مبحث نخست
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
(فصلت: ٣٦)
حُجّةُ القُران عَلَي الشيطان و حزبه
مبحث نخست ـ كه ابليس را به سكوت وا ميدارد، شيطان را شكست ميدهد و موجب غلبه بر اهل طغيان مي گردد ـ واقعهييست كه در محاكمهي بيطرفانه، يكي از دسايس دهشتناك شيطان را به صورت قطعي رد و ابطال ميكند. اجمالي از آن واقعه را ده سال پيش در لمعات به ترتيب زير نوشته بودم:
يازده سال پيش از تأليف اين رساله در ماه مبارك رمضان در مسجد شريف بايزيد در استانبول گوش به قرائت حافظان داده بودم. ناگهان احساس كردم ندايي معنوي را بدون اينكه صاحبش را ببينم ميشنوم؛ ذهنم را به خود مشغول داشت. در عالم خيال گوش فرا دادم و ديدم ميگويد:
تو قرآن را بسيار عالي و درخشان ميبيني، آن را بيطرفانه ارزيابي كن و آن گاه بنگر، يعني آن را كلام بشر فرض كن و به نقادي و ارزيابي اش بپرداز. ببين مزيتها و زيباييهاي مورد نظرت را ميبيني يا نه؟
من هم واقعاً فريب خوردم. آن را كلام بشر فرض كردم و آنگونه به آن نگريستم. ديدم همچنان كه با چرخاندن كليد برق مسجد بايزيد، همه جا تاريك ميشود، با فرض مذكور هم شعاعهاي نوراني قرآن از ديده پنهان شد. در آن لحظه دانستم كه ندا دهنده شيطان بوده است. ميخواست مرا گرفتار ورطهيي كند. از قرآن مدد خواستم. ناگهان نوري وارد قلبم شد. قدرتي قابل توجه براي دفاع نصيبام كرد. آنگاه مناظرهيي به صورت زير با شيطان آغاز شد، گفتم:
اي شيطان! ارزيابي بيطرفانه وضعيتيست در ميانهي دو طرف؛ در حالي كه ارزيابي بيطرفانهيي كه مورد نظر تو و شاگردانت در ميان انسانهاست پذيرفتن طرف مخالف است و آن را نميتوان بيطرفانه دانست، بيدينياي موقتيست؛ زيرا پذيرفتن اينكه قرآن كلام بشر است و ارزيابي آن بر اين اساس، در حقيقت قبول نظر طرف مخالف ميباشد، يعني قبول باطل است، پس بيطرفانه نيست، و طرفداري از باطل است.
شيطان گفت:
در اين صورت قرآن را نه كلام خدا بدان و نه كلام بشر؛ آن را چيزي در ميانه فرض كن و به ارزيابي بپرداز.
گفتم:
آن هم نميشود، زيرا اگر مالي پيدا شود كه بر سر آن نزاع و ادعايي هست و دو طرف به هم نزديك هستند و قربيت مكان مطرح است، مال مذكور را ميبايست در اختيار شخص ثالث يا در جايي قرار داد كه دست هر دوي آنها به آن برسد. هر كدام اثبات نمايد مال از آن او ميشود؛ در صورتي كه دو مدعي مذكور از هم دور باشند، مثلاً يكي در مشرق و ديگري در مغرب قاعدتاً بايد مال را در اختيار كسي گذاشت كه صاحب اليد است، يعني مال در دست اوست، زيرا قرار دادن مال در ميانه، كار درستي نيست. و قرآن متاع باارزشيست. كلام بشر هر قدر
كه از كلام حضرت حق دور باشد دو طرف موضوع به همان نسبت بلكه بينهايت از هم دورند. لذا قرار دادن آن در ميان دو طرفي كه دوري آنها از ثري تا ثرياست كار درستي نيست. اصولاً ميانهيي وجود ندارد، زيرا اضدادي چون نقيضين و وجود و عدماند. اينها نميتوانند حد وسط داشته باشند. پس صاحب اليد در قرآن، طرف الهيست، لذا بايد پذيرفت كه در دست اوست، آنگاه به اثبات موضوع پرداخت. اگر طرف مقابل همه براهين مبني بر اينكه قرآن كلام خداست را يك به يك نقض كند ميتواند دستش را به سوي آن دراز كند؛ در غير اين صورت نميتواند. هيهات! كدام دست ميتواند اين الماس عظيم را ـ كه با هزاران برهان قطعي بر عرش اعظم ميخكوب است ـ بر كند، ستونها را در هم بريزد و آن را فرو آورد؟
اي شيطان! اهل حق و انصاف برخلاف تو به اين صورت به ارزيابي مبتني برحقيقت ميپردازند. آنها حتي در كوچكترين دليل هم ايمانشان را به قرآن افزايش ميدهند. اما درباره راهي كه تو و شاگردانت نشان ميدهيد بايد گفت: اگر فرض كنيم قرآن كلام بشر است؛ يعني مثلاً اين الماس معظم كه بر عرش آويخته است بر زمين فرو افتد، در آن صورت برهاني به قوت همه ميخها و صلابت همه برهانها لازم است تا آن را از زمين برداشته و بر عرش معنوي ميخكوب كند... تا از ظلمات كفر رها شده و به انوار ايمان اتصال يابيم؛ و دستيابي به اين، بسيار دشوار است. لذا در زمانه كنوني بسياري از مردم با دسيسه تو و با عنوان ارزيابي بيطرفانه، ايمان خود را از دست ميدهند.
شيطان رو كرد و گفت:
قرآن به كلام بشر شباهت دارد. به شيوهي گفتگوي انسانهاست. پس كلام بشر است. اگر قرآن كلام خدا بود بايد از هر نظر داراي جنبه خارق العادهيي متناسب با شأن خداوند ميبود؛ همچنان كه صنعت خداوند شباهتي به صنعتهاي بشري ندارد كلامش هم نبايد شباهتي داشته باشد.
در پاسخ گفتم:
پيامبرمان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فارغ از معجزات و خصلتهاي ويژه، از افعال و احوال و كردار بشري برخوردار و مانند هر بشر ديگري منقاد و مطيع عادات الهي و اوامر تكويني بود؛ سرما آزارش ميداد، درد ميكشيد و هكذا... اين گونه نبود كه هر يك از احوال و كردارش از وضعيت خارق العادهيي برخوردار باشد؛ زيرا قرار بود او با افعال خود امام و الگوي امتش باشد، و با اعمال خود راهنما بوده و با هر حركتي به مردم درس دهد. اگر در هر رفتار او وضعيت خارق العادهيي وجود داشت نميتوانست شخصاً از هر نظر امام و مرشد مطلق همه باشد، نيز نميتوانست با تمام احوال خود رحمة للعالمين باشد.
به همين ترتيب قرآن حكيم نيز امام اهل شعور، مرشد جن و انس ، راهنماي اهل كمال و معلم اهل حقيقت است. پس اينكه به طرز محاوره و اسلوب مردم باشد امري ضروري و قطعيست؛ چرا كه جن و انس مناجات خود را از او دريافت ميكنند، دعايشان را از او ميآموزند، مسايل خود را به زبان او ذكر كرده، و ادب معاشرت را از او فرا ميگيرند و هكذا... همه او را مرجع خود قرار ميدهند. پس اگر مانند كلامي كه حضرت موسي (ع) در طور سينا شنيد ميشد بشر تحمل شنيدن و گوش كردن آن را نداشت و نميتوانست آن را مرجع خود قرار دهد. پيامبر اولوالعزمي چون حضرت موسي(ع) شنيدن فقط چند كلمه الهي را تاب آورد. موسي (ع) گفت:
اَهكَذَا كَلاَمُكَ قَالَ اللّهُ لِى قُوَّةُ جَمِيعِ اْلاَلْسِنَةِ
شيطان باز هم رو كرد و گفت:
بسياري از افراد مسايل مختلفي چون محتويات قرآن را به نام دين بيان ميكنند. آيا امكان ندارد كسي به نام دين چنين كاري كرده باشد؟
در پاسخ با نورانيت قرآن گفتم:
اولاً فرد متدين چون دوستدار دين است ميگويد:"حـق چنين است؛ حقيقت اين است؛ امر خداوند چنين است." و خداوند را طبق خواسته خود به سخن وا نميدارد. او از حد و حدود خود تجاوز نميكند و به تقليد از خداوند به جاي او سخن نميگويد؛ و از قاعدهي
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى اللَّهِ
(زمر: ٣٢)
بر خود ميلرزد.
ثانياً نه تنها ممكن نيست بشر به خودي خود چنين كند و موفق هم بشود بلكه اين امر به قطع محال است، زيرا كساني ميتوانند از هم تقليد كنند كه به هم نزديك باشند؛ كساني ميتوانند به صورت هم در آيند كه از يك جنس باشند؛ آنان كه به لحاظ مرتبه و درجه به هم نزديكاند ميتوانند از مقامِ هم تقليد كنند و موقتاً انسانها را اغفال نمايند ولي نه براي هميشه، زيرا اهل دقت رفتارهاي تصنعي و تكلف آميز و فريبكارانه را تشخيص ميدهند و حيله گري نميتواند ادامه بيابد. اگر كسي كه با فريبكاري سعي در تقليد دارد فاصله زيادي از ديگري داشته باشد، مثلاً فردي عادي بخواهد در علم از نابغهيي چون ابن سينا تقليد كند يا چوپاني بخواهد رفتار پادشاه را داشته باشد، قطعاً نميتواند كسي را فريب دهد؛ اين خود اوست كه مورد تمسخر واقع ميشود، زيرا كارهاي او حيلهگرياش را آشكار خواهد كرد.
حاشا! صد هزار بار حاشا! وقتي قرآن كلام بشر فرض شود مثل اين است كه كرم شبتابي بيتكلف خود را هزار سال به رصدگران ستارهيي حقيقي نشان دهد يا مگسي يك سال تمام بيتصنيع خود را به اهل نظرچون طاووسي بنمايد، يا مثلاً يك سرباز عادي فريبكارانه خود را به صورت ژنرالي عالي مقام و شناخته شده درآورد و بر جايگاه او تكيه زند و مدتها به اين وضع ادامه دهد و كسي هم احساس نكند كه فريبكاري ميكند؛ يا فردي مفتري، دروغگو و بياعتقاد خيلي راحت خود را تا آخر عمر در نگاه صاحبنظران بدون هيچ اضطرابي صادقترين و امينترين و معتقدترين فرد نشان دهد و هيچ يك از انسانهاي باهوش متوجه مطلب نشوند. تحقق اين موارد قطعاً محال است و هيچ خردمندي نميتواند آن را ممكن بداند. فرض چنين مواردي مانند تصور امري كه به صورت بديهي محال است چيزي جز هذيان نيست. به همين ترتيب اگر قرآن را كلام بشر بدانيم مانند اين است كه ماهيت كتاب مبين ـ كه چون شمس كمالات يا ستاره حقيقتي در آسمان عالم اسلام آشكارا و بسيار درخشان ديده شده و انوار حقايق را همواره ساطع ميكند ـ حاشا ثمّ حاشا! حكم كرم شبتابي را بيابد كه بافتههاي خرافاتيِ بشري متصنع است و همه كساني كه نزديك آناند و با دقت به آن مينگرند
متوجه نشوند و آن را همواره ستارهيي عالي بدانند كه منبع حقايق است. تو اي شيطان! گذشته از اينكه وقـوع امر مذكور كاملاً محال است، اگر شيطنتات را صد برابر هم كني باز قادر به تحققاش نخواهي بود و موفق به فريب هيچ عقل سليمي نخواهي شد. تو صرفاً افراد را معناً از دور به تماشا مينشاني و فريب ميدهي؛ و ستاره را چون كرم شتاب، كوچك جلوه ميدهي.
ثالثاً: اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم بايد حقيقت پنهان فرقاني مزين را با همه مزاياي عالي، فراگير و معجز البيان، سعادت بخش و مبتني بر حقيقت، و روح بخش و حيات بخش را ـ كه آشكارا در عالم انسانيت ديده ميشود ـ با همه آثار و تأثيرات و نتايجاش حاشا! بافتههاي فكر انساني بيدانش و بيياور دانست كه هوشمندان و نوابغ بزرگ آن را از نزديك با دقت و توجه ميبينند و هيچگاه به هيچ صورت فريب و تصنع در آن مشاهده نميكنند و همواره در آن جديت و صميميت و اخلاص مشاهده ميكنند. اين مطلب نيز صدها بار محال ميباشد؛ علاوه بر آن نوعي آشفتگي فكري مانند محالي مضاعف را واقعيت پنداشتن است كه حتي موجب شرم شيطان هم ميشود؛ زيرا كسي را كه با تمام احوال و اقوال و افعالاش در تمام زندگي امانت و ايمان و اطمينان و اخلاص و جديت و استقامت خود را نشان داده و تعليم نموده و ياران صديقي تربيت كرده و كسي كه عاليترين و درخشانترين و بهترين صاحب خصلت تلقي شده و پذيرفته شده را طوري نشان ميدهد كه قابل اعتماد نبوده و بياخلاصترين و بياعتقادترين فرد معرفي ميكند.
اين مسأله نقطه مياني ندارد، زيرا بر فرض محال اگر قرآن كلام الله نباشد از عرش تا فرش سقوط خواهد كرد. در ميانه نخواهد ماند؛ در حالي كه مجمع حقايق است منبع خرافات خواهد بود. و ذاتي كه فرمان خارق العاده مذكور را آورده و در اختيار مردم ميگذارد اگر حاشا ثم حاشا! رسول الله نباشد ميبايست از اعلاي عليين به اسفل سافلين سقوط كرده و از درجه منبع كمالات به معدن دسايس فرو افتد. در ميانه نميماند، زيرا كسي كه به نام خدا دروغ ميگويد و افترا ميزند به پايينترين درجه ميافتد. محال بودن اين مسأله مانند ديدن يك مگس به
صورت دائمي به شكل طاووسي و مشاهده اوصاف چشمگير طاووس در آن است. اين امر هر قدر كه محال باشد آن مسأله نيز محال است. فقط ديوانهيي مست و بي عقل ميتواند اين احتمال را بدهد.
رابعاً: قرآن فرمانده مقدس لشكر امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه باشكوهترين و بزرگترين لشكر در ميان بني آدم ميباشد و مشاهده ميشود كه با قوانين قدرتمند و اصول اساسي و فرامين نافذ خود چنان نظم و انظباطي به لشكر بسيار عظيم مذكور داده و آن را از نظر مادي و معنوي چنان تجهيز ميكند و عقول عموم افرادش را نسبت به درجاتشان چنان تعليم داده و قلوبشان را چنان تربيت ميكند و روحهايشان را چنان تسخير و وجدانهايشان را چنان تطهير ميكند و اعضا و جوارحشان را چنان به خدمت گرفته كه قادر به فتح هر دو جهان ميشوند؛ حال، در صورتي كه قرآن را كلام بشر فرض كنيم حاشا! صدهزار بار حاشا! مانند اين است كه آن را كلامي ساختگي بدانيم كه بسيار بيارزش و ضعيف است؛ در اين صورت ميبايست امري را قبول كنيم كه تحققاش صد درجه محال است؛ نيز ذاتي را در نظر داشته باشيم كه در مدت حياتش با رفتارهاي جدي قوانين خداوند را به بني آدم آموخت و با افعال صميمانه اصول حقيقت را به بشر تعليم فرمود و با سخنان خالصانه و معقول قواعد سعادت و راه راست را نشان داد و ايجاد فرمود و به گواهي تمام تاريخ زندگياش نشان داد كه از عذاب الهي تا چه حد واهمه دارد و بيشتر از هر كس ديگري خدا را ميشناسد و ميشناساند و در كمال عظمت و حشمت در طول ١٣٥٠ سال بر يك پنجم نوع بشر و نيمي از كره زمين فرمان رانده و با شئونات مشهورش ـ كه غوغايي در جهان ايجاد نموده ـ الحق موجب افتخار نوع بشر و بلكه كائنات ميباشد؛ اينك با بشري فرض كردن قرآن چنين شخصيتي را حاشا صد هزار بار حاشا! كسي فرض خواهيم نمود كه از خدا نميترسد و خدا را نميشناسد و از گفتن دروغ ابايي ندارد و حيثيتي براي خويش قائل نيست؛ در اين حال بايد به يكباره مرتكب چيزي شد كه صد مرتبه محال است، زيرا اين موضوع حد وسطي ندارد، و اگر بر فرض محال قرآن كلام الله نباشد و از عرش سقوط كند در جايي در ميانه نخواهد ماند. در اين حال بايد قبول كرد كه از آنِ دروغگوترين فرد است،
و تو اي شيطان! اگر صد مرتبه شيطانتر هم باشي هيچ عقل سليمي را نميتواني فريب دهي و هيچ قلب سالمي را نميتواني قانع كني. شيطان رو برگرداند و گفت:
چهطور ممكن است نتوانم فريب دهم؟ من توانستهام كاري كنم كه بيشتر انسانها و خردمندان مشهورشان قرآن و محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را انكار كنند.
پاسخ:
اولاً اگر از دور نگاه كنيم بزرگترين چيز مانند كوچكترين چيز ديده ميشود. ميتوان گفت يك ستاره به اندازه شمعيست.
ثانياً: اگر با نظر تبعي و سطحي نگاه كنيم امري كاملاً محال ميتواند ممكن ديده شود. زماني فرد سالمندي براي ديدن هلال ماه رمضان به آسمان نگاه كرد. تار موي سپيدي جلوي چشماش قرار گرفت و او آن را هلال ماه پنداشت. گفت:"ماه را ديدم." بيترديد محال است كه تار موي مذكور هلال ماه باشد، اما چون فرد مذكور بالقصد و بالذات به سوي ماه نگاه كرده و تار مويي كه گفتيم به صورت تبعي و در درجه دوم ديده شده فرد مذكور امر محال را ممكن تلقي كرده است.
ثالثاً: قبول نكردن، امري، و انكار كردن، امر ديگريست. عدم قبول نوعي لاقيديست گونهيي چشمپوشي كردن و نوعي عدم داوري جاهلانه است. در اين حال چيزهايي كه وقوع شان كاملاً محال است ميتوانند در متن آن پنهان شوند. عقل و خرد كاري با چنان مسايلي ندارد. اما انكار، عدم قبول نيست؛ بلكه قبول عدم و نوعي حكم صادر كردن است. عقل مجبور به حركت است. در اين حال شيطاني چون تو عقل از كف او ميربايد و مجبور به انكارش ميكند، همچنين تو اي شيطان! اين تو هستي كه با دسيسهيي شيطاني مانند غفلت و ضلالت و سفسطه و عناد و مغلطه و انكارِ تعمدي و اغفال و عادات و رسوم، كفر و انكاري كه امور محال بسياري را نتيجه ميدهد بر حيوانهايي انساننما تحميل كرده و در نظرشان باطل را حق و محال را ممكن نشان دادهيي.
رابعاً: اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم ميبايست كتابي را كه ستارگان درخشان عالم انسانيت يعني اصفيا و صديقين و اقطاب را بالمشاهده رهبري
ميكند و حق و حقانيت، صدق و صداقت، و امن و امانت را به عموم طبقات اهل كمال تعليم ميدهد و با حقايق اركان ايمان و اصول اساسي اسلام سعادت دو جهان را تأمين ميكند و به گواهي همين موارد بيشك كتابيست كه در برگيرنده حق خالص و حقيقت صافي و درستي كامل و قاطعيتي تمام، به ضد اوصاف و تأثيرات و انوارش متصف كنيم و (حاشا! حاشا!) با اين نظر كه مجموعهيي از افتراها و مطالب ساختگيست نگاهش كنيم و هذيانهاي كفرآميز شنيعي بر زبان آوريم كه حتي موجب شرم سوفسطاييان و شياطين ميشود و لرزه بر اندامشان مياندازد؛ آري، اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم بايد كسي را كه به گواهي ديني كه آورد ـ يعني شريعت اسلام ـ و به گواهي تقواي فوق العاده و بندگي خالص و زلالي كه در طول حياتش داشت و به اقتضاي اخلاق نيكويي كه از او ديده شد و به تصديق همه شاگردانش ـ كه اهل حقيقت و كمالات بودند ـ معتقدترين، متينترين و امينترين و صادقترين بوده است حاشا ثم حاشا! صدهزار بار حاشا! فردي فرض كنيم كه اعتقادي نداشته و به هيچ وجه امانتدار نبوده و از خداوند ترسي نداشته و از دروغ گفتن نيز پرهيز نميكرده است؛ بنابراين ميبايست مرتكب پستترين و منفورترين صورت محالات و ظالمانهترين و تاريكترين طرز ضلالت و گمراهي گرديد.
نتيجه: همچنان كه در اشارت هجدهم مكتوب "نوزدهم" بيان شد طبقه عـوام ـ كه فقط شنونده است ـ در فهم اعجاز قرآن ميگويد قرآن اگر با تمام كتابهايي كه شنيدهايم و كتابهاي موجود جهان مقايسه شود معلوم ميشود كه به هيچ كدامشان شباهت ندارد و در سطح و مرتبه آنها نيست، لذا يا پايينتر از همهي كتابهاست يا در مرتبهيي بالاتر از آنها قرار دارد. شق اول يعني اينكه قرآن در سطح پايينتري از كتابهاي ديگر باشد محال است و هيچ دشمني حتي شيطان نميتواند چنين چيزي گفته و آن را بپذيرد. بنابراين قرآن در فوق همه كتابهاي ديگر قرار دارد؛ پس معجزه است، لذا ما هم براساس قطعيترين حجت موسوم به "سَبر و تقسيم" در علم اصول و منطق ميگوييم:
اي شيطان و اي پيروان شيطان! قرآن يا كلام الهيست كه از عرش اعظم و اسم اعظم نازل شده يا (حاشا ثم حاشا! صد هزار بار حاشا!) ساخته فردي بياعتقاد و خدانشناس بر روي زمين است كه از پروردگار ترسي ندارد. اي شيطان! اين را نيز در برابر حجتهايي كه قبلاً مطرح كرديم نميتواني بگويي و نميتوانستي بگويي و نخواهي توانست گفت. پس قطعاً و بدون هيچ ترديدي قرآن كلام آفريننده كائنات است، زيرا اين امر حد وسطي ندارد، محال و غير ممكن است؛ همچنان كه به صورت قطعي آن را اثبات كرديم و تو نيز ديدي و شنيدي.
محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يا فرستاده خداست و كاملترين فرد در ميان پيامبران و افضل همه مخلوقات است يا (حاشا! صدهزاربار حاشا!) بايد فرض كنيم چون به خدا دروغ بسته و پروردگار را نميشناسد و به عذاب اعتقادي ندارد فرد بياعتقاديست كه به اسفل سافلين سقوط كرده است.
در استناد به آنچه قرآن حكيم در رد كفر كافران و درشت گوييهايشان بيان نموده است، و براي اينكه محال بودن و سستي انديشه كفرآميز اهل ضلالت را بهطور كامل نشان دهم با ترس و لرز مجبور شدم از اين تعابير به صورت فرض محال استفاده كنم.
اي ابليس! اين نيز مطلبي نيست كه تو و فيلسوفان اروپايي و منافقان آسياييِ مورد اعتمادت بتوانيد بگوييد؛ تاكنون نتوانستهايد چنين چيزي بگوييد و در آينده نيز نخواهيد توانست؛ نگفتهايد و نخواهيد گفت، زيرا كسي در جهان وجود ندارد كه اين مطلب را بشنود و قبول كند. اين است كه مفسدترين فيلسوفان و بيوجدان ترين منافقان مورد اعتمادت نيز ميگويند:"محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بسيار عاقل بود و اخلاق بسيار نيكويي داشت." مادام كه اين موضوع منحصر به دو شق است و شق دوم محال ميباشد و هيچ كس نيز از آن جانبداري نميكند و مادام كه با حجتهاي قطعي ثابت كرديم كه موضوع حد وسط هم ندارد؛ البته و بالضروره برخلاف خواسته تو و حزب الشيطان، بالبداهه و به حق اليقين محمدعربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاده خداست و در ميان همه پيامبران كاملترين رسول و افضل مخلوقات ميباشد.
عَلَيْهِ الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ بِعَدَدِ الْمَلَكِ وَاْلاِنْسِ وَالْجَانِّ
دومين اعتراض ناچيز شيطان
هنگام قرائت آيات زير از سورهي
ق وَالْقُرْآنِ الْمَجِيدِ:
مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ ٭ وَجَاءتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ ٭ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ ذَلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ ٭ وَجَاءتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سَائِقٌ وَشَهِيدٌ ٭ لَقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ ٭ وَقَالَ قَرِينُهُ هَذَا مَا لَدَيَّ عَتِيدٌ ٭ أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ
(ق: ١٨ ـ ٢٤)
شيطان گفت: شما مهمترين فصاحت قرآن را در سلاست و وضوح آن مييابيد؛ در حالي كه با نظر در آيات فوق ميبينيد كه از كجا به كجا ميرود. از سكرات (مرگ) به قيامت ميرود. از دميده شدن در صور سر از پايان حسابرسي در ميآورد و بعد وارد شدن در جهنم را ذكر ميكند. در اين جهشهاي عجيب چه جايي براي سلاست باقي ميماند؟ در بيشتر جاهاي قرآن مسايلي چنين دور از هم كنار يكديگر بيان ميشود. در چنين وضعيت نامناسبي چه جاي صحبت از سلاست و فصاحت؟
پاسخ: بعد از بلاغت كه از مهمترين اصول اعجاز قرآن معجز البيان است بايد از ايجاز ياد كرد. ايجاز مهمترين و محكمترين اساس در اعجاز قرآن است. ايجاز اعجازآميز در قرآن آن قدر زياد و زيباست كه موجب حيرت و شگفتي اهل تحقيق مي شود. براي نمونه در آيه:
وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
(هود: ٤٤)
طي چند عبارت كوتاه حادثه عظيم توفان و نتايج مترتب بر آن چنان با ايجاز و اعجاز بيان ميشود كه موجب سجده بسياري از اهل بلاغت در برابر بلاغتاش ميگردد.
يا به همين ترتيب حوادث عجيب و مهم قوم ثمود و نتايجش و عاقبت تيره آنان را طي چند عبارت در آيات زير با اعجازي در متن ايجاز با سلاست و وضوح و به طرزي كه مخل فهم و ادراك نيست بيان ميدارد:
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا ٭ إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا ٭ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْيَاهَا ٭ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا ٭ وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا
(شمس: ١١ ـ ١٥)
همچنين در آيهي
وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
(انبيا: ٨٧)
بين عبارت أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ تا فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ جملات زيادي پوشيده است. اين جملات بيان نشده، مُخل فهم و ادراك نيست و آسيبي به سلاست نميزند. عبارات فوق موارد مهم داستان حضرت يونس (ع) را بيان ميدارد. باقي مطلب به عقل و ادراك (مخاطب) سپرده ميشود. يا در نمونه ديگر در سوره "يوسف" از كلمه فَأَرْسِلُونِ تا عبارت يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ هفت، هشت جمله با ايجاز رد شده است. اين امر نيز اخلالي در فهم ايجاد نميكند و ضرري براي سلاست ندارد. شمار چنين ايجازهاي اعجازآميزي در قرآن، فراوان و در عين حال بسيار زيباست، اما درباره آيات سوره "ق" بايد گفت ايجاز موجود در اين آيات بسيار شگفت انگيز و اعجازآميز است، زيرا بر آينده وحشتناك و بسيار طولاني كافر كه هر روزش معادل پنجاه هزار سال است و بر حوادث اليم و مهمي كه در انقلابها و دگرگونيهاي آينده بر سر كافر خواهد آمد يك به يك انگشت مينهد. انديشه رعد آساي انسان را حول حوادث مذكور ميگرداند و زمان طولاني ياد شده را چون صفحهيي در مقابل ديدگاناش ميگشايد. حوادث ذكر نشده را نيز به قوه خيال (مخاطب) ميسپارد و موضوع را با سلاستي عالي بيان ميكند.
وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ وَأَنصِتُواْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ
(اعراف: ٢٠٤)
اينك اي شيطان! اگر سخن ديگري داري بازگو...
شيطان مي گويد: من نميتوانم در برابر اين مطالب ايستادگي كنم؛ دفاعي ندارم. ليكن نادانهاي فراواني هستند كه به سخنان من گوش ميدهند و شيطانهاي زيادي در هيبت انسان هستند كه ياور مناند و در ميان فيلسوفان، فرعونان بيشماري وجود دارند كه مسائلي كه منيّتشان را نوازش ميكند از من درس ميگيرند. آنها مانع انتشار اين مطالب خواهند شد، لذا من تسليم تو نميشوم.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* * *
مبحث دوم
(اين مبحث براي تعديل حيرت و تعجب كساني كه همواره در خدمت من بودهاند و تفاوتهاي عجيبي در خلق و خويام ديدهاند؛ نيز براي تعديل حسن ظن دو تن از طلبهها كه فراتر از حد و حدود من بوده است نوشته شد.)
ميبينم كه برخي كمالات مربوط به حقايق قرآن حكيم به واسطههايي نسبت داده ميشود كه اعلام كننده حقايق مذكورند؛ و اين امر خطاست، زيراقداست منبع تأثيراتي به ميزان براهين فراوان دارد؛ به همين دليل موجب پذيرش احكام توسط مردم ميشود. هر گاه وكيل و واسطه بر موضوع سايه بيفكنند، يعني توجه به آنها معطوف گردد تأثير قداست منبع از ميان ميرود. بر مبناي همين سرّ، حقيقتي را به برادراني كه بيش از حد به من توجه نشان ميدهند بيان ميكنم:
يك انسان ممكن است شخصيتهاي متعددي داشته باشد. شخصيتهايي كه خصلتهاي متفاوتي را بروز ميدهند. براي مثال يك كارمند عالي رتبه زماني كه مشغول كار است شخصيتي دارد كه موجب ميشود باوقار باشد و رفتارهايي درخور شأن و شئونات مقامش بروز دهد.مثلاً تواضع داشتن در محل كار در برخورد با هر مُراجعي تذلل بوده و سبب تحقير آن مقام ميشود، اما شخصيت همان كارمند در منزل ايجاب ميكند اخلاقي بر عكس محل كار داشته باشد و ميبايست هر قدر ميتواند متواضع و فروتن باشد. اگر وقار و متانت كمي از خود نشان دهد تكبر است؛ و هكذا... پس انسان به اعتبار وظيفه و مسؤوليتاش شخصيتي دارد كه در بسياري موارد با شخصيت حقيقياش همخوان نيست. اگر فرد مورد نظر واقعاً شايستگي و استعداد مسؤوليتي را كه به او سپردهاند داشته باشد هر دو شخصيتش به هم نزديك ميشود. اگر مستعد اين امر نباشد، مثلاً اگر به سربازي مقام يك سپهبد را بدهند بين دو شخصيت مذكور فاصله ميافتد و خصلتهاي شخصي، عادي و ناچيز سرباز با اخلاق والايي كه مقام سپهبدي اقتضا دارد همخواني نخواهد داشت.
اين برادر درمانده شما هم سه شخصيت دور از هم؛ بسيار دور به شرح زير دارد:
شخصيت اول: شخصيت موقتي دارم صرفاً متعلق به قرآن كه منادي گنجينه عالي قرآن حكيم است. اين مخبري، اخلاق بسيار والايي را اقتضا ميكند كه از آن من نيست و من صاحب آن نيستم، سجاياييست كه مقتضاي آن مقام و آن وظيفه و مسؤوليت است. اگر چنين خصلتهايي را در من مشاهده كرديد بدانيد كه متعلق به من نيست؛ با آننظر به من نگاه نكنيد كه متعلق به همان مقام است.
شخصيت دوم: هنگام عبادت، زماني كه متوجه درگاه الهي هستم به سبب احسان حضرت حق شخصيتي نصيبم ميشود كه موجب بروز آثاري ميگردد. اين آثار زاييده معناي اساسي عبوديت است كه شامل "واقف بودن بر قصور خود، ادراك فقر و عجز خويشتن و با ذلت پناه بردن به درگاه الهي" ميباشد. من به واسطه اين شخصيت، خود را بيش از هر كس ديگري بيچاره و ناتوان و تهيدست و پر قصور ميبينم. اگر تمام جهانيان هم مرا مدح و ثنا كنند نميتوانند به من القا نمايند كه خوب و صاحب كمالم.
شخصيت سوم: شخصيت حقيقيام كه متحول شدهي سعيد قديميست و اينك به صورت برخي خصايل باقي مانده از سعيد قديمي وجود دارد. گاه نسبت به ريا و حب جاه تمايلاتي ايجاد ميشود. نيز چون از خانوادهيي اصيل نبودهام گاه خصلتهاي پست و نازلي چون قناعت در حد خست در من بروز مييابد.
برادران! براي اينكه از من گريزان نشويد بسياري از بديها و احوال سوء و پنهان اين شخصيتام را بيان نميكنم.
برادران عزيز! از آنجا كه من مستعد و صاحب مقام نميباشم اين شخصيتام از اخلاق و آثاري كه لازمه عبوديت و منادي بودن است بسيار دور ميباشد؛ همچنين براساسقاعده "داد حق را قابليت شرط نيست" حضرت حق قدرت مهربانانه خود را در من چنين متجلي كرده؛ مرا كه مانند سربازي در پايينترين سطح و درجه هستم در خدمت اسرار قرآن قرار داده كه در حكم سپهبديست. صدها هزار بار شكر! نفس از همه پايينتر اما وظيفه و مسؤوليت از همه چيز بالاتر است.
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي
* * *
مبحث سوم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا
(حجرات: ١٣)
يعني
لِتَعَارَفُوا مُنَاسَبَاتِ الْحَيَاةِ اْلاِجْتِمَاعِيَّةِ فَتَعَاوَنُوا عَلَيْهَا لاَ لِتَنَاكَرُوا فَتَخَاصَمُوا.
"شما را طايفه طايفه، ملت ملت، و قبيله قبيله آفريدم تا يكديگر را بشناسيد و از مناسبات مربوط به حيات اجتماعي همديگرآگاه شويد و به هم ياري برسانيد. شما را قبيله قبيله خلق نكردم تا يكديگر را انكار كنيد و به چشم بيگانه به هم نگاه كنيد و با هم به عداوت و خصومت برخيزيد".
اين مبحث شاملهفت مسأله به شرح زير ميباشد:
مسأله نخست: حقيقت عالي مطرح شده در آيه كريمهي فوق با حيات اجتماعي مرتبط است، لذا نه با زبان سعيد جديد كه خواهان كناره گيري از حيات اجتماعيست، بلكه با زبان سعيد قديمي كه مرتبط با حيات اجتماعي اسلام ميباشد، به منظور ارائه خدمتي به قرآن عظيم الشأن و با انديشهي مقابله با حملات بيرحمانه مجبور به نوشتن شدم.
مسأله دوم: در بيان قاعده "تعارف و تعاون" كه مورد اشاره آيه كريمه است ميگوييم: يك ارتش را به لشكرها و تيپها و گردانها و گروهانها و دستهها تقسيم ميكنند تا مناسبات مختلف و متعدد هر سرباز و وظايف و مسؤوليتهاي متناسب با آن دانسته و شناخته گردد و افراد ارتش با رعايت قاعده تعاون و همكاري، وظيفه عمومي خود را به خوبي انجام دهند و حيات اجتماعي آنها از حمله دشمنان مصون بماند؛ وگرنه تقسيم بنديهاي فوق براي مخاصمهي گرداني با گردان ديگر يا گروهاني با گروهان ديگر و دستهيي با دسته ديگر نيست. و براي اين نيست كه لشكري برخلاف لشكر ديگر حركت كند؛ به همين ترتيب هيأت اجتماعي اسلام نيز به مثابه ارتشي بزرگ است و به قبايل و طوايف تقسيم
ميشود. ليكن اين قبايل و طوايف به عدد هزاران واحدي كه وجود دارد از جهت وحدت برخوردار هستند. آفريدگار آنها واحد، روزي دهنده آنها واحد، پيامبرشان واحد، قبله آنها واحد، كتابشان واحد، وطنشان واحد، واحد، واحد، واحد، هزاران واحد...
اين مقدار واحد، طبيعيست كه اخوت و محبت و وحدت را اقتضا دارد. پس تقسيم شدن به قبايل و طوايف طبق اعلام آيه فوقبراي تعارف و شناخت يكديگر است، براي تعاون و همكاريست؛ براي دشمني و خصومت نيست!...
مسأله سوم: مليگرايي در اين زمانه بسيار رواج يافته است. مخصوصاً ستمگران دسيسهگر اروپا انديشه ملي گرايي را در بين مسلمانان به صورت منفي گسترش ميدهند تا آنها را از هم جدا كرده و به راحتي ببلعند.
در انديشه مليگرايي ذوقي نفساني و نوعي لذت غفلت انگيز و قدرتي نكوهيده وجود دارد، لذا در زمانه كنوني به آنان كه مشغول مسايل اجتماعي هستند نميتوان گفت"دست از اين انديشه برداريد". اما ملي گرايي دو قسم است. قسمي كه منفي و نكوهيده و مُضر است و از استعمار ديگري تغذيه كرده و با عداوت و دشمني با ديگران به موجوديتش ادامه ميدهد و هميشه در كمين است. اين نوع ملي گرايي عامل مخاصمه و كشمكش ميباشد. اين است كه در حديث شريف فرموده:
اْلاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ
و در قرآن فرموده است:
إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا
(فتح: ٢٦)
حديث شريف و آيه كريمه مذكور با قاطعيت انديشه منفي ملي گرايي و قوميت خواهي را رد ميكنند؛ چرا كه مليت مثبت و مقدس اسلام نيازي بدان باقي نميگذارد.
واقعاً كدام عنصر است كه سيصد و پنجاه ميليون پيرو داشته باشد؟ كدام فكر قوميت است كه بتواند به جاي اسلام اين تعداد برادر، آن هم برادراني ابدي نصيب صاحبش كند؟ آري، در تاريخ آسيبهاي زيادي از مليگرايي منفي حاصل شده است. از جمله آنها ميتوان از امويان ياد كرد كه سياست را تاحدودي به مليت
آميختند؛ در نتيجه باعث ايجاد قهر و دلگيري در عالم اسلام شده، و خود نيز متحمل خسارات فراواني گرديدند. ملل اروپا نيز در عصر حاضر بيش از حد به انديشههاي قومي ميپردازند؛ لذا علاوه بر دشمنيهاي بسيار پليد و پايدار فرانسه و آلمان، وقايع دهشتناك جنگ جهاني نيز نشان داد كه ملي گرايي منفي تا چه حد براي بشر زيانبار است. نزد ما هم در آغاز دوره حريت و آزادي دورهيي كه با اعلام مشروطيت دوم در تركيه آغاز مي شود. م. ـ همچون زمان تخريب قلعه بابِل كه تعدد اقوام به دليل گوناگوني زبانها ايجاد شد و موجب اضمحلال و فروپاشي اقوام شد ـ كلوپها و انجمنهايي براساس انديشه ملي گرايي منفي كه رومها و ارمنيها در رأسشان بودند تشكيل و موجب تفرقه قلوب شده و تشكيلات مختلفي از مليّتگرايان را ايجاد كرد. اوضاع پريشان آنان كه گرفتار اجانب شدند ضرر مليگرايي منفي را نشان داد.
امروز نيز نگاه كردن با فكر مليت و همديگر را بيگانه و دشمن تلقي كردن در ميان عناصر و قبايل مسلمان ـ كه بيش از هر چيز نيازمند يكديگر و مظلومتر و تهيدستتر از هماند و در حال له شدن در زير تحكم اجانب ميباشند ـ چنان فلاكتيست كه قابل توصيف نيست. اين موضوع مانند اين است كه كسي ديوانهوار براي در امان ماندن از نيش مگس پشت به مارهاي وحشتناك به مقابله با مگس بپردازد. وقتي اروپا همچون اژدهايي ترسناك با حرص و ولعي سيري ناپذير پنجههايش را گشوده، به آن اهميت ندهيم، حتي به لحاظ معنا كمكش هم بكنيم، و براساس انديشه منفي ملي گرايي به خصومت با هموطنانمان در ولايات شرق يا همكيشانمان در جنوب بپردازيم و در مقابل آنها جبهه بگيريم؛ اين رفتار ضررها و خطراتي دارد؛ علاوه بر آن در جنوب، دشمني نيست كه در برابرش نيازي به جبهه گيري باشد. از جنوب، نور قرآن آمده، روشنايي اسلام وارد شده، چيزي كه در درونمان وجود دارد و همه جا وجود خواهد داشت.
دشمني با آن همكيشان به معناي دشمني با اسلام و قرآن است. دشمني با اسلام و قرآن نيز نوعي عداوت با حيات دنيوي و اخرويِ تمام هم وطنان است. اين
كه به نام حميت و غيرت ملي و خدمت به حيات اجتماعي مردم سنگ بناي زندگي آنها را از بين ببريد حماقت است نه حميت!
مسأله چهارم: مليگرايي مثبت ريشه در نياز داخلي حيات اجتماعي دارد و موجب تعاون و تساند ميشود، قدرتي مفيد حاصل كرده، و باعث تأييد بيشتر برادري اسلامي ميگردد. فكر مليگرايي مثبت بايد خادم اسلام، قلعه آن و زرهي براي آن باشد، نبايد جايگزين آن گردد؛ زيرا برادري ناشي از اسلام حاوي هزاران اخوت است؛ اخوتي كه در عالم بقا و عالم برزخ باقي مي ماند. اين است كه اخوت ملي هر قدر هم كه محكم باشد حكم پردهيي از آن را خواهد داشت. جايگزين كردن اخوت ملي به جاي اخوت اسلامي جنايت احمقانهييست و بدان ميماند كه سنگ هاي قلعهيي را جايگزين الماسهايي كنيد كه در خزانه قلعه وجود دارد و الماسها را بيرون بريزيد.
اينك اي فرزندان اين وطن كه اهل قرآن هستيد! شما نه ششصد سال، كه از زمان عباسيان تاكنون يعني هزار سال پرچمدار قرآن حكيم بودهايد، همه جهان را به مبارزه طلبيده و آيات قرآن را به گوش آنان رساندهايد. مليت خود را قلعه قرآن و اسلام قرار داديد، همه جهانيان را به سكوت وا داشتيد و حملههاي دهشت انگيز را دفع كرديد، تا اين كه مصداق نيكوي اين آيه شديد:
يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ
(مائده: ٥٤)
اينك بايد مراقب باشيد فريب دسيسههاي اروپا و منافقان فرنگي مشرب را نخوريد تا مصداق بخش اول آيه نشويد؛ بايد از اين وضع بترسيد.
نكته حايز اهميت اين است كه ملت ترك در ميان ملتهاي ديگر مسلمان، بيشترين جمعيت را دارد با اين حال در هر جاي جهان كه باشند مسلماناند. مانند ملتهاي ديگر به مسلمان و غير مسلمان تقسيم نشدهاند. تركها هر جا كه باشند مسلماناند. تركهايي كه مسلمان نيستند يا از دايره اسلام خارج شدهاند، از دايره ترك بودن هم بيرون رفتهاند. (مانند مجارها) در حالي كه ملتهاي كوچك نيز به مسلمان و غير مسلمان تقسيم ميشوند.
اي برادر ترك! مخصوصاً تو توجه داشته باش! مليت تو با اسلام عجين است و نميتوان آن را از اسلام جدا نمود. جدا كردن مليتات از اسلام يعني از بين رفتنات. همه مفاخر گذشتهات وارد دفتر اسلام شده است. سابقه اين افتخارات را در كره زمين با هيچ قدرتي نميتوان پاك كرد و ناديده گرفت، لذا تو به واسطه وسوسهها و دسايس شيطان آن مفاخر را از قلبت پاك مكن.
مسأله پنجم: اقوام بيدار شده در آسيا با چنگ زدن به انديشه ملي گرايي، از هر لحاظ عيناً از اروپا تقليد كرده، حتي بسياري از مقدسات را در اين مسير فدا ميكنند؛ در حالي كه قامت قيمتيِ هر ملت خواهان جامه جداگانهييست. حتي اگر پارچه از يك نوع باشد به خياطهاي متعدد نياز است. نميتوان لباس يك ژاندارم را بر تن يك زن كرد. همچنان كه نميتوان لباس زني را كه تانگو ميرقصد بر تن عالمي سالمند پوشاند.تقليد كوركورانه نيز در بيشتر مواقع عامل تمسخر ميشود. زيرا:
اولاً: اروپا را اگر مغازه يا يك پادگان فرض كنيم آسيا درحكم يك مزرعه يا مسجد است. ممكن است يك مغازهدار به مراسم رقص برود، اما يك كشاورز نميتواند اين كار را بكند. وضعيت پادگان و مسجد نميتواند مشابه باشد.
همچنينظهور بيشتر پيامبران در آسيا، و حضور حكيمان در اروپا رمز و اشارهيي از تقدير ازليست كه نشان ميدهد بيداري اقوام آسيا و ترقي و تدبير امور آنها در گرو دين و دل است. فلسفه و حكمت نيز ميبايست ياور دين و دل شوند و جاي آنها را نگيرند.
دوماً: مقايسه دين اسلام با مسيحيت و مانند اروپا لاقيد شدن در برابر دين، اشتباه بسيار بزرگيست. چون اروپا حامي دين خود است. بزرگان اروپا شخصيتهايي چون ويلسون، لوئيد جورج و ونيزه لوس مانند كشيش متعصبانه به دينشان وابسته هستند و اين نشان ميدهد كه اروپا حامي دين خويش بوده و بلكه از جهتي متعصب نيز هست.
سوماً: مقايسه اسلام و مسيحيت قياس مع الفارق و مقايسهيي غلط است. زيرا زماني كه اروپا در دينداري تعصب داشت متمدن نبود، تعصب را كنار گذاشت متمدن شد. ضمناً دين در ميان آنان موجب جنگهاي داخلي سيصد ساله بوده
است. در اروپا دين در دست ستمگران وسيلهيي براي سلطه بر عوام و فقرا و اهل فكر بود، لذا در بين عامه خلق، نوعي بيزاري نسبت به دين حاصل شد. اما در اسلام همه تواريخ گواهي ميدهند كه بيش از يك بار موجب جنگ داخلي نشد؛ همچنين هر گاه مسلمانان واقعاً به دين روي آوردند توانستند به نسبت آن زمان پيشرفتهاي عالي كنند. شاهد اين امر دولت اسلامي آندلس است كه حكم استاد بزرگ اروپا را دارد. همين طور هر گاه مسلمانان در برابر دين بيقيد بودهاند وضعشان آشفته شده سقوط كردهاند. اسلام با هزاران مسأله مهر انگيز مانند وجوب زكات و حرمت ربا از فقرا و توده مردم حمايت كرده و با عباراتي چون
أَفَلا يَعْقِلُون"، "أَفَلا يَتَفَكَّرُون"، "أَفَلا يَتَدَبَّرُون
عقل و دانش را به گواهي گرفته، ايقاظ كرده و از اهل علم حمايت كرده؛ لذا همواره ملجأ و پناهگاه تهيدستان و دانشمندان بوده است. اين است كه هيچ دليلي براي روي برتافتن از اسلام وجود ندارد.
سرّ حكمت تفاوت اسلام با مسيحيت و ساير اديان در اين است كهمبنا و اساس اسلام، محض توحيد ميباشد. اين دين براي اسباب و وسايط تأثير حقيقي قائل نيست و از نظر ايجاد و مقام به آنها اهميت نميدهد. اما مسيحيت چون ديدگاه "فرزند" (داشتن خداوند) را ميپذيرد براي اسباب و وسايط ارزش قائل است و منيّت را از ميان بر نميدارد. به سخن ديگر گويي مسيحيان جلوهيي از ربوبيت الهي را به قديسين و بزرگان خود داده و مصداق اين آيه ميشوند:
اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ
(توبه: ٣١)
اين است كه بلند مرتبهترين افراد مسيحي در دنيا در عين حال كه دست از غرور و منيّت خود بر نميدارند مانند ويلسون رييس جمهور سابق آمريكا دينداري متعصب هم ميشوند، اما در اسلام ـ كه دين توحيد محض است ـ كساني كه داراي مراتب بالاي دنيوي هستند يا بايد منيّت و غرور را كنار بگذارند يا تا حدودي ديانت را فراموش كنند. به همين علت گروهي لاقيد و شايد بيدين ميشوند.
مسأله ششم: خطاب به كساني كه در انديشه ملي گرايي منفي و تعصب قومي زيادهروي ميكنند ميگوييم:
اولاً: دنيا و مخصوصاً همين مملكت ما از زمانهاي گذشته با مهاجرتها و تغيير مكانهاي بسيار زيادي مواجه بوده است؛ با اين حال از وقتي اين وطن مركز حكومت اسلامي شد بسياري از اقوام ديگر چون پروانه وارد آن شدند و آن را به عنوان وطن خود برگزيدند. دراين حال فقط در صورتي كه لوح محفوظ گشوده شود ميتوان اقوام واقعي را از هم تفكيك نمود. پس، اين كه انديشه قوم گرايي را مبناي حركت و حميت قرار دهيم بيمعنا و مُضر است. به همين علت يكي از رؤساي ملي گرايان و قوم گرايان به معناي منفي آن، كه در برابر دين هم خيلي لاقيد است به ناچار ميگويد:"اگر زبان و دين يكي باشد ملت يكي خواهد بود." مادام كه چنين است بايد به زبان و دين و مناسبات وطني اهميت داد نه قوم و نژاد. اين سه اگر يكي باشند البته ملتي قوي خواهند بود و اگر فقط در يكي از آنها نقصي وجود داشته باشد مردم مجدداً در دايره يك مليت خواهند بود.
دوماً: دو فايده از صدها فايدهيي را كه مليت مقدس اسلام نصيب حيات اجتماعي فرزندان اين وطن كرده است به شرح زير بيان ميكنيم:
فايده اول: زماني كه جمعيت اين كشور اسلامي ٢٠ ـ٣٠ ميليون نفر بود ارتش اين كشور با اين فكر بر آمده از نور قرآن كه "اگر كشته شوم شهيد ميشوم و اگر بكشم غازي خواهم بود" در برابر دولتهاي بزرگ اروپا از حيات و موجوديتاش دفاع مينمود. اين ملت با كمال شور و شوق بر چهره مرگ لبخند ميزد و از آن استقبال ميكرد و همواره اروپا را به لرزه در ميآورد. چه عاملي را در جهان ميتوان سراغ داشت كه بتواند بر روح سربازاني كه افكار ساده و قلبي صاف دارند چنين فداكاري والايي را القا كند؟ كدام حميت و غيرتي را ميتوان جايگزين آن كرد؛ طوري كه فرد زندگاني و همه دنياي خويش را عاشقانه فدا كند؟
فايده دوم: هر گاه افعيهاي اروپا (دولت هاي بزرگ) به اين دولت اسلامي ضربهيي زدهاند موجب گريستن و ناليدن سيصد و پنجاه ميليون مسلمان شدهاند و صاحبان اين مستملكات براي ممانعت از گريه و ناله آنان دست بلند شده خود را
پايين آورده و كوتاه آمدهاند. به جاي اين قدرت پشتيبان معنوي و دائمي كه به هيچ عنوان نميتوان آن را كوچك شمرد چه قدرت و نيرويي را ميتوان جايگزين كرد؟ آن را نشان دهيد! آري، اين قدرت پشتيبان بزرگ و معنوي را نبايد با ملي گرايي منفي و حميت مبتني بر بينيازي تحت فشار قرار داد.
مسأله هفتم: خطاب به كساني كه در مليگرايي منفي حميت زيادي از خود نشان ميدهند ميگوييم: اگر اين ملت را واقعاً دوست داريد و ميخواهيد به آن دلسوزي كنيد طوري حميت به خرج دهيد كه دلسوزي در حق اكثرشان به شمار برود؛ وگرنه خدمت به حيات گذرا، غافلانه و اجتماعي گروه اندكي كه نيازي هم به شفقت و مهرباني ندارند و بيمهري نسبت به اكثريت را نميتوان حميت و غيرت دانست، زيرا خدمت غيرتمندانهيي كه براساس انديشه ملي گرايي منفي انجام شود ممكن است در هر هشت نفر، فايده موقتي براي دو نفر داشته باشد. در اين صورت كساني كه شايستگي مهرباني ناشي از غيرت مذكور را ندارند از آن بهرهمند ميشوند. شش نفر از آن هشت نفر يا سالمند يا بيمار يا مصيبت زده يا كودك يا بسيار ضعيفاند يا افراد متقياي هستند كه با جديت به آخرت ميانديشند؛ اينان بيش از زندگي دنيوي متوجه حيات برزخي و اخروي هستند و براي همين در پي نور، تسلي و شفقتاند و نيازمند دستان مبارك غيرتمند ميباشند. كدام حميت و غيرتي اجازه خاموش كردن نور آنها و از بين بردن تسلي خاطرشان را ميدهد؟ هيهات! كجاست شفقت و مهرباني به ملت؛ كجاست فداكاري در راه ملت؟
نميتوان از رحمت الهي قطع اميد كرد. حضرت حق ارتش باشكوه هموطنان و جماعت كبير آن را ـ كه از هزار سال پيش تاكنون در خدمت قرآن و پرچمدار آن قرار داده ـ ان شاء الله با عوارض گذرا پريشان نخواهد كرد، دوباره آن نور را روشن كرده و موجب تداوم وظيفهاش ميشود.
* * *
مبحث چهارم
(يادآوري: همچنان كه مباحث چهارگانه مكتوب "بيست و ششم" با هم متناسب نيستند ده مسأله اين مبحث چهارم نيز با هم مناسبتي ندارند. لذا نبايد در پي ارتباط و پيوند آنها بود. همانطور كه (بر قلب) خطور كرده نوشته شده است. اين متن قسمتي از نامهييست كه (بديع الزمان) براي يكي از طلبههاي مهماش فرستاده است. در واقع پاسخهاييست كه به پنج، شش سؤال آن طلبه داده است.)
مسأله اول
ثانياً: در نامهات نوشتهيي در تفسير و توضيح رَبِّ الْعَالَمِينَ از هجده هزار عالم صحبت كرده اند؛ و حكمت آن عدد را پرسيدهيي.
برادر! من فعلاً حكمت آن عدد را نميدانم؛ همين قدر ميتوانم بگويم كه عبارتهاي قرآن فقط يك معنا ندارند. اين آيات چون خطاب به همه طبقات نوع بشر نازل شدهاند در حكم "كلي"يي ميباشند كه براي هر طبقه معنايي را در بر دارد. معناهايي كه بيان ميشود در حكم جزييات آن قاعدهي كلي هستند. هر مفسر و عارفي مطلبي جزيي را از آن "كلي" بيان ميدارد. او به كشف، دليل يا به مشرب خود استناد كرده، و معنايي را ترجيح ميدهد. در مطلب مورد نظر تو نيز گروهي معناي موافق آن عدد را كشف نمودهاند.
براي مثال عبارت
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ ٭ بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ
(رحمن: ١٩ ـ ٢٠)
كه اهل ولايت در اوراد و اذكار خود آن را فراوان تكرار ميكنند معاني متعددي از بحر ربوبيت و عبوديت در دايره وجوب و امكان تا موارد زير را شامل ميشود: بحر دنيا و آخرت، بحر عوالم غيب و شهادت، بحر محيط (اقيانوس) در شرق و غرب و شمال و جنوب، بحر روم و فارس، درياي مديـترانه و درياي سـياه و تنگهشان ـ كه ماهياي موسوم به مرجان در آنجا صيد ميشود ـ درياي مديترانه و بحر احمر
و كانال سوئز، درياهايي كه آب شور و شيرين دارند، درياهايي در قعر زمين كه داراي آبهاي شيرين و متفرقه هستند، درياهايي بر روي زمين كه آبشان شور و متصل است، نيل و فرات و دجله، درياهاي كوچكي با آب شيرين كه رودهاي بزرگ ناميده ميشوند و درياهاي بزرگ با آب شور كه به آنها ميپيوندند. همه اينها ميتوانند مراد و مقصود آيه باشند و معاني حقيقي و مجازي آن را در بر ميگيرند. عبارت
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
نيز مانند عبارت پيشين جامع حقايق فراوانيست كه اهل كشف و حقيقت بسته به مكاشفاتشان آنها را به تفكيك بيان ميكنند.
من نيز چنين ميفهمم كه هزاران عالم در سماوات وجود دارد. قسمي از ستارگان، خود ميتوانند عالم جداگانهيي باشند. بر روي زمين هم هر كدام از اجناس مخلوقات خود عالمي هستند. حتي هر انساني عالم كوچكيست. تعبير رَبِّ الْعَالَمِينَ نيز بدين معناست كه "هر عالمي مستقيماً با ربوبيت حضرت حق اداره و تدبير و تربيت ميشود."
ثالثاً: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:
اِذَا اَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ خَيْرًا اَبْصَرَهُمْ بِعُيُوبِ اَنْفُسِهِمْ؛
حضرت يوسف (ع) نيز در قرآن ميگويد:
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
(يوسف: ٥٣)
آري، آدم خودخواهي كه به نفس خويش اعتماد ميكند بدبخت است، و كسي سعادتمند و خوشبخت است كه عيوب نفس خود را ببيند؛ پس خوشا به حال تو! البته گاه اتفاق ميافتد كه نفس اماره به لوامه يا مطمئنه تغيير مييابد ولي سلاحها و تجهيزاتش را تحويل اعصاب ميدهد. اعصاب و شريانها نيز تا پايان عمر بدان وظيفه عمل ميكنند. گاه مشاهده ميشود نفس اماره مدتهاست كه مرده است، اما آثارش همچنان ديده ميشود. اصفيا و اوليا بزرگي بودهاند كه نفوسشان مطمئنه بوده، اما از نفس اماره شكوه و گلايه ميكردهاند. قلوبشان به غايت سالم و نوراني بوده، اما از امراض قلبي ميناليدهاند؛ نفس آنان اماره نبوده بلكه منظور وظايف نفس اماره بوده كه به اعصاب محول شده است. مرض نيز در آنها مرض
قلبي نيست بلكه خياليست. برادر عزيز من! ان شا الله آنچه بر شما حملهور شده نفس و امراض قلبي نيست بلكه همانطور كه گفتيم حالتيست كه به مقتضاي دوام مجاهدات و به اعتبار بشر بودن به اعصاب منتقل شده و سبب پيشرفتهاي دائمي ميگردد.
* * *
مسأله دوم
توضيح سه مسألهيي كه عالم قبلي پرسيده بود در بخشهاي مختلف رساله نور آمده است. در اينجا اشارهيي اجمالي به شرح زير خواهيم داشت:
سؤال نخست او: محيي الدين عربي در نامهاش به فخر رازي ميگويد:"آگاهي از خدا با آگاهي از موجوديت خدا تفاوت دارد." آن عالم ميپرسد منظور و مقصود از اين سخن چيست؟
اولاً: مثال و تمثيلي كه در مقدمه كلام "بيست و دوم" در تفاوت توحيد حقيقي و ظاهري آورده شده و براي او قرائت كردهيي به جواب اشاره دارد. دومين و سومين موقف و مقصد در كلام "سي و دوم" نيز توضيح همان جواب است.
ثانياً: محيي الدين عربي بيانات ائمه اصول دين و علماي علم كلام را درباره عقايد و وجود واجب الوجود و توحيد الهي كافي ندانسته، لذا به فخرالدين رازي كه از بزرگان علم كلام است نامه مذكور را نوشته است.
آري، معرفت الهياي كه به واسطه علم كلام حاصل شده باشد معرفت كامل و احساس كامل حضـور الهي را نتيجه نميدهد. اما اگر مطلب به شـيوه قـرآن معجز البيان باشد هم معرفت تامه و هم احساس كامل حضور الهي را نتيجه ميدهد كهان شاء الله همه اجزاي رساله نور در جاده نوراني قرآن معجز البيان حكم چراغهايي فروزان را خواهند داشت.
همان قدر كه معرفت الله فخرالدين رازي كه به واسطه علم كلام حاصل شده در نظر محيي الدين عربي ناقص است، معرفتي كه به واسطه مشرب تصوف به
دست ميآيد نيز نسبت به معرفتي كه مستقيماً از قرآن حكيم و براساس سرّ وراثت نبوت اخذ ميشود ناقص است. در مشرب محيي الدين عربي براي حصول حضور دائمي، لا مَوْجُودَ إلّا هو گفته ميشود و تا جايي پيش ميروند كه گويي وجود عالم هستي انكار ميشود. سايرين نيز براي دست يافتن به حضور دائم گفته اند: لا مَشْهُودَ إلّا هو و با شيوه عجيبي تا فراموش كردن كامل عالم پيش رفتهاند. اما معرفت اخذ شده از قرآن حكيم علاوه بر ايجاد حضور دائم، عالم را نه محكوم عدم ميداند و نه آن را در نسيان مطلق محبوس ميكند. اين معرفت كائنات را از سرگرداني نجات داده و به خدمت حضرت حق در ميآورد. در اينجا هر چيز آيينه معرفت ميشود و طبق گفته سعدي شيرازي:
"در نظر هوشيار هر ورقي دفتريست از معرفت كردگار"
در هر چيز پنجرهيي رو به سوي معرفت حضرت حق ميگشايد.
ما در برخي از "كلام"ها درباره تفاوتهاي منهاج حقيقت كه از قرآن اخذ شده است و مشرب علماي علم كلام مثالي بدين شكل بيان كردهايم: مثلاً برخي براي انتقال آب از راهي دور زمين را حفر كرده و آب را از طريق لوله از زير كوه به جايي كه ميخواهند ميآورند. برخي ديگر همه جا چاه حفر ميكنند و به آب دست مييابند. نوع اول كار بسيار سختيست؛ كانال ممكن است بسته شده و جريان آب قطع شود. اما آنان كه با حفر چاه در هر جا آشنا هستند بدون زحمت به آب دسترسي مييابند؛ درست به همين ترتيب علماي علم كلام نيز براساس محال بودن دور و تسلسل، در پايان و در نهايت عالَم، اسباب و علل را قطع كرده و لاجرم وجود واجب الوجود را اثبات ميكنند. آنها در راهي دور و دراز پيش ميروند. اما منهاج حقيقي قرآن حكيم آب را در هر جا مييابد و استخراج ميكند. هر آيه را چون عصاي موسي بر هر جا كه فرود آورد آب حيات فوران ميكند و موجب ميشود هر چيزي اين قاعده را بر زبان راند كه
وَ فِي كَلِّ شَيءٍ لَهُ ءَايَةٌ تَدُلُّ أَنَّهُ واحِدٌ
وانگهيايمان فقط به علم منحصر نيست؛ لطايف بسياري در ايمان سهيماند. غذايي كه وارد معده آدمي ميشود به صورتهاي گوناگون در جاها و رگهاي مختلف
بدن تقسيم و توزيع ميشود؛ به همين ترتيب مسايل ايماني برخاسته از علم نيز بعد از آنكه وارد معده عقل شد روح و عقل و سرّ و نفس و لطايف ديگر نسبت به درجات و مراتبشان سهمي از آن اخذ كرده و ميمكند. اگر سهمي براي آنها وجود نداشته باشد اين نقص است؛ محيي الدين عربي اين مطلب را به فخر رازي هشدار ميدهد.
* * *
مسأله سوم
مناسبت وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ با آيه إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا چيست؟
پاسخ: توضيح اين مطلب در كلام "يازدهم" و "بيست و سوم" و ثمره دوم شاخه پنجم از كلام "بيست و چهارم" آمده است، سرّ اجمالي آن به شرح زير ميباشد:
همچنان كه حضرت حق با قدرت كاملهاش از شي واحد چيزهاي زيادي پديد آورده و وظايف گوناگوني بر عهده آنها ميگذارد و قادر است هزار كتاب را در يك صفحه بنويسد؛ انسان را هم به جاي انواع مخلوقات، يك نوع جامع آفريده است، يعني اراده فرمود به انسان ـ كه نوع واحديست ـ به اندازهي همه درجات مختلف حيوانات وظيفه دهد، لذا براي قوا و حواس انسان به طوري فطري محدوديتي قائل نشد و قيد فطري ننهاد و آزاد گذاشت. قوا و حواس ساير حيوانات محدود است و زير قيد و بندي فطري هستند؛ در حالي كه هر يك از قواي انسان در پهنهيي بيانتها جولان ميدهند و جانب لايتناهي را در پيش ميگيرند. زيرا انسان آيينهييست براي تجليات بينهايت اسماي خالق كائنات؛ اين است كه استعداد بيپاياني به قوايش داده شده است. براي مثال اگر همه دنيا هم به انسان داده شود بهواسطه حرصي كه دارد هَلْ مِن مَّزِيدٍ (ق:٣٠) خواهد گفت. نيز با خودكامگياي كه دارد در مسير منافع خويش بر ضرر و زيان هزاران نفر چشم ميبندد و هكذا... انسان همانطور كه در اخلاق ناپسند ميتواند پيش برود و به درجات نمرودها و
فرعونها برسد و با صيغه مبالغه، "ظلوم" ناميده ميشود، در اخلاق حسنه نيز ميتواند مظهر پيشرفت و ترقيهاي بيپايان گردد و تا مرتبه انبيا و صديقين بالا رود.
همچنين انسان بر عكس حيوانات در برابر همه چيزهاي مورد نياز براي زندگي جاهل است و مجبور به يادگيري ميباشد، و چون محتاج چيزهاي بسيار زياديست با صيغه مبالغه "جهول" ناميده شده است. حيوان وقتي زاده ميشود نيازمند چيزهاي اندكيست و در عرض يكي دو ماه يا يكي دو روز و گاه در يكي دو ساعت همهي شرايط حياتش را فرا ميگيرد. طوري كه گويا بعد از تكامل در جهاني ديگر به اين دنيا آمده است. اما انسان در يكي دو سال قادر به ايستادن ميشود و در طول پانزده سال تفاوت سود و زيان را در مييابد. مبالغه "جهول" به اين نكته هم اشاره دارد.
* * *
مسأله چهارم
حكمت جَدِّدُوا اِيمَانَكُمْ بِلاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ را ميپرسيد. حكمت اين تعبير در بسياري از "كلام"ها آمده است. يكي از اسرار حكمتاش اين است كه هم خود انسان و هم عالم او همواره تجدّد مييابد لذا همواره به تجديد ايمان محتاج است، زيرا هر فرد انساني به لحاظ معنا شامل افراد بسياري ميشود. به عدد سالهاي عمرش و شايد به تعداد روزهاي عمرش و حتي به تعداد ساعات عمرش فردهاي متعددي به شمار ميرود. فرد واحد چون تحت قوانين زمان قرار دارد حكم مدل و الگو را ميگيرد و هر روز به شكل فرد ديگري در ميآيد.
همچنان كه انسان داراي اين تعدد و تجدّد است عالم او نيز كه محل زندگي اوست سيار و در حركت است. عالمي ميرود و عالم ديگري به جايش ميآيد و دائماً در حال تنوع و دگرگونيست؛ هر روز دريچه عالم جديدي را ميگشايد. ايمان نيز هم نور حيات همهي افراد موجود در شخصيت اوست و هم روشنايي
عالميست كه وارد آن مي شود. لا اله الّا الله كليديست كه مسير آن نور را ميگشايد.
مادام كه نفس و هوي و وهم و شيطان در انسان حكم ميرانند بيشتر اوقات نيز ممكن است براي صدمه زدن به ايمانش از غفلت او استفاده نموده، حيله كرده و نور ايمان او را با شبهات و وسوسهها خاموش سازند. اين است كه دائماً فرد حركات و كلماتي از خود بروز ميدهد كه مخالف ظاهر شريعت ميباشد و حتي تا جايي پيش ميرود كه در نظر برخي از ائمه كفر محسوب ميگردد، لذا هميشه و هر ساعت و هر روز محتاج تجديد ايمان هستيم.
سؤال: علماي كلام عالَم را به عناوين اجمالي "امكان و حدوث" تقسيم كرده، خود به لحاظ ذهني فوق آن قرار گرفته، سپس وحدانيت (خداوند) را اثبات ميكنند. قسمي از اهل تصوف نيز براي به دست آوردن حضور كامل (الهي) در متن توحيد، ميگويند لا مَشهُودَ الّا هو؛ لذا كائنات را فراموش كرده، پردهيي از نسيان بر آن ميكشند و به حضور كامل ميرسند. قسم ديگري از آنان براي دستيابي به توحيد حقيقي و حضور كامل (الهي) لا مَوْجُودَ الّا هو ميگويند و كائنات را در پوششي از خيال روانه عدم كرده به حضور تمام ميرسند. اما تو فارغ از اين سه مشرب، جاده كبرايي را در قرآن نشان ميدهي و به عنوان شعار آن ميگويي لامَعبُودَ الّا هو و لا مَقصُودَ الّا هو؛ برهاني از براهين اين مسير را داير بر توحيد بازگو و راه وصول مختصر آن را به اجمال نشانمان ده.
پاسخ: همه "كلامها" و همه "مكتوبات" همين مسير را نشان ميدهند. فعلاً همانطور كه خواستهايد به يكي از حجتهاي عظيم و برهانهاي گسترده و مفصل آن به اختصار اشارهيي ميكنيم:
هر چيز در عالم، همهي چيزها را متوجه آفريننده خود و هر اثري در جهان همه آثار را اثر مؤثر خود مينماياند؛ همچنين هر فعل ايجادي در عالم، ثابت ميكند كه همه افعال ايجادي افعال فاعل خويش هستند. هراسم تجلي كرده بر موجودات اشاره بر اين دارد كه همه اسما، اسمها و عناوين مسماي او هستند. پس هر چيز مستقيماً برهان وحدانيت و پنجره معرفت الهيست. آري، هر اثري
مخصوصاً اگر ذي حيات باشد نمونه كوچك عالم و هسته كائنات و ثمرهيي از ثمرات كره زمين است. پس ايجاد كنندهي آن نمونهي كوچك و هسته و ثمره مذكور همان كسيست كه همه كائنات را ايجاد كرده است. ايجاد كننده ميوه نميتواند كسي جز ايجاد كننده درخت باشد. پس همچنان كه هر اثري همه آثار را متوجه مؤثر خود ميكند، هر فعل نيز همه افعال را به فاعل خود نسبت ميدهد، زيرا مشاهده ميكنيم كه هر فعل ايجادي به اندازهيي بزرگ و گسترده است كه اكثر موجودات را در بر ميگيرد و به نحوي ديده مي شود كه گويي نوك پيكان قانون دور و دراز خلاقيتي از ذرات تا خورشيدهاست. به عبارت ديگر هر كس كه صاحب آن فعل ايجادي جزئيست ميبايست فاعل همه افعالي نيز باشد كه تابع قانون كلياند و از ذرات تا خورشيد كشيده شده و همه موجودات را در احاطه دارند.آري، احيا كننده يك مگس ميبايست همان ذاتي باشد كه همه حشرات و حيوانات كوچك را ايجاد و زمين را احيا ميكند. كسي كه ذره را چون (درويش) مولوي ميچرخاند بايد همان ذاتي باشد كه موجودات را سلسلهوار به حركت در آورده و خورشيد را با سياراتش ميگرداند، زيرا قانون، سلسلهييست و افعال وابسته به آن ميباشند.
پس همان گونه كه هر اثر همه آثار را متوجه مؤثر خود ميداند و هر فعل ايجادي همه افعال را از فاعل خود ميداند، هر اسم تجلي يافته در عالم نيز همه اسمها را به مسماي خود نسبت داده و اثبات ميكند كه عنوانهاي اويند، زيرا اسمهاي تجلي يافته در كائنات همچون دايره هاي متداخل و رنگهاي هفتگانه در نور، وارد حيطه هم ميشوند و ياور يكديگرند و اثر همديگر را تكميل كرده و زينت ميبخشند. مثلاً زماني كه اسم محيي در چيزي تجلي ميكند و لحظهيي كه به آن حيات ميبخشد اسم حكيم هم تجلي مييابد و كالبد آن ذي حيات را كه به منزله آشيانهاش است با حكمت تنظيم ميكند. در عين حال اسم كريم هم تجلي كرده و آشيانهاش را تزيين ميدهد. نيز در همان لحظه تجلي اسم رحيم هم ديده ميشود تا حوايج آن كالبد را با مهرباني تأمين نمايد. اسم رزاق هم در همان زمان تجلي كرده و رزق مادي و معنوي مورد نياز براي بقاي آن ذي حيات را از جايي
كه فكرش را هم نميكند تأمين مينمايد، و هكذا... پس بايد گفتمحيي نام هر كس كه باشد اسم نوراني و محيط حكيم در كائنات نيز اسم هموست؛ اسم رحيم هم كه همه مخلوقات را با مهرباني تربيت ميكند؛ اسم رزاق نيز كه با كرمش همه جانداران را تغذيه مينمايد اسم و عنوان اوست و هكذا...
پس هر اسم و هر فعل و اثري چنان برهان و مهر وحدانيت و خاتم احديتيست كه نشان ميدهد هر كدام از كلمات نگاشته شده در صحايف كائنات و سطرهاي اعصار ـ كه موجودات ناميده ميشوند ـ نقش قلم كاتبشان هستند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَنْ قَالَ (اَفْضَلُ مَا قُلْتُ اَنَا وَ النَّبِيُّونَ مِنْ قَبْلِى لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ) وَ عَلَى آلِهِ وَ صَـحْبِهِ وَ سَلِّمْ
* * *
مسأله پنجم
ثانياً: در نامهتان مطلب ديگري را در قالب اين سؤال مطرح ميكنيد كهآيا صرف گفتن لا اله الّا الله كافي است؟ يعنياگر كسي محمد رسول الله نگويد ميتواند از نجات يافتگان باشد؟ پاسخ اين مطلب مفصل است. اينجا فقط همين مقدار ميگوييم كه: دو عبارت شهادتين جدايي ناپذير، اثبات كننده و در برگيرنده هماند و تصور بخشي از آن بدون بخش ديگر ممكن نيست. مادام كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم الانبيا و وارث همه پيامبران است پس در رأس تمام راههاي رسيدن (به خداوند) قرار دارد. بيرون از جاده كبراي او راهي براي حقيقت و نجات نيست. امامان عموم اهل معرفت و تحقيق مانند سعدي شيرازي ميگويند:
محال است سعدي به راه نجات ظفر بردن جز در پي مصطفي
نيز گفته اند:
كُلُّ الطُّرُقِ مَسْدُودٌ اِلاَّ الْمِنْهَاجَ الْمُحَمَّدِىَّ
ليكن گاه اتفاق ميافتد با اينكه در مسير احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هستند نميدانند؛ و حال آنكه در مسير احمدياند.
گاه نيز با پيامبر آشنايي ندارند، اما راهي كه ميروند از اجزاي مسير احمديست.
برخي اوقات نيز به راه و مسير محمدي به خاطر كيفيتي مجذوبانه يا حالتي توأم با استغراق يا وضعيتي براساس انزوا و بدويت نميانديشند و لا اله الّا الله برايشان كفايت ميكند.
اما با اين حال مهمترين جهت اين است كهعدم قبول، مطلبي، وقبول عدم، مطلب ديگريست. ايـن قبيل اشخاصِ اهـل جذبه يا عزلت، يا بيخبر و ناآگاه، از پيامبر آگاهي ندارند و دربارهاش فكر نميكنند تا او را قبول كنند. ايـن است كه در ايـنباره در جـهل ميمانند. در خصـوص معـرفت الهي چيزي كه مـيدانند لا اله الّا الله است. اينها ميتوانند از اهل نجات باشند. اماكساني كه درباره پيامبر مطالبي شنيدهاند و از آنچه آورده آگاه هستند اگر تصديقش نكنند قادر به شناخت حضرت حق نخواهند بود. براي آنها تنها كلام لا اله الّا الله به توحيدي كه سبب نجات و رستگاريست ختم نميشود. زيرا اين وضع "عدم قبولِ" جاهلانه نيست كه دليل معذور بودن شود بلكه "قبول عدم" و انكار است. شخصي كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را ـ كه با معجزات و آثارش مدار فخر كائنات و مدار شرف و افتخار نوع بشر است ـ انكار ميكند شكي نيست كه به هيچ وجه نميتواند مظهر هيچ نوري شود، لذا خداوند را هم نميشناسد.
بگذريم؛ فعلاً همين قدر كافيست.
* * *
مسأله ششم
ثالثاً: برخي از تعابير مربوط به مسلك شيطان كه در مبحث نخست موسوم به مناظره با شيطان به كار رفته بسيار سنگين ديده ميشود. البته با واژه "حاشا، حاشا" و قيدهايي چون "بر فرض محال" سعي كرديم آن را تعديل كنيم اما باز هم لرزه بر اندام من مياندازد. در قطعهيي كه براي شما ارسال شد جرح و تعديلهاي مختصري وجود داشت آيا موفق به تصحيح نسخه خود براساس متن ارسالي شديد؟ نظر شما را وكيل قرار ميدهم؛ هر كدام از تعبيرات مذكور را لازم نديديد مي توانيد حذف كنيد.
برادر عزيز من! مبحث مذكور بسيار مهم است، زيرا استاد اهل زندقه، شيطان است. تا وقتي شيطان را مجبور به تسليم نكنيم مقلداناش قانع نميشوند. قرآن حكيم در رد تعابير درشت كفار، آن تعابير را به ميان ميآورد و اين به من جسارت ميداد؛ لذا براي محكوم كردن اين مسلك شيطاني با قيد "فرض محال" ترسان و لرزان از تعبيرات احمقانه آنها استفاده كردم، تعبيراتي كه پيروان حزب الشيطان به اقتضاي مسلك و مشربشان ناگزير قبول دارند و خواه ناخواه به لحاظ معنا و به زبان مسلك خود آن را بيان ميدارند. ولي ما با به كار بردن تعابير مذكور آنها را در ته چاهي گرفتار كرديم و عرصه را كاملاً در اختيار قرآن گذاشتيم و نيات پليد آنها را برملا نموديم.
پيروزي ياد شده را در اين مثال مشاهده كن: مناره رفيعي را تصور كن كه سر بر آسمان ميسايد و در زيرش تا مركز كره زمين چاهي حفر شده است. مردم براي اثبات موقعيت كسي كه اذانش به گوش تمام ساكنان شهر ميرسد دو گروه شدهاند و در اين مورد بحث ميكنند كه او از بالاي مناره تا اعماق زمين در كدام نقطه قرار دارد. گروه اول ميگويند:"او بالاي مناره است و رو به كائنات اذان ميخواند، زيرا ما صداي اذان او را ميشنويم و در مييابيم كه والا و داراي حيات است؛ گر چه هر كس او را در آن نقطه مرتفع نميبيند اما هر كس به نسبت
مرتبهيي كه دارد او را هنگام بالا و پايين رفتن در مقام يا پلهيي ميبيند و به اين ترتيب در مييابد كه او بالا ميرود و فرقي نميكند كه در كجا ديده شود، مهم اين است كه مقام بالايي دارد." گروه شيطاني و احمق دوم ميگويند:"نه، مقام او بالاي مناره نيست؛ تفاوتي ندارد كجا ديده مي شود؛ جاي او در اعماق چاه است." اين در حاليست كه كسي او را در عمق چاه نديده و نميتواند ببيند. اگر او فرضاً مانند سنگ، سنگين بود و اختياري از خود نداشت جايش بيترديد در عمق چاه بود و بالاخره كسي او را مي ديد.
ميدان مقابله اين دو گروه معارض عرصه گستردهيي از رأس مناره تا عمق چاه است. جماعت اهل نور ـ كه حزب اللهاند ـ آن مؤذن را بر بالاي مناره به آنها كه نظر والايي دارند نشان ميدهند؛ و به آنان كه نظرشان تا آن بالا نميرود و در واقع قاصر النظرند نسبت به درجهيي كه دارند آن مؤذن اعظم را روي پله و مرتبهيي نشان ميدهند. نشانه كوچكي براي آنها كافيست و به آنها ثابت ميكند كه شخص مذكور جسم جامدي چون سنگ نيست؛ هر گاه بخواهد بالا ميرود؛ ديده ميشود، و انسان كامليست كه اذان سر ميدهد. گروه ديگر كه به عنوان حزب الشيطان شناخته ميشوند احمقانه حكم ميكنند و ميگويند:"يا او را بر بالاي مناره به همه نشان دهيد يا جايگاه و مقام او در عمق چاه است." آنها به سبب حماقتشان نميدانند، اينكه نميتوان او را بر بالاي مناره به ديگران نشان داد به اين دليل است كه همه توان مشاهده نقاط مرتفع را ندارند. آنها مغالطه ميكنند و به جز رأس مناره ميخواهند همه فاصله مورد نظر را تصاحب كنند.
كسي براي حل اختلاف دو گروه مذكور پيش قدم ميشود و به حزب الشيطان ميگويد: اي گروه منحوس! اگر جا و مقام آن مؤذن اعظم عمق چاه باشد بايد موجودي چون سنگ، جامد و بيجان و فاقد قدرت باشد؛ و كسي كه در پلههاي چاه يا مناره مشاهده ميشود ميبايست او نباشد. مادام كه او را در ميانه مسير روي پلههاي چاه يا مناره ميبينيد پس بايد قبول كنيد كه او ضعيف و عاري از حقيقت، و جامد نيست. بالاي مناره بايد جاي او باشد. پس شما يا بايد او را در عمق چاه نشان دهيد (كه به هيچ وجه نميتوانيد اين كار را بكنيد و نميتوانيد
اين موضوع را به كسي ثابت نماييد) يا بايد سكوت كنيد! ميدان مدافعه شما عمق چاه است. باقي ميدان و عرصهي گسترده ياد شده، ميدان اين گروه ارجمند است؛ آنها شخص مذكور را اگر در هر جاي ديگري جز عمق چاه نشان دهند پيروزند.
مبحث مناظره شيطاني مانند همين تمثيل، فاصله مفصل عرش تا فرش را از دست حزب الشيطان بيرون آورده، آن را مجبور نموده، زير فشار قرار ميدهد و نامعقولترين و محالترين و منفورترين موقعيتها را نصيب آنها ميكند. آري، اين مبحث آنها را در تنگترين دخمهيي كه كسي حاضر نيست وارد آن شود قرار داده و تمامي عرصه را به نام قرآن ضبط ميكند.
اگر درباره قرآن از آنها سؤال شود ميگويند:"كتابيست انساني و زيبا كه درس اخلاق ميدهد." پس به آنها گفته ميشود در اين صورت كلام خداوند است و شما مجبور هستيد كه اين را بپذيريد، زيرا شما براساس مسلكتان نميتوانيد اين كتاب را زيبا بناميد.
همچنين اگر به آنها گفته شود "نظرتان درباره پيامبر چيست؟" ميگويند: "انسانيست بسيارخردمند با اخلاق نيكو." پس به آنها گفته ميشود:"اگر چنين است ايمان بياوريد، زيرا كسي كه داراي اخلاق نيكوست و خردمند نيز هست در هر حال رسول الله است. اين كلمه "نيكو" در قاموس شما وجود ندارد و طبق مشربتان نميتوانيد چنين بگوييد." و هكذا... جهات ديگر حقيقت را ميتوان بر ساير اشارات موجود در تمثيل منطبق كرد.
بنا بر همين سرّ، مبحث نخست كه به مناظره با شيطان اختصاص دارد اهل ايمان را در حفاظت از ايمان خود نيازمند آگاهي از معجزات احمدي و فرا گرفتن براهين قطعي نميداند. كمترين علامت و كوچكترين دليل، ايمان آنها را نجات ميدهد. لذا هر يك از حالات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هر يك از خصلتهاي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و هر يك از رفتارهاي نبوي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در حكم معجزهاند اثبات ميكند كه او در عمق چاه و اسفل سافلين نيست و مقامي در اعلاي عليين دارد.
* * *
مسأله هفتم
يك مسأله عبرت انگيز:
(با دلالت هفت نشانه، مجبور به بيان اكرامي رباني و حمايتي الهي مربوط به خدمت به قرآن هستم تا قدرت معنوي در نظر برخي از دوستانم كه گرفتار وهماند و دچار فتور، تأييد گردد و من بتوانم تعدادي از آنها را كه دچار ضعف در رفتار شدهاند نجات دهم. چهار نشانه از هفت نشانهي مذكور مربوط به كسانيست كه دوست من بودهاند اما هر كدامشان فقط به دلايل دنيوي در برابر من مواضع خصمانه گرفتند؛ اين هم نه براي شخص من بلكه به دليل خادم قرآن بودنم صورت ميگرفت؛ آنها برخلاف هدفي كه داشتند سيلي خوردند. سه نشانه ديگر از آن هفت نشانه نيز مربوط به دوستانيست كه دوست واقعي بودند و همواره نيز دوست اند ليكن جوانمردياي را كه مقتضاي دوستيست از خود بروز ندادند تا توجه اهل دنيا را به دست آورده، به مقاصد دنيوي برسند و از طرف رؤسايشان مشكلي پيش نيايد. اين سه دوست، متأسفانه برخلاف مقاصدشان مورد عتاب قرار گرفتند.)
چهار نفر ابتدايي كساني بودند كه در ظاهر دوست بوده ولي بعداً به دشمني پرداختند:
اولي: مديري با چند واسطه التماس كرد. نسخهيي از كلام دهم را ميخواست. به او دادم. اما براي ترفيع (مقام) دست از دوستي با من برداشت و به دشمني پرداخت. او نسخه مذكور را با قصد خبرچيني و شكايت تحويل والي داد ليكن بر اثر كرامت خدمت قرآني، نه تنها ترفيع نيافت كه از موقعيت شغلياش عزل شد.
دومي: مديري ديگر با اين كه دوست من بود براي جلب نظر رؤسايش و كسب توجه اهل دنيا نه در برابر شخص من بلكه به دليل خادم قرآن بودنم رفتار رقيبانه و خصمانهيي در پيش گرفت. او بر خلاف منظوري كه داشت سيلي خورد و در موضوعي كه اصلاً انتظارش را نداشت محكوم به دو سال و نيم زندان شد. سپس از
يكي از خادمان قرآن طلب دعا كرد. ان شاء الله نجات مييابد چرا كه برايش دعا كردند.
سومي: معلمي دوست به نظر ميآمد و من هم با چشم دوست به او نگاه كردم. او براي انتقال به بارلا و سكونت در آنجا رفتار خصمانهيي در پيش گرفت ولي بر خلاف منظوري كه داشت سيلي خورد. او را از معلمي به سربازي فرستاده، و از بارلا دورش كردند.
چهارمي: با معلمي (كه حافظ هم بود و من او را متدين ميدانستم) به نيت اين كه در مسير خدمت به قرآن با من رفاقت خواهد كرد دوستي صميمانهيي برقرار كردم. اما او بعد از مدتي براي جلب نظر اهل دنيا با تك سخن مأموري ترسيد و رفتار سردي با ما در پيش گرفت، سپس برخلاف منظوري كه داشت سيلي خورد. توسط بازرساش به شدت توبيخ شد و او را عزل كردند.
اين چهار نفر به دليل دشمنياي كه در پيش گرفتند سيلي خوردند؛ سه دوست ديگرم نيز چون مردانگي را كه لازمهي دوستي جديست از خود نشان ندادند نه اينكه سيلي خورده باشند، ولي برخلاف مقصدشان تذكري از نوع اخطار گرفتند.
اولي: شخص محترمي كه از طلبههاي به غايت مهم، جدي و واقعيام بود، هميشه كلامها را مينوشت و منتشر ميكرد. با آمدن مأموري مهم و پريشان حال، و با وقوع حادثهيي، كلامهايي را كه نوشته بود پنهان كرد و نسخهبرداري را نيز موقتي كنار گذاشت تا زحمتي از اهل دنيا متوجهاش نشود و فشاري نبيند و از شر آنها در امان باشد. او بر اثر اين خطا يعني تعطيل موقت خدمت قرآني يك سال متمادي با بلايي مانند محكوم شدن به هزار ليره روبرو شد. وقتي دوباره نيت كرد نسخهبرداري (و كتابت رساله نور) را مانند گذشته شروع كند در دادگاه تبرئه شد و لِلّه الحمد بيگناه اعلام گرديد. با حال و روز فقيرانهيي كه داشت از پرداخت هزار ليره نجات يافت.
دومي: يكي از دوستانم كه رادمرد و جدي و جسور بود و پنج سالي از رفاقتمان مي گذشت با اينكه در همسايگي ما مينشست براي به دست آوردن
حُسن ظن اهل دنيا و مديري كه تازه آمده بود بدون هيچ فكر و اختياري چند ماه با من ديدار نكرد. حتي در عيد فطر و ماه رمضان هم به من سري نزد. بر خلاف منظوري كه داشت موضوع روستا به نتيجه رسيد و نفوذ او از بين رفت.
سومي: يكي از حافظان قرآن كه هفتهيي يكي دو بار با من ديدار ميكرد امام جماعت شد. براي اين كه بتواند عمامه بر سر بگذارد دو ماه سراغ مرا نگرفت، حتي روز عيد هم پيش من نيامد. برخلاف آنچه آرزو داشت و بر عكس هدفاش، با اينكه هفت هشت ماه امامت جماعت را بر عهده داشت به گونهيي غير منتظره اجازه ندادند عمامه بر سر بگذارد.
از اين قبيل رويدادها فراوان است، ليكن براي اين كه موجب تكدر خاطر برخي نشوم بيان نميكنم. اينها هر قدر هم كه نشانههاي ضعيفي باشند قوتي در اجتماعشان احساس ميشود. لذا به فكرم خطور ميكند اينها نه به سبب شخص من (زيرا نفسم را شايسته هيچ اكرامي نميبينم) بلكه به دليل خدمتي كه به قرآن ميكنيم رخ ميدهد. از اين نوع وقايع دانسته ميشود كه تحت اكرام الهي و حمايت رباني خدمت ميكنيم. دوستانم بايد اين را درك كنند و گرفتار اوهام نشوند. مادام كه به خاطر خدمتكار بودنم اكرام الهيست و اين خدمت موجب شكر و ستايش ميشود نه فخرفروشي، و مادام كه فرمودهاند:
وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
(ضحى: ١١)
نكات ياد شده را بر مبناي اسرار فوق به صورت خصوصي به دوستانم بيان ميكنم.
* * *
مسأله هشتم
(حاشيهيي بر سومين مثال نقطه سوم از پنجمين سببيست كه مانع اجتهاد ميشـوند و در كلام "بيست و هفتم" آمـده است.)
سؤالي مهم: برخي از اهل تحقيق ميگويند: هر يك از الفاظ قرآني و اذكار و ساير تسبيحها از جهات گوناگون لطايف معنوي انسان را نوراني ميكنند و به آنها غذاي معنوي ميرسانند. اگر معناي آنها دانسته نشود لفظِ تنها فايدهيي نخواهد داشت. لفظ، لباس است؛ اگر عوض شود و هر طايفهيي به زبان خود الفاظي بر آن معاني بپوشانند سودمندتر نيست؟
پاسخ: الفاظ قرآني و تسبيحات نبوي لباس جامدي نيستند بلكه مانند پوست زندهي كالبدِ موجود زنده هستند كه به مرور زمان پوست شدهاند. لباس عوض ميشود، اما اگر پوست بدن را عوض كنند براي وجود آدمي ضرر دارد. الفاظ مباركه در نماز و اذان عَلم و نامي براي معناي عرفيشان شدهاند. عَلم و نام را نميتوان عوض كرد. من حالتي را كه در نفس خود تجربه كردم بارها مورد دقت و توجه قرار دادم و ديدم حقيقت است، حالت مذكور چنين است:
سوره اخلاص را در روز عرفه صد بار صد بار تكرار ميكردم و ميخواندم. ديدم قسمي از حواس معنويام طي چند مرتبه غذايشان را ميگرفتند، متوقف شده و مكث ميكردند. قسم ديگري چون قوه مُفكّره، زماني كه متوجه معنا ميشدند، سهم خود را ميگرفتند و آنها هم مكث ميكردند. قسمي ديگر چون قلب در جهت برخي مفاهيم كه مدار ذوقاند سهم خود را دريافت كرده، و سكوت مينمودند، و هكذا... به تدريج در آن تكرار فقط قسمي از لطايف ميماند كه خيلي دير به ستوه ميآمدند، آنها ادامه ميدادند و نيازي به معنا و دقت و توجه باقي نميگذاشتند. غفلت آنچنان كه به قوه مُفكّره ضرر ميرساند براي اين قبيل لطايف ضرري نداشت. لفظ و لفظ مُشبّع كه معنايي اجماليست و معاني عرفي كه همان اسم و عَلماند براي آنها كفايت ميكند. اگر شخص در آن لحظه به معنا
فكر كند موجب ملالي مضر ميشود. لطايف ادامه دهندهي مذكور به دانستن و فهميدن نيز محتاج نيستند بلكه نيازمند يادآوري، توجه و تشويقاند و لفظهايي كه در حكم پوستاند برايشان كافيست و نقش معنا را ايفا مي كنند. مخصوصاً با الفاظ عربي ياد شده، كلام الله و بيان الهي بودنشان را به ياد ميآورند و مدار فيض دائمي ميشوند.
اين حالت كه من خود تجربه كردهام نشان ميدهد كه بيان حقايقي مانند اذان و تسبيحاتِ نماز و فاتحه و اخلاص كه همواره تكرار ميشوند به زبان ديگر بسيار مُضر است، زيرا در صورت غايب شدن الفاظ الهي و نبوي كه منبع (فيض) دائمياند، سهم دائمي آن لطايف دائمي نيز از ميان ميرود، و ضررهايي مانند ضايع شدن دست كم ده ثواب هر حرف را به دنبال خواهد داشت. و چون حضور دائمي در نماز براي هر كس تداوم نمييابد، تعبيرات انساني به واسطهي ترجمه به زبان ديگر، هنگام غفلت روح انسان را ظلماني كرده و مضر خواهد بود.
آري، همانطور كه امام اعظم ابوحنيفه .م. گفته است: "لا اله الّا الله، عَلم و اسم توحيد است." ما نيز ميگوييم اكثريت مطلق كلمات تسبيحيه و ذكريه، مخصوصاً در اذان و نماز حكم عَلَم و اسم را دارند. در اين موارد، مانند عَلَم، بيش ازمعناي لغوي به معناي عرفي و شرعي توجه ميشود. پس تغيير آنها شرعاً ممكن نيست. معاني مجمل يعني ترجمه مختصر آنها ـ كه دانستناش براي هر مؤمني لازم است ـ چيزيست كه عاميترين فرد نيز خيلي زود فرا ميگيرد.چگونه ممكن است كساني كه همه عمرشان را با اسلام سپري كردهاند و در عين حال هزاران مطلب بيمعني را در ذهن خود تلنبار نمودهاند در يادگيري معناي اجمالي اين كلمات مبارك كه يكي دو هفته بيشتر طول نميكشد و كليد حيات ابديست معذور باشند؟ اينان را چگونه ميتوان مسلمان و خردمند ناميد؟ تخريب محفظهي اين منابع نور به سبب تنبلي چنين كساني كارعاقلانهيي نيست.
كسي كه "سبحان الله" ميگويد، فارغ از اين كه از كدام ملت باشد، ميفهمد كه در حال تقديس خداوند است. آيا همين قدر كافي نيست؟ اگر در زبان خود به
عنا توجه كند با يكبار خواندن مطلب را فرا ميگيرد. اين در حاليست كه عبارت مذكور را روزي صد بار تكرار ميكند. اين تكرار گذشته از سهم يادگيري عقل، بر اثر لفظ و معناي اجمالي كه به لفظ سرايت ميكند و با آن ممزوج ميشود مدار فيضها و انوار گوناگون ميشود. به ويژه قدسيت حاصل از حيثيت مأخوذ از تكلم الهي، و فيضها و نورهاي ناشي از آن قدسيت، بسيار مهم است.
نتيجه: به جاي الفاظ قدسي الهي كه محفظه ضروريات دينياند نميتوان چيز ديگري قرار داد، هيچ چيز ديگر جاي آنها را نميگيرد و وظيفه آنها را به انجام نميرساند. اگر هم مطلب جايگزين، فايده گذرايي داشته باشد مطمئناً دائمي و علوي و قدسي نخواهد بود.
اما لزومي به تغيير الفاظ ـ كه محفظه نظريات دينياند ـ نيز باقي نميماند، زيرا نياز مذكور با نصيحت و تدريس و تعليم و موعظه بر طرف ميشود.
خلاصه: جامعيت زبان عربي كه زباني نحويست و اعجاز الفاظ قرآني، طوريست كه قابل ترجمه نميباشد. حتي ميتوانم بگويم محال است. هر كس ترديدي در اين مطلب دارد به كلام "بيست و پنجم" كه مربوط به اعجاز است مراجعه كند. آنچه ترجمه ناميده ميشود نيز معنايي به غايت مختصر و ناقص است. اين چنين معنايي كجا و معاني حقيقي آيات كه داراي حيات و جهتهاي بسيار ميباشند كجا؟
* * *
مسأله نهم
(از اسرار ولايت و مسألهيي مهم و محرمانه است)
گروه بزرگ اهل حق و راستي كه در عالم اسلام اهل سنت و جماعت ناميده ميشوند در دايره استقامت و با تبعيت از سنت سَنيّه به همان نحو كه هست، از حقايق قرآن و ايمان حفاظت كردهاند. اكثريت مطلق اهل ولايت از همين دايره برخاستهاند. قسم ديگري از اهل ولايت در مسيري خارج از بعضي از اصول و قواعد اهل سنت و جماعت و در مخالفت با آنها ديده شدهاند. مشاهده كنندگان اين قسم از ولايت به دو گروه تقسيم ميشوند:
گروه اول: به دليل مخالفت آنان با اصول اهل سنت، ولايتشان را انكار كردند و حتي تا تكفير بعضي از آنان پيش رفتند.
گروه ديگر، پيروان آناناند و چون ولايت آنها را قبول دارند ميگويند:"حق منحصر به مسلك اهل سنت و جماعت نيست." فرقهيي از اهل بدعت را تشكيل داده، حتي تا ضلالت پيش رفتند. آنها ندانستند كه هر شخص هادي نميتواند مُهدي باشد. شيوخ آنان معذور از خطاي خود هستند چون مجذوباند؛ اما خودشان نميتوانند معذور باشند.
در اين ميان گروهي معتدل، ولايت آن اوليا را انكار نكردند اما راه و مسلكشان را نپذيرفتند چون معتقد بودند:"سخنان خلاف اصول آنها يا به اين دليل است كه مغلوب حال شدند و خطا كردند يا اينكه شطحياتي چون متشابهات است كه معنايشان دانسته نميشود".
متأسفانه گروه اول، و مخصوصاً در بين آنها علماي ظاهر، با نيت محافظت از مسلك اهل سنت، اولياي مهمي را انكار كردند، حتي مجبور شدند آنها را خارج از دين بنامند.
پيروانشان كه گروه دوم را تشكيل ميدهند نيز به دليل حُسن ظن بيش از حد به شيوخ، مسير حق را رها كرده سر از بدعت و حتي ضلالت در آوردند.
بنابر همين سرّ، حالتي بود كه مدت زيادي ذهن مرا مشغول ميكرد:من در برههيي، در زمان مهمي براي گروهي از اهل ضلالت دعاي قهرآميزي كردم. در برابر نفرينم قدرت معنوي عجيبي ظاهر شد. هم دعايم را بر ميگرداند و هم مرا از اين كار منع ميكرد.
آنگاه ديدم همان گروه اهل ضلالت در كارهاي خلاف حقي كه انجام ميدادند با كمك قوهيي معنوي، خلقي را به دنبال خود ميكشيدند و ميبردند؛ و موفق هم ميشدند. نه فقط به اجبار بلكه به دليل امتزاج با آرزويي كه ناشي از قوّت ولايت ميباشد اهل ايمان به آن روي خوش نشان داده و آن را خيلي بد نميدانند.
وقتي اين دو سرّ را حس كردم وحشت زدهفَسُبْحانَ الله گفتم. با خود گفتم:"آيا ولايتي جز طريق حق ميتواند وجود داشته باشد؟ مخصوصاً آيا ممكن است اهل حقيقت طرفدار يك جريان گمراه ترسناك شوند؟" سپس در يك روز مبارك عرفه بنا بر يك عادت اسلامي پسنديده سوره اخلاص را صد بار صد بار خواندم و تكرار كردم و به بركت اين كار، علاوه بر مسألهيي تحت عنوان"پاسخ به سؤالي مهم" كه نگارش شده، اين حقيقت نيز همراه با رحمت الهي بر قلب عاجزم الهام شد. حقيقت مذكور از اين قرار است:
قسمي از اهل ولايت مانند آنچه در داستان مشهور و معنادار "جِبالي بابا" در زمان سلطان محمد فاتح آمده است، با اينكه خردمند و عاقل ديده ميشوند، مجذوب اند. قسم ديگر آنها نيز گاه در صحو و دايره عقل ديده ميشوند و گاه حالتي خارج از عرصه عقل و خرد به آنها دست ميدهد. قسمي از اين صنف اهل التباساند و حق و باطل را به هم ميآميزند و قادر به تفكيك آن نيستند. آنها به مسألهيي كه در حال سُكر مشاهده كردهاند در عالم صحو نيز عمل كرده، لذا مرتكب خطا ميشوند اما متوجه آن نيستند. قسم ديگري از مجذوبان نيز عندالله حفاظت شدهاند و دچار سلوك در ضلالت نميشوند. اما قسم ديگرشان محفوظ
نيستند و ممكن است وارد فرقههاي اهل بدعت و ضلالت شده، حتي احتمال داده شده است درون جرگه كفار هم يافت شوند.
به هر حال اينان چون مجذوب موقت يا دائماند به لحاظ معنا حكم "مجنون مبارك" را مييابند؛ و چون حكم مجنون مبارك و آزاد را دارند مكلف نميباشند؛ و چون مكلف نيستند مؤاخذه هم نميشوند. لذا با آنكه ولايت مجذوبانهشان باقيست به طرفداري از اهل بدعت و ضلالت ميپردازند. آنها تاحدودي مشربشان را رواج داده و باعث شدهاند قسمي از اهل حق و ايمان به صورت ناخوشايندي به آنها بپيوندند.
* * *
مسأله دهم
(برخي دوستان تذكر دادند و درباره ديداركنندگان، دستورالعمل مشروحي درخواست كردند. اين مطلب بدان دليل نگاشته شده است.)
پوشـيده نمـاند كه ملاقات كنندگان ما يا با هدف دنيوي به ديدارمان ميآيند ـ كه اين در، بسته است ـ يا به نيت حيات اخروي ميآيند. در اين جهت، دو در ورودي وجود دارد: يا مرا فرد مبارك و صاحب مقامي گمان كرده و آمدهاند ـ كه اين در هم بسته است ـزيرا من خودم را نميپسندم و كساني را هم كه مرا ميپسندند نميپسندم. حضرت حق را سپاس فراوان كه كاري كرد من خود را نپسندم.
جهت دوم به دليل اين است كه منادي قرآن حكيم هستم. كساني كه از اين در وارد ميشوند روي چشم و سرم جا دارند و آنها را ميپذيرم. اينها هم سه گروهانديا دوستاند يا برادرند يا طلبه.
خصيصه و شرط دوست اين است كه به قطع طرفدار جدي خدماتي باشد كه در خصوص "كلامها" و انوار قرآني داريم؛ و قلباً طرفدار بيعدالتي و بدعت و ضلالت نباشد و براي اينكه خود نيز بهره ببرد بكوشد. (رسالهها را مطالعه كند)
خصيصه و شرط برادر اين است كه علاوه بر تلاش جدي براي نشر كلامها، نمازهاي پنجگانه واجب را ادا و از گناهان كبيره هفتگانه پرهيز كند.
خصيصه و شرط طلبه اين است كه طوري به كلامها رسيدگي كند كه گويي تأليف او بوده و مالكيتش از آن اوست؛ و مهمترين وظيفه حياتي خود را نشر كلامها و خدمت به آنها بداند.
اين سه طبقه با سه شخصيت من مرتبطاند. دوست با شخصيت ذاتي و شخصي من ارتباط مييابد؛ برادر با شخصيتي كه در جهت بندگي و عبوديت دارم مرتبط ميشود و طلبه نيز از آن نظر كه مُبلغ قرآن حكيم هستم و شخصيتي كه در وظيفه استادي دارم ارتباط دارد.
اين ديدار سه ثمره دارد:
ثمره اول: فرا گرفتن جواهرات قرآني از من يا كلامها از لحاظ مُبلغ بودن؛ ولو يك درس باشد.
ثمره دوم: به اعتبار عبادت سهمي در سود اخروي من خواهد داشت.
ثمره سوم: اينكه با هم متوجه درگاه الهي شده با ارتباط قلبي در راه خدمت به قرآن حكيم دست به دست هم ميدهيم و درخواست توفيق و هدايت ميكنيم.
فرد اگر طلبه باشد همواره هر بامداد با اسم خود و گاه با خيالش نزد من حاضر ميشود و سهيم ميگردد.
اگر برادر باشد چند مرتبه با اسم خصوصي و صورتاش در دعا و بهرههاي (معنوي من) حاضر شده سهيم ميگردد. سپس وارد جمع عموم برادران ميشود و من او را تسليم رحمت الهي ميكنم؛ لذا وقتي در دعا "اخوتي و اخواني" ميگويم او نيز در بين آنان حاضر است. من اگر واقف بر موضوع نباشم رحمت الهي ميداند و آنها را ميبيند.
اگر دوست باشد و فرائض را به جا آورده و از كباير پرهيز كند به اعتبار عموميت برادران شامل دعايم است. شرط است كه اين سه طبقه هم مرا از دعاها و بهرههاي معنوي خود بينصيب نكنند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَنْ قَالَ اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَسَلِّمْ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
اَللّهُمَّ يَا مَنْ اَجَابَ نُوحًا فِى قَوْمِهِ وَ يَا مَنْ نَصَرَ اِبْرَاهِيمَ عَلَى اَعْدَائِهِ وَ يَا مَنْ اَرْجَعَ يُوسُفَ اِلَى يَعْقُوبَ وَ يَا مَنْ كَشَفَ الضُّرَّ عَنْ اَيُّوبَ وَ يَا مَنْ اَجَابَ دَعْوَةَ زَكَرِيَّاءَ وَ يَا مَنْ تَقَبَّلَ يُونُسَ ابْنَ مَتَّى نَسْئَلُكَ بِاَسْرَارِ اَصْحَابِ هذِهِ الدَّعْوَاتِ الْمُسْتَجَابَاتِ اَنْ تَحْفَظَنِى وَ تَحْفَظَ نَاشِرَ هذِهِ الرَّسَائِلِ وَ رُفَقَائِهِمْ مِنْ شَرِّ شَيَاطِينِ اْلاِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ انْصُرْنَا عَلَى اَعْدَائِنَا وَ لاَ تَكِلْنَا اِلَى اَنْفُسِنَا وَ اكْشِفْ كُرْبَتَنَا وَ كُرْبَتَهُمْ وَاشْفِ اَمْرَاضَ قُلُوبِنَا وَ قُلُوبِهِمْ آمِينَ آمِينَ آمِينَ
* * *
مكتوب بيست و هفتم
اين نوشته، مكتوب بسيار پر باريست و شامل نامههاي جالب توجه و لطيفي ميشود كه عين حقيقت است و مؤلف رساله نور براي طلبههاي خود نوشته است؛ همچنين شامل مطالبيست كه طلبههاي رساله نور براي استادشان يا گاهي براي يكديگر نوشتهاند و از فيضهاي درخشاني كه از مطالعه رساله نور اخذ نمودهاند بحث ميكنند. حجم مطالب اين بخش سه چهار برابر مجموعه حاضر است، لذا در اينجا آورده نشد و به صورت جداگانه تحت عنوان نامههاي بارلا، كاسـتامونو و امير داغ منتشر گرديد.
* * *
مكتوب بيست و هشتم
اين مكتوب شامل هشت مسأله است
مسأله نخست كه رساله نخست است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِن كُنتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ
ثانياً: اينك تعبير يكي از خوابهاي قديميتان را از من درخواست ميكنيد كه سه روز بعد از ديدار سه سال پيشمان تعبير شده و تأويلش آشكار گرديده بود. آيا امروز حق دارم درباره آن رؤياي زيبا و مبارك و بشارت دهنده كه دستخوش مرور زمان شده و معنايش را آشكار كرده چنين بگويم:
نه شبم نه شب پرستم من
غلام شمسم از شمس ميگويم خبر
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مهرويان بوستان خداست
آري برادر! با تو عادت كردهايم كه درباره درس حقيقت محض مذاكره كنيم.موضوع بحث كردن خوابهايي كه درهايشان رو به خيالات گشوده است، آن هم به
صورت تحقيقي، با مشرب تحقيق مناسبت تام ندارد، لذا پيرامون آن حادثه نوميه جزيي شش نكته حقيقي، علمي و اصولي را درباره خواب كه برادر كوچك مرگ است طبق اشارتهاي قرآني بيان ميكنيم. در مورد هفتم هم تعبير مختصر خواب تو را خواهيم گفت.
نكته نخست: يكي از پايههاي اصلي سوره يوسف رؤياي يوسفيه است، و بسياري از آيات قرآن مانند آيه
وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا
(نبأ: ٩) نشان ميدهند كه در خواب و رؤيا حقايق مهم پوشيدهيي وجود دارد.
نكته دوم: اهل حقيقت طرفدار اعتماد به خواب و رؤيا و تفأل با قرآن نيستند، زيرا قرآن حكيم غالباً و به شدت به اهل كفر ميتازد. در تفأل، اگر شدت آيات در برابر كافر براي تفأل زننده در آيد مأيوس كننده خواهد بود و قلب او را مشوش ميكند؛ همچنين گاه با اينكه رؤيا خير است اما چون به عكس حقيقت ديده شده از آن تلقي شر ميشود و موجب يأس و ناميدي ميگردد، به قدرت معنوي صدمه ميزند و موجب سوء ظن خواهد شد. بسياري از خوابها داراي صورتي ترسناك، زيانبار و ملوّثاند اما تعبير و معنايشان خيلي خوب است. يافتن نسبت ميان صورت خواب و معناي حقيقي آن كار هر كس نيست، لذا اين كار موجب تقلاي بيهوده و يأس و تكدر خاطر ميشود.
صرفاً بدين دليل بود كه مانند اهل حقيقت و همچون امام رباني در آغاز گفتم "نه شبم نه شب پرستم."
نكته سوم: در حديث صحيح آمده است كه يك جزء از چهل جزء نبوت به صورت رؤياي صادقه در خواب ظاهر ميگردد. پس معلوم ميشود رؤياي صادقه هم حق است و هم به مسؤوليتهاي نبوّت تعلق دارد. بيان نكته سوم را كه بسيار مهم و طولاني و عميق است و با نبوت ارتباط دارد به زمان ديگري موكول ميكنيم و فعلاً به آن نميپردازيم.
نكته چهارم: رؤيا سه نوع است. دو نوع آن به تعبير قرآن أَضْغاثُ آَحْلامِ است و ارزش تعبير ندارد. اگر معنا هم داشته باشد اهميتي ندارد. يا قوه خيال بر اثر انحراف مزاج و نسبت به بيماري شخص تركيب و تصويري پديد ميآورد يا حوادث
مهيجي كه در طول روز يا پيشتر حتي يكي دو سال پيش در همان ساعت برايش اتفاق افتاده توسط قوه خيال يادآوري و تعديل و تصوير ميگردد و شكل ديگري به خود ميگيرد. اين دو قسم، أَضْغاثُ آَحْلامِ اند و ارزش تعبير ندارند.
نوع سوم، رؤياي صادقه است؛ كه در آن، لطيفه رباني موجود در ماهيت انسان پس از آنكه حواس مرتبط با عالم شهادت متوقف و تعطيل ميشوند، نسبتي با عالم غيب مييابد و منفذي بدان سو ميگشايد. از آن منفذ حوادثي را مشاهده ميكند كه قرار است وقوع يابند؛ و با يكي از جلوههاي لوح محفوظ و نمونهيي از مكتوبات قدريه مواجه ميشود و برخي از وقايع حقيقي را ميبيند. در اين وقايع گاه خيال تصرف ميكند و لباس صورت ميپوشاند. اين قسم از رؤيا انواع و طبقات بسياري دارد. در مواقعي همانطور تعبير ميشود كه ديده شده بود؛ گاه زير پردهيي نازك مشاهده ميشود و برخي اوقات نيز با پردهيي ضخيم پوشيده شده است.
در حديث شريف آمده است كه رؤياهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آغاز دوره پيامبري به روشنايي صبح ظاهر و آشكار بود و درست تعبير ميشد.
نكته پنجم: رؤياي صادقه ظهور زياد حس قبل از وقوع است. حس قبل از وقوع هم كم و بيش در همه وجود دارد. حتي در حيوانات هم هست، حتي من زماني آن (حس قبل از وقوع) را علاوه بر حواس شناخته شدهي ظاهري و باطني، به عنوان دو حس ديگر به نامهاي"سائقه و شائقه" همانطور كه در انسان و حيوان حواس"سامعه و باصره" هست را علماً يافته بودم. اهل ضلالت و فيلسوفان، آن حواس غير مشهور را به خطا و به طرز احمقانهيي "گرايش طبيعي" مينامند. حاشا! اين گرايش طبيعي نيست؛ بلكه قَدَر الهي با نوعي الهام فطري انسان و حيوان را سوق ميدهد. برخي از حيوانات مانند گربه وقتي نابينا ميشوند با همان سوق قَدَر الهي به راه ميافتند و گياهي را كه علاجشان است پيدا كرده، به چشم خود ميمالند و بهبود مييابند.
همچنين وجود لاشههاي حيواني با فاصله يك روز به پرندگان گوشت خواري مانند عقاب ـ كه در حكم مأموران بهداشت روي زمين هستند و موظف به از ميان
برداشتن لاشه حيوانات وحشي ميباشند ـ به واسطه سوق تقدير الهي و الهامي برخاسته از حس قبل از وقوع و سائقه (جهت دهي) الهي اطلاع داده ميشود؛ در نتيجه حيوانات مذكور لاشههاي فوق را مييابند.
نيز زنبور تازه به دنيا آمده در حالي كه عمري يك روزه دارد مسافتي يك روزه را در هوا طي ميكند و بي آنكه مسير خود را گم كند با همان گرايش تقدير الهي و سائقه الهامي به لانه خود باز ميگردد. حتي براي همه بارها اتفاق افتاده است كه وقتي درباره فردي صحبت ميكنند در يك لحظه در باز شده و همان فرد به نحوي فوق حدس و گمان وارد ميگردد. از ضرب المثل هاي كردي است كه:
نَافِ گُرْبِينَه پَالاَنْدَارْ لِى وَرِينَه
يعنيوقتي از گرگ صحبت ميكني چماق را آماده كن و بزن؛ چون گرگ ميآيد. به عبارت ديگر لطيفه ربانيِ موجود در انسان به واسطه حس قبل از وقوع آمدن آن فرد را اجملاً احساس ميكند. ليكن چون درك و شعور عقل پي به موضوع نبرده، نه به قصد كه بياختيار انسان را به بحث از فرد مورد نظر سوق ميدهد. اهل فراست ميگويند اين قبيل حالات گاه مانند كرامت حاصل مي گردد. زماني اين نوع حساسيت در من فراوان بود. خواستم آن را قاعدهمند كنم اما توانش را نيافتم و نتوانستم. اين حس، يعني حس قبل الوقوع در كساني كه اهل صلاحاند و به خصوص در كساني كه اهل ولايتاند به طرز پيشرفتهتري ظاهر ميشود و آثار خود را به صورت كرامت نشان ميدهد.
همهي عوام نيز ميتوانند مظهر نوعي ولايت شوند؛ طوري كه مانند اوليا در رؤياي صادقه حقايق غيبي و مربوط به آينده را ببينند. آري، همچنان كه خواب براي عوام به لحاظ رؤياي صادقه بودن در حكم مرتبهيي از ولايت است براي عموم نيز مانند تماشاگه يك سينماي زيبا و باشكوه ربانيست. امّا كسي كه داراي اخلاق نيكوست در سر نيز افكار زيبا ميپروراند. كسي كه داراي افكار زيباست الواح زيبا را خواهد ديد. بد اخلاقان بد ميانديشند لذا الواح زشتي خواهند ديد. همچنين خواب براي هر كسي در عالم شهادت پنجرهيي رو به عالم غيب است. و عرصهي بيپاياني براي انسانهاي مقيد و فاني؛ تماشاگهي كه در آن گذشته و آينده در حكم حال است و مظهر نوعي بقا ميباشد. نيز محل استراحت ذي روحانيست كه
مشقت ديده و زير بار مسؤوليتهاي زندگي له شدهاند. به دليل همين اسرار است كه قرآن حكيم با آياتي چون
وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا
حقيقت خواب را با اهميت تعليم ميدهد.
ششمين و مهمترين نكته: رؤياي صادقه در من به درجه حق اليقين رسيده است و با تجربههاي زيادي كه داشتهام حجت قاطعي برايم شده كه قَدَر الهي بر همه چيز احاطه دارد. آري، اين رؤياها مخصوصاً در اين چند سال برايم به درجهيي رسيدهاند كه به قطع ميدانم مثلاً كوچكترين واقعهيي كه فردا با آن مواجه خواهم شد يا بيارزشترين معامله و حتي عاديترين گفتگويم نگاشته شده و پيش از وقوع، معين گرديده لذا با ديدنشان در شب، آنها را نه با زبان كه با چشم مطالعه ميكنم. نه يك بار نه صدبار بلكه هزار بار اتفاق افتاده است افرادي يا مسائلي كه اصلاً فكرشان را هم نميكردهام درخواب ديدهام و صبح روز بعد با اندك تفاوتي تعبيرشدهاند. معلوم ميشود جزييترين حوادث پيش از وقوع، هم مقيد و هم مكتوب شدهاند. پس تصادفي در كار نيست و رويدادها بيحساب و كتاب، و بينظم رخ نميدهند.
هفتم: تعبير خواب زيبا و مبارك و بشارت دهنده تو براي ما و قرآن واقعه بسيار نيكوييست. گذشت زمان خواب تو را تعبير كرد و ميكند و نيازي به تعبير ما باقي نميگذارد. تعبير آن تاحدودي زيبا و دلنشين بوده است. اگر توجه كني خواهي فهميد. ما فقط به يكي دو نقطه از آن اشاره ميكنيم، يعني حقيقتي را بيان خواهيم كرد. واقعههايي از نوع حقيقت رؤياي تو تمثلات آن حقيقتاند. به اين ترتيب كه عرصه وسيعي كه ديدهيي جهان اسلام است. مسجدي هم كه در انتهاي آن بوده ولايت اسپارتاست. منظور از آب آلوده و گل آلود اطراف آن نيز باتلاق بدعتها و عطالتها و بيبند و باريهاي اين زمان است. اينكه تو به سلامت و بدون آلودگي و به سرعت به مسجد رسيدهيي اشاره بر اين مطلب دارد كه پيش از ديگران به وظيفه خدمت به قرآن خواهي پرداخت و قلبت از اوضاع زمانه آسيب نخواهد ديد. جماعت اندك در مسجد هم حاملان "كلامها"، كساني مانند حقي، خلوصي، صبري، سليمان، رشدي، بكر، مصطفي، علي، زهدي، لطفي،
خسرو، و رأفتاند. تريبون كوچك اشاره است به روستاي كوچكي مانند بارلا. صداي بلند نيز به قوت و سرعت انتشار "كلامها" اشاره دارد. مقامي كه در صف اول به تو اختصاص داده بودند جايگاهيست كه از عبدالرحمان برايت خالي مانده است. اشاره و حقيقت اينكه جماعت مذكور مانند گيرنده بيسيم خواهان تعليم دروس به همه مردم جهان هستند نيز ان شاء الله در آينده به طور كامل تحقق مييابد. هر چند افراد اين جماعت امروز چون هسته هايي كوچك اند اما در آينده به توفيق الهي درخت عاليهيي خواهند شد و چون مركز بيسيم عمل خواهند كرد. جوان كم سن و سال عمامه به سر نيز كسيست كه نامزد پيوستن به جمع ناشران و طلبهها مي باشد كسي كه دوش به دوش خلوصي حركت ميكند و شايد از او سبقت هم بگيرد. من برخي را حدس ميزنم ولي نميتوانم حكم قطعي بدهم. جوان مذكور شخصيست كه با قدرت ولايت وارد عرصه ميشود. جوانب ديگر را تو از طرف من تعبير كن.
صحبت مفصل با دوستاني چون تو شيرين و دلنشين است به همين دليل در مورد موضوعي مختصر چنين طولاني صحبت كردم؛ شايد هم زيادهروي كرده باشم. اما چون با نيت اشاره به نوعي تفسير آيات قرآنيِ مربوط به خواب شروع كردم ان شاء الله زيادهرويام عفو ميشود يا زيادهروي محسوب نخواهد شد.
* * *
رساله دوم كه مسأله دوم است
(اين متن براي حل يك مناقشه مهم و از ميان برداشتن آن، نوشته شده است؛ مناقشه درباره حديثيست كه ميگويد حضـرت موسي (ع) بر چشـم حضـرت عـزرائيل سيلي زد.)
در "اگيردير" شاهد مناقشهيي علمي بودم. مناقشهيي كه پرداختن به آن مخصوصاً در اين زمان خطا و اشتباه است. من حتي اطلاعي از آن نداشتم. از من هم سؤال شد. در كتابي معتبر حديثي با علامت"ق" به من نشان دادند كه دلالت بر اتفاق شيخين داشت. پرسيدند حديث است يا نه؟ گفتم به كسي كه در چنين كتاب معتبري بر اتفاق نظر شيخين بر حديثي حكم ميكند بايد اعتماد كرد؛ معلوم ميشود حديث است، اما حديث هم مانند قرآن متشابهاتي دارد كه فقط خواص هستند كه معاني آن را در مييابند. از ظاهر اين حديث هم ميتوان احتمال داد كه از احاديث متشابه و مشكل باشد. اگر ميدانستم حديث مذكور مدار مناقشه شده است كوتاه جواب نميدادم بلكه ميگفتم:
اولاْ: شرط نخست مناقشه در چنين مسايلي اين است كه با رعايت انصاف در پي يافتن حق باشيد و بدون لجبازي و عناد بحث را پيش ببريد و اصولاً بحث و مناظره ميبايست بين اهل آن صورت بگيرد تا موجب سوء تلقي نگردد. مناظره در صورتي براي حق ميشود كهاگر حق با فرد معارض باشد فرد مدعي متأثر نشود بلكه خرسند و خوشحال گردد زيرا چيزي را كه نميدانسته فهميده است. بر عكس اگر حق با فرد مدعي باشد او چيز زيادي ياد نگرفته و احتمال دارد گرفتار غرور شود.
ثانياً: سبب مناقشه اگر حديث باشد بايد مراتب حديث و درجات وحي ضمني احاديثي كه بر وحي و الهام استوارند. م. و اقسام تكلمات نبوي را دانست. مناقشه درباره مشكلات حديثي آن هم در بين
عوام، تلاش براي به كرسي نشاندن و درست جلوه دادن سخن مانند وكلاي مدافع و اظهار فضل كردن، و يافتن دليل با ترجيح منيّت بر حق و انصاف جايز نيست. اين مسأله مطرح شده است و مدار مناقشه قرار گرفته و بر ذهن عوام الناس بيچاره تأثير سوء ميگذارد. عوام قادر نيستند احاديث متشابه مانند آنچه مطرح شده است را در ذهن خود بگنجانند لذا اگر انكار كنند نتايج وحشتناكي خواهد داشت. يعني راه براي انكار احاديث قطعي نيز كه در ذهن كوچك آنها جا نميگيرد هم باز ميشود. اگر به معناي ظاهري حديث بسنده كرده و بر آن مبنا حديث را نشر دهد باعث خواهد شد كه گمراهان آن را خرافات دانسته و اعتراض كنند. مادام كه بدون هيچ ضرورتي به صورت مضري توجه ديگران را به اين حديث متشابه جلب كردهاند و از طرفي تعداد اين قبيل احاديث كم نيست براي ازاله شبهات حقيقتي را بايد بيان كرد. صرف نظر از اينكه حديث مذكور قطعي باشد يا نباشد حقيقت فوق بايد بيان شود.
به مطالبي كه در رسايل نوشتهايم از جمله دوازده اصلي كه در شاخه سوم كلام "بيست و چهارم" آمده و به شاخه چهارم آن و تفصيلي كه در يكي از اساسهاي مقدمه ي مكتوب "نوزدهم" مبني بر تقسيمات وحي آمده اكتفا ميكنيم و در اينجا به اجمال اشارهيي به حقيقت مورد نظر خواهيم داشت.
ملائكه مانند انسان نيستند كه در صورتي واحد انحصار يابند، با اينكه داراي تشخصاند اما در حكم "كلي" هستند. حضرت عزرائيل (ع) ناظر بر ملائكهييست كه موكل قبض ارواحاند.
آيا حضرت عزرائيل (ع) روح كسي را كه ميميرد خود شخصاً قبض ميكند؟ يا ياوران او اين كار را ميكنند؟
در اين خصوص سه ديدگاه به شرح زير وجود دارد:
ديدگاه اول: عزرائيل (ع) روح همه را قبض ميكند. كاري مانع انجام كار ديگر او نميشود چون كه نورانيست. شي نوراني به واسطه آيينههاي بيشمار ميتواند بالذات در مكانهاي بيشمار حضور داشته و تمثل يابد. تمثلات شي نوراني از خصايص و ويژگيهاي ذات نوراني برخوردار است و عين آن به شمار ميرود، غير
آن نيست. مثالهاي خورشيد در آيينهها، نور و گرماي خورشيد را ظاهر ميكنند، مثال ملكوتياني چون فرشتگان نيز در آيينههاي مختلفِ عالمِ مثال همينطورند و عين خودشاناند و ويژگيهايشان را دارا ميباشند، اما اينان بسته به قابليت آيينهها تمثل مييابند؛ همچنان كه حضرت جبرائيل (ع) در ميان صحابه به صورت "دِحيِه" ديده شد در همان لحظه در هزاران جا به صورتهاي مختلف حضور داشت و در عين حال در برابر عرش اعظم با بالهايي باشكوه و به گستردگي شرق تا غرب سجده ميكرد. او در هر جا بسته به قابليت مكان تمثل يافته و در يك آن در هزاران جا حضور داشت.
طبق اين ديدگاه اينكه مثال انساني و جزييِ ملك الموت كه هنگام قبض روح در آيينه انسان تمثل مييابد در معرض سيلي پيامبر اولو العزمي مانند حضرت موسي (ع) ـ كه دارنده حدت و جلال بود ـ قرار گيرد و اينكه چشم صورت مثالي ملك الموت را كه به منزله لباس اوست در آورد نه محال، نه فوق العاده و نه امري غيرمعقول است.
ديدگاه دوم: ملائكه عظامي چون حضرت جبرائيل، حضرت ميكائيل و حضرت عزرائيل هر يك حكم ناظري عمومي را دارند. آنها ياوراني از نوع خود، شبيه خود و البته كوچكتر از خود دارند. اين ياري كنندگان نسبت به انواع مخلوقات جداگانهاند. آنكه روح صالحان
يكي از اولياي بزرگ در منطقه ما كه "سيدا" خوانده ميشد در سكرات مرگ بود. ملك الموت كه موكل قبض روح اولياست بر بالينش آمد. سيدا فريادكنان از درگاه الهي تقاضا ميكند و ميگويد:"من طلبههاي علوم ديني را بسيار دوست دارم. تمنا ميكنم كسي از طايفه مخصوصي كه موكل قبض روح طلاب علوم ديني هستند جان مرا بستاند." كساني كه كنار او نشسته بودند شاهد ماجرا بودهاند.
را قبض ميكند كسيست و آنكه جان اهل شقاوت را ميگيرد كس ديگري، همچنان كه آيات
وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا ٭ وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا
(نازعات: ١ ـ٢)
اشاره دارند "قبض كنندگان روح طايفه طايفهاند." طبق اين ديدگاه حضرت موسي (ع) با جلال فطري و جلادت خُلقي و جايگاه خاصي كه نزد حضرت حق
داشت نه بر چهره حضرت عزرائيل (ع) كه بر پيكر مثالي يكي از ياوران او سيلي نواخت و اين امري به غايت معقول است.
حتي در مملكت ما فردي جسور و بي باك هنگام مرگ، ملك الموت را ميبيند و ميگويد: "در ميان رختخواب سراغم آمدهيي!" آنگاه بر ميخيزد سوار بر اسب ميشود شمشير به دست ميگيرد و او را به مبارزه ميخواند، سپس مردانه بر روي اسب ميميرد.
سوم: همانطور كه در اساس چهارم كلام "بيست و نهم" بيان شد و براساس دلالت احاديث شريف: "فرشتگاني هستند كه چهل هزار سر دارند و در هر سر چهل هزار زبان دارند (پس حتماً هشتاد هزار چشم هم دارند) و با هر زبان چهل هزار تسبيح ميگويند." آري، مادام كه فرشتگان موكلاني نسبت به انواع عالم شهادتاند و تسبيحات انواع مذكور را در عالم ارواح تمثيل ميكنند طبيعيست كه چنان باشند، زيرا مثلاً كره زمين يك مخلوق است و حضرت حق را تسبيح ميگويد. انواعي در زمين وجود دارد كه نه چهل هزار بلكه در حكم صدها هزار سر ميباشند. هر نوع، صدها هزار فرد دارد كه در حكم همان صدها هزار زبان ميباشد و هكذا... پس معلوم ميشود فرشتهيي كه موكل كره زمين است بايد چهل هزار و شايد صدها هزار سر داشته باشد. همينطور ميبايست در هر سر صدها هزار زبان داشته باشد و هكذا... براساس اين ديدگاه حضرت عزرائيل (ع) سيمايي متوجه هر فرد و چشمي ناظر بر هر كس دارد. سيلي زدن حضرت موسي (ع) حضرت عزرائيل (ع) را حاشا! كه بر ماهيت اصلي و شكل حقيقي عزرائيل (ع) نبوده و اصولاً به معني تحقير و قبول نداشتن نيز نميباشد؛ موسي (ع) آرزومند بقا و دوام مسؤوليت پيامبري خود بوده، لذا بر چشمي كه نظر بر اجل او داشته و ميخواسته سدي در برابر خدمتش ايجاد كند سيلي زده و ميزند...
َّهُ أَعْلَمُبِالصَّوَابِ" "قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ" "لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلّا اللهُ
هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ
(آل عمران: ٧)
* * *
رساله سوم كه مسأله سوم است
(اين مسأله پاسخ ويژه، خصوصي و محرمانه به سؤالي عموميست كه همه برادرانم با زبان حـال و قسـمي از آنها نيز به زبان قـال پرسـيده بودند.)
سؤال: به همه كساني كه به ديدارت ميآيند ميگويي:"از شخص من انتظار مددي نداشته باشيد و مرا فرد مبارك و مقدسي ندانيد. من هيچ مقامي ندارم؛ همچنان كه يك سرباز عادي دستور سپهبد را به ديگران ميرساند و ابلاغ ميكند من هم فرامين سپهبدي معنوي را ابلاغ ميكنم. نيز همچنان كه فردي مفلس ميتواند مبلغ فروشگاهي باشد كه در آن گران قيمتترين الماسها و جواهرات را ميفروشند من هم مُبلغ و جارچي يكي از فروشگاههاي مقدس و قرآني هستم." در حالي كه ديداركنندگان با زبان حال ميگويند:"همانطور كه عقل و خردمان نيازمند دانش است دل و جانمان هم خواهان فيض بوده، روحمان محتاج نور است و هكذا به جهات گوناگون خواهان چيزهاي زيادي هستيم. تو را پاسخگوي نيازهايمان گمان كرديم به اين دليل به ديدارت ميآييم. ما بيش از عالم و دانشمند نيازمند كسي هستيم كه صاحب ولايت و همت و كمالات باشد. اگر حقيقت حال چنان باشد كه گفتي پس با آمدن به ديدارت دچار خطا شدهايم".
پاسخ: پنج نقطه زير را بشنويد، سپس فكر كنيد؛ آنگاه حكم كنيد كه ديدارتان بيهوده بوده يا مفيد:
نقطه نخست: اگر گماشته و سرباز عادي يك پادشاه، نشان و هداياي شاهانه را به نام شاه به صاحب منصبان و درجهداران مهم ارتش تحويل دهد و آنها را وامدار خويش كند؛ و اگر صاحب منصبان و سپهبدان بگويند "ما چرا بايد خود را خوار و ذليل كنيم و نشانها و هدايا را از دست او بگيريم؟" طبيعيست كه كارشان ديوانگي متكبرانهيي تلقي خواهد شد. همان گماشته هم اگر در خارج از وظيفهيي كه دارد در مقابل سپهبدي قيام نكند و خود را بالاتر از او پندارد رفتارش ديوانگي ابلهانهيي خواهد بود؛ همچنين اگر يكي از سپهبدان خرسند، با
فروتني و از سر تشكر و سپاسگزاري مهمان آن سرباز عادي شود و به كلبهاش برود؛ سرباز نيز جز تكه نان خشكي نداشته باشد و پادشاه هم اين را بداند، معلوم است كه براي خجل نشدن گماشتهاش از مطبخ شاهانه يك سيني پر از غذا ميفرستد تا خدمتكار صادقش بتواند از مهمان محترم خود پذيرايي كند.
به همين ترتيب خدمتگزار صادق قرآن حكيم نيز هر قدر هم كه عادي باشد به نام قرآن و بدون ملاحظه، فرامين خداوند را به افراد سرشناس ابلاغ ميكند و جواهرات گران قيمت قرآن را به كساني كه از روحهاي والايي برخوردارند نه با ذلت و خواري كه با افتخار و بينيازي ميفروشد. افراد مذكور هر قدر هم كه بزرگ و سرشناس باشند نميتوانند با خدمتكار عادياي كه گفتيم و در حال ايفاي مسؤوليتاش است با تكبر برخورد كنند. خدمتكار فوق نيز در مراجعت آنان به او، نميتواند هيچ دليلي براي ابراز غرور بيابد لذا از حد خود تجاوز نميكند. اگر برخي از مشتريان آن گنجينه قدسي با نظر ولايت به آن خدمتكار بيچاره بنگرند و او را بزرگ بپندارند اين البته از شأن و منزلت رحمت قدسي حقيقت قرآن خواهد بود كه براي خجل نشدن خادمش بدون اطلاع و دخالت او از گنجينه خاص الهي كاري ميكند كه به آنها مدد رسيده و ياريشان كرده مستفيضشان نمايد.
نقطه دوم: امام رباني مجدد الف ثاني احمد فاروقي (رض) گفته است:"ظهور و بروز فقط يك مسأله از حقايق ايمان نزد من بر هزاران ذوق و كرامت ترجيح دارد. نيز غايت و نتيجه تمام طريقتها ظاهر و آشكار كردن حقايق ايمان است." مادام كه اين قهرمان طريقت چنين حكم ميكند،پس "كلامها" كه حقايق ايماني را آشكارا و با كمال وضوح بيان ميدارند و سرچشمه آنها اسرار قرآنيست ميتوانند نتايج مطلوب از ولايت ارائه دهند.
نقطه سوم: يازده سال پيش ضربههاي سهمگيني بر سر سعيد قديمي وارد آمد تا به قضيه "؟؟" فكر كرد. خود را در باتلاق گل آلودي ديد. كمك خواست؛ درجستجوي راه نجات و نجات دهندهيي بر آمد. راهها را مختلف و متعدد ديد و مردد ماند. به كتاب "فتوح الغيب" شيخ گيلاني (رض) كه غوث اعظم است تفألي زد؛ اين عبارت آمد:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
عجيب است كه من در آن زمان عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم و گويا چون حكيمي ميخواستم زخمهاي مسلمانان را مداوا كنم. اين در حالي بود كه خودم از همه بيشتر نيازمند معالجه بودم. بيمار ابتدا بايد به وضعيت خود رسيدگي كند آنگاه به بيماران ديگر بپردازد.
آري، حضرت شيخ به من گفت:"تو خود بيماري، طبيبي براي خود بياب!" من هم گفتم:"تو طبيبم شو!" خود را مخاطب او قرار دادم و كتابش را طوري مطالعه كردم كه گويا به من خطاب ميكند. البته مطالب كتاب او بسيار شديد بود؛ غرورم را به طرز دهشت انگيزي در هم ميشكست. جراحي شديدي در نفسم به عمل آورد. نتوانستم مقاومت كنم؛ كتاب را در حالي كه خود را مخاطبش ميدانستم تا نيمه خواندم؛ و نيمه كاره رها كردم. كتاب را در قفسه گذاشتم. اما بعد دردهاي ناشي از عمل جراحي شفادهنده به پايان رسيد و زمان لذت بردن شد. در آن مقطع كل كتاب استاد اولم را خواندم و بسيار بهره بردم. مناجات و اوراد او را شنيدم و كامل مستفيض شدم.
سپس كتاب "مكتوبات" امام رباني را ديدم و به دست گرفتم. خالصانه تفألي زدم و آن را گشودم. عجيب است كه در كل مكتوبات فقط در دو جا لفظبديع الزمان به كار رفته است. هر دو مكتوب در مقابلم گشوده شد. نام پدرم ميرزا بود و ديدم در بالاي آن دو مكتوب نوشته شده بود"نامه به ميرزا بديع الزمان". گفتم "سبحان الله" اين نامهها خطاب به من است. در آن زمان يكي از القـاب سعيد قديمي"بديع الزمان" بود. در حالي كه من جز بديع الزمان همداني كه در سال ٣٠٠ هجري به اين لقب شهرت داشت فرد ديگري را نميشناختم. معلوم ميشود در زمان امام رباني هم بديع الزماني بوده كه امام به او دو نامه نوشته بود. حال و روز آن فرد به وضعيت من شباهت داشته كه دو نامه مذكور را دواي دردم يافتم. امام رباني همچون دو نامه مذكور در بسياري از نامههاي ديگرش نيز با اصرار توصيه ميكند"قبله واحد برگزين! "؛ يعني استادي انتخاب و پشت سر او حركت كن و سرگرم ديگري نشو. اين مهمترين توصيه او با استعداد و احوال روحي من موافق نيفتاد. هر چه انديشيدم به پيروي از اين يا آن يا آن ديگري بپردازم به نتيجه نرسيدم و متحير و سرگردان ماندم. در هر كدام از آنها خصايص جذابي وجود داشت و من
ميتوانستم به يكي از آنها اكتفا كنم. در همان مقطع كه در تحير بودم به واسطه رحمت حضرت حق اين حقيقت بر دلم الهام شد:سر سلسله همه اين طُرُق مختلف و منبع همه اين جُويها و خورشيد همه اين سيارهها قرآن حكيم است. قبله واحد حقيقي در قرآن است. پس عاليترين مرشد و مقدسترين استاد هموست. به قرآن پناه بردم. استعداد ناقص و پريشانم البته نميتواند فيض آن مرشد حقيقي را ـ كه در حكم آب حيات است ـ مصّ كند و مستفيض شود اما اين فيض و آب حيات را بسته به درجات اهل دل و صاحبان حال باز به واسطه فيض خودش ميتوانيم نشان دهيم.پس "كلامها" و نورهايي كه منبعث از قرآناند در واقع فقط مسائل علميِ عقلي نيستند بلكه مسايل ايمانيِ قلبي و روحي و حالي بوده و در حكم معارف عالي و ارزشمند الهي هستند.
نقطه چهارم: افرادي از صحابه و تابعين و تبعِ تابعين ـ كه داراي بالاترين مرتبه ولايت كبرا هستند ـ سهم تمام لطايف خود را از خود قرآن دريافت كردهاند و قرآن نيز براي آنها مرشدي حقيقي و كافي بوده است. اين حقيقت نشان ميدهد همچنان كه قرآن حكيم حقايق را همواره بيان ميدارد فيوضات ولايت كبرا را نيز به كساني كه شايستگي دارند افاضه مينمايد.
آري، عبور از ظاهر به حقيقت بهدو صورت زير ممكن است:
صورت اول: وارد شدن به برزخ طريقت، قطع مراتب با سير و سلوك و رسيدن به حقيقت.صورت دوم: مستقيماً بدون مراجعه به برزخ طريقت با لطف الهي رسيدن به حقيقت؛ كه اين طريق عالي و كوتاه مختص صحابه و تابعين است. پس نورهايي كه از حقايق قرآني ترشّح كردهاند و "كلامها" كه ترجمان آنها هستند ميتوانند از ويژگي مذكور برخوردار شوند و برخوردارند.
نقطه پنجم: با پنج مثال جزيي به شرح زير نشان خواهيم داد كه "كلامها" علاوه بر تعليم حقايق، وظيفه ارشاد را هم بر عهده دارند:
مثال نخست: من خود نه ده بار و صدبار بلكه هزار بار به واسطه تجربياتم به اين نتيجه رسيدهام كه "كلامها" نوري كه از قرآن نشأت ميگيرند، همچنان كه عقل و خردم را تعليم ميدهند حال ايماني را نيز بر قلبم تلقين و ذوق ايمان را نصيب روحم ميكنند و هكذا... حتي در كارهاي دنيويام همچنان كه مريد شيخي
صاحب كرامت براي رفع حاجاتش از شيخ خود انتظار مدد و همت دارد من نيز در حالي كه از اسرار كرامت آميز قرآن انتظار رفع حاجاتم را داشتم بارها و بارها به طريقي كه اصلاً انتظار نداشتم و اميد آن نميرفت حاجاتم بر آورده شده است. دو مثال كوچك از جزئيات موضوع:
مثال كوچك اول: همچنان كه در مكتوب "شانزدهم" با توضيح و تفصيل بيان شده است بر فراز درخت قطران نان بزرگي را به طرز خارق العاده به مهمانم كه سليمان نام داشت نشان دادند. ما دو روز كامل از آن عطيه غيبي تناول كرديم.
مثال كوچك دوم: مسألهي به غايت كوچك و لطيفي را كه همين روزها حادث شد بيان مي كنم.
پيش از سپيده صبح به خاطرم رسيد كه از طرف من به شخصي سخناني گفته شده كه ممكن است در قلبش ايجاد وسوسه كند؛ گفتم اي كاش او را ميديدم و دغدغه قلبياش را از بين ميبردم. همان لحظه از ذهنم خطور كرد بخشي از كتابم را كه به "نيس" جزيرهيي در درياچه اگيردير. م. بردهاند لازم دارم و اي كاش به دستم ميرسيد. بعد از نماز صبح نشسته بودم كه ديدم همان فرد در حالي وارد شد كه همان بخش از كتاب را در دست داشت. به او گفتم:"آنچه در دست داري چيست؟" پاسخ داد:"نميدانم؛ در مقابل درب كسي آن را به من داد و گفت از نيس فرستاده شده، من هم آن را گرفتم و براي شما آوردم." گفتم: فَسُبحان الله! ظاهر شدن اين فرد در چنين وقتي و فرستاده شدن آن بخش از كتاب از نيس اصلاً شبيه تصادف نيست.دادن اين بخش از كتاب در همان لحظه به فردي كه علاقمند بودم او را ببينم بيترديد ياري قرآن حكيم است؛ الحمدلله گفتم و انديشيدم كسي كه كوچكترين آرزوي پنهان و بياهميت قلبي مرا ميداند حتماً به من رحم ميكند و پشتيبان من است پس منت دنيا برايم پشيزي ارزش ندارد.
مثال دوم: برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان هشت سالي ميشد كه از من جدا بود؛ آلوده اوهامات و غفلت دنيا شده بود و با اين حال نسبت به من بيش از اندازه حسن ظن داشت. همتي را از من طلب ميكرد و مددي ميخواست كه در من
نبود و از دستم بر نميآمد. ياري قرآن حكيم به دادش رسيد. كلام "دهم" را كه درباره حشر است سه ماه پيش از در گذشتش به دستش رساند. همان كلام او را از پليديهاي معنوي و از اوهام و غفلت پاك كرد، طوري كه گويي به مقام ولايت رسيده است در نامهيي كه پيش از فوتش نوشته سه كرامت آشكار را نشان داده است. اين مطلب در اجزاي مكتوب "بيست و هفتم" درج شده، به آنجا مراجعه شود.
مثال سوم: يكي از طلبهها و برادران اخرويام كه اهل دل بود "حسن افندي بوردوري" نام داشت. او بيش از شايستگي ام به من حُسن ظن داشت و همانطور كه مردم از يك ولي بزرگ انتظار ياري دارند او از من طلب مدد ميكرد. يك بار بدون هيچ دليل و مناسبتي كلام "سي و دوم" را براي مطالعه به كسي دادم كه ساكن يكي از روستاهاي "بوردور" بود. بعد حسن افندي به خاطرم آمد و گفتم:"اگر به بوردور رفتي متن را به حسن افندي هم بده تا پنج شش روزي آن را مطالعه كند." فرد مذكور رفت و آن متن را مستقيماً به حسن افندي داد. سي چهل روز تا اجل حسن افندي باقي مانده بود. مانند فرد واقعاً تشنهيي كه وقتي به آب گوارايي چون آب كوثر ميرسد آن را رها نميكند او هم كلام "سي و دوم" را رها نكرد و مدام به مطالعه و دريافت فيض از آن مخصوصاً از بحث محبت الله در موقف سوم آن پرداخت تا دواي كامل دردش را به دست آورد و فيضي را كه انتظار داشت از قطبي اعظم كسب كند در آن يافت. صحيح و سالم به مسجد ميرود نماز ميخواند و در همانجا روح خود را تسليم حضرت رحمان ميكند. (رحمة الله عليه)
مثال چهارم: به شهادت موارد موجود در مكتوب "بيست و هفتم" ياري و مدد و فيض و نوري كه خلوصي بيگ در كلامهاي نوراني رساله نور ـ كه ترجمان اسرار قرآنيست ـ يافت بيش از چيزي بود كه در مهمترين و مؤثرترين طريقت يعني نقشبنديه وجود دارد.
مثال پنجم: برادرم عبدالمجيد بعد از درگذشت برادرزاده ام عبدالرحمان (رحمة الله عليه) و تحمل شرايط دردناك ديگر احساس پريشاني ميكرد. انتظار ياري و مددي معنوي از من داشت و اين چيزي بيرون از توان من بود. من
مكاتبهيي با او نداشتم اما به يكباره چند نسخه از كلامهاي مهم را براي او فرستادم. او نيز پس از مطالعه برايم نوشت:"خدا را شكر كه نجات يافتم. داشتم ديوانه ميشدم. هر يك از كلامهايي را كه فرستاده بودي براي من حكم مرشد داشتند؛ اگر چه از مرشدي جدا شدم، اما مرشدهاي متعددي يافتم و رها شدم." ديدم عبدالمجيد واقعاً وارد مسير درستي شده و از وضعيت پيشين نجات يافته است.
نمونههاي فراواني مانند اين پنج مثال هستند كه نشان ميدهنداگر مردم مخصوصاً مستقيم و مبتني بر نياز سراغ علوم ايماني بروند و به عنوان علاجي براي زخم ها از اسرار قرآن حكيم راه حلهاي معنوي اخذ كنند و آن را به كار برند شكي نيست كه علوم ايماني و داروهاي روحاني مذكور براي كساني كه نياز بدان را احساس ميكنند و با اخلاص جدي آن را به كار ميبندند كافي خواهد بود. داروساز و منادياي كه آنها را به نمايش گذاشته و ميفروشد در هر حالي كه باشد، فردي عادي، مفلس يا پولدار و داراي مقام و مكنت يا اگر خدمتكار باشد تفاوت زيادي نميكند.
آري، تا وقتي خورشيد هست نيازي به استفاده از روشنايي شمع باقي نميماند. مادام كه من به خورشيد اشاره ميكنم و آن را نشان ميدهم درخواست روشنايي شمع از من مخصوصاً اگر شمعي هم در كار نباشد كار بيمعناييست و لزومي ندارد. تازه آنها مي بايست با دعا و همت و كمك معنوي، مددم رسانند. اين حق من است كه از آنها استمداد كنم و كمك بخواهم. قناعت كردن آنها به فيض دريافتي از نورها نيز حقيست كه آنها به گردن دارند.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ
* * *
(نامهيي مختصر و خصوصي كه ميتواند تتمه
مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم تلقي شود.)
برادران اخروي و طلبههاي كوشايم خسرو افندي و رأفت بيگ! در انوار قرآني موسوم به "كلامها" سه كرامت قرآني را احساس ميكرديم. شما هم با غيرت و شوقتان مورد چهارمي را به آن افزوديد. سه كرامتي كه از آن مطلع بوديم چنين است:
كرامت اول: سرعت و سهولت فوق العاده در تأليف آن. حتي مكتوب "نوزدهم" كه داراي پنج بخش ميباشد در دو سه روز و هر روز طي سه چهار ساعت (كه مجموعش ميشود ١٢ ساعت) بدون دسترسي به كتاب در باغ يا در كوهستان تأليف شد. كلام "سيام" در زمان بيماري و طي پنج شش ساعت نوشته شد. بحث بهشت يا همان كلام "بيست و هشتم" در يك يا دو ساعت در باغچه سليمان كنار دره تأليف شد. من و توفيق و سليمان از اين مدت اندك براي نگارش در حيرت مانديم؛ و هكذا... همچنان كه در تأليفش اين كرامت قرآني مشهود است...
كرامت دوم: در نگارشاش نيز سهولت و شوق و خستگيناپذيري فوق العادهيي هست. امروز در ميان اسباب و عوامل فراواني كه موجب خستگي روحها و عقول ميشوند يكي از اين كلامها ظهور ميكند و در مناطق مختلفي شروع به نگارش مشتاقانه آن مي كنند. با وجود مشغلههاي مهم ديگر كلامها را بر هر كار ديگري ترجيح ميدهند؛ و هكذا...
سومين كرامت قرآني: مطالعه اين مطالب نيز خسته كننده نيست. مخصوصاً اگر كسي نياز خويش را حس كرده و آنها را بخواند به تدريج لذت ميبرد و خسته نميشود.
اما چهارمين كرامت قرآني كه شما آن را به اثبات رسانديد. برادري مانند خسرو كه خود را تنبل ميداند و پنج سال است با اين كه كلامها را همواره ميشنيده اما
در كتابتشان هميشه سستي كرده و اين كار را آغاز نكرده است، در مدت يك ماه چهارده كتاب را بسيار زيبا و با دقت كتابت نمود و اين بيترديد چهارمين كرامت از اسرار قرآن است. به ويژه او قدر و منزلت مكتوب "سي و سوم" را كه شامل سي و سه پنجره است به طور كامل دانسته كه با دقت كامل و زيبا آنها را كتابت كرده است. آري، رساله مزبور قويترين و درخشانترين رساله درمعرفت الله و ايمان بالله است، ليكن پنجرههاي ابتدايي در غايت اجمال و اختصار نگاشته شده است؛ با اين حال به مرور ظهور و بروز بيشتر يافته درخشانتر ميشود. در واقع ابتداي اكثر "كلامها" برخلاف تأليفات ديگر، با اجمال آغاز مي شود و به تدريج وسعت يافته نور ميپراكند.
* * *
مسأله چهارم كه رساله چهارم است
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(پاسخ سؤالي درباره يك رويداد جزييست كه موجب بيداري برادرانم ميشود.)
برادران عزيزم! ميپرسيد شب جمعه با آمدن مهماني ارجمند بيسبب به حريم مسجد شريفتان تجاوز شد؛ ماهيت اين حادثه چه بود و چرا مزاحم شما ميشوند؟
پاسخ: مجبورمچهار نقطه را از زبان سعيد قديمي بيان كنم. اميد كه موجب انتباه برادرانم شده و شما هم پاسختان را دريافت كنيد.
نقطه نخست: ماهيت آن حادثهي خلاف قانون كه طبق سليقه و به حساب زندقه رخ داد دسيسهيي شيطاني و تعرضي منافقانه بود كه شب جمعه واقع شد تا موجب نگراني قلبي ما شود و دچار فتور و سستي در جماعت گردد و نگذارند من با مهمانان ديدار داشته باشم. از عجايب است كه روز پيش يعني پنجشنبه براي گردش به جايي رفته بودم. وقتي بازگشتم مار سياه و درازي كه به نظر ميرسيد مانند دو مار به هم چسبيده است از سمت چپم آمد و از بين من و دوستم عبور كرد. از دوستم پرسيدم آيا از اين مار ترسيدي و وحشت كردي.
ديدي؟
او گفت:
چي را؟
من گفتم:
اين مار وحشتناك را...
گفت:
نه، نديدم و نميتوانم بينم...
گفتم:
فَسُبحان الله؛ ماري به اين بزرگي را كه از ميان ما عبور كرد و رفت چهطور نديدي؟
در آن لحظه چيزي به ذهنام خطور نكرد اما كمي بعد بر قلبم الهام شد كه "اين اشارهييست براي تو، توجه كن!" كمي فكر كردم و ديدم از نوع مارهايي بود كه شبها ميبينم، يعني هر وقت مأموري به قصد خيانت نزدم ميآيد او را به صورت مار ميبينم. حتي يك بار به مدير گفته بودم:"وقتي با نيت پليد به اينجا ميآيي تو را به صورت مار مشاهده ميكنم؛ حواست را جمع كن!" اصولاً سلف او را بيشتر اوقات به همين صورت ديده بودم.
پس ماري هم كه آشكارا ديده بودم اشارتي بود مبني بر اينكه خيانت آنها اين بار محدود به قصد و نيت نيست و صورت تجاوز عملي خواهد گرفت. تجاوز اين بار اگر چه در ظاهر كوچك بود و ميخواهند آن را ناچيز جلوه دهند اما آن مأمور با تشويق و همكاري آموزگاري بيانصاف در مسجد هنگام تسبيحات نماز به ژاندارمها دستور داد "مهمانان را بياوريد!" مقصود آنها هم عصباني كردن من بود. ميخواستند به روش سعيد قديمي در مقابل اين حركت غير قانوني و سليقهيي، آنها را بيرون برانم. (مأمور) بدبخت ندانست شمشيري الماسين و بُرندهدر زبان سعيد هست كه ريشه در نظام قرآن دارد و او با تكه چوب شكستهيي كه در دست دارد به دفاع نخواهد پرداخت و شمشير مذكور را اين چنين به كار خواهد گرفت. اما ژاندارمها عاقل بودند و ميدانستند هيچ دولت و حكومتي هنگام نماز در مسجد و پيش از اتمام عبادت ديني متعرض كسي نميشود؛ لذا تا پايان نماز و تسبيحات صبر كردند. مأمور مذكور به همين دليل عصباني شد و رفت و با اين ادعا كه "ژاندارمها از اجراي دستور من سر باز زدند" پاسبان دشت را فرستاد.
اما حضرت حق مرا مجبور نميكند با چنين مارهايي مشغول شوم. توصيهام به برادران نيز همين است كه"تا ضرورتي قطعي در كار نباشد با اينها كاري نداشته باشيد." و براساس اصل جَوَابُ الاَحْمق السُّكُوتُ خود را كوچك نكنيد و مشغول آنها نشويد. ليكن توجه داشته باشيد كه ابراز ضعف در برابر يك حيوان وحشي آن را به حمله تشجيع ميكند، لذا ابراز ضعف توأم با تملق و چاپلوسي در برابر كساني كه وجدان حيواني دارند آنان را به تجاوز سوق ميدهد. پس دوستان بايد مراقب باشند تا طرفداران زندقه نتوانند از غفلت و بيتوجهي آنها استفاده كنند.
نقطه دوم: خداوند با فرمان
وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ
(هود:١١٣)
نه فقط كساني را كه وسيله و طرفدار ظلم و ستم ميشوند، بلكه حتي كساني را كه كمترين ميلي به آنسو داشته باشند با شدت و حدت تهديد ميكند، زيرا همچنان كه رضا دادن به كفر، كفر است رضايت به ظلم هم ظلم است.
يكي از اهل كمال، گوهري از گوهرهاي فراوان اين آيه را چنين كامل بيان كرده است:
ياريگر ظالم در اين دنيا، از ارباب پستي و دنائت است
سگ است كه از خدمت به صياد بيانصاف لذت ميبرد!
آري، برخي چون مارند و برخي چون سگ؛ كسي كه در شبي چنين مبارك، تعرض و خبرچيني مهمان ارجمندي را كند كه در حال دعا و نيايش است، طوري كه گويا در حال ارتكاب جنايت بودهايم، حتماً استحقاق شمول شعر بالا را دارد.
نقطه سوم: سؤال: مادام كه در اصلاح و ارشاد متمردترين و معاندترين افراد به مدد و فيض و نورانيت قرآن حكيم معتقدي و در عمل هم همين كار را ميكني؛ چرا متجاوزاني را كه در مجاورت تو هستند دعوت و ارشاد نميكني؟
پاسخ: اين از قواعد مهم اصول شريعت است كه:
اَلرَّاضِى بِالضَّرَرِ لاَ يُنْظَرُ لَهُ
يعنيبه كسي كه آگاهانه راضي به ضرر است نميتوان مهرباني و رسيدگي كرد. حال من هر چند در استناد به قدرت قرآن حكيم مدعي هستم:"متمردترين بيدين را به شرط آنكه در حضيض و پستي نباشد و چون مار از ريختن زهر ضلالت لذت نبرد، در عرض چند ساعت قانع ميكنم و يا مجبور به سكوتش ميكنم" اما بيان حقيقت به
كسي كه وجدانش تا اعلاي درجهي پستي سقوط كرده و دينش را آگاهانه به دنيا مي فروشد و مارهايي كه به صورت انسان در آمده و الماسهاي حقيقت را با آگاهي و منافقانه با تكه شيشههاي بي فايده عوض ميكنند، در واقع بيحـرمتي به حقـايق است. موضـوع مانند ضـرب المثل
كَتَعْلِيقِ الدُّرَرِ فِى اَعْنَاقِ الْبَقَرِ
(آويختن جواهر به گردن گاو) ميشود. زيرا كساني كه چنين كارهايي ميكنند حقيقت را بارها از رساله نور شنيدهاند. آنها آگاهانه اقدام به از بين بردن پايهها و اساسهاي حقايق در برابر ضلالت زنادقه ميكنند. اينان مانند مارند كه از ريختن زهرشان لذت ميبرند.
نقطه چهارم: رفتارهايي كه در اين هفت سال با من شده كاملاً سليقهيي و خلاف قانون بوده، زيرا قوانين مربوط به اسرا و تبعيديها و زندانيان مشخص است. آنها طبق قانون ميتوانند با خويشاوندانشان ديدار كنند و نميتوان آنها را از اين حق محروم كرد. طاعت و عبادت نزد هر ملت و دولتي مصون از تجاوز است. امثال من در شهرها كنار دوستان و خويشاوندانشان ماندند. آنها را نه از ديدار منع كردند و نه از مكاتبه و گردش. اما مرا منع كردند و حتي مسجد و عبادتم مورد تجاوز قرار گرفت. بين شافعيان تكرار كلمه توحيد در تسبيحات نماز سنت است و آنها سعي كردند كاري كنند كه من اين سنت را ترك كنم. حتي فردي امي از مهاجران قديم در "بوردور" كه شباب نام داشت براي تغيير آب و هوا همراه مادر زنش به اينجا آمده بود و به اعتبار همشهري بودن سري هم به من زد. او را با سه ژاندارم مسلح از مسجد خواستند. مأموري كه اين كار را كرد براي سرپوش گذاشتن بر خطايي كه مرتكب شده بود گفت: "ناراحت نشويد، ما را معذور بداريد لازمه مسؤوليتمان است." بعد گفته است كه "يا الله برو" و اجازه داده است كه برود. اگر ساير رفتارها و برخوردها نيز با همين واقعه قياس شود دانسته ميشود رفتارهايي كه با من ميشود كاملاً سليقهييست و ميخواهند مارها و سگها را بر من مسلط كنند. من هم خود را خوار نميكنم كه مشغول آنها شوم. براي دفع شرِّ اين موجودات مُضر آنها را به حضرت حق ميسپارم. در واقع آنها كه عامل حوادثي بودند كه موجب تبعيد شد اينك در شهرهاي خودشان هستند. رؤساي
قدرتمند در رأس عشايرشان هستند و همه آزاد شدند. دنياي آنها سرشان را بخورد كه هيچ رابطهيي با آن ندارم؛ من و دو نفر ديگر را مستثني كردند. اين را هم پذيرفتم و چيزي نگفتم. اما يكي از آن دو نفر مفتي منطقهيي شده و جز شهر خودش همه جا و حتي به آنكارا هم ميرود. آن ديگري نيز در استانبول در ميان هزاران همشهريانش است و با هر كس ميتواند ديداركند. اين دو نفر مانند من بيكس و تنها نيستند و ماشاالله نفوذ چشمگيري دارند. هم... هم... اين در حاليست كه مرا در روستايي محبوس كردهاند و با بيوجدانترين افراد بر من فشار ميآورند. به روستايي كه تا اينجا بيست دقيقه فاصله دارد، در طول شش سال فقط دوبار توانستهام بروم. به من اجازه نميدهند به آن روستا بروم و آب و هوايي عوض كنم لذا مرا زير فشار استبدادي مضاعف له ميكنند. در حالي كه يك دولت، هر چه ميخواهد باشد، قانونش بايد واحد باشد. نميتوان براي روستاها و افراد مختلف قانونهاي متفاوت داشت. واقعيت اين است قانوني كه درباره من اعمال ميكنند عين بي قانونيست.
مأموراني كه اينجا هستند از نفوذ حكومت در اغراض شخصي استفاده ميكنند. ليكنصدها هزار بار به درگاه حضرت ارحم الراحمين شكر ميكنم و از باب بيان نعمت ميگويم كه همه محدوديتها و فشارهايي كه وارد ميكنند به منزله هيزميست براي آتش غيرت و مددي كه انوار قرآني را روشنايي ميدهد، شعلهور كرده، و درخشانتر ميكند. انوار قرآني در مواجهه با اين سختيها و با انبساط حاصل از گرماي غيرت، به جاي بارلا اين ولايت و حتي سراسر كشور را تبديل به مدرسهيي ديني نمود. آنها گمان ميكنند مرا در روستايي محبوس كردهاند. بر خلاف خواست زنديقها، بارلا كرسي درس شده و بسياري از مناطقش مانند اسپارتا به مدرسه تبديل شده است...
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي"
* * *
مسأله پنجم كه رساله پنجم است
رساله شُكر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
أَفَلَا يَشْكُرُونَ، أَفَلَا يَشْكُرُونَ
(يس: ٣٥و ٧٣)
وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ
(آل عمران: ١٤٤)
لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ
(ابراهيم: ٧)
بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَكُن مِّنْ الشَّاكِرِينَ
(زمر: ٦٦)
قرآن معجز البيان با آياتي مانند آيات فوق مكرر نشان ميدهدمهمترين كاري كه خالق رحمان از بندگانش ميخواهد شكر است. فرقان حكيم نيز انسان را با تأكيد فراوان به شكرگزاري دعوت ميكند؛ و با اعلام اينكه شكر نكردن در واقع به معني تكذيب و انكار نعمتهاست با فرمان
فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
در سوره رحمان انسان را با همين آيه، سي و يكبار به صورت هولناكي تهديد كرده،و نشان ميدهد كه ناشكري تكذيب و انكار است.
آري، قرآن حكيم همچنان كه شكر را نتيجه آفرينش نشان ميدهد، اين عالم نيز ـ كه قرآن كبير است ـ نشان ميدهدمهمترين نتيجه خلقت عالم، شكر است. اگر با دقت به كائنات نظر شود ديده ميشود كه نظام عالم به نحويست كه شُكر را نتيجه ميدهد و هر چيزي تا حدودي ناظر بر شكر و متوجه آن ميباشند. به نظر ميرسد مهمترين ميوه شجره خلقت و عاليترين محصول كارخانه كائنات، شكر است، زيرا در
آفرينش جهان مشاهده ميشود كه موجودات عالم دايرهوار شكل داده شدهاند؛ دايرهيي كه حيات به عنوان نقطه مركزياش خلق شده است. همه موجودات ناظر بر حياتاند، به حيات خدمت كرده و ملزومات حيات را فراهم ميسازند. پس ميتوان گفت ذاتي كه كائنات را آفريد، حيات را در آن برگزيد.
سپس ميبينيم عالم ذي حياتان را نيز دايرهوار آفريد و انسان را در نقطه مركزي آن قرار داد. گويا مقاصدي كه در خلقت ذي حياتان وجود دارد در انسان تمركز يافته است كه همه ذي حياتان را گرد او جمع كرده و خدمتكار و مُسخر انسان قرار داده است به نحوي كه انسان حاكم آنها ميگردد.پس خالق ذوالجلال در بين ذي حياتان انسان را بر ميگزيند و اراده و اختيارش در عالم بر او تعلق مييابد.
آنگاه ميبينيم عوالم انساني و حيواني هم به شكل دايره به وجود آمدهاند و در نقطه مركزيِ آنها رزق قرار داده شده است. گويا نوع انسان و حتي حيوانات را علاقمند به رزق كرده و همه آنها را خادم و مُسخر رزق ميكند.
رزق است كه به آنها حكم ميكند. او رزق را نيز چنان خزانه غني و وسيعي قرار داد كه جامع همه نعمتهاست. براي چشيدن طعمِ فقط يكي از انواع فراوان رزق، وسيلهيي به نام قوه ذائقه و به تعداد همه طعمها، سنجههايي بسيار ظريف در زبان آدمي گذاشته است. بايد گفت شگفت انگيزترين، غنيترين، ناشناختهترين، دلنشينترين، جامعترين و بديعترين حقيقت در عالم هستي همين رزق است.
اينك ميبينيم هر چيزي همانطور كه گرد رزق جمع آمده ناظر بر آن هم هست و رزق نيز به همين ترتيب با تمام انواعش به صورتهاي مادي و معنوي و حالي و قالي قائم به شكر است و با آن به دست ميآيد، شكر را نتيجه داده و آن را نشان ميدهد،زيرا اشتها و اشتياق نسبت به رزق نوعي شكر فطريست. لذت بردن و ذوق نيز شكري غير شعوريست و همه حيوانات از آن برخوردارند. فقط انسان است كه با كفر و ضلالت، ماهيت شكر فطري را تغيير داده و از شكر به سوي شرك ميرود.
در نعمتهايي كه رزقاند صورتهايي به غايت تزيين يافته، رايحه هايي بسيار دل انگيز، و طعم هايي عالي، همه را به شكر كردن ميخوانند؛ ذي حياتان را به
شوق دعوت كرده و با اين شوق او را به نوعي تحسين كردن و احترام هدايت ميكنند؛ و موجب شكري معنوي ميشوند؛ همچنين نظر ذي شعوران را به سوي دقت و توجه سوق داده و به سمت تحسين كردن ترغيب ميكنند. او را تشويق ميكنند كه حرمت نعمتها را نگاه دارد و به اين وسيله او را ارشاد ميكنند كه در سخن و فعل شكر كند، و عاليترين و لذيذترين ذوق و لذت را در شكر به او ميچشانند، يعني نشان ميدهند كه اين رزق و نعمت لذيذ، علاوه بر لذت ظاهريِ كوتاه مدت و موقت، به واسطه شكر، التفات رحماني را نصيب آدمي ميكند كه حاوي لذت و ذوقي دائمي و حقيقي و بيپايان است. به عبارت ديگر آدمي را در خصوص التفات مالك كريم خزاين رحمت ـ كه داراي لذت بيپايانيست ـ به فكر وامي دارد و ذوقي ماندگار از بهشت را در اين دنيا نيز ميچشاند. رزق به واسطه شكر، گنجينهيي غني و ارزشمند است و بدون شكر بينهايت سقوط ميكند.
همچنان كه در "كلام ششم" بيان شد قوه ذائقهيي كه در زبان آدميست وقتي به حساب حضرت حق، يعني به واسطه وظيفه معنوي شكرگزاري متوجه رزق شد، قوه ذائقه موجود در آن زبان، حكم بازرسي شكرگزار و ناظري عالي قدر و ستايشگرِ مطبخهاي بيشمار رحمت بينهايت الهي را مييابد. اگر به حساب نفس باشد يعني بدون انديشه در شكرِ كسي كه رزق را عطا كرده متوجه رزق شود، قوه ذائقه موجود در زبان، از مرتبه يك ناظر عالي قدر به درجه نگهبان آخور معده و منع كننده كارخانه شكم سقوط ميكند؛ همچنان كه خادم رزق به واسطه شكر نكردن تا اين حد سقوط ميكند، ماهيت رزق و ساير خدمههايش هم سقوط كرده، و از عاليترين مقام به پايينترين مرتبه تنزل مييابند، يعني به وضعيتي مخالف و متضاد با حكمت خالق كائنات سقوط ميكنند.
مقياس شكر، قناعت و ميانهروي و رضا و خرسنديست.
ميزان شكر نكردن نيز حرص و اسراف و بيحرمتي و خوردن هر چيز بيتوجه به حلال و حرام بودنش است.
آري حرص، همانطور كه ناسپاسيست، سبب محروميت هم هست، واسطه ذلت و خواري هم هست. حتي مورچه مبارك كه داراي زندگاني اجتماعيست
انگار به واسطه حرص زير پا ميماند و له ميشود، زيرا قناعت نميكند و با اينكه ميتواند سال را با چند دانه گندم به سر برد تلاش دارد هزاران دانه جمع كند. گويا زنبور مبارك به دليل قناعت است كه بالاي سر ميپرد. چون قانع است و اهل قناعت، به امر الهي عسل را به انسانها احسان ميكند تا آن را بخورند.
آري، بعد از لفظ "الله" كه اعظمترين نام خدا و عَلَم ذاتي ذات اقدس است، اعظمترين نام او "الَّرحْمان" ميباشد كه ناظر بر رزق است و با شكر ميتوان به آن رسيد. ظاهرترين معناي رحمان نيز رزاق است.
شكر انواعي دارد؛ چكيده عام و جامعترينِ انواع شكر،نماز است.
همچنين در شكر، ايماني زلال و توحيدي خالص وجود دارد، زيرا كسي كه سيبي را ميخورد و "الْحَمْدُ لِلّهِ" ميگويد در واقع با اين شكر اعلام ميكند كه "سيب مزبور مستقيماً يادآور دست قدرت (الهي) و هديه مستقيم خزانه رحمت (الهي) است." و با گفتن اين مطلب و باور به آن، هر چيز را اعم از كلي يا جزيي تسليم قدرت او ميكند. چنين شخصي جلوه رحمت را در همه چيز ميداند و ايماني حقيقي و توحيدي خالص را با شكر بيان ميكند.
انسان غافل با كفران نعمت دچار خسارتهاي بزرگي ميشود. ما در اينجا از وجوه فراوان اين موضوع فقط يك وجه را بيان ميكنيم.
انسان اگر نعمت لذيذي را بخورد و شكر كند، نعمت مذكور به واسطه شكر، نوري شده، و از ميوههاي اخروي بهشت ميشود. اگر انسان به واسطه لذتي كه حاصل ميشود بينديشد كه آن نعمت، اثر التفات رحمت حضرت حق است لذت و ذوقي عظيم و دائمي كسب خواهد كرد. چنين عصارهها و خلاصهها و مواد معنوي را به سوي مقامات علوي سوق ميدهد و مواد مادي و تفاله و قشري يعني آنچه وظيفه خود را به پايان رسانده و حالا ديگر به آنها نيازي نيست، به عنوان فضولات، به سوي تبديل به عناصر ـ يعني اصليشان ـ پيش ميرود. اگر شكر نكند لذت موقت مذكور به واسطه زوال، الم و تأسف به جا ميگذارد و خود نيز تبديل به قاذورات (پليديها) خواهد شد. در چنين حالتي نعمتي كه داراي ماهيت الماس است تبديل به زغال ميشود. رزقهاي زائل، به واسطه شكر، لذتهاي
دائمي و ميوههاي باقي را نتيجه ميدهند. نعمت بيشكر، از زيباترين صورت به صورتي زشت در ميآيد، زيرا در نظر فرد غافل، عاقبت رزق بعد از لذتي موقت، فضولات است.
آري، رزق صورتي شايسته عشق دارد، و اين صورت را نيز با شكر ميتوان ديد. و الا عشق غافلان و گمراهان به رزق، حيوانيت است. به همين منوال قياس كن كه اهل ضلالت و غفلت تا چه حد ضرر مي كنند.
در ميان انواع ذي حياتان، انسان از همه بيشتر به انواع رزق محتاج است. حضرت حق انسان را آيينهيي جامع براي همه اسماي خود، معجزه قدرتي داراي ملزومات مورد نياز براي سنجش و شناخت محتواي خزاين رحمتش، و خليفهيي بر روي زمين آفريد كه داراي ابزار لازم براي سنجش جلوه همه اسمائش و ظرافتهاي صنعتاش باشد. به همين سبب نيازي بيپايان به او داد و به انواع بيشمار مادي و معنوي رزق نيازمند كرد. واسطهيي كه ميتواند انسان را در نسبت با اين جامعيت به مرتبه اعلاي احسن تقويم برساند، شكر است. اگر شكر نباشد انسان به اسفل سافلين سقوط كرده و مرتكب ظلم عظيمي ميشود.
نتيجه: بزرگترين اساس از چهار اساس طريق عبوديت و محبوبيت ـ كه برترين و عاليترين طريق است ـ شكر ميباشد. چهار اساس مذكور چنين بيان شده است:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
عجز مطلق، فقر مطلق، شوق مطلق، شكر مطلق اي عزيز!
اَللّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنَ الشَّاكِرِينَ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سَيِّدِ الشَّاكِرِينَ وَ الْحَـامِدِينَ وَ عَـلَى آلِهِ وَ صَـحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِيـنَ
وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
* * *
مسأله ششم كه رساله ششم است
در مجموعهي "مكتوبات تكثير" نشر گرديده است، لذا در اينجا درج نگرديد.
* * *
مسأله هفتم كه رساله هفتم است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ
(يونس: ٥٨)
اين مسأله شامل "هفت اشارت" است.
ابتدا "هفت سبب" زير را بيان ميكنيم كه به صورت تحديث نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار ميدارد:
سبب اول: پيش از جنگ جهاني اول و در اوايل آن در رؤياي صادقهيي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده ميشود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكههاي كوه مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. گفتم:"نترس مادر! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمرانه به من ميگويد:"اعجاز قرآن را بيان كن" بيدار شدم، دانستم كه حادثه بزرگي رخ ميدهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، برج و باروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود. به قرآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آن ميشود، و كسي چون من ـ با اين كه فراتر از حد و حدودم است ـ
نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قرآن در اين زمانه ميشود، و دانستم كه نامزد اين كار شدهام.
مادام كه اندكي از بيان اعجاز قرآن با "كلامها" مقصود از "كلامها" در اينجا رساله نور ميباشد. امكانپذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسوب ميشود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي به اعجاز است و بايد آن را اظهار داشت.
سبب دوم: مادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود، خود را مدح ميكند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن ميگيريم، تفسيرش را مدح خواهيم كرد، و مادام كه كلامهاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رسالهها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآن حكيم در بيشتر سورهها، مخصوصاً سورههايي كه با "الر" و "حم" آغاز ميشود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايستهاش است از خود ميكند؛ بيترديد، مكلف به اظهار لمعات اعجازيِ قرآن حكيم كه در "كلامها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، ميباشيم. زيرا استاد ما چنين ميكند و به اين صورت درس ميدهد.
سبب سوم: درباره "كلامها" نه از سر تواضع، بلكه براي بيان حقيقت، ميگويم:"كمالات و حقايق موجود در كلامها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي كلام دهم، قطراتي چكيده از صدها آيه قرآنيست. ساير رسالهها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين ميدانم و نيز فانيام و خواهم رفت؛ بيشك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نميبايست مرتبط با من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادتشان است كه براي از بين بردن اثري كه مخالفش هستند، صاحب اثر را از ميان بر ميدارند؛ ترديدي نيست كه رسالههاي مرتبط با ستارگان آسمان قرآن را نبايد با كسي چون من كه به ستوني پوسيده ميماند و ميتواند مدار اعتراضها و انتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در
رفتارهاي مؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته ميشود جستجو ميكنند و آن حقايق عالي و جواهر ذي قيمت را از آنِ بيچارهيي چون من ميدانند كه نميتواند يك هزارم آنها را در خود داشته باشد؛ و اين بيانصافي بزرگيست در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رسالهها را از آن خود نميدانم؛ آنها متعلق به قرآناند، آنها مظهر و رشحه مزاياي قرآناند. آري، خاصيت خوشههاي خوشمزه انگور را نبايد در شاخههاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخههاي خشكم.
سبب چهارم: تواضع گاه مستلزم كفران نعمت ميشود، و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نيز بيان نعمت موجب تفاخر است. هر دوي اينها ضرر دارد. تنها چارهي اينكه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آنها را از خود ندانيم؛ بگوييم از نعمتهاي منعم حقيقيست. براي نمونه فرض كنيم كسي جامه فاخر و گرانبهايي را كه با جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شدهيي." حال، تو اگر با تواضع بگويي "حاشا...! نه اينطور نيست، اصلاً اينطور نيست، اينكه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو كرده بياحترامي محسوب ميشود، و اگر با تفاخر بگويي "بله من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كجا يافت ميشود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانهييست.
لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد گفت:"آري، من زيبا شدهام، ليكن اين زيبايي از آنِِ لباس و كسيست كه اين لباس را بر تن من كرده است، از من نيست."
اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين برسد با فرياد خواهم گفت:"رسايل نور، زيبا و حقيقتاند، اما از آنِ من نيستند، شعاعهايي هستند كه از حقايق قرآن كريم سر چشمه گرفتهاند..." براساس قاعدهي:
وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتِى وَ لكِنْ مَدَحْتُ مَقَالَتِى بِمُحَمَّدٍ
ميگويم:
وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتِى وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتِى بِالْقُرْانِ
يعني "حقايق اعجاز قرآن را من نتوانستم زيبا كنم و زيبا نشان دهم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد." مادام كه چنين است، به نام زيبايي حقايق قرآن، اظهار زيبايي آيينههايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينهداري، يادآوري مقبولي از نعمت است.
سبب پنجم: مدتها پيش، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطمئن شده است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد و ظلمات بدعتها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنين نوري خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گلها در بهار ميشكفند. براي ظهور گلهاي قدسي نيز ميبايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه ميكنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فراهم كردن زمينه هستيم.
مادام كه "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهيِ انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نميشود، بلكه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.
سبب ششم: عنايات رباني كه واسطه تشويق و مكافات عاجلهيي براي خدمتمان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهار كرد. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهيست. اظهار اكرام الهي نيز سپاسي معنويست. فراتر از آن، نهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مظهر شدهايم. اظهار چنين كرامتي كه بيخبر و بدون اختيار حاصل ميشود بيضرر است. اگر برتر از كرامات عادي قرار بگيرد نهايتاً شعلههاي اعجاز معنوي قرآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نميتواند موجب تفاخر و غرور گردد، بلكه مدار حمد و ستايش ميشود.
سبب هفتم: هشتاد درصد انسانها اهل تحقيق نيستند تا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشناسند و بپذيرند. آنها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسايلي را كه از افراد مقبول و معتمد ميشنوند تقليدوار ميپذيرند. حتي
حقيقتي آشكار را در دست فرد ضعيف، ضعيف ميبينند و اگر مسأله بياهميتي را از فردي صاحب مقام بشنوند باارزش تلقي ميكنند. بدين لحاظ و براي اينكه ارزش حقايق ايماني و قرآني كه نزد بيچاره ضعيف و بياهميتي چون من است در نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار اعلام ميكنم كه بدون اختيار ما و بدون آنكه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون اطلاعمان ما را مشغول كارهاي مهم كرده است، دليلمان هم اين است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي ميشويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبور هستيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.
اينك بنا بر اسباب هفتگانهيي كه بيان شد به چند عنايت كلي رباني به شرح زير اشاره خواهيم داشت:
اشارت اول:" توافقات" ميباشد كه در نكته نخست از مسأله هشتم مكتوب بيست و هشتم بيان شده است. از جمله در مكتوبات معجزات احمدي، از اشارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت صفحه است، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اين كه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيش از دويست بار آن هم در كمال تناسب روبهروي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصادف نيست. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاً كلمات مشابه و مكرر در يك صفحه ميبايست به صورت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب ميشوند. اين در حاليست كه عبارت "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيشتر هم كه باشد در كمال نظم روبهروي هم قرار ميگيرند و اين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ همچنين مشخص است تناسب و توافقي كه هشت نسخهنويس نتوانستهاند آن را از بين ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمنديست؛ همچنان كه درجات بلاغت را در كتابهاي اهل بلاغت ميتوان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدود هيچ كس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزدهم نيز كه از آيينههاي معجزات
احمديست، و كلام بيست و پنجم كه يكي از ترجمانهاي معجزات قرآنيست، و اجزاي رساله نور كه يكي از انواع تفسير قرآن است، درجه غرابتي برتر از همه كتابهاي ديگر را نشان ميدهد، لذا ثابت ميشود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمديست كه در آيينههاي مزبور تجلي يافته و متمثل ميشود.
اشارت دوم: دومين عنايت رباني مربوط به خدمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلمهاي هر كدامشان چون شمشيري الماسين است ياور كسي چون منِ بيقلم، نيمه اُمّي، غريب، بيكس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسؤوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوانم گران بود بر دوش آنان كه قدرتمندند قرار داد و بهواسطه كمال كرماش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارك نيز ـ كه به تعبير خلوصي ـ در حكم گيرندههاي بيسيم و تلگرافاند؛ و ـ به تعبير صبري ـ در حكم دستگاههايي هستند كه برق كارخانههاي توليد نور را تأمين ميكنند و علاوه بر مزاياي جداگانه و ويژگيهاي باارزش مختلف، باز ـ به تعبير صبري ـ از توافقات غيبيست كه شوق و سعي و همت و جديتشان مشابه يكديگر است؛ اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر ميكنند و به اطلاع همگان ميرسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپخانهيي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار ايماني هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد و غيرت و در كمال اشتياق خدمت ميكنند؛ اين وضع بيشك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.
آري، همچنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ صميميت نيز كرامت دارد... به ويژه برادراني كه در دايره اخوت براي خدا با يكديگر همبستگي جدي و صميمانه دارند ميتوانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي ميتواند حكم يك ولي كامل را داشته و مظهر عنايات گردد.
اينك اي برادران و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همانطور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشتباه است؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه با قدرت
شخص معنوي شما و قلمهايتان بهدست آمده نميتوانيد از آنِ بيچارهيي چون من بدانيد...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توافقات غيبي هست و من آن را ميبينم، اما نميتوانم به هر كس نشانش دهم.
اشارت سوم: اجزاي رساله نور همهي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات ميكند و اين يك عنايت الهي و اشارت غيبي بسيار قدرتمند است، زيرا در ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغهيي بزرگ شناخته ميشود به ناتواني خود در ادراك آن اعتراف ميكند. ميگويد:"عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله كلام دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغ خود ادراك ننمود، براي عوام و كودكان حلاجي ميكند.
يا مثلاً علامهيي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزيي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنوان "مقدمات اثنا عشر" بيان ميكند و براي خواص اعلام ميدارد، و همين مسايل در كلام بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شده كه همه قادر به درك آن ميباشند. اين امر اگر اثر عنايت (الهي) نيست، پس چيست؟
نيز آنچه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خوانده ميشود، و همهي عقول را متحير نموده و هيچ فلسفهيي هم قادر به كشف آن نبوده است؛ طلسم مشكل گشا و معماي حيرتنمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوب بيست و چهارم و در نكته راز گونهي آخر كلام بيست و نهم و در حكمتهاي ششگانهي مربوط به تحول ذرات، در كلام سيام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سرّ حكمت تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان شده است؛ متن آن موجود است، ميتوان مراجعه كرد.
همچنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بيشريك ربوبيت با سرّ احديت، و دوري بينهايت ما با بينهايت نزديكي الهي، در كلام شانزدهم و كلام سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به همين ترتيب در مكتوب بيستم در بيان عبارت
وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
به شكل كاملاً روشني دربارهي مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اينكه احياي عموم ذي روح در حشر اعظم براي آن قدرت، مانند احياي يك نفس آسان است، و اين كه دخالت شرك در خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمهيي كه حاوي سه تمثيل ميباشد سرّ عظيم اين وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردگي دارد كه باهوشترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نميباشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين حقايق با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشان، و در حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را به سرعت و با سختي مينويسد، ظهور مييابد؛ و اين مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.
اشارت چهارم: پنجاه شصت اينك صد و سي رساله ميباشد. تا از رسالهها به شيوهيي احسان شده است كه تأليف آنها نه تنها كار كسي چون من نيست كه كم ميانديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه هم قادر به انجام آن نميباشند. اين رسالهها نشان ميدهند كه مستقيماّ اثر عنايت (الهي) هستند، زيرا در همه آنها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيلهايي به عاميترين و اُمّيترين افراد هم درس داده ميشود. اين در حاليست كه علماي بزرگ در خصوص بيشتر حقايق مذكور گفتهاند "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آنها را نه تنها به عوام كه به خواص نيز نتوانستهاند بياموزند.
تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاهترين شيوه، آن هم به عاميترين فرد، كاري نيست كه از عهده كسي چون من بر آيد كه تركياش ضعيف است و سخنانش پيچيده و غالباً نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه ميداده، و آثار قبلياش نيز اين امر را تأييد ميكند، و چنين سهولت و رواني بيان نزد چنان
شخصي البته و بيترديد اثر عنايت (الهي)ست؛ نميتواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوهيي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآنيست.
اشارت پنجم: رسالهها اكثراً بسيار زياد منتشر شدهاند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگترين عالم تا عاميترين فرد، از يك ولي بزرگ اهل دل تا معاندترين فيلسوف بيدين آنها را ديده و مطالعه كردهاند و با اينكه بعضي از آنها نيز از رسالهها سيلي خوردهاند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبت به مرتبه خود از آنها بهره بردهاند. اين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآنيست؛ همچنين رسالههاي مذكور كه براي تأليفشان ميبايست تحقيق و پژوهشهاي بسياري انجام ميشد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تحت فشارهايي كه موجب تشويش فكر و ادراكم ميشد نوشته شده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام ربانيست.
آري، بيشتر برادران و اكثر دوستان و نسخه برداراني كه در كنارم بودهاند ميدانند پنج قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، و در مجموع، ظرف دوازده ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهمترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آن نشان ميدهد در لفظ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله دقيق و مهمي چون كلام "سيام" در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. كلام "بيست و هشتم" نيز در باغچه سليمان در يك، يا نهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين ميدانند بيشتر رسالهها همين طور بوده و در زماني نوشته شدهاند كه تحت فشار و در حالت قبض بودهام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نميتوانستم يا نميدانستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيم دانست وضعيتي پيش ميآمد كه مانع پرداختن من به درس و تأليف ميشد، اما مهمترين رسالهها و كلامها در سختترين زمانها كه بيمار هم بودهام، با سرعت تمام نوشته شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرامت قرآني نيست، پس چيست؟
نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخشهايي از آن براي برخي از مردم ميتواند مُضر باشد؛ و به دليل همين ضررهاست كه هر مسألهيي را در اختيار همه نگذاشتهاند. در صورتي كه اين رسالهها تا آنجا كه از بسياري پرسيدهام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويش اذهان نشده است؛ لذا از نظر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي ربانيست.
اشارت ششم: من اينك مطمئن شدهام كه بيشتر سالهاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور و تدبيرم به نحوي سپري شده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنين رسالههايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علميام حكم آماده سازي مقدمات را داشته، و اظهار اعجاز قرآن توسط "كلامها" به نحوي تحقق يافت كه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بيدليلي كه خلاف خواستهها و آرزوهايم بود، و گذران زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ترك كردن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آنها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اين خدمت قرآني را خالص و بيپيرايه به انجام برسانم. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پرده فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد ميشد، دست عنايت و محبت آميزي وجود داشت كه ميخواست افكارم را بر اسرار قرآني متمركز كنم و انديشههايم پراكنده نشوند. با اينكه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس ميكردم روحم را از مطالعهي همه كتابهاي ديگر منع كرده و از آنها دور نمودهاند. دانستم آن چه باعث شد مطالعه را كه در چنين غربتي موجب تسلي و آرامشم بود ترك كنم، اين بوده است كه آيات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.
همچنين اكثر آثار و رسالههاي نوشته شده بدون آنكه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحم زاده ميشد به صورت آني و دفعي احسان گرديدهاند. وقتي آنها را به برخي از دوستانم نشان ميدادم ميگفتند"مرهم زخمهاي اين زمانه است." پس از
انتشار اين آثار، توسط بيشتر دوستانم دانستم كه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستند.
من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بياختيارم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تا به چنين نتيجه مقدسي منجر شود.
اشارت هفتم: در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اكرام الهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آنها در مكتوب شانزدهم اشاره كرديم و قسم ديگري از آنها را در بخش مسايل متفرقهي مبحث چهارم در مكتوب بيست و ششم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاهاند. سليمان افندي دوست هميشگيام از بيشتر آنها خبر دارد. مخصوصاً در نشر و تصحيح و قرار دادن رسالهها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رسالهها و كلامها با تسهيلات كرامت آميز فوق العادهيي مواجه بودهايم. شكي براي ما نميماند كه اين كرامت، كرامت قرآني بوده است. اين مطلب صدها نمونه دارد.
در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه ميشويم كه استخدام كننده ما براي تأمين كوچكترين خواست قلبيمان به صورت خاصي احسانمان ميكند؛ و هكذا...اين اشارت غيبيهي بسيار روشنيست كه ما به خدمت گرفته ميشويم، و در دايرهي رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني ميپردازيم.
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلوةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ تَسْـلِيمًا كَثِيرًا آمِيـنَ
* * *
پاسخ به يك سؤال محرمانه
(اين سرّ عنايت پيشتر محرمانه نگاشته شده، و به آخر كلام چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخه برداران به هر دليلي، فراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان مناسب و شايسته براي طرح آن، همينجا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)
از من سؤال ميكني:" چرا در رسايل نور كه در پيروي از قرآن نگاشتهيي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسران و عارفان ديگر بهندرت ديده ميشود؟ گاه در يك سطر، صفحهيي قوت هست و گاه در صفحهيي، تأثير يك كتاب وجود دارد."
پاسخ:" چون اين افتخار متعلق به اعجاز قرآن است نه من؛ بيپروا ميگويم: بله اكثراً همين طور است،" زيرا: رسايل نورِ نگاشته شده، تصديقاند نه تصور، ايماناند نه تسليم، شهادت و شهودند نه معرفت، تحقيقاند نه تقليد، اذعاناند نه التزام، حقيقتاند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اين كه خود ادعا باشند، حكمت اين سرّ چنين است:
در زمان گذشته پايههاي ايمان محفوظ و تسليم شدن انسانها راحت بود. بيانات عرفا اگرچه معارفشان در مسايل فرعي بدون دليل و برهان ميبود پذيرفته ميشد و به آن بسنده ميكردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي در فن و صنعت به اركان و پايهها (ي ايماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احسان ميكند، شعلهيي از تمثيلات قرآن كريم را كه درخشانترين مظهر اعجاز آن است در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشتههايم كه در راه خدمت به قرآن است احسان نمود.
سپاس خداوند را كه با دوربين تمثيل دورترين حقيقتها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكندهترين مسايل گردآوري شد؛ همچنين با نردبان تمثيل بود كه به آساني، به عاليترين حقايق دست يافته شد. از پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني و
نزديك به شهود حاصل گرديد. در كنار عقل، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور به تسليم شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح خويش را تحويل دهد.
خلاصه: در نوشتههاي من هر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط منبعث از لمعات تمثيلات قرآنيست. سهم من صرفاً طلبي مبتني بر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتوانيست، درد از من و دوا از قرآن است.
* * *
خاتمه مسأله هفتم است
(شامل بيان سرّي عظيم از عنايت، و ازاله اوهام مرتبط با اشارات غيبيهييست كه به صورت عنايات هشتگانه الهي وارد شده؛ اوهامي كه به ذهن خطور كرده يا احتمال خطور دارد.)
اين خاتمه شامل چهار نكته زير است:
نكته اول: در مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم، مدعي شده بوديم جلوه اشارتي غيبي را كه از هفت هشت عنايت كلي و معنوي الهي حس كرده بوديم، در نقشي به نام "توافقات" و تحت عنوان "عنايت هشتم" ديدهايم؛ و ادعا ميكنيم كه اين هفت هشت عنايت كلي، چنان قطعي و قوي هستند كه هر يك از آنها اشارات غيبي مذكور را اثبات ميكنند. بر فرض محال اگر قسمي از آنها ضعيف ديده شوند، حتي انكار هم گردند، خللي بر قطعيت آن اشارات غيبي وارد نميشود. كسي كه نتواند اين هشت عنايت را انكار كند، اشارات مذكور را نيز نميتواند انكار كند، ليكن از آنجا كه طبقات مردم، مختلف است و اكثريت نيز عوام ميباشند و آنها نيز بيشتر به ديده خود اعتماد ميكنند، اوهامي متوجه "توافقات" است كه در ميان هشت عنايت مذكور، نه قويترين، كه ظاهرترين
است ـ عنايات ديگر قويتر و اين عنايت عامتر است ـ لذا براي رفع اوهامي كه متوجه اين عنايت است، مجبور به بيان حقيقتي از نوع مقايسه شدم:
درباره آن عنايت ظاهري گفته بوديم: در رسالههايي كه نوشتهايم در واژه قرآن و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چنان توافقاتي ديده ميشود كه هيچ ترديدي باقي نميگذارد با قصد خاصي تنظيم شده و وضعيتي موازي به آنها داده شده است. دليلمان نيز براي اين كه قصد و اراده مزبور متعلق به ما نيست، اين است كه ما سه چهار سال بعد از اين موضوع باخبر شديم. پس قصد و اراده مورد نظر، غيبي و اثر يك عنايت است. آن وضعيت غريب صرفاً براي تأييد رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي به صورت توافق به آن دو كلمه داده شده است. مبارك بودن اين دو كلمه علاوه بر اين كه مُهر تصديقيست بر رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي، موجب شده است كلمههاي مشابه ديگر نيز با اكثريت قابل توجهي مظهر توافق گردند. البته اين وضع در كلمات ديگر مخصوص يك صفحه است ولي دو كلمه مزبور در سراسر يكي دو رساله و بيشتر رسالههاي ديگر مشاهده ميشود. مكرر گفتهايم كه اصل اين توافق ممكن است در كتابهاي ديگر هم فراوان ديده شود، اما نه به اين غرابت كه نشان از قصد و ارادهيي عالي داشته باشد.
اينك با آنكه ادعاي ما قابل نقض نيست، اما به يكي دو مورد از دلايلي كه ممكن است باعث شوند در نظر ظاهر نقض شده ديده شوند،اشاره ميكنيم:
مورد اول: ممكن است بگويند"شما انديشه و طراحي كرده و چنان توافقي را تنظيم كردهايد." انجام چنين كاري اگر با قصد و اراده باشد سهل و ساده است. در پاسخ ميگوييم: براي هر ادعايي دو شاهد صادق كافيست. صد شاهد صادق وجود دارد كه گواهي ميدهند قصد و اراده ما در اين ادعا دخالتي ندارد و ما سه چهار سال بعد از موضوع مطلع شدهايم. در همين مورد بايد مطلبي را بگويم: كرامت اعجازي مذكور از نوع معجزه بودن قرآن حكيم در بلاغت نيست، زيرا قدرت بشر در مسير اعجاز قرآن پيش ميرود، اما قادر نيست به آن درجه برسد. ولي اين
كرامت اعجازي با قدرت بشري امكان پذير نيست؛ قدرت نميتواند دخالتي در اين كار داشته باشد؛ اگر داشته باشد كار، مصنوعي (ساخته بشر) شده، از بين ميرود.
در نسخهيي از اشارت هجدهم مكتوب نوزدهم، در يك صفحه، كلمه قرآن نُه مرتبه در توافق با هم تكرار شده بود، آنها را با خطي به هم وصل كرديم، از مجموعشان لفظ محمد پديد آمد. در صفحه روبهرويي نيز كلمه قرآن هشت مرتبه به توافق تكرار شده بود كه از مجموعشان لفظ الله بهدست آمد. چنين چيزهاي بديعي (در رساله نور) فراوان است. معناي اين حاشيه را به چشم خود ديديم. "بكر، توفيق، سليمان، غالب، سعيد"
نكته سوم: به مناسبت اشارت خاصه و اشارت عامه به يكي از اسرار دقيق ربوبيت و رحمانيت اشاره ميكنيم:
يكي از برادرانمان سخن زيبايي دارد كه آن را موضوع اين مسأله قرار ميدهم. روزي يكي از توافقات زيباي قرآن را به او نشان دادم، گفت:"زيباست، اساساً هر حقيقتي زيباست؛ اما توافقات و موفقيت موجود در اين رسالهها زيباتر است." من هم گفتم: آري، هر چيز يا حقيقتاً زيباست، يا بالذات زيباست يا به اعتبار نتيجههايش زيباست. اين زيبايي نيز مربوط به ربوبيت عامه، شمول رحمت و تجلي عام ميشود. همانطور كه گفتي اشارت غيبي موجود در اين موفقيت زيباتر است، زيرا در وضعيتيست كه به رحمت خاص، ربوبيت خاص و تجلي خاص مربوط ميشود. با تمثيل زير مطلب را به اذهان نزديكتر ميكنيم:
لطف عام: مرحمت شاهانه يك پادشاه را با سلطنت و قانون عام او ميتوان شامل همه افراد ملت كرد. هر فرد مستقيماً مظهر لطف و سلطنت آن پادشاه است. افراد در آن حالت عام، مناسبات خصوصي فراواني دارند.
لطف خاص: احسانهاي خاص پادشاه است، نيز اوامر خاص اوست كه فوق قانون عام، به فردي احسان ميكند، توجه ميكند و فرمان ميدهد.
لذا همه چيزها ـ مانند آنچه در اين مثال بيان شد ـ در ربوبيت عام و شمول رحمت ذات واجب الوجود و خالق حكيم و رحيم سهمي دارند. همچنين جهت مرتبط با سهم هر چيز به طور خصوصي با همان چيز مناسبت دارد. (حضرت حق) بهواسطه قدرت و اراده و علم محيطش در همه چيز تصرف كرده و از ربوبيت و حق مداخله در جزييترين امور هر چيز نيز برخوردار ميباشد. هر چيز در هر
شأني از شئوناتش نيازمند اوست. كارهايش با علم و حكمت او انجام و تنظيم ميشود. نه طبيعت توان آن را دارد كه در دايره تصرف ربوبيت او قرار بگيرد و تأثيرگذار شود و مداخلهيي كند و نه تصادف حق دارد كه در كارهاي حساس دايره ميزان حكمتش دستي ببرد. در بيست جاي رساله نور تصادف و طبيعت را با برهانهاي قطعي نفي و با شمشير قرآن از بين برده و نشان دادهايم كه دخالتشان محال است، اما بر اموري كه در دايره اسباب ظاهري ربوبيت عامهاند و حكمت و سبب آنها در نظر اهل غفلت دانسته نميشود، تصادف نام نهادهاند؛ و قوانين الهيِ برخي از افعال را كه حكمتهايشان قابل احاطه نيست (چون زير پرده طبيعت پنهان هستند) نتوانستهاند ببينند و براي درك آنها به طبيعت رجوع كردهاند.
حالت دوم؛ ربوبيت خاصه و التفات و امداد خاص رحمانيست كه به ياري افرادي ميپردازد كه قادر به تحمل تنگناهاي قوانين عام نيستند. اين جا نامهاي رحمن و رحيم ياري كرده، و به صورت خصوصي كمك ميكنند و فرد را از تنگناهاي مزبور نجات ميدهند، لذا هر ذي حياتي مخصوصاً انسان، در هر لحظه ميتواند از آن طلب كمك كرده و ياري بگيرد. احسانهاي (الهي) موجود در اين ربوبيت خاص در برابر اهل غفلت نيز زير نام تصادف پنهان نميشود و نميتوان آنها را به طبيعت حواله داد.
بنابر همين سرّ است كه اشارات غيبي موجود در رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را اشارتي خاص تلقي كرده، بدان اعتقاد يافته، و يقين كرديم كه امدادي خاص، و عنايتي خاص است كه در برابر معاندان خود را نشان ميدهد. اين را نيز صرفاً براي رضاي خدا اعلام نموديم. اگر مرتكب قصور شده باشيم خداوند عفو فرمايد. آمين.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا
* * *
(يادداشت معلم احمد غالب كه در پاكنويس كلامها خدمت كرده است)
تا وقتي برهان حقيقتي چون قرآن در دست است
مگر ممكن است براي محكوم كردن منكر فشاري بر قلبم وارد شود؟
جانم! كلامات راست است تكلّف نيست
اين خلاصه و زبدهي علم لدنيست
نه اين كه بعدها تأليف شده يا از جاهايي گردآوري شده باشد
اين حكمت نور عرفان است
فارغ از هوي و هوس و لغو و فلسفه بافي
تزكيه كنندهي نفس و صفا دهنده روح است
مربي دل است و تصوف نيست
"كلامها" شمس همه معارفاند
سخنم راست است و عادت نيست
نورانيت دل است و در لفظ بازتاب يافته
نه اين كه مترادفي در يكي دو سطر باشد
لفظ ها با هم تطابق دارند
و اين به هيچ وجه ساختگي و تصادفي نيست
همه حروفش با نظم و ترتيب كنار هم قرار گرفته اند
توافق و تناسب است و تخالف نيست
اين جلوهيي از اسرار اعجاز است
از قرآن است و سخن تهي نيست
اين حُسن تصادف نيكوست نيكو
در اين باب هر چه گفته شود اضافي نيست
بيان سعيد بديع الزمان نورسي
بديع است و تعطّف نيست
قلم در دست او به آرامش نرسيده
و درپي ديدار است و چيزي را تحريف نمي كند
درستي در آن ريشه در حق دارد
و در اين قصد و غرضي نيست، تصرف نيست كه صورت مي گيرد
براي كوته فكراني كه اين را نمي بينند
آه و ناله سر مي دهم نه اين كه تأسف بخورم
غالباً در حيرت معنوي هستم
و بيانم در اين مسير در پي ظرافت و لطافت نيست
آيا توافق و هماهنگي در كلام ها برايش زياد است؟
برتري و تفوق براي او افتخاري نيست
خدايا او را در همه كارها موفق نما
توافق و تناسب، مقام توقف نيست!
احمد غالب
رحمة الله عليه
* * *
(يادداشت مرحوم سرگرد عاصم بيگ)
سوگند ميخورم كلامش چون خود او راست و درست است
بد جنساني كه اين حقيقت را قبول و تصديق نكنند
در ضلالت و وادي خسران سالها ميمانند
هنر، ارشاد و نجات دادن اينهاست
هدايت اگر نصيب شود سرخم خواهند كرد
اصلاح همه را طلب و به درگاه خالق التماس كنيم
كلامها را كه انوار قرآناند هميشه بخوانيم و به ديگران بياموزيم
ما نيز در اين راه مستفيض و دلشاد شويم
و با تبديل فنا به بقا رضايت حق را به دست آوريم
يادداشت پر بها غالب كه شايسته صد هزار تحسين است
با بيان اين حقايق شكي نيست كه غالب و پيروز ميشود
سرگرد عاصم
رحمة الله عليه
* * *
مسأله هشتم كه رساله هشتم است
(اين مسأله پاسخ به شش سؤال است و شاملهشت نكته به شرح زير ميباشد.)
نكته نخست: اشارات متعدد غيبيهيي را دال بر اينكه با عنايت الهي به خدمت قرآني در آمديم احساس نموده و برخي از آنها را بيان داشتيم. نمونه جديدي از اشارات مذكور اين است كه در بيشتر كلامها توافقها و تناسبهاي غيبي وجود دارد.
توافق و تناسب اشاره است به اتفاق، اتفاق علامت اتحاد است، و امارهييست براي وحدت، وحدت هم نشان از توحيد دارد، توحيد نيز بزرگترين مبنا از مباني چهارگانه قرآن ميباشد.
براي مثال اشارتي هست مبني بر اينكه در كلمه"رسول اكرم" و عبارت"عليه الصلاة و السلام" و لفظ مبارك "قرآن" نوعي جلوه اعجاز نمايان است.
اشارات غيبي هر قدر هم كه پنهان و ضعيف باشد، چون بر مقبوليت خدمت و حقانيت مسايل دلالت ميكند به نظر من بسيار بااهميت و قدرتمند است. اين امر غرور مرا در هم شكست و به طور قطعي به من نشان داد كه صرفاً يك ترجمانم. نيز هيچ چيز براي من باقي نگذاشت كه مدار افتخارم باشد و فقط چيزهايي را نشانم داد كه عامل شكرگزاريست. نيز مادام كه اين امر متعلق به قرآن است، اعجاز قرآن محسوب ميشود، قطعاً اختيار جزيي ما در آن دخلي ندارد، مشوّقِ كسانيست كه در امر خدمت تنبلي ميكنند، موجب ميگردد فرد باور كند كه رساله نور حق است، براي ما نوعي اكرام الهيست، اظهارش تحديث نعمت ميباشد و متمرداني را كه عقلشان به چشمشان است محكوم ميكند؛ پس اظهار و بيانش لازم و ان شاء الله بيضرر است.
يكي ديگر از اشارات غيبي فوق چنين است: حضرت حق بنا بر كمال رحمت و كرم خود، براي تشويق و اطمينان قلبي ما كه مشغول خدمت به قرآن و ايمان هستيم لطافتي از نوع توافقات غيبي را به صورت اكرام رباني و احسان الهي به عنوان علامت مقبوليت خدمتمان و اشارات غيبي بر اين كه نوشتههايمان حق
است در همه رسالهها مخصوصاً در "معجزات احمديه" و "اعجاز قرآن" و "رساله پنجرهها" بر ما احسان كرده است، يعني كلمههاي مانند هم را در يك صفحه ناظر بر هم قرار مي دهد. اين موضوع اشارهيي غيبيست و در واقع گفته مي شود: "اين موارد با ارادهيي غيبي تنظيم ميگردد. به اختيار و ادراك خود اعتماد نكنيد، بي آنكه اختيارتان باخبر شود و بي آنكه ادراكتان به كار آيد نقشها و نظمهاي خارق العادهيي صورت ميبندد." به ويژه در رسـاله معجزات احـمدي لفـظ "رسول اكرم" و لفظ "صلوات"، حكم آيينهيي را مييابند و اشاره مبتني بر توافقات غيبي را با صراحت نشان ميدهند. در كتابتِ يك نسخهبردار تازه كار و غير حرفهيي بيش از دويست صلوات شريفه به استثناي پنج صفحه در همه صفحات ديگر به صورت موازي ناظر بر هماند. اين تناسبها كار تصادف بيادراك نيست چون اگر بود شايد حداكثر در ده مورد، يكي دو مورد بدينگونه ميشد؛ به همين ترتيب قطعاً حاصل فكر و انديشه من بيچاره هم نميتواند باشد كه در هنر نوشتن مهارتي ندارم و با حصر نظر در معنا به سرعت در يكي دو ساعت سي چهل صفحه مطلب تأليف ميكنم و تازه آن را هم خودم نمينويسم بلكه انشا ميكنم و ديگران آن را مينويسند.
شش سال بعد باز هم با ارشاد قرآن و دقت در "إنّا" كه در تفسير اشارات الاعجاز نُه بار با توافق و تناسب تكرار شده است از موضوع مطلع شدم. نسخه برداران نيز وقتي مطلب را از من شنيدند غرق حيرت و شگفتي شدند. الفاظ "رسول اكرم" و "صلوات" در مكتوب "نوزدهم" حكم آيينه كوچك نوعي از معجزات احمدي را يافت. به همين ترتيب لفظ قرآن هم در كلام "بيست و پنجم" كه مربوط به اعجاز قرآن است و اشارت هجدهم در مكتوب "نوزدهم"، به عنوان نوعي از معجزات قرآني ـ جزيي از چهل جزء آن نوع ـ در ميان چهل طبقه براي طبقهيي كه صرفاً به چشم و ديده خود اعتماد ميكنند به صورت توافقات غيبي در همه رساله ها تجلي يافته است؛ علاوه بر اين جزيي از اجزاي چهلگانه آن نوع در لفظ قرآن ظاهر شده است. به اين ترتيب كه:
لفظ قرآن در "كلام بيست و پنجم" و در اشارت هجدهم "مكتوب نوزدهم" صد مرتبه تكرار شده است به استثناي يكي دو كلمه باقي آنها همگي ناظر بر هماند. براي مثال در صفحه چهل و سوم "شعاع دوم" لفظ قرآن هفت مرتبه تكرار شده و اين الفاظ ناظر بر هم هستند. در صفحه پنجاه و ششم نيز هشت لفظ قرآن ناظر بر هماند؛ فقط نهمين مورد مستثني مانده است. در صفحه شصت و نهـم نيز ـ كه اينك پيشِ رويم است ـ پنج لفظ قرآن ناظر بر هماند. و هكذا... لفظ مكرر قرآن در همه صفحات ناظر بر يكديگرند. به ندرت از هر پنج شش مورد يك مورد خارج از اين موضوع قرار ميگيرند. توافقات و تناسبات ديگر نيز چنيناند مثلاً لفظ "أَمْ" كه در صفحه سي و سه ـ كه اينك پيش رويم است ـ پانزده عدد است كه چهارده تاي آن ناظر بر هماند. در مقابل ديدگانم در اين صفحه نُه مورد كلمه "ايمان" وجود دارد، اينها هم ناظر بر هم اند و فقط يكي از آنها با فاصلهيي كه نسخهبردار داده اندك انحرافي يافته است؛ همچنين در صفحهيي كه اينك در مقابلم گشوده است كلمه "محبوب" دو بار تكرار شده (يك بار در سطر سوم و بار ديگر در سطر پانزدهم) و هر دو مورد با نظم كامل ناظر بر يكديگرند. در بين آنها كلمه "عشق" چهار بار قرار گرفته است؛ هر چهار كلمه ناظر بر هماند. ساير توافقات و تناسبات غيبي را بر همين منوال قياس كنيد. هر نسخهبرداري كه باشد تفاوتي ندارد سطرها و صفحهها به هر شكلي كه ميخواهد باشد فرقي نميكند، تناسبات غيبي مذكور در درجهييست كه شك و شبههيي باقي نميگذارد؛ ترديدي نيست كه اين امر نه حاصل تصادف است و نه نتيجه فكر مؤلف و نسخه برداران. البته در برخي خطوط تناسبات بيشتري به چشم ميخورد. پس خطي حقيقي هست كه مختص اين رسالههاست. برخي به آن خط نزديك ميشوند؛ و از عجايب است كه تناسبات مذكور نه در كار استنساخ كنندگان ماهر كه بيشتر در كتابت نسخه برداران غيرحرفهيي ديده ميشود. از اينجا دانسته ميشود كه هنر و ظرافت و مزيتي كه در كلامها به عنوان نوعي تفسير از قرآن وجود دارد متعلق به كسي نيست؛ چرا كه اصولاً جامهي اسلوب منظم و نيكويي كه برازنده قامت مبارك حقايق زيبا و نيكوي قرآن باشد با اختيار و ادراك كسي بريده و دوخته
نميشود بلكه وجود همانهاست كه چنين ميخواهند و دستي غيبيست كه جامه را به اندازه آن قامت ميبُرد، ميدوزد و بر تنش ميكند. ما نيز در اين ميان ترجمان و خادميم.
نكته چهارم: در سؤال نخست خود كه شامل پنج، شش سؤال است ميپرسيد: جمع شدن در صحراي محشر چگونه است چه كيفيتي دارد و آيا در آنجا همه عريان هستند؟ در آنجا چگونه ميتوانيم با دوستانمان ديدار كنيم و رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را براي شفاعت چگونه ميتوانيم پيدا كنيم؟ چگونه ممكن است يك نفر بتواند با تعداد بيشماري از انسانها ديدار كند؟ لباس بهشتيان و جهنميان چگونه خواهد بود؟ و چه كسي راه را به ما نشان خواهد داد؟
پاسخ: پاسخ اين سؤالها به صورت كامل و واضح در كتابهاي حديث آمده است. ما در اينجا فقط نكاتي را كه مربوط به مشرب و مسلكمان ميشود بيان ميكنيم:
اولاً: در يكي از مكتوبها بيان شده است؛ همچنان كه ميدان حشر در مدار سالانه كره زمين قرار دارد و زمين محصولات معنوياش را از هم اينك روانه الواح آن ميدان ميكند، با حركت سالانه خود نيز عاملي ميشود براي تمثّل يك دايره وجود و با محصولات آن دايره وجود مبدأيي ميشود براي شكلگيري عرصه حشر؛ و اين سفينه رباني كه كره زمين ناميده ميشود جهنم صغرايي را كه در مركزش است به جهنم كبرا خالي ميكند. نيز بيان شده بود كه كره زمين سكنهاش را هم در ميدان حشر خالي ميكند.
ثانياً: در كلامها و مخصوصاً در كلامهاي "دهم و بيست و نهم" به صورت قطعي عرصه حشر و وجود آن اثبات شده است.
ثالثاً: موضوع ديدار نيز در كلامهاي "شانزدهم و سي و يكم و سي و دوم" به طور قطعي اثبات شده است و گفتهايم كه يك شخص به واسطه سرّ نورانيت ميتواند در يك دقيقه در هزاران جا باشد و با ميليونها نفر ديدار كند.
رابعاً: حضرت حق همچنان كه لباسي فطري بر قامت همه مخلوقات ذي روح به جز انسان پوشانده است همه انسانها را در صحراي محشر از لباسهاي
مصنوعي عريان كرده و جامهيي فطري بر آنها ميپوشاند و اين مقتضاي اسم حكيم است. حكمت لباس مصنوعي در دنيا فقط به محافظت از سرما و گرما يا زينت و ستر عورت منحصر نيست بلكه يكي از حكمتهاي مهمش اين است كه به عنوان فهرست و ليستي اشاره دارد كه انسان از قدرت تصرف در ساير انواع برخوردار بوده و بر رياست و نسبت او با موجودات ديگر اشاره دارد؛ در غير اين صورت ميتوانست لباسي فطري كه سهل و ارزان باشد بر تن او كند. اگر اين حكمت نبود انسان كه پارچههاي مندرس مختلفي را به عنوان لباس به خود ميپيچد مورد تمسخر حيوانات داراي ادراك قرار ميگرفت و به لحاظ معنا آنها را ميخنداند. در صحراي محشر اين حكمت و مناسبت نيست؛ فهرست مذكور هم لزومي ندارد كه باشد.
خامساً: رهبر و راهنما براي كساني كه مانند تو تحت نورانيت قرآن قرار دارند قرآن است. به سر آغاز "الم" ها و "الر" ها و "حم" ها بنگر و بدان كه قرآن تا چه حد شفيعي مقبول، راهنمايي درست، و نوري قدسيست.
سادساً: اما لباس بهشتيان و جهنميان؛ طبق قاعدهيي در كلام "بيست و هشتم" گفتيم حوريان هفتاد حله بر تن مي كنند؛ اين امر در اينجا نيز معتبر است. با اين توضيح كه فرد بهشتي، هميشه آرزومند است از هر نوعِ بهشت در هر زماني بهره مند شود. محاسن بهشت انواع مختلف و فراوان دارد. او همواره با همهي نوع هاي بهشت مباشرت مي كند و نمونه محاسن بهشت را در مقياسي كوچك بر خود و حوريان ميپوشاند. او و حوريانش حكم بهشت كوچكي را خواهند داشت؛ همچنان كه يك انسان نمونهيي از انواع گلهاي موجود در يك كشور را در باغچهاش نگهداري ميكند، يا يك مغازهدار نمونههاي موجود در كليت مالاش را در ليستي جمع ميكند يا انسان از نمونه همه مخلوقاتي كه در تصرف دارد و بر آنها حكم ميكند و با آنها مناسبتي دارد براي لباس و لوازم خانهاش استفاده ميكند،انساني هم كه اهل بهشت است مخصوصاً اگر با همه حواس و جوارح معنوي خود بندگي كرده و شايستگي برخورداري از لذايذ بهشت را كسب كرده باشد خود و حوريانش از سوي رحمت الهي به نحوي لباس بر تن خواهند كرد كه محاسني از
هر نوع بهشت را ببينند و هر حسي در آنها اشباع شود و هر عضوي در آنها نوازش گردد و هر لطيفهيي در وجودشان به ذوق آيد. دليل اينكه حلههاي متعدد مذكور همه از يك جنس و نوع نيستند اين حديث است كه "حوريان با اين كه هفتاد حله بر تن ميكنند اما مغز استخوان ساقهايشان ديده ميشود و پوشيده نيست." معلوم ميشود از ظاهرترين حله تا پنهانترين آن داراي محاسن مختلفاند و به طرز جداگانهيي حسيات و حواس را به ذوق ميآورند و راضي و خشنود ميكنند. اهل جهنم نيز همانطور كه در دنيا با چشم و گوش و قلب و دست و عقل و همه جوارح خود گناه كرده اند، با حكمت و عدالت منافاتي نخواهد داشت كه در جهنم لباسهايي بر تن كنند كه از پارچههايي با جنسهاي مختلف تهيه شده و حكم جهنم كوچكي را داشته و مناسب جوارحاش باعث درد و عذاب آنها شود.
نكته پنجم: ميپرسيد آيا اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در زمان فترت زماني كه پيامبري براي هدايت مردم فرستاده نشده بود. م. متدين به ديني بودهاند؟
پاسخ: روايت هست كه به باقيمانده دين حضرت ابراهيم (ع) كه بعدها زير پرده ظلمات معنوي و غفلت مانده و در ميان معدودي از افراد جريان داشت متدين بودند. البته افرادي كه تشكيل دهنده سلسلهيي نوراني هستند سلسلهيي كه از حضرت ابراهيم (ع) سرچشمه ميگيرد و بعدها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نتيجه ميدهد در برابر نورانيت دين حق بي تفاوت نبوده و مغلوب ظلمات كفر نشدهاند. اما كساني كه در زمان فترت زندگي مي كردند براساس سرّ
وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا
(اسراء: ١٥)
اهل نجاتاند. هيچ يك از آنها به دليل خطاهايي كه در تفرعات داشتهاند مؤاخذه نميشوند. از نظر امام شافعي و امام اشعري اگر آنها وارد كفر هم ميشدند و ايماني هم نميداشتند باز هم اهل نجاتاند، زيرا تكليف الهي با ارسال (پيامبر) ممكن است و ارسال نيز به وسيله اطلاع باعث تقرر تكليف ميشود. مادام كه غفلت و مرور زمان بر دين انبياي سلف پوششي افكنده است، اين امر نميتواند
حجتي براي زمان اهل فترت شود. اگر اطاعت كند ثواب كسب مي كند و اگر نكند عذاب نخواهد ديد، زيرا به دليل مخفي ماندن نميتواند حجت باشد.
نكته ششم: ميپرسيد آيا كسي در ميان اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نبي بوده است؟
پاسخ: براي بعد از حضرت اسماعيل (ع) نص قطعي وجود ندارد. دو نبي به نامهاي "خالد بن سنان و حنظله" آمدهاند كه البته از نياكان پيامبر نبودهاند. از كعب ابن لوي از اجداد نبي شعر مشهور و صريح و نص گونهي زير وجود دارد كه به سخني اعجاز آميز و پيامبرانه شبيه است:
عَلَى غَفْلَةٍ يَاْتِى النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ فَيُخْبِرُ اَخْبَارًا صَدُوقًا خَبِيرُهَا
محمد نبي ناگهان خواهد آمد و خبرهاي راست خواهد داد. م.
امام رباني با استناد به دليل و كشف گفته است: در هندوستان پيامبران زيادي بودهاند كه برخي از آنها امتي نداشته يا چون به تعداد معدودي از پيروان منحصر بودهاند شهرت نيافته يا اين كه پيامبر ناميده نشدهاند.
بنابر نظر امام رباني ميتوان گفت احتمال اين كه در ميان نياكان پيامبر چنين انبيايي بوده باشند وجود دارد.
نكته هفتم: ميگوييد خبر قويتر و صحيحتر درباره ايمان والدين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و عبدالمطلب جد او كدام است؟
پاسخ: سعيد جديد ده سال است كه كتابهاي ديگر را نزد خود نگه نميدارد؛ ميگويد: "قرآن براي من كافيست." در برخورد با اين قبيل مسايل فرعي، من فرصت آن را ندارم كه همه كتابهاي حديث را به دقت بررسي كنم و قويترين آنها را بنويسم. همين قدر بگويم كه پدر و مادر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اهل نجات و بهشت و ايماناند. البته حضرت حق قلب مبارك حبيب بزرگوارش و شفقت فرزندانهيي را كه او حاملش ميباشد رنجيده نميكند.
اگر پرسيده شود: مادام كه چنين است چرا آنها موفق نشدند به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ايمان بياورند؟ چرا عمرشان كفاف نداد تا بعثت پيامبر را ببينند؟
پاسخ: حضرت حق پدر و مادر حبيب بزرگوارش را به كرم خود زير دين و منت (فرزندشان) قرار نميدهد تا حس فرزندي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را ارضا نموده باشد. رحمتاش اقتضا كرد براي عدم انتقال آنها از مرتبه والدين به مرتبه فرزند معنوي، آنها را زير دين ربوبي و خالص خود قرار دهد تا هم آنها را خرسند كند و هم حبيب بزرگوارش را؛ لذا والدين و جد پيامبر را از امت ظاهري او قرار نداد. البته مزيت و فضيلت و سعادت امت را به آنها احسان نمود.آري، سپهبدي را تصور كنيد كه پدرش با درجه سرواني به حضورش ميآيد. طبيعيست كه سپهبد در اين حالت تحت تأثير دو احساس متضاد قرار ميگيرد. پادشاه به ياور اكرمش لطف و مرحمت ميكند و پدرش را در معيت او قرار نميدهد.
نكته هشتم: ميپرسيد درستترين نظر درباره ايمان ابوطالب عموي پيامبر چيست؟
پاسخ: اهل تشيّع قائل به ايمان او هستند اما بيشتر اهل سنت اين نظر را ندارند. اما آنچه بر قلب من وارد شده اين است كه ابوطالب نه رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بلكه شخصيت و ذات او را بسيار دوست داشت. محبت و شفقتِ به غايت جدي و شخصي او قطعاً ضايع نميشود. آري، ابوطالب به طور جدي حبيب بزرگوار حضرت حق را دوست مي داشت، از او حمايت كرده، و به جانبداري از وي ميپرداخت؛ دليل اين كه ايمان مقبولي نياورد احساساتي چون خجل شدن و عصبيت قومي بود نه انكار و عناد. حتي اگر او به اين دليل جهنمي هم باشد باز خداوند در جهنم ميتواند براي او بهشتي خصوصي خلق كند تا پاداش حسناتش داده شود. خداوندي كه در برخي مناطق، بهار را در زمستان خلق ميكند يا زندان را به واسطه خواب و رؤيا براي برخي افراد تبديل به قصر مينمايد بيترديد جهنم خصوصي را هم ميتواند به نوعي بهشت خصوصي تبديل كند...
وَ الْعِلْمُ عِندَ اللهِ"؛ "لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلّا اللهُ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* * *
مكتوب بيست و نهم
(مكتوب بيست و نهمنُه بخش است. بخش حاضر بخـش اول اسـت كه شـاملنُه نكته ميباشـد.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
برادر عزيز و صديقم؛ دوست بسيار جديام در خدمت قرآني!
اينبار در نامهات درباره مسأله مهمي پاسخ خواستهيي و زمان و حال و روز من نيز براي اين كار مساعد نيست.
برادرم! الحمدلله امسال تعداد كاتبان رسالهها بسيار زياد شده است. تصحيح دوم براي من ارسال ميشود. از صبح تا شب به سرعت كار ميكنم. به كارهاي بسيار مهمام نيز نميرسم زيرا اين مسؤوليت را بزرگتر ميدانم.مخصوصاً در ماههاي شعبان و رمضان دل بيش از عقل بهره برده، و روح به حركت در ميآيد. صحبت درباره اين مسألهي بزرگ را به زمان ديگري موكول ميكنم و هرگاه با رحمت حضرت حق به من الهامي شد به تدريج براي شما مينويسم. فعلاً سه نكته اين نكات بعداً به نُه مورد افزايش يافت. را به شرح زير بيان خواهم كرد:
نكته نخست: اين كه گفته ميشود "اسرار قرآن حكيم دانسته نميشود و مفسران پي به حقيقت آن نبردهاند" دو جنبه دارد؛ و دو گروه اين سخن را ميگويند:
گروه اول: اهل حق و دقتاند، ميگويند:"قرآن خزانهييست كه تمام نميشود. هر عصر و زماني در برابر نصوص و محكماتش تسليم شده، آن را ميپذيرد، حتي از حقايق پنهانش ـ كه از قبيل تتمات ميباشد ـ بهرهمند ميگردد و به سهم پنهان مانده ديگران نميپردازد." آري، با گذشت زمان حقايق بيشتري از قرآن حكيم ظهور و بروز مييابد؛ وگرنه حاشا و كلا! منظور از آن ايجاد شبهه درباره حقايق ظاهري قرآني كه سلف صالح بيان كردهاند نيست، زيرا ايمان به آنها لازم است. آنها نصاند، قطعياند، اساس و پايهاند. قرآن با فرمان عَرَبيٌّ مُّبينٌ اعلام ميدارد كه معناي واضحي دارد. سراسر خطاب الهي گرد معاني مذكور ميگردد، موجب تقويتشان شده و آنها را به مرتبه بداهت ميرساند. عدم قبول معاني منصوص مذكور حاشا ثم حاشا! موجب تكذيب حضرت حق و تحقير ادراك حضرت رسالت ميشود. پس معاني منصوص سلسلهوار از منبع رسالت اخذ شده است. حتي ابن جرير طبري همه معاني قرآني را با سند، سلسلهوار به منبع رسالت رسانده و تفسير بزرگ و با ارزش خود را به اين طريق مينويسد.
گروه دوم: يا دوست نادانيست كه با نيت مرتب كردن ابرو، چشم را از حدقه بيرون ميآورد يا دشمني با عقل شيطانيست كه در پي مقابله با احكام اسلام و حقايق ايمان است. چنين كسي مي خواهد در سورههاي به تعبير تو برج و بارو دار قرآن ـ كه هر كدامشان در حكم دژي پولاديناند ـ راهي بيابد. اين قبيل افراد حاشا! براي ايجاد شبهه پيرامون حقايق ايمان و قرآن، چنان سخناني را ترويج ميكنند.
نكته دوم: حضرت حق در قرآن به چيزهاي زيادي قسم خورده است. در سوگندهاي قرآني نكتههاي بزرگ و اسرار فراواني وجود دارد.
مثلاً قَسَم در وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا به اساس تمثيل باشكوهي كه در كلام "يازدهم" آمده اشاره دارد و كائنات را به صورت قصر و شهري نشان ميدهد.
نيز با قَسَمي كه در يس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ هست درباره قداست اعجاز قرآن و حرمت و احترامي كه موجب سوگند خوردن به آن ميشود هشدار ميدهد.
قسم در وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ ٭وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ بر سقوط ستارگان و قطع خبر گرفتن شياطين و جن از امور غيبي به منظور عدم ايجاد شبهه در وحي اشاره دارد؛ علاوه بر آن با قسم مذكور يادآوري ميكند كه ستارگان را با عظمت دهشت انگيزي كه دارند با نظم كامل در جاهايشان قرار ميدهد و بر عظمت قدرت و كمال حكمت حق، در به گردش درآوردن حيرت انگيز سيارات اشاره دارد.
در قسم موجود در وَالذَّارِيَاتِ و وَالْمُرْسَلَاتِ براي يادآوري حكمتهاي مهم موجود در تحول و دگرگونيهاي هوا به فرشتگاني سوگند ياد ميكند كه مأمور بادها هستند و به اين طريق نظرها را به اين نكته جلب ميكند كه عناصري كه گمان ميرود وجودشان تصادفيست حكمتهاي بسيار ظريفي دارند و وظايف بسيار مهمي ايفا ميكنند، و... هر يك از اين موارد نكات و فايدههاي متفاوتي دارند اما به دليل نامساعد بودن وقت فقط اجمالاً به نكتهيي از نكات فراوان قسم موجود در وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ اشاره ميكنيم:
حضرت حق با سوگندي كه به تين(انجير) و زيتون ميخورد عظمت قدرت، كمال رحمت و نعمتهاي بزرگش را به ياد ميآورد و چهره انساني را كه رو به اسفل سافلين دارد بر ميگرداند و اشاره دارد كه انسان ميتواند با شكر و فكر و ايمان و عمل صالح تا اعلاي عليين پيش برود و مظهر ترقيات معنوي گردد. سبب تخصيص تين و زيتون در بين نعمتهاي ديگر، مفيد و پر خير بودن اين دو ميوه و نيز وجود موارد فراوان نعمت در خلقت آنهاست و اينكه ميتواند مورد دقت قرار گيرد. خداوند با قَسَم يادآور ميشود كه زيتون در حيات اجتماعي و تجاري انسانها و براي روشنايي و تغذيهشان مادهي مهميست؛ به همين ترتيب اشاره دارد بر اينكه خلقت انجير و درج همهي لوازمات حياتياش در دانهي كوچكي معجزه قدرت بوده و همچنين با قسم مذكور نعمت الهي موجود در طعم و منفعت و دوامش ـ بر خلاف اكثر ميوهها ـ و ساير منافعاش را يادآور ميشود. در عين
حال براي اينكه انسان را به مرتبه ايمان و عمل صالح برساند و او را از سقوط در اسفل سافلين بر حذر دارد او را تعليم ميدهد.
نكته سوم: حروف مُقَطّعه الهي در آغاز سورهها رمزند. خداوند برخي اشارات غيبي را به اين طريق به بنده خاصاش ميرساند. مفتاح اين رمزها نزد همان بنده خاص و وارثان اوست. مادام كه قرآن حكيم همه زمانها و همه انسانها را مورد خطاب قرار ميدهد پس ميتواند داراي معانياي باشد كه وجوه متنوع و جامع سهم هر طبقه از هر عصر را در برداشته باشد. سلف صالحين نيز، خالصترين قسمت را دارا هستند و آن را بيان داشتهاند. اهل ولايت و تحقيق بسياري از اشارات معاملات غيبي مربوط به سير و سلوك روحاني را در آنها يافتهاند. در تفسير "اشارات الاعجاز"، در ابتداي سوره "بقره" و در بحث از اعجاز بلاغي، تا حدودي از حروف مقطعه سخن گفتهايم؛ به آنجا مراجعه شود.
نكته چهارم: كلام "بيست و پنجم" اثبات كرده است كه ترجمه واقعي قرآن حكيم ممكن نيست. برتري اسلوب در اعجاز معنوي قرآن نيز قابل ترجمه كردن نيست. بيان و فهماندن ذوق و حقيقتي كه ريشه در برتري اسلوب اعجاز معنوي قرآن دارد بسيار دشوار است. فقط براي نشان دادن راه به يكي دو نكته اشاره ميكنيم:
قرآن معجز البيان با آياتي مانند:
وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ
(روم: ٢٢)
وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ
(زمر: ٦٧)
يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِن بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ
(زمر: ٦)
خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ
(اعراف: ٥٤)
يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ
(انفال: ٢٤)
لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ
(سبأ: ٣)
يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
(حديد: ٦)
حقيقت خلاقيت را در جـامعيتي اعجاز آميز و در مرتبهيي از برتري اسـلوبيِ خارق العاده براي خيال آدمي تصوير كرده و نشان داده و چنين افاده ميكند كه
بنّاي اين عالم كه صانع جهان است با همان چكشي كه خورشيد و ماه را بر جايشان ميخكوب ميكند ذرات را نيز در جايگاهشان (مثلاً در مردمك چشـم ذي حياتان)قرار ميدهد. با همان مقياس و ابزار معنوي كه سماوات را تنظيم ميكند و ميگشايد پرده چشم را هم با همان وسيله ميگشايد، خلق كرده و تنظيم ميكند و قرار ميدهد. صانع ذوالجلال با همان چكش قدرت معنوي كه ستارگان را بر آسمانها نصب ميكند نقاط بيشمار علايم تشخيص در چهره آدمي و حواس ظاهري و باطني او را نيز با همان چكش معنوي در جاهايشان نقش ميزند. معلوم ميشود صانع ذوالجلال در كار است... و براي نشان دادن كارهايش به چشمها و گوشها، به واسطه آيات قرآني چكشي را بر ذرهيي ميزند، و با كلمه ديگري از همان آيه همان چكش را بر خورشيد ميزند و به نحوي كه تو گويي آن را بر هدف زده باشد با برترين اسلوب، وحدانيت را در عين احديت، نهايت جلال را در نهايت جمال، نهايت عظمت را در نهايت خفا، نهايت وسعت را در نهايت دقت، نهايت حشمت را در نهايت رحمت، و نهايت دوري را در نهايت نزديكي به نمايش مي گذارد. صورتي از دورترين مرتبه جمع اضداد را كه محال تلقي ميشود در درجه واجب افاده ميكند و ثابت نموده به نمايش ميگذارد. اين طرز افاده و اسلوب قرآن است كه بهترين اديبان را در برابر بلاغتش به سجده وا ميدارد. يا مثلاً با آيهي
وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ
(روم: ٢٥)
به واسطه چنان اسلوب عالي، حشمت سلطنت ربوبي را نشان ميدهد. به اين ترتيب كه"آسمانها و زمين در حكم دو پادگان مطيع و مركز دو ارتش منظماند و موجوداتي كه در پرده فنا و عدم در آن دو پادگان قرار دارند در پي فرماني واحد يا علامتي مانند نواختن شيپور با كمال سرعت و اطاعت لبيك ميگويند و در صحراي محشر و عرصه آزمون آماده ميشوند."
آري، موضوع حشر و قيامت را با چنان اسلوب عالي و اعجاز آميزي بيان ميدارد و در اثناي طرح اين ادعا به دليلي اقناعي چنان اشاره ميكند كه انسان بالمشاهده در مييابد همانطور كه دانهها در بطن زمين پنهان شده و حكم مرده
را دارند و همانطور كه قطرات در پهنه آسمان، در عدم، در اتمسفر پراكنده و پنهاناند؛ با اين حال همه در نهايت نظم و سرعت زنده شده و در هر بهار در ميدان آزمايش و امتحان حاضر ميشوند، در نتيجه حبوبات در زمين و قطرات در آسمان مدام صورتي محشر گونه به خود ميگيرند، حشر اكبر نيز به همين ترتيب و به همين سهولت ظاهر ميشود. مادام كه مورد اول را ميبينيد مورد دوم را نيز نميتوانيد انكار كنيد؛ و هكذا... درجه بلاغت ساير آيات را ميتوانيد با همين آيات قياس كنيد. آيا ترجمه حقيقي اين قبيل آيات ممكن است؟ البته ممكن نيست! فرضاً اگر ممكن هم باشد در نهايت ميتوان معناي مختصر آيه را به اجمال بيان كرد يا براي هر عبارت پنج شش سطر تفسير نوشت.
نكته پنجم: مثلاً الْحَمْدُ للّهِ يك جمله قرآنيست. كوتاهترين معناي اين جمله براساس قواعد علم نحو و بيان اين است:
كُلُّ فَرْدٍ مِنْ اَفْرَادِ الْحَمْدِ مِنْ اَىِّ حَامِدٍ صَدَرَ وَعَلَى اَىِّ مَحْمُودٍ وَقَعَ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ خَاصٌّ وَمُسْتَحِقٌّ لِلذَّاتِ الْوَاجِبِ الْوُجُودِ الْمُسَمَّى بِاللّهِ
يعنيهر قدر حمد و ستايش كه باشد، صرفنظر از اين كه ستايش كننده چه كسيست و ستايش شونده چه كسي، از ازل تا ابد مخصوص و شايسته آن ذات واجب الوجوديست كه الله ناميده ميشود.
"هر قدر حمد و ستايش كه باشد" برخاسته از "الِ" استغراق است. قيد "صرفنظر از اين كه ستايش كننده چه كسيست" نيز به دليل مصدر قرار گرفتن "حمد" و ترك فاعل آن است، لذا در چنين مقامي افاده عموميت ميكند؛ اينكه "ستايش شونده هم فرقي نميكند چه كسي باشد" به سبب ترك مفعول است كه در مقام خطاب، افاده كليت و عموميت ميكند. قيد "از ازل تا ابد"، براساس قاعده انتقال از جمله فعليه به جمله اسميه كه بر ثبات و دوام دلالت دارد، معناي مذكور را افاده ميكند. لام جرّ در للّهِ معناي "مخصوص و شايسته" را افاده ميكند. زيرا "لام" مزبور براي استحقاق و اختصاص است. اما قيد "ذات واجب الوجود"؛ از آنجا كه وجوب وجود لازم ضروري الوهيت است و عنوان ملاحظهيي براي ذات ذوالجلال؛ و لفظ للّهِ به اعتبار اينكه جامع ساير اسما و صفات و اسم اعظم
ميباشد و همانگونه كه با دلالت التزامي به آنها دلالت ميكند، به عنوان واجب الوجود نيز با همان دلالت التزامي دلالت ميكند.
حال كه كوتاهترين معناي الْحَمْدُ للّهِ طبق نظر همه علماي ادبيات عرب يكي از معناي ظاهرياش چنين است چگونه ميتوان قرآن را با اعجاز و قوتي كه دارد به زبان ديگري ترجمه كرد؟
در ميان زبانهاي نحوي جهان، جز عربي فقط يك زبان ديگر وجود دارد كه آن هم هيچگاه به جامعيت زبان عربي نميرسد. كلمات قرآني به صورت اعجازآميزي در اين زبان نحويِ جامع و معجزهگون، و درون علمي محيط ـ كه هر مطلبي را به يكباره ميداند و اراده ميكند ـ ظهور يافته، حال چگونه ممكن است قرآن توسط ساير زبانهاي تركيبي و تصريفي و توسط معدودي از اشخاص با قلوب ظلماني، افكار مشوش، ادراك ناقص و ذهني جزيي ترجمه شود و جايگزين آن كلمات مقدس گردد؟ حتي ميتوانم بگويم و بلكه ميتوانم اثبات هم بكنم كه هر حرف قرآن، حكم گنجينهيي از حقايق را دارد و گاه فقط يك حرف آن حقايقي به قدر يك صفحه را تعليم ميدهد.
نكته ششم: براي روشن شدن اين معنا، وضعيتي نوراني و خيالي واقعي را كه خود از سر گذراندهام به شرح زير بيان ميكنم:
يكبار به "نون" متكلم مع الغيري كه در
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
هست فكر ميكردم. قلبم در پي سبب انتقالش از صيغه متكلم وحده به صيغه نَعْبُدُ برآمد. در يك لحـظه فضيلت و رازي كه در نماز جماعت وجود دارد از همـان "نون" ظاهر شد. متوجه مشاركت خود با جماعتي شدم كه در مسجد بايزيد با آنها نماز ميخواندم؛ ديدم هر كدام آنها برايم حكم نوعي شفيع را دارند و آنها را شاهد و تأييد كنندهيي براي حكمها و ادعاهايي كه در قرائتم اظهار كرده بودم يافتم. جسارت آن را يافتم كه عبوديت ناقصم را در متن عبادات آن جماعت بزرگ و انبوه تقديم درگاه الهي كنم. در يك لحظه پرده ديگري به رويم گشوده شد؛ احساس كردم همه مسجدهاي استانبول با هم مرتبط شدهاند. كل شهر حكم مسجد بايزيد را يافت. ناگهان معناً مظهريتي را درارتباط با دعاها و تصديقهايشان
حساس كردم. در اين حال خود را در مسجد روي زمين، در ميان صفهاي دايرهوار پيرامون كعبه مكرمه ديدم. گفتم:
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
من تا اين حد شفيع دارم و هر عبارتي را كه در نماز بر زبان ميآورم آنها عيناً تكرار و تصديق ميكنند. مادام كه چنين پردهيي در عالم خيال بر من گشوده شد كعبه مكرمه حكم محراب را يافت. از اين فرصت استفاده كرده آن صفها را به شهادت خواندم و عبارت
أَشْهَدُ أَن لا اله الّا اللهُ و أَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَّسولَ الله
را كه ترجمان ايمان است و من آن را در تحيات ذكر مي كردم به صورت امانت به حجر الاسود سپردم. ناگهان با گشايش وضعيت ديگري مواجه شدم. ديدم جماعتي كه همراهشان بودم به سه دايره تقسيم شد.
دايره اول: جماعت عظماي مؤمنين و موحدين در روي زمين؛
دايره دوم: ديدم همه موجودات مشغول نمازي بزرگ و تسبيحاتي بسيار عظيم اند و خود را در ميان جماعتي يافتم كه هر طايفه اش مشغول صلوات و تسبيحات مخصوص به خود بود. خدمات مشهوده كه از آن به "وظايف اشيا" تعبير مي شود عنوان عبوديت آن هاست. درآن حال "الله اكبر" گفتم و از حيرت سر خم كرده به نفسم نگاه كردم:
دايره سوم: در آن، جهان كوچكي ديدم حيرت انگيز، به ظاهر و كيفيت كوچك، اما به واقع و از نظر وظيفه و كميت بزرگ. جهاني كه جماعتي در آن از ذرات وجودي تا حواس ظاهريام را در بر ميگرفت و همه، طايفه طايفه مشغول انجام وظيفه عبوديت و سپاسگزاري خود بودند. ديدم در اين دايره، لطيفه رباني موجود در قلبم به نام آن جماعت ميگويد:
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
؛ همچنان كه زبانم در دو جماعت پيشين نيز به نيت همان دو گروه بسيار بزرگ گفته بود.
خلاصه:" نون" نعبد بر سه جماعت مذكور اشاره دارد.
در همان حالت بودم كه ناگهان شخصيت معنوي مُبلغ و ترجمان قرآن حكيم يعني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر منبر معنوياش كه مدينه منوره گفته ميشود با شكوهي كه داشت تمثل يافت و من نيز خطاب
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ
(بقره:٢١) را معناً مانند ديگران شنيدم و تخيل كردم كه آن سه جماعتي كه گفتم همه مانند
من با بيان إِيَّاكَ نَعْبُدُ پاسخ ميدهند. براساس قاعدهي اِذَا ثَبَتَ الشَّيْءُ ثَبَتَبِلَوَازِمِهِ حقيقتي بدين مضمون به انديشهام نمايان شد:
پروردگار همه عوالم، انسانها را مخاطب قرار داده با همه موجودات سخن ميگويد و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن خطاب عزتمند را نه تنها به نوع بشر بلكه به عموم ذي روحان و ذي شعوران ابلاغ ميكند. در اين لحظه همه زمانهاي گذشته و آينده حكم زمان حاضر يافت و همه نوع بشر را در مجلسي ديدم؛ به شكل جماعتي كه صفهايشان مختلف بود و خطاب مذكور بدان صورت متوجه آنان بود. آنگاه هر يك از آيات قرآن را با قدرت و برتري و بلاغت و جزالتي كه از مقامي به غايت باشكوه و گسترده، مخاطبي به غايت كثير و مختلف و بااهميت، از متكلم ازلي ـ كه صاحب جلال و عظمت بيپايان است ـ و از ترجمان عالي شأني ـ كه صاحب مقام محبوبيت عظماست ـ اخذ كرده، در نور اعجازي درخشان، بسيار درخشان مشاهده كردم. در آن حال نه همهي قرآن يا يك سوره يا يك آيهي آن بلكه هر كلمهاش برايم حكم معجزه را داشت؛ گفتم:
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلي نُور الايمانِ وَ القُران
از خيالي كه عين حقيقت بود به همان ترتيبي كه وارد نون نَعْبُدُ شده بودم بيرون آمدم و دانستم كه نه تنها آيات و كلمات قرآن بلكه برخي حروفش مانند همين "نون" نَعْبُدُ نيز كليد نوراني حقايق مهم است.
قلب و خيال از بحث "نون" نعبد بيرون آمده بودند كه عقل را در برابر خود ديدند، عقل گفت:"من هم سهمي ميخواهم. مانند شما نميتوانم پرواز كنم. پاهاي من دليل و حجتاند. بايد راهي را كه به سوي خالق ميرود خالقي كه معبود و مستعان است، در عين نَعْبُدُ و نَسْتَعينُ نشان داد تا من هم بتوانم با شما همراه شوم".
در آن لحظه فرماني بر قلبم الهام شد كه به آن عقل سرگردان بگو:
به همه موجودات عالم اعم از جاندار و جامد نگاه كن و ببين كه عبوديتي به صورت انجام وظيفه در كمال نظم و طاعت دارند. قسمي از آنها با اينكه فاقد ادراك و احساس هستند اما وظيفه خود را به غايت مدركانه، منظم و عابدانه انجام
ميدهند. معلوم ميشود معبود بالحق و آمري مطلق وجود دارد كه اينان را به سمت عبادت سوق داده، و به خدمت ميگيرد.
باز هم نگاه كن، به همه موجودات، مخصوصاً به ذي حياتان... هر كدام آنها نيازهاي بسيار زياد و متنوعي دارند، نيز مطلوبهاي مختلف و فراواني براي وجود و بقايشان لازم است؛ با اين حال دستشان به كوچكترين مطلوب هم نميرسد، قدرتشان كفايت نميكند. ليكن مطلوبهاي بيشمار آنها از جايي كه فكرش را هم نميكنند و در زمان مناسب و به طور منظم در اختيارشان گذاشته ميشود و اين واقعيتيست كه بالمشاهده ديده ميشود.
فقر و نياز بيپايان اين موجودات و ياريهاي غيبي و امدادهاي رحماني بالبداهه نشان ميدهد كه آنها روزي دهنده و پشتيباني دارند كه غني مطلق، كريم مطلق و قدير مطلق است؛ پشتيباني كه همه موجودات و كليه ذي حياتان به مدد او نيازمندند، از او انتظار كمك دارند و به لحاظ معنا إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ميگويند. عقل بعد از اين توضيحات گفت: آمَنّا و صَدَّقْنا.
نكته هفتم: سپس در آن حال وقتي گفتم:
اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ ٭ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ
در بحبوحهيي كه قافله بشري به سوي گذشته روان بود قافلههاي بسيار نوراني و درخشان انبيا، صديقين، شهدا، اوليا و صالحين را ديدم كه ظلمات آينده را در هم شكسته، در جاده مستقيم كبرايي كه تا ابد امتداد دارد پيش ميروند. عبارت فوق براي الحاق به قافله مذكور راه نشان ميداد بلكه مرا به آنها ملحق ميكرد. به يكباره"فَسُبحان الله" گفتم. ملحق نشدن به قافله نوراني و عظمايي كه تاريكي آينده را تبديل به روشنايي ميكند و در كمال سلامت راه ميپيمايد چيزيست كه هر كس ذرهيي شعور داشته باشد ميفهمد خسارت و هلاكت است. كسي كه با ايجاد بدعتها از اين قافله بزرگ دور ميشود از كجا نور خواهد يافت و چه راهي را مي تواند در پيش بگيرد؟
رهبر و راهنماي ما رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:
كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ وَكُلُّ ضَلاَلَةٍ فِى النَّارِ.
برخي بيچارگان كه شايسته نام "علماي سوء" اند در برابر اين فرمان
قطعي در پي كدام مصلحتاند؟ چه فتوايي صادر ميكنند كه به صورت زيانبار و بيدليل در مقابل بديهيات شعاير اسلامي قرار ميگيرند؟ و چگونه تغيير و تبديل احكام اسلام را ممكن ميدانند؟ شايد در نهايت انتباهي موقت ناشي از جلوه معنايي موقت، علماي سوء مذكور را فريب داده باشد.
براي مثال: اگر پوست حيوان يا ميوهيي كنده شود به طور موقت ظرافتي را نشان ميدهد ليكن پس از اندك زماني گوشت ظريف يا آن ميوه زيباي زير آن پوست عارضي، كثيف، چروكيده و زشت سياه و متعفن ميشود. در شعاير اسلامي نيز تعابير نبوي و الهي حكم پوستي زنده و پر ثواب را دارند. با كنار گذاشتن اين پوست، نورانيت معنا موقتاً و تا مرتبهيي عريان ديده ميشود، اما روح آن معاني والا مانند ميوه پوست كنده شده پر ميكشد و ميرود و پوست بشرياش را نزد قلوب و عقول ظلماني ميگذارد... نور پر ميكشد و غباري از آن باقي ميماند. بگذريم...
نكته هشتم: لازم است در اين مورد اصل و قاعدهيي مبتني بر حقيقت بيان شود.
همچنان كه دو نوع حقوق وجود دارد"حقوق شخصي" و"حقوق عمومي"، كه"حقوق عمومي" به نوعيحقوق الله به شمار ميرود؛ در مسايل شرعي نيز قسمي از مسايل مختص اشخاص و قسم ديگر مربوط به عموم است و به اعتبار عموميتي كه دارند "شعاير اسلام" ناميده ميشوند. عموم خلق در شعاير مذكور به لحاظ تعلقي كه به عموم دارد سهيم اند. تصرف در اين نوع از حقوق بدون تحصيل رضايت مردم تجاوز در حقوق آنهاست. جزييترين اين شعاير (مثلاً مسألهيي از نوع سنت) در حكم بزرگترين مسأله بوده و داراي اهميت ميباشد. شعاير اسلامي مستقيماً به عموم ملت اسلام مربوط ميشود و همه اعاظم اسلام از صدر اسلام تاكنون بدان وابسته بودهاند؛ كساني كه درصدد تخريب و تحريف و در هم شكستن اين حلقههاي نوراني هستند و ياريرسانان آنها بينديشند كه مرتكب چه خطاي دهشتناكي ميشوند؛ آنها اگر ذرهيي فهم و ادراك دارند بر خود بلرزيدند.
نكته نهم: به قسمي از مسايل شريعت "تَعُبُّدِي" گفته ميشود. اين مسايل در گرو داوري عقل نيستند و چون فرمان انجامشان داده شده، انجام ميگيرند. علت انجام آنها امر و فرمان است.
قسم ديگري از مسايل شريعت"معقول المعنا" ناميده ميشوند، يعني مصلحت و حكمتي هست كه براي تشريع آن حكم مُرجَّح شدهاند ولي سبب و علت نيستند، زيراعلت واقعي، امر و نهي الهيست.
حكمت و مصلحت نميتواند در قسم تعبدي شعاير تغييري ايجاد كند؛ جهت تعبّدي اين نوع شعاير، مُرجَّح است و نميتوان در آنها دست برد.صدهزار مصلحت هم كه باشد نميتوان اين قبيل موارد را تغيير داد؛ به همين ترتيب نميتوان گفت:"فايده شعاير صرفاً مصالح معلوم است." داشتن چنين اعتقادي، خطاست. مصلحتهاي مورد نظر ممكن است فايدهيي از حكمتهاي متعدد باشد. مثلاً اگر كسي بگويد:"حكمت اذان دعوت مسلمانان به نماز است پس ميتوان آن ها را با شليك تفنگ هم باخبر كرد."چنين فرد ديوانهيي نميداند كه مصلحت مذكور فقط يكي از هزاران مصلحت مندرج در اذان است. صداي شليك تفنگ مصلحت فوق را اجرا ميكند، اما چگونه ميتواند به نام نوع بشر يا به نام اهالي آن شهر جاي اذاني را بگيرد كه واسطه اظهار عبوديت در برابر ربوبيت الهيست و توحيد را اعلام ميكند، توحيدي كه نتيجه عظماي خلقت كائنات و نتيجه خلقت نوع بشر است.
خلاصه: جهنم بيدليل نيست، امور بسياري هستند كه موجب ميشوند گفته شود:"زنده باد جهنم". بهشت نيز ارزان نيست؛ برايش بهاي زيادي بايد پرداخت.
لَا يَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ . . . الخ
(حشر: ٢٠ ـ ٢٤)
* * *
بخش دوم كه رساله دوم است
درباره رمضان شريف است
(در پايان بخش اول تا حدودي از شعائر اسلامي بحث شد؛ اينك در بخش دوم كه به رمضان شريف، درخشانترين و باشكوهترين عبادت در ميان شعائر اسلامي مربوط است قسمي از حكمتهاي ماه مبارك رمضان بيان ميشود.
اين بخش حاوي "نُه نكته" است كه نُه حكمت از حكمتهاي فراوان رمضان شريف را بيـان ميكند.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ
(بقره: ١٨٥)
نكته نخست: روزه ماه مبارك رمضان، جزو نخستين ركن در اركان خمسه اسلام است، نيز از اعاظم شعائر اسلام به شمار ميرود.
روزه ماه مبارك رمضان حكمتهاي متعددي دارد كه ناظر بر ربوبيت حضرت حق، حيات اجتماعي انسان، حيات شخصي او، تربيت نفس و شكرگزاري نعمتهاي الهي ميباشد. يكي از حكمتهاي فراوان روزه درخصوص ربوبيت حضرت حق از اين قرار است:
حضرت حق از اين لحاظ كه روي زمين را چون سفره نعمت آفريد و انواع نعمتها را به طرز مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ (طلاق: ٣) در آن چيد، كمال ربوبيت و رحمانيت و رحيميت خود را با اين وضع بيان ميدارد. انسانها زير حجاب غفلت و
در دايره اسباب قادر نيستند حقيقتي را كه وضعيت فوق افاده ميكند ببينند و گاه آن را فراموش ميكنند. اما در ماه مبارك رمضان همه مؤمنان به يكباره حكم ارتشي منظم را مييابند. آنها به مهماني سلطان ازل دعوت ميشوند و نزديك غروب با نشان دادن طرز عبادتي ـ كه گويي منتظر امر"بفرماييد" هستند ـ در برابر رحمانيت او ـ كه كلي و توأم با شفقت و حشمت و شكوه است ـ با عبوديتي فراگير، عظيم و مرتب پاسخ ميدهند. آيا كساني كه در چنين عبوديت عالي و كرامتي شريف مشاركت نميكنند شايسته نام انسان هستند؟
نكته دوم: روزه ماه مبارك رمضان از اين لحاظ كه ناظر است بر شكر نعمتهاي حضرت حق، حكمتهاي فراواني دارد. يكي از آن حكمتها بدين قرار است: همچنان كه در كلام "نخست" بيان شد غذاهايي كه خدمتكار از مطبخ پادشاه ميآورد قيمتي دارد؛ اگر در حالي كه به خدمتكار اَنعام ميدهند، غذاهاي بسيار پر بها را بيارزش گمان كنند و كوششي براي شناخت منعم نداشته باشند مرتكب بلاهتي فوق العاده ميشوند؛ به همين ترتيب حضرت حق نيز انواع نعمتهاي بيشمار خويش را براي بشر روي زمين پخش كرده است. در مقابل آن به عنوان قيمتِ نعمتهاي مذكور خواهان شكر است. اسباب و اصحاب ظاهريِ آن نعمتها نيز در حكم همان خدمتكار آورنده غذا هستند. به چنين خدمتكاراني مبلغي ميپردازيم، وامدار زحمتشان ميشويم، حتي گاه حرمت و احترامي بسيار بيشتر از آنچه مستحقاش هستند ميگذاريم؛ در حالي كه منعم حقيقي به واسطه نعمتي كه در اختيارمان گذاشته است بسيار بيشتر از اسباب مذكور شايستگي سپاسگزاري را دارد. تشكر كردن از او در گرو اين است كه آن نعمتها را مستقيماً از او دانسته و از ارزش نعمتها تمجيد كرده و احتياج خويش به آن نعمتها را حس كنيم.
روزه ماه مبارك رمضان كليد شكري واقعي و خالص، عظيم و عموميست. در ساير مواقع، اجباري متوجه بيشتر انسانها نيست، لذا گرسنگي را آنطور كه بايد و شايد احساس نميكنند؛ در نتيجه درك درستي از بهاي بسياري از نعمتها ندارند. ميزان نعمت بودن يك تكه نان خشك، نزد كساني كه سيرند مخصوصاً
متمولان، دانسته نميشود. اما ذائقه فرد مؤمن در زمان افطار گواهي ميدهد كه همان نان خشك چه نعمت ارزشمند الهيست. همه، از پادشاه گرفته تا فردي فقير، در ماه مبارك رمضان پي به ارزش نعمتها ميبرند و مَظهر شكري معنوي ميشوند. فرد به سبب منعي كه در خوردن غذا در طول روز هست چنين ميانديشد كه"مالكيت نعمتها از آن من نيست، من در خوردن اين غذاها آزاد نيستم؛ معلوم ميشود اين غذاها و نعمتها به كس ديگري تعلق دارد و اِنعام اويند، منتظر فرمان او هستم." لذا پي به نعمت بودن نعمتها ميبرد و به لحاظ معنا شكر ميكند. روزه به اين صورت حكم كليد شكر را مييابد كه به لحاظ گوناگون وظيفه واقعي انسان است.
نكته سوم: روزه از آن لحاظ كه ناظر بر حيات اجتماعي انسان است داراي حكمتهاي فراوانيست، كه يكي از آنها چنين است: انسانها از نظر معيشت به صورتهاي مختلف آفريده شدهاند. حضرت حق بنا بر اختلاف مذكور، ثروتمندان را به ياري فقرا و تهيدستان دعوت ميكند. حال اينكه ثروتمندان ميتوانند حال و روز دردآور و گرسنگي فقيران را با گرسنگي حاصل از روزه به خوبي احساس كنند.
اگر روزهيي در كار نباشد ممكن است بسياري از ثروتمندانِ نفس پرست درك نكنند كه گرسنگي و فقر چه قدر دردناك است و گرسنگان و تهيدستان تا چه حد نيازمند شفقت و مهرباني هستند.از اين نظر در انسانيت، مهرباني به همنوع از پايههاي شكر حقيقيست. هر كسي صرف نظر از اينكه چه كسيست، ميتواند فردي فقيرتر از خود را بيابد. او مكلف به مهرباني در برابر چنين كسيست.
اگر در چشاندن گرسنگي به نفس، مجبور نباشد، فرد نميتواند احسان و كمكي را كه مكلف است به واسطه شفقت به جا آورد و عملي كند؛ عملي هم كند كامل نخواهد بود، زيرا آن حالت واقعي را در نفس خويش احساس نميكند.
نكته چهارم: روزه ماه مبارك رمضان از آن لحاظ كه ناظر بر تربيت نفس است حكمتهاي متعددي دارد كه يكي از آنها به اين شرح است: نفس ميخواهد آزاد و رها باشد و چنين تلقياي دارد. حتي به لحاظ فطري، ربوبيتي موهوم را آرزو ميكند و دوست دارد هر طور كه ميخواهد رفتار كند. علاقه ندارد به اين فكر
كند كه توأم با نعمتهاي بيشمار تربيت شده است. مخصوصاً اگر در دنيا ثروت و اقتداري داشته باشد، و غفلت هم يارياش كند، نعمتهاي الهي را غاصبانه و با شرارت و حيوانگونه غصب خواهد كرد.
در ماه مبارك رمضان نفس هر كس از ثروتمندترين تا فقيرترين فرد در مييابد كه"خود، مالك نيست، مملوك است؛ آزاد نيست، عبد است؛ اگر فرمان صادر نشده باشد عاديترين و سهلترين كار را هم نميتواند انجام دهد؛ حتي دستش را به سوي آب نميتواند دراز كند و ربوبيت موهومش در هم ميشكند" آنگاه (لباس) عبوديت را ميپوشد و به شكر كه وظيفه اصلي اوست ميپردازد.
نكته پنجم: روزه ماه مبارك رمضان از اين لحاظ كه ناظر است بر تهذيب اخلاق نفس و ممانعت از سركشي و طغيان، حكمتهاي گوناگوني دارد؛ يكي از آنها چنين است: نفس انسان به موجب غفلت خود را فراموش ميكند. نميتواند عجز بيپايان، فقر بينهايت، و كوتاهيهاي به غايت فراوان را در ماهيت خود ببيند و اصولاً نميخواهد كه ببيند. به اين هم فكر نميكند كه چه قدر ضعيف بوده و در معرض زوال و آماج مصيبتهاست، و چيزي نيست جز گوشت و استخواني كه خيلي زود فاسد و نابود ميشود. گمان ميكند وجودي از پولاد دارد و چنان به دنيا وابسته ميشود كه گويي خود را ابدي و فناناپذير ميداند. با حرص و طمعي شديد و علاقه و محبتي مفرط وابستهي دنيا ميشود. به اموري كه لذت و منفعت دارد دل ميبندد. آفريدگاري را كه با كمال مهرباني تربيتش ميكند فراموش مينمايد، به نتيجه حيات و زندگي اخروياش هم فكر نميكند و در اخلاق ناپسند ميغلتد.
روزه ماه مبارك رمضانضعف و عجز و فقر غافلان و متمردان را به آنها ميچشاند. فرد به واسطه گرسنگي به معده اش ميانديشد. نيازي را كه معده دارد درك ميكند. به خاطر ميآورد كه وجود ضعيفش چه قدر سست و ناپايدار است. درك ميكند كه تا چه حد نيازمند رحمت و مهربانيست. فرعونيت نفس را كنار ميگذارد و با كمال عجز و فقر احساس ميكند خواهان پناه بردن به درگاه خداوند است و آماده ميشود با شكري معنوي درِ رحمت را دق الباب كند. البته اگر غفلت، قلب او را نابود نكرده باشد...
كته ششم: روزه ماه مبارك رمضان از آن لحاظ كه ناظر است بر نزول قرآن حكيم و اينكه ماه رمضان مهمترين زمان نزول قرآن حكيم بوده است حكمتهاي بيشماري دارد؛ يكي از آنها به اين شرح است:مادام كه قرآن حكيم در ماه رمضان نازل شده است اگر انسان به منظور حاضر شدن براي زمان نزول قرآن و براي حُسن استقبال از آن خطاب آسماني نيازهاي پست نفس و حالات بيهوده و بي معنا را ترك گويد و از خوردن و آشاميدن پرهيز كند وضعيتي شبيه ملائكه به دست ميآورد و قرآن را طوري قرائت ميكند يا ميشنود كه گويي تازه نازل شده است؛ خطابهاي الهي را به نحوي ميشنود كه گويي در زمان نزول است؛ احساس ميكند خطاب الهي را از طريق رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ميشنود؛ و حالتي قدسي مييابد كه گويي كلام را از حضرت جبرائيل و حتي از متكلم ازلي ميشنود. يعني اينكه خود وظيفه ترجمان بودن را بر عهده ميگيرد و آيات را به گوش ديگران ميرساند و حكمت نزول قرآن را تا حدي نشان ميدهد.
آري، جهان اسلام گويا در ماه مبارك رمضان حكم مسجدي را مييابد؛ ميليونها حافظ قرآن در گوشه و كنار آن مسجد اكبر قرآن، اين خطاب آسماني را به گوش زمينيان ميرسانند. هر رمضان، آيهي
شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ
را با درخشندگي و نورانيت نشان داده و ثابت ميكند كه ماه قرآن است. ساير افراد اين جماعت عظيم، برخي با خشوع به قرائت حافظان گوش فرا ميدهند؛ و ديگران خود به قرائت آيات ميپردازند. هر قدر تابع هوسهاي پست نفس شدن در اين وضعيت، و در اين مسجد مقدس، و خروج از اين وضعيت نوراني به واسطه خوردن و آشاميدن، زشت و ناپسند باشد و موجب نفرت معنوي جماعت حاضر در مسجد قرار گيرد، به همان ميزانمخالفت با روزهداران ماه مبارك رمضان، نفرت معنوي عموم مسلمانان جهان اسلام را بر ميانگيزد و هدف تحقير آنان قرار ميگيرد.
نكته هفتم: روزه ماه رمضان،از آن لحاظ كه ناظر است بر منفعت انساني كه آمده است براي توشهي آخرت در دنيا زراعت و تجارت كند، حكمتهاي فراوان دارد؛ يكي از آنها از اين قرار است: ثواب اعمال در ماه مبارك رمضان يك به هزار است. براساس نص حديث، (قرائت) هر حرف قرآن ده حسنه دارد و ده ميوه بهشتي بار ميدهد. هر حرف
قرآن در ماه مبارك رمضان نه ده ثواب كه هزار ثواب دارد؛ مخصوصاً هر حرف آياتي مانند آيت الكرسي هزاران ثواب و در جمعههاي رمضان ثواب بيشتري داشته، و در شب قدر ثواب سي هزار حسنه را دارد.
آري، قرآن حكيم كه هر حرفش سي هزار ميوه باقي نتيجه ميدهد حكم چنان شجره نوراني طوبايي را مييابد كه در ماه مبارك رمضان ميليونها ميوه باقي نصيب مؤمنان ميكند. اينك بيا و به تماشاي اين تجارت قدسي و ابدي و سودمند بنشين و بينديش و بدان آنان كه قدر و منزلت اين حروف را نميدانند تا چه حد در خسراناند.
ماه مبارك رمضان نمايشگاه و بازار پر درآمديست براي تجارت آخرت و زمينِ بسيار مرغوبيست براي به دست آوردن محصولات اخروي. در نشو و نماي اعمال به ماه فروردين در فصل بهار ميماند. درحكم عيدي قدسي و بسيار درخشان براي انجام مراسم رژه عبوديت بندگان در برابر سلطنت ربوبيت الهيست. به همين دليل آدمي مكلف به روزه شده است تا نخورد و نياشامد و با غفلت گرفتار حاجات و خواستههاي حيواني و بيمعنا و هواپرستانهي نفس نشود. گويي انسان مدتي از زندگي حيواني جدا شده، مثل فرشتگان ميشود، يا چون وارد تجارت اخروي شده و نيازهاي دنيوي را موقتاً كنار گذاشته به صورت انساني اخروي و روحي كه به صورت جسم تظاهر يافته در آمده با روزهي خود صمديت را به نوعي آيينهداري مينمايد. آري، رمضان شريف در اين دنياي فاني در اين عمر گذرا و زندگي كوتاه، عمري باقي، حياتي طولاني و زندگانياي ماندگار را تضمين و نصيب انسان ميكند.
آري فقط يك رمضان ميتواند ثمرات يك عمر هشتاد ساله را براي انسان داشته باشد. اينكه شب قدر به نص قرآن از هزار ماه برتر است، حجت قاطعي است بر اين راز. آري، همچنان كه يك پادشاه در مدت سلطنت خود سالگرد جلوس همايوني و يا روزهايي را كه مظهر جلوه باشكوه سلطنتش بوده عيد اعلام ميكند و رعيت و ملت صادق و لايق خويش را در آن روز نه در دايره قوانين عمومي كه در شمول احسانهاي خاص و حضور بيپرده و التفات ويژه و اجرائيات
فوق العاده، مورد تفقد و مستقيماً مورد توجه خاص قرار ميدهد. به همين ترتيب پادشاه ذوالجلالِ بيست و هشت هزار عالم ـ كه سلطان ازل و ابد است ـ قرآن حكيم را ـ كه فرمان عالي اوست و ناظر است بر همان بيست و هشت هزار عالم ـ در ماه مبارك رمضال نازل كرده است؛ پس به مقتضاي حكمت، ماه رمضان حكم عيد مخصوص الهي، نمايشگاه رباني و مجلسي روحاني را خواهد داشت. مادام كه رمضان حكم همان عيدي را دارد كه گفتيم، پس براي اينكه انسان را تا حدودي از مشغوليتهاي حيواني و پست كنار بكشند به او دستور روزه گرفتن ميدهند.
كاملترين شكل روزه نيز آن است كه انسان كاري كند كه اعضا و جوارح، همه حواس، چشم و گوش و قلب و خيال و فكرش هم مانند معده اش روزه باشند، يعني آنها را از محرمات و امور بيمعني و بيهوده كنار بكشد و به سوي عبوديتي مخصوصِ هر كدامشان سوق دهد.
مثلاً زبانش را از دروغ و غيبت و درشت گويي نگاه دارد؛ و به روزه وا دارد. زبانش را با چيزهايي مانند تلاوت قرآن و ذكر و تسبيح و صلوات و استغفار مشغول كند. يا چشمش را از نگاه به نامحرم و گوشش را از شنيدن اصوات ناصواب نگاه دارد؛ چشم را در راه عبرت گرفتن و گوش را در مسير شنيدن كلام حق و قرآن به كار بگيرد. و به اين ترتيب ساير اعضايش را هم به نوعي به روزه وا دارد. اصولاً چون معده مانند يك كارخانه بزرگ است، اگر با روزه كارهايش تعطيل شود، آلات و ابزار كوچكتر بدن را به راحتي ميتوان مطيع آن كرد.
نكته هشتم: رمضان مبارك از اين لحاظ كه ناظر بر حيات شخصي انسان ميباشد داراي حكمتهاي فراوانيست، يكي از آنها به شرح زير ميباشد:
روزه به عنوان اجتنابي مادي و معنوي علاج مهمي براي انسان است و به لحاظ طبي نيز پرهيز است. به اين ترتيب كهنفس انسان تا وقتي در امر خوردن و آشاميدن هر گونه كه خواست عمل كند به حيات مادي فرد به لحاظ طبي ضرر ميرساند؛ به همين ترتيب اگر بدون توجه به حلال و حرام هر چه را كه به دست ميآورد بخورد حيات معنوي او نيز مسموم ميشود. تبعيت از قلب و روح براي چنان نفسي دشوار است.
لگام را با طغيان و سركشي به دست ميگيرد. ديگر انسان نميتواند سوار بر نفس شود و اين نفس است كه سوار بر انسان خواهد شد.
فرد در رمضان شريف به واسطه روزه به نوعي پرهيز عادت ميكند و در مسير رياضت تلاش كرده و فرمان پذيري را ياد ميگيرد. به معده ضعيف و بيچاره نيز پيش از هضم، غذا روي غذا نميخوراند تا سبب بيماري آن نشود. و چون به واسطه فرمان (الهي) حلال را ترك كرده است در پيروي از فرمان عقل و شريعت براي دوري از حرام قابليت مييابد، به اين ترتيب سعي ميكند حيات معنوي خويش را از بين نبرد.
اكثريت مطلق انسانها به كرات گرفتار گرسنگي ميشوند. گرسنگي كه تمرينيست براي صبر و تحمل، نيازمند رياضت است. پانزده ساعت روزهداري در ماه مبارك رمضان، و اگر بدون سحري باشد بيست و چهار ساعت گرسنگي، صبر و تحمل و رياضت و تمرين است.پس علاج بيصبري و بيتحملي كه مصيبتهاي بشر را دو چندان ميكند نيز روزه است.
كارخانه معده خدمه فراواني دارد. جوارح متعدد انساني نيز با معده مرتبط ميباشند. نفس اگر موقتي روزهاي يك ماه را دست از كار نكشد كاري خواهد كرد كه خدمههاي آن كارخانه و اعضا و جوارحِ ديگر انسان عبادت خصوصيشان را فراموش كنند و با خود مشغولشان ميكند؛ همه آنها را به زير سلطه خود در ميآورد. ديگر اعضاي بدن انسان را با سر و صدا و گرد و غبارِ چرخهاي آن كارخانه معنوي مشوش كرده، نظرشان را مدام به خود جلب ميكند. باعث ميشود وظايف متعالي خود را موقتاً فراموش كنند. اين است كه از قديم بسياري از اهل ولايت براي كامل شدن، خود را به رياضت و كم خوردن و كم نوشيدن عادت ميدادهاند. خدمههاي آن كارخانه با روزه ماه مبارك رمضان ميفهمند كه فقط براي آن كارخانه آفريده نشدهاند. جهازات ديگر به عوض سرگرميهاي پست آن كارخانه، در رمضان شريف از سرگرميهاي روحاني و ملكوتي لذت ميبرند و چشم بر آنها ميدوزند. اين است كه مؤمنان در ماه مبارك رمضان نسبت به مراتبي كه دارند مظهر انوار و فيضها و شاديهاي معنوي متفاوت ميشوند. لطائفي چون
قلب و روح و عقل و سرّ، در ماه مبارك رمضان به واسطه روزه ترقيات فراواني دارند و فيضهايي كسب ميكنند. به رغم گريستنهاي معده، آنها معصومانه ميخندند.
نكته نهم: روزه ماه مبارك رمضان، از اين لحاظ كه ربوبيت موهوم نفس را در هم ميشكند و با نشان دادن عجز و ناتواني آن، عبوديتاش را خاطر نشان ميكند، حكمتهاي متعددي دارد كه يكي از آنها به شرح زير است:
نفس علاقهيي به شناخت پروردگارش ندارد و خود فرعونمنشانه خواهان ربوبيت است. هرقدر هم كه عذاب ببيند اين حساسيت و ويژگي در او باقي ميماند. فقط گرسنگي آن ويژگي را از بين ميبرد. روزه ماه مبارك رمضان به طور مستقيم بر جبهه فرعونيت نفس ضربه زده و آن را در هم مي شكند. عجز و ضعف و فقرش را برملا كرده و بنده بودنش را به ياد ميآورد.
در روايتها حديثي هست كه حضرت حق از نفس پرسيد:
من كه هستم تو كه هستي؟
نفس گفت:
من، من هستم و تو، تو هستي.
خداوند نفس را عذاب داد، به جهنم انداخت و بعد دوباره سؤال كرد. نفس نيز مجدداً گفت:
اَنَا اَنَا، اَنْتَ اَنْتَ.
هر نوع عذابي را به نفس داد، اما نفس دست از انانيت برنداشت.
سپس نفس را با گرسنگي عذاب داد؛ يعني نفس را گرسنه رها كرد. آنگاه باز هم پرسيد:
مَنْ اَنَا، وَ مَا اَنْتَ؟
نفس گفت:
اَنْتَ رَبِّى الرَّحِيمُ وَاَنَا عَبْدُكَ الْعَاجِزُ
يعني تو پروردگار رحيم من هستي و من بنده عاجز تو.
اَللّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَـلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً بِعَدَدِ ثَوَابِ قِرَائَةِ حُرُوفِ الْقُرْآنِ فِى شَـهْرِ رَمَضَانَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ
سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ٭ وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ ٭ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ آمين
اعتذار: اين بخش دوم، در چهل دقيقه به سرعت نوشته شد، لذا از آنجا كه من و كاتبِ مسوّده، بيمار بوديم بيشك بينظمي و قصور در آن خواهد بود. از برادرانمان انتظار داريم به ديده مسامحه در آن بنگرند. البته هر جا را مناسب ديدند ميتوانند تصحيح كنند.
* * *
بخش سوم كه رساله سوم است
(براي اين كه نيت مهم خود را در كتابت قرآن معجز البيان با خط حافظ عثمان مطرح كنم، قرآني كه آيه مداينه (بقره:٢٨١) مقياس صفحاتش باشد و در سطرهايش نيز سوره اخلاص معيار قرار گيرد، قرآني كه قسمي از معجزات لفظي و ظاهري قرآن از دويست نوع اعجاز موجود در آن نشان داده شود، اين مطلب را نوشتم تا به نظر برادرانم كه به خدمت قرآني ميپردازند رسانده، با آنها مشورت كنم و از نظراتشان آگاه شوم؛ به آنها مراجعه كردهام تا به من رهنـمود دهند. اين قسـم سـوم شـامل"نُه مسـأله" است.)
مسأله اول: در كلام "بيست و پنجم" كه "اعجاز قرآن" ناميده ميشود با برهان ثابت شده، كه انواع معجزه در قرآن عظيم الشأن بالغ بر چهل مورد است. برخي از معجزات مذكور به صورت تفصيلي و برخي ديگر به اجمال در مقابل معاندان هم نشان داده شده است.
در اشارت هجدهم مكتوب "نوزدهم" بيان شده است كه اعجاز قرآن، خود را جداگانه به چهل طبقه از مراتب انساني نشان ميدهد. در همانجا سهم اعجازآميز گوناگون ده قسم از آن طبقات، جداگانه به اثبات رسيده است. سي طبقه ديگر، اعجازهاي گوناگون خود را به اصحاب اهل ولايت با مشربهاي مختلف و اصحاب مختلف علوم متنوع نشان دادهاند؛ ايمان تحقيقي اينان در مرتبهي علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين آشكار ساخته است كه قرآن، حق و كلام الله ميباشد. به سخن ديگر هر يك از آنها وجه اعجاز آميز قرآن را به شيوههاي مختلف ديدهاند. آري، اعجاز درك شده توسط يك ولي اهل معرفت با جمال اعجازي كه يك ولي اهل عشق مشاهده ميكند يكي نيست؛ همچنين جلوههاي جمال اعجاز نسبت به مشربهاي مختلف تفاوت ميكند. وجه اعجازي كه علامهيي در اصول
دين يا يك روحاني ميبيند با وجه اعجازي كه مجتهدي در فروعات شريعت ميبيند يكي نيست و هكذا... من قادر به بيان تفصيلي و جداگانهي وجوه اعجازي هر يك از اينها نيستم. حوصلهام تنگ و نميتوانم بر همه جوانب موضوع احاطه داشته باشم، نيز چشم اندازم محدود است و نميتوانم دور دستها را ببينم. اين است كه فقط ده طبقه بيان شده و به باقي آنها اشاره اجمالي داشتهايم. اينك دو طبقه از طبقات مزبور را ـ كه در رساله "معجزات احمديه" آمده است و با اينكه نياز به توضيح مفصل داشت بسيار ناقص مانده بود ـ توضيح ميدهيم:
طبقه نخست: عوام كه از آنها به "طبقه صرفاً شنونده" تعبير ميكنيم قرآن را فقط با گوش ميشنوند و به واسطه گوش پي به اعجاز آن ميبرند. يعني ميگويند:"اين قرآني كه شنيديم شباهتي به كتابهاي ديگر ندارد. يا پايين تر از كتابهاي ديگر است يا بالاتر از همه آنهاست. اين را كه مرتبه قرآن پايينتر از كتابهاي ديگر است هيچ كس نميتواند بگويد و تاكنون نيز كسي نگفته است؛ شيطان نيز قادر به بيان آن نيست. پس بالاتر از همه كتابهاست." مطلب با اين اجمال در اشارت "هجدهم" نوشته شده بود، سپس براي توضيح آن، مبحث نخست مكتوب "بيست و ششم" تحت عنوان"حُجَّةُ القرآن علي حِزبِ الشّيطان" فهم طبقه مذكور را از اعجاز تصوير و اثبات ميكند.
طبقه دوم: طبقه چشمدار، يعني در مقابل طبقهي عوام عامي يا ماديوني كه عقلشان در چشمشان است قرآن اشاره اعجاز آميزي دارد كه ميتوان آن را با چشم ديد؛ اين ادعا در اشارت "هجدهم" مطرح شده است. براي روشن شدن و اثبات مدعاي مذكور توضيح زيادي لازم بود. به سبب حكمت رباني ـ كه به تازگي به آن پي بردهايم ـ در آن زمان توضيح مذكور داده نشد، ولي جزئياتي به اجمال مطرح شده بود. اينك سرّ حكمت مذكور دانسته شده و مطمئن شدهايم كه تأخير در بيان مطلب بهتر بوده است. اينك براي تسهيل فهم و ذوق طبقه مذكور درخواست كرديم قرآني كه وجهي از وجوه چهلگانه اعجاز را ـ كه قابل رؤيت است ـ نشان ميدهد كتابت كنند تا چهره ياد شده ديده شود.
باقي مسائل اين قسم سوم و مطالب قسم چهارم مربوط به توافقها و تناسبهاست لذا به فهرست مربوط به توافقها اكتفا كرده و مطلب در اينجا درج نشده، اما نكته سوم با يك يادآوري مربوط به قسم چهارم نوشته شده است.
يادآوري: در بيان نكته عظيمِ لفظ رسول "صد و شصت" آيه نوشته شد. خاصيت اين آيات عظيم است؛ علاوه بر آن به جهت معنا يكديگر را تكميل و اثبات ميكنند، لذا به لحاظ پر معنا بودنشان، براي كساني كه علاقمند به حفظ يا قرائت آيات مختلف هستند يك حزب قرآني محسوب ميشود؛ در بيان نكته عظيمي كه در كلمه قرآن هست "شصت و نُه" آيه عظيمه وجود دارد كه داراي مرتبه فوق العاده بلاغت و قوت بيان و روانيِ بسيار بالايي ميباشند. اين هم به عنوان دومين حزب قرآني به برادران توصيه ميشود. ليكن واژه قرآن در هفت سلسله قرآن موجود است و تمام آن كلمه را در برگرفته و دو مورد را بيرون از اين دايره نهادهاند. اين دو نيز چون به معناي قرائت ميباشند بيرون نهادن مذكور نكته مورد نظر را تقويت نموده است. درباره لفظ رسول نيز بايد گفت بيشتر سورههاي "محمد و فتح" با اين واژه مرتبطاند؛ و ما چون موضوع را به سلسلههاي استخراج شده از اين دو سوره محدود كردهايم لفظهاي بيرون مانده رسول از اين دايره فعلاً درج نگرديد. در صورت مناسب بودن زمان، اسرار موجود در اين موضوع نوشته خواهد شد ان شاء الله.
نكته سوم: "چهار نكته" را به ترتيب زير شامل ميشود:
نكته نخست: لفظ "الله" ٢٨٠٦ مرتبه در قرآن ذكر شده است. لفظ "رحمن" با محاسبه بسم اللهها ١٥٩ بار، لفظ "رحيم" ٢٢٠ بار، لفظ "غفور" ٦١ بار، لفظ "رب" ٨٤٦ بار، لفظ "حكيم" ٨٦ بار، لفظ "عليم" ١٢٦ بار، لفظ "قدير" ٣١ بار،
"هو" در "لا اله الا هو" ٢٦ بار ذكر شده است.
مجموع آيات قرآن ٦٦٦٦ است و تعداد اسماي حسناي ذكر شده در اين صفحه نيز با عدد ٦ مرتبط است. اين مطلب به سرّ مهمي اشارت دارد، فعلاً دربارهاش چيزي گفته نشد.
در عدد لفظ "الله" اسرار و نكات فراواني وجود دارد. از جمله اينكه لفظ "الله" با "رحمن و رحيم و غفور و حكيم" كه بعد از "الله" و "رب" بيشترين تكرار را دارند نيمي از رقم آيات قرآن را تشكيل مي دهد؛ همچنين لفظ "الله" با لفظ "رب" كه به جاي لفظ "الله" به كار ميرود باز هم نيمي از آيات قرآن است؛ اگر چه لفظ "رب" ٨٤٦ بار ذكر شده اما اگر دقت كنيد خواهيد ديد كه ٥٠٠ و اندي بارِ آن به جاي لفظ "الله" به كار رفته است، البته ٢٠٠ و چند بار آن اينطور نيست.
همچنين با عـدد "الله" و "رحـمن" و "رحـيم" و "عليم" و "هُوَ"يي كه در "لا اله الا هو" هست باز هم نيمي از رقم تعداد آيات قرآن به دست ميآيد. تفاوت فقط در عدد چهار است. اگر آن را به جاي "هو" با "قدير" جمع كنيم باز هم رقمي مساوي با نيمي از آيات قرآن به دست ميآيد. تفاوت ٩ است. نكات موجود در مجموع لفظ جلاله فراوان است. فعلاً به بيان همين مقدار اكتفا ميكنيم.
نكته دوم: به اعتبار سورههاست كه در اين بحث هم نكتههاي فراواني وجود دارد. توافقها و تناسبهايي هست كه بر وجود نظم و قصد و ارادهيي دلالت ميكند.
در سوره "بقره" تعداد آيات با رقم تعداد لفظ جلاله مساويست. در چهار مورد تفاوت هست اما در چهار جا، به جاي لفظ "الله" كلمه "هو" آمده است. مانند "هو" در "لا اله الا هو". به اين ترتيب توافق كامل ميشود. در سوره "آل عمران" هم تعداد آيات با رقم لفظ جلاله يكيست. فقط تعداد لفظ جلاله ٢٠٩ مرتبه تكرار شده و تعداد آيات ٢٠٠ است. تفاوت در ٩ است. در چنين مزيتهاي كلامي و نكات بلاغي تفاوتهاي اندك، مشكلي ايجاد نميكند و توافقهاي تقريبي كافيست.
مجموع آيات سورههاي "نساء" و "مائده" و "انعام" با مجموع رقم لفظ جلاله در مجموع آنها مساويست. تعداد آيات ٤٦٤ و عدد الفاظ جلاله ٤٦١ است. اين
رقم با لفظ "الله" در "بسم الله" كامل ميشود. يا مثلاً عدد لفظ جلاله در پنج سوره ابتدايي دو برابر عدد لفظ جلاله در سورههاي "اعراف"، "انفال"، "توبه"، "يونس" و "هود" است. به عبارت ديگر عدد لفظ جلاله در پنج سوره دوم نصف پنج سوره اول است. عدد لفظ جلاله در سورههاي بعدي يعني "يوسف"، "رعد"، "ابراهيم"، "حجر"، و "نحل" نصف آن نصف است. همين وضع در سورههاي "اسراء"، "كهف"، "مريم"، "طه"، "انبيا"، و "حج"
در اين تقسيمات پنجگانه رازي بروز يافت، بدون اطلاع هيچ يك از ما در اينجا شش سوره قيد گرديد. اطمينان يافتيم كه سورهي ششم خارج از اختيارمان و از غيب وارد شده تا سرّ مهم "نصف بودن" به هم نخورد.
نصفِ نصفِ آن نصف است. سورههاي بعد نيز پنج سوره پنج سوره تقريباً با همان نسبت پيش ميروند. البته اندكي فرق و تفاوت وجود دارد. تفاوتهايي كه در چنين مقام خطابي ضرر نخواهند داشت. مثلاً قسمي از آنها ١٢١، قسم ديگر ١٢٥، قسم ديگر ١٥٤ و قسم مشابهاش ١٥٩ است. بعد، پنج سورهيي كه از سوره "زخرف" آغاز ميشود به نصفِ نصفِ نصف آن نصف كاهش مييابد. پنج سورهيي كه از سوره "نجم" آغاز ميشوند نصف آن نصفِ نصفِ نصفِ نصف است. اينها البته تقريبيست. تفاوتهاي جزيي و اندك در چنين مقامهاي خطابي ضرري نخواهند داشت. سپس در سورههاي پنجگانه كوچك بعدي فقط در سه تا از آن پنجگانهها ٣ لفظ جلاله دارد. اين وضع نشان ميدهد كه در عدد لفظ جلاله تصادفي در كار نيست و عددهايشان با حكمت و نظمي مشخص تعيين شده است.
سومين نكته لفظ الله: ناظر بر نسبت صفحات است.
به اين ترتيب كه عدد لفظ جلاله در يك صفحه از قرآن، با طرف سمت راست آن و با صفحه مقابل سمت راست آن و گاه با صفحه مقابل سمت چپ آن و پشت صفحه مقابل سمت چپ هماهنگي و تناسب دارد. من در نسخه قرآني كه خود دارم اين تناسب را بررسي كردم. غالباً تناسب و توافقي با نسبت عددي بسيار زيبايي ديدم. در همان نسخه علامتهايي هم گذاشتم. در بسياري از موارد مساوي
هستند. برخي اوقات هم نصف يا يك سوم ميشود. وضعيتي وجود دارد كه انسان وجود حكمت و نظم را احساس ميكند.
نكته چهارم: تناسبهاي موجود در صفحهي واحد است. با برادرانم سه چهار نسخه را مقابله كرديم. مطمئن شديم كه در همهي آنها تناسبات مطلوب وجود دارد. فقط از آنجا كه نسخه برداران چاپخانه در پي مقاصد ديگري هستند نظم موجود در توافقها و تناسبها در اين قبيل نسخهها اندكي به هم خورده است. اگر اينها هم تنظيم شوند به جز استثناهاي بسيار نادر، تناسبهايي در ارتباط با ٢٨٠٦ لفظ جلاله مشاهده خواهد شد. در اين مطلب شعله اعجاز ميدرخشد، زيرا انديشه بشر قادر به احاطه بر اين صحيفه بزرگ و گسترده نيست و نميتواند در آن دخالتي كند. دست تصادف نيز به اين وضعيت معنيدار و حكيمانه نميرسد.
براي روشنتر كردن نكته چهارم قرار گذاشتهايم مصحف جديدي نگاشته شود تا علاوه بر محافظت از همان صفحات و سطورِ بيشترين مصحفهاي منتشر شده، بي نظميهايي را كه تحت تأثير بيتوجهي صنعت كاران حاصل شده تنظيم كنند و نظم واقعي تناسبها و توافقها ان شاء الله نشان داده شود... و نشان داده شد.
اَللّهُمَّ يَا مُنْزِلَ الْقُرْآنِ بِحَقِّ الْقُرْآنِ فَهِّمْنَا اَسْرَارَ الْقُرْآنِ مَادَارَ الْقَمَرَانِ وَ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَنْزَلْتَ عَلَيْهِ الْقُـرْآنَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَـحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِيـنَ".
* * *
بخش پنجم كه رساله پنجم است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ . . .
الي آخر آيه (نور:٣٥)
نوري از انوار اسرار فراوان آيه نوراني فوق را در ماه مبارك رمضان در حالتي روحاني احساس كردم، در عالم خيال ديدم كه:
همه موجودات ذي حيات در برابر حضرت حق مناجاتي همچون مناجات مشهور "اويس قرني" كه ميگفت:
اِلهِى اَنْتَ رَبِّى وَ اَنَا الْعَبْدُ، وَ اَنْتَ الْخَالِقُ وَ اَنَا الْمَخْلُوقُ، وَ اَنْتَ الرَّزَّاقُ وَ اَنَا الْمَرْزُوقُ،... الخ
سر دادهاند و واقعهيي قلبي و خيالي موجب اطمينانم شد كه نورانيت هر يك از هجده هزار عالم يك اسم الهيست.
ديدم اين عالم مانند يك غنچهي گلِ در هم تنيده با برگهاي فراوان، پيچيده در هزاران پرده بود، عوالمي را در اين عالم ديدم كه مرتبه مرتبه زير يكديگر پنهان بودند. هر پرده كه گشوده مي شد عالم ديگري را ميديدم كه آيهي بعدِ آيهي نور آن را تصوير ميكرد:
أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ
(نور: ٤٠)
عالم مذكور در ظلمات و وحشت و تاريكي ترسناكي برايم نمايان شد. در يك لحظه جلوه يك اسم الهي همچون نور عظيمي به نظر ميرسيد و همه جا را روشن ميكرد. وقتي پردهيي در برابر عقل گشوده ميشد، در برابر خيال عالم ديگري به واسطه غفلت تاريك ديده ميشد در اين حال يكي از اسمهاي الهي همچون خورشيد تجلي ميكرد و به عالم مذكور سراسر روشنايي ميداد و هكذا... اين سير قلبي و سياحت خيالي مدت زيادي ادامه يافت. مثلاًوقتي عالم حيوانات را مشاهده كردم ضعف و ناتواني آنها همراه با نيازهاي بيپايان و گرسنگي شديدشان
موجب شد عالمشان را بسيار تاريك و حزين ببينم. ناگهان اسم رحمان در برج رزاق (يعني در معناي روزي دهنده) چون خورشيد تابان طلوع كرد و آن عالم را سراسر با نور رحمت زينت بخشيد.
سپس در عالم حيوانات، عالم ديگري را ديدم كه تولهها و نوزادان با عجز و ناتواني و نيازمندي در آن دست و پا ميزدند؛ عالمي بود حزين و غرق تاريكي كه ترحم هر كس را بر ميانگيخت. ناگهان اسم رحيم در برج شفقت طلوع كرد و آن عالم را چنان زيبا و دلنشين روشن نمود كه قطرات اشك ناشي از حزن و اندوه و شكوا را به اشك شوقِ حاصل از فرح و سرور و شكر تبديل كرد.
بعد پرده ديگري مانند پرده سينما گشوده شد و عالم انساني را ديدم. اين عالم را آن قدر ظلماني و تاريك و ترسناك مشاهده كردم كه وحشت زده فرياد كشيدم "واي". چون ديدم علاوه بر آمال و آروزهاي انسان كه تا ابد امتداد مييابد و تصورات و انديشههاي او كه كائنات را به احاطه در ميآورد و همتها و استعدادهاي او كه واقعاً در پي بقاي ابدي و سعادت هميشگي و بهشت مي باشد و فقر و نيازمندي و ضعف و ناتوانياش كه متوجه مقاصد و مطالبات بيحد و حصر است؛ و علاوه بر دشمنان و مصايبي كه به او هجوم ميآورند، با عمري به غايت كوتاه، با حياتي پر دغدغه، معيشتي كاملاً پريشان، غرق در بلاي فراق و زوال متمادي كه دردناك ترين و وحشتناكترين حالت براي قلب است، ديدم او به گور و گورستاني خيره شده كه براي اهل غفلت دري به سوي ظلمات ابديست؛ آنها يك به يك و گروه به گروه داخل آن چاه ظلمات مي شدند. لحظهيي كه اين عالم را در اين ظلمات ديدم قلب و روح و عقل و همه لطايف انسانيام و شايد همه ذرات وجودم آماده هق هق گريستن بودند كه ناگهان اسم عادل حضرت حق در برج حكيم، اسم رحمان در برج كريم، اسم رحيم در برج (يعني در معناي) غفور، اسم باعث در برج وارث، اسم محيي در برج محسن، و اسم رب در برج مالك طلوع كردند و بسياري از عوالم موجود در آن عالم انساني را روشن كرده، نورانيت بخشيدند. و از عالم نوراني آخرت دريچه هايي گشودند و به آن دنياي تاريك انسانها نور پراكندند.
آنگاه پردهي باشكوه ديگري كنار رفت و عالم زمين ديده شد. قوانين علمي تاريك فلسفه، عالم دهشتناكي را به خيال نشان داد. وضعيت نوع بشر بيچارهيي را كه بر زمين و فضاي لايتناهي عالم سياحت ميكند در ظلماتي وحشتناك ديدم؛ او بر زمينيست كه با سرعتي هفتاد برابر گلوله توپ در گردش است و مسافتي بيست و پنج هزار ساله را در يك سال طي ميكند؛ زميني كه سالمند است و سن زيادي از آن گذشته و دروناش داراي زلزله است و همواره مستعد متلاشي و تكه تكه شدن است. سرم به دَوَران افتاد و چشمانم سياهي رفت. ناگهان اسمهاي "قدير"، "عليم"، "رب"، "الله"، "رب السموات و الارض" و "مسخر الشمس و القمرِ" آفريننده زمين و آسمانها در برج رحمت و عظمت و ربوبيت طلوع كردند. عالم مذكور را چنان درخشان نمودند كه در آن حال كره زمين را چون يك كشتي تفريحي كاملاً منظم، مسخر، تمام و كمال، دوست داشتني و توأم با آسايش ديدم كه براي تجارت و لذت و گردش مهيا شده بود.
خلاصه: هر يك از هزار و يك اسم الهي كه متوجه كائنات بود همچون خورشيد، عالمي را و عالمهاي درون آن عالم را روشن و منور ميكرد. به لحاظ سرّ احديت در درون جلوه هر اسم، جلوههاي اسماي ديگر نيز تا حدودي مشاهده ميشد.
بعد، قلب، چون در وراي هر ظلمت نورهايي را به تفكيك ميديد اشتياقش به سياحت فزوني مييافت. خواست سوار بر خيال به آسمان صعود كند. در آن لحظه پرده گستردهي ديگري گشوده شد. قلب وارد عالم سماوات شد و ديد ستارگان نورانياي كه به صورت متبسم مشاهده ميشوند از كره زمين بسيار بزرگترند و با سرعت بيشتري از زمين در درون هم ميگردند و ميچرخند. ديد اگر يكي از آنها فقط يك دقيقه راه خود را به خطا برود با ديگري برخورد خواهد كرد و چنان منفجر خواهد شد كه كائنات هراسان شده عالم را ويران خواهد كرد. نور نه بلكه آتش ميپراكندند، نه با تبسم كه به طرز ترسناكي به من چشم دوختند. آسمانها را بياندازه بزرگ، گسترده و خالي، تهي و در ظلمات حيرت و وحشت ديـدم. از رفتنم هـزار بار احسـاس پشـيماني ميكـردم. ناگـهان اسـماي حسـناي
رَبُّ الّسماواتِ و الارض و رَبُّ الملائِكةِ وَ الّروحِ در برج وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ و سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ با جلوههايشان ظهور كردند. بدين معنا ستارگاني كه تاريكي و ظلمات آنها را فرا گرفته بود هر يك لمعهيي از آن انوار عظيم گرفتند و عالم سماوات روشن شد، تو گويي چراغهايي برقي به عدد ستارگان افروختند. سماواتي كه توهم ميشد تهي و خالياند آكنده از فرشتگان و روحانيون شد و نشاطي يافت. خورشيدها و ستارگان را ـ كه در حكم لشكري از لشكرهاي بيشمار سلطان ازل و ابد بودند ـ در حالي ديدم كه گويا رزمايشي عالي اجرا ميكنند و به اين ترتيب حشمت و شعشعه ربوبيت آن سلطان ذوالجلال را به نمايش ميگذاشتند. با تمام توان و اگر ممكن ميشد با تمام ذرات وجودم و اگر به صداي من گوش فرا ميدادند، به زبان تمام مخلوقات ميگفتم؛ و به نام همه آنها نيز گفتم:
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ
(نور: ٣٥)
آيه فوق را خواندم، برگشتم، پايين آمدم، به خود آمدم و گفتم:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ علي نورِ الايمان و القرآن
* * *
بخش ششم كه رساله ششم است
(اين متن براي بيدار باش شاگردان و خادمان قرآن حكيم و براي اينكه فـريب نخـورند نوشـته شد.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ
(هود: ١١٣)
اين بخش ششم ان شاء الله شش دسيسهي شياطين انس و جن را عقيم نموده و شش راه از راههاي هجوم آنها را مي بندد.
دسيسه نخست: شيطان انس طبق درسي كه از شيطان جن ميگيرد ميخواهد خادمان فداكار حزب القرآن را به واسطه حب جاه فريب داده و آنها را از آن خدمت مقدس و جهاد معنوي عظيم منصرف كند.
بدين ترتيب كه: حرص شهرت و خودنمايي كه حب جاه ناميده ميشود و در نظر مردم صاحب مقام و منزلتي شدن و خود را رياكارانه به خلق نشان دادن كه شأن و شرف خوانده ميشود در هر فرد اهل دنيا به صورت جزيي يا كلي وجود دارد. حتي حس شهرت طلبي او را تا جايي سوق ميدهد كه حاضر ميشود زندگياش را فدا كند. اين حس براي اهل آخرت بسيار خطرناك و براي اهل دنيا نيز بسيار پر دغدغه است. نيز منشأ بسياري از اخلاق نكوهيده ميباشد و بزرگترين نقطه ضعف آدميان است. به عبارت ديگر با تعريف و تمجيد كسي و جذب او به خود و نوازش حس شهرت طلبياش ميتوان او را به خود وابسته كرد؛ در عين حال با همين روش ميتوان او را مغلوب نمود. بيشترين ترسي كه دارم احتمال استفاده ملحدان از همين نقطه ضعف برادرانم است. اين وضع بسياري اوقات مرا به فكر فرو ميبرد. برخي از دوستان بيچارهام را كه البته دوستان واقعي من نبودند به همان صورت كه گفتم جذب كردند و به لحاظ معنا آنها را گرفتار خطر و تهلكه نمودند.
آن بيچارگان ميگفتند: "قلب ما همراه استاد است" و گمان ميكردند خطري آنها را تهديد نميكند. اما كسي كه در مسير تقويت جريان الحاد تلاش ميكند و فريب تبليغات آنها را ميخورد و شايد بدون آگاهي در خبرچيني هم از او استفاده مي كنند ميگويد:"قلب من صاف و نسبت به راه و روش استادم صادق است." سخن چنين كسي مانند وضعيت كسيست كه هنگام نماز نميتواند جلوي باد شكم خود را بگيرد، و خارج شده حدث واقع ميشود. وقتي به او ميگويند نمازت باطل شده است؛ ميگويد:"چرا باطل شود قلب من كه صاف است."
اي برادران و دوستان من كه در خدمت قرآن هستيد! به خبرچينان دسيسهگر اهل دنيا و مبلغان اهل ضلالت و شاگردان شيطان ـ كه از همين مسير حب جاه وارد ميشوند ـ بگوييد:"اولاً رضاي الهي و التفات رحماني و قبول رباني چنان مقاميست كه توجه و تمجيد و تقدير انسانها در برابرش حكم ذره را دارد. اگر توجه رحمت الهي وجود داشته باشد كافيست. ثانياً توجه انسانها از آن نظر كه بازتاب رحمت الهي و سايه آن است مقبول ميباشد؛ و گرنه چيزي نيست كه ارزش خواستن داشته باشد، زيرا در آستانه ورود به قبر از بين ميرود و پشيزي ارزش ندارد!"
حس حب جاه اگر سركوب نشود و از بين نرود انسان بايد جهت آن را به سوي ديگري برگرداند. بنابر سّر موجود در تمثيلي كه بيان ميشود براي كسب ثواب اخروي و به نيت كسب دعاي برخي و براي حُسن تأثيرِ خدمت ممكن است حس مذكور جهت مشروعي داشته باشد.
مثلاً فرض كنيد مسجد اياصوفيه زماني كه مملو از شخصيتهاي بزرگوار اهل فضل و كمال است، چند بچهي بازيگوش و نوجوانِ بيادب و نادان در ايوان و جلوي درها باشند و در آن سو نزديك پنجرهها نيز تماشاگراني از اجنبيان خوشگذران ايستاده باشند. حالا اگر فردي وارد مسجد شود و به ميان جماعت برود و با صداي دلنشين عُشري از قرآن را تلاوت كند و با اين كار نظر هزاران نفر را به خود جلب كند، اين كار به واسطه حُسن توجه و با دعايي معنوي، ثوابي نصيب او خواهد كرد. ليكن اين وضع خوشايندِ بچههاي بازيگوش و ملحدان در به در و اجانبِ اندك نخواهد بود. حال اگر فردي كه وارد آن مسجد مبارك شد و به
ميان آن جماعت عظيم رفت، فرياد كنان شروع به خواندن ترانههاي مبتذل و بيادبانه و ناسزاگونه كند، برقصد و بالا و پايين بپرد، طبيعيست كه بچههاي بازيگوش را خواهد خنداند و بيادبان در به در را نيز خشنود خواهد كرد؛ چرا كه آنها را تشويق به فحشا نموده است همينطور اجنبيان هم كه شاهد قصور مسلمانان بودهاند لذت خواهند برد و لبخندهاي تمسخرآميز خواهند زد. البته فرد مذكور با نفرت و نظر تحقيرآميز جماعت معظم و محترم مسجد مواجه ميشود. او ديگر در نظر جماعت مسجد تا درجه سقوط در اسفل سافلين پست ديده خواهد شد.
جهان اسلام و آسيا درست مانند همين مثال، مسجد بسيار بزرگيست. اهل ايمان و حقيقتش نيز مانند همان جماعت محترم داخل مسجد ميباشند. بچههاي بازيگوش نيز متملقاني هستند كه عقل و درك شان به قدر كودكان است. بيادبان در به در هم بيدينان و بيملّيتها و فرنگ مشرباناند. تماشاگران اجنبي نيز روزنامه نگاراني هستند كه انديشه اجنبيان را نشر ميدهند. هر فرد مسلمان مخصوصاً اگر اهل فضل و كمال باشد در اين مسجد نسبت به مرتبهيي كه دارد موقعيت خواهد داشت؛ او را خواهند ديد و نظرها را به خود جلب خواهد كرد. اگر رفتار و حركات او در مسير اخلاص و رضاي الهي ـ كه از اسرار اساسي مسلمانيست ـ و مبتني بر احكام و حقايق مقدسي باشد كه قرآن حكيم تعليم ميدهد و اگر آيات قرآني را به لحاظ معنا و به زبان حال بخواند در آن صورت شامل دعايي ميشود كه ورد زبان همه آحاد ملت اسلام است:
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ
و از دعاي مذكور سهم برده، و با همه مسلمانان پيوند برادرانه خواهد داشت. البته اين امر در نظر برخي گمراهان ـ كه از نوع حيوانات مضر ميباشند ـ و همچنين از نظر برخي نادانان كه مانند كودكان ريشدار هستند ارزشي ندارد. فرد اگر راه درخشان همه نياكانش را كه مدار شرف ميداند، و همه گذشتگانش را كه مايه سربلندي اوست، و سلف صالح را كه به لحاظ روحي نقطه استناد ميداند ترك نموده و مشغول كارها و حركات مبتني بر هوا و هوس و ريا و شهرت و بدعت شود
به لحاظ معنا در نظر همه كساني كه اهل حقيقت و ايمان هستند به پست ترين نقطه سقوط ميكند. براساس سرّ
اِتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ
فرد مؤمن هر قدر هم كه عامي و جاهل باشد و عقلش قدرت ادراك نداشته باشد قلب او اگر با اشخاص خودنما روبهرو شود سردي حس كرده و معناً از آنها متنفر خواهد شد.
فرد مبتلا به شهرت طلبي و مفتون حب جاه (فرد دوم) در نظر جماعتي عظيم به اسفل سالفين سقوط ميكند. اما در نظر برخي در به در بيارزش و اهل هذيان و استهزا موقعيتي گذرا و منحوس به دست ميآورد.
براساس سرّ
اَلْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ
(زخرف: ٦٧)در دنيا ضرر، در برزخ عذاب و برخي دوستان دروغين را ـ كه در آخرت دشمن او ميشوند ـ مييابد.
فردي كه صورت اول را دارد فرضاً اگر حب جاه را از دل بيرون نكند به شرط اين كه اخلاص و رضاي الهي را اساس قرار دهد و حب جاه هدفش نباشد مقام معنوي مشروعي به دست آورده و مرتبهي باشكوهي به او تعلق ميگيرد؛ طوري كه آن حس جاه طلبي را كاملاً سيراب ميكند. چنين كسي چيز بسيار اندك و بياهميتي از دست ميدهد و در مقابل، چيزهاي بسيار باارزش و بيضرر به دست ميآورد. مثل اين است كه چند مار را از خود دور ميكند و به عوض آن مخلوقات بسيار ارجمندي را به عنوان دوست پيدا كرده و با آنها مأنوس ميشود. يا زنبورهاي بزرگ نيشدار سياه را فراري داده و زنبورهاي عسل، اين شربتداران رحمت الهي را به خود جذب ميكند. چنان دوستاني مييابد كه گويي از دستانش عسل تناول ميكند؛ از دعاي هميشگي آنها بهره مند شده و از اطراف و اكناف جهان اسلام فيضي چون آب كوثر را به روح او مينوشانند و در دفتر اعمال او ثبت ميكنند.
زماني فرد كوچكي كه مقام بزرگي را در دنيا اشغال كرده بود با قباحتي كه در مسير شهرت پرستي مرتكب شد در نظر جهان اسلام مورد تمسخر واقع گرديد و
من همان مثال ياد شده را برايش بيان كردم و بر سرش كوفتم. تكانش داد، اما چون من هنوز خود را از حب جاه رها نكرده بودم هشدارم موجب بيداري او نشد.
دسيسه دوم: مهمترين و اساسيترينِ حس در انسان حس خوف است. دسيسهگران ستمگر از نقطه ضعف ترس بسيار استفاده ميكنند. آنها به اين وسيله ترسوها را تحت كنترل خود در ميآورند. خبرچينان اهل دنيا و مبلغان اهل ضلالت از اين نقطه ضعف عوام و مخصوصاً علما بسيار استفاده ميكنند. آنها را ترسانده و قوه توهمشان را تحريك ميكنند.
مثلاً دسيسهگري را فرض كنيد كه ميخواهد فردي را بر بام به خطر اندازد؛ چيزي را كه در نظر فرد متوهم خطرناك است به او نشان ميدهد، قوه وهم او را تحريك كرده و او را ترسان ترسان تا كنار بام ميكشاند و دست آخر نيز او را به پايين پرتاب كرده و گردنش را ميشكند. درست به همين شكل باعث ميشوند با اوهام بسيار بياهميت چيزهاي بسيار بااهميت از بين بروند. گاه برخي براي رهايي از نيش پشه طعمه مار ميشوند.
زماني شخص مهمي ـ كه خدا رحمتش كند ـ از سوار شدن بر قايق هراس داشت. عصر يك روز با او از استانبول تا پل رفتيم. لازم بود سوار قايق شويم. اتومبيل نبود. بايد به محله سلطان ايوب ميرفتيم. اصرار كردم سوار قايق شويم.
گفت:"ميترسم غرق شويم."
گفتم:"در اين خليج تقريباً چند قايق هست؟"
گفت: "شايد هزار تا باشد."
گفتم:"در سال چند قايق غرق ميشود؟"
گفت:"يكي دو تا، بعضي سالها هم هيچ قايقي غرق نميشود."
گفتم:"يك سال چند روز است؟"
گفت:"سيصد و شصت روز"
گفتم: "احتمال غرق شدن كه قوه وهمات را تحريك كرده، و تو را ميترساند يك در سيصد و شصت هزار است. كسي كه از اين احتمال بترسد انسان نيست، حيوان هم نميتواند باشد."
باز به او گفتم:"فكر ميكني چند سال زنده خواهي بود؟"
گفت:"من پيرم ممكن است ده سال ديگر زنده باشم."
گفتم:"زمان مرگ پنهان است لذا هر روز احتمال مرگ وجود دارد، يعني در هر روز از سه هزار و ششصد روز احتمال مردن هست؛ بنابراين مانند مردن با قايق نيست كه احتمالش يك در سيصد هزار باشد؛ اينجا احتمال مردن در هر روز يك از سه هزار است. پس بايد بر خود بلرزي و گريه كني و وصيتات را بنويسي!" عقلش سر جايش آمد و در حالي كه ميلرزيد او را سوار قايق كردم.
در قايق به او گفتم:"حضرت حق حس ترس را براي حفاظت از حيات و زندگي در انسان گذاشته است نه براي تخريب و از بين بردن زندگي. خداوند اين حالت را براي سنگين و مشكل و دردناك و عذابآور كردن زندگي به ما نداده است. ترس و واهمه اگر براي احتمال يك از دو و سه و چهار باشد حتي از پنج و شش باشد ميتواند ترس محتاطانهي مشروع تلقي شود. اما ترسيدن از چيزي كه احتمالش يك از بيست و سي و چهل باشد وهم است و زندگي را عذابآور ميكند".
اينك برادران من! اگر چاپلوسان اهل الحاد حملهور شوند تا شما را بترسانند و از جهاد معنوي و مقدس تان منصرف كنند به آنها بگوييد:"ما حزب القرانيم و براساس سرّ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ در قلعهي قرآن به سر ميبريم.
حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
برج و باروي محكمي در اطراف ماست. از ترس اين كه خطري زندگي فاني و كوتاه ما را با احتمال يك در هزار تهديد كند نميتوانيد ما را به اختيار خودمان به راهي بكشانيد كه با احتمال صد هزار در صد به حيات جاودانمان ضرر خواهد زد." بگوييد:"به خاطر سعيد نورسي كه در خدمت قرآني دوستمان است و در اتخاذ تدابير لازم براي اين خدمت مقدس مسؤولمان ميباشد كدام يك از اهل حق كه مانند ما در راه حق با او دوستي ميكنند ضرري ديدهاند؟ كدام يك از طلبههاي خاص او دچار بلايي شده كه ما هم ببينيم و با چنين احتمالي پريشان خاطر شويم؟ اين برادر ما هزاران دوست و برادر اخروي دارد. با اينكه بيست سي سال در امور اجتماعي به صورت مؤثري فعاليت داشت
ما هيچ گاه نشنيدهايم برادري به خاطر او متضرر شده باشد. مخصوصاً در آن زمان چماق سياست به دست داشت و امروز به جاي آن داراي نور حقيقت است؛ اگر چه او را نيز در گذشته متهم به دخالت در واقعه ٣١ مارس كردند و برخي دوستانش را هم تحت فشار قرار دادند اما بعدها روشن شد كه موضوع از سوي ديگران مطرح شده بود. دوستان او نه به خاطر او كه به دليل دشمنان او دچار دردسر شدند. وانگهي او در همان زمان نيز بسياري از دوستانش را رهانيد؛ بنابراين نبايد به ذهن شياطيني چون شما بيايد كه ما با واهمهي احتمال يك در هزار نَه، بلكه با احتمال يك در هزارها اين گنجينه ابدي را از دست بدهيم." دوستان! اينها را بايد به چاپلوسان اهل ضلالت بگوييد، بر دهانشان بكوبيد و آنها را از خود طرد كنيد.
به آن متملقان بگوييد "ما اگر ذرهيي عقل داشته باشيم حتي اگر به جاي احتمال يك در صد هزار قرار باشد هلاكتي با احتمال صد در صد رخ دهد، نخواهيم ترسيد و او را رها نكرده و نخواهيم گريخت." زيرا به كرات ديده شده و ميشود كساني كه در زمان خطر به برادر بزرگ يا استاد خود خيانت كردهاند بلا و مصيبتي كه ميآيد پيش از ديگران به آنها صدمه ميزند. وانگهي آنها بدون هيچ رحم و مروتي مجازات شده و به چشم حقارت به آنها نگاه كردهاند. هم جسم آنها مرده و هم روحشان بر اثر ذلت و به لحاظ معنا مرده است. مجازات كنندگان آنها هيچ رحم و مروتي در دلشان احساس نميكنند، زيرا معتقدند "مادام كه اينان به استاد صادق و مشفقشان خيانت ميكنند معلوم است كه بسيار پست و شايسته تحقيرند نه محبت و دلسوزي".
حال كه حقيقت چنين است بايد گفت اگر فرد ظالم و بي وجداني كسي را بر زمين افكند و طوري رفتار كند كه گويا واقعاً ميخواهد با لگد سرش را له كند، و فردي كه روي زمين افتاده است اگر در اين حالت پاي آن ستمگر وحشي را ببوسد دچار ذلتي ميشود كه به واسطه آن قلبش پيش از سرش له ميشود، و روحش پيش از پيكرش ميميرد. هم سرش را از دست ميدهد و هم عزت و آبرويش را. او همچنين با ضعف نشان دادن در برابر آن جانور وحشي او را در له كردن خود تشجيع ميكند. فرد مظلومي كه زير پاي اوست اگر بر صورتش خدو
اندازد قلب و روح خود را نجات خواهد داد و پيكرش جنازه يك شهيد مظلوم خواهد بود. آري، تف بر صورت ستمگران بيحيا !...
زماني كه دولت انگلستان توپهاي تنگه استانبول را تخريب كرد و بر شهر استيلا يافت، از سوي مقام روحاني كليساي آنگليكان ـ كه بالاترين اداره ديني آن دولت بود ـ از مشيخت اسلامي شش سؤال ديني پرسيده شد. من هم در آن دوره عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم. به من گفتند به آنها جوابي بده. آنها براي شش سؤالشان پاسخي با ششصد كلمه ميخواهند، گفتم:"من نَه با ششصد كلمه و نَه با شش كلمه و نه حتي با يك كلمه؛ من با خدويي به آنها جواب ميدهم! زيرا دولت انگليس پايش را بر گردن ما گذاشته و فشار ميدهد و مقام روحاني آنها در اين مقطع مغرورانه از ما سؤال ميكند. بر صورت چنين كسي بايد آب دهان انداخت." تف بر چهره بيرحم ستمگران...! اينك ميگويم:
اي برادرانام! زماني كه دولت ستمگري چون انگلستان (بر ميهن ما) سيطره يافته بود و در حالي كه احتمال خطر صد در صد بود در مبارزه با آنها بدين شيوه ـ يعني به زبان چاپ و نشر ـ حفاظت قرآني برايم كفايت كرد. براي شما نيز در مقابل خسارتهاي ناشي از دست ظالمان بياهميت ـ در حالي كه احتمال خطر يك درصد است ـ بيترديد صد مرتبه بيشتر كافي خواهد بود.
نيز اي برادران من! خيلي از شما خدمت سربازي را انجام دادهايد. آنهايي هم كه انجام ندادهاند حتماً شنيدهاند؛ و اگر نشنيدهاند از من بشنوند"بيشتر، كساني زخمي ميشوند كه سنگر خود را رها كرده ميگريزند. كمترين مجروح و زخمي نيز از آن كسانيست كه در سنگر خود باقي ميمانند."
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ
(جمعه: ٨)
با معناي اشاري نشان ميدهد كه"فراريها با فرارشان بيشتر به استقبال مرگ ميروند".
سومين دسيسه شيطاني: به دليل طمع خيليها را شكار ميكنند.
با براهين قطعياي كه از آيات و بيّنات قرآن حكيم استفاضه كردهايم در بسياري از رسالهها اثبات كردهايم كه "رزق مشروع به درجه اقتدار و اختيار
بستگي ندارد بلكه نسبت به ميزان عجز و افتقار عطا ميشود." اشارات و امارات و دلايل فراواني وجود دارند كه نشاندهنده اين حقيقت ميباشند، از جمله آنها:
درختان كه نوعي ذي حيات نيازمند رزق و روزي هستند در جاي خود ميمانند و رزق به سراغ آنها ميرود، اما حيوانات كه با حرص در پي تأمين رزقشان ميدوند داراي تغذيه كاملي مانند درختان نيستند.
در ميان حيوانات ماهي را در نظر بگيريد كه نادانترين و ضعيفترين است و در ميان شنها زيست ميكند و با اين حال تغذيهاش عاليست و معمولاً چاق و چله ديده ميشود؛ از طرف ديگر حيوانات تيزهوش و مقتدري مانند روباه و ميمون را تصور كنيد كه به دليل سوء تغذيه معمولاً لاغر و ضعيفاند؛ اينها نشان ميدهد كهواسطه رزق، اقتدار و توانايي نيست بلكه افتقار و نياز است.
حُسن معيشت نوزاد انسان يا حيوان و اينكه لطيفترين هديه خزانه رحمت الهي يعني شير آن هم از جايي كه فكرش را هم نميكنند به دليل عجز و ضعفشان و براساس شفقت الهي به آنان احسان ميشود؛ در حالي كه جانوران وحشي با ضيق معيشت مواجهاند؛ نشان ميدهد كه وسيله رزق حلال، عجز و افتقار است نه هوش و اقتدار.
در جهان كسي بيشتر از ملت يهود ـ كه در ميان ملتها به شدتِ حرص مشهورند ـ به دنبال رزق نيستند. اين در حاليست كه آنها بيش از ملتهاي ديگر دچار ذلت و خوارياند و با سوء معيشت روبهرو هستند. پولداران يهودي نيز مانند تهيدستان زندگي ميكنند. اصولاً مالي را كه از راههاي نامشروع مانند ربا به دست ميآورند نميتوان رزق حلال خواند، لذا اين مطلب صدمهيي به بحث ما نميزند.
فقر و تهيدستي بسياري از اديبان و علما و از سوي ديگر ثروت و دارايي بسياري از ساده لوحان نشان ميدهد كهعامل جلب رزق، هوش و اقتدار نيست بلكه عجز و افتقار است؛ تسليمي متوكلانه و دعاييست به زبان قال و حال و فعل. لذا آيهي
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ
(ذاريات: ٥٨) كه حقيقت مذكور را اعلام ميدارد برهاني چنان قوي و متين براي مدعاي ماست كه توسط تمام نباتات و حيوانات و
اطفال بر زبان رانده ميشود. هر گروهِ خواهان رزق، آيه فوق را با زبان حال سر ميدهد.
مادام كه رزق، مقدر است و احسان ميشود، عطا كننده نيز حضرت حق ميباشد و او هم رحيم است هم كريم؛ كسي كه براي قبول مالي حرام و بيبركت و نحس آبروي خود را ميبرد و وجدان خود و بلكه مقدساتاش را رشوه ميدهد و در واقع رحمت الهي را مورد اتهام قرار داده، و كرم او را دست كم ميگيرد بايد فكر كند و بداند مرتكب چه ديوانگي مضاعفي ميشود.
آري، اهل دنيا مخصوصاً اهل ضلالت پول خود را ارزان نميدهد بلكه بسيار گران مي فروشد. آنان گاه در برابر مالي كه تا حدودي كمكيست براي يك سال زندگي دنيوي، وسيله تخريب حيات بيپايان اخروي ميشوند. با حرص و آزي پست غضب الهي را به سوي خود جلب كرده و سعي ميكنند رضاي اهل ضلالت را به دست آورند.
برادران من! اگر اهل دنيا و چاپلوسان آنها و اهل ضلالت و منافقانشان شما را از راه طمع ـ كه نقطه ضعف انسان است ـ گرفتار كردند به حقيقت پيشين فكر كنيد و اين برادر فقيرتان را الگو قرار دهيد. با تمام توان به شما اطمينان ميدهم كهقناعت و ميانهروي بيش از حقوق و درآمد موجب تداوم حيات و زندگاني شما شده و رزق و روزيتان را تأمين خواهد كرد. مخصوصاً در مقابل پول نامشروعي كه به شما ميدهند بهايي هزار برابر بيشتر خواهند خواست. نيز ميتواند در برابر خدمت قرآني كه هر ساعتش خزانه ابدي را به رويتان ميگشايد مانعي يا وقفهيي ايجاد كند. اين، چنان خسارت و خلأييست كه اگر ماهانه هزاران حقوق هم داده شود نميتوان جاي آن را پر كرد.
يادآوري: اهل ضلالت چون ياراي مقابله با حقايق ايماني و قرآني ـ كه از قرآن حكيم اخذ كرده و نشر دادهايم ـ ندارند با نفاق و دسيسه دام حيله و اغفال را به كار ميگيرند. ميخواهند دوستان را از طريق طمع و خوف و حب جاه فريب دهند و مرا نيز با برخي نسبتها بدنام كنند.ما در خدمت مقدسمان هميشه مثبت حركت
ميكنيم، ليكن متأسفانه وظيفه دفع موانعي كه در امور خير است گاه ما را به سوي حركت منفي سوق ميدهد.
به همين دليل در برابر تبليغات حيلهگرانه اهل نفاق با همان سه نقطهي ذكر شده برادرانم را ايقاظ كرده و براي دفع هجوم به آنها تلاش ميكنم.
فعلاً يكي از حملههاي مهم متوجه شخص من است. ميگويند:"سعيد كُرد است چرا تا اين حد به او احترام ميگذاريد و در پياش ميافتيد؟"
لذا براي ساكت كردن اين قبيل حريفان، چهارمين دسيسه شيطاني را ناچار با زبان سعيد قديمي بيان ميكنم:
چهارمين دسيسه شيطاني: برخي ملحدان ـ كه با تبليغات منفي بر من حمله ميكنند و موقعيتهاي مهمي را هم اشغال كردهاند ـ با تلقين شيطان و القائات اهل ضلالت، براي فريب برادران و تحريك احساسات ملي آنها ميگويند:"شما تُرك هستيد. در بين تُركها هم ما شاء الله تا بخواهيد اهل كمال و عالمان هر رشتهيي وجود دارد. سعيد يك كُرد است. تشريك مساعي با كسي كه از مليت شما نيست منافي حميت ملي شماست".
پاسخ: اي ملحد بيچاره! من خدا را شكر مسلمان هستم. ملت مقدس من هم در هر زمان سيصد و پنجاه ميليون جمعيت دارد. صد هزار بار به خدا پناه ميبرم از اين كه بخواهم سيصد و پنجاه ميليون برادر را ـ كه اكثريت مطلق كُردها را هم شامل ميشود ـ و چنين اخوت ابدي را ايجاد كرده و با دعاهايشان به من مدد ميرسانند در راه قوم و فكر نژادپرستي فدا كنم و به جاي آن برادرانِ بيشمار ارجمند بخواهم اشخاص محدودي را كه نام كُرد دارند و نژادشان كُرديست و به جريانهاي بيدين يا بيمذهب پيوستهاند كسب كنم.
اي ملحد! نادانهايي چون تو ميتوانند براي كسب اخوت گذراي كفار مجار يا چند ترك بيدين و غربزده ـ كه حتي در دنيا هم بيفايده است ـ اخوت ماندگار و ابدي سيصد و پنجاه ميليون انسان واقعي و نوراني و نافع را از دست بدهند. در مسأله سوم مكتوب "بيست و ششم" ماهيت مليت منفي و ضررهايش را با دليل
بيان كردهايم لذا (خواننده را) بدانجا ارجاع داده و فقط حقيقتي را كه در انتهاي مسأله سوم به اجمال بيان كردهايم به شرح زير كمي توضيح ميدهيم:
به ملحدان حميت فروشي (ظاهراً باغيرت) كه خود را زير پوشش ترك گرايي پنهان كرده و در حقيقت دشمن تركها هستند ميگويم:همراه با اخوتي واقعي و ابدي و به واسطه مليت اسلام، به اهل ايمان اين وطن كه ترك خوانده ميشوند شديداً و واقعاً علاقمندم. نيز به نام اسلام و با افتخار و جانبدارانه فرزندان اين وطن را دوست دارم كه قريب هزار سال بيرق قرآن را در جهات ششگانه جهان با پيروزي گرداندهاند. اما تو اي حميت فروش متقلب! اخوتي كه ادعايش را داري مغرضانه، گذرا، قومي و غير واقعيست و موجب فراموش كردن افتخارات تركها ميشود. از تو ميپرسم آيا منظور از ملت ترك صرفاً جوانهاي غافل و اهل هوا و هوسِ بيست تا چهل ساله است؟ آيا منفعت آنها و خدمتي كه حميت ملي در حق آنها اقتضا ميكند در تربيت فرنگ مشربانهييست كه صرفاً غفلت آنها را فزوني ميدهد و موجب اُنسشان با بياخلاقيها ميشود و به منكرات تشجيع ميكند؟ آيا نفع آنها در خنداندنيست كه در سالمندي آنها را به گريه وا خواهد داشت؟ اگر منظور از حميت ملي اينهاست و پيشرفت و خوشبختي اين است و ترك گرايي تو به اين صورت بوده و مليت دوستيات چنين است من از آن بيزارم، تو نيز ميتواني از من بگريزي! تو اگر ذرهيي ادراك و غيرت و انصاف داشته باشي بايد به تقسيمات فعلي نگاه كني و پاسخ مرا بدهي.
فرزندان اين وطن كه ترك ناميده ميشوند شامل شش گروهاند:
گروه اول اهل صلاح و تقوا،
گروه دوم طائفه بيماران و مصيبت زدگان
گروه سوم صنف سالمندان
گروه چهارم طائفه كودكان
گروه پنجم طائفه فقرا و مستمندان
گروه ششم نيز جوانان هستند.
مگر پنج گروه اول ترك نيستند؟ مگر آنها از حميت ملي سهمي ندارند؟ آيا اين غيرت مليست كه موجب خوشي و سرمستي گروه ششم شويم و پنج گروه ديگر را برنجانيم و لذت و آرامش آنها را از بين ببريم؟ اين غيرت مليست يا دشمني با اين ملت؟ براساس قاعده اَلْحُكْمُ لِلْاَكْثَر كسي كه به اكثريت ضرر ميرساند، دشمن است، دوست نيست.
از تو سؤال ميكنم: آيا بزرگترين منفعت گروه اول كه اهل ايمان و تقوا هستند در تمدني فرنگي مسلك است؟ يا انديشه در سعادت ابدي به كمك انوار حقايق ايماني و سلوك و كسب تسلي در طريقيست كه عاشق و مشتاق آن ميباشند؟ راهي كه گمراهان و حميت فروشاني چون تو در پيش گرفتهاند نور معنوي متقيان اهل ايمان را خاموش كرده و آرامش واقعي آنان را از بين ميبرد و چنين وانمود ميكند كه مرگ از بين رفتن دائميست و گور مسير ورود به فراقي هميشگي و لايزال است.
آيا سود و منفعت گروه دوم كه بيماران و مصيبت زدگان و نااميدان از زندگي هستند، در تربيت مدني بيدين و فرنگي مشرب است؟ در حالي كه آن بيچارگان در پي نور هستند و خواهان تسلي و آرامش ميباشند. آنها در مقابل مصيبتهايي كه تحمل ميكنند پاداش ميخواهند و از كساني كه به آنها ظلم كردهاند ميخواهند انتقام بگيرند. آنها خواهان دفع ترس و وحشتي هستند كه در نزديك شدن به گور احساس ميكنند. مصيبت زدگان بيچاره مذكور نيازمند و محتاج مهرباني و نوازش و رسيدگي بيشتر هستند اما كساني چون شما وطن دوستان قلابي بر قلب آنان سوزن فرو كرده و بر سرشان چماق ميكوبيد. با بيرحمي اميدشان را نااميد و گرفتار يأس مطلقشان ميكنيد. اين است حميت ملي؟ نفع ملت را چنين تأمين ميكنيد؟
سالمندان كه گروه سوماند يك سوم جمعيت را تشكيل ميدهند. اينان به قبر و مرگ نزديك شده از دنيا فاصله ميگيرند و به آخرت نزديك ميشوند. آيا سود و نور و آرامش چنين كساني در شنيدن سرگذشت غدارانه ستمگراني چون هلاكو و چنگيز است؟ آيا حركت شما كه در ظاهر ترقي ناميده ميشود و در اصل سقوط
است و بينتيجه، و باعث فراموش شدن آخرت و وابستگي به دنياست موجب آرامش آنان خواهد شد؟ آيا نورانيت اخروي در سينماست؟ آرامش واقعي در تئاتر است؟ اين سالمندان ناتوان از حميت ملي انتظار حرمت و احترام دارند و شما اين نظريه را به آنها القا ميكنيد كه "به سوي نيستي ابدي ميرويد!" و اين مثل آن است كه با چاقويي معنوي آنها را ذبح كنيد؛ آنها دروازه قبر را مسير ورود به رحمت الهي ميدانند و تصويري كه شما از قبر ارائه ميدهيد دهان گشودهي اژدهاست و در گوش آنها ميخوانيد كه "شما به آن سو ميرويد" اينها اگر ميهن دوستي و حميت مليست صد هزار بار از آن به خداوند پناه ميبريم.
گروه چهارم كه كودكان هستند از حميت ملي انتظار رحمت و مهرباني دارند. اينها از نقطه نظر ضعف و عجز و ناتواني با شناختن آفريدگار مهربان و قدرتمند روحهايشان انبساط يافته استعدادهايشان به صورت مناسب و سعادتمندانهيي ظهور و بروز مييابد. اين بيگناهان با تلقينات تسليم اسلامي و توكل مبتني بر ايمان ـ كه بتواند بر سختيها و دشواريهاي هراسناك آتي غلبه يابد ـ ميتوانند نسبت به زندگي نگاه مشتاقانهيي داشته باشند. آيا آرامش آنها در گرو تعليم ترقيات مدنيست كه ارتباط چنداني به آن ندارند و آيا آنها بايد قواعد ظلماني و صرفاً مادي و فلسفي را فرا بگيرند كه توان معنوي آنها را در هم شكسته و چراغ روحشان را خاموش ميكند؟ اگر انسان عبارت از يك پيكر حيواني بود و عقلي در سر نداشت ممكن بود اصول فرنگياي كه قادر است كودكان معصوم را موقتاً سرگرم كند و شما از آن به تربيت مدني تعبير ميكنيد و با تربيت ملي تزييناش كردهايد نقش بازيچهيي كودكانه را براي آنها داشته باشد و منفعتي دنيوي را حاصل كند. مادام كه آن بيگناهان به هر حال با دغدغههاي زندگاني روبهرو ميشوند و مادام كه انساناند، طبيعيست كه در قلبهاي كوچكشان آرزوهاي دور و دراز داشته باشند و در اذهان محدود خود مقاصد بزرگ پرورش دهند. مادام كه حقيقت اين است مهرباني به آنها اقتضا ميكند با توجه به فقر و ناتواني فراوانشان نقطه استنادي محكم و نقطه استمدادي بيپايان به صورت ايمان به خدا و آخرت در قلبهايشان قرار داد. شفقت و مهرباني به آنها به اين طريق امكانپذير
است؛ در غير اين صورت موضوع به آن ميماند كه با مستي حاصل از حميت ملي كودكان بيگناه را به لحاظ معنا سر ببرند و نقش مادر ديوانهيي را بازي كنند كه گردن فرزندش را با چاقو ميبرد.طبيعيست كه چنين كاري ظلم و بيرحميست؛ گويي براي پرورش جسم او عقل و قلبش را در ميآوري و به او ميدهي تا بخورد.
گروه پنجم گروه ضعيفان و فقيران است. آيا فقيران كه سختيها و ناملايمات زندگي را به واسطه تهيدستيشان به صورت دردناكي تحمل ميكنند و ضعيفان كه در برابر دغدغههاي سخت زندگاني بسيار متأثرند، از حميت ملي سهمي ندارند؟ آيا سهم اينان در حركاتي نهفته است كه زير نام تمدن خواهي بيادبانه و فرعون مآبانه و فرنگ مشربانه انجام ميدهيد، تمدني كه با آن يأس و نااميدي درماندگان را فزوني ميبخشيد و ملعبهي هوسهاي گروهي متمولِ بيبند و بار را تأمين ميكنيد و وسيله شهرت و شقاوت گروهي ستمگرِ قدرتمند ميكنيد؟ مرهم زخمهاي تهيدستي اين بيچارگان تهيدست را از داروخانه مقدس اسلام ميتوان تأمين كرد نه از فكر قوميت پرستي. قدرت و مقاومت ضعيفان را نميتوان از فلسفه طبيعي اخذ كرد كه ادراكي ندارد تاريك است و وابسته به تصادف؛ آن را بايد در حميت اسلامي و مليت مقدس اسلام جستجو كرد...!
گروه ششم، جوانان هستند. اگر جواني اين جوانان دائمي بود شرابي كه به واسطه مليگرايي منفي به آنها مينوشانيد ميتوانست فايده و سودي گذرا داشته باشد،اما سرمستي لذت بخش جواني به واسطه پيري و درد از بين ميرود و آنها بيدار ميشوند؛ جوان در صبح سالمندي با پشيماني از خواب شيرين جواني بر ميخيزد و خماري و دردسر آن شراب موجب گريستنهاي مفصل او خواهد شد و درد موجود در زوال آن رؤياي شيرين موجب پشيماني حزين او خواهد گرديد. او در آن مقطع خواهد گفت:"اي واي كه هم جواني طي شد هم عمر سپري شد و هم با دست خالي وارد قبر ميشوم؛ اي كاش عقلم را بكار ميانداختم." سهم اين گروه از حميت ملي براي اينكه بتوانند در دورهيي گذرا لذت موقت ببرند، گريستنهاي تأسفبار در زماني طولانيست؟ يا سعادت و لذت دنيوي آنها با سپاسگزاري از نعمت دلنشين جواني به صورت گذراندن اين نعمت نه در بيقيدي كه در راه مستقيم تأمين
ميشود؟ سعادت در ماندگار كردن جواني فاني با عبادتهاي معنوي، و صرف دوران شباب در راه مستقيم و كسب جواني در آخرت ـ كه دار سعادت ابدي ميباشد ـ نيست؟ اگر ذرهيي ادراك داري بازگو!...
نتيجه: اگر ملت ترك فقط عبارت از گروه ششم يعني جوانان بود و جواني آنها نيز هميشگي و ماندگار ميبود و جز دنيا هم جايي نداشتند، حركتهاي فرنگ مشربانه شما را ـ كه زير پردهيي به نام ترك گرايي انجام ميگيرد ـ ميشد حـميت ملي به شمار آورد. در آن صورت حق داشتيد و ميتوانستيد درباره كسي چون من ـ كه براي حيات دنيوي اهميت چنداني قائل نيست، در شهر ديگري به دنيا آمده و ايدهي قوم گرايانه را نوعي بيماري فرنگي تلقي ميكند و تلاشش اين است كه مانع جوانان از پرداختن به لذتها و هوسهاي نامشروع گردد ـ بگوييد: "كُرد است دنبال او راه نيفتيد." ليكن همچنان كه گفتيم فرزندان اين وطن كه با نام ترك شناخته ميشود شش گروهاند. اينكه موجب ضرر و زيان پنج گروه شويد و آزارشان دهيد و لذتهاي موقت دنيوي را با عواقب شومشان فقط براي يك گروه از آنان فراهم و سرمستشان كنيد بيشك دشمني با ملت ترك محسوب ميشود نه دوستي.
آري، من اصالتاً ترك نيستم اما براي گروه پرهيزگاران ترك و قسم مصيبت ديده و گروه سالمندان و كودكان و ضعيفان و فقيران با تمام توان و با كمال اشتياق، مشفقانه و برادرانه تلاش كرده و ميكنم. گروه ششم يعني جوانان را هم سعي ميكنم از انجام امور نامشروع ـ كه موجب تباهي حيات دنيوي و نابودي زندگي اخرويست و به عوض يك ساعت خنديدن يك سال گريستن را نتيجه ميدهد ـ منصرف كنم. آثاري كه از قرآن اخذ نموده و نه فقط در اين شش هفت سال كه در بيست سال گذشته به زبان تركي منتشر كردهام حي و حاضر ميباشند.
آري، خداوند را سپاس كه به واسطه آثار اقتباس شده از انوار معدن قرآن حكيم نوري را كه بيشترين خواسته گروه سالمندان است نشان داده ميشود. نافعترين علاج ترياق گونه مصيبتزدگان و بيماران در داروخانه مقدس قرآن نشان
داده ميشود؛ و با انوار قرآن نشان داده شد كه دروازه قبر ـ بيشترين نگراني سالمندان است ـ دروازه رحمت است نه نابود شدن و از بين رفتن؛ خدا را شكر! كه براي قلب ظريف كودكان و درمقابل مصايب بيشمار و امور مضر، نقطه استنادي بسيار محكم و نقطه استمدادي كه مدار آمال و آرزوهاي بيحد و حصر است از معدن قرآن حكيم استخراج و به آنها نشان داده، و عملاً نيز استفاده شد؛ همچنين تكاليف سنگين زندگي كه گروه فقرا و ضعيفان را بيش از هر چيز ديگر متأثر ميكند با حقايق ايماني قرآن حكيم سبكتر گرديد.
ما براي منفعت اين پنج گروه كه پنج گروه از شش گروه تركها هستند كار و تلاش ميكنيم. گروه ششم جوانان ميباشند ما با جوانهاي خوب اخوت محكم داريم. با ملحداني مانند توست كه هيچ رفاقتي نداريم، زيرا كسي را كه وارد عرصه الحاد شده و ميخواهد از مليت اسلام ـ كه حامل همه مفاخر واقعي ملي تركهاست ـ بيرون رود، ترك نميدانيم؛ ما اين قبيل افراد را فرنگ مشرباني ميدانيم كه زير پوشش تركها قرار گرفتهاند. آنها اگر صد هزار بار هم ادعا كنند كه تركگرا هستند نميتوانند اهل حقيقت را فريب دهند، زيرا افعال و حركاتشان ادعاي آنها را تكذيب ميكند.
اينك اي فرنگ مشربان و اي ملحداني كه با تبليغات سوء سعي ميكنيد برادران واقعيام را از من دور كنيد! براي اين ملت چه سودي داريد؟ شما نور گروه اول را كه اهل تقوا و صلاحيتاند خاموش ميكنيد. بر زخمهاي گروه دوم كه نيازمند رسيدگي و مهرباني هستند به جاي مرهم زهر مينهيد. آرامش گروه سوم را كه شايسته احترام بسيارند از بين ميبريد و آنها را به يأس و نااميدي مطلق سوق ميدهيد؛ همچنين توان معنوي گروه چهارم را كه بسيار محتاج شفقت هستند كاملاً در هم شكسته و چراغ انسانيت واقعيشان را خاموش ميكنيد. اميد و طلب استمداد گروه پنجم را كه نيازمند ياري و كمك و تسلي بسيارند عقيم ميگذاريد و زندگاني را در نظر آنان ترسناكتر از مرگ جلوه ميدهيد. گروه ششم را كه بيش از ديگران محتاج تذكر و بيداري هستند در خواب جواني، چنان شرابي مينوشانيد كه حس خماري آن بسيار دردناك و دهشت انگيز است. آيا اين است
حميت ملي شما كه مقدسات بيشماري را در راهش فدا ميكنيد؟ آيا نفع و سود تركگرايي مورد نظر شما براي تركها به اين صورت است؟ صدهزار بار العياذ بالله.
حضرات! من ميدانم كه هر گاه شما در موضوع حق شكست ميخوريد به قدرت متوسل ميشويد. براساس اين سرّ كه قدرت در حق است نه حق در قدرت، اگر دنيا را چون آتش بر سرم فرود آريد، اين سر ـ كه فداي حقيقت قرآني شده است ـ در مقابل شما خم نخواهد شد. اين را هم به شما بگويم نه تنها گروهي چون شما كه تعدادتان معدود و در نظر ملت منفور ميباشيد، بلكه اگر هزاران نفر مانند شما هم به دشمني مادي با من بپردازند اهميتي نخواهم داد و براي آنها ارزشي بيشتر از حيوانات مُضر قائل نخواهم بود. زيرا شما با من چه ميتوانيد بكنيد؟ كاري كه ميتوانيد با من بكنيد اين است كه يا به زندگيام خاتمه دهيد يا اقدام به تخريب خدمتم كنيد. من جز اين دو مورد در دنيا وابستگي ديگري ندارم. درباره اجلي كه در زندگي فرا ميرسد در مرتبه شهود، يقين كردهام كه تغييري در زمانش ايجاد نميشود و مقدر ميباشد؛ مادام كه چنين است اگر قرار باشد در راه حق به شهادت برسم نه تنها اكراهي نخواهم داشت كه با اشتياق انتظارش را خواهم كشيد. مخصوصاً اين كه من پير شده ام فكر نميكنم بيشتر از يك سال ديگر زنده باشم. تبديل يك سال عمر عادي به واسطه شهادت به عمري باقي و هميشگي عاليترين مقصد و هدف امثال من است. اما خدمت؛ خداوند را سپاس كه با رحمتاش در راه خدمت قرآني و ايماني چنان برادراني نصيب من كرده است كه با درگذشت من، خدمتي كه در يك مركز انجام ميشد توسط آنها در مركزهاي متعدد ادامه خواهد يافت. اگر زبـان من با مرگ خاموش شود زبانهاي پُر توان زيادي به جاي زبان من سخن خواهند گفت و خدمت را ادامه خواهند داد. حتي ميتوانم بگويم همچنان كه دانهيي زير خاك قرار ميگيرد و با مردنش موجب زنده شدن سنبلهيي ميشود و به عوض يك دانه، صد دانه ميرويد من نيز اميد آن دارم كه مرگم بيش از زندگيام واسطه خدمت قرآني گردد.
پنجمين دسيسه شيطاني: هواداران اهل ضلالت با بهره گرفتن از منيّت ميخواهند برادرانم را از من دور كنند. واقعاًخطرناكترين و ضعيفترين نقطه ضعف
در انسان منيّت است. با تحريك اين نقطه ضعف ميتوانند خيلي از كارها را به انجام برسانند.
برادران من! مراقب باشيد با استفاده از منيّت به شما ضربه نزنند و شكارتان نكنند. بدانيد كه در اين عصر اهل ضلالت سوار بر"اَنا"(من) در وادي گمراهي ميتازند. اهل حق ناگزير با ترك "اَنا"، ميتوانند به حق خدمت كنند. حتي اگر در استفاده از "اَنا"، مُحق هم باشند چون به خودخواهان شباهت مييابند و اهل ضلالت نيز آنها را مانند خود نفسپرست گمان خواهند كرد، لذا كردهشان ستمي نسبت به خدمت به حق خواهد بود. با اين حال خدمت قرآني كه ما حولش گرد آمدهايم "اَنا" را قبول نميكند. از ما خواهان "نَحنُ" است، ميفرمايد:"من نگوييد؛ بگوييد ما."
حتماً ميدانيد كه اين برادر فقيرتان با "انا" وارد ميدان نشده و شما را خادم "انا"ي خود نميكند. او خود را به شما خادم قرآني بدون "انا" نشان داده است. مشرب او اين نيست كه خودپسند باشد و طرفداري از "انا" اش كند. با اين حال با دلايل قطعي به شما ثابت كرده است كه آثاري كه براي استفاده نوشته شده، از اموال بيت المال است، يعني مطالب ناشي از قرآن حكيم ميباشد. هيچ كس با "انا"ي خود نميتواند آنها را به تملك در آورد. بر فرض محال من اگر با "انا"ي خود مالك آثار فوق شوم، طبق گفته يكي از برادرانم مادام كه اين دروازه حقيقت قرآن گشوده شده است بدون توجه به قصورات، و بياهميتي من، اهل علم و كمال نبايد از پيرويام خودداري كنند و احساس بينيازي نمايند.
آثار سلف صالح و علماي محقق، اگر چه گنجينه عظيميست كه براي هر درد كافي و وافي ميباشد اما گاه اتفاق ميافتد كه يك كليد بيش از يك گنجينه اهميت مييابد، زيرا درِ ورود به گنجينه قفل است ولي يك كليد ميتواند درِ گنجينههاي زيادي را بگشايد. فكر ميكنم كساني كه از "منيّت" علمي اضافي هم برخوردارند دانستند كه كلامهاي منتشر شده يكي از كليدهاي حقايق قرآني و هر يك شمشير الماسيني هستند كه بر سر آنان كه براي انكار آن حقايق ميكوشند فرود ميآيد. افراد مذكور ـ كه اهل فضل و كمالاند و داراي منيّت پر قوت علمي ـ
بدانند كه طلبه و شاگرد قرآن حكيم ميشوند نه من. من هم يكي از همدرسان آنها هستم.
برفرض محال اگر هم ادعاي استادي كردم، مادام كه راه حلي براي نجات طبقات مختلف اهل ايمان از عوام تا خواص، از اوهام و شبهات يافتهايم؛ علما يا راه سادهتري بيابند يا با قبول همين راه حل، آن را تدريس كرده و به جانبداري از آن بپردازند. درباره علما سوء تهديد بزرگي وجود دارد. در اين زمان عالمان بايد بسيار توجه داشته باشند. فرض كنيم همانطور كه دشمنانمان گمان كردهاند من به حساب منيّت خدمت ميكنم؛ در حالي كه بسياري از اشخاص با اهداف دنيوي و ملي، منيّت را كنار گذاشته و با كمال صداقت دور فردي فرعون مشرب گرد آمدهاند و با تعاون و همكاري درخور توجهي فعاليت ميكنند، برادرتان در حالي كه منيّت خويش را ستر كرده حق ندارد از شما بخواهد با ترك منيّت حول حقيقت قرآن و ايمان گرد هم آييد، و دست كم مانند گروهبانهاي آن كميته دنيوي با ترك منيّت پيرامون حقايق قرآن همكاري كنيد؟ آيا بزرگترين عالمان شما با لبيك نگفتن به او مرتكب خطا نميشوند؟
برادران من! خطرناكترين بُعد منيّت در ما، حسادت است. اگر كار فقط و فقط براي خدا نباشد، حسادت ايجاد شده، و كار را خراب ميكند؛ همانطور كه دست انسان به دست ديگرش حسادت نميكند، يا مثلاً چشمش به گوشش حسادت نكرده و قلبش با عقلش رقابت نميكند، در شخص معنوي هيأت ما نيز هر كدام در حكم يك حس و يك عضو هستيم. وظيفه وجداني شماست كه نه تنها با يكديگر رقابت نداشته باشيد بلكه به برتريهاي همديگر افتخار كرده و لذت ببريد.
مطلب ديگري باقي ماند كه خطرناكتر از همه است؛ و آن هم وجود حسادت نسبت به اين برادر فقيرتان در بين شما و خويشاوندانتان است كه بسيار خطرناك ميباشد. در بين شما عالمان مهمي هم هست. برخي از آنان داراي منيّت علمي هستند. حتي اگر متواضع هم باشند در آن جهت داراي منيّتاند و به راحتي منيّتشان را ترك نميكنند، اينان هر قدر هم كه قلب و عقلشان علاقهمند باشد
نفسشان در جهت منيّت علمي خواهان امتياز ميشود، ميخواهد خود را نشان دهد، و حتي به معارضه با رسالههاي نوشته شده ميپردازند. با اينكه قلبشان رسالهها را ميپسندد و عقلشان آنها را تحسين كرده و باارزش ميداند، اما نفسشان بر اثر حسادت ناشي از منيّت علمي، گويا در پي عداوتي ضمنيست و آرزو ميكند ارزش كلامها كمتر شود تا محصولات فكري خودشان به آن پايه برسد؛ و همچون رسالهها به فروش برسد. البته مجبورم اعلام كنم كه:
"وظيفه كساني كه در دايره اين دروس قرآني هستند حتي اگر علامه و مجتهد هم باشند، در مسير بسط علوم ايماني اين است كه صرفاً براي شرح و توضيح يا تنظيم "كلامها" بكوشند، زيرا بر اثر نشانههاي متعدد دريافتهايم كه دراين علوم ايماني، وظيفه فتوا بر عهده ما گذاشته شده است. اگر كسي در اين دايره براساس احساس ناشي از منيّت علمي چيزي غير از شرح و توضيح بنويسد، در حكم معارضهيي خفيف و يا تقليدي ناقص خواهد بود، زيرا دلايل و نشانههاي متعددي ثابت كرده است كه اجزاي رساله نور ترشحات قرآن بوده و ما براساس قاعده تقسيم كار، هر يك مسؤوليتي بر عهده گرفته و مطالب ناشي از آب حيات قرآن را به محتاجان ميرسانيم!..."
ششمين دسيسه شيطاني اين است كه: از مسؤوليتپذيري انسان و نقطه ضعف تنبلي و تن پروري او استفاده ميكند. آري، شيطانهاي انس و جن از هر سو هجوم ميآورند. وقتي قلب دوستان را متين يافتند و صداقتشان را محكم، نيتشان را خالص و همتشان را عالي؛ آن گاه از بُعد ديگر حمله ميكنند.
در آن حال براي اينكه در كارمان خلل و در خدمتمان وقفهيي ايجاد كنند از تنبلي و تن پروري و موظف بودن آنها استفاده كرده با دسيسههايي، دوستان را از خدمت قرآني باز ميدارند و بدون اينكه خبر داشته باشند براي گروهي از آنها مشغلههاي زيادي ايجاد ميكنند؛ طوري كه براي خدمت قرآني وقت و فرصت نيابند. به گروهي ديگر چيزهاي جذاب دنيا را نشان داده تا هوسشان بيدار شده و در برابر خدمت دچار غفلت شوند و هكذا...
بيان اين راههاي حمله و هجوم مفصل است. سخن را كوتاه ميكنيم و موضوع را به ادراك دقيق شما ميسپاريم.
برادران من! دقت كنيد مسؤوليت شما مقدس و خدمتتان عاليست. هر ساعت تلاشتان ميتواند ارزش يك روز عبادت را داشته باشد. اين را بدانيد تا از دستتان نرود.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ٭ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا
سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ٭ وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ٭ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ اْلاُمِّىِّ الْحَبِيبِ الْعَالِى الْقَدْرِ الْعَظِيمِ الْجَاهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ آمِيـنَ
* * *
تاريخچهيي قدسي
تاريخ سالي كه يكي از اسرار مهم اعجازي قرآن حكيم ظهور كرد باز هم در لفظ قرآن است.
واژه قرآن به حساب ابجد ميشود ٣٥١. دو الف دارد كه اگر الف پنهان "اَلْفٌ" خوانده شود معناي ١٠٠٠ را خواهد داشت.
طبق قاعده علم صرف، "فَئِلٌ"، "فَأْلٌ" خوانده ميشود مانند "كَتِفٌ" كه "كَتْفٌ" خوانده ميشود؛ بنابراين "اَلِفٌ" نيز "اَلْفٌ"خوانده ميشود. در اين صورت ميشود ١٣٥١.
لذا ميتوان سال ١٣٥١ را سال قرآني ناميد، زيرا سرّ عجيب توافقات و تناسبات موجود در لفظ قرآن در اجزاي رساله نور ـ كه تفسير قرآن است ـ در آن سال ديده شد. سرّ توافق و تناسب اعجازآميز لفظ جلاله در قرآن، در همان سال آشكار گرديد. نگارش قرآن به شيوهي جديدي كه نقشي از اعجاز مذكور را نشان دهد نيز در همان سال انجام شد. تلاش همه جانبه شاگردان قرآن براي محافظت از خط قرآني در برابر تبديل اين خط (به لاتين) نيز در همان سال رخ داد. اذواق مهم اعجازي قرآن هم در همان سال آشكار شد. در همين سال حوادث فراواني مربوط به قرآن رخ داد و گويا اين حوادث ادامه خواهند داشت...
* * *
ضميمه بخش ششم كه رساله ششم است
أسئَلهي سِتّه
اين ضميمهي محرمانه براي حفظ شدن از نفرت و تحقير آينده نوشته شده است؛ يعني زماني كه گفته ميشود:"اُف بر مردان بي غيرت آن دوره"؛ اين مطلب نوشته شد تا تحقير مزبور شامل حال ما نشود يا آن را برطرف كنيم. متن حاضر عرض حاليست كه نگاشته شد تا گوشهاي ناشنواي رهبران وحشي اروپا ـ كه خود را زير نقاب انسان دوستي پنهان كردهاند ـ آن را بشنوند؛ نوشته شد تا مقابل ديدگان نابيناي آن ستمگران بيانصافي قرار داده شود كه اين غداران بيوجدان را بر ما مسلط كردند؛ نوشته شد تا بر سر پيروان مدنيت بيميم دنيت، پستي و دنائت .م. در اين عصر كوبيده شود كه به صد هزار دليل باعث ميشوند بگوييم:"زنده باد جهنم."
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ
(ابراهيم: ١٢)
تجاوز ملحدان اخيراً صورت پست و چركيني گرفته و با بسياري از مؤمنان بيچاره، ظالمانه و بيدينانه رفتار ميكنند. به همين ترتيب اخيراً در عبادتگاهي كه من خصوصي و غير رسمي، خودم بازسازي كرده بودم و با يكي دو نفر از برادرانم مشغول عبادت بوديم به اذان و اقامهيي كه پنهان ادا ميشد دخالت كردند. گفتند چرا اقامه شما به عربيست و چرا اذان را پنهاني ميخوانيد؟ در سكوت كاسه صبرم لبريز شد. با افراد پست بيوجداني كه قابل خطاب نيستند كاري ندارم و به
سران فرعون مآب كميتهيي كه با استبداد دلبخواهي خود سرنوشت ملت را بازيچه قرار داده اند ميگويم:
اي اهل بدعت و الحاد...! به شش سؤال من جواب دهيد:
سؤال اول: حاكمان هر قومِ حاكم در جهان حتي وحشيان گوشت خواري كه گوشت انسان ميخورند و حتي رييس يك گروه وحشي جانور صفت، اصول و قواعدي دارند و براساس آن حكومت ميكنند. شما براساس كدام اصول چنين تجاوز عجيبي به حق ديگران ميكنيد؟ قانونتان را بگوييد. نكند رفتار دلبخواهي برخي مأموران پست را به عنوان قانون قبول داريد؟ اصلاً عبادات شخصي كه تابع قانون نيست و نميتوان نسبت به آن اعمال قانون كرد.
سؤال دوم: شما چگونه جرأت ميكنيد اصل "آزادي وجدان" را كه در جامعهي انساني مخصوصاً در عصر آزادي و در دايره تمدن به صورت عام حكمفرماست دست كم بگيريد، در هم بشكنيد؛ در نتيجه، انسانها را تحقير كنيد و به اعتراضش نيز اهميتي ننهيد؟ شما در اين كار به چه قدرتي متكي هستيد؟ شما كه نام لادين برخود گذاشتهايد و گفتهايد كه نه با دين كاري داريد و نه با بيديني اما بيديني را با تعصب به عنوان دين خودتان برگزيدهايد براساس چه قدرتي به دين و دينداران چنين تجاوز ميكنيد؟ اين اقدامات قطعاً پنهان نخواهد ماند و حساب آن را از شما خواهند پرسيد! آن روز چه پاسخي خواهيد داشت؟ در حالي كه اعتراض كوچكترين دولت بين بيست دولت را تاب نياورديد، چگونه به زور درصدد از بين بردن "آزادي وجدان" بر آمدهايد كه به معني ناديده گرفتن اعتراض توأمان بيست دولت ميباشد؟
سؤال سوم: با فتواي خطاي گروهي از علماي سوء ـ كه وجدانشان را به دنيا فروختهاند ـ چگونه و براساس كدام اصول بر خلاف ارزش و اهميت و صفاي مذهب حنفي، به كساني چون من كه شافعي مذهباند تكليف ميكنيد؟ اگر مذهب شافعي را ـ كه ميليونها پيرو دارد ـ از ميان برداريد و همه شافعيان را حنفي كنيد، آنگاه اين كار را ظالمانه و به اجبار به من تكليف كنيد ميتوان گفت
كه اين از اصول بيديناني چون شماست؛ در غير اين صورت كار شما دنائتي دلبخواهيست. ما تابع هوا و هوس چنين كساني نيستيم و آن ها را نميشناسيم.
سؤال چهارم: در تضاد كامل با مليت ترك كه از گذشتههاي دور با اسلام امتزاج و آميختگي يافته و واقعاً ديندارند و براي دينشان خالصانه احترام قائل اند، و با فتوايي تحريف شده و بدعت آميز به نام تركگرايي در معناي فرنگي آن به كساني چون من ـ كه مليت ديگري داريم ـ فشار ميآوريد كه اقامه را به تركي بخوانيم؛ اين كار براساس چه اصولي انجام مي شود؟ من با تركهاي واقعي مناسبات بسيار دوستانه و برادرانهيي دارم، البته با تركگرايي فرنگ مشرباني چون شما هيچ ارتباطي ندارم. چگونه براي اين كار مرا تحت فشار قرار مي دهيد؟ به موجب كدام قانون؟
اگر مليت كردها را از ميان برداريد و كاري كنيد كه زبانشان را فراموش كنند، كردهايي كه جمعيتشان ميليونها نفر است و هزاران سال است مليت و زبان خود را فراموش نكردهاند، كردهايي كه هموطن واقعي تركها هستند و از قديم همرزم تركها بودهاند؛ در آن صورت تكليف شما به ما ـ كه از مليت ديگري هستيم ـ نوعي اصول وحشيانه خواهد بود. و الّا كاري دلبخواهي و سليقهييست. پس بايد گفت نميتوان از سليقه افراد پيروي كرد و ما هم نخواهيم كرد.
سؤال پنجم: هر دولتي ميتواند از رعايا و كساني كه آنها را رعيت خود ميداند بخواهد كه قانوناش را رعايت كند اما نميتواند كساني را كه رعيت خود نميداند مجبور كند به آن قانون عمل كنند، زيرا آنها ميتوانند بگويند:"چون ما رعيت شما نيستيم شما هم دولت ما نيستيد".
همچنين هيچ دولتي در آن واحد كسي را محكوم به دو مجازات نميكند. يك قاتل را يا زنداني ميكنند يا اعدام. مجازات كردن همزمان با حبس و اعدام با هيچ اصولي نميخواند.
من را با اين كه براي وطن و ملت هيچ ضرري نداشتهام هشت سال تمام تحت اسارتي قرار داديد كه حتي با وحشيترين و جانيترين فرد از مليتهاي ديگر چنين رفتار نميكنند. با اينكه جانيان را عفو ميكرديد آزادي مرا سلب نموده و
با من رفتاري كرديد كه موجب نقض حقوق مدنيام گرديد. نگفتيد "اين هم از فرزندان وطن است" براساس كدام قانون اصول مخالف آزادي را كه بر خلاف رضاي ملت بيچارهتان به آنها تحميل كردهايد ميخواهيد بر كسي چون من كه از هر نظر با شما غريبهام تحميل كنيد؟ مادام كه به گواه فرماندهان ارتش فداكاريهاي زياد و مجاهدات جانسپارانهيي در راه وطن در جنگ جهاني انجام داديم و شما همه آنها را جنايت ناميديد. همينطور تلاشهاي مؤثر و بسيار جدي در راه حفاظت از حُسن اخلاق اين ملت بيچاره و تأمين سعادت دنيوي و اخروياش را خيانت دانستيد. نيز به كسي كه معناً اصول بيفايده، مُضر، خطرناك، دلبخواهي و كفرآميز فرنگ را قبول ندارد هشت سال حبس داديد. (اين مجازات الان بيست و هشت سال شده است.) مجازات بايد يكي باشد. اِعمال جزا را قبول نداشتم، به تحمل جزا مجبورم كرديد. تحميل مجازات دوم آن هم به جبر و زور با كدام اصول مطابقت دارد؟
سؤال ششم: با توجه به رفتاري كه با من شده است و طبق نظري كه شما داريد، ما با شما به كلي مخالفيم. شما دين و آخرت خود را در راه دنيايتان فدا ميكنيد و البته به دليل مخالفتي كه به تصور شما در بين ما وجود دارد، ما نيز برخلاف شما هميشه آماده فدا كردن دنيايمان در راه دين و آخرت مان هستيم. اين براي ما حكم آب كوثر دارد كه حيات يكي دو ساله را كه زير سلطهي حكومت ظالمانه و وحشيانه شما به ذلت طي خواهد شد در راه كسب شهادت فدا كنيم. در استناد به فيض و اشارات قرآن حكيم، براي لرزه انداختن بر اندامتان به شما خبر قطعي ميدهم كه:
بعد از كشتن من شما نيز نميتوانيد زندگي كنيد. به واسطه دستي قهار، از دنيا كه بهشت و محبوبتان است، طرد شده و خيلي زود به ظلمات ابد پرتاب خواهيد شد. بعد از من، رؤساي نمرود گونه شما را خيلي زود نابود نموده نزد من خواهند فرستاد. من هم در محضر الهي گريبانشان را خواهم گرفت و با پرتاب آنها توسط عدالت الهي به اسفل سافلين انتقامم را خواهم گرفت.
اي بيچارگاني كه دين و آخرت را به دنيا فروختهايد! اگر به زندگي خود علاقمنديد با من كاري نداشته باشيد! در غير اين صورت بدانيد و بر خود بلرزيد كه انتقام من به شكل مضاعف از شما گرفته خواهد شد. من از رحمت الهي اميد دارم كه مرگم بيش از حياتم به دين خدمت كند و چون بمبي بر سر شما منفجر شده متلاشيتان كند. اگر جرأت داريد به رفتارتان ادامه دهيد. اگر كاري هست كه بكنيد، بدانيد كه نتيجهاش را هم خواهيد ديد. من در برابر همه تهديدهايتان با تمام توانم اين آيه را قرائت ميكنم:
الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
* * *
بخش هفتم
اشارات سبعه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ
(هفت اشارت در پاسخ به سه سؤال است كه سؤال اول شامل چهار اشارت ميباشد.)
اشارت نخست: سند و حجت كساني كه براي تغيير شعاير اسلامي تلاش ميكنند و باز مانند همه كارهاي ناشايست، ريشه در تقليد كوركورانه از اجانب دارد، ميگويند:
"خيلي از اجانبي كه در سراسر دنيا مِن جمله لندن ايمان ميآورند و هدايت ميشوند بسياري از مناسك مانند اذان و اقامه را به زبان خودشان ترجمه كرده و ميخوانند. جهان اسلام هم در مقابل اين كار سكوت ميكند و به آنها اعتراضي نميكند. حتماً جواز شرعي دارد كه سكوت ميكنند."
پاسخ: در اين قياس آن قدر تفاوت آشكاري وجود دارد كه آدم باشعور به هيچ وجه شرايط اينجا را با آن ها مقايسه نكرده و از آنها تقليد نميكند. در زبان شرع به ديار اجانب"دار الحرب" گفته ميشود. ممكن است انجام بسياري از امور
در دار الحرب مجاز باشد اما در"ديار اسلام" مسلمانان اجازه آن كار را نداشته باشند.
همچنين ديار فرنگستان قلمرو شوكت مسيحيان است؛ و چون محيطي نيست كه معاني اصطلاحات شرعي و مفاهيم كلمات مقدس در آن به زبان حال القا گردد، ناچار معاني قدسي را بر الفاظ مقدس ترجيح دادهاند لذا الفاظ براي معاني كنار گذاشته شدهاند؛ به عبارت ديگر اهون الشر را اختيار كردهاند. اما در ديار اسلام، محيط، معاني اجمالي كلمات مقدس مذكور را با زبان حال به مسلمانان تعليم ميدهد. محاورات اسلامي متعلق به اركان اسلامي، تاريخ و رسوم و عموم شعاير اسلامي، معناي مجمل همه آن كلمات مقدس را همواره به مؤمنان تلقين ميكنند. حتي در اين مملكت علاوه بر عبادتگاه ها و مدارس ديني، سنگ قبرها هم مثل معلمي تلقين كنندهاند و معاني مقدس مزبور را به اهل ايمان يادآوري ميكنند. آيا كسي كه خود را مسلمان مينامد و در هر روز به خاطر منفعت دنيـوي پنجـاه كلمه فـرنگي ياد ميگيرد نميتـواند كلمات مقدسي مانند
سُبحان الله، الحَمدُلله، لا اله الّا الله، الله اكبر
را كه طي پنجاه سال و هر روز پنجاه بار تكرار كرده بيآموزد؟ آيا ارزش چنين كسي از حيوان كمتر نيست؟ براي چنين حيواناتي نميتوان كلمات مقدس ديني را ترجمه و تحريف كرد و كنار گذاشت. كنار گذاشتن يا تغيير دادن اين كلمات در واقع خراشيدن همه سنگ قبرهاست و بر انگيختن مخالفت همه اهل قبوريست كه در قبرستانها در برابر چنين تحقيري به لرزه افتادهاند.
علماي سوءيي كه فريب ملحدان را خوردهاند براي گول زدن ملت ميگويند: "امام اعظم متفاوت با امامان ديگر گفته است:بنا بر نياز، در ممالك دور دست، كساني كه اصلاً عربي نميدانند، بسته به ميزان نيازشان ميتوانند به جاي فاتحه، ترجمه فارسي آن را بخوانند". اگر چنين است ما هم نيازمنديم، نميتوانيم تركي بخوانيم؟
پاسخ: در برابر اين فتواي امام اعظم مهمترين امامان بزرگ و ساير ائمه مجتهد دوازدهگانه، عكس فتواي مذكور فتوا دادهاند. جاده كبراي عالم اسلام، جاده عموم
ائمه است. بيشتر امت در همان جاده كبرا ميتوانند طي طريق كنند، كساني كه مردم را به سوي راههاي تنگ و باريك و خصوصي سوق ميدهند گمراه ميكنند. فتواي امام اعظم به پنج دليل زير خصوصي است:
دليل اول: مربوط به كساني ميشود كه در ممالكي دور از مركز اسلام هستند.
دليل دوم: مبتني بر نياز واقعيست.
دليل سوم: خاص ترجمه به فارسيست كه در روايتي زبان اهل جنت به شمار ميرود.
دليل چهارم: به طور خاص براي فاتحه اجازه داده شده است، تا كسي كه فاتحه را نميداند نماز را ترك نكند.
دليل پنجم: براي اين جواز داده شده است كه معاني مقدس با حميتي اسلامي ـ كه از قوت ايمان نشأت ميگيرد ـ به عوام فهمانده شوند، ولي ترجمه و كنار گذاشتن عربي آن اگر با انگيزهيي كه ريشه در ضعف ايمان و فكر منفي مليتگرايي و نفرت نسبت به زبان عربي دارد صورت بگيرد و هدف از آن تخريب باشد در حقيقت ترك دين است.
اشارت دوم: اهل بدعتي كه درصدد تغيير شعاير اسلام اند اولاً از علماي سوء درخواست فتوا كردند و به فتوايي اتكا نمودند كه پيش از اين به پنج وجه، خصوصي بودنش را نشان داديم. ثانياً اهل بدعت از انقلابيون اجنبي چنين فكر شومي را اخذ كردند كه: اروپائيان و در رأْس آنها فيلسوفان و انقلابيون و شورشيان، مذهب كاتوليك را نپسنديده و به مذهب پروتستانيسم پيوستهاند كه از نظر كاتوليكها بدعت و اعتزال به شمار ميرفت. آنها با استفاده از انقلاب كبير فرانسه مذهب كاتوليك را تا حدي تخريب و مذهب پروتستانيسم را اعلام كردند.
حميت فروشان اين ديار كه به تقليد كوركورانه خو گرفتهاند ميگويند:"در مسيحيت چنين انقلابي رخ داد و در آغاز امر انقلابيون را مرتد ناميدند، اما بعدها مسيحي بودن آنان پذيرفته شد؛ بنابراين آيا در اسلام امكان وقوع چنين انقلابي هست؟"
اسخ: تفاوت اين قياس از قياسي كه در اشارت نخست بود بيشتر مشخص است، زيرا در مسيحيت، آنچه از حضرت عيسي (ع) دريافت شد فقط مباني دين بود؛ بيشتر احكامِ مربوط به حيات اجتماعي و فروعات شرعي توسط حواريون و ساير رهبران روحاني شكل گرفت، البته بخش اعظم آن از كتاب هاي مقدس پيشين اخذ شد. حضرت عيسي (ع) سلطنت و حاكميت دينوي نداشت و مرجع قوانين عام اجتماعي نبود. انگار كه مباني دينياش لباسي خارجي بر تن كند قوانين عرفي و اصول مدني به نام شريعت مسيحي اخذ گرديد و صورت ديگري به آن داده شد. اگر اين صورت تغيير يافته يا آن لباس كنار گذاشته شود اساس دين حضرت عيسي (ع) مي تواند باقي بماند و از درون آن چيزي چون انكار و تكذيب حضرت عيسي (ع) بيرون نميآيد. اين در حاليست كه فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ـ كه صاحب دين و شريعت اسلام است ـ سلطان دو جهان بود و شرق و غرب و اندلس و هند هر كدام تخت پادشاهي او بودهاند ـ لذا همچنان كه مباني دين اسلام را خود شخصاً تعيين نمود فروعات و ساير احكام دين حتي جزييترين آداب آن را نيز خود آورد و اطلاع و فرمان داد. پس فروعات اسلام در حكم لباسي نيست كه قابليت تغيير داشته باشد كه اگر تغيير يابند پايههاي دين باقي بماند. فروعات در اسلام كالبدي براي دين يا حداقل پوست آن است؛ با دين امتزاج يافته، يكي شده، و قابل تفكيك نيست. تغيير دادن اين قبيل احكام مستقيماً موجب تكذيب و انكار صاحب شريعت خواهد شد.
اختلاف مذاهب نيز به دليل تفاوت در نحوه فهم اصول نظريست كه صاحب شريعت بيان داشته است. آنچه "ضروريات دين" خوانده ميشوند، قابل تأويل نيستند، و اصول آنها كه "محكمات" ناميده ميشوند به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نميباشند و مدار اجتهاد قرار نميگيرند. كساني كه اقدام به تغيير اين اصول ميكنند در حقيقت از دين خارج شده و در جرگه كساني قرار ميگيرند كه شامل اين قاعدهاند:
يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الْقَوْس
اهل بدعت براي بيديني و الحادشان چنين بهانهيي ميآورند:"در انقلاب كبير فرانسه كه موجب سلسله رويدادهاي گوناگوني در عالم بشريت شد به كشيشان و
رهبران ديني و مذهب خاص آنها يعني كاتوليك حمله شد و آن را تخريب كردند. بعدها افراد زيادي اين اقدام را تأييد نموده، و فرنگيان از آن پس پيشرفتهاي زيادي كردند".
پاسخ: اين قياس نيز مانند قياسهاي پيشين داراي تفاوت بارزيست. زيرا دين مسيحيت و مخصوصاً مذهب كاتوليك بيشتر اوقات وسيلهيي در دست خواص و حاكمان فرانسه براي زورگويي و استبداد بوده است. بدين واسطه خواص به نفوذ خود در بين عوام ادامه ميداد. آري، اين دين وسيلهيي بود براي از بين بردن ميهنپرستان عوام بيدار شدهيي كه آنها را "طبقه لاابالي" ميناميدند، و نابود كردن متفكران آزادي خواهي كه به استبداد خواص ستمگر حمله ميكردند؛ همچنين در فرنگستان قريب چهار صد سال مسيحيت را مُسبب از ميان رفتن آرامش بشري به واسطه انقلابها، و نابودي زندگاني اجتماعي ميدانستهاند. لذا نه به نام بيديني بلكه به نام يكي ديگر از مذاهب مسيحي عليه مذهب مذكور حمله كردند. در طبقه عوام و فيلسوفان كدورت و دشمنياي حاصل شده بود كه حادثه تاريخي مورد بحث رخ داد. اما در جامعه اسلامي هيچ مظلوم و هيچ متفكري حق ندارد عليه دين محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شريعت اسلامي شكايتي كند، زيرا اين دين آنها را نميرنجاند بلكه از آنها حمايت ميكند. تاريخ اسلام در دسترس است. بين مسلمانان جز يكي دو مورد، جنگ داخلي مذهبي ديگري اتفاق نيفتاده، اما مذهب كاتوليك موجب اختلالات داخلي در طول چهارصد سال بوده است.
وانگهي اسلام بيش از خواص پناهگاه عوام بوده است. اسلام با وجوب زكات و حرمت ربا نه تنها اجازه نميدهد خواص بر عوام اعمال استبداد كنند، بلكه آنها را از جهتي خادم عوام ميكند، و ميگويد:
سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ، خَيْرُ النَّاسِ مَنْ يَنْفَعُ النَّاسَ
نيز با زبـان قـرآن با ارجـاعات قـدسي مانند
أفلا تَعْقِلُونَ ٭ أفلا يَتَدَبَّرُونَ ٭ أفلا يَتَفَكَّرُونَ
عقل را به شهادت ميخواند، هشدار ميدهد و باز به خود عقل ارجاع ميدهد و فرد را به سوي تحقيق سوق ميدهد. بدين ترتيب است كه به نام دين به عالمان و عاقلان مقام و منزلت ميدهد. همچون مذهب كاتوليك عقل را
كنار نميگذارد اهل تفكر را خاموش نميكند و خواهان تقليد كوركورانه نيست. اساس مسيحيت فعلي (نه مسيحيت واقعي) و اساس دين اسلام از نقطه مهمي از هم جدا ميشوند و مانند فِرَقهاي پيشين به جهات گوناگون، جداگانه راه خود را ميروند، نقطه مهم مذكور اين است:
اسلام دين توحيد حقيقيست و واسطهها و اسباب را از ميان بر ميدارد. منيّت را در هم شكسته و عبوديت خالص را موجب ميشود. ربوبيت نفس تا هر نوع ربوبيت باطل ديگر را رد كرده و از ميان بر ميدارد. به همين دليل اگر فرد بزرگي از خواص، ديندار كاملي باشد بايد منيّت را كنار بگذارد. كسي كه منيّت را كنار نگذارد صلابت ديني و تا حدودي نيز دينش را كنار خواهد گذاشت.
مسيحيت امروز نظريه "فرزند داشتن خداوند" را ميپذيرد، به همين دليل براي اسباب و وسايط تأثير حقيقي قائل است. لذا به نام دين منيّت را در هم نميشكند و به آن تقدسي ميدهد و نماينده قدسي حضرت عيسي (ع) ميداند. به همين دليل خواص مسيحي ـ كه مهمترين مقام شناخته شده در جهان را اشغال كردهاند ـ ميتوانند ديندار كامل باشند. حتي بسياري چون "ويلسون" رييس جمهور سابق آمريكا و "لوئيد جورج" نخست وزير سابق انگلستان هستند كه همچون يك كشيشِ متعصب افراد دينداري بودهاند. در بين مسلمانان كساني كه عهدهدار چنين مقامهايي ميشوند به ندرت ميتوانند ديندار كامل و با صلابت بمانند، زيرا قادر به كنار گذاشتن منيّت و غرور نميشوند؛ در حالي كه تقواي حقيقي با غرور و منيّت جمع نميشود.
آري، همچنان كه تعصب خواص مسيحي و عدم صلابت خواص مسلمين تفاوت مهمي را نشان ميدهد، فيلسوفان بر آمده از جهان مسيحيت نيز در برابر دين خود بيقيد يا مخالفاند و بخش اعظم حكيمان بر آمده از اسلام حكمت خويش را بر مباني دين خود استوار ميكنند و اين هم حكايت از تفاوتي مهم دارد.
مسيحيان عامي ـ كه اغلب گرفتار زندان و بدبختيها ميشوند ـ از دين انتظار كمك و ياري ندارند. بيشتر آنها در گذشته بيدين ميشدند. حتي انقلابيون مشهور فرانسوي كه انقلاب كبير فرانسه را به راه انداختند و با عنوان
"بيدينان لاابالي" در تاريخ شناخته ميشوند از همين گروههاي مصيبتزده عوام هستند. اما در اسلام اكثريت مطلق كساني كه دچار حبس و مصيبت ميشوند از دين انتظار مدد و ياري داشته و ديندار ميشوند. اين وضع نيز تفاوت مهمي را نشان ميدهد.
اشارت سوم: اهل بدعت ميگويند:"تعصب ديني موجب عقبماندگي ما شد. زندگي در اين عصر مستلزم دست برداشتن از تعصب است. اروپا پس از رها كردن تعصب پيشرفت كرد."
پاسخ: اشتباه ميكنيد، گول خوردهايد يا ديگران را فريب ميدهيد، زيرا اروپا در دين خود متعصب است. اگر به يك بلغار يا يك انگليسي يا يك فرانسوي بيقيد گفته شود:"بايد عمامه به سر كني وگرنه زنداني خواهي شد" به اقتضاي تعصبشان خواهند گفت:"زندان كه هيچ، اگر هم مرا بكشيد اين كار را كه تحقير دين و ملتم است انجام نخواهم داد."
تاريخ گواه است كه هر گاه مسلمانان تمسك كامل به دين خود يافتهاند نسبت به آن زمان پيشرفت كردهاند؛ و هرگاه صلابت و ايستادگي را كنار گذاشتهاند عقبگرد داشتهاند اما مسيحيت بر عكس است. اين هم از يك تفاوت اصلي سرچشمه ميگيرد.
وانگهي اسلام را نميتوان با اديان ديگر مقايسه كرد. اگر يك مسلمان از اسلام خارج شود و دين خود را ترك گويد ديگر نميتواند پيامبر ديگري را قبول داشته باشد، حتي وجود حضرت حق را نيز نميتواند قبول داشته و اصولاً قائل به هيچ چيز مقدسي نميتواند باشد؛ چنين كسي فاقد وجدان ـ كه مدار كمالات است ـ خواهد بود؛ و از بين خواهد رفت. لذا از نظر اسلام، كافر حربي حق حيات دارد. اگر در خارج باشد براساس مصالحه، و اگر در داخل باشد براساس پرداخت جزيه، از نظر اسلام داراي حق حيات است. ليكن مرتد حق حيات ندارد، زيرا وجدان او از بين ميرود و براي حيات اجتماعي مردم حكم زهر را خواهد داشت. اما يك بيدين مسيحي ممكن است براي حيات اجتماعي نفعي داشته باشد. قسمي از مقدسات را ميپذيرد و به برخي پيامبران ايمان دارد و حضرت حق را نيز از جهاتي تصديق ميكند.
اهل بدعت و به عبارت ديگر ملحدان در اين بيديني چه نفعي ميبينند؟ اگر به فكر دولت و امنيت هستند طبيعيست كه اداره كردن يك نفر بيدين و خدانشناس و لاابالي و دفع شر او بسيار سختتر از اداره هزار مؤمن است. اگر انديشه پيشرفت و ترقي دارند بايد بدانند؛ همچنان كه بيدينان براي اداره حكومت مُضر هستند، مانع ترقي و پيشرفت هم ميباشند. آنها به امنيت و آسايش ـ كه اساس ترقي و تجارت است ـ ضربه ميزنند. به عبارت بهتر آنها به لحاظ مسلك و مشرب، تخريب كنندهاند. بزرگترين نادان در جهان كسيست كه از اين قبيل بيدينان لاابالي انتظار ترقي و سعادت داشته باشد. يكي از اين بيخردان كه مقام مهمي را هم اشغال كرده بود گفته است:"ما الله، الله گفتيم و عقب مانديم، اما اروپا مدام از توپ و تفنگ گفت و پيشرفت كرد."
براساس قاعده جَوابُ الاحمق السكوت پاسخ چنين كساني سكوت است، ليكن از آنجا كه در پشت برخي بيخردان، افراد غافل بدبخت قرار دارند ميگوييم:
اي بيچارهها! اين دنيا يك مسافرخانه است. هر روز سي هزار شاهد با جنازههاي خود حكم" الموت حقٌ"را امضا كرده و مدعاي مذكور را گواهي ميدهند. شما ميتوانيد مرگ را بكشيد؟ ميتوانيد اين شاهدان را تكذيب كنيد؟ مادام كه نميتوانيد، بدانيد كه مرگ فرد را به گفتن الله، الله وا ميدارد. در سكرات مرگ كدام توپ و كدام تفنگ شما ميتواند به جاي ذكر الله ظلمات ابدي را مقابل ديدگان محتضر روشن و نااميدي مطلق او را به اميد مطلق تبديل كند؟ مادام كه مرگ هست و ورود به قبر حتميست، اين زندگي طي ميشود و حياتي باقي در راه است. در مقابل هر بار توپ و تفنگ گفتن بايـد هـزار بار الله، الله گفت. البته اگر فرد در راه خدا باشد تفنگ هم الله ميگويد توپ هم فرياد ميكشد الله اكبر؛ با الله افطار كرده و با الله روزه ميگيرند...
اشارت چهارم: اهل بدعتي كه كارشان تخريب است دو گروهاند:
گروهي در ظاهر گويا به حساب دين و به نام صداقت در برابر اسلام درصدد تقويت دين توسط مليت هستند و ميگويند:"شجره نوراني اما ضعيف شده دين را ميخواهيم در زمين مليت بكاريم و آن را تقويت كنيم." و خود را طرفدار دين نشان ميدهند.
گروه دوم به نام ملت و به حساب مليت و براساس انديشه قوت بخشيدن به قوميت ميگويند: "ميخواهيم مليت را با دين واكسينه كنيم." لذا بدعتهايي به وجود ميآورند.
به گروه اول ميگوييم: اي علماي سوء و يا اي صوفيان نادان و بيعقل مجذوب كه تعبير "صادق احمق" بر شما صدق ميكند! شجره طوباي اسلام كه در حقيقت كائنات ريشه دوانده و در همه حقايق كائنات ريشه دارد در زمين قوميت گرايي موهوم، موقت، جزيي، خصوصي، منفي و بياساس، مغرض، ستمكار و ظلماني كاشته نميشود! تلاش براي كاشتن اين درخت در آن زمين، اقدامي احمقانه، مخرب، و بدعت آميز است.
به گروه دوم ملي گرايان ميگوييم: اي حميّت فروشان سرمست! قرن گذشته ميتوانست قرن مليت باشد، اما در عصر حاضر نه قوميت و مليت كه مسايل بولشويسم و سوسياليسم سيطره دارند؛ و همينها انديشه نژاد پرستي را در هم ميريزند؛ عصر ناسيوناليسم در حال اتمام است. مليت اسلام را كه ابدي و دائميست نميتوان با مليگرايي كه گذرا و پردغدغه است تركيب كرد و واكسينه نمود. اين كار همچنان كه موجب فساد مليت اسلام ميشود مليت قوم گرايانه را نيز نه تنها اصلاح نميكند كه باقي هم نميگذارد. ممكن است در واكسينه كردنهاي موقتي ذوق و قدرتي گذرا مشاهده شود اما بايد دانست كه اين كار بسيار گذرا با عواقبي خطرناك است.
همچنين با اقدام مذكور در ملت تُرك انشقاق و گسستي هميشگي و غير قابل ترميم ايجاد ميشود. در آن صورت چون گروهي توان گروه ديگري را از بين ميبرد قدرت ملت به حداقل خواهد رسيد. اگر دو كوه را در دو كفه ترازويي قرار دهند، قدرتي اندك ميتواند با آن دو قدرت بازي كند و آنها را بالا يا پايين ببرد.
سؤال دوم كهدو اشارت زير را در بر ميگيرد:
اشارت نخست كه"اشارت پنجم" است شامل پاسخ بسيار مختصريست به سؤالي مهم:
سؤال: درباره اينكه در آخر الزمان حضرت مهدي ميآيد و جهان غرق در فساد را اصلاح خواهد كرد روايات صحيح متعددي وجود دارد. اما زمانه فعلي زمان
جماعت است نه شخص. شخص هر قدر هم كه نابغه بوده حتي نبوغ او معادل صد هوشمند باشد اگر نماينده يك جماعت نباشد و شخصيت معنوي يك جماعت را تمثيل نكند در برابر شخص معنوي جماعت مخالف مغلوب خواهد شد. در اين زمانه او صرف نظر از اينكه قدرت ولايتاش در چه مرتبهي والاييست چگونه ميتواند جامعه بشري را با همه فسادهاي عظيمش اصلاح كند؟ اگر همه كارهاي مهدي خارق العاده باشد با حكمت الهي و قوانين عادت الله در اين عالم تضاد خواهد داشت. ما ميخواهيم سرّ مسأله مهدي را بدانيم.
پاسخ: حضرت حق بنا بر كمال رحمتش، در زماني كه امت غرق فساد ميشود براي حمايت از ابدي بودن شريعت اسلام، ذوات مباركي را تحت عناوين مختلف مانند "مصلح، مجدد، خليفه ذي شأن، قطب اعظم، مرشد اكمل يا نوعي مهدي" ميفرستد تا فساد را از بين برده و ملت را اصلاح و دين احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را محافظت كند. حال كه سنت خداوند به اين صورت جريان مييابد شكي نيست كه در آخر الزمان وقتي بيشترين فساد رواج يافته باشد ذاتي نوراني را خواهد فرستاد كه هم بزرگترين مجتهد است، هم بزرگترين مجدد، هم حاكم، هم مهدي، هم مرشد و هم قطب اعظم است. نيز او از اهل بيت نبوي خواهد بود. حضرت حق همچنان كه قادر است ظرف يك دقيقه فاصله بين زمين و آسمان را از ابر پُر و خالي كند، در يك ثانيه توفان درياها را آرام كرده و در بهار ظرف يك ساعت نمونهيي از تابستان و در تابستان ظرف يك ساعت نمونهيي از بوران زمستان را ايجاد كند؛ خداوندي كه قدير ذوالجلال است به همين صورت ميتواند ظلمات عالم اسلام را توسط مهدي از بين ببرد. خداوند وعده كرده است و وعدهاش را حتماً عملي ميكند. اگر از قدرت الهي به موضوع نگاه كنيم آن را سهل و آسان خواهيم ديد. اگر مسأله را از زاويه دايره اسباب و حكمت رباني ببينيم باز هم وقوعاش آن قدر معقول و شايسته خواهد بود كه حتي اگر از مخبر صادق هم روايت نميشد انديشمندان بر لزوم وقوعش حكم ميكردند و واقع ميشد. خداوند را سپاس كه دعاي:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى اِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ فِى الْعَالَمِيـنَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيـدٌ
كه عموم امت در همه نمازها روزانه پنج بار آن را تكرار ميكنند بالمشاهده مقبول واقع گرديده و آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مانند آل ابراهيم (ع) چنان وضعيتي كسب كرده است كه ذوات نوراني مذكور در رأس همه سلسله هاي مبارك و در همه جوامعِ اقطار و اعصار فرماندهي ميكنند.
حتي سيد احمد السنوسي كه يكي از آنهاست ميليونها مريد را فرماندهي ميكند. شخصيت ديگري چون سيد ادريس فرماندهي بيش از صدهزار مسلمان را بر عهده دارد. سيد ديگري چون سيد يحيي بر صدها هزار نفر رياست دارد و هكذا... همچنان كه در بين افراد طائفه سادات چنين قهرمانان ظاهري وجود دارند شخصيتهايي معنوي، قهرمان قهرمانان مانند سيد عبدالقادر گيلاني، سيد ابوالحسن شاذلي، و سيد احمد بدوي هم بودهاند.
و در چنان كثرتي هستند كه جمع آن فرماندهان ارتشي را تشكيل ميدهد.
اگر اين وضع در شكلي مادي و براساس همبستگي، وضعيت فرقه و سازمان به خود بگيرد و آنها دين اسلام را همچون مليتي مقدس وسيلهيي براي بيداري و اتحاد كنند ارتش هيچ ملتي ياراي مقابله با آنان را نخواهد داشت!ارتش قدرتمند و بسيار پر جمعيت مذكور آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و لشكر خاص حضرت مهديست.
آري، امروز هيچ نسلي در تاريخ جهان به ميزان نسل سـادات ـ كه ريشـه در آل بيت دارند ـ نيست كه مهم و قدرتمند باشد و افرادش با شجرهنامه و سند و سلسله به يكديگر متصل؛ و به موجب جايگاه افتخار آميز عالي و حسب والا و نسب اصيل، ممتاز از ديگران باشند. از گذشته تاكنون همانها بودهاند كه در رأس گروههاي اهل حقيقت قرار داشته و رهبران نامدار اهل كمال بودهاند. امروز نيز هم اينان نسل مباركي هستند كه تعدادشان به لحاظ كمّي بيش از ميليونها نفر است. آنان بيدارند و قلبهاي با ايمانشان مملو از محبت نبويست و به موجب شرف انتسابشان ـ كه به جهاني ميارزد ـ سر افرازند. رويدادهاي عظيمي در حال رخ دادن است كه قوت مقدس موجود در اين جماعت عظيم را تهييج و بيدار خواهد كرد. بيترديد حميتي عالي در آن قدرت عظيم فوران نموده و حضرت مهدي در رأس آن قرار گرفته همه را به راه حق و حقيقت سوق خواهد داد. از عادت الله و رحمت الهي انتظار داريم چنين شود؛ همچنان كه بهار پس از زمستان ميآيد؛ و در چنين انتظارمان مُحقايم.
اشارت دوم يعني ششمين اشارت: جماعت نوراني حضرت مهدي، رژيم ويرانگر و بدعت كار كميته سفياني را اصلاح و سنت سنيه را احيا ميكند؛ يعني كميته سفياني كه با نيت انكار رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در صدد تخريب شريعت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در جهان اسلام است با شمشير معنوي و اعجاز آميز جماعت حضرت مهدي متلاشي و اعضايش كشته ميشوند.
همچنين كميته دجال كه با نيت انكار الوهيت، تمدن و مقدسات بشري را در عالم انسانيت زير و زبر ميكند توسط يك جماعت مسيحي باغيرت و فداكار كه در مسير متحد كردن دين حقيقي حضرت عيسي (ع) با حقيقت اسلام تلاش ميكنند و شايسته نام "عيسويان مسلمان" ميباشند، تحت زعامت حضرت عيسي(ع) متلاشي و اعضايش كشته خواهند شد. جماعت مزبور به اين ترتيب بشر را از انكار الوهيت نجات ميدهد.
بيان اين راز مهم مفصل است. در جاهاي ديگر تاحدودي در اينباره بحث كردهايم، لذا در اينجا به همين اشاره كوتاه اكتفا ميكنيم.
اشارت هفتم يعني سؤال سوم: ميگويند:"مدافعات تو در گذشته و مجاهداتي كه در راه اسلام داشتي شبيه آن چيزي نيست كه امروز ميبينيم. شيوهات هم شيوهي متفكراني نيست كه در برابر اروپا از اسلام دفاع ميكنند. چرا وضعيت سعيد قديمي را تغيير دادي؟ چرا مانند مجاهدان معنوي اسلام رفتار نميكني؟"
پاسخ: سعيد قديمي و گروه متفكران، اصول فلسفه بشري و حكمت اروپا را تا حدودي قبول كرده و با سلاح همانها با خودشان مبارزه ميكنند؛ آنها را تا حدودي قبول دارند و بخشي از قواعد آنها را به صورت فنون مثبتهي محكم و استوار تصور ميكنند؛ لذا نميتوانند قيمت حقيقي اسلام را بدين روش نشان دهند. در ظاهر، اسلام را با شاخههاي حكمت ـ كه گمان ميكنند ريشهاش در اعماق است ـ واكسينه كرده، مثلاً موجب قدرتش ميشوند. پيروزي در اين شيوه اندك است و ارج و قرب اسلام اندكي كاهش مييابد؛ پس اين مشرب را رها كردم و بالفعل نشان دادم كه مباني اسلام آن قدر ژرف و عميق است كه عميقترين پايههاي فلسفه به آن نميرسد و در سطح باقي ميماند. كلام "سيام"، مكتوبِ
"بيست و چهارم" و كلام "بيست و نهم" اين حقيقت را با براهين آن اثبات نموده و نشان داده است. در مشرب قديم تصور بر اين بود كه فلسفه عميق است و احكام اسلام ظاهري، پس خوب است با پيوندي كه با شاخههاي فلسفه حاصل ميشود، از اسلام، محافظت گردد، اما حقيقت اين است كه قواعد فلسفي كجا و اصول اسلام كجا؟
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى سَيِّدِنَا اِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ فِى الْعَالَمِينَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيـدٌ
* * *
بخش هشتم
رموزات ثمانيه
اين بخش شامل "هشت رمز" يعني هشت رساله كوچك ميباشد. مبناي اين رموز، توافق و تناسبيست كه مفتاح يكي از اصول مهم علم جفر، يكي از كليدهاي مهم علوم خفيه و يكي از مهمترين مفاتيح بخشي از اسرار غيبي قرآن ميباشد.
اين مطلب چون در آينده به صورت بخش جداگانهيي منتشر خواهد شد در اينجا درج نگرديد.
* * *
بخش نهم
تلويحات تسعه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ
( يونس: ٦٢)
(اين بخش درباره راههاي ولايت است و شامل"نُه تلويح" به شرح زير ميباشد.)
تلويح نخست: زير نام هاي"تصوف"، "طريقت"، "ولايت" و"سير و سلوك" حقيقت قدسيهيي دلنشين، نوراني، روحاني و لذت بخش وجود دارد كه محققان اهل ذوق و كشف براي بيان و تدريس حقيقت قدسي مذكور هزاران كتاب نوشته و آن را براي ما و امت بيان نمودهاند ـ
جَزَاهُمُ اللّهُ خَيْرًا كَثِيرًا
ـ ما بنا بر الزامات اين زمانه رشحاتي را ـ كه در حكم چند قطره از آن درياي بيكراناند ـ بيان ميكنيم.
سؤال: طريقت چيست؟
پاسخ: آنچه طريقت يا تصوف ناميده ميشود ازاسرار عالي انساني و كمالات بشريست و هدف نهايياش معرفت و ظهور حقايق ايمانيست كه در ظل و سايه معراج احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در نتيجه سير و سلوكي روحاني به واسطه قلب حاصل و موجب به دست آوردن ذوق و حال و تا حدودي شهود ميشود و مظهر حقايق ايماني و قرآني ميگردد.
انسان در اين جهان خلاصه و فشردهيي جامع است، لذا قلباش حكم نقشه معنوي هزاران عالم را دارد. مغزي كه انسان در سر دارد مانند مركز تلگرافهاي بيسيم و تلفنهاي بيشمار ـ كه سانترال ناميده ميشود ـ به نوعي مركز معنوي كائنات است و اين را از وجود علوم و فنون بيانتهاي بشري ميتوان فهميد؛ به همين ترتيب قلب انسان نيز كه در ماهيت اوست مظهر، مدار و هسته حقايق بيپايان عالم هستي ميباشد و اين را با مراجعه به ميليونها كتاب نوراني كه اهل ولايت نوشتهاند و شمارشان بيحد و حصر است ميتوان فهميد.
مادام كه قلب و مغز انسان در اين مركز قرار دارند پس همچون دانهيي همه اعضاي يك درخت بسيار بزرگ را در بر ميگيرد و آلات و چرخ هاي ماشيني باشكوه و درعين حال ابدي و اخروي درونشان قرار داده شدهاند. بي هيچ شك و ترديدي آفريننده آن قلب، حركت، ترقي، از قوه به فعل در آمدن و كاركرد آن را اراده كرده كه چنان آفريده است. مادام اراده كرده پس قلب نيز مانند عقل ميبايست كار كند؛ و بزرگترين واسطه براي به كار انداختن قلب، توجه داشتن به حقايق ايماني در مسير طريقت و ذكر الهي در مراتب ولايت ميباشد.
تلويح دوم: كليد و وسيله اين سير و سلوك قلبي و حركت روحاني، ذكر الهي و تفكر است. محاسن اين ذكر و فكر با شمارش به پايان نميرسد. صرف نظر از فوايد بيشمار اخروي و كمالات انساني يكي از فايدههاي جزيي آن در خصوص زندگي پردغدغه دنيا اين است كه هر كسي براي رهايي از مشكلات زندگي و تنفس از تكاليف سنگين آن دنبال كسب آرامش و در پي لذت است و اُنسيتي را جستجو ميكند كه ترس و وحشتش را از بين ببرد. گردهماييهاي منتج به انس و الفت به عنوان نتيجه تمدن انساني از هر ده نفر براي يكي دو نفر آرامش خاطري آن هم پر از غفلت و سرمستي و موقتي تأمين ميكند. هشتاد درصد يا در كوه ها و درهها به تنهايي زندگي كرده يا معضلات معيشت آنها را به مناطق دور افتاده ميكشاند يا اينكه به دليل مـواردي چون مصايب و سالمندي ـ كه آخـرت را به ياد ميآورند ـ از جماعتهاي انساني محروماند، البته اين وضع موجب انسيت و تسلي خاطر آنها نميشود.
تسلي حقيقي و انسيت جدي و ذوق دلنشين براي اين قبيل افراد در گرو به كار انداختن دل به واسطه فكر و ذكر است؛ بايد در مناطق دور افتاده، كوههاي پر از وحشت و درههاي پر از سختي و محنت متوجه قلب خود شوند و "الله" گفته با قلب خود مأنوس شوند و با اين انسيت همهي چيزهايي را كه در پيرامونشان به طور ترسناكي به آنها مينگرند، اشيايي متبسم و مونس تصور كرده و بينديشند كه:"خالقم كه ذكرش را ميگويم در هر سو آفريدههاي بيشماري دارد، و در اين وحشتكده نيز همينطور بسيارند؛ لذا من تنها نيستم و وحشت كردن معنايي
ندارد." در چنين شرايطي از زندگي توأم با ايمان، ذوق و لذتي براساس انس كسب خواهند كرد، لذا معناي سعادت حياتي را دريافته خدا را شكر خواهند گفت.
تلويح سوم: ولايت، حجت رسالت؛ و طريقت، برهان شريعت است، زيرا ولايت، حقايق ايماني را كه رسالت تبليغ ميكند با نوعي شهود قلبي و ذوق روحاني در مرتبه عين اليقين ميبيند و تصديق مينمايد. تصديقي كه ولايت ميكند حجتي قطعي بر حقانيت رسالت است. طريقت با استفاده و استفاضهيي كه با ذوق و كشف خويش از حقايق احكام شريعت ميكند آن احكام را ثابت كرده و برهاني بر حقانيت آن و اينكه از جانب حق آمده ميشود. آري، همچنان كه ولايت و طريقت حجت و دليل رسالت و شريعت است؛ يكي از اسرار كمال اسلام، مدار انوار آن و به واسطه سرّ اسلاميت، معدن ترقيات و منبع فيض انسان نيز هست.
با وجود اهميت فراوان اين سرّ عظيم، برخي از فرقههاي ضاله به انكار آن برخاسته اند. به خاطر محروم ماندن خويش از اين نور، سبب محروميت ديگران نيز شدهاند. آنچه بيش از هر چيز ديگر مايه تأسف بوده اين است كه گروهي از علماي اهل ظاهر در ميان اهل سنت و جماعت، و برخي از غافلان اهل سياست كه به اهل سنت و جماعت منسوباند با بهانه قرار دادن بعضي از اشتباهات و سوء استفادههاي اهل طريقت، براي مسدود كردن اين گنجينه عظما و حتي تخريب آن، و براي خشكاندن اين منبع كوثر ـ كه آب حيات از آن فوران ميكند ـ در تلاشاند. اين در حاليست كه مشربها و مسلكها و هر چيز ديگري كه بياشكال بوده و همه جوانبش مثبت باشد كم يافت ميشود. در هر حال برخي اشكالات و عملكردهاي نادرست وجود خواهد داشت، زيرا اگر نااهلان به كاري بپردازند طبيعيست كه عملكرد نادرستي خواهند داشت. ليكن حضرت حق در آخرت براساس قاعده محاسبه اعمال، عدالت رباني خود را با موازنه خوبيها و بديها نشان ميدهد، يعني اگر حسنات و نيكيها بيشتر بود فرد پاداش ميگيرد و خداوند قبول ميكند اما اگر سيئات و بديها بيشتر بود فرد مجازات خواهد شد و در درگاه الهي مردود ميشود. در محاسبه حسنات و سيئات به كميت نگاه نميكنند، كيفيت مهم است. گاه يك حسنه ممكن است بر هزار سيئه ترجيح يابد
و موجب عفو و بخشش شود. مادام كه عدالت الهي چنين حكم كرده و حقيقت نيز آن را حق ميداند، حسنات طريقت، طريقتي كه در دايره سنت سنيه است، بر سيئاتش پيشي ميگيرد؛ دليل قطعياش نيز اين است كه اهل طريقت در زمان حمله اهل ضلالت، ايمان خود را حفظ ميكنند. يك فرد ساده اما مخلص كه اهل طريقت است بيش از فرد متفنني كه مراعات صورت و ظاهر را ميكند مراقب (ايمان) خويش است. او به واسطه ذوق طريقت و به سبب محبت اوليا ايمان خود را نجات ميدهد. با گناهان كبيره فاسق ميشود، اما كافر نميشود و به راحتي وارد كفر و الحاد نميگردد. هيچ قدرتي نميتواند محبت شديد و اعتقاد متيناش را نسبت به سلسله مشايخي كه به عنوان اقطاب قبولشان دارد لكهدار كند؛ در نتيجه اعتماد آنها را نميتواند از بين ببرد. اعتماد آنها نيز اگر از بين نرود و پابرجا باشد وارد زندقه نميشوند. امروزه حتي اگر كسي عالم محققي هم باشد ولي با طريقت ارتباطي نداشته و قلبش به حركت در نيامده باشد، مشكل ميتواند در برابر دسيسه زنادقه از خويش محافظت كند.
نكته ديگري وجود دارد و آن هم اينكه؛ با رفتار ناشايست برخي مشربها كه ظاهري خارج از دايره تقوا و حتي اسلام اتخاذ كرده و نام طريقت را نيز به ناحق بر خود نهادهاند نميتوان طريقت را محكوم كرد. صرف نظر از نتايج ديني، اخروي و روحاني بسيار مهم و عُلوي طريقت، بايد گفت كه طريقتها بهترين و مؤثرترين و پر حرارتترين واسطهي ظهور و بروز رابطه مقدس اخوت و برادري در عالم اسلام بوده و به همين ترتيب در برابر هجوم بيرحمانه عالم كفر و سياست مسيحيان براي خاموش كردن نور اسلام نيز طريقت يكي از سه قلعه محكم و مهم اسلام است. آن چه استانبول را ـ كه مركز خلافت بود ـ مدت پانصد و پنجاه سال در برابر جهان مسيحي محافظت كرد نور توحيدي بود كه از پانصد نقطه استانبول فوران ميكرد و جوش و خروش و محبت روحاني حاصل از معرفت الهي كساني بود كه در آن مركز اسلامي در خانقاهها ـ كه نقطه استناد اهل ايمان بود ـ آن سوي مساجد فرياد "الله، الله" سر ميدادند.
اينك اي حميت فروشان نادان و اي ملي گرايان قلابي! به من بگوييد كدام سيئه طريقت است كه در جامعه شما بتواند اين حسنه را از بين ببرد؟
تلويح چهارم: مشرب ولايت با وجود سهل بودنش مشكلات فراواني هم دارد؛ با اين كه مسيرش كوتاه و مختصر است اما طولاني نيز هست؛ به رغم ارزشمند بودنش بسيار خطرناك هم هست؛ و با اين كه بسيار وسيع و فراخ ميباشد در عين حال بسيار محدود است.
بنابر همين اسرار است كه سالكان اين راه، گاه غرق ميشوند گاه ضرر كرده و گاه ديگران را از راه به در ميكنند.
براي نمونه، در طريقت دو مشرب تحت عناوين"سير انفسي" و"سير آفاقي" وجود دارد.
مشرب نخست، مشرب انفسيست و از نفس آغاز كرده، چشم بر بيرون بسته و متوجه قلب ميشود. نقبي در منيّت زده و از آن عبور ميكند؛ راهي در دل ميگشايد و حقيقت را مييابد. آنگاه به آفاق پرداخته و آفاق را درخشان ميبيند. خيلي زود اين سير را به انتها ميرساند. حقيقتي را كه در دايره انفسي مشاهده كرده بود در مقياسي بزرگتر در آفاق هم ميبيند. بيشتر طريقههاي خُفي در اين مسير پيش ميروند.مهمترين پايه نيز در اين مسير در هم شكستن منيّت، ترك هوي و كشتن نفس است.
دومين مشرب از آفاق شروع ميكند و بعد از سير در جلوهي اسما و صفات در مظاهر آن دايره كبرا، وارد دايره انفسي ميشود. در مقياسي كوچك همان نورها را در دايره قلب خود مشاهده و نزديكترين راه را در آن باز ميكند. آنگاه ميبيندكه قلب آيينه صمد است، لذا به مقصدي كه در پياش بود واصل ميگردد.
اگر سالكان در مشرب نخست در كشتن نفس اماره موفق نشوند و نتوانند با ترك هوي، منيّتشان را در هم بشكنند از مقام شكر به مقام فخر سقوط كرده و از فخر نيز به غرور سقوط ميكنند. اگر جذبهيي از محبت برخيزد و از آن جذبه نيز نوعي سُكر حاصل شود ادعاهايي بسيار فراتر از حد خود خواهد كرد كه "شطحيات" ناميده ميشود. در اين صورت هم خود ضرر كرده و هم موجب ضرر ديگران ميگردد؛ همچنان كه يك ستوان
اگر با ذوق و شوق فرماندهياي كه دارد مغرور شده و خود را سپهبد بپندارد دايره كوچك خود را با آن دايره كلي و بزرگ اشتباه خواهد گرفت و موجب خواهد شد انعكاس خورشيد در آيينهيي كوچك را به دليل مشابهتش با جلوه باشكوه خورشيد در دريا اشتباه كند؛ به همين ترتيب بسياري از اهل ولايت مانند نسبتي كه بين يك مگس با يك طاووس هست، خود را بزرگتر از كساني ميبينند كه بسيار بزرگتر از آنهايند؛ لذا براساس اين مشاهده خود را مُحق مييابند.
حتي من كسي را ديدهام كه صرفاً قلبش بيدار شده و اندكي از سرّ ولايت را دورادور در خود احساس كرده بود؛ او ديگر خود را قطب اعظم تلقي مينمود و رفتار اقطاب را داشت. گفتم:"برادر! همچنان كه قانون سلطنت از صدر اعظم تا بخشدار جلوههاي كلي و جزيي دارد، ولايت و قطبيت نيز دايرهها و جلوههاي مختلف دارد. هر مقام، داراي سايههاي متعدديست. تو جلوهي اعظم قطبيت را كه به جايگاه صدر اعظم ميماند در حيطه خود كه مانند حيطه يك مدير (جزء) است ديدهيي و فريب خوردهيي. آنچه ديدهيي درست است ليكن حكمي كه صادر كردهيي خطاست. كاسهيي آب براي يك مگس حكم دريا را دارد." ان شاء الله آن شخص از سخن من هشيار شده و از آن ورطه نجات يافته باشد.
نيز انسانهاي متعددي را ديدهام كه خود را نوعي مهدي ميپنداشتند و ميگفتند "مهدي خواهم شد." اين قبيل اشخاص، دروغگو و فريبكار نيستند بلكه خود فريب ميخورند. مشاهداتشان را حقيقت ميپندارند. تجليات اسماي الهي از عرش اعظم تا يك ذره كوچك جلوههايي دارد و مظهر آن اسما شدن نيز به همان نسبت متفاوت است؛ به همين صورت، مراتب ولايت نيز كه عبارت از مظهريت اسما ميباشد، متفاوت است. مهمترين دليل اشتباه مذكور اين است: همچنان كه خصوصيت مسؤوليتهاي مهدي در برخي از مقامات اوليا وجود دارد و نسبتي خاص با قطب اعظم در آنها مشاهده ميشود و مناسبت ويژهيي از حضرت خضر در آنها وجود دارد؛ لذا بايد گفت مقاماتي هستند كه با برخي مشاهير داراي نسبتاند. حتي مقـامات مذكـور را گـاه به"مقـام خضر"، "مقـام اويس" و "مقـام مهديت" تعبير ميكنند.
نا بر همين سرّ، كساني كه به آن مقام يا به نمونهيي جزيي از آن يا به سايهيي از آن وارد ميشوند خود را شخصيتهاي مشهوري گمان ميكنند كه از آن مقام خاص برخوردار ميباشند. گمان ميكنند خضر يا مهدي يا قطب اعظماند. اگر فرد منيّتي طالب حب جاه نداشته باشد در آن حال محكوم نميشود. ادعاهاي بزرگتر از حد و حدودش شطحيات دانسته شده و به خاطر آنها مسؤول شناخته نميشود. اما اگر منيّت او پنهاني متوجه حب جاه باشد، معلوم است كه مغلوب منيّت شده و اگر شكر را رها كرده وارد دايره فخرفروشي شود، به تدريج در غرور سقوط خواهد كرد. پس يا تا درجه ديوانگي سقوط كرده يا از طريق حق منحرف خواهد شد، زيرا اولياي بزرگ را چون خود ميپندارد و حسن ظني كه نسبت به آنها داشت فرو ميريزد؛ چرا كه نفس هر قدر هم مغرور باشد اشكالات و نواقص خود را درك ميكند. او بزرگان را با خود قياس نموده و متوهمانه آنان را داراي اشكال تصور خواهد كرد. حتي احترام او نسبت به انبيا نيز كاهش مييابد.
كساني كه گرفتار اين حالاند بايد ميزان شريعت را مراعات كنند و نظرات علماي اصول دين را براي خود مقياس قرار داده، تعاليم محققين اوليا مانند "امام غزالي و امام رباني" را راهنماي خود كنند.آنان بايد همواره نفس خويش را متهم كرده و جز قصور و عجز و فقر چيزي در اختيار نفس نگذارند. شطحياتي كه در اين مشرب هست از حب نفس نشأت ميگيرد؛ چرا كه چشم محبت، اشكال را نميبيند. لذا به دليل محبتي كه به نفساش دارد، نفسي چون تكه شيشهيي بيارزش و پيش پا افتاده را الماس و جواهر خواهد پنداشت. يكي از خطاهاي بسيار خطرناك در اين مشرب آن است كه فرد معاني جزيي الهام شده به قلبش را "كلام الله" پنداشته و آن را آيه بداند. به اين ترتيب به مرتبه والا و اقدس وحي بياحترامي ميشود. آري، از الهام به زنبور عسل و حيوانات ديگر گرفته تا الهامي كه به عوام و خواص مردم مي شود؛ از الهامي كه به عوام ملائكه شده تا الهامي كه به خواص كروبيان ميشود، همهي الهامها نوعي كلمات ربانياند. اما اين كلام رباني جلوهييست از خطاب رباني كه نسبت به قابليت مظاهر و مقامات از پس هفتاد هزار پرده نورافشاني ميكند.
اما نهادن اسم خاص وحي و كلام الهي و نام "آيه" ـ كه اسم خاص ستارگان قرآنيست و مثال روشن آن ميباشد ـ بر الهاماتي كه گفته شد، خطاي محض است؛ همچنان كه در كلامهاي "دوازدهم" و "بيست و پنجم" و "سي و يكم" بيان و اثبات شده است نسبتي كه نمونه خورشيد كوچك، كم نور و پوشيدهيي كه در آيينه رنگ شده ما با خورشيد آسمان دارد، مانند نسبتيست كه الهام قلبي آن مدعيان با خورشيد قرآن دارد كه مستقيماً كلام الهيست. آري، اگر گفته شود همه نمونههايي كه از خورشيد در آيينهها ديده ميشود از آن خورشيد است و با خورشيد واقعي نسبتي دارد سخن درستيست، اما بايد توجه داشت كه كره زمين به آيينه آن خورشيدهاي كوچك و جاذبه آنها وابسته نميشود.
تلويح پنجم: وحدت شهود زير عنوان وحدت وجود از مشربهاي بسيار مهم طريقت ميباشد و در بيان معناي آن به قدري پيش ميروند كه فقط بر وجود واجب الوجود نظر كرده و ساير موجودات را نسبت به وجود واجب، بسيار ضعيف و سايهيي ميبينند كه شايسته نام وجود نيستند. پيروان اين نظريه موجودات ديگر را در پردهيي از خيال قرار ميدهند و در مقام ترك ماسوي آنها را هيچ پنداشته و حتي معدوم ميدانند. آنها ماسوي را حداكثر آيينهيي خيالي براي تجلي اسماي الهي ميدانند.
اين مشرب از حقيقتي مهم برخوردار است: وجود واجب الوجود به واسطه قدرت ايمان و بروز ولايتي متعالي در مرتبه حق اليقين، انسان را به جايي ميرساند كه وجود ممكنات آن قدر بيارزش ميشود كه در نظر سالك مقامي جز خيال و عدم برايشان باقي نميماند. گويي سالك اين راه، وجود كائنات را به حساب واجب الوجود انكار ميكند.
اما بايد توجه داشت كه اين مشرب خطراتي هم دارد. اول اين كه ايمان، داراي شش ركن است. علاوه بر ايمان به خدا، اركاني چون ايمان به آخرت و روز حساب هم هست. اركان مذكور مستلزم وجود ممكنات ميباشد. اين اركان ايماني مستحكم را نميتوان بر خيال استوار كرد. لذا صاحب مشرب فوق زماني كه از عالم "سُكر" و "استغراق" وارد عالم "صحو" ميشود نبايد با مشرب فوق همراهي كند
و نبايد به مقتضاي آن عمل نمايد. نيز اين مشرب را كه قلبي و حالي و ذوقيست نبايد به صورت عقلي و قولي و عملي د آورد، زيرا قواعد عقلي و قوانين علمي و اصول كلاميِ مأخوذ از كتاب و سنت با مشرب مذكور سازگاري ندارد و با آن قابل تطبيق نيست. اين است كه مشرب وحدت شهود يا وحدت وجود بهطور صريح نزد خلفاي راشدين يا ائمه مجتهدين و بزرگان سلف صالح ديده نميشود. پس بايد گفت اين مشرب، عاليترين مشرب نيست، البته عالي و هم داراي نقايصيست. بسيار با اهميت اما بسيار پر خطر است. بسيار دشوار اما بسيار ذوقي و لذت بخش است. به دليل همين ذوق است كه پيروانش علاقهيي به ترك آن ندارند و خودكامانه گمان ميكنند در عاليترين مرتبه قرار دارند. اساس و ماهيت اين مشرب را در رساله "نقطه" و بخشي از كلامها و مكتوبات تا حدودي بيان كردهايم لذا به همان مطالب اكتفا نموده و در اينجا يكي از ورطههاي قابل توجه آن را به شرح زير بيان ميكنيم:
مشرب وحدت وجود، مشرب صالحيست متعلق به اخص خواصي كه از دايره اسباب عبور كرده و براساس سرّ ترك ماسوي، ارتباط خود را با ممكنات قطع نموده و در حالت استغراق مطلق، مظهر آن شدهاند. تلقين اين مشرب به صورت يك نظريه علمي به كساني كه در ميان اسباب غوطه ورند و شيفته دنيا هستند و با فلسفه مادي به طبيعت آويختهاند، در واقع خفه كردن آنها در ماده و طبيعت و دور كردنشان از حقيقت اسلام است، زيرا نظري كه عاشق دنيا و وابسته به دايره اسباب است خواهان نوعي بقا براي اين دنياي فاني ميشود، و علاقهيي به از دست دادن دنيا ـ كه محبوبش ميباشد ـ ندارد. لذا به بهانه وحدت وجود، هستي ماندگاري برايش توهم ميكند. به همين دليل براي اينكه محبوبش يعني دنيا را باقي و ابدي كند آن را به مرتبهيي از معبوديت در ميآورد؛ و اين امر نعوذ بالله راه را به سوي ورطه انكار خداوند ميگشايد. در اين عصر فكر ماده گرايي چنان رواج يافته است كه ماديات را مرجع همه چيز دانسته، و اگر خواص اهل ايمان كه ماديات را در مرتبه هيچ و عدم ميبينند نظريه وحدت وجود را مطرح نمايند ماديون مدعي آن شده و خواهند گفت كه "ما هم همين عقيده را داريم." در
حالي كه مشرب وحدت وجود در ميان مشارب ديگر در اين عالم تفاوت بسيار زيادي با انديشه ماديون و طبيعتپرستان دارد، زيرا معتقدان نظريه وحدت وجود با قوت ايمان چنان به وجود الهي اهميت ميدهند، كه كائنات و موجودات را انكار ميكنند. اما ماديون براي موجودات آن قدر اهميت قائلاند كه به حساب كائنات، خدا را انكار ميكنند، پس بايد گفت اينان كجا و آنان كجا؟
تلويح ششم: شامل"سه نقطه" زير است:
نقطه نخست: نيكوترين، مستقيمترين، درخشانترين و غنيترين راه در ميان راههاي ولايت، پيروي از سنت سنيه است، يعني اينكه در اعمال و رفتارت به سنت سنيه فكر كني، تابع آن باشي، از آن تقليد كني و در معاملات و افعال خود در احكام شرعي انديشه نموده، آن را راهنما قرار دهي.
به سبب اين پيروي و اقتدا، احوال عادي و معاملات عرفي و رفتارهاي فطري فرد، صورت عبادت به خود ميگيرد؛ علاوه برآن، هر عمل او از لحاظ تبعيت و پيروي موجب ميشود به سنت و شرع بينديشد و حكم شرعي را به ياد آورد. اين يادآوري باعث ميشود فرد، به صاحب شريعت انديشيده و آن انديشه نيز حضرت حق را به ياد ميآورد. اين يادآوري نوعي احساس حضور الهي را به انسان ميدهد. در چنين حالتي ميتوان دقايق عمر را به عبادتي در آرامش تبديل نمود. پس اين جاده كبرا، جاده صحابه و سلف صالحين است كه اهل وراثت نبوت اند و از ولايت كبرا برخوردار ميباشند.
نقطه دوم: مهمترين اساس راههاي ولايت و شعبههاي طريقت، اخلاص است، زيرا فرد به واسطه اخلاص از شركهاي خفي نجات مييابد. كسي كه اخلاص را كسب نكند قادر به گشت و گذار در آن راهها نيست. بُرندهترين قدرت راههاي مذكور نيز محبت است. آري، محبت در مواجهه با محبوب در پي بهانه جويي نيست و علاقهيي به ديدن اشكالاتش ندارد. محبـت نشانههاي ضعيف محبـوب را ـ كه بر كمال او دلالت دارد ـ به مثابه حجتهاي قوي ميبيند. او دايم و همواره طرفدار محبوب خويش است.
بر مبناي همين سرّ، كساني كه با قدم محبت متوجه معرفتُ الله ميشوند گوششان به شبهات و اعتراضها بدهكار نيست و به راحتي نجات مييابند هزاران شيطان هم كه جمع شوند نميتوانند نشانهيي را كه بر كمال محبوب حقيقي آنها اشاره دارد در نظرشان ابطال كنند. اگر محبت نباشد فرد در انبوه اعتراضاتي كه نفس و شيطان او و شياطين بيروني مطرح ميكنند بسيار دست و پا خواهد زد. در اين موقعيت متانت، قوت ايمان و دقت نظري قهرمانانه لازم است تا فرد بتواند خود را نجات دهد.
بنا بر همين سرّ است كه در عموم مراتب ولايت، محبتِ برخاسته از معرفتالله، مهمترين مايه و اكسير است. ليكن محبت ورطهيي دارد؛ از نياز و محويت ـ كه سرّ عبوديت است ـ به ناز و ادعا ميجهد و بدون تعادل حركت ميكند. هنگام توجه به ماسوي الله، از معناي حرفي به معناي اسمي تغيير كرده، و حالت ضد زهرش تبديل به زهر ميشود، يعني زماني كه غير خدا را دوست ميدارد، در حالي كه بايد به حساب حضرت حق و به نام او، و به عنوان يكي از آيينههاي اسماي الهي دل ببند؛ بعضاً به موجود مذكور به حساب خود آن موجود و كمالات شخصي و جمال ذاتياش ميانديشد پس او را با معناي اسمياش دوست دارد. ميتواند بدون فكر كردن به خدا و پيامبر او، باز آنها را دوست بدارد. اين محبت، وسيله محبت الله نميشود بلكه حجابي بر آن است. اگر با معناي حرفي دوست بدارد ميتواند وسيله محبت الله شود و ميتوان گفت جلوه الهيست.
نقطه سوم: اين دنيا، دار الحكمت و دار الخدمت است؛ دار الاجرت و پاداش نيست. دستمزد كارها و خدمتهايي كه در اينجا ميكنيم در برزخ و آخرت پرداخت ميشود. اعمال دنيوي ما در برزخ و آخرت ميوه ميدهد. مادام كه حقيقت چنين است، نتايج مربوط به اعمال اخروي را نبايد در دنيا طلب كرد. اگر داده شد نيز نبايد با رضايت كه با حزن و اندوه بايد قبول كرد. عمل اخروي مانند ميوههاي بهشتيست كه اگر كنده شد جايش ميوه ديگري ظاهر ميشود، لذا ميوه عمل اخروي را كه باقي و ماندگار است نبايد در اين دنيا به صورت فاني مصرف كرد؛ اين عاقلانه نيست. به آن
ميماند كه چراغي باقي و ماندگار را با چراغ ديگري كه يك دقيقه روشن شده و بعد خاموش خواهد شد عوض كنيم.
به دليل همين سرّ است كه اهل ولايت، از مواجهه با خدمت و مشقت و مصيبت و سختي خرسندند، خود را كنار نميكشند و گلايه نميكنند؛ و ميگويند: "الحمدلله علي كَلحال". وقتي كشف و كرامت و اذواق و انوار به آنها داده ميشود آن را از نوع التفات الهي دانسته و در پنهان كردنش ميكوشند. اين وضع نه تنها باعث فخر فروشي آنها نميشود، بلكه باعث ميشود بيشتر به شكر و عبوديت بپردازند. بسياري از آنها خواستار استتار و انقطاع حالات مذكور بودهاند تا به اخلاص عملشان ضرري نرسد.آري، مهمترين احسان الهي در حق انساني مقبول، اين است كه احسان طوري به او عطا شود كه احساس نكند، تا از نياز به ناز و از شكر به فخر فروشي نرسد.
براساس اين حقيقت است كه طالبان ولايت و طريقت اگر خواهان اذواق و كراماتي باشند كه از ترشحات ولايت است و به آنها اهميت داده شاد شوند، مانند آن است كه ميوههاي باقي اخروي را در دنياي فاني به صورت فاني بخورند و صرف كنند؛ علاوه بر اين، آنها اخلاص را ـ كه خميرمايه ولايت است ـ از دست خواهند داد و به اين ترتيب راه براي از ميان رفتن ولايت باز ميشود.
تلويح هفتم: شامل "چهار نكته" زير است:
نكته اول: شريعت، مستقيماً و بيهيچ پرده و سايهيي با سرّ احديت، در نقطهي ربوبيت مطلق، نتيجه خطاب الهيست. عاليترين مراتب طريقت و حقيقت در حكم اجزاي شريعت هستند؛ درغير اين صورت همواره در حكم وسيله و مقدمه و خادم خواهند بود. نتيجه آنها محكمات شريعت است، يعني مشربهاي طريقت و حقيقت براي رسيدن انسان به حقايق شريعت، در حكم وسيله و خادم و پله ميباشند و به تدريج در بالاترين مرتبه، تبديل به معناي حقيقت و سرّ طريقت ميشوند كه در نفس شريعت است. آنگاه است كه اجزاي شريعت كبرا ميشوند. و الا آنچنان كه برخي متصوفان پنداشتهاند اينطور نيست كه شريعت قشر ظاهري، و حقيقت، باطن و نتيجه و غايت آن است. آري، ظهور و بروز شريعت
نسبت به طبقات مختلف مردم متفاوت است. اينكه طبق نظر عوام الناس ظاهر شريعت را حقيقت شريعت پنداشته و مرتبهيي از شريعت را كه براي خواص ظهور يافته "حقيقت و طريقت" بنامند كار اشتباهيست. شريعت مراتبي ناظر بر همه طبقات دارد.
براساس اين سرّ است كه اهل طريقت و اصحاب حقيقت به مرور كه جلوتر ميروند نسبت به حقايق شريعت علاقمندتر شده و اشتياق و تبعيتشان فزوني مييابد. كوچكترين سنت سنيه را مشابه بزرگترين مقصد تلقي كرده و ميكوشند از آن پيروي و تقليد كنند، زيرا وحي هر قدر از الهام برتر باشد، آداب شرعي كه ثمره وحي ميباشد به همان نسبت از آداب طريقت كه ثمره الهام ميباشد برتر و مهمتر است. به همين دليل مهمترين پايه طريقت، پيروي از سنت سَنيّه ميباشد.
نكته دوم: طريقت و حقيقت نبايد از حالت وسيله بودن در آيند. اگر اينها حكم مقصود بالذات را بيابند، آنگاه محكمات شريعت، عمل به آن و پيروي از سنت سَنيّه به شكل صوري باقي خواهند ماند و قلب متوجه سوي ديگر خواهد شد، يعني فرد بيشتر از نماز به حلقه ذكر فكر ميكند؛ بيش از انجام فرائض دلبسته اوراد خود ميشود؛ بيش از آنكه از گناهان كبيره دوري كند از مخالفت با آداب طريقت ميگريزد؛ در حالي كه اوراد طريقت فقط با يك فـرض از فرائـض شـرعي ـ كه از محكمات شريعت است ـ قابل مقايسه نيست و نميتواند جاي آن را پر كند. آداب طريقت و اوراد تصوف بايد مدار تسلي ذوق و اشتياق حقيقي در فرائض گردند و منشأ آنها نشوند، يعني خانقاه بايد وسيلهيي باشد براي تعديل اركان و تأمين ذوق و شوق نمازي كه در مسجد اقامه ميگردد. كسي كه نماز را در مسجد خيلي سريع و به شكل صوري ميخواند و گمان ميكند ذوق واقعي و كمال خويش را در خانقاه خواهد يافت از حقيقت فاصله ميگيرد.
نكته سوم: سؤال ميشود كه: "آيا طريقتي غير از سنت سَنيّه و احكام شريعت متصور است؟"
پاسخ: هم بله هم خير. بله، به دليل اين كه برخي از اولياي كاملين با شمشير شريعت به قتل رسيدهاند؛ خير، به دليل اينكه محققين اوليا در اصل بيان شده توسط سعدي شيرازي اتفاق نظر داشتهاند:
محال است سعدي به راه صفا ظفر بردن جز در پي مصطفي
يعنيمحال است كسي خارج از مسير رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد و از او تبعيت نكند و به انوار حقيقي حقيقت واصل گردد.
سرّ مطلب اين است، مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم الانبياست و به نام نوع بشر مخاطب الهي ميباشد پس نميتوان بيرون از مسير او طي طريق كرد و ضروريست كه زير پرچم او باشيم؛ و مادام كه اهل جذبه و استغراق به دليل مخالفتهايشان مسؤول شناخته نميشوند؛ و مادام در انسان برخي لطايف هست كه شامل تكليف نميشوند و زماني كه غالب ميشوند فرد به دليل مخالفت با تكاليف شرعي مسؤول شناخته نميشود، نيز تا وقتي در انسان برخي لطايف وجود دارد همچنان كه تحت تكليف قرار نميگيرد تحت اختيار نيز قرار نميگيرد، حتي شامل تدبير عقل هم نميشوند و تحت امر عقل و دل نيز قرار نميگيرند، بيترديد در صورت غالب شدن لطايف مذكور بر وجود كسي (به شرط خاص آن زمان بودن) فرد در مخالفت با شريعت از درجه ولايت ساقط نميشود و او را معذور ميدارند. البته اين امر يك شرط دارد شرطش اين است كه انكار و تحقير و تخفيفي نسبت به حقايق شريعت و قواعد ايمان وجود نداشته باشد. حتي اگر به احكام عمل نكند بايد آنها را حق بداند؛ در غير اين صورت، مغلوب شدن در مقابل آن حال، طوري كه نعوذ بالله، بوي انكار و تكذيب حقايق محكم شريعت از آن استشمام شود، علامت سقوط خواهد بود.
خلاصه: اهل طريقتي كه بيرون از دايره شريعتانددو گروه ميباشند:
همچنان كه بيان شدگروه نخست مغلوب حال، استغراق، جذبه و سُكر، و محكوم لطايفي مي شوند كه توجهي به تكليف نداشته و با اختيار كاري ندارند و از دايره شريعت خارج ميگردند، البته اين خارج شدن به دليل نپسنديدن احكام شريعت يا نخواستن آنها نيست بلكه امري اجباريست و بدون اختيار فرد انجام ميشود.
هستند كساني كه اهل ولايتاند و از اين گروه ميباشند. اولياي مهمي نيز گاه موقتي در بين اينان بودهاند. حتي برخي از محققين اوليا حكم كردهاند كه از اين نوع از اهل طريقت كساني نه تنها از دايره شريعت، كه از دايره اسلام هم خارج بودهاند. شرطي در اين ميان هست و آن هم اينكه هيچ يك از احكامي را كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آورده است تكذيب نكنند؛ ممكن است فرد درك نميكند، متوجه نيست يا نميتواند درك كند و نميداند. اگر بداند و قبول نكند موضوع تفاوت خواهد كرد.
گروه دوم شيفته اذواق درخشان طريقت و حقيقت شده و چون قادر نيستند به درجه ذوق حقايق شريعت ـ كه بسيار برتر از مذاق آنهاست ـ برسند آن را چيزي صوري و عاري از ذوق دانسته در برابرش بيتفاوت ميمانند. اينان به تدريج شريعت را قشري ظاهري پنداشته و گمان ميكنند حقيقتي كه به آن دست يافته اند اساس و مقصود است. كسي كه در اين گروه جاي دارد ميگويد:"من آن را يافتهام و آن براي من كافيست" و در مخالفت با احكام شريعت عمل ميكند. عاقلان اين گروه، مسئولاند؛ سقوط كرده و حتي قسمي مورد تمسخر شيطان هم قرار ميگيرند.
نكته چهارم: اشخاصي از اهل ضلالت و فرقههاي بدعتگذار هستند كه در نظر امت مقبول واقع ميشوند. اشخاصي هم دقيقاً مانند آنان هستند بدون اينكه در ظاهر تفاوتي وجود داشته باشد، اما امت آنها را رد ميكند. من در اين كار متحير بودم. مثلاً كسي مانند "زمخشري" از مذهب معتزله را در نظر بگيريد با اينكه متعصبترين فرد در مذهب اعتزال است، در مقابل اعتراضات شديد او محققين اهل سنت نه او را تكفير كرده و نه گمراه ميدانند حتي خواهان راه نجاتي براي او هستند. اما كسي مانند "ابو علي جُبّائي" از امامان معتزله را كه تعصباش از زمخشري بسيار كمتر است مردود و مطرود ميدانند. اين معما بسياري از اوقات مرا كنجكاو ميكرد؛ بعدها به لطف الهي پي بردم كه اعتراضهاي زمخشري به اهل سنت ريشه در محبت حق داشت و آن هم ناشي از مشربي بود كه او حق ميپنداشت، يعني براي نمونه، در نظر او لازمه تنزيه حقيقي اين است كه حيوانات
خالق افعال خود باشند. لذا به دليل علاقه به تنزيه حضرت حق، قاعده اهل سنت در خصوص مسأله خلق افعال را قبول نميكند. دليل مردود بودن ساير امامان معتزله بيش از آن كه مربوط به محبت حق باشد اين نكته است كه عقل محدود آنها قواعد عالي اهل سنت را درك نميكنند لذا قوانين گسترده اهل سنت در افكار كوتاه و محدود آنها جا نميگيرد، پس به انكار آن ميپردازند. مخالفت گروهي از اهل طريقـت كه بيرون از سنت سَنيّه هستند مانند مخـالفت كلامي اهل اعتزال با اهل سنت و جماعت است و شامل دو گروه زير ميباشد:
گروه اول: مانند زمخشري كه مفتون حال و مشرب خود بوده، و چون به درجه ذوق آداب شريعت نرسيدهاند تا حدودي در برابر آن لاقيد ميمانند.
گروه دوم: كساني هستند كه (حاشا) براي آداب شريعت نسبت به قواعد طريقت اهميت كمتري قائلاند، زيرا عقل و درك اندك و محدودشان قادر به احاطه آن اذواق گسترده نيست و مقام كوچكشان به آن آداب متعالي نميرسد.
تلويح هشتم: هشت ورطه را به شرح زير بيان ميكند:
ورطه نخست: گروهي از اهل سلوك كه به طور كامل از سنت سَنيّه پيروي نميكنند ولايت را بر نبوت ترجيح داده و به اين ترتيب گرفتار ورطه ميشوند. در كلامهاي "بيست و چهارم" و "سي و يكم" اثبات شده كه نبوت تا چه حد برتر است و ولايت نسبت به آن تا چه حد كمسو ميباشد.
ورطه دوم: با ترجيح بعضي از اولياي مفرط اهل طريقت بر صحابه و حتي در مرتبه انبيا ديدن آنها، به ورطه ميافتند. در كلامهاي "دوازدهم" و "بيست و هفتم" و پيوست مربوط به صحابه به صورت قطعي اثبات شده است كهصحابه از ويژگي مصاحبت با پيامبر برخوردارند. با ولايت نميتوان به اين ويژگي دست يافت و برتر از صحابه بود؛ بنابراين اوليا هيچ گاه به مرتبه انبيا نميرسند.
ورطه سوم: گروهي از متعصبان اهل طريقت، با افراط، آداب و اوراد طريقت را بر سنت سنيه ترجيح داده و به اين ترتيب به مخالفت با سنت ميپردازند؛ سنت را ترك ميگويند اما اورادش را كنار نميگذارند. به اين صورت نوعي بيقيدي نسبت به آداب شريعت ايجاده شده و فرد به ورطه ميافتد.
آري، در بسياري از كلامها اثبات كردهايم و نيز محققين اهل طريقت چون "امام غزالي" و "امام رباني" ميگويند:"مقبوليتي كه از پيروي فقط يك سنت سَنيّه حاصل ميشود از عمل به صد نوع آداب و نوافل خصوصي به دست نميآيد. همچنان كه عمل فرض و واجب بر هزار سنّت ترجيح دارد، يك سنت سَنيّه هم بر هزار آداب تصوف مرجّح است."
ورطه چهارم: گروهي از متصوفان افراطي الهام را مانند وحي دانسته و آن را از جنس وحي تلقي ميكنند، لذا دچار ورطه ميشوند. در كلام "دوازدهم" و در كلام "بيست و پنجم" ـ كه مربوط به اعجاز قرآن است ـ و در ساير رسالهها به صورت قطعي اثبات كردهايم كه مرتبه وحي تا چه حد عالي، كلي و قدسيست و در عين حال گفتهايم كه درجه الهام نسبت به وحي تا چه اندازه جزيي و كم سو است.
ورطه پنجم: گروهي از متصوفه كه پي به سرّ طريقت نبردهاند مفتون اذواق و انوار و كراماتي ميشوند كه بدون خواست فرد به او داده ميشود تا ضعيفان تقويت شوند تنبلان شجاعت يابند و سختي و مشقت حاصل از شدت خدمت تخفيف يابد؛ لذا با ترجيح كرامات مذكور بر اوراد و عبادات و خدمات گوناگون، به ورطه ميافتند؛ همانطور كه در نقطه سوم از تلويح ششم اين رساله اجمالاً بيان شد و در ساير "كلامها" نيز به صورت قطعي ثابت شده،دار دنيا، دار خدمت است؛ دارِ اجرت نيست. كسي كه در اين دنيا خواهان دستمزد است در واقع به ميوههاي باقي و دائمي صورتي فاني و موقت ميدهد؛ اين است كه چون بقاي موجود در دنيا موجب خرسندي اوست نميتواند مشتاقانه به برزخ نگاه كند؛ تو گويي از جهتي زندگاني دنيا را دوست ميدارد زيرا نوعي آخرت را در آن مييابد.
ورطه ششم: گروهي از اهل سلوك ـ كه اهل حقيقت محسوب نميشوند ـ ظل و نمونه و سايه مقامات ولايت را با مقامات اصلي كلي اشتباه ميگيرند و به ورطه ميافتند. در شاخه دوم كلام "بيست و چهارم" و ساير كلامها به صورت قطعي اثبات شده است "خورشيد به واسطه آيينهها متعدد ميشود و هزاران خورشيد مثالي همچون خورشيد واقعي از نور و گرما برخوردار ميگردند، البته خورشيدهاي
مثالي نسبت به خورشيد واقعي بسيار ضعيفتر است؛ به همين ترتيب مقامات انبيا و اعاظم اوليا ظل و سايههايي دارند." اهل سلوك به آنها در ميآيند و خويش را برتر از آن اوليا ميپندارند؛ حتي گمان ميكنند از انبيا هم پيشي گرفتهاند؛ و به اين ترتيب گرفتار ورطه ميشوند. براي مصون ماندن از زيان ورطههايي كه تاكنون گفتيم فرد ميبايست همواره اصول ايمان و اساس شريعت را راهنماي خود بداند و مبنا قرار دهد و ذوق و مشهودات خود را كه در برابر آنها به مخالفت ميپردازند متهم كند.
ورطه هفتم: بعضي از اهل ذوق و شوق، فخر و ناز و شطحيات و مرجعيت و توجه مردم را در مسير سلوك بر شكر و نياز و تضرعات و استغنا از مردم ترجيح داده و دچار ورطه ميشوند؛ در حاليكه برترين مرتبه، عبوديت محمديست كه از آن به "محبوبيت" تعبير ميكنند.سرّ اساسي عبوديت نيز نياز و شكر و تضرع و خشوع و عجز و فقر و استغنا از خلق است كه مظهر كمال آن حقيقت ميشود. برخي از اولياي بزرگ موقتاً و بياختيار به فخر و ناز و شطحيات پرداختهاند، اما در اين وضع نميتوان بااختيار به آنها اقتدا كرد. آنها هادياند اما مُهدي نيستند و نميتوان از آنها پيروي نمود.
ورطه هشتم: عدهيي از اهل سلوك كه خودخواه و عجولاند دوست دارند ميوههاي ولايت را كه بايد در آخرت كنده و چيده شوند در اين دنيا بخورند لذا با چنين خواستهيي در حين سـلوك به ورطه ميافتند؛ در حـالي كه با آيـاتي مانند
وَما الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ
(آل عمران: ١٨٥) اعلام شده است و ما در بسياري از كلامها به صورت قطعي اثبات كردهايم كهيك ميوه در عالم بقا بر هزار باغچه دنياي فاني ترجيح دارد. لذا آن ميوههاي مبارك را در اينجا نبايد خورد. اگر ناخواسته به انسان خورانده شوند بايد سپاسگزاري كرد؛ آن را بايد احساني الهي براي تشويق تلقي كرد نه پاداش.
تلويح نهم: از ثمرات و فوايد فراوان طريقت، در اينجا نُه فايده را به اجمال بيان ميكنيم:
فايده اول: به واسطه طريقت مستقيم و درست، حقايق ايمان ـ كه كليد و سرچشمه و معدن گنجينههاي ابدي در سعادت جاودان است ـ بروز و وضوح، و در مرتبه عين اليقين ظهور مييابد.
فايده دوم: قلب كه مركز و محركي در وجود انسان است به واسطه طريقت به كار ميافتد و از اين رهگذر ساير لطايف انساني نيز فعال شده و به سوي نتيجه فطري خود پيش رفته و انسان حقيقي ظهور مييابد.
فايده سوم: در سفر برزخ و آخرت، وصل شدن به سلسلهيي از سلسلههاي طريقت و همراه شدن با اين قافله نوراني در مسير ابد الآباد، و نجات يافتن از وحشت تنهايي و به لحاظ معنا مأنوس شدن با آنها در دنيا و برزخ، و استناد به اجماع و اتفاق نظر آنها در برابر هجوم شبهات و اوهام، و مشاهده هر يك از اساتيد خود در مرتبه سندي قوي و برهاني محكم، و به همراه آنها دفع ضلالت و شبهههايي كه به خاطر ميآيد.
فايده چهارم: درك معرفت اللهي كه در ايمان است و ذوق محبت اللهي كه در آن معرفت ميباشد به واسطه طريقتي زلال و صاف، و نجات از وحشت مطلقي كه در دنيا وجود دارد؛ همچنين رهايي از غربت مطلق انسان در عالم، از فوايد ديگر طريقت است. در بسياري از كلامها اثبات كردهايم كهسعادت دو جهان، لذت بيدرد، اُنسيتي بيوحشت، ذوق حقيقي و سعادت واقعي را بايد در حقيقت ايمان و اسلام جستجو كرد؛ همچنان كه در كلام دوم بيان شده است:ايمان دانهيي از شجره طوباي بهشت را حمل ميكند. با تربيت طريقت، دانه مذكور نشو و نما نموده ظهور و بروز مييابد.
فايده پنجم: احساس حقايق لطيف موجود در تكاليف شرعي به واسطه بيداري دل كه از طريقت و ذكر الهي سرچشمه ميگيرد، و دانستن قدر و منزلت آن... فرد در آن حالت نه با اكراه بلكه با اشتياق به اطاعت پرداخته و نقش بندگياش را ايفا ميكند.
فايده ششم: فـرد به واسطه طريقت، مقام توكل و مرتبه تسـليم و درجـه رضـا را ـ كه مدار واقعي ذوق حقيقي، آرامش واقعي، لذت بيدرد، و انسيتي بيوحشت است ـ كسب ميكند.
فايده هفتم: انسان به واسطه اخلاص كه مهمترين شرط و نتيجه سلوك در طريقت است از رذائلي چون شرك خفي و ريا و تصنّع رها شده و به واسطه تزكيه نفس ـ كه ماهيت عملي طريقت را تشكيل ميدهد ـ از مهالك نفس اماره و منيّت رهايي مييابد.
فايده هشتم: انسان با توجه و حضور الهي و نيات محكم ـ كه به واسطه ذكر قلبي و تفكر عقلي در طريقت كسب مينمايد ـ عادات خويش را به عبادت تبديل كرده و به رفتارهاي دنيوي خود نقش اعمال اخروي ميزند و از سرمايه عمرش به خوبي بهره ميبرد؛ لذا دقايق عمر خويش را به دانههايي تبديل ميكند كه سنبلههاي آخرت را نتيجه خواهد داد.
فايده نهم: فايده ديگر طريقت اين است كه انسان با سلوك قلبي و مجاهده روحي و پيشرفتهاي معنوي براي انسان كامل شدن تلاش ميكند، يعني ميخواهد مؤمن حقيقي و مسلمان كامل شود، به عبارت ديگر ميكوشد حقيقت ايمان و اسلام را كسب كند نه اين كه فقط صورتي از آن را به دست آورد، فرد در اين عالم و به عنوان نماينده اين عالم با طريقت، مستقيماً عبد و بنده و مخاطب و دوست و خليل و آيينه خالق ذوالجلال كائنات ميشود و نشان ميدهد كه انسان در تقويم احسن آفريده شده است، او رجحان بني آدم بر ملائكه را به اثبات رسانده، و با بالهاي ايماني و عملي شريعت در مقامات عالي پرواز ميكند، و در اين دنيا ناظر سعادت ابدي شده و وارد حيطه سعادت ميگردد.
سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى الْغَوْثِ اْلاَكْبَرِ فِى كُلِّ الْعُصُورِ وَ الْقُطْبِ اْلاَعْظَمِ فِى كُلِّ الدُّهُورِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى تَظَاهَرَتْ حِشْـمَةُ وَلاَيَتِهِ وَ مَقَامُ مَحْبُوبِيَّتِهِ فِى مِعْرَاجِهِ وَ اِنْدَرَجَ كُلُّ الْوَلاَيَاتِ فِى ظِلِّ مِعْرَاجِهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَـحْبِهِ اَجْمَعِيـنَ آمِيـنَ وَ الْحَـمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِيـنَ
ضميمه
(اين ضميمه مختصر اهميت مفصلي دارد و براي همه سودمند است.)
راههايي كه به حضرت حق ميرسند بسيار زياد است. همه راههاي حق مأخوذ از قرآناند، ليكن برخي از راههاي طريقت نسبت به راههاي ديگر، كوتاهتر، سالمتر و عامتر ميباشند. در ميان راههاي مذكور راهي كه من براساس فهم قاصرم از قرآن دريافتم طريق"عجز و فقر و شفقت و تفكر" است.
آري، عجز نيز مانند عشق طريقيست و احتمالاً سالمتر از آن ميباشد كه با طريق عبوديت تا محبوبيت پيش ميرود.
فقر نيز فرد را به اسم رحمان ميرساند.
شفقت نيز راهيست مانند عشق و حتي بُرنده تر و فراخ تر از آنكه فرد را به اسم رحيم ميرساند.
تفكر هم مانند عشق است و شايد غنيتر و درخشانتر هم باشد كه انسان را به اسم حكيم ميرساند.
اين طريق مانند طريقتهاي خُفيه نبوده و همچون "لطائف عشره" نيست كه داراي ده خطوه باشد يا مانند طريق جهريه نيست كه شامل هفت گام "نفوس سبعه" بوده و به سوي هفت مرتبه برداشته شود. اين طريق عبارت از چهار خُطوه است. اصولاً بيش از طريقت، حقيقت و شريعت است. اميدوارم اشتباه برداشت نشود. منظور ما اين است كه فرد در برابر حضرت حق به عجز و فقر و قصور خود پي ببرد؛ نه اينكه داراي آنها باشد يا داشتن آنها را به مردم نشان دهد.اوراد و اذكار اين طريقِ كوتاه تبعيت از سنت، به جا آوردن فرائض و ترك گناهان كبيره و مخصوصاً اقامه نماز توأم با تعديل اركان و خواندن تسبيحات بعد از نماز است.
آيه
فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ
(نجم: ٣٢) بهخطوه نخست اشاره دارد.
آيه
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
(حشر:١٩) به خطوه دوم اشاره ميكند
آيه
مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ
(نساء: ٧٩) بهسومين خُطوه اشاره دارد. و آيه
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
(قصص: ٨٨) بهخطوه چهارم اشاره ميكند، توضيح مختصر اين چهار گام چنين است:
درخُطوه نخست همچنان كه آيه فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ اشاره دارد بحث از تزكيه نكردن نفس است، زيرا انسان برحسب فطرت و نهادش نفس خويش را دوست دارد و شايد بتوان گفت در مرتبهي اول و بالذات فقط ذات خود را دوست دارد و همه چيزهاي ديگر را فداي نفساش ميكند. او نفس خود را چنان كه شايسته معبود است ستايش ميكند؛ به همين ترتيب به نحوي كه شايسته معبود است نفس خود را از همه عيوب تنزيه و تبرئه مينمايد. تا آنجا كه بتواند قصورها را شايسته خود نميبيند و قبول نميكند. به شدت از خود دفاع كرده به طرزي كه گويا نفس خود را ميپرستد. حتي اجزا و استعدادي را كه در فطرتش به وديعه نهاده و براي حمد و تسبيح معبود حقيقي به او دادهاند صرف نفس خود كرده و مظهر سرّ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ ميگردد. خود را ميبيند به خود اعتماد كرده و خود را ميپسندد. در اين مرتبه و خطوه، تزكيه و تطهير نفس اين است كه آن را تزكيه و تطهير نكنيد.
درخطوه دوم همچنان كه آيه
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
درس ميدهد نفس خود را فراموش كرده و از خود بيخبر است. اگر به مرگ فكر كند آن را به ديگران نسبت ميدهد. اگر فنا و زوال ببيند مرتبط با خويش نميداند، فراموش كردن خويش هنگام خدمت و دشواري، انديشيدن به خود صرفاً هنگام اخذ دستمزد و لذت بردن، و لزوم حضور در حين اجرت، همه از مقتضيات نفس اماره است. تزكيه و تطهير و تربيت نفس در اين مقام، عكس اين حال است. يعني فراموش نكردن در مرحله نسيان نفس. به عبارت ديگر در لذتها و حرصها و طمعها نينديشيدن به نفس و در موت و خدمت، فكر كردن به نفس.
درخطوه سوم همچنان كه آيهي
مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ
ميآموزد مقتضاي نفس اين است كه خوبي را همواره از خود دانسته و دچار فخر فروشي و عُجب ميشود. فرد در اين خطوه بايد در نفس خويش فقط قصور و نقص و عجز و فقر را ببيند و دريابد كه همه محاسن و كمالات، نعمتهايي هستند كه از سوي فاطر ذوالجلال به او احسان شدهاند، لذا ميفهمد كه به جاي فخر، شكر؛ و به جاي مدح و ستايش، حمد بايد باشد. تزكيه نفس در اين مـرتبه براسـاس سـرّ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا اين است كه كمال خويش را در بي كمالي، و قدرت خويش را در عجز و غناي خويش را در فقر بداند.
درخطوه چهارم همچنان كه آيهي
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
درس ميدهد نفس خود را آزاد و مستقل و بالذات موجود ميداند، لذا ادعاي نوعي ربوبيت ميكند. در برابر معبودش عصياني خصمانه را در پيش ميگيرد. با درك اين حقيقت از حالت فوق نجات مييابد: هرچيز در نفس خويش با معناي اسمياش فاني، مفقود، حادث و معدوم است، اما با معناي حرفياش و به لحاظ آيينهداري اسماي صانع ذوالجلال و به اعتبار وظيفه، شاهد، مشهود، واجد و موجود است. در اين مقام تزكيه و تطهير او اين است كه بداند در وجودش عدم و در عدمش وجود هست، يعني اگر او خود را بشناسد و بداند كه داراي وجود است، به قدر همه عالم در ظلمات عدم است؛ به عبارت ديگر اگر به وجود شخصياش اعتماد كرده و از موجد حقيقي غفلت كند نور وجودياش را ـ كه شخصيست و به اندازه روشنايي يك كرم شب تاب ـ در ظلمات بيپايان عدم و در ميان فراقها مييابد و خفه ميشود، اما اگر منيّت را ترك كند و ببيند كه نفس او ذاتاً هيچ بوده و در واقع آيينهييست كه موجد حقيقي در آن تجلي كرده است، همه موجودات و وجودي بينهايت را كسب خواهد نمود، زيرا قلبي كه ذات واجب الوجودي را كه همه موجودات جلوهي اسماي اويند يافت، هر چيزي را خواهد يافت.
خاتمه
توضيح چهار خُطوهي طريق "عجز و فقر و شفقت و تفكر" در بيست و شش كلام ـ كه شامل علم حقيقت و حقيقت شريعت و حكمت قرآن ميباشد ـ آمده است. در اينجا فقط به يكي دو نقطه مختصر اشاره ميكنيم:
آري، اين راه كوتاهتر است، زيرا داراي چهار گام مي باشد. اگر عجز دست از نفس بردارد مستقيماً دست در دست قدير ذوالجلال خواهد گذاشت؛ در حالي كه برندهترين راه كه عشق است وقتي دست از نفس بكشد به معشوق مجازي وصل ميشود. بعد از زوال اوست كه به سمت محبوب حقيقي ميرود.
همچنين اين راه سالمتر است، زيرا در اين مسير خبري از شطحيات و ادعاهاي بلند پروازانه نفس نيست. چون فرد در نفس خود جز عجز و فقر و قصور چيز ديگري نمييابد كه پا از گليمش درازتر كند.
نيز اين طريق عموميتر بوده و جادهي كبراست، زيرا مانند پيروان وحدت وجود مجبور نيست براي كسب حضور دائمي، كائنات را محكوم به نيستي گمان كند و حكم نمايد كه "لا مَوْجُودَ إلّا هو"؛ و مانند وحدت شهوديها هم اجباري ندارد كه براي حضور دائمي، تخيل كند كائنات در حبس نسيان مطلق محبوس است و ناچـار بگويد "لا مَشْهُودَ إلّا هو" . از آنجا كه قرآن در وضوح كامل كائنات را از نيستي و حبس عفو فرموده او نيز بايد صرف نظر كرده و موجودات را از خدمتي كه به حساب خويش دارند عزل نمايد و به حساب فاطر ذوالجلال به خدمت در آورده و در وظيفه مظهريت و آيينهداري اسماي حسنايِ او به كار گيرد و با نظر معناي حرفي به آنها نگاه كرده از غفلت مطلق خارج شده و وارد حضور دائمي شود و در هر چيز راهي به سوي حضرت حق بيابد.
خلاصه: بايد موجودات را از خدمت به حساب خود موجودات عزل كرده و با معناي اسمي به آنها ننگريست.
* * *
مكتوب سيام
"تفسير اشارات الاعجاز" است كه به زبان عربي طبع گرديد.
* * *
مكتوب سي و يكم
شامل سي و يك "لمعه" است.
* * *
مكتوب سي و دوم
شامل رسالهي چاپ شده"لمعات" ميباشد كه به خودي خود صورت منظوم گرفته؛ در عين حال با عنوان"لمعه سي و دوم" در پايان مجموعه كلامها منتشر شده است.
* * *
مكتوب سي و سوم
رسالهييست با"سي و سه پنجره"، كه به سوي معرفت الهي دريچههايي ميگشايد و چون به گونهيي "كلام سي و سوم" محسوب ميشود در مجموعه كلامها منتشر شده و در اينجا درج نگرديده است.
* * *
تقريظي بر اشارات غيبيه
(اين قسمت كه بخشي از اخبار غيبي امام علي (رض) درباره رساله نور است، همراه با رسالههاي "اشارات قرآني"، "سه كرامت عَلويه" و "كرامت غوثيه" ـ كه در مجموعه "سكه تصديق غيبي" منتشر شده بودند ـ براساس گزارشهاي ستايش آميز كارشناسان، توسط دادگاه به صاحبانشان عودت داده شده است.)
بخشي از رمز هفتم و هشتم، از هشت رمز يك كرامت از سه كرامت امام علي (رض) درباره رساله نور است كه در "جلجلوتيه" آمده و در صفحات صد و بيست و پنج تا صد و سي در مجموعه "سكه تصديق غيبي" درج شده است.)
رمز هفتم: حضرت امام علي (رض) با بيان بخش نخست مطلب زير به شعاع هفتم (از رساله نور) اشاره كرده است:
وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ * وَ بِحَقِّ فَقَجٍ مَعَ مَخْمَةٍ يَا اِلهَنَا * وَ بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ * حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ * وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ
همچنين امام علي (رض) در بخش مذكور به "بيست و نهمين" لمعه عربي اشاره دارد كه تفكرنامهيي عالي و معرفتنامهيي برتر درباره توحيد ميباشد. امام با قسمت دوم و با جملهي
وَ بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ
به رساله "شش نكته از اسماي (الهي)" كه لمعه "سيام" ناميده ميشود و در پي لمعه "بيست و نهم" ميآيد و حقايق اسماي ستهي مشهور را تحت نام"اسم اعظم" و"سكينه" به طرز بسيار عالي بيان و اثبات ميكند، اشاره دارد. آنگاه در اشاره به شعاع نخست لمعه "سي و يكم" كه در پي رساله "اسما" ميآيد اشاره "سي و سه" آيه قرآن به رساله نور را قيد ميكند، و با تعبير
حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ
به همين رساله اشاره دارد كه به مناسبت حساب جفر، از ابتدا تا انتها مانند رسالهيي در
حروف ديده ميشود و در حكم معجزهيي از معجزات قرآن است. در ادامـه نيز با كـلام
وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ
به رساله "عصاي موسي" اشاره دارد كه در ادامهي رساله حروفيه ميآيد، از "آيت الكبرا" و رسالههاي ديگر نور تركيب يافته؛ "عصاي موسي" نام گرفته و همچون "عصاي موسي" سحر ضلالت و شرك را باطل ميكند و فعلاً رساله پاياني و آخرين بخش رساله نور است؛ علاوه بر اين امام علي (رض) بشارت ميدهد كه اين اثر ظلمتهاي معنوي را از بين خواهد برد.
آري، اشاره حضرت امام علي (رض)به شعاع هفتم كه با كلمه وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى بيان ميشود، با قرينههاي محكمي به اثبات ميرسد؛ در عين حال، همين كلمه با معنايي ديگر الحق كه براساس قاعده"مُسْتَتْبِعاتُ التَّراكيب" معاني مشترك در كلمه ناظر است بر لمعه "بيست و نهم" كه عربي بوده و تركيبيست از روح بيشتر رسالهها و به منزله آيت الكبراي رساله نور ميباشد؛ و آن را داخل افرادش قرار ميدهد. پس ميتوان گفت امام علي (رض) نيز با بيان فوق، بر اين مطلب نظر داشته و به آن اشاره ميكند.
همچنين حضرت علي (رض) به قرينه اشارات ديگر، با عبارت و طرز متفاوتي به "لمعات" كه پس از مكتوبات قرار دارد اشاره ميكند؛ و با معناي مجازي و مفهوم اشاري درباره تأليف درخشانترين لمعه در زماني هولناك و مسأله رهايي از اعدام و زندان و به دست آوردن امنيت و سلامت، زبان خويش را به حساب مؤلف ـ كه با خطرات بزرگي مواجه بود ـ به كار ميبرد و ميگويد:
وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ
يعنيپروردگارا مرا نجات ده! و امن و امانم ده! و با اين دعا و تناسبي كه در قراين هست دقيقاً به تأليف لمعه "بيست و نهم" و وضعيت صاحب آن اشاره ميكند كه در زندان "اسكي شهير" با خطر اعدام و زندان طولاني مدت مواجه بود. كلام ضمني و اشاري بر اين مطلب دلالت ميكند، لذا ميتوانيم بگوييم كه حضرت امام علي (رض) نيز از اين طريق به آن واقعه اشاره مينمايد.
همچنين با نظر بر رساله "اسماء" كه حاوي شش نكته است و لمعه سيام ناميده مي شود مي فرمايد"بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى" كه به قرينه ساير اشارتها و اين قرينه ـ كه رساله مذكور در ادامه لمعه "بيست و نهم" ميآيد ـ همچنين قرينه
توافقي كه هر دو آنها در اسم و لفظ اسماء دارند، نيز با نظر به وضعيت مؤلف اثر كه با تشتت حال و غربتي پر مخاطره و پريشان حالي مواجه بوده و به بركت تأليف آن تسلي خاطر خواهد يافت و مشكلات را تحمل خواهد كرد؛ نيز به لحاظ معناي مجازي هم حضرت امام علي (رض) به زبان خويش و براي خود دعا ميكند كه
وَبِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ
يعنيپروردگارا به بركت رساله "اسماء" كه اسم اعظم است مرا از تشتت خاطر و پريشان حالي محافظت فرما! لذا ميتوانيم بگوييم معناي عبارت كاملاً با آن رساله و وضعيت مؤلفش توافق دارد و با همين قرينه است كه كلام، مجازي بر آن دلالت كرده و امام علي (رض) نيز اشاره غيبي ميكند.
همچنين مادام كه اصل "جلجلوتيه" وحي و پر از اسرار است و ناظر بر زمان آتي ميباشد و از امور غيبي آينده خبر ميدهد؛ و مادام كه به اعتبار مفاهيم قرآني، زمان حاضر عصر دهشتناكيست و به حساب قرآن رساله نور در اين عصر ظلمت زده رويداد مهميست؛ و مادام كه رساله نور با قراين و نشانههاي متعدد به درجه صراحت وارد جلجلوتيه شده و در مهمترين جاي آن قرار دارد؛ و مادام كه رساله نور و اجزايش شايسته اين جايگاه است و لياقت تقدير و تحسين حضرت امام علي (رض) را دارد و ارزش آن را داشته است كه ايشان از اين رساله خبر بدهد؛ و مادام كه حضرت امام علي (رض) پس از خبري كه به صورت واضح از "سراج النور" ميدهد در پس پرده و در مرتبه دوم از كلامها و بعد، از مكتوبات و سپس، از لمعات به همان ترتيب و مقام و شمارهيي كه دارند خبر داده است؛ پس با سوق قرينههاي پر قدرت، دلالت كلام فوق و اشارت امام علي (رض) به رساله نور اثبات ميشود و عبارت
بَدَئْتُ بِبِسْمِ اللّهِ رُوحِى بِهِ اهْتَدَتْ اِلَى كَشْفِ اَسْرَارٍ بِبَاطِنِهِ انْطَوَتْ
در وهلهي اول ناظر است بر نخستينِ همه رسالهها و كلام اول كه رساله "بسمالله" است؛ به نظر ميرسد آخر قَسَم جامع معظمه نيز طرز بياني دارد كه ناظر است بر لمعهها و شعاعهاي واپسين ـ كه بخش پاياني رسالهها هستند ـ مخصوصاً لمعه خارق العاده "بيست و نهم" كه به زبان عربيست و آيت كبراي توحيد ميباشد، و رساله "اسماي سته" و رساله "اشارات حروف قرآن" و به خصوص به رسالهيي كه
فعلاً شعاع آخر است و مانند "عصاي موسي"، داراي ماهيت باطل كننده همه سحرهاي معنوي گمراهيها، به رساله خارقهيي كه به معنايي نام "آيت الكبرا" گرفته است اشاره دارد. و مادام امارهها و قرينههايي كه در يك مسأله وجود دارند به لحاظ وحدت مسأله به هم قوت داده و تراوشي با مناسبتي ضعيف نيز به سر چشمهاش ملحق ميشود؛ در استناد به اين هفت پايه ميگوييم:
حضرت امام علي (رض) همچنان كه به "كلام"هاي مشهور براساس ترتيبي كه دارند اشاره كرده و به ترتيب مطالبي ناظر بر مهمترين لمعهها و بخشي ازمكتوبات بيان فرموده است، با عبارت
وَبِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ
بر لمعه سيام يعني آخرين رساله كتاب "لمعات" كه رساله "اسماء سته" ناميده ميشود نظر تحسين آميز داشته است؛ و با كلام
حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ
از رساله "اشارات حروف قرآني" كه در پي لمعه "سيام" ميآيد تقدير كرده و با اشاره آن را تأييد ميكند. با كلمه
وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ
نيز از رسالهيي كه در حال حاضر آخرين رساله است و در دست توحيد و ايمان مانند عصاي موسي خارق العاده ميباشد و قويترين برهان است يعني انگار مجموعه "عصاي موسي" را به رمز و تحسين نشان ميدهد؛ و ما با توجه به اين طرز بيان و با اطمينان حكم ميكنيم كه: حضرت امام علي (رض) از رساله نور و اجزاي بسيار مهم آن با معاني حقيقي و مجازي به صورت رمزي و اشاري و ايمايي و تلويحي خبر ميدهد. هر كس در اين مورد شبههيي دارد به رسالههايي كه اشاره شد يك بار به دقت توجه كند. گمان ميكنم اگر اهل انصاف باشد شبههيي برايش نخواهد ماند.
زيباترين و لطيفترين قرينهها، مناسبت اسمهاست كه در اينجا با رعايت همان ترتيب به معاني اشاري و مدلولهاي مجازي داده ميشود. براي مثال به تعداد "بيست و نُه، سي، سي و يك، و سي و دو" به كلامهاي "بيست و نُهم، سيام، سي و يكم، و سي و دوم" نامهاي به غايت مناسبي ميدهد؛ در رأس مطالب، به نخستين كلام ـ كه آغاز كلامهاست ـ با همان سرّ بسمله و در آخر، به آخرين رساله نام شايستهيي كه فعلاً در برگيرندهي ماهيت آخرين رساله است
داده و به آن اشاره دارد؛ اگر چه اين امر پنهان ميباشد، ليكن بسيار زيبا و لطيف است.
من اعتراف ميكنم شايسته آن نيستم كه مظهر چنين اثر مقبولي شوم و به هيچ وجه لياقت اين مقام را ندارم. اما بايد توجه داشت كه آفريدن درختي بزرگ چون كوه از دانهيي كوچك و بياهميت از شئونات قدرت الهيست و عادت اوست و دليل عظمت او ميباشد. من سوگند ميخورم و اطمينان ميدهم كه مقصودم از ثناي رساله نور، تأييد و اثبات و نشر حقايق قرآن و اركان ايمان است. صدها هزار بار خالق رحيم خود را سپاس ميگويم كه مرا مورد پسند خودم قرار نداد و عيوب و كوتاهيهاي نفسم را به من نشان داد، و اين آرزو را كه بخواهم ديگران نفس امارهام را بپسندند در من باقي نگذاشت. فردي كه در ورودي قبر انتظار ميكشد اگر به دنياي فاني پشت سرش رياكارانه نگاه كند، حماقتي قابل ترحم و خسارتي هولناك است.
با همين حالت روحي، مناسبت لطيفي را بيان ميكنم تا روشن شود رساله نور ـ كه فقط ترجمان حقايق ايمانيست ـ درست و برحق ميباشد. به اين ترتيب كه:
"جلجلوتيه" به زبان سرياني يعني بديع؛ معناي بديع ميدهد. رساله نور كه عباراتي بديع دارد در جلجلوتيه موقعيت مهمي داشته و در بيشتر جاها نشانهيي از آن وجود دارد لذا به نظر ميرسد نام قصيده با نظر بر آن گذاشته شده است. من اينك ميفهمم لقب بديع الزمان كه بر خلاف شايستگيام از گذشته تاكنون بر من نهادهاند از آن من نبوده بلكه نام معنوي رساله نور است. به امانت و به عاريه بر ترجمان ظاهرياش نهاده اند. اينك اسم اماني مذكور به صاحب حقيقياش عودت داده شده است. پس گمان ميكنم نام جلجلوتيه كه در سرياني معناي بديع دارد و در قصيده بارها تكرار ميشود ميخواهد به صورت اشاري بگويد اين نام با بديع بودن رساله نور ـ كه بديع البيان و بديع الزمان است و در زمان بدعت منتشر ميشود ـ به لحاظ عبارت و معنا و اسم، مناسبت داشته و قصيده مذكور تا جايي بر آن نظر دارد و چون رساله نور در مسماي اين اسم، جاي زيادي را گرفته، پس داراي حق است.
رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا
رمز هشتم: سؤال: وجه اختصاص رساله نور در بين همه كتابهاي ارزشمند به اشارت و التفات قرآن، تقدير و تحسين حضرت امام علي (رض)، و توجه و بشارت غوث اعظم چيست؟ حكمت اهميتي كه آن دو شخصيت (گرانقدر) براساس كرامت به رساله نور داده اند كدام است؟
پاسخ: آشكار است كه برخي اوقات، يك دقيقه به اندازه يك ساعت يا يك روز و حتي شايد به اندازه سالها؛ و يك ساعت ممكن است به اندازه يك سال يا يك عمر نتيجه بدهد و مهم باشد. مثلاً كسي كه در يك دقيقه به شهادت ميرسد ولايتي كسب ميكند؛ يا يك ساعت نگهباني دادن در زماني كه از شدت سرما احتمال منجمد شدن هست يا زماني كه احتمال حمله دشمن ميرود ميتواند ارزش يك سال عبادت كردن را داشته باشد. دقيقاً به همين صورت، اهميتي كه به رساله نور داده ميشود مربوط به اهميتيست كه زمانه از آن برخوردار است، در اين دوره در شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شعائر احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تخريبات هولناكي ايجاد كردند، و آحاد امت از قديم الايام تاكنون در خصوص فتنه آخر الزمان استعاذه كرده و ميكنند؛ رساله نور با توجه به اين شرايط و در مسير نجات ايمان مؤمنان در رويارويي با چيرگي فتنهها اهميتي كسب كرده است كه قرآن با اشارهي قوي به آن توجه نشان داده و حضرت امام علي (رض) با سه كرامت (ظهور) آن را بشارت داده و غوث اعظم (قدس) از سر كرامت از آن خبر داده و ترجمانش را تشجيع ميكند.
آري، برج و بارويي كه مورد استناد عقايد تقليدي بود در برابر وحشت اين زمان به لرزه در آمده، فاصله گرفته و زير پرده و پوشش واقع شده است، لذا هر مؤمني نيازمند ايماني به غايت مستحكم و تحقيقيست تا بتواند به تنهايي در برابر حمله دسته جمعي گمراهان ايستادگي كند. رساله نور اين مسؤوليت را در زمانهيي بسيار وحشتناك و در هنگامهيي بسيار حساس و لازم، و به طرزي همه فهم بر عهده گرفته و ژرفترين و پنهانترين حقايق قرآن و ايمان را با محكمترين برهانها به اثبات ميرساند؛ حتي شاگردان صادق و مخلص رساله نور ـ كه حامل ايمان تحقيقي ياد شده ميباشند ـ در قصبات و قريهها و شهرهايشان به اعتبار خدمت ايماني، همچون قطبي پنهان، نقطه استناد معنوي مؤمنان شده و با اين
كه شناخته نميشوند، ديده نميشوند، و ديداري ندارند، قدرت معنوي و اعتقاديشان، مانند افسري شجاع قوهي معنوي را به قلب اهل ايمان منتقل كرده و به لحاظ معنا به مؤمنان روحيه مقاومت و شجاعت ميدهند.
اگر فرد معاندي بگويد: "منظور حضرت امام علي (رض) همه اين معاني مجازي نبوده است." ميگوييم: فرض ميكنيم حضرت امام علي (رض) اين معاني را اراده نكرده باشد؛ اما كلامش بر اين مطلب دلالت دارد و با قوت قراين و با دلالتهاي اشاري و ضمني، معاني مذكور را در بر ميگيرد. همچنين مادام كه آن معاني مجازي و مفاهيم اشاري مذكور، حق، راست و منطبق بر واقع ميباشند و شايسته اين توجه و التفات هستند و از قراين محكم برخوردار ميباشند، فرض ميكنيم حضرت امام علي (رض) توجه كلي نداشته كه همه اين معاني اشاري را اراده كند؛ اما جلجلوتيه وحي است و اسـتاد حضرت امام علي (رض) پيامبر ذي شأن عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ميباشـد ـ كه صاحب حقيقي اين قصيده است ـ لذا موارد اشاره شده از توجه كلي او و احاطه علمي استاد استاد حضرت امام علي (رض)، يعني حضرت ذوالجلال برخوردار خواهد بود و خداوند آنها را در دايره اراده خويش قرار داده است.
يكي از دلايل باور من در اين خصوص كه قطعي و يقينيست چنين است: در نگارش شعاع "هفتم" كه تفسير اكبر آيت الكبراست، در ميان مشكلات بزرگ، متحمل زحمات فراواني شدم، لذا واقعاً به يك تسلي و تشويق قدسي نياز داشتم. تاكنون بارها تجربه كرده بودم كه در حالات مشابه، عنايت الهي به مددم ميآمد. درست وقتي كه رساله را به پايان رساندم (با اينكه اصلاً به يادم نميآمد) ظهور ناگهاني كرامت عَلَويه بيترديد به من ثابت كرد كه اين نيز عنايت رب رحيم بوده و مانند ساير عنايات الهي به ياريام آمده است. عنايت نيز فريب نميدهد و بدون حقيقت نميشود.
"سعيد نورسي"
* * *
هستههاي حقيقت
(مطالب مختصريست از رسالهيي به نام "هسته هاي حقيقت" كه سي و پنج سال پيش منتشر شد.)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى الِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
١. نسخه لازم براي زمانهيي بيمار، عنصري ناخوش و عضوي عليل، پيروي از قرآن است.
٢. نسخه علاج براي قارهيي بزرگ اما بخت برگشته، دولتي با عظمت اما بيآتيه، و قومي با ارزش اما بيصاحب، اتحاد اسلام است.
٣. كسي كه قادر نيست زمين و همه ستارهها و خورشيدها را مانند دانههاي تسبيح بردارد و بچرخاند نميتواند در عالم ادعاي آفرينش و ايجاد كند، زيرا هر چيزي به چيز ديگر متصل است.
٤. احياي همه ذي روحان در حشر براي قدرت "خداوند" نميتواند سختتر از زنده كردن و به وجود آوردن مگسي در بهار باشد كه در زمستان با خوابي مرگ گونه در خود فرو رفته و آرميده است، زيرا قدرت ازلي، ذاتيست، تغييري در آن حاصل نميشود، عجز و ناتواني در آن راهي ندارد، و موانع سد راهش نميشوند. قدرت ازلي داراي مراتب نيست و هر چيزي در نسبت با او مساويست.
٥. همان كسي كه چشم پشهيي را آفريده، خورشيد را هم خلق كرده است.
٦. همان كسي كه معده كَك را تنظيم كرده، منظومه شمسي را نيز نظم بخشيده است.
٧. در آفرينش كائنات چنان اعجازي وجود دارد كه اگر بر فرض محال همه عوامل طبيعي را فاعل مختار و مقتدر بدانيم باز هم با كمال عجز در برابر اعجاز مذكور سجده كرده خواهند گفت:
سُبْحَانَكَ لاَ قُدْرَةَ لَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
٨. اجازهي تأثير گذاري حقيقي به اسباب داده نشده است؛ وحدت و جلال چنين ميخواهد. ليكن اسباب از جهت مُلك، پرده و پوشش يد قدرت (الهي) ميشوند. عزت و عظمت چنين ايجاب ميكند، تا مباشرت يد قدرت با امور خسيسه در جهت مُلك، در ظاهر به چشم نيايد.
٩. جهت ملكوتي در هر شي ـ كه محل تعلق قدرت است ـ شفاف و منزه ميباشد.
١٠. عالم شهادت پردهيي توري، بر عوالم الغيوب است.
١١. براي ايجاد دقيق نقطهيي در جا و محل خود، به قدرتي لايتناهي نياز است كه قادر به ايجاد كائنات باشد، زيرا هر حرف كتاب كبير كائنات مخصوصاً هر حرف ذي حيات آن چهرهيي و ديدهيي ناظر بهسوي همه جملهها دارد.
١٢. مشهور است كه در جستجوي هلال عيد بودند. يك بار هيچ كس چيزي نديد. شخص سالمندي قسم خورد و گفت هلال را ديدم. آنچه او ديده بود هلال نبود؛ يك تار موي سفيد مژهاش بود كه روي چشمش خم شده بود. آن تار مو كجا! ماه كجا؟ حركت ذرات كجا! فاعل تشكيل انواع كجا؟
١٣. طبيعت، چاپخانهيي مثاليست نه چاپ كننده؛ نقش است نه نقاش، قابل است نه فاعل، مِسطر است نه مصدر؛ نظام است نه ناظم؛ قانون است نه قدرت، شريعت اراديست نه حقيقت خارجي...!
١٤. انجذاب و جذبه در وجدان ـ كه فطرت ذي شعور است ـ بهواسطه جذبهي حقيقتي جاذبهدار است.
١٥. فطرت دروغ نميگويد. ميل به نشو و نما در يك دانه ميگويد:"من خوشه خواهم داد، ميوه و ثمره خواهم داد." درست ميگويد. در تخم مرغ نوعي ميل به
حيات هست، و ميگويد:"من مرغ خواهم شد." و به اذن خدا ميشود. درست ميگويد. مشتي آب با ميلِ به انجماد ميگويد:"جاي بيشتري را اشغال خواهم كرد." آهن قرص و محكم هم نميتواند در اين سخن دروغي بيابد. راستي سخناش آهن را ميشكافد. اين ميلها، جلوهها و تجلياتِ اوامر تكوينيست كه ريشه در اراده دارد.
١٦. قدرت ازلي كه مورچه را بدون امير و زنبور عسل را بدون يعسوب يعسوب: رييس بزرگ ـ پادشاه زنبوران عسل. نميگذارد بيترديد انسان را نيز بدون نبي رها نميكند. همانطور كه "شق القمر" معجزهيي احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي انسانهاي عالم شهادت است، معراج نيز براي ملائكه عالم ملكوت و موجودات روحاني يك معجزه كبراي احمديست. ولايت نبوت با اين كرامات باهره اثبات شده و شخصيت درخشان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همچون برق و ماه در ملكوت نور افشان گرديده است.
١٧. دو كلامِ كلمه شهادت شاهد و گواه هماند. اولي براي دومي برهان "لمّي" است و دومي براي اولي برهان "انّي".
١٨. حيات نوعي تجلي وحدت در كثرت است، به همين علت همه را بهسوي اتحاد سوق ميدهد. حيات يك چيز را مالك همه چيز ميكند.
١٩. روح يك قانون ذي وجود خارجيست. يك ناموس ذي شعور ميباشد. روح نيز همچون قوانين فطريِ دائم و ثابت از عالم امر و صفت اراده آمده و قدرت، جامه وجود حسي بر تنش كرده است. سيالهيي لطيف را صدف آن گوهر قرار داد. روحِ موجود برادر قانون معقول است. هر دوي آنها هم دائمياند و هم از عالم امر آمدهاند. اگر قدرت ازلي وجودي خارجي بر تن قوانين موجود در انواع ميكرد آنها هم روح ميشدند. روح اگر جامه وجود را از تن بيرون ميكرد و شعور را نيز به كناري مينهاد باز هم قانوني لايموت بود.
٢٠. موجودات با نور ديده ميشوند و با حيات است كه هستي موجودات دانسته ميشود. هر كدام اينها يك كشافاند.
٢١. مسيحيت يا به انتها ميرسد يا تصفيه ميشود و بالاخره در برابر اسلام سلاح بر زمين ميگذارد. در اين دين چند بار شكاف ايجاد شد تا اين كه سر از پروتستانيسم در آورد. در آن هم انشعاب حاصل شد و به توحيد نزديك شد. باز هم آماده انشعاب ديگري ميشود، و در اين مرحله نيز يا به پايان كار خود ميرسد و تمام ميشود يا حقايق اسلام را كه اساس مسيحيت واقعي را نيز در بر دارد در مقابل خود ديده و تسليم خواهد شد.
حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اين راز بزرگ اشاره نمود و فرمود:"حضرت عيسي نزول فرموده، خواهد آمد و از امت من خواهد شد و به شريعت من عمل خواهد كرد."
٢٢. قداست موجود در مآخذ، بيش از برهان، جمهور عوام را به امتثال (اوامر شريعت) سوق ميدهد.
٢٣. نود درصد شريعت (ضروريات و مسلمات ديني) هر يك چون ستوني از الماساند. مسايل اجتهاديِ اختلافي تنها ده درصد آن را تشكيل ميدهند. نميتوان نود ستون الماسين را زير پوشش ده ستون زرين قرار داد. كتابها و اجتهادها بايد دوربيني براي غور در قرآن باشند؛ بايد آيينه قرآن باشند؛ نه اينكه سايه و وكيل شوند...!
٢٤. هر مستعدي ميتواند براي خود اجتهاد نمايد، اما نميتواند چيزي را تشريع كند.
٢٥. دعوت به انديشهيي در گرو پذيرش جمهور علماست؛ در غير اين صورت دعوت مذكور بدعت است و بايد آن را رد كرد.
٢٦. انسان فطرتاً مُكرّم است، لذا در پي حق بر ميآيد. گاه باطل را مييابد، و به گمان اينكه حق است آن را به آغوش ميكشد؛ گاه در حالي كه حقيقت را ميجويد بياختيار با ضلالت و گمراهي مواجه ميشود و به گمان اينكه حقيقت است آن را بر سر ميگذارد.
٢٧. قدرت، آيينههايي شفافتر و لطيفتر از يكديگر دارد. تنوع آنها آب تا هوا، هوا تا اثير، اثير تا عالم مثال، عالم مثال تا عالم ارواح؛ و حتي زمان و انديشه را نيز در بر ميگيرد. در آيينهي هوا، يك كلمه تبديل به ميليونها كلمه ميشود.
قلم قدرت، اين سرّ تناسل را به شگفتي استنساخ ميكند. انعكاس، شكل، يا شكلِ توأم با ماهيت را در بر ميگيرد. تمثالهاي موجودي كثيف (مادي) هر كدام مردهيي متحركاند. تمثالهاي يك روح نوراني در آيينههاي خويش، هر كدام يك حي مرتبطاند؛ اگر عيناش نباشند، غيرش هم نيستند.
٢٨. تكان خورشيد اگر براساس حركت محورياش باشد ميوههايش نميريزد؛ در غير اين صورت سيارات كه به منزله ثمرهي آن هستند ميريزند و متلاشي ميشوند.
٢٩. نور انديشه اگر منور به نور دل نشود و با آن امتزاج نيابد، ظلمت است و ظلم افشاني ميكند. سپيدي روز گون و مُظلم چشم اگر با ليلهي سُوَيداي روشني بخش امتزاج نيابد بيبصر خواهد بود و به همين ترتيب فكرت بياض اگر تهي از سُوَيداي دل باشد بيبصيرت است.
سپيدي همچون روز چشم اگر با سياهياش كه به شب ميماند همنشيني نكند؛ چشم، چشم نخواهد بود.
٣٠. علم اگر فاقد اذعان قلبي باشد، جهل است. التزام، چيزي و اعتقاد چيز ديگريست.
٣١. تصوير كردن نيك چيزهاي باطل، گمراه كردن اذهان صاف و ساده است.
٣٢. عالم مرشد بايد چون گوسفند باشد، نه پرنده؛ گوسفند به بَرّهاش شير ميدهد، اما پرنده قي خود را به جوجهاش ميدهد.
٣٣. وجود چيزي به وجود همه اجزايش وابسته است. عدم آن نيز با عدم حتي يك جزءاش حاصل ميگردد، لذا انسان ضعيف براي نشان دادن قدرتش، طرفدار تخريب ميشود و به جاي حركت در مسير مثبت در راه منفي پيش ميرود.
٣٤. دستورهاي حكمت اگر با نواميس حكومت، و قوانين حق اگر با روابط قدرت امتزاج نيابد بر جمهور عوام تأثيري نخواهد گذاشت.
٣٥. ظلم كلاه عدالت بر سر كرده است؛ خيانت لباس حميت بر تن دارد؛ جهاد را بغي (تجاوز) مينامند؛ و اسارت، حريت و آزادي نام گرفته است...! اضداد، صورتها را مبادله نمودهاند.
٣٦. سياستي كه براساس منفعت باشد، جانور است.
٣٧. مهرباني با حيوان وحشيِ گرسنه موجب ميشود اشتهايش بيشتر شود نه دوستياش. دستمزد به كار انداختن دندان و پنجهاش را هم خواهد خواست.
٣٨. زمان نشان داد كه بهشت ارزان نيست؛ جهنم نيز بيفايده نيست.
٣٩. مزيت انسانهايي كه در نظر مردم خواص شناخته ميشوند، طبيعتاً ميبايست موجب تواضع و فروتني آنها شود، اما عامل تكبر و تحكم شده است. عجز فقرا و فقر عوام در حالي كه بايد موجب مرحمت و احسان شود منجر به اسارت و محكوميت آنها شده است.
٤٠. وقتي در چيزي محاسن و افتخاري حاصل شود پيشكش خواص كرده و اگر سيئات باشد بين عوام تقسيماش ميكنند...
٤١. اگر غايت خيال وجود نداشته باشد؛ يا آن را فراموش كنند يا اينكه خود را به فراموشي بزنند، اذهان همه به "انا" ها مبدل شده، دورش ميگردند.
٤٢. منبع اصلي همه فسادها و اختلالها، همچنين عامل و سبب و منبع همه رذيلتهاي اخلاقي فقط دو كلمه است:
كلمه اول: من اگر سير باشم و ديگري از گرسنگي بميرد، چه ربطي به من دارد.
كلمه دوم: براي راحتي من زحمت بكش، تو كار كن تا من بخورم.
فقط يك علاج ميتواند ريشه كلمه اول را از بيخ بَر كند، آن هم وجوب زكات است. داروي كلمه دوم حرمت رباست. عدالت قرآني بر دروازه عالم قرار گرفته، و خطاب به ربا ميگويد:"ممنوع است؛ حق ورود نداري." بشر به اين دستور گوش نكرد؛ در نتيجه سيلي محكمي خورد. تا سيلي محكمتري نخورده بايد به آن توجه كند.
٤٣. جنگ دولتها و ملتها جاي خود را به جنگ طبقات انسانها ميدهد، زيرا بشر همچنان كه علاقهيي به اسير شدن ندارد، اجير هم نميخواهد بشود.
٤٤. كسي كه از راه نامشروع در پي رسيدن به هدفيست معمولاً با آنچه در تناقض و ضديت با هدفش است مجازات ميشود. نتيجه نهايي محبت نامشروعي مانند شيفته اروپا بودن، عداوت غدارانه محبوب است.
٤٥. بايد با نگاه تقدير به گذشته و مصايب نگريست و به آينده و معاصي نيز از نقطه نظر تكليف نگاه كرد. در اينجا جبر و اعتزال آشتي ميكنند.
٤٦. در مشكلي كه چاره دارد به عجز و در چيزي كه چاره ندارد به آه و ناله نبايد متوسل شد.
٤٧. زخم زندگي التيام مييابد، اما زخمي كه بر عزت اسلامي، ناموس و عزت ملي وارد شود بسيار عميق است.
٤٨. زماني ميرسد كه كلمهيي يك ارتش را شكست ميدهد و يك گلوله جان سي ميليون نفر را ميگيرد.
گلولهيي كه يك سرباز صرب بهسوي وليعهد اتريش پرتاب كرد موجب وقوع جنگ جهاني پيشين شد و جان سي ميليون نفر را گرفت.
چنان شرايطي حاكم ميشود كه حركتي كوچك انسان را به اعلي عليين ميبرد و چنان وضعي به وجود ميآيد كه كار كوچكي انسان را به اسفل سافلين سقوط ميدهد.
٤٩. يك صدق، خرمني از دروغ را از بين ميبرد. يك حقيقت بر خرمني خيال ترجيح دارد.
لاَ يَلْزَمُ مِنْ لُزُومِ صِدْقِ كُلِّ قَوْلٍ قَوْلُ كُلِّ صِدْقٍ
هر سخنات بايد راست باشد، اما بيان همه سخنان راست هم درست نيست.
٥٠. كسي كه زيبا ميبيند زيبا هم فكر ميكند، و كسي كه زيبا فكر ميكند از زندگي خود لذت ميبرد.
٥١. آنچه به انسانها جان ميبخشد اميد است و آنچه آنها را ميميراند نااميدي و يأس است.
٥٢. دولتي اسلامي كه از دير باز جهاد را كه واجب كفاييست براي اعلاي كلمةُالله و بقاي استقلال اسلام وظيفه خود ميدانست، و هميشه آماده فدا شدن در راه عالم يك پارچه اسلام بود و پرچم خلافت را بر دوش داشت؛ صدمهيي خورد كه با سعادت و آزادي آتي جهان اسلام تلافي خواهد شد، زيرا اين مصيبت، ظهور و بروز اخوت اسلامي را كه مايه حياتمان است به صورت خارق العادهيي تسريع نمود.
٥٣. محاسن تمدن را كه ربطي به مسيحيت ندارد، متعلق به مسيحيت دانستن، و عقبماندگي را كه خصم اسلام است دوست اين دين آسماني قلمداد كردن، نشان ميدهد كه فلك در جهت خطا ميچرخد.
٥٤. الماس بينظير كهنه شده و بيرنگ و رو همواره بر شيشهيي صيقلي ترجيح دارد.
٥٥. عقل كساني كه همه چيز را در ماده ميجويند در چشمانشان است؛ چشم نيز از ديدن معنويات عاجز است.
٥٦. مجاز اگر از دست علم بيرون رفته و در اختيار جهل قرار بگيرد تبديل به حقيقت ميشود؛ و در را به روي خرافات ميگشايد.
٥٧. احساني كه بيشتر از احسان الهي باشد احسان نيست. هر چيز را بايد همانطور كه هست توصيف نمود.
٥٨. شهرت، آنچه را متعلق به فرد نيست نيز متعلق به او ميكند.
٥٩. حديث، معدن حيات و ملهم حقيقت است.
٦٠. احياي دين، احياي ملت است. حيات دين، نور زندگانيست.
٦١. قرآن كه براي نوع بشر رحمت است تمدني را قبول دارد كه تأمين كننده سعادت همهي انسانها يا دستكم اكثريت آنان باشد. تمدن حاضر بر پنج پايه منفي زير استوار است:
پايه اول: نقطه اتكايش، قدرت است؛ و شأن قدرت نيز تجاوز است.
پايه دوم: هدف و مقصدش كسب منفعت است؛ و شأن منفعت، تزاحم است.
پايه سوم: قاعدهاش در حيات، جدال است؛ و شأن جدال نيز تنازع است.
پايه چهارم: رابطهي اصلي در بين تودهها را نژاد و مليت منفي ميداند كه با از بين بردن ديگري تغذيه ميكند. شأن چنين مليت گرايي نيز برخوردهاي وحشتناكيست.
پايه پنجم: خدمت جذّابش، تشجيع هوا و هوس، و ارضاي آرزوهاي نفسانيست. چنين هوسي نيز عامل مسخ معنوي انسان ميباشد.
نقطه اتكاي تمدني كه شريعت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن را ضمانت ميكند و به آن فرا ميخواند، به جاي قدرت، حق است؛ كه شأن آن عدالت و توازن ميباشد؛ هدف اين تمدن نيز به جاي منفعت، فضيلت است كه شأن آن محبت و جذب است؛ در جهت وحدت هم به جاي نژاد طلبي و ملي گرايي، رابطه ديني و وطني و طبقاتي قرار دارد كه شأناش برادري صميمانه و مسالمت و دفاع صرف در برابر تجاوز نيروهاي خارجيست. دستور و قاعدهاش به جاي جدال در زندگي، تعاون است كه شأن آن اتحاد و همبستگيست. به جاي "هوي" در اين تمدن هُدي (هدايت) هست كه شأناش ترقي انساني و تكامل روحاني ميباشد.
از اسلام كه حامي موجوديت ماست دست بر ندار؛ با دو دستت آن را محكم بگير؛ در غير اين صورت نابود ميشوي.
٦٢. مصيبت عمومي از خطاي اكثريت حاصل ميشود. مصيبت نتيجه جنايت و مقدمه مكافات است.
٦٣. شهيد خود را حي ميداند. او طعم سكرات را نميچشد، لذا زندگياش را كه فدا ميكند ابدي، باقي و بسيار پاك ميبيند.
٦٤. عدالت محض قرآني زندگي و خون يك بيگناه را حتي براي همه انسانها هم كه شده به هدر نميدهد. همانطور كه اين دو در برابر قدرت مساوياند، از نظر عدالت هم مساوي و برابرند. خودكامگي انسان را به جايي ميرساند كه ميخواهد هر مانعي را كه در راه هوسهايش باشد حتي دنيا را ويران و نوع بشر را نابود كند.
٦٥. خوف و ضعف، تأثيرات خارجي را تشجيع ميكند.
٦٦. مصلحت قطعي، فداي ضرري موهوم نميشود.
٦٧. فعلاً سياست استانبول مرضي چون بيماري اسپانيايي (زكام و واگيردار) است.
٦٨. اگر به ديوانه گفته شود "خوبي، خوبي" و به فرد سالم گفته شود "وضعيت بدي داري، وضعيت بدي داري" امكان خوب شدن اولي و ناخوش شدن دومي كم نيست.
٦٩. دشمنِ دشمن تا وقتي دشمن هست، دوست است. دوستِ دشمن تا وقتي دوست باشد دشمن است.
٧٠. اگر شيطان به كسي كمك كند لجباز و اهل عناد ميگويد: "فرشته است، خدا امواتش را بيامرزد." حالا اگر مخالف او فرشته باشد ميگويد: "شيطان است كه لباس عوض كرده است." لعنتش ميكند.
٧١. درمان دردي ممكن است براي درد ديگري سم كشنده باشد. درمان اگر از حدش بگذرد موجب درد ميشود.
٧٢.
اَلْجَمْعِيَّةُ الَّتِى فِيهَا التَّسَانُدُ الَةٌ خُلِقَتْ لِتَحْرِيكِ السَّكَنَاتِ وَالْجَمَاعَةُ الَّتِى فِيهَا التَّحَاسُدُ الَةٌ خُلِقَتْ لِتَسْكِينِ الْحَرَكَاتِ
٧٣. اگر جماعت فاقد واحد صحيح باشد، جمع و به اضافه در آن مانند ضرب كسرها باعث كمتر شدن ميشود.
مشخص است كه در حساب، ضرب و جمع موجب بيشتر شدن ميشود. ٤ ضربدر٤ ميشود ١٦. اما نتيجه ضرب و جمع در كسرها بر عكس است و عدد را كوچكتر ميكند. ضرب يك سوم در يك سوم ميشود يك نهم. به همين ترتيب در ميان انسانها هم اگر سلامت و درستي و وحدت نباشد با اضافه شدن كمتر شده، و معيوب و بيارزش ميشوند.
٧٤. گاه عدم قبول با قبول عدم در هم آميخته ميشود. عدم دليل ثبوت، دليل عدم قبول است، اما قبول عدم نيازمند دليل عدم است. يكي از اين دو شك و ديگري انكار است.
٧٥. شبهه اگر بتواند در مسايل ايماني يك دليل يا حتي صد دليل را هم كنار بگذارد قادر نخواهد بود به مدلول ضرري برساند، زيرا هزاران دليل وجود دارد.
٧٦. بايد تابع سواد اعظم بود. امويانِ لاقيد وقتي به سواد اعظم و اكثريت تكيه كردند بالاخره وارد جماعت اهل سنت شدند، اما بعضي از علويانِ با صلابت كه معمولاً در اقليت بودهاند سرانجام سر از رافضيه در آوردند.
٧٧. اتفاق نظر در حق، اختلاف در احق است، لذا برخي اوقات حق گاهي از احق، احق؛ و حسن، احسن از احسن است. هر كس درباره مشرب خويش بايد
بگويد "هو حق" نه اينكه "هو الحق". يا بگويد "هو حسن" نه اينكه بگويد "هو الحسن".
٧٨. اگر بهشت نباشد، جهنم تعذيب نخواهد كرد.
٧٩. به موازات پير شدن زمان، قرآن جوان ميشود و رموزش آشكار ميگردد؛ همچنان كه نور ممكن است به صورت نار ديده شود، بعضي اوقات شدت بلاغت نيز مبالغه ديده ميشود.
٨٠. مراتبي كه در حرارت هست به موجب دخالت برودت حاصل ميشود، نيز درجات حُسن به دليل تداخل قبح است. قدرت ازلي، ذاتيست، لازم است، ضروريست. عجز نميتواند در آن دخالت كند، داراي مراتب نيست، و همه چيز در نسبت با آن مساويست.
٨١. عكس خورشيد كه تجلي فيض آن است، در سطح دريا يا در قطرات دريا هويت واحدي را نشان ميدهد.
٨٢. حيات جلوهيي از توحيد است و منتهايش نيز كسب وحدت ميكند.
٨٣. وقتي "ولي" در ميان انسانها پنهان باشد، لحظه اجابت دعا در روز جمعه، ليلة القدر در ماه رمضان، اسم اعظم در ميان اسماي حسني، و زمان مرگ نيز در زندگي ناشناخته باشد ساير افراد هم با ارزش ميشوند و اهميت مييابند. عمر بيست سالهي توأم با ابهام بر عمري هزار ساله كه انتهايش معين است ترجيح دارد.
٨٤. عاقبت معصيت در دنيا، دليل عقاب اخرويست.
٨٥. رزق در نظر قدرت به اندازه حيات مهم است. قدرت خلق ميكند، قَدَر (لباس) ميپوشاند و عنايت تغذيه ميكند. حيات، نتيجهييست كه در دست است، مشاهده ميشود، اما رزق نتيجهييست غير محصّل كه به تدريج منتشر ميگردد و آدمي را به فكر فرو ميبرد. مردن بر اثر گرسنگي وجود ندارد، زيرا فرد قبل از اتمام مواد غذايي كه به صورت چربي و غيره در بدناش ذخيره شده ميميرد؛ به عبارت ديگر مرضي كه منشأ آن ترك عادت است فرد را از بين ميبرد نه بيرزق و روزي بودن.
٨٦. رزق حلالِ حيوانات وحشياي كه آكل اللحماند جنازههاي بيشمار حيوانات است. هم روي زمين را پاكيزه ميكنند، هم رزق خود را مييابند.
٨٧. لقمهيي به چهل پارا و لقمهيي ديگر به ده قروش... اينها هر دو قبل از گذاشته شدن به دهان و بعد از فرو رفتن در گلو مساوياند. فقط چند ثانيهيي در دهان با هم تفاوت دارند. صرف نظر كردن از يكي و اختيار ديگري براي جلب نظر و رضايت خاطر قوه ذائقه كه در وجود انسان نقش حاجب و مفتش را دارد، بدترين نوع اسراف است.
٨٨. لذايذ وقتي آدمي را بهسوي خود ميخوانند بايد گفت "گويا خوردم". كسي كه "گويا خوردم" را براي خود اصل قرار ميدهد، مسجدي به نام "گويا خوردم" را ميتوانست بخورد، اما نخورد.
٨٩. در گذشته بيشتر مسلمانان گرسنه نبودند و اختيار مرفّه بودن را داشتند، اما حالا گرسنهاند و اختياري براي لذت بردن ندارند.
٩٠. بيش از لذت موقت بايد به درد موقت لبخند زد و به آن خوشآمد گفت. لذايذ گذشته موجب ميشوند آدمي آه و واه كند. آه ترجمان دردي پنهان است. دردهاي طي شده باعث ميشوند فرد "اوه" بگويد. اين "اوه" خبر از لذت و نعمتي پوشيده دارد.
٩١. نسيان و فراموشي هم نعمت است، باعث ميشود فرد دردهاي روزانه را متحمل شود، ولي آلام متراكم را به فراموشي بسپارد.
٩٢. مانند درجه حرارت، در هر مصيبتي، درجهيي از نعمت وجود دارد. بايد با انديشه در مصيبت بزرگتر، درجهيي از نعمت در مصيبت كوچكتر را ديد و شكر خدا را به جا آورد؛ وگرنه دميدن با اغراق و بزرگنمايي در آن موجب ميشود باد كند، و نگراني از آن مضاعفش ميكند، و مثال خيالي كه در قلب وجود دارد تبديل به حقيقت ميشود و به دل صدمه ميزند.
٩٣. هر آدميزادي براي ديدن و ديده شدن در عرصه اجتماع، پنجرهيي دارد كه به آن مقام گفته ميشود. اين پنجره اگر از قامت ارزش او بالاتر باشد موجب تطاول (گردنكشي) توأم با تكبر ميشود، و اگر پايينتر باشد موجب خميدگي
متواضعانهاش ميشود... تا در آن سطح و درجه ببيند و ديده شود. مقياس بزرگي در انسان، كوچكي يعني فروتنيست. ميزان كوچكي، بزرگي يعني تكبر است.
٩٤. عزت نفس فرد ضعيف در مقابل قوي، اگر در شخص قوي باشد تكبر محسوب ميشود، تواضع فرد قوي در مقابل ضعيف نيز اگر در شخص ضعيف باشد تذلل محسوب ميشود. جديت اولي الامر در مقام خود، وقار است، اما افتادگياش ذلت است. جديتش در خانه، كبر است و خشوعاش تواضع. فرد اگر متكلم وحده باشد، مسامحه و فداكارياش عمل صالح است؛ اما اگر متكلم مع الغير باشد، خيانت و عمل ناشايست است. شخص به نام خود ميتواند شكسته نفسي كند، اما نبايد فخر فروشي نمايد؛ همچنين به نام ملت ميتواند تفاخر كند، اما شكسته نفسي نبايد بكند.
٩٥. تفويض در ترتيب مقدمات، سستي و تنبليست، و در ترتب نتيجه، توكل است. رضا به قسمت و ثمرهي سعي و كوشش، قناعت است؛ و اشتياق به سعي و تلاش را افزايش ميدهد. اكتفا به آنچه هست دون همتي آدميست.
٩٦. همچنانكه در برابر اوامر شرعي، اطاعت و عصيان مطرح است در برابر اوامر تكويني هم اطاعت و عصيان موضوعيت دارد. در مورد اول بخش اعظم مكافات و مجازات در آخرت صورت ميگيرد، اما در دومي غالباً در دنيا اتفاق ميافتد. براي نمونه پاداش صبر، پيروزيست و مجازات تنبلي و سستي، فقر و تنگدستي. نيز ثواب سعي و كوشش ثروت است و پاداش ثبات قدم غلبه و پيروزي. عدالتِ فاقد مساوات، عدالت نيست.
٩٧. تماثل خود را شبيه چيزي كردن. م. سبب تضاد، و تناسب اساس تساند (تعاون و همكاري) است. صغار نفس منبع تكبر و ضعف، معدن غرور است. عجز منشأ مخالفت، و كنجكاوي استاد علم و دانش است.
٩٨. قدرت فاطره با احتياج مخصوصاً احتياج ناشي از گرسنگي سر رشتهي همه حيوانات و در رأسشان انسان را در اختيار گرفته منظمشان كرده است. به
اين وسيله عالم را از هرج و مرج نجات داده، نياز و احتياج را راهنماي تمدن قرار داده، و موجب تأمين ترقي و پيشرفت شده است.
٩٩. فشار روحي به فسق و فجور رهنمون ميشود و يأس و نااميدي، سرچشمه گمراهي فكري؛ ظلمت دل نيز منبع فشارهاي روحيست.
١٠٠.
اِذَا تَاَنَّثَ الرِّجَالُ بِالتَّهَوُّسِ تَرَجَّلَ النِّسَاءِ بِالتَّوَقُّحِ
وقتي زني زيبا وارد مجلس برادرانهيي شود، حس رقابت و ريا و حسد بيدار ميشود. به سخن ديگر ورود زنان به تمام عرصههاي اجتماع موجب پيدايش اخلاقهاي ناپسند در انسان متمدن ميگردد.
١٠١. در روح عصبي و آلوده به سيئات بشر امروز، نقش صورتهايي كه جنازههاي كوچك متبسماند، داراي اهميت است.
١٠٢. تنديس ممنوع، يا ظلمي متحجر است يا هوسي متجسم يا ريايي متجسد.
١٠٣. در شخصي كه از مسلمات اسلام به طور كامل پيروي كرده و بالحق وارد دايرهي اسلام شده، ميل به توسيع، ميل به تكامل است، اما در فردي كه به موجب لاقيدي در خارج دايره قرار دارد، ميل به توسيع، ميل به تخريب است. در زمان توفان و زمين لرزه نه تنها باز كردن باب اجتهاد مصلحت نيست، بلكه پنجرههايش را هم بايد بست. لاابالي را نبايد با رخصتها نوازش كرد، بلكه بايد با عزيمت و با جديت بيدار نمود.
١٠٤. بيچاره حقيقتها، كه در دستان بيارزش، بيارزش ميشوند.
١٠٥. كره ما شبيه حيوان است و آثار حيات خود را مينماياند. آيا اگر به اندازه يك تخم مرغ كوچك شود حيوان محسوب نخواهد شد؟ يا اگر يك ميكروب به اندازه كره ما بزرگ شود شبيه آن نخواهد بود؟ اگر حيات داشته باشد روح هم خواهد داشت؟ عالم اگر به اندازه انسان كوچك شود و ستارگانش حكم ذرات و جواهر فردي بيابند آيا حيواني داراي شعور نخواهد بود؟ خداوند چنين حيواناتي را بسيار دارد.
١٠٦. شريعت دو نوع است:
نوع اول: شريعتي كه همه با آن آشناييم، احوال و افعال انسان را به عنوان عالم صغير تنظيم ميكند و ريشه در صفت كلام دارد.
نوع دوم: شريعت كبراي فطريست كه حركات و سكنات عالم را ـ كه انسان اكبر ميباشد ـ تنظيم ميكند و منشأ آن صفت اراده است؛ آن را گاه به اشتباه "طبيعت" هم مينامند. فرشتگان امت عظيمي هستند كه حاملان و ممثلان و متمثلان اوامر تكوينيهيي هستند كه منشأ آن صفت اراده است و شريعت فطري ناميده ميشود.
١٠٧.
اِذَا وَازَنْتَ بَيْنَ حَوَاسِّ حُوَيْنَةٍ خُرْدَ بِينِيَّةٍ وَ حَوَاسِّ اْلاِنْسَانِ تَرَى سِرًّا عَجِيبًا اِنَّ اْلاِنْسَانَ كَصُورَةِ يس كُتِبَ فِيهَا سُورَةُ يس
١٠٨. ماديگرايي طاعون معنويست كه موجب شد بشر دچار اين تب نوبه وحشتناك شده گرفتار غضب الهي گردد. به موازات بيشتر شدن قابليت القا و انتقاد بشر، اين طاعون هم گسترش مييابد.
١٠٩. بدبختترين و مضطربترين و گرفتارترين آدم كسي است كه بيكار است. زيرا بيكاري برادر زاده عدم است و سعي و تلاش، حيات وجود و نشاط زندگيست.
١١٠. سود بانكها كه محل ربا و وروديهاي آن هستند به جيب كفار ـ كه بدترين انسانها و ظالمترين آنها و بيقيدترينشان ميباشند ـ ميرود. ربا براي عالم اسلام، ضرر مطلق است. در ربا به هيچ وجه رفاه بشر مورد توجه قرار نميگيرد، زيرا كافر اگر حربي و متجاوز باشد محترم و معصوم نيست.
١١١. خطبه در نماز جمعه براي يادآوري مسلّمات و ضروريات است نه تعليم دادن نظريهها، و اگر به زبان عربي ايراد شود بهتر يادآوري خواهد كرد، نيز اگر بين احاديث و آيات موازنه صورت گيرد مشاهده ميشود كه بليغترين فرد نيز نميتواند به بلاغت آيات برسد و به آن تشبه يابد.
"سعيد نورسي"
* * *
منظومهيي درباره رساله نور كه يكي از علماي مهم ساكن مدينه منوره نوشته است.
تقديم به استاد بزرگ فاتح قلبها
استادي كه با نورانيتات سراسر قلبم را فتح نمودهيي
قلبم با هيجانهاي قدسي از تو ياد خواهد كرد
الهامام با شنيدن خبر برائتات جان يافت
و با پيروزي بزرگات كه موجب شادي مؤمنان شد
ابرهاي تيره و تار از افق كنار رفتند
و فرشتگان در آسمانها اين عيد بزرگ را تبريك ميگويند
جهاد تو ايمان ميليونها نفر را نجات داد
يادت در دلهاي مملو از ايمان همواره خواهد درخشيد
هزاران يادداشتات ايمان افراد بسياري را به جوش و خروش در ميآورد
هنگامي كه تاريخات را با هيجاني قدسي از صافي عبور ميدهي
تجلي جمالات الهامام را مست كرد
و حالات كه رهبراني چون "فاتح" را به ياد ميآورد
در ترسناكترين روزها و در برابر فشارهايي كه هر لحظهاش پر از مرگ بود
چون كوه پا بر جا بودي
ايمان تو در جهان شگفتي ميآفريند
دشمن نيز در برابر ايمان محكمات حيران است
رهبر تو "پيامبربزرگ"مان است زيرا
اثر تو ماندنيست و مسيريست كه به جوانان نشان دادهيي
به فيض ازلي قرآن نائل شدي
و به انسانيت درس ايمان و كمال دادي
اي تاجي كه از افقهاي بهشت بر سرها نهاده شدهيي
جهان به عرفان و ارشاد تو نيازمند است
هر يك از آثارت حامل دريا دريا نور است
تو راهنماي نورجياني هستي كه به سوي خدا روانهاند
"كلامها" چون دريايي خروشان، جمعيتهاي ميليوني را به خروش وا ميدارد
و چون چشمانيست كه عوالم بهشت را سير ميكند
هر جملهاش پُر از حكمت است و برخوردار از نور قرآن
و در هر لمعهيي جوش و خروش هزار و يك خورشيد...
الگويي خواهد شد براي انسانيتي كه مسافر نور است
دلها مملو از هيجانات قدسي خواهد شد
آرمانش كه روز به روز به كمال ميرسد
عالم درونش غرق شيرينترين وصال ميشود
ايمان قلبياش چون درياها به خروش ميآيد
قرآن هزاران درس حقيقت نصيب روح اش ميكند
از خطراتي كه اسلام را در احاطه دارد آزاد است
زيرا ادعاهايش از لكههاي سياسي بريست
هر اقدامش از قدرت قدسي برخوردار است
و ندايي عُلوي دارد كه وجدانها را سر مست ميكند
دلها وقتي به راز ازلي عشق پي ميبرند
الوان عاشقانه، افقهاي ديدش را در بر ميگيرند
اي نوري كه سراسر كشوري را فتح كردي
روشناييات دستور العملي ميشود براي همه انسانيت
قرآن با معجزههايي تو را تأييد ميكند
اي فاتح باشكوه دلها بيهيچ توقفي به پيش
تاريخ زندگانيات پر است از حوادث خارق العاده
چون خورشيدهايي هميشگي در جهان بدرخش
منظومه شمسي را نمايندگي ميكني
در فضاهاي باعظمت به سرعت پيش ميروي
نسلهاي باايمان از تو پيروي خواهند كرد
سالها و قرنها از پيات روان خواهند شد
تو وقتي با همه فرزندانات كه تعدادشان از ميليونها فراتر رفته است
و با شتابي مملو از ايمان، تاريخ را پشت سر ميگذاري
در برابر روح من ناگهان جهاني اسرارانگيز گشوده ميشود
و نالهيي كه در شعرم هست قادر به توصيف عشق من نيست
"علي علوي"
* * *
( اين نامه دوازده سال پيش نگاشته شده و بخشي از نامهييست كه در مجموعه تصديق غيبي درج گرديده است.)
( از اين نظر كه دو نتيجه بزرگ و بسيار مقدسي كه رساله نور عايد اين وطن و ملت كرده است را بيان ميدارد، و از اين نظر كه حقيقتاً تظاهر اين دو نتيجه عيناً در اين كشور و عالم اسلام ديده شده، اين نامه بسيار با اهميت است.)
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
از آنجا كه رساله نور نجات دهنده معنوي اين وطن عزيز است گمان ميكنم زمان آن فرا رسيده، يا چيزي به آن نمانده، كه براي دفع دو بلاي معنوي دهشتناك، كار چاپ و نشر را آغاز كند و از اين طريق درس بدهد.
يكي از آن دو بلاي وحشتناك: رساله نور در مقابل استيلاي معنوي جريان الحاد كه در شمال با مغلوب كردن مسيحيت، آنارشيسم را ايجاد كرده است،ميتواند وظيفه ايجاد سدي قرآني چون سد ذوالقرنين را بر عهده داشته باشد.
بلاي دوم: براي از ميان برداشتن اعتراضات و اتهامات شديدي كه متوجه اهالي اين وطن عزيز به عنوان بخشي از عالم شده است، بر قلبم الهام شد كه لازم است با زبان چاپ و نشر سخن بگوييم.
من وضعيت جهان را نميدانم، ليكن اين را ميدانم كه حقايق رساله نور در برابر سيطره اين جريان وحشتناك كه اتكايي به اديان آسماني ندارد و در اروپا بر امور مسلط است و حكم ميراند، چون قلعهيي (مستحكم) است؛ نيز معجزهيي قرآنيست كه ميتواند باعث از بين بردن اعتراضات و اتهامات فعلي موجود در جهان اسلام و قاره آسيا، و باز گرداندن محبت و اخوت گذشته شود. سياستمداران وطن دوست اين كشور، بايد هر چه زودتر بر سر عقل آمده نسبت به طبع و نشر رسمي رساله نور همت گمارند تا سپر و سنگري در برابر دو بلاي مذكور باشد.
اگر رساله نور كه در ظرف بيست سال ايمان تحقيقي را بسيار پر قوت در اين وطن نشر ميدهد نميبود؛ آيا در اين عصر دهشتناك و در انقلاب و انشقاقها، اين وطن مبارك قادر به محافظت از قرآن و ايماناش ميبود؟
سعيد نورسي
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يَا اَللَّهُ ٭ يَا رَحْمنُ ٭ يَا رَحِيمُ ٭ يَا فَرْدُ ٭ يَا حَىُّ ٭ يَا قَيُّومُ ٭ يَا حَكـَمُ ٭ يَا عَـدْلُ ٭ يَا قُدُّوسُ ٭
به حق اسم اعظم، به حرمت قرآن معجز البيان و به آبروي رسول اكرم عليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ناشران اين مجموعه و ياوران ارجمندشان و طلبههاي رساله نور را در جنتالفردوس قرين سعادت ابدي فرما؛ آمين... آنها را در خدمت ايماني و قرآني همواره و هميشه موفق فرما، آمين... و مقابل هر حرف اين مجموعه در دفتر حسناتشان هزار حسنه ثبت بفرما، آمين... و در نشر رسالههاي نور ثبات و دوام و اخلاص، احسان فرما، آمين...
يا ارحم الراحمين! همه شاگردان رساله نور را در هر دو جهان سعادتمند فرما، آمين...
آنها را از شر شياطين انس و جن محفوظ فرما، آمين... و گناهان اين سعيد درمانده و بيچاره را ببخش، آمين...!
به نام همه شاگردان نور
سعيد نورسي
* * *
1 . مُعجَّل: يعني امري كه در آن شتاب شده. م.
2 . مؤجَّل: يعني به تأخير انداخته شده. م.
---------------
------------------------------------------------------------
---------------
------------------------------------------------------------