب رحمت الهي، چون سدي قرآني وسيلهيي براي محافظت ملت اسلام از فلاكت مادي و معنوي، و خطر هلاكت شد. رساله نور در مبارزه با مخالفان ايمان و قرآن، راه اقناع و اثبات را در پيش گرفت، نه جبر و منازعه را.
رساله نور در رسايل صد و سي گانه خود وجه درخشان حقيقت را مستقيماً با تمام وضوح و روشني نشان داده است. در برابر افكار جهانيان و در عرصه تمام انديشهها و فلسفهها، اسلام را كه دين حق است و معجزه بودن قرآن را كه خورشيد هدايت عالم بشريست، با دلايل قطعي و خدشه ناپذير به نمايش گذاشته است. با حجتهاي منطقي اثبات نموده است، كه تمام اصول و قواعد كمالات و تمدن، و ترقي موجود در روي زمين، با اديان آسماني و پيامبران آمده و مخصوصاً عالم انسانيت با ظهور اسلام و تحت رياست عالم اسلام، از چاه جهالت و ناداني نجات يافت و باز هم نجات خواهد
يافت. مانند روشنايي عالم شب كه از انعكاس طلوع خورشيد ميباشد؛ فضيلت، منفعت عمومي و قواعد بشري و امثال آن كه در فلسفه ديده ميشود، حاصل طلوع خورشيد نبوت است كه در فكر و قلب انسان منعكس شده است. روشناييهايي كه در حكمت و فلسفه حقيقي و در فن و صنعت ديده ميشود، زائيده تجلي و انعكاس خورشيد قرآن و چراغ نبوت بر عالم بشريت است.
اي عالم اسلام! بيدار شو و به قرآن بياويز؛ با تمام وجود مادي و معنويات متوجه اسلام شو! و اي فرزندان نياكان معظمي كه به گواهي تاريخ، هزار سال خادم قرآن بوده و نور اسلام را بر روي زمين منتشر كردهاند! رو به قرآن بياور و بكوش تا آن را بفهمي، بخواني و رساله نور را كه در اين زمان معجزه معنوي قرآن است براي فهميدن قرآن مطالعه كني؛ در حالي كه زبانت آيات قرآن را به گوش جهانيان ميرساند، رفتار و كردار و اخلاقت نيز ميبايست معناي قرآن را نشر دهد؛ با زبان حال نيز قرآن را مطالعه كن. در آن صورت سرور جهان، رييس عالم و واسطهي سعادت انساني خواهي شد.
اي فرزندان و نوادگان نياكاني كه قرنهاست با مسؤوليت پرچمداري قرآن، مقدسترين و ارجمندترين مرتبه متعالي را كسب نموده است! بيدار شويد! غافل بودن در فجر صادق عالم اسلام، قطعاً كاري عقلاني نيست! باز هم براي اين كه در بيداري عالم اسلام راهنما و دوست و برادر باشيد بايد به نور قرآن و ايمان منور شويد، با تربيت اسلامي كمال يابيد و به تمدن اسلامي كه مدنيت و ترقي حقيقي انسانيست، بياويزيد و آن را راهنماي خود در همه امور قرار دهيد.
سخن ما بايد اين باشد و به ديگران نيز بيآموزيم كه فن و صنعت وارداتي از اروپا و آمريكا را كه آن هم در حقيقت متعلق به اسلام است، ميبايست با نور توحيد در آميخت و از نظر معناي حرفي و تفكر مورد بحث قرآن به آن پرداخت، يعني به نام صنعتكار و استاد موارد مزبور بايد به آنها نگاه كرد؛
پيش بهسوي نورهايي كه مجموعهييست از حقايق قرآني و ايماني، كه سعادت ابدي و سرمدي را به ما نشان ميدهد.
برادران ارجمند دينيام كه نوادگان سربازان قهرمان لشكرهاي آسيايي جهانگير قرون گذشته هستيد!
پانصد سال است كه در خوابيد و ديگر كافيست! اينك در صبح قرآن بر خيزيد. اگر چنين نكنيد و در برابر خورشيد تابان قرآن كريم چشمان خود را بر هم نهيد و در صحراي غفلت به خواب خود ادامه دهيد، وحشت و غفلت، هستي شما را به يغما برده، پريشانتان خواهد كرد.
مانند قطرههاي آبي نباشيد كه با جدا شدن از مجراي قرآن در عين تفرقه بر خاك ميافتند. مراقب باشيد كه فسق و فجور و شهوت مدني همچون خاك شما را در خود فرو برده، خواهد بلعيد. مانند قطرات متحد آب، در مجراي سلامت و سعادت قرآن كريم به هم بپيونديد و بساط فسق و فجور و رذالت مدني را جمع كنيد و حقيقت اسلامي را كه به منزله آب حيات اين وطن است جاري سازيد. گلهاي فن و صنعت تمدن واقعي، با آب حقايق اسلامي و زير درخشش نور ايمان در اين سرزمين خواهد شكفت و إن شا الله اين وطن با پيشرفتهاي مادي و معنوي تبديل به گلستان خواهد شد ...
به موضوع اصلي باز ميگرديم، آري همچنان كه پيشتر تا حدودي بيان كرديم، سالهاي اقامت اجباري بديع الزمان سعيد نورسي در بارلا كه به تأليف رساله نور گذشت، سالهاي با ارزشي بود كه ذره را چون كوه ارزشمند ميكرد؛ همانطور كه يك ساعت نگهباني در سرماي منجمد كننده زمستان و تحت شرايط سخت و دشوار، از يك سال عبادت كردن برتر است، در چنان زمان دهشتناكي نه نگارش صد و سي رساله، كه نوشتن حتي يك رسالهي مفيد پيرامون ايمان و اسلام، ارزش و اهميت هزاران رساله را داشت.
آري، در آن دوره كه الحاد و بيديني حاكم بود، سعي ميكردند دينداران را ذليل و پست كنند، حتي در نظر داشتند قرآن را نيز كلاً از ميان بر دارند
و همچون روسيه عقايد ديني را به طور كامل از بين ببرند، ليكن با مطرح شدن اين احتمال كه ملت مسلمان ممكن است عكس العملي از خود نشان دهد از عملي كردن نقشه مزبور صرفنظر كردند؛ ولي اين تصميم اتخاذ شده بود: "جواناني كه در مدرسهها و دانشگاهها طبق اصول آموزشي جديد تربيت ميشوند، قرآن را از ميان بر ميدارند و به اين صورت ارتباط ملت مسلمان با قرآن قطع خواهد شد!" منابع فتنههاي شگفت انگيز مذكور و طراح اين طرحهاي وحشتناك، افراد و رؤساي جريانهاي الحادي خارجي بودند كه امروز به معارضه و دشمني با گسترش ديني ميپردازند. تبيين و تفصيل چهره واقعي حوادث دهشتناكي را كه در ميان ملت ترك ايجاد كردند به تاريخ نويسان حقيقت پرست آينده و نويسندگان ترك و مسلماني كه در حال حاضر در نظام دمكراتيك تا حدودي آزادي نوشتن يافتهاند ميسپاريم. وظيفه ما فقط و فقط پرداختن به حقايق ايماني و قرآنيست. ما فقط و فقط منتسب به جريان ايمان و اسلام هستيم.
آري، بديع الزمان سعيد نورسي در بدترين دوره حاكميت ضلالت و زندقه، تحت نظارت و كنترل دائمي و در شرايطي بسيار دشوار و وحشتناك قرار داشت. انواع ظلمهايي را كه نمرودها و فرعونها و شدادها و يزيدها نتوانسته بودند اعمال كنند، در مورد بديع الزمان روا ميداشتند. اوضاع به مدت بيست و پنج سال چنين سپري شد. در آن زمان جهان اسلام به لحاظ مادي، فقير بود و در اسارت كساني قرار داشت كه حاكم بودند. همه كميتههاي پنهان فساد و بيديني، هم در تركيه و هم در جهان اسلام فعاليتهاي وسيعي داشتند؛ طرفدارانشان نيز از آنها حمايت ميكردند و همه در دشمني با اسلام مشترك بودند.
رساله نور محصول زمانهييست كه ارزش و اهميت آن بهمثابه جنگهاي بدر و احد در صدر اسلام بود، جنگهايي كه مانند كليدي براي فتح جهاني اسلام بودند. نمونه عظمت خدمت ايماني و جهاد ديني رساله نور از صدر اسلام تاكنون ديده نشده است. بديع الزمان سعيد نورسي در تبعيد، در اثناي
اسارتي چنان هولناك، آن هم با دست و بال بسته، صد و سي جزء رساله نور را تأليف و منتشر كرد و با اين رسالهها در مقام خطيبي زبردست در عبادتگاهي به نام آناتولي و سجدهگاهي تحت عنوان جهان اسلام همچنان سخن ميگويد و درسهايي را كه از قرآن آموخته است براي مسلمانان تكرار ميكند. گويي از فراز مناره قرن چهاردهم محمدي (ص) و قرن بيستم ميلادي بر سر تمام مسلمانان و همه انسانهاي معاصرش فرياد بر ميكشد و با نسل آتي
كودكان و نوجوانان پاك و معصوم، بيش از ديگران مشتاق رساله نور هستند، يك نمونه از هزاران مورد را بيان ميكنيم:
زماني كه استاد از روستاي بولوادين عبور ميكرده همه دانش آموزان ابتدايي و راهنمايي بدون استثنا با ديدن او از حياط مدرسه بيرون ميآيند و دور درشكهاش تجمع ميكنند و سلام ميدهند. آنها با زبان حال به استاد خوشآمد و تبريك گفته و به اداي تشكر از ايشان ميپردازند. حكمت اين مطلب را وقتي از استاد جويا شديم كه مدتي پيش، در اميرداغ كودكاني با مشاهده درشكه استاد بر روي خارها در مسير روستاهاي منطقه اميرداغ ميدويده و فرياد ميزدهاند: بابا بديع الزمان، بابا بديع الزمان. استاد در پاسخمان گفت: "عقل اين بچههاي معصوم در نمييابد؛ ولي روح آنها با حس قبل الوقوع ميفهمد كه رساله نور ايمان و وطنشان را نجات داده، و خودشان و آيندهشان را از خطرات وحشتناك محافظت خواهد نمود. قلب آنها اين حقيقت را احساس كرده و از آنجا كه من ترجمان رساله نور هستم، محبت و تشكر و احساس دِينشان را به من عرضه ميكنند." آنگاه علاوه نمود كه برايشان دعا ميكند. استاد بديع الزمان بچهها را خيلي دوست داشت و وقتي دورش جمع ميشدند ميگفت: "شما معصوم هستيد و دعايتان مستجاب ميشود؛ پس براي من دعا كنيد."
دليل محبتهاي صميمانه بچههاي معصوم بولوادين كه مادرانشان همگي طلبه نور بودند، اين بود.
كه در آنسوي عصر حاضر صف كشيده و در رديفهاي آينده ايستادهاند، همچون مرشدي اعظم و مُجددي اكبر سخن ميگويد ...
تأليف و انتشار رساله نور
جناب بديع الزمان سعيد نورسي در چنان شرايط سخت و دشواري رساله نور را تأليف ميكند و در نتيجه آن با سختيهايي مواجه ميشود كه در تاريخ، هيچ دانشمندي با مشابهاش روبهرو نشده است. ليكن چون از عزم و اراده و عشقي بيپايان برخوردار بود، بيآنكه خسته شود، نااميد شود و به ستوه آيد تمام همت خود را با صبر و تحمل و فراغت نفس صرف تأليف رسايل نور ميكند و براي حفاظت اين ملت و مملكت از شر اژدهاي
كمونيسم، آفات فرماسونري و الحاد در حال و آينده، اين اثر خارق العاده را به وجود ميآورد، تا در مسير روشنگري و ارشاد جهان بشري و عالم اسلام راهنما و رهبري بزرگ باشد. تأليف رساله نور كه متشكل از صد و سي جزء ميباشد در طول بيست و سه سال خاتمه مييابد. رسايل نور در زمان نياز شديد به آنها تأليف گرديد، لذا هر رساله كه نوشته ميشد حكم دارو و پاد زهري بسيار شفابخش را مييافت و بر افراد چنان مؤثر واقع ميشد كه امراض معنوي بسياري از آنها را معالجه مينمود. مطالعه كننده رساله نور از چنان حالت روحي برخوردار ميشود كه گويي رساله براي او نوشته شده، لذا مطالعه را با اشتياق و احساس نياز بيشتري ادامه ميدهد. سرانجام اثري بهوجود ميآيد، كه در برگيرنده پاسخ كامل نيازهاي ايماني، اسلامي، روحي، قلبي و عقلي همه انسانها در زمانه كنوني و اعصار آينده است، و براي اين منظور كفايت ميكند؛ اثري كه حقايق قرآني را احسان ميكند.
رساله نور تفسير حقيقي قرآن حكيم است. آيات در اين كتاب به ترتيب معمول تفسير نشدهاند، بلكه مؤلف به تفسير آياتي ميپردازد كه بيانگر حقايق ايماني براي پاسخ به نيازهاي زمان است.تفسير به دو صورت است: در يكي به تفسير عبارت و لفظ آيه ميپردازند و در ديگري معنا و حقايق آيه با توضيحاتي كه داده ميشود به اثبات ميرسد. رساله نور قويترين، باارزشترين، درخشانترين و كاملترين تفسير از نوع دوم است و هزاران نفر از اهل تحقيق و تفحص بر اين امر گواهي داده و آن را تأييد نمودهاند.
تأليف و نشر رساله نور به نحويست كه تاكنون نظيرش ديده نشده است. بديع الزمان آن چنان خطي نداشت كه خود قادر به نگارش و تكثير رسالهها باشد؛ او فردي نيمه اُمي بود. لذا مطالب را به سرعت به كاتبان ميگفت و آنها نيز به سرعت مينوشتند. مثلاً با يكي دو ساعت تأليف در روز، آثاري به ميدان آمده كه زمان تأليف آنها، ده دوازده ساعت و حتي كمتر به طول انجاميده است.
طلبهها رسالههاي تأليف شده توسط استاد بديع الزمان را دست به دست ميگرداندند و به اين ترتيب نسخههاي متعددي را مينوشتند، سپس نسخههاي نوشته شده را نزد مؤلف ميآوردند. او خطاي نسخه برداران را اصلاح ميكرد و در اين حال، نسخه را بدون مقايسه با اصل آن، كنترل و تصحيح مينمود. امروز نيز براي تصحيح اثري كه بيست و پنج سال يا سي سال پيش تأليف كرده است به اصل آن مراجعه نميكند.
كساني كه از شهرها و روستاهاي اطراف ميآمدند، رسالههاي كتابت شده را با شور و اشتياق زائد الوصفي ميگرفتند و با خود ميبردند و به صورت دست نوشته منتشر ميكردند.
استاد بديع الزمان هنگام تأليف رساله نور به جز قرآن به هيج كتاب ديگري مراجعه نكرده است؛ و اصولاً زمان تأليف، هيچ كتاب ديگري نزد او نبوده است.
تحقق بيت زير از محمد عاكف كه آرمان او بود، شامل حال بديع الزمان شد:
مستقيماً بايد از قرآن الهام بگيريم
و اسلام را به ادراك عصر تعليم دهيم
كيفيت نشر رساله نور نيز در تاريخ در هيچ اثري ديده نشده است. به اين ترتيب كه رساله نور موظف به حفاظت از رسم الخط قرآني هم بود، لذا اين اثر قطعاً ميبايست به رسم الخط قرآن نوشته ميشد. الفباي قديم الفباي قرآني. م. را ممنوع كرده، و چاپخانههايش را تعطيل نموده بودند. بديع الزمان پول و ثروتي نداشت؛ فقير بود و ارتباطي با متاع دنيا نداشت. آنان كه رسالهها را با دست خط مينوشتند و تكثير ميكردند نيز حداكثر نيازهاي ضروريشان را تأمين ميكردند. نويسندگان رساله نور را به كلانتريها ميبردند، تحت آزار و شكنجه قرار ميدادند و زنداني ميكردند. دولت عليه بديع الزمان تبليغات ميكرد و براي او تنگناهايي ايجاد مينمود و به اين ترتيب ترس و وحشت را
در همهجا منتشر ميكردند؛ مردم را از اينكه به جناب استاد نزديك شوند و از او درس دين و ايمان بگيرند چنان ميترساندند، كه جسارتي در آنها نميماند. در دورهيي نيز با به دار آويختن روحانيون و حقيقت پرستان كه به صرف متدين بودنشان صورت ميگرفت فضاي ترس و وحشت (عجيبي) به وجود آوردند. در آن دوره كه ظلم و استبداد مطلق به شديدترين شكل حكم ميراند، اهل ديانت محكوم به سكوت مطلق شده بودند. نه رسالهيي كه از حقايق دين بحث كند منتشر ميشد و نه اجازه داده ميشد حقايق مزبور به مردم درس داده شود. به اين ترتيب سعي ميكردند اسلام را به صورت كالبدي بيروح در آورند؛ لذا تدريس مطالب مربوط به ماهيت و پايههاي اسلام به شدت ممنوع بود.
همه آن اعمال الحادي به دست بيدينان پنهاني انجام ميشد، كه قادر به درك و هضم شكوفايي امروز دين نيستند.
اين دوره بيديني كه در آغاز بسيار افراطي بود با عموميت يافتن انتشار رساله نور ضعيف شد و زنجيرهاي استبداد كه بر حيات مادي و معنوي (بهويژه معنوي) اهل ايمان زده شده بود از هم گسست. رساله نور كمر الحاد و بيديني را شكست و سنگهاي زيرين آن را متلاشي كرد.
آري، در آن زمان، رساله نور در برابر جبهه بيديني چون آذرخشي درخشيد و اين نور قرآن حكيم، با تمام فرّ و شكوهش ظهور يافت و در خفا منتشر شد.
باور طلبههايي كه از رساله نور درس ايمان تحقيقي ميگرفتند، و تعدادشان رفته رفته بيشتر ميشد، شكوفا شد و آنها از شهامتي ايماني و شجاعتي اسلامي برخوردار گرديدند؛ همچنان كه فرماندهي شجاع با زبان حال به صدها سرباز روحيه و شهامت ميدهد و تكيهگاهشان ميشود؛ به همان صورت، هزاران، و امروز ميليونها طلبه كه باورهايشان با درسهاي ايمان تحقيقي قدرت يافته، و در رأس آنها بديع الزمان سعيد نورسي به عنوان نماينده شخصيت معنوي رساله نور، نمونه زيبا و نقطه استناد
اهل ايمان شدهاند. قوت ايمان طلبههاي نور و مبارزه قهرمانانه آنها در برابر بيديني، تأثير فراواني بر مردم داشت و موجب بيداري آنان گشت. به اين ترتيب با رساله نور موجب از بين رفتن ترس و وحشت موجود در بين ملت هم شدند. آنها شجاعت و اميد و آرامش خاطر را به وطن و عموم ملت باز گردانده و مسلمانان را از يأس و نااميدي نجات دادند.
نزد اهل حقيقت مسلم و مسجل است، طلبه نوري كه رساله نور را غايت حيات خويش ميداند از نيروي صد نفر برخوردار است و به اندازه صد نفر ناصح، به ايمان و اسلام خدمت ميكند. طلبههاي نور مانند استادشان براي تعرضات عريض و طويل بيدينان، نعرهها و فريادها، و ظلم و حبسهايشان، اهميتي قائل نبوده و بيآنكه هراسي به دل راه دهند در صورت لزوم جان و مال و اولاد و خانواده خويش را نيز بدون كمترين ترديدي در راه خدمت توأم با رساله نور به اسلام و ايمان، فدا كردهاند. طلبههاي نور يك چيز را هدف خود قرار دادهاند: "مطالعه رساله نور به قصد نجات ايمان خويش، و با رساله نور خدمت كردن به اسلام و ايمان براي كسب رضاي الهي." آنها براي موفق شدن در اين هدف، همه چيز خود را در خدمت آن قرار دادهاند.
طلبههاي نور باور كردهاند، كه خدمه سفينه ربانيهيي هستند كه قرار است امت محمدي را به ساحل نجات رهنمون شود. بزرگترين هدف آنها در زندگي اين بود، كه با خدمت به قرآن و ايمان، وسيلهيي شوند براي رفاه و سعادت امت محمد(ص) . در سالهايي كه رساله نور با كتابت انتشار مييافت، بودند كساني كه هفت هشت سال از خانه خود بيرون نميآمدند، تا بتوانند رساله نور را بنويسند و منتشر كنند. در آن زمان، در حوالي شهر اسپارتا هزاران طلبه نور متشكل از مرد و زن و جوان و سالمند، حتي در روستاي ساو كه در حقيقت مكتب نور بود، هزار قلم سالها مشغول نگارش و تكثير رساله نور بودند. (بيست سال بعد رساله نور با ماشين تكثير، منتشر شد و سي و پنج سال بعد نيز شروع به نشر آن در چاپخانهها كردند. إن شا الله
زماني فرا ميرسد كه رساله نور با آب طلا نوشته شود، و توسط راديو به زبانهاي مختلف قرائت گردد و روي زمين تبديل به مكتب بزرگ نور شود.)
در انتشار رساله نور بانوان محترم نيز مظهر فداكاريهاي مهمي بودهاند. حتي برخي از آنان نزد استاد آمده و ميگفتند: "استاد! من امور دنيوي همسرم را نيز انجام خواهم داد؛ او متعلق به شما و رساله نور است." آري، چنين زنان قهرماني هم بودهاند كه امكان خدمت بيشتر همسرانشان را به رساله نور فراهم ميكردهاند. آنها براي همسرانشان كه شبانگاه مشغول كتابت رساله نور ميشدند فانوس به دست ميگرفتند و به اين ترتيب با جان و دل در خدمت ديني و ايماني آنها مشاركت ميكردند. زنان و دختران رساله نور را با دست نوشته، نور چشمهايشان را صرف اين راه كرده و به عنوان بانوان محترم نويسنده، به ايمان خدمت مينمودند، حتي در ميان زنان چنان طلبههايي بودند، كه رساله نور را ـ كه آنان را در واپسين لحظات زندگي با نور ايمان عاقبت به خير ميكرد ـ با جديت فراوان مطالعه كرده، و براي خواهران ديني خود نيز قرائت نموده، موجب معرفياش به آنان ميشدند. همچون قهرماناني خدمت نموده و با نشر رسالهها در ميان بانوان موجب ميشدند، بسياري از زنان به نور قرآن و ايمان منور شوند. اينان با مطالعه رساله نور و آموختن آن به ديگران در مراتب ايمان ترقي ميكردند و هر يك به درجه مرشدي ميرسيدند. بانوان ياد شده صرفاً براي كسب رضاي الهي با صفا و اخلاص به انوار قرآني درخشان و پر فيضي كه در رساله نور هست دل بسته و با عشق و محبتي بيپايان در درون، به سعادت دنيا و آخرت نائل ميآمدند. ارزش و عظمت رساله نور چنان بر دلهاي پاك آنان مؤثر گرديد كه با مطالعه دسته جمعي آن، باطنشان مملو از انوار و فيوضات (الهي) شد و با اشكهاي نوراني كه از ديدگانشان روان ميشد به وجد ميآمدند. چه قدر سعادتمندند اين بانوان كه به دليل فعاليت در خدمت مقدس ايماني رساله نور، نامشان همواره به خير و نيكي ياد خواهد شد و نورهايي به آخرتشان فرستاده ميشود، مزارشان چون بهشت پر از نور
خواهد شد و در آخرت نيز إن شاء الله به بالاترين درجات خواهند رسيد. سرّ معنوي مشاركت در فعاليت طلبههاي نور و مهمتر از همه دعاي جناب بديع الزمان كه شامل حال اين زنان بوده است، موجب ميشود خيرهايي در دفتر حسناتشان ثبت گردد. علايق صادقانه اين زنان فداكار آنها را شامل دعاي ميليونها طلبه نور ميكند. آنها با مطالعه رساله نور و دعوت ديگران به خواندن آن انشاءالله موفق به كسب پاداش بزرگ معنوي شده، و به درجات رفيع نائل گشتهاند. از رحمت الهي با تمام توان و با اعتقاد و اميد و نياز، مسألت داريم بيشتر زنان چنين شوند.
ناشران بصير رساله نور، سي و پنج سال پيش حقايق متعالي رساله نور را ميديدند و از آن درسهاي قدسي فرا گرفته و با اخلاص و صداقت در برابر دشمنان پنهان دين، سينه سپر ميكردند. قهرمانان نور با اينكه بارها و بارها خانههايشان بازرسي ميشد، و خود به كرات زنداني شده و متحمل شديدترين آزارها و فشارها ميشدند، با قلمهاي الماسينشان در طول ساليان، مسؤوليت نشر رساله نور را بر عهده داشتهاند. با اينكه آنها اگر ميخواستند ميتوانستند از نعمتهاي دنيوي برخوردار شوند، اما فارغ از هر گونه مقام شخصي و دنيوي و هر گونه دارايي، عمر خويش را وقف خدمت به رساله نور ميكردند.
اگر سؤال شود علت اين جهد و توان و اين چشم پوشيها و فداكاريها و اين درجه از ثبات و صداقت در طلبههاي رساله نور چيست؟ قطعاً بايد چنين پاسخ داد: حقايق غير قابل خدشه در رساله نور، انجام خدمت ايماني براي رضاي خداوند، و اخلاص عظيم جناب بديع الزمان؛ دليل اين امر است.
جناب بديع الزمان سعيد نورسي حدود هشت سال در بارلا ماند. او در اين دوره بيشتر وقت خود را در دشتها، باغها و باغچهها ميگذراند. به كوهها و باغهايي ميرفت كه در فاصله دو سه ساعته از روستا قرار داشتند و در آنجا به تأليف رساله نور ميپرداخت؛ همچنين رسالههاي تأليف شدهيي را كه در اسپارتا و حومه آن به صورت دست نويس نسخه برداري ميشد و
برايش ميفرستادند، تصحيح مينمود. در طول يك روز، هم به كار تصحيح ميپرداخت و هم به جاهايي كه رفت و آمد به آنها چهار پنج ساعت طول ميكشيد پياده ميرفت و ميآمد؛ نيز سه چهار ساعت از روز را به تأليف اختصاص ميداد، و بيشتر اوقات غذاي خود را نيز خود آماده ميكرد. در آن زمان رسالهها در چهل جا توسط اولين طلبههاي مشتاق رساله نور به شكل دست نويس تكثير ميشد. استاد اين كتابها را به دوش ميگذاشت تا كوه و باغ و دشتهاي اطراف ميرفت، در آنجا آنها را تصحيح ميكرد، سپس به خانهاش باز ميگشت. او را با تبعيد كردن تحت وحشتناكترين ظلم زمانه قرار دادند. نميگذاشتند با كسي ديدار كند، ليكن او در چنين فضاي محرومي به هستي بيپاياني دست يافته بود؛ چرا كه او حقايق ايمان منبعث از قرآن را تأليف و در عين حال منتشر ميكرد و هدفش روشنگري و ارشاد در ميان عالم اسلام و انسانيت بود. بديع الزمان در آن دوره تمام وقت خويش را صرف آثاري كرده بود كه تأليف ميكرد. روزي اين آثار در سراسر آناتولي منتشر ميشود، تا مراكز جهان اسلام نفوذ خواهد يافت و نظر اهل سياست را به خود جلب خواهد نمود، و آنگاه ايدئولوژيهاي الحاد و بيايماني را كه ميخواستند در ميان ملتي كه قرنهاست پرچمدار اسلام بوده گسترش دهند، نابود خواهد كرد و در برابر استيلاي اين وطن توسط شخص معنوي طاغوتهاي گمراهي قرنهاي متأخر كه عبارت از جريانهاي اهل كفر و فسق و فجور و ضلالت ميباشد، سد خواهد كشيد و مدار تأمين سعادت و رهايي ابدي نسلهاي آينده خواهد شد.
او به اذن الهي و تصرف رباني آغاز رويدادي بزرگ را رقم ميزد، لذا حامل آرماني بود كه معنايي بسيار مقدس را در بر ميگرفت، پس خوشبختترين فرد جهان و سعادتمندترين انسان زمانه بود. در طرز پوشش، در هدف و در آرمانهاي بديع الزمان ذرهيي تغيير و تزلزل حاصل نشد. او مشعل هدايتي در دست داشت و در پي اصلاح اعتقادات جهانيان بود و ميخواست ظلمت و
تاريكي را از بين ببرد. وظيفه و خدمت او متضمن سعادت و رفاه حال انسانها در هر دو جهان بود، لذا از عزم و جهدي خاص برخوردار بود.
* * *
اقامتگاه استاد در بارلا خانهيي دو اتاقه بود. او در واقع بر روي كره زمين خانهيي مستقل يا يك وجب جا كه تحت تصرف و تملكش باشد نداشت. خانهيي كه اقامتگاه او در طول هشت سال در بارلا بود در حكم اولين درسخانهي نور و مركز ٣٥٠ ميليون مسلمان بوده است. زير اين درسخانه، چشمهيي همواره جريان داشت و در مقابل آن نيز درخت چنار بسيار بزرگ و قطوري بود كه با سه شاخه بسيار بزرگ خود تا ارتفاع زيادي بالا ميرفت. در ميان شاخههاي درخت چنار، كلبه كوچكي ساخته بودند كه مناسبترين منزلگاه براي استراحت و تفكر و عبوديت استاد در بهار و تابستان بود. خادمان و طلبههاي صديق استاد و اهالي بارلا ميگويند: "استاد را ميديديم كه شبها در كلبهي كوچكي كه ميان شاخههاي بزرگ درخت چناري كه شجرهي مباركهيي در برابر درسخانهي نوريه بود، تا صبح تسبيح ميگفت و ذكرهاي مختلف زمزمه ميكرد. مخصوصاً در بهار و تابستان استاد را در ميان پرندگاني كه روي هزاران شاخه چنار، با شوق و جذبه بال ميزدند، تا صبح مشغول عبادت ميديديم، نميدانستيم چه موقع ميخوابد و كي از خواب بر ميخيزد."
استاد بسياري از اوقات بيمار بود و روزها را با درد بيماري سپري ميكرد. بسيار اندك، آن هم چيز كمي مانند سوپ ميخورد. شبها سورههايي از قرآن را كه ورد خود كرده بود؛ همچنين جوشن كبير مناجات مشهور رسول اكرم (ص) و مناجات و حزبها و صلوات نوريهي اعاظم اوليا مانند شاه گيلاني و شاه نقشبند؛ و مخصوصاً حزب النوريه را كه منبع رساله نور بوده است، و حزب و مناجاتي را كه لمعات آيات قرآن بوده و چون سلسلهيي از تفكر و انديشه در "لمعه بيست و نهم" گرد آوري شده است، ميخواند و بعد از اتمام آنها دوباره به رساله نور ميپرداخت. روزها را هميشه مشغول مطالعه و تصحيح رساله نور بود. او خدمت رساله نور را بر
هر چيز ديگري ترجيح ميداد. وقتي قرار بود كاري كه مربوط به رساله نور است هر چه زودتر به نتيجه برسد، از كارها و مشغلههاي ديگر صرفنظر كرده ، و به آن ميپرداخت و تمامش ميكرد.
سعيد نورسي در فصل بهار به كلبه بالاي درخت بزرگ چنار روبهروي اقامتگاهش ميرفت و وظيفهاش را در آن انجام ميداد. او در همانجا حقايق رساله نور را در ملاء اعلا كه معدن و منبع حقيقياش بود به تماشا مينشست، مستفيض ميشد و به تفكر ميپرداخت. تفكر و نوع احساس استاد بر فراز اين درخت چنار كه مظهر سرّ شَجَرَةٌ مُبَارَكَةٌ بود يا در كوهها و لابلاي درختان مأنوس كاج در كوهستان آيا قابل بيان است؟ نه، بيان آن به هيچ وجه ممكن نيست! حضرت حق اين فرد فريد را در كمال رحمت خود طوري آفريد كه جامع استعداد همهي كمالات انساني باشد؛ نيز ظهور اين استعدادها را در گستردهترين شكلش در شخصيت او اراده فرمود، تا اين شخصيت استثنايي را به اعتبار شخص معنوي رساله نور در دورهيي كه شجره اسلام تا قرون متأخر كشيده شده و هزاران شاخ و برگ يافته است، در تمام حقايق، حكم "استاد كل" عطا فرمايد و با تجلي و انعكاسِ نور تمام حقايق اسلام در شخص معنوي رساله نور موجب حيرت و شگفتي اهل حقيقت و كمال گردد؛ به اين ترتيب سعيد نورسي مؤلف رساله نوري كه آيينه جامع رسالت احمدي و حقيقت محمديست، به عنوان فرد سعيد نورسي، از ميان رفته، اما به عنوان همهي عالم اسلام به لحاظ معنا تولد دوباره يافته و باقي و ماندگار شده است. رساله نور تا قيامت باقي خواهد ماند و مدام تكامل خواهد يافت. مگر ممكن است صانع ذوالجلالي كه در خصوص خلقت بال يك مگس بيتفاوت نيست و در ذرات آن حكمتها و مصلحتهايي را در نظر دارد، با رساله نور، منازلي كه محل تأليف آن بوده، و جاهايي كه مؤلف محترم وظايف قدسي خود را در آنجا ايفا نموده است، ارتباطي نداشته باشد؟ مگر ممكن است مكانها و درسخانههاي نوريه و آن شجره مباركه كه خادم خدماتي چنان قدسي بودهاند، خارج از تخصيص رحمت (الهي) قرار گيرند؟ قطعاً امكان ندارد!
زماني كه جناب سعيد نورسي در بارلا بود در فصل تابستان گاه به "چام داغي" نام كوهي در ييلاق بارلا .م ميرفت و مدتي را در آنجا به تنهايي ميگذراند. كوه مذكور بسيار مرتفع بود. همانند كلبه كوچك بالاي درخت چنار جلوي درسخانه نوريه بارلا، در بالاي
مرتفعترين تپه "چام داغي" نيز روي دو درخت بزرگ، منزلگاههايي در معناي درسخانه نوريه داشت. بر فراز درختان كاج و قطران، به امور رساله نور ميپرداخت. او بيشتر اوقات از بارلا به اين مناطق جنگلي ميآمد و بر ميگشت، و ميگفت:" من اين منازل را با كاخ ستاره ييلديز سرايي؛ كاخ سلطان عثماني .م. عوض نميكنم"
اينك سخن را همين جا كوتاه ميكنيم و چند رساله و مكتوب مربوط به ماهيت رساله نور و زندگي استاد در ناحيه بارلا و كوهستان را ـ كه محل تأليف رساله نور است ـ درج ميكنيم.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اِخْوَانِكُمْ لاَسِيَّمَا...الخ
برادران عزيزم! من اينك در چام داغي در منزلگاهي بر فراز يك درخت بزرگ كاج در تپهيي مرتفع هستم. از انسانها وحشت كرده و با وحوش مأنوس شدهام. هر وقت حسرت صحبت با انسانها را بخورم شما را در عالم خيال نزد خويش تصور ميكنم، احوال پرسي كرده و با يادتان آرامش خاطري ميگيرم. اگر مانعي نباشد دوست دارم يكي دو ماه در اينجا تنها بمانم. به بارلا كه برگردم طبق درخواست شما راهي براي يك گفتگوي شفاهي مييابيم كه خود به آن مشتاقتر از شمايم. حالا يكي دو خاطره را كه اينجا بالاي اين درخت به ذهنم خطور كرده، مينويسم.
اول: راز محرمانهييست، اما هيچ رازي را نميتوان از تو پنهان داشت.
همچنان كه بعضي از اهل حقيقت مظهر اسم "ودود" اند و در بالاترين مرتبه با جلوههاي آن اسم و از پنجره موجودات به واجب الوجود مينگرند، به اين برادر هيچ اندر هيچتان نيز وضعيتي داده شده كه هنگام ارائه خدمت قرآني و زماني كه
منادي آن خزانه بينهايت است، مدار مظهريت اسم رحيم و اسم حكيم قرار گيرد. همه "كلامها" مقصود از "كلامها" در اينجا رساله نور ميباشد. جلوه مظهريت مذكور است. "كلامها"ي مذكور إن شاء الله مظهر سرّ
وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا
ميباشند.
دوم: عبارت دلنشيني را كه درباره طريق نقشي طريقت نقشبنديه .م. گفتهاند، ناگهان به ذهن خطور كرد: "در طريق نقشبندي لازم آمد چار ترك / ترك دنيا، ترك عقبا، ترك هستي، ترك ترك" و همراه با آن اين فقره طلوع يافت:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
فقر مطلق، عجز مطلق، شكر مطلق، شوق مطلق اي عزيز
آنگاه شعر غني و رنگيني را كه تو نوشتهيي به خاطر آوردم: "به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر ... الخ" با اين شعر به ستارگان آسمان نگاه كردم، گفتم اي كاش شاعر بودم و اين شعر را تكميل ميكردم. با اين كه در شعر و نظم استعدادي ندارم، شروع كردم؛ البته شعر و نظمي نسرودم، هر چه به ذهن خطور كرد نوشتم. تو وارث مني، پس اگر خواستي ميتواني آن را منظم كني و ترتيب دهي، اينك آنچه به ذهنام خطور كرد:
به ستارگان گوش فرا ده و خطبه شيرينشان را بشنو
و ببين نامه نوراني حكمت چه تقرير كرده است
همه با هم زبان گشوده، به لسان حق ميگويند:
هر كدام از ما برهان نور افشانيست بر وجود صانع
بر حشمت سلطاني قدير ذوالجلال
ما شاهدان وحدت و قدرتيم ...
و چون فرشتگان، در سير معجزات نازنيني هستيم كه
روي زمين بدانها تزيين شدهاند
ما هزاران ديدهي نكته سنج آسمانيم
كه بر زمين مينگرند و بر بهشت توجه دارند
يعني بر روي زمين كه بوستان و نهال خانه گلهاي بهشت است، معجزات بيشمار قدرت به نمايش گذاشته شده، لذا فرشتگان عالم سماوات، معجزات و امور خارق العاده مزبور را تماشا ميكنند؛ و ستارگان نيز كه در حكم ديدگان اجرام سماوياند، گويا مانند فرشتگان با ديدن مصنوعات نازنين روي زمين متوجه عالم بهشت ميشوند، و تو گويي امور خارق العاده و گذراي مذكور را به صورت امور باقي در بهشت ميبينند؛ چشمي بر زمين، و چشمي بر بهشت دارند. منظور اين است كه بر هر دو عالم نظارت دارند.
ما ميوههاي خوش طعمي هستيم
كه با دست حكمت جميلي ذوالجلال
از طوباي خلقت تا اوج آسمانها
بر شاخسار كهكشانها آويختهايم
هر يك از ما براي اهل سماوات مسجدي هستيم سيار
خانهيي هستيم دوّار، آشيانهيي در اوج
مصباحي درخشان، و كشتي بزرگ و طيارهيي
ما هر كدام، معجزه قدرت، خارقه صنعت خالقانه
نادره حكمت، داهيهي خلقت و نور عالَمِ
قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم
به اين صورت با صد هزار زبان، صد هزار برهان نشان ميدهيم
و آن را به گوش انساني كه انسان است ميرسانيم
كور باد چشم كسي كه بيدين است؛ كسي كه چهره ما را نميبيند
و سخنمان را نميشنود؛ ما آيههايي هستيم كه حق ميگوييم
مُهرمان واحد، امضايمان واحد، مُسبِّح ربّمان هستيم
تسبيحش ميگوييم و عابدانه ذكرش را بر زبان داريم
هر يك از ما مجذوبي منسوب به حلقه كبراي كهكشانيم
الباقي هو الباقي
سعيد نورسي
* * *
مكتوب ششم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمَا وَ عَلى اِخْوَانِكُمَا مَا دَامَ الْمَلَوَانِ وَ تَعَاقَبَ الْعَصْرَانِ وَ مَا دَارَ الْقَمَرَانِ وَ اسْتَقْبَلَ الْفَرْقَدَانِ
برادران غيور، دوستان باغيرت، و اي آنان كه در ديار غربتي كه دنيا ناميده ميشود، موجب آرامش خاطرم هستيد! مادام كه حضرت حق شما را در معاني احسان شده به انديشهام، سهيم كرده است، البته سهيم شدن در احساساتم نيز حق شماست. براي اينكه زياد متأثرتان نكنم از بخش دردناك فُرقتم در غربت ميگذرم و فقط مختصري را برايتان تعريف ميكنم.
در يكي دو ماه اخير بسيار تنها بودم. گاه در پانزده، بيست روز يك بار مهماني برايم ميآمد. من در ساير اوقات تنهايم. همچنين نزديك بيست روز است كه اهل كوهستان هم در كنارم نيستند، آنها هم پخش و پلا شدند.
هنگام شب در ميان اين كوههاي غريب و در متن سكوت و بيصدايي و تنهايي، خود را در همهمه حزين درختان در غربتهاي پنجگانه مختلفي ديدم.
اول: براساس سرّ سالمندي، از اكثر نزديكان و دوستان و خويشاوندانم دور و تنها و غريب ماندم. آنها مرا رها كرده و راهي عالم برزخ شدند، لذا غربتي حزين را احساس كردم. در اين غربت، دايره غربت ديگري گشوده شد. بيشتر چيزهاي مورد علاقهام همچون بهار گذشته، رهايم كرده و رفتند، لذا غربتي مملو از فراق را احساس كردم. در اين غربت نيز دايره غربت ديگري گشوده شد؛ از موطن و نزديكانم دور افتاده، تنها ماندم و غربتي فراق آميز را احساس كردم. در اين غربت، وضعيت غريبانه شبها و كوهها، غربت غم انگيز ديگري را نصيبم كرد. در اين غربت نيز روحم را كه آماده حركت از اين مسافرخانه به سوي ابد الآباد بود در
غربتي فوق العاده ديدم. ناگهان "سبحان الله" گفتم و انديشيدم چگونه ميتوان در برابر اين غربتها و تاريكيها مقاومت كرد، قلبم فريادكنان گفت:
يا رب! غريبم، بيكسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلم، عاجزم، سالمندم،
بياختيارم؛ الامان گويم، عفو جويم و مدد خواهم ز درگاهت الهي!
به يكباره نور ايمان، فيض قرآن، و لطف رحمان به دادم رسيد و پنج غربت ظلماني مذكور را به پنج دايره نوراني الفت تبديل نمود.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
بر زبان آمد، قلبم اين آيه را تلاوت كرد:
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
عقلم خطاب به نفسم كه بر اثر اضطراب و وحشت فرياد ميكشيد گفت: اي بيچاره! فرياد كشيدن را رها كن، در برابر بلا توكل كن، زيرا فرياد بلا اندر خطا اندر بلاست، اين را بدان؛ نيز بدان كه اگر دهنده بلا را بيابي، صفا اندر وفا اندر عطا اندر بلا است.
مادام كه چنين است شكوه و گلايه را رها كن و شكر بگو؛ چون بلبلها كه هميشه از لذت گل خنداناند، بدان كه اگر نيابي، همه دنيا جفا اندر فنا اندر هباء اندر بلا است.
وقتي اطرافت پر از يك دنيا بلاست، چرا به دليل بلاي كوچكي فغان سر ميدهي؛ پس بيا و توكل كن.
با توكل، بر سيماي بلا لبخند بزن، تا آن هم بخندد. با خنديدن كوچك شده و تبديل به چيز ديگري ميشود.
هم چون استادم مولانا جلال الدين خطاب به نفسام گفتم:
او گفت: الست و تو گفتي: بلي؛ شُكر بلي چيست؟ كشيدن بلا سرّ بلا چيست؟ يعني منم حلقه زن درگه فقر و فنا.
آنگاه نفسم گفت:آري، آري؛ با عجز و توكل، و با فقر و التجا دروازه نور گشوده ميشود و ظلمتها از بين ميروند. گفت:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلَي نُورِ الْايِمَانِ وَ الْاِسْلَام
ديدم اين عبارت از "حِكَمِ عطائيه" اثري منظوم در تصوف به قلم ابن عطاء الله اسكندري كه مشتمل است بر ٣٠٠ سخن حكيمانه؛ او در سال ١٣٠٩م در قاهره چشم از جهان فروبست.م. عجب حقيقت والاييست كه گفت:
مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَهُ ٭ وَ مَاذَا فَقَدَ مَنْ وَجَدَهُ
يعنيكسي كه حضرت حق را بيابد چه چيز را گم ميكند؟ و كسي كه او را از دست بدهد چه چيز بهدست ميآورد؟ يعني هر كس او را بيابد همه چيز را خواهد يافت؛ و كسي كه او را نيابد هيچ چيز را نمييابد؛ كه اگر هم بيابد بلايي براي خود يافته است. راز حديث طُوبى لِلْغُرَبَاءِ را دريافتم و شكر كردم.
اينك اي برادران! اين غربتهاي ظلماني با نور ايمان كاملاً روشن شدهاند؛ ليكن باز هم تا حدودي بر من اثر گذاشته، و چنين انديشهيي را در وجودم پديد آوردند: "مادام كه من غريبم، و در غربت، و راهي غربت نيز هستم؛ آيا وظيفهام در اين مسافرخانه به اتمام رسيده است تا شما و "كلامها" را وكيل خود كرده و همه ارتباطاتم را قطع كنم؟ به همين دليل از شما پرسيده بودم" آيا كلام هاي نوشته شده كافيست و آيا داراي نقصاني هست؟ يعني آيا وظيفه من به اتمام رسيده است؟ تا با دلي آرام خود را به غربت نوراني لذت بخش و حقيقي بسپارم، دنيا را فراموش كنم و همچون مولانا جلال الدين بگويم:
داني سماع چه بود بيخود شدن ز هستي اندر فناي مطلق ذوق بقا چشيدن
و در جستجوي غربت متعالي ديگري بر آيم، اين بود كه با آن سؤالها وقت شما را گرفتم.
"الباقي هو الباقي"
سعيد نورسي
* * *
مكتوب سيزدهم
بِاسْمِهِ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اَلسَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى وَ الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى
برادران عزيزم! درباره اوضاع و احوالم و عدم مراجعه براي دريافت وثيقه و علت بيتفاوتيام در قبال سياستهاي روز سؤالات زيادي ميكنيد. به دليل تكرار سؤالات و اين كه به لحاظ معنا اين سؤالات از من پرسيده ميشود، مجبور شدم پاسخ سه سؤال مذكور را نه از زبان سعيد جديد كه به زبان سعيد قديم بدهم.
سؤال اولتان: اوضاع و احوالت چهطور است؟
پاسخ: حضرت ارحم الراحمين را صد هزار بار شكر ميگويم كه ظلمهاي بيشماري را كه اهل دنيا در حق من روا داشتند تبديل به انواع رحمتها كرد؛ در حالي كه سياست را ترك كرده و در حال تجرد از دنيا در غاري در يك كوه به آخرت ميانديشيدم، اهل دنيا مرا به صورت ظالمانهيي بيرون آورده و تبعيدم كردند. خالق رحيم و حكيم اين تبعيد را براي من تبديل به رحمت كرد. انزواي ناامني را كه در آن كوه داشتم و در آن، امكان از بين رفتن اخلاص وجود داشت، به خلوت كوههاي بارلا تبديل كرد كه هم امن بود و هم داراي اخلاص. زماني كه در روسيه اسير بودم نيت كردم و از خداوند درخواست نمودم كه آخر عمرم را در غاري بگذرانم. (پروردگار) ارحم الراحمين، بارلا را براي من همان غار قرار داد و فايدهاش را نصيبم كرد و زحمت غار آزار دهنده را بر وجود نحيفم بار نكرد. منتهي در بارلا دو سه نفر گرفتار اوهام بودند. به سبب آن اوهام موجب اذيت من شدند. حتي اين دوستان گويا به فكر راحتي من بودند، اما به دليل همين توهمات موجب شدند به قلبم و خدمت قرآنيام آسيب وارد شود. اهل دنيا با اينكه به همه افراد ناباب امان نامه ميدادند و جانيان را از حبس آزاد كرده و عفو ميكردند، به شكل ظالمانهيي اينكار را در حق من نكردند. پروردگار رحيم براي اينكه مرا بيشتر در
خدمت قرآن قرار دهد و بتوانم انوار قرآني را تحت نام "كلام ها" بيشتر بنويسم، بيهيچ دغدغهيي دچار اين غربت كرد و به اين ترتيب آن فشار و اذيت و آزار را تبديل به رحمتي بزرگ نمود؛ همچنين اهل دنيا تمام رؤسا و شيوخ بانفوذ و قدرتمند بخشها و شهرهايي را كه امكان دخالت در دنيايشان را دارند، همراه خويشاوندانشان آزاد گذاشتهاند كه با هر كس كه ميخواهند ديدار كنند اما به شكل ظالمانهيي مرا منزوي كرده به روستايي فرستادند. به جز يكي دو نفر به هيچ يك از خويشاوندان و همشهريهايم اجازه ندادند به ديدن من بيايند. آفريننده رحيم من، انزواي مذكور را برايم تبديل به رحمتي بزرگ كرد. ذهنم را صاف و زلال نمود تا وسيلهيي شود براي كسب فيض قرآن همانطور كه هست و فارغ از هر گونه غل و غش. هم چنين اهل دنيا در ابتدا، نگارش دو نامه عادي ظرف دو سال را تاب نياوردند، حتي هم اينك نيز آمدن يكي دو مهمان در مدت ده، بيست روز يا يك ماه نزد من آنهم صرفاً با نيت خالص ديني براي آنان ناخوشايند است و به من ظلم ميكنند. پروردگار رحيم و خالق حكيم من اين ظلم را تبديل به رحمت كرد و اين ماههاي سهگانه را كه ٩٠ سال عمر معنوي نصيبم خواهد كرد، با خلوتي دلنشين و عزلتي مقبول مصادف نمود.اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَي كُلِّ حَالٍ؛ اين اوضاع و احوالم است...
سؤال دومتان: چرا براي دريافت وثيقه مراجعه نميكني؟
پاسخ: من در اين مسأله محكوم تقديرم نه محكوم اهل دنيا. به تقدير مراجعه ميكنم. هرگاه به من اجازه دهد، و هر گاه روزيام را در اينجا قطع كند، خواهم رفت. حقيقت اين معنا چنين است:
هر اتفاقي كه براي انسان رخ ميدهد دو دليل دارد، يكي از آنها ظاهري و ديگري حقيقيست. اهل دنيا دليل ظاهري آمدن من به اينجا شدند و تقدير الهي نيز دليل حقيقيست كه مرا محكوم به اين انزوا كرد. سبب ظاهري در حق من ستم كرد، اما سبب حقيقي منطبق بر عدالت بود. اسباب ظاهري چنين فكر كردند: "اين فرد بيش از حد به علم و دين خدمت ميكند؛ ممكن است بعدها در امور دنيايي ما نيز دخالت كند." لذا با در نظر گرفتن چنين احتمالي، مرا تبعيد كردند و ظلمي چند برابر را از سه جهت در حقم روا داشتند، اما تقدير الهي ديد آنطور كه بايد و شايد، با اخلاص به علم و دين خدمت نميكنم، لذا مرا به اين
تبعيد محكوم كرد. پس، ظلم چند برابر آنها را به رحمتي مضاعف تبديل نمود؛ مادام كه تقدير در تبعيد من حاكم است، و عادل نيز هست، به تقدير مراجعه خواهم كرد، اما سبب ظاهري اساساً بهانه است، لذا مراجعه به آنها بيمعناست، اگر آنها داراي حق يا اسباب قدرتمندي بودند، طبيعيست كه به آنها هم ميشد مراجعه كرد.
دنيايشان به سرشان بخورد با اينكه آن را كلاً رها كردم، نيز سياستهايشان، پاگيرشان شود با اينكه آن را كاملاً كنار گذاشتم؛ بهانهها و اوهامي سر هم ميكنند كه اصل و اساسي ندارد، لذا در صورت مراجعه به آنها بر اوهامشان صحه ميگذاشتم، كه نميخواستم چنين شود. اگر تمايلي به دخالت در سياستهاي دنيوي داشتم، كه سر نخشان دست اجنبيست، نه در هشت سال، كه در عرض هشت ساعت آشكار ميشد و خود را نشان ميداد؛ در حالي كه در طول هشت سال گذشته آرزوي خواندن حتي يك روزنامه را نداشتهام و در اين مدت هيچ روزنامهيي را مطالعه نكردم. چهار سال است كه در اينجا تحت نظر هستم و در اين مدت هيچ نشاني از موضوع ديده نشد، پس معلوم ميشود خدمت به قرآن حكيم، فضيلتي برتر از همه سياستها دارد كه اجازه نميدهد فرد به عرصه سياست دنيا كه اكثر آن دروغگوييست، سقوط كند.
دليل دوم عدم مراجعهام اين است كه درخواست احقاق حقوق از كساني كه بيعدالتي را حق و حقيقت ميپندارند، ظلمي در حقِ حق است. من نميخواهم مرتكب اين ظلم شوم.
سؤال سومتان: چرا در قبال سياستهاي روز تا اين حد بيتفاوت هستي؟ چرا موضعات را در برابر مسايل مختلف روز جهان تغيير نميدهي؟ آيا آنها را اميدوار كننده ميبيني؟ يا به دليل ترس سكوت كردهيي؟
پاسخ: خدمت به قرآن حكيم مرا به شدت از پرداختن به عالم سياست منع كرد، حتي كاري كرد كه فكر كردن به آن را هم فراموش كردم؛ وگرنه تمام سالهاي حياتم گواهي ميدهد كه ترس، هيچگاه نتوانسته است مانع از طي طريقم در مسلكي شود كه حق ميدانستهام. در ضمن چرا ميبايست بترسم؟ من با دنيا هيچ ارتباطي جز اجلم ندارم. غصه فكر كردن به زن و فرزند را هم ندارم. نگران مال و اموالم نيستم. واهمهيي نيز درباره عزت و افتخار خاندانم ندارم. شأن و
شرف دنيوي هم كه چيزي جز شهرت رياكارانه كاذب نيست؛ خدا رحمت كند كسي را كه به جاي حفاظت از آن، درصدد شكستن و از بين بردنش است ... ميماند اجلم، كه آن هم در دست خالق ذوالجلال است. چه كسي ميتواند تا زماناش نرسيده در آن دخالتي كند؟ در واقع ما از كساني هستيم كه مرگ باعزت را بر زندگي با ذلت ترجيح ميدهند. كسي چون سعيد قديم چنين گفته است:
وَ نَحْنُ اُنَاسٌ لاَ تَوَسُّطَ بَيْنَنَا ٭ لَنَا الصَّدْرُ دُونَ الْعَالَمِينَ اَوِ الْقَبْر
بيترديد خدمت قرآني مرا از پرداختن به حيات اجتماعي سياسي بشر منع ميكند، به اين ترتيب كه:
حيات بشري نوعي مسافرت است. من در اين زمان با نور قرآن ديدم كه آن راه وارد باتلاق شد. قافله بشري را ديدم كه در لجنزاري متعفن و آلوده، افتان و خيزان ميرود. بعضي از آنها در راهي ايمن پيش ميروند، بعضي در حد امكان براي نجات از لجنزار و باتلاق واسطههايي يافتهاند. اكثرشان نيز در آن باتلاق كثيف و آلوده در تاريكي راه ميروند. ٢٠ درصد آنها به سبب سرمستي، لجنزار بدبو را مشك و عنبر پنداشته و سر و روي خود را با آن شستشو ميدهند. اينها با سختي و مرارت ميروند تا اين كه خفه ميشوند. ٨٠ درصدشان هم باتلاق را ميفهمند و احساس ميكنند كه بدبو و آلوده است، اما متحير و سرگرداناند و قادر به ديدن راه درست نيستند ...
در برابر اينها دو راه كار وجود دارد:
الف: با چماق بر سر آن ٢٠ درصد سرمست بزنيم تا آگاه شوند.
ب: با نشان دادن نور به متحيران، مسير امن را به آنها نشان بدهيم.
من ميبينم كه٨٠ نفر در برابر ٢٠ درصدي كه گفتيم چماق بهدست دارند، اما آن طور كه بايد و شايد به آن ٨٠ درصد بيچاره و سرگردان نور نشان داده نميشود... نشان هم داده شود، چون در دستي چماق و در دست ديگر نور هست، احساس امنيت نميكنند، فرد متحير و سرگردان ميهراسد كه نكند ميخواهند با نور مرا به سوي خود جلب كنند و با چماق به جانم افتند؟ نيز وقتي كه چماق به دليل عارضههايي ميشكند، نور از بين ميرود يا خاموش ميشود.
باتلاقي كه گفتيم حيات بيبند و بار اجتماعي بشر است كه غفلت انگيز و گمراه كننده ميباشد. آن سرمستان، متمرداني هستند كه از گمراهي و ضلالت
لذت ميبرند. متحيران آناناند كه از ضلالت و گمراهي نفرت دارند، اما قادر به بيرون آمدن نيستند، خواهان نجات و رهايي هستند، اما راهي نمييابند. انسانهايي سرگرداناند. چماقها هم جريانات سياسيست. نورها نيز حقايق قرآنيست. در برابر نور نبايد مقابله و دشمني كرد. جز شيطان رجيم كسي نفرتي از آن ندارد، لذا من هم براي اين كه نور قرآن را در دست بگيرم با گفتن
اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ
چماق سياست را كنار گذاشته و با دو دست به نور آويختم. ديدم در جريانهاي سياسي، هم در بين موافقان و هم در بين مخالفان، نور مذكور علاقمنداني دارد. هيچ كس و هيچ جرياني نبايد از انوار قرآني و درس قرآنياي كه در مقامي زلال و پاكيزه و برتر از جريانهاي سياسي و طرفداريها و تلقيهاي مغرضانه داده ميشود، دچار كدورت شده و آنها را مورد اتهام قرار دهد. مگر شياطيني به صورت انسان يا حيواناتي در هيبت بشر، كه بيديني و زندقه را سياست پنداشته و به طرفداري از آن برخيزند ...
الحمدلله به دليل كناره گيري از سياست، ارزش حقايق چون الماس قرآن را تحت تأثير اتهامِ تبليغات سياسي به قيمت تكههاي شيشه تنزل ندادم، بلكه ارزش اين الماسها نزد همه طوايف رفته رفته به طور آشكار افزايش مييابد.
وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
"الباقي هو الباقي"
سعيد نورسي
* * *
لمعه بيست و دوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
اين رساله كوچكم را كه شامل مسايل كاملاً خصوصيست و آن را بيست و دو سال پيش كه در ناحيه بارلاي شهر اسپارتا بودم خاص محرمترين و خاصترين و خالصترين برادرانم نوشتهام، از آن نظر كه نشان از ارتباط با ملت و دولت اسپارتا دارد به والي عادل و دادگستري و انتظامات اسپارتا تقديم ميكنم. اگر مناسب ديده شد با حروف جديد يا قديم در چند نسخه تايپ شود تا آنان نيز كه ٢٥، ٣٠ سال است مترصد و در جستجوي رازهايم هستند بدانند هيچ راز پنهاني نداريم و بدانند كه مخفيترين رازمان همين رساله است.
سعيد نورسي
اشارات ثلاثه
اين بخش مسأله سوم يادداشت هفدهم لمعه هفدهم بود؛ به دليل شدت و شمول سؤالات مطرح شده در آن و قوت و درخشندگي پاسخها به عنوان بيست و دومين لمعهي مكتوب سي و يكم وارد لمعات شد. لمعات بايد براي اين لمعه جايي باز كنند. مخصوص است و خاص محرمترين و خالصترين و صادقترين برادرانمان ميباشد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا
اين مسأله "سه اشارت" را به شرح زير در بر ميگيرد:
اشارت اول: سؤال مهميست درباره شخص من و رساله نور.
خيليها ميگويند: با اينكه تو كاري به دنياي اهل دنيا نداري چرا آنها مدام در امور آخرتي تو دخالت ميكنند؟ در حالي كه قانون هيچ دولتي با تارك الدنياها و منزويان كاري ندارد.
پاسخ: پاسخ سعيد جديد به اين سؤال سكوت است. سعيد جديد ميگويد: "پاسخ مرا تقدير الهي بدهد!" با اين حال ذهن و فكر سعيد قديم كه بالاجبار و به رسم امانت نزد اوست ميگويد: مقامات دولتي اسپارتا و مردم اين ولايت بايد پاسخ اين سؤال را بدهند، زيرا دولتمردان و مردم اين ولايت بيش از من با معناي نهفته در اين سؤال مرتبطند. وقتي قرار است دولتي با هزاران نفر كارگزار و ملتي با صدها هزار نفر جمعيت به جاي من فكر كنند و از من دفاع نمايند چه لزومي دارد من با مدعيان گفتگو كنم و به دفاع از خود برخيزم. من نُه سال است كه در اين ولايتم و رفته رفته، بيش از پيش به دنيايشان پشت ميكنم. هيچ حالي از احوالاتم نيز پوشيده نيست. پنهانترين و خصوصيترين رسالههايم به دست دولتمردان و برخي نمايندگان رسيده است. اگر دخالتهاي دنيوي ميداشتم و موجب دلهره و نگراني اهل دنيا ميشدم و فكر و اقدامي در جهت بر
هم زدن امور ميداشتم (چرا) دولتمردان اين ولايت و مناطق اطراف با اينكه نُه سال مشغول تحقيق دقيق بودهاند و من نيز بدون هيچ ابايي اسرارم را براي كساني كه نزدم ميآمدند بيان ميكردم، سكوت نموده و دخالتي نكردند. اگر اقدام ناپسندي ميكردم كه براي سعادت و آتيه ملت و وطن مُضر ميبود، همه مقامات از استاندار تا رييس پاسگاه روستا در طول نُه سال گذشته مسؤول بودند. آنها براي نجات خودشان از مسؤوليت مجبورند در مقابل كساني كه در برخورد با من كاه را كوه ميكنند، كوه را كاه كرده و به دفاع از من برخيزند، لذا پاسخ اين سؤال را به آنها ميسپارم.
اما دليل آنكه ملت اين ديار عموماً مجبورند بيش از من، از من دفاع كنند اين است: نُه سال است كه ما با صدها رساله در اين ولايت فعاليت كرده و بر حيات ابدي و نيروي ايمان و سعادت زندگاني مردم مبارك آن كه دوست و برادرمان هستند بالفعل و آشكارا تأثير گذاشتهايم. بهواسطه رسالههاي مذكور هيچ دغدغه و ضرري متوجه احدي نشده و هيچ قصد مغرضانه سياسي و دنيوي نيز مشاهده نگرديده است. الحمدلله ولايت اسپارتا بهواسطه رساله نور بركت شام شريف در زمان گذشته و بركت دانشگاه الازهر را كه مدرسه شناخته شده جهان اسلام است نصيب اين منطقه نموده و مقام مباركي را در جهت قوت ايمان و صلابت دين برايش حاصل كرده است. قوت ايمان در اين ديار بر لاقيدي غلبه يافته و شوق عبادت بر لااباليگري حاكم شده است. اسپارتا به بركت رساله نور در ميان همه ولايات ديگر موقعيت ديندارانه بالايي يافته است، لذا همه مردم اين ولايت حتي بيدينان، مجبور به دفاع از من و رساله نور هستند. حق جزيي و بياهميت درماندهيي چون من كه مسؤوليت خويش را به پايان رسانده و الحمدلله هزاران شاگرد به جاي او مشغول فعاليتاند، در برابر حقوق بسيار باارزش آنان در دفاع، ميلي به دفاع از خود نميگذارد. كسي كه هزاران نفر آماده دفاع از مدعياتش ميباشند قاعدتاً نبايد به دفاع از خود برخيزد.
اشارت دوم:
پاسخيست به يك سؤال انتقادي اهل دنيا ميگويند چرا از ما قهر كردهيي؟ سكوت كردي و يكبار هم مراجعت ننمودي. از ما به شدت گلايه مندي و ميگويي "به من ظلم ميكنيد." در صورتي كه
ما قائل به اصلي هستيم و بر اساس اقتضاي زمانه براي خود موازيني داريم و تو عمل به اين موازين را قبول نميكني. كسي كه به قانون عمل كند ظالم نيست، اما كسي كه زير بار قانون نرود عصيان كرده است. از جمله در اين زمانهي آزادي و در دورهي جمهوريتها كه به تازگي آغاز شده است، و در مقطعي كه قانون برچيدن (انواع) سلطه و زورگويي حكم قانون اساسي ما را يافته است، از وضع فعلي و حكايت زندگاني سابقت ميتوان دريافت كه توجه عامه مردم را گاه با ادعاي عالم بودن و گاه با زاهد بودن بهسوي خود جلب كرده و درصدد به دست آوردن مقامي اجتماعي و ايجاد قدرتي بيرون از دايره نفوذ دولت هستي. ممكن است در اثناي زورمداريهاي مستبدانهي (به تعبير امروز) بورژواها، اين وضع مورد استقبال قرار بگيرد، اما قوانين كامل سوسياليسم و بولشويسم كه با بيداري و حاكميت طبقه عوام ما به ظهور رسيده و بيش از چيزهاي ديگر به كار ما ميآيد، موجب شد قوانين سوسياليسم را بپذيريم اما قبول وضعيت تو براي ما سنگين و با اصولمان در تضاد است، لذا حق شكوه و گلايه از فشاري كه بر تو وارد ميكنيم نداري.
پاسخ: راهي كه در حيات اجتماعي انسانها گشوده ميشود اگر موافق با قانون فطري كائنات حركت نكند در امور خير، و ترقي و پيشرفت موفق نخواهد شد و تمام حركتش به حساب شرّ و تخريب نوشته ميشود. مادام كه در موافقت با قانون فطرت الزام وجود دارد ترديدي نيست كه قانون مساوات مطلق را با تغيير فطرت بشر و از ميان برداشتن حكمت اساسي موجود در آفرينش نوع بشر ميتوان عملي كرد. آري، من به لحاظ نسب و از نظر زندگاني متعلق به طبقه عوام هستم، از نظر مشرب و انديشه نيز از كساني هستم كه مكتب "مساوات حقوق" را قبول دارند؛ همچنين از كساني هستم كه با سرّ عدالت بر آمده از شفقت و اسلام از گذشته تاكنون با استبداد و زورگوييهاي طبقه خاصي كه بورژوا ناميده ميشود مخالفت داشتهام، اين است كه با تمام توان طرفدار عدالت كامل و مخالف ظلم و زور و ستم و استبداد هستم.
امافطرت و سرّ حكمت نوع بشر با قانون مساوات مطلق در تضاد است، زيرا فاطر حكيم براي آنكه كمال قدرت و حكمت خويش را نمايان سازد كاري ميكند از چيزي اندك، محصولاتي فراوان بهدست آيد؛ نيز در صفحهيي كتابهاي فراوان نوشته
شود و با يك چيز به وظايف مختلف عمل شود، اين است كه با نوع بشر نيز وظايف هزاران نوع را عملي ميسازد.
براساس همين سرّ عظيم است كه حضرت حق نوع انسان را بر فطرتي آفريد كه هزاران نوع را نتيجه دهد و به تعداد هزاران نوع ديگر حيوانات، طبقات نمايان سازد. براي قوا، لطايف و حواس نوع بشر مانند ساير حيوانات محدوديتي لحاظ نشده و آن را آزاد گذاشتهاند. به او استعداد سير در مقامات بيانتها عطا گرديده است، لذا در عين حال كه يك نوع است از حكم هزاران نوع برخوردار ميباشد، به همين سبب خليفه زمين، نتيجه كائنات و سلطان ذي حيات شده است.
مهمترين مايه و منبع قوت تنوع نوع انساني، فضيلت مؤمنانه حقيقي توأم با مسابقه است. از ميان برداشتن فضيلت با تبديل ماهيت بشر، خاموش كردن عقل، ميراندن قلب و نابود كردن روح او ممكن است. آري، من به جاي سخن كامل زير:
با ظلم و بيداد نميتوان آزادي را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن ادراك را از آدميت بگيري
كه شايسته است بر چهره غدار اين زمانه كه حامل استبدادي وحشتناك در زير پوشش آزاديست كوبيده شود، و به اشتباه آن را متوجه شخص مهمي ميكنند كه مستحق سيلي نيست؛ ميگويم:
با ظلم و بيداد نميتوان حقيقت را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن قلب را از آدميت بگيري
يا اينكه:
با ظلم و بيداد نميتوان فضيلت را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن وجدان را از آدميت بگيري
تا آن را بر چهره اين عصر زنند.
آري، فضيلت مؤمنانه مدار ستمگري نيست و نميتواند موجب استبداد شود. ظلم كردن و ستمگري بيفضيلتي است. به ويژه مهمترين مشرب اهل فضيلت، آميختن به حيات اجتماعي بشر با عجز و فقر و تواضع است. خداوند را سپاس كه عمرمان بر مدار اين مشرب طي شد و ميشود. من چنين ادعاي غرورآميزي نميكنم كه داراي
فضيلتم، ليكن از باب بيان نعمت الهي و به نيت سپاسگزاري ميگويم:
حضرت حق به فضل و كرمش، فضيلت تلاش در راه علوم ايماني و قرآني و درك آن را احسان فرموده است. اين احسان الهي را الحمدلله در تمام زندگانيام بهواسطه توفيق الهي صرف منفعت و سعادت ملت مسلمان كرده و همچنان كه هيچ گاه عامل سلطه و ستم قرار ندادهام، از حُسن قبول خلق و توجه مردم نيز كه مطلوب اكثر اهل غفلت است بنا به سرّي مهم نفرت داشتهام و از آن گريزانم. بيست سال از زندگاني گذشتهام به همين دليل ضايع شد، لذا چنين چيزهايي را به حال خود مُضر ميدانم، اما اين را نشانهيي براي مقبوليت رساله نور ميدانم؛ به همين دليل آنها (مردم) را از خود نميرنجانم.
اينك اي اهل دنيا! با اينكه هيچگاه متعرض دنيايتان نشده و با اصولتان بههيچوجه كاري نداشتهام و به گواهي نُه سال از زندگيام كه در اسارت گذشت هيچ قصد و آرزويي براي پرداختن دوباره به دنيا ندارم، (چگونه ادعا ميكنيد) از گذشته فردي مستبد و همواره مترصد فرصت بودهام و انديشههايم استبدادي و تحكمآميز است، و به موجب كدام قانون محدوديتها و فشارهاي فراوان بر من وارد ميكنيد؟ كدام مصلحت چنين چيزي را ايجاب كرده است؟ در حالي كه هيچ دولتي در جهان اجازه چنين برخوردهاي فرا قانوني را كه مورد تأييد هيچ كس نيست نميدهد؛ رفتارهاي ناپسند اعمال شده در حق من، نه تنها موجب رنجش و آزردگي خاطر من شده كه در صورت اطلاع، نوع بشر را نيز نگران و حتي تمام كائنات را دلگير ميكند!
اشارت سوم: سؤالي جنونآميز و فريبنده.
برخي از حكمرانان ميگويند تو در اين كشور زندگي ميكني؛ در حالي كه گردن نهادن به قوانين جمهوري لازم است چرا در پرده انزوا خود را از قوانين مذكور بينياز ميكني؟ براي نمونه مزيت و فضيلتي خارج از مسؤوليت و قانون دولت را از آن خود دانسته و بدان طريق بر بخشي از ملت تسلط يافته نفوذ خود را اعمال ميكني و اين با موازين جمهوريت كه مستند بر اساس مساوات ميباشد در تضاد است. تو چرا با اينكه مسؤوليت نداري كاري ميكني ديگران دستت را ببوسند؟ چرا فخر فروشانه رفتار ميكني تا ديگران سخنانت را بشنوند؟
پاسخ: آنان كه موظف به اعمال قانون هستند پيش از ديگران خود بايد به قانون عمل كنند. اگر عمل به قانوني را كه خودتان به آن عمل نميكنيد از ديگران بخواهيد، بدانيد كه پيش از هر كس ديگري اين خودتان هستيد كه به قاعده و قانونتان ضربه ميزنيد و با آن مخالفت ميكنيد، چون از من ميخواهيد به قانون مساوات مطلق عمل كنم ميگويم:
هر گاه سربازي در موقعيت اجتماعي يك ژنرال قرار بگيرد و از توجه و احتراميكه ملت براي آن ژنرال قائل است برخوردار گردد و مانند او مظهر حرمت و احترام (ديگران) شود، يا اينكه ژنرال مزبور مانند آن سرباز، يك نظامي عادي شود و وضعي معمولي بيابد و جز زمان انجام وظيفه هيچ اهميت ديگري برايش باقي نماند؛ يا فرض كنيم يك فرمانده تيزهوش ارتش كه موجب پيروزي لشكريان شده است در توجه و حرمت و احترام عامه مردم با سربازي كند ذهن مساوي قرار داده شود؛ شما در آن صورت به حكم قانون مساواتتان ميتوانيد به من چنين بگوييد:"به خودت استاد مگو، اجازه مده به تو احترام بگذارند؛ فضيلت خود را انكار كن؛ به خدمتكارت خدمت كن و با گدايان رفيق شو!"
اگر بگوييد اين حرمت و مقام و توجه مخصوص زمانيست كه در حال انجام وظيفه است و خاص مسؤولان ميباشد، اما تو فرد بيمسؤوليتي هستي و نميتواني مانند مسؤولان مورد احترام و توجه ملت قرار بگيري.
به شما خواهم گفت: اگر انسان فقط عبارت از جسد بود و بدون مردن همواره در اين جهان ميماند و اگر درِ قبر مسدود ميشد و مرگ از ميان ميرفت و آن گاه وظيفه و مسؤوليت صرفاً متوجه سربازان و مأموران دولتي ميگرديد ممكن بود سخن شما معنايي داشته باشد، اما مادام كه انسان فقط عبارت از جسد نيست و براي تغذيه جسد، قلب و زبان و عقل و مغز را به آن نميخورانند و آنها را از بين نميبرند، پس آنها هم نيازمند اداره شدن هستند.
و مادام كه در قبر مسدود نميشود و نگراني از روبهرو شدن با آن سوي عالم قبر مهمترين مسأله هر كسيست بيشك وظايف مستند به اطاعت و احترام ملت منحصر به وظايف و مسؤوليتهاي اجتماعي و سياسي و نظامي مرتبط با حيات دنيوي مردم نيست.
آري، دادن تذكره (گذرنامه .م) به مسافران براي انجام سفر يك وظيفه است، اما دادن تذكره به مسافران عالم ابدي و روشن نمودن راه ظلماني آنها نيز وظيفهييست كه هيچ وظيفه ديگري بدان اهميت نيست. انكار چنين وظيفهيي فقط در صورتي امكان پذير است كه مردن را انكار كنيم و شهادت سي هزار شاهد را قبول نداشته باشيم كه هر روز با جنازههايشان بر اعتقاد اَلْمَوتْ حَقٌّ مُهر تأييد ميزنند. مادام كه وظايفي معنوي مستند بر حاجات معنويِ ضروري وجود دارد، و مهمترين آن وظايف، ايمان و فراگيري و تقويت آن ميباشد كه گذرنامه سياحت در طريق ابد، چراغ قوهي دل در برزخ ظلمات و كليد سعادت هميشگيست. البته اهل معرفتي كه وظيفه مذكور را بهجا ميآورند نعمت الهي و فضيلت ايماني عطا شده به آنها را ناديده نميگيرند و مرتكب كفران نعمت نميشوند تا به مرتبه سفيهان و فاسقان سقوط كنند و خود را با فسق و فجور به بدعتهاي مراتب پست بيالآيند. اين دليل انزواييست كه شما نميپسنديد و آن را مخالفت با مساوات ميپنداريد.
توأم با اين حقيقت، مورد خطاب من شما نيستيد؛ شمايي كه مرا با شكنجه آزار دادهايد، شما متكبراني كه در انانيت و غرور و در شكستن قانون مساوات تا مرتبه فرعونيت پيش رفتهايد؛از رعايت تواضع در برابر متكبران، گمان ذلت ميرود؛ پس نبايد در برابرشان تواضع كرد؛ لذا خطاب من به اهل انصاف و تواضع و عدل است؛ به آنها ميگويم:
خدا را شكر! من بر قصور و عجز خويش واقفم، نه تنها خواهان مقام متكبرانهي احترامآميزي فوق مسلمانان نيستم بلكه همواره با مشاهده قصور بيپايانم و با اذعان بر هيچ بودنم با استغفار آرامش يافته و از مردم به جاي احترام درخواست دعا ميكنم. فكر ميكنم همه دوستان از اين اخلاق من با اطلاعاند. ليكن اين قدر هست كه احتمالاً عزت و وقار علمي مقتضي مقام خدمت به قرآن حكيم و تدريس حقايق ايماني در اثناي خدمت و زمان درس را به حساب حقايق مزبور و شرف قرآن حفظ نموده و براي سر خم نكردن در برابر اهل ضلالت از وضعيت عزتمندانه فوق موقتاً برخوردار بوده باشم. به گمانم در حد قوانين اهل دنيا نيست كه قادر به مخالفت با اين مطالب باشد.
شيوه رفتاري حيرتانگيز: بديهيست كه اهل معارف در همه جا در مطالب علمي و معرفتي به ارزيابي ميپردازند، يعني علم و معرفت را هر جا و نزد هر كس كه ببينند به اعتبار مسلكشان نسبت به او اظهار دوستي و احترام ميكنند. حتي اگر استادي از سوي دولت خصم به اين كشور بيايد اهل معارف در احترام به علم و معرفت او به ديدارش ميروند و حرمت او را نگاه ميدارند.
اين در حاليست كه عاليترين مجلس علمي انگلستان وقتي پاسخ شش سؤال را در ششصد كلمه از مشيخت اسلامي درخواست نموده بود، اهل معرفتي كه مورد بياحترامي معرفت پيشهگان اين ديار قرار دارد با شش كلمه به آن شش سؤال پاسخ داد و مورد تقدير قرار گرفت. او با علم و معرفت حقيقي به معارضه با مهمترين معيار اجانب و اساسيترين قاعده حكمايشان پرداخت و بر آنها غلبه يافت. او با قوت معرفت و علميكه از قرآن اخذ كرده است به مقابله فيلسوفان اروپايي رفت و شش ماه پيش از انقلاب حريت، علما و حوزويان را در استانبول به مناظره دعوت كرد و بيآن كه خود سؤالي بپرسد بيكم و كاست به سؤالاتشان پاسخهاي درست داد.
سعيد جديد ميگويد: من در سخناني كه سعيد قديم در اينجا با افتخار بيان كرده است شركت نميكنم، چون در اين رساله سخن را به او سپردهام نميتوانم ساكتش كنم، سكوت ميكنم تا در مقابل خودخواهيها اندكي انانيت به خرج دهد.
چنين كسي كه تمام زندگي خود را صرف سعادت ملت نموده، صدها رساله نوشته و به زبان اين ملت كه تركيست منتشر كرده و آنان را آگاه نموده است، او كه اهل معرفت است و هموطن و همكيش و دوست و برادر، بيش از ديگران از سوي بعضي از منسوبان اداره معارف و تعدادي از روحانيون رسمي تحت فشار قرار ميگيرد، و نسبت به او دشمني و بياحترامي ميكنند.
در برابر چنين وضعيتي چه بايد گفت؟ اين تمدن است؟ ارزش قائل شدن براي تعليم و تربيت است؟ وطن دوستيست؟ اهميت دادن به مليت است؟ قدر جمهوريت را دانستن است؟ حاشا و حاشا! هيچ؛ هيچ كدام اينها نيست. تقدير الهيست تا همان اهل معرفت از همانجا كه اميدوار است شاهد دوستي باشد عداوت ببيند تا به دليل حرمت و احترام گرفتار رياي علمي نگردد و در كسب اخلاص موفق شود.
خاتمه
بيان مطلبي كه از نظر خودم حيرتانگيز و موجب شُكر است:
در انانيت اهل دنياي كاملاً مغرور، چنان حساسيتي هست كه اگر مبتني بر شعور ميبود رفتاري در حد كرامت يا نبوغي فوقالعاده ميشد. منظورم اين است كه انانيت رياكارانهيي را كه نفس و عقلم در وجود من حس نميكنند انانيت آنها با ميزان حساسيت حس ميكنند و با شدت تمام در برابر انانيتي كه من آن را حس نميكنم ميايستند. من در اين هشت نُه سال، هشت نُهبار تجربه كردهام؛ بعد از رفتارهاي ظالمانه آنها با من، همواره به قَدَر الهي انديشيده و با گفتن اينكه "چرا خداوند اينان را بر من مسلط گردانيده است؟" در جستجوي دسيسههاي نفسم بر آمدهام. هر بار نيز دانستهام كه نفسم فارغ از درك و شعور بهطور فطري به سمت انانيت تمايل يافته و يا دانسته و آگاهانه من را فريب داده است. در آن صورت نيز همواره گفتهام قَدَر الهي در متن ظلم ظالمان با من به عدل رفتار كرده است.
مثلاً تابستان امسال دوستان مرا سوار اسب زيبايي كردند و به گردشگاهي رفتم. بيتأمل، در نفسم خواهان لذتي خودپسندانه شدم؛ آنگاه اهل دنيا چنان سخت در مقابل خواستهام ايستادند كه نه تنها آن خواستهي پنهان، بلكه بسياري از تمايلات ديگرم را از بين بردند. حتي اينبار بعد از ماه رمضان و به دنبال كرامت غيبي و التفات امامي مقدس و بزرگ كه در گذشته در حق ما داشته است؛ در ميان حُسن ظن و حرمت و احترام ديدار كنندگان و تقوا و اخلاص برادران، نفسم بدون اطلاع من با افتخار و زير پوشش سپاسگزاري درصدد انانيتي رياكارانه بر آمد. در آن لحظه اهل دنيا با حساسيت بيپايانشان كه ذرهيي از رياكاري را نيز قادرند تشخيص دهند به سراغم آمدند. من حضرت حق را شكر ميگويم كه ظلم آنها واسطه اخلاص من گرديد.
رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ٭ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ
اَللَّهُمَّ يَا حَافِظُ يَا حَفيظُ يَا خَيرَ الحَافِظينَ، اِحْفِظْنِي وَ اِحْفِظْ نَاشِرَ رُفقائَهُ مِنْ شَرِّ النَّفْسِ و الشَّيطانِ وَ مِنْ شَرِّ الجِنَّ وَ الإنْسَانِ وَ مِنْ شَرِّ اَهْلِ الضَّلَالَةِ وَ اَهلِ الطُّغيَانِ. آمين آمين آمين
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* * *
اميد ششم از لمعه بيست و ششم
زماني در اثناي يكي از اسارتهاي دردناكم و در گريز از انسانها در دشت بارلا و بر فراز چام داغي تنها ماندم. در تنهايي نوري ميجستم. شبي در اتاق كوچك روبازي بودم كه بالاي درخت مرتفع كاجي بر بلنداي آن تپه قرار داشت. سالمندي، سه چهار حس غريب و پيچيده را به من يادآوري كرد. ـ چنان كه در مكتوب ششم توضيح داده شده است ـ صداي حزين حركت شاخههاي درختان در آن شبِ غرقِ در سكوت و خلوت، بيش از حد بر كهولت و احساس غربت و رقّت من اثر گذاشت. سالمندي و پيري هشدارم داد و زير گوش قلبم خواند: همانطور كه "روز" روشن تبديل به "شبي" تاريك چون گور شد و جهان، كفن سياه بر تن كرد؛ صبح سالهاي عمر تو نيز تبديل به شب ميشود و روشنايي جهان به شب برزخ منتهي ميگردد؛ و تابستان هستي، مُبدل به شب زمستاني مرگ خواهد شد. نفسم بالاجبار گفت: بله همانطور كه من از موطن خود غريب افتادهام، در طول اين پنجاه سال عمر نيز از آن چه دوست ميداشتهام به دليل زوال آنها دور مانده و در فراقشان گريستهام. اين غربت از غربت وطن دردآورتر و تلختر است. اينك ره به سوي غربتي ديگر دارم كه از غربت غريبانه اين كوه و اين شب، حزنانگيزتر و دردآورتر است؛ كهولت سن و سالمندي به من خبر ميدهد كه زمان مفارقت از تمام دنيا در حال فرا رسيدن است. غربتي در غربت و حُزني در حُزن بود و من در جستجوي نور اميدي بودم. ناگهان ايمان به خدا ياريام كرد. چنان انسي نصيبم شد كه حتي اگر وحشت مضاعفي كه گرفتارش بودم هزار برابر هم ميشد، باز برايم كافي بود.
آري، اي زنان و مردان سالمند! ما آفريننده رحيمي داريم، پس غربتي در كار نخواهد بود. مادام كه او هست ما همه چيز داريم. مادام كه "او" هست، فرشتگانش نيز هستند. پس اين عالم تُهي نيست. كوههاي (به ظاهر) برهوت و صحراهاي خالي، مملو از بندگان حضرت حقاند؛ علاوه بر بندگان ذي شعور خداوند، سنگ و درخت نيز به واسطه نور او همچون دوستاني مانوس هستند و
قادرند به لسان حال با ما سخن بگويند و سرگرممان كنند.
به يقين به تعداد موجودات اين عالم و به تعداد حروف موجود در كتاب هستي، جهازات و خوردنيها و نعمتهايي هست كه بر وجود حق گواهي ميدهند و مدار شفقت و رحمت و عنايت ذي روحانند. به همين تعداد دليل و شاهد وجود دارد كه بر رحمت او دلالت دارند و درگاه خالق و صانع و حامي ما را ـ كه رحيم و كريم و انيس و ودود است ـ نشان ميدهند. مقبولترين شفاعتكننده در آن درگاه، عجز و ضعف است، زمان مناسب عجز و ضعف نيز همان زمان سالمنديست، پس سالمندي و پيري را كه شفاعت كننده مقبول درگاه حق است بايد دوست داشت نه اين كه به آن پشت كرد.
* * *
چند نامه از بديع الزمان سعيد نورسي و چند يادداشت از كساني كه در زمان تأليف رسايل نور، آن را كتابت كرده نشر مينمودند.
نامهيي مختصر و خصوصي كه ميتواند تتمه مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم باشد.
خسرو افندي و رأفت بيگ، برادران اخروي و طلبههاي فعال من! در انوار قرآني تحت عنوان "رساله نور" سه كرامت قرآني را حس ميكرديم، و شما با غيرت و اشتياقتان كرامت چهارمي را هم به آن اضافه كرديد. آن سه كه ميدانستيم عبارت بود از:
اول: سهولت و سرعت فوق العاده در تأليف آن. حتي مكتوب نوزدهم كه پنج بخش بود در مدت دو سه روز، و در هر روز ظرف سه چهار ساعت (كه مجموعش مي شود ١٢ ساعت) بدون دسترسي به كتابي، در كوه و باغ نوشته شد. كلام سيام، زماني كه بيماري عارض شده بود، ظرف پنج شش ساعت نوشته شد. كلام بيست و هشتم كه به بحث بهشت ميپردازد در يك يا دو ساعت در باغي كه سليمان در دره دارد نوشته شد. من و توفيق و سليمان از اين سرعت شگفت زده شديم ... همانطوركه در تأليفش كرامات قرآني وجود دارد ...
دوم: در نگارش آن نيز سهولت، اشتياق و خستگي ناپذيري فوق العادهيي وجود دارد. در زمانه فعلي كه اسباب فراواني موجب خستگي روحها و عقلها ميشود، به يكباره يكي از كلامها مطرح ميشود و در بسياري جاها با كمال اشتياق شروع به نگارش آن ميكنند. در ميان مشغلههاي مهم، كتابت آنها بر هر چيز ديگر ترجيح داده ميشود، و هكذا ...
سومين كرامت قرآني: مطالعه اين مطالب نيز خسته كننده نيست. مخصوصاً در صورت احساس نياز، هر چه بيشتر مطالعه شود انسان بيشتر مشتاق ميشود و احساس خستگي نميكند، اما شما هم كرامت قرآني چهارمي را اثبات كرديد. يكي از برادرانمان كه مانند خسرو، خود را تنبل ميداند و با اين كه پنج سال است "كلامها" را مي شنود، در كتابت و نگارش واقعاً سستي كرده و شروع به كار
نميكرد، در يك ماه چهارده كتاب را زيبا و دقيق نوشته است و اين بيترديد كرامت قرآني چهارم است. خصوصاً ارزش سي و سه دريچه كه همان مكتوب سي و سوم است، كاملاً ادراك شده كه به غايت دقيق و زيبا نوشته شده است. آري، رساله مذكور، قويترين و درخشانترين رساله براي معرفت الله و ايمان بالله است. البته دريچههاي ابتداي مطالب بسيار مختصر و به اجمال بيان شده است، اما جلوتر كه ميرويم تفصيل بيشتري مييابد و درخشندگي آن مضاعف ميشود. در واقع بر خلاف ساير تأليفات، بخش آغازين در بيشتر "كلامها" مجمل است و بهتدريج تفصيل مييابد و موضوع روشنتر ميشود.
* * *
مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ
اين مسأله شامل "هفت اشارت" است.
ابتدا"هفت سبب" زير را بيان ميكنيم كه به صورت بيان نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار ميدارد:
سبب اول: پيش از جنگ جهاني اول و در اوايل آن در رؤياي صادقهيي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده ميشود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكههاي كوه مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. گفتم: "نترس مادر! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمرانه به من ميگويد: "اعجاز قرآن را بيان كن" بيدار شدم، دانستم كه حادثه بزرگي رخ ميدهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، برج و باروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود. به قرآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آن ميشود، و كسي چون من ـ با اين كه فراتر از حد و حدودم است ـ نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قرآن در اين زمانه ميشود، و دانستم كه نامزد اين كار شدهام.
مادام كه اندكي از بيان اعجاز قرآن با "كلامها" مقصود از "كلامها" در اينجا رساله نور ميباشد. امكان پذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسوب ميشود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي به اعجاز است و بايد آن را اظهار داشت.
سبب دوم: مادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود، خود را مدح ميكند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن ميگيريم، تفسيرش را مدح خواهيم كرد، و مادام كه كلامهاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رسالهها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآن حكيم در بيشتر سورهها، مخصوصاً سورههايي كه با "الر" و "حم" آغاز ميشود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايستهاش است از خود ميكند؛ بيترديد، مكلف به اظهار لمعات اعجازي قرآن حكيم كه در "كلامها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، ميباشيم. زيرا استاد ما چنين ميكند و به اين صورت درس ميدهد.
سبب سوم: درباره "كلامها" نه از سر تواضع، بلكه براي بيان حقيقت، ميگويم:" كمالات و حقايق موجود در كلامها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي كلام دهم، قطراتي چكيده از صدها آيه قرآنيست. ساير رسالهها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين ميدانم و نيز فانيام و خواهم رفت؛ بيشك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نميبايست مرتبط با من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادتشان است كه براي از بين بردن اثري كه مخالفش هستند، صاحب اثر را از ميان بر ميدارند؛ ترديدي نيست كه رسالههاي مرتبط با ستارگان قرآن آسماني را نبايد با كسي چون من كه به ستوني پوسيده ميماند و ميتواند مدار اعتراضها و انتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در رفتارهاي مؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته ميشود جستجو ميكنند؛ حقايق عالي و جواهري ذي قيمت را از بيچارهيي چون من كه نميتواند يك هزارم آنها را در خود داشته باشد ميدانند، بيانصافي بزرگيست كه در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رسالهها را از آن خود نميدانم؛ آنها متعلق به قرآناند، آنها مظهر و رشحه مزاياي قرآناند. آري، خاصيت خوشههاي خوشمزه
انگور را نبايد در شاخههاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخههاي خشكم.
سبب چهارم: تواضع گاه مستلزم كفران نعمت ميشود، و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نيز بيان نعمت موجب تفاخر است. هر دوي اينها ضرر دارد. تنها چارهي اينكه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آنها را از خود ندانيم؛ بگوييم از نعمتهاي منعم حقيقيست. براي نمونه فرض كنيم كسي جامه فاخر و گرانبهايي را كه با جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شدهاي." حال، تو اگر با تواضع بگويي "حاشا ...! نه اينطور نيست، اصلاً اينطور نيست، اينكه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو كرده بياحترامي محسوب ميشود، و اگر با تفاخر بگويي "بله من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كجا يافت ميشود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانهييست.
لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد گفت: "آري، من زيبا شدم، ليكن اين زيبايي از آنِِ لباس و كسيست كه اين لباس را بر تن من كرده است، از من نيست."
اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين برسد با فرياد خواهم گفت: "رسايل نور، زيبا و حقيقتاند، اما از آنِ من نيستند، شعاعهايي هستند كه از حقايق قرآن كريم سر چشمه گرفتهاند..." براساس قاعدهي:
وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتِى ٭ وَ لكِنْ مَدَحْتُ مَقَالَتِى بِمُحَمَّدٍ
ميگويم:
وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتِى ٭ وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتِى بِالْقُرْانِ
يعني" حقايق اعجاز قرآن را من نتوانستم زيبا كنم و زيبا نشان دهم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد." مادام كه چنين است،
به نام زيبايي حقايق قرآن، اظهار زيبايي آيينههايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينهداري، يادآوري مقبولي از نعمت است.
سبب پنجم: مدتها پيش، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطمئن شده است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد و ظلمات بدعتها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنين نوري خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گلها در بهار ميشكفند. براي ظهور گلهاي قدسي نيز ميبايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه ميكنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فراهم كردن زمينه هستيم. مادام كه "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهي انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نميشود، بلكه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.
سبب ششم: عنايات رباني كه واسطه تشويق و مكافات عاجلهيي براي خدمتمان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهار كرد. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهيست. اظهار اكرام الهي نيز سپاسي معنويست. فراتر از آن، نهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مظهر شدهايم. اظهار چنين كرامتي كه بيخبر و بدون اختيار حاصل ميشود بي ضرر است. اگر برتر از كرامات عادي قرار بگيرد نهايتاً شعلههاي اعجاز معنوي قرآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نميتواند موجب تفاخر و غرور گردد، بلكه مدار حمد و ستايش ميشود.
سبب هفتم: هشتاد درصد انسانها اهل تحقيق نيستندتا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشناسند و بپذيرند. آنها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسايلي را كه از افراد مقبول و معتمد ميشنوند تقليدوار ميپذيرند. حتي حقيقتي آشكار را در دست فرد ضعيف، ضعيف ميبينند و اگر مسأله بياهميتي را از فردي صاحب مقام بشنود باارزش تلقي ميكنند. بدين لحاظ و براي اين كه ارزش حقايق ايماني و قرآني كه نزد بيچاره ضعيف و بياهميتي چون من است در
نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار اعلام ميكنم كه بدون اختيار ما و بدون آن كه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون اطلاعمان ما را مشغول كارهاي مهم كرده است، دليلمان هم اين است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي ميشويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبور هستيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.
اينك بنا بر اسباب هفتگانهيي كه بيان شد به چند عنايت كلي رباني به شرح زير اشاره خواهيم داشت:
اشارت اول: "توافقات" ميباشد كه در نكته نخست از مسأله هشتم مكتوب بيست و هشتم بيان شده است. از جمله در مكتوبات معجزات احمدي، از اشارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت صفحه است، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اين كه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم (ص)" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيش از دويست بار آن هم در كمال تناسب روبهروي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصادف نيست. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاً كلمات مشابه و مكرر در يك صفحه مي بايست به صورت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب ميشوند. اين در حاليست كه عبارت "رسول اكرم (ص)"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيشتر هم كه باشد در كمال نظم روبهروي هم قرار ميگيرند و اين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ همچنين مشخص است تناسب و توافقي كه هشت نسخهنويس نتوانستهاند آن را از بين ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمنديست؛ همچنان كه درجات بلاغت را در كتابهاي اهل بلاغت ميتوان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدود هيچ كس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزدهم نيز كه از آيينههاي معجزات احمديست، و كلام بيست و پنجم كه يكي از ترجمانهاي معجزات قرآنيست، و اجزاي رساله نور كه يكي از انواع تفسير قرآن است، درجه غرابتي برتر از همه
كتابهاي ديگر را نشان ميدهد، لذا ثابت ميشود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمديست كه در آيينههاي مزبور تجلي يافته و متمثل ميشود.
اشارت دوم: دومين عنايت رباني مربوط به خدمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلمهاي هر كدامشان چون شمشيري الماسين است ياور كسي چون منِ بيقلم، نيمه اُمّي، غريب، بيكس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسؤوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوانم گران بود بر دوش آنان كه قدرتمندند قرار داد و بهواسطه كمال كرماش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارك نيز ـ به تعبير خلوصي ـ در حكم گيرندههاي بيسيم و تلگرافاند؛ و ـ به تعبير صبري ـ در حكم دستگاههايي هستند كه برق كارخانههاي توليد نور را تأمين ميكنند و علاوه بر مزاياي جداگانه و ويژگيهاي باارزش مختلف، باز ـ به تعبير صبري ـ از توافقات غيبيست كه شوق و سعي و همت و جديتشان مشابه يكديگر است؛ اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر ميكنند و به اطلاع همگان ميرسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپخانهيي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار ايماني هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد و غيرت و در كمال اشتياق خدمت ميكنند؛ اين وضع بيشك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.
آري، همچنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ صميميت نيز كرامت دارد ... به ويژه برادراني كه در دايره اخوت براي خدا با يكديگر همبستگي جدي و صميمانه دارند ميتوانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي ميتواند حكم يك ولي كامل را داشته و مظهر عنايات گردد.
اينك اي برادران و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همانطور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشتباه است؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه با قدرت شخص معنوي شما و قلمهايتان بهدست آمده نميتوانيد از آنِ بيچارهيي چون
من بدانيد ...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توافقات غيبي هست و من آن را ميبينم، اما نميتوانم به هر كس نشانش دهم.
اشارت سوم: اجزاي رساله نور همهي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات ميكند و اين يك عنايت الهي و اشارت غيبي بسيار قدرتمند است، زيرا در ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغهيي بزرگ شناخته ميشود به ناتواني خود در ادراك آن اعتراف ميكند. ميگويد: "عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله كلام دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغ خود ادراك ننمود، براي عوام و كودكان حلاجي ميكند.
يا مثلاً علامهيي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزيي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنوان "مقدمات اثنا عشر" بيان ميكند و براي خواص اعلام ميدارد، و همين مسايل در كلام بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شده كه همه قادر به درك آن ميباشند. اين امر اگر اثر عنايت (الهي) نيست، پس چيست؟
نيز آنچه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خوانده ميشود، و همه عقول را متحير نموده و هيچ فلسفهيي هم قادر به كشف آن نبوده است؛ طلسم مشكل گشا و معماي حيرتنمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوب بيست و چهارم و در نكته راز گونه آخر كلام بيست و نهم و در حكمتهاي ششگانه مربوط به تحول ذرات، در كلام سيام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سرّ حكمت تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان شده است؛ متن آن موجود است، ميتوان مراجعه كرد.
همچنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بيشريك ربوبيت با سرّ احديت، و دوري (بُعد) بينهايت ما با بينهايت نزديكي (قُرب) الهي، در كلام شانزدهم و كلام سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به همين ترتيب در مكتوب بيستم در
بيان عبارت وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ به شكل كاملاً روشني درباره مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اين كه احياي عموم ذي روح در حشر اعظم براي آن قدرت، مانند احياي يك نفس آسان است، و اين كه دخالت شرك در خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمهيي كه حاوي سه تمثيل ميباشد سرّ عظيم اين وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردگي دارد كه باهوشترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نميباشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين حقايق با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشان، و در حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را به سرعت و با سختي مينويسد، ظهور مييابد؛ و اين مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.
اشارت چهارم: پنجاه شصت تا از رسالهها به شيوهيي احسان شده است كه تأليف آنها نه تنها كار كسي چون من نيست، كه كم ميانديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه هم قادر به انجام آن نميباشند. اين رسالهها نشان ميدهند كه مستقيماّ اثر عنايت (الهي) هستند، زيرا در همه آنها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيلهايي به عاميترين و اُمّيترين افراد هم درس داده ميشود. اين در حاليست كه علماي بزرگ در خصوص بيشتر حقايق مذكور گفتهاند "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آنها را نه تنها به عوام كه به خواص نيز نتوانستهاند بياموزند.
تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاهترين شيوه، آن هم به عاميترين فرد، كاري نيست كه از عهده كسي چون من بر آيد كه تركياش ضعيف است و سخنانش پيچيده و غالباً نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه ميداده، و آثار قبلياش نيز اين امر را تأييد ميكند، و چنين سهولت و رواني بيان نزد چنان
شخصي البته و بيترديد اثر عنايت (الهي)ست؛ نميتواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوهيي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآنيست.
اشارت پنجم: رسالهها اكثراً بسيار زياد منتشر شدهاند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگترين عالم تا عاميترين فرد، از يك ولي بزرگ اهل دل تا معاندترين فيلسوف بيدين آنها را ديده و مطالعه كردهاند و با اينكه بعضي از آنها نيز از رسالهها سيلي خوردهاند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبت به مرتبه خود از آنها بهره بردهاند. اين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآنيست؛ همچنين رسالههاي مذكور كه براي تأليفشان ميبايست تحقيق و پژوهشهاي بسياري انجام ميشد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تحت فشارهايي كه موجب تشويش فكر و ادراكم ميشد نوشته شده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام ربانيست.
آري، بيشتر برادران و اكثر دوستان و نسخه برداراني كه در كنارم بودهاند ميدانند پنج قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، و در مجموع، ظرف دوازده ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهمترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آن نشان ميدهد در لفظ رسول اكرم (ص) خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله دقيق و مهمي چون كلام سيام در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. كلام بيست و هشتم نيز در باغچه سليمان در يك، يا نهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين ميدانند بيشتر رسالهها همين طور بوده و در زماني نوشته شدهاند كه تحت فشار و در حالت قبض بودهام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نميتوانستم يا نميدانستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيم دانست وضعيتي پيش ميآمد كه مانع پرداختن من به درس و تأليف ميشد، اما مهمترين رسالهها و كلامها در سختترين زمانها كه بيمار هم بودهام، با سرعت تمام نوشته شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرامت قرآني نيست، پس چيست؟
نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخشهايي از آن براي برخي از مردم ميتواند مُضر باشد؛ و به دليل همين ضررهاست كه هر مسألهيي را در اختيار همه نگذاشتهاند. در صورتي كه اين رسالهها تا آنجا كه از بسياري پرسيدهام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويش اذهان نشده است؛ لذا از نظر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي ربانيست.
اشارت ششم: من اينك مطمئن شدهام كه بيشتر سالهاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور و تدبيرم به نحوي سپري شده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنين رسالههايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علميام حكم آماده سازي مقدمات را داشته، و اظهار اعجاز قرآن توسط "كلامها" به نحوي تحقق يافت كه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بيدليلي كه خلاف خواستهها و آرزوهايم بود، و گذران زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ترك كردن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آنها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اين خدمت قرآني را خالص و بيپيرايه به انجام برسانم. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پرده فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد ميشد، دست عنايت و محبت آميزي وجود داشت كه ميخواست افكارم را بر اسرار قرآني متمركز كنم و ديدگاههايم پراكنده نشوند. با اينكه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس ميكردم روحم را از مطالعهي همه كتابهاي ديگر منع كرده و از آنها دور نمودهاند. دانستم آن چه باعث شد مطالعه را كه در چنين غربتي موجب تسلي و آرامشم بود ترك كنم، اين بوده است كه آيات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.
همچنين اكثر آثار و رسالههاي نوشته شده بدون آن كه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحم زاده ميشد به صورت آني و دفعي احسان گرديدهاند. وقتي آنها را به برخي از دوستانم نشان ميدادم ميگفتند"مرهم
زخمهاي اين زمانه است." پس از انتشار اين آثار، توسط بيشتر دوستانم دانستم كه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستند.
من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بياختيارم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تا به چنين نتيجه مقدسي منجر شود.
اشارت هفتم: در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اكرام الهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آنها در مكتوب شانزدهم اشاره كرديم و قسم ديگري از آنها را در بخش مسايل متفرقهي مبحث چهارم در مكتوب بيست و ششم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاهاند. سليمان افندي دوست هميشگيام از بيشتر آنها خبر دارد. مخصوصاً در نشر و تصحيح و قرار دادن رسالهها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رسالهها و كلامها با تسهيلات كرامت آميز فوق العادهيي مواجه بودهايم. شكي براي ما نميماند كه اين كرامت، كرامت قرآني بوده است. اين مطلب صدها نمونه دارد.
در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه ميشويم كه استخدام كننده ما براي تأمين كوچكترين خواست قلبيمان به صورت خاصي احسانمان ميكند؛ و هكذا ...اين اشارت غيبيهي بسيار روشنيست كه ما به خدمت گرفته ميشويم، و در دايره رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني ميپردازيم.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلوةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ تَسْلِيمًا كَثِيرًا آمِينَ
* * *
پاسخ به يك سؤال محرمانه
(اين سرّ عنايت پيشتر محرمانه نگاشته شده، و به آخر كلام چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخه برداران به هر دليلي، فراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان مناسب و شايسته براي طرح آن، همينجا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)
از من سؤال ميكني: "چرا در رسايل نور كه در پيروي از قرآن نگاشتهيي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسران و عارفان ديگر بهندرت ديده ميشود؟ گاه در يك سطر، صفحهيي قوت هست و گاه در صفحهيي، تأثير يك كتاب وجود دارد."
پاسخ: "چون اين افتخار متعلق به اعجاز قرآن است نه من؛ بيپروا ميگويم: بله اكثراً همين طور است،" زيرا:رسايل نورِ نگاشته شده، تصديقاند نه تصور، ايماناند نه تسليم، شهادت و شهودند نه معرفت، تحقيقاند نه تقليد، اذعاناند نه التزام، حقيقتاند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اين كه خود ادعا باشند، حكمت اين سرّ چنين است:
در زمان گذشته پايههاي ايمان محفوظ و تسليم شدن انسانها راحت بود. بيانات عرفا اگرچه معارفشان در مسايل فرعي بدون دليل و برهان ميبود پذيرفته ميشد و به آن بسنده ميكردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي در فن و صنعت به اركان و پايهها (ي ايماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احسان ميكند، شعلهيي از تمثيلات قرآن كريم را كه درخشانترين مظهر اعجاز آن است در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشتههايم كه در راه خدمت به قرآن است احسان نمود.
سپاس خداوند را كه با دوربين تمثيل دورترين حقيقتها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكندهترين مسايل گردآوري شد؛ همچنين با نردبان تمثيل بود كه به آساني، به عاليترين حقايق دست يافته شد. از پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني
و نزديك به شهود حاصل گرديد. در كنار عقل، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور به تسليم شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح خويش را تحويل دهد.
خلاصه: در نوشتههاي من هر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط منبعث از لمعات تمثيلات قرآنيست. سهم من صرفاً طلبي مبتني بر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتوانيست، درد از من و دوا از قرآن است.
* * *
( از مكتوب بيست و هشتم)
خاتمه مسأله هفتم است
(شامل بيان سرّي عظيم از عنايت، و ازاله اوهام مرتبط با اشارات غيبيهييست، كه به صورت عنايات هشتگانه الهي وارد شده؛ اوهامي كه به ذهن خطور كرده يا احتمال خطور دارد.)
اين خاتمه شاملچهار نكته زير است:
نكته اول: در مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم، مدعي شده بوديم جلوه اشارتي غيبي را كه از هفت هشت عنايت كلي و معنوي الهي حس كرده بوديم، در نقشي به نام "توافقات" و تحت عنوان "عنايت هشتم" ديدهايم؛ و ادعا ميكنيم كه اين هفت هشت عنايت كلي، چنان قطعي و قوي هستند كه هر يك از آنها اشارات غيبي مذكور را اثبات ميكنند. بر فرض محال اگر قسمي از آنها ضعيف ديده شوند، حتي انكار هم گردند، خللي بر قطعيت آن اشارات غيبي وارد نميشود. كسي كه نتواند اين هشت عنايت را انكار كند، اشارات مذكور را نيز نميتواند انكار كند، ليكن از آنجا كه طبقات مردم، مختلف است و اكثريت نيز عوام ميباشند و آنها نيز بيشتر به ديده خود اعتماد ميكنند، اوهامي متوجه "توافقات" است كه در ميان هشت عنايت مذكور، نه قويترين، كه ظاهرترين است ـ عنايات ديگر قويتر و اين عنايت عامتر است ـ لذا براي رفع اوهامي كه متوجه اين عنايت است، مجبور به بيان حقيقتي از نوع مقايسه شدم:
درباره آن عنايت ظاهري گفته بوديم: در رسالههايي كه نوشتهايم در واژه قرآن و رسول اكرم (ص) چنان توافقاتي ديده ميشود كه هيچ ترديدي باقي نميگذارد با قصد خاصي تنظيم شده و وضعيتي موازي به آنها داده شده است. دليلمان نيز براي اين كه قصد و اراده مزبور متعلق به ما نيست، اين است كه ما سه چهار سال بعد از اين موضوع باخبر شديم. پس قصد و اراده مورد نظر، غيبي و اثر يك عنايت است. آن وضعيت غريب صرفاً براي تأييد رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي
به صورت توافق به آن دو كلمه داده شده است. مبارك بودن اين دو كلمه علاوه بر اين كه مُهر تصديقيست بر رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي، موجب شده است كلمههاي مشابه ديگر نيز با اكثريت قابل توجهي مظهر توافق گردند. البته اين وضع در كلمات ديگر مخصوص يك صفحه است ولي دو كلمه مزبور در سراسر يكي دو رساله و بيشتر رسالههاي ديگر مشاهده ميشود. مكرر گفتهايم كه اصل اين توافق ممكن است در كتابهاي ديگر هم فراوان ديده شود، اما نه به اين غرابت كه نشان از قصد و ارادهيي عالي داشته باشد.
اينك با آنكه ادعاي ما قابل نقض نيست، اما به يكي دو مورد از دلايلي كه ممكن است باعث شوند در نظر ظاهر نقض شده ديده شوند،اشاره ميكنيم:
مورد اول: ممكن است بگويند "شما انديشه و طراحي كرده و چنان توافقي را تنظيم كردهايد." انجام چنين كاري اگر با قصد و اراده باشد سهل و ساده است. در پاسخ ميگوييم: براي هر ادعايي دو شاهد صادق كافيست. صد شاهد صادق وجود دارد كه گواهي ميدهند قصد و اراده ما در اين ادعا دخالتي ندارد و ما سه چهار سال بعد از موضوع مطلع شدهايم. در همين مورد بايد مطلبي را بگويم: كرامت اعجازي مذكور از نوع معجزه بودن قرآن حكيم در بلاغت نيست، زيرا قدرت بشر در مسير اعجاز قرآن پيش ميرود، اما قادر نيست به آن درجه برسد. ولي اين كرامت اعجازي با قدرت بشري امكان پذير نيست؛ قدرت نميتواند دخالتي در اين كار داشته باشد؛ اگر داشته باشد كار، مصنوعي (ساخته بشر) شده، از بين ميرود.
در نسخهيي از اشارت هجدهم مكتوب نوزدهم، در يك صفحه، كلمه قرآن نُه مرتبه در توافق با هم تكرار شده بود، آنها را با خطي به هم وصل كرديم، از مجموعشان لفظ محمد پديد آمد. در صفحه روبهرويي نيز كلمه قرآن هشت مرتبه به توافق تكرار شده بود كه از مجموعشان لفظ الله بهدست آمد. چنين چيزهاي بديعي (در رساله نور) فراوان است. معناي اين حاشيه را به چشم خود ديديم. "بكر، توفيق، سليمان، غالب، سعيد"
نكته سوم: به مناسبت اشارت خاصه و اشارت عامه به يكي از اسرار دقيق ربوبيت و رحمانيت اشاره ميكنيم:
يكي از برادرانمان سخن زيبايي دارد كه آن را موضوع اين مسأله قرار ميدهم. روزي يكي از توافقات زيباي قرآن را به او نشان دادم، گفت: "زيباست، اساساً هر
حقيقتي زيباست؛ اما توافقات و موفقيت موجود در اين رسالهها زيباتر است." من هم گفتم: آري، هر چيز يا حقيقتاً زيباست، يا بالذات زيباست يا به اعتبار نتيجههايش زيباست. اين زيبايي نيز مربوط به ربوبيت عامه، شمول رحمت و تجلي عام ميشود. همانطور كه گفتي اشارت غيبي موجود در اين موفقيت زيباتر است، زيرا در وضعيتيست كه به رحمت خاص، ربوبيت خاص و تجلي خاص مربوط ميشود. با تمثيل زير مطلب را به اذهان نزديكتر ميكنيم:
لطف عام: مرحمت شاهانه يك پادشاه را با سلطنت و قانون عام او ميتوان شامل همه افراد ملت كرد. هر فرد مستقيماً مظهر لطف و سلطنت آن پادشاه است. افراد در آن حالت عام، مناسبات خصوصي فراواني دارند.
لطف خاص: احسانهاي خاص پادشاه است، نيز اوامر خاص اوست كه فوق قانون عام، به فردي احسان ميكند، توجه ميكند و فرمان ميدهد.
لذا همه چيزها ـ مانند آنچه در اين مثال بيان شد ـ در ربوبيت عام و شمول رحمت ذات واجب الوجود و خالق حكيم و رحيم سهمي دارند. همچنين جهت مرتبط با سهم هر چيز به طور خصوصي با همان چيز مناسبت دارد. (حضرت حق) بهواسطه قدرت و اراده و علم محيطش در همه چيز تصرف كرده و از ربوبيت و حق مداخله در جزييترين امور هر چيز نيز برخوردار ميباشد. هر چيز در هر شأني از شئوناتش نيازمند اوست. كارهايش با علم و حكمت او انجام و تنظيم ميشود. نه طبيعت توان آن را دارد كه در دايره تصرف ربوبيت او قرار بگيرد و تأثيرگذار شود و مداخلهيي كند و نه تصادف حق دارد كه در كارهاي حساس دايره ميزان حكمتش دستي ببرد. در بيست جاي رساله نور تصادف و طبيعت را با برهانهاي قطعي نفي و با شمشير قرآن از بين برده و نشان دادهايم كه دخالتشان محال است، اما بر اموري كه در دايره اسباب ظاهري ربوبيت عامهاند و حكمت و سبب آنها در نظر اهل غفلت دانسته نميشود، تصادف نام نهادهاند؛ و قوانين الهيِ برخي از افعال را كه حكمتهايشان قابل احاطه نيست (چون زير پرده طبيعت پنهان هستند) نتوانستهاند ببينند و براي درك آنها به طبيعت رجوع كردهاند.
حالت دوم؛ ربوبيت خاصه و التفات و امداد خاص رحمانيست كه به ياري افرادي ميپردازد كه قادر به تحمل تنگناهاي قوانين عام نيستند. اين جا نامهاي رحمن و رحيم ياري كرده، و به صورت خصوصي كمك ميكنند و فرد را از تنگناهاي مزبور نجات ميدهند، لذا هر ذي حياتي مخصوصاً انسان، در هر لحظه ميتواند از آن طلب كمك كرده و ياري بگيرد. احسانهاي (الهي) موجود در اين ربوبيت خاص نيز در برابر اهل غفلت زير نام تصادف پنهان نميشود و نميتوان آنها را به طبيعت حواله داد.
بنابر همين سرّ است كه اشارات غيبي موجود در رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي (ص) را اشارتي خاص تلقي كرده، بدان اعتقاد يافته، و يقين كرديم كه امدادي خاص، و عنايتي خاص است كه در برابر معاندان خود را نشان ميدهد. اين را نيز صرفاً براي رضاي خدا اعلام نموديم. اگر مرتكب قصور شده باشيم خداوند عفو فرمايد. آمين.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا
* * *
برادران من! چيزي به شما ميگويم كه در ميان اساتيد و طلبهها و هم كلاسيها برايتان مفيد است.
شما ـ هر چند كه در حد من نيست ـ اما از جهتي طلبههايم و از جهت ديگر همدرسانم و از ديگر جهت ياور و مشاورانم هستيد.
برادران عزيز من! استاد شما عاري از خطا نيست، اشتباه است اگر او را بدون خطا بدانيد.وجود سيبي پلاسيده در يك باغ ضرري به آن باغ نميزند، يا وجود سكهيي رنگ و رو رفته در يك خزانه از ارزش و اهميت آن خزانه نميكاهد. پاداش كار نيك ده برابر و جزاي كار بد يك برابر است؛ بر اين اساس، انصاف آن است كه اگر كار بد يا خطايي در كسي ديده شود، نبايد در برابر حسنات ديگر او قلب را مكدر كرد و اعتراض نمود، البته كليات و گاه تفصيلات مسايل مربوط به حقايق ايماني از نوع الهام و سنوحات است و تقريباً همه آنها قطعيست و ترديدي در آنها وجود ندارد.
برادران و همدرسانم! بدانيد كه هر گاه خطايي از من ديديد، اگر آن را آزادانه به من بگوييد خوشحال خواهم شد. حتي اگر بر سرم بكوبيد خواهم گفت خداوند از شما راضي باشد. براي حفاظت از خاطر حق نميتوان متوجه خاطر جوانب ديگر بود. به خاطر حق، حقيقتي را كه نادرست ميدانم ـ به جاي دفاع به حساب نفس امّاره ـ بر سر و چشم خود گذاشته و ميگويم قبول دارم.
ميدانيد كه در اين دوران، مسؤوليت ايماني بسيار مهم است. نبايد آن را بر ضعيف بيچارهيي چون من كه افكارش متوجه مسايل گوناگون است بار كرد، و تا آنجا كه ميتوان بايد او را ياري نمود.
حضرت حق با كمال رحمت خود دو سال است كه با توافقات لطيفي كه در نسبت با حقايق جدي در حكم خشكبار و ميوههاست، اذهانمان را تلطيف و مسرور كرد. با ميوههاي آن توافقات لطيف از سر كمال رحمت خويش، ذهنمان را بهسوي حقيقت قرآني جدي سوق داد؛ و اين ميوهها را غذا و قوت روحمان قرار داد. مانند خرما، هم ميوه شد هم قوت. حقيقت و زينت و مزيت يك جا جمع شدند.
برادران من! در زمانه فعلي، براي رويارويي با گمراهي و غفلت، نيازمند توان معنوي فراواني هستيم. متأسفانه من شخصاً، بسيار ضعيف و ناتوانم. كرامت خارق العادهيي ندارم كه اين حقايق را با آن اثبات كنم. همت قدسي ندارم كه قلبها را با آن جلب كنم. نبوغ برتري ندارم كه بتوانم عقول را تسخير كنم. من در آستان قرآن حكيم در حكم خادمي تهيدستم. براي در هم شكستن عناد اين گمراهان معاند و وادار كردن شان به رعايت انصاف، گاه به اسرار قرآن حكيم متوسل ميشوم. در توافقات، به عنوان كرامات قرآني، اكرام الهي را احساس كردم و با دو دست خود به آن آويختم. آري، در "اشارات الاعجاز" و "رساله حشر" كه از قرآن سرچشمه گرفتهاند، اشارتي قطعي احساس كردم. نمونه اينها يافت بشود يا نشود، معتقدم كرامتي قرآني هستند.
* * *
برادر عزيز، صديق و كوشايم! تمام خدمات قرآني كه انجام ميدهي مبارك است. حضرت حق پيروزتان كند، دچار سستي نكند و اشتياقتان را فزوني بخشد! براي اخوت و برادري، اصلي را بيان ميكنم، آن را جدي بگيريد. حيات، نتيجه وحدت و اتحاد است. وقتي اتحاد امتزاج دهنده رخت بربندد، حيات معنوي هم از بين ميرود. همچنان كه آيهي
وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ
اشاره دارد، اگر همكاري و تعاون صدمه ببيند شور و شوق جماعت از بين خواهد رفت.
ميدانيد كه اگر سه تا الف جدا جدا نوشته شود، ارزش آن ٣ خواهد بود، اما اگر بر اساس همبستگي عددي نوشته شود ارزش آن ١١١ (صد و يازده) ميشود؛ به همين ترتيب اگر سه چهار نفر از خادمان حق همچون شما، جداگانه و نه براساس تقسيم كار عمل كنند، توانشان به اندازه سه چهار نفر خواهد بود، حال آن كه اگر با اخوتي حقيقي و تعاوني كه موجب افتخار كردن به فضايل يكديگر باشد، و با سرّ فاني شدن در يكديگر به نحوي كه عين هم شويد حركت كنيد، چهار نفر از ارزش توانمندي چهار صد نفر برخوردار ميشويد.
شما در حكم مهندسيني هستيد كه نه به شهر بزرگ اسپارتا، كه به كشوري بزرگ برق ميرسانيد و روشنايي ميدهيد. همكاري چرخ دندههاي يك ماشين امر اجتناب ناپذيريست. نبايد به يكديگر رشك برد بلكه بر عكس، بايد از توان و قدرت بيشتر همديگر، خشنود و خرسند شد. اگر چرخ دندهيي را در يك ماشين، داراي شعور و ادراك بدانيم، با ديدن چرخ دنده قويتر، خوشحال ميشود، زيرا وظيفه او را سبكتر ميكند. كساني كه مسؤوليت خدمت به حق و حقيقت قرآن و ايمان، اين خزانه عالي و بزرگ را بر دوش ميكشند، به حضور كساني قويتر از خود افتخار كرده، خود را مديون آنها ميدانند و خداوند را شكر ميكنند. مراقب باشيد از هم انتقاد نكنيد. در بيرون از اينجا، هستند افراد ديگري كه بخواهيد از آنها انتقاد كنيد. من همانطور كه به فضايل شما افتخار ميكنم، در برابر مزيتي كه شما داريد و من از آن محروم هستم احساس خرسندي ميكنم؛ احساس
ميكنم مزيت و فضيلت شما از آنِ من است. شما هم بايد طبق نظر استادتان با يكديگر رفتار كنيد. سعي كنيد افشا كننده فضايل هم باشيد.
سعيد نورسي
* * *
استاد عزيز و محترمام! سخنان شما، يعني رسالههايتان، هر يك دواي عظيميست. من از سخنان شما فيض فراواني ميبرم؛ طوري كه با مطالعه رسالههايتان علاقمند ميشوم آنها را دوباره بخوانم. ذوق الهي كه در مطالعه مكرر مطالبتان كسب ميكنم قابل توصيف نيست. به يقين اميدوارم امروز اگر اهل حقي فقط يكي از رسالههايتان، نه همه آنها را، از سر انصاف مطالعه كند تسليم ميشود، اگر منكر (حق) باشد راه (پيشين) خود را رها ميكند و اگر فاسق باشد مجبور به توبه ميشود.
خسرو
* * *
( نامهيي به يك پزشك، كه بسيار مشتاق رسالههاي نور بوده و با مطالعه آنها بيدار شده است: )
سلام اي پزشك سعادتمندي كه موفق به تشخيص بيماري خود شدي، دوست صميمي و عزيزم! بيداري روحي را كه نامه پر مهرت حكايت از آن دارد بايد تبريك گفت. بدانيد كه باارزشترين چيز در بين موجودات، حيات است. در ميان وظايف و مسؤوليتها نيز خدمت به حيات ارزشمندترين است. با ارزشترين كار در خدمات حياتي نيز تلاش براي تبديل حيات فاني به حيات باقيست. تمام ارزش و اهميت اين حيات نيز از اين نظر است كه مبدأ و منشأ و هسته حيات باقيست؛ در غير اين صورت اگر ديدگاهمان به اين حيات فاني طوري باشد كه به حيات ابدي صدمه زده و آن را از بين ببرد، جنوني خواهد بود مانند اين كه آذرخشي يك لحظهيي را به خورشيدي سرمدي ترجيح دهيم. در حقيقت بيمارترين افراد، پزشكان مادي و غافل هستند. آنها اگر بتوانند داروهاي ايماني همچون ترياق را از داروخانه قدسي قرآن ابتياع كنند، بيماريهاي خود و زخمهاي بشريت را مداوا خواهند كرد. انشاءالله اين بيداري همچنان كه مرهمي براي جراحات خودت ميشود تو را علاجي براي بيماري پزشكان نيز قرار ميدهد.
همچنين ميداني كهتسلي دادن معنوي به بيماري مأيوس و نااميد، گاه از هزار علاج و دارو سودمندتر است؛ در صورتي كه طبيب گرفتار در باتلاق طبيعت، ظلمتي ديگر به نااميدي دردناك آن بيمار درمانده اضافه ميكند. ان شاء الله اين بيداري موجب ميشود پزشكي نوراني و عامل تسلي و آرامش چنان درماندههايي شوي. ميداني كه عمر كوتاه و كارهايي كه بايد انجام بگيرند بسيار زياد است. مطمئنم تو هم اگر مانند من به كندوكاو در ذهنت بپردازي خواهي ديد كه در بين معلوماتت موارد بياهميت و بيفايده و چيزهاي بيمعني همچون انبوهي هيزم بيجان فراواني وجود دارد. من اين كار را كردم و چيزهاي بي فايده زيادي
يافتم، لذا بايد براي تبديل معلومات فني و معارف فلسفي به موارد مفيد و نوراني و جاندار، چارهيي يافت.تو هم از حضرت حق بيداري مسألت كن تا انديشهات را به استفاده در راه حكيم ذوالجلال سوق دهد. و با به آتش كشيدن آن هيزمها نوراني سازد و به جاي معارف فني كه لزومي ندارند، معارف ارزشمند الهي را جايگزين كند.
دوست هوشمند من! خيلي دلم ميخواست از اهل فن كساني چون خلوصي بيگ ظهور كنند كه نياز خود را به انوار ايماني و اسرار قرآني در مرتبه اشتياق احساس نمايند؛ مادام كه "كلامها" قادر به تكلم با وجدان تو هستند هر يك از آنها را نه از من كه مكتوبي از دلّالِ قرآن بدان يا نسخهيي از داروخانه قدسي قرآن فرض كن. با آنها در تنهايي خود گفتگو و مصاحبتي حضوري كن. هر گاه علاقمند بودي برايم نامه بنويس؛ من اگر نتوانستم پاسخ دهم نيز دلتنگ مشو، زيرا از گذشته چنين بوده كه كم نامه مينويسم، حتي سه سال است در پاسخ به نامههاي متعدد برادرم فقط يك نامه نوشتهام.
سعيد نورسي
* * *
( يادداشتي از حافظ خالد كه حافظ خوش قلب و بااخلاص قرآن و استادي دقيق بود و در كتابت رساله نور خدمات فراواني ارائه نمود:)
يك هزارم احساس خود را درباره بديع الزمان مؤلف رساله نور، نادره جهان و خادم قرآن سعيد نورسي بيان ميكنم:
استادم خود مظهر اسم جليل نور است. اين اسم شريف، اسم اعظميست درباره ايشان. اين نكته بسيار ارزشمنديست كه نام روستاي او نورس، نام مادرش نوريه، نام استاد قادرياش نورالدين، نام استاد نقشبندياش سيد نور محمد، يكي از استادان قرآنش حافظ نوري، و امام خصوصياش در خدمت قرآني ذي النورين و آيهي نور بوده كه با آن فكر و قلبش روشنايي مييافته و تمثيلات نور واسطه توضيح مسايل دشوارش ميشده است. "رساله نور" ناميده شدن مجموعه
رسايلاش، تأييديست بر اين كه اسم نور اسم اعظمي براي اوست. يعني اينكه ايشان مظهر اسم نور در درجه اعظم شدهاند. قسمي از تأليفات خارق العاده او كه "رساله نور" ناميده ميشود به زبان عربيست و مجلدات اين رساله تاكنون ١١٩ رساله را بالغ ميشود. امروز بالغ بر ١٣٠ جلد است.
هر يك از رسالهها در موضوع خود پديده خارق العادهيي هستند. مثلاً رسالهيي كه مربوط به حشر و بسيار عاليست و با نام "كلام دهم" شهرت يافته واقعاً جامع و خارق العاده ميباشد. او موضوع حشر و نشر را كه بيانش توسط علما صرفاً نقليست با دلايل عقلي بسيار قطعي و محكم اثبات كرده است. خيليها بهواسطه رساله مذكور ايمان خود را نجات دادهاند. بر اساس سرّ آيهي
هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاء وَالْقَمَرَ نُورًا
ميتوانم بگويم كه رساله نور يك قمر معرفت است؛ قمري كه نور شمس حقيقت يعني قرآن معجز بيان را استفاضه كرده و تأييد كننده قضيه فلكي مشهور
نُورُ القَمَرِ مُسْتَفَادٌ مِنَ الشَّمْسِ
شده است.
نيز ميتوانم بگويم كه استادم در حكم قمري براي قرآن بوده و از رسول اكرم(ص) ـ كه شمس آسمان رسالت است ـ نور را كسب نموده و اين نور در هيبت "رساله نور" ظهور يافته است.
استادم بر خلاف ظاهرش خصايل ممتازي دارد كه به ندرت در ديگران يافت ميشود. حال ظاهرياش را كه ببيني گويا از علم فقه چيزي نميداند، اما ناگهان احساس ميكني با دريايي روبهرو شدهيي. همان مقداري را كه اجازه دارد، به ميزان استفاده از رسول اكرم (ص) بازگو ميكند. در اوقاتي كه بهرهيي از رسول اكرم(ص) ندارد، چون ماه نو از ديدهها پنهان است؛ ميگويد: "در من نوري نيست، ارزشي نيست." اين خصلتش نيز يعني تواضع و فروتني تام؛ او عمل كننده كامل اين حديث است:
مَنْ تَوَاضَعَ رَفَعَهُ اللّه
بر اساس همين خصيصه است كه اگر برخي طلبههايش مانند ما در بعضي مسايل علمي مخالفتهايي داشته باشند، در مورد سخنانشان كنكاش ميكند و
اگر آنها را حق بداند در كمال تواضع و اشتياق ميپذيرد و تسليم ميشود، ميگويد: "ما شاءالله، شما بهتر از من دانستيد. خداوند از شما خشنود باد." او هميشه حق و حقيقت را بر غرور و انانيت نفس ترجيح ميدهد. من وقتي در برخي مسايل با ايشان مخالفت ميكردم با خرسندي موضع بسيار جالبي ميگرفت و اگر اشتباه از من ميبود بدون آن كه حساسيتي در من بر انگيزد تذكر ميداد، و اگر چيز درست و نيكويي ميگفتم بسيار خوشحال ميشد.
استادم مخصوصاً در فن حكمت حقيقي يعني در حكمت شريعت و اسلاميت فرد بسيار خارق العادهييست و در حكمت بشري نيز جايگاه بسيار ممتازي دارد. حتي ميتوانم بگويم در اين مسير از افلاطون و ابن سينا هم سبقت گرفته است. سيزده سال پيش وقتي عضو دارالحكمة الاسلاميه بود رساله "فتوح الغيب" قطب رباني و "مصباح نوراني" حضرت عبدالقادر گيلاني (رض) را كه از خردسالي تا بزرگسالي به اذن الهي معين و ناصر و محافظش بوده است، ميگشايد تا تفألي كند. با اين عبارت روبهرو ميشود:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
اين عبارت در باره او حاوي معاني بسياري بود و عاملي شد براي تحول سعيد قديم (رض) به سعيد جديد (رض). در زمان سعيد قديم بودنش به سؤالات انگليسيها پاسخي بسيار لطيف و قانع كننده داد. او در علم منطق رساله خارق العادهيي به نام "تعليقات" دارد كه گوي سبقت را از تأليفات ابن سينا خواهد ربود. شكلهاي منطقي را از جهت قياس استقرايي تا ده هزار نوع اعلام ميكند و چنان احاطهيي بر علم داشته كه هيچ عالم و دانشمندي از آن برخوردار نبوده است. در يكي از رساله هايش به نام "سنوحات" ديدم كه نوشته است "رسول اكرم (ص) در عالم معنا در مدرسهيي به او درس ميداده است؛ و او نيز بنا بر همين درس معنوي تفسير خارق العادهاش را به نام "اشارات الاعجاز" مينگارد." روزي به من گفت: اگر وقايع و نتايج جنگ جهاني مانع نميشد اشارات الاعجاز را به اذن پروردگار در ٦٠ جلد مينوشتم. رساله نور ان شاء الله به زودي جاي آن تفسير مورد نظر را ميگيرد.
مشاهدات مهم من در اثناي هفت هشت سال مصاحبت با استادم بسيار است، اما براساس سرّ
اَلْقَطْرَةُ تَدُلُّ عَلَى الْبَحْرِ
همين يادداشت (مختصر) براي دلالت بر
دريا كافي به نظر رسيد. چون زمان فراق و جدايي از استادم بود با عجله نوشتم. شكي ندارم كه استادم بر اساس سرّ آيه وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ بارها اين حق را به من خواهند داد كه همنشين ايشان شوم و مرا از دعاي لطف خود برخوردار خواهند نمود.
حافظ خالد
بخش سوم
زندگي در اسكي شهير
دشمنان پنهان دين كه ظهور و ترقي تدريجي رساله نور را ميديدند و ميدانستند كه اسلام و ايمان در حال قوت گرفتن است، با اتهامهايي ساختگي گفتند: "بديع الزمان در حال راه اندازي يك جمعيت مخفيست، و عليه رژيم كار ميكند و ميخواهد پايههاي اساسي نظام را از بين ببرد." تا دولت را فريب دهند، لذا در سال ١٩٣٥ در دادگاه مجازاتهاي سنگين با قصد اعدام و محكوميت قطعي، شكايتي عليهاش صورت ميگيرد. آنگاه وزير كشور و فرمانده كل ژاندارمري با گرداني از سربازان مجهز، به اسپارتا ميروند. سراسر جاده اسپارتا ـ آفيون را با سواره نظام آرايش ميدهند و كل استان اسپارتا و حومهاش را با سربازان خود به محاصره در ميآورند، سپس بامداد يك روز بديع الزمان مظلوم و بيگناه را از عزلتگاه خود بيرون آورده همراه طلبههايش در حالي كه دستبند به دستهايشان زده بودند با كاميون به اسكيشهير ميبرند. روحي بيگ فرمانده گروهي كه بديع الزمان را به اسكيشهير انتقال ميدادند، در راه به سعيد نورسي و طلبههايش علاقمند ميشود و دستور ميدهد دستبندهايشان را باز كنند. به اين ترتيب بدون آن كه نماز آنها قضا شود به مسير ادامه ميدهند. فرمانده مذكور كه پي به حقيقت برده و از بيگناهي بديع الزمان آگاه شده بود به يكي از دوستان بديع الزمان و طلبههايش تبديل ميشود.
سعيد نورسي را با ١٢٠ تن از طلبههايش به زندان اسكيشهير برده، در سلولهاي انفرادي محبوس نموده و به طرز وحشتناكي آنها را شكنجه ميكنند. سعيد نورسي به رغم شكنجه و رنج و عذابي كه در حقش روا ميدارند لمعه سيام،
و شعاعهاي اول و دوم را مينويسد. تعداد زيادي از زندانيان بعد از محبوس شدن استاد بديع الزمان نفس خود را اصلاح نموده و افراد دينداري ميشوند.
بيدينان پنهان، در همه جاي اسپارتا تبليغات ميكردند كه بديع الزمان و طلبههايش اعدام خواهند شد؛ و به اين ترتيب همهجا را پر از ترس و وحشت ميكردند.
آري، پايان ستم در از بين رفتن ستمگر تجلي ميكند، و كرده است؛ كساني كه چنان طرحهايي ميانديشيدند، اينك در حالي كه محكوم به نابودي هميشگي شدهاند رو بهسوي اسفل السافلين جهنم دارند و غرق در شكست و عذابهايي شديدتر از عذاب جهنم، ذليلانه و در حالي كه شوكتشان را از دست دادهاند زندگي خود را سپري ميكنند.
بديع الزمان نيز به عنوان خادم قهرمان و يكه تاز عرصه ايمان و اسلام با عزتي اسلامي و شهامتي مبتني بر ايمان همچنان زنده است و خدمتش به ايمان و اسلام را ادامه ميدهد و با پيروزيهاي اسلامياش براي ملت مسلمان ترك و براي عالم اسلام اعياد معنوي به ارمغان ميآورد.
از سوي ديگر رييس حكومت سلطه و استبداد كه از احتمال وقوع شورشهاي مردمي به دليل زنداني شدن بديع الزمان در هراس بود، سفرهايي به مناطق شرق (آناتولي) ترتيب ميداد.
اين در حاليست كه بديع الزمان در سراسر زندگياش حركت در مسير مثبت را اصل و اساس اعتقادي خود قرار داده و ميگفت: "به دليل خطاي چند نفر نميتوان عامل بدبختي صدها نفر ديگر شد." اين است كه در اثناي آن همه ظلم و ستم غدارانه حتي يك حادثه وقوع نيافت و بديع الزمان سعيد نورسي همواره صبر و تحمل و صرفاً تلاش براي ايمان و اسلام را به طلبههايش توصيه نمود. همه ميدانستهاند كه چنين اوهامي ساخته بيدينان با قصد و غرضهاي خاصي بوده است. بديع الزمان در سال ١٩٣٥ همراه با ١٢٠ تن از طلبههايش روانه دادگاه مجازاتهاي سنگين اسكيشهير ميشود. با اين كه با جستجوهاي آني همه رسالهها و مكتوبها را بهدست آورده بودند، اما هيچ دليلي براي محكوميت آنها نيافتند، لذا براساس سليقه شخصي و علاقه فردي، سعيد نورسي را به يازده ماه، و پانزده نفر از دوستانش را هر كدام به شش ماه حبس محكوم نموده و مابقي يعني ١٠٥ نفر ديگر را آزاد كردند؛ در حالي كه اگر جرم ادعايي اثبات ميشد بديع الزمان سعيد نورسي را اعدام ميكردند و دوستانش نيز دست كم به حبسهاي سنگين محكوم ميشدند. بديع الزمان به اين تصميم نادرست اعتراض كرد و گفت اين حكم شايسته كسيست كه اسبي دزديده يا دختري را فراري داده است، لذا اصرار ميكرد كه يا آزادش كنند يا اعدام، يا به ١٠١ سال حبس محكومش نمايند.
در اينجا نميتوان پيش از بيان حادثه زير ادامه داد:
يك بار زماني كه بديع الزمان در زندان بود، مدعي العموم آن زمان اسكي شهير او را در بازار ميبيند، با حيرت و شگفتي در حالي كه به مدير زندان اخطار مي كرد كه اخراجش خواهد كرد، گفت:
چرا اجازه داديد بديع الزمان به بازار برود؟ من او را در بازار ديدم.
مدير پاسخ ميدهد:
نه قربان؛ بديع الزمان در زندان و در انفراديست، بفرماييد ببينيد.
با هم ميروند و ميبينند كه بديع الزمان در جاي خودش است. اين واقعه خارق العاده در دادگستري دهان به دهان ميگردد. قضات ميگويند اين چيزها در عقل ما نميگنجد، با اين حال موضوع را براي هم نقل ميكنند.
واقعهيي مشابه اين در زماني كه بديع الزمان در زندان دنيزلي بوده رخ ميدهد. مردم استاد را دو سه مرتبه هنگام نماز صبح در مسجدهاي مختلف ميبينند. موضوع به گوش دادستان ميرسد. با عصبانيت به مدير زندان ميگويد:
ـ بديع الزمان را هنگام نماز صبح بيرون به مسجد بردهايد؟
تحقيق كرده و ميبيند استاد را از زندان بيرون نبردهاند.
همچنين زماني كه در زندان اسكي شهير بود يك روز جمعه مدير زندان در حالي كه با منشي گفتگو ميكند صدايي ميشنود:
ـ آقاي مدير، آقاي مدير!
مدير به آن سو نگاه ميكند.
بديع الزمان با صداي بلند ميگويد:
ـ من امروز حتماً بايد در مسجد سپيد باشم.
مدير ميگويد:
ـ بسيار خب جناب شيخ!
آنگاه زير لب زمزمه ميكند: "جناب شيخ گويا نميداند كه زندانيست و نميتواند بيرون برود." بعد به اتاق خود ميرود. ظهر به سلول بديع الزمان ميرود تا از او دلجويي كند و توضيح دهد كه نميتواند به مسجد سپيد برود. از دريچه سلول به داخل نگاه ميكند و ميبيند بديع الزمان نيست. بيدرنگ از ژاندارمي كه آنجا بوده ميپرسد، ژاندارم پاسخ ميدهد: "داخل بود و در هم قفل است." بيدرنگ بهسوي مسجد ميدود. در آنجا بديع الزمان را در صف اول، سمت راست ميبيند كه در حال خواندن نماز است. چيزي به پايان نماز نمانده بود كه ديگر نميتواند بديع الزمان را ببيند. به سرعت به زندان باز ميگردد و حضرت استاد را با شگفتي تمام ميبيند كه در سلول با گفتن الله اكبر به سجده ميرود. (اين واقعه را مدير وقت زندان بيان كرده است.)
* * *
بخشي از دفاعيات بديع الزمان سعيد نورسي در دادگاه اسكي شهير
١٩٣٥
در دادگاه اسكي شهير به اين نتيجه رسيدند كه سعيد نورسي مشغول امور سياسي نبوده است، اما بهواسطه يكي از رساله هايش كه در برگيرنده تفسير يكي از آيات كريمه بود محكوم شناخته شد؛ چيزي كه مشابهاش يعني مجازات به دليل تفسير يكي از آيات قرآن در هيچ دادگاهي در جهان ديده نشده، و اين بيترديد يك خطاي بزرگ دادگاهي بوده است.
بخشي از دفاعيه مذكور
اي هيأت قضات! مرا بر اساس چهار پنج ماده (قانوني) متهم و دستگير كردند.
ماده اول: خبر دادهاند كه با افكار مرتجعانه دين را وسيله قرار داده و قصد انجام كاري را داشتهام كه ميتوانست در امنيت عمومي اخلال ايجاد كند.
پاسخ:
اولاً احتمالات، امري و آن چه وقوع يافته، امر ديگريست. هر كس ممكن است افراد بسياري را به قتل برساند؛ اين امر ممكني است. مگر ممكن است با وجود چنين امكاني فرد را به دادگاه كشاند؟ هر كبريتي ممكن است خانهيي را به آتش بكشد، مگر ممكن است با احتمال آتش سوزي مذكور همه كبريتها را از بين برد؟
ثانياً : صد هزار بار حاشا! آن چه ما بدان مشغوليم نميتواند وسيله چيزي جزعلوم ايماني و رضاي الهي شود. آري، همچنان كه ماه تابع و پيرو خورشيد نيست، ايمان نيز ـ كه كليد قدسي و نوراني سعادت ابدي، و خورشيد حيات اخرويست ـ نميتواند وسيله و ابزار حيات اجتماعي گردد. بله، بزرگترين مسأله اين عالم و بزرگترين معماي جهان آفرينش، سرّ ايمان است و مهمتر از آن در عالم هستي مسألهيي نيست كه ايمان ابزار آن شود.
هيأت قضات! اگر بازداشت توأم با شكنجه من فقط به حيات دنيوي و شخص خودم مربوط بود مطمئن باشيد همانطور كه ده سال است سكوت كردهام باز هم سكوت ميكردم، اما بازداشت من به رساله نور مربوط است كه در حيات ابدي بسياري مؤثر است و كشف بزرگ طلسم كائنات را تفسير ميكند. لذا اگر صد سر داشته باشم و شما هر روز يكي از آنها را از تنم جدا كنيد نميتوانم از اين سرّ عظيم دست بر دارم؛ اگر از دست شما نجات پيدا كنم بيشك نخواهم توانست از پنجه اجل رها شوم. من سالمندم؛ و در آستانه قبر ايستادهام. قرآن حكيم كشاف طلسم شگفت آور كائنات است و رساله نور كشف عظيم آن را به شكل ملموسي تفسير ميكند؛ طلسم مذكور صدها مسأله دارد، اما فقط به سرّ ايماني كه با اجل و قبر مرتبط است و همه با آن سر و كار خواهند داشت توجه كنيد:
آيا ممكن است مسايل مهم سياسي اين جهان در نظر كسي كه به مرگ و اجل اعتقاد دارد داراي چنان اهميتي باشد كه فرد، اجل و مرگ را وسيله و ابزار آن كند؟ زمان مرگ وقت معيني ندارد لذا اجل كه هميشه و هر لحظه ميتواند جان كسي را بگيرد يا نابودي ابديست يا اجازه نامهييست براي رفتن به جهاني زيباتر. قبر كه درش هيچگاه بسته نميشود يا راهيست براي ورود به چاه هيچي و ظلمات ابدي، و يا دريست كه به دنيايي باقي و نوراني و دائمي گشوده ميشود.
رساله نور با فيض كشفيات قدسي قرآن به روشني دو ضرب در دو نشان ميدهد كه اجل را بايد از نابودي هميشگي به تذكره و اجازه نامهيي براي جهان زيباتر، و قبر را از چاه بيته هيچ شدن به ورودي باغي زيبا تبديل كرد و اين كار بيترديد چارهيي قطعي دارد. براي يافتن اين چاره حتي اگر سلطنت تمام جهان از آن من باشد بدون هيچ ترديدي آن را رها ميكنم. آري، هر كس كه عاقل باشد همين كار را خواهد كرد.
اينك اي حضرات! كدام قانون اقتضا ميكند، كدام عقل ميپذيرد، و كدام انصاف اجازه ميدهد رساله نور را كه صدها مسأله ايماني مانند آنچه گفته شد را كشف و توضيح ميدهد، اوراق مضر بناميم؟ و حاشا، صد هزار بار حاشا! نبايد همچون كتابهاي مغرضانهيي كه ابزار و وسيله جريانهاي سياسي قرار ميگيرند
به آن نگاه كنيم. آيا نسل آينده و اهل آخرت ـ كه آينده حقيقيست ـ و حاكم ذوالجلال آن، اين سؤال را از مسببانش نخواهند پرسيد؟ وانگهي آنان كه در اين وطن مبارك بر ملتي ذاتاً ديندار حكم ميرانند بيترديد ميبايست طرفدار تدين باشند و مردم را به دينداري تشويق كنند؛ اين جزو وظيفه و مسؤوليتهاي حاكميت است. مادام كه جمهوري لائيك بيطرف است و كاري به بيدينان ندارد، طبيعيست كه نبايد بهانه تراشي نموده و در امور دينداران مداخله كند.
ثالثاً: دوازده سال پيش رؤساي آنكارا از مجاهداتم و آنچه تحت عنوان "خطوات سته" در مقابله با انگليسيها نوشته بودم تقدير نمودند و مرا بدانجا دعوت كردند. رفتم، اما رفتار و كردار آنها با وضعيت سالمندي من متناسب نبود. گفتند:
با ما همكاري كن.
گفتم:
سعيد جديد علاقمند است براي آخرت كار كند؛ او نميتواند با شما كار كند؛ ليكن دخالتي هم در امور شما نخواهد كرد.
آري، دخالت نكردم و با دخالت كنندگان هم همكاري ننمودم، زيرا نبوغ نظامياي كه ميشد به نفع سنتهاي ملي اسلامي به كار گرفت، متأسفانه به وسيلهيي عليه سنتها تبديل شد. آري، من در رؤساي اينان در آنكارا و مخصوصاً در رئيس جمهور نبوغي ديدم و گفتم:
جايز نيست با آلوده كردن اين نبوغ به شك و ترديد، آن را به چيزي عليه سنتها تبديل كرد، لذا تا آنجا كه در توانم بود از دنياي آنها فاصله گرفتم و دخالتي در امورشان نكردم. سيزده سال است كه از سياست كناره گيري كردهام، و حتي اين بيستمين عيد است كه به استثناي يكي دو بار، همواره در غربت در انزواي اتاقم عيد را به تنهايي گذراندهام تا توهم دخالتم در سياست ايجاد نشود.
اينك چند دليل براي اثبات اينكه دخالتي در كارهاي حكومتي نكرده و علاقهيي نيز به آن نداشتهام برايتان بيان ميكنم:
دليل اول: سيزده سال است روزنامهها را كه زبان سياستاند به هيچ وجه مطالعه نكردهام؛ دوستاني كه در ٩ سال اقامت در بارلا و ٩ ماه اقامت در اسپارتا مرا ميشناسند اين مطلب را ميدانند. البته در زندان اسپارتا مقالهي يك روزنامهنگار بيانصاف و بيدين كه در آن به طلبههاي نور حمله كرده بود، با اينكه نميخواستم به گوشم رسيد.
دليل دوم: ده سال ميشد كه در استان اسپارتا بودم. هيچ نشانه و علامتي ديده نشده، كه در اين مدت خواسته باشم در امور سياسي جهان متحول دخالتي كنم.
دليل سوم: به طرز بيسابقهيي در يك لحظه وارد اقامتگاه من شدند و همه جاي آن را به طور كامل تفتيش كردند. خصوصيترين اوراق و كتابهايم را كه در اين ده سال جمع كرده بودم توقيف كردند. هم استانداري و هم پليس اعتراف كردهاند كه در كتابهايم چيزي كه نشان دهنده دخالت در سياست حكومت باشد پيدا نشده است. آيا با كشف خصوصيترين اوراق كسي چون من كه ١٠ ـ ٩ سال بلكه حتي ١٠ ماه بدون هيچ دليلي تبعيد شده، بيرحمانه مورد ستم واقع شده، و با شكنجه مورد فشار و زير نظر قرار گرفته است؛ نبايد حداقل ده مورد پيدا شود كه آن را بر چهره ظالمان بزنند؟
اگر گفته شود: "بيش از بيست مورد از نامههايت توقيف شده است."
من هم ميگويم: نامه هاي مذكور در مدت چند سال نوشته شدهاند. آيا نوشتن ده، بيست يا صد نامه براي ده دوست در ظرف ده سال خيلي زياد است؟ مادام كه خبررساني آزاد است و كاري با دنياي شما ندارند، اگر هزار نامه هم نوشته شود، جرم محسوب نميشود.
دليل چهارم: همه كتابهاي مصادره شدهام را ميبينيد كه پشت به سياست دارند و تمامشان در مورد ايمان و قرآن و آخرت هستند. فقط در دو سه رساله، سعيد قديم سكوت را شكسته و از شكنجههاي اعمال شده توسط مأموران غدار اظهار نارضايتي كرده است؛آن هم نه به حكومت، بلكه به مأموراني كه مسؤوليتشان را درست انجام ندادهاند اعتراض نموده و شكوائيه مظلومانهيي
نوشته است. ليكن همان دو سه رساله را هم خصوصي تلقي كرده و اجازه ندادم منتشرشان كنند. اين رسالهها در اختيار چند نفر از دوستان خاصام باقي ماند. حكومت بايد به ظاهر و عملكرد فرد توجه كند، حق ندارد امور پنهان و خصوصي افراد را تفتيش كرده و ببيند در دل آنها چه ميگذرد. هر كس ميتواند در دل خود و در خانهاش هر كاري بكند؛ ميتواند ذم پادشاهان را بگويد و آنها را دوست نداشته باشد.
مثلاً هفت سال پيش قبل از آن كه اذان به سبك جديد مطرح شود بعضي از مأموران خواستند متعرض عمامه و عبادتم شوند كه به شكل خصوصي و طبق مذهب شافعي انجام ميشد؛ لذا در مقابل اين كار رساله مختصري نوشته شد. مدتي بعد اذان جديد مطرح شد، من آن رساله را خصوصي تلقي كردم و اجازه ندادم منتشر شود؛ همچنين زماني كه در دارالحكمة الاسلاميه بودم در مقابله با اعتراضي كه از اروپا به آيه حجاب شده بود پاسخي نوشتم. يك سال پيش رسالهي مختصر حجاب از رسالههاي چاپ شدهي قبليام اقتباس، و به عنوان يكي از مسايل رسالهيي ـ كه "لمعه هفدهم" ناميده ميشود ـ ثبت شده بود، بعدها همين رساله "لمعه بيست و چهارم" نام گرفت و من براي اين كه تضادي با قوانين بعدي نداشته باشد رساله مذكور را پنهان كردم. به هر حال خطا كرده آن را به جايي فرستاده بودند. البته رساله مذكور در برابر اعتراض تمدن به آيه قرآن، پاسخي علمي و قانع كننده است. اين آزادي علمي را بيترديد در زمان جمهوريت نميتوان محدود كرد.
دليل پنجم: ٩ سال است كه در روستايي منزوي هستم؛ در اين مدت هدفم اين بود كه از سياست و حيات اجتماعي دور باشم؛ همه شكنجههايي را كه مانند اين بار در حقم روا داشتند تحمل نموده و براي اين كه وارد سياست دنيوي نشوم در مدت ده سال گذشته (به مراكز و مقامات دولتي) مراجعه نكردهام. اگر مراجعه ميكردم ميتوانستم به جاي بارلا ساكن استانبول شوم. ممكن است دليل بازداشت ظالمانه اين بار من، دلخوري استاندار اسپارتا باشد كه چرا نزد ايشان مراجعه نكرده و درخواستي ندادهام، احتمالاً به غرور ايشان بر خورده است؛ يا
ممكن است به دليل غرضورزي برخي از مأموران حكومتي باشد و اين كه به سبب ضعفشان كاهي را كوه جلوه داده و وزارت كشور را دچار ترس و توهم كرده باشند.
خلاصه: همه دوستاني كه با من در تماس هستند ميدانند كه نه تنها دخالت در سياست و نه تنها انجام عمل سياسي بلكه حتي فكر كردن به سياست هم مخالف هدف، شرايط روحي و خدمت قدسي ايماني من است، و امكان ندارد. مرا نور دادهاند نه چماق سياست؛ يكي از حكمتهاي اين وضع به نظرم آن است كهحضرت حق گريز و نفرت شديدي نسبت به سياست در نهاد من قرار داد تا كاري كنم اشخاص زيادي كه مشتاق حقايق ايمانياند و وارد شغل كارمندي شدهاند با ترس و انتقاد به اين حقايق ننگرند و از آن محروم نشوند...
مرحوم سرگرد عاصم بيگ را بازجويي ميكردند. پيش خود فكر كرد اگر راست بگويد استادش آسيب ميبيند، و اگر دروغ بگويد براي اعتبار چهل سالهي درست و غيرتمندانه نظامياش سنگين تمام ميشود؛ لذا گفت: "خدايا جانم را بگير!" و در عرض ده دقيقه جان به جان آفرين تسليم كرد و شهيد راه راستي و درستي شد. او قرباني اشتباهات پست كساني شد كه همكاري و تعاون در راه خير و تأييد آن را ـ كه هيچ قانوني در دنيا نميتواند خطا بداند ـ متوهمانه خطا پنداشتند. آري، كسي كه از رساله نور درس كامل گرفته باشد، شربت اجل را ـ كه تذكره رهايي ميداند ـ به راحتي نوشيدن آب سر ميكشد. اگر به تألمات برادراني كه بعد از من در دنيا خواهند ماند نميانديشيدم؛ همچون برادرم عاصم بيگ ميگفتم: "پروردگارا! جانم را بگير." بگذريم؛ موارد زير از دلايل اتهامي من بهشمار ميروند:
ماده سوم: رساله نور پيش از دريافت مجوز دولت منتشر شده و احساسات مؤمنانه را تقويت ميكند، لذا ممكن است در آينده در برابر اصول آزاد دولت مانع ايجاد نموده و امنيت عمومي را اخلال كند.
پاسخ:
اولاً رساله نور، نور است. كسي از نور ضرر نميكند. سيزده سال است كه چماق سياست را كنار گذاشته و درصدد اثبات حقيقت قدسي ـ كه سنگ بناي حيات اين وطن و ملت است ـ ميباشد. همه كساني را كه رساله نور را مطالعه
كردهاند ميتوانم گواه بگيرم كه اين مجموعه براي ٩٩ درصد اين ملت ارجمند نفعي بدون ضرر دارد. اگر قبول نداريد يك نفر برخيزد و بگويد كه در اين قسمت رساله نور ضرري ديدهام.
ثانياً: من چاپخانه و كاتبهاي متعدد ندارم. يكي از آنها را هم با دشواري ميتوانم بيابم. ضمناً خط خوشي هم ندارم؛ نيمه اميام. يك صفحه را با خط بسيار نامناسب در يك ساعت مينويسم. برخي افراد مانند مرحوم عاصم بيگ با رسم الخط زيبايشان به عنوان يادگاري مرا ياري كردند و خاطرات بسيار حزينم را در غربت نوشتند، سپس برخي ديگر كه آن انوار ايماني را درمان كامل دردهايشان ميديدند مشتاق مطالعهاش شدند؛ خواندند و به حق اليقين مشاهده كردند كه ترياقي اساسي براي حيات ابديشان است؛ آنگاه براي خود استنساخ كردند.
رساله "فهرست" كه در اختيارتان است و آن را بررسي كردهايد، نشان ميدهد هر جزء رساله نور حقيقت يك آيه از قرآن را تفسير ميكند، مخصوصاً آيات مربوط به اركان ايمان را چنان با وضوح تفسير ميكند، كه حتي طرحهاي حمله فيلسوفان اروپا عليه قرآن ـ كه از هزار سال پيش تهيه شده ـ و پايه و اساس آنها را از بين ميبرد. در اميد يازدهم "رساله سالمندان" كه فعلاً نزد شماست برهاني از هزاران براهين ايماني و توحيدي وجود دارد. براي نمونه آن را ببينيد و به آن توجه كنيد. خواهيد فهميد كه آنچه ميگويم درست است يا نادرست؛ همچنين براي اين كه معلوم شود رساله نور براي اين ملت و وطن تا چه حد سودمند است هر فرد منصفي ميتواند براي نمونه "رساله ميانه روي" را ـ كه از اجزاي رساله نور است ـ و رساله ديگري را كه حاوي بيست و پنج دواي منبعث از ايمان براي بيماران است، نيز رسالهيي كه براي سالمندان ميباشد و سيزده اميد و تسلي برخاسته از ايمان را در بر ميگيرد، مطالعه كند بيشك قبول خواهد كرد كه اين مجموعه براي فقرا و بيماران و سالمندان ـ كه بيش از نيمي از اين ملت محترم را تشكيل ميدهند ـ نور و درمان و ثروتي بسيار گرانقدر است.
براي همكاري در امر تحقيقات شما ميگويم رساله فهرست، در واقع فهرست بخشي از رسالههاييست كه طي بيست سال نوشتهام. اصل تعدادي از رسالههاي
مندرج در آن، از دارالحكمه آغاز ميشود. شمارههاي موجود در آن رساله به ترتيب تأليف نيست. براي مثال كلام بيست و دوم پيش از كلام اول تأليف شده و مكتوب بيست و دوم قبل از مكتوب اول نوشته شده است. نمونههايي از اين قبيل زيادند.
ثالثاً: اجزاي رساله نور كه در مورد علم ايمان ميباشند موجب تأمين و تقويت امنيت و آسايشاند. آري، ايمان كه منشأ و منبع سجاياي نيك و خصايل نيكوست قطعاً نه تنها خللي در امنيت ايجاد نميكند كه تأمين كننده آن نيز است، در واقع بيايماني ست كه به دليل محروم بودن از سجاياي نيك، در امنيت اخلال ايجاد ميكند.
اين را هم بدانيد كه ٣٠ـ٢٠ سال پيش در روزنامهيي ديدم يكي از وزراي مستملكات انگلستان گفته است: "تا وقتي اين قرآن در دست مسلمانان است ما نخواهيم توانست حاكم حقيقيشان شويم. بايد براي از ميان برداشتن و نابود كردن قرآن بكوشيم." سخن اين كافر معاند سي سال است كه نظرم را به فيلسوفان اروپا معطوف نموده و در اين مدت بعد از نفسم، همواره با آنها مشغول بودهام. اوضاع داخلي را آنچنان كه بايد نميتوانم زير نظر داشته باشم؛ ريشه قصورهاي امور داخلي را در اشتباهات و فساد اروپا ميبينم. من از فيلسوفان اروپايي عصبانيام و به آنها حمله ميكنم. خداوند را سپاس، رساله نور همچنان كه خيالات آن كافر معاند را در هم شكست، در وضعيتي قرار گرفته است كه فيلسوفان مادي و طبيعتگرا را نيز به سكوت وا ميدارد. در دنيا هيچ حكومتي نيست ـ به هر شكلي كه ميخواهد باشد ـ كه چنين كتاب مبارك و معدن قدرت معنوي را در كشورش ممنوع و ناشرش را محكوم كند! آزاد بودن راهبان در اروپا نشان ميدهد كه هيچ قانوني در كار كساني كه ترك دنيا كرده و در مسير آخرت و ايمان براي خود فعاليت ميكنند، دخالتي نميكند.
خلاصه: گمان ميكنم نگارش خاطرات علمي فرد سالمند غريبي كه ده سال است بيدليل تبعيد شده و او را از ارتباط با ديگران و نامه نوشتن منع كردهاند، خاطراتي كه به ايمان او به عنوان كليد سعادت ابدي مربوط است، نميتواند از سوي هيچ قانوني در جهان ممنوع باشد، و نيست. تاكنون هيچ عالمي از خاطرات
مذكور انتقاد نكرده است؛ و اين نيز اثبات ميكند كه عين حق و حقيقت محض است.
اما ماده چهارمي كه به عنوان دليل اتهام و بازداشت من ذكر ميشود به شرح زير است:
ماده چهارم: خبر دادهاند من درس طريقت ميدهم در حالي كه طريقت از طرف دولت ممنوع ميباشد.
پاسخ: اولاً به شهادت همه كتابهايم كه نزد شماست، من سرگرم حقايق ايماني هستم. نيز در رسالههاي متعدد نوشته و بيان داشتهام كه: "امروز زمان طريقت نيست، زمان نجات ايمان است. خيليها هستند كه بدون داشتن طريقت به بهشت ميروند، اما هيچ كس بدون ايمان نميتواند وارد بهشت شود، لذا امروز زمان فعاليت براي ايمان است."
ثانياً: ده سال است كه من در استان اسپارتا هستم. يك نفر را بياوريد كه بگويد من به او درس طريقت دادهام. آري، به اعتبار روحاني بودن، به برخي از برادران آخرتيام علوم ايماني و حقايق عالي را درس دادهام، ولي اين تعليم طريقت نيست، بلكه تدريس حقيقت است. ليكن چون من شافعيام، تسبيحات پس از نمازم با آنچه در حنفيان هست كمي فرق دارد؛ همچنين براي خود عاداتي دارم مثلاً از نماز مغرب تا نماز عشا و پيش از طلوع فجر با كسي ديدار و گفتگو نميكنم. آياتي از قرآن تلاوت و از گناهانم استغفار مينمايم. گمان ميكنم هيچ قانوني در دنيا نميتواند چنين چيزهايي را ممنوع اعلام كند. به سبب همين مسألهي طريقت، مأموران دولت و كارگزاران دادگاه از من ميپرسند: "پس با چه چيز زندگي ميكني؟"
پاسخ من اين است: مردم بارلا در طول ٩ سال اقامتم در آنجا مشاهده كردهاند كه زندگيام بهواسطه بركات ميانهروي و خزانه قناعت تأمين ميشود. دوستاني كه با من حشر و نشر دارند ميدانند كه بيشتر روزها با ١٠٠ پارا هر ١٠٠ پارا يك ليره ترك است.م.
و بعضي روزها با كمتر از آن روزگارم را سپري ميكنم. حتي در ظرف ٧ سال براي تأمين چيزهايي مانند لباس و كفش به ٧ اسكناس بسنده كردهام.
همچنين به گواهي تاريخچه حياتم ـ كه در دستتان است ـ در طول حياتم از دريافت هدايا و صدقات مردم امتناع كرده و با رد هديه صادقترين دوستانم موجب رنجش خاطرشان شدهام. دوستاني كه به من خدمت كردهاند ميدانند كه اگر به اجبار هديهيي هم گرفته باشم به اين شرط بوده كه مبلغش را بپردازم. بيشتر حقوقي كه در دارالحكمة الاسلاميه ميگرفتم هزينه چاپ كتابهايي ميشد كه در آن زمان مينوشتم؛ مقدار كمي از آن را هم براي سفر حج پس انداز نمودم. همان پول مختصر به بركت قناعت و ميانه روي، براي مخارج ده سال من كفايت كرد و آبرويم را حفظ نمود. از آن پول پر بركت هنوز مقداري باقي مانده است.
هيأت قضات! از شنيدن بيانات طولاني من نبايد خسته شويد، زيرا ٣٠ ـ ٢٠ كتاب اتهام وارد پرونده بازداشتم شده است. در برابر اين همه اتهام، بيانات طولاني من اندك بهشمار ميرود. من سيزده سال است كه دخالتي در دنياي سياست ندارم لذا قانونها را نميدانم. نيز تاريخچه حياتم گواه است كه براي دفاع، سطح خود را آن قدر پايين نميآورم كه بخواهم مطلب دروغي بيان كنم، من حقيقت را آنگونه كه بود بيان كردم. شما وجدان داريد و نحوه عملي كردن عادلانه قوانين را ميدانيد. حكمتان را نيز درباره من صادر خواهيد كرد، اما اين را بدانيد كه برخي از مأموران ضعيف به دليل ضعف و توهم و آسمان ريسمان كردنهايشان، يا براي دريافت درجه و چاپلوسي نزد مقامات دولتي، و با زمينهسازيهاي مزدورانه براي عملي كردن قانون آزاديهاي جديد، در مورد من كاه را زير دوربين و ذرهبين گذاشته، از آن كوه ساختند. انتظار ما از شما اين است كه با اقتدارتان نشان دهيد كوهي را كه آنها توهم كردهاند، كاه است نه كوه، يعني دوربين و ذره بين آنها را بر عكس به دست گرفته و نگاه كنيد. خواهشي هم دارم؛ ارزش كتابهاي مصادره شدهام در نظر من بيش از ١٠٠٠ ليره است، آنها را به من باز گردانيد. بخش مهمي از آنها ١٢سال پيش با افتخار و امتنان از سوي كتابخانه آنكارا پذيرفته
شد؛ اين را مدير كتابخانه در روزنامه اعلام كرد. اينك با نظر هيأت شما ـ كه رأياش در زندگيام نافذ است ـ ميخواهم رونوشتي از بياناتم را تقديم مدعي العموم كرده و عليه كساني كه مرا گرفتار اين ضرر و زيان نمودهاند اقامه دعوا كنم، نيز ميخواهم رونوشت ديگري از آن را به وزارت كشور و رونوشت ديگرش را نيز به مجلس شورا بدهم.
* * *
تتمه نخست مدافعات فوق
قابل توجه هيأت قضات و كسي كه مرا بازجويي كرد! سه ماده را به بيان پيشينم اضافه ميكنم:
ماده اول: به طرز شگفت آوري كه انسان احساس ميكند غرضي در كار است، سعي ميكنند هر طور شده از هيچ، سببي براي اتهام زدن به من بسازند، لذا با اصرار به نحوي كه گويا واقعاً جمعيت و تشكيلاتي وجود داشته، ميپرسند: "براي تأسيس اين سازمان از كجا پول گرفتهايد؟"
پاسخ: اولاً من هم از سؤال كنندگان ميپرسم: "اصولاً چه سند و مدركي داريد كه ما چنين سازماني تأسيس كردهايم؟ چه دليل و حجتي داريد كه ما با دريافت پول سازمان تشكيل دادهايم، كه چنين مُصرانه در اين خصوص سؤال ميكنيد؟ من ده سال است كه در استان اسپارتا كاملاً زير نظر بودهام. در آنجا جز يكي دو خدمتكار و هر ده روز يك بار جز يكي دو مسافر كسي را نميديدم. غريب و تنها، خسته از دنيا بودم و از سياست شديداً و به غايت متنفر؛ بارها مشاهده كرده بودم كه جمعيتهاي قدرتمند سياسي مخالف، در برابر طرف مقابل تا چه حد عقيم ميمانند و ضرر ميرسانند. كسي بودم كه در ميان قوم و خويش و هزاران تن از دوستان خود، در مهمترين فرصتها، جريانها و جمعيتهاي سياسي را رد كرده و در كارهايشان دخالتي نكردم. من صدمه زدن به خدمت قدسي ايمان تحقيقي را ـ كه ضربه وارد كردن به آن به هيچ وجه جايز نيست ـ و سست نمودن آن را با
اغراض سياسي، بزرگترين جنايت تلقي ميكردم و از سياست چنان گريزان بودهام كه گويي از شيطان ميگريزم. ده سال است كه اين دستورالعمل من است:
اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ؛
زيركي را در صادق بودن و عدم حيلهگري ميدانسته و بيپروا و جسورانه آنچه را كه ديگران اسرار ميپندارند فاش ميكردهام؛ مأموران دقيق اطلاعاتي در مواجهه با چنين كسي كه ده سال در استان بزرگ اسپارتا اقامت داشته نميتوانند پي به وجود سازمان او ببرند؟! و حال به او گفته ميشود: "چنين سازماني وجود دارد و شما دنبال عملي كردن طرحهاي سياسي بودهايد!" در مقابل چنين سخن و افتراهايي نه فقط من، بلكه همه مردم استان اسپارتا و همه آنهايي كه مرا ميشناسند، حتي همه كساني كه اهل عقل و وجداناند، ابراز تنفر كرده و ميگويند: "مغرضانه در صدد متهم كردن او هستيد."
ثانياً: مسأله ما، ايمان است. ما براساس اخوت مبتني بر ايمان با ٩٩ درصد از مردم اين مملكت و اهالي اسپارتا برادر هستيم؛ در حالي كه جمعيت و سازمان، اتحاد يك اقليت در ميان اكثريت است. ٩٩ نفر در برابر يك نفر كه سازمان نميشود. مگر فرد بيدين بيانصافي هر كس را (حاشا) مانند خود بيدين پنداشته و با قصد تحقير اين ملت ارجمند و ديندار، چنين چيزهايي را اشاعه دهد.
ثالثاً: كسي چون من را ببيند كه با محبتي خالصانه ملت ترك را دوست دارد و از اين نظر كه مظهر ثناي قرآن واقع ميشوند از آنها بسيار تقدير ميكند؛ و بهشدت طرفدار ملتيست كه از ٦٠٠ سال پيش تاكنون به مقابله با تمام دنيا پرداخته و پرچمداري قرآن را بر عهده داشته است؛ به گواهي هزاران ترك، به اندازه هزار ترك ناسيوناليست عملاً به ملت ترك خدمت كرده است؛ كسي كه با ترجيح سي ـ چهل جوان ترك ارجمند بر سي هزار نفر از همشهريهاي بينمازش اين غربت را اختيار كرده و به خاطر روحاني بودنش به محافظت از عزت علمي برخاسته و حقايق ايماني را بسيار آشكار و واضح درس ميدهد؛ اگر چنين كسي در مدت ده سال يا بيست سال، نه بيست سي نفر، بلكه صد نفر و حتي هزاران نفر طلبه داشته باشد كه صرفاً بر محور ايمان و حقيقت و آخرت، فداكارانه به او دل ببندند و برادر آخرتي او شوند، آيا چيز زياديست و ضرري خواهد داشت؟ آيا هيچ
با وجدان و با انصافي اجازه ميدهد از چنين چيزهايي انتقاد كند؟ آيا ميتوان چنين چيزهايي را جمعيتي سياسي دانست؟
رابعاً: اهل انصاف ميفهمند اگر افرادي درباره كسي كه ده سال را با صد اسكناس سر كرده و گاه در يك روز ٤٠ پارا هم خرج نداشته و عبايي را كه هفتاد وصله و پينه دارد را هفت سال بر تن كرده، بگويند: "از كجا پول ميگيري و زندگي ميكني و سازمان تشكيل ميدهي؟" تا چه حد بيانصافاند.
ماده دوم: تقليد دروغيني از واقعه "مَنَمَن" مَنَمَن: شهري از توابع ازمير كردند و با ترساندن ملت، دولت را اغفال نموده، طوري وانمود كردند كه درصدد اجراي سهل قوانين دوره آزادي ميباشند و با اين فريب كه به قبولاندن قوانين آزادي خواهانه دولت كمك ميكنند، من را به زور از بارلا به اسپارتا منتقل كردند. وقتي ديدند وسيلهي چنان فتنههايي قرار نميگيرم و نميخواهم اقدامي كنم كه به حال وطن و ملت و دين مُضر است، برنامههايشان را تغيير دادند. از شهرت كاذبم ـ كه هيچ علاقهيي به آن ندارم ـ استفاده كردند و با حيله گريهايي كه به فكر و خيالمان نميرسيد تقليد موهومي از واقعهي مظلومانهي مَنمن را بر ما تحميل نمودند. لذا خسارت بزرگي به ملت، دولت و بسياري از افراد بيگناه محبوس ملت زدند. حال كه دروغشان برملا شده است با بهانههاي واهي ميخواهند مأموران دادگستري را به اشتباه اندازند.
من به لحاظ حقم در دفاع از ملّت يادآوري ميكنم كه مأموران دادگستري در اين مسأله نيازمند توجه و احتياط فراواني هستند. در اصل آنها هستند كه متهماند، آنهايي كه با چاپلوسي اركان دولت، فريبكارانه و با ماسك جمعيتي دروغين، برخي بيگناهان ساده دل بيچاره را تحريك نموده و حادثه كوچكي به وجود ميآورند و آنگاه شيطانوار كاه را كوه جلوه ميدهند، دولت را به خطا ميكشانند و موجب تضييع حق بسياري از بيگناهان ميشوند، به كشور ضررهاي بزرگ ميزنند، و قباحت را به گردن ديگران مياندازند. مسأله ما دقيقاً چنين است.
ماده سوم: در ميان ادارات دولتي، بيترديد دادگاه است كه بايد بيش از ديگران از استقلال خود محافظت كرده و بدون تأثير پذيري از عناصر بيروني، بيطرفانه و بهدور از احساسات مسايل را بررسي كند. من به استناد استقلال كامل دادگاه، از حق دفاع از حقوق و آزادي خود برخوردار هستم. آري در همه جا، در دادگستري و عدليه، مسايل جان و مال (انسانها) مطرح است. قاضي اگر دچار عصبانيت شخصي شده و حكم مرگ قاتلي را بدهد، خود قاتل است. پس بايد گفت مأموران عدليه اگر به طور كامل از احساسات و تأثيرات خارجي فارغ نباشند، احتمال دارد مرتكب گناهان بزرگ در ظاهر و صورتي عدالت طلبانه شوند. وانگهي جانيها، بيكسان و مخالفان نيز داراي حقوقي هستند، و براي احقاق حقشان خواهان مرجعي بيطرف ميباشند. از نشانههاي اينكه صحبت از عدالت ميكنند، اما در عمل به جانبداري از يك طرف ميپردازند و ماهيت عدالت را به ظلم و ستم تغيير ميدهند تعبيري است كه براي من به كار ميبرند؛ در حالي كه در اسپارتا و در اينجا همه مرا سعيد نورسي ميشناختند و ميشناسند، در نامهها و پاسخهايي كه دريافت ميكنم نامم سعيد كُردي ذكر ميشود، اينان همواره نام "سعيد كردي" را تكرار و از من به عنوان يك كُرد ياد ميكنند. به اين ترتيب هم در غيرت ملي برادران آخرتيام ايجاد شبهه كرده و فضايي عليه من ايجاد ميكنند و هم جرياني كاملاً مخالف و ضد ماهيت دادگاه و عدالت را به راه مياندازند. آري، در اين كه شرط اول عدالت آن است كه قاضي و دادگاه از شائبه جانبداري مُبرّا بوده و كاملاً بيطرفانه عمل كنند، هزاران شاهد تاريخي وجود دارد؛ يكي از آنها مربوط به زمان خلافت حضرت علي (رض) است؛ هنگامي كه او با يك يهودي در دادگاه، بيهيچ امتيازي شركت نمود، يا پادشاهان بسياري كه با مردم عادي در دادگاههاي عادلانه حضور مييافتند. به كساني كه ميخواهند درباره من احساس بيگانگي را القا كنند و ديدگاههاي مربوط به عدالت را منحرف سازند ميگويم: حضرات! من بيش از هر چيز مسلماني هستم كه در كردستان به دنيا آمدهام؛ اما به تركها خدمت كردهام طوري كه ٩٩ درصد خدمات مفيدم به تركها ارائه شده است. بيشتر عمر من در ميان تركها سپري شده و راستگوترين و خالصترين برادرانم
ترك بودهاند؛ قهرمانترين سربازان ارتش جهان اسلام ترك بودهاند؛ لذا با توجه به مسلك قرآنيام، تركها را بيشتر از هر ملت ديگري دوست دارم و طرفدارشان هستم و اين مقتضاي خدمت قدسي من است. ميتوانم هزاران جوان ترك واقعي را به گواهي بخوانم كه شهادت دهند به اندازه هزاران تن از كساني كه مرا كرد مينامند و خود را هوادار مليت نشان ميدهند، به ملت ترك خدمت كردهام.
همچنين سي چهل جلد از كتابهايم را كه نزد هيأت قضات است، به ويژه رسالههاي ميانه روي، سالمندان، و بيماران را گواه ميگيرم كه اين كتابها به مصيبت ديدگان، فقرا، بيماران و متقيان متدين ـ كه چهار پنجم ملت ترك را تشكيل ميدهند ـ به اندازه هزار نفر از ناسيوناليستهاي ترك خدمت نمودهاند؛ و آنها را در دست جوانان ترك ميتوان ديد نه كردها.
با اجازه هيأت قضات به ظالمان ملحدي كه ما را دچار اين بلا كرده، و برخي از اركان دولت را اغفال نموده، و زير پوشش مليت خواهي دسيسه ميكنند، ميگويم:
حضرات! بنا بر ماده قانوني كه درباره من است و هنوز به اثبات نرسيده، اگر هم برسد جرمي را ثابت نميكند، نيز اگر جرم بودنش هم ثابت شود تنها مرا مسؤول ميداند، بيش از چهل تن از ارزشمندترين جوانان و ارجمندترين سالمندان تُرك را طوري گرفتار اين بلا كردهايد كه گويي مرتكب جنايت شدهاند؛ آيا اين است معني مليت خواهي؟ آري، در ميان جوانان تركي كه بيسبب گرفتار اين بازداشت توأم با شكنجه شدهاند، كساني وجود دارند كه مايه مباهات و افتخارند.
آنها با حكم منع تعقيب پس از دو ماه بازداشت پر مشقت آزاد شدند.
بنده از فاصله دور ارزش آنها را دانسته، سلامي به آنها داده يا رسالهيي ايماني برايشان ارسال كردهام؛ به اين دليل آنها را چون جانيان در ميان خانوادههايشان دستگير و دچار چنين بلايي كردهاند؛ آيا اين وطن دوستي است؟
من كه در نظر شما از قوم ديگري هستم، اما در ميان اين جوانان و سالمندان رادمرد ترك، كساني هستند كه يك نفرشان را با صد نفر از ملتم عوض نميكنم. كساني در بين آنها هست كه به خاطرشان پنج سال است نفرين كردن مأموراني را كه ده سال به من ظلم كردند كنار گذاشتهام. در بينشان دوستان عالي قدر
تركي هستند كه خالصترين نمونه سجاياي عالي را با كمال حيرت و تقدير در آنها مشاهده كردم. راز برتري ملت ترك را بهواسطه آنها دانستم. من با وجدان خويش و نشانههاي فراوان موجود ميگويم اگر به تعداد اين بازداشت شدگان بيگناه موجوديت داشتم يا اگر ميتوانستم همه مشقاتي را كه متوجه تمام آنها شده بر دوش خود نهم، سوگند ميخورم كه با افتخار دوست داشتم بهجاي آن انسانهاي ارزشمند قرار گيرم. اين احساس به دليل ارزش ذاتي آنهاست نه به سبب فايدهيي كه براي شخص من داشتهاند، زيرا تعدادي از آنها را براي اولين بار است كه ميبينم. شايد تعدادي از آنها از من فايدهيي بردهاند و من از آنها ضرر ديدهام، اما اگر من هزاران ضرر هم از آنها ببينم باز هم از ارزش آنها در نگاه من نخواهد كاست.
اينك اي ظالمان ملحدي كه ادعاي ترك گرايي داريد! آيا به ذلت كشاندن و خوار كردن كساني كه ميتوانند مدار افتخار ملت ترك شوند، با بهانههاي واهي و بياهميت و به تعبير شما به خاطر كردي چون من، ملي گراييست؟ ترك گراييست؟ وطن دوستيست؟ شما را به وجدان بيانصافتان ارجاع ميدهم.
دادگاه عادل پس از آنكه به بيگناهي آنها پي برد بيشترشان را آزاد كرد. اگر جرمي مطرح باشد، از آن من است. آنها از سر كرامت و بزرگواري، براي عالم غريب سالمندي چون من، كارهاي جزيي چون بخاري روشن كردن، آب آوردن، غذا پختن و پاكنويس كردن يكي از رسالههاي مخصوص را صرفاً براي رضاي خدا انجام داده و به خاطر من آخر آن دو رساله را ـ كه در حكم خاطراتم هستند ـ به عنوان يادگاري امضا كردهاند. آيا در دنيا قانون و قاعده و مصلحتي هست كه به موجب آن چنين كساني را بتوان با چنين بهانههاي واهي مؤاخذه كرد؟
دومين تتمه مدافعاتم
هيأت قضات! ممكن است بنا بر وظايفتان در سخنان من موارد غير لازمي ببينيد، اما اكثر مردم كشور و شايد همه دنيا با اين مسايل مرتبطاند. نه فقط شما بلكه همه آنها اين سخنان را به لحاظ معنا ميشنوند. و هم نوعي بينظمي در آن مشاهده خواهيد كرد. دليلاش هم اين است كه به يكي از حقوق من اهميت ندادند، من خط خوبي ندارم، بسيار خواهش كردم كه اين مسأله حيات و ممات است، كاتبي در اختيارم بگذاريد تا براي دفاع از حقم درخواستي بنويسم؛ ندادند. مرا به مدت دو ماه به طور كامل از سخن گفتن منع كردند. اين است كه با خط بسيار ناقص و در هم ريختهام نتوانستم با نظم و ترتيب بنويسم. در هر حال آخرين بياناتم چنين است:
اگر بر فرض محال طبق خبر مفسدان و خبرچينان قبول كنيم كه رساله نور نميتواند با برخي سياستهاي دولت موافقت كند و به مخالفت با آنها ميپردازد، يعني اگر دروغي به اين واضحي پذيرفته شده و گفته شود كه در اين مجموعه افكار و انديشههاي سياسي ديگري وجود دارد و همه اين رسالهها از سياست صحبت ميكنند نه ايمان؛ در پاسخ ميگويم: مادام كه گستردهترين شكل حريت و آزادي، جمهوريست و مادام كه دولت نيز آزادترين شكل جمهوري را پذيرفته و اختيار كرده است، آزادي مزبور در نظام جمهوري نميتواند انديشه علمي، حقيقي، قطعي و غير قابل انكار، همچنين افكار صائب را تحت استبداد درآورده و آنها را جرم بداند. به شرطي كه انديشههاي مذكور ضديتي با آسايش عمومي نداشته باشند. آري، در دنيا هيچ حكومتي نيست كه در آن فقط يك انديشه سياسي وجود داشته باشد. بسيار خب بر فرض محال، من انديشههاي سياسيام را در خفا براي خود نگاشته و به تعدادي از دوستان خاصم ابراز داشتهام، تا به حال قانوني كه چنين چيزهايي را جرم بداند به گوشم نخورده است. رساله نور از نور ايمان بحث ميكند و تاكنون به ورطه ظلماني سياست سقوط نكرده و نخواهد كرد.
اگر به فرض فرد بيديني كه از ماهيت جمهوري لائيك آگاهي ندارد بگويد: "رسالههاي تو جريان ديني قدرتمندي ايجاد ميكند و در حال مبارزه با اصول جمهوري لائيك است."
چنين پاسخ ميدهم: ميدانيم معناي لائيك بودن يك حكومت جمهوري اين است كه امور دين در آن از امور دنيا جدا باشد، و تنها يك فرد بيدين به غايت نادان ميتواند چيزي را كه به ذهن هيچ كس خطور نميكند بپذيرد و مدعي شود كه منظور كنار گذاشتن دين و كاملاً بيدين شدن است.آري، در دنيا هيچ ملتي را نمييابيد كه دين نداشته باشد، ملتي مانند ملت تركيه نيز كه طي اعصار متمادي ممتاز بوده، همواره دين داشته است. در هر نقطه از جهان كه تركي باشد مسلمان است. بخشي از ساير ملتهاي مسلمان هر چند كوچك و محدود هم كه باشند خارج از دايره اسلام قرار دارند. اين ملت مبارك ملتي واقعاً ديندار هستند و تا هزار سال به عنوان قهرمان لشكر دين حق بر روي زمين، مفاخر ملي خود را از ميليونها منبع ديني اثبات نموده و با نوك شمشيرهايشان نوشتهاند؛ اينك بيدينان دروغگوي عاري از مليت، ملت ترك را متهم ميكنند كه "دين را كنار گذاشته يا بيدين خواهند شد." اينان با اين كار مرتكب چنان جنايتي ميشوند كه مستحق مجازات در مرتبه اسفل سافلين جهنم ميگردند.
اين در حاليست كهرساله نور از دايره گسترده دين ـ كه قوانين حيات اجتماعي را هم در بر ميگيرد ـ سخن نميگويد. رساله نور درباره اصل موضوع و هدف دين يعني از اركان عظيم ايمان ـ كه خاصترين و متعاليترين بخش دين است ـ بحث ميكند. بيشتر مخاطبان من هم ابتدا نفس خويش و بعد فيلسوفان اروپا هستند. به نظر من تنها شياطيناند كه چنين مسايل قدسي را ـ با وجود حق دانستنشان ـ متوهمانه مُضر ميدانند. فقط سه چهار رساله (از نوشتههاي من) به انتقاد از (رفتار) بعضي از مأموران ميپردازد. اين مطالب براي مبارزه با حكومت يا انتقاد از آن نوشته نشدهاند، بلكه عليه مأموراني نوشته شده كه به من ظلم كرده و از مسؤوليتهايشان سوء استفاده نمودهاند. وانگهي براي ممانعت از سوء تفاهمها، سه چهار رساله مذكور را خصوصي و محرمانه ناميديم و انتشارشان را منع كرديم.
اكثر ساير رسالهها چهار پنج سال پيش، بعضي از آنها هشت سال پيش، و تعدادي ديگر سيزده سال پيش تأليف شدهاند. البته رسالههاي "ميانهروي"، "سالمندان"، و "بيماران" سال گذشته نوشته شدهاند. با اين حال هر كس ذرهيي عقل داشته باشد و رسالهها را بيطرفانه بررسي كند تأييد خواهد كرد كه اين مجموعه نه تنها مغاير قوانين حكومتي نيست و اخلالي در آسايش ديگران ايجاد نكرده و مردم را به گمراهي نميكشاند؛ بلكه بر عكس، از طرف حكومت ميبايد مورد تقدير و تشكر قرار گيرد. اگر بر فرض محال بسياري از مطالب رساله نور مخالف ديدگاههاي حكومت هم باشد، طبق قانون عفوي كه در ٢٨ ژوئيه ١٩٣٣ منتشر شد چنين مطالبي در جرمهاي پيشين مورد بخشش قرار گرفت، لذا دليلي براي تعقيب رسالههاي مذكور باقي نمانده است. درخواست ميكنم ظلمي كه در حق ما روا ميدارند هر چه زودتر پايان پذيرد و رسالهها را به ما بازگردانند.
اگر فرد بيوجدان سرخوشي كه ماهيت انسان را در پستترين و نازلترين درجه حيواني ميداند و در توهم خود دنيا را هميشگي و لايزال، و انسان را باقي و لايموت ميپندارد بگويد: "همه كتابهاي تو با قدرت تمام درس ايمان ميدهند، و انسانها را نسبت به دنيا دلسرد و بيتوجه و نظرها را به آخرت جلب ميكنند، ليكن ما در زمانه فعلي درصورتي ميتوانيم زندگي مناسبي داشته باشيم كه با تمام قدرت و دقت متوجه حيات دنيوي باشيم؛ چرا كه امروزه زندگي كردن و در امان بودن از دشمنان بسيار سخت شده است."
پاسخ من به او چنين خواهد بود: درسهاي ايمان تحقيقي گر چه نظرها را به آخرت معطوف ميكند، اما دنيا را مزرعه و بازار و كارخانه آخرت ميداند، لذا ديگران را به كار بيشتر در خصوص زندگي دنيوي وا ميدارد. به همين ترتيب نيروي معنويت را نيز كه در بيايماني آسيب جدي ديده با دلايل محكم دوباره تقويت ميكند. نيز آنان را كه در نااميدي و يأس دچار بيتفاوتي و بيهدفي شدهاند بهسوي اشتياق و تلاش و كوشش سوق داده به كار وا ميدارد. آيا كساني كه علاقمند به زندگي در اين دنيا هستند وجود قانوني را كه درسهاي ايمان تحقيقي را ممنوع اعلام كند ميپذيرند؟ اصولاً امكان
دارد چنين قانوني وجود داشته باشد؟ و چنين درسهايي را ممنوع اعلام كند؟ درسهايي كه لذت زندگي دنيوي را تأمين ميكنند، و شوق به كار كردن را تشويق كرده، و بر نيروي معنويت ـ كه مدار ايستادگي در برابر مصايب بيشمار است ـ پافشاري ميكنند، و همه اينها را با دلايل عقلاني ثابت مينمايند.
اگر فرد نادان به ظاهر غيرتمندي كه چيزي از پايههاي حقيقي اداره ملت و آسايش مملكت نميداند ادعا كند: "رسالههاي تو ميتوانند دستاويز كساني قرار گيرند كه امنيت جامعه را مختل كرده و اداره كشور را به هم ميريزند، و تو نيز ممكن است بياحتياطي كرده و نسبت به حاكميت اعتراضي كني؛ لذا با توجه به تأثير رسالهها احتمال وقوع فتنه وجود دارد؛ اين است كه ما متعرض تو ميشويم."
پاسخ: كسي كه از رساله نور درس بگيرد، قطعاً وارد فتنههايي نميشود كه موجب تضييع حقوق و ريختن خون بسياري از بيگناهان ميشود، او مخصوصاً با تجربياتي كه دارد به هيچ وجه به فتنههايي كه بارها ديدهايم بينتيجه و مضرند، نزديك نميشود. يك دهم شاگردان رسالهي نور بلكه هيچكدام از آنها وارد فتنهيي از ده فتنهي ده سال گذشته نشدهاند و اين نشان ميدهد كه رسالهها ضد فتنهها هستند و موجبات آسايش مردم را فراهم ميكنند. اداره و تأمين آسايش عمومي ١٠٠٠ نفر باايمان آسان است يا ١٠ نفر بيدين لاابالي؟آري، ايمان در انسان سجاياي نيكو را تقويت نموده و شوق مهرباني و پرهيز از آسيب زدن به ديگران را ميآموزد، اما درباره بياحتياطي من؛ همه ميدانند در اين سيزده سال تا حد امكان سعي كردهام توجه حكومت را به خود جلب نكنم، و براي اين كه به مسايل حكومتي نپردازم، و دخالتي در كارهايشان نكنم در استان اسپارتا به طرز خارق العادهيي منزوي و مردم گريز، مشفقانه و دور از سياست زيستهام.
اي بيانصافاني كه مرا دچار اين بلا كرديد! معلوم شد از اين كه عليه آسايش مردم كاري نميكنم از من عصباني و خشمگين شدهايد. به اتهام (واهي) دشمني با آسايش مردم مرا بازداشت كرديد. كساني خواهان از بين رفتن آسايش مردم و به هم ريختن اوضاع هستند كه در مورد من حكومت را اغفال و دادگاه را بيدليل
مشغول كرده و مرا بازداشت نمودند. شكايت از آنها را نه فقط از جانب ما كه به نام مملكت ميبايست نزد هيأت قضات و مخصوصاً مدعي العموم برد.
اگر بگويند: "تو مسؤوليت رسمي نداري؛ نميتواني اداي احترام مردم به خود را قبول كرده و مانند روحانيون رسمي به آنها درس ديني دهي. وانگهي براي ارائهي دروس ديني ادارهيي رسمي وجود دارد؛ اجازه آنها لازم است."
پاسخ: اولاً من چاپخانه و كاتبي ندارم كه كار انتشار را انجام دهند. كار ما خصوصيست. اصل آزادي وجدان به كارهاي خصوصي بهويژه اگر ايماني و وجداني هم باشند اجازهي فعاليت ميدهد.
ثانياً: حكومت اتحاد و ترقي اتفاق نظر داشته است كه مسؤوليت تدريس به مردم و اثبات حقايق اسلامي در برابر اروپا در دارالحكمة الاسلاميه بر عهده من باشد؛ همچنين رياست سازمان ديانت مرا به عنوان واعظ در شهر وان منصوب نمود، و تاكنون بيش از ١٠٠ رساله از آثارم را علما مطالعه كرده و با اين حال هيچكدام آنها انتقادي نداشتهاند؛ اينها اثبات ميكند كه من حق درس دادن به مردم را دارم.
ثالثاً: اگر دروازه قبر بسته ميشد و انسان به صورت لايموت در دنيا باقي ميماند وظيفهها در سمتهاي نظامي و اداري و رسمي محدود ميشد، اما اينك كه روزانه دست كم سي هزار شاهد با جنازههاي خود حقيقت اَلْمُوتُ حَقٌ را امضا ميكنند دانسته ميشود كه مهمتر از وظايف دنيوي، وظيفههاي ايمانيست. رساله نور به فرمان قرآن اين وظايف را عملي ميكند؛ مادام كه قرآن دستور دهنده و حاكم و فرمانده رساله نور است و هر روز به سيصد و پنجاه ميليون نفر حكم ميكند و فرمانهايي ميدهد و دستان اكثر مردم را هر روز لااقل پنج بار بهسوي درگاه الهي ميگشايد و موجب خوانده شدن فرامين آسماني و قدسي در همه مساجد و جماعتها و نمازها ميگردد، بيشك رساله نور ـ كه تفسير حقيقي قرآن، مأموري از مأموران آن، و نوري از انوار خورشيد قرآن است ـ وظيفه ايماني خود را به اذن خداوند و بدون هيچ صدمهيي انجام خواهد داد، پس اهل دنيا و سياست بيش از مبارزه با رساله نور نيازمند بهرهمندي از آناند. رساله نور اجزاي
متعددي دارد مانند كلام بيست و نهم كه طلسم پيچيده هستي را كشف نموده و اين معمّا را كه موجودات از كجا ميآيند و به كجا ميروند و چه خواهند شد حل ميكند؛ كلام سيام كه معماي تحول در ذرات را كشف مينمايد. مكتوب بيست و چهارم كه طلسم عجيب فعاليت و خلاقيت عام كائنات را كه همواره در فنا و زوال است كشف و حل ميكند؛ مكتوب بيستم كه مهمترين و عميقترين معماي توحيد را كشف و حل كرده و توضيح ميدهد و ثابت ميكند كه حشر بشر همچون احياي يك پشه سهل و ساده است؛ و لمعه بيست و سوم كه رساله طبيعت نام دارد و افكار كفرآميز طبيعت پرستان را از ريشه در هم ميريزد و از بين ميبرد. كسي كه اين رسالهها را به دقت مطالعه كند تأييد خواهد نمود كه اگر عالم، اديب يا استادي فقط يكي از معماهاي مطرح در رساله نور را كشف كند در هر حكومتي كه باشد از او تقدير شده و پاداش و جوايزي به وي خواهند داد.
اين سخنان را نبايد توضيحاتي خارج از اصل موضوع پنداشت، زيرا در حكم بازداشت من از بيشتر اجزاي رسالهي نور سخن به ميان آمده و از طرفي هيأت قضات مكلف به بررسي دقيق است؛ از سوي ديگر من هم به دليل مرتبط بودن مطالب با قرآن و عالم اسلام و آينده مجبور هستم توضيح و پاسخ دهم؛ مادام كه روشن شدن كامل مسألهيي با بيان همه مطالب دور و نزديك آن امكان پذير است پس لازم است احتمال دوري را كه مربوط به مسأله ماست، بيان كنيم.
اگر بعضي از مردم بدبخت كفر و بيديني را مسلك خود قرار دهند و زير پوشش يك هدف سياسي در برخي از اركان حكومت نفوذ كرده و آنها را فريب دهند يا براساس مأموريتي كه بر عهده دارند براي اينكه با دسيسههاي مختلف رساله نور را از بين ببرند و با تهديدهاي گوناگون مرا به سكوت وادار كنند و بگويند: "دوره تعصب طي شده و در حالي كه بايد گذشته را فراموش كرد و با تمام توان متوجه آينده بود، تو با تمام وجود به شكل مرتجعانهيي درس دين و ايمان ميدهي و اين به كار ما نميآيد...!"
پاسخ: اولاً زماني را كه ماضي گمان ميكنيد تبديل به آينده شده است و آينده حقيقي همان است و ما هم به همان سو ميرويم.
ثانياً: رساله نور به اعتبار تفسير بودنش با قرآن حكيم ارتباط تنگاتنگي دارد. قرآن نيز حقيقت جاذبي مانند نيروي جاذبه عموميست كه كره زمين را با عرش مرتبط ميكند. كساني كه در آسيا حكم ميرانند نميتوانند با تفسيرهايي چون رساله نور از قرآن مبارزه كنند. بايد با آن مصالحه كرده، و بهره ببرند و از آن حمايت نمايند.
اما درباره سكوت من؛ مادام كه در راه كشفي عادي يا يك انديشه بياهميت سياسي يا در راه حيثيتي دنيوي بسياري از اهل عزت خود را فدا ميكنند، ترديدي نيست كه در راه داراييهايي كه قيمت بهشت عظيم است و آب حياتيست كه موجب تأمين زندگاني ابدي ميشود و كشفياتيست كه همه فيلسوفان را به حيرت وا ميدارد، اگر به تعداد ذرات وجودم جان داشتم و لازم بود همه آنها را فدا كنم اين كار را بدون هيچ تعللي ميكردم. ساكت كردن من به صورت تهديد يا نابود كردن، موجب ميشود به جاي يك زبان هزار زبان شروع به سخن گفتن كنند. از رحيم ذوالجلال اميد آن دارم رساله نور ـ كه از بيست سال گذشته تاكنون در روحها نفوذ كرده است ـ به جاي يك زبان ساكت شده، هزار زبان را به سخن آورد.
* * *
مسألهيي بياهميت كه به عنوان جرمي مهم از من پرسيده ميشود
ميگويند: "تو كلاه شاپو بر سر نميگذاري و در مراكز رسمي مانند دادگاه پوشش سرت را بر نميداري. اين بدان معناست كه قوانين مربوطه را قبول نداري. قبول نداشتن اين قوانين مجازات سختي دارد!"
پاسخ: قبول نداشتن يك قانون مطلبي، و عمل نكردن به آن قانون مطلب ديگريست. اگر مجازات اولي اعدام باشد در قبال دومي بايد فرد را يك روز زنداني كرد يا او را محكوم به پرداخت يك ليره جزاي نقدي نمود يا تذكر و اخطاري به او داد. من به آن قوانين عمل نميكنم، و مكلف به عمل به آنها هم نيستم؛ چرا كه در انزوا بهسر ميبرم. اين قوانين شامل منازل خصوصي نميشود.
يك هشدار: دو ماه است كه دادگاههاي اسپارتا و اسكي شهير و وزارت كشور كتابهاي خاص و نامههاي خصوصيام را ـ كه در ده سال گذشته نوشتهام و فعلاً مصادره شدهاند ـ با دقت فراوان بررسي كرده و از صافي ظريفي عبور دادهاند. با اين حال اعتراف كردهاند كه چيزي براي اتهام تأسيس جمعيت يا كميتهيي پنهان به دست نياوردهاند ولي به تفتيش و تحقيقشان ادامه ميدهند، من هم ميگويم:
حضرات! خود را بيهوده خسته مكنيد ... اگر آنچه كه دنبالش هستيد وجود داشت و در اين مدت هيچ سر نخي از آن پيدا نكردهايد، بدانيد كه نبوغ شگفت انگيزي هست كه آن را اداره ميكند، نبوغي كه نميتوان با آن مقابله كرد و شكستش داد. تنها چاره، مصالحه با آن است. اين مقدار آسيب زدن به بيگناهان و سركوب آنها كافيست؛ در مخالفت با غيرت خداوند است و موجب قحطي و امراضي مانند وبا ميشود. اتهام كار سازماني ـ كه به هيچ عنوان قابل كشف نيست ـ به كسي چون من كه آدمي عصبي مزاج هستم و مخفيترين اسرارم را بدون هيچ اكراهي براي مردم معمولي ميگويم، و دفاعيات مردانه و جسورانهام در دادگاه حكومت نظامي معروف است، و براساس مسلكم در زمان سالمندي مراقب عاقبتم هستم كه دچار مسايل ناشناخته و خطرناك نشوم؛ سادگي در حد بلاهت يا دسيسه است.
از هيأت قضات خواهان يكي از حقوقم هستم. كتابهايي را كه مصادره كردهاند از نظر من بيش از هزار ليره قيمت دارند. بخش مهمي از آنها دوازده سال پيش با تشكر و افتخار از سوي كتابخانه آنكارا پذيرفته شده بود، مخصوصاً كلام بيست و نهم و مكتوب نوزدهم كه كلاً به مسايل ايماني و اخروي ميپردازند برايم ارزش زيادي دارند؛ ثروت معنوي و نتيجه حياتم هستند و از آنجا كه يك دهم از جلوه اعجاز قرآن را به نمايش ميگذارند برايم فوق العاده ارزشمندند. درخواست كرده بودم آنها را مخصوص خودم كتابت و تزيين كنند. نسخهيي از سه چهار مجلد رساله سالمندان را هم ـ كه در بر گيرنده خاطرات حزين دوران كهولتم است ـ گفته بودم براي خودم كتابت كنند. حال كه هيچ مسأله دنيوي كه موجب مؤاخذه گردد در آنها نيست با تمام وجود از شما ميخواهم آنها و رسالههاي عربيام را به من باز گردانيد. در حبس يا در قبر هم كه باشم اين كتابها در غربتهاي پنجگانه اليم و حزيني كه دنياي غريب بر من تحميل نموده
است همدم و مونسم خواهند بود. با دور نگهداشتن من از كتابهايم، گرفتار ششمين غربت غيرقابل تحملي خواهم شد. شما را از آهي كه بر اثر تضييق اين غربت سخت بر ميخيزد برحذر ميدارم.
* * *
يكي از حقوق مهم خود را از رييس و اعضاي دادگاه درخواست ميكنم
در بيان اين مطلب، منظور صرفاً شخص خودم نيست تا با تبرئه كردنم و روشن شدن حقيقت، موضوع پايان يابد، شخصيت معنوي اهل علم و تقوا در اين مسأله، نزد ملت، زير پردهيي از ابهام قرار گرفت و حكومت هم نسبت به عالمان و متقيان دچار بياعتمادي شد، و اهل تقوا و اهل علم بايد بدانند كه چگونه خود را از اقدامات خطرناك و زيانبار مصون دارند، لذا خواهان نشر بخش پاياني مدافعاتم ـ كه خود نوشتهام ـ با حروف الفباي جديد از طريق چاپخانه هستم. تا به اين ترتيب اهل علم و تقوا فريب دسيسهها را نخورده، و از كارهاي خطرناك دوري كنند، و شخصيت معنوي حكومت از متهم بودن در نگاه ملت نجات يابد. خاطر حكومت نيز از اهل علم راحت باشد و اين عدم تفاهم از ميان برود و چنين حوادث و رويدادهاي تلخي كه به حال حكومت و ملت و وطن مُضر است ديگر تكرار نشود...
الحق كه انتشار كلام دهم در نُه سال پيش و به تعداد ٨٠٠ نسخه، موجب شد انكار حشر در قلبهاي اهل ضلالت محصور بماند و امكان طرح زباني آن را نيابند؛ دهانشان را بست و مطلب مذكور براهين خود را در چشمانشان فرو برد. آري، كلام دهم چون زرهي پيرامون حشر شد كه از اركان عظيم ايمان است؛ و گمراهان را به سكوت وا داشت. البته حكومت جمهوري از اين موضوع خرسند بود كه نسخههاي كلام دهم در بين نمايندگان و استانداران و مأموران دولت دست به دست ميچرخيد...
چهار ماه است در اين موضوع ـ كه موضوع مرگ و زندگيست ـ هيچكس حتي با نامهيي جوياي احوال رقت انگيز من نشد؛ با ايجاد نفرت از من در ميان مردم كاري كردند كه نفرت عامه عليه من متمركز شد و از همه تسهيلات و
مساعدتها محروم شدم. داستاني را كه در اعتراض نامهام شرح دادهام و بيانگر غريبي و بيكسيام است نقل ميكنم:
پادشاهي به نوعي مرض مبتلا ميشود كه علاجش خون كودكي بوده است. پدر آن كودك طبق فتواي قاضي، فرزندش را در برابر پولي به پادشاه ميدهد. كودك در مجلس سلطان به جاي گريه و گلايه، ميخندد. از او سؤال ميكنند:
چرا كمك نميخواهي چرا گلايهيي نداري و چرا مي خندي؟
او نيز ميگويد:
انسان وقتي گرفتار مصيبتي ميشود ابتدا نزد پدرش بعد قاضي و آنگاه پادشاه لب به شكايت ميگشايد. پدرم، من را ميفروشد تا خونم را بريزند، قاضي نيز به مرگم فتوا ميدهد و پادشاه هم خواهان خون من است ... در برابر اين وضعيت شگفت آور و عجيب و در ظاهر بسيار زشت و بينظير فقط بايد خنديد.
اينك جناب شُكري كايا بيگ! وزير كشور وقت .م. ما هم در حكم همان كودك هستيم. براي بيان دردمان ابتدا به استانداري در حكومت محلي مراجعه كرديم بعد سراغ عدالت در دادگاه رفتيم آنگاه به وزارت كشور مراجعه نموديم و در حالي كه براي نجات از دست ستمگران بايد مظلوميتمان را ذكر ميكرديم ديديم وزير كشور كه به عنوان آخرين مرجع ميبايست شكايتمان را بشنود اوهام بياساسي را كه درباره ما گفتهاند حقيقت پنداشته و براي اين كه اشتباه خود را بپوشاند بر خطايش اصرار دارد، و اصلاً فكر نميكند كه در حال انجام اشتباه بزرگتريست. او را گرفتار بيماري غرور و نخوت ديديم و فهميديم او نيز خواهان خونمان است تا با بهانههاي بياساس ما را از بين ببرد. ما نيز شكايت از شخص شُكري كايا را نزد شُكري كايا بيگ كه وزير كشور است بردهايم.
دليل اين كه ميگويم شُكري كايا تا چه حد دچار اوهام شده و غرضورزانه رفتار ميكند آن است كه براي به دادگاه كشاندن فرد بيكسي چون من و چند نفر از دوستان بيچارهام، با ١٠٠ ژاندارم و حدود ٢٠ نفر از مأموران پليس از آنكارا به اسپارتا آمد و ترس و وحشت را بر همهجا حاكم نمود؛ گويي ژاندارمري اسپارتا و يك گردان سرباز مستقر در شهر براي اين منظور كافي نبود. كاري را كه با يك پليس و يك ژاندارم ميتوان انجام داد چرا بايد طوري عمل كرد كه دو سه هزار ليره براي ملت هزينه داشته باشد؟ وانگهي چه لزومي دارد براي انتقال بيگناهان بيچارهيي كه آزاد شدهاند از اسپارتا تا اسكي شهير ٥٠٠ ليره هزينه كرد و آنها را دچار هزاران ضرر و زيان نمود؟ چرا بايد حوادث مهمي چون متزلزل كردن موقعيت اجتماعي آنان را به وجود آورد؟ اين كارها نشان ميدهد كه (شُكري كايا) تا چه حد به مسؤوليتهاي وزارت كشور، تأمين آسايش و آرامش اين ملت درمانده ضرر رسانده است. معلوم ميشود او آگاهانه و با اين قصد كه حادثهيي از هيچ ايجاد كند چنان وضعيتي را پيش آورده است. كاه را كوهي صد برابر كرده و در مقطعي كه وزارت كشور بيش از هر چيز نيازمند آرامش است چنين وضعيتي را به وجود آورد كه تأثير آن همهجا را در برگرفت؛ او به نام قانون بيقانوني نمود؛ ما مدعي هستيم او طبق قانون مرتكب جرم بزرگي شده است، لذا از شخص شُكري كايا نزد شُكري كايا بيگ وزير كشور شكايت ميكنيم.
اگر ميدانستم اين دادگاه كه
ميخواهد از آزادي محافظت كند، و در برابر هيچ قدرت تأثير گذاري مغلوب نميشود و حكمش براساس عدالت موجود در وجدانهاست، و سخن ما را در شكايت از شخص شُكري كايا خواهد شنيد، پيشتر از اينها از شخص او شكايت ميكرديم.
زيرا يك سال است كه هر روز و هر هفته درباره ما درخواست گزارش كرده و با اين كار نظر جاسوسان و مأموران را به ما جلب كرده است. وضعيت ما به گوسفندي ميماند كه براي قرباني كردن پرورش ميدهند؛ در حالي كه دادگاه جز عدالت به چيز ديگري نبايد فكر كند و كساني كه در دادگاه هستند هم واقعاً دلبسته عدالت ميباشند، اما چون ياراي مقاومت در برابر مقام بالاتر يعني شُكري كايا را ندارند ما را آزاد نكرده و به همين ترتيب بلاتكليف نگاه ميدارند. استانداري اسپارتا و مأمورانش كه در واقع حكومت محلي (آن منطقه) هستند در حالي كه وظيفه وجداني آنها اين است كه بيش از هر كس ديگري از ما و زندانيان بيچاره اسپارتا حمايت كنند و براي آزادي هر چه زودتر ما تلاش نمايند، با بهانههاي بيمعنا و بيپايه زندانيان اسپارتا مخصوصاً فقرا و نيازمندانشان را از جيرهي غذايي محروم نموده و سعي ميكنند چنان زير فشار قرار دهند كه به گرسنگي و بدبختي افتند. در برابر اين وضع به جاي شكايت كردن، نسبت به اين حال و روز تلخ كه نشان از اوج گريستن دارد و در مواجهه با آن چون كودكي كه گفتيم ميخنديم و با توكل كار خود را به عزيز جبار ميسپاريم.
يادداشتي كه آن را هنگام شنيده نشدن فرياد برخاسته از مظلوميت برادران بيگناهم و هنگامي كه به من هم اجازه سخن گفتن با آنها داده نميشد، نوشتهام تا تسلي خاطري باشد بر يأس و نااميدي ايشان. (به مناسبت اين مقام اضافه شده است)
حفاظت و حمايت حفيظ ذوالجلال را ببينيد كه به تعداد رسالههاي رسائل نور، و به مناسبت با موضوعمان، صد و بيست و چند نفر را با نوشتههاي خصوصيشان بازجويي ميكنند و هيچ دليلي براي ارتباط هيچ يك از شاگردان رساله نور با هيچ يك از جمعيتهاي متعدد برخاسته از دغل كاري بيگانگان و حيله و فريب كميتهچيهاي مخالف پيدا نميكنند؛ اين، حمايت كاملاً آشكار و درخشان ربانيست؛ عنايتي رحمانيست، كه محافظت الهي و كرامت غيبي امام علي (رض) و غوث اعظم (قدس) در خصوص رساله نور را به طور جدي تأييد ميكند. گويي گلوله يك توپ ٤٢ را با دستان گشوده ٤٢ تن از برادران بيگناه و مظلوم مان بهسوي درگاه الهي، نگه داشته، بازگردانده و به لحاظ معنا بر سر همان كساني كه پرتابش كرده اند منفجر كرده است. آن چه بر ما رفت جز چند جراحت بياهميت سطحي اما پرثواب نبود. نجاتي چنين كم ضرر از انفجار توپي كه يك سال است در حال پر كردنش بودهاند، امر خارق العادهييست. در برابر چنين نعمت بزرگي بايد شكر كرد و خوشحال و خرسند بود. زندگي پس از اين، نميتواند از آن ما باشد؛ چرا كه طبق نقشه مفسدان قرار بود كاملاً از بين برويم، لذا زندگي از اين پس را بايد وقف حق و حقيقت كنيم نه خودمان، و به جاي شكوه و گلايه بايد براي مشاهده اثر و ذات و چهره رحمتي كه شكرش واجب است، تلاش كنيم.
* * *
در روز سوم سرماخوردگي ـ كه برايم سنگين و عجيب بود و باعث شد در روزهاي گذشته جز ليواني دوغ و ليواني شير چيز ديگري نخورم ـ ناگهان هشداري به ذهنم رسيد. من نيز آن را براي تبرك به عنوان مقدمه دفاعياتم در دادگاه
نوشتم. اگر كوتاهي يا تندياي در آن هست مربوط به بيماري من است. آري، از آنجا كه مجبورم به تنهايي از حقيقتي دفاع كنم كه صدها نفر مي بايست به دفاع از آن برخيزند، آن را به رغم خستگي ذهن و دماغ، و پريشان حالي و تحت شرايط دشوار، به درستي و همانطور كه هست تا اين حد توانستم بيان كنم.
* * *
مقدمهيي كه بنا بر حكمتي، بعدها به آخرين دفاعياتم افزوده شد
هدفي كه در طرز بيان همه مطالب دفاعيهام، نشان دهندهي مبارزه در برابر كميتهيي مخفي و عجيب را نشان ميدهد چنين است:
همچنان كه حكومت جمهوري اصل "جدايي دين از دنيا و بيطرف بودن" را پذيرفته و با بيدينيِ بيدينان كاري ندارد، لازم است دخالتي در دينداري دينداران نيز نداشته باشد؛ اين از الزامات همان اصل است، به همين ترتيب من نيز خواهان آن هستم حكومت جمهوري كه لازم است بيطرف و حامي آزادي باشد با كميتههاي مخفي و منفي ـ كه طرفدار بيديني هستند و دسيسهها ميكنند و مأموران حكومتي را اغفال مينمايند ـ تفاوت داشته و از آنها فاصله بگيرد؛ من با اين حيله گران و دسيسه چينان مبارزه ميكنم. آن دسته از كميتهچيهايي كه تصادفي وارد پستهاي دولتي شدهاند براي به دام انداختن دينداران واقعي، از دو دست آويز بهره ميگيرند و به هر كس كه بخواهند تهمت ميزنند و سعي در اغفال حكومت دارند. يكي از آن دو، "ارتجاع" است، كه در نظر آن ملحدان به معني تمايل نداشتن به بيديني آنهاست؛ فرد را با اولي يعني ارتجاع متهم ميكنند و با دومي كه "دين را ابزار سياست قرار دادن" است و در نظر آنان ـ حاشا و حاشا ـ به اين معناست كه ما بيديني را سياست اين حكومت اسلامي نميدانيم، درصدد لكهدار كردن شخصيت ما بر ميآيند.
يعني در نظر آن ملحدان كه متوهمانه معتقدند "حكومت سياست واحدي دنبال نميكند ـ حاشا ثم حاشا ـ سياست حكومت، بيدينيست." خدمتي را كه من با رساله نور ـ بر آمده از نصوص قطعي قرآن حكيم ـ به حقايق ايماني ميكنم، سياست مخالف نشان ميدهند و شنيعترين تهمت دنيا را ميزنند.
آري، ترديدي نيست كه حكومت جمهوري افكار آن مفسدان پنهان را ـ كه به حال وطن و ملت مُضر است ـ ترويج نميكند و نميتواند طرفدار آنان باشد. منع كردن، مقتضاي قوانين جمهوريست. حكومت جمهوري نميتواند با طرفداري از چنين مفسداني در ضديت با پايههاي اساسي جمهوريت حركت نمايد. حكومت جمهوري ميان ما و مفسدان مذكور داوري كند. وقتي معلوم شد كدام طرف ظالم است و تجاوز ميكند، داور حكمش را صادر كرده و از نقطه نظر حاكميت حكم را اجرا نمايد.
نميتوان انكار نمود كه دينداري و بيديني از زمان آدم (ع) تاكنون جريان داشته و تا قيامت هم ادامه خواهد يافت. هر كس كه به كُنه اين موضوع واقف گردد خواهد دانست هجوم و حملهيي كه عليه ما صورت ميگيرد، تعرضيست كه مستقيماً از سوي بيديني عليه دينداري انجام ميشود. ظهور بيشتر حكما در غرب و اروپا، و طلوع اغلب انبيا در شرق و آسيا يكي از اشارات و رموز قدر ازليست و نشان ميدهد، كه جريان حاكم و غالب در آسيا، دين است. البته اين حكومت جمهوري كه فرمانده و پيشقراول آسياست از ويژگي فطري مذكور آسيا ـ كه چون معدنيست ـ استفاده خواهد كرد و اصل بيطرفي را نه به نفع بيديني، كه به طرف دينداري متمايل خواهد نمود.
ماده دوم: ميتوان درباره اين كه آيا در بخشهاي مختلف رساله نور مسايل خلاف مواد قانوني هست يا نه بحث كرد. اين كار دادگاه است، ليكن رساله نور به خودي خود اثريست كه حاوي صدها كشف معنوي ميباشد. به سبب حتي يكي از اين كشفها ميبايست درصدد صيانت از حق كاشف بر آمد و نبايد آن را ضايع نمود. اهميت كشفيات نزد اهل حقيقت و علم و ادب به غايت عظيم و مهم است. كسي نميتواند كشف فرد ديگر را از آن خود كند، اگر چنين كرد اقامه دعوا عليه او در همه كشورها قانوني متداول است. رساله نور ـ كه در نظر دارم در آينده با اخذ اجازه از دولت آن را منتشر كنم ـ اثريست كه از بيست سي سال گذشته در كشف و تأليف آن ميكوشم و نتيجه و ثمره پنجاه سال تحقيق و مجاهدت فكري و پژوهش در منابع ديگر و تلاش من است كه آن را نوشتهام؛ مجموعهيي كه حاوي صدها كشف معنوي و هزاران حقيقت است و بيش از صد رساله را در بر ميگيرد. به موجب پانزده مورد از مطالب رساله نور كه با قوانين مصوب بعد از
تأليف آن همخواني ندارد و متهم كردن اثر و مؤلف آن، موجب ضايع شدن اين حقايق و حقوق مرتبط من با آنها ميگردد؛ علاوه بر آن زمينهيي فراهم ميكند تا ديگران به آن دستبرد بزنند و با سرقت و تملك مطالب رساله نور، آن را متعلق به خود بدانند؛ در اين خصوص و در گام اول بيش از هر چيز ديگر به نام حقيقت و به اعتبار حقوق، محافظت از حقم ابتداييترين چيزيست كه از دادگاه عادله شما درخواست ميكنم. نيز رسالههايي را كه وسيله جرم پنداشته و مصادره كردهايد، ميبايست در اختيار من باشند تا براساس حقايق مندرج در آنها در برابر اهل فن و فلسفه و محققان فرهنگستان از عقايدم دفاع نمايم و از آمادگي لازم براي شركت در مناظرههاي علمي و مباحث مربوط به اين كشفيات برخوردار باشم؛ لذا خواستار اعاده رسالهها به اينجانب هستم. حتي اگر مرا محكوم كنيد رسالهها را نميتوان محكوم كرد آنها در حبس هم ميبايست مونس من باشند. توجه به تلقينهاي مغرضان، نه تنها نقص مهمي براي اعتبار دادگاهها در احقاق حقوق است بلكه در ضديت با آن قرار دارد، لذا شكي نيست كه دادگاه عدالت با تبعيت از تلقينهاي مغرضان جايگاه خود را پايين نميآورد و دسيسه آنان را بينتيجه خواهد گذاشت. با استناد به اين نكته كه دادگاه وظيفهيي بالاتر از اجراي عدالت و احقاق حقوق (ستمديدگان) نميشناسد و اساس عدالت اقتضا دارد كه محاكم فارغ از هر گونه تأثير پذيري به وظيفه خود عمل كنند، نه به نام خويش، به نام حقيقتي عالي ـ كه بسياري از حقايق و حقوق بيگناهان وابسته بدان ميباشد ـ درخواست ميكنم، كه با اعلام برائت رساله نور، توهمات بياساسي را كه دربارهاش ايجاد شده، برطرف نماييد.
ماده سوم: جرم موهومي كه به ما نسبت داده ميشود براساس تعبيري عام و بدون در نظر گرفتن تبصرهها و ماده ١٦٣ قانون مجازات را صرفاً با ظاهر و عموميت آن نسبت داده؛ آشكار است كه درصدد محكوميت قطعي من هستند. با توجه به اين كه پاسخهاي قطعي و حقيقي مادههاي قانوني منتسب به ما، در دفاعياتم ـ كه در اختيارتان است ـ موجود ميباشد، صرفاً يادآوري ميكنم، رساله نوري كه حاوي صدها كشف معنويست و صدها حقيقت مهم را در بر ميگيرد و داراي بيش از صد جزء ميباشد و بايد مورد تقدير و تشكر قرار گيرد به دليل ده يا پانزده مورد، با مجازات و اعتراض روبهرو شده است. درخواست اين حق از
دادگاه و حق آزادي رساله نور، از حقوق اصلي بنده است. حل و فصل اين موضوع ضروري و اجتناب ناپذير است.
ماده چهارم: كساني كه تاكنون مشغول حمله به من بودهاند و دولت را عليه ما تحريك ميكردهاند افراد مغرضي بوده و صرفاً براساس قصد و غرض كار ميكردهاند؛ اين مطلب از آنجا آشكار ميشود كه آنها براي ضربه زدن به ما به هر دري زدند. اول گفتند"اهل طريقتاند"، چيزي پيدا نشد؛ بعد گفتند "سازمانياند"، آنگاه اتهامهاي متعددي چون "سياسي بودن و در مخالفت با انقلاب حركت كردن و كميته گرايي مخالف و انتشار بدون مجوز" را مطرح كردند؛ و براي ضربه زدن به ما بسيار تلاش كردند؛ اما هيچ دليل محكمه پسندي براي هيچ يك از اين اتهامات پيدا نكردند، لذا سرانجام بدون در نظر گرفتن قيود احترازي يك ماده قانوني و با استفاده از عموميت ظاهري آن، براساس ادعايي كه مورد قبول هيچ خردمندي نيست و به هيچ وجه حق را به آنها نخواهند داد درصدد متهم و محكوم كردن ما بر آمدند. مطلبي كه دربارهاش بحث خواهيم كرد هيچ عاقلي در دنيا آن را به عنوان حقيقت نميپذيرد و كسي كه اندك انصافي داشته باشد آن را افترا خواهد ناميد. منظور تعبيريست كه به كار ميبرند: "سعيد كُردي دين را ابزار سياست قرار ميدهد." بيش از پانزده بيست دليل وجود دارد كه اتهام موجود در تعبير مذكور را رد كرده و حدود ده مورد از آنها در دفاعياتم ـ كه نزد شماست ـ قيد شده است. يكي از آنها بدين ترتيب ميباشد:
مطلبي را كه بيان خواهم كرد و حاضرم با گواهي صدها شاهد آن را ثابت كنم، اتهام مذكور را از اساس رد ميكند.
مردم بارلا، روستايي كه نُه (٩) سال در آن اقامت داشتم، ديدهاند و دوستاني كه در اسپارتا ـ شهري كه نُه (٩) ماه در آنجا بودهام ـ گواهي ميدهند و رفقايي كه مرا از نزديك ميشناسند نيز شهادت ميدهند كه سيزده (١٣) سال است هيچ روزنامهيي نخواندهام؛ روزنامهها را كه زبان سياستاند، نه خواندهام، نه شنيدهام و نه خواستهام بدانم كه چه نوشتهاند. حتي هنگام وقوع چند رويداد، روزنامههايي را كه گمان ميرفت مطالبي درباره من نوشتهاند و از موضوعاتي بحث ميكنند كه مورد كنجكاوي همه است، هيچ علاقهيي به خواندنشان نداشته و نخواندهام و اجازه هم ندادهام دوستانم آنها را برايم بخوانند.
آيا ميتوان مدعي شد سعيد با رساله نور كه همه مسايل آن جز پانزده مورد، مربوط به آخرت و ايمان و حقيقت است و اين امر با تحقيقات گسترده دولت روشن شده است، دين را وسيله اهداف سياسي قرار ميدهد؟ يعني آيا ممكن است او دين حق و ايمان تحقيقي را ـ كه حقيقتي قدسيست و متعاليترين و مقدسترين امر در عالم هستي ميباشد ـ ابزار سياست كند، يعني آن را وسيله رسيدن به هدفي پست و بينتيجه كند كه موجب اختلال است و خطرناك و توأم با گناه و معصيت بوده، و بسياري از حقوق را ضايع ميگرداند؟ آيا مشخص نيست كساني كه چنين داعيهيي دارند تا چه حد از عقل و انصاف و وجدان به دورند و حكمشان عاري از حقيقت ميباشد؟ دادگاه عدالت بيترديد اين قبيل اوهام و نسبتهاي بيپايه و اساس را دفع نموده و در خصوص ما احقاق حق خواهد كرد. گرچه عدم آشنايي با قوانين از نظر اكثريت عذر پذيرفته شدهي نيست، اما اگر كسي را به ناحق به روستايي دور افتاده و جايي غريب تبعيد كنند، زير نظر بگيرند، ارتباطش را با دنيا قطع و مجبور به اقامت اجباري نمايند و با زير نظر گرفتنهاي متمادي او را به ستوه آورند، و او از قوانين آگاهي نداشته باشد، البته نزد اهل انصاف معذور خواهد بود.
من همان فردم، كسي كه درباره مواد قانوني كه براساس آن او را با توهم خطا موأخذه ميكردند، و او از قوانين مذكور چيزي نميدانست. من حتي نميتوانستم با حروف جديد امضا كنم. گاه ده روز ميگذشت و من جز خدمتكارم كسي را نميديدم. (كاري كرده بودند كه) هيچ كس جرأت نميكرد به من كمكي كند. قدرت وكيل گرفتن نداشتم. چون در همه عمرم معتقد بودهام "سودمندترين و بهترين حيله، سادگي و دوري از مكر و حيله است" لذا در سراسر دفاعياتم حق و حقيقت و صدق و راستي را اساس قرار دادم. به مطالبي كه در دفاعياتم ـ كه مبتني بر اين حقيقت است ـ يا احياناً در يكي دو رساله ديگر بيان داشتهام و موافقتي با قوانين فعلي و تشريفات رسمي ندارد بايد با نظر مسامحه نگاه شود؛ اين از الزامات و مقتضيات عدالت است. مطالبي كه در دفاعيات بدانها به اجمال پرداختهام در اعتراضنامهيي كه در پاسخ به ادعانامه نوشتهام آمده است؛ همچنين مطالبي كه در اعتراضنامه به اجمال بيان گرديده در مدافعات توضيح داده شده است؛ اين دو همديگر را تكميل ميكنند. معناي ماده ١٦٣ قانون، همراه با
تبصرهها و با در نظر داشتن منظور قانونگذار، اخلال نكردن در آسايش (مردم) است؛ در حالي كه در افعال من و مطالب رسالههايم نكتهيي دال بر اخلال آسايش ديگران يافت نشده و در دفاعياتم ـ كه نزد شما ثبت است ـ بيست بار بهطور قطعي ثابت كردهام كه ماده قانوني مزبور ربطي به موضوع ما ندارد و يقيناً فاقد دليلي براي الزام مجازات ميباشد؛ همچنان تحت تأثير توهمات آغازين، ماده قانوني ياد شده براي مؤاخذه ما مطرح ميشود؛ اين موضوع به هيچوجه شايستهي شأن و منزلت عدالت نيست، لذا خواهان اعلام برائت خود هستم. سخن پاياني من اين است:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
* * *
اعتراضنامه من در پاسخ به ادعانامه
هيأت قضات و مدعي العموم! پاسخ هر يك از مواردي كه در ادعانامهي حاضر علت اتهام بوده در دفاعياتم ـ كه در اداره بازجويي توسط شما ثبت گرديد ـ آمده است. مخصوصاً دفاعياتي را در سي و پنج صفحه تحت عنوان "واپسين دفاعيات من" به جاي اعتراض، تقديم شما ميكنم. براي جلب نظر عدالت و انصاف به اين مسأله ميگويم:
ده سال است كه ستمديده و زير فشار در استان اسپارتا تبعيد بودهام و در اين مدت هيچ نشانهيي دال بر اخلال آسايش داخلي و امنيت عمومي عليه من نيافتهاند؛ با اين حال كدام وجدان و كدام انصاف اجازه ميدهد مرا متهم به اقدام عليه امنيت داخلي و اخلال در آن كنند؟ اگر ماده قانوني ١٦٣ را طوري معنا كنيد
كه بتوان آن را بر ما تطبيق كرد در آن صورت ميبايست رياست (سازمان) ديانت، همه امامان جماعت، خطبا و وعاظ را هم شامل شود، زيرا ما با آنها در القاي مفاهيم ديني مشتركيم. اگر براساس نظري واهي ادعا شود "القاي مفاهيم ديني موجب اخلال در امنيت داخليست"؛ اين نظر شامل موارد مذكور نيز ميشود. البته يك جهت متفاوت و فوق آنها در من هست كه آن هم تفسير و توضيح قطعي و يقيني حقايق ايمانيست. اگر اعتراض به تمام كساني كه اهل ديناند فراگير شود ـ كه فرض محاليست ـ اين مطلب وسيله رهايي ما از اعتراضات ميشود. براساس يك ماده قانوني، تحقيقاتي مفصل درباره من انجام شده و تاكنون چيزي ثابت نگرديده است، اگر ثابت هم شود، از نظر عدالت حقيقي جرم محسوب نميشود، اگر جرم هم محسوب شود مسؤوليتاش با من خواهد بود، با اين حال آواره كردن حدود بيست نفر از كساني كه بيگناه و معصوماند از خانه و كاشانه و كار و زندگي، و پريشان خاطر كردن آنان در زندان البته با ديدگاه عادلانه دادگاه مناسبتي ندارد. افراد بيچاره و معصوم زيادي به خاطر كوچكترين تماسي با من دستگير شده و به ضررهاي بزرگي دچار شدند.
اما اين كه تبعيد من با حادثه شرق (آناتولي) مرتبط بوده است؛ چون مطالعه كننده ادعانامه احساس ميكند من هم در آن حادثه مشاركت داشتهام پاسخ ميدهم و ميگويم: در پروندههاي دولت هيچ توضيحي زير نام و نشان من وجود ندارد، فقط اين نكته براي دولت نكته اثبات شدهييست كه من را از سر احتياط تبعيد كردهاند. من در آن زمان همچون حال در انزوا زندگي ميكردم. در حالي كه در غاري در يك كوه، با خدمتكاري ساكن بودم دستگيرم كردند و ده سال بدون دليل (چون به آنها مراجعت نكردم ٩ سال در يك روستا و يك سال هم در اسپارتا) محكوم به اقامت اجباري شدم و در پايان نيز من را گرفتار اين مصيبت كردند.
ادعانامه سوم
در يادداشتي نوشتهاند: "زماني كه در بارلا بود ارتباطاتي برقرار كرد و با كمك مادي و معنوي اشخاصي كه در دور و نزديكش بودند شروع به فعاليت نمود. آثاري را كه در مجموع رساله نور ميناميد بخش بخش به دوستانش ديكته ميكرد تا بنويسند، و با واسطههاي مختلف و به صورت مخفي تكثير و به شهرهايي چون آنتاليا، آيدين، ميلاس، اگردير، دينار و وان ميفرستاد تا با راهنمايي افرادش منتشر و توزيع گردد. او آن دسته از آثاري را كه قادر به ايجاد اخلال در امنيت داخلي دولت ميشد با علامت محرمانه يا نيمه محرمانه مشخص نموده و به اين ترتيب مسير فعاليتش را هدف گذاري ميكرد و خود نيز اين امر را بيان و اظهار داشته است." پاسخ قطعي و مفصل اين يادداشت را به همراه مدافعات سي و پنج صفحهيي خود ـ كه همان ابتدا تحت عنوان "واپسين دفاع" در مدارك شما ثبت گرديد ـ به نام "اعتراضنامه" تقديم ميكنم و ميگويم:
صدهزار بار حاشا ...! من دانش ايمان را جز رضاي الهي ابزار هيچ چيز ديگر نكردهام، و قادر به چنين كاري نيستم و كسي هم حق ندارد چنين كاري كند. ١٢٥ اثر كه با عنوان رساله نور شناخته ميشوند در مدت بيست سال تأليف شدهاند. دليل آنكه رسالههايي را محرمانه خواندهايم اين بوده است كه سه جلد از آنها عامل غرور و رياي ما نشود. اينك به اجبار گوشهيي از محرمانه بودن رسالههاي مذكور را افشا نموده، و ميگويم: يكي از آنها كرامت غوثيه، دومي كرامت عَلويه، و سومي رسالهيي درباره سرّ اخلاص است. دو رساله مربوط به موضوع كرامت، صدها بار از حد و حدود من بالاترند و اشارات حضرت علي (رض) و حضرت غوث شيخ عبدالقادر گيلاني.م. در تقدير از خدمت قرآنيام ميباشند. نيز رسالهيي كه در مورد "سرّ اخلاص" است و آدمي را از ريا و غرور و انانيت ميرهاند، محرمانه گفته شده است چون خاص برادران مخصوصم است. اينها چه ربطي به امنيت داخلي دارد كه دليل اتهام قرار داده ميشوند؟ قسم دوم كتابهايي كه محرمانه خوانده ميشوند
شامل يكي دو رسالهاند كه ٩ سال پيش هنگامي كه در دارالحكمه بودم در پاسخ به اعتراضات اروپا و حملات الحادي دكتر عبدالله جودت نوشتهام؛ همچنين دو رساله مختصر است كه به صورت شكوائيه در اعتراض به آزار غير منصفانه و بيرحمانه برخي مأموران در برخورد با من نوشته شده است كه در آخرين دفاعياتم از اينها صحبت كردهام. مدتي بعد از تأليف اين چهار رساله براي اينكه هيچ برخورد و اصطكاكي با قوانين (جديد) آزادي نداشته باشم و دخالتي در كارهاي دولت نكنم مانع انتشار آنها شدم و گفتم محرمانهاند؛ لذا نزد يكي دو برادر خاصام باقي ماندند. دليلم اين است، با اين همه تحقيقاتي كه كردهايد رسالههاي محرمانه مذكور را در هيچ كجا نيافتهايد. فقط فهرست كلي رسالهها را به دست آورده، و براساس آن چنين سؤالاتي را لازم دانستهايد، من هم پاسخ دادهام و پاسخم هم در پروندهها ضبط و ثبت شده است.
در ادعانامه از مناطق متعدد ياد ميشود و اين كه به كمك افراد مختلف در نشر و پخش رساله نور كوشيدهام. در پاسخ ميگويم: من در روستايي در غربت و تنهايي زندگي ميكردم، خط خوشي هم ندارم، زير نظر هم بودم همه نيز از همكاري با من ميترسيدند، در چنين وضعيتي خاطرات ايماني خود را براي چهار نفر از دوستانم فرستادهام. بر اين مبنا حتماً ميپذيريد كه اتهام "براي نشر و پخش رساله نور ميكوشيده است" تا چه حد خلاف حقيقت است. من به عنوان فردي كه بيش از حد و حدودش مورد توجه ملت قرار گرفته و به عنوان كسي كه ١٥ سال در شهر وان به تدريس اشتغال داشتهام يكي دو رساله ايمانيام را براي يكي از دوستان فرستادهام؛ چگونه ميتوان اين كار را نشر و پخش ناميد؟ من چاپخانهيي ندارم، منشي و كاتب ندارم، از داشتن خط خوب محرومم، و طبيعتاً نشر و توزيع هم نتوانستهام بكنم، پس معلوم ميشود رساله نور جاذبه دارد، و خود به خود منتشر و توزيع ميشود. البته رساله مربوط به "حشر" را كه كلام دهم نام دارد پيش از مطرح شدن حروف الفباي جديد منتشر كرديم. اين كتاب به دست كارگزاران دولت، نمايندگان و استانداران رسيد و هيچكس اعتراضي نكرد. ٨٠٠ نسخه از آن منتشر گرديد. به سبب انتشار همين كتاب، بعضي از رسالههاي صرفاً
اخروي و ايماني مشابه آن، به خودي خود به دست عدهيي از مردم رسيد. البته اين نحو از توزيع كه به خودي خود بود و اراده من در آن دخلي نداشت موجب خوشحاليام شد. من نيز در برخي از نامههاي خصوصيام از اين مناسب ديدم به صورت تشويق ياد كردهام. در نتيجهي سه ماه تحقيقات گسترده و وسيع، كتابهاي مرا در اين كشور بزرگ، نزد ١٥ يا ٢٠ نفر يافتهاند. اگر برخي رسالههاي خصوصي كسي چون من ـ كه سي سال از عمرش با تأليف و تدريس سپري شده ـ نزد بيست تن از دوستان خاصش يافت شود، چگونه ممكن است از آن به نشر و توزيع تعبير كرد؟ آيا ميتوان گفت: او با نشر و توزيع در پي چه هدفيست؟
آقايان! من اگر دنبال هدفي دنيوي يا سياسي بودم در ظرف اين ١٠ سال ميبايست ارتباطم با صدهزار نفر مشخص ميشد نه ١٥ يا ٢٠ نفر. بگذريم؛ در اين باره در دفاعيات پايانيام توضيح و تفصيل بيشتري دادهام...
پاسخ علمي، يقيني، حقيقي و بسيار قطعي مربوط به آياتي چون:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ
در برابر اعتراض تمدن جديد، از گذشته در همه تفاسير وجود داشته است، حال چگونه ميتوان از آن عليه من استفاده كرد؟
در ادعانامه باز هم به نقل از فهرست، گفته ميشود ترجمهي آيات قرآني و دعاها، جاي آنها را نميگيرد، لذا محل انتقاد است. اين مسأله مربوط به ٨ سال پيش و حقيقتي علميست كه غير قابل اعتراض است. مدتها بعد از اين جريان بود كه دولت بنا به برخي مقتضيات زمان، لازم ديد ترجمه اين قبيل موارد آورده شود؛ حال بايد پرسيد چگونه ممكن است اين امر، حقيقت علمي مذكور را عليه من كند؟
رسالهي ديگر شكوائيهييست مربوط به زمان بسته شدن مسجدمان كه چهار موضوع را در بر ميگيرد و درباره بد رفتاري و ظلم وحشيانه شخص مدير ناحيه و
چند تن از دوستانش، و فرماندار بخش و مأمورينش در برخورد با من است. من اين رساله را به كسي ندادم، به همين دليل آن را نزد هيچ كس نيافتيد...
اين از تناسبهاي كلام دهم است كه تعداد سطرهايش با تاريخ تأليف اين رساله و تاريخ اعلام جمهوري غير ديني ـ كه دين را از دنيا جدا ميداند ـ مطابقت دارد و اين اشارتيست بر انكار حشر. يعني آن توافق به اين معنيست: "مادام كه نظام جمهوري با بيديني كاري ندارد و طبق اصول بيطرفانه رفتار ميكند، اين احتمال وجود دارد كه اهل ضلالت و الحاد از بيطرفي جمهوري سوء استفاده نموده و به انكار حشر بپردازند." اين موضوع تعرضي عليه دولت نيست، بلكه اشارهيي بر موضع بيطرفانه حكومت است. الحق و الانصاف كلام دهم ـ كه ٩ سال پيش در ٨٠٠ نسخه تكثير شد ـ انكار قلبي حشر از سوي اهل ضلالت را در همان قلبشان محصور كرد و اجازه نداد آن را به زبان آورند؛ دهانشان را بست و براهين خارق العاده كلام دهم را در چشم هايشان فرو برد.
آري، كلام دهم، پيرامون حشر به عنوان ركني از اركان عظيم ايمان، ديواري از پولاد كشيد و گمراهان را به سكوت وا داشت. بيترديد نظام جمهوري نيز از اين مطلب خرسند بود كه رساله مذكور توسط نمايندگان مجلس، استانداران، و كارمندان ارشد در كمال آزادي مطالعه ميشد.
پاسخي به غايت علمي و قانع كننده است به اعتراضي كه به نام تمدن و فلسفهي اروپا و بلكه به حساب سياست فساد انگيز انگليس در مقابل آيه حجاب مطرح كردند. چنين پاسخ علمي نه تنها در ١٥ سال پيش بلكه هميشه مورد تقدير و تمجيد قرار ميگيرد. اين آزادي علمي بيشك توسط حكومت جمهوري طرفدار آزادي محدود نميگردد.
هيأت قضات! اگر هدف رساله نور دنيا يا مقصدي دنيوي بود ميتوانستيد در بين مطالب اين ١٢٠ رساله، دهها هزار مطلب قابل اعتراض پيدا كنيد. شما در بين ١٢٠ هزار ميوه خوشمزه توانستهايد فقط ١٥ عدد ميوه تلخ بيابيد. آيا جايز است به اين دليل جزيي ورود به باغ مباركي را ممنوع اعلام كنيد و صاحب آن را مجرم بدانيد؟ شما را به وجدان عدالت خواهتان ارجاع ميدهم. من در واپسين دفاعياتم
بيان داشتهام: سي سال است با فيلسوفان اروپايي و ملحداني كه به حساب فيلسوفان اروپايي در داخل و براساس نيرنگ اجانب كار ميكنند در حال مبارزه هستم و به آنها پاسخ ميدهم. خوانندگان مطالب رسالههايم ميدانند كه مخاطبم غالباً پس از نفس خويش، آنهايند. من اينك از شما ميپرسم: چگونه ادعا ميشود سيليهاي محكمي را كه بر چهره فيلسوفان اروپايي و صورت هر ملحد بيديني كه براي دسيسه بازان بيگانه كار ميكند، زدهام بر چهره حكومت زده شده است. اين از حوصله ما خارج است كه سيلي وارد شده بر چهره چنين كساني را ضربه به حكومت بدانيم؛ و اصولاً چنين احتمالي را هم نميدهيم. اين سيليهاي علمي بر حق را نه تنها نبايد ضربه به حكومت و قانون دانست، بلكه جنبه آزادي خواهي حكومت جمهوري ميبايست از نواختن اين سيليها تقدير نمايد.
اعتذار
(نوشتن اعتراضنامه در مدت سه روز در برابر كيفرخواست اعلام شده...)
روز اول چون (كيفرخواست) دير دريافت شد، مطالعهاش تا شب طول كشيد. روز دوم بخش اعظم آن ترجمه شد؛ آنگاه با فرصت پنج شش ساعتهي بهدست آمده اين اعتراضنامه مفصل را با عجله نوشتم. چنانكه در دفاعيات گذشته نيز گفتم با قوانين، مخصوصاً امور رسمي فعلي آشنا نيستم و مدتهاست از ديدار و گفتگو با ديگران محروم بودهام، لذا اعتراضنامهيي طولاني كه در چنين شرايط و در چهار پنج ساعت نوشته شود، البته در هم ريخته و ناقص خواهد بود. خواهشمندم با ديده مسامحه به آن بنگريد.
* * *
آخرين دفاع در برابر قاضي دادگاه
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
متن زير دفاع من در برابر مطالب ١٢ صفحه از كيفرخواست اتهامي شصت و اندي صفحهيي است كه به من مربوط ميشود:
به مواردي كه در كيفرخواست عليه ما ذكر شده، در دفاعياتم ـ كه توسط دادگاه ثبت و ضبط گرديده ـ پاسخهاي قطعي دادهام. در برابر اتهامنامه بياساس و موهومي ـ كه كيفرخواست ناميده ميشود ـ اعتراضنامهيي در ١٩ صفحه و آخرين دفاعياتم را در ٢٩ صفحه ارائه ميكنم. اين دو دفاعيه همه نكات مورد سؤال كيفر خواست قضات بازپرس و اساس اتهاماتشان را به صورت قطعي رد ميكند و بيپايه و اساس بودنشان را نشان ميدهد، اما در اينجا پنج اصل را بيان خواهم كرد كه نشان ميدهد اين كيفرخواست به چه مواردي استناد ميكند، و متهم كنندگان چگونه فريب خورده و اين متن بياساس را از كجا اقتباس نمودهاند.
اصل اول: پاسخ به ادعاييست كه از ١٢٠ جزو رساله نور ١٠، ١٥ مورد را از سه چهار جزو برگرفته، من و رساله نور را متهم ميكند كه در مخالفت با اصول حكومت به معارضه با نظام پرداخته و اقدام به اخلال در امنيت داخلي كردهايم. در اين خصوص ميگويم: تمدن، دارايي مشترك اروپاييان است و حكومت جمهوري (فقط) بعضي از قوانين آن را پذيرفته است؛ اينك چگونه ميتوان دفاعيات علمي من در برابر بخش مضر و منفي تمدن (غرب) را ـ نه بخش مثبت و مفيدش ـ كه با نام حقايق قرآني صورت ميگيرد "مخالفت با اصول حكومت و نظام حاكم" يا "حركتي عليه انقلاب" ناميد؟ آيا حكومت جمهوري، خود را تا مرتبه وكالت جنبه منفي و مضر تمدن غرب تنزل ميدهد؟ آيا قوانين ضد اسلامي تمدن مقصر مزبور، از گذشته هدف حكومت بوده است؟ اتخاذ مواضع خصمانه در برابر حكومت كجا، و
دفاع علمي از حقايق قرآني در برابر قوانين تمدني مضر كجا؟ حقايق قدسي آيات قطعي قرآن حكيم، آياتي چون:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ ٭ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ ٭ فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم
از ١٣٠٠ سال پيش تاكنون در ميليونها تفسير آمده و در حال حاضر نيز در بسياري از كتابخانهها موجود است. من سي سال است كه در برابر اعتراض و انتقاد فيلسوفان اروپايي از اين قبيل آيات دفاع علمي ميكنم؛ متهم كردن من به مخالفت با انقلاب و اصول نظام، چنان مسألهي مغرضانهي آشكار و توهمي بياساس است كه اگر به اين دادگاهِ عادل مربوط نبود، دفاع و ارائه پاسخ را امر شايستهيي نميديدم.
چگونه ممكن است مدافعات علمي من در برابر ملحداني كه از ديرباز به قصد صدمه زدن به اين وطن و ملت، براي كميتههاي الحادي اروپا كار ميكردهاند و توسط جمعيت ارامنه و رومي بذر بيديني و اختلاف و فساد ميپراكندهاند، فعاليت عليه حكومت تلقي گردد؟ چرا اين كار حمله به حكومت ناميده ميشود؟ با كدام انصاف چنين الحادي به حكومت نسبت داده ميشود و نظام را متهم ميكنند؟ پايههاي مستحكم حكومت جمهوري عليه بيدينان است؛ با اين حال الحاد و بيديني را به برخي اصول و قواعد حكومت نسبت داده و دفاعيات علمي مرا ـ كه از بيست سال پيش تاكنون به نام وطن و ملت و حكومت در برابر مَفسدههاي مذكور صورت گرفته است ـ چنين معنا ميكنند كه "دين را ابزار سياست قرار داده و مردم را به مخالفت با حكومت تشويق كردهام". كدام انصاف چنين چيزي را ميپذيرد و كدام وجدان به آن رضا ميدهد؟
آري، خطاب من فقط به اين دادگاه نيست، بلكه به تمام جهان اعلام ميكنم: من در مقابل فيلسوفان اروپايي و مخصوصاً فيلسوفان ملحد و به ويژه كساني كه سياست را ابزار بيديني ميكنند و در نتيجه آرامش مردم را به مخاطره مياندازند، از حقايق قدسي ايماني دفاع كرده و ميكنم.
من حكومت جمهوري را نظامي اسلامي ميدانم كه بنا بر مقتضيات زمان بخشي از قانون مدني (اروپاييان) را پذيرفته و به جريانات الحادي مُضر به حال وطن و ملت اجازه عرض اندام نميدهد. به بازجوياني كه طبق وظيفه خود عمل كرده و اتهام نامهيي را ـ كه كيفرخواست ناميده ميشود ـ تنظيم كردهاند كاري ندارم؛ در برابر اوهام و دسيسههاي ستمگران كه مورد استناد بازجويان بوده ميگويم:
شما مرا متهم ميكنيد كه دين را ابزار مقاصد سياسي كردهام. با اينكه با صد دليل قطعي اثبات كردهام اتهام مزبور افترايي بياساس و سست است، من هم در برابر اين تهمت بزرگ، شما را متهم ميكنم به اين كه ميخواهيد سياست را ابزار بيديني كنيد.
زماني، پادشاهي حيلهگر با قصد عدالت، ظلم زيادي ميكرده است. عالم محققي به او ميگويد: اي فرمانروا! تو به نام عدالت به رعيت ظلم ميكني، زيرا نظر حيلهگر و ايراد گيرت قصور متفرق و پراكنده رعيت را در زمانهاي مختلف يكجا ميبيند و با اين تصور كه همه آنها در يك زمان رخ داده است، عاملش را به شدت مجازات ميكني؛ به همين ترتيب قصور متفرق افراد يك قوم را در تصور حيلهگر و منتقدت يكجا جمع ميكني. بعد بهواسطه همين پرده و حجاب از تك تك افراد آن قوم متنفر و به شدت عصباني ميشوي و آنها را به ناحق مورد ضرب و شتم قرار ميدهي. آري آب دهاني كه در عرض يك سال بيرون انداختهيي اگر فقط در يك روز از دهانت خارج شود تو را در خود غرق خواهد كرد. داروهاي تلخ چون زهر را كه در زمانهاي مختلف استفاده كردهيي اگر در يك روز توسط چند نفر خورده شوند ميتواند همه آنها را از بين ببرد. درست به همين صورت لازم است كوتاهيهاي گاه و بيگاه در بين محاسن و نيكوكاريها پنهان نگاه داشته
شوند، اما تو بدون در نظر گرفتن محاسني كه قصورها و كوتاهيها را جبران ميكند، با نظر حيلهگر قصورهاي پراكنده رعيت را يكجا ميبيني و آنها را به شدت مجازات ميكني.
پادشاه به اين ترتيب با توضيحات روشنگرانه آن عالم، از ظلمي كه به نام عدالت روا ميداشت، نجات يافت.
قدرتي پنهان ميخواهد هر طور شده مرا محكوم كند. احساس ميكنم هر بهانهيي را دست آويز قرار ميدهد و مانند كسي كه به هر دري ميزند به هر ترتيب شده دنبال عملي كردن خواستهاش است و با بهانهها و اشكال تراشيهاي واهي ميخواهد مرا متهم و محكوم كند. براي نمونه سه ماه است اين سخن را تكرار ميكنند كه "سعيد كُردي دين را ابزار مقاصد سياسي ميكند." من به همه مقدساتم سوگند ياد ميكنم كه اگر هزار سياست داشتم آن را فداي حقايق ايماني ميكردم. چگونه ممكن است حقايق ايماني را فداي سياست دنيوي كنم؟ با آن كه بارها بيپايه بودن اين اتهام را نشان دادهام، اما باز هم طوطي وار، آن را تكرار و مطرح ميكنند. پس معلوم ميشود آنان در هر صورت خواهان محكوم كردن من هستند، اما من نيز ملحدان ستمگري را كه عليه ما هستند متهم ميكنم كه سياست را ابزار مقاصد ضد ديني ميكنند. آنها براي مخفي كردن اين مسأله ـ كه مدار اتهامشان است ـ مدام تكرار ميكنند كه "سعيد دين را ابزار سياست ميكند." پس ترديدي نيست كه آنها به يقين درصدد محكوم كردن من هستند. من نيز خطاب به اهل دنيا ميگويم:در ايام سالمندي براي يكي دو سال عمر اضافه، خود را خوار و زبون نخواهم كرد.
اصل پنجم: شامل چهار نقطه ميباشد:
نقطه اول: در كيفرخواست با كلمهها بازي شده است، مثلاً از كلمهيي كه قصد خاصي در بيانش نبوده معناي ديگري را استنباط ميكنند. اما نه تنها در خصوص كلمات سر پوشيدهي غيرعمد رساله نور، بلكه حتي اگر تصريحي هم باشد قابل اغماض و چشم پوشيست چون اهداف در اين اثر بهطور كامل تفكيك شدهاند. مثال زير در توضيح اين نقطه، مقياس (خوبي)ست: براي نمونه، من مقصدي را
هدف خود قرار داده و در آن مسير پيش ميروم، اگر در همان حال كه شتابان در حال رفتن هستم نادانسته و بياختيار به فرد تنومندي تنه بزنم و او بر زمين افتد و به او بگويم: "مرا ببخشيد؛ من در حال رفتن به سوي مقصدم بودم و نادانسته با شما برخورد كردم." بيشك او شوكه و عصباني نميشود و مرا خواهد بخشيد، اما اگر انگشتم را به قصد آزار و عمداً داخل گوش او كنم، طبيعيست كه اين كار را تحقير تلقي كرده و عصباني خواهد شد...
هدف رساله نور ايمان و آخرت است، لذا اگر در حركت علمي و فكري خود با سياست اهل دنيا برخوردي نمايد، مثلاً در اين مجموعه كلمات شديدي نسبت به آنها وجود داشته باشد ميبايست آن را بخشيد و گذشت كرد. مقصد ما برخورد با شما نيست، ما در حال حركت بهسوي هدف خويش هستيم...........
دچار ظلمي شدم كه نظيرش در دنيا ديده نشده است. به اين ترتيب:
در آخرين دفاعيات و طي سه اعتراضنامه، از بيست جهت با دلايل قطعي ثابت كردم كه ماده ١٦٣ به من ربطي ندارد و در ١٢٠ رسالهيي كه در بيست سال گذشته تأليف كردهام چند نكته مختصر و كمتر از ٢٠ كلمه به زعم آقايان داراي اشكال است. دفاعيات علمي و حقيقي ـ كه با ارزش و سودمند و اخروياند و آنها را در زمانهاي مختلف در پاسخ به فيلسوفان بيدين اروپا و شاگردان ملحدشان به مناسبت عضويت در دارالحكمة الاسلاميه نوشتهام ـ مدتها بعد در ضديت با برخي مواد قانون مدني قرار گرفته است؛ قانوني كه بنا به مقتضيات زمان توسط حكومت پذيرفته شد؛ در بين صدهزار كلمه، ١٥ـ١٠ كلمه موافق نظر آقايان نبوده است، و به همين دليل خواهان محكوميت من هستند، و نسخههاي موجود رسالههاي نور را ـ كه شامل ١٢٠ كتاب با كشفيات مهم معنويست ـ مصادره نموده و تمام مدعيات و مدافعات علمي، منطقي و قانونيام بدون هيچ دليل موجهي در مخالفت با قانون رد شده است. مضمون ماده قانوني ١٦٣ درباره كساني ست كه براي اخلال در آرامش كشور به تحريك احساسات ديني مردم ميپردازند، و مشاهده ميشود كه به اَشكال مختلف ميتوان تفسير كرد. اين ماده قانوني بيشك بايد تبصره داشته باشد؛ در غير اين صورت با چنين معناي وسيعي همچنان كه مرا
محكوم ميكنند ميتوانند همه متدينان و در رأس آنها رياست سازمان ديانت، وعاظ و امامان جماعت را هم محكوم كنند، زيرا علاوه بر من ـ كه با دفاعيات قطعي و منطبق بر حقيقتم كه افزون بر صد صفحه است ـ در دايره شمول معنايياش قرار ميگيرم، شامل هر فرد نصيحت كنندهيي حتي كسي كه دوستش را ارشاد ميكند تا به سمت خوبي برود هم ميشود و او را شامل حكم خود ميكند. معناي ماده قانوني مذكور بايد چنين باشد: اين ماده مانعي است در برابر كساني كه زير پوشش تعصب، در پي سياست مخالفت (با حكومت) هستند و ميخواهند در مقابل پيشرفتهاي مدني ديوار بكشند. ما با دلايل قطعي اثبات كردهايم كه ماده قانوني مزبور با چنين معنايي با ما ارتباطي ندارد.
آري، از اين ماده قانوني با معنايي كه گفته شد، بدون تفسير درست و بدون در نظر گرفتن تبصره و به صورت مغرضانه، نميتوان استفاده كرد و نميتوان در گستره معنايي نامحدود هر كسي را كه مورد نظرمان بود توسط آن محكوم نمود. من ١٢٠ كتاب رساله نور را در عرض ٢٠ سال تأليف كردهام و ١٠ سال هم دربند و زير نظر بودهام، با اين حال و به رغم بررسيهاي گستردهيي كه در مورد من كردهاند كوچكترين نشانهيي كه در آسايش مردم اخلالي حاصل شده باشد نه در من و نه در هيچ يك از خوانندگان اين كتابها ديده نشده است؛ با اين حال به ٢٠ وجه ثابت نمودهام و اشخاصي كه مرا از نزديك ميشناسند شهادت ميدهند كه از سيزده سال پيش تاكنون از سياست گريزانم، همچنان كه از شيطان ميگريزم، آنها گواهند كه من در امور حكومت دخالت نكردهام و با تحمل شكنجههاي طاقت فرسا خود را به امور دنيا نيالودم. آنها ميدانند كه من خدمت ايماني را در اين دنيا بزرگترين مقصد تلقي ميكنم؛ لذا معتقدم با همه اين احوال وارد كردن اين اتهام كه "سعيد دين را ابزار مقاصد سياسي ميكند و درصدد ايجاد اخلال در آسايش مردم است" و قرار دادن من در دايره شمول ماده ١٦٣ و محكوم كردنم، در تضاد با اعتبار همه محاكم و دادگاههاي روي زمين است و نظرها را به خود جلب ميكند و واقعهي بينظيريي در امور دادگاهيست.
اين كه حكمرانان بزرگ و فرماندهان قهرمان در دادگاههاي كوچك زانو زده و با كمال فروتني از حكم قاضي اطاعت كردهاند، نشانهي موجوديت شرف و اعتبار دادگاه است كه هيچگاه صدمهيي نخواهد ديد. من با استناد به اين اعتبار معنوي و عالي دادگاههاست كه آزادانه از حقوق خويش دفاع ميكنم. معمولاً بعد از سانسور چند كلمه (به ظاهر) مُضر در مقالهيي، به انتشار باقي مطالب اجازه داده ميشود، با اين حال ١٢٠ كتاب رسالهيي را ـ كه هر كدامشان به تفكيك و در زمانهاي مختلف تأليف شدهاند ـ به دليل آنكه در يكي دو جلد از كتابها به زعم متوهمانه امروزيها ١٥ ـ ١٠ كلمه مُضر وجود دارد، محكوم به مصادره ميكنند؛ اين حكم درباره رسالهييست كه ١١٥ كتاب آن هيچ مشكلي ندارد و سودمند است و بخش مهمي از آنها در كتابخانه آنكارا موجود است و كتابخانه، آنها را با افتخار نگهداري ميكند. ماهيت اين اقدام با عزت و افتخار محاكم سراسر روي زمين در تضاد خواهد بود. البته دادگاه تجديد نظر از اين شرف و افتخار صيانت خواهد كرد.
مهمترين مسأله در ميان ١٥ـ١٠ مسألهيي كه مورد انتقاد قرار گرفته و سبب مؤاخذه همه كتابهايم شده مطالب مربوط به اين آيات است:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ
آري، مهمترين مطلب در ميان ٦ ـ ٥ مسألهيي كه موجب محكوميت كتابهاي من شده همين دو مطلب است. من نه در برابر مدنيت حقيقي و سودمند، كه در مواجه با مدنيت مُضر و منفي كه از آن به مدنيت بدون ميم (دنيت: پستي) تعبير ميكنم، سي چهل سال است كه اعجاز قرآن را اساس قرار داده، نقاط مخالف قرآن در مدنيت مذكور را رد كرده و بر مبناي اثبات اعجاز قرآن بهسبب عجز مدنيت، كتابهاي چاپ شده و نشده فراواني به زبانهاي تركي و عربي نوشتهام. آن دسته از مواد قانون مدني درباره ارث را كه مخالف دو آيه فوق است در زمان خود تطبيق داده و ارزيابي كردهام. براي فيلسوفان معاند حامي اين مطلب
نيز دلايل قانع كنندهيي آوردهام. اين مسايل را پيش از آن كه حكومت جمهوري بنا بر مقتضيات زمان بخشي از مواد قانون مدني را بپذيرد، در مقابله با مدنيت اروپا و فيلسوفان هوادارش نوشته و از آنها دفاع كردهام، و گفتهام كه قرآن حكيم از حقوق ضايع شده زنان در قرون اوليه و وسطا با توجه فراوان محفاظت كرده است. گفتند بيانات من درباره اين يكي دو مسأله، با قوانين حكومت جمهوري مخالفت دارد؛ لذا براساس ماده ١٦٣ مؤاخذه شدم. من نيز خطاب به عاليترين محكمه دادگستري ميگويم:
با استناد به تصديق ٣٥٠ هزار تفسير و حكم عيني آنها درطول ١٣٥٠سال و در همه اعصار، براي نشان دادن اعجاز قرآن ـ كه قدسيترين و حقيقيترين اصل الهيِ منطبق بر حقيقت در حيات اجتماعي ٣٥٠ ميليون انسان بوده است ـ در مقابله با ملحدان اروپايي و به حرمت ارواح اسلافمان، دو آيه قرآن را ١٥ سال پيش، ١٠ سال پيش و ٩ سال پيش در سه كتابم بيان نمودم و همين امر مرا گرفتار شرايط فعلي نمود؛ به زنداني محكوم شدم كه در آن با توجه به وضعيت سلامتيام قادر به ادامه زندگي نخواهم بود؛ حكم ظالمانهيي كه از جهتي به مثابه اعدامم ميباشد و ١١٥ رساله از تأليفاتم را به دليل يكي دو مسأله مشابه آن چه گفته شد محكوم ميكند؛ بر روي زمين اگر عدالتي باشد تصميم مذكور را رد و حكم ياد شده را نقض خواهد نمود.
آنچه بيش از هر چيز ديگري موجب حيرت فراوان و نااميدي كامل ما شد اين بود كه در اسپارتا كاه را كوه جلوه دادند و براساس اوهام و اخباري كه مستند به هيچ حقيقتي نبود حكم ظالمانهيي صادر كردند، من نيز به دليل آن كه در مذهبمان به هيچ وجه دروغ گفتن روا نيست خود را ناگزير از بيان حق و سخن راست حتي اگر عليهام ميبود ميديدم، در ١٢٠ صفحه با دلايلي قوي و منطقي مطالبي در دفاع از خود نوشتم و اثبات نمودم كه قانون مزبور به هيچ وجه با من ارتباطي ندارد؛ با اين حال دفاعيات و اثباتي را كه كرده بودم اصلاً در نظر نگرفتند و با مغالطه، تاريخ نگارش و تاريخ استنساخ را با تاريخي كه آن را براي شخصي فرستاده بودم يكي پنداشته و كار بيست ساله را چون كاري يك ساله وانمود
كردند و با بيان مكررات، حكم توهم آميز اسپارتا را هم در متن گزارش بازجويان، هم در متن كيفرخواست و هم در حكم نهايي دادگاه در محكوميت ما، بدون در نظر گرفتن دفاعياتمان تكرار نموده، ما را محكوم كردند. از دادگاه به عنوان بالاترين مقام دادگستري مُصرانه ميخواهم هر چه زودتر اين ظلم ـ را كه رعشه بر تن اهل حق و حقيقت مياندازد ـ متوقف و برائت رساله نور را اعلام كند. اگر عاليترين مقام دادگستري فرياد حق طلبانه و رسايم را بر فرض محال نشنود از شدت يأس و نااميدي ميگويم:
اي ظالمان ملحدي كه مرا دچار اين بلا كرده و اين حادثه را رقم زدهايد! مادام كه در هر صورت از نظر مادي و معنوي تصميم به اعدام من گرفته بوديد، چرا با دسيسهها و حيلههايي كه رخنه در اعتبار بسيار مهم دادگستري به عنوان نهاد حامي حقوق همه ستمديدگان و بيچارگان، ايجاد ميكند توسط دادگستري حركت كرديد؟ بايد مردانه در برابرم ميايستاديد و مستقيماً ميگفتيد كه "دوست نداريم در دنيا زنده باشي."
دادگاه مجازاتهاي سنگين، مسألهيي را كه بازجويان قريب چهار ماه بررسي كرده و از ١١٧ نفر تحقيقات نموده و پاسخهايي گرفته بودند، در يك روز و نيم، با نظري سطحي بررسي كرده و نواقص و خطاهايش را نديد مخصوصاً با اينكه ادعا كرده بودم با دفاعيات علمي در حضور هيأت دانشگاهي كشفيات مهم معنوي رساله نور را ايضاح و اثبات خواهم كرد، با اسباب موجبه رد و جرح ننموده و با نظري سطحي در اعلام حكم عجله كرد. لذا حكم كاملاً غلط مذكور به دليل سطحي بودن و نداشتن وجههي قانوني و به دليل حق پرستي و عدالت خواهي آنها بايد مجدداً بررسي شده و نقض شود.
نتيجه: با مطالعه و بررسي اوراق محاكمه و مخصوصاً رسالههاي منتشر شده و نشدهام، ميتوان فهميد كه به هيچ يك از دفاعيات و اعتراضات علمي و منطقي و قانونيام در اين باب توجه نشده است. بازجويان و قضات دادگاه بدون ذكر اسباب موجبهاي، بيدليل و بيقانون و با مطالعات شخصي دفاعياتم را آشكارا رد نمودهاند؛ لذا علاوه بر مصادره رسالههايم ـ كه حاوي كشفيات معنوياند و معماي
طلسم كائنات را ميگشايند و سي سال است كه در برابر فيلسوفان اروپا و بيبند و باري تمدن (غرب) از قوانين تركها و اسلام دفاع ميكنند ـ و به رغم وضع (نامناسب) سلامتيام، به مجازاتي جسماني محكوم شدهام كه قادر به تحملش نميباشم؛ لذا براساس دلايلي كه بيان شد و اعتراضنامهيي كه در پاسخ كيفر خواست نوشتم و اعتراضنامهي دومي كه حاوي پنج اصل اساسي بود و در آخرين جلسه محاكمه آن را تقديم نمودم؛ همچنين توضيحات مبسوطي كه در واپسين دفاعياتم ارائه كردم و بنا بر دلايل علمي و قانوني و نواقص قانوني ـ كه هنگام تحقيق و بررسي آشكار ميشود ـ انتظار دارم حكمتان را كه به صراحت مستلزم محكوميتم است نقض فرموده و عدالت را اجرا كنيد. با گفتن
وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ
با توكل، به حضرت حق پناه ميبرم.
دفاعيات هفت بخشيام كه قبلاً داراي بيش از صد صفحه بود بارها در دادگاه قرائت شد و در دفاتر متعدد به ثبت رسيد، ليكن لايحه تصحيح آتي به دليل آن كه برگههاي تجديد نظر هنوز نرسيدهاند، قرائت نشده و به ثبت نرسيده است، البته به زودي آن هم ثبت خواهد شد.
* * *
عرض حاليست كه خطاب به هيأت وكلا و براي تصحيح دعوا نوشته شده است، تا در صورت عدم نقض دعوا توسط دادگاه تجديد نظر و تأييد حكم پيشين در اختيارشان گذاشته شود.
شكوه و گلايهيي كه در اينجا به ظاهر ديده ميشود گلايه به حكومت است و منظور از انتقادها نيز انتقاد از دسيسه گرانيست كه در صدد اغفال حكومتاند.
اي اهل حل و عقد! مرا گرفتار ظلمي كردهاند كه نمونهاش در دنيا كمتر ديده ميشود. از آنجا كه سكوت در برابر اين ظلم بيحرمتي به حق و حقيقت است ناچار حقيقت به غايت مهمي را بايد فاش كنم، و ميگويم: گناهي را كه مستلزم اعدام يا ١٠١ سال حبس من است در چارچوب قانون نشانم دهيد؛ يا ثابت كنيد كه ديوانه شدهام؛ يا اين كه آزادي من و رسالهها و دوستانم را اعلام نماييد و خسارتمان را از مسببان بستانيد.
لايحه ييست كه با هدف تصحيح مدّعايمان خطاب به هيأت وكلا، مجلس شورا، وزارت كشور و دادگستري نوشته شده، تا در صورتي كه دادگاه تجديد نظر به جاي نقض حكم آن را تأييد كرد به آنها تحويل داده شود. اگر اين حق مهم، و درد بر حق را، نتوانم به گوش مراجع مذكور برسانم واجب است كه اين زندگي را بدرود گويم، زيرا بر اثر سكوت، علاوه بر حق شخصي من حقوق هزاران شخص محترم ديگر ضايع ميشود.
آري، هر حكومتي قانون و اصولي دارد كه براساس آن مجازات ميكند. اگر براي مجازات سنگين من و دوستانم براساس قوانين حكومت جمهوري اسباب و دلايلي وجود نداشته باشد، علاوه بر تقدير از ما و كسب رضايتمان و دادن جايزه، بايد آزادمان كنند، زيرا خدمت به غايت مهم قرآني من ـ كه كاملاً مشهود است ـ اگر حركتي عليه حكومت باشد نميتوان با يك سال حبس براي من و ٦ ماه زندان براي چند تن از دوستانم موضوع را فيصله داد، بلكه بايد من را به مجازاتي چون ١٠١ سال حبس يا اعدام محكوم كرد و آن دسته از دوستانم را نيز كه در انجام خدمت جدي قرآني با من ارتباط داشتهاند به مجازاتهاي سنگين محكوم نمود.
اگر خدمت ما عليه حكومت نباشد به جاي مجازات و حبس و اتهام بايد از ما تقدير شده و به ما پاداش و جايزه داد، زيرا صحبت از خدمتيست كه ١٢٠ رساله ترجمان آن است. با اين خدمت، فيلسوفان بزرگ اروپا به مبارزه خوانده شده و پايههاي فكري آنان به هم ريخته است. خدمت مؤثر ياد شده بيترديد يا در داخل نتيجهيي شگفت خواهد داشت و يا كلاً ثمرهيي به غايت سودمند و عالي و علمي در بر خواهد داشت. اين است كه نميتوان از طريق ظاهرسازي و فريب افكار عمومي و پنهان كردن دسيسهها و دروغهايي كه ظالمان در حق ما ميگويند، چون اسباب بازي كه به بچهها ميدهند فقط يك سال حبس به من داده شود. امثال من يا بايد اعدام شوند و خودشان با افتخار بالاي دار روند يا بايد در مقام و موقعيتي كه شايستهاش هستند، آزاد بمانند.
آري، دزد ماهري كه قادر است الماسهايي به ارزش هزاران ليره را بدزدد هيچوقت با دزديدن تكه شيشهيي ١٠ قروشي طوري رفتار نميكند كه به مجازات سرقت همان الماسها محكوم شود؛ هيچ آدم دزدي و هيچ آدم عاقلي اين كار را نميكند. چنان آدم شرّي، زيرك ميشود؛ و مرتكب چنين حركت ابلهانهيي نخواهد شد.
آقايان! طبق توهم شما من مانند همان دزد شدهام. من به عنوان كسي كه در يكي از روستاهاي عقب مانده در حومه شهر اسپارتا ٩ سال را در انزوا گذرانده است به جاي اينكه افكار ده پانزده نفر از ساده دلاني را كه همراه من به مجازاتهاي مختصري محكوم شدهاند عليه حكومت جهتدهي كنم و رسالههاي نور را به عنوان غايت زندگانيام به خطر اندازم، ميتوانستم چون گذشته در آنكارا يا استانبول مأموريت بزرگي بر عهده بگيرم و هزاران نفر را بهسوي هدف مورد نظرم پيش ببرم. در آن صورت نه تنها دچار چنين محكوميت خواركنندهيي نميشدم، بلكه با عزتي شايستهي مسلك و خدمتم ميتوانستم با مردم در آميزم. آري، نه به قصد فخر فروشي و نياز به مدح و تقدير، بلكه به اجبار و با شرمندگي بخشي از رياكاريهاي جاه طلبانه گذشته خود را يادآوري ميكنم، تا آنان كه
ميخواهند مرا به مرتبه فردي بياهميت، بيفايده و عادي تنزل دهند به اشتباهشان پي ببرند، لذا ميگويم:
به تأييد و گواهي كساني كه دفاعيات قبلي من را تحت عنوان "شهادت نامه دو مكتب مصيبت" خواندهاند سعيد نورسي كسيست كه در حادثه ٣١ مارس با يك سخنراني خود ٨ گردان شورشي را به اطاعت از فرماندهان شان وا داشت؛ همان كسيست كه طبق نوشته روزنامهها در زمان جنگ استقلال با مقالهيي به نام "خطوات سته" افكار علماي استانبول را عليه انگليس بسيج نمود؛ كسي كه خدمات مهمي در حمايت از حركتهاي ملي داشت و در اياصوفيه براي هزاران نفر نطق كرد؛ او كه در مجلس شورا در آنكارا با تشويقهاي نمايندگان مواجه شد و كاري كرد كه ١٦٣ نماينده ١٥٠ هزار اسكناس را امضا كنند و به ساخت مدرسه و دارالفنون اختصاص دهند؛ سعيد نورسي كسيست كه در برابر عصبانيت رييس جمهور در ديوان رياست
سعيد قديم اجازه سخن ميخواهد و ميگويد: "١٣ سال است كه نگذاشتهايد حرف بزنم. حال كه به خاطر من، به شما اتهام ميزنند و از شما ميهراسند لازم است كه من با آنها سخن بگويم. اگرچه منيّت و خودخواهي امر ناپسنديست، ليكن در برابر كساني كه مغرورند و انانيتشان در حد عناد، لازم است فرد براساس حق و صرفاً براي دفاع و محافظت از خود از خويش تعريف كند. اين است كه من نميتوانم مانند سعيد جديد با تواضع و ملايمت صحبت كنم."
به او اجازه سخن گفتن دادم، اما در تعريف و تمجيدهايش از خود مشاركتي ندارم.
با كمال متانت و آرامش و بي آنكه به ستوه آيد او را به نماز دعوت كرد، او كسي ست كه در دارالحكمة الاسلاميه با اتفاق نظر حكومت اتحاد و ترقي شايسته شناخته شد تا حكمت اسلامي را به صورت مؤثري به فيلسوفان اروپايي بقبولاند، كتاب "اشارات الاعجاز" او ـ كه در جبهه آن را نوشت و در حال حاضر از كتابهاي توقيف شده است ـ از نظر انور پاشا سر فرماندهي آن دوره چنان ارزشمند تشخيص داده شد كه با احترامي بينظير به استقبالش رفت و براي اينكه در خير و بركت اين كتاب ـ كه يادگار زمان جنگ است ـ سهمي داشته باشد كاغذ مورد نياز را براي انتشارش تأمين نمود و از مجاهدات مؤلفش در جنگ تقدير و تمجيد كرد. اينك چنين كسي چگونه ميتواند مانند دزد اسب يا يك جيب بر، يا مانند كسي كه دختري را فراري ميدهد مرتكب نازلترين جنايات شود و عزت علمي و قداست خدمت خويش و هزاران دوست ارجمندش را خوار
نمايد و چنان سقوط كند كه شما او را به يك سال حبس محكوم كنيد و با او مانند يك دزد معمولي بز و گوسفند برخورد نماييد و بعد از آن كه بيهيچ دليلي او را ده سال تحت فشار زير نظر گرفته و عذاب داديد، اينك به يك سال حبس و يك سال تحت نظر بودن محكومش كنيد. او كه تاب تحمل زورگويي پادشاه را ندارد، چگونه ميتواند زير تحكم يك مأمور اطلاعاتي مغرض يا يك پليس معمولي عذاب بكشد، اين است كه اعدام خود را مناسبتر ميبيند. اگر چنين كسي به دنيا ميآميخت و چنين آرزويي داشت و اگر خدمت قدسياش به او اين اجازه را ميداد، طوري به امور دنيا ميپرداخت كه ده واقعه شبيه رويداد "مَنَمَن" و حادثه "شيخ سعيد" را ايجاد مينمود؛ و صدايي را كه چون صداي توپ قرار بود به گوش جهانيان برساند به اندازهي صداي يك پشه تنزل نمي داد.
آري، نكته قابل توجهي را براي حكومت جمهوري عرض ميكنم؛ تدابير اعمال شده كميته مخفي و تبليغات و دسيسههايش كه مرا دچار اين بلا نمود، وضعيت مذكور را نشان ميدهد، زيرا دليل تبليغات و دسيسهها و وحشتي كه نمونهاش در هيچ حادثهيي ديده نشده و عليه ما ايجاد كردند اين است كه ٦ ماه تمام با وجود آنكه ١٠٠ هزار دوست و رفيق دارم هيچ كدامشان نتوانستهاند برايم نامهيي بنويسند يا سلامي بفرستند؛ علتاش هم اين است كه بر اثر اخبار دسيسه گران ـ كه درصدد اغفال حكومتاند ـ بازجوييها و تحقيقها در همهجا از ولايات شرقي تا ولايات غربي ادامه دارد. طرح مورد نظر دسيسه گران بهگونهيي بود كه هزاران نفر چون من را بتوانند به اشد مجازات برسانند؛ اما وضعيتي در مجازاتها حاصل گرديد كه انگار جرمي عادي از شخصي پست سر زده است. به حدود ١٥ نفر بيگناه از ١١٥ نفر (بازداشت شده) فقط ٥ ـ ٦ ماه حبس داده شد.
آيا هيچ خردمندي در جهان اگر شمشير بُران الماسيني در دست داشته باشد ضربه آهستهيي بر دُم شير يا اژدهايي ميزند تا حيوان را بهسوي خود بخواند و بر خود مسلط كند؟ اگر قصد او محافظت از خود يا كشتن حيوان باشد ضربه شمشير را بر نقطه ديگري از بدنش وارد ميكند. شما در تصور و توهمات خود من را چون همان فرد تصور كردهايد كه چنين مجازاتي را برايم قائل شدهايد. اگر من تا اين
حد خلاف عقل و شعور رفتار ميكنم، بهتر است به جاي آن كه در سراسر كشور ايجاد ترس و وحشت كرده و با تبليغات، افكار عمومي را عليهام بسيج كنيد، همچون ديوانهيي عادي مرا به تيمارستان بفرستيد. اگر آدمي باشم در حد همان اهميتي كه برايم قائل هستيد، براي آن كه كاري كنم شير بهسويم حمله كند يا اژدها به طرفم هجوم آورد، شمشير بُران را به دم آنها نخواهم زد بلكه در حد امكان از خود محافظت خواهم كرد ... همچنان كه انزوايي ١٠ ساله را به اختيار خود برگزيدم و در برابر فشارهاي طاقت فرسا مقاومت كردم و به هيچ وجه در كار حكومت دخالت نكردم و علاقهيي هم به اين كار نداشتم ... زيرا خدمت قدسيام من را از اين كار منع ميكند.
اي اهل حل و عقد! آيا ممكن است در ١٢٠ رساله فردي كه، بيست سال پيش طبق نوشته روزنامهها با نگارش يك مقاله ٣٠ هزار نفر را به سوي فكر و انديشه خود ميكشاند و نظر لشكري بزرگ را به خود جلب ميكرد و پاسخ بالاترين مقام روحاني انگليس را ـ كه در ٦٠٠ كلمه خواسته شده بود ـ در ٦ كلمه ارائه مينمود، و اوايل دوره آزادي چون ديپلماتي مشهور سخنرانيها ميكرد، فقط ١٥ كلمه مرتبط با دنيا و سياست وجود داشته باشد؟ آيا هيچ عقل (سليمي) قبول ميكند كه او در پي سياست بوده و مقصد و هدفش دنيا و مخالفت با حكومت باشد؟ اگر او در انديشه مخالفت با حكومت و دخالت در سياست بود ميبايست حتي در يك رسالهاش در صد مورد به صراحت يا به اشاره، مقصد و نيت خويش را بروز ميداد. آيا اگر هدف او انتقادهاي سياسي بود نميتوانست جز موضوع حجاب و ارث ـ كه اصولي مطرح از زمان گذشته بودهاند ـ چيز ديگري براي انتقاد بيابد؟ بله آدمي كه در پي انديشه سياسي در مخالفت با رژيم و حكومتي باشد كه انقلاب بزرگي را بهوجود آورده است، قادر است صدها هزار موضوع براي انتقاد پيدا كند و به يكي دو مطلب معلوم و مشخص اكتفا نخواهد كرد. گويا انقلاب حكومت جمهوري فقط متوجه دو موضوع كوچك است؛ و من نيز بدون آن كه قصدي براي انتقاد داشته باشم در يكي دو كتابم ـ كه در گذشته نوشتهام ـ به آنها پرداختهام و در آنجا يكي دو كلمه وجود دارد كه بهسبب آنها ادعا ميشود به نظام و
انقلاب حكومت حمله كردهام. حال من ميپرسم آيا ميتوان براي موضوعي علمي ـ كه فاقد چنان اهميتيست كه علت مجازاتي اندك گردد ـ چنان اهميتي قائل شد كه كشور بزرگي را به خود مشغول دارد و موجب نگراني گردد؟
محكوم نمودن من و ده تا پانزده نفر از دوستانم به چنين مجازات عادي و اندكي، نيز به راه انداختن تبليغات سوء در سراسر كشور عليه ما، ترساندن ملت و متنفر كردنشان از ما، رفتن وزير كشور به اسپارتا با نيرويي عظيم براي انجام كاري كه از عهده يك نفر هم بر ميآيد، مسافرت "عصمت" نخست وزير به ولايات شرقي به همان مناسبت، منع دو ماهه من در حبس از هر گونه سخن گفتن، و اجازه ندادن به من در اين غربت و تنهايي كه براي كسي سلامي بفرستم يا كسي جوياي احوال من شود، نشان ميدهد كه با وضعيت بيقانون، بيمعنا و بيحكمتي چون وجود ميوهيي به اندازهي نخود در درختي به بزرگي كوه مواجهيم كه نه تنها نميتواند كار حكومتي چون حكومت جمهوري باشد كه بيش از ديگران قانونيست و قانونمدار، بلكه هيچ حكومت ديگري در دنيا ـ كه نام حكومت به معني كار براساس حكمت بر خود نهاده باشد ـ نميتواند چنين كاري كند. من خواهان حقوق خود در دايره قانون هستم. كساني را كه به نام قانون بيقانوني ميكنند متهم به جنايت ميكنم. اميدوارم كه قوانين حكومت جمهوري بر لذت جوييهاي چنين جانياني خط بطلان كشيده و حقوق من را اعاده نمايد.
زندان اسكي شهر
در تنهايي مطلق
سعيد نورسي
* * *
مكتوب شانزدهم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
اين مكتوب مظهر سرّ فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا قرار گرفته و به دور از شدت و خشونت نوشته شده است.
پاسخ سؤاليست كه به لحاظ معنا و به صراحت توسط بسياري مطرح شده است. دادن اين پاسخ براي من دلنشين نيست و به بيانش علاقهيي ندارم. من در هر چيز به حضرت حق توكل كرده بودم، اما مرا در حال و روزم و دنياي خويش آسوده نگذاشتند و چهرهام را به سوي دنيا برگرداندند؛ اين است كه نه از زبان سعيد جديد، كه به ناچار به زبان سعيد قديم، و نه براي شخص خودم، بلكه براي نجات دوستان و تأليفاتم از اوهام و آزار اهل دنيا، به منظور بيان حقيقت حال خويش به دوستانم، به اهل دنيا و اهل حكمت "پنج نقطه" را به شرح زير بيان ميكنم.
نقطه اول
گفتهاند: "چرا سياست را كنار گذاشتي و چرا اصلاً به آن نزديك نميشوي؟"
پاسخ: سعيد قديم ٩ سال، ١٠ سال پيش، تا حدودي وارد سياست شد، و با اين انديشه كه ممكن است به سبب دخالت در سياست به دين و علم خدمت كند خود را بيهوده خسته نمود. ديد راه مذكور، راهي مشكوك، پر مخاطره، بيهوده و پر مانع و پر خطريست براي مسيري كه پيمودن آن لازم ميباشد. سياست، اغلب دروغگوييست و احتمال اين هست كه فرد، نادانسته بازيچهي دست اجانب قرار گيرد. كسي كه وارد سياست ميشود يا موافق ميشود يا مخالف. من اگر موافق باشم (و در عين حال مشغول سياست ورزي)، چون كارمند و نماينده (و امثال آن) نيستم سياست برايم امر بيهوده و بيمعنايي خواهد بود؛ نيازي نيست كه بيدليل خود را داخل اين كارها كنم. حال اگر وارد سياستهاي مخالفت جويانه شوم يا با فكر و انديشه است يا با قدرت و نيرو. با فكر و انديشه كه نيازي به من نيست؛ زيرا مسايل بهطور كامل توضيح داده شده و همه به اندازه من از مسايل باخبرند. سخن گفتن بيهوده، امر بيمعناييست. اگر بنا باشد با قدرت و توان و شورش به مخالفت بپردازم اين احتمال هست كه در مسير رسيدن به مقصدي كه حصولش مشكوك است مرتكب هزاران گناه شوم. به خاطر يك نفر، بسياري دچار بلا شوند. نيز از هر ١٠ احتمال، بنا بر يكي دو احتمال وارد شدن در گناهان، و بيگناهان را دچار معصيت كردن، چيزي بود كه سعيد قديم گفت وجدانم نميپذيرد، لذا همراه با سيگار، روزنامهها و سياست و صحبتهاي دنيوي مربوط به سياست را كنار گذاشت. گواه قطعي اين مطلب آن است كه از آن زمان تاكنون كه ٨ سال ميگذرد حتي يك روزنامه را هم نه خواندهام و نه شنيدهام. اگر كسي مدعيست روزنامهيي خواندهام يا مطالبش را شنيدهام برخيزد و بگويد. اين در حاليست كه سعيد قديم گاه روزي ٨ روزنامه مطالعه ميكرد؛ همچنين ٥ سال است كه با تمام دقت و توجه اوضاع و احوال من را زير نظر دارند. اگر كسي كوچكترين اقدام سياسي در من مشاهده كرده است بگويد. اين هم در حاليست كه انديشه كسي
چون من كه عصبي مزاج است و بر اساس قاعده
اِنَّمَا الْحِيلَةُ فِى تَرْكِ الْحِيَلِ
بزرگترين حيله را ترك هر حيلهيي ميداند، آدم بيپروا و فاقد هر نوع وابستگي، نه ٨ سال كه ٨ روز هم پنهان نميماند. چنين فردي اگر علاقه و تمايلي به سياست داشت بي آنكه نيازي به تحقيق و بررسي باقي بگذارد چون گلوله توپ صدا ميكرد.
نقطه دوم
سعيد جديد چرا تا اين حد از سياست كناره ميگيرد؟
پاسخ: بهخاطر اين كه تلاش و كوشش براي حيات ابدي ميليارد ساله را بيفايده و بيهوده به يكي دو سال حيات دنيوي مشكوك آلوده نكند و فداي آن نسازد، نيز به علت مهمترين، ضروريترين، شفافترين و حقيقيترين خدمت ـ كه خدمت ايماني و قرآنيست ـ به شدت از سياست گريزان است؛ چرا كه ميگويد: "من در حال پير شدنم، نميدانم چند سال ديگر زندگي خواهم كرد." لذا مهمترين كار براي من، تلاش براي حيات جاودان است. در كسب حيات ابدي نخستين واسطه، و كليد سعادت ابدي، ايمان است؛ بايد در آن مسير تلاش كرد، ليكن به اعتبار علم و دانش، چون براي بهرهمند كردن انسانها از نظر شرعي مكلف به خدمت هستم لذا درصدد انجام اين كار ميباشم. اما اگر خدمت مذكور مربوط به حيات اجتماعي و دنيوي باشد از عهده من خارج است؛ ضمن اينكه در اين زمانه پر آشوب خدمت اساسي و درستي نميتوان كرد، و من نيز آن را رها كرده، متوجه مهمترين، ضروريترين و سالمترين خدمت ـ كه خدمت به ايمان است ـ شدم و آن را ترجيح دادم. براي آنكه حقايق ايماني كسب شده براي نفسم و علاجهاي معنوي تجربه شده براي نفس خويش را در اختيار ساير انسانها قرار دهم، درِ مذكور را باز ميگذارم، شايد حضرت حق اين خدمت را قبول كرده و كفارهي گناهانم قرار دهد. جز شيطان رانده شده، هيچ كس مؤمن يا كافر، صديق يا زنديق حق ندارد با اين خدمت مقابله كند،زيرا بيايماني به چيزهاي ديگر شباهت ندارد. ممكن است در ظلم، فسق، و گناهان كبيره لذت شيطاني منحوسي
وجود داشته باشد، اما در بيايماني هيچ لذتي وجود ندارد. الم در الم است، ظلمت در ظلمت است، عذاب در عذاب است.
ديوانگان نيز ميتوانند بفهمند، كه رها كردن خدمت به نوري قدسي چون ايمان و عدم كار كردن براي زندگي نامحدود جاويد، و پرداختن به اسباب بازيهاي سياسي بيهوده و خطرناك براي من سالمند كه ارتباطاتي ندارم، تنها هستم و در جستجوي كفاره براي گناهان گذشته، تا چه حد ديوانگي و خلاف عقل و حكمت است.
اما اگر بگويي "خدمت ايماني و قرآني چرا مانع پرداختن تو به مسايل سياسي ميشود؟" در پاسخ ميگويم: حقايق قرآني و ايماني، هر يك در حكم الماسي هستند، و اگر من به سياست آلوده ميشدم عوامي كه مستعد اغفال شدن هستند ميگفتند شايد اين الماسها تبليغاتي سياسي هستند براي جلب طرفدار (بيشتر)؟ در آن صورت ممكن است به آن الماسها به ديده تكه شيشههاي عادي بنگرند. در چنين حالتي من با پرداختن به سياست مزبور، به اين الماسها ظلم كرده و آنها را بيارزش خواهم كرد. حال اي اهل دنيا! با من چهكار داريد؟ چرا به حال خويش رهايم نميكنيد؟
اگر بگوييد: اما شيوخ گاه در كارهاي (سياسي) ما دخالت ميكنند و تو را نيز بعضاً شيخ مينامند ...!
پاسخ ميدهم: آقايان! من شيخ (طريقت) نيستم ... من روحانيام ... دليلش هم آن است كه من مدت ٤ سال است در اين جايم؛ اگر در اين مدت فقط به يك نفر رهنمودهاي طريقتي داده بودم حق داشتيد ترديد كنيد. من به همه كساني كه نزدم ميآمدند ميگفتم:ايمان لازم است، اسلام لازم است، امروز زمان طريقت نيست.
اگر بگوييد: تو را سعيد كردي مينامند (و اين نشان از آن دارد كه) احتمالاً داراي انديشههاي قوميت گرايي هستي؛ و اين به كار ما نميآيد.
به شما ميگويم: اي آقايان! آن چه سعيد قديم و سعيد جديد نوشتهاند در دسترس است. گواه آن چه ميگويم اين است كه بر اساس فرمان قطعي
اَلْاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ
از گذشته تاكنون ملي گرايي و قوميتپرستي منفي را از آنجا كه نوعي بيماري غربگرايي و اروپاگراييست، زهري كُشنده ميدانستهام. اروپا آن بيماري فرنگي را وارد جهان اسلام كرد، تا تفرقه ايجاد كند، مسلمانها را به جان هم اندازد و آنها را براي بليعده شدن آماده كند. طلبههايم و كساني كه با من در ارتباط بودهاند ميدانند كه از گذشته درصدد مداواي آن بيماري فرنگي بودهام. حال كه چنين است ميگويم اي حضرات! دليل آنكه هر رويدادي را بهانه قرار داده و به من فشار ميآوريد چيست؟ اين چه معنايي دارد كه سربازي در شرق مرتكب خطايي شود و شما در غرب به دليل خدمت نظام وظيفه براي سربازي ديگر ايجاد زحمت كنيد و او را شايسته مجازات بدانيد ... يا مثلاً پيشهوري در استانبول جنايت ميكند و شما در بغداد دكانداري را به اين دليل كه پيشهور و كاسب است محكوم ميكنيد. كاري كه شما با من ميكنيد از همين نوع است و در هر حادثه دنيوي مرا تحت فشار و آزار قرار ميدهيد؛ اين بر اساس كدام اصول و قواعدي انجام ميشود. كدام وجدان بر چنين چيزي حكم ميكند؟ و كدام مصلحت اقتضاي چنين روشي را دارد؟
نقطه سوم
دوستانم كه نگران آرامش و آسايش من هستند و از سكوت توأم با صبرم در برابر همه مصايب حيرت ميكنندميپرسند:
"چگونه آزارها و فشارهايي را كه به تو ميآورند، تحمل ميكني؟ در حالي كه در گذشته بسيار عصبي و زود رنج بودي و كوچكترين تحقيري را نميتوانستي تحمل كني؟"
پاسخ: دو حادثه و حكايت مختصر را بشنويد و پاسختان را بگيريد:
حكايت اول: دو سال پيش مديري بيسبب سخنان تحقيرآميز و موهني درباره من و در غيابم گفته بود. به من اطلاع دادند. يك ساعتي با خُلق و خوي سعيد قديم متأثر بودم. آنگاه بهواسطه رحمت حضرت حق، حقيقتي بر قلبم خطور كرد،
تأثر مزبور را از بين برد و طوري شد كه فرد مذكور را حلال كردم. آن حقيقت چنين بود:
خطاب به نفسم گفتم: اگر سخن تحقيرآميز او و قصوري كه درباره من گفته است مربوط به شخص من و نفسم باشد، خداوند از او راضي باشد كه عيوب نفسم را بيان كرده است. اگر درست گفته باشد مرا بهسوي تربيت نفس سوق ميدهد و كمكي خواهد بود براي اينكه خود را از غرور بِرَهانم و اگر دروغ گفته باشد كمكي خواهد بود به من براي نجات از ريا، و شهرت كاذبي كه پايه و اساس رياست.
آري، من با نفسم مصالحه نكرده، چرا كه تربيتش ننمودهام. اگر كسي به من بگويد روي گردن يا گريبانم عقربي هست يا آن را مثلاً نشانم دهد، نبايد از او دلگير شوم، بلكه بايد از او خرسند گردم. تحقيرهاي آن فرد اگر مربوط به صفت خدمتكاري ايمان و قرآن من باشد، طبيعتاً مربوط به خود من نميشود، پس او را به صاحب قرآن ميسپارم كه مرا به خدمت گرفته است؛ او عزيز و حكيم است، اما اگر سخن او صرفاً از نوع ناسزا گفتن و تحقير كردن و تخريب من باشد آن هم به من مربوط نميشود. چون من فردي تبعيدي، در بند، غريب، دردمند و اسير هستم، مسؤوليت تصحيح آنچه درباره اعتبار و حيثيتم گفته شده متوجه من نيست؛ بلكه چون در اين منطقه مهمان هستم مسؤوليت بر عهده حاكمان اين روستا، بخش و استان است كه مرا زير نظر خود دارند. تحقير يك انسان مربوط به كسي ميشود كه در دستش اسير است، يعني به صاحبش مربوط ميشود، اوست كه بايد از اسيرش دفاع كند. وقتي حقيقت را فهميدم قلبم آرام گرفت. گفتم:
وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ
تو گويي آن اتفاق رخ نداده است؛ آن را فراموش كردم. متأسفانه بعد از مدتي معلوم شد كه قرآن فرد مذكور را حلال نكرده است...
حكايت دوم: امسال شنيدم اتفاقي افتاده است. با اينكه بعد از رخداد آن اتفاق از خبرش به اجمال مطلع شده بودم، با رفتاري مواجه شدم كه گويي در آن حادثه مقصر بودهام. در واقع مكاتبه و مخابرهيي نداشتم اگر هم بود بهندرت مسألهيي
ايماني را براي دوستي مينوشتم. من حتي در طول چهار سال فقط يك نامه براي برادرم نوشتم. از مراوده با ديگران، هم خودم را منع ميكردم و هم اهل دنيا مانعم ميشدند. صرفاً هفتهيي يكبار ميتوانستم با يكي دو تن از دوستان ديداري داشته باشم. مهماناني هم كه به روستا ميآمدند ماهي يكي دو نفرشان به مدت يكي دو دقيقه براي سؤال از يك مسأله آخرتي با من ديدار ميكردند. در چنين غربتي، غريب و تنها و بيكس، در روستايي كه كار كردن براي تأمين مخارج در آن براي چون مني مناسب نبود، از ديدار با هر كس و هر چيزي منع شده بودم. با اينكه چهار سال پيش مسجد تخريب شدهيي را مرمت و تعمير كرده بودم و در حالي كه مجوز وعظ و امامت جماعت در شهر خود را داشتم و با اينكه مدت چهار سال امامت مسجد مذكور بر عهدهام بود (خداوند قبول كند) در رمضاني كه گذشت موفق نشدم به مسجد بروم. غالباً نمازم را به تنهايي خوانده و از ٢٥ ثواب و خير نماز جماعت محروم ميماندم.
در مورد اين دو حادثهيي كه برايم پيش آمد مانند همان صبر و تحملي كه دو سال پيش در برابر رفتار آن مأمور (دولت) از خود نشان دادم، صبر كردم؛ و ان شاء الله آن را ادامه هم خواهم داد. با خود ميانديشم و ميگويم اگر اين اذيتها و فشارها و تنگناها ـ كه توسط اهل دنيا بر من وارد ميشود ـ به سبب نفس معيوب و قاصرم است، حلالشان ميكنم. نفسم ممكن است به اين ترتيب خود را اصلاح كند، و اين فشارها احتمالاً كفارة الذنوب نفسم شوند. من صفاي مسافرخانه دنيا را بسيار ديدهام، حال اگر كمي هم شاهد جفاي آن باشم باز هم شكر خواهم كرد. اگر اهل دنيا به دليل خدمتي كه به ايمان و قرآن ميكنم تحت فشارم قرار ميدهند، اين جا دفاع كردن به من مربوط نميشود، به عزيز جبار مربوط است. اگر مرادشان اين است كه توجه مردم را نسبت به من از بين ببرند تا شهرت كاذبي را كه بياساس بوده و باعث ريا و نابود كننده اخلاص است بشكنند، رحمت بر آنها باد! چرا كه در كانون توجه مردم بودن و كسب شهرت، به گمانم براي كساني چون من ضرر دارد. آنهايي كه با من ارتباط دارند، ميدانند كه خواهان احترام ديگران نيستم و از اينكه به من احترام بگذارند متنفرم. طوري كه پنجاه
بار موجب تكدر خاطر يكي از دوستان ارزشمندم شدم كه به من بسيار احترام ميگذاشت. اگر مرادشان از اينكه مرا تخريب كرده و نزد مردم تحقير كنند و زمين بزنند مربوط به فعاليتيست كه در راه حقايق قرآني و ايماني ميكنم، كار بيهودهييست، زيرا نميتوان ستارگان قرآن را زير حجاب قرار داد."كسي كه چشمانش را ميبندد، فقط خودش نميبيند، نه اين كه ديگران نبينند."
نقطه چهارم
پاسخ به چند پرسش وهم آلود
اول: اهل دنيا به من ميگويند: "معاشت چگونه تأمين ميشود؟ با اين كه شغلي نداري هزينههايت را چگونه تأمين ميكني؟ ما در كشورمان به افراد سست عنصري كه زندگيشان با سعي و تلاش ديگران تأمين ميشود، نيازي نداريم...!"
پاسخ: من با ميانهروي و بركت زندگي ميكنم. منت كسي جز روزي دهندهام را قبول نميكنم و تصميم هم گرفتهام هيچگاه قبول نكنم. آري، كسي كه در روز با صد پارا يك لير. م. و شايد با چهل پارا زندگي خود را ميگذراند زير بار منت كسي نميرود. دوست نداشتم در اينباره توضيح دهم. بيان اين مطلب با اين احتمال كه ممكن است به غرور و انانيت تعبير شود برايم بسيار ناخوشايند است، ليكن چون اهل دنيا دربارهاش بسيار سؤال ميكنند من هم ميگويم: از كودكي تاكنون از كسي پول و مال و اموالي قبول نكردهام (ولو زكات بوده باشد)؛ همچنين حقوق هم قبول نكردهام (به استثناي يك دو سالي كه به اجبار دوستانم در دارالحكمة الاسلاميه پذيرفتم كه حقوق بگيرم)؛ نيز هيچ وقت براي معيشت دنيوي زير بار منت نرفتهام و اينها در تمام عمرم قواعد زندگي من بوده است. همشهريها و كساني كه مرا ميشناسند اين را ميدانند. در پنج سال گذشته كه در تبعيد بودهام، بسياري از دوستان مُصرانه خواستهاند هدايايي به من دهند اما قبول نكردم. حال اگر بپرسيد"خب پس چگونه امرار معاش ميكني؟" ميگويم:
من با بركت و اكرام الهي زندگي ميكنم. هرچند نفسم استحقاق هر حقارت و اهانتي را دارد اما به موجب كرامت خدمت قرآني، مظهر بركتي هستم كه در خصوص رزق و روزي، اكرام الهيست. بر اساس سرّ
وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
از آنچه حضرت حق نسبت به من احسان كرده ياد ميكنم و چند نمونه آن را به لحاظ شُكر معنوي بيان ميدارم. هر چند اين امر شكر معنويست اما ميترسم كه با احساس غرور و ريا، بركت مبارك مزبور قطع شود، زيرا اظهار و افشاي افتخار آميز بركتي پنهان موجب قطع آن ميگردد، اما چه كنم كه مجبور به بيان آن شدهام.
مورد اول: در شش ماه اخير يك كيلا گندم واحد وزن، معادل ٣٦ و نيم كيلو گرم .م. كه ميتوان از آن ٣٦ گرده نان تهيه كرد براي من كافي بوده است. نانها هنوز هم هست و تمام نشده؛ نميدانم تا چه زمان كفايت خواهد كرد.
استفاده از اين نان ها تا يك سال ادامه يافت.
مورد دوم: در ماه مبارك رمضان اخير فقط از دو خانه براي من غذا آوردند كه هر دو هم مرا بيمار كرد. فهميدم كه از خوردن غذاي ديگران منع شدهام. تنها يك خانواده بود كه در طول ماه مبارك به من رسيدگي ميكرد؛ صاحب آن خانه دوست صادقم عبدالله چاووش گواهي ميدهد كه در آن ماه سه نان و يك قيّه
واحد وزن؛ يك اوكا، معادل ١٢٨٣ گرم .م.
برنج براي من كفايت كرد. برنج مذكور حتي ١٥ روز بعد از ماه رمضان تمام شد.
مورد سوم: مدت سه ماه من و مهمانانم در كوه، يك قيّه كره را هر روز با نان ميخورديم و در اين مدت برايمان كافي بود. حتي مهمان ارجمندي به نام سليمان داشتم كه نان او و من در حال اتمام بود؛ روز چهارشنبهيي به او گفتم: برو نان بياور. در مسافتي دو ساعته در آن اطراف، كسي نبود كه از او نان بگيرد. گفت دوست دارم شب جمعه را با تو در اين كوهستان دعا بخوانم. من هم گفتم: بمان تَوَكَّلنا عَلَي اللهِ بعد بدون دليل و بهانهيي هر دو به راه افتاديم و به بلندترين نقطه تپهيي رفتيم. چاي و تكهيي قند و در كوزه مختصري آب داشتيم.
گفتم: "برادر، چاي آماده كن." او مشغول اين كار شد و من هم زير يك درخت قطران كه مُشرف به درهيي عميق بود نشستم. متأسفانه چنين انديشيدم: تكه نان كپك زدهيي داريم كه نهايتاً براي خوراك امشبمان كافيست. براي دو شب ديگر چه بايد بكنيم و من به اين مهمان خوش قلب چه جوابي بايد بدهم؟ در همين فكرها بودم كه احساس كردم سرم را بر ميگردانند. سر برگرداندم و نان بزرگي را ديدم كه ميان شاخههاي درخت قطران در مقابل ديدگانمان است. گفتم: "سليمان مژده! حضرت حق به ما روزي داد." نان را برداشتيم و ديديم پرندگان و حيوانات وحشي كاري با آن نداشتهاند. يك ماهي ميشد كه هيچ كس بالاي آن تپه نرفته بود. نان براي دو روز هر دوي ما كفايت كرد. نهايتاً هنگامي كه مشغول خوردن نان بوديم و نان در حال تمام شدن، دوست صادقم در چهار ساله گذشته يعني سليمان درستكار را ديديم كه در حال بالا آمدن بود و نان در دست داشت.
مورد چهارم: پالتويي را كه بر تن دارم هفت سال پيش از كهنه فروشي خريده بودم. در طول پنج سال گذشته فقط چهار و نيم لير صرف البسه، لباس زير، پاپوش و جوراب كردهام. بركت، ميانهروي و رحمت الهي برايم كافي بود.
موارد متعددي مانند نمونههاي ذكر شده هست و بركت الهي جوانب گوناگوني دارد. مردم اين روستا بسياري از آن موارد را ميدانند، ليكن زينهار گمان نكنيد اينها را از باب فخر و مباهات بيان ميكنم؛ بدانيد كه مجبور به بيان آنها شدم؛ همچنين تصور نكنيد كه موارد مذكور براي من مدار نيكي بوده است. اين بركتها يا احسانيست به دوستانم كه نزد من ميآيند؛ يا عطاييست در برابر خدمت قرآني؛ يا از منافع بابركت ميانهرويست، يا روزي چهار گربهييست كه پيش مناند و "يا رحيم يا رحيم" گويان ذاكرند؛ و به صورت بركت نازل ميشود و من از آن بهرهمند ميگردم. آري، اگر "ميو ميوهاي" حزينشان را با دقت گوش كني خواهي فهميد كه "يا رحيم يا رحيم" ميگويند. صحبت از گربه شد موضوع مرغ به خاطر آمد. يك مرغ دارم. زمستان، همچون دستگاه توليد تخم مرغ، هر روز با فاصلهيي كم، تخم مرغي به من ميداد. يك بار در يك روز دو تخم گذاشت و من متحير شدم. از دوستانم پرسيدم آيا چنين چيزي متداول است؟ گفتند: ممكن
است احسان الهي باشد. همين مرغ جوجه كوچكي داشت كه در تابستان به دنيا آمده بود. ابتداي ماه رمضان شروع به تخم گذاشتن نمود و اين وضع تا چهل روز ادامه پيدا كرد. براي من و كساني كه به من خدمت ميكنند شكي باقي نماند كه واقع شدن اين وضع در زمستان و در ماه رمضان و با كوچكي جثه حيوان، اكرامي الهيست. نيز وقتي تخم گذاشتن مادرش قطع شد او بلافاصله شروع كرد و مرا بيتخم مرغ نگذاشت.
سؤال وهم آلود دوم: اهل دنيا ميگويند چگونه ميتوانيم مطمئن شويم كه با دنياي ما كاري نخواهي داشت؟ اگر آزاد بگذاريمت در امور دنيايي ما دخالت ميكني. از كجا بدانيم كه حيله نميكني؟ چگونه بدانيم حيله و مكر نميكني تا خود را تارك دنيا وانمود كرده و در ظاهر كاري به اموال مردم نداشته اما در خفا دارايي آنها را ميگيري؟
پاسخ: وضعيت من در دادگاه حكومت نظامي و پيش از دوره آزادي، كه براي بسياري معلوم و مشخص است، و دفاعياتي كه تحت عنوان "شهادتنامه دو مكتب مصيبت" در دادگاه نظامي داشتم به يقين نشان ميدهند كه زندگيام نه تنها عاري از حيلهگري بوده بلكه حتي به كمترين مكري نيز فكر نكردهام. اگر حيلهيي در كار بود در اين پنج سال ميبايست با تملق به شما مراجعه ميكردم. فرد حيلهگر (با مكر و فريب) كاري ميكند ديگران او را دوست بدارند نه اين كه از ديگران فاصله بگيرد. او همواره در مسير اغفال و فريب ديگران ميكوشد؛ در حالي كه من در برابر مهمترين حملهها و انتقادهايي كه به من ميشد دچار ذلت و حقارت نشدم. گفتم تَوَكَّلْتُ عَلَي اللهِ و به اهل دنيا پشت كردم؛ همچنين كسي كه آخرت را قبول داشته و پي به حقيقت دنيا برده باشد، در صورت خردمند بودن، پشيمان نشده و دوباره سرگرم امور دنيوي نميشود. آدمي تنها و بيكس، بعد از پنجاه سال، زندگي جاويدش را فداي زيبايي يكي دو ساله دنيا و فريبكاري آن نميكند. چنين آدمي زيرك نيست مجنوني ابله است. ديوانهيي ابله چه ميتواند بكند كه ديگران به او بپردازند. اما شُبههي "در ظاهر تارك دنيا و در باطن طالب آن بودن"؛ در اين باره بايد بگويم بر اساس سرّ آيهي:
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
من نفسم را تبرئه نميكنم؛ نفس خواهان هر بديست، ليكن در اين دنياي فاني و در اين مسافرخانه موقتي، در زمان پيري، و طي عمري كوتاه، از دست دادن زندگي و سعادت ابدي و دائمي به بهاي لذتي اندك كار عاقلان نيست، و چون خردمندان و صاحبان ادراك، در آن نفعي نميبينند نفس امارهام خواه ناخواه به پيروي از عقل پرداخته است.
سؤال وهم آلود سوم: اهل دنيا ميپرسند تو ما را دوست داري؟ اصلاً ما را قبول داري؟ اگر دوستمان داري چرا قهر ميكني و با ما اختلاط نميكني؟ اگر هم دوستمان نداري و قبولمان نداري پس معارض و دشمن ما هستي و ما دشمن را زير پا له ميكنيم.
پاسخ: من نه تنها شما، بلكه دنيايتان را اگر دوست ميداشتم، دست از آن نميكشيدم. نه شما را ميپسندم نه دنيايتان را، اما كاري به كارتان ندارم، زيرا من هدف ديگري دارم چيزهاي ديگري قلبم را تسخير كردهاند و جايي براي فكر كردن به امور دنيوي باقي نگذاشته اند. وظيفه شما نگاه كردن به دستهاست نه قلبها؛ چرا كه در فكر آسايش و آرامشتان هستيد. وقتي دست دخالتي در كار ندارد چه حقي داريد با عدم شايستگي بگوييد "از عمق دل بايد ما را دوست داشته باشد." و در كار قلب دخالت كنيد؟ من در اين زمستان تمناي آمدن بهار را دارم، دوست دارم بهار بشود، اما قادر به انجام كاري در اين باره نيستم؛ از دستم كاري ساخته نيست؛ به همين ترتيب علاقمندم اوضاع جهان اصلاح شود دعا ميكنم و خواهان اصلاح اهل دنيا هستم، اما كاري نميتوانم بكنم؛ از عهدهام خارج است. در عمل نميتوانم كاري كنم، زيرا نه وظيفه من است كاري كنم و نه قدرتش را دارم.
سؤال شك برانگيز چهارم: اهل دنيا ميگويند بلاهايي ديدهايم كه ديگر به هيچكس اطمينان نداريم. چگونه ميتوانيم به تو اعتماد كنيم كه اگر فرصت يافتي در امورمان دخالت نخواهي كرد؟
پاسخ: نقطههاي بيان شده پيشين به شما اطمينان ميدهد؛ با اين حال بايد بگويم من وقتي در شهر خود و در ميان طلبهها و خويشانم بودم، در بين كساني كه به سخنانم گوش ميدادند و در زماني كه حوادث هيجان انگيزي رخ ميداد، در امور دنياي شما دخالتي نكردم، اينك چگونه ممكن است كسي كه در غربت بهسر ميبرد، تنها و غريب و بيكس و ضعيف و ناتوان است و با تمام توان متوجه آخرت ميباشد و از اختلاط با ديگران، و مخابره، منع شده؛ و صرفاً دورا دور برخي از آخرت انديشان را به سبب ايمان و آخرت دوست خود برگزيده و بقيه را بيگانه ميبيند و ديگران نيز به او چون بيگانه مينگرند. در مسايل دنياي بيثمر و خطرناك شما دخالتي كند؟ اگر چنين كند بايد ديوانه باشد ...
نقطه پنجم
شامل پنج مسألهي مختصر به شرح زير است:
مسأله اول: اهل دنيا به من ميگويند "چرا طبق اصول مدنيت، طرز زندگاني و نحوه لباس پوشيدن ما رفتار نميكني؟ لابد دشمن ما هستي؟"
من هم ميگويم: آقايان! شما مرا از حقوق مدني محروم نموده و به شكل ظالمانهيي پنج سال است به اقامت در روستايي مجبور كرده و از هر گونه ارتباط و خبر رساني منعام نمودهايد. اينك به چه حقي عمل به اصول تمدنتان را به من پيشنهاد ميكنيد؟ تبعيديهاي ديگر را در شهرها كنار دوستان و خويشاوندانشان قرار ميدهيد، به آنها مجوز داده ولي مرا بيدليل و علتي محكوم به تنها بودن كرده و جز يكي دو نفر، از ديدار با همشهريهايم منع ميكنيد. ظاهراً مرا جزو افراد ملت و رعيت نميدانيد. چگونه به من پيشنهاد ميكنيد به قوانين مدنيت شما عمل كنم؟ دنيا را براي من زندان كردهايد. به كسي كه در زندان است چنين چيزهايي پيشنهاد نميكنند. شما درِ دنيا را به روي من بستيد و من درِ آخرت را
زدم؛ رحمت الهي آن را گشود. چگونه ميتوان به كسي كه در آستانه آخرت است، عمل به اصول و عرف و عادات در هم برهم دنيا را پيشنهاد كرد؟ هر گاه مرا رها كرده و به شهرم بازگردانديد ميتوانيد عمل به اصولتان را از من بخواهيد.
مسأله دوم: اهل دنيا ميگويند ما ادارهيي رسمي داريم كه احكام ديني و حقايق اسلامي را به ما تعليم ميدهد. تو با چه صلاحيتي كتاب ديني منتشر ميكني؟ تو تا وقتي محكوم به تبعيد هستي حق دخالت در اين كارها را نداري.
پاسخ: اولاً حق و حقيقت به انحصار در نميآيد. ايمان و قرآن را چگونه ميتوان به انحصار در آورد؟ شما اصول و قوانين دنيايتان را ميتوانيد به انحصار خود در آوريد، اما به حقايق ايماني و موضوعات اساسي قرآن نميتوان شكل رسمي داد و آن را مانند معاملات دنيوي در مقابل دستمزد به انجام رساند؛ اينها اسراريست كه موهبت الهي ميباشد و با نيتي خالص و با كناره گيري از دنيا و لذات نفساني چنين فيضهايي نصيب آدمي ميگردد؛ در ضمن همان اداره رسمي شما، وقتي در شهر خودم بودم مرا به عنوان واعظ پذيرفت و در سمت مشخصي تعيين كرد. من مسؤوليت وعظ را پذيرفتم ولي حقوقش را قبول نكردم. مجوزش را دارم. با مجوز پرداختن به وعظ و امامت جماعت، در هر جايي ميتوانم اين كارها را بكنم؛ چرا كه تبعيد من ظالمانه بوده است؛ مادام كه تبعيديان به خانه و كاشانه خود برگشتند، اعتبار مجوزهاي قبلي من نيز پا برجاست.
ثانياً: حقايق ايماني را كه نوشتهام مستقيماً خطاب به نفسم بوده است. اينطور نيست كه همه را دعوت كنم. كساني كه روحهاي نيازمند و دلهاي مريضي دارند در جستجوي آن علاج قرآني بر ميآيند و آن را مييابند. براي امرار معاشم فقط يكي از رسالههايم درباره حشر را پيش از مطرح شدن حروف جديد الفبا منتشر نمودم. استاندار بيانصاف سابق با اين كه تحقيق و بررسي زيادي كرد، اما چون موردي براي اعتراض و انتقاد نيافت در اين مورد هم نتوانست كاري كند.
مسأله سوم: برخي از دوستان، به دليل نگاه مشكوك اهل دنيا به من، از من دوري كرده، و حتي انتقاد ميكنند تا مورد پسند آنها واقع شوند؛ در حالي كه اهل
دنياي مكار، تبري و اجتناب آنها را از من نه به عنوان صداقت در برابر اهل دنيا، كه نوعي ريا و بيوجداني ميبينند و به دوستان مذكور با نظر بد مينگرد.
من هم ميگويم: اي دوستان آخرتيام! از خدمتهاي قرآني من روي بر نگردانيد و نگريزيد، زيرا ان شاء الله از من ضرري متوجه شما نخواهد بود. اگر به فرض مصيبتي پيش آيد يا به من ظلم كنند شما نميتوانيد با تبرّي از من خود را نجات دهيد... در چنان وضعيتي بيشتر شايسته مصيبت و سيلي خوردن خواهيد بود. اصلاً مگر چه شده است كه گرفتار اوهام ميشويد؟
مسأله چهارم: در اين دوره تبعيد ميبينم برخي از انسانهاي رياكار كه گرفتار باتلاق سياست شدهاند، با طرفداري (از ديگران) به عنوان رقيب به من نگاه ميكنند؛ طوري كه گمان ميكني من هم مانند آنها به امور دنيايي علاقمندم.
آقايان! من به جريان ايمان تعلق دارم. در مقابلم نيز مسأله بيايماني قرار دارد و با امور ديگر هم هيچ ارتباطي ندارم. برخي از كساني كه در برابر دست مزد كار ميكنند شايد خود را تا حدودي معذور بدانند، اما اينكه كسي بيجيره و مواجب، به نام حميّت پرستي در مقابل من طرفدارانه و رقيبانه رفتار كند و آزارم دهد، خطا و اشتباه بسيار زشتيست، زيرا چنان كه قبلاً ثابت كردم من با سياست دنيا هيچ ارتباطي ندارم و تمام وقت و زندگيام را به حقايق ايماني و قرآني اختصاص داده و وقف كردهام. حال كه چنين است كساني كه مرا آزار ميدهند و چون رقيبي اذيتم ميكنند بايد فكر كنند و بينديشند كه رفتارشان مقابله با ايمان، تحت نام زندقه و بيايمانيست.
مسأله پنجم: (حال كه ميدانيم) دنيا فانيست، عمر كوتاه است و در عين حال مسؤوليتهاي خطيري كه بايد بدانها عمل شود فراوانند، و مادام كه ميدانيم حيات ابدي در همين جا كسب ميشود، و جهان بيصاحب نيست، و ميدانيم كه مسافرخانه دنيا مدبري به غايت حكيم و كريم دارد، و مادام كه خوبي و بدي بيپاداش و كيفر نميماند، و مادام كه بر اساس سرّ
لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا
تكليف فراتر از توان وجود ندارد، نيز از آنجا كه ميدانيم راه بيضرر و زيان بر راه پر خطر ترجيح دارد، و مادام كه اعتبار دوستان و مقام دنيوي تا زمان وارد شدن به قبر است ...پس بيترديد خوشبخت كسي ست كه آخرت را براي دنيا فراموش نكرده، و فداي دنيا نكند، حيات ابدي خود را براي حيات دنيوياش به مخاطره نيندازد، عمر خود را با چيزهاي بيمعني تلف نكند، خود را مسافر بداند و براساس دستورهاي صاحب مسافرخانه حركت كند و با سلامت در قبر را بگشايد و وارد سعادت ابدي شود.
براي همين "مادامهاست كه به ظلمها و اذيتهايي كه به من ميشود توجه نكرده و اهميتي نميدهم. معتقدم ارزش ناراحت شدن را ندارند، لذا به دنيا نميپردازم".
* * *
ضميمه مكتوب شانزدهم
بِاسْمِهِ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اهل دنيا بيدليل درباره فرد ناتوان و غريبي چون من دچار توهم شده و خيال ميكنند قدرت هزاران نفر را دارم؛ لذا زير قيد و بند فراواني قرارم دادهاند. اجازه ندادند يكي دو شب در كوهي در بارلا و بدره ـ كه يكي از محلات بارلاست ـ بمانم. شنيدم ميگويند: "سعيد به اندازه ٥٠ هزار نفر قدرت دارد؛ اين است كه آزادش نميكنيم"
من هم ميگويم: اي اهل دنياي بدبخت! با اين كه با تمام توان براي دنيا كار ميكنيد چرا سر از كار دنيا در نميآوريد؟ و چون ديوانگان حكم ميكنيد. اگر ترس شما از شخص من است رها كنيد اين ٥٠ هزار نفر را، حتي يك نفر هم ميتواند كارهايي پنجاه بار بيشتر از من انجام دهد، يعني ميتواند مقابل در اتاقم بايستد و بگويد: نميتواني بيرون بيايي.
اگر از مسلك من و تبليغي كه براي قرآن ميكنم يا از نيروي معنوي ايمان واهمه داريد، بدانيد كه اشتباه ميكنيد، به اعتبار مسلك، نه ٥٠ هزار نفر كه قدرت ٥٠ ميليون نفر را دارم، زيرا با تكيه بر قدرت قرآن با وجود بيديناني چون شما، همه اروپا را هم به مبارزه ميخوانم. با تمام انوار ايماني كه منتشر كردهام قلعههاي محكم آنان را كه فنون مثبت و طبيعت مينامند نابود كردهام. بزرگترين فيلسوفان بيدين آنها را در مرتبهيي پايينتر از حيوان قرار دادهام. اگر همه اروپاييان به اضافه بيدينان شما جمع شوند به توفيق الهي نميتوانند مرا از يكي از مسايل مسلكم منصرف كنند و ان شاء الله نخواهند توانست مغلوبم كنند ...!
مادام كه چنين است من در دنياي شما دخالتي نميكنم شما هم با آخرت من كاري نداشته باشيد، كه اگر هم داشته باشيد بيهوده است، زيرا:
تقدير الهي با قدرت بازو تغيير نميكند
شمعي را كه مولا روشن كند با فوت كردن خاموش نميشود.
اهل دنيا درباره من به شكلي استثنايي دچار توهم شده و در هراس بهسر ميبرند. به خيال پردازي درباره چيزهايي ميپردازند كه در من وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد جرم سياسي نيست و نميتواند موجب اتهام گردد؛ در نتيجه دچار توهم شدهاند، چيزهايي مانند شيخ بودن، بزرگ قوم بودن، داشتن خاندان عريض و طويل و عشيره، بانفوذ بودن، داشتن پيروان فراوان، ديدار كردن با همشهريها، علاقمند بودن به اوضاع و احوال دنيا، وارد سياست شدن، حتي مخالف (دولت) بودن. زماني كه درباره عفو كساني كه در زندان يا بيرون زندان هستند مذاكره ميكنند، كساني كه به قول خودشان قابل عفو نيستند، مرا از همه چيز منع ميكنند. فردي فاني و بد سخني زيبا و باقي دارد، ميگويد:
ظلم اگر توپ و گلوله و قلعه دارد
حق هم بازويي دارد كه خم نميشود و چهرهيي كه بر نميگردد
من هم ميگويم:
اگر اهل دنيا حُكم و شوكت و قدرت دارد
به فضل قرآن خادمش نيز
علم يقيني دارد و كلامي كه سكوت بردار نيست
و قلبي دارد كه خطا نميكند و نوري دارد كه خاموش نميگردد.
بسياري از دوستان و فرماندهي كه مراقب من بود پرسيدند چرا براي دريافت اجازه نامه مراجعه نميكني؟ چرا درخواستي به مقامات دولتي ارائه نميدهي؟
پاسخ: به هشت دليل زير مراجعه نميكنم و نميتوانم بكنم:
دليل اول: من در كار اهل دنيا دخالتي نكردهام كه محكوم آنها شوم، و به آنها مراجعه كنم. من محكوم تقدير الهيام و در برابر خداوند كوتاهيهايي دارم، لذا به او مراجعه ميكنم.
دليل دوم: من به يقين باور كردم و دانستم كه اين دنيا مسافرخانهييست كه خيلي زود تغيير وضع ميدهد، لذا نميتوان آن را وطن حقيقي دانست؛ همه جا مانند هم است؛ مادام كه در وطن خود باقي نخواهم ماند كوشش بيهوده براي رفتن به زادگاهم فايدهيي ندارد. حال كه همه جا مسافرخانه است اگر رحمت
صاحب اين مسافرخانه يار گردد همه يار و همهجا خوش آيند خواهند بود؛ در غير اين صورت هر جا ناخوشآيند و هر كس دشمن است.
دليل سوم: كار مراجعه (و درخواست دادن) در دايره قانون انجام ميشود؛ در حالي كه رفتاري كه در شش سال گذشته با من شده سليقهيي و خلاف قانون بوده است. طبق قانون تبعيديها با من برخورد نشد، به نحوي با من رفتار كردند كه همواره از حقوق مدني و حتي انساني محروم بودهام. مراجعه به نام قانون نزد اينان كه رفتارهاي خلاف قانون دارند بيمعناست.
دليل چهارم: مدير اينجا امسال به نمايندگي من مراجعهيي كرد تا براي تغيير آب و هوا چند روزي را به قريه بدره بروم ـ كه در حكم يكي از محلههاي بارلا است ـ اجازه ندادند. چگونه ميتوان نزد كساني مراجعه كرد كه به نيازهاي چنين كوچكي پاسخ رد ميدهند؟ چنين مراجعهيي، خوار شدني بيفايده در عين ذلت است.
دليل پنجم: طلب حق از كساني كه ناحق را حق جلوه ميدهند و مراجعه به آنها ناحقيست، ناديده گرفتن حرمت حق است. من خواهان چنين ظلمي نيستم و نميخواهم چنين بياحترامي به حق كنم. والسلام.
دليل ششم: فشاري كه اهل دنيا به من ميآورند به دليل مسايل سياسي نيست، چون آنها هم ميدانند كه من در سياست دخالت نميكنم و از آن گريزانم. آنها دانسته يا نادانسته به حساب زندقه و به دليل فعاليتهاي ديني مرا آزار ميدهند، لذا مراجعه به آنها به معناي اظهار ندامت از دينداري و ستايش مكتب زندقه خواهد بود. من اگر به آنها مراجعه كنم و دست به دامان آنها شوم تقدير عادلانه الهي مرا به دست ظالمانه آنها تعذيب خواهد كرد، زيرا آنها به دليل مناسبات ديني مرا تحت فشار قرار ميدهند و تقدير نيز به دليل نقصانهايم در ديانت و اخلاص و به دليل رياكاريهايي كه در برابر اهل دنيا دارم گه گاه تحت فشار قرار ميدهد؛ بنابراين فعلاً از فشارهاي مذكور خلاصي ندارم. اگر به اهل دنيا مراجعه كنم تقدير خواهد گفت: "اي رياكار! جزاي اين مراجعه را ببين!" و اگر مراجعه نكنم اهل دنيا خواهند گفت: "ما را به رسميت نميشناسي، پس بمان زير اين فشار!"
دليل هفتم: مشخص است وظيفه يك مأمور (دولت) اين است كه مانع اشخاصي گردد كه به اجتماع ضرر ميزنند و در عين حال بايد به كساني كه براي جامعه مفيدند كمك كند. اما مأموري كه من تحت نظارتش بودم وقتي به سراغم آمد كه در حال توضيح ذوق لطيفي از ايمان موجود در لا اله الا الله براي مهمان سالمندي بودم كه پايش لب گور بود. با اينكه مدت زمان زيادي نزد من نيامده بود طوري رفتار كرد كه گويي در حال ارتكاب جرم مشهودي هستم و كار قبيحي انجام ميدهم. مهمان بيچارهيي را كه با اخلاص در حال شنيدن مطالب بود از شنيدن ادامه مطلب محروم كرد و موجب عصبانيت من شد. در آنجا كسان ديگري هم بودند، اما او به آنها اهميتي نداد. وقتي هم شروع به بيادبي كردند و رفتاري نمودند كه براي زندگي اجتماعي در روستا چون زهر است، متوجه آنها شد و از آنها تقدير كرد. اين هم روشن است كه زنداني اگر مرتكب صد جنايت هم شده باشد؛ فرقي نميكند مراقب زندان سرباز باشد يا افسر، هر موقع كه بخواهد ميتواند او را ببيند. اما يك سال است دو فرد مهم كه هم مديرند و هم توسط دولت ملي مأمور نظارت شدهاند با اينكه بارها از كنار اتاق من عبور كردهاند نه كمترين ديداري با من داشتهاند و نه حالم را پرسيدهاند. من ابتدا گمان كردم به دليل عداوتشان است كه به من نزديك نميشوند، اما بعدها معلوم شد به علت تصورات نادرستشان بوده است؛ طوري از من ميگريختند كه گويي ميخواهم آنها را ببلعم. اگر حكومتي را كه مأموران و كارگزارانش چنيناند، مرجعي رسمي بدانيم و به آن مراجعه كنيم كار غير عقلايي كرده و ذلتي بيهوده را كشيدهايم. اگر سعيد قديم بود هم چون عنتره شاعر مشهور عرب در قرن هفتم .م. ميسرود:
مَاءُ الْحَيَاةِ بِذِلَّةٍ كَجَهَنَّمَ ٭ وَ جَهَنَّمُ بِالْعِزِّ اَفْخَرُ مَنْزِلِى
يعني آب حياتي كه با ذلت حاصل شود مانند جهنم است؛ و جهنمي كه با عزت بهدست آيد منزل پرافتخار من است. ديوان العنتره .م.
اما در حال حاضر خبري از سعيد قديم نيست و سعيد جديد نيز سخن گفتن با اهل دنيا را بيمعنا ميداند، او ميگويد: "دنيا بر سرشان خراب شود! بگذار هر چه ميخواهند انجام دهند! در محكمه كبرا با آنها محاكمه خواهيم شد." و سكوت ميكند.
هشتمين دليل عدم مراجعتم (به مقامات دولتي): براساس اين قاعده كه "نتيجه محبت نامشروع، عداوتي بيرحمانه است." قدر الهي ـ كه عادل است ـ مرا به سبب تمايل به اهل دنيا كه شايستگي ندارند، با دستان ظالمشان عذاب ميدهد. من نيز كه خود را مستحق اين عذاب ميدانم سكوت ميكنم، زيرا در جنگ جهاني به عنوان فرمانده داوطلب هنگ دو سال تلاش كردم و جنگيدم. بهواسطه تقديرهاي فرمانده ارتش و "انور پاشا"، دوستان و طلاب ارزشمند خود را فدا كردم. زخمي شدم و به اسارت در آمدم. بعد از اسارت با نگارش آثاري چون "خطوات سته" خود را به خطر انداختم و در زماني كه انگليسها بر استانبول مسلط بودند بر سرشان كوبيدم. در واقع به كساني كه اينك بيسبب و توأم با شكنجه مرا به اسارت در آوردهاند كمك كردم. اينك آنها نيز پاداش ياري مذكور را چنين ميدهند. آزار و فشاري را كه در طول سه سال اسارت در روسيه متحمل شدم دوستانم در اينجا در سه ماه چشاندند. روسها به من به چشم كُرد بيرحمي نگاه ميكردند كه فرمانده داوطلب هنگ است و قزاقها و اسيران را از دم تيغ ميگذراند؛ با اينحال آنها مرا از درس دادن منع نكردند. به بيشتر از ٩٠ نفر افسري كه اسير شده و دوستم بودند درس ميدادم. يك بار فرمانده روس آمد و درسهايم را شنيد. چون تركي نميدانست گمان كرد درس سياسي ميدهم. آن يكبار از درس دادن منعام كرد. باز اجازه داد. در همان اردوگاه اطاقي را مسجد كرديم، و من امامت جماعت را نيز بر عهده داشتم. به هيچ وجه مداخلهيي نكردند؛ از گفتگو و مراوده با ديگران منعام نكرده و مانع مكاتبهام با ديگران نشدند، اما اين دوستان كه هموطن و همكيش من هستند، كساني كه براي منافع ايماني آنها كوشيدهام، بيهيچ سببي و با اينكه ميدانند ارتباطم را با دنيا و سياست قطع كردهام، شش سال تحت اسارتي درد آور قرار داده و از مراوده با ديگران منعام كردند. با اينكه مجوز دارم از درس دادنم، حتي از تدريس خصوصي در اتاقم جلوگيري كردند و مانع مكاتبهام با ديگران شدند. با وجود اين كه مجوز داشتم مانع ورودم به مسجدي شدند كه خودم آن را بازسازي كرده و چهار سال امام جماعتش بودم. هنوز هم براي اينكه از ثواب نماز جماعت محرومم كنند اجازه نميدهند امامت جمع هميشگي، مخصوصاً سه نفر از دوستان آخرتيام را بر عهده داشته باشم.
اگر كسي برخلاف ميلم از من تعريفي كند مأموري كه مسؤوليت نظارت مرا دارد بر اثر حسادت عصباني ميشود و براي از بين بردن نفوذم تدابير ظالمانهيي اتخاذ كرده، و براي جلب توجه رؤسايش اذيتم ميكند.
آدمي كه در چنين وضعي بهسر ميبرد جز حضرت حق به چه كسي ميتواند مراجعه كند؟ قاضي اگر خود، شاكي باشد قطعاً نميتوان شكايت را نزد او برد. حالا شما بگوييد در چنين اوضاعي چه بايد كرد؟ شما هر چه ميخواهيد بگوييد، اما من ميگويم: بين اين دوستان منافقان زيادي وجود دارد. منافق بدتر از كافر است. لذا كاري را كه روسها با من نكردند اينها ميكنند...
اي بدبختها! مگر من به شما چه كردم و چه ميكنم؟ من خادم نجات ايمان و سعادت ابدي شما هستم! معلوم ميشود خدمتم خالصانه نبوده كه چنين عكس العملهايي نتيجه ميدهد. شما در مقابل خدمات من، مدام و در هر فرصتي آزارم ميدهيد. قطعاً در محكمه كبرا همديگر را خواهيم ديد.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ
الباقي هو الباقي
سعيد نورسي
* * *
بخش چهارم
زندگي در كاستامونو
جناب بديع الزمان سعيد نورسي را بعد از رهايي از زندان اسكي شهير، به استان كاستامونو تبعيد ميكنند. پس از اقامت اجباري و طولاني مدت در قرارگاه پليس، ساكن خانهيي تحت نظارت در مقابل كلانتري ميشود.
او هشت سال تبعيد را در آنجا زير نظر و تحت استبدادي شديد بهسر برد. البته بيكار نميماند و پنهاني به نشر انوار قرآني ادامه ميداد. مخصوصاً طلبههاي بسيار فعال و فداكاري در "اينه بولو" تربيت كرد كه مانند طلبههاي اسپارتا با شوق و ذوق شروع به كتابت رسالههاي نور كرده و مخفيانه در توزيع آن به اطراف و اكناف كوشيدند. به اين ترتيب رساله نور در مناطق درياي سياه نيز مورد استقبال فراواني قرار گرفت.
حضرت استاد هنگام اقامت در كاستامونو با طلبههايش در اسپارتا ارتباط مستمري داشت. او به اذن الهي ميدانست كه بيشترين تعداد ناشران و افراد فداكار كه رساله نور را منتشر و به جهانيان معرفي خواهند كرد از اسپارتا بر خواهند خاست؛ ميدانست كه اين وظيفه خطير با خدمتي كه در مركز اسپارتا جريان داشت، عملي ميشود.
شاگردان رساله نور همواره پيگير سلامتي و آرامش استاد عزيزشان بودند. علاقه داشتند از وضعيت استاد مشفق و خدمت برادران نورجي خود به رساله نور باخبر شوند.
بديع الزمان سعيد نورسي ظرف بيست و هفت سال خطاب به طلبههاي نور نامههايي درباره خدمت ايماني و موضوعات علمي، ايماني و اسلامي نگاشته است. طلبههاي نور نيز اين نامهها را با اشتياق فراوان با دست خط تكثير نموده و منتشر كردهاند. طلبههاي نور زماني كه فشار زياد بود و دشمنان دين ارسال نامهها و رسالههاي نور را از پستخانهها ممنوع كرده بودند روستا به روستا، شهر به شهر و استان به استان ميرفتند و رسالهها و نامهها را در اختيار علاقمندان ميگذاشتند. آنها حتي در بين خود تشكلي به نام "پستچيهاي نور" راه انداخته بودند. اين پستچيان نور كه با روح و جانشان داوطلبانه تلاش ميكردند، ايمان داشتند كه خدمتشان، مقدسترين وظيفه آنهاست. نامههاي مذكور به همان ميزان كه مهم و منطبق بر حقيقتاند بسيار زيبا نيز هستند و "نامههاي ضميمه"ي رساله نور خوانده ميشوند؛ اين نامهها بسياري از نيازهاي روحي طلبهها را برطرف كرده، و هر يك در خدمت ايماني و قرآني طلبههاي رساله نور حكم راهنما را يافته و در
بيداري آنها و فريب نخوردنشان در برابر تبليغات ساختگي و دروغ دشمنان اسلام تأثير آگاه كنندهيي داشتهاند؛ به اين ترتيب در دوره سلطنت پر سر و صدا و گذراي بيديني، روزهاي تاريكي كه موجب شده بود بسياري از مردم دچار يأس و نااميدي و سكون شوند، اميد و سرور را به قلبها ارزاني داشت و عشق به فعاليت را براي خدمت به ايمان گسترش داد. بدين ترتيب مؤمنان را از نااميدي رهاند و به مردم بشارت و مژده داد كه اسلام با رساله نور در آينده پيروزيهاي درخشاني خواهد داشت.
آري، "نامههاي ضميمه"ي نوراني مذكور مملو از حقايقي هستند كه روحها و قلبها را جذب و فتح و عقلها را تسخير ميكنند. برخي از اين نامهها در جاي خود آورده خواهد شد. بخشهايي از برخي نامههاي نوشته شده توسط استاد در كاستامونو و چند نامه از طلبههاي صادق و خالص رساله نور در آنجا را در كتاب حاضر ـ كه تاريخچه حيات (استاد) ميباشد ـ ميآوريم تا مسايل مربوط به زندگي ايشان در كاستامونو را بيان كنيم. نامههايي را كه در اينجا منتشر ميكنيم منتخبيست از كتاب "لاحقهي كاستامونو" كه افزون بر ٥٠٠ صفحه است؛ همچنين گزيدهيي از نامههايي كه استاد از كاستامونو براي طلبههايش در اسپارتا ارسال كرده است. حضرت استاد در اين نامهها اهميت نگارش رسالهها با دست خط و انتشارشان را گوشزد ميكند و ميگويد: خدمات طلاب رسالههاي نور فعلاً ممكن است كوچك تلقي شود، اما در حقيقت و در عالم هستي بزرگترين مسأله است؛ و مژده ميدهد كه روزي در اين كشور فتوحات گستردهيي بهواسطه نورانيت رساله نور حاصل خواهد شد. او در نامههاي مذكور اساس و پايههاي فعاليت انتشاراتي رسايل نور را وضع و تحكيم ميكند.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم همانطور كه بيشتر شاگردان رساله نور در اين خدمت نوراني نوعي كرامت و اكرام الهي را احساس ميكنند، اين برادر ناتوانتان نيز چون محتاجتر است انواع و اقسام آن را احساس ميكند. اين روزها شاگرداني كه در اطرافم هستند سوگند ياد ميكنند و معترفند كه "ما تا وقتي در خدمت (رساله) نور هستيم از نظر معيشت و آرامش قلبي، انبساط خاطر و سرور را به شكل آشكاري احساس ميكنيم." من خود نيز اين حس را چنان ادراك ميكنم كه نفس و شيطان هم در برابر آن بداهت، متحير ميشوند و سكوت ميكنند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
تذكر مهم به برادران اخرويام كه شامل دو ماده زير ميباشد:
ماده اول: مهمترين وظيفه كسي كه منتسب به رساله نور است، نگارش آن، ياري رساندن در توزيع آن و نويساندن آن است. كسي كه رساله نور را بنويسد، بنويساند و مطالعه كند "طلبه رساله نور" است و زير اين عنوان هميشه در هر ٢٤ ساعت در دعاهاي خيري كه من ميكنم و در بهرههاي معنوي كه به دست مي آورم ١٠٠ بار و گاه بيشتر سهيم ميشود؛ او همچنين در دعا و منافع معنوي هزاران تنِ ديگر چون من، از برادران ارزشمند و طلبههاي رساله نور سهيم ميگردد. كتابت رساله نور از چهار وجه در حكم چهار نوع عبادت مقبول است؛ فرد با اين كار ايمان خود را تقويت كرده، و براي نجات ايمان ديگران تلاش ميكند، و بر اساس حديثي كه ميفرمايد "يك ساعت تفكر گاه ارزش يك سال عبادت را مييابد" تفكر ايماني را به دست ميآورد و در اختيار ديگران قرار ميدهد، و سرانجام با كمك كردن به استاد خود ـ كه در وضعيت بسيار سختيست و دستخط خوبي هم ندارد ـ در حسناتش شريك ميشود. كاتب
رساله نور فوايد بيشماري از اين قبيل را تحصيل مينمايد. من قسم ميخورم و اطمينان ميدهم كسي كه رساله كوچكي را آگاهانه براي خويش كتابت كند مانند اين است كه هديه بزرگي به من داده است. هر صفحه آن كتابت به اندازه يك اوقه مقياس قديمي وزن به ميزان ١٢٨٢ گرم. م. شيريني مرا راضي ميكند.
ماده دوم: متأسفانه دشمنان بيايمان و امان انسي و جني رساله نور چون قادر به مقابله با قلعههاي محكم فولادي و حجتهاي قوي چون شمشير الماسين اين رساله نيستند با دسايس مخفي و بسيار پنهان، شيطانوار به كاتبان رساله نور حمله كرده، تا شوق و انگيزه آنها را از بين ببرند و آنها را دچار سستي و فتور و از نوشتن منصرف كنند و به اين صورت به آنها ضربه ميزنند. در اينجا مخصوصاً نياز فراوان و كاتبان بسيار اندكاند، دشمنان بسيار دقيقاند و به دليل عدم مقاومت برخي از طلاب، مردم اينجا را تا حدودي از رسالههاي نور محروم ميكنند.
* * *
كسي كه بخواهد در مشرب حقيقت با من ديدار و صحبت كند، هر كدام از رسالهها را كه بخواند، نه با من كه با استادش ـ كه خادم قرآن است ـ ديدار و گفتگو كرده است؛ او ميتواند با ذوق و شوق از حقايق ايماني درس بگيرد.
* * *
... نامه صبري در راه بود؛ پيش از آن كه به دستم برسد با تأثير معنوياش همراه اين آيه به آيه أَو مَن كانَ مَيتاً ميانديشيدم كه به ذهنم خطور كرد: راز و حكمت اينكه رساله نور تا اين حد مظهر اشارات پر قدرت قرآني و شاگردانش نيز مظهر بشارات ارزشمند قرآني و مورد توجه اقطاب قرار ميگيرند عظمت و دهشت مصيبت است؛ اين اثر از چنان تقدير و تحسين قدسي برخوردار است كه هيچ اثر ديگري مظهر آن نبوده است؛ به عبارت ديگر اهميت، در بزرگي فوق العاده آن نيست بلكه دهشت و تخريبات مصيبت چنان بزرگ و فوق العاده
است كه با وجود اندك بودن مجاهده رساله نور در برابرش، اهميت بسيار زيادي كسب نموده، و در اين دو آيه، اشارت و بشارت قرآني مژده ميدهد كه: "وارد شوندگان به دايره رساله نور ايمان خود را از تهلكه و خطر ميرهانند، با ايمان وارد قبر ميشوند و به بهشت خواهند رفت."
آري، گاه ممكن است سربازي به دليل خدماتي كه ارائه ميدهد در مرتبهيي بالاتر از يك مارشال قرار بگيرد و هزاران مرتبه ارزشمندتر شود.
* * *
حكمت بيشتر تكرارهاي قرآن ـ كه در بخش پاياني كلام نوزدهم بيان شده است ـ در رساله نور نيز جريان دارد. مخصوصاً حكمت دوم آن بهطور تمام و كمال وجود دارد، حكمت مذكور از اين قرار است:
همه دائماً به قرآن نيازمندند، اما هر كسي قادر نيست، همه قرآن را هميشه مطالعه كند. افراد غالباً ميتوانند يك سوره را بخوانند. اين است كه بيشتر مقاصد قرآني معمولاً در سورههاي بلند درج ميشود و ميتوان گفت هر سوره در حكم يك قرآن كوچك است. به نظر ميرسد براي اين كه كسي محروم نشود برخي مقاصد چون حشر و توحيد و قصه موسي (ع) در قرآن تكرار ميشود. براي همين حكمت مهم است كه گاهي اوقات بدون اين كه خبر داشته باشم، و بدون رضايت و اختيارم برخي حقايق ظريف ايماني و حجتهاي محكم در رسالههاي متعدد تكرار شده است. من واقعاً حيرت ميكردم و ميگفتم "چهطور شد كه مطالب مزبور را فراموش كردم؟" اما بعدها به يقين دريافتم كه همه در زمان فعلي محتاج رساله نورند، اما نميتوانند تمام آن را در اختيار داشته باشند. اگر هم بتوانند قادر به خواندن همه مطالب آن نخواهند بود، ولي ميتوانند رساله مختصري را كه در حكم رساله نور كوچكيست به دست آورند و در بيشتر اوقات مسايل مورد نيازشان را در آن بيابند و بخوانند، و اين نياز را ـ كه چون احتياج به غذا خوردن تكرار ميشود ـ با تكرار مطالعه برطرف كنند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
شفقت انساني يكي از جلوههاي مرحمت ربانيست، لذا نبايد از مرتبه رحمت تجاوز كرد و مرتبه شفقت ذات رحمة للعالمين را پشت سر گذاشت؛ چرا كه در غير اين صورت شفقت مزبور، شفقت و مرحمت نيست، بلكه مرضي روحي و قلبيست كه سبب الحاد و ضلالت خواهد شد. براي نمونه اگر كسي نتواند سوختن كافران و منافقان در جهنم يا مسايلي چون عذاب و جهاد را با شفقت خود توجيه كند و به سمت تأويل منحرف گردد، طبيعيست كه فعل او انكار و تكذيب بخش عظيمي از حقايق قرآن و اديان آسماني خواهد بود؛ در واقع او مرتكب ظلمي بزرگ و كاري به غايت دور از مرحمت شده است، زيرا حمايت از جانوراني كه حيوانات بيگناه ديگر را تكه تكه ميكنند، و مهرباني با آنها، ستم بزرگي در حق حيوانات بيچاره مذكور است و بيانصافي ظالمانهيي محسوب ميشود. حمايت دلسوزانه از كساني كه حيات ابدي هزاران مسلمان را نابود ميكنند و موجب سوء عاقبت صدها نفر از مؤمنان ميشوند و آنها را بهسوي گناهان بزرگ سوق مي دهند؛ و صميمانه دعا كردن براي آنها تا اينكه از مجازات نجات يابند بيترديد ستم بزرگي در حق مؤمنان مظلوم ياد شده است و بيرحمي شنيعي خواهد بود. در رساله نور با قطعيت ثابت شده است كه كفر و گمراهي، تحقير بزرگ عالم هستي و ظلم بزرگي در حق موجودات است؛ اين كار موجب رفع رحمت است و وسيله نزول آفات خواهد شد. حتي روايت صحيحي هست كه ميگويد ماهيان زير دريا نيز از جانيان شكايت ميكنند كه باعث سلب آرامش ما شدهاند؛ بنابراين كساني كه دلشان براي عذاب كفار و منافقان به رحم ميآيد و ميخواهند با مهرباني رفتار كنند در حقيقت به بيگناهاني كه استحقاق مهرباني را دارند، مهرباني نميكنند.
* * *
رساله نور براي رفع نيازهاي مرتبط با حقايق اسلامي كفايت ميكند و نيازي به آثار ديگر باقي نميگذارد. با تجربيات قطعي معلوم ميشود كه كوتاهترين و سادهترين راه نجات و تقويت و تحقيقي كردن ايمان، در رساله نور است. آري، فرد با رساله نور راه ١٥ ساله را ميانبر در ١٥ هفته طي ميكند و به ايمان تحقيقي
نائل ميگردد. اين برادر فقيرتان تا ٢٠ سال پيش فراوان مطالعه ميكرد و گاه يك جلد كتاب را در يك روز ميخواند و ميفهميد؛ اينك قريب ٢٠ سال است كه قرآن و رساله نور ـ كه از قرآن سرچشمه ميگيرد ـ برايش كافيست. من در اين مدت به هيچ كتاب ديگري احساس نياز نكردم و نزد خود نگاه نداشتم. با اينكه رساله نور حاوي حقايق متنوعيست من از زمان تأليفش يعني از ٢٠ سال پيش تاكنون به كتاب ديگري احساس نياز نكردهام، البته شما ٢٠ مرتبه بيشتر از من بايد احساس نياز نكنيد. نيز مادام كه من به شما اكتفا كردم و ميكنم و انتظاري از كسي ندارم و با كسي و چيزي مشغول نميشوم، شما هم لازم است كه به رساله نور اكتفا كنيد. بلكه در اين زمان الزم است.
* * *
اساس نخست: بشارتي ست كه در برابر نااميدي اهل ايمان مطرح ميكند و مژده ميدهد كه در آينده نوري هست. براساس يك حس قبل الوقوع احساس كرده است رساله نور در آينده، در زمانهي دهشتناك بيديني، ايمان مؤمنان بسياري را نجات داده و تقويت ميكند، و با همين ذرهبين مسايل سياسي انقلاب آزادي را بررسي كرده و بدون هيچ تأويل و تعبيري در تطبيق آن كوشيده است؛ آن نور را در سياست و قدرت و كميت تصور كرد. درست حس نموده، اما نتوانسته است بهطور كامل درست بگويد.
اساس دوم: سعيد قديم، همچون برخي افراد سياسي و اديبان عالي مقام، استبدادي دهشت انگيز را احساس نموده و در برابرش جبهه گرفته بود. با وجود اينكه آن حس قبل الوقوع ميبايست تعبير و تأويل شود، اديبان نابغه و سياستمداران نادانسته چشم بر استبدادي رسمي، ضعيف و اسمي دوخته، و به آن حمله كردند. اين در حالي بود كه آنها سايه كمرنگ استبدادي را ميديدند كه مدتي بعد حاكم و موجب وحشتشان ميشد؛ آن را اصل پنداشتند و بدين منوال حركت و مطالبشان را بيان نمودند. مقصود، درست اما هدف، خطا بود. آري، سعيد قديم نيز در گذشته چنين استبداد عجيبي را احساس كرده بود، لذا در برخي از آثارش مطالبي در حمله به استبداد مذكور وجود دارد. او مشروطه مشروعه را در برابر آن استبداد مطلق وسيله نجات ميديد. ميانديشيد "حريت
شرعي با مشورت در دايره احكام قرآن، مصيبت مذكور را دفع ميكند." و در همين زمينه نيز تلاش ميكرد.
همچنين حقيقت مدرسة الزهرا در بخش خاتمهي رساله "مناظرات" ـ كه در حكم روح و اساس آن رساله است ـ زمينهيي براي مدرسه رساله نور بود كه در آينده ظهور مييافت و او بدون اختيار به سوياش سوق مييافت. او با حسي قبل الوقوع حقيقت نوراني مذكور را در صورتي مادي ميجست، سپس بُعد مادي آن حقيقت نيز شروع به موجود شدن نمود. (مرحوم) سلطان رشاد ١٩ هزار ليره طلا را به مدرسة الزهرايي داد كه پايههايش در شهر وان بنا گذاشته شد، اما جنگ جهاني اول آغاز گرديد و كار ادامه نيافت. پنج شش سال بعد به آنكارا رفتم و دوباره به كار همان حقيقت پرداختم. با امضاي ١٦٣ نماينده از ٢٠٠ نماينده مجلس ١٥٠ هزار اسكناس به مدرسه ما تخصيص و ابلاغ شد؛ ولي متأسفانه مدارس را تعطيل كردند و كار حقيقت مذكور ادامه نيافت. البته حضرت حق را سپاس بيحد و حصر، كه هويت معنوي آن مدرسه در استان اسپارتا تأسيس گرديد و موجب تجسم رساله نور شد.
ان شاءالله شاگردان رساله نور در آينده موفق به تأسيس صورت مادي آن حقيقت عالي نيز خواهند شد ...
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
... خدمت ايمانيِ عالي و ارزشمند رساله نور براي شاگردانش كافي بوده و آنها را اقناع ميكرد. بصيرت قلبي آن شاگردان (رساله نور) اين حقيقت را دريافته است كه خدمت با رساله نور، ايمان را نجات ميدهد، ولي طريقت و مرشد فرد را به مرتبه ولايت ميرساند، اما نجات ايمان يك فرد مهمتر و داراي ثواب بيشتري از رساندن ده مؤمن به درجه ولايت است، زيرا ايمان، سعادت ابدي را نصيب فرد ميكند، لذا سلطنت باقي و ماندگاري به اندازه تمام كره زمين را در اختيار مؤمن ميگذارد. اما ولايت، بهشت مؤمن را گستردهتر و درخشانتر ميكند. سلطان كردن يك فرد خدمتيست كه ثواب آن از والي كردن ده فرد بيشتر است.
حال اگر عقل بعضي از برادران اسپارتايي تو اين سرّ دقيق را درك نكند، قلب عموم آنها درك كرده كه دوستي با فرد بيچارهي گناهكاري چون من را بر اوليا و ـ اگر مجتهدي يافت ميشد ـ بر مجتهدان نيز ترجيح دادند. با توجه به اين حقيقت، اگر قطب يا غوث اعظمي به اين شهر آيد و مدعي شود كه تو را در ده روز به مرتبه ولايت خواهم رساند، و تو نيز اگر رساله نور را رها كرده و نزد او بروي، نخواهي توانست دوست قهرمانان اسپارتا شوي.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
(گفتگويي اخطار شده، براي تعديل نظر بعضي از برادرانم كه طلبه رساله نور هستند و فوق صلاحيتم نسبت به من حُسن ظن دارند.)
چهل سال پيش گفتگويي با برادر بزرگترم ملا عبدالله (رحمه الله) صورت گرفت كه در اينجا بيان ميكنم:
مرحوم برادرم مريد خاص حضرت ضياء الدين (قدس) از اولياي بزرگ بود. بر منوال اهل طريقت در خصوص مرشدش محبت و حُسن ظن فراواني داشت و از آن جا كه اين امر را مقبول ميديد گفت: "حضرت ضياء الدين همه علوم را ميداند و مانند قطب اعظم، از همه چيز در كائنات اطلاع دارد." براي اينكه مرا به او مرتبط كند مقامات عالي او را برايم بيان كرد.
به برادرم گفتم:مبالغه ميكني. من اگر او را ببينم در بسياري از مسايل بر او فائق خواهم آمد. ضمناً تو او را به اندازه من و حقيقتاً دوست نداري. ضياء الديني را دوست داري كه در عالم خيالت تصور ميكني كه قطب اعظميست، و همه علوم كائنات را ميداند، يعني با چنين تصوري به او احساس محبت ميكني و دل بستهيي. اگر پرده غيب كنار رود و حقيقت او نمايان گردد، محبت تو نسبت به او از بين ميرود يا يك چهارمش ميماند، اما من آن ذات مبارك را همچون تو بسيار جدي دوست ميدارم و سپاسگزارش هستم؛ چرا كه در دايره سنت سَنيّه و در مشرب حقيقت براي اهل ايمان راهنمايي مؤثر و بااخلاص است. اگر مقام
شخصياش ديده شود نه تنها از او فاصله نميگيرم و رهايش نميكنم و از محبتش نزدم كاسته نميشود، بلكه بر عكس با احترام و قدرداني بيشتري به او دل خواهم بست. پس بايد گفت من ضياء الدين حقيقي را دوست دارم و تو ضياء الدين خيالي را. چون برادرم عالمي دقيق و منصف بود نظر مرا پذيرفت و تقدير كرد.
اي طلبههاي ارجمند رساله نور و اي برادران سعادتمندتر و فداكارتر از من! حُسن ظن بيش از حد شما به اعتبار شخصيت من ممكن است ضرري برايتان نداشته باشد اما توجه انسانهاي حقيقتبيني چون شما بايد به خدمت و وظيفه باشد، شما بايد متوجه اين نقطه باشيد. اگر پرده كنار رود و ماهيت سرا پا آلوده به تقصير من ديده شود دلتان برايم به درد خواهد آمد. براي اينكه از من گريزان نشويد، قصورات خود را پنهان ميكنم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
حكمت پاسخي كه به نامه هفته گذشته شما دادم و تا حدودي به حُسن ظنتان انتقاد كردم اين است:
در زمانه فعلي چنان جريانهاي حاكمي وجود دارند كه همه چيز را به حساب خود انجام ميدهند و من حدس ميزنم فرضاً كسي هم كه واقعاً منتظرش هستند و قرني بعد خواهد آمد اگر در همين زمان ميآمد، براي اين كه جريانات مذكور از رفتارش سوء استفاده نكنند از سياست دوري ميكرد و هدفش را تغيير ميداد.
سه مسألهي مهم حيات، شريعت و ايمان وجود دارند، از نقطه نظر حقيقت مهمترين و بزرگترين اين مسايل، مسأله ايمان است. ليكن امروزه از ديدگاه اكثر مردم و اجبارهاي زمانه، حيات و شريعت اهميت بيشتري دارند، لذا كسي را كه ذكرش رفت اگر امروز در ميان ما بود اوضاع اين سه مسأله را در سراسر زمين، به دليل عدم سازگاري با عادة الله ـ كه در بين بشر جاريست ـ همزمان تغيير نميداد، و احتمالاً بزرگترين مسأله (ايمان) را اساس قرار داده و مسايل ديگر را مبنا نميدانست، تا به اين طريق صفاي خدمت ايماني در نظر مردم خدشه نبيند
و عقول عوام ـ كه زود فريب ميخورند ـ درك كنند كه خدمت مزبور وسيله مقاصد ديگر نيست.
طي بيست سال گذشته اخلاق زير شديدترين ظلمهاي تخريبي چنان فاسد شده و متانت و صداقت چنان از بين رفته است كه از هر ده نفر و شايد بيست نفر نميتوان به يك نفر اعتماد كرد. در برابر اين وضع عجيب ثبات و متانت و صداقت و حميت اسلامي فوق العادهيي لازم است وگرنه خدمات مذكور عقيم ميمانَد و موجب خسران ميگردد. پس خالصترين و سالمترين و مهمترين و موفقترين خدمت، خدمت مقدس در ميان شاگردان رساله نور است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
ماه مبارك رمضان امسال، هم براي جهان اسلام و هم براي شاگردان رساله نور بسيار مهم و ارزشمند است. بر اساس سرّي كه در قاعده اساسي "اشتراك اعمال اخروي" شاگردان رساله نور هست، هر ثوابي كه يكي از آنها بهدست آورد در دفتر اعمال برادران ديگرش ثبت ميشود؛ اين مقتضاي رحمت الهي و قاعده مذكور است، بدين حيث آنچه گروندگان مخلص و صادق به دايره رساله نور كسب ميكنند بسيار عظيم و كليست؛ به عبارت ديگر هر كدام آنها هزاران سهم بهدست ميآورند. ان شاء الله بر خلاف اشتراك در اموال دنيوي، نفع معنوي بدون تقسيم و عيناً وارد دفتر اعمال آنها شود. مثال اين موضوع به لامپي ميماند كه يك نفر ميآورد و بدون آنكه تقسيمي بپذيرد در هزاران آيينه وارد ميشود. ما از رحمت بيكران الهي به جد اميد آن داريم كه اگر يكي از شاگردان خالص رساله نور موفق به درك حقيقت شب قدر و مرتبه عالي ماه رمضان گردد همهي شاگردان صادق و حقيقي نور، در آن سهيم شده و از اين ادراك برخوردار گردند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
مسأله اول: در خصوص سستي يكي از برادران در تسبيحات نماز گفتم: تسبيحاتِ بعد از نماز، طريقت محمديه (ص) و اوراد ولايت احمديه (ص) است؛ از اين نظر اهميت آن بسيار است، سپس حقيقت اين سخن به صورت زير ظهور و بروز يافت:
همچنان كه ولايت احمدي (ص) به رسالت مُبدل شد و فوق همه ولايتهاست، تسبيحات بعد از نماز هم ـ كه طريقت آن ولايت و اوراد مخصوص ولايت كبراي مزبور است ـ به همان ترتيب و به همان ميزان فوق ساير طريقتها و اوراد و اذكار قرار دارد، اين سرّ نيز بدين صورت ظهور و بروز يافت:
همچنان كه در دايره ذكر يك مجلس يا در مجموعهي افراد ختم ذكر نقشبنديه در يك مسجد ـ كه در ارتباط با هماند ـ وضعيتي نوراني احساس ميشود؛ كسي كه داراي قلبي هشيار ميباشد نيز وقتي پس از نماز با تسبيح، ذكر سبحان الله، سبحان الله ميگويد به لحاظ معنا صد ميليون نفر را احساس خواهد كرد كه تسبيح در دست دارند و در مواجهه با ذات احمدي (ص) ـ كه رييس آن حلقه ذكر است ـ ذكر ميگويند؛ لذا در برابر آن عظمت و تعالي، ميگويد: سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله. آن گاه وقتي به امر معنوي آن سر حلقه ذاكران شروع به گفتن
الحمدلله، الحمدلله ميكند، در دايره آن حلقه ذكر و آيين گستردهي ذكر احمدي (ص) به حمدي باعظمت كه از الحمدلله، الحمدلله صد ميليون مريد او ظهور مييابد ميانديشد و با گفتن الحمدلله شريك ميشود. بر همين منوال بعد از الله اكبر، الله اكبر و دعا، و آنگاه
لا اله الا الله، لا اله الا الله، لا اله الا الله
٣٣ بار در حلقه ذكر طريقت احمديه (ص) و آيين ختم كبرايش با همان معناي سابق برادران طريقت را در نظر آورده، متوجه سر حلقه آن دايره ذكر يعني ذات احمدي (ص) ميشود و ميگويد:
اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلاَمٍ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّه؛
من اين را دريافتم، احساس كردم و در عالم خيال ديدم؛ بنابراين تسبيحات نماز اهميت فراواني دارند.
مسأله دوم: در بيان اشارات آيه سي و يكم، در بحث
يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا
گفته شده است: يكي از ويژگيهاي عصر كنوني اين است كه باعث ميشود مردم دانسته و آگاهانه حيات دنيوي را بر زندگاني باقي ترجيح دهند، يعني آگاهانه تكه شيشهيي كه خواهد شكست بر الماسهاي باقي ترجيح داده ميشود؛ اين مطلب حكم قاعده را يافته است. من از اين امر بسيار متحير بودم. اين روزها تذكر داده شد كه با مبتلا يا مجروح شدن عضوي در بدن انسان، ساير اعضا وظايفشان را تا حدودي رها كرده به ياري آن عضو ميشتابند؛ به همين صورت يكي از اعضاي وجودي انسان كه حامل حرص حيات و حفظ آن، و علاقه به زندگي و عشق به آن است و در نهاد انسان قرار داده شده، به دلايل متعدد زخم برداشته و لطايف ديگر وجودي انسان را به خود مشغول نموده، روند سقوطشان را آغاز كرده، و ميكوشد اعضاي ديگر وظايف حقيقي خود را فراموش كنند. همانطور كه تفريحي جذاب، نامشروع، شادي آور و پر زرق و برق موجب ميشود افراد صاحب مقام و بانوان عفيف و پاكدامن نيز مانند كودكان و افراد بيكار جذب آن شده و با كنار گذاشتن وظايف حقيقي خود به آن بپردازند؛ حيات انساني و مخصوصاً اجتماعي مردم در عصر كنوني نيز چنان وضع دهشتناك اما جذاب و دردآور اما كنجكاو كننده يافته كه لطايف عالي انساني و قلب و عقلش را تابع نفس اماره كرده چون پروانه به درون آتش آن فتنه ميافكند.
آري، شرع اجازه ميدهد به شرط ضرورت، براي محافظت از حيات دنيوي، برخي امور دنيوي موقتاً بر موارد اخروي ترجيح داده شود، اما اين امر صرفاً به دليل يك احتياج يا ضرري كه سبب هلاكت نشود صورت نميگيرد؛ در اينگونه موارد رخصتي وجود ندارد. اين در حاليست كه عصر و زمانه كنوني رگ مذكور انساني را چنان متأثر كرده كه انسان امروز براساس نيازي مختصر يا يك ضرر عادي دنيوي، امور چون گوهر دين را كنار ميگذارد. آري، رگ حيات انسان و عضوي كه مسؤوليت حفظ حيات او را دارد، در زمانه ما با از بين رفتن بركت به دليل اسراف و عدم رعايت ميانهروي و قناعت نكردن و حرص ورزيدن و افزايش فقر و دشواريهاي معيشت، زخم برداشته و آسيب ديده است، و اهل ضلالت نظر
مردم را چنان بر حيات فاني جلب نموده كه رگ مذكور نيز نظرها را به خود جلب كرده است، لذا مردم كوچكترين نياز دنيوي را بر امور مهم ديني ترجيح ميدهند. در برابر اين بيماري عجيب و مرض دهشتانگيز زمانهي عجيب فعلي، رساله نور ـ كه ناشر علاجهاي چون ترياق قرآن معجز بيان است ـ ياراي ايستادگي دارد، و شاگردان متين، محكم، ثابت قدم، مخلص، صادق و فداكار آن ميتوانند مقاومت كنند، لذا پيش از هر چيز بايد وارد دايره رساله نور شد و با صداقت و متانت كامل و اخلاص جدي و اعتماد تام بدان آويخت، تا از تأثير آن بيماري عجيب رهايي يافت.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
مزايا و معصوميتهايي را كه حافظ علي در حق استادش بيان كرده فراتر از حد و حدود من است، آنها را نه مدح و ستايش از زبان معصوم او، كه نوعي دعا تلقي ميكنيم. نيز ارتقا خارق العاده روز به روز حافظ علي و شاگردان صادق رساله نور و تنوّرشان و اينكه روستاهايي مانند صاو و جاهايي مثل اسپارتا تبديل به مدرسهي نوريه شدهاند، خبري حقيقي و درست است كه نه فقط ما و مردم آناتولي بلكه جهان اسلام را شاد و مسرور ميكند. در خاتمهي ياداشتاش ميگويد: "با اينكه مُخبر صادق خبر داده است زمان و زمين فتوحات معنوي و از بين بردن ظلمات و تاريكيها تقريباً فرا رسيده است." و ما با تمام روح و جانمان به درگاه رحمت الهي دعا ميكنيم و عاجزانه خواهان آن هستيم، ليكن مسؤوليت ما به عنوان شاگردان رساله نور، خدمت است، نبايد در وظيفه الهي دخالت كنيم؛ و نبايد با بنا نمودن خدمت خود بر وظيفه او در پي امتحان خداوند بر آييم؛ همچنين بايد به كيفيت توجه كنيم نه كميت. رساله نور تحت شرايط سختي كه مدتهاست مردم را بهسوي سقوط اخلاق و ترجيح حيات دنيوي بر حيات اخروي سوق ميدهند، توانسته است فتوحاتي بهدست آورد، و صولت و ابهت زندقه و ضلالت را در هم شكند، ايمان صدها هزار نفر بيچاره را نجات دهد و هزاران طلبه مؤمن حقيقي را تربيت نمايد ـ كه هر كدام از آنها بدل از صد نفر و گاه هزار
نفرند ـ اين امر خبر مُخبر صادق را به طور عيني تصديق نموده است و با رويدادهاي عملي اثبات كرده و ميكند. ان شاء الله هيچ قدرتي نميتواند عشق رساله نور را از قلب مردم آناتولي بيرون كند. تا اينكه در آخرالزمان صاحبان اصلي گستره وسيع حيات يعني مهدي و يارانش به اذن الهي ميآيند و گستره مذكور را بسط ميدهند و آن بذرها سر بر خواهند آورد. ما نيز در قبور خود سير ميكنيم و خدا را شكر ميگوييم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! اولاً مطلب حاضر تتمه دو موضوعيست كه درباره ترجيح حيات دنيوي بر حيات اخروي نوشته شده بود.
اين زمانه عجيب، حيات دنيوي را دشوار نموده و شرايط زندگي را سخت و متكثر كرده است؛ با عادت دادن انسانها به نيازهاي غير ضروري و وابسته و مبتلا كردنشان، اين نيازها را جايگزين احتياجات ضروري كرده، لذا زيستن و زندگي كردن در همه وقت بزرگترين مقصد و غايت همه شده است. به اين ترتيب با حيات دنيوي در مقابل حيات ديني و ابدي و اخروي يا سد كشيده ميشود يا اينكه حيات اخروي در مرتبه دوم و سوم اهميت قرار داده ميشود. انسان به عنوان كيفر اين خطا چنان سيلي دردناكي را متحمل شد كه دنيا برايش جهنم گرديد. در ميانه اين مصيبت دهشتناك، اهل ديانت نيز به ورطه بزرگي ميافتند و گاه متوجه هم نميشوند.
از جمله برخي از اهل ديانت و تقوا را ديدم كه با ما ارتباطي كاملاً جدي برقرار كردند. در بين آنها يكي دو نفر را ديدم كه خواهان دين هستند و عمل به احكام ديني را هم دوست دارند اما اين كارها را ميكنند تا بتوانند در حيات دنيوي خويش موفق شوند و كارهايشان پيش برود. اينان حتي طريقت را براي كشف و كرامت ميخواهند؛ اين قبيل افراد، آخرت خواهي و ثمرهي اخروي وظايف ديني را ستون يا پلهيي براي حيات دنيوي ميبينند. آنها نميتوانند دريابند فوايد دنيوي
حقايق ديني ـ كه علاوه بر سعادت اخروي عامل سعادت دنيوي نيز هستند ـ صرفاً در مرتبه ترجيح و تشويق امكان ظهور و بروز دارند. اگر فوايد مذكور در مرتبه علت قرار گيرند و هدف در انجام دادن كار خير، همين فايدههاي دنيوي باشد، عمل مذكور باطل شده يا دست كم اخلاص آنها از بين رفته و ثوابش از ميان ميرود.
چهل هزار شاهد وجود دارد كه نشان ميدهد با موازين و معيارهاي نوراني رساله نور است كه به عنوان نجات دهندهيي مُجرب ميتوان از ظلم و ظلمات و بلاي اين عصر بيمار و غدار و بيچاره رهايي يافت. احتمال خطر سقوط براي كساني كه به دايره رساله نور نزديكند، اما وارد آن نميشوند، بسيار است. آري، با اشارهي
يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ
زمانه كنوني باعث شده كه اهل اسلام نيز حيات دنيوي را آگاهانه بر حيات اخروي ترجيح دهند. نيز چنين رژيمي هم كه كار خود را از سال ١٣٣٤ شروع كرد وارد جمع اهل ايمان شد. معادل تعبير عَلَى الآخِرَةِ به جفر و حساب ابجد ميشود ١٣٣٣ يا ١٣٣٤، و در همان موقع دشمنان اسلام در جنگ جهاني غلبه يافتند و براي معاهده شرط گذاشتند؛ اين امر با آغاز كار رژيمي كه دنيا را بر دين ترجيح ميداد مطابقت دارد. دو سه سال بعد نتايج آن عملاً و بالفعل ديده شد.
سعيد نورسي
* * *
نامه مهمي كه استاد بديع الزمان در اثناي جنگ جهاني دوم نوشت
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
گرسنگي و فقر و فلاكتِ ترحم انگيزي كه مصيبت بشري ست و بر اثر سرماي شديد معنوي در كنار سوز كُشنده زمستان گريبان مردم بيچاره را گرفته است دلم را واقعاً به درد آورد. در يك لحظه به من هشدار دادند كه در چنين مصيبتهايي فرد اگر كافر هم باشد نوعي لطف و مرحمت شامل حالش ميشود تا مصيبت مذكور به نسبت برايش بسيار كم هزينهتر تمام شود. چنين بلاياي آسماني براي افراد بيگناه در حكم نوعي شهادت است. سه چهار ماه است كه از اوضاع جهان و خبرهاي جنگ هيچ اطلاعي ندارم اما با اين حال براي زنان و كودكان (بيخانمان)
در اروپا و روسيه دلم به درد آمده است. تقسيماتي كه هشدار معنوي مذكور به من يادآوري كرد مرهمي شد بر اين ترحم دردناك؛ به اين ترتيب:
آنان كه بر اثر فلاكت حاصل از آن بلاي آسماني ـ كه نتيجهي جنايت ظالمان است ـ ميميرند يا دچار پريشان حالي ميشوند، اگر سنشان تا ١٥ سال باشد، هر ديني كه داشته باشند فرقي نميكند در حكم شهيد هستند، و مانند مسلمانان پاداش بزرگ معنوي دريافت ميكنند، و اين مصيبت مزبور را خنثي ميكند.
اما آنان كه سنشان از ١٥ سال بيشتر است، اگر معصوم و مظلوم بوده باشند پاداش بزرگي خواهند داشت و شايد همين واقعه موجب رهايي آنها از جهنم شود، زيرا در آخرالزمان بر دين و (بهويژه) دين محمدي (ص) پرده ظلماني لاقيدي ـ در درجهي فترت ـ كشيده ميشود و دين حقيقي حضرت عيسي (ع) حكم نموده و دوش به دوش اسلام خواهد بود. لذا ميتوان گفت فلاكتي كه مظلومان مسيحي منتسب به حضرت عيسي (ع) در تاريكياي مثل دوره فترت تحمل ميكنند در حق آنها نوعي شهادت است. من به طريق حقيقت باخبر شدم كه مخصوصاً سالمندان و مصيبت ديدگان، فقرا و ضعفايي كه زير ستم و خشونت ظالمان بزرگ مستبد مصايب را تحمل ميكنند، بايد بدانند كه اين مصايب در واقع كفاره معاصي آنان است كه ريشه در فسق و فجور و كفران تمدن، و ضلالت و كفر فلسفه دارد؛ با اين حال تحمل اين مصايب صد برابر به نفعشان است. به درگاه حضرت ارحم الراحمين شكر و سپاس بيحد كردم و از آن درد و ترحم اليم تسلي يافتم.
اگر فلاكتها متوجه ستمگران شده باشد، يعني غداراني كه موجب پريشان حالي مردم ميشوند، شياطين انسي پست و خودكامهيي كه براي منافع خويش عالم انسانيت را به آتش ميكشند، دقيقاً استحقاقش را دارند و اين عدالت كامل ربانيست. مصيبت ديدگان اگر كساني باشند كه به ياري ستمديدگان ميشتابند و در راه رفاه و آسايش مردم و حفاظت از مباني ديني و مقدسات سماوي و حقوق انساني مبارزه ميكنند، شك نكنيد كه نتيجه معنوي و اخروي آن فداكاري چنان عظيم است كه مصيبت و بلاي مذكور را عامل شرف و افتخار آنها ميكند و دوستش خواهند داشت.
سعيد نورسي
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز، صديق و ارجمندم! سه روز پيش، درست هنگامي كه قرار بود هديه نوراني شما به كاستامونو برسد در خواب ميديدم: براي ترفيع مقام و رتبه، از جايي معنوي فرمان شاهانهيي را براي ما ميآورند. فرمان را در كمال احترام به دست گرفته و بهسوي ما ميآمدند. ديديم فرمان عالي مذكور قرآن عظيم الشأن است. در آن حال چنين معنايي بر قلبم خطور كرد: به حرمت قرآن فرماني از عالم غيب را براي ترفيع و ترقي شخصيت معنوي رساله نور و شاگردانش دريافت خواهيم كرد. تعبير فعلياش نيز همين تفسير معنوي قرآن به قلم كاتبان معصوم است كه دريافت كرديم و همان فرمان را تمثيل ميكند. يكي دو ساعت قبل از تعبير شدن اين خواب، فيضي و امين هم تعبيرهايي كردند كه حق و بااهميت بود؛ علاوه بر آن، روح من بهواسطه يك حس قبل الوقوع هديه نوراني شما را ـ كه عامل سرور و خوشحاليست ـ به طور كامل احساس كرده و به عقل خبر نداده بود؛ چرا كه دو روز پيش از رسيدنش يعني در روزي كه شامگاهش همان خواب را ديدم ـ و در ياداشت فيضي و امين بيان شده است ـ از صبح تا شب، و روز دوم نيز تا حدودي و به طرزي كه سابقه نداشت شاد و خوشحال بودم و مدام با هر بهانهيي خوشحاليام را بروز ميدادم و سي چهل بار لبخند زدم. من و فيضي بسيار تعجب و حيرت كرديم. كسي كه در سي روز يك بار هم نميخنديد حالا در يك روز سي بار خنديده بود و اين متحيرمان ميكرد. اكنون، مشخص شد كه آن شادي و سرور خبر از نوشتهيي داشت كه قلم اُمّيان و (كودكان) معصوم آن را كتابت كرده و تمثيلي از فرمان معنوي مذكور بود؛ نوشتهيي كه در صحايف حيات نسل آتي، صحيفه مقدرات عالم اسلام و دفاتر آينده اهل ايمان، نور منتشر ميكند و با نگارش و ثبت اعمال و خدمات و حسنات خالص آن معصومان در صحيفه اعمال ما، تداوم سعادتمندانهي مقدرات شاگردان رساله نور را خبر ميدهد؛ اين خبرها پيش از دريافت هديه مذكور به ما رسيده بود. يك جزء از هزار جزء حصهيي كه از آن كل به من تعلق يافت، توسط روحم احساس شده و مرا مسرور كرده و به هيجان آورده بود. آري، اعمال مقبول و دعاهاي اجابت شده صدها نفر معصوم از اين قبيل، در
دفتر اعمال ساير برادرانم ثبت شده، و به همين ترتيب وارد صحيفه اعمال گناهكاري چون من نيز ميشود و باعث هزاران سرور و شادي ميگردد. ما براي فعاليت معصومانه و قهرمانانه در چنين زمانهي تاريك و ظلماني و تحت شرايط دشوار كنوني، به شاگردان معصوم (رساله نور)، اُمّيان و معلمانشان، پدر و مادرشان، روستايشان، مملكتشان، ملتشان، و به همه آناتولي تبريك ميگوييم. اگر ميتوانستم براي تك تك اُمّيان و معصومان ارجمند، نامه تبريك و تشكر بنويسم، اين كار را ميكردم. لذا اين آرزو را بر آورده شده فرض كنند و بپذيرند. من نام آنها را به صورت دايرهيي مينويسم و هنگام دعا به آن نگاه خواهم كرد؛ همچنين آنها را وارد دايره شاگردان خاص رساله نور كرده و در تمام بهرههاي معنويام سهيم ميكنم. از طرف من به پدر و مادر، خويشاوندان و استادهايشان سلام برسانيد. حضرت حق آنها و فرزندانشان را در دنيا و آخرت سعادتمند فرمايد. آمين، آمين، آمين.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيزم! حقايق ايماني در زمانه فعلي بايد پيش از هر چيز، اولين هدف باشد؛ ساير مسايل را بايد در مرتبههاي دوم و سوم و چهارم قرار داد و خدمت به رساله نور بايد نخستين وظيفه، مقصود بالذات و مدار علاقه ما باشد؛ اما وضعيت فعلي دنيا، حيات دنيوي، خصوصاً حيات اجتماعي و به ويژه حيات سياسي را تهييج كرده، و مخصوصاً اعصاب و رگ (غيرت) را به خاطر طرفداري از جنگ جهاني ـ كه جلوهيي از غضب الهي در برابر ضلالت و بيبند باري تمدن كنونيست ـ به هيجان آورده و علايق مُضر و فاني را چون گوهرهاي حقايق ايماني در عمق قلوب جاي داده است. زمانه منحوس كنوني علايق مذكور را بهطور گزير ناپذيري به مردم ترزيق ميكند؛ كه برخي اولياي سطحي و شايد هم ضعيف ـ كه بيرون دايره رساله نور قرار ميگيرند ـ به سبب روابط آن حيات سياسي و اجتماعي، حكم حقايق ايماني را در رده دوم و سوم اهميت قرار داده و مايلند پيرو جريانهاي مذكور شده؛ و منافقاني را ـ كه همفكرانشان هستند ـ دوست ميدارند و به انتقاد
از اهل حقيقت و اهل ولايت ـ كه مخالف آنهايند ـ پرداخته و با آنها خصومت كرده، و حتي احساسات ديني را تابع آن جريانها ميكنند.
اشتغال به خدمت رساله نور در برابر خطر بزرگ اين عصر، سياست و جريانهاي سياسي امروز را چنان از نظرم انداخته است كه چهار ماه است اخبار جنگ جهاني برايم مهم نبوده و در اين باره (از هيچكس) چيزي نپرسيدهام.
طلبههاي خاص رساله نور كه در حين انجام وظايف مربوط به حقايق ايماني ـ كه در حكم الماسهاي باقيست ـ هستند بايد مراقب باشند تا با نظر به بازي شطرنج ستمگران، در انجام مسؤوليت مقدس خويش سست نشوند و افكارشان را آلوده نكنند. حضرت حق به ما نور و مسؤوليت نوراني عطا نموده و به آنها نيز بازيهاي ظالمانه و ظلماني. در حالي كه آنها خود را بينياز از ما ميدانند و ياريمان نكرده و خواهان انوار مقدسي نيستند، كه در اختيارمان هست؛ خطا و اشتباه است اگر ما به قيمت ضرر رساندن به وظايف خود به بازيهاي ظلماني آنها اهميت بدهيم. ذوقهاي معنوي و انوار ايماني موجود در دايره (نوراني) رساله نور، براي ما و دلمشغوليهايمان كافي و وافيست.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
به دليل عصبانيتي كه اين روزها به جهت حمله كنندگان به رساله نور و كساني كه به شما آزار ميرسانند، بر من عارض شد خواستم نفرين كنم. در يك لحظه دلم براي اسپارتا به رحم آمد؛ به جاي نفرين، دعا كردم و ميكنم: "پروردگارا! اسپارتا مدرسة الزهرايي براي رساله نور است. مأموران و كارگزاران بد رفتار آنجا را اصلاح و عاقبتشان را ختم به خير فرما."
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز، صديق و فداكارم!
رسالههاي نور برخلاف وضعيت ايستايي كه در اسپارتا دارند در اينجا ظهور و پيشرفت زيادي كردهاند.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
شخص مهمي نزدم آمد كه مسؤوليت نظارت بر ما را داشته و با سياست مرتبط است، به او گفتم: "هجده سال است كه از شما چيزي نخواستم و هيچ روزنامهيي نخواندم. هشت ماه هم هست كه نپرسيدهام در دنيا چه خبر است. سه سال است به راديويي كه در اينجا شنيده ميشود گوش ندادهام تا ضرري متوجه خدمت قدسيمان نشود. دليلاش هم آن است كه خدمت به ايمان و حقايق ايمان در عالم، فوق همه چيزهاست. آن را نميتوان تابع و وسيله چيزي كرد. بيم آن ميرود كه انسانهاي غافلي كه در زمان فعلي اهل غفلت و ضلالتاند و دين خود را به دنيا ميفروشند و الماسهاي باقي و جاودان را تبديل به خرده شيشه ميكنند خدمت ايماني (امثال ما) را تابع قدرتهاي خارجي بدانند و وسيلهي اهداف آنها تلقي كنند و ارزش متعاليشان را نزد مردم پايين آورند، لذا خدمت به قرآن حكيم، سياست را بهطور كلي بر ما ممنوع كرده است. شما اي اهل سياست و حكومت! ما را شكنجه و آزار ندهيد. بلكه بر عكس، تسهيلات در اختيار ما بگذاريد، زيرا خدمتي كه ما (به قرآن) ميكنيم امنيت و احترام و مهرباني را بسط و توسعه ميدهد و آسايش و نظم عمومي و حيات اجتماعي مردم را از هرج و مرج ميرهاند و سنگهاي زيرين مسؤوليت حقيقي شما را تثبيت و تقويت و تأييد ميكند."
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! ده دقيقه پيش، دو نفر آدم جسور اما اُمّي، وارد دايره رساله نور شدند؛ يكي، ديگري را آورده بود. به آنها گفتم: اين عرصه در برابر سعادتي كه نصيب انسان ميكند، خواهان صداقت و متانتي خدشه ناپذير است.
اساس كارهاي مهم و با ارزش قهرمانان اسپارتا و خدمات جهان پسندانهي نوري آنها، صداقت و متانت فوق العاده آنهاست. اولين عامل اين متانت، قوت ايمان و اخلاص، و عامل دوم نيز جسارت فطريست. به آنها گفتم: "شما را به جسور بودن و لوطي بودن ميشناسند، اگر براي موارد بيارزش و كوچك دنيا فداكاري نشان ميدهيد؛ بيترديد در برابر نتايج اخروي خدمت مقدس رساله نور ـ كه به جهان ميارزد ـ جسارت فداكارانه و مردانهيي نشان داده، و از صداقت خود حفاظت خواهيد كرد." آنها هم قبول كردند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
سه مسألهي مهم عالم اسلام و انسانيت، ايمان و شريعت و حيات است. مهمترين مسأله در ميان اين سه، حقايق ايمان است، لذا براي اينكه حقايق ايمانيهي قرآني تابع و ابزار جريانات ديگر نشوند و ارزش حقايق چون الماس قرآن در ديدگاه كساني كه دين را به دنيا ميفروشند يا ابزار آن ميكنند چون تكه شيشههايي پايين نيايد، و براي انجام كامل خدمت نجات ايمان ـ كه مقدسترين و بزرگترين مسؤوليت است ـ طلبههاي خاص و صادق رساله نور به شدت و با نفرت از سياست گريزاناند. حتي اين برادرتان ـ همانطور كه شما هم ميدانيد ـ هجده سال است به رغم نياز شديد، براي اينكه با سياست و حيات اجتماعي رابطهيي نداشته باشد، يكبار هم به دستگاههاي دولتي مراجعه ننموده و در هشت، نُه ماه گذشته درباره هرج و مرج جهان نه كنجكاو بوده و نه سؤالي كرده است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران من! شما ميدانيد كه ما در مشربمان صاحب مقام شدن زير پوشش منيّت، انانيّت، شأن و شرف را چون زهر كُشندهيي ميدانيم و از آن گريزانيم؛ و از حالتي كه موجب شود آن را احساس كنيم اجتناب ميكنيم. البته شما در اينجا شش هفت سال با چشمانتان ديده و بيست سالي هم هست ـ كه با تحقيقاتي كه كردهايد ـ مشخص شده من خواهان هيچ مقامي نيستم و نميخواهم كسي به من احترام بگذارد. من از اين نظر موجب رنجش خاطر شديد شما هم شدهام. ميگويم بيش از حد من، نبايد برايم منزلتي قائل شويد؛ ناراحت ميشوم. فقط به حساب رساله نور كه ـ معجزهي معنوي قرآن در اين زمان ميباشد ـ و به خاطر اينكه من هم شاگردش هستم، تسليم صادقانه و ارتباط شما با آن را شاكرانه قبول ميكنم. ديوانگان هم ميفهمند ترس دولت مردان و نيروي انتظامي از كساني كه تا اين حد فرار از رياكاريِ تحت پوشش شأن و شرف، و منيّت و انانيّت را مبناي حركت خود قرار دادهاند، بيهوده و بيمعناست.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! اين روزها درباره پايه و اساس تقوا و عمل صالح كه در قرآن حكيم بعد از ايمان بيشترين اهميت را دارند فكر ميكردم. تقوا اجتناب از گناهان و مناهي، و عمل صالح حركت در دايره "امر" و كسب خيرات است. دفع شر همواره بر جلب نفع ترجيح دارد، در زمانه فعلي كه زمان فساد و بيبند و باري و هوسهاي جذاب است، تقوا دفع مفاسد و ترك كباير است و به عنوان مهمترين اساس رجحان بزرگي يافته است. امروزه تخريبها(ي اخلاقي) و جريانهاي منفي شدت يافته است، به همين دليل تقوا بزرگترين اساس در برابر آنها بهشمار ميرود. كسي كه
فرائض را ادا كند و مرتكب گناهان كبيره نشود نجات مييابد. در ميان اين همه گناه كبيره، احتمال موفقيت بر انجام عمل صالح مخلصانه بسيار اندك است؛ همچنين اندكي عمل صالح در چنين شرايط دشوار و سنگيني، در حكم بسيار است. در تقوا نيز نوعي عمل صالح هست، زيرا ترك حرام، واجب است. انجام يك عمل واجب، ثواب انجام بسياري از اعمال مستحبي را دارد. يك اجتناب (از گناه) در چنين زمانهيي ـ كه با تهاجم هزاران گناه مواجهايم ـ با اندكي عمل بهمثابه ترك صدها گناه و انجام صدها كار واجب است. اين مسألهي مهم، اگر با نيت و قصد اجتناب از گناه به نام تقوا توأم باشد عمل صالح مهميست كه از عبادت منفي سرچشمه ميگيرد. مهمترين وظيفه شاگردان رساله نور در زمان فعلي اين است كه تقوا را در برابر تخريبها(ي اخلاقي) و معاصي اساس قرار داده و بر اين منوال حركت كنند؛ مادام كه در طرز زندگي امروز، انسان در هر دقيقه با صدها گناه مواجه ميشود، فرد، با تقوا و با نيت اجتناب، حكم كسي را خواهد داشت كه صدها عمل صالح انجام داده است. بيشك كاخي را كه يك نفر در يك روز خراب ميكند بيست نفر نخواهند توانست در بيست روز درست كنند؛ در حالي كه در برابر تخريبهاي يك نفر، بيست نفر بايد كار و فعاليت كنند، اين همه مقاومت و تأثير مرمت كنندهيي چون رساله نور در برابر هزاران تخريب كننده، كار بسيار شگرفي ست. اگر اين دو نيروي متقابل در يك سطح بودند در بازسازي اوضاع، موفقيت و فتوحاتي چون معجزه حاصل ميگرديد.
از جملهي تخربيات به عمل آمده، آسيب شديديست كه بر احترام و مهرباني به عنوان مهمترين پايه در اداره حيات اجتماعي عارض شده است. اين امر در برخي جاها بسيار دردناك است و در خصوص سالمندان بيچاره و پدر و مادرها نتايج دهشتناكي در بر دارد. حضرت حق را سپاس كه رساله نور در برابر اين تخريبات وحشتناك، به هر كجا كه وارد ميشود مقاومت كرده و اوضاع را بازسازي ميكند.
همچنان كه يأجوج و مأجوج با تخريب سد ذوالقرنين دنيا را به فساد كشيدند، اينك نيز با تزلزل در سد قرآن ـ كه شريعت محمدي (ص) است ـ الحادي ظالمانه و هرج و مرجي ظلماني و بدتر از يأجوج و مأجوج در زندگي و اخلاق مردم فساد ايجاد كردهاند. مجاهدات معنوي شاگردان رساله نور در مواجه با چنين حادثهيي،
ان شاء الله همچون زمان صحابه، با عمل اندك موجب اعمال صالحه و ثواب بسيار ميشود.
برادران عزيزم! در چنين روزگاري و در برابر چنين حوادث وحشتناكي، بعد از قدرت اخلاص، بزرگترين توان ما اين است: همانطور كه هر كدام از ما براساس قاعده "اشتراك اعمال اخروي" با قلم در دفتر اعمال صالحه ديگري حسنات ثبت ميكنيم، با زبان (دعا) نيز به قلعه و سنگر تقواي يكديگر، قدرت و ياري بفرستيم. مخصوصاً شتاب در ياري رساندن به اين برادر درماندهتان كه هدف تهاجمهاي توفاني قرار گرفته، در اين ماههاي سهگانه و ايام مشهور، شأن عمل قهرمانان و وفاداران و مهرباناني چون شماست. با تمام وجود اين ياري معنوي را از شما تقاضا دارم. من نيز به شرط برخورداري از ايمان و صداقت، طلبههاي رساله نور را در همه دعاها و بهرههاي معنويام، در همه ساعات شبانه روز بر اساس اصل "اشتراك اعمال اخروي" گاه بيش از صد بار با عنوان طلبههاي نور سهيم ميكنم.
براي سلامتي و تندرستي و سعادت همهي برادران و خواهران و در رأس آنها هيأتهاي "گل"، "نور"، "مباركان"، "مدرسه نوريه" و سالمندان اُمّي و (كودكان) معصوم دعا ميكنيم.
سعيد نورسي
* * *
صدها هزار بار حضرت حق را شكر كه رساله نور، خود به خود توسعه و گسترش مييابد و در هر سو فتوحاتي دارد. نه تنها مكرهاي اهل ضلالت قادر به متوقف كردن آن نيست بلكه بسياري از بيدينان در برابرش خلع سلاح ميشوند؛ چنانكه حافظ علي گفت وحشتشان بسيار زياد است، و آنها اينك چون ميترسند مانع ما ميشوند نه به دليل تعصبي كه در بيديني دارند. ترس آنها إن شاء الله به نفع رساله نور خواهد بود.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
... به آن دوست قديمي و به كساني كه اهل دقتاند و به شما ميگويم: سعيد جديد با فيض قرآن معجز البيان در خصوص حقايق ايماني براهيني چنان منطقي و منطبق بر حقيقت بيان ميدارد كه نه تنها علماي مسلمان كه معاندترين فيلسوفان اروپا را نيز مجبور به تسليم كرده و ميكند؛ همانطور كه اخباري از حضرت علي (رض) و غوث اعظم (رض) به طرز اشاري و رمزي در اهميت و ارزش رساله نور هست، قرآن معجز البيان نيز با رمز و اشارات، نظرها را به رساله نور ـ كه در زمان كنوني معجزه معنوي آن است ـ جلب ميكند؛ اين رمز و اشارات قرآن كه از معناي اشاري آن نشأت ميگيرد در شأن اعجازش است و مقتضاي بلاغت اعجاز آميز اين زبان غيبي ميباشد. آري، در زندان اسكي شهير در زمانهيي دهشتناك هنگامي كه شديداً نيازمند تسلي قدسي بوديم طي هشداري معنوي به من گفته شد "در مقبوليت رساله نور از اولياي قديم شواهدي ميآوري؛ در حالي كه بر اساس سرّ
وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ
قرآن است كه در اين مسأله صاحب سخن ميباشد. آيا قرآن رساله نور را قبول دارد؟ با چه ديدي به رساله نور نگاه ميكند؟" خود را در برابر آن سؤال عجيب يافتم و از قرآن طلب ياري كردم. در يك لحظه براساس معناي اشاري از مسايل فرعي موجود در طبقات معاني صريح ٣٣ آيه (از آيات قرآن)، احساس كردم رساله نور يكي از افراد داخل در كليت طبقه معناي اشاري آيات است و قرينه محكمي براي دخول و مدار امتيازش وجود دارد. بخشي از اين حقيقت را مفصل و بخش ديگرش را به اختصار ديدم. فكر ميكنم هيچ شك و شبهه و وهم و وسوسهيي باقي نماند. من نيز به اين نيت كه با رساله نور از ايمان مؤمنان محافظت كنم انديشه والاي مزبور را روي كاغذ آوردم و با شرط محرمانه ماندنش به برادران خاصم دادم.
ما در آن رساله نميگوييم كه اين معناي صريح آيه است، تا روحانيون بگويند: فِيهِ نَظَرٌ همچنين نگفتهايم كليت معناي اشاري هم همين است، بلكه ميگوييم: زير معناي صريح (آيه) طبقههاي متعددي وجود دارد، يكي از آن طبقات هم، معناي اشاري و رمزيست؛ معناي اشاري مذكور نيز كليست و در هر عصر و زمانهيي جزيياتي دارد. رساله نور نيز در اين زمانه فردي از افراد كليت
طبقه آن معناي اشاريست، و از گذشته دور نيز در بين علما پيرامون اينكه فرد مذكور بالقصد مدار نظر است و مسؤوليت مهمي را ايفا خواهد كرد، قرينههايي بر اساس علوم رياضي و اصول علم جفر وجود داشته و حجتهايي بيان شده است، لذا نه اينكه اين امر خلاف آيه قرآن و صراحتش باشد بلكه به اعجاز و بلاغتش خدمت ميكند. نميتوان به اين نوع اشارات غيبي اعتراض كرد. كسي كه نميتواند برداشتهاي بيحد و حصر اهل حقيقت را از اشارات بيانتهاي قرآن انكار كند، منكر اين نكته نيز نبايد بشود و نميتواند هم بشود.
اما كسي كه ظهور اثري چنين بااهميت را در دست فرد بياهميتي چون من ميبيند و آن را عجيب و دور از عقل ميپندارد و اعتراض ميكند، اگر دانه درخت كاج را كه به اندازه دانه گندم است ببيند و بينديشد كه آفريدن درخت كاجي به بزرگي يك كوه از آن، دليل عظمت و قدرت الهيست؛ بيشك مجبور ميشود بگويد ظهور چنين اثري در دست كسي چون ما كه در عجز و فقر مطلق است آن هم در زمانهيي كه احتياج شديدي به آن هست دليليست بر وسعت رحمت الهي.
من، با شرف و اعتبار رساله نور به شما و معترضان اطمينان ميدهم كه اين اشارات و خبرهاي رمزي و اسرار اوليا هميشه مرا به شكر و حمد و استغفار از گناهان سوق داده است؛ و با اعمالي كه در مقطع بيست سالهي عمرم در مقابل چشمان شما داشتهام اثبات ميكنم كه اين امر هيچگاه حتي دقيقهيي باعث انانيت و غروري در من نشد تا مدار فخر و جاه طلبي نفس اماره گردد. آري، به رغم اين حقيقت، انسان هيچوقت عاري از كوتاهي، فراموشي و سهو نيست. من كوتاهيهاي زيادي دارم كه خود متوجه آنها نيستم؛ ممكن است انديشههايم دچار آشفتگي شده و در رسالهها خطا و اشتباهاتي هم باشد. در زمان كنوني مشربها و مسلكهاي متعددي هستند كه ميليونها علاقمند فداكار واقعي و قدرتمند دارند؛ در حالي كه آنها ظاهراً در برابر هجوم وحشتناك ضلالت شكست خوردهاند، بيچارهيي چون من نيمه اُمي، و بي يار و ياور ـ كه همواره زير نظر است و محل اقامتش در مقابل كلانتريست ـ كسي كه به اَشكال گوناگون و شگفتآور عليه او تبليغات ميكنند و درصددند همه را از او متنفر كنند، صاحب رسالهي نوري ـ كه محكم ايستاده و از همه مسلكها و مشربهايي كه گفتيم جلوتر است ـ نيست اين اثر نميتواند هنر او باشد، او نميتواند با اين اثر افتخار كند. رساله نور مستقيماً معجزه معنوي قرآن حكيم در اين زمان است و از سوي رحمت الهي
احسان گرديده است. فردي كه گفتيم با هزاران نفر از دوستانش دست به دامان اين هديه قرآني شدهاند. در هر حال اولين وظيفه مترجمي آن اثر بر عهده او گذاشته شده است. دليل اينكه ميگوييم رساله نور اثر فكر و دانش و هوش او نيست؛ رساله نور بخشها و اجزايي دارد كه گاه در ٦ ساعت، يا دو ساعت يا يك ساعت و گاه در ده دقيقه نوشته شدهاند. من با سوگند اطمينان ميدهم كه اگر قوه حافظه سعيد قديم را هم داشته باشم كار ده دقيقهيي مذكور را در ده ساعت نميتوانم با فكر و انديشه خود انجام دهم. رسالهيي را كه در يك ساعت نوشته شده با اين استعداد و قوه ذهني در يك روز هم نميتوانم بنويسم. كلام سيام را كه در ٦ ساعت نوشته شده نه من كه ده نفر فيلسوف ديندار اهل دقت هم نميتوانند حتي در ٦ روز بنويسند؛ و هكذا ... پس ميگوييم به رغم آنكه ما مفلسايم خادم و جارچي مغازه گوهرهاي قيمتي شدهايم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران صديق و عزيزم! اين روزها در تسبيحات نماز صبح، غيبت مغرضانهي پيرمردي در استانبول عليه خودم را به ياد آوردم و با رگ غيرت سعيد قديم نفس امارهام به هيجان آمد، و گفت: "من مظلومام؛ چنين ظلمي را نبايد تحمل كرد." خواست انتقام بگيرد. در يك لحظه بر قلبم هشدار داده شد:
"شايد وسيلهيي براي انتشار رساله نور در استانبول شود؛ مادام كه زندگي دنيوي و اخرويات را فداي رساله نور ميكني، اين رگ عزت نفس را هم فدا كن. در ضمن، براي سبب خلقت كائنات، (يعني) فخر عالم (ص) برخي انسانها از تعبير "مجنون" استفاده كردهاند، پس چنين انسانهايي هم هستند و تو نبايد به خدشهيي كه بر عزت نفسات وارد ميشود ـ عزت نفسي كه در مقايسه با آن خورشيد ذرهييست ـ اهميت دهي".
قلبم آرام گرفت.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
علي رضا افندي كه بزرگترين و دقيقترين عالم استانبول، امين سابق مقام افتا و مفتي مردم در دورههاي طولاني بوده است، بعد از ديدن رسالههايي مانند آيت الكبري و اشارات قرآني در شعاع اول، به حافظ امين كه از طلبههاي مهم رساله نور است ميگويد: "به قطع و يقين تأييد ميكنم كه بديع الزمان در زمانه فعلي بزرگترين خدمت را به اسلام ميكند؛ مطالبي كه در آثارش هست كاملاً درست است؛ در چنين روزگاري با محروميتهايي كه دارد اصلاً به خودش فكر نميكند و رساله نورش مُجدد دين است. حضرت حق موفقش بدارد. آمين"
نيز در برابر اعتراض عدهيي به ريش نگذاشتن بديع الزمان، با بيان حكايتي از سلطان العلما پدر مولانا جلال الدين رومي به دفاع از او ميپردازد و ميگويد: "بديع الزمان قطعاً اجتهاد كرده است، معترضان خطا ميكنند." آنگاه خطاب به خواجه مصطفي (مرحوم) ميگويد: "آن چه را گفتم بنويس."
با كمال احترام به بديع الزمان سلام ميكنم. براي اكمال تأليفاتتان با تمام وجودم دعا ميكنم. از اينكه با انتقاد برخي علماي مغرض مواجه ميشوي متأثر مشو، زيرا داستان "بهسوي درخت ميوهدار سنگ پرتاب ميكنند" مشهور است. به مجاهدتهايتان ادامه بفرماييد. حضرت حق و فياض مطلق در رسيدن به مراد و مطلوب عاجلاً موفق به خيرتان كناد؛ آمين. در پناه يگانهگي حق.
امين سابق فتوا
علي رضا
آري، بزرگترين عالم محقق اين زمانه و صاحب نظر در علم و شريعت و قرآن چنين حكم كرده است.
* * *
برادران عزيز، صديق، دقيق و درستكارم! بنا بر اخطاري جدي لازم است حقيقتي بيان گردد. براساس سرّ
لا يَعلَمُ الغَيْبَ الّا اللهُ
اهل ولايت تا وقتي كه مسايل غيب به آنها گفته نشود، چيزي از آن نميدانند. محاربه ميان عشره مبشره نشان ميدهد كه حتي بزرگترين ولي هم به دليل عدم اطلاع از حال حقيقي خصم، گاه مبارزهي ناحقي
ميكند. پس بايد گفت دو ولي، دو نفر كه اهل حقيقتاند با انكار يكديگر از مقامي كه دارند سقوط نميكنند؛ مگر اينكه كاملاً در مخالفت با شريعت حركت كنند و خطايشان در حركت براساس اجتهاد آشكار باشد. براساس اين سرّ و در تبعيت از اصل متعالي
وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ
و براي صدمه نزدن به حُسن ظن عوام مؤمنين نسبت به شيخشان و محافظت از ايمانشان به طوري كه دچار تزلزل نشوند، و براي حفظ اركان رساله نور ازعصبانيتهاي درست اما مُضر در برابر اعتراضهاي نا بهجا، و براي خنثي كردن عمل ملحدان ـ كه از خصومت بين دو گروه اهل حق و حقيقت استفاده كرده يكي را با سلاح و اعتراض ديگري مجروح ميكنند و با دلايل آن يكي، ديگري را محكوم كرده و در نهايت هر دو را زمين زده و ضعيف ميكنند ـ شاگردان رساله نور بنابر اين چهار اصل نبايد با حدّت و عصبانيت و مقابله به مثل با معارضان برخورد كنند، ليكن براي دفاع از خودشان بايد به شيوه مسالمت آميز مسايلي را كه محل اعتراض است توضيح و پاسخ دهند، زيرا انانيت در اين زمانه بسيار گسترش يافته است. هيچ كس تكه يخ انانيت را كه به قدر قامتش است ذوب نميكند و از بين نميبرد، همه خود را معذور ميدانند و همين مطلب موجب نزاع ميشود. اهل حق در اين ميانه ضرر ميكند و اهل ضلالت بهره ميبرد.
رويداد مشهور اعتراض، نشان ميدهد كه در آينده كساني كه مشرب خود را بسيار ميپسندند، همچنين بعضي صوفي مشربان خودكامه، و برخي از اهل ارشاد و اهل حق ـ كه موفق به كشتن كامل نفس اماره نشده و از ورطه حب جاه نجات نيافتهاند ـ در مقابله با رساله نور و شاگردانش به نيت ترويج مشرب و مسلك خودشان و محافظت از حُسن توجه پيروانشان اعتراض خواهند كرد. احتمال مقابله شديد و دهشتناك هم هست. در مواردي كه احتمال وقوع چنين حوادثي هست ما بايد در بياناتمان معتدل باشيم و در عين حال متزلزل هم نشويم. بايد عداوت و دشمني نورزيم و به رؤساي گروههاي معارض نيز بياحترامي نكنيم.
مجبور به فاش كردن رازي شدم كه فاش كردنش به ذهنم خطور نميكرد:
شخصيت معنوي رساله نور و شخصيت معنوي شاگردان خاصش كه آن را نمايندگي ميكنند چون مظهر مقام "فريد" شدهاند، نه تنها قطب مخصوص يك منطقه كه از دايره تصرف قطب اعظم كه غالباً در حجاز است نيز بيرون آمده و مجبور هم نيستند كه زير حكم او قرار بگيرند. مانند وجود دو امام در يك زمان است كه فرد مجبور به شناخت هر دوي آنها نيست. من از گذشته گمان داشتم شخصيت معنوي رساله نور يكي از آن دو امام است. اينك ميفهمم كه غوث اعظم علاوه بر قطبيت و غوثيت از فرديت هم برخوردار است و انتسابي كه شاگردانش در آخر الزمان به رساله نور دارند مظهر مقام آن فرديت است.
بنابر اين سرّ عظيم ـ كه شايسته پنهان ماندن است ـ بر فرض محال اگر در مكه مكرمه و از قطب اعظم هم اعتراضي به رساله نور شود شاگردان رساله نور نبايد متزلزل شوند، بلكه بايد اعتراض جناب قطب اعظم را التفات و سلام تلقي كرده و براي جلب توجه ايشان نكاتي را كه موجب اعتراض بوده شرح و تبيين كنند و دستان او را ميبايست ببوسند.
برادران! در اين زمان و در متن جريانات دهشت انگيز و حوادثي كه حيات و جهان را به لرزه در خواهد آورد، متانتي بيپايان، خونسردي، و فداكاري زيادي لازم است.
آري، بر اساس معناي اشاري آيه يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ بيماري و مصيبت وحشتناك زمانه فعلي اين است كه با وجود قبول داشتن آخرت و ايمان به آن، دنيا را با عشق و علاقه بر آخرت ترجيح داده و شيشهي شكستني را آگاهانه و با رضا و علاقه برتر از الماسهاي ماندگار ميدانند و براساس حكم احساسات كوري كه قادر به ديدن آخرت نيست، لذتي يك درهمي و زهرآگين اما حاضر و آماده را بر يك من لذت جاودان و خالص در آينده ترجيح ميدهند. لذا براساس سرّ مصيبت مزبور، حتي مؤمنان حقيقي هم گاه با طرفداري از اهل ضلالت مرتكب خطاهاي دهشتناكي ميشوند. حضرت حق اهل ايمان و شاگردان رساله نور را از شر اين مصايب محافظت فرمايد. آمين.
سعيد نورسي
* * *
باسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران من! در اين زمانه و مخصوصاً اين روزها، شاگردان رساله نور مجبورند با متانت و همبستگي و دقت تمام حركت كنند. خدا را شُكر قهرمانان اسپارتا و حوالي آن صبر و متانتي چون فولاد از خود نشان داده و الگوي خوبي براي افراد ديگر شدند.
خسرو! نامه زيبا و تأثيرگذارت به دستم رسيد. بازگشتت به سر وظيفه، ما را بسيار خوشحال كرد. هزار بار صفا آوردي. نگران اين يك سال و نيمي نباش كه قلم ماديات كار نكرد. به جاي تو يكي از (كتاب) معجزات احمديه ـ كه يادگار قلم با كرامت توست ـ فعالانه در ولايتهاي شرقي در گردش است. آخرين نسخهيي هم كه كتابت كردي در استانبول به جاي تو فعال است و إن شاء الله فتوحاتي حاصل ميكند.
دو قرآن عظيم الشأن معجزهداري كه تو كتابت كردي در اين حوالي، مخصوصاً در ماه مبارك رمضان ثوابها و تحسينها و تبريكهايي نصيب تو كرده است. به ثوابها و دعاهاي رحمتي كه پس از انتشارش در آيندهي نزديك از عالم اسلام بر روحات باريدن خواهد گرفت فكر كن و خداوند را سپاسگزار باش.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! من به صورت قطعي و در نتيجه هزاران مورد تجربه، يقين حاصل كردهام و بيشتر روزها احساس ميكنم كه وقتي در خدمت رساله نور هستم نسبت به ميزان آن خدمت، در قلب و بدن و ذهن و معيشتم گشادگي و انبساط و سرور و بركت ميبينم. كسان ديگري هم اعتراف ميكنند و ميگويند "ما هم چنين حسي داريم." همچنان كه سال گذشته برايتان نوشتم سرّ اينكه من با غذاي بسيار كمي كه ميخورم زندگي ميكنم همان بركت است. از امام شافعي روايت شده است: "رزق كسي را كه طلبه خالص علوم (ديني)ست من ميتوانم كفالت كنم."
زيرا در رزقشان وسعت و بركت هست، مادام كه حقيقت اين است و شاگردان رساله نور در زمان فعلي شايستگي آن را داشتهاند كه عنوان طلبههاي خالص علوم ديني بر آنها نهاده شود، بيترديد در زمانه فعلي و در برابر گرسنگي و قحطي، به جاي رها كردن خدمت رساله نور و دويدن در پي معاش به بهانه ضرورت تأمين معيشت، بهترين چاره شكر و قناعت و سپردن كامل خود به طلبگي رساله نور است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
...... رساله نور و شاگردانش كه درس كاملي از آن گرفتهاند نه فقط در برابر سياستهاي دنيا كه حتي در برابر تمام دنيا هم نميتوانند اين اثر را وسيله قرار دهند و تا امروز نيز چنين نكردهاند؛ ما به دنيا و اهل دنيا كاري نداريم ... اين توهم كه ممكن است از ما ضرري به آنها برسد ديوانگيست.
اولاً: قرآن ما را از سياست منع كرده است، تا حقايق چون الماس، در نظر اهل دنيا به درجه تكه شيشه تنزل نيابد.
ثانياً: شفقت و وجدان و حقيقت ما را از سياست منع ميكند، زيرا اگر شمار منافقان بيدين مستحق سيلي از هر ده نفر دو نفر باشد، هفت هشت نفر زن و فرزند و كودك معصوم و بيچاره و ناتوان و بيمار و سالمند هم با آنها مرتبطند. اگر بلا و مصيبتي حادث شود آن بيگناهان نيز دچار بلا ميشوند و شايد دو منافق بيديني كه گفتيم كمتر ضرر خواهند ديد. اين است كه پرداختن به سياست آن هم به نحوي كه اداره امور و آسايش مردم به هم بريزد و حصول نتيجه نيز مشكوك باشد چيزيست كه شفقت و رحمت و حق و حقيقتي كه در ماهيت رساله نور هست شاگردان را از آن منع ميكند.
ثالثاً: اين وطن، اين ملت و دولتمردان اين وطن، در هر وضعيت و فكري شديداً به رساله نور نيازمندند. ترسيدن يا عداوت كردن كه هيچ، بيدينترينشان نيز ميبايست از اصول حق پرستانه آن طرفداري كنند؛ مگر اينكه خائن در حق تمام ملت و وطن و حاكميت اسلامي باشد، زيرا براي نجات حيات اجتماعي اين
ملت و اين وطن از آنارشيسم و رهايي از خطرهاي بزرگ، پنج مطلب اساسي زير لازم و ضروريست:
اول: مهرباني
دوم: احترام
سوم: امنيت
چهارم: آگاهي از حرام و حلال و اجتناب از حرام
پنجم: تبعيت كردن، و دست برداشتن از بيقيد و بندي.
رساله نور وقتي به حيات اجتماعي ميپردازد، پنج مطلب اساسي مذكور را تأمين و سنگ زيرين آسايش (مردم) را تثبيت ميكند. آنان كه با رساله نور مخالفت ميكنند، در واقع كارشان به نفع آنارشيسم است و دشمني با وطن و ملت و آسايش مردم محسوب ميشود.
خلاصهي اين مطلب را براي آن جاسوس بيان كردم، و گفتم: "به كساني كه تو را فرستادهاند بگو از فردي كه هجده سال است حتي يكبار هم براي راحتياش به دولت مراجعه نكرده، و بيست و يك ماه است از جنگهايي كه دنيا را به هرج و مرج كشانده بيخبر است، و درخواستهاي دوستانه افراد مهم در مقامهاي بالا را براي ديدار و گفتگو با ابراز بينيازي نپذيرفته است، چرا بايد ترسيد و متوهم شد؟ اينكه با احتمال دخالت او در دنيايتان ترسيده و با زير نظر گرفتنهاي مدام، او را تحت فشار قرار ميدهيد چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ چه مصلحتي در اين كار وجود دارد؟ براساس كدام قانون چنين ميكنيد؟ ديوانگان هم ميدانند كه مخالفت با او ديوانگيست." جاسوس مذكور آنگاه برخاست و رفت.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيزم! اينبار چون رسالههاي اخلاص را در كتابتهايتان ديدم شما را به درس رسالههاي مشابه ارجاع ميدهم و نيازي به درس بيشتر نميبينم، اما اين تذكر را به شما ميدهم كه مشرب ما متكي به سرّ اخلاص است و ما به اعتبار مشربمان ـ كه حقايق ايمانيست ـ مجبور هستيم تا ضرورتي نباشد در حيات دنيوي و اجتماعي دخالت نكنيم و از چيزهايي كه انسان را به رقابت و طرفداري و مبارزه سوق ميدهد كناره بگيريم. هزاران بار افسوس! عالمان و دينداران بيچارهيي كه مورد هجوم مارهاي گزندهي زمانه قرار گرفتهاند، قصورهاي جزيي را كه به نيش پشه ميماند بهانه كرده به انتقاد از يكديگر ميپردازند و اين چنين به اهداف منافقان زنديق ياري رسانده و در نابودي خود كمكشان ميكنند. در نامه يكي از برادران به غايت مخلصمان گفته ميشود عالم و واعظ سالمندي درصدد صدمه زدن به رساله نور است؛ او به اين بهانه كه آدم بيچارهيي چون من ـ كه داراي هزاران قصور است ـ سنتي از سنتهاي پيامبر (ص) را ترك نموده، ميخواسته مرا تخريب كرده و رساله نور را زير سؤال ببرد؛ در حالي كه كار من مبتني بر عذري مهم بوده است.
اولاً: هم شخص مذكور و هم شما بدانيد كه من خدمتگزار رساله نور و جارچي اين دكانم. رساله نور نيز تفسيري حقيقي از قرآن عظيم الشأن و وابسته به آن ميباشد، قرآني كه مرتبط با عرش اعظم است، و قصورات شخصي من به آن ربطي ندارد.
ثانياً: از طرف من به آن شخص واعظ و عالم سلام برسانيد ... انتقاد و اعتراضش را درباره خودم روي چشم ميگذارم و قبول ميكنم. شما هم او و امثال اورا به مناقشه و مناظره نكشانيد، حتي اگر به حق شما تجاوز هم كردند با لعن و نفرين مقابله نكنيد. هر كس كه ميخواهد باشد فرقي ندارد تا وقتي ايمان دارد برادر ماست. حتي اگر با ما دشمني هم بكند براساس مشربمان نبايد با او مقابله كنيم، زيرا دشمنان و مارهاي خطرناكتري هست. ما در دستمان نور داريم نه چماق. نور به كسي آزار نميرساند، با روشنايي نوازش ميدهد. مخصوصاً اگر طرف مقابل
اهل علم باشد و تكبري ناشي از علم هم داشته باشد انانيتاش را تحريك نكنيد. در حد امكان اصل
وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا
را راهنماي خود قرار دهيد. آن شخص مادام كه ابتدا وارد خدمت رساله نور شده و با نوشتن و مكاتبه همكاري نموده ميتوانيم او را در اين دايره بدانيم، او اگر به لحاظ فكري هم خطايي داشته باشد شما عفوش كنيد. نه تنها مسلماناني كه اهل ديانت و طريقتاند بلكه در اين زمانه عجيب با هر كس ديگرِ برخوردار از ايمان، ولو از فرقه ضاله هم باشد نبايد مقابله كنيم؛ با كساني كه خدا را قبول دارند و وجود آخرت را تصديق ميكنند ولو مسيحي هم كه باشند در خصوص مسايلي كه محل نزاع است نبايد مناقشه كرد؛ اين اقتضاي اين زمانه عجيب، مشرب ما و خدمت مقدسمان است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
بر اساس مشرب رساله نور فرد بايد وظيفهاش را انجام دهد و در كارهاي حضرت حق دخالتي نكند. وظيفهاش تبليغ است. قبولاندن، وظيفه حضرت حق است. نيز به كميّت اهميت داده نميشود. تو اگر در آن نواحي يك نفر خادم رساله نور مانند عاطف حسن عاطف، از شاگردان بديع الزمان و كاتبان رساله نور.م. را بيابي مثل اين است كه صد نفر را يافتهيي؛ نگران نباش؛ همچنين تا آنجا كه امكان دارد به اعتراضهاي ديگران اهميت نده اما جانب احتياط را هم داشته باش. در موسم سستي و غفلت و در هنگامهيي كه همه مبتلا به درد معيشت شدهاند فعاليت جزيي هم اهميت دارد. عدم موفقيت و شكست در كار نيست و توقف معنا ندارد. رساله نور در همه جا پيروزيهاي غالبانهيي بهدست آورده است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! رساله نور را نميتوان ابزار امور دنيوي كرد و سپر مسايل دنيوي نميشود. عبادت فكري مهميست و نميتوان مقاصد دنيوي را بالقصد از آن خواست. اگر چنين نشود اخلاص خدشهدار شده و صورت اين عبادت با ارزش تغيير ميكند. مانند برخي كودكان هنگام زد و خورد پشت قرآن سنگر ميگيرند، ضربهيي كه قرار است بر سر آنها بخورد با قرآن برخورد ميكند. از رساله نور نبايد در برابر چنين دشمنان معاندي به عنوان سنگر استفاده كرد. آري، كساني كه عليه رساله نور كار كنند سيلي خواهند خورد. صدها واقعه شاهد اين امر است، ليكن رساله نور را نميتوان در سيلي زدنها استفاده كرد و سيليها نيز با قصد و نيت پيشين نواخته نميشوند، زيرا با سرّ اخلاص و عبوديت منافات دارد. ما كساني را كه به ما ستم ميكنند به پروردگاري ميسپاريم كه از ما حمايت ميكند و در خدمت رساله نور قرار داده است. آري، برخي نتايج شگرف دنيوي همچون برخي از اوراد مهم، در رساله نور فراوان حاصل شده است، ليكن آنها را نبايد خواست؛ آنها داده ميشوند. نميتوانند علت واقع شوند، ميتوانند فايده باشند. (اين نتايج) اگر قرار بود با خواستن حاصل شوند، علت ميشدند، در آن صورت اخلاص لطمه ميديد، و عبادت را نسبتاً باطل ميكرد.
* * *
آري، مقاومت پايدار رساله نور در برابر معانداني تا اين حد خطرناك، به دليل اخلاص است، بدان دليل است كه ابزار و وسيله چيزي قرار نميگيرد، مستقيماً متوجه سعادت ابديست، به جز خدمت ايماني در پي هدف ديگري نيست و به اين دليل است كه به كشف و كرامت شخصي ـ كه براي برخي از اهل طريقت مهم است ـ اهميتي نميدهد، و مانند صحابههايي كه اصحاب ولايت كبرايند، با سرّ وراثت نبوت صرفاً در پي نشر انوار ايمان و نجات ايمان اهل ايمان است.
دو نتيجهي تحقق يافته رساله نور در اين زمانه عجيب، فوق همهي امور است و نيازي به امور و مقامهاي ديگر باقي نميگذارد:
نتيجه اول: نشانههاي قوي وجود دارد كساني كه با صداقت و اعتقاد وارد دايره رساله نور ميشوند با ايمان وارد قبر ميگردند.
نتيجه دوم: در دايره رساله نور بدون اختيار ما و به لحاظ مشاركت معنوي اخروي ـ كه تقرر و تحقق مييابد ـ هر شاگرد صادق حقيقي با هزاران زبان و قلب، دعا و استغفار و عبادت كرده و مانند بعضي ملائك با چهل هزار زبان تسبيح ميگويد؛ و در جستجوي حقايق قدسي و علوياي چون شب قدر در ماه مبارك رمضان با صد هزار دست بر ميآيند؛ به دليل همين نتيجه معنويست كه شاگردان رساله نور خدمت نوريه را بر مقام ولايت ترجيح داده و در پي كشف و كرامت نيستند و سعي نميكنند ميوههاي آخرت را در دنيا بچينند. آنها موفقيت را ـ كه وظيفهيي الهيست ـ يا قبولاندن مطالب به خلق يا رواج دادن و غلبه كردن و مظهر شأن و شرف و ذوق و عنايتهايي كه شايسته آن هستند شدن، و اساساً در اموري كه بيرون از دايره وظايفشان است دخالت نكرده و خدمات خود را بر آنها بنا نميكنند. آنها خالص و مخلص كار كرده و ميگويند: "وظيفه ما خدمت است، اين كفايت ميكند."
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
براي كسب (فيوضات) شب قدر ـ كه دركل ماه مبارك رمضان پنهان است و ارزش آن به اندازه هشتاد و چند سال ميباشد ـ شاگردان رساله نور براساس اقتضاي مشاركت معنوي اخرويشان، هر يك با صيغه متكلم مع الغير وقتي تعبيراتي مانند اَجِرْنَا؛ اِرْحَمْنَا؛ اِغْفِرْلَنَا را به كار ميبرند؛ اين كار بايد به نيت شاگردان صادق رساله نور باشد، تا هر يك از شاگردان، به نام همه مناجات و تلاش كرده باشد. اين درمانده، تمنا دارد براي برادري كه كم ميتواند كار كند و خدمتي فوق توانش از او انتظار ميرود، و براي اين كه حُسن ظنها خطا نشود، همچون رمضان گذشته ياريم كنيد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
دو سه روز پيش، هنگام تصحيح كلام بيست و دوم وقتي مطالب را ميشنيدم، ديدم نورهايي در آن است از قبيل: ذكر كلي، فكر گسترده، تهليل فراوان، درس مستحكم ايمان، حضور بيغفلت، حكمت قدسي، و عبادت فكري متعالي. لذا به حكمت نوشتن، خواندن يا شنيدن رسالهها توسط بخشي از شاگردان ـ كه با نيت عبادت انجام ميشود ـ پي بردم؛ بارك الله گفتم و به آنها حق دادم.
سعيد نورسي
* * *
يكي از ثمره هاي قره داغ
قره داغ يعني كوه سياه و منطقهييست نزديك كاستامونو.م
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! اينبار به جاي نامه، اين ميوه و ثمره را ميفرستيم. فردي از كليت معناي اشاري يك آيه، از (انقلاب) آزادي (خواهانه) تاكنون است. سيام تشرين ثاني (نوامبر) ١٣٥٨ (هـ.ق) قره داغ را بالا ميرفتم. اين موضوع كه هلاكت و خسارتهاي مداوم انسانها مخصوصاً مسلمانان از چه زماني آغاز شد و تا چه زماني ادامه خواهد يافت به ذهنم خطور كرد. ناگهان قرآن معجز البيان ـ كه همه مشكلات مرا حل ميكند ـ سوره وَالعَصْر را در مقابلم گذاشت؛ گفت ببين. نگاه كردم و ديدم تعبير
وَالْعَصْرِ٭ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
در
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
كه خطاب به همه اعصار است و مخصوصاً بيشتر متوجه زمان ماست، به حساب جفر ميشود ١٣٢٤؛ و نشان از شكستها و معاهدات جنگهاي بالكان و ايتاليا و جنگ جهاني اول دارد كه با انقلاب آزادي (خواهانه) شروع ميشود و با تبديل سلطنت (به جمهوري) و آسيبهاي وارد شده بر شعائر اسلامي و مصايب زميني و آسماني چون زلزلههاي شديد و حريقهاي اين كشور و توفانهاي جنگ جهاني دوم بر روي زمين ادامه مييابد و با آيه
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ
حقيقت آن را يكبار ديگر در اين عصر با همان ماده تاريخي نشان داده، و لمعهيي از اعجازش را به نمايش ميگذارد. "ت" در آخر
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
(ه) محسوب ميشود، اگر تشديد را هم در نظر بگيريم به حساب جفر ميشود ١٣٥٨ و ١٣٥٩ كه تاريخ سال جاري و سال آتيست و نشان ميدهد كه تنها چاره نجات از آن خسارتها مخصوصاً خسارتهاي معنوي، ايمان و عمل صالح است؛ به همين ترتيب بر اساس مفهوم
مخالفش نيز يگانه دليل خسارتهاي مذكور، كفر و كفران (نعمت) و ناسپاسي، يعني بيايماني، فسق و بيبند و باريست. با تصديق اين كه سورهي وَالعَصْر در عين عظمت و قدسيت و اختصار، خزانه حقايق وسيع و مفصل است حضرت حق را شكر گفتيم.
آري، راه نجات و رهايي عالم اسلام از جنگ جهاني دوم ـ كه خسارت اين زمانه ميباشد ـ ايمان برخاسته از قرآن و انجام عمل صالح است؛ بنابراين، دليل گرسنگي و قحطي دردآوري كه گريبان فقرا را گرفته، اين است كه گرسنگي دلنشين روزه را نچشيدهاند؛ و خسارت و صدماتي كه ثروتمندان دچار شدهاند بدان سبب است كه به جاي پرداخت زكات احتكار ميكردهاند؛ و دليل اينكه آناتولي به ميدان جنگ تبديل نشد، رساله نور است كه حقيقت قدسي كلمه إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا را به شكل تحقيقي و شگرفي بر قلب صدها هزار انسان القا نمود؛ اين را نشانههاي فراوان و نظر هزاران نفر از شاگردانش ـ كه اهل حقيقت و دقتاند ـ اثبات ميكند.
* * *
شاگردان كوچك و معصوم رساله نور
برادران عزيز و صديقم! نسخههايي كه توسط ٦٠ ـ ٥٠ طلبه از شاگردان كوچك و معصوم رساله نور كتابت شده بود براي ما هم ارسال شده است. ما نيز آنها را در سه جلد جمع كرديم و نام برخي از آن شاگردان معصوم را نيز آورديم، مثلاً عمر ١٥ ساله، بكر ٩ ساله، حسين ١١ ساله، حافظ نبي ١٤ ساله، مصطفي ١٤ ساله، مصطفي ١٣ ساله، احمد زكي ١٣ ساله، علي ١٢ ساله، و حافظ احمد ١٢ ساله. بچههاي زيادي در اين سن و سالها هستند كه نامشان براي طولاني نشدن مطلب نوشته نشد.
بخشي از درسهايي كه اين بچههاي معصوم از رساله نور گرفتهاند و كتابتهايشان را براي ما فرستادهاند، ما هم نام آنها را در جدولي قيد كرديم.
فعاليت جدي آنها در اين زمانه نشان ميدهد كه در رساله نور ذوقي معنوي و نوري جاذبهدار هست كه با ايجاد لذت و سرور و شوق بر هر نوع تشويق و تفريح كه براي بچهها اعمال ميدارند تا آنها را در مدارس به خواندن ترغيب كنند، غلبه دارد. نيز اين وضع نشان ميدهد كه رساله نور در حال ريشه دواندن است. ان شاء الله هيچ چيز قادر به ريشه كن كردن آن نخواهد بود و در نسلهاي آتي ادامه خواهد يافت.
٥٠ ـ ٤٠ قطعه از كتابتهاي سالمندان اُمّي را نيز ـ كه مانند همين شاگردان خردسال معصوم به جرگه جاذبهدار رساله نور پيوسته و بعد از ٥٠ ـ٤٠ سالگي به عشق رساله نور شروع به كتابت كردهاند ـ در دو سه مجموعه گرد آورديم. فعاليتهاي اين چنيني سالمندان اُمي و برخي از افراد كه چوپان يا لوطي و جوانمرد هستند و در اين زمانه با اين شرايط عجيب، كار رساله نور را بر امور ديگر ترجيح ميدهند، نشان از آن دارد كه امروز مردم بيش از نان به رساله نور محتاجاند. خرمنداران، كشاورزان، چوپانان و كوچ نشينان، بيش از آنكه در پي تأمين نيازهاي ضروري خود باشند براي رساله نور فعاليت ميكنند و اين حقانيت رساله نور را نشان ميدهد.
در اين جلد كمتر، ولي در تصحيح كتابت معصومان و اُميان در ٦ جلد ديگر زحمت زيادي كشيدم. زمان اجازه نميداد. به ذهنم خطور كرد و از نظر معنا به من گفته شد: ناراحت مشو! كتابت اينها به سرعت خوانده نميشود؛ در نتيجه افراد عجول را مجبور به مطالعه آهسته ميكند، لذا عقل و قلب و روح و نفس و حس ميتوانند سهم خود را از حقايق رساله نور ـ كه در حكم غذا و طعاماند ـ دريافت كنند. اگر اينطور نميبود فقط عقل سهم جزئي ميبُرد و بقيه بيغذا ميماندند. رساله نور را نبايد مانند كتابها و متون علمي ديگر مطالعه كرد، زيرا علوم ايمان تحقيقي موجود در رساله نور به علوم و معارف ديگر شباهتي ندارد. (مطالب اين كتاب) علاوه بر عقل، قوت و روشنايي بسياري از لطايف انسانيست.
خلاصه اينكه در كتابت ناقص كودكان معصوم و سالمندان اُمي دو فايده وجود دارد:
فايده اول: انسان را مجبور ميكند با تأني و دقت مطالعه كند.
فايده دوم: فرد، مسايل شيرين و عميق رساله نور را از زبان و درس دلنشين و صميمانه و خالص و معصوم آنها با تحير ميشنود و درس ميگيرد.
سعيد نورسي
* * *
نامه ارسال شدهيي به اسپارتا
برادران عزيز و صديقم! براساس راز تسبيحات نماز، همانطور كه فرد با تسبيح و ذكر و تهليلِ بعد از نماز همراه ختمه معظمه محمديه دعاها و اذكاري كه پيامبر در نشست با جمع كثيري از مردم بيان ميكرد. م. و ذكر و تسبيح، با تصور و نيت وارد حلقه تحميدات احمدي به وسعت روي زمين ميشود و مدار فيوضات قرار ميگيرد، ما نيز با سهيم شدن در دعا و اعمال صالح هزاران زبان معصوم و سالمند شريف ـ كه در دايره گسترده درس رساله نور و حلقهي انوار آن درس ميگيرند و تلاش ميكنند ـ و با آمين گفتن در برابر نيايششان، با آنان طي مكان كرده و با تخيل و نيت و تصور اين كه غياباً دوش به دوش آنها هستيم و در كنارشان قرار داريم خود را بيش از حد سعادتمند مييابيم. يافتن چنين فرزندان ارزشمند معنوي و صدها نفر همچون عبدالرحمن، مخصوصاً در پايان عمر، براي من در حكم زندگي بهشتي در دنياست. در ماه مبارك رمضان گذشته، از آنجا كه بيمار بودم، هر يك از برادران يك ساعت به جاي من فعاليت كردند و من نتيجه بزرگ آن را به صورت عين اليقين و حق اليقين ديدم، لذا چنين كودكان معصوم و سالمندان شريف و اساتيد آنها ـ كه دعاهايشان رد نميشود ـ به حساب من دعاها و فعاليتهايي داشتهاند، كه نتيجه اخروي و ماندگار خدمت من به رساله نور را در دنيا نيز نشانم داد.
"الباقي هو الباقي"
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
ياداشت ارسال شدهيي به اسپارتا
رساله نور در برابر سود و فايدهي قابل توجه و نتيجه بسيار باارزشي كه نصيب شاگردان صادق و ثابت قدم خود كرده است، به عنوان قيمت از شاگردان ياد شده صداقتي تام و خالص و ثبات قدمي هميشگي و مستحكم را انتظار دارد. آري رساله نور، ايمان تحقيقي محكم را كه در مدرسه (ديني) طي ١٥ سال حاصل ميگردد، در ١٥ هفته و گاه در ١٥ روز نصيب فرد ميكند، و ٢٠ هزار نفر با تجربههاي (شخصي) خويش گواه اين مطلباند. نيز براساس اصل "اشتراك اعمال اخروي" عين ثواب دعاهاي مقبولي ـ كه در طول يك روز با هزاران زبان خالص صورت ميگيرد ـ و اعمال صالحه انجام شدهي هزاران نفر را ـ كه اهل صلاحاند ـ براي هر يك از شاگردانش حاصل ميكند، هر شاگرد حقيقي صادق ثابت قدم را در عمل در حكم هزاران نفر قرار ميدهد؛ دليل اين امر سه خبر مبتني بر كرامت و تقدير امام علي (رض)، بشارت تحسين آميز و تشويق كنندهي كرامت غيبي غوث اعظم، و اشارههاي محكم قرآن معجز البيان است. اينها به يقين اثبات ميكنند كه شاگردان خالص رساله نور اهل سعادت و اهل جنت خواهند بود. بيشك چنين دستمزدي مستلزم چنان قيمتيست. حال كه اين، حقيقت است؛ اهل علم و اهل طريقت و شخصيتهاي صوفي مشرب نزديك به دايره رساله نور، بايد وارد اين جرگه شوند و با سرمايههاي برخاسته از علوم و طريقت بدان ياري رسانند و براي توسعه آن تلاش نمايند، و شاگردان را تشويق كنند، انانيت را كه چون تكه يخيست براي به دست آوردن حوضي كامل، به درون حوض آب حيات كه در آن دايره است پرتاب كنند تا ذوب شود؛ وگرنه با باز كردن راهي ديگر هم خودشان ضرر ميكنند و هم ناخودآگاه به اين جاده مستقيم و متين قرآني ضرر ميرسانند و شايد بتوان گفت كارشان نوعي كمك ناخواسته به زندقه هم محسوب ميشود.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! از اين كيفرخواست معلوم شد نقشه زنديقان پنهاني ـ كه با اغفال برخي از اركان حكومت آنها را عليه ما كردهاند ـ بينتيجه مانده و دروغ بودنشان مشخص شده است. آنها اينك جمعيت گرايي و كميتهگرايي را بهانه قرار داده درصدد پوشاندن دروغهايشان هستند. يكي از آثار اين مطلب ممانعت ديگران از تماس با من است. گويي اگر كسي با من تماسي بگيرد ناگهان يكي از ما ميشود. حتي كارمندان ارشد هم رفتار خشني داشته و با تحت فشار قرار دادن من، خود را نزد رؤسايشان عزيز ميكنند. مخصوصاً "حا ص م د بر" من ميخواستم مطلبي را كه خواهيد ديد در پايان اعتراضنامهام بگويم اما انديشهيي مانع شد. مطلب اين است: آري، ما يك جمعيت هستيم. جمعيتي كه در هر زمان ٣٠٠ ميليون عضو دارد. عضوهايي كه روزانه پنج بار براساس اصول جمعيت، علاقه و دلبستگي خود را با احترام نشان ميدهند. آنها با برنامه قدسي إنّمَا المؤمِنُونَ إخْوَةٌ با دعاها و معنويات خود به ياري يكديگر ميشتابند. ما از افراد اين جمعيت مقدس و بزرگ هستيم و مسؤوليت خاصمان نيز بيان تحقيقي حقايق ايماني قرآن براي اهل ايمان و نجات آنان و خودمان از نيستي هميشگي و حبس انفرادي دائم است. ما با جمعيتها و كميتههاي ديگر دنيوي و سياسي و دسيسه باز ارتباطي نداريم و با چنين كاري سطح خود را پايين نميآوريم.
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
برادران عزيز و صديقم! مراقب باشيد و باز هم مراقب باشيد جريانهاي دنيايي به ويژه جريانات سياسي و مخصوصاً جريانهايي كه چشم بر خارج دوختهاند موجب تفرقه شما نشوند و در برابر فرقههاي ضلالت پيشهي متحد شده، موجب پريشان حالي شما نگردند. مواظب باشيد با اصل شيطاني"اَلْحُبُّ فِى السِّيَاسَةِ وَ الْبُغْضُ لِلسِّيَاسَةِ" به جاي قاعده و اصل رحماني"اَلْحُبُّ فِى اللَّهِ * وَ الْبُغْضُ فِى اللَّهِ" حكم نكنند و كاري نكنند كه با برادر حقيقي فرشتهگونهي خود عداوت كنيد و به ابراز محبت به دوست سياسي چون خناستان بپردازيد و با طرفداري از آنها به ظلم و ستمشان رضايت دهيد و به اين ترتيب به لحاظ معنا در جنايتشان شريك شويد.
آري، سياست امروز قلبها را به فساد ميكشد و روحهاي حساس را عذاب ميدهد. كسي كه خواهان سلامت قلب و آرامش روح است بايد سياست را رها كند. امروز همه در كره زمين، به لحاظ قلبي، روحي، عقلي يا بدني سهمي در مصيبت وارده دارند؛ عذاب ميكشند و پريشان حالاند. به ويژه اهل ضلالت و غفلت چون از رحمت عام الهي و حكمت تام سبحاني بيخبرند و در عين حال براساس عاطفه بشري با همه انسانها مرتبطاند، و علاوه بر درد خويش از مصايب دردناك و آلام وحشتناك نوع بشر نيز متألم شده عذاب ميكشند، زيرا بيدليل مسؤوليت حقيقي و كارهاي ضروري خود را رها كرده و با پرداختن به كشمكشهاي آفاقي و سياسي، و پيگيري كنجكاوانه وقايع دنيوي روح را دچار آشفتگي نموده عقل را به ياوه گويي كشاندهاند. اينان براساس قاعده
اَلرَّاضِى بِالضَّرَرِ لاَ يُنْظَرُ لَهُ
يعني به كسي كه از ضرر راضيست نميتوان رحمي كرد، حق شفقت و شايستگي رحمت را از خود سلب كردهاند. به آنها نميتوان ترحم و مهرباني نمود. آنها بدون هيچ دليلي مشكلاتي براي خود ايجاد كردهاند. من حدس ميزنم در اين توفان و حريقي كه در كره زمين حادث شده فقط اهل ايمان با توكل و رضاي حقيقي ميتوانند سلامت قلب و آرامش روح خود را تأمين
و از آن محافظت نمايند. به همين دليل نجات يافتگان غالباً كساني هستند كه صادقانه وارد دايره رساله نور شدهاند، زيرا آنها با روشنايي درسهاي ايمان تحقيقي كه از رساله نور گرفتهاند اثر و صورت رحمت الهي را در هر چيزي ميبينند و كمال حكمت و جمال عدالتش را مشاهده ميكنند، لذا شاد و خندان و با رضايت و در نهايت تسليم و رضا با مصايب ـ كه از كاركردهاي ربوبيت الهيستـ مواجه ميشوند؛ همچنين آنها در اظهار شفقت و مهرباني از رحمت الهي جلوتر نميروند و به همين دليل دچار الم و عذاب نميشوند؛ بنابراين حقيقت، كساني كه علاوه بر سعادت و لذت حيات اخروي خواهان سعادت و لذت حيات اين دنيا هم هستند ـ براساس تجربههاي فراوان ـ آن را ميتوانند در درسهاي ايماني و قرآني رساله نور بيابند و مييابند.
سعيد نورسي
* * *
نامهيي از محمد فيضي كه ٨ سال در كاستامونو به بديع الزمان
خدمت كرده و امين از طلبههاي ارزشمند رساله نور
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ بِعَدَدِ رَسَائِلِ النُّورِ الْمَقْرُوئَةِ وَ الْمَكْتُوبَةِ
حضرت استاد و سرور بسيار محبوب، ارزشمند و مشفقمان!
شب معراج را به شما تبريك ميگوييم، دستانتان را ميبوسيم و خواهشمنديم قصوراتمان را عفو فرماييد.
به آنان كه در مورد شخصيت استادمان كنجكاو هستند ميگوييم:
قرآن حكيم با اشارات اعجاز آميز در ٣٣ آيه، امام علي (رض) با آنچه از سرّ كرامت در جلجلوتيه و ارجوزه بيان داشته و غوث اعظم (قدس) با گفتههاي بشارت آميزش ترجمه حال حقيقي استادمان و ماهيت واقعي رساله نور را بيان داشتهاند.
آنان كه خواهان كسب آگاهي از شخصيت معنوي استادمان هستند ميبايست رسالههاي اشارات قرآني، كرامات علوي، كرامات غوثيه و ديگر اجزاي رسايل نور را دقيق بررسي كنند، ليكن نظر قطعي ما درباره استاد چنين است: اين علامه ذي
فنون، جناب بديع الزمان به سبب مظهريت اسم نور و حكيم، حقايق و معارفي را كه از خزانه قرآن حكيم به كسبشان نائل آمده با قصد بيان نعمت، به بشر عرضه داشته است؛ او به اخلاق محمدي (ص) تخلق يافته، از برزخهاي نفس و هوي عبور كرده و در اين زمان بينظيرترين و ممتازترين تمثال مجسم مكارم اخلاق شده است. او تاكنون در طول حياتش با علو همت و سكينت و عفت و محويتي حيرت انگيز زيسته است. غناي قلب و توكل و قناعتش شگرف، نحوه زندگي و طرز لباس پوشيدنش بسيار ساده و مكارم اخلاقش فوق العاده بوده و ذرهيي به سوي دنيا ميل و رغبت ندارد.
او در زندگاني خود از عزت علمي چنان محافظت كرده كه اظهار نياز نكردن به كسي مهمترين اصل حياتش شده است. استاد ما به رغم توجه دنيا به او، روي از دنيا برگردانده و در امر معاش با عنايت حضرت حق همواره از عفت و پاكي محافظت نموده و از دريافت صدقه و زكات و هدايا خودداري كرده است. ما به يقين ميدانيم زماني كه در كاستامونو تشريف داشتند لحافشان را فروختند تا اجاره منزلشان را پرداخت كنند؛ با اين حال به هيچوجه هديهيي نپذيرفتند.
استاد ما با تكلف و تكبر ميانهيي ندارد و از طلبههايش نيز ميخواهد كه خود را از قيد تكلف آزاد كنند. ميفرمايد: "تكلف شرعاً و حكماً ناپسند است، زيرا سوداي تكلف انسان را به تجاوز از حدود متعارف سوق ميدهد. اهل تكلف گاه نميتوانند خود را از تظاهر خودبينانه و رفتار متكبرانه و وضعيت سرد و موقتي ريا و تظاهر بِرَهانند. اين در حاليست كه اين دو خصلت براي اخلاص مُضر است."
استاد ما به غايت متواضع است. از ادعاهاي تفوّق و تميّز، و سوداهاي شهرت، بيش از حد پرهيز ميكنند؛ به همين ترتيب مشرب صاف و زلال خاص خودشان، بسيار متعالي از روشهاي بهستوه آورنده است. برخورد او با هر كس مخصوصاً سالمندان و كودكان و تهيدستان براساس رفق و ملايمت برادرانه و رفتاري خالصانه است. در چهره مباركشان نور وقاري آميخته به مهابت و تبسم ميدرخشد. در سيماي او علاوه بر هيبت، نشانههاي انس و الفت نيز مشاهده ميشود، همواره متبسماند، ليكن گاه مهابت و جلال به مقتضاي تجليات در
چهرهشان چنان نمايان ميشود كه اگر كسي نزد ايشان باشد و بخواهد سخني بگويد زبانش بند ميآيد و معلوم نميشود چه ميگويد. ما درماندگان بارها شاهد اين وضع بودهايم.
كم سخن گفتن عادت استاد ماست. وقت سخن گفتن گزيده ميگويد. براساس اصول حكمت، هر كلمهيي كه بر زبان ميراند كاملاً با معنا و جامع است.
استاد ما نه ذم كسي را ميگويد و نه اجازه ميدهد در حضورش غيبت كسي را كنند. با اين قبيل مسايل اصلاً ميانهيي ندارد. كوتاهي و اشتباهات (ديگران) را ميپوشاند. نيز چنان حُسن ظن دارد كه اگر كسي سخن ناسزايي درباره خودش هم بر زبان آورد ميفرمايد: "حاشا اين دروغ است، كسي را كه ميگويي چنين گفته است، آدمي نيست كه از اين مطالب بگويد".
استاد ما در مبارزه با نفس، راسخاند و ويژگي خاصي دارند؛ هيچگاه به لذتهاي نفسانيشان خدمت نميكنند. كم ميخورند به قدري كه غذايشان كفايت يك نفر را نميكند؛ همچنين كم ميخوابند. شبها تا سحر با حالت خاشعانهي قابل توجهي به عبوديت ميپردازند. تابستان و زمستان اين عادت ايشان تغيير نميكند. تهجد و مناجات و اذكارشان را هيچگاه ترك نميكنند. حتي يك بار در ماه مبارك رمضان به رغم بيماري شديد، ٦ روز چيزي نخوردند و در حالي كه روزه وصال داشتند
روزهيي كه بدون افطار يا سحري، چند روز طول مي كشد.م.
مجاهدت در عبوديت را ترك نكردند. همسايگان استاد هميشه ميگويند: "ما مدت ٨ سال شبهاي تابستان و زمستان صداي حزين و سوزناك استاد شما را ميشنيديم كه در وقت مشخصي تا صبح مناجات ميكردند و از چنين مجاهده مداوم و بيوقفهيي متحير ميشديم."
استاد ما طهارت و نظافت شرعي را هم با دقت تمام مراعات ميكند؛ هميشه با وضوست و هيچگاه وقت و زمان ارزشمندش را بيهوده صرف نميكند؛ يا به تأليف رساله نور يا تصحيح آن مشغول است يا دعاي جوشن كبير را قرائت ميكند و در سجده گاه عبوديت است يا در درياي تفكر نعمتهاي الهي غرق ميشد. ما غالباً تابستانها همراه استادمان به كوهستاني جنگلي كه دور از شهر بود
ميرفتيم. استاد در راه، هم رساله نور را تصحيح ميكردند، هم به رسالههايي كه توسط اين طلبههاي ناچيز قرائت ميشد توجه داشتند و اشتباهاتشان را گوشزد ميكردند يا از روي يكي از تأليفات پيشينشان به ما درس ميدادند؛ به اين صورت وقت مباركشان را در راه نيز با انجام وظيفه و مسؤوليت سپري ميكردند. آري، ما اعتراف ميكنيم كه لطافت موجود در نطق استاد و حلاوت موجود در انس و الفتشان به اطرافيان چنان فيض ميرساند كه اگر كسي از بام تا شام در آن وضعيت همراه او راه ميرفت و درس ميگرفت به هيچ وجه خسته نميشد.
استاد ما خدمت به رساله نور را بر هر چيز ديگر ترجيح ميدادند و ميفرمودند:"٢٠ سال است جز قرآن حكيم و رساله نور نه كتابي مطالعه كرده و نه داشتهام؛ رساله نور برايم كافي بوده است." آري كسي كه تمام حقايق قرآني بهواسطه القاي كلي فياض مطلق بر قلب منورش الهام و افاضه گردد جز قرآن معجز البيان به چه چيز ديگري ميتواند نياز داشته باشد؟ كساني كه در اين امر ترديد دارند به رساله نور دقت و توجه كنند. اقتدار بديعي كه حضرت حق در تأليف رساله نور به استادمان احسان كرده است از خصلتهايي نيست كه نصيب هر كس بشود. هر يك از رسالههاي عالي اين مجموعه در زمان شدت بيماري، در غربت، در كوه، در باغ، با نبود كاتب و تحت شرايط دشوار و با مشكلات بارز ديگر پديد آمده و ياور مؤمنان شدهاند. حضرت حق را شكر و سپاس كه عنايت الهي به صورت شگرفي، موفقيت فوق العادهيي به استادمان احسان فرموده است. بنا بر همين سرّ است كه حضرت حق قدرتي به او عطا فرمود كه بتواند عالم هستي را چون كتابي آسماني و زمين را چون صحيفهيي با كشف و شهود و به حق اليقين بخواند؛ و به اين ترتيب عنايت محض (الهي) او را صاحب اين اثر قدسي نمود.
آري، رساله نور اثر خارق العادهيي بديع و نشري سريع است كه حقايق و معارف قرآن معجز البيان را ـ كه حاوي آيات تشريعيست ـ در بر ميگيرد و وظايف و معاني كتاب كبير كائنات را ـ كه شامل آيات كونيه است ـ بيان ميدارد و نوع بشر را به عروج به بالاترين درجات معرفت الهي تشويق كرده و قلبهايي را كه امروز رو به مردن دارند به اذن الهي به حركت و جنبش در ميآورد. بشريت
بايد به وجود مسعودي چون بديع الزمان كه با چنين رسالهيي نشر حقايق ميكند افتخار كند؛ اما بسيار عجيب است كه اهل شقاوت چنين جسارتي يافتهاند كه اقدام به مسموم كردن كنند و جرئت سنگ اندازي بيابند.
آري بر اساس سرّ
اَشَدُّ الْبَلاَءِ عَلَى اْلاَنْبِيَاءِ ثُمَّ اْلاَوْلِيَاءِ
وارثان پيامبران دچار انواع و اقسام بلاها ميشوند و اين اقتضاي حكمت الهيست. استاد ما نيز چون گروه فرخنده مذكور هدف بلاهاي گوناگون قرار گرفته است. حتي اولين بار كه به كاستامونو تشريف آوردند كودكاني كه از طرف فردي بدبخت و شقي تحريك شده بودند به سوي او كه براي وضو گرفتن كنار چشمه رفته بود سنگ پرتاب كردند، ليكن استاد ما در برابر اذيت و آزارها بزرگوارانه صبر و تحمل داشتند؛ همچنين به دليل صفاي دل و سلامت قلب، حتي با كودكان مزبور نيز تندي نكردند؛ ميفرمودند: "اينها براي من موجب كشف نكته مهمي از يك آيه در سوره يس شدند." و برايشان دعا ميكردند. بعدها كودكان مذكور به بركت دعاهاي استاد به شكل حيرت انگيزي تغيير كردند. آنها ديگر از دور و نزديك استاد را هر جا كه ميديدند بهسويش ميدويدند، بوسه بر دستانش ميزدند و از او طلب دعا مينمودند.
احوال غريب حيرت انگيز استاد كه رساله نور در رأس آنهاست فراوان ميباشد. آري، ما اعتراف ميكنيم كه استاد از خواطر قلبي ما بيش از خودمان آگاهي داشت. بارها از مسألهيي كه از آن خبر نداشتيم با شدت و حدت برحذرمان ميكردند و موجب حيرت و شگفتي ما ميشدند، و بعد از گذشت چند روز با همان مسايلي كه استاد برحذرمان داشته بود مواجه شده و تعجب ميكرديم. زماني كه با استاد به كوه ميرفتيم، مواردي پيش آمده بود كه قبل از فرارسيدن زمان بازگشت به شهر، استاد بر ميخاست و به ما هم ميفرمود كه برويم، وقتي حكمت موضوع را ميپرسيديم ميفرمود: "با عجله برويم. براي خدمت به رساله نور منتظر ما هستند." و حقيقتاً وقتي به شهر باز ميگشتيم ميديديم يكي از شاگردان مهم رساله نور در انتظار ماست يا همسايگان آگاهي ميدادند كه چند بار آمده و رفته است.
باز هم روزي خانم محترمي از نسل يكي از طلبههاي مولانا خالد (قدس) به نام عاشق كوچك، جُبّهي جناب مولانا را كه سالها نزد خود نگهداشته بود خانم مذكور "آسيه" است. با اين هدف كه در ماه مبارك رمضان بهعنوان تبرك نزد استاد بماند با فيضي فرستاده بود. استاد بيدرنگ به برادرمان امين ميفرمايد تا آن را بشويد؛ و شروع به شكرگزاري به درگاه خداوند ميكند. فيضي با تعجب با خود ميگويد: "اين خانم جُبّه را براي اين كه ٢٠ روز نزد ما بماند فرستاده است، استاد چرا طوري رفتار ميكند كه گويي صاحب آن است؟" بعد آن خانم را ميبيند. خانم به فيضي ميگويد: "چون استاد هديه قبول نميكند اينطور گفتم تا بپذيرد. اين جُبّه امانت نيست و متعلق به اوست. جان ما فداي استاد باد." و به اين ترتيب فيضي را از حيرت ميرهاند. آري، گفته ميشود قبول آن جُبّه توسط استاد ارجمند ما به نشانه انتقال مسؤوليت تجديد دين از مولانا خالد به ايشان است. بايد همچنين باشد؛ زيرا در حديث صحيحي آمده است:
اِنَّ اللّه يَبْعَثُ لِهذِهِ اْلاُمَّةِ عَلى رَاْسِ كُلِّ مِأَةِ سَنَةٍ مَنْ يُجَدِّدُ لَهَا دِينَهَا
ولادت جناب مولانا سال ١١٩٣ و ولادت جناب استاد ١٢٩٣ بوده است. شرح كامل اين حديث در رساله غوثيه موجود است.
استاد گاهي به ما و مخصوصاً به فيضي با شوخي ميفرمود: "شما كيفر ميبينيد، سيلي خواهيد خورد، زندان خواهيد رفت." و به اين ترتيب زنداني شدن در شهر دنيزلي را به رمز خبر ميداد و علاوه بر بيان هشدار، حادثه مهمي را قبل از وقوع و از راه مكاشفه بيان مينمود. واقعاً هم طولي نكشيد، هماني شد كه استادمان گفته بود.
پيش از حادثه زندان دنيزلي فرمودند: "برادران! من مدتهاست كه بيش از ٨ سال در جايي نماندهام، مدت اقامتمان در اينجا نيز چيزي نمانده است كه ٨ سال بشود. امسال يا از دنيا ميروم يا به جاي ديگري منتقلم خواهند كرد." و به اين ترتيب رفتنشان از كاستامونو را خبر ميدادند.
استاد ما همچنين پيش از مصيبت زندان دنيزلي ميفرمودند: "برادران! احساس ميكنم از چند جهت به رساله نور حمله خواهند كرد؛ بيشتر احتياط كنيد." واقعاً
طولي نكشيد يك روحاني سالمند در استانبول ناآگاهانه نسبت به يكي از مسايل رساله نور اعتراض كرد، آنگاه جناب علي رضا افندي امين فتواي سابق اعتراض آن روحاني را رد و حقانيت رساله نور را كاملاً تأييد نمود.....
مدتي بعد حيواني رم كرده و به پاي استاد صدمه ميزد، لذا استاد وظيفه عبوديت و خدمت قدسي به رساله نور را ماهها با ناخوشي و مشكلات فراوان بهجا آورد. سپس در كوه در حالي كه به دليل مسموميتي سخت بهشدت بيمار بود دستگيري و مسأله زندان دنيزلي پيش آمد. ليكن او كه فرد فريد صبوري بود در اين وضعيت بسيار دشوار، غيرت به خرج داد و عزم متينش را براي خدمت به قرآن و ايمان به كار گرفت و مسؤوليتهاي بندگياش را بهطور كامل انجام داد. او هيچ سستي از خود نشان نداد و با صبري بزرگوارانه ثابت قدم ماند. استاد قبل از دستگيري ما مكرر ميفرمود: "اهل دنيا نبايد با رساله نور كاري داشته باشند؛ در غير اين صورت مسبب هجوم آفات خواهند شد." و واقعاً براي همه روشن است كه به محض دستگيري شاگردان رساله نور، آفات و زلزلهها و بيماريهايي در هر سو سر بر آورد. تا زماني كه حقانيت رساله نور را تصديق كرده و اعتراف كنند كه براي كشور مفيد است، زلزله در بسياري جاها از جمله در كاستامونو ادامه يافت. حتي قلعه بلند و تاريخي كاستامونو (كه حكم مدرسه برخي از رسايل نور را يافت) بر اثر حسرت و اشتياقي كه به رساله نور و مؤلفش يعني استاد ما داشت ماتم گرفت و سنگهاي محكم ريشه دار خود را پايين انداخت و خبرهاي غيبي استاد را عيناً تأييد كرد.
استاد پيش از دستگيري ما فرمود: "طرح عجيبي براي حمله به رساله نور دارند اما نگران نباشيد. بشارت ميدهم كه عنايت الهي ما را ياري خواهد كرد. امروز حزب اعظم نوريه مجموعهيي از آيات برگزيده در باره توحيد، نبوت و معاد .م. را براي قرائت گشوده بودم، ناگهان اين آيه را در مقابلم ديدم:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ
به لحاظ معنا گفت
به من نگاه كن! من هم نگاه كردم و ديدم اين آيه با طبقات فراوان معنايي مخصوصاً معناي اشاري و محاسبه جفري بر مصيبت زندان و نجات ما اشاره دارد و به ما بشارت ميدهد."
شكي نيست كه استاد ٩ ماه پيش از اعلام نظر دادگاه دنيزلي مبني بر بيگناهي ما، با اظهار گوهر اخذ شده از خزانه آيه مزبور، هم نكته مهم اعجاز آميز آيه را كشف نمود و هم طلبههاي ضعيفش را ـ كه نيازمند اين قدرت معنوي بودند ـ بشارت داد و به اين ترتيب شاد و مسرورمان فرمود. شرح كامل اين آيه در دفاعيه و ضميمه دنيزلي آمده است.
استاد ما ـ كه نادره زمان ميباشد ـ لسان الحقيست به غايت شجاع و داراي جسارتي فوق العاده متين و بزرگوارانه؛ كه از سخن گفتن در راه حق هراسي نداشته و از سرزنش ملامت كنندگان ترسي ندارند. روزي سنگ قبرهايي را ميبيند كه رويشان بسم الله نوشته شده و ميخواهند آنها را روي كانالهاي فاضلاب بگذارند. در آنجا با اينكه شخصيتهاي شناخته شده جهاني هم حضور داشتند با سخنان به غايت تلخي ـ كه هيچ كس توان بيانش را نداشت ـ به شدت مانع آن كار غلط و همچنين كارهاي اشتباه ديگر شد.
در كشورمان هر كس جسارت كرده و موجب رنجش خاطر استاد ما شده يا ضرري به رساله نور رسانده باشد، قطعاً دچار عاقبت بدي شده است. برخي از آنها بعدها عاقل شده و برخي ديگر نيز كيفر ديدهاند. نمونههايي از اين وقايع در "لاحقه" نوشته شده است.
حاصل سخن اين كه: امكان ندارد اوصاف كمال و محاسن احوال استاد ارجمندمان توسط عاجزاني چون ما به حق تصوير و توصيف گردد. حضرت خالق ذوالجلال و الجمال استاد ما را وجودي مستثنا آفريد و مظهر توفيق الهي قرار داد. خوشا به سعادت كسي كه با رساله نور ـ كه او شخصاً بدان اشتغال داشت و با اهميت بدان تشويق و سفارش ميفرمود ـ به خدمت قرآن و ايمان پردازد و از رساله نور درس بگيرد...
استاد ما تا زماني كه در موطن شان بودند بيوقفه نشر حقايق ميكردند و براي سعادت ما از نَفَس مباركشان فيض ميرساندند. با تمام روح و جانمان از حضرت ارحم الراحمين مسألت داريم در روز محشر ما را نيز با استادمان جناب بديع البيان علامه بديع الزمان سعيد نورسي كه گنجينه علوم و فنون و مظهر حديث شريف اَلسَّعِيدُ سَعِيدٌ فِى بَطنِ اُمِّهِ بودند ـ محشور فرمايد تا كه او در روز هراس و وحشت با دستان مبارك و نوراني و مهربانش دستمان را بگيرد و ما را نزد رسول اكرم (ص) ببرد؛ ان شاء الله ...
از شاگردان رساله نور
فيضي و امين
* * *
چند كلمه درباره آيت الكبري
جناب بديع الزمان هنگامي كه در شهر كاستامونو بود رساله مهمي به نام "آيت الكبري" نوشت كه هستي و وحدانيت حضرت حق را به زبان موجودات عالم اثبات ميكند.
استاد در خصوص اين رساله گفته است:" كتاب حاضر حقيقتي قرآني و مانعي بزرگ در برابر تخريبهاي وحشتناك امروز است."
آيت الكبري همانطور كه بر قلب او الهام ميشد با عجله كتابت ميگرديد و به همان اولين نسخه دستنويس آن نيز اكتفا شد. استاد فرموده است: "هنگام نگارش (اين كتاب) احساس ميكردم اراده و اختيار من در پيشرفت اين كار دخالتي ندارد، لذا صلاح نديدم آن را براساس فكر خود تنظيم يا اصلاح كنم"
اين رساله نخستين بار مخفيانه منتشر شد لذا استاد و طلبههايش را به همين دليل زنداني كردند؛ ليكن دادگاههاي جرايم سنگين در دنيزلي و آنكارا پس از دو سال بررسي، به اتفاق بر برائت و بازگرداندن رسالهها رأي دادند.
امام علي (رض) با نظر غيب آشناي خود اين رساله را ديده و در "قصيده جلجلوتيه" بر اهميت و مقبوليت آن اشاره كرده و با بيان عبارت
وَ بِاْلايَتِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ
آن را شفيع قرار داده و دعا نموده است.
رهايي استاد و طلبههايش از زندان و اعلام بيگناهي آنان كه در نتيجه بررسي (دقيق و طولاني) آيت الكبري صورت گرفت پذيرش دعاي مذكور امام علي (رض) را اثبات نمود.
به مناسبت مقام كنوني، مناسب ديده شد حقيقت قرآني مذكور و اين سد اعظم، در مقابله با جريانهاي گمراه عصر حاضر كه درصدد تخريب شديد ايمان مسلمانان هستند در اينجا آورده شود ...
* * *
آيت الكبري
مشاهدات سياحيست كه درباره آفريدگار خويش از كائنات سؤال ميكند. قسمتي از مقام دوم رسالهي آيت الكبري ـ شعاع هفتم ـ كه عبارت از دو مقام در بحث توحيد ميباشد
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا
در بسياري از آيات قرآن مانند آيه كريمه فوق، براي معرفي آفريدگار عالم هستي ابتدا از "سماوات" ياد ميشود كه همه، چون صحيفه توحيد همواره با حيرت به آن نگاه ميكنند و با ذوق و شوق به مطالعه آن ميپردازند؛ لذا مناسب است ما هم بحثمان را با آن آغاز كنيم.
آري، مسافري كه قدم به مسافرخانه اين دنيا ميگذارد در صورتي كه چشمان خود را بگشايد با مهمان خانهيي بسيار كريمانه و نمايشگاهي هنرمندانه و اردوگاه و تعليمگاهي در اوج شكوه، و تماشاگهي به غايت شوق انگيز و حيرت آور و مطالعهگاهي معنادار و حكيمانه مواجه ميشود و در حالي كه به شدت كنجكاو دانستن و شناختن سلطان اين مملكت با شكوه و مؤلف اين كتاب كبير و صاحب اين مسافرخانه زيباست، پيش از هر چيز آسمان در آن جلب توجه ميكند كه مُزين به نور است و زبان حالش چنين ميباشد: "به من نگاه كن، آنچه را در جستجويش هستي به تو معرفي خواهم كرد!" و مسافر نگاه ميكند و ظهور ربوبيت را ميبيند كه:
صدها هزار جرم آسماني را كه قسمي از آنها هزار مرتبه بزرگتر از زمين ماست و سرعت برخي از آن اجرام بزرگ هفتاد برابر بيشتر از گلوله توپ ميباشد، بدون ستون بر فراز آسمان نگاه داشته است، بدون آنكه سقوط كنند يا با يكديگر برخوردي داشته باشند و با سرعتي فوقالعاده همراه هم ميگرداند؛ ربوبيتي كه ستارگان بيشماري را چون چراغهايي بدون سوخت و همواره روشن، مدام در حال نور افشاني قرار داده است؛ ربوبيتي كه انبوه ستارگان را بدون آن كه اِخلال و سر و صدايي ايجاد شود اداره ميكند و بيآن كه موجب سرپيچي اين آفريدگان بسيار بزرگ شود وظايفي چون مسؤوليت ماه و خورشيد بر عهده آنها نهاده و به كار گرفته است؛ ربوبيتي كه آنها را در فاصله بينهايت دوري كه ارقام محاسباتش حتي در دايره دو قطب نميگنجد در زماني معين و با نيرويي واحد و با شيوهيي مشخص و در يك صورت و با يك فطرت همراه هم و بيكم و كاست در تصرف خود دارد، و حاملان آن قواي متجاوز را بيآن كه تجاوزي كنند مطيع قانون قرار ميدهد و بدون آنكه اجازه دهد لكهيي بر پهنه آسمان بنشيند آن را درخشان و نوراني و پاكيزه ميدارد و با رزمايشي چون رزمايش ارتشي منظم آن را تدبير ميكند و با گردش زمين صورتهاي حقيقي و خيالي رزمايش عظيم مذكور را هر شب و هر سال چون پرده سينما در مقابل ديدگان تماشاگران قرار ميدهد.
حقيقتي مركب از تسخير و تدبير و اداره و تنظيم و تنظيف و موظف كردن در متن فعاليت ربوبيت مزبور، بر عظمت و احاطه خالق آسمان و وجوب وجود و وحدت او و وجود ظاهرتر از آسمان او بالمشاهده گواهي ميدهد. اين است كه در نخستين مرتبه مقام اول گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ السَّموَاتُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ وَ التَّنْظِيمِ وَ التَّنْظِيفِ وَ التَّوْظِيفِ الْوَاسِعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
آنگاه فضا كه محشر عجايب است و "جَو سماء" خوانده ميشود گفتگوي رعدآميزي ميكند و فرياد بر ميآورد: "به من نگاه كن! آنچه را با كنجكاوي در پياش بودي و كسي را كه تو را بدين جا فرستاد با من ميتواني بشناسي و بيابي."
مسافر به چهره ابرو در هم كشيده اما مهربانش چشم ميدوزد و صداي مدهوش كننده اما بشارت آميزش را ميشنود و ميبيند:
ابري كه در ميان زمين و آسمان معلق است به طرز كاملاً حكيمانه و رحيمانهيي بوستان زمين را آبياري كرده، و اهالي زمين را با آب حيات سيراب ميكند و از دما يعني شدت حرارت زيستن ميكاهد و بنا بر نياز به ياري هر كس در هر سو ميشتابد. همين ابر سهمناك و بزرگ با انجام وظايف متعددي چون آنچه گفته شد، مانند ارتشي منظم كه با فرمان امير خود در يك لحظه آشكار يا پنهان ميشود، از ديده نهان ميگردد، و گويي همه اجزايش براي استراحت به كناري ميروند؛ طوري كه هيچ اثري از آن باقي نميماند. سپس، وقتي دستور "آماده براي باران" را گرفت در عرض يك ساعت و شايد چند دقيقه دوباره جمع ميشود و پهنه آسمان را پر ميكند، و گوش به امر فرمانده منتظر ميماند.
مسافر آنگاه باد را مينگرد و هوا را ميبيند كه با وظايفي به غايت حكيمانه و كريمانه به كار گرفته شده است؛ طوري كه گويا هر ذرهيي از ذرات به ظاهر فاقد ادراك هوا، گوش به فرمان اوامر سلطان عالم هستيست و آنها را در مييابد و به هيچ يك از آنها بيتوجهي نميكند، و با اتكا به قدرت فرمانده كارها را طوري با نظم و ترتيب انجام ميدهد كه گويي براي تنفس تمام اهالي زمين و براي انتقال حرارت و نور و مواردي چون الكتريسيته و اصوات مورد نياز ذي حياتان و براي واسطه شدن در امر تلقيح نباتات خدمات و وظايفي بر عهده دارد و در اين راه توسط دستي غيبي به شكل كاملاً آگاهانه و عليمانه و حيات بخشي به كار گرفته ميشود.
بعد به باران نگاه ميكند و ميبيند در آن قطرات لطيف و درخشان و دلنشيني كه از خزانه رحمتي غيبي فرستاده ميشود چنان هدايا و وظايف رحماني وجود دارد كه گويا رحمت، تجسم يافته و به صورت قطرههاي باران از خزانه ربّاني جاري شده است؛ اين است كه باران را "رحمت" ناميدهاند.
سپس رعد و برق را مينگرد و به صداي آن گوش فرا ميدهد؛ ميبيند كه مشغول خدمت رسانيهاي عجيب و غريبي هستند.
آنگاه چشم بر ميكشد و به عقل خويش رجوع ميكند و چنين زمزمه ميكند: ابر بيجاني كه چون پنبهي زده شده است شكي نيست كه چيزي از ما نميداند و اينطور نيست كه به ما رحم كرده به ياريمان بشتابد. ترديدي نيست كه بدون فرمان ظاهر نميشود و از ديده پنهان نميگردد. مطمئناً به امر فرماندهي كاملاً توانا و رحيم حركت ميكند، بيآن كه ردي از خود به جاي بگذارد پنهان ميشود و آنگاه به يكباره ظاهر ميگردد، شروع به انجام وظيفه خود ميكند و با فرمان سلطاني كاملاً فعال و متعالي و بسيار جميل و باشكوه و با اتكا به قدرت او همواره پهنه آسمان دنيا را پر و خالي ميكند و به شكل تخته سياهي كه نوشتههايي از حكمت روي آن نگاشته شده سپس پاك شده تبديل كرده و به صورت لوح محو و اثبات يا حشر و قيامت در ميآورد. ابر با تدبير حاكم مدبري كه به غايت لطيف است و داراي احسان و بسيار كريم و بنده نواز، بر باد مينشيند و خزاين كوه سان باران را نيز مينشاند و به جاهايي كه نيازمند آن هستند ميرساند. گويا به آنها ترحم ميكند، ميگريد و با قطرات اشك خود آنها را با گُلها ميخنداند، از شدت گرماي خورشيد ميكاهد و اسفنج وار بر بوستانهايشان آب ميپراكند و چهره زمين را ميشويد و پاكيزه ميدارد.
مسافر كنجكاو خطاب به عقل خويش ميگويد: صدها هزار احسان و ياري و كار هنرمندانه، حكيمانه و رحيمانه را ميبينم كه با صورت ظاهري ابرِ در ظاهر بيجان و بيادراك و بيهدف و همواره در تلاطم، و بيبهره از ثبات حاصل ميگردد، اين امر به طور بديهي اثبات ميكند باد پر تحرك، اين خدمتكار همواره فعال به خودي خود حركتي ندارد، بلكه حركتش براساس فرمان آمري به غايت دانا و توانا و بسيار حكيم و كريم صورت ميگيرد. گويا هر ذره آن بر انجام هر كاري آگاه است؛ و همچون سربازي كه دستور فرمانده خود را ميفهمد و گوش به فرمان اوست، مطيع اوامر ربّاني جاري در هواست؛ و در تأمين مواد لازم براي تنفس حيوانات و زندگاني آنها، و باروري گياهان و رشد و نمو و ادامه حياتشان، و حركت ابرها و تدبير امورشان، و سير و سياحت كشتيهاي بادي، و مخصوصاً در توليد اصوات و گفتگو با تلفن و تلگراف بيسيم و راديو فعال است و علاوه بر
خدمات عام و خاصي اين چنين، ذرات متشكل از دو عنصر بسيط و شبيه هم، چون ازت و اكسيژن در هوا، و هزاران جلوه كاملاً منظم آفرينش ربّاني بر روي زمين، توسط دستي حكيمانه اداره ميشوند.
براساس تصريح آيه :
وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ
فقط و فقط پروردگار ذوالجلال و الاكرامي كه واجب الوجود است و قادر بر انجام هر كاري و عالِم بر هر چيزي؛ باد را به كار ميگيرد و موجب ظهور هزاران جلوه ربّاني ميگردد و با تسخير ابرها نيز امور رحماني بيشماري را حاصل ميگرداند و هوا را به صورت فعلي ايجاد ميكند.
او آنگاه به باران نگاه ميكند و ميبيند باران به تعداد دانههايش سود و منفعت و به تعداد قطراتش جلوههاي رحماني و به تعداد رشحاتش حكمت دارد. آن قطرات زيبا و لطيف و مبارك چنان منظم و دل انگيز آفريده ميشوند، مخصوصاً تگرگهاي فصل تابستان آن قدر نظم و انتظام دارند، كه بادهاي شديد توفانزا هم قادر به از بين بردن تعادل و انتظام آنها نيست؛ بادها باعث برخورد قطرهها با يكديگر نشده و موجب به وجود آمدن تودههاي زيانبار نميشوند. اين آب كه در بسياري از امور حكيمانه مانند اين قبيل موارد كاربرد دارد از تركيب دو عنصر بسيط و در ظاهر فاقد ادراك هيدروژن و اكسيژن حاصل ميگردد و در حيات موجودات نقش اساسي دارد، با شعور و حكمت، هزاران خدمت ارائه ميكند و در صنايع گوناگون به كار گرفته ميشود. بيترديد بايد گفت باران كه صورت مجسم رحمت الهيست در خزانه غيبي رحمت رحمان رحيم به وجود ميآيد و با نزول خود آيه زير را به لحاظ محتوا تفسير ميكند:
وَهُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَيَنشُرُ رَحْمَتَهُ
آنگاه به صداي رعد گوش فرا ميدهد و برق را ميبيند. مشاهده ميكند كه اين دو حادثه عجيب آسماني محتواي آيات:
وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ ٭ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ
را به صورت مجسم تفسير ميكنند و خبر بارش باران را به نيازمندان بشارت ميدهند.
آري، فضا را به يكباره و از هيچ، با صدايي مهيب به سخن وا داشتن و با نور و آتشي فوقالعاده ظلمات آن را با روشنايي پر كردن، و ابرها را كه مانند كوهي از پنبهاند به مثابه تلمبهيي براي آب و برف و تگرگ روشن كردن، اوضاع حكيمانه و غريبيست كه بر سر انسان غافل ضربه ميزند، و هشدار ميدهد و ميگويد "سر بر افراز، و به كارهاي ذات فعال و قدرتمندي بنگر كه ميخواهد خود را بشناساند! همانطور كه تو رها شده و يله نيستي، اين حوادث نيز نميتوانند خود به خود ايجاد شوند، هر يك از آنها شتابان در پي ايفاي وظيفهيي حكيمانهاند و از سوي تدبير كنندهيي حكيم به كار گرفته شدهاند"
مسافر كنجكاو گواهي آشكار و متعالي حقيقتي مركب از تسخير ابر، تصريف باد، نزول باران و تدبير اوضاع جوي را ميشنود و ميگويد:"آمنتُ بالله"
در دومين مرتبه مقام نخست بيانِ
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ الْجَوُّ بِجَمِيعِ مَا فِيهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّصْرِيفِ وَ التَّنْزِيلِ وَ التَّدْبِيرِ الْوَاسِعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
نشان دهنده مشاهدات مسافر مذكور از اوضاع جوّيست.
دوست داشتم سي و سه مرتبه توحيدي ذكر شده در مقام نخست را كمي توضيح دهم، اما به دليل نامساعد بودن حال و وضعيت فعلي ام، مجبور به بيان مختصر براهين و ترجمه آن شدم. اين سي و سه مرتبه در سي و بلكه صد رساله از مجموعه نور با دلايل و به شكل جداگانه و همراه مراتب آن بيان شده است، لذا تفصيل مطلب را بدان جا ارجاع ميدهيم.
سپسكره زمين با زبان حال خود خطاب به آن مسافر انديشمند كه با سياحت فكري مأنوس شده است ميگويد: "تو را به فضا و آسمان و هوا چه كار؟
بيا تا آنچه در جستجويش هستي به تو معرفي كنم. به مسؤوليتهاي من بنگر و صفحات مرا برخوان!" او نيز نگاه ميكند و ميبيند كه زمين همانند عارف مجذوب مولوي با دو حركت خويش، دايرهيي را كه مدار حصول فصلها و سالها و روزهاست در اطراف حشر اعظم رسم ميكند و صدهزار نوع از جانداران را به همراه ارزاق و مايحتاجشان در خود جاي داده و چون سفينهيي رباني، باشكوه و مُسخر در درياي بيكران فضا در كمال تعادل و نظم در حال گردش است و حول خورشيد سياحت ميكند.
بعد به صفحاتش نگاه ميكند و ميبيند كه صفحات هر باب با هزاران آيه، پروردگار زمين را معرفي ميكند. چون وقت لازم براي مطالعه همه صفحات را ندارد، تنها به يكي از صفحات آنكه مربوط به زنده شدن و تدبير امور جانداران در فصل بهار است ميپردازد. ميبيند صورت افراد بيشمارِ صد هزار نوع، از مادهيي بسيط به شكل بسيار منظمي ميشكفد و بسيار مهربانانه رشد و نمو مييابد؛ و ميبيند دانه برخي از آنها به شكل كاملاً اعجاز انگيزي بال و پر گشوده و با به پرواز در آمدن تكثير و بسيار مدبرانه اداره ميشوند؛ و به شكل مشفقانهيي تغذيه شده، و غذاي خود را ميخورند و آنگاه انواع بيشمار و مختلف رزق و روزي خوشمزه و لذيذ را كاملاً رحيمانه و رزاقانه از هيچ يا از خاك خشك و از ريشهها و دانههايي شبيه به هم و به سختي استخوان و قطرات آب ميپرورد. هر بهار چون واگني هزاران نوع خوردني و مايحتاج را از خزانه غيب با نظم تمام تحويل ميگيرد و در اختيار موجودات قرار ميدهد. مخصوصاً كنسروهاي شير در مجموعه ارزاق مذكور كه براي كودكان تأمين و ارسال ميشود و سينههاي مادران مهربان كه منبع شيري شيرين و دلنشين ميگردد، چنان آميخته با شفقت و مرحمت و حكمت است كه بالبداهه اثبات ميكند جلوهيي از رحمت و احسان مشفقانه و مربيّانهي خدايي رحمان و رحيم است.
خلاصه اين كه صفحه حيات بخش بهار علاوه بر آنكه صدها هزار نمونه از حشر اعظم را نشان ميدهد، آيه:
فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَلِكَ لَمُحْيِي الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
را به صورت مجسم و بسيار درخشاني تفسير ميكند؛ اين آيه هم معاني صفحه مزبور را به شكل معجزه آسايي بيان ميدارد.
مسافر دريافت كه همه صفحات زمين به نسبت قوّت و بزرگيشان لا اله الا الله ميگويند.
آري، به گواهي مختصر فقط وجهي از وجوه بيستگانه صفحهيي از صفحات كره زمين كه بيش از بيست صفحه است، در معناي مشاهدات مسافر از وجوه صفحات ديگر است كه در مرتبه سوم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اْلاَرْضُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ مَا عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّرْبِيَةِ وَ الْفَتَّاحِيَّةِ وَ تَوْزِيعِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الرَّحْمَانِيَّةِ وَ الرَّحِيمِيَّةِ الْعَامَّةِ الشَّامِلَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ.
مسافر انديشمند هم چنان صفحات را مطالعه ميكند و ايمانش كه كليد سعادت است قويتر ميشود، و معرفت او نيز كه كليد ترقي و پيشرفت معنويست فزوني مييابد، و حقيقت ايمان به الله كه پايه و اساس همه كمالات است درجهيي ديگر تقويت مييابد، لذات و ذوقهاي معنوي فراواني نصيبش ميگرداند و به اين ترتيب كنجكاوي او را به شدت تحريك ميكند؛ لذا در همان حال كه به درسهاي كامل و قطعي زمين و آسمان و هوا گوش فرا داده است هَلْ مِنْ مَزِيدٍ ميگويد و ذكر جذب كننده درياها و رودخانههاي پر جوش و خروش را ميشنود و صداي حزين و گوش نواز آنها را ادراك ميكند كه با زبان حال و قال ميگويند: "به ما هم بنگر و ما را هم مطالعه كن." او نيز نگاه ميكند و ميبيند درياها با حياتي كه دارند مدام در حال تلاطمند و با حالات ريزش و چيرگي كه در
فطرتشان هست زمين را در احاطه خود گرفتهاند و همراه با كره زمين بسيار باسرعت در يك سال، دايرهيي بيست و پنج هزار ساله را در مينوردند و با اين حال نه متلاشي ميشوند، نه ميريزند و نه به اراضي و خاك اطراف تجاوزي ميكنند. معلوم ميشود تحت فرمان ذاتي به غايت عظيم و قدرتمند محافظت ميشوند، ميگردند و در جاي خود باقي ميمانند.
او آنگاه متوجه درون درياها ميشود و ميبيند گذشته از گوهرهاي بسيار زيبا و منظم، تولد و مرگ و اداره و تغذيه هزاران نوع موجود در دريا به شكل دقيقي جريان دارد؛ حال و روزشان و غذاهايشان را ميبيند كه از شن و ماسهيي ساده و آب توليد ميشود و آن چنان عاليست كه بالبداهه موجب اثبات وجود قدير ذوالجلال و رحيم ذوالجمالي ميگردد كه آنها را اداره و غذايشان را تأمين ميكند.
مسافر سپس به رودها مينگرد، ميبيند وظايف و منافع و ورودي و خروجي آنها چنان حكيمانه و رحيمانه است كه بالبداهه اثبات ميكند همه رودها و چشمهها و نهرها و رودخانههاي بزرگ از خزانه رحمت رحمان ذوالجلال و الاكرام سرچشمه ميگيرند. ميزان ذخيره و مصرف به حديست كه حتي روايت شده است "چهار نهر از بهشت سرچشمه ميگيرد." يعني چون كاملاً فوق اسباب ظاهري هستند از خزانه بهشتي معنوي و منبع فيضي غيبي و جاودان جاري ميشوند. براي مثال رود مبارك نيل كه شنزار مصر را به بهشت تبديل ميكند، در جنوب از كوهي كه جبل القمر خوانده ميشود همواره چون دريايي كوچك و هميشگي جريان مييابد. اگر مقدار آبي كه از اين نهر در شش ماه برداشت ميشود يكجا جمع و منجمد شود از كوه مذكور بزرگتر خواهد شد؛ در حالي كه منبع و قطعه زميني كه از كوه مذكور به اين آب اختصاص داده شده، يك ششم آن هم نميشود. مقدار آبي كه وارد نيل ميشود نيز با توجه به بارش اندك در آن منطقه گرم و تشنه بودن خاك ناچيز است و بيشك قادر به تنظيم موازنه لازم نيست، لذا گفته ميشود نيل مبارك به صورت فوق العاده، از بهشتي غيبي
سرچشمه ميگيرد؛ اين امر، روايت ذكر شده را با معنا و حقيقتي زيبا ثابت ميسازد.
مسافر به اين ترتيب يك هزارم حقايق دريا گونه رودخانهها و درياها را ميبيند و شهادتشان را مشاهده ميكند و پي ميبرد كه آنها با قدرتي به نسبت بزرگي همه درياها ذكر لا اله الا الله بر زبان جاري كرده و به تعداد مخلوقات درياها بر اين شهادت، گواه نشان ميدهند. در مقام شهادت عام رودها و درياهاست كه در مرتبه چهارم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ جَمِيعُ الْبِحَارِ وَ اْلاَنْهَارِ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
آنگاه كوهها و صحراها مسافري را كه در سياحت فكري به سر ميبرد به خود ميخوانند و به او ميگويند: "صفحات ما را بخوان" او نيز نگاه ميكند و ميبيند وظايف كلي و خدمات عام كوهها آن قدر حكيمانه و عظيم است كه عقول را دچار حيرت ميكند. مثلاً ميبيند كوهها به امر الهي از دل زمين سر بر ميآورند و دگرگوني و غضب و هيجانهاي زمين را كه بر اثر انقلابات داخلي رخ ميدهد به بيرون هدايت ميكنند و موجب آرامش آن ميشوند؛ زمين با فوران كوهها و منافذي كه در آنها هست تنفس ميكند و از تكانهاي زيانبار و زلزلههاي خانمان سوز نجات مييابد و راحتي و آرامش سكنه خود را در چرخش خويش از بين نميبرد. گويي همانطور كه ستونها در كشتي موجب حفاظت آن در مقابل تكانهاي شديد ميشود و تعادل آن را حفظ ميكند كوهها نيز براي كشتي زمين، ستونهايي پر از خزانهاند؛ اين معنا در بسياري از آيات قرآن معجزالبيان همچون آيات زير آمده است:
وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا ٭ وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ ٭ وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا
به همين ترتيب، هر نوع آب و منبع و معدن و مواد و داروي مورد نياز موجودات، آن قدر حكيمانه و مدبّرانه و كريمانه و با احتياط در درون كوهها ذخيره
و نگهداري ميشود كه توجه بدان بالبداهه اثبات ميكند كه خدمتكار خزائن و انبار قديري با قدرتي بينهايت و حكيمي با حكمتي بيپايان ميباشند. مسافر وظايف و حكمتهاي فراوان كوهها و صحراها را با همين دو مورد قياس ميكند و با عموم حكمتهاي صحراها و كوهها، گواهي و ذكر توحيدي آنها يعني لا اله الا الله را مخصوصاً با توجه به ذخاير احتياطي، به قوت و ثبات كوهها و وسعت و بزرگي صحراها ميشنود و ميبيند و"آمنتُ بالله" ميگويد.
براي بيان همين معناست كه در مرتبه پنجم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ جَمِيعُ الْجِبَالِ وَ الصَّحَارى بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ نَشْرِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ التَّدْبِيرِ اْلاِحْتِيَاطِيَّةِ الرَّبَّانِيَّةِ الْوَاسِعَةِ الْعَامَّةِ الْمُنْتَظَمَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
آنگاه مسافر در حالي كه در كوهها و صحراها انديشمندانه سير ميكند دريچه دنياي درختان و گياهان به رويش گشوده ميشود. او را به داخل ميخوانند و ميگويند: "داخل شو و نوشتههاي ما را بخوان" او نيز وارد ميشود و با مجلس باشكوه تهليل و توحيد و حلقه ذكر و شُكر رو به رو ميگردد. مسافر از زبان حال همه نباتات و درختان در مييابد كه در حال گفتن لا اله الا الله هستند. او سه حقيقت كلي و بزرگ را مشاهده ميكند كه بر گفتن لا اله الا الله از سوي تمام گياهان و درختان پر ثمر با زبان فصيح و موزون برگها، سخن شكوفههاي زيبا و تزيين شده، و كلمات ميوههاي بليغ و منظمشان شهادت ميدهند:
حقيقت اول: حقيقت و معناي امتنان و احساني اختياري و اِكرام و اِنعامي باهدف به صورت كاملاً آشكار در هر يك از آنها احساس ميشود و در مجموعِ آنها نيز همچون نور درخشان خورشيد به چشم ميخورند.
حقيقت دوم: تمييز و تفريقي حكيمانه و با هدف كه به هيچوجه تصادفي بودنش امكان پذير نيست، و حقيقت و معناي تصوير و تزييني رحيمانه و اختياري در انواع و افراد بيشمار مذكور كه به روشني روز ديده ميشوند و نشان ميدهند كه نقوش و آثار پروردگاري حكيم ميباشند.
حقيقت سوم: صورت مخلوقات بيشمار مذكور كه چند صدهزار نوع و در شكل و اندازههاي گوناگون ميباشند، بسيار دقيق، موزون، زيبا، از دانههاي محدود و معدود و مشابه هم حاصل ميگردد، از دانههايي بسيط و بيجان و شبيه هم يا با تفاوتي اندك؛ آفرينش صورت عموم افراد آن چند صدهزار نوع به شكل منظم و در عين حال متفاوت، جداگانه، متعادل، جاندار، حكيمانه، بيخطا و اشتباه، حقيقتي ظاهرتر از خورشيد است، و شاهداني به عدد موجودات و ميوهها و برگها و گلهاي بهاري حقيقت مذكور را اثبات ميكنند؛ مسافر به اين حقيقت پي ميبرد و الحمدُ للهِ عَلَي نِعمَةِ الايمان را بر زبان جاري ميسازد.
براي بيان همين حقايق و گواهيهاست كه در مرتبه ششم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ اْلاَشْجَارِ وَ النَّبَاتَاتِ الْمُسَبِّحَاتِ النَّاطِقَاتِ بِكَلِمَاتِ اَوْرَاقِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ اَزْهَارِهَا الْمُزَيَّنَاتِ الْجَزِيلاَتِ وَ اَثْمَارِهَا الْمُنْتَظَمَاتِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِنْعَامِ وَ اْلاِكْرَامِ وَ اْلاِحْسَانِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ وَ التَّصْوِيرِ بِاِرَادَةٍ وَ حِكْمَةٍ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُزَيَّنَاتِ الْمُتَبَايِنَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْدُودَةِ مِنْ نُوَاتَاتٍ وَ حَبَّاتٍ مُتَمَاثِلَةٍ مُتَشَابِهَةٍ مَحْصُورَةٍ مَعْدُودَةٍ
آنگاه مسافر كنجكاو دنيا كه در حال سير و سياحت در عالم انديشه است و در اثر ترقي (ايماني) ذوق و شوقش فزوني مييابد، در حالي كه دسته گل معرفت و ايماني به اندازه بهار چيده و پيش ميآيد با عالم طيور و حيوانات مواجه ميشود. دروازه اين عالم نيز بر عقل حقيقت بين و انديشه آشنا به معرفت او گشوده ميشود. حيوانات با صدها هزار نوع صداي مختلف و با انواع و اقسام زبانها او را به درون خواندند و گفتند: "بفرماييد داخل!" او نيز وارد شد و ديد: همه انواع و اقسام پرندگان و حيوانات با هم و به زبان حال و قال لا اله الا الله ميگويند و با اين بيان روي زمين را به حلقه ذكر و مجلس باشكوه تهليل تبديل كردهاند؛ هر كدامشان در حكم قصيدهيي ربّاني، كلمهيي سبحاني و حرفي بامعنا و رحماني،
آفريدگار خويش را توصيف ميكنند و حمد و ثنا ميگويند. اعضا و جوارح و قوا و حواس آن پرندگان و حيوانات گويا كلماتي آهنگين و منظوم، و سخناني كامل و دقيقاند. مسافر آنگاه سه حقيقت بزرگ و كلي را مشاهده كرد كه دلالت قطعي داشت بر اينكه آنها آفريدگار و روزي دهنده خود را شكر و سپاس ميگويند و بر وحدانيتش گواهي ميدهند:
حقيقت اول: حقيقت احيا و اهداي روح ـ كه به بيست جهت نشان دهندهي جلوهي اراده و علم و حمكت ميباشد ـ و (حقايقي چون) آفريدن حكيمانه از هيچ و خلق و ايجاد عليمانه و با اختيار، و ايجاد صانعانه؛ برهان باهريست كه به تعداد ذي روحان شواهدي بر وجوب وجود ذات حيّ قيّوم و صفات هفتگانه و وحدانيتش دارد.
حقيقت دوم: مخلوقات بيشمار به لحاظ صورت با هم متفاوتند و از نظر شكل، زيبا و به لحاظ مقدار و كميّت متعادل و از نظر ظاهر منظمند؛ از تفاوتها و زيباييها و صورتهاي متعدد، اين حقيقت بزرگ و مستحكم حاصل ميگردد كه: هيچ چيز جز خدايي كه بر انجام هر چيزي قادر است و علمش همه چيز را فرا گرفته است نميتواند صاحب فعلي فراگير و داراي حكمت و هزاران شكل خارقالعاده باشد، هيچ امكان و احتمالي جز اين وجود ندارد.
حقيقت سوم: آفرينش حيوانات بيشماري كه صدها هزار نوع را در بر ميگيرند از تخمها و تخمكها و قطرات آب موسوم به نطفه كه مثل هم يا داراي اندكي تفاوتند و خلق دقيق و بيخطا و منظم و متعادل صورت هر كدام از آنها كه به مثابه معجزهيي حكيمانهاند، چنان حقيقت درخشانيست كه اَسناد و دلايلي به تعداد همه حيوانات بر آن گواهي ميدهد.
مسافر براساس اين سه حقيقت در مييابد كه انواع مختلف حيوانات چنان لا اله الا الله ميگويند و گواهي ميدهند كه گويا زمين نيز همچون انساني كبير به نسبت بزرگي خود لا اله الا الله ميگويد و آن را به گوش اهل سماوات ميرساند. براي افاده معناي همين حقايق است كه در مرتبه هفتم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلَهَ اِلاَّ اللَّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ الْحَيَوَانَاتِ وَ الطُّيُورِ الْحَامِدَاتِ الشَّاهِدَاتِ بِكَلِمَاتِ حَوَاسِّهَا وَ قُوَاهَا وَ حِسِّيَّاتِهَا وَ لَطَائِفِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ بِكَلِمَاتِ جِهَازَاتِهَا وَ جَوَارِحِهَا وَ اَعْضَائِهَا وَ الاَتِهَا الْمُكَمَّلَةِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِيجَادِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاْلاِرَادَةِ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ بِالْقَصْدِ وَ حَقِيقَةِ التَّقدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ بِالْحِكْمَةِ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمُنْتَظَمَةِ الْمُتَخَالِفَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْصُورَةِ مِنْ بِيضَاتٍ وَ قَطَرَاتٍ مُتَمَاثِلَةٍ مُتَشَابِهَةٍ مَحْصُورَةٍ مَحْدُودَةٍ
سپس مسافر انديشمند براي اينكه در مراتب بيپايان معرفت الهي و لذتهاي معنوي و انوار بيانتهاي آفرينش پيشتر برود علاقمند ميشود وارد عالم انسانها گردد. ابتدا پيامبران او را به داخل دعوت ميكنند و او نيز وارد ميشود. او پيش از هر چيز منزل زمان گذشته را مشاهده ميكند و ميبيند عموم انبيا كه نورانيترين و كاملترين انسانها هستند همه با هم ذكر لا اله الا الله بر زبان دارند و با نيروي معجزات فراوان و درخشان و تأييد كنندهشان دم از توحيد ميزنند و براي اينكه انسان را از مرتبه حيوانيت به درجه ملائك در آورند به آنها درسي همراه با دعوت به ايمان الهي ميدهند. او نيز در آن مدرسه نوراني زانو ميزند و شروع به فرا گرفتن درس ميكند، ميبيند: در دست هر يك از اين اساتيد كه نامدارترين و متعاليترين افراد نوع بشر هستند، معجزاتي به نشانه تصديق هست كه خالق كائنات عطايشان كرده؛ و براساس اِخبار هر يك از آنها امت و طايفهيي عظيم از انسانها او را تأييد نموده و ايمان آوردهاند. مسافر ميانديشد حقيقتي كه براساس اجماع و اتفاق نظر شمار فراوان پيامبران، اين انسانهاي درست، تأييد و تصديق ميگردد حتماً ميبايست بسيار محكم و قطعي باشد و اگر گمراهان چنين حقيقتي را كه مخبران صادق با معجزات فراوان آن را تأييد نمودهاند، منكر شوند، تا چه حد بر خطا خواهند بود و تا چه حد مرتكب جنايت ميشوند و مستحق چه عذاب بيپاياني خواهند بود. او اين حقايق را در مييابد و ميانديشد گروندگان به چنين حقيقتي تا چه حد محقاند. چنين است كه يكي از مراتب بزرگ قداست ايمان بر او نمايان ميگردد.
آري، انبيا علاوه بر معجزات فراواني كه از جانب حضرت حق نصيبشان شده و در حكم تصديق راهشان است، نيز بلاياي آسماني كه بر معارضينشان وارد شده و نشان دهنده حقانيت آنهاست؛ هم چنين كمالات شخصي كه بر حقانيتشان دلالت دارد و همين طور تعليمات منطبق بر حقيقت آنها، نيز قوت ايمانشان كه گواهيست بر درست بودن راهشان، و جديت و فداكاري و صُحُف و كتابهاي قدسي كه در دست دارند و بر درست بودن راهشان دلالت دارد؛ همچنين پيروان و شاگردانشان كه با پيروي از آنها به كمالات و حقيقت و نور واصل شدهاند، علاوه بر اينها، اجماع و اتفاق نظر اين مخبران صادق در اثبات مسايل مثبت چنان حجت قدرتمنديست كه هيچ شبهه و ترديدي در آن نيست و در دنيا هيچكس ياراي مقابله با آن را ندارد. مسافر از مطالب مذكور و از اين كه تصديق و تأييد عموم انبيا (ع) از اركان ايمان به شمار ميرود دانست كه تصديق مزبور منبع قدرت بزرگي است؛ لذا از دروس آنان فيض ايماني فراواني كسب كرد.
در بيان درس همين مسافر است كه در مرتبه هشتم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اجمَاعُ جَميِعِ الاَنبِيَاءِ بِقُوَّة مُعجِزَاتِهِمُ البَاهِرةِ المُصَدِّقَةِ المُصدَّقَةِ
سيّاح طالب پس از آنكه از نيروي ايمان، ذوق حقيقي والايي كسب نمود، از مجلس پيامبران ميآمد كه، علما ـ كه با دلايل متقن و قطعي و با علم اليقين در كار اثبات مدعيات پيامبرانند ـ و آن دسته از محققان مجتهد و متبحر كه اصفيا و صديقين ناميده ميشوند او را به مدرسه خود فرا خواندند، او نيز وارد شد و ديد: هزاران هوشمند و صدها هزار محقق تيزبين و والا مرتبه با تحقيقات عميق خود كه ذرهيي شبهه در آنها نيست در صدد اثبات مسايل ايماني و در رأس آنها وجوب وجود و وحدت هستند. آري، با وجود اختلاف در استعدادها و مسالك آنها، اتفاق نظرشان در اصول و اركان ايمانيه و استنادات برهاني، يقيني و قدرتمند هر يك از آنها چنان حجتيست كه صرفاً با برخورداري از ذكاوت و درايت مجموعشان و داشتن برهاني به قدر برهان همه آنها ميتوان به مصافشان رفت؛ وگرنه منكران
فقط با جهالت و انكار خويش و با لجاجت بر مسايل منفي غير قابل اثبات است كه ميتوانند در برابرشان چشم بر هم بگذارند و خودي نشان بدهند. (كسي كه چشم خود را ميبندد فقط براي خودش روز را شب ميكند.) سياح ما در اين مدرسه گسترده و باشكوه دريافت كه نور ساطع شده از اساتيد متبحر مذكور، نيمي از زمين را بيش از هزار سال نوراني كرده است. او از چنان نيروي معنوي برخوردار شد كه اگر همه منكران جمع شوند نخواهند توانست ذرهيي تزلزل در او به وجود آورند.
به سبب اشاره كوتاه به درسي كه مسافر در مدرسه مورد بحث فرا گرفت، در نهمين مرتبه مقام نخست چنين گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ الاَصفِيَاءِ بِقُوَّةِ بَرَاهِينِهِمُ الظَّاهِرِةِ المُحَقَّقَةِ المُتَّفِقَةِ
بعد، مسافر انديشمند كه به واسطه قوت و ظهور فزاينده ايمان و ترقي از مرتبه علم اليقين به عين اليقين، بسيار مشتاق شده است انوار را مشاهده كند در بازگشت از مدرسه، به تكيه و خانقاهي نوراني و پر فيض به وسعت صحرايي (بزرگ) برخورد ميكند كه از تركيب زوايا و تكيههاي كوچك تشكيل گرديده، و محل ارشاد و ذكر ميباشد. (به ناگاه) متوجه شمار زيادي از مرشدان قدسي ميشود؛ كه در جادهي كبراي محمديه (ص) براي رسيدن به حقيقت تلاش ميكنند؛ و در سايهي معراج احمدي (ص) به حقيقت و عين اليقين رسيدهاند. او را به درون درگاه دعوت ميكنند، او نيز وارد ميشود و ميبيند:
مرشدان اهل كشف و كرامت در استناد به مكاشفه و شهود و كرامات خود همه بالاتفاق لا اله الا الله ميگويند و وجوب وجود و وحدت ربانيه را به كائنات اعلام ميدارند.
همانطور كه با هفت رنگ موجود در نور خورشيد ميتوان آن را شناخت، با هفتاد رنگ، بلكه به تعداد اسماء حسني، رنگهاي نوراني متعدد و طريقتهاي مختلفِ منطبق بر حقيقت، و مسلكها و مشربهاي گوناگونِ مطابق حق، از نور شمس ازلي تجّلي مييابند. داهيان مقدس و عارفان نوراني كه در اين طريقتها و مشربهاي مختلف فعاليت ميكنند؛ بر حقيقتي واحد اتفاق كرده و با اجماع خود
بر آن مهر تأييد زدهاند. مسافر ما به عين اليقين مشاهده كرد كه حقيقت مذكور تا چه حد ظاهر و باهر ميباشد. او ميبيند كه اجماع انبيا و اتفاق نظر اصفيا و توافق اوليا و مجموع اين وحدت نظر، ظاهرتر و درخشانتر از روشني روز است كه نشان دهنده خورشيد ميباشد. به عنوان اشارهيي مختصر به درسي كه مسافر از خانقاه (عارفان) ميگيرد در مرتبه دهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِجمَاعُ الاَوِليَاءِ بِكَشفِيَّاتِهِم وَ كَرَامَاتِهِمُ الظَّاهِرِة المُحَقَّقَة المُصدَقَّةِ
آنگاه سياح دنيا كه ميداند بزرگترين و مهمترين كمالات انساني و حتي منبع و اساس تمام كمالات انساني يعني محبت الله، ريشه در معرفت الله و ايمان به الله دارد، با تمام نيرو و با بهره بردن از همه لطايفش، خواهان ترقي در گستره ايمان و ظهور و بروز معرفت ميگردد؛ لذا سر بر ميدارد و به آسمان مينگرد و خطاب به عقل خويش ميگويد:
"حال كه با ارزشترين چيز در عالم، حيات است و موجودات اين عالم مُسخر حياتاند، و مادام كه با ارزشترين موجودات، دارندگان روحاند، و با ارزشترين ذي روح نيز ذي شعوراناند، و مادام كه به دليل همين ارزشمندي، كره زمين براي تكثير ذي حياتان همواره پر و خالي ميشود، ترديدي نميتوان داشت كه آسمان باشكوه و زيبا نيز اهالي و سكنه خاص خود را دارد كه ذي حيات و ذي روح و ذي شعورند؛ مانند تمثُّلِ حضرت جبرائيل(ع) و در حضور پيامبر(ص) و مشاهدهاش توسط صحابه، حوادث زيادي از صحبت و ديدار با فرشتگان اتفاق افتاده كه به صورت تواتر از زمانهاي قديم نقل ميشود. اي كاش من هم ميتوانستم با اهل آسمان ديدار و گفتگو داشته باشم و بدانم كه آنها در چه فكري هستند، زيرا مهمترين سخنان در باره خالق كائنات از آنان است." مسافر در اين فكر بود كه به يكباره ندايي آسماني شنيد:
"حال كه علاقمند به گفتگو و درس گرفتن از ما هستي، بدان! ما پيش از همه به مسايل ايماني نازل شده به واسطه ما به پيامبران و در صدر همه آنها حضرت محمد(ص) و قرآن معجز البيان ايمان آوردهايم. نيز تمام ارواح طيبهيي كه
از ما بودهاند و تَمَثُّل يافته و به چشم انسانها ديده شدهاند، همه بدون استثنا بر وجوب وجود آفريدگار عالم و بر وحدت و صفات قدسياش شهادت داده و مطابق يكديگر خبر دادهاند. اين خبرهاي بيشمار مطابق هم، چون خورشيد درخشان راه را به تو نشان ميدهند."
مسافر گفته آنها را دريافت و نور ايمانش درخشيد و راه آسمانها را پيش گرفت.
در اشارهيي كوتاه به درسي كه مسافر از ملائكه گرفت، در مرتبه يازدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدتِهِ اتّفَاقُ المَلئكَةِ المُتَمَثّلينَ لاَنظَارِ النَّاسِ وَ المُتَكَلّمِيِنَ مَعَ خَوَاصِ البَشَرِ بِاِخبَاراتِهِم المُتَطَابِقَةِ المُتَوَافِقَةِ
مسافر مشتاق و بسيار كنجكاو پس از آنكه از طوايف خاص عالم شهادت، جسمانيت و ماديت، به زبان حالشان درس گرفت و در حالي كه آرزو داشت مطالعهيي در عالم غيب و برزخ داشته باشد و سياحت و پژوهشي در عالم حقيقت كند، دروازه عقلهاي منور و سليم و قلبهاي نوراني را ديد كه به رويش گشوده ميشود؛ عقل و قلبي كه همه انسانها از آن برخوردارند و هسته مركزي وجود انسان به عنوان ميوه و ثمره عالم است، و به رغم كوچكي، امكان انبساط به ميزان كائنات را دارند.
عقول و قلوب را ديد كه در ميانه عالم غيب و شهادت برزخ انسانياند و تماس و رابطه دو عالم با هم، نسبت به انسان، در همان نقطه صورت ميگيرد. اين بود كه خطاب به عقل و قلب خويش گفت: "بياييد! راهي كه از اين مسير به سوي حقيقت ميرود كوتاهتر است؛ نه مانند درسي كه به زبانهاي ديگر و از راههاي ديگر گرفتيم، بلكه بايد اتّصاف ايمانيشان و كيفيت و رنگهايشان را مورد مطالعه قرار داده و استفاده كنيم. شروع به مطالعه كرد و ديد:
عقول نوراني مستقيم در عين برخورداري از استعدادهاي به غايت مختلف و مذاهبي مخالف و دور از هم، در ايمان و توحيد، اعتقادي راسخ و توصيفهايي موافق با هم دارند و در يقين نيز از ثباتي كامل بهرهمند ميباشند، دانست كه بنايشان بر
حقيقتي ثابت و لايتغير است و ريشه در حقيقتي متين دارند؛ پس انديشيد: اجماع عقول و قلوب در ايمان و وجوب و توحيد، چون سلسلهيي نوراني و مستحكماند و هيچگاه در هم نميريزند؛ همچون پنجرهيي رو به سوي نور هستند كه به سمت حقيقت گشوده ميشوند.
مسافر هم چنين ديد كه همه آن عقلهاي سليم و نوراني كه مسلكهايشان دور از هم و مشربهايشان با هم مباين بود، در اركان ايمانيه داراي كشفيات و مشاهداتي منطبق بر هم، اطمينان بخش، و جذب كننده ميباشند و در توحيد هيچگونه اختلافي ندارند. دانست اين قلبهاي نوراني واصل و متمثل، كه هر يك عرش كوچكي براي معرفت ربّاني و آيينهيي جامع و صمداني در برابر حقيقتاند، در حكم پنجرههايي هستند كه به سوي شمس حقيقت باز ميشوند؛ احساس كرد همه آنها با هم، آيينه بسيار بزرگي هستند كه همچون دريا، آيينه داري خورشيد را بر عهده دارند. اجماع و اتفاق آنها در وجوب وجود و وحدت، رهبر و راهنمايي كامل، و مرشدي اكبر است كه هيچگاه خطا نميكند و موجب خطاي ديگران نيز نميشود، زيرا به هيچ وجه احتمال و امكان ندارد وهم و فكري عاري از حقيقت، نيز صفتي بياصل و اساس، همه چشمهاي تيزبين تا اين حد كنجكاو و راسخ را به يكباره فريب دهد و موجب خطاي آنها گردد.
مسافر دانست حتي سوفسطائيان احمقي كه وجود عالم را انكار ميكنند راضي به داشتن عقلي پوسيده و مريض كه چنين احتمالي را بدهد، نيستند و آن را رد ميكنند. همراه با عقل و قلب خود"آمنتُ بالله" گفت. اين است كه به عنوان اشارهيي مختصر به معرفت ايماني و استفاده مسافر از عقول مستقيم و قلوب نوراني در مرتبه دوازدهم و سيزدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الَّذي دَلَّ علي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اِجمَاعُ العُقُولِ المُستَقِيمَة المُنَوَّرَةِ بِاعِتقَادَاتِهَا المُتَوَافقَةِ وَ بِقَنَاعَاتِهَا وَ يَقِيِنيَّاتهَا المُتَطَابقَةِ مَعَ تَخَالُفِ الاستعدَادَاتِ وَ المَذَاهِبِ وَ كَذَا دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ ِاتّفَاقُ القُلُوبِ السَّلِيمَة النُّورَانِيَّه بِكَشفِيَّاتِهَا المُتَطَابِقَة وَ بِمُشَاهَدَاتِهَا المُتَوَافِقَةِ مَعَ تَبَايُنِ المَسَالِكِ وَ المَشَارِبِ.
سپس مسافري كه از نزديك به عالم غيب مينگريست و مشغول سياحت در عقل و قلب بود، براي اينكه بداند سخن عالم غيب چيست با كنجكاوي شروع به گشودن دريچه آن كرد. به اين ميانديشيد: ذاتي كه در عالم جسماني شهادت با اين تعداد از مخلوقات زيبا و هنرمندانهاش ميخواهد خود را بشناساند، و با اين همه نعمتهاي دلنشين و دلپذيرش ميخواهد او را دوست بدارند، و با اين همه آثار بيشمار ماهرانه و اعجاز آميز ميخواهد كمالات پنهان خود را آشكار كند، ذاتي كه اين مطالب را بيش از قول و كلام با عمل و كاملاً ظاهر ميخواهد و به زبان حال بيان ميدارد، قطعاً و بيترديد در پس پرده غيب قرار دارد. البته و به هر حال، او كه عملاً و حالاً سخن ميگويد، قولاً و كلاماً نيز مطالب را بيان ميدارد و خود را ميشناساند و موجب ميشود او را دوست بدارند. پس مسافر گفت بايد از تجليات غيبي او را بشناسيم، اين بود كه قلبش وارد شد و با ديده عقل مشاهده كرد:
حقيقت وحي با بروزي بسيار قدرتمند همواره در هر سوي عالم غيب حكمراني ميكند. شهادتي محكمتر از شهادت كائنات و مخلوقات بر وجود و توحيد، توأم با حقيقت وحي و الهام از علام الغيوب عطا ميگردد. خود را، وجود و وحدت خود را به شهادت مخلوقات خود محصور نميكند. خود با زباني شايسته كلام ازلي سخن ميگويد. كلام او نيز كه در هر جا با علم و قدرت خويش حاضر و ناظر است، لايتناهيست و همانطور كه معناي كلامش او را ميشناساند، تكلُّمش نيز او را با صفاتش معرفي ميكند.
آري، مسافر با ملاحظه اتفاق همه پيامبران در نقطه مظهريت وحي الهي و خبرهايي كه آوردهاند و تواتري كه در اينباره وجود دارد، نيز رهبري اكثريت نوع بشر كه بر عهده آنها بوده است، و با توجه به كتابهاي مقدس كه ثمره وحي، و وحي مشهودند و دلايل و معجزات صُحُف سماوي، دانست كه تحقق و ثبوت حقيقت وحي بديهيست؛ آنگاه فهميد كه حقيقت وحي پنج حقيقت قدسي را به شرح زير افاده و افاضه ميكند:
اول: منظور از لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ اِلى عُقُولِ الْبَشَرِ با توجه به عقل و فهم بشر سخن گفتن، نوعي تنزّل الهي است. آري، مداخله پروردگار در گفتگوي موجوداتي كه آنها را به نطق وا داشته و سخنانشان را ميداند، از مقتضيات ربوبيت است.
دوم: كسي كه عالم هستي را با تمام هزينههاي بيحد و حصر، و به شكل اعجازآميزي آفريد تا خود را بشناساند و با هزاران زبان كمالات خويش عيان ميكند تا او را دوست بدارند، بيترديد با سخنان خود نيز در پي معرفي خود بر خواهد آمد.
سوم: انسان حقيقي منتخب موجودات و نيازمندترين و نازنينترين و مشتاقترين آنهاست؛ خداوند همانطور كه عملاً در برابر مناجات و شكر و سپاس انسان عكس العمل نشان ميدهد با كلام خويش نيز پاسخ ميدهد؛ اين شأن خالقيت اوست.
چهارم: صفت مكالمه كه يكي از ملزومات ضروري علم و حيات و از مظاهر درخشان آن ميباشد، بيشك در ذاتي كه حامل حياتي سرمدي و علمي فراگير است، به صورت سرمدي و فراگير خواهد بود.
پنجم: ذاتي كه انديشه آينده و محبت و پرستش را در كنار فقر و احتياج، و عجز و اشتياق به مخلوقات عاجز و فقير خود عطا نموده است؛ مخلوقاتي كه دوست داشتنيترين، با محبتترين و متفكرتريناند و در نقطه استناد از همه نيازمندتر، و مشتاق يافتن صاحب و مالك خويشند؛ چنين ذاتي بيشك براي شناساندن وجود خود به آنها از تكلم نيز بهره ميبرد؛ اين از مقتضيات الوهيت است.
مسافر دانست وحي آسماني كه در برگيرنده حقايقي چون تنزُّل الهي، تعرُّف رباني، پاسخهاي رحماني، گفتگوهاي سبحاني و تفهيمهاي صمدانيست، بالاجماع بر وجود و وحدت واجب الوجود دلالت دارد و اين دلالت چنان حجتيست كه از دلالت پرتوهاي نوراني خورشيد در يك نيمروز بر وجود خورشيد، محكمتر است.
مسافر آنگاه متوجه الهامات شد و ديد: الهامهاي صادق گر چه از وجهي به وحي ميمانند و نوعي مكالمه ربّاني به شمار ميروند اما با وحي دو تفاوت دارند:
اول: وحي كه متعاليتر از الهام است اغلب به واسطه فرشتگان ولي الهام غالباً بدون واسطه صورت ميگيرد.
مثلاً پادشاهان دو نوع سخن و فرمان دارند، يك نوع وقتيست كه پادشاه از حيث حاكميت عمومي و شكوه سلطنت، نماينده خود را به سوي والي منطقهيي گسيل ميدارد. او براي نشان دادن عظمت حاكميت و اهميّت فرمان پادشاه، گاه به همراه واسطه، اجتماعي برپا ميكند و آنگاه فرمان به اطلاع عموم رسانده ميشود. نوع دوّم، نه با عنوان عمومي سلطان و پادشاه، بلكه صحبتي خصوصي كه با تلفن شخصياش با يكي از خدمتكاران و يا يكي از رعايايش ـ كه با او مناسبت خاص و معاملهيي جزيي دارد ـ انجام ميدهد.
همانگونه كه، سلطان ازل گاه با عنوان پروردگار تمام جهانيان و آفريننده عالم هستي از طريق وحي و الهامات فراگير كه وظيفة وحي را انجام ميدهند، فرامين خود را اعلام ميكند؛ همانطور هم از آن حيث كه پروردگار و خالق هر ذي حياتيست، به صورتي خاص و البته از پشت پرده و با توجه به قابليت افراد با آنها مكالمه ميكند.
تفاوت دوم: وحي سايهيي ندارد، زلال و صافيست، و خاص خواص است، اما الهام سايهدار است، با رنگها در ميآميزد و عام است. الهام انواع فراواني چون الهام به ملائك، الهام به انسانها و الهام به حيوانها دارد؛ بنابراين، الهام با انواع خود زمينهيي براي تكثير كلمات ربّانيست. كلماتي كه به اندازة قطرات درياهاست.
مسافر در اينجا دانست كه با تفسير وجهي از آيه زير مواجه است:
لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي
آنگاه متوجه ماهيت و حكمت و شهادت الهام شد؛ ديد: ماهيت و حكمت و نتيجه الهام از چهار نور زير تركيب مييابد:
اول: آنچه "تَودُّدِ الهي" ناميده ميشود، يعني آنكه خداوند همانطور كه عملاً و فعلاً كاري ميكند كه مخلوقاتش دوستش بدارند در قول و صحبت و حضور نيز باعث ميشود دوستش بدارند؛ و اين مقتضاي رحمانيت و ودود بودن است.
دوم: اجابت قولي از پشت پرده نيز همچون پاسخ فعلي به دعاي بندگانش از شئونات رحيميت است.
سوم: همانطور كه در برابر تضرع و ناله و طلب كمك آن دسته از آفريدگانش كه دچار بلايا و گرفتاري شدهاند بالفعل ياري ميكند، با نوعي كلام چون الهام كه نوعي از سخن گفتنهاي اوست نيز به بندگانش مدد ميرساند و اين از لوازم ربوبيت است.
چهارم: خداوند كاري ميكند آفريدگان ذي شعورش كه عاجز و ضعيف و فقير و نيازمند و بسيار مشتاقند تا مالك و حامي و مدبّر و حافظ خود را بيابند، حمايت و حضور و وجود او را بالفعل احساس كنند؛ به همين ترتيب از پشت پرده، نوعي مكالمه ربّاني كه الهامات صادقه ناميده ميشود و به وجهي خاص كه متوجه مخلوق مخصوصيست و با در نظر داشتن ظرفيت او از راه قلب و به شكل قولي، كاري ميكند تا وجود و حضورش را احساس كنند. اين مقتضاي واجب و ضروري شفقت الوهي و رحمت ربوبيست.
مسافر اينها را دريافت و آنگاه متوجه گواهي الهام شد و ديد: همان طور كه مثلاً خورشيد اگر شعور و حيات ميداشت، و اگر هفت رنگش هفت صفت او ميشد، قطعاً با شعاعها و تجليات نوري خود از نوعي قدرت تكلم برخوردار ميشد، انعكاس و تصوير خورشيد در اشياي شفاف مانند آيينه يا هر چيز براق ديگر يا تكههاي شيشه، قطره يا دانههاي غبار طبيعتاً نوعي گفتگو و استجابت حاجات آنها بنا بر قابليت هر كدامشان ميبود، گواهي همه آنها بر وجود خورشيد به عيان مشاهده ميشد و اينكه هيچ كاري مانع كار ديگر خورشيد نميگردد؛ سخن واحد ميگويد و كلامي از او مزاحم سخن ديگرش نميشود؛ درست به همين ترتيب، بالبداهه دانسته ميشود كه مكالمه شمس سرمدي، سلطانِ ذوالجلال ازل
و ابد، و خالق ذوالجمال و ذيشأن همه موجودات، مانند علم و قدرت او كلي و محيط است و نسبت به قابليت اشيا تجلي مييابد؛ به نحوي كه هيچ درخواستي او را از درخواست ديگر باز نميدارد، هيچ كاري مانع انجام كار ديگر توسط او نميشود، و هيچ خطابي او را از خطاب ديگر باز نميدارد و آنها را در هم نميآميزد. تمام آن جلوهها و سخن گفتنها و الهامها يك به يك و با هم بر احديت و وحدت و وجوب وجود و حضور آن شمس ازلي دلالت ميكنند و گواهي ميدهند. مسافر اين حقايق را با علمُ اليقيني قريب به عينُ اليقين دانست.
به عنوان اشارهيي مختصر به معرفتي كه مسافر كنجكاو از عالم غيب دريافت كرد در چهاردهمين و پانزدهمين مراتب مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ الْوَحْيَاتِ الْحَقَّةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِلْمُكَالَمَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَ لِلتَّعَرُّفَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ لِلْمُقَابَلاَتِ الرَّحْمَانِيَّةِ عِنْدَ مُنَاجَاةِ عِبَادِهِ وَ لِْلاِشْعَارَاتِ الصَّمَدَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَخْلُوقَاتِهِ وَ كَذَا دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ اْلاِلْهَامَاتِ الصَّادِقَةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّوَدُّدَاتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِْلاِجَابَاتِ الرَّحْمَانِيَّةِ لِدَعَوَاتِ مَخْلُوقَاتِهِ وَ لِْلاِمْدَادَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ لاِسْتِغَاثَاتِ عِبَادِهِ وَ لِْلاِحْسَاسَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَصْنُوعَاتِهِ
آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي مالك و خالق خويشم؛ بيشك بايد پيش از هر چيز با هم به سراغ مشهورترين اين موجودات و حتي به اعتراف دشمنانش كاملترين آنها و بزرگترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقلترين موجود عالم كه چهارده قرن با قرآن و فضايل خويش زمين و زمان را نوراني كرده است، يعني محمد عربي (ص) برويم، او را زيارت كنيم و آنچه را در جستجويش هستم از او بپرسيم؛ بايد به صدر اسلام باز گرديم، لذا همراه عقل خود وارد سالهاي اوليه ظهور اسلام گرديد. دوران مذكور را ديد كه حقيقتاً به واسطه حضور آن حضرت دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدويترين و اُمّيترين قوم را به واسطه نوري كه آورده بود در زماني كوتاه سرور و حاكم جهان كرد.
خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيز بايد تا حدودي ارزش اين شخصيت فوقالعاده (ص) و حقانيت سخنانش و درستي خبرهايي را كه آورده است، بدانيم. سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بيشماري كه مسافر به دست آورد ما در اينجا فقط اشاره كوتاهي به٩ دليل زير خواهيم داشت:
دليل اول: در اين شخص(ص) حتي به اعتراف دشمنانش همه خوي و خصلتهاي پسنديده جمع است و بر اساس صراحتي كه در آيات:
وَانشَقَّ الْقَمَرُ ٭ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى
وجود دارد و به نقل قطعي و گاه به تواتر، صدها معجزه به دست او ظهور مييابد. براي نمونه با اشاره انگشت او ماه دو نيم ميشود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب ميكند چشمانشان نميبيند و مجبور به فرار ميشوند؛ يا براي سپاهيان تشنه لبش آبي چون چشمه كوثر از ميان پنج انگشتش جاري ميسازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند.
بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات را در مكتوب نوزدهم در رسالهيي خارقالعاده و با كرامت تحت عنوان معجزات احمديه با دلايل متقن و يقيني بيان كردهايم، لذا مسافر با ارجاع بدانجا گفت: شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آشكار قطعاً راست گفتار است و امكان ندارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار خلاف كاران است شود.
دليل دوم: فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست، فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميليون نفر آن را ميپذيرند و تصديق ميكنند، فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارقالعاده ميباشد. ما در بيست و پنجمين كلام تحت عنوان معجزات قرآني با دلايل قوي اثبات كردهايم كه قرآن به
چهل دليل معجزه و كلام خالق كائنات است؛ وجيزه مذكور رساله مشهوري از رساله نور است و چون موضوع در آنجا به تفصيل بيان گرديده، مسافر با ارجاع بدانجا گفت: شخصي كه مُبلّغ و ترجمان چنين فرمان حقيست نميتواند با دروغ، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كند؛ اين غيرممكن است.
دليل سوم: ايشان با چنان شريعت و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آمده است كه نظيري ندارد و نميتواند داشته باشد. كاملتر از آنچه او آورده است نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت، زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي (ص) ظهور يافته و در طول چهارده قرن يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانه و براساس حقيقت با قوانين بيشمار خود اداره نموده است نميتواند مشابه و نظيري داشته باشد.
نيز اسلام حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات اُمّي (ص) از آن نظر كه در هر عصر رهبر و مرجع سيصد ميليون انسان بوده و معلم و مرشد عقولشان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوبشان و مربي و پاك كننده نفوسشان و مدار پيشرفت روحهايشان و معدن رشد معنويشان بوده نميتواند مثل و مانندي داشته باشد، و نداشته است.
به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در دينش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا ميترسد و همواره در مجاهده و دغدغههاي دائميست و ظريفترين اسرار عبادت را به دقت رعايت ميكند و مقلّد كسي نيست و در يك كلام، كاملترين است و ابتدا و انتها را در هم ميآميزد و به انجام ميرساند؛ پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته است.
او كه در جوشن كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و مناجات، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف ميكند كه از آن زمان تاكنون هيچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشان به آن مرتبه از معرفت و توصيف نرسيدهاند؛ اين نشان ميدهد كه او در دعا نيز بينظير است. كسي كه ابتداي رساله مناجات را ـ جايي كه يك قسمت از ٩٩ قسمت دعاي
جوشن كبير توضيح داده شده است ـ ببيند و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد كرد كه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.
او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده است كه صاحبان دولتها و دينهاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خود او نيز به دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذرهيي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد و پيروزي نيز به دست آورد و اسلام را در رأس عالم قرار داد. اينها نشان ميدهد كه در تبليغ و دعوت نيز هيچكس مانند او نبوده و نخواهد بود.
در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارقالعاده و ظهوري اعجازآميز و اعتقادي متعالي و روشنايي بخش برخوردار است كه با آنكه حاكمان آن زمان با تمام افكار و عقايدشان، حكيمان با تمام حكمتشان و همه روسأي روحاني با تمام علومشان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و وسوسهيي متوجه يقين و اعتقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمات او در معنويات و مراتب ايمان رشد و ترقي ميكردند همواره از درجات ايمان او فيض ميبردند و او را در بلندترين قله ايمان مييافتند. اين امر نشان ميدهد كه ايمان او هم بينظير است.
مسافر دانست كه صاحب چنين شريعت بينظير، چنين اسلام بيمانند، چنين عبوديت خارقالعاده، چنين دعاي فوقالعاده، چنين دعوت جهان پسندانه و چنين ايمان اعجازآميزي هيچگاه دروغ نميگويد و كسي را فريب نميدهد. عقل او نيز اين حقيقت را تصديق نمود.
دليل چهارم: همانطور كه اجماع انبيا (ع) دليل محكميست بر وجود و وحدانيت الهي، بر درستي و رسالت حضرت (ع) نيز شهادتي محكم است، زيرا تاريخ نشان ميدهد همه صفات قدسي و وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و صدق انبياء(ع) ميباشد به شكل كاملتر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارد. آنها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اسلام را خبر و ظهور او را به انسانها بشارت دادهاند. بيش از بيست مورد از اشارات بشارت دهنده
كتابهاي مقدس و آشكارترين آنها در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرديده است.
مسافر دانست آنها به همين ترتيب با زبان حال، يعني با نبوت و معجزاتشان نبي اسلام را كه در مسلك و وظيفه پيامبري، كاملترين و پيشروترين است تصديق و مكتب آسمانياش را تأييد ميكنند. و همانطور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدانيت دلالت دارند با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت پيامبر اسلام گواهي ميدهند.
دليل پنجم: هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيامبر (ص) به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شدهاند همواره بر توحيد شهادت دادهاند؛ به همين ترتيب، همگي آنها با اتفاق نظر بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشتهاند. آنها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها را با نور ايمان ادراك نموده و با علم اليقين يا حق اليقين بدان اعتقاد يافتهاند. مسافر در اينجا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كه چون خورشيد رخ مينمايد.
دليل ششم: پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدسيهيي آورد و علوم عاليهيي بنيان نهاد و معرفت الهي را به ديگران آموخت. ميليونها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيدهاند، توحيد را كه اساسيترين سخن پيامبر بود به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كردهاند، نيز بر حقانيت اين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت بالاتفاق شهادت دادهاند، و شهادتشان به روشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. براي مثال، رساله نور با تمام جزئياتش فقط يك برهان است بر صداقت و راستي پيامبر(ص).
دليل هفتم: طايفه عظيمي كه آل و اصحاب پيامبر ناميده ميشوند و پس از انبيا در فراست و درايت و كمالات در ميان خلق، مشهورترين، محترمترين، نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به شمار ميروند، با كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اوضاع
آشكار و پنهان پيامبر بر آمده و نتيجه گرفتهاند كه او در عالم هستي راستگوترين و متعاليترين فرديست كه حق ميگويد و براساس حقيقت عمل ميكند؛ آنها بالاجماع و بالاتفاق اين امر را تصديق كرده و با قدرت بدان ايمان آوردهاند. مسافر دريافت گواهي آنان همچون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.
دليل هشتم: همانطور كه هر كاخ، كتاب، نمايشگاه و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبّرش دلالت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال ميشود مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاشش كه داراي قدرت تصرف ميباشد دلالت ميكند؛ به همين ترتيب به فردي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه مقاصد الهي آفرينش عالم هستي را بداند و حكمتهاي ربّاني در تحولات كائنات را تعليم دهد و نتايج موجود در حركات موزون آن را به ديگران بياموزاند و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند؛ چنين كسي اقتضا دارد كه همواره و هميشه وجود داشته باشد. لذا مسافر يك بار ديگر به حقانيت پيامبر (ص) كه چنين وظايفي را از هر كس ديگري بهتر ميداند پي برد و دانست كه او عاليترين رسول صادق آفريننده كائنات است.
دليل نهم: خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حكمت و صنعت آفريده شدهاند ميخواهد كمال هنر و صُنع خويش را بنماياند و با بينهايت آفريدهي زيبا و جميلش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند و به سبب نعمتهاي فراوان، با ارزش و لذيذ، شكر و سپاس او را بهجا آورند. او با تربيت عمومي مشفقانه آنها و با اِطعام و ضيافتهاي ربّاني كه حتي ظريفترين اشتها و ذوقها نيز در آن لحاظ ميگردد، علاقمند است خلق در قبال ربوبيتش عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند؛ خداوند با تصرفات عظيم و باشكوهي مانند تبديل فصلها و ايجاد شب و روز و اختلاف آنها، و اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفتانگيز، الوهيت خود را ظاهر ميگرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت ميكند و به
بَدان روي خوش نشان نميدهد و ظالمان و دروغگويان را با سيليهاي سماوي از بين ميبرد؛ بنابراين بايد گفت بيترديد در پس پرده كسي هست كه ميخواهد حقانيت و عدالت خود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي (ص) باشد كه محبوبترين مخلوق و درستكارترين بنده او، خادم مقاصد مذكور او؛ و كسيست كه طلسم و معماي آفرينش عالم را كشف و همواره به نام آفريدگار حركت ميكند و از او طلب ياري و موفقيت دارد و از سوي خالق نيز به او مدد رسانده و توفيق داده ميشود.
مسافر خطاب به عقل خويش گفت: حال كه اين ٩ حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند پس او مدار شرف بني آدم و مايه مباهات عالم هستيست. حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند؛ حشمت و سلطنت معنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در دستان اوست و بر نيمي از جهان استيلا دارد؛ كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان ميدهد، كه مهمترين ذات در عالم، اوست و مهمترين سخنان درباره خالق نيز از اوست.
اينك بيا و بنگر! به استناد صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اساسي كه در دين او وجود دارد، اساس همه گفتهها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسماء او شهادت ميدهد و همّ و غم او اثبات و اعلام واجب الوجود است.
پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشانترين برهان آفريدگارمان همان شخصيست كه"حبيب الله" خوانده ميشود و سه اجماع بزرگ هست كه فريب نميخورند و فريب نميدهند؛ و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا ميكنند.
اول: اجماع و تصديق جماعت نوراني كه با نام آل محمد (ص) شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ ميشود، اوليايي كه ديده غيب بين و نظرهاي قاطع داشتند، اوليايي همچون امام علي (رض) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود بر يقينم اضافه نخواهد شد." يا غوث اعظم (قدس) كه بر زمين بود و عرش اعظم و وجود با عظمت اسرافيل را تماشا ميكرد.
دوم: تصديق و تأييد مؤمنانه و قدرتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده ميشوند؛ همانها كه ملتهايشان در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي ميكردند، مردماني بدوي كه دور از حيات اجتماعي و افكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي ميزيستند و در مدتي اندك به جايي رسيدند كه براي مدنيترين و عالمترين و مترقيترين ملتها و حكومتها در حيات اجتماعي و سياسي، استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غرب را به بهترين شكل اداره كردند؛ جماعت شناخته شدهيي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرتشان را فداي راه پيامبرشان كردند.
سوم: تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقين جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعدادشان بيشمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند و در فنون مختلف پيشرو هستند و در مسلكهاي مختلف فعاليت ميكنند.
پس مسافر گفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزيي نيست بلكه عمومي و كلي و محكم است و اگر همه شياطين گرد هم آيند به هيچوجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.
مسافر دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در دوران ظهور اسلام گشت و گذار ميكرد؛ آنچه در مرتبه شانزدهم مقام نخست گفته شده اشارهي مختصريست بر درسي كه او از آن مدرسه نوراني كسب كرد:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّه الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ الْعَالَمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى ادَمَ بِعَظَمَةِ سَلْطَنَةِ قُرْانِهِ وَ حَشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَمَالاَتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِأتِ مُعْجِزَاتِهِ الظَّاهِرَةِ الْبَاهِرَةِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ الاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاطِعَةِ بِاِجْمَاعِ الِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَارِ وَ بِتَوَافُقِ مُحَقِّقِى اُمَّتِهِ ذَوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَائِرِ النَّوَّارَةِ
آنگاه مسافر مشتاق و خستگي ناپذير كه دانسته بود غايت حيات در اين عالم، و روح حيات، ايمان است، خطاب به قلب خويش گفت: براي اينكه بدانيم سخن و كلام شخصيتي كه در پياش بوديم چيست بايد به سراغ مشهورترين و درخشانترين كتاب
كه قرآن معجز البيان ناميده ميشود برويم كه در همه زمانها منكران خود را به تحدي ميخواند، اما ابتدا بايد اثبات كنيم كه اين كتاب، كتاب آفريدگارمان است. بدين سان مسافر شروع به تحقيق در اين باره كرد.
جهانگرد از آنجا كه در زمانه فعلي ميزيست ابتدا به رساله نور مراجعه كرد كه لمعه و پرتو معنوي قرآن به شمار ميرود. او متوجه شد كه تمام صد و سي رساله اين مجموعه تفسير اساسي آيات فرقان و نكات و نورانيت آن است؛ و دانست همين كه رساله نور در عصري مملو از الحاد و عناد، حقايق قرآني را در همه جا منتشر ميسازد و هيچكس ياراي مقابله با آن را ندارد، ثابت ميكند كه استاد و مرجع و منبع و خورشيد آن يعني قرآن، كتابي آسمانيست و نميتواند كلام بشر باشد. حتي بيست و پنجمين كلام و قسمت پاياني مكتوب نوزدهم از رساله نور كه تنها حجتي از صدها حجت آن است، به چهل وجه معجزه بودن قرآن را چنان اثبات ميكند كه هر مخاطبي نه تنها نميتواند انتقاد و اعتراضي بر آن وارد كند بلكه در برابر اثبات آن متحير ميماند و با تقدير از آن لب به سپاسگزاري ميگشايد. مسافر، وجه اعجازي قرآن و اين را كه كلام حق خداوند است به رساله نور ارجاع داد و تنها با اشاره مختصري در عظمت كتاب الله به مطالعه چند نقطه زير پرداخت:
نقطه اول: همانطور كه قرآن با تمام معجزات و با تمام حقايقش كه دليل بر حقانيتاش است يكي از معجزات محمد (ص) ميباشد، محمد (ص) نيز با تمام معجزات و دلايل نبوت و كمالات علمي خود يكي از معجزات قرآن و حجت قاطعيست بر اين كه قرآن كلام خداست.
نقطه دوم: قرآن در اين دنيا چنان نوراني و منشأ سعادت و حقيقتي ظاهر گرديده و در نفوس و قلوب و ارواح و عقول و حيات شخصي و اجتماعي و سياسي انسانها چنان انقلابي ايجاد نموده است كه در هر دقيقهي چهارده قرن گذشته، ٦٦٦٦ آيه آن با كمال احترام حداقل توسط ١٠٠ ميليون انسان قرائت شده و موجب تربيت انسانها و تزكيه نفوس و تصفيه قلوبشان گرديده است. قرآن
موجب ترقي ارواح، نورانيت عقول و حيات و سعادت زندگاني بشر است. بيترديد چنين كتابي مثل و مانند ندارد و خارقالعاده و فوقالعاده و معجزه است.
نقطه سوم: قرآن از زمان ظهور تا كنون داراي چنان بلاغتي بوده است كه بر قصايد مشهورترين شاعران عصر كه معلقات سبعه ناميده ميشد و آن را با طلا بر ديوار كعبه مينگاشتند سايه افكند؛ طوري كه دختر لبيد هنگام پايين آوردن قصيده پدرش از ديوار كعبه ميگفت: "در برابر آيات قرآن، هيچ ارزشي براي اين قصيده باقي نماند."
نيز اديبي بدوي هنگامي كه آيه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ را شنيد به سجده افتاد، به او ميگويند "مگر مسلمان شدهيي؟" و او پاسخ ميدهد: "نه، من به احترام بلاغت اين آيه سجده كردم."
هزاران پيشوا و اديب برجسته و چهره درخشان علم بلاغت مانند عبدالقاهر جرجاني، سكاكي و زمخشري متفق القول نظر دادهاند كه "بلاغت قرآن فوق طاقت بشر، و دست نايافتنيست."
قرآن همچنين همواره اديبان و بليغان مغرور و خودخواه را به معارضه خوانده و با نشانه گرفتن رگ خودخواهي آنها به طرزي كه غرورشان را از بين ميبرد گفته است: "يا سورهيي مشابه قرآن بياوريد يا هلاكت و ذلت دنيا و آخرت را بپذيريد." با اين حال بليغان معاند عصر نزول با رها كردن معارضه يعني راه كوتاهِ آوردن فقط يك سوره، راه طولانيتر يعني به خطر انداختن جان و مالشان را اختيار كردند و اين ثابت ميكند كه طي طريق در آن راه كوتاه غيرممكن بوده است.
دوستداران قرآن به شوق تشبُّه به آن، و دشمنان قرآن به قصد مقابله و انتقاد، تاكنون ميليونها كتاب نوشتهاند و اين امر با ترقي افكار همچنان بيشتر هم شده است، اما هيچ يك از اين كتابها به قرآن نميرسد و اگر يك فرد عامي نيز به آيات قرآن گوش فرا دهد خواهد گفت: "قرآن شبيه هيچ كدام از اين كتابها نيست، و در مرتبه آنها قرار ندارد." طبيعيست كه قرآن يا بايد پايينتر از
كتابهاي مذكور باشد يا بالاتر از همه آنها. هيچ فرد، هيچ كافر و حتي هيچ احمقي نميتواند بگويد قرآن پايينتر از همه آن كتابهاست، پس بايد گفت بلاغت قرآن فوق بلاغت همه كتابهاي ديگر است.
فردي آيه
سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
را قرائت كرد و گفت چيزي كه حكايت از خارقالعاده بودن بلاغتش كند نميبينم. به او گفتند: "تو هم مانند همان جهانگرد، عازم دوره صدر اسلام شو و آيه را در آن زمان بشنو." او نيز در عالم خيال، خود را در آن زمان و پيش از نزول قرآن تجسم كرد. ديد موجودات عالم پريشان، ظلماني، بيروح و بدون شعور و وظيفهاند؛ و در فضايي خالي و بيحد و حدود و در دنيايي بيقرار و فاني به سر ميبرند. در آن وضع آيه مزبور را شنيد و مشاهده كرد كه اين آيه بر روي كائنات و سيماي دنيا چنان صحنهيي به نمايش گذاشت و (چهرهي كائنات) را چنان نوراني كرد، كه اين نطق ازلي و اين فرمان سرمدي درسي شد براي ذي شعوران تمامي اعصار. آيه مذكور نشان ميدهد كه عالم هستي، مسجدي كبير است و خداوند عموم مخلوقات و در رأس همه، آسمانها و زمين را با حياتي كه به آنها عطا كرده است به ذكر و تسبيح واداشته، و هر يك در انجام وظيفه خويش، پر جنب و جوش، مسرور و خرسندند. اين بود كه پي به درجه بلاغت آيه برد و آيات ديگر قرآن را در قياس با همان آيه مشاهده نمود و ديد زمزمه بلاغت قرآن بر نيمي از زمين و يك پنجم نوع بشر استيلا دارد و شكوه سلطنت كتاب خدا در طول چهارده قرن با كمال احترام و بدون وقفه ادامه يافته است. مسافر در اينجا حكمتي از هزاران حكمت قرآني را دريافت.
نقطه چهارم: حلاوت قرآن چنان مبتني بر حقيقت است كه تكرارهايش برخلاف تكرار هر چيزِ دلنشين كه بالاخره موجب خستگي ميشود، نه تنها فرد قاري را بيزار نميكند بلكه براي هر كس كه دل مرده و بيذوق نباشد، تكرار تلاوت، حلاوت بيشتري را ايجاد ميكند. اين امر از زمانهاي گذشته تاكنون براي همه امر مسلّمي بوده و به شكل ضرب المثل در آمده است. نيز چنان تازگي و
طراوت و شادابي دارد كه به رغم گذشت چهارده قرن از نزولش و سهولتي كه در به دست آوردن اين كتاب آسماني وجود دارد، گويي همين حالا نازل شده است، و مردمان هر عصر اين طراوت را طوري احساس ميكردهاند كه گويي قرآن آنها را مورد خطاب قرار ميدهد. هر گروهِ علمي براي استفاده از قرآن در همه اوقات، همواره اين كتاب را نزد خود داشته و از اسلوب بيان آن پيروي نمودهاند؛ با اين حال قرآن اسلوب و روش مذكور و غرابت موجود در طرز بيانش را همواره محفوظ داشته است.
نقطه پنجم: يك بال قرآن در گذشته است و بال ديگرش در آينده؛ ريشه اين كتاب آسماني بر حقيقت انبيا استوار است و آنها را تصديق و تأييد ميكند؛ آنان نيز بالاتفاق و به زبان حال او را تأييد ميكنند. به همين صورت، اوليا و اصفيايي كه ثمرات آن محسوب شده، حيات خود را از آن ميگيرند. و تكاملي مبتني بر حيات داشتهاند، نشان ميدهند كه شجره مباركهشان داراي حيات و فيض است و مبتني بر حقيقت ميباشد. همه طريقتهاي حقه ولايت كه زير بال دوم كتاب الله باليدهاند و همه علوم حقيقي اسلام، گواهي هستند بر اينكه قرآن عين حق، مجمع حقايق و در جامعيت امر خارقالعاده بيمثل و ماننديست.
نقطه ششم: شش جهت قرآن نورانيست و صدق و حقانيتش را نشان ميدهد. آري، ستونهاي حجت و برهانِ تحت قرآن، لمعات اعجازآميزِ فوق آن، هداياي مرتبط با سعادت دو عالم كه در جلو و هدف قرآن قرار دارد، حقايق وحي آسماني كه نقطه استناد ظَهر قرآن ميباشد، تصديق مُدلَّلِ عقول مستقيم بيمنتهايي كه در جانب راست قرآن هست و اطمينان جدي و انجذاب و تسليم صميمي وجدانهاي پاك و قلبهاي سليم كه در جانب چپ آن قرار دارد اثبات ميكند كه قرآن قلعهيي آسماني و زميني، قلعهيي فوقالعاده، خارقالعاده، محكم و غير قابل نفوذ است؛ با توجه به شش مقام مذكور، از كساني كه بر صادق و عين حق بودن قرآن مهر تأييد زدهاند؛ و اينكه كلام بشر نبوده و اشتباه در آن جايي ندارد را امضا كردهاند؛ ابتدا متصرف كائنات ميباشد. كسي كه دايماً اظهار زيباييها و حمايت از خوبيها و درستيها و امحاي فريبكاران و مفتريان را دستورالعملي
براي فعاليت قرار داده است. او همانطور كه با دادن مقبولترين و والاترين و حاكمانهترين مقام حرمت و مرتبهي موفقيت به قرآن، آن را امضا و تصديق ميكند؛ پيامبر اسلام نيز بهعنوان منبع و ترجمان قرآن، و با توجه به اينكه در هنگام نزول (قرآن) در وضعيت شبيه به خواب بهسر ميبُرد، و با توجه به اينكه ساير كلامهايش شبيه به قرآن نبوده و به آن نميرسد، بر حقانيت قرآن امضا ميزند. و با وجود امّي بودن، حقايق آفرينش گذشته و آينده را بهطور اطمينان بخشي با قرآن بيان ميكند. و ترجماني كه از آن زير نظر چشمان تيزبين هيچگونه خطايي ديده نشد. با تمام قوايش به تمام احكام قرآن ايمان آورده و تصديق كرده و هيچ چيزي باعث تزلزل او نشد. بدين ترتيب او بر حقانيت قرآن و اينكه كلام مبارك خالق رحيمش ميباشد مهر تأييد ميزند.
يك پنجم نوع بشر و شايد بخش اعظم آنها در مقابل همه ديدگان، با قرآن ارتباطي توأم با دينداري و حقيقت پرستي و محبت دارند و به آيات الهي آن مشتاقانه گوش فرا ميدهند؛ علاوه بر اين، براساس گواهي بسياري از نشانهها و وقايع و كشفيات حتي جن و ملك و موجودات روحاني نيز هنگام تلاوت قرآن توسط پيامبر، چون پروانه، حق پرستانه گرد او جمع ميشدند؛ و اين تأييد ديگريست بر اين نكته كه قرآن در سراسر عالم از مقبوليت برخوردار است و در رفيعترين مقام و مرتبه قرار دارد.
عموم طبقات نوع بشر از نادانترين و جاهلترينشان تا داناترين و عالمترين آنها، همه از دروس قرآني سهم خود را اخذ ميكنند و عميقترين حقايق الهي را در مييابند و مجتهدان بزرگِ صدها فن و دانش اسلامي و مخصوصاً دانايان شريعت كبري، و گروههايي چون محققان اصول دين و علم كلام، همه نيازهاي مرتبط با علم خويش و پاسخهاي مورد نظرشان را از قرآن استخراج ميكنند و اين نشان ميدهد كه قرآن معدن حقيقت و مرجعي الهيست.
نيز آن دسته از اديبان عرب كه از نظر ادبي در مراتب بسيار بالايي هستند (منظور اديبان غير مسلمان است) به رغم احتياجي كه تا امروز به معارضه داشتهاند، با اين كه اعجاز قرآن داراي وجوه هفتگانهييست كه بلاغت يكي از آنهاست، از آوردن فقط يك
سوره مشابه خودداري كردهاند. بلاغت پيشهگان مشهور و دانشمندان نابغهيي كه تا امروز پا به عرصه هستي گذاشته و درصدد كسب شهرت به واسطه معارضه بودهاند به هيچوجه قادر به مقابله با وجه اعجازي قرآن نبوده و ناچار سكوت كردهاند. اين نكته نيز نشان ميدهد قرآن معجزه الهيست و فوق طاقت بشر ميباشد.
آري بلاغت، برتري و ارزش هر كلام با پاسخ به اين سؤالها روشن ميشود: كلام چه كسيست؟ خطاب به چه كسانيست؟ و چرا بيان شده است؟ لذا هيچ كلامي نميتواند مشابه كلام قرآن گردد و به مرتبه آن برسد، زيرا قرآن خطاب و سخن خالق و پروردگار همه جهانهاست، مكالمهييست كه به هيچوجه نميتوان تقليد و تصنع را در آن احساس نمود؛ اين كتاب بر فردي نازل شده است كه به نام همه انسانها و بلكه همه موجودات مبعوث گرديده و نامدارترين و مشهورترين مخاطب نوع بشر ميباشد؛ قدرت و وسعت ايمان او موجب پيدايش اسلام عزيز شد و باعث گرديد به مقام قاب قوسين برسد و مظهر خطاب صمديت گردد. قرآن مسايل مربوط به سعادت دو جهان و نتايج آفرينش عالم هستي و مقاصد ربّاني موجود در آن را در بر ميگيرد و ايمان فراخ و عالي مخاطب مذكور را كه حامل حقيقت اسلام است بيان ميدارد و تبيين ميكند. قرآن معجز البيان، هر سوي عالم كبير را چون نقشه، ساعت يا خانهيي به نمايش ميگذارد و با چرخاندنش صانع و آفريدگارش را به انسان ميشناساند. بيشك آوردن مشابه چنين كتابي امكان ندارد و نميتوان به درجه اعجاز آن دست يافت.
هزاران دانشمند هوشمندِ دقيق كه قرآن را تفسير كردهاند و سي، چهل، يا هفتاد جلد كتاب نوشتهاند، با سند و دليل بيان داشته و اثبات كردهاند كه قرآن حاوي مزيّتهاي بيشمار، نكتهها، خاصيتها، اسرار، معاني عالي و كثيري از انواع مسايل و خبرهاي غيبيست؛ به ويژه هر كدام از صد و سي رساله مجموعه رسايل نور مزيت و نكتهيي از قرآن را با براهين قطعي به اثبات رسانده و مخصوصاً رساله معجزات قرآنيه و مقام دوم كلام بيستم كه از استخراج مسايل فوقالعاده بسياري چون قطار و هواپيما از قرآن بحث ميكند؛ يا شعاع اول كه "اشارات قرآني" ناميده ميشود و با اشارات قرآني به رساله نور و نيروي الكتريسته ميپردازد، يا هشت
رساله كوچك به نام "رموزات ثمانيه" كه نشان ميدهد حروف قرآني تا چه حد دقيق و اسرارآميز و بامعناست، يا رساله كوچك ديگري كه اعجاز آيه پاياني سوره فتح را از نظر اخبار غيبي به پنج وجه اثبات ميكند؛ هر جزء رساله نور به همين ترتيب حقيقتي از حقايق قرآن و نوري از انوارش را اظهار ميدارد؛ اينها تأييديست بر اين نكته كه قرآن مثل و مانندي ندارد، و معجزهيي خارقالعاده است، لسان عالم غيب در عالم شهادت، و كلام علام الغيوب ميباشد.
به دليل مزايا و خواص مذكورِ مورد اشاره قرآن در شش نكته، شش جهت و شش مقام است كه حاكميت نوراني باشكوه و سلطنت قدسي باعظمتش چهره اعصار را درخشان نموده و نماي روي زمين را هزار و سيصد سال است كه روشنايي بخشيده و با كمال حرمت و احترام تا امروز ادامه يافته است. به دليل همان خواص است كه هر حرف قرآن دست كم ده ثواب و ده حسنه دارد و ده ثمره ماندگار نتيجه ميدهد، حتي هر يك از حروف برخي آيات و سورهها صد ميوه و ثمره و شايد هزار و شايد بيش از آن نتيجه ميدهد و در اوقات مبارك نورانيت و ثواب و ارزش هر حرف دهها و صدها برابر ميشود. سياح جهانگرد ما وقتي دانست كه به اين ترتيب قرآن چنين امتيازات قدسي دارد، خطاب به قلب خويش گفت:
قرآني كه از هر نظر داراي چنين معجزاتيست به واسطه اجماع سورهها، اتفاق آيات، توافق اسرار و انوار، و تطابق آثار و ثمراتش بر وجود و وحدت و اسماء و صفاتِ تنها يك واجب الوجود چنان شهادتِ اثباتي دارد كه گواهي و شهادت همه اهل ايمان از آن سرچشمه ميگيرد.
به عنوان اشارهي اجمالي به درس توحيد و ايمان كه مسافر از قرآن فرا گرفت در مرتبه هفدهم نخستين مقام گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ اَلوَاحِدُ الاَحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِةِ القُرآنُ المُعجِزُ البَيَانِ، المَقبُولُ المَرغُوبُ لاَجنَاسِ المَلَكِ وَ الاِنسِ وَ الجَانِّ، اَلمَقرُوءُ كُلُّ آيَاتِهِ فِي كُلِّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ الاِحتِرَام ... بِالَسِنِة مِأتِ مِليُونٍ مِن نَوع الاِنسَانِ ... الدَّائِمُ سَلطَنَتُةُ القُدسِيَّةُ عَلي اَقطَارِ الاَرضِ وَ الاَكوَانِ، وَ عَلي وُجُوهِ الاَعصَارِ وَ الزَّمَانِ وَ
الجَارِي حَاكِمِيَّتُهُ المَعنَويَّةُ النُّورَانيَّةُ عَلي نِصفِ الاَرضِ وَ خُمسِ البَشَرِ فِي اَربَعَةَ عَشَرَ عَصراً بِكَمَالِ الاِحتِشَامِ... وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرهَنَ بِاجمَاعِ سُوَرِهِ القُدسيَّةِ السَّمَاوِيَّةِ، وَ بِاتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّورَانيَّةِ الالهيَّةِ، وَ بِتَوافُقِ اَسرَارِهِ وَ انوَارِهِ وَ بِتَطَابُقِ حَقَائِقِهِ وَ ثَمَرَاتِهِ وَ آثَارِهِ بِالمُشَاهَدَةِ وَ العَيَانِ.
آنگاه مسافرِ طريق حيات كه دريافته بود ايمان به جاي خانه و مزرعهيي فاني و گذرا، عالمي بزرگ و مُلك ماندگاري به عظمت جهان را نصيب انسان درمانده ميكند، و لوازم حياتي جاودانه را در اختيار اين موجود فاني ميگذارد، و فرد بيچارهيي را كه در انتظار چوبه دار اجل است از مرگ ابدي نجات ميدهد و درهاي خزانه سرمدي را به رويش ميگشايد، او كه دانسته بود قيمتيترين سرمايه انساني ايمان است، خطاب به نفس خويش گفت: "بايد پيش رفت، براي كسب مرتبه ديگري از مراتب ايمان بايد به هيأت مجموعه كائنات رجوع كرد و سخنان آن را شنيد. بايد درسهايي را كه از اركان و اجزاي هستي گرفتهايم تكميل كنيم." آنگاه با دوربيني پر قدرت و فراگير كه از قرآن به دست آورده بود نگاه كرد و ديد: كائنات چنان معنادار و منظم است كه چون كتابي سبحاني و مجسم، قرآني ربّاني و جسماني، سرايي صمداني و تزيين شده و شهري رحماني و زيبا ديده ميشود. همه سورهها و آيات و كلمات و حتي حروف اين كتاب و بابها و فصلها و صفحات و سطرها، و محو و اثباتهاي معنادار و تغيير و تحوّلهاي حكيمانه هميشگياش، بالاجماع و بالبداهه بر هستي عليم كل شي، قدير كل شي، مصنّف، نقاش ذوالجلال و كاتب ذوالكمالي كه هر چيز را در هر چيز ميبيند و مناسبات هر چيز را با چيزهاي ديگر ميداند و ميسنجد، دلالت دارد؛ دانست كه كائنات با انواع و اركان و اجزا و جزئيات و سكنه و ورودي و خروجيهايش، بر موجوديت و وحدت صانعي بيمانند و خالقي متعالي دلالت ميكند، آفريدگاري كه با قدرتي لايتناهي و حكمتي بيمنتها و تغييرات مصلحتي و آفرينشهاي مكرر و حكيمانه كار ميكند. گواهي دو حقيقت بزرگ و فراگير و مناسب با عظمت كائنات، اثبات كننده شهادت بزرگ كائنات به شرح زير ميباشد:
حقيقت نخست: با حدوث و امكان مرتبط است كه مورد نظر علماي هوشمند اصول دين و علم كلام و حكماي مسلمان ميباشد و آن را با براهين متعدد به اثبات رساندهاند، آنها گفتهاند:
"مادام كه عالَم و همه چيز آن دستخوش تغيير و تبديل ميگردد، پس فاني و حادث است و نميتواند قديم باشد. حال كه حادث است پس بايد صانعي باشد تا آن را خلق كند؛ و مادام كه در ذات هر چيز سبب وجودي يا عدمي وجود نداشته باشد، مساويست و نميتواند واجب و ازلي باشد. نيز مادام كه با براهين قطعي اثبات شده است اشيا با دور و تسلسل (كه باطل است) قادر به ايجاد هم نيستند، بيترديد وجود واجب الوجود لازم ميآيد؛ واجب الوجودي كه نظيرش ممتنع است، و محال است كه مانندي داشته باشد و همه چيز جز او، ميبايد ممكن و ما سوايش مخلوق باشد."
آري، حقيقت "حدوث"، عالم را در سيطره خود دارد، بيشتر موارد آن را با چشم ميتوان ديد و قسم ديگرش را عقل در مييابد. در مقابل چشمانمان هر سال در فصل پاييز جهان را ميبينيم كه ميميرد، و صدها هزار نوع نبات و حيوانات كوچك كه هر كدامشان داراي افراد بيشمار و در حكم كائناتي برخوردار از حيات هستند، نيز همراه عالم ميميرند، اما اين مردن چنان با نظم و ترتيب است كه هستهها و تخمها را به عنوان مدار حشر و نشر و معجزات حكمت و رحمت و حقايق خارقالعادهي قدرت و علم، در فصل بهار به جاي خود رها ميكند، تا دفتر اعمال و برنامهي وظايفي را كه به انجام رساندهاند بدانها سپرده و تحت حمايت حافظ ذوالجلال و نزد حكمت او به امانت گذاشته سپس وفات ميكنند. همان درختان و گياهان و قسمي از حيوانات كه مرده بودند در فصل بهار به عنوان صدها هزار نمونه و دليل و مثال براي حشر اعظم به همان شكل احيا ميشوند و جان مييابند. قسمي از آنها نيز طوريست كه مشابهشان در همان جاي سابق ايجاد و احيا ميشود. موجودات بهار گذشته صفحات اعمال و وظايف خود را منتشر ميكنند و به آگاهي ميرسانند و مثالي از آيه
وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
را به نمايش ميگذارند.
به لحاظ هيأت جامع هستي، در هر پاييز و هر بهار عالَمي بزرگ ميميرد و عالَمي جديد به وجود ميآيد. مردن و به وجود آمدن مذكور از چنان نظم و ترتيبي برخوردار است كه مردنها و زنده شدنها همه با ميزان و نظم مشخصي در تمام انواع مزبور صورت ميگيرد؛ گويا دنيا مسافرخانهييست كه عوالم داراي حيات، ساكن آن ميشوند و جهانهاي مسافر و سيار به سويش ميآيند و وظايف خويش را به انجام ميرسانند و آن گاه ميروند.
وجوب وجود و قدرت بيانتها و حكمت لايتناهي ذات ذوالجلالي كه عوالم برخوردار از حيات و كائناتِ داراي وظيفه را در اين دنيا با كمال علم و حكمت و ميزان و تعادل و نظم و انتظام ايجاد ميكند و آنها را براي مقاصد ربّاني و اهداف الهي و خدمات رحماني قديرانه به كار ميگيرد و رحيمانه به خدمت وا ميدارد، براي عقول بالبداهه و به روشني خورشيد قابل مشاهده است. علاقمندان مسايل حدوث را به رساله نور و كتابهايي كه پژوهشگران علم كلام نگاشتهاند ارجاع داده و اين بحث را در اين جا به پايان ميبريم.
اما دايرهي امكان؛ اين امر نيز عالم هستي را در احاطه و سيطره خود دارد، زيرا ميبينيم همه چيزها اعم از كلي يا جزيي، بزرگ يا كوچك از عرش تا فرش، همه موجودات از ذرات تا سيارات، با ذات خاص خود و صورت معين، شخصيت ممتاز، صفات ويژه و كيفيات حكيمانه و جوارحي كه براساس مصلحت به آنها داده شده به دنيا فرستاده ميشوند. دادن اين خصوصيات به ذات و ماهيتي معين آن هم در متن امكاناتي بيحد و حصر، پوشاندن صورتي متمايز، مناسب، متفاوت و زيبا به آن با امكانها و احتمالهايي به عدد صورتها، نيز اعطاي شخصيتي شايسته و ممتاز به موجودي كه در ميان امكاناتي به تعداد هم جنسانش در تلاطم است؛ هم چنين قرار دادن صفتهاي خاص و موافق و مطابق با مصلحت در آفريدهيي كه ميان امكانها و احتمالاتي به تعداد انواع و مراتب صفات، نامتعين و عاري از صورت است، نيز اعطاي جوارح ارزشمند و كيفيتهاي حكيمانه به مخلوقي كه امكان قرار گرفتن در راههاي بيشمار را دارد و ميتواند در عمق امكانات و احتمالات فراوان متحير و سرگردان و بيهدف بماند، به تعداد همه ممكنات كلي و جزيي و به تعداد امكانهاي وضعيت و
ماهيت و هويت، هيأت و صورت، صفتِ هر ممكني، اشارات و دلالتها و شهادتهايي هست كه بايد واجب الوجودي تخصيص دهنده، مُرجِّح و تعيين كننده و به وجود آورنده باشد؛ واجب الوجودي كه داراي قدرت بيحد و حصر و حكمت لايتناهي باشد و هيچ چيز و هيچ فعلي از چشم او پنهان نماند و انجام هيچ كاري برايش دشوار نباشد و انجام بزرگترين كارها مانند كوچكترين كارها برايش سهل و آسان باشد؛ واجب الوجودي كه بهار را مانند يك درخت و درخت را مانند دانهيي به سهولت خلق ميكند. اين دلالتها و اشارات و شهادتها، همگي از حقيقت امكان حاصل شده و يكي از دو بال شهادت بزرگ كائنات را تشكيل ميدهد. دو بال و دو حقيقت شهادت كائنات در اجزاي رساله نور و مخصوصاً در كلام بيست و دوم و سي و دوم و مكتوب بيستم و سي و سوم كاملاً توضيح داده شده و ثابت گرديده است، لذا مطلب را بدانجا ارجاع ميدهيم و اين داستان بلند را در اينجا به اتمام ميرسانيم.
حقيقت دوم: كه ريشه در هيأت مجموعهي كائنات دارد و بال دوم شهادت كلي محسوب ميگردد:
در متن اين تحولات و انقلابهاي پيدرپي، مخلوقات خواهان حفظ وجود و به انجام رسانيدن وظايف و خدماتشان هستند. و اگر ذي حيات باشند، سعي در حفظ حيات خويش دارند. در اين محافظت و مراقبت، تعاوني حقيقي كه خارج از قدرتشان ميباشد، مشاهده ميگردد. براي مثال در عالم هستي ميبينيم، كه عناصر به مدد ذي حياتان ميآيند مخصوصاً ابرها را ميبينيم كه به مدد نباتات ميشتابند و نباتات به كار حيوانات ميآيند و حيوانات نيز به انسان فايده ميرسانند. در پستانها شيري چون آب كوثر ديده ميشود كه به كار تغذيه نوزادان ميآيد؛ به همين ترتيب بسياري از حاجات و ارزاق كه خارج از توانايي ذي حياتان قرار دارند از جايي كه اصلاً فكرش را نميتوان كرد به آنها داده ميشود؛ حتي ذرات طعام را ميبينيم كه سلولهاي بدن را بازسازي ميكنند. اين امور كه به واسطه تسخير ربّاني و استخدام رحماني صورت ميگيرند نشان از حقيقت تعاوني دارند كه مستقيماً ربوبيت عام و رحيمانه رب العالمين را در اداره سراسر عالم به نمايش ميگذارد.
آري، ياري رسانندگان جامد، فاقد شعور و شفقت كه با مهرباني و خردمندانه به يكديگر كمك ميكنند؛ بيترديد با قدرت و رحمت و فرمان پروردگار ذوالجلالي كه در غايت حكمت و رحيميت است اين كار را انجام ميدهند.
تعاون عمومي كه در عالم هستي جاري و ساريست و موازنهي عام و محافظتي فراگير كه در سيارات تا ذرات و جهازات و اعضاي بدن جانداران با كمال نظم و ترتيب صورت ميگيرد. و تزيين كه سيماي مزّين آسمان و گستره زيباي زمين تا چهره دلنشين گلها را با قلمي مزين آرايش كرده است و تنظيم كه از كهكشان و منظومه شمسي تا ميوههايي مانند ذرت و انار حكم ميراند؛ و توظيف كه خورشيد و ماه و عناصر و ابرها تا زنبور عسل را مأمور كاري نموده است. شهادتي به بزرگي حقايقي چون توظيف، تنظيم، تزيين و موازنهي موجود در عالم، بال دوّم شهادت كاينات را تشكيل ميدهند. رساله نور اين شهادت عظيم را به اثبات رسانده است، لذا ما در اينجا به اشارهيي مختصري بسنده ميكنيم.
در اشاره كوتاه به درس ايمانيهيي كه سياح جهانگرد ما از كائنات گرفت در مرتبه هجدهم مقام نخست چنين گفته شده است:
لاَ الهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الممُتَنِعُ نَظيرُهُ اَلمُمكِنُ كُلُّ مَاسِواَهُ الوَاحِدُ الاَحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ هذِهِ الكَائنَاتُ الكِتَاب الكَبِيرُ المُجَسَّمُ وَ القُرانُ الجِسمَانِيُّ المُعَظَّمُ وَ القَصرُ المُزَيَّنُ المُنَظَّمُ وَ البَلَدُ المُحتَشَمُ المُنتَظَمُ بِاِجمَاعِ سُوَرِهِ وَ آياتِهِ وَ كَلَماتِه وَ حُرُوفِهِ وَ اَبوَابِهِ وَ فُصُولِهِ وَ صُحُفهِ وَ سُطُوِرِه وَ اِتِّفَاق اَركَانِهِ وَ اَنوَاعِهِ وَ اَجزَائِهِ وَ جُزِئيَّاتِهِ وَ سَكَنَتِهِ وَ مُشتَمِلاَتِهِ وَ وَاردَاتِهِ وَ مَصَارِفِهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ احَاطَةِ حَقِيقَةِ الحُدُوث وَ التَّغَيُّر وَ الامكَانِ بِاجمَاعِ جَميعِ عُلَمَاءِ عِلمِ الكَلاَمِ وَ بِشَهَادَةِ حَقيقَةِ تَبديلِ صُورِتَه وَ مُشتَملاتِةِ بِالحِكمَةِ وَ الاِنتِظَام وَ تَجدِيدِ حُرُوِفِه وَ كَلمَاتِهِ بِالنِّظَامِ وَ المِيزَانِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقِة التَّعَاوُِن وَ التَّجَاوُبِ وَ التَّسَانُد وَ التَّدَاخُلِ وَ المُوَازَنَةِ وَ المُحَافَظَةِ فِي موَجوُدَاتِهِ بِالمُشَاهَدَةِ وَ العَيَانِ
آنگاه مسافر مشتاق و كنجكاو كه قدم در دنيا گذاشته و در جستجوي آفريدگار عالم بر آمده بود از مراتب هجدهگانه عبور كرد و با معراجي ايماني كه به عرش حقيقت رهنمون ميشود، از معرفت غايبانه به مقام حضور و خطاب ترقي
نمود و به روح خويش گفت: از ابتداي سوره شريف فاتحه تا كلمه إيّاكَ با مدح و ثناي غايبانه نوعي حضور حاصل شده و مخاطب إيّاكَ ميشويم. بدين ترتيب ما نيز ميبايست جستجوي غايبانه را رها كرده و آنچه را در جستجويش هستيم از همان مورد جستجو بپرسيم. سراغ خورشيد را بايد از خود خورشيد گرفت كه مُظهر همه چيزهاست. آري، آنچه مُظهر همه چيز است خود را از همه چيزها بيشتر ظاهر ميكند، بنابراين همچنان كه خورشيد را با ديدن شعاعهاي نورانياش ميشناسيم، با اسماء حسني و صفات قدسيِ خالقمان ميتوانيم بسته به ميزان ظرفيتمان براي شناخت او بكوشيم.
صرفاً دو راه از راههاي بيشمار اين مقصد، و دو مرتبه از مراتب فراوان آن دو راه و دو حقيقت از حقايق بيحد و حصر و تفصيلات دور و دراز آن دو مرتبه را به اجمال و اختصار در اين رساله به شرح زير بيان ميكنيم:
حقيقت اول: ظهور حقيقت فعاليت مستولي كه كائنات را در برگرفته و همه موجوداتِ قابل مشاهده و محيط، دائمي، منظم، شگفت انگيز، زميني و آسماني را از حالي به حالي در ميآورد و موجب تبديل و تجديد آنها ميشود، و احساس بديهي حقيقت ظهور ربوبيّت كه در متن حقيقت فعاليت حكمت مدار مذكور احساس ميشود، و دانستن بالضروره حقيقت بروز الوهيت در متن حقيقت ظهور ربوبيت كه از هر جهت رحمت ميفشاند.
به سبب همين فعاليت دائميِ حكيمانه و حاكمانه است كه در پس پرده، افعال فاعلي قادر و عليم، بالمشاهده احساس ميشود.
از اين افعال ربّاني مدبّرانه و مربيانه و از پس پرده آن، اسماء الهي را كه تجلياتش در همه چيز وجود دارد آشكارا ميتوان احساس كرد و دانست.
از اسماء حسنايي كه با جمال و جلال تجلي مييابند، و در پس پرده آنها، وجود و تحقق صفات سبعه قدسيه در مرتبه علم اليقين، و شايد عين اليقين يا حق اليقين ادراك ميشود.
اين هفت صفت قدسي نيز به شهادت تمام آفريدگان، به شكلي بينهايت داراي حيات، قدرت، علم، شنوايي، بينايي، اراده، و تكلم تجلي يافته و به واسطه آن، موجوديت
موصوفي واجب الوجود، مسمايي واحد و احد، و فاعلي فرد و صمد، بالبداهه، بالضروره، و به علم اليقين، ظاهرتر از خورشيد و روشنتر از آن به ديده ايماني كه در قلب است مشاهده و ادراك ميشود. زيرا كتابي زيبا و پرمحتوا يا خانهيي شكيل، بالبداهه افعال كتابت و خانه سازي را تداعي ميكند؛ به همين ترتيب افعال خوشنويسي و ساختن خانههاي شكيل نام خوشنويس و معمار را به اذهان خطور ميدهد، اين نامها نيز به طور بديهي هنر و صفت معماري و خوشنويسي را به ياد ميآورد، اين صفات هم بالبداهه وجود ذاتي را لازم ميدارد كه موصوف و صانع و مسما و فاعل باشد؛ همانطور كه فعل بيفاعل و اسم بيمسما ممكن نيست، صفت بدون موصوف و هنر بدون هنرمند نيز امكان ندارد.
سراسر كائنات با تمام موجوداتش بنابر حقيقت و قاعده مذكور، چون بيشمار كتابها و مكتوبات پرمحتوا يا كاخها و عمارتهاي فراوانيست كه با قلم تقدير نگاشته شده و با چكش قدرت بنا گرديده است و هر يك از آنها به هزاران وجه بر افعال بيمنتهاي ربّاني و رحماني اشارات بيحد و حصر كرده و بر تجليات بيحد و حصر هزار و يك اسم الهي كه منشاء افعال مذكورند، شهادتهاي بيپايان دارند و بر تجليات بيمنتهاي هفت صفت سبحاني كه منبع اسماي مذكورند اشاره كرده، و بر وحدت و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه ابدي و ازليست و موصوف و سرچشمه صفات محيط و قدسي مذكور ميباشد گواهي ميدهند. همه حسنات، زيباييها، ارزشها و كمالات موجود در تمام موجودات مزبور بر كمال و زيباييهاي قدسي لايق و موافق افعال رباني، اسماء الهي، صفات صمداني و شئونات سبحاني دلالت كرده، و همه آنها با هم و بالبداهه بر جمال و كمال قدسي ذات اقدس گواهي ميدهند.
حقيقت ربوبيت كه در حقيقت فعاليت ظهور مييابد با شئوناتي چون خلق و ايجاد و صُنع و ابداعِ مبتني بر علم و حكمت، و تصرفاتي چون تقدير و تصوير و تدبير و گرداندن مبتني بر نظام و ميزان، و همچنين با تحول و تبديل و تنزيل و تكميل مبتني بر قصد و اراده، و نيز اطعام و انعام و اكرام و احسان مبتني بر شفقت و رحمت، خود را نشان داده و ميشناساند. حقيقت بروز يافته الوهيت كه
در ظهور حقيقت ربوبيت است و بالبداهه احساس ميشود، همراه با جلوههاي رحيمانه و كريمانه اسماء حسني و تجليات جمالي و كمالي هفت صفت ثبوتيه يعني حيات، علم، قدرت، اراده، سمع، بصر و كلام خود را ميشناساند و معرفي ميكند.
آري، چنان كه صفت كلام ذات اقدس را با وحي و الهام ميشناساند، صفت قدرت نيز به واسطه آثار صُنعي كه هر يك در حكم كلمات مُجسماند، ذات اقدس را معرفي ميكند و سراسر كائنات را چون فرقاني جسماني نشان داده و قدير ذوالجلال را توصيف و تعريف ميكند.
صفت علم نيز به مقدار همه مصنوعاتِ داراي حكمت و نظم و ميزان، و به تعداد همه مخلوقاتي كه اداره و تدبير و تزيين و تمييزشان با علم صورت ميگيرد، موصوف خود يعني ذات اقدس واحد را معرفي ميكند.
صفت حيات هم به همين ترتيب مانند همه آثاري كه معرفي كننده قدرتاند، و مانند همه حالها و صورتهاي منظم و حكيمانه و موزون و تزيين يافته كه بر وجود علم دلالت ميكنند، و همچون همه دليلهايي كه معرفي كننده ساير صفاتاند، همراه با دلايل صفت حيات بر تحقق اين صفت دلالت ميكند و حيات نيز با تمام دلايل مذكور همه جانداران را كه آيينه آنها ميباشند گواه ميگيرد و به اين ترتيب ذات حي قيّوم را معرفي ميكند و عالم هستي را براي اين كه همواره نشان دهنده نقشها و جلوههاي نو و جداگانه باشد، به آيينهي اكبري تبديل ميكند كه متشكل از آيينههاي گوناگون بوده و همواره تحول مييابد و نو ميشود. به همين قياس هر يك از صفات سمع و بصر و اختيار و تكلم به اندازه عالم هستي، ذات اقدس را معرفي كرده و ميشناسانند.
صفات مذكور همانطور كه بر وجود ذات ذوالجلال دلالت دارند بر وجود و تحقق حيات و اين كه ذات ذوالجلال داراي حيات است و حي ميباشد نيز بالبداهه دلالت دارند، زيرا ادراك علامت حيات است، شنيدن نشانه زنده بودن است، ديدن خاص زندگان است، اراده با حيات معنا مييابد، اقتدار اختياري صرفاً در صاحبان حيات يافت ميشود و تكلم نيز كار جاندارانيست كه داراي ادراك ميباشند.
از نكات بيان شده در مييابيم كه صفت حيات داراي هفت مرتبه دليل به ميزان كائنات است و در معرفي وجود خود و وجود موصوفش براهيني دارد، و به همين دليل است كه اساس و منبع همه صفات و مصدر و مدار اسم اعظم قرار داده شده است. رساله نور حقيقت نخست را با برهانهاي محكم اثبات نموده و تا حدودي توضيح داده است؛ لذا در اينجا به قطرهيي از درياي مذكور اكتفا ميشود.
حقيقت دوم: تكلم الهيست كه ريشه در صفت كلام دارد.
براساس راز موجود در آيهي
لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي
كلام الهي لايتناهيست. ظاهرترين علامتي كه بر وجود يك ذات دلالت ميكند سخن گفتن اوست، اين حقيقت به صورت بيمنتها بر موجوديت و وحدت متكلم ازلي گواهي ميدهد.
توضيح تفصيلي حقيقت مورد بحث و شهادتش را به مراتب چهاردهم و پانزدهم اين رساله ارجاع ميدهيم كه دو شهادت محكم حقيقت مذكور با ملاحظه موضوع وحي و الهام بيان گرديده است؛ و شهادت عامتر در اين مورد را به بحث كتابهاي مقدس آسماني در مرتبه دهم و شهادتي روشن و جامع را به بحث قرآن معجز البيان در مرتبه هفدهم ارجاع ميدهيم. انوار و اسرار آيه كريمه:
شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
كه حقيقت مذكور را اعجاز آميز و شهادتش را توأم با شهادت حقايق ديگر ذكر ميكند، گويا براي مسافر ما كافي و وافي بوده است كه موجب گرديد نتواند جلوتر برود.
به عنوان اشارهيي مختصر به معناي درسي كه مسافر از اين مقام قدسي اخذ كرد در مرتبه نوزدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ الاَّ اللهُ الوَاجِبُ الوُجُودِ الوَاحِدُ الاَحَدُ، لَهُ الاَسمَاءُ الحُسني، وَ لَهُ الصِِّفَاتُ العُليَا، وَ لَهُ المَثَلُ الاَعلي، اَلَّذي دَلَّ عَلي وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحدَتِهِ اَلذَّاتُ الوَاجِبُ الوُجُودِ، بِاِجمَاعِ جَمِيعِ صِفَاتِهِ القُدسِيَّةِ المُحيِطَةِ، وَ جَمِيعِ اَسمَائِهِ الحُسني اَلمُتَجَلِّيَّةِ، بِاِتِّفَاقِ جَمِيعِ شُئوُنَاتِهِ وَ اَفعَالِهِ المُتَصَّرِفَة، بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ الاُلُوهِيَّةِ فِي تَظَاهُر الرُّبُوبيَّةِ، فِي دَوَامِ الفَعَّاليَّة المُستَولِيَةِ، بِفِعلِ الاِيجَادِ وَ الخَلقِ وَ الصُّنعِ وَ الاِبدَاعِ بِاِرَادَةٍ وَ قُدرَةٍ، وَ بِفِعل التَّقدِيِر وَ التَّصوير وَ التَّدبِير وَ التَّدوير بِاِختَيارٍ وَ حِكمَةٍ، وَ ِبفِعلِ التَّصريفِ وَ التَّنظِيمِ وَ المُحَافَظَةِ وَ الاِدَارَةِ وَ الاِعاشَةِ بِقَصدٍ وَ رَحمَةٍ، و َبِكَمَالِ الانتِظَامِ وَ المُوَازَنَةِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ احَاطَةِ حَقِيقَة اَسرَارِـ شَهِدَ اللهُ اَنَّهُ لاَ الهَ الاَّ هُوَ وَ المَلائكَةُ وَ اُولُوالعِلمِ قَائِماً بِالقِسطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.
* * *
اينرساله مناجات كه شعاع سوم ميباشد، به همراه رسالهي آيت الكبري و چند رساله ديگر در كاستامونو تأليف شده است. نمونهييست درخشان براي سير زندگي استاد در كاستامونو و اينكه خدمت و فعاليتش در اين شهر حول چه مسايلي ميگذشت. آري، سعيد نورسي به دلالت حقايق موجود در اين رسايل براي تقويت ايمان كه لازمترين خدمت براي ملت و عالم اسلام ميباشد، فعاليت ميكرد.
* * *
مقدمه
حجت ايمانيه هشتم هم چنانكه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت دارد با دلايل قطعي بر احاطه ربوبيت و عظمت قدرتش تأكيد ميكند، و احاطه حاكميت و شمول رحمتش را نيز اثبات كرده و بر آن دلالت دارد؛ هم چنين احاطه حكمتش و شمول علمش را بر تمام اجزاي كائنات اثبات ميكند.
خلاصه اين كه هر يك از مقدمههاي حجت ايمانيه هشتم داراي هشت نتيجه ميباشد. در اين مبحث، هر كدام از مقدمات هشتگانه، هشت نتيجه را با دلايل خود اثبات ميكند، و از اين نظر حجت ايمانيه هشتم داراي مزاياي عاليست.
سعيد نورسي
* * *
مناجـات
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِن مَّاء فَأَحْيَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
يا الهي، يا ربي! من از دريچه ايمان و با تعليم و نوري كه از قرآن و درسي كه از رسول اكرم (ص) گرفتهام و با راهنمايي اسم حكيم، ميبينم هيچ حركت و چرخشي درآسمانها نيست كه با نظم خود بر موجوديت تو اشاره و دلالت نداشته باشد.
هيچ يك از اجرام سماوي نيست كه با انجام وظيفه بيسر و صدايش و در عين سكوت و ايستادنش بدون هيچ ستوني، بر ربوبيت و وحدت تو اشارت و شهادت نداشته باشد.
هيچ ستارهيي نيست كه با خلقت موزون، وضع منظم، تبسم نوراني و با مُهر شباهتش به ستارگان ديگر بر شكوه الوهيت تو اشاره نداشته باشد و گواهي ندهد.
هيچ سيارهيي از دوازده سياره نيست كه با حركت حكيمانه و تسليم فرمانبرانه و مسؤوليت منظم و اقمار مهمش بر وجوب وجود تو گواهي ندهد و بر سلطنت الوهيتت اشاره نداشته باشد.
آري، آسمانها با ساكنينشان چنانكه جداگانه گواهي ميدهند با هيأت مجموعه خود نيز بهطور بديهي ميگويند اي آفريدگاري كه زمين و آسمانها را خلق كردي گواهيهاي آشكاري بر وجوب وجود تو هست؛ اي كه ذرات را با تركبيات منظمش تدبير و اداره ميكني و سيارات را با اقمار منظمشان به حركت در ميآوري و مطيع امر خود قرار ميدهي، اينان چنان محكم بر وحدت و يگانگيات شهادت ميدهند كه براهيني نوراني و دلايلي درخشان به عدد ستارگان آسمان شهادت آنها را تأييد ميكنند.
آسمانهاي صاف و پاكيزه و زيبا با اجرام فوقالعاده عظيم و شتابان همچون ارتش يا نيروي دريايي باشكوهِ يك سلطنت كه با چراغهايي زيور يافتهاند، بر شكوهمندي ربوبيتت و عظمت قدرتت كه ايجاد كننده هر چيز است دلالت دارند، و بر حاكميتت كه آسمان لايتناهي را در احاطه خود دارد و بر رحمت بيمنتهايت كه هر ذي حياتي را شامل ميگردد با قوت تمام اشاره ميكنند، و بر احاطه همه جانبه علمت و شمول حكمتت كه متعلق به همه امور و كيفيات مخلوقات آسمانيست و همه آنها را در اختيار خود دارد و امورشان را تنظيم ميكند، بيهيچ ترديدي شهادت ميدهند. اين شهادت و دلالت مانند ستارگان كه كلمه شهادت آسمانها و دلايل نوراني مجسماند، كاملاً ظاهر و آشكار ميباشد.
ستارگان عرصه و دريا و فضاي آسمانها همچون سربازان گوش به فرمان، كشتيهاي باعظمت، هواپيماهاي غول پيكر و چراغهايي شگفتانگيز، شكوه و جلال سلطنت الوهيت تو را نمايان ميسازند. وظايف خورشيد ـ بهعنوان يكي از نفرات آن لشكر الهي ـ در زمين و ساير سيّارات منظومهي شمسي دلالت ميكند، كه قسمتي از ستارگان همچون خورشيد نظر به عالم آخرت دارند، و نه تنها بدون وظيفه نيستند، بلكه خورشيدهاي عوالم باقياند.
اي واجب الوجود! اي واحد احد!
اين ستارگان شگفت انگيز، اين خورشيدهاي عجيب، و اين ماهها در مُلك تو در سماوات تو تحت فرمانت و با قوَّت و قدرتت و با تدبير و اداره تو به تسخير در آمده، امورشان تنظيم شده و وظيفهيي برعهده گرفتهاند. همه آن اجرام عُلوي، خالقي را تسبيح ميگويند كه آنها را آفريده، به چرخش در آورده و اداره ميكند؛ او را تكبير ميگويند و با لسان حال "سبحان الله" و "الله اكبر" سر ميدهند. من نيز با تمام تسبيحات آنان تو را تقديس ميكنم.
اي كه به دليل شدت ظهورش پنهان است و اي كسي كه به دليل عظمت كبريايش در خفا قرار دارد؛ اي قدير ذوالجلال، اي قادر مطلق! با درسي كه از قرآن حكيم گرفتم و تحت تعليم رسول اكرم(ص)، دريافتهام هم چنانكه آسمانها و ستارگان بر موجوديت و وحدت تو گواهي ميدهند،فضاي لايتناهي نيز با ابرها و رعدها و برقها و وزشها و بارشهايش بر وحدت و وجوب وجودت شهادت ميدهند.
آري، ابر بيجان و بيادراك، باران را كه آب حيات است به سوي ذي حياتان نيازمند گسيل ميدارد و اين با رحمت و حكمت تو انجام ميگيرد، تصادف آشفته نميتواند دخالتي داشته باشد.
صاعقه كه كاملترين نوع برق است به فوايد روشنايي اشاره دارد و ما را به استفاده از آن تشويق ميكند؛ و قدرت تو را در فضا به خوبي نشان ميدهد.
رعد كه آمدن باران را بشارت ميدهد و آسمان پهناور را به سخن وا ميدارد و با سر و صداي تسبيحات خود آن را به لرزه در ميآورد، با لسان قال سخن ميگويد، و تو را تقديس ميكند و بر ربوبيتت گواهي ميدهد.
بادها هم، وظايف بسياري چون رسانيدن لازمترين نياز ذي حياتان ـ كه از نظر استفاده بسيار آسان بوده ـ (يعني) نفس دادن و راحتي رساندن به نفوس را بر عهده دارند. آنها پهنه آسمان را گويي بر اساس حكمتي تبديل به لوحهي محو و اثبات ميكنند و آن را به صورت تختهيي در ميآورند كه كسي چيزي روي آن
مينويسد و بعد پاك ميكند. بادها به اين ترتيب بر فعاليت قدرتت اشاره دارند و بر وجودت گواهي ميدهند. نيز رحمتي كه به موجب مرحمت تو از ابرهاي فشرده به سوي ذي حياتان منتقل ميگردد با قطراتي موزون و منظم، كلمهوار بر وسعت رحمت و شفقت فراگيرت گواهي ميدهد.
اي متصرِّف فعال و اي فياض متعال! ابر و برق و رعد و باد و باران كه بر وجوب وجود تو شهادت ميدهند با اينكه از نظر كيفيت از هم دور و از نظر ماهيت مخالف يكديگرند، در هيأت مجموعهشان به سبب يگانگي و همبستگي و همياري در وظايفِ هم، با قوت تمام بر وحدت و يگانگيات اشاره دارند؛ و بر شكوهمندي ربوبيتت كه پهنه آسمان را محشر شگفت انگيزي قرار داده و در روزهايي آن را چندين بار پر و خالي ميكند، و بر عظمت قدرتت كه آسمان گسترده را چون لوحي وسيع براي نوشتن و اسفنجي پر آب نمود تا زمين را با آن آبياري كند، اشاره دارند و به همين صورت بر وسعت بينهايت حاكميت و رحمتت كه به تمام مخلوقات روي زمين و آن سوي پرده آسمان نظر دارد و آن را اداره و به تمام امورشان رسيدگي ميكند، دلالت ميكنند.
هوايي كه در فضاست در چنان وظايف حكيمانه و ابر و باران با چنان فوايد عالمانهيي به كار گرفته شدهاند كه اگر علمي محيط و حكمتي شامل بر هر چيز نبود، چنان چيزي امكان نداشت.
اي فعّال لما يريد!
قدرت تو كه همواره با فعاليتات در جو آسمان نمونهيي از حشر و قيامت را نشان ميدهد، تابستان را به زمستان و زمستان را به تابستان تبديل ميكند، عالمي را ميآورد و عالم ديگري را روانه غيب ميكند، اشاره بر اين حقيقت دارد كه دنيا را مبدل به آخرت خواهد كرد و شئونات سرمدي را در آخرت نشانمان خواهد داد.
اي قدير ذوالجلال! هوايي كه در جو آسمان است، ابر و باران، رعد و برق همه در تملك تواند، مُسخر امر و قوت و قدرت تواند و تو هر كدامشان را موظف به كاري كردهيي. اين مخلوقات آسماني كه به لحاظ ماهيت از هم دورند، امر كننده و حكم كننده خود را كه فرامين سريع و آني و پر شتاب او، آنها را به اطاعت ميخواند تقديس ميكنند و رحمتش را حمد و ثنا ميگويند.
اي خالق ذوالجلال ارض و سماوات!
با تعليم قرآن حكيمات و درسي كه از رسول اكرم (ص) گرفتهام ايمان آورده، دانستم كه: چگونه آسمان با ستارگانش و هر آن چه در فضا هست بر وجوب وجود و يگانگي و وحدت تو گواهي ميدهند؛ به همين ترتيب زمين با تمام مخلوقات و احوالش بر موجوديت تو و وحدتت به تعداد موجودات گواهي ميدهد و اشاره ميكند.
آري، هيچ تحولي در زمين و هيچ تغيير و تحولي در پوشش درختان و حيوانات كه سالانه اتفاق ميافتد (جزيي يا كلي) نيست كه با نظم خود بر وجود و يگانگي تو اشاره نكند.
هيچ حيواني نيست كه با رزق رحيمانهيي كه به نسبت ضعف و نيازش ميدهي و جهازاتي كه با توجه به نيازهاي زيستياش، حكيمانه در اختيارش ميگذاري، بر هستي و وحدت تو گواهي ندهد.
هيچ يك از نباتات و حيواناتي كه در بهار و در مقابل ديدگانمان خلق ميشوند نيست كه با صُنع عجيب و زيورهاي لطيف و تشخُّص كامل و نظم و ترتيب خود معرّف تو نباشد.
نباتات و حيواناتي كه روي زمين را پر كردهاند و از عجايب و معجزات قدرت تو هستند از تخمها و تخمكها، قطرهها و حبهها و دانههاي كوچك و هستههايي محدود كه ماده اصلي آنها واحد و مشابه هم است، به صورت كامل، زيبا، داراي صفت مشخصه، و بدون هيچ خطايي آفريده ميشوند؛ اين امر چنان شهادتيست
بر وحدت و حكمت و وجود صانع حكيم و قدرت لايزال او كه از دلالت نور بر وجود خورشيد محكمتر و روشنتر است.
هيچ عنصري اعم از هوا، آب، نور، آتش و خاك نيست كه به رغم عدم ادراك، وظايف خود را در نهايت ادراك به انجام نرساند و با وجود بساطت و خصلت استيلاجويانه و بينظم بودن به نحوي كه در هر جا پراكنده ميشوند، ميوهها و محصولاتي كاملاً منظم و متنوع از خزانه غيب نياورد؛ اينان همه بر يگانگي و وجود تو گواهي ميدهند.
اي فاطر قدير! اي فتاح علام! اي فعال خلاق!
همانطور كه زمين با تمام سكنهاش بر واجب الوجود بودن خالقش گواهي ميدهد، با مُهري كه بر چهره خود و سكنهاش دارد بر وحدت و احديت تو اي واحد احد، اي حنان منان، اي وهاب رزاق گواهي ميدهد و با يكي بودن و با هم بودن و در درون هم بودن و هم ياريشان نيز از لحاظ يگانگي اسماء و افعال ربوبيِ ناظر بر آنها به درجه بداهت بر وحدت و احديت تو به تعداد موجودات گواهي ميدهند. زمين چون اردوگاه و نمايشگاه و آموزشگاهيست كه در آن تمام امكانات مورد نياز چهار صد هزار گونه حيوانات جدا جدا عطا ميشود؛ اين امر بر شكوه ربوبيت و احاطه قدرت تو دلالت دارد؛ به همين ترتيب رزق همه ذي حياتان به تفكيك و در زمان معين از خاكي خشك و بسيط رحيمانه و كريمانه عطا ميشود؛ نيز همه افراد بيشمار مذكور در تسخير كاملِ اوامرِ ربانيهاند و از او اطاعت ميكنند؛ اينها نشانگر شمول رحمت و احاطه حاكميتت بر همه چيزهاست.
ادارهي قافله مخلوقاتي كه در زمين تحول مييابند، مرگ و حيات مداوم آنها و تدبير كليه امور حيوانات و نباتات بر علمي دلالت دارد كه به همه چيز تعلق مييابد و نشان از حكمتي بيپايان دارد كه بر همه چيز حكم ميراند و اين گواهيست بر محيط بودن علم و حكمت تو.
انسان نيز كه قادر به تصرف در موجودات ميباشد، و در مدتي كوتاه بر روي زمين وظايف بيشماري را انجام ميدهد با استعداد و وسايل معنوياي تجهيز شده است كه گويي قرار است براي زماني بسيار طولاني زندگي كند؛ البته و بيترديد عمر كوتاه و غم انگيز و زندگي آميخته با دلتنگيهاي او در اين دنياي پر بلا و فاني، آموزشگاه، اردوگاه و نمايشگاه موقت زمين، گنجايش اين مقدار از اهميت، هزينههاي فراوان، تجليات بيپايان ربوبي، خطابهاي سبحاني بيحد و حصر و احسانهاي الهي فراوان را ندارد. انسان براي عمري ديگر كه ابديست و دار سعادتي كه باقيست آفريده شده است و اين مطلب بر احسانهاي اخروي عالم بقا اشارت دارد و بر آن گواهي ميدهد.
اي خالق كل شي!
تمام مخلوقات روي زمين در مُلك تو، در زمين تو، با حول و قوت تو و با قدرت و اراده و علم و حكمت تو اداره ميشوند و مُسخر تو هستند. ربوبيتي كه فعاليتش بر روي زمين مشاهده ميگردد چنان احاطه و شمولي دارد و نحوه اداره و تدبير و تربيت او چنان كامل و حساس است و افعالش در هر سو چنان واحد و توأم و مشابه است كه نشان ميدهد ربوبيت و تصرفي در حكم كلييي كه انقسامش غيرممكن بوده و كلي كه قبول جزء نميكند وجود دارد. زمين با تمام سكنهاش با زبانهاي بيشمار ظاهرتر از لسان قال، خالق خود را تقديس ميكند و تسبيح ميگويد و با لسان حالِ نعمتهاي بينهايتش، رزاق ذوالجلال را حمد و ثنا و مدح ميگويد.
اي ذات اقدسي كه به دليل شدت ظهور وعظمت كبريا پنهان هستي! با تمام تقديسها و تسبيحهاي زمين، تو را از نقصان و عجز و شريك تقديس ميكنم و با تمام تحميدات و ثناهايش تو را حمد و ثنا ميگويم.
اي ربُّ البَرِّ و البحر! با درسي كه از قرآن و تعليمي كه از رسول اكرم (ص) گرفتهام دانستم:
همانطور كه آسمانها و فضا و زمين بر وحدت و وجود تو شهادت ميدهند،درياها و نهرها و چشمهها و رودها بر وجوب وجود و يگانگي تو به طور بديهي گواهي ميدهند.
آري، هيچ موجودي و حتي هيچ قطرهيي در درياها كه مانند ديگ بخار منبع عجايب دنياي ما هستند، يافت نميشود كه با وجود و نظم و منافع و وضع خود خالقش را نشناساند.
همه مخلوقات عجيبي كه روزيشان در ميان دانههاي ساده شن يا در آبي معمولي بدانها داده ميشود، يا حيوانات دريايي كه خلقتشان آكنده از نظم است، به ويژه نوعي از آنها كه با ميليونها تخمي كه ميگذارد درياها را به وجد ميآورد، با نوع آفرينش و وظيفهيي كه بر عهده دارند و با نشو و نما و تدبير و تربيتشان به آفريدگار اشاره ميكنند و بر رزاق گواهي ميدهند. همچنين در دريا هيچ گوهر زيبا، باشكوه، و گرانبهايي نيست كه با خلقت جميل و فطرت جذاب و خاصيت نافع خود، تو را نشناسد و نشناساند.
آري، آنها يك به يك گواهي ميدهند و در هيأت مجموعه نيز همگي با هم، آميخته در هم، با مُهر خلقت و وحدتي كه دارند و سهولتي كه در آفرينش آنها هست و تعداد واقعاً كثيرشان، بر يگانگي تو شهادت ميدهند. كرهي زمين را به همراه خشكيهايش و درياهايش كه اين خشكيها را احاطه كرده، معلق نگاه داشته، و بدون آن كه بريزند و متلاشي شوند به دور خورشيد گردانده، و خاك را استيلا نداده؛ و از شني ساده و آب، حيوانات و جواهر متنوع و منتظم را خلق كرده، و تدبيرشان را ديده و ديده نشدن جنازههاي فراوان در حالي كه ايجاب ميكند؛ كه هر طرف زمين را احاطه كرده باشند؛ همه به تعداد موجودات روي زمين بر هستي تو و واجب الوجود بودنت اشاره دارند و گواهي ميدهند.
همچنان كه دلالت اينان بر شكوه سلطنت ربوبي و عظمت قدرتت كه بر همه چيز احاطه دارد بسيار آشكار است، ستارگان عظيم در آسمان تا ماهيهاي بسيار
ريزي كه در اعماق درياها با نظمي خاص روزي داده ميشوند نيز بر رحمت بيمنتها و حاكميت بينهايت گستردهات گواهي ميدهند و با نظم و فايده و حكمتهايي كه دارند و با ميزان و موازنه خود بر علم تو كه بر هر چيز محيط است و بر حكمتت كه شامل همه چيزهاست اشاره ميكنند.
وجود درياي رحمت تو براي مسافران مهمان سراي دنيا و مُسخر بودنش براي انساني كه در سير و سياحت است و با كشتي از آن بهره ميبرد، اشاره است بر مسافراني كه شبي را در توقف گاهي ميمانند و ذاتي كه در همان يك شب هداياي فراوان دريايي به آنها اكرام ميكند؛ و اين كه او در مقر سلطنت ابدياش چنان درياهاي رحمت ابدي دارد كه اينها نمونههاي كوچك و فاني آن ميباشند. وجود كاملاً شگفت انگيز درياها در اطراف زمين، و رسيدگي دقيق به امور مخلوقات موجود در آنها، بالبداهه نشان ميدهد، كه فقط با قوه و قدرت تو و فقط با اداره و تدبير توست كه در ملك تو مسخر تواند و با لسان حال خويش خالقشان را تقديس كرده "الله اكبر" ميگويند.
اي قدير ذوالجلالي كه كوهها را براي سفينه زمين ستونهايي با خزاين قرار دادي!
با تعليمي كه از رسول اكرم (ص) و درسي كه از قرآن حكيم گرفتم دانستم: درياها همانطور كه با تمام شگفتيهايشان تو را ميشناسند و ميشناسانند؛كوهها نيز با حكمتها و خدماتي چون كاستن از تأثيرات زلزله كه موجب سكونت زمين شده و با بيرون راندن تلاطم داخلي، سكوت و آرامشش را تأمين ميكنند، و با رهايي زمين از استيلاي درياها، و تصفيه هوا از گازهاي مضر و تأمين ذخيره آب، و با نگهداري و محافظت از معادن مورد نياز ذي حياتان، تو را ميشناسند و ميشناسانند.
آري، انواع سنگهاي موجود در كوهها و اقسام مختلف موادي كه علاج بيماريهاي گوناگون ميباشند و مواد متعدد معدني كه مورد نياز ذي حياتان مخصوصاً انسان است و گروه نباتات كه كوهها و صحراها را با گلهايشان تزيين
ميكنند و با ميوههايشان به وجد ميآورند، همه و همه با حكمتهايي كه تصادف بودنشان غير ممكن است با نظم خود و با حُسن خلقت و فوايدشان و به ويژه با تشابه ظاهري كه برخي مواد معدني مانند نمك، جوهر ليمو، سولفات و زاج دارند، اما طعمشان بسيار متفاوت است، مخصوصاً انواع مختلف گياهان كه از خاكي ساده و معمولي حاصل ميشوند و گلها و ميوههاي گوناگوني ميدهند؛ اينها همه بالبداهه بر وجوب وجود قديري لايزال، حكيمي كه حكمتش بينهايت است، رحيم و كريم و صانعي كه رحمت و كرم و صُنعش لايتناهيست شهادت ميدهند و در عين حال با هيأت مجموعه خود نيز با نقاطي همچون وحدتِ سرپرستي، وحدتِ تدبير و وحدتِ منشأ و مسكن و آفرينش و صنع، و با هماهنگي و يكساني و وفور و سهولت و كثرت و سرعت در سازندگي بر يگانگي و احديت صانع اشاره ميكنند.
انواع مصنوعات موجود در سطح كوهها و درونشان، در هر نقطهيي از زمين در لحظهيي ايجاد ميشوند، به گونهيي واحد، دور از خطا، در غايت كمال و سرعت، بدون آنكه كار يكي مانع ديگري شود؛ كوهها در عين آميختگي با ساير انواع بدون اينكه به هم بياميزند، ايجاد ميشوند و اين دلالت دارد بر شكوه ربوبيت تو و عظمت قدرتي كه انجام هيچ كاري برايش گران نيست؛ به همين ترتيب پوشاندن سطح و درون كوهها با درختان و گياهان و مواد معدني موزون طوري كه جوابگوي نيازهاي بيشمار همه آفريدگان ذي حيات روي زمين، حتي امراض متنوع آنها يا ذوقها و تمايلات گوناگونشان باشد و مُسَخَّر كردن اين نعمتها به نيازمندان، بر رحمت گسترده و بيمنتهاي تو و وسعت بينهايت حاكميتت دلالت دارد و وجود موادي كه در طبقات زيرين خاك در تاريكي و به صورت مختلط پنهان است و با دانايي و بينايي و بدون خطا و به شكل منظم نسبت به نيازها ظاهر ميگردند، بر احاطه علمي تو كه بر هر چيز تعلق مييابد و شمول حكمتت كه تنظيم كننده همه امور است و همه چيز را در بر ميگيرد دلالت دارد، و ايجاد داروهاي كوهستاني و ذخيره سازي مواد معدني اشاره و دلالت آشكاريست بر محاسن تدابيرِ كريمانه و رحيمانه ربوبيت و لطايف محتاطانه عنايتت.
كوههاي بزرگ براي مهماناني كه در سراي اين جهان مسافرند انبارهاي عظيم ذخايري جهت تأمين نيازها و احتياجاتشان در آينده هستند، مخازن كاملِ بسياري از گنجينههاي مورد نياز كه ممكن است به كارشان آيد؛ لذا اشارتي و بلكه دلالتي يا شهادتي هستند بر اين كه صانعي چنين كريم و مهمان نواز، حكيم و مهربان، قدير و ربوبيت پرور، قطعاً براي مهمانان عزيزش در عالم ابدي، داراي احسانهاي ابدي و خزاين جاودان است. در برابر كوههاي اين جهان، در آنجا ستارگان چنين وظيفهيي را بر عهده دارند.
اي قادر كل شي!
كوهها و مخلوقات موجودشان، در ملك تو و با قوت و قدرت و علم و حكمت تو مُسخر و انباشته شدهاند. آنها خالقشان را كه چنين تسخيرشان كرد و بدانها وظيفه داد تقديس ميكنند و تسبيحش ميگويند.
اي خالق رحمن و اي رب رحيم!
با تعليم رسول اكرم (ص) و درسي كه از قرآن حكيم فرا گرفتم دانستم: همانطور كه فضا و زمين و آسمان و كوه و دريا با مخلوقاتشان تو را ميشناسند و ميشناسانند، تمامدرختان و گياهان روي زمين نيز با برگها و گلها و ميوههايشان بالبداهه تو را معرفي ميكنند و خود ميشناسند.
برگ درختان و گياهان كه در حركت ذكريه جذبه دارانهي خويشاند، و گلهايشان كه با زيبايي خود اسماء صانع را توصيف و تعريف ميكنند، و ميوههايشان كه بر اثر لطافت و تجلي مرحمت خنداناند غير ممكن است ناشي از تصادف باشند؛ نظمي در صنعتي متعالي، ميزاني در نظم، زينتي در ميزان، نقشهايي در زينت، رايحههايي دلنشين و جداگانه در نقشها، و طعمهاي مختلف ميوهها در رايحهها بالبداهه بر وجوب وجود صانعي بينهايت كريم و رحيم شهادت ميدهند؛ به همين ترتيب موارد مذكور در هيأت مجموعه خود و با نقاطي همچون وحدت و همبستگي در كل زمين، تشابه و مشابهت در سكه خلقت،
تناسب در تدبير و اداره امور، موافقت در افعال ايجاديِ متعلق به مخلوقات و اسماء رباني، اداره افراد بيشمار صد هزار نوع مذكور به يكباره و بدون آن كه خطايي صورت گيرد، همه بالبداهه بر وحدت و احديت صانع واجب الوجود شهادت ميدهند.
چنانكه آنها بر وجوب وجود و يگانگيات شهادت ميدهند، اعاشه و ادارهي افراد بيشمار لشگر ذي حياتان ـ كه متشكل از چهارصد هزار ملت مختلف بر روي زمين بوده ـ و ايجاد بينقصشان بدون خطا و هرج و مرج، بر شكوه وحدانيت ربوبيتت و عظمت قدرتت كه موجب آفرينش بهار به آساني خلق يك گل ميگردد و به همه چيز تعلق مييابد دلالت دارد؛ به همين ترتيب به وسعت بينهايت رحمتت كه انواع و اقسام خوراكيها را در هر سوي زمين پهناور براي بيشمار حيوان و انسان تأمين ميكند، اشاره كرده و جريان امور بيحد و حصر و اِنعامها و ادارهها و اعاشهها و افعالي كه در نهايت نظم و ترتيب به انجام ميرسند و اينكه همه چيز حتي ذرات كوچك، مطيع و مُسخر اوامر و اجرائات مذكور هستند، به يقين بر وسعت بيانتهاي حاكميتت دلالت دارند. اينكه همهي امور مربوط به شاخ و برگ و ريشه و ميوه و گل درختان و گياهان با بينايي و دانايي، و ناظر بر فوايد و مصالح و حكمتها به انجام ميرسد مطلبيست كه بر علم محيط تو و شمول حكمتت بر هر چيز كاملاً آشكارا دلالت دارد و با انگشتان بيشمار اشاره ميكند؛ و بر زيبايي صُنع تو كه در غايت كمال است و كمال نعمتت كه در نهايت جمال قرار دارد با زبانهاي بيشمار ثنا و مدح ميگويند.
در اين سرسراي گذرا و مهمانكده فاني در مدتي كوتاه و عمري اندك، احسانها و نعمتهاي با ارزش و اكرامها و پذيراييهايي كه با دستان درختان و گياهان صورت ميگيرد همه اشارهاند و گواهي ميدهند، كه ذات رحيم و كريم قدرتمندي كه در اينجا چنين با محبت به مهمانانش رسيدگي ميكند تمام احسانها و ضيافتها را براي شناساندن خود و براي اينكه بندگان، او را دوست بدارند معمول ميدارد؛ براي جلوگيري از عكس مطلب و براي اينكه آفريدگانش نگويند "شيرينياش را به ما چشاند اما قبل از اينكه تناول كنيم از بينمان برد"
و باعث نشوند ديگران نيز چنين بيانديشند و براي اينكه سلطنت الوهيتاش همچنان باعظمت بماند و منكر رحمت بيمنتهايش نشوند و اجازه انكارش را به ديگران نيز ندهند و براي اينكه دوستانش را به سبب محروميت، تبديل به دشمن نكند قطعاً در جهاني ماندگار و دياري باقي براي بندگان جاودانش از خزاين و جنات ابدي متناسب با بهشت جاودان، درختان پرثمر و نباتات پرگل فراهم كرده است. آنچه در اين جهان ديده ميشود نمونههايي براي نشان دادن به مشتريان ابديست.
درختان و گياهان همگي با كلمات برگ و گل و ميوههايشان تو را تقديس ميكنند و تسبيح و تحميد ميگويند؛ هر يك از آن كلمات نيز جداگانه تو را تقديس ميكنند؛ به ويژه ميوهها به صورتي بديع در حالي كه ماده آنها بسيار متفاوت، صنعتشان شگفت انگيز و دانههايشان فوقالعاده است، چون طبقهاي خوراكي به دست درختان داده شده و بر سر گياهان گذاشته ميشوند و به منظور ارسال براي ذي حياتان مهمان، تسبيحاتشان كه به لسان حال بود در حالت ظهور به مرتبه لسان قال در ميآيد. همه آنها در ملك تو و با قوه و قدرت تو، با اراده و احسان تو و با حكمت و رحمت تو مُسخر شدهاند و مطيع همه اوامرت هستند.
اي صانع حكيم و اي خالق رحيم! اي كه بر اثر شدت ظهور پنهان هستي و به دليل عظمت كبريايت ديده نميشوي! به زبان همه برگها و گلها و ميوههاي درختان و گياهان و به تعداد تمام آنها تو را از ناتواني و عجز و داشتن شريك تقديس ميكنم و حمد و ثنايت ميگويم.
اي فاطر قدير! اي مدبّر حكيم! اي مربي رحيم! با تعليم رسول اكرم (ص) و درسي كه از قرآن حكيمات گرفتم دانستم و ايمان آوردم كه درختان و گياهان تو را ميشناسند و به همين ترتيب صفات قدسي و
اسماي حسناي تو را به ديگران ميشناسانند. نيز هر يك ازانسانها و حيوانها به عنوان گروهي از ذي حياتان كه داراي روح ميباشند با اعضاي داخلي و خارجي موجود در بدن خود كه مانند ساعتهاي كاملاً دقيق و منظم كار ميكنند و به كار گرفته ميشوند، و با جوارح و حواسي كه با نظمي بسيار پيچيده و ظريف، ميزاني كاملاً حساس و با فايدههايي بسيار مهم در وجودشان قرار داده شده و با اعضايي كه با آفرينشي كاملاً ماهرانه در پيكرشان نهاده شده و با تفريشي در غايت حكمت و موازنهيي بسيار دقيق خلق شدهاند، بر وجوب وجود تو و تحقق صفاتت گواهي ميدهند، زيرا قدرت كور و طبيعت بيادراك و تصادف سرگردان، نميتواند در صُنعي تا اينحد ظريف و آگاهانه و عالمانه و حكمتي چنين مدبِّرانه و در اوج توازن دخالتي كند؛ نه، آفرينش نميتواند كار آنها باشد، اين امكان ندارد. اينكه مخلوقات به خودي خود آفريده شده باشند نيز صدبار محال در محال است. زيرا در آن صورت هر ذره از وجود انسان بايد هر چيز دخيل در شكل گيري وجودش را بداند و حتي ميبايست از همه چيزهاي مرتبط با او در جهان خبر داشته باشد، آن را ببيند و داراي دانشي و قدرتي فراگير (هم چون علم و قدرت اله) باشد. در آن صورت ايجاد بدن انسان به او سپرده ميشود و ميتوان گفت به خودي خود موجود ميشود.
وحدت تدبير و اداره، و وحدتِ نوعيه و جنسيهي هيأت مجموعهي (انسان و حيوان)، و يگانگي خاتم فطرتي كه در مشابهت نقاطي چون گوش و چشم و دهان مشاهده ميگردد، و اتحاد در سكهي حكمتي كه در سيماي افراد هر نوع ديده ميشود و همبستگييي كه در اعاشه و ايجاد وجود دارد. هيچيك از چنين كيفياتي نيست؛ مگر اينكه بر وحدت تو شهادت قطعي ميدهد. در هر يك از موارد ذكر شده تجلي اسماء ناظر بر كائناتت را ميتوان مشاهده كرد كه بر احديت موجود در واحديتات اشاره دارد.
صدها هزار نوع از حيوانات و انسانهايي كه بر روي زمين پراكندهاند چون لشكري منظم و مطيع و مجهز و تحت فرمان كه كوچكترين تا بزرگترينشان
را شامل ميشود، از فرامين دقيق ربوبي تبعيت ميكنند و بدين ترتيب بر شكوه ربوبيت دلالت دارند؛ نيز با اينكه كثيرند و بسيار با ارزش و در غايت كمال، وجود يافتنشان سريع است و در عين حال كه از بينهايت صنعت برخوردار ميباشند، آفريدنشان بسيار سهل است؛ آنها با چنين حقايقي بر عظمت قدرت تو دلالت دارند و بر رحمت گستردهات اشاره دارند كه رزق ميكروب تا كرگدن، كوچكترين حشره تا بزرگترين پرنده را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تأمين ميكني، و هر كدامشان همچون سربازي مطيع به وظيفه فطري خود عمل ميكنند و روي زمين در هر بهار به جاي همه آنهايي كه در فصل پاييز مرخص شده بودند اردوگاهي براي آن لشكر ميشود و همه از نو زير پرچم قرار ميگيرند، كه همگي بر وسعت بينهايت حاكميتات دلالت دارند. هر يك از حيوانات به عنوان نسخهيي كوچك و نمونهيي مختصر از عالم هستي با علمي به غايت عميق و حكمتي به غايت دقيق خلق شدهاند به نحوي كه اجزاي تركيبي آنها در هم نميآميزد و شكل و ظاهر هر كدامشان جدا جدا عاري از خطا و دور از هر گونه سهوي و بدون نقصان ايجاد ميگردد. اين امر به تعداد موجودات مزبور دلالت ميكند بر اينكه علم تو بر هر چيز احاطه دارد و حكمتات همه چيزها را شامل ميشود. هر يك از آنها با خلقت زيبا و هنرمندانه خود معجزه صُنع و نمونه خارقالعادهيي از حكمت تو ميباشند و بر كمال حُسن صُنع ربّاني ـ كه علاقه وافري بدان داري و خواهان ديده شدنش هستي ـ و بر زيبايي كامل آن اشاره دارد؛ و هر يك از آنها مخصوصاً نوزادانِ به غايت دوست داشتني، با تغذيه دلنشينشان از لحاظ تأمين خواستهها و نيازهايشان اشارات بيشماري بر جمال به غايت زيباي عنايت تو محسوب ميشوند.
اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الامين! اي مالك يوم الدين! با تعليم رسول اكرمات (ص) و ارشاد قرآن حكيمات دانستم كه برگزيدهترين نتيجه عالم هستي، حيات است وبرگزيدهترين خلاصه حيات، روح است و برگزيدهترين قسم ذي روحان، ذي شعوران است و جامع ذي شعوران، انسان است
و سراسر كائنات نيز مُسخَّر حيات است و براي آن در حركت است. ذي حياتان مُسخر ذي روحاناند و براي آنان به دنيا آورده ميشوند؛ و ذي روحان مُسخر انسانها هستند و آنها را ياري ميكنند. انسانها فطرتاً آفريدگار خويش را بسيار دوست دارند؛ آفريدگارشان نيز آنها را دوست دارد و هم علاقمند است به هر وسيله كاري كند كه او را دوست داشته باشند. استعداد انسان و عوامل معنوي او ناظر بر جهاني ابدي و حياتي جاودان است. قلب و ادراك انسان با تمام توان خواهان بقاست و زبانش با دعاهاي بيشمار براي جاودانگي نزد خالق خود التماس ميكند، البته و در هر حال او انسانهايي را كه دوست دارند و دوست داشته ميشوند، محبوب و مُحباند نميميراند، بدون اينكه حياتي دوباره به آنها بدهد؛ در حالي كه آنها را براي محبتي ابدي آفريده است در واقع نميبايست آنها را با عداوتي ابدي برنجاند. حكمت او ادامه حيات سعادتمندانه آنها را در عالم ابدي ديگري اقتضا ميكند و براي همين انسان را به اين دنيا فرستادهاند تا تلاش كند و شايستگي عالم ابدي را به دست آورد. انسان با تجلي اسماء جلوه گر بر او در اين دنياي فاني و كوتاه مدت، آيينه اسماء مذكور در عالم بقا ميشود و اين اشاره است بر اين نكته كه انسان مظهر تجليات ابدي اسماء خواهد شد.
آري، دوست صادقِ آنچه جاودانه است، جاودان خواهد شد؛ و آيينه ذي شعورِ (خدايِ) باقي، لازم است باقي شود.
از روايات صحيحه دانسته ميشود كه روح حيوانات باقي ميماند، و در برخي موارد خاص حيواناتي مانند هدهد و مور سليمان (ع)، ناقه صالح (ع)، و سگ اصحاب كهف به لحاظ روحي و جسمي توأمان به عالم باقي ميروند و هر نوع، جسدي خواهد داشت تا گاه گاهي از آن استفاده كند؛ علاوه بر روايات، اقتضاي حكمت و حقيقت و رحمت و ربوبيت نيز همين است.
اي قدير قيّوم!
تمام ذيحياتان و ذيروحان و ذيشعوران در ملك تواند و فقط با قوت و قدرت تو و اراده و تدبير تو و رحمت و حكمت توست كه تسخير فرامين ربوبيتت
هستند و با وظايف فطري مسؤول قرار داده شدهاند. قسمي از آنها نيز نه به دليل قدرت و توانايي انسان كه به سبب ضعف و عجز فطري او و به موجب رحمتات مُسخر انسان قرار داده شدهاند. آنها با لسان حال و قال صانع و معبود خود را از قصور و داشتن هرگونه شريك تقديس ميكنند و با حمد و سپاس براي نعمتهايش، هر يك عبادت خاص خود را به جا ميآورند.
اي ذات اقدسي كه به سبب شدت ظهور، پنهان هستي و به سبب عظمت كبريايت در حجاب قرار داري! نيت ميكنم با تسبيح همه ذي روحان تو را تقديس كنم و بگويم:
سُبْحانَكَ يا مَنْ جَعَلَ مِنَ الماءِ كُلَّ شَيءٍ حَيٍّ
يا رَبَّ العالمين! يا اِلهَ اَلاوَلينَ وَ الآخَرينَ! يا رَبَّ السَماواتِ وَ الارضين!
با تعليم رسول اكرم (ص) و درسي كه از قرآن حكيمات فرا گرفتم دانستم و ايمان آوردم چنان كه آسمان، فضا، زمين، برّ و بحر، درخت، گياه، و حيوان با تمام افراد و اجزا و ذراتشان تو را ميشناسند و بر هستي و يگانگيات گواهي ميدهند و بر آن دلالت و اشارت دارند، ذي حيات نيز كه عصاره كائنات است، انسان كه خلاصه ذيحيات است، انبيا و اوليا كه خلاصه انساناند، و عقول و قلوب كه خلاصه اصفيا ميباشند، به واسطه الهام و كشف و مشاهده و استخراج با قطعيتي به قوت صدها اجماع و تواتر بر وجوب وجود و وحدانيت و احديت تو گواهي داده، و از آن خبر ميدهند، و آنها همه با معجزات و كرامات و براهين يقيني خبر خود را اثبات ميكنند.
آري، هيچ خاطره غيبهيي كه در قلبها ناظر بر ذات هشدار دهنده از وراي پرده نهان باشد، و هيچ الهام صادقه ناظر بر ذات الهام كننده، و هيچ اعتقاد يقيني كه به صورت حق اليقين و كاشف اسماء حسني و صفات قدسيهات باشد، و هيچ قلب نوراني كه به واسطه عين اليقين، انوار واجب الوجود را در انبيا و اوليا مشاهده كند، و هيچ خرد منوري، نيست، كه آيات وجوبي آفريننده همه موجودات، و براهين وحدت او را در اصفيا و صديقين با علم اليقين تصديق نكند
و بر وجوب وجود تو و صفات قدسيهات و وحدت و احديت و اسماء حسني تو شهادت ندهد، دلالت نكند و اشارتي نداشته باشد. به ويژه معجزات روشني كه خبرهاي رسول اكرم (ص) را به عنوان زبده و رييس و امام همه انبيا و اوليا و اصفيا و صديقين تصديق ميكنند؛ و هيچ يك از حقايق عاليه كه بيانگر حقانيت او ميباشند، و هيچ يك از آيات توحيدي و قاطع قرآن معجز بيان كه خلاصه خلاصه همه كتابهاي حقيقي و مقدس ميباشند، و هيچ يك از مسايل قدسي مرتبط با مسايل ايماني در قرآن، نيست، كه بر وجوب وجود تو و صفات قدسيات و وحدت و احديت و اسماء و صفاتت گواهي ندهد و دلالت و اشاره نكند!
صدها هزار مخبر صادق با استناد به معجزات و كرامات و حجتهايشان بر وجود و يگانگي تو گواهي ميدهند، و در عين حال با اجماع و اتفاق نظر از درجه حشمت ربوبيتت ـ كه كليات امور عرش اعظم محيط بر همه چيز، تا اطلاع از جزييترين و پنهانيترين خاطرهها و آرزوها و درخواستهاي قلب را اداره ميكندـ خبر ميدهند، و از درجهي عظمت قدرتت كه در همه چيز جريان دارد؛ خبر ميدهند و آن را اثبات ميكنند؛ قدرتي كه در برابر ديدگان ما اشياي مختلف و بيشمار را به يكباره ميآفريند، به نحوي كه هيچ كاري مانع كار ديگر نميگردد و بزرگترين چيز به سهولت خلق كوچكترين مگس، آفريده ميشود.
آنها با معجزات و حجتهاي خود از وسعت بينهايت حاكميت او خبر داده، و اثبات ميكنند كه خداوند با رحمت بينهايت گستردهاش كائنات را براي ذي روح مخصوصاً انسان، سرايي كامل قرار داد و بهشت و سعادت ابدي را براي جن و انس حاضر نمود، و رسيدگي به كوچكترين جاندار را فراموش ننمود و براي تلطيف و جلب اطمينان ناتوانترين قلبها كوشيد؛ هم چنين انواع مخلوقات از ذرات تا سيارات را مطيع امر خود ساخت، آنها را مُسخر نمود و به هر يك وظيفهيي داد. نيز كائنات را در حكم كتاب بزرگي قرار داد كه به تعداد اجزايش داراي رساله است و در كتاب مبين و امام مبين كه دفاتر لوح محفوظ به شمار ميروند سرگذشت همه موجودات را قيد نمود و برنامه و خلاصه همه درختها را در دانههايشان قرار داد و تاريخچه حيات
ذي شعوران را با نظم و ترتيب و بيهيچ خطايي در حافظهها نهاد، اينها همگي بر محيط بودن علم او بر همه چيز اشاره دارند، لذا در هر موجود حكمتهاي فراوان قرار داد، حتي از يك درخت به تعداد ميوههايش نتيجه حاصل نمود، و در وجود هر جانداري به تعداد اعضا، و بلكه به تعداد اجزا و سلولهايش، مصالحي قرار داد؛ زبان انسان را در وظايف گوناگوني به كار گرفت و علاوه بر آن به تعداد طعم غذاها ميزانهايي در آن قرار داد؛ آنها با اجماع و به اتفاق شهادت ميدهند و دلالت و اشارت دارند كه حكمت قدسي او همه چيز را شامل ميشود، تجلي اسماء جمالي و جلالياش كه نمونههاي آن در اين دنيا مشاهده ميشود به درخشانترين وجه تا ابدالآباد ادامه خواهد يافت، و احسانهاي او كه نظايرش در اين جهان فاني رؤيت ميگردد به صورت درخشان در دار سعادت استمرار و بقا خواهد داشت و مشتاقاني كه موافق به ديدار اين امور در جهان مادي شوند در جهان آخرت نيز همراه و رفيق آنها خواهند بود.
در رأس همه رسول اكرم(ص) با استناد به صدها معجزه روشن، و قرآن حكيم با آيات قاطع خود، نيز انبيا كه اصحاب ارواح نيرهاند و اوليا كه اقطاب قلوب نورانياند و اصفيا كه ارباب عقول منورهاند، با استناد به كتابهاي مقدس و وعد و وعيدهايت كه مكرر بيان شده و با اعتماد به صفات و شئونات قدسيات چون جمال و جلال و حكمت و عنايت و رحمت و قدرت و عزت جلال و سلطنت ربوبيتات و با اعتقاد علم اليقيني و كشفيات و مشاهداتشان سعادت ابدي را به جن و انس بشارت ميدهند و اعلام ميدارند، و با ايمان گواهي ميدهند كه جهنم براي اهل ضلالت مهياست.
اي قدير حكيم! اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الكريم! اي قهار ذوالجلال و اي صاحب عزت و عظمت و جلال!
تو صدهزار بار مقدستر و بينهايت منزه و متعاليتر از آن هستي كه اهل ضلالت و كفر را، كه دوستان صادقت، وعدهها و صفات و شئونات تو را تكذيب ميكنند، و حشر را انكار ميكنند، تأييد كني! آنها مقتضيات قطعي سلطنت ربوبيات و دعاهاي
درخواستهاي بيشمار بندگان مقبولت را رد ميكنند؛ بندگاني كه تو آنها را دوست ميداري و آنها نيز با تبعيت از تو موجب خرسنديات ميشوند؛ گمراهان با كفر و عصيان و انكار وعدهات، تو را تكذيب ميكنند و متعرض عظمت كبرياي تو و عزت جلالت ميشوند و به حيثيت الوهيت تو اهانت ميكنند و شفقت ربوبيتت را متأثر ميكنند. عدالت و جمال و رحمت لايتناهيات را از چنين ظلم و وقاحت بيپاياني تقديس ميكنم! ميخواهم آيه
سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا
را به تعداد ذرات وجودم بر زبان آورم! رسولان راستگو و واسطههاي راست كردار سلطنتات به صورت حق اليقين، عين اليقين و علم اليقين بر خزائن رحمت و ذخاير احسانت در عالم بقا و تجلي خارقالعاده جميل اسماء زيبايت ـ كه همگي در جهان آخرت ظهور ميكنند ـ شهادت و بشارت ميدهند و اشاره ميكنند. آنها با ايمان به بزرگترين شعاع اسم "حق"، حقي كه حامي و منبع و مرجع همه حقايق است، و همين حقيقت بزرگ حشريه ميباشد، به بندگانت درس ميدهند.
اي رب الانبياء و الصديقين! همه آنها در ملك تو و با فرمان و قدرت تو با اراده و تدبير تو با علم و حكمت تو مُسخر و موظفاند و با تقديس و تكبير و تحميد و تهليل، كره زمين را به محل وسيعي براي ذكر و كائنات را به مسجد بزرگي تبديل كردهاند.
پروردگارا! اي رب السموات و الارضين! اي آفريننده من و اي خالق كل شي!
به حق رحمت و حاكميت و حكمت و اراده و قدرتت كه آسمانها را با ستارگان، زمين را با هرچه دارد و مخلوقات را با تمام كيفياتشان مُسخر خود كردهيي، نفسم را مُسخر من گردان! مطلوبم را مُسخرم كن! براي خدمت به قرآن و ايمان قلب انسانها را مُسخر رساله نور گردان! ايمان كامل و حُسن عاقبت نصيب
من و برادرانم كن! همچنان كه دريا را مُسخر حضرت موسي (ع)، آتش را مُسخر حضرت ابراهيم (ع)، كوه و آهن را مُسخر حضرت داوود (ع)، جن و انس را مُسخر حضرت سليمان (ع) و شمس و قمر را مُسخر حضرت محمد (ص) نمودي، عقول و قلوب را مُسخر رساله نور گردان! من و طلبههاي رساله نور را از شر نفس و شيطان و عذاب قبر و آتش جهنم محافظت فرما و فردوس برين را نصيب مان كن! آمين، آمين، آمين!
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
وَ ءَاخِرُ دَعْواهُم أَنِ الحَمْدُ لله رَبِّ العالمينَ
اين درس را از قرآن، و جوشن كبير كه از مناجات نبويست، فرا گرفته بودم. اگر در ارائهي آن به عنوان عبادتي متفكرانه به درگاه پروردگار مهربانم قصوري مرتكب شده باشم، قرآن و جوشن كبير را شفيع قرار ميدهم و از رحمتش طلب عفو ميكنم.
سعيد نورسي
* * *
بخش پنجم
زندگي در دنـيزلي
گستره انتشار و موفقيتهاي رساله نور بهتدريج وسيعتر ميشود ... و شمار كساني كه رسالههاي نور را با اشتياق مطالعه ميكنند روز به روز فزوني مييابد. دشمنان پنهان اسلام كه شاهد قدرت خارق العاده رساله نور و نتيجهي تأثيرات آن ميباشند، باز هم حيلهيي انديشيده و با سوء نيت نسبت به رساله نور و مؤلفاش اين اتهام واهي را مطرح ميكنند: "بديع الزمان درصدد تشكيل يك جمعيت مخفيست، مردم را عليه دولت ميشوراند، در پي ريشه كن كردن همه انقلابها (ي آتاتركي) است، مصطفي كمال (آتاترك) را دجال و سفيان و نابود كننده دين مينامد و اين را با احاديث ثابت ميكند." آنها با بهانهها و نقشههايي از اين قبيل بديع الزمان و ١٢٦ طلبهاش را در سال ١٩٤٣ از كاستامونو به دادگاه جرايم سنگين در شهر دنيزلي ميفرستند.
تنها دليل زندان دنيزلي، انتشار رساله نور در اسپارتا و كاستامونو به عنوان مركز، همچنين ساير ولايات بود كه موجب افزايش علاقه روز افزون به دين ميشد. حتي مدت كمي پيش از زندان دنيزلي رساله "آيت الكبري" يا همان شعاع هفتم در استانبول به شكل مخفيانه منتشر شده بود. اين اثر نيز كه حقايق ايمان را به شيوهيي عالي شرح و توضيح ميدهد موجب نگراني كافران شد و آن را به عنوان يكي از دلايل واقعه دنيزلي دانستند.
سپس براي اينكه ببينند در كليات رساله نور موضوعي سياسي وجود دارد يا نه يك گروه كارشناسي متشكل از چند كارمند تشكيل ميدهند، و شروع به بررسي رسالهها و نامههاي توقيف شده ميكنند، اما
بديع الزمان ميگويد: "اين كارشناسان نا كارشناس نميتوانند رساله نور را بررسي كنند. در آنكارا يك هيأت علمي عالي تشكيل دهيد و فيلسوفان اروپا را بياوريد، آنها اگر جرمي يافتند من راضي به تحمل سنگينترين مجازاتها خواهم بود." لذا كليات رساله نور و همه نامههاي بديع الزمان در اختيار يك هيأت كارشناسي مركب از پروفسورها و علماي بزرگ در آنكارا گذاشته ميشود تا سطر به سطر آن را بررسي كنند. اين هيأت كارشناسي در نهايت اعلام ميكند: "بديع الزمان فعاليت سياسي ندارد. او در پي تشكيل جمعيت يا طريقت نيست. آثار او علمي و ايماني و تفسيري از قرآن است." از همين جا معلوم ميشود كه اتهامهاي وارده و ارجاع پرونده به دادگاه، بيدليل و مدرك و به بهانههاي ساختگي بوده است.
در نتيجه بديع الزمان دفاع پر شوري ميكند و دادگاه سرانجام به اتفاق آرا در تاريخ ١٦/٦/١٩٤٤ رأي بر بيگناهي او را طي حكم شماره ١٩٩/١٣٦ اعلام مينمايد. توقيف تمام ١٣٠ جزء كليات رساله نور منتفي شده و همه نسخههاي آن به صاحبانشان اعاده ميگردد. اداره اول كيفري دادگاه عالي تجديد نظر هم حكم بيگناهي صادر شده را طي نامهيي به تاريخ ٣٠/١٢/١٩٤٤ به اتفاق آرا تأييد كرده و حقانيت دعاوي رساله نور تبديل به قضييهيي مستحكم ميشود.
بديع الزمان سعيد نورسي و تعدادي از طلبههايش را بعد از ٩ ماه حبس، و صدور حكم بيگناهي، آزاد ميكنند. ليكن جناب سعيد نورسي را در زندان مسموم كرده و او با خطر مرگ مواجه ميشود، و با عنايت حضرت حق نجات مييابد اما متحمل ظلم و شكنجه و اهانتهايي ميشود كه در تاريخ براي كسي اعمال نشده است. بديع الزمان همانطور كه در همه دادگاههايي كه به تحريك منافقان پنهان عليه او تشكيل ميشد در اين دادگاه نيز كه براي اعدامش تشكيل داده بودند مرگ را هيچ دانسته و حق و حقيقت را بيهيچ پروايي فرياد ميكنند.
استاد بديع الزمان در زندان دنيزلي "رساله ثمره" را تأليف نمود. اين رساله سرانجام در ابتداي مجموعه "عصاي موسي" منتشر شد. او رساله ثمره را در دو روز جمعه تأليف كرد. همه طلبههاي نور كه در زندان بودند و زندانيان ديگر، رساله ثمره را كتابت نموده و با حقايق اين رساله روزهايي را سپري كردند. اجازه
ورود كاغذ به زندان داده نميشد، لذا رساله مذكور مخفيانه نوشته شد. مطالب آن را حتي روي قوطي كبريت نوشته و تحت چنين شرايطي فعاليت كردهاند.
از رساله بسيار مهم "ثمره" كه حاوي ده مسأله ميباشد به عنوان نمونه مسألههاي "ششم و هفتم" را در پايان بخش زندگي در دنيزلي (همين بخش) آوردهايم. به آنجا مراجعه كنيد.
* * *
بخشهايي از دفاعيات بديع الزمان سعيد نورسي در دادگاه دنيزلي
آري، ما يك جمعيتايم؛ جمعيتي كه در هر عصر و زماني ٣٥٠ ميليون عضو دارد و اعضايش در هر روز با پنج نوبت نماز خواندن، دلبستگي و علاقه خود را در كمال احترام به اصول و نظامهاي جمعيت نشان ميدهند. آنها بر اساس برنامه قدسي
إنَّمَا المُؤمِنُونَ إخْوَةٌ
و با دعاها و معنويات خود به ياري هم ميشتابند. بله ما افراد اين جمعيت بزرگ و مقدس هستيم. مسؤوليت ويژه ما نيز اين است كه حقايق ايماني قرآن را به صورت تحقيقي به آگاهي اهل ايمان برسانيم و آنها و خودمان را از نيستي هميشگي و زندان انفرادي در برزخ دائمي نجات دهيم. با ساير كميتهها و جمعيتهاي دنيوي و سياسي و دسيسه باز هم هيچ ارتباطي نداريم و سطح خودمان را تا اين حد پايين نميآوريم؛ ارتباط با گروه مخفي نيز ـ كه از اتهامات ماست ـ مطلب بيمعنا و بيپايه و اساسيست.
...... اگر ما به دخالت در امور دنيا علاقه داشتيم همچون گلوله توپ منفجر ميشد و صدا ميكرد نه اينكه صدايش مانند وز وز مگس باشد. اگر كسي كه در دادگاه حكومت نظامي و در دفتر رياست جمهوري در مقابل عصبانيت مصطفي كمال (آتاترك) بهشدت و پر طعنه از خود دفاع كرده، به دسيسه چيني در طول ١٨ سال متهم شود آن هم طوري كه هيچكس بويي از آن نبرد طبيعيست كه غرض و مرضي در كار است. در اين مسأله نميتوان به دليل قصور من يا برخي از برادرانم به رساله نور حمله كرد. اين كتاب مستقيماً به قرآن وصل بوده و قرآن نيز به عرش اعظم متصل است. چه كسي قدرت دارد دست درازي كند و درصدد گشودن اين پيوندهاي محكم بر آيد؟
رساله نور را كه در اين مملكت بركات مادي و معنوي و خدمات فوق العاده داشته و با اشارات ٣٣ آيه قرآني و ٣ كرامت غيبي امام علي (رض) و خبرهاي قطعي غوث اعظم تحقق يافته بهسبب خطاهاي شخصي و عادي ما مسؤول نيست و نميتواند باشد و نبايد باشد؛ در غير اين صورت اين مملكت با ضررهاي مادي و معنوي جبران ناپذيري مواجه خواهد شد.
اين درخواست ٢٠ روز پيش از زلزله كاستامونو نوشته شده است. اين شهر به بركت رساله نور بيشتر از شهرهاي ديگر از آفات محفوظ مانده بود. حالا آفات و خسارات آغاز شد و ادعاي ما را تأييد كرد.
طرحها و حملههايي كه با شيطنت برخي زنديقها عليه رساله نور عملي ميشود ان شاء الله از بين خواهد رفت. شاگردان رساله نور را نميتوان با ديگران مقايسه كرد، نميتوان آنها را از بين برد، نميتوان از راهشان منصرف كرد، آنها با عنايات حضرت حق شكست نميخورند. (در اين زمان) قرآن از دفاع مادي منع ميكند، لذا اين شاگردان ـ كه در حكم رگ حياتي ملتاند ـ توجه عموم را به خود جلب كرده و در همهجا هستند، و به كارهاي جزيي و بينتيجهيي مانند حادثه شيخ سعيد و مَنَمَن نميپردازند. خدا نياورد آن روز را، اگر ظلم به آنها به حد اضطرار برسد و حمله به رساله نور (شدت) يابد بيشك زنديقها و منافقاني كه دولت را اغفال ميكنند هزار بار پشيمان خواهند شد.
خلاصه، مادام كه ما كاري به دنياي اهل دنيا نداريم آنها هم نبايد با آخرت و خدمتهاي ايماني ما كار داشته باشند.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
آقايان! به شما اطمينان ميدهم در ميان اشخاص حاضر به جز كساني كه با ما و رساله نور ارتباط نداشته يا مختصر رابطهيي داشتهاند، تعداد زيادي از برادران حقيقي من و دوستان حقيقي ـ كه در راه حقيقت با من بودهاند ـ حضور دارند. ما
با كشفيات قطعي رساله نور به روشني حاصل ضرب دو در دو با اعتقادي محكم ميدانيم كه مرگ براي ما براساس سرّ قرآن، از نيستي هميشگي به تذكره نجات و رهايي تبديل شده است؛ و همين مرگ قطعي براي گمراهان و مخالفان ما يا نيستي ابديست (در صورتي كه به آخرت ايمان نداشته باشند) يا حبس انفرادي هميشگي و ظلمانيست (اگر آخرت را قبول داشته و با اين حال در مسير بيبند و باري و ضلالت رفته باشند) آيا در دنيا مسأله انساني بزرگتر و مهمتري از اين هست كه اين امر ابزار آن شود؟ از شما ميپرسم! اگر نيست و نميتواند باشد چرا با ما مشغول ميشويد؟ ما خودمان با كمال متانت در انتظار سختترين مجازاتهايي هستيم كه در حق ما ميكنيد تا به اين ترتيب تذكره سفر به عالم نور را دريافت كنيم. ليكن اين را هم در مرتبه مشاهده و به وضوحي كه شما را در اين مجلس ميبينيم، ميدانيم و ميبينيم كه مخالفان ما و آنان كه به نفع ضلالت ما را محكوم ميكنند به عدم دائم و حبس انفرادي محكوم خواهند شد و در آينده بسيار نزديك كيفر وحشتناكي خواهند ديد. به لحاظ انساني واقعاً دلمان براي آنها ميسوزد. من براي اثبات اين حقيقت مهم و قطعي آمادهام و حاضرم متمردترينها را نيز محكوم كنم. نه فقط كارشناسان ناكارشناسِ مغرض و به دور از معنويات، بلكه اگر نتوانم اين موضوع را در مقابل بزرگترين عالمان و فيلسوفان شما ثابت كنم براي تحمل هر مجازاتي آمادهام. به عنوان فقط يك نمونه رساله ثمره را ميگويم كه در دو روز جمعه براي زندانيان نوشته شده و خلاصه و مباني مطالب اصلي رساله نور را در بر ميگيرد و در حكم دفاعيات رساله نور است. ما براي اينكه اين رساله را به مقامات آنكارا دهيم مخفيانه در تلاش هستيم آن را با حروف الفباي جديد بنويسيم. اين رساله را بخوانيد و خوب توجه كنيد اگر قلبتان ـ با نفستان كاري ندارم ـ مرا تصديق نكرد در انفرادي مطلقي كه هستم هر حقارت و شكنجهيي را در حق من انجام دهيد چيزي نخواهم گفت.
خلاصه: يا رساله نور را كاملاً آزاد بگذاريد يا اگر ميتوانيد اين حقيقت پر قدرت و خدشه ناپذير را بشكنيد! من تاكنون به شما و دنيايتان فكر نميكردم و قرار هم نبود فكر كنم، اما مجبورم كرديد؛ شايد هم نياز به هشدار داشتيد كه
تقدير الهي ما را به اين راه كشاند. ما نيز عزم خود را جزم كردهايم با راهنما قرار دادن اين اصل قدسي كه
مَنْ امَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ
در برابر آزارهايتان صبر و مدارا كنيم.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
در پيروي از يك عرف اسلامي كه از صدر اسلام تاكنون وجود داشته است صدها آيه مشهور از قرآن را ـ كه منبع رساله نور بودهاند ـ مانند كتاب دعايي بزرگ جمع كرده و به صورت حزب قرآني در آورديم. و اينك به همين دليل و با اين ادعا كه در دين تحريفاتي به وجود آوردهايد ما را مؤاخذه ميكنند.
همچنين رساله حجاب را كه آن را محرمانه و خصوصي ميدانسته و مدت يك سال كيفرش را ديدهام، در گزارش تنظيم شده آمده است كه از زير بستههاي زغال بيرون آوردهاند و ما را متهم ميكنند كه آن را امسال نوشته و توزيع كردهايم.
رياست دولت در آنكارا (مصطفي كمال) در مقابل اعتراضها و سخنان درشت من نسبت به خويش، مقابله نكرده و سكوت اختيار كرد. ولي بعد از مرگش انتقادهاي طبيعي و كلي و محرمانه من نسبت به او و بيان حقيقت حديثي كه نشان دهندهي خطاي اوست، مدار مسؤوليتام گرديده. خاطر كسي كه مرده و ارتباطش با دولت قطع شده كجا و عدالت و قانون كه تجلي حاكميت حضرت حق بوده و خاطره يك دولت و يك ملت است كجا؟
اصل "آزادي وجدان" كه ما بيش از همهي اصول ديگر دولت جمهوري از آن استفاده كرده و با تكيه بر آن از خود دفاع ميكنيم اينك دليلي عليه ما شده است. وانمود ميشود كه ما با اصل "آزادي وجدان" دشمني داشتهايم.
همچنين مواردي را در انتقاد به جوانب منفي و خطاهاي تمدن ـ كه از ذهنم هم نگذراندهام ـ در گزارشها آورده و بدان استناد كرده، و وانمود ميكنند من
استفاده از راديو،
به عنوان شكرگزاري درباره نعمت الهي عظيمي چون راديو گفته بودم: "راديو بايد قرآن پخش كند و آن را به گوش همه انسانهاي روي زمين برساند و به اين صورت حافظ قرآن در جو هوا باشد."
هواپيما و قطار را قبول ندارم و مرا متهم ميكنند كه عليه پيشرفتهاي روز بودهام.
در قياس با همين چند نمونه ان شاء الله دادستان و دادگاه دنيزلي ـ كه اهل انصاف و عدالتاند ـ نشان خواهند داد كه رفتارهايي كه با ما شده تا چه حد خلاف عدالت است، و به تهمتها و گزارشها اهميت نخواهند داد.
عجيبترين مورد اين است كه دادستان دادگاه ديگري مرا باز خواست كرد: در شعاع پنجم كه خصوصيست گفتهيي: "ارتش لجام خود را از دست آن فرد وحشتناك خواهد رهانيد" و منظورت تشويق ارتش به نافرماني از دولت است. من هم گفتم: "منظورم اين بوده است كه آن فرمانده يا ميميرد يا عوض ميشود و ارتش از تحكم او خلاص خواهد شد. عجبا چگونه ممكن است رسالهيي كه كاملاً خصوصي بوده و در هشت سال گذشته دو بار به دست من رسيده و سريعاً پنهان كردهايم، سبب اتهام گردد؛ رسالهيي كه معناي حديثي مربوط به آخر الزمان را به صورت كلي بيان ميكند و اصل آن در گذشته تأليف شده و كسي هم آن را نديده است. متأسفانه اتهام عجيب آن بيانصافها وارد كيفر خواست من شده است."
شگفت آور اين است كه در جايي گفتهام: در حالي كه براي هواپيما و قطار و راديو كه از نعمتهاي بزرگ حضرت حقاند بايد بسيار شكر كرد اما بشر سپاسگزاري نكرد، لذا با همين هواپيماها بر سرشان بمب ريخته شد، و راديو چنان نعمت الهيست كه شكر در برابر آن، اين است كه حافظ كلي قرآن به زبانهاي مختلف باشد و قرآن را به گوش همه انسانهاي روي زمين برساند.
حقيقتي كه استاد ما سالها پيش خبرش را داده و آرزويش را داشت امروز در مملكتمان نيز تحقق يافته است. الحمدلله اينك از راديوي ما قرآن پخش ميشود. ان شاء الله زمانهيي ميرسد كه رساله نور ـ كه حقايق قرآن را در بر دارد ـ از راديوها درس داده ميشود و بشر فايدههاي معنوي كسب ميكند.
در كلام بيستم هنگام بحث از اينكه قرآن از راه غيب شگفتيهاي تمدن را خبر داده است به عنوان اشارهي يك آيه گفتهام:" كفار با قطار عالم اسلام را شكست ميدهند." با اينكه مسلمانان را به اين پيشرفتها تشويق كردهام در انتهاي كيفر خواست
براساس اغراض دادستان پيشين متهم ميشوم كه عليه پيشرفتهايي مانند قطار و هواپيما و راديو هستم.
نيز فردي كه هيچ ارتباطي به موضوع ندارد براساس نام ديگر رساله نور يعني "رسالةُ النور" گفته است: "رسالت و الهامي از نور قرآن است." در كيفر خواست براساس معناي اشتباهي كه در جايي ديگر مطرح شده به من اتهام زدهاند كه گويا"رساله نور يك رسول است."
همچنين در دفاعياتم در بيست مورد با يقين و با حجت و برهان ثابت كردهام كه حتي در مقابل تمام دنيا هم نميتوانيم دين و قرآن و رساله نور را ابزار و وسيله كنيم و چنين چيزي امكان ندارد. ما هرگز يك حقيقت از آنها را با سلطنت جهان عوض نميكنيم و عملاً بدين گونهايم. در طول بيست سال گذشته ميتوان هزاران دليل و مدرك براي اين ادعا يافت. حال كه چنين است من و ما با تمام توانمان ميگوييم:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
تتمه اعتراض به كيفرخواست
مخاطب من در اين اعتراضيه دادگاه و دادستان دنيزلي نيست، بلكه مأموران متوهم و مغرض و در رأسشان دادستانهاي اسپارتا و اينه بولي هستند كه با گزارشهاي ناقص و اشتباهشان باعث شدند اين كيفرخواست عليه ما تنظيم شود.
اولاً نام يك جمعيت سياسي ـ كه نه اصلي دارد و نه بنياني و نه من چنين چيزي را به خاطر ميآورم ـ بر طلبههاي معصوم رساله نور كه هيچ رابطهيي با سياست ندارند گذاشته مي شود؛ آنگاه اين بيچارگان را كه وارد دايره رساله نور شده و مقصدي جز ايمان و آخرت ندارند ناشر افكار آن جمعيت (كذايي) يا يكي از اركان فعال آن يا وابسته به آن اعلام كرده و آنها را متهم ميكنند كه يا رساله نور را خوانده يا درس داده يا كتابت نمودهاند. فرستادن اين افراد به دادگاه از ماهيت عدالت بسيار دور است؛ و يكي از حجتهاي قطعي آن، اين است: در حالي كه مطالعه كنندگان آثار مُضر دكتر دوزي و ساير زنديقان عليه قرآن، طبق اصل"آزادي فكري و علمي" مرتكب جرمي نميشوند، خواندن و نوشتن رساله نور كه حقايق قرآني و ايماني را با سهولت به آگاهي نيازمندان و مشتاقان آموختنش ميرساند، جرم محسوب ميشود؛ نيز دو سه رسالهيي را كه در ميان ١٠٠ رساله، خصوصي دانستهايم و اجازه انتشارشان را ندادهايم تا از برداشتهاي ناروا جلوگيري شود، بررسي نموده و چند جمله از آنها را بهانه كرده، اتهام زدهاند؛ در صورتي كه دادگاه اسكي شهير رسالههاي مذكور (به استثناي يكي از آنها) را بررسي نموده و تصميمات لازم را در مورد آنها اتخاذ كرده است. درباره آن استثنا هم در استدعا نامه و اعتراضنامه پاسخ قطعي داده شده و در دادگاه اسكي شهير گفتهام كه "ما نور در دست داريم نه چماق" و در همان دادگاه با بيست دليل قطعي به اثبات رسيده است. با اين حال مدعيان بيانصاف، سه چهار جمله از چند رساله خصوصي
منتشر نشده را به تمام رساله نور تعميم داده و خواننده و كاتب رساله نور را مجرم و مرا نيز متهم به مبارزه با دولت كردهاند.
قسم ميخورم و به شهادت دوستان نزديكم كه با من ديدار داشتهاند بيش از ١٠ سال است كه جز استاندار كاستامونو، دو رييس و يك نماينده، اصلاً نميدانم اركان حكومت و وكلا و فرماندهان و مأموران و نمايندگان چه كسانياند؛ هيچ علاقهيي هم به دانستنش ندارم. آيا ممكن است آدم كساني را كه با آنها در حال مبارزه است نشناسد و علاقهيي هم به شناختنشان نداشته باشد و اهميتي ندهد طرف مقابل دوست است يا دشمن؟
از اين وضع معلوم ميشود كه به هر حال و بالاجبار براي محكوم كردن من در پي بهانههاي بيپايهيي بودهاند. حال كه اوضاع چنين است، من هم نه به اين دادگاه كه خطاب به آن بيانصافان ميگويم: من به مجازات سنگيني كه برايم در نظر گرفتهايد هيچ اهميتي نميدهم، برايم يك پول سياه هم ارزش ندارد، زيرا در آستانه ورود به قبر هستم و ٧٠ سال دارم. معاوضه يكي دو سال مظلومانه و معصومانه از عمر با درجه شهادت براي من سعادت بزرگيست. با هزاران حجت رساله نور، ايمان قطعي دارم كه مرگ براي ما تذكره نجات است. اگر اعدام هم باشد ساعتي رنج براي ما كليد رحمت و سعادت ابدي خواهد بود. اما اي بيانصافاني كه به نفع زندقه دادگاه را به اشتباه انداخته و دولت را عليه ما تحريك ميكنيد! به يقين بدانيد و بر خود بلرزيد كه به نيستي ابدي و حبس انفرادي هميشگي محكوم ميشويد. ما ميبينيم كه انتقام ما از شما به صورت مضاعف در حال گرفته شدن است، دلمان برايتان ميسوزد. آري، حقيقت مرگ ـ كه اين شهر را صدبار به گورستان انتقال داده ـ بيترديد خواستهيي بيش از اين از زندگي دارد، و چاره رهايي از نيستي مرگ، لازمترين، مهمترين و بزرگترين نياز ضروري و قطعي همه انسانهاست كه فوق همهي امور ميباشد. آنانكه با بهانههاي واهي و پيش پا افتاده شاگردان رساله نور را ـ كه اين راه حل را يافتهاند ـ و رساله نور را كه (انسانها را) با هزاران حجت و دليل بهسوي راهكار مذكور راهنمايي مينمايد
متهم ميكنند، ميدانند كه خودشان تا چه حد در پيشگاه حقيقت و عدالت متهماند؟ اين را ديوانگان نيز در مييابند.
مواردي كه باعث توهم و فريب اين بيانصافان شده و توهم تشكيل جمعيت سياسي را ايجاد ميكنند سه مورد زير است:
مورد اول: ارتباط برادرانه و صميمي طلبههايم از گذشته تاكنون با من، موجب اين توهم شده است كه شايد جمعيت و سازماني تشكيل دادهاند.
مورد دوم: برخي از شاگردان رساله نور در محدوده قوانين دولت جمهوري و بدون تضاد با آن، رفتاري چون هيأتهاي جماعت اسلامي ـ كه همه جا يافت ميشوند ـ داشتهاند و اين توهم وجود يك جمعيت را ايجاد كرده است؛ در حالي كه قصد و نيت آن چهار پنج نفر تشكيل جمعيت و از اين قبيل موارد نبوده است. آنها در پي يك همكاري اخروي و اخوتي بيپيرايه در مسير خدمت ايماني بودهاند.
مورد سوم: آن بيانصافها چون خود را در ضلالت و دنيا پرستي ميبينند و برخي قوانين دولت برايشان خوشايند است از روي توهم ميگويند: سعيد و دوستانش حتماً با ما و قوانين دولت كه همسو با هوسهاي نامشروع ماست مخالفاند، پس داراي يك جمعيت مخالف هستند.
من هم ميگويم: اي بدبختها! اگر دنيا ماندگار بود و انسان هميشه در آن ميماند و مسؤوليتهاي انساني هم به سياست محدود ميشد شايد افترايتان معنايي داشت؛ همچنين اگر من با سياست وارد كار ميشدم در يك رسالهام هزار جمله سياسي و مبارزاتي مييافتيد نه مانند حالا كه در صد رساله ده جمله هم نمييابيد؛ نيز بر فرض محال اگر ما هم مانند شما با تمام وجود براي مقاصد دنيوي و لذات و سياستهاي دنيا فعاليت ميكرديم ـ كه شيطان هم قادر به باوراندن اين مطلب نيست و نميتواند آن را به كسي بقبولاند ـ و وضع هماني بود كه شما ميگوييد، چرا هيچ يك از كارهاي ما در بيست سال گذشته نشان از آنچه ميگوييد ندارد؟ ضمناً دولت به عملكردِ مردم نگاه ميكند نه به قلبشان،
و در هر دولتي نيز مخالفان جدي وجود دارد ... شما نميتوانيد با قوانين دادگستري هم ما را مسؤول بدانيد. سخن آخرم اينكه:
حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
خاطرهيي قديمي و واقعهيي لطيف را در اثناي دفاع بيان ميكنم، كه در دادگاه اسكيشهير پنهان ماند و به شكل رسمي وارد گزارش دادگاه نشد و حتي در دفاعياتم نيز نوشته نشد:
در آنجا از من پرسيدند: "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" من هم گفتم: "تاريخچه حياتم كه در اختيارتان است ثابت ميكند كه به استثناي رييس دادگاه اسكيشهير، هيچكدام از شما هنوز به دنيا نيامده بوديد كه من يك جمهوري خواه ديندار بودم." خلاصه مطلب اين است كه در آن زمان مانند حالا زير گنبد يك بقعهيي خلوت در انزوا بودم. برايم شوربا ميآوردند و من دانههايش را به مورچهها ميدادم و نان را با آب شوربا ميخوردم. كساني كه اين مطلب به گوششان ميرسيد دليلش را از من ميپرسيدند، و من هم ميگفتم: "مورچهها و زنبورها جمهوريت خواهاند. من دانههاي غذايم را به احترام جمهوريت خواهي به مورچهها ميدادم." بعد گفتند: "تو با سلف صالح مخالفت مي كني." پاسخ دادم: "خلفاي راشدين، هم خليفه و هم رييس جمهور بودند، بيشك صديق اكبر، براي عشره مبشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بوده. آنها رييسِ (سيستم) جمهوريتي ديندارانه بودند، نظامي كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود نه اينكه فقط اسم و رسمي بيمعنا داشته باشد."
اينك اي دادستان و اعضاي دادگاه! مرا بر عكس نظريهيي كه از ٥٠ سال پيش بدان معتقد بودهام متهم ميكنيد. اگر نظرم را درباره جمهوري لائيك ميپرسيد؛ ميدانم كه معناي لائيك، بيطرف ماندن است. تلقي من از سيستم لائيك نظاميست كه براساس اصل آزادي وجدان با بيدينان و بيقيدها كاري ندارد و به همين ترتيب در كار دينداران و اهل تقوا هم دخالت نميكند. ده سال است؛ (البته در حال حاضر چيزي نمانده بيست سال شود) كه از حيات اجتماعي و سياسي كنار كشيدهام. اصلاً خبر ندارم كه دولت جمهوري در چه حال و روزيست. اگر خداي نكرده به سود بيدينان قوانيني را تدوين ميكند و قبول دارد كه ميتواند مانع كساني شود كه براي ايمان و آخرتشان كار ميكنند و چنين صورت وحشتناكي گرفته باشد، اين را بيپروا به شما ميگويم كه اگر هزار جان داشته باشم حاضرم همه را فداي ايمان و آخرتم كنم. شما هر كاري كه ميخواهيد بكنيد. سخن آخر من
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
است و در برابر مجازات سنگين و ظالمانهام به اعدام نيز ميگويم: من براساس كشف قطعي رساله نور اعدام نميشوم بلكه آزاد شده و روانه عالم نور و سعادت ميشوم؛ و شما اي بيچارگاني كه به نفع گمراهان بر ما ستم ميكنيد شما را محكوم به نيستي ابدي و حبس انفرادي دائم ميدانم و ميبينم، لذا با گرفتن انتقام كامل از شما در كمال آرامش قلبي براي تسليم كردن روحم آماده هستم.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
آقايان! براساس دلايل متعددي به اين نتيجه رسيدهام كه حمله به ما به دليل "ابزار قرار دادن احساسات ديني در جهت اخلال امنيت داخلي" به حساب دولت صورت نميگيرد، بلكه زير اين پرده فريب، به سود زندقه و براي ايمان و خدمتي كه به ايمان و امنيت ميكنيم به ما هجوم ميآورند. اين مطلب دلايل فراواني دارد كه يكي از آنها را بيان ميكنم: در مدت بيست سال، بيست هزار نسخه و جزوهي رساله نور توسط (حداقل) بيست هزار نفر مطالعه و مورد پذيرش قرار گرفته است؛ با اين حال شاگردان رساله نور هيچ اقدامي در جهت اخلال امنيت نكرده، و دولت نيز چنين اتفاقي را ثبت ننموده و دادگاه قبلي و اين دادگاه چيزي در اين مورد نيافتهاند؛ در حالي كه تبليغاتي تا اين حد قوي و گسترده در بيست روز ميبايست با وقايعي خود را نشان ميداد. پس بايد گفت ماده ١٦٣ يك قانون انعطافپذير و نقابي ساختگيست كه در ضديت با آزادي وجدان، تمام ناصحان ديني را هم در بر ميگيرد. زنديقها با اغفال برخي از اركان دولت قوه قضا را سرگردان كرده و گويا خواهان از بين بردن ما هستند.
مادام كه حقيقت چنين است، ما هم با تمام توانمان ميگوييم: اي بدبختهايي كه دينتان را به دنيا فروخته و غرق كفر مطلق شدهايد! هر كاري را كه ميتوانيد بكنيد. دنيا سرتان را بخورد و خواهد خورد. سر ما نيز فداي حقيقتي قدسي كه صدها ميليون سر فدايش شده است. ما آماده هر مجازات و اعدامي هستيم. با اين وضعيت بيرون زندان صد بار بدتر از داخل آن است. با چنين استبداد مطلقي كه بر ما اعمال ميشود هيچ آزادي اعم از آزادي علمي، آزادي وجدان يا آزادي ديني باقي نميماند و اهل ناموس و ديانت و طرفداران آزادي چارهيي جز مردن يا به زندان رفتن نخواهند داشت. ما نيز
إنّا لله و إنّا إلَيهِ راجِعُونَ
ميگوييم و اتكالمان به پروردگارمان است.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
جناب علي رضا بيگ رييس دادگاه! براي دفاع از حقوق خويش درخواست و تقاضاي مهمي دارم. حروف الفباي جديد را نميدانم و رسم الخط قديمي من هم ناقص است. از ديدار من با ديگران هم جلوگيري ميكنند و گويي در حبس انفرادي كاملي هستم. كيفر خواست را حتي پس از ١٥ دقيقه از من گرفتند. قدرت وكيل گرفتن هم ندارم. حتي دفاعيهيي را كه تقديم شما كردم با زحمت فراوان و مخفيانه توانستم تصوير قسمتي از آن را با حروف جديد بهدست بياورم. نيز براي تحويل رونوشتي از رساله ثمره ـ كه نوعي دفاع از رساله نور و چكيده مسلك و مشربش است ـ به دادستان، و يكي دو رونوشت ديگر براي ارسال به مقامات آنكارا، چند نسخه از آن را برايم رونويسي كرده بودند، ولي آنها را هم از دستم گرفتند و بر نگرداندند؛ در حالي كه دادگستري اسكيشهير دستگاه تايپي را براي ما به زندان فرستاده، و ما دفاعيه خود را با حروف جديد در يكي دو نسخه تايپ كرديم، دادگاه هم آن را نوشت. اما درخواست مهم من اين است: يا شما دستگاه تايپي به ما بدهيد يا اجازه دهيد خودمان آن را تأمين كنيم تا دفاعيه من و رسالهيي را كه در حكم دفاعيه رساله نور است در دو سه نسخه با حروف جديد بنويسيم و براي وزارت دادگستري، هيأت وزيران، مجلس نمايندگان، و شوراي دولت بفرستيم، زيرا اساس مطالب در كيفر خواست، رساله نور است؛ و دعوا و اعتراض در خصوص رساله نور نيز حادثهيي جزيي يا مسألهيي شخصي نيست كه به آن اهميت زيادي داده نشود. حادثهيي كلي و مسألهيي عموميست كه ملت و مملكت و حكومت را به طور جدي درگير موضوع ميكند و نظر و توجه عالم اسلام را به صورت جدي به خود جلب ميكند.
آري، آنان كه در خفا به رساله نور حمله ميكنند همان كساني هستند كه ميخواهند توجه و محبت و اخوت عالم اسلام را ـ كه بزرگترين قدرت اين ملت در اين وطن است ـ به دست اجنبي نابود كنند و به جايش نفرت بنشانند، لذا
سياست را ابزار بيديني كرده و زير پرده، كفر مطلق را جايگزين ميكنند. همينها هستند كه دولت را اغفال و دادگستري را دو بار حيران و سرگردان كرده و گفتهاند: رساله نور و شاگردانش دين را ابزار سياست ميكنند و احتمالا براي امنيت كشور ضرر دارند.
اي بدبختها! رساله نور اگرچه با سياست ارتباطي ندارد اما چون خصم كفر مطلق است، آنارشيسم را كه زير بناي كفر مطلق و استبداد مطلق را كه رو بناي آن است از اساس رد كرده و به لرزه در ميآورد. صدها دليل و حجت هست كه رساله نور تأمين كننده امنيت و آسايش و آزادي و عدالت است و يكي از آنها همين رساله ثمره ميباشد كه در حكم دفاعيه آن است. يك هيأت عالي علمي و اجتماعي اين موضوع را بررسي كنند، اگر گفتههاي مرا تأييد نكردند آماده هر مجازات و حتي اعدام با شكنجه ميباشم.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
جناب آقاي رييس! در اعلام حكم،سه موضوع مبنا قرار داده شده است:
موضوع اول: تشكيل جمعيت است. من همه شاگردان رساله نور را كه در اينجا هستند و همه آنها را كه با من ديداري داشته و رساله نور را خوانده يا كتابت كردهاند به گواهي ميطلبم؛ از آنها بپرسيد، من به هيچ يك از آنها نگفتهام "ميخواهيم يك جمعيت سياسي يا يك تشكّل نقشبندي تأسيس كنيم." آنچه هميشه به آنها گفتهام اين است: ما براي نجات ايمانمان بايد فعاليت كنيم؛ بيش از يك جماعت اسلامي مقدس كه همهي اهل ايمان را در بر ميگيرد و بيش از ٣٠٠ ميليون عضو دارد؛ چيز ديگري بينمان مدار بحث نبوده است. ما به لحاظ خدمت قرآني و اخوت با همه اهل ايمان، خود را در دايره "حزب الله" و "حزب القران" هم ميدانيم، حزب الله ناميست كه در قرآن بر تمام اهل ايمان اطلاق ميشود. اگر در اعلام حكم مراد و منظور اين باشد ما با تمام روح و جان مان و با كمال افتخار به آن اعتراف ميكنيم، اما اگر معاني ديگري مورد نظر باشد ما از آنها خبري نداريم.
موضوع دوم: به اعتراف حكم اعلام شده و براساس گزارش تأييدي نيروي انتظامي كاستامونو، كتابهايي مانند "رسالهي حجاب" و "رسالهي هجمههاي ششگانه و ضميمهاش" را كه خصوصي بوده، زير انبوهي از هيزم و زغال در صندوقهاي ميخ شده يافتهاند و همين نشان ميدهد كه به هيچوجه قرار نبوده منتشر شوند؛ دادگاه اسكيشهير اين كتابها را مورد بررسي انتقادي قرار داد و كيفر مختصري در نظر گرفت. اينك با گزينش جملههايي (از اين دو كتاب) و با برداشتهاي اشتباه، ميخواهند ما را به ٩ سال پيش برگردانده و بابت جرمي كه مجازاتش را متحمل شدهايم دوباره مسؤول بدانند.
موضوع سوم: در چند جاي حكم اعلام شده از تعابيري چون "ممكن است در امنيت حكومت اخلالي ايجاد شود" يا "ممكن است انجام دهد" استفاده شده و در
حقيقت احتمالها جاي اقدامات عملي را گرفته است. هر كسي ممكن است مرتكب قتل شود؛ آيا ميتوان به صرف يك احتمال كسي را قاتل شناخت؟
زنداني
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
جناب آقاي رييس! دفاعيهام را كه به صورت درخواست براي مقامات آنكارا، و رييس جمهور فرستادهام به ضميمه پاسخ مكتوب نخست وزيري ـ كه نشان ميدهد آن را با اهميت پذيرفتهاند ـ تقديم و ارسال ميكنم. در اين دفاعيه به توهمات اتهامي و بياساس مقام دادستان عليه ما، پاسخهاي قطعي داده شده است. در گزارش كارشناسان اينجا كه بر مطالب سطحي و مغرضانه ساير جاها بنا شده، سخنان بيمنطق و خلاف واقع فراواني وجود دارد كه در مورد آنها هم اعتراض نامهام تقديم شده بود، از جمله آنها موارد زير است:
همچنانكه پيشتر هم به شما عرض كرده بودم زماني كه در دادگاه اسكيشهير ميخواستند مرا براساس ماده ١٦٣ محكوم كنند گفته بودم: تخصيص ١٥٠ هزار اسكناس براي دارالفنون من در شهر وان با امضاي ١٦٣ نفر از ٢٠٠ نماينده مجلس دولت جمهوري صورت گرفته بود، اين موضوع به اضافه توجه دولت جمهوري به من موجب اسقاط حكم ماده ١٦٣ دربارهام ميشود. با اين حال هيأت كارشناسي با تغيير دادن واقعيت و تحريف حقايق گفته است:"١٦٣ نماينده مجلس درصدد پيگرد سعيد بر آمدهاند." مقام دادستان نيز براساس اين قبيل گزارشات بيپايه و اساس هيأت كارشناسي، ما را مسؤول شناخته است. اين در حاليست كه بعد از بررسي و تحقيق تمام اجزاي رساله نور توسط عاليترين گروه علمي و فني ـ كه به تصميم شوراي شما انجام ميشد ـ نظري كه به اتفاق آرا درباره ما اعلام كرد چنين بود: "در نوشتههاي سعيد و شاگردان رساله نور مطلبي
به صراحت يا به اشاره در مورد ابزار قرار دادن دين و مقدسات، تشويق ديگران به اخلال امنيت حكومت يا تأسيس يك جمعيت و داشتن نيت سوء در برابر دولت وجود ندارد؛ آشكار است كه شاگردان سعيد در خبر رسانيهاي خود نيت سوئي عليه دولت نداشته و در پي تشكيل يك جمعيت يا پيروي از انديشههاي يك طريقت نبودهاند."
رأي هيأت كارشناسي نيز كه همه اعضايش در آن متفق بودهاند صراحت دارد كه "نود درصد رسالههاي سعيد نورسي صميمانه و براي رضاي خدا نوشته شده و به هيچوجه از مباني علم و حقيقت و دين فاصله نگرفته است. در اين نوشتهها چيزي مبني بر ابزار قرار دادن دين يا حركت در جهت اخلال امنيت با تشكيل يك جمعيت وجود ندارد. نامههايي هم كه شاگردان بين خود يا با سعيد نورسي رد و بدل كردهاند همين طورند. هر يك از رسالهها به جز چند مورد كه خصوصي و گلايه آميز و غير علمي نوشته شدهاند، تفسير يك آيه يا بيان حقيقت حديث شريفيست. رساله نور براي آموختن روشن و سهل تعابير و عقايد مربوط به دين، ايمان، خدا، پيغمبر و آخرت به ديگران با مثالهايي نگاشته شده است. ديدگاههاي علمي، نصايح اخلاقي به جوانان و سالمندان، بيان وقايع عبرت انگيز از زندگي سعيد نورسي و ذكر فضايل نود درصد مطالب رساله نور را تشكيل ميدهد، و فاقد مطلبي در ضديت با دولت و حاكميت و آسايش عموميست."
آري، مقام دادستان بدون توجه به گزارش هيأت عالي كارشناسي به گزارش مشوش و ناقص پيشين استناد كرده و ما را با بهانههاي واهي متهم نموده است. ما بيش از اندازه از اين بابت متأثريم. اين امر البته برازنده قضاوت منصفانه دادگاه عدل حاضر نميباشد. (در مثل مناقشه نيست) به يك بكتاشي ميگويند چرا نماز نميخواني؛ او هم پاسخ ميدهد در قرآن آمده است كه
لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ ميگويند ادامه آن وَأَنتُمْ سُكَارَى را هم بخوان، و او ميگويد من كه حافظ قرآن نيستم. دقيقاً با رساله نور همچنين
ميكنند. جملهيي از رساله نور را ميگيرند و بيتوجه به ادامه آن كه تعديل كننده يا بيان كننده نتيجه است، از آن عليه ما استفاده ميكنند. اگر دفاعيهيي را كه تقديم ميكنم با متن كيفرخواست مقايسه شود ٣٠ تا٤٠ مورد از اين قبيل موارد مشاهده خواهد شد. واقعهيي لطيف از اين قبيل موارد را بيان ميكنم:
مقام دادستاني دادگاه اسكيشهير به سهو براي دروس ايماني رساله نور از تعبير"مردم را فاسد ميكند" استفاده كرده بود، با اينكه پس از مدتي نظرش را تغيير داد، اما يكي از شاگردان رساله نور به نام عبدالرزاق يك سال بعد از محاكمه گفت:
"اي بدبخت! روشنگريهاي رساله نور را فساد ميخواني؟ در حالي كه اين اثر مظهر تقدير اشارات ٣٣ آيه از قرآن، اخبار غيبي ٣ كرامت امام علي (رض) و خبرهاي محكم غوث اعظم (قدس) قرار گرفته و تحقق يافته است؛ رسالهيي كه در مدت بيست سال هيچ ضرري براي حاكميت نداشته و كسي را متضرر نكرده، بلكه هزاران نفر از فرزندان وطن را آگاه و ارشاد نموده و ايمانها را مستحكم و اخلاقها را اصلاح كرده است. تو از خداوند باكي نداري، زبانت بند آيد."
اينك در حالي كه مقام دادستاني از سخن بر حق اين شاگرد رساله نور آگاه است، تعبير "سعيد اطرافيان را به فساد كشيده است" را به انصاف و وجدان شما ارجاع ميدهم.
مقام دادستاني با هدف حمله به دروس اجتماعي رساله نور گفت: "پايه و مبناي دين وجدان است. نميتوان آن را در چارچوب حكم و قانون محصور كرد. در گذشته كه اين كار را كردند باعث كشمكش اجتماعي شد." من نيز ميگويم: "دين فقط عبارت از ايمان نيست؛ عمل صالح نيز جزء دوم دين است." آيا براي منع انسانها از پرداختن به گناهان كبيرهيي چون قتل، زنا، سرقت، قمار و شراب كه حيات اجتماعي را نابود ميكنند ترس از زندان و هراس از نيروي انتظامي دولت كافيست؟ در اين صورت بايد در هر خانه حتي در كنار هر كسي يك مأمور مخفي پليس بگذاريم تا نفوس سركش از پرداختن به رذائل پرهيز كنند. رساله نور در خصوص عمل صالح و از جنبه ايمان، همواره يك منع كننده
معنوي را بالاي سر هر كس قرار ميدهد، و با يادآوري غضب الهي و حبس در جهنم او را به راحتي از پليديها نجات ميدهد.
همچنين مقام دادستاني درباره امضايي كه از توافقات و مطابقتهاي فوق العاده زيبا و كرامت آميز يكي از رسالههاست از اشاره بيمعنايي چون "افراد يك جمعيت" استفاده كرده است. آيا ميتوان به اين قبيل امضاها كه در دفتر اصناف و كسبه هم وجود دارد عنوان جمعيت داد؟ در اسكيشهير دقيقاً چنين توهمي حاصل شد. وقتي پاسخ دادم و رساله معجزات احمديه را در مقابلشان گذاشتم تعجب كردند. اگر ما جمعيتي دنيوي بوديم كساني كه تا اين حد به خاطر من دچار ضرر و زيان شدهاند بيشك با كمال نفرت از من ميگريختند. پس بايد گفت همچنان كه من و ما با امام غزالي ارتباط داريم و اين ارتباط به دليل اخروي و غير دنيوي بودنش ناگسستنيست؛ اين شاگردان خالص و معصوم و پاك دل نيز به دليل دروس ايماني به بيچارهيي چون من بهشدت علاقه پيدا كردهاند. اين است كه توهم بيپايه و اساس يك جمعيت سياسي موهوم ايجاد شده است. سخن پايانيام:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
زنداني در حبس انفرادي
سعيد نورسي
* * *
بخشي كه در پي ميآيد بسيار مهم است
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
قسمت مهمي از سخن پاياني
آقايان! جناب رييس توجه كنيد! محكوم كردن رساله نور و شاگردانش مستقيماً به نفع كفر مطلق و در حقيقت محكوم نمودن حقيقت قرآن و حقايق ايمان است؛ تلاش براي مسدود كردن راه بزرگيست كه از ١٣٠٠ سال پيش تاكنون هر سال ٣٠٠ ميليون نفر در آن طي طريق كرده و ٣٠٠ ميليارد مسلمان از اين مسير بهسوي حقيقت و سعادت رفتهاند؛ با اين كار نفرين و اعتراض آنها را متوجه خودتان ميكنيد، زيرا رهگذران اين مسير با دعاها و حسنات خود ياور كساني ميشوند كه آمده و رفتهاند؛ نيز اين كار موجب ميشود در وطن عزيزمان قيامتي برپا شود. اگر در محكمه كبرا در برابر اين ٣٠٠ ميليارد مدعي از شما سؤال شود "شما كه با كتاب فرنگي "تاريخ اسلام دكتر دوزي" كاري نداشتيد، كتابي كه از ابتدا تا انتها عليه اسلام و وطن و دينتان بود؛ شما كه با كتابها و آثار زنديقان در كتابخانههايتان كاري نداشتيد و مطالعه آنها را آزاد گذاشته بوديد، و در تشكيل جمعيت توسط پيروان اين آثار از نظر قانوني هم دخالتي نكرديد و با گروههايي هم كه با مقاصد بيديني و كمونيستي و آنارشيستي همچون كميته گراييهاي فاسد قديم با سياستهايتان مخالفت ميكردند كاري نداشتيد؛ چرا خوانندگان اثري چون رساله نور را كه تفسير حقيقي قرآن و منطبق بر حق و حقيقت است جمعيت خوانديد و با آنها مخالفت كرديد؟ كساني كه با هيچ سياستي ارتباط نداشتند و فقط در مسير ايمان و قرآن حركت ميكردند و رساله نور را ميخواندند تا خودشان و هموطنانشان را از نيستي ابدي و حبس انفرادي نجات دهند، شما بر اخوت و برادري اخروي اين دينداران خالص گروه گرايي
نام نهاديد و آزارشان داديد، و با قانونهاي واهي خود آنها را محكوم كرديد و در پي محكوم كردنشان بوديد."
(در دادگاه عدل الهي) چه پاسخي خواهيد داشت؟ ما هم از شما ميپرسيم. دشمنان ما، كساني كه شما را اغفال، و دادگستري را حيران و سرگردان كردند و موجب شدند دولت با شيوه زيانباري براي وطن و ملت، ما را باز خواست كند، يعني زنديقان و منافقان، كساني كه استبداد مطلق را "جمهوري" ناميدند و ارتداد مطلق را زير چتر نظام قرار دادند و بيبند و باري مطلق را "تمدن" ناميدند، و با "قانون" خواندن جبر دلخواه كفري خود، هم شما را اغفال كردند هم وقت دولت را گرفتند، هم ما را گرفتار كردند و هم به سود اجانب به حاكميت اسلام و ملت و وطن ضربه زدند.
آقايان! در چهار سال گذشته چهار بار زلزله شديد رخ داد و اين دقيقاً مصادف بود با چهار بار برخورد ظالمانه با شاگردان رساله نور؛ هر زلزله در همان زماني وقوع مييافت كه برخوردي با طلبههاي رساله نور صورت ميگرفت. برخورد با آنها كه متوقف ميشد زلزله هم به پايان ميرسيد. اينها اشاره است بر اينكه شما مسؤول بلاياي زميني و آسماني همزمان با محكوميت فعلي ما خواهيد بود!
زنداني در حبس انفرادي مطلق
زندان دنيزلي
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
بخشي از سخن پاياني
آقايان! من از حيات اجتماعي امروز اطلاع چنداني ندارم، لذا در برابر اتهام تأسيس جمعيت و گروه ـ كه شما به عنوان بهانهيي جدي در راستاي نظرات مقام دادستاني، و به منظور محكوميت قطعي ما مطرح نموديد ـ و با در نظر گرفتن پاسخهاي كاملاً مستدل ما ـ كه مورد تصديق و تأييد كارشناسان آنكارا نيز قرار گرفت ـ بسيار متحير و متعجبام كه تا اين حد بر آن اصرار و پافشاري ميكنيد. غرق اين تحير و شگفتي بودم كه اين معنا بر قلبم الهام شد: مادام كه جماعت مبتني بر دوستي و برادري، يعني داشتن يك جمع صميمي و برادرانه اخروي، سنگ زيرين حيات اجتماعي و از نيازهاي ضروري فطرت بشر و لازمترين و محكمترين رابطههاي اوست و زندگي خانوادگي تا زندگي در قبيله و ملت و اسلام و انسانيت را در بر ميگيرد، و در مواجهه با موانع مادي و معنوي ـ كه مدار ضرر و حيرت انسانند ـ و در مقابل وظايف انساني و اسلامي هر انسان در عالم هستي وجود دارند و هر كس به تنهايي قادر به مقابله با آنها نيست؛ نقطه استناد و مدار تسليست، مخصوصاً رفاقت خالص و دوستي حقيقي در كسب درس ايمان و قرآن ـ كه وسيله قطعي براي سعادت دنيا و دين و آخرت است ـ و جنبه سياسي هم ندارد، عامل همبستگي و همكاري عليه امور زيانبار براي وطن و ملت ميباشد، آنان كه بر گردهمايي شاگردان رساله نور كه شايان تقدير و تحسين است "جمعيت سياسي" نام مينهند، بيترديد يا افراد فريب خوردهيي هستند يا به غايت آنارشيستي غدّارند؛ كساني كه هم در برابر انسانيت دشمني ميكنند و هم در برابر اسلام، نمرودانه به عداوت ميپردازند، و هم با بدترين و پستترين صورت آنارشيسم با حيات اجتماعي خصومت ميورزند، و با ارتداد و عناد و سركشي در برابر وطن و ملت و حاكميت اسلامي و مقدسات ديني مبارزه ميكنند؛ يا زنديقاني
خناساند كه به نفع اجنبي، تلاش ميكنند رگ حيات اين ملت را قطع كنند و از بين ببرند. آنهايند كه دولت را اغفال و دادگستري را متحير و سرگردان ميكنند تا سلاحهاي معنوي را كه تاكنون در برابر شياطين و فرعونها و آنارشيستها به كار ميبرديم حالا به سوي وطن و برادرانمان بگيريم يا از بين ببريم.
زنداني
سعيد نورسي
* * *
آقايان! اجازه دهيد در حضور شما و در ظاهر با شما اما در حقيقت خطاب به كميته پنهان فساد ـ كه از سي چهل سال پيش تاكنون براي اجانب كار ميكنند و به نام كفر و الحاد و با انديشه فاسد كردن اين ملت و تجزيه اين وطن به هر وسيله ممكن به حقيقت قرآن و حقايق ايمان حمله ميكنند و به شكلهاي مختلف در ميآيند ـ همچنين با مأموران بيتوجهي كه به آنها پوشش ميدهند و مبلغان بيانصافشان كه در لباس مسلماني اين دادگاه را حيران و سرگردان ميكنند چند كلمهيي سخن بگوييم.
(روز دوم، حكم بيگناهي (زندانيان) اعلام شد و امكان ايراد سخنراني توفنده مزبور فراهم نگرديد.)
زنداني
سعيد نورسي
در تنهايي مطلق و سلول انفرادي
* * *
پاسخيست حقيقي به يك سؤال مهم
چند نفر از كارگزاران مهم از من پرسيدند "مصطفي كمال به تو پيشنهاد داد با ٣٠٠ ليره حقوق به جاي شيخ سنوسي در كردستان و ولايات شرقي واعظ عمومي شوي؛ چرا اين پيشنهاد را قبول نكردي؟ اگر اين پيشنهاد را ميپذيرفتي موجب نجات زندگي صد هزار نفري ميشدي كه در شورش آن زمان اعدام شدند"
من هم در پاسخ آنها گفتم: رساله نور به جاي نجات زندگيهاي دنيوي بيست ساله و سي ساله آن افراد، ميليونها سال زندگي اخروي براي صدها هزار نفر از هموطنان را تأمين نمود و به اين ترتيب به جاي ضايعات مذكور هزاران مرتبه بيشتر سود و منفعت داشته است. من اگر آن پيشنهاد را ميپذيرفتم رساله نور ـ كه نميتوان آن را ابزار هيچ كاري كرد، اثري كه تابع هر كسي نميشود و حامل سرّ اخلاص ميباشد ـ پديد نميآمد. من حتي در زندان به برادران محترم خود گفته بودم اگر آقاياني كه به دليل ارسال رساله نور به آنكارا و سيليهاي شديدش مرا به اعدام محكوم كردهاند با رساله نور ايمان خود را نجات دهند و از نيستي ابدي نجات يابند شما شاهد باشيد كه من با دل و جانم آنها را حلال ميكنم.
در دنيزلي بعد از آزادي، به كساني كه مرا با زير نظر گرفتنهايشان بيچاره كرده بودند، و به رؤساي اصلي و مديران پليس گفتم: اين از كرامات غير قابل انكار رساله نور است كه در مدت ٩ ماه تفتيش و بررسي صدها رساله و نامه بيست سال زندگي مظلومانهام و همين طور در ميان هزاران نفر از شاگردان، هيچ سند و مدركي مبني بر ارتباط داشتن با جريان، جمعيت يا كميتهيي داخلي يا خارجي پيدا نشد. كدام فكر و تدبير قادر به ايجاد چنين وضعيت خارق العادهييست؟ اگر اسرار پنهان چند ساله يك فرد آشكار گردد براي شرمگين شدن و مسؤول شناخته شدنش دست كم بيست مورد يافت خواهد شد. حال كه حقيقت اين است يا بايد بگوييد "نبوغي خارق العاده و شكستناپذير اين كار را پيش ميبرد." يا اينكه بگوييد: "اين يك محافظت الهي سرشار از عنايت است." شكي نيست كه
مبارزه با چنين نبوغي خطاست، و براي ملت و وطن زيانبار بوده و مقابله با چنين عنايت رباني و محافظت الهي نيز تمردي فرعون منشانه است.
در صورتي كه بگوييد: "اگر تو را آزاد كنيم و نظارت و كنترلي بر تو نداشته باشيم با درسها و اسرار پنهانت ميتواني حيات اجتماعي ما را به هم بريزي."
ميگويم: "دولت و دادگستري تمام درسهاي من را بدون استثنا به دست آوردهاند؛ در آنها موردي براي حتي يك روز كيفر پيدا نشده است. ٤٠ـ ٥٠ هزار نسخه رساله از آن درسها در بين مردم با دقت و كنجكاوي دست به دست ميچرخد و جز سود و فايده چيز ديگري براي هيچكس نداشته است. هم دادگاه قديم و هم دادگاه جديد در نوشتههاي ما حتي يك مورد شايسته مجازات نيافتهاند، لذا دادگاه جديد به اتفاق آرا بيگناهي ما را اعلام نمود و دادگاه قديم نيز به خاطر يكي از بزرگان ـ كه در اين دنيا بزرگ است ـ در مطالب ١٣٠ رساله حدود ١٠ كلمه را دست آويز قرار داده، كه اين دادگاه اما بر اساس حكم وجدان از ١٢٠ برادر زنداني من، فقط به ١٥ نفر، آن هم هر كدام ٦ ماه حبس داد. اينها دليل و حجت قطعيست براي اينكه بدانيم بازخواست شما از من و رساله نور، ظلمي پليد و توهمي بيمعناست. ضمناً من درس جديد يا راز پنهاني هم ندارم كه شما با نظارت خود بخواهيد تعديلاش كنيد.
من هم اكنون بسيار نيازمند آزادي خود هستم. از ٢٠ سال گذشته تاكنون در صورتي كه هيچ لزومي نداشت به صورت بيفايده و ناعادلانه زير نظر بودهام؛ و اين كافيست. صبرم به سر آمد. تاكنون نفرين نكردهام، اما از حالا به بعد به خاطر ضعف و سالمندي احتمال نفرين كردنم هست. اين حقيقتي قطعيست كه "آه مظلوم تا عرش بالا ميرود."
بعد، ظالمها و بدبختهايي كه داراي مقامهاي بالاي دنيوياند گفتند: "تو ٢٠ سال است كه كلاه مورد نظر ما را بر سرت نگذاشتهيي و در دادگاههاي جديد و قديم دستار از سر بر نداشتي و با همان سر و وضع قديميات حاضر شدي. در حالي كه ١٧ ميليون نفر سبك جديد لباس پوشيدن را قبول كردهاند." من هم گفتم:"(اولاً) ١٧ ميليون نبوده، حتي ٧ ميليون هم نيست، حداكثر ٧ هزار نفر
سرخوش مقلد اروپا چنين پوششي را با رضايت پذيرفتهاند. (ثانياً) من به جاي اينكه با اجبار قانون يا حتي رخصت شرعي طرز پوششم را مانند آنها كنم، ترجيح ميدهم با توجه به عزيمت شرعي و تقوا، لباسي را بر تن كنم كه ٧ ميليارد بر تن كردهاند. به كسي چون من كه ٢٥ سال است حيات اجتماعي را كنار گذاشته نميتوان گفت: "عناد ميكند و مخالف ماست." بسيار خب حتي اگر عناد هم باشد، در حالي كه مصطفي كمال نتوانست آن را در هم بشكند، دو دادگاه و مقامات ٣ استان هم آن را از بين نبردند، شما كي هستيد كه بيهوده تلاش ميكنيد به ضرر ملت و حكومت، آن را در هم بشكنيد؟ اين شخص حتي اگر مخالف سياسي هم باشد، فردي كه به قول شما ٢٠ سال است ارتباطش را با دنيا قطع كرده و به لحاظ معنا ٢٠ سال است كه مرده محسوب ميشود، دوباره زنده نخواهد شد تا وارد حيات سياسي بيفايده و مُضر گردد و با شما مخالفت كند. پس برخورد متوهمانه با مخالفت او ديوانگيست. صحبت كردن جدي با ديوانگان، خود نوعي ديوانگيست، لذا سخن گفتن با امثال شما را ترك ميگويم.
وقتي گفتم "هر كاري كنيد منتي نخواهم كشيد" عصباني شدند و سكوت كردند. سخن پايانيام:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
* * *
دشمنان اسلام وقتي بديع الزمان سعيد نورسي و طلبههاي رساله نور را به دادگاه ميكشاندند، فضا را ترسناك و تهديد آميز ميكردند؛ مقامات رسمي را به نوشتن مطالب غير واقعي مجبور كرده، و ميكوشيدند همه را از بديع الزمان و رساله نور دور كنند، و با ايجاد اختلاف در ميان طلبههاي نور، براي از بين بردن همبستگي آنان دسيسه چيني ميكردند.
بديع الزمان طي نامههايي به طلبههاي نور سفارش ميكرد كه فريب تبليغات منفي را نخورند؛ همچنين او براي رفع نياز روحي طلبههايش ـ كه بسيار مشتاق ديدار با استاد خود بودند ـ همچون اوقات ديگر، از زندان دنيزلي هم براي آنان نامههايي ميفرستاد. ما بخشي از نامههاي مذكور را در اينجا ميآوريم. نامهها و آثاري كه در زندانها نوشته ميشد توسط طلبههاي نور و به صورت مخفيانه از استادشان دريافت و به بيرون ارسال ميگرديد. جناب استاد در زندانها در سلول انفرادي مطلق نگهداري ميشد و ديدارش با ديگران ممنوع شده بود.
* * *
اين ياداشت چون توسط يك جاسوس (كشف و) به مأموران رسمي تحويل داده شد در لاحقه درج شده است.
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
يك روز پيش از ماه مبارك، تبم به دليل بيماري ناشي از مسموميت ـ كه پزشك هم تأييد كرد ـ در حال عبور از چهل درجه بود، به احتمال قوي دشمنان مخفي زنديق مرا مسموم كرده بودند. در همين حال دادستانهاي عدليه كاستامونو و كميسرهاي تفتيش براي جستجو به خانهام آمدند. من تعرض دهشتناكي را كه از آن لحظه به بعد با آن مواجه شدم با يك حس قبل از وقوع دانستم. احساسم اين بود كه بر اثر مسموميت شديد بهسوي مرگ ميروم، لذا قلباً آرزو كردم در استان اسپارتا در آغوش برادران ارزشمندم روح خود را تسليم كنم و در آن خاك مبارك دفن شوم. كتاب حزب الأكبر قرآني را باز كردم؛ ناگهان اين آيه كريمه در مقابلم ظاهر شد و گفت به من نگاه كن:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ
من هم نگاه كردم ديدم معناي اشاري آيه با سه نشانه محكم به من و به ما تسلي ميدهد. بلايي را كه اينك به سرمان آمده است تعديل كرد و تبعيد پنجمِ مرا به اسپارتا را دليل پذيرفته شدن دعاي قلبيام قرار داد.
نشانه اول: (تشديدها هم شمرده ميشوند) براساس حساب ابجد ميشود ١٣٦٢ كه موافق امسال در تقويم عربيست و به لحاظ معنا ميگويد: "صبر كن! و تسليم قضاي رباني باش كه بر سرت آمده است! تو تحت نظر عنايت (الهي) هستي، نگران نباش. به تسبيح و تحميد خود در شبها ادامه بده."
تحليل (عددي حروف): سه تا (ر) ٦٠٠، چهار تا (ن) ٢٠٠، يك (س) و يك (م) ١٠٠، يك (ص) و يك (ف) و يك (م) ٢١٠، چهار تا (ك) و يك (ع) ١٥٠، سه تا (ح) يك (و) و يك (ي) ٤٠، يك (ل) و نُه (ب) و يك (د) و يك (و) و چهار (ا) ٦٢. مجموع ارزش عددي آيه مذكور ميشود ١٣٦٢ كه تاريخ سال جاريست و دقيقاً با مصيبتي كه بر سرمان آمده مصادف شده، كه نشانه قوي ميباشد.....
چون فعلاً لزومي به بيان نشانه سوم نيست براي نوشته شدن املا نگرديد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
من تحت تأثير اين حادثه، زماني كه با رضايت قلبي عزم خود را براي فدا شدن در راه برادران معصومام جزم كرده، و در فكر و جستجوي چاره بودم جلجلوتيه را خواندم. ناگهان به خاطرم رسيد كه امام علي (رض) چنين دعا كرده است: "پروردگارا امان ده!" إن شاء الله با سرّ اين دعا به ساحل نجات نائل ميشويد. آري حضرت علي (رض) در قصيده "جلجلوتيه" به دو صورت از رساله نور خبر داده است و به همين ترتيب در اشاره به رساله آيت الكبري ميگويد:
وَ بِاْلايَةِ الْكُبْرى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ
و در اين اشاره به ما ميفهماند كه "طلبههاي رساله نور به سبب آيتالكبري گرفتار مصيبت بزرگي ميشوند..." و از خداوند درخواست ميكند: "و به حق
آيت الكبري شاگردان رساله نور را از آن بلا و مصيبت امان ده!" يعني رساله و منبع مزبور را شفيع ميكند. آري، مصيبتي كه به دليل چاپ آيت الكبري دچارش شديم دقيقاً رمز غيبي مذكور را تأييد كرد. نيز در صفحه مقابل خاتمهي اشاراتِ مرتب به اجزاي مهم رساله نور در آن قصيده ميگويد:
فَتِلْكَ حُرُوفُ النُّورِ فَاجْمَعْ خَوَاصَّهَا ٭ وَ حَقِّقْ مَعَانِيهَا بِهَا الْخَيْرُ تُمِّمَتْ
يعني تو خواص آنها را جمع كن و معاني آنها را تحقيق كن كه همهي خير و سعادت با آنها تكميل ميشود. معاني حروف را تحقيق كن؛ مراد حروف هجايي نيست كه به قرينه افاده معنايي نميكند، بلكه منظور رسالههاييست كه "سوزلر" نام دارند و به معني كلامها ميباشند.
لا يَعلَمُ الغَيْبَ الّا اللهُ
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
برادران عزيز و صديقم! شب قدر گذشته و عيد پيش رو را با تمام وجود به شما تبريك ميگويم و شما را به وحدت و رحمت حضرت ارحم الراحمين ميسپارم. براساس سرّ
مَنْ امَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ
با اينكه نيازي به تسلي خاطر شما نميبينم، اما ميگويم: من با معناي اشاري آيهي:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ
تسلي خاطري را كه نصيب ميكند به طور كامل ديدم؛ در حالي كه به فكر فراموش كردن دنيا و آسوده سپري كردن ماه مبارك رمضان بودم اين واقعه
وحشتناك را ـ كه غير قابل تحمل است و به خاطري خطور نميكند ـ مشاهده كردم كه هم براي من و هم براي رساله نور و هم براي شما و هم براي ماه رمضان و هم براي اخوتمان عين عنايت است. فقط سه مورد از فايدههايش را كه به من مربوط ميشود بيان ميكنم:
فايده اول: موجب شد با جديت، اظهار نياز، پناه بردن و شور و شوقي بسيار شديد در ماه رمضان بر بيماري سخت غلبه كرده و فعاليت كنم.
فايده دوم: امسال نيز شديداً آرزوي ديدار شما را داشتم، و حاضر بودم براي آمدن به اسپارتا و فقط براي ديدار يكي از شما اين زحمت را متحمل شوم.
فايده سوم: هم در كاستامونو، هم در راه و هم در اينجا همه حالات اليم و دردناك، ناگهان و به طرز شگرفي تغيير يافت، دست عنايتي برخلاف خواست و آرزويم ديده شد و كاري كرد اَلْخَيْرُ فِيمَا اخْتَارَهُ اللَّه بگويم؛ و موجب شد رساله نور را ـ كه بيش از هر چيز ديگري به آن فكر ميكنم ـ هم غافلترين افراد و هم كساني كه داراي مقامات بالايي در جهان هستند با دقت تمام بخوانند و به اين ترتيب در عرصهيي ديگر امكاني براي فتوحات فراهم نمود. آنچه بيش از هر چيز ديگري دلم را به درد ميآورد؛ همه آلام و افسوسهاييست كه سواي دردهاي خود به دليل فشارهايي كه بر شما ميآورند احساس ميكنم، آيهي مزبور در مقابل آن آلام و افسوس در ماه مبارك ـ كه هر ساعت عبادت، حكم صد ساعت عبادت را مييابد و اين مصيبت نيز ارزش ١٠٠ ثواب مزبور را به ١٠٠٠ ساعت عبادت ميرساند ـ گريستن بر اثر دلسوزي و احساس درد براي انسانهاي مخلصي چون شما را ـ كه از رساله نور درس ميگيريد، دنيا را محلي فاني براي داد و ستد ميدانيد، هر چيز را فداي ايمان و آخرت خود ميكنيد و بر اين حقيقت باور داريد كه فشارهاي گذرا در اين درسخانهي يوسفيه، لذات و فوايد دايمي نتيجه خواهد داد ـ به تقدير و تحسين فراوان از ارزشمندي و ثابت قدمي شما تبديل كرد. گفتم:
اَلْحَمْدُ لِلَّه عَلَى كُلِّ حَالٍ سِوَى الْكُفْرِ وَ الضَّلاَلِ
معتقدم فايدههايي كه از برادري و رساله نور و ماه رمضان و شماها نصيب من شد در اين سو فايدههايي نيز نصيب
شما ميشود. پرده كه كنار برود خواهيد گفت"پروردگارا سپاس! اين قضا و قدر الهي عنايتي در حق ماست."
مسببان حادثه را عتاب نكنيد. طرح گسترده و دهشتناك اين مصيبت از مدتها پيش آماده شده بود. ليكن به لحاظ معنا بسيار سبك آمد و إن شاء الله تند هم خواهد رفت. بر اساس سرّ
وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ
مأيوس نباشيد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
برادران عزيزم! از اينكه نزديك شما اقامت دارم بسيار خوشحالم. بعضي اوقات در خيال با شما گفتگو ميكنم و تسلي مييابم. بدانيد كه اگر امكان داشت حاضر بودم با كمال شوق و افتخار متحمل تمام سختيهايتان باشم. من به خاطر شما اسپارتا و حومهاش را با كوه و دشتش دوست دارم. حتي ميگويم و رسماً نيز خواهم گفت: مقامات اسپارتا اگر كيفرم دهند و در استان ديگر بيگناهم بدانند من اسپارتا را ترجيح خواهم داد. آري من از سه جهت اسپارتايي هستم؛ اگر چه از نظر تاريخي نميتوانم اثبات كنم اما معتقدم اجداد سعيدي كه در ناحيه اسپاريت به دنيا آمد از اينجا بوده است. استان اسپارتا چنان برادران حقيقي نصيب من كرده كه نه تنها عبدالمجيد و عبدالرحمن بلكه سعيد را هم با خرسندي فداي تك تكشان ميكنم.
گمان ميكنم امروز در كره زمين كسي نيست كه از شاگردان رساله نور از نظر قلبي و روحي و فكري متحمل فشار كمتري باشد، زيرا قلب و روح و عقلشان با انوار ايمان تحقيقي متحمل سختي نميشود. مشقتهاي مادي نيز با درسهاي رساله نور دانسته ميشود كه هم گذراست هم ثواب دارد هم بيارزش است و ميتوانند وسيله پيشرفت خدمت ايماني در مجاري ديگر شوند لذا با آنها با شكر و صبر روبهرو ميشوند. آنها با وضعيت خود ثابت ميكنند كه ايمان تحقيقي در دنيا نيز مدار سعادت است. آري، ميگويند: "ببينيم مولا چه ميكند، كه هر چه كند زيبا خواهد بود." و با متانت تلاش ميكنند زحمتهاي فاني را به رحمتهاي باقي تبديل كنند. حضرت ارحم الراحمين بر تعداد امثالشان بيفزايد. آنها را عامل افتخار و سعادت اين وطن كند و در بهشت فردوس مظهر سعادت ابدي فرمايد؛ آمين ...
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
با تبريك مجدد عيد، ميگويم از اينكه ديدار حضوري نداشتيم متأسف نباشيد. ما در حقيقت هميشه با هم هستيم. ان شاء الله اين با هم بودن در راه ابديت هم ادامه خواهد داشت. من معتقدم ثوابهاي ابدي، و فضايل و لذتهاي روحي و قلبي كه در مسير خدمت ايماني بهدست ميآوريد غم و غصههاي گذرا و موقت فعلي را زايل ميكند. تا امروز هيچكس مانند شاگردان رساله نور نبوده است كه در خدمتي بسيار قدسي متحمل زحمتي بسيار كم شود. آري، بهشت ارزان نيست. نجات از كفر مطلقي كه نابود كننده هر دو حيات است امروزه بسيار اهميت دارد. اگر كمي هم با مشقت روبهرو شويم بايد با شوق و شكر و صبر تحمل كرد؛ مادام كه خالق ما رحيم و حكيم است بايد هر چه را كه بر سرمان ميآيد با رضا و محبت و اعتماد به رحمت و حكمتش بپذيريم.
سعيد نورسي
* * *
در دفاعيات مختصر اين بارم گفته بودم
حق و حقيقت و شفقت موجود در رساله نور ما را از پرداختن به سياست منع كرده است، زيرا بيگناهان دچار بلا و مصيبت شده و اين ظلمي ميشود از طرف ما به آنها. برخي خواستار توضيح اين مطلب شدند، من هم گفتم:
در عصر توفاني امروز، ظلم و استبداد ناشي از استبداد نظامي حاصل از جنگ جهاني، و خودكامگي و عصبيت قومي نشأت گرفته از مدنيت غدار، و بيرحمي حاصل از ضلالت، چنان شدت يافته است كه اگر اهل حق با قدرت مادي به دفاع از حق خود برخيزد، يا در نهايت ستمگري و به بهانه طرفداري، بيچارگان فراواني را از بين ميبرد كه در اين صورت خود ظالمتر خواهد بود يا اينكه بايد شكست خورده و مغلوب بماند، زيرا كساني كه با احساسات مذكور اقدام به تجاوز به حقوق ديگران ميكنند، بهواسطه خطاي يكي دو نفر ٢٠ تا ٣٠ نفر را به بهانههاي واهي از بين ميبرند. اهل حق اگر در راه حق و عدالت فقط همان متجاوز را بزند در برابر ٣٠ مورد ضايعه فقط يك برد خواهد داشت و اين در حقيقت مغلوب شدن است. اگر كسي كه اهل حق و حقيقت است با قاعده ظالمانه مقابله بهمثل بهواسطه خطاي يكي دو نفر به ٣٠ نفر بيچاره صدمه بزند در اين حال به نام حق مرتكب بيعدالتي مضاعفي شده است.
لذا دليل و حكمت اينكه به فرمان قرآن به شدت و با نفرت از سياست و دخالت در كارهاي دولتي اجتناب ميكنيم همان است كه گفتيم؛ وگرنه ما از چنان قدرت بر حقي برخوردار هستيم كه بتوانيم از حق خود به طور كامل دفاع كنيم؛ همچنين از آنجا كه همه چيز فاني و گذرا ميباشد و مرگ نميميرد و دروازه قبر بسته نميشود و زحمت نيز تبديل به رحمت ميشود؛ شكي نيست كه ما با صبر و شكر توكل كرده سكوت اختيار ميكنيم. شكستن سكوتمان با زور و اجبار نيز با انصاف و عدالت و غيرت وطني و حميت ملي مخالف و كاملاً در تضاد است.
خلاصه كلام اينكه اهل حكومت و سياست و دولت و امنيت و دادگستري و نيروي انتظامي دليلي براي بازخواست كردن ما ندارند. حداكثر اين است كه گروهي از زنديقهاي مخفي بهواسطه تعصب زنديقانه نشأت گرفته از كفر مطلق و
ماديگرايي ـ كه طاعون وحشتناك بشريست و هيچ دولتي نميتواند از آن حمايت كند و هيچ انسان عاقلي نميتواند به آن رضا دهد ـ برخي از مأموران رسمي را با شيطنت فريب داده و با بهانههاي واهي عليه ما تحريك كنند. ما نيز ميگوييم: نه فقط همين چند متوهم بلكه اگر تمام دنيا را عليه ما بسيج كنند با قدرت قرآن و عنايت خداوند نميگريزيم و در برابر كفر مطلق مرتد و زندقه تسليم نميشويم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! ثبات و متانت شما تمام نقشههاي منافقان و فراماسونها را بينتيجه ميكند. آري برادران من، لزومي به پنهان كردن نيست، زنديقان، رساله نور و شاگردانش را با طريقتها و مخصوصاً طريقت نقشبنديه مقايسه ميكنند و براي از بين بردن و متلاشي كردن ما ميخواهند همان طرح هايي را عملي كنند كه با آنها طريقتيهاي مذكور را مغلوب كردند؛ پس عليه ما چنين هجوم و حملهيي را تدارك ديدند.
اولاً: در صدد ايجاد وحشت و ترساندن و فاش كردن سوء استفادهها از مكتب مورد نظر بر ميآيند.
ثانياً: خطاها و قصورات اركان و پيروان مكتب را (به زعم خود) آشكار ميكنند.
ثالثاً: با ايجاد فساد توسط فلسفه مادي و بيبند و باريهاي جذاب تمدن سعي ميكنند همبستگي و تعاون بين افراد مكتب را از بين ببرند؛ و با اهانت به استادشان او را تضعيف كرده و مجموعه اعتقاداتشان را با برخي اصول علم و فلسفه از نظرها بيندازند. آنها با همين سلاح كه عليه اهل طريقت نقشبندي به كار گرفتند به ما حمله كردند، اما فريب خوردند، زيرا اصل نظام فكري رساله نور عبارت است از احساس و جستجوي اخلاص تام، ترك انانيت، مشاهده رحمت در زحمتها، احساس لذتهاي باقي در آلام و دردها، نشان دادن آلام اليم در لذتهاي سفيهانه زود گذر، و تدريس اينكه ايمان در اين دنيا نيز ميتواند عامل لذتهاي فراوان گردد، و آموختن حقايقي كه هيچ فلسفهيي قادر به درك آنها
نيست. لذا طرح و نقشهي آنها را ان شاء الله به طور كامل عقيم خواهد گذاشت و آنها را وادار به سكوت خواهد كرد كه "مكتب رساله نور را نميتوان با طريقتها مقايسه كرد."
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيزم! من فكر ميكنم كساني كه در امتحان دشوار اين دو مدرسه يوسفيه قديم و جديد متزلزل نشدند و درس را رها نكردند و با اينكه دهانشان بر اثر خوردن شورباي داغ سوخت، اما از طلبگي منصرف نشدند و توان معنويشان در برابر انبوه تهاجمها به پايان نرسيد، توسط اهل حقيقت و نسل آتي تشويق خواهند شد؛ فرشتگان و موجودات روحاني نيز آنها را تشويق ميكنند. ليكن چون بيمار و ضعيف و فقير در ميانتان هست فشار مادي زياد است. با اين حال فكر ميكنم اگر هر كدامتان ديگري را تسلي دهد و همه شما در اخلاق و صبر نمونه و الگو و در تساند و خوبي كردن برادري مهربان و در مباحثات درسي مخاطبي باهوش و پاسخگو و در انعكاس سجاياي نيكو چون آينه باشيد فشارهاي مادي از بين ميرود؛ با اين انديشهها در مورد شما ـ كه از روح خويش بيشتر دوستتان دارم ـ تسلي خاطر ميگيرم.
عباي ١٢٠ ساله مولانا خالد را روزي برايتان ميفرستم. همانطور كه آن شخص، اين عبا را بر من پوشاند من هم به نام او براي اينكه شما نيز آن را به عنوان تبرك بر تن كنيد هرگاه كه بخواهيد آن را برايتان خواهم فرستاد.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! يكي از حكمتهاي عدالت تقدير الهي كه ما را به مدرسه يوسفيه دنيزلي فرستاده اين است كه اهالي اينجا و زندانيان و حتي كارمندان و دادگستري به رساله نور و شاگردان آن بيش از جاهاي ديگر نيازمندند. بنابراين ما با مسؤوليت ايماني و اخروي وارد اين امتحان دشوار شديم. آري، در ميان زندانيان كه از ٢٠ـ٣٠ نفر فقط يكي دو نفرشان نماز را با تعديل اركان ميخوانند، به يكباره ٤٠ تا٥٠ نفر از شاگردان رساله نور عموماً و بلا استثنا نمازشان را كامل و درست ميخوانند، و اين درس و ارشاد كه با زبان حال و فعل منتقل ميشود نه تنها زحمت و دشواري موجود را از بين ميبرد بلكه موجب علاقه بيشتر به آن ميشود. شاگردان رساله نور اين درسها را با اعمال خود ميدهند و ما از رحمت و عنايت الهي اميد آن داريم كه با ايمان تحقيقي كه در قلب خويش دارند در نجات اهل ايماني كه در اينجا هستند از اوهام و شبهات اهل ضلالت، چون قلعهيي پولادين عمل كنند. اينكه اهل دنيا در اينجا مانع سخن گفتن ما ميشوند ضرري ندارد. لسان حال از لسان قال مؤثرتر و محكمتر سخن ميگويد؛ مادام كه هدف از زنداني كردن، تربيت افراد است، اگر دوستدار ملت هستند نبايد مانع ديدار زندانيان با شاگردان رساله نور شوند. تا اين محبوسان در يك ماه و شايد در يك روز بيش از آنچه در يك سال ميآموزند تربيت شوند و بياموزند؛ در نتيجه انسانهاي مفيدي براي ملت و وطن، و آينده و آخرت خود شوند. اگر رساله "راهنماي جوانان" در اينجا وجود داشت بسيار مفيد بود. ان شاء الله روزي آن را هم به اينجا ميآورند.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! امروز گفتگوي مربوط به ضياء الدين با برادر مرحوم و بزرگم ملا عبدلله را از خاطر گذراندم. آنگاه به شما فكر كردم. قلباً گفتم: "اگر پرده غيب گشوده شود و هر يك از اين دينداران صادق و مسلمانان جدي ـ كه در اين زمانهي بيثبات ثابت قدماند و در اين اوضاع پرآشوب متزلزل نميشوند ـ چون يك ولي و حتي يك
قطب ديده شوند بر اهميتي كه امروز براي آنها قائلام و علاقهيي كه امروز به آنها دارم چيز بسيار كمي خواهد افزود. و اگر هر كدامشان يك فرد عامي و عادي ديده شوند نيز از ارزشي كه امروز برايشان قائلم هيچ كم نخواهد كرد، زيرا خدمت به نجات ايمان در چنين شرايط سختي فوق هر چيز است. مزايايي كه مقامات شخصي و حسن ظنها (بر شخصيت فرد) ميافزايند با از ميان رفتن حسن ظنها در چنين حالات پر دغدغه و متزلزلي موجب كاهش محبتها به فرد ميشود. و صاحب مزيت نيز براي آنكه موقعيت خويش را در نظر آنها حفظ كند مجبور به رفتارهاي تكلف آميز و كارهاي ساختگي و رعايت وقار پرمشقت ميشود. خداوند را بينهايت سپاس كه ما به چنين تكلفهاي سردي محتاج نميشويم."
سعيد نورسي
* * *
...... برادران من! اگر چه اين وضع موجب شده است موافقان و بعضي از كارمندان در برابر رساله نور محتاط و هراسان باشند، اما در بين همه مخالفان و دينداران و مأموران مرتبط نوعي دقت اشتياق به وجود آورده است.نگران نباشيد نورها خواهند درخشيد.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيزم! گمان ميكنم دفاعيه حقيقي و پاياني ما رساله كوچكي به عنوان "ثمره زندان دنيزلي" شود، زيرا به دليل برخي اوهام از يك سال پيش به طرز گستردهيي با طرحها و بهانههاي بيپايه و اساس به ما حمله كردند؛ طرحهايي از قبيل: طريقتگرايي، قوميتگرايي، كميته گرايي، احساسات ديني را ابزار سياست كردن، فعاليت عليه جمهوريت و اخلال در كار دولت و آسايش ملت. حضرت حق را شكر بيپايان كه نقشههايشان بينتيجه ماند. در چنان گستره وسيع، در ميان صدها طلبه و صدها رساله، و در ميان نامهها و كتابهايي كه در مدت ١٨ سال نوشته شده جز حقيقت ايماني و قرآني و تحقيق در آخرت و تلاش براي سعادت ابدي
چيز ديگري نيافتند. آنها براي پنهان كردن نقشههاي خود در جستجوي بهانههاي كاملاً عادي بر آمدند، ليكن كميته زندقهي پنهان و وحشتناكي كه برخي از اركان دولت را اغفال نموده و عليه ما تحريك كرد اينك احتمال ميرود مستقيماً به نفع كفر مطلق به ما حمله كند، لذا گمان ميكنم نگارش "رساله ثمره" ـ كه چون خورشيد ميدرخشد، و چون كوه محكم است، تزلزلي ندارد و (براي هيچ كس) شبههيي باقي نميگذارد ـ بر ما الهام شد، تا در برابر آنها قويترين دفاعيه باشد و آنان را به سكوت وادار كند.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيزم! در اين روز جمعه حزب مهمي از قرآن را قرائت ميكردم كه ياد شما افتادم. (گويي در عالم خيال) به زبان حال گفتيد: "براي نجات از اين مصيبت چه بايد بكنيم؟" اين معنا بر قلبم خطور كرد: با همبستگي جدي دوش به دوش هم باشيد و دست به دست يكديگر دهيد، زيرا تدابيري چون اظهار برائت و انكار يكديگر يا تبرّي از رساله نور و من، و كوتاه آمدن و چاپلوسي كردن در مقابل قدرت پنهاني كه خواهان از بين بردن ماست هيچ سودي جز ضرر ندارد. به شما اطمينان ميدهم اگر ميدانستم با اظهار تبرّي از من نجات پيدا ميكنيد اجازه ميدادم به من اهانت كنيد، تحقيرم كنيد؛ غيبتم كنيد؛ اين را حلال ميكردم، اما قدرت پنهاني كه ميخواهد ما را از بين ببرد از وضعيت شما آگاه است فريب نميخورد از ضعف و اعلام برائتتان جسورتر ميشود و فشار بيشتري ميآورد. ضمناً مسلك و انديشه ما دوستي و برادريست پس در مسايل شخصي و انانيت رقابتي نميتواند وجود داشته باشد. نبايد به نواقص بيچاره بسيار ضعيفي چون من ـ كه پر از خطا و قصورم ـ نگاه كرد بلكه بايد بر كمالات رساله نور چشم دوخت.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! يكي از چيزهايي كه گذران سريع زندگي اين دنيا، زوال آن، لذتهاي فاني و پليد و بيعاقبتش، و سيليهاي فراق و دوري را در سطح قابل توجهي تسلي ميدهد ديدار با دوستان صميميست. آري گاه براي ديدار دو ساعته با يك دوست، بايد ٢٠ روز راه رفت و ١٠٠ ليره هزينه نمود. حالا در اين زمانه عجيب و بيدوست، ديدار يكي دو ماهه با ٤٠ تا ٥٠ نفر از دوستان صميمي و گفتگو با آنها براي خدا، و كسب تسلي خاطر حقيقي، از اندوه رنجها و ضايعات مالي ميكاهد. من خود حاضر بودم بعد از ١٠ سال دوري از برادراني كه اينجا هستند براي ديدار فقط يكي از آنها اين مشقت را به جان بخرم. گلايه كردن، اعتراض به تقدير (الهي) و سپاسگزاري، تسليم بودن در برابر آن است.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! مادام كه براي آخرت و خير و عبادت و ثواب و ايمان و آخرت با رساله نور مرتبط شدهايد، از اينكه به اينجا آمدهايد بايد خدا را شكر كنيد؛ هر ساعت اين شرايط سخت در حكم ٢٠ ساعت عبادت است و اين ٢٠ ساعت نيز از آن نظر كه مجاهده معنوي در راه خدمت به قرآن و ايمان است به اندازه ١٠٠ ساعت ارزش دارد و آن ١٠٠ ساعت هم ارزش ديدار، بستن عقد اخوت، دادن و گرفتن قدرت، و تسلي دادن و تسلي گرفتن با برادران مجاهد واقعي را دارد كه هر كدامشان به قدر ١٠٠ نفر ارزش و اهميت دارند؛ نيز شما به اين مدرسه يوسفيه آمدهايد تا در امتحاني براي تداوم همبستگي واقعي و ثابت قدم بودن در خدمت قدسي، و استفاده از سجاياي نيكو و كسب شايستگي شاگردان مدرسةُ الزهرا شركت و قسمت خويش را به همان مقدار كه تقدير شده دريافت كرده و از رزق مقدرتان تناول كنيد و از آن ثواب كسب نماييد. بايد به فايدههاي ياد شده فكر كرد و با صبر و تحمل با همه سختيها مقابله نمود.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز، صديق، ثابت قدم و وفادار من! يكي از حالات خويش را بيان ميكنم نه براي اينكه متأثر شويد يا تدبيري مادي اتخاذ شود، بلكه هدفم استفاده بيشتر از مشاركت معنوي نيايشي شماست و اينكه شما هم بيش از پيش خونسردي و احتياط و صبر و تحمل خود را حفظ كنيد و به شدت مراقب همبستگي خود باشيد، مطلب اين است: فشار و عذابي را كه در اينجا در يك روز ميبينم در اسكيشهير در يك ماه هم نميديدم. فراماسونهاي ظالم يكي از افراد بيانصاف خود را مأمور كردهاند تا از عصبانيت و خشم من در مقابل شكنجههايشان بهانهيي بيابند و آن را دليل تجاوز ظالمانه نشان دهند و دروغ هايشان را پنهان نمايند. من بر اثر احسان الهي خارق العادهيي صبر ميكنم و خدا را شكر ميگويم و تصميم گرفتهام به اين روش ادامه دهم. حال كه ما تسليم تقدير الهي هستيم و اين فشارها را بر اساس سرّ"خَيْرُ اْلاُمُورِ اَحْمَزُهَا" نعمتي معنوي براي كسب ثواب بيشتر ميدانيم، و مادام كه پايان مصايب گذرا و دنيوي غالباً لذت بخش و خير است، و اينك كه ما در مرتبه حق اليقين اعتقاد يقيني و قطعي داريم كه حيات خويش را وقف حقيقتي نمودهايم كه درخشانتر از خورشيد و زيبا چون بهشت و شيرين چون سعادت ابديست؛ پس نبايد شك كرد كه با اين شرايط پر مشقت با افتخار و شكر در حال انجام مجاهدهيي معنوي هستيم؛ لذا شكوه و گلايه نبايد كرد.
برادران عزيز! توصيه اول و آخر ما اين است: وحدت خود را حفظ كنيد، خونسرد باشيد و احتياط كنيد و از انانيت و تكبر و رقابت پرهيز نماييد.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! از كيفرخواست اين دادستان معلوم شد كه نقشه زنديقان پنهاني ـ كه برخي از اركان دولت را اغفال نموده و دشمن ما كرده بودند ـ بينتيجه مانده و دروغ از آب در آمد. حالا با بهانه تشكيل جمعيت و كميته و نسبت دادن اينها به ما سعي ميكنند دروغشان را بپوشانند. يكي از نشانههاي اين مطلب همين است كه نميگذارند كسي با من تماس داشته باشد. گويي اگر كسي با من ديدار كند فوراً
يكي از ما ميشود، حتي مأموران ارشد نيز اغلب فاصله ميگيرند و با اعمال فشار بر من، نزد رؤسايشان خود شيريني ميكنند.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! من هر چند حضوري نميتوانم با شما ديدار كنم، اما از اينكه نزديكتان هستم و همگي در يك ساختمان بهسر ميبريم بسيار خوشحال و سپاسگزارم. بدون اينكه اختياري داشته باشم گاه تدابير لازم هشدار داده ميشود؛ از جمله اينكه يك نفر زنداني دروغگو و جاسوس را از طرف فراماسونها در بند كناري من گذاشتهاند. تخريب كردن آسان است مخصوصاً تخريب جوانانِ سر به هوا؛ از آزار زيادي كه فرد مذكور به من ميرساند و تلاشاش براي به فساد كشيدن جوانان فهميدم كه زندقه در مقابله با ارشاد و اصلاحهاي شما، براي فاسد كردن و تخريب اخلاق فعاليت ميكند. در چنين وضعيتي بايد مراقب بود و بسيار احتياط كرد. تا آنجا كه امكان دارد نبايد در مقابل زندانيان قديمي حساسيت به خرج داد؛ همچنين حساسيت آنها را هم نبايد برانگيخت؛ بايد مراقب باشيم و به دو دستگي ميدان ندهيم؛ بايد خونسرد بود و تحمل كرد. برادران ما بايد در حد امكان اخوت و همبستگيشان را با فروتني و تواضع و ترك غرور تقويت كنند، اين بسيار لازم و ضروريست. سرگرم امور دنيا شدن مرا ميرنجاند. به درايت شما اعتماد ميكنم و جز ضرورت به كارهاي دنيا نميپردازم.
سعيد نورسي
* * *
برادران من! براي مقابله با هر احتمالي، بيان مسألهيي كه امروز صبح هشدار داده شد لازم است.
حقايقي را كه ما از قرآن اخذ ميكنيم چون خورشيد و روز روشن است كه هيچ شك و شبهه و ترديدي باقي نميگذارد. نفس و شيطان درون من از بيست
سال پيش بسيار كنجكاو بودهاند كه "فيلسوفان زنديق در برابر اين مطلب چه ميگويند و نقطه اتكايشان چيست؟" چون در هيج زمينهيي نتوانستند قصور و خطايي بيابند سكوت كردند. گمان ميكنم حقيقتي بسيار حساس كه نفس و شيطان درون من را ساكت كرد، سركشترين آدمها را نيز به سكوت وا ميدارد؛ مادام كه ما در راه حقيقتي فعاليت ميكنيم كه ثابتترين و بزرگترين و مهمترين حقيقت است و برايش قيمتي نميتوان تعيين نمود؛ حقيقتي كه اگر دنيا و جان و جانانمان را هم فدايش كنيم باز هم ناچيز است؛ بيترديد بايد با همه بلايا و فشارها و دشمنان با كمال متانت مقابله كنيم. ممكن است برخي از روحانيون و شيوخ و افراد به ظاهر باتقواي فريب خورده را هم عليه ما تحريك كنند. در برابر اينها هم بايد وحدت و همبستگي خود را حفظ كنيم و سرگرمشان نشويم و مناقشه نكنيم.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! در كاستامونو فردي كه اهل تقواست با گلايه گفت: "من سقوط كردهام؛ حال گذشته و اذواق و انوارم را از دست دادهام." به او گفتم: "شايد ترقي كردهيي و ذوقها و كشفهايي را كه نفس را نوازش ميدهند و ميوه اخروي را در اين دنيا ميچشانند و حس خودبيني به انسان ميدهند، رها نموده و به مرتبه بالاتر و به مرحلهي محو و ترك منيت و رها كردن ذوقهاي فاني رسيدهيي." آري، يكي از احسانهاي مهم الهي اين است كه نگذارد كسي كه انانيتش را رها نكرده احسان او را احساس كند، تا دچار عُجب و غرور نشود.
برادران من! بنابر اين حقيقت، كساني كه مانند فرد مذكور ميانديشند يا مقامهاي درخشان حاصل از حُسن ظنها را در نظر ميگيرند با نگاه به شما، شاگرداني را كه در بينتان در لباس فروتني و تواضع و خدمت هستند افرادي عامي و عادي ميبينند و ميگويند: "آيا اينهايند قهرمانان (عرصه) حقيقت و كساني كه دنيا را به مبارزه ميطلبند؟ ... هيهات! اينها كجايند و مجاهدان اين
خدمت قدسي ـ كه اوليا را در اين زمانه عاجز ميكند ـ كجا؟" و به اين ترتيب دوست دچار انكسار خيال شده و دشمن، مخالفت خود را بر حق ميپندارد.
سعيد نورسي
* * *
مسألههاي ششم و هفتم از رساله ثمره مدرسه يوسفيه
جناب بديع الزمان وقتي در زندان دنيزلي محبوس بود "رساله ثمره" را مشتمل بر ٩ مسأله مهم در دو جمعه نوشت. اين اثر، رساله ارزشمندي است كه حقايق رساله نور را به طور خلاصه در بردارد. طلبههاي رساله نور مدتي كه در زندان بودند همواره و مكرر به مطالعه و كتابت اين رساله ميپرداختند. "رساله ثمره" را ابتدا مخفيانه و داخل قوطيهاي كبريت نوشته و در بندهاي زندان پخش ميكردند؛ انتشار اين كتاب زماني كه به ارزش و فايده آن پي بردند و دانستند كه براي زندان و زندانيان چون ترياقي ثمر بخش است، آزادانه صورت گرفت. رساله ثمره به عنوان دفاعيه واقعي رساله نور براي مقامات دادگاه دنيزلي، دادگاه استيناف و مقامهاي آنكارا فرستاده شد.
اين كتاب در زندان دنيزلي بسيار مؤثر بود و چون در برگيرنده حقايق ايماني قدسي است كه از جهتي موجب اعلام بيگناهي (مؤلف آن و طلبههايش) در دادگاه دنيزلي شده است، نيز بنا بر اهميتي كه دارد، انتشار مسألههاي ششم و هفتم آن در اينجا مناسب ديده شد.
(از رساله ثمره مدرسه يوسفيه)
مسأله ششم
(اشارهي مختصريست به برهاني از هزاران برهان كلي درباره ركن ايمان به (الله) كه در بسياري از قسمتهاي رساله نور تفصيل و حجتهاي بيشمار قطعي آن آمده است.)
در كاستامونو عدهيي از دانش آموزان دبيرستان نزد من آمدند و گفتند: "خالق مان را به ما بشناسان، معلمانمان درباره خدا چيزي نميگويند."
گفتم: هر رشتهيي كه تحصيل ميكنيد با زبان خاص خود همواره از خداوند بحث ميكند و آفريدگار را ميشناساند. سخن آنان را بشنويد نه معلمها را.
براي مثال در هر قوطي موجود در داروخانهيي مجهز، معجونها و پادزهرهاي حيات بخشي هست كه با موازين حساس و فوقالعادهيي اخذ و حاصل گرديده است؛ اين امر از وجود داروسازي حكيم، كيمياگر و بسيار ماهر خبر ميدهد.
به همين ترتيب، معجونها و پادزهرهاي حيات بخشي در بستههاي چهارصد هزار نوع نبات و حيوان در داروخانه كره زمين وجود دارد كه وقتي آن را با مقياس دانش پزشكي رايج و نسبت به داروخانههاي موجود ميسنجيم، ميبينيم تا چه حد بزرگتر و كاملتر است. اين امر داروساز داروخانه بزرگ كره زمين يعني حكيم ذوالجلال را حتي به نابينايان هم آشكارا نشان ميدهد و ميشناساند.
نيز براي مثال، همانطور كه كارخانهيي عظيم، هزاران نوع پارچه را از مادهيي ساده توليد ميكند و بيترديد بر وجود كارخانهدار و تكنسيني ماهر دلالت دارد، دستگاه ربّاني متحركي كه كره زمين ناميده ميشود و داراي صدها هزار بخش است كه در رأس هر يك از آنها صدها هزار كارخانه كامل وجود دارد به همان نسبت كه از كارخانه انسان بزرگتر و كاملتر است در مقايسه با دانش مكانيك كه تحصيل كردهايم از استاد و صاحب كره زمين خبر ميدهد و او را معرفي ميكند و ميشناساند.
باز براي نمونه، دكانها و انبارهايي كه در آنها از اطراف، هزار و يك نوع رزق و روزي كامل فراهم آمده و به شكل منظمي در آنها جاي داده شده است، بيترديد بر وجود مأمور فوقالعاده ارزاق و تغذيه، و صاحب و مدير آن دلالت دارد.
اين انبار ربّاني مواد غذايي و اين سفينهي سبحاني كه كره زمين ناميده ميشود در يك سال در دايرهيي بيست و چهار هزار ساله در حال چرخش منظم است و صدهزار طايفه را كه هر كدام نيازمند رزق و روزي جداگانه ميباشد در خود جاي داده است و با چرخشاش فصلها را پديد ميآورد و بهار را چون واگني بزرگ پر از هزاران طعام گوناگون ميكند و نزد ذي حياتان بيچارهيي ميآورد كه ارزاقشان در زمستان به پايان رسيده است؛ اين دكان و انبار ربّاني با انواع و اقسام جهازات و اموال و بستههاي كنسرو مانند، به همان نسبت كه از كارخانه مذكور بزرگتر است با مقياس دانش تغذيه كه خواندهايم يا خواهيم
خواند و به همان درجه و با همان قطعيت بر صاحب و متصرف و مدبّر كره زمين دلالت دارد، او را ميشناساند و موجب ميشود او را دوست بدارند.
ارتشي را تصور كنيد كه چهارصد هزار گروه دارد و فرمانده آن به شكل معجزه گونهيي ارزاق مورد نياز هر گروه، سلاح و لباس مورد نياز، آموزش و ترخيص آنها را كاملاً دقيق و جدا جدا تأمين ميكند، يعني به تنهايي انواع و اقسام ارزاق، سلاح، لباس، و وسايل مورد نياز تك تك گروهها را بدون اينكه فراموش كند يا دچار حيرت گردد در اختيارشان ميگذارد. شكي نيست كه چنين اردو و اردوگاهي به يقين بر آن فرمانده فوقالعاده دلالت دارد و موجب ميشود ديگران با تقدير او را دوست بدارند.
درست به همان ترتيب، در لشكر سبحاني جديدي كه سربازانش در هر بهار در اردوگاه روي زمين از نو به كار گرفته ميشوند، فرمانده بزرگ و واحدي را تصور كنيد كه انواع و اقسام لباس، غذا، سلاح، تعليم و ترخيص چهار صد هزار نوع نبات و حيوان را با كاملترين شكل و با نظم و ترتيب، تك تك و بيآن كه يكي از آنها را فراموش كند يا دچار سرگشتگي شود تأمين ميكند؛ اردوگاه بهار كره زمين به همان نسبت كه بزرگتر و كاملتر از ارتش و اردوگاه انسانيست و به مقياس دانش نظامي كه شما تحصيل خواهيد نمود پروردگار و مدبّر و فرمانده اقدس كره زمين را با حيرت و تقديس به انسانهاي دقيق و خردمند حكيم معرفي ميكند و موجب ميشود با تحميد و تقديس او را دوست بدارند.
شهري فوقالعاده زيبا را تصور كنيد كه در آن ميليونها لامپ الكتريكي ميتوانند حركت كرده و به هر طرف بروند؛ مواد روشناييزاي اين لامپها طوريست كه گويي پايان نميپذيرد، لامپها و كارخانه سازنده آنها بدون ترديد و بالبداهه بر سازنده و اداره كننده آن و مؤسس كارخانه و كسي كه سازنده مواد اشتعال آنهاست، يعني بر برقكاري ماهر و استادي كه اعجاز ميكند دلالت دارد و او را توأم با حيرتها و تقديرها به ديگران ميشناساند و موجب ميشود او را دوست بدارند.
به همين ترتيب، در شهر اين عالم، تعدادي از ستارگاني كه چراغهاي بام جهان هستند طبق نظريههاي دانش ستاره شناسي، هزار بار بزرگتر از كره زميناند و هفتاد بار سريعتر از گلوله توپ حركت ميكنند؛ با اين حال نظم خود را از دست نميدهند، با هم برخورد نميكنند، خاموش نميشوند و مواد اشتعال آنها پايان نميپذيرد. طبق نظر علم نجوم براي تداوم درخشش خورشيد كه يك ميليون بار بزرگتر از زمين است و يك ميليون سال بيشتر از زمين عمر كرده و در مهمان خانهي رحماني چون چراغي پر فروز و گرمابخش است، هر روز سوختي به اندازه درياهاي كره زمين و به ميزان كوههايش زغال يا هزار برابر زمين هيزم لازم است تا خاموش نشود. در شهر باشكوه كائنات كه لامپهاي الكتريكي سراي دنيا با شعاعهاي نورشان، قدرت و سلطنتي لايزال را نشان ميدهند كه خورشيد و ستارگان عظيمي چون خورشيد را بدون هيزم و امثال آن مشتعل ميكند و اجازه نميدهد خاموش شوند و با هم و به سرعت ميگرداند و نميگذارد برخوردي با هم داشته باشند، چراغهاي درخشان كاخ اين دنيا و اداره امر آنها تا چه حد از مثالي كه زديم بزرگتر و كاملتر است؟ به همان ميزان و با مقياس درسي كه شما در رشته برق خوانده يا خواهيد خواند، سلطان اين نمايشگاه بزرگي كه كائنات نام دارد و روشن كننده و مدبّر و صانع آن و ستارگانِ درخشانش را گواه گرفته، ميشناساند و موجب ميشود با تسبيح و تقديس او را دوست بدارند و پرستش كنند.
باز مثلاً كتابي را تصور كنيد كه در هر سطرش كتابي با خط بسيار ريز و ظريف نوشته شده باشد و در هر كلمهاش نيز با خط بسيار ريز سورهيي از قرآن نگاشته شده باشد، كتاب و مجموعه عجيبي كاملاً بامعنا كه همه مسايل آن تأييد كننده هم هستند، و نشان از مهارت و توانايي كامل كاتب و مؤلفش دارد؛ اين كتاب بيترديد به روشني روز از نويسنده و مصنفش و كمالات و هنر او حكايت دارد و موجب ميشود ديگران با گفتن ماشاء الله و بارك الله از او تقدير كنند.
درست به همين ترتيب، اين كتاب كبير كائنات، كه روي زمين، فقط به مثابه يك صفحه آن است، و بهار فقط يكي از اشكالش به شمار ميرود، در برگيرنده
سيصد هزار نوع طائفه نباتي و حيواني ـ كه هر يك در حكم كتابي جداگانهاند ـ با هم و در درون هم، بيخطا و اشتباهي و بيآن كه در هم بريزند و بدون لغزشي، كامل و منظمند و گاه در مجموعه كائناتِ بينهايت معناداري كه در هر كلمهاش حكمتهاي فراواني هست و در اين قرآنِ اكبرِ مجسمِ عالم، با چشمانمان ميبينيم كه قلمي قصيدهيي را در كلمهيي مانند درخت و خلاصه كاملي از كتابي را در نقطهيي چون دانه نگاشته است. اين عالم به نسبت بزرگي و كمال و معنايي كه در مقايسه با كتاب ذكر شده در مثال فوق دارد و به مقياس دانش حكمة الاشياء و فن قرائت و كتابت كه در دانشگاه فرا ميگيريد، و با چشم تيزبين، نقّاش و كاتب كتاب عالم وجود و كمالات بيحدش را ميشناساند و با عبارت الله اكبر معرفي ميكند و با تقديس سبحانالله تعريف ميكند و با ثناي الحمدلله موجب ميشود او را دوست بدارند.
در مقايسه با اين فنون، هر فني از صدها فن ديگر، با مقياس فراگير، آيينه خاص، چشم تيزبين و نظر عبرتانگيز خود خالق ذوالجلال اين كائنات را با نامهايش ميشناساند و صفات و كمالاتش را معرفي ميكند.
به آن جوانان گفتم: براي تدريس حجت مذكور كه برهاني عظيم و درخشان در وحدانيت ميباشد، قرآن معجز البيان مكرراً با آيات زير آفريدگارمان را به ما معرفي ميكند:
خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ ٭ ربُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ
آنها نيز اين مطلب را كاملاً پذيرفته و با تأييد گفتند: "خداوند را بينهايت شُكر، كه درسي قدسي و عين حقيقت گرفتيم، خداوند از شما راضي باشد."
من هم گفتم: انسان موجود ذيحياتيست كه با هزاران نوع درد متألم ميشود و با هزاران نوع لذت متلذذ ميگردد، اين موجود به رغم بينهايت عجزش دشمنان مادي و معنوي بيشماري دارد و با وجود بينهايت فقرش نيازهاي ظاهري و باطني بيشماري دارد، مخلوق بيچارهيي كه مدام در معرض سيليهاي زوال و
فراق است، به يكباره با ايمان و عبوديت و انتساب به پادشاه ذوالجلال در برابر تمام دشمنان نقطه اتكا و براي بر آوردن حاجاتش نقطه استمدادي مييابد. همچنان كه هر كس با شرف و افتخار و مقام كسي كه بدان منسوب است احساس فخر ميكند، انسان نيز در صورتي كه به چنين پادشاه قدير و رحيمي ايمان آورد و خود را به او منتسب نمايد با بندگي و عبوديت به خدمتش در آيد و اعلام مرگ و نابودي اجل را در ارتباط با خويش به جواز رهايي و نجات تبديل نمايد تا كجا ميتواند سپاسگزاري كند و خود را مديون بداند و تا چه حد ميتواند افتخار تشكرآميز داشته باشد؟ شما بگوييد.
همانطور كه به آن جوانان دبيرستاني گفتم به زندانيان مصيبت زده هم ميگويم:
كسي كه او را بشناسد و از او اطاعت كند حتي اگر در زندان هم باشد خوشبخت و سعادتمند است. فراموش كننده او نيز حتي اگر در كاخها هم باشد زنداني و بدبخت است. مظلومي سعادتمند در حالي كه اعدام ميشد به ظالمان بدبخت ميگويد: "من اعدام نميشوم بلكه در حال دريافت جواز براي رفتن به سوي سعادت هستم. من با ديدن شما كه محكوم به اعدام ابدي هستيد كاملاً از شما انتقام ميگيرم." آنگاه با گفتن
لا اله الا الله
با شادي روح خود را تسليم ميكند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* * *
( از رساله ثمره مدرسه يوسفيه)
مسأله هفتم
(ثمره يك روز جمعه در زمان حبس دنيزليست.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَمَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ ٭ ما خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَلِكَ لَمُحْيِي الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
درسي را كه زماني در كاستامونو به درخواست دانش آموزان و در پاسخ به اين تقاضا كه "خالقمان را به ما بشناسان" به زبان فنون مدرسه به آنها داده بودم و سابق بر اين در مسأله ششم آمده بود زندانياني كه در زندان دنيزلي ميتوانستند با من در تماس باشند، مطالعه كردند. به دليل پذيرش كامل ايماني، نسبت به آخرت اشتياقي حس نمودند و خطاب به من گفتند: "آخرتمان را هم بهطور كامل به ما بشناسان. تا نفسمان و شياطين زمان، ما را از راه به در نكنند و ديگر وارد چنين زندانهايي نشويم." بنا به درخواست طلبههاي زنداني رساله نور در دنيزلي و آنان كه مسأله ششم را مطالعه كرده بودند بيان خلاصهيي از ركن آخرت هم لازم آمد، لذا در خلاصهيي كوتاه از رساله نور ميگويم:
چنان كه در مسأله ششم خالقمان را از ارض و سماوات جويا شديم و آنها نيز با زبان فنون، آفريدگار را به روشني خورشيد به ما شناساندند؛ اينك به همان ترتيب آخرتمان را ابتدا از پروردگاري كه ميشناسيم، سپس از پيامبرمان(ص)، بعد قرآن، بعد ساير پيامبران و كتابهاي مقدس و آنگاه از فرشتگان سپس از كائنات خواهيم پرسيد.
در مرتبه اول آخرت را از خداوند ميپرسيم. او نيز با همه رسولاني كه فرستاده است و همه فرامين و نامها و صفات خويش ميفرمايد: "بله، آخرت وجود دارد و شما را به آن سو ميبريم." كلام دهم با دوازده حقيقت قطعي و روشن، پاسخ قسمي از اسما درباره آخرت را اثبات و تشريح كرده است. به دليل اينكه توضيح مذكور كفايت ميكند در اينجا صرفاً اشارهيي بسيار كوتاه خواهيم داشت:
مادام هيچ سلطنتي نيست كه به اطاعت كنندگانش پاداش ندهد و نافرمانان را به مجازات نرساند؛ بيترديد سلطنتي سرمدي كه در مرتبه ربوبيت مطلق است به منتسبان با ايمان آن سلطنت و كساني كه با طاعات، تسليم فرامينش هستند پاداش ميدهد و آنان را كه سلطنت با عزت مذكور را با كفر و عصيان انكار ميكنند به مجازات ميرساند. نامهاي "رب العالمين" و "سلطان الديان" ميگويند پاداش و مجازات فوق متناسب با آن رحمت و جمال، و آن عزت و جلال خواهد بود.
با چشم خود به روشني روز و آشكاري خورشيد ميبينيم كه رحمتي عام و شفقت و كرمي محيط، روي زمين را فرا گرفته است؛ براي مثال رحمت مذكور در هر بهار همه درختان و نباتات ميوهدار را چون حوريان بهشتي ميپوشاند و مزين ميكند و انواع ميوهها را در دستانشان قرار ميدهد و آنها نيز خطاب به ما ميگويند، بفرماييد بگيريد و بخوريد؛ يا توسط حشرهيي زهردار، عسل شيرين و شفابخش را به ما ميخوراند و به واسطه حشرهيي خزنده، حرير نرم را براي ما مهيا كرده و بر ما ميپوشاند؛ به همين ترتيب در مُشتي هسته و دانه، براي ما هزاران مَن طعام نگاه داشته و به عنوان احتياط در اين انبارهاي كوچك ذخيره نموده است؛ صاحب رحمت و شفقتي كه چنين ميكند بيهيچ ترديدي انسانهاي مؤمن
دوست داشتني و منت پذير و اهل پرستش را نابود نميسازد، بلكه براي اينكه آنان را مظهر رحمتهاي درخشانتري كند از حيات دنيوي رها ميسازد. اين پاسخيست كه نامهاي "رحيم و كريم" به سؤال ما ميدهند و ميگويند: الجَنَّةُ حَقٌ
نيز ما با چشمان خويش ميبينيم در همه مخلوقات و در تمام روي زمين دست حكيمانهيي در كار است و امور چنان براساس مقياسهاي عدالت در جريان است كه عقل بشر قادر به انديشه فوق آن نيست، مثلاً حكمت ازليست كه تمام تاريخچه حيات و حوادث مربوط به آن را در قوه حافظه، يكي از هزاران عضو بدن انسان و به اندازه هستهيي كوچك، نگاشته و آن را به صورت كتابخانهيي درآورده و براي محاكمه انسان در حشر و به عنوان سندي كوچك در نشر دفتر اعمال او با سرّ يادآوري هميشگي به دست انسان ميدهد و در جيب قوه مُفَكِّرهاش قرار ميدهد؛ همين حكمت است كه اعضا را در همه مخلوقات با ميزانهايي بسيار حساس قرار ميدهد، از ميكروب تا كرگدن، از مگس تا سيمرغ و از يك بوته گل تا بوته گل بهار كه ميلياردها بلكه تريلياردها شكوفه ميدهد؛ حكمتي كه در همه اين موارد تناسب را با مقياسهايي به دور از اسراف به كار ميبندد و آفريدهها را با توازن و نظم و جمال چون شاهكاري هنري ميآفريند، عدالتي سرمدي كه حقوق حياتي هر ذي حياتي را در كمال ميزان ادا ميكند و خوبيها را نتيجه خوب و بديها را نتيجه بد ميدهد و با سيليهايي كه از زمان آدم (ع) تاكنون بر طاغيان و ستمگران زده، خود را بسيار قدرتمند نشان داده است. بدون هيچ شبههيي همانطور كه تصورخورشيد بدون روز امكان ندارد، حكمت ازلي و عدالت سرمدي مورد بحث نيز نميتواند بدون آخرت باشد و اجازه نميدهد ظالمان و مظلومان به واسطه مرگ به يك شكل بروند. چنين بيعدالتي خوفناك و بيعاقبتي دور از حكمت به هيچوجه امكان ندارد. اين پاسخ قطعي را نامهاي "حكيم، حكم، عدل و عادل" به سؤال ما ميدهند.
وقتي تأمين حاجات همه مخلوقات و ذي حياتان بيرون از دايره توانايي آنها قرار دارد و قادر به بر آوردن آنها نيستند و وقتي نيازهاي خود را با زبان استعداد فطري و احتياج ضروري كه نوعي دعاست طلب ميكنند، اين نيازها از
سوي دستي غيبي كه بسيار رحيم و سميع و مهربان است بر آورده ميگردد. معمولاً از هر ده دعاي انسانها كه امري اختياريست و مخصوصاً در خواص و انبيا، شش هفت دعا، خلاف عادات شناخته شده مستجاب ميگردد و از اينجا به يقين دانسته ميشود كه سميع و مجيبي در پشت پرده هست كه آه هر دردمند و نيايش هر نيازمندي را ميشنود. او متوجه كوچكترين نيازهاي خُردترين ذي حيات است و آه پنهانش را ميشنود و با مهرباني در عمل به او پاسخ ميدهد و خشنودش ميكند. دعاي حضرت محمد (ص) دعاي بقاي اخروي نوع بشر ـ به عنوان مهمترين مخلوق ـ را شامل ميشود و دعايي كه عموميست و با عموم كائنات و اسماء و صفات الهي مرتبط است و مهمترين دعا محسوب ميشود. همهي پيامبران به عنوان فرماندهان و ستارگان نوع انسان نيز با ايشان همراه شده و به اين دعا آمين آمين ميگويند. افراد متديّن امت او نيز هر روز با گفتن چند صلوات به دعاي او آمين ميگويند، و حتي تمامي مخلوقات در دعاي او شريك شده و خطاب به خداوند ميگويند: بله خواستهاش را عطا فرما؛ ما نيز همان را ميخواهيم. تحت چنين شرايطي كه غير قابل انكار ميباشد، دعاي مربوط به بقاي اخروي حضرت محمد (ص) (از اسباب بيشمار موجبه حشر) به درگاه خدايي كه ايجاد آخرت برايش مانند ايجاد بهار آسان است، به تنهايي براي ايجاد آخرت و بهشت كافيست. اين مطالب را نامهاي "مجيب و سميع و رحيم" در پاسخ سؤال ما مطرح ميكنند.
نامهاي "محيي، مميت، حي، قيّوم، قدير و عليم" در پاسخ سؤال ما از خالقمان، چنين پاسخ ميدهند: به همان روشني كه روز نشان دهنده خورشيد است، در مردنها و زنده شدنهاي كلي روي زمين كه به واسطه تغيير فصلها صورت ميگيرد، قطعاً تصرف كنندهيي در پشت پرده هست كه كره بزرگ زمين را با نظم و ميزاني به سادگي يك باغچه و حتي يك درخت ميآفريند، بهار با عظمت را به سهولت ايجاد يك گل و زيبايي موزون آن پديد ميآورد، و سيصد هزار گروه از نباتات و حيوانات را كه هر كدام در حكم كتابي هستند، بر روي زمين كه هم چون صفحهييست از كتابي بزرگ و نمونهيي از حشرها و نشرهاي
بيحد و حصر، مينگارد؛ قلم قدرتي كه موجودات را در عين به هم آميختگي از هم ممتاز ميكند و در عين شباهت، بيخطا و سهو و اشتباه به كاملترين و منظمترين و بامعناترين شكل مينويسد؛ او در متن اين عظمت، با رحمتي بيمنتها و حكمتي بيپايان عمل ميكند و كائنات عظيم را چون خانهيي فرش شده و مُزين، مُسخر انسان ميكند؛ انساني كه خليفه او بر روي زمين است؛ انساني كه عهده دار امانتيست كه كوه و آسمان و زمين از قبولش سر باز زدند؛ انساني كه به موجب درجهيي برتر، از ديگر موجودات باكرامتتر است و مُشرّف به خطابات و مصاحبتهاي سبحانيست؛ انساني كه برخوردار از مقامي فوقالعاده است. خداوند در تمام فرامين سماوي، سعادت ابدي و بقاي اخروي را به شكل قطعي عهد كرده و به انسان وعده داده است؛ او البته و بيهيچ ترديدي دارالسعاده را ـ كه ايجادش براي او به قدر خلق بهار ساده است ـ براي انسانهاي مُشرّف و مُكرّم مهيا خواهد كرد و حشر و قيامت را خواهد آورد.
آري، قدرتي كه در هر بهار ريشه همه درختان و گياهان را به همان شكلي كه بود احيا، و نمونه حشر و نشر سيصد هزار نوع حيواني و نباتي را ايجاد ميكند، اگر هزار سالي را كه هر يك از امتهاي محمد و موسي (ع) سپري كردهاند در عالم خيال مقابل هم قرار دهيم و به آن بنگريم، خواهيم ديد هزار نمونه حشر و نشر و هزار دليل براي آن را در ظرف دو هزار بهار
هر يك از بهارهاي سابق مردهاند و قيامتشان برپا شده است و بهار پيش رو برايشان در حكم حشر ميباشد.
نشان داده است؛ و حشر جسماني را دور از چنين قدرتي ديدن، هزار مرتبه بيخردي و نابيناييست.
مادام ١٢٤ هزار پيامبر ـ كه مشاهير نوع بشرند ـ متفقالقول سعادت ابدي و بقاي اخروي را مُستند به هزاران عهد و وعده حضرت حق، اعلام كردهاند و با معجزههايشان نشان دادهاند كه درست ميگويند، و رقم بيشماري از اهل ولايت با كشف و ذوق همان حقيقت را تأييد ميكنند؛ بيترديد حقيقت مذكور چون خورشيد تابان ظاهر ميگردد و كسي كه در اين امر ترديد كند ديوانه است.
آري، يكي دو نفر كه در فن يا هنري متخصص هستند نظرات و ديدگاههايشان درباره آن فن يا هنر بر نظر كسي كه در آن امر تخصصي ندارد ولو در فنون ديگر عالم و متخصص باشد صائب است؛ آنها به راحتي قادرند فكر مخالفشان را باطل كنند؛ براي مثال در مسألهيي مانند "اثبات هلال ماه رمضان در يوم الشك" يا اين ادعا "نارگيل كه شبيه كنسرو شير است در روي زمين باغهايي دارد" دو نفر اثبات كننده بر هزار انكار كننده غلبه ميكنند و در كرسي نشاندن نظر خود موفق ميشوند، زيرا كسي كه در پي اثبات اين مطلب است كافيست يك نارگيل يا جاي آن را نشان دهد و به راحتي نظر خود را بر كرسي نشاند، اما انكار كننده مجبور است تمام نقاط زمين را بگردد و نشان دهد كه در هيچ كجاي عالم چنين چيزي وجود ندارد؛ به همين ترتيب، كسي كه از بهشت و دار السعاده خبر ميدهد و وجود آن را اثبات ميكند، كافيست اثري از آن را مانند فيلمهاي سينمايي، يا سايه و رشحهيي از آن را كشفاً نشان دهد، اما كسي كه در پي نفي وجود بهشت است تمام كائنات را از ازل تا به ابد بايد از نظر بگذراند و آن را به ديگران نيز نشان دهد تا موفق به انكار موضوع شود. به دليل همين سرّ مهم است كه "نفي و انكارهايي كه نظر به جاي خاصي ندارند و مانند حقايق ايماني سراسر عالم وجود را مورد نظر قرار ميدهند ـ به شرط اينكه ذاتاً محال نباشند ـ اثبات نميشوند." اهل تحقيق بر اين امر اتفاق نظر دارند و آن را به عنوان يك قاعده اساسي پذيرفتهاند.
بنابراين حقيقت قطعي، افكار مخالف هزاران فيلسوف در مسايل ايماني، اگر فقط يك مخبر صادق، نظري داده باشد نبايد شبهه و وسوسهيي ايجاد كند؛ با اين حال صد و بيست هزار اثبات كننده اعم از متخصصان، مخبران صادق، و اثبات كننده و متخصص اهل حقيقت كه شمارشان فراوان است و اصحاب تحقيق، در اركان ايمانيه اتفاق نظر دارند، لذا مردد شدن به واسطه انكار چند فيلسوف ـ كه عقلشان به چشمشان است، و قلبي ندارند، و دور از معنويت و نابينايند ـ نهايت حماقت و ديوانگيست.
به روشني روز با چشمان خود در نفس و اطرافمان رحمتي فراگير، حكمتي عام و عنايتي دائم را مشاهده ميكنيم و آثار و جلوههاي سلطنتي ربوبي و مقتدر و عدالت عاليهيي دقيق و اجرائيات جلالي عزيزي را ميبينيم. حكمتي كه حتي به تعداد ميوهها و شكوفههاي يك درخت، حكمتهايي در آن قرار داده و رحمتي كه به هر يك از انسانها به تعداد جهازات و حسها و قوايشان احسانها و انعامهايي معطوف داشته است؛ عدالتي عزيز و باعنايت كه بر ملتهايي چون قوم نوح و هود و صالح (ع) و قوم عاد و ثمود و فرعون سيلي زده و از حقوق كوچكترين جاندارها محافظت كرده و ميكند.
وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ
آيه فوق با ايجازي عظيم ميگويد:
سربازان مطيعي را تصور كنيد كه در دو پادگان ميخوابند و بر ميخيزند و به دنبال فراخوان فرمانده و با شنيدن صداي شيپور، فوراً اسلحه به دست ميگيرند و آماده انجام وظيفه ميشوند؛ به همين ترتيب، آسمانهاي عظيم و كره زمين مانند دو پادگان تحت امر سلطان ازلياند كه با دميدن حضرت اسرافيل در صور و فراخوان او، كساني كه در اين دو پادگان به خواب مرگ رفتهاند بيدرنگ جامه جسد بر تن كرده و به سرعت خارج ميشوند. سلطنت ربوبي در هر بهار، همين وضع را به نمايش ميگذارد؛ آرميدگان در پادگان زمين با صداي شيپورِ فرشته رعد بر ميخيزند و بر عظمت بيانتهاي او گواهي ميدهند؛ البته و بدون هيچ ترديدي چنان كه در كلام دهم ثابت كردهايم خواستههاي كاملاً قطعي آن رحمت، حكمت، عنايت، عدالت و سلطنت سرمدي با عدم تحقق آخرت و حشر و نشر معطل ميماند و (درصورتي كه حشري در كار نباشد) آن جمال رحمت بيمنتها جاي خود را به نامهرباني كريه و بينهايت ميدهد، و آن كمال حكمت بيحد و حصر مبدل به بيهودگي ناقص و اسرافهايي بيفايده ميشود، و عنايتي كاملاً دلنشين تبديل به اهانتهايي كاملاً تلخ ميگردد، و آن عدالت حقاني بسيار دقيق،
به ظلمهايي بسيار شديد تبديل ميگردد و آن سلطنت سرمدي كاملاً قدرتمند و باحشمت سقوط ميكند و با محقق نشدن حشر، همه حشمتش از ميان ميرود و كمالات ربوبياش با عجز و نقصان لكهدار ميشود؛ نه، به هيچوجه امكان ندارد، هيچ عقلي چنين احتمالي نميدهد، محال محض است و بيرون از دايره امكان، باطل و ممتنع است.
چگونه ممكن است خداوند انساني را كه به ناز پرورانده و عقل و دل در اختيارش نهاده تا مشتاق سعادت ابدي و بقاي دائمي در آخرت شود، براي هميشه نيست و نابود كند؟ اين بيرحمي ظالمانهييست؛ چگونه ممكن است اعضا و استعدادهاي انساني را كه فقط در مغزش صدها حكمت و فايده قرار داده است با مرگي بيعاقبت، به طرز بيفايده و بينتيجه و دور از حكمت كاملاً هدر دهد؟ اين امر خلاف حكمت است و با عملي نشدن هزاران وعده و وعيد ـ حاشا ـ نشان از عجز و جهل او خواهد داشت؛ هر ذي شعوري در مييابد كه اين مطلب با سلطنت باحشمت او و كمال ربوبيتش در تضاد است. عنايت و عدالت را در قياس با اين مطالب لحاظ كن...
سؤالي را كه درباره آخرت از خالقمان پرسيديم، نامهاي "رحمان، حكيم، عدل، كريم، و حاكم" با حقيقت مذكور پاسخ داده و آخرت را بيشك و شبهه به روشني خورشيد اثبات ميكنند.
ما با چشم خود ميبينيم حافظيت محيط و باعظمتي هست كه حكم ميكند صورتهاي متعدد هر چيز جاندار و هر رويدادي و دفتر وظايف فطري و صحيفه اعمالش كه مربوط به تسبيحات او با زبان حال در برابر اسماء الهيست در الواح مثالي و هستهها و بذرها و قوههاي حافظه كه نمونههاي كوچكي از لوح محفوظ ميباشند و مخصوصاً در قوه حافظهيي كه در مغز انسان است و بزرگترين و در عين حال كوچكترين كتابخانه به شمار ميرود، و در ساير آيينههاي بازتاب دهنده مادي و معنوي قيد گردد، نوشته شود، ضبط گردد و تحت محافظت قرار گيرد. آن گاه زماني كه فصلش برسد همه آن نوشتههاي معنوي را به صورت مادي به ما مينماياند و با قوت ميليونها مثال و دليل و نمونه، عجيبترين حقيقت مربوط به
حشر را كه در آيه: وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ آمده است در بهار كه گلي از قدرت اوست در بزرگترين گل خود با ميلياردها زبان به عالم وجود اعلام ميكند. اشيا و در رأسشان نوع انسان براي فنا و سقوط در عدم و غرق شدن در پوچي، و ذي حياتان نيز كه نوع بشر در رأسشان قرار دارد براي نابود شدن آفريده نشدهاند. با قدرت اثبات ميكند كه انسان خلق شده است تا با ترقي به بقا برسد و با تصفيه تداوم يابد و با استعدادهايش به وظيفه سرمدي پردازد.
آري، در هر بهار مشاهده ميكنيم گياهان بيشماري كه در فصل پاييز درگذشتهاند، هر درخت، هر ريشه، هر دانه، و هر بذري در حشر بهار، آيه وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ سر ميدهند و معناي آن را به زبان خود و طبق وظيفهيي كه سالهاي پيشين بر عهده داشتهاند تفسير ميكنند و بر آن حافظيت باعظمت گواهي ميدهند؛ و چهار حقيقت بـزرگ در آيـه
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ
را در همه چيز نشان ميدهند و حافظيت را در بالاترين درجه و حشر را به سادگي و قطعيت بهار به ما ميآموزاند.
به اين ترتيب، جلوههاي اين چهار اسم از جزييترين تا كليترين جريان مييابد، مثلاً دانه كه منشاء درخت است مظهر اسم اَلْأَوَّلُ ميشود و به قوطي كوچكي ميماند كه برنامه به غايت كامل درخت و جهازات بينقصان ايجاد آن و تمام شرايط شكلگيرياش را در بردارد و عظمت حافظيت را اثبات ميكند.
ميوه درخت نيز كه مظهر اسم وَالْآخِرُ
است با هسته خود كه چون صندوقچهيي خلاصه همه وظايف فطري درخت و فهرست كاركردهايش و دستورالعملهاي حيات ثانويهاش را در بردارد، به عاليترين شكل بر حافظيت گواهي ميدهد.
صورت جسماني درخت نيز كه مظهر اسم اَلظَّاهِرُ است حُلّه و لباس موزون و هنرمندانهيي در بر دارد كه با نقوش و زينتها و نشانهاي برّاق جداگانه تزيين شده است؛ گويي لباس هفتاد رنگ حوريان است و عظمت قدرت و كمال حكمت و جمال رحمت را در متن حافظيت در مقابل ديدگان نشان ميدهد.
دستگاه دروني درخت هم كه آيينه اسم اَلْبَاطِنُ است هم چون كارخانه، دستگاه و كيميا خانهيي كامل و منظم و اعجازآميز است و مانند يك مخزن ارزاق هيچ شاخه و ميوه و برگي را بدون غذا نميگذارد و در متن حافظيت، كمال قدرت و عدالت و جمال رحمت و حكمت را چون خورشيد اثبات ميكند.
درست به همان شكل كره زمين نيز از لحاظ فصول سالانه، درختيست. تمام دانهها و بذرهايي كه با تجلي اسم اَلْأَوَّلُ در فصل پاييز نزد حافظيت به امانت سپرده ميشوند، مجموعه فرامين الهي مربوط به درخت روي زميناند كه لباس بهار بر تن كرده و ميلياردها شاخ و برگ و ميوه و گل ميدهند و فهرست دستورالعملهايي هستند كه ريشه در تقدير الهي دارد و صحيفهيي كوچك و دفتر خدماتي هستند كه شامل وظايف انجام شده در تابستان گذشته ميشوند. اين امر في البداهه نشان ميدهد كه حافظ ذوالجلال و الاكرامي با قدرت و عدالت و حكمت و رحمت بيمنتها، فعلي را انجام داده است.
و آخر درخت سالانه زمين نيز اين است كه همه وظيفههايي را كه در پاييز دوم به انجام رسانده و تمام تسبيحات فطري كه در برابر اسماي الهي بر زبان آورده و همه صحايف اعمالي را كه در حشر بهار آتي قابل نشرند داخل قوطيهاي بسيار كوچك و ذرّه مانند قرار ميدهد و تسليم دست حكمت حافظ ذوالجلال ميكند و به اين ترتيب اسم هُوَ الْآخِرُ را با بينهايت زبان بر كائنات ميخواند.
و ظاهر اين درخت نيز اين است كه سيصد هزار نوع گل كلي و مختلف را ميشكوفاند كه نشانهها و نمونههاي سيصد هزار حشر است، و با گستردن خوان رحمانيت و رزاقيت و رحيميت و كريميت بيانتها، ذي حياتان را ضيافتي ميدهد و با زباني به تعداد ميوهها و گلها و طعامها اسم هُوَ الظَّاهِرُ را ذكر ميكند، و مدح و ثنا ميگويد و حقيقت
وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
را چون روز نمايان ميسازد.
اما باطن اين درخت با حشمت؛ چنان مخزن و دستگاهيست كه بيشمار ماشينهاي دقيق و كارخانههاي منظم را در كمال دقت و ترتيب به كار مياندازد، دستگاهي كه از دانهيي به اندازه يك درهم، هزار من غذا توليد ميكند و به گرسنگان ميرساند؛ و با چنان نظم و دقتي كار ميكند كه اجازه نميدهد ذرهيي
تصادف وارد كار شود. اسم هُوَ الْبَاطِنُ را درون و باطن زمين به صدهزار شكل، هم چون برخي فرشتگان كه با صدهزار زبان تسبيح ميگويند، اعلام و اثبات ميكند.
زمين به لحاظ حيات سالانهاش همانطور كه درختيست و حافظيت را در چهار اسم مذكور تبلور ميدهد و با آن كليدي براي باب حشر مهيا ميسازد، درست به همان شكل، به لحاظ حيات دهري و دنيايياش باز هم درخت باشكوهيست كه ميوههايش به بازار آخرت فرستاده ميشود؛ و آنچنان مظهر، آيينه و راهي به آخرت براي چهار اسم مذكور ميگردد كه عقل ما براي درك گستردگي و بيان آن كفايت نميكند، بنابراين، ميگوييم:
همچنان كه عقربههاي يك ساعت هفتگي كه شمارنده ثانيهها و دقايق و ساعات و روزها ميباشد، به هم شبيهاند و اثبات كننده يك ديگر ميباشند، و بيننده حركت ثانيهها مجبور به تأييد حركت ساير چرخ دندههاست؛ به همان ترتيب، روزها كه شمارنده ثانيههاي اين دنيا هستند، دنيايي كه ساعت بزرگ خالق ذوالجلال ارض و سماوات است، و سالها كه دقايق آن را محاسبه ميكنند و اعصاري كه ساعات اين دنيا را نشان ميدهند و ادواري كه نشانگر روزهاي آن ميباشند، شبيه هماند و يك ديگر را اثبات ميكنند. وقتي در خصوص مسأله حشر از خالقمان سؤال ميكنيم اسم"حفيظ" و اسمهاي
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ
بر اساس حقيقت مذكور پاسخ ميدهند كه نشانههاي بيشماري خبر ميدهند كه به قطعيت رسيدن بهار پس از زمستان و صبح پس از شب، بعد از زمستان ظلماني دنياي فاني نيز بهاري باقي و صبحي سرمدي فرا خواهد رسيد.
مادام با چشمانمان ميبينيم و با عقل و خردمان ادراك ميكنيم كه:
انسان عاليترين و جامعترين ثمره درخت كائنات است و در بردارنده جميع شرايط لازم،
و به لحاظ حقيقت محمديه (ص)هسته اصلي آن است،
و آيت كبراي قرآن كائنات ميباشد،
و آيت الكرسي حامل اسم اعظم آن،
و عزيزترين مسافر سراي با عظمت كائنات،
و فعالترين مأموري كه اجازه تصرف در ساير ساكنان اين سراي با عظمت را دارد،
و مأمور نظارت بر كشت و زرعها و دخل و خرجها در باغ و مزرعه محلات زميني شهر كائنات است،
و مسؤولترين و پر سر و صداترين ناظر آن كه به صدها فن و هزاران صنعت مجهز شده است،
و بازرس و خليفهيي كه در مملكت زمينِ ديار كائنات، تحت نظر و توجه دقيق پادشاه ازل و ابد است،
و متصرفيست كه حركات كلي و جزيي او ثبت ميگردد،
او كه امانت كبرايي را كه زمين و آسمان و كوهها از حمل آن سرباز زدند بر دوش كشيد، و دو راه عجيب در مقابلش گشوده شد،
راهي براي تبديل شدن به بدبختترين ذي حياتان و راهي ديگر براي سعادتمندترين آنها، عبدي كلي و مكلف به عبوديتي بسيار گسترده،
مظهر اسم اعظم سلطان كائنات و آيينه جامع تمام اسماء او، و عاقلترين مخاطب خاص بيانات و خطابهاي سبحاني،
و نيازمندترين ذي حيات در ميان ذي حياتان عالم وجود،
ذي حيات بيچارهيي كه با وجود فقر و عجز بيحد و حصرش، از مقاصد و اميال بيمنتها و دشمنان فراوان و امور زيانباري برخوردار است كه او را آزار ميدهند.
و از نظر استعداد، غنيترين،
موجودي كه از لحاظ لذتهاي زندگاني، متألمترين است و لذتهايش آلوده به سختترين دردها ميباشد،
موجودي كه بيش از ديگران مشتاق و نيازمند بقا و شايسته و لايق آن است و با ادعيه فراوان تداوم حيات و سعادت ابدي را درخواست و التماس ميكند و اگر تمام لذتهاي دنيا به او داده شود تأمين كننده خواست او براي بقا نيست،
موجودي كه اعجوبه آفرينش و از معجزات خارقالعاده قدرت صمدانيست و ذات عطاكننده احسان را در حد پرستش دوست دارد، و موجب ميشود آن ذات را دوست بدارند و خود دوست داشته ميشود،
موجودي كه در برگيرنده همه كائنات است و تمام جهازات انساني او شهادت ميدهند كه براي رفتن به ابديت خلق شده است،
موجودي كه با حقايق بيستگانه كلي، به اسم حقِ حضرت حق دل ميبندد و اعمالش با نام حفيظ "حفيظ ذوالجلال" همواره ثبت ميگردد ـ ذوالجلالي كه جزييترين نيازهاي كوچكترين ذي حياتان را ميبيند و نيازهايش را ميشنود و عملاً استجابت ميكند ـ و افعال مرتبط با كائنات او توسط كرام الكاتبين آن اسم نگاشته ميشود؛ انساني كه بيش از هر چيز ديگر مظهر آن اسم و در كانون توجهاش قرار ميگيرد؛ البته و بدون هيچ ترديدي به حكم حقيقتهاي بيستگانه مذكور، حشر و نشري برايش هست و پاداش خدمات گذشته و مجازات كوتاهيهايش را به واسطه اسم "حق" خواهد ديد، و براساس اسم "حفيظ" براي هر عمل كوچك و بزرگِ ثبت شدهاش به حساب كشيده شده و بازخواست خواهد شد، و در دار بقا دروازههاي مهمانسراي سعادت ابدي يا محبس شقاوت دائمي به رويش گشوده ميشود. افسري كه در اين دنيا فرماندهي طايفههاي فراواني را بر عهده داشته، با آنها آميخته و گاه آنها را در هم آميخته، اين طور نيست كه زير خاك رود و چنان بخوابد كه گويي هيچگاه بيدار نميشود و در خصوص اعمالش بازخواست نخواهد شد.
در غير اينصورت چگونه ممكن است حكمتي كه صداي مگسي را ميشنود و با عطاي حق حياتش، بالفعل به او پاسخ ميدهد، دعاي كسي را كه به زبان حقايق بيستگانه مذكور بيان ميشود و در عرش و فرش طنينانداز ميگردد، نشنود و (نداي) حقوق انساني بيشمار مربوط به بقا را كه قدرتي چون رعد و برق دارد، ناديده بگيرد و همه آن را ضايع كند؟ حكمتي كه براساس گواهي نظم موجود در بال مگس، حتي به قدر بال مگسي اسراف نميكند، چگونه ممكن است همه آن استعدادهاي مرتبط با حقايق مذكور و افعال و آرزوهاي امتداد يافته تا ابد و
بسياري از حقايق و روابط موجود در كائنات را كه تغذيه كننده خواستهها و استعدادهاي مزبورند هدر دهد؟ اين مطلب چنان نكوهيده و غيرمنصفانه و غيرممكن است كه همه موجودات شهادت دهنده بر نامهاي حق و حفيظ و حكيم و جميل و رحيم آن را رد ميكنند و ميگويند "صد بار محال و به هزار وجه ممتنع است."
نامهاي"حق، حفيظ، حكيم، جميل، و رحيم" در پاسخ سؤال ما از خالقمان در خصوص حشر ميگويند: "همانطور كه ما حق و حقيقتيم و براساس تحقق موجوداتي كه بر ما گواهي ميدهند، حشر حق و قطعيست."
نيز مادام كه... (باز هم ميخواستم در اين خصوص بنويسم، اما از آنجا كه مطلب چون خورشيد عيان است، به همين مقدار اكتفا نمودم.)
در قياس با مثالها و مادامهاي پيشين، همچنان كه هر يك از اسمهاي صد بلكه هزارگانه حضرت حق كه ناظر بر كائنات است، با آيينه و جلوه خود مسمايشان را بالبداهه اثبات ميكنند، درست به همان ترتيب، حشر و آخرت را نشان ميدهند و آن را با قطعيت ثابت ميكنند.
نيز در پاسخ سؤالي كه از خالقمان ميكنيم، همچنان كه پروردگار با تمام فرامين و همه كتابهايي كه نازل كرده و بيشتر اسمهايش كه مسمّا به آنهاست، جوابي قدسي و قطعي ميدهد، به همان ترتيب، با فرشتگانش و به زبان آنها به طرز ديگري بيان ميدارد:
"صدها حادثه متواتر هست كه نشان ميدهد شما از زمان آدم (ع) به بعد با ارواح و با ما ديدار كردهايد و نشانهها و دلايل بيشماري دال بر وجود ما و عبوديت ارواح وجود دارد، و اين را كه در سر سراها و برخي دواير آخرت ميگرديم، در ديدار با فرماندهان شما هماهنگ با هم گوشزد كردهايم و هم چنان يادآوري ميكنيم. البته و بيترديد سر سراها و دواير عالي و باقي مذكور و منازل و كاخهاي مُزين و فرش شده آن سوترِ آنها، در انتظار اسكان مهمانان بسيار ارزشمندند. اين را با يقين به شما ميگوييم."
نيز مادام كه آفريدگارمان، محمد عربي (ص) بزرگترين معلم و كاملترين استاد و بهترين راهنمايي را كه نه خطا ميكند و نه ديگران را به خطا مياندازد، برايمان تعيين كرده و به عنوان آخرين پيام آور فرستاده است؛ ما هم براي ترقي و تكامل از مرتبه علم اليقين به مراتب عين اليقين و حق اليقين، پيش از هر چيز لازم است سؤالي را كه از خالقمان پرسيديم از استادمان بپرسيم، زيرا او به موجب هزاران معجزه از جانب خداوند، كه هر كدام نشانه تصديق اويند؛ خود يكي از معجزات قرآن محسوب شده و اثبات ميكند كه قرآن حق و كلام حق ميباشد؛ به همين ترتيب نيز قرآن با چهل نوع اعجاز ثابت ميكند كه معجزه اوست و او رسول خدا و بر حق است؛ هر دوي آنها مدعي حقيقت حشر شده و آن را اثبات نمودهاند؛ يكي در طول زندگاني خويش به عنوان زبان عالم شهادت و همراه با تأييد همه انبيا و اوليا، و ديگري به عنوان زبان عالم غيب و همراه با تصديق تمام فرامين آسماني و حقايق عالم وجود؛ حقيقت حشر را با هزاران آيه ادعا و اثبات كردهاند؛ لذا حشر داراي قطعيتي چون روز و نور خورشيد است. آري، معماي عجيب، ترسناك و بيرون از دايرهي عقلي چون حشر فقط و فقط با دروس اين دو استاد حل و فصل ميشود.
دليل اينكه پيامبرانِ دورههاي قبل، توضيحاتي چون مطالب قرآن را در اختيار امتهايشان قرار ندادهاند، آن است كه مقاطع زماني مذكور دوره بدويت و طفوليت بشر بوده است. توضيح در دروس ابتدايي اندك است.
نتيجه: مادام كه بيشتر نامهاي حضرت حق مقتضي آخرت هستند بيترديد همه حجتهاي دلالت كننده بر اين اسماء از جهتي بر تحقق آخرت نيز دلالت دارند.
مادام كه فرشتگان خبر ميدهند دواير عالم بقا و آخرت را ديدهاند، همه دلايل تأييد كننده وجود و عبوديت ملائكه، ارواح و روحانيت، بالضروره بر وجود آخرت نيز دلالت ميكنند.
و مادام كه پس از توحيد مهمترين و اساسيترين و دائميترين مدعاي محمد (ص) در سراسر زندگي، آخرت بوده است، بيشك تمام معجزات و حجتهاي دلالت كننده بر نبوت و صدق او از جهتي بر تحقق و وقوع آخرت دلالت دارد.
همچنين مادام كه يك چهارم قرآن مربوط به موضوع حشر و آخرت است و با آيات فراوان از آن خبر ميدهد و ميكوشد آن را اثبات نمايد، بيشك همه حجتها و دليلها و براهين دلالت كننده بر حقانيت قرآن، بر وجود آخرت و تحقق و ظهور آن دلالت دارند و گواهي ميدهند.
حال بنگر و ببين اين ركن ايماني تا چه حد محكم و قطعيست.
* * *
بخش ششم
زندگي در امـير داغ
مقدمه در نتيجه رأي دادگاه مجازاتهاي سنگين در دنيزلي مبني بر برائت متهمان، رساله نور در بيشتر ولايات و شهرها و روستاها توزيع شد و تعداد طلبههاي نور در مدت كمي به بيش از صدها هزار نفر افزايش يافت. انتشار رسالهها با دستگاه تكثير آغاز شد و پس از گذشت مدتي، اواخر سال ١٩٤٧ ميلادي استاد و طلبههايش براي سومين بار زنداني شدند.
سعيد نورسي تا سه سال توانست در امير داغ اقامت كند. او بعد از زندان نيز دوباره به مدت سه چهار سال در همين شهر ماند، سپس ساكن اسپارتا شد. اكنون چيزي تا نود سالگي او نمانده و چون به تغيير آب و هوا نياز دارد، گه گاه به اميرداغ ميرود و در اقامتگاهش، درسخانهي نوريه ميماند.
در اينجا بخش اول زندگي استاد در امير داغ تا زنداني شدن در شهر آفيون را نقل كرده آنگاه زندگي و خدمت نوريه مجدد او در امير داغ كه پس از حبس در آفيون بود بيان ميگردد. زندگي بديع الزمان در امير داغ نسبت به دورههاي قبل باشكوهتر است. او در اين دوره بيش از گذشته هدف اتهامها و مصائب قرار گرفت؛ مدام زير نظر بود و حتي سعي كردند او را از بين ببرند. با اين حال رساله نور در گسترهيي وسيع توزيع شد و در محافل دانشگاهي و كارمندي و سياسي شروع به مطالعه اين اثر كردند.
بعد از تبعيد استاد به امير داغ افتراهاي غير منصفانهيي عليه او مطرح و در دايرهي وسيعي به او نسبتهاي دروغ دادند. از طرفي رسالههاي نور نيز به طرز خارق العادهيي منتشر و توزيع ميشد؛ بدين لحاظ در اين مقدمه لازم است حقيقتي را بيان داريم.
مراد ما از بيان احوال و عملكردهاي سعيد نورسي ـ كه عين حقيقت است ـ و كارهاي خارق العادهاي كه در مسير خدمتش انجام ميداد اين نيست كه با جلب نظر خوانندگان، شخصيت فاني بديع الزمان را تشويق كنيم بلكه ميخواهيم در مقابل كساني كه هدفشان از دروغها و افتراهاي ظالمانه، لكهدار كردن شخصيت و خدمت اوست و تلاش ميكنند مانع خدمت ايماني رساله نور شوند، چيزهايي را بيان كنيم كه او به عنوان يكي از شاگردان قرآن، يكي از افراد امت حضرت پيامبر و يكي از بندگان خداوند براي معرفي خدمت سعادت بخش و تأثيرگذار و نوراني رساله نور (از جانب خدا) بهدست آورد. ما تعرض دشمنان را ـ كه مبتني بر
بهانههاي واهيست ـ و حملات ظالمانه آنها را رد كرده و بيگناهي فردي بيگناه را بيان ميكنيم. حتي ميتوانيم بگوييم در تاريخ كسي چون بديع الزمان نبوده كه در جهت خلاف حقيقت و در ضديت با انديشه و آرمان و خدمت و هدفش اتهامها و نسبتهاي ناروايي به او داده باشند. نيت خالص او و تلاش براي حفاظت اين ملت و نسلهاي آينده از آنارشيسم، بيديني و فساد اخلاق را با جنون گمراهي نشأت گرفته از بيايماني، به خيانت به وطن، كشاندن جوانان به سوي ارتجاع و مسموم كردنشان متهم ميكنند؛ و بديهيست كه اين وضع كه به زهر ناميدن پادزهر ميماند تا چه حد دردناك و تلخ و موجب رنجش اهل انصاف است.
بديع الزمان بيگناهيست كه نه يك بار و صد بار كه هزاران بار به چنين مسايل خلاف حقيقتي متهم شده است. او همچنان كه در انجام خدمت (ايماني) خود چنين بود در اخلاق و رفتارش نيز الگوي بينظير اخلاق حميده بود، او تنديس حُسن خلق و متانتي بود كه شاهكارترين نمونههاي ادب و عفت را در خويش به نمايش گذاشت. ما طلبهها و خدمتكاران او ـ كه خدماتش را ادامه ميدهيم و در ابعاد داخلي و خارجي با حيات و اعمالش آشنا ميباشيم ـ با رساترين صدا اعلام ميكنيم:
همانطور كه استاد در اخذ علوم ايماني از قرآن و در نشر و تبليغ آن براي استفاده اهل ايمان و انسانيت استاد است، در ظريفترين رفتار و احوال زندگي خصوصي او نيز آنچه را قرآن حكيم حُسن خُلق مينامد، و آثار بروز ولايتي بلند مرتبه، و حضوري متعالي و دائمي ديده ميشود. اهل دل و ارباب فضيلت هر گاه با دقت نظر و با فراست به رفتار او نگاه كنند با كمال شگفتي در مييابند كه قلب منور او چون شمس حقيقت و معرفت، پرتو افشان و چون دريا همواره در حال تموج است؛ لذا اعلام ميكنند كه زمين و زمان به واپسين ثمره كامل و منور درخت اسلام افتخار ميكنند.
اي بيچارگاني كه با سوء نيت و تزوير در قياس با روحهاي پليد خود به اين الگوي اخلاق و ادب و ايمان و معرفت و حقيقت توهين ميكنيد و با دروغهايي كه موجب شرم شياطين نيز ميشود درصدد از بين بردن اين الگوي فضيلت هستيد!
افتراهايي كه عليه او پخش كرديد و سمپاشيهايتان اثر نكرد. حق نور خود را افروخت و با اين نور عوالم را روشنايي داد. شما ذليل و معناً مورد تنفر انسانها هستيد. ننگ بر شما! لباس انساني كه بر تن داريد نيز براي شما دردناك و فجيع است. با اين حال راه نجاتي برايتان وجود دارد، دق الباب كنيد شايد برهيد. سعيد نورسي عهد و اعلام نموده است: "حتي آنان كه براي اعدام من تلاش كردهاند اگر با رساله نور ايمان خود را برهانند و به رساله نور چنگ زنند، برادرانم شما شاهد باشيد كه آنها را حلال ميكنم."
آري، بيشتر كساني كه عليه او و درصدد محكوم نمودنش بودند امروز دوست اويند؛ شما نيز كه مرتكب تزوير و افترا شديد اگر پشيمان شويد و به درسهاي رساله نور گوش فرا دهيد، اميد است آن قهرمان شفقت براي بخشيده شدن شما دعا و نيايش كند.
آري، سعيد نورسي چنان قهرمان بينظيريست كه قهرماني خود را در ميدان جنگ و در دادگاه در برابر مستبدان نشان ميدهد؛ بياييد و ببينيد كه او در عين حال براي سلامتي و نجات آن دسته از دشمنانش كه رو بهسوي نور ميآورند ، كساني كه براي نابودي او ميكوشيدند، دست نياز بهسوي پروردگار مي گشايد و چگونه اشك ميريزد. دريابيد كه او چگونه با فروتني هر چه تمام با همه طبقات ملت در كمال مهرباني رفتار ميكند و عاليترين مرتبه انسانيت را در شخصيت او ببينيد.
تمجيد و تقدير و تشكر از او شباهتي به تشويقهاي اهل دنيا ندارد. مشاركتيست در تقدير و تبريك حقيقت كائنات از اين انسان كامل و شخصيت معنوي او كه الگوي ارزش متعالي انسان و ظهور حقيقي مسلمانيست.
آري، سعيد نورسي را به اعتبار انوار حقيقت ـ كه تمثيل و ترنم ميكرد ـ نه تنها انسان كه تمام عالم با همه انواع و اجناسش تشويق ميكند و تبريك ميگويد. آري گذشتگان و آيندگان از خدمت ايماني او تقدير خواهند كرد.
آري، سعيد نورسي در انواع كمالات بيشماري كه حضرت حق در ماهيت انسان قرار داده است پيشروترين و كاملترين است. گاه در كوههاي مرتفع و در
ميان صخرههاي عظيم به تنهايي و در سكوت گشت و گذار كرده گاه به تماشا و انديشه در نباتات و حيوانات در باغ و گلشن ميپرداخت سپس باز ميگشت و به شهر ميآمد؛ روح پرشوري داشت و در بزرگترين اجتماعات سياسي خطابههايي بليغ و معقول در ادب و اخلاق ايراد ميكرد. زندگي او پيش و پس از دوره آزادي در شرق و حيات پر خروش او در استانبول شاهد اين مدعاست. از يك سو به سياحت در ميان عشاير شرق آناتولي ميپرداخت و به آنها درسهاي اخلاقي و ايماني ميآموخت و از سوي ديگر در شام با قاطعترين و دقيقترين نظرها و ديدگاهها با دانشمندان در مورد سياست اسلامي بحث كرده، و با مشخص كردن پايههاي ترقي و پيشرفت مسلمانان از فجر صادق سعادت ٣٥٠ ميليون مسلمان خبر ميداد؛ همچنين با خطابههايش در مجلس نمايندگان در زمان مشروطيت و مقالههايش در روزنامهها اعلام ميكرد كه عمل به قانون اساسي قرآن مقدس، سعادت دو جهان را نصيب ملت مسلمان كرده و مدار ترقي و كمالات حقيقي ميگردد؛ و در دادگاه حكومت نظامي نيز به دفاع قهرمانانه از اين افكار ميپرداخت.
آري، اين انسان خارق العاده كه اندكي از شخصيت و خدماتش بيان گرديد گويي داراي ماهيت جماعتي بود كه نبوغ و استعدادها و قابليتهاي مختلفي دارد. او همه كمالات و نيكوييهاي اهل حق و ذكاوت، از زمان ظهور اسلام يعني مدت ١٣٠٠ سال گذشته تاكنون را ـ كه آمدند و رفتند و به عنوان گلها و ميوههاي درخت نوراني اسلام اعصار را تزيين كردند ـ در خود داشت و گويي نشان و مظاهر آنها را با خود حمل ميكرد. تو گويي علوم و معارف اسلامي بهواسطه او از نو احيا گرديد.
گويي اساتيد، علما و مجتهدان قدسي كه با درس و ارشادهاي پيامبر اعظم (ص) به حقيقت رسيده و در كمالات ترقي كرده و هر كدام مسؤوليت روشنگري و تنوير طايفهيي از جماعت اسلامي را بر عهده گرفتهاند، بديع الزمان را وارث علوم و مجموعه عقايد خويش قرار دادهاند. جناب سعيد نورسي با بهرهمندي از همه مزايا و محاسن دورههاي گذشته در عصر فعلي ظهور كرده و به نام قرآن و با رساله نور
به خدمت و جهاد معنوي پرداخته است. او وظايف و خدماتي را به اذن الهي انجام داده كه يك جماعت، يك هيأت عالي و شايد يك ارتش بسيار بزرگ بتواند انجام دهد. شخصيت معنوي شاگردان رساله نور با رابطه و قدرتي كه ريشه در نور اسلام و اخوت ايماني دارد شكل يافته و دسته جمعي با تهاجم گمراهان مقابله نموده است؛ و به اين ترتيب نقطه اتكا و استناد مؤمنان شده و در برابر استيلاي خطر سرخ (كمونيست) بر اين وطن سدي قرآني كشيده و عامل محبت، اخوت و همبستگي جهان اسلام با ملت قهرمان ترك همچون گذشته شده است.
آري، سعيد نورسي شخصيتيست كه استعدادي جامع دارد، او در همه زمينههاي استعدادي، نابغه است. جزء و كل، گستردهترين دايره آفاقي و عرصه انفسي، مثلاً ذره و راه شيري را با هم و به دقت بررسي ميكند، انوار توحيدي آنها را ميبيند به ديگران نشان ميدهد و اثبات ميكند. او از سويي مشغول خدمت كلي ايمانيست كه عالم اسلام و انسانيت را در بر ميگيرد و از سوي ديگر به زندگي در انزوا پرداخته و به تماشاي آثار بيهمتاي فطرت ـ كه مكتوبات قلم قدرتاند و معجزههاي صُنع الهي ـ ميپردازد و با تفكر كتاب كائنات را مطالعه كرده و به اين ترتيب هر روز با انجام اين وظايف عالي در معرفت الهي و انوار و اذواق بينهايت حضور پيش ميرود.
اين حالات روحي و قدسي در همه صفحات زندگاني استاد مشاهده ميشود، و روزهاي اقامت در امير داغ هم سرشار از همين معانيست كه ذكر كرديم. اين مسايل تا حدودي در نامههاي ضميمه بيان شده است اما كافي نيست. در اين كتاب (تاريخچه حيات) به قطرهيي از دريا اكتفا شده است.
* * *
آزادي سعيد نورسي از زندان دنيزلي و تبعيد او به امير داغ
طلبههاي نور براساس رأي ژوئن ١٩٤٤ دادگاه مجازاتهاي سنگين دنيزلي از زندان آزاد و به شهرهاي خود رفتند. استاد نيز تا آمدن دستوري از آنكارا در هتل شهر دنيزلي ماند. نظر مردم دنيزلي به سبب زندان و دادگاهي طلبههاي رساله نور به رساله نور جلب شد. دو سه نفر از مسؤولان دادگستري حين برگزاري جلسات دادگاه به رساله نور علاقمند شده و براي انتشار اين اثر در دنيزلي تلاش كردند. سرانجام رييس دادگاه كه در گستره مسايل رساله نور با عنوان "قاضي عادل" شناخته ميشود، و اعضا و خدمتگزاران غيرتمند دادگاه، با رأي عادلانه و حميتي كه از خود نشان دادند موجبات سرور و شادي همه اهل ايمان را فراهم نموده و مقام معنوي و هميشه درخشاني را كسب كردند.
* * *
سعيد نورسي پس از دو ماه اقامت در دنيزلي به شهر امير داغ از توابع استان آفيون فرستاده ميشود تا در آنجا اقامت اجباري داشته باشد. او را در اگوست ١٩٤٤ به امير داغ تبعيد ميكنند. ابتدا ١٥ روز در هتل ميماند، سپس ساكن خانهيي اجارهيي ميشود، اجاره را نيز خود او ميپردازد.
زندگي او را در امير داغ ميتوان چنين خلاصه كرد:
مدام زير نظر بود، و با اينكه دادگاه رأي به بيگناهياش داد و آثارش را به او برگرداندند، اما همچنان آزاد نبود. بيش از گذشته تحت كنترل بود و همواره او را از در و پنجره زير نظر داشتند؛ همانطور كه در نامههايش نيز گفته است فشارهاي يك ماه حبس در دنيزلي را گاه در يك روز در اميرداغ متحمل ميشد. مردم امير داغ از رفتار نامناسب و نحوه برخورد با استاد بهخوبي اطلاع داشتند. بعد از اعلام رأي دنيزلي، كميتهچيهاي بيدين مخفي كه نتوانسته بودند توسط دادگاه مانع انتشار رساله نور شوند و از ادامه خدمت سعيد نورسي جلوگيري كنند،
اين بار از راههاي ديگري وارد شده سعي كردند مقامات دولتي را دچار اوهام نموده و عليه سعيد نورسي و رساله نور تحريك كنند. آنها مصمم بودند تا نابود كردن او دست از فعاليت بر ندارند. طرحشان قطعي بود.
يك نگهبان هميشه در مقابل در ورودي خانه سعيد نورسي بود. ديدار با استاد بسيار دشوار بود. در امير داغ اولين كساني كه توانستند از نزديك با استاد ارتباط برقرار كنند خاندان چاليشقانلار بودند. آنها با عالم و فاضل سالمندي كه به شهرشان تبعيد شده بود ارتباط دوستانهيي برقرار كرده و شروع به خدمت به او نمودند. آنها بيتوجه به دروغ و تزوير كساني كه ارتباط صرفاً خدايي آنها را سوء تفسير ميكردند؛ همچنان به ارتباط و علاقه خود با استاد ادامه دادند. مؤمنان صادق متعددي در امير داغ همراه خاندان چاليشقانلار طلبه نور شدند و در خدمت نوريه استاد مشاركت كردند.
امروز اكثر مردم امير داغ دوست و طرفدار رساله نور هستند. شمار طلبههاي رساله نور در اين شهر قابل توجه است. دروس رساله نور در امير داغ و روستاهايش مطالعه ميشود.
آنها شروع به مطالعه و كتابت رساله نور و پخش و توزيع آن در اطراف كردند. پس از اقامت استاد در امير داغ، همه ميدانند كه بخش مهمي از مردم به سبب درسهاي رساله نور از نظر علم و ايمان و اخلاق و فضيلت رشد نمودند، اين مطلبيست كه مقامات رسمي هم به آن اعتراف كردهاند.
استاد سعيد نورسي ميگويد امير داغ را يكي از درسخانههاي رساله نور ميداند. او از قصبه و روستاهايي مانند صاو، بارلا، امير داغ، و افلاني كه رساله نور در آنجا توزيع شده و مطالعه ميشود به عنوان درسخانهي نوريه ياد ميكند و همچون روستاي خود، نورس، همهي اهالي زنده و مرده آنها، كودكان معصوم و بانوان مبارك را دعا ميكند و در بهرههاي معنوي خويش سهيم ميسازد.
طلبههاي نور در اميرداغ درباره زندگي استاد در اين شهر ميگويند:
استاد در امير داغ همواره زير نظر بود. وقتي هوا خوب بود براي گردش بيرون ميآمد. استاد عادت داشت در بهار و تابستان حتماً به صحرا برود. تنها ميرفت و پس از چند ساعت به خانهاش باز ميگشت. در اينگونه موارد غالباً نگهبانان و گاه ژاندارمها او را تعقيب ميكردند. يك بار حتي از پشت سر به او تيراندازي ميكنند اما تير به او نميخورد. روزي يكي از مأموران رسمي در پي او ميدود و با تحكم و
عصبانيت ميگويد:" بيرون رفتن ممنوع است؛ نميتواني كلاه بره يا عمامه بر سر بگذاري." استاد هم بر ميگردد. از اين قبيل بد رفتاريها فراوان بود.
خدمت و مشغله استاد در امير داغ همچون جاهاي ديگر منحصر به يك وظيفه نبود. از نامههاي موجود در لواحق، از اخبار طلبهها، رفقاي قديمي در مباحث علمي و دوستاني كه به ديدارش ميرفتند يا از مشاهدات طلبهها و همسايهها و كساني از مردم كه ارتباط نزديكي با او داشتهاند ميتوان دريافت كه خدمات و وظايفي داشت كه متوجه حق بود و از حقيقت سرچشمه ميگرفت و اين وظايف را هر روز بهجا ميآورد. او علاوه بر پرداختن به تأليف و تصحيح و نشر رسالههايي مانند "كلامها" و "لمعات" ـ كه حقايق قرآنياند ـ بسيار مشتاق مطالعه كتاب كائنات و سير و تماشاي مخلوقات و موجودات بود كه كلمات قدرت (الهي) اند. بيش از حد به مطالعه آثار اعجازآميز رحمت و حكمت كه بر زمين نگاشته ميشود و در صحيفه بهار به نمايش در ميآيد، و جنبههاي خارق العاده آفرينش الهي در درختان و گياهان و حيوانات، و مُهر درخشان توحيد بر پيشاني آنها علاقهمند بود. به اين ترتيب در مرتبه حق اليقين و در آفاق بيپايان حقايق ايماني و معرفتالله بال گشوده سير ميكرد.
اصولاً يكي از پايههاي مشرب مأخوذ او از قرآن، تفكر است. او در آثار خود، انسان را همواره به تفكر ميخواند و انديشيدن را ميآموزد، و ميگفت معرفتاللهي كه با علم و تفكر حاصل شود، براي روح وسعتي به گستردگي كائنات ايجاد ميكند؛ و با ذكر اين عبارت كه
وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ ايَةٌ تَدُلُّ عَلى اَنَّهُ وَاحِدٌ
بيان ميكرد كه در هر چيز نشانهها و دليل و آيههايي از صانع واحد وجود دارد. استاد بر اساس سرّ
تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ
حركت ميكرد.
* * *
مسموم شدن استاد در اميرداغ
سر نگهباني كه يك مأمور سياسي او را اغفال كرده بود براساس سخن او كه گفته بود"براي از بين بردنش از بالا دستور گرفتهايم" فريب ميخورد، با نردبان از پنجره وارد خانه استاد ميشود و غذايش را مسموم ميكند؛ استاد نيز بر اثر مسموميت به خود ميپيچد. اثر سم قوي بود، اما استاد ميگفت: "فيض دعاهاي قدسي مانند جوشن كبير مرا از مرگ محافظت ميكنند، ليكن مريضي و اضطراب شديد است." حدود يك هفته تشنه و گرسنه در وضعيتي نزار ناله ميكند سپس به اذن خداوند شفا يافته و دوباره شروع به انجام خدماتي مانند تصحيح رساله نور ميكند. استاد در زمان اين بيماري شديد به هيچ وجه نمازهايش را ترك نميكند، البته در مسموميت دوم و سوم بيمارياش غير قابل تحمل بود و دو سه روزي نمازهاي فرض را در بستر خواند.
دو تن از طلبهها كه هنگام دست و پنجه نرم كردن استاد با خطر مرگ شبي را تا صبح كنارش نشسته و گريان، مراقب او بودهاند ميگويند: نزديك صبح در حالي كه چشمانش بسته بود برخاست، دستانش را بهسوي درگاه الهي گشود و با صدايي آرام براي گسترش خدمت رساله نور و سلامت طلبهها دعا كرد. آنگاه در وضعيتي كه گويي از حال رفته باشد بر بستر افتاد.
دو سه نفر از طلبههاي جوان به نوبت در خدمتش بودند. مدتي بعد آنها از اين كار منع شدند، اما طلبههاي فعال استاد هيچگاه خدمت به استاد را ترك نكردند و همواره فداكاريهاي بزرگي از خود نشان دادند.
يكي از مأموران رسمي و مهم در امير داغ به دوستش ـ كه سرانجام يكي از طلبههاي قهرمان رساله نور شد ـ ميگويد: "براي از بين بردن سعيد نورسي نقشه و دستوري محرمانه وجود دارد." همه بد رفتارهايي كه با استاد داشتند نتيجه چنين طرحي بود. ظلمي كه بر او ميرفت منحصر به يكي دو مرتبه نبود سالها ادامه داشت و هميشگي شد، و زير نظر گرفتن و فشارهاي روحي رواني، بسيار تلخ و دردآور بود.
استاد در دو سال اول به مسجد بازار ميرفت و در نماز جماعت شركت ميكرد. بيشتر روزها نماز عصر را در مسجد ميخواند و تا عشا در آنجا ميماند سپس به خانهاش باز ميگشت. دو سال به اين منوال ادامه يافت؛ آنگاه فرماندار با اين بهانه كه با مردم ديدار ميكند او را از رفتن به مسجد منع ميكند. زماني كه استاد در امير داغ اقامت داشت رساله نور در بسياري از شهرها مخصوصاً در اسپارتا با دست نوشته تكثير ميشد. تعداد كساني كه با خواندن رسالهها مستفيد شده و به ديدن استاد ميآمدند بسيار زياد بود؛ البته تعداد كمي از آنها موفق به ديدار با استاد ميشدند. بيشتر كساني موفق به ديدار با استاد ميشدند كه اين شايستگي را داشتند كه با كمال صداقت و اخلاص به رساله نور خدمت كنند، كساني كه صرفاً براي خدا اظهار محبت و اخوت ميكردند. آنها بودند كه ميتوانستند پاي صحبت و درسهاي استاد بنشينند. استاد بسته به ميزان استعداد و درجه فهم و ادراك ديداركنندگان سخن ميگفت، نظرها را به رساله نور و خدمت ايماني معطوف مينمود و مدعي ميشد و توضيح ميداد كه خدمت به ايمان در سايه حقايق رساله نور از نظر مادي و معنوي براي اين ملت منافع بزرگي خواهد داشت. ديدار كنندگان از طبقات مختلف مردم، از جوانان، و اهل علم بودند. بعد از رأي دادگاه دنيزلي مبني بر بيگناهي استاد و طلبههاي رساله نور، بيداري قابل توجهي در بين مأموران ايجاد شد، و تعداد آنان كه طلبه نور شدند رو به فزوني گذاشت.
* * *
استاد به ديداركنندگانش چه ميگفت؟
استاد معمولاً ميگفت: "تقويت ايمان كه يگانه مقصد خدمت رساله نور ميباشد مانع خطر كمونيسم و بيدينيست كه وطن و ملت را تهديد ميكند؛ مهمترين وظيفه و خدمت افراد و جمعيتها در برهه فعلي نجات ايمان و تقويت آن است؛ همچنين بزرگترين هدف زمان، چنگ زدن به قرآن است و چون رساله نور با تمام توان خود به اين مسأله ميپردازد، دشمنان ملت و وطن، بيدينان مخفي؛ با بهانههايي شروع به حمله كرده و عليه ما تحريكاتي ميكنند، ليكن ما مجبور
هستيم مثبت حركت كنيم. ما نور در دست داريم نه چماق سياست. صد دست هم داشته باشيم باز هم براي نور كم است." و چنين ادامه ميداد: "رساله نور دشمنان دين را مغلوب خواهد كرد، حركت مثبت تأثيري چون بمب اتم دارد، رساله نور با سياست هيچ ارتباطي ندارد، بزرگترين مبناي مشرب ما اخلاص است، جز رضاي خداوند هيچ مقصد ديگري نميتوانيم داشته باشيم، اين قدرت رساله نور است؛ با اخلاص و حركت مثبت ما، عنايت و رحمت الهي رساله نور را تحت حمايت خود قرار ميدهد ... الي آخر."
به گواهي كساني كه درسها و سخنان استاد را شنيدهاند ميتوانيم بگوييم كه يك درس يا يك سخن استاد براي بسياري از جوانان وسيله نجات ميشد و به همين ترتيب منبع استنادي براي خدمت فداكارانه به رساله نور ميگرديد. بيشتر طلبههاي فداكاري كه به رساله نور خدمت ميكرده و ميكنند به همين صورت يك بار يا چند بار در درس استاد و بيدار كردنهايش شركت داشتهاند. طلبهيي كه استاد هنگام اقامت در امير داغ براي خدمت نوريه به آنكارا فرستاده بود با ديدن اوضاع و شرايط زمانه نوميدانه گفته بود: "اين مردم چه زماني حقايق نور را خواهند شنيد؟ پردههاي ضخيم ظلمت چه زماني كنار خواهند رفت؟ تاريكيهاي معنوي چگونه از بين خواهد رفت؟" سپس روزي كه به اميرداغ نزد استاد بازگشت، آن استاد بزرگ با بيان عبارات زير يأس و نااميدي او را از بين ميبرد: وظيفه ما خدمت است. موفقيت ما و قبولاندن به انسانها وظيفه حضرت حق است. ما مكلف به انجام وظيفه خودمان هستيم. تو در آنجا با گفتن اينكه اين انسانها چه زماني رساله نور را خواهند شنيد مأيوس و نگران مشو. به طور قطع بدان كه ساكنان بيشمار ملا اعلا امروز رساله نور را تشويق ميكنند، لذا هيچ اهميتي ندارد. ارزش در كميت نيست در كيفيت است. گاه يك طلبه خالص و فداكار با هزار نفر برابري ميكند.
استاد، اوايل با پاي پياده راهي صحرا ميشد. بعدها اين كار را با درشكه انجام داد. يك بار هم نشد كه رايگان سوار درشكه شود. ما مقدار پولي را به عنوان اجرت ميگفتيم، كه كفاف مصرف درشكه را بكند؛ ميگفتيم "كرايه درشكه در اينجا
اينقدر است." اما او هميشه بيشتر از آنچه ما ميگفتيم ميپرداخت و ميگفت: "نميشود بهاي آن را پرداخت نكنم، همانطور كه يك لقمه غذاي هديه كه پولش را ندهم مرا بيمار ميكند، اجرت اين را هم بايد بدهم، مجبور به پرداختش هستم."
اغلب در فصل بهار و تابستان و پاييز به گشت و گذار ميرفت، در زمستان هم گه گاهي راه صحرا در پيش ميگرفت. هر چهار طرف اميرداغ صحراي وسيع است. استاد در اينجا درسخانههاي متعددي داشت كه در آنها به تصحيح رساله نور ميپرداخت. از همان اولين روزي كه در اميرداغ اقامت گزيد زير نظر دائمي قرار گرفت؛ هنگام رفتن به صحرا نيز بارها اتفاق افتاده بود كه ژاندارمها و نگهبانها در تعقيب بودند، لذا به همين دليل تنها ميرفت، معمولاً با كسي نشست و برخاست نميكرد و تنها كار ميكرد. تا سال ١٩٤٧ وضع به همين منوال بود. يكي از طلبههايش كه درشكه را ميراند او را همراهي ميكرد؛ اما زماني كه پياده ميشد و در جايي مينشست تنها بود. در دشت و صحرا غالباً مشغول تصحيح متون ميشد. مدتي را صرف تصحيح دست نوشتهها ميكرد. مدتها بعد طلبههاي فداكارش در "اسپارتا" و "اينه بولو" هر كدام دستگاه تكثيري تهيه كرده و شروع به تكثير مجموعه رساله نور نمودند. استاد از آن پس به تصحيح نسخههايي ميپرداخت كه برايش ميفرستادند. او به نگارش و تكثير رساله نور اهميت فراواني ميداد، و ميگفت: "رساله نور يك معجزه قرآنيست كه به زمانه فعلي و اعصار آينده روشنايي خواهد داد." لذا خدمت مرتبط با رساله نور را بزرگترين مسأله زمانه ميدانست و رفتارهايش بر اين اساس بود.
استاد دست خط تند و زيبايي نداشت و به همين دليل در خدمت مقبول و با بركت و نوراني رساله نور در هر روز، با تصحيح متون مشاركت ميكرد. ساعتها كار ميكرد و خستگي برايش معنايي نداشت. ايفاي خدمت به رساله نور، براي استاد حكم غذاي معنوي را داشت. مخصوصاً در زمان بيماري شديد نيز ميديديم كه فعاليتش ادامه دارد. از زندگي اجتماعي كنار كشيده بود و با كسي ديدار نداشت؛ او را از دريافت و ارسال خبر و نامه هم منع كرده بودند، لذا از انس و
تسلي انسانها محروم بود، اما او در متن اين نداشتنها و محروميتها به وجودي بيپايان رسيده، و رحمت الهي رسالههاي نور را به او احسان نموده بود. اولاد و عيال و مال و مُلك و هيچ چيزي نداشت؛ روي زمين يك وجب خاك هم تحت تملك او نبود. او فقط يك رساله نور داشت. همه چيزش همان بود. همين رساله بود كه به او آرامش خاطر ميداد. با تمام استعدادش متوجه مجموعه رساله نور بود. وظيفه فطرياش را انتشار و تعليم رسالههاي نور در بين انسانها ميدانست.
حلاوت در سخنان استاد و بلاغت در خطابههايش فوق العاده بود. در اثناي گشت و گذار با هر صنف از مردم ديدار ميكرد، مخصوصاً در كوهها و دشتها و جنگلها با بسياري از كساني كه مشغول زراعت و تجارت بودند ديدار و گفتگو مينمود. مشغله و خدمت استاد صرفنظر از خدمت كلي و گسترده قرآني او، اگر بر فرض مثال به همين ديدارها و گفتگوها و درسها و ارشادها منحصر ميشد باز هم خدمتي بزرگ و مؤثر و بينظير بود. خدمات ايشان در اين عرصه بسيار عظيم است. مدتي كه در بارلا بود زنان و مرداني را به عنوان طلبه و برادر و خواهر آخرتي خود پذيرفت و به همين صورت در اميرداغ و روستاهاي اطراف هم خواهران اخروي و برادران و طلبههاي فراواني داشت. او مخصوصاً به كودكان معصوم توجه زيادي ميكرد.
عفت و طي طريق بيحد و حصر استاد در راه راست و مستقيم، بالمشاهده ثابت و غير قابل انكار است. او در طول عمرش از صحبت با زنان و نگاه كردن به آنها نيز به شدت اجتناب ميكرد. از يكي از نامههايش معلوم ميشود كه در جواني هم در اوج عفت و درستي و پاكي بوده است؛ اين مطلب به شهادت كساني كه او را از نزديك ميشناختهاند ثابت شده است.
همه اهالي استاد را ميديدند كه نمونه و الگوي پاكدامني و درستيست، لذا از نظر معنوي و اخروي به او علاقمند ميشدند. استاد براي بانواني كه آنها را به عنوان خواهر آخرتي خود پذيرفته بود؛ همچنين براي كودكان معصومي كه فرزندان معنوي و طلبههاي او بودند بسيار دعا ميكرد. به طور خلاصه ميگفت زنان قهرمان عرصه مهرباني هستند؛ در زمانه فعلي ضروريترين كار حركت در
دايره تربيت اسلاميست، بانوان در حيات اخرويِ فرزندان معصومشان كه تربيت ميشوند مسؤولاند و اگر بتوانند آنها را مأنوس با دين تربيت كنند براي خودشان نيز سهمي هست؛ ميگفت پريشان حال و بسيار بيمار است؛ و از آنان ميخواهد كه برايش دعا كنند، براي زنان سالمند دعا ميكرد، براي آن دسته از زنان جواني كه نماز ميخواندند نيز دعا مينمود و ميگفت آنها را خواهران آخرتي خود ميداند. استاد اساساً زياد سخن نميگفت. جماعت ارزشمند بانوان با صفاي دلشان ميدانستند كه سعيد نورسي فرديست كه در حق و حقيقت مقام والايي دارد.
گفتگو و صحبت استاد با كودكان معصوم نيز بسيار عبرت انگيز و سعات بخش است. به بچههايي كه از امير داغ و روستاهاي همجوار نزدش ميآمدند همچون بزرگان اهميت ميداد و بسيار جدي به آنها توجه ميكرد. ميگفت: "فرزندان من! شما معصوم هستيد و مرتكب گناهي نشدهايد، من خيلي بيمار هستم برايم دعا كنيد دعاي شما اجابت ميشود. من هم براي شما به عنوان فرزندان معنوي و طلبههايم دعا ميكنم." اين كودكان با انوار محبتي كه از چشمانشان ساطع ميشد به استاد سلام ميدادند و استاد بيش از بزرگان غافل، به طور جدي و صميمانه به آنها سلام ميكرد، و ميگفت:" اينها طلبههاي آينده نور هستند. دليل علاقه و توجهشان به من نيز اين است كه روح معصومشان احساس ميكند رساله نور به كمكشان آمده است. چون من نيز يكي از ترجمانهاي آن نور هستم، بياختيار نسبت به من علاقه و محبت فداكارانهيي نشان ميدهند."
استاد به جواناني هم كه نزدش ميآمدند همواره تلقين ميكرد و ميگفت درسهاي رساله نور را مطالعه كنند و خود را از خطر مفاسد اخلاقي دور نگاه دارند كه منفعت و سعادت بزرگي در اين است. او هم چنين لزوم خواندن نماز را به آنها يادآوري ميكرد. با اين شيوه درس استاد، شايد هزاران جوان بيدار شده باشند.
او به همين ترتيب در راهها و دشتها و صحراها با كارمندان و كارگراني كه روبهرو ميشد درسهاي مناسبي به هر يك از آنها ميداد و اهميت خواندن نماز را به آنها گوشزد مينمود و ميگفت در اين صورت مشغلههاي دنيوي به حساب آخرت انسان خواهد شد. اين نوع درس او مخصوصاً نشان ميدهد نظر كساني كه
ميگفتند: "دين مانع پيشرفت است" تا چه حد نادرست و بياساس بوده است. بر عكس، آن انسان و وطن و ملت اگر مظهر نور ايمان گردند، سعادت و پيشرفت مادي و معنوي تأمين ميشود. فرد اگر معتقد باشد كه چون نمازش را بخواند و در راه راست پيش برود سعي و تلاش دنيوياش به حساب آخرت او نوشته ميشود، و سعادت و نور ابدي را نتيجه خواهد داد؛ روشن است كه وظايفش را با اشتياق و علاقه انجام خواهد داد. همه كارمندان، صنعتگران و اصناف اين حقيقت را بايد راهنماي خود قرار دهند و اين درس بايد به همه تعليم داده شود. بحث مذكور چون قطرهيي از دريا، بخش ناچيزي از خدمات مفيد و بيشمار استاد به ملت است. واي بر كساني كه اسلام را ارتجاع و مؤمنان را مرتجع مينامند.
چند نمونه از درسهاي استاد به ديداركنندگانش مبني بر اينكه اگر انسان فرايض ديني را انجام دهد فعاليتهاي دنيوياش هم در حكم عبادت خواهند بود، به شرح زير آوريم:
١ . يكبار همراه با جناب بديع الزمان در هتل "ييلديز" اسكي شهير بوديم. خلاصهوار به چند نفر از كارگران و سركارگراني كه از كارخانه قند به ديدارش آمده بودند گفت: "شما اگر نمازهاي فرضتان را بخوانيد همهي تلاشتان در كارخانه حكم عبادت خواهد داشت، زيرا براي تأمين يكي از نيازهاي ضروري مردم خدمت ارزشمندي ارائه ميدهيد."
٢. باز هم يك روز پايين راه "اگيردير" نشسته و راهنماي جوانان را ميخوانديم. كسي آمد كه در راه آهن كار ميكرد. استاد به او هم به همان صورت گفت اگر فرائض را به جا آوري، به شرط دوري از كباير، همه فعاليتهايت عبادت خواهد بود، زيرا در راه آهني كار ميكني كه موجب ميشود مسيري ده ساعته را در يك ساعت بتوان طي كرد، و اين خدمت تو به مردم و مؤمنان هدر نخواهد رفت و در حيات ابدي موجب شاديت خواهد شد.
٣. باز هم يكبار در اسكي شهير به خلبانان و افسران و سربازان به همان شكل درس داده و گفت: "اين هواپيماها روزي خدمت بزرگي به اسلام خواهند كرد. اگر نمازهاي فرض را بهجا آوريد اگر نتوانستيد بخوانيد قضايش را جا آوريد، چون نظامي هستيد هر ساعتتان در حكم ده ساعت عبادت خواهد بود. مخصوصاً هر ساعت نظامياني كه در نيروي هوايي هستند ثواب سي ساعت عبادت را خواهد داشت. كافيست كه نور ايمان در قلبتان باشد و نماز را كه لازمه ايمان است بهجا آوريد."
٤. در بارلا و اسپارتا و امير داغ به چوپانان ميگفت: "نگهداري اين حيوانات عبادت بزرگيست. بعضي از پيامبران هم چوپاني كردهاند. فقط شما نمازهاي فرضتان را بخوانيد تا خدمتتان براي خدا باشد."
٥. باز هم يك روز در "اگيردير" خطاب به كارگران و استادكاراني كه در ساخت نيروگاه برق كار ميكردند گفت: "برق براي همه مردم منافع زيادي دارد. براي اينكه شما هم از آن منفعت عام سهمي داشته باشيد نمازهاي فرض را بخوانيد ... در آن صورت تمام تلاشتان حكم عبادت و تجارتي اخروي خواهد داشت."
ده ها هزار مثال از اين قبيل وجود دارد. طلبههايي كه هميشه در خدمت استاد بودهاند.
* * *
بخشي از نامههايي كه استاد و طلبههايش
در زمان اقامت در اميرداغ نوشتهاند
به برادرانم در امير داغ
به كساني كه درباره من دچار توهم شدهاند بگوييد: دولت تمام نامهها و كتابها و اسرار محرمانه و غير محرمانه بيست ساله اين فرد را ـ كه ما در خدمتش بودهايم ـ با تفتيشهاي بسيار بهدست آورده است. بعد از ٩ ماه تفتيش و بررسي توسط دادگستري اسپارتا و دنيزلي و آنكارا، در پنج صندوق كتاب و ورقه، حتي براي يك روز مجازات يكي از طلبههايش موردي نيافتند؛ اين بود كه هم هيأت كارشناسي آنكارا و هم دادگاه دنيزلي به اتفاق، رأي بر بيگناهياش دادند.
همچنين بگوييد اين فرد كه به حرمت سالمندياش كارهاي ضروري او را انجام ميدادهايم از طريق دادگاه مدعي شده و همه دوستان حاضرش نيز شاهد بوده، و تأييد كردهاند كه بيست سال است نه روزنامهاي و نه اثري سياسي خوانده و نه دربارهاش چيزي پرسيده و نه بحثي كرده؛ و ده سال است كه جز دو رييس جمهور، يك استاندار و يك نماينده مجلس هيچ يك از اركان و كارگزاران مهم را نه ميشناسد، نه ميداند و نه كنجكاو دانستنش بوده است. سه سال هم هست كه درباره جنگ جهاني نه سؤالي كرده، نه چيزي در اين باره ميداند نه كنجكاو دانستنش بوده و نه راديو گوش كرده است؛ صد و سي كتاب و رساله تأليف شدهاش را صد هزار نفر در مدت بيست سال به دقت مطالعه كردهاند؛ با اين حال دولت هيچ ضرري را از پيروان اين رساله نسبت به حكومت و آسايش عمومي و وطن و ملت مشاهده نكرده است. نيروي انتظامي، و مأموران بازرسي پنج استان، همچنين سه استان كه درگير كار دادگاه بودهاند، به اضافه محاكم مجازاتهاي سنگين مرتبط با چهار دادگاه در مركز حكومت كوچكترين جرمي نيافتند، لذا مجبور شدند آنها را آزاد اعلام كنند. اين فرد (بديع الزمان) اگر به دنيا گرايش و به سياست تمايل داشت مگر ممكن بود نشانه و مدركي وجود نداشته باشد؟ اين
در حاليست كه در اوراق دادگاه هيچ نشانهيي نتوانستند پيدا كنند؛ اين بود كه يك دادستان لجوج به ناچار افعال امكاني را به جاي افعال انجام شده گذاشت و در كيفرخواست خود بارها گفت: "ممكن است انجام دهد" و نگفت: "انجام داده است." ممكن است انجام دهد كجا و انجام داده است كجا؟ سعيد حتي در دادگاه به او گفت: "هر كس ممكن است مرتكب قتل شود، براساس ادعاي شما هر كسي را حتي خودتان را ميتوان دادگاهي كرد."
نتيجه: اين فرد يا كاملاً ديوانه است كه تا اين حد در برابر امور دنيا لاقيد و بيتفاوت است يا براي اينكه در جهت بزرگترين سعادت اين ملت و اين وطن با اخلاص كار كند سطح خود را پايين نميآورد و به چيزي اهميت نميدهد. در اين صورت ناتوان ساختن و محدود كردن چنين فردي نوعي اهانت به وطن و ملت و آسايش عموميست و چنين اوهام پردازيهايي در حق او ديوانگيست.
* * *
شرح حاليست با خويشتن
اين شرح حال را براي اينكه به گوش مقامات آنكارا برسد بعد از اصلاح به تشخيص شما واگذار ميكنم.
قاضي اگر خود مدعي شود بيچارههايي چون من مجبورند بگويند"از چه كسي به چه كسي شكايت كنم؟ متحيرم." آري، وضعيت فعلي من بسيار بدتر از زمان حبس است. يك روزش مرا به اندازه يك ماه حبس انفرادي آزار ميدهد. با اين غريبي و سالمندي و بيماري و فقر و ناتواني در سرماي شديد زمستان از هر چيزي منع شدهام. حق ديدار با كسي جز يك كودك و مرد بيماري را ندارم. من در واقع بيست سال است كه در حبس انفرادي در حال عذاب كشيدنم. اگر بخواهند با محدوديتها و كنترلهايشان بيش از اين اذيتم كنند غيرت الله را به جوش خواهند آورد و بايد ترسيد نكند اين وضع وسيله بلايي گردد؛ همچنان كه
در دادگاه گفتم درست در زماني كه ستمگرانه به ما تعرّض ميكردند چهار مرتبه زلزلهي دهشتناك وقوع يافت؛ اين احتمال باز هم وجود دارد. حتي گمان ميكنم دادگستري شهر آفيون كه در حفاظت از حقوق و حمايت از من بسيار به آن اعتماد داشتم، بر عكس، به مراجعاتم درباره وضعيت رساله نور در دادگاه دنيزلي اهميتي نداد و مرا نااميد كرد، همين امر احتمالاً وسيلهيي براي آتش سوزي دادگستري شد.
من ميگويم: مقامات دولتي اين شهر كه در رفتار با من انساني و وجداني برخورد كردهاند ميبايست با نيروي انتظامي و دادگسترياش از من حمايت كنند؛ اين مهمترين وظيفه آنهاست، زيرا آثار و مكتوباتي را كه در مدت بيست سال نوشتهام سه دادگستري و حكومت مركزي به مدت ٩ ماه بررسي كردند و سرانجام به بيگناهي و آزادي ما رأي دادند، ليكن كميتهيي مخفي كه به سود اجانب و به بهاي ضررهاي بزرگ براي اين ملت و وطن كار ميكند براي تخريب حكم بيگناهي ما همهجا كاه را كوه جلوه داده بعضي از مأموران را عليه من متوهم نمود. يكي از اهداف اين كميته لبريز كردن صبر من بود و اينكه من بگويم"ديگر بس است." در واقع يكي از دلايل خشم آنها در مقطع فعلي، سكوت من است و اينكه كاري با دنيا ندارم. گويي حرف دل آنان اين است: "چرا با دنيا كاري نداري؟ داشته باش تا ما به هدفمان برسيم."
يكي دو دسيسهيي كه با آن بعضي از كارگزاران دولت را عليه من تحريك كردند به شرح زير بيان ميكنم.
ميگويند: "سعيد داراي نفوذ است. آثارش نيز هم كثير هم تأثيرگذارند. هر كس با او ديدار ميكند با او دوست ميشود. پس بايد او را از هر چيز و هر كس دور نگاه داشت و نفوذش را با اهانت كردن و عدم توجه به او و گريزان كردن ديگران از او و ترساندن دوستانش از بين برد." و به اين ترتيب دولت را سرگردان و گيج ميكنند و مرا نيز گرفتار فشارهاي وحشتناك. من هم مي گويم: "اي برادراني كه دوستدار اين وطن و اين ملت هستيد! آري طبق گفته آن منافقان، نفوذي هست، اما اين نفوذ من نيست نفوذ رساله نور است. اين نفوذ هم از بين
نميرود، بلكه هر قدر با آن مخالفت كنيد قدرت بيشتري مي يابد. اين نفوذ هيچگاه عليه ملت و وطن به كار نرفته و نميرود و نميتوان آن را در اين مسير به كار برد. دو دادگستري با فاصله ده سال اوراق بيست ساله مرا با شدت و حدت تفتيش و بررسي كردند؛ در نتيجه، هيچ دليل واقعي براي مجازات ما نيافتند. اين موضوع گواهي قطعي براي ادعاي ماست."
آري، آثار تأثيرگذارند، اما در جهت منفعت ملت و وطن و با ارائهي درس ايمان محكم تحقيقي به صد هزار نفر آن هم بدون هيچ ضرر و زياني؛ بله تأثيرگذار است، اما در جهت خدمت كامل براي سعادت و حيات ابدي مردم. در زندان دنيزلي صدها نفر كه محكوم به مجازاتهاي سنگين بودند صرفاً تحت تأثير "رساله ثمره" افراد آرام و متديني شدند؛ حتي كساني كه دو سه نفر را كشته بودند با تأثيرپذيري از رساله مذكور به جايي رسيدند كه از كشتن حشرات داخل تخته و چوب دوري ميكردند؛ مدير زندان اعتراف ميكرد كه زندان تبديل به يك مدرسه تربيتي شده است. اين موضوع نيز حجتي و سندي غير قابل انكار بر مدعاي ماست.
دور كردن من از هر چيز و همه كس عذابي توأم با شكنجه، ظلمي عظيم و خيانتي بيرحمانه به اين ملت است. من سي چهل سال از عمرم را در ميان اين ملت سپري كردهام و هيچ يك از آنها در نتيجه ديدار و تماس با من زياني نديدهاند؛ يك دليل قطعي بر اينكه اين ملت ديندار فايدهي قدرت معنوي و تسلي خاطر و قدرت ايمان را ـ كه بسيار به آن نيازمندند ـ ديدهاند اين است كه بيتوجه به تبليغات شديدي كه عليه من در جريان است در هر سو به رساله نور توجه و علاقه شگرفي نشان ميدهند؛ حتي اعتراف ميكنم صدبار بيشتر از لياقت و شايستگيام مرا مورد لطف و محبت قرار ميدهد.
شنيدم مقامات اين شهر درباره وضع معيشت و راحتيام استعلام كرده و جواب مثبت دريافت نمودهاند. من از انسانيتشان تشكر ميكنم و با اين حال ميگويم: "آنچه بيش از هر چيز ديگري نياز دارم و اساسيترين اصل در زندگيام، آزاديست. آزاديام را به دليل اوهام بيپايه، به طرز عجيبي تحت استبداد و
قيودي در آوردهاند و اين به طور جدي مرا در زندگي بهستوه ميآورد. نه تنها حبس و زندان، كه قبر را بر اين حال ترجيح ميدهم، ليكن در خدمت ايماني به ميزان فزوني مشقت، ثواب بيشتري نصيب آدمي ميشود و اين به من صبر و تحمل ميدهد؛ مادام كه اين مقامات براساس انسانيت نميخواهند به من ظلم كنند بهتر است پيش از هر چيز اجازه ندهند با آزادي من در محدوده شرع كاري داشته باشند. من بدون نان ميتوانم زندگي ميكنم، اما بدون آزادي نميتوانم. آدمي كه ١٩ سال در اين غربت خود را در وضعيت بسيار سخت اقتصادي و با رياضتي چشمگير با ٢٠٠ اسكناس اداره كرده است، و براي حفظ آزادي و عزت علمي خود نزد هيچكس اظهار نياز ننموده و زير دِين كسي نرفته و از هيچكس هديه و صدقه و زكات و حقوق نپذيرفته است، طبيعيست كه بيش از خورد و خوراك به آزادي در متن عدالت نيازمند است. آري، من تحت فشار بينظيري هستم، كه يكي دو نمونه جزيي آن را بيان ميكنم:
نمونه اول: "رساله ثمره" را كه از نظر دادگاه، دفاعي علمي از رساله نور است همراه با مدافعاتم براي هفت نفر از مقامات آنكارا، همچنين رييس جمهور ارسال كردم؛ در نتيجه، هيأت كارشناسي آنكارا از آن تقدير نمود و موجب اعلام بيگناهي ما شد. دوستان محبوسم به عنوان يادگاري و خاطره براي من، چند نسخه از آن را با خط خوش كتابت كردند و اينك نزد من است. نيروي انتظامي دنيزلي آن را ديد و دخالتي نكرد؛ همين اثر در مركز پليس شهر آفيون يك شب و در نيروي انتظامي اينجا نيز يك شب نگهداري شد. با اين حال من هر روز نگرانم كه شايد اينها را از من بگيرند، لذا آنها را پنهان ميكنم، و ميترسم كه ممكن است تفتيشم كنند، چون كسي را هم در اين غربت نميشناسم كه اين كتابها را برايم نگهداري كند بسيار ناراحتم.
نمونمه دوم: يك مرد استانبولي رساله سالمندان را ـ كه دادگاه دنيزلي هيچ اشكالي از آن نگرفت و دادگاه اسكيشهير هم فقط از يك كلمه در آن ايراد گرفت و با يك حرف پاسخش را گرفت ـ در اينجا از فردي گرفته و به استانبول برده بود. رساله بالاخره به دست يكي از بيديناني ميافتد كه عليه من است. كاه را
كوهي ده برابر جلوه داده و نيروي انتظامي استان را فريفته تا اينكه مرا تحت فشار گذاشتند كه "ديدارهايت توسط چه كسي تنظيم ميشود و چه كساني به ديدنت ميآيند؟" بگذريم كه مانند اين موارد دردهاي فراواني هست، ليكن بيمعناترينش اين است كه براي جلوگيري از سخن گفتنم كودك و مرد بيماري را براي انجام كارها در اختيارم گذاشتهاند. جز اين دو، همه را از من ترسانده و كاري كردهاند از من فرار كنند. من هم ميگويم:
به جاي اين ده نفري كه از ديدار با من اجتناب ميكنند، دهها هزار و بلكه صدها هزار نفر مسلمان بدون توجه به هر مانعي به درسهاي رساله نور ادامه ميدهند. رساله نور، هم در اين مملكت و هم در نقاط ديگر عالم اسلام به دليل حقايق محكم و فوايد بسيار ارزشمندش رواج بسياري يافته و منتشر ميشود. هر جلد از هزاران نسخه رساله نور به جاي من و بهتر از من سخن ميگويد. با سكوت من رسالهها ساكت نميشوند و نميتوان ساكتشان كرد.
نيز مادام كه توسط دادگاه ثابت شد كه من بيست سال است ارتباطم را با سياست قطع كردهام و هيچ نشانهيي هم براي اثبات عكس اين مطلب وجود ندارد، متوهم شدن از ديدار ديگران با من بسيار بيمعناست.
* * *
(ضميمهي قطعه موسوم به "شرح حاليست با خويشتن")
حسب حاليست با وكيل عدليه و قضات دادگاههاي مرتبط با رساله نور
آقايان! شما چرا بيسبب با ما و رساله نور مخالفت ميكنيد؟ با قاطعيت به شما خبر ميدهم كه من و رساله نور نه تنها با شما مبارزه نميكنيم بلكه فكر كردن به شما را نيز بيرون از حيطه وظايفمان ميدانيم، زيرا رساله نور و شاگردان واقعياش تلاش ميكنند به نسل آينده ـ كه پنجاه سال ديگر خواهد آمد ـ خدمت بسيار بزرگي كرده، آنها را از ورطهيي عظيم، و ملت و وطن را از خطري بزرگ نجات دهند. آنان كه امروز با ما مخالفت ميكنند بيشك در آن روز در قبر خاك
شدهاند. بر فرض محال اگر خدمت سعادتبخش مزبور نوعي مبارزه هم باشد نبايد به كساني كه در قبر تبديل به خاك خواهند شد ارتباطي داشته باشد.
آري، آزادي خواهان در اخلاق اجتماعي، دين و خصلتهاي ملي لاقيدي نشان دادند و نتيجهي ديني و اخلاقي و ناموسي آن بعد از بيست، سي سال، امروز ديده ميشود، و لذا ميتوان فهميد كه در وضعيت فعلي هم بعد از پنجاه سال در زمان نسل آتي اين ملت ديندار، با حيا و قهرمان صفت، از نظر ويژگيهاي ديني و اخلاق اجتماعي چه تغييراتي رخ خواهد داد. اين ملت فداكار ١٠٠٠ سال است با روح و جان خود در خدمت قرآن بوده و قهرمانيهاي بينظيري كرده است؛ ليكن قسمي از نسل آينده، پنجاه سال بعد، آن گذشته درخشان را لكهدار كرده يا از بين خواهد برد؛ لذا ما معتقديم حقيقتي چون رساله نور را بايد به دست آن نسل داد؛ چرا كه نجات نسل آتي از آن سقوط دهشتناك را بزرگترين وظيفه ملي و وطني ميدانيم؛ به همين سبب به جاي انسان امروز به نسل آتي در آن زمان ميانديشيم.
آري، آقايان! اگر چه رساله نور صرفاً متوجه آخرت است، و هدفش تلاش براي رضاي الهي و نجات ايمان و نجات شاگردانش و هموطنانشان از نيستي هميشگي و حبس انفرادي ابديست، ولي در درجه دوم هم خدمتي به غايت مهم در خصوص دنياست؛ هدف آن نجات اين ملت و اين وطن از خطر آنارشيسم، و نجات بيچارگان نسل آتي از گمراهي مطلق ميباشد. زيرا يك مسلمان شبيه ديگران نيست. مسلماني كه دين را ترك گفته و خصلتهاي اسلامي را رها ميكند دچار ضلالت مطلق شده، هرج و مرج طلب ميشود، و نميتوان كنترلش كرد. در حالي كه امروز پنجاه درصد كساني كه تربيت اسلامي قديم دارند در ميدان حاضرند، پنجاه درصد نسل حاضر در قبال عرف ملي و اسلامي اين ملت بيتفاوتاند، بايد به اين انديشيد كه پنجاه سال بعد، نود درصد تابع نفس اماره شده، ملت و وطن را بهسوي آنارشيسم سوق خواهند داد. جستجوي چاره براي مقابله با اين بلا بود كه از بيست سال پيش به طور قطعي مانع پرداختن من به سياست و مسايل انسان امروز گرديد؛ و به همين ترتيب ارتباط رساله نور و شاگردانش را نيز با اين زمانه قطع كرده و با آن نه مبارزهيي هست و نه مشغوليتي.
حال كه حقيقت چنين است؛ وظيفه نخست دادگستريها حمايت از رساله نور و شاگردانش است نه اتهام زدن به من و آنها. زيرا آنها از بزرگترين حق اين ملت و اين وطن حفاظت ميكنند و به همين دليل دشمنان واقعي اين ملت و اين وطن به رساله نور حمله كرده، دادگستري را سرگردان و حيران ميكنند و آنها را به حقكُشي و بيعدالتي وحشتناكي سوق ميدهند. دو نمونه كوچك اين مطلب را بيان ميكنم:
نمونه اول: يكي از دوستان محبوسم نامهيي را كه شامل سلام و احوالپرسي بود با ده اسكناس ـ كه مربوط به هزينه انتشار يكي از رسالههاي عربيام ميشد ـ در اينجا براي كسي فرستاده بود تا در اسپارتا به فردي تحويل داده شود كه هزينه انتشار نسخههاي مذكور را پرداخت كرده بود. به دليل همين نامه، دادگستري و دولت مرا تحت فشار گذاشتند و درباره فردي كه واسطه شده بود نيز تحقيقات كردند. تا اين حد بزرگ كردن يك نامه عادي كه به قدر بال مگسي هم اهميت ندارد و نيز بزرگ كردن يك مكاتبه عادي كه طي شش ماه صورت ميگرفت، برازنده اعتبار و جايگاه دادگستري نيست.
نمونه دوم: ترساندن همه با تبليغات رسمي، حتي خدمتكاران از مسافري چون من غريب و سالمند و ضعيف ـ كه رأي بيگناهياش هم صادر شده ـ و ايجاد وضعيت سخت و پريشان براي او برازنده غيرت ملي مقامات دولتي اين ولايت نيست؛ همچنين توجه فراوان به ضرري موهوم به قدر بال مگس و تبليغات سوء عليه من، و سراسيمه كردن همه كه: "با چه كسي ملاقات ميكند و چه كساني به ديدارش ميآيند؟" بيشك حكمت و حاكميت دولت نبايد به چنين مواردي تنزل يابد. به هر حال موارد متعددي مانند اين دو مورد هست كه موجب حيرت و شگفتي آگاهان ميشود.
آقايان! اگر گمراهي و ضلالت ريشه در جهالت داشته باشد رفع آن ساده است، ليكن رفع ضلالتي كه از علم و آگاهي سرچشمه بگيرد بسيار دشوار است. در اين زمانه ضلالت ريشه در علم و دانش دارد، لذا براي از بين بردن آن و براي نجات دادن نسل آينده از اين بلا و براي ايستادگي در برابرش به اثر كاملي چون رساله نور نياز است. دليل آنكه رساله نور در چنين مرتبه و منزلتي ميباشد اين است كه هيچ يك از مخالفان كثير و سر سخت من از بيست سال پيش تاكنون،
همچنين هيچ يك از فيلسوفان ـ كه از رساله نور سيلي خوردهاند ـ در مقابل اين اثر نايستاده و خدشهيي به آن وارد نكردهاند و قادر به چنين كاري هم نيستند. مدت نه ماه سه دادگستري و هيأت كارشناسي مركز دولت در اجزاي رساله نور ـ كه شامل صد كتاب است ـ تحقيق و بررسي كردند، اما نتوانستند حتي يك مورد براي مجرم شناختن ما بيابند. آنچه موجب اعتقاد قطعي هزاران نفر از شاگردان رساله نور ـ كه اهل دقتاند ـ ميشود اشارات قرآنيه و اخبار غيبي عَلَويه و غوثيه است كه بر اهميت و مقبوليت رساله نور در اين عصر گواهي دادهاند.
آري، ما به شما يادآوري ميكنيم دادگستريها از آن نظر كه وظيفه دارند از حقوق مردم محافظت كرده و مانع تجاوز ستمگران شوند بايد بدانند اين امرِ ثابت شدهييست كه صد رساله از مجموعه رساله نور در مدت بيست سال به سعادت صد هزار نفر خدمت كردهاند؛ نيز از ده سال گذشته تاكنون دو دادگاه و مركز دولت و نيروهاي انتظامي چند استان و دادگاه شهر دنيزلي مدت نُه ماه در اوراق و رسالههاي خصوصي و عمومي ما تحقيق كردهاند و مورد خطايي را كه مضر به حال ملت و وطن و مستلزم مجازات باشد نيافتهاند، لذا رساله نور در اين وطن، حقوقي به غايت كلي و بزرگ دارد. ناديده گرفتن اين حقوق كلي و بسيار با ارزش و مصادره رساله نور مانند اوراق عادي، و عدم توجه به پايمال شدن حقوق ملت و بيچارگاني كه نيازمند تقويت ايمانشان هستند، و از سوي ديگر اهميت دادن به حقوق جزيي و مختصر فردي عادي، به هيچوجه برازنده ماهيت دادگستري و حقيقت عدالت نيست.
ما از اين ميترسيم كه عدم مداخله با آثار دكتر دوزي و ساير زنديقها، و مخالفت با رساله نور ممكن است باعث غضب الهي گردد. حضرت حق به شما انصاف و مرحمت و به ما نيز صبر و تحمل عطا كند؛ آمين.
غير رسمي، ليكن در تنهايي مطلق
سعيد نورسي
* * *
اين درخواست براي سه نفر از مقامات ارسال شده است. براي برادراني كه در آنجا هستند فرستاده شد تا مأخذي براي آنها باشد. از شما ميخواهم شكايت مظلومي را كه بيست سال است صبر و سكوت كرده بشنويد! در حكومت جمهوري كه گستردهترين صورت آزادي را ارائه ميدهد، با منع كردن من از هر گونه آزادي، دشمنانم خود را از هر حيث آزاد ميبينند و به من حملهور ميشوند. حكومت جمهوري كه مدعي آزادي وجدان و آزادي انديشه علميست يا از من به طور كامل حمايت كند و دشمنان متوهم و مغرضم را ساكت نمايد يا مانند دشمنانم به من هم آزادي قلم دهد و دفاعياتم را ممنوع نكند، زيرا رسماً و مخفيانه به ادارات پست دستور دادهاند از ارسال هر گونه نامه من خودداري كنند؛ همچنين امر فرمودهاند اجازه داده نشود جز كودكي كه برايم آب و نان ميآورد كس ديگري با من ديدار كند، شنيدم معارضان من از مدتها پيش فرصت يافته و درست هنگامي كه دادگاه تجديد نظر در حال تأييد بيگناهي ما بود، و انتظار داشتيم كتابهايي را كه مورد تحسين كارشناسان قرار گرفته بود تحويلمان دهند، يكي دو رساله خصوصي مرا بدون اطلاع من به مقامات ميدهند و به دست يكي دو نفر از كارشناسان كه از نظر مسلك عليه من هستند ميرسانند، و آنها نيز عليه من گزارش بسيار نامطلوبي تهيه ميكنند. ديگر طاقتم طاق شد و صبر و تحملم به پايان رسيد. من خطاب به همه اركان دولت جمهوري و بلكه همه جهانيان اعلام مي كنم:
برنامه من و رساله نور، و مشرب ما و ثمرهاش ـ كه آن را عملاً ديدهايم و برايش كوشيدهايم ـ و منتهاي حركت و هدفمان، براساس سرّ حقيقت قرآن حكيم و طلسم اعجازش، اين است كه درماندگان را با ايمان تحقيقي از نيستي ابدي مرگ برهانيم و اين ملت ارجمند را نيز از هر نوع آنارشيسم محافظت كنيم.
با وجود اينكه رساله نور از صافي سه هيأت كارشناسي و سه دادگاه عبور كرده، زندگي من در بيست ساله گذشته و ١٣٠ رساله نور موجود، حجت
قاطعيست كه اين اثر جز دو مسؤوليت مقدس مذكور به هيچ عنوان قصد مداخله در امور دنيا يا حكومت يا صدمه زدن به آسايش مردم ندارد.
آري، براساس ادعايي كه از طريق دادگاه ارائه دادم و براساس گواهي و تأييد همه دوستاني كه با من ارتباط داشته و دارند ميگويم: مگر ممكن است سعيد بيچاره مظلوم كه بيست سال است (به مراكز دولتي) مراجعهيي نداشته و ده سال است كه اركان حكومت را به استثناي چند نفر نميشناسد و چهار سال است كه از جنگ جهاني و وقايعاش هيچ خبري ندارد و در اين مورد كنجكاوي هم نميكند، حالا با سياستمداران مشغول شود و با دولت مخالفت كرده و مايل به اخلال آسايش مردم باشد؟ اگر ذرهيي در اين امور دخالت داشت ميبايست پرس و جويي ميكرد كه "چه كساني در مقابلم هستند؛ دنيا در چه وضعيست؟ چه كسي به من كمك خواهد كرد؟" و در اين مسايل ميبايست كنجكاو ميشد، دخالت نموده و با حيله و فريب به محفل بزرگان نفوذ ميكرد.
دردآورترين حادثه جزيي اين است: نامه محرمانهيي را دستي براي برخي دوستان فرستاده و گفته بودم "براي رهايي از اين تنهايي مطلق كه هيچ امكان خبر رساني هم در آن نيست، بهانهيي بيابيد تا زندانيام كنند، مرا به زندان ببرند تا از اين عذاب نجات يابم." ميخواستم به رساله نور و كتابهايم ـ كه سرمايه و نتيجه حياتم است و به غايت زيبا تزيين شده و در دادگاه دنيزلي نگهداري ميشد ـ نزديك باشم و سعي كنم آنها را پس بگيرم. متأسفانه تنها يك نفر از اعضاي هيأت كارشناسي آنجا ـ كه مخالفم بودند ـ هنگام دفاع از من نامه را ديده و مجبور شده براي به زندان رفتنم حكم بدهد.
يكي از بهانههاي دشمنانم كه مرا گرفتار زندانها كردند "طريقت گرايي"ست كه در همان محكمه حكم برائتم را از اين موضوع گرفتم. اين در حاليست كه من هميشه در رساله نور ادعا نموده و گفتهام: "زمانه فعلي، زمانه طريقت نيست؛ بلكه زمان نجات ايمان است. تعداد كساني كه بدون طريقت به بهشت ميروند زياد است، اما كسي بدون ايمان وارد بهشت نميشود." و با تمام توانمان در مسير ايمان كار كردهايم. من روحانيام، شيخ (طريقت) نيستم. در دنيا خانهيي ندارم چه
رسد به اينكه خانقاهي داشته باشم ... در اين بيست سال يك نفر هم نبوده كه ادعا كند و بگويد: "اين فرد به من درس طريقت داده است." دادگاهها و نيروهاي انتظامي نيز چنين كسي را نيافتهاند. البته رسالهيي را كه در گذشته تحت نام "رساله تلويحات" نوشتهام موجود است. من در اين رساله به بيان علمي حقيقت طريقتها پرداختهام. مطالب اين رساله درس حقيقت است، درسي علمي و عالي؛ نه درس طريقت. يكي از وظايف مهم دولت جمهوري كه آزادي وجدان را مبنا قرار ميدهد حمايت از اثريست كه حقيقت مورد علاقه روح ميلياردها نفر از اجداد اين ملت را اثبات ميكند؛ حقيقتي كه در راه آن، دنيا را به مبارزه ميطلبيدند؛ آري، از اين اثر و خادمانش ـ كه به صورت موفقيت آميز در اثبات ايمان تحقيقي در برابر فلسفه كوشيدهاند ـ بايد حمايت نمود. وگرنه بستن دستان آن خادم ضعيف و تحريك هزاران دشمن عليه او به هيچوجه با اصول اين جمهوري سازگار نيست. من با اين اميد كه دولت جمهوري سخنانم را خواهد شنيد شكايتم را نوشتم. آري ميگويم:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز و صديقم!
(متن زير پاسخيست به سؤالي كه از چند بُعد مادي و معنوي پرسيده ميشود.)
سؤال: چرا به جريان هاي داخلي يا خارجي به ويژه جماعتهاي سياسي هيچ علاقهيي نشان نميدهي و رساله نور و شاگردانش را نيز در حد امكان از تماس با آنها منع ميكني؟ در صورتي كه اگر تماس و ارتباط داشتي به يكباره هزاران نفر وارد دايره رساله نور ميشدند و حقايق درخشانش را نشر ميكردند و با اين همه فشار بيدليل مواجه نميشدي؟
پاسخ: مهمترين دليل اين بيعلاقگي و اجتناب، آن است كه پايه اصلي مشربمان "اخلاص" مانع ما ميشود، زيرا در زمانه فعلي كه زمانه غفلت است مخصوصاً صاحبان انديشههاي جانبدارانه، هر چيز را و حتي دين و امور اخرويش را ابزار و وسيله مشرب دنيايي خويش قرار ميدهند؛ در حالي كه حقايق ايماني و خدمت نوريه قدسيه در عالم هستي وسيله و ابزار هيچ چيز نميشود و جز رضاي الهي نميتواند هدف ديگري داشته باشد. اما در اين زمانه كه جريانها با يكديگر جانبدارانه درگيرند، محافظت كردن از سرّ اخلاص و ابزار قرار ندادن دين براي دنيا دشوار شده است. بهترين چاره اين است كه به جاي قدرت جريانها، به عنايت و توفيق الهي اتكا كنيم.
يكي ديگر از دلايل متعدد اجتناب ما پايهيي از چهار مبناي رساله نور است يعني "مهرباني كردن، ظلم و ضرر نكردن است."در برابر اصل اراده الهي
وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى
يعني بر اثر اشتباه كسي، ديگري يا خويشاوندان او خطاكار و شايسته مجازات نميشوند. ولي در زمان فعلي، با سرّ
إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا
با ظلمي شديد مقابله ميكنند، فرد با احساس جانبدارانه در مقابل خطاي يك گناهكار نه تنها در حق خويشاوندان او بلكه در حق طرفدارانش نيز دشمني كرده، و اگر بتواند ظلم هم ميكند. اگر حكمي در دست داشته باشد به سبب خطاي يك فرد، بمبي را بر روستايي مي افكند؛ در حالي كه جان يك بيگناه را نميتوان فداي صد جاني كرد، و به خاطر آنها نميتوان به او ظلم نمود. در وضعيت فعلي صد بيگناه را براي چند نفر جاني، دچار ضرر و آسيب ميكنند. براي مثال عداوت جانبدارانه، پريشان خاطر كردن و آزار رساندن به پدر و مادر پير و فرزندان بيگناه فردي خطاكار، با اساس شفقت و مهرباني در تضاد است. به دليل وجود همين جريان هاي جانبدارانه در ميان مسلمانان است كه چنين بيگناهاني نميتوانند از ظلم و ستم نجات يابند. مخصوصاً اوضاعي كه باعث قيام عمومي ميشود ظلم را توزيع كرده، و گسترش ميدهد. اگر جهاد ديني هم
باشد وضعيت خانوادههاي كفار همين وضعيت را خواهند داشت. ميتوان غنيمت گرفت؛ مسلمانها آنها را ميتوانند وارد تملك خود كنند، ليكن در محدوده اسلام اگر كسي بيدين باشد، به هيچوجه نميتوان بر خانوادهاش تملكي داشت، و در حقوقشان دخالتي كرد؛ چرا كه آن بيگناهان بهواسطه اسلاميت با اسلام و جماعت اسلامي پيوند مييابند نه با پدر بيدينشان. فرزندان كفار نيز گر چه اهل نجاتاند، اما از نظر حقوقي چون در زندگي تابع و مرتبط با پدرشان هستند، در جهاد ميتوان چنين بيگناهاني را اسير و به تملك (مسلمانان) در آورد.
به تك تك برادرانم سلام ميكنم و شب معراج را ـ كه هزاران سود معنوي بر آن مترتب است ـ به آنها تبريك ميگويم. عرض تسليت مرا به كساني چون رأفت بيگ از متعلقات مرحوم حاجي ابراهيم ابلاغ كنيد و بگوييد: "آن مرحوم در دايره طلبههاي رساله نور است؛ و همواره از دعاهايي كه شامل آنان ميشود بهرهمند ميباشد. ما هم براي او دعا ميكنيم."
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز و صديقم!
(تتمه پاسخ اجباري به يك سؤال است.)
اين تابستان، زمان غفلت و هنگام مشغله درد معيشت و وقت عبادت در ماههاي سهگانه ـ كه ثواب فراواني بر آن مترتب است ـ ميباشد؛ زماني كه توفانهاي روي زمين نه با سلاح كه با ديپلماسي درگير ميشوند؛ لذا اگر در مسؤوليت نوريه قدسيه ثبات و متانتي محكم وجود نداشته باشد، سستي و ايستايي و توقفي عليه خدمت رساله نور آغاز ميشود.
برادران عزيزم! شما به قطع و يقين بدانيد: وظيفهيي كه رساله نور و شاگردانش درصدد ايفاي آن هستند از همه مسائل مهم روي زمين مهمتر است،
لذا با نظر به مسايل جذاب دنيوي، در مسؤوليت جاودان خود خللي وارد نكنيد. مسأله چهارم (رساله) ثمره را مكرر مطالعه كنيد و مراقب باشيد توان معنوي خود را از دست ندهيد.
آري، تمام مسايل مهم اهل دنيا در دايره اصل ظالمانه تنازع در حيات فاني، بيرحمانه و ظالمانه است و مقدسات ديني را فداي دنيا ميكند؛ به همين سبب تقدير الهي در متن جنايات آنان جهنمي معنوي نصيبشان مينمايد. رساله نور و شاگردانش تلاش كرده و خود را موظف ميدانند كه به وضوح حاصل ضرب دو در دو به صورت قطعي اثبات كنند؛ كه مرگ به جاي حيات فاني حجابي براي حيات باقيست؛ و جلاد اجل ـ كه براي پرستندگان دنيا بسيار ترسناك ميباشد ـ پردهيي براي حيات ابدي بوده و وسيلهيي براي سعادت ابدي اهل ايمان ميباشد. ما تاكنون اين حقيقت را نشان دادهايم.
نتيجه اينكه اهل ضلالت در برابر حيات موقت و گذرا مبارزه ميكنند؛ و ما با نور قرآن در برابر مرگ مبارزه ميكنيم؛ بزرگترين مسأله آنها موقت و گذراست، لذا با كوچكترين مسأله ما ـ چون ناظر به بقاست ـ برابري نميكند. مادام كه آنها با نادانيشان خود را كوچك نميكنند و به مسايل بزرگ ما نميپردازند، ما چرا بايد به ضرر مسؤوليت قدسيمان كوچكترين مسأله آنها را با كنجكاوي پيگيري كنيم؟ آيه
لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ
به اين معني كه گمراهي ديگران ضرري براي هدايت شما ندارد، و شما نبايد بيدليل با ضلالت آنان مشغول شويد؛ و اصل مهم اسلامي
اَلرَّاضِى بِالضَّرَرِ لاَ يُنْظَرُ لَهُ
يعنينميتوان به نفع كسي بود كه خود، به ضررش راضيست، نميتوان نسبت به او مهرباني و دلسوزي كرد؛ مادام كه آيه و اصل اسلامي فوق ما را از دلسوزي نسبت به كسي كه آگاهانه راضي به ضرر خود است منع ميكند، ما نيز با تمام توان و استعدادمان بايد زمان خود را صرف مسؤوليت مقدسمان كنيم. همه مسايل بيرون از اين محدوده را بايد بيمعني بدانيم و وقت خود را ضايع نكنيم، زيرا ما نور در دست داريم نه چماق. ما نميتوانيم (به حق كسي) تجاوز كنيم. اگر به حقمان هم تجاوز كنند نور را نشانشان خواهيم داد. وضعيت ما نوعي دفاع نورانيست.
يكي از دلايل نوشته شدن اين تتمه: يكي از طلبههاي رساله نور را آزمودم. خواستم ببينم اين فرد با هيجان، در مورد سياست فعلي چگونه فكر ميكند. درباره تنگهها و به سبب پرداختنش به مواردي كه لزومي نداشت يكي دو سؤال پرسيدم. ديدم آگاهانه و با علاقه پاسخ داد. قلباً متأسف شدم و گفتم در ايفاي وظيفه نوريه ضرر خواهد رساند. به شدت به او تذكر دادم و گفتم:"اَعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ" از اصول ماست. اگر دلسوز مردم هستي اصل بيان شده، لياقت آنها را براي دلسوزي سلب ميكند. همانطور كه بهشت خواهان مردم است جهنم نيز آدم ميخواهد.
(بخشي از خبرهاي شعاع پنجم دوباره آشكار ميشود.)
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم! .........
اين را به قطع و يقين اعلام ميكنم كه رساله نور متعلق به قرآن است. من در آن حد نيستم كه صاحب رساله نور باشم تا كوتاهيهايم به آن سرايت كند. من خادم پر قصور آن نور و جارچي اين دكان الماس و جواهرات هستم. وضعيت بيسر و سامان من ربطي به آن نداشته و تأثيري بر آن ندارد. درسي كه رساله نور به ما داده حقيقت اخلاص است و اينكه منيّت خود را ترك كنيم و هميشه خود را مقصر بدانيم و خودنمايي نكنيم. ما شخصيت معنوي رساله نور را به اهل ايمان نشان ميدهيم نه خودمان را. ما در قبال كساني كه قصورمان را ميبينند و آگاهمان مي كنند ـ به شرط درست بودنش ـ خود را مديون ميدانيم و به آنها ميگوييم خداوند از شما راضي باشد. همان قدر كه اگر عقربي پشت گردن ما باشد و بدون نيش زدن برود خرسند و خوشحال ميشويم، سخن كساني را كه قصورمان را يادآوري ميكنند قبول ميكنيم و خود را مديونشان ميدانيم؛ البته به اين شرط كه غرض و عنادي در كار نباشد و اين امر به نفع ضلالت و بدعت تمام نشود.
* * *
برادران عزيزم! .........
در دفاعياتم در پاسخ به آنها گفته بودم: "آنها متعلق به من نيست، و من در حدي نيستم كه صاحب آن كرامات باشم. اينها پرتو و لمعات معجزه معنوي قرآناند كه در رساله نور به عنوان تفسير حقيقي قرآن به صورت كرامات، و براي تقويت قوه معنوي شاگردان از نوع اكرام الهي ميباشند. بيان اكرام، شُكر است، جايز و مقبول ميباشد."
اينك بنا بر دليلي مهم، اين پاسخ را كمي توضيح ميدهم، سؤال شد "چرا اكرامهاي الهي را بيان ميكنم و چرا در اين مورد تا اين حد تأكيد دارم؟"
پاسخ: در حالي كه براي خدمت ايماني رساله نور در اين زمان، در مقابل هزاران تخريب كننده به هزاران تعمير كننده نياز است؛ در حالي كه لازم است دست كم صدها كاتب و دستيار در كنار من باشند، در حالي كه ضرورت دارد ملت و دولت به جاي كناره گيري و قطع ارتباط، با تشويقها و قدردانيهايشان ياري برسانند، و در حالي كه واجب است اهل ايمان خدمت ايماني را بدان سبب كه متوجه حيات باقيست، بر حيات فاني و مشغلهها و منافعش ترجيح دهند؛ خود را مثال ميزنم و ميگويم:
با منع من از هر چيز و هر تماس و ياري و كمكي، دشمنان ما با تمام توانشان درصدد شكستن قوه معنوي دوستان و سرد كردنشان نسبت به من و رساله نور بر آمدهاند. گذاشتن مسؤوليت هزاران نفر بر عهده بيچارهيي چون من، سالمند و بيمار و ضعيف و غريب و بيكس، و اين تنهايي و فشار را چون يك بيماري قلمداد كردن و مجبور كردن من به عدم تماس و ديدار با مردم، ترساندن مردم آن هم به گونهيي مؤثر كه برخي دوستان نزديك، حتي از دادن سلام هم ميهراسند و برخي حتي چنان ميترسند كه نماز را هم كنار گذاشتهاند؛ همه براي آن است كه قوه معنوي آنان را از بين ببرند؛ لذا در برابر تمام اين موانع ـ كه بيرون از حيطه اختيار من است ـ اكرامهاي الهي را بيان ميكنم تا عامل تقويت قوه معنوي شاگردان رساله نور گردد و براي اينكه نشان دهم لازم است بر رساله نور و
پيرامونش تأكيد معنوي داشت و براي اينكه روشن كنم رساله نور خود به تنهايي بدون نياز به ديگران به اندازه يك ارتش نيرومند است، اين مطالب را كه به من گفتهاند، تا بنويسم؛ وگرنه حاشا خودنمايي و تكبر و فخر فروشي و غرور با اخلاص ـ كه از پايههاي اساسي رساله نور است ـ ناسازگار ميباشد. ان شاء الله رساله نور همچنان كه از خود دفاع ميكند و ارزش خود را نشان ميدهد به لحاظ معنا از ما نيز دفاع كرده و وسيله بخشش قصورهايمان خواهد شد.
* * *
برادران عزيزم! به احساس قبل از وقوعي كه چهل سال پيش از ظهور رساله نور به طرز عجيبي در من، و روستا و بخش ما ظهور يافت، اينك بر اثر هشداري معنوي كاملاً معتقد شدهام. دوست داشتم اين راز را براي طلبههاي قديميام، شفيق و برادرم عبدالمجيد فاش كنم، اما حالا حضرت حق عبدالمجيدها و عبدالرحمنهاي فراواني در بين شما قرار داده و آن را براي شما بيان خواهم كرد:
من ده ساله كه بودم احساس افتخاري بزرگ و حتي گاه حالتي شبيه خودپسندي داشتم. با اينكه نميخواستم اما طوري رفتار ميكردم كه گويي قهرماني بزرگ هستم و كار بزرگي كردهام. با خود ميگفتم: "تو، يك پول سياه هم نميارزي. اين خودنمايي خودپسندانه مخصوصاً در جسارت و بيباكي براي چيست؟" نميدانستم، غرق حيرت بودم. يكي دو ماه است كه به آن حيرت پاسخ داده شده است: رساله نور با احساسي قبل از وقوع، خود را نمايان ميكرده است. زماني كه مانند هستهيي بودي چون يك تكه چوب عادي، خوشههاي بهشتي را با احساس قبل از وقوع عملاً چون اموال خويش حس و خودنمايي ميكردي. اهالي روستاي نورس ما نيز ـ طلبههاي قديم و همشهريهايم ميدانند ـ چون ميخواستند در تظاهر و جسارت پيش باشند، از خودنمايي خيلي خوششان ميآمد. رفتار قهرمانانهيي از خود بروز ميدادند تو گويي كشور بزرگي را فتح كردهاند. من هم از خودم و هم از آنها بسيار حيرت ميكردم. اينك با هشداري
حقيقي پي بردهام كه مردم بيگناه "نورس" با احساسي قبل از وقوع دانسته بودند كه با نورانيت رساله نور افتخار بزرگي نصيبشان ميشود و كساني كه حتي نام آن ناحيه و ولايت را نشنيدهاند براي روستاي "نورس" اهميت قائل خواهند شد، لذا تشكرشان را در برابر اين نعمت الهي به صورت خودنمايي بروز ميدادند.
چون شما را طلبهها و دوستان قديمي، برادرم، برادر زادهام عبدالمجيد و عبدالرحمانها ميدانم اين راز را براي شما فاش كردم. آري، من همانطور كه بهواسطه حساسيت و تأثيري كه اعصابم از رطوبت ميگيرد از ٢٤ ساعت قبل، آمدن رحمت و باران را احساس ميكنم، به نظر ميرسد باران رحمت رساله نور را نيز چهل و چهار سال پيش با مردم روستا و ناحيهام بهواسطه يك احساس قبل از وقوع احساس كردهايم. به همه برادران و خواهران سلام و برايشان دعا ميكنيم. التماس دعا.
سعيد نورسي
* * *
پاسخيست اجباري به نامه مهم شخصيتي مهم كه در مقامي والا فرمانده است
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز و صديقم! متقابلاً ما هم ماه مبارك رمضان را به شما تبريك ميگوييم. خوابهايتان بسيار مبارك است. اشاره است بر اينكه ان شاء الله حضرت حق احسانهاي بزرگ نصيبتان خواهد كرد. به نظر من در اين زمانه يك احسان بزرگ، يك وظيفه بزرگ، نجات ايمان و تلاش براي تقويت ايمان ديگران است. مراقب باشيد از اموري كه موجب غرور و خودخواهي ميشود پرهيز كنيد. امروزه تواضع، فروتني و
ترك انانيت، براي اهل حقيقت ضروريست، زيرا در اين عصر خطر بزرگ از خودبيني و خودخواهي سرچشمه ميگيرد، لذا اهل حق و حقيقت بايد با فروتني هميشه متوجه قصور خود باشند و نفس خويش را متهم كنند. مقام بزرگيست كه كسي مانند شما در شرايط واقعاً دشوار، قهرمانانه ايمان و عبوديت خود را حفظ كند. يك تعبير ديگر خوابي كه ديدهيي بشارت به تو در همين زمينه است. رساله "تلويحات تسعه" را ـ كه در مجموعه كليات رساله نور مربوط به حقيقت طريقت است ـ بيابيد و بخوانيد، اشخاصي چون شما مؤمن و متين و اهل حقيقت وارد دايرهي رسالهي نور شوند، زيرا در اين عصر رساله نور در برابر هيچ يك از حملهها شكست نخورد، و آزادياش را حتي به معاندترين دشمنانش نيز رسماً قبولاند. حتي مقامات بالا و دادگستريها دو سال است كه بعد از بررسيهايشان آزادي رساله نور را تأييد كردند و تصميم گرفتند همه اجزاي خصوصي و غير خصوصي آن به صاحبانشان داده شود. مشرب رساله نور اين است كه مانند ساير طريقتها و مسلكها نه تنها مغلوب نشود بلكه بر خصم غلبه يافته و بسياري از معاندان را وارد دايره ايمان كند؛ به گواهي بسياري از وقايع، اين امر اثبات ميكند كه رساله نور در اين عصر معجزه معنوي قرآن است. آنچه واقع شده به ما ميگويد خارج از دايره رساله نور، خدمت ديني كه اكثراً در اين كشور صورت ميگيرد خدمتي خصوصي، جزيي، شخصي يا به شكل شكست خورده در زير پرده يا با مسامحه در برخورد با بدعتها يا خدمتي توأم با تأويلات در متن تحريفات است.
حال كه شما همت عالي و ايماني قوي داريد، با اخلاصي كامل و تواضعي تمام با ثبات قدم شاگرد رساله نور شويد، تا در مشاركت معنوي و اخروي هزاران و بلكه صدها هزار شاگرد رساله نور سهيم گرديد. به اين ترتيب خوبيها و كارهاي خيري كه كردهايد از حالت جزيي بيرون آمده، كلي شده و تبديل به تجارتي پر سود در آخرت شود.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
استاد بسيار محترم، بسيار ارجمند و بسيار محبوب ما! الحمدلله امسال مشغلههاي دنيوي طلبههاي شما را در اسپارتا بيش از پيش دچار غفلت نكرد. كوششهايمان در خدمت نوريه به صورت جدي ادامه دارد. علاقهيي كه در قلبهايمان به رساله نور داريم از سيمايمان خوانده ميشود. گويي قلوب طلبههايتان مملو از شادي است. آري، استاد محبوب تمام طلبههايتان باهم ميگويند:
در خدمت نوريه با عدم شايستگي و هيچ بودنمان، صميمانه به خدمت در آمديم و براي استادي بينظير هم طلبهايم هم كاتب هم مخاطب هم ناشر هم مجاهد هم ناصح خلق و هم عابد حق. لذا هر قدر خداوند را شكر بگوييم به دليل همه زيباييهاي با ارزش كه به ما عطا كرده باز هم اندك است. اگر ما طلبههايتان اين شكرها را بهجا ميآوريم بيشك ميدانيم كه به فضل آفريدگارمان، احسانيست كه بر قلب ما وارد ميشود، لذا شادي و سرور درونمان را پر ميكند. طرز سپاسگزاري اهالي معصوم روستاي نورس در دوران كودكي استادمان، در احوال و رفتارهاي ما خوانده ميشود. سپاس بيپايان و شكر بينهايت ذات ذوالجلالي را كه ما را از درههاي جهل مطلق و باتلاقهاي عصيان و كفران به لطف و كرمش بيرون آورد و طلبه درخشانترين نوري كرد كه چشمها را خيره ميكند.
اگر استاد محبوبمان همزمانيِ دو نعمت را كه از آن تعبير به "اقتران" ميكنند، پيشتر به ما نيآموخته و شرح نداده بود، احساس دِين فراوان مان را از قلم هايمان مي خواند كه ترجمان قلبهايمان ميباشند.
آري، استاد محبوب! ما به خود مينگريم و قادر نيستيم مخاطب رساله نور شويم. با اين حال، نياز كه شدت مييابد تجليات مهربانانه خالق رحيم را مشاهده ميكنيم. قلب استاد آيينهيي درخشان، آشكار كننده و بازتاب دهنده؛ لسان استاد
مُبلغي عالي، معلم و مرشد؛ و حال استاد زيباترين نمونه و مثال مُجسم ميشود. نيازهاي طوايف بشر نوشته و نشان داده ميشود. حال بشر ظالمي كه از هفت سال پيش آتش ميدميد، امروز دردآورتر است. هر فردي با انديشه اينكه فردا چه خواهد شد گوش بر بلندگوي راديو نهاده و متحير مانده است. با شكست ژاپنيها در شرق، و در حالي كه انتظار ميرفت جهان به صلاح و سلامت و امن و امان برسد، حركتي دجّالانه در شمال بروز كرد. اين وضع موجب واهمه و نگراني همه شد. همه با گمان اينكه آينده رو به ظلمت و تاريكي دارد با كنجكاوي مطالب راديوها را دنبال ميكنند. خدا را شكر كه رساله نور با بيانات عالياش روح ما را آرام ميكند، و با درسهاي حقيقياش به قلبهايمان اطمينان ميدهد و اعلام ميدارد كه جريان دهشتناكي را كه امروز به ميدان آمده تنها و تنها با اتحاد مسيحيت و عالم اسلام يعني اتحاد انجيل با قرآن و پيروياش از قرآن و در نتيجه حصول قدرتي آسماني ميتوان مغلوب كرد، و با معناي اشاري نيز تذكر ميدهد كه زمان انتظار كشيدن براي ظهور حضرت عيسي (ع) هم فرا رسيده است. طبق شنيدهها يكي از چهار هيأتي كه آمريكاي امروز براي بررسي به اقطار عالم فرستاده است مأمور به تحقيق كامل درباره دينيست كه بتواند سعادت بشر را تأمين كند. ما ايمان راسخي داريم رساله نور ـ كه مُجدد بودن خود را با زبان دادگاه به هر سو اعلام نمود ـ بزرگترين وسيله سعادت بشر مضطرب و پريشان خواهد بود.
تا زماني كه استاد محبوب بالاي سرمان و رساله نور ـ كه حامل عاليترين حقايق است و متعاليترين و ارزشمندترين تفسير قرآن ميباشد ـ در دستمان باشد شادي و شعف ما در حد و حدود نميگنجد.
هر جزء اين حقايق اگر وارد عرصه فعاليت گردد در هر سو با كنجكاوي و شوق خوانده خواهد شد. دلايل آشكار فراواني براي اين موضوع وجود دارد، به ويژه نسخههاي چاپ شده "كلام دهم" كه ديدگاه انكار حشر را مغلوب ميكند و همينطور رساله "آيت الكبري" با وجود اينكه مخفيانه منتشر شد، آزادانه مطالعه ميشود و در تقويت ايمان، حامل نكات والاييست؛ يا رسالههايي مانند
"كليات نور"، "حجة البالغه" و "ثمره" كه ديدگاه انكار الوهيت را زير و زبر ميكنند، در دسترس همگان قرار دارند.
رساله نور ان شاء الله ديوار بيامان الحاد را ـ كه ميخواهند دور قرآن بكشند ـ از بيخ و بن برخواهد كند و آتش بيامان بيايماني را خاموش كرده و شراب كوثرش را كه آب حيات ميبخشد با دادن ايمان باامان به همه دنيا خواهد نوشاند.
الباقي هو الباقي
طلبه شما
خسرو
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
برادران عزيز و صديقم! عيدتان را مجدد تبريك ميگوييم. دو مسأله بسيار مهم را با اعتماد به دركتان و با توجه به اينكه بخشهايي از آنها به صورت پراكنده در رساله نور هست، ميخواهم به اختصار با شما در ميان بگذارم:
مسأله اول: يكي از شاگردان حقيقي و همراه حقيقت رساله نور، كه كاتب قرآن معجز بيان هم هست، در نامهيي كه اين بار نوشته، با حُسن ظني هزار برابر بيش از حد و ظرفيت من، حقيقتي را سؤال كرده، او جلوهيي از مسؤوليت به غايت مهم و قدسي شخصيت معنوي رساله نور، و وظيفهيي از وظايف به غايت والاي خلافت نبوت را از نقطه نظر استاد بودن در شخصيت عادي من ديده و ميخواهد مرا مظهري از آن خلافت معنوي ببيند، من هم در پاسخ ايشان ميگويم:
اولاً: حقيقتي باقي را نميتوان بر شخصيتهاي فاني استوار نمود، اگر اين كار انجام شود ستم در حق حقيقت خواهد بود. وظيفه و مسؤوليتي را كه از هر لحاظ در كمال است و همواره ادامه دارد، نميتوان به اشخاصي منتسب كرد كه به فنا و
نيستي مبتلايند، اگر اين كار صورت بگيرد ضرر بزرگي براي آن وظيفه و مسؤوليت خواهد بود.
ثانياً: تظاهر رساله نور صرفاً با فكر ترجمانش يا بهواسطه لسان نياز معنوياش از قرآن سرچشمه گرفته، ليكن اين فيضي نيست كه فقط متوجه استعداد آن ترجمان باشد، بلكه مخاطبان او و انسانهاي صادق و متين و خالصي كه در درس قرآن دوستان اويند نيز به لحاظ روحي خواستار آن فيضها بودهاند و آنها را قبول و تصديق و تطبيق كردهاند؛ بنابراين جهات گوناگوني مطرح است كه بيش از استعداد آن ترجمان عامل ظهور رسالههاي نور بوده است، لذا آنهايند كه حقيقت شخص معنوي رساله نور و شاگردانش را تشكيل ميدهند. ترجمان رساله نور نيز سهمي در آن دارد كه اگر با بياخلاصي از بين نبرد افتخار تقدم هم خواهد داشت.
ثالثاً: زمان فعلي زمان جماعت است. نبوغ افراد و اشخاص، هر قدر هم كه خارق العاده باشند در برابر نبوغ شخص معنوي جماعت، مغلوب است. لذا طبق نوشته آن برادر محترمام، مسؤوليت ايماني ـ كه از انوار نبوغي قدسيست ـ براي روشنگري عالم اسلام، بر عهده يك شخص ناتوان و ضعيف و مغلوب كه خصم بيشماري دارد و دشمنان معاند با تحقير و اهانتهاي خود درصدد از بين بردنش هستند گذاشته نميشود، كه اگر گذاشته شود شخص مذكور ـ كه داراي قصور است ـ بر اثر ضربه اهانتهاي دشمن به لرزه در ميآيد و بار مسؤوليت بر زمين افتاده و از بين خواهد رفت.
رابعاً: بسياري از افراد از گذشته تاكنون با حسن ظني بيش از ارزش شخصي افراد به استاد يا مرشد يا معلم يا رييس خود نگاه ميكردند. اين گونه حُسن ظنها از آن نظر كه وسيله استفاده از درس و ارشاد اساتيد ميشده تا حدي پذيرفته شده بود و با ادعاي اينكه خلاف واقع است مورد انتقاد قرار نميگرفت. اما اينك شاگردان رساله نور مرتبه و فضيلت متعالي خاص استادي شايسته را در شخص من ـ كه بيچاره و داراي قصورم ـ ديدهاند و بدين سبب با غيرت و شوق كار ميكنند لذا از اين نظر ميتوان حُسن ظن آنها را كه بيش از حد و حدود من است قبول داشت. ليكن بايد دانست آن چه در اختيار من است متعلق به
شخصيت معنوي رساله نور ميباشد. زنديقان و اهل ضلالت و اهل سياست و اهل غفلت و حتي اهل ديانت ساده دل اهميت زيادي به شخص ميدهند؛ لذا اشخاص ناحق با از ميان برداشتن شخص مورد نظر ميخواهند به حقايق ضربه بزنند و چون گمان ميكنند بيچارهيي چون من مركز و خاستگاه رساله نور است با تمام قدرت سعي دارند مرا از بين ببرند و رسالهها را خاموش كنند و به افراد ساده دل هم بقبولانند. رويدادي كه در مسأله دوم ذكر ميشود حقيقت مذكور را نشان ميدهد.
مسأله دوم: روز دوم عيد وقتي براي هوا خوري به دشت رفته بودم از سوي يك مأمور مهم دولتي به پنج وجه غير قانوني مورد حمله قرار گرفتم. حضرت حق با رحمت و كرمش براي محافظت از اجزاي رساله نور ـ كه بر عهدهام است ـ و عزت و اعتبار و آسايش شاگردان رساله نور ـ كه مسؤوليت حفاظتش را با روح و قلبم حمل ميكنم ـ صبر و تحمل فوق العادهيي احسان فرمود؛ وگرنه در نتيجه يك برنامه طراحي شده مرا عصباني ميكرد و كشيدن پرده در برابر فتوحات رساله نور و مخصوصاً آيت الكبري تحقق مييافت. مبادا غصه بخوريد؛ نگران شويد، يا تقلا كنيد، دلتان هم براي من نسوزد. (اميد است) عنايت الهي كه شك و شُبههيي در آن نيست با محافظت از ما در خفا، مظهر اين آيه قرارمان دهد:
وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ
طرح آنان باز هم بينتيجه ماند. ليكن در اين استان هستند كساني كه مستقيماً از يك مقام بالا دستور ميگيرند و با من مخالفت ميكنند اگر امكان داشته باشد بايد تلاش كنيم هواي اينجا را كه اصلاً با من سازگار نيست بهانه كرده و دادگاه دنيزلي و محاكم تجديد نظر آنكارا را واسطه كنيم تا به جاي مناسبي انتقالم دهند. من خود قادر به انجام اين كار نيستم لذا خوب است دوستان دنيزلي كه بيش از خودم با من مرتبط و علاقمندند اين كار را بكنند. حداقل اين است كه با بهانهي ديگري مرا به زندان آنجا منتقل كنند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز، صديق، ثابت قدم و مخلصم! از جهت مادي و معنوي، نفسم و كساني كه با من در ارتباطاند سؤال بسيار مهمي از من ميكنند مبني بر اينكه: "چرا در مخالفت با همه، طوري كه هيچ كس چنين نميكند، به نيروهاي بسيار مهمي كه ميتوانند به تو كمك كنند توجه نميكني و خود را بينياز نشان ميدهي؟ در حالي كه قبول مقام بالاي معنوي كه همه مشتاق و طالب آناند و شاگردان خاص رساله نور هم ـ آن را به شما نسبت ميدهند ـ و بر اين امر متفقاند كه در انتشار رساله نور مؤثر خواهد بود، را نپذيرفته و به شدت اجتناب ميكني؟"
پاسخ: در اين زمان اهل ايمان به چنان حقيقتي نيازمندند كه در عالم هستي وسيله و تابع و نردبان چيزي نشود، و هيچ غرض و مقصدي آن را مخدوش نسازد، و هيچ شبهه و فلسفهيي هم مغلوبش نكند؛ تا درس حقايق ايمان را ارائه دهد، طوري كه از اعتقاد اهل ايمان ـ كه هزار سال است تحت هجوم متراكم اهل ضلالت است ـ حفاظت شود.
به همين سبب است كه رساله نور به كمكهاي داخلي و خارجي و قدرتهاي مهم اهميتي نميدهد، در جستجوي آنها بر نميآيد و تابعشان نميشود، تا در نظر عوام اهل ايمان، نردبان برخي اهداف دنيايي نشود؛ و چون وسيله هيچ چيز جز حيات باقي نيست، قدرت و حقيقت فوق العادهاش شبههها و ترديدهاي مهاجم را ازاله كند.
سؤال: چرا از مقامهاي نوراني و مراتب اخروي، معنوي، مقبول و بيضرر كه همه اهل حقيقت خواهان آنند و برادران خالصمان با حُسن ظن به شما نسبت ميدهند و به اخلاصتان هم آسيبي نميزند و دلايل و حجتهاي غير قابل انكاري هم در لزوم قبولشان وجود دارد نه تنها با فروتني و تواضع استقبال نميكني بلكه با شدت و حدت و با مكدر كردن خاطر برادراني كه آن نسبتها را به تو دادهاند از درجه و مقام ميگريزي؟
پاسخ: همچنان كه يك انسان غيرتمند براي نجات دوستانش جان خود را فدا ميكند؛ به همين ترتيب من هم در صورت لزوم (كه لازم هم هست) براي
محافظت حيات ابدي اهل ايمان از دشمنان خطرناك، نه تنها مقامهاي مذكور را ـ كه شايستگي آنها را ندارم ـ بلكه مقامات حقيقي حيات ابدي را نيز حاضرم فدا كنم و از دست بدهم؛ اين كار را در نتيجه درس مهرباني، كه از رساله نور گرفتهام انجام ميدهم. آري، هميشه و مخصوصاً در زمانه فعلي و بهويژه در حالي كه اهل ضلالت، غفلت را عمومي كردهاند و سياست و فلسفه چيرگي دارند و در عصر غليان انانيت و خودنمايي، مقامهاي بزرگ هر چيز را تابع و نردبان خود كرده حتي مقدساتتان را براي مراتب دنيوي وسيله قرار ميدهند، و اين كار را براي مراتب معنوي بيشتر هم ميكنند. اينكه بعضي از حقايق و خدمات قدسي را براي محافظت از خود و كسب آن مقامها نردبان و وسيله قرار دهي، موجب ميشود در نظر عموم متهم شوي و بر رواج حقيقتهايي كه درصدد نشرشان ميباشي به دليل ترديدها و شبههها خدشه وارد شود. اين كار اگر براي شخص و براي مقام يك فايده داشته باشد به دليل رواج نيافتن (حقيقت مورد نظر)، براي ديگران هزار ضرر خواهد داشت.
خلاصه اينكه حقيقت اخلاص مرا از چيزهايي كه ميتوانند وسيله مقامهاي مادي و معنوي و شأن و شرفي شوند منع ميكند؛ گر چه ممكن است ضرر بزرگي براي خدمت نوريه شود، اما از آنجا كه اهميت كميت نسبت به كيفيت كمتر است به عنوان خادمي خالص در پرتو حقيقت اخلاص معتقدم در وراي هر چيز، تدريس حقايق ايماني به ده نفر، از ارشاد هزاران نفر از موضع يك قطب بزرگ مهمتر است، زيرا آن ده نفر، حقيقت را به طور كامل فوق هر چيز ميبينند لذا ثابت قدم ميشوند و قلبهايشان كه به منزله هسته و دانه است هر كدام ميتوانند درختي شوند. اما آن هزاران نفر بهسبب شبههها و وسوسههاي ناشي از دنيا و فلسفه، درسهاي آن قطب را منبعث از مقام و احساسات خصوصي او ميبينند و امكان مغلوب شدن و از هم پاشيدنشان هست؛ لذا من خدمتكار بودن را به مقام ترجيح ميدهم. حتي براي فردي كه گفتم اين بار به پنج وجه غيرقانوني در ايام عيد براساس طرح دشمنانم به من اهانت كرد نگران شدم كه نكند به زودي دچار بلا و مصيبتي شود، زيرا با آشكار شدن مسأله، عوام الناس ممكن است به راستي مرا داراي مقامي بدانند و اين كار را كرامتي خارق العاده بپندارند. گفتم: "پروردگارا
او را اصلاح كن يا جزايش را بده، البته طوري كه شكل كرامت نداشته باشد." به همين مناسبت ميخواهم مطلبي را بيان كنم.
اين بار در نامههاي طلبهها كه از طرف دادگاه به من داده شد نامهيي ديدم كه امضاهاي زيادي داشت ـ شايد وارد لواحق شده باشد ـ مربوط به بركت در امر معيشت شاگردان رساله نور و سيلي بعضيها ميشد. ترديد و شكي نماند كه در اينجا پنج نفر سيلي خوردند مانند كساني كه در كاستامونو سيلي خورده بودند.
سعيد نورسي
* * *
بخشي از نامه طلبههاي رساله نور كه در استانبول شاهد حادثهي عليه كمونيست بوده اند
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيزم! لَهُ الْحَمْدُ وَ الْمِنَّةُ كه يكي از فتوحات معنوي رساله نور با تمام بزرگي و عظمتش ديروز در استانبول ديده شد. جمعيتي كه ميخواست كفر مطلق را در دنيا و مخصوصاً در عالم اسلام نهادينه كند، يكي دو كتابخانه و چاپخانهي روزنامه كه ناشر افكار آنها و مروج آمالشان ميباشند ويران شدند و با افعال و حركات و شعارهاي همان جوانان و دانشگاهياني كه گمان ميكردند بيدين و كمونيستشان كردهاند به آنها اعتراض شد. با فرياد "مرگ بر كمونيسم" آنها را نفرين كردند. جمعيت مذكور هزاران ليره، ضرر مادي و ميليونها ليره، ضرر معنوي كرد.
اي نورجيان! از اينكه در اين مقطع امكانات مادي فراهم نميشود افسوس مخوريد. فتوحات رساله نور در عرصهيي گسترده ادامه دارد، و موفقيتي كلي حاصل ميگردد.
هذا مِن فَضْل رَبّي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! دسيسههاي آنان كه از چند ماه پيش عليه من طراحي ميكردند آشكار شد. به لطف پروردگار آن مصيبت از بيست به يك كاهش يافت. در اوقات بيكاري به مسجد ميرفتم. طلبهها براي اينكه سردم نشودبدون اطلاع من داخل مسجد اطاقكي درست كردهاند. من هم چهار پنج روز است با خود قرار گذاشتهام كه ديگر نروم. همان افسر دخالت كرد و كلبه را برچيدند. به من هم رسماً اعلام كردند كه ديگر نبايد به مسجد بروي. اما واقعيت اين است كه كاه را كوه جلوه دادند و اوضاع آشفتهيي به وجود آوردند. اصلاً اهميت ندارد، نگران نشويد. گمان ميكنم براي شكستن توجه بيش از حدي كه به من ميشود با بهانههايي اين چنين اهانت ميكنند. آنها با به ياد آوردن گذشتهام، فكر كردند كه رفتارهايشان را تحمل نخواهم كرد؛ ولي اگر خللي در انتشار رساله نور ايجاد نشود روزانه هزار بار هم به من اهانت كنند باز هم خدا را شكر خواهم كرد. همانطور كه من به اين موارد اهميت نميدهم طلبه هايي كه اينجا هستند نيز اصلاً متزلزل نميشوند. اين حادثه نيز كه خيلي وقت بود در انتظارش بوديم با عنايت الهي بدون مشكل خاصي طي شد.
به همه برادرانم يك به يك سلام و دعا ميكنيم.
سعيد نورسي
* * *
چكيدهي نامه استاد درباره نيرنگ كساني كه ميخواهند طلبههاي رساله نور را از اين اثر دور كنند و نحوه پاسخگويي به آنها
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! براي طرح مجدد مسألهيي به غايت مهم با شما ـ قبلاً آن را اجمالاً به شما گفته بودم ـ هشدار معنوي و مهمي دريافت كردم.
دشمنان منافق و پنهان ما همانگونه كه تاكنون عمل كردهاند، دادگستري و سياست و دولت را بازيچه دست الحادي آشكار قرار دادهاند؛ اما چون هجمههايشان عليه ما بينتيجه ماند و طرحهاي قبلي خود را ـ كه براي فتوحات رساله نور فايده داشت ـ كنار گذاشتند؛ تصميم به اجراي طرح منافقانهتري گرفتهاند كه شيطان را هم متحير ميكند؛ نشانههاي اين امر در اينجا ديده ميشود. مهمترين مبناي طرحهاي مذكور، دلسرد كردن برادران خاص و ثابت قدممان است؛ ميخواهند آنها را سست نموده و در صورت امكان از رساله نور منصرف كنند. در اين راه چنان دروغهاي عجيبي ميگويند و چنان دسيسههايي به كار ميگيرند كه ثبات قدم، صداقت و متانت چون فولاد اسپارتا و حومه آن، و شاگردان قهرمان كارخانههاي گل و نور لازم است تا ياراي ايستادگي در برابرشان وجود داشته باشد. برخي از آنها هم به لباس دوست در ميآيند و اگر بتوانند ترس و وحشت ايجاد كنند كاه را كوه كرده و طرف مقابل را متوهم ميكنند، و با گفتن "اي واي، اي واي به سعيد نزديك نشويد؛ دولت در تعقيب اوست" سعي ميكنند سست عنصران را منصرف كنند. حتي براي تحريك هوا و هوس برخي جوانان، دختران جوان را سر راه آنها قرار ميدهند، حتي در مقابله با اركان رساله نور قصورها و ضعفهاي مرا مطرح ميكنند و با نشان دادن برخي اشخاص مشهور ـ كه اهل بدعت و در ظاهر ديندار هستند ـ ميگويند: "ما هم مسلمان هستيم؛ دين در مشرب و مسلك سعيد منحصر نيست" به نفع زنديقهايي كه در خفا در
برابر ما جبههگيري كردهاند و به نفع آنارشيسم، متدينان و روحانيون ساده دل را بازيچه كرده و از آنها سوء استفاده ميكنند. ان شاء الله اين طرحشان هم بينتيجه خواهد ماند. به اينان بگوييد:
"ما شاگردان رساله نور هستيم. سعيد هم مانند ما يك شاگرد است. منبع و خاستگاه و مبناي رساله نور نيز قرآن است. رساله نور با وجود بررسيها و پيگردهاي بيمانند در مدت بيست سال، ارزش و برتري خود را به معاندترين دشمن هم اثبات كرده است. فرق نميكند سعيد كه ترجمان و يكي از خدمتكاران رساله نور است در چه حال و روزيست، او حتي اَلْعِيَاذُ بِاللَّهِ اگر عليه رساله نور هم شود صداقت و علاقه ما را ان شاء الله سست نخواهد كرد."
و به بحث خاتمه دهيد. بايد در حد امكان مشغول رساله نور باشيد. اگر برايتان ممكن است آن را كتابت كنيد و به تبليغات اغراق آميز، هيچ اهميتي ندهيد؛ بايد مانند گذشته كاملاً احتياط كرد.
به يكايك برادرانمان سلام و برايشان دعا ميكنيم.
سعيد نورسي
* * *
كساني كه براي از بين بردن اخوت و حميت و توجه عالم اسلام، به عنوان بزرگترين قدرت مردم اين وطن، سياست را وسيله بيديني ميكنند و به صورت پنهاني درصدد نهادينه كردن كفر مطلق هستند، دولت را اغفال و دادگستري را دو مرتبه سرگردان نموده گفتهاند: "شاگردان رساله نور دين را ابزار و وسيله سياست كردهاند و احتمال دارد به امنيت كشور صدمه بزنند" اين در حاليست رساله نوري كه تحققش بهواسطه اشاره ٣٣ آيه از آيات قرآن و سه كرامت غيبي امام علي (رض) و خبر قطعي غوث اعظم عبدالقادر گيلاني .م. صورت گرفته، به اين مملكت خدمت فوق العاده كرده، برايش بركات مادي و معنوي به ارمغان آورده و حقايقش ـ كه متعلق به تمام عالم اسلام ميباشد ـ جامع و فراگير است؛ هيچ ارتباطي با سياست ندارد، اما به دليل شكست دادن كفر مطلق، در واقع با آنارشيسم كه پايه و
استبداد
مطلق كه پوشش كفر مطلق است، در تضاد است و آن را رد ميكند. رساله نور عامل امنيت و آسايش و حريت و عدالت است. ديگر نميتوان به بهانه اينكه رساله نور به وطن و دولت آسيب ميرساند به (حريم) آن تجاوز كرد. ديگر اين بهانه را نميتوانند به كسي بقبولانند. اما منافقان با تغيير جبهه، در مقابله با رساله نور، زير پوشش دين و با برخي حيله گريها به سوء استفاده از برخي روحانيون ساده دل، پيروان بدعت يا صوفي مشرباني خودخواه خواهند پرداخت؛ همچنانكه دو سال پيش در استانبول و اطراف دنيزلي چنين كردند. ان شاء الله موفق نخواهند شد.
* * *
از آنجا كه رساله نور نجات دهنده معنوي اين وطن عزيز است گمان ميكنم زمان آن فرا رسيده، يا چيزي به آن نمانده، كه براي دفع دو بلاي معنوي دهشتناك، كار چاپ و نشر را آغاز كند و از اين طريق درس بدهد.
يكي از آن دو بلاي وحشتناك: رساله نور در مقابل استيلاي معنوي جريان الحاد كه در شمال با مغلوب كردن مسيحيت، آنارشيسم ايجاد كرده است، ميتواند وظيفه ايجاد سدي قرآني چون سد ذوالقرنين را بر عهده داشته باشد.
بلاي دوم : براي از ميان برداشتن اعتراضات و اتهامات شديدي كه متوجه اهالي اين وطن عزيز به عنوان بخشي از عالم اسلام شده است، بر قلبم الهام شد كه لازم است با زبان چاپ و نشر سخن بگوييم.
اين حقيقت ده سال بعد از نگارش اين نامه، با انتشار رساله نور در چاپخانههاي آنكارا محقق شد.
من وضعيت جهان را نميدانم، ليكن اين را ميدانم كه حقايق رساله نور در برابر سيطره اين جريان وحشتناك كه اتكايي به اديان آسماني ندارد و در اروپا بر امور مسلط است و حكم ميراند، چون قلعهيي (مستحكم) است؛ نيز معجزهيي قرآنيست كه ميتواند باعث از بين بردن اعتراضات و اتهامات فعلي موجود در جهان اسلام و قاره آسيا، و بازگرداندن محبت و اخوت گذشته شود. سياستمداران
وطن دوست اين ملت و اين وطن، بايد هر چه زودتر نسبت به طبع و نشر رسمي رساله نور همت گمارند تا سپر و سنگري در برابر دو بلاي مذكور باشد.
دولت جديد بود كه توانست به اين افتخار بزرگ در سطح جهان و اين خدمت عظيم اسلامي نايل شود؛ اين دولت با نرمش در خور توجهي موجب انتشار رساله نور در چاپخانهها در سال ١٩٥٦ شد و با جلب توجه فراوان ملت مسلمان موفق گرديد قدرت خود را بيش از پيش افزايش دهد.
سعيد نورسي
* * *
ناگهان يادآوري شد، و ناگزير به نوشتن شدم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادرانم! اينك مُحقق و قطعي شد كه تحقير من، و اهانت كردن به من، نقشهيي محرمانه است براي آنكه نظر مردم را از من برگردانند. مخفيانه در تلاشاند همه دوستانم را از من بترسانند و دلسرد كنند، اما "سكهي تصديق غيبي" يكي از اجزاي رسايل نور. تمام تبليغاتشان را ملغي ميكند؛ اگر چه تحقيري اين چنين و به سود الحاد، تا حدي موجب رنجش خاطر من ميشود و با برخي خصلتهاي باقي مانده از سعيد قديم ناسازگار است، ليكن فتوحات رساله نور و برخورد مهربانانه و محترمانه اهل حقيقت و ارواح و فرشتگان با شاگردان رساله نور موجب ميشود اهانتها و حقارتها نسبت به من به قدر بال پشهيي اهميت نداشته باشد. اهانت كنندگان بيچاره، حرمت اهل دين و علوم ديني را به لحاظ دينداري آنها ميشكنند و اين اهانت به دين است، لذا در نظر ارواح و ملائكه و اهل ايمان و اهل حقيقت، نفرين شدهاند و در ميان هزار نفر ممكن است فقط يكي دو نفر بيبند و بار يا زنديق آنها را تحسين كنند. اين بدبختها گمان ميكنند با تحقير من در حال از بين بردن نفوذ رساله نور هستند. با گماني احمقانه مرا منبع (رساله نور) پنداشته و
فكر ميكنند با از ميان برداشتن من رساله نور از بين خواهد رفت، لذا به (حقوق) من تجاوز ميكنند.
من هم به آنها ميگويم: اي بدبختهايي كه به نفع بيديني به من اهانت ميكنيد، و تحقيرم ميكنيد! با قاطعيت به شما خبر ميدهم اگر در آينده نزديك توبه نكنيد هيچ راه نجاتي نداريد؛ جلاد اجل شما را با حكم اعدام به چوبه دار خواهد آويخت. روح پليدتان نيز محكوم به حبس ابدي و انفرادي ميشود و لعن و نفرين اهل ايمان و ارواح نصيبتان خواهد شد. اگر توبه نكنيد ميدانم كه انتقامم به صورت مضاعف از شما گرفته خواهد شد و من از اين بابت نه تنها خشمگين نيستم كه دلم برايتان ميسوزد.
پرده كشيدن بر رساله نور توسط كساني چون شما ـ كه به قدر مگسي هم اهميت نداريد ـ قادر نيست ذرهيي از نفوذش بكاهد. صدها هزار نفر بهواسطه رساله نور ايمان خود را نجات دادهاند لذا با دل و جان حرمتش را نگاه ميدارند و به آن احترام ميگذارند. اما درباره تأثر خودم به يقين به شما خبر ميدهم كه در مقابل خشم كوتاهي به يكباره چنان احساس آرامش ميكنم كه اگر تحقير و اهانتهاي شما هزار برابر هم شود نميتواند آن را از بين ببرد، زيرا با كشف قطعي رساله نور كساني كه به نفع الحاد و بيديني به ما حمله ميكنند با عذابهاي ابدي و نيستي هميشگي در حبس انفرادي نتيجه اهانتهايشان را ميبينند و شاگردان رساله نور ـ كه با اين اثر ايمان خود را رهانيدهاند ـ با مرگ، جواز آزادي و سعادت جاودان را اخذ ميكنند و با احترام و مرحمت و اكرامي جاويدان روبهرو خواهند شد؛ ما اين حقيقت را با هزاران حجت كه فيلسوفان را به سكوت وادار ميكند، بيان نمودهايم.
سعيد جديد هم مانند سعيد قديم در پي كسب احترام و توجه و شأن و شرف براي خود نميباشد؛ كاملاً مخالف اين مسايل است و آنها را قبول نميكند. به همين دليل بيست سال است كه ترجيح داده در انزوا باشد.
اگر به بهانه امنيت، و دولت، درصدد شكستن نفوذ او هستيد و ميخواهيد او را از نظر مردم بيندازيد خطاي بزرگي ميكنيد. طي دو سال سه دادگاه، در ١٢٠ اثر
تأليفي در مدت ٢٠ سال، و در رفتار و اعمال ١٢٠ هزار شاگرد رساله نور، چيزي دال بر فعاليت عليه وطن و ملت نيافتند كه موجب اختلال (در نظم عمومي) شده باشد و رأي بر بيگناهي ما دادند و تمام نسخههاي رساله نور را باز گرداندند، به همين سبب قاطعانه به شما ميگويم: شما ـ به نفع الحاد و بيديني بر ما فشار ميآوريد ـ عليه وطن و ملت و امنيت و دولت، و به سود آنارشيسم، و به نفع بيگانگاني سرمست ميخواهيد مرا اذيت كنيد و آشوبي به وجود آوريد تا جريان مورد نظرتان اقدام به مداخله كند، (بدانيد كه) به قدر يك پول سياه به تحقيرها و اهانتهاي شما اهميت نميدهم؛ و براي تداوم امنيت تصميم به صبر و تحمل گرفتهام. البته همچنان كه دنيا دائمي نيست، حوادث و وقايعش نيز چون توفان، مدام تغيير ميكند. چند ساعت جنايت (در دنيا) هزاران زقوم و عذاب دنيوي و اخروي در پي دارد. در آن زمان صدها هزار بار افسوس بيفايده خواهيد خورد، همچنانكه براي مقامات رسمي و كساني كه موظفاند با ما ارتباط كاملي داشته باشند نوشتم، به بدبختاني چون شما نيز ميگويم: ما با رساله نور تلاش ميكنيم دو خطر بسيار بزرگ اين كشور و آيندهاش را از ميان برداريم. اين مطلب را بالفعل با نشانههاي فراوان و حتي در دادگاه نيز تا حدودي اثبات نمودهايم.
خطر اول: ايجاد مانع در برابر آنارشيسم كه از خارج و با قدرت درصدد ورود به اين كشور است.
خطر دوم: تأمين بزرگترين نقطه اتكاي اين مملكت با تبديل نفرت ٣٥٠ ميليون مسلمان به اخوت و برادري.
* * *
به مدير امنيت شهر آفيون ميگويم: آقاي مدير! با اينكه تا اين حد بيقانون و بيمعنا و خلاف مصلحت، به حقوق من تجاوز ميشود و مشابه آن در دنيا از گذشته تاكنون مشاهده نشده است، چرا شما هيچ دخالتي نميكنيد؟ يك نمونه:
براي بهره مند شدن از ثواب نماز جماعت، در اوقات بيكاري و در حالي كه جز يكي دو نفر را اجازه نميدادم در كنارم باشند، به مسجد ميرفتم؛ اما رسماً به من
گفتند "به هيچ وجه نبايد به مسجد بروي". در اين غربت، و با بيماري و سالمندي و فقر، اين اهانت به موجب كدام قانون اعمال ميشود؟ براساس چه مصلحتي؟
شخصي براي اينكه سردم نشود بدون اطلاع من در گوشه خلوتي از مسجد با دو سه تخته و يك گليم اتاقكي دو نفره درست كرده بود. تبديل اين مطلب به موضوعي بسيار مهم و ايجاد ترس و دلهره بيمعنا در من و عموم مردم به موجب كدام قانون صورت ميگيرد؟ و براساس چه مصلحتي؟ اين را از شما سؤال ميكنم.
آنان كه چنين اهانتهايي به من ميكنند هيچ بهانهيي ندارند، البته توجه مردم را بهانه ميكنند و ميگويند چرا به اين شخص تبعيدي احترام ميگذاريد، من هم ميگويم:
همه دوستانم ميدانند كه من خواهان احترام و توجه مردم نسبت به خودم نيستم و آن را رد ميكنم. كدام قانون با وجود اينكه خواهان حُسن ظن ديگران درباره خود نيستم مرا مسؤول ميشناسد، و اجازه ميدهد براساس حُسن ظن ديگران ـ كه بيرون از اختيار و رضايت من است ـ به من اهانت شود؟ بر فرض محال اگر اين توجه عمومي حقيقتاً وجود داشته باشد، براي ملت و وطن مفيد است، ضرري نخواهد داشت. حتي اگر من هم تا حدي آن را قبول داشته باشم، و با اين كهولت سن و بيماري و فقر، و در اتاقي سرد، در حبسي انفرادي و دهشتناك، اگر به دليل انجام خدمات ضروري، رفاقت يكي دو نفر را قبول كرده باشم مگر چه اتفاق ناپسندي رخ ميدهد؟ كدام قانون چنين چيزي را منع ميكند؟ براساس كدام قانون اجازه داده نميشود جز يكي دو كودك كارگر با كسي ديگر تماس و ديدار داشته باشم؟ آن دو نفر هم هميشه حضور ندارند و من قادر به انجام كارهاي خود نميباشم. البته نيروي انتظامي و دولت و مسؤولان در اين مملكت ميبايست در جريان اين وضعيت دهشتناك قرار بگيرند، و به آن اهميت دهند. اينها را براي شما بيان كردم به اين اميد كه واقعاً بدان توجه كنيد.
در امير داغ و در انزواي مطلق
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران بسيار عزيز، صديق و سعادتمندم! كمونيسم بلاي بسيار عظيم و وحشتناكيست، كه زبانههاي آتشاش از روسيه سرخ بر ميخيزد، و شرارههاي سرخ ميپراكند، و يك به يك همه مناطق جهان را زير سيطره خود گرفته به آتش ميكشد، و در برخي مناطق آتش نفاق و شقاق ميپراكند و خطاب به برادر فرياد بر ميآورد كه "برادرت را بُكش"؛ (اين بلا) سرانجام جهان مسيحيت را به آتش كشيد و خاكسترش را به باد داد، و اينك عالم اسلام را به محاصره خود در آورده است؛ و ما جرقههاي اين حريق را بر قرنيز خانههايمان ميبينيم. رساله نور كه در برابر اين آتش سوزي بزرگ وظيفه خاموش كردن آن را بر عهده گرفته است، (امروز) تنها و بزرگترين ملجاء و پناهگاه مسلمانان و بشريت است.
اي منحرفان از راه راستي كه فخر عالم نشان داد! اي فريب خوردگان متاع فاني دنيا و مغروران! و اي كساني كه با ترس از اينكه نور قرآن ممكن است به دنيايتان آسيبي برساند از آن ميگريزيد! در زمانهيي كه آتش كفر مطلق، ما را به محاصره خود در آورده است، تنها و تنها با پناه بردن به سنگرهاي نوراني رساله نور ـ كه محكمترين و قويترين و پا برجاترين و با ثباتترين احكام را در بردارد ـ و با ورود به دايره قدسي آن، نجات خواهيد يافت؛ و مرگي را كه نيستي هميشگي پنداشتهايد (با توسل به آن) ميتوانيد به حيات باقي تبديل كنيد؛ و با قبول و شفاعت دعاهاي ترجمان ارجمند و شخصيت معنوي محترم رساله نور مانند دعاي
اَجِرْنَا وَ اَجِرْ وَالِدَيْنَا وَ اَجِرْ طَلَبَةَ رَسَائِلِ النُّورِ وَ وَالِدَيْهِمْ مِنَ النَّارِ
و با مطالعه مدام رساله نور، همانطور كه من از امراض معنوي نجات يافتم، شما نيز با ورود به اين دايره قدسي از آتش و دردهاي دنيوي و اخروي نجات مييابيد و چون مسؤوليت اولاد و عيالتان را بر عهده داريد اين محبوبان خود را هم نجات خواهيد داد؛ و با فعاليت براي رسايل نور همه شما به رستگاري و سعادت مادي و معنوي نائل خواهيد شد. ميليونها طلبه نور كه چنين بودهاند شاهد حقيقت مذكور ميباشند.
اي نورجيان! براي لطف ازلي كه خداوند احسانتان كرده است سر از سجده شُكر بر نداريد از سرماي شب نهراسيد و در ساعات ارزشمند شب برخيزيد و
وظيفه سپاسگزاري در برابر پروردگار رحيمي كه هيچ لطفي را از شما دريغ نداشته است به جا آوريد. مانند برخي از انسانها با غصهي فكر كردن به آينده، در برابر حوادثي كه معيشت را تهديد ميكند، نترسيد و بر خود نلرزيد. كرامتها و امدادهاي قدسي رساله نور را مشاهده كنيد. دنيا فانيست. اگر بحث از هزاران سال زندگي (در دنيا) هم باشد، در مقابل حيات اخروي كه باقي و ماندگار است؛ همچون هيچ در هيچ است. اما دنيا به رغم فاني بودن مزرعهييست كه ميوههاي باقي حيات جاودان را ميپروراند. شدت توفانها و دهشت هوا شما را نترساند و به لرزه ميافكند. در اين مزرعه ارزشمند، بذر مباركترين و نورانيترين و سودمندترين و با بركتترين نور را بكاريد، زيرا ضرب المثلي از پدرانمان به يادگار مانده كه ميگويد: "كشت كننده، برداشت ميكند."
اي نورجيان! از حملات دشمنان دين به هيچ وجه نترسيد و سستي به خود راه ندهيد. تلاش كنيد تلاش كنيد و تلاش كنيد؛ و باور قطعي داشته باشيد كه شفاعت (رساله) نور و دعاي (رساله) نور و همت (رساله) نور شما را نجات خواهد داد ...
برادرتان
مصطفي عثمان
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! سوء قصدهايي كه زمستان گذشته عليه من صورت گرفت با عنايت الهي و در نتيجه صبر و تحملي كه به مدد دعاهاي شما نصيبم شد بينتيجه ماند؛ دليل اينكه سوء قصدهاي مزبور براساس طرحي گسترده صورت ميگرفت سخنان رييس جمهور بود كه چندي پيش در شهر آفيون گفت: "ما گمان داشتيم در موضوعات ديني در اين ولايت شورشي ايجاد خواهد شد."
يعني كميته پنهان ميخواست با ايجاد فشار بر من حادثهيي به وجود بياورد. به نفع مداخله بيگانه و با رفتاري خودسرانه و خلاف قانون در ميان مسلمانان و
هموطنان، به من اهانتها كرده و اذيت و آزارم ميدهند كه به شدت عصبيام ميكرد و در دنيا به ضرر خودشان بود و در آخرت، جهنم و سَقَر از نامهاي هفتگانه جهنم .م. را نصيبشان ميكند؛ ليكن ما به اين مناسبت در دنيا ثواب كامل و پيروزي، و در آخرت ان شاء الله بهشت و آب كوثر را بهدست ميآوريم. به عبارت ديگر هيأت وزيران و رييس جمهور، اين طرح مخفي را احساس كردهاند كه در اينجا همه مأموران، حتي استاندار و فرماندار و نيروي انتظامي از ديدار با من ميگريزند و واهمه دارند. من هم در چنين مواقعي حيرت ميكردم. ليكن كساني كه اندك عقلي در سرشان بود دانستند كه ما نور در دست داريم نه چماق سياست. شگفت آور اين است در حالي كه برخي از مأمورين ميبايست بيش از ديگران به نفع من كار ميكردند، آنها را عليه من به كار گرفته و استخدام كردند.
نورجيها بايد بسيار مراقب باشند و احتياط و دقت كنند، زيرا توفانهاي معنوي وجود دارد. برخي از منافقان دسيسه گر به هر سو سرك ميكشند؛ در حالي كه با بيديني طرفدار استبداد مطلقه اند وارد حزب آزاديخواهان ميشوند تا تضعيفشان كنند، از اسرارشان مطلع شوند و آنها را از بين ببرند.
به مناسبت اينكه صلاح الدين (رساله) عصاي موسي را به يك آمريكايي داده است ميگوييم: مُبلغان و روحانيون مسيحي و نورجيها بايد بسيار دقت كنند، زيرا به نظر ميرسد، جريان شمال با انديشه دفاع از خود در برابر هجوم اسلام و مسيحيت، سعي خواهد كرد اتحاد مسلمانان و مُبلغان مسيحي را از بين ببرد. ممكن است با وعده كمك به طبقه عوام و صحبت از وجوب زكات و حرمت ربا با آنها، و دعوت بورژواها به كمك عوام و بازداشتن آنان از ستم، مسلمانان را فريب داده و به آنها امتيازي دهد و به اين ترتيب بعضي از آنان را به خود جذب كند.
به هر حال اين بار به خاطر شما قاعده مورد نظرم را كنار گذاشتم و به دنيا پرداختم.
سعيد نورسي
* * *
در اين زمانهي دشوار، در حالي كه نفسم عجولانه آزارم ميداد اين ياداشت ساكتش كرد و به شكرگويي وا داشت. اين ياداشت را به اميد فايده داشتن براي شما، به ضميمه تقديم ميكنم و آن را بالاي سرم آويختهام: ١. اي نفس من! در مدت هفتاد و سه سال سهم خود را از لذتهاي دنيا بيش از نود درصد انسانها دريافت كردهيي؛ حق ديگري نداري.
٢. تو در پي بقاي لذتهاي آني و فاني هستي؛ به همين دليل با زوال لذتي شروع به گريستن ميكني. با حواس كورت سيلي كامل اين خطا را خواهي خورد، و در برابر يك دقيقه خنديدن ده ساعت گريه ميكني.
٣. زير ظلمها و مصيبتهايي كه بر سرت ميآيد، عدالت تقدير (الهي) وجود دارد. انسانها با كاري كه نكردهيي به تو ظلم ميكنند، ليكن تقدير، براساس خطاهاي پنهانت، تو را دچار مصيبت كرده و با آن مصيبت، هم تو را تربيت ميكند و هم كفاره اشتباهاتت پرداخت ميشود.
٤. اي نفس بيتحمل من! با صدها تجربه ثابت شده است كه عنايت الهي درپس مصيبتهاي ظاهري و در نتيجه آنها، پيامدهاي شيرين دارد. آيهي:
وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ
حقيقتي بسيار قطعي را درس ميدهد. اين درس را هميشه به خاطر داشته باش. قانون الهي چرخِ فلك را ميگرداند و قانون وسيع تقدير را نميتوان به خاطر تو تغيير داد.
٥. قاعده قدسي مَنْ امَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ را راهنماي خود قرار ده. همچون كودكان بيخرد و بوالهوس در پي لذات بيارزش و گذرا نباش. انديشه كن كه لذات فاني، دردها و افسوسهاي معنوي برايت به جا ميگذارند. فشارها و دردها نيز بر عكس، لذتهاي معنوي و ثوابهاي اخروي نصيبت ميكنند. اگر ديوانه نباشي صرفاً براي شكرگزاري در جستجوي لذت موقت بر ميآيي؛ در واقع لذات براي شكر گفتن عطا گرديده است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادر عزيز و محترم! اولاً نامه دقيق و پر جذبه جنابعالي را كه به قدر يك رساله، جامع و مفصل بود با دقت خواندم. قبل از هر چيز بگويم كه استادِ رساله نور و همينطور استاد خصوصي من در حقايق ايماني، امام علي (ص) است كه در قصيده "جلجلوتيه" با اشارات رمزي خود به رساله نور بسيار توجه دارد. براساس نص آيه
قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى
محبت اهل بيت، در رساله نور و مشرب ما، يك اصل است، و شاگردان حقيقي رساله نور به هيچ وجه نبايد گرايشي به وهابيت داشته باشند. گرچه در اين زمان كه زندقه و اهل ضلالت از اختلافات بهره ميبرند و اهل ايمان را دچار سر درگمي كرده و شعائر را تضعيف ميكنند و از نفوذي قدرتمند عليه ايمان و قرآن برخوردارند، اما در مقابله با اين دشمن دين نبايد در مورد اختلافات فرعي و جزيي بحث و مناقشه كرد.
ذم كساني كه مرده و رفتهاند چه لزومي دارد. آنها به دار آخرت، محل مجازات رفتهاند. بيان كوتاهيهاي بيمورد و مُضر آنان، مقتضاي محبت اهل بيت نيست و لازم هم نميباشد. به همين دليل اهل سنت و جماعت، گفتگو درباره فتنههاي زمان صحابه را منع كردهاند. در واقعه جمل زبير و طلحه از عشرهي مبشّره و عايشه صديقه (رض) حضور داشتند؛ لذا اهل سنت و جماعت آن جنگ را نتيجه اجتهاد ميدانند و ميگويند: "حق با حضرت علي (رض) بود و طرف ديگر ناحق بودند، اما چون در نتيجه اجتهاد چنين كردند، عفو ميشوند."
همچنين براي آن كه جريان وهابيت و مذهب افراطي رافضيان به اسلام ضرر نرساند گفتگو درباره باغيان جنگ صفين را نيز مُضر ميدانند. در بحث لعن حجاج ستمگر و كساني چون يزيد و وليد، سعدالدين تفتازاني بزرگترين علامه علم كلام گفته: "لعن يزيد جايز است." و نگفته: "واجب است"؛ يعني نگفته است اين كار، خير است و ثواب دارد؛ زيرا انكار كنندگان قرآن و پيامبر و همچنين سخنان
قدسي صحابه بيشمارند؛ در حال حاضر نيز اين قبيل افراد فراوانند و در ميدان حضور دارند. اگر كسي نفرين شدگان را به خاطر نياورد و لعنشان نكند طبق احكام شرع ايرادي بر او وارد نيست؛ چرا كه ذم و لعن مانند مدح و محبت نيست، و جزء عمل صالح نميباشد. اگر ضرر هم داشته باشد كه بدتر ميشود.
امروز منافقان پنهان با رگ وهابيت بعضي از روحانيون را ـ كه بيش از همه موظف و مكلف به محافظت از اسلام و حقيقت قرآن هستند ـ به خدمت گرفته و با متهم كردن اهل حقيقت به علوي بودن، آنها را عليه يكديگر تحريك كرده و تلاش ميكنند ضربه مهلكي بر اسلام وارد كنند؛ اينان امروز در عرصهاند. تو نيز بخشي از اين مطالب را در نامهات نوشتهيي. حتي تو هم ميداني مؤثرترين وسيله عليه من و رساله نور را در ميان روحانيون يافتهاند. آثار وهابيون حاكم بر حرمين شرفين و تأليفات پرجذبه و بسيار شگفتآور نوابغ مشهور و عجيبي چون "ابن تيميه و ابن قيم جوزي"، مدتهاست كه به دست روحانيون در استانبول رسيده است بعضي از روحانيوني كه آلوده به بدعتها شدهاند، مشربشان را كه عليه اوليا بوده و مقداري با بدعتها موافق است را وسيله قرار داده و ممكن است با بهانه قرار دادن اجتهاد شما كه ريشه در محبت اهل بيت دارد و اظهارش فعلاً لازم نيست، هم به خودتان و هم به شاگردان رساله نور ضربه بزنند. مادام كه در ذم و تكفير نكردن حكمي شرعي وجود ندارد و آن چه هست مربوط به ذم و تكفير كردن است؛ بايد بدانيم كه ذم و تكفير اگر بهناحق باشد ضرر بزرگي خواهد داشت، البته اگر مطابق حق هم باشد خير و ثوابي ندارد، زيرا شايستگان ذم و تكفير بيشمارند، ليكن ذم نكردن و تكفير نكردن هيچ حكم شرعي ندارد و هيچ ضرري هم نخواهد داشت.
به همين سبب است كه اهل حقيقت، و در رأسشان ائمه اربعه، و ائمه اثنا عشر اهل بيت قانون قدسي را ـ كه اهل سنت مستند به حقيقت مذكور ميدانند ـ راهنماي خود قرار ميدهند و بحث و مناقشه درباره فتنههاي زمان گذشته را در بين مسلمانان جايز ندانسته و ميگويند بيفايده است و ضرر خواهد داشت.
وانگهي در آن جنگها، در هر دو طرف صحابههاي بسيار مهمي حضور داشتهاند. در بحث از آن فتنهها ممكن است اعتراض و انكاري جانبدارانه در خصوص اصحاب حقيقي و عشره مبشره هم، مثل طلحه (رض) و زبير (رض) بر قلب انسان خطور كند. اگر خطا هم باشد احتمال توبه قويست. بحث از زمان گذشته و پرداختن دقيق به اتفاقات بيفايده و مُضر آن زمان كه شريعت به آن امر نميكند، و اهميت ندادن به كساني كه امروز بالفعل ضربات دهشتناكي بر اسلام وارد ميكنند و شايسته هزاران لعن و نفريناند، با مسؤوليت مقدس فرد مؤمن و مُدقق سازگار نيست.... حتي اين نكته را نيز از شما پنهان نميكنم كه بحث مختصرتان با صبري، براي رساله نور و انتشار حقايق ايماني ضرر مهمي داشت. من همان موقع در اينجا احساس كردم و متأثر و متألم شدم.
من احساس كردم و ديدم به عوض خدمت بزرگ نوريهيي كه از عالم اهل تحقيقي چون شما و صبري ـ كه با آمدنش به آنجا انتظار ميرفت ـ از سه جهت به رساله نور ضرر وارد شد؛ در حالي كه به علت ضرر فكر ميكردم، دو سه روز بعد باخبر شدم صبري وارد مناقشهيي بيمعنا و بيفايده با شما شده است و شما هم عصباني شدهايد. دعا كردم و گفتم: "اي واي! خدايا مناقشه اين دو نفر را كه از ارضروم به داد من رسيدهاند تبديل به آشتي و مصالحه كن." همچنان كه در لمعات اخلاص رساله نور گفته شده است امروز اهل ايمان نه تنها با برادران مسلمان خود كه با روحانيون متدين مسيحي نيز بايد متحد شوند و مسايلي را كه عامل اختلاف است ناديده بگيرند و وارد نزاع نشوند، زيرا كفر مطلق در حال حمله است. به دليل غيرت ديني، تجربه علمي و علاقهيي كه به رساله نور داريد از شما تقاضا ميكنم سعي كنيد مناقشهيي را كه با صبري داشتيد فراموش كنيد و او را ببخشيد و حلال كنيد، زيرا او براساس فكر و ديدگاه خود سخن نگفته؛ و آنچه را از گذشته از روحانيون شنيده در مناقشهيي بيفايده بيان كرده است.
ميدانيد كه يك حسنه و كار نيك بزرگ كفاره گناهان بسياري ميشود. همشهري ما صبري، در حقيقت به رساله نور و بدين وسيله به ايمان چنان خدمتي كرده است كه موجب عفو هزار خطاي او ميشود. شما از سر بزرگواري و به دليل خدماتي كه او براي رساله نور داشته است، با نظر يك دوست همشهري و رفيقي كه در خدمت رساله نور است به موضوع نگاه كنيد.
بعضي از صحابه در آن جنگها با در نظر گرفتن رخصت شرعي و در پيروي از عدالت اضافي و نسبي، شيوه ميانه، زاهدانه، و مبتني بر استغناي حضرت علي (رض) را ـ كه در تبعيت از عدالت حقيقي و عزيمت شرعي بود ـ ترك نموده و در نتيجه اين اجتهاد وارد جبهه مخالف شدند. اهل سنت و جماعت حقيقي بدين سبب و از آنجا كه حتي عقيل برادر امام علي (رض) و عبدالله ابن عباس ـ كه لقب حِبرُ الاُمَّه داشت ـ زماني در ميان مخالفان بودند، بنا بر يك اصل اساسي شرعي كه ميگويد:
مِنْ مَحَاسِنِ الشَّرِيعَةِ سَدُّ اَبْوَابِ الْفِتَنِ
ميگويند:
طَهَّرَ اللّه اَيْدِيَنَا فَنُطَهِّرُ اَلْسِنَتَنَا
بحث و گفتگو درباره آن فتنهها را جايز نميدانند، زيرا اگر چند نفر مستحق اعتراض وجود داشته جانبداري از يك طرف باعث ميشود به اصحاب بزرگ (پيامبر)، حتي به بعضي از اهل بيت ـ كه در طرف مقابل قرار داشتهاند ـ و شخصيتهاي بزرگ از عشره مبشره مانند طلحه (رض) و زبير (رض) اعتراض شده، و ميل به ذم و عداوت آغاز شود، لذا اهل سنت طرفدار بستن اين باب است. حتي در مقابل شخص معروفي چون سعدالدين تفتازاني از امامان بزرگ اهل سنت و علم كلام كه به لعن و نفرين يزيد و وليد اجازه ميدهد، علامههايي چون سيد شريف جرجاني در اهل سنت و جماعت گفتهاند: "اگرچه يزيد و وليد ظالم و غدار و فاجرند، اما چون نميدانيم در سكرات (موت) بيايمان بودهاند يا نه و از اين امر به قطع آگاه نيستيم، تا وقتي درباره آنها نص و دليل قطعي نيافتهايم، با در نظر گرفتن اينكه ممكن است توبه كرده و با ايمان رفته باشند، نميتوانيم به طور شخصي لعنشان كنيم، اما لعنت با تعابير عمومي چون
لَعْنَةُ اللهِ عَلَي الظّالمينَ و المُنافِقينَ
ميتواند جايز باشد؛ در غير اين صورت مُضر و بيفايده خواهد بود."
دليل اينكه نتوانستم پاسخ نامه عالمانه و دقيق شما را مفصل بنويسم بيماري شديد و مشغله فراوانم بود؛ اين مقدار را هم با عجله نوشتم.
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
بيان بخشي از شرح حال خود به وزير كشور
من دچار ظلمي شدهام كه بر روي زمين در هيچ تاريخي نظيرش اتفاق نيفتاده است، و با تضييع حقوق، و به ده وجه، با ستمي خلاف قانون مواجهام.
فردي كه بر اثر مسموميت ناشي از سوء قصدي شديد بيمار است، سالمندي كه هفتاد و يك سال دارد و به غايت ضعيف است، فردي بيكس، در غربتي ترحم انگيز، تهيدستي كه با فروش پالتو و پيراهن و كفشش هزينههاي روزمرهاش را تأمين ميكند، كسي كه به دليل ٢٥ سال منزوي بودن، از هزار نفر فقط با يك نفر صادق ميتواند ديدار كند، مردم گريزي هراسان، بيگناهي كه سه دادگاه و هيأت كارشناسي آنكارا آثار و زندگي بيست سال گذشتهاش را به دقت بررسي نموده و در پايان و بالاتفاق بر بيگناهي خودش و بيضرر بودن و فايده داشتن آثارش براي ملت و وطن رأي دادهاند، يكي از فرزندان وطن كه در جنگ جهاني پيشين خدمات ارزندهيي داشته است، غيرتمندي كه امروز براي نجات ملت و وطن از (شرّ) آنارشيسم و فساد اجنبي با آثار موجود و مؤثرش و با تمام توان تلاش ميكند، كسي كه در دادگاه با هفتاد نفر شاهد اثبات نمود كه ٢٥ سال است يك روزنامه هم نخوانده و نميخواسته هم بخواند؛ فرد بيآزاري كه هفت سال است از جنگ جهاني هيچ خبري نداشته و ندارد و سؤالي هم نكرده است و چيزي نميداند، فردي كه در آثارش با دلايل محكم ثابت ميكند ارتباطش را با سياست كاملاً قطع كرده است، كسي كه دادگستري شما رسماً اعتراف كرد با دنيايتان كاري ندارد، كسي كه براي حفاظت از آخرت و اخلاص خود به شدت از توجه مردم گريزان است و از حُسن نظر و مدح و ثناي برادرانش راضي نيست و آن را نميپسندد، تو كه وزير كشور هستي چرا استاندار شهر آفيون و نيروي انتظامي شهر امير داغ را بر اين سعيد بيچاره مسلط كردهيي و او را مجبور نمودهيي هر روز عذاب يك ماه حبس انفرادي را متحمل شود و به تنهايي در انزواي مطلق و حبس انفرادي بماند؟ كدام مصلحت اقتضاي چنين رفتاري را دارد؟ كدام قانون اجازه
چنين ظلم وحشتناكي را ميدهد؟ اين را بهواسطه اداره عالي دادگستري كه موظف به حفظ حقوق عموميست به وزير كشور ميگويم.
سعيد نورسي
كسي كه ظالمانه از تمام حقوق مدني و انساني و حق زيستن محروم شده است
* * *
حلمي بيگ، وزير سابق كشور و دبيركل كنوني حزب!
اولاً: در مدت بيست سال، زماني كه وزير كشور بودي فقط يكبار درخواستي از تو داشتهام. قاعده بيست سالهام را زير پا نميگذارم و با عنوان وزير سابق كشور و دبيركل فعلي با تو سخن خواهم گفت.
كسي كه بيست سال با دولت گفتگويي نكرده و فقط يكبار به حساب دولت با يكي از اركان اصلي دولت سخن گفته است حالا اگر ده ساعت هم حرف بزند كم است، لذا اجازه بدهيد يكي دو ساعتي با شما صحبت كنم.
ثانياً: اينك به اعتبار اينكه دبير كل حزب هستي لازم ميبينم حقيقتي را با شما در ميان بگذارم، حقيقت مذكور اين است:
حزب خلق كه تو دبير كل آن هستي در برابر مردم وظايف بسيار مهمي به شرح زير دارد:
ملت ترك كه از هزار سال پيش تاكنون با قهرمانيهاي خود عالم اسلام را خرسند نموده و از وحدت اسلامي محافظت كرده، و واسطه بزرگي براي نجات عالم بشريت از كفر مطلق و ضلالت به صورتي پرافتخار بوده است، و همچنين برادران ديني آنان كه بعداً ترك شدهاند، اگر امروز همچون گذشته قهرمانانه به دفاع از قرآن و حقايق ايماني برنخيزند و براي ترويج مستقيم حقايق قرآني و ايماني تلاش نكنند، به يقين به شما خبر ميدهم و با حجتهاي قاطع اثبات ميكنم كه به جاي محبت و اخوت عالم اسلام، نفرتي دهشت انگيز ايجاد شده و نسبت به ملت ترك ـ كه برادر قهرمان و فرمانده (ملل ديگر مسلمان) بوده ـ عداوت حاصل ميشود، و مغلوب آنارشيسمي خواهند شد كه تحت اداره كفر
مطلق است و براي نابودي عالم اسلام ميكوشد؛ در نتيجه ملت ترك ـ كه برج و باروي جهان اسلام و لشكر پر افتخار آن است ـ متلاشي شده و اژدهاي هولناكي كه از شمال شرقي سر بر ميآورد همهجا را زير سيطره خود در خواهد آورد.
آري، اين ملت قهرمان در برابر دو جريان دهشت انگيز در خارج، با قدرت قرآن ميتواند ايستادگي كند. قدرت دين و تماميت ايمان اين ملت ـ كه تمام افتخار گذشته خود را در اسلام يافته است، با حقيقت اسلام پيوند خورده و متحد شده ـ ياراي ايستادگي در برابر جرياني را دارد كه كفر مطلق، استبداد مطلق، بيبند و باري مطلق و حلال كردن داراييهاي اهل ناموس به پيشگاه لاقيدان را وسيله قرار داده و با تمام توان به ميدان آمده است.
آري، غيرتمندان و وطن دوستان اين ملت پيش از هر چيز ميبايست حقايق قرآني را كه حكم شاهرگ اين ملت متحد و يك پارچه است به جاي تربيت مدني بنشانند و قاعده و مبناي حركت خود كنند تا بتوانند آن جريان را ان شاء الله متوقف كنند.
جريان دوم: اگر شما به عنوان غيرتمندان و وطن دوستان از اصولي كه تاكنون به حساب جريان تمدن، مقدسات را ناديده گرفته است محافظت كنيد، و با اساس قرار دادن آنچه چند نفر به نام انقلاب انجام دادهاند حسنات و نيكوييهاي انقلاب را از آنها بدانيد و باقي كوتاهيهاي دهشتناك را به حساب ملت بگذاريد، در آن صورت چند كار ناشايستِ دو سه نفر تبديل به چند ميليون كار ناشايست ميشود و اين مخالفت بزرگيست با اين ملت ديندار و قهرمان و لشكر عالم اسلام، در واقع مخالفت با ميليونها شهيد و ميلياردها نظامي مرحوم و پر افتخار ملت ترك در طول زمان گذشته، و بيحرمتي و عذابي معنوي براي ارواح آن درگذشتگان است. اگر حسناتي را كه سه چهار انقلابيِ مذكور در آنها سهم ناچيزي دارند و با قدرت و همت ملت و ارتش به دست آمده از سه چهار نفري بدانيم كه گفتيم، سه چهار ميليون خوبي، در سه چهار حسنه منحصر ميشود، و به اين ترتيب محدود و كوچك خواهد شد و ارزشش از بين خواهد رفت و آنگاه نميتواند كفاره خطاهاي وحشتناك ديگر شود.
ثالثاً: شما بيترديد در بسياري از جهات دشمنان داخلي و خارجي داريد. اگر آنان به نام حقايق ايماني به مخالفت با شما بر ميخاستند شما را به يكباره شكست ميدادند، زيرا نود درصد اين ملت، هزار سال است كه با روح و قلب خود دلبسته سنت اسلاميست. اگر اين ملت در ظاهر هم از امر خلاف فطرت خود اطاعت كند و سر فرود آورد، قلباً به آن دل نخواهد داد.
همچنين يك مسلمان، مانند ملتهاي ديگر نيست. اگر او دينش را رها كند هرج و مرج طلب ميشود، و هيچ قيدي را نميپذيرد. جز با استبداد مطلق و رشوه دادنهاي مطلق با هيچ تربيت و تدبيري نميتوان او را اداره نمود. اين حقيقت براهين و موارد متعددي دارد. سخن را كوتاه ميكنم و باقي مطلب را به هوش و ذكاوت شما ميسپارم.
شما در درك نياز شديد اين عصر به قرآن نه تنها نبايد از سوئد و نروژ و فنلاند عقب بمانيد، بلكه اين وظيفه شماست كه راهنماي آنها و ديگراني چون آنها شويد. اگر شما خطاهاي انقلاب را كه تا امروز ادامه يافته متوجه سه چهار نفر كرده و تخريبهايي كه بهواسطه جنگ جهاني و به اجبار ساير انقلابها صورت گرفته، مخصوصاً در ارتباط با سنت ديني اقدام به بازسازي كنيد، در آينده افتخار بزرگي نصيبتان ميشود و در آخرت نيز كفاره گناهانتان خواهد شد؛ نيز خدمتي مفيد به وطن و ملت محسوب ميشود و شايسته نام وطن دوست و غيرتمند خواهيد شد.
رابعاً: مادام كه مرگ از بين نميرود و درهاي قبر بسته نميشود؛ و مادام كه شما هم مانند ديگران شتابان بهسوي قبر ميرويد؛ و مادام كه اين مرگ قطعي براي اهل ضلالت نيستي ابديست، و صد هزار جمعيت گرايي، دنياپرستي و سياسي بودن قادر به تبديل آن نخواهد بود؛ حال كه رساله نور به دستتان رسيده، چون روز روشن اثبات ميكند كه قرآن، نيستي ابدي مزبور را براي اهل ايمان تبديل به تذكره نجات و رهايي ميكند؛ و بيست سال است كه نه تنها هيچ فيلسوف و ملحدي نتوانسته با آن مقابله كند، بلكه فيلسوفان دقيق را به سوي ايمان هدايت كرده است و در مدت ١٢ سال چهار دادگاه عالي و هيأت كارشناسي
مركب از فيلسوف و عالم، رساله نور را تحسين و تصديق و تقدير كردهاند و نتوانستهاند به حجتهايش درباره ايمان اعتراضي كنند. رساله نور علاوه بر اينكه ضرري براي ملت و وطن نداشته، در برابر جريانهاي مهاجم، سدي قرآني چون سد ذوالقرنين بوده است. براي اثبات اين مطلب صد هزار شاهد از ملت ترك به ويژه جوانان دانشگاهي را ميتوانم ارائه دهم.
البته توجه كامل به اين نظرات يكي از وظايف مهم شماست. شما بارها سخنان ديپلماتهاي دنيوي را شنيده و ميشنويد؛ لازم است اندكي هم به بيچارهيي چون من كه به نام آخرت سخن ميگويد و در آستانه قبر ايستاده و بر حال و روز هموطنان اشك ميريزد گوش دهيد.
اين درخواست در حالي ـ كه در بيست سال گذشته هيچ مراجعهيي به مراكز دولتي نداشتهام ـ يكبار آن هم زماني كه آزارم ميدادند و من عصباني بودم به حلمي وزير كشور نوشته شد و براي اطلاع، به مدير امنيت شهر آفيون ارسال گرديد. چهار پنج بار مرا بدون دليل اذيت كردند، و گفتند: "دستخط تو اينطور نيست؛ چه كسي اين را برايت نوشته است." و رسماً مرا به كلانتري احضار كردند. من هم گفتم: "به چنين جاهايي نبايد مراجعه كرد. سكوت بيست ساله من بر حق و درست بوده است."
اي مقامات دولتي و نيروي انتظامي امير داغ! اين شرح حال را يك سال پيش نوشته بودم اما آن را تحويل ندادم و پنهان كردم. اين روزها مرا از پنج جهت غير قانوني در اقامتگاه خصوصيام از داشتن خدمتكار منع كرده و در كارهايم دخالت ميكنند و به همين ترتيب مرا تحت سيطره استبداد مطلق قرار ميدهند؛ چيزي كه در دنيا نمونه ندارد. به اميد منصف شدن كساني كه به نام قانون بيقانوني ميكنند، اين مطالب را اظهار ميكنم.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادر عزيز و صديقم، دوست با غيرت و جدّيام در اين دنياي فاني!
اولاً: بيش از همه دوستان و همشهريهايم مديون جنابعالي و برخي اشخاص در ارضروم هستم كه به وضعيت مظلومانه و پر از شكنجه من با جديت علاقه نشان داديد و به لحاظ فكري به ياريام شتافتيد. شما را تا آخر عمر فراموش نخواهم كرد. به شما هزار بار ماشاء الله و بارك الله ميگويم.
ثانياً: با اينكه با مشربم و درسي كه از رساله نور گرفتهام كاملاً مخالف و با اصلي در زندگيام ـ كه براساس آن از ده سال پيش توجهي به رويدادهاي بياهميت و گذراي دنياي فاني نداشتهام ـ در تضاد است، صرفاً به خاطر شما و كنجكاوي شما و نامه مفصلتان، چند نكته را درخصوص وضعيتم و شكنجههايي كه ستمگران اعمال ميكنند بيان ميدارم:
نكته اول: سي سال پيش كه عضو دار الحكمه بودم، روزي سيد سعدالدين پاشا از دوستانم كه عضو دارالحكمه بود گفت: از يك واسطه مطمئن شنيدم كميتهيي از زنادقه كه ريشه آنها در خارج و خودشان اينجايند يكي از آثار تو را خوانده و گفتهاند: "اگر صاحب اين اثر زنده بماند ما نميتوانيم مشرب خود يعني الحاد و بيديني را به ملت بقبولانيم. او را بايد از هستي ساقط كنيم." و به اين ترتيب براي اعدام تو توافق كردهاند، مراقب خودت باش.
من هم گفتم:تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ؛ اجل واحد است و تغييري نميپذيرد.
كميته مذكور در طول سي سال بلكه چهل سال گذشته هم گسترش يافت و هم در مبارزه با من هر دسيسهيي را بهكار گرفت. دو بار براي اينكه مرا از بين ببرند حبسم كردند و يازده مرتبه نيز تلاش كردند مسمومام كنند. آخرين طرح وحشتناكشان اين بود كه با تحريك وزير سابق كشور، استاندار سابق شهر آفيون و كفيل فرماندار سابق امير داغ، نفوذ دولت رسمي را با تمام شدت عليه من بهكار گرفتند. اين سه كارگزار دولت، عليه فرد ضعيف و سالمند و مردم گريز و فقير و غريب و بيچارهيي چون من ـ كه كاملاً نيازمند رسيدگي بود ـ چنان تبليغاتي به راه انداختند و مردم را ترساندند كه اگر كارمندي به من سلام ميداد و آنها مطلع
ميشدند او را از كار بركنار ميكردند؛ لذا ميديدم هيچ كارمند دولتي جز براي جاسوسي به سراغ من نميآيد و برخي از همسايگانم نيز از شدت ترس حتي به من سلام هم نميكردند. (در اين وضعيت) عنايت و حفظ الهي بود كه صبر و تحمل به من عطا كرد.
اين فشار و شكنجه ـ كه در تاريخ نمونه ندارد ـ نتوانست مرا مجبور به دخالت در كارهايشان كند.
........
نكته سوم: همه جلدهاي رساله نور به مدت دو سال در اختيار دو دادگاه بود، بررسي كردند و هيچ مورد نقض قانوني در آنها نيافتند
يا هيچ قانوني حتي برخي قوانين دلبخواهي آنها به هيچ عنوان با ما و رساله نور در تضاد نيست، يا در حالي كه برخي قوانين فعلي تضادهايي با ما دارد دادگستريهاي عريض و طويل و سه دادگاه بزرگ به دليل احتراز از لعن و نفرين مردم در آينده، جسارت نكردند ما و رساله نور را محكوم كنند، لذا به اتفاق آرا رأي بر بيگناهي ما و عودت رسالههاي نور دادند؛ در حالي كه دادگستريهاي مستحكم چون كوه (از محكوميت ما) احتراز ميكنند، بيترديد اعمال اين ظلم و ستم توسط افرادي غدار كه موقتاً مقامي دارند زمين و آسمانها را به خشم خواهد آورد و به عصبانيت بيشتر من نيازي نيست.
بعد از صدور حكم برائت ما و رساله نور، كميته زنادقه برخي مأموران منافق را به كار گرفت و در مركز حكومت طرحي رسمي تهيه كردند و خلاف قانون، مرا از دوستان و طلبههايم جدا كردند و در بدترين مكان ممكن براي صحت و سلامتيام، تحت عنوان تبعيد، اما به نيت حبس انفرادي و انزواي مطلق به امير داغ فرستادند. اينك معلوم شده است كه با دو هدف زير اين كارها را ميكردند:
هدف اول: من از گذشته اهانت را قبول نميكردهام؛ ميخواستند با عصباني كردن من آشوبي ايجاد كرده، و بهانهيي براي از بين بردنم باشد چون در اين زمينه نتوانستند كاري كنند سعي كردند با مسموم كردن مرا از ميان بردارند، اما با عنايت الهي دعاي شاگردان رساله نور مانند ترياق و پادزهر، و صبر و تحملي كه داشتم چون علاجي كامل طرح مذكور را شكست داد و خطر آن زهر مادي و معنوي را برطرف كرد. در هيچ زماني و در هيچ دولتي چنين ظلمهايي همراه با شكنجه هيچگاه به نام قانون انجام نشده است؛ كنترلهاي مداوم طوري كه اعصابم را به هم ميريخت و ترساندن مردم (از ديدار با من) موجب خشم و عصبانيتم
ميشد، ليكن به يكباره بر قلبم خطور كرد: از اين ستمگران نبايد عصباني شوي؛ بايد براي آنها دل بسوزاني. هر كدام از آنها پس از اندك مدتي، هزار بار بيش از عذابهاي گذرايي كه به تو دادند دچار عذابهاي باقي و جهنمهاي مادي و معنوي خواهند شد. انتقام تو هزار بار بيشتر، از آنان گرفته ميشود. بعضي از آنان ـ اگر عقلي داشته باشند ـ در طول مدت زندگي تا هنگام مرگ دچار عذاب وجدان ميشوند و با ترس از نيستي ابدي شكنجه خواهند كشيد. اين بود كه در مقابل آنها دست از عصبانيت برداشتم و به آنها ترحم كردم و گفتم: "خداوند اصلاحشان كند"
اين عذاب و شكنجهها ثواب فراواني نصيب انسان ميكند اما از اينكه به جاي شاگردان رساله نور و بدل از آنها با من مخالفت كرده و آزارم ميدهند، فايده زيادي براي نورجيها دارد و براي حفاظت آنان مفيد است لذا از اين نظر نيز حضرت حق را شكر ميگويم؛ و در متن فشارها و مشقتها نوعي سرور و شادي احساس ميكنم.
نكته چهارم: اما آنچه درباره مراجعهتان به دولت حاضر براي رفتن من به حجاز و شام براي استراحت در صورت تواناييام در نامه خود نوشتهايد ...
اولاً: اگر در مكه هم بودم براي نجات ايمان و خدمت به قرآن ميبايست به اينجا ميآمدم، زيرا بيشترين نياز، در اين جاست. اگر هزار جان داشته باشم و اگر مبتلا به هزاران بيماري و مشقت هم باشم، با درسي كه از قرآن گرفتهام تصميم گرفته بودم و گرفتهام براي خدمت به ايمان و سعادت اين ملت در اينجا بمانم.
ثانياً: در نامه خود از تحقيري مينويسيد كه به جاي احترام با آن مواجهام، نوشتهايد: "اگر در مصر يا آمريكا بوديد در تاريخ از شما با احترام ياد ميشد."
برادر عزيز و نكته سنج! ما به اعتبار مشرب فكريمان جداً از حرمت و احترام و حُسن ظن نسبت به خودمان و از تمجيد و تحسينها گريزانيم. خصوصاً از شهرت طلبي كه رياكاري عجيبيست و ثبت اسممان در تاريخ كه خودپسندي جذابيست و اينكه ديگران ما را فرد خيلي خوبي ببينند؛ با اخلاص ـ كه يكي از پايهها و اصول رساله نور است ـ تضاد و تناقض دارد. نه تنها در آرزوي چنين شهرتهايي
نيستيم بلكه به اعتبار شخص خودمان از آن گريزانيم، ليكن خواهان ترويج رساله نور هستيم كه مأخوذ از فيض قرآنيست و لمعات معنوي اعجاز قرآن محسوب ميشود و حقايق قرآني را تفسير ميكند و طلسمهايش را ميگشايد. ما ميخواهيم همه نيازشان به رساله نور را احساس كنند و ارزش متعالي و كرامات معنوي آشكار آن را دريابند و اين حقيقت را كه در موضوع ايمان، الحاد زندقه را مغلوب كرده و ميكند، به همه نشان دهيم و خواهان چنين چيزي از رحمت الهي هستيم.
نكته جزيي و بياهميتي را كه مربوط به خودم است به عنوان حاشيه بيان ميكنم:
مادام كه رجب بيگ و قره كاظم با شما دوست هستند و به گمانم با سعيد قديم هم مناسباتي داشتهاند؛ لازم نيست از آنها خواسته شود كار نيكي انجام دهند كافيست مانند اسلافشان مرا تحت فشارهاي بيدليل قرار ندهند و امكاني براي ظلم و ستم فراهم نكنند. من واقعاً نميتوانم با اوضاع مادي و معنوي اينجا سازگار شوم. مشكلاتم بسيار زياد است. درِ ورودي خانهام را هم از بيرون و هم از داخل قفل ميكنم. بسيار تنها هستم، و بدون همسايه، در يك اتاق با مشكلات و با بيماري عمر خود را سپري ميكنم. گاه يك روزِ اينجا به اندازه يك ماه حبس در دنيزلي اذيتم كرده است. اين بيست سال ظلم وحشتناك و محدود كردن آزادي و حريتم كافيست. اصولاً با دو سال بررسي دقيق دادگاهها و طرحهاي شكست خوردهي منافقان كه عليهام اجرا ميكردند، به يقين روشن شد كه ديگر نميتوانند با توهم اينكه من و رسالههاي نور براي وطن و ملت مُضر هستيم مردم را فريب دهند. من هم اگر مانند ديگران آزادي داشته باشم و براساس امريهيي براي تغيير حال و هوايم به روستاهاي منطقه بروم ـ كه هواي معتدلتري دارند ـ مناسب خواهد بود. به شما و دوستان رساله نور در آنجا سلام رسانده و برايشان دعا ميكنيم.
الباقي هو الباقي
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! متن زير پاسخي ست كه به يك سؤال مادي و معنوي كه به ذهن خطور كرده است:
ميپرسند با وجود اعتقاد قطعي و حُسن ظن قوي شاگردان رساله نور درباره تو، چرا مقام و كمالات شخصي را كه ميتواند عامل شوق و ذوق بيشتر آنها نسبت به رسايل نور شود قبول نميكني؟ و چرا همه كمالات را متوجه رساله نور ميداني و خود را خادمي پر از قصور و كوتاهي معرفي ميكني؟
پاسخ: حمد و شكر بيپايان كه رساله نور از چنان نقاط محكمي براي اتكا و چنان براهين روشن و قاطعي برخوردار است كه به مزيت و استعدادي كه گمان ميكنند در من هست احتياجي ندارد. رساله نور مانند آثار ديگر نيست كه با توجه به قابليت مؤلف پي به مقبوليت و قوت اثر ببرند. رساله نور موجود است؛ بيست سال است كه با براهين محكم ايستاده و دشمنان مادي و معنوي شخص مرا به تسليم مجبور نموده است. اگر شخصيت من نقطه اتكاي مهمي براي رساله نور بود دشمنان بيدين و معارضان بيانصاف با تخريب شخصيت خطاكار من ميتوانستند ضربههاي بزرگي بر رساله نور بزنند، اين در حاليست كه دشمنان در كمال ناداني براي خاموش كردن صداي من باز هم هر دسيسهيي را تجربه كرده و براي اينكه توجه مردم را از من برگردانند تلاش ميكنند، اما نميتوانند مانع پيروزيهاي رساله نور شوند و چيزي از ارزش آن بكاهند. ممكن است برخي از افراد ضعيف و مشتاقان نوپا را به ترديد اندازند اما نميتوانند آنها را هم منصرف كنند.
به دليل اين حقيقت و براي اينكه در زمانه كنوني انانيت حكم ميراند به حُسن ظنهايي كه بسيار فراتر از حد من است توجه نميكنم. من مانند برادرانم نسبت به نفس خويش حُسن ظن ندارم؛ همچنين مقام اخروي كه برادرانم براي اين برادر بيچارهشان قائلاند اگر مقامي ديني و حقيقي باشد حكمش طبق قاعدهيي كه در پايان مكتوب دوم در مكتوبات آمده چنين است: "كمالاتي را كه به عنوان هديه معنوي براي من در نظر ميگيرند اگر حاشا من خود را چنان بدانم
دليل بر نبودنش ميشود، و اگر خود را آن چنان ندانم لازم ميشود هديه آنها را قبول نكنم." علاوه بر اين، اگر كسي خود را صاحب مقامي بداند امكان مداخله انانيت وجود دارد.
نكته ديگري هست، اينكه شايد گفته شود كسي كه در نشر حقايق ايماني در جهان خود را مسؤول ميداند، اگر صاحب مقام باشد تأثير بيشتري ميگذارد، در اين مورد نيز ميگويم دو مانع وجود دارد:
مانع اول: فرض كنيم ولايت در كار باشد؛ اگر كسي با قصد و نيت و دانسته در پي مقام باشد، با اخلاص و تواضعي كه در ماهيت ولايت هست منافات خواهد داشت. چنين كساني نميتوانند مانند صحابه كه ورثه نبوتاند ادعايي كنند. اينها را نميتوان با آنها مقايسه كرد.
مانع دوم: اگر كسي كه فانيست و موجوديت جزيي دارد و عمرش گذرا و شخصيتش داراي قصور ميباشد صاحب (مقام) شود، به رسايل نور و فتوحات حقايق ايماني ضرر ميرساند. ليكن نكتهيي در اين مورد هست: موجب شكر و سپاس است كه دشمنان من در بين سياستمداران از حقايق مذكور بياطلاعاند لذا به سعيد قديم كه صاحب عزت و شرف بود فكر كرده و همواره به جاي رسالههاي نور به من اهانت ميكنند و سرگرم تخريب من ميشوند. (در اين راستا) برخي روحانيون متعصب و مغرور را نيز عليه من تحريك ميكنند و به خيال خودشان درصدد خاموش كردن نورها هستند، اما آنها موجب درخشانتر شدن رسالههاي نور ميشوند. رسالهها، نور خود را نه از من كه از منبع خورشيد قرآن اخذ ميكنند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! براي تماشاي گلهاي اين بهار چشم نواز، با درشكه يكي دو ساعت به گشت و گذار ميروم، گويي در طول حياتم چنين منظرهيي نديدهام؛ با حق اليقين احساس ميكنم همه علفهاي گلداري كه به طرزي فوق عادت قد كشيده، گل داده و لبخند زنان تسبيح ميگويند؛ با لسان حال، آفرينش صانع ذوالجلال را تقدير و تمجيد ميكنند؛ حواس مشتاقم به حيات دنيوي، و نفس غافل و بيتحملم، با استفاده از اين حالت، به قلبم، و نفسم ـ كه در (دنياي) فاني به دنبال ذوق باقيست ـ اعتراض كردند. اعتراض به قلبي كه از دنيا متنفر است، و از زندگي پرفشار و توأم با بيماري به ستوه آمده است، و با اشتياق تصميم گرفته است راهي برزخ شود تا در آنجا نود درصد دوستانش را ببيند. ناگهان نور ايمان كه به همه شريانها و حواسم سرايت كرده بود در مقابله با آن اعتراض گفت: "مادام كه خاك، پرده رحمتي بيپايان در جهت مظهريت مادي اين مقدار جمال و رحمت و حيات و زينتهايش است؛ و هر چه وارد خاك ميشود معطل نميماند، پس مركز معنوي همه اين زينتهاي ظاهري و مادي و اين زيباييها و حُسن و جمال و رحمت، و عامل ايجاد آنها، زير پرده خاك و در آن سوياش است." آنگاه ادامه داد: "بيترديد قرار گرفتن در زير اين خاك كه چون مادر حامي ماست، و پناه بردن به آغوشش و تماشا كردن آن گلهاي حقيقي و دائمي و معنوي، دوست داشتنيتر و براي اشتياق، شايستهتر است"؛ و به اين ترتيب اعتراض نفس دنياپرست و آن حواس كور را كاملاً دفع نمود و كاري كرد كه نفس دنياپرست نيز بگويد:
الحمد لله علي نور الايمان مِن كَل وَجهٍ
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: در ماه مبارك رمضان كه هشتاد سال عمر توأم با عبادت را نصيب سعادتمندان ميكند، ان شاء الله مشاركت معنوي رساله نور مظهر اين سود و فايده خواهد بود. تا عيد (فطر) نورجيان هر قدر كه بتوانند بايد با اخلاص در برابر دعاهاي يكديگر آمين بگويند تا اگر يكي از آنها آن هشتاد سال را بهدست آورد ديگران نيز به قدر خود سهيم شوند. به اين برادر بيمارتان نيز كه از همه ضعيفتر است و بارش از همه سنگينتر، البته كمك خواهيد كرد.
ثانياً: من به رغم شدت بيماريام به يكي دو دكتر از اركان رساله نور كه شخصيتهاي خالص و صادقي هستند مراجعه نكرده، از داروهايشان نيز استفاده ننمودم و با اينكه دچار بيماريهاي حادي بودم با آنها مشورت هم نكردم. وقتي شديداً دردمند و نيازمند پزشك بودم آنها نزدم آمدند و از اينكه درباره بيماريام با آنها بحثي نكردم نگران شدند؛ لذا مجبور شدم حقيقت رازي را براي آنها فاش كنم، و با اين انديشه كه ممكن است براي شما هم مفيد باشد آن را برايتان مينويسم.
به آنها گفتم: هم دشمنان پنهانم، و هم نفسم با تلقين شيطان دنبال نقطه ضعفي از من هستند تا بدان وسيله غافلگير و دستگيرم كنند و خدمت كاملاً خالصانه به رساله نور آسيب ببيند. مهمترين نقطه ضعف و اصليترين مانع، بيماريست. با اهميت دادن به بيماري، حس، نفس و جسم غلبه مييابد، و ميگويد "ضرورت است، اجبار است" و روح و قلب را به سكوت وادار ميكند. دكتر را به صورت حاكمي مستبد در ميآورد و فرد را مجبور ميكند در اطاعت از او به توصيههايش عمل كند و از داروهايي كه تجويز كرده استفاده نمايد، اين نيز به خدمت خالصانه و فداكارانه ضرر ميرساند. دشمنان پنهان من سعي كرده و ميكنند كه از اين ضعفم (بيماري) سوء استفاده كنند؛ همچنان كه در خصوص ترس و طمع و شأن و شرف نيز تلاش ميكنند. در مورد ترس ـ كه ضعيفترين
جنبه انسان است ـ نتوانستند كاري بكنند، لذا فهميدند كه براي اعدامهايشان يك پول سياه هم ارزش قائل نيستيم.
آنگاه درباره درد معيشت و طمع نيز كه از نقاط ضعف انسانهاست پرس و جوي زيادي كردند. سرانجام از اين نقطه ضعف نتوانستند بهره ببرند، سپس دانستند مال دنيا ـ كه مقدساتشان را فدايش ميكنند ـ در نگاه ما هيچ اهميتي ندارد و اين در وقايع متعدد براي آنها روشن شده است. حتي در ده سال اخير بيش از صد مرتبه از مقامات محلي استعلام كردهاند كه "زندگي خود را چگونه تأمين ميكند؟"
سپس در خصوص شأن و شرف و رتبه ـ كه ضعيفترين جنبه انسان است ـ دست به كار شدند و براي آنكه از اين جنبه ضعف من سوء استفاده كنند به طرز دردآوري شروع به اهانت و تحقيرهاي فرمايشي و شكنجه كردند تا آن جنبه را در من تحريك كنند، ولي موفق نشدند؛ و به يقين دانستند كه ما شأن و شرف دنيايي را كه آنها ميپرستند رياكاري و خودپرستي زيانبار ميدانيم و براي حب جاه و شأن و شرف دنيوي كه براي آنها فوق العاده اهميت دارد، يك پول سياه هم ارزش قائل نيستيم و حتي آنها را از اين نظر ديوانه ميدانيم.
كسب مقام معنوي و ترقي در مراتب ولايت و ادراك اين نعمت الهي در وجود خود ـ كه به اعتبار خدمت ما يك نقطه ضعف بهشمار ميرود ـ در حقيقت مقبول هر شخص است و هر كسي مشتاق آن ميباشد و براي انسانها جز فايده چيز ديگري ندارد اما در چنين زمانهيي كه حس منيّت و غرور و منفعت پرستي و نجات خود بر هر چيز ديگري غلبه دارد، در مسير خدمت ايماني كه بر سرّ اخلاص مبتنيست و ابزار و وسيله چيزي نميشود بيترديد ميبايست در پي مقام معنوي شخصي هم بر نيامد. فرد در حركات خود نبايد در پي چنين چيزي باشد و نبايد به آن بينديشد تا بدين طريق سرّ اخلاص حقيقي صدمه نبيند.
به اين دليل است كه دشمنان براي يافتن نقاط ضعف من دانستند كشف و كرامات و كمالات روحياي را كه همه در پي بهدست آوردنش هستند، در بيرون از دايره خدمت به رساله نور جستجو نميكنم، لذا در اين امر نيز شكست خوردند.
به يكايك برادرانمان سلام ميكنيم و با شفيع قرار دادن ليلة القدر از رحمت الهي مسألت داريم شب قدري كه در پيش است براي هر نورجي حكم عمري هشتاد و سه ساله را بيابد كه توأم با عبادت سپري شده است.
برادرتان
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: به اجمال اشارهيي خواهيم داشت به حقيقتي بسيار مفصل و طولاني كه در شب قدر بر قلبم الهام شد.
نوع بشر با ظلم و استبداد شديد جنگ جهاني اخير، و تخريبهاي بيرحمانه، و بيخانمان كردن صدها بيگناه به خاطر يك دشمن، و با نااميدي هولناك شكست خوردگان، و تقلاي دهشت انگيز پيروز شدگان در حفاظت از حاكميتشان و عذاب وجدان ناشي از عدم موفقيت در بازسازي خرابيهاي بزرگ درگير است؛ هم چنين و با مشاهده فاني و موقت بودن زندگي دنياي فريب دهنده و خيالي بودن تمدن، و با زخم عميقي كه بر ماهيت انساني و استعدادهاي عالي موجود در فطرت بشريت وارد شده است، و با بيداري حواس باقيِ ابدپرست و عشق فطري انسان در متن هيجان و تكاپو، و با متلاشي شدن عميقترين غفلت و ضلالت ـ كه طبيعت پرستيست ـ در زير شمشير الماسين قرآن، و با برملا شدن كثيفترين و ظالمانهترين صورت حقيقي سياست به عنوان گستردهترين و فريب دهندهترين و كُشندهترين پرده غفلت و گمراهي بر روي زمين، هيچ شبههيي باقي نميماند بهواسطه نشانههايي كه در شمال و غرب و آمريكا ديده شده و اينكه حيات دنيوي به عنوان معشوق مجازي نوع بشر تا اين حد كثيف و گذراست، سبب ميشود فطرت بشر با تمام توان در جستجوي حيات باقي و حقيقي كه تا اين حد علاقمند و خواهان آن است بر آيد، و ترديدي نيست كه تنها قرآن
معجزالبيان ميتواند اين نياز فطري و حقيقي را بر آورده سازد، قرآني كه در طول ١٣٦٠ سال، در هر عصر ٣٥٠ ميليون شاگرد داشته و دارد، و هر حكم و مدعايش را ميليونها نفر از اهل حقيقت تأييد و تصديق كردهاند و در هر دقيقه در قلب ميليونها حافظ قرآن با قدسيت حضور داشته و آنها با زبان خويش (حقايق قرآني را) به انسانها درس ميدهند، قرآن معجز البياني كه با هزاران آيه مستحكم و (گاه) تكراري به شيوهيي بينظير حيات باقي و سعادت ابدي را به انسانها بشارت ميدهد كه نمونهاش را در هيچ كتاب ديگري نميتوان يافت، قرآني كه زخمهاي همه بشريت را مداوا ميكند؛ قرآني كه به صراحت يا به اشاره دهها هزار بار از حيات باقي خبر ميدهد و با دلايل محكم و حجتهاي بيشمار يقيني با قطعيت آن را بشارت ميدهد، و (نحوه كسب) سعادت ابدي را به انسانها ميآموزد؛ بشر اگر عقل و خرد خود را به طور كامل از دست ندهد و قيامت مادي و معنوياش فعلاً برپا نگردد، مانند دولتهاي سوئد و نروژ و فنلاند و خطيبان مشهور انگلستان كه درصدد پذيرفتن قرآن ميباشند يا جمعيت ديني و بسيار مهم آمريكا كه در جستجوي دين حق ميباشند، دولتها در همه قارههاي كره زمين در جستجوي قرآن معجز البيان بر خواهند آمد و پس از درك حقيقت آن با تمام روح و جانشان به آن خواهند آويخت، زيرا حقيقت قرآن از اين نظر مثل و مانندي ندارد و نخواهد داشت و هيچ چيز نميتواند جايگزين اين معجزه اكبر شود.
ثانياً: رساله نور چون شمشيري الماسين در دست آن معجزه كبرا، خدمت خود را عيان كرده و معاندترين دشمنان را مجبور به تسليم نموده است. رساله نور كه معجزه معنوي قرآن ميباشد، به نحوي مُبلغ خزانه كتاب خداست و مأخذ و مرجعي جز آن ندارد كه قلب و روح و حواس (انسانها) را آگاه نموده و علاج مورد نيازشان را در اختيار آنها ميگذارد. رساله نور وظيفه خود را انجام ميدهد و تبليغات هولناكي عليهاش در جريان است؛ با اين حال بر معاندترين زنديقها غلبه كامل يافته و در گستردهترين عرصه كشنده ضلالت و در فراخترين عرصه فن و تكنيك، با "حجتهاي اول و دوم و سوم و هشتم و مسأله ششم" در (رساله)
عصاي موسي به طرزي درخشان غفلت را متلاشي و نور توحيد را هويدا نموده است. البته بر ما لازم و بر ملت ضروريست كه با وجود اجازه رسمي براي تأسيس درسخانههاي خصوصي و تدريس دروس ديني، شاگردان نور در حد امكان در هر جايي كه ميتوانند درسخانه نوريه كوچكي راه اندازي نمايند؛ اگر چه هر كسي ميتواند به تنهايي، تا حدي از رساله نور استفاده كند اما قادر به درك كامل همه مسايل آن نخواهد بود. ضمناً مطالب رساله نور شرح حقايق ايمان است، لذا هم علم است هم معرفت الله و هم عبادت.
مدرسههاي رساله نور ان شاء الله همان نتيجهيي را كه مدارس قديم در ده سال كسب ميكردند در ده هفته تأمين خواهند كرد كه بيست سال است اين كار را ميكنند. دولت و ملت و وطن نيز ميبايست براي ترويج و انتشار كامل رساله نور ـ كه پرتويي از قرآن و مُبلغ آن است و براي حيات دنيوي، سياسي و اخروي آنها فوايد فراواني دارد ـ تلاش كنند، نه اينكه مانع آن شوند؛ تا كفاره گناهان كبيره در گذشته گردد و سدي شود در برابر مصايب و هرج و مرجهاي آينده.
برادران من! نگران نباشيد و به موفقيتهاي زير پرده و فوق العاده رساله نور اكتفا كنيد. تاريخ تاكنون هيچ اثري را به ياد ندارد كه چون رساله نور تحت چنين شرايط سختي تا اين حد تأثيرگذار منتشر شده باشد. دليل و حكمت اين هم كه رساله نور را آزاد اعلام نميكنند ترس از قدرت فوقالعاده آن است، با ترس از اينكه نكند همه چيز را به لرزه درآورد آن را پذيرفتند و مورد تمجيد و تقدير قرار دادند؛ با اين حال خبر ميرسد در ديدار رييس سازمان ديانت با رييس جمهور آشكار شده است كه از انتشار رسمي رساله نور نگران هستند. به هر حال همچون گذشته حمله و هجومي نيست و خواهان مصالحه و آشتي ميباشند. جريانهاي موافق رساله نور هم ان شاء الله نگراني مذكور را به اشتياق براي انتشار آن تبديل ميكنند.
بسياري از خودخواهان نيز به انتشار گسترده رسالههاي نور حسادت ميكنند و چون در پي ترويج آثار خود هستند به دليل حس حسوديشان نميتوانند حامي رساله نور شوند.
ثالثاً: رساله نور با كمك حُجاج در كشورهاي ديگر جهان اسلام توزيع ميشود و به اين ترتيب خود را به دست افراد شايسته ميرساند. دست نويس عصاي موسي و ذوالفقار را كه به شام فرستاديم، هيأت علمي ١٥ روز آن را بررسي كرد و در نهايت به نشانه تعريف و تمجيد گفت: "بهتر است ما اين مطالب را به صورت مجموعههاي جداگانه و به مرور منتشر كنيم. انتشار يكباره آن مستلزم هزينه زياديست."
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: مناسبتي حاصل شد تا يكي از ماجراهاي لطيف و دردآور و عجيب زندگيام و يكي از افتراهاي شنيع دشمنانم را ـ كه از هزار احتمال يك مورد هم امكان ندارد شيطاني بتواند با آن كسي را فريب دهد ـ بيان كنم و بگويم كه در مقابله با رساله نور از هر سلاحي استفاده ميكردند.
براي آگاهان از تاريخ زندگي من روشن است كه ٥٥ سال پيش، وقتي حدوداً بيست سال داشتم، به اصرار استاندار مرحوم عمر پاشا و به دليل حرمت فراواني كه براي علم و دانش قائل بود مدت دو سال در خانهاش در شهر بيتليس اقامت كردم. او ٦ فرزند دختر داشت. سه دختر كوچك و سه دختر بزرگ. من سه دختري را كه بزرگ بودند با اينكه مدت دو سال در يك خانه زندگي كرده بوديم نميشناختم و نميتوانستم آنها را از يكديگر تشخيص دهم، يعني تا آن حد دقت و توجه نميكردم كه آنها را بشناسم. حتي يك عالم به عنوان مهمان نزد من آمد. او در دو روز آنها را شناخت. و همه از رفتار من تعجب كردند و پرسيدند: "چرا نگاه نميكني؟" و من پاسخ دادم: "حفاظت از عزت علم اجازه نميدهد نگاه كنم."
همچنين ٤٠ سال پيش در استانبول، در روز مخصوص جشن كاغذخانه منطقهيي با چشم انداز زيبا در حومه استانبول .م. از پل تا كاغذخانه، در دو سوي خليج، هزاران زن و دختر رومي و ارمني و استانبولي بيحجاب صف كشيده بودند؛ من و مرحوم ملا سيد طه و حاجي الياس كه نماينده مجلس بودند سوار قايقي شديم. از كنار زنان ميگذشتيم. من غافل از هر چيز بودم؛ و ملا طه و حاجي الياس يك ساعت بعد اعتراف كردند كه قرار ميگذارند مرا امتحان كنند؛ مرا به نوبت زير نظر ميگيرند، و گفتند: "از رفتارت متحير شديم، اصلاً (به زنان) نگاه نميكردي." گفتم: "چون عاقبت لذات گناه آلود، گذرا و بيفايده، افسوس خوردن و درد كشيدن است؛ لذا علاقهيي به اين قبيل چيزها ندارم."
نيز، كساني كه با من رفاقت داشتهاند ميدانند كه در طول زندگي، همواره از قبول هديه، زير دين ديگران قرار گرفتن، و دريافت صدقه و احسان مردم، گريزان بودهام. در دوبار حبس هولناك و چند مرتبه دادگاهي شدن در طول ٢٠ سال اسارت پر مشقت، به قطع مشاهده و دانسته شد كه براي حمايت از شرف و عزت رسالههاي نور و خدمت ايماني و قرآني، همه لذتها و كنجكاويهاي مادي و اجتماعي و سياسي دنيا را كنار گذاشتم و حتي به همه تهديدهاي مغرضان از قبيل اعدام هيچ اهميتي ندادم.
اينك در حالي كه اين اصل اساسي، مدت ٧٥ سال در زندگي من ساري و جاري بوده است، تهمت و افترايي را كه براي از بين بردن ارزش فوق العاده رساله نور حتي به خاطر و خيال شياطين هم خطور نميكند فردي مطرح ميكند كه منصبي رسمي دارد. او گفته است: "شبها فواحش و بيناموسان را با سينيهاي باقلوا نزدش ميبرند." در حالي كه در ورودي خانه من شبها از بيرون و درون قفل است و تا صبح يك نفر به فرمان آن آدم بدبخت در آنجا نگهباني ميدهد.
همچنين همه همسايهها و دوستان در اينجا ميدانند كه من بعد از عشا تا صبح هيچ كسي را نميپذيرم. هيچ آدم سفيه، حمار يا شيطان نيز احتمال وقوع چنين افترايي را نميدهد. آن فرد اين مطلب را فهميد و از دنبال كردن طرحهاي
مشابه آن منصرف شد و از اينجا گم شد و به جاي ديگري رفت. او به طور رسمي با نقشههايي كه ميكشيد در پي لكهدار كردن اعتبار نورجيها بود نه من؛ لذا موضوع جديد مذكور را وسيله قرار داد تا شخصيت شاگردان رساله نور را لكهدار كند. اما حفاظت و حمايت و عنايت الهي به طور خارق العادهيي اين طرح را نيز شكست داد. من با بيان اين مطلب نميخواهم نفس خويش را تبرئه كنم؛ بلكه ميخواهم بگويم خدمت قدسي ايماني، نفس را از همه هوسها منصرف كرده، و ذوق معنوي موجود در خدمت مذكور او را كفايت ميكند. نيز ميخواهم بگويم نورجيها نيازمند احتياط و دقت و توجه هستند.
ثانياً: كاتب خاص را كه در كار ماشين تايپ، توانا و داراي تجربه است نزد شما ميفرستم. چون به دشواري مينويسم از اين پس كوتاه و مختصر خواهم نوشت، رنجيده خاطر نشويد.
.........
رابعاً: هم اينك نامه زيبا و نوراني محمد فيضي، خسروي كاستامونو را دريافت كردم كه تبريك گفته و موفقيتهاي نور را بشارت ميدهد. نيز ليالي عشره و عيد را با تمام جان و دل اول به آن برادر ارجمندم و بعد به حلمي، امين، پنج برادران، و خواهران نورجي مانند زهراها و لطيفهها و علويهها تبريك ميگوييم. نامههاي خلوصي و فيضي را هم به ضميمه ارسال ميكنيم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: عيد سعيد همه نورجيها، همچنين شاگردان نوري را كه در حج الاكبر هستند، و عيد آن دسته از طرفداران (رساله) نور را كه در حج بهسر ميبرند، تبريك ميگويم. اين عيد مقدمه عيد بزرگ عالم اسلام را به ما مژده ميدهد: ممالك بزرگ اسلامي مانند هند و عربستان كه سالهاست در اسارت بهسر ميبرند
و استقلال خود را از دست داده بودند، هر كدام به صورت يك دولت اسلامي ـ در
هند دولتي اسلامي با ١٠٠ ميليون نفر، در جاوا كشور اندونزي .م. با بيش از ٥٠ ميليون جمعيت، و در عربستان چهار پنج دولت با برپايي يك جماهير متحده ـ اتحاد عرب و اسلام را يكجا جمع خواهند آورد.
ثانياً: طبق آنچه رأفت بيگ و مصطفي اوروج نوشتهاند بر سر درِ بناي وزارت جنگ و ورودي فرماندهي ارتش كه مدتهاي مديد لشكر اسلام را مديريت ميكرده و بعدها به دارالفنون تغيير نام داد، آيه پر معناي زير به خط قرآني نوشته شده بود:
إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا
وَيَنصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا
اما بعدها روي آن را با سنگهاي مرمر پوشاندند و آيات منور مذكور را پنهان نمودند. برداشتن آن سنگ مرمرها به عنوان نمونهيي، براي اجازهي دوباره به خط قرآني و وسيلهيي براي رسيدن به مقصد مورد نظر رسالهنور است و نشان ميدهد كه دانشگاه در آينده مدرسهي نور خواهد شد. و اينك احمد از نورجيان دنيزلي يادداشتي مأخوذ از كتاب بيسمارك دانشمند مشهور، بزرگترين خردمند و پيشروترين فيلسوف اجتماعي قرن نوزدهم فرستاده است كه در اثر خود ميگويد: "من قرآن را از هر نظر بررسي كردم و در هر كلمهاش حكمتي بزرگ يافتم. هيچ اثري مانند قرآن كه بتواند امور بشريت را مديريت كند وجود ندارد و نخواهد داشت."
او خطاب به پيامبر (ص) نيز ميگويد:
"اي محمد! از اينكه معاصر تو نبودم بسيار متأثرم. بشريت، قدرت ممتازي چون تو را يكبار ديد و ديگر نخواهد ديد. پس، در برابر تو با كمال احترام سر فرود ميآورم." بيسمارك.
او در نوشته خود كتابهاي آسماني را كه دچار نسخ و تحريف شدهاند بيش از حد ناقص خوانده است، لذا لزومي ندارد جملات مذكور نوشته شود. من هم اشاره كردم، كه بيسمارك خردمندترين و بزرگ ترين فيلسوف و مهمترين شخصيت سياسي و اجتماعي بشر در قرن نوزدهم است؛ جهان اسلام تا حدودي توانسته
است استقلال خود را بهدست آورد؛ دولتهاي بيگانه در جستجوي حقايق قرآني بر آمدهاند، و در غرب و شمال غربي جريان قابل توجهي به نفع قرآن پديد آمده است؛ نيز مستر كارلايل بزرگترين و مشهورترين فيلسوف آمريكا هم مانند بيسمارك گفته است: "كتابهاي ديگر هيچگاه به قرآن نميرسند؛ كلام حقيقي قرآن است؛ بايد آن را شنيد." از طرفي ديگر رسالههاي نور نيز در هر سو مطالعه ميشوند و موفقيتها و پيروزيهايي كسب ميكنند؛ لذا ما همه اينها را به فال نيك ميگيريم و ميگوييم بديهي است كه در ممالك اجنبي بيسماركها و كارلايلهاي بيشتري پا به عرصه خواهند گذاشت و نشانههاي اين امر نيز آشكار شده است؛ ما اين مطلب را به عنوان هديه عيد به نورجيها تقديم و ياداشت بيسمارك را هم به ضميمه ارسال ميكنيم.
* * *
ثانياً: بزرگترين قدرت رساله نور در مقابل اين همه دشمن، اخلاص است؛ نيز رساله نور وسيله مسايل دنيا نميشود، لذا نميتواند با جريانهايي كه بر احساسات جانبدارانه بنا شده، به ويژه با سياست مرتبط گردد؛ زيرا جانبداري (از اين يا آن جريان) نابود كننده اخلاص و موجب تغيير و تبديل حقيقت ميشود. حتي دليل اينكه من از ٣٠ سال پيش سياست را كنار گذاشتم اين بود كه يك روحاني ارجمند، روحاني صالح و بزرگ ديگري را در نتيجه مخالفت او با فكر و جريان فكري مورد نظرش، تا حد تكفير، تحقير نمود و به مدح و ثناي منافق و متجاوز مشهوري پرداخت كه موافق انديشهاش بود. من با تمام وجود وحشت كردم. ديدم سياسي بودن اگر با حس جانبداري انسان همراه شود موجب چنين خطاهاي عجيبي ميشود، لذا گفتم:
أَعوذُ باللهِ مِنَ الشيطان وَ السِّيَاسَةِ
و از همان موقع سياست را ترك كردم. برادراني مانند شما ميدانند كه در نتيجهي همان تصميم بود كه از ٢٥ سال پيش تاكنون نه روزنامهيي خواندم، نه كسي خواند و من شنيدم، و نه اصلاً كنجكاو بودم كه بخوانم. مدت ١٠ سال نه توجهي به جنگ جهاني كردم، نه چيزي دربارهاش دانستم و نه كنجكاو دانستناش بودم. ٢٢ سال است در اين اسارت پر مشقت براي اينكه ارتباطي با سياست و جانبداريها (ي
سياسي) نداشته باشم، و خدشهيي متوجه اخلاص موجود در رساله نور نشود، شما ميدانيد كه به جز دفاعياتم، هيچگاه براي راحتيام به مقامات رسمي مراجعه نكردهام.
همچنين ميدانيد ـ همانطور كه از زندان برايتان نوشتم ـ كساني كه مرا محكوم به اعدام كرده و كساني كه مرا با شكنجه آزارها دادهاند، اگر ايمان خود را با رساله نور نجات دهند، شاهد باشيد كه از حق خود ميگذرم و آنها را حلال ميكنم. براي اينكه در نتيجه احساسات جانبدارانه، خدشهيي به اخلاص وارد نشود در يكي دو سال اخير با جريانات خطرناكي كه ريشه در داخل يا خارج دارند هيچ ارتباطي نداشتيم و به برادرانم نيز در اين زمينه تا حدودي هشدار دادهام.
شما ميدانيد من همانطور كه صدقه و كمك (مالي) قبول نميكنم، وسيله دريافت چنين كمكهايي هم نميشوم، لذا لباس و وسايل ضروريام را ميفروشم و با پولش كتابهاي خود را كه دوستانم كتابت كردهاند خريداري ميكنم تا خلوص رساله نور به منافع دنيوي نيآميزد و ضرري متوجهاش نشود لذا برادران ديگر هم عبرت گرفته و رساله نور ابزار چيزي نشود. رساله نور براي شاگردان حقيقياش كافيست؛ آنها هم به آن اكتفا كنند و بر افتخارات ديگر يا منافع مادي و معنوي ديگر چشم ندوزند.
همچنين از منازعه و مناقشه و مباحاثات جانبدارانه در مسايل ديني اجتناب كنيد تا بتوان مانع ظهور مغرضان عليه رساله نور شد. من حتي با حسي قبل از وقوع، درست در لحظهيي كه مصطفي اوروج با كسي كه مخالف مشرب رساله نور بود، بحث و جدل ميكرد، نسبت به او در قلبم احساس خشم و دلخوري شديدي كردم. حتي به اين فكر كردم كه او را از مقامي كه بهواسطه رساله نور كسب كرده بود محروم كنم، قلباً متأثر شدم، گفتم: "او براي من يك عبدالرحمن بود ... چرا چنين شديد عصباني شدم؟" او در عيد اخير نزدم آمد. حضرت حق را شُكر، كه درس مهمي گرفت و به خطاي بزرگش پي برد. او به خطايي كه درست در زمان عصبانيت من مرتكب شده بود اعتراف كرد. ان شاء الله همين، كفاره خطا و گناهش شد و بيگناه نجات يافت.
از چهار ـ پنج ماه پيش شخصي براي من به اينجا روزنامه ميفرستاده است. من هم به تازگي مطلع شدم. دوستانم در اينجا چون با روحياتم آشنا هستند و ميدانند نه تنها روزنامه، كه جز رساله نور هيچ كتاب يا مجموعه ديگري را قبول نميكنم، و حرفي از الفباي جديد را هم بلد نيستم، ميترسند، و مطلعام نكرده و روزنامهها را به من نشان نميدهند. حالا شخصي يك صفحه روزنامه را كه حاوي مطلبي مرتبط با من بود در داخل نامهي يكي از دوستان و همشهريها نشانم داد، گفتند: "خيلي وقت است كه براي تو روزنامه ميفرستاد، ما ترسيديم و به تو چيزي نگفتيم." من هم گفتم: "از طرف من به آن شخص سلام فراوان برسانيد. سعيد قديمي كه او ميشناخت عوض شده و رابطهاش را با دنيا قطع كرده است؛ بيمار هم هست." به او بگوييد "نامه خصوصي به برادرم هم نميتوانم بنويسم؛ لذا (از اينكه برايش نامه ننوشتم) ناراحت نشود." به دوستان آنجا، بهويژه به برادراني چون حافظ امين و حافظ فخرالدين سلام ميكنيم و عيدشان را تبريك ميگوييم.
* * *
(خداوند را) بينهايت شُكر كه يكي از نشانههاي مقبوليت رساله نور در حرمين شريفين اين است: حافظ مصطفي قهرمان دنيزلي، رسالههاي "ذوالفقار، عصاي موسي و سراج النور" را كه از استانبول تحويل گرفته بود ـ براي ارسال به علماي هند ـ در راه براي مطالعه در اختيار تعدادي از حجاج ميگذارد و پس از مطالعه آنها، رسالهها را در مدينه منوره تحويل عالم مشهوري از كشمير ميدهد كه تركي را هم بسيار خوب ميدانسته است. آن شخص هم قدرداني فراواني كرده و قول قطعي ميدهد رسالهها را به مركز علماي هند ارسال كند. دو حاجي از شهر آفيون كه هم جوان بودهاند و هم نورجي، با حافظ مصطفي اهل دنيزلي رفيق راه ميشوند و در طول مسير رساله نور را مطالعه ميكنند و ميروند، نيز حاجيان ديگر علاوه بر خبر مذكور، خبرهاي خوش ديگري به من دادند مانند رسيدن مجموعههاي خاص مدينه منوره، و سالم رسيدن مجموعههاي ديگري كه براي ساير مناطق ارسال شده بود؛ همچنين آنها اين مژده را دادند كه رساله نور در خارج، مقبوليت و رواج چشمگيري يافته است.
سعيد نورسي
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! شما اصلاً نگران نباشيد ... عنايت الهي در اين ٢٠ سال با صد مرتبه تجربه ما را حمايت نموده و از ظلمهاي ترسناك رهانيده است؛ ما بايد اطمينان داشته باشيم كه او ما را از اين ظلم جديد بيمعنا و خلاف قانون نيز نجات خواهد داد. اگر در اين راه مقداري فشار و سختي را تحمل كنيم بايد به رحمت الهي اميدوار باشيم كه از احسان الهي و ثوابي هزار برابر بيشتر از آن برخوردار خواهيم شد؛ و كارمان خدمتي قدسيست از نوعي ديگر به ايمان بسياري از درماندگان اهل ايمان.
خلاف قانون بودن اين رويداد را با ١٠ وجه زير بيان ميكنم:
وجه اول: بررسيهاي سه دادگاه، سه هيأت كارشناسي، هفت نفر از مقامات آنكارا، و بررسي دقيق دو ساله رساله نور توسط دادگستريها به اين نتيجه منتهي شد كه همه آنها به اتفاق و بدون اينكه كسي مخالفت كند، بر برائت رسالههاي نور، و بيگناهي ٧٥ نفر از دوستان سعيد (نورسي) به همراه خودش، رأي دادند. آنها را حتي مستحق يك روز مجازات هم نديدند. اما حالا با گذشت اين مراحل كسي كه منصف باشد ميفهمد تجاوز دوباره به رسالهها طوري كه گويا اوراق مضري هستند تا چه حد خلاف قانون ميباشد.
وجه دوم: شما بگوييد كسي كه بعد از اعلام بيگناهياش، سه سال و نيم در امير داغ منزوي و غريب بوده و درِ خانهاش، هم از بيرون قفل ميشده و هم از داخل، و از هر صد نفر يك نفر را ميتوانست ببيند آن هم اگر كار ضروري ميبود، فردي كه كار تأليف را كه از ٢٠ سال پيش ادامه داشته، رها نموده و هم چنان تأليف نميكند، اينك به بهانه دخالت در سياست ممكن است قفل درش را بشكنند و وارد خانهاش شوند و مُفتشان جز اذكار عربي و يكي دو لوح ايماني كه بالاي سرش بود چيزي نيابند؛ كسي ذرهاي عقل داشته باشد ميفهمد كه اين اذيت تا چه حد خلاف قانون است!
وجه سوم: كسي كه بر اساس شهادت ٧٠ نفر در دادگاه، هفت سال از جنگ جهاني خبر نداشته و در اين زمينه كنجكاو نبوده و چيزي نپرسيده و امروز ده سال است كه در همان وضعيت است؛ كسي كه ٢٥ سال است روزنامهيي نخوانده و گوش نكرده است؛ و كسي كه ٣٠ سال است ميگويد:
أَعوذُ باللهِ مِنَ الشيطان وَ السِّيَاسَةِ
و با تمام توان خود از سياست گريزان بوده است؛ كسي كه ٢٢ سال فشار توأم با شكنجه را تحمل كرده و در اين مدت براي عدم مداخله در امور سياست و جلب نكردن نظر اهل سياست حتي براي مسايل شخصي خود يك بار هم به مقامات دولتي مراجعه نكرده است؛ آيا برخورد با چنين كسي به عنوان يك سياستمدار خطرناك و حمله به خانه و كاشانهاش، و به رغم بيماري، وارد كردن فشار روحي بسيار بر او با هيچ قانوني سازگاري دارد؟ كسي كه ذرهيي وجدان داشته باشد در مقابل اين وضع به رحم ميآيد.
وجه چهارم: فردي كه پس از ٦ ماه تفتيش و بررسي در دادگاه اسكيشهير به بهانه و توهم تشكيل سازمان و طريقت، و به رغم تشويق برخي كارگزاران دادگستري توسط يك رييس مهم و مغرض از نظر رساله نور و تشكيل سازمان و طريقت بيگناه شناخته شد؛ فقط بخش كوچكي از رساله نور تحت عنوان "رساله حجاب" را بهانه كرده و براي آن، حدود ده نفر از ١٢٠ شاگرد رساله نور را نه طبق قانون كه براساس نظر شخصي به ٦ ماه حبس محكوم كردند؛ البته تا زمان پايان بررسيها ٤ ماه بازداشت بودند و يك ماه و نيم را نيز در زندان گذراندند، ده سال بعد دادگاه دنيزلي با چند بهانه مانند تشكيل سازمان و طريقت تمام مكتوبات و تأليفات ٢٠ ساله اين فرد (سعيد) را باز هم به مدت ٩ ماه، به دقت تمام بررسي كرد؛ همچنين ٥ صندوق از كتابها و نامههاي او را براي بررسي بيشتر به دادگاه مجازاتهاي سنگين آنكارا فرستادند؛ پس از ٢ سال بررسي اين موارد توسط دادگاههاي آنكارا و دنيزلي، محاكم مزبور به اتفاق اعلام نمودند كه تشكيل سازمان و طريقت و بهانههايي از اين قبيل صحت ندارد، و كتابها و نامهها را به صاحبانشان بازگردانده و سعيد را به همراه دوستانش بيگناه اعلام كردند؛ با اين حال متهم كردن اين فرد به تشكيل جمعيت سياسي، و سياستمداري دسيسهگر،
و القاي اين مطلب به مأموران دادگستري كه آنها در پي تشكيل سازمان و جمعيت بودهاند؛ از نظر كساني كه دوستدار انسانيتاند روشن است كه تا چه حد خلاف قانون است.
وجه پنجم: فردي را بر ضد مسلك و مشرب حقيقي و اصلي كه در طول حيات (فكري) ٢٠ ، ٣٠ ساله اتخاذ نموده متهم ميكنند. ماهيت اين ظلم دلبخواهي و خلاف قانون چنين است: من به اعتبار شفقت و مهرباني ـ كه مبناي مسلك رساله نور است ـ براي اينكه ضرري متوجه بيگناهي نشود، نه تنها با جانياني كه به من ستم ميكنند كاري ندارم بلكه آنها را نفرين هم نميكنم. حتي با اينكه از برخي فاسقان كه مغرضانه و بيدليل به من ظلم ميكنند و همينطور از ستمگران بيدين، خشمگين ميشوم، اما شفقت و مهرباني مزبور مانعم ميشود كه با آنها مقابله مادي كرده يا نفرينشان كنم؛ هم چنين براي اينكه صدمهيي مادي يا معنوي متوجه سالمندان بيچارهيي چون پدر و مادر آن ظالم غدار، يا بيگناهاني مانند فرزندان او نشود، يعني به خاطر اين چهار پنج بيگناه، كاري به كار آن ظالم غدار ندارم، حتي او را حلال ميكنم.
لذا به دليل همين سرّ شفقت، همچنان كه خود با حكومت و امنيت كاري ندارم به همه دوستان نيز چنان سفارش كردهام حتي بعضي از نيروهاي انتظامي منصف سه استان اعتراف كردهاند كه: "شاگردان نور نيروي انتظامي معنوي محسوب ميشوند و از دولت و امنيت محافظت ميكنند." با اين حال براي تأييد حقيقت مزبور هزاران شاهد وجود دارد و من با ٢٠ سال حيات (فكري) خود آن را تصديق ميكنم؛ همچنين در طول بيست سال گذشته هزاران نفر از شاگردان رساله نور هيچ سابقه كيفري در نيروي انتظامي نداشتهاند. با همه اين احوال كدام قانون در جهان اجازه ميدهد به خانه آن فرد بيچاره حمله كنند؛ طوري كه گويي با فردي شورشي و بيانصاف و كميتهچي طرفاند، و افراد بيانصاف به او توهين نمايند، و با اينكه در خانهاش چيزي نمييابند طوري با او رفتار كنند كه گويي مرتكب جنايت شده، و قرآن و الواح او را كه بالاي سرش بوده مانند اوراق مضر جمع آوري كنند.
وجه ششم: كسي كه ٣٠ سال پيش با عنايت حضرت حق و با فيض حاصل از قرآن ـ الحمدلله ـ دانست كه شأن و شرف گذراي دنيا، و رياكاريهاي خودبينانه و شهرت پرستي تا چه حد مُضر، بيفايده و بيمعنا است؛ از آن زمان تاكنون با تمام توان خود با نفس مبارزه كرده است؛ كساني كه به او خدمت كرده يا دوست و رفيقش بودهاند يقيناً ميدانند و شهادت ميدهند كه او در حد توان سعي كرده است با فروتني، خودخواهي را كنار بگذارد و تظاهر و رياكاري نكند؛ او از ٢٠ سال پيش، از اينكه مردم به او حُسن ظن فراوان داشته باشند و در مركز توجه عموم باشد و مدح و ثنايش گويند و خود را صاحب مقامات معنوي بداند ـ چيزي كه خوشايند همه است ـ مخالفت نموده و با تمام قدرت از اين قبيل مسايل اجتناب كرده و حُسن ظن برادران خاصاش را درباره خود نپذيرفته و خاطر برادران خالصاش را مُكدر نموده است، و در نامههايي كه در پاسخ آنان نوشته مدح و حُسن ظن فراوان آنان را رد كرده و خود را محروم از فضيلت نشان داده است و همه فضايل را از آن رساله نور ـ كه تفسير قرآن است ـ و شخصيت معنوي شاگردان رساله نور دانسته و خود را خدمتگزاري عادي قلمداد كرده است اين موارد به يقين اثبات ميكند كه سعي او در فعاليت براي شخص خودش نبوده و اصولاً خواهان چنين چيزي نبوده است با اين حال برخي از دوستانش از جايي دور بدون رضايت او در حق او حُسن ظن زيادي قائل بوده و با مدح و ثنا مقامي را براي او متصور شدهاند؛ اين موضوع يا سخنان واعظي در حوالي شهر "كوتاهيا" كه او را نميشناسد، براساس كدام قانون عامل اتهام او ميتواند باشد كه قفل اتاق اين بيچارهي بيمار و بسيار سالمند و غريب و منزوي را بشكنند و مانند كسي كه مرتكب جنايت شده با او برخورد كنند و مأموران تفتيش را به اتاقش بفرستند و جز اوراد و لوحههايش در اتاقش دستآويز ديگري نيابند؛ آيا در جهان هيچ قانون و سياستي هست كه به چنين تجاوزي اجازه دهد؟
وجه هفتم: در اين اوضاع در داخل كشور جريانهاي حزبي داخلي و خارجي فراواني وجود دارد و او (سعيد نورسي) به جاي استفاده از آنها يعني با توجه به زمينه موجود، به جاي اينكه طرفداري هزاران ديپلمات را در حمايت از خود
جايگزين حمايت دوستان معدودش كند، فقط براي عدم مداخله در سياست و زيان نديدن اخلاص و عدم جلب توجه دولت به خود و بيتوجهي به دنيا، به دوستانش مينويسد: "مراقب باشيد گرفتار جريانها(ي سياسي) نشويد؛ وارد سياست نشويد، و كاري با مسايل امنيتي نداشته باشيد." دو جريان سياسي به همين دليل به او صدمه ميزنند؛ جريان قديمي به سبب اوهامي كه دارد، و جريان جديد با اين دليل كه "او به ما كمك نميكند"؛ با اينكه دو جريان مذكور فشارهاي زيادي بر او وارد كردند و او در امور دنيوي اهل دنيا دخالتي نكرد، كدام قانون اجازه ميدهد در امور آخرتي او ـ كه فرد بيچارهييست و سرگرم مسايل اخروي خويش ـ تا اين حد دخالت شود؟ در روزگاري كه بهواسطه قانون آزادي، كاري با انتشار كتب بيدينان و نشريات كمونيستي ندارند كه براي وطن و ملت و اخلاق بسيار مُضرند ولي به رساله نور كه سه دادگاه مطالبش را بررسي كرده و هيچ مورد مضري در آن نيافتهاند، رساله نوري كه ٢٠ سال است براي تأمين آسايش و اخلاق و حيات اجتماعي ملت و وطن تأثيرگذار بوده و براي اخوت و برادري جهان اسلام ـ كه نقطه اتكاي حقيقي اين ملت است ـ و اعاده دوستي و محبت به اين ملت و تقويت آن، به شكل مؤثري كوشيده است؛ رساله نوري كه علماي سازمان ديانت با هدف انتقاد و به دستور وزير كشور سه ماه به بررسي دقيق آن پرداختند و در پايان به جاي انتقاد، از آن تمجيد كرده و اعلام نمودند كه "اثر ارزشمندي است" و بخشهايي از آن مانند ذوالفقار و عصاي موسي را در كتابخانه سازمان ديانت قرار دادند؛ اينك (شما بگوييد) آيا قانون، وجدان و انصافي اجازه ميدهد چنين اثري را مانند كتابهاي ضالّه جمع آوري و در اختيار محكمه قرار دهند؟
وجه هشتم: چگونه ميتوان در خصوص فردي كه بعد از پايان يك تبعيد بيسبب و پر مشقت ٢٠ ساله، به زادگاه خود بر نميگردد كه در آن هزاران دوست و خويشاوند دارد و غربت و بيكسي را ترجيح ميدهد، تا تماس و ارتباطي با دنيا و حيات اجتماعي و سياست نداشته باشد؛ كسي كه ثواب نماز جماعت را در مسجد رها كرده و ترجيح ميدهد در اتاق خود تنها بنشيند، كسي كه روحيهاش
كناره گرفتن از حرمت و احترام مردم است، كسي كه به گواهي ٢٠ سال از زندگياش و به شهادت صدها هزار نفر از شخصيتهاي ارزشمند ترك، يك ترك متدين پرهيزكار را بر بسياري از كردهاي لاابالي ترجيح ميدهد و حتي در دادگاه اثبات ميكند برادر تركي مانند حافظ علي را كه ايمان محكمي دارد با صد كرد عوض نميكند؛ كسي كه براي اجتناب از حرمت و احترام ديگران تا ضرورتي نباشد با مردم ديدار نميكند و به مسجد نميرود و ٤٠ سال است با تمام توان و با همه آثارش براي اخوت اسلامي و دوستي و محبت مسلمانان نسبت به يكديگر تلاش ميكند، كسي كه در برابر دشمنانش عكس العمل منفي نشان نميدهد و با آنها كاري ندارد حتي نفرينشان هم نميكند؛ كدام قانون و كدام مصلحت ايجاب ميكند براي اهانت به چنين كسي رسماً تبليغات كنند، و براي پراكندن دوستانش و ايجاد واهمه در مردم و دور كردنشان از او بگويند "او كُرد است و شما ترك هستيد، او شافعيست و شما حنفي؟"
وجه نهم: اين مورد بسيار مهم و محكم است، اما چون به سياست مربوط ميشود سكوت ميكنم.
وجه دهم: چنين برخوردي را هيچ قانوني اجازه نميدهد و هيچ مصلحتي آن را ايجاب نميكند، و صرفاً اوهامي بيمعنا و كاه را كوه كردن و در واقع تعرض و تجاوزيست كه در دايره هيچ قانوني قرار نميگيرد. در اين مورد هم براي مرتبط نشدن با سياستي كه براساس مسلك و مشربمان علاقهيي به آن نداريم سكوت ميكنيم و در برابر رفتارهايي كه خلاف قانون است و ده وجهاش را بيان نموديم، فقط ميگوييم:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: به حافظ مصطفي از برادرانمان و از قهرمانان با ارزش رساله نور، كه مجموعههاي مهم رساله نور را به مكه مكرمه برد و به احمد علي شمشيري از عالمان به غايت بزرگ هند تحويل داد و براي ترجمه آنها به زبان هندي و ارسالشان به هند قول گرفت، هزاران بار بارك الله، ماشاء الله و اسعدك الله ميگوييم. مدرسةُ الزهرا با آن شخصيت بزرگ در مكه مكرمه در ارتباط باشد.
ثانياً: در حادثهي اين بار، دانستيم كه به بهانههاي واهي كاهي را كوه كردهاند. يكي از نشانههايش اين است: به دستور وزير كشور، استاندار آفيون همراه مدير امنيت شب هنگام به اينجا آمدند و خواستند خانهام را تفتيش كنند. چون موافقت دادستان را نداشتند تا صبح منتظر ماندند. در نهايت دو نفر از كساني را كه بسيار عليه ما هستند موظف كردند اين كار را بكنند. قفل در را شكستند و ناگهان شروع به جستجو كردند. همان روز
ما به عنوان شاگردان رساله نور در اينجا، مطلب مذكور را تأييد ميكنيم. حادثه مزبور به همان ترتيب كه گفته شد وقوع يافت. مصطفي خياط، اسماعيل، مصطفي، نوري خدمتكار بديع الزمان، خيري، خليل.
وقتي با درشكه بيرون رفته بودم، پنج طياره به صورتي كه تا آن لحظه سابقه نداشت از ارتفاع بسيار پايين شروع به پرواز كردند؛ درشكهام را ميشناختند و به همين دليل دو سه مرتبه در اطراف من دور زدند. روز دوم هنگامي كه با درشكه در مسيري ديگر به طرف درهيي مخفي و دور از دسترس ميرفتيم باز هم پنج طيارهيي كه در ارتفاع پايين پرواز ميكردند را ديديم كه در جستجوي چيزي بودند، دانستيم كه دنبال ما هستند.
پنج طياره باز هم مانند روز گذشته در اطرافمان، در آسمان قصبه گشت زني ميكردند؛ وقتي به اتاقمان رفتيم آنها هم رفتند. اين هم نشانه محكميست كه يك پر كاه را تبديل به صد كوه كردهاند. در اينجا به سبب بهانهها و دليل واهي مرا آزار ميدهند؛ اذيت و آزار آنها در اين سه سال نسبت به اذيتي كه قهرمانهاي مدرسةُ الزهرا متحمل شدهاند ده به يك است، لذا تشكر و مديون
بودن مرا به مقامات دولتي و دادگستري اسپارتا اعلام كنيد و به آنها بگوييد آزارهايي را هم كه به من رساندند، حلالشان كردم.
سعيد نورسي
* * *
عريضهيي مختصر اما مهم براي هيأت وزيران و رييس مجلس شورا
با اينكه ٣٠ سال است از حيات سياسي كنار كشيدهام اما فقط براي يك بار مسألهيي وطني، ملي و امنيتي را بيان ميكنم:
براساس مدارك فراوان مطمئن شديم كه به نفع آنارشيسم و عليه من و شهر اميرداغ و در نتيجه اين وطن، سوء قصدي در ميان است، لذا كاهي را كوه جلوه ميدهند و حادثهيي را كه به قدر بال پشهيي اهميت ندارد بزرگ نمايي ميكنند؛ در اين وطن كه نيازمند آرامش است با بهانه قرار دادن من، به سود آنارشيسم و براساس يك طرح اجنبي، به ما يعني شاگردان نور ـ كه تلاش ميكنيم هموطنان بيچاره را از نيستي هميشگي و شبهات اخروي نجات دهيم ـ كاملاً خودسرانه و خلاف قانون حمله ور شدند. با غرضي آشكار و براساس اوهام، مرا بهانه كردند و چون آتش افكندن بر باروت، عليه وطن و امنيت، سوء قصد نمودند، كه شرحش چنين است:
سه دادگاه بعد از بررسي دقيق همه كتابها و نامهها و وضعيت من در ٢٠ سال گذشته، رأي بر بيگناهي من و كتابهايم دادند؛ به همين ترتيب سه سال است تأليف را كنار گذاشته و در هفته حداكثر يك نامه ميتوانم بنويسم، و در طول روز جز چهار نفر شاگرد خياط كسي را نميبينم، شاگرداني كه داوطلبانه هر روز به نوبت پيش من ميآيند و كارهاي ضروريام را انجام ميدهند؛ با اينكه آزادم گذاشتند اما به زادگاهم نرفتم؛ همچنين رسماً و بيسابقه در اين سالها، براي اينكه مرا خشمگين كنند و توطئهيي بيافرينند، به قصد اهانت و تحقير، مغرضانه و غيرقانوني، با تفتيش من، قفل خانهام را شكستند و قرآن و لوحهاي عربيام را مانند اوراق ضالّه برداشتند و رفتند؛ علاوه بر آن يكي از مأموران مهم
عدليه در مجلس مهمي بعد از مطالعهي توضيحاتم، به مأموراني كه اينجا هستند آمرانه گفت: "سعيد را بايد با دو ژاندارم بيرون ميآورديد تا مردم او را ببينند و بايد به زور بر سرش كلاه شاپو ميگذاشتيد و با اين وضع، او را به بازجويي ميبرديد، نيز كساني را كه به او نزديك ميشوند بايد دستگير كنيد." با اين وصف ترديدي باقي نماند كه آنها در پي هدف مغرضانه از بين بردن امنيت با تحقير و اهانت و تحريك من هستند.
حضرت حق را بينهايت سپاس كه روحيهيي به من احسان كرده است تا بتوانم حيثيت و شرف خود را فداي راحتي بيچارگان اين وطن و دفع بلاياي آنها كنم؛ تصميم گرفتهام تحقيرها و اهانتهايي را كه نسبت به من روا ميدارند و در پياش هستند، تحمل كنم. آمادهام زندگي و آبرويم را هزاران بار فداي آسايش اين ملت، مخصوصاً راحتي دنيا و سعادت عقباي كودكان معصوم، سالمندان محترم، بيماران درمانده و تهيدستان كنم.
يكي از نشانههايي كه بال پشهيي را چون كوه، بزرگ جلوه ميدهند اين است: استاندار و مدير امنيت شهر آفيون ظرف ١٠ روز به خاطر فردي چون من كه بيمار و سالمند و ضعيف است و در غربت بهسر ميبرد، پنج بار به اينجا آمدهاند؛ دادستان شهر آفيون نيز دو مرتبه آمده است؛ طي دو روز پنج طياره جاهايي را كه ميروم زير نظر ميگيرند، پنج مأمور پليس مخفي را هم به مراقبانم اضافه كردهاند تا از اوضاع من و كارهايي كه ميكنم باخبر باشند؛ به پست خانهها رسماً دستور دادهاند نامههاي مربوط به مرا مصادره كنند؛ اينها نشان ميدهد كه حادثهيي ده برابر بزرگتر از حادثه شيخ سعيد و منمن را توهم كرده و كاه را كوه جلوه دادهاند كه چنين وضعيتي حاصل شده است.
با تصور دوران گذشته زندگي من، گمان كردهاند ميتوانند با اهانتهايشان مرا به خشم آورند، اما فريب خوردهاند. ما با تمام توان تلاش ميكنيم در برابر آنارشيسم، سدي قرآني چون سد ذوالقرنين ايجاد كنيم. آنان كه با ما مخالفت مينمايند در واقع براي آنارشيسم و كمونيسم زمينه مساعد فراهم ميكنند.
آري، اگر مانند دوره گذشته زندگيام، عدم تحمل هيچ نوع حقارتي براي محافظت از عزت علمي مطرح بود و وظيفه حقيقيام صرفاً متوجه آخرت و نجات مسلمانان از نيستي هميشگي مرگ نميبود، و مانند كساني كه با ما مخالفت ميكنند فقط براي دنيا و سياست منفي كار ميكردم، كساني كه به سود آنارشيسم فعاليت ميكنند حادثهيي ده برابر حادثه منمن و (قيام) شيخ سعيد را بهوجود ميآوردند.
همچنين سه دادگاه و نيروي انتظامي چند استان در طول ٢٠ سال، بر خلاف قانون با نوع لباس و پوشش من كاري نداشتهاند و براساس معذوريت و انزوايم براي تغيير پوشش هيچ اخطاري به من ندادند؛ با اين حال تلاش براي كلاه شاپو گذاشتن بر سر من، آن هم به زور و در ميان مردم، طبق رفتاري خودسرانه و بيقانون، ميتوانست موجب خشم زمين و گريستنهاي بينظير هزار نفر گردد كه از ٤٠ سال پيش در اين وطن، برادرانه، مخصوصاً با درس ايمان تحقيقي با من مرتبط بودند.
ما با دلايل فراوان مطمئن شديم كه با طراحي اجانب، گويا با قصد شكستن توجه عامه مردم نسبت به من بود كه رفتارهاي غيرقانوني ميكردند و ميخواستند تحريكم كنند، اما حضرت حق را بينهايت سپاس كه به كسي چون من، منتظر در آستانه قبر، فاقد علايق، خسته از دنيا، گريزان از توجه و احترام مردم، و بيميل به رياكاريهايي چون شأن و شرف و خودنمايي، روحيهيي داد كه براي اهانتهاي خلاف قانون اينان هيچ اهميتي باقي نماند؛ آنها را به حضرت حق حواله ميكنم. من به كساني فكر ميكنم كه به دليل توهمات بيمورد مرا اذيت و آزار دادند و به زودي با مرگ گرفتار نيستي هميشگي خواهند شد؛ حقيقتاً دلم برايشان ميسوزد. پروردگارا ايمان آنها را با رساله نور نجات ده! نيستي ابدي آنها را به سرّ قرآن، به تذكره نجات و رهايي تبديل فرما! من هم آنها را حلال ميكنم ...!
سعيد نورسي
* * *
بيان منطبق بر حقيقت طلبهيي خالص و قهرمان در تعريف ماهيت استاد؛ طلبهيي كه با درسها و ارشادات بديع الزمان سعيد نورسي به حقيقت رسيد و خدمات متعالي و ارزشمندي به رساله نور انجام داد. امروز، عامل سرور و شادي ملا اعلا در زمين،
امروز، مايه مباهات سكنه زمين در ملا اعلا است
امروز، مدار نظر حبيب الله،
امروز، تاج سر مسلمانيست
امروز، شاه طريقهاي حق،
امروز، امام حقايق است
امروز، محبوب خدا،
امروز، علامه عصر است
امروز، نور ظلمت است
و در همه روزها سردار هدايت
او ملا سعيد نورسي
و بديع الزمان، فخر دوران است.
خسرو
* * *
منظومه مرحوم حسن فيضي درباره رساله نور
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَ ما أرسَلناكَ إلّا رَحمَةً للعالمينَ
از لحاظ وراثت احمدي (ص) و معناي اشاري آيه فوق، رساله نور در عصر و زمانه كنوني ـ كه يكي از آيينههاي آن رحمة للعالمين و تفسير حقيقي حقيقت قرآن است ـ جلوه و نمونهيي از رحمت كلي مذكور ميباشد؛ لذا فكر كردم بعضي از اوصاف حقيقت محمديه (ص) را در معناي مجازي ميتوان به يكي از وارثان جزيياش داد؛ پس اين قصيده درخشان را تغيير ندادم و فقط در اشاره به تفاوت آيينه حقيقت احمديه (ص) كلمههايي اضافه شد.
سعيد نورسي
جهان امروز با تو آرامش مييابد
اي رساله نور كه در اين عصر رحمتي براي عالم هستي
انسان امروز با تو سرور مييابد
اي رساله نور اي رحمتي براي عالم
اين دلهاي بيمار مدتهاست كه پريشاناند
اگر از لقمان (حكيم) در تو نشاني هست
بيا اي محبوب ذي شأن، و شفايي ده
اي جلوه رحمت عالم، اي رساله نور
آيا اين هجاي طولاني پاياني هم دارد؟
سپري خواهد شد آيا غم اين شب داغدار
گريستن بسياري افزايش يافت و صبرشان به اتمام رسيد
اي رساله نور اي جلوه رحمت عالم
فخر عالم از عرش بر اين زمين فرود آمد
شاه ولايت آمد و بر دُلدُل دُلدُل: مركب متعلق به حضرت رسول اكرم (ص) كه ايشان بعدها به حضرت علي (ص) هديه داد. نشست
ذوالفقار را امروز نور مينامند
اي رساله نور اي كه در اين زمانه رحمت عالمي
.........
درمان دردها و محبوب جاني
جامع الاسماء و القرآني
و نيز احساني از نور حق هستي براي ما
اي رساله نور اي رحمت عالم
در اين عالم، نه ماده كه اصلي
چشمي تمام كه از هر ذرهيي مينگرد
سيمايي كامل كه كائنات را متحير ميكني
اي رساله نور اي نمونه رحمت عالم
.........
تو جلوه رحمة للعالمين در اين عصري
تو اينك وارث شفيع المذنبيني
اَغِثْنا يَا غَيَاثَ الْمُسْتَغِيثِين يكي از دعاهايت
اي شعله رحمت عالم اي رساله نور
بگذار زخممان اينك اندكي مداوا شود
سكه نامعتبرمان رواج يابد اينك
نور افشاني كن تا (روزگار) سياهمان سپيد شود
اي نور رحمت عالم اي رساله نور
.........
ما به دنياي حيله گر شوقي نداريم
ما به بدعتها و رياها پايان داديم
و اسير خيالات خام نميشويم
اي حقيقتي از رحمت عالم اي رسالهي نور
ما در آرزوي تشكيل جمعيت و سازمان نيستيم
سوداي رفتن به راه ديگر را هم نداريم
ما فقط سرگشته دردمند رساله نوريم
اي رحمت عالم براي دردمندان اي رساله نور
.........
ما از همه مدح و ثناها عبور كردهايم
از ثروت و داراييها روي برگرداندهايم
خواهان نوريم پيش از رفتن از اين دنياي فاني
اي رساله نور كه در اين عصر رحمت عالمي
.........
فرياد عاشقان كه به عرش رسيده است
اجدادمان را كه روحهاي پاك داشتند ميگرياند
براي خدا به دادمان برس
اي رحمت عالم براي نيازمندان اي رساله نور
آسمانها بلا فرستادند و از زمين بلا روئيد
واويلاي دردناكي همه آفاق را به لرزه درآورد
رحمتي كن بر عالم اي نور مولا
اي جلوه رحمت عالم اي رساله نور
در سويي سيل روان است و در سوي ديگر خون
اين آتش بلا جهان را خواهد سوخت
بشريت گريان مدام چشم بر تو دارد
اي نمونه رحمت عالم اي رساله نور
اين دنياي بزرگ به محاصره آتش در آمده است
دريا چون جهنمي به جوش در آمد
به فرياد رس اي شاه اوليا
اي رحمت عالم در اين زمان اي رساله نور
.........
عليه كفر و زندقه حمله كردي
تيرگيها را از دلها زدودي
ما را غرق درياي نور كردي
اي رحمت عالم براي بيچارگان اي رساله نور
كسي نميتواند دست روي تو بلند كند
ما با جان و دل به تو اعتماد ميكنيم
تويي اميد و آرزوي دنياها
اي نور رحمت عالم اي رساله نور
تو با سرباز و خدمه، ارتش تشكيل نميدهي
با توپ و خنجر جنگ نميكني
با نورت اين زمانه را در آغوش بگير
اي رحمت عالم در حال حاضر، اي رساله نور
اي كاش اين توفان شديد ترسناك به پايان برسد
دوره خوشبختي تازهيي فرا برسد
هجده هزار عالم همگي عيد بگيرند
اي كه براي اهل قرآن رحمت عالمي اي رساله نور
هر چند ظلمتي از روبهرو نزديك ميشود
اما عطاي رحمت امروز تو هستي
شكي نيست كه با نور، ظلمت را از بين خواهي برد
اي كه رحمت عالمي اي رساله نور
نكند اژدهاي سرخ وارد كاشانه ما شود
نكند دست زهرآگينش به گريبانمان برسد
نكند نورت در برابر بايستد و چنين فرصتي به آن دهد
اي سيف رحمت عالم اي رساله نور
اي كاش ابر سياه از بالاي سرمان برود
شعلههاي سرخ خاموش شوند و جهان بيدار گردد
و تا قيامت اين پيروزيات را يادآوري كنند
اي ذوالفقار رحمت عالم اي رساله نور
چه بسيار قاتلان جانها كه از آن اصل و نسباند
ويران كنندگان خانهها و كاشانهها از آن اصل و نسباند
از آن اصل و نسباند آنان كه كينهورزانه تو را مينگرند
اي حجت رحمت عالم اي رساله نور
خون بيگناهان را مينوشند
ابو جهلها و نمرودها را پشت سر ميگذارند
مردنهايي را از ميان مرگها بر ميگزينند
اي كه امروز رحمت عالمي اي رساله نور
ميكروبي كه دندان در جگرها فرو ميبرد
و از خونمان تغذيه ميكند
ميهن پاكيزه را ملوث و آلوده ميكند
اي داروخانهي رحمت عالم اي رساله نور
اي مقر فاتحان و غازيان
اي مركز سادات و سروران
اين وطن مهد شهداست
اي جلوه رحمت عالم اي رساله نور
كفن خونين آن شهيدان
بوي مُشك ميدهد و بدنهايشان چون گل است
فرشتگان بر نعش نورانيشان بوسه ميزنند
اي جلوه رحمت عالم اي رساله نور
قرآن ميگويد (شهدا) نمرده و زندهاند
هر كدامشان رزمنده شيردل حقاند
بارگاهشان دلها را به لرزه مياندازد
اي آيينه رحمت عالم اي رساله نور
تو ارمغاني هستي براي اين ملت اصيل
اي كاش يك روز هم گرفتار ذلت نشويم
ما را به حكومت بزرگ پرافتخار رهنمون شو
اي مثال رحمت عالم اي رساله نور
اين ملت همواره با نورت هجوم خواهد برد
و با پيروزيها افتخارها كسب خواهد كرد
اين حكومت، شرق و غرب را نوراني ميكند
اي كه براي ما رحمت عالم هستي اي رساله نور
بالي از نور و دستاني محكم داري
راهي داري نوراني كه به سوي حق ميرود
بپذير كه بندهي كمتريني داري به نام فيضي
اي كه در اين عصر رحمت عالم هستي اي رساله نور
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
جناب استاد و سرورم! زير سايه (رساله) نور، ذرهيي از انوار آيه
وَ ما أرسَلناكَ إلّا رَحمَةً للعالمينَ
را كه توانستم درك كنم به اين صورت نوشتم و تقديم محضر عرفاني شما كردم. اميدوارم قبول فرماييد، سلامهايمان را تقديم ميكنيم و دستانتان را ميبوسيم.
طلبه بيچاره شما
حسن فيضي
(رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيهِ اَبَدًا دَائِمًا)
* * *
مرحوم حسن فيضي درس حقيقتي را كه از نورها اخذ كرده بود در اشاره به نورها به خوبي تنظيم كرده است. در لاحقه درج شود.
سعيد نورسي
نيكو بخوان، در هر ذرهيي معاني سرشاري هست
معاني اي كه به اهل درد، جان ها تقديم ميكنند
براي آن كه خانه دلهاي غمگين را روشنايي بخشند
بنگر كه جلايي برتر از همه درخشندگيهايند
اگر اين مطلب را با فكر عميق و نيكو بررسي كني
ميبيني كه در آن، براي روحهاي ضعيف شده، به قدر كوهها غذا هست
همچنين اگر خواهان سرمايه و ثروت تمام ناشدني هستي
چشم بگشا و نورها را ببين، بينيازي و غنايي چون توفان برايت وجود دارد
در هر نفس، مهربانانه از پروردگارمان ندا ميآيد كه
مرا بشناس و راه بيفت اي بنده من راه بيفت
اگر اين ندا را از زبان هر ذرهيي شنيده باشي
بشارت باد بر تو صفايي كه بهشت ناميده ميشود
دورها را منگر! نورها را ببين و راه برو، عالم آيينه آن است
مگر نميبيني در هر چهرهاش نوري به همان رنگ هست
يك خورشيد است كه در هر ذره تجلي مي كند و ميدرخشد
مگر نميداني طرزي از همان شيوه هم در تو هست
با دستان باز راه برو امروز، به قدر سير شدن از رساله نور روشنايي بگير
در هر ذره كه تابع عشق است و پر از نور، نجات هست
دشمن كردن دوست، و غير كردن يار هنر نيست
بيگانه را دوست كن كه فقط در دوست وفا هست
هنر اين است كه برگ را اطلس و خاك را الماس كني
زيرا نگاهي كن و ببين كه نه در برگ بقايي هست، نه در خاك
درياها را كوچك مبين و به قطرهها تبديل مكن
زيرا در حقيقت، هر قطره، درياي پنهاني را در خود جاي داده است
تو هم با اينكه اصلات قطره است اما كوه و كمند را پشت سر ميگذاري
و آسمانها را كشف ميكني؛ در تو اي نور چنين نبوغي هست
نقطهيي را جهان كن و بر آن جهان حاكم شو
زيرا در يك نقطهي تو، هوشي به قدر خورشيد هست
قلب هر ذره كعبه آن است؛ باز هم به خودت نظر كن
با دقت ببين كه در هر يك از آنها هدايتي هست
مراقب باش فيضي، تو چشم از خدا بر مگير
براي حقايقي كه حق را ميبينند به قدر حقشان عطا و بخشش هست
قهرمان دنيزلي
مرحوم حسن فيضي
* * *
(يكي از سرودههاي حسن فيضي از معلمان بسيار دقيق و پيشكسوت در مكتب فنون و علوم اسلامي)
براي جنابعالي درباره جدايي از اينجا گفته بودم
باز هم نور هدايت رخت بر ميبندد و اينجا زندان ميشود
باز هم فراق و حسرت و خسران
تو اي چشم باز هم به جاي اشك خون گريه كن
چون قلب پر از هجرانم دچار فراق ميشود
مبادا به مجنون خبر دهي كه باز هم هجرت هست
باز هم ماتم و زاري و فغان خواهد بود
اگر گل شكفتهي توحيد زرد و پژمرده شود
كعبه عرفان باز هم بسته و ويران ميشود
مطلع شدم كه يار فردا با ما بيگانه ميشود
عجب زخم بزرگي؛ چه كساني آن را درمان ميكنند
شكايت اين درد بزرگ اليم نزد چه كس برم
شنونده نالهام چون من همواره نالان خواهد شد
تو اگر انوار شفابخشت را دريغ كني
چه كسي به من نور ميدهد چه كسي لقمانم ميشود
نفس پاك و پاكيزهات آب حيات اين هامون است
آن را دور مكن تا همه سيراب شوند
اين نور شريفات با هر كس كه برخورد كند
اگر ذرهيي هم باشد ماه تابان ميشود
با بوسيدن آن دست كريم و لطيف
قلب كوچك و حزين من دوباره خندان ميشود
اصلاً نميتوانم دوري از باب فيض تو را تحمل كنم
آخر، نذرم اين است كه جانم را فدايت كنم
اگر نظري اي نور خدا بر من غريب افكني
امروز در اين بنده حقيرت هم عماني حاصل ميشود
عناصر هر قدر هم بر چهرهات حجاب كشند
باز هم حق هستي، و شاهد آن باز هم قرآن خواهد بود
از قاب قوسين درسم را آموختم و دانستم كه
آن نور بديع عيان، سلطان معنوي ميشود
زينهار، امروز براي فيضي بيچاره بحث راه مينداز
كه دوباره شيدا و گريان ميشود.
.........
طلبه بيچاره شما
حسن فيضي
* * *
بخش هفتم
زندگي در شهر آفيـون
دستگير شدن بديع الزمان
در ماههاي پاياني سال ١٩٤٧ سه مأمور پليس با لباس شخصي، در ظاهر براي آشنايي با فعاليت يك جمعيت ديني مخفي در سطح كشور، به امير داغ آمده بودند. آنها در پي شناسايي طلبههاي نور و در رأسشان سعيد نورسي بودند. (اين مأموران) شروع به يافتن بهانههاي بياساس كردند. نمونهيي از آنها را به شرح زير ميآوريم:
يكي از مأموران مخفي پليس روي يك كاغذ مينويسد: "خدمتكار سعيد از اينجا برايش مشروب خريداري كرد." و از فروشنده مغازه مشروب فروشي، مرد مستي كه عقل درست و حسابي هم نداشت ميخواهد زير كاغذ را امضا كند. مرد ميگويد: "پناه بر خدا، چه كسي مي تواند چنين دروغي را تأييد كند؟" مأموري كه در تلاش بود نوشته مزبور امضا و تأييد شود و موفق به اين كار نگرديد، همان شب طي يك حادثه عجيب جزاي خطايش را كشيد؛ در حالي كه همراه دوستانش در كنار رودخانه مشروب ميخوردند و قدم ميزدند با يكديگر دعوايشان ميشود. مرد بيچاره را در آنجا كتك مفصلي ميزنند و سلاحش را هم ميگيرند.
* * *
استاد وقتي با درشكه به بيرون شهر ميرفت، پنج طياره از بالا او را زير نظر ميگرفتند، و اين كار چهار پنج روز ادامه يافت. زماني كه استاد وارد خانهاش ميشد آنها هم آسمان امير داغ را ترك ميكردند. به خدمت صرفاً ايماني، اخروي و قرآني استاد نامي نادرست نهاده، تبليغات راه ميانداختند و به مقامات بالا گزارشهاي غلط ميدادند.
انتشار رساله نور با ماشين تكثير و گسترش تدريجي رسالهها در آناتولي موجب ميشد كميتههاي الحادي پنهاني كه درصدد متوقف كردن خدمت ايماني (طلبههاي نور) بودند، براي دولت ايجاد توهم كرده و عليه (رساله نور) تحريك كنند. دستور صادر شد كه خانه نورجيان در استانها و شهرها و روستاهاي فراواني مانند امير داغ، اسپارتا، كاستامونو، قونيه، اينه بولي، صافرانبولي، و آيدين بازرسي شود. سرانجام در آخرين ماه سال ١٩٤٧ استاد سعيد نورسي و ١٥ نفر از طلبههايش را از امير داغ به شهر آفيون منتقل كرده و پس از بازجويي آنها را دستگير ميكنند. طلبههاي نور در ديگر استانها را هم دستگير و به شهر آفيون ميبرند. به اين ترتيب سومين دوره زندگي در مدرسه يوسفيه آغاز ميشود.
دادگاه بديع الزمان در شهر آفيون
بديع الزمان وارد هر زندان كه ميشد زندانيهاي ديگر را ارشاد ميكرد. برخي جانيان زنداني (بعد از ديدار و گفتگو با او) بسيار رام و آرام ميشدند. حتي زماني كه او را در حبس، در انزواي مطلق قرار ميدادند باز هم زندان شكل مدرسه نور به خود ميگرفت. به همين دليل زندانهايي را كه در آنها محبوس ميشد مدرسه يوسفيه ميناميد. حتي در زندان دنيزلي تعدادي از جوانان علاقهيي به ترك مدرسه يوسفيه نداشتند و ميگفتند: "اگر قرار باشد بديع الزمان همچنان در اين زندان بماند ما نيز خود را مجرم نشان ميدهيم تا با زندان ماندن مجازاتمان كنند، ما از او جدا نميشويم، ما ميخواهيم از رساله نور درس بياموزيم."
در زندان دنيزلي بعد از تأليف "رساله ثمره" اصلاحات مؤثري در زندان مشاهده ميشود. اين وضع دشمنان را هم به قدرداني وا ميدارد. طلبههاي مخلص نور كه ماهيت رساله نور را با دقت و تفكر مطالعه كرده ادراك ميكنند و از ايمان تحقيقي برخوردار ميشوند، از مرگ و زندان و حبس، و آزار و جفاي بشري نميهراسند. آنها با خدمت به ايمان و قرآن مقدس در مسير نجات ابدي وطن و ملت و عالم اسلام و بشريت تلاش ميكنند و در اين راه اگر با ظلم و مصيبت بيدينان نيز مواجه شوند به هيچ وجه سست و نااميد نشده و با افتخار وارد زندان ميشوند. آنها فقط يك نقطه اتكا دارند، آن هم خدمت خالصانه به قرآن و ايمان براي رضاي خداوند است. حافظ مظلومان و بيگناهان، حضرت حق است. آنها بدون آنكه به موانع اهميتي دهند مانند استادشان با خيال آسوده به مطالعه و انتشار رساله نور ادامه ميدهند. لذا طلبههاي نوري كه در يك دوره استبداد مطلق و عجيب ٢٥ ساله براي رساله نور تلاش و فعاليت ميكردهاند هيچگاه در خدمت به ايمان و اسلام متزلزل نشدهاند. آنها با اين اعتقاد ايمان آوردهاند: "چيزهايي كه در ظاهر مُضر ديده ميشوند در حقيقت نعمتاند. در زحمت، رحمت هست. در راه خدمت ايماني هر چه بر سرمان آيد خير است. ما مكلف نيستيم به آنچه بر سرمان خواهد آمد فكر كنيم؛ بلكه تكليف ما خدمت قرآنيست. ما همواره تحت عنايات پروردگار رحيم هستيم. اگر بميريم شهيديم و اگر بمانيم خادم قرآنايم. دشمنان اسلام اگر ما را به حبس ابد در زندان دنيا هم محكوم كنند باز هم در خدمت رساله نور خواهيم بود" آنها صرفاً به ايمان اكتفا ننموده بلكه عمل هم كردهاند و اين امرِ ثابت شدهايست.
اين ملت متدين و فداكار با علم بر درستي و بزرگي و قهرماني بديع الزمان، تا آنجا به او اعتماد كرده بود كه هيچ كدام از تبليغاتي را كه عليه او ميشد باور نميكرد. عشق و محبت قلبي مردم به بديع الزمان، با شنيدن ظلم و شكنجههايي كه در حق او انجام ميشد، فزوني مييافت. آنها ميگفتند: "زنداني كردن شخصيت بزرگ و ارجمندي مانند بديع الزمان كه قهرمان دين است، و ممانعت از مطالعه آزاد آثار او، حكايت از تلاش براي برچيدن دين از آناتولي و از ميان
برداشتن اسلام دارد." و به اين ترتيب نشان ميدادند كه خصم شكنجه و ظلمهاي روا داشته شده توسط كمونيستها و بيديناناند. لذا ميگفتند "دولت براي خنثي كردن طرحي كه عليه حاكميت در حال اجراست پيش از هر چيز ميبايست بديعالزمان را آزاد بگذارد؛ در غير اين صورت تا وقتي بر بديع الزمان فشار وارد كنند مردم عليه دولت خواهند بود.
اين حقيقت در انتخابات ١٩٥٠ كاملاً مُحقق شد؛ دولت پيشين كه مخالف دين بود و بديع الزمان را مدت ٢٥ سال تحت استبداد مطلق، شديدترين ظلمها و شكنجههاي عجيب قرار داده بود، توسط اكثريتي بزرگ سقوط كرد و حزب دمكرات كه درصدد از ميان برداشتن ظلم و ستم اعمال شده بر دين بود روي كار آمد.
ما بيان اين حقيقت را براي سلامت دين و وطن و ملت واجب ميدانيم."
آري، بديع الزمان با اينكه در دادگاه دنيزلي در سال ١٩٤٤ بيگناه شناخته شده بود، مجبور به اقامت در اميرداغ از توابع استان آفيون ميشود. در آنجا نيز در حالي كه مشغول مسايل آخرتي خود و امور رساله نور بود، در سال ١٩٤٨ دشمنان دين كه گويي ظلمهايشان تا آن زمان كافي نبوده است، با تكرار همان مسايل و سخنان بيپايه مانند: "درصدد راه اندازي يك تشكيلات مخفيست؛ مردم را عليه دولت تحريك ميكند؛ هرچه پيرتر ميشود انرژياش بيشتر ميشود و با اين توان و انرژي سعي در براندازي نظام دارد؛ مصطفي كمال (آتاترك) را دجال اسلام، و سفيان مينامد"، سرانجام او را با ٥٠ نفر از طلبههاي رساله نور تحويل دادگاه مجازاتهاي سنگين شهر آفيون ميدهند و زنداني ميكنند.
در نتيجهي تحقيقات عميق و مفصلي كه انجام ميشود هيچ موردي را كه جرم بهشمار آيد نمييابند. ولي به هر حال آنچه ميخواستند شد و انجام دادند. سرانجام دادگاه گويا بر اساس يك تصميم شخصي (نه بر اساس قانون)، ٢٠ ماه محكوميت براي بديع الزمان، ١٨ ماه براي عالمي مُدقق، و ٦ ماه هم براي ٢٢ نفر ديگر صادر كرد؛ درباره باقيمانده افراد نيز گفتند: "اينها بديع الزمان را مرشد بزرگ ميدانستهاند و رساله نور را براي پر كردن خلاء درونشان مطالعه ميكردهاند." لذا آنها را بيگناه تشخيص دادند. محكومان را با اين ادعا كه "به
جمعيت مخفي تأسيس شده توسط بديع الزمان كمك كردهاند" به مجازات رساندند. بيدرنگ حكم را اجرا و همه آنها را دستگير ميكنند.
به طور طبيعي رأي دادگاه مبني بر محكوميت (بديع الزمان و طلبههايش) در اختيار دادگاه تجديد نظر گذاشته ميشود. دادگاه مذكور، تحقيقات خود را خيلي زود پايان داده و چنين نظر ميدهد: "بديع الزمان در دادگاه دنيزلي براساس همين اتهام، بيگناه تشخيص داده شده است، حتي اگر رأي دادگاه دنيزلي اشتباه هم بوده باشد، ادعاي تصديق شده توسط دادگاه تجديد نظر را نميتوان مجدداً مورد مؤاخذه و محاكمه قرار داد." لذا رأي محكوميت صادر شده را از اساس بياعتبار ميكند. متعاقب اين مطلب، دادگاه دوباره شروع به كار ميكند. از خواسته مظنونان سؤال ميشود. طلبههاي بيگناه نور ميگويند خواسته آنها تبعيت از تصميم دادگاه تجديد نظر است. دادگاه آفيون مفصلاً بررسي ميكند كه آيا بايد از رأي دادگاه تجديد نظر پيروي كرد يا نه؛ و در پايان تصميم ميگيرد كه بايد پيروي كرد. آنگاه شروع به فعاليت ميكند تا موارد ناقص را كامل كند، ليكن اين فعاليت بالاخره به سرانجام نميرسد و كار دادگاه براي مدت زيادي به تعليق در ميآيد؛ بنابراين بديع الزمان و طلبههايش بدون دريافت حكم قطعي، پس از طي محكوميت اعلام شده در زندان، آزاد ميشوند. همچنان كه توضيح داده شد كار دادگاه سه سال است كه ادامه دارد!
همين دادگاه آفيون بعدها دو بار حكم برائت صادر كرد و در نهايت در سال ١٩٥٦ كليات رساله نور و همه نامهها را بدون استثنا به بديع الزمان بازگرداند.
ميلياردها بار افسوس، اين نابغه و شخصيت بينظير را كه مقدسترين خدمت ايماني را در حق وطن، ملت، جوانان و عالم اسلام انجام داده و آثار بزرگ و خارق العادهيي را كه ميتواند پاسخگوي تمام نيازهاي معنوي بشر باشد، ارائه كرده است از اين دادگاه به آن دادگاه كشاندند و تلاش كردند او را در زندانها از بين ببرند.
بديع الزمان در سه چهار سال اخير همچون بيست سال گذشته چنان متحمل شكنجههاي بيسابقهيي شده كه ميتوان گفت در طول تاريخ با هيچ دانشمندي چنين رفتارهاي وحشيانهيي نشده است. آزارهاي يك ماه حبس در دنيزلي را در
آفيون در يك روز متحمل ميشد. رفتارهايي كه با او ميشد كاملاً خلاف قانون بود. در زندان ٢٠ ماه تمام مخصوصاً زمستانها در يك سلول سرد و بدون امكانات نگهداري ميشد. منتظر بودند او در زندان انفرادي و در انزواي مطلق از بين برود. در روزهاي بسيار سرد زمستان زماني كه پنجرههاي زندان از فرط سرما يخ ميبست او را مسموم كردند. او با كهولت سن و بيماري ماهها شديداً درد كشيد. حتي در روزهايي كه نميتوانست از بستر خود بلند شود اجازه ندادند يكي از طلبههايش كارهاي او را انجام دهد. تحت آن شرايط بغرنج انتظار ميرفت جان به جان آفرين تقديم كند. بيماري او چنان شدت گرفته بود كه روزهاي متمادي نميتوانست چيزي بخورد، تغذيهيي نداشت لاجرم بسيار ضعيف شده بود. او با چنين وضعي در حالي كه كاملاً زير نظر و با محدوديتهاي عديدهيي مواجه بود تأليف رساله نور را رها نكرد؛ و مانند همه زندانهاي ديگر در اينجا نيز مخفيانه كتاب مينوشت. زندانيان، رساله نور را پنهاني و مخفيانه دستنويس و تكثير ميكردند. رسالهها به اين ترتيب به خارج از زندان هم ميرفت و در آنجا نشر مييافت؛ بنابراين انتشار رساله نور حتي زماني كه بديع الزمان در زندان بود متوقف نشد. كساني مانند خسرو از قهرمانان نور موفق شدند صدها هزار نسخه از رساله نور را با الفباي قديم عثماني كه رسم الخط قرآني بود. م. مخفيانه منتشر كنند.
در زندان هنگامي كه مسمومش كردند و در بستر مرگ بود، به يكي از طلبهها كه فرصت يافته به ديدارش آمده بود گفت: "ممكن است زنده نمانم. همه موجوديتم فداي وطن، ملت، جوانان، عالم اسلام و رفاه و سعادت ابدي انسانها. اگر مُردم لازم نيست دوستان انتقامم را بگيرند."
بسياري از زندانيان با آمدن بديع الزمان به زندان از او مستفيض ميشدند. يكي از آنها را كه يكبار از پنجره به بديع الزمان سلام كرده بود مورد ضرب و شتم قرار دادند كه "تو چرا به بديع الزمان سلام كردي؛ چرا از پنجره او به داخل نگاه كردي؟" طلبههايي كه امكان مييافتند مخفيانه با استاد ارجمند و محبوبشان ـ كه بيمار بود و در وضعيت دردناكي بهسر ميبرد ـ ديداري داشته
باشند در صورت اطلاع مأموران تنبيه ميشدند؛ آنها را به فلك ميبستند و كتك ميزدند. آنها البته هيچگاه بر اثر اين شكنجهها عقبنشيني نكردند. با صلابتي كه ريشه در ايمان و عزت اسلامي داشت، با هر ضربه ظالمان فرياد ميكشيدند كه "بزن، باز هم بزن". از استادشان بديع الزمان تبعيت ميكردند كه از طريق مطبوعات، زماني گفته بود: "وقتي دشمن با پوتين بر گلويت ميفشارد بر چهرهاش تف كن؛ تا روحت رهايي يابد و پيكرت له شود."
به اين ترتيب با انواع و اقسام شكنجهها و فشارها سعي ميكردند مانع خدمت او در زندان و بيرون زندان شوند. ظلمها و اهانتهايي را كه در دنيا در حق هيچ كس روا نداشتند در برخورد با بديع الزمان روا داشتند. او در نهايت ٢٠ سپتامبر ١٩٤٩ بعد از به اتمام رساندن دوره محكوميت خود از زندان آزاد شد. آزادي محكومان در همه زندانها معمولاً در ساعات رسمي صورت ميگيرد؛ در زندان آفيون نيز اين امر هميشه ساعت ١٠ صبح انجام ميشود؛ با اين حال براي ممانعت از اجتماع خيل عظيمي از مردم كه آماده ميشدند با تظاهرات پرشوري به استقبال بديع الزمان بروند، او را بين سپيده دم و وقت نماز صبح از زندان آزاد كردند.
* * *
جناب بديع الزمان مدتي در شهر آفيون اقامت كرده است. با اينكه مدت محكوميتش را به پايان رسانده و دادگاه عالي تجديد نظر هم رأي صادر شده قبلي را به نفع او تغيير داده بود، اما سه مأمور پليس شبانه روز در مقابل خانهاش كشيك ميدادند. او را از اينكه از زندان بيرون آمده پيشمان كرده و به ظلم و محدوديتهايشان ادامه ميدادند. دو سال حبس عذاب آور و كُشنده را پشت سر گذاشته بود اما به كساني هم كه براي عيادت و احوالپرسي ميآمدند اجازه ديدار داده نميشد. همچنان كه در تاريخچه حيات او مشاهده ميشود فرمانده روس در روسيه، او را آزاد ميگذارد اما در موطن و زادگاهش، مأموران رسمي به كساني كه براي تبريك عيد نزد بديع الزمان ـ كه همه چيزش را فداي ملت عزيز و سربلندي
اسلام كرده است ـ ميآمدند اجازه ملاقات داده نميشد. حتي اگر كسي را ميديدند كه با خدمتكارش صحبت ميكند، ميگفتند: "تو با خدمتكار بديع الزمان صحبت كردهيي"، مشكلاتي براي او ايجاد نموده و مشخصاتش را ثبت ميكردند. همه اين رفتارهاي غير قانوني، مردم را به بديع الزمان بيشتر نزديك ميكرد؛ طوري كه گويي تازيانهيي به دست گرفته مردم را مجبور به تهيه آثار بديع الزمان ميكردند. اين رفتارها در عين حال موجب دوري مردم از كساني ميشد كه عليه بديع الزمان تبليغ ميكردند يا عدهيي را به اين كار وا ميداشتند. هر چه تلاش ميكردند توجه مردم به بديع الزمان را از بين ببرند احترام و دلبستگي ملت و جوانان، مخصوصاً جواناني كه تحصيلات عاليه داشتند به او بيشتر ميشد. هر قدر عليه بديع الزمان تبليغات منفي ميكردند علاقه مردم به او فزوني مييافت. هدف از تبليغات منفي عليه او از بين بردن توجه مردم به بديع الزمان بود؛ ميخواستند تأثيرگذاري او را به حداقل برسانند و جلوي گسترش رساله نور را بگيرند؛ در حالي كه رساله نور به شخصيت مؤلفش وابسته نبوده و نيست. رساله نور به قرآن تعلق دارد، و به آثار ديگر شباهت ندارد. رساله نور به خودي خود خزانه حجت و برهان است؛ يعني ذاتاً حجت و برهان است. خواننده رساله نور به مؤلف آن نظر ندارد، بلكه مستقيماً به حقايق درون آن و به براهين و دلايلش نظر ميكند. بنابراين دلايل و حقيقتهاي ديگر است كه تبليغات رسمي دروغي كه عليه بديع الزمان انجام ميگرفت بينتيجه ميماند و به شكست محكوم است.
آري. اين ملت مسلمان، براي كشاندن چنين متفكر و مؤلف بزرگي، از اين دادگاه به آن دادگاه، ميلياردها بار اظهار تأسف ميكنند؛ انديشمندي كه تا اين حد به وطن و اين ملت فايده رسانده و خدمت به قرآن و ايمان را با فراغت نفس و از خودگذشتگي بينظيري به انجام رسانده است. ما به نام مصلحت وطن و ملت اعلام ميكنيم: اين وضع هر چه زودتر بايد به نتيجه برسد و به دادگاهها ميبايست پايان داد، زيرا خدمت قرآني بديع الزمان عرصهيي به گستردگي جهان اسلام را در بر ميگيرد و جهان شمول است. حقايق به غايت عالي و ارزشهاي والايي كه درباره بديع الزمان سعيد نورسي تقديم كرديم بيدليل و مدرك نيست و مبالغه
نشده است. كساني كه در اين مورد ترديد دارند با شناختِ از نزديك بديع الزمان كه هنوز در قيد حيات است و با مطالعه مستمر و سازنده و با نيت خالص رساله نور متوجه خواهند شد كه حقايق مطرح شده در اين تاريخچه حيات تا چه حد نارسا بوده است. بيشك آنها خالصانه به حقايق بيشتري پي برده، و براي اعلام اين حقايق به جهانيان مشتاق ميشوند.
اگر همه محاكم جهان با توجه به اتهاماتي كه دشمنان پنهان دين مطرح كردهاند سعي بر محكوميت بديع الزمان داشته باشند، در صورتي كه مستند بر دليل و مدرك باشد، موفق به محكوميت بديع الزمان نخواهند شد.
جناب بديع الزمان سعيد نورسي هنگامي كه به سبب بيماري ناشي از مسموميت به دست دشمنان اسلام روزها را همواره در بستر بيماري سپري ميكند، ميگويد: "در انتظار باز شدن در قبر هستم." ليكن ما با تمام وجود از حضرت حق ميخواهيم و مسئلت داريم كه به اين قهرمان بزرگ دين، عمر طولاني نصيب كند. زيرا عالم اسلام و همه جهانيان، نيازمند كسي هستند كه چون او فدايي و خادم مخلص قرآن، نابغهاي بزرگ، انديشمندي سترگ، قهرمان حقيقت، و حكيم بي نظير اسلام باشد.
* * *
اميد پانزدهم كه روايت حيات بديع الزمان در آفيون و امير داغ به قلم خويش ميباشد از مجموعهي لمعات اخذ و در اينجا درج گرديده است.
اميد پانزدهم
از آنجا كه زمان تأليف رساله نور سه سال پيش به اتمام رسيده بود، اميد پانزدهم نوشته شد تا منبعي باشد براي تكميل و تأليف لمعه سالمندان توسط يك نورجي در آينده.
زماني مجبور به اقامت در امير داغ بودم و در خانهيي تنها به سر ميبردم. گويي در حبس انفرادي بودم و با فشارها و زير نظر گرفتنهايشان كه برايم واقعاً دشوار بود شكنجهام ميدادند. از زندگي به ستوه آمدم و از اينكه از زندان آزاد شده بودم تأسف خوردم. با روح و جان، زندان دنيزلي را آرزو كردم و خواستم بميرم و زير خاكم بگذارند. زمزمه ميكردم زندان و مرگ بر اين زندگي شرف دارد؛ در حالي كه ميخواستم بين مُردن و زندان رفتن يكي را انتخاب كنم عنايت الهي به دادم رسيد. دستگاه تكثير جديدي را در اختيار شاگردان مدرسة الزهرا كه قلمشان كار دستگاه تكثير را ميكرد، گذاشت. ناگهان پانصد نسخه از هر مُجلد با ارزش رساله نور توسط يك قلم وارد ميدان شد. آغاز فتوحات، زندگي با مشقت را در نظرم گوارا كرد، و باعث شد بگويم "خدا را بينهايت سپاس".
مدتي بعد دشمنان پنهان رساله نور نتوانستند فتوحات نوريه را تحمل كنند، لذا حكومت را عليه ما شوراندند. شرايط زندگي دوباره برايم سخت و طاقت فرسا شد. در يك لحظه عنايت رباني تجلي نمود مأموران مرتبط با مسأله بيش از همه محتاج رسالههاي نور بودند؛ آنها رسالهها را به موجب وظيفه خود مصادره ميكردند و با كمال كنجكاوي و دقت به مطالعه آنها ميپرداختند. نور رسالات مذكور آنان را به جبهه طرفداران كشاند. آنها به جاي انتقاد شروع به تقدير و تعريف كردند و به اين ترتيب آموزشگاه نور توسعه قابل توجهي يافت و سودي صدبرابر بيشتر از خسارتهاي مادي عايدمان شد و تقلاهاي دشوارمان پايان يافت.
سپس دشمنان منافق و پنهان، نظر دولت را به شخص من جلب كردند. فعاليتهاي سياسي گذشتهام را به يادشان آوردند. براي دادگستري و اداره
معارفش و براي نيروي انتظامي و وزارت كشور توهماتي را به وجود آوردند. اين توهمات با تلاش جريانات حزبي و هرج و مرج طلباني كه زير پوشش كمونيسم قرار داشتند بيشتر و بيشتر شد. شروع به اذيت و آزار و توقيف ما و مصادره رسالهها كردند. فعاليت طلبههاي نور متوقف شد. با هدف به زانو در آوردن من، قسمي از مأموران رسمي شهادتهايي دادند كه هيچكس نميتواند آنها را قبول كند. كوشيدند افتراهاي عجيبي را پخش كنند، البته موفق نشدند چنين دروغهايي را به كسي ثابت كنند.
آنگاه با بهانههايي بسيار پيش پا افتاده مرا در اوج سرماي شديد زمستان دستگير و به سلولي بزرگ و بسيار سرد بردند كه تا دو روز بخاري نداشت. به صورت انفرادي در آن جا ماندم. من در حالت عادي هميشه در اتاق كوچكم روزي چندبار بخاري روشن ميكردم، هميشه منقلم پر از آتش بود و با اين حال در مقابل ضعف و بيماري به سختي مقاومت ميكردم، اينك در چنين وضعي كه از سرما تب و لرز كرده بودم و زير فشار دهشت انگيزي قرار داشتم و در خشم دست و پا ميزدم، به واسطه عنايت الهي حقيقتي بر قلبم متبلور شد كه معنا و مفهومش كه بر روحم تذكر داده شد چنين بود: "تو زندان را مدرسه يوسفيه ناميدهيي، در زندان دنيزلي فوايدي هزار بار بيشتر از مشقاتي كه تحمل كردي حاصل شد؛ آسودگي، بهره معنوي، استفاده زندانيان از رساله نور و فتوحات رساله نور در ادارات بزرگ نتيجه كمي نبود، اينها باعث شد به جاي شكايت، هزاران بار شكرگزاري كنيد. همين مسايل موجب شد هر ساعت از حبس و تحمل سختي براي شما معادل ده ساعت عبادت گردد و آن ساعات فاني را باقي نمايد. انشاءالله اين سومين مدرسه يوسفيه نيز موجب ميشود مصيبتزدگان از رساله نور بهرهمند شوند و تسلي يابند و سرما و سختي تو را تبديل به گرما و حرارت و شادماني كنند. كساني را كه از آنها عصباني هستي اگر فريب خورده باشند نادانسته به تو ظلم ميكنند، لذا شايسته چنين رفتاري نيستند، اگر دانسته و با قصد و بر اثر گمراهي تو را آزار ميدهند و شكنجه ميكنند بسيار زود با مرگي ـ كه برايشان اعدام ابديست ـ وارد سلول انفرادي قبر شده و دچار عذاب دردآور
هميشگي خواهند شد. تو در نتيجه ظلم و ستم آنان ثواب كسب ميكني و لحظات فانيات را بقا ميبخشي و لذت معنوي به دست ميآوري و نيز وظيفه علمي و دينيات را خالصانه به جا ميآوري."
من نيز با تمام قدرت"الحمدلله" گفتم و با احساس انساني بر آن ستمگران رحم كردم، و دعا كردم پروردگارا! آنها را هدايت فرما. در اين رويداد جديد همچنين كه در لايحهيي براي وزارت كشور نوشتم و خاطر نشان كردم كه تصميمشان به ده دليل خلاف قانون است و اين ستمگران به نام قانون، كار خلاف قانون ميكنند و مجرم اصلي خودشان هستند. نوشتم با فراهم كردن چنان بهانههايي موجب خندهي شنوندگان و گريستن حق پرستان شدند و با دروغها و مطالب ساختگيشان به اهل انصاف نشان دادند كه از نظر قانون و حق، امكان ايجاد مزاحمت براي رساله نور و شاگردانش را ندارند.
مثلاً مأموراني كه يك ماه ما را زير نظر داشتند چون بهانهيي به دست نياوردند در يادداشتي نوشتند: "خدمتكار سعيد از دكاني مشروب خريد و برايش برد." بعد چون نتوانستند كسي را بيابند كه حاضر به امضاي آن يادداشت باشد فردي بيگانه و مستي را دستگير كرده و با تهديد به او دستور دادهاند كه اين نوشته را امضا كن، او نيز گفته بود: "پناه بر خدا! چه كسي چنين دروغ عجيبي را تأييد ميكند؟" و بالاخره آنها مجبور ميشوند يادداشت را پاره كنند.
نمونه ديگر: فردي كه او را نميشناختم و در حال حاضر نيز نميشناسم اسبش را داده است كه من با آن گردشي بكنم. من نيز به دليل ناخوشيام بيشتر روزها به قصد تازه كردن هوا و اينكه نفسي بكشم تابستانها يكي دو ساعتي گردشي ميكردم، به صاحب آن اسب و درشكه قول داده بودم، به مقدار پنجاه ليره كتاب بدهم تا اينكه اصول اخلاقيام را رعايت كرده و زير دِين كسي قرار نداشته باشم. آيا در اين كار احتمال ضرر و خطري (براي ديگران يا كشور) وجود دارد؟ با اين حال استاندار و مسؤولان دادگستري و افسر نگهبان و مأموران پليس پنجاه بار پرسيدند: "آن اسب متعلق به كيست؟" گويي واقعهيي برخلاف امنيت مردم رخ داده است يا صحبت از حادثه سياسي بسيار مهميست. حتي هنگامي كه دو نفر
براساس حميّت ديني خود گفتند اسب و درشكه مال ما بوده است تا اين سؤال و جوابهاي بيمعنا تمام شود، هر دوي آنها را به همراه من دستگير كردند. در قياس با اين نمونهها ناظر بازيهاي كودكانه زيادي بوديم، خنديديم و گريستيم و دانستيم آزار رسانندگان به رساله نور و طلبههايش مورد تمسخر واقع خواهند شد.
محاورهيي لطيف به عنوان يكي از همان نمونهها: در حكم توقيف من دليل را "اخلال در امنيت" نوشته بودند من با اينكه آن يادداشت را نديده بودم به مدعي العموم گفتم: "ديشب غيبت تو را ميكردم. به مأمور پليسي كه از طرف مدير اداره پليس از من بازجويي ميكرد گفتم: خداوند سه بار مرا لعنت كند! اگر به اندازه هزار مدعي العموم و هزار رييس پليس به امنيت عمومي اين كشور خدمت نكرده باشم."
بعد در آن اثنا كه سرما اذيتم ميكرد و بيش از هر زمان ديگر نيازمند استراحت بودم و بايد مراقب ميشدم سردم نشود و در عين حال به دنيا نينديشم، در حالي كه غرض و مرض طرف مقابل را احساس ميكردم، از كساني كه موجب تبعيد و انفرادي و دستگيري و آزار غير قابل تحملم شده بودند بيش از حد عصباني و دلخور شدم. عنايتي به دادم رسيد، و در عالم معنا به قلبم هشدار داده شد:
"تقدير الهي كه عين عدالت است در عين ظلم و ستمي كه ديگران در حقات روا ميدارند سهم بزرگي دارد. در اين حبس رزقي داري كه از آن بهره خواهي برد، همان رزق تو را به اينجا كشانده است. بايد با تسليم و رضا آن را بپذيري. حكمت و رحمت رباني نيز در اين مطلب سهم بزرگي دارد كه عطاي نورانيت به محبوسان اين زندان و تسلي دادن به آنها و كسب ثواب از جمله آن ميباشد. در برابر چنين سهمي بايد صبورانه هزاران بار شكر كرد. نفسات نيز با نقايصي كه از آنها اطلاع نداري در اين رويداد دخيل است. در اين باره بايد علاوه بر توبه و استغفار خطاب به نفسات بگويي تو مستحق اين سيلي بودهيي، برخي از مأموران ساده دل و گرفتار اوهام كه فريب دسيسههاي دشمنان پنهان را خوردند، اغفال شدند و موجب ستم بر تو شدند، آنها نيز در اين مطلب سهيم هستند. در مقابل، رساله
نور سيليهاي معنوي دهشتناكي بر آن منافقان وارد آورد و انتقام تو را كاملاً از آنها گرفت. اين براي آنها كافيست. آخرين سهم از آن مأموران رسميست كه واسطه بالفعل بودهاند. در مقابل نگاه انتقادي آنها به رساله نور براي اينكه خواه ناخواه و بيترديد از آن بهرهمند شوند، براساس آيهي:
وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ
(آل عمران:١٣٤)
بخشيدن آنها نوعي بزرگ منشيست."
من نيز پس از اين هشدارِ مطابق با حقيقت، سرشار از شادي و شُكر تصميم گرفتم در مدرسه جديد يوسفيه بمانم و حتي براي اينكه به مخالفانم كمك كنم، جرم بيضرري مرتكب شوم تا لازمه مجازاتم گردد. براي كسي مثل من كه در سن هفتاد و پنج سالگيست و بيعلاقه به دنيا، و از هفتاد دوستي كه در دنيا داشته حالا فقط پنج نفر باقي مانده و از او هفتاد هزار نسخه رساله نور باقي مانده كه پس از او وظيفه نوريهاش را آزادانه انجام خواهند داد، و كسي كه برادران و ميراث دارانش با هزاران زبان بدل از يك زبان خدمت ايماني خود را انجام خواهند داد، قبر از اين زندان صد برابر مناسبتر و خيرش بيشتر است. من اين زندان را به آزادي بيرون ترجيح ميدهم كه در آنجا انسان زير تحكم است و محروم از آزادي؛ اين زندان صدبار بهتر و مفيدتر از آزادي ظاهري بيرون است. زيرا انسان به تنهايي در بيرون زندان با تحكم صدها مأمور سر و كار دارد، اما در زندان همراه با صدها زنداني فقط با چند مسؤول مانند مدير و سر نگهبان كار دارد و مجبور است مطابق مصلحت به دستورات همين چند نفر عمل كند. در زندان انسان با رفتارهاي برادرانه بسياري از دوستان مواجه ميشود و آرامش مييابد. اين انديشه كه اسلام امر به محبت ميكند و فطرت انساني در اين اوضاع مرحمت به سالمندان را لازم ميدارد، باعث ميشود رنج زندان تبديل به رحمت گردد، به زنداني بودنم رضا دادم.
زماني كه براي سومين بار به دادگاه آمدم، بر اثر سالمندي و ضعف و بيماري
نميتوانستم سرپا بايستم، لذا بيرون دادگاه روي يك چهار پايه نشستم، ناگهان يكي از قضات آمد و شروع به پرخاش كرد، با اهانت گفت: چرا نشسته است؟ من نيز به دليل كهولت سن از بياحترامي او عصباني شدم. با نگاهي به اطراف، مسلمانان زيادي را ديدم كه با كمال محبت و مهرباني و برادري پيرامون ما گرد آمده و چشم به من دوختهاند و كسي هم آنها را متفرق نميكند، در آن لحظه دو حقيقت به من يادآوري شد:
حقيقت اول: دشمنان پنهان من و رساله نور براي از بين بردن توجه عموم نسبت به من ـ كه مطابق خواسته من نبوده است ـ با اين تصور كه در مقابل اين رساله سدّي خواهند كشيد برخي مأموران ساده دل را فريب داده و براي بد جلوه دادن من در نظر مردم اقدام به چنين رفتارهاي اهانت آميزي كردهاند. در مقابل، (عنايت الهي در عوض) خدمتي كه رساله نور به عرصه ايمان كرده است و به عنوان يك احسان و به تلافي اهانت همان يك نفر، به من چنين القا نمود كه اين صد نفر را ببين كه با سپاسگزاري از خدماتتان، مهربانانه و دوستانه و دلسوزانه به استقبال و بدرقهتان آمدهاند. حتي روز دوم هنگامي كه در اداره بازجويي مشغول پاسخ دادن به سؤالات مدعي العموم بودم حدود هزار نفر از مردم در آستانه ساختمان دولت و روبهروي پنجره دادگاه با كمال علاقه دور هم جمع شده بودند و بديهي بود كه با لسان حال ميگويند اينها را اذيت نكنيد. پليس نميتوانست آنها را متفرق كند. بر قلبم خطور كرد: اين مردم در اين زمانه پر خطر، در پي تسلي كامل و نوري جاودان و ايماني قوي و بشارتي مبني بر سعادت ابدي هستند و به طور فطري آن را جستجو ميكنند، چون شنيدهاند گمشده آنها در رساله نور است پس نسبت به فرد بياهميتي مثل من، به دليل اندك خدمتي كه به ايمان كردهام بيش از آن كه شايستهاش باشم لطف و محبت ميكنند.
حقيقت دوم: در عالم معنا هشدارم دادند كه رفتارناشايست و تحريكآميز معدودي فريب خورده كه با هدف اهانت به ما و با توهم اخلال در امنيت و منحرف كردن توجه مردم صورت ميگيرد، تشويق و قدرداني فراوان اهل حقيقت و نسلهاي آتي را در پي خواهد داشت.
آري، در مقابل فعاليتهاي وحشتناك آنارشيستي كه زير پوشش كمونيسم براي از بين بردن امنيت عمومي انجام ميشود، رساله نور و طلبههايش به سبب قدرتي كه از ايمان حقيقي كسب ميكنند مانع فساد مخرب مذكور در هر نقطه از كشور ميشوند و براي از بين بردنش تلاش ميكنند و براي تأمين امنيت و آسايش مردم ميكوشند. با اينكه در طول بيست سال گذشته سه چهار مرتبه دادگاه تشكيل دادند اما در اين خصوص كه طلبههاي رساله نور با وجود شمار قابل توجهشان در اقصي نقاط كشور امنيت را اخلال كرده باشند مقامات انتظامي ده استان و مسؤولان دادگاههاي مذكور هيچ دليلي نيافته و ثبت نكردهاند. تعدادي از مسؤولان با انصاف انتظاميِ سه استان گفتهاند: "طلبههاي رساله نور مانند نيروهاي معنوي انتظامي هستند و در تأمين آسايش مردم به ما كمك ميكنند. آنها به كمك ايمان تحقيقي، در ذهن هر خوانندهي رساله نور مأمور منع كنندهيي قرار ميدهند، و آنها در جهت تأمين امنيت تلاش ميكنند."
دنيزلي و رساله ثمره كه براي زندانيان آنجا نوشته شده بود، در مدت سه چهار ماه زندانيان ـ كه تعدادشان بيش از دويست نفر ميشد ـ چنان حالت اصلاح شده، مطيع و ديندارانهيي يافتند كه مثلاً فردي كه سه چهار نفر را كشته بود از كشتن حشرات لاي چوبها پرهيز ميكرد، او فرد مهربان، بيخطر و مفيدي براي اجتماع شد، حتي مأموران رسمي به اين رويداد با حيرت نگاه ميكردند و قدردان آن بودند. تعدادي از زندانيان جوان نيز قبل از مشخص شدن احكامشان گفتند: "اگر نورجيها در زندان بمانند كاري خواهيم كرد ما را محكوم كنند تا ما هم در زندان بمانيم؛ بمانيم تا از آنها درس بگيريم و مانند آنها شويم و خود را اصلاح كنيم."
طلبههاي رساله نور چنين وضعي داشتند و كساني كه آنها را به اخلال در امنيت متهم ميكردند حتماً به صورت حيرتانگيزي فريب خورده يا بازي داده شده يا دانسته و نادانسته به نام آنارشيسم، دولت را اغفال نموده و به اذيت و آزار ما ميپرداختند، سخن ما به چنين افرادي اين است:
"مادام كه مرگ را نميتوان كُشت و درِ قبر را نميتوان بست و مسافران مهمانسراي دنيا با نهايت شتاب و سردرگمي قافله قافله به زير خاك ميروند و ديگر خبري از آنها نيست؛ شك نكنيد كه ما هم به زودي از هم جدا خواهيم شد. شما مجازات ظلم و ستمتان را به صورت دهشتانگيزي خواهيد ديد. حداقل اين است كه در پاي چوبه دار مرگ ـ كه از نظر اهل ايمان تذكرهييست براي رهايي و نجات ـ قرار خواهيد گرفت و براي هميشه خواهيد مرد. لذتهاي فانياي كه شما در اين دنيا با توهم ابدي كسب ميكرديد، به دردهاي باقي و اليم تبديل خواهد شد."
متأسفانه دشمنان پنهان و منافق ما گاه حقيقت اسلامي اين ملت ديندار را كه با خون و شمشير صدها ميليون شهيد و غازي قهرمان ـ كه در مقام و رتبه اوليا هستند ـ حاصل شده، "طريقت" مينامند و مشرب طريقت را كه تنها شعاعي از آن خورشيد تابان است عين خورشيدِ (اسلام) نشان ميدهند، تا مأموران بيتوجه دولتي را فريب دهند و طلبههاي نور را كه در حال خدمت به حقيقت قرآن و حقيقت ايمان هستند اهل طريقت يا گروه سياسي معرفي كنند و دولتيان را عليه
ما تحريك نمايند، ما به آنها و كساني كه به سخن آنها اعتماد ميكنند همان را ميگوييم كه در دادگاه عدل دنيزلي گفتيم:
"بگذار ما هم در راه حقيقت مقدسي كه صدها ميليون نفر فدايش شدهاند جان ببازيم. اگر دنيا را هم بر سرمان خراب كنيد آنان كه خود را فدايي حقيقتِ قرآن ميدانند سلاحشان را تسليم زنديقها نخواهند كرد و از مسؤوليت قدسي خود منصرف نخواهند شد انشاءالله."
قرآن و ايمان در مواجهه با دردها و نااميديهاي حاصل از سالمندي با تسليهاي قدسي به مددم آمدند، و من حاضر نيستم يك سال از پرمشقتترين دوره سالمنديام را با ده سال از شادترين دوره جوانيام عوض كنم. خصوصاً به واسطه همان هشدار معنوي دانستم براي كسي چون من كه كنار درگاه قبر منتظر رسيدن نوبتش است چهقدر موجب تشكر و سپاس است كه هر ساعت از عمرش كه در زندان گذرانده ـ به شرط توبه و خواندن نمازهاي فرض ـ معادل ده ساعت عبادت محسوب ميشود؛ و هر روز فاني كه در ايام بيماري و مظلوميت سپري كرده از نظر ثواب معادل ده روز از عمرِ باقي باشد، لذا پروردگارم را بينهايت شكر گفتم و از سالمنديام شاد شدم و از حبسي كه در آن بودم ابراز رضايت كردم. عمر، پايدار نيست و به سرعت ميگذرد، اگر با لذت و آسايش طي شود چون پايان لذت، درد و الم است، با تأسف و ناسپاسي و غفلت، برخي گناهان را جايگزين خود ميكند و خود فاني ميشود و از ميان ميرود. اگر توأم با حبس و مشقت سپري شود چون زوال درد و الم، لذتي معنوي در پي دارد، نوعي عبادت به شمار ميرود و از جهتي باقي ميشود و با ثمرات سودمندش موجب عمري باقي و جاودان ميگردد، نيز كفاره گناهان سابق و خطاهايي ميشود كه باعث حبس و زندان شده بودند، و آنها را از بين ميبرد. از اين نقطه نظر زندانياني كه نمازهاي فرضشان را به جا ميآورند، بايد صبورانه شكر كنند.
* * *
بديع الزمان سعيد نورسي دردادگاه آفيون
بيدينان پنهان كه دادگاه آفيون را با حيله و بهتان ترتيب داده بودند، نقشه اعدام بديع الزمان را ميكشيدند. دفاعيات فوق العاده مهم او در اين دادگاه، حقايقيست كه بدون هيچ ترسي از مرگ در مقابل چنين بيدينان ظالم و نابودگري فرياد كشيده است. سرانجام دادگاه تجديد نظر رأي پيشين را مبني بر محكوميت نقض كرد و همان دادگاه بديع الزمان را دوبار بيگناه اعلام نمود؛ در نتيجه كليات رساله نور و قريب ٥٠٠ نامه، بدون هيچ قيد و شرطي به بديع الزمان بازگردانده شد.
* * *
بخش هايي از دفاعيات بسيار مهم او
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
و بهِ نَسْتَعِينُ
اين درخواست كه پس از ١٨ سال سكوت، ناگزير نوشته و به دادگاه و (تصويرش به) مقامات آنكارا تحويل داده شده بود، اعتراضنامهييست كه به ناچار در مقابل كيفرخواست ارائه ميشود.
مخفي نمانَد، همان حقيقتي را كه در كاستامونو به دو دادستان، دو افسر بازرسي، يك مدير پليس، و شش، هفت نفر از كميسرها و پليسها ـ كه سه بار براي بازرسي خانهام آمدند ـ گفتم، و آنچه در پاسخ به سؤال دادستان در اسپارتا بيان كردم و مطالبي كه در دادگاههاي دنيزلي و آفيون گفتهام، خلاصه يك دفاعيه مجمل به شرح زير است:
به آنها گفتم: من ١٨ ـ٢٠ سال است كه در انزوا زندگي ميكنم. ٨ سال محل اقامتم در كاستامونو در مقابل كلانتري بود، علاوه بر آن ٢٠ سال است كه هميشه زير نظر و تحت نظارت بودهام؛ خانهام را بارها بازرسي كردهاند؛ با اين حال هيچ مدرك و نشانهيي دال بر ارتباط من با دنيا و سياست نيافتهاند. اگر اشكالي در كار من بوده كه دادگستري و نيروي انتظامي شهرهاي ذكر شده در نيافتهاند، يا دريافتهاند اما توجهي به آن نكردهاند؛ در اين صورت آنها بيش از من مسؤول هستند. چرا در حالي كه هيچكس در هيچ جاي دنيا با كساني كه با آخرت خود مشغولاند و در انزوا به سر ميبرند، كاري ندارد، تا اين حد بدون آنكه لزومي داشته باشد مرا آزار ميدهيد و به ضرر وطن و ملت كار ميكنيد؟ ما شاگردان رساله نور، اين رساله را نه تنها ابزار دنيا كه وسيله كائنات هم نميتوانيم بكنيم.
وانگهي قرآن ما را به شدت از سياست منع ميكند. آري، وظيفه رساله نور اين است كه با حقيقتهاي ايماني در برابر كفر مطلق ـ كه حيات جاودان را نابود كرده، و زندگي دنيوي را هم به زهري وحشتناك تبديل ميكند ـ و با براهين محكم و قطعي ـ كه سركشترين فيلسوفان زنديق را نيز به راه ايمان ميآورد ـ به قرآن خدمت كند. اين است كه ما نميتوانيم رساله نور را ابزار چيزي كنيم.
اولاً: بايد بكوشيم حقايق چون الماس قرآن را ـ كه اهل غفلت متوهمانه تبليغاتي سياسي ميپندارند ـ در حد خرده شيشههاي بيارزش پايين نياورده، و نگذاريم به اين حقيقتهاي ارزشمند توهين شود.
ثانياً: شفقت و حق و حقيقت و وجدان ـ كه اساس مشرب رساله نور ميباشدـ ما را به شدت از پرداختن به سياست و حكومت منع ميكند، زيرا هر يكي دو نفر بيديني كه مستحق بلا و مصيبتاند و دچار كفر مطلق شدهاند، هفت هشت نفر تحت تكلف بيمار و سالمند و بيگناه دارند، كه در صورت وقوع مصيبت و بلا آن بيچارگان نيز صدمه ميبينند؛ علاوه بر آن چون حصول نتيجه نيز مشكوك است از دخالت در حيات اجتماعي از طريق سياست، به ضرر امنيت و آسايش، به شدت منع شدهايم.
ثالثاً: براي رهايي حيات اجتماعي اين وطن و ملت در اين زمانه عجيب از شرّ آنارشيسم، رعايت پنج اصل اساسي لازم و ضروريست: "حرمت، مرحمت، اجتناب از حرام، امنيت، ترك لاقيدي و اطاعت كردن". رساله نور وقتي به حيات اجتماعي ميپردازد اين پنج اصل را به صورت قدسي و محكم تثبيت و تحكيم ميكند و به محافظت از سنگ زيرين امنيت ميپردازد. شاهد اين مدعا تربيت صد هزار شاگرديست كه رساله نور در ظرف اين ٢٠ سال آنها را تبديل به اعضاي نافع جامعه كرده است طوري كه نه براي وطن ضرري دارند و نه ملت. استانهاي كاستامونو و اسپارتا شاهد اين مدعايند؛ بنابراين اكثر كساني كه به اجزاي رساله نور ايراد ميگيرند، دانسته يا نادانسته به سود آنارشيسم كار كرده، و در حال خيانت به وطن و ملت و حاكميت اسلامي هستند. ضررهاي موهوم يكي دو رساله از اجزاي رساله نور كه در نظر سطحي غافلان متوهم ايراد دارد، نميتواند باعث ناديده گرفتن فوايد و حسنات ١٣٠ رساله از رسايل نور شود. كسي كه اين همه حُسن را در برابر چند مورد ايراد (موهوم) ناديده ميگيرد به غايت بيانصاف و ستمگر است.
اگر بيديني را نوعي سياست دانسته و در اين مورد همچون عدهيي بگوييد: "با اين رسالهها به سرخوشي، و تمدن ما آسيب ميرساني"، ميگويم: اين يك قاعده عام در جهان است "ملتي كه دين نداشته باشد نميتواند به حيات خود ادامه دهد." مخصوصاً اگر كفر مطلق حاكم باشد، در همين دنيا عذابي دردناك و به مراتب بيشتر از عذاب جهنم نصيب انسان ميكند. اين مطلب در "راهنماي جوانان" در رساله نور با قطعيترين دلايل اثبات شده است ـ آن رساله اين روزها به طور رسمي منتشر شد ـ اگر يك مسلمان العياذ بالله مرتد شود در كفر مطلق سقوط كرده، و در كفر مشكوك كه تاحدودي باعث ادامهي حيات است باقي نميماند؛ مانند بيدينان اجنبي هم نميشود. به لحاظ لذت دنيايي نيز صد درجه بيشتر از حيوان كه گذشته و آينده ندارد به ورطه ميافتد، زيرا مرگ و مفارقت موجودات گذشته و آينده به سبب ضلالت او، پيوسته فراقهاي بيشمار و آلام بيپايان را بر قلب او وارد ميكند. اگر ايمان بيايد و وارد قلب شود همه آن
دوستان به يكباره جان ميگيرند و به زبان حال ميگويند: "ما نمردهايم، از بين نرفتهايم"؛ و آن حالت جهنمي به لذت بهشت تبديل ميشود.
حال كه حقيقت اين است به شما اخطار ميكنم: با رساله نور كه به قرآن اتكا دارد مبارزه مكنيد... رساله نور مغلوب نميشود؛ دريغ اين مملكت است؛
وقوع چهار بار زمين لرزه وحشتناك در زمان مبارزه( با رساله نور)، تعبير "دريغ اين مملكت" را به اثبات رساند.
جاي ديگري ميرود و به آنجا هم روشنايي ميبخشد.اگر به تعداد موهاي سرم، سر داشتم، حاضر بودم هر روز يكي از سرهايم را فداي حقيقت قرآن كنم، اما در برابر كفر و زندقه فرود نياورم. من نميتوانم از اين خدمت ايمانيه و نوريه دست بردارم و دست بر نخواهم داشت.
نتيجه: ما مدعي هستيم و آماده اثباتاش نيز ميباشيم، رساله نور ٣٠ سال است كفر مطلق را ـ كه نابود كننده حيات ابديست و حيات دنيوي را نيز به زهري وحشتناك تبديل ميكند ـ از ريشه قطع كرده و موفق به از ميان برداشتن انديشه كفرآميز و خطرناك طبيعتگراها شده و قواعد سعادت هر دو جهان اين ملت را با حجتهاي محكم و روشن اثبات نموده است؛ رساله نور ـ كه به حقيقت عرشي قرآن متكيست ـ بهواسطه يكي دو مسأله در يك رساله كوچك زير سؤال نميرود؛ حتي هزار ايراد هم وارد باشد، هزاران حسنه بزرگ اين رساله موجب ميشود اشكالات آنها را با ديده اغماض بنگرند.
مادام كه اصول جمهوريت براساس قانون آزادي وجدان با بيدينان كاري ندارد ... پس بيترديد ميبايست و لازم است با دينداراني كه در حد مقدور با دنيا كاري ندارند و با اهل دنيا مبارزه نميكنند و به صورت سودمندي براي آخرت و ايمان و وطن خويش فعاليت ميكنند هم كاري نداشته باشد. ما ميدانيم سياستمداراني كه در آسيا ـ اين مهد پيامبران ـ حكومت ميكنند تقوا و صلاح را ـ كه هزار سال است همچون غذا و دارو حاجت ضروري اين ملت است ـ ممنوع نخواهند كرد و اصولاً نميتوانند ممنوع كنند. انسانيت اقتضا ميكند به اشكالات كسي كه ٢٠ سال است در انزوا بهسر ميبرد و سؤالاتي كه مطرح ميكند طبق نظر سعيد ٢٠
سال پيش است و با طرز تلقي زمانه فعلي مناسب نيست، چندان توجهي نشود. يادآوري نكته ديگري را كه براي وطن و ملت و امنيت مردم سودمند است از وظايف ملي خود ميدانم: توقيف و دستگيري ما و رساله نور آن هم با دلايلي ناچيز چون آزاردهنده است ميتواند موجب گردد بسياري از كساني كه براي ميهن و امنيت كشور فايده معنوي دارند به مخالفت با دولت بر انگيخته شوند؛ در نتيجه هرج و مرج حاصل شود. آري، شمار كساني كه با رساله نور ايمان خود را نجات داده و براي ملت نه تنها ضرري ندارند بلكه سود و فايده هم دارند بسيار بيشتر از صد هزار نفر است. اينان در هر اداره بزرگ دولتي يا در هر طبقه اجتماعي ملت مستقيماً حضور سودمندي دارند. نه تنها نبايد اينان را آزار داد بلكه بايد از آنها حمايت كرد. حدسي قريب به يقين به ذهنمان خطور ميكند كه بعضي از دولتمرداني كه به گلايههاي ما گوش نميكنند و اجازه سخن به ما نميدهند و به بهانههاي واهي ما را تحت فشار قرار ميدهند، در واقع عليه وطن به آنارشيسم ميدان ميدهند.
براي مصلحت دولت ميگويم حال كه هم دادگاه دنيزلي و هم دادگاه آنكارا شعاع پنجم را بررسي كردند و در نهايت آن را بياشكال تشخيص دادند و به ما برگرداندند بيترديد ضروريست كه دستگاه دولت ميبايست رأي مذكور را به رسميت بشناسد و به شايعات بياساس توجهي نكند. همانطور كه ما اين رساله را قبل از اينكه به دست محاكم بيفتد و شهرتي كسب كند پنهان كرده بوديم، دادگاه و مقامات شهر آفيون نيز نبايد آن را مدار پرسش و پاسخ كنند. زيرا مطالبش محكم است و نميتوان آن را رد كرد. قبل از وقوع خبر داده و همانطور هم شده است؛ وانگهي مقصد و هدفش دنيا نيست؛ حداكثر اين است كه يكي از معاني متعددش با شخصي كه مُرده و رفته مطابقت دارد. وجدان مجبورم ميكند كه به نفع وطن و ملت و امنيت و دولت هشدار دهم كه بر اثر تعصب در دوستي آن شخص، اين اخبار و معاني غيبي را به دادگاه نكشانيد و ما را به اين دليل مؤاخذه مكنيد، كه راه را براي شهرت بيشترش باز ميكنيد.
در اين موضوع نميتوان به دليل كوتاهيهاي من يا برخي دوستان به رساله نور حمله كرد. رساله نور مستقيماً به قرآن وصل است و قرآن نيز به عرش اعظم متصل ميباشد. چه كسي توان آن را دارد كه بدانجا دست بيازد و آن بندهاي محكم را بگشايد. رساله نوري كه براي كشور بركتهاي مادي و معنوي و خدمات فوق العاده داشته و با اشارات قرآن در ٣٣ آيه، و با سه كرامت غيبي امام علي (رض)، و خبر قطعي غوث اعظم (قدس) تحقق يافته است، مسؤول كوتاهيهاي عادي و شخصي ما نيست؛ نميتواند باشد و نبايد باشد؛ در غير اين صورت موجب ضررهاي جبرانناپذير مادي و معنوي براي اين كشور خواهد شد.
نقشهها و حملههايي كه دشمنان پنهان ما با تحريك برخي زنديقها در برابر رساله نور طراحي ميكنند ان شاء الله از بين خواهد رفت. شاگردان رساله نور را نميتوان با ديگران مقايسه كرد، آنها را نميتوان از بين برد، و از راهشان منصرف كرد، و آنها با عنايت حضرت حق شكست نميخورند.
اگر قرآن هم ما را از دفاع مادي منع نكرده بود شاگردان رساله نور كه همه جا هستند و توجه عموم را كسب نمودهاند و به مثابه شاهرگ اين ملتاند، آلوده وقايع جزيي و بينتيجهيي مانند حادثه "شيخ سعيد و مَنَمَن" نميشدند. البته ـ خدا نياورد آن روز را ـ اگر به آنها ظلمي در مرتبه مجبوريت قطعي شود شكي نيست كه منافقان و زنديقهاي پنهان هزار بار پشيمان ميشوند.
خلاصه: مادام كه ما با دنياي اهل دنيا كاري نداريم آنها هم در همين حد با آخرت و خدمت ايماني ما كاري نداشته باشند.
آري، ما يك جماعتايم. هدف و برنامه ما ابتدا نجات خود و بعد ملتمان از نيستي هميشگي و حبس انفرادي دائمي و برزخي، و حفاظت از هموطنانمان در برابر آنارشيسم و لااباليگري، و محافظت از خودمان با حقيقتهاي پولادين رساله نور در برابر زندقه ميباشد، كه عامل از بين رفتن هر دو جهانمان است.
اگر شديدترين مجازات را هم براي من در نظر بگيريد يك پول سياه برايم اهميت ندارد، زيرا من در آستانه قبر و ٧٥ ساله هستم. عوض كردن چنين زندگي پاك و مظلومانهي يكي دو سالهيي با شهادت براي من سعادت بزرگيست. من با
هزاران حجت رساله نور ايمان قطعي دارم كه مرگ براي ما مجوزي براي رهاييست. حتي اگر ظاهرش هم اعدام باشد، يك ساعت زحمت براي ما كليد سعادت و رحمت ابدي ميشود. اما شما اي دشمنان پنهان، اي بيانصافاني كه به نفع زندقه دادگستري را به اشتباه وا ميداريد و دولت را بيسبب با ما مشغول ميكنيد! به يقين بدانيد و بر خود بلرزيد كه شما محكوم به اعدام ابدي ميشويد. ما ميبينيم كه انتقاممان به شكل مضاعف از شما گرفته ميشود. ما حتي به شما ترحم هم ميكنيم. آري، حقيقت مرگ كه اين شهر را صدبار به گورستان انتقال داده است بيشك خواستهيي بيش از اين از حيات دارد. راه نجات از نيستي آن، بزرگترين و مهمترين و لازمترين نياز ضروري و قطعي انسان است كه فوق همه مسايل قرار دارد. شاگردان رساله نور راه و چاره مذكور را يافته و رساله نور نيز راه مذكور را با هزاران حجت به ديگران ميآموزد؛ در چنين حالي متهمكنندگان رسالهي نور و شاگردانش با بهانههاي بيمورد در حقيقت خود نزد حقيقت و عدالت به شدت متهماند و اين را ديوانگان هم ميدانند.
كسي كه ٣٠ سال پيش با عنايت حضرت حق و با فيض حاصل از قرآن ـ الحمدلله ـ دانست كه شأن و شرف گذراي دنيا، و رياكاريهاي خودبينانه، و شهرت پرستي تا چه حد بيفايده و بيمعناست؛ از آن زمان تاكنون با تمام توان خود با نفس امّاره مبارزه كرده است؛ كساني كه به او خدمت كرده يا دوست و رفيقش بودهاند يقيناً ميدانند و شهادت ميدهند كه او در حد توان سعي كرده است با فروتني، خودخواهي را كنار بگذارد و تظاهر و رياكاري نكند؛ او از ٢٠ سال پيش، از اينكه مردم به او حُسن ظن زيادي داشته باشند و در مركز توجه عموم باشد و مدح و ثنايش گويند و خود را صاحب مقامات معنوي بداند ـ چيزي كه خوشايند همه است ـ مخالف بوده، و با تمام قدرت از اين قبيل مسايل اجتناب كرده و حُسن ظن برادران خاصاش را نپذيرفته و خاطر برادران خالصاش را مُكدر نموده است و در نامههايي كه در پاسخ آنان نوشته مدح و حُسن ظن فراوان آنان را رد كرده و خود را محروم از فضيلت نشان ميدهد و همه فضايل را از آن رساله نور ـ كه تفسير قرآن است ـ و شخصيت معنوي شاگردان رساله نور دانسته و خود
را خدمتگزاري عادي ميداند؛ اين موارد به قطع و يقين اثبات ميكند كه فعاليتهاي او براي محبوب كردن خويش نبوده و اصولاً خواهان چنين چيزي نبوده و آن را رد ميكرده است با اين حال برخي از دوستانش بدون رضايت او از جايي دور در حق او حُسن ظن زيادي داشته و با مدح و ثنا مقامي را براي او متصور شدهاند؛ اين موضوع براساس كدام قانون ميتواند عامل اتهام او باشد كه قفل اتاق اين بيچارهي بيمار و بسيار سالمند و غريب و منزوي را بشكنند و مانند كسي كه مرتكب جنايت شده با او برخورد كنند و مأموران تفتيش را به اتاقش بفرستند و جز اوراد و اذكار در اتاقش دست آويز ديگري نيابند؛ آيا در جهان هيچ قانون و سياستي هست كه به چنين تجاوزي اجازه دهد؟
در روزگاري كه بهواسطه قانون آزادي، با انتشار كتب بيدينان و نشريات كمونيستي كاري ندارند كه براي وطن و ملت و اخلاق بسيار مُضر است، رساله نور را كه سه دادگاه مطالبش را بررسي كرده و هيچ مورد جرمي در آن نيافتهاند، رساله نوري كه ٢٠ سال است براي تأمين آسايش و اخلاق و حيات اجتماعي ملت و وطن تأثيرگذار بوده و در راه اخوت و برادري جهان اسلام ـ كه نقطه اتكاي حقيقي اين ملت است ـ و اعاده دوستي و محبت به اين ملت و تقويت آن، به شكل مؤثري كوشيده است؛ رساله نوري كه علماي سازمان ديانت با هدف انتقاد و به دستور وزير كشور سه ماه به بررسي دقيق آن پرداختند و در پايان به جاي انتقاد، از آن تمجيد كرده و اعلام نمودند كه "اثر ارزشمندي"ست؛ و بخشهايي از آن مانند "ذوالفقار و عصاي موسي" را در كتابخانه سازمان ديانت قرار دادند؛ رساله نوري كه مجموعهي عصاي موسي از آن ـ طبق روايت حاجيان ـ به نشانه مقبوليت بر روي قبر پيامبر (ص) ديده شده است. اينك (شما بگوييد) آيا هيچ قانون، وجدان و انصافي اجازه ميدهد چنين اثري را مانند كتابهاي مضر جمع آوري و دراختيار محكمه قرار دهند؟
* * *
چند نكته زير را خدمت دادگاه، نيروي انتظامي و مقامات شهر آفيون عرض ميكنم:
نكته اول: ظهور بيشتر حكما در غرب و اروپا، و طلوع اغلب انبيا در شرق و آسيا يكي از اشارات و رموز تقدير ازليست و نشان ميدهد جريان حاكم و غالب در آسيا، دين است، و فلسفه در رده دوم قرار دارد؛ بنابراين رمز تقدير (الهي) اگر كسي كه در آسيا حكومت ميكند ديندار هم نباشد، ميبايست با كساني كه به نفع دين فعاليت ميكنند كاري نداشته باشد و حتي آنان را تشويق هم بكند.
نكته دوم: قرآن حكيم به منزله عقل و قوه تفكر زمين است. العياذ بالله اگر زمين از قرآن تهي شود، ديوانه خواهد شد. اين از عقل و خرد دور نيست كه زمين تهي از قوه تفكر، ممكن است با سيارهيي برخورد كند و قيامتي برپا شود. آري، قرآن زنجير و حبلُ اللهيست كه عرش را به فرش پيوند ميدهد. قرآن بيش از نيروي جاذبه عمومي از زمين محافظت ميكند. اينك رساله نور كه تفسيري حقيقي و قوي از قرآن عظيم الشأن است با تأثيرگذاري خود از ٢٠ سال پيش تاكنون نشان داده است كه در اين عصر و اين وطن، يكي از نعمتهاي بزرگ الهي و معجزه هميشه فروزان قرآن است. دولت به جاي اينكه مانع رساله نور شود و شاگردانش را از آن بترساند، ميبايست از آن حمايت كرده و مردم را به مطالعهاش ترغيب كند.
نكته سوم: با تكيه بر دعاي مغفرت و حسناتي كه تمامي اهل ايمان نثار روح درگذشتگان ميكنند، در دادگاه دنيزلي گفته بودم: "اگر در محكمه كبرا ميلياردها نفر از اهل ايمان به عنوان مدعي، از شما و كساني كه ميخواهند طلبههاي نور را ـ كه به حقايق قرآن خدمت ميكنند ـ محكوم و پريشان حال نمايند سؤال كنند: "در حالي كه براساس قانون آزادي با نشريات كمونيستها و جمعيتهايي كه آنارشيسم را پرورش ميدهند، مسامحه ميكنيد و كاري با آنها نداريد، چرا طلبههاي رساله نور را كه تلاش ميكنند وطن و ملت را از (شرّ) آنارشيسم و
بيديني و بياخلاقي، و هموطنانشان را از نيستي ابدي مرگ نجات دهند، گرفتار حبسها و محدوديتها ميكنيد؟" چه پاسخي خواهيد داد؟ به آنها گفته بودم ما هم همين سؤال را از شما ميپرسيم." همان موقع شخصيتهاي منصف و عادل برائت ما را اعلام كردند و عدالت دادگستري را نشان دادند.
نكته چهارم: من انتظار داشتم در آنكارا يا آفيون هنگام بازجويي، براي مسايل مهم، و خدمت رسايل نور به آن مسايل، از من مشورت بخواهند، منتظر شنيدن سؤالي در اين باره بودم. آري، بايد راههايي براي تأمين دوباره برادري و محبت و مساعدتهاي معنوي و حُسن ظن گذشتهي ٣٥٠ ميليون مسلمان نسبت به اين ملت، جستجو كرد؛ و قويترين چاره و وسيله رساله نور است؛ يكي از دلايل اين امر را ميتوان چنين بيان كرد: امسال در مكه مكرمه، يك روحاني بزرگ كه مجموعههاي مفصل رساله نور را به زبانهاي هندي و عربي ترجمه و به هندوستان و عربستان ارسال ميكند ميگويد: "رساله نور در راه وحدت و اخوت اسلامي كه قويترين نقطه استنادمان است تلاش كرده و نشان ميدهد كه ملت ترك در دين و ايمان همواره پيشرو بوده است."
من انتظار داشتم سؤالات بسيار مهمي مانند اين از من پرسيده شود كه تأثير رسالههاي نور در برابر خطر كمونيسم كه به آنارشيسم و هرج و مرج تبديل شده چه ميزان است و چگونه ميتوان در برابر اين تلاطم وحشتناك از وطن مقدسمان حفاظت نمود؟ در حالي كه لازم بود چنين سؤالات ضروري پرسيده شود، مسايلي مطرح شد كه ارزش بال مگسي را هم نداشت؛ مسايلي كه به هيچوجه عامل مسئوليت نبود و ريشه در تهمتهاي مغرضانه شخصي و جزيي داشت. براي همين مسايل بود كه تحت شرايطي سنگين با چنان مصايبي روبهرو شدم كه در سرتاسر عمرم هيچگاه تجربه نكرده بودم. به دليل يكي دو مسأله عادي و شخصي و همان مسايلي كه سه دادگاه از ما پرسيده و در نهايت حكم بيگناهي ما را صادر كرده بود؛ سؤالهاي بيمعنايي از ما پرسيده شد.
نكته پنجم: با رساله نور نميتوان مبارزه كرد. رساله نور مغلوب نميشود. ٢٠ سال است كه معاندترين فيلسوفان را به سكوت وا داشته و حقايق ايمان را چون
خورشيد نمايان ميكند، و كسي كه در اين كشور حكمراني ميكند بايد از قدرت و توان آن استفاده كند.
نكته ششم: مخالفت با من به دليل كوتاهيهاي شخصيت بياهميتام و تلاش براي بد جلوه دادنم در نگاه مردم با توهينهاي مختلف، نه تنها ضرري به رساله نور نميرساند بلكه از جنبههايي آن را قدرتمندتر ميكند. من يك زبان فاني دارم اما رساله نور با صدها هزار نسخه، زبانهاي باقي دارد، سكوت نميكند و سخن ميگويد؛ و طلبههاي با اخلاصش نيز با هزاران زبان پر توان، وظيفه نوريِ قدسي و كلي خود را همچنان كه تاكنون انجام دادهاند تا قيامت ادامه خواهند داد.
نكته هفتم: همانطور كه در دادگاههاي سابق مدعي شدم و براهينش را نيز بيان كردم، دشمنان پنهان و معارضان رسمي و غير رسمي ما كه دولت را اغفال كرده و موجب توهم برخي از اركان دولت ميشوند، و دادگستريها را عليه ما تحريك مينمايند، يا به طرز بدي دچار خطا شدهاند يا فريب خوردهاند، يا هرج و مرجطلبان به غايت غداري هستند كه به سود آنارشيسم كار ميكنند، يا زنديقهاي بسيار دسيسهگري هستند كه با حقيقت قرآن به شيوه ارتداد مبارزه ميكنند؛ آنها براي حمله به ما استبداد مطلق را جمهوريت مينامند، ارتداد مطلق را زير پوشش نظام قرار داده، و بيبند و باري مطلق را تمدن و جبر كفرآميز ساختگي را قانون قلمداد ميكنند، و به اين ترتيب هم موجب ناراحتي ما ميشوند، هم دولت را اغفال كرده، و هم دادگستري را بيدليل با ما مشغول ميكنند. آنها را به قهر قهار ذوالجلال ميسپاريم و براي حفاظت خودمان از شرّ آنها به قلعه
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
پناه ميبريم.
نكته هشتم: روسها سال گذشته تعداد زيادي حاجي به حج فرستادند و به اين وسيله تبليغات كردند كه "روسها بيشتر از ملتهاي ديگر حرمت و احترام قرآن را نگاه ميدارند." آنها در تلاش بوده و هستند، كه جهان اسلام را در موضوع دين، به مخالفت با ملت ديندار اين وطن بر انگيزند، اما در همان حال مجموعههاي بزرگ رساله نور در مكه مكرمه، مدينه منوره، شام شريف، مصر و حلب با تمجيد علما تا حدودي منتشر شد و تبليغات كمونيستها را در هم
شكست؛ و به جهان اسلام نشان داد كه ملت ترك و برادرانشان چون گذشته از دين و قرآن خود بهره مند بوده و حامي آن هستند. و برادر بزرگ و متدين ساير مسلمانان و فرمانده قهرماني در خدمت قرآن هستند. مجموعههاي نور در آن مراكز مقدس و مهم، حقيقت مزبور را به نمايش گذاشتند. اگر اين خدمت ملي و باارزش رساله نور با چنين شكنجههايي پاسخ داده شود آيا زمين خشمگين نميشود؟
نكته نهم: خلاصه و اجمال مسألهيي كه توضيح و اثباتش در دفاعيات دنيزلي مطرح شده است:
فرمانده ترسناكي كه با هوش و ذكاوت، جنبههاي مثبت ارتش را به نام خود ثبت كند و همه جوانب منفي خويش را به پاي ارتش بنويسد، يعني خوبيها و رشادتهايي به تعداد نفرات ارتش را به يك تنزّل دهد و بديها را به افراد ارتش نسبت دهد و در واقع به تعداد آنها بدي و امور منفي ايجاد نمايد؛ طبيعيست كه اين كار خلاف حقيقت و ظلمي فاحش است؛ من به همين دليل و به مناسبت حديثي كه ٤٠ سال پيش بيان كردم و شخص مورد نظر از آن سيلي خورد، به مدعي العمومي كه در محاكم پيشين عليه ما حملهور ميشد گفتم: "من اگر چه (شخصيت) او را به واسطه خبر احاديث در هم ميشكنم اما مراقب شأن و شرف ارتش هستم و در برابر خطاهاي بزرگ، از آن محافظت و حراست ميكنم. اما تو براي يك نفر كه دوستت است بر اعتبار و افتخار ارتشي كه علمدار قرآن و فرمانده و قهرمان جهان اسلام است خدشه وارد ميكني و حسناتش را ناديده ميگيري." اگر خدا بخواهد مدعي العموم مذكور منصف شده و نجات يافته است.
نكته دهم: دادگستري بايد از حقيقت عدالت و حقوق همهي مراجعان بدون تبعيض محافظت كرده و صرفاً به نام حق تلاش كند؛ بر همين اساس است كه امام علي (رض) در زمان خلافتش، همتراز با يك يهودي در دادگاه مينشيند و محاكمه ميشود.
نيز رييس يكي از دادگستريها، وقتي مأموري را ديد كه دست تبهكاري را براساس قانون قطع ميكند و در همان حال نسبت به آن تبهكار شرور خشمگين و
عصبانيست، بيدرنگ مأمور مذكور را عزل كرد؛ و با اظهار تأسف فراوان گفت: "آنان كه تاكنون احساسات خود را در امر عدالت دخالت دادهاند بسيار ظلم كردهاند." آري، مأمور اجراي حكم قانون اگر در برخورد با فرد محكوم ترحم نكند عصبانيت هم به خرج نميدهد؛ در غير اين صورت ظالم و ستمگر خواهد بود. قاضي عادل مذكور ميگويد: "حتي اگر موضوع، مجازات قصاص هم باشد و مجري قانون، فرد را با خشم و عصبانيت به قتل برساند، حكم قاتل را خواهد داشت."
با اينكه در دادگاه، حقيقتي چنين خالص و بيغرضي حكم ميراند، و در حالي كه سه دادگاه ما را بيگناه اعلام كرده و ٩٠ درصد اين ملت ـ اگر بدانند ـ براساس نشانههاي فراوان گواهي ميدهند طلبههاي نور بيهيچ ضرري، براي ملت و وطن مفيد و سودمندند، با آنان كه گناهي نكردهاند و بسيار نيازمند تسلي خاطر و عدالت مي باشند، برخوردهايي بسيار سرد و خشن صورت ميگيرد و به آنان توهين ميشود. ما تصميم گرفتهايم در برابر هر مصيبت و توهيني صبر كرده آن را تحمل كنيم؛ لذا سكوت كرديم و كار را به خدا واگذار نموديم و گفتيم شايد در اين امر نيز خيري باشد. اما با خبرچينيهاي مغرضانه ناشي از توهم، با درماندگان بيگناه چنين رفتارهايي كردند و من ترسيدم نكند چنين امري موجب وقوع بلاهايي شود، پس مجبور به نوشتن اين مطلب شدم. بيشك در اين مسأله اگر ايرادي وجود داشته باشد به من بر ميگردد. اين بيچارگان فقط براي ايمان و آخرتشان در محدوده رضاي الهي به من كمك كردهاند. چنين رفتاري با آنان، در حالي كه شايسته تقدير بودهاند، حتي زمستان را هم به خشم آورد.
شگفتا كه اين بار هم، توهم وجود يك جمعيت (سازمان) را مطرح ميكنند؛ در حالي كه سه دادگاه اين موضوع را بررسي و نظرشان را اعلام كردهاند، و هيچ محكمه و نيروي انتظامي و كارشناسي، جمعيت (سازمان) و مدركي از وجود آن را در بين ما نيافتهاند كه دليلي براي اين اتهام باشد. فقط در ميان طلبههاي نور، مانند طلبههاي يك معلم، يا شاگردان دارالفنون يا شاگردان حافظ قرآني ـ كه براي حفظ آيات قرآن تلاش ميكنند ـ اخوتي آخرتي وجود دارد. آنهايي كه به طلبههاي نور نام جمعيت و سازمان ميدهند و آنها را به آن متهم ميكنند بايد
همه اصناف و دانشگاهيان و واعظان را نيز جمعيتي سياسي بدانند. اين است كه من لزومي نميبينم از زندانياني كه با اين اتهامات بيمعنا و بيپايه و اساس زنداني شدهاند دفاعي كنم. ليكن ما از رساله نور كه كاملاً مورد توجه اين مملكت و جهان اسلام است و بركات و منافع مادي و معنوي فراواني براي اين وطن و ملت داشته است سه مرتبه دفاع كردهايم؛ و اينك نيز هيچ دليلي براي منع دفاعم با همان حقيقت وجود ندارد و هيچ قانون و سياستي اين كار را ممنوع نميكند و نميتواند هم بكند.
آري، ما يك جمعيت هستيم، جمعيتي كه در هر عصر و زماني ٣٥٠ ميليون هوادار و عضو دارد كه روزانه با پنج نوبت نماز گزاردن، علاقه و خدمت خود به اصول آن جمعيت مقدس را در كمال احترام نشان ميدهند. آنها با برنامه قدسي إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ و با دعاها و بهرهمنديهاي معنوي خود به ياري يكديگر ميشتابند؛ ما افراد اين جمعيت مقدس و بزرگ هستيم، و مسؤوليت خاصمان نيز اين است كه حقايق ايماني قرآن را به صورت تحقيقي به آگاهي اهل ايمان برسانيم و خودمان و آنها را از نيستي هميشگي و حبس انفرادي دائمي و برزخي نجات دهيم. ما با ساير جمعيتها و كميتههاي دنيايي و سياسي و دسيسهباز و سازمانهاي زير زميني ـ كه مدار اتهام بيپايه و اساس و بيمعناي ما نيز بوده است ـ نه ارتباطي داريم و نه خود را تا آن حد پايين ميآوريم كه مرتبط با آنها باشيم. چهار دادگاه بعد از بررسيهاي بسيار دقيق، در اين زمينه رأي بر برائت ما دادهاند.
* * *
آري، شاگردان رساله نور ميدانند و در دادگاهها حجتهايش را بيان كردهام كه من نه تنها در پي كسب مقام و مرتبه و شرف و شهرت و مراتب اخروي و معنوي براي خويش نيستم، بلكه با تمام انديشه و توان خود آمادهام براي خدمت ايماني به مؤمنان نه تنها زندگي دنيايي و مقامات فاني خويش بلكه در صورت
لزوم حيات اخروي و مراتب باقي و آخرتي خود را ـ كه هر كسي در پي آن است ـ فدا كنم؛ حتي براي آن كه وسيلهيي شوم براي نجات برخي بيچارگان اهل ايمان از جهنم، اگر لازم شود حاضرم بهشت را رها كنم و وارد جهنم شوم؛ اين را برادران حقيقيام ميدانند و در دادگاهها نيز از جهتي اثبات كردهام، اما با اين حال مرا به چنين امري متهم ميكنند و در مورد خدمتم به رساله نور و ايمان، نسبت عدم خلوص ميدهند و ارزش رسايل نور را (به خيال خود) پايين ميآورند، و به اين ترتيب مردم را از حقايق عظيم آن محروم ميكنند.
آيا اين انسانهاي بدبخت، دنيا را ابدي ميدانند و گمان ميكنند ديگران نيز مانند آنها متوهمانه "دين و ايمان را وسيله دنيا ميكنند؟" و آنگاه درباره كسي كه گمراهان را به مبارزه ميطلبد و در راه خدمت ايماني، حيات دنيوي و در صورت لزوم اخروي خود را فدا ميكند و چنان كه در دادگاهها مدعي شده است حاضر نيست حتي يك حقيقت ايماني را با سلطنت دنيا عوض كند، توهم توطئه ميكنند؛ فردي كه از سياست و مراتب مادي و معنوي كه بوي سياست ميدهد براساس سرّ اخلاص و با تمام توان ميگريزد، كسي كه در طول ٢٠ سال، شكنجههاي بيسابقه را تحمل كرده و به اعتبار مسلك ايماني، سطح شخصيتي خود را پايين نياورده و وارد سياست نشده است، كسي كه به اعتبار نفسش، خود را بسيار كمتر از طلبههايش ميداند و همواره خواهان دعاي خير آنان است، فردي كه نفس خود را بسيار درمانده و بياهميت ميداند، بيچارهيي كه برخي از برادرانِ با اخلاصاش در برابر قدرت ايماني فوق العادهيي كه از رساله نور اخذ كردهاند، برخي فضايل رسايل نور را در نامههاي خصوصي خود به او ـ به مناسب ترجماني رساله نور ـ نسبت ميدهند، برادراني كه هيچ سياستي را به ذهن خود خطور نميدهند و با تعابيري چون "سلطان و ولي نعمت" كه مردم بنا بر عادت به افرادي عادي كه دوستشان دارند ميگويند، مقام والايي براي او در نظر ميگيرند و هزار بار بيش از حدش درباره او حُسن ظن دارند، و طبق يك عادت مقبول قديمي كه بين استاد و طلبههايش بود و كسي به آن اعتراضي نميكرد با نيت تشكر بيش از حد مدح و ثناي او را ميگويند، چيزي شبيه مدحيهها و تقريظهاي
مبالغه آميزي كه در گذشته در صفحات پاياني كتابها نوشته ميشد؛ آيا چنين چيزهايي را ميتوان جرم محسوب نمود؟ او بيكس و غريب است، دشمنان فراواني دارد و عوامل زيادي هست كه موجب گريز يارانش شود، و او در برابر بسياري از معترضان بيانصاف صرفاً براي تقويت توان معنوي ياران خود، و نجات آنها از بيم گريز، و خدشه وارد نكردن به شوقشان ـ كه به صورت مبالغه آميزي مدحاش را ميگويند ـ بخشي از تعريف و تمجيدها را متوجه رساله نور كرده و كاملاً همه آنها را رد نميكند، با اين حال برخي از مأموران رسمي ميكوشند خدمت ايماني او را در اين سن و در آستانه ورود به قبر، متوجه دنيا نشان دهند و همه ميدانند كه اين كار تا چه حد از حق و قانون و انصاف به دور است. سخن پايانيام اين است:
لكل مُصِيبَة قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ
* * *
خطاب به دادگاه آفيون و رييس محكمه مجازاتهاي سنگين ميگويم:
از گذشته تاكنون چون نميتوانستم فطرتاً زورگويي و تحكم را تحمل كنم ارتباطم را با دنيا قطع كرده بودم. اما اينك زندگي بر اثر زورگوييها و تحكمهايي بيمعنا و بيمورد چنان بر من فشار وارد ميكند كه نميتوانم زندگي كنم. بيرون از حبس، قدرت تحمل زورگوييهاي صدها مأمور رسمي را ندارم. از اين طرز زندگي به ستوه آمدهام. من با تمام توان از شما خواهان مجازاتم هستم. فعلاً به قبر دسترسي ندارم و لازم است در حبس بمانم. جرمهاي بيپايهيي كه مقام دادستان به من نسبت ميدهد، شما هم ميدانيد كه واقعيتي ندارد و موجب مجازات من نميشود. البته كوتاهيهاي قابل توجهي در برابر مسؤوليت حقيقي دارم كه موجب مجازات معنويام ميگردد. اگر سؤال كردن مناسب است بپرسيد تا جواب دهم.
در زندان آفيون به اين نتيجه رسيدم كه جرم من در ميان كوتاهيهاي قابل توجهام اين بوده است كه مسؤوليت بزرگي را كه به نام وطن و ملت و دين مكلف به انجامش بودهام به دليل بيتوجهي به دنيا انجام ندادهام. اين مطلب از نقطه نظر حقيقت، جرمي غير قابل بخشش است و عدم آگاهي از موضوع نيز نميتواند معذورم بدارد. آنان كه ميكوشند علاقه شاگردان با اخلاص رساله نور به اين مجموعه و ترجمان آن را دنيوي بنامند و عنوان يك جمعيت سياسي بر آنها نهند از حقيقت و عدالت فاصله زيادي دارند و ما با يادآوري اينكه سه دادگاه از اين لحاظ حكم بيگناهي ما را صادر كرده است ميگوييم:
پايه اساسي حيات اجتماعي انسان، مخصوصاً ملت مسلمان، محبت صميمانه در ميان خويشاوندان، ارتباط دوستانه در ميان اعضاي قبايل و طوايف، و ارتباط فداكارانه و معنوي در برابر برادران مؤمن ملت مسلمان است؛ بايد با حقايق قرآن ـ كه حيات ابدي فرد را نجات ميدهد ـ و انتشار دهندگان آن پيوندي مستحكم و التزام و وابستگي داشت؛ به همين ترتيب با انكار همين روابط ـ كه تأمين كننده اساسي حيات اجتماعيست ـ و فقط با قبول خطر سرخ كه بذر آنارشيسم وحشتناك شمال را ميپراكند و نسل و ملت را نابود كرده، و فرزندان مردم را به خود جذب ميكند و مليت و خويشاوندي را از بين ميبرد، راه نابودي كامل تمدن بشري و حيات اجتماعي را باز ميكند، ميتوان بر شاگردان رساله نور نام جمعيت و سازمان گذاشت. به همين دليل است كه شاگردان حقيقي نور بدون هيچ ملاحظهيي علاقه قدسي خود را به حقايق قرآن و ارتباط مستحكم با برادران آخرتيشان را نه تنها پنهان نميكنند بلكه اظهار ميدارند. آنها چون هر مجازات منبعث از اخوت را با خرسندي پذيرا هستند حقيقت مسايل را همانطور كه بوده و هست در دادگاه شما اعتراف ميكنند. آنها براي دفاع از خود به حيله و نيرنگ و دروغ تنزّل نمييابند.
* * *
پيوستي بر تتمه اعتراضنامه كه در برابر كيفرخواست دادگاه آفيون نوشته شده است
اولاً: خطاب به دادگاه بيان ميدارم كه: كيفرخواست، مبتني بر كيفرخواستهاي سابق در دادگاههاي دنيزلي و اسكيشهير و تحقيقات سطحي هيأت سطحي كارشناسي بود؛ لذا در دادگاه مدعي شدم "اگر نتوانم صد اشتباه اين كيفرخواست را به اثبات برسانم صد سال زندانيام كنيد."آن ادعا را به اثبات رساندم و اگر بخواهيد ميتوانم جدول بيش از صد خطاي آن را تقديم كنم.
ثانياً: من در دادگاه دنيزلي زماني كه كتابها و ياداشتهايمان به آنكارا ارسال شده بود، با دلواپسي و يأس از بابت اينكه عليهمان حكم صادر خواهد شد براي دوستانم مطلبي نوشتم كه در پايان برخي دفاعياتم موجود است؛ نوشته بودم: "اگر مأموران دادگستري كه رساله نور را به قصد انتقاد مورد بررسي قرار ميدهند، ايمان خود را با اين رساله تقويت كرده يا نجات دهند و بعد مرا به اعدام محكوم كنند شاهد باشيد كه از حق خود ميگذرم و آنها را حلال ميكنم؛ چرا كه ما خادم هستيم. مسؤوليت رساله نور تقويت ايمان و نجات آن است؛ ما بدون تفاوت قائل شدن بين دوست و دشمن و بدون هيچ رفتار جانبدارانهيي مكلف به خدمت ايماني هستيم."
اينك اي هيأت قاضيان! بنا بر حقيقت مذكور، حجتهاي محكم و خدشه ناپذير رساله نور بيترديد در دادگاه قلبها را متوجه خود كرده است. عليه من هر چه كنيد نميرنجم و از شما در خواهم گذشت. اين است كه وقتي با شديدترين ستمها و استبدادها، با توهينهايي كه در زندگيام هيچگاه نديده بودم، درصدد نابودي من بر آمدند تحمل كردم و حتي نفرين هم نكردم. در برابر همه اتهامهايي كه به ما ميزنيد و همه جرمهايي كه به ما نسبت ميدهيد مجموعه رساله نور به عنوان دفاعيات و اعتراضنامههاي خدشهناپذير من در اختيارتان است. شگفتآور اين است كه علامههاي مصر، شام، حلب، مدينه منوره و مكه مكرمه، و روحانيون
نكته سنج سازمان ديانت رسالههاي نور را بررسي كرده و بدون هيچ انتقادي به تقدير و تحسين آن پرداختهاند، و تنظيم كننده با ذكاوت كيفرخواست عليه ما با نگاه به غايت سطحي خود در خطايي عجيب و كاملاً واضح اظهار ميدارد "قرآن داراي ١٤٠ سوره است." رساله نور تحت اين شرايط سخت و در حالي كه من غريب و بيكس و پريشان حالم و حملات وحشتناكي عليهام صورت ميگيرد، خود را مورد تأييد صدها هزار نفر از اهل حقيقت قرار داده است و در همين حال شخص شخيص پر مدعايي كه هنوز نميداند قرآن چند سوره دارد انتقاد ميكند كه "درست است كه رساله نور به تفسير قرآن و تأويل احاديث ميپردازد اما بخشهايي از آن به سبب آموزش خوانندگان، فاقد ارزش و ماهيت علميست"؛ و اين نشان ميدهد كه انتقاد او تا چه حد از قانون، حقيقت، عدالت و حق فاصله دارد.
همچنين از شما گلايه دارم كه كل كيفرخواست ٤٠ صفحهيي را با صدها خطا و غلط ـ كه قلوب ما را جريحهدار نمود ـ در دو ساعت به سمع ما رسانديد و در همان حال به رغم اصراري كه داشتم به ما اجازه نداديد يك صفحه و نيم پاسخ آن را ـ كه عين حقيقت بود ـ در يكي دو دقيقه قرائت كنم؛ لذا از شما ميخواهم به نام عدالت اجازه دهيد كل اعتراضنامهام را در پاسخ به كيفرخواست قرائت كنم.
ثالثاً: در هر دولتي مخالف هست. طبق قانون تا زماني كه مخالفان، خلاف امنيت كاري نكردهاند نميتوان متعرض آنها شد. مگر ممكن است من و كساني چون من كه روي از دنيا بر تافته و فقط براي دنياي ديگرشان كار ميكنند، تلاش براي حيات باقي را ـ كه طبق اصول و قواعد مقدس در نگاه ٣٥٠ ميليون مؤمن در هر زمان صورت ميگيرد و در طول ١٣٠٠ سال در مشرب پدرانمان و دايره تربيتي قرآن جريان داشته ـ رها كنند و با اجبار و دسيسههاي دشمنان پنهان براي دستيابي به حيات فاني و كوتاه دنيوي طرفدار مدنيتي بيبند و بار و غير اخلاقي شوند و از اصول و قوانين وحشيانهيي كه به نوعي بلشويسم شباهت دارد حمايت كنند؟ هيچ قانوني و هيچ انساني در جهان كه ذرهيي انصاف داشته باشد
نميتواند اين موارد را با جبر به آنها بقبولاند. ما به آن مخالفان فقط ميگوييم: "با ما كاري نداشته باشيد، ما هم با شما كاري نداريم."
بنابراين حقيقت است كه با دستورات دلبخواهي يك فرمانده كه (در ظاهر) به نام قانون اياصوفيه را بتخانه و مشيخت را دبيرستان دخترانه كرد به لحاظ فكري و عملي مخالف هستيم و به اعتبار شخصي به اين دستورها عمل نميكنيم. و با اينكه در اسارت ٢٠ سال گذشتهام كه توأم با شكنجه بود متحمل شديدترين ظلمها بودهام، وارد سياست نشديم، به مخالفت با حاكميت نپرداختيم و كاري خلاف امنيت نكرديم. با اينكه صدها هزار دوست هوادار رساله نور داشتم، اما هيچ اقدام ضد امنيتي كه توسط ما انجام شده باشد ثبت نشده است. من شخصاً در دوره پاياني عمرم و در غربت، با چنان اهانتهاي شديد و رفتارهاي ظالمانهي تكان دهندهيي مواجه بودهام كه در عمرم مشابه آن را تجربه نكرده بودم. از چنين زندگاني خسته شدهام. از آزادي زير سلطه زورگويي و تحكم نيز بيزار و متنفر شدهام. طي درخواست مكتوبي از شما استدعا كردم برخلاف همه كه در پي آزادي خود هستند، خواهان مجازاتم ميباشم، آن هم نه مجازات ناچيز و پيش پا افتاده، سنگينترين مجازات، زيرا براي رهايي از اين رفتارهاي عجيب و بينظير چارهيي نيست جز اينكه يا زنداني شوم يا وارد قبر گردم. براي وارد قبر شدن بايد خودكشي كرد كه جايز نيست و زمان مرگ نيز نامعلوم است، لذا مرگ فعلاً در دسترسم نيست، پس به زندان انفرادي مطلق كه ٥، ٦ ماهي در آن بودهام راضيام. فعلاً درخواست مزبور را به خاطر دوستان بيگناهم تحويل ندادهام.
رابعاً: براساس آنچه در سي سال اخير زندگيام ـ كه از آن به دوره حيات سعيد جديد تعبير ميكنم ـ در رساله نور نوشتهام، و براساس گواهي حقايقي كه مرتبط با من بوده، و به شهادت همه اشخاص منصف و رفقايي كه به طور جدي با من ديدار داشتهاند، مدعي هستم: تا آنجا كه در توان داشتهام نفس اماره را از خودخواهي و شهرت طلبي و تفاخر منع كرده و شايد صد مرتبه موجب جريحهدار شدن خاطر طلبههاي نور شدهام كه بيش از اندازه به من حُسن ظن داشتهاند. من صاحب اصلي اين حقايق نيستم و فقط جارچي بيچارهيي هستم براي دكان جواهر
فروشي قرآن؛ نيز براساس گواهي دوستان نزديكم و نشانههايي كه ديدهاند من نه تنها در پي كسب مقامات دنيوي و شأن و شرفي نبودهام، حتي اگر بر فرض، مقامات بزرگ معنوي هم به من داده ميشد با احتمال دخالت نفس در اخلاص مورد نياز خدمت، ميهراسيدم و تصميم ميگرفتم همان مقامات را نيز فداي خدمتم كنم؛ اينك نيز در همان طريق حركت ميكنم؛ با اينحال دادگاه عالي شما گويا با يك مسأله بزرگ سياسي مواجه است كه در برابر احترام بيش از اندازه برخي از برادران به من ـ كه به عنوان سپاسگزاري در مقابل بهره معنوي كه از رساله نور بردهاند بيان ميدارند، و مورد قبول من هم نيست ـ شروع به استيضاح كرده و بعضي از آنان را مجبور به انكار نموده و موجب حيرت و شگفتي ما شده است. آيا اگر ديگران مدح كسي را بگويند در حالي كه خود آن شخص راضي نيست و خود را شايسته آن مدحها نميداند؛ ميتوان متوهمانه گفت كه او مرتكب جرم شده است؟
خامساً: با يقين به شما ميگويم متهم كردن طلبههاي نور به تشكيل سازمان و فعاليت سياسي داشتن، در حالي كه نه در پي تشكيل سازماناند و نه با جمعيتها و سازمانهاي سياسي ارتباطي دارند، مبارزهيي مستقيم با ماست كه به سود كميته زنديق و پنهان، و نوعي بلشويسم هرج و مرج طلب در اين وطن، آگاهانه يا ناآگاهانه انجام ميشود؛ كميتهاي كه از ٤٠ سال پيش تاكنون عليه اسلام و ايمان فعاليت ميكند. سه دادگاه در خصوص تشكيل جمعيت يا سازمان، رساله نور و همه نورجيان را بيگناه اعلام كردهاند. فقط دادگاه اسكي شهير صرفاً يك مسأله از رسالهيي كوچك درخصوص حجاب زنان و احتمالاً اين جمله را كه در گذشته نوشته شده بود داراي اشكال ديد: "شنيدهام يك واكسي در مركز حكومت در بازار، مزاحم همسر بيحجاب و نيمه عريان يكي از افراد مهم شده است؛ اين بيادبي عجيب در واقع سيلي بر چهره بيحياي كسيست كه با حجاب مخالفت ميكند." به همين دليل يك سال زندان براي من و ٦ ماه زندان براي ١٥ نفر از دوستاني كه مجموعشان ١٢٠ نفر بود در نظر گرفتند. پس ميتوان گفت اتهام وارد كردن
به رساله نور و شاگردانش در اين خصوص، در واقع محكوم كردن رأي آن سه دادگاه و اتهام زدن و اهانت كردن به آن است.
سادساً: با رساله نور نميتوان مبارزه كرد. همه عالمان مسلماني كه رساله نور را خواندهاند آن را تفسيري به غايت منطبق بر حقيقت قرآن ميدانند، يعني معتقدند رساله نور حاوي حجتهاي محكم حقايق قرآني و معجزه معنوي قرآن در اين عصر است؛ نيز بر اين باورند كه رساله نور سد مستحكم ملت و وطن در برابر خطريست كه از شمال تهديدمان ميكند؛ لذا ما معتقديم دادگاه شما به جاي ترساندن طلبهها از رساله نور موظف است به منظور تأمين حقوق عامه، ديگران را به مطالعهي آن ترغيب كند؛ ما چنين انتظاري از شما داريم؛ در حالي كه براساس اصل آزادي علمي به انتشار كتابها و مجموعههاي برخي زنديقهاي سياسي و بيديناني كه براي ملت و وطن و امنيت ضرر دارند اجازه داده ميشود، نبايد جوان معصومي را كه نيازمند نجات ايمانش است و ميخواهد از خلق و خوي پست دوري كند به خاطر طلبگي رساله نور مجرم شناخت؛ بلكه دولت و اداره معارف بايد چنين شخصي را تشويق كرده و از او تقدير كنند. واپسين سخنم علاوه بر اينكه از حضرت حق مسألت ميكنم قاضيان را در اجراي عدالت حقيقي موفق بدارد، اين است:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ ٭ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
* * *
سخن پاياني من
به هيأت قضات بيان ميدارم: از كيفرخواست و انفراديهاي طولانيام دانستم كه در اين مسأله بيش از هر چيز به من توجه ميشود و مصلحت ديدهاند شخصيت مرا پوچ و تهي و بيفايده نشان دهند. چنين وانمود ميكنند كه شخصيت من براي حكومت، امنيت و وطن مُضر بوده و من نيز زير پوشش دين در پي اهداف دنيوي ميباشم. چنين القا ميكنند كه در پي نوعي سياست پيش ميروم. در برابر اين مسأله به يقين به شما ميگويم: بر اثر اين اوهام و با پوچ و بيارزش نشان دادن شخصيت من، رساله نور و شاگردانش را ـ كه براي اين وطن و اين ملت ارزشمندند و فداكاري ميكنند ـ مرنجانيد؛ در غير اين صورت خسران معنوي بزرگي براي اين وطن و اين ملت خواهد بود و شايد موجب خطري شود.
اين مطلب را نيز با يقين به شما ميگويم: به موجب مشرب فعليام تصميم گرفتهام با هر نوع رفتار مجازات گونهاي چون تحقير و اهانت و شكنجه و بيارزش جلوه دادن شخصيتم، به شرط اينكه ضرري به خاطر من متوجه رساله نور و شاگردانش نشود مخالفتي نكنم. در اين كار ثوابي براي آخرتم هست و اين رفتارها وسيلهييست براي رهايي از شرّ نفس اماره؛ لذا در حالي كه از يك سو ميگريم از سوي ديگر خرسند و راضيام. اگر اين بيگناهان گرفتار، در اين مورد همراه من زنداني نميشدند در دادگاهتان بسيار شديد سخن ميگفتم. شما هم ديديد كه كاتب كيفرخواست با جمع آوري همه كتابها و نامههاي خاص و عامي كه در طول ٣٠ سال نوشتهام، با نيرنگ و گاه برداشتهاي نادرست مانند كسي كه از هزار رودخانه آب جمع ميكند، طوري رفتار نمود كه گويي همه آن كتابها همين امسال نوشته شدهاند، او ظاهراً به هيچ كدام از دادگاههاي سابق توجهي نداشته و متوجه قوانين عفو و گذشت زمان آنها نبوده و به اين ترتيب درصدد جا انداختن بيفايده بودن شخصيت من بر آمده است. من خود صدبار اعلام كردهام كه شخص پر قصوريام و مخالفانم نيز به هر وسيلهيي بارها سعي كردهاند اين
مطلب را تبليغ كنند اما با اين حال دليل آنكه چنين اقدامي موجب توهم اهل سياست شد ولي در ميان افكار عمومي فايدهيي نداشت اين است كه براي تقويت ايمان، در زمان و شرايط فعلي به برخي افراد نياز فراواني احساس ميشود؛ اشخاصي كه حقيقت را وسيله هيچ چيز نكنند، و سهمي براي نفسشان قايل نشوند، تا كه از دروس مرتبط با ايمان آنها استفاده شود و مردم نسبت به آن باور قطعي يابند.
آري، به نظر ميرسد هيچگاه در اين زمينه نياز شديدي چون امروز احساس نشده باشد؛ چرا كه خطر بزرگي از خارج متوجه ما شده است. با اينكه اعتراف كرده و گفتهام من توان پاسخگويي به اين نياز را ندارم، اما نه به دليل مزيتهاي من، كه بر اثر شدت احتياج و ظاهراً عدم شناخته شدن ديگران، گمان ميكنند من چارهيي براي آن احتياجم. من هم مدتهاست كه اين وضع را با شگفتي و حيرت زير نظر داشتهام و با اينكه به هيچ وجه شايستگي نداشته و ندارم، و به رغم قصور فراوانم مورد توجه عموم بودهام و امروز پي به حكمت آن ميبرم. حكمت اين توجه نيز بدين قرار است:
حقيقت رساله نور و شخصيت معنوي شاگردانش در زمان و زمين فعلي، روي آن نياز شديد را بهسوي خود گرداندهاند. با اينكه به اعتبار خدمت، يك سهم از هزار سهم متعلق به من است اما گمان ميكنند نماينده آن حقيقت عالي و آن شخصيت خالص و مخلص هستم، لذا چنين توجهي به من نشان ميدهند؛ اگر چه اين توجه براي من سنگين و مُضر است و حقي هم در اين مورد ندارم اما به حساب حقيقت نوريه و شخصيت معنوي آن سكوت كرده و به پذيرش اين ضرر معنوي رضايت ميدهم. حتي برخي از اوليا مانند امام علي (رض) و غوثِ اعظم (قدس) بهواسطه الهام الهي و با اشارات غيبي از حقيقت رساله نور به عنوان آيينه معجزه معنوي قرآن حكيم در اين زمان و شخصيت معنوي طلبههاي بااخلاصش خبر داده و شخص بياهميت مرا نيز به لحاظ خدمت به آن حقيقت مد نظر داشتهاند. من خطا كردهام كه اندك توجه آنان به خودم را در برخي موارد تأويل نموده و متوجه رساله نور ننمودهام. دليل اين خطا نيز ضعف من و عدم
افزايش اسباب هراس ياورانم و قبول بخشي از اين حقايق به قصد كسب اعتماد به سخنانم بوده است.
به شما هشدار ميدهم نيازي به بيفايده جلوه دادن شخصيت فاني و پوچ و تهي من كه در آستانه قبر قرار دارد نيست؛ لزومي هم به اين همه توجه به آن وجود ندارد. ليكن با رساله نور نميتوانيد مبارزه كنيد و نكنيد. نميتوانيد آن را شكست دهيد. در اين رويارويي موجب خسران بزرگ ملت و وطن ميشويد و هم قادر به پراكندن شاگردان رساله نور نخواهيد بود، زيرا اجداد ما در راه حفاظت از حقيقت قرآن، در اين وطن ٤٠ تا٥٠ ميليون شهيد دادهاند و اينك نميتوان كاري كرد كه احفاد آنان در زمانه فعلي در حفاظت از حقيقت قرآن و در مقابل ديدگان جهان اسلام، قهرمانيهاي گذشته را ترك گويند. اين شاگردان بااخلاص اگر در ظاهر نيز كنار بكشند با روح و جانشان به آن حقيقت وابستهاند و رساله نور را كه آيينه آن حقيقت است رها نميكنند و به اين ترتيب موجب ضرر و زيان وطن و ملت و امنيت نخواهند شد. سخن پاياني من:
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ
* * *
درخواستي كه براي همه وزرا، سازمان ديانت و رياست دادگاه تجديد نظرارسال شد
عرض حالي ست به محضر دادگاه كبرا در حشر، و شكوائيهييست به درگاه الهي؛ دادگاه تجديد نظر امروز و نسل آتي فردا و مدرسان و دانشجويان روشنفكر دارالفنون نيز به آن توجه كنند!
ده مصيبت توأم با شكنجه را از صدها مصيبتي كه در اين ٢٣ سال متحمل شدهام به درگاه عدالت داور دادگر ذوالجلال، شكايت نموده، تقديم ميكنم:
مصيبت اول: من با همه كوتاهيهايم حيات خويش را وقف نجات ايمان و سعادت اين ملت كردم؛ و به اين قصد كه جان من هم مانند ميليونها جان قهرمان ديگر ـ كه فداي يك حقيقت (يعني حقيقت قرآن) شدند ـ فداي قرآن گردد با تمام توان خود با رساله نور فعاليت كرده، و با توفيق الهي در برابر همه آزارهاي ستمگرانه ايستادگي نمودم و گامي به عقب بر نداشتم. از جمله:
يكي از رفتارهاي نا عادلانه با من در زندان و دادگاه آفيون اين بود كه اتهام نامههاي (كيفرخواست) مغرضانه مملو از افترا و تهمت را كه عليهمان تنظيم كرده بودند سه مرتبه و هر بار نزديك دو ساعت براي من و طلبههاي بيگناه نور كه انتظار تسلي خاطر از عدالت داشتند، به زور قرائت كردند؛ با وجود اين از آنها مُصرانه درخواست كردم "ده، پانزده دقيقه به من فرصت دهيد تا از حقوقمان دفاع كنم." بيش از يكي دو دقيقه اجازه ندادند .....
من با اينكه مدت ٢٠ ماه در انفرادي مطلق بودم فقط به يكي دو نفر از دوستانم اجازه داده شد در نگارش دفاعيات اندكي ياريم دهند. سپس آنها را هم منع كردند. مرا با رفتارهاي بسيار ظالمانهيي مجازات نموده، و ما را مجبور كردند اتهامنامههاي (كيفرخواست) دادستان را ـ كه از جنس آسمان ريسمان كردن، عليه ما تنظيم شده بود و مغرضانه و مملو از افترا و نسبتهاي دروغ و
برداشتهاي غلط بود و فقط در ١٥ صفحه آن وجود ٨١ خطا را اثبات كردم ـ گوش كنيم و به من اجازه صحبت كردن ندادند. اگر ميگذاشتند سخن بگويم ميگفتم:
"شما در حالي كه به بهانه آزادي فكر و وجدان با يهود و نصراني و مجوس ـ كه دينتان را انكار ميكنند و اجدادتان را با ادعاي ضلالت و گمراهي تحقير كرده و پيامبر و قوانين كتابتان را رد ميكنند و قبول ندارند ـ و مخصوصاً با آنارشيستها و مرتدها و منافقان كه امروز زير پوشش بلشويسم قرار گرفتهاند
اي استاد! با نور قرآن و براي خدا از حقوق مادي و معنوي٣٥٠ ميليون انسان دفاع كردهيي نه فقط ٢٠ ميليون. دليل اينكه اينكار براي خدا بوده آن است كه حضرت حق تو را در خدمت به قرآن موفق نمود؛ همچنان كه موسي (ع) از ظلم فرعون رهايي يافت و رسول اكرم (ص) نيز جسد منافقان را مشاهده كرد و مخصوصاً رييس منافقان را با دست مبارك خود به درك واصل نموده، و به جهنم فرستاد، رساله نور نيز با رساله مناجات در اسكي شهير، با رساله ثمره و حجتش در دنيزلي و در آفيون با همين عرض حال، كفر مطلق زندقه و جان شقيان را روانه جهنم كرد. رساله نور توانست نظم و نظام آنها را درهم ريخته و در اقصي نقاط دنيا انتشار يابد؛ الحمدلله ... علي كوچك
كاري نداريد، و در حالي كه اگر ميليونها مسلمان با درسي كه از قرآن گرفتهاند در حاكميت و قلمرو دولت ستمگري چون انگلستان ـ كه در مسيحيتش متعصب است ـ به رد همه عقايد باطل و اصول كفرآميز آنها بپردازند آنها با دادگاههايشان به جان مسلمانان نميافتند و در حالي كه مخالفان هر دولتي در كشورشان آشكارا به نشر انديشههاي خود مشغولاند و دادگاهها با آنها كاري ندارند، شما با كدام قانون، كدام وجدان، كدام مصلحت و به چه جرمي ما را به مجازاتهاي سنگين و توهينها و انفراديهاي سخت محكوم ميكنيد؟ در حالي كه دوره چهل ساله زندگي من، ١٣٠ كتابم و خصوصيترين رسالهها و نامههايم توسط حكومت اسپارتا، دادگاه دنيزلي، دادگاه آنكارا، رياست سازمان ديانت، و دو يا شايد سه مرتبه توسط دادگاه عالي تجديد نظر مورد بررسي دقيق و موشكافانه قرار گرفته و علاوه بر آن همه نسخههاي خصوصي و غير خصوصي رساله نور دو، سه سال در اختيار آنها بوده و هيچ موردي را كه موجب مجازاتي ولو كوچك شود در آنها نيافتهاند؛ همچنين مجموعه رساله نور ـ كه با تمام ضعف و مظلوميت و مغلوبيت من در اين شرايط دشوار توانسته است قدرتمندترين،
مستحكمترين و حقيقيترين راهنماي ٢٠٠ هزار نفر از شاگردان حقيقي اين اثر در مسير وطن و ملت و امنيت شود ـ و دفاعيات ٤٠٠ صفحهيي ما، بيگناهي ما را اثبات مي كند. اين امور بيترديد در محكمه كبراي قيامت از شما سؤال خواهد شد..."
مصيبت دوم: يكي از دلايلي كه براي مجازات من بيان ميكنند تفسيريست كه از آيات كاملاً روشن و صريح قرآن درباره حجاب، ارث، ذكر الله، و تعدد زوجات داشتهام؛ تفسيري كه متمدنان معترض را به سكوت وا ميدارد. ١٥ سال پيش ياداشتي نوشتم به دادگاه اسكيشهير، و دادگاه عالي و تجديد نظر آنكارا؛ اين ياداشت را كه در حكم صادره عليه من نيز آمده بود، و در دادگاه كبراي قيامت شكواييه من خواهد بود، به عنوان بيدار باشي به اهل معارف روشنفكري ـ كه در آينده خواهند آمد ـ و به همراه "الحجة الزهرا" براي دادگاه عالي تجديد نظر ـ كه در دو بار اعلام بيگناهي ما با انصاف و عدالت فريادمان را شنيد ـ به عنوان لايحه تجديد نظر، و براي اطلاع هيأتي كه اجازه سخن به من نداد و با اتهامنامه (كيفرخواست) مغرضانهيي كه هشتاد ايراد و خطاي آن را به اثبات رسانديم، مرا به دو سال حبس سنگين و انفرادي مطلق و دو سال تبعيد به منطقهيي ديگر و تحت نظر بودن محكوم كرد، به همان شكلي كه بود تكرار مي كنم:
من اينك خطاب به محكمه دادگستري ميگويم:فرياد بر آوردهام تا گوشهاي ناشنواي اين عصر نيز بشنوند" فردي با استناد به تأييد و تصديق ٣٥٠ هزار تفسير و در اقتدا به اعتقاد پدرانمان در ١٣٠٠ سال گذشته، اصول قدسي و حقيقي الهي و ساري و جاري در حيات اجتماعي ٣٥٠ ميليون مسلمان در هر دوره از ١٣٠٠ سال گذشته را تفسير كرده؛ و شما حكم ناحقي در محكوميت او صادر كرده ايد. ترديد نكنيد كه اگر بر روي زمين عدالتي وجود داشته باشد حكم مزبور را رد و نقض خواهد كرد."
آيا كسي را كه به لحاظ فكري و علمي بخشي از قوانين بيگانه را كه براساس اجبار و اقتضاي زمان به صورت موقت (از سوي حكومت) پذيرفته شده، قبول نداشته باشد، و دست از سياست شسته و از حيات اجتماعي كناره گيري كرده
است، ميتوان به دليل تفسير آيات مذكور مجرم ناميد و آيا اين كار در واقع انكار اسلام، و اهانت به يك ميليارد نفر از نياكان ديندار و قهرمان ما و متهم كردن ميليونها تفسير نيست؟
مصيبت سوم: يكي از دلايلي كه براي محكوميت من بيان ميكنند اين است كه در امنيت ايجاد اخلال كرده و آسايش مردم را به خطر انداختهام. احتمالي بسيار بعيد را كه ممكن است يك درصد و شايد يك در هزار امكان وقوع داشته باشد جاي امري گذاشتهاند كه واقع گرديده است؛ در برخي رسالهها و نامههاي خصوصيام كند و كاو كرده و از بين صدها هزار كلمه و جمله موجود در رساله نور ٤٠ تا ٥٠ كلمه را انتخاب كرده و با دادن معناي غلط به آنها (مثلاً) سندهايي دست و پا نموده و ما را براساس آن متهم و مجازات كردهاند. من نيز با گواه گرفتن كساني كه از زندگي سي ـ چهل سالهي گذشتهام آگاهاند و به شهادت هزاران شاگرد خاص رساله نور ميگويم:
سخن از كسيست كه هنگام اشغال استانبول توسط انگليس، زماني كه فرمانده كل انگليسيها در بين مسلمانان تفرقه ميانداخت و با فريب شيخ الاسلام و گروهي از روحانيون، آنها را به ضديت با يكديگر تحريك مينمود و گروههاي "اتحاديون" و "ائتلافيون" اسم دو حزب سياسي در اواخر دوران عثماني.م را به جان هم ميانداخت و به اين ترتيب براي غلبه يونان و شكست حركت ملي زمينه فراهم ميكرد، كتاب "خطوات سته" را عليه انگليس و يونان با همت "اشرف اديب" طبع و نشر نمود و با اين كار طرح وحشتناك فرمانده مزبور را ناكام گذاشت و در برابر تهديد به اعدام او عقب نشيني نكرد و رؤساي آنكارا به دليل همين خدمت، او را به آنكارا دعوت كردند. كسي كه با اين حال به آنكارا فرار نكرد و در عين حال در زمان اسارت در روسيه به حكم اعدامي كه سرفرماندهي روسيه برايش صادر كرده بود اهميتي نداد و در واقعه ٣١ مارس با يك سخنراني خود هشت گردان را به اطاعت از فرماندهانشان وا داشت؛ سخن از كسيست كه در دادگاه حكومت نظامي وقتي صاحب منصبان (پاشاها) به او گفتند "تو هم مرتجعي، چون خواستار شريعت بودهيي!" با اهميت ندادن به
حكم اعدام، در پاسخ آنها گفت: "اگر منظور از مشروطيت، استبداد يك حزب باشد، تمام جن و انس شاهد باشند كه من مرتجعم! و براي فدا كردن روحم حتي براي فقط يك مسأله شريعت آماده هستم." و به اين ترتيب مقامات بزرگ حاضر در جلسه را به حيرت و شگفتي و تقدير از خود وا داشت و در حالي كه انتظار اعدامش ميرفت بيگناهياش را اعلام كردند و آزاد شد. از آنان تشكر هم نكرده و در راه بازگشت فرياد ميكشد: "زنده باد جهنم براي ستمگران"؛ سخن از كسيست كه در آنكارا در دفتر رياست جمهوري، مصطفي كمال (آتا ترك) با عصبانيت به او گفت: "ما تو را به اينجا دعوت كرديم تا برايمان ايدههاي عالي بيان كني؛ و تو آمدي با نوشتن مطالبي درباره نماز بينمان اختلاف انداختي." و او پاسخ داد: "بعد از ايمان، نماز بالاترين چيز است. كسي كه نماز نميخواند خائن است و حكم خائن مردود ميباشد!" لذا آن فرمانده دهشت انگيز در حضور ٤٠ تا٥٠ نفر از نمايندگان به نوعي از او عذر خواهي كرد و دست از عصبانيت برداشت؛ سخن از كسيست كه نيروي انتظامي و مقامات محلي ٦ استان اعتراف كردهاند كه كوچكترين عملي در اخلال امنيت از او سر نزده و صدها هزار نفر از شاگردان او نيز رفتار ناشايستي نداشتهاند؛ تنها يكي از طلبههاي كوچك در دفاعيات بر حق خود مرتكب مختصر كاري شده وگرنه از شاگردان ديگر هيچ كار نامربوطي ديده نشده است؛ سخن از كسيست كه وارد هر زندان كه شده موجب اصلاح رفتار زندانيان گرديده و با اينكه صدها هزار نسخه از رساله نور در كشور توزيع شده، جز فايده هيچ چيز ديگري در بر نداشته است؛ زندگي او در ٢٣ سال گذشته و اعلام بيگناهي اش از سوي سه دولت و دادگاههاي متعدد و تأييد و تصديق و شهادت قولي و فعلي صدهزار نفر از شاگردان نورـ كه بر ارزش رساله نور واقفاند ـ مطالب فوق را به اثبات ميرساند؛ سخن از كسيست كه به تنهايي زندگي ميكند، غريب و سالمند و مجرد و تهيدست است و خود را در آستانه قبر ميبيند؛ كسي كه با تمام توان و فكر و انديشه خود دست از همه چيزهاي فاني شسته و در جستجوي كفارهيي براي قصورات گذشتهي خويش و اميدي براي حيات جاودانش است؛ و براي مقامات دنيوي هيچ اهميتي قائل نيست و بر اثر شدت شفقت و
مهرباني، براي اينكه ضرري متوجه بيگناهان و سالمندان نشود كساني را كه ستمگري كرده و عذابش داده اند نفرين هم نميكند؛ آنان كه ميگويند: "اين انزوا طلب پير در امنيت كشور اخلال ميكند و آسايش مردم را به خطر مياندازد و هدفش دسيسههاي دنيويست و اطلاع رسانيهايش نيز براي امور دنياست، پس مجرم است." و آنان كه او را محكوم به مجازاتهاي سنگين ميكنند شك نكنيد كه خود از زمين تا آسمان مجرماند و در محكمه كبري به حسابشان رسيدگي خواهد شد...
كسي را در نظر آوريد كه با يك نطق، نظاميان شورشي هشت گردان را به اطاعت و حرف شنوي وا ميدارد؛ كسي كه ٤٠ سال پيش با يك مقالهاش هزاران نفر را طرفدار خود ميكند، كسي كه از سه فرمانده دهشتناك مذكور نميهراسد، چاپلوسي نميكند و در دادگاهها ميگويد: "اگر به تعداد موهاي سرم، سر داشتم و هر روز يكي از سرهايم را از تن جدا ميكردند باز هم در برابر زنديقان و گمراهان سر تسليم فرود نميآوردم و به وطن و ملت و اسلام خيانت نميكردم. اين سر را كه فداي حقيقت قرآن شده است در برابر ستمگران خم نميكنم." كسي كه در امير داغ جز چند نفر از برادران آخرتياش و سه چهار خدمتكار با هيچ كس ديگري ارتباط نداشته است...
اينك درباره چنين كسي در اتهامنامه (كيفرخواست) ميگويند: "اين سعيد، در امير داغ كار مخفي كرده و با انديشه ضربه زدن به امنيت، ذهنيت بعضي از مردم را مسموم نموده است. ٢٠ نفر هم در اطرافش بودهاند و مدحش را ميگفتهاند و نامههاي محرمانه مينگاشتهاند و اين نشان ميدهد كه او سياست مخالفت با انقلاب و دولت را در پيش گرفته است." كساني را كه چنين ميگويند و با عداوتي بيمانند و با توهين و اهانت، او را دو سال زنداني كردند و در زندان نيز او را در انفرادي مطلق نگاه داشتند و با اجازه سخن ندادن به او در دادگاه عذابش دادند به وجدانهايشان ارجاع ميدهم تا ببينند چهقدر با حق و عدالت و انصاف فاصله دارند.
مگر ممكن است كسي كه صد درجه بيش از لياقتش مورد توجه عموم خلق قرار دارد و با يك سخنراني هزاران نفر را به اطاعت و حرف شنوي وا ميدارد و با يك مقاله هزاران نفر را جذب جمعيت اتحاد محمدي (ص) ميكند و در مسجد اياصوفيه براي ٥٠ هزار نفر سخنراني ميكند و مورد تقدير قرار ميگيرد ٣ سال در امير داغ فعاليت كرده، و در نهايت ١٠ نفر را از راه بِدَر كند؟ و مگر ممكن است چنين فردي كار آخرت را رها كرده به سياست بپردازد و مشغول دسيسه چيني گردد و قبرش را كه با آن فاصلهيي ندارد به جاي نور پر از ظلمت كند؟ واقعاً چنين چيزي امكان دارد؟ شيطان هم نميتواند چنين چيزي را به كسي بقبولاند.
مصيبت چهارم: يكي از دلايل مهم محكوميتم را عدم استفاده از كلاه شاپو دانستهاند. به من اجازه ندادند صحبت كنم وگرنه به كساني كه ميكوشيدند مرا مجازات كنند ميگفتم: در كاستامونو سه ماه در كلانتري پليس و كميسرها ميهمان بودم. آنها هيچ وقت به من نگفتند كلاه شاپو بر سر بگذار. در سه دادگاه نيز كلاه شاپو بر سر نگذاشتم و در حالي كه سرم نيز پوشيده بود عمامه داشتم .م. كسي با من كاري نداشت. اما در طول ٢٣ سال گذشته برخي از ظالمان بيدين با همين بهانه فشارهاي فراوان غير رسمي و سنگيني بر من آوردند و به نوعي مجازاتم كردند. اين در حالي بود كه كودكان، زنان، بيشتر روستائيان، كارمندان در ادارات و آنان كه كلاه بِره بر سر ميگذاشتند مجبور به استفاده از شاپو نبودهاند و اصولاً هيچ مصلحت مادي هم بر استفاده از شاپو مترتب نبوده است؛ ليكن جزاي چيزي را كه همه مجتهدان و عموم شيخ الاسلام ها استفاده از آن را ممنوع كرده بودند، يعني نگذاشتن كلاه را، براي فرد گوشه گيري چون من بهانه كرده و موارد ديگري هم به آن افزودند و ٢٠ سال عذابم دادند و اينك نيز براساس عادت بيمعنايي مربوط به لباس دوباره ميخواهند مجازاتم كنند؛ اين در حاليست كه با مشروب خواران در كوي و برزن و در روز روشن ماه رمضان كه نماز هم نميخوانند بر مبناي "آزادي فردي" كاري ندارند و آنها را با خود قياس ميكنند. آنان كه تا اين حد با شدت و تكرار و اصرار تلاش ميكنند مرا به دليل سر و وضعم مجرم اعلام كنند
پس از آن كه نيستي هميشگي مرگ و حبس انفرادي و دائمي قبر را ديدند مطمئن باشند كه در محكمه كبراي قيامت در اين مورد بايد پاسخگو باشند ...!
مصيبت پنجم: رساله نور مظهر اشارت تحسين برانگيز ٣٣ آيه از قرآن، و تمجيد و تقدير اوليايي چون امام علي (رض) و غوث اعظم است و از تصديق و تأييد صد هزار نفر از اهل ايمان برخوردار ميباشد و در مدت ٢٠ سال مقام و مرتبهيي بيضرر و بسيار سودمند را نصيب وطن و ملت نموده است؛ اينك با بهانههاي بيارزشي چون بال پشه، درصدد مصادره برخي رسالهها بر آمدهاند و حتي در مجموعه چهارصد صفحهيي ذوالفقار ـ معجزات احمديه ـ كه در گذشته نوشته شده و شامل مرور زمان و قانون عفو گرديدهاند دو صفحه را كه حاوي تفسير كاملاً بر حق دو آيه ميباشد بهانه كرده و آن را دليل مصادره اين مجموعه ارزشمند و بسيار مفيد اعلام ميكنند. اينك با دادن معناي غلط به يكي دو كلمه از هر هزار كلمه رسالهها تلاش ميكنند رسالههايي را كه هزاران فايده دارند مصادره نمايند، لذا كسي كه از كيفر خواست سوم ما مطلع شود و ابلاغيه حكمي را كه منتشر نمودهايم، ببيند موارد مذكور را تصديق خواهد كرد، ما نيز ميگوييم:
لكل مُصِيبَة قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ ٭ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
مصيبت ششم: برخي از شاگردان رساله نور به دليل مشاهده حجتهاي فوقالعادهي ايمان و علوم محكم و عين اليقيني ايماني در رسالههاي نور و بهره بردن از آنها، اين ترجمان بيچاره را بر اثر حسن ظن بيش از حد به شكل افراطي و از نوع تشويق و تبريك و تقدير و تشكر، مدح كردهاند. به كسي كه از اين بابت مرا مجرم قلمداد ميكند ميگويم:
منِ عاجز و ضعيف و غريب و تبعيدي و نيمه اُمي كه با تبليغات، مردم را از من ميترسانند، در چنين وضع و حالتي از علاجهاي قرآني و حقيقتهاي قدسي و ايماني براي دردهايم علاج كاملي يافتم و چون مطمئن شدم كه براي ملت و
فرزندان وطن نيز علاج مؤثري خواهد بود حقايق ارزشمند مزبور را روي كاغذ آوردم. دست خطم هيچ خوب نيست، لذا زماني كه شديداً نيازمند ياراني بودم تا كمكم كنند، عنايت الهي ياوراني صادق و باوقار و ويژه در اختيارم گذاشت. البته من با اين نظر كه رد كردن كامل حُسن ظن آنها و تعريف و تمجيدهاي صميمانهشان ممكن است موجب آزردگي و رنجش خاطرشان شود و اهانت و عداوتي با رسالههاي نور تلقي گردد ـ كه مأخوذ از گنجينه قرآنياند ـ و احتمالاً موجب گريز ياوراني شود كه قلمهايشان الماسين است و قلبهايشان قهرمانانه؛ همه مدح و ثناهايشان را كه نسبت به شخص عادي و مفلس من مطرح ميشد متوجه صاحب اصلي اثر، و رساله نور ـ كه معجزه معنوي قرآن است ـ و شخصيت معنوي شاگردان ويژهاش نمودم. گاه نيز با گفتن اينكه صد درجه بيشتر از حد و حدود من تمجيدم ميكنيد، موجب تكدر خاطرشان ميشدم. آيا قانوني وجود دارد كه اگر عدهيي به رغم استنكاف و نارضايتي شخصي به مدح و ثنايش بپردازند، آن شخص را مجرم بداند؛ كه مأمور رسمي به نام قانون مرا از اين بابت مجرم ميشناسد؟
نيز در صفحه ٥٤ متن منتشر شده حكمي كه عليه ما صادر كردهاند از قول ما آمده است: "شخص كبير آخرالزمان از نسل اهل بيت خواهد بود؛ و ما شاگردان رساله نور را فقط ميتوان از اهل بيت معنوي بهشمار آورد"؛ همچنين "در مشرب رساله نور، به هيچ وجه منيّت وجود ندارد و كسي در پي موقعيت و مقامهاي شخصي و كسب جاه و شهرت بر نميآيد. براي از بين نرفتن اخلاصي كه در رساله نور هست مقامات اخروي را هم به من دهند مجبورم آن را قبول نكنم." اينها را از قول ما در حكم صادره آوردهاند؛ به همين ترتيب در صفحات ٢٢ و ٢٣ حكم (توصيفي) مذكور (به نقل از ما) آمده است: "من قصور خود را ميدانم؛ به فقر و عجز خويش واقفم، و با تذلل به درگاه پروردگار پناه ميبرم كه با شخصيتي كه دارم از همه بيچارهتر، درماندهتر و خطاكارترم. پس اگر همه خلق هم مدح و ثناي مرا بگويند نميتوانند به من بقبولانند كه خوب و صاحب كمالم. من براي اينكه موجب فرار شما نشوم بديها و پليديهاي پنهان و فراوان شخصيت سومام را بيان
نميكنم. عنايت حضرت حق، شخصيتم را به عنوان پستترين فرد، به استخدام اسرار قرآني در آورده؛ صدهزار بار شكر، نفسم از هر چيزي پستتر است، و مسؤوليت از همه چيز بالاتر؛" با اينكه چنين مطالبي در حكم توصيفي مزبور آمده است بايد بگويم كساني كه براساس تعريف و تمجيد ديگران و معاني رساله نور وصف هدايت كننده بزرگ را براي من بهكار ميبرند، سپس مجرم اعلام ميكنند مستحق تحمل مجازاتي سهمناك بابت اين خطا ميباشند.
مصيبت هفتم: حكم برائت ما و همه نسخههاي رساله نور توسط محاكم مجازاتهاي سنگين دنيزلي و آنكارا و دادگاههاي عالي تجديد نظر به اتفاق آراء صادر شد و همه رسالهها و نامههايمان را به ما پس دادند. در رأي دادگاه تجديد نظر كه رأي پيشين را نقض نمود گفتند حتي اگر فرض كنيم در حكم برائتي كه دادگاه دنيزلي صادر كرد خطايي هم وجود داشته باشد حكم مزبور قطعيت يافته و نميتوان محاكمه ديگري ترتيب داد. با اين حال من در امير داغ سه سال را در انزوا گذراندم، دو سه نفر كه شاگرد خياط بودند به نوبت در كارها كمكام ميكردند و به ندرت برخي افراد متدين ميآمدند و ده دقيقهيي ديدار ميكرديم؛ غير از اين تا ضرورتي ايجاب نميكرد صحبت نميكردم؛ براي تشويق ديگران به مطالعه رساله نور در هفته فقط يكبار آن هم به يكجا نامه ميفرستادم؛ در طول سه سال به برادرم كه مفتي بود فقط سه نامه نوشتم؛ كار تأليف را كه بيست، سي سال به آن مشغول بودم رها كردم و فقط دو نكته را كه براي همه اهل ايمان و قرآن مفيد بود در ٢٠ صفحه نوشتم. يكي از آنها مربوط به حكمت تكرارهاي موجود در قرآن بود و ديگري مربوط به مسايلي در خصوص فرشتگان؛ جز اينها هيچ رسالهيي ننوشتم. فقط براي اينكه رسالههاي اعاده شده از دادگاه به صورت مجموعههاي بزرگ در آيند و پانصد نسخهيي هم كه از "آيت الكبرا" با حروف قديم طبع شده بود و آنها را از دادگاه به ما پس داده بودند مورد استفاده عالم اسلام قرار گيرد ـ البته دستگاه تكثير هم بهطور رسمي ممنوع نبود ـ به برادرانم اجازه تكثيرشان را دادم؛ لذا خود سرگرم تصحيح اين موارد شدم و به هيچ امر سياسي هم نپرداختم. با اينكه اجازه رفتن به زادگاهم را داده بودند برخلاف همه
تبعيديها براي اينكه در امور دنيا و سياست دخالتي نكنم غربتي سخت را پذيرا شدم و به موطنم نرفتم. فردي كه با درج نسبتهاي بيپايه و اساس، بحثهاي دروغ و معاني غلط در اتهامنامه سوم، درصدد مجرم قلمداد كردن من بود ـ فعلاً نميگويم ـ براساس رفتاري كه در بيست ماه گذشته با من داشت ثابت نمود كه تحت تأثير دو معناي دهشت انگيز قرار دارد. من فقط ميگويم: قبر و سقر از نام هاي جهنم .م. كفايت ميكند! او را حواله ميكنم به محكمه كبرا.
مصيبت هشتم: شعاع پنجم دو سال در اختيار دادگاههاي دنيزلي و آنكارا بود، سپس آن را به ما باز گرداندند. شعاع پنجم را همراه دفاعياتم در دادگاه دنيزلي كه موجب شد رأي بر برائتمان دهند در بخش پاياني سراج النور آوردهايم؛ اگر چه قبلاً آن را خصوصي و محرمانه تلقي ميكرديم اما زماني كه دادگاهها علناً دربارهاش مطالبي را مطرح و در نهايت نيز آن را به ما اعاده كردند با اين نظر كه ديگر ضرري نميتواند داشته باشد اجازه دادم تكثير شود. اصل شعاع پنجم در حقيقت احاديث متشابهيست كه سي ـ چهل سال پيش نوشته شده است. بخشي از اين احاديث قبلاً در ميان امت منتشر شده و برخي از اهل حديث قسمي از آنها را ضعيف دانسته بودند، چون معناي ظاهري آنها مدار اعتراض بود ما با هدف نجات اهل ايمان از شبهات، آنها را به نگارش در آورديم و پس از مدتي همه متوجه بخشي از تأويلات عالي مربوط به اين احاديث شدند. به همين دليل ما شعاع پنجم را به عنوان رسالهيي خصوصي نزد خود نگاه داشته بوديم تا معناي اشتباهي از آن برداشت نشود. بعدها دادگاههاي مختلف به بررسي آن پرداخته و موجب شهرتش شدند و در نهايت آن را به ما باز گرداندند. اما موضوع را به وجدان كساني واگذار ميكنم كه ما را با اعتقاد وجداني محكوم نمودهاند تا معلوم شود مجرم اعلام كردن دوباره من به همان دليل، تا چه حد با عدالت و حق و انصاف فاصله دارد، و آنها را نيز به محكمه كبرا در قيامت حواله كرده ميگويم:
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
مصيبت نهم: اين مورد بسيار مهم است اما به احترام محكوم كنندگان ما كه رساله نور را مطالعه ميكنند و براي اينكه عصباني نشوند آن را نمينويسم.
مصيبت دهم: اين مورد بسيار محكم و مهم است، اما باز هم به اين نيت كه موجب رنجش خاطر آنها نشود آن را ننوشتم.
همچنانكه رسول اكرم (ص) با معجزه كبراي معراج خود نبوتش را به جن و انس و ملائكه نشان داد و در مقابله با مشركين و منافقان، قطب اركان ايمانيه يعني ذات ذوالجلال، بهشت و جهنم را با چشمان خويش مشاهده كرد و بهواسطه ذات مباركش كه موسوم به محمد امين بود از هستي حضرت حق، قيامت و محكمه كبرا به جن و انس خبر داد؛ رساله نور نيز با رساله "عرض حالي به محكمه كبرا در قيامت" به دليل به لرزه درآمدن ايمان و اعتقاد كه نقطه اتكاي اين عصر ميباشد، وجود و عدالت حضرت حق و محكمه كبرا و حشر و عالم غيب را براي آن دسته از اهل ايمان و كارشناسان و قضّاتي كه دچار شك و شبهه شدهاند، به عالم شهادت آورد، و با قطع و يقين و بدون هيچ شك و شبههيي در اين دنيا جهنم را به اهل ضلالت و كفر، و بهشت را به اهل ايمان نشان داد. رساله نور ايمان تحقيقي را براي بشريت به شيوه حق اليقين اثبات نموده است. حضرت حق از استادمان، مؤلف رساله نور تا ابد خشنود باد! آمين ... علي كوچك
* * *
برخي از نامههاي بديع الزمان سعيد نورسي كه از حبس انفرادي مطلق در زندان آفيون براي طلبههايش نوشته است
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! به شما تسليت نگفته بلكه تبريك ميگويم. مادام كه تقدير الهي به سبب حكمتي ما را براي سومين بار روانه اين مدرسه يوسفيه نموده و رزقمان را در اينجا نصيبمان ميكند و روزيمان ما را به اينجا خوانده است؛ و مادام كه عنايت الهي ما را تاكنون بارها با تجربههاي قطعي مظهر سرّ
وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ
قرار داده است؛ و مادام كه برادران جديدمان در مدرسه يوسفيه بيش از ديگران نيازمند رسالههاي نور ميباشند، و همين طور كارمندان دادگستري بيش از ديگر كارمندان به قواعد نور و ساير قوانين قدسياش محتاجاند، و مادام كه نسخههاي متعدد رساله نور وظايفتان را در خارج به طور كامل انجام ميدهند و فتوحاتشان متوقف نميشود؛ و مادام كه هر ساعت از زمان فاني در اينجا تبديل به عبادات باقي ميگردد، شك نكنيد كه ما در اين واقعه با توجه به نكات مذكور بايد در كمال صبر و متانت با خرسندي شكر كنيم. همه آن نامههاي مختصري را كه در زندان دنيزلي براي تسلي خاطر نوشتيم در اينجا با شما هم تكرار خواهيم كرد. ان شاء الله آن ياداشتهاي منطبق بر حقيقت موجب تسلي شما هم ميشود.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: از آزارها و اهانتهايي كه به شخص من روا ميدارند ناراحت نشويد. در رساله نور اشكالي نمييابند به جاي آن شخص بياهميت و پر از قصور مرا آزار ميدهند. من از اين بابت خرسندم. اگر در راه سلامت و افتخار رساله نور با هزاران درد و بلا و تحقير مواجه شوم، لازمه درسي كه از رساله نور گرفتهام اين است كه با افتخار شكر كنم. لذا از اين نظر برايم دلسوزي نكنيد.
ثانياً: اين هجوم و تعرض گسترده و شديد و خشن فعلاً از بيست به يك كاهش يافته است. به جاي هزاران نفر از افراد خاص، چند نفر؛ و به جاي صدها هزار نفر مرتبط با موضوع تعداد محدودي از برادران جديد را جمع كردهاند. پس معلوم ميشود موضوع بهواسطه عنايت الهي صورت خفيفي يافته است.
ثالثاً: با عنايت الهي، استاندار سابق كه دو سال عليه ما توطئه ميكرد و نقشه ميكشيد رفت. احتمال قوي هست كه وزير كشور ـ كه او را بيش از همه عليه ما متوهم كرده بودند ـ به سبب همشهري بودنمان و اجدادش كه ديندار بودهاند از شدت حملهي شديدي كه عليه ما صورت گرفت كاسته باشد. لذا مأيوس نباشيد و سراسيمه نشويد.
رابعاً: وقوع تجربهها و رويدادهاي فراوان اطمينان قطعي ميدهد كه با گريستن رساله نور يا زمين به لرزه در ميآيد يا آسمان اشك ميريزد؛ همچنان كه با چشمانمان فراوان ديديم و تا حدي نيز در دادگاه اثبات نموديم، گمان ميكنم لبخند زمستان امسال در آغاز كه به صورت بينظيري مانند تابستان متبسم بود با لبخند رساله نور به دليل تكثير و انتشار مخفيانهاش توسط دستگاه تكثير مطابقت داشت؛ همچنين تطابق شدت سهمگين و يكباره زمستان و گريستنش، با گريستن و توقف رساله نور به دليل بازجوييها و ترس از مصادرهها، نشانهيي محكم است دال بر اينكه اين اثر در عصر فعلي معجزه كبرا و درخشان حقيقت قرآنيست و زمين و زمان با آن مرتبطاند ...
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! لازم شد حال غريب و لطيفي از احوال خود را بيان كنم:
زماني، جهادگران علامه مشهوري را در جبهههاي متعدد جنگ ميبينند و به او ميگويند ... او نيز پاسخ ميدهد: "برخي از اوليا براي اينكه ثواب نصيب من كنند و اهل ايمان را از درسهايم بهرهمند سازند به صورت من در آمده و به جاي من كارهايي كرده اند." دقيقاً به همين ترتيب در شهر دنيزلي مرا در مساجد ديده و حتي به مأموران خبر داده و موضوع را به زندانبان و مدير زندان منعكس كردهاند. برخي سراسيمه گفته اند: "چه كسي در زندان را به روي او باز كرده است" در اينجا نيز همان موضوع در حال تكرار است. اين در حاليست كه به جاي شخصيت بياهميت و پر از اشكال من و يك كار خارق العاده بسيار جزيي،"مجموعه سكه تصديق غيبي" با اثبات و نشان دادن جوانب خارق العاده رساله نور، صد درجه و شايد هزار درجه بيشتر، موجب اعتماد ديگران به رساله نور ميشود و مقبوليتش را تضمين مي كند. به ويژه طلبههاي قهرمان نور، با حالات واقعاً خارق العاده و قلمهاي خويش آن را تأييد ميكنند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! رساله نور به جاي من با شما ديدار ميكند و به برادران جديدمان كه مشتاق درساند، به خوبي درس ميدهد. تجربه نشان داده است كه سرگرم شدن با رسالههاي نور، حال به صورت مطالعه يا قرائت آن توسط كسي براي فرد ديگر، يا نگارش آن، موجب شادي درون، آرامش روح، بركت رزق و صحت و سلامتي ميشود. حالا كسي مانند خسرو را كه قهرمان رساله نور است به شما احسان شده است. اين مدرسه يوسفيه نيز ان شاء الله يكي از درسخانههاي مدرسة الزهرا
خواهد شد. من تا كنون خسرو را به طور كامل به اهل دنيا نشان نميدادم؛ او را پنهان ميكردم. ليكن مجموعههاي منتشر شده، او را به طور كامل به اهل سياست نشان داد و چيز پنهاني باقي نماند. لذا من دو سه مورد از خدمات او را به برادران خاصمان بيان كردم. حالا ديگر چه من چه او، لازم نيست چيزي را پنهان كنيم، در صورت لزوم حقيقت را بيان خواهيم كرد. فعلاً در برابر ما يعني در ميان آنهايي كه قرار است حقيقت را بشنوند دو معاند دهشت انگيز وجود دارند كه به حساب زندقه و كمونيسم كار ميكنند؛ يكي از آنها در امير داغ شناخته شده است؛ ديگري نيز در اينجا بسيار مكارانه با افتراهايي كه عليه ما مطرح ميكند سعي دارد مأموران را از ما بترساند. اين است كه ما در حال حاضر بسيار احتياط ميكنيم و بدون هيچ نگراني بايد با توكل در انتظار عنايت الهي باشيم تا به مددمان آيد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! من بهواسطه مژده خسرو و حفظي و سيد بارطيني هم به رساله نور، هم به شما، و هم به خودم تبريك ميگويم و بشارت ميدهم. آري، آنان كه سال جاري عازم سفر حج شدند مشاهده كردهاند كه عالمان بزرگ در مكه مكرمه در تلاش براي ترجمه و نشر مجموعههاي پر قوت رساله نور به عربي و هندي بودهاند. نيز از رساله نور در مدينه منوره چنان استقبال شده است كه آن را در روضه مطهره بالاي مزار پيامبر قرار دادهاند. حاجي سيد مجموعه عصاي موسي را روي مزار پيامبر (ص) به چشم خود ديده است. رساله نور مورد پذيرش نبوي قرار گرفته و وارد رضاي محمدي (ص) شده است. طبق نيتي كه كرده و به حاجياني كه ميرفتند گفته بوديم؛ رسالههاي نور به جاي ما آن مقامات مقدس را زيارت كردهاند. خداوند را بينهايت سپاس.
قهرمانان رسالههاي نور اين مجموعهها را به صورت تصحيح شدهيي منتشر ميكنند و اين كار فوايد فراواني دارد كه يكي از آنها آسودگي خاطر من از مسؤوليت تصحيح و پايان دادن به نگرانيهايم در اين مورد است؛ نيز از اين لحاظ كه مأخذي هستند براي نسخههايي كه با قلم كتابت ميشوند، كار صدها مصحح را انجام دادهاند. از حضرت ارحم الراحمين مسألت داريم در برابر هر حرف اين مجموعهها، هزار حسنه در دفتر حسنات آنها بنگارد. آمين.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم، دوستان همبندم!
اولاً: از اينكه حضوري ديدار نميكنيم نگران نباشيد. ما در عالم معنا هميشه با هم ديدار ميكنيم. به جاي شخص بياهميت من، هر رساله نوري را كه بهدست آوريد و مطالعه كنيد يا به آن گوش دهيد، گويي نه با شخص عادي من، كه با يكي از خدمتگزاران قرآن صحبت و گفتگو ميكنيد. در واقع من هم در همه دعاهايم، در نوشتههاي شما، در اظهار علاقههايتان و در خيال خويش با شما ديدار ميكنم. چون همه در يك زندان هستيم، انگار هميشه در حال ديداريم.
ثانياً: در اين مدرسه جديد يوسفيه، به طلبههاي تازه وارد رساله نور ميگوييم: ما با حجتهاي محكم و با اشارههاي قرآني ـ كه كارشناسان دادگاه را نيز مجبور به تسليم و قبول ميكند ـ معتقديم: "شاگردان صادق رساله نور، با ايمان وارد قبر خواهند شد." نيز هر شاگرد بهواسطه فيض مشاركت و همكاريهاي معنوي نوريه، براساس رتبه و مرتبهيي كه دارد در دعاهاي همه برادران و آنچه از نظر معنوي بهدست ميآورند سهيم ميشود. تو گويي با هزاران زبان استغفار و عبادت ميكند. اين دو فايده و نتيجه در زمانه عجيب فعلي، فشارها را از بين ميبرد و اين دو سود ارزشمند را كه بسيار ارزان هم تأمين ميشود، در اختيار مشتريان صادق قرار ميدهد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! دفاعيات آفيون براي ما و رسالههاي نور و اين مملكت و عالم اسلام حاوي حقيقتهاي مهميست. به نظرم لازم است آن را با حروف جديد و در چند نسخه منتشر كرد تا براي مقامات آنكارا ارسال شود. اهميتي ندارد ما را آزاد كنند يا جزا دهند. مسؤوليت فعلي ما اين است كه حقايق مندرج در دفاعيه مذكور را به دولت و ملت و دادگستريها اطلاع دهيم. شايد يكي از حكمتهاي تقدير الهي كه ما را روانه اين درسخانه كرده همين باشد. به قدر امكان خوب است به سرعت و با ماشين تايپ شود. حتي اگر ما را همين امروز هم آزاد كنند دفاعيه مزبور را بايد به مقامات بدهيم. (مراقب باشيد) با فريب موجب تأخير در كارتان نشوند. ديگر بس است! بگذار اين آخرين دفاع ما در برابر شديدترين ظلمها و بهانهها و شكنجههاي بيمانندي باشد كه در ١٥ سال گذشته سه مرتبه به سبب موضوع واحدي گرفتارش شدهايم. مادام كه در دادگاههاي پيشين براي دفاع قانوني دستگاه تايپ را در اختيارمان گذاشتند در اينجا نيز نميتوانند به موجب هيچ قانوني ما را از استفاده از آن منع كنند. اگر بهطور رسمي چارهيي نيافتيد وكيل ما در بيرون، پيش از هر كار ديگري پنج نسخه از آن را با ماشين آماده كند؛ همچنين به درستي آن دقت شود.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! اينكه امروز پنجرههاي اتاقم را ميخكوبي كردند و بستند به آن سبب است كه ميخواهند از ديدار و سلام و عليك من با زندانيان جلوگيري كنند، در ظاهر بهانهي ديگري آوردند. اصلاً نگران نباشيد ... موضوع بر عكس است؛ از اينكه سرگرم شخص بياهميتي چون من ميشوند و با رسالههاي نور كار چنداني ندارند و به طلبههايش آن چنان فشاري وارد نميكنند خرسندم؛ جداً و قلباً خوشحالم از
اينكه به جاي رسالههاي نور و شما با اهانتها و شكنجههايشان مرا آزار ميدهند و با شما چندان كاري ندارند. شكر ميكنم، شكري اندر صبر، و نگران نيستم. شما هم ناراحت نباشيد. دشمنان پنهان ما، توجه مأموران را بر من متمركز كردهاند و از اين بابت معتقدم به لحاظ سلامت و مصلحت طلبهها و رسالههاي نور خير و عنايتي در كار است. برخي از دوستانمان نبايد عصباني شده و سخنان ناراحت كنندهيي بيان كنند. بايد با احتياط حركت كنند و سراسيمه و هيجان زده نشوند. نيز اين موضوع را با هر كسي در ميان نگذارند؛ چرا كه جاسوسان ميتوانند از سخنان برادران صاف و ساده ما و آنهايي كه هنوز به رعايت احتياط عادت نكردهاند، سوء استفاده كنند، ممكن است كاه را كوه جلوه داده و خبرچيني كنند. وضعيت فعلي ما شوخي بردار نيست. با اين حال اصلاً نگران نباشيد ما تحت توجهات الهي هستيم. و عزممان را جزم كردهايم كه در كمال صبوري و شكر با همه مشقات و سختيها مقابله كنيم. اندكي زحمت چندين برابر، رحمت و ثواب نتيجه ميدهد، لذا مكلف به شكر گزاري هستيم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! بنا بر دو دليل مهم و يك هشدار، من قلباً مجبور شدم كل مسؤوليت دفاع را به اركان رساله نور كه به اينجا آمده يا خواهند آمد واگذار كنم. مخصوصاً به "خ، ر، ط، ف، و ص".
خسرو، رفعت، طاهري، فيضي، و صبري .م.
دليل اول: من هم در اداره بازجويي و هم براساس نشانههاي متعدد دانستم كه تا آنجا كه بتوانند ميخواهند براي من مشكلاتي به وجود بياورند و چون از نظر فكري بر آنها غلبه دارم سعي مي كنند با من مواجه نشوند، و در اين باره هم دستور العمل دارند. گويا من اگر صحبت كنم رؤساي دادگاه را قانع خواهم كرد و با نشان دادن اقتدار علمي و سياسي از خود، ديپلماتها را به سكوت وادار خواهم
كرد كه با بهانههاي متعدد مانع سخن گفتنم ميشوند. حتي در بازجويي در پاسخ سؤالي گفتم: "به ياد نميآورم." قاضي با شگفتي و حيرت گفت: "چهطور ممكن است كسي چون تو با اين همه هوش و ذكاوت و دانش فراموش كند؟" آنها گمان كردهاند ارزش والاي رساله نور و تحقيقات علمياش زاييده فكر من است، لذا ترسيدهاند و به من اجازه سخن گفتن نميدهند.
همچنين گويا هر كسي با من ديدار كند به يكباره يكي از طلبههاي فداكار رساله نور ميشود، لذا مانع ديدارم ميشوند. حتي رييس (سازمان) ديانت گفته است: "هر شخصي با او ديدار كند شيفتهاش ميشود؛ جاذبه او قويست." بنابراين فعلاً مصلحت اقتضا ميكند اين مسؤوليت را به شما محول كنم. دفاعيات قديم و جديدم نزد شما هست؛ به جاي من طرف مشورت شما قرار ميگيرد، همين كافيست.
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! امروز بر اثر هشداري معنوي، تكاپو و اندوهي در حق شما بر من عارض شد. درست لحظهيي كه در فكر برادراني بودم كه نگران درد معيشتاند و علاقمندند خيلي زود آزاد شوند، و اين موضوع واقعاً متأثر و متألمام كرده بود، خاطرهيي مبارك به همراه حقيقتي و بشارتي بر قلبم خطور كرد: پنج روز ديگر ماههاي مبارك و پر ثواب سهگانه كه مختص عبادات است، ميرسد. اگر ثواب هر كار نيك به طور عادي ده باشد در ماه شريف رجب بيش از صد است، در شعبان المعظم بيش از سيصد، و در ماه مبارك رمضان از هزار ميگذرد. ميزان ثوابها در شبهاي جمعه تا هزاران و در شب قدر تا سي هزار ميرسد. ماههاي سهگانه همچون بازار قدسي داد و ستد اخرويست و فوايد آخرتي فراواني نصيب مؤمن ميكند، اين ماهها براي اهل حقيقت و عبادت چون نمايشگاه ممتازيست؛ ماههايي كه عمري هشتاد ساله را نصيب فرد ميكند؛ سپري كردن اين ماهها در مدرسه يوسفيه كه سودش يك به ده ميباشد بيشك منفعت عظيميست. هر قدر
كه دچار زحمت شويم عين رحمت است. حال كه در عبادت چنين است، در خدمت نوريه نيز اگر كميت را در نظر نگيريم به اعتبار كيفيت يك به پنج است، زيرا وارد شوندگان و خارج شوندگان هميشگي اين مسافرخانه واسطهيي براي انتشار درسهاي نور هستند. گاه اخلاص يك نفر به اندازه بيست نفر فايده در بر دارد. نيز سرّ اخلاص نور به حديست كه اگر كسي در راه انتشار آن در بين زندانيان بيچارهيي كه از ويژگي قهرمانيهاي سياسي برخوردارند و به تسليهاي رساله نور كاملاً محتاج ميباشند؛ متحمل قدري زحمت و فشار گردد اهميتي ندارد، اما از نظر درد معيشت خيالم كاملاً آسوده شد؛ چرا كه سه ماه مذكور در واقع بازار آخرت است و چون هر يك از شما بدل از تعداد زيادي از شاگردان حتي برخي از شما جاي هزار نفر به اين جا آمدهايد، لذا در كارهاي بيرون ياورتان خواهند بود. دانستم كه ماندن در اينجا تا فرا رسيدن عيد، نعمت بزرگيست.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
......... از برخي نشانهها دانستم كه دشمنان پنهان ما با انديشه تنزل ارزش رساله نور، با توهم ادعاي مهدويت ـ كه يادآور معنايي سياسيست ـ در پي بهانههاي بيپايه و اساسي هستند تا رساله نور را ابزار و وسيلهيي براي آن معرفي كنند. شايد شكنجههايي كه در حق من روا ميدارند برخاسته از همين اوهام است. من خطاب به اين دشمنان ظالم پنهان و كساني كه سخن آنان را عليه ما ميشنوند ميگويم: "حاشا، ثم حاشا! در هفتاد و پنج سال عمرم هيچگاه حقايق ايمان را وسيله شأن و شرف شخصيت خود قرار ندادهام و مخصوصاً سي سال اخير عمرم و ١٣٠ جلد رساله نور و هزاران نفري كه با من رفاقت داشتهاند در اين امر گواهي ميدهند."
آري، شاگردان رساله نور ميدانند و براهينش را در دادگاه بيان كردهام كه من نه تنها در پي كسب مقام و شأن و شرف و شهرت و رتبهيي معنوي و اخروي براي شخص خود نبوده و نيستم، بلكه براي آنكه با تمام توان و انديشهام به اهل ايمان خدمتي ايماني ارائه كنم نه فقط زندگاني دنيا و مقامات فاني بلكه اگر لازم شود
آمادهام حيات اخروي و مراتب باقي و آخرتي را نيز ـ كه همه در پياش هستند ـ فدا كنم؛ حتي حاضرم براي آنكه برخي از بيچارگان را از جهنم نجات دهم از خير بهشت بگذرم و به جهنم بروم؛ اين را برادران حقيقي من ميدانند و آن را در دادگاهها نيز از جهتي اثبات كردهام؛ با اين حال طرح اين اتهام، با هدف نسبت دادن بياخلاصي در خدمت ايماني و نوريه به من و تنزّل ارزش رساله نور صورت ميگيرد.
آيا اين انسانهاي بدبخت، دنيا را ابدي ميدانند و گمان ميكنند ديگران نيز مانند آنها متوهمانه "دين و ايمان را وسيله دنيا ميكنند؟" و آنگاه درباره كسي كه گمراهان را به مبارزه ميطلبد و در راه خدمت ايماني، حيات دنيوي و در صورت لزوم اخروي خود را فدا ميكند و چنان كه در دادگاهها مدعي شده است حاضر نيست حتي يك حقيقت ايماني را با سلطنت دنيا عوض كند؛ فردي كه از سياست و مراتب مادي و معنوي كه بوي سياست ميدهد براساس سرّ اخلاص و با تمام توان ميگريزد، كسي كه در طول ٢٠ سال، شكنجههاي بيسابقه را تحمل كرده و به اعتبار مسلك ايماني، سطح شخصيتي خود را پايين نياورده و وارد سياست نشده است، كسي كه به اعتبار نفسش، خود را بسيار كمتر از طلبههايش ميداند و همواره خواهان دعاي خير آنان است، فردي كه نفس خود را بسيار درمانده و بياهميت ميداند، كسي كه برخي از برادران با اخلاصاش در برابر قدرت ايماني فوق العادهيي كه از رساله نور اخذ كردهاند، برخي فضايل رسايل نور را در نامههاي خصوصي خود به او ـ كه ترجمان بيچاره رساله نور است ـ نسبت ميدهند، برادراني كه هيچ سياستي را به ذهن خود خطور نميدهند و مقام والايي براي او در نظر ميگيرند و هزار بار بيش از حدش درباره او حُسن ظن دارند، و طبق يك عادت مقبول قديمي كه بين استاد و طلبههايش بود و كسي به آن اعتراضي نميكرد به عنوان تشكر و سپاسگزاري بيش از حد مدح و ثناي او را ميگويند، آيا قانوني وجود دارد كه چنين چيزهايي را جرم بداند؟ البته اين كار به اعتبار مبالغهيي كه در آن هست از جنبههايي با حقيقت همخواني ندارد، اما كسي را در نظر بگيريد كه غريب و تنهاست و دشمنان فراواني دارد و عوامل متعددي هم براي فراري دادن دوستانش وجود دارد؛ كسي كه در برابر معترضان بيانصاف فقط و فقط براي تقويت توان معنوي دوستانش و ممانعت از فرار آنها و
عدم خدشه بر شوقي كه در مدح و ثناي مبالغه آميزشان وجود دارد، تعريف و تمجيد آنها را متوجه رساله نور ميكند، و آن را كاملاً رد نميكند؛ با توجه به اين حقايق دانسته ميشود برخي از مأموران رسمي كه ميكوشند خدمت ايماني او را كه در آستانه قبر است دنيوي جلوه دهند، تا چه حد از قانون و انصاف به دورند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: هيچ نگران نباشيد و ناراحت نشويد. تجربيات مكرر و قطعي نشان داده است كه در آنسوي هر اتفاقي كه براي ما رخ ميدهد، و به اعتبار نتيجه، التفات و تبسم رحمت و عنايت الهي و پروراندن تقدير و قسمت و عدالت و شفقت وجود دارد؛ لذا ما در متن فشارها و اوضاع دردآور، مكلف به شكر در كمال صبر هستيم؛ زحماتي را كه شاگردان رساله نور به عنوان نمونهيي از هزاران و ميليونها مجاهد حقيقت كه در خدمت قدسي به حقايق ايماني متحمل شدهاند، نسبت به زحمات ذوات پيشيني چون "جرجيس" (ع) كه پوست بدنش را كندند، يك به هزار هم نميشود. البته از نظر اجرت و دستمزد ان شاء الله مساوي و يكي هستند.
ثانياً: دشمنان پنهان ما كه يازده بار عليه من سوء قصد كرده، چهار بار دادگاهها را عليهمان تحريك نموده و سه مرتبه نيز ما را روانه زندان كردهاند به دليل شكست طرحهاي مرتبط با رساله نور، با تمام دسيسهها سعي ميكنند بر من فشار آورند، در سلول انفرادي حبسم كنند، اجازه ديدار با كسي را به من ندهند و با اِعمال شكنجه عصبانيام كنند. من نيز زير اين شكنجهها عنايت الهي را احساس كرده تحمل و شكر ميكنم. گمان ميكنم از لحاظ بدني از همه شما ده درجه ضعيفتر ولي تحملم در برابر فشارها ده درجه بيشتر از شما باشد. به نظرم همين مطلب، فشارهاي مختصر، گذرا و جزيي را كه بر وجود قوي شما عالي جنابان وارد ميشود به صفر كاهش ميدهد؛ لذا لزومي به تسلي دادنتان نميبينم.
ثالثاً: حالا نگران اهانتها و فشارها و تلاشهايشان براي خنثي كردن كارهاي من نباشيد، زيرا اين امر نشانگر آن است كه قادر نيستند با رسالههاي نور و طلبههايش كاري داشته باشند و نشانهي آن است كه كاملاً فريب خوردهاند، يعني خيال كردهاند ارزش و هنر در من است؛ اين است كه فشار ميآورند و ميخواهند كارهايم را خنثي كنند. در فريب خوردن آنها مصلحتي بزرگ، و براي رسالههاي نور فوايد فراوان وجود دارد. وظيفه شخصي و خدمت نوريهام را كه نميتوانستم كامل انجام بدهم، اينك باعث ميشوند به طرز منفي انجام دهم. ان شاء الله به همان نسبت كه ثواب نصيبم ميشود كفاره قصوراتم نيز محسوب گردد.
رابعاً: منافقان پنهان به هر ترتيب كه شده مأموران رسمي را فريب داده موجب توهم آنها شده و گفتهاند"هر كس با سعيد ديدار كند دوست او و نورجي ميشود، نگذاريد با كسي ديدار كند." وضع طوريست كه مديران زندان و زندانبانان از من ميگريزند. من البته خرسندم و از اين بابت شكر ميكنم. ايرادي ندارد كه با شما ملاقات حضوري ندارم؛ چرا كه ما از نظر جسمي و معنوي و روح و قلب و مسؤوليت و فكر و همكاري همواره در يك خانه با هم هستيم. همين كه از نظر معنوي همديگر را ميبينيم كفايت ميكند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديق؛ دوستان متين و فداكارم در خدمت قرآني و ايماني! از اينكه چند روزيست با نوشتن مطلب با شما ديدار نكردهام ناراحت نباشيد. هم اينك دو موضوع براي بيان بر قلبم خطور كرد:
موضوع اول: براساس سرّ اَلْخَيْرُ فِيمَا اخْتَارَهُ اللَّهُ بعد از تسليم و توكل احساس آرامش ميكنم. به اين ترتيب كه در آزادي ما مخصوصاً "چاليشقان"ها، نام خانوادهيي در اميرداغ تأخير ميكنند و فرقي هم بينمان نميگذارند، در اين مسأله ان شاء الله در برابر هر ضرر مادي صد منفعت و سود معنوي نصيبمان ميشود. براي مثال دفاعيات محكم
علمي و ايماني كه براي شش تن از مقامات آنكارا ارسال شد اينك ٢٠ روز است كه در مقابل چشمانشان است. حقايق ارزشمند مندرج در دفاعيات مزبور و صفحات متعدد موضوع و مسأله ما كه نظر دقيق مرتبطان با ما را به خود جلب ميكند، بيترديد اجازه نميدهد مقامات بيتفاوت بمانند. به نظر ميرسد مغلوب آن حقايق شدهاند چون در غير اين صورت به ما آزار ميرساندند و از فرامين و دستورالعملهاي شديد سخن ميرفت. اگر چنين بود از اقدامات كساني كه در مورد ما كاه را كوه جلوه ميدهند احساس ميشد. پس معلوم است كه حقيقت غلبه يافته است. در اين وضع حداكثر ممكن است به صورت تدافعي اندكي ما را آزار دهند. من كه در مورد خودم با در نظر داشتن چنان نتيجهيي تاكنون صد برابر بيشتر از آن فشارها و آسيبهاي مادي، سود معنوي بردهام و معتقدم هر يك از شما برادران بيش از من بهره بردهايد. پس معلوم ميشود تأخير در آزادي ما، خير است. به همين ترتيب همچنان كه سه برادر از "چاليشقان"ها، موفق به ممانعت از آمدن بسياري از شاگردان نور به اينجا شدند، بهواسطه افتراهايي كه در حقشان مطرح شد نيز عامل رهايي رساله نور در نظر دادگاه فعلي شدند، اين دو نتيجه با ارزش درصورت آزادي آنها بهدست نميآمد؛ و علاقه و ارتباط جدي آنها به رساله نور هم در نظر مردم رنگ ميباخت.
موضوع دوم: مسأله ما يك مسئوليت بزرگ قرآني و ايمانيست كه به جهان اسلام مربوط ميشود. منافقان پنهاني كه از اين مسؤوليت در ترس و هراساند تا آنجا كه بتوانند سعي ميكنند آن را خوار و خفيف نشان دهند. (حقيقت اين است كه) آنها به دليل اهميت فراواني كه براي اين موضوع قايلاند در ظاهر تلاش ميكنند آن را بياهميت جلوه دهند، لذا دولت و دادگستري را فريب ميدهند. براي نمونه به تيمسارها و سرهنگهايي كه با رساله نور مرتبطاند توجهي ندارند، اما با ديدن چند رساله بيضرر در دست سربازي در آنكارا كه طلبه نور است دادگاه را به بررسي مفصل و طولاني وا ميدارند. يا تجربه نشان داده است با اهانتها و فشارهايشان سعي ميكنند بياهميتي شخص مرا ثابت كنند، اما به شخصيت معنوي درسهاي محكم رساله نور ـ كه هزاران بار مهمتر شخص من است ـ و شاگردان حق طلب و ثابت قدمش كاري ندارند و گويا برايشان
اهميتي قائل نيستند؛ در حالي كه از اهميت اينهاست كه بر خود ميلرزند و سعي ميكنند كوهها را كاه جلوه دهند.
نيز كاملاً گول خوردهاند. در بين ما فقط چهار پنج نفر از برادران هستند كه به لحاظ وضع مالي خانوادگي ممكن است به دليل اين تأخير ضرري متوجهشان شود، ليكن ما زير سايه عنايتي هستيم كه ان شاء الله بر اثر درآمدهاي معنوي و فراوان، تأثيرات آن ضرر مادي به صفر ميرسد. اصلاً نگران نباشيد و به تكاپو نيفتيد. وظيفه ما صبورانه، شكر كردن، و در حد امكان مشغول بودن با رسالههاي نور و تسلي دادن به زندانيانيست كه از ما بيشتر تحت فشار قرار دارند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! مسألهيي را كه با هشداري معنوي و مُجمل بر قلبم خطور كرد به همان صورت به شرح زير بيان ميكنم:
پاسخ دفاعيات پيروزمندانهيي كه براي ٦ تن از مقامات ارسال شده بود آمد، چارهيي براي تجاوز به ما نيافتهاند. يكي از آنها براساس دستورالعملي پنهاني، طرحهايي براي كاهش محبت برادران فعالم نسبت به من دارد. در واقع مدتهاست كه با اهانتها و افتراها و منزوي كردن من، سعي ميكنند اين علاقه قدسي و اخروي و ايماني را از بين ببرند، اما موفق نشدند. حالا درصدد يافتن راههايي براي ترساندن نورجيها و به دست آوردن نقطه ضعفي و معطوف كردن نظرها به مسايل ديگر بر آمدهاند. ان شاء الله ثبات و تحمل آهنين و قهرمانانه نورجيان متين، و حقيقت رساله نور ـ كه مجاهد اكبر است ـ نيز فداكاري عالي شخصيت معنوي شاگردان ـ كه حقايق رساله نور چون شمشيري الماسين در اختيار آنهاست ـ طرح اخير آنها را هم ناكام خواهد گذاشت. آري، همچنان كه بهشت ارزان نيست، وجود جهنم نيز بيضرورت نيست. بارها و به كرات به شما گفته شده است آنان كه در مقايسه با مجاهدان قهرمان دورههاي پيشين متحمل
كمترين سختي ميشوند و به سبب شرايط دشوار و شدت نياز اين زمانه، ثواب فراوان كسب ميكنند ان شاء الله نورجيان خالص خواهند بود. طلبههاي نور هستند كه چند صباح عمر را ـ كه تهي چون باد هوا و توأم با گناه و خسران طي ميشود ـ صرف چنين خدمت ايماني و قرآني ميكنند و با آن عمري جاودان بهدست ميآورند. من در برابر اين همه توطئه و دشمني به سهم خويش و به رغم همه كاستيهايم تصميم به تحمل گرفتهام. ان شاء الله برادران فداكار جوان و قهرمان از من عقب نميمانند و از معركه نميگريزند، و كساني را كه گريختهاند نيز باز ميگردانند، چنان كه تاكنون كردهاند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: رجب شريف و فردا را كه ليلة الرغائب است با جان و دل به شما تبريك ميگويم.
ثانياً: نااميد و نگران نشويد، و به تكاپو نيفتيد. ياري رباني ان شاء الله مددمان ميكند. بمبي كه سه ماه است در حال حاضر كردن عليه ما بودند منفجر شد. خبري را كه بخاري من، ليوان آب فيضي، و ليوانهاي آب خسرو دادند درست از آب درآمد. ليكن خيلي وحشتناك نبود و شدتش اندك بود. ان شاء الله آتش مذكور كاملاً خاموش ميشود. تمام توطئههايشان براي ناكارآمد كردن من و جلوگيري فتوحات رساله نور است. ضربهيي را كه يكي از اينها ـ كه ابزاريست در دست زنديقان پنهان و ضررش بيش از منافق شناخته شدهييست كه در امير داغ بود ـ همراه با بدعتكاري نيمه روحاني ميكوشند با تمام قوا بر ما وارد كنند از بيست به يك سقوط كرده است، كه آن هم به كمك خدا ما را زخمي و مجروح نخواهد كرد، و طرحي را هم كه براي ترساندن ما از يكديگر و فرار از رساله نور انديشيده و قصد عملي كردنش را دارند به ياري خدا بينتيجه ميماند. به حرمت اين ماههاي مبارك و با اطمينان از اينكه ثواب فراواني نصيب انسان ميشود، در
مقطع فعلي وظيفه ما اين است كه در عين صبر و تحمل، شكر كرده، توكل كنيم و بيش از هر چيز ديگر لازم است تسليم اصل
مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ
شويم.
سعيد نورسي
* * *
برادران عزيز و صديقم؛ دوستاني كه در اين دنيا تسلي خاطرم بودهايد و در خدمت به حقيقت خسته نميشويد! در اين ماههاي مبارك و در اين چله خانه ـ كه حضور در آن ثواب زيادي داردـ اگر اين اوقات پر از سختيتان حتي الامكان صرف امور قرآني و مسايل مربوط به رساله نور شود فوايد زيادي خواهد داشت؛ همچنان كه فشار كاهش مييابد، عبادتي كه عامل نشاط روح و قلب ذي قيمت ميشود و ثواب زيادي دارد ـ مطالعه و نشر رسالههاي نور براي تقويت ايمان ـ عبادتي متفكرانه خواهد بود و همانطور كه در پايان رساله "اخلاص" نوشته شده آن را ميتوان نوعي عبادت پنج وجهي دانست. مشغوليت ذهني من اين روزها تا حدودي صرف دفاعيهام ميشود؛ هنگامي كه از اين بابت افسوس ميخوردم اين حقيقت بر قلبم خطور كرد: "همين اشتغال نيز علميست؛ خدمتيست براي آزادي و نشر حقايق ايماني و از اين لحاظ نوعي عبادت است." من هم وقتي به ستوه ميآيم مسايل نور را كه صد بار خواندهام باز هم با ذوق و شوق از نو مطالعه ميكنم. حتي مدافعات را هم مانند رسالههاي علمي رسالهي نور ميبينم. يكي از برادرانمان در گذشته به من گفته بود: "من با اينكه كلام دهم را سي مرتبه مطالعه كردهام باز هم احساس نياز ميكنم كه آن را با اشتياق بخوانم." از همين جا دانستم خسته نشدن از مطالعه قرآن ـ كه يكي از ويژگيهاي ممتاز آن است ـ بر رسالههاي نور كه بازتاب دهنده و آيينه و تفسير حقيقي حقايق قرآن است نيز منعكس شده است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! مؤثرترين كار در اين دنيا و در اين زمانه، خصوصاً براي آنان كه دچار مصيبت شدهاند و بهويژه براي شاگردان رساله نور در برابر فشارهاي وحشتناك و نااميديها؛ تسلي خاطر دادن، و شاد كردن يكديگر، و تقويت توان معنويِ هم، و چون برادري فداكار و حقيقي مرهم گذاشتن بر غم و حزن و گرفتاريهاي همديگر، و نوازش روح هم با تمام مهربانيست. برادري حقيقي و اخروي رايج در بين ما مناسبتي با موضعگيري و مكدر شدن ندارد. من با تمام توانم به شما اعتماد كرده دل بسته ام و براي شما نه تنها راحتي و آبرو و شرفام را كه روحم را نيز آمادهام با افتخار فدا كنم و شما از اين امر آگاهيد و شاهد آن بودهايد. حتي قسم ميخورم در هشت روزي كه براي دو تن از اركان نور حادثهيي رخ داد، و آنها در ظاهر رخ از يكديگر برتافتند و به جاي تسلي خاطر موجب غم و اندوه هم شدند؛ قلبم متحمل چنان عذابي شد كه با روح و قلب و و عقلم فرياد زدم و گريستم كه: "اي واي، اي واي، الامان، الامان، يا ارحم الراحمين به فرياد رس، ما را محافظت فرما، ما را از شر شياطين انسي و جن نجات بده، قلب برادرانم را مملو از صداقت و محبت و اخوت و شفقت نسبت به يكديگر فرما."
اي برادران مصمم پولادين من! ياريام كنيد، كه مسئله ما بسيار ظريف است. من به شما كاملاً اطمينان داشتم كه تمام وظايفم را بر شخصيت معنوي شما محول كرده بودم. شما هم بايد با تمام قوا به ياري من بشتابيد. هر چند آنچه برايتان رخ داد بسيار ناچيز و گذرا بود، اما توجه داشته باشيد كه تار مو يا ذرّهيي ميتواند عقربه ساعت يا حدقه چشم را آزار دهد. از اين نظر بسيار مهم است كه سه رخداد مادي و سه مشاهده معنوي به صورت كامل خبر رساني كردند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! شب معراج در حكم شب قدر ديگريست. اگر در اين شب تا حد ممكن تلاش كنيم، بهره معنويمان هزار برابر ميشود. هر يك از شما ان شاء الله بر اساس سرّ مشاركت معنوي، مانند برخي از فرشتگان كه با ٤٠ هزار زبان تسبيح ميگويند، در اين شب باارزش و در اين چله خانه ـ كه اقامت در آن ثواب فراواني دارد ـ با ٤٠ هزار زبان به دعا و نيايش خواهيد پرداخت و از اينكه خطر توفاني كه عليهمان راه افتاده از هزار، يك هم نشد، همراه عبادتهاي امشب شكر خواهيد نمود.
ضمناً علاوه بر تبريكي كه بايد براي رعايت كامل احتياط به شما بگويم، به شما بشارت ميدهم كه عنايت رباني آشكارا بر ما تجلي كرده است.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز، صديق و مخلص من! عمل كردن به اصول لمعه اخلاص و سرّ حقيقي اخلاص در بين ما و نسبت به يكديگر در دايره امكان و با تمام توان، به درجه وجوب رسيده است. خبر قطعي دريافت كردم كه سه ماه است براي ايجاد كدورت در ميان برادران خاص در اينجا به سبب اختلاف مشرب يا فكر، سه نفر را تعيين كردهاند.
همچنين براي سست كردن نورجيان متين و باوقار از راه اذيت و آزار آنها، و متوهم كردن آنان كه تحملشان كم است و زود رنجاند و منصرف كردنشان از خدمت نوريه، دادگاه ما را بيسبب طولاني ميكنند.
مراقب باشيد! مراقب باشيد! اخوت فداكارانه و محبت صميمانهيي كه تاكنون در بينتان وجود داشته است متزلزل نشود. اگر اندكي نيز چنين شود براي ما ضرر بزرگيست. ما در صورت لزوم آماده هستيم روحمان را فداي يكديگر كنيم و اگر خدمت قرآني و ايماني ما اقتضا كند به عنوان افرادي واقعاً فداكار در قبال
خطاهايي كه بر اثر فشار يا چيزهاي ديگر حاصل ميشود، به جاي قهر كردن با هم، با تيزبيني و كمال فروتني و تواضع و تسليم، خطاها را از خود ميدانيم و براي افزايش محبت و صميميت تلاش ميكنيم؛ در غير اين صورت كاه، كوه شده و ضرر جبران ناپذيري حاصل ميشود. موضوع را به فراست شما سپرده سخن را كوتاه ميكنم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: براساس سرّ اَلْخَيْرُ فِيمَا اخْتَارَهُ اللّهُ در تأخير افتادن دادگاه ما، و حضور مجدد برادران آزاد شده در اينجا، كه روز دادگاه آمده بودند، خيرهاي بزرگي هست. آري، مسأله رساله نور، در عالم اسلام و بهويژه در اين كشور اهميت كلي يافته است، لذا با چنين گردهماييهاي هيجان انگيزي بايد توجه مردم را به حقايق رساله نور جلب نمود؛ به همين دلايل است كه رساله نور فوق اميد و احتياط ما و پنهان كاري ما و تحقيرهايي كه معارضانمان ميكنند، بيرون از اختيار ما، آشكارا و چشمگير به دوست و دشمن درس ميدهد؛ و خصوصيترين رازهايش را بدون هيچ اكراهي در اختيار نامحرمترين افراد ميگذارد. حال كه حقيقت چنين است ما نيز ميبايست فشارهاي مختصري را كه متحمل ميشويم داروي تلخي چون "تب بُر" تلقي كنيم، صبر كرده و شكر (خدا را) به جا آوريم و بگوييم: "اين نيز بگذرد."
ثانياً: براي مسؤول اين مدرسه يوسفيه نوشتم من زماني كه در روسيه اسير بودم توفان بلشويسم پيش از هر چيز، از زندانها آغاز شد؛ انقلاب كبير فرانسه نيز قبل از هر جاي ديگري، در زندانها، در ميان زندانياني كه در تاريخ از آنها با عنوان "افراد لاابالي" ياد ميشود ظاهر شد، به همين دليل ما شاگردان رساله نور، در اسكيشهير و دنيزلي همچنين در اينجا در حد امكان براي اصلاح زندانيان تلاش كرديم. فايده اساسي اين كار در اسكيشهير و دنيزلي ديده شد اما در اينجا فايدهاش بيشتر خواهد بود؛ چرا كه در اين زمان و زمين حساس، خطر توفان
ضعيفي اين توفان شورشي بود كه در زندان آفيون رخ داد و هيچ يك از طلبههاي نور در آن شركت نكردند. كه از سرمان گذشت بهواسطه درسهاي رساله نور از صد به يك كاهش يافت؛ وگرنه جريانهاي مُضر خارجي كه منتظر فرصتاند با استفاده از اختلاف و چنين حوادثي، باروت مزبور را به آتش كشيده، حريقي ايجاد ميكردند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز، صديق و ثابت قدمي كه از فشارها به تنگ نيامده و از ما فاصله نميگيريد! هم اينك كه نفسم بر اثر فشاري مادي و معنوي مرا به حساب شما مغموم و محزون مينمود اين معنا بر قلبم خطور كرد: اگر تو و برادرانت كه در اينجا هستند ميخواستيد از نزديك با يكي از هم ديگر ديدار كنيد و اين زحمت و مشقت را به صورت ديگر و ده برابر بيشتر متحمل ميشديد باز هم چيزي نبود.
با توجه به مشرب پرهيزكارانه و مبتني بر رياضت رساله نور، و مسلك تدريسي آن به عموم مردم و نيازمندان واقعي و حتي معارضان، و براي به سخن در آوردن شخصيت معنوياش، همچنان كه اهل حقيقت در گذشته دستِ كم سالي يكي دو بار دور هم جمع ميشدند و گفتگو ميكردند، شاگردان نور نيز ميبايست هر چند سال يكبار در مدرسه يوسفيه ـ كه مناسبترين مكان ميباشد ـ گرد هم آيند؛ لذا اگر در اين مسير با هزاران سختي و مشقت هم روبهرو شوند باز اهميتي ندارد. در حبسهاي پيشين چند تن از برادران ضعيفمان اذيت شده از دايره نور بيرون رفتند و اين امر زيان بسيار بزرگي براي خود آنها شد و ضرري متوجه رسالههاي نور نگرديد. به جاي آنها شاگرداني متينتر و مخلصتر وارد عرصه شدند. آزمايشهاي اين دنيا گذراست؛ خيلي زود سپري شده و ثوابها و ثمراتش را به ما ميدهند. ما نيز با اتكال به عنايت الهي بايد با صبوري شكر كنيم.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم، دوستان همدرسم در اين مدرسه يوسفيه! شب پيش رو شب برائت است پانزدهمين شب ماه شعبان .م. شبي كه به مثابه مغز و هستهيي در طول سال ميباشد و از آن نظر كه از نوع برنامه مقدرات بشر است تقدس شب قدر را داراست؛ همچنان كه ثواب هر كار نيك در شب قدر ٣٠ هزار برابر ميشود در شب برائت نيز ثواب هر عمل صالح، و قرائت هر حرف قرآن ٢٠ هزار برابر ميشود. ثواب حسنات در ساير ماهها اگر ده باشد در ماههاي سهگانه صد برابر و هزار برابر ميشود؛ و در اين شبهاي مشهور مقدس به ١٠ هزار و ٢٠ هزار و ٣٠ هزار برابر افزايش مييابد. عبادت در اين شبها ممكن است حكم ٥٠ سال عبادت را بيابد. اين است كه اگر در حد توان به قرائت قرآن و طلب استغفار و ذكر صلوات بپردازيم نفع معنوي فراواني خواهيم برد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! ماه مبارك رمضان را با تمام جان و دل به شما تبريك ميگويم. حضرت حق شب قدر اين ماه مبارك را براي همه ما خيرتر از هزار ماه كناد! آمين ... و آن را براي شما چون هشتاد سال عمر مقبول بپذيرد! آمين ...
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز، صديق، ثابت قدم و جسور من كه آخرت را رها نميكنيد و به دنيا نميپردازيد! از اينكه قرار باشد كمي بيشتر در اينجا بمانيم و بخواهند مسايل ما را اندكي تفصيل دهند، غمگين نشويد و بر عكس، مانند من راضي و خشنود باشيد. مادام، عمر توقف ندارد و بهسوي زوال در شتاب است و در اين چله خانه با ثمرات اخروياش بقا مييابد، و دايره درسي رساله نور نيز گستردهتر ميشود؛ و براي نمونه روحانيون هيأت كارشناسي، ناگزير از مطالعه دقيق سراج النور ميشوند؛ و مادام كه بيرون رفتن ما در اين ايام ميتواند از يكي دو لحاظ به خدمت ايماني ما ضرر برساند، من با اينكه شخصاً بيش از شما تحت فشارم، خواهان آزاد شدن (در مقطع فعلي) نيستم. شما هم حتي الامكان صبر و تحمل كرده و سعي كرده به اين طرز زندگي خو بگيريد و به نگارش و مطالعه رساله ها بپردازيد، تا نشاط و تسلي خاطر بيابيد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
.........
ثانياً: ما بارها گفتهايم: "رساله نور تفسير حقيقي و بسيار محكم قرآن است." اما چون برخي ناآگاه نميتوانند معناي كامل اين سخن را دريابند، هشداري مبني بر لزوم بيان يك حقيقت را دريافت كردم، آن حقيقت اين است:
تفسير دو نوع است:
نوع اول: تفسيرهاي معلوم و شناخته شدهاند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن ميپردازند.
نوع دوم: حقايق ايماني قرآن با براهين محكم بيان و اثبات و ايضاح ميگردد. اين نوع تفسير از اهميت فراواني برخوردار است. تفسيرهاي معمول و عادي، گاه به
طرز مجمل به اين موضوع ميپردازند، ليكن رساله نور مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنويست كه به طرز بينظيري فيلسوفان معاند را به سكوت وادار ميكند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! از جاي مهمي، سؤال مهم و معناداري مطرح شده است، از من پرسيدند: "با اينكه براساس حكم سه دادگاه، شما جمعيت و سازماني نداريد و در ٦ استان نيز ٢٠ سال زير نظر بودهايد و از اين نظر آنها هم معتقدند شما سازمان نيستيد، اما با اين حال در بين نورجيها چنان ارتباط تنگاتنگي وجود دارد كه نمونهاش را در هيچ جمعيت و كميتهيي نميتوان ديد."
گفتند ميخواهيم اين مسأله را براي ما حل كنيد، من هم در پاسخ گفتم:
آري، نورجيها جمعيت ممعيت نيستند مخصوصاً كميته يا سازماني نيستند كه براي منافع سياسي و دنيوي و منفي و شخصي و گروهي تشكيل شده باشد، نميتوانند هم باشند. ليكن دختران و پسران و فرزندان ميليونها نفر از فداييان اسلام و قهرمانان پيشين اين وطن ـ كه جان خود را با اشتياق در راه كسب درجه شهادت فدا كرده اند ـ با تبعيت از آنها علاقه وافري بروز داده و در دادگاه دنيزلي موجب شدند اين برادر ناتوان و درمانده به نام آنها بگويد: "در راه حقيقتي كه ميليونها قهرمان جان خود را دادهاند بگذار ما هم فدا شويم." و به اين ترتيب دادگاه را با حيرت و تقدير مجبور به سكوت كند. پس معلوم ميشود نورجيان، فداييان حقيقي، خالص و مثبتي هستند كه صرفاً براي رضاي خدا فعاليت ميكنند و به آخرت ميانديشند و چون كميتههاي وحشتناكي مانند ماسونها و كمونيستها و فاسدان و زنادقه و ملحدان و "داشناكها" كميته ارامنه .م. نميتوانند با آنها
مقابله كنند، دولت و دادگستري را فريب داده ميخواهند با قوانين انعطاف پذير، نورجيها را متلاشي كرده، از بين ببرند. ان شاء الله غلطي نميتوانند بكنند و موجب افزايش فدائيان نور و ايمان خواهند شد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم! همانند سؤال ديروز، ميخواهم از پرسش و پاسخي به شما بگويم كه مربوط به ٤٠ سال پيش ميشود.
در گذشته، زماني كه شدت علاقه طلبههاي سعيد قديم به استادشان به درجه فدايي شدن رسيده بود؛ كميته ارامنه و فداييان "داشناك" در بيتليس و وان فعاليت زيادي داشتند. سعيد قديم مخالف آنها بود و تا حدودي آنها را ساكت نگاه ميداشت. براي طلبههايش سلاح ماوزر تأمين كرده و زماني مدرسهاش شكل پادگان گرفته بود. وقتي كه سلاحها و كتابها توأمان در اين مدرسه يافت ميشد، ارتشبدي آمد و اوضاع را ديد و گفت: "اينجا مدرسه نيست پادگان است." او به مناسبت واقعه بيتليس گرفتار توهم شد. دستور داد اسلحهها را از ما بگيرند. ١٥ ماوزري را كه توانستند از ما گرفتند. يكي دو ماه بعد كه جنگ جهاني آغاز شد من اسلحهها را پس گرفتم. خلاصه ...
به همين مناسبت از من سؤال كردند:
كميته ارامنه كه فداييان ورزيدهيي دارد از شما ميترسد و زماني كه شما بالاي كوه ارك در شهر وان ميرويد آنها همه پراكنده ميشوند و به جاي ديگري ميروند. شما مگر چه قدرتي داريد كه چنين ميشود؟
من هم در پاسخ گفتم:
وقتي فداييان ارمني را در مقابلمان ميبينيم كه براي حيات فاني و منافع زود گذر يك مليت منفي و كوچك چنين فداكاريهاي عجيبي ميكنند، شك نكنيد
طلبههايي كه به حيات جاويد معتقدند و براي منافع مثبت مليت مقدس و بسيار بزرگ اسلام فعاليت ميكنند و بر اين باورند كه "اجل تغيير ناپذير است"، از آن فداييها عقب نميمانند.
به نام برادرانم عاجزانه ميگويم كه اگر لازم شود ان شاء الله بسيار بيشتر پيش خواهيم رفت. ما نشان خواهيم داد كه نه تنها در دين، بلكه در قهرماني هم وارثان اجدادمان هستيم.
در صورت لزوم، اجل قطعي و عمر موهوم ظاهري و چند ساله خود را با افتخار و بدون هيچ ترديدي فداي عمري چند ميليون ساله و منافع و سلامت ميلياردها نفر از همكيشانشان ميكنند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز، صديق، فداكار و مهربانم! دو روز است بر اثر يك سرما خوردگي شديد در اعصاب و سرم احساس درد ميكنم. با اينكه در چنين مواقعي نيازمند ديدار با دوستان هستم تا تسلي خاطرم شوند، هراس عجيب تنهايي و حبس انفرادي مرا تحت فشار قرار داد، و اين شكواييه بر دل خطور كرد: "چرا متحمل چنين عذابي ميشويم؛ چه فايدهيي براي خدمتمان دارد؟"
امروز صبح هشداري چنين بر قلبم وارد شد: "تقدير الهي و عنايت رباني شما را وارد اين امتحان دشوار كرد تا شما را به دقت و چند بار محك بزنند كه طلا هستيد يا مس؛ و با بيرحمي آزمايش كنند و چند بار از غربال بگذرانند كه آيا نفستان سهمي و دسيسهيي دارد يا نه؛ اين براي خدمتي كه به نام حق و حقيقت صرف و خالص در پيش گرفتهايد بسيار ضروري بود، زيرا نمايش همه چيز در چنين ميدان امتحاني و در برابر معارضان بيانصاف و ستيزه جو و اهل عناد، به همه مردم فهماند كه كار شما بدون ذرهيي حيله و انانيت و غرض و منفعت طلبي دنيوي و اخروي و شخصي، از حق و حقيقت صرف سرچشمه ميگيرد. اگر اين مطلب زير پرده ميماند معاني فراوان و مختلفي به آن ميدادند، و عوام اهل ايمان
اعتماد نميكردند و ميگفتند:" احتمالاً در حال فريب ما هستند" و خواص نيز وسوسه ميكردند كه "ممكن است مانند برخي از مقامات، خودنمايي ميكنند تا اعتماد ديگران را بهدست آورند" و كاملاً اطمينان نميكردند. اما حالا بعد از امتحان، معاندترين وسوسه گران نيز مجبور به تسليم ميشوند. زحمتتان يك، و سود و نفعتان هزار است ان شاء الله ... "
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: به من هشدار داده شد رفتاري را كه در دو نوبت اسارت با من شد و مايه عبرت و حيرت است، بيان كنم؛ به اين ترتيب كه:
در كاستورماي روسيه همراه ٩٠ نفر از افسران اسيرمان در يك بند بوديم. من گاه گاهي به افسرانمان درس ميدادم. يك روز فرمانده روس آمد و تدريس مرا ديد و گفت: "اين مرد كُرد فرمانده داوطلب هنگ بوده و تعداد زيادي از سربازان ما را كشته است؛ او حالا در اينجا درس سياسي مي دهد؛ من اين كار را ممنوع اعلام ميكنم؛ از اين پس نبايد درس بدهد." دو روز بعد دوباره آمد و گفت: "مادام كه درستان سياسي نيست، و ديني و اخلاقيست، ميتوانيد به كارتان ادامه دهيد." به اين ترتيب اجازه داد.
در اسارت دوم هم، وقتي زنداني بودم، مأمور دادگستري آمدن چند نفر را نزد من ممنوع كرد؛ يكي از آنها يكي از برادران خاصم بود كه ٢٠ سال پاي درسم نشسته بود و حالا بهتر از من درس ميداد، و ديگران نيز خدمتكاراني بودند كه كارهاي ضروري مرا انجام ميدادند. آمدن اينها را ممنوع كردند تا نكند از من درسي بگيرند. اين در حاليست كه رساله نور نيازي به درسهاي ديگر باقي نميگذارد... در واقع هيچ درسي نمانده كه داده نشده باشد و هيچ رازي از ما پنهان نمانده است. بگذريم ... حالي موجب گرديد اين قصه طولاني را كوتاه كنيم.
* * *
تسلي خاطر حقيقياي كه مصايب دردآورم را از بين برد بهشرح زير است:
اول: مشقاتي را كه در حقمان روا داشتند و زحمتهايي كه متحمل شديم تبديل به رحمت گرديد.
دوم: شادي و آرامش رضا و تسليم كه در متن عدالت تقدير قرار داشت.
سوم: سروري كه در تخصيص عنايت خاصه (الهي) درباره نورجيان وجود داشت.
چهارم: لذتي كه در زوال امور موقتي بود.
پنجم: ثوابهاي با ارزش و مهم
ششم: دخالت نكردن در حيطه مسؤوليتهاي الهي.
هفتم: ديدن كمترين مشقتها و كوچكترين زخمها از شديدترين حملهها.
هشتم: ناچيز بودن مصيبت ما در مقايسه با آنچه بر سر مصيبت زدگان ديگر آمده است.
نهم: شادي حاصل از اعلام نتايج عالي امتحانات دشوار در مسير خدمت به ايمان و (رساله) نور.
اين شاديهاي معنوي نهگانه چنان مرهمهاي آرامش بخش و علاجهاي شيريني هستند كه نميتوان توصيفشان كرد و دردهاي عميقمان را تسكين ميدهند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: در زمان حاكميت كابينه مستبدي كه حج را منع ميكند، آب زمزم را بيرون ميريزد از ظلمهايي كه به ما روا ميدارند حمايت ميكند به مصادره رسالههاي ذوالفقار و سراج النور اهميتي نميدهد؛ مأموراني را كه مغرضانه و خلاف قانون ما را آزار ميدهند در پستهاي بالاتري مينشاند، و صداي گريستنهاي ما را ـ كه با زبان حال و مظلومانه از خانههايمان بلند است ـ نميشنود، راحتترين و آسودهترين جا، زندان است، البته اگر امكان مييافتيم و به زندان ديگري منتقل ميشديم بسيار بهتر بود.
ثانياً: آنهايي كه به زور محرمترين رسالههايمان را در اختيار نامحرمترين افراد قرار دادند تا بخوانند؛ به همان ترتيب ما را هم به زور و اصرار، مجبور ميكنند جمعيتي داشته باشيم. اين در حاليست كه ما اصلاً و هيچگاه براي داشتن جمعيت و كميته احساس نياز نكردهايم، زيرا برادري اسلامي و اتحاد اهل ايمان در ميان نورجيها به صورت خالصانه و فداكارانه ظهور و بروز مييابد و همچنان كه نياكان ما با كمال اشتياق جانشان را فداي حقيقت واحدي ميكردند شاگردان نور نيز با فداكاري چشمگيري كه از ميليونها جد قهرمان خود به ارث بردهاند به همان حقيقت دل سپردهاند و اين تاكنون آنها را از هر سازمان و كميته رسمي و غير رسمي، و آشكار و پنهان بينياز ميكرده است. بديهيست، امروز در اين زمينه نيازي هست كه تقدير الهي آنها را بر ما مسلط ميكند. آنها با انتساب ما به جمعيتي موهوم بر ما ستم روا ميدارند و تقدير الهي نيز با اين استدلال كه "چرا با اخلاص و تكيه بر همديگر حزب الله كاملي نشديد؟" توسط آنها بر ما سيلي زد و عدالتش را چنين بروز داد.
سعيد نورسي
* * *
.........
تعرض و تجاوز اين بار در عرصه وسيعي صورت ميگيرد ... رييس دولت و كابينه فعلي با توهمي طراحي شده و وحشتناك اقدام به حمله كرد. طبق خبري كه دريافت كردم و با توجه به نشانههاي فراوان، منافقان پنهان با دسيسهها و اخبار دروغشان، ما را با كميته خلافت و جمعيت مخفي طريقت نقشبنديه مرتبط نشان ميدهند و حتي ميگويند رهبري آنها را بر عهده داشتهايم؛ و به اين ترتيب دولت را كاملاً ميترسانند. آنها مُجلد شدن مجموعههاي بزرگ رساله نور در استانبول و توزيع آن در جهان اسلام و استقبال مردم از آنها را دليل مدعاي خود نشان ميدهند و دولت را ميترسانند و روحانيون حسود و مأموران متوهم را با بيرحمي عليه ما ميشورانند. آنها حدس ميزنند در هر حال، اسناد و مدارك فراواني مشاهده شود.
همچنين معتقدند "سعيد نورسي" با حس و حال سعيد قديم اين وضع را تحمل نكرده و اوضاع را به هم خواهد ريخت. حضرت حق را سپاس بيپايان كه مصيبت مذكور را از هزار به يك كاهش داد. در هيچ كدام از بررسيها نتوانستند نشانهيي از رابطه ما با جمعيت ها و كميتهها بيابند. اصلاً رابطهيي نيست كه بيابند. به همين دليل است كه دادستان مجبور به پذيرش استنادها، تهمتها و برداشتهاي غلطي شده كه، مسؤوليت آور نيست. حال كه حقيقت چنين است؛ ما و رسالههاي نور تا ٩٩ درصد از مصيبت نجات يافتهايم؛ بنابراين به جاي شكوه و گلايه بايد هزاران بار شكر كنيم و اين جلوه از عنايت الهي را به صورت تمام و كمال با صبر و شكر و درخواست رحمت به انتظار بنشينيم ... و با درسهاي رساله نور به محتاجان و مشتاقاني كه همواره وارد اين مدرسه ميشوند و از آن خارج ميگردند تسلي دهيم و كمك كنيم.
سعيد نورسي
* * *
استاد سعيد نورسي در زندان آفيون ـ كه سومين مدرسه يوسفيه بود ـ رسالهيي به نام "الحجة الزهرا" تأليف كرد. اين رساله ارزشمند كه به بررسي مسايل مربوط به توحيد، رسالت احمديه (ص) و تفسير سوره فاتحه ميپردازد، براي طلبههاي زنداني نور و محبوسان ديگر به منزله درسهاي علمي و ايماني بود و از اين نظر براي آنها مشغلهي نوراني و پر بركتي بهشمار ميرفت. طلبههايي كه همراه استاد در زندان بودند بعد از صدور حكم دادگاه، تقريظي نگاشتند كه آن را عيناً در ذيل ميآوريم:
رساله نور چيست و بديع الزمان كيست؟
بر اساس بشارت حديث، خادمان بزرگ دين كه در ابتداي هر قرن ظهور ميكنند، مُبتدع نيستند، مُتّبع اند. يعني آنها چيز جديدي را از خود مطرح نميكنند و احكام جديدي نميآورند. به شيوه تبعيت از حرف به حرف مباني و احكام دين و سنن محمدي (ص) ، براي تقويت و تحكيم دين ميكوشند، حقيقت و اصل دين را اظهار ميدارند و اباطيلي را كه ديگران در صدد آميختن به دين بودهاند رفع و ابطال ميكنند. تجاوزهايي را كه به دين شده بود رد و امحا كرده، و براي اقامه اوامر رباني تلاش ميكنند و شرافت و والايي احكام الهي را اظهار و اعلام ميدارند. آنها بدون آنكه شاكله اصلي را به هم بريزند و خدشهيي بر روح بنيادين (دين) وارد كنند با توضيحات جديد و متناسب با فهم زمانه از اصول جديد اقناع بهره ميبرند و وظيفه خود را با توجيهات و تفصيلات نو به جا ميآورند.
اين مأموران رباني با افعال و اعمال خود نيز مُصدق مأموريتهاي خويش ميشوند. آنها وظيفه آيينهداري صلابت ايمان و اخلاص خويش را خود شخصاً انجام ميدهند، و مرتبه ايمانشان را بالفعل اظهار كرده، و نشان ميدهند كه عامل كامل اخلاق محمدي (ص) و نماينده حقيقي رفتار احمدي (ص) و كردار نبوي (ص) هستند.
خلاصه اينكه آنها از نظر عمل و اخلاق، و پيروي از سنت نبوي و تمسك به آن، بهترين مثال كامل در امت محمد (ص) و نمونهيي براي اقتدا ميشوند. آثاري كه اينان براساس فهم زمانه و مرتبه علمي مردم در تفسير كتاب خدا و ايضاح احكام
ديني مينويسند، محصول القاي نفس يا قريحه عالي خودشان نيست، نتيجه هوش و عرفانشان نيست. اين آثار الهام و تلقينهاي مستقيم ذات پاك رسالت است كه منبع وحي ميباشد. "جلجلوتيه"، "مثنوي شريف"، "فتوح الغيب" و آثار ديگر مانند آن، همه از اين نوعاند. آن شخصيتهاي عالي در حكم ترجمان اين آثار قدسي ميباشند. البته اين شخصيتهاي مقدس در تنظيم آثار برگزيده مذكور و در طرز بيان آنها سهيماند، يعني اين ذوات مقدس در حكم مظهر آن معاني و مرآت و منعكس كننده آنها ميباشند.
اما درباره رساله نور و ترجمان آن:
در اين اثر ارزشمند، فيضي عظيم و كمالي نامتناهي وجود دارد كه تاكنون مشابهاش ديده نشده است؛ و چنان ملموس، وارث فيوضات قرآن ـ كه مشعل الهي و شمس هدايت و آفتاب سعادت است ـ ميباشد كه تاكنون هيچ اثري بدان مرتبه نائل نشده است؛ لذا اساس آن، نور محض قرآن است و بيش از ديگر آثار اولياء الله حامل فيض انوار محمدي (ص) است و سهم و علاقه ذات پاك رسالت و تصرف قدسياش در آن بيش از آثار ديگر اولياء الله ميباشد؛ مظهريت و كمالات شخصيت معنوي ترجمان و مظهر آن نيز به همان نسبت بيمثل و مانند است و اين حقيقتيست آشكار چون خورشيد.
آري، ذات مذكور در دوران كودكي و بيهيچ تحصيلي؛ كه براي رعايت ظاهر امر، سه ماه به تحصيل پرداخت و در اين مدت او را وارث علوم اول و آخر، لدنيات، حقايق اشيا، اسرار كائنات و حكمت الهي كردند. تاكنون كسي به چنين مرتبهيي از مظهريت عليا نائل نيامده و اين عالم نابغه همتايي ندارد. ترديدي نيست كه ترجمان (رساله) نور با برخورداري از چنين حالات و متانت اخلاقي خارق العادهيي كه از تجسم عفت و پاكدامني، شجاعت فوق العاده و استغناي مطلق تشكيل ميشود بالذات معجزهيي فطري، عنايتي تجسم يافته، و موهبتي مطلق است.
اين ذات خارق العاده پيش از رسيدن به سن بلوغ، علامهيي بيبديل بود و همه جهان علم را به مبارزه ميطلبيد. او با هر يك از ارباب علوم كه مناظره ميكرد او را به سكوت وا ميداشت. به هر سؤالي در هر جا كه مطرح ميشد بيهيچ شك و شبههيي پاسخ قطعي ميداد؛ او از سن ١٤ سالگي به استادي پرداخت و همواره به
پيرامون خود فيض علم و نور حكمت پراكند. به همين ترتيب ظرافت و عمقي كه توضيحاتش وجود داشت و علويت و متانتي كه در بيانش بود و بصيرت و فراست ژرفي كه در توجيهاتش مشاهده ميشد و نور حكمتش، ارباب عرفان را به شگفتي وا داشت؛ به همين سبب به حق عنوان باشكوه "بديع الزمان" را بر او نهادند. او با مزاياي عالي و فضايل علميهاش در نشر و اثبات دين محمد (ص) با حالتي تمام و كمال به ميدان آمد. چنين شخصيتي بيشك مظهر توجهات عالي حضرت سيد الانبيا و از عاليترين حمايتها و همتهايش برخوردار بوده است. او بيترديد ذات كريم الصفاتيست كه به امر و فرمان نبي اقدس (ص) طي طريق ميكرد و با تصرف او حركت مينمود و وارث و منعكس كننده انوار و حقايق او بود.
او انوار محمدي و معارف احمدي و فيوضات شمع الهي را در درخشانترين شكل بروز داد، و اشارات رياضي مربوط به قرآن و حديث به او منتهي شد و بيانهاي مبتني بر رياضي آيات جليله كه بيانگر خطابهاي نبويست در خود او جمع شد؛ با اين دلالتها ترديدي نيست كه در مسير خدمت ايماني، آيينه و مجلاي رسالت (نبوي)، واپسين ميوه نوراني شجره نبوت، آخرين دهان حقيقي زبان پيامبري از نقطه نظر ارثيت، و آخرين حامل سعادتمند شمع الهي در مسير خدمت ايماني بود.
به نام شاگردان رساله نور كه در مدرسه سوم يوسفيه
پاي تنها درس آن يعني واحد "الحجة الزهرا" و "زهرة النور" نشستند.
احمد فيضي، احمد نظيف، زبير، صلاح الدين، جيلان، صونگور
با اينكه سهم مرا صد مرتبه بيش از شايستگيام بيان داشتهاند، اما نتوانستم جسارت كنم و موجب تكدر خاطر امضا كنندگان شوم. سكوت كردم و مدح و ثناي مطرح شده را به حساب شخصيت معنوي شاگردان رساله نور پذيرفتم.
سعيد نورسي
* * *
بخش هشتم
زندگاني در اسـپارتا
بعد از ١٩٥٠
استاد سعيد نورسي صبح روز اول سپتامبر ١٩٤٩ از زندان آفيون آزاد شد. او را همراه دو افسر با درشكه به خانهيي بردند. در كنار او طلبههايش هم بودند كه به كارهايش رسيدگي ميكردند. بعد از زندان آفيون، در زندگي و خدمت نوريه استاد تحولي به اين صورت رخ داد:
تا آن زمان استاد شبها اجازه نميداد كسي در خانهاش بماند. از غروب تا بامداد در ورودي خانهاش قفل ميشد، اما از زندان آفيون به بعد برخي از طلبههاي وفادارش نزد او ماندند و به كارهاي خصوصياش رسيدگي كردند. البته اتاق استاد همواره از اتاق آنها جدا بود، اما اگر لازم ميشد ميتوانستند نزد او بروند.
بعد از زندان آفيون به تعبير خود استاد، نوعي سعيد سوم
برادران عزيز و صديقم! دو سه مرتبه است كه حالت روحيهيي با اهميت عارضم ميشود. نمونهيي از انقلابات روحي عجيب كه سي سال پيش در استانبول مرا وادار به بالا رفتن از كوه يوشع كرد و باعث شد حيات اجتماعي پر جاذبه استانبول و دار الحكمه را رها كنم و حتي مرحوم عبدالرحمن، اولين شاگرد و قهرمان نور در استانبول را براي خدمات ضروري نيز نزدم نپذيرم و باعث شد كه ماهيت سعيد جديد تظاهر يابد و اكنون مقدمات آن انقلابات روحي در من شروع شده است. و اين امر به گمانم اشارهيي به ظهور سعيد سوم كه كاملاً تارك دنياست ميباشد. يعني رساله نور و شاگردان قهرمانش وظيفه مرا انجام خواهند داد و ديگر احتياجي به من نيست. البته هر يك از اجزاي كامل رساله نور و شاگردان مخلص و متينش كاملتر از من درس خواهند داد.
مطرح شد؛ از اين مرحله به بعد در خدمت نوريه صفحات ديگري گشوده ميشود و گشايش و
ظهوري كلي حاصل ميگردد. آنان كه به خدمت استاد ميشتافتند و براي خدمت نوريه نزد او ميرفتند بهويژه از جوانان مدرسه و دانشگاه بودند. رحمت الهي، بلا و مصيبت زندان آفيون را از وجههاي گوناگون به رحمت تبديل كرده بود.
يك وجه رحمت مزبور چنين بود: در روزهايي كه دادگاه جريان داشت طلبههاي نور كه از استانها و شهرهاي مختلف ميآمدند با يكديگر آشنا ميشدند و درباره استاد، رساله نور و خدمت نوريه معلوماتي كسب ميكردند و با اخوتي صميمانه كه ريشه در رساله نور داشت و در مسير رضاي الهي بود و رو بهسوي ايمان و آخرت داشت، قدرتي معنوي بهدست ميآوردند. استاد و طلبههايش همچون قافله قهرمانان در صفوف منظم بهسوي دادگاه به حركت در ميآمدند و وسيلهيي ميشدند براي محبتي بيپايان و نزديك شدن به خدا در قلوب مؤمنان.
برگزاري دادگاههاي مذكور در خدمت به اسلام و ايمان يكي از عوامل تشويق كننده بهشمار ميرفت. به رغم هدف دشمنان دين، مصيبت زندان موجب به عرصه آمدن قهرمانان و فداكاراني شد كه خدمت ايماني رساله نور را بر عهده گرفتند و آن را هدف زندگاني خود قرار دادند. طلبههاي روشنفكر و تازهي رساله نور پا به عرصه گذاشتند. بعد از آزادي از زندان، دو مأمور پليس همواره در مقابل خانه استاد كشيك ميدادند و نميگذاشتند كسي با او ديدار كند. در واقع در طول مدتي كه استاد در زندان بود، به نحوي كه موجب ترس و وحشت مردم شوند تبليغات دروغ و غلط به راه ميانداختند و براي نمونه همه جا را پر ميكردند كه بديع الزمان را از بين خواهند برد.
استاد، پس از تقريباً دو ماه اقامت در آفيون، به امير داغ رفت. در امير داغ تعداد طلبههاي نور قابل توجه بود. در آنجا خدمت نوريه را همين طلبهها پيش ميبردند.
* * *
خدمت نوريه پس از زندان آفيون چگونه جريان يافت؟
در اسپارتا كار انتشار مجموعههاي نور با دستگاه تكثير ادامه داشت. استاد طبق عادت معمول سرگرم كار تصحيح بود. ليكن خدمت نوريه پس از زندان به چند نوع تقسيم شده بود و به تكثير توسط دستگاه و انتشار از طريق كتابت منحصر نميشد. صفحات خدمت نوريه را در اين مقطع زماني بدين شكل ميتوان بيان داشت:
١. مطالعه، نگارش، قرائت براي ديگران و تلاش براي انتشار رسالههاي نور توسط طلبههايي كه در استانها و شهرها و روستاهاي مختلف بودند.
٢. انتشار رسالههاي نور به صورت مجموعههاي مختلف در اسپارتا و اينه بولو به وسيلهي دستگاه تكثير و توزيع آنها در اطراف ...
٣. رواج و مطالعه و گسترش ارتباط معنوي و نزديك با جريان رساله نور توسط بسياري از طبقات مختلف مردم در آنكارا و استانبول، خصوصاً در ميان دانشجويان دانشگاه و مدارس، و در ميان جوانان و كارمندان و بانوان. افراد فداكار و مخلص و خادم ايمان از ميان آنها به عرصه آمدند و نور ايمان در دو شهر بزرگ مذكور با اشتياق فراوان ظهور و بروز يافت.
٤. با اينكه كتابها را باز گردانده بودند، اما باز هم در برخي مناطق براي رسالهها و طلبههاي نور موانعي ايجاد ميكردند. در چنين اوضاعي ميبايست با مقامات رسمي ارتباطاتي برقرار ميشد و به آنها اعلام ميكردند كه رساله نور وسيله سعادت وطن و ملت و نسل آتيست و اين مطلب برايشان به اثبات ميرسيد و ميبايست قانع ميشدند كه دولت جديد تركيه لازم است به اين پرتو جديد و كامل قرآن نگاه تقديرآميزي داشته باشد. در اين مقطع لازم بود با پيشرفتهترين دستگاههاي نشر، مردم آناتولي، جهان اسلام و انسانيت را از رساله نور آگاه نمود...
٥. انتشار رساله نور در استانهاي شرقي (تركيه) ...
آري، سعيد نورسي زماني كه از زندان آفيون آزاد شد و به اميرداغ رفت نحوه تداوم خدمت نوريه در انديشهاش چنان بود كه بيان گرديد؛ او به منظور پيشبرد خدمت نيز با مركز حكومت در ارتباط بود. خدمت نوريه تا آن زمان به نگارش و
تكثير رسالهها منحصر ميشد. استاد از زماني كه در بارلا بود همواره با طلبههاي خاص خود و كساني كه در زمينه انتشار رسالهها فعاليت ميكردند ديدار نموده و بهواسطه خدماتشان از آنها تقدير ميكرد، و به آنها روحيه ميداد. از اين مقطع به بعد است كه توجه دانشگاهيان و كارمندان به رسالههاي نور جلب مي شود. از آن پس طلبههايي به ميدان آمدند و شروع به فعاليت كردند كه خدمت نوريه را غايت زندگاني خود قرار داده و با اين كار بزرگترين خدمت را به وطن و ملت و اسلام كردند.
* * *
رأي دادگاه آفيون مبني بر مصادره رساله نور، توسط دادگاه تجديد نظر از اساس ملغي شد. يكي از دلايل الغاي رأي مذكور چنين بوده: در بيان صدور حكم ذكر نشده است رسالههايي كه عنصر جرم تشخيص داده شدهاند آيا همان آثاري هستند كه در دادگاه مجازاتهاي سنگين دنيزلي رأي برائتشان اعلام شده است يا نه؛ اگر رسالههاي مذكور همان آثاري باشند كه رأي برائتشان قبلاً صادر شده است، رأي جديد صادر شده خطا ميباشد؛ طرح دعوايي در محاكمه كه قبلاً از تأييد دادگاه تجديد نظر گذشته و به قضيه مُحكمه تبديل شده است با قانون سازگار نيست.
بعد از الغاي حكم مزبور توسط دادگاه تجديد نظر، محاكمه در آفيون مجدداً آغاز شد. به اين ترتيب در حالي كه كار دادگاه ادامه داشت دولت حزب دمكرات به قدرت رسيد و عفو عمومي اعلام كرد؛ و چون دادگاه آفيون نيز مشمول قانون عفو ميشد پرونده مختومه اعلام گرديد.
اما هيأت رييسه دادگاه رأي بر برائت رساله نور نداد و تصميم به مصادره آن گرفت. اين رأي تا سال ١٩٥٦ ادامه يافت. دادگاه دو بار بر مصادره رساله نور رأي داد. دادگاه تجديد نظر هر دو رأي صادر شده را ملغي كرد، لذا دادگاه آفيون با پيروي از حكم دادگاه تجديد نظر، برائت رسالههاي نور را اعلام نمود. اينبار دادگاه تجديد نظر با اين استدلال كه در اصول، نقصان وجود دارد، رأي مذكور را ملغي كرد و خواهان بررسي دقيق آثار توسط سازمان ديانت شد. هيأت شوراي ديانت تشكيل و به بررسي آثار پرداخت. در نهايت نيز گزارشي ارائه گرديد كه حقيقت رسالههاي نور را تا حدودي روشن ميكرد.
دادگاه آفيون با استناد به گزارش كارشناسي مذكور، در ژوئيه ١٩٥٦ به اتفاق آرا بر برائت و آزادي رسالههاي نور رأي داد. رأي قطعيت يافت و از آن پس انتشار مجموعههاي رساله نور در چاپخانههاي مركز حكومت آغاز شد.
* * *
پيش از واقعه آفيون، احمد حمدي رييس امور ديانت از سعيد نورسي دو مجموعه رساله نور درخواست كرده بود؛ يكي را براي كتابخانه امور ديانت و ديگري را براي خودش؛ اما به دليل رخداد واقعه زندان امكان ارسال كتابها ميسر نشد. استاد بعد از زندان، وقتي به امير داغ رفت، دو مجموعه از قبل آماده شده را تصحيح كرده و براي احمد حمدي ارسال نمود؛ نامه زير را نيز براي او نوشت:
جناب احمد حمدي محترم! يكي از وقايع روحيام را براي شما بيان ميكنم:
مدتها پيش با انديشههاي جناب عالي و همكاران روحانيتان از اين لحاظ كه مبتني بر ضرورت بود و از رخصت متابعت ميكرد و كاري به عزيمت شرعي نداشت موافق نبودم. من هم از آنها و هم از تو عصباني بودم و ميگفتم: "چرا با ترك عزيمت تابع رخصت ميشوند؟" لذا رساله نور را به طور مستقيم براي شما ارسال نميكردم. سه چهار سال پيش تأسفي نقّادانه نسبت به شما بر قلبم خطور كرد. ناگهان به من هشدار داده شد: "دوستان مدرسهيي قديم تو و در رأس آنها اشخاصي مانند احمد حمدي، در برابر تخريبهاي شديد و وحشتناك، براساس اصل "اهون الشر" بخشي از مسؤوليتهاي علمي را صرف محافظت از مقدسات ميكنند و به اين ترتيب خطر را از چهار به يك كاهش ميدهند؛ اين امر ان شاء الله كفاره برخي از رخصتها و قصوراتشان ميشود كه به ناچار بيان داشته اند" من نيز از آن زمان شما و امثال شما را با نگاه اخوت حقيقي همچنان برادران قديم مدرسهيي و همدرسانم ديدهام. اينك با اين فكر كه ممكن است مسموميت شديد موجب درگذشتم شود و اين شما هستيد كه ميتوانيد به جاي من صاحب و حامي و حافظ واقعي رسالههاي نور شويد، براساس درخواست مصرانهيي كه سه سال پيش براي دريافت يك مجموعه رساله نور داشتيد تصميم گرفته بودم آن را به شما بدهم. اما با توجه به اينكه فعلاً مجموعه كامل و مرتبي در اختيارمان نيست، مجموعهيي را كه سه نفر از شاگردان رساله نور پانزده سال پيش كتابت
كردهاند با وجود بيماري شديد، براي شما تا حدودي تصحيح كردم ... قلم اين سه نفري كه گفتم نزد من به اندازه ده مجموعه ارزش دارد. اين مجموعه را جز به تو نميخواستم به كسي بدهم. در عوض قيمت معنوي آن سه چيز است:
اول: اينكه در حد امكان بيست ـ سي نسخه از رساله را حتي الامكان با حروف قديم و اگر ميسر نبود با حروف جديد و با شرط حضور يكي از دوستان خاصم براي كمك در امر تصحيح، براي شعبات امور ديانت در سطح كشور تكثير و ارسال كنيد؛ چرا كه در مقابله با جريان بيديني خارجي انتشار چنين آثاري وظيفه امور ديانت است.
دوم: مادام كه رساله نور متعلق به مدرسه (ديني) است و شما نيز پايهها و رؤسا و شاگردان مدرسه (ديني) هستيد، پس حقيقتاً به شما تعلق دارد.
سوم: قرآن حاوي توافقات در صورت امكان توسط مطبعه عكسبرداري منتشر شود، تا لمعه اعجازيه موجود در توافقات ديده شود.
سعيد نورسي
* * *
برخي از نامههاي بديع الزمان سعيد نورسي و طلبههايش كه پس از ١٩٥٠ نوشته شدهاند
(شرح حالي كه در مورد صدور مجوز خوانده شدن
اذان به عربي توسط حزب دمكرات، نوشته شده است)
برادران عزيز و صديقم!
اولاً: خوانده شدن شور انگيز اذان محمدي از دهها هزار مناره را ـ كه بشارت دهنده درخشندگي شعائر اسلامي در اين مملكت است و مقدمه اعياد مهم شما و اين كشور و عالم اسلام ميباشد ـ تبريك ميگويم.
قبول عبادات و نيايشهايتان در ماه مبارك رمضان را نيز كه عمر عبادتي هشتاد و چند ساله را نصيب انسان ميكند از خداوند منان مسألت دارم. از رحمت الهي ميخواهيم در هر شب ماه رمضان، ثواب شب قدر را نصيب شما فرمايد. در ماه مبارك امسال به دليل ضعف و بيماري شديد نتوانستم خوب كار كنم، لذا از شما خواهشمندم به لحاظ معنوي ياريام كنيد.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
به برادران عزيز مسلمان در مراكز جهان اسلام با تمام دل و جانمان به شما تبريك ميگوييم. تبريكي را كه توسط يكي از عالمان مجاهد، ارجمند و محترم براي جناب بديع الزمان ـ كه با آثارش در ميان علما و مفسرين برترين است ـ نوشته شده بود تقديم كرده بوديم.
جناب بديع الزمان، اين استاد بينظير، در نامههايي كه به عنوان پاسخ براي ما نوشته است هزاران بار به شما تبريك گفته و بشارت داده است نورجيهايي كه در
آناتولي اخلاف قهرمانان راه قرآن و ايمان ميباشند با مسلماناني كه در عربستان متوجه حقيقت قرآناند به عنوان دو برادر در دايره حزب القرآن، در ميان صفوف متعدد، دو صف متناسب و سازگار و موافق تشكيل دادهاند. ايشان از توجه جدي برادران مؤمن در آنجا به رساله نور، و اينكه در نظر داريد بخشهايي از آن را به عربي ترجمه و منتشر كنيد فوق العاده خرسند شده و به ما فرمودند بنويسيم كه جماعتهاي محترم اسلامي و شاگردان و اجزاي رساله نور در اورفا همديگر را حمايت كنند.
اي اعضاي نوراني قوم عزيز و نجيب عرب! لشكر كفار كه از ١٤٠٠ سال پيش تاكنون براي متلاشي كردن ملت مسلمان، نياكانمان را ـ كه در اعماق تاريخ آرميده و از گذشته به آينده جهيدهاند ـ مورد هجوم و حمله قرار داده بودند، سرانجام در جنگ جهاني اول به آرزوهايشان دست يافتند ... دوستي و محبت هزار ساله و مستحكم ترك و عرب، اين دو برادر حقيقي مسلمان را با دسيسهها و فريبكاريها به پايان رساندند. نتواستند اشتياق زائد الوصفي را كه در قلبها براي چهره ساييدن بر روضه مطهره پيامبري عالي وجود دارد ـ كه مظهر همه فيضهاي الهي و سبب آفرينش همه موجودات و مدار فخر مسلمانان و نوع بشر است ـ تحمل كنند. نتوانستند اين حقيقت را بپذيرند كه مسلمانان براي اينكه مظهر كمترين التفات آن پيامبر عالي و والا مقام گردند حاضرند همه چيزشان، حتي روحشان را فدا نمايند. خواستند كاري كنند مسلمانان نوشتههاي ارزشمند و باشكوهشان را فراموش كنند، مكتوباتي كه شهيدان و غازيان، با قلم شمشيرهاي سپيد و مُركبهاي سرخ رنگشان از ١٤٠٠ سال پيش تاكنون بر روي زمين و بر صفحات زمان نگاشته و نزد تاريخ به امانت گذاشتهاند. دشمنان بياماني كه با چنين عزمي پيش ميرفتند، ترك و عرب، اين دو برادر را با بيرحمانهترين شكنجهها تحت فشار قرار دادند و براي اينكه ديگر هيچگاه متحد نشوند با معاهدات دهشتناك به زنجير كشيدند. سالها در بند زنجيرهاي فولادين نالاندند؛ و آنها هر نوع ستمي را در حق مسلمانان روا داشتند.
هيهات! نتوانستند بدانند و ببينند كه عنايت الهي باز هم يار (مسلمانان) خواهد شد و آنها با اثري چون رساله نور ـ كه تفسير بسيار بزرگ و عالي قرآن است ـ و با وجود مؤلف گران قدرش بديع الزمان، پيروزي عظيمي كسب خواهند كرد. اثري كه وحدانيت الهي و رسالت محمدي (ص) و حقيقت حشر را با چنان براهين قوي و منطبق بر حقيقت و كاملاً درخشان اثبات ميكند كه هيچ فيلسوف و دانشمندي تاكنون نتوانسته است در برابرش لب به اعتراض بگشايد.
ما تركها نسبت به شما قوم نجيب عرب كه سادات فراواني در بين خود داريد و نسبت به صحابه برگزيده كه اجداد شما هستند، به نام خدا و براي پيامبر ذي شأن (ص) در قلب و روحمان همواره داراي محبتي بيپايان و احترامي بيانتها هستيم. براي آن پيامبر عالي ذي شأن (ص) و براي دين عالي او آمادهايم همه چيزمان حتي جان خود را فدا كنيم.
با اميدي وافر، از لطف و كرم حضرت حق عاجزانه ميخواهيم بهواسطه بشارت استاد محبوبمان جناب بديع الزمان، ترك و عرب، اين دو ملت واقعاً برادر، ان شاء الله در آينده نزديك متحد شوند و در سايه اين اتحاد، بذرهاي فسادي كه دشمنان دهشتناك، بين مسلمانان پراكندهاند بهسوي خودشان پرتاب گردد؛ و ٤٠٠ ميليون مسلماني كه در بند زنجيرند و مينالند، بهواسطه حيات قدسي اسلامي در رأس نوع بشر قرار گرفته، سبب صلح و آشتي عمومي شوند. ان شاء الله.
يكي از شاگردان درمانده رساله نور
خسرو
* * *
نامهيي كه استاد به نخست وزير عدنان مندرس نوشته است؛ مندرس خدمت بزرگ رساله نور به وطن، ملت و اسلام را قبول داشت و از آن تقدير نمود.
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
من به رغم بيماري شديد و بيتوجهي به سياست، علاقمند بودم با كسي مانند عدنان مندرس از قهرمانان اسلام صحبتي داشته باشم. چون حال و روزم مناسب ديدار و گفتگو نبود به جاي صحبت و ديدار صوري، اين نامه را نوشتم تا از سوي من با او سخن بگويد.
چند نكته اساسي مختصر را به دينداراني مانند عدنان مندرس كه از قهرمانان اسلام است به شرح زير بيان ميكنم:
نكته اول: يكي از احكام قانون اساسي بزرگ اسلام حقيقت آيه كريمهي:
وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى
(اسرا: ١٥)
است كه به موجب آن نميتوان بهواسطه جنايتي كه كسي مرتكب شده ديگران يا خويشاوندان و دوستان او را مسؤول شناخت، اما در سياستهاي امروز با طرفداريهاي حزبي به خاطر يك جاني، به ضرر و زيان بيگناهان بسياري رضايت داده ميشود. به دليل جنايتي كه يك جاني مرتكب شده، در مورد طرفداران يا خويشاوندانش چه بسيار غيبتها و تحقيرها صورت ميگيرد و يك جنايت تبديل به صد جنايت ميشود؛ لذا كينه و عداوتي به غايت دهشتناك به افراد تلقين شده و آنها را مجبور به كينهورزي و رفتارهاي مغرضانه و مقابله به مثل ميكنند. اين نيز سمّيست كه زندگي اجتماعي را كاملاً متلاشي ميكند و زمينه ساز كامليست براي دشمنان خارجي تا به دخالت در امور بپردازند. وقايع و بحرانهايي كه در ايران و مصر رخ داد، ناشي از همين مسايل بود. ليكن آنها مانند ما نيستند؛ اتفاقات آنها نسبت به اوضاع ما خفيفتر، و يك صدم آن هم نيست. پناه بر خدا ! اگر چنان اتفاقاتي در اينجا رخ دهد بسيار وحشتناك خواهد بود.
تنها چاره براي رويارويي با خطر فوق اين است كه اخوت اسلامي و اساس مليت اسلامي را سنگ زيرين قدرت قرار دهيم و براي حمايت از بيگناهان، جنايت جانيان را منحصر به خودشان بدانيم.
سنگ بناي امنيت و آسايش (عمومي) نيز از همين قانون اساسي محكم ميشود. براي مثال اگر در خانهيي و يا در يك كشتي، ده جاني و يك آدم بيگناه وجود داشته باشند، براساس اصول عدالت حقيقي و قاعده اساسي امنيت و آسايش، براي نجات فرد بيگناه و ممانعت از به خطر افتادنش نبايد به تخريب خانه يا كشتي پرداخت؛ بلكه تا بيرون آمدن او بايد صبر نمود.
به حكم همين قانون اساسي قرآني، دخالت در آسايش و امنيت داخلي و به خطر انداختن ٩٠ بيگناه به خاطر ١٠ جاني سبب غضب الهي ميشود؛ مادام كه حضرت حق در اين زمانه خطرناك راه را براي روي كار آمدن بعضي از دينداران حقيقي گشوده است، زمانه نيز اين اخطار را ميدهد كه آنها اين قانون اساسي قرآن حكيم را نقطه استناد خود قرار دهند و در برابر مغرضان چون سپري از آن استفاده نمايند.
نكته دوم: دومين قانون مبنايي اسلام اين حديث شريف است:
سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ؛
كارمند بودن در حقيقت خدمتكار بودن است نه اينكه وسيلهيي براي تحكم در مسير منيّت. در اين زمانه منيّت و خودبيني به دليل ضعف عبوديت و كمبودهايي كه در تربيت اسلامي هست قوت گرفته است. اگر كارمندي از حالت خدمتكار (ملت) بودن در آيد و به حاكميت و تحكم مستبدانه و مرتبهيي متكبرانه تبديل شود عدالتي باقي نميماند، همچون نمازيست كه بدون وضو و بدون توجه به سمت قبله خوانده شود؛ عدالت در چنين وضعي از مبنا دچار اشكال شده و حقوق بندگان نيز ضايع ميگردد. حقوق بندگان حكم حق الله را نميگيرد كه بتواند "حق" ناميده شود لذا وسيلهيي ميشود براي رفتارهاي ناحق نفساني.
اينك كسي مانند عدنان مندرس به ميدان آمده است كه ميگويد هر آنچه را لازمه دين و اسلام است به جا خواهيم آورد؛ و در سوي ديگر دو جريان هولناك
وجود دارد كه با دو قانون اساسي ذكر شده مخالفت ميكنند و كاملاً ضد آن هستند و با پرداخت رشوههاي بزرگ درصدد فريب مردم ميباشند؛ در صورتي كه آنها راه را براي مداخله بيگانگان باز كنند احتمال دو حمله زير قوت ميگيرد:
حمله اول: در مخالفت با قانون اساسي (ذكر شده) اول، به خاطر يك جاني، چهل بيگناه را كشته و روستايي را هم به آتش كشيده است. استبداد مطلقي در اين حد و اندازه، رشوهيي در هيبت حاكميت به كارگزاران دولت پرداخت ميكند و حمله به آزادي خواهان ديندار عملي ميشود.
حمله دوم: نيز توسط جرياني صورت ميگيرد كه مليت مقدس اسلام را رها كرده ـ مانند مورد اول ـ قادر است به خاطر يك جاني، حق ١٠٠ انسان بيگناه را زير پا بگذارد. اين جريان در ظاهر با نوعي ملي گرايي و در حقيقت با نژادپرستي جلو ميآيد و عليه دمكراتهاي آزادي خواه ديندار و همهي اقوامي كه در اين كشور ٧٠ درصدشان را عناصر ديگر تشكيل ميدهند، دولت، تركهاي بيچاره و سياستي كه دمكراتها دنبال مي كنند تلاش ميكند تا اخوتي بر مبناي نژاد پرستي را به عنوان رشوهيي دلچسب در اختيار افراد مغرور و لاابالي قرار دهد. اين جريان سرمست است و نميتواند خطر بزرگي را كه در تبديل برادران حقيقي به دشمن وجود دارد درك كند؛ اخوتي كه هزار بار بيشتر از فايده دلنشينيست كه در برادري دلچسب مذكور هست، مثلاً قوميت گرايي به جاي برخورداري از ياري معنوي ناشي از دعاي عام ٤٠٠ ميليون برادر حقيقي كه هر روز همصدا با ملت اسلام
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ
ميگويند، ٤٠٠ ميليون برادر ارزشمند را به نفع ٤٠٠ لاابالي بيقيد و بند، و منافع ناچيز دنيوي كنار ميگذارد. اين وضع براي وطن، دولت، دمكراتهاي ديندار و تركها خطر بزرگيست؛ و كساني كه چنين ميكنند نيز واقعاً ترك نيستند. تركهاي با نجابت از چنين خطاهايي بري هستند.
اين دو طايفه تلاش ميكنند از همه چيز بهره ببرند. آنها ميكوشند، يا براي اين هدف به كار گرفته ميشوند كه دمكراتهاي ديندار را كنار بگذارند؛ اين امر با آثار و نشانههاي موجود تحقق مييابد. تنها راه مقابله با اين تخريبهاي عجيب و
دو جريان معارض قدرتمند، و تنها چاره لازم و ضروري براي رويارويي با معارضان مذكور و دشمنان داخلي و خارجيتان اين است كه به قدرت مستحكم حقيقت قرآن اتكا كنيد كه با ٤٠ صحابي به رويارويي با ٤٠ دولت جهان پرداخت و بر آنها غلبه يافت و ظرف ١٤٠٠ سال در هر عصر٣٠٠ ـ٤٠٠ ميليون شاگرد و پيرو داشته است. چاره اين است؛ لذّتهاي سعادت ابدي دنيا و آخرت را كه در قرآن نهفته است همراه با حقيقت جذاب آن نقطه اتكاي خود قرار دهيد؛ در غير اين صورت دشمنان بيانصاف داخلي و خارجي، يك خطاي شما را هزار خطا جلوه ميدهند و جنايات گذشتگان را نيز به آن علاوه ميكنند، همچنان كه مسؤوليت جنايات گذشتگان را بر عهده ديگران گذاشتند، با شما نيز چنين خواهند كرد. اين خطر جبران ناپذيري براي شما، وطن و ملت خواهد بود. من و برادران نورجيمان تصميم خواهيم گرفت دعا كنيم تا حضرت حق شما را در برابر خدمتي كه ميكنيد و حقيقت مذكوري كه خواهيد پذيرفت و خدماتي كه به نفع اسلام ارائه ميكنيد موفق بدارد و از خطرات مذكور محافظت فرمايد!
نكته سوم: يكي ديگر از قانونهاي اساسي اسلام در خصوص حيات اجتماعي، حقيقت اين حديث شريف است:
اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا
منظور اين است كه در برابر تجاوز دشمنان خارجي، عداوت داخلي را بايد فراموش كرد و به ياري يكديگر پرداخت. حتي بدويترين طوايف نيز اهميت اين قانون را ميدانستند كه هنگام ظهور دشمن خارجي، در حالي كه پدرها و برادران همديگر را كشته بودند؛ دشمني را رها ميكردند و تا دفع دشمن خارجي با يكديگر همكاري ميكردند. با اين حال با نهايت تأسف ميگوييم: وقايعي مشاهده ميشود كه ريشه در انانيت و فخر فروشي و غرور و سياستهاي ظالمانه دارد و به موجب آن برخي با انديشه جانبگيرانه در داخل طوري رفتار ميكنند كه اگر شيطان به جناحشان كمك كند برايش طلب رحمت ميكند ولي اگر فرشتگان جناح مخالفشان را ياري كنند آنها را لعن و نفرين ميكند. من حتي عالم صالحي را ديدم كه پشت سر عالم صالح بزرگي به خاطر اينكه مخالف فكر سياسياش بود در حد تكفير غيبت ميكرد و بر عكس با شور و اشتياق ثناي
زنديقي را ميگفت كه عليه اسلام بود، اما از فكر او طرفداري ميكرد؛ به همين سبب ٣٥ سال است از سياست گريزانم، همچنان كه از شيطان ميگريزم.
همچنين مشاهده كردهايم كسي كه در حق ماه مبارك رمضان، شعائر اسلامي و اين ملت ديندار مرتكب جنايت بزرگي شده باشد مخالفان از وضعيت او خرسند شدهاند؛ در حالي كه موافقت با كفر، كفر است و به همين صورت موافقت با ضلالت و فسق و ظلم نيز فسق و ظلم و ضلالت است.
من سرّ اين وضعيت اسفناك را چنين ديدم: اين قبيل افراد براي اينكه خود را در نظر ملت به لحاظ جناياتي كه مرتكب شدهاند معذور نشان دهند، ميخواهند مخالفانشان را بيدينتر و جانيتر از خود ببينند و نشان دهند.
نتيجه اين نوع حق كشيها بسيار خطرناك است و اخلاق اجتماعي را نابود ميكند و در حكم سوء قصد بزرگي به اين وطن و ملت و حاكميت اسلاميست.
در نظر داشتم باز هم بنويسم؛ اما فعلاً به بيان همين سه نكته اساسي خطاب به آزادي خواهان متدين اكتفا ميكنم.
سعيد نورسي
* * *
حاشيه حقيقتي درباره حيات اجتماعي مان را كه پيشتر به نيّت ارسال براي عدنان مندرس نوشته شده بود تقديم ميكنيم:
حاشيه: مسأله "تيجاني"ها
گروهي كه در حدود سالهاي ١٩٥٠ مجسمه آتاترك را در شهر آنكارا و حوالي آن ميشكستند. م.
در نتيجه قوانيني كه دلبخواهي بود و تدوين و تصويبشان ضرورتي نداشت و به واسطهي سوء استفاده مسؤولان قبلي و شايد هم تحريكاتشان ايجاد شد، لذا تنها چاره اينكه نگذاريم مسؤوليت اين امر بر عهده دمكراتهاي ديندار گذاشته شود و به اين طريق در جهان اسلام بر دمكراتها ضربهيي وارد نشود به نظر من اين است: همچنان كه قدرت دمكراتها با اجازه دادن به پخش اذانِ محمدي ده برابر بيشتر شد، اينك نيز دمكراتهاي ديندار
بايد وضعيت مقدس اياصوفيه را كه ٥٠٠ سال تداوم داشته به آن باز گردانند و رساله نور را كه در ميان مسلمانان همچنان تأثيرات شگرفي دارد رسماً آزاد اعلام نموده و مرهمي بر اين زخم بگذارند؛ رساله نوري كه حُسن توجه عالم اسلام را به اين وطن معطوف كرده و با اينكه ٢٨ سال (گرفتار دادگاهها بود) هيچ محكمهيي نتوانست يك امر مُضر در آن بيابد و پنج دادگاه نيز رأي برائت آن را صادر نمودند. به نظر من در آن صورت همان طور كه نظر جهان اسلام را به خود جلب كردند، مسؤوليت اعمال ظالمانه ديگران نيز بر عهده آنان نخواهد بود. به احترام دمكراتهاي ديندار مخصوصاً شخصيتهايي چون عدنان مندرس بود كه يكي دو ساعتي بر سياست نظر كردم و اين مطلب را نوشتم؛ اين درحاليست كه ٣٥ سال است سياست را كنار گذاشتهام.
سعيد نورسي
* * *
(نامهيي از طلبههاي نور در آنكارا)
برادران عزيز و صديق ما! گويي پرتويي از درخشش خورشيد اسلام را در نامه شما ديديم. از نامه شما دانستيم رساله نور براي اصلاح تخريبهاي اهل كفر كه صدها سال است عليه اسلام و انسانيت افكار متجاوزانه منتشر ميكنند، در ميان جوانان گسترش يافته است. مسافران حق پرست مسير حيات جاودان با كنار گذاشتن سخنان بيهوده و خيالي، بهوسيله رساله نور ريشه كفر را خواهند خشكاند. طلبههاي نور برادران حقيقي اهل دل و ايماناند. نامه شما برادران به ما انگيزه ميدهد و خواهد داد. رساله نور ـ كه تفسير قرآن است ـ به ما ميآموزد كه ماندن در گمراهي و مبارزه نكردن با كفر حماقت بزرگيست. در زمانهيي كه كمونيسم و آنارشيسم و فراماسونري قدرت يافتهاند، مهمترين وظيفه، خدمت به رساله نور و رساندن آن به علاقمندانش براي كسب رضاي الهيست. سنگينترين حملههايي كه صورت
ميگيرد تا ما را از اين اصليترين و مهمترين و با ارزشترين و مباركترين وظيفه منصرف كند نيز شتاب ما را بيشتر خواهد كرد. رساله نور به ما ياد ميدهد و برايمان اثبات ميكند كه: اين دنيا يك مهمانسراست. آنان كه خواهان زندگاني جاويدند به همان نسبت كه به وظايفشان در اين مهمانسرا دقت و توجه داشته باشند خرسند خواهند شد. پس در حال حاضر اساسيترين مسؤوليت ما اين است كه به كمك دينداراني بشتابيم كه خواهان نجات از باتلاق هستند و از ظلمت به ستوه آمدهاند و دلهايشان نيازمند تغذيه است. بايد از خود شروع كنيم و تبليغ رساله نور را بر عهده بگيريم. مخصوصاً و مخصوصاً اين نكته بسيار مهم است كه در ابتدا و پيش از هر چيز بايد رساله نور را با دقت و تفكر و مداوم مطالعه كنيم و خود را به حقايق قرآن و ايمان ـ كه در كليات اين اثر معظم وجود دارد ـ مجهز نماييم و بر اساس اين مباني و شرايط هر چه زودتر مطالعه كليات اين اثر عالي را تمام كنيم. هر كس و هر جواني كه به اين نعمت عظما نائل شود براي خودش، وطن و ملتش صد، بلكه هزار برابر فايده خواهد داشت. چنين كسي به درجهيي ميرسد كه ميتواند در وطن، ميان جوانان و در سطح جهان اسلام خدمت كند. اين است كه از همه و مخصوصاً از استادمان جناب بديع الزمان و شما كه شايستگي طلبه حقيقي و مخلص او را دارا هستيد خواهشمنديم دعا كنيد تا هر چه زودتر مجموعههاي رساله نور را تأمين كنيم، بيابيم و با دقت و انديشه و اخلاص مطالعه كنيم و با چنين وضعيتي براي خدمت قرآني و ايماني بشتابيم. دلايل زيادي هست كه بر مقبوليت رساله نور در اين عصر دلالت دارد، لذا هر يك از برادران مؤمن و با انصاف ما يكي از ياوران طبيعي آن است.
رساله نور در اين عصر از ويژگيهاي خاصي برخوردار است و هزاران دانشمند و عالم از آن تقدير و تمجيد كردهاند، و استاد قهرمانمان نيز كه مُبلغ قرآن ميباشد با كمالي كه نمونهاش را نميتوان در فرد ديگري سراغ يافت با گامهايي مستحكم و موازيني منطبق بر حقيقت سرتاسر عمر خويش را وقف ايمان و اسلام كرده و بي آنكه در پي منفعتي باشد صرفاً براي كسب رضاي الهي كوشيده است. طلبههاي نور نيز با تمام توان خود آمادهاند بيهيچ اكراهي براي خدمت به ايمان و
اسلام در دايره اهل سنت، جان خود را بدهند. آنها در پي منافعي پيش پا افتاده و مبتذل نيستند؛ صدها هزار طلبه نور به رغم همه تضييقها و تهديدها اين حقيقت را بالفعل اثبات نمودهاند. طلبههاي رساله نور امروز به نحوي تربيت شده و ميشوند كه قادرند به عقايد فلسفه باطل پاسخهاي حقيقي و منطقي دهند. وانگهي قرآن به همه نيازهاي ما پاسخ ميدهد و هر حقيقت مورد احتياج ما به طور صريح در آن آمده است؛ همچنين قرآن موهبت، نور و رحمت الهيست كه به بهترين شكل درس ميدهد. رساله نور را ـ كه اين خزانه رحمت و منبع حقيقت را ميشناساند و به صورت حقيقي و به طرزي قابل فهم به جوانان و عامه خلق معرفي ميكند ـ بايد در اوقات مناسب حياتمان بدون آن كه زمان را هدر دهيم با دقت و تفكر و همواره مطالعه كنيم و بنويسيم كه بزرگترين عبادت و سرچشمه ذوق است. رساله نور نجات دهندهيي معنوي، علاج و پاد زهري به غايت نافع و وافيست كه مردمان حال و آينده و ما جوانان ميتوانيم با لذت و اشتياق آن را دريابيم. اين حقايق قطعي در مقابل ديدگان ما قرار دارد، با اين حال اگر با تمام توان به آن نياويزيم، و از ابتدا تا انتهايش را بررسي نكنيم و با آن ارتباط نداشته باشيم قطعاً غفلت كردهايم.
هر كسي كه در پي يافتن حقيقت است ميبايست از رساله نور درس بگيرد و ما طلبههاي نور در آنكارا اتفاق نظر داريم كه هر روشنفكري كه در مسير (رساله) نور طي طريق ميكند به سعادت حقيقي نائل ميشود و ماهيت عالم را درك خواهد نمود. رساله نور ـ كه نورانيت قرآن حكيم است و ما را به گنجينه زندگاني جاويدان رهنمون ميگردد ـ بيترديد زماني جهان را با نداي نوراني خود پر خواهد كرد.
علماي اسلام ـ طبق فرموده حديث شريف ـ تا زماني كه در پي اقبال دنيا و هوسهايش نباشند امينترين وارثان انبيا هستند. ما نيز رساله نور را وارث كامل پيامبرمان ميدانيم. شخصيت معنوي رساله نور از ويژگي لازم براي اينكه وارث پيامبر باشد برخوردار بوده و هست. نابينايان و ناشنوايان و غافلان بياحساسي كه در مقابل آن قرار ميگيرند تحقير خواهند شد. رساله نوري كه از چنين كمال
باعظمتي برخوردار است بيشك تمام فيلسوفان و صاحبان علم و حقيقت را در جهان دعوت خواهد كرد و هر انسان ارجمند داراي عقل سليم و قلب كريم را طلبه خود خواهد نمود. اين نيز نه در آينده دور كه ان شاء الله به زودي تحقق مييابد. طبق گفته بيشتر فيلسوفان و عالمان، جهان در آستانه تحولات بسيار جديدي قرار دارد. دنيا در پي نور و روشنايي خويشست. براي ما امروز روشن است كه "محمد عاكف" شاعر حقيقت در بيت زير به اين نور اشاره دارد:
خدايا آن نور را نازل كن، قرنها گذشت، كافيست آفاق ملت به تنگ آمد، خواهان صبحاند.
برادران عزيز!
براي ما هم دعا كنيد تا فعاليتهايمان شايستگي رساله نور را داشته باشد و محيط آنكارا ما را در خود هضم نكند. نور هر قدر رافع ظلمت باشد به هر حال چشمي لازم است كه آن را ببيند و ذهني كه آن را بفهمد و دريابد. دعا كنيد تا در چنين محيطي در برابر چشمان ما حجابي قرار نگيرد. براي ما بيچارگان دعا كنيد. اميد است خداوند همه ما را از كساني قرار دهد كه با رساله نور در ميآميزند و به دين مبين عزيزمان خدمت ميكنند؛ آمين ...
يكي از برادرانمان گفت: امروز پس از نماز صبح اين مصراعها الهام شد، به برادرانمان اطلاع دهيم:
دينم اسلام، كتابم قرآن و ايمانم حق است
جان دادن در اين راه حيات ابديست
طلبههاي نور در دانشگاه آنكارا
كه شما را بسيار دوست ميدارند
* * *
تحلـيلهـا
پس از فراقي طولاني
شايد ٢٧، ٢٨ سال شده كه استاد را نديدهام. با اينكه هميشه دوست داشتم او را ببينم و سيماي مباركش را مفصل به تماشا بنشينم به دليل مشغوليتهايم نتوانستهام، اما او در قلبها حضور دارد، به همين دليل همواره با موجوديت معنوي او همراه بودهام. آيا همين وضع تا حدودي پاسخ اشتياق دلها را نميدهد؟ ذوق و اشتياق ناشي از ديدن سيماي تابناك او و در آغوش گرفتناش نشان داد كه حسرت مادي هم تا چه حد عظيم است.
مدت آشنايي من با استاد از چهل سال گذشت. در آن ايام به دفتر ميآمد و با عاكفها و ناعمها و فريدها و ازميريها ساعتها مينشستيم و گفتگوهاي شيرين و دلنشيني ميكرديم. استاد با شيوه خاص خود درباره مسايل مهم علمي بحث ميكرد و جسارت و شهامت گفتارش ما را به هيجان ميآورد. هوشي فطري و خارق العاده، موهبتي الهي؛ قدرت و عظمت هوش و ذكاوت او در پيچيدهترين مسايل آشكار ميشد. ذهني همواره فعال و متفكري داشت. با نقلها چندان مشغول نميشد؛ راهنماي او فقط قرآن بود، كه سرچشمه تمام فيضها و ذكاوتهاست. همه آن درخششها مستقيماً از همين منبع سرچشمه ميگرفت. او چون مجتهد و يك امام، صاحب نظر بود. قلبش چون قلب اصحاب (پيامبر) مملو از ايمان بود. شهامت عمر را در روح خود داشت. مؤمني بود كه در قرن بيستم، خصوصيات
عصر سعادت را در ذات خود داشت و تمام هدفش ايمان و قرآن بود.
توحيد و ايمان به خدا كه مهمترين غايت اسلام است اصليترين مسأله او و رساله نور بود. او به حدي با شرك و بت پرستي دشمن بود كه اگر در صدر اسلام، زمان تأسيس مسلماني، ميزيست حضرت پيغمبر (ص) مسؤوليت از بين بردن بتهاي كعبه را حتماً به او ميداد. عمري طولاني قريب يك قرن داشت؛ عمري كه با مجاهدت در راه قرار دادن حقايق ايمان و قرآن در دلها سپري شد. عمري كه با فضيلت و شهامت گذشت. او قهرماني بود كه در صف مقدم ميدانهاي جنگ سلاح به دست، استوار و محكم ميايستاد و بر دشمن ميتاخت. قهرماني كه در اسارت در مقابل فرماندهي دشمن ايستادگي كرده و بر سكوي اعدام، او را به فكر فرو ميبرد و به انصاف ميخواند...
فداكاري كه براي فدا كردن جان در راه ملت و ميهن ذرّهي مضايقه نداشت؛ دشمن اصلي فتنه و فساد ... كه در راه منافع ملت هر گونه ظلم و شكنجهيي را تحمل ميكرد. كسي كه ستم كنندگانش را هم نفرين نميكرد و براي كساني كه او را به زندان ميانداختند تمناي صلاح و ايمان داشت. مرگ در راه هدف براي او امر سادهيي بود.
غذايش كاسهيي شوربا، ليواني آب و لقمهيي نان و لباسش ساده و فقيرانه بود. خرقهيي پشمينه و سپيد بر تن داشت. لباسهايش را پيش از كثيف شدن عوض ميكرد و ميشست. به نظافت بسيار اهميت ميداد، حتي پول كاغذي هم با خود همراه نداشت. در دنيا هيچ چيز نداشت كه بتوان نام دارايي بر آن گذاشت. براي خود زندگي نميكرد؛ زيستنش براي جامعه بود.
جثهاش كوچك و نحيف اما با هيبت و حشمت بود. چشمانش چون خورشيد تابان ميدرخشيد، و نگاهش باشكوه و شاهانه بود. او به لحاظ مادي فقيرترين فرد عالم و ولي سلطان عالم معنويات بود.
دردها و آلام عمري هشتاد ساله هيچ چين و چروكي در چهرهاش ايجاد نكرده و فقط موهايش سپيد شده بود. رنگ پوستش صورتي ـ سفيد بود. ريش نداشت.
چون جواني سر زنده بود. حليم و سليم بود، اما وقتي به هيجان ميآمد چون شير ميغريد، روي دو زانو بر ميخاست و همچون شاهنشاهي سخن ميگفت.
چيزي را كه اصلاً به آن علاقه نداشت سياست بود. در مدت ٣٥ سال يك روزنامه هم نخواند. ارتباطش را با امور دنيوي بريده بود. پس از نماز مغرب تا ظهر روز بعد با كسي ديدار نميكرد و به عبادت ميپرداخت. بسيار كم ميخوابيد. طلبههايش را هم به شدت از سياست منع ميكرد. طلبههايش كه شمار آنها در سطح كشور به ٦٠٠ هزار نفر و شايد يك ميليون نفر ميرسد فاضلترين فرزندان اين مرز و بوماند. آن دسته از شاگردان او كه در دانشكدههاي مختلف دانشگاه مشغول تحصيل علوم مثبته هستند فراواناند، صدها نفر و شايد هزاران نفر. هيچ طلبه نوري نيست كه بافضيلتترين و كوشاترين شاگرد كلاس نباشد. هيچ يك از اين صدها هزار طلبه رساله نور ـ كه در اطراف و اكناف كشور هستند ـ هيچگاه حركتي يا رفتاري نداشتهاند كه امنيت و آسايش عمومي را اخلال كند. هر طلبه نور به طور طبيعي حافظ دولت، نظام و نظم عمومي و نگهبان معنوي امنيت است.
از استاد پرسيدم سفر استانبول موجب اضطرابش شده است يا نه؟
گفت:
آنچه موجب اضطراب من ميشود خطراتيست كه اسلام را تهديد ميكند. در گذشته خطر از خارج ميآمد به همين دليل مقاومت در برابر آن آسان بود، اما امروز ريشه خطر در داخل است. كرم وارد بدنه شده است. حالا مقاومت دشوار است. ميترسم جامعه ياراي ايستادگي لازم را نداشته باشد. زيرا نميتواند دشمن را تشخيص دهد. بزرگترين خصم را ـ كه شاهرگ او را قطع و خونش را سر ميكشد ـ دوست ميپندارد. اگر چشم بصيرت جامعه به اين شكل نابينا شود دژ ايمان به خطر ميافتد. اين نگراني من است؛ تنها نگرانيام از اين است؛ وگرنه حتي وقت فكر كردن به زحمات و مشقاتي را ندارم، كه شخصاً بر من روا داشتهاند. اي كاش متحمل هزار برابر اين مشقات ميشدم اما در عوض قلعه ايمان در آينده پا برجا و سالم باقي ميماند.
پرسيدم:
آيا وجود صدها هزار طلبه مؤمن موجب اميد و تسلي خاطر شما نسبت به آينده نميشود؟
پاسخ داد:
چرا، اين طور نيست كه كاملاً نااميد باشم...
.........
جهان گرفتار يك بحران بزرگ معنويست. مصيبت مرضي چون وبا و طاعون كه در جامعه غرب پديد آمده، جامعهيي كه پايههاي معنوياش متزلزل شده است، روز به روز در سطح جهان گسترش مييابد. جامعه اسلامي در برابر اين بيماري واگيردار بايد چه تدابيري اتخاذ كند؟ آيا فرمولهاي پوسيده و باطل و تاريخ گذشته غرب به درد اين كار ميخورد؟ يا اينكه بايد با مباني و گنديده نو و سر زندهيايمانيِ جامعه مسلمان در اين كار تدبير كرد؟ انديشمندان بزرگ را غرق در غفلت ميبينم. قلعه ايمان را نميتوان با ستونهاي پوسيده كفر پا برجا نگاه داشت. اين است كه من تمام همّ و غم خود را بر ايمان متمركز كردهام.
رساله نور را درك نميكنند يا نميخواهند درك كنند. گمان ميكنند من استاد مدرسهيي هستم كه در مرداب سيكولاستيك آموزش مسيحيان قرون وسطي.م. گرفتار آمدهام. من علاوه بر همه علوم مثبته عصر به فلسفه و علوم و فنون نيز مشغول بودهام، و در اين مسير عميقترين مسألهها را حل نموده، حتي در اين خصوص آثاري تأليف كردهام، البته من با بازيهاي منطق آشنايي ندارم. با حيلهگريهاي فلسفه هم كاري ندارم. آنچه را ميگويم با عمق زندگاني، موجوديت معنوي و وجدان و ايمان مردم سر و كار دارد. من صرفاً به مباني توحيد و ايمان ـ كه قرآن فراهم آورده و ستون اصلي جامعه اسلاميست ـ ميپردازم. اين ستون اگر به لرزه در آيد خبري از جامعه نخواهد بود.
به من ميگويند: "به اين و آن چه كار داشتي؟" حواسم نبوده است. در مقابل خود حريقي سهمگين ميبينم. زبانههايش به هوا برخاسته، و در ميان اين حريق
فرزندم و ايمانم در حال سوختن است. من درصدد اطفاي آن حريق و نجات ايمانم هستم. حالا كسي در راه ميخواسته مانع من شود، پايم با او برخورد كرده است؛ چه اهميتي دارد؟ آيا اين واقعه ناچيز در برابر آن آتش سوزي مهيب ميتواند ارزشي داشته باشد؟ واي از انديشهها و ديدگاههاي محدود ...
گمان ميكنند من فردي خودكامه هستم كه در پي نجات خويش است! من در راه نجات ايمان جامعه، هم دنيايم را فدا كردم هم آخرتم را ... در مدت هشتاد سال زندگي با چيزي به نام لذت دنيوي آشنا نبودهام. همه عمرم در ميدانهاي جنگ، اسارتها، زندانهاي كشور يا دادگاهها گذشت. جفا و آزار و اذيتي نماند كه تحمل نكرده باشم. در دادگاههاي حكومت نظامي چون يك جاني با من رفتار نموده، و همچون آدمي بيسر و پا از اين شهر به آن شهر تبعيدم كردند. در زندانها ماهها مانع ديدار و گفتگويم با ديگران ميشدند. بارها مسمومم كرده و با انواع ترفندها تحقيرم نمودند. گاه ميشد مرگ را هزار مرتبه بيشتر از زندگي آرزو ميكردم. اگر دينم از خودكشي منعم نميكرد، قطعاً امروز سعيد زير خاك پوسيده و از بين رفته بود.
فطرت من ذلت و حقارت را تحمل نميكند. عزت و شهامت اسلامي به شدت مانع چنين وضعي ست. در چنين وضعيتي فرقي نميكند چه كسي در برابرم است، ستمگرترين جبار يا خونخوارترين فرمانده دشمن؛ تن به ذلت نميدهم. در مقابل خونخوار بودن و ستمگرياش ميايستم. مرا يا به زندان ميبرند يا روي سكوي اعدام قرار ميدهند ... اصلاً اهميت ندارد ـ چنانكه همين طور هم شد ـ من همه اين وقايع را تجربه كردهام. اگر قلب و وجدان آن فرمانده خونخوار چند دقيقه ديگر به ستمكاري ادامه ميداد سعيد اعدام شده و به گروه بيگناهان (كشته شده) ميپيوست.
سراسر زندگيام با چنين دشواريها و مشقات و فلاكتها و مصيبتها سپري شد ... من نفس و دنياي خود را فداي ايمان و سعادت و سلامت مردم كردم. حق خود را بر آنها حلال ميكنم، حتي نفرينشان هم نميكنم، زيرا رساله نور در سايه همين رفتارهاست كه وسيلهيي شد براي نجات ايمان دست كم چند صد
هزار نفر و يا چند ميليون نفر(تعدادش را هم نميدانم، چنين ميگويند؛ دادستان شهر آفيون ٥٠٠ هزار نفر ميگفت و شايد هم بيشتر) با مردن فقط ميتوانستم خود را نجات دهم، اما با ماندن در دنيا و تحمل سختيها و مشقتها توانستم به نجات ايمان اين تعداد افراد خدمت كنم. خداوند را هزاران بار شكر.
آنگاه من براي سلامت ايمان جامعه، آخرتم را هم فدا كردم. نه علاقهيي به بهشت دارم و نه ترسي از جهنم. نه يك سعيد كه صدها سعيد فداي نجات ايمان جامعه ٢٥ ميليوني تركيه. قرآن ما اگر بر روي زمين جايگاه و جامعهيي نداشته باشد من بهشت را هم نخواهم خواست؛ بهشت هم براي من زندان ميشود. اگر سلامت ايمان ملتمان را ببينم راضيام، حتي اگر در زبانههاي آتش جهنم هم بسوزم؛ زيرا در همان حال كه ميسوزم درونم باغ و گلستان است.
حضرتش به هيجان آمده بود. همچون كوه آتشفشان مواد مذاب بيرون ميداد. چون توفاني، درياي درون را پر تلاطم ميكرد؛ چون آبشاري با زمزمههاي باشكوه، ژرفترين نقاط روح را نوازش ميكرد؛ به هيجان آمده بود؛ مانند خطيبي پرخروش بر كرسي نمايندگي ملت بود؛ ادامه ميداد و نميخواست كسي سخنش را قطع كند؛ احساس كردم خسته شده است؛ پس تصميم گرفتم اين بحث هيجانانگيز را تغيير دهم، و پرسيدم:
در دادگاه هم اذيت شديد؟
..........
آيا در قوانين موجود مادهيي هست كه تدريس علوم ديني و طرفداري از محافظت عفت و حياي زنان و خواهران محترممان را ـ در دايره تربيت اسلامي ـ جرم بداند؟ تعابيري چون"حقيقت الهام شده بر قلب" را دليلي براي گسترش نفوذ شخصي نشان ميدهند و معناي اين مطلب را نيز بايد از اساتيد حقوق و علوم مشابه پرسيد.
ديدارمان با استاد خيلي طول كشيد. وقتي اجازه خواستم و برخاستم كه بروم، وقت بسيار گذشته بود.
اشرف اديب
١٩٥٢
* * *
سعيد نور و طلبههايش
سالمند نيكبختيست. اطرافش را افرادي ٨ ساله تا ٨٠ ساله از همه نسلها پر كردهاند؛ افرادي با سنين مختلف، سليقههاي مختلف و كارهاي مختلف؛ اما در اين مختلف بودنها غيريتي وجود ندارد! همه آنها به يك چيز باور دارند ... الله، خدايي كه پروردگار عالميان است ... و به پيامبر عظيم الشأن او ... و به كتاب بزرگ او ... حال و روز آنان طوريست كه گويا قرآن به تازگي نازل شده و هر يك از آنها گمشده خود را يافتهاند. انسان با ديدن سعيد نور و طلبههايش خود را در زمان صدر اسلام احساس ميكند. سيمايشان نوراني، باطنشان نوراني، و ظاهرشان نوراني ... همه آرام و باوقار. دلبسته به چيزي پاكيزه، متعالي و بيكران، شيفتهي كسي كه در هر جا حاضر و ناظر است، آفريننده همه جهانها، طي طريق در آن راه و عاشقش بودن ... آري، عجب سعادت بزرگي!
سعيد نور پيرمرديست كه سه دورهي زماني را در زندگي پشت سر گذاشت، سالمندي كه سردي و گرمي زندگاني را چشيده بود. سه دورهي مشروطيت، اتحاد و ترقي و جمهوريت. اين سه دوره پر است از دست به دست شدنها (ي قدرت)، سقوطها و اضمحلالها. هيچ كس نبوده است كه سقوط نكند؛ جز يك نفر كه ايستاده ماند ... مردي كه از دشتهاي شرق از محل طلوع خورشيد عازم استانبول شد. ايمانش چون رشته كوهها محكم بود. او سينهي پر ايمانش را در برابر اشرار سه دوره مذكور سپر كرد. الله گفت و پيغمبر و نه چيز ديگر. سر خود را چون قله كوه آغري با غرور بالا گرفته بود. هيچ ستمگري نتوانست پشت او را خم كند و هيچ عالمي موفق به شكست دادن او (در بحثهاي علمي) نشد. ارادهيي داشت شگفت انگيز و چون صخرهها مستحكم ... هوشي به سرعت رعد ... او سعيد نور بود! حكومت نظاميها، دادگاهها، كودتاها و انقلابها ... سكوهاي اعدامي كه براي او برپا كردند ... و تبعيدها ... نتوانستند اين مرد شگفت انگيز و معنوي را از راه خود برگردانند. او با قدرت و جسارتي بيپايان كه ريشه در ايمانش داشت به
مقابله پرداخت. قرآن كريم ميفرمايد: "اگر مؤمن باشيد قطعاً برتر هستيد." (آل عمران:١٣٩) گويي اين كلام خدا در سعيد نور تجلي يافته بود.
دفاعيات او در دادگاهها را مطالعه كرديم. محور دفاعيات او، خودش نيست، مبارزهيي بزرگ است. دفاعيات او شاهكاريست كه زاييده ذكاوت و شهامت و بلاغت است...
سقراط چرا تا اين حد بزرگ است؟ مگر نه اين است كه چون زندگاني را در راه انديشه، حقير مي ديد؟ سعيد نور دست كم يك سقراط است؛ ليكن از سوي دشمنان اسلام به عنوان يك مرتجع و متعصب معرفي شد. به اعتقاد آنها براي عظمت يافتن ميبايست پيرو اجانب بود. او را از اين دادگاه به آن دادگاه كشاندند. او حتي در زمان محكوميتش خود حكم صادر ميكرد. او را از اين زندان به آن زندان منتقل ميكردند. محبسها و زندانها در سايه او تبديل به مدرسه يوسفيه شدند. سعيد نور زندانها و قلبها را مملو از نور كرد. چه بسيار قاتلان منحرف، و چه بسيار دشمنان نظام و ناموس مردم، در برابر اين تنديس ايمان ذوب شدند و فرو ريختند؛ تو گويي از نو متولد شدند. همه آنها به مؤمناني سليم النفس و حليم، و هموطناني خيرانديش تبديل شدند. كدام يك از دانشگاههاي شما و كدام يك از نظامات تربيتيتان از عهده چنين كاري بر آمد و توان انجامش را دارد؟
او را از اين ديار به آن ديار تبعيد كردند. هر شهري كه بدان تبعيد ميشد زادگاه و وطن اصلي او ميشد. به هر كجا كه ميرفت و به هر كجا كه تبعيد ميشد مؤمنان پاك و بااخلاص گرد او جمع ميشدند. قانونها و ممنوعيتها و پليسها و ژاندارمها و ديوارهاي قطور زندانها نتوانستند او را براي لحظهيي از برادران مؤمنش دور كنند. اين موانع مادي در ميان مرشد اعظم و طلبههايش، در سايه دين، عشق و ايمان تبديل به لطافت ها شد. تهديدها و محدود كردنهاي قدرت كور و ماده بيجان موجب پديد آمدن موجهاي عظيم در درياهاي عالم روح شد. اين موجها از اتاق هاي منازل روستايي آغاز گرديده و هر گوشه و كناري را در برگرفت؛ حتي به ورودي دانشگاهها نيز رسيد.
فرزندان اين وطن ـ كه مقدساتشان طي سالها ناديده گرفته شده بود ـ نسلهايي كه در مسير نابودي بودند و آنان كه تشنه ايمان بودند بهسوي راه و نور او شتافتند. رسالههاي نور استاد دست به دست و زبان به زبان و شهر به شهر گشت و به دست همه رسيد. همه از پير و جوان گرفته از جاهل و روشنفكر تا كودكان ٨ ساله و سالمندان ٨٠ ساله از اين اثر كسب فيض كردند و با نور آن روشنايي يافتند. هر طلبه يك ماشين تايپ و يك چاپخانه شد. ايمان، تكنيك را به مبارزه خواند. رسالههاي نور هزاران بار كتابت و تكثير شدند.
نابيناياني كه درخشش چشمانشان افول كرده، و پرتو عالم درونشان به خاموشي گراييده و دلهايشان تبديل به خرابه شده، از اين نور و روشنايي ترسيدند. در باره اين انسان عزيز مدام گفتند: "در ضديت با انقلاب و لائيسم حركت ميكند" و او را بارها و بارها دادگاهي و زنداني كردند. چند بار خواستند مسموماش كنند، اما زهرها نزد او تبديل به پادزهر شد؛ زندانها تبديل به درسخانه ... نور او، نور قرآن و نور خداوند مرزهاي وطن را در نورديد و به اقصي نقاط جهان اسلام رسيد.
امروز در تركيه قدرتي هست كه هر تشكل و فرد وطن دوستي ميبايست در مقابلش با احترام بايستد و آن هم (قدرت) سعيد نور و طلبههايش است. اينها انجمن و جمعيتي ندارند، پاتوق و جايي ندارند، مكاني ندارند، حزب و سر و صدا ندارند، نطق و تظاهر و نمايشي ندارند. آنها گروهي مؤمن، معتقد و با ادراك از ناشناختگان، واصلان و كساني هستند كه خود را وقف مبارزهيي بزرگ كردهاند.
عثمان يوكسل سردن گچدي
* * *
بديع الزمان را مسموم كردند
هفت سال پيش در دورهي رذيلانهاي كه قوانين ناديده گرفته ميشد، به حقوق بشر اعتنايي نكرده، و براي آزادي ارزشي قائل نبودند و حرص و طمع و خواستههاي شخصي برتر از قانون بود، پيرمردي ٨٠ ساله و عالم دين را به اميرداغ از توابع استان آفيون تبعيد كردند. در دفتر رسمي ثبت احوال مينويسند و او را مجبور به اقامت در امير داغ ميكنند. انديشمندي كه تنها هدفش تبليغ احكام قرآن كريم و دعوت انسانها به سوي درستي و خوبي و پاكي بود تبعيد ميشود. در ميهن خود ـ كه در هر جبههاش شاهد خونريزيهاي فراوان بوده است ـ ظلم و شكنجههايي را در حقاش روا ميدارند كه دادگاههاي تفتيش عقايد هم از انجامش ابا داشتهاند. به ريش و سبيل و لباس پوشيدنش اعتراض ميكنند؛ و زير قنداق اسلحه ژاندارمها به مرگ محكوم ميشود.
در جايي هم كه به عنوان تبعيدي او را ميفرستادند راحتش نميگذاشتند. مردم امير داغ نيز مانند تُركهاي ديگر كه مهمان نوازي و كمك كردن به غريبان و بيكسان و سالمندان را از نياكانشان به ارث بردهاند، كمك كردن به سعيد نورسي را ـ كه بزرگياش با آثار علمي، اعمال و رفتارش مسلم مينمود ـ براي خود وظيفهيي وجداني ميدانستند.
او كه حفاظت از عزت و اعتبار اسلام و علم را افتخار ميدانست و هيچگاه براي كسب لذتهاي دنيوي زير بار محنت نرفت، به يقين با هيچ حزب و تشكل سياسي ارتباط نداشت. در تركيه همچنان كه با هر مؤمن و انديشمند با شخصيتي رفتار ميشد با او نيز چنان كردند؛ بارها به تجسس در خانهاش پرداختند، او را به دادگاهها كشاندند، همه آثار و مكتوباتش را تا زماني كه ريزترين مسايلش بررسي شود مصادره كردند و بيهيچ جرم و گناهي از اين زندان به آن زندان انداختند.
آري، ميگوييم بيهيچ جرمي؛ زيرا اذيت و آزار استاد و كشاندن او از اين زندان به آن زندان، براي كساني كه در آتش حرص و طمعهاي مبتذل
ميسوختند، از استاندار و فرماندار گرفته تا ژاندارم كلانتري، وسيله افتخار و فرصتي استثنايي بود و موجب ميشد از نظر رؤسايشان بزرگ جلوه كنند و ترفيع مقام يابند.
دلايل اين ظلم و شكنجه را بايد در ضديتي كه در آن دوره با دين صورت ميگرفت و در فشارهايي كه بر اسلام و آزادي وجدان وارد ميشد جستجو نمود. اين وضع در آن دوره امر غريب و شگفتانگيزي نبود. در آن دوره ميخواستند نسلي را در كشور تربيت كنند كه بيدين و ماترياليست و ضعيف در برابر احساسات حيواني باشد؛ نسلي كه روحش به اسارت در آمده باشد. در چنين فضايي سعيد نورسي با فدا كردن زندگاني خود، به ميدان آمد و خواست نسل جواني را تربيت كند كه مملو از آزادي، اخلاق و ايمان باشد؛ نسلي كه اسير احساسات حيواني نباشد؛ طبيعيست كه فعاليت او در اين زمينه براي عدهيي ناخوشايند بود. اين وضع براي كساني كه حقوق ملت را زير پا ميگذاشتند ترسناك بود؛ كساني كه چون اختاپوس درصدد تأمين زندگي خود از دارايي ميليونها نفر از مردم بودند و اين شعار آنها شده بود. تعقيبها و فشارها سالها ادامه يافت. خانه دوستان و آشنايان او يا كساني كه به او خدمتي ميكردند، تفتيش ميشد. آنان را به حبس در زندان آفيون محكوم كردند تا به مرور از بين بروند و خانوادههايشان زندگي خود را با سختي و فلاكت ادامه دهند.
قرآن خطي او و قسمتهاي مختلف رساله نور ـ كه تفسير قرآن است ـ به عنوان اوراقي براي خيانت به وطن مصادره و در اختيار دادستانيها قرار داده شد.
در همان حال كه زنداني بود محاكمهاش ادامه داشت؛ ٢٠ ماه او را بيگناه در زندان نگاه داشتند. چنان شد كه زندان آفيون ـ محل وقوع اين حوادث ـ مملو از هموطناني گرديد كه جرمي جز ايمان به خدا و عمل به فرامين او نداشتند. ظلم و ستمي كه بر آنها روا داشتند حتي شياطين را هم به وحشت انداخت. داد و فغان همه به آسمان برخاست و همه وحشت كردند. همانطور كه قدس شريف صحنه اعمال وحشيانه يهوديان و ظلم و ستم به پيامبران شد، شهر آفيون نيز شهر دومي گرديد براي پايمال شدن و ناديده گرفتن حقوق انسانها و هموطنان.
با انتخابات ١٤ مي كه يك ربع قرن ديكتاتوري زير و زبر شد و فرو ريخت، ملت بر سرنوشت خود حاكم شد و با شادي زايد الوصفي به جشن و پايكوبي پرداخت.
منظور انتخابات مجلس در سال ١٩٥٠ است كه بعد از استقرار جمهوريت در تركيه براي اولين بار به شكل آزاد و دمكراتيك انجام شد. بيش از ٨٩ درصد مردم در اين انتخابات شركت كردند.م.
............
مردم انتظار داشتند همه چيز بعد از ١٤ مي تغيير كند، اما استانداران و فرمانداران باز هم به آداب و رسوم پيشين عمل ميكردند. مُفتّشان باز هم در پي كساني بودند كه دو سه نفري به گفتگو ميپرداختند و باز هم محل اقامت بديع الزمان زير نظر قرار گرفت. وضع طوري بود كه يك گروهبان ژاندارمري بدون داشتن مجوز بازرسي، حق مصون بودن مسكن را ـ كه قوانين جمهوري تركيه بر آن تأكيد داشت ـ مورد تجاوز قرار ميداد. اين قبيل خاطيان، مجازات هم نميشدند. باز هم شروع به ايراد گرفتن از نوع لباس و پوشش استاد كردند. باز هم مانند سابق نام و مشخصات ديدار كنندگان با او را مينوشتند و آنها را به كلانتري ميبردند.
............
ميخواستند پيرمرد ٨٠ سالهيي را كه عالم دين بود و خود را وقف ملتش كرده بود از بين ببرند. لذا شب عيد فطر غذاي افطاري او را مسموم كردند.
وضعيت اسفناك و غير قابل تحملي بود. سعيد نورسي در تنهايي، زير نظارت هميشگي مأموران و در حالي كه در مقابل خانهاش نگهباني كشيك ميداد، در حال دست و پنجه نرم كردن با مرگ بود.
هيهات! به داد برسيد اي اهل اسلام! بياييد همه با هم اشك بريزيم. اما نه، نه؛ اين درد را نميتوان با قطرات اشك و فرياد و فغان مداوا كرد ...؛ بياييد در راه خدا بكوشيم.
نهاد يازار
* * *
بديع الزمان سعيد نور
تركيه به عنوان مهد انسانهاي نابغه و بزرگ، تاكنون شاهد مجاهدان و مجددان و انسانهاي بزرگ بسياري بوده است. شرايط زندگاني آنها و حرمت و احترامي كه برايشان قائل بودهاند، نه تنها نقصي در شايستگي و ارزشمنديشان ايجاد نكرد، بلكه در راه حقي كه ميپيمودند موجب سهولتهاي چشمگيري گرديد.
٢٥ سال گذشته ـ كه ما به عكس سابق، با بدترين ظلمها مواجه بوديم ـ نابغهيي را كه در متن مبارزات و مجاهدات بسيار سخت، پرورش يافته و از ايمان و مدعايش الهام ميگرفته و خبر عظمت او به اقصي نقاط جهان رسيده است، به ما هديه داد كه تمثال نور و فضيلت بود.
نور او به بسياري از وجدانهاي ظلماني روشنايي بخشيد؛ قدرت و توانايي او به بسياري از انسانها كه ايمانشان ضعيف بود جسارت و بيباكي داد، و نبوغش براي بسياري از انسانهاي بيبهره، منبع الهام شد؛ اين انسان كبير بيترديد جناب سعيد نور است.
بسياري از انسانهاي سرگشته و راه گم كرده با درس فداكاري و فضيلتي كه از او گرفتند، خود را در وادي سعادت و روشنايي يافتند. اين انسان محترم كه ايمانش نيز به ميزان نبوغ و متانتاش، قوت و عظمت دارد، تنها شخصيتيست كه ٢٥ سال تمام از استبداد و ظلم نترسيد، و در برابر آن سينه سپر كرد، و با شجاعتي برخاسته از ايمان با ستمگريها و شكنجههاي وحشتناك آن مقابله كرد.
جهان اسلام مدهوش جاذبه اين قطب (معنوي) بوده است. شعاع اين نور برخاسته از منطقهيي دور افتاده در تركيه، تا پاكستانها و اندونزيها رسيد و موجب افزايش شأن و شرف خود او و ملتمان شد. افسوس كه اين انسان ارجمند و شايسته ـ كه فرياد حنجرههايمان شد، و موجب عزت ما گرديد، و قلبهاي مُكدرمان را روشنايي بخشيد، و كساني را كه در راه ضلالت گام بر ميداشتند به مسير حق بازگرداند ـ به جاي حرمت و احترام، با ظلم و ستمهاي ما مواجه شد.
اما او بدين واسطه نه بهستوه آمد و نه راه خود را تغيير داد؛ بر عكس، او خوب ميدانست هيچ مبارزهيي بدون كوشش و فداكاري و تشويش و اضطراب نميتواند پا بگيرد.
به هر حال ما هر قدر هم كه بخواهيم نورانيت اين خورشيد را خاموش كنيم درخشندگي او چون مشعلي در دلهاي تاريك، فروزان است و به ما روشنايي ميبخشد. اين حق آن انسان بزرگ و ثمره مبارزهاش است. خوشا به سعادت او !
جواد رفعت آتيلخان
* * *
بديع الزمان سعيد نور
اين نام نابغهيي بزرگ، مرشدي كبير و انساني والاست كه وطن زيباي تركيه آن را پروراند و به عنوان انسان نمونه به بشريت هديه نمود. هر روزِ زندگاني نود ساله او چون هالهيي از نور و درخششي از فضيلت به صورت حلقهيي از عزم و ايمان به روح و ذهن نسلهاي ترك نفوذ كرد و در طول سالها، بسياري از روحهاي تاريك و ظلماني را روشنايي بخشيد و آنها را به راه درست و نوراني هدايت كرد.
جناب استاد بزرگ سعيد نور ـ كه نشانه نبوغ الهيست ـ استعداد شگفتانگيزش را كه لطف و كرم استثنايي پروردگار است با عزم و متانتي مؤمنانه صرف خير و ترقي و پيشرفت اين ملت عزيز كرد و نور او مرزهاي تركيه را درنورديد و تا كشورهاي همسايه و پاكستان و اندونزي گسترش يافت.
درخشش اين نور و شعلههاي اخلاق و فضيلتي را كه به انسانها عطا كرد نميتوان در مقياس ارزشگذاري و قدرداني واحدي جمع كرد.
اراده و عزم او، و قناعت متعالي و اوصاف برتر انسانياش چنان عظيم است كه ميتواند براي همه ما نمونه باشد.
نه فقط ما و مسلمانان كه همه انسانها ميتوانند مثالهاي چشمگير اصالت و نجابت، اخلاق و فضيلت و به ويژه ايمان را در شخصيت اين انسان بزرگ ببيند.
همه فرزندان ترك ميتوانند به وطن شان افتخار كنند كه گهوارهيي شد براي پرورش چنين نابغه الهي، شخصيتي چنين باشكوه و انساني چنين پاك.
روز گذشته يكي از محاكمههاي او برگزار شد. ما از اين محاكمه دو مسأله را آموختيم، اول: احترام عميق و علاقه وافر نسل جوان و اصيل ترك به فضيلت و علو اخلاق، ايمان و اراده متعالي، و دوم: چگونگي شيوهي كار افراد بياصل و نسبي كه ثروت و موقعيت و مقام خود و موجوديت پريشان و فاني امروزشان را در پريشان حالي و عقب ماندگي ملت ترك مييابند و الهامات و فرامين و توان زهرآگينشان را از دشمنان بين المللي، پنهان، نابودگر و تاراج كننده ملت ترك ميگيرند.
گروهي از جامعه بزرگ متشكل از هزاران جوان روشنفكر ترك تا حدودي در هراس افتادهاند، قلمهاي مسموم، نفرين شده و فاسد خود را ترسان و لرزان اما حيله گرانه عليه (رساله نور) به كار ميگيرند و با فريبهاي تاريخ گذشته ميخواهند ارزش (اين حركت را) ناچيز جلوه دهند.
ميتوان استاد اعظم را (معاذ الله، منظورمان استاد اعظم به تعبير فراماسونها نيست) با شخصيت بزرگي چون ماهاتما گاندي رهبر استقلال هند مقايسه كرد، گاندي در برابر جبروت امپرياليسم انگلستان و استيلا و استثمار وحشتناك آن قيام كرد و سالها به اين مبارزه بزرگ ادامه داد و تمام قدرت و شوكت انگليس را در مقابل اراده عظيم خويش عاجز و تسليم نمود. شخصيت بزرگي كه با چنين ويژگيهايي در وطن ما باليد و نحوه مبارزه و حياتش شباهت فراواني به گاندي دارد، داراي خصوصيت ديگري نيز هست كه حضرت حق به او عطا نموده و آن هم خصوصيت مسلمان بودن و بهرهمندي از نور ايمان است كه موجب ميشود نورانيتش همچون درخشش خورشيد به ممالك اسلامي برسد و از دياري به ديار ديگر برود.
البته تفاوت بزرگ و تأسفآوري در بين هست.
جمعيتي قريب ٤٠٠ ميليون نفر دلبستگي و احترام و اعتماد راسخ خود را به گاندي نشان دادند، اما در كشور ما برخي افراد بياصل و نسب و محتاج اصالت ـ شمارشان اندك هم كه باشد ـ بديع الزمان را آشكارا تحقير كردند و زيركانه به او هجوم بردند.
پروردگارا! به چه دليل ما را تا اين حد زبون كردي كه هر ارزش و فضيلتي را تبديل به امر بيارزشي كنيم؟ ما ميدانيم كه در برابر تو گناهانمان بزرگ و فراوان است، كافيست؛ خدايا! اين سقوط ما را كفايت ميكند.
جواد رفعت آتيلخان
* * *
بديع الزمان كيست؟
بديع الزمان كسيست كه ميكوشد حركت و سير اجتماعي ما را ـ كه مملو از پرتگاههاي مهلك و شناخته شده است ـ به لحاظ ارزشهاي معنوي و بهواسطه نور ايمان و روشنايي ارشاد خويش تحت امنيت و اطمينان در آورد و به تودههاي مردم نشان دهد كه دانستن يعني اين كه فرد يا ملت بتواند خود را اداره كند؛ و ندانستن يعني اينكه او را كوركورانه اداره نمايند.
بديع الزمان كسيست كه ميخواهد اين حقيقت قطعي را به همه تفهيم كند و راه رهايي از آن را هم نشان دهد كه ارزشهاي اخلاقي و خصلتهاي ملي اگر به موازات علوم مثبته پيشرفت نكنند، در رويارويي صورت و معنا، جواناني به عرصه ميآيند كه روحهايشان چون بيابان خشك و تهي خواهد بود و در آينده نيز در افق چشم انداز ملت ما بلا و مصيبت سياهي ميشوند.
بديع الزمان عالميست كه ميداند تفاوتهاي بزرگ شرق با غرب از قبض و بسط مفهوم شخصيت حاصل ميگردد، لذا در برابر بيشخصيتي ـ كه سر از تقليد ميمونوار عصر در ميآورد ـ درصدد سمبوليزه كردن بزرگي مقدس مفهوم شخصيت در كانون دلهاست.
بديع الزمان عالميست كه فلسفه الهي تأسيس كشور آزاد انسانهاي وارسته را در عقول و قلوب نقش ميزند.
اين ملت نجيب به خدمات كساني چون بديع الزمان كه بت منفعت پرستي را در نفس خود شكستهاند، بسيار بسيار نيازمند است.
دانشكده حقوق
ضيا نور
* * *
حقيقتي مهم، و شرح حال دانشجويان نورجي با دمكراتها
اينك كه دمكراتها طبق آرزو و خواست ملت وسيله آزادي شعائر اسلامي شدند، براي حفاظت از جايگاه و موقعيت خود، همچنين خشنود كردن وطن و ملتشان يك راه بيشتر ندارند و آن هم اين است كه جريان اتحاد اسلام را نقطه اتكاي خود قرار دهند. در گذشته سياستها و منافع انگلستان، فرانسه و آمريكا معارض اين امر بود، لذا مانع آن ميشدند. ليكن امروز منافع و سياستهاي آنان در مقابل اين امر نيست و شايد نيازمند آن هم باشند، زيرا كمونيسم، فراماسونري، زندقه و الحاد مستقيماً هرج و مرج و آنارشيسم را نتيجه ميدهد، و تنها چيزي كه ميتواند در برابر اين موارد دهشتناك و مخرب ايستادگي كند اتحاد اسلام بر محور حقيقت قرآن است. اتحاد اسلام همچنان كه وسيله نجات بشر از موارد خطرناك مذكور ميباشد، تنها راه رهايي اين وطن و ملت از سلطه اجانب و آنارشيسم نيز هست. با توجه به اين حقيقت است كه دمكراتها ميبايست با تمام قدرت بر اين نكته پافشاري كنند و در برابر كمونيسم و جريان فراماسونري حتماً موضع بگيرند.
دمكراتها با آزاد كردن اذان محمدي (ص) قدرتي بيست مرتبه بيش از آن چه داشتند به دست آوردند. آنها با اين كار ملت را دلگرم و مديون خود كردند. و با صدها هزار نورجي ـ كه به لحاظ معنا بخشي از اتحاد محمديِ سابق بودند ـ مانند گذشته كه در برابر شاخه فراماسونري اتحاد و ترقي وحدت و همبستگي داشتند؛ امروز هم با نورجيان كه بخشي از اتحاد اسلام هستند جمعيت بزرگي را تشكيل داده، و اين امر تكيه گاهي براي دمكراتها محسوب ميشود. منتها جناح افراطي، فراماسوني يا كمونيست حزب قديم ـ كه مخالف (حزب) دمكرات هستند ـ براي وارد آوردن دو ضربه كاري بر پيكر دمكراتها آماده ميشوند.
همچنان كه احرار آزاديخواهان، نام حزبي در دوره مشروطيت دوم تركيه .م. در گذشته دو بار به قدرت رسيدند و پس از اندك مدتي سقوط كردند؛ و بسياري از اعضاي اتحاد محمديِ متحد آنها را نيز به دار
آويختند، و سعي كردند چنين تبليغ كنند كه دمكراتهاي آزاديخواه (احرار) از آنها بيدينتر هستند، امروز هم برخي از آنان پشت پرده دينداري پنهان شده، تلاش ميكنند دمكراتها را به مخالفت با دين بر انگيزند يا مانند خودشان به تخريب وا دارند، و اين به يقين آشكار شده است. آنها حتي برخي از روحانيون رسمي را جذب كرده و عليه دمكراتها تحريك ميكنند؛ همچنين نورجيهايي را كه در جبهه دمكراتها هستند و توان مقابله با آنها را دارند تضعيف ميكنند تا علما و روحانيون بهواسطه رفتار نورجيها به سمت دمكراتها نروند، زيرا نورجيها به هر سمتي كه تمايل يابند روحانيون نيز متوجه همان سمت خواهند شد؛ چرا كه قدرتمندتر از آنها جرياني وجود ندارد تا به آن ملحق شوند.
حال كه حقيقت اين است، براي آنكه شاخه افراطي، فراماسوني و كمونيست حزب قديم ـ كه از ٢٥ سال پيش تاكنون همواره بر اهل علم و طريقت فشار آورده و آنها را به تملق و چاپلوسي وا ميداشت ـ از اين امر سوء استفاده نكند و موفق به شكست دادن دمكراتها نشود، دمكراتها مجبورند نورجيان و علما و ملت را خرسند و راضي نمايند و در عين حال براي از دست ندادن حمايتهاي آمريكا و هم پيمانانش، با تمام قوا نسبت به احيا و بازسازي شعاير اسلامي ـ همچنان كه در موضوع اذان اتفاق افتاد ـ تلاش كنند؛ اين امري لازم و ضروريست.
متأسفانه برخي از افراطيون و فراماسونها و كمونيستها با اينكه مخالف دمكراتها هستند خود را دمكرات نشان ميدهند، تا به اين ترتيب موجب تخريبشان شده و آنها را مخالف دين نشان داده و موجب سقوطشان گردند.
به نام طلبههاي نور و جوانان دانشجوي نورجي
صادق، صونگور، ضيا
* * *
اين شرح حاليست كه جناب استادمان در سال ١٩٥٠ بنا بر اخطاري معنوي دستور نوشتنش را داد و در مجموعهي لواحق نشر گرديد؛ و نهايتاً آقاي اشرف اديب در مجموعهي سبيل الرشاد و تاريخچه حيات مختصر، اين شرح حال را با همان امضاها نشر نمود و جناب استاد نيز آن را دوباره وارد مجموعه لواحق كرد.
توصيه به برادران دمكرات
دوره پيشين، حاكميت بيرحمانه ديكتاتورها و رؤسا بود؛ آنها دين و ايمان و جان و حيات مردم را در فشار و مضيقه قرار داده بودند؛ اينك در دوره فعلي كه زمان مبارزه براي زنده ماندن است، مؤثرترين سلاحي كه پيروان فراماسونر عليه دمكراتها به كار ميگيرند اين است كه ميخواهند ثابت كنند، دمكراتها از آنها بيدينتر هستند. گروهي از آنان زير پوشش دينداري تبليغ مي كنند كه آزادي دينياي را كه دمكراتها وعده داده بودند، عملي نخواهند كرد. گروه ديگري از آنها نيز دمكراتها را متهم به حمايت از ارتجاع ميكنند تا به اين ترتيب مانع طرفداري آنها از آزاديهاي ديني شوند و دمكراتها را هم مانند خودشان به سمت تخريب دين و نهادهاي ديني و مخالفت با دينداران سوق دهند.
حزب دمكرات به محض اينكه به قدرت رسيد هم با كمونيستها به شدت برخورد كرد و هم اذان محمدي را آزاد اعلام نمود، و به همين دليل حمايت مردم را بهدست آورد و قدرتش بيست برابر بيشتر از قبل شد و اين موجب نگراني جدي حزب خلق گرديد.
دمكراتها ميدانند سياست ظالمانه حاكميت پيشين در برخورد با اهل دين و نورجيها ـ كه اهل قرآناند ـ آنها را به اين حال و روز در آورد؛ لذا ما اطمينان داريم كه در دام آنان نخواهند افتاد.
شعار اصلي و مشخص دوره قبل معلوم است. دمكراتها براي تأمين بقاي خود ميبايست سياستي كاملاً مخالف آن اتخاذ كنند. آنها مجبورند از يك سو با كمونيستها به شدت مقابله كنند و از سوي ديگر از دين و دينداران حمايت
نمايند و مردانه و آشكارا در اين راه طي طريق كنند. اگر دمكراتها در اين خصوص كوچكترين ضعف يا كمترين بيصداقتي نشان دهند موجب سقوط آنها در پرتگاه حزب خلق ميشود.
ما طلبههاي نور قطعاً به سياست نخواهيم پرداخت. تنها آرزوي ما اين است كه آزادي ديني در كشور به صورت واقعي تأمين شود و ظلم و ستمي كه يك ربع قرن در خصوص دين و دينداران و نورجيها ـ كه اهل قرآناند ـ روا داشته ميشد برطرف گردد. به برادران دمكرات توصيه ميكنيم فريب بازيهاي شيطاني و رفتارهاي مكارانه حاكمان پيشين را نخورند و دچار گمراهي و ضلالتي نشوند كه آنان گرفتارش شدند و روح و اراده ملت را مانند آنان تحقير نكنند و راه درستي را كه در برابر كمونيستها و در خصوص دين در پيش گرفتهاند با قدرت ادامه دهند.
* * *
بديع الزمان
بَرْگْسُونْ در يكي از كتابهاي اخيرش به نام "دو منبع اخلاق و دين" ميگويد: "اگر بخواهيم اخلاق منحط جامعه انساني از وضعيت مبتذل به مرتبه آرماني متعالي ارتقا يابد، فقط و فقط در سايه شخصيتهاي ديندار و پاك امكان پذير خواهد بود."
اين ديدگاه در تاريخ بشر و تاريخ اسلام بارها با نمونههاي بيشمار تحقق يافته است. در واقع هنر تربيت كردن كه بر دانش روانشناسي استوار است در روشهاي سنتي بر همين مبنا وابسته بود. در گذشته نسلهايي را كه ميخواستند هدايت كنند با تقليد از شخصيتهايي كه ذكرشان رفت، تشويق ميكردند؛ به همين دليل است كه در دورههاي گذشته نسبت به روزگار ما انسانهاي سعادتمند بيشتري پرورش مييافتهاند.
بديع الزمان صرف نظر از اينكه در كدام جامعه و دورهيي زندگي ميكرده، يكي از شخصيتهاي پاك و استثناييست كه از اوصاف انسانهاي نمونه ذكر شده برخوردار بود. عدهيي از خائنان به وطن و دشمن مردم كه براي نابود كردن ملت ترك، توسط جاسوسان در خفا تربيت شده، و فريب دادن ملت با دروغ و دغل را
هنر زيستن خود ميدانستند، زندگاني اين شخصيت پاك را سالها در تنگنا و مشقت قرار دادند. ما سؤال ميكنيم: از چه كسي و به چه اميدي؟! پاترياكهاي (سراسقفي) فنر محلهيي در استانبول .م. كه در هميشه تاريخ و در هر فرصتي خصومت بيامان و دهشتناك خود را به اثبات رساندهاند اينك در قصرهاي باشكوه سلطنت ميكنند، آيا بديع الزمان كه سند ملكيت اين خاك عزيز در طول قرنها و دست كم هزار سال را در دست و قلب خود حمل ميكند به قدر يك دربان اين مركز فساد هم حق زندگي ندارد؟
كدام يك از ما تحمل ميكنيم كتابهايمان را ـ كه در صفحاتشان به سير و سياحت روحي و فكري ميپردازيم ـ با تجاوز ناگهاني به خانههايمان ـ كه آن را مقدس ميدانيم ـ از ما بگيرند، و غصب كنند و به يغما ببرند؟ چنين عملي با وجود ادعاي پيروي از جوامع متمدن معاصر حتي در اسپانيا ـ كه عقبماندهترين آنهاست ـ هم وقوع نمييابد. اگر هم واقع شود اين طور نيست كه هميشه و همواره تكرار شود.
ما از چنين برخوردهايي كه با شخصيت پاك و متعالي موصوف به ادب و فضيلت و اخلاق و علم بديع الزمان ميكنند ـ مخصوصاً در روزهاي اخير شدت يافته است ـ و از كساني كه چنين اعمالي را در حق او روا ميدارند متنفريم؛ آنچه موجب تسلي خاطرمان ميشود اين است كه تركها در چنين روزهاي تاريكي ـ كه به رغم پستيهاي اخلاقي كه چون توفاني در هر سو گسترش مييابد و فضايل را نابود ميكند ـ فيض او را چون رازي سر به مُهر، و مانند نيرويي كه مقاومت در برابرش امكان ندارد از قلبي به قلب ديگر منتقل ميكنند. شبهايمان بس تاريك و ظلمانيست؛ و در آن سوي چنين شبهايي، صبح بسيار نزديك است.
اِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ
جودت سزر
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
استاد بسيار عزيز، ارجمند، مشفق و محبوب ما! هر گاه رساله نور را با توجهات و دعاهاي شما با دقت و تفكر مطالعه ميكنيم باز هم با توجه و دعاي شما در مييابيم كه كليات اين اثر معظم كشافيست كه معماي طلسم كائنات را كشف و حل كرده، و مرشد اكبر و راهنماي بزرگي براي حال و آينده ميباشد. آري، جناب استاد! هر صاحب ادراكي كه رساله نور را مطالعه كند ميفهمد كه اين اثر، بشر اين عصر و عصر آتي را از تاريكيهاي فكر نجات داده، آگاه و ارشاد خواهد كرد.
رساله نور مختص اين وطن و ملت نيست؛ اين اثر مجموعهييست كه براي پاسخگويي به نيازهاي كل بشر و عالم اسلام تأليف شده است. براي رهايي انسان امروز ـ كه در فلاكت و بلايي بينظير دست و پا ميزند ـ چارهيي جز اعتصام به رساله نور و درك اجزاي درخشان و نورانياش ـ به هر قيمتي كه شده ـ و مطالعه توأم با تفكر آن وجود ندارد. هر كسي كه رساله نور را مطالعه كند اين حقيقت را ادراك كرده و ميكند. ما اگر قدرتش را داشتيم بر مكاني ناظر بر كائنات بر ميآمديم و اين حقيقت را به همه عالميان اعلام ميكرديم، ليكن از آنجا كه قادر به انجام چنين كاري نيستيم و به مدد استادمان ارزش جهان شمول رساله نور را تا اين حد دريافتهايم، اين گنجينه نور و فيض (الهي) را ـ كه سرچشمه عرفان و كمالات ميباشد ـ بي آنكه لحظهيي از زمان خود را هدر بدهيم همواره و پيوسته هر روز و هر ساعت مطالعه خواهيم كرد و در اين راه شب و روز تلاش خواهيم نمود ان شاء الله. چون همهي كارهايمان در اين كار نيز با دعا و مدد استادمان موفق خواهيم شد.
بديهي است كه اگر كسي حتي علامه هم باشد طلبه رساله نور و مؤلفش است. چنين كسي هم نيازمند مطالعه رساله نور است و هم اين كار براي او ضروري ميباشد. اگر او غفلت كند و در برابر انانيتي كه فريبش ميدهد سر تعظيم فرود آورد و رساله نور را مطالعه نكند دچار محروميتي بزرگ ميشود. ولي ما در برابر اين حقيقت عظيم كه دركش كردهايم نميتوانيم شرح دهيم كه تا چه حد در
برابر يك مأمور رباني ـ كه نجات دهنده بشريت است و فوق ميلياردها انسان قرار دارد ـ خود را مديون ميدانيم؛ و باز هم با مدد و دعاهاي شما دريافتهايم كه توان آن را نداريم حتي بخشي از بهرهيي كه از يك سطر كليات عالي رساله نور ميبريم، بيان نماييم؛ رساله نوري كه معجزهي معنوي قرآن كريم است، لذا تصميم گرفتيم در محضر حضرت حق چنين استغاثه و دعا كنيم:
پروردگارا! استاد مشفق و محبوب ما را كه با اثر بينظيرش (رساله نور) كليد گنجينه حقايق را در اختيار ما گذاشت تا از حبس انفرادي دائمي نجات يافته و به سعادت عالم باقي و سرمدي نائل شويم، از سوء قصد ستمگران و دشمنان محافظت فرما! او را در خدمت ايماني و قرآنياش همواره موفق بفرما! و به او صحت و سلامت و طول عمر احسان نما!
آري، جناب استاد! ما تعدادي از جوانان دانشگاه كه به نعمت عظماي مطالعه دقيق و متفكرانه رساله نور نائل آمدهايم نه بر اثر حُسن ظن يا حدس و گمان، بلكه به واسطه تحقيق و بررسي وعلم اليقيني كه مستحكم است و هيچگاه متزلزل نخواهد شد معتقديم بديع الزمان با عنايت حق موفق به از ميان برداشتن بيديني و الحادي خواهد شد كه عامل دهشت و وحشتي تا به امروز بيسابقه در روي زمين شده است.
اين اعتقاد، سادهدلانه يا حدس و گمان نيست، بلكه علميست و با تحقيقي مستند بر دليل بيان ميشود، لذا معارضان نيز اين حقيقت را در باطن خود تأييد خواهند نمود. دعا بفرماييد تا فدايي راه خدمت به ايمان و قرآن شويم و رساله نور را هميشه مطالعه كنيم، بنويسيم، و در رسيدن به اخلاص كامل موفق شويم.
به نام طلبههاي دانشگاهي رساله نور
عبدالمحسن
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
جناب استاد بسيار ارجمند! بخشهاي مختلف رساله نور كه اخيراً دريافت شد همگي توزيع گرديد. مشتاقان (رساله) نور غرق شادي شدند. آنها كه سهمي در رساله نور دارند يك به يك بهسوي آن ميشتابند. سينههاي خواهان نور بر اساس حقيقت مَنْ طَلَبَ وَ جَدَّ وَجَدَ آن را مييابند. ٣٤ نسخه از رساله "كلامها" را كه اينبار برادرمان ضيا آورده بود همه با هيجان دريافت كردند. نسخههاي "عصاي موسي" در آنكارا و نقاط مختلف آناتولي توزيع ميشود.
.............................
حتي كساني كه درخشش پشت پرده رساله نور را نديدهاند هم طرفدار آن هستند. ما با مشاهده حقيقت متعالي موجود در رساله نور و اخوت و برادري محكم اهل علم و مؤمناني كه رساله نور را به دقت و با تفكر مطالعه ميكنند، دانستيم كه مدرسة الزهراي رساله نور در سراسر آناتولي و در پهنه عالم اسلام گسترش خواهد يافت. فعاليت وسيع مدرسة الزهرا همچون نشو و نماي باعظمت الهي در موسم بهار، آرام، بي صدا، متواضعانه و دور از تظاهر، اما بزرگ و با عظمت در جريان است. بني آدم كه فطرتاً عجول است بدون انديشه در قانون الهي حاكم بر عالم، ميخواهد هر گاه اراده كرد مشكلاتش حل شود، لذا وظايف خود را در دايرههاي كوچك ناديده گرفته و براي اهداف بزرگ تلاش ميكند.
افراد واقعاً مؤمني كه بذرهايشان كاشته شده و اينك جوانه زدهاند و تحت تعاليم رساله نور تربيت يافتهاند ان شاء الله هر كدامشان بهزودي نمونهيي بينظير براي جهان اسلام خواهند شد و نور هدايت را به همه نشان خواهند داد.
به نام طلبههاي نور در دانشگاه آنكارا
عبدالله
* * *
(نامهييست به استاد از شخصيتي اهل دل و عالمي بزرگ كه به نعمت عظماي انتشار رساله نور در آنكارا نائل شده است)
صاحب الاخلاص و النور و الكمال و الارشاد، مجاهد اكبر جناب بديع الزمان! از زماني كه لِلّه و فِي الله وارد ميدان ابتلا و امتحان شديد تا به امروز ملك، فلك، عرش، كرسي، لوح، قلم، ارض، سماوات، عالم كَوْن، انس و جن، اهل انسان و اسلام در خارج، و اين عبد عاجز"اَشْهَدُ بِاللّه إلى آخر الدَّورا" شاهد دائمي و ابدي هستيم كه براي دفاع و محافظت از حقوق الله و بندگانش با قدرت علميه و كماليه و ارشاديه خاص خودتان در شرايط بسيار فوق العاده و دشوار، شب و روز مدام و پيوسته و در حضور حق و خلق، با تلاش و غيرت و همت فعاليت كردهايد.
اي بديع الزمان ما كه صاحب نور هستيد! بنده، عبد عاجز و دوست صميمي و صادق ذات نوريه شما هستم. اين دوستي مانند رفاقتهاي گذرا و محكوم به زوال نيست. رفاقتيست كه از فطرت ذاتيه ما در بزم الست عالم معنا انتقال يافته است. اين دوستي زاييده عبرتها و حكمت هاييست كه در عالم شهودمان قريب نيم قرن از اعمال و اقوال و حركات و سكنات شما فرا گرفتم و در اين مدت در حين بلاها و امتحانات و رنجهايي كه يكي از يكي دشوارتر بود و در دوران استبداد و مشروطيت و جمهوريت مشاهده كردم و از محاكمات شما در دادگاههاي حكومت نظامي و ساير محاكم در زمانهاي مختلف و در دايرهي شرايط سنگين، و از جنگها و رزمهايتان در جبهههاي نبرد، و از مباحثات و مناظرات علميتان با اقران و امثالتان و از آثار جليله و جميله منتشر شدهتان درسها آموختم، و با مشاهدهي اعمال صالحه مخلصانه، و افكار نوراني و جهاد اصغر و اكبرتان درس گرفتم؛ اين حكمتها و درسهاي عبرت انگيز، دوستي قديم بنده با ذات اكملتان را هر لحظه افزايش داده و بينهايت محكم و پا برجا نمود و تبديل به عشق و وجد كرد. با همين عشق و اشتياق از زمان سلطان حميد تاكنون براي دفاع و حفاظت و حمايت خداپسندانه از حقوق عمومي و خصوصي جناب عالي و طلبههاي رساله نور، از دور و نزديك، با قدرتي در حد توان مور، نهايت سعيام را كردم و ميكنم و
خواهم كرد تا در ايفاي وظايف دوستي و رفاقت به لحاظ مادي و معنوي كوتاهي نكنم. حق و خلق و بخش مهمي از طلبههاي نور از اين حال من آگاهاند.
ان شاء الله به عون حق و مدد محمديه و با عشق مخلصانه شما در جهاد اصغر و اكبرتان ـ كه در زمان ما بينظير است ـ به زودي حق غالب و باطل مغلوب ميشود. عالم انسانيت به ياري خداوند تبديل به عالم اسلاميت شده و مدنيت محمديه با تمام درخشندگياش طلوع ميكند. همه ما انس و جن، و ملك و فلك آن روز را عيد اكبر خواهيم كرد، و همواره با اعضاي خانواده دعا ميكنيم و از رحمت الهي مسألت داريم كه شما نيز در كمال صحت و عافيت شاهد و ناظر مشتاق اين عيد جهان شمولمان باشيد. اميد كه حضرت حق دعاهايمان را در درگاه الوهيتش به حرمت حبيب كبريايش مستجاب فرمايد؛ آمين ثم آمين.
دوست بسيار ارجمند قلبي و روحي و سرّي من! نميدانم اين عبد عاجز را به خاطر آورديد يا نه؟ با در نظر گرفتن هر احتمالي يادآوري ميكنم كه عثمان نوري آنكارايي از مفتيان هنگ، دوست قديمتان هستم؛ همان كه در زمان تداوم مبارزات ملي در هر گوشه وطن، وقتي كه افراد مختلف، بيش از هجده دعوتنامه براي همكاري در روند مبارزات ملي در آنكارا فرستاده بودند، در زماني كه توافق كرديم و در محل اقامت جناب عالي در استانبول به مشورت نشستيم. بنده در مفتيگري وزارت دفاع ملي مسؤوليت داشتم و قريب ٢٥ سال مفتي آنجا بودم. سه سال پيش بازنشسته شدم و در حال حاضر در خانه مسكونيام در آنكارا اقامت دارم و با دعاي شبانه روزي براي شما و انسانها و مسلمانان روزگار ميگذرانم. بزرگترين آرزو و خواسته من اين است كه پيش از فرا رسيدن اجل با چشم دنيايي شما را ببينم، زيارت كنم و براي خدا با شما هم صحبت شوم. اين را با تمام جان و دل آرزو ميكنم.
عزيزم، اي عزيز عزيزان! با نهايت تعظيم و تكريم و با علاقه و اشتياق به ذات حكيمانه جناب عالي و طلبههاي رساله نورتان درود ميفرستم و عشق ميورزم، و با تضرع و الحاح، عزت شما و آنان را در هر دو جهان از حق تعالي و تقدس مسألت دارم. با حسرت و اشتياق دستان مباركتان را ميبوسم و درانتظار دعاي خالصانه
و پاسخ جناب عالي هستم. شما را به خدا ميسپارم اي يگانه سرور صاحب النور و العزم و الاراده و الارشاد ما.
"الباقي هو الله"
يار غارتان، بالاترين نقطه قله هيچ
بنده گناهكار
عثمان نوري
* * *
رفتن استاد به امير داغ
استاد سعيد نورسي پس از آزادي از زندان شهر آفيون با طلبههايي كه همراهش بودند به امير داغ رفت و تا دو سال در آنجا ماند. در محرم ١٣٧١ به اسكيشهير آمد و يك و نيم ماه در هتل يلديز اقامت كرد. آمدن استاد به اسكيشهير كار معناداري بود. او تا سال ١٩٥٠ از جاهايي كه تبعيد ميشد بيرون نيامده بود. در واقع به او چنين اجازهيي هم داده نميشد. اغلب حتي به روستاهاي نزديك هم نميتوانست برود.
استاد در اسكي شهير با طلبههاي مشتاقش ديدار كرد و با طلبههاي جوان كه در واقع ميوههاي نورس رساله نور بودند به گفتگو پرداخت و تا حدي در جريان مسايل اجتماعي قرار گرفت. در آنجا شمار طلبههاي نور از هر صنف فراوان بود؛ و به همين ترتيب تعداد زيادي از كادرهاي نيروي هوايي ارتش، طلبههاي رساله نور بودند. نظاميان مؤمن و با اخلاق والا و مفتخر به شجاعت ملي اسلامي، افراد با اخلاصي كه قلبهايشان مملو از محبت نبوي و اشتياق به خدمت اسلامي و ميهني بود.
* * *
استاد مدتي بعد، از اسكي شهير به اسپارتا رفت و هفتاد روز در آنجا ماند. در آن ايام طلبههاي فعالش در استانبول "راهنماي جوانان" را منتشر كردند؛ به
همين دليل عليه استاد اعلام جرم شد و او را براي محاكمه به استانبول فراخواندند.
بحثهايي را كه مربوط به توحيد بود و تحت عنوان " كليد عالم نور" منتشر شد، استاد، زمان اقامت در اسپارتا و استانبول نوشت و به صورت نامه براي طلبههايش ارسال كرد. هر كدام از بحثهاي مذكور در حكم گنجينهيي بسيار ارزشمند در توحيد است.
* * *
دادگاه استانبول
برخي از جوانان دانشگاهي "راهنماي جوانان" را به قصد خدمت به ايمان و اخلاق جوانان، در استانبول منتشر كردند، لذا دادستاني با استناد به ماده ١٦٣ مدعي شد كتاب در ضديت با نظام لائيك بوده، و با اين هدف نگاشته شده است كه پايههاي اساسي نظام را بر مباني ديني استوار كند، و ماهيتش تبليغ و تلقين ميباشد؛ به همين دليل استاد راهي دادگاه يكم مجازاتهاي سنگين گرديد.
دادگاه روز ٢٢ ژانويه ١٩٥٢ برگزار ميشد، لذا بديع الزمان سعيد نورسي از اسپارتا به استانبول آمد و در جلسه دادگاه حضور يافت. طلبههاي استاد، جوانان دانشگاهي سالن دادگاه را پر كرده بودند. در راهروها ازدحام چشمگيري مشاهده ميشد. در ابتدا كيفرخواست و گزارش هيأت كارشناسي قرائت شد و از استاد خواسته شد به موارد مطرح شده پاسخ دهد. در گزارش هيأت كارشناسي به تفصيل توضيح داده شده بود كه: "مؤلف در اين اثر تلاش كرده است انديشه اسلامي را بازگو كند؛ به همين منظور افكاري را براي راهنمايي جوانان مطرح ميكند. او طرفدار حجاب (بانوان) است و ميگويد گشت و گذار زنان نيمه عريان با پاهاي برهنه مخالف اسلام است و با فطرت زن در تضاد ميباشد. ميگويد آن چه زن را زيبا ميكند زينت آداب قرآني در دايره تربيت اسلاميست. او از تدريس علوم اسلامي حمايت ميكند، لذا طرفدار انطباق نظامات حكومت با مباني دينيست."
سَني الدين باشاق، مهري هلاو، و عبدالرحمن شرف لاچ از وكلاي استانبول، دفاع از بديع الزمان را بر عهده گرفتند.
استاد سعيد نورسي پس از آن كه كيفر خواست قرائت شد به اتهامات مذكور پاسخ داد و به عنوان نمونه از ٣٥ سال عمرخود ياد كرد كه در آن نه با سياست ارتباطي داشته نه با دنيا و نه با جريانهاي منفي. گفت تنها چيزي كه در اين مدت نظرش را جلب ميكرده حقايق ايماني و خدمت قرآني بوده است و اضافه نمود كه با تمام توان خود براي نجات ايمان (مردم) كوشيده است. از حكم برائت و اعاده دادگاههاي متعدد ياد كرد و به صورتي صريح و بليغ گفت كتاب "راهنماي جوانان" توسط جوانان دانشگاهي منتشر شده و اين امر ميبايست موجب خرسندي فراوان شود؛ و ادامه داد در رويارويي با جريانهاي منفي عصر حاضر بهويژه مرض واگير بيايماني و بي اخلاقي ـ كه بُنيه اجتماعي ما را احاطه كرده است ـ همه اجزاي رساله نور مانند "راهنماي جوانان" بايد به صورت انبوه منتشر شده، و بايد كاري كرد جوانان و فرزندان بيگناه و زنان و ديگر مردم آن را مطالعه كنند؛ اين امر براي تأمين سعادت وطن و ملت بسيار ضروريست. آنگاه تأكيد نمود كه جوانان دانشگاهي اين رساله را براي اهداف مذكور و بدون اطلاع او منتشر كردهاند. برگزاري جلسه بعدي دادگاه به ١٩ فوريه ١٩٥٢ موكول شد.
روزي كه دومين جلسه دادگاه برگزار ميشد تعداد زيادي از دانشجويان و اهل عرفان كه از كليات رساله نور بهره برده بودند براي حضور در دادگاه زودتر راهروها را پر كرده بودند. استاد در ميان دانشجويان دانشگاه و در حالي كه همه او را تشويق ميكردند وارد سالن دادگاه شد و بر كرسي متهم نشست. وكلا هم آمدند و در جاي خود قرار گرفتند. در تالار دادگاه ازدحام عجيبي بود، هزاران نفر براي شنيدن مطالب دادگاه سعي ميكردند وارد سالن شوند و انبوه جمعيت در وروديها موج ميزدند. معنايي كه هيبت و شكوه ظاهري اين رويداد به اذهان متبادر ميكرد والاتر و باشكوهتر بود. جواناني كه محروم از فرهنگ ديني پرورش يافتند در برابر سعيد نورسي كه تمثال آشكار و مجسم نور اسلام بود سر تعظيم فرود آورده، و دِين خود را به او ابراز ميكردند. آنها گويي با لسان حال ميگفتند: اي مجاهد كبيري كه ظلمتهاي قرن بيستم را با نور قرآن كنار زدي، و افقهاي نوراني و بشارت دهنده را به اهل اسلام نماياندي، و انسانيت را در تناسب با
فطرتش به سعادت هميشگي و متعالي فرا خواندي! از خدمت بزرگت به انسانيت و به ويژه فرزندان اين مرز و بوم سپاسگزار هستيم و آيندگان نيز با تمجيد و تقدير از تو نام خواهند برد. نسلي را كه به لحاظ معنا رو بهسوي مرگ داشت تو اي حكيم! به آب حيات معنويات رساندي و بدين طريق خدمتي بسيار ارزشمند و عالي را ارائه دادي. ما ميدانيم كه تلاش نمودي نسلهاي آتي و ملتي را كه ميخواستند به نابودي و شقاوت ابدي سوق دهند، با نور قرآن به سعادت ابدي و خداوند برساني، و ميدانيم كه زندگانيات را فداي اين هدف كردي...
ميگويند:
نسلهاي مؤمن راهت را ادامه خواهند داد
و سالها و قرنها از تو پيروي خواهند كرد ...
ازدحام در سالن دادگاه بسيار زياد بود، لذا ادامه محاكمه امكان نداشت. مأموران پليسي كه موظف به تأمين نظم بودند نميتوانستند مانع ازدحام جمعيت شوند. سرانجام رييس دادگاه خطاب به مردم گفت:
اگر جناب استاد را دوست داريد كمي كنار برويد و اجازه بدهيد محاكمه را ادامه دهيم.
با اين سخن رييس دادگاه، مردم كنار رفتند، و به اين ترتيب دادگاه ادامه يافت.
مسؤولان چاپخانهيي كه "راهنماي جوانان" را منتشر كرده بودند؛ همچنين پليسها سخن گفتند؛ آنگاه استاد اعتراض خود را به گزارش هيأت كارشناسي مطرح كرد. وقت نماز عصر سپري ميشد كه استاد براي اقامه نماز از دادگاه اجازه خواست. رييس دادگاه با قبول درخواست استاد، ختم جلسه را اعلام كرد.
استاد در ميان حلقه دانشجويان و طلبههايي كه او را از صميم قلب دوست داشتند از راهرو خارج شد؛ در حالي كه هزاران نفر از مردم او را تشويق ميكردند. او نيز با تكان دادن دو دست به طلبههاي محبوبش درود ميفرستاد. در مقابل ساختمان دادگستري سه چهار هزار نفر جمع شده بودند و براي ديدن استاد انتظار ميكشيدند. استاد در ميان تشويق هزاران نفر از مردم از پلهها پايين آمد. در ميان آنها عدهيي هيجان زده ميگريستند. راه رفتن در ميان انبوه جمعيت
ممكن نبود، لذا طلبههاي رساله نور استاد را سوار بر اتومبيلي به مسجد سلطان احمد بردند و پس از اقامه نماز جماعت او را به اقامتگاهش رساندند.
* * *
استاد، روز پنجم مارس ١٩٥٢ باز هم در ميان دانشجويان جوان و هزاران نفر از دوستدارانش كه متشكل از طبقات مختلف مردم بودند براي واپسين محاكمه وارد سالن دادگاه شد. براي آنكه ازدحام جمعيت در سالن دادگاه مانند گذشته مانع ادامه محاكمه نشود گروههاي متعددي از مأموران پليس راه پلهها و راهروهاي ساختمان دادگستري را در كنترل خود گرفته و راههاي عبور را مسدود كرده بودند. با اين حال سالن دادگاه مملو از جمعيت بود.
محاكمه آغاز شد. يكي از دانشجويان كه "راهنماي جوانان" را منتشر كرده بود به عنوان شاهد سخناني بيان داشت. او گفت آثار شرق و غرب را مطالعه كرده است، و وقتي رساله نور به دستش ميرسد به لحاظ عقلي، فكري، روحي و قلبي از آن بينهايت بهره ميبرد، او افزود اين كتاب بر اراده و اخلاقش تأثيرات اساسي داشته و ايمان و اخلاق جوانان را حفظ كرده، و در اين زمينه تأثير فراواني دارد، به همين دليل و با نيت انجام خدمتي به وطن اقدام به انتشار آن كرده و در اين كتاب چيزي كه ماهيت جرم داشته باشد، نديده است.
* * *
دفاعيات استاد
درباره زندگي پر فراز و نشيبام كه مدتها مظلومانه سپري شد مطالب بسيار مختصري عرض ميكنم، تقاضا ميكنم از سر لطف بشنويد.
دادگاه اجازه داد استاد دفاعيات خود را آزادانه و به راحتي بيان كند. او نيز دفاعيهيي مفصل و روشني ايراد كرد.
قضات محترم! من ٢٨ سال با اهانتها و شكنجهها و تحت كنترل و زندانهاي بيدليل مواجه بودهام. همه اين دروغها و تهمتها مبتني بر چند مطلب است:
١. اصليترين اتهام من اين است كه مرا مخالف رژيم تلقي ميكنند. روشن است كه در هر حكومتي مخالفاني وجود دارد. هيچ كس را نميتوان تا زماني كه مُخل امنيت و آسايش نشده به صرف فكر يا روشي كه با قلب و وجدان خويش آن را قبول دارد مجرم دانست. اين يك امر حقوقي متعارف است. بيش از صد ميليون مسلمان كه صد سال زير سلطه ظالمانه و متعصب انگليسيها بودند با اينكه رژيم الحادي آنها را نپذيرفته و با قرآن رد ميكردند، اما محاكم انگليس از اين لحاظ هيچگاه با آنها كاري نداشتند. در اينجا و در همه حكومتهاي اسلامي هم از دير باز تاكنون يهوديان و نصرانيان با اينكه با دين و نظام مقدس مملكتي كه تابعيتش را داشتند مخالف و ضد بودند و به آن اعتراض داشتند، اما حكومتهاي مزبور هيچگاه از اين لحاظ و با توسل به قانون كاري با آنها نداشته اند.
حضرت عمر در زمان خلافتش، با يك فرد عادي مسيحي محاكمه شد. اين در حالي بود كه مسيحي مذكور با نظام مقدس حكومت اسلامي و دين مسلمانان و قوانينشان مخالف بود، اما اين مطلب براي دادگاه اهميتي نداشت؛ اين امر آشكارا نشان ميدهد كه عدالت هيچگاه گرفتار جرياني خاص نميشود و به نفع يك جانب خاص موضعگيري نميكند. همين اصل اساسي آزادي دين و وجدان است كه در شرق و غرب غير كمونيست و در نهادهاي قضايي جهان، جاري و حاكم است.
من هم اگر با اعتماد به اين اصل اساسي آزادي دين و وجدان و با استناد به صدها آيهي قرآن به مخالفت با مسايل مُضر و بيفايدهي تمدن پرداخته باشم، مخالفت با استبداد مطلقي كه زير پوشش حريت و آزادي پنهان شده و مخالفت با فشارهاي سهمگيني كه با ماسك لائيك بودن بر دين و دينداران وارد ميشود، آيا از دايره قوانين خارج شدهام؟ آيا اين كار را ميتوان حركتي بر خلاف حقيقت بهشمار آورد؟ مخالفت با بيعدالتي، ظلم و بيقانوني در هيچ حكومتي جرم نيست. بر عكس، مخالفت، عامليست براي موازنه عادلانه، مشروع و صادقانه.
٢. در دوره گذشته كه به من ظلم و جفا كردند دومين چيزي كه به من نسبت داده شد اخلال در امنيت و آسايش بود. با اين وهم و خيال و با سندهاي جعلي مرا ٢٨ سال مجازات كردند. از اين شهر به آن شهر و از اين دادگاه به آن دادگاه كشاندند. از اين زندان به آن زندان بردند. اجازه ديدار با كسي را ندادند. مرا به انفرادي محكوم نموده و مسموم كردند و با انواع و اقسام ترفندها درصدد تحقيرم بر آمدند.
ما ٥٠٠ هزار طلبه فداكار نور، محافظان داوطلب و معنوي امنيت و آسايش در هر نقطه كشور هستيم و نسبت دادن چنين چيزهايي به ما بزرگترين گناه است. با اينكه آنها چنين اهانتهاي ظالمانهيي به ما ميكنند، ما بدون آنكه احساساتي شويم در راه تأمين امنيت و آسايش قلوب، در مسير خدمت به قرآن و ايمان، و در راه نجات كساني كه غافلانه گرفتار باتلاق آنارشيسم شدهاند يك لحظه بيكار نمينشينيم.
قضات محترم! با قاطعيت ميگويم كه اين ادعاي بياساسي نيست. ٦ دادگاه در ٦ استان كه محل تبعيد و مظلوميت ما بوده با بررسيهاي دقيق و مفصلي كه انجام دادند هيچ دليلي مبني بر اينكه ما امنيت و آسايش را اخلال كرده باشيم نيافتند. اين امر ثابت ميكند كه طلبههاي مكتب عرفاني نور بر قلبها تأثير ميگذارند. آنها مفهوم ضرورت حفاظت از امنيت و آسايش را در عقول و قلوب ميگنجانند. درسهاي ايماني ما با آنارشي و هرج و مرج ناسازگار بوده، و با فراماسونها و كمونيستها مخالف است؛ از همه ادارات نيروي انتظامي در سطح
كشور سؤال كنيد آيا از ٥٠٠ هزار طلبه مكتب عرفاني نور حتي يك نفر كاري عليه نظم و نظام جامعه انجام داده است؟ مطمئناً انجام نداده است، زيرا محافظ ايمان در قلبهايشان است كه مطمئنترين محافظ نظم و نظام جامعه ميباشد.
من در مقالهيي تحت عنوان "حقيقت سخن ميگويد" كه در شماره ١١٦ سبيل الرشاد منتشر شد اين حقايق را به تفصيل توضيح دادهام. فردي را در نظر بگيريد كه تمام حركات و سكناتش گواهي ميدهد همه دنيايش و در صورت لزوم زندگياش و حتي آخرتش را فداي دين خود ميكند، فردي كه ٣٥ سال است سياست را كنار گذاشته و دادگاههاي متعدد به رغم بررسيهاي دقيق چيزي در اين مورد نيافتهاند، كسي كه ٨٠ سال را پشت سر گذاشته، در آستانه گور است و از داراييهاي دنيا نيز مالك چيزي نبوده، و براي هيچ چيز دنيا هم اهميتي قائل نيست؛ حالا ببينيد كسي كه ميگويد اين فرد "دين را ابزار و وسيله سياست ميكند" تا چه حد ظالم و بيانصاف است؛ از زمين تا آسمان، از آسمان تا زمين.
درس حقيقتي كه ما شاگردان مكتب عرفاني نور از قرآن گرفتهايم اين است: اگر در كشتي يا خانهيي يك نفر بيگناه و ده نفر جاني وجود داشته باشند، عدالت قرآني براي حفظ حق آن بيگناه اجازه نميدهد آن خانه يا كشتي به آتش كشيده شود؛ حال چگونه ممكن است خانه يا كشتي را براي وجود يك نفر جاني گناهكار به آتش بكشيم و ده نفر بيگناه به خاطر آن يك نفر از بين بروند. آيا اينطور نيست كه در صورت وقوع چنين امري مرتكب بزرگترين ظلم و خيانت و بيعدالتي شده ايم؟ اين است كه عدالت الهي و حقيقت قرآني به هيچ وجه اجازه نميدهد به خاطر ده نفر جاني كه مُخل امنيت و آسايش هستند جان نود نفر بيگناه را به خطر اندازيم؛ لذا ما براساس آموزههاي دينمان و در پيروي از اين درس قرآني خود را موظف ميدانيم كه با تمام توان براي حفظ آسايش و امنيت تلاش كنيم.
دشمنان پنهان ما در دوره قبل كه ما را به چنين نسبتهاي ناعادلانهيي متهم ميكردند، شكي نيست كه يا ميخواستند سياست را وسيله و ابزار بيديني كنند يا دانسته و ندانسته درصدد تحكيم جايگاه ايدئولوژيهاي مخرب در كشورمان
بودند. مشاهده ميفرماييد كه در اصل آنها هستند كه مخالف نظم و نظام و امنيت و آسايش مادي و معنوي كشور ميباشند نه ما. يك مسلمان حقيقي و يك مؤمن صادق هيچگاه نميتواند طرفدار هرج و مرج و آنارشيسم باشد. آنچه دين به شدت منع ميكند فتنه و هرج و مرج است، زيرا آنارشيسم هيچ حقي را به رسميت نميشناسد و سجاياي انساني و آثار تمدن را به خصايل وحشيانه حيواني تبديل ميكند؛ و قرآن حكيم اشاره ميفرمايد كه اين وضع در آخرالزمان توسط كميته يأجوج و مأجوج عملي خواهد شد.
قضات محترم! ٢٨ سال به اين صورت در حق من و طلبههايم ظلم و جفا كردند و دادستانها در محاكم مختلف از تحقير ما هيچ ابايي نداشتند. ما همه اينها را تحمل كرديم و به خدمت در راه قرآن و ايمان ادامه داده و ظلم و ستم رجال دوره پيش را بخشيديم. زيرا آنها به سزاي آنچه مستحقش بودند رسيدند. ما نيز به حق و آزادي خود رسيديم. از اينكه خداوند فرصت سخن گفتن در برابر قضات عادل و با ايماني چون شما را نصيب ما كرد سپاسگزاريم.
هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
سعيد نورسي
* * *
بخشهايي از دفاعيه مهري هَلاو وكيل مدافع
مؤلف رساله نور، متواضعترين نويسنده و مؤلف است. او بزرگترين دشمن شهرت و تكبر بوده، و به تمام داراييهاي دنيا پشت كرده است. نه مال به سطح و مرتبه او رسيده و نه ميتواند برسد و نه شهرت و نه نفوذ. حتي گاندي هم به اندازه او دست از دنيا نشسته بود. اين شخصيت بزرگ كه غذاي روزانهاش ٥٠ گرم نان است و كاسهيي شوربا، فقط براي خدمت به قرآن و ايمان زندگي ميكند. جز آن هيچ چيز در نظرش ارزش و اهميتي ندارد. با اين وصف گفتن اينكه او اثر خود (رساله نور) را مدح و ستايش كرده و تلاش براي مُجرم جلوه دادن او و قرار دادنش در زمرهي جرمهاي مربوط به ماده ١٦٣ آيا با حق و عدالت، انصاف، علم،
انديشه انساني، روشي مبتني بر حقوق، منطق، عقل و تفكر منطبق است؟ اين مطلب به اعلام نظر دادگاه محترم بستگي دارد.
............
ميخواهم درباره مخالفت او با دولت با بيان چند جمله از عرايضم نتيجهگيري كنم: فرد دنيا ديدهاي كه با كمال پاكي و صميميت در برابر شما منتظر رأي عادلانه ميباشد، كسي نيست كه در طول زندگي، شأن خود را با بيان دروغ و خلاف حقيقت پايين آورده باشد. او در اولين جلسه محاكمه علناً گفت كه از دولت فعلي راضيست و براي موفقيتش دعا ميكند؛ و دولتهاي گذشته مورد اعتراض و انتقاد او بودهاند. موكل من در حقيقت همراه با آحاد ملت در برابر استبداد مبارزه كرده و براي نهادينه شدن آزادي و دمكراسي تلاش نموده و از نتيجهيي كه در اين مورد حاصل شده خرسند است. هدف رساله نور نيز اين است كه نظم و نظام اجتماعي را وارد قلبها كند. همچنان كه رجال سياسي، ميكوشند نظام اجتماعي، حقوق و آزاديهاي ملت را در عرصه سياست تأمين كنند، مؤلف رساله نور نيز تلاش ميكند در عرصه معنوي همين مفاهيم را به قلبها القا نمايد. اهداف مشترك ميباشد؛ رساله نور مكتب عرفان است و مؤلف و شاگردانش نگهبانان افتخاري و معنوي نظم و آسايشاند. آنها در عرصه معنوي تلاش ميكنند هرج و مرج و آنارشيسم از قلبها و عقلها زدوده شود. آنها در كمال صداقت، بيهيچ چشمداشتي، بدون هيچ غرضي، و بدون آنكه انتظار دستمزدي داشته باشند، فقط براي رضاي خدا و براي منافع ملت و مملكت فعاليت ميكنند. اين كار جرم و جنايت نيست؛ خدمت به ملت و كشور است. آنها شايسته تقدير هستند نه مؤاخذه. اين حق ماست كه خواهان اعلام برائت آنان باشيم. تصميم (نهايي) بر عهده دادگاه عالي ست.
* * *
دفاع وكيل سَنيُّ الدّين باشاق
در ادامه، سَنيُ الدين باشاق وكيل ديگر مؤلف سخنان كوتاهي بيان داشت:
اينك مسأله روشن شده و حقيقت چون خورشيد نمايان گشته، و دادگاه عالي بر همه چيز واقف شده است. من صحبت ديگري براي اضافه كردن ندارم. دوست داشتم درباره ذهنيتي كه اين شخصيتهاي ارزشمند و بافضيلت را به اينجا آورده و بر كرسي جانيان نشانده، كساني كه براي خدمت به ملت و كشور سينه سپر كرده و بيهيچ چشمداشتي في سبيل الله فعاليت ميكنند، مطالبي بيان كنم، اما جاي آن اينجا نيست. در اين مورد بايد اثر جداگانهيي نگاشت، زيرا مبارزه با ذهنيت مذكور وظيفه همه است. وجدان متعالي اين محكمه عالي به حدي اطمينان بخش است كه مرا از دفاع بينياز ميكند. باعث افتخار من است كه اعلام برائت موكلم را درخواست كنم.
* * *
دفاع وكيل عبدالرحمن شرف لاچ
سپس وكيل مؤمن، مشهور، توانا و ممتاز، عبدالرحمن شرف لاچ همچون دوستان وكيل و ممتاز ديگرش ـ كه وكالت استاد را به صورت افتخاري بر عهده گرفته بود ـ به دفاع پرداخت. او در ابتدا مقدمهيي بيان كرد و گفت:
كاملاً آشكار شده است اين شخصيت با بركت كه بيش از ٨٠ سال سن دارد و در مقابل شما به عنوان متهم حضور يافته است، هيچ ارتباطي با جرم ندارد. بنده بسيار اميدوارم كه دادگاه عالي نيز به اين نتيجه برسد و حكم بيگناهي ايشان را صادر كند. ليكن اگر يك در هزار هم احتمال داشته باشد كه عليه ما رأي داده شود، اهمال در دفاع از بيگناهي را كه بر عهده گرفتهام بيمسؤوليتي خواهم دانست. نظر و رأي دادگاه عالي تجديد نظر را نيز بايد در نظر داشت. نبايد چون در اينجا بحثي دربارهاش نشده دچار نقصاني در اصول شويم، لذا براي ارائهي دفاع از دادگاه عالي اجازه ميخواهم.
بسيار خب آقاي عبدالرحمن آخرين دفاعتان را ميشنويم؛ بفرماييد:
كتابي كه "راهنماي جوانان" نام دارد حاوي احكام و تفاسير قرآن عظيم الشأن است و اوامر و نصايح دين اسلام را بيان ميكند؛ براساس ماده ٧٠ قانون اساسي، مصونيت افراد، و آزادي وجدان، انديشه، بيان و نشر از حقوق طبيعي تركهاست؛ نيز طبق ماده ٧٥ همين قانون اساسي، هيچ كس را به دليل دين و مذهبي كه دارد نميتوان مؤاخذه كرد؛ لذا محروم نمودن موكل من از آزادي دين و نشر كه قانون اساسي به او ميدهد، و تعقيب جزايي او با احكام قانون اساسي مغايرت دارد.
اگر قانوني كه در بالا ذكر شد بر فرض محال توسط طرف مقابل مورد توجه قرار نگيرد و تعقيب موكلم براساس ماده ١٦٣ قانون جزا ـ كه مخالف دمكراسيست ـ ممكن فرض شود، به تحليل جرم نسبت داده شده پرداخته، و ميگوييم:
بحث از يك مسلمان است، مسلماني سالمند با موهاي سپيد. مسلماني كه همه عمرش را صرف نور كرده و موهاي سرش در اين راه سپيد شده، مسلماني پاك و پاكيزه كه سر و صورت و موها و تمام وجودش با نور الهي شستشو يافته است. مسلماني كه زندگياش را ـ كه عطاي الهيست ـ در تمام دوران عمرش وقف صلاح و سعادت واقعي ملت ترك كرده و عزم نموده است تا تسليم روح ـ كه امر الهيست ـ به خداوند، مالك اصلي هستي، در اين راه پيش برود؛ مسلمان گرانقدري كه وجودش، اين بناي سبحاني را فقط و فقط در مسير خدا به كار گرفته و امروز كه گفته ميشود "دمكراسي حاكم است" بر ميخيزد و فقط ميگويد"الله"، "كتاب"، "رسول" و از جوانان ميخواهد هوشيار و آگاه باشند، و بيدرنگ دادستان، (كه اين پرونده را تشكيل داده است) گريبان او را ميگيرد.
ميگويد: بيا ببينم؛ مرتكب جرم شدي.
و ظلمتي سراسر جهان را در بر ميگيرد.
اما شما به رفتار اين مسلمان سالمند نجيب و بااصالت دقت كنيد، ببينيد چه قدر آرام و آسوده است؛ او در وحدت بهسر ميبرد نه در كثرت؛ ظلمت شب و
رنگارنگ بودن روز تأثيري بر روحيه او ندارد. چنان مظهر تجلي (الهي) است كه در زندان بلا، صفا ميبيند و در سفره جفا، وفا مييابد. زيرا از حقيقت اشيا باخبر است. كثافت را به لطافت تبديل كرده است. در رگهايش به جاي خون، نور و فيض حق جريان دارد؛ و دادستان (كه اين پرونده را تشكيل داده است) دست او را گرفته به زندان ميبرد. چرا؟ به چه دليل؟ اين پير فاني مگر چه كرده است؟ اين مسلمان سالمند مرتكب چه قباحتي شده است؟ چه عملي انجام داده است؟ ببينيد از نظر دادستان او مرتكب چه عملي شده است؟
كتابي به نام"راهنماي جوانان" منتشر كرده، كه:
الف. خلاف لايسيزم حركت كرده است. مگر ممكن است خدا و دين و ايمان خلاف لايسيزم باشد؟ بله ممكن است. خب ديگر چه؟
ب. تلاش كرده است كه نظامهاي بنيادين اجتماعي، اقتصادي، سياسي و حقوقي حكومت را بر پايههاي ديني استوار كند. چگونه؟ چرا و با چه هدفي چنين كارهايي كرده است؟
ج. به قصد تأمين و ايجاد نفوذ شخصي.
بسيار خب، آيا قصدي براي كسب نفع سياسي هم وجود دارد؟ خير چنين چيزي وجود ندارد. هيأت كارشناسي هم به چنين نتيجهيي نرسيده است. دادستان هم چنين چيزي نميگويد. بسيار خب حالا كه قصد سياسي در كار نيست شخصيت و بدن و جثه اين پير فاني در چه حد و حدوديست و چه انتظاري از دنيا دارد كه بخواهد نفوذ شخصياش را گسترش دهد؟
دادستان ميگويد: "من از آن بخش مطلب آگاه نيستم؛ ولي ميدانم كه درصدد تأمين نفوذ خويش است. ضمناً كارشناسان هم اين موضوع را تأييد ميكنند." بسيار خب اين مسلمان چگونه كارهاي فوق را انجام داده است؟
١. با ابزار قرار دادن دين، احساسات ديني و مسايلي كه از نظر دين مقدس بهشمار ميروند.
منظور از اين مسايل مقدس چيست؟ دين اسلام، احساسات اسلامي، خشيتي كه كلمة الله در قلب ايجاد ميكند، قرآن، تفسير ... معلوم است كه دادستان اينها را ميداند و معتقد است اينها مقدساند.
خب، اما دانستن اين مطالب، اعتقاد داشتن به آنها و بعد هم بيان آنها آيا به معني ابزار قرار دادنشان است؟ بله از نظر دادستاني كه اين پرونده را باز نموده، ابزار كردن است. اگر اينطور باشد خود دادستان هم اين مطالب را ابزار و وسيله ميكند، آن هم ابزار و وسيلهيي براي يك قانون سياسي؛ آن هم براي محكوم نمودن يك مسلمان. در چنين حالتي آيا او هم به موجب ماده ١٦٣ مرتكب جرم نشده است؟
پاسخ دادستان منفيست. ميگويد: من تبليغات نميكنم، اوست كه تبليغات ميكند و درصدد القاي مطالب خود است. بسيار خب او مگر چه گفته است؟ او ميگويد:
" ... وحشتناكترين گروهي كه ضلالت زندقه در زمانه فعلي، در مبارزه با اسلام و براساس نقشه نفس اماره، در اختيار فرماندهي شيطان قرار داده، زنان نيمه عرياناند؛ كه با ساقهاي برهنهيي كه به چاقوهاي بُرّان ميماند به اهل ايمان حمله ميكنند. با تلاش براي بستن راه نكاح و باز گذاشتن مسير فساد و فحشا، نفس بسياري از مردم را به اسارت در آورده و با انجام گناهان كبيره بر قلب و روحشان زخم وارد كرده، بعضي از اين قلبها را به نابودي ميكشانند."
آيا اينها دروغ است؟ آيا وجود گروه فواحش كه نكاح را از بين ميبرند و مردم را به فحشا تشويق ميكنند قابل انكار است؟ آيا دولت در حال مبارزه با فحشاي آشكار و پنهان نيست؟ مگر قانون جزا، بخشنامه مبارزه با فحشا و پليس اخلاق شبانه روز در حال مبارزه با اين مسايل نيستند؟
دادستان ميگويد: درست است، همه اينها هست، ليكن ما در اين كارها دخالت داريم، خدا چه ربطي به اين مسايل دارد؟ بسيار خب بگذار چنين بگويد، اما واقعيت اين است كه قانون، پليس و دادستان "بعد" از ارتكاب جرم، مجرم و كسي را كه مباشر وقوع جرم بوده دستگير ميكنند، يعني پس از آنكه كار انجام
شد و ناموسي پايمال گرديد يا فردي كشته شد آنها وارد عمل ميشوند. قانون امكان اتخاذ تدبير پيش از وقوع جرم را نميدهد. ليكن از نظر دين، چنين امكاني وجود دارد: ترس از خدا و دين. زير سايه اين بيم و هراس اعلام ميدارد كه ميتوان جلوي هر پستي و جنايتي را گرفت. اسلام به اين كار امر ميكند، و ميگويد قبلاً تدبير لازم را اتخاذ كنيد. چگونه؟ نصيحت كنيد، طرف مقابل را بيدار كنيد، خدا را به او بشناسانيد، كاري كنيد در قلب او ترس از خدا، عشق به خدا، آتش، جهنم، عذاب ابدي، سعادت ابدي جايگزين شود؛ بداند، بفهمد، دوست بدارد و بترسد. بترسد تا از بديها بگريزد، تا هم خودش نجات يابد و هم جامعه. تا دادستان و دولت و حكومت و ملت هم آسوده خاطر شوند. براي همين ترس از خدا و دوست داشتن خدا را به دلها القا كنيد.
اين كار را چهطور انجام دهيم؟ بگوييد، بنويسيد و به مطالعه وا داريد. خب وقتي كه نامش را تبليغات ميگذارند؛ چه اتفاقي ميافتد؟ مگر اينها فرامين خداوند و حكمتهاي قرآن عظيم الشأن نيستند؟ مگر دين طبيعيترين حق شما نيست؟ چه كسي ميتواند شما را از راه خدا منع كند؟ اين را جرم ميدانند؛ عجب! دستور خداوند را برايشان بخوانيد:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ وَشَاقُّوا الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الهُدَى لَن يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئًا وَسَيُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ
(محمد:٣٢)
يعني: "كسانى كه كافر شدند و (مردم را) از راه خدا باز داشتند و پس از آنكه راه هدايت بر آنان آشكار شد با پيامبر (خدا) در افتادند هرگز به خدا گزندى نمىرسانند و به زودى (خدا) كردههايشان را تباه خواهد كرد."
بسيار خب اما اگر گوش نكنند چه؟ براي آنها كه گوش ميكنند، براي مؤمنان تكرار كنيد. زيرا كاري كه ميكنيد كار خوبيست. براي مردم، جامعه، ملت، دولت و حكومت خير بوده، و عامليست براي محافظت در مقابل شرو بلا، به مؤمنان بگوييد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُمْ
(محمد: ٣٣)
يعني: "اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر (او نيز) اطاعت نماييد و كردههاى خود را تباه مكنيد."
اگر به اين هم توجه نكردند، بگوييد خطر! خطر براي وطن و ملتتان، در تبليغ دين نيست، در بيدينيست. اين را نخست وزيرمان
عدنان مندرس .م.
هم گفتند: "تا به حال ديده نشده است كه راست گرايي براي كشور ضرر داشته باشد. امروز مانعي براي تبليغات ديني وجود ندارد. لزومي هم براي اتخاذ تدبير در اين مورد نيست."
قضات محترم! الامر اليكم؛ اما يكبار از دادستاني كه اين پرونده را تشكيل داده است سؤال كنيد؛ ببينيم آيا ميتواند پاسخ "نه" بدهد. بپرسيد اگر فرامين خداوند و حكمتهاي قرآن عظيم الشأن به جوانان تعليم داده نشود و با اين بهانه كه تبليغات ممنوع است از آن جلوگيري شود، آيا ميتوان صرفاً با مجازاتهاي قانوني از ارتكاب جرمهايي چون بياخلاقي، بيعفتي، بيريشه بودن، فحشا، زنا، و قتل ممانعت نمود؟ چگونه ميتوان به طور كامل مانع آفت رذلي چون كمونيسم شد كه تمام دنيا را تهديد كرده، و در نهان و آشكار و به سرعت همه چيز را نابود ميكند؟
قضات محترم و نجيب ترك كه ميهن پرست هستيد و دل در گروي خداوند و مقدسات داريد! به تبليغات دهشتناك كفر كه اذهان پاك و پاكيزه فرزندان ملت مسلمان تركيه را سالها تخريب و فلج كرده، و به سم پاشي دشمنان وحشتناك دين توجه داشته باشيد.
ما در وضعيت متضاد ترسناكي بهسر ميبريم. دادستان اين وضع را نميبيند و كاري به تعرض به دين اسلام و همه اديان مقدس ديگر و تحقير آنها ندارد؛ (شما بگوييد اين دادستان) بايد كسي را تحت تعقيب قرار دهد كه تدابير لازم را براي در امان ماندن از حملات مذكور به جوانان توصيه ميكند؟
قضات مسلمان ترك بسيار محترم! شما نميتوانيد به دليل "راهنماي جوانان" از كليات رساله نور كه مملو است از نور قرآن مبين و پرتو انوار الهي و فقط هم همين نور را بازتاب ميدهد، موكل مرا محكوم كنيد ...!
قضات محترم اصيل و مسلمان ترك! شما بسيار خوب ميدانيد كه علماي واقعي ارشاد، وارثان انبيا هستند. اين شخصيتهاي بابركت نيز طبق فرامين قرآن مبين موظف به انجام مواعظ و نصايحي هستند كه به آنها به ارث رسيده است. آنها با عملي كردن مسؤوليتهاي خود در پي دستمزدي هم نيستند. وظيفه و مسؤوليت خود را في سبيل الله انجام ميدهند. آنها فقط طالب رضاي خدا و رسولش هستند و تا آخرين نفس به انجام اين وظيفه مقدس ادامه ميدهند. زيرا اين مسؤوليت امانت خدا و رسولش براي آنهاست. چگونه ميتوان موكل مرا به اين دليل كه امانت مذكور را در اختيار اهلش ميگذارد تحت تعقيب قرار داد و اذيت و آزار نمود؟ چگونه ميتوان او را در اين سن سالمندي و با بُنيه ضعيف و نحيفش مكلف به تكليفي سنگين نمود؟
به زندان برو!
اين ظلم و ستم هولناكيست و مسؤوليت ممانعت از آن نيز بر عهده شما گذاشته شده است.
آنچه همه بديها، گناهها، بياخلاقيها، رذالتها و فسادها و فتنهها را از بين ميبرد نور است ...
............
يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ
(توبه:٣٢)
يعني: "مىخواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند، ولى خداوند نمىگذارد تا نور خود را كامل كند، هر چند كافران را خوش نيايد."
وكيل
عبدالرحمن شرف لاچ
پس از اين دفاعيه رييس دادگاه از استاد سعيد نورسي سؤال كرد آيا مطلب ديگري دارد كه بيان كند. مشاراليه بر ميخيزد و ميگويد:
تقاضا ميكنم اجازه بفرماييد فقط يك جمله بيان كنم.
بفرماييد.
شايسته ستايشها و تعريفهايي كه وكلايم درباره من گفتند، نيستم. من انسان عاجزي هستم كه در راه خدمت به قرآن و ايمان فعاليت ميكنم، حرف ديگري ندارم.
اعلام رأي بيگناهي آنگاه محاكمه به پايان رسيد و هيأت قضات بعد از مشورت به اتفاق رأي بيگناهي (استاد سعيد نورسي) را اعلام ميكنند. دانشگاهيان و كسان ديگري كه در دادگاه حاضر بودند رأي دادگاه را به شدت تشويق ميكنند. چون رأي مذكور توسط دادستان مورد اعتراض قرار نگرفت قطعي تلقي شد.
* * *
نامهيي كه يكي از طلبههاي دانشگاهي رساله نور به مناسبت تشريف فرمايي بديع الزمان به استانبول براي دوست خود نوشته است. از اينكه به مناسبت تشريف فرمايي استاد محبوب به ما و استانبوليها تبريك گفتهايد، متشكرم. شهر بزرگ استانبول به سبب اين رويداد باشكوه و استثنايي به جوش و خروش آمد و حال و هواي عيد يافت. همه از عالم گرفته تا جاهل، فقير، متمول، و پير و جوان براي ديدن او و شنيدن سخنانش به هر سويي چون دادگاهها و هتل ميشتابند.
حتي رؤياهايمان پر از شادي و نشاط است و دشمنانمان نيز رو سياهتر شدهاند. حالا ديگر فهميدند كه نفاق آنان كاري از پيش نبرد و فايدهيي نخواهد داشت. استاد به هر چيزي كه يادگار دوران باشكوه استانبول بود جاني دوباره داد.
منظره شهر در نگاه برادرانمان ناگهان تغيير كرد. "اياصوفيه" تا "ساراي بورنو" منطقهيي در تلاقي درياي مرمره و تنگه استانبول .م. گسترده شد. در گلدستههايش باز هم اذان محمدي (ص) خوانده ميشود. در شبستانهايش حافظان از نو شروع به تلاوت قرآن كردهاند. (سلطان محمد) فاتح هر روز سر از مزار بر ميدارد و به مهمان با بركت و بزرگ شهري كه خود فتح كرده بود خوش آمد و تبريك ميگويد. گويي از هم اينك توفان نور را ميبينيم كه از مأذن مسجد نو تا تاريكترين و آلودهترين جاي "بيگ اوغلو" را فرا ميگيرد به سبب همين تشريف فرمايي و اين نور متعاليست كه همه جاي استانبولِ مسلمان، اياصوفيه، محلههاي فاتح، سلطان احمد، ايوب و سليمانيه حجاب از رخ برگرفته و در نگاه ما باشكوهتر و صميمانهتر ديده ميشوند؛ استاد اينك خورشيد اين شهر است. او اگر برود خورشيدي كه در افق اين شهر است نيز با او ميرود و شهري با چند ميليون جمعيت تاريك خواهد شد. آنچه موجب تسلي خاطر ماست اميد به روشنايي و درخشندگي شهر (سلطان محمد) فاتح توسط رساله نور است.
زماني كه خبر تشريف فرمايي استاد را با تلفن اطلاع دادند رعشهيي سراسر وجود بيرمقم را فرا گرفت. رعشهيي كه كُشنده و مخدر نبود، زنده كننده و جان دهنده بود ... هستي مادي و معنويام در يك لحظه قوت گرفت؛ احساس كردم مغناطيسي پر قدرت مرا بهسوي خود ميكشد. وقتي به دادگاه مجازاتهاي سنگين رسيدم دانستم احساسات لحظات قبل من بر تمام جمعيت حاضر حاكم شده است. درون و بيرون دادگاه مملو از جمعيت بود. خواستم ازدحام جمعيت را شكافته وارد دادگاه شوم، اما نگاهم بر استاد كه در ميان دو دانشجو در حركت بود خيره ماند. موجودي استثنايي كه به قدر جنبه معنوي، از نظر مادي و طرز پوشش هم (با ديگران) كاملاً فرق داشت و نگاه ميليونها نفر بر او دوخته شده بود و به نظر ميرسيد ارتباطي با هيچ چيز ندارد و از هر رويدادي بيخبر است.
............
اينك داخل دادگاه هستم. به محض اينكه اسم بزرگ او برده شد انساني والا به نمايندگي تاريخي از ملت، دين و زمانه وارد شد. پس از جنب و جوشي مختصر،
سكوت همهجا را فراگرفت. همه معنا و هيجان اين لحظه بزرگ و باشكوه را احساس ميكردند. استاد با وجود اينكه گفت بيمار است، اما چون رعد و برق از جايش ميجهيد، اعتراض ميكرد و توضيح ميداد .... هيأت اداره كننده دادگاه با حيرت و شگفتي به آن مرد بزرگ نگاه ميكردند .... در جلسه دوم جمعيت به مراتب بيشتري آمده بود .... استاد شخصاً به گزارش هيأت كارشناسي نا كارشناس پاسخهاي محكمي داد و ادامه دادگاه به روز پنجم مارس موكول شد.... در حالي كه ميلرزيدم و بر گناه و نقاط ضعف خود افسوس ميخوردم توبه كنان جلو رفتم و دستان مباركش را با اشتياقي بيپايان بوسيدم؛ سعي ميكردم درونم بيغل و غش باشد؛ جسارت كرده و در جستجوي چشمانش بر آمدم. آن روز و آن لحظه بزرگترين خاطره بينظير در ميان خاطراتم خواهد بود. برادران ديگر دانشگاهيام با خدمت به استاد، بزرگترين افتخار را كسب كردهاند. حضرت حق از استاد ما همواره و هميشه خرسند باشد! و به همه طلبههايش مخصوصاً مانند منِ بيچاره و درمانده و عاجز، عقل و درايت و عزم و اخلاص احسان فرمايد! آمين.
آري، برادر من! زندگاني و كتابهاي استاد ثابت ميكند كه او شاه معنوي زمانه ميباشد و حضرت حق را سپاس بيپايان كه آثار او را به ما نيازمندان لطف فرمود. رساله نور را كه مناسبتترين علاج و مرهم براي زخمهاي اين روزگار، و نافعترين نور براي هيأت اسلام ـ كه مورد تهاجم سياهي قرار گرفته ـ و درستترين راهنما براي كسانيست كه در وادي ضلالت بهسر ميبرند، ان شاء الله تا جان در بدن داريم، مطالعه ميكنيم و انتشار ميدهيم.
"الباقي هو الباقي"
از طلبههاي نور دانشگاه استانبول
كامل
* * *
رفتن دوبارهي استاد به اميرداغ
استاد بديع الزمان پس از محاكمهاش در استانبول و اعلام برائتاش، به امير داغ آمد. در يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان كه در امير داغ راهي دشت شده بود، يك سرگروهبان و سه ژاندارم مسلح را نزد او فرستاده ـ و همانطور كه در ياداشت بعدي بيان ميشود ـ از او ميخواهند كلاه شاپو بر سر بگذارد. او را به پاسگاه ميبرند. استاد درخواستي مينويسد و براي وزارت كشور و دادگستري ارسال مي كند. درخواست مذكور را همزمان براي يكي از طلبههايش در آنكارا نيز ميفرستد و از او ميخواهد موضوع را به اطلاع نمايندگان مجلس برساند. طلبههاي استاد در آنكارا نسخهيي از اين شكوائيه را براي روزنامه "جهاد كبير" كه در شهر سامسون منتشر ميشد فرستادند. نوشته مذكور در روزنامه "جهاد كبير" تحت عنوان "بزرگترين اثبات" و با حاشيهيي كه به آن افزوده شده بود منتشر ميشود. كمي بعد طلبههاي نور در دانشگاههاي آنكارا و استانبول نيز دو سه مقاله مينويسند و براي روزنامه "جهاد كبير" ارسال ميكنند. اين مقالهها نيز منتشر ميشوند. در اين ايام حادثه "مالاتيا" رخ ميدهد. انبوهي از تبليغات دروغ و افترا و تزوير عليه دينداران آغاز ميشود. كساني كه فريب اين تحريكات را خورده بودند تلاش ميكنند دلايلي براي متهم كردن روزنامههاي ديني بيابند. در سامسون نيز مدير روزنامهيي كه يادداشت "بزرگترين اثبات" را چاپ كرده بود به دليل اين نوشته و مقالات ديگري كه طلبههاي دانشگاهي رساله نور فرستاده بودند؛ همچنين يكي از طلبههاي نور كه برخي از مقالات را از آنكارا ارسال كرده بود دستگير و تحويل دادگاه داده ميشوند. در روزنامهها مطالب و سخناني عليه نورجيها و اينكه در كشور در حال افزايشاند منتشر ميشود. با هدف محكوم نمودن ٦٠٠ طلبه نور در ٢٥ منطقه تركيه اقدام به تفتيش و بازرسي ميكنند و در خصوص برخي از آنها پروندههايي تشكيل ميگردد. در نهايت نيز به اين
نتيجه ميرسند كه در رساله نور و رفتار و گفتار طلبههايش هيچ مسألهيي كه موجب اتهام باشد وجود ندارد و جرم موضوعيت ندارد.
در پروندهيي كه در "سامسون" گشوده شد؛ گر چه در محاكمه اول، رأي محكوميت صادر گرديد، اما با بررسيها و تحقيقهايي كه دادگاه تجديد نظر درباره رساله نور و مؤلفش سعيد نورسي كرد به شكسته شدن اساسي حكم پيشين منجر شد؛ لذا در محاكمه بعدي به اين نتيجه رسيدند كه در نوشتهها هيچ دليلي براي جرم وجود ندارد و حكم بيگناهي او صادر شد.
در "سامسون" به دليل مقاله "بزرگترين اثبات" عليه استاد هم پروندهيي تشكيل داده بودند، لذا ميخواستند او را به دادگاه سامسون احضار كنند. او به دليل بيماري شديد و كهولت سن گزارشي از مديريت بهداشت و درمان شهر دريافت كرد، اما توجهي به آن نشد و گفتند صد در صد بايد در دادگاه حاضر شود. سرانجام استاد تصميم گرفت به دادگاه مذكور مراجعه كند، پس به استانبول آمد، ليكن بيماري امانش را بريد؛ طوري كه تحملش براي او ممكن نبود، و از ادامه مسير بازماند. از بنياد سلامت گزارشي گرفت و به دادگاه ارسال كرد. در گزارش مذكور نوشته شده بود براساس معاينه سعيد نورسي اعلام ميشود كه "او نه تحمل سفر زميني به شهر سامسون را دارد نه هوايي و نه دريايي." با اينكه دادستان به شدت و مُصرانه خواهان حضور قطعي سعيد نورسي در دادگاه بود، اما رياست دادگاه در استناد به گزارش بنياد سلامت تصميم گرفت بديع الزمان در يكي از محاكم "استانبول" محاكمه شود؛ بالاخره در نتيجه محاكمههايي كه ادامه يافت چون در نوشتهيي كه موضوع پروندهي مفتوح در سامسون بود موردي مستلزم محكوميت ديده نشد، تصميم بر اعلام بيگناهي سعيد نورسي گرفتند.
* * *
استادمان بديع الزمان سعيد نورسي دفاعيهي زير را در دادگاه استانبول قرائت نمود و در پايان او را بيگناه اعلام كردند:
دشمنان پنهان ما در اين ماه مبارك دوباره دادگستري را عليه من تحريك كردند. موضوع نيز به كميته كمونيستي مخفي مربوط ميشود.
اول: هنگامي كه تك و تنها در كوه و دشت سكونت داشتم، بر خلاف قانون، سه ژاندارم مسلح و يك سرگروهبان را نزد من فرستادند، و گفتند:
"تو كلاه شاپو بر سر نميگذاري"
و مرا به زور روانه پاسگاه كردند. من هم تمام دادگستريهايي را كه هدفشان اجراي عدالت است مخاطب قرار داده، ميگويم:
بيشك كسي كه به اين صورت به پنج وجه خلاف قانون عمل نموده و به نام قانون از پنج نظر قوانين اسلام را زير پا گذاشته است، بايد به قانون شكني متهم گردد؛ آنها به سبب بهانهها و قانون شكنيهايي كه دو سال است موجب عذاب روحي ميگردد، بيهيچ شك و شُبههيي در حشر و محكمه كبري جزاي عملشان را خواهند چشيد. آري، كدام قانون در جهان اجازه ميدهد كسي را كه ٣٥ سال است در انزوا بهسر ميبرد و در هيچ بازار و قصبهيي گشت و گذاري نداشته است، متهم كنند كه تو " كلاه فرنگي بر سر نميگذاري."
٢٨ سال است مقامات پنج استان، رؤساي پنج دادگاه و همچنين نيروي انتظامي پنج استان با سر او (اينكه كلاه بر سر ميگذارد يا نه) كاري نداشتهاند؛ مخصوصاً اين بار در دادگاه عادلانه استانبول، او در مقابل ديدگان بيش از ١٠٠ مأمور پليس بود، اما در اين باره به او اعتراضي نشد؛ همينطور مدت دو ماه با پاي پياده همه جا رفته، اما باز هم هيچ مأمور پليسي با او كاري نداشته است، در ضمن دادگاه تجديد نظر هم حكم داد كه استفاده از كلاه "بِره" ممنوع نيست؛ علاوه بر اين هيچ يك از بانوان و هيچ يك از كساني كه بدون سرپوش هستند، و هيچ يك از سربازان ارتش و كارمندان موظف، مجبور به استفاده از آن نيستند و اصولاً
مصلحتي نيز بر استفاده از آن مترتب نيست؛ همچنين من هم كه مسؤوليت رسمي ندارم ـ زيرا استفاده از اين نوع كلاه به منزله پوشش رسميست ـ نيز اعلام شده است مسؤوليتي متوجه كساني كه كلاه بره بر سر ميگذارند نميباشد؛ حالا كسي را در نظر آوريد كه منزويست، ميان مردم نميرود؛ و براي اينكه در ماه مبارك رمضان روح خود را مشغول چنين امر خلاف قانون و زشتي نكند و امور دنيايي را به خاطر نياورد حتي با دوستانش هم ديدار نميكند، و حتي به رغم بيماري شديدش براي اينكه روح و قلبش سرگرم تن نشوند سراغ دارو و پزشك هم نميرود؛ كلاه شاپو گذاشتن بر سر چنين كسي تا شبيه كشيشهاي بيگانه شود؛ و دستور دادن و تهديد او به اينكه سر و كارش با دادگستري خواهد بود كاريست كه بيشك اگر كسي ذرهيي وجدان داشته باشد از آن اظهار تنفر ميكند.
مثلاً كسي كه او را به اين كار مجبور ميكرده گفته است: "من بنده دستورم" مگر ممكن است اجبار كردن دلبخواهي بهواسطه قانون انجام شود تا بگويند ما بنده دستور هستيم؟ آري، همچنان كه در قرآن حكيم براي عدم تشبه به ديگران و در رأس همه به مسيحيان و يهوديان آيه وجود دارد، آيه زير نيز به اطاعت از اولوالامر فرمان ميدهد:
يَا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اَطِيعُوا اللّهَ وَ اَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى اْلاَمْرِ مِنْكُمْ
تنها به شرط عدم مخالفت با اطاعت و پيروي از خدا و رسولش است كه ميتوان از ديگران اطاعت كرد و گفت "من بنده دستورم" اما شما ميدانيد كه در اين قبيل موارد طبق احكام سنت اسلامي بايد با بيماران با مدارا رفتار شود و آنها را نبايد رنجاند؛ با كساني كه غريباند بايد مهربان بود و نبايد به آنها آزار رساند، نبايد موجب زحمت و مشقت كساني شد كه براي خدا به قرآن و علم ايمان خدمت ميكنند و نبايد موجب رنجش خاطرشان شد. مخصوصاً در چنين شرايطي اجبار كردن فردي منزوي و تارك دنيا، براي اينكه كلاه كشيشان بر سر بگذارد، نه به ده وجه كه به صد وجه با قانون مخالف است و از نظر احكام سنت اسلامي، قانونشكني محسوب ميشود و زير پا گذاشتن اين احكام قدسي به حساب يك
فرمان دلبخواهيست. اين برخوردها با كسي چون من كه در آستانه قبر است، فردي به غايت بيمار، به غايت سالمند، غريب، تهيدست، منزوي، فردي كه براي عدم مخالفت با سنت سَنيّه، ٣٥ سال است ترك دنيا كرده است، جاي هيچ شك و شُبههيي باقي نميگذارد كه سوء قصدي مدهش مطرح است؛ سوء قصدي كه زير پوشش كمونيسم و به سود آنارشيسم و عليه وطن و ملت و اسلام و دين انجام ميشود؛ سوء قصدي بزرگ عليه نمايندگان و دمكراتهاي ديندار كه ميخواهند به اسلام و وطن خدمت كنند و در برابر اقدامات مخرب خارجيها جبهه گرفتهاند. نمايندگان متدين مجلس توجه داشته باشند كه در دفاع در برابر اين سوء قصد دهشتناك، مرا تنها نگذارند.
به كسي فكر كنيد كه سر فرماندهي نيروهاي روس از قصد، سه مرتبه از برابرش عبور ميكند و او در مقابلش بر نميخيزد؛ حقارت را نميپذيرد و به رغم آنكه به اعدام تهديدش ميكنند، براي حفاظت از عزت اسلامي در مقابلش سر فرود نميآورد؛ كسي كه براي مراقبت از شرف و اعتبار اسلام به قدر يك پول سياه هم به تهديدهاي اعدام فرمانده كل نيروهاي انگلستان كه استانبول را اشغال كرده بودند و كساني كه بهواسطه او فتوا صادر ميكردند اهميت نداد و از طريق مطبوعات گفت: "تف بر صورت بيحياي ستمگران"؛ كسي كه در جمع ٥٠ نفر از نمايندگان مجلس اهميتي به عصبانيت مصطفي كمال (آتاترك) نداد و گفت: "كسي كه نماز نميخواند خائن است"؛ كسي كه چاپلوسي نكرد و در برابر پرسشهاي دادگاه حكومت نظامي گفت: "من حتي حاضرم براي فقط يك مسأله شريعت روحم را بدهم."؛ كسي كه فدايي اسلام و خادم فداكار حقيقت قرآن است و ٢٨ سال است براي عدم تشبُه به كفار، انزوا را برگزيده است؛ حالا اگر بدون ملاحظه قانون به چنين كسي بگويند: "تو بايد شبيه روحانيون مسيحي و يهودي شوي؛ بايد مانند آنها كلاه شاپو بر سر بگذاري، بايد با اجماع همه علماي اسلام مخالفت كني، وگرنه مجازات ميشوي." معلوم است كسي كه همه چيزش را فداي اسلام ميكند، نه فقط با حبس و مجازات و شكنجه دنيوي از نظر خود بر نميگردد كه حتي اگر او را مُثله كنند به جهنم هم اندازند بيشك اگر صد روح هم داشته باشد به گواهي تاريخچه حياتش فداي دين خود خواهد كرد.
چه حكمتي دارد كه اين فرد فداكار با توان معنوي چشمگير و قدرت تحمل بالايي كه دارد، به لحاظ قدرت مادي و به صورت منفي به مقابله با ظلم و ستم شديد و نمرودانه دشمنان پنهان اين دين و وطن نميپردازد؟ اين مطلب را به شما و به همه كساني كه وجدان دارند اعلام ميكنم: براي اينكه ٩٠ درصد مردم كه بيگناهاند به خاطر ١٠ درصد زنديق بيدين دچار ضرر و زيان نشوند، و براي مراقبت جدي از امنيت و آسايش داخلي، و براي اينكه با درسهاي رساله نور منع كنندهيي در باطن هر كس قرار دهد،
قرآن حكيم اين درس را به او داده است؛وگرنه او ميتواند در يك روز از دشمنان ظالم ٢٨ سال گذشته خود انتقام بگيرد، لذا براي محافظت از آسايش بيگناهان، در برابر كساني كه شرف و حيثيت او را تحقير ميكنند به دفاع از خود نميپردازد و ميگويد: من نه فقط حيات دنيوي، كه در صورت لزوم حيات اخرويام را هم فداي ملت مسلمان ميكنم.
سعيد نورسي
* * *
اي استاد بابركت، مهربان و عزيزمان! در روزگار عجيب كنوني كه زمانهي ماده (پرستي) و بيدينيست و نگاهها كوتاه و قلبها مملو از بديها و پليديها شده، فقط و فقط رساله نور است كه به عنوان چكيدهي واقعي و قطعي قرآن حكيم در اين زمان، كاري ميكند كه ديدههاي كوته بين به اعماق ماده نفوذ كنند و درون تاريك و ظلماني قلبهايي را كه چون زنداناند، پر از نور ميكند؛ پس شايسته است زمانه فعلي "عصر نور" ناميده شود.
............
رساله نور زخم لاعلاج بشريت را با نسخههاي اخروي مداوا مي كند.
رساله نور و مؤلف عالي آن، شما استاد عزيزمان مسؤوليت خود را در قبال نجات هزاران جوان روشنفكر انجام داده و ميدهيد. ما بيچارگاني كه ايمانهايشان را نجات داده شده شاهدان زنده اين مدعا هستيم. رساله نور كه در اين عصر دهشت انگيز، ماترياليسم و مادهگرايي را از ريشه نابود كرد و ايدئولوژيهاي باطل فراماسونري و كمونيسم را در مواجهههاي علمي و عقلي زير و زبر نمود، آب حيات، آب ابديت، يعني ايمان را ـ كه تذكره عالم بقاست و آن را با دنيا و حتي كائنات نميتوان عوض كرد ـ به خوانندگان خوش اقبالش عطا نمود.
اي استاد عزيز و ارجمند! همه احترامها و محبتهاي ما به شما، كسي كه چنين هديه ارزشمندي را به ما ارزاني داشتيد، كم و ناچيز است. ارتباط طلبههاي نور با شما استاد عزيز كه نجات دهنده هستيد ارتباطي ابديست و هيچ نيرويي قادر به از بين بردن آن نيست. با احترام دستانتان را ميبوسم و از شما التماس دعا دارم.
از طرف طلبههاي دانشگاهي نور
دانشجوي دانشكده علوم سياسي
احمد آتاق
* * *
اين نامه در روزنامه "جهاد كبير" در شهر سامسون منتشر شده و به تحريك مفتريان، موجب تشكيل دادگاه در سامسون گرديد. محاكمه با اعلام بيگناهي به پايان رسيد.
به نجات دهنده عالم اسلام، تاج سر اهل ايمان، ترجمان رساله نور استاد ما جناب بديع الزمان سعيد نورسي؛
اين بار بهواسطه دمكراتهاي ديندار برائت رساله نور در دادگاه آفيون اعلام شد؛ در هيچ يك از رسالهها و نامهها و مجموعهها چيزي كه بتوان جرم ناميد پيدا نكردند، لذا حكم اعاده آنها را صادر نمودند. اينها تظاهر آشكار سخنان بر حقيست كه شما سالها پيش بيان كرده بوديد: "رساله نور متعلق به قرآن است، نه به من؛ از فيض قرآن سرچشمه ميگيرد و هيچ قدرتي نميتواند مردم آناتولي را از آن محروم كند. رساله نور متصل به قرآن است، قرآن نيز به عرش اعظم متصل است؛ چه كسي ميتواند در اين پيوند خللي ايجاد كند؟"
اينها دلايل روشني هستند كه خدمات با ارزش شما الهي و قرآنيست. از آنجا كه حكم برائت رساله نور، آغازيست براي سعادت عالم اسلام و بهخصوص ملت اسلامي تركيه، به استاد عزيزمان كه با تمام وجود در انتظار اين پيروزي بود،
استادي كه رييس خانواده نور و ناخداي درياي حقايق است و چون هدايتگري بر انسانيت شوريده بر ظلمت كفر، احسان شده است؛ همچنين به دمكراتهاي ديندار و هيأت قضات عادلي كه وسيله اين اقدام شده و اهل ايمان را دوست و طرفدار خود كرده اند، با سپاس بيپايان تبريك گفته، و عرض مينماييم:
ظهور و بروز فوق العاده حقيقت قرآن كه شما سالهاست براي ترقي و تعالياش كوشش كرده و جان و دل فدا نمودهايد، امروز در همه جاي كشور و در ميان آحاد ملت به قلوب اهل ايمان سرور و شادي بخشيده است و اين همچون درخشش خورشيد ثابت ميكند كه خدمت شما و مبارزه مقدسي كه به انجامش مأمور بوده و در عمل موفق شدهايد تا چه حد درخشان و متعالي بوده است.
شما به رغم همه موانع و فشارهايي كه از ٣٠ ـ ٢٥ سال پيش وجود داشته است صبر و متانت پيشه كرديد، خدمت و مجاهده بينظيرتان براي نشر رساله نور كه از قرآن سرچشمه ميگرفت و بر قلب منورتان الهام ميگرديد، نمونه اقتدا و امتثاليست براي نسلهاي آينده و مجاهدان قهرمان اسلام. با شعاعهاي نوراني رساله نور ـ كه انوار هميشه درخشان و لمعات جاويدان خورشيد قرآن ميباشد ـ تاريكيهاي جهل و ضلالت را از بين برديد و قلوب ميليونها نفر را نوراني كرده و اهل ايمان را منّتدار خود نموديد. اين وطن و اين ملت، اين تاريخ و اين سرزمين خدمت و فداكاري شما را هيچگاه فراموش نخواهد كرد. حتي در صورت سفر به عالم ابديت، خدمت شما چون دانهيي خواهد بود و درخت عالي بر آمده از آن در همه جا شاخ و برگ خواهد گسترد و جماعتهاي بزرگي كه حول آن درخت نور گرد هم ميآيند، و انوار ابدي برخاسته از رساله نور، خدمات شما را تا ابد و درخشانتر و نورانيتر تداوم خواهند بخشيد.
شما از آن حيث كه ترجمان رساله نور هستيد، و خدمات شما به ايمان در افقهاي اسلام ميدرخشد، يكي از سرداران هدايت اين عصر هستيد. اي استاد بزرگ، قهرمان و محبوب! اي مُبلغ عزيز قرآن كريم در قرن چهاردهم محمدي (ص)، انسان بزرگ و فداكاري كه با نور قرآن به مقابله با ظلمات وحشتناك اين عصر دهشت انگيز برخاستي! اي كه با قلم صدها هزار طلبه نور، صدها هزار نسخه از
رساله نور را در هر سو منتشر نمودي و سدي قرآني در برابر كفر مطلق ايجاد كردي!
عيد نوراني و عظيم حاكميت اسلام را ـ كه نشانههايش به تدريج ظاهر شده و همه جهان را در بر ميگيرد ـ و ظهورش را با خدمت مقدستان، خدمتي كه براي هر دو عالم رحمت و سعادت به ارمغان آورد و سلامت و آرامش را نصيب انسانيت كرد، به اهل ايمان بشارت داده بوديد؛ با تمام وجود تبريك ميگوييم، از حضرت حق براي شما عمر طولاني مسألت ميكنيم و تعظيم كرده، و دستانتان را ميبوسيم.
از طلبههاي نور در دانشگاه آنكارا
اسماعيل، صالح، عاطف، احمد، ضيا، محمد و عبدالله
* * *
اقامت استاد سعيد نورسي در اسپارتا
در ماههاي تابستان ١٩٥٣ استاد از امير داغ به اسپارتا آمد. در اين شهر طلبههاي صادق فراواني داشت. او در نامههايي كه پيشتر فرستاده بود اسپارتا و آب و خاكش را با بركت توصيف كرده و بيان داشته بود كه اين شهر در تداوم حيات معنوياش كه با ظهور و گسترش رساله نور موجوديت يافته بود، مؤثرترين عامل بوده است. در حقيقت اسپارتا به گواهي حوادثي كه در سالهاي طولاني پشت سر گذاشت نشان داد و اثبات كرد كه شايسته اين توجه و التفات استاد بوده است؛ چرا كه بارلا نخستين محل تدريس و تأليف رساله نور، از توابع اسپارتاست. مجموعههاي بزرگ رساله نور در آن جا تأليف شد.
طلبههاي نور در اسپارتا و روستاهاي آن بودند كه رساله نور را در هولناكترين دورهها با هزاران قلم كتابت و منتشر كردند. ذكر روستاي "صاو" براي نمونه كافيست. زماني كه استاد در كاستامونو بود فقط در روستاي صاو اسپارتا حدود هزار نفر سالها به كتابت رساله نور مشغول بودند و براي انتشار آن تلاش ميكردند.
مراكزي كه هر كدام به قدر يك استان و شايد بيشتر به رساله نور علاقه نشان داده، و چون كانوني در انتشار و توزيع رسالههاي نور انجام وظيفه ميكردند؛ اينها همه در اسپارتا بود. كارخانههاي "گل" و "نور" و شاگردان رساله نور در اطراف آنان، و هيأت مباركها گروهي از طلبههاي استاد كه "طاهر موتلو" از معتمدان او نيز در بينشان بوده است.م. همه در استان اسپارتا بودهاند.
نيز برادران بزرگتر طلبههاي نور كه به اعتبار خدمت قرآني همچون قطب عمل كرده و موجب افتخار طلبهها بودهاند، همه اهل اسپارتا هستند.
برخورد دادگستري و اداره امنيت اسپارتا نيز با موضوع رساله نور همواره منصفانه بوده است. استاد بارها براي دادگستري اسپارتا دعا كرده و از اين نظر اسپارتا را سرمشق خوبي براي استانهاي ديگر معرفي نموده است.
استاد به اين دلايل و دلايل مشابه ديگر به اسپارتا آمد تا سالهاي پاياني عمرش را در اين شهر سپري كند، هنگام مرگ در ميان برادران عزيز و صادقش باشد، و وصيت كند كه در اسپارتا، صاو يا بارلا دفنش كنند. در خانهيي اجارهيي ساكن شد. چهار پنج نفر از طلبهها نيز در كنارش بودند. استاد با همين طلبهها درسخانه خصوصي نور را راه اندازي كرد.
* * *
صفحات مختلفي از زندگاني استاد در اسـپارتا
بخش پاياني زندگي جناب استاد در اسپارتا حاوي خاطره، صحنه يا لوح بااهميتي است كه نميدانيم اين حقيقت بسيار عظيم و بزرگ به چه دليل در اينجا ذكر نشده است. خاطره مذكور مربوط به حلقه درسشان ميشود و مربوط است به تدريس عربي "مثنوي نوريه" و "اشارات الاعجاز" به طلبههايي كه در خدمت استاد بودهاند، و از اوايل سال ١٩٥٤ شروع شده بود. استاد به همين مناسبت و به انحاي مختلف صفحات جداگانه زندگانياش را بيان نموده است. ايشان بعد از اين درسها، مثنوي نوريه و اشارات الاعجاز را براي ترجمه نزد برادرشان عبدالمجيد ميفرستند. همچنين كتابهايي كه قرار بود براي طبع رساله نور با حروف جديد در آنكارا و بعد در استانبول منتشر شوند، در اسپارتا آماده سازي و تصحيح شده و كتابهاي چاپ شده در آنكارا و استانبول، در اثناي چاپ، براي تصحيح، بخش بخش به اسپارتا ارسال شده و آنگاه به چاپ رسيدهاند. مجموعههاي نور پس از انتشار، همراه با جناب استاد، بارها به صورت درسهاي صبح و ظهر و عصر مطالعه شدهاند. تمام مجموعهها به اين صورت پديد آمدهاند.
دادگاه: پيش از آن كه كتابها از سوي دادگاه آفيون آزاد اعلام گردد، به دليل حادثه "مالاتيا" در برخي ولايات و قصبات، تفتيشهايي صورت گرفت و پروندههايي تشكيل شد. از جمله در مرسين، ريزه، و دياربكر عليه رساله نور و نورجيها دادگاههايي تشكيل شد. نتيجه اين محاكمهها اعلام برائت نورجيها بود. دادستاني اسپارتا با انجام تحقيقات و بازجوييهايي در بسياري از استانها تلاش ميكرد پروندهيي عمومي عليه نورجيان تشكيل دهد. براي بيش از ٨٠ طلبه رساله نور كيفر خواست صادر كردند و پرونده به قضات بازپرسي تحويل داده شد.
بسياري از مأموران مخفي اداره امنيت شروع به رفت و آمد در ميان طلبههاي نور و كنترل همهي حركاتشان كردند. در شهرهايي مانند "آنكارا، استانبول، آداپازاري، صفران بولي، قره بوك، دينار، اينه بولي و وان" بازرسيها و بازجوييهايي صورت گرفت. نتيجه همه بررسيها و تفتيشها اين بود كه هيچ حركتي عليه وطن و ملت (در ميان نورجيها) ديده نشد؛ و بر عكس، آنها خدمات علمي، ايماني و وطني دارند كه موجب افتخار همه هموطنان است، آنها براساس فعاليت و غيرت اخلاقي حركت ميكنند، و جز مطالعه رساله نور و تلاش براي انتشار آن و تشويق ديگران به خواندن اين اثر هدف و مقصود ديگري
ندارند. با روشن شدن اين حقيقت، به (مقامات قضايي) ثابت شد: "جرمي در رفتار و اعمال نورجيها نمييابيم، كاري نكردهاند كه موجب مجازاتشان شود."
بررسيها و بازجوييها عاملي براي روشن شدن حقانيت رساله نور گرديد. سرانجام تصميم گرفته شد حكم برائت رسالههاي نور صادر شود.
از طلبههاي فعّال نور در شهرهاي "اورفا و دياربكر" هر كدام يك مدرسه نور تأسيس كردند. با خواندن رساله نور براي اقشار مختلف جامعه مخصوصاً جوانان و دانشگاهياني كه به اين مدارس ميآمدند، تدريس علمي را آغاز نمودند. آنها اعتبار بسيار مهم طلبه علوم بودن را احيا كردند. در شرق (تركيه) خدمات ايماني مهمي در حال انجام شدن بود.
زماني در همان ايام در "ديار بكر" عليه يكي از طلبههاي فعّال نور كه با رساله نور مشغول خدمت به ايمان و قرآن بود پروندهيي تشكيل دادند، كه با اعلام بيگناهي او به نتيجه رسيد و موجب خوشحالي و سرور مؤمنان شد.
محاكمهيي كه در آفيون جريان داشت نيز به نتيجه رسيد. بخش مشاوره سازمان ديانت كه در سال ١٩٥٦ به بررسي رساله نور پرداخته بود، طي گزارشي اعلام كرد رساله نور موجب تكميل ايمان و اخلاق (مردم) ميشود، لذا دادگاه آفيون نيز با استناد به همين گزارش، حكم برائت رساله نور را صادر كرد و اين حكم قطعي شد.
بعد از اعلام حكم برائت توسط دادگاه آفيون، قضات بخش بازپرسي اسپارتا هم رأي خود را مبني بر منع تعقيب و محاكمه اعلام نمودند. به اين ترتيب رساله نور از تعداد زيادي صافي عدليه عبور كرد و با آزادي كلي و عمومي و حُسن قبول مواجه شد.
نشر رسالههاي نور: در بسياري از مناطق آناتولي خدمت به رسالههاي نور ادامه داشت؛ مخصوصاً مدارس نوريه در شهرهاي آنكارا، استانبول، دياربكر و اورفا نه فقط در مناطق خود كه در عرصهيي بسيار گسترده به خدمت ايماني ميپرداختند. اين قبيل خدمات صرفاً توسط يك فرد يا يك مركز يا شخصيتهاي مطرح انجام نميشد، بلكه به دليل قرآني بودن توسط افراد فراوان و به وجوه گوناگون صورت
ميگرفت. طلبههاي با اخلاص و مؤمنان صادق گمنام بسياري اين قبيل خدمات قدسي را ارائه دادند و در مسير انتشار نور محمدي تلاش كردند.
طلبههاي دانشگاهي و شخصيتهاي غيرتمند در آنكارا با انتشار مجموعههاي رساله نور در چاپخانه و توزيع آنها در مناطق مختلف كوشيدند اين آثار را مخصوصاً به دست تودههايي برسانند، كه منتظر مطالعهي رساله نور با الفباي جديد بودند. حروف لاتين.م. مسؤوليتپذيري جوانان و دانشگاهيان در خصوص نشريات كلي رساله نور، و فداكاريهاي چشمگير آنها در اين مسير، سعادتي بزرگ براي اين ملت و وطن شد، زيرا آنها بدون هيچ چشمداشت شخصي صرفاً براي رضاي خدا تلاش ميكردند و اين نشان ميداد كه آنها فرزندان واقعي اين ملت اصيل هستند.
* * *
رفتن استاد به بـارلا
استاد ٢٥ سال بود كه بارلا را ترك كرده و تا آن تاريخ بدانجا نرفته بود. او به بارلا بيش از روستاي خود (نورس) وابستگي داشت، زيرا تأليف رساله نور ـ كه در برگيرنده حيات معنوياش بود ـ در آنجا آغاز شد.
"كلام ها"، "مكتوبات"، و "لمعات نوريه" كه انعكاس دهنده انوار هدايت قرآن حكيماند از بارلا بود كه در اطراف توزيع گرديد. بدين اعتبار بارلا نخستين مركز درسخانه رساله نور بوده است.
هر چند حيات استاد در بارلا با تبعيد و انزوا توأم بود و او را در آنجا تحت نظر داشتند و زندگياش تلخ و ناگوار طي ميشد، اما چون بارلا محل تأليف رساله نور بود ميتوان گفت شيرينترين و دلنشينترين بخش زندگي او نيز در همانجا بوده است. او اين بار با تبعيد و حبس به بارلا نميرفت؛ با رضايت خود و آزادانه به آنجا سفر ميكرد. يك روز زيباي بهاري به بارلا آمد. تعداد زيادي از طلبههايش
در بارلا به استقبال او آمده بودند. استاد در حالي كه به مدرسه نوريهاش ـ كه هشت سال در آن اقامت داشت ـ نزديك ميشد، نتوانست خويشتنداري كند و اشك از چشمان مباركش سرازير شد. درخت چنار بزرگي كه در آنجا بود هم، گويا به او سلام ميكرد. زماني استاد را بعد از اقامت هشت ساله در بارلا، به اسپارتا منتقل كرده بودند. در آن هنگام چنار با بركت مذكور در عالم معنا او را همراهي كرده و با شاخههاي با عظمتش ـ كه گويي در حال سجده عابدانه در برابر حضرت حق است ـ استاد را بدرقه كرده بود. اين بار نيز بعد از مفارقتي طولاني به نظر ميرسيد از ديدار مجدد استاد سر بر سجده شكر در برابر خالق رحمان نهاده است. استاد درخت بابركت چنار را در آغوش گرفت و از طلبهها و افراد ديگري كه آنجا بودند خواست تنهايش بگذارند. نميتوانست جلوي گريستن خود را بگيرد، سپس وارد اتاقي شد كه درسخانه نورش بود و دو ساعتي در آنجا ماند. صداي حزين گريستنش از بيرون شنيده ميشد.
آري، او بيترديد مظهر تجليات بيانتهاي رحمت الهي بود. زماني او را از شرق آناتولي به اسپارتا تبعيد كرده بودند. از اسپارتا نيز او را به بارلا كه در ميان كوهها قرار داشت تبعيد نمودند. آنها فكر ميكردند او در آنجا مرده و همه چيز تمام خواهد شد. او به گواهي زندگي گذشتهاش فرد قهرمان و فداكاري بود، كسي كه از حقايق قرآن جانبداري ميكرد و سعادت فردي و ملي را در اعتصام به حقايق اسلام ميديد و آن را فرياد ميكرد و با دلايل عقلي وارد عرصه علم و دانش شده بود.
سخن از كسيست كه سه دوره را پشت سر گذارده، در مقابل فرماندهان ظالم سر خم نكرده، دست از مبارزه مقدسش بر نداشته، زخمي شده، مسموم شده، اما نمرده و چون كوه در برابر امواج حوادث از پا در نيامده است ...
جريانات گوناگون عصر حاضر كه همه ملتها و اقوام را در بر ميگرفت و ذهنيتها و برداشتها را تغيير ميداد نتوانست او را از مبارزهاش كه براي قرآن و ايمان بود باز دارد. او با شجاعت ايماني كه در روح خود داشت به يقين معتقد بود مردم روزي به سوي حقيقتي كه در راهش مبارزه ميكند روي خواهند آورد و يك
سعيد، هزاران بلكه صدها هزار سعيد خواهد شد. مطمئن بود فتوحات و پيشرفتهاي حقايق ايماني ـ كه در جامعه بشريت منتشر كرده بود ـ روزي ظهور و بروز خواهند يافت ... و ابرهاي ظلمت كه سراسر جهان اسلام را در برگرفته با اين مشعل هدايت كه قرآن بهدستش داده است از بين خواهند رفت ... روح ايمان كه گمان ميكنند در حال نابوديست جاني دوباره خواهد يافت ... روحيه و انگيزه خلق را تقويت خواهد كرد، ملت اسلام را كه به لحاظ معنا رو به موت است احيا خواهد نمود ... و به اذن پروردگار مُبشر مادي و معنوي سروري اسلام در سراسر جهان خواهد شد.
اين شخص عزيز كه حامل و ناشر حقيقت قدسي مذكور و در واقع مدار افتخار بشريت امروز ميباشد، در دورهيي، با طراحي دشمنان دين به اين شهر(بارلا) فرستاده شد و از فعاليتش عليه رژيم آناتولي و دخالتهاي عملياش ممانعت شد. هيهات! او خود از سياست كناره گرفته بود و در امور دنيوي اهل دنيا دخالتي نميكرد. او در تأليف و نشر حقيقتي ميكوشيد كه قرار بود آينده را نوراني كند. خداوند، صاحب كائنات و متصرف حوادث و رويدادها، حامي و يار و ياور او بود.
او پس از گذشت ٣٠ سال كه به بارلا بازگشت با انديشه به اكرامها و عنايات بزرگي كه در خدمت ايماني به دست آورده بود و مشاهده نتايج آن شاد و مسرور شد و بر اثر اين شوق و شادي ميگريست و سجده شكر به جا ميآورد.
استاد در حال حاضر در اسپارتا اقامت دارد و گاه به امير داغ و بارلا ميرود. او به اين مناطق از آن نظر كه مركز تأليف و توزيع رساله نور بوده علاقمند است. در ضمن سن استاد به نود سالگي نزديك مي شود و چون به دفعات مسموم شده حال مساعدي ندارد. بيماري او چنان سخت و شديد است كه قابل بيان نيست. وضعيت او به لحاظ روحي قويست و چون عالم مخصوصاً عالم اسلام و به ويژه دايره رساله نور در حكم وجود معنوي اوست، اضطراب در هر دو وجودش شديد ميباشد. اگر چه دعاي طلبهها و گسترش انوار ايمان مرهم و دوايي بر اضطراب اوست اما به دليل شفقت و مهرباني فراگيرش اضطراب و پريشان حالياش گاه گاهي شدت ميگيرد. لذا به تغيير آب و هوا به شدت محتاج است. نميتواند مدت
زيادي در يك جا بماند. وقتي به جاي خوش آب و هوا ميرود بيمارياش تا حدي كاهش مييابد و به راحتي تنفس ميكند.
از آنجا كه رساله نور به وفور منتشر ميشود و شمار زيادي از طلبههاي نور در همه جا هستند، استاد گفتگو و صحبت با مردم را كاملاً ترك كرده است. ميگويد: "مطالعه رساله نور ده مرتبه بيش از گفتگو با من فايده دارد" و كسي را براي ديدار نميپذيرد. حتي با طلبههايي كه نزدش هستند نيز در مواقع ضروري صحبت ميكند.
او ميگويد به صفحه پاياني عمرش رسيده؛ منتظر فرا رسيدن اجل است و مدام از اينكه تا پايان ماه زنده بماند ترديد دارد. از انتشار رسالههاي نور راضي و خرسند است. هر گامي را كه ملت و دولت در مسير اسلام و سعادت بر ميدارند تأييد و تقدير كرده، و براي كساني كه در راه حق پيش ميروند و شعائر اسلامي را احيا ميكنند دعا ميكند. در عين حال آرزوي سلامت و سعادت مادي و معنوي عالم اسلام را دارد و از زحماتي كه در اين راه در داخل و خارج كشيده ميشود بسيار خوشحال و خرسند است.
استاد رساله نور را معجزه خاص قرآن حكيم براي زمان كنوني ميداند و ميگويد حقيقت قرآني موجود در رساله نور بود كه اين وطن را از خطر كمونيسم محفوظ نگاه داشت و معتقد است رساله نور مدار اخوت و برادري و وحدت حقيقي با جهان اسلام خواهد شد و اعلام ميكند كه سعادت دنيوي و اخروي ما در اعتصام به اين حقيقت است.
استاد معتقد است انتشار و توزيع رساله نور در ديگر ممالك اسلامي بسيار لازم و ضروريست. ميگويد انتشار رساله نور بيش از تلاش و فعاليتهاي سياسي مفيد خواهد بود.
* * *
بديـع الزمان و رساله نـور
رساله نور چيست و چگونه تفسيريست؟
كليات رساله نور كه حقايق قرآن را متناسب با علوم مثبته ايضاح و اثبات ميكند پاسخ سؤالاتي مانند:
من چيستم؟
از كجا آمدهام؟
به كجا ميروم؟
چه وظيفهيي دارم؟
موجودات ديگر از كجا آمدهاند و به كجا ميروند؟
ماهيت و حقيقتشان چيست؟
را كه براي هر انساني جزو مهمترين مسايل ميباشد به صورت واضح و قطعي و با روشي گيرا و دلنشين بيان نموده و عقول و قلوب را تنوير و مطمئن ميكند.
اين آثار ـ كه فلسفه قرآن در قرن بيستم ميباشند ـ اثبات و اعلام ميكنند، تمدن تركها كه از يك سو شامل ماديات يعني تكنيك، علم و صنعت و از سوي ديگر معنويات يعني ايمان و اخلاق خواهد بود، بر تمدنهاي ديگر كه صرفاً بر ماديات متكي ميباشند سبقت ميگيرد.
نياكان ما به دليل ايمان و اعتقادي كه در دل داشتند با رشادتي برخاسته از ايمان، با صدها دولت و ملت روي زمين مقابله ميكردند و پرچم اسلام و كمالات معنوي را در آسيا و آفريقا و نيمي از اروپا به اهتزاز در ميآوردند؛ سخن آنان اين
بود: "اگر جان خود را از دست دهيم شهيد خواهيم بود و اگر دشمن را از بين ببريم غازي هستيم." لذا با لبي خندان به استقبال مرگ ميرفتند و در برابر حملات مداوم دشمن ميايستادند؛ بديهيست كه ظهور چنين خصلتهاي افتخار آميز ملي در ميان جوانان امروز، براي منافع وطن و ملت، و سعادت آينده تا چه حد ضروريست. شكي نيست كه در هر حركت و خدمتي در پي دستمزد و منافع شخصي بودن با شرف و حيثيت تاريخ ملي تركها سازگاري ندارد. ما فقط براي رضاي خدا تلاش ميكنيم. لذتي كه از خدمت به ايمان و اسلام و ياري رساندن به برادران، هموطنان، اسلام و انسانيت كسب كرده و سرور و اميدي كه عايد حيات ابديمان شده تنها اجرت واقعيست كه ما ميتوانيم در اين مورد به دست آوريم.
رساله نور چگونه تفسيريست؟
تفسير دو نوع است:
اول: تفسيرهاي معمولي و شناخته شدهاند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن مي پردازند.
دوم: تفسيريست، كه حقايق ايماني قرآن با براهين محكم بيان و اثبات و ايضاح ميگردد. اين نوع تفسير از اهميت فراواني برخوردار است. تفسيرهاي معمولي، گاه به طرز مُجمل به اين موضوع ميپردازند، ليكن رساله نور مستقيماً موضوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنوي است كه به طرز بينظيري فيلسوفان معاند را به سكوت وادار ميكند.
رساله نور مجموعهييست كه به دور از نظريات و مطالعات صرفاً ذهني، حقايق كتاب مقدسمان را ـ كه در هر عصر ميليونها نفر را رهبري و هدايت ميكند ـ به صورت عقلاني و عيني توضيح ميدهد و براي راهنمايي و ارشاد انسانها عرضه مينمايد.
رساله نور تفسير نوراني آيات قرآن است و از ابتدا تا انتها مُدلل به حقايق ايمان و توحيد بوده، و اين مجموعه تفسيري طوري تهيه شده است كه براي همه اقشار جامعه قابل استفاده ميباشد؛ رساله نور مجهز به علوم مثبته است، و وسواسيهاي
ايجاد كننده شبهه را قانع ميكند؛ از عوامترين فرد تا خواصترين را مورد خطاب قرار داده و معاندترين فيلسوفان را نيز مجبور به تسليم مينمايد.
رساله نور مجموعهيي نورانيست كه ١٣٠ اثر را در بر ميگيرد و در قالب رسالههاي كوچك و بزرگ به نيازهاي زمانه پاسخ كامل ميدهد، رساله نور عقل و قلب را مطمئن كرده، و در قرن بيستم تفسير معنوي قرآن كريم است نه تفسير لفظي.
رساله نور به هر سؤالي كه به ذهن انسان خطور كند پاسخ ميدهد، وحدانيت الهي، حقيقت نبوت و مراتب ايمان را از كوچكترين ذره تا خورشيد اثبات ميكند.
رساله نور شاهكاريست كه از طبقات زمين و آسمان، از بحث ملائكه و روح، حقيقت زمان، وقوع حشر و قيامت، موجوديت بهشت و جهنم، و ماهيت اصلي مرگ گرفته تا منبع سعادت و شقاوت ابدي؛ همه مسايل ايماني را كه به ذهن كسي خطور بكند يا نكند با قطعيترين دلايل به صورت عقلي و منطقي و علمي اثبات ميكند؛ رساله نور افراد را به فراگيري علوم مثبته تشويق كرده، و عقل و قلب طرف مقابل را با دلايلي قطعيتر از مسايل رياضي قانع ميكند؛ و نگرانيها و كنجكاويها را از بين ميبرد.
* * *
سود حاصل از فروش اين اثر كه انتشار تعداد كمي از آن امكانپذير است، بدون هيچ هدف و ذهنيت تجاري و در حالي كه حتي به كتاب فروشها نيز داده نميشود صرف انتشار آثار باقيمانده ميگردد.
مورد مهم ديگري كه با وسواس و حساسيت فوق العاده بر آن تأكيد داريم رسيدن رساله نور به دست كسانيست كه شايستگي آن را دارند؛ بهاي واقعي رساله نور اين است كه كاري كنيم دست كم ٢٥ نفر از آن بهره ببرند.
اين تفسير معنوي از چهار بخش بزرگ با عنوان"كلامها"، "مكتوبات"، "لمعات" و "شعاع ها" تشكيل ميشود و مجموعهاش متشكل از ١٣٠ رساله است.
فعالان نشر رساله نور
* * *
فقط حقيقت است كه سخن ميگويد
در رساله نور اثبات شده است كه عدالت گاه در متن ظلم و ستم تجلي مييابد، يعني مثلاً فردي به هر دليلي تحت ظلم و ستم و حق كشي قرار ميگيرد؛ دچار مصيبت ميشود محكوم به حبس ميگردد و او را به زندان ميبرند. اين حُكم ستمي بر اوست، ليكن اين رويداد ممكن است وسيلهيي براي تجلي عدالت شود. تقدير الهي ممكن است كسي را كه به دليل ديگري مستحق مجازات شده است به دست فردي ظالم تنبيه كند و دچار مصيبت نمايد. اين نوعي از تجلي عدالت الهيست.
من اينك ميانديشم .... ٢٨ سال است مرا از اين شهر به آن شهر و از اين روستا به آن روستا ميفرستند؛ از دادگاهي به دادگاه ديگر ميروم، واقعاً كساني كه چنين شكنجههاي ظالمانهيي را در حق من روا ميدارند چه جرمي را به من نسبت ميدهند؟ دين را وسيله سياست كردن؟ پس چرا نميتوانند اين جرم را ثابت و محقق كنند؟ زيرا در حقيقت چنين چيزي وجود ندارد. دادگاهي ماهها و سالها در پي يافتن جرمي براي مجازات كردن من است. منصرف ميشود و رها ميكند. دادگاه ديگر به همان ترتيب و با همان استدلال شروع به محاكمه من ميكند؛ مدتي هم اين دادگاه به موضوع ميپردازد. بر من فشار ميآورد. با انواع و اقسام شكنجهها اذيتام ميكند. آن هم نتيجهيي بهدست نميآورد و رها ميكند. بعد دادگاه سوم گريبانم را ميگيرد. به اين شكل از مصيبتي به مصيبت ديگر و از فلاكتي به فلاكت ديگر دچار ميشوم و عمر ميگذرانم. ٢٨ سال از عمر من چنين سپري شد. در نهايت به آنها ثابت شد جرمي را كه به من نسبت ميدهند اصل و اساسي ندارد. آيا آنها اين اتهام را عمداً وارد كردند يا گرفتار اوهام شدند؟ چه دانسته و به قصد باشد و چه وهم و خيال؛ خودم با كمال قطعيت، و به يقين ميدانم كه با چنين جرمي هيچ نسبت و ارتباطي ندارم ... هر انسان منصفي هم ميداند كه من كسي نيستم كه دين را وسيله و ابزار سياست كنم ... حتي كساني
كه چنين اتهامهايي بر من وارد ميكنند هم ميدانند ... پس چرا مُصرانه ميخواهند چنين ظلمي را بر من روا دارند؟ چرا با اينكه من بيگناه بوده و هستم چنين ظلم و شكنجهي عناد آميزي بر من روا داشته شد؟ چرا نتوانستم از اين مصايب نجات پيدا كنم؟ آيا اين وضع با عدالت الهي تضادي ندارد؟
يك ربع قرن بود كه قادر به يافتن پاسخ اين سؤالها نبودم؛ تأسف ميخوردم و مضطرب بودم. دليل واقعي اينكه در حق من ظلم و شكنجه روا ميداشتند را اينك دانستهام. با كمال تأثر ميگويم جرم من اين بوده است كه خدمت قرآنيام را وسيله كمال و ترقي مادي و معنويام ميكردهام. اين را حالا ميفهمم و درك ميكنم. خداوند را هزاران بار شكر و سپاس كه موانع جدي و معنوي در طول سالهاي متمادي از اينكه خدمت ايمانيام را وسيله كمالات مادي و معنوي و ترقيات، و رهايي از عذاب و جهنم، و حتي وسيله سعادت ابدي خود و هر هدف ديگري قرار دهم مانعم بودهاند و اين خارج از اختيار من اتفاق ميافتاد. اين حسها و الهامات دروني موجب حيرت من شد. همه علاقمندند كه با انجام اعمال صالحه به كسب مقامات معنوي و سعادتهاي اخروي نائل آيند، و اين حق مشروع هر كسيست كه متوجه اين راه باشد؛ گذشته از آن، اين مسأله ضرري هم براي كسي ندارد، ولي به هر حال مرا از نظر روحي و قلبي از پرداختن به چنين حالاتي منع ميكردند. علاوه بر رضاي الهي در راستاي وظيفه علمي و فطري بود كه موضوع خدمت صرف به ايمان را به من نماياندند، زيرا در اين زمان لازم است كه با عبوديت فطري حقايق ايمان را ـ كه فوق هر هدفيست و ابزار و تابع چيزي هم نميشود ـ به كساني كه از آن بيخبرند و نيازمند كسب اين آگاهي هستند، به صورت مؤثري تعليم داد و در اين دنيا كه عرصه كشمكشهاست، درس قرآن را بايد به طرزي آموخت كه موجب نجات ايمان شود و به معاندان پاسخهاي قطعي دهد، يعني به طرزي كه حقايق ايمان ابزار چيزي نگردد، تا كفر مطلق و ضلالت سركش و معاند را در هم بشكند، و موجب يقين قطعي همه شود. اين انديشه نيز در زمانه فعلي، و در اين شرايط، با اين آگاهي به دست ميآيد كه "دين را نميتوان وسيله و ابزار مسايل شخصي، اخروي، دنيوي، مادي يا معنوي قرار داد." در غير اين
صورت در مقابل شخصيت معنوي بيديني وحشتناك ناشي از كميته گرايي و سازمان گرايي بالاترين مرتبه معنوي هم كه باشد باز هم نخواهد توانست وسوسهها را به طور كامل از بين ببرد، زيرا نفس و انانيت معاندي كه ميخواهد وارد دايره ايمان شود ممكن است بگويد: "فلان شخص با نبوغ و مقام عالياش ما را فريب داد" و در چنين شبههيي باقي بماند.
خداوند را هزاران بار شكر كه ٢٨ سال است مرا متهم ميكنند دين را وسيله و ابزار سياست ميكنم و تقدير الهي هميشه بدون كمترين دخالت من، براي اينكه دين را وسيله هيچ امر شخصي نكنم از باب عدالت با دستان ستمگر بشر بر من سيلي ميزند و هشدارم ميدهد كه: زينهار! حقيقت ايمان را وسيله شخصيات مكن! تا نيازمندان ايمان دريابند كه "فقط حقيقت است كه سخن ميگويد" و اوهام نفس و دسايس شيطان باقي نماند و سكوت كند.
راز هيجاني كه رسالههاي نور چون امواج درياهاي بزرگ در قلبها ايجاد كرده و تأثيري كه بر ارواح و قلوب گذاشته، همين است و چيز ديگري نيست. حقايقي كه رساله نور مطرح ميكند عيناً توسط هزاران عالم و صدها هزار كتاب به صورت بليغتري مطرح شده است، با اين حال نتوانستند جلوي كفر مطلق را بگيرند. اگر رساله نور در مبارزه با كفر مطلق آن هم در چنين شرايط دشواري، تا حدودي موفق شده، رازش اين است كه سعيدي در كار نيست، سعيد قدرت و صلاحيتي ندارد، فقط حقيقت است كه سخن ميگويد، حقيقت ايمان.
مادام كه نور حقيقت تأثيرش را بر دلهاي نيازمند ايمان ميگذارد، بگذار نه يك سعيد كه هزاران سعيد فدا شوند. اذيت و آزاري كه ٢٨ سال تحمل كردم و شكنجههايي كه ديدم، و مصيبتهايي كه گرفتار شدم، همه حلالشان باد. تمام كساني را كه بر من ظلم كردند، كساني را كه مرا از شهري به شهر ديگر تبعيد نمودند، كساني كه مرا تحقير كردند و با انواع و اقسام اتهامها درصدد محكوميت من بودند و كساني را كه مرا مقيم زندانها كردند، همه را حلال ميكنم. سخنم با تقدير عادل الهي نيز اين است: من استحقاق سيليهاي مشفقانه تو را داشتم؛ در غير اين صورت اگر مانند هر كس ديگر، راه مشروع و بي ضرري را اختيار نموده و
به خود فكر ميكردم، اگر فيوضات مادي و معنوي خود را فدا نميكردم (قطعاً) اين توان عظيم و معنوي را كه در خدمت ايمان است از دست ميدادم. من همه چيز مادي و معنوي خويش را فدا كردم، پذيراي هر مصيبتي شدم و در برابر هر شكنجهيي بردباري كردم. اين بود كه حقيقت ايمان در هر سو گسترش يافت؛ و صدها و شايد ميليونها طلبه مكتب عرفاني نور پرورش يافت.
حالا ديگر اين مسير يعني راه خدمت ايماني را آنها هستند كه ادامه خواهند داد و از مسلك عدم تعلق من به هر چيز مادي و معنوي، جدا نخواهند شد و فقط و فقط براي رضاي خداوند كار خواهند كرد.
............
شكنجه گران ما بدون اينكه بدانند و بدون اينكه اسرار تقدير الهي را درك كنند، به ظهور و گسترش حقيقت ايمان خدمت كردند. وظيفه ما فقط آرزوي هدايت آنان است. من بسيار بيمار هستم، نه براي نوشتن طاقتي برايم مانده نه براي سخن گفتن. اين مطالب نيز ممكن است آخرين سخنانم باشد. طلبههاي رساله نور مدرسة الزهرا اين وصيت مرا فراموش نكنند.
سعيد نورسي
* * *
توضيح طلبههاي دانشگاهي نور در مقابل حمله و تبليغات منفي و خلاف حقيقت دشمنان اسلام
برادران عزيز و صديقمان! آزمون و رزمتان را ارج مينهيم و تبريك ميگوييم. طلبههاي نور با درسهاي ايمان تحقيقي رساله نور، در مدارج و مراتب ايمان، ترقي و تعالي يافتند و ايمان محكمي كسب نمودند. حملاتي كه عليه آنان صورت گرفت در واقع آزمون و محكيست كه موجب تشخيص زغال از الماس ميشود. زندانها به دليل ايمان به خدا، پيروي از پيامبر و عمل به قرآن كريم، براي طلبههاي نور، مدرسه يوسفيه
است. ظلمها و شكنجهها نيز به منزله تازيانهيي (شتاب دهنده) و پَرچي (استحكام بخش) است. تقدير الهي با اشاره به همين حملهها و هجومها به ما ميگويد: "توقف مكن، مشغول فعاليت شو." سخن گفتن در راه خدمت قرآن و ايمان در دادگاهها، همچون صحبت طلبههاي نور با دوستانشان است. بردن و آوردن آنها به پاسگاهها و كلانتريها با رفت و آمد در بازار تفاوتي برايشان ندارد. دستبندها همچون النگوي زرين جهاد اكبر دينيست. اينكه توسط انسانها به صورت ظالمانهيي محكوم شوند در حقيقت دليليست بر آنكه حضرت حق آنها را خواهد بخشيد. همه اين ظلمها و شكنجهها براي طلبههاي نور در حكم مدالهاي افتخار است. خوشا به سعادت برادران نورجي ما كه ٣٠ سال است مظهر اين نعمتها بودهاند و بدا به حال ما كه به كسب اين افتخار نائل نشديم و نخواهيم شد. زيرا دورهيي كه چنين افتخاراتي را نصيب انسان ميكند رو به اتمام است.
رساله نور يك اثر ايمانيست كه امنيت و آسايش اين وطن و اين ملت را تأمين كرده، و منع كنندهيي در قلبها قرار ميدهد. حكم برائت رساله نور در دادگاههاي متعددي كه در نتيجه تحريك دشمنان اسلام تشكيل ميشد اعلام گرديده است؛ دادگاه تجديد نظر هم به اتفاق آرا همين نظر را تأييد كرد و پرونده رساله نور مختومه شد. در ٢٥ دادگاه نيز به اين نتيجه رسيدند و اعلام كردند كه "جرمي عليه رساله نور نمييابيم." ٣٠ سال است در بين صدها هزار طلبه نور هيچ حادثه ناگواري ديده نشده است، لذا كساني كه مانع انتشار رساله نور ميشوند در حقيقت كساني هستند كه دانسته يا نادانسته به نفع آنارشيستهاي خائن ـ كه دشمن امنيت و آسايش اين وطن و ملتاند ـ كار ميكنند. دولت نيست كه مانع رساله نور ميشود؛ زيرا اداره امنيت و نيروي انتظامي دريافتهاند كه بديع الزمان و طلبههاي نور در پي مقاصد سياسي نيستند و تنها هدف آنها صرفاً ايمان و اسلام است. طلبههاي نور با قوت ايماني كه از درسهاي ايمان تحقيقي رساله نور گرفتهاند در برابر تعرضات دشمنان پنهان دين همچون حزب القرآني پر صلابت و شكست ناپذير و قلعهيي غيرقابل نفوذ هستند. هنگام حمله دشمنان دين، صداقت
و ثبات قدم و فعاليت و دلبستگي طلبههاي نور به استادشان و رساله نور بيشتر و پرصلابتتر ميشود. يكي از طلبهها به استادمان چنين نوشته است:
"اي استاد عزيز و قهرمان من! به موازات افزايش دشمنان، نيروي ما هم افزايش مييابد. پروردگار مهربانمان را بينهايت سپاس."
آري، در زمانهيي تاريك و ظلماني و مملو از ظلم و استبداد مطلق كه همه را ساكت كرده بودند، يك نفر سخن ميگفت و نتوانسته بودند او را وادار به سكوت كنند؛ او فرد يكتا و بينظيري بود به نام بديع الزمان؛ طلبههاي او را هم نتوانستند شكست دهند.
طلبههاي نور اولاً براي نجات ايمان خود و در عين حال براي نجات ايمان برادران دينيشان رساله نور را ـ كه تفسير عالي و درخشاني از قرآن حكيم است ـ خوانده و امكان مطالعه آن را نيز توسط ديگران فراهم نمودهاند. آنها هنگام فعاليت براي نجات ايمان خود، و در زماني كه با رساله نور به قرآن و ايمان خدمت ميكردند تا رضاي الهي را كسب كنند، با حملههايي مواجه بودهاند، اما هيچگاه به آن توجه نكرده و تسلط و تعرض دشمنان پنهان دين را عامل بيدار باش و مشوّق براي قرآن و ايمان دانستهاند. نتايج ٣٠ ساله اين قبيل تأثيرات و حوادث را در مواجهه ملت اسلام با موضوع ميتوان مشاهده نمود.
آري، برادراني كه طلبههاي مشتاق و جديد رساله نور هستيد! از اينكه چنين استادي داريد و طلبه چنين اثري هستيد و از اينكه مظهر ثمرات و ميوههاي رساله نور بودهايد و در آتيه بيش از پيش به رسالهها خواهيد پرداخت و اشتياق و طلبتان فزوني ميگيرد و به مرتبه مطالعه رسالههاي نور با صداقت و ثبات قدم خواهيد رسيد، با جان و دل به شما تبريك ميگوييم و با هزاران سلام و دعا از شما التماس دعا داريم.
* * *
هجمههاي عليه رسالههاي نور اگر يك ضرر داشته باشد ٢٠ منفعت هم دارد. بيشك يك ضرر در برابر ٢٠ فايده در حكم هيچ است. اين تعرضات و تبليغات
فقط و فقط سبب گسترش انتشار و فتوحات رساله نور و ظهور و بروز بيشتر آن است و عامل كسب اعتماد و امنيت در نگاه مردم مسلمان ميباشد. دشمنان اسلام با مشاهده تأثيرات مادي و معنوي، فتوحات و انتشار رساله نور در گستره آناتولي، جهان اسلام و اروپا و آمريكا باز هم حملاتي كردهاند. براساس خبرهايي كه به دست ما رسيده است بعد از اين حملهها، پيروزيهاي رساله نور مخصوصاً در ولايات شرقي، نسبت به گذشته در ١٠ روز ١٠ برابر بيشتر شده است. به اين ترتيب نظر مردم بيش از پيش به رساله نور و استاد ما جلب شده، خفتگان بيدار گشته، نشستگان به حركت در آمده، و بياحتياطان موفق به رعايت احتياط شدهاند. اين حملههاي تلخ به رغم ماهيت گذرايشان، مانورهايي هستند كه به عنوان عوامل و دسيسههايي براي ايجاد ترس و وحشت انجام ميشوند. دشمنان احمق دين گويا براي ترساندن طلبههاي نور، مقامات رسمي كشور را فريفته و سعي دارند با تحريكشان، آنان را آلت دست خود كنند. آيا اين غافلان نميدانند ما طلبههاي نور هستيم و بيدينان و ماسونها و كمونيستها شخصيت بسيار ضعيفي دارند؟ آنها در ظاهر قوي ديده ميشوند، اما اين امر به رفتار مخرب آنان مربوط ميشود كه مانند يك كودك بيقيد و بند و بيتوجه، خانهيي را با يك كبريت به آتش ميكشد و نابود ميكند. آري، آنها بينهايت ضعيفاند، زيرا به هستي خود كه اقتدار آن به اندازه يك گنجشك هم نيست دل بستهاند. آنها همچنين در ذلت و بيچارگي و پستي بيپاياني بهسر ميبرند، زيرا بنده و برده انسانها هستند و چاپلوسي آنها را ميكنند و تملقشان را ميگويند و رياكاري ميكنند. اما اهل ايمان، مخصوصاً آنان كه ايمانشان بهواسطه باورهاي تحقيقي ترقي يافته، قوي و عزيزند. هر كدام آنها يك عبد عزيز و يك عبد كليست. زيرا آنها قدير ذوالجلال، حكيم ذوالكمال و خالق كائنات را عبادت ميكنند كه
ربُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ ؛ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
است؛ بندگي او را ميكنند و انتساب و استنادشان به اوست.
دشمنان پنهان دين و منافقان مدتهاست مي دانند كه طلبههاي نور كفنهاي خود را بر تن كردهاند. امكان ندارد بتوانند آنها را از رساله نور و از استادشان جدا
كنند. اين است كه طرحها و دسايس شيطاني خود را تغيير دادند. به اين خيال كه ميتوانند از نقطه ضعف يا ساده دلي آنها استفاده كنند راه فريبشان را در پيش گرفتند. اين منافقان يا مأمورانشان يا فريب خوردگان مأموران آنها به لباس دوست و گاه به لباس طلبههاي نور درآمده، و ديگران را وادار كردند كه بگويند "اين هم خدمت به اسلام است، اين هم مبارزه با آنهاست، اگر اين معلومات را كسب كني به رساله نور خدمت بهتري خواهي كرد، اين هم اثر بزرگيست." آنها با چنين فريبهايي سعي كردند اشتغال و خدمت طلبههاي نور به رساله نور را به تدريج كاهش دهند و نظر آنها را به مسايل ديگر معطوف كنند تا سرانجام طلبهها فرصت و وقتي براي پرداختن به رساله نور نداشته باشند و در دام آنها افتند؛ يا سعي ميكنند طلبههاي نور را با چيزهايي مانند حقوق، ثروت، موقعيت و شهرت فريب دهند يا با ترساندن، آنان را از خدمت به رساله نور منصرف كنند. رساله نور به كسي كه آن را با دقت مطالعه كند چنان انتباه و بيداري فكري، روحي و قلبي ميدهد كه به رغم همه اين حيلهگريها با شدت و اشتياق بيشتري به رساله نور تمايل مييابد و تأثير و نتيجهيي بر خلاف هدف منافقان دسيسهگر حاصل ميگردد. فَسُبْحَانَ اللّه
... حتي چنان طلبههايي به عرصه ميآيند كه علاوه بر لازمه نيت اصيل و خالص و هدف قدسي، در مخالفت با نقشههاي منافقان مذكور، ترك دنيا ميكنند و خود را وقف خدمت رساله نور ميكنند و طبق گفته استادمان ميگويند:"زمان، زمان فدايي اسلام شدن است."
اَلْحَمْدُ لِلّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
ما با سياست كه در مقايسه با (الماس) خدمت ايماني بهمثابه تكه شيشهيي ميباشد ارتباطي نداريم. در گزارش كارشناسي رياست سازمان ديانت آمده است: "در كتابهاي رساله نور موضوع مرتبط با سياست وجود ندارد." حتي در آن زمان دادستان شهر آفيون نيز در كيفرخواست خود گفته بود: "فعاليت بديع الزمان و طلبههايش سياسي نيست."
آري، وظيفهيي كه شاگردان نور به آن ميپردازند از مهمترين مسايل دنيوي نيز مهمتر است. ما فرصت پرداختن به سياست را نداريم. ١٠٠ دست هم كه
داشته باشيم شايد براي (خدمت در راه رساله نور) كفايت كند. ما اگر به قدر دارايي آمريكا و انگليس هم ثروت داشته باشيم باز هم آن را در مسير نجات ايمان صرف خواهيم كرد. ما فرصت پرداختن به امور سياسي يا جريانات و افكار باطل را نداريم. عمرمان كوتاه و فرصتمان اندك است؛ همچنان كه استادمان گفت: "سرگرم شدن به امور پست، تأثيرات ناخوشايندي ميگذارد و اثري هم كه از آن باقي ميماند پست و ناخوشايند است." مخصوصاً در چنين زمانهيي، به تصوير كشيدن امور منفي موجب گمراهي اذهان پاك ميگردد. برخي افراد بودهاند كه با نيتي پاك ميگفتند امور منفي را ميآموزيم تا با آنها مبارزه كنيم، به اين صورت شروع ميكردند، اما به تدريج بر اثر مشغول شدن به امور منفي، صداقت و صلابت و پيوندشان با دين، نسبت به گذشته سست ميشد.
رساله نور، با جايگزين كردن نور، ظلمت را از بين ميبرد و نابود ميكند. با آموختن خوبي كاري ميكند كه هر كس بدي را تشخيص داده از آن صرف نظر كند. با تدريس حقيقت مردم را از باطل ميرهاند و از ناحق محفوظ ميدارد.
خلاصه كلام: ما فقط به رساله نور ميپردازيم ... ما با گوهرهاي قرآني مشغول هستيم ... ما در راه حقايق قرآن فعاليت ميكنيم كه چون الماسي به وسعت كائنات است. ما صرفاً به آنچه باقي و ماندگار است خدمت ميكنيم. ما توان خود را صرف امور فاني نميكنيم. خدمت ايماني ما كه توأم با رساله نور است نيازي براي سرگرم شدن به چيزهاي ديگر باقي نميگذارد و براي همه چيز ما كافيست.
الحاصل: دشمنان بيانصاف و پنهان دين كه با بديع الزمان و رساله نور مبارزه ميكنند تا ابد در ناتواني مطلق مغلوب خواهند بود. بديع الزمان و رساله نور نيز تا ابد پيروز و موفق خواهند بود. با تلاش براي تخريب شخص، رساله نور تخريب نميشود، زيرا ذات رساله نور حجت و برهان است. كساني كه براي تخريب آن و مؤلفش تلاش ميكنند خود محكوم به نابودي شدهاند. نمونه اين مطلب در تاريخ موجود است. از بين خواهند رفت. حقيقت متعالي موجود در رساله نور، آن را تا ابد پايدار ميكند.
آري، طلبههاي نور در دادگاههاي مجازاتهاي سنگين گفتهاند: "هيچ قدرت بشري نيست كه بتواند ما را از استادمان بديع الزمان و رساله نور و خودمان جدا و دور كند." آري، (بمب) اتم اين منافقان هم در اين خصوص عاجز است. بر فرض محال اگر بتوانند كاري كنند و مثلاً ما را بكشند روحمان با سعادت و سلامت راهي ابديت خواهد شد. نيز همانطور كه استادمان در مجموعه مكتوبات گفته است، ما هم ميگوييم: "حتي اگر يكي از ما در دنيا و ديگري در آخرت، يكي در شرق و ديگري در غرب، يكي در شمال و ديگري در جنوب باشيم باز هم همه با هم هستيم."
استاد ما مدعي هيچ مقام معنوي نيست. مراتب بزرگ و استثنايي را كه ديگران برايش قائلند قبول ندارد. ولي احوال و گفتار و رفتار او براي اين كه بدانيم كيست كافي و اثبات كننده است. آري، براي ممانعت از خدمت بديع الزمان و رساله نور به قرآن و ايمان و اسلام قدرتي لازم است كه دنيا را در اختيار خود داشته و هر طور كه بخواهد آن را بگرداند.
جملاتي از دفاعيات حضرت استاد را در دادگاهي كه با نقشه اعدام براي او ترتيب داده بودند به نقل از كتاب بزرگ دفاعيات نقل ميكنيم:
"طلبههاي رساله نور به ديگران شباهتي ندارند؛ نميتوان با آنها مبارزه كرد، آنها شكست ناپذيرند. رساله نور متعلق به قرآن است و چكيدهي آن است. قرآن نيز ريسماني نورانيست كه عرش را به فرش پيوند ميدهد. چه كسي قدرت دست درازي به آن را دارد؟ رساله نور در سينه (مردم) آناتولي جا دارد و هيچ قدرتي ياراي بر كندن آن را ندارد."
عباراتي از آيت الكبري كه اثر مشهور و خارق العادهيي است:
چنين نيست كه رساله نور درصدد بازسازي خانهيي كوچك و خرابيهاي جزيي باشد. رساله نور تعمير و مرمت قلعهيي بزرگ و وسيع را در دستور كار دارد كه اسلام را در خود جاي ميدهد و سنگهاي بنايش به بزرگي كوههاست و تخريبات كلي در آن صورت گرفته. تلاش اين اثر به اصلاح قلبي خاص و وجداني مشخص محدود نميشود بلكه با اعجاز قرآن و علاج ايمان و قرآن درصدد مداواي
زخمهاي بزرگ، قلوب جريحهدار مردم، افكار عمومي و ملت و مخصوصاً عامه مؤمنين، و وجدان عموميست كه با صدمه ديدن بخشي از پايهها و جريانها و شعائر اسلام به عنوان تكيه گاه اصلي مردم، بهواسطهي ابزار فساد انگيزِ تدارك ديده شده و متراكم از هزار سال پيش تاكنون، رخنههاي وحشتناكي در آن ايجاد شده است. بيترديد براي مداواي چنين زخمها و جراحات بزرگ و دهشتناكي بايد ابزار و حجتهايي در مرتبه حق اليقين و به محكمي كوه در اختيار داشت و از مرهمهاي بيشمار و هزاران داروي تجربه شده با خاصيت ترياق برخوردار بود. رساله نور كه در اين زمان از اعجاز معنوي قرآن معجز البيان سرچشمه ميگيرد وظيفه مذكور را به انجام ميرساند و در عين حال عامل ترقي و ظهور و بروز در مراتب بيحد و حصر ايمان، شده و ميشود.
برادران عزيز! در دورهي دهشت انگيزي كه صدها روحاني را مجبور به سكوت كرده و به نشريات ديني اجازه فعاليت نميدادند، علما را ميكشتند و با زور مانع بيان حقايق قرآن ميشدند؛ در حالي كه همه براساس دستورات ديني موظف به تبليغ آن هستند، در وحشتناكترين مقطعي كه طرح نابودي قرآن و اسلام و ايمان را عملي ميكردند و در زماني كه بيديني و كفر مطلق در افراطيترين صورت خود بود، بديع الزمان سعيد نورسي به عنوان يكي از مدافعان و محافظان فداكار و بيباك اسلام و ايمان و قرآن تنها كسي بود كه در ميدان جهاد ديني ظاهر شد. آري، بديع الزمان در مقابله با دولتها و ملتها نه تنها فرعونهاي يك كشور يا يك منطقه بلكه الحاد و بيديني را در سراسر اروپا به مبارزه ميخواند و هنوز هم ميخواند و حقايق قرآن را در متن استبداد مطلق و شديدترين ظلمها منتشر ميكند. او ميگفت: "وظيفهي ما كار كردن است. پيروز كردن ما، شكست دادن ما، موفق كردنمان يا فراهم آوردن اقبال عمومي از رسالههاي نور به حضرت حق مربوط ميشود. ما در محدوده وظايف الهي دخالتي نميكنيم." او با ظلم و شكنجه و رفتارهاي ستمگرانهيي مواجه ميشد كه نظيرش در تاريخ ديده نشده است. در مقابل خانهاش ژاندارم و مأمور پليس ميگذاشتند و حتي مانع رفتنش به
نماز جمعه ميشدند. نيز براي آنكه اين فاجعههاي تاريخي پنهان مانده و به گوش كسي نرسد استاد را تحت شديدترين كنترلها قرار داده بودند.
استادمان تحت چنين شرايط سختي رساله نور را با عنايت الهي تأليف و بيشتر آن را با حروف قرآني و به صورت دست نويس منتشر كرد. او به اين ترتيب از رسم الخط قرآني هم محافظت مينمود؛ و صدها هزار نفر از جوانان ترك مسلمان نيز براي اينكه بتوانند رساله نور را مطالعه كنند به نعمت و افتخار آموختن رسم الخط كتاب مقدسمان قرآن نائل آمدند. استاد ما بهواسطه قدرت ايمان و اخلاص كاملي كه داشت حقايق قرآني و ايماني را به شيوهيي كاملاً بديع و متناسب با درك زمانه بيان مينمود تا عامه مردم و خواص طلبهها بتوانند از آن استفاده كنند. به اين ترتيب بود كه او با عنايت حق توانست تفسيري عالي و درخشان و جديد را از قرآن مانند رساله نور تأليف كند.
همين آثار خارق العادهاند كه در برابر كمونيسم و بيديني از اين وطن و ملت حفاظت كردهاند؛ همچنين در دوره استيلاي ظلم و ستم كه شعائر اسلامي را به زور بر ميچيدند، و در زمانهيي كه بسياري از افراد به خاطر دنيا خود را مجبور احساس ميكردند و دست از شعائر قدسي مذكور ميشستند، و تعداد كساني كه عليه دين فعاليت ميكردند و مجبور به اظهار بدعتها و فتواهاي مخالف اسلام بودند فراوان بود، بديع الزمان به رغم همه ظلمهايي كه ديده بود و تهديدهايي كه به اعدام ميشد در رفتار، گفتار و كردارش هيچ تغييري ولو اندك ايجاد نكرد. بر عكس، او مدام ميگفت: "اجل ثابت است، تغيير نميكند ... و مرگ مجوزيست براي رفتن از اين عالم فاني به عالم نور و بقا." و وارد ميدان كارزار ميشد؛ او سي سال است كه آثاري را در معرفي و ممانعت از بدعتها و حفاظت از شعائر اسلامي و احياي سنت سَنيّه به صورت مخفيانه منتشر كرده و در محيط پيراموني خود جلوهيي از زمان عصر سعادت را به نمايش گذاشته است. او براي اينكه حتي در مخالفت با يك سنت سنيه حركتي نكرده باشد انزوايي توأم با شكنجه را برگزيد. استبداد مطلق الحادي بيمثل و مانندي كه از ٣٠ سال پيش بر ميليونها نفر
حكم ميراند هيچگاه و به هيچوجه نتوانست بديع الزمان را زير سلطه در آورد و بر عكس، استبدادگران ستمگر مغلوب او بودهاند.
رساله نور ايمان تقليدي را تبديل به ايمان تحقيقي ميكند، و با قدرت بخشيدن به ايمان، سعادت دو جهان را نصيب فرد كرده، حُسن عاقبت را نتيجه ميدهد. اين اثر بزرگترين فيلسوفان بيدين را نيز مجبور به تسليم كرده است. يكي از ويژگيهاي ديگر رساله نور اين است كه بر خلاف متكلمين ديگر بدون ذكر جوانب منفي اهل ضلالت، تنها با بيان نكات مثبت، بدون آنكه زخمي ايجاد كند موفق به معالجه ميشود. بدين اعتبار است كه رساله نور در زمانه كنوني اوهام و وسوسهها را زايل نموده و به سؤالها و پرسشهايي كه به ذهن خطور ميكند طوري پاسخ ميدهد كه نفس را تسليم و قلب را قانع ميكند. رساله نور هم عقل را و هم قلب را روشن كرده، آگاهي داده و نفس را تحت كنترل در ميآورد. اين است كه دانشگاهيان اهل علم و فلسفه كه مسير عقل را در پيش ميگيرند و اهل تصوف كه از مسير دل عبور ميكنند به رساله نور اقبال نشان ميدهند. اهل علم و فلسفه درك ميكنند كه روشنفكريِ واقعي در نتيجه تركيب نور عقل و دل حاصل ميشود. اكتفا به عقل صرف، خِرد را به مرتبه ديدن تنزل ميدهد؛ و اين وضع موجب سقوطي ميشود كه پرندهيي با يك بال محكوم به آن است. صوفياني كه خالصاند و با اخلاص، درك ميكنند كه زمانه، زمانه پيشين نيست. در اين روزگار راهي قرآني لازم است كه ما را با عقل و دل در مسير حقيقت پيش ببرد و به حقيقت برساند؛ تا ما ذوالجناحين شويم.
كساني كه مجموعه مثنوي نوريه را به زبان عربي مطالعه كردهاند ميگويند ذوات بسيار نادري بعد از ٨٠-٧٠ سال سير و سلوك به مرتبه قطبيت و غوثيت ميرسند، آنها تا جايي پيش ميروند و به مرتبهيي ميرسند كه اعتراف ميكنند: "اينجا پايان راه است، جلوتر نميشود رفت"؛ اما بديع الزمان بهواسطه طريق و دانشي كه در قرآن يافت به مراتبي فراتر از مرتبه مذكور رسيد. علماي مُدققي كه اين شاهكار بزرگ را ـ كه اثري به زبان عربيست ـ مطالعه كردهاند، ميگويند: "از حقايق به غايت متعالي، بسيار عميق و ظريف اين اثر هر قدر كه بهره مند شويم به سود ما خواهد بود."
طلاب بيدار شده نيز در مييابند نتايج ايماني و اسلامي كه طلاب براساس برنامههاي مدارس قديم بعد از ١٥ سال ميتوانستند به دست آورند اينك با رساله نور در ١٥ هفته حاصل ميشود. استاد ما ميفرمايند: "كسي كه دروس رساله نور
را طي يك سال با فهم و قبول بخواند ميتواند يكي از علماي واقعي و مهم اين زمانه شود. "
رساله نور گنجينه فيض و نور است كه از مشرب نوراني سرورمان رسولِ اكرم (ص) و سجاياي عالي صحابه كرام ميگويد. اين وضع، حياتي نوراني و جديد، و وجههيي نو نصيب دنياي امروز ميكند و اين حقيقت را نمايان ميسازد كه رساله نور دانشگاهيان و اهل حوزه و خانقاه را كه مدتهاي مديد گمان ميرفت مخالف هماند در يك جا گرد هم ميآورد. نيز شرق و غرب را كه در حال معارضهاند با يكديگر آشتي ميدهد.
شخصيتهاي متخصص، پذيرفته و تأييد كردهاند كه تنها راه مسلماناني كه براي اتحاد جهان اسلام تلاش ميكنند رساله نور است. جريانهايي در آمريكا و اروپا و مخصوصاً در آلمان پديد آمدهاند كه به تحقيق ميپردازند تا چگونگي رفع اختلافات در دنياي امروز و نحوه فهماندن كشفيات و پيشرفتهاي جديد و حق و حقيقت را به انسان عاقل و متفكر و مترقي قرن بيستم بررسي كنند. آنها اگر اهل ادراك و مشاهده باشند بايد به كليات رساله نور بپردازند، البته نشانههايي دال بر آغاز درك چنين حقيقتي در ميان ملت سعادتمند آلمان مشاهده ميشود.
ظهور ٦٥ طلبه نور عمامه به سر فقط در يك قصبه از شهرها و قصبات اروپاي مسيحي نمونهييست از آنچه گفتيم.
گرههايي كه فيلسوفان قديم غرب قادر به گشودن آن نبودهاند و فيلسوفان دوره جديد نيز ميگويند: "فلسفه هنوز موفق به حل اين موضوع نشده است" در رساله نور با فيض قرآن كشف و حل شده و براساس عقل و منطق به اثبات رسيده است. موضوعات مشكلي را كه حكيمان نابغه شرق سعي كردهاند آنها را در ٤٠ صفحه تشريح و تبيين كنند، در يك صفحه رساله نور به صورت مختصر بيان شده است.
يكي دو جمله از زبان بديع الزمان بشنويم؛ هنگامي كه در سال ١٩٣٥ او را براي اينكه اعدام كنند به دادگاه مجازاتهاي سنگين سپرده بودند، در دفاعياتش ميگويد: "رساله نور خاموش نميشود و كسي هم نميتواند آن را خاموش كند.
اين كتاب نوريست كه هر قدر براي خاموش كردن در آن بدمند درخشانتر ميشود؛ رساله نور كشّافيست كه معماي طلسم كائنات را كشف و حل ميكند."
حقيقتي چون معاد جسماني كه نابغه مشهور ابن سيناي حكيم دربارهاش ميگويد: "موضوع حشر، نقليست، ما به آن مؤمن هستيم، و معتقديم عقل را در آن راهي نيست" در رساله نور به طرز بينظير و قابل فهمي براي عموم با عنايت قرآن و به شيوه عقلي به اثبات رسيده است.
به اعتراضات هدفدار فيلسوفان گمراه اروپا و دانشجويان منحرفش كه با عدم درك معناي ظاهري بعضي از آيات متشابه و احاديث شريف مطرح ميشود، در رساله نور به صورت عقلي و منطقي پاسخ داده شده و ثابت گرديده است كه هر كدام از آيات و احاديث مذكور يك معجزهاند. به اين ترتيب رساله نور ريشه گمراهي و شبهات برخاسته از علم و فلسفه را ميخشكاند. رساله نور در انجام اين كار نيز از اصول مثبت پيروي ميكند.
رساله نور داراي فضيلت ادبي فوق العادهييست، و در اسلوب اين كتاب ـ كه با مشهورترين آثار نيز قابل مقايسه نيست و به خودي خود يكي از ويژگيهاي آن بهشمار ميرود ـ بلاغت، فصاحت و رواني و ايجاز برتري وجود دارد. حتي وقتي بر اثر اصرار مسلمانان بلاد ديگر براي ترجمه آثار بديع الزمان به زبان عربي، مجموعه عصاي موسي را نزد عالمان بزرگ جهان اسلام ميبرند، آن را مطالعه ميكنند و ميگويند: "آثار بديع الزمان را فقط خود او ميتواند ترجمه كند. ما در احاطه بر دانش او و ترجمه بلاغت عالي و فصاحت و ايجاز بينظير رساله نور عاجزيم." به اين ترتيب علماي اعلام جهان اسلام بر فضيلت استاد ما و كمالات رساله نور صحه گذاشتهاند.
در آثار بديع الزمان بر خلاف همه مؤلفان و اديبان بزرگ، بيش از لفظ به معنا اهميت داده ميشود. او در آثار خود معنا را فداي لفظ نكرده بلكه بر عكس، لفظ را فداي معنا ميكند. در اسلوبي كه انتخاب نموده نيز خواستهي نوع خاصي از مخاطب را در نظر نميگيرد و حقيقت و معنا را مبنا قرار ميدهد. هنگام دوختن جامه براي قامت، قامت را كوتاه نميكند بلكه جامه را ميبُرد. در رساله نور
جذبهيي الهي هست كه عقل و قلب و روح و وجدان را به خود جلب و انسان را رام حقيقت ميكند، لذا كوچك و بزرگ، پير و جوان، و عوام و خواص به سوي آن نور ميشتابند و پروانه آن نور پر جاذبه ميشوند. نمونه اين حقيقت درخشان، تودهي طلبههاييست كه با گذشت زماني اندك وضعيتي دارند كه دشمنان دين را به وحشت انداختهاند.
بيان ارزش و اهميت ادبي رساله نور مانند همه جوانب ديگر آن، هزار بار فراتر از حد و حدود اديبان و مخصوصاً امثال ماست. سخنان صميمانه و منطبق بر واقع ما در اين خصوص كه ناچيز و در حد بضاعت علم اندكمان ميباشد، در حقيقت بيانگر سپاس و احساس دِينيست كه در برابر بهره عظيمي كه از رساله نور بردهايم بر زبان ميرانيم؛ وگرنه تنها كسي كه در اين قبيل موضوعات صاحب صلاحيت و تخصص است فقط و فقط مؤلف رساله نور ميباشد.
رساله نور تنها تفسير قرآنيست كه به نيازهاي عصر كنوني پاسخ كامل ميدهد؛ اين حقيقتيست كه توسط علماي فضيلت پرور اسلام ـ كه انانيت خود را فداي حق كردهاند ـ تأييد شده و بسيار مورد تقدير و تحسين واقع شده است. ويژگيهاي موجود در تأليفات ٥٠ سال پيش بديع الزمان سعيد نورسي و نبوغ علمي چون بحر عمان او موجب شد علماي مشهور مصر در مطبوعات آن كشور اعلام كنند كه "بديع الزمان نابغه عصر است."
دشمنان بديع الزمان هم تأييد ميكنند كه او در زندگي خود هيچگاه هديهيي نپذيرفت مگر اينكه در مقابل هديهيي دهد؛ بديع الزمان به اين ترتيب با رفتار خود اتهامي را كه دشمنان اسلام بر اهل علم وارد ميكردند در عمل تكذيب و با كردار خويش ثابت نمود كه علم را نميتوان آلت و وسيله چيزي كرد. او حتي در برابر ستمگرترين و خونخوارترين حاكمان نيز از شرف و حيثيت علماي اسلام و عزت ديني و اسلامي محافظت و دفاع نمود. حتي در زماني كه گرسنه ميماند نيز اصل استغنا را كه در طول عمرش بدان وفادار بود زير پا نميگذاشت و ميگفت: "ميانهروي و قناعت دو گنجينه عظيماند، بركت اينها مرا كافيست." و به اين ترتيب از مردم چيزي درخواست نكرد و نميكند.
بديع الزمان سعيد نورسي را سالهاي سال از حبسي به حبسي و از زنداني به زنداني منتقل كردند؛ و از شهري به شهري تبعيد نمودند، او را همواره زير انواع فشارها، ظلمهاي شديد و شكنجههاي دهشتناك قرار دادند، هفده بار او را مسموم كردند؛ در يك روز عذاب يك ماه را به او چشاندند؛ همه اينها دلايل زنده و درخشاني بر صدق و حقانيت بديع الزمان و كليات رساله نور است.
براي نمونه در هند پرسيدهاند: "بديع الزمان چگونه فرديست؟" و در پاسخ آنها گفته شده است: "سالمنديست بيمار، غريب، فقير و ستمديده كه هديه و صدقه نميپذيرد و به رغم ظلم و ستمهايي كه تحمل كرده و ميكند شصت سال است دست از مبارزهاش بر نداشته است." هنديها نيز گفتهاند: "در اين صورت او حقيقت ميگويد و در برابر كفر مطلق و بيدينان و زنادقه سر خم نميكند، رياكار نيست و چاپلوسي نميكند، در حال خدمت مؤثر و همه جانبه به قرآن و اسلام است، به همين دليل آنها هم به او ظلم ميكنند."
تقدير و تمجيد اهل فضيلت درباره استادمان (بديع الزمان) از جنس تمجيدي عادي نيست، كار آنها يك رويداد است. نقل ناقص، مختصر و عاجزانهي يك صدم كارها و اقدامات اوست؛ همچنين مقالهها، نامهها و يادداشتهاي تقدير آميز طلبههاي رساله نور در اين باره نيز مدح بهشمار نميرود؛ دفاع مثبتيست از استاد در مقابل دشمنان بيانصاف و بيوجداني كه خدمت ديني او را هدف قرار داده و به او حمله ميكنند.
يكي از دسيسههاي بيدينان و شياطين انس و جن اين است كه گاه ميگويند يا ديگران را وادار ميكنند كه بگويند: "استادتان براي خود اهميتي قائل نيست؛ شما نيز با نوشتن نامههاي تقديرآميز برخلاف نظر او عمل ميكنيد." آنها در واقع براي اينكه مانع دفاع پاك و مثبت ما از استاد و رساله نور در برابر دشمنان اسلام شوند از ساده دلي دوستانمان سوء استفاده كرده و چنين انديشه مغالطه آميزي را طرح ميكنند تا طلبههاي نور را فريب داده، اغفال نمايند. آري، استاد ما بديع الزمان به موجب اقتضاي اخلاص ممكن است براي خود ارج و قربي قائل نشود؛ اين وضع نشان از كمالات عالي و سجاياي برتر او دارد. او هر قدر كه براي خود ارزش و اهميتي قائل نشود ما ميبايست ميلياردها بار بيشتر، ارزش و اهميت او را درك كنيم؛ اين اقتضاي بصيرت و انسانيت و لطفي الهيست، زيرا شاهكاري مانند رساله نور ـ كه تفسير تابان قرآن است ـ با وجود او ظهور يافته و پديد آمده است. فقط جهان اسلام در دوره كنوني و بشريت عصر حاضر نيست كه با رساله نور پيوند دارد، بلكه حيات و ممات ميلياردها نفر از نسل آتي نيز با رساله نور ارتباط خواهد داشت.
با اين حال استاد در برابر تقدير و تمجيد واقع بينانه ذوات مذكور و طلبههاي نور برآشفته، و بارها با مكدر نمودن خاطر آنان گفته است: "زمان، زمان شخص
نيست، زمان شخصيت معنويست. در رساله نور خبري از شخص نيست، صحبت از شخصيت معنويست. من هيچم. رساله نور متعلق به قرآن است؛ عصاره قرآن و شرف و حُسن آن ميباشد، رساله نور را با شخص من ملتبس كردهاند؛ مزيت از آن رساله نور است. موفقيتي هم كه در نشر رساله نور ديده ميشود مربوط به طلبههاي اين اثر است، ليكن حضرت حق بنا بر نياز شديد من، علاج و ترياقهايي را از قرآن حكيم احسانم كرد و من نيز آنها را روي كاغذ آوردم. به هر حال در اين زمان نقش اول مسؤوليت مترجمي بر عهده من گذاشته شد؛ من هم طلبه رساله نور هستم. با اينكه رسالهيي را تاكنون صدبار مطالعه كردهام اما باز هم احساس ميكنم محتاج خواندنش هستم. من همدرس شما ميباشم."
راز پيروزي و موفقيت استثنايي بديع الزمان سعيد نورسي در خدمت جهان شمول قرآني، ايماني و اسلامياش، و سرّ تأثيرات قدرتمندي كه در رساله نور هست، اين است كه او موفق به كسب اخلاص كامل شده بود، يعني فقط و فقط رضاي الهي را مقصد اساسي خود قرار ميداد. در اين خصوص ميگويد: "اساس مسلك ما، حد اعلاي اخلاص و ترك انانيت است. يك "درهم" عمل با اخلاص بر "صد مَن" عمل بياخلاص ترجيح دارد. من از هداياي مادي و معنوي مردم، و توجه و احترام عامه، و از شهرت بهشدت گريزانم." يكي از دلايل اينكه خيلي اجازه نميداد به ديدارش بروند نيز احتمالاً همين امر بوده است. اهميت فراواني را كه او براي اخلاص قايل بود ميتوان از عبارتي دريافت كه در ميان ١٣٠ جزء اثرش فقط در ابتداي رساله اخلاص نگاشته است: "دست كم هر پانزده روز يكبار مطالعه شود" در كتاب بزرگ دفاعيات دادگاه گفته است: "رساله نور نه فقط آلت دنيا كه وسيله هستي هم نميشود؛ هدف ما رضاي الهيست."
در نتيجه همين سرّ اخلاص استاد بود كه يكي از علماي محقق و مدقق كه به بررسي آثار حكماي مشهور اسلام مانند امام غزالي ميپردازد، ميگويد: "بهرهيي كه از مطالعه يك صفحه رساله نور عايد من ميشود بيشتر از ده صفحه آثار ديگر است."
مُدرسي كه با آثار فلسفي سر و كار دارد ميگويد: "من سالهاست كه با آثار علمي و فلسفي سر و كار دارم. در اين مدت اثري را نديدم كه مانند رساله نور مرا قانع كند و زخمهايي را كه با مطالعه آثار غرب و فلسفه بر روحم وارد شده مداوا نمايد و به نيازهاي زمانه تا اين حد كامل پاسخ دهد."
يك اديب ميگويد: "قلب من مؤمن اما عقلم تاريك و بينور بود. رساله نور، هم عقل مرا روشن كرد هم قلبم را، و هم نفسم را تسليم نمود، رساله نور مرا از عذابي جهنمي نجات داد."
يك پزشك ميگويد: "روزي كه مطالعهي رساله نور را شروع كردم، روزي ميدانم كه چشمانم را بهسوي حيات و زندگي گشودم."
يك دانشگاهي نيكبخت ميگويد: "رساندن نامهيي مربوط به استادمان از محلهيي به محله ديگر استانبول خدمتيست كه براي من بر نمايندگي مجلس ترجيح دارد."
سي سال پيش يك صوفي سالمند فاضل و با اخلاص به جواني به نام لطفي اشاره كرد و گفت: "اين طلبه نور از من جلوتر است." اينها فقط نمونههايي از هزاران اعتراف است.
باز مبتني بر همين سرّ اخلاص است كه طلبههاي رساله نور در انجام خدمت ايماني و اسلامي آن هم تحت شرايط و قيود و محدوديتهاي سخت، اين چنين موفقيتهايي بهدست آورده و زندگاني خود را وقف رساله نور و استادشان كرده، و رساله نور را سرمايه عمر و غايت زندگاني خويش قرار دادهاند. بحث از رساله نور بحث از رضاي الهيست، لذا وكلاي ممتاز برخوردار از حميّت اسلامي، وكالت افتخاري رساله نور را شرف و نعمتي براي خود دانسته و نويسندگان ديندار و مجاهد و حق پرست نيز تلاش ميكردند در معرفي رساله نور ـ كه بر جهان مسلط خواهد شد ـ سهمي داشته باشند. انتشار و فتوحات و تأثيرهاي رساله نور، بيصدا، و با شكوهي چشمگير مانند سر برآوردن و رشد موجودات در فصل زيباي بهار است.
اينك اي برادران نوري ما كه نعمت بزرگي چون رساله نور ـ كه سزاوار حمد و ثناهاي بيحد و حصر است ـ داريد! سخن از نابغهيي بزرگ است، انديشمندي كبير، مؤلف مسلماني چنين، علامه زمان كه بر علوم اول و آخر واقف است، و مجاهد اكبر، سخن از كسيست كه چنين داراي زهد و تقواست، عبدي كلي كه گويا حقايق ايماني در وجودش متبلور شده است، شاگرد قرآن و خادم اسلام كه جز رضاي الهي به هيچ چيز توجه ندارد و مظهر عظيمترين اخلاصهاست، كسي كه نجات دهنده ايمان (خلق) است و ميگويد: "براي نجات ايمان حتي يك نفر، حاضرم وارد جهنم شوم" آري، سخن از كسيست كه در دادگاه حكومت نظامي كه او را براي اعدام برده بودند وقتي در برابر اين اتهام قرار گرفت كه "تو هم مرتجع هستي" گفت: "اگر منظور از مشروطه، استبداد يك حزب باشد، تمام انس و جن شاهد باشند كه من مرتجعم. هزار روح هم داشته باشم حاضرم همه را فداي فقط يك مسأله قرآن كنم." كسي كه بعد از اعلام برائتش بدون آن كه تشكري كند در بين جمعيت حاضر در ميدان بايزيد فرياد كشيد "زنده باد جهنم براي ستمگران! زنده باد جهنم براي ستمگران!" و پيش رفت؛ سخن از كسيست كه براي نابود كردناش او را تحويل دادگاه دادند و او ٢٤ سال پيش در دادگاه گفت: "اي ملحدان، اي زنديقها ! گفتهايد سعيد به اندازه ٥٠ هزار نفر قدرت دارد... اشتباه ميكنيد ... از آنجا كه به قرآن و ايمان خدمت ميكنم قدرتم نه ٥٠ هزار نفر كه به اندازه ٥٠ ميليون نفر است! بر خود بلرزيد! جرأت آن را نداريد كه با من كاري داشته باشيد!" ، "مرگ من چون بمبي بر سرتان منفجر ميشود و وجودتان را متلاشي ميكند؛ همچنان كه با كاشتن يك بذر صدها سنبله ميرويد، جاي يك سعيد هم صدها سعيد، حقيقت عالي مذكور را بر سرتان فرياد خواهند كرد." سخن از كسيست كه ١٥ سال پيش گفت: "اگر به تعداد موهاي سرم، سر داشتم و هر روز سري از سرهايم را ميبُريدند باز هم دست از خدمت ايماني بر نميداشتم." و "اگر دنيا را چون آتشي بر سرم بگذارند، اين سر را كه فداي حقيقت قرآنيست در برابر زندقه خم نخواهم كرد." كسي كه درباره امپراتوري استعمارگر، ظالم و ستمگري كه ٥٠ سال پيش جهان اسلام را استعمار ميكرد
توسط مطبوعات گفت: "تف كنيد بر چهره بيحياي اين ظالمان!"؛ كسي كه در مجلس كبير ملت خطاب به رييس كمال آتاترك .م. گفت: "عاليترين حقيقت در عالم، ايمان است. بعد از ايمان هم نماز است. كسي كه نماز نميخواند خائن است و حكمش مردود ميباشد. حضرت حق در قرآن كريم صدبار امر به اقامه نماز ميكند. اگر حقيقتي بالاتر از نماز وجود داشت خداوند بعد از ايمان به رعايت آن دستور ميداد." سخن از كسيست كه پس از نگارش بياننامهيي، موجب شد از آن پس اقامه نماز جماعت در مجلس شروع شود؛ كسي كه در جنگ جهاني اول فرمانده داوطلب هنگ بود و به اسارت دشمن در آمد و در مقابل پادشاهي روسيه به دفاع از عزت اسلامي برخاست و هنگامي كه ميخواستند تيربارانش كنند با گفتن "من براي رفتن به آن دنيا نيازمند گذرنامه بود" مرگ را به سُخره گرفت؛ آري، سخن از استادمان بديع الزمان قهرمان اسلام است؛ ما در برابر نعمت بزرگ مطالعه آثار چنين استادي اگر جانمان را هم بدهيم و اگر عمرمان را هم وقف او كنيم، و در اين راه هم با ظلمهاي بيشماري مواجه شويم، و اگر تا پايان عمر خود سر از سجده شكر بر نداريم باز هم ناچيز و اندك است ...
استادمان هميشه و همواره ميگفت: "مسلك و مشرب ما مثبت است و قرآن ما را از حركتهاي منفي منع ميكند."
اي سروري كه نقطه اتكاي ما هستي! اي روحِ روح ما، اي قلب قلب ما، اي جان جان ما، اي جانان ما، اي تاج سر ما، اي استاد محبوب و اي سرور ما! مادام كه اجازه حركت منفي را به ما نميدهي، ما نيز از رحمت الهي مسألت داريم و پيمان ميبنديم كه از ظالمان بيانصاف و غداري كه با دشمني با دين بر استادمان ستم كردند، چنين انتقام خواهيم گرفت: رساله نور را تا لحظه مرگ هميشه مطالعه خواهيم كرد و در راه انتشارش با ثبات قدم و با صداقت خدمت خواهيم نمود... رساله نور را با مُركب زرين خواهيم نگاشت؛ ان شا الله ...
طلبههاي دانشگاهي رساله نور
* * *
نامهيي از استاد درباره ديدار كنندگان
مجبورم يكي از عذرهايم را به اطلاع عموم دوستان خصوصاً ديداركنندگانم برسانم:
همچنانكه بيشتر عمرم در انزوا سپري شده، سي ـ چهل سال است كه زير نظر و تحت تعرض هستم؛ لذا از گفتگويي كه ضرورت ندارد اكراه داشته، ميهراسم؛ همچنين از گذشته تاكنون پذيرش هداياي مادي و معنوي برايم سخت بوده است. در ضمن تعداد دوستان و كساني كه علاقمندند ديداري داشته باشيم افزايش يافته و اين امر دادن پاسخ معنوي متقابل به آنها را لازم ميدارد. اين روزها همچنانكه قبول هديه ولو يك لقمه مادي باشد موجب بيماريام ميشود، ديدار كردن و ملاقات نيز مخصوصاً قبول زحمت و آمدن از جاهاي ديگر براي مصافحه، هديهيي معنوي و مهم محسوب ميشود ... من نميتوانم اين هدايا را متقابلاً تلافي كنم. جبران اين هدايا نيز كار ناچيزي نيست؛ به لحاظ معنا گرانبهاست. من خود را لايق چنين احترامهايي نميبينم، لذا پاسخ معنوياش را هم نميتوانم بدهم. به همين دليل همانند هداياي مادي كه نبايد قبول كنم از ديدار و همصحبتي نيز ـ كه هديهيي معنوي محسوب ميشود ـ به عنوان احسان الهي تا ضرورت ايجاب نكند منع شدهام. برخي از اين ديدارها موجب بيماري من ميشود درست مانند هداياي مادي كه وقتي نميتوانم جبرانش كنم بيمار ميشوم، لذا خواهشمندم خاطرتان مُكدر نشده و ناراحت نشويد.
مطالعه رساله نور ده برابر بيشتر از ديدار با من مفيد است. در اصل ديدار كردن با من به خاطر آخرت و ايمان و قرآن ميباشد. با دنيا كه ارتباطم را قطع كردهام، پس داشتن انتظار دنيوي از ديدار با من بيمعناست. به منظور آخرت و ايمان و قرآن هم رساله نور نيازي به من باقي نگذاشته است. من حتي با برادران خاصي كه همراهم هستند تا ضرورت ايجاب نكند نميتوانم ديدار كنم. ولي خواهان ديدار و گفتگو با برخي از برادران دربارهي بعضي از خدمات مربوط به انتشار و توزيع و فتوحات رساله نور هستم. هر گاه خواهان چنين ديدارهايي باشم امكان جايز بودن آن فراهم ميشود و مرا آزار نميدهد. اين مطلب را بايد به علاقمنداني كه از اين نكته بياطلاعاند و به ديدار من ميآيند اطلاع دهم كه چند
سالي هست در جرايد اعلام كردهام براي كساني كه دوست دارند مرا ببينند و مخصوصاً كساني كه از راه دور به اينجا ميآيند و موفق به ديدار نميشوند را در دعاي مخصوصم وارد ميكنم .... هر روز صبح هم دعا ميكنم .... لذا خواهشمندم مكدر نشوند.
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
از طرف يك مقام مهم مملكتي براي استادمان كه بهشدت بيمار بود نامهيي آمد، نوشته بود: "افراد مهم حزب قديم حزب جمهوري خلق .م. براي منتشر نشدن تاريخچه حيات با يك سازشكاري بزرگ برخي از كارگزارانشان را براي عملي كردن اين خطا سوق دادهاند."
استاد ما نيز در پاسخ گفت:"اولاً مهمترين بخش تاريخچه حيات سه بار در نشريه "سبيل الرشاد" و چهار بار هم در طول سي چهل سال گذشته با حروف قديم و جديد منتشر شده است. بخشهايي از آن هم كه مربوط به دفاعيات ميشود در دادگاههاي متعدد قرائت شده و به طور رسمي انتشار يافته است. مطلب جديد در آن، چند نامه است كه از خارج كشور، جاهايي مانند مدينه منوره فرستادهاند و حاوي توضيح و تشكر يكي دو شخصيت دانشمند است، لذا دليلي وجود ندارد كه دادگاهها به طور رسمي در اين كار مداخلهيي كنند.
ثانياً: رساله نور در چهل پنجاه سال گذشته به رغم تمام تلاش سياستمداران به طرز خارق العادهيي بدون كمك ديگران در جهان اسلام منتشر گرديد، و امروز ميليونها نفر ناشر آن هستند، در چنين وضعي نه تنها يك حزب قديمي كه حتي اگر همه دنيا هم جمع شوند امكان ندارد بتوانند مانع گسترش و انتشار آن شوند.
بيشك در چنين وضعي رساله نور صورت يك اعلاميه را خواهد گرفت، لذا طلبههاي نور نبايد متأثر و نگران شوند ...
ثالثاً: من از ظلمهايي كه حزب قديم در حقام روا داشته است گذشته و آنها را حلال نمودهام؛ نيز يادآوري كردهام از اصول اساسي قرآن
وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى
است، يعني به دليل خطاي كسي نبايد و نميتوان فرد ديگر يا حزب يا خويشاوند او را مسؤول شناخت؛ و به سبب انتشار اين موضوع توسط رساله نور در آناتولي و ولايات شرقي، به صورت چشمگيري به امنيت و آسايش جامعه خدمت شده است. به يقين اين كتاب در باطن هر انساني مأمور معنوي نهي كنندهيي ميگمارد؛ بنابراين رساله نور مانع از آن است كه چهار پنج خطاي حزب قديم صد برابر بيشتر شود. رساله نور هيچ گاه خطاي پنج درصد از افراد را به حساب نود و پنج درصد ديگر نمينويسد و خطاي مذكور را بيست سي درجه بيشتر نشان نميدهد. اين است كه اكثريت اعضاي اين حزب مانند اعضاي حزب حاكم ميبايست خود را مديون رساله نور بدانند، زيرا اگر اين درس و اين اصل اساسي قرآني را رساله نور به ديگران نميآموخت خطاي آن پنج نفر به پاي هزاران نفر ديگر نوشته ميشد.
رابعاً: به يقين مُحقق شده است كه رساله نور درسي از معجزه معنوي قرآن حكيم است و در برابر كفر مطلقي كه از خارج هجوم آورده از اين ملت و از عالم اسلام حفاظت خواهد نمود؛ به همين دليل است كه هيچ يك از فيلسوفان بيدين چارهيي براي مقابله با آن نيافتند. خبر قطعي به ما رسيده است كه يك ميليون جوان در خارج گفتهاند "رساله نور است كه ميتواند آشتي عمومي را تأمين كند." خبردار شديم، كه برخي از كشورهاي بيگانه مانند آلمان و آمريكا نيز كه طرفدار صلح عمومي هستند شروع به ترجمه رساله نور كردهاند.
خامساً: اگر مقامات رسمي معناي غلطي به قوانين جديد دادند و مثلاً با يكي دو سطر اين قوانين مشكل داشتند به جاي من به آنها بگوييد: "مگر ميتوان به دليل خطاي كسي بيست هزار نفر از همسايگانش را مجازات و زنداني كرد؟ آيا در دنيا قانوني هست كه چنين حكمي كند؟" حالا فرض كنيد در يك سطر از كتابي
٥٠٠ صفحهيي كه هر صفحه اش ٢٠ سطر دارد عليه يك نفر چيزي گفته شده باشد؛ اولاً در آنجا اسم كسي ذكر نشده تا موجب مؤاخذه شود؛ ثانياً اگر اسم هم ذكر شده باشد ميتوان به شيوه سانسور آن سطر را پاك كرد. مصادره كل كتاب به دليل آن يك سطر به زنداني كردن ده هزار نفر شباهت دارد، اين عمل ظلم و اقدامي غيرقانونيست كه در هيچ جاي جهان نمونه ندارد. ٢٠ هزار سطر ديگر كتاب تاكنون موجب تقويت ايمان ٢٠ هزار نفر شده است، لذا خطا و سيئه مزبور را ميتوان به ٢٠ هزار حسنه و نيكي ياد شده بخشيد و عفو نمود.
من اگر بهشدت بيمار نبودم بيشتر سخن ميگفتم. شما همكاران نزديكم تصحيح و اصلاح فرماييد. رساله نور به لحاظ معنا يكي از وظايف پليس را انجام ميدهد، اين اثر درسهايي دارد كه موجب تقويت جدي آن دسته از مأموران پليس ميشود كه در خدمت امنيت و آسايش جامعه هستند، لذا در حالي كه پليسها بايد بيش از ديگران طرفدار اين كتاب باشند، اما هستند مأموران پليسي كه رسماً وظيفه مأموران تفتيش را انجام ميدهند و در حقيقت عليه پليس كار ميكنند، ولي من از نظر روحي راضي نيستم چنين تقصيراتي را به مأموران پليس نسبت دهم، تا شما مصلحت را چه بدانيد. به آنها بگوييد كه عموماً حلالشان كردهام.
سادساً: بسيار متأسفم در هنگامه شب معراج كه به احترام ماههاي سه گانه و معراج شريف در انتظار گشايشي بودم ولي رويداد تفتيش و بازرسي به سبب كتاب تاريخچه حيات، موجب تكدر خاطر شديد شد. به حكم حديث صحيح "صدقه بلا را رفع ميكند" رساله نور را صدقهيي ميدانم كه از آناتولي رفع بلا ميكند؛ زيرا هر گاه برائت و آزادي اين اثر را اعلام كردهاند بلايايي دفع شده و زماني كه به آن حمله كردهاند صدها حادثه در آناتولي رخ داده است؛ همچنان كه قبلاً وقايعي مانند توفان و زلزله را ثبت كردهاند اين بار نيز سرمايي كه مشابهاش را در زندگي نديده بودم، سرماي ١٨ درجه زير صفر درست هنگام حمله و تفتيش و بازرسي نمايان شد.
استاد به دليل بيماري شديد بيش از اين چيزي نگفت. با حال نزار خود به خادمش گفت: اين مطلب را براي برخي دوستان و شخصيتهاي رسمي بفرستيد، تا زياد نگران نباشند.
خادم استاد بسيار بيمارمان
آري، آنچه خادمم نوشته درست است
سعيد نورسي
* * *
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ الله وَ بَرَكَاتُهُ
استاد محترم! پاداش جهاد معنوي و صبر جميلتان، تحقق خواستههايتان در مسير خدمت به ايمان قدسي بود كه از طرف حضرت حق به شما احسان گرديد؛ اين را از آزاد اعلام كردن نشر رساله نور توسط دادگاه دانستيم. اين مبارزه و رويارويي مقدس و آرماني كه از سالها پيش ادامه داشته است با پيروزي به نتيجه رسيد، همان شد كه خواست حق بود، آرزو و خواسته قلبي ما تحقق يافت، و با غلبه ايمان بر كفر، پردههاي ظلمت پاره شد و همه جاي جهان با شعاعهاي درخشان (رساله) نور روشنايي يافت. رساله نور بود كه سعادت بيپايان رسيدن به نعمت ايمان، و اين پيروزي را نصيب ما، ملت ترك و همه انسانها كرد و موجب شد به حق نزديكتر شويم. رساله نور در اين نبرد بزرگ و دهشتناك بيايماني، سلاح رهايي ما شد و روحهايمان را بازسازي و قلبهايمان را تقويت و دلهايمان را فتح نمود. به همين دليل تقدير و تشكر خود را خدمت آن استاد محبوب عرض ميكنيم و با توجه به عمر مباركتان ـ كه صفحات آن قريب قرني مبارزه و جهاد و شكنجه و آزار و ظلم و تبعيد است و در دورهيي پر از ترس و رنج و اضطراب سپري شده ـ همچنين با توجه به عزم و صداقت و آرامش و شجاعت و درك و ايمان پولادينتان و برداشتهايتان از اسلام، نحوه نگرشتان به انسانيت، و نمونه بودنتان از نظر ظاهر و باطن و مخصوصاً با توجه به تأثيري كه كليات رساله نور بر جهان بشريت گذاشته و با معنايي كه بازتـاب ميدهـد، ميليونها طلبه نور تابـع جناب عـالي عزم شان را جزم كردهاند كه مسير شما را بپيمايند؛ همه آنها شيفته و سپاسگزار شمايند.
استاد ارجمند! حالا ديگر با نتيجه موفقيت آميزي كه در امتحان دشوارتان، به رغم همه سالمندي و خستگيها بهدست آورديد آسوده خاطر باشيد. حالا ديگر سعيدهاي جوان براي تداوم اين مبارزه قدسي، و مبارزه در راه ايمان و قرآن، پرورش يافتهاند. آنها اين مبارزه مقدس و الهي را با نور و شعور ايمان پيش
خواهند برد و ان شاء الله تا قيامت آن را ادامه داده و از نسلي به نسل ديگر منتقل خواهند كرد.
سرور گرامي! از اتمام كار چاپ زندگينامهي مفصل و تازهي شما در آنكارا ـ كه در صفحات زرين تاريخ فردا با شكوه و عظمت از آن ياد خواهند كرد ـ شاد و مسرور هستيم و اين مناسبت را جشن گرفتهايم. كتاب تاريخچه حيات شما اهميت فراواني دارد، زيرا صفحات جهاد و مبارزه در راه نجات ايمان را كه علت غايي زندگانيتان قرار دادهايد در بر ميگيرد و نشان ميدهد كه به رغم وجود انواع محروميتها با عزمي نستوه و خستگي ناپذير به هدفتان رسيدهايد. اين كتاب درباره تأليف و تنظيم و انتشار رساله نور هم كه رحمتيست براي عالم، مطالب كافي در اختيار خواننده قرار ميدهد. اين درياي نور كه امروز ميليونها انسان را به جوش و خروش آورده و آنها را به سوي سلامت رهنمون مي شود همواره در خروش خواهد بود و كفر را نابود، و تاريكيها را خواهد دريد و حامي و نجات دهنده انسان خواهد بود.
اي استاد عزيز و محبوب! ما مديون شما هستيم و بايد از شما سپاسگزاري كنيم. با عميقترين دوستيها و محبتها، سلام و احترام خود را تقديم كرده در انتظار دعاي با بركتتان، بوسه بر دستان شما ميزنيم.
طلبههاي نور در استانبول
* * *
رساله نـور و كشورهاي ديگر نگاهي اجمالي به موفقيتهاي رساله نور در خارج
رساله نور با شيوهيي مثبت و متناسب با سطح علم و دانش قرن بيستم و با مخاطب قرار دادن عقل و دل انسانها از روش اقناع و اثبات استفاده ميكند، لذا نه فقط در تركيه كه در كشورهاي خارج نيز با اقبال مواجه شده است. پيش از آنكه رسالههاي نور در كشور ما (تركيه) با حروف جديد و در چاپخانهها منتشر شوند در ممالك ديگر اسلامي و در رأس آنها پاكستان و عراق به عربي، اردو، انگليسي و هندي چاپ و در جهان اسلام معرفي شده و با جلب توجه فوق العاده خوانندگان فراواني يافتند.
بديع الزمان شخصيت ممتازيست كه از چهل ـ پنجاه سال پيش نه فقط در كشورهاي اسلامي، كه در تمام جهان شناخته شده است. هيچكس نتوانسته بود او را در زمينه مسايل علمي حتي در سنين كودكي شكست دهد به همين دليل نظرها را در داخل و خارج به خود جلب نمود. دانشگاه الازهر ـ مركز علمي جهان اسلام ـ توسط علماي مُدققي چون "شيخ بخيت" رييس دانشگاه به مرتبه علمي و نبوغ برجسته او پي برد و در همان حال خبر آگاهي همه جانبه او از علوم مثبته در تمام جهان گسترش يافت. در مطبوعات مصر مقالههايي درباره او منتشر ميكردند و از او با عنوان "نابغه عصر" ياد ميشد. او خود ٤٥ ـ ٥٠ سال پيش در شام در خطبه مهمي كه در مسجد اموي براي ده هزار نفر از حاضران كه حداقل
صد نفر از آنان اهل علم بودند ايراد كرد، دلايل عقب ماندگي جهان اسلام و چگونگي پيشرفت آنها را توضيح داد و ميزان ضرورت اتحاد مسلمانان را بيان نمود.
در سراسر عالم اسلام با شيفتگي از خطبه مذكور استقبال شد و در مجالس علمي شروع به بحث از سعيد نورسي كردند. هزاران نفر با آگاهي از مجاهدات و مبارزات بديع الزمان و مطالعه آثارش بهشدت به او علاقمند شدند. طلبههاي با غيرت دانشگاه الازهر معناي يكي از احاديث را كه موجب كج فهميهايي شده بود از استاد بديع الزمان سؤال كردند؛ استاد بيمار بود؛ طلبههايش مطالب مرتبط با موضوع را از رساله نور جمع آوري كردند و همراه پاسخي كه استاد قبلاً با در نظر گرفتن سؤالهاي احتمالي درباره آن حديث به صورت قطعي و يقيني داده بود ارسال نمودند، طلبههاي دانشگاه از پاسخ مذكور تقدير و تشكر فراواني كردند. علي اكبر شاه وزير معارف پاكستان (رييس فعلي دانشگاه سند) هنگام سفر به تركيه با بديع الزمان ديدار كرد و زمان ترك كشور، در مورد استاد بديع الزمان و آثارش براي جوانان سخنراني نمود و پس از ورود به ميهن خود نيز ترتيبي داد كليات نور كه نسخهيي از آن را به پاكستان برده بود در دانشگاهها تدريس شود و براي ترجمه آن به زبان اردو كارهاي لازم صورت پذيرد. در پاكستان روزنامهها و مجلاتي كه به زبان عربي و انگليسي منتشر ميشد اقدام به معرفي استاد و آثارش به مردم نمودند. آنها مينوشتند، كه گشايش اسلامي پديد آمده در تركيه يكي از نتايج فعاليت رساله نور است و استاد بديع الزمان رهبر معنوي جهان اسلام ميباشد. درباره او از تعبير "حضرت بديع الزمان سعيد نورسي" استفاده ميكردند و دربارهاش مقالههاي متعددي مينوشتند. امروز رساله نور در عالم اسلام به عنوان سپري قرآني شناخته ميشود كه حملات عليه اسلام را در هم ميشكند.
در آمريكا و اروپا و آفريقا نيز از رساله نور استقبال شده و در بسياري از ممالك و در رأس آنها در آلمان و فنلاند شروع به مطالعه آن كردهاند. در نمازخانه دانشگاه فني برلين رساله نور گذاشتهاند و در بخش الهيات دانشگاه شرقشناسي،
كنفرانسي درباره رساله نور برگزار كردند. رساله نور در پيروزهاي اسلامي در آلمان نقش بزرگي داشته است.
در شهر "گومُلجنه يونان" به همت حافظ علي افندي درسخانهاي افتتاح شده و در آنجا درسهاي رساله نور را هم تحصيل ميكنند؛ صدها طلبه رساله نور در آنجا آموزش ديده، و تربيت ميشوند.
رييس جماعت اسلامي فنلاند رساله نور را منتشر كرد و در سايه همين فعاليت تعداد قابل توجهي از مردم آن ديار در حال مسلمان شدن هستند.
رساله نور در ژاپن و كره هم خوانندگان فراواني دارد. تعدادي از طلبههاي نور كه به سبب جنگ كره به آن كشور رفتند همه كليات رساله نور را با خود به كره بردند. بخشي از اين آثار به دانشگاههاي ژاپن و بخش ديگر آن به كتابخانههاي كره اهدا شد. با همين اقدام جماعت مسلمان ژاپن نيز شروع به مطالعه رساله نور نمود.
مسلمانان اندونزي و هند نيز از رساله نور بينصيب نماندهاند. يكي از طلبههاي نور كه عازم سفر حج شده بود كليات رساله نور را به يكي از علماي هندي هديه ميدهد؛ اين عالم هندي نيز ميگويد اين آثار را به هندي ترجمه خواهد كرد و اين كار را مسؤوليت بزرگي براي خود ميداند.
در آمريكا برخي از رسالهها به مسجد واشنگتن اهدا شده و به اين ترتيب امكان مطالعه رساله نور براي مسلمانان آمريكايي نيز فراهم آمده است.
به مناسبت ارسال رسالههاي نور از عراق به آمريكا، از سوي دبيركل مركز فرهنگ اسلامي در واشنگتن براي طلبهيي كه رسالهها را فرستاده بود نامهي تقدير آميزي فرستاده شده است.
مطالب بيان شده چند نمونه از موفقيتهاي رساله نور در كشورهاي ديگر در محدوده اطلاع و آگاهي ماست.
در "قرآن معجزهدار" مقصود از "قرآن معجزهدار"، قرآنيست كه به شيوهي خاصي نگارش شده و نمايانگر بعضي از معجزات قرآن كريم است. كه به زودي منتشر ميشود؛ علاوه بر مراقبت از خطاطي حافظ عثمان، اعجاز لفظي قرآن نشان داده شده است. شكي نيست كه عالم اسلام و همه جهان از اين قرآن استقبال چشمگيري خواهند كرد.
آيا همه اين موارد نشانه و علامت آن نيست كه رساله نور در حال پر كردن خلائي بزرگ در گستره جهان ميباشد؟ تمام بشريت به قرآن و از اين رو نيز رساله نور ـ كه اعجاز معنوي قرآن را در زمان كنوني بيان و اثبات ميكند ـ نيازمند است.
در اين بخش تعدادي از مقالات مربوط به استاد بديع الزمان و رساله نور را كه در كشورهاي ديگر منتشر شده؛ همچنين برخي از نامههاي ارسالي براي استاد و طلبههايش را درج ميكنيم.
* * *
نامهيي كه علي اكبر شاه رييس ارجمند دانشگاه سند براي يكي از طلبههاي نور در آنكارا نوشته است
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ
برادر عزيز و صديقم!
از اينكه مدتهاست براي شما نامه ننوشتهام عذرخواهي ميكنم. ان شاء الله از اين پس نامههاي زيادي مينويسم. از شما هم خواهش ميكنم همواره برايم بنويسيد. در محبت و علاقه من هيچ كاستي حاصل نشده و بر عكس بيشتر و بيشتر ميشود.
تركي نميدانم اما رساله شما را ميبينم و بسيار ميپسندم.
زبان يار من تركي و من تركي نميدانم
چه خوش بوده اگر بوده زبانش در دهانم
چهقدر خوب است كه نام كليات رساله شما "نور" است و داعي نور ميباشد. بين ما رابطهيي روحاني وجود دارد. از خداوند ميخواهم اين تعلقات روحاني را
بسيار بسيار پايدار فرمايد. زماني كه در تركيه بودم با دوستان شما هم ديدار كردم. از اوضاع آنها هم برايم بنويسيد و سلام و احترام مرا نيز به آنها ابلاغ فرماييد؛ ممنون ميشوم. حضرت نور چگونهاند؟ درباره ايشان برايم بنويسيد و سلام و ارادتم را به ايشان اعلام كنيد و بگوييد كه در خدمتشان هستيم. با صابر احسان اوغلو ديدار كردم و در حال حاضر با او نشسته و درباره تركيه و شما بحث ميكنيم. ما كمي بيشتر فعاليت كرده و اگر خداوند ياري كند در خدمت دين خواهيم بود.
در پايان اين نامه براي صحت و سلامت (شما) دعا ميكنم و از حضرت حق عاجزانه ميخواهم به مسلمانان امنيت عطا فرمايد.
برادر ديني شما
سيد علي اكبر شاه
رييس دانشكده الهيات دانشگاه سند
حيدر آباد - غرب پاكستان
* * *
نامهيي از رييس انجمن دانشجويان مسلمان پاكستان به جناب استاد بديع الزمان
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
مفتخر هستيم خبر برگزاري كنگره سالانه انجمن دانشجويان پاكستان را در كراچي پايتخت پاكستان در روزهاي ١٤، ١٥، ١٦ ربيع الآخر١٣٧٧، مصادف با روزهاي ٨، ٩، ١٠ دسامبر ١٩٥٧ به اطلاع شما برسانيم. تقاضا ميكنيم براي تقويت روحيه جواناني كه در راه اسلام فعاليت ميكنند و در ارتباط با كنگرهيي كه برگزار ميشود، پيامي ارسال فرماييد.
حضرت استاد حتماً واقفاند كه انجمن دانشجويان پاكستان اسلام را شعار خود قرار داده... و معتقد است فقط دين اسلام قادر به حل مستقيم مسايل دشوار جهان مي باشد.
اين انجمن قدرتمندترين انجمن و محكمترين ساختار اجتماعي در پاكستان است و از ده سال پيش تاكنون براي اثبات انديشه جهان شمول اسلام و نظامهاي عالي آن براي دانشجويان و تشكلهاي دانشجويي تلاش ميكند.
اميد قطعي داريم كه به طرز شايسته ما را از ياريهاي خود برخوردار فرموده، نااميدمان نخواهيد كرد.
باتشكر و سپاس فراوان
درود
برادر ديني شما
ابصار عالم
رييس انجمن دانشجويان مسلمان پاكستان
* * *
نامهيي از م. صابر نويسنده چهار روزنامه بزرگ، و مدير گروه تاريخ ترك در دانشگاه كراچي كه عهدهدار انتشار رساله نور در پاكستان است و باعث شده بسياري از مردم پاكستان رساله نور را مطالعه كنند.
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادران ارجمند ديني!
نامه ارزشمندتان را دريافت كردم و بسيار بسيار متشكرم.
صحت و سلامتي جناب استاد سعيد نورسي چگونه است؟ مردم و دانشجويان علاقمند او در اين باره سؤال ميكنند؛ خواهش ميكنم به من خبر دهيد.
در ماه جاري عليه صهيونيستها و كفار سرخ كه دشمنان واقعي تركها و مسلماناناند چهار مقاله منتشر كردم. درباره گذشته و پايههاي دوستي تركيه و پاكستان در كراچي ياداشتي منتشر و نسخهيي از آن را براي شما نيز ارسال نمودم. در نشريهيي ماهانه به نام "امام" مقالهيي با نام"مسلمان ستمديده در روسيه" نوشتم. اين را هم فرستادم؛ براي روزنامههاي اردو زبان هم ارسال كردم. هدف من خدمت به اسلام، معرفي ادبيات تركيه و نوشتن و فعاليت در برابر دشمنان ملت ترك است.
........
ميخواهم در اينجا كتاب مهمي منتشر كنم به همين دليل به شما نامه مينويسم. در همين مورد "خلقيها"
منظور سر دمداران حزب جمهوري خلق است. م.
را معرفي ميكنم و ميگويم كه عليه تركها فعاليت كرده و به نام جمهوريت مردم را فريب داده و مسلمانان را زنداني كرده بودند. ميخواهم اين مقالات را كه در كراچي منتشر شدهاند به صورت يك كتاب چاپ كنم. هر قدر مطلب براي ما بفرستيد در اينجا منتشر ميشود.
بعد از پايان اين نامه براي شما نامه مهم ديگري خواهم نوشت و نشان خواهم داد كه استاد چرا بزرگترين شخصيت ديني جهان اسلام است و چرا نظير او در اندونزي و شبه جزيره هند و پاكستان و دنياي عرب و آفريقا ظهور نكرده است.
دوستان نورجي من! براي دوستي تركيه و پاكستان تلاش كنيد. كمونيستها را تحت نظر بگيريد. افتخار ميكنيم به اينكه تركيه و پاكستان عضو پيمان بغداد هستند. راه ما اسلام است نه عرب گرايي و ايران گرايي ...
ماه گذشته سيد علي اكبر شاه مرا دعوت كرد. او در سال ١٩٥٠ با استاد ديدار كرده است. مطالب بسيار مفيدي به من گفت. او طي مقالاتي استاد را معرفي نموده و عليه يهوديها مطالبي نوشته است. اين شخص به استاد سلام ميكند و دعاگوي طلبههاست و ميگويد: "من تحت تأثير دو نفر بودهام؛ مولانا و سعيد نورسي."
م. صابر احسان اوغلو
* * *
نامه ديگري از م. صابر احسان اوغلو
........
براساس يك خبر، دولت مَندرس دستور انتشار رساله نور از آثار مهم و اسلامي جناب استاد سعيد نورسي انديشمند بزرگ جهان و عالم اسلام را صادر كرده است. در پاكستان كساني كه مشغول فعاليتهاي ديني هستند از شنيدن خبر فوق بسيار خوشحال شدند. به همين مناسبت به جناب سعيد نورسي، طلبههاي او و برادران ديني ترك از جان و دل تبريك گفته، سپاسگزار همه دمكراتها و در رأس آنها مَندرس هستيم كه ملت را از ظلم و استبداد و بيديني نجات دادند.
به سبب همين اقدام، تبليغاتي كه در خارج عليه ملت تركيه صورت ميگرفت پايان يافته و محبت گذشته جهان اسلام نسبت به تركيه دوباره جان ميگيرد. من به عنوان يك مسلمان پاكستاني هيچ گاه سفري به تركيه نداشته و سعيد نورسي را هم نديدهام، اما بخشهايي از كتابهاي منتشر شده توسط طلبههاي نور دانشگاه استانبول را مطالعه كرده و حقيقتاً لذتي روحاني بردهام؛ اينك در اين فاصله دور يكي از شاگردان نور هستم.
چنين آثاري به اردو كه زبان مادري من است نوشته نشده و قهرماني ديني چون سعيد نورسي در هند و پاكستان وجود ندارد. اين يك حقيقت است. اين آثار اگر به اردو ترجمه شوند اميد آن هست كه خدمتي بزرگ و اسلامي انجام گيرد. در حقيقت مبارزه با كمونيسم از طريق نشريات امري بسيار ضروريست و دمكراتها در اساسنامههايشان به اين مطلب پرداختهاند. انشاءالله با فعاليتهاي اسلامي از اين قبيل، كمونيستها و فراماسونها و كساني كه دشمن تركيه هستند از بين ميروند و تركيه در آينده جايگاه پيشين خود را بهدست خواهد آورد... آمين.
م. صابر احسان اوغلو
الرّبادي
از شاگردان نور در پاكستان
* * *
(نامهيي از طلبههاي نور در كراچي)
طلبههاي نورِ كراچي پاكستان
م. صابر احسان اوغلو، م. آ. (پره و)
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
سرور گرامي! آثار مهم استاد عزيز و بزرگمان جناب بديع الزمان سعيد نورسي را دريافت كردم. آثار ديگر ايشان را نديده بودم و شما آنها را اولين بار براي من ارسال كرديد. به امتحانم چيزي نمانده است. بعد از ماه مي درباره جناب استاد و خدمات ايماني و قرآني ايشان مقالههايي خواهم نوشت. ان شاء الله نسخههايي از مطالب منتشر شده را براي شما ميفرستم. من اگر به لحاظ مادي و ظاهري با شما آشنا نباشم به لحاظ معنا شما را ميشناسم. براساس آيات قرآن همه مسلمانان چون برادراني واقعي هستند... من اين مطالب را براي شما مينويسم چون شما را برادر اسلامي و مخصوصاً مسلمان تركيهيي و نورجي ميدانم. من يك پاكستاني هستم؛ تركيهيي نيستم. زبان مادريام تركي نيست، اما طلبه نور هستم. بديع الزمان سعيد نورسي را بزرگترين عالم و انديشمند ديني ميدانم و خود را طلبه نور معرفي ميكنم. جناب سعيد نورسي نه فقط استاد شما كه استاد همه جوانان مسلمان است. متأسفانه در شهر ما كسي كه تركي بداند وجود ندارد، اين است كه با خدمات استاد آشنا نيستند.
از پاكستان در باره رساله نور مطالبي را به اطلاع شما ميرسانم:
درباره استاد و تركيه مطالب بسيار اندك است. من دو سالي هست كه تا حدودي فعاليت ميكنم. در روزنامههاي پاكستان، بخارا و برمه مقالاتي منتشر كردم. قدرداني زيادي كردند و از من درباره تركها و رساله نور مقاله ميخواستند،
ولي من در ابتدا درباره استاد مطلب زيادي نميدانستم اين بود كه با جواني به نام "صالح اوزجان" مكاتبه كردم و از او خواستم كتابهايي درباره تركيه برايم بفرستد. او هم فرستاد. يكي از موارد ارسالي كتاب "سردنگچدي" بود كه در آن مقالهيي درباره رساله نور ديدم. مطالعه و استفاده كردم. شروع به جمع آوري مطلب درباره رساله نور نمودم. خيلي دوست داشتم آثار او را بخوانم و كتابت كنم. از همان موقع نوشتههاي او را مطالعه كردم و دربارهاش انديشيدم. دانستم كه دشمنان اسلام در خارج عليه او تبليغات كردهاند. درباره او تا به امروز دوازده مقاله نوشتهام. مطالبم در روزنامههاي دعوت (دهلي)، استقلال (رانگون)، تسنيم (لاهور)، المنير (لايلپور)، آسيا (لاهور)، مسلم (داكا)، انقلاب (كراچي)، انجام و جنگ (كراچي) و برخي روزنامههاي ديگر منتشر شده است.
اين مقالهها كه درباره استاد نوشته شده، به زبانهاي ديگر هم ترجمه گرديدهاند. امروز هزاران و شايد ميليونها نفر مسلمان و غير مسلمان او را ميشناسند. از من مطالب بيشتري درباره او درخواست ميكنند. هر روزنامهيي ميخواهد درباره او مطلبي منتشر كند. ان شاء الله سه ماه بعد، با تمام توان در اين زمينه كار خواهم كرد. من از دشمنان اسلام واهمهيي ندارم. در كراچي كتابهاي استاد و ديگر كتابهاي تركي را گردآوري و كتابخانه كوچكي راه اندازي كردم. همه كتابهاي ارسالي از تركيه در اين كتابخانه است.
ما امسال در نظر داريم جمعيتي به نام "اتحاديه دانشجويان تركيه و پاكستان" را تأسيس كنيم. از دوستان نورجي خواهشمندم براي استحكام پيوندهاي دوستي تركيه و پاكستان بكوشند؛ زبان اردو هم ياد بگيرند. در اين شبه جزيره زبان ملي ١٣٠ ميليون مسلمان اردو است. ما در اينجا براي آموزش زبان تركي تلاش ميكنيم. شمار كساني كه تركي ميدانند از سيبري تا آلباني ٦٠ ميليون مسلمان و در تركيه ٢٥ ميليون تُرك است.
به برادران نورجيام ميگويم: "هر كجا كه هستيد با صهيونيسم مبارزه كنيد." مؤسسان كمونيسم فقط و فقط يهودياناند. كمونيستها تا امروز بر ايديل ـ اورال، قفقاز، آلمان، كريمه، آذربايجان، تركستان غربي و همسايه ما تركستان شرقي تسلط يافتهاند. حقوق ٦٠ ميليون نفر از برادرانمان پايمال شد. هند نيز يك دولت امپرياليست است. نهرو و هندوهاي ديگر دشمن اسلاماند. متأسفانه دولتهاي
اسلامي از اين مطلب آگاه نيستند. مسلمانان كشمير به دستور نهرو كشته ميشوند. نزد سعيد نورسي برويد و درباره مسلمانان هند به او بگوييد در كشورش در مخالفت با اين موضوع مطلب بنويسد. در اينجا براي جناب سعيد نورسي احترام فراواني قائلاند. ما او را دوست داريم و براي سلامت و طول عمرش دعا ميكنيم. سعيد نورسي در جهان اسلام نظيري ندارد. در مصر "حسن البنا" بود كه به شهادت رسيده است. در شهر "يوطمز" هم "اقبال" بود كه از دنيا رفته است. فعلاً يك "مودودي" هست، البته شخصيتهاي بزرگ ديگري هم هستند، اما مانند استادمان وجود ندارد. استاد گوهر جهان اسلام است. (متأسفانه) مطلب درباره او كم است. آثار او به فارسي، انگليسي و اردو ترجمه نشده است، اما در آينده خواهد شد.
اين آرزو بر آورده شد و بعد از اندك مدتي ترجمه آثار شروع گرديد.
زندگاني باارزش استاد در زندان سپري شد. خلقيها منظور سردمداران حزب جمهوري خلق است.م. ظلمهاي زيادي به او كردند. الحمدلله دوره استبداد اينها بهسر رسيد و دمكراتها در حاكميتاند. ما پاكستانيها به همين دليل از دولت مَندرس حمايت ميكنيم. اگر دمكراتها نبودند نه دوستي تركيه و پاكستان تحقق مييافت و نه پيمان بغداد شكل ميگرفت و نه تعلقات ايماني با شما ...
عذرخواهي ميكنم؛ سلام و احترام مرا به جناب استاد ابلاغ كن. به دوستان نورجي هم سلام برسان. عكسي خوب و بزرگ از استاد برايم بفرست.
زنده باد اخوت اسلامي و دوستي تركيه و پاكستان.
آدرس منزل من: كراچي ـ ميسيون رود ـ دانشگاه هوستل ـ اتاق شماره هشت.
الباقي هو الباقي
شاگرد پاكستاني نور
م. صابر احسان اوغلو الرّبادي
٣٠/٣/١٩٥٧
* * *
نامهيي از م. صابر احسان اوغلو مبني بر خوشحالي او از گشايشهاي اسلامي در تركيه
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
برادران عزيز، صديق و محترم!
چهار نامه مهم شما را همراه عكسها و كتاب جناب استاد به نام "كلام ها" دريافت كردم. چنان خرسند و شاد شدم كه قابل بيان نيست. نوشته بوديد در تركيه براي اسلام و رساله نور گشايشي حاصل ميشود؛ از اين بابت بسيار خوشحال شدم. متأسفانه دولت پيشين با استاد دشمني كرده و ظلمهاي زيادي در حق او روا داشت، اما مَندرس كه مسلمان واقعيست اسلام را از زير فشار بيرون آورد. خدا حفظش كند. تركيه ان شاء الله به زودي موقعيت عالي گذشته خود را بهدست ميآورد.
در تركيه عالمان ديني مهمي چون منتشران رساله نور و معرِّفان استاد وجود دارند. چرا دولت شما آنها را به گردهمآييهاي اسلامي اعزام نميكند. تعداد افراد شايسته و با كفايت در تركيه كم نيست. من فكر ميكنم مانند استاد در جهان وجود ندارد. در كشور ما عالمي مانند استاد بر نخاست. متأسفانه از روسيه سرخ و چين كافر، علماي زيادي ميآيند و كنفرانس ميدهند و جوانان را از نظر فكري بهتدريج فاسد ميكنند. اگر دولت ترك علماي بزرگاش را اعزام كند، در پاكستان و تمام جهان اسلام تأثير بهسزايي خواهد داشت.
ما پاكستانيها تركيه را رهبر جهان اسلام ميدانيم.
تركيه دروازه غربي جهان اسلام است. اتحاد اسلام بدون تركيه امكان ندارد. مقالههايم را درباره استاد به شما فرستادم. مقالهيي درباره استاد و مقالهي ديگرم را تحت عنوان "امپرياليسم چين در تركستان شرقي" منتشر كردم.
در پاكستان نه مدرسهيي براي آموزش تركي هست نه كتابخانهيي نه افراد فعالي و نه در سفارتخانه شما افرادي هستند كه اردو بدانند. آنها با جوانان
پاكستاني ارتباطي ندارند. نشرياتي به زبان اردو هم ندارند. اگر برخي افراد آنها را هم دعوت كنند آنها مشاركت نميكنند. در رايزني مطبوعاتي شما هم كتاب يا نشريهيي مرتبط با دين وجود ندارد.
چندي پيش در لاهور جلسهيي اسلامي و مشورتي برگزار شد. از تركيه هيچ شخصيت مشهوري نيامده بود. دكتر رهبر كه پاكستانيست و عضو هيأت علمي دانشگاه آنكارا، عليه اسلام سخنراني كرد. همه اعضاي مسلمان آن جلسه لعنت و نفرين نثارش كردند، ليكن مردم عوام با مطالعه روزنامهها او را ترك پنداشتند و بسيار حيرت كردند. او دين و تركها را تحقير كرد. من به "سبيل الرشاد" خبر خواهم داد.
آدرس شخصي جناب استاد چيست؟ ميخواهم براي ايشان يك جلد قرآن كريم و مجموعههايي كه مقالات مربوط به او را منتشر كردهاند بفرستم. درباره شما مقالات متعددي نوشتهام. در نظر دارم آنها را جمع آوري كرده به صورت يك كتاب منتشر كنم.
شخصيتهاي مهم پاكستاني هميشه حال جناب استاد را ميپرسند و از سلامتي ايشان جويا ميشوند. ما با طلبههاي نوري كه اينجا هستند جناب استاد را دعوت ميكنيم.
"الباقي هو الباقي"
برادرتان
م. صابر احسان اوغلو
* * *
ظفر آفاق انصار رييس كنگره اسلام در مقاله خود تحت عنوان"رستاخيز بزرگ اسلام" كه در "صداي دانشجويان" بزرگترين نشريه پاكستان منتشر شد، از مؤلف محترم و معزز رساله نور به اين صورت ياد ميكند: ........
مركزيت اصلي اين حركتها دانشگاه و مراكز فرهنگيست كه تعداد قابل توجهي از طلبههاي سعيد نورسي را در خود جاي ميدهند. آنها به نام طلبههاي رساله نور شناخته ميشوند. اين جوانان ميگويند ما قرآن را قانون خود قرار داديم. هدفمان اين است كه لذت را در راه خدا بيابيم و اسلام را در تمام جهان گسترش دهيم؛ عليه جريانهايي مانند صهيونيسم و كمونيسم و الحاد كه ضد اسلام هستند مبارزه نماييم، تلاش كنيم همه جوانان ترك به معناي كامل كلمه از اسلام جانبداري كنند؛ در برابر هر نوع خطري از تركيه دفاع كنيم؛ و تفاوتهاي قومي و نژادي را كنار گذاشته، اتحاد اسلام را ايجاد نماييم.
كليات رساله نور كه توسط جناب استاد نورسي نوشته شده و شامل ١٣٠ كتاب و رساله ميشود توسط طلبههاي مذكور منتشر مي شود.
* * *
نمونهي مطالب منتشر شده درباره رساله نور و استاد سعيد نورسي در مطبوعات پاكستان
نشريه "صداي دانشجويان" كه هر پانزده روز يكبار توسط انجمن دانشجويان مسلمان پاكستان منتشر ميشود و هدفش تربيت دانشجويان طبق موازين متعالي اسلام است تا بتوانند در آينده عهدهدار كارهاي بزرگ شوند ارگان انتشاراتي انجمن مذكور است. اين نشريه در شماره ٣١ ژانويه ١٩٥٨خود مقالهيي تحت عنوان "جوانان ترك بيدار ميشوند" منتشر نمود كه بخشهايي از آن را ميخوانيم:
آمار گروهها و سازمانهايي را كه در ممالك اسلامي براي اتحاد اسلام تلاش ميكنند تنظيم كرديم؛ طلبههاي رساله نور در تركيه نيز در همين فهرست نام برده ميشوند؛ بعد از اين مسأله بود كه ما طلبههاي نور را كه براي اتحاد اسلام ميكوشند و بهترين دوستان پاكستان هستند شناختيم. استاد طلبههاي نور، عالم بزرگي به نام سعيد نورسيست كه ٨٥ سال سن دارد. مبارزهيي كه در راه حقيقت اسلام پيش بُرد موجب شد مدت سي سال در ميهن خود (تركيه) حياتي توأم با شكنجه داشته باشد و همواره در زندانها بهسر برد، تا اين كه در سال ١٩٥٢ او را آزاد كردند. اما نگرشهاي اين پيرمرد هنوز آتشين است. با سي سال زندان و شكنجه نتوانستند او را شكست دهند. او با مبارزاتش توانست تودهيي از طلبههاي نور را تربيت كند كه پيوند مستحكمي بينشان وجود دارد. استاد سعيد نورسي بهواسطه رساله نور موفق شد جوانان ترك را از دامهاي مكارانه بزرگترين دشمنان ايدئولوژي اسلام يعني صهيونيستها و كمونيستها نجات دهد. وقتي عدنان مَندرس نخست وزير تركيه اجازه انتشار كليات رساله نور را داد، تبريك و تقدير خود را به اين مرد بزرگ توسط جناب "صلاح الدين رفعت اربيل" سفير تركيه در پاكستان اعلام كرده و درودهاي خود را نثار استاد سعيد نورسي و طلبه هايش نموده بوديم. نامه تبريك ما در هزاران نسخه تكثير و در مناطق مختلف تركيه توزيع شده بود. برنامههاي ما به زبان تركي ترجمه شد. ما نيز چند جلد از رسالههاي مهم را به اردو ترجمه كرديم.
در دهمين سالگرد تأسيس انجمن دانشجويان مسلمان پاكستان نمايشگاه ادبيات اسلامي تركها به منظور معرفي حركت اسلامي تركيه برگزار شد. در اين نمايشگاه نشريات دانشكده الهيات، سازمان امور ديانت، برخي آثار اسلامي ترجمه شده به تركي و ١٥ عنوان از رسالههاي نور هم به نمايش گذاشته شد. در نمايشگاه مزبور فعاليت طلبههاي نور از طريق نقشهها و تصاوير و نمودارها توضيح داده شد.
* * *
بخشي از مقاله "بيداري مثبت در جهان اسلام" كه در تاريخ ٣٠ آوريل ١٩٥٨ در نشريه "صداي دانشجويان" منتشر شده است:
در همه ممالك اسلامي صحبت از مبارزات افتخارآميزيست كه براي برقراري حاكميت اسلام انجام ميشود و شايسته تقدير است. دولت تركيه در نتيجه مبارزات ملت، بندهايي را كه بر آزاديهاي ديني تنيده بودند از هم گسست. محمد عاكف كتابي به نام "صفحات" نوشت و به تقبيح ملي گرايي ماترياليست پرداخت؛ كتابي كه نشاط ديگري نصيب مردم خواهد كرد.
جناب سعيد نورسي نستوه و خستگي ناپذير در راه حقيقت اسلام مبارزه نمود. او را در تركيه متهم به فعاليت عليه ايدههاي آتاترك كردهاند، كه بزرگترين جنايت تلقي ميشد. هر چند عليه سعيد نورسي مطالب فراواني منتشر شد، اما اين ظلم و ستم موجب اقبال بيشتر مردم به او گرديد. استاد كه صاحب اثري متشكل از ١٣٠ رساله ميباشد بر اثر مسموميت در زندان در حال حاضر بيماري و سالمندي خود را طي ميكند و اين وضع با اين كه بيش از ٨٠ سال دارد مانع مبارزه او در راه حقيقت اسلام و سعادت مسلمانان نشده است.
* * *
نامه يكي از شخصيتهاي ساكن در مدينه منوره كه حقيقت رساله نور را ادراك نموده و در خدمت اسلام ميباشد
خدمت جناب استاد بسيار محترم و مُكرمي كه فاتح دلهاست
دستان مباركتان را ميبوسم و صحت و سلامتي هميشگي جناب عالي و همه طلبههاي عزيز و صادقتان را از بارگاه كبريايي مسألت دارم.
آزادي شما كه بايد از آن به عنوان بزرگترين عيد مسلمانان ياد نمود؛ همچنان كه همه نورجيها را شاد و مسرور كرد اين بنده را نيز به قدر دنيا خرسند
و شادمان نمود ... چگونه ممكن است آزادي شما و آثارتان موجب شادي نشود كه معنايش غلبه روح بر ماده، نور بر ظلمت، ايمان بر كفر، حق بر باطل، توحيد بر شرك، و عرفان بر جهل و نادانيست.
آبشار نور كه سالهاست پرتگاههاي دهشت انگيز و موانعي به بزرگي كوهها را در مقابلش گذاشته بودند سرانجام به صورت اعجازآميزي همه سدها را در هم شكست، موانع را پشت سر گذاشت و با روشنايي، تمام ظلمتها را از بين برد.
گفتهاند قلمها در توصيف تجليات الهي كه با خوارق اعجازآميز ظاهر ميشوند در هم ميشكنند، افكار باز ميايستند و الهامها ميسوزند و خاكستر ميشوند. بنده اينك در برابر اين پيروزي استثنايي واقعاً عجز و ناتواني مذكور را با تمام وجود احساس ميكنم، زيرا چشم انداز گستردهيي در برابر انديشه و الهامم گشوده ميشود. جهان براي من يادآور معبد باشكوهي از نور شده است. احساس ميكنم همه چيزهاي پيرامونم و همهجا در وجد و استغراق از خود بيخود شدهاند. سرّ سبحاني
وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
در هر ذرهيي تجلي ميكند...
اين است كه نميدانم اين رويداد خجسته را يك پيروزي باشكوه بنامم يا فتحي شاهانه يا نجاتي الهي يا عيدي جهان شمول؟ زيرا اين پيروزي الهي كه نصيب مبارزهيي مقدس شده است در سراسر عالم انسانيت و اسلام به عزم مجاهدان قوت، به روح هايشان نشاط، و به ايمان آنها شتاب و ثبات داده است.
آري، بسياري از مسلمانان كه عزم و ايمان و عشق و آمالشان هنوز به كمال نرسيده بود متأسفانه در نا اميدي دردآوري بهسر ميبردند و تحقق اين پيروزي را محال و خيال ميديدند، اما كتابهاي رساله نور ـ كه تمام نورانيت و فيض خود را از قرآن كريم ميگيرد، كه براي ارشاد و هدايت انسانها به صورت خورشيد الهي از افقهاي درخشان عرش اعظم نازل شده است ـ دلهاي چون بركههاي خاموش و بيحركت را به درياهاي پر جوش و خروش بدل كرد و زنجير ترسناك سالهاي بيرحمي و هجران بر اميدها و آرزوها را در هم شكست. آثاري كه فورانشان از چشمه نور بود و فيض و حكمت از آنها ساطع مي شد، به نيازهاي ازلي و ابدي حسها، انديشهها و مخصوصاً روحها و وجدانهايي كه در ميان زبانهها ميسوختند
پاسخ داده، و آنها را از موجهاي فضاي ظلماني و كُشنده به سوي افقهاي پاك و پاكيزه نور رهنمون ميشدند.
اين پيروزي مقدس كه چون خورشيدي الهي از پس سالها سكوت طولاني و غفلتي عميق و ظلمتي خفقان آور درخشيدن گرفت بشارت ميدهد انسان سر گشته كه در جستجوي راهي بهسوي نور است در آينده نزديك بيدار خواهد شد، زيرا نياز به دين نيازي نيست كه مختص مسلمانان باشد نياز ازلي و ابدي همه انسانهاست.
بشر درمانده، هجران و بيچارگي محروميت از دين را امروز با دلي پردرد تحمل ميكند. در نتيجهي وحشتناك همين بحران دردآور است كه در مدت يك ربع قرن وارد دو جنگ بزرگ شده و جنون جنگ سوم را هم بروز ميدهد.
اسلام تنها قدرتيست كه ميتواند همه انسانها را برادر هم كند و زير پرچمي جهان شمول گرد آورد كه با نسيم رفاه و خوشبختي، و آرامش و امنيت بر آمده از افقهاي نوراني بهشتهاي سر سبز در اهتزاز است، زيرا وضعيت امروز بشر درست مانند حال و روز دردناك جوامع انساني پيش از ظهور اسلام است، لذا اسلامي كه توانست بشريت را از فلاكت دردناك آن روز نجات دهد امروز هم ميتواند موجب رهايي انسان گردد ... آري، يگانه دست مهرباني كه قادر است زخم عميق و خونين سالهاي متمادي را در قلب ميليونها و ميلياردها انسان مداوا كند اسلام است. هر چند گاهي در افقها روشناييهاي غير واقعي هم مشاهده ميشود، اما آينده از آنِ ستارهيي ازلي و ابديست كه همه نورانيت و فيض خود را نه از خورشيدها، كه مستقيماً از رب العالمين ميگيرد؛ ستارهيي كه با توقف عالمها، متوقف خواهد شد و كساني را كه در پي خاموش كردنش هستند نيست و نابود خواهد كرد.
استاد بسيار ارجمندم!
فاضلانه آگاهيد اخيراً حركتهاي ارشادي و روشنگرانهيي براي خدمت به مبارزه مقدس پا به عرصه وجود گذاشتهاند، اما متأسفانه هيچ يك از آنها موفق به انجام كار مهمي كه "كليات رساله نور" به انجام رساند نشدند، و موفقيتهاي الهي آن را كسب نكردند، زيرا اين راه، راه مقدس انبيا، اوليا، عرفا، صالحين و بهويژه
شهداي قهرمانيست كه جان خود را بااخلاص تقديم جانان كردند و تعدادشان بيش از ميليونها نفر است. از اين پس كساني كه تصميم به پيمودن اين مسير دشوار گرفتهاند ميبايست موانع دهشتناكي را كه هر لحظه ممكن است در برابرشان ظاهر شود در نظر داشته باشند. آري، رهروان اين راه بايد از ايمان مستحكمي چون ايمان شما، عرفان الهي و متعالي، بهويژه اخلاص كامل و فراغت لازم برخوردار باشند، زيرا اصول تبليغ و روشنگري و ارشاد مورد نظر رساله نور در اين وادي مهم ويژگيهاي كاملاً متفاوتي دارد. دعا بفرماييد به افتخار طرح اين بحث عميق در اثري مستقل و مفصل براي همدلان ديني و دوستان، نائل شوم؛ بحثي كه افقهاي متفاوت و جديدي در مقابل انديشه و احساس، و روح و وجدان انسان ميگشايد ... زيرا اين مبحث نوراني چنان ژرف و مهم است كه به هيچوجه نميتوان آن را در نامه يا مقالهيي چند صفحهيي بيان نمود.
جواناني كه شما به نور ايمان و قرآن، قلوب پاكشان را فتح كرديد، مهمترين افراد و باارزشترين گوهرهايي هستند كه درخشانترين دليل پيروزي الهي شما را تشكيل ميدهند. جوانان پاكي كه در هر مصراع شعر "نغمههاي نور" روح اصيل و خردمند آنها را خطاب قرار دادهام، عاشقان دلسوخته همين حق و حقيقتاند. اين منظومه را كه با الهامي مملو از وجد حاصل از پيروزي اخير مبارزه نوراني و مقدسمان سروردهام تقديم ميكنم. اميدوارم و درخواست ميكنم آن را بپذيريد.
استاد عزيز و بسيار ارجمند! بارها و بارها دستتان را ميبوسم و در انتظار دعاهاي خيرتان هستم.
از فرزندان معنوي شما
علي علوي
* * *
تلگراف تبريكي از بغداد به مناسبت صدور حكم برائت رساله "راهنماي جوانان" در دادگاه استانبول
به: نشريه سبيل الرشاد/ استانبول
خبر آزادي عالم بزرگ جهان اسلام جناب بديع الزمان موجب شادماني بينهايت ما شد. از طريق نشريه شما و مستند به حكم عادلانه صادر شده ـ كه وسيلهي سرورمان شد ـ از دادگاه و وكلاي افتخاري تشكر ميكنيم و به استاد و برادرانمان تبريك ميگوييم.
عراق
امجد زهاوي
* * *
نامهيي از يك طلبه رساله نور در عراق به مناسبت درخواست طلاب پاكستاني نور از استاد سعيد نورسي براي ارسال پيام
چند روز پيش كنفرانس دانشجويان در پاكستان برگزار شد. آنها پيامي از جناب استاد درخواست كرده و گفته بودند اين امر تأثيري تاريخي خواهد داشت. باخبر شديم كه صالح به نام طلبههاي نور پيامي فرستاده است. براي شما هم نوشته بودند كه موضوع را فوراً به جناب استاد اطلاع دهيد ... در كنفرانس مذكور از جناب استاد و رساله نور تقدير فراواني كرده اند. كمونيستها اعتراضاتي كردهاند، اما رييس گردهمآيي همه آنها را رد كرده است. تصاوير استاد را به نمايش گذاشتند. قرار است بهزودي نوشته مفصل و مصوري درباره رساله نور و استاد را در يك مجموعه منتشر كنند. با سلام و دعاهاي بيپايان
احمد رمضان
* * *
ترجمه مقاله عيسي عبدالقادر نويسنده روزنامه عربي "الدفاع" چاپ بغداد
روزنامه عربي "الدفاع" چاپ بغداد در بحث از طلبههاي نور مينويسد: طلبههاي نور در تركيه با سازمان اخوان المسلمين چه ارتباطي دارند و مناسبت آنها چيست؟ چه تفاوت هايي با هم دارند؟ آيا طلبههاي نور در تركيه مانند سازمانهايي چون اخوان المسلمين كه در مصر و بلاد عربي براي اتحاد اسلام تلاش ميكنند، جمعيتي مستقل يا (زير مجموعه) آنها هستند؟ من نيز پاسخ ميدهم:
اگر چه هدف طلبههاي نور و اخوان المسلمين خدمت به حقايق قرآني و ايماني و تلاش براي سعادت دنيوي و اخروي مسلمانان در دايره اتحاد اسلام است، اما طلبههاي نور از شش جنبه زير با آنها تفاوت دارند:
تفاوت اول:
طلبههاي نور به سياست نميپردازند و از سياست گريزاناند. آنها اگر مجبور به سياستورزي شوند سياست را ابزار دين ميكنند تا تقدس دين را به آنان كه سياست را ابزار بيديني ميكنند نشان دهند. آنها به هيچ وجه داراي سازمان سياسي نيستند، اما اخوان المسلمين به سبب اوضاع و شرايط كشور به نفع دين به امور سياسي ميپردازند و داراي سازمان سياسي نيز هستند.
تفاوت دوم: نورجيها با استادشان اجتماع نميكنند؛ اجباري در اين كار نيست. آنها خود را مجبور به در كنار استاد بودن نميبينند. لزومي ندارد كه براي درس گرفتن در كنار استاد باشند. كشوري بزرگ براي آنها در حكم درسخانه است. كافيست رساله نور به دست آنها برسد؛ اين كتاب به جاي استاد به آنها درس ميدهد. هر رساله در حكم يك سعيد (نورسي) است. آنها هر قدر بتوانند (رساله نور را) رايگان استنساخ ميكنند و به نيازمندان ميدهند كه آن را مطالعه كنند يا مطالبش را بشنوند. به اين صورت است كه يك كشور بزرگ، مدرسه ميشود.
اما اخوان المسلمين براي ديدار با مرشد و رهبرشان به مركز عمومي همايشها ميروند و از او درسها و دستورها را فرا ميگيرند. در شعبات عام سازمان نيز با استاد بزرگ، نائبان و شخصيتهايي كه نمايندگان او هستند ديدار و گفتگو ميكنند، و از آنها درسها و دستوراتي فرا ميگيرند؛ همچنين آنها با پرداخت
بهاي مجلات و نشرياتي كه در مركز عمومي منتشر مي شوند، و ابتياع آنها، مطالب لازم را ميآموزند.
تفاوت سوم: طلبههاي نور درست مانند آنچه در يك مدرسه عالي وجود دارد يا مانند دانشجويان دارالفنون يك دانشگاه توسط سيستم خبر رساني علمي مطالب را فرا ميگيرند. استاني بزرگ مانند يك مدرسه ميشود. افراد با اينكه همديگر را نديدهاند و نميشناسند و از هم دور هستند، به يكديگر درس ميدهند و با هم به مطالعه ميپردازند.
اما اخوان المسلمين به اقتضاي اوضاع خود و كشورشان كتاب و مجله منتشر كرده و در اقصي نقاط جهان توزيع ميكنند و به اين ترتيب هواداران با يكديگر آشنا شده و از مسايل باخبر ميشوند.
تفاوت چهارم: طلبههاي نور امروز و در اين زمان در اكثر بلاد اسلامي حضور دارند و تعدادشان افزايش نيز يافته است. با اينكه تعداد آنها بيشتر شده و در كشورهاي مختلف با حكومتهاي گوناگون بهسر ميبرند، اما نيازمند اجازه گرفتن از دولتها نيستند تا بتوانند دور هم جمع شوند و فعاليت كنند. مشرب آنها سياسي نيست و سازماني ندارند، لذا خود را ملزم به اخذ مجوز از دولتها نميدانند.
اما اخوان المسلمين به اعتبار وضعيتي كه دارند نيازمند پرداختن به امور سياسي و تشكيل سازمان و افتتاح مراكز و شعبهها هستند، لذا از دولتهايشان بايستي اجازه فعاليت بگيرند. آنها مانند نورجيها نيستند كه تشكيلات شناخته شدهيي نداشته باشند؛ پس براي مراكز عمومي كه در مصر و سوريه و لبنان و فلسطين و اردن و سودان و مغرب و بغداد دارند شعبات بسياري باز كردهاند.
تفاوت پنجم: طلبههاي نور طبقات مختلفي دارند. گروههاي مختلفي از كودكان ٧ ـ ٨ ساله كه در مساجد براي فراگيري قرائت قرآن الفبا ميآموزند تا سالمندان ٨٠ ـ ٩٠ ساله، زن و مرد، از يك روستايي و باربر تا يك نماينده مجلس، و از يك سرباز تا فرماندهي بزرگ را ميتوان در ميان نورجيها مشاهده كرد. همه نورجيها به رغم گروههاي متعددشان عموماً هدف واحدي دارند، و آن هم هدايت يافتن توسط قرآن مجيد و كسب نورانيت از حقايق ايمانيست. تمام هم و غم آنها گسترش علم و عرفان و حقايق ايمانيست. اشتغال آنها به چيزي جز آنچه گفته
شد قابل درك نيست. معارضان دسيسهگر و بدخواه و دادگاههاي هولناك در طول ٢٨ سال گذشته نتوانستند جز خدمت مقدسي كه بيان شد در آنها چيزي بيابند، لذا موفق به محكوم كردن و از بين بردنشان نشدند؛ هم چنين نورجيها خود را ملزم به يافتن هوادار و طرفدار نميدانند، ميگويند وظيفه ما خدمت است دنبال هوادار نميگرديم آنها بايد به دنبال ما بيايند و ما را پيدا كنند. آنها به كميت اهميت نميدهند. در نظر آنها كسي كه از اخلاص واقعي برخوردار است بر ١٠٠ نفر ترجيح دارد.
اخوان المسلمين هر چند مانند نورجيها مردم را به تمسك به علوم و معارف اسلامي و حقايق ايماني تشويق ميكنند، اما وضعيت آنها، اوضاع كشور و دخالتهايي كه در سياست ميكنند بيشتر شدن تعداد افراد و اهميت دادن به كميت را اقتضا ميكند، لذا آنها در جستجوي طرفداران بيشترند.
تفاوت ششم: نورجيان واقعاً مخلص، براي منافع مادي اهميتي قائل نيستند، به همين دليل گروه زيادي از آنان تهيدست و اهل قناعت و ميانهروي ميباشند و با صبر و بينيازي از مردم و از خودگذشتگي و اخلاص واقعي به خدمت قرآني ميپردازند؛ آنها براي مغلوب نشدن در برابر اهل ضلالت كه كثيرند و اهل خشونت، و براي اينكه در دعوت نيازمندان بهسوي حقيقت و اخلاص شبههيي ايجاد نشود و خدمت قدسي خود را جز براي رضاي خدا وسيله هيچ چيز نكنند، از منافع مادي زندگي اجتماعي فاصله ميگيرند.
اخوان المسلمين با اينكه از نظر هدف، واقعاً مانند آنها هستند و از همان هويت برخوردارند، ليكن به دليل مكان و موضوع و برخي اسباب و عوامل نميتوانند مانند طلبههاي نور ترك دنيا كنند و خود را مجبور به فداكاري در بالاترين شكلش نميدانند.
عيسي عبدالقادر
* * *
عيسي عبدالقادر نويسنده روزنامه مهم و سياسي "الدفاع" چاپ بغداد ميگويد:
خوانندگان روزنامه "الدفاع" درباره بديع الزمان سعيد نورسي مرشد طلبههاي نور به من ميگويند: "درباره طلبههاي نور در تركيه و استادشان سعيد نورسي مطالبي به ما بگو" من نيز درباره آنها مطلب كوتاهي مينويسم. زيرا استاد، رساله نور و طلبهها بر گردن عربها حق دارند و عربها ميبايست درباره آنها به طور جدي بحث كنند. اعراب كه خمير مايه اصلي اسلاميت هستند شروع به مطالعهي فراوان رساله نور كردهاند.
طلبهها و رساله نور در تركيه و در بلاد عربي سد محكمي در برابر كمونيسم هستند.
.........
اين نوشته مربوط به زمانيست كه هنوز دمكراتها به حاكميت نرسيده بودند. به همين دليل در خصوص شمار طلبههاي نور، مانند گفته مدعي العموم، فقط ٥٠٠ هزار نفر نيستند، بلكه در حال حاضر متجاوز از ميليونها نفرند و هر روز نيز تعدادشان بيشتر ميشود.
.........
رساله نور نيز در چنان مقياس وسيعي گسترش يافته كه نه تنها در تركيه و بلاد اسلامي بلكه در كشورهاي بيگانه هم علاقمندان مشتاقي دارد. هيچ چيز قادر به از بين بردن شوق و ذوق طلبههاي نور نيست. طلبههاي نور، رساله نور و خدمت بزرگ قرآني آنها از كارهاي نيك و بزرگ دولت دمكراتهاست، لذا حركت اسلامي موجود در جهان اسلام، حكومت دموكراتيك را تحسين كرده و از آن تقدير مينمايد. تمام مردم مسلمان عراق اعم از عرب و ترك و كرد و فارس از اين خدمت اسلامي و جهاد مقدس كاملاً خرسند و شادماناند. برادران ترك ما در تركيه معتقدند با چنين فعاليتهايي در حال مقاومت در برابر تأثيرات منفي غرب ميباشند.
عيسي عبدالقادر
* * *
نامه تبريك دانشجويان ترك در دانشگاه الازهر به مناسبت آزاد اعلام كردن رساله "راهنماي جوانان"
نامه از قاهره به تاريخ ١٣/٤/١٩٥٢
استاد محترم جناب بديع الزمان سعيد نورسي!
آثار شما همه روشنايي بخش ايمان قلوب، ستون نظام عمومي و نقشه واقعي راه آخرتاند و از قرآن كريم الهام ميگيرند؛ ما با خوشحالي غيرقابل وصفي خبر برائت يكي از رسالههايتان را به نام "راهنماي جوانان" شنيديم؛ كتابي كه ادعا ميكردند مطلب مجرمانهيي در آن وجود دارد بنابراين محاكمهاش ادامه داشت و در نهايت رأي بر برائت آن دادند. با دل و جان خدمت شما استاد ارجمند و قضات عادل دادگستري دمكرات تركيه تبريك ميگوييم.
اي مجاهد بينظير در زمانه كنوني و اي استادي كه زندگاني خويش را وقف سلامت اسلام كرده و خدمت به ملت ترك را عزت و افتخار ميدانيد! بشريت و جهان اسلام سپاسگزار شما هستند. ما براي بيان ذرهيي از اين سپاس، احترامات و تقديرهاي خود را تقديم نموده در انتظار دعاهاي مباركتان هستيم. خداوند از شما و دوستدارانتان خشنود باد!
از طرف دانشجويان ترك در دانشگاه الازهر
حاجي علي قلينچ آلپ
* * *
نامه يك طلبه ايراني رساله نور به استاد بديع الزمان
(تقديم به فاضل محترم جناب بديع الزمان كه مقيم بارلا از توابع اسپارتاي جمهوري تركيه ميباشد.)
پيش از هر چيز سلام و احترام ويژه خود را تقديم كرده و طول عمرتان را توأم با صحت و تندرستي از حضرت قادر مطلق مسألت دارم. اگر از سر لطف جوياي
احوال اين جانب باشيد عرض ميكنم وجود فانيام در ايرانِ باقي در منطقه مرگوار استان رضاييه روستاي ديزه ادامه حيات ميدهد.
در چهل سال گذشته غرق تحولات زمانه بوده و سر از مناطق بسيار دور در آوردهام، لذا از سلامت و عافيت شما بيخبر مانده و پرس و جو درباره وجود مباركتان اولين خواسته و آرزويم بوده است. حضرت حق را سپاس فراوان كه اين روزها خبر سلامتي شما را از برادرمان سرهنگ طيب كه ايرانيست دريافت كردم و بسيار خوشحال و با نشاط شدم. قادر ذوالجلال شما را سالهاي سال براي خدمت به دين مبين اسلام زير سايه لطف و حمايتش مصون و محفوظ نگاه دارد؛ آمين.
از تأليفات ارزشمند شما "اولين درگاه نور"، "عصاي موسي"، "راهنماي جوانان" و تعداد ديگري از كتابهايتان توسط برادر محترممان به دستم رسيد و بينهايت خرسند شدم. ان شاء الله از آنها بهرهمند ميشويم. اين اولين نامه من است، لذا از تصديع زياد اجتناب ميكنم و نامه را به پايان ميبرم؛ صحت و سلامتي شما آرزوي من است، و دوام سلامت وجود مباركتان را از آفريدگار مطلق مسألت دارم.
به دريافت نامه محبت آميزتان اميدوارم و ارسال آن را از حضرتتان تقاضا ميكنم.
دوستدار شما سيد عبدالله
فرزند مرحوم سيد عبدالقادر
* * *
نامه يكي از طلبه هاي كم سن و سال رساله نور از سوريه به جناب بديع الزمان
٢٢/ شوّال/ ١٣٧٣
به فخر اسلام، استاد اعظم جناب بديع الزمان! سيما و ديدگانم را با كمال احترام بر خاك پاي ذات عالي شما ميسايم و آن را ميبوسم. من ٦ سال دارم. در بيست و ششمين روز ماه مبارك رمضان قرآن كريم را ختم كردم. كوچكترين طلبه نور در سوريهام. يازده طلبه ديگر از دوستانم نيز قرآن كريم را ختم كردند. ما همه نماز ميخوانيم. عكسام را با اين نامه توسط
طلبههاي نور در اورفا براي ذات عالي مقام آن جناب ارسال ميكنم. به جد خواهشمندم با دستخط شريفتان براي من در پشت عكس يكي دو جمله دعا بنويسيد و از سر لطف عكس را دوباره برايم ارسال كنيد. پدرم عبدالهادي خاك پاي حضرت عالي را ميبوسد و از شما طلب دعا دارد.
حسين عبدالهادي
از طلبههاي رساله نور
در روستاي عاليه از توابع منطقه درباسيه سوريه
* * *
رساله نور در اروپا نيز مانند كشورهاي اسلامي با اقبال و حُسن توجه مواجه شده است. براي نمونه دو نامه از حبيب الرحمان شاكر، امام "المحلة الاسلامية"
در فنلاند را درج ميكنيم: الامام حبيب الرحمن شاكر امام حبيب الرحمان شاكر
امام المحله الاسلاميه في تامبري امام محله اسلامي در تامپري
القائم بتبليغ الدعوة الاسلاميه بفنلانده آدرس: تامپري؛ فنلاند وللامونقاتو ٢١
برادر بسيار ارجمندم
وَ عَلَيْكُمْ اَلسَّلاَمُ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
اثر گرانقدري را كه به عنوان هديه ارسال كرده بوديد، يعني كتاب "المثنوي العربي من رسالة النور" را دريافت كردم. از جناب عالي تشكر ميكنم. دعا ميكنم خداوند كريم همه خواسته هايتان را بر آورده كند.
هديه ذي قيمت شما براي من بسيار مفيد خواهد بود و ان شاء الله در كارهاي تبليغي به كارم خواهد آمد؛ ترديدي نيست كه اجر و ثواب آن نيز براي شما به عنوان صدقه جاري، دائمي خواهد بود.
تقاضا ميكنم مؤلف كتاب (جناب سعيد نورسي) را نيز به ما بشناسانيد.
با احترام و درودها
حبيب الرحمان شاكر
نامه ديگري از حبيب الرحمان شاكر طلبه رساله نور در فنلاند به عنوان نمونهيي از استقبال اروپايي ها از انتشار رساله نور و حُسن اقبال از آن وللامونقاتو ٢١ ١٢/٢/١٩٥٨
برادران بسيار ارجمندم!
وَ عَلَيْكُمْ اَلسَّلاَمُ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكَاتُهُ
نامه محبت آميز شما را همراه رسالههاي "اخلاص"، "ذيل الحباب"، "نامهيي درباره رساله نور كه براي مؤلفش ارسال شده"، و "كنفرانسهاي ايراد شده درباره رساله نو" دريافت كردم. تشكرهاي خود را تقديم ميكنم.
آري، ترديدي نداريم كه استاد بزرگ جناب سعيد نورسي از نوابغ كبير زمان و از محبوبترين بندگان خداوند است. حتي اگر اين شخصيت را از مجددان قرن چهاردهم بدانيم به گمانم مبالغه نكرده باشيم. خداوند را بارها سپاس كه اين گوهر ظهور يافته از گنجينههاي ملت ترك را از غرق شدن در دهليزهاي انقلاب و ضايع شدن تا به امروز مصون داشت و عصر حاضر را با وجود او زينت بخشيد؛ همچنان كه موساي نبي را در دامان فرعون پرورش داد اين ذات مبارك را نيز در ميان ستمگران بيدين به رغم جفاهاي بسيار پروراند. از خداوند يكتا مسألت داريم در آينده نيز با صحت و سلامت سالهاي سال زنده باشد. اين عقيده و نظر ما درباره استاد بديع الزمان است.
خواهشمند است در صورت امكان عرض اخلاص و محبتِ از راه دور ما را به ايشان اعلام كنيد و از آن حضرت بخواهيد براي ما دعا فرمايند. با احترام و درود
برادر ديني و ملي شما
مخلص، حبيب الرحمان شاكر
* * *
نامهيي كه پروفسور كرسي حقوق تطبيقي روم و اسلام در دانشگاه سوربن و رييس افتخاري مركز فرهنگ اسلامي پاريس به استاد بديع الزمان نوشته است ٢١/ جمادي الآخر/ ١٣٧٧ــ اسلامبول
استاد ارجمند، مجاهد راه خدا!
خداوند عمري طولاني نصيب شما كند. هداياي گرانبهاي ارسالي، سلام و كتابتان را دريافت كردم و سپاسگزارم. خداوند شما را به سلامت دارد و توفيق مطالعهي آثار گرانقدرتان را نصيبمان كند.
مدتهاست اوصاف متعالي جناب عالي و اخبار جهاد بزرگتان را شنيده و همچنان ميشنوم. خداوند كساني را كه از يكديگر دورند به هم ميرساند. اميدوارم ما را در كسب محبت و رضايتش موفق كند. اين بنده فقير و ذليل از شما كه خادم قرآن و عزيز هستيد تشكر ميكند.
دكتر محمد حميدالله
* * *
نامه دكتر محمد حبل الله دبيركل مركز فرهنگ اسلامي و جمعيت اسلام در واشنگتن به احمد رمضان طلبه رساله نور در عراق
بابت اهداي كتابهاي بديع الزمان سعيد نورسي "خطبه شاميه" و "موازين رساله نور" به مركز فرهنگ اسلامي واشنگتن تقاضا ميكنم سپاسگزاري بيپيرايهام را بپذيريد.
مجدداً تشكر ميكنم و آرزوي روزهاي خوب و پر سعادتي براي شما دارم.
مخلص
دكتر محمد حبيل الله
دبير كل مركز فرهنگ اسلامي
* * *
نامه ناشر رساله نور در يونان به برادران نورجي خود در تركيه او صدها طلبه نور را در يونان تربيت كرده است
برادران بسيار عزيزم كه خادم دين و ايمان، و هادم شرك و كفر هستيد!
(برادران نورجيام عبدالله، حسني، عبدالقادر، محمد، و سليمان)
اولاً: نامه شما را كه با اخلاص و صميمانه نوشته شده بود دريافت كردم و بينهايت خوشحال شدم. بيانات خالصانه و تبريكات دروني شما زاييده عشقي ديني و روح مستغرقتان در نوري خاص است؛ امكان ندارد قلبهاي منور به روشنايي آن نور به هيجان نيايند و دستخوش تموج نگردند. از اين رو در مقابل سلام و محبتهايتان، درودها و مودتهاي بيپايانمان را نثار ميكنيم و بهواسطه اين ارتباط و اشتياق، شما را در آغوش گرفته، با حسرت و صفاي اسلامي چشمانتان را ميبوسيم.
ثانياً: از دريافت "خطبه شاميه" و "شكوا" كه لطف فرموده همراه رأي صادره دادگاه و ضمايم نامهها ارسال كرده بوديد بيش از حد مسرور شدم. هنگامي كه درصدد ارسال پاسخ بودم مجموعه "كلامها" كه برادرمان احمد رمضان از كركوك فرستاده بود به دستم رسيد. از اين بابت هم غرق احساسات شدم و خود را نيكبخت و سعادتمند يافتم. هم اينك با نامه شما براي او هم نامه تشكر آميزي مينويسم. همه افراد جماعت ما در اين خوشحالي و ابراز تشكر شريكاند، به شما درود ميفرستند و همه طلبههاي عزيز نور را برادر خود ميدانند. ......................
تلقي من و همه برادران ديگر از دلبستگي به جناب استاد چنين است: هر عصري نيازمند انسان كامليست كه آيات بيكران را مستدل از آفاق و انفس به بهترين صورت تفسير كند. البته شرق و غرب در زمانه فعلي، تهي از علماي متعدد فاضل و توانا نيست، ليكن بيش از همه به فرد مورد اعتمادي نياز است كه فارغ از منفعتهاي فاني باشد و نورانيتش را از نور باقي كسب كند و لذت ببرد و در مقام غوث فريد باشد. استاد كبير متصف به اين صفات است؛ پس او به مثابه قطب زمان ميباشد. تبعيت از او به معناي اقتدا به "مقتدي به" است كه شايسته تبعيت كامل ميباشد. چون بين مردم و مُجدد زمان و امام كبرا فاصله افتاده، پيوند با چنين
مرشد اعظمي به درجه وجوب رسيده است. همين علت سبب شده كه ما و آنها را بدون هيچ تأملي، به استاد كبير پيوند دهد. آنچه موجب اين امر ميشود جذب و جلب رشته ايمان آنهاست كه داراي نور اصيل ميباشد و جاذبه پر قدرتي كه در مركز ثقل چشمه نور وجود دارد. طلبههاي نور با مطالعه رسالهها و بحث و مذاكره پيرامون آنها، در مدت كمي ـ برخي از آنان نيز بلافاصله ـ تحصيل حقيقت ميكنند؛ به عبارت ديگر فيض قابليت ادراك مطالب رساله نور را بلافاصله به دست ميآورند.
هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى ٭ هذَا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّى
اين است كه در برابر فضل و رحمتش هر قدر حمد و ثنا بگوييم باز هم كم است .........
براي موفقيت در اين خدمت، عزم و متانتي ثابت و مستحكم مانند حركتهاي ارشادي و بيدار كننده شما لازم است كه به رغم هزار و يك مشكل انجام ميگيرد. تلاشي اين چنين در هر چشم انداز و گسترهيي ان شاء الله موجب رهايي سراسري اسلام خواهد شد.
حافظ علي
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
يَا اَللَّهُ ٭ يَا رَحْمنُ ٭ يَا رَحِيمُ ٭ يَا فَرْدُ ٭ يَا حَىُّ ٭ يَـا قَيـُّومُ ٭ يَـا حَـكَمُ ٭ يَـا عَـدْلُ ٭ يَـا قُـدُّوسُ
به حق اسم اعظم و به حرمت قرآن معجز البيان و به آبروي رسول اكرم (ص)، منتشران اين مجموعه و ياوران ارجمندشان و طلبههاي رساله نور را در جنتالفردوس قرين سعادت ابدي فرما؛ آمين ... آنها را در خدمت ايماني و قرآني همواره و هميشه موفق فرما، آمين... و مقابل هر حرف تاريخچه حيات در دفتر حسناتشان هزار حسنه ثبت بفرما، آمين ... و در نشر رسالههاي نور ثبات و دوام و اخلاص، احسان فرما، آمين ...
يا ارحم الراحمين! همه شاگردان رساله نور را در هر دو جهان سعادتمند فرما، آمين...
آنها را از شر شياطين انس و جن محفوظ فرما، آمين ... و گناهان اين سعيد درمانده و بيچاره را ببخش، آمين ...!
به نام همه شاگردان نور
سعيد نورسي
* * *