Risale-i Nur · فارسی

مکتوبات

باز کردن کتاب ↗

شاخص

از كليات رساله نور

مكتوبات

مؤلف

بديع الزمان سعيد نورسي

مترجم: داود وفايي

فهرست مطالب

مختصري از زندگي‌نامه بديع الزمان سعيد نورسي

رساله نور چگونه تفسيري‌ست؟

مكتوب اول: پاسخي‌ست به چهار سؤال

سؤال اول: آيا حضرت خضر زنده است؟

‌سؤال دوم: مرگ چگونه مي‌تواند مخلوق و نعمت باشد؟

‌سؤال سوم: جهنم كجاست؟

‌سؤال چهارم: آيا عشق به دنيا كه مجازي‌ست و بيش‌تر مردم به آن مبتلا هستند به عشق حقيقي تبديل مي‌شود؟

مكتوب دوم: حكمت هديه قبول نكردن مؤلف

مكتوب سوم: تفكر در حركت سماوات

مكتوب چهارم: تفكرنامه‌يي‌ مرتبط با ستارگان

مكتوب پنجم: تعريف ولايت كبرا به عنوان بخشي از انواع ولايت

كتوب ششم: تفسري سرّي‌ در بيان تسلي برآمده از نور ايمان و فيض قرآن و لطف رحمان، در برابر پنج نوع غربت ظلماني غم انگيزِ متداخل

مكتوب هفتم: پاسخ به انتقاد منافقان در مورد ازدواج پيامبر با حضرت زينب

مكتوب هشتم: تفاوت‌هاي عشق و شفقت از منظر اسم‌هاي "الرحمان" و "الرحيم"

مكتوب نهم:

قاعده‌يي مهم درباره‌ي كرامت، اكرام، عنايت و استدراج.

احساساتي كه براي آخرت به انسان داده شده، بايد مـوارد خفيف‌اش‌ را براي دنيا و موارد شديدش را براي آخرت صرف كرد.

تمايز اسلام و ايمان.

مكتوب دهم:

سؤال اول: تفاوت امام مبين و كتاب مبين

سؤال دوم: عرصه قيامت كجاست؟

مكتوب يازدهم:

مسأله اول: علاج وسوسه‌هاي شيطاني

مسأله دوم: پاسخ‌هاي قانع كننده براي اعتراض‌هايي كه به حق ارث مي‌شود.

مكتوب دوازدهم:

سؤال اول: حكمت رانده شدن حضرت آدم (ع) از بهشت و وارد

شدن تعدادي از بني آدم به جهنم

سؤال دوم: دليل خلق شياطين چيست؟ خداوند براساس چه حكمتي شيطان و شرور را آفريده است؟ آيا آفريدن شر، شر؛ و آفريدن قبيح، قبيح نيست؟

سؤال سوم: نسبت مصيبت‌ها و بلايا با عدالت مطلق

مكتوب سيزدهم:

سؤال اول: ظلم‌هاي بي‌شمار اهل دنيا به مؤلف و تبديل آن به رحمت‌

سؤال دوم: حكمت مراجعه نكردن مؤلف به دستگاه‌هاي دولتي براي گرفتن مجوز آزادي

سؤال سوم: دليل بي‌تفاوتي مؤلف در قبال سياست‌هاي روز

مكتوب چهاردهم:

مكتوب پانزدهم: صحابه چرا نتوانستند با نظر ولايت خويش مفسدان را شناسايي

كنند تا منجر به شهادت سه تن از خلفاي راشدين نشود؟

مكتوب شانزدهم:

سعيد جديد چرا تا اين‌حد از سياست كناره مي‌گيرد؟

پاسخ به چند پرسش وهم آلود

مكتوب هفدهم (سوگنامه فرزند): مژده به پدر و مادراني كه فرزندان‌شان را قبل از رسيدن به سن بلوغ از دست داده‌اند

مكتوب هجدهم: (داير بر سه مسأله مهم مي‌باشد)

مسأله اول: در بيان حقايق مشاهده شده‌ي اهل ولايت

مسأله دوم: جوابي در بيان سؤال مرتبط با وحدت الوجود مي‌باشد.

مسأله سوم: حكمت فعاليت‌هاي كاينات

مكتوب نوزدهم: معجزات احمديه

اشارات نكته‌دار اول تا چهارم: داير بر حكمت‌هاي معجزه، نياز به معجزه، انواع تواتر و شخصيت معنوي پيامبر

پنجمين و ششمين اشارات نكته‌دار؛ مربوط به احاديث امور غيبه

هفتمين اشارت نكته‌دار: معجزات نبوي در خصوص بركت طعام

اشارت هشتم: معجزاتي كه در خصوص آب تظاهر يافته است.

اشارت نهم: در خصوص معجزه شجريه.

اشارت دهم: مربوط به معجزه حَنِيْنُ الْجِذْعِ (ناله ستون خشكيده)

اشارت يازدهم و دوازدهم: معجزات نبوي در جماداتي چون سنگ و كوه

اشارت سيزدهم: شفاي بيماران و مجروحان به واسطه نَفَس مبارك پيامبر

اشارت چهاردهم: نوعي از معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه با دعا و نفرين آن حضرت وقوع مي‌يافت.

اشارت پانزدهم: حيوانات و مردگان و جن‌ها و ملائكه نيز ذات مبارك نبي را مي‌شناسند و به پيامبري‌اش گواهي مي‌دهند.

اشارت شانزدهم: ارهاصات ( امور خارق العاده‌يي كه پيش از بعثت پديد آمده و با نبوت مرتبطند)

اشارت هفدهم: اخلاق عاليه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شَقّ القمر

اشارت هجدهم: قرآن حكيم بزرگ‌ترين و جاودانه‌ترين معجزه رسول اكرم

اشارت نوزدهم: تعريف حضرت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام برهاني براي وحدانيت

نخستين ذيل معجزات احمديه داير بر رسالت احمدي و معجزه شقّ قمر.

معراج عظيم چرا خاص محمد عربي‌ست؟

مكتوب بيستم:

مقام اول: كلام توحيدي داير بر يازده بشارت و برهان قطعي.

مقام دوم: اشارتي مختصر به بحث اسم اعظم و اثبات توحيد.

ضميمه كلمه دهم: خلق بزرگ‌ترين چيز نسبت به قدرت الهي هم چون آفرينش كوچك‌ترين چيز سهل و آسان است.

مكتوب بيست و يكم: مهرباني در حق والدين

مكتوب بيست و دوم: رساله برادري

مبحث اول: دعوت اهل ايمان به اخوت و محبت و سرّ لزوم برادري

مبحث دوم: مضرات حرص براي اهل ايمان

خاتمه: غيبت

مكتوب بيست و سوم

سؤال اول: بهترين دعاي مؤمن براي مؤمن

سؤال دوم: عبارت"رضي الله عنه" براي چه كساني استفاده مي‌شود؟

سؤال سوم: امامان مجتهد عظام برترند يا شاهان و اقطاب طريقت؟

سؤال چهارم: حكمت و غايت "إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ"

سؤال پنجم: پيامبر پيش از نبوت چگونه عبادت مي‌كرد؟

سؤال ششم: حكمت اين‌كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در سن چهل سالگي به پيامبري رسيد و عمر مبارك‌شان شصت و سه سال بود چيست؟

سؤال هفتم: آيا"خَيْرُ شَبَابِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِكُهُولِكُمْ وَشَرُّ كُهُولِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِشَبَابِكُمْ" حديث است؟ مراد از آن چيست؟

سؤال هشتم: قصه‌ي حضرت يوسف

مكتوب بيست و چهارم: تربيت مُشفقانه، تدبير مصلحت آميز و تلطيف محبت آميز ـ كه مقتضي نام‌هاي رحيم و حكيم و ودود از اعـاظم اسماي الهي‌اند ـ چگونه و به چه صورت با زوال و فراق، و مشقت و مصيبت و با موت و عدم كه وحشت انگيز و دهشت‌آور است سازگاري دارند؟

پيوست يكم: بيان سرّ مهم "قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ در قالب پنج نكته

پيوست دوم: پنج نكته درباره معراج نبوي

مكتوب بيست و پنجم:

مكتوب بيست و ششم:

مبحث اول: پاسخ‌هاي قانع كننده‌‌يي‌داير بر اعتراضات شيطان نسبت به كلام الله بودن قرآن.

مبحث دوم: سه شخصيت موجود در انسان به اعتبار وظيفه و عبوديت و ذات

مبحث سوم: تفسير آيه "يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى . . ."

مبحث چهارم: (شامل ده مسأله مي‌باشد)

مسأله اول: حكمت عددِ هجده هزار عالم در تفسير و توضيح رب العالمين

مسأله دوم: بيان محيي الدين عربي در نامه‌اش به فخر رازي مبني بر اين‌كه "آگاهي از خدا با آگاهي از موجوديت خدا متفاوت است."

مسأله سوم: مناسبت آيه "وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ" با آيه "إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا"

مسأله چهارم: حكمت"جَدِّدُوا اِيمَانَكُمْ بِلاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ"

براي دستيابي به توحيد حقيقي موازنه‌يي بين مسلك علماي متكلمين و اهل تصوف و ولايت كبرا برقرار مي‌كند.

مسأله پنجم: آيا صرف گفتن "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ" كافي‌ست؟ يعني اگر كسي "مُحَمَّداً رَّسُولُ الله" نگويد مي‌تواند از نجات يافتگان باشد؟

مسأله ششم: تتمه‌ي مسأله‌ي يكم داير بر مناظره با شيطان

مسأله هفتم: اكرامي رباني و حمايتي الهي مربوط به خدمت به قرآن

مسأله هشتم: برخي از اهل تحقيق مي‌گويند: هر يك از الفاظ قرآني و اذكار و ساير تسبيح‌ها از جهات گوناگون لطايف معنوي انسان را نوراني مي‌كنند و به آن‌ها غذاي معنوي مي‌رسانند.

مسأله نهم: جواب كنجكاوانه و مهمي‌ به اين سوال كه: آيا خارج از دايره اهل حق، اهل ولايت يافت مي‌شود؟

مسأله دهم: تفاوت‌هاي دوست، برادر و طلبه

مكتوب بيست و هفتم: نامه‌هاي استاد و طلبه‌هايش كه به صورت جداگانه تحت عنوان نامه‌هاي بارلا، كاستامونو و اميرداغ منتشر گرديد

مكتوب بيست و هشتم: شامل هشت مسأله مي‌باشد

مسأله اول: حقيقت و فايده‌ي رؤياي صادقه

مسأله دوم: مناقشه درباره حديثي كه مي‌گويد حضرت موسي (ع) بر چشم حضرت عزرائيل سيلي زد.

مسأله سوم: پاسخ به اين سؤال مي‌باشد: به همه كساني كه به ديدارت مي‌آيند مي‌گويي: از شخص من انتظار مددي نداشته باشيد و مرا فرد مبارك و مقدسي ندانيد. من هيچ مقامي ندارم؛ در حالي كه ديداركنندگان با زبان حال مي‌گويند: ما بيش از عالم و دانشمند نيازمند كسي هستيم كه صاحب ولايت و همت و كمالات باشد. اگر حقيقت حال چنان باشد كه گفتي پس با آمدن به ديدارت دچار خطا شده‌ايم؟

مسأله چهارم: توضيح درباره تجاوز انجام شده به مسجد مؤلف

مسأله پنجم: رساله شكر

مسأله هفتم: "هفت سبب"‌ كه به صورت تحديث نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار مي‌دارد.

مسأله هشتم: مسأله هشتم كه رساله هشتم است شامل هشت نكته مي‌باشد:

نكته اول: اشارات غيبيه‌ي موجود در توافق كه در اجزاي رساله نور جاري‌ست.

نكته دوم: حكمت‌هاي توافقِ مربوط به لفظ جلاله موجود در قرآن

نكته چهارم: كيفيت تجمع در صحراي محشر

نكته پنجم: آيا اجداد رسول اكرم در زمان فترت متدين به ديني بوده‌اند؟

نكته ششم: آيا كسي در ميان اجداد رسول اكرم، نبي بوده است؟

نكته هفتم: خبر قوي‌تر و صحيح‌تر درباره‌ي ايمان والدين رسول اكرم و عبدالمطلب جد او.

نكته هشتم: درست‌ترين نظر درباره ايمان ابوطالب عموي پيامبر

مكتوب بيست و نهم:

بخش اول: شامل نه نكته مي‌باشد:

نكته اول: پاسخ به كساني كه مي‌گويند: اسرار قرآن حكيم دانسته نمي‌شود و مفسران پي به حقيقت آن نبرده‌اند.

نكته دوم: حكمت سوگند‌هاي قرآني

نكته سوم: حروف مقطعه به مثابه اسرار و رموز الهي

نكته چهارم: از آن‌جا كه ترجمه حقيقي قرآن حكيم ممكن نبوده و علويت اسلوب در اعجاز معنوي آن قابل ترجمه نيست، با بياني مهم لمعه‌ي اعجازيِ موجود در اسلوب قرآني را نشان مي‌دهد.

نكته پنجم: ترجمه حقيقي "الْحَمْدُ للّهِ" ممكن نيست.

نكته ششم: سرّ "ن" متكلمِ مع الغيرِ موجود در "إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ"

نكته هفتم: ايجاد بدعت‌ زشت و مضر مي‌باشد.

نكته هشتم: سرّ مهمي از شعائر اسلاميه كه در حكم حقوق عمومي مي‌باشد

نكته نهم: مسائل "تَعُبُّدِي" و "معقول المعناي" شريعت

بخش دوم: رساله رمضان؛ نُه حكمت از هفتاد حكمت روزه ماه مبارك رمضان

بخش سوم: كتابت قرآن جديدي كه‌ به بيان وجهي از انواع معجزات قرآنِ معجز البيان مي پردازد.

بخش چهارم: شامل سه نكته مي باشد:

نكته اول: سرّي از اسرار كلمه "قرآن"

نكته دوم: تكرار كلمه "رسول" در قرآن حكيم از جهت توافق و هم‌خواني

نكته سوم: بيان نكاتي از لفظ جلاله‌ي الله كه دو هزار و هشتصد و شش بار در قرآن آمده است.

بخش پنجم: نوري از انوارِ آيه "اللهُ نُورُ السَماواتِ . . ."

بخش ششم: بيدار باش به شاگردان و خادمان قرآن حكيم

دسيسه اول: به سكوت كشاندن شيطان‌هاي انسي كه خادمان فداكار حزب القرآن را به واسطه حب جاه فريب مي‌دهند.

دسيسه دوم: طرد دسيسه گران ستمگر كه با نقطه ضعف ترس، اهل حق را از طريق حق منصرف مي‌سازند.

دسيسه سوم: رد دشمناني كه با طمع و حرص، اهل هدايت را از خدمت قرآني منصرف مي‌سازند.

دسيسه چهارم: پاسخ قاطع به كساني كه با تحريك تعصب ملي، در ميان برادران حقيقي اختلاف مي‌اندازند.

دسيسه پنجم: پاسخ به كساني كه از خطرناك‌ترين و ضعيف‌ترين نقطه ضعف انسان كه منيّت است سوء استفاده كرده و در ميان اهل اتحاد اختلاف مي‌اندازند.

دسيسه ششم: پاسخ به كساني كه از مسؤوليت‌پذيري انسان‌ها سوء استفاده مي‌كنند.

ضميمه بخش ششم: پاسخي همراه با صبر و توكل براي انتقادهاي آتي

بخش هفتم: اشارات سبعه

سؤال اول: پاسخ به يكي از اعتراض‌هاي اهل بدعت.

سؤال دوم: پاسخ به اهل بدعت كه مي‌گويند: اروپائيان با انقلابي كه در مذهب كاتوليك كردند پيش رفتند.

سؤال سوم: پاسخ به اهل بدعت كه مي‌گويند: اروپا پس از رها كردن تعصب پيشرفت كرد و ما نيز بايد چنين كنيم.

سؤال چهارم: پاسخ به دسيسه گراني كه خود را طرفدار دين نشان مي‌دهند.

سؤال پنجم: در آخر الزمان حضرت مهدي مي‌آيد و جهان غرق در فساد را اصلاح خواهد كرد.

سؤال ششم: چگونه حضرت مهدي در مدت چند سال دنيا را اصلاح خواهد كرد؟

سؤال هفتم: پاسخ به اين سؤال كه‌ چرا مجاهداتي كه در راه اسلام داشتي شبيه چيزي نيست كه امروز مي‌بينيم؟

بخش هشتم: رموزات ثمانيه

بخـش نهـم: تلويحات تسعه

تلويح نخست: معناي تصوف، طريقت، ولايت و سير و سلوك

تلويح دوم: كليد سير و سلوك قلبي و حركت روحاني

تلويح سوم: ولايت، حجت رسالت؛ و طريقت، برهان شريعت است.

تلويح چهارم: مطلبي‌ درباره مشرب ولايت.

تلويح پنجم: وحدت شهود و وحدت وجود از مشرب‌هاي بسيار مهم طريقت

تلويح ششم: راه‌هاي ولايت

تلويح هفتم: ظرافت‌هاي موجود در طريقت

تلويح هشتم: هشت ورطه در طريقت

تلويح نهم: نُه فايده از ثمرات و فوايد طريقت

ضميمه: عجز و فقر و شفقت و تفكر اساس مسلك رساله نور

مكتوب سي‌ام: تفسير اشارات الاعجاز كه به زبان عربي طبع گرديد

مكتوب سي و يكم: شامل سي و يك لمعه است

مكتوب سي و دوم:

شامل رساله چاپ شده لمعات است كه خود به خود صورت منظوم يافته و در عين حال به عنوان لمعه سي و دوم در انتهاي مجموعه كلام‌ها منتشر شده است.

مكتوب سي و سوم:

رساله‌يي‌ با سي و سه پنجره كه در مجموعه كلام‌ها منتشر شده است.

تقريظي بر اشارات غيبيه

هسته‌هاي حقيقت: عباراتي خاص از كليات رساله نور

منظومه‌ي يكي از علماي مدينه درباره رساله نور

بخشي از نامه‌يي‌ كه دوازده سال پيش نگاشته شده و در مجموعه سكه تصديق غيبي درج گرديده است

مختصري از زندگينامه بديع الزمان سعيد نورسي

بديع الزمان سعيد نورسي مؤلف كليات رساله نور ـ كه تفسيري قدسي از قرآن كريم در قرن چهاردهم هجري قمري‌ست ـ در سال (١٨٧٨ م) در روستاي "نورس" از توابع بخش هيزان در استان بيتليس تركيه به دنيا آمد. نام پدر او ميرزا و نام مادرش نوريه بود.

بديع الزمان علومي را كه طبق روال عادي در مدارس ديني شرق آناتولي در ١٥ سال خوانده مي‌شد در سه ماه فرا گرفت. او تقريباً اواخر سال‌هاي ١٨٩٠ به دعوت "طاهر پاشا" والي شهر وان به آن‌جا رفت و با تأسيس مدرسه‌‌يي ديني در وان شروع به تربيت طلبه كرد. در همان مقطع به علومي چون فيزيك، شيمي، نجوم، و فلسفه هم پرداخت. روزي طاهر پاشا خبر منتشر شده در روزنامه‌‌يي را به او نشان داد كه نوشته بود:"وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت طي نطقي گفت: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد ما واقعاً نمي‌توانيم بر آن‌ها حكومت كنيم، يا بايد قرآن را از ميان بر داريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد شوند."

اين سخن تأثير فراواني بر روح بديع الزمان گذاشت. با تمام توان نزد خود عهد كرد و با جديت گفت:"من به جهانيان اثبات خواهم كرد و نشان خواهم داد كه قرآن خورشيدي معنوي‌ست؛ نه خاموش مي‌شود و نه مي‌توان آن را خاموش كرد." و فعاليت‌هاي خود را در اين مسير پيش برد.

او با هدف راه اندازي دانشگاهي به نام "مدرسة الزهرا" كه مي‌خواست دروس حوزوي و دانشگاهي را توأمان در آن تدريس كند، به استانبول رفت. هدف‌اش اين بود كه با تأسيس دانشگاه مذكور مانع تفرقه جوانان شرق بر اثر قوميت‌گرايي شود.

او در شام خطبه بسيار مهمي ايراد كرد و به بيان بيماري‌هاي جهان اسلام و راه‌هاي مداواي آن پرداخت. در جنگ جهاني اول به عنوان فرمانده هنگ نيروهاي داوطلب به جبهه رفت و همراه با طلبه‌هايش در بيتليس توسط روس‌ها اسير شد و در كاستورما دو و نيم سال در اسارت به سر برد.

بديع الزمان موقعيتي به دست مي‌آورد، از آن‌جا گريخته و خود را به استانبول مي‌رساند. استانبول در آن زمان تحت اشغال انگليسي‌ها بود. به مجلس اول در آنكارا دعوت مي‌شود. با مشاهده گرايش نمايندگان به اروپا و بي‌قيدي آن‌ها در قبال مسايل ديني مخصوصاً نماز، نطقي ايراد مي‌كند، سپس آنكارا را ترك كرده و اواخر سال ١٩٢٣ به شهر وان مي‌رود.

درسال ١٩٢٥ او را از وان به منطقه بارلا در حومه شهر اسپارتا تبعيد مي‌كنند. بديع الزمان در آن‌جا شروع به تأليف كليات رساله نور مي‌كند. فعاليت چاپ و نشر در آن سال‌ها ممنوع بود لذا طلبه‌هاي نور صدها هزار نسخه از رساله نور را كتابت كرده، دست به دست توزيع و تكثير مي‌كنند. بديع الزمان را تا سال ١٩٥٠ از تبعيدي به تبعيد ديگر فرستاده و از دادگاهي روانه دادگاه ديگري مي‌كنند. او را بارها مسموم كردند؛ جفايي نماند كه تحمل نكند و عزايي نماند كه نبيند. او بعدها در اسپارتا به همراه پنج شش نفر از طلبه‌هايش مدرسه نوريه‌‌يي تأسيس كرد و در ٢٣ مارس ١٩٦٠ در بيست و ششمين شب ماه مبارك رمضان در شهر اورفا به رحمت ايزدي پيوست.

سه ماه بعد، قبر او توسط دولت وقت به صورت مخفيانه در نيمه شبي گشوده شده و جاي آن را تغيير مي‌دهند. در حال حاضر محل دفن او مشخص نيست.

بديع الزمان در طول حيات خود همواره با فروتني و خضوع و استغنا و ميانه‌روي زندگي نمود و از هيچ كس مالي نگرفت مگر اين‌كه معادلش را پرداخت كرد.

زندگي او مملو از نمونه‌هاي گذشت و فداكاري بود.

رساله نور چگونه تفسيري‌ست؟

تفسير دو نوع است:

نوع اول تفسيرهاي معلوم و شناخته شده‌اند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن مي‌پردازند.

درنوع دوم تفسير، حقايق ايماني قرآن با براهين محكم بيان و اثبات و ايضاح مي‌گردد. اين نوع تفسير داراي اهميت فراواني است. تفسيرهاي معمول و در دست، گاه به طرز مُجمل به اين موضوع مي‌پردازند. ليكن رساله نور مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنوي‌ست كه به طرز بي‌نظيري فيلسوفان معاند را به سكوت وادار مي‌كند.

رساله نور مجموعه‌‌يي‌ست كه به دور از نظريات و مطالعات صرفاً ذهني، حقايق كتاب مقدس‌مان را ـ كه در هر عصر ميليون‌ها نفر را رهبري و هدايت مي‌كند ـ به صورت عقلاني و عيني توضيح داده و براي استفاده انسان‌ها عرضه مي‌نمايد.

رساله نور تفسيرِ نوراني آيات قرآن است و از ابتدا تا انتها مُدلَّل به حقايق ايمان و توحيد مي‌باشد؛ اين مجموعه‌ي تفسيري طوري تهيه و تأليف شده، كه همه‌ي اقشار جامعه مي‌توانند از آن بهره ببرند. رساله نور داراي علوم مثبته بوده و شكاكان و منتقدين را قانع مي‌كند؛ از عوام‌ترين فرد تا خواص‌ترين را مورد خطاب قرار داده و معاندترين فيلسوفان را نيز مجبور به تسليم مي‌كند.

رساله نور مجموعه‌‌يي نوراني‌ست كه ١٣٠ اثر را در بر مي‌گيرد و در قالب رساله‌هاي كوچك و بزرگ به نيازهاي زمانه پاسخ كامل مي‌دهد؛ اين اثر عقل و دل را مطمئن كرده و در قرن بيستم تفسير معنوي قرآن كريم است نه تفسير لفظي.

رساله نور به هر سؤالي كه به ذهن انسان خطور كند پاسخ داده، و وحدانيت الهي، حقيقت نبوت و مراتب ايمان را اثبات مي‌كند.

اين اثر شاهكاري‌ست كه از طبقات زمين و آسمان از بحث ملائكه و روح، حقيقت زمان، وقوع حشر و قيامت، موجوديت بهشت و جهنم، و ماهيت اصلي مرگ گرفته تا منبع سعادت و شقاوت ابدي؛ همه مسايل ايماني را كه به ذهن كسي خطور بكند يا نكند با قطعي‌ترين دلايل به صورت عقلي و منطقي و علمي اثبات مي‌نمايد. رساله نور افراد را به فراگيري علوم مثبته تشويق كرده، و طرف مقابل را با دلايلي قطعي‌تر از مسايل رياضي قانع مي‌كند؛ و نگراني‌ها و كنجكاوي‌ها را از بين مي‌برد.

اين تفسير معنوي از چهار بخش بزرگ با عنوان"كلام‌ها، مكتوبات، لمعات و شعاع‌ها" تشكيل مي‌شود و مجموع آن متشكل از ١٣٠ رساله است.

* * *

‌

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وُ بِهِ نَسْتَعِينَ

مكتوب اول

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

پاسخ مختصري‌ست به چهار سؤال

‌ سؤال نخست: آيا حضرت خضر (ع) زنده است؟ اگر چنين است چرا برخي از علماي نامي، اين مطلب را قبول ندارند؟

پاسخ: بله زنده است؛ اما حيات و زنده بودن پنج مرتبه دارد و او در مرتبه دوم حيات است. به همين دليل برخي از علما در حيات او ترديد كرده‌اند.

مرتبه اول حيات: همين زندگاني ماست كه مقيد به قيود فراواني مي‌باشد.

مرتبه دوم حيات: زندگاني حضرت خضر و حضرت الياس (ع) است كه تا حدودي از قيود رها بوده، و در زمان واحد قادرند در مكان‌‌هاي مختلفي باشند. آن‌ها مانند ما همواره مقيد به لوازمات بشري نيستند. گاه اگر بخواهند مانند ما مي‌خورند و مي‌آشامند، ليكن مانند ما مجبور نيستند. مراودات اوليا ـ كه اهل

كشف و شهودند ـ با حضرت خضر كه در درجه‌ي تواتر است، بيانگر و اثبات كننده اين مرتبه از حيات مي‌باشد. حتي در مقامات ولايت، مقام و مرتبه‌يي هست كه از آن به "مقام خضر" تعبير مي‌كنند. هر ولي‌اي كه به اين مقام برسد با خضر ديدار مي‌كند و از او درس مي‌گيرد. اما بعضاً صاحبِ مقام مذكور را با خضر اشتباه مي‌گيرند.

مرتبه سوم حيات: زندگاني حضرت ادريس و حضرت عيسي (ع) است كه با تجرد از لوازم حيات بشري، وارد حياتي چون حيات فرشتگان شده لطافتي نوراني كسب مي‌كنند. آن‌ها با جسم دنيوي‌شان ـ كه داراي لطافت بدن مثالي‌ست و نورانيت پيكر نجمي را دارد ـ در سماوات به سر مي‌برند. سرّ حديثي كه مي‌گويد"حضرت عيسي (ع) در آخر الزمان مي‌آيد و به شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عمل مي‌كند" اين است كه در آخر الزمان دين مسيحيت در تقابل با جريان كفرآميز فلسفه طبيعي و انكار الوهيت، پاك و تصفيه شده، بري از خرافات گرديده، و به اسلام تبديل مي‌يابد؛ در چنين زمانه‌يي هم‌چنان كه شخصيت معنوي مسيحيت با شمشير وحي آسماني، شخصيت معنوي آن الحاد ترسناك را از بين مي‌برد، حضرت عيسي‌(ع) نيز به نمايندگي از شخصيت معنوي مسيحيت، دجال را ـ كه شخصيت معنوي بي‌ديني را نمايندگي مي‌كند ـ از ميان بر مي‌دارد... يعني فكر انكار الوهيت را از بين مي‌برد.

مرتبه چهارم حيات: زندگاني شهداست. براساس نص قرآن، شهدا از مرتبه حياتي بالاتر از حيات اهل قبور برخوردارند. آري، از آن‌جا كه شهدا حيات دنيوي خود را فداي راه حق مي‌كنند، حضرت حق با كمال كرم خويش به آن‌ها در برزخ حياتي شبيه حيات دنيوي اما بدون زحمت و اندوه احسان مي‌كند.آن‌ها خود را مُرده نمي‌دانند... بلكه مي‌پندارند به جهاني بهتر و برتر رفته‌اند... در كمال سعادت و خوشبختي لذت مي‌برند‌... و درد فراقي را كه در مرگ هست احساس نمي‌كنند. ارواح اهل قبور هر چند باقي‌اند اما خود را مُرده مي‌دانند. لذا لذت و سعادت آن‌ها در برزخ به لذت شهدا نمي‌رسد، مانند دو نفر كه در عالم رؤيا وارد سراي زيبايي چون بهشت مي‌شوند. يكي از آن‌ها در مي‌يابد كه در عالم رؤيا به سر مي‌برد؛ لذا لذت و

خوشي او ناقص خواهد بود، و او مي‌انديشد كه اگر بيدار شود اين لذت هم پايان خواهد يافت، اما ديگري نمي‌داند كه در خواب است، لذا از لذت حقيقي و سعادت حقيقي برخوردار مي‌شود.

بنابراين طرز استفاده اموات و شهيدان از حيات برزخي در عالم برزخ، به ترتيبي كه گفته شد متفاوت است. براساس واقعيات و روايات فراوانِ نقل شده، برخورداري شهدا از چنين حياتي و اين‌كه خود را زنده مي‌دانند، امري ثابت و قطعي‌ست.حتي حمزه (رض) كه سيد الشهداست در موارد مكرر از كساني كه به او پناه برده‌اند محافظت نموده و امور دنيوي آنان را سامان داده و موجبات انجام‌شان را فراهم نموده است؛ چنين موارد متعددي اثبات كننده و روشنگر مرتبه مذكور از حيات است. حتي من خود خواهرزاده‌يي به نام عُبيد داشتم كه طلبه‌ام بود. بعد از آن‌كه در كنار من و به جاي من شهيد شد؛ در حالي كه در مسافتي سه ماه

مسافتي كه طي آن با پاي پياده سه ماه طول مي‌كشيد.

از او در اسارت به سر مي‌بردم و محل دفنش را هم نمي‌دانستم در رؤيايي ـ كه به نظرم صادقه مي‌نمود ـ وارد مزارش كه شبيه منزلي در زير زمين بود شدم و او را در مرتبه حيات شهدا مشاهده كردم. او گمان كرده بود من مُرده‌ام و گفت كه برايم بسيار گريسته است. خود را زنده مي‌دانست و مي‌پنداشت به خاطر در امان ماندن از سلطه روس‌ها منزل زيبايي در زير زمين بنا كرده است. اين رؤياي جزيي با برخي شرايط و علايم در مورد حقيقت ذكر شده اطميناني در حد شهود به من داد.

مرتبه پنجم حيات: زندگاني روحاني اهل قبور است. آري،موت، تبديل مكان، آزاد شدن روح و آسوده شدن از وظيفه و مسؤوليت است؛ نيست و نابود شدن و فنا نيست. دلايل زيادي چون وقايع متعددِ تمثل ارواح اوليا و ظهور آن‌ها براي اهل كشف، و مناسبات ساير اهل قبور با ما در خواب و بيداري و خبرهاي مطابق واقعي كه به ما مي‌دهند روشنگر و ثابت كننده اين مرتبه از حيات مي‌باشد."كلام بيست و نهم" كه در مورد بقاي روح است، اين مرتبه از حيات را به‌طور قطعي اثبات مي‌كند.

سؤال دوم: در فرقان حكيم در آياتي مانند:

الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا

(ملك:٢)

از مرگ نيز مانند حيات به عنوان مخلوق و نعمت ياد مي‌شود؛ در حالي كه موت در ظاهر از بين رفتن و نابود شدن و عدم و خاموش شدن چراغ زندگي و منهدم كننده لذات است... با اين توضيح مرگ چگونه مي‌تواند مخلوق و نعمت باشد؟

پاسخ: هم‌چنان كه در پايان پاسخ سؤال نخست گفتيم،موت نوعي رهايي از وظيفه و مسؤوليت زندگاني‌ست، نوعي استراحت‌ست، تبديل مكان، تغيير و تحول در وجود است، دعوتي به زندگاني جاويد بوده، و شروع و مقدمه‌يي براي زندگاني باقي‌ست؛ همان‌طور كه به دنيا آمدن حيات به واسطه خلق و تقدير است خروجش از دنيا نيز به واسطه خلق و تقدير و حكمت و تدبير مي‌باشد، زيرا مرگِ حيات نباتي ـ كه بسيط‌ترين مرتبه حيات مي‌باشد ـ نشان مي‌دهد كه يك اثر صنعت منظم‌تر و دقيق‌تر از حيات است. با اين‌كه در ظاهر به نظر مي‌‌رسد ميوه‌ها و دانه‌ها و بذرها از بين مي‌روند و پوسيده و تجزيه مي‌شوند، اما حقيقت اين است كه براساس معامله بسيار دقيق شيميايي و تركيبات منظم عنصري و شكل گيري‌هاي سلوليِ حكيمانه نضج مي‌گيرند، نضجي كه موجب مي‌شود اين مرگ دقيق و منظم و حكيمانه ـ كه به چشم ديده نمي‌شود ـ با حيات جوانه پديدار گردد. پس مرگ دانه مبدأ حيات جوانه بوده، و چون عين حيات آن است؛ هم‌چون حيات، مخلوق و داراي نظم مي‌باشد.

مرگ ميوه‌هاي داراي حيات يا حيوان‌ها در معده انساني منشأ و مبدأيي‌ست براي آن‌كه به مرتبه حيات انساني ارتقا يابند، لذا بايد گفت مرگ مذكور مخلوق‌تر و منظم‌تر از حيات آنان است.

پس اگر موت در حيات نباتي كه پايين‌ترين مرتبه حيات مي‌باشد تا اين ‌حد مخلوق و حكيمانه و منظم باشد، موتي كه نصيب حيات انساني، بالاترين مرتبه حيات مي‌گردد بي‌شك مانند دانه‌يي كه زير زمين قرار مي‌گيرد و بعدها به درختي بزرگ تبديل مي‌شود، در انسان نيز وقتي زير زمين قرار داده مي‌شود در عالم برزخ، نهال حيات باقي را ثمر خواهد داد.

اما اين‌كه موت نعمت است، به چهار وجه از وجوه گوناگون آن اشاره مي‌كنيم:

وجه اول: مرگ از اين‌نظر كه انسان را از وظيفه سنگين شده‌ي زندگاني و تكاليف حيات آزاد مي‌كند و باب وصالي‌ست در عالم برزخ براي رساندن او به ٩٩ درصد از دوستان و خويشانش، بزرگ‌ترين نعمت مي‌باشد.

وجه دوم: مرگ انسان را از زندان دنيايي تنگ و پر محنت، پر دغدغه و متزلزل بيرون آورده، وارد زندگاني‌اي باقي و بي‌تشويش و فراخ و پر سرور مي‌كند، لذا وارد شدن به دايره رحمتِ محبوب باقي‌ست.

وجه سوم: دلايل فراواني چون سالمندي وجود دارند كه شرايط حيات را دشوار مي‌كنند و موجب مي‌شوند موت نعمتي بسيار ارزشمندتر از حيات جلوه كند. براي مثالاگر اجداد جدت به همراه پدر و مادر بسيار سالمندت ـ كه موجب تشويش خاطر تو هستند ـ با وضعيت سخت و پريشاني كه داشتند اينك در مقابل تو قرار مي‌گرفتند در مي‌يافتي كه حيات تا چه حد نقمت و مرگ تا چه اندازه نعمت است. يا مثلاً وقتي به مگس‌هايي فكر مي‌كنيم كه عاشق گل‌هاي زيبا هستند مي‌بينيم زنده بودن آن‌ها در دشواري‌هاي زمستان تا چه حد موجب زحمت و مرارت و مرگ‌شان تا چه اندازه رحمت است.

وجه چهارم: هم‌چنان كه خواب، رحمت و راحتي و استراحت است، مخصوصاً براي مصيبت‌‌‌ديدگان و مجروحان و بيماران؛برادر بزرگ‌ترش مرگ نيز براي مصيبت‌زدگان و كساني كه گرفتار بلايايي هستند كه آن‌ها را به خودكشي سوق مي‌دهد عين رحمت و نعمت است. اما هم‌چنان كه در بيانات متعددي به يقين ثابت گرديد موت نيز مانند حيات براي اهل ضلالت نقمت اندر نقمت و عذاب اندر عذاب است، ولي اين مطلب خارج از بحث ماست.

سؤال سوم: جهنم كجاست؟

پاسخ:

قُلْ إنَّما الْعِلْمُ عِندَ الله

(ملك: ٢٦)

لا يَعْلَمُ . . . الغَيْبَ إلّا الله

( نمل:٦٥)

مكان جهنم طبق برخي روايات تحت الارض است؛ هم‌چنان كه در جاهاي ديگر بيان كرده‌ايم كره زمين با حركت سالانه‌اش در حال ترسيم دايره‌يي پيرامون يك ميدان است كه در آينده محل حشر خواهد بود، يعني جهنم زير همان مدار

سالانه زمين قرار دارد. اين‌كه ديده نمي‌شود و احساس نمي‌گردد بدان دليل است كه از آتشي بي‌نور بوده، و در پرده است. در مسير طولاني‌اي كه كره زمين گردش مي‌كند مخلوقات فراواني هستند كه به دليل بي‌نور بودن ديده نمي‌شوند؛ هم‌چنان كه ماه با از دست دادن روشنايي، وجود خود را از دست مي‌دهد، كرات و مخلوقات بي‌نور زيادي وجود دارند كه در مقابل چشمان ما هستند اما ما آن‌ها را نمي‌توانيم ‌بينيم.

دو جهنم وجود دارد: يكي صغرا و ديگري كبرا. جهنم صغرا در آتيه تبديل به جهنم كبرا مي‌شود و هم‌چنان كه در حكم هسته آن است منزلي از منازلش خواهد شد. جهنم صغرا زير زمين يعني در مركز آن است. زير كره، مركز آن است. طبق دانش طبقات زمين مشخص است كه غالباً در هر سي و سه متر حفر، دما يك درجه بيش‌تر مي‌شود. پس چون تا مركز زمين، يعني نصف قطر زمين، شش هزار و اندي كليومتر است مي‌توان گفت دماي آن‌جا دويست هزار درجه يعني دويست بار گرم‌تر از آتش دنيوي‌ست و اين با حديث روايت شده تطابق دارد. جهنم صغرا وظايف متعدد جهنم كبرا را در دنيا و عالم برزخ انجام داده و در احاديث بدان اشاره شده است؛ هم‌چنان كه كره زمين در عالم آخرت ساكنانش را در ميدان حشر ـ كه در مدار سالانه‌اش هست ـ قرار مي‌دهد، جهنم صغراي درونش را نيز به امر الهي تسليم جهنم كبرا مي‌كند. اين‌كه برخي از امامان اهل اعتزال گفته‌اند:"جهنم بعداً آفريده مي‌شود"، به دليل عدم انبساط كامل آن در حال حاضر و عدم انكشاف مناسب براي ساكنانش مي‌باشد كه غلط و كم خردي‌ست. نيز براي ديدن و نشان دادن منازل عالم آخرت كه در پرده غيب قرار دارند يا بايد عالم هستي را به اندازه دو ولايت كوچك نماييم يا اين‌كه چشمان‌مان را به اندازه ستارگان بزرگ كنيم تا بتوانيم مكان‌شان را ببينيم و محل‌شان را تعيين نماييم.

وَ الْعِلْمُ عِندَ الله

منازل عالم آخرت را با چشم دنيوي نمي‌توان ديد، ليكن با اشارات برخي روايات، جهنم آخرت با دنياي ما مناسبت دارد. به شدت گرماي تابستان

مِنْ فَيْحِ جَهَنَّمَ

گفته شده است. پس با اين چشم عقل جزيي دنيوي و ناتوان نمي‌توان آن جهنم بزرگ را ديد. البته با نورانيت اسم حكيم

مي‌توانيم نگاه كنيم و ببينيم جهنم كبرايي كه تحت مدار سالانه زمين قرار دارد گويي با دادن وكالت به جهنم صغرايي كه در مركز زمين است برخي از وظايفش را توسط آن انجام مي‌دهد. مُلك قدير ذوالجلال بسيار گسترده است. هر جا را كه حكمت الهي مشخص كرده باشد ظرفيت جهنم كبرا را خواهد داشت.

آري، قدير ذوالجلال و حكيم ذوالكمالي كه مالك امر

كُنْ فَيَكُون

است ماه را در برابر چشمان ما در كمال حكمت و نظم به زمين وابسته كرده است؛ با عظمت قدرت و نظم، زمين را با خورشيد مرتبط نموده است؛ و بر اساس يك احتمال، خورشيد را با سياراتش با سرعتي قريب به سرعت سالانه زمين با حشمت ربوبي خويش به سوي شمس الشموس به حركت در آورده و ستارگان را نيز مانند چراغ‌هاي برقي دوار شاهدان نوراني سلطنت ربوبي خويش قرار داده و به اين ترتيب سلطنت ربوبي و عظمت قدرت خود را ظاهر نموده است؛ از كمال حكمت و عظمت قدرت و سلطنت ربوبيِ چنين ذات ذوالجلالي دور نيست كه جهنم كبرا را كوره‌ي كارخانه چراغ‌هاي برقي قرار داده و ستارگان آسمان را ـ كه رو به آخرت دارند ـ با آن‌ شعله‌ور كند و به آن‌ها حرارت و قدرت دهد، يعني از بهشت كه عالم نور است ستارگان را روشنايي دهد و از جهنم آتش و گرما بفرستد و در عين حال بخشي از آن جهنم را مسكن و محبس بعضي از اهل عذاب كند؛هم‌چنين فاطر حكيمي كه درخت بزرگي به اندازه كوه را در دانه‌يي به قدر يك ناخن نگهداري مي كند؛ البته از قدرت و حكمت چنان ذات ذوالجلال دور نيست كه جهنم كبرا را در دانه جهنم صغراي موجود در قلب كره زمين نگاه دارد.

نتيجه: بهشت و جهنم دو ميوه شاخه‌يي واحد از شجره خلقت هستند شاخه‌يي كه خميده به سوي ابديت روان مي‌باشد. جاي ميوه نيز در منتهي ‌اليه شاخه است؛ هم‌چنين بهشت و جهنم نتيجه سلسله‌ي كائنات‌اند. جايگاه نتايج نيز در دو سوي سلسله قرار دارد. پست و ثقيلش در سوي پايين و نوراني و عُلوي آن در سوي بالاست. نيز دو مخزن براي سيل حوادث و محصولات معنوي ارضي هستند. مكان مخزن هم نسبت به نوع محصولات تعيين مي‌شود بد آن زير و خوبش در بالاست. به همين ترتيب دو حوض هستند براي موجودات سيال و موّاجي كه به سوي

ابديت در جريان‌اند. محل حوض نيز جايي‌ست كه سيل متوقف شده، و در آن جمع مي‌شود. يعني آلودگي‌ها و كثافاتش در اسفل و زلالي و پاكيزگي‌هايش در اعلي‌ست. بهشت و جهنم در عين حال تجلّي‌گاهِ لطف و قهر، و رحمت و عظمت مي‌باشند. محل تجلّي‌گاه نيز هر جايي مي‌تواند باشد. رحمان ذوالجمال و قهار ذوالجلال هر جا كه بخواهد مي‌تواند تجلّي‌گاه خود را بگستراند.

وجود بهشت و جهنم در كلام‌هاي "دهم و بيست و هشتم و بيست و نهم" به صورت قطعي اثبات شده است. در اين‌جا همين قدر مي‌گوييم كه وجود ميوه به قدر شاخه، نتيجه به قدر سلسله، مخزن به قدر محصولات، حوض به قدر نهر، و تجلّي‌گاه به قدر وجود رحمت و قهر، قطعي و يقيني‌ست.

سؤال چهارم: همان‌طور كه عشق مجازي به محبوبان در نهايت به عشق حقيقي تبديل مي‌شود آيا عشق به دنيا كه مجازي‌ست و بيش‌تر مردم به آن مبتلا هستند به عشق حقيقي تبديل مي‌شود؟

پاسخ: بله، عاشق در عشق مجازي كه متوجه چهره فاني دنياست اگر زشتيِ زوال و فناي موجود در آن را ببيند و روي از آن بگرداند و در جستجوي محبوبي باقي بر آيد و موفق به ديدار دو چهره ديگر دنيا ـ كه بسيار زيباست و آيينه اسماي الهي و مزرعه آخرت مي‌باشد ـ بشود، عشق مجازي نامشروع مذكور تبديل به عشق حقيقي خواهد شد. اما شرط اين كار آن است كه دنياي بي‌ثبات و زايل خويش را كه وابسته به حياتش است با دنياي خارجي در هم نياميزد و دچار خطا نشود. اگر او مانند اهل ضلالت و غفلت خود را فراموش كرده و غرق آفاق شود و دنياي عمومي را دنياي خصوصي پنداشته و شيفته‌اش گردد به باتلاق طبيعت سقوط كرده و خفه خواهد شد؛ مگر اين‌كه دست عنايتي به شكل خارق العاده‌يي او را برهاند. براي روشن شدن حقيقت مذكور به تمثيل زير توجه كن: اگر بر چهار ديوار اين اتاق زيبا و مزيّن چهار آيينه تمام قد مخصوص هر يك از ما وجود داشته باشد، پنج اتاق خواهيم داشت؛ يكي از آن‌ها حقيقي و عمومي، و چهارتاي ديگر مثالي و خصوصي... هر يك از ما توسط آيينه خودمان مي‌توانيم شكل و شمايل و رنگ اتاق‌مان را تغيير دهيم. اگر با رنگ سرخ رنگ آميزي كنيم سرخ و اگر با سبز

رنگ آميزي كنيم آن را سبز خواهيم ديد؛ و هكذا... با تصرف در آيينه وضعيت‌هاي مختلفي مي‌توانيم به وجود آوريم؛ اتاق را مي‌توانيم زشت‌تر يا زيباتر كنيم و آن‌ را به شكل‌هاي متعددي در آوريم. اما در اتاق بيروني و عمومي نمي‌توانيم به راحتي تصرفي كنيم و تغييري در آن بدهيم. اتاق بيروني و خصوصي در حقيقت يكي‌ست، اما داراي احكام جداگانه‌يي مي‌باشند. تو مي‌تواني با يك انگشت اتاق خصوصي خودت را ويران كني، اما حتي يك سنگ اتاق ديگر را كه عمومي‌ست نمي‌تواني جا به جا كني.

دنيا منزل مزيّني‌ست. زندگاني هر يك از ما در اين دنيا هم‌چون آيينه‌يي تمام قد است. هر كدام از ما در اين دنيا، دنيا و عالم خاص خود را داريم. ليكن ستون، مركز و درگاه دنياي خاص‌مان همان حيات ماست.عالم و دنياي خصوصي ما صحيفه‌يي و حيات‌مان قلمي‌ست... با اين قلم بسياري چيزها نگاشته مي‌شود كه وارد صحيفه اعمال‌مان مي‌گردد. ما دنياي‌مان را دوست داريم؛ ولي مي‌بينيم چون بر روي حيات‌مان بنا شده فاني و زايل و بي‌ثبات است؛ پس علاقه‌ي ما به دنيا به سوي نقش‌هاي زيباي اسماي الهي مي‌چرخد و به جلوه‌هاي اسماي الهي انتقال مي‌يابد كه دنياي خصوصي ما آينه و منعكس كننده‌ي آن‌هاست. هم‌چنين اگر درك كنيم كه دنياي خصوصي ما نهالستان موقتي براي آخرت و بهشت است و احساساتي چون حرص و طلب و علاقه‌ي وافرمان نسبت به آن را به فوايد اخروي آن معطوف كنيم ـ كه نتيجه و ثمره و سنبل آن مي‌باشد ـ آن‌گاه عشق مجازي تبديل به عشق حقيقي خواهد شد؛ در غير اين صورت اگر مظهر سرّ آيه‌ي:

نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ

(حشر:١٩)

شده و با فراموش كردن خويش، و نينديشيدن به زوال حيات، دنياي خصوصي بي‌ثبات را عين دنياي عمومي ثابت پنداريم، خود را لايموت دانسته، و به دنيا دل ببنديم، و با احساسات شديد شيفته‌اش شويم، در (مرداب) دنيا خفه شده از بين خواهيم رفت. چنين علاقه و وابستگي براي فرد بي‌نهايت بلا و عذاب است، زيرا شفقتي يتيمانه و رقّتي مأيوسانه را نتيجه مي‌دهد. چنين كسي دل‌سـوز همه‌ي ذي حياتان مي‌شود و حتي در برابر همه مخلوقات زيبا و محكوم به زوال احساس

رقت و فراق كرده و چون قادر به انجام كاري نيست در نااميدي مطلق متحمل درد و رنج مي‌شود. اما فردي كه از غفلت رهايي مي‌يابد ـ و پيش‌تر به او اشاره كرديم ـ در مواجهه با درد و رنج آن شفقت، پاد‌زهري عُلوي مي‌يابد كه موجب مي‌گردد در مشاهده موت و زوال ذي حياتان ـ كه براي‌شان دل‌سوزي مي‌كرد ـ آيينه ارواح را ـ كه جلوه هاي دائمي اسماي ذاتي باقي هستند ـ پا بر جا و ماندگار ببيند، در نتيجه شفقت او مُبدل به شادي و سرور مي‌شود. او هم‌چنين در وراي مخلوقات زيباي محكوم به زوال و فنا، نقش و تحسين و صنعت و تزيين و احسان و تنويري دائمي را مي‌بيند كه جمالي منزه و حُسني مقدس را بروز مي‌دهند. لذا در مي‌يابد كه زوال و فناي مزبور عاملي‌ست براي نو شدن و افزايش حُسن و زيبايي، تجديد لذت و به نمايش در آمدن صنعت الهي، پس لذت و اشتياق و حيرتش فزوني مي‌گيرد.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب دوم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

(بخشي از پاسخي كه در مقابل هديه طلبه مذكور و معلومش ارائه شده است.)

ثالثاً: هديه‌يي براي من فرستاده‌يي. گويا مي‌خواهي يكي از اصول بسيار مهم مرا ناديده بگيري. نمي‌گويم همان‌طور كه از برادر و برادرزاده‌ام عبدالمجيد و عبدالرحمان هديه قبول نكردم از تو هم قبول نمي‌كنم، زيرا تو جلوتر از آن‌ها و به روحم نزديك‌تر هستي؛ هديه هر كس را كه قبول نكنم هديه تو را به شرط اين‌كه فقط همين يك‌بار باشد نمي‌توان رد كرد؛ ليكن به همين مناسبت سرّ آن قاعده‌ام را بيان خواهم كرد.

سعيد قديمي منت كسي را نمي‌پذيرفت؛ ترجيح مي‌داد بميرد اما زير بار منت كسي نرود. با اين‌كه دچار زحمت و مشقت زيادي شد اما قاعده‌اش را زير پا نگذاشت. اين خصلت سعيد قديمي كه براي اين برادر بيچاره‌ات به ارث مانده است زهد فروشي و استغنايي صوري و ساختگي نيست، بلكه مستند به"چهار، پنج عامل اساسي" زير است:

عامل اول: اهل ضلالت علما را متهم مي‌كنند كه علم را ابزار و وسيله امرار معاش كرده‌اند. ظالمانه بر آن‌ها مي‌تازند و مي‌گويند علما علم و دين را وسيله معيشت خود كرده‌اند. اين قبيل موارد را بايد در عمل تكذيب نمود.

عامل دوم: ما براي انتشار حقيقت مكلف به تبعيت از انبيا هستيم. ناشران حق و حقيقت طبق فرموده قرآن حكيم

إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ؛ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ

(سبأ: ٤٧)

گفته و از ديگران اظهار بي‌نيازي كرده‌اند. عبارت

اتَّبِعُوا مَن لاَّ يَسْأَلُكُمْ أَجْرًا وَهُم مُّهْتَدُونَ

(يس: ٢١)

در سوره "يس" درباره موضوع مورد بحث ما بسيار معنادار است.

عامل سوم: هم‌چنان كه در كلام نخست بيان شده است:بايد به نام الله هديه داد و به نام الله هم آن را دريافت كرد؛ در حالي كه اغلب يا هديه دهنده غافل است و هديه را به نام خود مي‌دهد و به‌طور ضمني بر طرف مقابل منت مي‌گذارد يا هديه گيرنده غافل است و شكر و قدرداني را كه بايد از منعم حقيقي كند نثار اسباب و عوامل ظاهري كرده و دچار خطا مي‌گردد.

عامل چهارم: توكل و قناعت و ميانه‌روي چنان گنجينه و ثروتي‌ست كه با هيچ چيز عوض نمي‌شود. من دوست ندارم با دريافت هديه از مردم خود را از چنين گنجينه‌ها و خزايني محروم كنم. رزاق ذوالجلال را صد‌ها هزار بار شكر مي‌كنم كه از خردسالي تاكنون هيچ‌گاه مرا مجبور به قبول بار منت و زير بار ذلت رفتن نكرد. با اميد به كرم او و با مسألت از رحمتش مي‌خواهم باقي عمرم را نيز براساس همان قاعده سپري كند.

عامل پنجم: يكي دو سال است به واسطه تجربه‌ها و علايم متعدد به‌طور قطعي دريافته‌ام كه اجازه دريافت چيزي از مردم مخصوصاً هديه از ثروتمندان و كارمندان را ندارم. برخي از اين هدايا موجب رنجشم مي‌شود يا (از عالم بالا) كاري مي‌كنند كه موجب رنجشم شود و بهره‌يي از آن نبرم. گاه نيز تبديل به ضرر و زيان مي‌شود. گويي براي نگرفتن مال غير، معناً امري برايم صادر مي‌شود و از

گرفتنش نهي مي‌شوم. من اخلاقي هم دارم كه نمي‌توانم در هر وقتي پذيراي هر كسي باشم. لازمه قبول هداياي مردم اين است كه ملاحظه آن‌ها را بكنم و در مواقعي كه تمايل ندارم پذيرايشان باشم. اين را هم دوست ندارم.خوردن تكه‌ ناني خشك و پوشيدن لباسي كه صد وصله بر آن است و مرا از تملق و رفتارهاي ساختگي نجات مي‌دهد براي من خوش‌تر است. خوردن بهترين باقلواي ديگران و پوشيدن لباس مرصع آن‌ها و در نهايت مجبور شدن به ملاحظه آنان، براي من ناگوار است.

عامل ششم و مهم‌ترين عامل بي‌نيازي: ابن حجر ـ كه در مذهب ما بسيار معتبر است ـ مي‌گويد:"اگر چيزي را كه بنا بر صلاحيت داده مي‌شود قبول كني، در صورتي كه فرد صالحي نباشي مرتكب حرام شده‌يي."

امروزه مردم با حرص و طمعي كه دارند هديه كوچك‌شان را بسيار گران مي‌فروشند. گناهكار بيچاره‌يي چون مرا صالح يا ولي مي‌پندارند و بعد ناني به او مي دهند. من اگر حاشا! خود را صالح بدانم بي‌شك نشانه‌ي غرور بوده و دليلي خواهد بود بر عدم صلاحيتم؛ و اگر خود را صالح ندانم دريافت آن هديه يا مال برايم جايز نخواهد بود.در ضمن دريافت صدقه و هديه در برابر اعمالي كه براي آخرت انجام مي‌شوند بدان معني‌ست كه ميوه‌هاي باقي آخرت را در دنيا به صورت فاني بخوريد.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب سوم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

(بخشي از يك نامه كه براي طلبه مشخص‌اش فرستاده است.

خامساً: در نامه‌يي نوشته بودي كه دوست داري در احساساتي كه من در اين‌جا دارم سهمي داشته باشي. اينك يكي از هزار مورد را به شرح زير بشنو:

شبي در جايي مرتفع، در آشيانه‌يي بالاي درخت قطران به پهنه آسمان كه با ستاره‌ها زينت يافته بود خيره شدم و در سوگند قرآن حكيم

فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ٭ الْجَوَارِ الْكُنَّسِ

(تكوير: ١٥ ـ ١٦)

نور اعجازي متعالي و سرّ بلاغتِ درخشاني را ديدم. آري، اين آيه كه به ستارگان متحرك و پنهان شدن و انتشارشان اشاره دارد نقش صنعتي عالي و لوح عبرتي برتر را در معرض تماشا قرار مي‌دهد. اين سياره‌ها از دايره خورشيد كه فرمانده آنان است بيرون مي‌روند و با ورود به مدار ستارگان ثابت نقش‌ها و صنعت‌هاي گوناگوني را نشان مي‌دهند. گاه شانه به شانه ستاره‌ي درخشاني چون خودشان قرار مي‌گيرند و به شكل زيبايي در مي‌آيند. گاه وارد (دسته) ستارگان كوچكي شده صورت يك فرمانده را به خود مي‌گيرند. مخصوصاً در اين فصل، ستاره زهره پس از غروب، و دوست درخشان ديگرش پيش از سپيده دم، در افق وضعيتي

بسيار زيبا و دل‌نشين نشان مي‌دهند. آن‌گاه مسؤوليت تفتيشي خود را ايفا نموده و وظيفه ماكو بودن را در نقش صنعت به‌جا آورده و بازگشته وارد دايره نوراني و مُشعشع خورشيد كه سلطان‌شان است شده و روي در نقاب مي‌كشند؛ و مدام با سياره‌هايي كه از آنان به"خُنَّس و كُنَّس" تعبير مي‌شود حشمت ربوبي و شعشعه‌ي سلطنتِ الوهيِ ذاتي را ـ كه زمين ما را در فضاي كائنات چون كشتي و هواپيمايي در كمال نظم مي‌گرداند ـ با درخشندگي‌شان چون خورشيد به نمايش مي‌گذارند. شكوه اين سلطنت را ببين كه در ميان كشتي‌ها و هواپيماهايش مواردي هست كه هزار بار بزرگ‌تر از كره زمين‌اند و سرعتي دارند كه مي‌توانند مسافت هشت ساعته را در يك ثانيه طي كنند.

اينك به اين بينديش كه منتسب شدن با ايمان و عبوديت به چنين سلطاني و ميهمان او شدن در اين دنيا چه سعادت والايي و چه افتخار عظيمي‌ست.

بعد به ماه نگاه كردم. ديدم آيه‌ي

وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ

(يس: ٣٩)

از نور اعجازي بسيار درخشان حكايت دارد. آري، تقدير و تدوير و تدبير و تنوير ماه، هم‌چنين وضعيت‌هاي مختلفش در برابر زمين و خورشيد ـ كه با محاسبه‌يي بسيار دقيق است ـ چنان حيرت انگيز و خارق العاده مي‌باشد كه هيچ چيز براي قديري كه آن را چنان تنظيم و تقدير نموده است دشوار نيست. اين وضعيت به هر تماشاگر ذي شعوري درس مي‌دهد كه"ذاتي كه به ماه چنين وضعيتي مي‌دهد قادر به آفريدن هر چيز ديگري نيز مي‌باشد." ماه به نحوي خورشيد را دنبال مي‌كند كه حتي يك ثانيه هم مسيرش را اشتباه نمي‌رود و ذره‌يي از وظيفه‌اش غافل نمي‌شود. كسي را كه با دقت نگاهش كند وا مي‌دارد تا بگويد:

سُبْحَانَ مَنْ تَحَيَّرَ فِى صُنْعِهِ الْعُقُولُ

به‌ويژه برخي اوقات مانند شب‌هاي اويل خرداد، وقتي به صورت هلالي باريك وارد منزل ثريا يكي از صورت‌هاي فلكي مي‌شود چون شاخه سپيد و خميده‌ي نخلي پديدار مي‌شود و ثريا نيز چون خوشه‌‌يي به نظر مي‌رسد، و در پس پرده سبز آسمان

وجود درختي بزرگ و نوراني را به خيال آدمي نشان مي‌دهد گويي شاخه تيزي از آن درخت، پرده مزبور را شكافته و با خوشه‌يي سر خود را بيرون آورده و هلال مـاه و ثـريا شده و ستارگان ديگر نيز ميوه‌هاي اين درخت غيبي هستند. پـس در لـطافت و بلاغت تشـبيه كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ دقـت كـن. سپس آيـه‌ي

هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِي مَنَاكِبِهَا

(ملك: ١٥)

به يادم آمد كه اشاره مي‌كند زمين مَركب و سفينه‌يي مُسخّر است. بر اين اساس خود را در جاي مرتفعي از يك كشتي بسيار بزرگ ديدم كه در فضاي كائنات، شتابان در حركت بود. آيه‌يي را خواندم كه قرائتش هنگام سوار شدن بر مَراكبي چون كشتي و اسب سنت است:

سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ

(زخرف: ١٣)

ديدم كره زمين با اين حركت، وضعيتي مانند دستگاه آپارات سينما به خود گرفت كه تصاوير روي پرده را نشان مي‌دهد؛ همه سماوات را به حركت در آورد و تمام ستارگان را چون لشكري با عظمت گسيل داشت. چنان منظره‌هاي دل‌نشين و والايي به نمايش گذاشت كه اهل فكر و انديشه را مست و حيران مي‌نمود. گفتم: سبحان الله! با چه هزينه‌ي اندكي چه كارهاي فراوان و بزرگ و عجيب و غريب و عالي و شگفت انگيزي انجام مي‌گيرد.

در همين حالدو نكته ايماني به ذهنم خطور كرد:

نكته اول: چند روز پيش مهماني داشتم كه از من سؤالي پرسيد. اساس آن سؤال شبهه‌ناك اين بود كه بهشت و جهنم در فاصله بسيار دوري قرار دارند. فرض مي‌كنيم اهل بهشت به لطف الهي به سرعت برق و براق پرواز مي‌كنند و با گذر از حشر وارد بهشت مي‌شوند؛ اما اهل جهنم با جسم‌هاي ثقيل و زير بار گناهان بزرگ و سنگين چگونه اين مسير را طي خواهند كرد؟ با چه وسيله‌يي؟

آن‌چه به ذهنم خطور كرد اين بود: همان‌طور كه اگر در آمريكا همه ملت‌ها به كنگره‌يي عمومي دعوت شوند هر ملتي بر كشتي بزرگ خود مي نشيند و به آن‌جا مي‌رود؛ در درياي بي‌پايان كائنات نيز كره زمين ـ كه به گشت و گذاري بيست و پنج هزار ساله و دور و دراز در يك سال عادت كرده است ـ ساكنانش را بر مي‌دارد و مي‌رود و در صحراي محشر پياده مي‌كند. نيز با توجه به اين‌كه حرارت در هر

سي و سه متر يك درجه بيش‌تر مي‌شود، و زمين آتشي را كه در مركزش موجود است و حامل حرارتي دويست هزار درجه ـ كه طبق حديث مطابق درجه حرارت آتش جهنم مي‌باشد ـ آتشي كه بنا بر روايات، برخي از وظايف جهنم بزرگ را در دنيا و برزخ به انجام مي‌رساند به جهنم مي‌ريزد و آن‌گاه به امر الهي به صورت باقي و زيبايي تبديل مي‌شود و منزلي از عالم آخرت مي‌گردد.

نكته دومي كه به ذهن خطور كرد اين بود كه شيوه صانع قدير، فاطر حكيم، و واحد احد در نشان دادن كمال قدرت و جمال حكمت و دليل وحدتش اين است كه با چيزي به غايت اندك افعال بسياري انجام مي‌دهد و كاري مي‌كند كه با چيز مختصري وظايف بسيار بزرگي به انجام برسد. در برخي از "كلام"ها گفته بودم كهاگر همه امور به ذاتي واحد نسبت داده شوند آساني و سهولتي در مرتبه وجوب حاصل مي‌گردد، اما اگر امور به آفرينندگان و اسباب متعدد نسبت داده شوند مشكلات و صعوبتي در حد امتناع حاصل مي‌گردد، زيرا ذات واحد مانند يك افسر يا يك معمار ساختماني با فعل و حركتي واحد و به سهولت، به افراد يا سنگ‌هاي كثير وضعيتي مي‌دهد و نتيجه‌يي حاصل مي‌كند كه اگر اخذ وضعيت مذكور و حصول نتيجه‌يي كه گفته شد به افراد آن لشكر يا به سنگ‌هاي قبه‌يي بدون ستون واگذار شود شايد با تلاش بسيار زياد و مشكلات عديده و بي‌نظمي‌هاي فراوان به انجام برسد.

اگر در اين كائنات افعالي چون رقـص، دَوران، سير و گـردش، تماشـاي تسـبيح‌ فشان، فصول چهارگانه و گردش شب و روز به وحدت واگذار شود، ذاتي واحد به واسطه امري واحد مي‌تواند وضعيت‌هاي عالي و نتايجي گران‌بها چون عجايب صنعت در تغيير فصول، و حكمت‌هاي غريب در گردش شب و روز، و صحنه‌هاي دل‌نشين در حركت‌هاي صوري ستارگان و شمس و قمر را با به حركت در آوردن كره‌يي حاصل نمايد. زيرا لشكر همه‌ي موجودات از آن اوست. اگر بخواهد سربازي چون كره زمين را فرمانده همه ستارگان قرار مي‌دهد؛ خورشيد عظيم را براي اهالي كائنات چراغي نوراني و گرمابخش مي‌كند؛ نيز فصل‌هاي چهارگانه را ـ كه دفتر نقوش قدرت (الهي)اند ـ ماكويي قرار مي‌دهد و شب و روز را كه صحايف كتابت حكمت‌اند كماني قرار مي‌دهد. ماه را براي هر روزش به

شكل‌هاي گوناگوني در آورده، و تقويم را براي محاسبه اوقات ايجاد مي‌كند. ستارگان را در دست فرشتگاني كه به رقص در مي‌آيند به صورت چراغ‌هايي دل‌نشين و زيبا و درخشان و نازنين قرار داده، و اين چنين حكمت‌هاي فراوان مربوط به زمين را نشان مي‌دهد. اگر چنين مواردي از ذاتي خواسته نشود كه حُكم و نظام و قانون و تدبيرش متوجه تمام موجودات است، آن‌گاه همه سياره‌ها و ستارگان مي بايست هر روز با سرعتي بي‌حد و با حركتي حقيقي فاصله‌يي بي‌نهايت را طي كنند.

بنابراين به دليل وجود سهولت بي‌پايان در وحدت و صعوبت بي‌نهايت در كثرت است كه اهل صنعت و تجارت كثرت را به سمت وحدت مي‌برند تا سهولت و آساني ايجاد شود، لذا اقدام به تأسيس شركت مي‌كنند. نتيجه اين‌كه راه ضلالت مشكلات بي‌نهايتي دارد و مسير هدايت و وحدت داراي سهولتي بي‌پايان مي‌باشد.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب جهارم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

‌سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اِخْوَانِكُمْ لاَسِيَّمَا...الخ

برادران عزيزم! من اينك در چام داغي در منزلگاهي بر فراز يك درخت بزرگ كاج در تپه‌يي مرتفع هستم. از انسان‌ها وحشت كرده و با وحوش مأنوس شده‌ام. هر وقت حسرت صحبت با انسان‌ها را بخورم شما را در عالم خيال نزد خويش تصور مي‌كنم، احوال‌پرسي كرده و با يادتان آرامش خاطري مي‌گيرم. اگر مانعي نباشد دوست دارم يكي دو ماه در اين‌جا تنها بمانم. به بارلا كه برگردم طبق درخواست شما راهي براي يك گفتگوي شفاهي مي‌يابيم كه خود به آن مشتاق‌تر از شمايم. حالا يكي دو خاطره را كه اين‌جا بالاي اين درخت به ذهنم خطور كرده، مي‌نويسم.

اول: راز محرمانه‌يي‌ست، اما هيچ رازي را نمي‌توان از تو پنهان داشت.

هم‌چنان كه بعضي از اهل حقيقت مظهر اسم "ودود"‌ اند و در بالاترين مرتبه با جلوه‌هاي آن اسم و از پنجره موجودات به واجب الوجود مي‌نگرند، به اين برادر هيچ اندر هيچ‌تان نيز وضعيتي داده شده كه هنگام ارائه خدمت قرآني و زماني كه منادي آن خزانه بي‌نهايت است، مدار مظهريت اسم رحيم و اسم حكيم قرار گيرد.

همه "كلام‌ها" مقصود از "كلام‌ها" در اين‌جا رساله نور مي‌باشد. م. جلوه مظهريت مذكور است. "كلام‌ها"ي مذكور ان شاء الله مظهر اين سرّ مي‌باشند:

وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا

(بقره: ٢٦٩)

دوم: عبارت دل‌نشيني كه درباره طريق نقشي طريقت نقشبنديه .م. گفته‌اند، ناگهان به ذهن خطور كرد:"در طريق نقشبندي لازم آمد چار ترك / ترك دنيا، ترك عقبا، ترك هستي، ترك ترك" و همراه با آن اين فقره طلوع يافت:

در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:

فقر مطلق، عجز مطلق، شكر مطلق، شوق مطلق اي عزيز

آن‌گاه شعر غني و رنگيني را كه تو نوشته‌يي به خاطر آوردم:"به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر... الخ" با اين شعر به ستارگان آسمان نگاه كردم، گفتم اي كاش شاعر بودم و اين شعر را تكميل مي‌كردم. با اين‌كه در شعر و نظم استعدادي ندارم، شروع كردم؛ البته شعر و نظمي نسرودم، هر چه به ذهن خطور كرد نوشتم. تو وارث مني، پس اگر خواستي مي‌تواني آن را منظم كني و ترتيب دهي، اينك آن‌چه به ذهن‌ام خطور كرد:

به ستارگان گوش فرا ده و خطبه شيرين‌شان را بشنو

و ببين نامه نوراني حكمت چه تقرير كرده است

همه با هم زبان گشوده، به لسان حق مي‌گويند:

هر كدام از ما برهان نور افشانيم بر وجود صانع

بر حشمت سلطاني قدير ذوالجلال

ما شاهدان وحدت و قدرتيم...

و چون فرشتگان، در سير معجزات نازنيني هستيم كه

روي زمين بدان‌ها تزيين شده‌اند

ما هزاران چشم تيزبين آسمانيم

كه بر زمين مي‌نگرند و بر بهشت توجه دارند

يعني بر روي زمين كه بوستان و نهال‌خانه گل‌هاي بهشت است، معجزات بي‌شمار قدرت به نمايش گذاشته شده، لذا فرشتگان عالم سماوات، معجزات و امور خارق العاده‌ي مزبور را تماشا مي‌كنند؛ و ستارگان نيز كه در حكم ديدگان اجرام سماوي‌اند، گويا مانند فرشتگان با ديدن مصنوعات نازنين روي زمين متوجه عالم بهشت مي‌شوند، و گويا امور خارق العاده و گذراي مذكور را به صورت امور باقي در بهشت مي‌بينند؛ چشمي بر زمين، و چشمي بر بهشت دارند. منظور اين است كه بر هر دو عالم نظارت دارند.

ما ميوه‌هاي خوش طعمي هستيم

كه با دست حكمت جميلي ذوالجلال

از طوباي خلقت تا بخش آسمان‌ها

بر شاخسار كهكشان‌ها آويخته‌ايم

هر يك از ما براي اهل سماوات مسجدي هستيم سيار

خانه‌يي هستيم دوّار، آشيانه‌يي در اوج

مصباحي درخشان، و كشتي بزرگ و طياره‌يي

ما هر كدام، معجزه قدرت، خارقه صنعت خالقانه

نادره حكمت، داهيه‌ي خلقت و عالَمِ نورِ

قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم

به اين صورت با صد هزار زبان، صد هزار برهان نشان مي‌دهيم

به گوش انساني كه انسان است مي‌رسانيم

كور باد چشم كسي كه بي‌دين است؛ كسي كه چهره ما را نمي‌بيند

و سخن‌مان را نمي‌شنود؛ ما آيه‌هايي هستيم كه حق مي‌گوييم

مُهرمان يكي، امضايمان يكي، مُسبِّح ربّمان هستيم، عابدانه ذكرش مي‌گوييم

ما مجذوبي منسوب به حلقه كبراي كهكشانيم

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب پنجم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

امام رباني (رض) ـ كه قهرمان و يكي از خورشيدهاي (تابان) سلسله نقشبنديه است ـ در مكتوبات خود مي‌گويد:"ظهور و بروز مسأله‌يي از حقايق ايماني را بر هزاران مورد از اذواق و مواجيد و كرامات ترجيح مي‌دهم".

او هم‌چنين مي‌گويد:"نقطه پايان تمام طريقت‌ها ظهور و بروز و نمايان شدن حقايق ايماني‌ست."

نيز مي‌گويد: "ولايت سه قسم است، اول ولايت صغرا كه همان ولايت مشهور است، دوم ولايت وسطي و سوم ولايت كبرا. ولايت كبرا نيز راه يافتن مستقيم به حقيقت است از طريق وراثت نبوي بي آن‌كه وارد برزخ تصوف شويم."

و باز هم مي‌گويد: "در طريقت نقشبنديه سلوك با دو بال صورت مي‌گيرد." يعنيداشتن اعتقاد محكم به حقايق ايماني و عمل به فرايض ديني. اگر كسي در اين دو جناح مشكل داشته باشد نمي‌تواند وارد آن راه شود؛ بنابراين طريقت نقشبنديه داراي سه پرده به شرح زير است:

پرده اول: كه مهم‌ترين و اصلي‌ترين است: مستقيماً خدمت به حقايق ايماني‌ست كه امام رباني (رض) نيز در سال‌هاي پاياني عمرش به آن پرداخت.

پرده دوم: خدمت به فرايض ديني و سنت سَنيّه تحت لواي طريقت است.

پرده سوم: تلاش براي ازاله امراض قلبي از طريق تصوف و سلوك با پاي دل است. مورد اول فرض، دوم واجب و سوم نيز سنت (مستحب) است.

حال كه حقيقت چنين است من گمان مي‌كنم كه:اگر بزرگاني چون شيخ عبدالقادر گيلاني (رض) و شاه نقشبند (رض) و امام رباني (رض) در زمان حال مي‌زيستند تمام همّ خود را صرف تقويت حقايق ايماني و عقايد اسلامي مي‌كردند، زيرا اين حقايق مدار سعادت اخروي‌ست و اگر در آن‌ها كوتاهي شود موجب شقاوت ابدي مي‌گردد. كسي بدون ايمان نمي‌تواند وارد بهشت شود اما بدون تصوف بسياري به بهشت مي‌روند. انسان بدون نان نمي‌تواند زنده بماند اما بدون ميوه مي‌تواند به زندگي‌اش ادامه دهد. تصوف ميوه، و حقايق اسلامي غذاست. در گذشته با سير و سلوكي از چهل روز تا چهل سال به سختي موفق به درك برخي از حقايق ايماني مي‌شدند،اما امروز اگر با رحمت و عنايت حضرت حق راهي پيدا شود كه در چهل دقيقه انسان را به آن حقايق برساند، طبيعي‌ست كه بي‌تفاوت ماندن در برابر آن، عاقلانه نخواهد بود...

كساني كه "كلام‌ها" را (متشكل از سي و سه كلام) با دقت مطالعه كرده‌اند معتقدند اين كتاب راه قرآني مذكور را مي‌گشايد. مادام كه حقيقت چنين است معتقدم "كلام‌ها"ي نوشته شده‌ي مربوط به اسرار قرآني، مناسبت‌ترين علاج و مرهم براي زخم‌هاي زمانه كنوني، و درست‌ترين راهنما براي كساني‌ست كه سرگردان و حيران گرفتار وادي ضلالت شده‌اند و مفيدترين نور براي جامعه اسلامي بوده، كه مورد هجوم ظلمات واقع شده است. شما مي‌دانيد كه ضلالت اگر ريشه در جهالت داشته باشد از بين بردنش كار ساده‌يي‌ست، اما اگر سر منشأ ضلالت، علم و دانش باشد از ميان بردنش امر دشواري‌ست. مورد دوم در گذشته يك مورد از هر هزار مورد را تشكيل مي‌داد و از هر هزار نفري كه چنين بودند به سختي ممكن بود يك نفر با ارشاد به راه بيايد، زيرا اين قبيل افراد خودپسندند، نادان‌اند و خود را دانا نيز مي‌پندارند. تصور من اين است كه حضرت حق در زمانه فعلي و در برابر ضلالت زنادقه مذكور به "كلام‌ها" ـ كه از لمعات اعجاز قرآني‌ست ـ خاصيت پادزهر گونه‌يي بخشيده است.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب ششم

‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمَا وَ عَلى اِخْوَانِكُمَا مَا دَامَ الْمَلَوَانِ وَ تَعَاقَبَ الْعَصْرَانِ وَ مَا دَارَ الْقَمَرَانِ وَ اسْتَقْبَلَ الْفَرْقَدَانِ‌"

برادران غيور، دوستان با حميّت، و اي آنان كه در ديار غربتي كه دنيا ناميده مي‌شود، موجب آرامش خاطرم هستيد!

مادام كه حضرت حق شما را در معاني احسان شده به انديشه‌ام، سهيم كرده است، البته سهيم شدن در احساساتم نيز حق شماست. براي اين‌كه زياد متأثرتان نكنم از بخش دردناك فُرقتم در غربت مي‌گذرم و فقط مختصري را برايتان تعريف مي‌كنم. در يكي دو ماه اخير بسيار تنها بودم. گاه در پانزده، بيست روز يك بار مهماني برايم مي‌آمد. من در ساير اوقات تنهايم. هم‌چنين نزديك بيست روز است كه اهل كوهستان هم در كنارم نيستند، آن‌ها هم پخش و پلا شدند.

هنگام شب در ميان اين كوه‌هاي غريب و در متن سكوت و بي‌صدايي و تنهايي، خود را در همهمه حزين درختان در غربت‌هاي پنج‌گانه مختلفي ديدم.

اول: براساس سرّ سالمندي، از اكثر نزديكان و دوستان و خويشاوندانم دور و تنها و غريب ماندم. آن‌ها مرا رها كرده و راهي عالم برزخ شدند، لذا غربتي حزين را احساس كردم. در اين غربت، دايره غربت ديگري گشوده شد. بيش‌تر چيزهاي مورد علاقه‌ام هم‌چون بهار گذشته، رهايم كرده و رفتند، لذا غربتي مملو از فراق را

احساس كردم. در اين غربت نيز دايره غربت ديگري گشوده شد؛ از موطن و نزديكانم دور افتاده، تنها ماندم و غربتي فراق آميز را احساس كردم. در اين غربت، وضعيت غريبانه شب‌ها و كوه‌ها، غربت غم انگيز ديگري را نصيبم كرد. در اين غربت نيز روحم را كه آماده حركت از اين مسافرخانه به سوي ابد الآباد بود در غربتي فوق العاده ديدم. ناگهان "سبحان الله" گفتم و انديشيدم چگونه مي‌توان در برابر اين غربت‌ها و تاريكي‌ها مقاومت كرد، قلبم فريادكنان گفت:

يا رب! غريبم، بي‌كسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلم، عاجزم، سـالمندم،

بي‌اختيارم؛ الامان گويم، عفو جويم و مدد خواهم ز درگاهت الهي!

به يك‌باره نور ايمان، فيض قرآن، و لطف رحمان به دادم رسيد و پنج غربت ظلماني مذكور را به پنج دايره نوراني الفت تبديل نمود.

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

(‌آل عمران:‌١٧٣)

بر زبان آمد، قلبم اين آيه را تلاوت كرد:

فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ

(توبه:١٢٩)

عقلم خطاب به نفسم كه بر اثر اضطراب و وحشت فرياد مي‌كشيد گفت:

اي بيچاره! داد و فرياد را رها كن! از شرّ بلا توكل كن!

زيرا بدان كه فرياد، بلا اندر خطا اندر بلاست.

اگر يافتي آن كه تو را در بلا افكنده،

بدان ديگر عطا اندر وفا اندر صفا اندر بلاست.

مادام كه چنين است، فرياد را رها كن،

مانند بلبلان شكر كن! آن وقت هر چيز از خوشحالي تو مي‌خندد.

اگر نيافتي، بدان كه تمام دنيا جفا اندر فنا اندر هبا اندر بلاست.

وقتي بلايي به بزرگي دنيا بر دوش داري،

چرا از بلايي كوچك داد و فرياد سر ميدهي؟! بيا و توكل كن!

با توكل، به روي بلا بخند، تا آن هم بخندد.

اگر بلا خنديد، تغيير كرده كوچك مي‌شود.

هم‌چون استادم مولانا جلال الدين خطاب به نفس‌ام گفتم:

او گفت: الست و تو گفتي: بلي؛ شُكر بلي چيست؟ كشيدن بلا

سـرّ بـلا چيسـت؟ يعنـي منـم حـلقـه زن درگـه فقـر و فـنا

آن‌گاه نفسم گفت: آري، آري؛ با عجز و توكل، و با فقر و التجا دروازه نور گشوده مي‌شود و ظلمت‌ها از بين مي‌روند. سپس گفت:

اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلَي نُورِ‌الْايِمَانِ‌‌ وَ الْاِسْلَام

ديدم اين عبارت از "حِكَمِ عطائيه"

اثري منظوم در تصوف به قلم ابن عطاء الله اسكندري كه مشتمل است بر ٣٠٠ سخن حكيمانه؛ او در سال ١٣٠٩ميلادي در قاهره چشم بر جهان فرو بست.م.

عجب حقيقت والايي‌ست كه گفت:

مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَهُ وَ مَاذَا فَقَدَ مَنْ وَجَدَهُ‌

يعني كسي كه حضرت حق را بيابد چه چيز را گم مي‌كند؟ و كسي كه او را از دست بدهد چه چيز به‌دست مي‌آورد؟ يعني هر كس او را بيابد همه چيز را خواهد يافت؛ و كسي كه او را نيابد هيچ چيز را نمي‌يابد؛ كه اگر هم بيابد بلايي براي خود يافته است. راز حديث "طُوبَي لِلْغُرَبَاءِ‌ "را دريافتم و شكر كردم.

اينك اي برادران! اين غربت‌هاي ظلماني با نور ايمان كاملاً روشن شده‌اند؛ ليكن باز هم تا حدودي بر من اثر گذاشته، و چنين انديشه‌يي را در وجودم پديد آوردند:"مادام كه من غريبم، و در غربت، و راهي غربت نيز هستم؛ آيا وظيفه‌ام در اين مسافرخانه به اتمام رسيده است تا شما و "كلام‌ها" را وكيل خود كرده و همه ارتباطاتم را قطع كنم؟" به همين دليل از شما پرسيده بودم آيا كلام‌هاي نوشته شده كافي‌ست و يا داراي نقصاني هست؟ يعني آيا وظيفه من به اتمام رسيده است؟ تا با دلي آرام خود را به غربت نوراني لذت‌بخش و حقيقي بسپارم، دنيا را فراموش كنم و هم‌چون مولانا جلال الدين بگويم:

داني سماع چه بود بي‌خود شدن ز هستي اندر فناي مطلق ذوق بقـا چشـيدن

و در جستجوي غربت متعالي ديگري بر آيم، اين بود كه با آن سؤال‌ها وقت شما را گرفتم.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب هفتم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

السَلامُ عَلَيكُم وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ اَبَداً دائماً

برادران عزيزم! به حافظ شامي دو مطلب را گفته بوديد كه به من برساند:

مطلب اول: گفته‌ايد گمراهان زمانه‌ي جديد هم‌چون منافقان عهد قديم به ازدواج پيامبر‌ عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ با زينب انتقاد مي‌كنند و آن را حركتي نفساني و شهواني مي‌دانند.

پاسخ: صدهزار بار حاشا و كلّا! دست چنين شبهات پستي به آن دامان معلي نمي‌رسد. آري، كسي كه به اعتراف دوست و دشمن از پانزده سالگي تا چهل سالگي در هنگامه‌ي غليان آتش غريزه و در زمان التهاب هوس‌هاي نفساني در كمال عفت و عصمت به زني سالمند چون خديجه كبري (رض) اكتفا و قناعت كند؛ ازدواج‌ها و وصلت‌هاي متعدد او بعد از چهل سالگي يعني در هنگام ايستايي آتش غريزه و آرام گرفتن هوس‌هاي نفساني، بالضروره و بالبداهه نفساني نبوده و مستند به حكمت‌هاي مهم ديگري بوده است؛ اين حجتي‌ست كه موضوع را براي كسي كه ذره‌يي انصاف داشته باشد اثبات مي‌كند.

يكي از آن حكمت‌ها اين است كه: افعال و احوال و اطوار و حركات ذات رسالت مانند اقوال او منبع دين و شريعت و مأخذ احكام است. قسم ظاهري رفتار و گفتار پيامبر توسط صحابه منتقل شده و آن‌چه از احوال مخفي او در زندگي خصوصي‌اش بروز يافته و صورت اسرار دين و احكام شريعت گرفته توسط ازواج مطهره‌اش نقل و روايت گرديده است. آن‌ها وظيفه مذكور را بالفعل به انجام رسانده‌اند. مي‌توان گفت نيمي از اسرار و احكام دين توسط آن‌ها يعني همسران پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ منتقل شده است، لذا در ايفاي اين وظيفه بزرگ به تعداد قابل توجهي از ازواج مطهره كه در مشرب نيز مختلف‌اند نياز بوده است.

حال به ازدواج حضرت زينب مي‌پردازيم: درباره آيه‌ي:

مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ

(احزاب :٤٠)

كه به عنوان يكي از مثال‌هاي شعاع سومِ شعله نخست كلامِ بيست و پنجم ذكر شده چنين نوشته شده است: يك آيه نسبت به طبقات مختلف مردم و براساس وجوه گوناگون و متناسب با ميزان ادراك هر طبقه، معناي جداگانه‌يي افاده مي‌كند.

ميزان فهم طبقه‌يي از اين آيه چنين است: زيد (رض) خادم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ كه مظهر خطاب "پسرم" از سوي او شده بود براساس روايت صحيح و طبق اعتراف خودش، همسر با عزّتش را به اين دليل كه از نظر معنوي هم كفو يك‌ديگر نبودند طلاق مي‌دهد، يعني زيد با فراست دريافته بود حضرت زينب با اخلاق متعالي ديگري خلق شده و شايستگي همسري يك پيامبر را دارد. او خود را هم كفو زينب نمي‌ديد و اين امر چون موجب ناسازگاري معنوي آن‌ها مي‌شد وي را طلاق داد. آن‌گاه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ با فرمان الهي او را به همسري مي‌گيرد، يعني براساس اشارت زَوَّجْنَاكَهَا نكاح پيامبر و زينب عقدي آسماني بوده و فوق عرف و تعاملات ظاهري، صورتي خارق العاده داشته و صرفاً براساس حكم تقدير انجام شده است، لذا رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام‌ از حكم تقدير مذكور پيروي نموده و مجبور به پذيرش آن گرديده است؛ نه آن‌كه اين كار را براساس خواسته نفس انجام داده باشد.

براساس اشاره‌ي آيه‌ي

لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ

(احزاب:٣٧)

كه حكم شرعي مهمِ مُقَدَّر مذكور و حكمت عامه‌يي مهم و مصلحتي عمومي و فراگير را در بر مي‌گيرد؛ "پسرم" خطاب كردن كوچك‌ترها توسط بزرگان مانند مسائل "ظهار" يعني گفتن اين عبارت به همسر كه "تو هم‌چون مادرم هستي" حرام نيست تا احكام با آن تغيير يابد. اصولاً خطاب و نگاه پدرانه بزرگان نسبت به رعايا، و پيامبران نسبت به اُمّت خويش به اعتبار وظيفه رسالت است نه به اعتبار شخصيت انساني تا موجب شود نتوان از آن‌ها زوجه‌يي اختيار نمود.

ميزان فهم طبقه‌يي ديگر چنين است: يك امير بزرگ، به رعيت‌اش با شفقت پدرانه مي‌نگرد. او اگر پادشاهي روحاني در ظاهر و باطن باشد لطف و مرحمتش صد برابر بيش‌تر از شفقت پدرانه خواهد بود، لذا افراد رعيتش مانند اولاد حقيقي، او را هم‌چون پدر خويش خواهند دانست، و چون نظر پدر نمي‌تواند به نظر همسر تبديل شود و نظر دختر نيز نمي‌تواند به راحتي به نظر زوجه تبديل شود در افكار عامه ازدواج پيامبر با دختران مؤمنين متناسب اين سرّ نخواهد بود، لذا قرآن با هدف رفع چنين تصور غلطي مي‌گويد: "پيامبر براساس رحمت الهي به شما شفقت مي‌كند، با شما رفتاري پدرانه دارد و شما به نام رسالت مانند فرزندان او هستيد، ليكن او به اعتبار شخصيت انساني پدر شما نيست تا همسر گزيدنش از ميان شما كار مناسبي نباشد، اگر شما را "پسرم" خطاب كند، به اعتبار احكام شريعت، شما نمي‌توانيد فرزند او شويد!"

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب هشتم

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

اين‌كه اسم‌هاي الرَّحْمَنِ و الرَّحِيمِ وارد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ شده و در ابتداي هر امر خجسته‌يي ذكر مي‌شوند حكمت‌هاي فراواني دارد. بيان اين مطلب را به زمان ديگري موكول كرده و فعلاً احساس خود را در اين مورد بيان مي‌كنم:

برادر! من اسم‌هاي الرَّحْمَنِ و الرَّحِيمِ را نور اعظمي مي‌بينم كه با نورانيت و قوّت تمام كائنات را در احاطه خود دارند و همه نيازهاي ابدي هر روح را تأمين كرده و در برابر دشمنان بي‌شمار محافظت خواهند نمود. مهم‌ترين وسيله‌يي كه براي رسيدن به اين دو اسم ـ كه نور اعظم‌اند ـ يافتم، شكر در عين فقر، و شفقت در عين عجز، يعني بندگي و افتقار‌ست.

براساس اين مسأله ـ كه به ذهنم خطور كرد ـ در مخالفت با محققان و امام رباني ـ كه يكي از استادانم است ـ مي‌گويم:احساس شديد و درخشان حضرت يعقوب (ع) نسبت به يوسف (ع) شفقت است نه محبت و عشق. زيرا شفقت از عشق و محبت بسيار بُرنده‌تر، درخشان‌تر و برتر و پاك‌تر است و شايسته مقام نبوت مي‌باشد. محبت و عشق اگر در مواجهه با محبوبان و مخلوقان مجازي در

شديدترين مرتبه‌اش باشد شايسته مقام معلاي نبوت نيست. پس احساسات يعقوبي كه قرآن حكيم با اعجازي تابان و به صورتي درخشان آن را بيان مي‌دارد و وسيله‌يي‌ست براي رسيدن به اسم رحيم، از درجات رفيع شفقت است. عشق نيز به عنوان وسيله‌يي براي نيل به اسم ودود، مندرج در مسأله محبت زليخا به يوسـف (ع) است. پس همان مقدار كه قرآن معجز البيان احساسات حضرت يعقوب (ع) را نسبت به احساسات زليخا برتر نشان داده است شفقت نيز به همان ميزان از عشق بالاتر ديده مي‌شود. استادم امام رباني چون عشق مجازي را چندان مناسب مقام نبوت نمي‌ديد گفته است: "محاسن يوسفيه از جنس محاسن اخروي‌اند، لذا محبت به او نيز از جنس محبت‌هاي مجازي نيست كه موجب قصور و اشكال شود." من هم مي‌گويم:"اي استاد! اين تأويلي توأم با تكلف است؛ حقيقت مي‌بايست چنين باشد: آن محبت نيست، بلكه مرتبه‌يي عالي از شفقت است كه صد بار درخشان‌تر، فراگيرتر و عالي‌تر از محبت مي‌باشد. آري، شفقت با تمام انواعش لطيف و پاك است. تنزل به بسياري از انواع عشق و محبت نيز مورد رغبت نيست."

هم‌چنين شفقت بسيار فراگير است. يك فرد به دليل شفقتي كه نسبت به فرزندش دارد به همه فرزندان و حتي همه ذي روحان نيز شفقت دارد، و نسبت به احاطه اسم رحيم نوعي آيينه‌داري مي‌كند؛ در حالي كه عشق فقط نظر بر معشوق دارد و هر چيز را فداي محبوب خود مي‌كند؛ يا براي ثنا و بالا بردن محبوبش ديگران را تحقير كرده، و معناً ذم‌شان را گفته، و به آن‌ها بي‌احترامي مي‌كند. مثلاً كسي گفته است: "خورشيد از مشاهده حُسن و زيبايي محبوب من شرمناك است و براي اين‌كه او را نبيند پرده ابر را بر سر مي‌كشد." جناب عاشق! اين حق را از كجا آورده‌يي كه خورشيد را كه صحيفه‌ي نوراني هشت اسم اعظم است چنين شرمسار مي‌كني؟

نيز شفقت خالص بوده، و طلب مقابله ندارد زلال و بي‌عوض است. شفقت‌هاي بي‌عوض در برابر فرزند حيوانات ـ كه عادي‌ترين مرتبه را دارند ـ دليل اين مطلب

است، اما عشق خواهان دست‌مزد است و طلب مقابله دارد. گريه‌هاي عشق نوعي درخواست و دست‌مزد خواستن است.

پس درخشان‌ترين نور سوره يوسف ـ كه درخشان‌ترين سوره قرآن است ـ يعني شفقت حضرت يعقوب (ع) نشان از اسم رحيم و رحمان دارد و اعلام مي‌كند كه راه شفقت راه رحمت است و مخاطب را وا مي‌دارد كه در برابر درد آن شفقت نيز بگويد:

فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ

(يوسف: ٦٤)

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب نهم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

(بخشي از يك نامه كه براي همان طلبه‌ي با اخلاص‌اش فرستاده است.)

ثانياً: موفقيت و تلاش و اشتياقت در نشر انوار قرآن، اكرامي الهي بلكه كرامتي قرآني و عنايتي رباني‌ست. به شما تبريك مي‌گويم. به مناسبت طرح بحث كرامت و اكرام و عنايت يكي از تفاوت‌هاي كرامت و اكرام را به شرح زير بيان مي‌كنم:

اظهار كرامت بي آن‌كه ضرورتي در كار باشد مُضر است، ولي اظهار اكرام تحديث نعمت است. اگر كسي كه مُشرّف به كرامت شده است دانسته مظهر امر خارق‌العاده‌يي شود و در همان حال نفس اماره‌اش هم‌ باقي باشد ممكن است به سبب اعتماد به خويش و اطمينان از نفس و كشف خود و مغرور شدن، دچار استدراج گردد. اگر نادانسته مظهر امري خارق العاده شود، براي مثال فرض كنيد فردي در باطن خويش سؤالي دارد و او از سوي حق به سخن در مي‌آيد و موافق سؤال مذكور پاسخ مي‌دهد، سپس متوجه مطلب مي‌شود. اين فرد بعد از دريافتن موضوع، اعتمادش نه به خود كه به پروردگارش فزوني مي‌يابد، لذا مي‌گويد"محافظت كننده‌يي دارم كه مرا از خودم بيش‌تر تربيت مي‌كند." بنابراينتوكلش را بيش‌تر مي‌كند. اين نوع كرامت، بي‌خطر است، و شخص تكليفي در پنهان كردنش

ندارد، اما براي اظهار فخر نيز نبايد عمداً سعي به بيان آن كند. از آن‌جا كه در ظاهر به نظر مي‌رسد كسب انسان در به‌دست آوردن اين نوع از كرامت مؤثر است ممكن است آن را به خود نسبت دهد. اما اكرام از نوع دوم كرامت ـ‌كه سالم‌تر است ـ بي‌مشكل‌تر بوده، و به نظر من عالي‌تر است؛ و اظهار كردنش تحديث نعمت است. كسب در آن دخالتي ندارد و نفس آن را به خود نسبت نمي‌دهد.

حال برادر من! احسان‌هاي الهي را كه در حق تو و من و مخصوصاً در حق خدمت قرآني‌مان كه از گذشته تاكنون مشاهده كرده و نوشته‌ام، اكرام الهي بوده، و اظهار آن تحديث نعمت خداوند است. به همين دليل به نيّت تحديث نعمت در برابر تو موفقيت‌هاي مربوط به هر دو‌ي‌مان را مي‌نويسم. مي‌دانستم كه اين مطالب نه تنها موجب فخرفروشي تو نمي‌شود، بلكه باعث شكرگزاري نيز مي‌گردد.

ثالثاً: مي‌بينم كهسعادت‌مندترين فرد در زندگاني اين دنيا كسي‌ست كه دنيا را يك مسافرخانه نظامي بداند؛ اين‌گونه اذعان كند و حركتش بر اين منوال باشد. چنين كسي به مرتبه رضا كه بزرگ‌ترين مرتبه است خيلي زود مي‌تواند نائل شود؛ و بهاي الماس دائمي را به شيشه‌يي كه سرانجام خواهد شكست نمي‌دهد و زندگاني‌اش را همواره در مسير درست و لذت پيش مي‌برد. آري، امور مربوط به دنيا در حكم شيشه‌هايي‌ست كه محكوم به شكستن‌اند؛ امور باقي اخروي نيز مانند الماس‌هاي محكم و اصيل گران‌بها‌ست. كنجكاوي شديد و محبت پر خروش و حرص دهشتناك و طلب توأم با عناد و احساسات شديد مشابه، در فطرت انسان به وديعه گذاشته شده است تا امور اخروي را تحصيل كند. متوجه كردن شديد اين احساس‌ها براي امور فاني دنيوي بدان معني‌ست كه بهاي الماس‌هاي باقي را براي شيشه‌هاي فاني و شكننده پرداخت كنيد. به همين مناسبت مطلبي به ذهنم خطور كرد كه به شرح زير بيان مي‌كنم:

عشق محبت شديدي‌ست كه اگر متوجه محبوب‌هاي فاني گردد، يا آن عشق خود عاشق را دچار درد و عذاب دائمي مي‌كند يا چون محبوب مجازي ارزش و بهاي محبت شديد مذكور را ندارد موجب مي‌گردد عاشق در پي محبوب باقي بر آيد و به اين ترتيب عشق مجازي به عشق حقيقي تبديل مي‌شود.

انسان داراي هزاران احساس است. هر يك از آن‌ها نيز مانند عشق داراي دو مرتبه‌اند؛ مجازي و حقيقي.

براي نمونه احساس نگراني از آينده در هر كسي وجود دارد. فرد هنگام نگراني شديد مي‌بيند براي رسيدن به همان آينده‌يي كه نگرانش است سندي در دست ندارد. نيز آينده‌يي كه كوتاه و زودگذر بوده و از نظر رزق نيز تحت تعهد (الهي)ست، ارزش نگراني شديد مذكور را ندارد، لذا از آن روي بر مي‌گرداند و متوجه آينده‌يي مي‌شود كه پس از (ورود به) قبر، حقيقي و طولاني‌ست و براي غافلان نيز تحت تعهد (الهي) نيست.

يا مثلاً نسبت به مال و جاه حرص شديدي نشان مي‌دهد... مي‌بيند اموال فاني‌اي كه موقتي تحت نظر او گذاشته‌اند، هم‌چنين شهرتي كه آفت است، و جاه و غروري كه خطرناك و عامل ريا مي‌باشد ارزش آن حرص شديد را ندارد. اين است كه متوجه مراتب معنوي و درجات قرب الهي ـ كه جاه حقيقي‌ست ـ شده و در پي زاد آخرت و اعمال صالح ـ كه مال حقيقي‌ست ـ مي‌رود. به اين ترتيب حرص مجازي نيز ـ كه خصلت نكوهيده‌يي‌ست ـ به حرص حقيقي ـ كه خصلت عالي‌ست ـ تبديل مي‌شود.

يا مثلاً فردي كه با عنادي شديد احساسات خويش را صرف امور بي‌ارزش، فاني و زائل مي‌كند، مي‌بيند در برابر چيزي كه ارزش يك دقيقه عناد را ندارد يك سال عناد ورزيده است. وانگهي به نام عناد بر امري زهرآگين و مضر پافشاري مي‌كند. بالاخره مي‌فهمد كه اين احساس قوي را براي چنين اموري به او نداده‌اند. صَرف احساس مذكور در راه چيزهايي كه گفتيم با حكمت و حقيقت در تضاد است، لذا آن عناد شديد را صَرف امور بي‌ارزش و فاني ـ كه بيان شد ـ نمي‌كند و متوجه حقايق ايمان و مباني اسلام و خدمات اخروي ـ كه عالي و باقي هستند ـ مي‌كند. به اين ترتيب عناد مجازي كه خصلت رذيله‌يي‌ست به عناد حقيقي (يعني ثابت قدمي در حق) تبديل مي‌شود.

طبق سه نمونه ذكر شدهاگر انسان‌ها ابزارهاي معنوي‌اي را كه در اختيارشان گذاشته شده در راه نفس و دنيا به كار گيرند و با غفلت طوري رفتار كنند كه گويي

هميشه در دنيا خواهند ماند، گرفتار اخلاق رذيله و اسراف و بيهودگي مي‌شوند. اگر آن‌ها احساسات خفيف را صَرف دنيا و احساسات شديد خود را صَرف مسؤوليت‌هاي اخروي و معنوي كنند اين امر منشأ اخلاق حميده شده و در راستاي حكمت و حقيقت، عامل سعادت در هر دو جهان خواهد شد.

گمان مي‌كنم يكي از عواملي كه موجب مي‌شود نصيحت ناصحان در اين زمانه تأثير نكند اين است كه به افراد بي‌اخلاق مي‌گويند حسود نباش، حريص نباش، دشمني نكن؛ عناد نكن، دنيا را دوست نداشته باش! يعني گويي ظاهراً به آن‌ها پيشنهاد مي‌كنند ـ خارج ار توان‌شان ـ فطرت‌شان را تغيير دهند. حال اگر به آن‌ها بگويند "جهت همين مسايل را به طرف امور خير بگردانيد و مجاري آن‌ها را عوض كنيد." هم نصيحت‌شان اثر مي‌گذارد و هم در دايره اختيارشان به آن‌ها پيشنهادي كرده‌اند.

رابعاً: در بين علماي اسلام تفاوت‌هاي اسلام و ايمان مكرر مدار بحث شده است. گروهي مي‌گويند هر دوي آن‌ها يكي هستند؛ گروه ديگر مي‌گويند هر دوي آن‌ها يكي نيستند، اما يكي از آن‌ها بدون آن ديگري ممكن نيست. نظرات بسيار مختلف و مشابه آن بيان شده است، اما تفاوتي كه من به آن پي بردم چنين است:

اسلام، ملزم شدن است؛ ايمان، قبول و اطاعت است. به تعبير ديگر اسلام طرفداري از حق و تسليم و انقياد است و ايمان نيز قبول حق و تصديق آن مي‌باشد. در گذشته برخي از بي‌دينان را ديدم كه به شدت از احكام قرآن جانب‌داري مي‌كردند، پس بايد گفت چنين افراد بي‌ديني به لحاظ التزام به حق، مظهريت اسلام را داشته‌اند؛ آن‌ها را "مسلمانان بي‌دين" خطاب مي‌كردند. بعد، برخي از مؤمنان را ديدم كه از احكام قرآن طرفداري نمي‌كردند و خود را مقيد به آن نمي‌دانستند، لذا اينان مظهر عنوان "مؤمن غير مسلم"اند.

آيا ايمان بدون اسلام مي‌تواند موجب نجات شود؟

پاسخ: هم‌چنان كه اسلام بي‌ايمان سبب نجات نمي‌شود ايمان بدون اسلام نيز عامل نجات نيست.

فَلِلَّهِ الحَمْدُ وَ المِنَّةُ

كه موازين رساله نور به واسطه فيض معنوي اعجاز قرآن، ثمرات و نتايج دين اسلام و حقايق قرآني را به نحوي نشان مي‌دهد

كه فرد بي‌دين هم اگر آن‌ها را درك كند قطعاً طرفدار مي‌شود؛ به همين ترتيب دلايل و براهين ايمان و اسلام را چنان محكم و قوي بيان مي‌كند كه اگر غير مسلمان آن‌ها را بفهمد تصديق خواهد كرد و در حالي كه غير مسلمان است ايمان مي‌آورد.

آري، "كلام‌ها" نتايج شيرين و دل‌نشيني چون محاسن سعادت دو جهان و ثمرات ايمان و اسلام را ـ كه مانند ميوه‌هاي شجره‌ي طوباي جنّت زيبا و شيرين‌اند ـ نشان مي‌دهد. به كساني كه اين نتايج را مي بينند و با آن آشنا مي‌شوند احساس جانب‌داري و التزام و تسليم دست مي‌دهد. براهين اسلام و ايمان را چون سلسله موجودات، محكم و قوي، و هم‌چون شمار ذرات، كثير و فراوان بيان مي‌دارد، لذا موجب اذعاني بي‌پايان و ايماني محكم مي‌شوند. حتي برخي اوقات كه در حين مطالعه اوراد و اذكار شـاه نقشبند گواه آورده و مي‌گويم:

‌عَلَى ذلِكَ نَحْيَى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ غَدًا

جانب‌داري بي‌انتهايي را احساس مي‌كنم. اگر همه دنيا را هم به من بدهند نمي‌توانم حتي يك حقيقت ايماني را هم فدا كنم. تصور عكس يك حقيقت حتي براي يك دقيقه هم براي من دردناك است. اگر همه دنيا از آن من باشد نفسم بدون هيچ تعللي حاضر است آن را بدهد تا فقط يك حقيقت ايماني وجود يابد. زماني كه

وَ آمَنَّا بِمَا اَرْسَلْتَ مِنْ رَسُولٍ وَ آمَنَّا بِمَا اَنْزَلْتَ مِنْ كِتَابٍ وَ صَدَّقْنَا

مي‌گويم قدرت ايماني بي‌پاياني احساس مي‌كنم. عكس هر يك از حقايق ايماني را عقلاً محال دانسته و اهل ضلالت را بي‌نهايت ابله و نادان مي‌بينم.

به پدر و مادرت درود فراوان مي‌فرستم و عرض ارادت دارم. آن‌ها هم براي من دعا كنند. تو برادر من هستي، لذا آن‌ها هم در حكم پدر و مادر من هستند. به هم ولايتي‌هايت مخصوصاً عموم آنان كه "كلام‌ها" را از تو مي‌شنوند سلام مي‌كنم.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب دهم

(پاسخ دو سؤال است)

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

اول: حاشيه عبارت طولاني "مقصد دوم كلام سي‌ام" كه مربوط است به تعريف تحولات ذره:

تعابير"امام مبين" و"كتاب مبين" در جاهاي مختلف قرآن حكيم مكرر ذكر شده است. گروهي از اهل تفسير گفته‌اند اين دو تعبير يكي‌ست و گروه ديگر آن‌ها را متفاوت از هم دانسته‌اند. ديدگاه مفسرين درباره‌ي حقيقت اين تعابير مختلف است. خلاصه مطلب از اين قرار است كه گفته‌اند اين دو "عناوين علم الهي‌اند."

اما من با فيض قرآن چنين معتقدم كه"امام مبين" عنواني‌ست براي نوعي از علم و امر الهي، كه بيش از عالم شهادت متوجه عالم غيب است، يعني بيش از زمان حال بر ماضي و مستقبل نظر دارد؛ به عبارت ديگر بيش از ظاهر هر امري به اصل و نسل و ريشه و هسته‌‌ي آن توجه مي‌كند. دفتري از قَدَر الهي‌ست. وجـود اين دفتر در كلام "بيست و ششم" و حاشيه كلام "دهم" اثبات شده است.

آري "امام مبين" عنوان نوعي از علم و امر الهي‌ست، يعني مبادي و ريشه‌ها و اصل‌هاي اشيا با كمال انتظام و به غايت هنرمندانه وجود اشيا را نتيجه مي‌دهند و از اين نظر نشان مي‌دهند كه براساس يكي از دفاتر اصول علم الهي تنظيم شده‌اند؛ نتايج و نسل‌ها و هسته و برنامه و فهرست موجوداتي كه در آينده به وجود خواهند آمد را در بردارند، لذا اعلام مي‌دارند كه مجموعه كوچكي از اوامر الهي مي‌باشند. مثلاً يك هسته در حكم تجسم برنامه‌ها و فهرست‌هاي تنظيم كننده تشكيلات تمام درخت و اوامر تكوينيه‌يي‌ست كه اين برنامه‌ها و فهرست‌ها را تعيين مي‌كند.

نتيجه:" امام مبين" فهرست و برنامه درخت آفرينش است كه پيرامون ماضي و مستقبل و عالم غيب شاخه‌هاي خود را گسترانيده است؛ امام مبين بدين معنا دفتري از دفاتر قَدَر الهي و مجموعه فرامين خداوند مي‌باشد كه ذرات با املا و حكم دستورهاي مزبور به سوي خدمات و وظايف‌شان در وجود اشيا سوق داده مي‌شوند.

و اما"كتاب مبين" بيش از عالم غيب نظر بر عالم شهادت دارد، يعني بيش‌تر از ماضي و مستقبل به زمان حال نظر دارد و بيش از علم و امر عنوان و دفتر و كتابي براي قدرت و اراده الهي‌ست. اگر "امام مبين" دفتر قَدَر باشد "كتاب مبين" دفتر قدرت است. يعني كمال صنعت و نظم موجود در هستي و ماهيت و صفات و شئونات هر چيز نشان مي‌دهد كه براساس قواعد يك قدرت كامل و قوانين يك اراده نافذ وجود مي‌يابد؛ صورت‌هاي‌شان تعيين و مشخص مي‌گردد و مقدار معين و شكل مخصوصي به آن‌ها داده مي‌شود. پس بايد گفت قدرت و اراده مذكور مجموعه قوانين كلي و عام و دفتر بزرگي دارد كه وجودها و صورت‌هاي خاص هر چيزي براساس آن بريده و دوخته و پوشيده مي‌شود. وجود اين دفتر مانند "امام مبين" در اثناي طرح مسايل مربوط به قَدَر و اختيار جزيي انسان اثبات شده است. حماقت اهل غفلت و ضلالت و فلسفه را ببين كه آن لوح محفوظِ قدرت فاطر و مثال جلوه و تبلور كتاب بصيرانه‌ي حكمت و اراده رباني را در اشيا احساس كرده‌اند، اما آن را حاشا "طبيعت" نام نهاده و بي‌ارزش نموده‌اند. قدرت الهي در ايجاد اشيا، سلسله موجودات را ـ كه هر يك آيتي از اويند ـ با املاي امام مبين

يعني به حكم و قاعده قَدَر در صحيفه مثالي زمان كه "لوح محو و اثبات" ناميده مي‌شود مي‌نويسد، ايجاد مي‌كند و ذرات را به حركت در مي‌آورد. پس معلوم مي‌شود حركت ذرات از آن كتابت و استنساخ؛ در گذر موجودات از عالم غيب به عالم شهادت، و از علم به قدرت، خود اهتزاز و حركت مي‌باشد.

ليكن "لوح محو و اثبات" دفتر تبديل شونده يا تخته سياه لوح محفوظ اعظم ـ كه ثابت و دائمي‌ست ـ در دايره ممكنات ـ يعني در اشيايي كه دائماً مظهر موت و حيات، و وجود و فنا هستند ـ مي‌باشد. و اين يعني حقيقت زمان.آري، هم‌چنان كه هر چيزي را حقيقتي‌ست، حقيقت آن‌چه زمان مي‌ناميم و چون نهر عظيمي در كائنات جاري‌ست به منزله صحيفه و مُركّب كتابت قدرتي‌ست كه در "لوح محو و اثبات" قرار دارد.

لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلّا الله

سؤال دوم: صحراي محشر كجاست؟

پاسخ:

وَ الْعِلْمُ عِندَ الله

حكمت عاليه آفريدگار حكيم در هر چيزي وجود دارد، حتي در شيئي واحد و بسيار كوچك، حكمت‌هاي بسيار بزرگي قرار داده است و اين حقيقت به صراحت نشان مي‌دهد كه كره زمين (با گردش خود) بي‌هدف دايره‌يي عظيم رسم نمي‌كند. بلكه حول چيز با اهميتي مي‌گردد و دايره‌ي محيط "ميدان اكبر" را ترسيم مي‌كند و نشان مي‌دهد؛ پيرامون نمايشگاه بزرگي مي‌گردد و محصولات معنوي خود را بدان‌جا تحويل مي‌دهد تا در آتيه در آن محل در مقابل ديدگان مردم به نمايش در آيد. معلوم مي‌شود در دايره محيطي تقريباً بيست و پنج هزار ساله، بنا به روايت، شام شريف در حكم هسته‌يي شده، و ميدان بزرگ حشري كه آن دايره را پر كند در آن بسط خواهد يافت. تمام محصولات معنوي كره زمين به دفاتر و الواح آن عرصه كه فعلاً زير پرده غيب است فرستاده مي‌شود و در آينده وقتي ميدان محشر پديدار شد ساكنانش را نيز در آن ميدان پياده خواهد كرد و محصولات معنوي مذكور نيز از غيب به شهادت در خواهند آمد. آري، كره زمين به عنوان مزرعه، چشمه، و معيار براي پر كردن ميدان مذكور به قدر كافي محصول و دستاورد ارائه كرده است و آفريدگاني كه قادرند آن را در برگيرند، از آن جريان يافته و مصنوعاتي كه قرار است پُرش كنند

از آن صادر گشته‌اند. پس كره زمين همانند دانه‌يي، و صحراي محشر با همه‌ي آن‌چه در خود دارد چون درختي و سنبله‌يي و مخزني‌ست. آري، هم‌چنان كه يك نقطه نوراني به واسطه حركت سريع، خط يا دايره مي‌شود، كره زمين نيز با حركت سريع و حكيمانه‌اش مدار تمثّل يكي از دواير وجود و با محصولات آن دايره عامل شكل ‌گيري محشر كبرا مي‌باشد.

قُلْ إنَّما الْعِلْمُ عِندَ الله

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب يازدهم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

(اين مكتوب علاج مهمي‌ست و به چهار گوهر كوچـك از گنجـينه چهـار آيـه اشـاره دارد.)

برادر عزيزم! اين چهار مسأله متفاوت را قرآن حكيم در اوقـات مختلف به نفسم آموخته است. آن را براي برادرانم كه علاقه داشتند از اين مطلب درس يا سـهمي دريافت كنند نوشتم. به اعتبار مبحـث، از گنجينه حقايق چهار آيه‌ي كريمه مختلف، گوهرهاي كوچكي به عنوان نمونه نشان داده شده است. هر يك از چهار مبحث مذكور داراي صورت و فايده‌يي جداگانه اسـت، كه به شرح زير بيان مي‌كنم:

مبحث نخست:

إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا

(نساء: ٧٦)

اي نفس من كه از ضرر وسوسه‌ مأيوس شده‌‌يي! تداعي خيالات، و يادآوري فرضيات نوعي ارتسام غير ارادي در ذهن است. ارتسام اگر ناشي از خير و نورانيت باشد حكم حقيقت تا حدودي وارد صورت و مثال آن مي‌شود. همان‌طور كه نور و

گرماي خورشيد وارد صورت مثالي‌اش در آيينه مي‌گردد... اما اگر سرچشمه‌اش شر و امور مادي باشد حكم و خاصيت اصل وارد صورت نمي‌شود و به تمثال خود سرايت نمي‌كند. براي نمونه صورت شي نجس و مردار در آيينه، نه نجس است و نه مردار. يا مثلاً تمثال مار كسي را نيش نمي‌زند.

براساس اين سرّ،تصور كفر، كفر و تخيل ناسزا، ناسزا نيست. به ويژه اين‌كه اگر غير ارادي باشد و به صورت فرضي به ذهن خطور كند كاملاً بي‌ضرر است. در مذهب اهل سنت و جماعت ـ كه اهل حق‌اند ـ پستي و زشتي شرعي چيزي به سبب نهي الهي‌ست، لذا مادام كه امري فرضي به ذهن خطور كند آن هم بي‌اختيار و بدون رضايت فرد و نوعي تداعي خيال باشد نهي به آن تعلق نمي‌گيرد. حتي اگر آن تخطّر، صورت زشت‌ترين و پست‌ترين چيز هم باشد باز زشت و ناپسند نخواهد بود.

مسأله دوم: يكي از ثمرات درختان كاج و قطران و سپيدار در "تپليجه"‌ي ييلاق "بارلا"ست و چون در مجموعه "كلام‌ها" بيان شده در اين‌جا آورده نمي‌شود.

مسأله سوم: اين دو مبحث بخشي از مثال‌هايي‌ست كه در كلام "بيست و پنجم" آمده و عجز و ناتواني تمدن (غرب) را در برابر اعجاز قرآن نشان مي‌دهد. دو مثال از هزاران مثالِ ثابت كننده ميزان نا‌حق بودن حقوق مدني در مخالفت با قرآن را در زير مي‌آوريم:

فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ

(نساء: ١٧٦)

كه حكم قرآني‌ست در عين حال كه عدالت محض است مرحمت نيز هست. آري، عدالت است؛ زيرا به اعتبار اكثريت مطلق مرد زني اختيار مي‌كند و متعهد مي‌شود نفقه‌اش را تأمين نمايد. زن نيز همسر مردي مي‌شود و نفقه‌اش را بر عهده او مي‌گذارد و به اين صورت كمبود سهمش را در ارثيه جبران مي‌كند. مرحمت هم است چرا كه اين دختر ضعيف از پدر به شفقت و از برادر به مرحمت بسيار نياز دارد. طبق حكم قرآن اين دختر بدون هيچ نگراني مورد محبت پدر قرار مي‌گيرد، و پدر با نگراني نمي‌گويد "اين دختر فرزند زيان‌باري‌ست كه باعث مي‌شود نيمي از دارايي من توسط او به دست ديگران و افراد غريبه بيفتد." نگراني و عصبانيت به

آن شفقت در نمي‌آميزد. اين دختر از برادرش نيز حمايت و مرحمتي بدون حسادت مي‌بيند و برادرش هيچ‌گاه به چشم رقيبي به او نمي‌نگرد كه: "نيمي از خاندان‌مان را از بين مي‌برد و بخش زيادي از اموال‌مان را به ديگران مي‌دهد." برادر هيچ‌گاه به مرحمت خود نسبت به خواهر و حمايت از او كينه و ناراحتي نمي‌آميزد. در چنين حالتي دختري كه به لحاظ سرشت، ظريف و نازنين و به لحاظ خلقت ضعيف و نحيف است در ظاهر مال اندكي از دست مي‌دهد اما در برابر، از شفقت و مهرباني خويشاوندان ثروتي بي‌پايان به دست مي‌آورد؛ وگرنه اين كه بگويند ما بيش از رحمتِ حق او را مورد لطف و مرحمت قرار مي‌دهيم، و مثلاً بيش‌تر از حقش به او بدهند اين نه تنها لطف و مرحمت نيست بلكه ظلمي مضاعف است. شايد حرص وحشيانه امروز كه يادآور ستم غدارانه زمان جاهليتي‌ست كه دختران‌شان را براساس غيرتِ وحشيانه زنده به گور مي‌كردند؛ راه را بر شناعتي بي‌رحمانه باز كند. همه احكام قرآن مشابه حكمي كه بيان شد تصديق كننده اين فرمان هستند:

وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ

(انبياء: ١٠٧)

مسأله چهارم:

فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ

(نساء: ١١)

مدنيت بي‌ميم (دنيت: پستي) هم‌چنان كه با دادن حقي بيش‌تر از حق دختر به او باعث چنين ناحقي مي‌شود. در خصوص مادر نيز با قطع حقوق او مرتكب ظلم وحشتناك‌تري مي‌شود. آري، شفقت مادر ـ كه محترم‌ترين، شيرين‌ترين، لطيف‌ترين و دل‌نشين‌ترين جلوه رحمت رباني‌ست ـ در بين حقايق عالم محترم‌ترين و مكرم‌ترين حقيقت است. مادر كريم‌ترين و رحيم‌ترين و فداكارترين دوست است، دوستي كه به خاطر شفقت‌اش همه دنيا و زندگاني و آسايش خود را فداي فرزندش مي‌كند. حتي مرغي ترسو كه در پايين‌ترين و ساده‌ترين رتبه مادري قرار دارد در پرتو اندكي از آن مهرباني و شفقت براي دفاع از جوجه‌هايش به سگ هجوم مي‌برد و به شير حمله مي‌كند.

محروم كردن مادر از مال فرزند، مادري كه داراي حقيقتي چنين محترم و معزز است، ظلمي دهشتناك در حق آن حقيقت محترم، بي‌حرمتي‌اي وحشتناك، تحقيري بس جنايت‌آميز، و كفران نعمتي‌ست كه عرش (الهي) را به لرزه در مي‌آورد و آلوده كردن پادزهري به غايت درخشان و نافع در حيات اجتماعي بشر به زهر هلاهل است و اين را اگر جانوراني كه صورت انسان دارند، و ادعاي انسان‌دوستي مي‌كنند، درك نكرده و نفهمند، شكي نيست كه انسان‌هاي واقعي در مي‌يابند و مي‌فهمند. آن‌ها مي‌دانند كه حكم قرآني فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ عين حق و محض عدالت است.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب دوازدهم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى رُفَقَائِكُمْ

برادران عزيز! آن شب از من سؤال كرديد و من پاسخش را ندادم، زيرابحث درباره مسائل ايماني به صورت مناقشه جايز نيست. شما به صورت مناقشه بحث كرده بوديد. فعلاً پاسخي بسيار مختصر براي سه سؤال‌تان كه مبناي مناقشه شما بود مي‌نويسم. تفصيل مطلب را در "كلام‌ها"يي خواهيد يافت كه نام‌هايشان را جناب داروساز نوشته است. كلام "بيست و ششم" را كه مربوط است به قَدَر و اختيار جزيي به خاطر نياورده و به شما نگفته بودم؛ آن را هم ببينيد،البته آن را مانند روزنامه مطالعه نكنيد. سرّ اين‌كه جناب داروساز را به كلام‌هاي مزبور ارجاع دادم و خواستم آن‌ها را مطالعه كند اين است كهشبهات مربوط به آن مسايل از ضعف ايمان سرچشمه مي‌گيرد، و كلام‌هاي مورد‌ نظر اركان ايمان را كامل اثبات مي‌كند.

سؤال نخست شما: رانده شدن حضرت آدم (ع) از بهشت و وارد شدن تعدادي از بني آدم به جهنم بر چه حكمتي استوار است؟

پاسخ: حكمتش وظيفه دادن است...حضرت آدم براي انجام چنان وظيفه و مسؤوليتي فرستاده شده است كه همه پيشرفت‌هاي معنوي بشر و ترقي و انبساط تمام استعدادهايش و آينه‌ي جامع بودن ماهيت انسان براي اسماي الهي از نتايج آن مي‌باشد. اگر حضرت آدم (ع) براي هميشه در بهشت اقامت داشت مقامش هم‌چون مقام ملائكه ثابت مي‌ماند و استعدادهاي بشري شكوفا نمي‌شد. اين در حالي‌ست كه تعداد فرشتگاني كه داراي مقام ثابت باشند فراوان‌اند و براي آن نحو از عبادت به انسان نيازي نيست. حكمت الهي اقتضاي دار تكليفي را دارد كه با استعداد و شايستگي انسان ـ كه قادر است به مقامات بي‌انتها برسد ـ مناسب باشد، لذا آدم (ع) بر عكس ملائكه به واسطه گناهي كه مي‌دانيم و مقتضاي فطرتش بود از بهشت رانده شد. پس بايد گفتهم‌چنان كه رانده شدن حضرت آدم (ع) از بهشت عين حكمت و محض رحمت بود، وارد شدن كافران به جهنم نيز حق و عدالت است.

همان‌طور كه در سومين اشارت "كلام دهم" گفته شده است: هر چند كافر در طول عمر كوتاه خود مرتكب گناهي شده است، اما در متن اين گناه جنايتي بي‌نهايت وجود دارد، زيرا كفر تحقير تمام كائنات ، پايين آوردن ارزش هستي، تكذيب شهادت همه مخلوقات بر وحدانيت حق و كوچك شمردن اسماي الهي‌ست كه جلوه‌هاي آن در آيينه موجودات ديده مي‌شود. اين است كه قهار ذوالجلال، سلطان عالم هستي، براي احقاق حق موجودات از كافر، او را براي هميشه وارد جهنم مي‌كند؛ و اين عين حق و عدالت است؛ چرا كه لازمه جنايت بي‌نهايت، عذاب بي‌نهايت است.

سؤال دوم شما: دليل خلق و ايجاد شياطين چيست؟ براساس چه حكمتي حضرت حق شيطان و شرور را آفريده است؟ آيا آفريدن شر، شر؛ و آفريدن قبيح، قبيح نيست؟

پاسخ: حاشا!... خلق شر، شر نيست؛ كسب شر، شر است، زيرا خلق و ايجاد نظر بر تمام نتايج دارد و كسب چون مباشرتي خصوصي‌ست نظر بر نتايج خصوصي دارد. براي مثال بارش باران هزاران نتيجه در بردارد و همه اين نتايج هم نيكو و مفيد است. حال اگر برخي به دليل سوء اختيار، از باريدن باران متضرر

شوند نمي‌توان گفت: "آفرينش باران رحمت نيست." يا نمي‌توان حكم كرد كه: "آفرينش باران شر است." بر اثر سوء اختيار و كسب است كه باران براي كسي شر مي‌شود. يا مثلاً در آفرينش آتش فايده‌هاي فراواني وجود دارد؛ همه آن‌ها هم خير هستند. ليكن اگر برخي به دليل سوء اختيار خويش و استفاده نادرست از آن متضرر شوند نمي‌توان گفت:"خلق آتش شر است." زيرا آتش فقط براي سوزاندن او خلق نشده است. او خود با سوء اختيار خويش دست در آتشي برده كه غذايش را مي‌پخت، لذا خادم خود را به دشمن تبديل كرده است.

نتيجه: براي خير كثير مي‌توان شر قليل را قبول كرد. اگر براي از ميان رفتن شر قليل، شري ترك شود كه خير كثير را نتيجه مي‌دهد، در آن صورت مرتكب شر كثير شده‌ايم. مثلاً اعزام سرباز به جهاد بي‌ترديد خسارت‌هاي جزيي و جاني و مادي در بر خواهد داشت، ليكن در جهاد خير كثير وجود دارد و آن نجات اسلام و مسلمانان از تسلط كفار است. اگر جهاد را به دليل آن شر قليل كنار بگذارند آن‌گاه با رفتن خير كثير، شَرِّ كثير خواهد آمد؛ و اين عين ظلم است. يا مثلاًكسي مبتلا به "قانقاريا" شده است و بايد يكي از انگشتان او را قطع كرد. اين كار در ظاهر شر اما در حقيقت خير و كار درستي‌ست. اگر انگشت چنين كسي بريده نشود بعد از مدتي بايد دستش را قطع كرد و اين شر كثير مي‌شود.

خلاصه اين‌كه آفرينش و ايجاد شرها، ضررها، بلايا، شيطان‌ها و امور مُضر در عالم هستي، شر و بد نيست، چرا كه براي نتايج بسيار مهمي خلق شده‌اند. مثلاً شياطين بر فرشتگان تسلطي ندارند، لذا فرشتگان پيشرفتي هم ندارند و مقام‌هاي‌شان ثابت است و تغييري در آن‌ها صورت نمي‌گيرد. حيوانات هم همين طورند، چون شياطين بر آن‌ها مسلط نمي‌شوند، لذا مرتبه ثابتي دارند و ناقص‌اند. امادر عالم انسانيت مراتب پيشرفت و سقوط بي‌نهايت است. از نمرودها و فرعون‌ها گرفته تا صديقينِ اوليا و انبيا مسير طولاني پيشرفت وجود دارد.

براي تمييز و فرق گذاشتن بين ارواح پست سياهي چون زغال و روح‌هاي عاليه‌يي چون الماس است كه با خلقت شياطين و سرّ تكليف و بعثت انبيا، عرصه آزمايشي از تجربه و جهاد و مسابقه گشوده شده است. اگر مجاهده و مسابقه‌يي در كار نبود

استعدادهايي كه در حكم الماس و زغال در معدن انسانيت هستند مساوي هم باقي مي‌ماندند. يعني مثلاً روح ابوبكر صديق كه در اعلاي عليين است با روح ابوجهل در اسفلِ سافلين در يك سطح قرار مي‌گرفت. پس آفرينش شياطين و شرور از آن‌جا كه ناظر بر نتايج كلي و بزرگي مي‌باشند شر و زشت نيستند اما شرور و زشتي‌هاي ناشي از استفاده نادرست و مباشرت خصوصي كه كسب خوانده مي‌شود مربوط به كسب انسان است و ربطي به آفرينش الهي ندارد.

اگر سؤال كنيد كه با وجود انبيا، بيش‌تر انسان‌ها به دليل وجود شياطين كافر مي‌شوند و با وارد شدن به حيطه كفر متضرر مي‌گردند؛ و براسـاس قاعده‌ي اَلْحُكْمُ لِلْاَكْثَر اگر چيزي براي بيش‌تر افراد شر باشد پس خلق شر، شر مي‌شود؛ در اين صورت آيا مي‌توان گفت بعثت انبيا هم رحمت نيست؟

پاسخ مي دهيم: كميت در نسبت با كيفيت اهميتي ندارد و در اصل اكثريت ناظر بر كيفيت است.

مثلاً اگر صد هسته خرما داشته باشيم و آن‌ها را زير خاك بكاريم، ولي آبياري نكنيم، و معامله شيميايي مربوطه انجام نگيرد و در معرض كشمكش‌هاي حيات هم قرار نگيرند طبيعي‌ست كه هم‌چنان صد هسته خواهيم داشت به ارزش ناچيز. اما اگر هسته‌ها آبياري شوند و در معرض كشمكش‌هاي حيات قرار گيرند و مثلاً اگر هشتاد تاي آن‌ها نيز به دليل سوء مزاج از بين بروند و بيست دانه از آن‌ها درخت ميوه‌دار خرما شوند آيا مي‌تواني بگويي:"آبياري اين دانه‌ها شر بود و موجب از بين رفتن بيش‌تر آن‌ها گرديد؟" البته نمي‌تواني بگويي، زيرا بيست دانه مزبور تبديل به بيست هزار مي‌شود. كسي كه هشتاد دانه خرما را از دست بدهد و در عوض بيست هزار دانه به دست آورد متضرر نيست و چنين امري شر نخواهد بود.

يا مثلاً اگر طاووسي صد تخم داشته باشد اين تخم‌ها به لحاظ تخم بودن‌شان ٥٠٠ قروش بيش‌تر ارزش ندارند، اما اگر طاووس روي آن صد تخم بنشيند و اگر هشتاد تخمش هم فاسد شود و از بين برود و فقط بيست تخم تبديل به طاووس شود آيا مي‌توان گفت:"زيان‌بار بود، اين معامله شر شد، قبول كرچ شدن اين پرنده بي‌مورد و ناپسند بود، شر شد؟" نه اين‌طور نيست، خير است، زيرا طايفه‌ي

طاووسان و تخم‌هايشان هشتاد تخم را كه قيمت‌شان مي‌شد چهارصد قروش از دست دادند و در عوض بيست طاووس به قيمت هشتاد ليره به دست آوردند.

نوع بشر به واسطه بعثت انبيا، سرّ تكليف، مجاهده، نبرد با شياطين؛ صدها هزار نبي، ميليون‌ها ولي و ميلياردها صفي چون خورشيد و ماه و ستاره را در عالم انسانيت به دست آورد و در مقابل، كفار و منافقاني را كه از نوع حيوانات مُضرند و از نظر كميت، كثير و به لحاظ كيفيت بي‌ارزش مي‌باشند از دست داد.

سؤال سوم شما: حضرت حق انسان را دچار مصايب كرده، و بلايا را بر او مسلط مي‌سازد. آيا اين وضع مخصوصاً بر بي‌گناهان و حتي حيوانات ستم نيست؟

پاسخ: حاشا! مُلك از آن اوست و او هر طور بخواهد در مُلك خود تصرف مي‌كند. اگر شخص صنعت‌كاري تو را در برابر دست‌مزدي مدل كند، و لباس مُرصعي را كه به غايت هنرمندانه تهيه كرده است بر تو بپوشاند و براي آن‌كه هنر و مهارتش را نشان دهد لباس مذكور را كوتاه يا بلند كند، اندازه بگيرد يا ببُرد... تو را بنشاند و بايستاند؛ آيا مي‌تواني به او بگويي "لباسي را كه برازنده‌ي من بود خراب كردي؟" يا اين‌كه بگويي "با اين نشاندن و ايستاندن موجب زحمت من شدي" بي‌شك نمي‌تواني بگويي؛ اگر چنين چيزي بگويي ديوانگي كرده‌يي. درست به همين ترتيب صانع ذوالجلال جامه مُرصع وجود را در غايت مهارت با حواسي چون چشم و گوش و زبان بر تو پوشانده است. او براي نشان دادن نقوش اسماي متنوعش تو را بيمار، گرفتار، گرسنه، سير و تشنه مي‌كند... و در ميانه چنين اوضاعي مي‌گرداند. او براي تقويت ماهيت حيات و نمايش جلوه‌هاي اسمايش تو را در اطوار گوناگون سير مي‌دهد. تو اگر بگويي "چرا مرا دچار چنين مصايبي مي‌كني؟" هم‌چنان كه در تمثيل اشاره شد صد حكمت تو را به سكوت وادار خواهد كرد.

در اساس سكون و بي‌حركتي، سستي و بي‌تحركي، يك‌نواختي و توقف نوعي عدم و ضرر است. حركت و تبدل، وجود و خير است. حيات با تحرك است كه كمال مي‌يابد و به واسطه بلايا ترقي و رشد مي‌كند. زندگاني با تجلي اسما، مظهر حركات گوناگون شده، زلال مي‌گردد، قوت ‌يافته شكوفا مي‌شود، انبساط مي‌يابد و قلم متحركي مي‌شود براي

نگارش مقدرات خود، لذا نقش‌اش را ايفا كرده و شايستگي كسب اجر اخروي را به دست مي‌آورد.

اين‌ها پاسخِ مختصرِ سه سؤالي بود كه در متن مناقشه شما قرار داشت. تفصيل اين پاسخ سي و سه كلامي‌ست كه در "كلام‌ها" درج شده است.

برادر عزيز! تو اين نامه را براي جناب داروساز و هر يك از شنوندگان مناقشه كه مناسب يافتي قرائت كن. سلام مرا هم به جناب داروساز كه از طلبه‌هاي جديدم است برسان و بگو:

"طرح مسايل دقيق ايماني مانند همين مسايل ذكر شده در ميان جماعت آن هم به صورت مناظره‌يي بدون معيار و ميزان جايز نيست. اين‌گونه بحث‌ها پادزهرند، اما وقتي مناظره بدون معيار و ميزان باشد زهر مي‌شوند و براي گويندگان و شنوندگان ضرر خواهد داشت. بحث اين قبيل مسائل ايماني در صورتي جايز است كه توأم با خونسردي و انصاف و داد و ستد فكري باشد." هم‌چنين به او بگو: "اگر در اين نوع از مسايل شبهه‌يي برايت حاصل شد و پاسخش را در "كلام‌ها" نيز نيافتي به صورت خصوصي براي من بنويس..."

به جناب داروساز اين را هم بگو "درباره خوابي كه در ارتباط با مرحوم پدرش ديده بود اين معنا به ذهنم خطور كرد: مرحوم پدرش پزشك بود و به افراد بسيار صالح و ارجمندي كه از اوليا بوده‌اند خدماتي داشته است؛ لذا روح اين افراد گرامي كه از او خرسند بوده و فايده‌ كسب كرده‌اند، هنگام درگذشتش به چشم پسر او كه از نزديك‌ترين كسان‌اش مي‌باشد به صورت پرنده ظاهر شده و در واقع به روح او خوش آمدي شفاعت‌گونه گفته و از او استقبال نموده‌اند."

به همه دوستاني كه آن شب دسته جمعي در اين‌‌جا بودند درود مي‌فرستم.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب سيزدهم

‌بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

‌السَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى وَ الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى

برادران عزيزم! درباره اوضاع و احوالم و عدم مراجعه براي دريافت وثيقه و علت بي‌تفاوتي‌ام در قبال سياست‌هاي روز سؤالات زيادي مي‌كنيد. به دليل تكرار سؤالات و اين‌كه به لحاظ معنا اين سؤالات از من پرسيده مي‌شود، مجبور شدم پاسخ سه سؤال مذكور را نه از زبان سعيد جديد كه به زبان سعيد قديمي بدهم.

سؤال اول‌تان: اوضاع و احوالت چه‌طور است؟

پاسخ: حضرت ارحم الراحمين را صد هزار بار شكر مي‌گويم كه ظلم‌هاي بي‌شماري را كه اهل دنيا در حق من روا داشتند تبديل به انواع رحمت‌ها كرد؛ در حالي كه سياست را ترك كرده و در حال تجرد از دنيا در غاري در يك كوه به آخرت مي‌انديشيدم، اهل دنيا مرا به صورت ظالمانه‌يي بيرون آورده و تبعيدم كردند. خالق رحيم و حكيم اين تبعيد را براي من تبديل به رحمت كرد. انزواي ناامني را كه در آن كوه داشتم و در آن، امكان از بين رفتن اخلاص وجود داشت، به خلوت كوه‌هاي بارلا تبديل كرد كه هم امن بود و هم داراي اخلاص. زماني كه

در روسيه اسير بودم نيت كردم و از خداوند درخواست نمودم كه آخر عمرم را در غاري بگذرانم. (پروردگار) ارحم الراحمين، بارلا را براي من همان غار قرار داد و فايده‌اش را نصيبم كرد و زحمت غار آزار دهنده را بر وجود نحيفم بار نكرد. منتهي در بارلا دو سه نفر گرفتار اوهام بودند. به سبب آن اوهام موجب اذيت من شدند. حتي اين دوستان گويا به فكر راحتي من بودند، اما به دليل همين توهمات موجب شدند به قلبم و خدمت قرآني‌ام آسيب وارد شود. اهل دنيا با اين‌كه به همه افراد ناباب امان‌نامه مي‌دادند و جانيان را از حبس آزاد كرده و عفو مي‌كردند، به شكل ظالمانه‌يي اين‌كار را در حق من نكردند. پروردگار رحيم براي اين‌كه مرا بيش‌تر در خدمت قرآن قرار دهد و بتوانم انوار قرآني را تحت نام "كلام‌ها" بيش‌تر بنويسم، بي‌هيچ دغدغه‌يي دچار اين غربت‌ام كرد و به اين ترتيب آن فشار و اذيت و آزار را تبديل به رحمتي بزرگ نمود؛ هم‌چنين اهل دنيا تمام رؤسا و شيوخ بانفوذ و قدرتمند بخش‌ها و شهرهايي را كه امكان دخالت در دنيايشان را دارند، همراه خويشاوندان‌شان آزاد گذاشته‌اند كه با هر كس كه مي‌خواهند ديدار كنند اما به شكل ظالمانه‌يي مرا منزوي كرده به روستايي فرستادند. به جز يكي دو نفر به هيچ يك از خويشاوندان و هم‌شهري‌هايم اجازه ندادند به ديدن من بيايند. آفريننده رحيم من، انزواي مذكور را برايم تبديل به رحمتي بزرگ كرد. ذهنم را صاف و زلال نمود تا وسيله‌يي شود براي كسب فيض قرآن همان‌طور كه هست و فارغ از هر گونه غل و غش. هم‌چنين اهل دنيا در ابتدا، نگارش دو نامه عادي ظرف دو سال را تاب نياوردند، حتي هم اينك نيز آمدن يكي دو مهمان در مدت ده، بيست روز يا يك ماه نزد من آن‌هم صرفاً با نيت خالص ديني براي آنان ناخوشايند است و به من ظلم مي‌كنند. پروردگار رحيم و خالق حكيم من اين ظلم را تبديل به رحمت كرد و اين ماه‌هاي سه‌گانه را كه ٩٠ سال عمر معنوي نصيبم خواهد كرد، با خلوتي دل‌نشين و عزلتي مقبول مصادف نمود. اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَي كُلِّ حَالٍ؛ اين اوضاع و احوالم است...

سؤال دوم‌تان: چرا براي دريافت وثيقه مراجعه نمي‌كني؟

پاسخ: من در اين مسأله محكوم تقديرم نه محكوم اهل دنيا. به تقدير مراجعه مي‌كنم. هر گاه به من اجازه دهد، و هر گاه روزي‌ام را در اين‌جا قطع كند، خواهم رفت. حقيقت اين معنا چنين است:

هر اتفاقي كه براي انسان رخ مي‌دهد دو دليل دارد، يكي از آن‌ها ظاهري و ديگري حقيقي‌ست. اهل دنيا دليل ظاهري آمدن من به اين‌جا شدند و تقدير الهي نيز دليل حقيقي‌ست كه مرا محكوم به اين انزوا كرد. سبب ظاهري در حق من ستم كرد، اما سبب حقيقي منطبق بر عدالت بود. اسباب ظاهري چنين فكر كردند: "اين فرد بيش از حد به علم و دين خدمت مي‌كند؛ ممكن است بعدها در امور دنيايي ما نيز دخالت كند." لذا با در نظر گرفتن چنين احتمالي، مرا تبعيد كردند و ظلمي چند برابر را از سه جهت در حقم روا داشتند، اما تقدير الهي ديد آن‌طور كه بايد و شايد، با اخلاص به علم و دين خدمت نمي‌كنم، لذا مرا به اين تبعيد محكوم كرد. پس، ظلمِ چند برابر آن‌ها را به رحمتي مضاعف تبديل نمود؛ مادام كه تقدير در تبعيد من حاكم است، و عادل نيز هست، به تقدير مراجعه خواهم كرد، اما سبب ظاهري اساساً بهانه است، لذا مراجعه به آن‌ها بي‌معناست، اگر آن‌ها داراي حق يا اسباب قدرتمندي بودند، طبيعي‌ست كه به آن‌ها هم مي‌شد مراجعه كرد.

دنياي‌شان به سرشان بخورد با اين‌كه آن را كلاً رها كردم؛ نيز سياست‌هاي‌شان، پا گيرشان شود با اين‌كه آن را كاملاً كنار گذاشتم؛ بهانه‌ها و اوهامي سر هم مي‌كنند كه اصل و اساسي ندارد، لذا در صورت مراجعه به آن‌ها بر اوهام‌شان صحه مي‌گذاشتم، كه نمي‌خواستم چنين شود. اگر تمايلي به دخالت در سياست‌هاي دنيوي داشتم، كه سر نخ‌شان دست اجنبي‌ست، نه در هشت سال، كه در عرض هشت ساعت آشكار مي‌شد و خود را نشان مي‌داد؛ در حالي كه در طول هشت سال گذشته آرزوي خواندن حتي يك روزنامه را نداشته‌ام و در اين مدت هيچ روزنامه‌يي را مطالعه نكردم. چهار سال است كه در اين‌جا تحت نظر هستم و در اين مدت هيچ نشاني از موضوع ديده نشد، پس معلوم مي‌شود خدمت به قرآن حكيم، فضيلتي برتر از همه

سياست‌ها دارد كه اجازه نمي‌دهد فرد به عرصه سياست دنيا كه اكثر آن دروغگويي‌ست، سقوط كند.

دليل دوم عدم مراجعه‌ام اين است كه درخواست احقاق حقوق از كساني كه بي‌عدالتي را حق و حقيقت مي‌پندارند، ظلمي در حقِ حق است. من نمي‌خواهم مرتكب اين ظلم شوم.

سؤال سوم‌تان: چرا در قبال سياست‌هاي روز تا اين حد بي‌تفاوت هستي؟ چرا موضع‌ات را در برابر مسايل مختلف روز جهان تغيير نمي‌دهي؟ آيا آن‌ها را اميدوار كننده مي‌بيني؟ يا به دليل ترس سكوت كرده‌يي؟

پاسخ: خدمت به قرآن حكيم مرا به شدت از پرداختن به عالم سياست منع كرد، حتي كاري كرد كه فكر كردن به آن را هم فراموش كردم؛ وگرنه تمام سال‌هاي حياتم گواهي مي‌دهد كه ترس، هيچ‌گاه نتوانسته است مانع از طي طريقم در مسلكي شود كه حق مي‌دانسته‌ام. در ضمن چرا مي‌بايست بترسم؟ من با دنيا هيچ ارتباطي جز اجلم ندارم. غصه فكر كردن به زن و فرزند را هم ندارم. نگران مال و اموالم نيستم. واهمه‌يي نيز درباره عزت و افتخار خاندانم ندارم. شأن و شرف دنيوي هم كه چيزي جز شهرت رياكارانه كاذب نيست؛ خدا رحمت كند كسي را كه به جاي حفاظت از آن، درصدد شكستن و از بين بردنش است... مي‌ماند اجلم، كه آن هم در دست خالق ذوالجلال است. چه كسي مي‌تواند تا زمان‌اش نرسيده در آن دخالتي كند؟ در واقع ما از كساني هستيم كه مرگ با عزت را بر زندگي با ذلت ترجيح مي‌دهند. كسي چون سعيد قديمي چنين گفته است:

‌وَ نَحْنُ اُنَاسٌ لاَ تَوَسُّطَ بَيْنَنَا، لَنَا الصَّدْرُ دُونَ الْعَالَمِينَ اَوِ الْقَبْر

بي‌ترديد خدمت قرآني مرا از پرداختن به حيات اجتماعي سياسي بشر منع مي‌كند، به اين ترتيب كه:

حيات بشري نوعي مسافرت است. من در اين زمان با نور قرآن ديدم كه آن راه وارد باتلاق شد. قافله بشري را ديدم كه در لجن‌زاري متعفن و آلوده، افتان و خيزان مي‌رود. بعضي از آن‌ها در راهي ايمن پيش مي‌روند، بعضي در حد امكان براي نجات از لجن‌زار و باتلاق واسطه‌هايي يافته‌اند. اكثرشان نيز در آن باتلاق

كثيف و آلوده در تاريكي راه مي‌روند. ٢٠ درصد آن‌ها به سبب سرمستي، لجن‌زار بدبو را مشك و عنبر پنداشته و سر و روي خود را با آن شستشو مي‌دهند. اين‌ها با سختي و مرارت مي‌روند تا اين‌كه خفه مي‌شوند. ٨٠ درصدشان هم باتلاق را مي‌فهمند و احساس مي‌كنند كه بدبو و آلوده است، اما متحير و سرگردان‌اند و قادر به ديدن راه درست نيستند...

در برابر اين‌ها دو راهكار وجود دارد:

الف: با چماق بر سر آن ٢٠ درصد سرمست بزنيم تا آگاه شوند.

ب: با نشان دادن نور به متحيران، مسير امن را به آن‌ها نشان بدهيم.

من مي‌بينم كه٨٠ نفر در برابر ٢٠ درصدي كه گفتيم چماق به‌دست دارند، اما آن‌طور كه بايد و شايد به آن ٨٠ درصد بيچاره و سرگردان نور نشان داده نمي‌شود... نشان هم داده شود، چون در دستي چماق و در دست ديگر نور هست، احساس امنيت نمي‌كنند، فرد متحير و سرگردان مي‌هراسد كه نكند مي‌خواهند با نور مرا به سوي خود جلب كنند و با چماق به جانم افتند؟ نيز وقتي كه چماق به دليل عارضه‌هايي مي‌شكند، نور از بين مي‌رود يا خاموش مي‌شود.

باتلاقي كه گفتيم حيات بي‌بند و بار اجتماعي بشر است كه غفلت انگيز و گمراه كننده مي‌باشد. آن سرمستان، متمرداني هستند كه از گمراهي و ضلالت لذت مي‌برند. متحيران آنان‌اند كه از ضلالت و گمراهي نفرت دارند، اما قادر به بيرون آمدن نيستند، خواهان نجات و رهايي هستند، اما راهي نمي‌يابند. انسان‌هايي سرگردان‌اند. چماق‌ها هم جريانات سياسي‌ست. نورها نيز حقايق قرآني‌ست. در برابر نـور نبايد مقابله و دشمني كرد. جز شيطان رجيم كسي نفـرتي از آن نـدارد، لذا من هم براي اين‌كه نـور قـرآن را در دسـت بگيرم با گفتن

أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشّيطان وَ السِّيَاسَةِ‌،

چماق سياست را كنار گذاشته و با دو دست به نور آويختم. ديدم در جريان‌هاي سياسي، هم در بين موافقان و هم در بين مخالفان، نور مذكور علاقمنداني دارد. هيچ كس و هيچ جرياني نبايد از انوار قرآني و درس قرآني‌اي كه در مقامي زلال و پاكيزه و برتر از جريان‌هاي سياسي و طرفداري‌ها و تلقي‌هاي مغرضانه داده مي‌شود، دچار كدورت شده و آن‌ها را مورد اتهام قرار دهد. مگر

شياطيني به صورت انسان يا حيواناتي در هيبت بشر، كه بي‌ديني و زندقه را سياست پنداشته و به طرفداري از آن برخيزند...

الحمدلله به دليل كناره گيري از سياست، ارزشِ حقايق چون الماس قرآن را تحت تأثير اتهامِ تبليغات سياسي به قيمت تكه‌هاي شيشه تنزل ندادم، بلكه ارزش اين الماس‌ها نزد همه طوايف رفته رفته به طور آشكار افزايش مي‌يابد.

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب چهاردهم

تأليف نشده است

* * *

مكتوب پانزدهم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

برادر عزيزم!

نخستين سؤال‌ات اين بود كه صحابه چرا نتوانستند با نظر ولايت خويش مفسدان را شناسايي كنند تا منجر به شهادت سه تن از خلفاي راشدين نشود؟ مگر نه اين است كه كم مرتبه‌ترين اصحاب از بزرگ‌ترين اوليا هم بزرگ‌ترند؟

پاسخ: در توضيح اين مطلب دو مقام به شرح زير وجود دارد:

مقام نخست: با بيان يكي از اسرار دقيق ولايت مسأله حل مي‌شود.

ولايت صحابه كه آن را "ولايت كبري" مي‌نامند از وراثت نبوت منشأ مي‌گيرد و بدون مواجه شدن با برزخ طرق گوناگون مستقيماً از ظاهر به سوي حقيقت عبور مي‌كند. اين نوع از ولايت مرتبط با تظاهر اقربيت الهي‌ست و با اين‌كه مسيرش به غايت كوتاه است اما مرتبه‌اش بسيار متعالي مي‌باشد. خوارق‌اش كم اما مزيت‌هايشان بسيار است. كشف و كرامت در آن به ندرت ديده مي‌شود. وانگهي كرامات اوليا غالباً اختياري نيست. از جايي كه انتظار نمي‌رود خرقي به عنوان اعطاي الهي به دست آن‌ها ظاهر مي‌شود. بيش‌تر اين كشف و كرامات نيز وقتي در زمان سير و سلوك از برزخ طريقت گذشتند و از وضعيت عادي بشري تا حدودي مجرد شدند به صورت حالات خلاف عادت در آن‌ها ظهور مي‌كند. و امّا صحابه به موجب انعكاس و انجذاب و اكسير مصاحبت نبوت، مجبور به طي دايره عظيم سير

و سلوك در طريقت نيستند. آن‌ها در يك گام و در يك مصاحبت مي‌توانند از ظاهر به حقيقت عبور كنند؛ هم‌چنان كه مثلاً براي رسيدن به شب قدري كه ديشب بود دو راه وجود دارد:

راه اول: اين‌كه يك سال را گشته و پشت سر بگذاري تا اين‌كه به شب قدر برسي. اين‌جا براي به دست آوردن قربيت مذكور بايد مسافتي يك ساله را طي كني. اين راه و روش اهل سلوك است و بيش‌تر كساني كه اهل طريقت‌اند چنين مي كنند.

راه دوم: بيرون آمدن از پوسته جسم مادي كه مقيد به زمان است و ارتقا يافتن روح به واسطه تجرد، در نتيجه حاضر ديدن شب قدر اخير با شب عيدي كه پيش رو‌ست؛ همان‌طور كه امروز را مي‌بيني. اين بدان دليل است كه روح مقيد به زمان نيست. احساسات انساني هنگامي كه به مرتبه روح صعود مي‌كند زمان حال منبسط مي‌شود. اوقاتي كه نسبت به ديگران گذشته و آينده خوانده مي‌شود براي او حكم زمان حال را مي‌يابد.

طبق اين تمثيل براي رسيدن به شب قدري كه ديشب بود بايد به مرتبه روح صعود كرد تا گذشته را در مرتبه زمان حال مشاهده نمود. اساس اين سرّ غامض ظهور اقربيت الهي‌ست. براي نمونه خورشيد به ما نزديك است چرا كه نور و گرما و عكس آن در آيينه و دست ما است، ليكن ما از خورشيد دور هستيم. اگر ما از نقطه نظر نورانيت، اقربيت خورشيد را احساس كنيم و به نسبت‌مان با تمثال مثالي‌اش در آيينه‌يي كه در دست داريم پي ببريم و به اين واسطه آن را بشناسيم و معناي نور و گرما و شكل و شمايلش را دريابيم اقربيتش براي ما ظاهر مي‌گردد و آن را نزديك خود دانسته با آن مرتبط خواهيم شد. اما اگر از نقطه نظر بُعديت‌مان بخواهيم به خورشيد نزديك شويم و آن را بشناسيم مجبور به سير فكري و سلوك عقلي مفصلي مي‌شويم. در اين حالت مي‌بايست به كمك قوانين علمي، در عالم فكر و انديشه به سماوات برويم و خورشيدي را كه در آسمان است در ذهن خويش تصور كنيم، بعد، نور و حرارتي را كه در ماهيت آن وجود دارد و همين‌طور رنگ‌هاي هفت‌گانه‌يي را كه در نور خورشيد است با بررسي‌هاي مفصل

علمي بشناسيم تا بتوانيم قربيت معنوي‌اي را كه فرد نخست با اندك تفكري در آيينه خويش به دست آورده بود، به دست آوريم.

به همين ترتيب نبوت و ولايت موجود در وراثت نبوت، نظر بر ظهور سرّ اقربيت دارد. ساير ولايت‌ها نيز غالباً مبتني بر اصل قربيت مي‌باشند و رهروان آن‌ها در بسياري از مراتب مجبور به سير و سلوك هستند.

مقام دوم: كساني كه موجب آن حوادث شدند و فساد كردند تنها چند يهودي نبودند تا با كشفِ آن‌ها جلوي فساد گرفته شود. با ورود ملت‌هاي متعدد و مختلف به جرگه اسلام جريان‌ها و افكار بسياري كه ضد و مخالف يك‌ديگر بودند در هم آميختند. مخصوصاً غرور ملي بـرخي از اين ملت‌ها به واسطه ضـربات حضـرت عمر (رض) به طرز دهشتناكي خدشه‌دار شده بود، لذا فطرتاً دنبال فرصتي براي انتقام بودند، زيرا هم دين سابق آن‌ها ابطال شده و هم دولت و سلطنتي كه مدار افتخارشان بود برچيده شده بود. به همين سبب آگاهانه يا ناآگاهانه حساً طرفدار انتقام گرفتن از حاكميت اسلام بودند. لذا نقل شده است بعضي از منافقان كه چون يهوديان زيرك و دسيسه‌گر بودند از وضعيت اجتماعي به وجود آمده سوء استفاده كردند. پس بايد گفت ممانعت از وقوع آن حوادث با اصلاح حيات اجتماعي آن دوره و انديشه‌هاي مختلف امكان‌پذير بوده، وگرنه اين كار با كشف و شناسايي يكي دو مفسد شدني نبوده است.

اگر گفته شود: حضرت عمر (رض) خطاب به يكي از فرماندهانش به نام "ساريه" كه فاصله‌يي يك ماهه با او داشت بر منبر گفت:

يَا سَارِيَةُ اَلْجَبَلَ اَلْجَبَلَ

و ساريه شنيد و هدايت كرامت‌آميز عمر موجب شد او در همان نقطه سوق الجيشي پيروز شود؛ و اين نشان از نظر و نگاه قاطع خليفه دوم دارد، اما به چه دليل وي با نگاه نافذ ولايتي‌اش قاتل خود فيروز را كه در كنارش بود نديد؟

پاسخ: با همان پاسخ حضرت يعقوب (ع) پاسخ مي‌دهيم.

ز مصرش بوي پيراهن شنيدي چـرا در چـاه كنعانـش نديدي

بگفت احـوال ما برق جهانست دمـي پيدا و ديگر دم نهـانست

گـهي بـر طـارم اعـلي نشـينم گـهي بر پشت پاي خود نبينم

از حضـرت يعقوب (ع) پرسيدند "چه‌طور شد بوي پيراهن يوسف را از مصر استشمام كردي، اما او را در چاه كنعان كه فاصله زيادي با تو نداشت نديدي؟" او در پاسخ گفت:"حال ما چون رعد و برق است گاه ديده مي‌شود گاه نهان است. بعضي اوقات در بالاترين مراتب مي‌نشينيم و هر سو را مي‌بينيم و گاه حتي نمي‌توانيم پشت پاي خود را ببينيم."

نتيجه: انسان هر قدر هم كه فاعل مختار باشد، براساس سرّ

وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ

(تكوير: ٢٩)

مشيت الهي اصل و تقدير حاكم مي‌باشد. مشيت الهي بر مشيت انساني سبقت دارد و حكم

اِذَا جَاءَ الْقَدَرُ عُمِىَ الْبَصَرُ

را اجرا مي‌كند.هر گاه قدر(الهي) به سخن در آيد اقتدار بشر سخني نمي‌گويد و اختيار جزيي او سكوت اختيار مي‌كند.

معني سؤال دوم شما اين است كه ماهيت جنگ‌هايي كه در زمـان حضرت علي (رض) آغاز شد چيست؟ محاربان و كساني را كه در آن جنگ‌ها كشتند و كشته شدند چه مي‌توان ناميد؟

پاسخ: واقعه جمل يعني جنگي كه ميان حضرت علي و حضرت طلحه و حضرت زبير و عايشه صديقه (رض) در گرفت رو در رويي عدالت محض و عدالت اضافي بود.

حضرت علي عدالت محض را اساس قرار داد و براي اين‌كه بر همان اساس طبق آن‌چه در زمان شيخين بود عمل كند اجتهاد كرد. اما مخالفانش مي‌گفتند عدالت محض با صفا و اخلاص اسلامي زمان شيخين هم‌خواني و مناسبت داشت، اما بعدها اقوام مختلفي كه از لحاظ اسلامي ضعيف‌تر بود به مرور زمان وارد حيات اجتماعي اسلام شدند، لذا اجراي عدالت محض بسيار سخت و دشوار شد؛ اين بود كه آن‌ها براساس عدالت نسبي ـ كه"اختيار اهون شر" خوانده مي‌شود ـ اجتهاد كردند. مناقشه در اجتهاد وارد سياست شد و جنگ و محاربه را نتيجه داد؛ مادام كه اجتهاد صرفاً براي خدا و منافع اسلام صورت گرفته و موجب جنگ و قتال شده، ترديدي نيست كه مي‌توانيم بگوييم هم قاتل، هم مقتول اهل بهشت‌اند و هر دو ثواب مي‌برند. هر قدر هم كه اجتهاد حضرت علي درست و به جا و اجتهاد آنان

كه در مقابلش بودند خطا بوده باشد باز هم آن‌ها مستحق عذاب نيستند، زيرا براي كسي كه اجتهاد مي‌كند در صورتي كه حق را بيابد دو ثواب وجود خواهد داشت و اگر نيابد ثواب اجتهاد را ـ كه نوعي عبادت است ـ كسب خواهد كرد. در اين صورت خطاي او معذور است. يكي از محققان خطه ما كه بسيار سرشناس است و كلامش را حجت مي‌دانند به كردي مي‌گويد:

ژِى شَرِّ صَحَابَانْ مَكَه قَالُ و قِيلْ لَوْ رَا جَنَّتِينَه قَاتِلُ و هَمْ قَتِيل

يعني درباره جنگ صحابه قيل و قال مكن، چرا كه هم قاتل، هم مقتول هر دو اهل بهشت‌اند.

توضيح عدالت محض و عدالت اضافي چنين است:

براساس معناي اشاري آيه‌ي

مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ

(مائده: ٣٢)

حق فرد بي‌گناه را نمي‌توان حتي براي تمام خلق زير پا گذاشت.به همين ترتيب نمي‌توان يك نفر را فدا كرد تا سلامت عموم تأمين شود. در نظر رحمت‌آميز حضرت حق، حق، حق است و كوچك و بزرگ ندارد. نمي‌توان به خاطر بزرگ، كوچك را ناديده گرفت. نمي‌توان براي سلامت جماعتي، حيات و حق كسي را بدون رضايتش فدا كرد. البته اگر با رضايت فرد و به نام حميت و غيرت چنين كاري صورت بگيرد امر ديگري‌ست.

اما عدالت اضافي براي سلامت كل، جزء را فدا مي‌كند. به خاطر جماعت توجهي به حق فرد نمي‌كند. معتقدان چنين انديشه‌يي تلاش مي‌كنند نوعي عدالت اضافي را ـ كه "اهون شر" ناميده مي‌شود ـ اجرا كنند. البته اگر امكان اجراي عدالت محض وجود داشته باشد نبايد درصدد اجراي عدالت اضافي بر آمد. كسي كه چنين كند مرتكب ظلم مي‌شود.

امام علي (رض) معتقد بود عدالت محض را مي‌تواند هم‌چون زمان شيخين اجرا نمايد، لذا خلافت اسلامي را بر آن اساس بنا مي‌كرد، اما معارضان و كساني كه در برابر او قرار داشتند مي‌گفتند: "عدالت محض قابل اجرا نيست و عمل به آن

مشكلات فراواني دارد." پس براساس عدالت اضافي اجتهاد كردند. ساير اسبابي كه تاريخ از آن‌ها ياد مي‌كند اسباب حقيقي نيستند، بهانه‌اند.

اگر بگويي: امام علي با اين‌كه در امر خلافت اسلامي از اقتدار فوق العاده، هوش و نبوغ خارق العاده و شايستگي بالايي برخوردار بود، چرا نسبت به اسلاف خود چندان موفق نبود؟

پاسخ اين است كه آن ذات مبارك بيش از سياست و سلطنت، شايسته مسؤوليت‌هاي مهم ديگري بود. اگر موفقيت كامل در سياست و سلطنت مي‌بود عنوان پر معنا و كاملاً بر حق "شاه ولايت" را نمي‌توانست به دست آورد؛ در حالي كه او استاد كل شد و سلطنتي معنوي كسب كرد كه بسيار برتر از خلافت ظاهري و سياسي بود. سلطنت معنوي او تا قيامت ماندگار شد.

اما جنگ حضرت امام علي با طرفداران حضرت معاويه در واقعه صفين نيز رويارويي خلافت و سلطنت بود، يعني حضرت امام علي احكام دين و حقايق اسلام و آخرت را مبنا قرار مي‌داد و بعضي از قوانين سلطنت و مقتضيات بي‌رحمانه سياست را فداي آن‌ها مي‌كرد. اما حضرت معاويه و طرفدارانش براي تقويت حيات اجتماعي اسلام با سياست‌هاي سلطنت، عزيمت را در اين مسير رها كرده و در پي رخصت رفتند. آن‌ها در عالم سياست خود را مجبور و تحت فشار مي‌پنداشتند، لذا رخصت را ترجيح دادند و دچار خطا و اشتباه شدند.

ليكن مبارزه حضرت حسن و حضرت حسين در برابر اموي‌ها جنگ دين و مليت بود. بدين معنا كه اموي‌‌ها دولت اسلامي را بر مليت عرب استوار مي‌كردند و در مقابل پيوندهاي اسلامي به روابط مبتني بر مليت اولويت مي‌دادند، لذا از دو لحاظ (بر جامعه اسلامي) زيان وارد كردند:

اول: ساير ملت‌ها را رنجيده خاطر كرده، موجب فاصله گرفتن آن‌ها از اسلام شدند.

و ديگر اين‌كه: چون مليت و عنصريت عدالت و حق را نتيجه نمي‌دهد ناچار به ظلم و حق كشي منجر مي‌شود. مليت در پي عدالت نمي‌رود زيرا حاكمي كه

مشوق و حامي قوميت است به‌طور طبيعي حق را به هم وطن خود مي‌دهد و عدالت را زير پا مي‌گذارد.

براساس فرمان قطعي

اْلاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ لاَ فَرْقَ بَيْنَ عَبْدٍ حَبَشِىٍّ وَسَيِّدٍ قُرَيْشِىٍّ اِذَا اَسْلَمَا

نمي‌توان به جاي پيوندهاي ديني، روابط قومي و ملي را اصل قرار داد كه اگر چنين شود به عدالت عمل نخواهد شد و حق ناديده گرفته خواهد شد.

بنابراين حضرت حسين روابط ديني را مبنا قرار داد و در حالي كه بر حق بود تا آن‌جا با آن‌ها مبارزه كرد كه به شهادت رسيد.

اگر گفته شود: با اين‌كه امام حسين محق بود و براساس حقيقت گام بر مي‌داشت چرا موفق نشد؟ و تقدير و رحمت الهي چرا چنين عاقبت فجيعي را براي او رقم زد؟

پاسخ مي دهيم: صرف‌نظر از ياران نزديك حضرت حسين، افرادي از ساير ملت‌ها نيز به سلك پيروان او در آمده بودند. اينان به دليل زخمي كه غرور ملي‌شان برداشته بود فكر انتقام از ملت عرب را در سر مي‌پروراندند. همين امر در طريقه پاك و شفاف حضرت حسين و طرفدارانش خلل ايجاد كرد و موجب شكست‌شان شد.

اما حكمت عاقبت فجيع از نقطه نظر تقدير (الهي) چنين است:حسن و حسين و سلاله و نسل‌شان نامزد سلطنتي معنوي بودند. جمع سلطنت دنيا و سلطنت معنوي به غايت دشوار است. اين است كه (حق) چهره زشت و پليد دنيا را به آن‌ها نشان داد و كاري كرد از دنيا روي گردان شوند و در دل آن‌ها هيچ علاقه‌يي به دنيا باقي نمانَد. دست آن‌ها از سلطنتي گذرا و صوري كوتاه شد، اما براي سلطنتي معنوي و دائمي برگزيده شدند و به جاي برخورداري از مقامات عادي دنيوي مرجع اقطاب اوليا گرديدند.

در سؤال سوم‌تان مي‌گوييد:"حكمت رفتارهاي فجيع و بي‌رحمانه كه با آن ذوات مبارك كردند چيست؟"

پاسخ: هم‌چنان كه پيش‌تر بيان كرديم سه دليل موجب رفتارهاي بي‌رحمانه و فجيع سلطنت امويان ـ كه معارض حضرت حسين بودند ـ مي‌شد:

دليل اول: در سياست خشن و بي‌رحمانه اين يك اصل است كه "براي دوام دولت و تأمين آرامش و امنيت مي‌توان اشخاص را فدا كرد."

دليل دوم: سلطنت آنان (امويان) بر مليت و قوم گرايي بنا شده بود و اين يك اصل ستمگرانه در مليت‌گرايي‌ست كه: "براي دوام و سلامت ملت مي‌توان همه چيز را فدا كرد."

دليل سوم: رگ رقابت ديرينه امويان با هاشميان در اشخاصي چون يزيد وجود داشت، لذا او قابليت ظالمانه و بي‌رحمانه خود را بروز داد.

دليل چهارمي هم در مورد طرفداران حضرت حسين هست: امويان مليت عرب را اساس قرار داده و ساير ملت‌ها را "مملوك" مي‌ناميدند؛ با چشم برده به آن‌ها نگاه مي‌كردند و غرور ملي‌شان را ناديده مي‌گرفتند. به همين دليل كساني كه مليت‌هاي ديگري داشتند به قصد انتقام و با اهدافي مشوش به جماعت حضرت حسين پيوستند. اين امر موجب تحريك بيش‌تر عصبيت قومي امويان مي‌شد، لذا فاجعه مشهور را در نهايت بي‌رحمي و شقاوت پديد آوردند.

چهار دليلي كه بيان شد ظاهري هستند. اگر از لحاظ تقدير (الهي) اين مسأله بررسي شود خواهيم ديد، كهنتايج اخروي و سلطنت روحاني و ترقيات معنوي‌يي كه به سبب آن فاجعه نصيب حضرت حسين و يارانش گرديد چنان ارزشمند است كه زحمت و مشقتي كه متحمل شدند در برابر آن سهل و ناچيز مي‌باشد؛ هم‌چنان كه اگر كسي بر اثر يك ساعت شكنجه شهيد شود چنان مرتبه‌يي به دست مي‌آورد كه اگر فرد ديگري ده سال تلاش كند شايد به آن درجه برسد. اگر امكان سؤال و جواب پس از شهادت آن فرد وجود مي‌داشت قطعاً مي‌گفت: به موجب پرداخت چيزي اندك، نتايج بسياري به دست آوردم.

سؤال چهارم شما اين معنا را در بردارد كه در آخر الزمان بعد از آن‌كه حضرت عيسي (ع) دجال را از پا در مي‌آورد بيش‌تر انسان‌ها به دين حق مي‌گروند؛ در حالي كه در روايات آمده است"تا وقتي كساني بر روي زمين هستند كه الله الله مي‌گويند قيامت بر پا نمي‌شود." چگونه ممكن است انسان‌ها بعد از آن‌كه به صورت عمومي ايمان آوردند به صورت عام و فراگير كافر شوند؟

پاسخ: كساني كه ايمان‌شان ضعيف است اين روايت را كه در حديث صحيح آمده است بعيد مي‌دانند "حضرت عيسي (ع) خواهد آمد و به شريعت اسلام عمل خواهد كرد و دجال را خواهد كشت." اگر حقيقت اين حديث بيان شود جايي براي استبعاد باقي نمي‌ماند.

معناي حديث مذكور و احاديث ديگر مربوط به سفيان و مهدي (ع) اين است كه در آخر الزمان دو جريان الحاد قوت خواهند گرفت:

جريان اول: شخص دهشتناكي به نام سفيان كه زير پرده نفاق قرار دارد و رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را انكار مي‌كند در رأس منافقان قرار گرفته و براي تخريب شـريعت اسـلامي تلاش خواهد كرد. در مقـابل، شخصيتي نـوراني به نـام "محـمد مهدي" از آل بيت كه به سلسله نوراني آل بيت نبوي متصل است در رأس اهل ولايت و كمال قرار مي‌گيرد و جريان نفاق را كه شخص معنوي سفيان است در هم مي شكند و از بين مي‌برد.

جريان دوم نيز حركت نمرودانه‌يي‌ست كه زاده فلسفه طبيعي و مادي‌ست و به تدريج به واسطه فلسفه مادي در آخر الزمان گسترش يافته قوت مي‌گيرد و به جايي مي‌رسد كه منكر الوهيت مي‌شود. هم‌چنان كه فردي وحشي قادر نيست پادشاه مملكتي را بشناسد و قبول كند كه فرمانده‌هان و افراد حاضر در ارتش، سربازان او هستند، و همه افراد موجود و تك تك سربازان را پادشاه و حاكم مي‌پندارد، افراد جريان منكر خداوند نيز هر يك در حكم نمرودي كوچك‌اند كه نفس خويش را رب و پروردگار خود قلمداد مي‌كنند. بزرگ آنان دجال هم كه در رأس آن‌ها قرار دارد و قادر به انجام كارهاي عجيبي از نوع اسپريتيسمي

ديدگاهي كه معتقد است در شرايطي مي‌توان با روح مردگان ارتباط برقرار كرد .م.

و مانيتيسمي

تحت تأثير قرار دادن افراد از طريق تلقين و هيپنوتيزم .م.

مي‌باشد گستاخ‌تر شده حكومت صوري و ستمگرانه‌اش را نوعي ربوبيت تصور كرده، و الوهيت خويش را اعلام مي‌دارد. ادعاي الوهيت انسان عاجزي كه مغلوب مگسي مي‌شود و قادر نيست حتي بال مگسي را ايجاد كند معلوم است كه تا چه حد احمقانه و تمسخرآميز است.

در چنين دوره‌يي، و در زماني كه جريان مذكور بسيار قدرتمند ديده مي‌شودمسيحيت واقعي كه عبارت است از شخصيت معنوي حضرت عيسي (ع) ظهور مي‌كند؛ به عبارت ديگر از آسمان رحمت الهي نازل مي‌شود، مسيحيت فعلي در مقابل حقيقت مذكور تصفيه شده، و از خرافات و تحريفات پاك مي‌گردد و با حقايق اسلامي يك‌پارچه مي‌شود و در واقع مسيحيت معناً تبديل به نوعي اسلام شده، به قرآن اقتدا مي‌كند. جنبه معنوي مسيحيت تابع و اسلام متبوع شده و دين حق بر اثر اين اتصال و پيوند قدرت فوق العاده‌يي مي‌يابد.

مسيحيت و اسلام ـ كه در حالت جدا بودن از هم مغلوب جريان الحاد بودند ـ اين توانايي را دارند كه در نتيجه اتحاد بر آن غلبه يابند و آن را از بين ببرند، لذا مُخبري صادق با استناد به وعده قادر كُلِّ شي، خبر داده است كه در چنين اوضاعي حضرت عيسي (ع) ـ كه با جسم بشري خود در عالم سماوات به سر مي‌برد ـ مي‌آيد و در رأس جريان دين حق قرار مي‌گيرد. حال كه مُخبر صادق اين خبر را داده است قطعاً خبر درست و بر حقي‌ست و مادام كه قادر كُلِّ شي وعده اين مطلب را داده است حقيقتاً آن را مُحقق خواهد كرد.

آري، حكيم ذوالجلالي كه فرشتگان را همواره از آسمان‌ها به زمين مي‌فرستد و گاهي فرشته‌يي را به صورت انسان در مي‌آورد (هم‌چنان كه حضرت جبرئيل را صورت دحيه داد) يا ارواح را از عالم روحانيت گسيل مي‌دارد و به صورت بشر متمثل مي‌كند و حتي روح بسياري از اولياي درگذشته را با پيكر مثالي روانه دنيا مي‌كند؛ نه تنها حضرت عيسي (ع) را ـ كه زنده است و در آسمان زمين با جسمانيتش حضور دارد ـ براي حُسن خاتمه مهم‌ترين دينش روانه دنيا مي‌كند كه حتي اگر در دورترين گوشه عالم آخرت هم مي‌بود و اگر واقعاً هم مرده بود براي تأمين نتيجه‌يي چنين عظيم باز هم جامه جسمانيت بر او مي‌پوشاند و به دنيا مي‌فرستاد. اين از حكمت آن حكيم دور نيست. حكمت او چون اقتضاي چنين چيزي را دارد، چنين وعده‌يي داده و چون وعده داده است حتماً او را خواهد فرستاد.

زمان آمدن حضرت عيسي (ع) لازم نيست همه بدانند كه او عيساي حقيقي‌ست. خواص و مقربان او با نور ايمان او را خواهند شناخت. اين‌طور نيست كه ديگران به سادگي و بالبداهه او را بشناسند.

سؤال: در روايت آمده است: "دجال بهشت دروغيني دارد كه پيروان خود را به آن‌جا مي‌اندازد. نيز جهنم دروغيني دارد كه غير پيروان را روانه آن‌جا مي‌كند. گفته مي‌شود يكي از گوش‌هاي مركبش را بهشتي و ديگري را جهنمي كرده است و قدرت بدني‌اش فلان قدر است..."

پاسخ: ظاهر دجال هم‌چون انسان است. چون مغرور بوده و رفتاري فرعون مآبانه دارد و خدا را فراموش كرده، شيطاني احمق و انساني دسيسه‌گر است كه حاكميت جبارانه و صوري‌اش را الوهيت مي‌نامد. ليكن جريان بزرگ بي‌ديني كه تشكيل دهنده شخص معنوي اوست بسيار عظيم است. توصيفات شگفت انگيزي كه از دجال در روايات موجود است، بر آن اشاره دارد. زماني تصوير فرمانده كل ژاپن را طوري كشيده بودند كه يك پاي او در اقيانوس آرام و پاي ديگرش در قلعه پورت آرتور در چين .م. قرار داشت كه با آن‌جا ده روز فاصله داشت. با تصوير آن فرمانده‌ي كوچك ژاپني بدين شكل، شخصيت معنوي لشكر او را نشان دادند.

اما بهشت دروغين دجال همان امور جذاب لهوي و فانتزي تمدن امروز "غرب" است. مركب او نيز وسيله‌يي چون قطار است كه در يك سرش اجاق آتش قرار دارد و كساني را كه از او پيروي نمي‌كنند به درون آتش مي‌اندازد. يك گوش آن مركب يعني سر ديگر قطار را چون بهشت فرش كرده‌اند و پيروان او را در آن‌جا مي‌نشانند. در واقع قطار كه از وسايط مهم تمدن غدار و بي‌بند و بار مي‌باشد حامل بهشت دروغيني براي اهل دنيا و بي‌بند و بارهاست. براي اهل ديانت و مسلمانان بيچاره نيز قطار مانند فرشته‌ي جهنمي در دستان تمدن هلاكت به بار آورده و آنان را به اسارت و پريشاني مي‌كشاند.

اگر چه دين حقيقي مسيحيتي كه در آخر الزمان ظهور كرده مبدل به اسلام مي‌شود نورانيتش را بر اكثريت مطلق مردم جهان مي‌گستراند، اما نزديك وقوع

قيامت باز هم جريان الحاد و بي‌ديني سر بر مي‌آورد و غلبه مي‌يابد و بر مبناي اصل "حكم از آن اكثريت است" بر روي زمين كسي باقي نخواهد ماند كه الله، الله گويد. به عبارت ديگر از بين جماعت‌ مهمي كه برروي زمين حاكم مي‌شوند و موقعيت‌هاي مهمي مي‌يابند، كسي در ميان آنان كلمه "؟؟" را بر زبان نمي‌راند؛ وگرنه طرفداران حق كه مغلوب شده يا در اقليت مانده‌اند تا قيامت باقي خواهند ماند، اما هنگام وقوع قيامت، براي آن‌كه اهل ايمان شاهد صحنه‌هاي وحشتناك آن نباشند بر اثر رحمت الهي روح‌شان پيش‌تر قبض مي‌شود و قيامت براي كافران وقوع مي‌يابد.

معناي سؤال پنجم‌تان اين است كه "آيا ارواح باقي از حوادث قيامت متأثر خواهند شد؟"

پاسخ: نسبت به درجات‌شان متأثر خواهند شد. آن‌ها نيز مانند متأثر شدن فرشتگان در تجليات قهريه، متأثر خواهند شد. هم‌چنان كه انسان اگر در جاي گرمي باشد و كساني را ببيند كه در بيرون بر اثر برف و بوران مي‌لرزند به اعتبار عقل و وجدان متأثر مي‌شود. به همين ترتيب ارواح باقي ـ كه ذي شعورند ـ چون با كائنات مرتبط‌اند نسبت به درجات‌شان از حوادث عظيم عالم متأثر مي‌شوند؛ چنان كه اشارات قرآني نشان مي‌دهد اهل عذاب با درد و الم، و اهل سعادت با شگفتي و متحيرانه و شايد از بعضي لحاظ بشارت‌آميز متأثر مي‌شوند. قرآن حكيم از عجايب قيامت هميشه به صورت تهديد ياد مي‌كند، و مي‌گويد "... خواهيد ديد" در حالي كه شاهدان قيامت با جسم انساني، كساني هستند كه به قيامت مي‌رسند. پس بايد گفت ارواحي كه كالبدهايشان در قبر مي‌پوسد نيز از اين تهديد قرآني سهمي دارند.

مفهوم سؤال ششم شما اين است كه آيا آيه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ (قصص: ٨٨) آخرت و بهشت و جهنم و اهالي آن‌ها را نيز در بر مي‌گيرد يا نه؟

پاسخ: اين مسأله مورد بحث بسياري از اهل تحقيق و ولايت و مكاشفه بوده است. پاسخ را بايد از آنان شنيد. در ضمن اين آيه گستردگي و مراتب متعددي دارد. اكثر اهل تحقيق گفته‌اند آيه شامل عالم بقا نمي‌شود. گروه ديگري گفته‌اند

آن‌ها نيز در زماني كوتاه، در يك آن، نوعي هلاكت را تجربه مي‌كنند. اين زمان چنان كوتاه خواهد بود كه احساس نمي‌كنند به فنا رفته و بازگشته‌اند. اما حكم فناي مطلق برخي از كساني كه اهل كشف‌اند و در عين حال انديشه‌هاي افراطي دارند، حقيقت نيست، زيرا مادام كه ذات اقدس الهي سرمدي و دائمي‌ست بي‌ترديد داراي اسما و صفات سرمدي و دائمي نيز مي‌باشد. و مادام كه اسما و صفات حضرت حق دائمي و سرمدي‌ست، شكي نيست كه اهل بقا و همه آن‌چه در عالم بقا باقي‌اند و آيينه‌ها و جلوه‌ها و نقش‌ها و مظاهر اسما و صفات مي‌باشند نيز ضرورتاً فاني مطلق نمي‌شوند.

در حال حاضر دو نقطه از فيض قرآن حكيم به خاطرم رسيد كه اجمال آن را به شرح زير بيان مي‌كنم:

نقطه اول: حضرت حق چنان قدير مطلقي‌ست كه عدم و وجود نسبت به قدرت و اراده‌اش هم‌چون دو منزل است؛ بسيار سهل و آسان موجودات را به هر يك از اين دو منزل مي‌فرستد و باز مي‌گرداند. بسته به خواست خود، در يك روز يا در يك لحظه موجودي را از اين دو منزل باز مي‌گرداند. نيز عدم مطلق اساساً وجود ندارد، زيرا علمي محيط وجود دارد؛ هم‌چنين دايره علم الهي خارجي ندارد كه چيزي واردش شود. عدمي هم كه در دايره علم وجود دارد عدم خارجي‌ست و عنواني‌ست كه پرده و حجاب وجود علمي شده است. حتي برخي از اهل تحقيق اين موجودات علمي را "اعيان ثابته" ناميده‌اند؛ بنابراين معناي رفتن به سوي فنا اين است كه فرد لباس خارجي را موقتي از تن در آورده و وارد وجود معنوي و علمي مي‌شود. به عبارت ديگر كساني كه هالك و فاني مي‌شوند دست از وجود خارجي شسته و ماهيت‌شان وارد وجودي معنوي مي‌شود؛ يعني آن‌ها از دايره قدرت خارج شده وارد دايره علم مي‌شوند.

نقطه دوم: هم‌چنان كه در بسياري از "كلام‌ها" توضيح داده‌ايم هر چيزي با معناي اسمي و با وجه ناظر بر خودش هيچ است. در ذات خويش وجودي مستقل و بالذاته ثابت ندارد و به تنهايي از حقيقتي قائم به خويش محروم است، اما از وجهي كه ناظر به حضرت حق مي‌باشد يعني براساس معناي حرفي‌اش، هيچ

نيست، زيرا اسماي باقيه‌يي هست كه جلوه‌اش در او مشاهده مي‌شود. معدوم نيست، زيرا حامل سايه‌ي وجودي سرمدي‌ست. داراي حقيقت بوده، و ثابت و متعـالي‌ست؛ چرا كه به نـوعي سـايه‌ي ثابت اسـمي باقي‌ست كه مظهرش شده؛ هم‌چنين آيه‌ي كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ شمشيري‌ست كه دست انسان را از ماسوي قطع مي‌كند؛ اين آيه در دنياي فاني‌اي كه دل در گروي حضرت حق ندارد؛ شمشيري‌ست كه علاقه به امور فاني را ريشه كن مي‌كند؛ حكم اين آيه ناظر بر امـور فاني اين دنيا است؛ بنابراين اگر فـرد يا چيزي به حسـاب الله و داراي معناي حـرفي و لوجـه الله باشـد داخـل در ماسـوي نمي‌شـود و شـمشير كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ قاطع او نخواهد بود.

نتيجه: فرد يا چيزي اگر براي الله باشد و الله را بيابد، غيري باقي نمي‌ماند كه نياز به قطع آن باشد. اگر كسي خدا را نيابد و لوجه الله (به امور) ننگرد همه چيز غير خواهد بود. بايد شمشير كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ را به كار گرفت، پرده و حجاب را كنار زد تا او را يافت...!

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب شانزدهم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

( آل عمران: ١٧٣)

اين مكتوب مظهر سرّ فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا قرار گرفته و به دور از شدت و خشونت نوشته شده است.

پاسخ سؤالي‌ست كه به لحاظ معنا و به صراحت توسط بسياري مطرح شده است.

دادن اين پاسخ براي من دل‌نشين نيست و به بيانش علاقه‌يي ندارم. من در هر چيز به حضرت حق توكل كرده بودم، اما مرا در حال و روزم و دنياي خويش آسوده نگذاشتند و چهره‌ام را به سوي دنيا برگرداندند؛ اين است كه نه از زبان سعيد جديد، كه به ناچار به زبان سعيد قديمي، و نه براي شخص خودم، بلكه براي نجات دوستان و تأليفات‌ام از اوهام و آزار اهـل دنيا، به منظـور بيان حقيقت حال خويش به دوستانم، به اهل دنيا و اهل حكمت "پنج نقطه" را به شرح زير بيان مي‌كنم.

نقطه اول

گفته‌اند:"چرا سياست را كنار گذاشتي و چرا اصلاً به آن نزديك نمي‌شوي؟"

پاسخ: سعيد قديمي ٩ سال، ١٠ سال پيش، تا حدودي وارد سياست شد، و با اين انديشه كه ممكن است به سبب دخالت در سياست به دين و علم خدمت كند خود را بيهوده خسته نمود. ديد راه مذكور، راهي مشكوك، پر از مشكلات، بيهوده و براي مسيري كه پيمودن آن لازم مي‌باشد پر از موانع و خطر است. سياست، اغلب دروغگويي‌ست و احتمال اين هست كه فرد، نادانسته بازيچه‌ي دست اجانب قرار گيرد. كسي كه وارد سياست مي‌شود يا موافق مي‌شود يا مخالف. من اگر موافق باشم (و در عين حال مشغول سياست‌ورزي)، چون كارمند و نماينده (و امثال آن) نيستم سياست برايم امر بيهوده و بي‌معنايي خواهد بود؛ نيازي نيست كه بي‌دليل خود را داخل اين كارها كنم. حال اگر وارد سياست‌هاي مخالفت جويانه شوم يا با فكر و انديشه است يا با قدرت و نيرو. با فكر و انديشه كه نيازي به من نيست؛ زيرا مسايل به‌طور كامل توضيح داده شده و همه به اندازه من از مسايل باخبرند. سخن گفتن بيهوده، امر بي‌معنايي‌ست. اگر بنا باشد با قدرت و توان و شورش به مخالفت بپردازم اين احتمال هست كه در مسير رسيدن به مقصدي كه حصولش مشكوك است مرتكب هزاران گناه شوم. به خاطر يك نفر، بسياري دچار بلا شوند. نيز از هر ١٠ احتمال، بنا بر يكي دو احتمال وارد شدن در گناهان، و بي‌گناهان را دچار معصيت كردن، چيزي بود كه سعيد قديمي گفت وجدانم نمي‌پذيرد، لذا همراه با سيگار، روزنامه‌ها و سياست و صحبت‌هاي دنيوي مربوط به سياست را كنار گذاشت. گواه قطعي اين مطلب آن است كه از آن زمان تاكنون كه ٨ سال مي‌گذرد حتي يك روزنامه را هم نه خوانده‌ام و نه شنيده‌ام. اگر كسي مدعي‌ست روزنامه‌يي خوانده‌ام يا مطالبش را شنيده‌ام برخيزد و بگويد. اين در حالي‌ست كه سعيد قديمي گاه روزي ٨ روزنامه مطالعه مي‌كرد؛ هم‌چنين ٥ سال است كه با تمام دقت و توجه اوضاع و احوال من را زير نظر دارند. اگر كسي

كوچك‌ترين اقدام سياسي در من مشاهده كرده است بگويد. اين هم در حالي‌ست كه انديشه كسي چون من كه عصبي مزاج است و بر اساس قاعده

‌اِنَّمَا الْحِيلَةُ فِى تَرْكِ الْحِيَلِ

بزرگ‌ترين حيله را ترك هر حيله‌يي مي‌داند، آدم بي‌پروا و فاقد هر نوع وابستگي، نه ٨ سال كه ٨ روز هم پنهان نمي‌ماند. چنين فردي اگر علاقه و تمايلي به سياست داشت بي آن‌كه نيازي به تحقيق و بررسي باقي بگذارد چون گلوله توپ صدا مي‌كرد.

نقطه دوم

سعيد جديد چرا تا اين حد از سياست كناره مي‌گيرد؟

پاسخ: به‌خاطر اين‌كه تلاش و كوشش براي حيات ابديِ ميليارد ساله را بي‌فايده و بيهوده به يكي دو سال حيات دنيوي مشكوك آلوده نكند و فداي آن نسازد، نيز به علت مهم‌ترين، ضروري‌ترين، شفاف‌ترين و حقيقي‌ترين خدمت ـ كه خدمت ايماني و قرآني‌ست ـ به شدت از سياست گريزان است؛ چرا كه مي‌گويد: "من در حال پير شدنم، نمي‌دانم چند سال ديگر زندگي خواهم كرد." لذا مهم‌ترين كار براي من، تلاش براي حيات جاودان است. در كسب حيات ابدي نخستين واسطه، و كليد سعادت ابدي، ايمان است؛ بايد در آن مسير تلاش كرد، ليكن به اعتبار علم و دانش، چون براي بهره‌مند كردن انسان‌ها از نظر شرعي مكلف به خدمت هستم لذا درصدد انجام اين كار مي‌باشم. اما اگر خدمت مذكور مربوط به حيات اجتماعي و دنيوي باشد از عهده من خارج است؛ ضمن اين‌كه در اين زمانه‌ي پر آشوب خدمت اساسي و درستي نمي‌توان كرد، و من نيز آن را رها كرده، متوجه مهم‌ترين، ضروري‌ترين و سالم‌ترين خدمت ـ كه خدمت به ايمان است ـ شدم و آن را ترجيح دادم. براي آن‌كه حقايق ايماني‌اي را كه براي نفس خويش كسب كرده‌ام و علاج‌هاي معنوي تجربه شده در نفس خويش را در اختيار ساير انسان‌ها قرار دهم، درِ مذكور را باز مي‌گذارم، شايد حضرت حق اين خدمت را قبول كرده و كفاره‌ي گناهانم قرار دهد. جز شيطان رانده شده، هيچ كس مؤمن يا كافر، صديق يا زنديق حق ندارد با اين خدمت مقابله كند، زيرا بي‌ايماني به چيزهاي ديگر شباهت ندارد.

ممكن است در ظلم، فسق، و گناهان كبيره لذت شيطاني منحوسي وجود داشته باشد، اما در بي‌ايماني هيچ لذتي وجود ندارد. الم در الم است، ظلمت در ظلمت است، عذاب در عذاب است.

ديوانگان نيز مي‌توانند بفهمند، كه رها كردن خدمت به نوري قدسي چون ايمان و عدم كار كردن براي زندگي نامحدود جاويد، و پرداختن به اسباب‌بازي‌هاي سياسي بيهوده و خطرناك براي من سالمند كه ارتباطاتي ندارم، تنها هستم و در جستجوي كفاره براي گناهان گذشته، تا چه حد ديوانگي و خلاف عقل و حكمت است.

اما اگر بگويي "خدمت ايماني و قرآني چرا مانع پرداختن تو به مسايل سياسي مي‌شود؟" در پاسخ مي‌گويم: حقايق قرآني و ايماني، هر يك در حكم الماسي هستند، و اگر من به سياست آلوده مي‌شدم عوامي كه مستعد اغفال شدن هستند مي‌گفتند شايد اين الماس‌ها تبليغاتي سياسي‌ هستند براي جلب طرفدار (بيش‌تر)؟ در آن صورت ممكن است به آن الماس‌ها به ديده تكه شيشه‌هاي عادي بنگرند. در چنين حالتي من با پرداختن به سياست مزبور، به اين الماس‌ها ظلم كرده و آن‌ها را بي‌ارزش خواهم كرد. حال اي اهل دنيا! با من چه‌كار داريد؟ چرا به حال خويش رهايم نمي‌كنيد؟

اگر بگوييد: اما شيوخ گاه در كارهاي (سياسي) ما دخالت مي‌كنند و تو را نيز بعضاً شيخ مي‌نامند...!

پاسخ مي‌دهم: آقايان! من شيخ (طريقت) نيستم... من روحاني‌ام... دليلش هم آن است كه من مدت ٤ سال است در اين جايم؛ اگر در اين مدت فقط به يك نفر رهنمودهاي طريقتي داده بودم حق داشتيد ترديد كنيد. من به همه كساني كه نزدم مي‌آمدند مي‌گفتم: ايمان لازم است، اسلام لازم است، امروز زمان طريقت نيست.

اگر بگوييد: تو را سعيد كُردي مي‌نامند (و اين نشان از آن دارد كه) احتمالاً داراي انديشه‌هاي قوميت گرايي هستي؛ و اين به كار ما نمي‌آيد.

به شما مي‌گويم: اي آقايان! آن‌چه سعيد قديمي و سعيد جديد نوشته‌اند در دسترس است. گواه آن‌چه مي‌گويم اين است كه بر اساس فرمان قـطعي

‌اَلْاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ‌

از گذشته تاكنون ملي گرايي و قوميت‌پرستي منفي را از آن‌جا كه نوعي بيماري غرب‌گرايي و اروپاگرايي‌ست، زهري كُشنده مي‌دانسته‌ام. اروپا آن بيماري فرنگي را وارد جهان اسلام كرد، تا تفرقه ايجاد كند، مسلمان‌ها را به جان هم اندازد و آن‌ها را براي بليعده شدن آماده كند. طلبه‌هايم و كساني كه با من در ارتباط بوده‌اند مي‌دانند كه از گذشته درصدد مداواي آن بيماري فرنگي بوده‌ام. حال كه چنين است مي‌گويم اي حضرات! دليل آن‌كه هر رويدادي را بهانه قرار داده و به من فشار مي‌آوريد چيست؟ اين چه معنايي دارد كه سربازي در شرق مرتكب خطايي شود و شما در غرب به دليل خدمت نظام وظيفه براي سربازي ديگر ايجاد زحمت كنيد و او را شايسته مجازات بدانيد... يا مثلاً پيشه‌وري در استانبول جنايت مي‌كند و شما در بغداد دكانداري را به اين دليل كه پيشه‌ور و كاسب است محكوم مي‌كنيد. كاري كه شما با من مي‌كنيد از همين نوع است و در هر حادثه دنيوي مرا تحت فشار و آزار قرار مي‌دهيد؛ اين بر اساس كدام اصول و قواعدي انجام مي‌شود. كدام وجدان بر چنين چيزي حكم مي‌كند؟ و كدام مصلحت اقتضاي چنين روشي را دارد؟

نقطه سوم

دوستانم كه نگران آرامش و آسايش من هستند و از سكوت توأم با صبرم در برابر همه مصايب حيرت مي‌كنند مي‌پرسند:

"چگونه آزارها و فشارهايي را كه به تو مي‌آورند، تحمل مي‌كني؟ در حالي كه در گذشته بسيار عصبي و زود رنج بودي و كوچك‌ترين تحقيري را نمي‌توانستي تحمل كني؟"

پاسخ: دو حادثه و حكايت مختصر را بشنويد و پاسخ‌تان را بگيريد:

حكايت اول: دو سال پيش مديري بي‌سبب سخنان تحقيرآميز و موهني درباره من و در غيابم گفته بود. به من اطلاع دادند. يك ساعتي با خُلق و خوي سعيد قديمي متأثر بودم. آن‌گاه به‌واسطه رحمت حضرت حق، حقيقتي بر قلبم خطور

كرد، تأثر مزبور را از بين برد و طوري شد كه فرد مذكور را حلال كردم. آن حقيقت چنين بود:

خطاب به نفسم گفتم: اگر سخن تحقيرآميز او و قصوري كه درباره من گفته است مربوط به شخص من و نفسم باشد، خداوند از او راضي باشد كه عيوب نفسم را بيان كرده است. اگر درست گفته باشد مرا به‌سوي تربيت نفس سوق مي‌دهد و كمكي خواهد بود براي اين‌كه خود را از غرور بِرَهانم و اگر دروغ گفته باشد كمكي خواهد بود به من براي نجات از ريا، و شهرت كاذبي كه پايه و اساس رياست.

آري، من با نفسم مصالحه نكرده، چرا كه تربيتش ننموده‌ام. اگر كسي به من بگويد روي گردن يا گريبانم عقربي هست يا آن را مثلاً نشانم دهد، نبايد از او دلگير شوم، بلكه بايد از او خرسند گردم. تحقيرهاي آن فرد اگر مربوط به صفت خدمتكاري ايمان و قرآن من باشد، طبيعتاً مربوط به خود من نمي‌شود، پس او را به صاحب قرآن مي‌سپارم كه مرا به خدمت گرفته است؛ او عزيز و حكيم است، اما اگر سخن او صرفاً از نوع ناسزا گفتن و تحقير كردن و تخريب من باشد آن هم به من مربوط نمي‌شود. چون من فردي تبعيدي، در بند، غريب، دردمند و اسير هستم، مسؤوليت تصحيح آن‌چه درباره اعتبار و حيثيتم گفته شده متوجه من نيست؛ بلكه چون در اين منطقه مهمان هستم مسؤوليت بر عهده حاكمان اين روستا، بخش و استان است كه مرا زير نظر خود دارند. تحقير يك انسان مربوط به كسي مي‌شود كه در دستش اسير است، يعني به صاحبش مربوط مي‌شود، اوست كه بايد از اسيرش دفاع كند. وقتي حقيقت را فهميدم قلبم آرام گرفت. گفتم:

وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ

(غافر:٤٤)

تو گويي آن اتفاق رخ نداده است؛ آن را فراموش كردم. متأسفانه بعد از مدتي معلوم شد كه قرآن فرد مذكور را حلال نكرده است...

حكايت دوم: امسال شنيدم اتفاقي افتاده است. با اين‌كه بعد از رخداد آن اتفاق از خبرش به اجمال مطلع شده بودم، با رفتاري مواجه شدم كه گويي در آن حادثه مقصر بوده‌ام. در واقع مكاتبه و مخابره‌يي نداشتم اگر هم بود به‌ندرت مسأله‌يي ايماني را براي دوستي مي‌نوشتم. من حتي در طول چهار سال فقط يك نامه براي

برادرم نوشتم. از مراوده با ديگران، هم خودم را منع مي‌كردم و هم اهل دنيا مانع‌ام مي‌شدند. صرفاً هفته‌يي يك‌بار مي‌توانستم با يكي دو تن از دوستان ديداري داشته باشم. مهماناني هم كه به روستا مي‌آمدند ماهي يكي دو نفرشان به مدت يكي دو دقيقه براي سؤال از يك مسأله آخرتي با من ديدار مي‌كردند. در چنين غربتي، غريب و تنها و بي‌كس، در روستايي كه كار كردن براي تأمين مخارج در آن براي چون مني مناسب نبود، از ديدار با هر كس و هر چيزي منع شده بودم. با اين‌كه چهار سال پيش مسجد تخريب شده‌يي را مرمت و تعمير كرده بودم و در حالي كه مجوز وعظ و امامت جماعت در شهر خود را داشتم و با اين‌كه مدت چهار سال امامت مسجد مذكور بر عهده‌ام بود (خداوند قبول كند) در رمضاني كه گذشت موفق نشدم به مسجد بروم. غالباً نمازم را به تنهايي خوانده و از ٢٥ ثواب و خير نماز جماعت محروم مي‌ماندم.

در مورد اين دو حادثه‌يي كه برايم پيش آمد مانند همان صبر و تحملي كه دو سال پيش در برابر رفتار آن مأمور (دولت) از خود نشان دادم، صبر كردم؛ و ان‌شا‌الله آن را ادامه هم خواهم داد. با خود مي‌انديشم و مي‌گويم اگر اين اذيت‌ها و فشارها و تنگناها ـ كه توسط اهل دنيا بر من وارد مي‌شود ـ به سبب نفس معيوب و قاصرم است، حلال‌شان مي‌كنم. نفسم ممكن است به اين ترتيب خود را اصلاح كند، و اين فشارها احتمالاً كفارة الذنوب نفسم شوند. من صفاي مسافرخانه دنيا را بسيار ديده‌ام، حال اگر كمي هم شاهد جفاي آن باشم باز هم شكر خواهم كرد. اگر اهل دنيا به دليل خدمتي كه به ايمان و قرآن مي‌كنم تحت فشارم قرار مي‌دهند، اين‌جا دفاع كردن به من مربوط نمي‌شود، به عزيز جبار مربوط است. اگر مرادشان اين است كه توجه مردم را نسبت به من از بين ببرند تا شهرت كاذبي را كه بي‌اساس بوده و باعث ريا و نابود كننده اخلاص است بشكنند، رحمت بر آن‌ها باد! چرا كه در كانون توجه مردم بودن و كسب شهرت، به گمانم براي كساني چون من ضرر دارد. آن‌هايي كه با من ارتباط دارند، مي‌دانند كه خواهان احترام ديگران نيستم و از اين‌كه به من احترام بگذارند متنفرم. طوري كه پنجاه بار موجب تكدر خاطر يكي از دوستان ارزشمندم شدم كه به من بسيار احترام مي‌گذاشت.

اگر مرادشان از اين‌كه مرا تخريب كرده و نزد مردم تحقير كنند و زمين بزنند مربوط به فعاليتي‌ست كه در راه حقايق قرآني و ايماني مي‌كنم، كار بيهوده‌يي‌ست، زيرا نمي‌توان ستارگان قرآن را زير حجاب قرار داد. "كسي كه چشمانش را مي‌بندد، فقط خودش نمي‌بيند، نه اين‌كه ديگران نبينند."

نقطه چهارم

پاسخ به چند پرسش وهم آلود

اول: اهل دنيا به من مي‌گويند:"معاشت چگونه تأمين مي‌شود؟ با اين‌كه شغلي نداري هزينه‌هايت را چگونه تأمين مي‌كني؟ ما در كشورمان به افراد سست عنصري كه زندگي‌شان با سعي و تلاش ديگران تأمين مي‌شود، نيازي نداريم...!"

پاسخ: من با ميانه‌روي و بركت زندگي مي‌كنم. منت كسي جز روزي دهنده‌ام را قبول نمي‌كنم و تصميم هم گرفته‌ام هيچ‌گاه قبول نكنم. آري، كسي كه در روز با صد پارا يك لير.م. و شايد با چهل پارا زندگي خود را مي‌گذراند زير بار منت كسي نمي‌رود. دوست نداشتم در اين‌باره توضيح دهم. بيان اين مطلب با اين احتمال كه ممكن است غرور و انانيت تعبير شود برايم بسيار ناخوشايند است، ليكن چون اهل دنيا درباره‌اش بسيار سؤال مي‌كنند من هم مي‌گويم: از كودكي تاكنون از كسي پول و مال و اموالي قبول نكرده‌ام (ولو زكات بوده باشد)؛ هم‌چنين حقوق هم قبول نكرده‌ام (به استثناي يك دو سالي كه به اجبارِ دوستانم در دارالحكمةُ الاسلاميه پذيرفتم كه حقوق بگيرم)؛ نيز هيچ وقت براي معيشت دنيوي زير بار منت نرفته‌ام و اين‌ها در تمام عمرم قواعد زندگي من بوده است. هم‌شهري‌ها و كساني كه مرا مي‌شناسند اين را مي‌دانند. در پنج سال گذشته كه در تبعيد بوده‌ام، بسياري از دوستان مُصرانه خواسته‌اند هدايايي به من دهند اما قبول نكردم.

حال اگر بپرسيد:"خب پس چگونه امرار معاش مي‌كني؟" مي‌گويم:

من با بركت و اكرام الهي زندگي مي‌كنم. هر چند نفسم استحقاق هر حقارت و اهانتي را دارد اما به موجب كرامت خدمت قرآني، مظهر بركتي هستم كه در خصوص

رزق و روزي، اكرام الهي‌ست. بر اساس سرّ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ از آن‌چه حضرت حق نسبت به من احسان كرده ياد مي‌كنم و چند نمونه آن را به لحاظ شُكر معنوي بيان مي‌دارم. هر چند اين امر شكر معنوي‌ست اما مي‌ترسم كه با احساس غرور و ريا، بركت مبارك مزبور قطع شود، زيرا اظهار و افشاي افتخار آميز بركتي پنهان موجب قطع آن مي‌گردد، اما چه كنم كه مجبور به بيان آن شده‌ام.

مورد اول: در شش ماه اخير يك كيلا گندم واحد وزن، معادل ٥/٣٦ كيلو گرم .م. كه مي‌توان از آن ٣٦ گرده نان تهيه كرد براي من كافي بوده است. نان‌ها هنوز هم هست و تمام نشده؛ نمي‌دانم تا چه زمان كفايت خواهد كرد. استفاده از اين نان‌ها تا يك سال ادامه يافت.

مورد دوم: در ماه مبارك رمضان اخير فقط از دو خانه براي من غذا آوردند كه هر دو هم مرا بيمار كرد. فهميدم كه از خوردن غذاي ديگران منع شده‌ام. تنها يك خانواده بود كه در طول ماه مبارك به من رسيدگي مي‌كرد؛ صاحب آن خانه دوست صادقم عبدالله چاووش گواهي مي‌دهد كه در آن ماه سه نان و يك كيّه واحد وزن؛ يك اوكا، معادل ١٢٨٣ گرم .م. برنج براي من كفايت كرد. برنج مذكور حتي ١٥ روز بعد از ماه رمضان تمام شد.

مورد سوم: مدت سه ماه من و مهمانانم در كوه، يك كيّه كره را هر روز با نان مي‌خورديم و در اين مدت برايمان كافي بود. حتي مهمان ارجمندي به نام سليمان داشتم كه نان او و من در حال اتمام بود؛ روز چهارشنبه‌يي به او گفتم: برو نان بياور. در مسافتي دو ساعته در آن اطراف، كسي نبود كه از او نان بگيرد. گفت دوست دارم شب جمعه را با تو در اين كوهستان دعا بخوانم. من هم گفتم: بمان "تَوَكَّلْنا عَلَي الله" بعد بدون دليل و بهانه‌يي هر دو به راه افتاديم و به بلندترين نقطه تپه‌يي رفتيم. چاي و تكه‌يي قند و در كوزه مختصري آب داشتيم. گفتم:"برادر، چاي‌ آماده كن." او مشغول اين كار شد و من هم زير يك درخت قطران كه مُشرف به دره‌يي عميق بود نشستم. متأسفانه چنين انديشيدم: تكه نان كپك زده‌يي داريم كه نهايتاً براي خوراك امشب‌مان كافي‌ست. براي دو شب ديگر چه

بايد بكنيم و من به اين مهمان خوش قلب چه جوابي بايد بدهم؟ در همين فكرها بودم كه احساس كردم سرم را بر مي‌گردانند. سر برگرداندم و نان بزرگي را ديدم كه ميان شاخه‌هاي درخت قطران در مقابل ديدگان‌مان است. گفتم: "سليمان مژده! حضرت حق به ما روزي داد." نان را برداشتيم و ديديم پرندگان و حيوانات وحشي كاري با آن نداشته‌اند. يك ماهي مي‌شد كه هيچ كس بالاي آن تپه نرفته بود. نان براي دو روزِ هر دوي ما كفايت كرد. نهايتاً هنگامي كه مشغول خوردن نان بوديم و نان در حال تمام شدن، دوست صادقم در چهار ساله گذشته يعني سليمان درستكار را ديديم كه در حال بالا آمدن بود و نان در دست داشت.

مورد چهارم: پالتويي را كه بر تن دارم هفت سال پيش از كهنه فروشي خريده بودم. در طول پنج سال گذشته فقط چهار و نيم لير صرف البسه، لباس زير، پاپوش و جوراب كرده‌ام. بركت، ميانه‌روي و رحمت الهي برايم كافي بود.

موارد متعددي مانند نمونه‌هاي ذكر شده هست و بركت الهي جوانب گوناگوني دارد. مردم اين روستا بسياري از آن موارد را مي‌دانند، ليكن زينهار گمان نكنيد اين‌ها را از باب فخر و مباهات بيان مي‌كنم؛ بدانيد كه مجبور به بيان آن‌ها شدم؛ هم‌چنين تصور نكنيد كه موارد مذكور براي من مدار نيكي بوده است. اين بركت‌ها يا احساني‌ست به دوستانم كه نزد من مي‌آيند؛ يا عطايي‌ست در برابر خدمت قرآني؛ يا از منافع بابركت ميانه‌روي‌ست، يا روزيِِ چهار گربه‌يي‌ست كه پيش من‌اند و "يا رحيم يا رحيم" گويان ذاكرند؛ و به صورت بركت نازل مي‌شود و من از آن بهره‌مند مي‌گردم. آري، اگر "ميو ميوهاي" حزين‌شان را با دقت گوش كني خواهي فهميد كه "يا رحيم يا رحيم" مي‌گويند.

صحبت از گربه شد موضوع مرغ به خاطر آمد. يك مرغ دارم. زمستان، هم‌چون دستگاه توليد تخم مرغ، هر روز با فاصله‌يي كم، تخم مرغي به من مي‌داد. يك بار در يك روز دو تخم گذاشت و من متحير شدم. از دوستانم پرسيدم آيا چنين چيزي متداول است؟ گفتند: ممكن است احسان الهي باشد.

همين مرغ جوجه كوچكي داشت كه در تابستان به دنيا آمده بود. ابتداي ماه رمضان شروع به تخم گذاشتن نمود و اين وضع تا چهل روز ادامه پيدا كرد. براي

من و كساني كه به من خدمت مي‌كنند شكي باقي نماند كه واقع شدن اين وضع در زمستان و در ماه رمضان و با كوچكي جثه حيوان، اكرامي الهي‌ست. نيز وقتي تخم گذاشتن مادرش قطع شد او بلافاصله شروع كرد و مرا بي‌تخم مرغ نگذاشت.

سؤال وهم آلود دوم: اهل دنيا مي‌گويند چگونه مي‌توانيم مطمئن شويم كه با دنياي ما كاري نخواهي داشت؟ اگر آزاد بگذاريمت در امور دنيايي ما دخالت مي‌كني. از كجا بدانيم كه حيله نمي‌كني؟ چگونه بدانيم حيله و مكر نمي‌كني تا خود را تارك دنيا وانمود كرده و در ظاهر كاري به اموال مردم نداشته اما در خفا دارايي آن‌ها را مي‌گيري؟

پاسخ: وضعيت من در دادگاه حكومت نظامي و پيش از دوره آزادي، كه براي بسياري معلوم و مشخص است، و دفاعياتي كه تحت عنوان "شهادت‌نامه دو مكتب مصيبت" در دادگاه نظامي داشتم به يقين نشان مي‌دهند كه زندگي‌ام نه تنها عاري از حيله‌گري بوده بلكه حتي به كم‌ترين مكري نيز فكر نكرده‌ام. اگر حيله‌يي در كار بود در اين پنج سال مي‌بايست با تملق به شما مراجعه مي‌كردم. فرد حيله‌گر (با مكر و فريب) كاري مي‌كند ديگران او را دوست بدارند نه اين‌كه از ديگران فاصله بگيرد. او همواره در مسير اغفال و فريب ديگران مي‌كوشد؛ در حالي كه من در برابر مهم‌ترين حمله‌ها و انتقادهايي كه به من مي‌شد دچار ذلت و حقارت نشدم. گفتم "تَوَكَّلْتُ عَلَي الله‌" و به اهل دنيا پشت كردم.

هم‌چنين كسي كه آخرت را قبول داشته و پي به حقيقت دنيا برده باشد، در صورت خردمند بودن، پشيمان نشده و دوباره سرگرم امور دنيوي نمي‌شود. آدمي تنها و بي‌كس، بعد از پنجاه سال، زندگي جاويدش را فداي زيبايي يكي دو ساله دنيا و فريب‌كاري آن نمي‌كند. چنين آدمي زيرك نيست مجنوني ابله است. ديوانه‌يي ابله چه مي‌تواند بكند كه ديگران به او بپردازند.

اما شُبهه‌ي "در ظاهر تارك دنيا و در باطن طالب آن بودن"؛ در اين‌باره بايد بگويم بر اساس سرّ آيه‌ي

وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ

(يوسف: ٥٣)

من نفسم را تبرئه نمي‌كنم؛ نفس خواهان هر بدي‌‌ست، ليكن در اين دنياي فاني و در اين مسافرخانه موقتي، در زمان پيري، و طي عمري كوتاه، از دست دادن زندگي و سعادت

ابدي و دائمي به بهاي لذتي اندك كار عاقلان نيست، و چون خردمندان و صاحبان ادراك، در آن نفعي نمي‌بينند نفس اماره‌ام خواه ناخواه به پيروي از عقل پرداخته است.

سؤال وهم آلود سوم: اهل دنيا مي‌پرسند تو ما را دوست داري؟ اصلاً ما را قبول داري؟ اگر دوست‌مان داري چرا قهر مي‌كني و با ما اختلاط نمي‌كني؟ اگر هم دوست‌مان نداري و قبول‌مان نداري پس معارض و دشمن ما هستي و ما دشمن را زير پا له مي‌كنيم.

پاسخ: من نه تنها شما، بلكه دنيايتان را اگر دوست مي‌داشتم، دست از آن نمي‌كشيدم. نه شما را مي‌پسندم نه دنيايتان را، اما كاري به كارتان ندارم، زيرا من هدف ديگري دارم چيزهاي ديگري قلبم را تسخير كرده‌اند و جايي براي فكر كردن به امور دنيوي باقي نگذاشته‌اند. وظيفه شما نگاه كردن به دست‌هاست نه قلب‌ها؛ چرا كه در فكر آسايش و آرامش‌تان هستيد. وقتي دست دخالتي در كار ندارد چه حقي داريد با عدم شايستگي بگوييد "از عمق دل بايد ما را دوست داشته باشد." و در كار قلب دخالت كنيد؟ من در اين زمستان تمناي آمدن بهار را دارم، دوست دارم بهار بشود، اما قادر به انجام كاري در اين‌باره نيستم؛ از دستم كاري ساخته نيست؛ به همين ترتيب علاقمندم اوضاع جهان اصلاح شود دعا مي‌كنم و خواهان اصلاح اهل دنيا هستم، اما كاري نمي‌توانم بكنم؛ از عهده‌ام خارج است. در عمل نمي‌توانم كاري كنم، زيرا نه وظيفه من است كاري كنم و نه قدرتش را دارم...

سؤال شك برانگيز چهارم: اهل دنيا مي‌گويند بلاهايي ديده‌ايم كه ديگر به هيچ‌كس اطمينان نداريم. چگونه مي‌توانيم به تو اعتماد كنيم كه اگر فرصت يافتي در امورمان دخالت نخواهي كرد؟

پاسخ: نقطه‌هاي بيان شده‌ي پيشين به شما اطمينان مي‌دهد؛ با اين حال بايد بگويم من وقتي در شهر خود و در ميان طلبه‌ها و خويشانم بودم، در بين كساني كه به سخنانم گوش مي‌دادند و در زماني كه حوادث هيجان انگيزي رخ مي‌داد، در امور دنياي شما دخالتي نكردم، اينك چگونه ممكن است كسي كه در غربت به‌سر مي‌برد، تنها و غريب و بي‌كس و ضعيف و ناتوان است و با تمام توان متوجه آخرت مي‌باشد و از اختلاط با ديگران، و مخابره، منع شده؛ و صرفاً دورا دور برخي از

آخرت انديشان را به سبب ايمان و آخرت دوست خود برگزيده و بقيه را بيگانه مي‌بيند و ديگران نيز به او چون بيگانه مي‌نگرند. در مسايل دنياي بي‌ثمر و خطرناك شما دخالتي كند؟ اگر چنين كند بايد ديوانه باشد...

نقطه پنجم

شامل پنج مسأله‌ي مختصر به شرح زير است:

مسأله اول:

اهل دنيا به من مي‌گويند "چرا طبق اصول مدنيت‌مان، طرز زندگاني و نحوه لباس پوشيدن ما رفتار نمي‌كني؟ لابد دشمن ما هستي؟"

من هم مي‌گويم: آقايان! شما مرا از حقوق مدني محروم نموده و به شكل ظالمانه‌يي پنج سال است به اقامت در روستايي مجبور كرده و از هر گونه ارتباط و خبر رساني منع‌ام نموده‌ايد. اينك به چه حقي عمل به اصول تمدن‌تان را به من پيشنهاد مي‌كنيد؟ تبعيدي‌هاي ديگر را در شهرها كنار دوستان و خويشاوندان‌شان قرار مي‌دهيد، به آن‌ها مجوز داده ولي مرا بي‌دليل و علتي محكوم به تنها بودن كرده و جز يكي دو نفر، از ديدار با هم‌شهري‌هايم منع مي‌كنيد. ظاهراً مرا جزو افراد ملت و رعيت نمي‌دانيد. چگونه به من پيشنهاد مي‌كنيد به قوانين مدنيت شما عمل كنم؟ دنيا را براي من زندان كرده‌ايد. به كسي كه در زندان است چنين چيزهايي پيشنهاد نمي‌كنند. شما درِ دنيا را به روي من بستيد و من درِ آخرت را زدم؛ رحمت الهي آن را گشود. چگونه مي‌توان به كسي كه در آستانه آخرت است، عمل به اصول و عرف و عاداتِ در هم بر هم دنيا را پيشنهاد كرد؟ هر گاه مرا رها كرده و به شهرم بازگردانديد مي‌توانيد عمل به اصول‌تان را از من بخواهيد.

مسأله دوم:

اهل دنيا مي‌گويند ما اداره‌يي رسمي داريم كه احكام ديني و حقايق اسلامي را به ما تعليم مي‌دهد. تو با چه صلاحيتي كتاب ديني منتشر مي‌كني؟ تو تا وقتي محكوم به تبعيد هستي حق دخالت در اين كارها را نداري.

پاسخ:

اولاً حق و حقيقت به انحصار در نمي‌آيد. ايمان و قرآن را چگونه مي‌توان به انحصار در آورد؟ شما اصول و قوانين دنياي‌تان را مي‌توانيد به انحصار خود در آوريد، اما به حقايق ايماني و موضوعات اساسي قرآن نمي‌توان شكل رسمي داد و آن را مانند معاملات دنيوي در مقابل دستمزد به انجام رساند؛ اين‌ها اسراري‌ست كه موهبت الهي مي‌باشد و با نيتي خالص و با كناره گيري از دنيا و لذات نفساني چنين فيض‌هايي نصيب آدمي مي‌گردد؛ در ضمن همان اداره رسمي شما، وقتي در شهر خودم بودم مرا به عنوان واعظ پذيرفت و در سمت مشخصي تعيين كرد. من مسؤوليت وعظ را پذيرفتم ولي حقوقش را قبول نكردم. مجوزش را دارم. با مجوز پرداختن به وعظ و امامت جماعت، در هر جايي مي‌توانم اين كارها را بكنم؛ چرا كه تبعيد من ظالمانه بوده است؛ مادام كه تبعيديان به خانه و كاشانه خود برگشتند، اعتبار مجوزهاي قبلي من نيز پا برجاست.

ثانياً: حقايق ايماني را كه نوشته‌ام مستقيماً خطاب به نفسم بوده است. اين‌طور نيست كه همه را دعوت كنم. كساني كه روح‌هاي نيازمند و دل‌هاي مريضي دارند در جستجوي آن علاج قرآني بر مي‌آيند و آن را مي‌يابند. براي امرار معاشم فقط يكي از رساله‌هايم درباره حشر را پيش از مطرح شدن حروف جديد الفبا منتشر نمودم. استاندار بي‌انصافِ سابق با اين‌كه تحقيق و بررسي زيادي كرد، اما چون موردي براي اعتراض و انتقاد نيافت در اين مورد هم نتوانست كاري كند.

مسأله سوم:

برخي از دوستان، به دليل نگاه مشكوك اهل دنيا به من، از من دوري كرده، و حتي انتقاد مي‌كنند تا مورد پسند آنها واقع شوند؛ در حالي كه اهل دنياي مكار، تبري و اجتناب آن‌ها را از من نه به عنوان صداقت در برابر اهل دنيا، كه نوعي ريا و بي‌وجداني مي‌بينند و به دوستان مذكور با نظر بد مي‌نگرد.

من هم مي‌گويم: اي دوستان آخرتي‌ام! از خدمت‌هاي قرآني من روي بر نگردانيد و نگريزيد، زيرا ان شاء الله از من ضرري متوجه شما نخواهد بود. اگر به فرض مصيبتي پيش آيد يا به من ظلم كنند شما نمي‌توانيد با تبرّي از من خود را

نجات دهيد... در چنان وضعيتي بيش‌تر شايسته مصيبت و سيلي خوردن خواهيد بود. اصلاً مگر چه شده است كه گرفتار اوهام مي‌شويد؟

مسأله چهارم:

در اين دوره تبعيد مي‌بينم برخي از انسان‌هاي رياكار كه گرفتار باتلاق سياست شده‌اند، با طرفداري از ديگران به عنوان رقيب به من نگاه مي‌كنند؛ طوري كه گمان مي‌كني من هم مانند آن‌ها به امور دنيايي علاقمندم.

آقايان! من به جريان ايمان تعلق دارم. در مقابلم نيز مسأله بي‌ايماني قرار دارد و با امور ديگر هم هيچ ارتباطي ندارم. برخي از كساني كه در برابر دست مزد كار مي‌كنند شايد خود را تا حدودي معذور بدانند، اما اين‌كه كسي بي‌جيره و مواجب، به نام حميّت پرستي در مقابل من طرفدارانه و رقيبانه رفتار كند و آزارم دهد، خطا و اشتباه بسيار زشتي‌ست.

زيرا چنان كه قبلاً ثابت كردم من با سياست دنيا هيچ ارتباطي ندارم و تمام وقت و زندگي‌ام را به حقايق ايماني و قرآني اختصاص داده و وقف كرده‌ام. حال كه چنين است كساني كه مرا آزار مي‌دهند و چون رقيبي اذيتم مي‌كنند بايد فكر كنند و بينديشند كه رفتارشان مقابله با ايمان، تحت نام زندقه و بي‌ايماني‌ست.

مسأله پنجم:

مادام كه دنيا فاني‌ست؛

مادام كه عمر انسان نيز كوتاه است؛

مادام كه مسؤوليت‌هاي به غايت لازم فراوان‌اند؛

مادام كه حيات ابدي در همين‌جا كسب خواهد شد؛

و مادام كه عالم بي‌‌صاحب نيست؛

و مادام كه مسافرخانه دنيا مُدبّري به غايت حكيم و كريم دارد؛

مادام كه نه نيكي بي‌‌پاسخ مي‌ماند و نه بدي؛

نيز مادام كه بر اساس سرّ لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا (بقره:٢٨٦) تكليف فراتر از توان وجود ندارد؛

و مادام كه راه بي‌ضرر و زيان بر راه پر خطر ترجيح دارد.

و مادام كه دوستي‌ها ‌و رتبه‌هاي ‌دنيوي تا دروازه قبر معتبر است.

البته و بي‌‌ترديد سعادتمندترين فرد كسي‌ست كه آخرت را براي دنيا فراموش نكرده، و آن را فداي دنيا نكند، حيات ابدي را به‌‌خاطر حيات دنيوي خراب ننمايد، عمر خويش را با پرداختن به چيزهاي بي‌‌معنا تلف نكند، خود را مسافر بداند و طبق اوامر صاحب مسافرخانه حركت كند، به سلامت دروازه قبر را گشوده و وارد سعادت ابدي گردد.

براي همين "مادام‌هاست كه به ظلم‌ها و اذيت‌هايي كه به من مي‌شود توجه نكرده و اهميتي نمي‌دهم. معتقدم ارزش ناراحت شدن را ندارند، لذا به دنيا نمي‌پردازم".

* * *

ضميمه مكتوب شانزدهم

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

اهل دنيا بي‌دليل درباره فرد ناتوان و غريبي چون من دچار توهم شده و خيال مي‌كنند قدرت هزاران نفر را دارم؛ لذا زير قيد و بند فراواني قرارم داده‌اند. اجازه ندادند يكي دو شب در كوهي در "بارلا" و "بدره" ـ كه يكي از محلات بارلاست ـ بمانم. شنيدم مي‌گويند:"سعيد به اندازه ٥٠ هزار نفر قدرت دارد؛ اين است كه آزادش نمي‌كنيم."

من هم مي‌گويم: اي اهل دنياي بدبخت! با اين‌كه با تمام توان براي دنيا كار مي‌كنيد چرا سر از كار دنيا در نمي‌آوريد؟ و چون ديوانگان حكم مي‌كنيد. اگر ترس شما از شخص من است رها كنيد اين ٥٠ هزار نفر را، حتي يك نفر هم مي‌تواند كارهايي پنجاه بار بيش‌تر از من انجام دهد، يعني مي‌تواند مقابل درِ اتاقم بايستد و بگويد: نمي‌تواني بيرون بيايي.

اگر از مسلك من و تبليغي كه براي قرآن مي‌كنم يا از نيروي معنوي ايمان واهمه داريد، بدانيد كه اشتباه مي‌كنيد، به اعتبار مسلك، نه ٥٠ هزار نفر كه قدرت ٥٠ ميليون نفر را دارم، زيرا با تكيه بر قدرت قرآن با وجود بي‌ديناني چون شما، همه اروپا را هم به مبارزه مي‌خوانم. با تمام انوار ايماني كه منتشر كرده‌ام قلعه‌هاي محكم آنان را كه فنون مثبت و طبيعت مي‌نامند نابود كرده‌ام. بزرگ‌ترين فيلسوفان بي‌دين آن‌ها را در مرتبه‌يي پايين‌تر از حيوان قرار داده‌ام. اگر همه اروپاييان به اضافه بي‌دينان شما جمع شوند به توفيق الهي نمي‌توانند مرا از يكي از مسايل مسلكم منصرف كنند و ان شاء الله نخواهند توانست مغلوبم كنند...!

مادام كه چنين است من در دنياي شما دخالتي نمي‌كنم شما هم با آخرت من كاري نداشته باشيد، كه اگر هم داشته باشيد بيهوده است، زيرا:

تقدير الهي با قدرت بازو تغيير نمي‌كند

شمعي را كه مولا روشن كند با فوت كردن خاموش نمي‌شود.

اهل دنيا درباره من به شكلي استثنايي دچار توهم شده و در هراس به‌سر مي‌برند. به خيال پردازي درباره چيزهايي مي‌پردازند كه در من وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد جرم سياسي نيست و نمي‌تواند موجب اتهام گردد؛ در نتيجه دچار توهم شده‌اند، چيزهايي مانند شيخ بودن، بزرگ قوم بودن، داشتن خاندان عريض و طويل و عشيره، بانفوذ بودن، داشتن پيروان فراوان، ديدار كردن با هم‌شهري‌ها، علاقمند بودن به اوضاع و احوال دنيا، وارد سياست شدن، حتي مخالف دولت بودن. زماني كه درباره عفو كساني كه در زندان يا بيرون زندان هستند مذاكره مي‌كنند، كساني كه به قول خودشان قابل عفو نيستند، مرا از همه چيز منع مي‌كنند. فردي فاني و بد، سخني زيبا و باقي دارد، مي‌گويد:

ظلم اگر توپ و گلوله و قلعه دارد

حق هم بازويي دارد كه خم نمي‌شود و چهره‌يي كه بر نمي‌گردد

من هم مي‌گويم:

اگر اهل دنيا حُكم و شوكت و قدرت دارد

به فضل قرآن خادمش نيز

علم يقيني دارد و كلامي كه سكوت بردار نيست

و قلبي دارد كه خطا نمي‌كند و نوري دارد كه خاموش نمي‌گردد.

بسياري از دوستان و فرماندهي كه مراقب من بود پرسيدند چرا براي دريافت اجازه نامه مراجعه نمي‌كني؟ چرا درخواستي به مقامات دولتي ارائه نمي‌دهي؟

پاسخ: به هشت دليل زير مراجعه نمي‌كنم و نمي‌توانم بكنم:

دليل اول: من در كار اهل دنيا دخالتي نكرده‌ام كه محكوم آن‌ها شوم، و به آن‌ها مراجعه كنم. من محكوم تقدير الهي‌ام و در برابر خداوند كوتاهي‌هايي دارم، لذا به او مراجعه مي‌كنم.

دليل دوم: من به يقين باور كردم و دانستم كه اين دنيا مسافرخانه‌يي‌ست كه خيلي زود تغيير وضع مي‌دهد، لذا نمي‌توان آن را وطن حقيقي دانست؛ همه جا مانند هم است؛ مادام كه در وطن خود باقي نخواهم ماند كوشش بيهوده براي رفتن به زادگاهم فايده‌يي ندارد. حال كه همه جا مسافرخانه است اگر رحمت صاحب اين مسافرخانه يار گردد همه يار و همه‌جا خوش آيند خواهند بود؛ در غير اين صورت هر جا ناخوش‌آيند و هر كس دشمن است.

دليل سوم: كار مراجعه (و درخواست دادن) در دايره قانون انجام مي‌شود؛ در حالي كه رفتاري كه در شش سال گذشته با من شده سليقه‌يي و خلاف قانون بوده است. طبق قانون تبعيدي‌ها با من برخورد نشد، به نحوي با من رفتار كردند كه همواره از حقوق مدني و حتي انساني محروم بوده‌ام. مراجعه به نام قانون نزد اينان كه رفتارهاي خلاف قانون دارند بي‌معناست.

دليل چهارم: مدير اين‌جا امسال به نمايندگي من مراجعه‌يي كرد تا براي تغيير آب و هوا چند روزي را به قريه بدره بروم ـ كه در حكم يكي از محله‌هاي بارلا است ـ اجازه ندادند. چگونه مي‌توان نزد كساني مراجعه كرد كه به نيازهاي چنين كوچكي پاسخ رد مي‌دهند؟ چنين مراجعه‌يي، خوارشدني بي‌فايده در عين ذلت است.

دليل پنجم: طلب حق از كساني كه ناحق را حق جلوه مي‌دهند و مراجعه به آن‌ها ناحقي‌ست، ناديده گرفتن حرمت حق است. من خواهان چنين ظلمي نيستم و نمي‌خواهم چنين بي‌احترامي به حق كنم. والسلام.

دليل ششم: فشاري كه اهل دنيا به من مي‌آورند به دليل مسايل سياسي نيست، چون آن‌ها هم مي‌دانند كه من در سياست دخالت نمي‌كنم و از آن گريزانم. آن‌ها دانسته يا نادانسته به حساب زندقه و به دليل فعاليت‌هاي ديني مرا آزار مي‌دهند، لذا مراجعه به آن‌ها به معناي اظهار ندامت از دينداري و ستايش مكتب زندقه خواهد بود.

من اگر به آن‌ها مراجعه كنم و دست به دامان آن‌ها شوم تقدير عادلانه الهي مرا به دست ظالمانه آن‌ها تعذيب خواهد كرد، زيرا آن‌ها به دليل مناسبات ديني

مرا تحت فشار قرار مي‌دهند و تقدير نيز به دليل نقصان‌هايم در ديانت و اخلاص و به دليل رياكاري‌هايي كه در برابر اهل دنيا دارم گه گاه تحت فشار قرار مي‌دهد؛ بنابراين فعلاً از فشارهاي مذكور خلاصي ندارم. اگر به اهل دنيا مراجعه كنم تقدير خواهد گفت:"اي رياكار! جزاي اين مراجعه را ببين!" و اگر مراجعه نكنم اهل دنيا خواهند گفت:"ما را به رسميت نمي‌شناسي، پس بمان زير اين فشار!"

دليل هفتم: مشخص است وظيفه يك مأمور (دولت) اين است كه مانع اشخاصي گردد كه به اجتماع ضرر مي‌زنند و در عين حال بايد به كساني كه براي جامعه مفيدند كمك كند. اما مأموري كه من تحت نظارتش بودم وقتي به سراغم آمد كه در حال توضيح ذوق لطيفي از ايمان موجود در "لا اله الا الله "براي مهمان سالمندي بودم كه پايش لب گور بود. با اين‌كه مدت زمان زيادي نزد من نيامده بود طوري رفتار كرد كه گويي در حال ارتكاب جرم مشهودي هستم و كار قبيحي انجام مي‌دهم. مهمان بيچاره‌يي را كه با اخلاص در حال شنيدن مطالب بود از شنيدن ادامه مطلب محروم كرد و موجب عصبانيت من شد. در آن‌جا كسان ديگري هم بودند، اما او به آن‌ها اهميتي نداد. وقتي هم شروع به بي‌ادبي كردند و رفتاري نمودند كه براي زندگي اجتماعي در روستا چون زهر است، متوجه آن‌ها شد و از آن‌ها تقدير كرد. اين هم روشن است كه زنداني اگر مرتكب صد جنايت هم شده باشد؛ فرقي نمي‌كند مراقب زندان سرباز باشد يا افسر، هر موقع كه بخواهد مي‌تواند او را ببيند. اما يك سال است دو فرد مهم كه هم مديرند و هم توسط دولت ملي مأمور نظارت شده‌اند با اين‌كه بارها از كنار اتاق من عبور كرده‌اند نه كم‌ترين ديداري با من داشته‌اند و نه حالم را پرسيده‌اند. من ابتدا گمان كردم به دليل عداوت‌شان است كه به من نزديك نمي‌شوند، اما بعدها معلوم شد به علت تصورات نادرست‌شان بوده است؛ طوري از من مي‌گريختند كه گويي مي‌خواهم آن‌ها را ببلعم. اگر حكومتي را كه مأموران و كارگزارانش چنين‌اند، مرجعي رسمي بدانيم و به آن مراجعه كنيم كار غير عقلايي كرده و ذلتي بيهوده را كشيده‌ايم. اگر سعيد قديمي بود هم چون عنتره مي‌سرود:

شاعر مشهور عرب در قرن هفتم .م.

مَاءُ الْحَيَاةِ بِذِلَّةٍ كَجَهَنَّمَ وَ جَهَنَّمُ بِالْعِزِّ اَفْخَرُ مَنْزِلِى

آب حياتي كه با ذلت حاصل شود مانند جهنم است؛ و جهنمي كه با عزت به‌دست آيد منزل پر افتخار من است. ديوان عنتره .م.

اما در حال حاضر خبري از سعيد قديمي نيست و سعيد جديد نيز سخن گفتن با اهل دنيا را بي‌معنا مي‌داند، او مي‌گويد:"دنيا بر سرشان خراب شود! بگذار هر چه مي‌خواهند انجام دهند! در محكمه كبرا با آن‌ها محاكمه خواهيم شد." و سكوت مي‌كند.

هشتمين دليل عدم مراجعتم (به مقامات دولتي): براساس اين قاعده كه "نتيجه محبت نامشروع، عداوتي بي‌رحمانه است." قَدَر الهي ـ كه عادل است ـ مرا به سبب تمايل به اهل دنيا كه شايستگي ندارند، با دستان ظالم‌شان عذاب مي‌دهد. من نيز كه خود را مستحق اين عذاب مي‌دانم سكوت مي‌كنم، زيرا در جنگ جهاني به عنوان فرمانده داوطلب هنگ دو سال تلاش كردم و جنگيدم. به‌واسطه تقديرهاي فرمانده ارتش و "انور پاشا"، دوستان و طلاب ارزشمند خود را فدا كردم. زخمي شدم و به اسارت در آمدم.

بعد از اسارت با نگارش آثاري چون "خطوات سته" خود را به خطر انداختم و در زماني كه انگليس‌ها بر استانبول مسلط بودند بر سرشان كوبيدم. در واقع به كساني كه اينك بي‌سبب و توأم با شكنجه مرا به اسارت در آورده‌اند كمك كردم.

اينك آن‌ها نيز پاداش ياري مذكور را چنين مي‌دهند. آزار و فشاري را كه در طول سه سال اسارت در روسيه متحمل شدم دوستانم در اين‌جا در سه ماه چشاندند. روس‌ها به من به چشم كُرد بي‌رحمي نگاه مي‌كردند كه فرمانده داوطلب هنگ است و قزاق‌ها و اسيران را از دم تيغ مي‌گذراند؛ با اين‌حال آن‌ها مرا از درس دادن منع نكردند. به بيش‌تر از ٩٠ نفر افسري كه اسير شده و دوستم بودند درس مي‌دادم. يك بار فرمانده روس آمد و درس‌هايم را شنيد. چون تركي نمي‌دانست گمان كرد درس سياسي مي‌دهم. آن يك‌بار از درس دادن منع‌ام كرد. باز اجازه داد. در همان اردوگاه اطاقي را مسجد كرديم، و من امامت جماعت را نيز بر عهده

داشتم. به هيچ وجه مداخله‌يي نكردند؛ از گفتگو و مراوده با ديگران منع‌ام نكرده و مانع مكاتبه‌ام با ديگران نشدند.

اما اين دوستان كه هم‌وطن و هم‌كيش من هستند، كساني كه براي منافع ايماني آن‌ها كوشيده‌ام، بي‌هيچ سببي و با اين‌كه مي‌دانند ارتباطم را با دنيا و سياست قطع كرده‌ام، شش سال تحت اسارتي درد‌آور قرارم داده و از مراوده با ديگران منع‌ام كردند. با اين‌كه مجوز دارم از درس دادنم، حتي از تدريس خصوصي در اتاقم جلوگيري كردند و مانع مكاتبه‌ام با ديگران شدند. با وجود اين‌كه مجوز داشتم مانع ورودم به مسجدي شدند كه خودم آن را بازسازي كرده و چهار سال امام جماعتش بودم. هنوز هم براي اين‌كه از ثواب نماز جماعت محرومم كنند اجازه نمي‌دهند امامت جمع هميشگي، مخصوصاً سه نفر از دوستان آخرتي‌ام را بر عهده داشته باشم. اگر كسي برخلاف ميلم از من تعريفي كند مأموري كه مسؤوليت نظارت مرا دارد بر اثر حسادت عصباني مي‌شود و براي از بين بردن نفوذم تدابير ظالمانه‌يي اتخاذ كرده، و براي جلب توجه رؤسايش اذيتم مي‌كند.

آدمي كه در چنين وضعي به‌سر مي‌برد جز حضرت حق به چه كسي مي‌تواند مراجعه كند؟ قاضي اگر خود، شاكي باشد قطعاً نمي‌توان شكايت را نزد او برد. حالا شما بگوييد در چنين اوضاعي چه بايد كرد؟ شما هر چه مي‌خواهيد بگوييد، اما من مي‌گويم: بين اين دوستان منافقان زيادي وجود دارد. منافق بدتر از كافر است. لذا كاري را كه روس‌ها با من نكردند اين‌ها مي‌كنند...

اي بدبخت‌ها! مگر من به شما چه كردم و چه مي‌كنم؟ من خادم نجات ايمان و سعادت ابدي شما هستم! معلوم مي‌شود خـدمتم خالصـانه نبوده كه چنين عكس العمل‌هايي نتيجه مي‌دهد. شما در مقابل خدمات من، مدام و در هر فرصتي آزارم مي‌دهيد. قطعاً در محكمه كبرا هم‌ديگر را خواهيم ديد.

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب هفدهم

(ضميمه لمعه بيست و پنجم)

سوگنامه فرزند

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

برادر آخرتي عزيزم حافظ خالد افندي!

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ ٭ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ

(بقره: ١٥٥ ـ١٥٦)

برادرم! درگذشت فرزندت مرا متأثر كرد. اما اَلْحُكْمُ لِلّه، "راضي بودن به قضاي الهي و تسليم بودن در برابر تقدير" از شعاير اسلام است. خداوند به شما صبر جميل دهاد! و آن مرحوم را نيز ذخيره آخرت و شفيع شما كناد! "پنج نقطه" را كه مژده‌يي عالي‌ست و موجب تسلاي حقيقي‌تان خواهد شد براي شما و مؤمنان اهل تقوايي چون شما، بيان مي‌كنيم:

نقطه اول: سرّ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ كه در قرآن حكيم آمده، چنين است: آن دسته از فرزندان مؤمنين كه پيش از رسيدن به سن بلوغ از دنيا مي‌روند در بهشت به صورت ابدي، دوست داشتني و شايسته محيط بهشت همواره كودك خواهند ماند. آن‌ها بعد از اين‌كه والدين‌شان نيز وارد بهشت شدند در آغوش آن‌ها موجب سرور و شادماني جاويدان‌شان مي‌شوند؛ و به اين ترتيب لطيف‌ترين ذوق را كه دوست داشتن و نوازش فرزند است براي والدين‌شان تأمين خواهند كرد؛ همه‌ي چيزهاي لذت بخش در بهشت موجود است؛ اما برخي مي‌گويند از آن‌جا كه بهشت محل توالد و تناسل نيست پس دوست داشتن و نوازش كردن فرزند نيز در بهشت مطرح نخواهد بود؛ اين نظر منطبق بر حقيقت نيست.

قرآن با همين آيه كريمه‌ي وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ به دوست داشتن و نوازش فرزند، آن هم به صورتي دل‌نشين، بي‌هيچ دردي و طي ميليون‌ها سال، كه مدار سعادت اهل ايمان است اشاره مي‌كند، مژده مي‌دهد و آن را جايگزين يك فاصله زماني كوتاه ده ساله مي‌داند كه والدين فرزند خود را آميخته با غم و غصه دوست مي‌داشته و نوازش مي‌كرده‌اند.

نقطه دوم: زماني يك نفر در زندان بود. يكي از فرزندان دوست داشتني‌اش را نزد او به زندان فرستادند. زنداني بيچاره، هم متحمل درد خود بود و هم از آن‌جا كه نمي‌توانست راحتي فرزندش را تأمين كند با ديدن مشقات او متألم مي‌شد. حاكم دل رحم مردي را به سراغ او مي‌فرستد؛ به او مي‌گويد: "گرچه اين كودك فرزند توست، اما رعيت من و يكي از افراد ملت من است، در نظر دارم در قصري زيبا به او رسيدگي كنم."

مرد مي‌گريد و ناله كنان مي‌گويد: "فرزندم مايه‌ي آرامش من است؛ او را نخواهم داد."

دوستانش به او مي‌گويند: "تأثر تو معنايي ندارد"، اگر نگران فرزندت هستي خب قرار است به جاي اين زندان آلوده و كثيف و پر دردسر به قصري دل‌باز و پر از رفاه و آسايش برود. تو اگر براي نفس خويش متأثري و در پي منافع خود هستي در صورت ماندن فرزندت در اين‌جا، موقتاً منافعي شبهه‌ناك حاصل خواهي

نمود و جز آن، تحمل كردن درد و فشار به دليل مشقات فرزند هم هست، اما اگر او برود براي تو هزار منفعت خواهد داشت، زيرا سبب جلب مرحمت پادشاه شده و مي‌تواند شفيع تو شود. پادشاه ميل به برقراري ملاقاتي بين او و تو خواهد كرد، بي‌ترديد براي اين كار او را به زندان نمي‌فرستد، بلكه تو را از زندان بيرون برده و ترتيب ديدار تو را در قصر با فرزندت خواهد داد، البته به اين شرط كه به پادشاه اعتماد داشته باشي و از او اطاعت كني...

حال برادر عزيزم! طبق همين مثال، زماني كه فرزندِ مؤمناني چون تو از دنيا مي‌روند بايد چنين انديشيد: اين فرزند بي‌گناه است. خالق او نيز رحيم و كريم است و او را به جاي تربيت و مهرباني ناقص من تحت عنايت و رحمت به غايت كامل خود قرار داد. او را از زندان دردناك و مصيبت‌بار و پر مشقت دنيا بيرون برد و به جنت الفردوس خود فرستاد. خوشا به حال آن فرزند! او اگر در اين دنيا مي‌ماند چه كسي مي‌داند چه حال و روزي مي‌داشت؟ لذا من براي او دل نمي‌سوزانم؛ او را سعادتمند مي‌دانم.

اما در خصوص نفعي كه عايد نفس من كرد: من براي خود نيز دل نمي‌سوزانم و احساس تأثر دردمندانه نمي‌كنم، زيرا اگر او در دنيا مي‌ماند طي ده سالِ گذرا، برايم محبتي آميخته با درد تأمين مي‌كرد؛ اگر صالح مي‌شد و در كار دنيا مقتدر مي‌بود احتمالاً ياور من مي‌شد، اما او با وفاتش اينك در بهشت طي ده ميليون سال براي من مدار محبت به فرزند مي‌شود و به عنوان شفيع، وسيله سعادت ابدي‌ام خواهد بود. بي‌شك كسي كه منفعتي مشكوك و معجَّل1 را از دست بدهد و هزار منفعت قطعي و مؤجَّل2 را به دست آورد دچار تأثر عميق نمي‌شود و مأيوسانه فرياد بر نمي‌كشد.

نقطه سوم: فرزندي كه از دنيا رفته است مخلوق و مملوك و عبد خالقي رحيم بود، با تمام وجود آفريده او و متعلق به خالق بود و براي والدينش چون يك دوست بود. او را به‌طور موقت تحت نظارت پدر و مادر گذاشته و آن‌ها را خدمتكار

وي قرار داده بودند. (خداوند) در برابر خدمت والدين به عنوان اجرتي مُعجَّل، شفقتي لذت‌بخش عايدشان كرده است. اينك اگر خالق رحيمي كه صاحب نهصد و نود و نه سهم از هزار سهم اوست به اقتضاي رحمت و حكمت، فرزند مذكور را از تو بگيرد و به خدمت‌ات خاتمه دهد شكي نيست كه غم و غصه‌ي مأيوسانه و فرياد كشيدني كه معني آن گلايه صاحب يك سهم صوري از صاحب هزار سهم حقيقي‌ست، برازنده اهل ايمان نمي‌باشد و از رفتارهاي اهل غفلت و ضلالت است.

نقطه چهارم: دنيا اگر جاودانه بود و انسان نيز براي هميشه در دنيا مي‌ماند و فراق هميشگي بود متأثر شدن‌هاي دردناك و تألمات مأيوسانه معنايي داشت، اما مادام كه دنيا يك مسافرخانه است؛ فرزندي كه از دنيا رفت به هر كجا كه رفته باشد شما و ما هم به همان‌جا خواهيم رفت؛ مادام كه اين وفات صرفاً مخصوص او نيست، و راهي‌ست براي عبور عموم؛ و مفارقت نيز هميشگي نيست پس در آينده، در برزخ و در بهشت ديدار صورت خواهد گرفت. لذا بايد گفت: أَلْحُكْمُ لِلْهِ؛ او داد و او گرفت. الْحَمْدُ للّهِ عَلَي كَلّ حَال بايد صبورانه شُكر نمود.

نقطه پنجم: شفقت كه لطيف‌ترين، زيباترين، دل‌نشين‌ترين، و شيرين‌ترين جلوه رحمت الهي مي‌باشد اكسيري نوراني‌ست. بُرنده‌تر از عشق بوده، و وسيله‌يي براي وصل سريع به حضرت حق است؛ هم‌چنان كه عشق مجازي يا عشق دنيوي با مشكلات فراواني تبديل به عشق حقيقي مي‌شود، و حضرت حق را مي‌يابد؛ شفقت نيز ـ البته بدون آن مشكلات ـ خيلي زود و با شفافيت، قلب را به حضرت حق مرتبط مي‌گرداند.

چه پدر و چه مادر، فرزند خود را به قدر دنيا دوست مي‌دارند. وقتي فرزندشان از آن‌ها گرفته مي‌شود در صورتي كه سعادتمند و حقيقتاً اهل ايمان باشند روي از دنيا برگردانده و مُنعم حقيقي را مي‌يابند، و مي‌گويند: "مادام كه دنيا فاني‌ست، ارزش وابستگي قلبي را ندارد." لذا فرزندشان به هر كجا كه رفته باشد بدان‌جا علاقه و دل‌بستگي مي‌يابند و حالِ معنوي قابل توجهي به دست مي‌آورند.

اهل غفلت و گمراهي از سعادت و بشارت اين پنج نقطه محروم‌اند. ميزان وخامت حال و روز آنان را با اين مطلب قياس كنيد: پيرزني تنها فرزند دلبندش را

كه بسيار دوست داشت در حال احتضار ديد. بر اساس توهم جاودانگي در دنيا و در نتيجه‌ي غفلت يا گمراهي، چون مرگ را عدم و فراق ابدي تصور مي‌كرد به بستر نرم فرزند فكر كرد و خاك قبر را به ياد آورد كه جاي آن را قرار بود بگيرد، آن‌گاه بر اثر غفلت يا گمراهي، بدون آن‌كه به جنت رحمت و فردوس نعمت ارحم الراحمين بينديشد چه حُزن و اندوه مأيوسانه و دردناكي كه متحمل نشد.

ايمان و اسلام كه وسيله سعادت در دو جهان است به مؤمن مي‌گويد: "خالق رحيمِ همان فرزندِ در حال احتضار او را از دنياي فاني بيرون آورده و به بهشت خود خواهد برد. نيز او را براي تو شفيع و فرزندي ابدي قرار خواهد داد. نگران مباش، مفارقت و دوري موقت است.

أَلْحُكْمُ لِلْهِ؛ وَ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ

بگو و صبر كن.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب هجدهم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

(اين مكتوب عبارت از سه مسأله بااهميت است)

نخستين مسأله مهم: اولياي نامداري چون محيي الدين عربي (قدس) صاحب "فتوحات مكيه" و سيد عبدالكريم (قدس) صاحب كتاب مشهور "انسان كامل" از طبقات هفت‌گانه كره زمين و از ارض بيضايي كه در آن سوي كوه قاف قرار دارد و نيز در "فتوحات مكيه" از عجايبي كه "مشمشيه" ناميده مي‌شود بحث مي‌كنند و مي‌گويند "اين‌ها را ديديم." حال بايد پرسيد گفته اينان واقعاً درست است و حقيقت دارد؟ چگونه مي‌تواند درست باشد؛ در صورتي كه مكان‌هاي ياد شده بر روي زمين جايي ندارند. جغرافيا و اصولاً علم نمي‌تواند گفته آن‌ها را قبول كند. اين مطالب اگر درست نباشد آن‌ها چگونه مي‌توانند ولي باشند؟ كسي كه به اين صورت خلاف واقع و حق بگويد چگونه مي‌تواند اهل حقيقت باشد؟

پاسخ: آن‌ها اهل حق و حقيقت‌اند؛ نيز اهل ولايت و شهودند. آن‌چه را كه ديده‌اند، درست ديده‌اند ليكن چون حق نداشته‌اند در خصوص حالت شهود ـ كه قابل احاطه نيست ـ و تعبير مشاهدات رؤيا گونه‌ي خود حكم صادر كنند، نسبتاً

دچار خطا شده‌اند. كسي كه در حال ديدن رؤياست نمي‌تواند رؤياي خود را تعبير كند؛ به همين ترتيب كساني چون نامبردگان نيز كه اهل كشف و شهودند نمي‌توانند در حال مشاهده، مشاهدات خويش را تعبير كنند. تعبير مشاهدات مذكور بر عهده محققاني‌ست كه وارث نبوت‌اند و "اصفيا" ناميده مي‌شوند. البته آن قسم از اهل شهود نيز وقتي به مرتبه اصفيا رسيدند با ارشاد كتاب و سنت پي به خطاهاي خود مي‌برند و آن‌ها را تصحيح مي‌كنند و كرده‌اند.

حكايت تمثيلي زير را در توضيح حقيقت مذكور بشنو: روزگاري دو شبان كه اهل دل بودند مي‌زيستند. آن‌ها شير دوشيدند و آن را در كاسه‌يي چوبي كنار خود گذاشتند. ني خود را كه "كاوال" مي‌ناميدند نيز روي همان كاسه شير گذاشتند. يكي از آن‌ها مي‌گويد خوابم مي‌آيد، و مي‌خوابد. مدتي را در خواب به‌سر مي‌برد. ديگري به او نگاه مي‌كند و مي‌بيند چيزي مانند مگس از بيني‌اش بيرون آمد به كاسه شير نگاهي كرد سپس از يك سوي ني وارد و از سوي ديگرش خارج شد؛ آن‌گاه داخل سوراخي در زير يك بوته گون ناپديد شد. مدتي بعد، همان چيز دوباره بازگشت؛ از داخل ني گذشت وارد بيني فردي شد كه در خواب بود؛ و او نيز بيدار شد. وقتي از خواب بيدار شد رو به دوستش گفت: "عجب خوابي ديدم رفيق." دوستش مي‌گويد: "خير است ان شاء الله، چه خوابي ديدي؟" مي‌گويد:"دريايي از شير ديدم كه پلي شـگفت انگيز بر رويش بود. پل سر پوشيده بود و پنجره‌هايي داشت. از آن پل عبور كردم. جنگل بلوطي ديدم با شاخه‌هاي نوك تيز. همان‌جا متوجه غاري شدم؛ داخل آن رفتم و گنجي پر از طلا ديدم. فكر مي‌كني تعبير اين خواب چيست؟"

دوستش مي‌گويد:"درياي شيري كه ديدي همين كاسه‌ي چوبي‌ست. پل هم همين ني خودمان است. جنگل بلوطي هم كه درختانش داراي شاخه‌هاي نوك تيز بود اين گون است. غار هم اين سوراخ كوچك است. حالا بلند شو كلنگ را بياور تا گنج را هم نشانت دهم." كلنگ را مي‌آورد و زير گون را مي‌كَنند و گنجي به دست مي‌آورند كه هر دوي آن‌ها را در دنيا خوشبخت مي‌كند.

آن‌چه را شبان خفته در خواب ديد درست بود. او درست ديده بود. اما چون در حال خواب فاقد احاطه بر امور بود حق تعبير نداشت و چون قادر به تفكيك عوالم مادي و معنوي از يك‌ديگر نبود حكمش نسبتاً اشتباه بود كه گفت: من دريايي واقعي و مادي ديدم. اما مرد بيدار چون قادر به تفكيك عالم مثال از عالم مادي بود حق داشت رؤياي او را تعبير كند و بگويد:"آن‌‌چه در عالم رؤيا ديدي درست است، اما دريا، درياي واقعي نيست؛ كاسه شيرمان را در عالم خيال دريا پنداشته‌يي و ني را نيز پل ديده‌يي و هكذا..." پس بايد گفت تفكيك عالم مادي از عالم روحاني لازم است. در صورت امتزاج اين دو، احكام‌شان اشتباه ديده مي‌شود. براي نمونه فرض كن اتاق كوچكي داري كه هر چهار ديوارش را با آيينه پوشانده‌اند. وقتي وارد اين اتاق محدود و كوچك مي‌شوي آن را به وسعت ميداني بزرگ خواهي ديد. حال اگر بگويي اتاقم را به وسعت يك ميدان ديدم. درست گفته‌يي، اما اگر حكم كني كه "اتاق من به اندازه يك ميدان وسيع است" خطا خواهد بود، زيرا عالم مثال را به عالم حقيقي در آميخته‌يي.

پس تصويرهايي كه برخي از اهل كشف بدون سنجش براساس ميزان كتاب و سنت درباره طبقات هفت‌گانه كره زمين بيان كرده‌اند صرفاً عبارت از وضعيتي مادي از نظر جغرافيا نيست. براي مثال گفته‌اند: "يك طبقه از زمين متعلق به جن و عفريت است و به اندازه هزاران سال وسعت دارد." در حالي كه زمين ما را مي‌توان در يكي دو سال دور زد و گنجايش چنان طبقات عجيبي را ندارد. ليكن اگر زمين را چون دانه‌ي درخت كاج فرض كنيم در عالم معنا و مثال و برزخ و ارواح، درخت مثاليِ تمثل و تشكل يافته از آن نسبت به دانه اولي بسيار بزرگ خواهد بود، لذا برخي از اهل شهود در سير روحاني خود تعدادي از طبقات زمين را در عالم مثال بسيار فراخ مي‌بينند و مشاهده مي‌كنند كه در فاصله‌يي هزاران ساله قرار دارند. آن‌چه آن‌ها مي‌بينند درست است، ليكن چون عالم مثال به عالم مادي شباهت دارد دو عالم مذكور را امتزاج يافته و در هم مي‌بينند و چنان تعبير مي‌كنند كه ديديم. آن‌ها پس از بازگشت به عالم صحو (هوشياري) مشهودات نگاشته شده خود را چون فاقد ميزان بوده خلاف حقيقت تلقي مي‌كنند؛ هم‌چنان

كه ديدن وجود مثالي سرا و باغي بزرگ در آيينه‌يي كوچك امكان‌پذير است وجود مثالي و حقايق معنوي نيز با مسافتي هزار ساله و وسعتي هزاران ساله در عالم مادي امكان‌پذير مي‌باشد.

خاتمه: از اين مسأله دانسته مي‌شود كه درجه شهود در مرتبه‌يي بسيار پايين‌تر از درجه ايمان به غيب قرار دارد، يعني مكاشفاتِ فاقد احاطه‌ي برخي از اهل ولايت ـ كه صرفاً بر شهودشان استناد مي‌كنند ـ در سطح پايين‌تري از احكام مبتني بر حقايق ايماني محققين و اصفيا ـ كه وارث نبوت‌اند ـ قرار دارد؛ چرا كه حقايق بيان شده توسط آنان غيبي اما زلال، محيط و درست است و نه بر شهود كه بر قرآن و وحي استوار است. پس بايد گفت ميزان همه حال‌ها و مكاشفه‌ها و ذوق‌ها و مشاهدات كتاب و سنت است و معيار نيز فرامين قدسي كتاب و سنت و قوانين واردات (قلبي) اصفيا‌ي محققين مي‌باشد.

دومين مسأله مهم: سؤال: بسياري مسأله وحدت وجود را بالاترين مقام مي‌دانند. حال آن‌كه در ميان صحابه كه داراي ولايت كبري بودند و در رأس‌شان خلفاي اربعه؛ نيز در ميان ائمه اهل بيت و خمسه آل عبا كه در رأس آن‌ها هستند هم‌چنين در ميان مجتهدان و تابعان و در رأس آن‌ها امامان چهارگانه، مشرب وحدت وجود به صورتي كه گفته مي‌شود به صراحت وجود نداشته است. آيا اخلاف آنان پيشرفت بيش‌تري كرده و طريق كامل‌تري يافته‌اند؟

پاسخ: حاشا! هيچ كس توان آن را ندارد كه از اصفيايي كه نزديك‌ترين ستاره‌ها به شمس رسالت و نزديك‌ترين ورثه اويند پيش‌تر برود. مسير اصلي متعلق به آنان است.

وحدت وجود، مشرب، حال و مرتبه‌يي ناقص است. ليكن چون لذت‌بخش و دل‌نشين است بسياري از كساني كه در سير و سلوك بدان مرتبه مي‌رسند علاقه‌يي به بيرون آمدن از آن ندارند، همان‌جا مي‌مانند و آن را مرتبه پاياني مي‌پندارند.

اگر صاحب اين مشرب داراي روحي باشد كه از ماديات و واسطه‌ها مجرد شده و پرده اسباب را به سويي نهاده و مظهر شهودي استغراقي شده باشد، وحدت

وجودي حالي نه علمي، و نشأت گرفته از وحدت شهود نه وحدت وجود، مي‌تواند كمال و مقامي براي او ايجاد كند. چنين شخصي حتي مي‌تواند به حسابخداوند تا درجه‌ي انكار كائنات هم پيش برود؛ در غير اين صورت اگر غرق در اسباب و گرفتار ماديات باشد و دم از وحدت وجود بزند ممكن است به حساب كائنات تا انكارخداوند پيش برود.

آري، مسير اصلي، راه صحابه و تابعين و اصفياست.

عبارت حَقَائِقُ اْلاَشْيَاءِ ثَابِتَةٌ قاعده‌ي كلي آن‌ها مي‌باشد و حضرت حق براساس آيه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ شبيه هيچ چيز نيست. خداوند منزه از تحيّز و تجزي (داشتن جا و جزء) است. ارتباط او با موجودات بر مبناي خالقيت مي‌باشد. موجودات چنان كه وحدت وجوديان مي‌گويند عبارت از اوهام و خيالات نيستند. همه‌ي چيزهايي كه ديده مي‌شوند نيز آثار حضرت حق‌اند. "همه اوست" غلط است؛ انديشه درست اين است كه گفته شود "همه از اوست." اين‌طور نيست كه هر چيزي او باشد، بلكه همه چيزها از اويند. زيرا "حادث"‌ ها نمي‌توانند عين "قديم" شوند. سعي مي‌كنيم اين مسأله را با دو تمثيل زير تفهيم كنيم:

تمثيل اول: فرض كنيد پادشاهي هست كه براساس اسم حاكم عادلِ خويش اداره عدليه‌يي دارد و اين عدليه جلوه‌يي از آن اسم است. اسم ديگر او خليفه است و اداره‌يي هم تحت عنوان مشيخت و رسيدگي به امور علمي مظهر اين اسم مي‌باشد. اسم ديگر او فرمانده كل است و با اين اسم در دواير نظامي فعال بوده، و لشكر، مظهر اين اسم است. حال اگر كسي مدعي شود: "پادشاه مذكور فقط حاكم عادل است و اداره‌يي جز دايره عدليه وجود ندارد." ناچار مي‌بايست اوصاف و احوال علمايي را كه در دايره مشيخت هستند به صورت اعتباري و نه حقيقي بر كاركنان عدليه تطبيق كرد و به طرزي ظلي و خيالي در درون دايره عدليه اداره مشيختي تبعي و خيالي را تصور نمود؛ هم‌چنين احوال پادشاه و مراوداتش با دايره‌ي نظامي را نيز به صورت فرضي مي‌بايست در ميان كارگزاران عدليه تصور كرد و يك اداره نظامي غير حقيقي را اعتبار نمود و هكذا... در اين حال اسم حقيقي پادشاه و حاكميت راستين او از اسم حاكمِ عادل نشأت مي‌گيرد و عبارت

از همان حـاكميتي‌ست كه در عـدليه وجود دارد. اسـم‌هايي چون خليفه و فرمانده كل و سلطان هم اعتباري‌اند نه حقيقي. اين در حالي‌ست كه ماهيت پادشاهي و حقيقت سلطنت به صورت حقيقي اقتضاي همه اسما را دارد. اسم‌هاي حقيقي نيز مستلزم دواير حقيقي‌ست و اقتضاي آن را دارد.

لذا سلطنت الوهيت به طور حقيقي اقتضاي بسياري از اسماي مقدسي چون "رحمان، رزاق، وهاب، خلاق، فعال، كريم و رحيم" را دارد. اسماي حقيقي مذكور نيز اقتضاي آيينه‌هاي حقيقي را دارند. حال كه وحدت وجوديان لامَوْجُودَ إلّا هو مي‌گويند در واقـع حقيقت اشيا را تا مـرتبه خيال تنزل مي‌دهند. اسـم‌هاي "واجب الوجود و موجود و واحد و احد" حضرت حق جلوه‌ها و دواير حقيقي دارند. اين آيينه‌ها و دواير حتي اگر حقيقي هم نباشند و خيالي و عدمي باشند ضرري براي اسماي مذكور نخواهند بود. اگر در آيينه‌ي وجودِ حقيقي رنگِ وجود نباشد، زلال و درخشان‌تر مي‌شود، اما در آن صورت تجلي اسمايي چون "رحمان، رزاق، قهار، جبار و خلاق" اعتباري خواهد بود نه حقيقي؛ در حالي كه اسماي مذكور مانند اسم موجود حقيقت‌اند و نمي‌توانند سـايه باشند؛ اصيل‌اند و نمي‌توانند تبعي باشند. پـس صـحابه و اصفياي مجتهـدين و ائمه اهل بيت وقتي مي‌گويند: حَقَائِقُ اْلاَشْيَاءِ ثَابِتَةٌ منظورشان اين است كه حضرت حق با تمام اسماي خود به صورت حقيقي تجلياتي دارد. همه اشيا به واسطه ايجاد او داراي وجود عارضي هستند. اين وجود نيز گرچه نسبت به وجود واجب الوجود سايه‌يي‌ست بسيار ضعيف و بي‌ثبات اما وهم و خيال هم نيست. حضرت حق با اسم خلاق خود افاضه وجود مي‌كند و آن را تداوم مي بخشد.

تمثيل دوم: فرض كنيم چهار آيينه قدي چهار ديوار اتاقي را پوشانده باشد. اتاق هر قدر هم كه با سه آيينه‌ي ديگر در هر يك از آيينه‌ها ارتسام مي‌يابد و ديده مي‌شود، اما هر كدام از آيينه‌ها با توجه به رنگ و هيأت‌شان اشيا را در درون خود منعكس نموده و در حكم اتاقي مثالي مي‌شوند. حالا دو نفر وارد اتاق مذكور مي‌شوند و يكي از آن‌ها به يكي از آيينه‌ها نگاه مي‌كند و مدعي مي‌شود كه همه چيز در اين آيينه جمع است. وقتي او را از آيينه‌هاي ديگر و صورت‌هاي موجود در

آن‌ها آگاه مي‌كنند شنيده‌هايش را كه حالا تغيير كرده، حقيقت آن محدودتر شده و تصويرِ تصوير اتاق است در گوشه كوچكي از آيينه مذكور تطبيق مي‌دهد و مي‌گويد: "من چنين مي‌بينم پس حقيقت همين است." نفر دوم به او مي‌گويد:"بله تو مي‌بيني و هر آن‌چه را هم مي‌بيني حقيقت دارد، اما در نفس الامر، صورت حقيقيِ حقيقت چنان نيست كه تو مي‌بيني. آيينه‌هاي ديگري نيز مانند آيينه‌يي كه تو بدان دقت و توجه كرده‌يي وجود دارند كه مانند آن‌چه ديده‌يي كوچك و سايه‌ي سايه نيستند."

به همين ترتيب هر يك از اسماي الهي نيز خواهان وجود آيينه‌هاي جداگانه‌يي هستند. مثلاً اسم‌هاي "رحمان و رزاق" چون حقيقي و اصل‌اند موجودات شايسته خود و نيازمند رزق و مرحمت را طلب مي‌كنند؛ هم‌چنان كه رحمان، ذي روحان واقعي نيازمند رزق را در دنياي حقيقي طلب مي‌كند، رحيم نيز طالب بهشتي چنان حقيقي‌ست. اگر صرفاً اسم‌هاي "موجود، واجب الوجود و واحد احد" را حقيقي دانسته و اسم‌هاي ديگر را سايه‌هايي در درون آن‌ها بپنداريم در حق اسماي مذكور ظلم خواهد بود.

براساس اين سرّ است كه جاده‌ي كبرا، مسير صحابه و اصفيا و تابعين و ائمه مجتهدين و ائمه اهل بيت است كه صاحب ولايت كبري و اولين طبقه شاگردان بي‌واسطه قرآن هستند.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ

مسأله سوم: مسأله مهمي‌ست كه با عقل و حكمت نمي‌توان آن را حل كرد

كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ

(رحمن: ٢٩)

فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ

(بروج: ١٦)

سؤال: حكمت و راز اين فعاليت حيرت انگيزي كه همواره در كائنات ديده مي‌شود چيست؟ به چه دليل متحرك‌ها از حركت باز نمي‌مانند و همواره در چرخش و حركت‌اند؟

پاسخ: توضيح اين حكمت نيازمند هزار صفحه مطلب است. پس، از بيان تفصيلي آن صرف‌نظر كرده، مختصر آن را در دو صفحه خواهيم گنجاند.

اگر كسي مسؤوليت فطري يا وظيفه اجتماعي خود را انجام داده، و براي انجام آن نيز جديت به خرج دهد، آنان كه متوجه هستند خواهند دانست كه دو عامل موجب انجام وظيفه او شده است:

عامل اول: مصالح، ثمرات و فايده‌هاي مترتب بر وظيفه كه به آن "علت غايي" مي‌گويند.

عامل دوم: محبت، اشتياق و لذتي موجب شده است كه وظيفه مذكور را با شور و هيجان انجام بدهد، از آن نيز به "داعي و مقتضي" تعبير مي‌كنند.

براي مثال خوردن غذا را در نظر بگيريد. لذت و اشتياق ناشي از اشتهاست كه انسان را به خوردن غذا سوق مي‌دهد؛ هم‌چنين نتيجه غذا خوردن تغذيه بدن و تداوم زندگاني‌ست. به همين ترتيب وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ فعاليت لايتناهي، حيرت‌آور و دهشت انگيزي كه در عالم مشاهده مي‌شود در استناد به دو قسم از اسماي الهي و به سبب دو حكمت واسعه است كه هر كدام از اين حكمت‌ها هم بي‌نهايت‌اند:

حكمت اول: اسماي حسناي حضرت حق تجليات گوناگوني دارد كه به حد و حساب نمي‌آيد. تنوع مخلوقات از گوناگوني تجليات مذكور سرچشمه مي‌گيرد و اسماي مزبور نيز ظهور دائمي را طالب‌اند، يعني خواهان نشان دادن نقش‌هاي‌شان مي‌باشند. به عبارت ديگر علاقمندند جلوه جمال‌شان را در آيينه‌‌‌ي نقش‌هاي‌شان ببينند و نشان دهند، يعني مي‌خواهند كتاب كائنات و مكتوبات موجودات را لحظه به لحظه نو كنند و نو به نو مطالب معنادار بنويسند و هر مكتوب را علاوه بر ذات مقدس و مسماي اقدس در معرض مطالعه همه ذي شعوران بگذارند تا ببينند و بخوانند.

سبب و حكمت دوم: هم‌چنان كه فعاليت موجود در مخلوقات از اشتها، اشتياق و لذتي سرچشمه مي‌گيرد؛ بي‌شك در هر فعاليتي نيز لذتي وجود دارد و حتي هر فعاليت خود نوعي لذت است؛ در واجب الوجود نيز به طرزي كه شايسته‌اش است

و متناسب با استغناي ذاتي و غناي مطلقش مي‌باشد و با كمال مطلقش هم‌خواني دارد، شفقتي مقدس و بي‌انتها و همين‌طور محبتي مقدس و بي‌پايان وجود دارد. نيز شوق مقدسي هست كه از شفقت و محبت مقدسي كه گفتيم سرچشمه مي‌گيرد. باز سرور مقدسي وجود دارد كه ريشه‌اش در همان شوق مقدس است. از آن سرور مقدس نيز (اگر بيانش جايز باشد) لذت مقدس بي‌انتهايي وجود مي‌يابد. ترحم بي‌پاياني نيز در آن لذت مقدس هست كه موجب (اگر بيانش جايز باشد) رضايت مقدس و افتخار بي‌نهايتي مي‌شود كه از رضايت و كمال مخلوقات بر مي‌آيد كه ريشه در فعاليت مخلوقات درون قدرت و از قوه به فعل آمدن استعدادهاي‌شان و تكامل يافتن آن‌ها دارد و از آنِ ذات رحمان رحيم مي‌باشد. اين رضايت مقدس و افتخار بي‌نهايت به صورت لايتناهي فعاليتي بي‌حد و حصر را اقتضا دارد.

فلسفه و علم و حكمت از اين مطلب آگاهي ندارند به همين علت طبيعت فاقد شعور و تصادف كور و اسباب جامد را در اين فعاليتِ به غايت عليمانه، حكيمانه و بصيرانه دخيل دانسته، گرفتار ظلمات گمراهي شده و نور حقيقي را نيافته‌اند.

قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ

رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى كَاشِفِ طِلْسِمِ كَائِنَاتِكَ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الْمَوْجُودَاتِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ مَا دَامَ اْلاَرْضُ وَ السَّموَاتُ

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب نوزدهم

اين رساله بيش از سيصد معجزه را بيان مي‌دارد؛ و هم‌چنان كه معجزه رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بيان مي‌كند در عين حال خود نيز يكي از كرامات آن معجزه است. (اين رساله) به سه دليل زير خارق العاده محسوب مي‌شود:

دليل اول: با اين‌كه سراسر آن نقل و روايت است و بيش از صد صفحه را در بر مي‌گيرد بدون مراجعه به كتابي، از حفظ در گوشه و كنار باغ و كوهستان ظرف سه چهار روز و دو سه ساعت كار در هر روز كلاً در ١٢ ساعت نوشته شده است و اين واقعه‌ي خارق العاده‌يي‌ست.

دليل دوم: اين رساله به رغم طولاني بودن، نه كتابتش خسته كننده است و نه خواندش حلاوت آن را از بين مي‌برد. كاتبان تنبل را چنان سر شوق و همت آورد كه در اين زمانه پر فشار و ستوه‌آور، در اين حوالي ظرف يك سال، قريب هفتاد نسخه از آن را كتابت كردند و آگاهان را مطمئن نمودند كه يكي از كرامات معجزه رسالت است.

دليل سوم: علاوه بر نسخه‌يي كه توسط فردي تازه كار و نا‌آگاه از تناسب‌ها و توافق‌ها نوشته شد و اين اصولاً پيش از آن بود كه وجود تناسب‌ها براي ما نيز روشن شود، هشت كاتب و نسخه‌بردار بدون آن‌‌كه يك‌ديگر را ديده باشند اقدام به استنساخ اين رساله كردند. لفظ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در سراسر رساله‌ي نسخه‌برداري شده و لفظ قرآن در پنجمين قطعه آن، چنان متناسب و در توافق با هم جاي گرفته بود كه اگر كسي آن را مي‌ديد و ذره‌يي انصاف مي‌داشت اعتراف مي‌كرد كه

اين امر نمي‌تواند تصادفي باشد. هر كس اين نسخه‌ها را ديد به يقين حكم نمود كه يكي از اسرار غيب و كرامات معجزه احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است.

مطالب اساسي ابتداي اين رساله بسيار مهم است؛ هم‌چنين حديث‌هاي موجود در اين رساله علاوه بر آن‌كه از نظر تمام ائمه حديث مقبول و صحيح مي‌باشند قطعي‌ترين وقايع رسالت را بيان مي‌كنند. اگر بنا باشد، كه مزاياي اين رساله را بيان كنيم، بايد اثري به حجم خود رساله نوشته شود، لذا مشتاقان را به يك‌بار مطالعه كردن آن ارجاع مي‌دهيم.

سعيد نورسي

* * *

يادآوري: در اين رساله حديث‌هاي شريف بسياري نقل كرده‌ام. اگر در لفظ احاديث اشتباهي داشته باشم، يا تصحيح شود يا گفته شود "نقل به مضمون" است، زيرا قول راجح اين است كه "بيان حديث اگر نقل به مضمون باشد جايز است." يعني فرد صرفاً معناي حديث را مي‌خواند و لفظ آن را خود ذكر مي‌كند. پس اگر در لفظ خطايي داشتم نقل به مضمون تلقي شود.

معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا ٭ مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ . . .

(فتح: ٢٨ ـ ٢٩)

كلام‌هاي "نوزدهم و سي و يكم" درباره رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اند و نبوت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را با دلايل قطعي ثابت مي‌كنند، لذا اثبات موضوع را به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين بحث به عنوان تتمه مطلب، با اشاراتي مركب از نوزده نكته، برخي از لمعات آن حقيقت سترگ را نشان خواهيم داد:

نخستين اشارت نكته‌دار: صاحب و متصرف اين عالم بي‌ترديد كارهايش را دانسته انجام داده و با حكمت در امور تصرف مي‌كند. او به همه چيز بيناست و با اين بينايي امور را مي‌گرداند، نيز با علم به همه چيز و با مشاهده امور، تمام چيزها را مي‌پروراند و همه حكمت‌ها و غايات و فوايد قابل مشاهده در موجودات را با اراده تدبير مي‌كند. مادام كه ايجاد كننده داناست بي‌شك دانا سخن مي‌گويد؛ و مادام قرار است سخن بگويد ترديدي نيست كه با ذي شعوران و صاحبان فكر و

كساني كه سخن‌اش را مي‌فهمند سخن خواهد گفت؛ هم‌چنين وقتي قرار است با صاحبان فكر و انديشه سخن بگويد طبيعي‌ست كه در بين ذي شعوران با نوع انسان سخن بگويد كه جامع‌ترين شرايط را دارد و شعورش كلي‌ست، و مادام كه مي‌خواهد با نوع انسان سخن بگويد بي‌شك با كساني گفتگو مي‌كند كه شايسته خطاب بوده و انسان‌هاي كاملي باشند. حال كه قرار است با كامل‌ترين و بااستعدادترين و خوش اخلاق‌ترين كساني كه مي‌بايست مقتداي نوع بشر شوند گفتگو كند طبيعي‌ست كه بامحمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سخن بگويد كه دوست و دشمن اتفاق نظر دارند از بالاترين استعداد برخوردار بود، عالي‌ترين اخلاق را داشت و يك پنجم نوع بشر پيرو اويند و نيمي از كره زمين تحت تأثير احكام معنوي او قرار دارند؛ كسي كه آينده با روشنايي نوري كه آورد ١٣٠٠ سال درخشان بوده است و قسم نوراني و مؤمن بشر هر روز پنج نوبت با او بيعت كرده برايش دعاي رحمت و سعادت مي‌كنند و مدح كرده و ابراز علاقه مي‌كنند. آري، با او سخن مي‌گويد و گفته است و او را رسول خود خواهد كرد و كرده است و او را راهنماي نوع بشر قرار خواهد داد و قرار داده است.

دومين اشارت نكته‌دار: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ادعاي نبوت كرده فرمان نامه‌يي چون قرآن عظيم الشأن را به مردم نشان داده و نزد اهل تحقيق قريب هزار معجزه آشكار بروز داده است. وجود مجموع معجزات مذكور به ميزان وقوع ادعاي نبوت قطعي‌ست. در بسياري از جاهاي قرآن به معاندترين كافران اشاره مي‌شود كه معجزات پيامبر را سحر مي‌دانسته‌اند و اين نشان مي‌دهد كه آنان نيز وجود و وقوع معجزات را نمي‌توانسته‌اند انكار كنند، ليكن براي فريب خود يا پيروان‌شان مي‌گفتند اين‌ها (حاشا) سحر است نه معجزه.

آري، معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به قدر صد تواتر قطعيت دارد. معجزه تأييدي‌ست بر ادعاي او از سوي خالق كائنات و حكم"صَدَقْتَ" را دارد. تو اگر در مجلس پادشاه و در حضور او بگويي:"جناب پادشاه مرا عهده‌دار فلان كار كرده است." آن‌گاه حاضران براي اين ادعا از تو سند بخواهند، كافي‌ست پادشاه با گفتن "آري" تو را تأييد كند؛ اگر به همين ترتيب پادشاه بر اثر درخواست و تقاضاي تو عادت و

وضعيتش را تغيير دهد طبيعتاً قطعي‌تر و محكم‌تر از گفتن كلمه "آري" ادعاي تو را تأييد خواهد كرد؛ به‌ همين صورت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ادعا كرده است كه:"من برگزيده خالق اين عالم هستم. دليلم هم اين است كه خداوند عادت هميشگي‌اش را با دعا و درخواست من تغيير مي‌دهد. به انگشتانم نگاه كنيد گويي از پنج انگشتم به‌سان چشمه آب جاري مي‌كند. ماه را ببينيد با اشاره يك انگشتم آن را دو قسمت مي‌كند. اين درخت را نگاه كنيد براي تأييد من نزدم مي‌آيد و شهادت مي‌دهد. اين غذاي اندك را ببينيد با اين‌كه كفاف يكي دو نفر را مي‌دهد دويست سيصد نفر با خوردن آن سير مي‌شوند." و هكذا... صدها معجزه را به اين صورت نشان داده است.

دلايل صدق و براهين نبوت اين شخص منحصر به معجزاتش نيست. حركات و افعال، احوال و اقوال، اخلاق و اطوار، سيرت و صورت او نزد اهل دقت صدق و جديتش را اثبات مي‌كند. حتي بسياري از اشخاص چون "عبدالله ابن سلام" كه از علماي بني اسرائيل بود صرفاً با ديدن سيماي آن حضرت عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت:"در اين سيما دروغي نيست، حيله و فريب نمي‌تواند در اين چهره جايي داشته باشد" و ايمان آورده‌اند.

گر چه محققين علما معجزات و دلايل نبوت پيامبر را تا هزار ذكر كرده‌اند، اما واقع اين است كه هزاران و شايد صدها هزار دليل براي نبوت او وجود دارد. صدها هزار نفر با صدها هزار فكر و طريق، نبوت پيامبر را تصديق كرده‌اند. فقط قرآن حكيم علاوه بر چهل وجه از اعجاز، براي نبوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هزار برهان ارائه مي‌دهد.

نيز مادام كه در ميان انسان‌ها نبوت هست و صدها هزار نفر مدعي نبوت و معجزه، آمده و رفته‌اند؛ شكي نيست كه براساس قطعيتي فوق همه‌ي آن‌ها، نبوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام امر بر حق و ثابتي‌ست، زيرا همه دلايل و اوصاف و اوضاع و رفتارشان با امت‌هاي مختلف كه موجب ‌شده است به رسـولاني چون عيسي (ع) و موسي(ع) نبي گفته شود و مدار رسالت‌شان قرار گيرد به صورت كامل‌تر و جامع‌تر در رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام موجود مي‌باشد. حال كه علت و سبب حكم نبوت در

ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كامل‌تر است شكي نمي‌توان داشت كه حكم نبوت نسبت به عموم انبيا با قطعيتي واضح‌تر در او ثابت است.

سومين اشارت نكته‌دار: معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بسيار متنوع است. رسالت او عمومي بود، لذا تقريباً در بيش‌تر انواع كائنات مظهر معجزه‌يي بوده است. پادشاه با عظمتي را در نظر بگيريد كه يكي از ياران بزرگوارش با هداياي گوناگون به شهري مي‌رود كه اقوام مختلفي در آن زندگي مي‌كنند. هر طايفه نماينده‌يي به استقبال او مي‌فرستد و آن نماينده نيز به زبان طايفه خود به او خوش آمد مي‌گويد و تقدير مي‌كند؛ به همين ترتيبرسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز كه بزرگ‌ترين ياور سلطان ازل و ابد است به اين جهان تشريف فرما شد و براي نوع بشر ـ كه اهالي كره زمين‌اند ـ مبعوث گشت. او وقتي از سوي آفريننده همه كائنات، انوار حقيقت و هداياي معنوي را كه مرتبط با حقايق كائنات است به ارمغان آورد همه طوائف از سنگ و آب و درخت و حيوان و انسان گرفته تا ماه و خورشيد و ستاره‌ها با زبان خاص خود و با معجزه‌يي متعلق به او كه در دستان‌شان حمل مي‌كردند نبوت او را تبريك گفته و به وي خوش آمد گفتند.

براي بحث از تمام معجزات مذكور بايد كتاب‌ها نوشت. محققين اصفيا در تفصيل دلايل نبوت كتاب‌هايي در چندين جلد نگاشته‌اند. ما از باب اشارت‌هاي اجمالي فقط به انواع كلي معجزاتي كه قطعي و معنوي متواتر هستند اشاره خواهيم كرد:

دلايل نبوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در وهله‌ي اول دو قسم است:

قسم اول:" ارهاصات" است كه به وقايع خارق العاده‌ي رخ داده پيش از نبوت پيامبر و در زمان ولادت او گفته مي‌شود.

قسم دوم: ديگر دلايل نبوت است. قسم دوم نيز خود دو قسم است.اول: امور خارق العاده‌يي كه بعد از اعلام نبوت رخ داد و در تأييد پيامبري رسول اكرم بود.دوم: اعمال خارق العاده‌يي كه در زمان نبوت وقوع يافت؛ اين قسم از معجزات نيز خود دو قسم است.اول: آن دسته از دلايل نبوت كه در ذات، سيرت، صورت، اخلاق و كمالات پيامبر ظهور يافت.دوم: معجزات آفاقي يعني آن دسته از

معجزات كه در امور خارجي ظهور كرد. اين قسم دوم هم خود دو قسم است:اول: معجـزات معنوي و قرآني؛ ودوم: مادي و كَوْني. قسـم اخير هم دو قسـم است:قسم اول: معجزات خارق العاده‌يي كه در هنگام ادعاي نبوت براي در هم شكستن عناد كافران يا تقويت ايمان مؤمنان وقوع مي‌يافت. بيست نوع از اين نوع معجزات مانند شقّ القمر، جاري شدن آب از انگشتان، سير كردن تعداد زيادي از افراد با غذاي اندك و سخن گفتنِ حيوان و درخت و سنگ وجود دارد كه هر يك از آن‌ها در حد تواتر معنوي‌ست و هر نوع نيز افراد متعدد و مكرر دارد.قسم دوم: حوادثي‌ست كه با تعليم حضرت حق از وقوع‌شان در آينده خبر داده است و صحت و درستي آن‌ها نيز به اثبات رسيده است. ما از همين قسم آخر شروع كرده فهرستي اجمالي بيان خواهيم كرد.

افسوس نتوانستم چنان‌كه مي خواستم بنويسم. بي‌اختيار همان‌طور كه بر دل خطور كرد نوشته شد. ترتيب اين تقسيمات را چنان كه بايد نتوانستم رعايت كنم.

چهارمين اشارت نكته‌دار: تعداد امـور غيبي كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با تعليم علام الغيوب خبر داده است بي‌شمار است. در كلام "بيست و پنجم" كه به اعجاز قرآن مربوط مي‌شود به انواع آن اشارت و تا حدي توضيح و اثبات داشته‌ايم، لذا اخبار غيبي مربوط به زمان گذشته و انبياي سابق و حقايق الهيه و حقايق كَوْنيه و حقايق اخروي را به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم و فعلاً درباره آن‌ها بحثي نمي‌كنيم، ليكن به چند نمونه جزيي از نوع اخبار صادق غيبي پيامبر در خصوص آينده امت و آن‌چه صحابه و آل بيت پس از او با آن مواجه خواهند شد اشاره مي‌كنيم. نيز براي فهم كامل اين حقيقت شش اساس مقدماتي را بيان خواهيم كرد:

نخستين اساس: اگر چه همه رفتار و كردار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌تواند گواهي بر صدق و راستي و نبوتش باشد، اما لازم نيست همه خارق العاده باشد، زيرا حضرت حق او را به صورت بشر فرستاد تا در ميان مردم امام و راهنماي اعمال و حركاتي باشد كه سعادت انسان را در مسائل اجتماعي و دنيوي و اخروي تأمين مي‌كند؛ هم‌چنين صنعت رباني و تصرفات قدرت الهي ـ كه خارق العاده‌اند ـ را در امور عادي ـ كه هر يك معجزه‌ي قدرت الهي مي‌باشند ـ به خلق نشان دهد. پيامبر اگر

عاري از افعال بشري مي‌شد و موجود خارق العاده‌يي مي‌بود ذاتاً نمي‌توانست امام باشد و نمي‌توانست با افعال و احوال و رفتارش ديگران را تعليم دهد. اما پيامبر فقط براي آن‌كه نبوتش را به معاندان اثبات كند مظهر كارهاي خارق العاده قرار مي‌گرفت و در صورت نياز معجزاتي بروز مي‌داد. ليكن به مقتضـاي امتحان و تجربه ـ كه از رازهاي تكليف و مسؤوليت است ـ معجزه نمي‌تواند در حد بداهت و تصديق ضروري و خواه ناخواه گردد؛چرا كه سرّ امتحان و حكمت تكليف اقتضا دارد كه دري به روي عقل گشوده شود و اختيار عقل از آن گرفته نشود. اگر موضوع در غايت بداهت صورت گيرد اختياري براي عقل باقي نمي‌ماند و ابوجهل نيز مانند ابوبكر زبان به تصديق مي‌گشايد. در آن صورت براي امتحان و تكليف نيز فايده‌يي باقي نمي‌ماند و در حقيقت زغال و الماس در يك كفه قرار مي‌گيرند.

حيرت‌انگيز است كه بدون اغراق هزاران نفر به هزاران طريق بر اثر مشاهده‌ي يكي از معجزات پيامبر يا دليلي از دلايل نبوت يا بر اثر شنيدن سخني از او يا ديدن سيمايش و مشاهده علامتي از علايمش ايمان آورده‌اند؛ آن هزاران دليل نبوت ـ كه موجب ايمان آوردن هزاران شخص مختلف و متفكران اهل دقت و نظر شده بود ـ با وجود نقل صحيح و آثار قطعي براي اقشاري از مردم بيچاره‌ي امروز كافي به نظر نمي‌رسد و گرفتار گمراهي مي‌شوند.

دومين اساس: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم بشر است و بدين اعتبار رفتارهايش بشري‌ست و هم رسول است و به اعتبار رسالتش ترجمان و فرستاده حضرت حق مي‌باشد و رسالتش مستند به وحي است. وحي نيز دو قسم است:

يكي "وحي صريح" كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آن صرفاً ترجمان و مُبلغ است و مداخله‌يي ندارد؛ مانند قرآن و برخي از احاديث قدسي...

و دوم "وحي ضمني"‌ست. اجمال و خلاصه اين مورد به وحي و الهام نسبت داده مي‌شود، ليكن تفصيلات و تصويرات آن به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تعلق دارد. ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در تفصيل و تصويرِ آن رويداد مجملِ بر آمده از وحي، باز هم گاه به الهام يا وحي استناد كرده و گاه آن را با فراست خويش بيان مي‌كند. او تفصيلات و تصويرات مبتني بر اجتهاد خود را از نظر مسؤوليت رسالت، يا با قوه برتر قدسي

خويش بيان مي‌كند يا با توجه به سطح عرف و عادات و افكار عامه مردم از نقطه نظر بشري به آگاهي خلق مي‌رساند.

بنابراين همه تفصيلات حديث را نمي‌توان از نقطه نظر وحي محض ديد. در افكار و رفتارهايي كه مقتضاي بشريت است نمي‌توان آثار عُلوي رسالت را جستجو كرد. مادام كه برخي حوادث به صورت اجمالي و مطلق به واسطه وحي بر او آشكار مي‌گردد او نيز آن را با قوه فراست خويش و با توجه به درك عموم تصوير مي‌كند. متشابهات و مشكلات موجود در اين تصوير گاه نيازمند تفسير است و حتي مي‌بايست آن را تعبير كرد، زيرا حقيقت‌هايي وجود دارند كه با تمثيل قابل فهم‌تر مي‌شوند؛ چنان كه زماني در محضر نبوي صداي مهيب و عميقي به گوش رسيد، فرمود:"اين صداي مهيب مربوط به سنگي بود كه هفتاد سال غَلت مي‌خورد تا اين‌كه به قعر جهنم سقوط كرد." ساعتي بعد خبر رسيد كه "منافق مشهوري كه به سن هفتاد سالگي رسيده بود مُرد و وارد جهنم شد." اين مطلب حكايت از تأويل حادثه‌يي داشت كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با تمثيلي بليغ بيان فرمود.

سومين اساس: خبرهاي نقل شده اگر در حد تواتر باشند قطعي‌اند. تواتر دو قسم است:

لفظ تواتر در اين رساله به معناي تواتري نيست كه در زبان تركي معناي شايعه را دارد. منظور از اين تواتر خبر موثقي‌ست كه افاده يقين مي‌كند و احتمال كذب در آن نيست.

تواتر صريح و تواتر معنوي. تواتر معنوي هم دو گونه است: يكي سكوتي‌ست يعني فرد با سكوت خود رضايت و قبولش را نشان مي‌دهد؛ مثلاً فردي در ميان يك جماعت اگر رويدادي را خبر دهد و جماعت هم او را تكذيب نكند و سكوت كنند به منزله قبول خواهد بود. مخصوصاً اگر در رويدادي كه خبر مي‌دهد جماعت مذكور هم دخيل باشد، چنان جماعتي كه خطا را قبول نكنند و آماده‌ي انتقاد بوده و دروغ را پست دانسته بر نتابند؛ بي‌شك سكوت چنين جماعتي بر وقوع حادثه مذكور دلالت قوي خواهد داشت. منظور از قسم دومِ تواتر معنوي اين است كه خبر دهندگان از يك رويداد خود به صورت تك تك و جداگانه آن را تأييد مي‌كنند، مثلاً گفته مي‌شود:"با يك كيّه طعام دويست نفر را سير كرد." يك

نفر اين مطلب را به نوعي ذكر مي‌كند ديگري به صورت ديگر و سومي هم طور ديگر اما همگي در اين‌كه واقعه مورد نظر رخ داده است متفق القولند. وقوع خود حادثه متواتر بالمعنا و قطعي‌ست. اختلاف در صورت نيز زياني ندارد. گاه نيز ممكن است خبر واحد در شرايط خاصي قطعيت خبر متواتر را افاده كند. نيز ممكن است خبر واحد به واسطه نشانه‌هاي خارجي افاده قطعيت كند.

قسم اعظم معجزات و دلايلي كه براي نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي ما نقل شده است متواترند يا از نوع صريح يا معنوي يا سكوتي. قسم ديگر گرچه خبر واحدند، اما از شرايطي برخوردارند كه در نظر محدثان نقاد مورد قبول واقع شده‌اند، لذا قطعيتي چون تواتر را افاده مي‌كنند. اگر هزاران نفر از محققين محدثان ـ كه با نام "الحافظ" از آنان ياد مي‌شود ـ و دست كم صدهزار حديث را حفظ كرده‌اند؛ هم‌چنين محدثان پرهيزگاري كه پنجاه سال نماز صبح را با وضوي نماز عشا اقامه نموده‌اند و نوابغ علم حديث يعني صاحبان كتب ستّه و در رأس‌شان بخاري و مسلم خبر واحدي را تصحيح و قبول كرده باشند، قطعيت چنين خبري كم‌تر از قطعيت خبر متواتر نخواهد بود. آري، محققان و نقادان علم حديث چنان بر احاديث مختلف تسلط يافته‌اند كه با طرز بيان و اسلوب عالي و نحوه افاده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مأنوس گرديده‌اند؛ طوري كه اين امر براي آنان ملكه شده است؛ لذا اگر در بين صد حديث متوجه حديث "موضوعي" شوند "موضوع" بودنش را بيان خواهند نمود و خواهند گفت كه "اين، نمي‌تواند حديث و سخن پيامبر باشد" پس آن را رد خواهند كرد. آن‌ها چون صرافي (زبردست) گوهر حديث را مي‌شناسند و سخنان ديگر را با آن اشتباه نمي‌گيرند. البته برخي از محققان مانند ابن جوزي در انتقاد زياده‌روي كرده برخي احاديث صحيح را نيز موضوع دانسته، و از دايره احاديث صحيح خارج كرده‌اند. البته اين بدان معنا نيست كه معناي هر حديث "موضوعي" غلط مي‌باشد، بلكه منظور اين است كه فلان سخن، حديث نيست.

سؤال: فايده سندي كه داراي عنعنه (سلسله‌ي راويان) است و در مواقع غير ضروري و در رخدادي مشخص مي‌گويند عن فلان عن فلان عن فلان چيست؟

پاسخ: فوايدش بسيار است. از جمله يكي از فايده‌هايش اين است كه دانسته مي‌شود حديث داراي عنعنعه موثق و با حجت و برخوردار از اجماع صادقين از اهل حديث مي‌باشد، نيز نوعي اتفاق نظر اهل تحقيقي را نشان مي‌دهد كه عضو آن سلسله هستند. به‌ نحوي كه گويا هر امام و علامه‌يي كه عضو آن عنعنه باشد صحت حديث مورد نظر را امضا مي‌كند و در خصوص صحيح بودنش گواهي مي‌دهد.

سؤال: به چه دليل رخدادهاي مربوط به معجزات هم‌چون ساير احكام ضروري شرع به صورت تواتر و از راه‌هاي متعدد و مهم نقل نشده است؟

پاسخ: زيرا بيش‌تر مردم در بيش‌تر مواقع به اغلب احكام شرعي نيازمندند. اين احكام هم‌چون فرض عيني با هر شخص مرتبط است، اما در معجزات اين‌طور نيست كه هر كس به هر معجزه‌يي احتياج داشته باشد. اگر نيازي هم باشد با يك بار شنيدن برطرف مي‌شود. مانند فرض كفايي‌ست كه اگر گروهي از مردم آن را بدانند كفايت مي‌كند.

اين است كه گاه وجود و تحقق معجزه‌يي ده برابر بيش‌تر از يك حكم (شرعي) قطعيت دارد، اما راوي آن يكي دو نفر است؛ در حالي كه روايت‌گران حكم شرعي مذكور ده بيست نفر هستند.

چهارمين اساس: برخي از حوادث آينده كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر وقوع‌شان را داده است حادثه‌هايي جزيي نيستند، بلكه حوادثي كلي هستند كه تكرار مي‌شوند و پيامبر به صورت جزيي خبرشان را داده است؛ حوادثي كه داراي وجوه متعدد مي‌باشند و هر بار وجهي از آن‌ها را بيان مي‌دارد. راوي حديث وجوه مختلف حادثه را در هم مي‌آميزد، لذا در ظاهر خلاف واقع ديده مي‌شود. براي مثال درباره حضرت مهدي روايت‌هاي مختلفي وجود دارد؛ تفصيلات و تصويرات مختلف مي‌باشد. در حالي كه ما در بحثي از كلام "بيست و چهارم" اثبات كرده‌ايم كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در استناد به وحي از مهدي خبر داده است تا به اين ترتيب از قدرت معنوي اهل ايمان در هر عصر و زمانه‌يي محافظت شود و مؤمنان در برابر حوادث دهشتناك دچار يأس و نااميدي نشوند و با آل بيت ـ كه سلسله نوراني در

اسلام‌اند ـ ارتباط معنوي داشته باشند. هر عصري مهدي‌اي يا مهدي‌هايي از آل بيت مانند همان مهدي كه در آخر الزمان خواهد آمد، داشته است. حتي در بين خلفاي عباسي ـ كه از آل بيت به‌شمار مي‌روند ـ مهدي‌اي وجود داشته كه جامع بسياري از اوصاف مهدي بزرگ بوده است.

پس اوصاف خلفاي مهديين و اقطاب مهديين‌اي كه پيش از ظهور مهدي بزرگ آمده‌اند و امثال و نمونه‌ها و خلفاي او بوده‌اند با اوصاف مهدي اصلي در هم آميخته و موجب اختلاف در روايت‌ها شده است.

پنجمين اساس: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براساس سرّ لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلّا الله به خودي خود غيب نمي‌دانسته است، ليكن حضرت حق به او اعلام كرده و او نيز (به ديگران) بيان مي‌داشت. حضرت حق هم حكيم است، هم رحيم. حكمت و رحمتش نيز اقتضاي پوشيده و مبهم ماندن بسياري از امور غيبي را دارد، زيرا در اين عالم اموري كه مورد علاقه انسان نيست بسيار زياد‌ند، و اطلاع از آن‌ها پيش از وقوع‌شان براي انسان دردناك خواهد بود.

براساس اين سرّ است كهمرگ و اجل مبهم قرار داده شده و مصايبي نيز كه گريبان انسان را خواهد گرفت در پرده غيب است. حكمت رباني و رحمت الهي چنين اقتضا دارد، لذا براي اين‌كه مرحمت حساس رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نسبت به امتش، رنجيده نگردد و به حس مهرباني وافرش نسبت به آل و اصحابش رنجشي وارد نشود به مقتضاي حكمت و رحمت، حوادث و رويدادهايي كه قرار بود براي خاندان و اصحاب و امت پيامبر در آينده اتفاق بيفتد با تفصيلات و به عموميت نشان داده نشد.

ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نسبت به عايشه صديقه محبت و شفقت فراوان داشت لذا براي اين‌كه رنجيده خاطر نگردد (از جانب خداوند) به صورت قطعي به او اطلاع داده نشد كه در واقعه جمل حضور خواهد داشت يا نه؛ دليل اين مطلب بيان حضرت به همسران طاهره‌اش است كه فرمود:"اي كاش مي‌‌دانستم كدام يك از شما در آن واقعه حضور خواهيد داشت..." البته بعدها تا حدودي مطلع شده بود كه به حضرت علي (رض) فرمود: "اگر بين تو و عايشه حادثه‌يي رخ دهد

فَارْفَقْ وَ بَلِّغْهَا مَاْمَنَهَا

با اين حال خداوند وقوع برخي حوادث مهم را براساس حكمت‌هايي به او آموخت (البته نه به صورت وحشت انگيز). او نيز مردم را آگاه مي‌نمود. خداوند او را از حوادث شيرين و دل‌پذير گاه به اجمال و گاه به تفصيل آگاه مي‌كرد؛ او نيز به مردم اطلاع مي‌داد. خبرهايي از اين دست را محدثان كامل ـ كه داراي بالاترين درجـات تقـوا بوده و در راه عـدالت و درستي مي‌كوشيده‌اند و از تهديد حـديث

وَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّاْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ

به شدت مي‌ترسيده‌اند و از تهديد شديد آيه‌ي

فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى اللَّهِ

(زمر:‌٣٢)

مي‌گريخته‌اند ـ به صورت صحيح براي ما نقل كرده‌اند.

ششمين اساس: احوال و اوصاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به صورت سيره و تاريخ بيان شده است. ليكن غالب اين احـوال و اوصـاف ناظر بر جنبه بشري اوست؛ در حالي كه شخصيت معنوي و ماهيت قدسي آن ذات مبارك چنان متعالي و نوراني‌ست كه اوصـاف بيـان شـده در كتاب‌هاي سيره و تاريخ متناسب با آن سـرو بالا بلند نيست و هم‌تراز ارزش علوي او نمي‌باشد، زيرا براسـاس سـرّ اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ هر روز حتي هم اينك نيز عبادت عظيمي چون عبادات همه‌ي امت بر صحيفه كمالات او افزوده مي‌شود؛ هم‌چنان كه با استعدادي بي‌انتها و به صورتي لايتناهي مظهر رحمت بي‌پايان الهي‌ست هر روز مظهر دعا‌هاي بي‌پايان امت بي‌شمارش واقع مي‌گردد. لذا تمام ماهيت و حقيقت كمالات اين ذات مبارك ـ كه نتيجه و كامل‌ترين ثمره كائنات و ترجمان و محبوب خالق عالم هستي‌ست ـ در احوال و اطوار بشري مندرج در كتاب‌هاي تاريخي و مرتبط با سيره نمي‌گنجد. مثلاً ذات مباركي را كه حضرت جبرائيل و حضرت ميكائيل در غزوه بدر چون دو ياور محافظ در كنارش بوده‌اند نمي‌توان در اطوار شخصيت كسي گنجاند كه در بازار هنگام خريد و فروش اسب با عرب بدوي دچار اختلاف مي‌شود و حذيفه را به عنوان تنها شاهد نشان مي‌دهد.

براي اين‌كه برداشت خطا صورت نگيرد لازم است هر گاه به اعتبار ماهيت بشري (پيامبر) اوصاف عادي او را مي‌شنويم سر برداشته و چشم بر شخصيت نوراني و معنوي‌اش بدوزيم كه خبر از ماهيت حقيقي و مرتبه رسالتش مي‌دهد؛ در

غير اين‌صورت يا بي‌احترامي خواهد شد يا دچار شبهه مي‌شويم. در توضيح اين سر به تمثيل زير توجه كن:

فرض كنيم هسته خرمايي هست. آن را زير خاك مي‌گذاريم تا رشد كند و درخت ميوه‌دار بزرگي شود. درخت به تدريج شاخ و برگ مي‌گشايد و بزرگ‌تر مي‌شود. يا فرض كنيم تخم طاووسي هست. به آن حرارت داده و جوجه طاووسي متولد مي‌گردد. بعد از مدتي طاووسي بسيار زيبا مي‌شود كه هر طرفش نوشته و تزيين شده‌ي قدرت خداوند است. اين طاووس هم رفته رفته بزرگ‌تر و زيباتر مي‌شود. حال صفات و احوالي متعلق به آن هسته و تخم وجود دارد و آن‌ها در خود مواد ظريفي را حمل مي‌كنند. درخت و پرنده‌ي حاصل از آن‌ها نيز اينك در مقايسه با وضعيت و كيفيات اندك و عادي آن هسته و تخم كيفيات و اوصاف عالي و بزرگي دارند.

حالا در بحث ارتباط اوصاف آن هسته و تخم با اوصاف درخت و طاووس لازم است هر زمان عقل و خرد انسان سر از هسته برداشته متوجه درخت شود و همين‌طور نگاه خود را از تخم به طاووس برگرداند و توجه كند تا اوصافي را كه مي‌شنود عقلش بپذيرد. وگرنه در صورتي كه بگويد "از هسته‌يي خرد و ناچيز هزار مَن خرما حاصل كردم." يا بگويد:"اين تخم، سلطان پرنده‌‌هاي آسمان است." دچار تكذيب و انكار خواهد شد.

لذا بشر بودن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مانند هسته و تخم ذكر شده در مثال بالاست. ماهيتش نيز كه با مسؤوليت پيامبري‌اش مي‌درخشد هم‌چون شجره طوبي و پرنده همايوني بهشت است و همواره نيز در حال تكامل مي‌باشد، پس وقتي به كسي فكر مي‌كنيد كه در بازار با عرب بدوي دچار اختلاف مي‌شود بايد بي‌درنگ چشم خيال بگشاييد و ذاتي نوراني را ببينيد كه سوار بر رفرف، جبرائيل را پشت سر گذاشته به سوي قاب قوسين در حركت است؛ در غير اين صورت يا مرتكب بي‌حرمتي شده يا نفس اماره اين حقيقت را نخواهد پذيرفت.

پنجمين اشارت نكته‌دار:

چند نمونه از احاديث مربوط به امور غيب را ذكر مي‌كنيم:

اول: به نقل صحيح و با درجه تواتر روايت شده است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بالاي منبر به جماعت اصحاب فرمود:

اِبْنِى حَسَنٌ هذَا سَيِّدٌ سَيُصْلِحُ اللّهُ بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ عَظِيمَتَيْنِ

چهل سال بعد آن‌گاه كه دو لشكر بزرگ اسلام روبه‌روي هم قرار گرفتند حضرت حسن (رض) با حضرت معاويه (رض) مصالحه كرد و به اين ترتيب معجزه غيبي جد امجدش را تصديق فرمود.

دوم: پيامبر به نقل صحيح به حضرت علي فرموده است:

سَتُقَاتِلُ النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمَارِقِينَ

و به اين ترتيب هم از واقعه جمل، هم از واقعه صفين و حوادث خوارج خبر داد. نيز در زماني كه حضرت علي (رض) به حضرت زبير ابراز محبت مي‌كرد. به او فرمود:"او با تو خواهد جنگيد؛ در حالي كه حق به جانب او نيست." به همين ترتيب به همسران طاهره‌اش فرمود:"يكي از شما در رأس فتنه‌يي مهم قرار مي‌گيرد و بسياري در پيرامون او به قتل مي‌رسند."

وَتَنْبَحُ عَلَيْهَا كِلاَبُ الْحَوْئَبِ

سي سال بعد جنگ حضرت علي با حضرت عايشه و زبير و طلحه در واقعه جمل، و رويارويي با معاويه در صفين و مقابله با خوارج در حَرَورا و نهروان رخ داد و اخبار غيبي اين احاديث صحيح و قطعي را بالفعل تأييد و تصديق كرد.

هم‌چنين پيامبر از كسي به حضرت علي خبر داد كه:"محاسنت را با خون سرت آغشته خواهد كرد." حضرت علي او را مي‌شناخت. او "عبدالرحمان ابن ملجم خارجي" بود.

نيز مردي از خوارج را كه "ذو الثّديه" ناميده مي‌شد با نشانه عجيبي معرفي كرد و او را در ميان كشته شدگان خوارج يافتند و حضرت علي از وي به عنوان نشانه حقانيتش و معجزه نبوي ياد كرد.

به همين ترتيب رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براساس روايت صحيح اُمّ سَلَمه و ديگران خبر داد كه: "حضرت حسين در طفّ يعني كربلا به قتل مي‌رسد." و پنجاه سال بعد واقعه جان‌سوز كربلا وقوع يافت و خبر غيبي پيامبر تأييد و تصديق شد.

پيامبر بارها خبر داد كه"اهل بيتم پس از من يَلْقَوْنَ قَتْلاً وَ تَشْرِيدًا، يعني با قتل و مصيبت و تبعيد مواجه خواهند شد." و در اين‌باره اندكي توضيح داده و عيناً واقع شده است.

در اين‌جا سؤال مهمي مطرح مي‌شود. گفته مي‌شود: "چرا حضرت علي را با اين‌كه براي خلافت شايستگي بسيار بالايي داشت، از خويشاوندان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بود و جسارت و دانش فوق العاده‌يي داشت، در خلافت مقدم نداشتند و چرا در زمان حكمراني او اسلام با كشمكش‌هاي بسياري مواجه شد؟"

پاسخ: قطب اعظمي از آل بيت گفته است:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خواهان خلافت حضرت علي (رض) بود، اما از غيب به او خبر رسيد كهخواست خداوند چيز ديگري‌ست، لذا پيامبر هم دست از آرزوي خود برداشت و تابع خواست الهي شد." يكي از حكمت‌هاي خواست الهي بايد اين باشد كه:

اصحاب بعد از وفات پيامبر بيش از هر چيز نيازمند اتفاق و اتحاد بودند و اگر حضرت علي در رأس حكومت قرار مي‌گرفت به گواهي وقايع زمان خلافتش و به اعتبار عمل بدون مماشات، جسورانه، زاهدانه، قهرمانانه، شجاعتي كه زبان‌زد بود و رفتارهايي كه نشان مي‌داد مستغني‌ست، تب رقابت را در بسياري از افراد و قبايل بالا مي‌برد و اين احتمال قوي وجود داشت كه موجب تفرقه گردد.

يكي از اسرار به تأخير افتادن خلافت حضرت علي اين بود: اقوام مختلفي كه اساس افكار هفتاد و سه فرقه را حمل مي‌كردند با هم آميخته شدند ـ هم‌چنان كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده بود و بعدها هم مشخص شد ـ طبيعي‌ست كه در ميان چنين اقوامي و در زمان ظهور حوادث فتنه انگيز فردي فوق العاده شجاع و صاحب فراست مانند حضرت علي لازم بود، تا بتواند مقاومت كند و كرد؛ كسي لازم بود كه هاشمي باشد و از قدرت اهل بيت برخوردار، مردي قدرتمند و با احترام. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده بود كه"من براي نزول قرآن جنگيدم و تو براي تأويلش خواهي

جنگيد." نيز اگر حضرت علي نمي‌بود اين احتمال وجود داشت كه سلطنت جهان، ملوك اموي را كاملاً از مسير منحرف كند. آن‌ها حضرت علي و اهل بيت را در برابر خود مي‌ديدند، لذا براي برابري در مقابل آن‌ها و اين‌كه در برابر مسلمانان موقعيت خود را حفظ كنند خواه ناخواه عموم رؤساي دول اموي يا اتباع و طرفداران‌شان با تشويق و ترغيب رؤسا، با تمام توان براي حفاظت از حقايق اسلام و ايمان و احكام قرآن و نشر و تبليغش كوشيدند. اين است كه در آن دوره صدها هزار مجتهد محقق و محدث كامل و اوليا و اصفيا تربيت شد. اگر ولايت و ديانت و كمالاتِ به غايت توانمند اهل بيت در برابر آن‌ها نمي‌بود به احتمال زياد مانند اواخر عباسيان و امويان از راه بِدَر مي‌شدند.

اگر گفته شود: چرا خلافت اسلامي در اهل بيت نبوي تقرر نيافت؛ در حالي كه لياقت و شايستگي آن‌ها از همه بيش‌تر بود؟

مي‌گوييم: سلطنت دنيوي فريبنده است و اهل بيت نيز مأمور محافظت از حقايق اسلامي و احكام قرآني بودند. كسي كه عهده‌دار خلافت و سلطنت مي‌شود يا بايد مانند پيامبر معصوم باشد يا بايد مانند "خلفاي راشدين و عمر ابن عبدالعزيز اموي و مهدي عباسي" داراي زهد قلبي فوق العاده‌يي باشد تا فريب نخورد؛ در حالي كه خلافت دولت فاطمي كه در مصر به نام اهل بيت تشكيل شد و حكومت موحدين در آفريقا، يا دولت صفويان در ايران نشان دادند كه سلطنت دنيوي برازنده اهل بيت نيست و موجب فراموش شدن وظيفه اصلي يعني حفظ دين و خدمت به اسلام مي‌گردد، لذا اهل بيت با ترك سلطنت و حكومت، به صورت درخشان و مؤثري به اسلام و قرآن خدمت كرده‌اند.

به اقطابي بنگريد كه از نسل حضرت حسن‌اند مخصوصاً اقطاب اربعه و به ويژه "غوث اعظم شيخ عبدالقادر گيلاني"، يا به اماماني توجه داشته باشيد كه از نسل حضرت حسين‌اند مخصوصاً "زين العابدين و جعفر صادق" كه هر كدام‌شان در حكم يك مهدي معنوي هستند؛ اينان ظلم و ظلمات معنوي را در هم كوبيدند و انوار قرآن و حقايق ايمان را پراكندند و نشان دادند كه وارثان جد امجدشان مي‌باشند.

اگر گفته شود: حكمت و وجه رحمت فتنه خونيني كه بر سر اسلام عزيز و دوره نوراني صدر اسلام آمد چه بود چون مسلمانان آن زمان لايق قهر و مشقت نبودند؟

در پاسخ مي گوييم: هم‌چنان كه توفان دهشت انگيز توأم با باران در بهار، استعداد همه گياهان و بذرها و درختان را تحريك كرده و موجب شكوفايي‌شان مي‌گردد؛ طوري كه هر يك گلي مخصوص به خود بار مي‌آورد و مشغول انجام وظيفه فطري خود مي‌شود؛ فتنه‌هايي كه بر سر صحابه و تابعين آمد نيز استعدادهاي مختلف را كه مانند بذرهايي بودند تحريك كرد و به همه هشدار داد كه "اسلام در خطر است، حريق در گرفته است." و بدين سان هر گروهي را به حفظ اسلام وا داشت. آن‌گاه هر يك متناسب با استعداد خود مسؤوليتي از مسؤوليت‌هاي مختلف و فراوان جامعه اسلامي را بر عهده گرفته و با كمال جديت به كوشش پرداختند. گروهي به حفاظت از احاديث همت گماشتند، گروهي از شريعت مراقبت كردند، گروه ديگر به محافظت از حقايق ايمان پرداختند و يك گروه نيز در راه حفظ قرآن تلاش كرد و هكذا... هر گروه مشغول خدمتي شدند و در انجام وظايف اسلامي سعي و تلاش وافر نمودند. گل‌هايي با رنگ‌هاي متفاوت شكوفا شد. بر اثر همان توفان بذرهايي به اقصي نقاط عالم پهناور اسلام پراكنده شد و نيمي از زمين را به گلستان تبديل كرد، ليكن افسوس كه در ميان آن گل‌ها و گلستان‌ها خار فرقه‌هايي ـ كه اهل بدعت بودند ـ نيز سر برآورد.

دست قدرت گويا با جلال خويش، دوره زماني مزبور را به تلاطم آورد، به شدت تحريك نمود و اهل همت را بر سر غيرت آورد و شوكه كرد؛ و با نيروي گريز از مركزي بر آمده از آن حركت، مجتهدان و محدثان نوراني و حافظان قدسي قرآن و اصفيا و اقطاب را روانه اقصي نقاط عالم اسلام نمود و موجبات هجرت‌شان را فراهم كرد. مسلمانان را از شرق تا غرب بر سر شوق آورد و براي بهره گرفتن از خزاين قرآن چشمان‌شان را گشود... اينك به بحث اصلي باز مي‌گرديم.

شمار آن‌چه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از امور غيبي خبر داد و به راستي نيز واقع شد هزاران مورد است و بسيار زيادند، ما فقط به بيان چند مثال جزيي اكتفا مي‌كنيم:

صاحبان "كتب حديث سته" ـ كه به صحيح معروفند ـ و در رأس‌شان بخاري و مسلم در اخباري كه بيان خواهيم كرد متفق القول‌اند. بسياري از اين خبرها به لحاظ معنا متواتر و بخشي از آن‌ها به دليل اتفاق نظر اهل تحقيق در صحت‌شان، مانند خبر متواتر قطعيت دارند.

پيامبر به نقل صحيح قطعي به اصحابش خبر داد:"شما بر همه‌ي دشمنان تان غلبه خواهيد يافت. مكه و خيبر و شام و عراق و ايران و بيت المقدس را فتح خواهيد كرد؛ هم‌چنين خزانه پادشاهان بزرگ‌ترين دولت‌ها يعني ايران و روم را بين خود تقسيم خواهيد نمود..." پيامبر در اين خبر نفرمود: "گمان مي‌كنم يا حدس مي‌زنم" بلكه با چنان قطعيتي آن را بيان نموده است كه گويي مشاهده مي‌كند؛ و طبق خبر پيامبر نيز واقع شده است. اين در حالي‌ست كه خبر مزبور را وقتي مي‌دهد كه مجبور به هجرت شد، تعداد يارانش اندك بود و اطراف مدينه و همه دنيا دشمنش بودند.

نيز به روايت صحيح و قطعي بارها فرموده است:

عَلَيْكُمْ بِسِيرَةِ الَّذَيْنِ مِنْ بَعْدِى اَبِى بَكْرٍ وَ عُمَرَ

كه نشان مي‌دهد ابوبكر و عمر قرار بوده است پس از او بمانند و خليفه شوند و كاملاً در دايره رضاي الهي و رضايت نبوي حركت كنند. ابوبكر كم خواهد ماند ولي عمر سال‌ها خواهد بود و فتوحات فراواني نصيب مسلمانان خواهدكرد. نيز فرموده است:

‌زُوِيَتْ لِىَ اْلاَرْضُ فَاُرِيتُ مَشَارِقَهَا وَمَغَارِبَهَا وَسَيَبْلُغُ مُلْكُ اُمَّتِى مَا زُوِىَ لِى مِنْهَا

يعنيامت من شرق تا غرب را تسخير خواهد كرد، طوري كه هيچ امتي نتوانسته است سرزمين‌هايي بدان وسعت را به تسلط خود درآورد. و همان‌طور شد كه فرموده بود. به همين ترتيب به نقل صحيح و قطعي پيش از غزوه بدر فرمود:

هذَا مَصْرَعُ اَبِى جَهْلٍ، هذَا مَصْرَعُ عُتْبَةَ، هذَا مَصْرَعُ اُمَيَّةَ، هذَا مَصْرَعُ فُلاَنٍ وَ فُلاَنٍ

و محل كشته شدن سران مشرك قريش را نشان داد و گفت:"من به دست خود اُبي ابن خَلَف را خواهم كشت." و همان‌طور شد كه گفته بود.

نيز به نقل صحيح و قطعي درباره صحابه‌يي كه در منطقه‌يي اطراف شام به نام "موته" در جنگ مشهوري به همين نام مي‌جنگيدند و با مدينه يك ماه فاصله داشت طوري كه گويي يارانش را مي‌ديد فرمود:

اَخَـذَ الرَّايَةَ زَيْدٌ فَاُصِيبَ، ثُمَّ اَخَذَهَا اِبْنُ رَوَاحَةَ فَاُصِيبَ، ثُمَّ اَخَذَهَا جَعْفَرُ فَاُصِيبَ، ثُمَّ اَخَذـَهَا سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللّهِ

و وقايع را يك به يك براي يارانش بيان كرد. يكي دو هفته بعد "يعلي ابن مُنَبِّه" از ميدان جنگ آمد و پيش از آن‌كه چيزي بگويد مخبر صادق (پيامبر) جزييات جنگ را بيان داشت. يعلي سوگند خورد و گفت:"دقيقاً همان‌طور شد كه فرموديد."

باز به نقل صحيح و قطعي فرموده است:

اِنَّ الْخِلاَفَةَ بَعْدِى ثَلاَثُونَ سَنَةً ثُمَّ تَكُونُ مُلْكًا عَضُوضًا وَ اِنَّ هذَا اْلاَمْرَ بَدَاَ نُبُوَّةً وَ رَحْمَةً ثُمَّ يَكُونُ رَحْمَةً وَ خِلاَفَةً ثُمَّ يَكُونُ مُلْكًا عَضُوضًا ثُمَّ يَكُونُ عُتُوًّا وَ جَبَرُوتًا

و به اين ترتيب خلافت شش ماهه حضرت حسن و خلافت چهار يار گزين (خلفاي راشدين) و پس از آن‌ها سلطنتي شدن خلافت و با سلطنت نيز زورگويي و فاسد شدن امت را خبر داد؛ و همان‌طور شد كه گفته بود.

باز به نقل صحيح و قطعي فرمود:

يُقْتَلُ عُثْمَانُ وَهُوَ يَقْرَاُ الْمُصْحَفَ وَاِنَّ اللّهَ عَسَى اَنْ يُلْبِسَهُ قَمِيصًا وَاِنَّهُمْ يُرِيدُونَ خَلْعَهُ

و از خليفه شدن حضرت عثمان و اين‌كه مردم خواهان بركناري‌اش مي‌شوند و اين‌كه مظلومانه هنگام قرائت قرآن به قتل خواهد رسيد، خبر داده است و همان‌طور شد كه گفت.

همين‌طور به نقل صحيح و قطعي حجامت كرده و هنگامي كه عبدالله ابن زبير خون مباركش را براي تبرّك مانند شربت نوشيد گفت:

وَيْلٌ لِلنَّاسِ مِنْكَ وَ وَيْلٌ لَكَ مِنَ النَّاسِ

و به اين ترتيب خبر داد كه با بي‌باكي خارق العاده‌يي زعامت امت را به دست خواهد گرفت و با تعرض و هجوم‌هاي سخت مواجه شده و امت نيز به خاطر او

گرفتار حوادث وحشتناكي خواهد شد؛ و همان‌طور شـد كه خبر داده بود. عبدالله ابن زبير در زمان امويان در مكه خلافت خويش را اعلام و جنگ‌هاي قهرمانانه‌يي كرد. در نهايت حجاج ستمگر با لشكري بزرگ بر او هجوم برد و بعد از يك رويارويي سهمگين اين قهرمان عالي مقام به شهادت رسيد.

باز به نقل صحيح و قطعي از ظهور دولت اموي خبر داد و اين‌كه بيش‌تر پادشاهان‌شان ظالم بوده و يزيد و وليد هم در ميان آن‌ها خواهند بود، و اين‌كه حضرت معاويه در رأس امور قرار خواهد گرفت و با بيان وَاِذَا مَلَكْتَ فَاَسْجِحْ رفق و عدالت را توصيه نمود؛ و براي دوران بعد از امويه فرمود:

يَخْرُجُ وَلَدُ الْعَبَّاسِ بِالرَّايَاتِ السُّودِ وَ يَمْلِكُونَ اَضْعَافَ مَا مَلَكُوا

و به اين ترتيب از ظهور دولت عباسي خبر داد و اين‌كه مدت زيادي دوام خواهند داشت. همان‌طور شد كه گفته بود. به‌همين ترتيب به روايت قطعي و صحيح فرمود:

وَيْلٌ لِلْعَرَبِ مِن شَرٍّ قَدِ اقْتَرَبَ

و از فتنه‌هاي سهمگين چنگيز و هلاكو و اين‌كه دولت عرب عباسي را از بين خواهند برد خبر داد و همان‌طور شد كه گفته بود.

نيز به نقل صحيح و قطعي به سعد ابن ابي وقاص زماني كه به شدت بيمار بود فرمود:

لَعَلَّكَ تُخَلَّفُ حَتَّى يَنْتَفِعَ بِكَ اَقْوَامٌ وَيَسْتَضِرَّ بِكَ آخَرُونَ

و خبر داد كه در آينده فرمانده بزرگي مي‌شود و پيروزي‌هاي بسياري كسب مي‌كند و ملت‌ها و اقوام زيادي از او نفع خواهند برد يعني مسلمان خواهند شد و بسياري از اين بابت خسارت خواهند ديد به عبارت ديگر خبر داد كه دولت‌ها‌ي‌شان به دست او از بين خواهند رفت و همان‌طور شد كه گفته بود. حضرت سعد در رأس لشكر اسلام قرار گرفت، دولت ايران را زير و زبر كرد و موجب شد بسياري از اقوام به اسلام بپيوندند و هدايت شوند.

باز به نقل صحيح و قطعي روز درگذشت نجاشي پادشاه مسلمان شده حبشه را در سال هفتم هجرت به اصحاب اطلاع داد. حتي نماز ميت هم براي او خواند. يك هفته بعد خبر رسيد كه نجاشي در همان روزي كه پيامبر اطلاع داده بود از دنيا رفت.

به‌همين ترتيب به نقل صحيح و قطعي هنگامي كه با چهار يار گزين در كوه‌هاي احد يا حرا بودند كوه به لرزه درآمد، و زمين لرزه شد. به كوه فرمان داد:

اُثْبُتْ فَاِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِىٌّ وَ صِدِّيقٌ وَ شَهِيدٌ

و به اين ترتيب اطلاع داد كه حضرت عمر و عثمان و علي شهيد خواهند شد. همان‌طور شد كه گفته بود.

حالا اي انسان بيچاره و بدبخت و بدون دل! اي انسان درمانده‌يي كه معتقدي محمد عربي انسان خردمندي بود و چشم بر آن شمس حقيقت مي‌بندي! از پانزده نوعِ كلي معجزات او يك قسمت از پانزده، بلكه يك قسمت از صد قسمت مربوط به غيب را شنيدي. فقط بعضي از معجزات او را كه در حد تواتر معنوي و قطعي‌ست شنيدي. كسي را كه فقط يكي از اين صد قسم معجزه غيبي را با چشم عقل و خرد مشاهده كند "نابغه اعظم" مي‌خوانند كه با فراست خود مي‌تواند پرده از آينده بردارد. بنابراين، به فرض ما هم چون تو به او نابغه بگوييم؛ آيا كسي كه حامل نبوغ قدسي‌اي به اندازه‌ي صد نابغه اعظم باشد ممكن است اشتباه ببيند؟ آيا ممكن است خود را تا درجه‌يي پايين بياورد كه خبر اشتباه بدهد؟ عدم توجه به سخن كسي كه نابغه اعظم بوده و از صد مرتبه نبوغ و استعداد برخوردار است و از رستگاري در دو عالم مي‌گويد، صدبار ديوانگي و جنون است.

ششمين اشارت نكته‌دار: پيامبر به نقل صحيح و قطعي به حضرت فاطمه (رض) فرمود:

اَنْتِ اَوَّلُ اَهْلِ بَيْتِى لُحُوقًا بِى

يعني تو در ميان اهل بيت من نخستين كسي هستي كه وفات مي‌كني و به من مي‌پيوندي. شش ماه بعد همان‌طور شد كه گفته بود.

به ابوذر فرمود:

سَتُخْرَجُ مِنْ هُنَا وَتَعِيشُ وَحْدَكَ وَتَمُوتُ وَحْدَكَ

و به اين ترتيب به او اطلاع داد كه از مدينه تبعيدش مي‌كنند؛ تنها زندگي خواهد كرد و تنها در صحرايي برهوت از دنيا خواهد رفت. بيست سال بعد همان‌طور شد كه گفته بود.

در منزل اُمّ حرام ـ كه عمه انس ابن مالك بود ـ از خواب برخاست تبسمي كرد و فرمود:

رَاَيْتُ اُمَّتِى يَغْزُونَ فِى الْبَحْرِ كَالْمُلُوكِ عَلَى اْلاَسِرَّةِ

اُمّ حرام تقاضا كرد:"دعا بفرماييد من هم همراه آنان باشم." فرمود:"تو هم با آن‌ها خواهي بود."

چهل سال بعد همراه همسرش عباده ابن صامت در فتح قبرس شركت كرد و در همان‌جا درگذشت. مزار او زيارتگاه شد؛ بنابراين همان‌طور شد كه پيامبر خبر داده بود.

به‌ همين ترتيب به نقل صحيح و قطعي فرمود:

يَخْرُجُ مِنْ ثَقِيفَ كَذَّابٌ وَ مُبِيرٌ

يعني كسي از قبيله ثقيف ادعاي نبوت خواهد كرد و كس ديگري كه خونخوار و ستمگر است ظهور مي‌كند. و به اين ترتيب از مختار مشهور كه ادعاي نبوت كرد و از حجاج ستمگر كه صدهزار نفر را به قتل رساند خبر داد.

هم‌چنين به نقل صحيح و قطعي گفت:

سَتُفْتَحُ الْقُسْطَنْطِينِيَّةُ فَنِعْمَ اْلاَمِيرُ اَمِيرُهَا وَنِعْمَ الْجَيْشُ جَيْشُهَا

و اعلام نمود كه استانبول به دست مسلمان‌ها فتح مي‌شود و حضرت سلطان محمد فاتح داراي مقام بالايي خواهد شد. همان‌طور شد كه گفته بود.

نيز به نقل صحيح و قطعي فرمود:

اِنَّ الدِّينَ لَوْ كَانَ مَنُوطًا بِالثُّرَيَّا لَنَا لَهُ رِجَالٌ مِنْ اَبْنَاءِ فَارِسَ

و به اين ترتيب به علما و اولياي بي‌نظير و در رأس‌شان ابوحنيفه اشاره كرد و خبر داد كه ايراني‌ها چنين كساني را خواهند پرورد.

هم‌چنين فرمود:

عَالِمُ قُرَيْشٍ يَمْلَءُ طِبَاقَ اْلاَرْضِ عِلْمًا

و به امام شافعي اشارت كرده خبر مي‌دهد. و باز به نقل صحيح و قطعي فرمود:

سَتَفْتَرِقُ اُمَّتِى ثَلاَثًا وَسَبْعِينَ فِرْقَةً اَلنَّاجِيَةُ وَاحِدَةٌ مِنْـهَا. قِيلَ مَنْـهُمْ قَـالَ مَا اَنَا عَلَـيْهِ وَ اَصْـحَابِى

و خبر داد كه امتش هفتاد و سه گروه مي‌شود كه فرقه "ناجيه كامله" در ميان آن‌ها اهل سنت و جماعت خواهد بود.

و باز فرمود:

اَلْقَدَرِيَّةُ مَجُوسُ هذِهِ اْلاُمَّةِ

و از گروه قدريه خبر داد كه به شاخه‌هاي مختلف تقسيم شدند و قَدَر را انكار كردند. همين‌طور از رافضيه خبر داد كه به دسته‌هاي متعدد منشعب شدند.

هم‌چنين به نقل صحيح و قـطعي به امام علي (رض) فرمود: "مانند حضرت عيسي (ع) در ارتباط با تو نيز دو گروه هلاك خواهند شد. گروهي به دليل افراط

در محبت و گروهي براي افراط در عداوت و دشمني." نصرانيان به دليل محبت‌شان از حد مشروع تجاوز كرده، حضرت عيسي (ع) را (حاشا) "ابن الله" خواندند. يهوديان نيز از عداوت‌شان پا فراتر نهاده و نبوت و كمال او را انكار كردند. در ارتباط با تو هم گروهي با تجاوز از حد مشروع به دليل محبت تو هلاك مي‌شوند. فرمود:

لَهُمْ نَبْزٌ يُقَالُ لَهُمُ الرَّافِضِيَّةُ

گروهي نيز در دشمني با تو بسيار جلو خواهند رفت؛ آن‌ها هم خوارج‌اند و عده‌يي از طرفداران افراطي امويان‌اند كه به آن‌ها هم "ناصبي" گفته مي‌شود.

اگر گفته شود: محبت به اهل بيت فرمان قرآن است. حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز اين كار را بسيار تشويق كرده است. اين محبت ممكن است شيعيان را معذور بدارد، زيرا اهل محبت تا حدي اهل سُكرند. چرا شيعيان به خصوص رافضيان از اين محبت استفاده‌ي مفيد نمي‌كنند و بر عكس براساس اشاره نبوي بر اثر افراط در محبت محكوم مي‌شوند؟

پاسخ مي‌دهيم: محبتدو قسم است.

اول: براساس معناي حرفي، يعني دوست داشتن حضرت علي و حسن و حسين و اهل بيت به خاطر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و به نام حضرت حق. چنين محبتي محبت به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را افزايش مي‌دهد و وسيله‌يي مي‌شود براي محبت به حضرت حق. اين محبت، مشروع است؛ زياده‌روي در آن ضرري ندارد، و از حد نمي‌گذرد و مستلزم ذم ديگران و عداوت با كسي نيست.

دوم: محبت به معناي اسمي، يعني آن‌ها را بالذات دوست داشتن، و بدون در نظر گرفتن حضرت پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ، به دلاور مردي و كمال حضرت علي و فضايل متعالي حضرت حسن و حسين فكر كنند و دوست‌شان دارند. حتي ممكن است كسي خدا و پيغمبر را هم نشناسد اما باز آن‌ها را دوست داشته باشد. چنين محبت و دوست داشتني به محبت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و محبت حضرت حق رهنمون نمي شود. افراط در اين نوع از محبت سبب ذم ديگران و دشمني با آن‌ها مي‌گردد.

چنين محباني براساس اشاره نبوي چون در محبت حضرت علي افراط كردند و از حضرت ابوبكر صديق و حضرت عمر تبري جستند دچار خسارت شدند. آن محبت منفي سبب خسارت مي‌شود.

باز هم به نقل صحيح و قطعي فرمود:

اِذَا مَشَوُا الْمُطَيْطَاءَ وَخَدَمَتْهُمْ بَنَاتُ فَارِسَ وَالرُّومِ، رَدَّ اللّهُ بَاْسَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ سَلَّطَ شِرَارَهُمْ عَلَى خِيَارِهِمْ

يعنيهر گاه دختران فارس و روم به خدمت شما در آمدند بلا و فتنه وارد جمع‌تان مي‌شود، جنگ‌تان داخلي خواهد بود، شرورها بر شما حكومت خواهند كرد و بر خوبان و نيكان مسلط خواهند شد! سي سال بعد همان‌طور شد كه خبر داده بود.

هم‌چنين به نقل صحيح و قطعي فرمود:

وَتُفْتَحُ خَيْبَرُ عَلَى يَدَىْ عَلِىٍّ

يعنيفتح قلعه خيبر به دست علي صورت مي‌گيرد. معجزه نبوي بود كه به شكل كاملاً غيرِ معمول، روز دوم رويارويي، حضرت علي دروازه قلعه خيبر را از جا كند و هم‌چون سپر از آن استفاده كرد. بعد از فتح قلعه دروازه را بر زمين انداخت. هشت مرد تنومند نتوانستند آن را از زمين بردارند؛ در روايتي چهل نفر نقل شده است.

نيز فرموده است:

لاَ تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى تَقْتَتِلَ فِئَتَانِ دَعْوَاهُمَا وَاحِدَةٌ

و به اين ترتيب از جنگ حضرت علي و معاويه در صفين خبر داده است.

و باز فرمود:

اِنَّ عَمَّارًا تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ

يعني طايفه‌يي باغي عمار را به قتل مي رسانند. او در جنگ صفين كشته شد. حضرت علي مرگ عمار و خبر پيامبر در اين‌باره را حجتي دانست بر اين‌كه طرفداران معاويه باغي‌اند. اما معاويه سخن پيامبر را تأويل كرد. عمرو ابن العاص گفت:"باغي صرفاً قاتلان او هستند نه اين‌كه همه ما."

هم‌چنين فرمود:

اِنَّ الْفِتَنَ لاَ تَظْهَرُ مَا دَامَ عُمَرُ حَيًّا

يعنيتا زماني كه حضرت عمر زنده است در بين شما فتنه‌يي ظاهر نمي‌شود. همان‌طور شد كه گفته بود.

سهل ابن عمر پيش از آن‌كه ايمان بياورد اسير شد. حضرت عمر به رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت:"اجازه دهيد دنـدان‌هايش را از جا در آورم، زيرا با فصـاحت كلامش كفار قريش را به جنگ با ما تشويق مي‌كرد." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمـود:

وَعَسَى اَنْ يَقُومَ مَقَامًا يَسُرُّكَ يَا عُمَرُ

هنگام وفات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چنان كه حضرت ابوبكر صديق در آن حادثه‌ي دهشت انگيز و جان‌سوز در مدينه منوره با كمال متانت همه را تسلي داد و با ايراد خطبه مهمي اصحاب را آرام نمود، سهل نيز در آن هنگامه در مكه مكرمه مانند ابوبكر صديق صحابه را تسلي مي‌داد و آرام مي‌كرد. او با فصاحت كلامش ـ كه شناخته شده بود ـ نطقي هم معناي خطبه ابوبكر صديق ايراد نمود. حتي كلمات اين دو خطبه شبيه هم‌اند.

نيز به سُراقه فرمود:

كَيْفَ بِكَ اِذَا اُلْبِسْتَ سُوَارَىْ كِسْرَى

يعني دو دست‌بند كسري را بر دست خواهي كرد. كسري در زمان حضرت عمر از بين رفت. گوهرها و دست‌بندهاي شاهانه‌اش را آوردند و حضرت عمر دست‌بندها را بر دست سُراقه گذاشت، گفت:

اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى سَلَبَهُمَا كِسْرَى وَاَلْبَسَهُمَا سُرَاقَةَ

و به اين ترتيب خبر نبوي را تأييد و تصديق نمود.

و باز فرمود:

اِذَا ذَهَبَ كِسْرَى فَلاَ كِسْرَى بَعْدَهُ

يعني بعد از سقوط كسراي فارس، كسراي ديگري نخواهد آمد. همان‌طور شد كه خبر داده بود.

نيز به فرستاده كسري گفت:"هم اينك شيرويه پرويز پسر كسري، كسري را كشت." فرستاده كسري تحقيق مي‌كند و مي‌فهمد كه كسري درست در همان لحظه مرده است، لذا او نيز اسلام مي‌آورد. در برخي روايات نام فرستاده مذكور فيروز قيد شده است.

نيز به نقل صحيح و قطعي از نامه‌يي كه حاطب ابن بلتعه پنهاني براي قريش فرستاد، خبر داده بود. پيامبر حضرت علي و مقداد را فرستاد و گفت در فلان‌جا نزد شخصي نامه‌يي با اين مشخصات هست؛ آن را بگيريد و بياوريد. آن‌ها رفتند و از همان‌جا نامه را گرفتند و آوردند. حاطب دستگير شد و پيامبر دليل اين كار را از او پرسيد، او نيز عذرخواهي كرد و پيامبر نيز او را بخشيد.

هم‌چنين به نقل صحيح درباره عتبه ابن ابي لهب فرمود: يَاْكُلُهُ كَلْبُ اللّهِ و به اين ترتيب از عاقبت فجيع عتبه خبر داد. بعدها عتبه وقتي به طرف يمن مي‌رفت شيري او را دريد و خورد. اين واقعه، نفرين و خبر پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را تأييد مي‌كند.

در زمـان فتح مكه حضـرت بلال حبشي بر بام كعبه ايسـتاد و اذان خـواند. ابي سفيان، عتاب ابن اُسيد و حارث ابن هشام از رؤساي قريش به شور و گفتگو نشستند. عتاب گفت:"خوشا به حال پدرم اُسيد كه اين روز را نديد." حارث، حضرت بلال حبشي را تحقير كرد و گفت:"محمد جز اين كلاغ سياه كسي را نيافت كه مؤذّن كند؟" ابي سفيان گفت"من مي‌ترسم؛ چيزي نمي‌گويم، حتي اگر كسي هم در اين‌جا نباشد سنگ‌هاي بطحاء (منطقه‌يي بين دو كوه در مكه مكرمه) به او خبر مي‌دهند و او (از سخنان ما) مطلع مي‌شود." و واقعاً مدتي بعد كه آن‌ها با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مواجه شدند كلمه به كلمه آن‌چه را گفته بودند برايشان بازگو كرد. عتاب و حارث در همان‌جا شهادتين گفتند و مسلمان شدند.

اينك اي ملحد بيچاره! اي آدم محروم از دل كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نمي شناسي! توجه كن و ببين كه دو تن از بزرگ‌ترين معاندان قريش به سبب فقط يك خبر غيبي ايمان آوردند. قلبت تا چه حد فاسد شده است كه هزاران معجزه هم‌چون خبر غيبي مذكور را به تواتر معنوي مي‌شنوي، اما باز هم به‌طور كامل قانع نمي‌شوي...! بگذريم و به مسأله اصلي خود بازگرديم.

به نقل صحيح و قطعي در غزوه بدر وقتي حضرت عباس به دست صحـابه اسير شد از او طلب فديه‌ي نجات كردند، گفت:"پولي ندارم." حضـرت رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"مقدار زيادي پول را نزد همسرت اُمّ فضل در فلان‌جا گذاشته‌يي." حضرت عباس تأييد كرد و گفت:"اين رازي بود كه جز من و همسرم كسي از آن اطلاع نداشت." لذا ايمان كامل را كسب كرد و مسلمان شد.

نيز به نقل صحيح و قطعي لبيد يهودي ـ كه ساحر خطرناكي بود ـ براي آزار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سحري عجيب و مؤثر به كار برد. موهايي را روي شانه‌يي پيچيده بر آن وردي خوانده و داخل چاهي انداخته بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به حضرت علي و صحابه فرمود:"برويد و ابزار چنين سحري را از داخل فلان چاه بياوريد." آن‌ها نيز رفتند و آن‌چه را گفته بود يافتند و آوردند. هر تار مو را كه مي‌گشودند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز احساس راحتي مي‌كرد.

باز به نقل صحيح و قطعي در جمعي كه اشخاص مهمي چون "ابوهريره و حذيفه" هم حضور داشتند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:

ضِرْسُ اَحَدِكُمْ فِى النَّارِ اَعْظَمُ مِنْ اُحُدٍ

و به اين ترتيب عاقبت عجيب كسي را بر اثر ارتدادش اعلام كرد. ابوهريره گفت: از آن جمع فقط من و يك نفر ديگر باقي مانديم و من ترسيدم، سپس فرد ديگر در جنگ يمامه طرفدار مسيلمه شد و با ارتداد كشته شد. به اين صورت حقيقت خبر نبوي آشكار گرديد.

هم‌چنين به نقل صحيح و قطعي "عُمَيْر و صفوان" پيش از مسلمان شدن، در مقابل دريافت مقدار زيادي پول قبول كردند كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را به قتل برسانند. عُمَيْر به قصد كشتن پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به مدينه آمد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام او را ديد و نزد خود خواند، و گفت"ماجراي شما با صفوان چنين است." آن‌گاه دست بر سينه عمير گذاشت و عُمَيْر "آري" گفت و مسلمان شد.

خبرهاي صحيح غيبي فراواني مشابه آن‌چه ذكر شد رخ داده است. اين قبيل روايات در كتب سته احاديث صحيح با سندهاي شان بيان شده است. بيش‌تر رخدادهايي كه در اين رساله قيد گرديده در حكم تواتر معنوي‌ست و قطعي و يقيني مي‌باشد. مخصوصاً در "بخاري و مسلم" كه اهل تحقيق پذيرفته‌اند بعد از قرآن صحيح‌ترين كتاب‌ها مي‌باشند؛ هم‌چنين در ساير كتاب‌هاي صحيح يعني "ترمذي، نسايي، ابوداود و مسند حاكم و مسند احمد حنبل و دلايل بيهقي" احاديث با سلسله راويان‌شان بيان شده‌اند.

اينك اي ملحد بي‌خرد! به گفتن اين‌كه "محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مرد عاقل و خردمندي بود." اكتفا مكن، زيرا خبرهاي صادق احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مبني بر امور غيبيه‌يي كه نمونه‌هايي از آن بيان شد بيش از دو حالت نمي‌تواند داشته باشد: يا بايد بگويياين انسانِ قدسي چنان نظر قاطع و چنان نبوغ گسترده‌يي داشت كه گذشته و آينده و همه جهان را مي‌ديد و مي‌دانست؛ و از چنان بينايي برخوردار بود كه اطراف و اكناف شرق و غرب عالم را مي‌ديد؛ و نبوغ و استعدادي داشت كه به كل زمان گذشته و آينده پي مي‌برد. اين وضع نيز چيزي نيست كه بشر بتواند داشته باشد اگر كسي

برخوردار از اين حالات باشد حتماً موهبتي‌ خارق العاده است كه از سوي آفريننده جهان به او عطا شده است. همين هم به تنهايي معجزه بسيار بزرگي‌ست. يا بايد بگويي اين ذات مبارك مأمور و شاگرد چنان ذاتي‌ست كه همه چيز تحت نظر و تصرف اوست و همه كائنات و تمام زمان‌ها تحت امر اوست. همه چيز در دفتر كبير او مكتوب است، و هر گاه بخواهد به شاگردش اطلاع و نشان مي‌دهد. در اين صورت بايد گفت محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از استاد ازلي خويش درس مي‌گيرد و به ديگران مي‌آموزد.

باز به نقل صحيح و قطعي هنگامي كه حضرت خالد را براي جنگ سوي"اُكَيْدِر" رييس دومة الجندل فرستاد فرمود:

اِنَّكَ تَجِدُهُ يَصِيدُ الْبَقَرَ

يعني اين‌كه او را در حال شكار گاو وحشي خواهي يافت و او را بدون درگيري اسير خواهي كرد. حضرت خالد مي‌رود و او را طبق فرموده پيامبر يافته، اسير كرده، و مي‌آورد.

به همين تـرتيب به نقـل صحيح و قـطعي دربـاره ورقـه‌يي كه قريش عليه بني هاشم نوشته و از سقف كعبه آويخته بودند فرمود:"كرم‌ها نوشته شما را خوردند؛ و فقط با اسماي الهي آن كاري نداشته‌اند." آن‌گاه ورقه را نگاه مي‌كنند و مي‌بينند همان‌طور است كه پيامبر فرمود.

باز به نقل صحيح و قطعي فرمود:"در فتح بيت المقدس طاعون گسترده‌يي همه‌ جا را فرا مي‌گيرد." در زمان حضرت عمر بيت المقدس فتح شد و چنان طاعوني در افتاد كه در سه روز هفتاد هزار نفر جان باختند.

نيز به نقل صحيح با اين‌كه در آن زمان خبري از بصره و بغداد نبود خبر از شكل گرفتن اين دو شهر داد و فرمود:"خزاين دنيا به بغداد وارد مي‌شود و ترك‌ها و ملت‌هاي اطراف درياي خزر با اعراب خواهند جنگيد و بعد گروه گروه اسلام را خواهند پذيرفت و در ميان اعراب حاكميت را به دست گرفته حكومت خواهند كرد." فرمود:

يُوشِكُ اَنْ يَكْثُرَ فِيكُمُ الْعَجَمُ يَاْكُلُونَ فَيْئَكُمْ وَيَضْرِبُونَ رِقَابَكُمْ

نيز فرمود:

هَلاَكُ اُمَّتِى عَلَى يَدِ اُغَيْلِمَةٍ مِنْ قُرَيْشٍ

و از فساد رؤساي شرور امويه چون يزيد و وليد خبر داد.

هم‌چنين خبر داد كه در مناطقي چون يمامه ارتداد واقع مي‌شود. نيز در غزوه مشهور خندق فرمود:

اِنَّ قُرَيْشًا وَاْلاَحْزَابَ لاَ يَغْزُونِى اَبَدًا وَاَنَا اَغْزُوهُمْ

و خبر داد

كه از اين پس من به سوي آن‌ها هجوم خواهم برد نه آن‌ها عليه من. و همان‌طور شد كه فرموده بود.

به همين ترتيب به نقل صحيح يكي دو ماه پيش از وفات فرمود:

اِنَّ عَبْدًا خُيِّرَ فَاخْتَارَ مَا عِنْدَ اللّهِ

و از وفات خويش خبر داد.

درباره زيد ابن صوحان فرمود:

يَسْبِقُ عُضْوٌ مِنْهُ اِلَى الْجَنَّةِ

و خبر داد كه عضوي از بدن زيد پيش از آن‌كه او به شهادت برسد شهيد مي‌شود. مدتي بعد در جنگ نهاوند يكي از دستان زيد بريده شد. پس، اول آن شهيد شده و به لحاظ معنا قبل از خود او وارد بهشت شد.

همه امور غيبيه‌يي كه در اين‌جا گفتيم فقط شامل نوعي از ده نوع معجزات پيامبر بود. حتي يك قسمت از ده قسمت آن نوع را هم بيان نكرديم. همراه با اين قسم، در كلام "بيست و پنجم" درباره اعجاز قرآن چهار نوع از اخبار غيبي ـ كه بسيار گسترده‌اند ـ به اجمال بيان شده است. اينك به چهار نوع از اخبار غيبي كه به لسان قرآن بيان شده است همراه نوع ذكر شده در اين‌جا بينديش. ببين كه تا چه حد برهاني قطعي، يقيني، درخشان، قوي و قدرتمند براي رسـالت‌اند كه هر كسي عقل و قلب‌اش از بين نرفته باشد قطعاً ايمان خواهد آورد كهذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رسول ذاتي ذوالجلال است كه علام الغيوب و آفريننده همه چيزهاست و از او خبر مي‌دهد.

هفتمين اشارت نكته‌دار: به چند نمونه قطعي و به لحاظ معنا متواتر از معجزات نبوي در خصوص "بركت طعام" اشاره خواهيم كرد. پيش از بيان بحث، ذكر مقدمه‌ي زير مناسب است:

مقدمه: نمونه‌هاي معجزات با بركتي كه نقل خواهد شد هر كدام به طُرُق مختلف حتي برخي از شانزده طريق صحيح نقل شده‌اند. بيش‌تر آن‌ها در حضور جماعتي كثير وقوع يافته و افراد صادق و معتبري از آنان از معجزه مذكور بحث نموده آن را نقل كرده‌اند. براي مثال نقل مي‌شود كه: "از چهار مشت غذا ـ كه صاع گفته مي‌شود ـ هفتاد نفر مي‌خورند و سير مي‌شوند." اين هفتاد نفر كلام او را مي‌شنوند و تكذيب نمي‌كنند. يعني با سكوت تأييد مي‌كنند. اين در حالي‌ست

كه صحابه به عنوان افرادي حق پرست و جدي و درستكار اگر در آن عصرِ صدق و حقيقت ذره‌يي دروغ مي‌ديدند رد و تكذيب مي‌كردند. لذا رخدادهايي را كه نقل خواهيم كرد بسياري از افراد روايت كرده، و ديگران نيز با سكوت تأييد نموده‌اند، پس هر كدام از رويدادهاي مورد نظر هم‌چون امري معناً متواتر، قطعي مي‌باشد.

هم‌چنين تاريخ و كتاب‌هاي سيره گواهي مي‌دهند كه صحابه پس از حفظ قرآن و آيات بيش از هر چيز ديگر براي محافظت از اقوال و افعال رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌كوشيدند، مخصوصاً با تمام توان تلاش مي‌كردند احوال مرتبط با احكام و معجزات پيامبر محفوظ بماند و در زمينه صحت آن‌ها توجه و دقت فراواني مبذول داشتند. آن‌ها در محافظت از حتي كوچك‌ترين حركت، سيرت يا حالي از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اهمال نكردند. كتاب‌هاي حديث گواهي مي‌دهند كه آن‌ها در اين زمينه چيزي را ناديده نگرفتند و همه موارد را ثبت نموده‌اند؛ هم‌چنين در عصر سعادت بسياري از افراد معجزات و احاديثي را كه مدار احكام بودند با كتابت و نگارش محفوظ داشتند. به ويژه "عَبادِلَهِ سبعه" هفت تن از صحابه مشهور كه عبدالله نام داشتند .م. مبادرت به كتابت مي‌كردند. مخصوصاً عبدالله ابن عباس و عبدالله ابن عمر ابن العاص ـ كه ترجمان القران بودند ـ و مخصوصاً هزاران تن از محققان تابعين سي چهل سال بعد احاديث و معجزات را با نگارش و كتابت محفوظ نگاه داشتند. پس از آن نيز هزاران محدث محقق و در رأس‌شان چهار امام مجتهد حديث‌ها را نقل كردند؛ و با نگارش محفوظ داشتند. دويست سال بعد از هجرت، كتب سته‌ي تأييد شده و در رأس‌شان "بخاري و مسلم" مسؤوليت حفظ احاديث را بر عهده گرفتند. هزاران منتقد قاطع مانند "ابن جوزي" هم به ميدان آمدند و حديث‌هاي موضوعي را كه برخي از ملحدان يا افراد بي‌فكر و كم حافظه و نادان مطرح مي‌كردند مشخص نموده نشان دادند. سپس علامه‌ها و محققاني مانند "جلال الدين سيوطي" ـ كه به تصديق اهل كشف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هفتاد بار بر او تمثل يافته و در حالت يقظه و بيداري مشـرف به صحبت ايشان شد ـ الماس احاديث صحيح را از ساير سخنان و احاديث موضوع جدا كردند؛ بنابراين رخدادها و معجزاتي را كه بيان خواهيم داشت بدين شكل

دست به دست و به عبارت بهتر توسط دست‌هايي قوي، امين، متعدد و شايد بي‌شمار به صورت درست و موثق به ما رسيده است.

ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي

پس بر اساس مطالب گفته شده نبايد به ذهن كسي خطور كند كه با توجه به بُعد زمان چگونه مي‌توان مطمئن بود كه با گذشت اين همه سال حديثي جعلي وارد احاديث صحيح نشده باشد و اين كه آيا همه حديث‌ها واقعاً درست‌اند؟

معجزات قطعي درباره بركت:

نمونه اول: كتب سته صحيحه و در رأس‌شان "بخاري و مسلم" بالاتفاق خبر مي‌دهند كه در وليمه ازدواج رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با حضرت زينب، اُمُّ سُلَيْم مادر حضرت انس يكي دو مشت خرما را با روغن سرخ كرد در كاسه‌يي گذاشت و توسط حضرت انس براي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاد. پيامبر به انس فرمود:"فلاني و فلاني را دعوت كن، همين‌طور هر كس را هم ديدي دعوت‌اش كن." انس هم هر كسي را ديد دعوت كرد. قريب سيصد نفر از صحابه آمدند و صفّه و حجره سعادت را پر كردند. فرمود:

تَحَلَّقُوا عَشَرَةً عَشَرَةً

يعني ده نفر ده نفر دور هم بنشينيد. بعد دست مبارك را روي آن غذاي اندك گذاشت و دعا كرد. آن‌‌گاه به ميهمانان گفت بفرماييد. همه آن سيصد نفر خوردند و پس از آن‌كه سير شدند برخاستند. به انس فرمود: سفره را جمع كن. از انس نقل است كه گفت نفهميدم وقتي كاسه غذا را مي‌آوردم غذا بيش‌تر بود يا وقتي آن را مي‌بردم.

نمـونه دوم: ابو ايوب انصاري ميزبان پيامبر بود. مي‌گويد هنگامي كه رسول خدا به خانه‌ام تشريف‌ فرما شد غذايي براي دو نفر آماده كردم كه كفاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و ابوبكر صديق را بدهد. پيامبر فرمود:

اُدْعُ ثَلاَثِينَ مِنْ اَشْرَافِ‌اْلاَنْصَارِ

سي نفر آمدند و از آن غذا خوردند. بعد فرمود: اُدْعُ سِتِّينَ شصت نفر ديگر دعوت كردم. آن‌ها هم آمدند و از همان غذا خوردند، سپس فرمود: اُدْعُ سَبْعِينَ هفتاد نفر ديگر را دعوت كردم. آمدند و غذا خوردند. در ظرف‌ها هنوز غذا باقي بود. همه آنان كه آمده بودند در برابر اين معجزه، اسلام آوردند و بيعت كردند. صد و هشتاد نفر از آن غذا كه براي دو نفر بود خوردند و سير شدند.

نمونه سوم: از كساني چون حضرت عمر ابن الخطاب، ابوهريره، سلمه ابن‌ الاكوع و ابو عمره الانصاري به طرق مختلف روايت شده است كه لشكر در غزوه‌يي گرسنه ماند. به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رجوع كردند و فرمود:"باقي‌مانده ارزاق در خورجين‌هايتان را يك‌جا جمع كنيد." هر كس مقدار ناچيزي خرما آورد. بيش‌ترين خرما چهار مشت بود. روي گليمي گذاشتند. سلمه مي‌گويد"مجموع خرماها گمان مي‌كنم حداكثر به اندازه بزي بود كه نشسته باشد." آن‌گاه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دعاي با بركتي كرد و فرمود: "هر كس ظرف خود را بياورد." دوان دوان آمدند. در ميان لشكريان ظرفي خالي نماند. همه ظرف‌ها پر شد. با اين حال هنوز خرما باقي بود. يكي از صحابه روايت كرده است: "از بركتي كه در آن خرماها ديدم دانستم اگر تمام مردم روي زمين هم مي‌آمدند كفاف‌شان را مي‌داد."

نمونه چهارم: كتب صحيح و در رأس آن‌ها "بخاري و مسلم" نقل مي‌كنند كه: عبد الرحمن ابن ابي بكر الصديق مي‌گويد: ما صد و سي نفر از صحابه با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در سفري بوديم. براي پخت نان يك صاع صاع: مقدار ٣١٢٠ گرم مي‌باشد. (به اندازه چهار مشت) خمير درست كردند. بُزي را هم سر بريدند و گوشتش را پختند؛ فقط جگر و قلوه‌هايش كباب شد. قسم مي‌خورم كه پيامبر از آن كباب به هر يك از صد و سي صحابه تكه‌يي بُريد و داد. آن‌گاه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گوشت پخته شده را در دو ظرف نهاد. همه ما آن قدر خورديم تا سير شديم و گوشت هم‌چنان باقي بود. من باقي‌مانده آن را بار شتر كردم.

نمونه پنجم: در كتب صحيح با قطعيت بيان مي‌شود كه: حضرت جابر انصاري سوگند ياد مي‌كند و مي‌گويد:"در غزوه غراي احزاب در روز مشهور خندق، هزار نفر يك صاع نان جو ـ كه چهار مشت مي‌شد ـ و گوشت بزغاله‌يي يك ساله را خوردند و غذا هم‌چنان باقي بود."

حضرت جابر ادامه مي‌دهد:"در آن روز غذا در خانه من طبخ شد همه آن هزار نفر از آن يك صاع نان و گوشت آن بزغاله خوردند و رفتند. قابلمه هم‌چنان

مي‌جوشيد و خميرمان هم‌چنان نان مي‌شد. پيامبر آب دهان مبارك‌شان را به آن خمير و آن قابلمه زده و با بركت دعا كرده بود."

حضرت جابر با قسم اين معجزه‌ بركت را در حضور هزار نفر و با نشان دادن ارتباط آنان با اين حادثه اعلام مي‌كند. بنابراين مي‌توان واقعه مزبور را نقل شده از زبان هزار نفر تلقي كرد و آن را قطعي دانست.

نمونه ششم: به نقل صحيح قطعي ابوطلحه‌ي مشهور خادم نبوي و عموي حضرت انس مي‌گويد:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هفتاد هشتاد نفر را با اندك نان جويي كه انس به همراه داشت سير كرد. فرمود:"آن نان‌هاي اندك را تكه تكه كنيد." آن‌گاه با بركت دعا كرد. خانه كوچك بود لذا ده نفر ده نفر آمدند و خوردند و بعد از سير شدن رفتند."

نمونه هفتم: كتب صحيح مانند "شفاء شريف و مسلم" به نقـل صحيح قطعي بيان مي‌كنند: حضرت جابر انصاري مي‌گويد: فردي براي عيالش از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام غذا خواست. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيم باري جو به او داد. فرد مذكور همراه عيال و مهمان‌هايش مدت‌ها از آن جو مي‌خوردند و مي‌ديدند تمام نمي‌شود. براي سنجش باقي‌مانده‌اش بار جو را وزن كردند. در آن زمان بود كه بركت هم از ميان رفت و جو شروع به كم شدن كرد. نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و واقعه را بيان كرد. پيامبر در پاسخ او فرمود:

لَوْ لَمْ تَكِلْهُ َلاَكَلْتُمْ مِنْهُ وَ لَقَامَ بِكُمْ

يعنياگر آن را وزن نمي‌كرديد تا پايان عمر كفاف شما را مي‌داد.

نمونه هشتم: كتب صحيح مانند "ترمذي، نسايي، بيهقي و شفاء شريف" بيان مي‌كنند: حضرت سَمُرَة‌ بن‌ جُنْدب‌ مي‌گويد: براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ظرفي گوشت آوردند. از صبح تا شب افراد زيادي آمدند و از آن خوردند.

بنابر سرّي كه در مقدمه بيان كرديم، واقعه بركت مذكور نه تنها براساس روايت سَمُره نقل مي‌شود بلكه او اين مطلب را هم‌چون نماينده عده‌يي كه از آن غذا تناول كردند به نام آنان و با تأييد و تصديق آن‌ها بيان مي‌كند.

نمونه نهم: حضرت ابوهريره براساس روايت محققان موثق و قابل اعتماد مانند صاحب شفاء شريف، ابن ابي شيبه مشهور و طبراني مي‌گويد:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به

من امر كرد:"مهاجران تهي‌دستي را كه صُفه مسجد مسكن آنان است و تعدادشان بيش از صد نفر مي‌باشد دعوت كن." من هم آن‌ها را جستجو نموده، و يك‌جا جمع‌شان كردم. يك غذا در مقابل همه ما گذاشته شد. هر قدر كه مي‌خواستيم خورديم و برخاستيم. ظرف غذا همان‌طور كه بود باقي ماند و غذايش كم نشد. فقط رد انگشت‌ها بود كه روي غذا ديده مي‌شد."

حضرت ابوهريره اين مطلب را با استناد به تصديق همه كاملين اهل صفه و به نام آن‌ها اعلام مي‌دارد. به عبارت ديگر قطعيت اين موضوع تا آن‌جاست كه گويي همه اهل صفه آن را روايت كرده‌اند. نيز مگر ممكن است اين خبر درست و بر حق نباشد و آن‌ها كه افراد كامل و صادقي بوده‌اند سكوت كرده و آن را تكذيب نكنند.

نمونه دهم: حضرت امام علي به نقل صحيح قطعي مي‌گويد:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بني عبدالمطلب را جمع كرد. چهل نفر بودند. برخي از آن‌ها مي‌توانستند بچه شتري را بخورند و چهار كيّه شير بنوشند. اين در حالي بود كه مشتي غذا آماده كرد و همه آن‌ها خوردند و سير شدند. غذا هم مانند اولش باقي ماند. بعد در كاسه‌يي چوبي مقداري شير كه مي‌توانست براي سه چهار نفر كافي باشد آورد. همه نوشيدند و سير شدند. شير هم همان‌طور كه بود باقي ماند، گويي كسي از آن ننوشيده است.

اين معجزه‌ي بركتي در قطعيت، صداقت و شجاعت حضرت علي‌ست.

نمونه يازدهم: به نقل صحيح، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در وليمه حضرت علي و فاطمة الزهرا به بلال حبشي فرمود:"چهار پنج مشت آرد براي طبخ نان آماده كنيد و يك بچه شتر را سر ببريد." حضرت بلال مي‌گويد:"من غذا را آوردم. دست مباركش را بر آن گذاشت و بعد اصحاب گروه گروه آمدند، خوردند و رفتند. بر باقي‌مانده غذا نيز دعاي با بركتي كرد و براي هر يك از همسران طاهره‌اش هم ظرفي غذا فرستاده شد. امر فرمود:"هم خود بخورند و هم به كساني كه نزدشان مي‌آيند، بخورانند."

آري، براي چنان ازدواج مباركي بي‌شك چنين بركتي هم لازم و وقوع آن قطعي‌ست.

نمونه دوازدهم: حضرت امام جعفر صادق از پدرشان امام محمد باقر و او از پدرشان امام زين العابدين او نيز از امام علي نقل مي‌كند كه: فاطمة الزهرا غذايي پخت كه كفاف دو نفرشان را مي‌داد. سپس علي را فرستاد تا رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را صدا بزند و با هم غذا را بخورند. پيامبر تشريف آورد و فرمود از آن غذا براي همه همسرانش هم يك كاسه فرستاده شود. بعد براي خود، علي، فاطمه و هر يك از فرزندانش ظرفي غذا برداشت؛ حضرت فاطمه مي‌گويد قابلمه را برداشتيم هنوز پر از غذا بود. به مشيت الهي مدت‌ها از همان غذا خورديم.

چرا اين معجزه بركت را ـ كه از سلسله‌يي برتر و پر فروغ روايت شده ـ طوري باور نمي‌كني كه گويا آن را با چشم خود ديده‌‌يي؟ آري، حتي شيطان هم نمي‌تواند در اين زمينه بهانه‌يي بياورد.

نمونه سيزدهم: امامان صدوقي مانند ابو داود و احمد ابن حنبل و امام بيهقي از دكين الأحمسي ابن سعيد المُزني و از نعمان ابن مقرّن الأحمسي المُزني كه با شش برادرش مشرف به ديدار (پيامبر) شده بود و از صحابه به شمار مي‌آيند و نيز از جرير نقل مي‌كنند كه به طرق متعدد از حضرت عمر ابن الخطاب روايت شده است:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به حضرت عمر فرمود:"به چهارصد سوار كه از قبيله احمسي آمده‌اند ذخيره و آذوقه‌ي سفر بده" حضرت عمر گفت:"يا رسول الله ذخيره موجود ما فقط چند صاع است، كل آن را كه روي هم بگذاريم به اندازه بچه شتري مي‌شود كه نشسته باشد." فرمود:"برو و بده" او هم رفت و از نيم بار خرما ذخيره و آذوقه كافيِ چهارصد سوار را داد و گفت:"ذخيره ما هم‌چنان كه بود باقي ماند گويي چيزي از آن برنداشته‌ايم."

اين معجزه‌ي بركت با چهارصد نفر، مخصوصاً در ارتباط با حضرت عمر رخ داده است، يعني در آن سوي روايات اين افراد قرار دارند، و سكوت آن‌ها تأييد و تصديق است. نبايد گفت دو سه خبر واحد؛ و به سادگي عبور كرد. چنين رويدادهايي حتي اگر خبر واحد هم باشند در مرتبه تواتر معنوي موثق‌اند.

نمونه چهاردهم: كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان بخاري و مسلم خبر مي‌دهند كه پدر حضرت جابر وفات مي‌كند؛ در حالي كه بدهي زيادي داشته است.

طلبكاران نيز يهودي بوده‌اند. جابر اصل مال پدر را به طلبكاران داد، اما آن‌ها قبول نكردند. ميوه‌هايي هم كه در باغش بود تا چند سال بعد كفاف ديونش را نمي‌داد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"ميوه‌هاي باغ را بچينيد و روي هم انبار كنيد." چنين كردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در ميان ميوه‌ها گشتي زد و دعا كرد. آن‌گاه جابر تمام بدهي طلبكاران را به كمك ميوه‌هاي انبار شده پرداخت با اين حال باز هم به اندازه محصول يك سال باغ براي‌شان باقي ماند. در روايتي آمده است به همان اندازه‌يي كه به طلبكاران داد براي‌شان باقي ماند. يهودياني كه طلبكار بودند بعد از اين حادثه شگفت زده شده و در حيرت ماندند.

اين معجزه آشكار بركت، فقط توسط چند راوي مانند حضرت جابر روايت نشده بلكه در حكم تواتر معنوي‌ست. در واقع اين روايت به نمايندگي از افراد مرتبط با آن حادثه بيان شده و در درجه تواتر است.

نمونه پانزدهم: محققاني چون ترمذي و امام بيهقي از حضرت ابوهريره به نقل صحيح خبر مي‌دهند كه: ابوهريره گفت در يكي از غزوات (در روايتي غزوه تبوك گفته شده است) لشكر گرسنه ماند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود: هَلْ مِن شَيْءٍ؟ آيا چيزي هست؟ من گفتم در خورجين كمي خرما هست. (در روايتي پانزده عدد خرما آمده است.) فرمود:"بياور." آوردم. با دست مبارك مشتي خرما برداشت و در ظرفي نهاد و با بركت دعايي خواندند. بعد لشكريان را ده نفر ده نفر فرا خواند. همه آمدند و خوردند. سپس فرمود:

خُذْ مَا جِئْتَ بِهِ وَاقْبِضْ عَلَيْهِ وَلاَ تَكُبَّهُ

گرفتم و دست در خورجين كردم. همان مقدار خرمايي كه در ابتدا بود در خورجين يافتم بعد از آن در زمان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و در زمان ابوبكر و عمر و عثمان از آن خرما خوردم. به طريق ديگر روايت شده است كه: چند كيسه از آن خرماها را في سبيل الله توزيع كردم. بعدها در جريان قتل حضرت عثمان خرماي مذكور را با ظرفش غارت كردند و به يغما بردند.

آري، اين معجزه‌ي بركت كه حضرت ابوهريره به عنوان يكي از مريدان و شاگردان مهم و مقيم صفّه ـ كه مدرسه و تكيه قدسي فخر عالم و خواجه كائنات عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است ـ از يك جمع عمومي چون غزوه تبوك نقل نمود، ابوهريره‌يي كه به سبب قوه حافظه‌اش

مظهر دعاي نبوي واقع شد، مي‌بايست به لحاظ معنا به اندازه سخن يك لشكر قطعي و محكم باشد.

نمونه شانزدهم: كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها بخاري به نقل قطعي روايت مي‌كنند كه: حضرت ابوهريره گرسنه مي‌شود و پشت سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام راه مي‌افتد تا به منزل سعادت ايشان مي‌رسند. مي‌بينند قدحي شير هديه آورده‌اند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"اهل صُفّه را خبر كن" من نزد خود گفتم اين شير را به تنهايي مي‌توانم بنوشم و من نيازمندترم. ليكن دستور نبوي را اطاعت كرده به آن‌ها خبر دادم و آمدند. بيش از صد نفر بودند. فرمود:"شير را به آن‌ها بنوشان" لذا شيري را كه در قدح بود به هر يك از آن‌ها دادم؛ هر يك مي‌نوشيدند تا سير شوند و بعد به ديگري مي‌دادم. به اين ترتيب همه اهل صفه يك به يك از آن شير صافي نوشيدند. بعد فرمود:

بَقِىَ اَنَا وَ اَنْتَ فَاشْرَبْ

من نوشيدم. در حين نوشيدن مدام مي‌فرمود: "بنوش" تا اين‌كه من گفتم: "به ذات ذوالجلال كه تو را به حق فرستاد سوگند مي‌دهم ديگر نمي‌توانم، جايي نماند كه باز هم بنوشم." بعد خودش قدح را گرفت و پس از ذكربسم الله و حمد پروردگار بقيه آن را نوشيد.صدهزار بار گواراي وجودش.

اين معجزه روشن و زلال بركت كه به لطافت همان شير خالص است در كتب ستّه‌ي صحيح و در رأس آن‌ها توسط حضرت بخاري ـ كه پانصد هزار حديث در حافظه خويش داشت ـ نقل شده و از چنان قطعيتي برخوردار است كه گويي با چشم ديده مي‌شود؛ علاوه بر اين ابوهريره به عنوان شاگرد نامدار و حافظ و صادق صُفّه ـ كه مدرسه قدسيه احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است ـ در نقل اين روايت به لحاظ معنا گواهي و شهادت عموم اهل صُفّه را داراست، و در واقع به نمايندگي از همه آن‌هاست كه خبر مزبور را روايت مي‌كند لذا كسي كه اين مطلب را قطعي و در مرتبه تواتر تلقي نكند يا بي‌عقل و بي‌خرد است يا دلي بيمار دارد. آيا فرد صادقي چون ابوهـريره كه تمام حيات خويش را وقـف ديـن و حـديث كرده و بيـان

وَمَنْ كَذَبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّاْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ

را شنيده و نقل نموده امكان دارد ارزش و صحت احاديثي را كه از حفظ است دچار ترديد و شبهه كند و كلام

مخالف و رخداد دروغيني را كه قطعاً اهل صُفّه آن را تكذيب خواهند كرد بيان كند؟حاشا!...

پروردگارا به حرمت بركت حضرت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به رزق و روزي مادي و معنوي‌اي كه به ما احسان نموده‌‌يي بركت عطا فرما!...

يك نكته مهم: آشكار است كه چيزهاي ضعيف در صورت اجتماع قدرت مي‌يابند. بندهاي نازك را اگر دسته كنند طناب محكمي خواهد شد. طناب‌‌هاي محكم را اگر دسته كنند ديگر كسي نمي‌تواند آن‌ها را پاره كند. ما در اين‌جا از پانزده نوع معجزه پيامبر فقط معجزات مربوط به بركت و آن هم يك قسمت از پانزده قسمتش را با ذكر پانزده نمونه بيان كرديم، كه هر نمونه به تنهايي چنان صلابتي دارد كه اثبات كننده نبوت است. بر فرض محال حتي اگر قسمي از اين‌ها را ضعيف هم بدانيم باز آن‌ها را نمي‌توان ضعيف دانست؛ چرا كهاگر چيزي با قوي پيوند يابد قوي‌تر خواهد شد.

هم‌چنين جمع پانزده نمونه‌ي بيان شده با تواتري معنوي و قطعي و بي‌شبهه نشان از معجزه‌يي محكم و بزرگ دارد. معجزه كبراي اين مجموعه اگر به چهارده قسم ديگر معجزه بركت ـ كه بيان نگرديد ـ علاوه گردد، هم‌چون دسته كردن طناب‌هاي محكم، معجزه اكبري را نتيجه خواهد داد كه بريدنش غير ممكن است. اگر اين معجزه اكبر را به چهارده نوع معجزه ديگر اضافه كني يكي از براهين قطعي، محكم و قدرتمند نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را خواهي ديد. ستون نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ستون محكمي چون كوه است كه از همين مجموعه تشكيل مي‌گردد. حال فهميدي بي‌ثبات و لرزان ديدن آن سقف متين و معلا در اثر شبهات ناشي از سوء فهم در جزئيات و مثال‌ها چه‌قدر بي‌خردي‌ست. آري، معجزات مربوط به بركت نشان مي‌دهند كهمحمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاده محبوب ذات رحيم و كريمي‌ست كه رزق همه را مي‌دهد و روزي‌ها را خلق مي‌كند و بنده بسيار محترم اوست كه انواع رزق را از هيچ و خارق العاده از غيب برايش مي‌فرستد. مي‌دانيم كه جزيرة العرب منطقه كم آبي‌ست و زراعت در آن كم بود. به همين دليل معيشت مردم آن مخصوصاً صحابه صدر اسلام سخت و دشوار بود. آن‌ها بارها گرفتار كم آبي مي‌شدند؛ بنا بر همين

حكمت است كه اهم معجزات آشكار احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درباره‌ي آب و غذا نمود مي‌يافت.اين امور خارق العاده بيش از آن‌كه دليل و معجزه‌يي براي دعوي نبوت باشد اكرامي الهي، احساني رباني و ضيافتي رحماني براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن هم براساس نياز و احتياج بود، زيرا شاهدان معجزات مذكور نبوت را تصديق كرده‌اند، ليكن با ظهور معجزه، ايمان فزوني مي‌گيرد و نُورٌ عَلَي نُور مي‌شود.

اشارت هشتم: بعضي از معجزاتي را كه در خصوص آب تظاهر يافته بيان مي‌دارد.

مقدمه: بديهي‌ست كه اگر حوادث رخ داده در ميان گروهي به صورت خبر واحد نقل شود تا زماني كه تكذيب نشود درست تلقي مي‌گردد، زيرا انسان به موجب ميلي فطري در نهاد و طبيعت خود، دروغ را تكذيب مي‌كند. مخصوصاً اگر صحابه‌هاي پيامبر مورد بحث باشند كه در برابر دروغ بيش از هر قوم ديگري حسـاس‌اند و سكوت نمي‌كنند... به ويژه اگر حوادث هم مربوط به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوده و راويان نيز از مشاهير صحابه باشند بي‌شك صاحب خبر واحد مذكور در حكم نماينده گروهي خواهد بود كه حادثه را به چشم خود ديده‌اند. هر يك از نمونه‌هاي معجزات مائيه‌يي (آبي) كه اينك درباره‌اش سخن خواهيم گفت به طرق مختلف و توسط صحابه‌هاي متعدد و هزاران نفر از محققين تابعين به صورت موثقي به دست مجتهدان عصر دوم رسيده است. آن‌ها نيز با كمال جديت و احترام اين اخبار را دريافت نموده، پذيرفته و به دست محققان اعصار بعد رسانده‌اند؛ بنابراين طبقات مختلف احاديث از هزاران دست مطمئن گذشته تا به زمانه ما رسيده‌اند. نيز كتاب‌هاي حديث نگاشته شده در صدر اسلام به صورت مطمئني به آيندگان سپرده شده و به دست امامان داهي و نابغه علم حديث چون "بخاري و مسلم" رسيده است. آن‌ها هم با تحقيق و تفحص مراتب احاديث را سنجيده و آن دسته از حديث‌هايي را كه در صحت‌شان ترديدي وجود نداشت جمع كرده، به ما آموخته و در اختيارمان گذاشته اند.

جَزَاهُمُ اللّهُ خَيْرًا كَثِيرًا

جوشش آب از ميان انگشتان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و نوشيدن آن توسط افراد متعدد از موارد متواتر است. چنان گروه و جماعتي اين مطلب را نقل كرده‌اند كه اتفاق

آن‌ها بر دروغ محال است. اين معجزه به غايت قطعي‌ست. سه بار در حضور جمع كثيري اتفاق افتاده است. گروه قابل توجهي از اهل صحيح مانند بخاري، مسلم، امام مالك، امام شُعَيب و امام قتاده از جماعت مشهوري از صحابه مانند حضرت انس خادم نبوي، حضرت جابر و حضرت ابن مسعود به نقل صحيح قطعي بيان كرده‌اند كه از ميان انگشتان پيامبر آب فراواني جاري شد و به لشكريان نوشاند. از ميان نمونه‌هاي فراوان معجزات مائيه نُه (٩) نمونه را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

نمونه اول: كتب صحيح و در رأس آن‌ها بخاري و مسلم از حضرت انس به نقل صحيح روايت مي‌كنند كه حضرت انس گفت: سيصد نفر در محلي به نام زَوْرا همراه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم. فرمود براي نماز عصر وضو بگيريم. اما آبي پيدا نشد. فرمود اندكي آب آورده شود. آورديم. دستان مباركش را داخل آب كرد. ديدم از انگشتانش مانند چشمه آب روان شد. بعد همه سيصد نفر آمدند وضو گرفتند و آب نوشيدند.

اين نمونه را حضرت انس به نمايندگي از سيصد نفر نقل مي‌كند. آيا ممكن است سيصد نفر مذكور به لحاظ معنا اين خبر را قبول نداشته باشند و با اين حال آن را هم تكذيب نكنند؟

نمونه دوم: كتاب‌هاي صحيح و مخصوصاً بخاري و مسلم خبر مي‌دهند كه حضرت جابر ابن عبدالله انصاري گفته است: ما هزار و پانصد نفر بوديم كه در غزوه‌ي حديبيه تشنه شديم. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از ظرف آبي كه از پوست حيوان تهيه شده بود و "قربه" ناميده مي‌شد وضو گرفت و بعد دستش را داخل ظرف كرد. ديدم از انگشتانش مانند چشمه آب سرازير شد. هزار و پانصد نفر از آن آب نوشيدند و ظرف‌هايشان را از آن "قربه" پر كردند. سالم ابن ابي الجعده از جابر مي‌پرسد چند نفر بوديد؟ جابر هم مي‌گويد: اگر صد هزار نفر هم مي‌بوديم باز هم آب براي همه كافي بود، ليكن ما پانزده صد (يعني هزار و پانصد) نفر بوديم.

راويان اين معجزه باهره معناً هزار و پانصد نفر هستند،زيرا در فطرت بشر ميلي هست كه دوست دارد دروغ را تكذيب كند. صحابه نيز جاي خود را دارند آن‌ها جان و مال و پدر و مادر و قوم و قبيله خود را فداي صدق و راستي كردند و فدايي درستي و حقيقت بودند؛ آن‌ها از پيامبر شنيده بودند كه "اگر كسي آگاهانه چيزي را به دروغ به من نسبت دهد جايگاه خود را در آتش جهنم مهيا سازد." لذا امكان ندارد چنين كساني با وجود تهديد حديث مذكور در مقابل دروغ سكوت كنند. مادام كه سكوت كردند و حرفي نزدند يعني اين‌كه خبر مزبور را قبول داشته‌اند و به عبارت ديگر آن‌ها هم معناً در بيان اين روايت شريك‌اند و آن را تأييد مي‌كنند.

نمونه سوم: كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها بخاري و مسلم روايت مي‌كنند كه در غزوه "بواط" حضرت جابر گفت: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود: نَادِ بِالْوُضُوءِ براي وضو ساختن همه را خبر كن. گفتند آب (به اندازه كافي) نيست. رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"كمي آب بيابيد." آب بسيار اندكي آورديم. پيامبر دستش را روي آب گذاشت و زير لب چيزهايي گفت كه من متوجه نشدم. بعد فرمود: رِدْنَا بِجَفْنَةِ الرَّكْبِ يعني تشت بزرگ قافله را بياوريد. آوردند و به من دادند و من هم در مقابل رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گذاشتم. او دستانش را داخل تشت گذاشت و انگشتانش را گشود. من نيز همان آب اندك را روي انگشتانش مي‌ريختم. ديدم از انگشتان مباركش آب فراواني جاري شد. طوري كه تشت پر از آب شد. كساني را كه آب لازم داشتند صدا كردم همه آمدند از آن آب وضو گرفتند و نوشيدند. من گفتم ديگر كسي نماند. دستش را بلند كرد و آن تشت هم‌چنان پر از آب باقي ماند.

اين معجزه‌ي روشن و آشكار احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام معناً متواتر است. چون حضرت جابر در اين رويداد در رأس كار بوده است، لذا حق اوست كه سخن نخست را او بگويد. او موضوع را به نام عموم آن جمع بيان مي‌دارد. او بود كه در آن لحظه مشغول خدمت به پيامبر بود پس بيان مطلب نخست حق اوست. ابن مسعود هم به همين ترتيب روايت مي‌كند كه من ديدم از انگشتان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آبي چون آب چشمه جاري‌ست. آيا جماعتي چون انس، جابر و ابن مسعود كه از مشاهير صديقين صحابه بوده‌اند بگويند كه "من ديدم" امكان نديدن‌شان هست؟ اينك سه نمونه مذكور را كنار هم قرار بده و ببين كه تا چه حد معجزه‌يي محكم و قدرتمند مي‌باشد. اگر اين سه طريق يكي شود جاري شدن آب از انگشتان پيامبر هم‌چون خبر واقعاً متواتر به صورت قطعي اثبات مي‌شود.

حضرت موسي (ع) در دوازده جا از صخره‌يي سنگي، آبي چون چشمه جاري ساخت. اما اين امر به مرتبه جاري شدن آب از ده انگشت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نمي‌رسد، زيرا جريان يافتن آب از سنگ ممكن است و نظير آن را مي‌توان در حيات عادي مشاهده كرد، ليكن جاري شدن آبي فراوان چون آب كوثر از ميان گوشت و استخوان چيزي‌ست كه نظيرش را در زندگاني عادي نمي‌توان يافت.

نمونه چهارم: امام مالك در "الموطا" كتاب معتبر خود از معاذ ابن جبل ـ كه از مشاهير صحابه مي‌باشد ـ خبر مي‌دهد كه گفت:"در غزوه تبوك به چشمه‌يي رسيديم كه آب آن به قطر يك طناب نازك و به سختي جريان داشت. رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"كمي از اين آب را بياوريد" تعدادي از اصحاب اندك آبي در دستان‌شان ريخته نزد پيامبر آوردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با آن آب دست‌ها و صورت خود را شست و بعد ما آب را همان‌جا در چشمه ريختيم. ناگهان منفذ آب چشمه گشوده شد و جريان آن قوت گرفت طوري كه كفاف تمام لشكريان را داد. حتي امام ابن اسحاق يكي از راويان مي‌گويد: آب چشمه، رعد آسا با صدايي مهيب از زير خاك بيرون زد و جاري شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به حضرت معاذ فرمود:

يُوشِكُ يَا مُعَاذُ اِنْ طَالَتْ بِكَ حَيَاةٌ اَنْ تَرَى مَا ههُنَا قَدْ مُلِئَ جِنَانًا

يعني اين آب مبارك كه نتيجه معجزه است تمام اين منطقه را تبديل به باغ و بوستان خواهد كرد و اگر عمرت به درازا بكشد آن را خواهي ديد." و همين‌طور هم شد.

نمونه پنجم: بخاري از حضرت براء، مسلم از حضرت سلمة ابن اكوع و ساير كتاب‌هاي صحيح از راويان ديگر متفقاً نقل كرده‌اند كه در غزوه حديبيه به چاهي برخورديم. ما چهارصد نفر بوديم و آب چاه حداكثر كفاف پنجاه نفر را مي‌داد. آب را كشيديم و در چاه چيزي باقي نماند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و بر سر چاه نشست. دلوي آب خواست؛ برايش آورديم. كمي از آب دهان مبارك را داخل دلو ريخت و دعايي خواند بعد دلو را به داخل چاه سرازير كرد. در يك لحظه چاه به جوش و خروش آمد، و لبالب پر از آب شد. همه لشكريان همراه با مركب‌هايشان آن قدر نوشيدند تا تشنگي همه رفع شد. آن‌گاه ظروف‌شان را پر كردند.

نمونه ششم: باز هم كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها امامان نابغه‌ي علم حديث مانند مسلم و ابن جرير طبري به نقل صحيح از ابي قتاده ـ كه مشهور است ـ خبر مي‌دهند كه گفت:"در غزوه مشهور موته بعد از به شهادت رسيدن فرماندهان عازم امداد رسـاني بوديم. من مَشكي داشتم. رسـول اكـرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به من فـرمود:

اِحْفَظْ عَلَىَّ مِيضَئَتَكَ فَسَيَكُونُ لَهَا نَبَاٌ عَظِيمٌ

يعني ظرف آبت را محافظت كن كه كار بزرگي در پيش است. بعد از مدتي تشنگي بر ما غلبه كرد. هفتاد و دو نفر تشنه بوديم. (به روايت طبري سيصد نفر) رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود: مَشكت را بياور. آوردم. آن را گرفت و دهان خويش بر دهانه ظرف قرار داد و نمي‌دانم به داخل آن دميد يا نه. سپس همه هفتاد و دو نفر آمدند و آب نوشيدند و ظرف‌هايشان را پر كردند. آن‌گاه ظرفم را گرفتم همان مقدار آب اوليه در آن بود."

به اين معجزه روشن احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دقت كن و بگو:

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ بِعَدَدِ قَطَرَاتِ الْمَاءِ

نمونه هفتم: كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان بخاري و مسلم از حضرت عمران ابن حُصين نقل مي‌كنند كه گفت در سفري با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تشنه مانديم. به من و علي فرمود: "زني در فلان جا دو مشك آب را بر مركبي حمل مي‌كند. او را به اين جا بياوريد." من و علي با هم رفتيم در همان‌جا كه پيامبر گفته بود زن را يافتيم و او را با خود آورديم. آن‌گاه رسول الله فرمود: "مقداري آب در ظرفي بريزيد." اين كار را كرديم. با بركت دعا فرمود. بعد آب را باز هم در مشكي كه پشت همان حيوان بود ريختيم. فرمود:"همه بيايند و ظرف‌هايشان را پر كنند." همه افراد قافله آمدند و ظرف‌هايشان را پر كردند و نوشيدند. سپس فرمود:"براي زن چيزهايي جمع‌آوري كنيد" دامن زن را پر كردند. عمران مي‌گويد: من احساس مي‌كردم دو مشك زن به مرور پُرتر مي‌شود و آب آن‌ها اضافه مي‌گردد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به زن فرمود:

اِذْهَبِى فَاِنَّا لَمْ نَاْخُذْ مِنْ مَائِكِ شَيْئًا وَلكِنَّ اللّهَ سَقَينَا

يعني ما از آب تو چيزي بر نداشتيم؛ خداوند از خزانه خود ما را سيراب كرد.

نمونه هشتم: راويان در كتاب‌هاي صحيح مخصوصاً ابن حزم در صحيح خود از حضرت عمر نقل مي‌كنند كه گفت: در غزوه تبوك تشنه مانديم. طوري كه حتي

برخي از افراد شتر خود را ذبح كرده و با فشردن كوهان شتر و نوشيدن مايع‌اش سعي بر رفع تشنگي داشتند. ابوبكر صديق از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تقاضا كرد دعا بفرمايد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دست به آسمان بلند كرد و قبل از آن‌كه دستش را پايين آورد هوا ابري شد و بي‌درنگ چنان باراني باريدن گرفت كه ما همه ظرف‌هايمان را پر كرديم. سپس آب فروكش نمود و از حد و مرز معين لشكر تجاوز نكرد. معلوم مي‌شود موضوع فراتر از تصادف، معجزه‌يي احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوده است.

نمونه نهم: از عمرو ابن شعيب نوه عبدالله ابن عمرو ابن العاص مشهور ـ كه ائمه اربعه با اعتماد و اطمينان از او نقل حديث مي‌كرده‌اند ـ به روايت صحيح خبر مي‌دهند كه گفت:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از بعثت با عمويش ابوطالب سوار بر شتري به منطقه ذي المجاز در حومه عرفه آمدند. ابوطالب در آن‌جا مي‌گويد:"من تشنه‌ام." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پياده مي‌شود پا بر زمين مي‌كوبد؛ آب از زمين شروع به جوشيدن مي‌كند و ابوطالب از آن مي‌نوشد." يكي از محققان گفته است: اين رويداد پيش از بعثت وقوع يافته است، لذا از نوع ارهاصات است با اين حال هزار سال بعد در همان‌جا چشمه عرفات ظاهر شد، پس مي‌توان آن را واقعه‌يي مبتني بر كرامت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دانست.

اگر نود نمونه ديگر مانند نُه(٩) نمونه ذكر شده هم وجود نداشته باشد اما رواياتي وجود دارند كه به نود صورت از معجزات مائيه خبر مي‌دهند. هفت نمونه ذكر شده در ابتدا، چون احاديثِ معناً متواتر، قطعي و غير قابل انكارند، اما دو نمونه آخري چندان از طُرُق روايت قوي و متعدد برخوردار نيست و راويان فراواني ندارد. ليكن در تأييد و تقويت معجزه‌ي سحابيه كه از حضرت عمر در نمونه هشتم نقل شد معجزه‌ي سحابيه دومي را ذكر مي‌كنيم:

كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها امام بيهقي و حاكم نقل مي‌كنند كه حضرت عمر از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درخواست كرد براي بارش باران دعا كند؛ چرا كه لشكر به آب نياز داشت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دستانش را بلند كرد و بي‌درنگ هوا ابري شد و باران باريدن گرفت. به اندازه نياز لشكر باريد و آن‌گاه متوقف شد. گويي ابر مأمور

شده بود فقط آب مورد نياز لشكر را تأمين كند، لذا آمد و نياز آنان را رفع كرد و رفت.

اين رويداد نمونه هشتم را تأييد و به صورت قطعي اثبات مي‌كند؛ علاوه بر آن محققي چون ابن جوزي ـ كه از علامه‌هاي مشهور بوده و در تصحيح جزو سخت‌گيرهاست و حتي بسياري از احاديث صحيح را جعلي و ساختگي مي‌داند ـ گفته است: اين رويداد در غزوه‌‌ي مشهور بدر رخ داده است و آيه كريمه‌

وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّن السَّمَاء مَاء لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ

(انفال:١١)

همان رخداد را بيان مي كند، لذا مادام كه آيه نشان از آن واقعه دارد در قطعيت‌اش ترديدي باقي نخواهد ماند.

اين‌كه با دعاي نبوي به يك‌باره و با سرعت و قبل از اين‌كه دستان‌اش را پايين آورد باران ببارد به تنهايي معجزه متواتري‌ست كه بارها تكرار شده است. به تواتر نقل شده است كه گاه بر روي منبر در مسجد دستانش را بالا مي‌بُرْد و پيش از اين كه پايين آورد باران باريدن مي‌گرفت.

اشارت نهم: يكي ديگر از معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اين بود كه درختان مانند انسان از او حرف شِنَوي داشتند و جاي خود را ترك كرده نزد او مي‌آمدند. اين معجزه شجريه مانند جاري شدن آب از انگشتان مبارك آن حضرت معناً متواتر است. اين نوع از معجزات به طرق مختلف و صورت‌‌هاي گوناگون روايت شده‌اند. آري، اين معجزه را كه درخت به فرمان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از جاي خود بيرون آمده و نزد او مي‌رفته است به صراحت مي‌توان متواتر دانست، زيرا از مشاهير صديقين صحابه مانند حضرت علي، حضرت ابن عباس، حضرت ابن مسعود، حضرت ابن عمر، حضرت يعلي ابن مُرَّه، حضرت جابر، حضرت انس ابن مالك، حضرت بريده، حضرت اُسامه بن زيد و حضرت غيلان ابن سلمه با قطع و يقين از آن خبر داده‌اند. صدها امام از تابعين، معجزه شجريه را از اصحاب مذكور و به طرق مختلف و هم‌چون خبر متواترِ مضاعف براي ما روايت كرده‌اند، لذا معجزه شجريه به‌طور قطع در حكم متواتر معنوي‌ست و هيچ ترديدي در آن نمي‌توان داشت.

اينك صورت‌هاي صحيح معجزه مكرر و كبراي مذكور را با بيان چند نمونه زير ذكر مي‌كنيم:

نمونه اول: امام ماجه و دارمي و امام بيهقي به نقل صحيح از حضرت انس ابن مالك و حضرت علي، و بزاز و امام بيهقي از حضرت عمر روايت مي‌كنند كه: سه صحابه گفته‌اند: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از اين‌كه كفار او را تكذيب مي‌كردند محزون و متأثر بود. گفت:

يَا رَبِّ اَرِنِى آيَةً لاَ اُبَالِى مَنْ كَذَّبَنِى بَعْدَهَا

طبق روايت انس، حضرت جبرائيل حاضر بود و كنار وادي درختي ديده مي‌شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با اعلام حضرت جبرائيل درخت را به سوي خود خواند و درخت هم نزد پيامبر آمد، سپس از درخت خواست برگردد و درخت برگشت و به محل خود رفت.

نمونه دوم: علامه مغرب قاضي عياض در كتاب "شفاء شريف" با سندي عالي و با سلسله‌يي درست و مطمئن از حضرت عبدالله ابن عمر خبر مي‌دهد كه: يك‌بار فردي بدوي نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. حضرت فرمود: اَيْنَ تُرِيدُ؟ كجا مي‌روي؟ بدوي پاسخ داد:"نزد اهلم مي‌روم" فرمود:

هَلْ لَكَ اِلَى خَيْرٍ مِنْ ذلِكَ؟

آيا خواهان چيزي بهتر از آن هستي؟ بدوي گفت:"چه چيز؟" پيامبر فرمود:

اَنْ تَشْهَدَ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ وَاَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ

بدوي گفت:"چه چيز اين شهادت را گواهي مي‌كند؟"

فرمود: هذِهِ الشَّجَرَةُ السَّمُرَةُ درختي كه كنار وادي قرار دارد گواهي خواهد داد. ابن عمر مي‌گويد:"درخت زمين را شكافت، از جاي خود بيرون آمد و به كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رفت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سه بار درخت را به گواهي خواند. درخت نيز بر صدق پيامبر شهادت داد. بعد طبق فرمايش پيامبر، درخت به محل خود بازگشت و جا گرفت."

از طريق حضرت بريده ابن حصيب الاسلمي روايت مي‌شود كه بريده به نقل صحيح گفت: ما يك بار در سفري كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم؛ كه عربي بدوي آمد و آيت يعني معجزه‌يي خواست.

قُلْ لِتِلْكَ الشَّجَرَةِ رَسُولُ اللّهِ يَدْعُوكِ

رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به درختي اشاره كرد. درخت در حالي كه به چپ و راست تكان مي‌خورد ريشه‌هايش را از زمين بيرون كشيد و به حضور پيامبر آمد و گفت:

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ

آن‌گاه اعرابي گفت:"دوباره به جاي خود برگردد." پيامبر دستور داد و درخت به جاي خود بازگشت. اعرابي گفت:"اجازه بده در برابرت سجده كنم." فرمود:"هيچ‌كس چنين اجازه‌يي ندارد." گفت: پس دست و پايت را خواهم بوسيد. اجازه داد.

نمونه سوم: كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان صحيح مسلم خبر مي‌دهند كه: جابر گفت: ما در سفري همراه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم. دنبال جايي براي قضاي حاجت بود. جاي پوشيده‌يي نبود. بعد كنار دو درخت رفت. شاخه يكي از آن‌ها را گرفت و كشيد. درخت اطاعت كرد و با او نزديك درخت ديگر رفت؛ هم‌چنان كه با كشيدن افسار، شتر رام و مطيع با تو خواهد آمد پيامبر نيز دو درخت مذكور را بدين صورت كنار هم قرار داد. بعد گفت:

اِلْتَئِمَا عَلَىَّ بِاِذْنِ اللّهِ

يعني به اذن خدا روي مرا بپوشانيد. دو درخت به هم پيوستند و پوشاننده پيامبر شدند. پس از آن‌كه آن سوي درخت‌ها قضاي حاجت كرد، فرمود به جاي خود بازگردند.

در روايت ديگري باز هم حضرت جابر مي‌گويد: پيامبر به من فرمود:

يَا جَابِرُ قُلْ لِهذِهِ الشَّجَرَةِ يَقُولُ لَكِ رَسُولُ اللّهِ: اِلْحَقِى بِصَاحِبَتِكِ حَتَّى اَجْلِسَ خَلْفَكُمَا

يعني به آن درختان بگو براي قضاي حاجت رسول الله به هم بپيونديد. من نيز همان‌طور گفتم و آن‌ها هم به يك‌ديگر پيوستند. منتظر ماندم تا رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. با سر به چپ و راست اشاره كرد و آن دو درخت به جاي خود رفتند.

نمونه چهارم: اسامه بن زيد از فرماندهان بي‌باك و خادمان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به نقل صحيح مي‌گويد: در سفري با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همراه بوديم. جاي خلوت و پوشيده‌يي براي قضاي حاجت نمي‌يافتيم. فرمود:

هَلْ تَرَى مِنْ نَخْلٍ اَوْ حِجَارَةٍ

گفتم بله هست. فرمود:

اِنْطَلِقْ وَقُلْ لَهُنَّ اِنَّ رَسُولَ اللّهِ يَاْمُرُكُنَّ اَنْ تَاْتِينَ لِمَخْرَجِ رَسُولِ اللّهِ وَقُلْ لِلْحِجَارَةِ مِثْلَ ذلِكَ

يعني به درختان بگو براي قضاي حاجت رسول الله به هم بپيونديد، و به سنگ‌ها هم بگو چون ديوار روي هم جمع شويد. من رفتم و گفتم. سوگند مي‌خورم كه درخت‌ها به هم پيوستند و سنگ‌ها هم ديوار شدند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پس از قضاي حاجت فرمود: قُلْ لَهُنَّ يَفْتَرِقْنَ به ذات

ذوالجلال ـ كه نَفْسم در يد قدرت اوست ـ درخت‌ها و سنگ‌ها جدا شدند و به جاي خود برگشتند.

دو واقعه‌يي را كه حضرت جابر و اسامه بيان نمودند يعلي ابن مُرَّه و غيلان ابن سلمه الثَقَفي و حضرت ابن مسعود نيز عيناً هم‌زمان با غزوه حُنَين بيان داشته‌اند.

نمونه پنجم: علامه عصر امام ابن فورك كه به دليل كمال اجتهاد و فضل، شافعي ثاني لقب گرفته است به روايت قطعي بيان مي‌دارد كه: در غزوه طائف شبي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سوار بر اسب پيش مي‌رفت كه خواب بر حضرتش غلبه كرد. در همين حال به درخت سدري برخورد كرد. درخت براي اين‌كه راه بر پيامبر باز باشد و اسبش آزار نبيند به دو نيم شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با اسب خود از ميان درخت عبور كرد. درخت مذكور تا زمان‌ ما به همان صورت روي دو پا و با حالتي محترمانه باقي ماند.

نمونه ششم: حضرت يعلي از طريق سلسله راويان خود به نقل صحيح خبر مي‌دهد كه در سفري درختي كه طلحه يا سَمُره ناميده مي‌شد آمد و در اطراف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام طوري چرخيد كه گويي او را طواف مي‌كند، و دوباره به جاي خويش برگشت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:

اِنَّهَا اِسْتَاْذَنَتْ اَنْ تُسَلِّمَ عَلَىَّ

يعني اين درخت از حضرت حق درخواست نمود كه به من سلام دهد.

نمونه هفتم: محدثان به نقل صحيح از ابن مسعود روايت مي‌كنند كه گفت: در منطقه‌يي كه بطن نخل ناميده مي‌شد جنيان نُصَيْبِين نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمده بودند تا هدايت شوند. درختي هنگام آمدن آن‌ها به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داد. امام مجاهد نيز در آن حديث از ابن مسعود نقل مي‌كند كه جنيان طلب دليل كردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به درختي فرمان داد و درخت نيز از جا كنده شد و آمد و بعد دوباره به جاي خود بازگشت. همين يك معجزه براي طائفه جنيان كفايت كرد. اگر انسان با شنيدن هزار معجزه مانند اين معجزه ايمان نياورد آيا شيطان‌تر از شياطيني نخواهد شد كه جنيان چنين تعبير كردند:

يَقُولُ سَفِيهُنَا عَلَى اللَّهِ شَطَطًا

(جن: ٤)

نمونه هشتم: صحيح ترمذي به نقل صحيح از حضرت ابن عباس خبر مي‌دهد كه گفت: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اعرابي فرمود:

اَرَاَيْتَ اِنْ دَعَوْتُ هذَا الْعِذْقَ مِنْ هذِهِ النَّخْلَةِ اَتَشْهَدُ اَنِّى رَسُولُ اللّهِ؟

يعني آيا اگر شاخه اين درخت را بخوانم كه نزدم آيد ايمان مي‌آوري؟ گفت: بله. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شاخه را نزد خود خواند. شاخه‌ي خشك نخل خود را از درخت جدا كرد و نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. بعد امر كرد سر جايش بازگشت.

نمونه‌هاي فراواني مانند اين هشت نمونه وجود دارند كه از طرق متعدد نقل شده‌اند. معلوم است كه با هفت هشت رَسَن مي‌توان طناب محكمي تهيه كرد؛ بنابراين، معجزه‌ي شجريه‌يي كه به طرق مختلف از اصحاب صديق و مشهور پيامبر روايت شده است بدون هيچ ترديدي داراي قوت تواتر معنوي بوده، و حتي مي‌توان گفت متواتر حقيقي‌ست. در واقع هنگامي كه روايتي پس از صحابه به دست تابعين مي‌رسد صورت تواتر مي‌گيرد. مخصوصاً كتاب‌هاي صحيحي چون بخاري، مسلم، ابن حبان و ترمذي اين مسير را تا زمان صحابه چنان محكم امتداد داده و اتخاذ نموده‌اند، كه ديدن روايتي در بخاري مانند شنيدن آن از صحابه است.

چگونه ممكن است درختان ـ چنان كه در نمونه‌هاي ذكر شده ديديم ـ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بشناسند، رسالتش را تصديق كنند، به او سلام دهند، زيارتش نموده و از اوامرش اطاعت كنند، اما مخلوقات جاهل و جامدي كه خود را انسان مي‌نامند او را نشناسند و به او ايمان نياورند؟ آيا اينان بيش از درخت خشكيده‌يي به تكه‌هاي بي‌ارزش و بي‌اهميت هيزم شباهت ندارند كه فقط لايق آتش‌اند؟

اشارت دهم: آن‌چه روايات مربوط به معجزه شجريه را بيش‌تر تقويت مي‌كند معجزه حَنِيْنُ الْجِذْعِ (ناله ستون خشكيده) مي‌باشد كه به صورت متواتر نقل شده است. آري، گريستن ستون خشك در مسجد شريف نبوي به دليل فراق موقتي پيامبر كه در ميان جماعتي انبوه صورت گرفت نمونه‌هاي ذكر شده معجزه شجريه را هم تصديق مي‌كند و هم تقويت، زيرا آن هم به نوعي درخت بوده، و با درخت هم جنس است. ليكن در اين‌جا خبر خود ستون متواتر است؛ در حالي كه در بحث پيشين، هر نوع، متواتر بود؛ و بيش‌تر جزييات و مثال‌ها به درجه صريح تواتر

نمي‌رسيد. آري، ستون خشكي كه از درخت خرما بود در مسجد شريف نبوي قرار داشت و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هنگام خطبه خواندن به آن تكيه مي‌كرد. وقتي منبر شريف ساخته شد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي ايراد خطبه بالاي منبر رفت. در آن لحظه بود كه ستون هم‌چون شتر ناليد و گريست. اين را همه جماعت شنيدند. تا اين‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كنار ستون رفت و دست بر رويش گذاشت، با آن صحبت كرد و تسلي داد و بعد ساكت شد. اين معجزه احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به طرق متعدد در حد تواتر نقل شده است.

آري معجزه حَنِيْنُ الْجِذْعِ واقعه‌يي مشهور و شناخته شده و متواتر حقيقي‌ست. به پانزده طريق از طرف بهترين صحابه نقل شده و صدها تن از امامان تابعين آن را به همان طرق به عصرهاي ديگر منتقل كرده‌اند. از جماعت صحابه مشاهير علماي صحابه و رؤساي روايت حديث مانند حضرت انس ابن مالك (خادم نبوي)، حضرت جابر ابن عبدالله انصاري (خادم نبوي)، حضرت عبدالله ابن عمر، حضرت عبدالله ابن عباس، حضرت سهل ابن سعد، حضرت ابو سعيد خدري، حضرت اُبَي ابن كعب، حضرت بريده، و حضرت ام المؤمنين ام سلمه هر يك در رأس طريقي معجزه مذكور را خبر داده‌اند. كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان بخاري و مسلم اين معجزه كبراي متواتر را از طريق خويش به عصرهاي ديگر انتقال داده‌اند.

حضرت جابر از طريق سلسله راويان خويش مي‌گويد: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام وقتي خطبه ايراد مي‌كرد در مسجد شريف به ستون خشكي كه "جِذْعُ النَّخل" ناميده ‌مي‌شد تكيه مي‌داد. بعد از ساخته شدن منبر شريف وقتي رسول الله بر منبر نشست ستون تاب تحمل نياورد و چون شتر آبستن ناله كنان گريست. حضرت انس از طريق سلسله راويان خويش مي‌گويد: چون گاوميش گريست و مسجد را به لرزه در آورد. سهل ابن سعد نيز از طريق خود روايت مي‌كند كه با گريستن ستون، جماعت حاضر نيز به شدت گريستند. حضرت اُبَي ابن كعب از طريق سلسله راويان خود مي‌گويد: چنان گريست كه ترك برداشت. از طريق ديگري روايت شده است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:

اِنَّ هذَا بَكَى لِمَا فَقَدَ مِنَ الذِّكْرِ

يعني

گريه اين ستون به دليل دوري از ذكر الهي‌ست كه خطبه و اذكار در كنار آن ايراد مي‌شد. در روايت ديگري گفته مي‌شود فرمود:

لَوْ لَمْ اَلْتَزِمْهُ لَمْ يَزَلْ هكَذَا اِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ تَحَزُّنًا عَلَى رَسُولِ اللّهِ

يعني اگر اين ستون را در آغوش نمي‌گرفتم و تسلي نمي‌دادم از دوري رسول الله تا قيامت به همين شكل مي‌گريست. حضرت بريده از طريق سلسله راويان خود روايت مي‌كند كه بعد از گريه آن ستون رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دست بر رويش گذاشت و فرمود:

اِنْ شِئْتَ اَرُدُّكَ اِلَى الْحَائِطِ الَّذِى كُنْتَ فِيهِ تَنْبُتُ لَكَ عُرُوقُكَ وَيَكْمُلُ خَلْقُكَ وَيُجَدَّدُ خُوصُكَ وَثَمَرُكَ وَاِنْ شِئْتَ اَغْرِسُكَ فِى الْجَنَّةِ يَاْكُلُ اَوْلِيَاءُ اللّهِ مِنْ ثَمَرِكَ

بعد گوش كرد ببيند ستون چه پاسخي مي‌دهد. ستون به سخن آمد و همه شنيدند و گفت:

اِغْرِسْنِى فِى الْجَنَّةِ يَاْكُلُ مِنِّى اَوْلِيَاءُ اللّهِ فِى مَكَانٍ لاَ يَبْلَى

يعني مرا در بهشت بكار تا بندگان محبوب خدا از ميوه‌هاي من بخورند؛ جايي كه همواره باقي‌ست و پوسيدن در آن راهي ندارد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمـود:

قَدْ فَعَلْتُ

سپس فرمود:

اِخْتَارَ دَارَ الْبَقَاءِ عَلَى دَارِ الْفَنَاءِ

ابو اسحاق اسفرايني از امامان بزرگ و مشهور علم كلام نقل مي‌كند: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نزد ستون نرفت بلكه ايشان امر فرمود و ستون آمد. سپس امر كرد به جاي خود بازگردد كه بازگشت. حضرت اُبَي ابن كعب مي‌گويد: بعد از اين رخداد خارق العاده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"ستون را زير منبر بگذاريد." اين كار انجام شد و ستون تا زمان تخريب مسجد كه براي تعمير صورت گرفت همان‌جا ماند. پس از آن نيز نزد حضرت اُبي ابن كعب نگهداري شد و تا پوسيدگي‌اش از آن محافظت كردند.

حسن بصري مشهور وقتي اين معجزه را به شاگردانش درس مي‌‌داد مي‌گريست و مي‌گفت:"درخت به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تمايل و اشتياق نشان مي‌دهد... شما براي اشتياق به پيغمبر شايستگي بيش‌تري داريد...".

ما هم مي‌گوييم: آري، اشتياق و ميل و محبت به پيامبر با پيروي از سنت سَنيِّه و شريعت غَرّاي او امكان دارد.

يك نكته مهم: اگر گفته شود چرا معجزه "طعاميه" كه موجب شد در غزوه خندق با چهار مشت غذا هزار نفر را سير كنند يا معجزه "مائيه" كه موجب گرديد هزار و پانصد نفر از آب جاري شده از انگشتان مبارك حضرت بنوشند و سيراب شوند مانند معجزه ستون حنانه با چنين شكوهي و از طرق متعدد نقل نشده است؛ در حالي كه دو معجزه مذكور در ميان جماعتي بيش از جماعت معجزه ستون حنانه وقوع يافت؟

چنين پاسخ مي دهيم: معجزات وقوع يافته دو قسم‌اند: قسمي از آن‌ها براي اين كه مردم نبوت پيامبر را تصديق كنند به دست پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ظهور مي‌يابد. معجزه ستون حنانه نيز از اين قسم است كه صرفاً به عنوان حجتي براي تصديق نبوت ظهور يافته است. اين معجزه وقوع يافت تا ايمان مؤمنان افزايش يابد، منافقان به اخلاص و ايمان گرايش پيدا كرده و كفار نيز ايمان آورند. اين است كه همه اعم از عوام و خواص شاهد اين معجزه بودند و براي انتشار خبرش توجه خاصي نشان دادند. اما معجزه "طعاميه" و معجزه "مائيه" بيش از آن‌كه معجزه باشند كرامت‌اند، حتي بيش از كرامت نوعي اكرام‌اند و بيش از اكرام نيز ضيافتي رحماني مبتني بر نياز و احتياج مي‌باشند. اين است كه هر چند معجزه و دليل نبوت اند، اما هدف اصلي يا اصل مطلب اين است كهلشكر گرسنه مانده است و حضرت حق همان‌طور كه از يك هسته هزار مَن خرما به وجود مي‌آورد از يك صاع طعام نيز از خزانه غيب به هزار نفر ضيافت مي‌دهد. يا به لشكر مجاهدان كه تشنه مانده‌اند از انگشتان فرمانده كبير، آبي چون آب كوثر جاري مي‌كند تا بنوشند.

براساس همين سرّ است كه نمونه‌هاي معجزه "طعاميه" و معجزه "مائيه" به مرتبه ستون حنانه نمي‌رسند، اما دو معجزه مذكور نيز به اعتبار كلي، جنس و نوع‌شان مانند ستون حنانه متواتر و كثيرند؛ هم‌چنين همه نمي‌توانند بركت طعام و جاري شدن آب از انگشتان دست را ببينند، لذا آثارش را مي‌بينند. اما صداي گريستن ستون را همه شنيدند. اين است كه خبرش به همه جا رسيد.

اگر سؤال شود: صحابه همه احوال و حركات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در كمال دقت حفظ و نقل نموده‌اند؛ با اين حال چرا چنين معجزه‌هاي بزرگي فقط از ده يا بيست طريق نقل مي‌شود؟ بايد از صد طريق نقل مي‌شد. ضمناً چرا از حضرت انس و جابر و ابوهريره بيش‌تر نقل مي‌كنند؟ و چرا حضرت ابوبكر و عمر كم روايت كرده‌اند؟

پاسخ اين است: جواب قسمت اول سؤال در سومين اساس از چهارمين اشارت آمده است؛ اما پاسخ قسمت دوم سؤال اين است كه انسان هر گاه نيازمند علاجي باشد نزد طبيب مي‌رود و اگر طرح و نقشه بخواهد نزد مهندس مي‌رود و از او نقل مي‌كند. موضوع شرعي را نيز مي‌بايست از مفتي سؤال كرد و هكذا... به همين ترتيب در ميان صحابه عالماني بوده‌اند كه براي انتقال احاديث نبوي به آيندگان معناً وظيفه و مسؤوليت داشته‌اند. اينان با تمام توان در اين راه كار مي‌كردند. آري، حضرت ابوهريره تمام زندگاني‌اش را صرف حفظ حديث كرد و حضرت عمر صرف عالم سياست و خلافت كبرا. اين است كه آن‌ها براي تعليم احاديث به امت، به اشخاصي چون ابوهريره و انس و جابر اعتماد كردند و كم‌تر روايت نمودند. نيز وقتي فرد مشهور و نامداري در ميان اصحاب ـ كه صديق و صدوق و صادق و مصدّق مي‌باشد ـ به طريقي از رويدادي خبر مي‌دهد بايد گفت كفايت مي‌كند و نيازي به نقل فرد ديگر باقي نمي‌ماند، لذا برخي از رويدادهاي مهم از دو سه طريق نقل مي شود.

اشارت يازدهم: هم‌چنان كه اشارت دهم معجزه نبوي در طائفه درختان را نشان داد اشارت يازدهم نيز به معجزه نبوي در طائفه جماداتي چون سنگ و كوه مي‌پردازد. از نمونه‌هاي فراواني كه در اين زمينه وجود دارند فقط هشت نمونه را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

نمونه اول: علامه مغرب حضرت قاضي عياض در "شفاء شريف" با سندي عالي و از امامان مهمي مانند صاحب بخاري به نقل صحيح خبر مي‌دهد كه حضرت ابن مسعود خادم نبوي گفت:"هنگامي كه ما در كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام غذا مي‌خورديم، تسبيح طعام را مي‌شنيديم."

نمونه دوم: كتاب‌هاي صحيح به نقل صحيح از انس و ابوذر خبر مي‌دهند كه حضرت انس (خادم نبوي) گفت: كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم. سنگ‌ريزه‌هايي را در كف دست قرار داد. سنگ ريزه‌ها شروع به گفتن تسبيح كردند. سپس آن‌ها را در دست ابوبكر صديق گذاشت باز هم تسبيح گفتند. ابوذر غفاري از طريق سلسله راويان خويش مي‌گويد: بعد در دست حضرت عمر گذاشت باز هم تسبيح گفتند. بعد آن‌ها را بر زمين گذاشت و آن‌ها ساكت شدند. آن‌گاه دوباره آن‌ها را برداشت و در دست حضرت عثمان گذاشت دوباره شروع به تسبيح گفتن كردند. حضرت انس و ابوذر مي‌گويند سنگ‌ريزه‌ها را در دستان ما قرار داد؛ ساكت شدند.

نمونه سوم: به نقل صحيح ثابت است كه حضرت علي و حضرت جابر و حضرت عايشه صديقه گفته‌اند: سنگ و كوه به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سلام مي‌دادند و مي‌گفتند:

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ

از طريق حضرت علي روايت شده است كه در ابتداي بعثت هنگامي كه با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در اطراف مكه راه مي‌رفتيم و به درخت و سنگي بر مي‌خورديم سلام مي‌دادند؛ مي‌گفتند:

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ

از طريق حضرت جـابر نقل مي‌شود كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام وقتي به سنگ و درخت مي‌رسيد به او سـجده مي‌كردند يعني به حـالت تسـليم مي‌گفتند:

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ

از جابر روايت مي‌شود: رسول اكـرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمـود:

اِنِّى َلاَعْرِفُ حَجَرًا كَانَ يُسَلِّمُ عَلَىَّ

برخي گفته‌اند اين مطلب به حجر الاسود اشاره دارد. از طريق حضرت عايشه نقل مي‌شود كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:

لَمَّا اسْتَقْبَلَنِى جَبْرَائِيلُ بِالرِّسَالَةِ جَعَلْتُ لاَ اَمُرُّ بِحَجَرٍ وَلاَ شَجَرٍ اِلاَّ قَالَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ

نمونه چهارم: به نقل صحيح از حضرت عباس خبر داده مي شود كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عباس و چهار پسرش (عبدالله، عُبَيدالله، فضل، و قُثم) را زير پرده‌يي كه ملائت ناميده مي‌شد قرار داد و گفت:

يَا رَبِّ هذَا عَمِّى وَصِنْوُ اَبِى وَ هؤُلاَءِ بَنُوهُ فَاسْتُرْهُمْ مِنَ النَّارِ كَسَتْرِى اِيَّاهُمْ بِمُلاَئَتِى

و دعا كرد. ناگهان سقف و در و ديوار خانه با گفتن "آمين، آمين" در دعاي پيامبر مشاركت كردند.

نمونه پنجم: كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان بخاري، ابن حبان، داود و ترمذي بالاتفاق از حضرت انس، ابوهريره، عثمان ذي النورين و سعيد ابن زيد ـ كه از عشره مبشره مي‌باشد ـ خبر مي‌دهند كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با ابوبكر صديق، عمر فاروق و عثمان ذي النورين بالاي كوه اُحد رفت. كوه اُحد از مهابت آن‌ها يا به دليل شادي و سرور خود به لرزه در آمده و به جنبش افتاد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:

اُثْبُتْ يَا اُحُدُ فَاِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِىٌّ وَ صِدِّيقٌ وَ شَهِيدَانِ

اين حديث خبري غيبي‌ست مبني بر اين‌كه حضرت عمر و عثمان شهيد خواهند شد. در تتمه اين نمونه نقل شده است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زماني كه از مكه هجرت كرد و كفار به تعقيب و جستجويشان پرداختند بر فراز كوهي به نام "ثَبير" رفتند. ثبير گفت:"يا رسول الله از من دور شويد مي‌ترسم اگر در اين‌جا به شما آسيبي برسد خداوند مرا عذاب دهد." كوه حرا پيامبر را صدا كرد يا رَسُول الله إِلَيَّ عنييا رسول الله به اين‌جا بيا. براساس همين سرّ است كه اهل دل در ثبير، خوف و در حرا امنيت و آسايش را احساس مي كنند.

از اين مطلب مي‌توان فهميد كهكوه‌هاي بزرگ هر يك عبدي مستقل‌اند تسبيح مي‌گويند و داراي وظيفه و مسؤوليت هستند. پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي شناسند و او را دوست دارند و عاطل و باطل نيستند.

نمونه ششم: به نقل صحيح از عبدالله ابن عمر خبر مي‌دهند كه گفت: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هنگام ايراد خطبه بر منبر، آيه‌ي

وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ

(زمـر: ٦٧)

را تلاوت كرد و گفت:

اِنَّ الْجَبَّارَ يُعَظِّمُ نَفْسَهُ وَيَقُولُ اَنَا الْجَبَّارُ اَنَا الْجَبَّارُ اَنَا الْكَبِيرُ الْمُتَعَالُ

در همين لحظه منبر چنان لرزيد و تكان شديدي خورد كه ترسيديم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بر زمين پرتاب كند؛ لرزش تا اين حد بود.

نمونه هفتم: به نقل صحيح از حضرت ابن عباس ـ كه حَبْرُ الاُمّه و ترجمانُ القرآن است ـ و از ابن مسعود ـ كه خادم نبوي و از علماي بزرگ صحابه مي‌باشد ـ

خبر داده‌اند كه گفتند: روزي كه مكه فتح شد سيصد و شصت بت در كعبه و اطرافش بود كه آن‌ها را با سُـرب در سنگ ميخكوب كرده بودند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با چوب‌دستي كمان شكلي كه در دست داشت به يكايك بت‌ها اشاره مي‌كرد و مي‌گفت:

جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا

(اسرا: ٨١)

به هر بُتي كه اشاره كرد بر زمين افتاد. اگر بر صورت بت اشاره مي‌كرد به پشت مي‌افتاد و اگر به پشت بت اشاره مي‌كرد به صورت مي‌افتاد و هكذا... بت‌ها نقش بر زمين شدند.

نمونه هشتم: قصه مشهور بُحَيْراي راهب است. پيش از بعثت، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با عمويش ابوطالب و گروهي از قريش براي تجارت عازم شام بود. وقتي به كليساي بحيراي راهب رسيدند توقف كردند. بحيراي راهب كه گوشه انزوا اختيار كرده بود و با ديگران اختلاطي نداشت ناگهان بيرون آمد. محمد امين عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در بين كاروانيان ديد. به آن‌ها گفت:"اين سيد العالمين است و پيامبر خواهد شد" قريشيان گفتند"از كجا مي‌داني؟" راهب مبارك گفت:"شما كه نزديك مي‌شديد نگاه كردم ديدم بالاي سرتان ابري بود. وقتي آمديد و نشستيد ديدم ابر به طرف محمد امين عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رفت و برايش سايه ايجاد نمود. نيز سنگ و درخت را در وضعيتي ديدم كه گويي به او سجده مي‌كردند اين موارد فقط مختص انبياست."

شايد هشتاد نمونه ديگر مانند هشت نمونه ذكر شده وجود دارد. اگر هشت نمونه مذكور را كنار هم قرار دهيد چنان ريسمان محكمي ايجاد مي‌شود كه هيچ شبهه‌يي قادر به بريدن و لطمه زدن به آن نخواهد بود. اين جنس معجزات به اعتبار عموميت‌شان يعني سخن گفتن جمادات به عنوان دليل براي نبوت در حكم متواتر معنوي‌اند و افاده قطعيت و يقين مي‌كنند. هر نمونه از قدرت مجموع نمونه‌ها قدرتي بيش از آن‌چه خود دارد كسب مي‌كند. ستون ضعيف اگر در كنار ستون قوي قرار گيرد استحكام مي‌يابد. فرد ضعيف و ناتوان اگر به عنوان سرباز به ارتش بپيوندد چنان قدرتمند مي‌شود كه هزار نفر را به مبارزه مي‌طلبد.

اشارت دوازدهم: سه نمونه بسيار مهم زير با اشارت يازدهم مرتبط‌اند:

نمونه نخست: براساس نص قطعي آيه

وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى

و تحقيق عموم مفسران اهل تحقيق و خبر عموم اهل حديث، آيه بر اين نكته

دلالت دارد كه در غزوه بدر، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مشتي خاك و سنگ‌ريزه برداشت و به سوي چهره لشكريان كفر پرتاب كرد و گفت: شَاهَتِ الْوُجُوهُ هم‌چنان كه اين تعبير، يك كلام بود و وارد گوش هر يك از كفار شد، يك مشت خاك مذكور نيز وارد چشم هر يك از كفار گرديد. لذا هر يك از آن‌ها سرگرم چشم خود شدند و در حالي كه قبلاً در حال حمله بودند، بعد از اين واقعه فرار كردند.

نيز اهل حديث و در رأس‌شان امام مسلم از غزوه حُنَين خبر مي‌دهند كه كافران مانند بدر به شدت در حال حمله بودند. پيامبر مشتي خاك به سوي‌شان پرتاب كرد و فرمود: شَاهَتِ الْوُجُوهُ هم‌چنان كه تعبير شَاهَتِ الْوُجُوهُ وارد گوش‌هايشان شد به اذن خداوند بر چهره هر كدام‌شان نيز مشتي خاك پرتاب شد. لذا سرگرم چشمان‌شان شدند و در نهايت گريختند. اين رخداد خارق العاده كه در بدر و حنين وقوع يافت در محدوده اسباب عادي و قدرت بشر جا نمي‌گيرد، لذا قرآن معجز البيان فرمود:

وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى

(انفال: ١٧)

يعني اين‌كه حادثه مذكور بيرون از قدرت و توانايي بشر است. اين رويداد نه با توان بشر كه با قدرت الهي و به صورتي فوق العاده رخ داده است.

نمونه دوم: كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها بخاري و مسلم خبر مي‌دهند كه يك زن يهودي در غزوه خيبر بُزي را كباب و طبخ كرد، و سپس با زهري كُشنده آن را مسموم نمود. آن‌گاه آن را براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاد. اصحاب شروع به خوردن كردند. پيامبر فرمود:

اِرْفَعُوا اَيْدِيَكُمْ اِنَّهَا اَخْبَرَتْنِى اَنَّهَا مَسْمُومَةٌ

يعني بز پخته شده به من مي‌گويد مرا به زهر آلوده‌اند. همه از خوردن دست كشيدند. ليكن بِشر ابن البَرّاء بر اثر شدت زهر و لقمه‌يي كه خورده بود وفات يافت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زن را كه زينب نام داشت فرا خواند و فرمود:"چرا چنين كاري كردي؟" زن منحوس گفت: "فكر كردم اگر واقعاً پيامبر باشي ضرري براي تو نخواهد داشت ولي اگر پادشاه باشي مردم را از دستت نجات داده‌ام." در برخي از روايات آمده است كه پيامبر فرمان به قتل او نداد، اما در بعضي روايات كه از طرق ديگر نقل شده، دستور داد او را بكشند. اهل تحقيق گفته‌اند پيامبر خود نفرمود او را بكشند؛

او را تحويل بازماندگانِ "بِشر" داد و آن‌ها او را به قتل رساندند. به سه نكته‌ي زير در اين واقعه عجيب كه وجه اعجاز آن را نشان مي‌دهد توجه كن:

نكته اول: در روايتي آمده است كه وقتي دست بز بريان شده خبر مسموم بودنش را مي‌داد برخي از صحابه نيز شنيدند.

نكته دوم: در روايت ديگري آمده است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بعد از كسب خبر به اصحاب فرمود: "بسم الله گفته غذا را بخوريد تا زهر اثر نگذارد." اگر چه ابن حجر عسقلاني اين روايت را نپذيرفته اما ديگران آن را قبول كرده‌اند.

نكته سوم: دسيسه‌‌گران يهود مي‌خواستند ضربه‌يي ناگهاني به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و مقربين صحابه وارد كنند، اما ناگهان از غيب به پيامبر خبر داده شد و نقشه يهوديان برملا گرديد و دسيسه‌هايشان بي‌نتيجه ماند. واقعه‌يي كه پيامبر خبرش را از غيب شنيده بود درست از آب در آمد، لذا ذات احمدي ـ كه هيچ‌گاه در نظر صحابه خبر مخالفي از او ديده نشده بود ـ فرمود: "دست اين بُز به من مي‌گويد" و همه موضوع را چنان با قطعيت باور كردند كه گويي قول بُز را با گوش‌هاي خود شنيده‌اند.

نمونه سوم: معجزه‌يي احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در سه رويداد مي‌باشد كه مشابه يد بيضا و عصاي حضرت موسي (ع) است:

رويداد اول: حضرت امام احمد ابن حنبل در تصحيح و اعلام اصل روايتي از ابي سعيد خدري مي‌گويد: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در شبي تاريك و باراني عصايي را به قتاده ابن نعمان مي‌دهد و مي‌فرمايد:"چون چراغي از هر سو ده ذراع را برايت روشن مي‌كند. به خانه‌ات كه رسيدي سايه شخص سياهي را خواهي ديد. او شيطان است. او را از خانه‌ات بيرون كرده و طرد كن." قتاده عصايي را كه چون يد بيضا روشنايي مي‌داد مي‌گيرد و مي‌رود. در خانه شخص سياهي را كه پيامبر گفته بود مي بيند و او را طرد مي‌كند.

رويداد دوم: در غزوه بزرگ بدر ـ كه منبع حوادث عجيب و غريب بود ـ شمشير عُكّاشة بن مِحصَن اسدي هنگام نبرد با مشركين شكست. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به جاي شمشير چوب دستي قطوري به او داد و گفت:"با اين بجنگ" چوب

دستي ناگهان به اذن خدا به شمشيري بلند و سفيد تبديل شد و او نيز با آن به نبرد خود ادامه داد. عُكّاشه اين شمشير را تا آخـر عمـر يعني جنگ يمـامه ـ كه در آن به شهادت رسيد ـ بر گريبان خويش حمل مي‌كرد. اين رخداد قطعي‌ست، زيرا عُكّاشه در طول عمر خود به شمشير مزبور افتخار مي‌كرد و اين شمشير نيز به نام "العون" شهرت يافته بود. آري، افتخار عكاشه و شمشيرش به نام "العون"كه مشهورتر از همه شمشيرهاي ديگر بود دو حجت اين رويداد مي‌باشد.

رويداد سوم: از ابن عبد البرّ ـ كه علامه عصر و از بزرگان اهل تحقيق بود ـ نقل صحيح مي‌شود كه عبدالله ابن جحش پسر عمه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در غزوه اُحد مي‌جنگيد كه شمشيرش شكست. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چوب‌دستي به او داد. اين چوب‌دستي در دست او به شمشير تبديل شد، و عبدالله با آن به نبرد خويش ادامه داد. شمشير مذكور ـ كه اثر معجزه بود ـ باقي ماند. ابن سيد الناسِ مشهور در سيره‌ي خود خبر مي‌دهد كه: مدتي بعد عبدالله اين شمشير را به فردي كه بُغاي تُركي نام داشت به دويست ليره فروخت. آري، دو شمشير مذكور معجزه‌هايي چون عصاي موسي بودند. البته بعد از وفات حضرت موسي (ع) وجه اعجاز عصاي‌اش باقي نماند، اما درباره اين دو شمشير چنين نبود و باقي ماندند.

اشارت سيزدهم: يكي از انواع ديگر معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه هم متواتر است و هم نمونه‌هاي بسيار فراواني دارد شفاي بيماران و مجروحان به واسطه نَفَس مبارك پيامبر است. اين نوع معجزه احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اعتبار نوعش متواتر معنوي‌ست، بخشي از جزئيات آن نيز در حكم متواتر معنوي‌ست. اگر موارد ديگر آحادي هم باشد چون توسط امامان مُدقق علم حديث تصحيح و استخراج شده‌اند اطمينان علمي حاصل مي‌كنند. ما هم از مثال‌هاي فراوان آن چند نمونه را بيان خواهيم كرد.

نمونه اول: قاضي عياض علامه مغرب در شفاي شريفش با سلسله‌يي عالي و به طرق متعدد از حضرت سعد ابن ابي وقاص ـ كه يكي از خادمان و فرماندهان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بود و در زمان حضرت عمر فرماندهي كل لشكر اسلام را بر عهده داشت؛ هم‌چنين فاتح ايران و از عشره مبشره بود ـ نقل مي‌كند كه:

"در غزوه اُحد من در كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بودم. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آن روز تا زمان شكسته شدن كمانش به سوي كفار تير پرتاب كرد. از آن پس تيرها را به من مي‌داد و مي‌گفت:"پرتاب كن" تيرهاي بي‌نصل يعني تيرهايي به من مي‌داد كه فاقد بال‌هاي كمك كننده به حركت تير بود. مي‌فرمود: "پرتاب كن" و من هم همين كار را مي‌كردم. تيرها مانند تيرهاي بالدار پرتاب مي‌شدند و به پيكر كافران اصابت مي‌نمود. در همين حال تيري به چشم قتاده ابن نعمان اصابت كرد. چشمش را از جا بيرون آورد و حدقه چشم را بر چهره افكند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با دست مبارك و شفا دهنده خود چشم او را برگرفت و داخل جايش نهاد. چشم زيباي او طوري شفا يافت كه گويي اتفاقي نيفتاده است. اين رخداد شهرت زيادي پيدا كرد. حتي زماني كه يكي از نوادگان قتاده نزد عمر ابن عبدالعزيز آمد خود را چنين معرفي كرد:"من نواده كسي هستم كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چشم از حدقه در آمده او را بر جايش نهاد و فوراً شفا يافت و زيباترين چشم شد." او اين مطلب را به نظم به حضرت عمر گفت و به اين صورت خود را معرفي نمود.

اَنَا ابْنُ الَّـذِى سَالَتْ عَلَى الْخَدِّ عَيْنُهُ فَرُدَّتْ بِكَفِّ الْمُصْـطَفَى اَحْسَنَ الرَّدِّ

فَعَـادَتْ كَمَـا كَـانَتْ ِلاَوَّلِ اَمْـرِهَـا فَيَا حُسْنَ مَا عَيْنٍ وَيَا حُسْنَ مَا رَدٍّ

نيز به نقل صحيح خبر داده شده است كه در غزوه "يوم ذي قرد" تيري بر چهره مبارك ابي قتاده مشهور اصابت نمود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با دست مباركش چهره او را نوازش نمود. ابي قتاده مي‌گويد: "اصلاً و ابداً و به قطع و يقين نه دردي حس كردم و نه زخمي ديدم."

نمونه دوم: كتاب‌هاي صحيح و در رأس آن‌ها بخاري و مسلم خبر مي‌دهند كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در غزوه‌ي خيبر علي حيدر را با اين‌كه چشمانش بر اثر بيماري بسيار درد مي‌كرد پرچمدار تعيين كرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آب دهان خويش را چون ترياقي بر چشمان‌اش ماليد و او در همان لحظه شفا يافت و چيزي از درد باقي نماند. او صبح روز بعد دروازه آهنين قلعه خيبر را كه بسيار سنگين بود از جا كند و چون سپري به دست گرفت و قلعه را فتح كرد. در همان واقعه ضربه شمشيري

بر ران سلمة بن اكوع اصابت كرده، او را مجروح نمود. رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر او دميد و پايش بي‌درنگ شفا يافت.

نمونه سوم: صاحبان سِيَر مخصوصاً نسايي از عثمان ابن حُنيف خبر مي‌دهند كه گفت: نابينايي نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و گفت:"براي بينايي من دعا كن." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:

فَانْطَلِقْ وَتَوَضَّاْ ثُمَّ صَلِّ رَكْعَتَيْنِ وَقُلِ اللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ وَاَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِنَبِىِّ مُحَمَّدٍ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ يَا مُحَمَّدُ اِنِّى اَتَوَجَّهُ بِكَ اِلَى رَبِّكَ اَنْ يَكْشِفَ عَنْ بَصَرِى اَللّهُمَّ شَفِّعْهُ فِىَّ

مرد نابينا رفت و كارهايي را كه پيامبر گفته بود انجام داد و آمد. ديديم چشمانش گشوده شده و به خوبي مي‌بيند.

نمونه چهارم: ابن وهب كه امام بزرگي‌ست، خبر مي دهد، كه مُعوّذ بـن عفراء ـ يكي از چهارده شهيد غزوه بدر ـ با ابوجهل در حال جنگ بود كه ابوجهل لعين يكي از دستان اين قهرمان را قطع كرد. او نيز دست بريده را با دست ديگرش برداشت و نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دستش را دوباره بر جاي نهاد آب دهان بر آن ماليد و او در يك لحظه شفا يافت. مُعوّذ دوباره به ميدان جنگ رفت و تا وقتي كه به شهادت رسيد جنگيد. ابن وهب اين امام جليل باز هم خبر مي‌دهد كه در آن غزوه ضربه شمشيري بر شانه حُبيب ابن يساف فرود آمد و زخم وحشتناك عميقي ايجاد كرد طوري كه گويي بخشي از شانه او جدا شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دست او را بر دوشش نهاد، بر آن دميد و او شفا يافت؛ اگر چه خبر اين دو واقعه واحد است، اما چون امامي مانند ابن وهب آن را به تصحيح نقل نموده و موضوع هم مربوط به غزوه‌يي چون بدر است كه منبع معجزات بوده است و از طرفي نمونه‌هاي فراواني وجود دارند كه يادآور دو واقعه مزبور مي‌باشند بي‌ترديد مي‌توان آن دو واقعه را قطعي و وقوع يافته دانست.

شايد بتوان گفت هزار نمونه ديگر هم وجود دارند كه وقوع آن‌ها به واسطه احاديث صحيح اثبات مي‌گردد؛ نمونه‌هايي كه دست مبارك رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آن‌ها شفابخش بوده است.

متن زير شايستگي آن را دارد كه با طلا و الماس نگاشته شود

همان‌طور كه گفتيم سنگ‌ريزه‌ها در دست پيامبر تسبيح مي‌گفتند و براساس سرّ

وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ

خاك و دانه‌هاي شن در همان دستان او توپ و گلوله‌هايي در برابر دشمن مي‌شد و آن‌ها را شكست مي‌داد، دستي كه انگشتش به موجب نص

وَانشَقَّ الْقَمَرُ

ماه را دو نيم نمود، همان دستي كه از ده انگشتش آبي چون چشمه جريان مي‌يافت و تشنگي لشكري را برطرف مي‌نمود، و براي بيماران و مجروحان شفا بود؛ اين‌ها نشان مي‌دهد كه آن دست مبارك چه معجزه‌ي خارق العاده‌يي از سوي قدرت الهي بوده است. كف اين دست گويا براي دوستان و خويشان ذكر خانه‌يي سبحاني بود؛ طوري كه اگر سنگ‌ريزه‌هاي كوچك را هم به دست مي‌گرفت شروع به ذكر و تسبيح مي‌كردند. دستي كه در برابر دشمنان حكم انبار مهمات رباني كوچكي را داشت كه اگر سنگ و خاك واردش مي‌شد به بمب و گلوله تبديل مي‌گرديد. دستي كه براي زخمي‌ها و بيماران چون داروخانه‌يي رحماني و كوچك بود كه با هر دردي كه تماس مي‌يافت شفا مي‌داد. دستي كه اگر با جلال بلند مي‌شد، ماه را دو نيم كرده و صورت قاب قوسين به آن مي‌داد و اگر با جمال بر مي‌گشت، از ده چشمه‌اش آب كوثر جاري شده و حكم چشمه رحمتي با ده شعبه را مي‌يافت. حال كه فقط دست چنين ذاتي مدار و مظهر چنان معجزات عجيبي مي‌شده است آيا بديهي نيست كه نزد آفريننده عالم هستي تا چه حد مقبول و در دعاوي‌اش تا چه حد صادق و راستگوست و بيعت كنندگان با آن دست تا چه حد سعادتمند خواهند شد؟

سؤال: مي‌گويند تو بسياري از روايات را متواتر مي‌داني حال آن‌كه ما خيلي از آن‌ها را به تازگي مي‌شنويم. امكان ندارد خبري متواتر تا اين‌حد پنهان مانده باشد.

پاسخ: بسياري از موارد متواتر و بديهي نزد علماي شريعت وجود دارند كه براي ديگران ناشناخته و مجهول‌اند. نزد اهل حديث هم خبرهاي متواتر بي‌شماري هست كه ديگران ممكن است آن‌ها را خبر واحد هم ندانند و هكذا... متخصصان هر فنّي بديهيات و نظريات آن فن را بيان مي‌كنند. عموم مردم نيز به متخصصان آن فن اعتماد كرده و نظرات‌شان را مي‌پذيرند. يا اين‌كه وارد آن فن شده و حقيقت را مي‌بينند. رواياتي كه ما در اين‌جا نقل كرديم متواتر حقيقي يا متواتر معنوي يا وقايعي بودند كه قطعيت را در حد تواتر افاده مي‌كردند؛ اهل حديث و شريعت و اصول دين و بيش‌تر علماي مشهور چنين حكم كرده‌اند. اگر عوامي كه در غفلت به سر مي‌برند يا بي‌خرداني كه چشم‌هاي خود را بسته‌اند متوجه اين امر نشوند ايراد از خود آن‌هاست.

نمونه پنجم: امام بغوي با تصحيح و بررسي خود خبر مي‌دهد كه در غزوه خندق پاي علي بن الحَكم بر اثر ضربه كفار شكسته شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر پاي او دست كشيد. بلافاصله شفا يافت به نحوي كه از اسبش پياده هم نشد.

نمونه ششم: اهل حديث و در رأس آن‌ها امام بيهقي خبر مي‌دهند كه امام علي به سختي بيمار بود و از شدت درد دعا و ناله مي‌كرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و گفت:

اَللّهُمَّ اشْفِهِ

و با پاي خود در تماس با حضرت علي از او خواست برخيزد. امام علي در همان لحظه شفا يافت. امام علي مي‌گويد بعد از آن هيچ‌گاه به آن مريضي مبتلا نشدم.

نمونه هفتم: داستان مشهور شُرَحبيل الجحفي‌ست كه در كف دستش غده‌يي گوشتي بود؛ طوري كه نمي‌توانست شمشير و دهنه اسب را به دست گيرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر غده مذكور دستي كشيد و مختصر فشاري داد. از غده اثري باقي نماند.

نمونه هشتم: بحث از شش كودك است كه هر كدام از آن‌ها مظهر يك معجزه احمدي شدند.

نخستين كودك: ابن ابي شيبه (محقق كامل و محدث مشهور) خبر مي‌دهد كه زني كودكي را نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آورد. كودك مشكل داشت و سخن نمي‌گفت؛ عقب افتاده بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مقداري آب مضمضه كرد و بعد دستانش را شست. سپس آن آب را به زن داد و فرمود به كودك بنوشاند. بعد از آن كه كودك آب را نوشيد از بيماري و مشكلش چيزي باقي نماند و چنان داراي عقل و كمال شد كه برتر از عقلاي مردم قرار گرفت.

دومين كودك: حضرت ابن عباس به نقل صحيح گفته است، كه كودك ديوانه‌يي را نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آوردند. دست مباركش را بر سينه كودك گذاشت. كودك ناگهان استفراغ كرد. از دهانش چيز سياهي به اندازه خيار كوچكي بيرون آمد. كودك شفا يافت و رفت.

سومين كودك: امام بيهقي و نسايي به نقل صحيح خبر مي‌دهند كه محتويات داغ قابلمه‌يي روي دست كودكي به نام محمد ابن حاطب مي‌ريزد و تمام دست او را مي‌سوزاند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر محل سوختگي دست كشيد و آب دهانش را بر آن ماليد. كودك در همان لحظه شفا يافت.

چهارمين كودك: كودك بزرگي كه رشد كافي كرده بود، اما قادر به حرف زدن نبود نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. رو به كودك فرمود:"من كي هستم؟" كودكي كه هيچ سخني نگفته بود گفت: اَنْتَ رَسُولُ اللّه و شروع به حرف زدن كرد.

پنجمين كودك: به تصحيح و بررسي جلال الدين سيوطي امام عصر ـ كه در عالم يقظه بارها به محضر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شرفياب شده بود ـ شخص مشهوري به نام مبارك اليمامه را هنگامي كه به تازگي متولد شده بود نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آوردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام متوجه او شد و كودك شروع به حرف زدن كرد و گفت:

اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ

رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت"بارَكَ الله" كودك از آن پس تا وقتي بزرگ شد ديگر سخن نگفت. او به اين دليل كه مظهر معجزه احمدي و دعاي"بارَكَ الله" نبوي واقع شد به نام "مبارك اليمامه" شهرت يافت.

ششمين كودك: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مشغول خواندن نماز بود. كودكي لجوج نماز او را قطع كرد و گذشت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود: اَللّهُمَّ اقْطَعْ اَثَرَهُ از آن پس كودك ديگر نتوانست راه برود و همان‌طور ماند و جزاي لجاجت خود را كشيد.

كودك هفتم: زن بي‌حيايي كه طبيعت كودكانه داشت از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه غذا مي‌خورد لقمه‌يي درخواست كرد. پيامبر لقمه‌يي غذا به او داد. زن گفت:"نه، لقمه‌يي را كه در دهانت است مي‌خواهم." پيامبر لقمه دهانش را نيز به او داد. زن بي‌حيا پس از خوردن آن لقمه باحياترين زن و باحياتر از همه زنان مدينه شد.

آري، مانند اين هشت نمونه مي‌توان هشتاد و حتي هشتصد نمونه ديگر بيان كرد. نمونه‌هايي كه بيش‌ترشان در كتاب‌هاي سيره و احاديث بيان شده‌اند. نمونه‌هايي كه نشان مي‌دهند دست مبارك رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چون داروخانه لقمان حكيم و آب دهانش مانند آب حيات چشمه‌ي حضرت خضر و نفسش مانند نفس حضرت عيسي (ع) مددرسان و شفادهنده بوده و چون مردم گرفتار مصايب و بلاياي فراوان بوده‌اند، بي‌شك بي‌شمار به پيامبر مراجعه مي‌كردند. بسياري از بيماران و كودكان و مجنون‌ها نزد پيامبر رفته و همگي شفا گرفته‌اند. حتي ابو عبدالرحمن اليماني از امامان بزرگ تابعين ـ كه طاووس ناميده مي‌شد ـ كسي كه با صحابه زيادي ديدار كرده، چهل بار به سفر حج رفته و چهل سال نماز صبح را با وضوي نماز عشا خوانده بود با قطعيت خبر داده حكم كرده و گفته استهر تعداد افراد مجنون كه نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمده باشد و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دست بر سينه آن‌ها گذاشته باشد به قطع و يقين شفا يافته‌اند، و كسي در بين آن‌ها نمانده است كه شفا نگرفته باشد.

پس وقتي چنين امامي ـ كه به عصر سعادت واصل شده ـ اين گونه قطعي و كلي حكم صادر مي‌كند بي‌شك بيماري نبوده است كه نزد پيامبر بيايد و شفا نگيرد. مادام كه چنين افرادي شفا گرفته‌اند به يقين تعداد مراجعه كنندگان هزاران نفر بوده‌اند.

اشارت چهاردهم: نوع بسيار قابل توجهي از معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام امور خارق العاده‌يي‌ست كه با دعاي آن حضرت وقوع مي‌يافت. آري، اين نوع از معجزات قطعي و متواتر حقيقي‌اند. جزئيات و نمونه‌هاي اين نوع معجزات آن قدر زيادند كه

به شماره نمي‌آيد. بسياري از نمونه‌هاي اين نوع معجزات وجود دارند كه به درجه تواتر رسيده حتي قريب به تواتر شهرت يافته‌اند. قسمي از آن‌ها را چنان اماماني بيان داشته‌اند كه مانند خبر مشهورِ متواتر افاده قطعيت مي‌كنند. ما از اين نمونه‌هاي بسيار زياد چند مثال را كه مشهور و قريب تواتر هستند همراه با چند مورد از جزئيات‌شان به عنوان نمونه به شرح زير بيان مي‌كنيم:

نمونه اول: دعاي باران رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در درجه تواتر است و بارها تكرار شده و به سرعت نيز از سوي خداوند اجابت گرديده است. اين معجزه توسط ائمه حديث و مخصوصاً امام بخاري و امام مسلم نقل شده است. حتي سرعت در اجابت طوري بوده كه گاه پيامبر بر فراز منبر شريف دستانش را براي دعاي باران بالا مي‌برد و قبل از اين‌كه پايين آورد باران مي‌باريد؛ هم‌چنان كه پيش‌تر بيان نموديم يكي دو مرتبه هنگامي كه لشكر بي‌آب مانده بود با دعاي پيامبر ابر آسمان را پوشاند و باران باريد. حتي قبل از نبوت، عبدالمطلب جد پيامبر در زمان كودكي او به حرمت روي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دعاي باران مي‌خواند و باران مي‌باريد. چنين واقعه‌يي با شعري از عبدالمطلب مشهور شده است. نيز بعد از وفات پيامبر حضرت عمر حضرت عباس را شفيع قرار داد و گفت:"پروردگارا! اين عباس عموي حبيب توست، به حرمت او باران نازل كن." و باران باريدن گرفت.

امام بخاري و امام مسلم خبر مي‌دهند كه از پيامبر درخواست دعاي باران كردند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دعا كرد. چنان باراني باريد كه مجبور شدند بگويند:"دعا بفرماييد باران قطع شود." و پيامبر دعا كرد و باران ناگهان قطع شد.

نمونه دوم: خبري مشهور و قريب به تواتر است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زماني كه تعداد صحابه و مؤمنان به چهل نفر هم نمي‌رسيد و مخفيانه عبادت مي‌كردند دعا فرمود:

اَللّهُمَّ اَعِزَّ اْلاِسْلاَمَ بِعُمَرِ ابْنِ الْخَطَّابِ اَوْ بِعَمْرِو ابْنِ الْهِشَامِ

يكي دو روز بعد حضرت عمر ابن الخطاب ايمان آورد و وسيله اعلام و عزّت اسلام شد و عنوان عالي "فاروق" را كسب نمود.

نمونه سوم: پيامبر گاه براي ياران برگزيده خود با اهداف گوناگون دعا مي‌كرد و دعايش نيز چنان آشكار قبول مي‌شد كه كرامت "دعائيه" به درجه معجزه

مي‌رسيد. بخاري و مسلم از اين قبيل موارد خبر مي‌دهند كه پيامبر براي ابن عباس چنين دعا كرد:

اَللّهُمَّ فَقِّهْهُ فِى الدِّينِ وَعَلِّمْهُ التَّاْوِيلَ

و دعايش چنان مقبول شد كه ابن عباس عنوان بسيار باارزش ترجمان القران و رتبه عالي حَبْرُ الاُمّه يعني علامه امت را اخذ كرد. حتي حضرت عمر او را در سنين جواني به مجلس علما و قدماي صحابه مي‌برد.

نيز كتاب‌هاي صحيح و در رأس‌شان امام بخاري خبر مي‌دهند كه مادر انس به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عرض كرد:"درباره فرزندان و اموال انس كه خادم توست دعاي بركت بفرما" و پيامبر هم دعا كرد

اَللّهُمَّ اَكْثِرْ مَالَهُ وَوَلَدَهُ وَبَارِكْ لَهُ فِيمَا اَعْطَيْتَهُ

حضرت انس در اواخر عمرش سوگند ياد مي‌كرد و مي‌گفت:"من خود با دست خويش صد تن از فرزندانم را دفن كرده‌ام. از نظر مال و منال نيز هيچ كدام‌شان مانند من خوشبخت و سعادتمند زندگي نكرده‌اند. دارايي مرا هم مي‌بينيد كه بسيار زياد است و اين همه به دليل بركت دعاي نبوي‌ست."

نيز اهل حديث مخصوصاً امام بيهقي خبر مي‌دهند كه:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي كثرت مال و بركت عبدالرحمن ابن عوف ـ كه از عشره مبشره بود ـ دعا كرد. او به بركت همين دعا چنان ثروتي كسب نمود، كه يك‌بار هفتصد شتر را با بارهايشان في سبيل الله صدقه داد." حال به بركت دعاي نبوي توجه كنيد و "بارك الله" بگوييد.

به همين ترتيب راويان و مخصوصاً امام بخاري نقل مي‌كنند كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي سود و منفعت عروة بن ابي جعده در تجارت دعاي بركت كرد. عروه مي‌گويد: من در برخي از بازارهاي كوفه مي‌ايستادم؛ در يك روز چهل هزار به دست مي‌آوردم و آن‌گاه به خانه باز مي‌گشتم. امام بخاري مي‌گويد: عروه اگر خاك را هم به دست مي‌گرفت از آن سودي كسب مي‌كرد.

هم‌چنين براي كثرت مال و بركت عبدالله ابن جعفر دعا فرمود. حضرت عبدالله ابن جعفر چنان ثروتمند شد كه در آن زمان شهرت فراواني به دست آورد. او به ميزان ثروتي كه بر اثر دعاي نبوي حاصل نمود در سخاوت نيز شهرت يافت.

نمونه‌هاي فراواني از اين دست وجود دارند، ما از باب نمونه به همين چهار مورد اكتفا مي‌كنيم.

مخصوصاً امام ترمذي خبر مي‌دهد كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي اجابت دعاي سعد ابن ابي وقاص دعا كرده و فرمود:

اَللّهُمَّ اَجِبْ دَعْوَتَهُ.

در آن زمان همه از نفرين سعد مي‌ترسيدند، استجابت دعايش نيز شهرت يافت.

نيز براي جوان ماندن ابوقتاده‌ي مشهور دعا كرد:

اَفْلَحَ اللّهُ وَجْهَكَ اَللّهُمَّ بَارِكْ لَهُ فِى شَعْرِهِ وَ بَشَرِهِ

به روايت صحيح مشهور است كه او در زمان وفاتش در هفتاد سالگي مانند جواني پانزده ساله بوده است. هم‌چنين در ارتباط با شاعر معروف "نابغه" مشهور است كه يكي از شعرهايش را نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام قرائت كرد:

بَلَغْنَا السَّمَاءَ مَجْدُنَا وَسَنَائُنَا وَ اِنَّا نُرِيدُ فَوْقَ ذلِكَ مَظْهَرًا

يعني افتخار و شرف ما به آسمان رسيد و ما مي‌خواهيم بالاتر رويم. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با ملاطفت فرمود:

اِلَى اَيْنَ يَا اَبَا لَيْلاَ؟

گفت:

اِلَى الْجَنَّةِ يَا رَسُولَ اللّهِ

يعني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با مزاح فرمود آن سوتر از آسمان كجا را مي‌خواهي كه در شعرت چنين خواسته‌يي داري. "نابغه" گفت:"مي‌خواهيم به بهشت برويم كه آن سوي آسمان‌هاست." و بعد شعر پر معناي ديگري از سروده‌هايش را خواند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دعا كرد:

لاَ يَفْضُضِ اللّهُ فَاكَ

يعني آسيبي به دهانت نرسد. به بركت همين دعاي پيامبر "نابغه" به صد و بيست سالگي رسيد اما حتي يك دندانش كم نشد. اگر گاهي يكي از دندان‌هايش مي‌افتاد دندان ديگري به جاي آن در مي‌آمد.

نيز به نقل صحيح براي امام علي دعا كرد:

اَللّهُمَّ اكْفِهِ الْحَرَّ وَالْقَرَّ

يعني پروردگارا! او را از زحمت سرما و گرما محفوظ فرما. به بركت همين دعا امام علي زمستان‌ها لباس تابستاني مي‌پوشيد و در تابستان لباس زمستاني. مي‌گفت به بركت دعاي پيامبر هيچ‌گاه از زحمت سرما و گرما در رنج نبوده‌ام.

هم‌چنين براي حضرت فاطمه دعا كرد: اَللّهُمَّ لاَ تُجِعْهَا يعنيپروردگارا! درد گرسنگي را به او مَچِشان. حضرت فاطمه مي‌گويد بعد از آن دعا هيچ گاه با درد گرسنگي مواجه نشدم.

طُفَيْلِ بن عَمر از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام معجزه‌يي درخواست كرد تا براي قوم خود بيان كند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت: اَللّهُمَّ نَوِّرْ لَهُ لذا بين دو چشم او نوري ظاهر شد و بعد به نوك عصايش انتقال يافت. به همين مناسبت به "ذي النور" مشهور شد. اين وقايع از احاديث مشهوري هستند كه قطعيت يافته‌اند.

ابوهريره نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شكايت نمود كه فراموشي بر من غالب مي‌شود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود چيزي شبيه دستمال را بگشايد. بعد گويي با دست مباركش از غيب چيزي گرفت و در آن گذاشت. دو سه مرتبه اين كار را كرد، سپس رو به ابوهريره گفت:"حالا اين دستمال را جمع كن" او نيز اين كار را مي‌كند. ابوهريره براساس اين سرّ معنويِ دعاي نبوي سوگند ياد مي‌كند كه:"پس از آن چيزي را فراموش نكردم." همه اين رخدادها از احاديث مشهورند.

نمونه چهارم: چند واقعه را به شرح زير بيان مي‌كنيم كه نشان از نفرين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دارند:

واقعه اول: پرويز پادشاه فارس نامه پيامبر را پاره كرد. خبر اين موضوع را به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دادند. او چنين نفرين كرد: اَللّهُمَّ مَزِّقْهُ پروردگارا هم‌چنان كه نامه مرا پاره كرد خود و سلطنتش را تكه تكه كن. تحت تأثير همين نفرين بود كه شيرويه پسر خسرو پرويز پدر را با خنجر تكه تكه كرد. سعد ابن ابي وقاص نيز سلطنت او را از هم پاشيد. لذا در هيچ جا شوكت و منزلتي براي سلطنت ساساني باقي نماند، اما قيصر و پادشاهان ديگري كه با نامه پيامبر رفتار محترمانه‌يي داشتند از بين نرفتند.

واقعه دوم: قريب به تواتر، مشهور است و آيات قرآن نيز اشاره دارند كه در صدر اسلام رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در مسجد الحرام نماز مي‌خواند كه رؤساي قريش دور هم جمع شدند و نسبت به او حركت بسيار بدي كردند. پيامبر نيز آن‌ها را نفرين كرد. ابن مسعود مي‌گويد قسم مي‌خورم جنازه يك يك كساني را كه چنان رفتاري با پيامبر كردند و مورد نفرين او قرار گرفتند در غزوه بدر ديدم.

واقعه سوم: يكي از قبايل بزرگ عرب به نام مُضَرِيّه پيامبريِ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را تكذيب مي‌كردند، لذا پيامبر نفرين‌شان كرد تا دچار خشكسالي شوند. ديگر باران

نباريد و قحطي و گراني شروع شد. آن‌گاه قبيله قريش كه از قوم مُضَرِيّه بود به التماس نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رفتند. پيامبر دعا كرد باران باريد و قحطي به اتمام رسيد. اين واقعه در حد تواتر مشهور است.

نمونه پنجم: برآورده شدن دهشتناك نفرين پيامبر درباره افراد خاص است. اين موضوع نمونه‌هاي فراوان دارد. ما فقط سه نمونه قطعي را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

اول: پيامبر عُتْبَه ابن ابي‌ لَهَب را چنين نفرين كرد:

اَللّهُمَّ سَلِّطْ عَلَيْهِ كَلْبًا مِنْ كِلاَبِكَ

يعني پروردگارا يكي از سگ‌هايت را بر او مسلط كن. بعد از اين نفرين زماني كه عتبه به مسافرت مي‌رفت شيري او را جستجو كرد و در كاروان يافت و تكه تكه نمود. اين واقعه‌ي مشهوري‌ست. ائمه حديث آن را نقل و تصحيح كرده‌اند.

دوم: مربوط به مُحَلِّم ابن جُثامه است كه عامر ابن اضبطي را با بي‌رحمي به قتل رسانده بود. و اين در حالي بود كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عامر را براي جهاد و جنگ فرمانده تعيين كرده و با گروهي از مجاهدان گسيل داشته بود. مُحَلِّم هم همراه آن‌ها بود. زماني كه خبر اين رفتار بي‌رحمانه به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رسيد خشمگين شد و نفرين كرد: اَللّهُمَّ لاَ تَغْفِرْ لِمُحَلِّمِ هفت روز بعد مُحَلِّم مرد. او را در قبر گذاشتند. قبر او را به بيرون پرتاب كرد. چند بار ديگر او را در قبر گذاشتند اما زمين او را نمي‌پذيرفت. سپس مجبور شدند جايي بين دو سنگ ديوار محكمي بنا كرده و زير زمين پنهانش كنند.

سوم: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مردي را ديد كه با دست چپ غذا مي‌خـورد، فرمـود: كُلْ بِيَمِينِكَ با دست راستت بخور. مرد گفت: لاَ اَسْتَطِيعُ با دست راست نمي‌توانم. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام او را نفرين كرد و گفت: لاَ اسْتَطَعْتَ نخواهي توانست بلند كني، و از آن پس مرد نتوانست دست راستش را بلند كند.

نمونه ششم: از وقايع فراوان خارق العاده‌يي كه بر اثر دعا يا تماس رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رخ داده است فقط چند نمونه قطعي را به شرح زير ذكر مي‌كنيم:

اول: پيامبر چند تار موي خود را به حضرت خالد ابن وليد (سيف الله) داد و براي پيروزي‌اش دعا كرد. خالد آن چند تار مو را در كلاه خود حفظ كرد و به حرمت همان تار موها و به بركت دعاي پيامبر وارد جنگي نشد مگر اين‌كه پيروز و مظفر بيرون آمد.

دوم: سلمان فارسي در ابتدا برده يهوديان بود. صاحبان او براي آن‌كه آزادش كنند خيلي چيزها طلب كردند. گفتند بايد سيصد نهال خرما بكاري و پس از آن كه درخت‌ها ميوه دادند چهل اُوكيّه هر اوكيّه حدود ١٢٠٠ گرم يا ٤٠٠ درهم مي‌باشد. م. طلا پرداخت كني؛ در آن صورت تو را آزاد مي‌كنيم. او نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و وضعيت خود را بيان كرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در حومه مدينه به دست خود سيصد نهال خرما كاشت. فقط يكي از نهال‌ها را فرد ديگري كاشت. نهال‌هايي كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كاشته بود ظرف همان سال به بار نشستند. اما نهالي را كه فرد ديگر كاشته بود ميوه نداد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن را از خاك بيرون آورد و دوباره كاشت. اين نهال هم ميوه داد. نيز طلايي به اندازه تخم مرغ را در حالي كه آب دهان خود را به آن زده بود دعا كرد و به سلمان داد. گفت ببر و به يهوديان بده. سلمان رفت و چهل اوقّيه مورد نظر يهوديان را از آن پرداخت. اما طلايي كه به اندازه تخم مرغ بود همان‌طور باقي ماند. اين مهم‌ترين رويداد اعجاز آميز زندگاني حضرت سلمان پاك است. امامان معتبر و موثق آن را نقل كرده‌اند.

سوم: يكي از بانوان صحابه به نام اُم مالك از مَشك روغن كوچكي كه "عُكّه" خوانده مي‌شد به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام روغن هديه مي‌كرد. يك‌ بار كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عُكّه را به او باز گرداند برايش دعا كرد و فرمود:"آن را خالي نكنيد و فشار ندهيد." اُمُّ مالك عُكّه را گرفت و از آن پس هر گاه فرزندانش روغن مي‌خواستند به بركت دعاي پيامبر در عُكّه روغن يافت مي‌شد. اين وضع مدت زيادي ادامه داشت تا اين‌كه عُكّه را فشردند و بركت قطع شد.

نمونه هفتم: اين‌كه آب به واسطه دعا و تماس رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شيرين و خوش‌بو مي‌شده نمونه‌هاي فراواني دارد؛ پنج مورد آن را به عنوان نمونه ذكر مي‌كنيم:

اول: اهل حـديث و در رأس آن‌ها امام بيهقي خبر مي‌دهند آب چـاهي كه "بئر قبا" نام داشت هر از گاهي خشك مي‌شد؛ يعني تمام مي‌شد. بعد از آن‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آب وضوي خود را داخل چاه ريخت آب چاه هيچ‌گاه خشك نشد و با فراواني ادامه يافت.

دوم: اهل حديث و در رأس آن‌ها ابو نُعَيم در كتاب دلايل نبوت مي‌گويند: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام داخل چاهي كه در خانه "اَنَس" بود آب دهان انداخت و دعا كرد. شيرين‌ترين آب مدينه آب همان چاه شد.

سوم: ابن ماجه خبر مي‌دهد كه براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دلوي آب از ماء زمزم آوردند. كمي از آن را در دهان نگاهداشت و بعد داخل دلو ريخت. آب رايحه‌يي چون مُشك گرفت.

چهارم: امام احمد بن حنبل خبر مي‌دهد كه از چاهي يك دلو آب كشيدند. پس از آن‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آب دهان در آن ريخت و به چاه بازگرداندند آب رايحه‌يي چون مشك گرفت.

پنجم: حَمّاد بن سَلَمَه از اولياي خدا و معتمد و مقبول امام مسلم و علماي مغرب خبر مي‌دهد كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مشكي از پوست را پر از آب كرد بر آن دميد و دعا كرد. درِ آن را بست و به از بعضي اصحاب داد. گفت:"درِ مشك را فقط زماني كه مي‌خواهيد وضو بگيريد باز كنيد." اصحاب رفتند و هنگام وضو درِ مشك را باز كردند. ديدند شير خالصي‌ست كه رويش سرشير قرار دارد. اين پنج نمونه را اماماني كه برخي از آن‌ها مشهور و برخي نيز افراد مهمي هستند نقل مي‌كنند. اين نمونه‌ها به اضافه مجموعه مواردي كه در اين‌‌جا بيان نشد مانند تواتر معنوي تحقق معجزه‌يي مطلق را نشان مي‌دهند.

نمونه هشتم: نمونه‌هاي فراواني وجود دارند كه بزهاي نازايي كه شيرشان خشك شده بود با لمس دست مبارك و دعاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام داراي شير زيادي مي‌شدند. ما در اين‌جا فقط سه نمونه قطعي و مشهور را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

اول: همه كتاب‌هاي معتبر سيره نويسان خبر مي‌دهند، كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در زمان هجرت همراه با ابوبكر صديق به خانه اُم معبد ـ كه لقب عاتكه بنت خزاعي بود ـ رفتند. در آن‌جا بزي بسيار ضعيف و نازا و بدون شير وجود داشت. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به ام معبد فرمود:"اين بز شير ندارد؟" ام معبد پاسخ داد:"در وجود اين حيوان خوني نيست كه شيري داشته باشد." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر پشت حيوان و پستان‌هايش دست كشيد و دعا كرد. بعد گفت:"ظرف بياوريد و بدوشيد." دوشيدند. پس از اين‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و ابوبكر صديق نوشيدند اعضاي خانه نيز آن قدر نوشيدند تا سير شدند. بز قوت گرفت و به همان صورت متبرك باقي ماند.

دوم: داستان مشهور شاة ابن مسعود است. ابن مسعود پيش از مسلمان شدن براي مردم چوپاني مي‌كرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همراه با ابوبكر صديق به جايي رفت كه ابن مسعود با بزهايش در آن‌جا بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از ابن مسعود شير خواست. او نيز گفت:"بزها مال من نيست متعلق به فرد ديگري هستند." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌گويد يكي از بزها را كه شيرش خشك شده و نازاست براي من بياور. او نيز بزي را مي‌آورد كه دو سال كَل (بز نر) نديده بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر پستان حيوان دست كشيد و دعا كرد. بعد بز را مي‌دوشند و شير خالصي به دست مي‌آورند و مي‌نوشند. ابن مسعود پس از مشاهده اين معجزه ايمان آورد و مسلمان شد.

سوم: داستان مشهور بزهاي حليمه سعديه مُرضعه‌ي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يعني دايه‌اش است كه قبيله او تا حدودي با قحطي مواجه بود. حيوانات ضعيف و بي‌شير بودند و به اندازه كافي غذا نبود كه بخورند. وقتي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را به آن‌جا نزد دايه‌اش حليمه فرستادند به بركت او بزهاي حليمه سعديه هنگام غروب برخلاف بزهاي ديگران سير و با پستان‌هاي پر از شير مي‌آمدند. نمونه‌هاي زيادي از اين قبيل در كتاب‌هاي سيره وجود دارد، كه چند نمونه ذكر شده براي بيان اصل مطلب كافي‌ست.

نمونه نهم: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دست مباركش را به سر و صورت برخي افراد مي‌كشيد، و دعا مي‌كرد، امور خارق العاده‌يي ظاهر مي‌شد؛ چند نمونه مشهور از اين قبيل را بيان مي‌كنيم:

اول: پيامبر بر سر عُمَر ابن سعد دست كشيد و دعا كرد، عمر در سن هشتاد سالگي از دنيا رفت، با اين حال به بركت آن دعا موي سپيدي بر سر نداشت.

دوم: پيامبر دست خود را بر سر قيس ابن زيد گذاشت، مسّ نموده و دعا كرد، به بركت آن دعا وقتي زيد به سن صد سالگي رسيد همه موهاي سرش سپيد شده بود جز جاي دست رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه سياه سياه مانده بود.

سوم: عبدالرحمن ابن زيد ابن الخطاب قد كوتاهي داشت و زشت بود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با دست مبارك سر او را نوازش كرد و دعا نمود، به بركت آن دعا قامت او بلند و چهره‌اش زيبا شد.

چهارم: صورت عائذ ابن عَمْر در غزوه حُنين مجروح شد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خون چهره او را با دست خويش پاك كرد، محل تماس دست رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در چهره عائذ چنان نوراني شد كه محدثان گفته‌اند كَغُرَّةِ الْفَرَسِ شد؛ يعني مانند سفيدي پيشاني اسب كهر مي‌درخشيد.

پنجم: پيامبر بر چهره قَتَادة بن مِلحان دست كشيد و دعا كرد، سيماي قتاده چون آيينه درخشان شد.

ششم: اُمُّ المُؤمنين اُمُّ سَلَمَه دختري به نام زينب داشت كه دختر ناتني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بود. پيامبر زماني كه زينب خردسال بود آب وضويش را به منظور التفات بر صورت او ريخت. بر اثر تماس آب وضوي پيامبر، در چهره زينب حُسن و زيبايي فوق العاده‌يي حاصل شد به نحوي كه او را بديع الجمال خواندند.

نمونه‌هاي فراواني مانند آن‌چه بيان گرديد وجود دارد كه بيش‌ترشان را ائمه حديث نقل كرده‌اند. حتي اگر نمونه‌هاي مذكور را خبر واحد و ضعيف فرض كنيم باز هم مجموع آن‌ها حكم متواتر معنوي را خواهند داشت و يكي از معجزه‌هاي مطلق احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نشان خواهند داد، زيرا اگر واقعه‌يي به اشكال مختلف و جداگانه نقل شود اصل وقوع آن قطعي خواهد بود. هر يك از اشكال بيان شده نيز

اگر ضعيف باشد باز هم اصل واقعه را اثبات مي‌كند. مثلاً صداي مهيبي شنيده مي‌شود، برخي مي‌گويند فلان خانه فرو ريخت؛ ديگران مي‌گويند خانه ديگري ويران شد؛ و گروه ديگر از خانه‌يي ديگر نام مي‌برند و هكذا... هر روايت ممكن است خبر واحد، ضعيف و خلاف واقع هم باشد، اما اصل واقعه يعني خراب شدن يك خانه، درست و قطعي‌ست، و همه در آن اتفاق نظر دارند. اين در حالي‌ست كه شش نمونه‌يي كه بيان كرديم همه صحيح و برخي نيز در مرتبه شهرت هستند. به فرض اگر هر يك از اين‌ها را ضعيف بدانيم باز هم مجموع آن‌ها مانند خراب شدن خانه ـ در مثالي كه ذكر شد ـ به يقين يكي از معجزات مطلق احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نشان مي‌دهند.

بنابراين معجزات روشن و آشكار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در هر نوع به يقين وجود دارند. جزئيات يك معجزه كلي نيز صورت‌ها يا مثال‌هاي آن هستند؛ هم‌چنان كهدست، انگشت، آب دهان، نَفَس و سخن يعني دعاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مبدأ معجزات بسياري مي‌شود، ساير لطايف، حواس و اعضا و جوارح رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز مدار امور خارق العاده بي‌شماري مي‌گردد. كتاب‌هاي سيره و تاريخ اين امور را بيان داشته و نشان داده‌اند كه در سيرت و صورت و حواس او دلايل بي‌شماري بر نبوتش وجود دارد.

اشارت پانزدهم: هم‌چنان كه سنگ‌ها و درخت‌ها و ماه و خورشيد او را مي‌شناسند و با نشان دادن معجزه‌يي از معجزات او به نبوتش گواهي مي‌دهند، گروه حيوانات و مردگان و جن‌ها و ملائكه نيز اين ذات مبارك را مي‌شناسند و به پيامبري‌اش گواهي مي‌دهند و هر يك از اين گروه‌ها با نشان دادن برخي از معجزات او اعلام مي‌كنند كه او را مي‌شناسند و نبوتش را قبول دارند. اشارت پانزدهم داراي سه شعبه به شرح زير است:

شعبه اول: نوع حيوانات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي‌شناسند و معجزات او را اظهار مي‌دارند. اين شعبه نمونه‌هاي فراواني دارد. ما در اين‌جا به عنوان نمونه فقط بخشي از رويدادها را نقل مي‌كنيم كه مشهورند و در مرتبه تواتر معنوي از قطعيت برخوردار مي‌باشند يا رويدادهايي كه مقبول نظر محققين ائمه قرار گرفته و يا امت آن‌ها را قبول دارد.

رويداد نخست: رويدادي مشهور در مرتبه تواتر معنوي‌ست و حكايت آن از اين قرار است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با ابوبكر صديق براي اين‌‌كه از تعقيب كفار نجات يابند در غار حرا پناه گرفتند. در اين لحظه دو كبوتر آمدند و مانند دو نگهبان بر در غار مستقر شدند؛ عنكبوت نيز مانند حاجب و پرده‌دار به طرز خارق العاده‌يي با تاري ضخيم درِ غار را پوشاند. اُبَيّ بن خَلَف از رؤساي قريش ـ كه در غزوه بدر به دست رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كشته شد ـ به غار نگاهي كرد و در حالي كه دوستانش مي‌گفتند وارد غار شويم گفت چگونه وارد شويم؛ در اين‌جا تار عنكبوتي مي‌بينم كه به نظر مي‌رسد پيش از تولد (حضرت) محمد تنيده شده است. اين دو كبوتر هم در اين‌جا هستند اگر در غار كسي بود مگر امكان داشت كبوترها در اين‌جا بنشينند. به همين ترتيب امامِ جليل ابن وهب نقل مي‌كند كه گروهي كبوتر در فتح مكه بالاي سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سايه افكندند. هم‌چنين حضرت عايشه صديقه به نقل صحيح خبر مي‌دهد كه پرنده‌يي شبيه كبوتر كه "داجين" نـام دارد در خانه داشتيم.

هر گاه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در خانه بود پرنده هيچ تكاني نمي‌خورد و هم‌چنان با سكوت بر جاي خود مي‌نشست، اما وقتي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بيرون مي‌رفت جنب و جوش پرنده شروع مي‌شد، مي رفت و مي‌آمد، آرام و قرار نداشت. معلوم مي‌شود پرنده گوش به فرمان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام داشت و در حضورش با تمكين سكوت مي‌كرد.

رويداد دوم: رويدادي‌ست مربوط به گرگ كه به پنج شش طريق حكم تواتر معنوي گرفته است. اين ماجراي عجيب به طرق گوناگون از صحابه‌هاي مشهور نقل شده است. از جمله آن‌ها ابو سعيد خدري و سلمة بن الاكْوَع و ابن ابي وَهَب و ابوهُرَيْره و چوپاني كه خود موضوع رويداد بوده (اُهبان بن اوس)؛ اينان خبر مي‌دهند كه چوپان بزي را كه گرفتار گرگ شده بود از چنگش مي‌رهاند. گرگ مي‌گويد:"از خدا نترسيدي كه روزي مرا از چنگم در آوردي؟" چوپان مي‌گويد: "عجيب است مگر گرگ هم سخن مي‌گويد؟" گرگ مي‌گويد:"عجيب حال و روز توست كه آن سوي اين زمين شخصي هست كه شما را به بهشت دعوت مي‌كند، پيغمبر

است و شما او را نمي‌شناسيد!" با اين‌كه همه راويان در سخن گفتن گرگ متفق القول هستند ابوهريره كه راوي موثقي‌ست در خبر خود مي گويد: چوپان به گرگ گفت: "من مي‌خواهم (نزد پيامبر) بروم اما چه كسي از بزهاي من مراقبت كند؟" گرگ گفت :"من از آن‌ها مراقبت مي‌كنم." چوپان شباني گله را به گرگ مي‌سپارد و نزد پيامبر مي‌رود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي‌بيند ايمان مي‌آورد و بعد به سمت گله خود باز مي‌گردد. آن‌گاه گرگ را مي‌بيند كه شباني مي‌كند. هيچ خسارتي هم وارد نشده بود، لذا بزي را براي گرگ سر مي‌برد چرا كه نقش استاد را برايش داشت.

در روايتي گفته مي‌شود صفوان و ابوسفيان از رؤساي قريش گرگي را در تعقيب آهويي مي‌بينند. آهو وارد حرم شريف مي‌شود و گرگ باز مي‌گردد. آن‌ها شگفت زده مي‌شوند. گرگ به سخن در مي‌آيد و از رسالت احمدي خبر مي‌دهد. ابوسفيان به صفوان مي‌گويد:"از اين ماجرا به كسي چيزي نگوييم؛ مي‌ترسم مكه خالي شود و همه به آن‌‌ها بپيوندند." خلاصه اين‌كه حكايت گرگ قطعي‌ست و مانند متواتر معنوي اطمينان بخش مي‌باشد.

رويداد سوم: رويداد جمل است كه به پنج شش طريق از اصحاب مهم نقل شده است. كساني مانند ابوهريره، ثَعْلَبه بن مالك، جابر بن عبدالله، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن اَبِي اَوْفَي به طرق مختلف و اصحابي كه در رأس اين طرق قرار دارند متفقاً خبر مي‌دهند كه شتري نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد و طوري كه به‌ نظر مي‌رسيد با احترام سلام مي‌دهد سجده نموده سخن مي‌گويد. در چند روايت آمده است كه شتر در باغي غضبناك و وحشي مي‌شود؛ اجازه نمي‌دهد كسي به او نزديك شود و به همه حمله مي‌كرده است. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام وارد شد و شتر نزد او آمد با احترام سجده كرد و زانو زد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شتر را افسار زد. آن‌گاه شتر رو به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفت:"در امور بسيار سختي از من كار مي‌كشند حالا هم مي‌خواهند ذبحم كنند، به اين دليل غضب كردم." پيامبر به صاحب شتر گفت:"درست است؟" او نيز گفت:"بله درست است."

هم‌چنين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شتري به نام عضبا داشت كه بعد از وفات نبوي براثر تألم نه چيزي خورد نه چيزي نوشيد تا اين‌كه از دنيا رفت. نيز امامان مهمي چون ابو اسحاق اسفرايني خبر داده‌اند كه همان شتر درباره موضوع مهمي با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام صحبت كرد. به همين ترتيب و به نقل صحيح شتر جابر ابن عبدالله در سفري بسيار خسته شده بود و ديگر نمي‌توانست راه برود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سيخونك مختصري به شتر زد. شتر از التفات احمدي چنان خوشحال و چالاك شد كه ديگر نمي‌توانستند افسارش را نگه دارند به سرعت مي‌رفت و به او نمي‌رسيدند. حضرت جابر اين خبر را داده است.

رويداد چهارم: ائمه حديث و در رأس آن‌ها امام بخاري روايت مي‌كنند كه يك شب در مدينه خبر مهمي پخش شد مبني بر اين‌كه دشمن در بيرون شهر در حال حمله است. آن‌گاه سواران شجاع به راه افتادند و به آن سو رفتند. آن‌ها در راه فردي را مي‌بينند كه در حال آمدن است. ديدند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است. فرمود:"خبري نيست." سوار بر اسب ابو طلحه‌ي مشهور به مقتضاي شجاعت قدسي خود پيش از ديگران رفته و تحقيق كرده و بازگشته بود. به ابو طلحه مي‌فرمايد:

وَجَدْتُ فَرَسَكَ بَحْرًا

يعني اسبت را بدون اين‌كه اذيت كند بسيار چابك يافتم. اين در حالي‌ست كه اسب ابو طلحه را قطوف مي‌گفتند يعني اسبي كه راهوار نيست. بعد از آن شب هيچ اسبي نتوانست در راه رفتن با اسب ابو طلحه مقابله كند. نيز به نقل صحيح رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يك بار حين سفر در وقت نماز به اسب خود گفت:"بايست" اسب نيز ايستاد. اسب تا پايان نماز پيامبر هيچ حركتي نكرد.

رويداد پنجم: سفينه خادم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي رفتن نزد معاذ ابن جبل والي يمن از پيامبر دستور گرفت و رفت. در راه به شيري برخورد كرد. سفينه به شير گفت:"من خادم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هستم." شير صدايي مي‌كند و بدون اين‌كه به او آزاري برساند مي‌رود. در روايت ديگري گفته مي‌شود كه سفينه هنگام بازگشت راه را گم مي‌كند. به شيري بر مي‌خورد، شير علاوه بر اين‌كه به او آزاري نمي‌رساند راه را هم به او نشان مي‌دهد.

از حضرت عمر هم خبر مي‌دهند كه گفت: يك عرب باديه نشين نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد. سوسماري در دست داشت كه در عربي به آن "ضب" مي‌گويند. به پيامبر گفت:"اگر اين حيوان شهادت دهد كه تو پيامبر هستي من ايمان مي‌آورم؛ در غير اين صورت ايمان نخواهم آورد" رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از آن حيوان سؤال كرد. حيوان نيز با زباني فصيح بر رسالتش گواهي داد.

نيز اُمُّ المُؤمنين اُمُّ سَلَمَه خبر مي‌دهد كه آهويي با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سخن گفته و بر رسالتش گواهي داده است.

نمونه‌هاي مشابه فراواني وجود دارد. ما چند مورد از آن‌ها را كه شهرت قطعي يافته‌اند نقل كرديم، لذا به كساني كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نمي‌شناسند و از او پيروي نمي‌كنند مي‌گوييم:

اي انسان‌ها! عبرت بگيريد... گرگ و شير رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي‌شناسند و از او اطاعت مي‌كنند، شما بايد تلاش كنيد كم‌تر از گرگ و حيوانات ديگر نباشيد.

شعبه دوم: درباره اين است كه جنازه‌ها و جن‌ها و فرشتگان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي شناسند. در اين مورد هم رويدادهاي فراواني وجود دارد. چند نمونه را كه شهرت يافته‌اند و امامان موثق از آن‌ها خبر داده‌اند را بيان مي‌كنيم. ابتدا مواردي درباره جنازه‌ها را بيان مي‌كنيم. موارد مربوط به جن‌ها و فرشتگان متواترند، نمونه‌هايشان نه يك كه هزارند، اما نمونه‌هايي از سخن گفتن مُرده‌ها:

اول: حسن بصري كه بزرگ‌ترين رييس علماي ظاهر و باطن در زمان تابعين بود و شاگرد مهم و صادق امام علي‌ست خبر مي‌دهد كه مردي نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آمد در حالي كه مي‌گريست و آه و ناله مي‌كرد، گفت:"دختر كوچكي داشتم كه در دره نزديك به اين‌جا مُرد، همان‌جا رهايش كردم." رسـول اكـرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دلـش به حـال او به رحـم آمد، گفت:"بيا به آن‌جا برويم." رفتند. رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام دختر مُرده را صدا كرد، گفت:"يا فلانَه" دختر مُرده ناگهان پاسخ داد: لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْك رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"آيا علاقه داري دوباره نزد پدر و مادرت برگردي؟" دختر پاسخ داد:"نه، من بهتر از آن‌ها را يافته‌ام."

دوم: برخي از امامان مهم مانند امام بيهقي و امام ابن عَدِيّ از حضرت انس ابن مالك خبر مي‌دهند كه انس گفت: پيرزني يك پسر داشت. پسر ناگهان فوت كرد. زن صالحه بسيار متأثر شد، گفت:"پروردگارا! براي رضاي تو و براي بيعت با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و خدمت به او هجرت كردم و به اين‌جا آمدم. تنها فرزندم را كه مي‌تواند راحتي‌ام را تأمين كند به حرمت رسولت ببخش." انس مي‌گويد:"مردي كه مُرده بود برخاست و با ما غذا خورد."

بيت زير از قصيده بُرديّه‌ي امام بوصيري در اشاره به همين رويداد عجيب سروده شده است:

لَوْ نَاسَبَتْ قَدْرَهُ آيَاتُهُ عِظَمًا اَحْيَى اسْمُهُ حِينَ يُدْعَى دَارِسَ الرِّمَمِ

يعنياگر علائمش موافق شايستگي او عظمت و مقبوليتي را كه در مرتبه‌اش وجود دارد نشان مي‌دادند نه تنها مردگان تازه، كه با اسم او مي‌شد استخوان‌هاي پوسيده هم زنده شوند.

رويداد سوم: راوياني چون امام بيهقي از عبدالله ابن عبيدالله انصاري خبر مي‌دهند كه گفت زماني كه ثابت ابن شمّاس در نبرد يمامه به شهادت رسيد و او را دفن مي‌كرديم من آن‌جا بودم. هنگامي كه مي‌خواستيم او را داخل قبر بگذاريم صدايي از وي برخاست؛ گفت:

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَاَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ وَعُمَرُ الشَّهِيدُ وَعُثْمَانُ الْبَرُّ الرَّحِيمُ

جنازه را وارسي كرديم، ديديم مرده و بي‌جان است. حضرت عمر در آن زمان هنوز به خلافت نرسيده بود و ثابت شهادت او را خبر مي‌دهد.

رويداد چهارم: امام طبراني و ابو نُعَيْم در دلايل نبوت از نعمان ابن بشير خبر مي‌دهند كه زيد ابن خارجه در ميان بازار ناگهان بر زمين افتاد و وفات كرد. او را به خانه برديم. در فاصله بين نماز مغرب و عشاء كه زنان در اطرافش مويه مي‌كردند به سخن در آمد و گفت: اَنْصِتُوا اَنْصِتُوا ساكت باشيد. بعد با زباني فصيح كمي صحبت كرد و گفت:

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ

سپس ديديم بي‌جان افتاده و وفات كرده است.

به اين ترتيب اگر جنازه‌هاي بي‌جان رسالت او را تأييد كنند و زندگان از اين كار سرباز زنند بي‌شك بايد گفت اين زندگان جانيِ بي‌‌جان‌تر از بي‌جانان و مرده‌تر از مردگان هستند.

اما اين‌كه فرشتگان به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خدمت مي‌كرده‌اند و براي پيامبر ظاهر مي‌شده‌اند و جنيان به او ايمان آورده از وي اطاعت مي‌كرده‌اند متواتر است و در عين حال در بسياري از آيات قرآن به آن تصريح شده است. در غزوه بدر پنج هزار فرشته (به نص قرآن) در خط مقدم مانند اصحاب در خدمت پيامبر بوده و سرباز او شدند. اين فرشتگان حتي مانند اصحاب بدر در ميان ملائكه افتخار كسب كرده‌اند. اين مسأله داراي دو جهت است:

جهت اول: وجود طايفه جن و ملائكه مانند وجود طايفه حيوان و انسان قطعي‌ بوده و با ما مرتبط‌اند. اين مسأله در كلام "بيست و نهم" به روشني و وضوح نتيجه دو ضرب در دو ـ كه مي‌شود چهار ـ به طور قطعي اثبات شده است. لازمه آگاهي از اثبات وجود آنان مراجعه به كلام "بيست و نهم" است.

جهت دوم: از آثار معجزات رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يكي هم همين است كه امت پيامبر با توسل به شرافت او مي‌توانند جنيان و ملائكه را ببينند و با آن‌ها سخن بگويند. ائمه حديث و در رأس آن‌ها امام بخاري و امام مسلم متفق القول خبر مي‌دهند كه يك‌ بار ملك يعني حضرت جبرائيل به صورت انساني با لباس سپيد ظاهر شد. نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در ميان اصحابش نشسته بود رفت و سؤال كرد:

مَا اْلاِسْلاَمُ وَمَا اْلاِيمَانُ وَمَا اْلاِحْسَانُ

يعني بگو كه معناي ايمان و اسلام و احسان چيست؟ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز پاسخ داده است. اصحابي كه در آن‌جا حضور داشته‌اند هم درس مي‌گيرند و هم آن ذات را به خوبي مي‌بينند. او در هيبت مسافر ظاهر شد، اما نشانه‌يي از سفر نداشت. برخاست و ناگهان ناپديد شد. در آن لحظه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرمود:"جبرائيل براي اين‌كه به شما بياموزد چنين كرد."

نيز ائمه حديث به روايت صحيح و قطعي و به تواتر معنوي خبر مي‌دهند كه صحابه، حضرت جبرائيل را نزد رسـول اكـرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بارهـا به صـورت "دحيه كلبي" ـ كه صاحب حُسن و جمال بود ـ مي‌ديدند. از جمله قطعي و ثابت است كه

حضرت عمر، ابن عباس، اسامه بن زيد، حارث، عايشه صديقه و ام سلمه خبر داده‌اند كه ما حضرت جبرائيل را به صورت "دحيه كلبي" بارها نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ديده‌ايم. آيا ممكن است اين ذوات نديده باشند و بگويند كه ديده‌ايم؟

هم‌چنين سعد بن أبي وقاص از عشره مبشره و فاتح ايران به صورت قطعي خبر مي‌دهد:"در غزوه اُحد دو نفر را با لباس سپيد ديديم كه در دو طرف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چون نگهبان مراقبش بودند. معلوم شد كه هر دو فرشته‌اند. فهميديم كه حضرت جبرائيل و حضرت ميكائيل هستند." اگر چنين قهرمان اسلامي بگويد ديديم آيا ممكن است كه نديده باشد؟

نيز ابوسفيان بن حارث ابن عبدالمطلب (پسر عموي پيامبر) به نقل صحيح خبر مي‌دهد كه "در غزوه بدر سوارهايي را با لباس سپيد بين زمين و آسمان ديديم."

حضرت حمزه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درخواست كرد:"من مي‌خواهم جبرائيل را ببينم" پيامبر نيز در كعبه به او نشان داد. او نتوانست طاقت بياورد، بي‌هوش شد و بر زمين افتاد. شمار چنين رويدادهايي در ديدن ملائكه فراوان است. همه اين رويدادها نوعي از معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نشان مي‌دهند و بر اين نكته دلالت دارند كه فرشتگان نيز پروانه‌هايي هستند بر گرد مصباح نبوت او.

ديدن جنيان و گفتگو با آن‌ها نيز چيزي نيست كه مختص صحابه بوده باشد عوام امت هم با بسياري از آنان ديدار و گفتگو كرده‌اند. ليكن ائمه حديث در قطعي‌ترين و صحيح‌ترين خبر مرتبط با اين موضوع به ما مي‌گويند: ابن مسعود نقل مي‌كند:"در شب هدايت جنيان در بطن نخل منطقه‌يي بين مكه و طائف.م آنان را ديدم و احساس كردم به مردان بلند قامت قبيله سوداني زُطّ شباهت دارند؛ شبيه آنان بودند."

نيز واقعه حضرت خالد ابن وليد را بايد ذكر كرد كه مشهور است و مورد قبول و تخريج امامان حديث مي‌باشد. وقتي بتي را كه عُزّا نام داشت شكستند جني مؤنث به شكل يك زن سياه از داخل بت بيرون آمد. حضرت خالد با ضربه شمشير

آن زن جني را دو نيم كرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درباره اين واقعه فرموده است: "در درون بت عزا او را عبادت مي‌كردند؛ از اين پس امكان عبادت او وجود ندارد."

خبر مشهوري است كه حضرت عمر گفت: ما در كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بوديم كه جني سالمند به نام "هامه" كه عصا به دست داشت آمد و ايمان آورد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چند سوره از سوره‌هاي كوتاه قرآن را به او آموخت. او نيز آموخت و رفت. هر چند برخي از امامان حديث به صحت اين واقعه اعتراض كرده‌اند، اما امامان مهم بر صحت آن حكم كرده‌اند. به هر حال در اين زمينه نيازي به توضيح بيش‌تر نيست كه نمونه‌هاي آن فراوان مي‌باشند.

نيز مي‌گوييم:

هزاران نفر از اقطاب و اصفيا مانند شيخ گيلاني با نور رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و با تربيت و هدايت او با فرشتگان و جنيان ديدار كرده و سخن مي‌گويند. اين قبيل وقايع، متواتر و شمارشان بسيار فراوان است. آري، تماس و تكلم امت محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با فرشتگان و جنيان نيز اثري از تربيت و ارشاد اعجاز آميز رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است.

شعبه سوم: حفظ و عصمت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام معجزه‌يي روشن و آشكار است. حقيقت درخشان آيه كريمه

وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ

(مائده:‌٦٧)

نشانگر معجزات بي‌شماري‌ست. آري، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با بعثت خويش نه فقط در برابر يك طايفه و يك قوم و گروهي از سياستمداران يا در برابر يك دين، كه در مقابل همه پادشاهان و همه دين‌ها به تنهايي قد علم كرد. اين در حالي بود كه عموي او بزرگ‌ترين دشمنش بود و قوم و قبيله‌اش نيز با وي خصومت داشتند. پيامبر در طول بيست و سه سال نه نگهباني داشت نه محافظي و ساده و بي‌آلايش زندگي مي‌كرد و بارها به ايشان سوء قصد شد. با اين حال با كمال سعادت در بستري راحت وفات يافت و به ملاء اعلا عروج نمود. آيه

وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ

چون خورشيدي درخشان نشان مي‌دهد كه در حفظ و مراقبت او در مدت مذكور چه حقيقت محكم و چه نقطه استناد متيني بيان مي‌گردد. ما در اين ارتباط فقط به چند مورد قطعي به عنوان نمونه به شرح زير اشاره خواهيم كرد:

رويداد نخست: اهل حديث و سيره متفقاً خبر مي‌دهند كه قبيله قريش براي به قتل رساندن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم پيمان شدند. حتي با تدبير شيطاني كه به لباس انسان در آمده بود براي اين‌كه در قبيله قريش فتنه‌يي ايجاد نشود دويست نفر از قبايل مختلف را گرد هم آوردند و زير نظر ابو جهل و ابو لهب به خانه مبارك رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هجوم بردند. حضرت علي در كنار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بود. به او گفت:"تو امشب در بستر من بخواب." رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام منتظر ماند تا قريشيان آمدند و خانه را محاصره كردند. در آن لحظه بيرون آمد و مشتي خاك به سوي‌شان پرتاب كرد. هيچ كس او را نديد، لذا از ميان‌شان عبور كرد و رفت. در غار حرا نيز دو كبوتر و يك عنكبوت در برابر قريشيان براي او نگهباني دادند و از او محافظت كردند.

رويداد دوم: از وقايع قطعي‌ست؛ زماني كه از غار بيرون آمده به سوي مدينه به راه افتادند رؤساي قريش در برابر مالي هنگفت مرد جسوري به نام سراقه را دنبال‌شان گسيل كردند تا آن‌ها را تعقيب كرده و از بين ببرد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و ابوبكر صديق وقتي از غار بيرون آمدند و راه افتادند، ديدند سراقه مي‌آيد. ابوبكر صديق به اضطراب افتاد. اما رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چنان كه در غار گفته بود دوباره گفت: لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا (توبه:‌٤٠) بعد نگاهي به سراقه كرد و در همان لحظه پاي اسب سراقه بر زمين ميخكوب شد. باز وقتي رها شد دوباره به تعقيب‌شان پرداخت. از جايي كه پاي اسب بر زمين ميخكوب شده بود باز چيزي مانند دود بلند شده بود. در آن‌جا بود كه دانستنه او مي‌تواند با پيامبر كاري داشته باشد و نه كسي ديگر. گفت:"الامان" و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به او امان داد، ليكن گفت:"برو كاري كن تا كسي نيايد."

به مناسبت اين واقعه اين مطلب را هم بيان مي‌كنيم كه به صورت صحيح روايت مي‌شود: چوپاني بعد از ديدن آن‌ها براي آن‌كه به قريش خبر دهد به مكه مي‌رود. وقتي به مكه مي‌رسد دليل آمدنش را فراموش مي‌كند. هر قدر سعي و تلاش مي‌كند دليل آمدنش را به ياد نمي‌آورد. ناچار باز مي‌گردد. سرانجام در مي‌يابد كاري كرده‌اند كه فراموش كند.

رويداد سوم: ائمه حديث به طرق مختلف از غزوه‌هاي غَطَفان و انمار خبر مي‌دهند كه يكي از رؤساي جسور قبيله به نام غَوْرَثْ بي آن‌كه كسي متوجه بشود تا بالاي سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌آيد و در حالي كه شمشيرِ از نيام كشيده‌اش را به دست گرفته بود به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌گويد: "چه كسي تو را از چنگ من نجات خواهد داد؟" پيامبر مي‌گويد:"الله" و دعا مي‌كند:

اَللّهُمَّ اكْفِنِيهِ بِمَا شِئْتَ

ناگهان ضربه‌يي از غيب بر پشت غورث وارد مي‌شود. شمشير از دستش مي‌افتد و خود نقش بر زمين مي‌شود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شمشير را بر مي‌دارد و مي‌گويد:"اينك چه كسي تو را نجات خواهد داد؟" سپس او را مي‌بخشد. مرد نزد قبيله خود مي‌رود. همه از ديدن او كه شجاع و جسور بود شگفت زده مي‌شوند، مي‌پرسند:"بر سر تو چه آمد كه نتوانستي كاري كني؟" او نيز تعريف مي‌كند كهواقعه از چه قرار بوده است و مي‌گويد من الان از پيش بهترين انسان مي‌آيم.

همانند همين واقعه در غزوه بدر اتفاق مي‌افتد. يكي از منافقان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بدون آن‌كه كسي ببيند غافلگير مي‌كند و شمشيرش را بلند مي‌كند تا از پشت بر او ضربه بزند. در اين لحظه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر مي‌گردد و به او نگاه مي‌كند. فرد منافق بر خود مي‌لرزد و شمشير از دستش بر زمين مي‌افتد.

رويداد چهارم: علماي تفسير و امامان اهل حديث با شهرتي قريب به تواتر در شأن نزول آيات زير:

إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلًا فَهِيَ إِلَى الأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ ٭ وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ

(يس: ٨ ـ ٩)

روايت مي‌كنند كه ابوجهل قسم خورد "اگر محمد را در سجده ببينم او را با اين سنگ خواهم كشت." سنگ بزرگي را بر مي‌دارد و به راه مي‌افتد. پيامبر را در سجده مي‌بيند و دستانش را بلند مي‌كند تا سنگ را به سوي او پرتاب كند، اما دستانش در هوا خشك مي‌شود. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بعد از اتمام نماز بر مي‌خيزد و دستان ابوجهل نيز به حركت در مي‌آيد. اين كار يا با مساعدت پيامبر انجام مي‌گيرد يا چون ديگر نيازي نبوده، به حال اول در مي‌آيد.

هم‌چنين به طريقي روايت مي‌شود وليد ابن مغيره از قبيله ابو جهل نيز سنگ بزرگي را براي پرتاب كردن به سوي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر مي‌دارد. به سوي پيامبر مي‌رود تا در زمان سجده سنگ را بر سر پيامبر بزند، اما چشمان او در همان لحظه نابينا مي‌شود. در مسجد الحرام رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نمي‌بيند و باز مي‌گردد. فرستندگانش را هم نمي‌ديد و فقط صداي‌شان را مي‌شنيد. تا اين‌كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نمازش را به پايان برد. حالا ديگر چون نيازي نبود چشمان او باز شد.

به نقل صحيح از ابوبكر صديق خبر مي‌دهند كه بعد از نازل شدن سوره‌ي تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ زن ابولهب ـ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ ـ كه اُمُّ جميل ناميده مي‌شد سنگي برداشت و روانه مسجد الحرام شد. ابوبكر و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آن‌جا نشسته بودند. زن، ابوبكر صديق را مي‌بيند و مي‌پرسد:"يا ابابكر! رفيقت كجاست؟ شنيده‌ام كه مرا هجو كرده است. اگر او را ببينم اين سنگ را بر دهانش خواهم كوفت" با اين‌كه حضرت پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كنار ابوبكر بود اما او پيامبر را نديد.البته ترديدي نيست اگر هيزم كشي جهنمي نزد سلطان لولاكي برود كه در پناه خداوند است قطعاً او را نخواهد ديد. مگر خلاف اين حقيقت ممكن است؟!

رويداد پنجم: به روايت صحيح خبر مي‌دهند كه عامر بن طُفَيْل و اَرْبَد بن قَيْس هم پيمان مي‌شوند و نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌روند. عامر مي‌گويد من او را سرگرم مي‌كنم و تو به او حمله كن. عامر مي‌بيند دوستش اربد كاري نمي‌كند. در بازگشت از او مي‌پرسد چرا حمله نكردي؟ اربد مي‌گويد:"چگونه مي‌توانستم حمله كنم در حالي كه هر بار خواستم اين كار را بكنم تو را مي‌ديدم كه از ميان‌مان مي‌گذري، چه‌طور مي‌توانستم به تو حمله كنم؟"

رويداد ششم: به نقل صحيح خبر داده مي‌شود شيبه بن عثمان الحَجَبي كه حضرت حمزه، عمو و پدرش را كشته بود در غزوه احد يا حنين براي گرفتن انتقام، مخفيانه آن‌قدر پيش رفت كه شمشير از نيام كشيده‌اش را در پشت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بالا برد. ناگهان شمشير از دستش بر زمين افتاد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به او نگاه كرد و دستش را بر سينه او نهاد. شيبه مي‌گويد:"در آن لحظه هيچ كس در دنيا نمي‌توانست در نظرم محبوب‌تر از او باشد." لذا ايمان مي‌آورد. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام

فرمود:"برو و بجنگ" شيبه مي‌گويد:"من رفتم و جلوتر از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به نبرد پرداختم.اگر در آن لحظه پدرم هم جلو مي‌آمد او را مي‌كشتم."

نيز در روز فتح مكه كسي به نام فضاله نزد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رفت تا او را به قتل برساند. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به او نگاه متبسمي كرد و گفت:"با نفست چه سخن گفتي؟" و بعد براي فضاله طلب مغفرت كرد. فضاله ايمان آورد، هم او مي‌گويد:"در آن لحظه در دنيا كسي نمي‌توانست براي من محبوب‌تر از او باشد."

رويداد هفتم: به نقل صحيح، لحظه‌يي كه يهوديان مي‌خواستند به نيت سوء قصد سنگ بزرگي را از بالا بر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در جايي نشسته بود بياندازند، پيامبر به واسطه مراقبت الهي از آن‌جا برخاست و آن سوء قصد هم ناكام ماند.

رويدادهاي فراواني چون نمونه‌هاي ذكر شده وجود دارد. مخصوصاً امام بخاري و امام مسلم و ائمه حديث از حضرت عايشه نقل مي‌كنند كه گفت: پس از نزول آيه‌ي

وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ

رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به افرادي كه گه‌گاه از او محافظت مي‌كردند فرمود:

يَا اَيُّهَا النَّاسُ انْصَرِفُوا فَقَدْ عَصَمَنِى رَبِّى عَزَّوَجَلَّ

يعنينيازي به محافظت از من نيست پروردگارم از من مراقبت مي‌كند.

رساله حاضر از ابتدا تا اين‌جا نشان مي‌دهد كههمه انواع و عوالم كائنات، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مي‌شناسند و با او مرتبطند. معجزات او در هر نوعِ كائنات ديده مي‌شود. در واقع ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اعتبار خالق كائنات و پروردگار همه مخلوقات، مأمور و رسول حضرت حق است. آري، هر اداره، بازرس و مأمور مهم پادشاه را مي‌شناسد و مأمور پادشاه به هر اداره‌يي كه مراجعه كند با او مرتبط و مناسبت‌دار خواهد بود، چرا كه به نام پادشاهِ همه مردم، داراي مأموريت است؛ اگر فقط بازرس عدليه باشد به عدليه و دادگستري مي‌پردازد و دواير ديگر او را آن چنان نخواهند شناخت. اگر بازرس نظامي باشد اداره امور كشوري او را نخواهد شناخت؛ به همين ترتيب دانسته مي‌شود در سراسر دواير سلطنت الهي هر طايفه‌يي، از فرشته گرفته تا مگس و عنكبوت همه او را مي‌شناسند و مي‌دانند يا شناسانده مي‌شود. پس او خاتم الانبيا و رسول رب العالمين است و رسالتش مافوق عموم انبيا شامل هر چيزي مي‌شود.

اشارت شانزدهم: امور خارق العاده‌يي كه پيش از بعثت پديد آمده‌ و با نبوت مرتبطند "ارهاصات" ناميده شده و دلايل نبوت هستند و شامل سه قسم به شرح زير مي‌شوند:

قسم اول: خبر دادن تورات و انجيل و زبور و صُحف انبيا از نبوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به نص قرآن است.

آري، اين كتاب‌ها مادام كه آسماني‌اند و صاحبان‌شان پيامبرند بحث‌شان از كسي كه دين آن‌ها را نسخ نموده، شكل كائنات را دگرگون كرده و نيمي از زمين را با نوري كه آورد روشن نموده است، قطعي و ضروري‌ست. آري، كتاب‌هاي مذكور كه از حوادث كوچك خبر داده‌اند مگر ممكن است از رويداد محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه بزرگ‌ترين رويداد نوع بشر مي‌باشد خبر ندهند؟ بديهي‌ست كه قطعاً خبر داده‌اند؛ حال يا تكذيب كرده‌اند تا دين‌شان از تخريب و كتاب‌هايشان از نسخ در امان بماند يا اين‌كه تصديق كرده‌اند تا به واسطه آن شخصِ اهل حقيقت، دين‌شان از خرافات و تحريف نجات يابد. دوست و دشمن متفق‌اند كه در هيچ كدام از اين كتاب‌‌ها اشاره و علامتي مبني بر تكذيب پيغمبر اسلام وجود ندارد. پس ناچار مي‌گوييم علائم تصديق بايد در اين كتاب‌ها وجود داشته باشد. مادام كه كتاب‌هاي مزبور به صورت مطلق پيامبر بعدي را تصديق كرده، و در اين مورد علتي قطعي و سببي بنيادين وجود دارد كه وجود اين تصديق را اقتضا مي‌كند، ما نيز با سه حجت قاطع به اثبات موضوع مي‌پردازيم تا بر وجود آن تصديق دلالت نمايد:

نخستين حجت: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به زبان قرآن به آن‌ها مي‌گويد:"تصديق من و اوصاف من در كتاب‌هاي شما موجود است. كتاب‌هاي شما آن‌چه را من مي‌گويم تصديق مي‌كنند." و با آياتي چون

قُلْ فَأْتُواْ بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ

(آل عمران: ٩٣)

فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ

(آل عمران: ٦١)

آن‌ها را به مقابله و مبارزه مي‌خواند. با اين‌كه همواره به آن‌ها مي‌گفت :"تورات‌تان را بياوريد و آن را بخوانيد؛ بياييد ما همراه خانواده خويش دست به سوي درگاه

حضرت حق مي‌گشاييم و عليه دروغگويان با لعنت و نفرين دعا مي‌كنيم." اما هيچ روحاني يهودي يا كشيش مسيحي حتي نتوانستند يك خطاي او را نشان دهند. اگر مي‌توانستند و نشان مي‌دادند، كافران معاند و حسود و يهوديان منافق و همه عالم كفر ـ كه تعدادشان هم زياد بود ـ در هر سو اعلام مي‌كردند. پيامبر به آن‌ها گفت: "يا خطايم را بيابيد يا اين‌كه آن قدر با شما جهاد مي‌كنم تا از بين برويد." آن‌ها نيز به جنگ و بيچارگي و مهاجرت تن دادند و اين بدان معناست كه خطايي از او نتوانستند بيابند. اگر فقط يك خطا مي‌يافتند نجات پيدا مي‌كردند.

حجت دوم: عبارات تورات و انجيل و زبور هم‌چون عبارات قرآن داراي معجزه نيست؛ نيز اين كتاب‌ها را همواره از روي ترجمه‌ها دوباره ترجمه كرده و كلمات غريب فراواني بدان‌ها آميخته‌اند. سخن مفسران و تأويل‌هاي اشتباه آن‌ها هم با آيات التباس گرديد؛ علاوه بر اين تحريفاتِ برخي نادانان و مغرضان هم به موضوع اضافه شد. به اين ترتيب تحريف و دگرگوني در كتاب‌هاي فوق فزوني گرفت. حتي علامه مشهور شيخ رحمة الله هندي هزاران تحريف موجود در اين كتاب‌ها را به كشيش‌ها و علماي يهود و نصارا اثبات نموده و آن‌ها را به سكوت وا داشته است. به‌ رغم همه اين تحريف‌ها باز هم در همين زمان حسين جسريِ مشهور رحمة‌الله‌عليه از همين كتاب‌ها صد و چهارده دليل بر نبوت احمدي استخراج كرده و در كتاب "رساله حميديه" نگاشته است. مرحوم اسماعيل حقيِ مناسترلي اين كتاب را به تركي ترجمه كرده است. علاقمندان مي‌توانند به آن مراجعه كرده و دلايل ذكر شده را مطالعه نمايند.

هم‌چنين بسياري از علماي يهودي و مسيحي اقرار و اعتراف كرده‌اند كه"اوصاف محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در كتاب‌هاي ما آمده است." آري، در ميان غير مسلمانان "هِرقل" از پادشاهان مشهور روم اعتراف كرده است كه"بله عيسي (ع) از محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده است."

نيز مَلِك روم و حاكم مصر به نام مُقَوْقِس و ابن صوريا از علماي مشهور يهود و عالمان و بزرگان مشهوري مانند ابن اخطب و برادرش كعب ابن اسد و زبير بن

باطيا با اين‌كه بر دين خود ماندند، اما اقرار كردند:"اوصاف او در كتاب‌هاي ما موجود است و از او بحث مي‌شود."

هم‌چنين عده‌يي از علماي مشهور يهود و كشيشان معروف مسيحي بعد از مشاهده اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در كتاب‌هاي سابق دست از عناد برداشته، ايمان آوردند و توصيفات پيامبر را در تورات و انجيل نشان دادند و ساير علماي مسيحي و يهودي را به سكوت وا داشتند. از جمله‌ي اينان عبدالله ابن سلام مشهور و وهب ابن مُنَبِّه و ابي ياسير و شامول و اُسيد و ثعلبه دو پسر سعيه را مي‌توان نام برد. البته، شامول در زمان پادشاهي تُبَّع در يمن مي‌زيست و همان‌گونه كه تُبَّع غياباً و قبل از بعثت ايمان آورده بود، ايمان آورد. يكي از عارفان بالله به نام ابن هَيْبَان پيش از بعثت ميهمان قبيله "بني نضير" شد و به آن‌ها خبر داد

قَرِيبٌ ظُهُورُ نَبِىٍّ هذَا دَارُ هِجْرَتِهِ

و بعد در همان‌جا وفات يافت.

بعدها كه همين قبيله با رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به رويارويي و جنگ پرداخت اُسيد و ثعلبه به ميدان آمدند و بر قبيله مذكور فرياد بر آوردند:

وَاللّهِ هُوَ الَّذِى عَهَدَ اِلَيْكُمْ فِيهِ ابْنُ هَيْبَان

يعنيشخصي كه ابن هيبان خبرش را داده بود همين است با او نجنگيد. اما مردم قبيله به سخن آنان گوش ندادند و جنگيدند و نتيجه‌اش را ديدند.

نيز اشخاص متعددي چون ابن بنيامين و مُخَيْرِق و كعب الاحبار از علماي يهود با اطلاع از اوصاف پيامبر (اسلام) در كتاب‌هايشان ايمان آوردند و ديگران را هم در اين بحث شكست دادند.

از علماي نصراني نيز بحيرا، راهب مشهور كه درباره‌اش صحبت كرديم. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زماني كه با عمويش به سمت شام مي‌رفت دوازده ساله بود. بحيراي راهب به خاطر پيامبر قريشيان را دعوت كرد. سپس مشاهده كرد تكه ابري در آسمان، بالاي سر قافله در محل اتراق كاروان سايه كرده است. دانست كسي كه در جستجويش است در آن‌جاست. فردي را بدان سو فرستاد تا او را هم بياورد. بحيرا به ابوطالب گفت:"تو باز گرد و به مكه برو! يهوديان حسودند، اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در تورات آمده است؛ آن‌ها خيانت خواهند كرد."

هم‌چنين نَسطُورُ الحَبَشَه و نجاشي رييس حبشيان به دليل آن‌كه اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در كتاب‌هايشان ديده بودند هر دو با هم ايمان آوردند.

نيز عالم مشهور نصراني به نام ضَغَاطِر با ديدن اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در انجيل، ايمان آورد و اين مطلب را در ميان روميان اعلام كرد. او را به شهادت رساندند؛ و حارث بن ابي شُمَرِ الغَسَاني از رؤساي نصرانيان و هم‌چنين بزرگان ديني و ملوك شام يعني شخصيت‌هاي مشهوري مانند صاحب اِليا و هرقل و ابن ناطور و جاروت اوصاف پيامبر را در كتاب‌هايشان ديده و ايمان آورده‌اند، فقط هرقل ايمان خود را به جهت سلطنت دنيا ظاهر نكرد.

سلمان فارسي هم مانند اينان در ابتدا نصراني بود. بعد از مشاهده اوصاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در جستجوي او بر آمد.

عالم مشهوري به نام تميم هم‌چنين نجاشي مشهور رييس حبشه نيز نصرانيان حبشه و كشيشان نجران متفق القول خبر مي‌دهند كه"ما اوصاف نبوي را در كتاب‌هاي خود ديديم و به همين دليل ايمان آورديم."

حجت سوم: چند نمونه از آيات تورات و انجيل و زبور را درباره‌ي پيامبرمان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به شرح زير بيان مي‌كنيم:

نمونه اول: در زبور چنين آيه‌يي وجود دارد:

اَللّهُمَّ ابْعَثْ لَنَا مُقِيمَ السُّنَّةِ بَعْدَ الْفَتْرَة

ومقيم السّنه نيز از نام‌هاي احمدي‌ست.

آيه انجيل:

قَالَ الْمَسِيحُ اِنِّى ذَاهِبٌ اِلَى اَبِى وَ اَبِيكُمْ لِيَبْعَثَ لَكُمُ الْفَارَقْلِيطَا

(يعنيمن مي‌روم تا فارلقليط به سوي شما آيد، يعني احمد آيد.)

آيه ديگري از انجيل:

اِنِّى اَطْلُبُ مِنْ رَبِّى فَارَقْلِيطًا يَكُونُ مَعَكُمْ اِلَى اْلاَبَدِ

يعنيمن از پروردگارم پيامبري را مي‌خواهم كه حق را از باطل جدا كند و تا ابد همراه شما باشد. فارقليط به معناي

اَلْفَارِقُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ

نام پيامبر (اسلام) در آن كتاب‌هاست.

آيه تورات:

اِنَّ اللّهَ قَالَ ِلاِبْرَاهِيمَ اِنَّ هَاجَرَ تَلِدُ وَيَكُونُ مِنْ وَلَدِهَا مَنْ يَدُهُ فَوْقَ الْجَمِيعِ وَيَدُ الْجَمِيعِ مَبْسُوطَةٌ اِلَيْهِ بِالْخُشُوعِ

يعنيهاجر مادر حضرت اسماعيل صاحب

فرزند خواهد شد و از فرزند او نيز فرزندي به دنيا مي‌آيد كه دستش فوق همه خواهد بود و دست عموم با خشوع و اطاعت به سوي او گشوده مي‌شود.

آيه ديگري از تورات:

وَقَالَ يَا مُوسَى اِنِّى مُقِيمٌ لَهُمْ نَبِيًّا مِنْ بَنِى اِخْوَتِهِمْ مِثْلَكَ وَاُجْرِى قَوْلِى فِى فَمِهِ وَالرَّجُلُ الَّذِى لاَيَقْبَلُ قَوْلَ النَّبِىِّ الَّذِى يَتَكَلَّمُ بِاِسْمِى فَاَنَا اَنْتَقِمُ مِنْهُ

يعني از بني اسماعيل كه برادران بني اسرائيل هستند كسي مانند تو را خواهم فرستاد. من سخن خود در دهان او خواهم نهاد و او با وحي من سخن خواهد گفت، و كسي كه او را قبول نكند عذاب خواهم داد.

آيه ديگر از تورات:

قَالَ مُوسَى رَبِّ اِنِّى اَجِدُ فِى التَّوْرَيةِ اُمَّةً هُمْ خَيْرُ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ يَاْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُؤْمِنُونَ بِاللّهِ فَاجْعَلْهُمْ اُمَّتِى قَالَ تِلْكَ اُمَّةُ مُحَمَّدٍ

يادآوري: نام محمد در اين كتاب‌ها به صورت اسامي سرياني چون"مُشَفَّحْ" "اَلْمُنْحَمَنَّا" و"حِمْياطا" و به معناي محمد با اسم‌هاي عبراني آمده است؛ وگرنه نام محمد به ندرت و به صراحت آورده شده بود كه يهوديان حسود آن مقدار را هم تحريف كرده‌اند.

آيه زبور:

يَا دَاوُدُ يَاْتِى بَعْدَكَ نَبِىٌّ يُسَمَّى اَحْمَدَ وَمُحَمَّدًا صَادِقًا سَيِّدًا اُمَّتُهُ مَرْحُومَةٌ

عبدالله ابن عمر ابن العاص از عبادله سبعه كه در كتاب‌هاي سابق تحقيقات بسيار نموده بود و عبدالله ابن سلام كه در بين علماي يهود، پيش از همه اسلام آورد و كعب الاحبار از علماي مشهور بني اسرائيل، در زماني كه تورات هنوز دست‌خوش تحريفات زيادي نشده بود آيه‌يي را كه ذكر خواهيم كرد بر حقانيت پيامبر اسلام دليل آورده‌اند. در بخشي از آيه بعد از خطاب به حضرت موسي خطاب به پيامبري كه خواهد آمد مي‌گويد:

يَا اَيُّهَا النَّبِىُّ اِنَّا اَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا وَحِرْزًا ِلْلاُمِّيِّينَ اَنْتَ عَبْدِى سَمَّيْتُكَ الْمُتَوَكِّلَ لَيْسَ بِفَظٍّ وَلاَ غَلِيظٍ وَلاَ صَخَّابٍ فِى اْلاَسْوَاقِ وَلاَ يَدْفَعُ بِالسَّيِّئَةِ السَّيِّئَةَ بَلْ يَعْفُو وَيَغْفِرُ وَلَنْ يَقْبِضَهُ اللّهُ حَتَّى يُقِيمَ بِهِ الْمِلَّةَ الْعَوْجَاءَ بِاَنْ يَقُولُوا لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ

آيه‌يي ديگر از تورات:

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ مَوْلِدُهُ بِمَكَّةَ وَهِجْرَتُهُ بِطَيْبَةَ وَمُلْكُهُ بِالشَّامِ وَاُمَّتُهُ الْحَمَّادُونَ

در اين آيه لفظ "محمد" در اسمي سرياني به معناي محمد آمده است.

يك آيه ديگر از تورات: اَنْتَ عَبْدِى وَرَسُولِى سَمَّيْتُكَ الْمُتَوَكِّلَ در اين آيه پيغمبري را مورد خطاب قرار مي‌دهد كه بعد از حضرت موسي و از بني اسماعيل ـ كه برادران بني اسحاق بودند ـ خواهد آمد.

آيه ديگر از تورات:

عَبْدِىَ الْمُخْتَارُ لَيْسَ بِفَظٍّ وَلاَ‌غَلِيظٍ

معنايمختار "مصطفي" است كه نام پيامبر اسلام مي‌باشد.

در انجيل در تعريف پيامبري كه بعد از عيسي مي‌آيد و در چند آيه با نام"رييس عالم" مژده داده شده گفته مي‌شود:

مَعَهُ قَضِيبٌ مِنْ حَدِيدٍ يُقَاتِلُ بِهِ وَاُمَّتُهُ كَذلِكَ

اين آيه نشان مي‌دهد كه "پيامبري خواهد آمد كه صاحب السيف است و مأمور به جهاد مي‌باشد." قضيبِ حديد يعني شمشير. اين را كه امت او نيز مانند خودش صاحب السيف‌اند و مأمور به جهاد مي‌باشند بخش پاياني سوره فتح نشان مي‌دهد:

وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ

(فتح: ٢٩)

اين آيه، به آيه مذكور انجيل و آيات ديگر اشاره دارد و همراه با انجيل اعلام مي كند كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام صاحب السيف است و مأمور به جهاد مي‌باشد.

آيه‌يي از باب سي و سوم كتاب پنجم تورات:" حق تعالي از طور سينا اقبال نمود و از ساعير بر ما طلوع كرد و در كوه ‌هاي فاران ظاهر شد."

در اين آيه با "اقبال حق در طور سينا" به نبوت موسوي و با "طلوع حق در ساعير" كه شامل كوه‌هاي شام است به نبوت عيسوي اشاره دارد. به همين ترتيب با "ظهور حق در كوه‌هاي فاران" كه همه بالاتفاق معتقدند منظور از آن كوه‌هاي حجاز مي‌باشد بي‌شك رسالت احمدي را خبر مي‌دهد. نيز در تأييد بخش پاياني سوره فتح كه مي‌فرمايد:

ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ

(فتح: ٢٩)

اصحاب پيامبري را كه در كوه‌هاي فاران ظهور مي‌كند با تعبير "قدسيان" توصيف مي‌نمايد و

مي‌گويد:"پرچم قدسيان همراه او و در سمت راستش است." يعني ياران او اولياي قدسي و صالح‌اند.

در باب چهل و دوم كتاب اشعياي نبي اين آيه آمده است:

"حق سبحانه در آخر الزمان بنده‌ي برگزيده و منتخب خود را مبعوث كرده روح الامين حضرت جبرئيل را نزد او مي‌فرستد و دين الهي را به وي تعليم مي‌دهد. او نيز به واسطه تعليم روح الامين حقايق را به مردم خواهد آموخت و در ميان مردم به حق حكم خواهد كرد. او نور است و خلق را از ظلمات بيرون مي‌آورد؛ آن‌چه را پروردگار قبل از وقوع به من آموخت من نيز به شما اعلام مي‌كنم."

آيه فوق در كمال صراحت اوصاف محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ‌پيامبر آخر الزمان را بيان مي‌دارد.

اين آيه در بـاب چهـارم كتاب ميخـائيل نبي مسمّا به ميشـائل آمـده است: "در آخـر الزمان امتي كه مورد رحمت خداوند است قائم مي‌گردد؛ آن‌ها در آن‌جا كوه مبارك را براي عبادت اختيار مي‌كنند. شمار كثيري از اقليم‌هاي مختلف در آن‌جا گرد هم مي‌آيند و پروردگار يكتا را عبادت مي‌كنند؛ و براي او شريكي قائل نمي‌شوند."

اين آيه، مبارك‌ترين كوه دنيا يعني كوه عرفات را به صورت آشكاري توصيف مي‌كند و تكبير و عبادات حاجياني كه از هر جاي دنيا به آن‌جا مي‌روند و امت محمدي كه مشهورند به برخورداري از رحمت الهي را معرفي مي‌كند.

در باب هفتاد و دوم زبور اين آيه آمده است: "دريا تا دريا را مالك شده و از نهرها تا ابتدا و انتهاي زمين را مالك مي‌شود... ملوك يمن و الجزاير برايش هديه مي‌آورند... پادشاهان در برابرش سر تعظيم فرود آورده و سجده مي‌كنند... هميشه بر او سلام و با بركت دعايش مي‌كنند... انوار او از مدينه ساطع مي‌شود... ذكرش تا ابد الآباد ادامه مي‌يابد... نام او پيش از وجود شمس موجود بوده است... و با توقف خورشيد انتشار مي‌يابد..."

آيه فوق كاملاً آشكارا فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را توصيف مي‌كند. شـگفتا بعد از داود (ع) جز محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كدام پيامبر آمد كه دينش را از شرق تا غرب انتشار داده باشد و از ملوك جزيه گرفته و پادشاهان را تحت امر خود در آورد طوري كه گويي سجده‌اش مي‌كنند و سلام و دعاي روزانه يك پنجم مردم دنيا را كسب نموده

باشد و انوارش از مدينه ساطع شده باشد؟ چه كسي مي‌تواند كسي جز محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نشان دهد؟

در ترجمه تركي انجيل يوحنا در آيه سي‌ام باب چهاردهم آمده است: "ديگر با شما زياد گفتگو نخواهم كرد، زيرا رئيس اين عالم مي‌آيد، و اثري از او اصلاً در من نيست" منظور از "رئيس عالم"، "فخر عالم" است. فخر عالم نيز مشهورترين عنوان براي محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌باشد.

آيه هفتم باب شانزدهم از انجيل يوحنا: "من اما حق را براي شما بيان مي‌كنم. رفتن من براي شما مفيد است، زيرا تا زماني كه من نروم تسلي دهنده به سوي شما نمي‌آيد." توجه كنيد رئيس عالم و تسلي‌دهنده‌ي واقعي انسان‌ها جز محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چه كسي است؟آري، فخر عالم اوست و هم اوست كه انسان‌هاي فاني را از نابودي هميشگي رهانيده، تسلي مي‌دهد.

آيه هشتم از باب شانزدهم انجيل يوحنا: "او نيز وقتي بيايد جهان را در خصوص گناه و صلاح و حُكم محكوم خواهد كرد." جز محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چه كسي آمده است كه فساد دنيا را به صلاح تبديل كند و مردم را از گناه و شرك برهاند و سياست و حاكميت دنيا را تغيير دهد؟

آيه يازدهم از باب شانزدهم انجيل يوحنا: "زيرا حكم آمدن رييس اين جهان آمده است" رييس عالم

آري، شخص مذكور چنان سلطان و رييسي‌ست كه در طول هزار و سيصد و پنجاه سال و در هر عصري دست كم سيصد و پنجاه ميليون پيرو و رعيت دارد. در كمال تسليم و انقياد از اوامرش تبعيت و با سلام‌هاي روزانه با او تجديد بيعت مي‌كنند.

البته احمد محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه سيد البشر مي‌باشد.

آيه سيزدهم از باب شانزدهم انجيل يوحنا: "اما وقتي آن روح حق آمد همه شما را به سوي حقيقت ارشاد خواهد نمود، زيرا از جانب خود سخن نمي‌گويد. همه آن‌چه را شنيده بيان مي‌كند و از چيزهاي آينده به شما خبر خواهد داد." اين آيه صريح است. جز محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چه كسي‌ست كه همه‌ي انسان‌ها را به يك‌باره به حقيقت بخواند و هر خبر را مبتني بر وحي دهد و آن‌چه را از جبرائيل شنيده بيان كند و از قيامت و آخرت به تفصيل خبر دهد؟ چه كسي مي‌تواند جز محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد؟

در كتاب هاي پيامبران ديگر براي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نام‌هاي سرياني و عبراني به معاني "محمد، احمد و مختار" ذكر شده است، اينك چند نمونه:

نام او در صُحف شعيب"مُشَفَّحْ" به معناي محمد است. در تورات نام‌هاي"مُنْحَمَنَّا" به معني محمد و"حِمْياطا" به معني نبي الحرم آمده است. در زبور با نام "المختار" از او ياد مي‌شود. باز در تورات نام"الخاتم الخاتم" و در تورات و زبور تعبير"مقيمُ السنّه" براي او به كار رفته است. نيز در صُحف ابراهيم و تورات به او"مازماز" گفته شده است. در جايي از تورات نيز"اَحْيَد" ناميده مي‌شود.

رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:

اِسْمِى فِى الْقُرْآنِ مُحَمَّدٌ وَ فِى اْلاِنْجِيلِ اَحْمَدُ وَ فِى التَّوْرَيةِ اَحْيَدُ

در انجيل از اسماي نبوي صاحب القَضيب و الهَراوَه هم آمده است كه معناي آن"دارنده شمشير و عصا" است. آري، بزرگ‌ترين پيامبر در ميان پيامبراني كه صاحب السيف‌اند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه به همراه امتش مأمور به جهاد مي‌باشد. باز در انجيل در وصف او"صاحب التاج" آمده است. اين عنوان خاص رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است. تاج يعني عمامه، دستار. در زمان قديم عرب‌ها در ميان ملت‌هاي مختلف عموماً به بستن دستار و عمامه شناخته مي‌شدند. منظور از"صاحب التاج" در انجيل به يقين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است.

نام‌هاي"البارقليط" يا"الفارقليط" در تفاسير انجيلبه فرد حق‌پرستي تعبير شده است كه حق و باطل را از هم جدا مي‌كند. اين نام براي كسي به كار مي‌رود كه در آينده انسان‌ها را به سوي حق خواهد خواند.

عيسي (ع) در جايي از انجيل مي‌گويد: "من مي‌روم تا رئيس جهان بيايد" حال سؤال اين است بعد از حضرت عيسي (ع) جز رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چه كسي آمد كه رئيس جهان باشد و بين حق و باطل فرق بگذارد و به جاي عيسي (ع) مردم را ارشاد كند؟ آشكار است كه حضرت عيسي (ع) مدام به امت خود مژده و خبر مي‌دهد كه "كسي خواهد آمد و به من نيازي نخواهيد داشت، من مقدمه و بشارت دهنده اويم." هم‌چنان كه آيه زير از قرآن كريم مي فرمايد:

وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ

(صف: ٦)

"اُمَّتُهُ الْحَمَّادُونَ" اولياء چلبي سياح مشهور در آرامگاه حضرت شمعونِ صفا آيه زير را كه درباره رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نازل شده در انجيلي از پوست آهو خوانده است. "ايتون" يك پسر، "ازربيون" كه از نسل ابراهيم است، "پروفتون" پيغمبر مي‌شود، "لوغسلين" كه دروغگو نيست، "بنت" مولد او "افزولات" مكه است، "كه كالوشير" به صالح بودن شناخته مي‌شود، "تونومنين" نام مبارك او، "مواميت"* احمد محمد است، "اسفدوس" پيروي كنندگان او، "تاكرديس" بر اين جهان حاكم مي‌شوند، "بيست بيث" بر آن جهان نيز.

* واژه مواميت از "مَمَد" گرفته شده و "مَمَد" نيز شكل تغيير يافته "محمد" است.

آري، حضرت عيسي (ع) در انجيل بارها اين موضوع را به امت خود بشارت مي‌دهد و مي‌گويد كهمهم‌ترين رئيس انسان‌ها خواهد آمد؛ و با برخي نام‌ها از او ياد مي‌كند. اين نام‌ها البته سرياني و عبراني‌اند. اهل تحقيق بررسي كرده‌اند، نام‌هاي مذكور به معناي"احمد، محمد، و فارق بين حق و باطل" آمده است. پس بايد گفت عيسي (ع) بارها بشارت آمدن احمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را داده است.

سؤال: اگر گفته شود: چرا حضرت عيسي (ع) بيش از هر پيغمبر ديگري "آمدن پيامبر اسلام را" بشارت مي‌دهد و پيامبران ديگر صرفاً خبر آن را داده‌اند و صورت بشارت در كتاب‌شان كم است؟

پاسخ مي‌دهيم: زيرا احمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام حضرت عيسي(ع) را از تكذيب‌هاي عجيب يهوديان و تهمت‌هاي ناروايي كه به او مي‌زدند مي‌رهاند و دين او را از تحريفات عجيب و غريب نجات مي‌دهد؛ در عين حال در برابر شريعت سخت و دشوار بني اسرائيلي كه عيسي(ع) را به رسميت نمي‌شناختند شريعت عاليه‌يي دارد كه سهل و جامع است و از نظر احكام نقص‌هاي شريعت عيسوي را برطرف مي‌كند. اين است كه "عيسي(ع)" بارها مژده مي‌دهد كه"رئيس عالم" مي‌آيد.

بنابراين در تورات و انجيل و زبور و ساير صُحفِ پيامبران بحث‌ها و آيات بسيار مهمي درباره پيامبري كه عاقبت خواهد آمد وجود دارد. بخشي از اين نوع آيات را بيان كرديم. نيزدر كتاب‌هاي مذكور "پيامبر آخر الزمان" با نام‌هاي متعددي ياد

مي‌شود. پيامبر آخر الزماني كه با اين درجه از اهميت در آيات مكرر كتب انبيا از او ياد مي‌شود جز حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چه كس ديگري مي‌تواند باشد؟

منظور از بياندومين قسم از ارهاصـات و دلايل نبوت اين است كه بدانيم كاهنان و گروهي از اوليا و عارفان بالله در زمان فترتِ پيش از بعثت، از آمدن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده و آن را به اطلاع همه رسانده و با سروده‌هاي خود به زمان‌هاي آتي نيز منتقل نموده‌اند. تعداد اين قبيل افراد زياد است ما چند تن از آنان را كه مشهورند و سيره نويسان و مورخان آن‌ها را قبول دارند و نام‌شان را ذكر كرده‌اند به شرح زير بيان مي‌كنيم:

اول: سلطاني به نام تُبَّع از پادشاهان يمن اوصاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در كتاب‌هاي گذشته ديده و ايمان آورده است، او چنين مي‌سرايد:

شَهِدْتُ عَلَى اَحْمَدَ اَنَّهُ رَسُولٌ مِنَ اللّهِ بَارِى النَّسَمِ فَلَوْ مُدَّ عُمْـرِى اِلَى عُمْرِهِ لَكُنْتُ وَزِيرًا لَهُ وَابْنَ عَمٍّ

يعنيمن رسالت احمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را تصديق مي‌كنم. اگر در زمان او مي‌بودم وزير و عمو زاده‌اش مي‌شدم. (يعني مانند علي فدايي و خادمش مي‌شدم.)

دوم: قس بن ساعده‌ي معروف كه خطيب مشهور و مهم و در عين حال موحد و روشن ضمير عرب بود. او با سروده زير پيش از بعثت نبوي بر رسالت احمدي شهادت مي‌دهد:

اَرْسَـلَ فِينَا اَحْـمَدَ خَيْـرَ نَبِىٍّ قَـدْ بُعِثَ صَلَّى عَلَيْهِ اللّهُ مَا عَجَّ لَهُ رَكْبٌ وَ حُثَّ

سوم: كعب ابن لؤي از اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه از روي الهام، نبوّت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را چنين اعلام مي‌دارد:

عَلَى غَفْلَةٍ يَاْتِى النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ فَيُخْبِرُ اَخْبَارًا صَدُوقًا خَبِيرُهَا

يعني محمد النبي ناگهان خواهد آمد و خبرهاي راست خواهد داد.

چهارم:" سيف ابن ذي يزن" از پادشاهان يمن اوصاف رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در كتاب‌هاي سابق ديده، ايمان آورده و مشتاق پيامبر شده بود. وقتي عبدالمطلب

جد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با كاروان قريشيان به يمن رفته بود "سيف ابن ذي يزن" آن‌ها را فرا خواند و گفت:

اِذَا وُلِدَ بِتِهَامَةَ وَلَدٌ بَيْنَ كَتْفَيْهِ شَامَةٌ كَانَتْ لَهُ اْلاِمَامَةُ وَاِنَّكَ يَا عَبْدَ الْمُطَّلِبِ لَجَدُّهُ

يعنيدر حجاز كودكي به دنيا مي‌آيد، بين دو كتف او نشاني چون خاتم وجود دارد، اين كودك امام همه انسان‌ها خواهد شد. سپس او عبدالمطلب را مخفيانه نزد خود خواند و از سر كرامت و پيش از بعثت به او خبر داد كه "پدر بزرگ آن كودك نيز تو هستي"

پنجم: ورقة ابن نَوْفلْ (از پسر عموهاي خديجه كبرا)؛ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آغاز نزول وحي اضطراب داشت. خديجه كبرا واقعه را براي ورقة ابن نَوْفلْ تعريف مي‌كند. ورقه مي‌گويد او را به اين‌جا بفرست. رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نزد ورقه مي‌رود و حالتي را كه در آغاز نزول وحي برايش پيش آمده بود براي او تعريف مي‌كند، ورقه مي‌گويد:

بَشِّرْ يَا مُحَمَّدُ اِنِّى اَشْهَدُ اَنَّكَ اَنْتَ النَّبِىُّ الْمُنْتَظَرُ وَبَشَّرَ بِكَ عِيسَى

يعنينگران مباش اين‌كه گفتي حالت وحي است، به تو مژده مي‌دهم پيامبري كه انتظارش را دارند تو هستي. عيسي به تو بشارت داده بود.

ششم: يكي از عارفان بالله به نام "عَسْقَلان الحِمْيَري" پيش از بعثت هر گاه قريشيان را مي‌ديد مي‌پرسيد: "آيا كسي در ميان شما ادعاي پيامبري دارد؟" و پاسخ منفي مي‌شنيد. در زمان بعثت باز هم مي‌پرسد و اين بار پاسخ مثبت مي‌شنود. مي‌گويند بله يك نفر هست كه ادعاي پيامبري دارد، عسقلان مي‌گويد: "عالم در انتظار اوست."

هفتم: ابن العلا از علماي بنام مسيحي پيش از بعثت و بدون آن‌كه پيامبر را ديده باشد از نبوتش خبر مي‌دهد. بعد از بعثت مي‌رود و پيامبر را مي‌بيند و مي‌گويد:

وَالَّذِى بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لَقَدْ وَجَدْتُ صِفَتَكَ فِى اْلاِنْجِيلِ وَبَشَّرَ بِكَ ابْنُ الْبَتُولِ

يعنيمن صفات تو را در انجيل ديدم و ايمان آوردم. پسر مريم آمدن تو را در انجيل بشارت مي‌دهد.

هشتم: نجاشي پادشاه حبشه ـ كه بحث او گذشت ـ گفته است:

لَيْتَ لِى خِدْمَتَهُ بَدَلاً عَنْ هذِهِ السَّلْطَنَةِ

يعنياي كاش به جاي اين سلطنت خدمتكار محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌شدم، خدمتكاري او برتر از سلطنت است.

اينك پس از بيان شرح حال اين عرفا كه به واسطه الهام رباني از غيب خبر داده‌اند از كاهناني ياد مي‌كنيم كه به واسطه روح و جن از غيب خبر داده و كاملاً صريح و روشن آمدن و نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بيان داشته‌اند. اينان نيز شمارشان زياد است ما فقط تعدادي از آن‌هايي را بيان مي‌كنيم كه مشهورند و بيان‌شان حكم متواتر يافته و در بيش‌تر كتاب‌هاي تاريخ و سيره از آن‌ها نام مي‌برند. داستان مفصل آن‌ها و اطلاع از سخنان‌شان را به آثار سيره نويسان ارجاع داده، خود در اين‌جا به اختصار بيان مي‌كنيم:

اول: كاهني‌ست به نام "شِقّ" كه يك چشم و يك دست و يك پا داشته، و گويي نيمي از انسان بوده است. به صورت قطعي و در حد تواتر معنوي در كتاب‌هاي تاريخي قيد شده كه اين كاهن رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را مكرر خبر داده است.

دوم:" سطيح" كاهن مشهور شام است كه استخوان در بدن نداشت و به نظر مي‌رسيد هيچ عضوي نيز ندارد. صورت‌اش روي سينه بود و از عجايب خلقت به شمار مي‌رفت. او مدت زيادي نيز عمر كرد. با خبرهايي كه از غيب مي‌داد در ميان مردم زمان خود مشهور شد، حتي كسري (پادشاه فارس) براي اطلاع از تعبير خواب عجيبي كه ديده بود و به موجب آن در زمان ولادت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چهارده كنگره كاخ سلطنتش فرو مي‌ريخت عالمي به نام "مُويزان" را نزد سطيح فرستاد. سطيح خبر مي‌فرستد كه:"چهارده نفر در بين شما حكومت خواهند كرد و بعد سلطنت‌تان از بين مي‌رود، سپس فردي مي‌آيد ديني خواهد آورد. او دين و دولت شما را از ميان مي‌برد." سطيح به اين ترتيب آمدن پيامبر آخر الزمان را به صورت صريح و آشكار خبر داده است.

كاهنان مشهوري مانند سواد بن قارب الدوسي، خنافر، افعاسيه نَجران، جِزل ابن جِزل الكِندي، ابن خَلَصَه الدوسي و فاطمه بنت نُعمان نَجاريه طبق آن‌چه در

كتاب‌هاي تاريخ و سيره بيان شده آمدن پيامبر آخر الزمان را خبر داده و گفته‌اند كه او محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است.

نيز سعد ابن بنت كُرَيز از خويشاوندان حضرت عثمان خبر نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را به واسطه‌ي كهانت از غيب شنيده بود. او در اوايل ظهور اسلام به حضرت عثمان ذي النورين گفت:"ايمان بياور" و عثمان نيز همان اوايل ايمان آورد. سعد اين واقعه را به صورت زير با شعر بيان داشته است:

هَدَى اللّهُ عُثْمَانًا بِقَوْلِى اِلَى الَّتِى بِهَا رُشْدُهُ وَ اللّهُ يَهْدِى اِلَى الْحَقِّ

هم‌چنين جنياني كه ديده نمي‌شدند اما صدايشان شنيده مي‌شد و "هاتف" ناميده مي‌شدند نيز مانند كاهنان بارها آمدن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را خبر داده بودند؛ از جمله: هاتف جني بر "ذياب ابن الحارث" فرياد برآورد كه:

يَـا ذَيَابُ يَـا ذَيَابُ اِسْـمَعِ الْعَجَبَ الْعُجَابَ بُعِثَ مُحَمَّدٌ بِالْكِتَابِ يَدْعُو بِمَكَّةَ فَلاَ يُجَابُ

و به اين وسيله موجب مسلمان شدن او و فرد ديگري شد.

باز هاتف جني ديگري بر سر "سامعه ابن قَرَّه الغَطَفَاني" چنين فرياد زد و موجب مسلمان شدن گروهي شد:

جَاءَ الْحَقُّ فَسَطَعَ وَ دُمِّرَ بَاطِلٌ فَانْقَمَعَ.

بشارت و خبر دادن اين گونه هاتف‌ها بسيار مشهور و زياد است.

هم‌چنان كه كاهنان و هاتفان خبر از نبوت پيامبر داده‌اند اصنام و قربانيان‌شان نيز از رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده‌اند؛ از جمله:

مشهور است كه بُت قبيله مازن فرياد كشيده گفته است:

هذَا النَّبِىُّ الْمُرْسَلُ جَاءَ بِالْحَقِّ الْمُنْزَلِ

و به اين ترتيب از رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده است.

نيز واقعه مشهوري‌ست كه سبب مسلمان شدن عباس ابن مِرداس شد. او بُتي به نام ضِمار داشت؛ اين بُت روزي مي‌گويد:

اَوْدَى ضِمَارُ وَكَانَ يُعْبَدُ مُدَّةً قَبْلَ الْبَيَانِ مِنَ النَّبِىِّ مُحَمَّدٍ

يعني پيش از آمدن محمد مرا عبادت مي‌كردند، اما اينك سخن محمد وجود دارد و ممكن نيست ضلالت پيشين ادامه يابد.

حضرت عمر از قرباني‌اي كه پيش از اسلام براي بُتي ذبح مي‌شد شنيد:

يَا آلَ الذَّبِيحِ اَمْرٌ نَجِيحٌ رَجُلٌ فَصِيحٌ يَقُولُ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ

نمونه‌هايي از اين قبيل فراوان است كه كتاب‌هاي موثقي قبول كرده و نقل نموده‌اند.

هم‌چنان كه كاهنان و عارفان بالله و هاتفان و حتي اصنام و قرباني‌ها از رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خبر داده‌اند برخي حوادث و وقايع نيز موجب مسلمان شدن عده‌يي شده است، مثلاً روي برخي سنگ‌ها و قبور يا روي سنگ قبرها به خط قديم عباراتي مانند مُحَمَّدٌ مُصْلِحٌ اَمِينٌ ديده شده و به اين واسطه عده‌يي ايمان آورده‌اند. آري، منظور از مُحَمَّدٌ مُصْلِحٌ اَمِينٌ كه به خط قديم روي بعضي از سنگ‌ها ديده شده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است، زيرا پيش از او و در حدود سال‌هاي زندگاني او فقط هفت نفر نام محمد داشته‌اند و جز آن‌ها كسي را محمد نمي‌ناميده‌اند. افراد ديگر به غير از پيامبر شايستگي تعبير مصلح امين را نداشته‌اند.

قسم سوم از ارهاصات، حوادث و امور خارق العاده‌يي‌ست كه در زمان ولادت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رخ مي‌دهد. حوادث مذكور به نحوي مرتبط با تولد پيامبر رخ مي‌داده‌اند.

هم‌چنين پيش از بعثت رويدادهايي رخ داده، كه هر يك از آن‌ها مستقيماً معجزه پيامبر بوده است. تعداد اين موارد زياد است. ما به عنوان نمونه چند مورد را كه مشهور و مورد قبول ائمه حديث مي‌باشند و در صحت‌شان ترديدي نيست به شرح زير نقل مي‌كنيم:

نخست: شب ولادت نبوي، مادر پيامبر و مادر عثمان ابن العاص و مادر عبدالرحمن ابن عوف كه آن‌جا حضور داشته‌اند نور عظيمي مي‌بينند. هر سه آن‌ها مي‌گويند:"ما در زمان ولادت پيامبر چنان نوري ديديم كه مشرق و مغرب را براي ما روشن كرد."

دوم: در آن شب بيش‌تر بت‌هايي كه در كعبه بودند سرنگون شده بر زمين افتادند.

سوم: ايوان معروف كسري (همان كاخ مشهور) آن شب به لرزه در آمد، ديواره‌هايش ترك خورد و چهارده كنگره فرو ريخت.

چهارم: در آن شب آب درياي ساوه ـ درياي كوچكي كه تقديس مي‌شد ـ خشك شد و آتش مجوسيان در اصطخرآباد ـ كه آن را ستايش مي‌كردند و هزار سال بي‌وقفه روشن بود ـ خاموش شد.

اين سه، چهار رويداد اشاره بود بر اين‌كهمولودِ تازه به دنيا آمده آتش‌پرستي را از بين خواهد برد، كاخ سلطنت پارس را نابود خواهد كرد و تقديس چيزهايي را كه بدون اذن الهي انجام مي‌گرفت منع خواهد نمود.

پنجم: مواردي هم هست كه گر چه در شب ولادت پيامبر رخ نداده‌اند، اما چون وقوع‌شان در آستانه به دنيا آمدن او بوده است از ارهاصات احمدي دانسته مي‌شوند؛ يكي از اين موارد واقعه فيل مي‌باشد كه در سوره لَمْ تَرَ كَيْفَ به نص قطعي بيان شده است. يكي از پادشاهان حبشه به نام اَبْرَهه براي تخريب كعبه فيل عظيم الجثه‌يي را كه به فيل محمودي معروف بود با خود همراه كرد. زماني كه به مكه نزديك شد فيل از حركت باز ايستاد. ابرهه چون چاره‌يي نيافت با لشكريانش بازگشت. پرندگان ابابيل آن‌ها را شكست دادند و در هم ريختند، لذا گريختند و رفتند. اين حكايت عجيب در كتاب‌هاي تاريخ به تفصيل ذكر شده است. اين رويداد يكي از دلايل نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به شمار مي‌رود، زيرا كعبه‌ي مكرمه كه قبله و محل تولد و موطنِ محبوب او بود در زماني بسيار نزديك به ولادت‌اش به صورت خارق العاده و غيبي از تخريب و ويراني ابرهه رهايي يافت.

ششم: به شهادت حليمه و همسرش، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زماني كه كودك و نزد حليمه سعيده بود بارها تكه ابري بر سرش سايه مي‌افكند تا آفتاب اذيت‌اش نكند. آن‌ها اين مطلب را به ديگران هم گفته بودند و اين موضوع به درستي شهرت يافت.

نيز وقتي كه به سوي شام مي‌رفتند و او دوازده ساله بود بحيراي راهب شهادت مي‌دهد كه تكه ابري را بالاي سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ديده كه بر او سايه مي‌افكنده است. او اين واقعه را به ديگران نيز نشان داده بود.

به همين ترتيب يك بار كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از بعثت همراه با ميسره خدمتكار خديجه از تجارت باز مي‌گشت، خديجه كبرا دو فرشته را بر سر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌‌بيند كه چون ابر بر سر او سايه افكنده بودند. اين مطلب را به ميسره خدمتكار خود مي‌گويد: ميسره نيز به خديجه كبرا مي‌گويد:"من در طول سفر او را به همين صورت ديدم."

هفتم: به نقل صحيح ثابت است كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از بعثت زير درختي نشست. آن‌جا خشك و خالي بود، اما ناگهان سبز شد. شاخه‌هاي آن درخت بر سر پيامبر خم شده، سايه افكندند.

هشتم: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در زمان خردسالي در خانه ابوطالب بود. هر گاه ابوطالب با خانواده و فرزندانش غذا را همراه پيامبر صرف مي‌كردند سير مي‌شدند، اما زماني كه پيامبر هنگام غذا خوردن حضور نداشت آن‌ها سير نمي‌شدند. اين روايت هم مشهور و هم قطعي‌ست.

اُمُّ أيْمَن كه در خردسالي از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نگهداري و مراقبت مي‌كرد مي‌گويد:"رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هيچ‌گاه از گرسنگي و تشنگي شكوه نكرد نه در خردسالي و نه زماني كه بزرگ شده بود."

نهم: اموال و شير بزهاي حليمه دايه پيامبر برخلاف ديگران در قبيله زياد و با بركت بود. اين مطلب هم مشهور و قطعي‌ست.

مگس پيامبر را آزار نمي‌داد و بر بدن مبارك و لباس‌هايش نمي‌نشست. هم‌چنان كه سيد "عبدالقادر گيلاني(قدس)" از اولاد پيامبر نيز همين وضع را از جدش به ارث برده بود و مگس بر بدن او نمي‌نشست.

دهم: پس از تولد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مخصوصاً در شب ولادت او سقوط ستارگان افزايش يافت. ما اين واقعه را در كلام پانزدهم با براهين قطعي اثبات كرده و گفته‌ايم كه سقوط ستارگان در آن شب علامت و اشاره‌يي‌ست بر قطع خبر گرفتن شياطين و اجنه از غيب. مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به واسطه وحي به ميدان آمد مي‌بايست در برابر خبرهاي ناقص و آميخته به دروغ جنيان و كاهنان و كساني كه

از غيب خبر مي‌دادند سدي كشيده مي‌شد، تا شبهه‌يي بر وحي وارد نكنند و گفته‌هايشان شباهتي به وحي نداشته باشد.

آري، پيش از بعثت شمار كاهنان بسيار بود. نزول قرآن به كار آن‌ها خاتمه داد. حتي بسياري از آنان ايمان آوردند، زيرا ديگر نتوانسته‌اند مخبرين خود را از طائفه جن بيابند. در واقع قرآن بود كه به كار آنان خاتمه داد. امروز نيز چون كاهنان زمان قديم، در اروپا در ميان احضار كنندگان ارواح به روش مديوم‌ها مديوم: فردي كه واسطه احضار ارواح و جنيان شود. نوعي كهانت (پيش‌گويي) سر بر آورده است؛ بگذريم...

خلاصه: وقايع و افراد بسياري نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را پيش از بعثت او تصديق نموده و ديگران را نيز وادار به تصديق كرده‌اند.

آري، ذاتي كه قرار است به لحاظ معنا رئيس دنيا

آري، سلطان لولاك لولاك چنان رييس و سروري‌ست كه سلطنتش ١٣٥٠ سال است ادامه دارد. بعد از قرن اول در هر عصر دست كم ٣٥٠ ميليون پيرو و علاقمند داشته است. نيمي از كره زمين را زير بيرق خود در آورده و پيروانش هر روز با كمال خشوع با سلام و صلوات بر او با او تجديد بيعت كرده و از اوامرش اطاعت مي‌كنند.

باشد و صورت معنوي جهان را تغيير دهد و دنيا را مزرعه آخرت كرده، و ارزش مخلوقات جهان را اعلام كند و راه سعادت ابدي را به جن و انس نشان دهد و جن و انس فاني را از نيستي هميشگي برهاند و حكمت آفرينش دنيا و معما و طلسم پيچيده‌اش را بگشايد و مقاصد خالق كائنات را بداند و به ديگران بياموزد و آفريننده را بشناسد و به همه بشناساند، شكي نيست كه پيش از آمدن او هر چيز و هر نوع و طائفه‌يي بي‌صبرانه انتظار آمدنش را خواهد كشيد، از او استقبال خواهد كرد و او را تشويق خواهد نمود و اگر از طرف خالقش به اين موضوع واقف شود به ديگران نيز اعلام خواهد كرد؛ همان‌طور كه در اشارت‌ها و مثال‌هاي سابق ديديم همه انواع مخلوقات، معجزات او را نشان مي‌دهند، گويي به استقبال او مي‌روند و با زبان معجزه نبوتش را تصديق مي‌كنند.

اشارت هفدهم: بزرگ‌ترين معجزه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پس از قرآن ذات خودش است. منظور اخلاق عاليه‌يي‌ست كه در او جمع است. او در هر خصلت در بالاترين مرتبه قرار دارد و دوست و دشمن در اين امر اتفاق نظر دارند. حتي قهرمان شجاعت يعني حضرت علي همواره مي‌گفت:"جنگ وقتي به دهشتناك‌ترين وقتش مي‌رسيد ما پشت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پناه مي‌گرفتيم." و هكذا... او در همه مواردِ اخلاق حميده به بالاترين و دست نايافتني‌ترين درجات رسيده بود. براي آگاهي از اين معجزه علاقمندان را به كتاب "شفاء شريف" اثر قاضي عياض علامه مغرب ارجاع مي‌دهيم. الحق و الانصاف او معجزه اخلاق حميده پيامبر را بسيار زيبا بيان و اثبات نموده است.

معجزه بسيار بزرگ ديگر احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به تصديق دوست و دشمن شريعت كبراي اوست كه مانندش نه آمده و نه خواهد آمد. بيان اين معجزه اعظم را تا حدودي به سراسر سي و سه كلام، سي و سه مكتوب، سي و يك لمعه و سيزده شعاعي كه نوشته‌ايم ارجاع مي‌دهيم.

نيز يك معجزه كبراي ديگر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ـ كه خبرش متواتر و قطعي‌ست ـشَق‌ُّ القمر است. شَقُّ ‌القمر علاوه بر اين‌كه به طرق مختلف و به صورت متواتر از اعاظم صحابه مانند ابن مسعود، ابن عباس، ابن عمر، امام علي، انس، و حُذيفه نقل شده نص قرآن نيز طي آيه‌ي

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ

اين معجزه بزرگ را به جهانيان اعلام نموده است. مشركان معاند قريش در آن زمان خبر اين آيه را انكار نكردند و بلكه فقط گفتند اين سحر و جادوست. به عبارت ديگر دو نيم شدن ماه در نظر كفار هم قطعي‌ست. بيان اين معجزه كبرا را به رساله "شَقُّ القمر" كه ضميمه كلام "سي و يكم" است ارجاع مي‌دهيم.

رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چنان كه معجزه شَقُّ القمر را به اهالي زمين نشان داد معراج را نيز به عنوان معجزه اكبر به ساكنان سماوات نشان داد. تبيين معجزه اعظمي را كه معراج ناميده مي‌شود به رساله "معراج" كه كلام "سي و يكم" است ارجاع مي‌دهيم، زيرا رساله مذكور با براهين قطعي حتي براي ملحدان ثابت مي‌كند كه اين معجزه كبرا تا چه حد نوراني و عالي و قطعي‌ست. در اين‌جا فقط

معجزه سياحت بيت المقدس را توضيح خواهيم داد كه مقدمه معجزه معراج است و معجزه‌يي كه صبح آن شب، هنگام سؤال قريشيان مبني بر چگونگي اوضاع بيت المقدس از پيامبر رخ داد.

پيامبر صبح فرداي معجزه معراج، خبر آن را به قريش داد، اما قريش گفته‌هاي او را تكذيب كردند. گفتند: "اگر واقعاً به بيت المقدس رفته‌يي ديوارها و درها و اوضاع و احوال بيت المقدس را براي ما باز گو" رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌فرمايد:

فَكَرَبْتُ كَرْبًا لَمْ اَكْرُبْ مِثْلَهُ قَطُّ فَجَلَّى اللّهُ لِى بَيْتَ الْمَقْدِسِ وَكَشَفَ الْحُجُبَ بَيْنِى وَبَيْنَهُ حَتَّى رَاَيْتُهُ فَنَعَتُّهُ وَ اَنَا اَنْظُرُ اِلَيْهِ

يعني از تكذيب و سؤال آن‌ها بسيار به تنگ آمدم؛ طوري كه هيچ‌گاه چنان وضعي را تجربه نكرده بودم. حضرت حق ناگهان بيت المقدس را به من نشان داد. من هم به بيت المقدس نگاه مي‌كردم و همه چيزها را يك به يك تعريف مي‌كردم. قريش در آن لحظه ديدند آن‌چه پيامبر درباره بيت المقدس مي‌گويد درست و كامل است.

هم‌چنين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به قريش گفت: "يكي از قافله‌هايتان را در راه ديدم، فردا فلان ساعت مي‌رسد." قريشيان در همان ساعت به انتظار قافله نشستند. قافله يك ساعت تأخير كرد. براي اين‌كه خبر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام درست بوده باشد به تصديق اهل تحقيق خورشيد يك ساعت از حركت باز ايستاد، يعني زمين براي اين‌كه ايرادي بر سخن پيامبر وارد نشود گردش و وظيفه خود را يك ساعت متوقف كرد و اين‌كار را با ايستايي خورشيد نشان داد.

آري،براي تصديق فقط يك سخن محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام زمين عظيم دست از وظيفه‌اش مي‌كشد و خورشيدِ با عظمت گواه اين مطلب مي‌شود. درياب كسي كه چنين ذاتي را تصديق نكرده و به دستوراتش عمل نمي‌كند تا چه حد بدبخت و كسي كه او را تصديق مي‌كند و در برابر فرامين‌اش سَمِعْنَا وَ اَطَعْنَا مي‌گويد تا چه حد سعادتمند است، پس بگو:

اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلي الايمان و الاسلام

اشارت هجدهم: بزرگ‌ترين و جاودانه‌ترين معجزه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام قرآن حكيم است كه جامع صدها دليل نبوت بوده و وجه اعجازي آن به چهل وجه اثبات

گرديده است. بيست و پنجمين كلام ـ تقريباً در صد و پنجاه صفحه ـ به بيان اين معجزه اكبر و بيان و اثبات معجزه بودن آن به چهل وجه پرداخته است، لذا مطالب مربوط به اين معجزه اعظم را ـ كه خود گنجينه معجزات است ـ به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا فقط سه نكته را به شرح زير بيان مي‌داريم:

نكته نخست: اگر گفته شود اعجاز قرآن در بلاغت‌اش است؛ در حالي كه همه‌ي طبقات انسان‌ها حق دارند كه در اعجاز قرآن سهم و حصه داشته باشند. بلاغت قرآن را از هر هزار عالم ممكن است فقط يك نفر درك كند.

پاسخ مي‌دهيم كه قرآن حكيم براي هر طبقه‌يي اعجازي دارد؛ طوري كه هر كس وجود اعجاز را به طرزي احساس مي‌كند، مثلاً قرآن در برابر اهل بلاغت و فصاحت اعجازي را نشان مي‌دهد كه در بلاغتِ خارق العاده‌اش دارد. براي طبقه اهل شعر و خطابه نيز اعجاز اسلوب بديعِ عالي، زيبا و شگفت انگيز را نشان مي‌دهد. با اين‌كه اسلوب مزبور براي همه دل‌نشين است، اما هيچ كس نمي‌تواند از آن تقليد كند. گذشت زمان آن را كهنه نمي‌كند و هميشه نو و تازه است. چنان نثر منتظم و چنان نظم منثوري‌ست كه هم عالي‌ست هم شيرين. در برابر طبقه كاهنان و خبردهندگان از غيب نيز اعجاز اخبار خارق العاده غيبي‌اش را نشان مي‌دهد. براي اهل تاريخ و دانشمندانِ وقايع جهان نيز اعجاز اخبار و حوادث امت‌هاي پيشين و وقايع و احوال آيندگان، برزخيان و آخرتيان را مطرح مي‌كند. براي علماي جامعه شناسي و اهل سياست اعجاز در اصول قدسي را به رخ مي‌كشد. آري، شريعت كبراي بر آمده از قرآن سرّ اعجاز اين كتاب را به روشني نشان مي‌دهد. براي طبقه‌يي كه اهل غور و تفحص در معارف الهي و حقايق هستي مي‌باشند اعجازي را به نمايش مي‌گذارد كه مربوط به حقايق قدسي الهي قرآن است و وجود اين نوع اعجاز را به آن‌ها مي‌چشاند. براي اهل طريقت و ولايت نيز اعجاز موجود در اسرار آياتي را نشان مي‌دهد كه در درياي قرآن دائماً در تموج مي‌‌باشند؛ و هكذا... در برابر همه طبقات، از چهل طبقه‌ي اعجازش پنجره‌يي مي‌گشايد و اعجازش را نمايش مي‌دهد.

حتي طبقه عوامي كه فقط شنونده است و اندكي فهم معاني مي‌كند نيز اذعان دارد كه خوانده شدن اين كتاب به قرائت كتاب‌هاي ديگر شباهت ندارد. فرد عامي مي‌گويد:"يا اين قرآن از همه كتاب‌هايي كه تا به حال شنيده‌ايم پايين‌تر است كه اين را هيچ دشمني هم نمي‌تواند بگويد و امر كاملاً محالي‌ست؛ بدين ترتيب برتر از همه كتاب‌هايي‌ست كه شنيده شده است. پس معجزه است." اين درجه از اعجاز را كه عامي صرفاً شنونده درك كرد براي مساعدت به او تا حدي توضيح خواهيم داد:

قرآن معجز البيان وقتي نازل شد و ظهور يافت همه عالم را به مبارزه طلبيد و در ميان انسان‌ها دو احساس شديد را پديد آورد:

اول: حس تقليد در دوستان؛ يعني آرزوي شباهت به شيوه قرآنِ عزيز و احساس سخن گفتن مثل آن...

دوم: حس انتقاد و مقابله در دشمنان؛ يعني احساس رويارويي با قرآن و شكستن ادعاي معجزه بودنش...

با همين دو احساس شديد ميليون‌ها كتاب عربي نوشته شد كه هنوز هم موجودند. اينك اگر بليغ‌ترين و فصيح‌ترينِ اين كتاب‌ها همراه با قرآن خوانده شود هر كس كه بشنود به يقين خواهد گفت قرآن به هيچ يك از اين‌ها شباهت ندارد. پس معلوم مي‌شود قرآن در سطح هيچ كدام از اين كتاب‌ها نيست؛ بنابراين يا بايد پايين‌تر از آن‌ها باشد كه امر غير ممكن و محالي‌ست و هيچ كس حتي شيطان هم چنين چيزي نخواهد گفت،

مبحث نخست و مهم مكتوب "بيست و ششم" حاشيه و توضيح اين جمله است.

پس قرآن معجز البيان برتر از همه كتاب‌هاي نوشته شده مي باشد.

قرآن حكيم در برابر جاهل عامي كه حتي درك معنا نيز نمي‌كند اعجازش را به نحوي كه او را به ستوه نياورد و منزجر نكند نشان مي‌دهد. آري، عامي فوق يعني همان شخص جاهل مي‌گويد:"زيباترين و مشهورترين شعر را اگر دو سه بار گوش كنم برايم خسته كننده مي‌شود، اما قرآن به هيچ وجه خسته كننده نيست.

هر چه بيش‌تر گوش مي‌كنم بيش‌تر خوشم مي‌آيد، پس اين نمي‌تواند كلام انسان باشد."

قرآن حكيم اعجاز خود را در كودكاني كه براي حفظ آيات الهي تلاش مي‌كنند به اين صورت نشان مي‌دهد كه در ذهن ضعيف و ظريف و بسيط اين كودكان خردسال كه (در حالت عادي) حتي نمي‌توانند يك صفحه از كتابي را حفظ كنند آن قرآن بزرگ و آيات و جملات شبيه به هم آن را كه در بسياري از جاهاي قرآن ممكن است موجب سر در گمي و اشتباه گردد در كمال سهولت و آساني در حافظه آن‌ها جا گير مي‌كند.

حتي تلاوت و زمزمه قرآن براي بيماران و محتضراني كه از كم‌ترين صدا و سخني متأثر مي‌شوند چون آب زمزم گوارا و دل‌نشين است، لذا قرآن حكيم اعجاز خود را به آن‌ها نيز مي‌چشاند.

نتيجه: قرآن حكيم اعجاز خود را به چهل طريق به چهل طبقه مختلف از انسان‌ها نشان مي‌دهد يا وجودش را مي‌چشاند. قرآن هيچ كس را بي‌نصيب نمي‌گذارد، حتي براي كساني كه فقط داراي چشم‌اند،

عبارت "وجه اعجازش در مقابل طبقه‌يي كه فقط داراي چشم‌اند، و گوش و قلبي ندارند" در اين‌جا كاملاً مجمل و مختصر و ناقص است. اين وجه از اعجاز (قرآن) در مكتوب‌هاي بيست و نهم و سي‌ام* بسيار درخشان و نوراني و آشكار و مشخص بيان شده است؛ طوري كه حتي نابينايان هم مي‌توانند آن را ببينند و بهره‌مند شوند. براي نشان دادن آن وجه از اعجاز گفتيم قرآني كتابت كردند. ان شاء الله منتشر مي‌شود و همه آن وجه زيبا را خواهند ديد.

* مكتوب سي‌ام قرار بود بسيار درخشان نگاشته شود، اما جايش را به اشارات الاعجاز داد و خود پا به عرصه نگذاشت.

گوشي ندارند، قلبي ندارند و از دانش بي‌بهره‌اند نيز نوعي علامت اعجاز دارد.

به اين ترتيب كه: كلمات قرآن معجز البياني كه به خط و چاپ حافظ عثمان است ناظر بر هم‌اند، مثلاً اگر صفحات زيرين كلمه وَ ثَامِنُهُمْ كَلْبَهُمْ در سوره "كهف" را سوراخ كنيم و پايين برويم كلمه "قِطْمِير" در سوره "فاطر" با اندك انحرافي ديده خواهد شد و به اين ترتيب نام آن سگ هم دانسته مي‌شود. يا مثلاً دو كلمه مُحْضَرُونَ در سوره "يس" روي هم و منطبق بر هم مي‌باشند، همين

طور ترتيب كلمه‌هاي اَلْمُحْضَرُينَ و مُحْضَرُونَ در سوره "صافات" روي هم و منطبق بر يك‌ديگرند و در عين حال ناظر بر كلمات مُحْضَرُونَ در سوره‌ي "يس" مي‌باشند، يعني اگر يكي از اين كلمات سوراخ شوند با اندك انحرافي واژه‌هاي مذكور را مشاهده خواهيم كرد. مثلاً دو كلمه مَثْنَي يكي در آخر سوره "سبأ" و ديگري در ابتداي سوره "فاطر" ناظر بر هم‌اند. اين‌كه در كل قرآن كلمه مَثْنَي سه بار به كار رفته و دو مورد از آن‌ها ناظر و منطبق بر هم‌اند نمي‌تواند امري تصادفي باشد. نمونه‌هاي اين مطلب بسيار فراوان است. حتي يك كلمه در پنج شش جا پشت صفحات با اندك انحرافي ناظر بر هم‌اند. من قرآني را ديدم كه جملات ناظر بر هم در دو صفحه‌ي رو به روي هم را با قلم قرمز نوشته بودند. همان موقع گفتم:"اين وضعيت هم نشانه‌يي از نوعي معجزه است." سپس متوجه شدم جملات زيادي از قرآن اين‌طورند كه در پشت صفحات متعدد ناظر بر هم‌اند؛ ناظر بودني معنا‌دار. چون ترتيب قرآن با ارشاد نبوي و قرآن‌هاي منتشر و مطبوع نيز با الهام الهي بوده، در نقش قرآن حكيم و در خط آن اشاراتي بر علايم اعجازي وجود دارد. چنين وضعي نه كار تصادف است و نه زاييده فكر بشر. اندك عدم تطابقي هم البته وجود دارد كه آن‌هم به دليل نقصان طبع است اگر كار نشر كاملاً دقيق و منظم بود كلمه‌ها تمام و كمال بر هم منطبق مي‌شدند.

لفظ "الله" در هر يك از صفحات در برگيرنده سوره‌هاي بلند و متوسط مدني به طرز بديعي تكرار شده‌اند. لفظ جلاله "الله" اغلب در هر صفحه پنج، شش، هفت، هشت، نه، يا يازده بار تكرار شده و در دو سوي يك برگ و صفحات رو به روي هم مناسبت‌هاي عددي بامعنا و زيبايي بروز مي‌يابد.

(١): شامل چهار نكته مي‌باشد:

نكته اول: در برابر اهل ذكر و مناجات، لفظ مُقفّي و مُزين قرآن و اسلوب فصيح و هنرمندانه و بلاغتش ـ كه همه نظرها را به خود جلب مي‌كند ـ داراي مزاياي فراواني است و موجب جديت عُلوي و حضور الهي و جمعيت خاطر گرديده و باعث اخلال در آن‌ها نمي‌شود؛ در حالي كه معمولاً بهره‌مندي از اين قبيل مزاياي فصاحتي و صنايع لفظي و نظم و قافيه در جديت اخلال ايجاد مي‌كند، مزاح را به خاطر مي‌آورد به آرامش خاطر لطمه مي‌زند و مانع تمركز نظر مي‌گردد. من مناجات مشهوري از امام شافعي را به دفعات مي‌خواندم؛ لطيف‌ترين و جدي‌ترين و

منظوم‌ترين و عالي‌ترين مناجات كه موجب رهايي مصر از قحطي و خشكسالي شد؛ ديدم منظوم و مقفي بودنش در جديت عُلوي‌اش اخلال ايجاد مي‌كند. هشت نه سال است كه اين مناجات ورد زبانم است. جديت حقيقي اين مناجات را نتوانستم با قافيه و نظمش در هم آميزم. از همين جا دانستم كه قرآن در قافيه‌هاي خاص و ممتاز و نهادينه، و نظم و مزايايش از نوعي اعجاز برخوردار است كه از جديت حقيقي و آرامش كامل محافظت كرده و آن را پريشان نمي‌كند. اهل مناجات و ذكر اين نوع اعجاز را اگر با عقل هم فهم نكنند با قلب احساس خواهند كرد.

نكته دوم: يكي از اسرار معنوي اعجاز قرآن معجز البيان اين است كه اين كتاب نمايانگر درجه ايمان درخشان و بسيار عظيم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه مظهر اسم اعظم مي‌باشد.

هم‌چنين قرآن مانند يك نقشه مقدس، مرتبه برتر دين حق را كه بسيار گسترده و بزرگ و عالي‌ست و بيانگر حقايق متعالي عالم آخرت و ربوبيت مي‌باشد را به طرزي فطري بيان كرده و تعليم مي‌دهد.

نيز (قرآن) بيانگر خطاب خالق كائنات و عزت و حشمت بي‌پايان اوست از آن نظر كه پروردگار همه موجودات مي‌باشد. البته اگر تمام عقول بشر يك‌جا جمع شوند و تبديل به يك عقل گردند باز هم براساس سرّ

قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ

(اسراء:٨٨)

نمي‌توانند با چنان افاده فرقاني و چنين بيان قرآني مقابله و معارضه كنند. اَيْنَ الثَّرَا مِنَ الثُّرَيَّا زيرا اين سه پايه اساسي قابل تقليد و نمونه سازي نيست...!

نكته سوم: در آخر همه صفحات قرآن حكيم آيه به اتمام مي‌رسد، انتهاي آيه با قافيه‌يي زيبا خاتمه مي‌يابد. سرّ اين مطلب آن است كه آيه مداينه (بقره ٢٨٢) به عنوان بزرگ‌ترين آيه براي صفحات و سوره‌هاي اخلاص و كوثر براي سطرها مقياس گرفته شده‌اند، لذا اين مزيت عالي قرآن حكيم و علامت اعجاز آن مشاهده مي‌گردد.

نكته چهارم: در اين مبحث از اين مقام به خاطر كمبود وقت به بيان علائم مختصر و چند نمونه جزيي و مجمل از كرامت تشويق كننده و دوست داشتني و بسيار دل‌نشين ـ كه از نقطه نظر موفقيت رساله نور به غايت مهم و بزرگ و با عظمت مي‌باشد ـ اكتفا كرده‌ايم. اين در حالي‌ست كه آن حقيقتِ بزرگ و كرامت دل‌نشين تحت عنوان مطابقت با پنج شش نوعش، سلسله‌يي از كرامات رساله نور و لمعات قابل مشاهده اعجاز قرآن و منبع اشارات رموزات غيبي را تشكيل مي‌دهد. سپس قرآني مزيّن كتابت شد كه لمعه‌يي از اعجازهاي قرآن را براساس تناسب‌ها و توافق‌هاي لفظ "الله" نشان مي‌داد. نيز هشت رساله كوچك به نام "رموزات ثمانيه" تأليف شد كه مناسبات لطيف و اشارات غيبه‌يي را بيان مي‌كرد كه از تناسب‌ها و توافق‌هاي موجود در حروف قرآني بر آمده بود. بعد رسائل پنج‌گانه تحت عنوان اشارات قرآني، كرامت غوثيه و سه كرامت عَلَويه ـ كه براساس سرّ تناسب و توافق، رساله نور را تصديق و تقدير و تحسين مي‌كنند ـ نگاشته شد. معلوم مي‌شود در تأليف معجزات احمدي آن حقيقت بزرگ اجمالاً احساس شده است ليكن افسوس كه مؤلف بخش اندك و مختصري از آن را ادراك نموده و نشان داده و بي آن‌كه پشت سرش را ببيند با شتاب به پيش رفته است.

نكته دوم: در زمان حضرت موسي (ع) سحر رواج داشت، پس معجزات مهم او متناسب با آن بود؛ در زمان حضرت عيسي (ع) دانش طب رواج داشت، لذا اغلب معجزه‌هاي او نيز از همان جنس بود و در زمان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم چهار مورد زير در جزيرة العرب رواج داشت:

اول: بلاغت و فصاحت

دوم: شعر و خطابه

سوم: كهانت و خبر دادن از غيب

چهارم: آگاهي از وقايع گذشته و رويدادهاي هستي

وقتي قرآن معجز البيان نازل شد صاحبان اين چهار نوع معلومات را به مبارزه طلبيد.

ابتدا اهل بلاغت را وادار كرد زانو بزنند؛ و آن‌ها نيز با شگفتي قرآن را گوش كردند.

در مرحله بعد اهل شعر و خطابه يعني كساني را كه بيان منظوم داشتند و به زيبايي شعر مي‌سرودند چنان شگفت زده نمود كه انگشت بر دهان گرفته گزيدند. مجبورشان كرد زيباترين شعرهايشان را كه با آب طلا نوشته و به عنوان نشانه‌ي افتخار خود تحت عنوان "مُعَلَّقات سَبْعه" به ديوارهاي كعبه آويخته بودند پايين آورند و بي‌ارزش بدانند.

نيز كاهنان و ساحراني را كه از غيب خبر مي‌دادند به سكوت وا داشت. كاري كرد خبرهاي غيبي‌شان را فراموش كنند. جنيان را طرد كرد و به كهانت پايان داد.

آنان را نيز كه از وقايع جوامع گذشته و رويدادهاي عالم خبر مي‌دادند از دروغ و خرافه نجات داد و رويدادهاي واقعي دوره‌هاي گذشته و رويدادهاي نوراني عالم هستي را تعليم‌شان داد.

اين چهار طبقه در برابر قرآن با كمال حيرت و حرمت زانو زدند و شاگردش شدند. هيچ يك از آنان هيچ‌گاه نتوانستند به مقابله با حتي يك سوره برخيزند.

اگر گفته شود از كجا مي‌دانيم كسي نتوانست معارضه كند و در واقع امكان معارضه نيست؟

مي‌گوييم: اگر معارضه امكان داشت حتماً اقدام مي‌كردند، زيرا نياز شديدي به معارضه احساس مي‌شد. دين و مال و جان و خانواده آن‌ها در معرض خطر قرار گرفته بود. اگر اقدام به معارضه مي‌كردند نجات مي‌يافتند. اگر معارضه امكان داشت حتماً اقدام مي‌كردند. اگر معارضه صورت مي‌گرفت چون تعداد طرفداران معارضه يعني كافران و منافقان زياد و بلكه خيلي زياد بود به طرفداري و حمايت بر مي‌خاستند و خبرش را در همه‌جا مي‌پراكندند؛ هم‌چنان كه هر چيزي را عليه اسلام نشر كردند. اگر موضوع را به همه جا اعلام مي‌كردند و اصولاً معارضه صورت مي‌‌گرفت حتماً با آب و تاب در تواريخ و كتاب‌ها ثبت مي‌شد. همه تواريخ و كتاب‌ها موجودند در هيچ يك از آن‌ها جز چند فقره مربوط به مسيلمه كذاب چيز ديگري نيست. اين در حالي‌ست كه قرآن حكيم در طول بيست و سه سال همواره به شكل جدي و تحريك كننده‌يي طرف‌هاي مقابل را به معارضه و مبارزه مي‌خواند و مي‌گفت:

"نظير اين قرآن را از فرد اُمّي‌اي مانند محمد امين آورده و نشان دهيد.

اگر قادر به آن نيستيد فرد مورد نظرتان لازم نيست اُمي باشد فردي كاملاً عالم و نويسنده‌يي بيابيد.

اگر قادر به اين هم نيستيد نه يك فرد كه همه علما و اهل بلاغت‌تان را جمع كنيد تا به هم كمك كنند... حتي خداياني كه به آن‌ها اعتماد داريد به شما كمك كنند.

بسيار خب اگر اين كار را هم نمي‌توانيد بكنيد از آثار بليغي كه در گذشته نوشته شده‌اند استفاده كنيد و آيندگان را هم به مساعدت بخوانيد و نظيري براي قرآن نشان دهيد.

اگر قادر به انجام اين كار هم نيستيد لازم نيست نظير كل قرآن را بياوريد فقط ده سوره بياوريد كافي‌ست. در صورتي كه از آوردن ده‌ سوره درست و واقعي نظير ده سوره قرآن نيز ناتوان هستيد تركيبي از داستان و قصه‌هاي غير واقعي بياوريد تا نظير نظم و بلاغتش باشد.

اگر اين كار را هم نمي‌توانيد انجام دهيد نظير فقط يك سوره قرآن را بياوريد. بسيار خب سوره هم لازم نيست از سوره‌هاي بلند باشد، از سوره‌هاي كوتاه بياوريد؛ در غير اين‌صورت دين و جان و مال و خانواده‌تان در دنيا و آخرت در معرض خطر قرار مي‌گيرد."

آري، قرآن حكيم نه در بيست و سه سال كه در طول هزار و سيصد سال در هشت طبقه و به صورت محكوم كننده‌يي تمام انس و جن را به مبارزه طلبيده و مي‌طلبد. در دوره اول كافران جان و مال و خانواده خود را در خطر انداخته راه جنگ را كه دهشتناك‌ترين راه است برگزيدند و معارضه را كه ساده‌ترين و نزديك‌ترين راه بود رها كردند. پس اين‌ها نشان مي‌دهد كه راه معارضه امكان نداشته است.

آيا امكان دارد هيچ آدم عاقلي مخصوصاً در جزيرة العربِ آن روز به ويژه در ميان قريشيان كه قومي باهوش بودند كسي از اديبان قوم نخواهد كه تلاش كند نظير فقط يك سوره از قرآن را بياورد تا در معرض هجوم قرآن قرار نگيرند؟ مگر ممكن است چنين كسي راه كوتاه و آسان را كنار بگذارد و راه پر مشقتي را كه لازمه‌اش به خطر انداختن جان و مال و خانواده است در پيش بگيرد؟

خلاصه: هم‌چنان كه جاحظ مشهور گفته است:"معارضه بالحروف ممكن نشد مجبور شدند معارضه بالسيوف كنند..."

اگر گفته شود: برخي از محققين علما گفته‌اند:"نه تنها با سوره‌يي از قرآن كه با آيه‌يي، حتي جمله‌يي يا با كلمه‌يي از قرآن هم نمي‌توان معارضه كرد و هيچ كس هم چنين كاري نكرده است." اين ادعا به نظر مبالغه مي‌آيد و عقل آن را نمي پذيرد؛ زيرا جملات شبيه عبارت‌هاي قرآني در سخن بشر فراوان است. پس سرّ حكمت اين سخن چيست؟

پاسخ مي دهيم كه در اعجاز قرآن دو مذهب وجود دارد. مذهب اكثري و راجح آن است كه لطايف بلاغت و مزاياي معاني در قرآن فوق توانايي بشر است.

مذهب مرجوح دوم اين است كه معارضه با سوره‌يي از قرآن در محدوده توانايي بشر هست، ليكن حضرت حق به عنوان يكي از معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن را

منع كرده است؛ هم‌چنان كه فردي مي‌تواند در حالت عادي برخيزد، اما اگر پيغمبري به عنوان اثر معجزه‌يي بگويد "تو بر نخواهي خاست" فرد مذكور نخواهد توانست برخيزد و معجزه مي‌شود. به اين مذهب مرجوح "مذهب صَرْفه" گفته مي‌شود، يعني حضرت حق جن و انس را از مقابله با سوره‌يي از قرآن منع كرده است. اگر خداوند چنين نمي‌كرد جن و انس مي‌توانستند با سوره‌يي از قرآن مقابله كنند. براساس اين مذهب، سخن علمايي كه مي‌گويند "با يك كلمه از قرآن هم نمي‌توان معارضه كرد" درست و مطابق با حقيقت است، زيرا مادام كه حضرت حق به دليل اعجاز آن‌ها را منع كرده طبيعي‌ست كه آنان نمي‌توانند لب به معارضه بگشايند؛ اگر بگشايند هم بدون اذن الهي كلمه‌يي نمي‌توانند ادا كنند.

اما طبق مذهب راجح يعني همان مذهب نخست كه مذهب اكثري‌ست نظر مطرح شده توسط علماي مذكور داراي وجهي ظريف از اين قرار است: جملات و كلمات قرآن حكيم ناظر بر يك‌ديگرند. گاه كلمه‌يي ناظر بر ده جاي ديگر است و داراي ده نكته بلاغي و ده مناسبت مي‌باشد؛ هم‌چنان كه در تفسير "اشارات‌الاعجاز" در برخي جملات سوره فاتحه و

الم ٭ ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ

از اين قبيل مطالب نمونه‌هايي ذكر كرده‌ايم. مثلاً اگر بخواهيد سنگي را كه در سرايي پر نقش و نگار حكم مركزي در نقش‌هاي مختلف و متعدد دارد در جايي قرار دهيد كه ناظر بر همه نقش‌ها باشد، اين امر لازمه‌اش آگاهي كامل از ديوار مورد نظر همراه با همه نقوش مي‌باشد؛ هم‌چنين قرار دادن مردمك چشم انسان در جاي خود كه لازمه‌اش آگاهي از همه مناسبات كالبد انسان و وظايف عجيب آن و وضعيت چشم در قبال آن وظايف است، لذا عده‌يي از اهل حقيقت ـ كه بسيار جلوتر از ديگران‌اند ـ مناسبات متعدد موجود در كلمات قرآني و روابط و وجوه ناظر بر جملات موجود در ساير آيات را نشان داده‌اند. مخصوصاً علماي علم حروف پيش‌تر رفته و گفته‌اند در يك حرف قرآن اسراري به قدر يك صفحه وجود دارد و اين را براي اهلش بيان و اثبات كرده‌اند. نيز مادام كه قرآن كلام خالق كُلّ شي است پس هر كلمه‌اش را مي‌توان در حكم قلب يا هسته اصلي قرار داد. (آن را مي‌توان چون قلبي براي كالبدي معنوي متشكل از اسرار پيراموني و هسته اصلي

براي شجره‌يي معنوي تصور كرد.) آري، در سخن انسان ممكن است كلماتي چون كلمات قرآن يا جملات و آيات قرآن يافت، ليكن كلمات و تعابير قرآني با در نظر گرفتن مناسبات فراوان در جاي خود قرار داده شده‌اند، لذا علم محيطي لازم است تا كلمه را در جاي دقيق و صحيح خود قرار دهد.

نكته سوم: زماني حضرت حق انديشه‌يي حقيقي درباره ماهيت مجملي از خلاصة الخلاصه قرآن معجز البيان را با عبارتي عربي بر قلبم احسان فرمود، اينك عين همان نظر را به عربي مي‌نويسيم و بعد معناي آن را بيان مي‌كنيم:

سُبْحَانَ مَنْ شَهِدَ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَصَرَّحَ بِاَوْصَافِ جَمَالِهِ وَجَلاَلِهِ وَكَمَالِهِ اَلْقُرْآنُ الْحَكِيمُ الْمُنَوَّرُ جِهَاتُهُ السِّتُّ اَلْحَاوِى لِسِرِّ اِجْمَاعِ كُلِّ كُتُبِ اْلاَنْبِيَاءِ وَاْلاَوْلِيَاءِ وَالْمُوَحِّدِينَ الْمُخْتَلِفِينَ فِى اْلاَعْصَارِ وَالْمَشَارِبِ وَالْمَسَالِكِ الْمُتَّفِقِينَ بِقُلُوبِهِمْ وَعُقُولِهِمْ عَلَى تَصْدِيقِ اَسَاسَاتِ الْقُرْآنِ وَكُلِّيَّاتِ اَحْكَامِهِ عَلَى وَجْهِ اْلاِجْمَالِ وَهُوَ مَحْضُ الْوَحْىِ بِاِجْمَاعِ الْمُنْزِلِ وَالْمُنْزَلِ وَالْمُنْزَلِ عَلَيْهِ وَعَيْنُ الْهِدَايَةِ بِالْبَدَاهَةِ وَمَعْدَنُ اَنْوَارِ اْلاِيمَانِ بِالضَّرُورَةِ وَمَجْمَعُ الْحَقَائِقِ بِالْيَقِينِ وَمُوصِلٌ اِلَى السَّعَادَةِ بِالْعَيَانِ وَذُو اْلاَثْمَارِ الْكَامِلِينَ بِالْمُشَاهَدَةِ وَمَقْبُولُ الْمَلَكِ وَاْلاِنْسِ وَالْجَانِّ بِالْحَدْسِ الصَّادِقِ مِنْ تَفَارِيقِ اْلاَمَارَاتِ وَالْمُؤَيَّدُ بِالدَّلاَئِلِ الْعَقْلِيَّةِ بِاِتِّفَاقِ الْعُقَلاَءِ الْكَامِلِينَ وَالْمُصَدَّقُ مِنْ جِهَةِ الْفِطْرَةِ السَّلِيمَةِ بِشَهَادَةِ اِطْمِئْنَانِ الْوِجْدَانِ وَالْمُعْجِزَةُ اْلاَبَدِيَّةُ الْبَاقِى وَجْهُ اِعْجَازِهِ عَلَى مَرِّ الزَّمَانِ بِالْمُشَاهَدَةِ وَالْمُنْبَسِطُ دَائِرَةُ اِرْشَادِهِ مِنَ اْلَمَلاِ اْلاَعْلَى اِلَى مَكْتَبِ الصِّبْيَانِ يَسْتَفِيدُ مِنْ عَيْنِ دَرْسٍ اَلْمَلئِكَةُ مَعَ الصَّبِيِّينَ وَ كَذَا هُوَ ذُو الْبَصَرِ الْمُطْلَقِ يَرَى اْلاَشْيَاءَ بِكَمَالِ الْوُضُوحِ وَالظُّهُورِ وَيُحِيطُ بِهَا وَيُقَلِّبُ الْعَالَمَ فِى يَدِهِ وَيُعَرِّفُهُ لَنَا كَمَا يُقَلِّبُ صَانِعُ السَّـاعَةِ السَّـاعَةَ فِى كَفِّهِ وَيُعَرِّفُهَا لِلنَّاسِ فَهذَا الْقُرْآنُ الْعَظِيمُ الشَّانِ هُوَ الَّذِى يَقُولُ مُكَرَّرًا اَللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ فَاعْلَمْ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ

ترجمه و معناي انديشه عربي فوق بدين قرار است:

شش جهت قرآن معجز البيان درخشان و نوراني‌ست، و امكان ندارد با اوهام و شبهات در آميزد، زيرا تكيه به عرش دارد و در آن جهت نور وحي هست. در هدف و رو به رويش سعادت دو جهان هست. دست بر ابد و آخرت دارد و نور بهشت و

سعادت وجود دارد. روي آن سكه اعجاز مي‌درخشد. زيرش ستون‌هاي دليل و برهان قرار گرفته و درونش مملو از هدايت خالص است.

راستش با أَفَلَا يَعْقِلُونَ ها عقول را استنطاق مي‌كند و به گفتن صَدَقْتَ وا مي‌دارد. در چپ به قلب‌ها اذواق روحاني عطا كرده، و وجدان‌ها را به شهادت مي‌گيرد تا بارَكَ الله بگويند. پس سارقان اوهام و شبهات از كدام سو و جهت مي‌توانند به قرآن معجز البيان نفوذ كنند؟!..

آري، قرآن معجز البيان جامع سرّ اجماع كتاب‌هاي انبيا و اوليا و موحديني‌ست كه اعصار و مشرب‌ها و مسلك‌هايشان مختلف است. به عبارت ديگر همه آن‌ها كه اهل قلب و عقل‌اند تمام مباني مذكور را به صورتي در كتاب‌هايشان ذكر نموده اند كه مجمل احكام و مباني قرآن حكيم را تصديق مي‌كنند. مي‌توان گفت: آن‌ها به مثابه ريشه‌هاي شجره آسماني قرآن‌اند. نيز قرآن به وحي استناد مي‌كند و خود، وحي است، زيرا ذات ذوالجلالي كه قرآن را نازل كرده است با معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام وحي بودن قرآن را نشان داده و اثبات مي‌كند؛ قرآن نازل شده نيز با اعجاز خود نشان مي‌دهد كه از عرش مي‌آيد، و اضطراب مُنزَلِ عليه يعني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آغاز وحي و بيهوشي او هنگام نزول وحي و اخلاص و احترام‌اش در برابر قرآن ـ كه بيش از همه است ـ نشان مي‌دهد كه قرآن وحي است، از ازل مي‌آيد و ميهمان اوست.

نيز بالبداهه دانسته مي‌شود كه قرآن محض هدايت است، زيرا بالمشاهده معلوم است كه مخالف قرآن ضلالت و گمراهي كفر است؛ هم‌چنين بالضروره دانسته مي‌شود كه قرآن معدن انوار ايماني‌ست، و بي‌ترديد عكس انوار ايماني، ظلمات است. ما در بسياري از "كلام"‌ها اين مطلب را اثبات كرده‌ايم.

قرآن به يقين جامع حقايق است و خيالات و خرافات در آن راهي ندارد. به شهادت عالم اسلامِ پر از حقيقت كه قرآن تشكيل مي‌دهد و شريعت با پايه و اساسش و كمالات عالي كه نشان مي‌دهد، اثبات مي‌گردد كه در بحث‌هاي مربوط به عالم غيب نيز مانند مباحث مرتبط با عالم شهادت عين حقيقت بوده و خلافي در آن نيست.

قرآن به عيان و بي‌ترديد انسان را به سعادت هر دو جهان مي‌رساند و او را بدان سو سوق مي‌دهد. هر كس در اين مورد شبهه‌يي دارد قرآن را يك بار مطالعه كند تا ببيند سخن كتاب خدا چيست. نيز ثمره حاصل از قرآن كامل و زنده است. لذا ريشه درخت قرآن، حقيقت است و داراي حيات مي‌باشد. زيرا حيات ميوه بر زنده بودن درخت دلالت دارد. ببين كه قرآن در هر عصر چه ميوه‌هاي اكمل، كامل، زنده و درخشاني چون اصفيا و اوليا داده است.

هم‌چنين براساس حدس و گماني برخاسته از نشانه‌هاي فراوان و بي‌شمار، قرآن مقبول و مورد علاقه انس و جن و ملك است. اينان هنگام تلاوت آيات قرآن چون پروانه بر گرد آن جمع مي‌شوند.

قرآن علاوه بر وحي بودنش با دلايل عقلي نيز تأييد و اثبات مي‌گردد. آري، اتفاق نظر عاقلان كامل شاهد اين مدعاست. در رأس همه، دانشمندان علم كلام و فيلسوفان نابغه‌يي چون ابن سينا و ابن رشد بالاتفاق مباني قرآني را با اصول و دلايل خاص خودشان اثبات كرده‌اند. قرآن هم‌چنين توسط فطرت سالم تأييد و تصديق مي‌شود. اگر عارضه و مرضي نباشد هر فطرت سالمي آن را تأييد مي‌كند، زيرا اطمينان وجدان و آرامش قلب به واسطه‌ي انوار قرآن امكان‌پذير است. پس فطرت سالم به گواهي اطمينان وجدان، قرآن را تأييد و تصديق مي‌كند. آري، فطرت به زبان حال خود به قرآن مي گويد:"كمال فطرت ما بدون تو امكان ندارد." ما اين حقيقت را در جاهاي مختلفي اثبات كرده‌ايم.

قرآن هم‌چنين بالمشاهده و بالبداهه معجزه‌يي ابدي و دائمي‌ست و اعجازش را هميشه نشان مي‌دهد. مانند معجزات ديگر به خاموشي نمي‌گرايد و عمرش تمام نمي‌شود؛ ابدي‌ست.

هم‌چنين در مرتبه ارشادي قرآن چنان گستردگي‌اي وجود دارد كه حضرت جبرائيل (ع) و طفلي نو رسيده در كنار هم پاي درسي از قرآن مي‌نشينند و هر يك سهم خود را دريافت مي‌كنند. نابغه‌ترين فيلسوف مانند ابن سينا به همراه عامي‌ترين فرد كه فقط اهل قرائت است در كنار هم درسي واحد را اخذ مي‌كنند و

مي‌آموزند. حتي گاه ممكن است فرد عامي به سبب داشتن توان و خلوص ايمان خود بيش از ابن سينا بهره ببرد.

در متن قرآن چنان ديده‌يي هست كه همه كائنات را مي‌بيند، احاطه دارد و عالم را چون صفحات يك كتاب در برابر خود مي‌گيرد و طبقات و عوالمش را بيان مي‌دارد. سازنده يك ساعت چگونه آن را پس و پيش مي‌كند باز كرده به ديگري نشان داده يا تعريف مي‌كند؛ قرآن نيز كائنات را به همان صورت در برابر خود دارد. قرآن چنان كتاب عظيم الشأني‌ست كه مي‌گويد:

فَاعْلَمْ أنَّهُ لا إلَهَ إلّا اللّهُ

و وحدانيت خداوند را اعلام مي كند.

اَللّهُمَّ اجْعَلِ الْقُرْآنَ لَنَا فِى الدُّنْيَا قَرِينًا وَ فِى الْقَبْرِ مُونِسًا وَ فِى الْقِيَامَةِ شَفِيعًا وَ عَلَى الصِّـرَاطِ نُورًا وَ مِنَ النَّارِ سِتْرًا وَ حِجـَابًا وَ فِى الْجَنَّةِ رَفِيقًا وَ اِلَى الْخَيـْرَاتِ كُلِّهَا دَلِيلاً وَ اِمَامًا. اَللّهُمَّ نَوِّرْ قُلُوبَنَا وَ قُبُورَنَا بِنُورِ اْلاِيمَانِ وَ الْقُرْآنِ وَ نَوِّرْ بُرْهَانَ الْقُرْآنِ بِحَقِّ وَ بِحُرْمَةِ مَنْ اُنْزِلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ مِنَ الرَّحْمنِ الْحَنَّانِ آمِينَ

نوزدهمين اشارت نكته دار: در اشارات سابق به شكل قطعي و يقيني ثابت شد كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاده حضرت حق است. پس محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه رسالتش با هزاران دليلِ قطعي ثابت است دليل درخشان و قطعي‌ترين برهان وحدانيت الهي و سعادت ابدي‌ست. ما در اين اشارت تعريفي مختصر و اجمالي از اين دليل درخشان و تابان، و برهانِ ناطقِ صادق ارائه مي‌دهيم، زيرا مادام كه او دليل است و نتيجه‌اش معرفت الهي‌ست؛ ترديدي نيست كه لازم است دليل را بشناسيم و وجه دلالتش را بدانيم. پس با رعايت اختصار وجه دلالت و صحتش را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

هم‌چنان كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مانند همه موجودات اين عالم با ذات خويش بر وجود و وحدت آفريننده عالم هستي دلالت مي‌كند، دلالت ذاتي خود را نيز به همراه دلالت همه موجودات به زبان خود اعلام داشته است. مادام كه او دليل است، در قالبپانزده "اساس" به حجت و درستي و صدق و حقانيت او اشاره مي‌كنيم:

اساس نخست: اين دليل كه هم با ذات هم با لسان و هم با دلالت حال و قال بر وجود صانع كائنات دلالت مي‌كند، به سبب حقيقت كائنات هم مصدَّق است هم صادق، زيرا شكي نيست كه دلالت‌هاي همه موجودات بر وحدانيت در حكم تصديقي‌ست بر ذاتي كه از وحدانيت مي‌گويد. پس در ادعايي كه مطرح مي‌كند از سوي تمام كائنات تصديق و تأييد مي‌شود؛ و از آن‌جا كه وحدانيت الهي‌اي كه كمال مطلق است و سعادت ابدي‌اي كه خير مطلق است و توسط او بيان شده با حُسن و كمال تمام حقايق عالم موافقت و مطابقت دارد بي‌ترديد در ادعايش صادق است. پس بايد گفت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام برهاني ناطق، صادق و مصدَّق براي وحدانيت الهي و سعادت ابدي‌ست.

اساس دوم: اين دليل صادق و مصدَّق، از آن‌جا كه فوق همه‌ي انبيا، داراي هزاران معجزه و شريعتي نسخ ناشدني‌ست و صاحب دعوتي شامل جن و انس مي‌باشد؛ لذا رييس همه انبياست. در اين صورت جامع اسرار معجزات و توافق همه انبياست. به عبارت ديگر توان جمعي و شهادت معجزات همه پيامبران نقطه استنادي‌ست براي صدق و حقانيت او.

هم‌چنين او سلطان و استاد همه اوليا و اصفياست كه تحت تربيت و ارشاد و نور شريعتش كمال مي‌يابند؛ بنابر‌اين او جامع سرّ كرامات و تصديق جمعي و قوت تحقيق همه آن‌هاست، زيرا آن‌ها در مسيري پيش رفته و حقيقت را يافته‌اند كه استادشان ورودي آن را گشوده و باز گذاشته است. پس همه كرامات و تحقيقات و اجماعات آنان نقطه استنادي براي صدق و حقانيت استادشان مي‌باشد. نيز او كه برهان وحدانيت است ـ هم‌چنان كه در اشارات پيشين ديديم ـ آن قدر معجزات قطعي و يقيني و آشكار و ارهاصات خارق العاده و دلايل يقيني نبوت دارد و ذاتش از اين لحاظ تأييد مي‌شود كه اگر همه موجودات عالم هم جمع شوند نمي‌توانند تصديق آنان را باطل كنند.

اساس سوم: اين منادي وحدانيت و مُبشّر سعادت ابدي ـ كه صاحب معجزات روشني‌ست ـ در ذات مبارك خويش از چنان اخلاق عالي و در رسالت و مسؤوليتي كه دارد از چنان سجاياي متعالي و در شريعت و ديني كه تبليغ مي‌كند

از چنان خصايل برتري برخوردار است كه دشمن‌ترين دشمن‌ها هم او را تصديق مي‌كند و مجالي براي انكار او نمي‌يابد. مادام كه او در ذات و وظيفه و دين خود از عالي‌ترين و زيباترين اخلاق‌ها و كامل‌ترين و والاترين سجايا و باارزش‌ترين و مقبول‌ترين خصلت‌ها برخوردار است ترديدي نيست كه مثال و مُمثّل و تمثال و استاد اخلاق و كمالات موجودات مي‌باشد. در اين صورت كمالات موجود در ذات و وظيفه و دين او نقطه استنادي بسيار قوي براي حقانيت و صدق گفتار اوست كه هيچ‌گاه متزلزل نمي‌شود.

اساس چهارم: اين منادي وحدانيت و سعادت ـ كه معدن كمالات و معلم اخلاق عاليه است ـ سخني از خود نمي‌گويد بلكه آن‌چه را خداوند مي‌خواهد بر زبان مي‌آورد. آري، سخنان او از سوي آفريننده كائنات بر زبانش جاري مي‌شود. او از استاد ازلي خويش درس مي‌گيرد، آن‌گاه به ديگران تعليم مي‌دهد، زيرا براساس هزاران دليل نبوت ـ كه در اشارات پيشين قسمي از آن‌ها بيان شد ـ خالق كائنات همه معجزات مذكور را به دست او ظاهر كرد تا نشان دهد او از سوي خدا سخن مي‌گويد و كلام او را تبليغ مي‌كند. نيز قرآن نازل شده بر او در درون و برون خود به چهل وجهِ اعجاز نشان مي‌دهد كه او ترجمان حضرت حق است؛ هم‌چنين او با تمام اخلاص و تقوا و جديت و امانت‌داري و ساير احوال و اطوار ذاتي‌اش نشان مي‌دهد كه چيزي را به نام خود و به فكر خود بيان نمي‌كند، بلكه هر چه مي‌گويد به نام آفريدگارش است. همه اهل حقيقت از شنوندگان سخن او با كشف و تحقيق تصديق كرده و با علم اليقين ايمان آورده‌اند كه او به خودي خود سخن نمي‌گويد بلكه آفريدگار جهان هستي او را به سخن مي‌آورد، به او درس مي‌دهد و توسط او به ديگران تعليم مي‌دهد؛ بنابراين صدق و حقانيت او بر اجماع اين چهار اساس بسيار محكم، مستند است.

اساس پنجم: هم‌چنين او كه ترجمان كلام ازلي‌ست ارواح را مي‌بيند با فرشتگان گفتگو كرده و به ارشاد جن و انس مي‌پردازد. او نه در عالم جن و انس كه در مرتبه‌يي بالاتر از عالم ارواح و ملائك تعليم مي‌بيند. او از ماوراي عوالم ياد شده آگاه است و با آن‌ها ارتباط دارد. معجزات ذكر شده و وقايع قطعي

زندگاني‌اش ـ كه به تواتر نقل شده است ـ اين حقيقت را اثبات مي‌كند. پس نه مانند كاهنان و ساير خبر دهندگان از غيب؛ بلكه جن و ارواح و ملائكه، حتي ملائكه‌ي مقربين نيز جز جبرائيل قادر به دخالت در اخبار او نيستند. او حتي در بيش‌تر موارد از رفيق خود حضرت جبرائيل نيز سبقت مي‌گيرد.

اساس ششم: نيز ذاتي كه سرور و سيد فرشته و جن و بشر است كامل‌ترين و نوراني‌ترين ميوه درخت كائنات، تمثال رحمت الهي، نمونه محبت رباني، نوراني‌ترين برهان حق، درخشان‌ترين سراج حقيقت، مفتاح طلسم كائنات، كشاف معماي آفرينش، شارح حكمت عالم، منادي سلطنت الهي، وصّاف محاسن صنعت رباني و به خاطر برخورداري از جامعيت استعداد كامل‌ترين نمونه كمالات در موجودات است؛ بنابراين، اوصاف مذكور و شخصيت معنوي اينذات اشارت دارد و نشان مي‌دهد كهعلت غايي عالم هستي‌ست، يعني آفريننده عالم هستي نظر بر اين ذات كرده و عالم را خلق نموده است. پس مي‌توان گفت اگر او را خلق نمي‌نمود، كائنات را هم خلق نمي‌كرد. آري، حقايق قرآني و انوار ايماني كه او براي جن و انس به ارمغان آورد و اخلاق متعالي و كمالات والا كه در ذات او مشهود است شاهد قاطع حقيقت مذكور مي‌باشد.

اساس هفتم: او كه برهان حق است و سراج حقيقت، چنان دين و شريعتي آورد كه جامع اساس‌ها و پايه‌ها براي تأمين سعادت هر دو جهان مي‌باشد؛ علاوه بر جامع بودن، حقايق و وظايف كائنات و اسما و صفات آفريننده كائنات را به همراه خويش در كمال حقانيت بيان نموده است. اسلاميت و شريعت او چنان

كامل و بر همه چيز محيط است و كائنات را به همراه خويش چنان تعريف مي‌كند كه توجه كننده به ماهيت آن در مي‌يابد اين دين بيان‌نامه و معرفي نامه‌يي‌ست از سوي آفريننده اين جهان زيبا در تعريف جهان هستي و خويش. هم‌چنان كه معمار يك كاخ توضيح و دستورالعمل مناسبي براي آن كاخ مي‌نويسد و براي اين‌كه خود را همراه با اوصافش نشان دهد توضيحاتي مي‌نگارد، در دين و شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز چنان احاطه و برتري و حقانيتي ديده مي‌شود كه به خوبي معلوم مي‌شود توسط قلم آفريننده و مدبّر عالم نگاشته شده است، و تنظيم كننده

كائنات به اين زيبايي هر كس كه باشد قطعاً تنظيم كننده اين دينِ به اين زيبايي نيز هم اوست. آري، آن نظام اكمل بي‌شك مستلزم اين نظم اجمل است.

اساس هشتم: محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ـ كه متصف به صفات ذكر شده است و بر نقاط استناد بسيار محكم و بي‌تزلزلي اتكا دارد ـ به نام عالم غيب و متوجه به عالم شهادت، به جن و انس اعلام نموده و به اقوام و ملت‌هايي كه در پس اعصار آتي خواهند بود خطاب كرده و چنان ندا مي‌دهد كه پيام خود را به عموم جن و انس، به همه مكان‌ها و اعصار مي‌رساند. آري، ما مي‌شنويم.

اساس نهم: ايشان چنان رسا و توانمند مورد خطاب قرار مي‌دهد كه همه عصرها نداي او را مي‌شنوند و پژواك صدايش در هر دوره به گوش مي‌رسد.

اساس دهم: در رفتار و حركات آن ذات مشاهده مي‌شود كه همه چيز را مي‌بيند و آن‌گاه خبر مي‌دهد، زيرا در خطرناك‌ترين مواقع با كمال متانت و بدون هيچ ترديد و ‌تشويش خاطري خبر را اعلام مي‌كند. او گاه به تنهايي تمام دنيا را به مبارزه مي‌طلبد.

اساس يازدهم: ايشان با تمام توان چنان پر قدرت دعوت مي‌كند كه نيمي از كره زمين و يك پنجم نفوس نوع بشر به دعوتش لبيك گفتند و سَمِعْنا وَ اَطَعْنا بر زبان آوردند.

اساس دوازدهم: هم‌چنين او با چنان جديتي دعوت و با چنان روش اساسي‌اي تربيت مي‌كند كه قواعدش بر تارك همه زمان‌ها و مكان‌ها نقش مي‌بندند و بر چهره اعصار جاودان مي‌مانند.

اساس سيزدهم: او احكام تبليغي خود را با چنان وثوق و اعتمادي به استحكام‌شان، به زبان مي‌آورد و ديگران را به سوي آن دعوت مي‌كند كه اگر همه دنيا جمع شوند نمي‌توانند او را از حكمي منصرف و پشيمان كنند. تاريخ زندگاني و سيره سَنيّه‌اش گواه اين مطلب است.

اساس چهاردهم: هم‌چنين ايشان با چنان اطمينان و اعتمادي دعوت كرده و احكام شريعتش را تبليغ مي‌كند كه زير بار منت كسي نمي‌رود، و در برابر هيچ سختي و كار مشكلي دچار تزلزل نمي‌شود. بي‌هيچ شك و شبهه با كمال

صميميت و خلوص پيش از هر كس ديگري خود به پذيرش و انجام وظيفه مي‌پردازد آن‌گاه احكام الهي را اعلام مي‌دارد. زهدِ زبانزد، استغنا و عدم توجه به زينت‌هاي فاني دنيا ـ كه دوست و دشمن اين امر را مي‌دانند ـ گواه مطلب مذكور مي‌باشد.

اساس پانزدهم: او در قبال ديني كه آورد از همه بيش‌تر تابع بود، و در برابر خالقش از همه بيش‌تر بندگي كرده، و در قبال منهيات دين از همه بيش‌تر مراعات تقوا را مي‌كرد، لذا اين امر به يقين نشان مي‌دهد كهاو مبلّغ سلطان ازل و ابد و فرستاده اوست، خالص‌ترين بنده‌ي آن معبود بالحق و ترجمان كلام ازلي‌ست.

نتيجه پانزده اساس ذكر شده اين است كه ذات متصف به اوصاف مزبور با تمام توان در سراسر حيات خود مكرر و همواره مي گويد: فَاعْلَمْ أنَّهُ لا إلَهَ إلّا اللّهُ و به اين ترتيب وحدانيت و يگانگي را اعلام مي‌دارد.

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ عَدَدَ حَسَنَاتِ اُمَّتِهِ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

هديه‌يي الهي و اثري از عنايت رباني

با آرزوي اين‌كه مصداق مضمون وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ (ضحى: ١١) باشيم مي‌گوييم: اثري از عنايت و رحمت حضرت حق را در تأليف اين رساله به شرح زير بيان خواهم كرد، تا خوانندگان اين رساله با دقت و اهميت به آن بنگرند:

در قلبم هيچ نيّتي براي تأليف اين رساله وجود نداشت؛ چرا كه در مورد رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كلام‌هاي "سي و يك" و "نوزدهم" نوشته شده بود. در يك لحظه براي نوشتن اين رساله اخطاري اجبار كننده بر قلبم وارد شد. اين در حالي بود كه قوه حافظه‌ام نيز در نتيجه مصايب و بلايا به خاموشي گراييده بود؛ وانگهي تا آن زمان در مشربم و آثاري كه نوشته بودم هيچ گاه از روش نقل (به صورت قال و قيل) استفاده نكرده بودم؛ هم‌چنين نزد خود كتاب‌هاي حديث و سيره هم نداشتم. با اين حال گفتم: "تَوَكَّلْتُ عَلَي الله‌" و شروع كردم. چنان موفقيتي نصيب شد كه حافظه‌ام بيش از حافظه سعيد قديمي ياري‌ام داد. در هر دو سه ساعت سي چهل صفحه به سرعت نوشته شد. در يك ساعت پانزده صفحه نوشته مي‌شد. بيش‌تر مطالب از كتاب‌هايي چون "بخاري، مسلم، بيهقي، ترمذي، شفاء شريف، ابو نُعيم و طبري" نقل مي‌شد. در نقل احاديث اگر خطايي صورت مي‌گرفت (نظر به گناه بودن چنين امري) قلبم به لرزه مي‌افتاد. ليكن دانسته شد كه عنايت حق شامل شده و به اين رساله نياز است. ان شاء الله به صورت صحيح نوشته شده است. ممكن است در برخي الفاظ حديثي و يا در نام راويان اشتباهي شده باشد؛ در اين‌گونه موارد از برادران‌مان مي‌خواهم خود تصحيح كنند و با مسامحه بنگرند.

سعيد نورسي

آري، مسوّده (پيش نويس) را ما مي‌نوشتيم استادمان هم مي‌گفت. نزد او كتابي نبود و به هيچ اثري مراجعه نكرد. مطالب را دنبال هم و سريع مي‌گفت و ما مي‌نوشتيم. در دو سه ساعت سي چهل صفحه و شايد بيش‌تر مي‌نوشتيم. ما هم به اين نتيجه رسيديم كه اين موفقيت، كرامتي از معجزات نبوي‌ست.

خادم هميشگي او: عبدالله چاووش خادم و نگارنده مسوّده: سليمان سامي

نگارنده مسوّده و برادر آخرتي او: حافظ خالد نگارنده مسوّده و پاك‌نويس: حافظ توفيق

3 نخستين ذيل معجزات احمديه

(كلام نوزدهم داير بر رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و ضميمه‌اش داير بر معجزه شـقّ القـمر مي‌باشد لذا به مناسبت مقـام در اين‌جا درج گـرديد.)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

چهارده تراوش از چهاردهمين لمعه

درس چهاردهم از كتاب نخستين دروازه‌ي نور. م.

تراوش نخست: سه معرِّف كلي بزرگ، پروردگارمان را به ما معرفي ميكند:

١. اين كتاب كاينات است، كه بخشي از دلايلش را در سيزده لمعه از سيزدهمين درس رساله نور (نخستين دروازه نور) شنيديم.

٢. خاتم انبيا عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است، كه آيةُ الكبراي اين كتاب كبير به شمار ميآيد.

٣. قرآن عظيم الشأن است.

اكنون بايد دومين برهان ناطق يعني خاتم انبيا عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را بشناسيم، و به سخنان وي گوش فرا دهيم.

آري، بيا تا نظري به شخصيت معنوي آن برهان بياندازيم:سطح زمين يك مسجد، مكّه محراب و مدينه منبر... آن برهان باهر يعني پيغمبرمان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيشواي همه اهل ايمان، خطيب همه بشريت، رييس همه انبيا، سيّد تمامي اوليا و مرشد حلقهي

ذكر‌ي‌ست، متشكل از همه انبيا و اوليا... او شجره‌ي نوراني‌ست كه همه انبيا ريشههاي زنده‌ي آن و اوليا ميوه‌هاي پرطراوتاش هستند.

هر ادعايش را همه انبيا با استناد به معجزات و همه اوليا با اعتماد به كراماتشان تصديق مي‌كنند، و مهر و امضا ميزنند، زيرا او لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ مي‌گويد، و مدعي آن است، و همه ذاكران نوراني كه در دو سمت چپ و راست يعني گذشته و آينده صف بستهاند، عين آن جمله را تكرار ميكنند و به اتفاق و به لحاظ معنا مي‌گويند:

صَدقْتَ وَ بِالْحَقِّ نَطَقْتَ

كدامين وهم ميتواند به چنين ادعايي كه با امضاهاي بي‌شماري تأييد شده است، دست رد زند.

تراوش دوم: بدان! همانگونه كه اين برهان نورانيِ توحيد به اجماع و تواترِ هر دو جناح تأييد مي‌شود، در كتابهاي آسماني از قبيل تورات و انجيل

علامه حسين جسري صد و چهارده بشارت را از متن اين كتاب‌ها استخراج نموده، و در كتابش "الحصون الحميديه" درج كرده است. وجود اين همه بشارت بعد از تحريف، دليل روشني‌ست بر اين‌كه قبل از تحريفات صراحت‌هاي زيادي وجود داشته است.

نيز صدها اشاره به ايشان شده است؛ هم‌چنين رموز هزاران ارهاصات، و بشارت‌هاي مشهور هـاتفان و شهادت‌هاي متواتر كاهنان و دلالت هزاران معجزه‌ي ايشان هم‌چـون شقُّ القمر و حقانيت شريعت مقدس، همگي نبوت ايشان را تأييد و تصديق مي‌كنند.

هم‌چنين منتهاي كمال اخلاق حميده در ذات وي و سجاياي والا و كمال امانت در وظيفه‌هايش و هم‌چنين تقواي فوقالعاده، عبوديت فوقالعاده، جديّت فوق‌العاده و متانت فوقالعاده‌ي او كه نشان دهندهي قوت ايمان و نهايت اطمينان و نهايت وثوق آن حضرت است، همه و همه چون روز روشن، صداقت بي‌نهايت‌اش را در ادعايش نشان ميدهند...

تراوش سوم: اگر ميخواهي، بيا تا با هم به عصر سعادت و به جزيرة العرب برويم تا آن حضرت را ـ هر چند در عالم خيال ـ حين انجام وظيفه ملاقات و زيارت كنيم.

ببين! شخصيت مُمتازي با حسن سيرت و جمال صورت ميبينيم كه كتابي اعجازنما در دست و نطقي حقيقت آشنا در زبان دارد، و نه تنها به بنيآدم، بلكه به جن و انس و فرشتگان و حتي همه موجودات خطبهيي أزلي را تبليغ ميكند.

او معماي شگفتانگيز راز خلقت عالم را شرح داده و حل مي‌كند، و طلسم پيچيدهيي را كه راز كاينات است كشف كرده ميگشايد، و به سه سؤال دشوار و وحشتآور"چه هستي؟ از كجا آمدهيي؟ به كجا مي‌روي؟" كه رايج بين همگان است، و عقلها را در حيرت به خود مشغول كرده پاسخ قانع كننده و قابل قبول مي‌دهد.

تراوش چهارم: ببين! چنان نور حقيقتي پخش ميكند، كه اگر خارج از دايرهي حقيقت ارشاد نوراني‌اش به كائنات بنگري، شكل كائنات را هم‌چون ماتمسراي عمومي خواهي ديد، و موجودات را در برابر هم ‌چون غريبه، بلكه دشمن همديگر خواهي يافت، و جامدات را هم‌چون جنازههاي هولناك خواهي ديد، و تمام ذي‌حيات به‌سان يتيماني به نظر خواهند رسيد كه بر اثر سيلي زوال و فراق مي‌گريند، و ناله سر ميدهند. حال ببين! با نوري كه او انتشار داد، ماتمسراي عمومي به مسجد ذكر و محفل جذبه و شوق تغيير يافت، و موجوداتي كه دشمن و بيگانه بودند شكل دوست و برادر را به خود گرفتند. جامداتِ مرده و خاموش نيز، يك به يك، مأموران مونس و خدمتكاران تحت فرمان شدند، و آن يتيمان بي‌كس و گرياني كه شكوه سر ميدادند، يك به يك، صورت ذاكران تسبيحگو يا وظيفه‌داران شاكري را كه از وظيفه ترخيص شدهاند، به خود گرفتند.

تراوش پنجم: نيز با آن نور، حركات، تنوعات، تغييرات و دگرگونيهاي كائنات از بي‌مفهومي و عبثيت و بازيچهي دست تصادف بودن بيرون آمده، به نوشتههاي رباني، صفحات آيات تكويني و آيينهي اسماي الهي تبديل شدند، تا جايي كه حتي هستي، كتاب حكمتِ صمداني شد.

اگر عجز و ضعف، فقر و احتياج بيپايان انسان كه او را پستتر از حيوان كرده است، و عقلي كه وسيله‌ي انتقال رنج و درد و غم ميباشد و او را بدبختتر از همهي موجودات كرده است، با پرتوهاي آن نور منوّر شد، انسان به مقامي والاتر از

تمام حيوانات و موجودات مي‌رسد. و با همان عجز و فقر و عقلي كه پُر نور شد، و با دعا و نيايش، سلطان نازنين عالم و با آه و فغان، خليفه دلرباي زمين مي‌شود.

پس اگر آن نور نميبود، كاينات و انسان و حتي هر چيزي به درجه نيستي سقوط ميكرد.

آري، بي‌شك براي چنين هستي بديعي وجود چنين شخصيتي ضروري و لازم است، وگرنه، كاينات و افلاك هم دركار نبود!

تراوش ششم: او مخبر و مژده دهندهي سعادت ابديست، او كاشف رحمت بينهايت و اعلانگر آن است، او منادي و تماشاگر محاسن سلطنت ربوبيّت و كاشف گنجهاي اسماي الهي و معرِّف آن است.

به همين سبب، اگر از جهت بندگي بنگريم، او را يك نمونه براي محبّت و نمادِ رحمت و شرفِ انسانيت و نورانيترين ميوهي شجرهي خلقت ميبينيم، و اگر از جهت رسالت نگاه كنيم، او را يك برهان حق، چراغ حقيقت، شمس هدايت و وسيله سعادت ميبينيم.

باز ببين! چگونه كه نور او هم‌چون برق خاطف از شرق تا غرب را به سرعت فرا گرفت، و بعد نصف كره زمين و يك پنجم بشريت، ارمغان هدايت او را قبول كردند، و با دل و جان پذيرفتند، پس چگونه است، كه نفس و شيطان ما، اساس همه ادعاهاي اين شخص را كه لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ است، با همهي مراتب آن نمي‌پذيرند؟

تراوش هفتم: بيا و ببين! در اين جزيره‌ي پهناور، چگونه همهي آداب و اخلاق زشت و وحشيانه اقوام مختلفِ وحشي و لجوجي كه به آدابشان تعصب داشتند را در يك آن، قلع و قمع كرد، و از ميان برداشت، و آنان را با فضايل والاي اخلاقي مجهز ساخت، و معلم همه عالَم و اساتيد ملتهاي متمدن كرد.

ببين! تسلط او صرفاً بر ظاهر نيست، بلكه عقلها و ارواح و دلها و نفوس را فتح و تحت فرمان خود در ميآورد، به حدّي كه محبوب دلها، معلمِ عقول، مربي نفوس و سلطان ارواح قرار گرفت.

تراوش هشتم: ميداني، واضح است كه حاكم بزرگي با همتي والا، به سختي ميتواند عادت كوچكي مثل سيگار كشيدن را در يك قوم كوچك به كلي ريشهكن كند، حال آن‌كه ميبينيم، اين شخص بسياري از عادات بزرگ را در بين اقوام بزرگ لجوج و متعصب، با قدرتي به ظاهر كوچك و با همتي اندك و در زماني كوتاه، ريشهكن كرد، و به جاي آن، آنگونه سجاياي عاليهيي در خون و رگشان جايگزين نمود كه ثابت و پا بر جا مانده است، و البته ايشان كارهاي خارق العاده‌ي بسيار زيادي را هم‌چون اين به اجرا در آورده است.

آري، كسي كه عصر سعادت را نمي‌بيند، بايد جزيرة العرب را جلوي چشمان كورش گذاشت، و به او گفت: "صدها نفر از فلاسفه‌تان را به آن‌جا بفرستيد، تا صد سال كار كنند، ببينيم آيا مي‌توانند يك صدم آن‌چه را او در آن زمان طي يك سال انجام داده است، انجام دهند؟!"

تراوش نهم: همانطور كه ميداني، هيچ آدمي نميتواند در خصوص ادعايي كه مورد مناقشه است، دروغ كوچك خجالتآوري را بهصراحت و بيپروا نزد دشمنانش بگويد، و براي پوشاندن حيله و مكرش هيچ تأثّر و اضطرابي نشان ندهد، هر چند كه اين شخص، فردي كوچك با حيثيتي ناچيز و در يك جماعت كوچك باشد، و مسأله هم مسألهي كوچكي باشد.

حال اين شخص را ببين! آيا امكان دارد، او با داشتن مأموريتي بزرگ و حيثيتي بسيار والا در وظيفه‌يي بزرگ، در حالي‌ ‌كه نيازمند امنيّتي فراوان است، و در ميان جماعتي بزرگ و در برابر خصومتي بزرگ قرار دارد، در مسايل بزرگ و در ادعايي بزرگ با آزادي كامل، بيپروا، بيشك و ترديد، بيپرده، بدون نگراني، با صميميتي عاري از ريا و جديت كامل و با شدتي كه خون دشمنان را به جوش ميآورد، و با سخناني با اسلوب والا، خلاف واقع بگويد؟ مكر و حيله به كار ببرد؟ هرگز!

إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى

(نجم: ٤)

آري، حق، فريب نمي‌دهد، و حقيقت بين فريب نمي‌خورد، و آيين حق او، نيازي به فريفتن ندارد، و در مقابل چشمان حقيقتبين او، خيال چه حدي دارد كه حقيقت به نظر آيد و فريب‌اش دهد.

تراوش دهم: بيا و ببين! او از حقايق جذاب و ضروري و با عظمت، حقايقي كه كنجكاوي انسان را بر مي‌انگيزد بحث مي‌كند و آن‌ها را نشان داده و اثبات مي‌كند.

البته ميداني، بزرگترين چيزي كه انسان را تحريك ميكند، كنجكاويست، حتي اگر به تو گفته شود:"نصف عمر يا نصف داراييات را بده تا شخصي از كره ماه يا مشتري بيايد، و از احوال آن‌جا برايت بگويد، و از آينده‌ات و آن‌چه بر سرت خواهد آمد به درستي خبر دهد" به حتم اگر كنجكاو باشي، پرداخت خواهي كرد. حال آن‌كه اين شخص از پادشاهي سخن ميگويد كه در مملكتش ماه هم‌چون مگسي گرداگرد پروانهيي دور ميزند، و اين پروانه كه زمين است در اطراف چراغي پرواز ميكند و اين چراغ كه خورشيد است يكي از هزاران چراغ موجود در يكي از هزاران مهمان‌خانهي آن پادشاه به شمار ميآيد.

و نيز از چنان عالَم شگفتانگيزي به طور حقيقي بحث ميكند و از انقلاب عجيبي خبر ميدهد كه اگر هزاران سياره هم‌چون زمين بهسان بمبي منفجر شوند، آن‌قدر عجيب نيست. بيا و از زبان مباركش سوره‌هايي چون

إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ، إِذَا السَّمَاء انفَطَرَتْ، الْقَارِعَةُ

را بشنو! نيز از چنان آينده‌يي خبر موثق ميدهد كه آينده‌ي دنيا در مقايسه با آن، قطره‌ييست از سراب. و چنان جدي از چنان سعادتي خبر ميدهد كه همه خوشبختيهاي دنيوي در مقايسه با آن هم‌چون نور زايلي‌ست، در برابر شمس سرمدي‌.

تراوش يازدهم: پشت پردهي ظاهري اين كاينات عجيب و معماگونه، البته چيزهاي عجيبي هم در انتظار ماست. براي خبر دادن از اين امور عجيب و غريب، فردي اعجوبه و فوق‌العاده اعجازگر لازم است. و از حالات اين شخص چنين معلوم مي‌شود كه او ديده است و ميبيند و از ديده‌هايش خبر ميدهد.

او به ما به درستي درس ميدهد كه پروردگار آسمانها و زمين كه با نعمت‌هايش ما را پرورش ميدهد، از ما چه مي‌خواهد و مرضيات او چيست؟

حال كه اين شخص در سخنانش حقايقي از اين دست را كه انسان را به مراتب بيشتر كنجكاو ميكند درس مي‌دهد، و ضروريست تا با جان و دل شنيده شود و

انسان همه چيزش را فداي آن نمايد؛ اما چه شده است كه اكثر انسان‌ها كور و كر و حتي ديوانه شدهاند، و اين حق را ناديده ميگيرند، و اين همه حقايق را نمي‌شنوند، و درك نميكنند؟!

تراوش دوازدهم: همانگونه كه اين ذات، دليل صادق و برهان ناطقِ بر حقي براي اثباتِ وحدانيت خالق موجودات در درجه حقانيت‌اش مي‌باشد همانگونه نيز برهان قاطع و روشن حشر و سعادت ابدي مي‌باشد.حتي همانگونه كه او با هدايتش سبب كسب سعادت ابدي و وسيله رسيدن به آن است، با دعا و نيايش‌هايش نيز سبب وجود و وسيله ايجاد آن سعادت ميباشد. اينك سرّي را كه در مبحث حشر بيان كرده بوديم، به خاطر مناسبت آن با اين بحث دوباره تكرار ميكنيم:

حال ببين! در چنان نماز كبرايي دست به دعا برداشته، كه گويا نه تنها اين جزيره، بلكه سراسر كرهي زمين همراه با نمازِ با عظمت او نماز مي‌خوانند، و راز و نياز ميكنند.

ببين! او در بين چنان جماعت بزرگي دعا مي‌كند كه گويي همهي انسانهاي نوراني و كامل از زمان حضرت آدم تا به امروز و تا قيام قيامت، با اقتدا به او به دعايش "آمين" ميگويند.

باز ببين! او براي چنان حاجت عمومي دعا مي‌كند كه نه تنها اهل زمين، بلكه اهل آسمان و حتي همه موجودات در دعـايش شـركت كرده ميگويند:"آري، پروردگارا! دعايش را بپذير، ما نيز همان چيزي را مي‌خواهيم!" و چنان فقيرانه، محزونانه و محبوبانه و چنان مشتاقانه و متضرعانه راز و نياز ميكند كه همهي كاينات را به گريه وا ميدارد، و در دعايش سهيم مي‌گرداند.

ببين! براي چنان مقصد و هدفي دعا ميكند، كه انسان و عالم را و حتي تمام مخلوقات را از اسفلِ ‌سافلين، از سقوط، از بيارزشي، از بيفايدگي به اعلاي علّيّين، يعني به ارزش، به بقا و به وظايفي والا ميرساند.

ببين! چنان با فرياد مددخواهانه‌ي والايي و با التماس ترحم انگيز شيريني مي‌خواهد و تمنا ميكند كه انگار فريادش را به گوش همهي موجودات و عرش و

آسمانها ميرساند، و آنها را به وجد ميآورد، و به گفتن"آمين اللهم آمين" وا مي‌دارد.

ببين! او از چنان قادرِ سميع و كريمي و عليمِ بصير و رحيمي نيازهايش را ميطلبد، كه پنهاني‌ترين نياز و حاجات پنهانترين ذيحيات را بالمشاهده مي‌شنود، مي‌بيند و پذيرفته مورد لطف قرار ميدهد. زيرا خواستهاش را ـ ولو با زبان حال باشد ـ فراهم ميسازد و چنان حكيمانه و بصيرانه و رحيمانه خواستهاش را برآورده ميسازد كه هيچ‌شك و ترديدي باقي نميگذارد، كه چنين تربيت و تدبيري مخصوص چنان ذاتي سميع و بصير و كريم و رحيم است.

تراوش سيزدهم: شگفتا! اين ذات بزرگوار كه شرف نوع انسان و فريدِ كَوْن و زمان بوده و به حق فخر كائنات است، و كسيست كه همه خوبان بنيآدم را پشت سر خود گرد آورده، و بر فراز كره زمين ايستاده، و دستانش را به سوي عرش عظيم بلند كرده، و دعا مي‌كند، چه ميخواهد؟

گوش كن، او خواهان سعادت ابدي، خواهان بقا، خواهان لقا و خواهان بهشت و جنّت است. آنها را همراه با تمام اسماي قدسيه الهي كه احكام و جمالش در آيينهي موجودات متجلي‌ست مي‌خواهد، حتي اگر اسباب بيشماري چون رحمت، عنايت، حكمت و عدالت ـ كه مستلزم وجود جنتاند ـ وجود نداشت، تنها يك دعاي اين ذات كافي بود تا پروردگار، بهشتي را كه ايجاد آن هم‌چون ايجاد بهار، براي قدرت او ناچيز است، بنا كند.

آري، چنان كه رسالت آن حضرت سبب گرديد تا اين دارِ امتحان گشايش يابد، عبوديتش نيز سبب گشايش دارِ آخرت شد. آيا امكان دارد، اين انتظام فايق، و اين حُسن صنعتِ بي‌نقصِ درون رحمت، و اين جمال بينظير ربوبيت كه قابل مشاهده بوده و اشخاص اهل تفكر و اهل تحقيق را به گفتن"لَيْسَ فِى اْلاِمْكَانِ اَبْدَعُ مِمَّا‌ كَانَ" وا داشته است، چنين زشتي و بي‌رحمي و بي‌ساماني را قبول كند كه: جزييترين و بياهميتترين صداها و نيازها را با دقّت بشنود، و برآورده سازد، اما مهمترين و ضروري‌ترين آرزوها را بياهميت دانسته و نشنود، درك نكند و برآورده نسازد؟ حاشا و كلّا! هرگز! چنين جمالي، چنين زشتي را نميپذيرد، و زشت نمي‌شود.

آري، اي دوست خياليام! فعلاً كافيست، بايد برگرديم، وگرنه اگر صد سال هم در اين زمان و در اين جزيره باشيم، باز هم يكي از صدها كار اجرايي و عجايب وظايف آن شخص را نميتوانيم به تمام معني فرا گيريم، و از تماشاي آن سير شويم.

اكنون بيا، تا هنگام بازگشت، به يكايك عصرها و قرنها نگاه كنيم، ببين! چگونه اين عصرها با فيض و نوري كه از آن خورشيد هدايت گرفتهاند، شكوفا شدهاند! ميليون‌ها ثمرات منوري چونابوحنيفه، شافعي، بايزيد بسطامي، شاه گيلاني، شاه نقشبند، امام غزالي و امام رباني را بار مي‌دهند.

تفصيل مشاهدات خود را به وقت ديگري موكول مي‌كنيم، و به آن ذات معجزه‌نما و هدايت‌گر درود و صلواتي را مي‌فرستيم، كه به برخي از معجزات قطعي‌اش اشاره دارد:

عَلَى مَنْ اُنْزِلَ عَلَيْهِ الْفُرْقَانُ الْحَكِيمُ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ٭ مِنَ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلاَمٍ بِعَدَدِ حَسَنَاتِ اُمَّتِهِ عَلَى مَنْ بَشَّرَ بِرِسَالَتِهِ التَّوْرَيةُ وَ اْلاِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ ٭ وَ بَشَّرَ بِنُبُوَّتِهِ اْلاِرْهَاصَاتُ وَ هَوَاتِفُ الْجِنِّ وَ اَوْلِيَاءُ اْلاِنْسِ وَ كَوَاهِنُ الْبَشَرِ ٭ وَ انْشَقَّ بِاِشَارَتِهِ الْقَمَرُ ٭ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ سَلاَمٍ بِعَدَدِ اَنْفَاسِ اُمَّتِهِ ٭ عَلَى مَنْ جَائَتْ لِدَعْوَتِهِ الشَّجَرُ وَ نَزَلَ سُرْعَةً بِدُعَائِهِ الْمَطَرُ وَ اَظَلَّتْهُ الْغَمَامَةُ مِنَ الْحَرِّ ٭ وَ شَبَعَ مِنْ صَاعٍ مِنْ طَعَامِهِ مِأتٌ مِنَ الْبَشَرِ وَ نَبَعَ الْمَاءُ مِنْ بَيْنِ اَصَابِعِهِ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ كَالْكَوْثَرِ وَ اَنْطَقَ اللّهُ لَهُ الضَّبَّ وَ الظَّبْىَ وَ الْجِذْعَ وَ الذِّرَاعَ وَ الْجَمَلَ وَ الْجَبَلَ وَ الْحَجَرَ وَ الْمَدَرَ صَاحِبِ الْمِعْرَاجِ وَ مَازَاغَ الْبَصَرُ ٭ سَيِّدِنَا وَ شَفِيعِنَا مُحَمَّدٍ اَلْفُ اَلْفِ صَلاَةٍ وَ سَلاَمٍ بِعَدَدِ كُلِّ الْحُرُوفِ الْمُتَشَكِّلَةِ فِى الْكَلِمَاتِ الْمُتَمَثِّلَةِ بِاِذْنِ الرَّحْمنِ فِى مَرَايَا تَمَوُّجَاتِ الْهَوَاءِ عِنْدَ قِرَائَةِ كُلِّ كَلِمَةٍ مِنَ الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ قَارِءٍ مِنْ اَوَّلِ النُّزُولِ اِلَى آخِرِ الزَّمَانِ وَ اغْفِرْلَنَا وَ ارْحَمْنَا يَا اِلهَنَا بِكُلِّ صَلاَةٍ مِنْهَا آمِينَ.

دلايل نبوت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را در رسالهيي به زبان تركي تحت عنوان"شعاعات معرفةُ‌ النبي" و در"مكتوب نوزدهم" و در اين رساله بيان نمودهام، در ضمن، وجوه اعجازي قرآن كريم را نيز در آن‌جا به طور اجمالي ذكر كردهام، و در رسالههاي

تركي به نام"لمعات" و در"كلام بيست و پنجم" به چهل وجه معجزه بودن قرآن را به طور اجمال بيان نموده، و به چهل وجه اعجازي آن اشاره كردهام، و فقط يكي از اين چهل وجه را كه عبارت است از"بلاغت موجود در نظم" در تفسير عربيام به نام"اشارات الاعجاز" در چهل صفحه نوشتهام، اگر طالبيد به اين سه كتاب مراجعه كنيد.

تراوش چهاردهم: قرآن حكيمي كه خود يك معجزهي بزرگ و مخزن معجزات است، نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و وحدانيت الهي را با چنان قاطعيتي اثبات ميكند كه ما را از هر دليل و برهان ديگر بينياز ميسازد. ما اينك درصدد آنيم تا نخست، قرآن كريم را تعريف نموده، سپس به يكي دو پرتو از اعـجازش ـ كه مدار انتقاد قرار گرفته ـ اشاره ‌كنيم.

پس قرآن حكيمي كه پروردگار ما را به ما معرفي ميكند، عبارت است از: ترجمه ازلي اين كتاب كبير كاينات..

و كاشف كُنوزِ اسماي الهي كه در صفحات آسمانها و زمين نهانند...

كليد حقايق پنهان در زير نقاب حوادث..

گنجينهيي از التفاتات رحماني و خطابهاي ازليست، كه از عالم غيبي كه در پشت پرده عالم شهادت قرار دارد آمده..

خورشيد و اساس و هندسهييست براي عالم معنوي اسلام... نقشه و اطلسي‌ست، براي عالم اُخروي...

قول ِشارح، تفسير واضح، برهان ناطق و مترجم ساطع ذات و صفات و شئونات الهي...

مربي، حكمتِ واقعي، مرشد و هاديِ عالم انسانيت...

همانگونه كه كتاب حكمت و شريعت، كتاب دعا و عبوديت، كتاب امر و دعوت، كتاب ذكر و معرفت ميباشد، همانگونه نيز هم‌چون كتابخانه مقدسي‌ست، پر از كتاب‌ها و رسايل گوناگون بهطوري كه به تمام حاجات معنوي بشر جواب داده، و براي هر يك از مسلكها و مشرب‌هاي اوليا و صدّيقين، اصفيا و محقّقين كه داراي مسلك و مشرب مختلف‌اند، رسالهيي شايسته و مطابق ذوق‌شان اختصاص داده است...

اكنون بخشي از پرتوهاي اعجاز را در آياتي كه به تكرار بيان شده است ببين، كه عدهيي آن را از نظر بلاغت، سبب عيب و نقص ميپندارند.

بدان! قرآن هم كتاب ذكر است هم كتاب دعا و هم كتاب دعوت، از اين رو تكرارش زيبا و حتي الزم و ابلغ است، نه آنگونه است كه كوتهنظران گمان مي‌كنند، زيرا شأن و منزلت ذكر در تنوير نمودن به وسيله تكرار است، و شأن و منزلت دعا در تقرير آن با خواندن مكرّر آن است، و شأن و منزلت امر و دعوت در تأكيد كردن به آن به وسيله تكرار است.

نيز هر فرد قادر نيست هر زماني كل قرآن را بخواند، اما خواندن يك سوره، اغلب برايش مقدور است، به همين سبب مهمترين مقاصد قرآني در اكثر سوره‌هاي طويل درج گرديده، و هر يك از سورهها به منزله قرآني كوچك است.

يعني براي اين‌كه هيچ كس از قرآن محروم نماند، مقاصدي چون توحيد، حشر و قصّه حضرت موسي(ع) به دفعات تكرار شده است.

نيز هم‌چون نيازهاي جسماني، نيازهاي معنوي نيز مختلف ميباشد، به گونهيي كه انسان همراه با هر نَفَسي كه ميكشد به بعضي از آن‌ها احتياج دارد، هم‌چون هوا براي جسم و هُو براي روح؛ و به بعضي از آن‌ها در هر ساعت نياز دارد، مثل: "بسم الله" و غيره... پس تكرار آيات به سبب تكرّرِ نياز است، و براي اشاره به اين نياز و به منظور تشويق و آگاه كردن انسان و تحريك اشتياق و اشتهايش قرآن آياتش را تكرار ميكند.

نيز قرآن كريم مؤسس است. و پايه‌هاي يك دين مبين است، و پايههاي جهان اسلام است، دگرگون كنندهي زندگي اجتماعي بشر و پاسخگوي سؤالات مكرر طبقات مختلف انسان‌‌هاست، پس براي تثبيت كردن، مؤسس بايد تكرار كند، و به دفعات بگويد، تا تأكيد نمايد، و براي تأييد كردن نيز تقرير، تحقيق و تكرار لازم است.

نيز قرآن از چنان مسائل بزرگ و حقايق ظريف بحث ميكند كه براي تثبيت و جايگزين كردن آن در دلهاي عموم مردم، گفتن و تكرار آن به دفعات و به شيوه‌هاي گوناگون لازم است، بنابراين اين تكرار فقط ظاهريست. زيرا در حقيقت

هر يكي از آيات معاني بيشمار، فوايد بسيار، جنبهها و طبقات متعددي دارد كه در هر مقام و مناسبت، براي معني و فايده و مقاصد خاصي ذكر ميشود.

اما ابهام و اجمال قرآن كريم در بعضي از مسايل كَوْني، جنبه ارشادي و اعجازي دارد، و آنگونه كه اهل الحاد گمان ميكنند جاي هيچگونه نقدي ندارد و سبب هيچ عيب و نقصي نيست.

اگر بگويي: چرا بحثهاي قرآن كريم از موجودات به گونهيي نيست كه فن حكمت و فلسفه از آن بحث ميكند؟ و بعضي از مسايل را مجمل مي‌گذارد، و برخي را به شيوهيي كه درك و فكر عوام را نوازش كند و مناسب با ديد عوام و به گونه‌يي كه احساس عوام را رنجيده نكند و باعث رنج و آزار و خستگي فكر عوام نگردد به صورت ظاهري و ساده ذكر مي‌كند؟

در پاسخ بايد گفت: به خاطر اين‌كه فلسفه راه حقيقت را گم كرده است... به‌ حتم از درسها و كلام‌هاي گذشته پيبردهيي كه قرآن كريم از اين كاينات بحث ميكند، تا ذات و صفات و اسماي الهي را بفهماند. يعني با فهماندن معاني اين كتاب كائنات، آفريدگار آن را مي‌شناساند. از اين‌رو، قرآن كريم از موجودات براي شناساندن خالقشان استفاده ميكند نه براي خود آنها، ضمن اين كه همه را خطاب قرار مي‌دهد؛ اما حكمت و فلسفه به خاطر خود موجودات به موجودات مينگرد، و از آن بحث ميكند، و به ويژه اهل فن را مورد خطاب قرار مي‌دهد.

حال كه چنين است، وقتي كه قرآن حكيم از موجودات به عنوان دليل و برهان استفاده ميكند، پس دليل بايد ظاهر و روشن باشد و هر كس بتواند به سهولت و به سرعت آن را درك كند.

حال كه قرآن، مرشد و رهنماست، و همه طبقات بشر را خطاب قرار ميدهد، و بزرگترين طبقه را نيز عوام تشكيل ميدهند؛ بي‌شك ارشاد ايجاب مي‌كند كه با ابهام، چيزهاي غير ضروري را مجمل بگذارد، و مسايل مهم و دقيق را با ارايه مثال به ذهن نزديك سازد، و براي اين‌كه دچار مغلطه نشود، آن‌چه را كه در نظر عوام سهل و بديهيست، بيمورد و بلكه زيان‌بار تغيير ندهد.

براي مثال: درباره خورشيد ميگويد: "سراج و لامپي كه در حال گردش است" زيرا از خورشيد بهخاطر خود خورشيد و به خاطر ماهيتش بحث نميكند، بلكه از وظيفه او بهعنوان يك نوع زنبراق انتظام و مركزي براي نظام سخن ميگويد، چون انتظام و نظام آيينهييست براي معرفت و شناخت كردگار صانع.

آري، او ميگويد: وَالشَّمْسُ تَجْرِي يعني، خورشيد در گردش است، با تعبير "گردش" تصرفات منظم قدرت الهي را در آمد و رفت زمستان و تابستان و گردش شب و روز يادآوري نموده، و عظمت صانع را ميفهماند. لذا مهم نيست كه حقيقت اين گردش چه باشد، بر انتظامي كه هدف و منسوج و مشهود است تأثيري ندارد.

و نيز ميگويد:

وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا

(نوح: ١٦)

با تعبير "سراج" عالم را به صورت يك قصر و اشياي موجود در آن را به صورت وسايل و تزيينات و خوراكي‌هاي آماده شده براي انسان و ذي‌حيات نشان مي‌دهد، و خورشيد را نيز هم‌چون مشعل‌دار مسخّر و تحت فرمان به تصوير ميكشد، تا با آن رحمت و احسان الهي را يادآور شود.

حال ببين! اين فلسفهي هذيان‌گو و حرّاف درباره خورشيد چه مي‌گويد؟ مي‌گويد:"خورشيد جرم بزرگي از مايع ناري‌ست كه سياراتي را كه از او جدا شده‌اند در اطراف خود مي‌چرخاند، جرمش اين اندازه و ماهيتش چنين و چنان است"

ببين! اين مسأله غير از ترسي وحشتانگيز و حيرتي دهشتناك كمال علمي‌اي به روح نمي‌دهد و هم‌چون قرآن نميتواند بحث كند.

با انجام چنين مقايسهيي ميتواني به ماهيت مسايل فلسفي پي ببري، كه ظاهرش پر زرق و برق و باطنش تو خالي‌ست.

فريب زرق و برق ظاهري آن را نخور، و به بيان معجز نماي قرآن بي‌حرمتي نكن!

يادآوري: در رساله "مثنوي عربي" در شش قطره از تراوش چهاردهم به ويژه در "نكتهي ششم" از قطره چهارم، پانزده وجه اعجاز قرآن كريم را از مجموع چهل وجه بيان كرديم، با اكتفا به آنها در اين‌جا بحث را خلاصه نموديم، شما ميتوانيد به آن رساله مراجعه كنيد و گنجينه‌يي از معجرات را بيابيد.

اَللّهُمَّ اجْعَلِ الْقُرْآنَ شِفَاءً لَنَا مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ مُونِسًا لَنَا فِى حَيَاتِنَا وَ بَعْدَ مَمَاتِنَا وَ فِى الدُّنْيَا قَرِينًا وَ فِى الْقَبْرِ مُونِسًا وَ فِى الْقِيَامَةِ شَفِيعًا وَ عَلَى الصِّرَاطِ نُورًا وَ مِنَ النَّارِ سِتْرًا وَ حِجَابًا وَ فِى الْجَنَّةِ رَفِيقًا وَ اِلَى الْخَيْرَاتِ كُلِّهَا دَلِيلاً وَ اِمَامًا بِفَضْلِكَ وَ جُودِكَ وَ كَرَمِكَ وَ رَحْمَتِكَ يَا اَكْرَمَ اْلاَكْرَمِينَ وَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ.

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اُنْزِلَ عَلَيْهِ الْفُرْقَانُ الْحَكِيمُ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِينَ.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

درباره معجزه شقُّ القمر

(پيوست كلام هاي نوزدهم و سي و يكم)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ

(قمر: ١)

وَإِن يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ

(قمر: ٢)

گروهي از فيلسوفان مي‌خواهند حقيقت شَقُّ القمر (از معجزات چون ماه درخشان احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام) را با اوهام فاسدشان خاموش سازند، اين است كه خود و مقلدان بي‌خردشان مي‌گويند: "اگر واقعاً شق القمر واقع شده بود براي تمام دنيا مشهود مي‌شد و همه كتاب‌هاي تاريخ بشري خبر آن را مي‌نوشتند."

در پاسخ آنان مي‌گوييم: شق القمر براي اين‌كه دليلي براي نبوت (پيامبر) باشد شب هنگام و در هنگام غفلت و به صورت آني به جماعتي نشان داده شد كه ادعاي پيامبري را مي‌شنيدند و انكار مي‌كردند و در آن‌جا حاضر بودند. علاوه بر وجود مواردي مانند اختلاف افق‌ها، مه آلود و ابري بودن هوا كه مانع رؤيت در مناطق ديگر مي‌گرديد اين نكته را نيز بايد افزود كه چون در آن زمان تمدن فراگير نشده و شامل مناطق محدودي مي‌شد، رصد آسمان نيز به ندرت انجام مي‌گرفت، اين است كه بي‌ترديد ضرورتي ندارد كه اين واقعه در همه جاي جهان ديده شده و در همه كتاب‌هاي تاريخ ثبت شده باشد. از نقاط فراواني كه ابرهاي

تير و تار چنين اوهامي را از واقعيت شق القمر خواهد زدود فعلاً بهپنج نقطه به شرح زير توجه كن:

نقطه نخست: با اين‌كه عناد شديد كفارِ آن روزگار در امر نبوت از نظر تاريخي امر معلوم و مشهوري‌ست و با اين كه قرآن حكيم با ذكر وَانشَقَّ الْقَمَرُ اين خبر را به جهانيان اطلاع داد، هيچ يك از كفار منكر قرآن، لب بر تكذيب اين آيه يعني انكار واقعه مذكور نگشود. اين رويداد اگر در آن زمان در نظر كفار رخ نداده بود، و آن را قطعي نمي‌دانستند همين آيه را بهانه مي‌كردند و با تكذيبي به غايت وحشتناك براي ابطال ادعاي پيامبر به او حمله‌ور مي‌شدند؛ در حالي كه كتاب‌هاي سيره و تاريخ هيچ اقدامي از كفار را مبني بر عدم وقوع واقعه شقُّ القمر ثبت نكرده‌اند. ليكن هم‌چنان كه آيه وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ مي‌فرمايد آن‌چه در تاريخ نقل شده اين است: كفاري كه رخداد مزبور را ديدند گفتند:"سحر است" آن‌ها براي ديگران گفتند:"سحر و جادو به ما نشان داد، اگر كاروان‌ها و قافله‌هاي ديگر در مناطق ديگر آن را ديده باشند معلوم مي‌شود حقيقت است؛ وگرنه ما را سحر كرده است." بعد هنگام صبح قافله‌هايي كه از سوي يمن و جاهاي ديگر مي‌آمدند خبر دادند "ما چنين واقعه‌يي را ديديم." سپس كافران درباره فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام گفتند حاشا: "سحر يتيم ابوطالب بر آسمان هم تأثير كرد."

نقطه دوم: بيش‌تر اعاظم محققين مانند سعد تفتازاني گفته‌اند: واقعه شق ‌القمر مانند جوشيدن آب از انگشتان پيامبر و سيراب شدن يك لشكر از آن يا گريستن ستوني خشك در مسجد در مفارقت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ـ كه با تكيه به آن خطبه ايراد مي‌كرد ـ امر متواتري‌ست كه عموم جماعت آن را شنيده‌اند، يعني چنان جماعت كثيري گروه گروه اين واقعه را نقل كرده‌اند كه اتفاق‌شان بر كذب محال است. اين مطلب مانند ظاهر شدن ستاره دنباله‌دار هالي در هزار سال پيش متواتر است. يا مانند وجود داشتن جزيره سرنديب كه ما آن را نديده‌ايم اما وجودش به تواتر قطعي‌ست. شك كردن آن‌ هم از نوع وهمي در اين قبيل مسايلِ كاملاً قطعي و شهودي، بي‌عقلي‌ست. فقط كافي‌ست امر محالي نباشد؛ و شق القمر مانند شكاف برداشتن كوه بر اثر آتشفشان امر امكان پذيري‌ست.

نقطه سوم: معجزه براي اجبار نيست بلكه براي اثبات ادعاي نبوت و براي اقناع انكار كنندگان مي‌باشد. براي كساني كه ادعاي نبوت را مي‌شنوند بايد معجزه‌يي نشان داد تا قانع شوند و قبول كنند. نشان دادن اين معجزه به سايرين (درجاهاي ديگر) يا اظهار آن در حد بداهتي در درجه اجبار با حكمت حكيم ذوالجلال منافات دارد و با سرّ تكليف هم ناسازگار است، زيرا سرّ تكليف اقتضا مي‌كند "دري به روي عقل گشوده شود و اختيار از فرد گرفته نشود." اگر فاطر حكيم شق القمر را در پاسخ به هوس فيلسوفان يكي دو ساعت به همان صورت ادامه مي‌داد تا در همه كتاب‌هاي تاريخ ثبت شود در آن صورت يا مانند همه وقايع آسماني ديگر دليلي بر ادعاي نبوت نمي‌شد و مخصوص رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نمي‌شد يا در مرتبه بداهت معجزه‌يي مي‌شد كه عقل را مجبور به قبول مي‌كرد و اختيار را از انسان مي‌ربود و فرد خواه ناخواه مي‌بايست نبوت را قبول مي‌نمود. در آن صورت كسي مانند ابوجهل با روح زغال‌گونه و ابوبكر صديق با روح الماس‌گونه در يك سطح قرار مي‌گرفتند و سرّ تكليف ضايع مي‌شد. لذا به دليل همين سرّ است كه اين واقعه در يك آن، هنگام شب و زمان غفلت مردم وقوع يافت و اختلاف افق‌ها و مه و ابر و ساير موانع هم پرده قرار گرفت تا همه عالم آن را نبينند و در همه كتاب‌هاي تاريخ نيز ثبت نشود.

نقطه چهارم: اين رويداد شب هنگام زمان غفلت در يك لحظه اتفاق افتاد، لذا طبيعي‌ست كه در اطراف عالم ديده نشود. اگر برخي افراد هم آن را ببينند، به چشمان خود اعتماد نخواهند كرد. اعتماد هم بكنند چنين واقعه مهمي به واسطه خبر واحد، سرمايه ماندگاري براي تواريخ نخواهد شد.

در برخي كتاب‌ها آمده است كه "ماه بعد از اين‌كه دو نيم شد روي زمين افتاد." اما اهل تحقيق اين مطلب را رد كرده و گفته‌اند:"ممكن است منافقي مطلب مذكور را براي كم ارزش كردن اين معجزه‌ي روشن، اضافه كرده باشد." براي مثال در آن زمان كه انگلستان و اسپانيا پوشيده از غبار جهالت بودند تازه غروب مي‌شد، در آمريكا روز بود و در چين و ژاپن بامداد؛ لذا با توجه به موانع ديگر در مناطق ديگر معلوم است كه همه مردم جهان نمي‌توانستند شاهد اين

معجزه باشند. حال، اين معترض بي‌خرد را ببين كه مي‌گويد:"در تاريخ اقوام و مللي چون انگلستان، چين، ژاپن و آمريكا بحثي از اين معجزه نشده است؛ پس وقوع نيافته است."هزار بار نفرين بر چنين كساني كه كاسه ليس اروپايند!..

نقطه پنجم: شق القمر بنابر دلايلي به خودي خود وقوع نيافته است و حادثه‌يي تصادفي و طبيعي نيست كه بتوان آن را بر قوانين عادي و طبيعي تطبيق داد. خالق حكيمِ شمس و قمر براي تصديق رسالت فرستاده‌اش و روشنگري در ادعاي او به صورت خارق العاده‌يي واقعه مزبور را ايجاد مي‌كند. اين واقعه به اقتضاي سرّ ارشاد، سرّ تكليف و حكمت رسالت و براساس حكمت ربوبي به عنوان حجت الزام‌آور به كساني كه خداوند مي‌خواست نشان داده شد. براي نشان ندادن اين معجزه به آن دسته از انسان‌ها كه سرّ حكمت (الهي) اقتضا نمي‌كرد و نمي‌خواست، و در نقاط ديگر زمين زندگي مي‌كردند و ادعاي نبوت را نشنيده بودند بنا بر اسباب متعددي مانند مه و ابر و اختلاف افق‌ها، نيز اين‌كه در برخي ممالك ماه در آن لحظه هنوز طلوع نكرده بود، در برخي ممالك خورشيد طلوع مي‌كرد، در مناطقي صبح شده بود و در جاهاي ديگر خورشيد در حال غروب كردن بود نشان داده نشد. اگر اين واقعه به همه مردمان نشان داده مي‌شد در آن صورت يا نتيجه اشارت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام قلمداد مي‌شد و معجزه نبوت؛ كه در هر حال موجب مي‌شد رسالت پيامبر به درجه بداهت برسد. در آن صورت همه مجبور به تصديق مي‌شدند و اختياري براي عقل نمي‌ماند. اين در حالي‌ست كه ايمان به واسطه اختيار عقل كسب مي‌شود. در آن صورت سرّ تكليف ضايع مي‌شد. يا اگر واقعه مذكور صرفاً به عنوان يك رويداد آسماني نشان داده مي‌شد رابطه‌اش با رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام قطع شده و ديگر مخصوص آن نمي‌شد.

نتيجه: در امكان وقوع شق القمر شبهه‌يي باقي نماند و به طور قطع و يقين به اثبات رسيد. اينك از براهين فراواني كه بر وقوعش دلالت مي‌كند فقط به شش برهان

يعني شش حجت به صورت شش اجماع داير بر وقوع آن وجود دارد. اين بحث با اين‌كه شايسته توضيح مفصل است اما متأسفانه مختصر ماند.

اشاره مي‌كنيم.

صحابه كه اهل عدالت بوده‌اند، بر وقوع شق القمر اجماع دارند و عموم مفسرين اهل تحقيق در تفسير وَانشَقَّ الْقَمَرُ بر وقوع اين رويداد اتفاق نظر دارند و همه محدثيني كه اهل روايت صادقه هستند براساس سندهاي متعدد و به طرق مختلف وقوع آن را نقل كرده‌اند، همه اوليا و صديقين نيز كه اهل كشف و الهام بوده‌اند به وقوع آن گواهي داده‌اند همين طور علماي متبحر و امامان علم كلام كه به لحاظ مشرب گاه از هم بسيار دورند اين واقعه را تصديق مي‌كنند؛ هم‌چنين امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه به نص قطعي هيچ گاه بر ضلالت اجماع نمي‌كنند وقوع اين واقعه را قبول دارد؛ لذا همه اين موارد وقوع شق القمر را چون خورشيد اثبات مي‌كند.

نتيجه: تا اين‌جاي مطالب به نام تحقيق و براي مجاب كردن خصم بود. عبارات بعدي به حساب ايمان و به نام حقيقت است. آري، تحقيق آن‌چنان گفت و حقيقت نيز اين چنين مي‌گويد:

خاتم ديوان نبوت ـ كه قمر منير آسمان رسالت است ـ هم‌چنان كه با معراج به عنوان معجزه كبرا و كرامت عظماي ولايت موجود در عبوديتش به مرتبه محبوبيت رسيد؛ يعني جسمي زميني را در آسمان‌ها سير دادند و برتري و محبوبيتش را به ساكنان سماوات و اهل عالم بالا نشان دادند و ولايتش را اثبات كردند. به همان ترتيب نيز ماه را كه آويخته از آسمان و مرتبط با زمين مي‌باشد با اشاره كسي كه زميني‌ست دو تكه كردند و به عنوان معجزه و دليل براي نبوت همان فرد زميني به ساكنان زمين نشان دادند تا معلوم شود ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همانند دو بال نوراني گشوده شده ماه با دو بال نوراني رسالت و ولايت با دو جناح درخشان و نوراني تا اوج كمالات پرواز كرده و به قاب قوسين رسيده و مدار فخر اهل سماوات و اهل زمين شده است.

عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ الصَّلاَةُ وَالتَّسْلِيمَاتُ ِمْلاَ اْلاَرْضِ وَالسَّموَاتِ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

بخشي از ضميمه معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است

اين بخش درباره دلايل رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است، و در ضمن پاسخي‌ست به صورت فهرستي مختصر به سؤال نخست مشكل اول از سه مشكل اساسي كه در انتهاي اساس سوم از رساله معراج مطرح شده است.

سؤال: اين معراج عظيم چرا خاص محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است؟

پاسخ: اين مشكل نخست شما در سي و سه كلام (در مجموعه كلام‌ها) به تفصيل حل شده است. در اين‌جا درباره كمالات و دلايل نبوت ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و اين‌كه او براي اين معراج اعظم شايسته‌ترين بوده است فقط فهرست مختصري از نوع اشارات اجمالي را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

اول: در كتاب‌هاي مقدسي مانند تورات، انجيل و زبور تحريف‌هاي زيادي صورت گرفته است با اين حال در زمانه فعلي محققي چون حسين جسري صد و چهارده بشارت اشاري را از كتاب‌هاي فوق در خصوص نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام استخراج كرده و در كتاب "رساله حميديه" براي خوانندگان نگاشته است.

دوم: از نظر تاريخ مطلب اثبات شده‌يي‌ست كه كاهناني چون "شق" و "سطيح" كمي پيش از نبوت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بشارت‌هاي فراواني از قبيل سخناني در مورد نبوت حضرت رسول و اين‌كه پيامبر آخر الزمان خواهد بود بيان داشته‌اند و اين به صورت صحيح در تاريخ نقل شده است.

سوم: صدها امر خارق العاده كه در شب ولادت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام رخ داد و "ارهاصات" ناميده مي‌شود از نظر تاريخي مشهور مي‌باشد؛ مواردي مانند سقوط

بت‌ها در كعبه و تَرَك برداشتن كاخ مشهور كسراي فارس كه به ايوان مدائن شهرت دارد.

چهارم: كتاب‌هاي تاريخ و سيره نشان مي‌دهند كه پيامبر بنا به تحقيق محققان با قريب هزار معجزه خود سرفراز است؛ مواردي چون سيراب كردن يك لشكر با آبي كه از انگشتش مي‌جوشيد و ستون خشكيده‌يي در مسجد كه به دليل انتقال منبر، از مفارقت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مانند شتر در حضور جماعتي كثير مي‌ناليد و گريه مي‌كرد؛ نيز شق القمر كه به موجب نص آيه‌ي وَانشَقَّ الْقَمَرُ وقوع يافته است.

پنجم: دوست و دشمن اتفاق نظر دارند كه اخلاق نيكوي او در بالاترين درجه بود، و به گواهي همه رفتارهايش، سجاياي عالي او در انجام وظيفه و امر تبليغ در بالاترين مرتبه قرار داشت، و به گواهي محاسن اخلاق در دين اسلام، شريعت او از كامل‌ترين درجه‌ي عالي‌ترين خصلت‌ها برخوردار مي‌باشد. اهل انصاف و دقت در اين مورد هيچ ترديدي ندارند.

ششم: هم‌چنان كه در اشارت دوم از كلام دهم اشاره شده استالوهيت به مقتضاي حكمت، خواهان ظهور است، لذا ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با عبوديت اعظميِ ديانت خويش در بالاترين درجه به درخشان‌ترين وجه مقابله كرده است.

نيز خالق عالم به مقتضاي حكمت مي‌خواهد جمال خويش را ـ كه در نهايت كمال است ـ با واسطه‌يي بروز دهد، لذا آن‌كه مي‌تواند به بهترين صورت جمال الهي را نشان دهد و تعريف كند بالبداهه آنذات است.

هم‌چنين كمال صنعت صانع عالم ـ كه در نهايت جمال است ـ مي‌خواهد نظرها را به خود جلب كند و آن را به نمايش بگذارد، كسي كه در اين زمينه با رساترين صدا ندا در مي‌دهد باز هم بالمشاهده آنذات است.

نيز پروردگار جهانيان خواهان اعلام وحدانيتش در طبقات كثرت است، كسي كه همه مراتب توحيد را در بالاترين درجه اعلام مي‌كند باز هم بالضروره آنذات است.

صاحب عالم به اشارت جمال بي‌نهايت موجود در آثارش و به اقتضاي حقيقت و حكمت مي‌خواهد حُسن بي‌پايان ذات و محاسن جمال و لطايف حُسن خود را در آيينه‌هايي ببيند و نشان دهد؛ كسي كه مي‌تواند به باشكوه‌ترين صورت آيينه‌داري كند، و حُسن او را نشان دهد، دوست داشته باشد و كاري كند ديگران هم آن را دوست داشته باشند، باز هم بالبداهه آنذات است.

هم‌چنين صانع سراي عالم مي‌خواهد خزاين غيبيه خود را ـ كه مملو از معجزات خارق العاده و گوهرهاي بسيار ارزشمند است ـ بروز دهد و به نمايش بگذارد و به اين ترتيب كمالاتش را بشناساند و معرفي كند؛ باز هم كسي كه مي‌تواند "خزاين الهي را" به بهترين شكل نمايش دهد، توصيف كند و بشناساند، بالبداهه آنذات است.

نيز صانع اين عالم، جهان هستي را با انواع عجايب و زينت‌ها تزيين نموده و براي سير و تنزه و عبرت و تفكر، مخلوقات ذي شعور را وارد آن كرده و به مقتضاي حكمت مي‌خواهد معنا و ارزش آثار و آفريده‌هاي خود را به اهل تماشا و تفكر بياموزد؛ لذا باز هم بالبداهه دانسته مي‌شود كسي كه مي‌تواند به واسطه قرآن حكيم راهنمايي جن و انس و حتي ارواح و فرشتگان را بر عهده گيرد باز هم آنذات است.

حاكم حكيم اين عالم مي‌خواهد طلسم پيچيده‌ي شامل مقصد و غايت تحولات كائنات و معماي سه سؤال مشكل موجودات يعني: از كجا آمده‌ام، به كجا مي‌روم؟ چيستم؟ را توسط فرستاده‌يي براي همه‌ي ذي شعوران توضيح دهد؛ لذا باز هم مي بينيم كسي كه قادر است به واسطه حقايق قرآن طلسم مذكور را به واضح‌ترين صورت گشوده و آن معما را به بهترين شكل حل كند آنذات است.

صانع ذوالجلالِ اين جهان مي‌خواهد خود را با تمام مخلوقات زيبايش به ذي‌شعوران بشناساند و به واسطه نعمت‌هاي ارزشمندش كاري كند كه او را دوست داشته باشند و در مقابل و بالضروره مرضيات و خواسته‌هاي الهي را توسط فرستاده‌يي به آن‌ها معرفي كند؛ لذا مي‌بينيم كسي كه مي‌تواند خواسته‌هاي مزبور

را به واسطه قرآن به عالي‌ترين و كامل‌ترين صورت بيان كرده و ارائه نمايد، باز بالبداهه همانذات است.

هم‌چنين رب العالمين استعداد گسترده‌يي به انسان ـ‌كه ميوه هستي‌ست ـ عطا كرده، استعدادي كه همه هستي را در بر مي‌گيرد؛ نيز او را براي عبوديتي كلي مهيا نموده است؛ در عين حال انسان به واسطه احساسات خويش به كثرت و دنيا مبتلاست، خداوند مي‌خواهد توسط يك راهنما كاري كند كه انسان‌ها از كثرت به سوي وحدت روي برگردانند و از امور فاني به باقي توجه كنند؛ لذا بالبداهه دانسته مي‌شود كسي كه مي‌تواند به بهترين وجه و بليغ‌ترين صورت به واسطه قرآن به زيباترين شيوه مردم را راهنمايي كند و مسؤوليت رسالت خويش را به كامل‌ترين شكل ايفا نمايد، همانذات است.

ذي حيات اشرف مخلوقات است و در ميان ذي‌حياتان، ذي شعور شريف‌ترين است و در بين ذي‌ شعوران نيز انسانِ حقيقي اشرف است؛ كسي كه مي‌تواند در ميان انسان‌هاي حقيقي وظايف ذكر شده را به عالي‌ترين و كامل‌ترين صورت ايفا كندذاتي ست كه البته با معراجي اعظم به قاب قوسين صعود كرده، سعادت ابدي را دق الباب مي‌كند، خزانه رحمت را گشوده و حقايق غيبي ايمان را مي‌بيند.

هفتم: مشاهده مي‌شود كه آفريده‌‌هاي خداوند از تحسينات (زيبا سازي) بسيار زيبا و تزيينات بي‌نهايت چشمگيري برخوردارند. اين تحسينات و تزيينات بالبداهه نشان مي‌دهند كه در صانع آن‌ها اراده‌ و قصدي به غايت شديد در تحسين و تزيين وجود دارد. اراده تحسين و تزيين نيز نشان مي‌دهد كه در صانع نسبت به صنعت‌اش بالضروره رغبتي قوي و محبتي قدسي وجود دارد.

در ميان آفريدگان نيز جامع‌ترين فرد كه لطايف صنعت را يك‌جا در خود بروز مي‌دهد، مي‌داند و به ديگران مي‌آموزد و كاري مي‌كند او را دوست داشته باشند و با ديدن زيبايي‌هاي موجود در مخلوقات ديگر "ماشاء الله" گفته و آن‌ها را تحسين مي‌كند؛ همانذات ا‌ست، لذا محبوب‌ترين فرد بالبداهه در نظر صانع و خالقي كه صنعت‌هاي خود را دوست دارد اوست.

كسي كه در برابر مزايا و محاسن زينت بخش مخلوقات و لطايف و كمالاتي كه موجودات را نوراني مي‌كنند با گفتن "سبحان الله، ما شاء الله، الله اكبر‌" آسمان‌ها را به طنين در مي‌آورد و با نغمه‌هاي قرآني، در كائنات شوري ايجاد مي‌كند، و با استحسان و تقدير، تفكر و تشهير، و ذكر و توحيد برّ و بحر را به جذبه مي‌آورد، باز هم بالمشاهده همانذات است.

چنينذاتي كه براساس سرّ اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ نمونه‌يي از حسنات همه امتش در كفه ترازوي او قرار دارد و صلوات همه امتش ياري‌رسان كمالات معنوي وي است، ذاتي كه توأم با نتايج و دست‌رنج معنوي انجام وظايف رسالتش، مظهر فيض بي‌پايان رحمت و محبت الهي‌ست؛ عين حق، نفس حقيقت و حكمت محض است كه با نردبان معراج تا بهشت، سدرة المنتهي، عرش و قاب قوسين بالا برود. *

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* در سال ١٩٢٧ در اروپا كنگره‌يي برگزار شد كه با مسايل جهان اسلام مرتبط بود و سياستمداران مهم و حقوقدان‌هايي كه با مسايل اجتماعي سر و كار داشتند در آن شركت كردند. خبر همايش مذكور در مهم‌ترين نشريه اسلامي درج گرديد و گفته شد كه فيلسوفان نامي خارجي يادداشت عربي زير را در مورد شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به زبان خود بيان كرده‌اند. متن مذكور را به نقل از جريده عربي عيناً با ترجمه‌اش مي‌آوريم. بيانات چهل و سه تن از فيلسوفان خارجي را در پايان "چشمه نور" آورده بوديم كه اينك با سخنان اين دو فيلسوف قهرمان تعداد شاهدان صادق چهل و پنج نفر مي‌شوند.

اَلْفَضْلُ مَا شَهِدَتْ بِهِ اْلاَعْدَاءُ

يعني فضيلت آن است كه دشمنان نيز آن را تصديق كنند.

متني كه در جريده عربي درج شده است:

وَقَدْ اِعْتَرَفَ حَتَّى عُلَمَاءُ الْغَرْبِ بِسُمُوِّ مَبَادِى اْلاِسْلاَمِ وَصَلاَحِهَا لِلْعَالَمِ... قَالَ عَمِيدُ كُلِّيَّةِ الْحُقُوقِ بِجَامِعَةِ ِفييَنَا َاْلاُسْتَاذُ شَبُولْ فِى مُؤْتَمَرِ الْحُقُوقِيِّينَ الْمُنْعَقَدِ فِى سَنَةِ ١٩٢٧: اِنَّ الْبَشَرِيَّةَ لَتَفْتَخِرُ بِاِنْتِسَابِ رَجُلٍ كَمُحَمَّدٍ عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اِلَيْهَا اِذْ اِنَّهُ رَغْمَ اُمِّيَّتِهِ اِسْتَطَاعَ قَبْلَ بِضْعَةِ عَشَرَ قَرْنًا اَنْ يَاْتِى بِتَشْرِيعٍ سَنَكُونُ نَحْنُ اْلاَوْرُوبَائِيِّينَ اَسْعَدَ مَا نَكُونُ لَوْ وَصَلْنَا اِلَى قِيْمَتِهِ بَعْدَ اَلْفَىْ عَامٍ. وَ قَالَ

بَرْنَارْد شَوْ : لَقَدْ كَانَ دِينُ مُحَمَّدٍ عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مَوْضِعَ التَّقْدِيرِ السَّامِى دَائِمًا لِمَا يَنْطَوِى عَلَيْهِ مِنْ حَيَوِيَّةٍ مُدْهِشَةٍ ِلاَنَّهُ عَلَى مَا يَلُوحُ لِى هُوَ الدِّينُ الْوَحِيدُ الَّذِى لَهُ مَلَكَةُ الْهَضْمِ ِلاَطْوَارِ الْحَيَاةِ الْمُخْتَلِفَةِ وَالَّذِى يَسْتَطِيعُ لِذلِكَ اَنْ يَجْذِبَ اِلَيْهِ كُلَّ جَيْلٍ مِنَ النَّاسِ وَ اَرَى وَاجِبًا اَنْ يُدْعَى مُحَمَّدٌ عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مُنْقِذَ اْلاِنْسَانِيَّةِ وَ اَعْتَقِدُ اَنَّ رَجُلاً مِثْلَهُ اِذَا تَوَلَّى زَعَامَةَ الْعَالَمِ الْحَدِيثِ نَجَحَ فِى حَلِّ مُشْكِلاَتِهِ وَاَحَلَّ فِى الْعَالَمِ السَّلاَمَةَ وَالسَّعَادَةَ (يَعْنِى الْمُسَالَمَةَ وَالصُّلْحَ الْعُمُومِىَّ) وَمَا اَشَدَّ حَاجَةَ الْعَالَمِ اَلْيَوْمَ اِلَيْهَا

چكيده‌‌يي از ترجمه متن: به درستي كه دانشمندان و فيلسوفان غرب اعتراف و اقرار كرده‌اند كه:"قوانين اسلام به عالي‌ترين وجه براي اصلاح جهان كافي‌ست." در گردهمايي و كنگره حقوق كه در سال ١٩٢٧ برگزار شد و همه حقوق‌دانان در آن حضور داشتند رييس همايش، فيلسوف استاد شبول گفت:"انتساب محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به بشريت قطعاً موجب افتخار همه انسان‌هاست، زيرا او به رغم اُمي بودنش سيزده قرن پيش ديني آورد كه ما اروپايي‌ها اگر دو هزار سال بعد هم به ارزش و حقيقت آن پي ببريم بسيار خوشبخت و سعادتمند خواهيم بود."

نفر بعد يا چهل و پنجمين نفري كه به فهرست مندرج در پايان چشمه نور اضافه مي‌شود برنارد شاو گفته است: دليل آن‌كهدينِ محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در بالاترين مقام تقدير قرار دارد اين است كه: تأمين كننده حياتي سالم و شگفت انگيز است. آن‌چه من دريافته‌ام اين است كه دين اسلام تنها دين بي‌نظير و بي‌همتايي‌ست كه موجب هضم همه شيوه‌ها و گونه‌هاي مختلف زندگي مي‌شود، يعني با استفاده از روش اصلاح و استحاله (زندگي انسان‌ها را) تصفيه مي‌كند و ترقي مي‌دهد. شريعت محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چنان ديني‌ست كه همه ملت‌هاي گوناگون را مي‌تواند جذب كند. من مي‌بينم و معتقدم كه بشر واجب است بگويد: "محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ناجي انسانيت است. نام ناجي را بايد به او داد."

هم‌چنين مي‌گويد:"من معتقدم اگر كسي مانند محمد يعني كسي كه سيرت و روش او را داشته باشد امروز رهبر دنياي مدرن باشد و حكومت كند مشكلات دنياي جديد را حل مي‌كند و در اين جهان به هم ريخته موجب تأمين صلح عمومي و سعادت در زندگي مي‌گردد. آري، همه مي‌دانند كه دنياي جديد تا چه حد محتاج صلح و آشتي و سعادت در زندگي‌ست."

موضوع رسالت احمديه از آيت الكبري

مرتبه شانزدهم

(به علت مناسبت آن در اين‌جا درج شده است)

آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي مالك و خالق خويشم؛ بي‌شك بايد پيش از هر چيز با هم به سراغ مشهورترين اين موجودات و حتي به اعتراف دشمنانش كامل‌ترين آن‌ها و بزرگ‌ترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقل‌ترين موجود عالم كه چهارده قرن با قرآن و فضايل خويش زمين و زمان را نوراني كرده است، يعني محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام برويم، او را زيارت كنيم و آن‌چه را در جستجويش هستم از او بپرسيم؛ بايد به صدر اسلام باز گرديم، لذا همراه عقل خود وارد سال‌هاي اوليه ظهور اسلام گرديد. دوران مذكور را ديد كه حقيقتاً به واسطه حضور آن حضرت دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدوي‌ترين و اُمّي‌ترين قوم را به واسطه نوري كه آورده بود در زماني كوتاه استاد و حاكم جهان كرد.

خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيز بايد تا حدودي ارزش اين شخصيت فوق‌العاده عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و حقانيت سخنانش و درستي خبرهايي را كه آورده است بدانيم. سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بي‌شماري كه مسافر به دست آورد ما در اين‌جا فقط اشاره كوتاهي به ٩ دليل زير خواهيم داشت:

دليل اول: در اين شخص عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام حتي به اعتراف دشمنانش همه‌ي خوي و خصلت‌هاي پسنديده جمع است و بر اساس صراحتي كه در آيات:

وَانشَقَّ الْقَمَرُ؛ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى

وجود دارد و به نص قطعي و گاه به تواتر، صدها معجزه به دست او ظهور مي‌يابد. براي نمونه با اشاره انگشت او ماه دو نيم مي‌شود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب مي‌كند چشمان‌ همه‌ي آن‌ها پر از خاك شده و مجبور به فرار مي‌شوند؛ يا براي سپاهيان تشنه لبش آبي چون چشمه كوثر از ميان پنج انگشتش جاري مي‌سازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند.

بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات را در مكتوب نوزدهم در رساله‌‌يي خارق‌العاده و با كرامت تحت عنوان معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با دلايل متقن و يقيني بيان كرده‌ايم، لذا مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آشكار قطعاً راست گفتار است و امكان ندارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار بي‌اخلاقان است شود.

دليل دوم: فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست، فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميليون نفر آن را مي‌پذيرند و تصديق مي‌كنند، فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارق‌العاده مي‌باشد. ما در بيست و پنجمين كلام تحت عنوان معجزات قرآني با دلايل قوي اثبات كرده‌ايم كه قرآن به چهل دليل معجزه و كلام خالق كائنات است؛ وجيزه مذكور رساله مشهوري‌ست كه خورشيدي از رساله نور است و چون موضوع در آن‌جا به تفصيل بيان گرديده، مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: آن ذات عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه مُبلّغ و ترجمان چنين فرمان حقي‌ست نمي‌تواند با دروغ، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كند؛ اين غير ممكن است.

دليل سوم: ايشان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با چنان شريعت و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آمده است كه نظيري ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. كامل‌تر از آن چه او آورده است نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت، زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ظهور يافته و در طول چهارده قرن يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانه و براساس حقيقت، مدققانه با قوانين بي‌شمار خود اداره نموده است نمي‌تواند مشابه و نظيري داشته باشد.

نيز اسلام حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام از آن نظر كه در هر عصر رهبر و مرجع سيصد ميليون انسان بوده و معلم و مرشد عقول‌شان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوب‌شان و مربي و پاك كننده نفوس‌شان و مدار پيشرفت و معدن رشد ارواح‌شان بوده نمي‌تواند مثل و مانندي داشته باشد، و نداشته است.

به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در دينش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا مي‌ترسد و همواره در مجاهده و دغدغه‌هاي دائمي‌ بايد باشد، ظريف‌ترين اسرار عبادت را به دقت رعايت مي‌كند و مقلّد كسي نيست و در يك كلام، مبتديانه ولي به كامل‌ترين شكل ابتدا و انتها را در هم مي‌آميزد و به انجام مي‌رساند؛ پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته است.

او كه در جوشن كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و مناجات، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف مي‌كند كه از آن زمان تاكنون هيچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشان به آن مرتبه از معرفت و توصيف نرسيده‌اند؛ اين نشان مي‌دهد كه او در دعا نيز بي‌نظير است. كسي كه ابتداي رساله مناجات را ـ جايي كه يك قسمت از ٩٩ قسمت دعاي جوشن كبير توضيح داده شده است ـ ببيند و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد كرد كه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.

او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده است كه صاحبان دولت‌ها و دين‌هاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خود او نيز به دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذره‌‌يي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد و پيروزي نيز به دست آورد و اسلام را در رأس عالم قرار داد. اين‌ها نشان مي‌دهد كه در تبليغ و دعوت نيز هيچ كس مانند او نبوده و نخواهد بود.

در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارق‌العاده و ترقي اعجازآميز و اعتقادي متعالي و روشنايي بخشِ جهان برخوردار است كه با آن‌كه حاكمان آن زمان با

تمام افكار و عقايدشان، حكيمان با تمام حكمت‌شان و همه روسأي روحاني با تمام علوم‌شان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و ضعف و وسوسه‌‌يي متوجه يقين و اعتقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمات او در معنويات و مراتب ايمان رشد و ترقي مي‌كردند همواره از درجات ايمان او فيض مي‌بردند و او را در بلندترين قله ايمان مي‌يافتند. اين امر نشان مي‌دهد كه ايمان او هم بي‌نظير است.

مسافر دانست كه صاحب چنين شريعت بي‌نظير، چنين اسلام بي‌مانند، چنين عبوديت خارق‌العاده، چنين دعاي فوق‌العاده، چنين دعوت جهان پسندانه و چنين ايمان اعجازآميزي هيچ گاه دروغ نمي‌گويد و كسي را فريب نمي‌دهد. عقل او نيز اين حقيقت را تصديق نمود.

دليل چهارم: همان‌طور كه اجماع انبيا (ع) دليل محكمي‌ست بر وجود و وحدانيت الهي، بر درستي و رسالت آن شخص عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نيز شهادتي محكم است، زيرا تاريخ نشان مي‌دهد همه صفات قدسي و وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و صدق انبياء (ع) مي‌باشد به شكلي كامل‌تر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارد. آن‌ها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اسلام را خبر و ظهور او را به انسان‌ها بشارت داده‌اند. بيش از بيست مورد از اشارات بشارت‌دهنده كتاب‌هاي مقدس و آشكارترين آن‌ها در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرديده است.

مسافر دانست آن‌ها به همين ترتيب با زبان حال، يعني با نبوت و معجزات‌شان نبي اسلام را كه در مسلك و وظيفه پيامبري، كامل‌ترين و پيشروترين است تصديق و مكتب آسماني‌اش را تأييد مي‌كنند. و همان‌طور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدانيت دلالت دارند با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت پيامبر اسلام گواهي مي‌دهند.

دليل پنجم: هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شده‌اند همواره بر توحيد شهادت داده‌اند؛ به همين ترتيب، همگي آن‌ها با اتفاق نظر

بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشته‌اند. آن‌ها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها را با نور ايمان ادراك نموده و با علم اليقين يا عين اليقين يا حق اليقين بدان اعتقاد يافته‌اند. مسافر در اين‌جا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كه چون خورشيد رخ مي‌نمايد.

دليل ششم: پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدسيه‌‌يي آورد و علوم عاليه‌‌يي بنيان نهاد و معرفت الهيه‌يي را كشف نمود و به ديگران آموخت كه با آن تعليم ميليون‌ها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان نابغه‌ي مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيده‌اند، توحيد را كه اساسي‌ترين سخن پيامبر بود به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كرده‌اند، نيز بر حقانيت اين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت بالاتفاق شهادت داده‌اند؛ و شهادت‌شان به روشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. براي مثال، رساله نور با صد قسمت‌اش فقط يك برهان است بر صداقت و راستي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام.

دليل هفتم: طايفه عظيمي كه آل و اصحاب پيامبر ناميده مي‌شوند و پس از انبيا در فراست و درايت و كمالات در ميان خلق، مشهورترين، محترم‌ترين، نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به‌ شمار مي‌روند، با كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اوضاع آشكار و پنهان پيامبر بر آمده و نتيجه گرفته‌اند كه او در عالم هستي راستگوترين و متعالي‌ترين فردي‌ست كه حق مي‌گويد و براساس حقيقت عمل مي‌كند؛ آن‌ها بالاجماع و بالاتفاق اين امر را تصديق كرده و با قدرت بدان ايمان آورده‌اند. مسافر دريافت گواهي آنان هم‌چون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.

دليل هشتم: همان‌طور كه هر كاخ، كتاب، نمايشگاه و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبّرش دلالت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال مي‌شود مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاشش كه داراي قدرت تصرف مي‌باشد دلالت مي‌كند؛ به همين ترتيب به منادي‌اي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه در هر حال وجود داشته باشد تا مقاصد الهي آفرينش عالم

هستي را بداند و حكمت‌هاي ربّاني در تحولات كائنات را تعليم دهد و نتايج موجود در حركات مسؤولانه‌ي آن را به ديگران بياموزد و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند؛ لذا مسافر يك بار ديگر به حقانيت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه چنين وظايفي را از هر كس ديگري بهتر انجام مي‌دهد پي برد و دانست كه او عالي‌ترين مأمور صادق آفريننده‌ي كائنات است.

دليل نهم: خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حكمت و صنعت آفريده شده‌اند مي‌خواهد كمال هنر و صنعت‌كاري خويش را بنماياند و با بي‌نهايت آفريده‌ي زيبا و جميلش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند و به سبب نعمت‌هاي فراوان و با ارزش و لذيذ، شكر و سپاس او را به‌جا آورند. او با تربيت عمومي مشفقانه و حمايت‌گرانه‌ي آن‌ها و با اِطعام و ضيافت‌هاي ربّاني كه حتي ظريف‌ترين اشتها و انواع ذوق‌ها نيز در آن لحاظ مي‌گردد، علاقمند است خلق در قبال ربوبيتش عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند؛ خداوند با تصرفات عظيم و باشكوهي مانند تبديل فصل‌ها و ايجاد شب و روز و اختلاف آن‌ها، و اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفت انگيز، الوهيت خود را ظاهر مي‌گرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت مي‌كند و بدي و بدان را ازاله كرده و ظالمان و دروغگويان را با سيلي‌هاي سماوي از بين مي‌برد؛ بنابراين بايد گفت بي‌ترديد در پس پرده، كسي هست كه مي‌خواهد حقانيت و عدالت خود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد كه محبوب‌ترين مخلوق و درستكارترين بنده او، و خادم مقاصد مذكور او باشد، كسي‌ كه طلسم و معماي آفرينش عالم را كشف و همواره به نام آفريدگار حركت مي‌كند و از او طلب ياري و موفقيت دارد و از سوي خالق نيز به او مدد رسانده و توفيق داده مي‌شود.

مسافر خطاب به عقل خويش گفت: حال كه اين نُه حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند پس او مدار شرف بني آدم و مايه مباهات عالم هستي‌ست. حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند؛ حشمت و سلطنت

معنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در دستان اوست و بر نيمي از جهان استيلا دارد، و كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان مي‌دهد كه مهم‌ترين ذات در عالم، اوست و مهم‌ترين سخنان درباره خالق نيز از اوست.

اينك بيا و بنگر! با استناد به قدرت صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اساسي كه در دين او وجود دارد، اساس همه گفته‌ها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسما او شهادت مي‌دهد و آن واجب الوجود را اثبات و اعلام مي‌كند.

پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشان‌ترين برهان آفريدگارمان همان شخصي‌ست كه "حبيب الله" خوانده مي‌شود و سه اجماع بزرگ هست كه فريب نمي‌خورند و فريب نمي‌دهند؛ و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا مي‌كنند.

اول: اجماع و تصديق جماعت نوراني كه با نام آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ مي‌شود، اوليايي كه ديده غيب بين و نظرهاي قاطع داشتند، اوليايي هم‌چون امام علي(رض) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود بر يقينم اضافه نخواهد شد." يا غوث اعظم (قدس) كه بر زمين بود و عرش اعظم و وجود با عظمت اسرافيل را تماشا مي‌كرد.

دوم: تصديق و تأييد مؤمنانه و قدرتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده مي‌شوند؛ همان‌ها كه ملت‌هايشان در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي مي‌كردند، مردماني بدوي كه دور از حيات اجتماعي و افكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي عصر فترت مي‌زيستند و در مدتي اندك به جايي رسيدند كه براي مدني‌ترين و عالم‌ترين و مترقي‌ترين ملت‌ها و حكومت‌ها در حيات اجتماعي و سياسي، استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غرب را جهان پسندانه اداره كردند؛ جماعت شناخته شده‌‌يي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرت‌شان را فداي راه پيامبرشان كردند.

سوم: تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقينِ جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعدادشان بي‌شمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند و در فنون مختلف پيشرو هستند و در مسلك‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند.

پس مسافر گفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزيي نيست بلكه عمومي و كلي و محكم است و اگر همه شياطين گردهم آيند به هيچ وجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.

مسافر دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در عصر سعادت گشت و گذار نمود؛ آن‌چه در مرتبه شانزدهم مقام نخست گفته شده اشار‌ه‌ي مختصري‌ست بر درسي كه او از آن مدرسه نوراني كسب كرد:

لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ الْعَالَمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى آدَمَ بِعَظَمَةِ سَلْطَنَةِ قُرْآنِهِ وَ حِشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَمَالاَتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتَّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِأتِ الْمُعْجِزَاتِ الظَّاهِرَاتِ الْبَاهِرَاتِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ آلاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاطِعَةِ بِاِجْمـَاعِ آلِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَـارِ وَ بِتَوَافُقِ مُحَقِّقِى اُمَّتِهِ ذَوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَـائِرِ النَّوَّارَةِ.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب بيستم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ

اين عبارت توحيدي ـ كه تكرار آن پس از نمازهاي صبح و مغرب فضيلت فراوان دارد و طبق روايتي صحيح حامل اسم اعظم است ـ داراي يازده كلمه مي‌باشد. هر كلمه، هم مژده و بشارت مي‌دهد و هم داراي مرتبه توحيد ربوبي‌ست و به لحاظ اسم اعظم، داراي كبرياي وحدت و كمال وحدانيت است. توضيح اين حقايق بزرگ و متعالي را به ساير كلام‌ها ارجاع مي‌دهيم و بنا بر وعده‌‌يي، فعلاً به اختصار فهرستي را مشتمل بر "دو مقام" و يك "مقدمه" به شرح زير بيان مي‌كنيم:

مقدمه

به‌قطع بدان‌ كه عالي‌ترين غايت آفرينش و برترين نتيجه فطرت،ايمان باللهست.

نيز بلندترين مرتبه انسانيت و مرتفع‌ترين مقام بشريت،معرفت الله‌ موجود در ايمان بالله‌‌ست.

درخشان‌ترين سعادت جن و انس، و شيرين‌ترين نعمت آن‌ها نيزمحبت اللهي‌‌ست كه در متن معرفت الله وجود دارد.

خالص‌ترين شادي براي روح بشر، و زلال‌ترين خوشحالي براي قلب انسان نيزلذت روحاني‌اي‌ست كه در محبت الله مي‌باشد.

آري، تمام سعادت حقيقي و سرور خالص و نعمت دل‌نشين و لذت زلال درمعرفت الله و محبت الله است. اين موارد بدون معرفت و محبت الله ممكن نيست.

كسي كه حضرت حق را مي‌شناسد و دوست مي‌دارد از سعادت و نعمت و انوار و اسرار بي‌پايان، بالقوه يا بالفعل برخوردار است.

كسي كه خدا را نشناسد و دوست نداشته باشد به شقاوت و آلام و اوهام مادي و معنوي بي‌نهايتي مبتلا مي‌شود.

آري، انسان مسكين، بيچاره، بي‌پشتيبان و بي‌صاحب در اين دنياي پريشان، در ميان نوع انسان آواره و در حياتي بي‌ثمر حتي اگر سلطان هم شود چه ارزشي دارد؟

همه مي‌دانند انسان اگر در اين دنياي پريشان فاني، در ميان بني آدم آواره، صاحب خود را نشناسد، و مالك خـود را نيابد تا چه حد بيچاره و سـرگردان خواهد بود؟

او اگر صاحب خود را بيابد و مالك خود را بشناسد مي‌تواند به رحمتش پناه برد و به قدرتش اتكا كند. آن‌گاه دنيايي كه مملو از ترس و وحشت بود به محل گردش و تفريح و تجارت تبديل مي‌شود.

مقام نخست

در هر يك از يازده كلمه اين كلام توحيدي بشارتي هست، و در هر بشارت، شفايي و در هر شفا، لذتي معنوي وجود دارد.

كلمه نخست: در لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ اين بشارت مستتر است: روح انساني كه گرفتار نيازهاي بي‌شمار و هدف دشمنان متعدد است در اين كلمه چنان نقطه استمدادي مي‌يابد كه دروازه خزانه رحمت را به رويش مي‌گشايد تا همه حاجاتش برآورده شود و چنان نقطه اتكايي مي‌يابد كه به موجب آن، معبود و آفريدگار خود را ـ كه صاحب قدرت مطلق است قدرتي كه او را از شر همه دشمنانش محفوظ مي‌دارد ـ معرفي مي‌كند و مي‌شناساند، صاحبش را نشان داده و اعلام مي‌كند كه مالك او كيست؛ و با اين اعلام قلب او از وحشت مطلق، و روحش از حُزن اليم نجات يافته و شادي ابدي و سروري هميشگي را كسب مي‌كند.

كلمه دوم: در كلمه وَحْدَهُ بشارتي شفادهنده و سرشار از سعادت وجود دارد. روح بشر و قلب انسان كه با بيش‌تر انواع موجود در عالم هستي مرتبط است و به دليل همين ارتباط در عمق پريشاني و كشمكش در حال جان دادن مي‌باشد، در كلمه وَحْدَهُ ملجأ و ناجي‌اي مي‌يابد كه قادر است او را از كشمكش و پريشانيِ مذكور برهاند. وَحْدَهُ به لحاظ معنا مي‌گويد:"خدا يكي‌ست. لازم نيست به چيزهاي ديگر مراجعه و خود را خسته كني؛ نيازي نيست در مقابل آنان خود را خوار و ذليل كني و منت آن‌ها را بكشي؛ نبايد تملق آن‌ها را بگويي و در مقابل‌شان سر خم كني؛ لازم نيست پشت سر آن‌ها بيفتي و دچار مشقت شوي؛ از آن‌ها مترس و بر خود ملرز، زيرا سلطان كائنات واحد است؛ كليد هر چيزي نزد او و لگام هر چيز در دست اوست، و هر مشكلي با فرمان او حل مي‌شود. اگر او را بيابي بدان معناست كه هر مطلوبي را يافته و از منت‌ها و ترس‌هاي بي‌منتها نجات يافته‌يي."

كلمه سوم: لاَ شَرِيكَ لَهُ يعني همان‌طور كه خداوند واحد است و در الوهيت و سلطنت شريكي ندارد، و متعدد بودنش غير ممكن است؛ در ربوبيت و اجرا و ايجاد هم شريكي ندارد. گاه ممكن است سلطان، يگانه باشد و در سلطنت شريكي

نداشته باشد، اما در اجرا، مأموران، شريك او به شمار روند و مانع آن شوند كه هر كسي به حضور او برسد. و مي‌گويند:"نزد ما هم بياييد و به ما مراجعه كنيد." ليكن حضرت حق كه سلطان ازل و ابد است؛ هم‌چنان كه در سلطنت شريكي ندارد در اجراهاي ربوبي خود نيز نيازمند يار و شريك نيست. امر و اراده او و حول و قوت او اگر نباشد هيچ چيزي قادر به مداخله در هيچ كاري نخواهد بود. هر كسي مي‌تواند مستقيماً به او مراجعه كند و چون شريك و ياوري ندارد هيچ كس نمي‌تواند به فرد مراجع بگويد:"ممنوع است؛ كسي اجازه ندارد به حضور او برسد."

كلمه مزبور به روح بشر چنين بشارت مي‌دهد:

هر روح بشري كه ايمان را كسب نمايد بدون هيچ مانعي، بدون هيچ حايل و مداخله‌يي، در هر حالي و با هر خواسته‌يي در هر لحظه‌يي و در هر جا مي‌تواند به حضور آن جميل ذوالجلال و قدير ذوالكمال ـ كه ازلي‌ست و ابدي و مالك خزاين رحمت و صاحب دفينه‌هاي سعادت ـ برسد و حاجات خود را عرضه بدارد؛ به رحمت او دسترسي يابد و به قدرت او تكيه كند و كمال شادي و سرور را كسب نمايد.

كلمه چهارم: لَهُ الْمُلْكُ يعني مُلك عموماً از آن اوست. تو، هم مُلك اويي هم مملوك او و هم در ملك او كار مي كني. اين كلمه بشارتي شفادهنده مي‌دهد و مي‌گويد:

اي انسان! تو خود را مالك خود مدان، زيرا تو قادر به اداره خويش نيستي؛ اين بار سنگيني‌ست. تو به تنهايي قادر به محافظت نيستي، نمي‌تواني از بلايا مصون بماني و لوازمت را مهيا سازي. پس بيهوده خود را مضطرب مكن، و متحمل عذاب مشو؛ مُلك از آن ديگري‌ست. مالك مذكور هم قدير است هم رحيم؛ بر قدرت او تكيه كن و به رحمت او بدبين مباش. كدورت را رها كن و لذت ببر؛ زحمت را رها كن و صفا را بياب.

نيز مي‌گويد:اين عالم را كه به لحاظ معنا دوست‌اش داري، و با آن مرتبطي و از پريشان حالي‌اش متأثر مي‌شوي و قادر به اصلاح امورش نيستي، مُلك قديري رحيم است. مُلك را به صاحبش تسليم كن و به او واگذار... از صفايش برخوردار شو نه از جفايش. او هم حكيم است هم رحيم. هر طور بخواهد در مُلك خويش تصرف و امورش را

اداره مي‌كند. زماني كه مي‌هراسي مانند ابراهيم حقي بگو: "ببينيم مولا چه مي‌كند، زيباست هر چه مي‌كند"؛ از پنجره‌ها تماشا كن و واردشان مشو.

كلمه پنجم: وَ لَهُ الْحَمْدُ يعني حمد و ثنا و مدح و منت مخصوص و شايسته اوست. يعني نعمت‌ها از آن اوست و از خزانه او بيرون مي‌آيد. خزانه نيز دائمي و هميشگي‌ست. كلمه مذكور چنين بشارت داده و مي‌گويد:

اي انسان! از زوال نعمت، رنج مكش، زيرا خزانه رحمت پاياني ندارد. لذا با فكر كردن به زوال لذت، از الم آن فرياد سر مده، زيرا آن ميوه‌ي نعمت، ثمره رحمتي بي نهايت است. درخت اگر باقي باشد درصورت از بين رفتن ميوه، ميوه جديدي حاصل مي‌شود. در لذت حاصل از نعمت، شاكرانه به التفات رحمتي فكر كن كه صد درجه دل‌نشين‌تر از آن لذت است و به اين ترتيب لذت ات را صد برابر كن.

همان‌طور كه پادشاهي والامقام در لذت سيبي كه به تو هديه مي‌دهد، در واقع التفاتي شاهانه را ـ كه لذتش بيش‌تر از صد و شايد هزار سيب مي‌باشد ـ به تو احسان كرده مي‌فهماند؛ به‌همين ترتيب با كلمه لَهُ الْحَمْدُ يعني با حمد و شكر، و به عبارت ديگر با احساس اِنعام از نعمت، و شناختن مُنعم و فكر كردن به اِنعام او و انديشيدن به التفات رحمتش و توجه شفقتش و تداوم اِنعامش، دريچه لذتي معنوي كه هزار برابر بيش‌تر از نعمت است را بر رويت مي‌گشايد.

كلمه ششم: يُحْيِى يعني عطا كننده حيات اوست؛ و تداوم بخش حياتِ توأم با رزق هم اوست؛ تأمين كننده لوازم حيات نيز هم اوست؛ غايات عالي حيات از او و نتايج مهم حيات هم ناظر بر اوست و نود و نه درصد ثمرات حيات نيز به او تعلق دارد. كلمه مذكور به بشر عاجز فاني بشارت و ندا مي‌دهد:

اي انسان! لازم نيست تكاليف دشوار حيات را بر دوش بگيري و خود را به زحمت اندازي. با انديشيدن به فناي حيات محزون مشو. با توجه صِرف به ميوه‌هاي بي‌ارزش دنيوي، از آمدنت به اين دنيا پشيمان مشو. نظام حيات در سفينه وجودت نيز متعلق به حيّ قيوم است. مصارف و لوازم مورد نياز را او تأمين مي‌كند. حيات داراي غايات و نتايج بسيار فراواني‌ست و از آن اوست.

تو در اين كشتي صرفاً يكي از خدمه‌هاي ناخدا هستي. وظيفه‌ات را به نيكويي انجام بده، دستمزدت را بگير و لذت ببر. به اين فكر كن كه كشتي حيات تا چه حد ارزشمند است و تا چه ميزان فايده‌هاي نيكو دارد و ذاتي كه صاحب اين كشتي‌ست چه‌قدر كريم و رحيم مي‌باشد، شاد باش و شكر كن و بدان اگر وظيفه‌ات را به درستي و به خوبي انجام دهي تمام نتايج حاصل از سير اين كشتي از جهتي وارد دفتر اعمال تو مي‌شود و زندگاني جاويدي براي تو فراهم مي‌كند و تو را براي هميشه زنده نگاه مي‌دارد.

كلمه هفتم: وَ يُمِيتُ يعني عطا كننده مرگ، اوست، يعني اوست كه به وظيفه زنده بودن خاتمه مي‌دهد، و جاي تو را از دنياي فاني به نقطه‌يي ديگر منتقل كرده و از سختي و مشقت خدمت آزادت مي‌سازد. به عبارت ديگر اوست كه تو را از حيات فاني به حيات باقي و ماندگار منتقل مي‌كند. اين كلمه بر سر جن و انس فرياد كنان مي‌گويد:

بر شما بشارت باد! مرگ، نيستي و از بين رفتن نيست، هيچ شدن نيست، فنا نيست، انقراض و نابودي نيست، خاموش شدن نيست، فراق ابدي نيست، عدم نيست، تصادف نيست، معدوم شدني بي‌فاعل نيست. بر عكس، آزاد و رهـا شدني از سوي فاعلي حكيم و رحـيم بوده، و تبديل جا و مكان است. رفتني‌ست به‌ سـوي سـعادت ابدي، به سـوي وطن اصـلي. آسـتانه وصـالي‌ست به عالم برزخ كه مجمع نود و نه درصد از دوستان و خويشان مي‌باشد.

كلمه هشتم: وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ يعني بالاتر از كمال و حُسن و احساني كه در موجودات تمام عالم ديده مي‌شود و وسيله محبت است مرتبه بي‌منتهايي از جمال و كمال و احسان وجود دارد؛ يك جلوه‌ي جمال معبود لم يزلي كه صاحب اين جمال و كمال و احسان مي‌باشد و محبوب لايزال ازلي و ابدي كه داراي حيات دائمي‌ست بدل از همه محبوبان كافي‌ست، چنان حيات ابدي كه از شائبه زوال و فنا منزه و از عوارض نقص و قصور مبراست. اين كلمه به جن و انس و همه ذي شعوران و همه اهل محبت و عشق اعلام مي‌كند:

بر شما بشارت باد! محبوبي باقي داريد كه زخم فراق‌هاي بي‌پايان از محبوب‌هايتان را مداوا مي كند و بر آن‌ها مرهم مي‌گذارد. مادام كه او هست و باقي‌ست، ديگران هر چه

مي‌خواهند باشند، نگران نباشيد. آن‌چه از حُسن و احسان، و فضل و كمال در محبوب‌هاي شماست و موجب محبت‌تان مي‌شود از پرده‌ هاي بسيار زياد جلوه جمال باقي آن محبوب عبور كرده و سايه‌ي سايه‌يي بسيار ضعيف از اوست. زوال آن‌ها نبايد موجب نگراني و ناراحتي شما گردد، زيرا آن‌ها نوعي آيينه‌اند. تغيير آيينه‌ها شعشعه جلوه جمال را تازه تر و زيباتر مي‌كند. مادام او هست، همه چيز هست.

كلمه نهم: بِيَدِهِ الْخَيْرُ يعني هر خيري در دست اوست. هر كار خيري كه شما مي‌كنيد وارد دفتر او مي‌شود. هر عمل صالحي كه انجام مي‌دهيد نزد او ثبت مي‌شود. اين كلمه، جن و انس را ندا داده و بشارت مي‌دهد و مي‌گويد:

اي بيچارگان! زماني كه به گورستان كوچ كرديد مگوييد:"اي واي! اموال‌مان را از دست داديم، كوشش‌هايمان هدر رفت، اين دنياي زيبا و وسيع را ترك مي‌كنيم و وارد خاكي تنگ و تار مي‌شويم." ناله نكنيد و مأيوس نشويد... زيرا از همه چيز شما محافظت مي‌شود. هر عمل‌تان نوشته شده است. هر خدمتي كه داشته‌ايد ثبت شده است. پاداش خدمت‌هايتان را خواهد داد. ذات ذوالجلالي كه هر خيري در دست اوست و قادر بر انجام هر كار نيكويي مي‌باشد شما را در اختيار خود گرفته، مدتي موقت زير خاك نگاه مي‌دارد. او پس از مدتي شما را به حضور خود مي‌خواند. خوشا به حال شما كه خدمت و مسؤوليت خود را به پايان برديد. مشقت‌هاي‌تان به انتها رسيد و اينك به سوي راحت و رحمت روان هستيد. خدمت و مشقت تمام شد، مي‌رويد كه دستمزد‌تان را دريافت كنيد.

آري، قدير ذوالجلالي كه دانه‌ها و هسته‌ها را ـ كه صفحات اعمال و صندوقچه خدمات بهار گذشته‌اند ـ محافظت مي‌كند... و در بهار بعد باشكوه بيش‌تر و شايد صد برابر بابركت‌تر از اصل‌شان از آن‌ها نگه‌داري كرده و آن‌ها را مي‌پراكند؛ بي‌شك از نتايج حيات شما نيز به همان ترتيب محافظت خواهد كرد و بسيار زياد به خدمات‌تان پاداش خواهد داد.

كلمه دهم:

وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

يعني او واحد است، احد است و بر انجام هر كاري قادر مي‌باشد. هيچ امري براي او سخت و دشوار نيست. آفرينش بهار مانند خلق يك شاخه گل براي او آسان است. آفريدن بهشت براي او مانند خلق بهار ساده و راحت است. آفريدگان بي‌شمار او كه در هر روز و هر سال و هر عصري نو

به نو خلق‌شان مي‌كند با بي‌نهايت زبان، بر قدرت بي‌منتهايش گواهي مي‌دهند. اين كلمه نيز چنين مژده مي‌دهد:

اي انسان! خدمتي كه كردي و عبوديتي كه به جا آوردي بي‌نتيجه نخواهد بود. براي تو دار مكافات و جايگاهي براي سعادت در نظر گرفته شده است. به جاي اين دنياي فاني، بهشتي ماندگار و ابدي آماده شده است. به وعده خالق ذوالجلالت كه او را عبادت كردي و شناختي ايمان داشته باش و اعتماد كن. خُلف وعده او محال است. در قدرت او به هيچ وجه نقصاني نبوده، و عجز به كارهايش راه نمي‌يابد؛ همان طور كه باغ كوچك تو را خلق كرد بهشت را نيز مي‌تواند براي تو بيافريند و آفريده است و وعده‌اش را به تو داده است؛ و چون وعده‌اش را داده، ترديدي نيست كه تو را وارد آن خواهد كرد.

مـادام كه با چشـم خود مي‌بينيم هر سـال انواع و اقسـام حيوانات و نباتات را ـ كه تعدادشان بيش از سيصد هزار مي‌باشد ـ بر روي زمين در كمال نظم و ترتيب و با سرعت و سهولت كامل حشر مي‌كند و مي‌پراكند نمي‌توانيم ترديد كنيم كه چنين قدير ذوالجلالي در عملي كردن وعده‌اش مقتدر است. نيز مادام كه در هر سال چنان قدير مطلقي نمونه‌هايي از حشر و بهشت را به هزاران صورت خلق مي‌كند؛ هم‌چنين با تمام فرامين آسماني‌اش سعادت ابدي و بهشت را وعده و بشارت مي‌دهد؛ و مادام كه همه اعمال و شئونات او حق و حقيقت و توأم با صدق و جديت است؛ و به گواهي آثارش همه كمالات بر كمال بي‌نهايت او دلالت دارند و گواهي مي‌دهند، و به هيچ وجه نقص و قصوري در او نيست؛ هم‌چنين مادام كه خلف وعده و خلاف و كذب و فريب‌كاري نقص و قصور، و كثيف‌ترين خصلت است، البته و بي‌هيچ شك و ترديدي آن قدير ذوالجلال، آن حكيم ذوالكمال و آن رحيم ذوالجمال وعده‌اش را عملي خواهد كرد، درِ سعادت ابدي را خواهد گشود و شما را اي اهل ايمان به بهشت يعني وطن اصلي پدرتان آدم وارد خواهد نمود.

كلمه يازدهم:

وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ

يعني انسان‌‌هايي كه با وظايف مهم براي تجارت و مأموريت به اين دنيا كه محل آزمون است فرستاده شده‌اند، پس از آن كه تجارت كردند و مسؤوليت‌هايشان را به پايان رساندند و خدمت‌شان را انجام دادند به سوي

خالق ذوالجلال‌شان ـ كه آن‌ها را فرستاده بود ـ باز مي‌گردند و به حضور مولاي كريم‌شان خواهند رسيد. يعني از اين دار فاني مي‌روند و در دار باقي به حضور كبريايي حضرت حق مشرف مي‌شوند. به سخن ديگر از دغدغه اسباب و حجاب‌هاي ظلماني وسايل رها شده و بي‌هيچ پرده‌يي به مقرّ سلطنت ابدي پروردگار رحيم‌شان خواهند رسيد. هر كسي به طور مستقيم خواهد فهميد كه خالق و معبود و رب و سيد و مالكش كيست و به او خواهد رسيد. اين كلمه فوق همه بشارت‌ها چنين مژده مي‌دهد:

اي انسان! آيا مي‌داني عازم كجا هستي و تو را به كجا مي‌برند؟ هم‌چنان كه در پايان كلام "سي و دوم" بيان شد قرار است وارد دايره رحمت جميل ذوالجلالي شوي و به مرتبه حضورش برسي كه ارزش هزار سال زندگاني سعادتمندانه دنيا از يك ساعت بودن در بهشت او كم‌تر است و ارزش هزار سال زندگاني در آن بهشت نيز كم‌تر از يك ساعت روئيت جمال اوست. حُسن و جمال محبوب هاي مجازي و همه موجودات دنيوي ـ كه مبتلا و مفتون و مشتاق‌شان هستيد ـ نوعي سايه جلوه جمال و زيبايي نام‌هاي اوست، و همه بهشت با تمام لطايفش يك جلوه از رحمت او و همه اشتياق‌ها و محبت‌ها و انجذاب‌ها و گيرايي‌ها لمعه‌يي از محبت اوست؛ به حضور چنين معبود لم يزل و محبوب لايزالي شرفياب مي‌شويد؛ شما را به بهشت كه محل ضيافت ابدي اوست دعوت كرده‌اند. پس گريان به دروازه قبر وارد نشويد، بخنديد و شادمان باشيد. اين كلمه هم‌چنين بشارت مي دهد:

اي انسان! متوهمانه گمان مكن كه راهي فنا و عدم و پوچي و ظلمات و فراموشي و پوسيدن و متلاشي شدن و مردن در كثرت هستي. شما رو به سوي بقا داريد نه فنا. شما را نه به سوي عدم، كه به سوي وجود دائمي مي برند. شما به طرف نور مي رويد نه تاريكي. به سمت صاحب و مالك حقيقي مي رويد و به پايتخت سلطان ازلي باز مي‌گرديد. قرار نيست در كثرت خفه شويد، بلكه در دايره وحدت تنفس خواهيد كرد. شما رو به وصال داريد نه فراق!...

* * *

مقام دوم

(اشارتي‌ست مختصر در بحث اسم اعظم و اثبات توحيد)

كلمه نخست: در لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ توحيد الوهيت و معبوديت هست. به يكي از براهين بسيار قوي اين مرتبه به شرح زير اشاره‌يي مي‌كنيم. در اين عالم مخصوصاً بر روي زمين فعاليت و تحرك منظمي مشاهده مي‌شود؛ هم‌چنين خلاقيتي بسيار حكيمانه را هم مي‌بينيم. به همين ترتيب فتاحيتي با نظم و ترتيب به چشم مي‌خورد؛ يعني صورت‌بندي و شكل‌دهي شايسته هر چيز را به عين ‌اليقين مشاهده مي‌كنيم. نيز وهابيت و احساني بسيار مهربانانه، كريمانه و دل‌سوزانه هم به چشم مي‌خورد. لذا وضعيت و كيفيت مذكور، بالضروره وجوب وجود و وحدت ذات ذوالجلالي را اثبات مي‌كند كه فعال و خلاق و فتاح و وهاب است و موجب مي‌گردد فرد، اين وضع را (به طور ملموس) احساس كند. زوال و نو شدن مداوم موجودات نشان مي‌دهد كه آن‌ها جلوه‌هاي اسماي قدسي صانعي قديرند و سايه انوار اسما و اثر افعال و نقش‌ها و صحيفه‌هاي قلم قَدَر و قدرت او و آيينه‌هاي جمال كمال اويند.

هم‌چنان كه صاحب عالم هستي اين حقيقت عظيم و مرتبه‌ي والاي توحيد مذكور را با همه كتاب‌ها و صُحف مقدس‌اش به نمايش مي‌گذارد تمام اهل حقيقت و كاملين نوع بشر نيز همان مرتبه توحيدي را با تحقيقات و كشفيات خود نشان مي‌دهند. كائنات نيز با تمام فقر و عجزي كه دارد به شهادت معجزات دائمي صنعت الهي و خوارق اقتدار و خزائن ثروت ـ كه محل نمايش آنان است ـ به همان مرتبه‌ي توحيد اشارت دارد. پس بايد گفت شاهد ازلي با تمام كتب و صُحف خود و اهل شهود با همه تحقيقات و مكاشفات خود و عالم شهادت با تمام احوال منظم و شئونات حكيمانه‌اش همگي در آن مرتبه توحيد اتفاق دارند.

كسي كه آن واحد احد را قبول ندارد يا بايد اله‌هاي بي‌شمار را قبول كند يا هم‌چون سوفسطاييان نادان وجود خود و عالم هستي را انكار نمايد.

كلمه دوم: وَحْدَهُ كلمه‌يي‌ست كه مرتبه‌يي صريح از توحيد را نشان مي‌دهد. با اشاره به برهاني بسيار محكم از آن‌، كه اين مرتبه را نيز به‌طور كامل اثبات مي‌كند مي‌گوييم:

آن‌چه به محض گشودن چشم و ديدن ظاهر عالم هستي نظر ما را جلب مي‌كند نظامي كامل و فراگير و ميزاني حساس و شامل است. همه چيزها را در نظمي دقيق و ميزان و معياري حساس مي‌بينيم. كمي كه بيش‌تر دقت مي‌كنيم متوجه تنظيم و توزيني نو شونده مي‌شويم، يعني متوجه مي‌شويم كه كسي نظام مذكور را با نظم و ترتيب تغيير مي‌دهد و ميزان مزبور را با سنجشي نو مي‌كند. هر چيز را الگويي مي‌يابيم كه ملبس به صورت ‌هاي موزون و منظم بسيار فراواني مي‌شود. بيش‌تر كه توجه مي‌كنيم، مي‌بينيم تحت آن تنظيم و توزين، حكمت و عدالتي هست، و در هر اقدام و حركتي حكمت و مصلحتي مورد نظر است و حق و فايده‌يي دنبال مي‌شود. دقيق‌تر كه نگاه مي‌كنيم در متن فعاليتي حكيمانه نمودهاي قدرتي را مي‌بينيم و متوجه جلوه‌هاي علمي مي‌شويم كه بر همه چيز كاملاً محيط است و تمام شئونات هر چيزي را در بردارد. در واقع نظام و ميزان موجود در همه موجودات، تنظيم و توزيني عام را به ما نشان مي‌دهد و با درك تنظيم و توزين مذكور نيز پي به وجود حكمت و عدالتي فراگير مي‌بريم و از طريق حكمت و عدالت هم متوجه قدرت و علم مي‌شويم. پس به چشم عقل، قدير كل شي و عليم كل شي‌اي در پس اين پرده‌ها ديده مي‌شود؛ هم‌چنين هنگامي كه به اول و آخر هر چيزي توجه مي‌كنيم مخصوصاً در نوع ذي حياتان، مي‌بينيم آغاز، اصل، ريشه، ميوه و نتايج آن به شكلي‌ست كه گويا اصل و بذر آن‌ها داراي برنامه تعريف شده‌يي‌ست و همه اعضا و جوارح آن موجود را در بر مي‌گيرد. به همين ترتيب به نظر مي‌رسد عصاره تمامِ معناي ذي حيات مذكور در نتيجه و ميوه آن جمع شده و در برگيرنده تاريخچه حيات آن است. گويا هسته كه اصل آن است مجموعه‌يي از قواعد ايجادي‌اش مي‌باشد. ميوه و ثمره‌اش را نيز هم‌چون فهرستي

از اوامر ايجادي‌اش مي‌بينيم. بعد، به ظاهر و باطن آن ذي حيات توجه مي‌كنيم و با تصرفات قدرتي به غايت حكيم و تصويرات و تنظيمات اراده‌يي نافذ روبه‌رو مي‌شويم. يعني قوت و قدرتي ايجاد مي‌كند و امر و اراده‌يي لباس صورت مي‌پوشاند.

به اين ترتيب به ابتداي هر يك از موجودات كه نگاه كنيم معرفي نامه‌ي يك علم را مي‌بينيم، و در آخرش طرح و بيان نامه يك صانع، و در ظاهرش حُله‌ي كاملاً متناسب و هنرمندانه‌ي فاعلي مختار و مريد، و در باطنش دستگاه بسيار منظمِ خالقي قدير را مشاهده مي‌كنيم.

اين وضع و كيفيت بالضروره و بالبداهه اعلام مي‌دارد كه هيچ چيز، هيچ زمان و مكاني نمي‌تواند از قبضه تصرف صانع واحد ذوالجلال بيرون باشد. هر شي، و تمام اشيا با تمام شئونات‌شان، در قبضه تصرف قديري مريد، تدبير مي‌شوند و به واسطه لطف و تنظيم رحماني رحيم، صورت زيبا مي‌يابند و با تزيينات حناني منان، داراي زينت مي‌شوند. آري، عالم هستي و نظم و ميزان و تنظيم و توزيني كه در موجودات هست ذات حكيمي را ـ كه بي نظير و يكتا و واحد و احد و قدير و مُريد و عليم است ـ به كسي كه در سر داراي شعور و در صورت داراي چشم مي‌باشد در مرتبه وحدانيت نشان مي‌دهد. آري در همه‌ي چيزها وحدت وجود داشته، و وحدت نيز نشان از واحد دارد. براي مثال خورشيد كه به منزله چراغ اين جهان است واحد است. پس مالك اين دنيا هم واحـد است. يا مثلاً خـادمان ذي‌حياتان روي زمين يعني هوا و آتش و آب واحدند، لذا كسي كه آن‌ها را استخدام كرده و مُسخر ما نمود نيز واحد است.

كلمه سوم: لاَ شَرِيكَ لَهُ؛ مقام نخست در كلام "سي و دوم" اين كلمه را به غايت محكم و درخشان اثبات كرده است، لذا بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم. بيش از آن نمي‌توان چيزي بيان كرد و اصولاً به بيان و توضيح بيش‌تر هم نيازي نيست و قابل توضيح نيست.

كلمه چهارم: لَهُ الْمُلْكُ يعني از فرش تا عرش؛ از ثري تا ثريا؛ از ذرات تا سيارات؛ از ازل تا ابد؛ همه موجودات، آسمان‌ها و زمين، دنيا و آخرت؛ همه چيز

مُلك اوست. مرتبه عظماي مالكيت در صورت توحيد اعظم از آن اوست. يكي از حجت‌هاي كبراي مرتبه عظماي مالكيت و مقام اعظم توحيد، در زماني دل‌نشين طي خاطره‌يي لطيف و به زبان عربي بر ذهن اين عاجز القا شد. به ياد آن خاطره لطيف، عين عبارات عربي را به شرح زير نوشته، سپس معناي آن را خواهيم آورد:

لَهُ الْمُلْكُ ِلاَنَّ ذَاكَ الْعَالَمَ الْكَبِيرَ كَهذَا الْعَالَمِ الصَّغِيرِ ٭ مَصْنُوعَا قُدْرَتِهِ مَكْتُوبَا قَدَرِهِ ٭ اِبْدَاعُهُ لِذَاكَ صَيَّرَهُ مَسْجِدًا ٭ اِيجَادُهُ لِهذَا صَيَّرَهُ سَاجِداً ٭ اِنْشَاؤُهُ لِذَاكَ صَيَّرَ ذَاكَ مِلْكًا ٭ اِيجَادُهُ لِهذَا صَيَّرَهُ مَمْلُوكًا ٭ صَنْعَتُهُ فِى ذَاكَ تَظَاهَرَتْ كِتَابًا ٭ صِبْغَتُهُ فِى هذَا تَزَاهَرَتْ خِطَابًا ٭ قُدْرَتُهُ فِى ذَاكَ تُظْهِرُ حِشْمَتَهُ ٭ رَحْمَتُهُ فِى هذَا تُنَظِّمُ نِعْمَتَهُ ٭ حِشْمَتُهُ فِى ذَاكَ تَشْهَدُ هُوَ الْوَاحِدُ ٭ نِعْمَتُهُ فِى هذَا تُعْلِنُ هُوَ اْلاَحَدُ ٭ سِكَّتُهُ فِى ذَاكَ فِى الْكُلِّ وَاْلاَجْزَاءِ ٭ خَاتَمُهُ فِى هذَا فِى الْجِسْمِ وَ اْلاَعْضَاءِ

فراز نخست:

ذَاكَ الْعَالَمَ الْكَبِيرَ... الخ

يعني عالم اكبر كه كائنات ناميده مي‌شود و عالم اصغر كه مثال مُصغّر آن است و انسان خوانده مي‌شود، دلايل وحدانيت آفاقي و انفسي را نشان مي‌دهند كه با قلم قدرت و قَدَر نوشته شده است. آري، نمونه‌ي صنعت منظم كائنات در مقياسي كوچك‌تر در انسان وجود دارد. صنعت در آن دايره كبرا بر صانع واحد گواهي مي‌دهد؛ به همين ترتيب صنعت مختصري كه در مقياس كوچك‌تر در انسان وجود دارد نيز بر همان صانع دلالت دارد و وحدت‌اش را نشان مي‌دهد؛ هم‌چنان كه انسان مكتوب رباني و به غايت معنادار و قصيده‌يي با نظم و ترتيب است كائنات نيز قصيده منظم قَدَري‌ست كه با همان قلم تقدير نگاشته شده با اين تفاوت كه كتابتش در مقياسي بزرگ‌تر انجام شده است.آيا امكان دارد در كار سكه وحدتي كه در سيماي انسان است و با علايم بي‌شمارِ متمايز كننده، ناظر بر تمام انسان‌ها مي‌باشد و در خاتم وحدتي كه بر فراز كائنات است و همه موجودات را دوش به دوش و دست به دست دركنار هم قرار مي‌دهد، چيزي جز واحد احد دخالت داشته باشد؟

فراز دوم: معناي اِبْدَاعُهُ لِذَاكَ... الخ اين است كه صانع حكيم، عالم اكبر را طوري بديع آفريد و آيات كبرايش را طوري بر اين عالم نقش زد كه كائنات را به

مسجدي بزرگ تبديل كرد و انسان را نيز چنان خلق نمود تا با عقل و خردي كه به او عطا كرده در برابر معجزات صنعت و قدرت بديع‌اش سجده‌ي حيرت كند، و چنان كرد كه انسان آيات كبرا را بخواند و كمربسته عبوديت‌اش شود؛ و او را در آن مسجد كبير بر فطرت عبدي ساجد آفريد. آيا امكان دارد معبود حقيقي ساجدان و عابدان اين مسجد كبير كسي جز صانع واحد احد باشد؟

فراز سوم:

اِنْشَاؤُهُ لِذَاكَ... الخ

يعني آن مالكُ الملك ذوالجلال، عالم اكبر مخصوصاً روي كره زمين را با چنان سيمايي خلق و انشا كرد كه شامل دواير متداخل بي‌شماري‌ست؛ و هر دايره در حكم مزرعه‌يي‌ست؛ گاه گاه و فصل فصل و عصر به عصر در آن‌ها كشت كرده و درو نموده، و محصول برداشت مي‌كند. ملك خود را همواره به كار مي‌گيرد و در آن تصرف مي‌كند. ذرات عالم را كه بزرگ‌ترين دايره را تشكيل مي‌دهند نيز مزرعه‌يي قرار داده و محصولاتي به بزرگي كائنات را با قدرت و حكمت در آن مي‌كارد و درو مي‌كند و برداشت مي‌كند. از عالم شهادت روانه عالم غيب كرده، و از دايره قدرت به دايره علم مي‌فرستد. بعد، روي زمين را كه دايره متوسطي‌ست به همان ترتيب مزرعه‌يي قرار داد كه فصل به فصل عالم‌ها و انواع را در آن مي‌كارد و برداشت مي‌كند. محصولات معنوي‌اش را نيز به عوالم غيبي، اخروي، مثالي و معنوي‌ مي‌فرستد. باغي را هم كه دايره كوچك‌تري‌ست باز صدبار، هزار بار با قدرت پُر و با حكمت خالي مي‌كند. از ذي حياتي كه دايره‌يي كوچك‌تر است مثلاً از يك درخت يا از يك انسان، محصولاتي صدبار بزرگ‌تر و بيش‌تر از خودش برداشت مي‌كند. در حقيقت مالك الملك ذوالجلال همه‌ي چيزها، اعم از كوچك و بزرگ يا جزيي و كلي را، چون الگويي خلق كرد و به صدها طريق منسوجات صنعت‌اش را كه منقوش به نقش و نگارهاي نو و تازه‌اند بر آن‌ها مي‌پوشاند و به اين ترتيب جلوه اسما و قدرت معجزاتش را نمايان مي‌سازد. او در ملك خود هر چيز را در حكم صحيفه‌يي ايجاد نمود و در هر صحيفه مكتوبات معنادار خود را به صدها شكل نگاشت؛ آيات حكمت خويش را نمايان ساخت و در اختيار ذي شعوران قرار داد تا آن را بخوانند. عالم اكبر را به شكل مُلك آفريد و در عين حال انسان را به صورتي خلق كرد و چنان ابزار و وسايل و

حواس و احساسات، مخصوصاً نفس و هوا و نياز و اشتها و حرص و ادعايي در اختيارش گذاشت كه در مُلك فراخش حكم مملوكي را گرفت كه نيازمند تمام مُلك مي‌باشد.

آيا جز مالك الملك ذوالجلالي كه همه عوالم از عالم ذرات ـ كه عالم بسيار بزرگي‌ست ـ تا مگس را مُلك و مزرعه خود قرار داده است و انسان كوچك را براي آن مزرعه بزرگ ناظر و مفتّش و مزرعه‌دار و بازرگان و منادي قرار داده و او را براي خويش مهماني ارجمند و مخاطبي محبوب قرار داده است، امكان دارد كسي ديگر در اين مُلك تصرف كند و سيّد آن مملوك قرار گيرد؟

فراز چهارم: عبارت صَنْعَتُهُ فِى ذَاكَ... الخ است و معنايش چنين مي باشد: صنعت صانع ذوالجلال در عالم اكبر چنان بامعناست كه آن صنعتش به صورت كتابي ظهور يافت و كائنات را در حكم كتابي كبير قرار داد، لذا عقل بشر كتاب‌خانه فن حقيقي حكمت را از آن اخذ كرد و طبق آن نگاشت؛ و آن كتاب حكمت چنان با حقيقت درآميخت و از حقيقت مدد گرفت كه به صورت قرآن حكيم ـ كه نسخه‌يي‌ست از كتاب مبين بزرگ ـ اعلام شد. نيز هم‌چنان كه صنعت او در كائنات به دليل كمال نظم و انتظامش صورت كتاب گرفت، صبغه و نقش حكمتش در انسان نيز شكوفه خطاب را گشود، يعني صنعت مذكور تا آن‌جا زيبا و حساس و معني‌دار است كه وسايل آن دستگاه ذي حيات مانند گرامافون به سخن آمد و به سخن وا داشته شد. در چنان احسن تقويمي صبغه رباني عطا كرد كه گُلِ بيان و خطاب ـ كه معنوي و غيبي و زنده است ـ در ذهني مادي و جسماني و جامد شكفت. نيز چنان ابزارهاي متعالي و استعدادي در اختيار قابليت نطق و بيان انسان گذاشت كه در مقام مخاطب سلطان ازلي ظهور و بروزش داد و موجب ترقي او شد. به عبارت ديگر صبغه رباني موجود در فطرت انسان گل خطاب الهي را شكوفاند. آيا امكان دارد كسي جز واحد احد بتواند در صنعت همه موجودات كه به درجه كتاب رسيده و در صبغه موجود در انسان كه به مقام خطاب رسيده دخالتي كند؟ حاشا !...

فراز پنجم: عبارت قُدْرَتُهُ فِى ذَاكَ... الخ است كه چنين معنايي دارد: قدرت الهي در عالم اكبر، حشمت ربوبي خود را نشان مي‌دهد. رحمت رباني نيز در انسان كه عالم اصغر است نعمت‌ها را تنظيم مي‌كند. يعني قدرت صانع، كائنات را از منظر كبريا و جلال به شكل كاخي چنان باشكوه ايجاد مي كند كه با خورشيد چون لامپي بزرگ، ماه هم‌چون مشعل، و با ستارگان مانند شمع هايي تزيين مي‌كند. زمين را مانند سفره‌يي، مزرعه‌يي، باغي، و قالي‌اي قرار داد؛ كوه‌ها را چون مخزن و ستون و قلعه كرد و... همه چيز را در مقياسي بزرگ مانند لوازم آن كاخ عظيم بنا كرد و ربوبيت خويش را بسيار باشكوه به نمايش گذاشت؛ به همين ترتيب از منظر جمال نيز رحمت او انواع نعمت را در اختيار همه ذي روحان حتي كوچك‌ترين ذي‌حيات قرار داده، و امور را به اين شكل تنظيم مي‌كند... لذا همه هستي را از بالا تا پايين با نعمت‌هايش زيور داده، و با لطف و كرم تزيين مي‌كند و جمال رحمتش را در برابر حشمت جلاليه اش با همان زبان‌هاي كوچك در مقابل آن زبان بزرگ ظاهر مي‌سازد. يعني: اجرام عظيمي چون خورشيد و عرش، هنگامي كه به زبان حشمت"يا جليل يا كبير يا عظيم" مي‌گويند، ذي حياتان كوچكي چون مگس و ماهي نيز با زبان رحمت"يا جميل يا رحيم يا كريم" مي‌گويند و نغمات لطيف‌شان را به آن موسيقي كبرا مي‌آميزند و آن را دل‌نشين‌تر مي‌كنند. آيا امكان داردكسي جز آن جليل ذوالجمال و آن جميل ذوالجلال بتواند در ايجاد اين عوالم اكبر و اصغر دخالتي كند؟ حاشا!...

فراز ششم: عبارت حِشْمَتُهُ فِى ذَاكَ... الخ است كه معنايش چنين مي‌باشد: حشمت ربوبي كه در هيأت مجموعه كائنات ظهور مي‌يابد وحدانيت الهي را اثبات و نمايان مي‌سازد؛ نعمت رباني نيز كه ارزاق منظم تك تك جزئيات ذي حياتان را عطا مي‌نمايد احديت الهي را اثبات و نمايان مي‌كند.واحديت يعني همه‌ي آن موجودات متعلق به يكي‌ست و ناظر بر يكي‌ست و ايجاد يكي‌ست، اما منظور از احديت اين است كه بيش‌تر اسماي خالق كل شي، در هر چيزي تجلي مي‌كند. براي نمونه نور خورشيد از آن حيث كه تمام سطح زمين را در بر مي‌گيرد مثالي‌ست براي واحديت، اما اين كه نور خورشيد، حرارت و هفت رنگ آن با نوعي سايه‌اش در هر

جزء شفاف و قطره‌هاي آب موجود است نمونه‌ي احديت مي‌باشد. تجلي اكثر اسماي صانع (عالم) در هر چيز مخصوصاً در ذي حيات و به ويژه در هر انساني، نشان دهنده احديت است.

اين فراز اشاره دارد: حشمت ربوبيت و ربوبيت الهي كه در كائنات تصرف مي‌كند خورشيد عظيم را براي موجودات روي زمين خادم و منبع روشنايي و گرما قرار داد، و كره زمين را نيز با اين گستردگي گهواره و مأمن و محل داد و ستد آن‌ها كرد، آتش را دوست و آشپزي در هر جا، و ابر را آبكش و مرضعه، كوه‌ها را مخزن و انبار، هوا را وسيله‌يي براي تنفس ذي‌حيات و بادبزني براي مخلوقات، و آب را چون دايه‌يي كه به تازه حيات يافتگان شير مي‌دهد و چون شربت‌دهنده‌يي كه به حيوانات آب حيات مي‌دهد، قرار داد تا وحدانيت الهي را آشكارا نشان دهد. آري، جز آفريننده يكتا چه كسي مي‌تواند خورشيد را خادم مُسخر زمينيان كند؟ جز او كه واحد احد است چه كسي قادر است هوا را در دست گرفته و وظايف گوناگوني بر عهده اش بگذارد و در روي زمين خدمتكاري چست و چابك‌اش كند؟ جز آن واحد احد چه كسي را ياراي آن هست كه آتش را طباخ قرار دهد و كاري كند آتشي به اندازه سر يك كبريت هزاران من از اشيا را فرو برد و هكذا... هر چيز، هر عنصر، و هر يك از اجرام آسماني از نقطه نظر حشمت ربوبي، واحد ذوالجلال را نشان مي‌دهد.

هم‌چنان كه در منظر جلال و حشمت، واحديت مشاهده مي‌شود، در منظر جمال و رحمت نيز نعمت و احسان از احديت الهي خبر مي‌دهد، زيرا در ذي‌حيات و به ويژه در انسان، در درون صنعتي جامع، چنان اعضا و حواسي‌ براي درك انواع بي‌شمار نعمت و قبول و طلب آن وجود دارد كه مظهر جلوه همه اسماي تجلي يافته "الهي" در عالم‌اند و گويي چون نقطه‌يي كانوني با آيينه‌ي ماهيتش همه اسماي حُسني را نشان مي‌دهند و با آن احديت الهي را اعلام مي‌دارند.

فراز هفتم: عبارت سِكَّتُهُ فِى ذَاكَ فِى الْكُلِّ وَاْلاَجْزَاءِ خَاتَمُهُ فِى هذَا فِى الْجِسْمِ وَ اْلاَعْضَاءِ؛ معنايش چنين است: همان‌طور كه صانع ذوالجلال در هيأت مجموعه عالم اكبر سكه كبرايي دارد در هر يك از اجزا و انواع آن نيز سكه وحدتي گذاشته

است. همان‌گونه كه بر جسم و صورت انسان كه عالم اصغر است خاتم وحدانيت زده در هر يك از اعضايش نيز مهر وحدتي دارد. آري، آن قدير ذوالجلال در هر چيزي، اعم از كليات و جزييات، ستارگان و ذرات، سكه وحدتي گذاشته است كه بر وجود او گواهي مي‌دهند. بر هر يك از آن‌ها مُهر وحدانيتي زده است كه بر او دلالت مي كنند. شرح اين حقيقتِ بسيار عظيم در كلام‌هاي "بيست و دوم"، "سي و دوم" و در سي و سه پنجره مكتوب "سي و سوم" به صورت قطعي و درخشان آمده و اثبات شده است، لذا علاقمندان را بدان‌جا ارجاع داده، سخن را در اين‌جا خاتمه مي‌دهيم.

كلمه پنجم: لَهُ الْحَمْدُ يعنيكمالات موجود در همه مخلوقات كه موجب مدح و ثنا مي‌شوند از اوست، لذا حمد نيز متعلق به اوست. همه مدح و ثناهايي كه از ازل تا ابد توسط هر كسي نسبت به هركسي صورت گرفته يا خواهد گرفت متعلق به اوست، زيرا نعمت و احسان و كمال و جمال كه سبب مدح شده، و همه چيزهايي كه عامل حمد و سپاس مي‌شوند به او تعلق دارد. آري، براساس اشارات آيه‌هاي قرآن آن‌چه مداوم از سوي همه موجودات به سوي درگاه الهي مي‌رود عبوديت، تسبيح، سجده، دعا و حمد و ثناست؛ اين موارد دائماً راهي درگاه الهي‌اند. در زير به برهان عظيمي اشاره مي كنيم كه حقيقت توحيدي مذكور را اثبات مي‌كند:

وقتي به عالم هستي نگاه مي‌كنيم آن را گلستاني مي‌بينيم كه سقفش با ستارگان علوي زينت يافته و زمين‌اش با موجودات مزيّن تزيين شده است. هر يك از اجرام علوي منظم و نوراني، و موجودات حكيمانه و زينت بخش سفلي در اين گلستان به زبان مخصوص خود مي‌گويند: ما معجزه قدرت قديري ذوالجلال هستيم و بر وحدت خالقي حكيم و صانعي قدير گواهي مي‌دهيم.

وقتي به كره زمين در گلستان عالم نگاه مي‌كنيم آن را باغي مي بينيم تزيين شده با صدها هزار نوع گياه با گل هاي رنگارنگ و با صدها هزار نوع حيوان كه در آن پراكنده‌اند.

همه گياهان تزيين شده و حيوانات زينت يافته در باغ كره زمين با صورت‌هاي منظم و اشكال موزون خود اعلام مي‌كنند كه هر يك از ما معجزه و امري خارق‌العاده از صنعت صانع حكيم، و منادي و گواه وحدانيت (او) هستيم.

سر شاخه‌هاي درختان اين باغ را از نظر مي‌گذرانيم و گل‌ها و ميوه‌هايي را مي‌بينيم كه شكل‌هاي مختلفي دارند و به غايت عليمانه، حكيمانه، كريمانه، لطيفانه و جميلانه ايجاد شده‌اند. همه اين‌ها با يك زبان اعلام مي‌دارند كه ما هداياي معجزه نما و احسان‌هاي حيرت انگيز رحماني ذوالجمال و رحيمي ذوالكمال هستيم.

اجرام و موجودات گلستان عالم هستي، نباتات و حيوانات باغ كره زمين، و شكوفه‌ها و ميوه‌هاي درختان و گياهان با رساترين صدا و در مرتبه‌يي عـالي گواهي مي‌دهند و اعلام مي‌كنند كه قدير ذوالجمال، حكيم بي‌مثال و كريم پر احسان ـ كه خالق و مُصور و اهدا كننده ماست ـ بر انجام هر كاري قادر است. انجام هيچ كاري براي او سخت و دشوار نيست. هيچ چيز نمي‌تواند بيرون از دايره قدرت او قرار گيرد. ذره‌ها و ستاره‌ها نسبت به قدرت او مساوي‌اند. كلي به ميزان جزيي سهل و آسان است. جزء در نزد او به قدر كل ارزشمند است. بزرگ‌ترين چيز در نسبت با قدرت او به اندازه كوچك‌ترين چيز آسان است. هر چيز كوچك به اندازه هر چيز بزرگ از صنعت او برخوردار است. بلكه برخي چيزهاي كوچك از نظر صنعت، بزرگ‌تر از بزرگ هم مي‌باشد. همه وقايع زمان گذشته كه حكايت از شگفتي‌هاي قدرت او دارند گواهي مي‌دهند كه آن قدير مطلق بر انجام همه كارهاي شگفت انگيز ممكن در آينده قادر است. ذات قديري كه ديروز را ايجاد كرد، فردا را نيز ايجاد مي‌كند؛ به همين ترتيب خالق گذشته، آينده را نيز به وجود مي‌آورد. صانع حكيمي كه دنيا را آفريد آخرت را هم مي‌آفريند. آري، هم‌چنان كه معبود بالحق فقط و فقط آن قدير ذوالجلال مي‌باشد محمود بالاطلاق نيز هموست. همان‌طور كه عبادت مخصوص اوست حمد و ثنا هم ويژه او مي‌باشد. مگر امكان دارد صانع حكيمي كه آفريننده زمين و آسمان‌هاست انسان را ـ كه مهم‌ترين نتيجه خلقت زمين و آسمان‌ها و كامل‌ترين ثمره كائنات است ـ به حال

خود رها كند و او را دست‌خوش اسباب و تصادف قرار دهد و حكمت آشكار خود را بيهوده نمايد؟ حاشا!... مگر امكان دارد ذاتي حكيم و عليم درختي را در نهايت دقت تدبير و تصوير كند و با حكمتي بي‌انتها اداره و پرورش دهد و با ميوه آن درخت كه غايت و فايده آن است كاري نداشته باشد و اهميتي به آن ندهد تا به دست شروران افتد و در امور بي‌فايده توزيع گردد و ضايع شود؟ بي‌ترديد توجه نكردن و اهميت ندادن به درخت مذكور غير ممكن است، زيرا توجه و رسيدگي به درخت براي ميوه آن است.

ذي شعور اين كائنات و كامل‌ترين ميوه و نتيجه و غايت‌اش انسان است. مگر ممكن است صانع حكيمِ اين عالم حمد و عبادت و شكر و محبت را كه ثمرات اين ميوه هاي ذي شعور است متوجه ديگران كرده و حكمت آشكارش را عبث نمايد يا قدرت مطلق‌اش را به عجز مبدل كند و يا علم محيط‌اش را به جهل تبديل نمايد؟ صدهزار بار حاشا!

ذي شعور در بناي كاخ اين عالم مدار مقاصد رباني‌ست و نوع انسان تاج سر ذي شعوران است. حال آيا امكان دارد شكر و عبادت انسان در برابر نعمت‌هايي كه از آن‌ها بهره‌مند مي‌شود متوجه كسي ديگري جز صانع كائنات گردد؟ و آن صانع ذوالجلال نيز اجازه دهد شكر و عبادت مذكور ـ كه غايت الغايات مي‌باشد ـ متوجه كسي ديگر شود؟

آفريننده جهان با انواع نعمت‌هاي خود كاري مي‌كند كه همه ذي شعوران او را دوست داشته باشند، و با بي‌شمار معجزات صنعتش خود را به آن‌ها مي‌شناساند. حال آيا امكان دارد او كاري كند كه شكر و عبادت، حمد و محبت و معرفت و منت‌داري ذي‌ شعوران به اسباب و طبيعت متوجه شود، و به آن‌ها اهميتي ندهد، كاري كند كه حكمت مطلقه‌اش را انكار كنند، و سلطنت ربوبي‌اش را بي‌ارزش سازد؟ صدهزار بار حاشا و كلا !...

مگر ممكن است كسي كه قادر به خلق بهار نيست و همه‌ي ميوه‌ها را نمي‌تواند بيآفريند و همه سيب‌هاي روي زمين را كه مُهر واحدي بر آن‌هاست نمي‌تواند ايجاد كند، سيبي را كه نمونه كوچك آن‌هاست خلق نمايد و به عنوان

نعمت آن را به كسي بخوراند و شكر و سپاس او را كسب كند و از نظر حمد و سپاسگزاري با محمود بالاطلاق مشاركت داشته باشد؟ حاشا !...

زيرا آفريننده يك سيب كسي‌ست كه قادر است همه سيب‌هاي ديگر جهان را خلق كند؛ چرا كه اين‌ها همه مُهر واحدي دارند. همان كسي كه همه سيب‌هاي عالم را مي‌آفريند آفريننده تمام حبوبات و ثمرات دنيا نيز مي‌باشد كه مدار رزق‌اند. پس كسي كه جزيي‌ترين نعمت را به جزيي‌ترين ذي حيات عطا مي‌كند مستقيماً آفريننده عالم هستي‌ست و رزاق ذوالجلال است. لذا شكر و حمد مستقيماً متعلق به اوست؛ بنابراين، حقيقت كائنات همواره با زبان حق مي‌گويد:

لَهُ الْحَمْدُ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ

كلمه ششم: يُحْيِى يعني تنها اوست كه حيات و زندگاني عطا مي‌كند. پس آفريننده هر چيزي نيز اوست، زيرا روح و نور و مايه اصلي و اساس و نتيجه و خلاصه كائنات، حيات است. هر كس كه عطا كننده حيات باشد خالق كائنات هم اوست. عطا كننده حيات بي‌ترديد اوست كه حي و قيوم است.

به برهان اعظم اين مرتبه از توحيد چنين اشاره مي‌كنيم: هم‌چنان كه در كلامي ديگر توضيح داده شده و اثبات گرديده است، لشكر ذي حياتانِ باشكوهي را مي‌بينيم كه در روي زمين چادرهايشان افراشته شده است. آري، به عينه مي‌بينيم كه در هر بهار، لشكري از لشكريان بي‌شمار حي و قيوم از نو به زير سلاح فرا خوانده مي‌شوند و از غيب سر بر مي‌آورند. لشكر مذكور را مي‌بينيم كه شامل بيش از دويست هزار طايفه از نباتات است و بيش از صد هزار نوع از اقوام مختلف ملت‌ حيوانات را در بر مي‌گيرد. لباس و ارزاق و تعليمات و ترخيصات و سلاح‌‌ها و مدت خدمت هر ملت و طايفه‌يي متفاوت است؛ با اين حال فرمانده واحد بزرگي با قدرت و حكمت بي‌پايان و علم و اراده‌ي بي‌انتها و رحمت لايتناهي و خزانه تمام نشدني بدون آن‌كه فردي را فراموش كرده يا اشتباهي كند يا التباس نمايد يا تأخيري ايجاد نمايد... ارزاق و لباس و سلاح آن ملت‌ها و طوايف را ـ كه بيش از سيصد هزار هستند ـ در كمال نظم و ترتيب با نظم كامل در زمان مشخص و به تفكيك عطا كرده، و آن‌ها را تحت تعليم قرار داده و مرخص مي‌كند؛ فرد بينا اين

حقايق را بالمشاهده مي‌بيند و كسي كه داراي قلب است آن را به عين اليقين تصديق مي كند.

واقعاً آيا ممكن است كسي به غير از صاحب علم محيط و قدرت مطلقي كه بر همه‌ي شئونات لشكر مزبور احاطه دارد و اين لشكر را با تمام لوازمش اداره مي‌كند، بتواند در امر احيا و اداره و تربيت و خورد و خوراك آفريدگان دخالت كند و بتواند دستي در آن برد و سهمي داشته باشد؟ صد هزار بار حاشا!...

آشكار است كه اگر در يك گردان، سربازاني از ده ملت وجود داشته باشد تجهيز هر يك از آنان به قدر يك گردان دشوار خواهد بود، لذا انسان‌هاي ناتوان خواه ناخواه مجبور به تجهيز يكسان آنان شده‌اند. اما خداوند حي و قيوم در لشكر باشكوهش براي ملت‌هايي كه شمارشان بيش از سيصد هزار نوع است تجهيزات حياتي جداگانه‌يي تأمين مي‌كند. اين تجهيزات را نيز به راحتي، بدون مشكل، به طرزي سهل و ساده و به غايت حكيمانه و با نظم و ترتيب عطا مي‌نمايد. او اين لشكر عظيم را بر آن مي‌دارد كه با زباني واحد هُوَ الَّذِى يُحْيِى بگويند و جماعت بزرگ‌شان در مسجد كائنات

اَللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لاَ تَاْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَنَوْمٌ

الي آخر آيه سر دهند.

كلمه هفتم: وَ يُمِيتُ يعني دهنده مرگ اوست. يعني او همان‌طور كه عطا كننده حيات است قبض كننده حيات و دهنده موت نيز هست. آري، مرگ، فقط خاموشي و از بين رفتن نيست كه متوجه اسباب باشد و به طبيعت نسبت داده شود؛ هم‌چنان كه بذري در ظاهر مي‌پوسد و از بين مي‌رود اما در اصل و در باطن براي حيات و جوانه زدن سنبله‌يي مهيا مي‌شود، يعني از حيات جزيي بذر بودنش به حيات كلي سنبله بودن عبور مي‌كند؛ موت نيز در ظاهر از بين رفتن و خاموش شدن ديده مي‌شود، اما در حقيقت عنوان و مقدمه و مبدأيي براي حيات ماندگار و جاودان انسان است. پس قدير مطلقي كه حيات را عطا و اداره مي‌كند ترديدي نيست كه موت را نيز هم اوست كه ايجاد مي‌كند.

به برهان اعظم مرتبه عظماي توحيد در اين كلمه به شرح زير اشاره مي‌كنيم؛ هم‌چنان كه در پنجره "بيست و چهارم" مكتوب "سي و سوم" بيان شده است

موجودات عالم به واسطه اراده الهي سيال‌اند. كائنات به امر رباني سيّار است. مخلوقات به اذن الهي همواره در نهر زمان جاري‌اند؛ آن‌ها از عالم غيب فرستاده شده، و در عالم شهادت ملبس به وجود ظاهري مي‌شوند آن‌گاه با نظم و ترتيب به عالم غيب باريدن مي‌گيرند و نازل مي‌شوند. نيز به امر رباني همواره از آينده مي‌آيند سري به حال مي‌زنند و تنفسي كرده، و به گذشته مي‌ريزند.

سَيَلان مخلوقات در دايره رحمت و احسان، كاملاً حكيمانه انجام مي‌شود، و سيران‌شان نيز در دايره حكمت و نظم، بسيار عليمانه مي‌باشد؛ هم‌چنين جريان‌شان در دايره شفقت و ميزان به غايت رحيمانه، و از سر تا پا با حكمت‌ها و مصلحت‌ها و نتايج و غايات سامان مي‌گيرند. پس قديري ذوالجلال و حكيمي ذوالكمال با قدرت خويش همواره به طوايف موجودات و جزييات موجود در ميان هر طايفه‌يي و عوالم شكل گرفته از آن طوايف حيات مي‌بخشد و آن‌ها را موظف كرده، آن‌گاه با حكمت ترخيص‌شان مي‌كند و مظهر موت قرارشان داده، و به عالم غيب مي‌فرستد. به سخن ديگر آن‌ها را از دايره قدرت راهي دايره علم مي‌كند.

مگر ممكن است ذاتي كه قادر به اداره هيأت مجموعه اين كائنات نيست و حُكمش در همه دوره‌ها و زمان‌ها اعتباري ندارد و قدرتي ندارد كه همه‌ي عالم‌ها را مثل فردي بميراند و زنده كند، كسي كه نتواند بهارها را هم‌چون گلي حيات بخشد و بر سطح زمين بگستراند و بعد با موت آن را بچيند، صاحب موت و ميراندن باشد؟ آري، ضروري‌ست كه موتِ حتي جزيي‌ترين ذي حيات نيز هم‌چون حيات و زندگاني‌اش با قانون و اذن و فرمان و قدرت و علم ذاتي صورت پذيرد كه همه حقايق حيات و انواع موت در اختيار اوست.

كلمه هشتم:

وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ

يعني اين‌كه حيات او دائمي، ازلي و ابدي‌ست. موت و فنا، و عدم و زوال عارض بر او نمي‌شوند، زيرا حيات براي او ذاتي‌ست. آن‌چه ذاتي‌ست زوال نمي يابد. آري، آن‌چه ازلي‌ست بي ترديد ابدي هم هست. آن‌چه قديم است بي شك باقي نيز هست. آن‌چه واجب الوجود است البته سرمدي‌ست. آري، عدم چگونه مي‌تواند عارض حياتي شود كه سراسر عالم وجود با تمام انوارش سايه و ظل او مي‌باشد؟ حياتي كه وجودي واجب لازمه و عنوان آن

است عدم و فنا به هيچ‌وجه نمي‌تواند بر او عارض شود. حياتي كه همه حيات‌هاي ديگر همواره با جلوه او ظهور مي‌يابند و همه حقايق ثابت عالم هستي مستند به اويند، و قيام‌شان به اوست، شكي نيست كه فنا و زوال به هيچ‌وجه نمي‌توانند بر او عارض شوند. آري، حياتي كه پرتوي از جلوه‌اش با عطاي وحدتي به اشياي كثيره‌ي در معرض فنا و زوال، آن‌ها را مظهر بقا مي سازد و از متلاشي شدن نجات مي‌دهد و وجودشان را محافظت و مظهر نوعي بقا مي‌كند؛ يعني حيات، وحدتي به كثرت عطا كرده و آن را ماندگار و جاودان مي‌سازد. همين حيات اگر از ميان برخيزد كثرت مذكور متلاشي شده و فاني مي‌گردد. بي‌ترديد فنا نمي‌تواند به چنين حيات واجبي ـ كه لمعات بي‌حد و حصر حياتيه يكي از جلوه‌هايش است ـ نزديك شود.

شاهد قاطع اين حقيقت زوال و فناي اين عالم است، يعني موجودات هم‌چنان كه با وجود و حيات‌شان بر حيات و وجوب وجود حيات آن حي لايموت دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند

اين‌كه حضرت ابراهيم (ع) در بحث از موت و حيات در برابر نمرود طلوع و غروب خورشيد را مطرح مي‌كند انتقال از موت و حيات جزيي به موت و حيات كلي‌ست. او درخشان‌ترين و گسترده‌ترين دايره دليل مذكور را نشان مي‌دهد. وگرنه آن‌طور كه گروهي از مفسران گفته‌اند رها كردن دليل خفي و پرداختن به اسباب ظاهر نيست.

به همان ترتيب با موت و زوال خود نيز بر بقاي آن حيات و سرمديتش دلالت كرده و شهادت مي‌دهند، زيرا بعد از زوال يافتن موجودات، از پي آن‌ها موجودات ديگري كه مثل آن‌ها مظهر حيات‌اند به جاي آن‌ها پا به عرصه وجود مي‌گذارند و اين نشان مي‌دهد كه ذي حياتي دائمي هست كه جلوه حياتش را متمادياً تجديد مي‌كند. حباب‌هايي را در نظر بگيريد كه در نهرِ جاري در برابر خورشيد، مي‌درخشند و خاموش مي‌شوند. حباب‌هاي بعدي كه از پس آن‌ها مي‌آيند، همان درخشش را نشان داده و خاموش مي‌شوند. اين درخشش و خاموشي بر وجود خورشيدي دائمي و بلند مرتبه دلالت دارد. به همين ترتيب نيز حيات و ممات موجودات بر سياره زمين كه به نوبت مي‌آيند و مي‌روند بر بقا و دوام ذاتي كه حي و باقي‌ست دلالت دارد.

آري، موجودات آيينه‌هايي هستند و همان‌طور كه ظلمت، آيينه نور مي‌شود و به ميزان شدت ظلمانيت درخشش نور را نشان مي‌دهد، موجودات نيز از بسياري جهات از بُعد ضديت، آيينه‌داري مي‌كنند. مثلاً هم‌چنان كه موجودات با عجز و ناتواني خود آيينه‌داري قدرت صانع را مي‌كنند با فقر خود نيز آيينه‌دار غناي او مي‌شوند. به همين ترتيب با فناي خود نيز بقاي او را آيينه‌داري مي‌كند. آري، وضعيت فقيرانه سطح زمين و درختان در زمستان و ثروت و غناي پر فروغ آن‌ها در بهار به يقين، قدرت و رحمت قديري مطلق و غني‌اي علي الاطلاق را آيينه‌داري مي‌كنند. آري، همه موجودات گويي با زبان حال مانند اويس قرني چنين مناجات مي‌كنند:

خداوندا! پروردگار ما تو هستي! چرا كه ما عبد و بنده‌ايم و از تربيت نفس خويش عاجزيم. پس تربيت كننده ما تو هستي!...

خالق و آفريننده هم تو هستي، زيرا ما آفريده‌ايم و خلق مي‌شويم...

رزاق و روزي دهنده هم تو هستي؛ چرا كه ما نيازمند روزي هستيم و دست‌مان به آن نمي‌رسد. پس خالق و روزي دهنده‌ي ما تو هستي...

زيرا ما مملوكيم و كسي جز ما در ما تصرف مي‌كند. پس تو مالك ما هستي...

تو عزيزي، و صاحب عزت و عظمت. ما بر ذلت خويش مي‌نگريم و جلوه‌هايي از عزت در ماست. پس ما آيينه عزت تو هستيم...

نيز غني مطلق تو هستي! چون ما فقيريم و غنايي به ما داده مي‌شود كه دست فقرمان به آن نمي‌رسد. پس غني و عطا كننده تو هستي...

هم‌چنين تو حي باقي هستي؛ چرا كه ما مي‌ميريم. در مرگ و حيات‌مان جلوه حيات دهنده‌يي دائمي را مي‌بينيم. تو باقي هستي! زيرا ما در فنا و زوال‌مان دوام و بقاي تو را مي‌بينيم...

پاسخ دهنده و عطا كننده تويي! چون ما همه موجودات، با زبان حال و قال همواره فرياد مي‌كشيم، طلب و التماس مي‌كنيم. آرزوهاي مان برآورده شده، و به مقصودمان مي‌رسيم. پس تويي جواب دهنده ما و هكذا !...

هر يك از موجودات اعم از كلي و جزيي مانند اويس قرني از نوعي آيينه‌داري به صورت مناجات معنوي برخوردارند و با عجز و فقر و قصورهاي خود قدرت و كمال الهي را اعلام مي‌دارند.

كلمه نهم: بِيَدِهِ الْخَيْرُ يعنيهمه خيرها در دست او، همه حسنات در دفتر او و همه احسان‌ها در خزانه او مي‌باشد. در اين صورت كسي كه خواهان خير است بايد از او طلب كند و كسي كه در پي نيكي‌ست بايد با التماس از او بخواهد... براي نشان دادن حقيقت اين كلمه به صورت قطعي، به لمعات و علايم يك دليل گسترده از دلايل بي‌شمار علم الهي اشاره مي‌كنيم و مي‌گوييم:

صانعي كه با افعال مشهود خود در اين عالم تصرف كرده، و اقدام به ايجاد مي‌نمايد داراي علمي محيط است. اين علم نيز خاصه‌ي لازمه‌ي ضروري ذات اوست و انفكاكش محال مي‌باشد؛ هم‌چنان كه امكان ندارد ذات خورشيد موجود باشد و روشنايي‌اش وجود نداشته باشد؛ هزاران مرتبه بيش از آن امكان ندارد علم ذات آفريننده اين موجوداتِ داراي نظم و ترتيب از او منفك شود. اين علم محيط هم‌چنان كه لازمه آن ذات است به سبب تعلق نيز براي هر چيزي لازم است، يعني امكان ندارد چيزي پوشيده از او باشد. اشياي روي زمين كه در برابر خورشيد حجابي ندارند غير ممكن است كه خورشيد را نبينند؛ به همين ترتيب و هزاران درجه بيش‌تر، پنهان ماندن اشيا در برابر نور علم آن عليم ذوالجلال محال و غير ممكن است، زيرا حضور وجود دارد، يعني هر چيزي در دايره نظر و در مقابل او و در دايره شهودش قرار داشته و او در همه چيز نفوذ دارد. اگر اين خورشيد جامد، اين انسان عاجز، و اين نورهاي فاقد شعور مانند اشعه ايكس، با اين كه حادث و ناقص و عارضي هستند مي‌توانند هر چيزي كه در برابرشان باشد را ديده و به آن نفوذ كنند؛ لذا شكي نيست كه هيچ چيزي نمي‌تواند در برابر نور علم ازلي ـ كه واجب و محيط و ذاتي‌ست ـ پنهان بماند و در واقع نمي‌تواند بيرون از آن قرار بگيرد. كائنات علايم و آيات بي‌حد و حصري دارد كه بر اين حقيقت اشارت دارد. از جمله:

تمام حكمت‌هايي كه در همه موجودات ديده مي‌شود بر آن علم اشاره دارند، زيرا انجام كار حكيمانه مستلزم داشتن علم است؛ هم‌چنين همه عنايات و تزيينات بر آن علم اشاره دارند. كسي كه با عنايت و لطف كار مي‌كند البته داناست و براساس دانايي كار را به انجام مي‌رساند. نيز همه موجودات منظم و مرتب كه هر كدام‌شان داراي ميزاني هستند؛ هم‌چنين هيأت‌هاي داراي معيار و ميزان كه هر كدام‌شان داراي نظم و ترتيب مي‌باشند بر آن علم محيط اشاره دارند، زيرا كار منظم با وجود علم و دانايي ممكن است. كسي كه صنعت‌كارانه با سنجش و معيار كار انجام مي‌دهد شكي نيست كه كارش را مستند به علمي محكم به انجام مي‌رساند. مقدارهاي دقيقي كه در همه موجودات ديده مي‌شود، شكل‌هايي كه براساس حكمت و مصلحت طراحي شده‌اند، و اوضاع و هيأت‌هاي داراي ثمر كه با فرمان قضا و پرگار قدر تنظيم گرديده، همه بر وجود علمي محيط دلالت دارند.

آري، اعطاي صورت‌هاي منظم و جداگانه به موجودات، و شكلي مخصوص به همه آفرينندگان كه شايسته مصالح حياتي و هستي آن‌ها باشد با برخورداري از علمي محيط امكان‌پذير مي‌باشد و جز اين ممكن نيست.

هم‌چنين اعطاي روزي همه ذي حياتان در زمان مناسب و هنگامي كه اصلاً فكرش را هم نمي‌كنند و به طرزي كه شايسته هر يك از آن‌ها باشد با وجود علمي محيط ممكن است، زيرا تأمين كننده رزق و روزي بايد نيازمندان به روزي را بشناسد و بداند و از زمان‌ نيازشان آگاهي داشته باشد و احتياجات‌شان را درك كند، تا بتواند روزي‌شان را به طرز شايسته تأمين نمايد.

اجل و مرگِ همه ذي حياتان كه به قانون معيّني، زير عنوان ابهام وابسته است بر وجود علمي محيط صحه مي‌گذارد، زيرا هر چند، وقت مشخص فرا رسيدن اجل افراد در ظاهر معلوم نيست اما به هر حال زمان مرگ طوايف محدود به زماني معين در ميان دو حد است. محافظت از نتيجه و ميوه و هسته‌ي هر چيز براي آن كه در پي مرگ آن چيز، مسؤوليتش را ادامه دهد و بخشش حياتي جديد به آن نشان از همان علم محيط دارد.

تلطيف‌هاي رحمت در حق همه موجودات طوري كه شايسته هر موجود باشد نيز نشان مي‌دهد علمي محيط در رحمتي واسعه وجود دارد، زيرا مثلاً كسي كه اطفال ذي‌حياتان را با شير تغذيه كرده و با باران به گياهان روي زمين كه نيازمندِ آب‌اند كمك مي‌كند ترديدي نيست كه اطفال و كودكان را مي‌شناسد، از نيازهايشان آگاه است، گياهان مذكور را مي‌بيند و مي‌داند كه باران براي آن‌ها لازم است، لذا براي‌شان باران را مي‌فرستد و هكذا... بنابراين جلوه‌هاي بي‌شمار رحمت حكيمانه و عنايت بخش او خبر از وجود علمي محيط مي‌دهد.

اهتمام و تصويرهاي خلاقانه و تزيينات ماهرانه در صنعت‌هاي همه‌ي موجودات نيز نشان‌دهنده علمي محيط است، زيرا در بين هزاران وضعيت محتمل، انتخاب وضعيتي پر صنعت، حكيمانه و منظم و زينت يافته، با وجود علمي عميق امكان‌پذير است. اين طرز انتخاب كه در همه موجودات وجود دارد بر وجود علمي محيط دلالت مي‌كند.

كمال سهولت در ايجاد و ابداع اشيا نيز بر وجود علمي اكمل دلالت دارد، زيرا آساني در كاري و سهولت در وضعيتي، با درجه علم و مهارت نسبت دارد. فرد هر قدر زياد بداند به همان ميزان كار را باسهولت بيش‌تري انجام مي‌دهد.

براساس همين سرّ وقتي به موجودات ـ كه هر كدام‌شان معجزه‌يي در آفرينش‌اند ـ نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم با سهولت و راحتي حيرت انگيز، و بي‌دردسر و بي‌دغدغه‌ در زماني كوتاه امّا معجزه‌وار خلق مي‌شوند. معلوم مي‌شود علمي لايتناهي وجود دارد كه اينان چنين سهل و آسان آفريده مي‌شوند و هكذا... هزاران علامت صادقه هم‌چون نشانه‌هاي مذكور وجود دارند كه نشان مي‌دهند ذاتي كه در اين عالم تصرف مي‌كند علم محيطي دارد، و از همه چيز با همه شئوناتشان آگاه است و آن‌گاه مي‌آفريند. مادام كه صاحب اين عالم از چنين علمي برخوردار است شكي نيست كه انسان‌ها و اعمال‌شان را مي‌بيند و مي‌داند كه آن‌ها شايسته و مستحق چه چيزي هستند، لذا به مقتضاي حكمت و رحمت با آن‌ها رفتار مي‌كند و خواهد كرد.

اي انسان! عقل‌ات را به كار انداز و دقت كن! به اين بينديش كه چه ذاتي از تو آگاه است و تو را مي‌ببيند، بدان و هشيار باش!

اگر گفته شود علم به تنهايي كافي نيست اراده هم لازم است؛ اگر اراده نباشد علم كفايت نخواهد كرد.

پاسخ مي‌دهيم: همه موجودات هم‌چنان كه بر وجود علمي محيط دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند، بر اراده‌ي كلي صاحب آن علم محيط نيز دلالت مي‌كنند. به اين ترتيب كه دادن احتمالي معين در بين احتمالات مشوش فراوان به هر چيز مخصوصاً به هر يك از ذي حياتان، و مشخص كردن راهي نتيجه بخش در ميان راه‌هاي فراوان بي‌نتيجه براي او و اعطاي تشخّصي دقيق و منظم به او در حالي كه در ميان امكانات بي‌شمار متردد است از جهات بي‌شماري اراده‌يي كلي را نشان مي‌دهد، زيرا در ميان امكانات و احتمالات فراواني كه وجود هر چيزي را احاطه كرده است و در ميان راه‌هاي بي‌ثمر و بي‌نتيجه و جريان عناصر جامدي كه مدام چون سيل جاري مي‌باشند، صورت موزون و تشخّصي منظم با معياري به غايت حساس، ميزاني بسيار دقيق، نظمي به غايت ظريف و نظامي نازنين عطا مي‌شود، كه بالضروره و بالبداهه و بلكه بالمشاهده نشان مي‌دهد اثر اراده‌يي كلي است، زيرا انتخاب وضعيتي در ميان وضعيت‌هاي بي‌شمار با تخصيص و ترجيح و قصد و اراده ممكن مي‌شود و با عمد و خواست تخصيص مي‌يابد. ترديدي نيست كه تخصيص، اقتضاي مُخصِّصي را دارد. ترجيح مستلزم مُرجِّح است. مُخصِّص و مُرجِّح نيز اراده است. براي مثال ايجاد موجودي چون انسان از قطره‌يي آب، انساني كه در حكم دستگاهي با صدها آلات و ابزار گوناگون است، يا به وجود آوردن پرنده‌يي از تخمي ساده، پرنده‌يي كه صدها عضو مختلف دارد؛ به همين ترتيب خلق درختي از يك دانه، درختي كه به صدها قسمت مختلف تقسيم مي‌شود، همان‌طور كه بر قدرت و علم گواهي مي‌دهند، به غايت قطعي و ضروري بر وجود اراده‌يي كلي در صانع آن‌ها دلالت دارند كه با آن اراده هر چيز آن موجود را به آن تخصيص داده، و به هر جزء و عضو و قسمت‌اش شكلي خاص و وضعيتي مشخص مي‌دهد.

نتيجه: در موجودات و مثلاً در حيوانات، توافق و تشابهي كه در اعضاي مهم به اعتبار نتايج و بنيان‌ها وجود دارد و مهر وحدت يگانه‌يي كه اظهار مي‌دارند به يقين دلالت دارد بر اين‌كه صانع عموم حيوانات يكي‌ست، واحد و احد است. به همين ترتيب تشخصّ‌هاي جداگانه حيوانات و تعيّن و تميّزهاي حكيمانه و جداگانه در سيماي آن‌ها دلالت مي‌كند كه صانع واحد آن‌ها فاعل مختار است و داراي اراده مي باشد، هر آن‌چه را كه بخواهد انجام مي‌دهد و هر آن‌چه را كه نخواهد انجام نمي‌دهد و با قصد و اراده كار مي‌كند. مادام كه به تعداد موجودات و بلكه به عدد شئونات موجودات براي علم الهي و اراده رباني دلالت و شهادت وجود دارد، نفي اراده الهي توسط گروهي از فيلسوفان و انكار قَدَر توسط عده‌يي‌ از اهل بدعت و ادعاي برخي از اهل ضلالت مبني بر عدم اطلاع صانع واحد از جزئيات و اين كه برخي از طبيعت‌گرايان بعضي از موجودات را به طبيعت و اسباب مستند مي‌كنند دروغگويي و فريبي مضاعف به عدد موجودات است و به تعداد شئونات موجودات، ضلالت و جنون مضاعف مي باشد، زيرا تكذيب كننده‌ي بي‌نهايت گواهي صادق، در واقع مرتكب بي نهايت فريبكاري مي‌گردد.

حال قياس كن كسي كه به جاي گفتن "إن شَاءَ الله، إن شَاءَ الله" در برابر اموري كه به واسطه مشيت الهي پديد مي‌آيند دانسته و آگاهانه "طبيعي، طبيعي" بگويد تا چه حد دچار خطا شده و مخالف حقيقت است...

كلمه دهم:

وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

يعني انجام هيچ كاري براي او دشوار نيست. هر قدر كه در دايره‌ي امكان اشيا وجود داشته باشد او مي‌تواند لباس وجود را در نهايت سهولت بر تن‌شان كند. اين كار براي او آن قدر سهل و راحت است كه براساس سرّ

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا

گويي فقط امر مي‌كند و كار بلافاصله انجام مي‌گيرد؛ هم‌چنان كه صنعت‌كاري بسيار ماهر به محض اقدام به كاري به طرزي كاملاً سهل و آسان مانند يك دستگاه آن كار را انجام مي‌دهد. براي بيان آن سرعت و مهارت نيز گفته مي‌شود:

كار و صنعت مذكور چنان مُسخر اوست كه گويي با امر او و به محض اين كه دستي برآرَد انجام مي‌شود و صنعت‌ها پديد مي‌آيند. به همين ترتيب آيه

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

به اين نكته اشاره دارد و مي‌فرمايد كه همه چيز در نهايت درجه، مُسخر و مطيع قدرت قدير ذوالجلال اند و قدرت مذكور در نهايت درجه بدون زحمت و با سهولتِ تمام كار را به انجام مي‌رساند.پنج سرّ از اسرار بي‌شمار اين حقيقت عظما را در قالبپنج نكته به شرح زير بيان مي‌كنيم:

نكته اول: بزرگ‌ترين چيز نسبت به قدرت الهي هم‌چون كوچك‌ترين چيز سهل و آسان است. ايجاد يك نوع با تمام افرادش مانند ايجاد يك فرد، راحت و بدون زحمت مي‌باشد. آفريدن بهشت هم‌چون آفريدن بهار آسان است. به وجود آوردن بهار به اندازه به وجود آوردن يك گل ساده است. در پايان كلام دهم ـ كه پيرامون حشر است و سرّ مذكور را توضيح داده و اثبات مي‌كند ـ نيز در بيان اساس دوم بحث حشر كه در كلام "بيست و نهم" آمده و مربوط است به ملائكه و بقاي روح و حشر؛"سرّ نورانيت"، "سرّ شفافيت"، "سرّ مقابله"، "سرّ موازنه"، "سرّ انتظام"، و"سرّ اطاعت" با شش تمثيل به اثبات رسيده و نشان داده شده است كه خلقت ستارگان در نسبت با قدرت الهي مانند خلقت ذرات ريز، آسان است و ايجاد افراد بي‌شمار مانند ايجاد فقط يك فرد، آسان و بي مشقت مي‌باشد. چون شش سرّ مذكور در دو كلام يادشده اثبات شده است، سخن را در اين‌جا كوتاه مي‌كنيم و علاقمندان را به دو مبحث ذكرشده ارجاع مي‌دهيم.

نكته دوم: دليل قاطع و برهان ساطع بر اين‌كه همه چيز در نسبت با قدرت الهي مساوي مي‌باشد اين است كه با چشم خويش در سخاوت و كثرت لايتناهي موجود در ايجاد حيوانات و نباتات، اتقان و حُسن صنعت بي‌پاياني را مشاهده مي‌كنيم. نيز در اختلاط و آميخته‌گي‌هاي بي‌حد و حصر، بي‌نهايت امتياز و تفريق ديده مي شود؛ هم‌چنين در درون گستردگي و بذل و بخشش بي‌پايان، ارزشمندي بي‌نهايتي را در صنعت و زيبايي بي‌انتهايي را در خلقت مشاهده مي‌كنيم. اين‌ها در عين حال كه بي‌نهايت صنعت‌كارانه بوده، و به زمان و ابزار و آلات بسياري نيازمندند، بسيار آسان و به سرعت ايجاد مي‌شوند. تو گويي اين معجزاتِ صنعت از هيچ و ناگهاني وجود يافته‌اند.

اين فعاليت قدرت كه آن را بالمشاهده در هر فصل بر روي زمين مي‌بينيم به قطع دلالت دارد كه بزرگ‌ترين چيز در نسبت با قدرتي كه منبع همه افعال مي‌باشد به اندازه كوچك‌ترين چيز آسان است و ايجاد و اداره افراد بي‌شمار به اندازه ايجاد يك فرد راحت مي‌باشد.

نكته سوم: در اين عالم، بزرگ‌ترين كل در نسبت با قدرت صانع قديري كه به واسطه تصرفات و افعالِ قابل مشاهده حكم مي‌كند، به اندازه كوچك ترين جزء سهل و ساده است. ايجاد كلي‌اي در برگيرنده افراد كثير به اندازه ايجاد يك جزيي، سهل و آسان است. در عادي‌ترين جزيي نيز مي‌توان بيش‌ترين ارزش صنعت و آفرينش را نشان داد. سرّ حكمت اين حقيقت از سه منبع زير استخراج مي‌شود:

اول: از امداد واحديت

دوم: از يُسر وحدت

سوم: از تجلي احديت

منبع اول يعني امداد واحديت: منظور اين است كه اگر هر شي و تمام اشيا، مُلك ذاتي واحد باشند، به خاطر واحديت مي‌تواند قدرت همه‌ي چيزها را پشت هر چيزي جمع و گرد آورد. در اين صورت همه اشيا را مي‌توان هم‌چون شي‌اي واحد به آساني اداره نمود. براي تقريب اين سرّ به ذهن ، با تمثيلي مي‌گوييم: مثلاً هم‌چنان كه اگر سرزميني، پادشاه واحدي داشته باشد، اين پادشاه به سبب قانون وحدت سلطنت، مي‌تواند قدرت معنوي لشكري را پشت فقط يك سرباز گرد آورد؛ به همين دليل همان يك سرباز قادراست شاهي را به اسارت در آورد و به نام پادشاهش در رتبه‌يي بالاتر از آن شاه حكم براند. پادشاه مذكور به واسطه سرّ واحديت سلطنت، هم‌چنان كه مي تواند سرباز يا كارگزاري را به كار گيرد همه لشكريان و كارمندانش را نيز مي‌تواند اداره كند. گويا به واسطه سرّ واحديت سلطنت، هر كس و هر چيزي را مي‌تواند به ياري و امداد يك فرد گسيل دارد؛ و هر فردي از افرادش قادرخواهند بود به قدرتي چون قدرت همه افراد استناد كنند و به عبارت ديگر از آن‌ها ياري بگيرند. اگر آن واحديت سلطنت از ميان برود و هرج و مرج شود در آن صورت هر سربازي قدرت بي‌پايان را از دست داده از

مقامي عالي براي نفوذ و تأثيرگذاري سقوط كرده و در مرتبه فردي عادي قرار خواهد گرفت. در اين صورت به خدمت گرفتن و اداره نفرات ديگر به تعداد افراد داراي مشكل خواهد شد.

درست به همين ترتيب؛

وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ

صانع عالم هستي چون واحد است اسمايي را كه متوجه همه اشيا مي‌باشند در برابر هر شي گرد مي‌آورد و با صنعتي بي‌انتها به صورت ارزشمندي خلق مي‌كند، و در صورت لزوم با تمام اشيا متوجه فقط يك شي مي‌شود، يا همه چيز را ناظر بر فقط يك چيز كرده، مدد مي‌‌رساند و قدرتمند مي‌كند. نيز همه چيزها را براساس سرّ واحديت هم‌چون شي‌اي واحد ايجاد، و در آن تصرف، و اداره مي‌كند.

براساس سرّ همين امداد واحديت است كه در عالم هستي به رغم فراواني و ارزاني، كيفيتي عالي و برتر در صنعت و قيمت مشاهده مي‌شود.

يُسر وحدت كه منبع دوم است: منظور اموري‌ست كه با يك قانون و توسـط يك دست و براسـاس اصـول وحدت در يك مركز انجام مي‌شود و موجب سـهولتي فوق العاده مي‌گردد. امور اگر به مراكز و قوانين و دست‌هاي متعدد سپرده شود مشكلاتي پديد مي‌آيد. مثلاً اگر كارهاي اساسي مربوط به تجهيز همه سربازان يك ارتش از يك مركز، براساس يك قانون و با فرمان يك فرمانده انجام شود به اندازه انجام كارهاي يك سرباز آسان خواهد بود، اما اگر وسايل و تجهيزات همان ارتش در كارخانه‌ها و مراكز مختلف توليد شود همه كارخانه‌هاي مورد نياز براي تأمين تجهيزات يك ارتش براي تأمين تجهيزات يك سرباز لازم خواهد بود. پس اگر كار، مستند به وحدت شود انجام كار يك ارتش به قدر يك نفر سهل و آسان مي‌شود. اگر وحدت در كار نباشد يك سرباز در امر كارهاي اساسي مربوط به تجهيز به اندازه يك ارتش مشكل خواهد داشت؛ به همين ترتيب اگر براساس وحدت و به استناد يك مركز، يك قانون و يك ريشه به ميوه‌هاي درختي، ماده حياتي داده شود، ايجاد هزاران ميوه به اندازه ميوه‌يي واحد ساده و آسان مي‌شود. اگر ميوه‌ها به مراكز جداگانه‌يي متصل شده و مواد حياتي آن‌ها از جاهاي مختلفي دريافت

شود، امور هر ميوه به اندازه مسايل كل درخت دشوار و مشكل خواهد شد، زيرا مواد حياتي مورد نياز كل درخت براي ميوه هم لازم خواهد بود.

همانند آن‌چه در دو تمثيل فوق بيان شد وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ صانع كائنات چون واحد احد است كارها را با وحدت پيش مي‌برد و چون كارها را با وحدت پيش مي‌برد امور مربوط به همه‌ي چيزها مانند امور مربوط به يك چيز ساده و سهل مي‌شود. نيز شي واحدي را از نظر صنعت مي‌تواند مانند همه اشيا ارزشمند كند؛ هم‌چنين افراد بي‌شمار را مي‌تواند بسيار ارزشمند ايجاد كرده با زبان فراواني و ارزاني بي‌انتهايي كه مشاهده مي‌كنيم جود مطلق‌اش را به نمايش بگذارد و سخاوت بي‌‌حد و خلاقيت بي‌پايانش را آشكارسازد.

منبع سوم؛ تجلي احديت: منظور اين است كه صانع ذوالجلال چون جسم و جسماني نيست زمان و مكان نمي‌تواند او را مقيد سازد؛ و كَوْن و مكان قادر به مداخله در شهود و حضور او نخواهد بود، و وسايط و اجرام نمي‌توانند در برابر فعل او پرده‌يي بكشند. توجه‌اش تجزي و انقسامي ندارد؛ و چيزي مانع چيزديگر نمي‌شود. افعال بي‌حد و حصرش را چون فعلي واحد انجام مي‌دهد، لذا همان‌طور كه درخت بزرگي را به لحاظ معنا در هسته‌يي مندرج مي‌كند عالمي را نيز در فردي مي‌تواند قرار دهد. همه جهان چون شي‌اي واحد در يد قدرت او تدبير مي‌شود. اين سرّ را در كلام‌هاي ديگر توضيح داده‌ايم، لذا در اين‌جا مي‌گوييم: تصوير و انعكاس خورشيد كه به لحاظ نورانيت تاحدي بي‌قيد مي‌باشد در هر شي درخشنده و جلاداري تمثل مي‌يابد. اگر هزاران و ميليون‌ها آيينه را در مقابل نور خورشيد قرار دهند جلوه مثالي‌اش همان‌طور كه در آيينه‌ي واحدي بدون اين‌كه انقسام يابد منعكس مي‌شود، در همه آيينه‌هاي ديگر نيز بالذّات متبلور مي‌شود و انقسام نمي‌يابد. اگر آيينه استعداد لازم را داشته باشد، خورشيد مي‌تواند با عظمت خود آثارش را در آن نشان دهد. چيزي نمي‌تواند مانع چيزي شود. هزاران چيز مانند يك چيز مي‌شوند و به سادگي ورود به يك‌جا مي‌تواند وارد هزاران جا شود. هر جايي به اندازه‌ي هزاران‌ جا مظهر جلوه خورشيد مي‌شود.

آري، وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ صانع ذوالجلال اين عالم با همه صفاتش ـ كه نور است ـ و اسماي نوراني‌اش و با سرّ توجه احديت‌اش چنان تجلي‌اي دارد كه در هيچ جا نيست، اما در همه جا حاضر و ناظر است. در توجه‌اش وجود انقسام امكان ندارد. او هم‌زمان و در هر جا و بدون سختي و مزاحمتي هر كاري را كه بخواهد انجام مي‌دهد.

به واسطه سرّ امداد واحديت، و يُسر وحدت، و تجلي احديت است كه وقتي همه موجودات به صنعت يكتا سپرده مي‌شوند انجام امور همه موجودات مذكور مانند انجام امور موجودي واحد، سهل و آسان مي‌شود، لذا هر موجود براساس حُسن صنعت مي‌تواند به ارزشمندي همه موجودات شود؛ هم‌چنان كه باوجود فراواني بي‌نهايت موجودات مي‌توان دقايق بي‌پايان صنعت را در هر فرد مشاهده كرد؛ و اين نشان از حقيقت مزبور دارد. اگر موجودات ياد شده مستقيماً به صانع واحد نسبت داده نشوند آن وقت سامان يافتن امور هر موجودي به ميزان همه موجودات مشكل خواهد داشت و ارزش و بهاي همه موجودات نيز به اندازه قيمت موجودي واحد سقوط خواهد كرد و نزول خواهد يافت. در اين وضع يا چيزي به وجود نمي‌آيد يا اگر به وجود هم بيايد بي‌ارزش خواهد بود و قيمتش به هيچ سقوط خواهد كرد.

براساس همين سرّ است كه سوفسطائيان به عنوان پيش‌قراولان فلسفه از راه حق رخ برتافتند و متوجه طريق كفر و ضلالت شدند و ديدند كه مسير شرك صدهزاربار بيش‌تر از طريق حق و توحيد داراي مشكلات است و بي‌نهايت غيرِ معقول است. اين است كه ناچار منكر وجود همه چيز شدند و از عقل و درايت استعفا دادند.

نكته چهارم: ايجاد بهشت براي قدرت ذات قديري كه با افعال قابل مشاهده خود در كائنات تصرف مي‌كند مانند ايجاد بهار، آسان و ايجاد بهار هم‌چون آفريدن يك گل، سهل و ساده است. محاسن صنعت و لطايف خلقت يك گل نيز مي‌تواند به قدر بهار بالطافت و ارزشمند باشد.

سرّ اين حقيقت، سه چيز است:

سرّ نخست: تجرد توأم با وجوب صانع

سرّ دوم: عدم تقيّد توأم با مباينت ماهيت او

سرّ سوم: عدم تجزي توأم با عدم تحيّز

سرّ نخست: وجوب و تجرد موجب سهولتي بي‌پايان و آساني‌اي بي‌حد و حصر مي‌شود و اين سرّي عميق است. فهم اين مطلب را با ذكر تمثيلي، ساده‌تر مي‌كنيم:

مراتب وجود، مختلف و عوالم وجود نيز جداگانه است؛ به دليل همين جداگانه بودن است كه ذره‌يي رسوخ يافته در وجود از طبقات وجود به قدر كوهي از طبقه خفيف‌ترِ وجود است و آن كوه را در بر مي‌گيرد. مثلاً قوه حافظه كه به قدر خردلي در مغز انسان قراردارد و به عالم شهادت متعلق است وجودي به اندازه‌ي يك كتاب‌خانه را از عالم معنا در خود جاي مي‌دهد. يا آيينه‌يي به اندازه ناخن كه از عالم خارجي‌ست شهر بزرگي از طبقه عالم مثال وجود را در بر مي‌گيرد. آيينه و حافظه مذكور ـ كه متعلق به عالم خارج‌اند ـ اگر داراي شعور و قوه ايجاد مي‌بودند با توان وجود خارجي‌شان كه ذره‌يي‌ست مي‌توانستند در وجود معنوي و مثالي ياد شده تصرفات و تحولات بي‌حد و حصري اعمال كنند. پس بايد گفت به ميزاني كه وجود، رسوخ مي‌يابد توان و قدرت فزوني مي‌گيرد و چيزي اندك، حكم بسيار مي‌يابد. مخصوصاً بعد از آن‌كه وجود رسوخ كامل يافت اگر مجرد از ماده باشد و مقيد به قيدي هم نباشد جلوه‌يي جزيي از آن قادر به اداره عوالم گوناگوني از ساير طبقات خفيف وجود خواهد بود. وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ صانع ذوالجلال اين كائنات واجب الوجود است، يعني وجود او ذاتي، ازلي، و ابدي‌ست و عدمش ممتنع و زوالش محال است و راسخ‌ترين و اساسي‌ترين و قدرتمندترين و كامل‌ترين طبقه از طبقات وجود مي‌باشد. ساير طبقات وجود نسبت به وجود او درحكم سايه‌يي به غايت ضعيف‌اند. وجود واجب چنان راسخ و منطبق بر حقيقت، و وجود ممكنات آن قدر خفيف و ضعيف است كه بسياري از اهل تحقيق مانند محيي الدين عربي ساير طبقات وجود را اوهام و

خيال دانسته و گفته‌اند: لامَوْجُودَ إلّا هو يعني نسبت به وجود واجب به چيزهاي ديگر نبايد وجود گفت؛ يعني حكم كرده‌اند كه آن‌ها شايسته عنوان وجود نيستند.

وجود حادث و عارضي موجودات، و ثبوت بي‌قدرت و متزلزل ممكنات، در برابر قدرت واجب و ذاتيِ واجب الوجود بي‌شك در نهايت آساني و خفيف بودن است. احياي همه ارواح در حشر اعظم و داوري درباره آنان به اندازه حشر و نشر برگ و گل و ميوه‌‌ها در بهار و باغ و درخت، آسان و سهل است.

سرّ دوم: دليل اين كه مباينت ماهيت و عدم تقيّد سبب سهولت مي‌شود اين است كه: صانع كائنات البته و بي‌ترديد از جنس كائنات نيست. ماهيت او به هيچ ماهيتي شباهت ندارد. پس: موانع و قيود موجود در دايره كائنات مانع او نمي‌شوند و نمي‌توانند در برابر كارهاي او محدوديتي ايجاد كنند. او قادر است به يك‌باره در همه كائنات تصرف كرده آن را بگرداند. اگر تصرفات و افعالي كه در سطح كائنات ديده مي‌شود به كائنات ارجاع شود موجب چنان مشكلات و در هم ريختگي‌هايي مي‌شود كه نه تنها هيچ نظمي باقي نمي‌مانَد بلكه هيچ چيز در عالم وجود باقي نمي‌ماند و حتي نمي‌تواند به وجود آيد. مثلاً هم‌چنان كه اگر استادي و مهارت در ساخت گنبدهاي مقوّس، به سنگ‌هاي آن گنبد، و اداره يك گردان كه مي‌بايست به دست افسري باشد به سربازان نسبت داده شود، يا گنبد و گرداني شكل نمي‌گيرد يا وجودشان توأم با مشكلات و در هم ريختگي بوده و وضع نامنظمي حاصل خواهد شد؛ در حالي كه اگر براي دادن وضعيت به سنگ‌هاي گنبد مذكور كار به استادي كه از جنس سنگ نيست داده شود و اداره سربازان يك گردان نيز به افسري سپرده شود كه به اعتبار درجه و مرتبه حايز مرتبه افسري‌ست، هم صنعت، ساده و آسان مي‌شود و هم تدبير و اداره با سهولت خواهد بود، زيرا سنگ‌ها و سربازها مانع هم مي‌شوند اما استاد و افسر بدون مانعي ناظر بر همه جهات خواهند بود و كار را به نحو درست اداره خواهند كرد.

وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ ماهيت قدسي واجب الوجود از جنس ماهيت ممكنات نيست؛ و تمام حقيقت‌هاي كائنات شعاع‌هاي اسم حق‌اند كه از اسماي حسناي آن ماهيت مي‌باشد. مادام كه هم ماهيت مقدسه‌اش، واجب الوجود است و هم مجرد

از ماده مي‌باشد و هم مخالف با همه ماهيت‌هاست پس مثل و مثال و نظيري ندارد. البته اداره و پرورش همه كائنات نسبت به قدرت ازلي آن ذات ذوالجلال به اندازه يك بهار و حتي يك درخت سهل و ساده است. ايجاد حشر اعظم و جهان آخرت و بهشت و جهنم مانند احياي دوباره درختان مرده در پاييز ساده و آسان است كه در فصل بهار صورت مي‌گيرد.

سرّ سوم: سرّ اين كه عدم تحيّز لامكاني بودن.م. و عدم تجزي جزء ناپذير بودن.م. موجب بي‌نهايت سهولت مي‌گردد: مادام كه صانع قدير منزه از مكان است بي‌شك با قدرت خويش در همه جا حاضراست؛ و مادام كه تجزي و انقسام ندارد ترديدي نيست كه قادر است در برابر هر چيزي با تمام اسماي خود ناظر و متوجه باشد؛ و مادام كه در همه جا حاضر و متوجه همه چيز است هيچ يك از موجودات و وسايط و اجرام نمي‌توانند مانـع افعال او شده و كارهاي او را به تعويق انـدازند. با فرض اين‌كه لازم باشـد (در صورتي كه لزومي ندارد) اشيا هم‌چون سيم‌هاي برق و شاخه‌هاي درخت و شريان‌هاي انسان، وسيله تسهيلات و واسطه وصول حيات و سبب سرعت افعال مي‌شوند، نه تنها بحث به تعويق انداختن و ايجاد تقييد و منع و مداخله موضوعيت نخواهد داشت بلكه حكم تسهيل و تسريع را يافته و وسيله وصل و اتصال نيز خواهند بود. پس معلوم مي‌شود در موضوع اطاعت و انقياد هر چيزي در برابر تصرفات قدرت قدير ذوالجلال، اگر نيازي باشد وسيله سهولت خواهند شد. ولي نيازي نيست.

نتيجه: صانع قدير، هر چيز را بدون سختي و زحمت، و به سرعت و سهولت هم‌چنان‌كه لايق آن چيز است مي آفريند. او كليات را نيز به ميزان جزييات، آسان خلق مي‌كند. جزييات را هم به قدر كليات هنرمندانه مي‌آفريند. آري، همان كسي كه كليات و آسمان‌ها و زمين را مي‌آفريند جزييات و افراد ذي حياتِ در آسمان‌ها و زمين را هم او خلق مي‌كند و كسي جز او قادر به اين كار نيست، زيرا جزييات كوچك مذكور، ميوه و هسته و نمونه كوچك همان كليات‌اند. نيز آفريننده

جزييات ياد شده، عناصر و آسمان‌ها و زمين احاطه كننده جزييات را هم آفريده است، زيرا مي‌بينيم كه جزييات نسبت به كليات هم‌چون هسته يا نسخه‌يي مجمل‌اند. پس عناصر كلي و آسمان‌ها و زمين نيز مي‌بايست تحت اختيار ذاتي باشند كه جزييات مذكور را خلق مي‌كند؛ تا با قواعد حكمت و موازين علم بتواند چكيده و معاني و نمونه‌هاي آن موجودات كلي و محيط را در جزئيات ـ كه در حكم نمونه‌هاي كوچك‌اند ـ درج كند.

آري، جزئيات از نظر عجايب صنعت و غرايب آفرينش چيزي از كليات كم ندارند، مثلاً گل‌ها كم‌تر از ستاره‌ها نيستند؛ هسته‌ها در مرتبه پايين‌تر از درختان نيستند؛ حتي مي‌توان گفت درخت معنوي‌اي كه نقش قَدَر بوده و در هسته موجود است از درخت موجود در باغ كه صورت تجسم يافته قدرت است شگفت‌انگيزتر مي‌باشد. خلقت انسان نيز از خلقت عالم عجيب‌تر است. اگر با ذرات اثيري روي جوهر فرد، اتم قرآن حكمتي نگاشته شود، مي‌تواند ارزش به مراتب بيش‌تري از قرآن عظيمي ـ كه با ستارگان پهنه آسمان‌ها نوشته مي‌شود ـ داشته باشد؛ به همين ترتيب جزييات بسيار كوچكي وجود دارند كه به لحاظ معجزه‌ي صنعت از كليات برترند.

نكته پنجم: حكمت‌ها و اسرار موجود در آساني بي‌پايان، سرعت خارق العاده، سرعت بي‌نهايت افعال و سهولت بي‌نهايتي كه در ايجاد مخلوقات مشاهده مي‌شود را در بيانات سابق تا حدودي نشان داديم. وجود اشيا كه با سرعت بي‌نهايت و سهولت بي‌پاياني توأم است چنين انديشه‌يي را نصيب اهل هدايت مي‌كند: نسبت به قدرت ذاتي كه موجودات را مي‌آفريند آفرينش بهشت‌ها به قدر بهارها، بهارها به قدر باغ‌ها، و باغ‌ها به قدر گل‌ها آسان است.

حشر و نشر نـوع بشر براسـاس سرّ‌

مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

مانند ميراندن و احياي يك نفر، سهل و آسان است.

به تصريح آيه‌ي

إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ

زنده كردن همه انسان‌ها در قيامت به آساني آن است كه بخواهيد با نواختن شيپور، نفرات لشكري را كه براي استراحت پراكنده شده اند يك‌جا جمع كنيد.

اين سهولت بي‌نهايت و سرعت بي‌پايان بالبداهه دليل قطعي و برهان يقيني بر كمال قدرت صانع و آسان بودن انجام هر چيزي نسبت به اوست؛ با اين حال اين امر باعث شده اهل ضلالت دچار اشتباه شده ايجاد و تشكيل اشيا با قدرت صانع را ـ كه در حد وجوب سهل است ـ نپذيرفته و با اين‌كه هزار بار محال است، تصور كنند هر چيز به خودي خود شكل گرفته است.. يعني چون ديده‌اند كه به وجود آمدن برخي چيزها بسيار ساده است تشكيل آن‌ها را تشكّل پنداشته‌اند، يعني اين قبيل چيزها ايجاد نمي‌شوند، بلكه خود به خود وجود مي‌يابند. اينك بيا و شاهد درجات بي‌انتهاي حماقت باش كه دليل قدرتي بي‌نهايت را دليل عدمش مي‌پندارند و دروازه محال‌هاي بي‌پايان را مي‌گشايند، زيرا در آن صورت اوصاف كماليه‌يي چون قدرت بي‌نهايت و علم محيط را كه لازمه صانع عالم است مي‌بايست به ذره‌يي از هر مخلوق داد، تا بتواند خود به خود شكل بگيرد و به وجود آيد.

كلمه يازدهم:

وَ إلَيهِ المَصيرُ

يعنيقرار است از دار فاني به دار باقي بازگرديم؛ قرار است راهيِ مقر سلطنتِ ابديِ قديمِ باقي شويم؛ از كثرت اسباب وارد دايره قدرت واحد ذوالجلال شويم؛ به عبارت ديگر از دنيا به آخرت برويم، يعني اين‌كه مرجع شما درگاه اوست؛ ملجأتان رحمت اوست و هكذا...

اين كلمه حقايق فراواني مانند آن‌چه بيان شد در بردارد. در ميان اين حقايق، حقيقتي كه مي‌گويد با سعادت ابدي به بهشت باز خواهيد گشت با دوازده برهان قطعي و يقيني در كلام "دهم" و شش اساس در كلام "بيست و نهم" كه دلايل قاطع متعددي را در بر مي‌گيرند چنان قطعي و محكم اثبات شده است كه به بيان مطلب ديگري نيازي نيست. دو كلام مذكور مانند قطعيت خورشيدي كه امروز غروب مي‌كند و فـردا صبح از نو طلوع خواهد كرد اثبات كرده است كهحيات نيز ـ

كه خورشيد معنوي اين جهان است ـ بعد از غروبي كه با نابودي جهان صورت مي‌گيرد در صبح حشر براي هميشه طلوع خواهد نمود؛ و گروهي از جن و انس مظهر سعادت ابدي و گروه ديگر گرفتار شقاوت ابدي خواهند شد. مادام كه كلام‌هاي "دهم" و "بيست و نهم" اين حقيقت را به‌طور كامل اثبات كرده‌اند سخن را بدان‌جا ارجاع داده، و فقط مي‌گوييم:

همان‌طور كه در بيان‌هاي پيشين به صورت قطعي اثبات شدصانع حكيم اين جهان و آفريننده مهربان انسان‌ها ـ كه داراي علم محيط و بي‌نهايت، اراده كلي بي‌انتها و قدرت مطلقه‌ي بي‌حد و حصر مي‌باشد ـ با همه كتاب‌هاي آسماني و دستوراتش، بهشت و سعادت جاودان را به مؤمنان وعده داده، و مادام كه خداوند چنين وعده‌يي داده است ترديدي نيست كه آن را عملي خواهد كرد، زيرا خلف وعده براي او مُحال بوده و عمل نكردن به وعده نيز نقصاني بسيار زشت به‌ شمار مي‌رود و كامل مطلق از نقصان، منزه و مقدس است. عملي نكردن وعده يا ريشه در جهل دارد يا در عجز و ناتواني، اين در حالي‌ست كه تصور جهل و عجز درباره آن قدير مطلق و عليم كل شي، محال است، لذا خلف وعده او نيز محال مي‌باشد.

همه انبيا و اوليا و اصفيا و اهل ايمان و در رأس تمام آن‌ها فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همواره از آن رحيم كريم، سعادت ابديِ وعده داده شده را، با التماس درخواست كرده و مي كنند. آن‌ها اين امر را همراه با تمام اسماي الحسني طلب مي‌كنند، زيرا در رأس همه شفقت و رحمت، عدالت و حكمت، سلطنت و ربوبيت، و اسمايي چون رحمان و رحيم، عادل و حكيم، رب و الله و اكثر اسماي حسنايش مقتضاي دايره آخرت و سعادت ابدي هستند و وجود آن‌ها را لازم مي‌دارند؛ نيز بر تحقق‌شان شهادت داده، و دلالت مي‌كنند؛ هم‌چنان كه در كلام "دهم" اثبات شد همه موجودات با تمام حقايق‌شان بر دار آخرت اشاره دارند؛ هم‌چنين قرآن حكيم ـ كه فرمان اعظم است ـ با هزاران آيه روشن و برهان صادق قطعي، حقيقت مذكور را نشان و آموزش مي‌دهد. حبيب اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ـ كه مايه مباهات نوع بشر است ـ با استناد به هزاران معجزه درخشان با تمام توان خود در سراسر زندگي‌اش

حقيقت يادشده را به انسان‌ها آموخت، اثبات كرد، اعلام نمود، ديد و به ديگران نشان داد.

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ وَ بَارِكْ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ بِعَدَدِ اَنْفَاسِ اَهْلِ الْجَنَّةِ فِى الْجَنَّةِ وَ احْشُرْنَا وَ نَاشِرَهُ وَ رُفَقَائَهُ و َصَاحِبَهُ سَعِيدًا وَ وَالِدِينَا وَ اِخْوَانَنَا وَ اَخَوَاتِنَا تَحْتَ لِوَائِهِ وَارْزُقْنَا شَفَاعَتَهُ وَ اَدْخِلْنَا الْجَنَّةَ مَعَ آلِهِ وَ اَصْحَابِهِ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ آمِينَ

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ٭ رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ

رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ٭ وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي ٭ يَفْقَهُوا قَوْلِي

رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ٭ وَتُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

ضميمه كلمه دهم از مكتوب بيستم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

(رعد:٢٨)

ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ

(زمر:٢٩)

سؤال: در بسياري از جاها گفته‌يي:"در وحدت، بي‌نهايت سهولت هست و كثرت و شرك بي‌نهايت مشكلات دارند. آساني و سهولتي در مرتبه وجوب در وحدت وجود دارد، اما در شرك صعوبتي در مرتبه امتناع هست." اين در حالي‌ست كه مشكلات و محالاتي كه از آن‌ها بحث مي‌كني در مسأله‌ي وحدت هم وجود دارد. براي مثال مي‌گويي:"ذرات اگر مأمور نبودند بايد در هر ذره علمي محيط قدرتي مطلقه يا مطبعه‌ها و ماشين‌هاي بي‌شمار معنوي قرار مي‌دادند؛ و اين صدها بار محال است." اما واقع مطلب اين است كه ذرات مذكور حتي اگر مأمور الهي هم باشند باز هم همان مظهريت لازم است... تا بتوانند وظايف منظم و بي‌شمار خود را به انجام برسانند. اين سؤال را پاسخ دهيد.

پاسخ: در بسياري از كلام‌ها توضيح داده و اثبات كرده‌ايم كه اگر كار همه موجودات به صانعي واحد واگذار شود آساني و سهولتي چون رسيدگي به كار فقط يك موجود مطرح خواهد بود، اما اگر امور به اسباب متعدد و به طبيعت نسبت

داده شود مسايل مربوط به يك مگس به اندازه مسايل آسمان ها و مسايل يك گل به قدر يك بهار و يك ميوه به ميزان مسايل يك باغچه، سخت و توأم با مشكلات مي‌شد. اين مسأله در كلام‌هاي ديگر توضيح داده شده و به اثبات رسيده است، لذا شما را بدان‌جا ارجاع مي‌دهم و فقط با سه اشارت، سه تمثيل را به شرح زير بيان مي‌كنم تا در برابر آن حقيقت، اطمينان نفس نصيبت‌تان شود:

تمثيل نخست: براي نمونه ذره شفاف و درخشان كوچكي را در نظر بگيريد كه اگر به حال خود رها شود نمي‌تواند روشناييِ به اندازه سر يك كبريت را در خود جاي دهد و حتي نمي‌تواند براي به وجود آمدن آن منشأ اثر شود. بالذات به اندازه جرم و به مقدار ماهيت‌اش و به قدر ذره‌يي جزيي مي‌تواند نور داشته باشد، اما همين ذره اگر منتسب به خورشيد گردد، ديده بگشايد و متوجه خورشيد شود، مي‌تواند خورشيد با عظمت را با نورانيت و الوان هفتگانه‌اش، با حرارت و حتي مسافتش در خود جاي دهد و مظهر نوعي از تجلي اعظم آن شود. پس اگر ذره ياد شده به حال خود باقي بماند در نهايت مي‌تواند كاركردي به قدر يك ذره داشته باشد، اما اگر همين ذره را مأمور و منسوب و آيينه خورشيد به حساب آوريم مانند خورشيد مي‌تواند برخي از نمونه هاي جزيي كارهاي خورشيد را به نمايش بگذارد.

وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ هر موجود، و حتي هر ذره‌يي اگر فرض شود خود به خود تشكيل شده، يا به كثرت و شرك و اسباب و طبيعت نسبت داده شود يا بايد داراي علمي محيط و قدرتي مطلق باشد يا مي‌بايست مطبعه‌ها و ماشين‌هاي بي‌شمار معنوي درونش شكل بگيرد، تا بتواند وظايف شگفتي را كه بر عهده‌اش مي‌گذارند به انجام برساند. حال اگر اين قبيل ذرات به واحد احد نسبت داده شوند هر مصنوع و ذره‌يي منتسب به او خواهد بود و حكم مأمور او را خواهد داشت. اين انتساب موجب مي‌شود ذره‌ي مذكور مظهر تجلي گردد. ذره به موجب اين انتساب و مظهريت به علم و قدرت بي‌نهايتي تكيه مي‌دهد و با قدرت آفريننده‌اش و براساس سرّ انتساب و استناد مذكور، كارها و وظايفي ميليون‌ها بار بيش‌تر از قدرت ذاتي خود را به انجام مي‌رساند.

تمثيل دوم: دو برادر را فرض كنيد كه يكي از آن‌ها جسور و داراي اعتماد به نفس و ديگري فرد با غيرت و وطن دوستي‌ست. در زمان وقوع جنگي برادري كه به خود مطمئن بود، بدون انتساب به دولت درصدد برآمد تا كارها را به تنهايي پيش ببرد، پس مجبور شد اسباب و وسايلي را كه موجب توانمندي او مي‌شدند بر پشت خويش حمل كند. لذا تجهيزات و مهماتش را به اندازه قدرت و توان خود مي‌توانست حمل كند. او با توان مختصر و شخصي خود در نهايت توانست با گروهباني از لشكر دشمن مقابله كند و كار بيش‌تري از او برنيامد. برادر ديگر كه آن چنان اطميناني به خود نداشت و خود را ناتوان و فاقد قدرت لازم مي‌دانست، به پادشاه انتساب يافت و در ارتش نام نويسي كرد. با آن انتساب لشكري بزرگ نقطه اتكا و استنادش شد؛ با همّت پادشاه نيروي معنوي ارتشي را پشت سر خويش احساس كرده و وارد جنگ شد. تا اين‌كه با يكي از صاحب منصبان لشكر شكست خورده دشمن روبه‌رو شد و به نام سلطان و پادشاه خود، به او گفت:"تو را اسير مي‌كنم با من بيا" و به اين ترتيب او را به اسارت درآورد و همراه خود آورد. سرّ و حكمت اين قضيه چنين است:

فرد سركش اول، چون مجبور بود تجهيزات و منبع قدرتش را خود حمل كند توانست كاري به غايت جزيي را انجام دهد، اما فرد مأمور چون اجباري درحمل وسايلي كه منشأ قدرتش بود نداشت و بلكه ارتش و پادشاه متكفل كارهايش بودند، لذا همان‌طور كه هر كس مي‌تواند دستگاه تلفنش را با سيمي ناچيز به سيم تلگراف و تلفن وصل كند او نيز با انتسابش، خود را با قدرتي بي‌پايان مرتبط نمود.

وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ اگر هر آفريده و ذره‌يي مستقيماً به واحد احد نسبت داده شود و منسوب به او گردد با قدرتي كه از اين انتساب حاصل مي‌شود و با توان و دستور مولا، مورچه‌يي مي‌تواند قصر فرعوني را بر سرش خراب و ويران كند... پشه‌يي مي‌تواند نمرود را از بين برده روانه جهنم كند... ميكروبي شقي‌ترين ستمگر را سرنگون مي‌كند... هسته درخت كاج كه به قدر دانه گندمي‌ست حكم دستگاه و ماشين درخت كاج به بزرگي كوه را مي‌يابد... و ذره‌يي از هوا مي‌تواند در امور مختلف و شكل گيري هر يك از گل‌ها و ميوه‌ها به صورت منظم نقش ايفا

كند. تمام اين سهولت، بالبداهه از مأموريت و انتساب سرچشمه مي گيرد. اگر كار به بي‌نظمي سپرده شده، و در اختيار اسباب و كثرت قرار گيرد و به خودي خود رها شود و در مسير شرك پيش رود، در آن صورت هر چيز فقط مي تواند به قدر جرم و شعور خود كار انجام دهد.

تمثيل سوم: دو دوست را فرض كنيم كه مي خواهند درباره اوضاع كشوري كه هيچ‌وقت آن را نديده‌اند گزارشي آماري مبتني بر جغرافيا تهيه كنند.

يكي از آن‌ها به پادشاه آن كشور منسوب مي‌شود و وارد اداره تلگراف و تلفن مي‌گردد. با سيمي چند ليره‌اي، دستگاه تلفن خود را به سيم دولت وصل مي‌كند؛ با هر استان تماس مي‌گيرد، خبر مي‌فرستد و اطلاعات كسب مي‌كند و در انتها اثري ماهرانه و بسيار كامل و منظم درباره آمار جغرافيايي مي‌نويسد.

دوست ديگر يا بايد پنجاه سال بگردد و با مشكلات فراوان همه جا را ببيند و از هر واقعه‌يي مطلع شود يا با صرف ميليون‌ها ليره دستگاه تلگراف و تلفني مانند دولت تهيه كند و چون پادشاه داراي تأسيسات تلگراف شود تا بتواند مانند دوست‌اش گزارش كاملي بنويسد.

به همين ترتيب وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ اگر اداره امور اشيا و مخلوقات بي‌حد و حصر به واحد احد داده شود به واسطه ارتباطي كه برقرار مي‌شود هر چيز يك مظهر خواهد بود؛ و با مظهريت تجلي آن شمس ازلي با قوانين حكمت، قواعد علميه و نواميس قدرت او ارتباط مي‌يابد. آن‌گاه مظهر يكي از جلوه‌هاي رباني مي‌شود و با حول و قوت الهي چشمي خواهد داشت كه با آن همه چيز را مي‌بيند، چهره‌يي خواهد داشت كه رو به هر سو دارد، و سخني خواهد داشت كه در هر چيز نفوذ خواهد كرد. اما اگر اين ارتباط قطع شود شي يا مخلوق مذكور از همه چيز بريده شده و گرفتار محدوديتي در حد جرم‌اش مي‌شود. در اين حال بايد صاحب الوهيتي مطلق گردد تا بتواند كارهاي وضعيت پيشين را به انجام برساند.

نتيجه: در راه وحدت و ايمان، سهولت و راحتي‌اي در مرتبه وجوب هست. در شرك و اسباب نيز مشكلات و صعوبتي در مرتبه امتناع وجود دارد، زيرا واحد يكتا بدون هيچ مشكلي وضعيتي به اشياي كثير داده، و نتيجه‌يي كسب مي‌كند. اگر

وضعيت مذكور و تحصيل نتيجه ياد شده به اشياي كثير سپرده شود وضعيت و نتيجه مذكور فقط با صعوبت بسيار و تحركات فراوان حاصل مي شود. براي مثال ـ همان‌طور كه در مكتوب سوم بيان شد ـ به حركت درآوردن لشكر ستارگان در ميدان آسمان‌ها تحت فرماندهي شمس و قمر و اعطاي جريان و سيراني باشكوه و تسبيح‌كارانه درهرشب و هر سال به آن‌ها و در نتيجه آن، وضعيت دوست داشتني آسمان و وقوع مصالح بزرگي چون تغيير فصول كه نتيجه علوي و حكمت‌آميز زمين است اگر به وحدت سپرده شود سلطان ازل مأمور و سربازي چون كره زمين را به راحتي براي كسب وضعيت و نتيجه مذكور فرمانده اجرام علوي قرار مي‌دهد. درآن صورت زمين پس از دريافت فرمان از شادي و خرسندي حاصل از مأموريت، چون مولوي به ذكر و سماع بر مي‌خيزد، و با كم‌ترين هزينه‌يي وضعيت مطلوب مذكور حاصل مي‌گردد و نتيجه مهم ياد شده به دست مي‌آيد. اگر به زمين گفته شود: "تو صبر كن، و دخالتي نداشته باش" و تحصيل آن نتيجه و وضعيت هم به آسمان‌ها ارجاع گردد، و از وحدت به كثرت و شرك سپرده شود، مي‌بايست در هر روز و هر سال ميليون ها ستاره را كه هزاران بار بزرگ‌تر از كره زمين‌اند به حركت درآورد و ميلياردها سال مسافت را در بيست و چهار ساعت و در يك سال طي نمود.

نتيجه بحث: قرآن و اهل ايمان، اداره امور مصنوعات بي‌حد و حصر را متوجه صانع واحد مي‌دانند و هر امري را مستقيماً به او نسبت مي‌دهند. اينان در مسيري سهل و آسان در مرتبه وجوب پيش مي‌روند و ديگران را نيز پيش مي‌برند، اما اهل شرك و طغيان، مصنوعي واحد را به اسبابي بي‌حد و حصر نسبت مي‌دهند، لذا در مسيري سخت و دشوار در مرتبه امتناع قرار دارند. به اين ترتيب همه مصنوعات ذكرشده در راه قرآن با مصنوع واحدي در راه ضلالت برابر مي‌شود. حتي صدور تمام اشيا از واحد به مراتب از صدور شي واحد از اشياي بي‌شمار آسان‌تر و سهل‌تر است؛ هم‌چنان كه يك افسر تدبير امور هزار سرباز را هم‌چون يك سرباز به راحتي به انجام مي رساند و اگر تدبير امور يك سرباز به هزار افسر سپرده شود به اندازه هزار نفر مشكلات به وجود مي‌آيد و سبب كشمكش مي‌گردد.

آيه‌ي عظيمه ذيل همين حقيقت را بر سر اهل شرك مي‌كوبد:

ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الْكَائِنَاتِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِينَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ٭ اَللّهُمَّ يَا اَحَدُ يَا وَاحِدُ يَا صَمَدُ يَا مَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ يَا مَنْ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ يَا مَنْ يُحْيِى وَ يُمِيتُ يَا مَنْ بِيَدِهِ الْخَيْرُ يَا مَنْ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْئٍ قَدِيرٌ ٭ يَا مَنْ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ بِحَقِّ اَسْرَارِ هذِهِ الْكَلِمَاتِ اِجْعَلْ نَاشِرَ هذِهِ الرِّسَالَةِ وَ رُفَقَائَهُ وَ صَاحِبَهَا سَعِيدًا مِنَ الْمُوَحِّدِينَ الْكَامِلِينَ وَ مِنَ الصِّدِّيقِينَ الْمُحَقِّقِينَ وَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الْمُتَّقِينَ آمِينَ ٭ اَللّهُمَّ بِحَقِّ سِرِّ اَحَدِيَّتِكَ اِجْعَلْ نَاشِرَ هذَا الْكِتَابِ نَاشِرًا ِلاَسْرَارِ التَّوْحِيدِ وَ قَلْبَهُ مَظْهَرًا ِلاَنْوَارِ اْلاِيمَانِ وَ لِسَـانَهُ نَاطِقًا بِحَقَائِقِ الْقُرْآنِ

آمِينَِ آمِينَِ آمِينَ

* * *

مكتوب بيست و يكم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ٭ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا ٭ رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلأَوَّابِينَ غَفُورًا

(اسرا:٢٣-٢٥)

اي غافلي كه در خانه، مادر يا پدر سالمند، فرد ناتوان و عاجزي از خويشاوندان، يا از كار افتاده‌يي از برادران و خواهران ايماني‌ات را داري! به آيه كريمه فوق با دقت نظركن و ببين كه به پنج صورت جداگانه مهرباني در حق والدين پير را توصيه مي‌كند. آري، عالي‌ترين حقيقت در دنيا، مهرباني و شفقت والدين نسبت به فرزندان‌شان است. عالي‌ترين و بلند‌مرتبه‌ترين حقوق نيز حق حرمت و احترامي‌ست كه آن‌ها در قبال مهرباني‌شان دارند؛ چرا كه آن‌ها زندگي خود را در كمال لذت فداي زندگي فرزندان‌شان مي‌كنند. پس هر فرزندي كه از مرتبه انسانيت سقوط نكرده و شخصيتش حيواني نشده موظف است نسبت به اين

رفيقان محترم، صادق و فداكار، خالصانه احترام گذاشته، و صميمانه خدمت‌گزاري كند و رضايت‌شان را به دست آورد و دل‌شان را خشنود سازد. عمو و عمه در حكم پدر، و دايي و خاله در حكم مادر هستند.

بدان كه احساس سنگيني كردن از وجود اين بزرگواران و آرزوي مرگ آن‌ها را داشتن تا چه حد بي وجداني‌ و پستي‌ست پس بيدار شو! درياب كه آرزوي مرگ كسي كه زندگي‌اش را فداي زندگي تو كرده است چه ظلم كثيف و تا چه حد بي‌وجداني‌ست.

اي انسان مبتلا به درد معيشت! بدان كه ستون بركت و وسيله رحمت و دافع مصيبت در خانه تو همان خويشاوند سالمند يا نابيناست كه رسيدگي به او برايت ثقيل و سنگين است. مراقب باش نگويي "معيشت‌ام سخت است نمي‌توانم گذران زندگي كنم." زيرا اگر بركتي كه به حرمت آن‌ها حاصل مي‌شود نبود، سختي زندگي تو بسيار بيش‌تر از اين‌ها مي‌شد. اين حقيقت را از من داشته باش و آن را باور كن. من دلايل قطعي اين مطلب را مي‌دانم و تو را هم مي‌توانم قانع كنم. ليكن براي جلوگيري از اطاله كلام مختصر مي‌گويم. سخنم را باور كن. قسم مي‌خورم اين حقيقت، قطعي و يقيني‌ست؛ حتي نفس و شيطان من نيز تسليم آن شده است. حقيقتي كه عناد نفس مرا در هم شكست و شيطانم را وادار به سكوت كرد مي‌بايست موجب اعتقاد و اطمينان تو شود.

آري، خالق ذوالجلال و الاكرام كه به گواهي كائنات، بي‌نهايت رحمان و رحيم و لطيف و كريم است بي‌درنگ پس از فرستادن نوزادان به اين دنيا، روزي‌شان را به صورت كاملاً لطيفي از پستان (مادر) چون دو چشمه روانه دهان‌شان مي‌كند؛ به همين ترتيب رزق و روزي سالمندان را نيز ـ كه حكم كودكان را دارند و بيش از آن‌ها شايسته مهرباني و شفقت مي باشند ـ به صورت بركت مي‌فرستد. تغذيه آن‌ها را بر عهده انسان‌هاي طمع‌كار و بخيل نمي‌گذارد. انواع مخلوقات در ميان ذي حياتان، حقيقت مطرح شده در آيات

إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ

(ذاريات: ٥٨)

وَ كَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ

(عنكبوت: ٦٠)

را با زبان حال فرياد مي‌زنند و اين حقيقت كريمانه را بيان مي‌دارند.

نه فقط خويشاوندان سالمند، كه رزق و روزي برخي مخلوقات مانند گربه نيز كه به عنوان همدم انسان‌ها آفريده شده و روزي‌شان در ميان روزي انسان‌ها فرستاده شده به صورت بركت تأمين مي‌گردد. نمونه‌يي را در تأييد اين مطلب بازگو مي‌كنم كه خود به چشم‌ام ديده‌ام: دوستان نزديك من مي‌دانند كه دو سه سال پيش هر روز نيمه ناني رزق معين من بود كه كفايت مرا نمي‌كرد. (نان روستايي كه در آن بودم كوچك بود.) بعد، چهار گربه ميهمان من شدند. از آن پس همان رزق روزانه‌ام هم براي من و هم براي گربه‌ها كافي بود، حتي بسياري اوقات بيش‌تر از مصرف ما هم مي‌شد. تكرار اين وضع به من آموخت كه از بركت گربه‌ها بهره‌مند شده‌ام. به صورت قطعي و با اطمينان مي‌گويم: آن‌ها باري بر دوش من نبودند، زير منت من نبودند، بلكه اين من بودم كه زير منت آن‌ها قرار داشتم.

اي انسان! مادام چنين حيواني مهمان خانه‌ي انسان‌ها مي‌شود و موجب ازدياد بركت مي‌گردد شكي نمي‌توان داشت انسان به عنوان گرامي‌ترين مخلوق، و اهل ايمان به عنوان كامل‌ترين انسان‌ها، و در ميان اهل ايمان نيز سالمندان عليل و عاجز به عنوان انسان‌هايي كه از همه بيش‌تر شايسته احترام و مهرباني‌اند، و خويشاوندان كه در ميان سالمندان عليل و ناتوان بيش از همه شايسته شفقت و خدمت و محبت‌اند، و در ميان خويشاوندان نيز پدر و مادر كه حقيقي‌ترين دوستان و محبان صادق‌اند، اگر در زمان سالمندي در خانه‌يي حضور داشته باشند وسيله بركت و واسطه رحمت (الهي) خواهند بود. براساس سرّ

لَوْلاَ الشُّيُوخُ الرُّكَّعُ لَصُبَّ عَلَيْكُمُ الْبَلاَءُ صَبًّا

يعنياگر نبودند سالمندان‌تان كه كمرشان خميده است، بلايا چون سيل بر شما جاري مي‌شد، قياس كن كه سالمندان تا چه حد سبب دفع مصايب و بلايا مي‌شوند.

اينك اي انسان! عاقل باش! اگر نميري، پير و سالمند خواهي شد. براساس سرّ اَلْجَزَاءُ مِنْ جِنْسِ الْعَمَلِ اگر به پدر و مادرت احترام نگذاري فرزند تو نيز به تو احترام نخواهد گذاشت. اگر به آخرت ات علاقمند هستي، اين گنجينه‌يي براي توست؛ به آن‌ها خدمت كن و رضايت‌شان را به دست آور. اگر به دنيا علاقمند

هستي باز هم موجبات رضايت و خشنودي آن‌ها را فراهم كن تا زندگي‌ات به حرمت آنان توأم با آسودگي و رزق و روزي‌ات با بركت شود؛ در غير اين صورت با سربار دانستن آن ها، با آرزوي مرگ آن ها و آزردن دل رقيق و شكننده و زود رنج‌شان مظهر سرّ خَسِرَ الدُّنيا وَ الأخِرةَ خواهي شد.

اگر خواهان رحمت رحمان هستي بر وديعه‌هاي آن رحمان و امانت‌هاي او كه در خانه تو هستند رحمت كن.

شخصي بود به نام مصطفي چاووش از برادران آخرتي ام. او را در دين و دنيا موفق مي‌ديدم و سرّ اين مطلب را نمي‌دانستم. بعدها فهميدم سبب موفقيت‌اش اين بوده است كه بر حقوق پدر و مادر سالخورده‌اش واقف بوده و حق آن‌ها را كاملاً رعايت مي‌كرده و به حرمت آن‌ها راحت و رحمت يافته است. ان شاء الله از همين راه، آخرت‌اش را هم آباد كرده است. كسي كه مي‌خواهد سعادتمند شود بايد مانند او عمل كند.

اَللّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَنْ قَالَ اَلْجَنَّةُ تَحْتَ اَقْدَامِ اْلاُمَّهَاتِ وَ عَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

مكتوب بيست و دوم

‌

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

مبحث اول

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ

(حجرات:١٠)

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ

(فصلت:٣٤)

وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ

(آل عمران:١٣٤)

طرفداري، حسادت و لجاجت كه سبب ايجاد نفاق، جدايي، كينه و عداوت ميان مؤمنان ميشود، از نظر حقيقت و حكمت و اسلام ـ كه انسانيت كبري‌ست ـ و هم از نگاه حيات شخصي، حيات اجتماعي و حيات معنوي، زشت و مردود و مضر و ظلم بوده، و براي حيات بشري نيز زهر است.

اينك به شرح"شش جهت" از جهتهاي بي‌شمار اين حقيقت ميپردازيم.

جهت اول: از نظر حقيقت ظلم است.

اي آدم بيانصافي كه با برادر مؤمن خويش كينه و دشمني داري!

اگر در يك خانه يا كشتي باشي و همراه با تو نُه نفر انسان بيگناه و يك جنايتكار باشد، و در اين ميان شخصي سعي كند كشتي را غرق يا آن خانه را به آتش بكشد، معلوم است كه كار او تا چه اندازه ظلم و ستم خواهد بود؛ تو براي آن‌كه ظالم بودنش را به همه نشان دهي، چنان فرياد خواهي زد كه آسمان‌ها نيز بشنوند.

آري، حتي اگر نُه جنايتكار و تنها يك معصوم در آن باشد، باز هم هيچ يك از قوانين عدالت اجازه غرق آن را نميدهد.

به همين ترتيب، هم‌چون مثال فوق اگر تو نيز در وجود مؤمني كه در حكم يك خانه ربّاني و يك سفينه الهي‌ست، نَه اينكه نُه صفت بلكه بيست صفت معصوم هم‌چون ايمان، اسلاميت و حرمت همسايگي و... را ناديده بگيري، و تنها به خاطر يك صفت جاني كه در وجود اوست و از آن بيزاري، و براي تو مضر و زيانمند است، با كينه و عداوت معناً براي غرق و به آتش كشيدن و تخريب و ويران كردن آن خانهي معنويِ وجود اقدام و آرزو كني؛ مانند كار آن شخص، ظلمي زشت و بي‌رحمانه خواهد بود.

جهت دوم: از ديد حكمت نيز ظلم است.

زيرا واضح است كه عداوت و محبت هم‌چون نور و ظلمت با يكديگر ضد هستند، و هر دوي آنها از نظر معناي حقيقي نميتوانند كنار هم قرارگيرند.

اگر محبت بنا بر اسبابي كه سبب ترجيح آن شده در قلبي به صورت حقيقي موجود باشد، آن وقت عداوت مجازي شده و شكل دل‌سوزي به خود مي‌گيرد. آري، مؤمن برادر مؤمن خويش را دوست دارد و بايد دوست داشته باشد؛ فقط براي بد بودنش دل مي‌سوزاند، و نه از روي تحكم و زور بلكه با لطف و مهرباني، سعي به اصلاح و تربيت وي مي‌نمايد. به همين دليل در نص حديث شريف گفته شده است:"مؤمني با مؤمن ديگر نبايد بيش از سه روز قهر كند و قطع مكالمه نمايد."

و اما اگر اسبابِ عداوت غلبه كرده و در قلب او عداوت با حقيقت‌‌اش موجود باشد، آن وقت محبت او مجازي شده و صورت ساختگي و ظاهري به خود مي‌گيرد.

پس اي آدم بيانصاف! اكنون ببين، كه كينه و دشمني با برادر مؤمن خود چه ظلم بزرگيست. زيرا همان‌گونه كه اگر سنگهاي كوچك و عادي را ازكعبه مهم‌تر و از"جبل اُحد" بزرگتر بداني، مرتكب نادانيِ زشتي شدهيي؛ همانطور نيز در حاليكه اوصاف اسلامي زيادي چونايمان كه در حكم حرمت كعبه است واسلاميت كه بزرگي آن به عظمت اُحد است محبت و اتفاق را ايجاب ميكند؛ ترجيح دادن بعضي نقص‌ها ـ كه در حكم سنگ‌هاي عادي هستند ـ و سبب عداوت و دشمني نسبت به مؤمن ميشوند به ايمان و اسلاميت، آن‌قدر بي‌انصافي و بيعقلي و ظلم بزرگيست كه اگر عقلي در سر داشته باشي متوجه آن خواهي شد!

آري، البته توحيد ايماني، توحيد قلوب را ميخواهد و وحدت اعتقاد نيز وحدت اجتماعي را ايجاب مي‌كند.

آري، نميتواني داشتن احساس رابطه‌ي دوستانه با كسي كه در پادگاني نظامي همجبهه توست و احساس علاقه به او به خاطر اين كه تحت امر يك فرمانده هستيد، و احساس نسبت برادرانه به او به خاطر اين‌كه هموطن توست انكار كني. حال‌ اينكه با نور و شعوري كه ايمان به تو داده و به تعداد اسماي الهي كه به تو نشان داده و آموخته است رابطههاي وحدت و اتفاق و مناسبتهاي برادري وجود دارد. به طور مثال:

خالق هر دوي شما يكي و مالك‌تان يكي و معبودتان يكي و رازق‌تان يكي... و يكي و يكي تا هزاران يك و يك...

و هم‌چنين پيغمبرتان يكي و دين‌تان يكي و قبله‌تان يكي... و يك و يك تا صدها يك و يك...

و بعد روستايتان يكي و دولت‌تان يكي و مملكتتان يكي... و يك و يك تا ده‌ها يك و يك...

حال اين‌كه اين همه يك‌ و يكها وحدت و توحيد، وفاق و اتفاق و محبت و اخوت را ايجاب ميكند؛ و در حالي كه زنجيرهاي معنوي‌اي كه كائنات و سيارهها را به هم مرتبط مي‌كنند وجود دارد ترجيح دادن چيزهاي بيدوام و بي‌اهميتي كه شبيه تار عنكبوت بوده و سبب جدايي، نفاق، كينه و عداوت مي‌شود و دشمنيِ حقيقي با برادر مؤمنات و كينه ورزيدن با او؛ اگر قلبت نمرده باشد و شعلههاي عقل‌ات خاموش نشده باشد خواهي فهميد كه چه بي‌حرمتي به آن رابطهي وحدت و چه تحقيري نسبت به آن اسبابِ محبت و چه ظلم و ستمي در حق آن نسبت‌هاي برادرانه است.

جهت سوم: با نظر به معناي آيهي شريفه:

وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى

كه افاده كننده عدالت محض است، در مييابيم:

در حالي كه حقيقت و شريعت و حكمت اسلامي به تو اخطار ميدهد كه كينه و عداوت كردن با مؤمني تنها به سبب يك صفت جاني او كه در واقع در حكم محكوم كردن تمام صفات نيك و پسنديده اوست، ظلم بزرگي‌ست، و به‌ ويژه اخطار مي‌دهد كه رنجيدن و قطع رابطه با مؤمني به خاطر صفت بد او و گسترش آن دشمني به خويشاوندان وي نيز با صيغه‌ مبالغه آميز

إِنَّ الإِنسَانَ لَظَلُومٌ

(ابراهيم:٣٤)

ظلم بزرگي مي‌باشد، پس چرا تو خود را "حق به جانب" جلوه مي‌دهي، و ميگويي: "حق با من" است.

از ديد حقيقت بديهايي كه سبب دشمني و شرّ ميشوند، هم چون خاك و خودِ شرّ، كدراند و نبايد به ديگران منعكس و سرايت شوند. البته در اين ميان اگر ديگران از آن درس گرفته و سبب شَر شوند، آن مسألهي ديگريست.

نيز خوبي‌هايي كه سبب محبت ميشوند مانند خود محبت نوراند، و شأن آن‌ها انعكاس و سرايت را اقتضا دارد، و از اين‌جاست كه سخن"دوستِ دوست، دوست است" ضربالمثل شده و نيز به اين خاطر ضربالمثلِ"به خاطر يك چشم مي‌توان چندين چشم را دوست داشت" وردِ زبان مردم شده است.

پس اي آدم بي‌انصاف! حال كه حقيقت چنين است، اگر حقيقتبين باشي مي‌فهمي كه دشمني با خانواده و برادر معصوم و دوست داشتني فردي، به خاطر عدم علاقه به آن شخص، چه‌قدر خلاف حقيقت است.

جهت چهارم: از نگاه حيات شخصي نيز ظلم است.

به پارهيي ازقواعدي كه پايه و اساس اين برهان هستند، گوش فرا ده:

قاعده اول: اگر افكار و روش‌ات را حق دانستي، حق داري بگويي:"روش من بر حق و يا بهتر است." اما حق نداري بگويي:"تنها روش بر حق، روش من است." و در اين‌جا از سِرّ وَ عِينُ الرِّضَا عَن كُلِّ عَيبٍ كَلِيلَةٌ، وَ لَكِّنَ عَينَ السُّخطِ تُبدِي‌المَسَاوَيا ميفهميم كه، ديد بي‌انصاف و فكر كوتاهت نميتواند حَكم باشد، و نمي‌تواند حكم به بطلان و انكار روش ديگران دهد.

قاعده دوم: وظيفه توست كه سخني جز حق نگويي، اما حقِّ گفتن هر سخن حقي را هم نداري.گفته‌هايت بايد راست باشد، ولي گفتن هر چيز راستي هم درست نيست، زيرا كسي كه هم چون تو نيت خالصي ندارد، بعضاً نصيحت را به گونه‌يي عنوان مي‌كند كه باعث ناراحتي شده و موجب واكنش مي‌شود.

قاعده سوم: اگر قصد دشمني داري، با حس عداوت‌ در قلبت به دشمني برخيز، و سعي به برطرف كردن آن كن، و به دشمني با نفسِ اماره و هواي نفسانيات برخيز، كه بيش‌تر از هر چيز ديگري برايت ضرر دارد، و براي اصلاحش تلاش كن، و به خاطر نفس پُر ضررت با برادر مؤمن خود دشمني نكن؛ اگر ميخواهي دشمني كني كافران و بيدينان زيادند با آنها دشمني كن.

آري، آن‌گونه كه صفتي هم‌چون محبت، شايسته محبت است خصلتي هم‌چون عداوت نيز بيش از هر چيز ديگر، خود شايسته عداوت است.اگر خواهان غلبه بر خصمت هستي، در برابر بدي‌هايش خوبي كن، زيرا اگر با بدي جواب دهي، آن وقت خصومت بيش‌تر خواهد شد، و اگر ظاهراً مغلوب هم شود در دل به تو كينه خواهد داشت و به دشمني‌اش ادامه خواهد داد. ولي اگر جوابش را با خوبي بدهي، پشيمان شده و با تو دوست ميشود.

طبق حكم:

اِذَا اَنتَ اَكرَمتَ الكَرِيمَ مَلَكتَهُ، وَ اِن اَنتَ اَكرَمتَ اللَّئيمَ تَمَرَّداً

شأن مؤمن آن است كه كريم باشد، با لطف تو رام تو ميشود و اگر ظاهراً فرومايه هم باشد، بدان! كه چون ايمان دارد كريم است. آري، بسيار اتفاق مي‌افتد كهاگر به

شخصِ بدي "تو خوبي، تو خوبي" گفته شود‌ سبب اصلاح او ‌مي‌شود و اگر به آدمِ خوبي "تو بدي، تو بدي" گفته شود سببِ به بدي كشاندن او ‌مي‌شود.

پس حال‌كه چنين است، قواعد قرآني از قبيل

وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا

(فرقان:٧٢)

وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

(تغابن:١٤)

را گوش كن. سعادت و سلامت تنها در آن است.

قاعده چهارم: اهل كينه و عداوت، هم به نفس خود و هم به برادر مؤمن خويش و هم به رحمت الهي ستم كرده و تجاوز مي‌كنند.

زيرا با كينه و عداوت، نفسشان را در عذابي دردناك رها كرده و نفسشان از نعمتهاي رسيده به دشمن در عذاب بوده و در ترسي كه از او دارد درد ميكشد، پس به نفس‌اش ظلم مي‌كند.

و اگر دشمنياش به خاطر حسادت باشد كه آن، همه و همه عذاب است. زيرا حسد قبل از هر چيز خود حسود را لِه و نابود كرده و ميسوزاند. و در حق كسي كه به او حسادت شده است يا ضررش كم است يا هيچ ضرري ندارد.

چاره‌ي حسادت: حسود بايد به عاقبت چيزهايي كه به خاطرش حسادت مي‌كند بيانديشد تا متوجه شود حُسن و قدرت و رتبه و ثروتهاي دنيوي كه رقيب‌اش دارد فاني و گذراست و فايدهاش كم است و زحمتاش فراوان. و اگر هم حسادتش به خاطر مزيت‌هاي اُخرويست، كه البته به آن نميشود حسادتي داشت و اگر به خاطر آنها حسادت كند، دو "حالت" دارد: "يا خود رياكار است، كه مي‌خواهد، سرمايهي آخرتش را در دنيا نابود كند‌و يا فكر ميكند‌ كه طرف مقابلش رياكار است‌ كه در اين صورت نيز با او به ناحق برخورد كرده، و در حق او ظلم ميكند."

و نيز از مصيبتهاي رسيده به او شاد و مسرور و از نعمتهاي رسيده به او غمگين مي‌شود و با قَدَر و رحمت الهي كه در حق او سبب خير و خوبي شده قهر ميكند، انگار قَدَر الهي را به باد انتقاد ميگيرد و به رحمت الهي اعتراض مي‌كند. بايد بداندآن‌‌كه به قَدَر انتقاد كند سر خود را به سندان ميكوبد و به خود ضرر مي‌رساند و آن‌كه به رحمت اعتراض كند از رحمت محروم ميماند.

كدام عقل منصفي قبول ميكند و كدام وجدان سالمي مي‌پذيرد؛ يك سالِ خود را براي چيزي كه ارزش يك روز دشمني ندارد صَرف كينه و دشمني با طرف مقابل خود كند؟ و شايان ذكر است نميتوانيم تمام بدي‌هايي كه از دوستِ مؤمن به تو رسيده را از او بدانيم و او را محكوم كنيم و مقصر بدانيم. زيرا:

اولاً: قَدَر در آن سهمي داشته است پس آن را كنار گذاشته و راضي به قَدَر و رضاي الهي باشيم.

ثانياً: سهم نفس و شيطان را هم كنار گذاشته و نه با عداوت بلكه براي او كه مغلوب نفس شده دل‌سوزي كرده و با صبر منتظر پشيماني او باشيم.

ثالثاً يك سهم را هم به ضعف و كوتاهي نفسمان كه تا به حال نديدهايم يا نخواستهايم ببينيم بدهيم.و بعد، اگر در مقابلِ سهم خيلي كمي كه باقي ميماند با بخشش و گذشت ـ كه به سرعت و بي‌دردسر دشمن را مغلوب مي‌كند ـ و با رفتاري والا برخورد كني از ظلم و زيان نجات خواهي يافت. در غير اين صورت، اگر مانند جـواهر فـروش يهـودي ـ كه سرخوش و ديوانه بوده و تكه‌هاي شيشه و يخ را به بهاي الماس مي‌خرد ـ در مقابل امور دنيوي كم ارزش و زايل و موقتي و بي‌اهميت، با حرص شديد و كينه دائمي و دشمني هميشگي ـ كه گويا براي ابد در دنيا كنار هم خواهند ماند ـ مقابله كردن با صيغه مبالغه ظلم بزرگي‌ست و يا نوعي ديوانگي و سرخوشي‌‌ست. پس به عداوت و دشمني و فكر انتقام كه براي حيات شخصي بدين درجه مضر است راهي براي ورود به قلبت ـ اگر خودت را دوست داري ـ نده، تا به آن وارد نشود و اگر هم راهي به قلبت پيدا كرد به حرف‌هايش گوش نكن و ببين حافظ شيرازي حقيقتبين چه ميگويد:

دنيا نه متاعي‌ست كه ارزد به نزاعي

يعني:دنيا متاعي نيست كه ارزش نزاع داشته باشد. چون فاني و گذراست بي‌ارزش است. حال كه دنيايي به اين بزرگي چنين است، پس درك ‌مي‌كني كه كارهاي جزيي دنيا چه قدر بي‌اهميت است. و نيز گفته است:

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است

بـا دوسـتان مـُرُوَّت بـا دشـمنان مُـدارا

يعني:آسايش و سلامت دو جهان را دو كلمه تفسير كرده و باعث نيل به آن مي‌شود: مروّت در برابر دوستان و صلح در برابر دشمنان.

و اگر بگويي:" اختيارم در دستم نيست، طبيعتم عداوت‌خوست، و مرا تحريك كرده‌اند، نميتوانم دست بكشم." در پاسخ بايد گفت: "اگر سوء خُلق و خصلتهاي بد اثري از خود نشان ندهند و با مسايلي مانند غيبت و آن‌چه سبب غيبت مي‌شود همراه نشوند و اگر شخص به قصور خويش پي ببرد ضرري ندارند. مادام كه اختيارت در دست خودت نيست و از كارت نمي‌تواني دست برداري، پس تو با فهميدن قصور خويش و درك اين‌كه در اين خصلت حق به جانب نيستي ـ كه در حكم ندامتي معنوي و توبهيي مخفي و استغفاري ضمنيست ـ از شرّ آن نجات پيدا خواهي كرد. در واقع اين بخشِ اين مكتوب را هم به همين دليل نوشتهايم، تا چنين استغفار معنوي را باعث شود و شخص، ناحق را حق تلقي نكند و دشمن بَر حقّش را ناحق اعلام نكند."

حادثهيي تأمل بر انگيز: زماني در نتيجه طرفداري غرضورزانه ديدم كه عالمي متدين عالم صالحي را كه مخالف با فكر سياسي او بود تا درجه تكفير تحقير كرد و با احترام به منافقي كه موافق با افكار او بود به ستايش او پرداخت. من از نتيجه بد اين سياست وحشت كردم و به خود گفتم:

أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطان و السِّياسَة

و بعد از آن اتفاق، حيات سياسي را ترك كرده از آن دست كشيدم.

جهت پنجم: مضر بودن عناد و جانب‌داري در زندگي اجتماعي را شرح ميدهد.

اگر گفته شود، در حديث اِختِلافُ اُمَّتي رَحمَةٌ آمده است. اختلاف هم جانب‌داري را اقتضا ميكند، و هم اين‌كه بيماريِ طرفداري سبب ميشود مردم مظلوم از شَرّ طبقات ظالم نجات پيدا كنند. زيرا اگر طبقات خواصِ يك بخش و روستا اتفاق كنند و با هم شوند مردم مظلوم را له ميكنند، پس جانب‌داري سبب مي‌شود كه مظلوم به طرفي پناه برده و خود را نجات دهد. و هم اين‌كه حقيقت، از نتيجه تبادل افكار و اختلاف عقول به تمامي آشكار ميشود.

در پاسخ اولين سؤال ميگوييم: منظور از "اختلاف" كه در حديث آمده اختلاف مثبت است. يعني هر كسي بر اصلاح و رواج روش خود تلاش كند، و نه به منظور تخريب و ابطال ديگري، بلكه سعي به تكميل و اصلاح آن‌ها كند. و اما اختلاف منفي كه به معني سعي بر تخريب ديگران از روي غرض و دشمني‌ست، از نظر حديث مردود است، زيرا افرادي كه غرقِ درگيري با يك‌ديگراند، نمي‌توانند مثبت حركت كنند.

در پاسخ دومين سؤال ميگوييم: اگر طرفداري به نام حق باشد، ميتواند پناهگاهي براي اهل حق باشد. اما طرفداري‌هاي امروزه كه از روي غرض و هواي نفسانيست، پناهگاه ناحقان بوده و سبب ايجاد تكيهگاهي براي آنها است. زيرا اگر شيطان نزد فردي كه از روي غرض طرفداري ميكند بيايد و با او هم فكر شود و به او كمك كند، به شيطان رحمت و درود مي‌فرستد. و بالعكس، اگر در طرف مقابل و مخالف او انساني چون فرشته باشد در حق او حاشا تا حد لعنت فرستادن به ناحق رفتار مي‌كند.

در پاسخ سومين سؤال مي‌گوييم: تبادل افكاري كه به نام حق و به حساب حقيقت صورت مي‌گيرد با وجود اتفاق نظر در مقصد و اساس، در وسايل رسيدن به هدف داراي اختلاف مي‌باشد پس تمام گوشه و زواياي حقيقت را آشكار كرده و به حق و حقيقت خدمت ميكند. اما تبادل افكاري كه از روي طرفداراي و غرض باشد و به حساب نفس امارهيي باشد كه فرعون شده و به شيوهيي خودخواهانه و شُهرت‌طلبانه بيان شود، نه تنها بارقهي حقيقت بلكه آتش فتنهها را روشن مي‌كند. زيرا با وجود لزوم اتفاق در مقصد، در افكار چنين اشخاصي حتي دركره زمين يك نقطه تلاقي يافت نميشود و چون به نام حق و حقيقت نيست بي‌نهايت مفرطانه حركت كرده و سبب جداييهايي ميشوند كه قابل التيام نيست و امروز دنيا شاهد آن است.

در نتيجه اگر قواعد عالي الحُبُّ للهِ، وَ البُغضُ فِي اللهِ، وَ الحُكمُ للهِ دستور رفتار و حركاتمان قرار نگيرد، دو رويي و جداييها ميدان ميگيرند و يكهتازي مي‌كنند.

آري، اگر در رفتارهايمان البُغضُ فِي اللهِ، وَ الحُكمُ للهِ نگفته و آن را مد‌نظر قرار ندهيم اگر چه هدفمان عدالت هم باشد ولي باز هم ظلم ميكنيم.

حادثهيي عبرتآميز: زماني حضرت علي (رض) كافري را به زمين زد و شمشيرش را بلند كرد كه او را بُكشد، در اين زمان، آن كافر آب دهانش را به طرف او پرتاب كرد، و ايشان نيز كافر را رها كرده و او را نكشت. آن كافر به ايشان گفت:

چرا من را نكشتي؟

فرمودند:

تو را براي رضاي خدا ميكشتم، اما تو بر من آب دهان انداختي و من عصباني شدم و هواي نفسم سهمي در كشتن تو يافت و اخلاصم را لكه دار كرد، به اين خاطر تو را نكشتم.

آن كافر به او گفت:

خواستم تو را خشمگين كنم تا زودتر مرا بكشي، حالكه دينتان تا اين اندازه صاف و خالص است بي‌گمان دين بَر حقيست.

واقعهيي تأملبرانگيز: زماني يك قاضي خواست دست دزدي را قطع كند؛ ناظرِ عادلي كه بر كارش نظارت ميكرد به خاطر عصبانيتي كه در او ديد، او را از وظيفه‌اش عزل و بركناركرد. زيرا اگر به نام شريعت و به حساب قانون الهي قطع مي‌كرد بايد دلش برايش مي‌سوخت و بايد به شكلي دست مجرم را قطع مي‌كرد كه قلباً عصباني نبوده ولي مهرباني هم نكند پس چون هواي نفساني‌اش در انجام حكم نقش داشت، مرتكب بيعدالتي شد.

يك حالت اجتماعي تأسف‌آور و يك درد اجتماعي كه قلب اسلام‌ گريان از آن است: در حاليكه بدوي‌ترين قبايل جهان نيز از قاعده‌ي: "ترك و فراموشيِ دشمني داخلي در هنگام تهاجم و ظهور دشمنان خارجي" كه يك مصلحت اجتماعيست استقبال كرده و به آن عمل نمودهاند؛ پس چه شده است كه مدعيان خدمت به مسلمانان در حاليكه پشت سر هر كدام از آن‌ها دشمناني آماده به هجوم وجود دارد دشمني جزيي و نه چندان مهم خود را فراموش نكرده و زمينه را براي هجوم

دشمنان آماده ميكنند. اين سقوط بوده و وحشت‌آور است و خيانت به حيات اجتماعي اسلام است.

حكايتي عبرت آميز: در ميان عشاير "حَسَنان" كه از عشاير بدوي بود، دو قبيله وجود داشت كه با هم دشمني ديرينه داشتند؛ و در حاليكه در ميانشان بيش از پنجاه نفر كشته شده بود، اما وقتي قبيلهيي از عشاير "سِيپْكان" يا "حَيْدَران" در مقابل آن‌ها صفآرايي مي‌كردند آن دو طايفه دشمني ديرينه خود را فراموش كرده و تا هنگام دفع عشاير خارجي دست به دست هم داده و دشمني داخلي خود را به دست فراموشي مي‌سپردند.

پس اي مؤمنان! آيا تعداد دشمناني كه در حكم قبايل آمادهي تجاوز به طايفه اهل ايمان هستند را ميدانيد؟ تعداد طوايف دشمن ـ كه هم‌چون حلقههاي تو در تو هستند ـ از صد بيش‌تر است. اكنون مسلمانان به جاي آن‌كه در مقابل هر يك از آن‌ها به يك‌ديگر تكيه كرده و دست به دست هم دهند، و وضعيت تدافعي به خود بگيرند، آيا شايسته است با طرفداري غرضورزانه و لجاجت از روي دشمني كه در حكم باز كردن دربهاي حريم اسلاميست، راه هجوم آنان را آسان نمايند؟ حلقههاي تو در توي دشمن كه از اهل ضلالت و الحاد تا دنياي اهل كفر و تا مصيبتها و ترس‌هاي دنيا ادامه دارد. بيش از هفتاد نوع دشمن كه وضعيتي زيانمند براي هجوم به شما گرفتهاند و پشت سر هم با خشم و حرص به شما نگاه ميكنند. تنها قلعه و سنگر و سلاح شما در مقابل آنها اُخوت اسلاميست. پس بدان و هشيار باش كه چه قدر خلاف وجدان و خلاف مصلحت اسلاميست كه با بهانه‌ها و دشمنيهاي بيارزش اين قلعهي اسلامي را به لرزه در آوري!

در احاديث شريف آمده است كه در آخر الزمان اشخاص مضر و ترسناكي هم‌چون "دجال" و "سفيان" در رأس كفر و نفاق قرار گرفته و از حرص و طمع و جدايي اسلام و افراد بشر استفاده كرده، و با قوّتي كم سبب رواج هرج و مرج بين انسانها مي‌شوند، و عالم بزرگ اسلام را به اسارت ميگيرند.

اي اهل ايمان! اگر ميخواهيد در ذلت و اسارت قرار نگيريد عاقلانه عمل كنيد و در برابر ظالماني كه از اختلافات شما بهره ميبرند به قلعهي مقدس

إنَّمَا الْمَؤمِنُونَ أخْوَةً

داخل شويد و به آن پناه ببريد. در غير اين صورت، نه قادر به حفظ زندگيتان و نه قدرتي براي دفاع از حقوق‌تان خواهيد داشت. زيرا بديهي‌ست كه يك پسر بچه در هنگام نبرد دو قهرمان ميتواند به راحتي آن دو را بزند و يا سنگ كوچكي مي‌تواند به راحتي موازنهي دو كوه را روي دو كفهي ترازو به هم بزند، و با آن‌ها بازي كرده، يكي را به بالا و ديگري را به پايين بياندازد.

پس اي اهل ايمان! بدانيد كه نيرويتان در نتيجهي حرص و طرفداري از روي دشمني، از بين ميرود و ممكن است با نيروي كمي سركوب شويد. اگر به حيات اجتماعيتان علاقه‌منديد، قاعده عالي

اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا

را دستور حيات خود قرار دهيد، تا از پستيِ دنيوي و بدبختي اخروي نجات پيدا كنيد.

جهت ششم: با دشمني و لجاجت، حيات معنوي و صحت عبوديت به لرزه مي‌افتد. زيرا "اخلاص" كه واسطهي رهايي و وسيلهي نجات است ضايع ميشود. زيرا معنّد جانب‌دار مي‌خواهد در اعمال و كارهاي نيك بر رقيبش برتري يابد، در نتيجه در عملِ خَالِصَاً لِوَجْهِ اللهِ‌ خيلي موفق نخواهد شد و در حكم و معاملاتش طرفداري را ترجيح داده و قادر به اجراي عدالت نخواهد شد. لذا "اخلاص" و "عدالت" كه اساس اعمال و افعال خير است در نتيجهي خصومت و دشمني از دست ميرود. اين بحث خيلي طولاني‌ست ولي چون قابليتِ مقام اين بحث بيش‌تر از اين نيست، پس به اين اندازه اكتفا ميكنيم.

* * *

مبحث دوم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ

(ذاريات:٥٨)

وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ

(عنكبوت:٦٠)

اي اهل ايمان! حالكه فهميدهايد عداوت تا چه اندازه زيانآور است بدانيد كه حرص هم به اندازهي عداوت براي حيات اسلامي، بيماري مضر و سهمناكي‌ست. حرص سبب خسران مي‌شود و بيماري و ذلّت است؛ و محروميت و تهي‌دستي را در پي ‌دارد. آري، ذلّت و پريشاني ملّت يهود كه بيش از هر ملّتي حريصانه به دنيا هجوم آورده‌اند، شاهد قاطع اين ادعاست.

آري، حرص تأثيرات سوءِ خود را در عالم ذي‌‌حيات از گستردهترين دايره تا جزيي‌ترين فرد نشان مي‌دهد. و بالعكس، متوكّلانه‌ خواستار رزق شدن، مدارِ آسايش است و در هر موردي حُسنِ تأثير خود را نشان ميدهد. مثلاً درختان ميوهدار و نباتات كه نوعي ذي‌حيات‌اند و نيازمند رزق، در مقايسه با حيوانات، چون با توكّل‌ و قناعت در جاي خود ثابت‌اند و طمع نمي‌كنند، رزق‌شان شتابان به سوي آنها ميآيد و بيش‌ از حيوانات، فرزندان‌شان (ميوه‌ها) را تغذيه مي‌كنند. اما حيوانات با حرص دنبال روزيِ خود هستند، لذا با زحمت و مشقات بسيار ميتوانند رزق خود را به دست آورند.

هم‌چنين، در گسترهي حيات حيواني به نوزادان ـ كه با زبان حالِ ضعف و عجز توكل ميكنند ـ ارزاق مشروع و كامل و لطيفي از خزانه رحمت داده ميشود، و كسب روزي ناخوش و نامشروع توسط جانوران درنده‌يي كه حريصانه دنبال روزي خود هستند همه نشان ميدهد كهحرص سببِ محروميت است و توكل و قناعت وسيلهي رحمت.

در گسترهي حيات انساني نيز ؛ ملّت يهود ـ كه بيش از هر ملّت ديگري آزمندانه دل در گروي دنيا دارد و كاملاً به حيات دنيوي وابسته است ـ به خاطر

ثروت نامشروع حاصل از ربا كه فايده‌يي اندك دارد و با زحمت فراوان به دست مي‌آيد، تنها خزانهداري مي‌كند و از همه‌ي ملت‌ها سيلي ذلت و پستي و قتل و اهانت مي‌خورد. اين نشان ميدهد كه حرص معدن ذلّت و خسـارت است. نيز چه بسيار وقايعي نقل شده كه انسان حريص هميشه دچار زيان شده است؛ تا جايي كه اَلْحَرِيصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ ضربالمثل شده و در نظر عموم به عنوان حقيقتي فراگير پذيرفته شده است. حال كه چنين است اگر خواهان ثروت هستي، نه با حرص كه با قناعت آن را طلب كن تا به وُفور داده شود.

اهل قناعت و اهل حرص به دو شخصي شبيه‌اند كه وارد ديوانسراي شخصيتي بزرگ مي‌شوند. يكي از آن دو صميمانه مي‌گويد: "هم اين‌كه مرا به حضور پذيرفته تا از سرماي بيرون نجات يابم كافيست، حتي اگر پايينترين جايگاه را هم به من بدهند، لطفي در حق من است." اما ديگري به نحوي كه گويا حقي دارد و همه مجبور به احترام او هستند مغرورانه مي‌گويد: "بايد بالاترين جايگاه را به من دهند." او با حرص و ولع وارد ديوانسرا ميشود و چشمانش خيره به جايگاه‌هاي بالاست. اما صاحب ديوانسرا او را بر مي‌گرداند و در مكان پايين‌ مينشاند. فرد مذكور در حالي‌كه بايد از او تشكر كند قلباً عصباني مي‌شود و به انتقاد از صاحب‌خانه مي‌پردازد در نتيجه برخورد صاحب‌خانه نيز با او سرد خواهد بود اما نفر اول با تواضع وارد مي‌شود و ميخواهد در پايين‌ترين جا بنشيند. صاحب ديوانسرا از رفتار فروتنانه‌ي او خوشنود مي‌شود و ميگويد: "بفرماييد، در مكاني بالاتر بنشينيد". با گذشت زمان نيز شخص مذكور سپاسگزاري بيش‌تري كرده، راضيتر ميشود.

آري، دنيا ديوانسراي رحمان است، و سطح زمين سفرهي رحمتي‌ست و درجات ارزاق و مراتب نعمت نيز حكم جايگاه را دارند. هر كس در جزيي‌ترين كارها نيز ميتواند تأثيرات سوء حرص را حس كند.

براي مثال: زماني كه دو متكدي چيزي ميخواهند هر كسي احساس مي‌كند گدايي را كه حريصانه چيزي طلب مي‌كند دوست ندارد لذا به او كمك نمي‌كند؛ و به داد كسي مي‌رسد ‌كه ساكت و آرام است.

نيز فرض كن در نيمههاي شب ‌بي‌خواب شدهيي. در چنين وضعي اگر اصراري در انديشيدن به اين مطلب نداشته باشي شايد خوابت ببرد. اما اگر آزمندانه سعي كني بخوابي يعني بگويي: "بايد بخوابم، بايد بخوابم" نتيجهي آن بي‌خوابي‌ست و خوابت نخواهد برد.

مثالي‌‌‌ ديگر: براي انجام كار مهمي حريصانه منتظر كسي هستي. اگر مدام بگويي: "چرا نيامد، چرا نيامد" در نهايت، حرص صبرت را تمام مي‌كند و خواهي رفت. پس از لحظه‌يي شخص مورد نظر ميآيد و نتيجه مهمي را كه منتظرش بودي از دست خواهي داد.

سرّ اين وقايع مهم اين است: هم‌چنان كه توليد گرده‌يي نان به مراحل مزرعه، خرمن، آسياب و نانوا بستگي دارد، در ترتيب اشيا هم تأنّيِ حكمتي وجود دارد. فرد براساس حرص و طمع با تأنّي حركت نمي‌كند، و پلههاي معنوي را آن‌چنان كه بايد مورد توجه قرار نمي‌دهد لذا يا از روي پله‌ها مي‌پرد و سقوط مي‌كند و يا به دليل به پايان نرساندن مرحله‌يي از مراحل به مقصد نميرسد.

اي برادراني كه با درد معيشت سرگردان و با حرص دنيا مست و سرخوش شده‌ايد!

حال كه دانستيد حرص تا اين حد مضر است، و سبب بلا مي‌شود، چرا در راه حرص هر ذلّتي را مرتكب شده و بدون رعايت حلال و حرام هر مالي را قبول مي‌كنيد و اُمور لازم براي حيات اخروي را فدا ميكنيد؟ تا جايي كه حتي زكات، يكي از اركان اسلام را در راه حرص ترك مي‌كنيد. زكات سبب بركت زندگي شخصي و دافع بلاهاست. كسي كه زكات نميدهد در هر صورت سرمايهيي به اندازهي زكاتش را از دست ميدهد يا آن را صرف چيزهاي غير ضروري ميكند و يا مصيبتي ميآيد و آن را از چنگ‌اش به در مي‌برد.

در پنجمين سال از جنگ جهاني اول در يك رؤياي خياليِ مملو از حقيقت، از من سؤال شد: "علّت گرسنگي‌ و ضررهاي مالي و مشقتهاي جسمي كه به مسلمانان وارد ميشود، چيست؟"

طي همان رؤيا پاسخ داده بودم: حضرت حق، يكدهم بعضي از اموال

يك دهم از درآمد جديد را كه در هر سال به تو ميدهد. (مانند گندم)

و يك‌چهلمِ قسمي ديگر

يك چهلم آن دسته از مالهاي قديمي كه لااقل، در هر سال به سبب درآمد تجاري و تجديد نسلِ حيواني، دَه عددِ جديد ميدهد.

را كه خود به ما داده، از ما مي‌خواهد، تا دعاي فقرا را نصيبمان كند و مانع كينه و حسد آنها شود. ليكن ما به سبب آزمندي طمعكار شده و زكاتمان را نمي‌دهيم. حضرت حق نيز، زكات متراكم شده‌ را به ميزان سي از چهل، و هشت از دَه اخذ مي‌كند.

حضرت حق در هر سال يك ماه گرسنگي از ما مي‌خواهد. امري كه هفتاد حكمت در آن هست، ولي ما براي هواي نفسمان دل‌ مي‌سوزانيم و گرسنگي موقت و پُر لذت را تحمل نمي‌كنيم. حضرت حق نيز به عنوان جزا ما را مجبور به گرفتن روزه‌ي پنج ساله‌يي كرد كه از هفتاد جهت بلاست.

او از ما خواست يك ساعت از بيست و چهار ساعت شبانهروز را صرف تعليمات ربّاني كنيم كه فاضلانه و نوراني و پُر فايده است. ليكن ما سستي كرده، نماز و نياز را ادا نكرديم و همان يك ساعت را نيز چون ساعتهاي ديگر ضايع نموديم. حضرت حق نيز به كفاره‌ي آن را خواندن نوعي نماز و پنج سال تعليم قرار داد.

از خواب برخاستم، تأمل كرده و دانستم در آن رؤياي خيالي، حقيقتي بسيار مهم نهفته است؛ چنانكه در "كلام بيست و پنجم" در موازنهي احكام قرآني با تمدن امروزي اثبات و گفته شد، منشأ همهي فسادهاي اخلاقي و تمام اختلالها در حيات اجتماعي "دو جمله" است:

نخست:"من سير باشم، به من ربطي ندارد كه بقيه از گرسنگي بميرند!"

دوم:"تو كار كن، من بخورم!"

و ادامه اين دو: "مسألهي ربا و تركِ زكات است."

تنها چارهي درمان اين دو بيماري سهمناك اجتماعي، اجراي قاعده عمومي زكات ميباشد، كه وجوب زكات و حرمت رباست. و نيز نه تنها براي يك شخص و جماعت‌هاي خاص، بلكه مهمترين رُكن براي سعادت حيات نوع بشر حتي

محكم‌ترين ستون براي دوام حيات انسان، زكات است. زيرا بشر دو طبقهي خواص و عوام دارد، چيزي كه مهرباني و احسان خواص بر عوام، و حرمت و اطاعت عوام بر خواص را تأمين مي‌كند، زكات است. در غير اين صورت، ظلم و تحكم از خواص بر عوام فرود خواهد آمد و در عوام نسبت به ثروتمندان كينه و عصيان پديد ميآيد و كشمكش و اختلاف دائمي و مجادلهيي معنوي در بين دو طبقهي بشريت ايجاد مي‌شود و بزرگ و بزرگتر شده تا مانند "روسيه" در مبارزه بر سر سعي و سرمايه، دست به يقه ميشوند.

اي اهل كرم و وجدان! و اي اهل سخاوت و احسان! اگر احسان به نام زكات نباشد، "سه ضرر" دارد، و بعضاً بيفايده است: "از آن‌جا كه چنان احساني را به نام الله نمي‌پردازي، معناً منت ميگذاري و فقير بيچاره را زير بار منت خود اسير مي‌كني و از دعاي مقبول او محروم مي‌ماني. در حالي كه مأمور توزيع اموال حضرت حق به بندگان او هستي، خود را صاحب مال دانسته و مرتكب كفر نعمت مي‌شوي."

اما اگر احسان را به نام زكات پرداخت كني، چون برايحضرت حق پرداخته‌يي، هم ثواب كرده‌يي و هم شكر نعمت بهجا آوردهيي، و آن انسان محتاج نيز چون مجبور به چاپلوسي در مقابل تو نيست، عزت نفسش نشكسته و دعايش در حق تو مقبول ميشود. آري، احسان و بخشش‌هاي مستحب و يا ديگر اَشكال بخشش كه به اندازه زكات و گاه بيش‌تر داده مي‌شود و باعث ايجاد ضررهايي چون ريا، شهرت، منّت و تذليل مي‌شود كجا؟ و خوبي و احسان به نام زكات و اداي فرايض و كسب ثواب و اخلاص و دعاي مقبول كجا؟

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى قَالَ اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا وَ قَالَ اَلْقَنَاعَةُ كَنْزٌ لاَ يَفْنَى وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِينَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

٭ ٭ ٭

خاتمه

پيرامون غيبت

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

آيهيي كه به عنوان مثال در باب نكوهش و منع از غيبت در شعله اوّل از شعاع اوّل در نكته پنجم از "كلام بيست وپنجم" گفته شده بود، با بيان شش شيوه، به گونه‌يي معجزه‌وار با ايجاد نفرت از غيبت، ماهيت پليد غيبت را از ديدگاه قرآن نشان داده، و به بيان مطلب ديگري در اين زمينه نيازي باقي نگذاشته است.

آري، بعد از بيان قرآن بياني نمي‌تواند باشد، و احتياجي هم نيست.

أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا

(حجرات:١٢)

اين آيه بدگويي را در"شش درجه" نكوهش كرده، و در "شش مرتبه" به شدت از غيبت منع ميكند. معني آيه زماني كه متوجه غيبت كنندگان ‌مي‌شود، به صورت زير است:

معلوم است كه همزه در ابتداي آيه به معني سؤال "آيا" ميباشد، و آن سؤال، در تمام كلمههاي آيه به مانند آب جاري ميشود، پس كلمه‌ي "آيا" در هر كلمه يك حُكم ضمني دارد.

نخست: با همزه ميگويد: آيا عقلي كه محل سؤال و جواب است، در سر نداريد كه چنين امر زشتي را درك نميكنيد؟

دوّم: با لفظ أَيُحِبُّ ميگويد: آيا، قلبتان كه جاي محبت و نفرت است، از بين رفته كه منفورترين چيزها را دوست داريد؟

سوم: با كلمه أَحَدُكُمْ ميگويد: آيا حيات اجتماعي و تمدن‌تان كه از جامعه جان مي‌گيرد، نابود شده كه چنين عملي كه حياتتان را مسموم ميكند، ميپذيريد؟

چهارم: با كلام أَن يَأْكُلَ لَحْمَ ميگويد: انسانيت‌تان چه شده كه هم‌چون جانور برادرتان را با دندان پاره پاره ميكنيد؟

پنجم: با كلمه أَخِيهِ ميگويد: آيا هيچ دل‌سوزي به هم‌نوع و صله‌‌رحمي نداريد كه چنين به شكل‌هاي مختلف، شخصيت معنوي مظلومي را كه در حكم برادرتان است با بيانصافي زير دندان مي‌گيريد؟ آيا هيچ عقل نداريد كه هم‌چون ديوانه اعضاي خود را با دندان گاز مي‌گيريد؟

ششم: با كلمه مَيْتًا ميگويد: وجدانتان كجاست؟ آيا فطرت‌تان از بين رفته كه نسبت به برادري كه شايستهترين شخص به احترام است، كاري به اين زشتي چون خوردن گوشت او را انجام ميدهيد؟

پس با توجه به بيان آيه ذكر شده، و با دلالت مختلفِ اين كلمهها نتيجه مي‌گيريم:

بدگويي و غيبت از نظر عقلي، قلبي، انساني، وجداني و فطرت و مليت سزاوار نكوهش است. پس ببين كه چگونه اين آيه به شكل ايجاز، به نكوهش بدگويي در شش مرتبه و به صورت اعجاز به منع از آن گناه در شش مرتبه فرمان ميدهد.

غيبت سلاح پستيست كه اهل عداوت و حسادت و لجاجت بيش‌تر از هر چيز ديگري از آن استفاده ميكنند البته دارنده عزت نفس از اين سلاح پست دوري كرده و هرگز از آن استفاده نميكند. همان‌طور‌ كه شخصي مشهور گفته بود:

اُكَبِّرُ نَفْسِى عَنْ جَزَاءٍ بِغِيْبَةٍ، فَكُلُّ اِغْتِيَابٍ جَهْدُ مَنْ لاَ لَهُ جَهْدٌ

يعني:"نفسم را بالاتر از اين ميبينم كه دشمنم را با غيبت كيفر دهم و خودم را كوچك نميكنم چون غيبت سلاح ضعيفان و ذليلان و اشخاص پست است."

غيبت آن است كه اگر غيبت شونده حاضر باشد و سخن را بشنود، از آن آزرده شده و رنجيده خاطر شود. اگر راست گفته باشد، البته غيبت است و اگر دروغ

گفته باشد كه هم غيبت است و هم تهمت، و گناهي دو برابر زشت‌تر از آن را مرتكب شده است.

غيبت تنها در چند مورد خاص زير جايز است: يكي اين‌كه: به عنوان شكايت به شخص مسؤول گفته تا از او كمك گرفته و آن منكر و ناپسند را از ميان بردارد و حقش را از او بگيرد.

ديگر آن‌كه شخصي بخواهد با كسي شراكت كند و در آن مورد با تو مشورت نمايد، تو هم بدون غرض و تنها صِرف مصلحت و تنها براي اداي حق مشورت بگويي: "با او شراكت نكن، چون ضرر خواهي كرد." و ديگري، نه اين‌كه با هدف تحقير و آبروريزي بلكه تنها با هدف معرفي و شناساندن گفته شود: "آن شخص لنگ و سر به هوا به فلان جا رفت." و در نهايت، شخص غيبت شونده آدم فاسقي باشد كه آشكارا گناه ميكند يعني از بديها بدش نيايد و حتي به گناهش افتخار كند و از ظلم كردن لذت ببرد و كارش را آشكارا و بدون هيچ حيايي انجام بدهد.

پس غيبت تنها در اين موارد خاص و آن هم بدون غرض و صرفاً براي حق و مصلحت ميتواند جايز باشد. وگرنه همانطور كه آتش چوب را ميسوزاند و از بين ميبرد، غيبت نيز اعمال صالح را ميبلعد، و نابود ميكند. و اگر غيبت كرد يا با رضايت به آن گوش كرد در آن صورت بايد بگويد:

اَللّهُمَّ اغْفِرْلَنَا وَ لِمَنِ اغْتَبْنَاهُ

سپس در برخورد با شخص غيبت شونده بايد "حلاليت" بطلبد.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب بيست و سوم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا بِعَدَدِ عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ عُمْرِكَ وَذَرَّاتِ وُجُودِكَ

برادر عزيز، غيرتمند، اهل حق و حقيقت، با اخلاص و با درايتم!

اختلاف زمان و مكان مانعي براي هم‌صحبتي و همدمي برادران حقيقي و آخرتي‌اي چون ما نيست. اگر يكي در شرق و ديگري در غرب باشد يا يكي در گذشته و ديگري در آينده يا يكي در دنيا و ديگري در آخرت هم باشد باز هم مي‌توان آن‌ها را با هم دانست و آن‌ها مي‌توانند با هم صحبت كنند.مخصوصاً آنان كه در راه هدفي واحد، وظيفه و مسؤوليت واحدي دارند عين يك‌ديگرند. من شما را هر روز صبح در كنار خود تصور مي‌كنم و بخشي از آن‌چه كه را به دست آورده‌ام، يعني يك سوم‌اش را ـ خداوند قبول كند ـ به شما مي‌دهم. در دعا با عبدالمجيد و عبدالرحمن با هم هستيد. ان شاء الله همواره سهم‌تان را اخذ مي‌كنيد.

به خاطر تو، برخي مشكلات دنيايي شما مرا تا حدودي متأثر كرد، ليكن مادام كه دنيا باقي نيست و در مصايب، نوعي خير وجود دارد به نيابت از شما بر قلبم خطور كرد كه "اين هم خواهد گذشت."

به لاَ عَيْشَ اِلاَّ عَيْشُ اْلآخِرَةِ انديشيدم و إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (بقره: ١٥٣) را خواندم و گفتم: إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ (بقره: ١٥٦) لذا به جاي شما تسلي خاطر

يافتم. حضرت حق اگر بنده‌يي را دوست داشته باشد كاري مي‌كند از دنيا روي برگرداند؛ دنيا را در چشم او زشت مي‌كند. ان شاء الله شما هم از گروه همان محبوبان هستيد. ازدياد موانعي كه بر سر راه انتشار "كلام‌ها" هست شما را متأثر نكند. ان شاء الله آن هسته‌هاي نوراني وقتي مظهر رحمتي شدند ـ به همان مقداري كه منتشر كرده‌ايد ـ شكوفه‌هاي فراوان و با بركتي خواهند داد.

سؤال‌هايي پرسيده بوديد. برادر عزيزم! غالب كلام‌ها و مكتوب‌ها بي‌اختيار من به‌صورت دفعي و آني بر قلب خطور مي‌كرد و زيبا مي‌شدند. من اگر بخواهم سؤال‌ها را با اختيار و مانند سعيد قديمي با تكيه بر قوه علمي پاسخ دهم كم تأثير و ناقص خواهد شد. مدتي‌ست واردات قلبي متوقف شده و تازيانه حافظه از كار افتاده است اما براي بي‌پاسخ نماندن اين سؤال‌ها جوابي بسيار مختصر خواهيم داد:

سؤال نخست شما: بهترين دعاي مؤمن براي مؤمن چگونه بايد باشد؟

پاسخ: بايد در دايره اسبابِ قبول باشد، زيرا دعا تحت برخي شرايط مقبول مي‌شود. به نسبت بيش‌تر شدن شرايط قبول، احتمال اجابت فزوني مي‌گيرد، مثلاً هنگامي كه كسي مي‌خواهد دعا كند ابتدا بايد با استغفار، طهارت معنوي كسب نمايد، بعد، صلوات شريف را كه دعاي مقبولي‌ست بايد چون شفيع ذكر نمود و در پايان دعا نيز باز هم بايد صلوات فرستاد. زيرا دعا در بين دو دعاي مقبول، اجابت خواهد شد؛ هم‌چنين بِظَهْرِ الْغَيْبِ يعني در غياب كسي برايش دعا كرد و مي‌بايست با دعاهاي مأثور در حديث و قرآن باشد، مثلاً با دعاهاي جامعي چون آن چه در زير مي‌آيد بايد دعا كرد:

اَللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ الْعَفْوَ وَ الْعَافِيَةَ لِى وَ لَهُ فِى الدِّينِ وَ الدُّنْيَا وَ اْلآخِرَةِ

وِمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

(بقره: ٢٠١)

نيز با خلوص و خشوع و حضور قلب بايد دعا كرد؛ هم‌چنين در اتمام نماز مخصوصاً پس از نماز صبح، نيز در مكان‌هاي مبارك مخصوصاً در مساجد، در نماز جمعه و به‌ويژه در ساعت اجابت، در ماه‌هاي سه گانه و مخصوصاً در شب‌هاي مشهور، در ماه رمضان، به‌ويژه در شب قدر استجابت دعا به احتمال قوي، قرين پذيرش رحمت الهي خواهد بود. اثر دعاي مقبول يا دقيقاً در دنيا ديده مي‌شود يا

در جهت آخرت و حيات ابديِ كسي كه برايش دعا كرده‌اند مقبول واقع مي‌گردد. پس اگر آن‌چه خواسته شده عيناً بر آورده نشود نمي‌توان گفت دعا پذيرفته نشد، بلكه بايد گفت حتماً به صورت بهتري مقبول واقع شده است.

سؤال دوم‌تان: با توجه به اين‌كه براي حضرات صحابه كرام از تعبير"رضي الله عنه" استفاده مي شود آيا اين عبارت را براي ديگران نيز مي‌توان به كار برد؟

پاسخ: بله مي‌توان. زيرا تركيب"رضي الله عنه" مانند"عليه الصلاة و السلام" كه تعبيري ويژه‌‌ رسول اكرم است عبارتي مخصوص صحابه نيست، بلكه براي ائمه اربعه، و ذواتي چون شاه گيلاني، امام رباني و امام غزالي كه مانند صحابه در ولايت كبرايند و آن وراثت نبوت خوانده مي‌شود و به مقام رضا رسيده‌اند به كار مي‌رود، اما در عرف علما براي صحابه، از تعبير"رضي الله عنه"، براي تابعين و تبع تابعين،"رَحِمَهُ الله"، و براي اعقـاب آن ها"غَفَرَهُ الله" و براي اوليا از تعبير"قُدِّسَ سِرُّهُ" استفاده مي‌شود.

سؤال سوم‌تان: امامان مجتهد عظام برترند يا شاهان و اقطاب طريقت؟

پاسخ: نه همه مجتهدين، بلكه "ابوحنيفه، مالك، شافعي، و احمد ابن حنبل" برتر از شاهان و اقطاب هستند، ليكن در فضايل خصوصي برخي اقطابِ عالي مانند "شاه گيلاني" از جهتي داراي مقام درخشان‌تري هستند. البته فضيلت كلي از آنِ امامان است. نيز بعضي از شاهان طريقت مجتهد بوده‌اند، لذا نمي‌توان گفت عموم مجتهدان برتر از اقطاب بوده‌اند. البته مي‌توان گفت كه ائمه اربعه بعد از صحابه و مهدي فاضل‌ترين‌اند.

سؤال چهارم‌تان: حكمت و غايت موجود در إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ چيست؟

پاسخ: حضرت حق به مقتضاي اسم حكيم در وجود اشيا ترتيبي چون پله‌هاي نردبان قرار داده است. انسان بي‌صبر و حوصله چون بدون تأني حركت مي‌كند پله‌ها را يا چند تا يكي طي كرده سقوط مي‌كند و يا ناديده مي‌گيرد و نمي‌تواند به بام مقصود برسد، لذا حرص سبب محروميت است اما صبر كليد مشكلات مي‌باشد. اين است كه عبارت زير ضرب‌ المثل شده است:

اَلْحَرِيصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ وَالصَّبْرُ مِفْتَاحُ الْفَرَجِ

پس عنايت و توفيق حضرت حق شامل انسان‌هاي صبور مي‌شود، زيرا صـبرسه نوع است:

نوع اول: صبر كردن و دور نگاه داشتن خود از معصيت. اين صبر، تقواست و انسان را مظهر سرّ اين آيه مي‌كند:

أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ

(بقره: ١٩٤ )

نوع دوم: صبر در برابر مصايب كه توكل و تسليم است. اين صبر انسان را مظهر افتخار

إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ

(آل عمران: ١٥٩)

إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ

مي‌كند. صبر نكردن در اين موضع در برگيرنده شكوه و گلايه از خداوند است. از دل اين بي‌صبري انتقاد به افعال خداوند و متهم كردن رحمت او و نپسنديدن حكمتش بيرون مي‌آيد.آري، شكي نيست كه انسان ناتوان و ضعيف در برابر ضربه مصيبت به صورت گلايه آميزي گريه مي‌كند. اما بايد مراقب بود كه شكوه و گلايه از او نباشد بلكه به او باشد.

بايد مانند حضرت يعقوب (ع) بود كه گفت:

إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ

(يوسف: ٨٦)

يعني بايد از مصيبت نزد خداوند شكوا نمود نه اين كه انگار از خدا نزد انسان‌ها شكايت كني و بگويي:"اي واي، اي داد، اي بيداد؛ من چه كردم كه چنين چيزي بر سرم آمد" گفتن اين قبيل عبارات و تحريك حس ترحم انسان‌ها بي‌معنا و مُضر است.

نوع سوم: صبر در عبادت است كه فرد را تا مقام محبوبيت ارتقا مي‌دهد. اين صبر انسان را به سوي عبوديت كامل كه والاترين مقام است سوق مي‌دهد.

سؤال پنجم‌تان: اين‌گونه مطرح مي‌شود كه سن تكليف پانزده سال است. حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از نبوت چگونه عبادت مي‌كرد؟

پاسخ: بر اساس آن‌چه از دين حضرت ابراهيم (ع) باقي مانده و زير پرده‌هاي گوناگون در عربستان جريان داشت؛ البته نه به صورت فرض و واجب بودن بلكه عبادت‌هاي او شكل اختياري و استحبابي داشته، البته بيان اين حقيقت مفصل است، و ما فعلاً سخن را كوتاه مي‌كنيم.

سؤال ششم‌تان: حكمت اين‌كه در سن چهل سالگي يعني در زمان كمال به پيامبري رسيد و عمر مبارك‌شان شصت و سه سال بود چيست؟

پاسخ: حكمت‌هاي فراواني دارد. يكي از حكمت‌هايش اين است كه نبوت تكليفي بزرگ و به غايت سنگين است. با تكميل و ظهور ملكات عقلي و استعدادهاي قلبي‌ست كه مي‌توان آن تكليف سنگين را تحمل كرد. زمان تكميل شدن فوق نيز چهل سالگي‌ست. دوره شباب و جواني نيز كه زمان هيجان هوس‌هاي نفساني و جوشش خواسته‌هاي غريزي و فوران حرص‌هاي دنيوي‌ست با مسؤوليت‌هاي نبوت كه الهي و اخروي و قدسي‌ست موافقت و تناسب ندارد. فرد اگر پيش از چهل سالگي شخص جدي و خالصي هم باشد ممكن است ديگران چنين توهم كنند كه او براي شهرت طلبي و شأن و شرف دنيا تلاش مي‌كند، لذا رهايي از چنين اتهاماتي آسان نخواهد بود. ليكن بعد از دوره چهل سالگي شيب حركت به سوي قبر شروع مي‌شود و فرد بيش از دنيا به فكر آخرت مي باشد، لذا در افعال و اعمال اخروي به سرعت از اتهام‌هاي مذكور رهايي يافته و موفق مي‌شود. مردم نيز از سوء ظن نجات يافته و آسوده مي‌شوند.

اما يكي از حكمت‌هاي بي‌شمار سن حضرت رسول عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه شصت و سه سال بود اين است كه اهل ايمان طبق تعاليم شريعت موظف‌اند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را به غايت دوست داشته باشند، به او احترام گذاشته، و از هيچ چيز او متنفر نباشند و همه احوالات او را نيكو و زيبا ببينند، لذا خداوند حبيب مكرم خود را دچار سالمندي مصيبت بار و پر مشقت بعد از شصت سالگي نمي‌كند و در شصت و سه سالگي ـ كه عمر غالب امتي كه امامت آن بر عهده‌ي اوست مي‌باشد ـ او را به ملاء اعلا نزد خود مي‌برد و نشان مي‌دهد كه او از هر لحاظ امام و پيشواي آنان است.

سؤال هفتم‌تان: آيا

خَيْرُ شَبَابِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِكُهُولِكُمْ وَشَرُّ كُهُولِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِشَبَابِكُمْ

حديث است؟ مراد از آن چيست؟

پاسخ: من به عنوان حديث شنيده‌ام. مراد از آن هم اين است كه "بهترين جوان كسي‌ست كه مانند سالمندان به مرگ بينديشد و براي آخرتش بكوشد، اسير هوس‌هاي جواني و گرفتار غفلت نشود و بدترين سالمندان شما كسي‌ست كه در غفلت و هوس‌ها بخواهد مانند جوان‌ها شود و كودكانه از هوس‌هاي نفساني پيروي مي‌كند."

صورت صحيح قسمت دومي كه تو در لوحه‌ات ديدي چنين است؛ من آن را به عنوان يك لوحه‌ي حكمت آميز بالاي سرم آويخته‌ام. هر صبح و شام به آن نگاه مي‌كنم و درس مي‌گيرم:

"اگر خواهان دوست هستي خدا كافي‌ست."

آري، اگر خدا با ما دوست باشد همه چيز دوست خواهد بود.

"اگر خواهان يار و ياوري هستي قرآن كافي‌ست."

آدمي با انبيا و ملائكي كه در قرآن ذكرشان رفته است در عالم خيال ديدار مي‌كند، رفتارهاي‌شان را مي‌بيند و با آن‌ها انس مي‌گيرد.

"اگر خواهان مال هستي قناعت كافي‌ست."

كسي كه قناعت كند ميانه‌رو خواهد بود؛ و دارايي انسان ميانه‌رو بركت مي‌يابد.

"اگر خواهان دشمن هستي، نفس براي اين منظور كافي‌ست."

آدم خودخواه دچار بلا و دردسر مي‌شود و آدمي كه خودخواه نيست صفا را مي‌يابد و به ‌سوي رحمت روانه مي‌گردد.

"اگر خواهان نصيحت هستي مرگ كافي‌ست."

كسي كه به مرگ بينديشد از حب دنيا نجات مي‌يابد و به‌طور جدي براي آخرتش تلاش مي‌كند.

به مسأله هفتم شما، مورد هشتمي را هم من اضافه مي‌كنم: يكي دو روز پيش يكي از حـافظان قـرآن، عُشـري از سوره يوسـف را تا

تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ

(يوسف: ١٠١)

قرائت كرد. يك‌باره به صورت ناگهاني نكته‌يي بر قلبم الهام شد: همه چيزهاي مربوط به ايمان و قرآن ارزشمند است؛ حتي به ظاهر هر قدر كوچك هم باشند، از نظر ارزش و بها، بزرگ‌اند. آري، ياري كننده‌ي سعادت ابدي، خرد و ناچيز نيست، لذا نمي‌توان گفت اين نكته، مطلب ناچيزي‌ست؛ ارزش ايضاح و اهميت را ندارد. البته اولين طلبه و مخاطب در اين قبيل مسايل ابراهيم خلوصي‌ست كه نكته قرآني را تقدير مي‌كند و خواهان شنيدن آن است. پس گوش كن كه زيباترين نكته‌ي زيباترين قصه است. آري، يكي از نكات عالي، لطيف و بشارت دهنده آيه‌ي

تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ

كه خبر از خاتمه احسن القصص، قصه يوسف (ع) مي‌دهد اين است: تلخي و الم اخبار زوال و فراق پاياني در ساير داستان‌هاي شاد و توأم با خوشبختي، لذت خيالي حاصل از قصه را تلخ مي‌كند و از بين مي‌برد. مخصوصاً وقتي از (قهرمان داستان) خبر مي‌دهد كه در كمال خوشي و سعادت است و درست در همان موقع از مرگ و فراق او ياد مي‌كند، موضوع دردناك‌تر مي‌شود. (طبيعي‌ست كه) شنونده در اين موقعيت آه خواهد كشيد. آيه مذكور در درخشان‌ترين بخش قصه يوسف(ع) يعني در زماني كه او عزيز مصر است، با پدر و مادرش ديدار كرده، و با برادرانش آشنا شده و ملاقات صميمانه‌يي داشته است، به عبارت ديگر در زماني كه بيش‌ترين شادي و سعادت را احساس مي‌كند، مرگ حضرت يوسف (ع) را خبر مي‌دهد و مي‌گويد: حضرت يوسف براي برخوردار شدن از وضعيتي درخشان‌تر و شادمانه‌تر از اين وضع سعادت‌مندانه و خوشحال كننده، از حضرت حق طلب مرگ مي‌كند؛ فوت مي‌كند و از سعادت ياد شده برخوردار مي‌شود.

معلوم مي‌شوددر آن سوي قبر، وضعيتي شادمانه‌تر و سعادتي جذاب‌تر از سعادت لذت بخش دنيوي وجود دارد كه فرد حقيقت بيني چون حضرت يوسف (ع) در وضع به غايت لذت بخش دنيوي خواهان مرگي مي شود كه (در ظاهر) به غايت دردناك و تلخ است؛ تا از سعادت ديگر برخوردار شود.

حال به بلاغت قرآن حكيم بنگر كه خاتمه قصه يوسف را به چه صورت خبر مي‌دهد. در اين خبر، شنونده به جاي الم و تأسف مملو از بشارت و سرور مي‌شود.

هم‌چنين ارشاد مي‌كند كه براي آن سوي مرگ بكوشيد، سعادت و لذت حقيقي در آن‌جاست. نيز صديق بودن متعالي حضرت يوسف را نشان مي‌دهد و مي گويد: حتي درخشان‌ترين و شادمانه‌ترين حالت اين دنيا هم موجب غفلت او نمي‌شود؛ او را مفتون نمي‌كند و او هم‌چنان خواهان آخرت است.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب بيست و چهارم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَيَفْعَلُ اللّهُ مَا يَشَاءُ

و

يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ

سؤال: تربيت مُشفقانه، تدبير مصلحت آميز و تلطيف محبت آميز كه مقتضي نام‌هاي رحيم و حكيم و ودود از اعاظم اسماي الهي‌ست چگونه و به چه صورت با موت و عدم كه وحشت انگيز و دهشت‌آور است و با زوال و فراق، و مشقت و مصيبت سازگاري دارد؟ قبول؛ طي طريق انسان در راه مرگ را از اين لحاظ كه راهي سعادت ابدي‌ست ناديده بگيريم، اما اگر درختان، انواع گياهان و گل‌هاي‌شان را ـ كه ذي حياتاني ظريف و نازنين هستند ـ در نظر بگيريم و به طوايف مختلف حيوانات ـ كه شايسته هستي و شيفته حيات و مشتاق بقا مي‌باشند ـ توجه كنيم بايد بپرسيم در فناي متوالي آن‌ها كه حتمي و تغيير ناپذير است، و در نيستي به غايت سريع‌شان كه حتي گاه اجازه نمي‌دهد چشم بگشايند، و در تلاش و تقلاي پر مشقت‌شان كه اجازه نفس كشيدن هم به آن‌ها نمي‌دهد، و در تغييرات ناشي از مصيبت‌هايي كه هيچ كدام‌شان را آسوده نمي گذارد و بدون استثنا همه آن‌ها را از بين مي‌برد، و در زوال و نيستي همه آن‌ها كه نمي گذارد احدي از آنان صبر كنند، و در فراق‌هايي كه سبب ناخرسندي آن‌هاست، چه شفقت و مرحمتي

هست، چه حكمت و مصلحتي وجود دارد و كدام لطف و مرحمتي را در بر مي‌گيرد؟

پاسخ: با بيان پنج رمز به شرح زير ـ كه نشان از داعي و مقتضي دارد ـ و با پنج اشارت ـ كه غايات و فوايد را نشان مي‌دهد ـ تلاش خواهيم كرد حقيقت عظمايي را كه بسيار گسترده و عميق و متعالي‌ست و سؤال مذكور را پاسخ مي‌دهد از فاصله‌يي دور به مخاطب نشان دهيم:

مقام نخست: شامل پنج رمز به شرح زير مي‌باشد:

رمز اول: هم‌چنان كه در بخش‌هاي پاياني كلام "بيست و ششم" بيان شد صنعت‌كار ماهري را فرض كنيد كه براي تهيه جامه‌يي قيمتي، مُرصع و منقش، فرد بيچاره‌يي را در برابر دست‌مزد مناسب، مدل قرار مي‌دهد و براي نمايش هنرش جامه مذكور را بر قامت فرد مسكين اندازه مي‌گيرد، مي‌بُرد، كوتاه و بلند مي‌كند، نيز مدل خود را مي‌نشاند، بلند مي‌كند و وضعيت‌هاي مختلفي به او مي‌دهد؛ در چنين وضعي آيا فرد مسكين مذكور حق دارد به صنعت‌كار فوق بگويد: "چرا لباسي را كه مرا زيباتر جلوه مي‌دهد كوتاه و بلند مي‌كني" يا اين كه "چرا مرا مي‌نشاني و بلند مي‌كني و راحتي‌ام را از بين مي‌بري؟"

درست به همان صورت، صانع ذوالجلال ماهيت هر نوع از موجودات را الگويي قرار داد و براي اين‌كه كمالات صنعت‌اش را با نقوش اسمايش نشان دهد، لباسِ وجودي مزين به حواس را بر هر چيز مخصوصاً ذي حيات پوشاند و با قلم قضا و قدر نقش‌هايي بر آن ترسيم نمود و جلوه اسمائش را نمايان ساخت. به هر موجود نيز كمال و لذت و فيضي شايسته آن به عنوان دست‌مزد داد.

اينك كدام موجـودي حق دارد در برابر صـانع ذوالجلالي كه مظـهر سرّ

مَالِكُ الْمُلْكِ يَتَصَرَّفُ فِى مُلْكِهِ كَيْفَ يَشَاءُ

است بگويد:"موجب زحمت من مي‌شوي؛ و آرامشم را از بين مي‌بري" حاشا! موجودات در برابر واجب الوجود هيچ حقي ندارند و نمي‌توانند ادعايي داشته باشند؛ آن‌ها صرفاً بايد با شكر و ستايش دائم، حقِ مراتب وجودِ عطا شده از جانب واجب الوجود را ادا كنند، زيرا همه

مراتب عطا شده وجود، واقع شده‌اند و نيازمند علت‌‌اند. البته مراتب عطا نشده، ممكن‌اند؛ و ممكن نيز عدم بوده و هم بي‌نهايت است. عدم نيز حاجتي به علت ندارد و نمي‌تواند علت امر بي‌نهايت شوند. براي مثال معادن نمي‌توانند گلايه كرده بگويند:"ما چرا نباتي نشديم؟" آن‌ها بايد به اين دليل كه مظهر وجود معدني شده‌اند شكرگزار خالق فاطرشان باشند؛ به همين ترتيب نباتات نيز نمي‌توانند اعتراض نموده بگويند:"ما چرا حيوان نشديم؟" بلكه مي‌بايست به دليل برخورداري از وجود و حيات حضرت حق را ستايش كنند. حيوان هم نمي‌تواند لب به اعتراض بگشايد كه "من چرا انسان نشدم؟" به دليل روح جوهريِ ارزشمندي كه همراه حيات و وجود به او عطا شده است، و براساس حقي كه برگردن دارد، بايد شكر بگويد. موارد ديگر را نيز به همين منوال قياس كن.

اي انسان شاكي! تو در عدم نماندي، از نعمت وجود برخوردار شدي، حيات را چشيدي، جامد نماندي، حيوان نشدي، از نعمت اسلام بهره‌مند شدي، در گمراهي و ضلالت نماندي، و از نعمت صحت و سلامت برخوردار شدي و هكذا...

اي قدرنشناس! چه‌طور به خود حق مي‌دهي در برابر مرتبه‌هاي مختلف وجود ـ كه نعمت محض‌اند و حضرت حق نصيب‌ات كرده است ـ او را ستايش نكني و به دليل نعمت‌هاي متعالي ديگري كه از جنس امكان و عدم اند و به تو داده نشده‌اند ـ چرا كه شايستگي آن‌ها را نداشته‌يي ـ با حرصي باطل در مقابل خداوند لب به شكايت بگشايي و كفران نعمت كني؟ آيا بي‌انصافي نيست كسي مانند اين‌كه بر فراز مناره‌يي رفته باشد، و در مرتبه بلندي با درجات عالي قرار بگيرد و مقام قابل توجهي به دست آورد و در هر پله با نعمت عظيمي مواجه گردد و با اين حال شكر عطا كننده نعمت را به جا نياورد و بگويد:"چرا نتوانستم به جا‌يي بالاتر از آن مناره صعود كنم؟" و گلايه و آه و ناله سر دهد؟ همه، حتي ديوانگان نيز مي‌فهمند كه چنين كسي تا چه حد بي‌انصافي كرده، و دچار كفران نعمت شده، و دست به چه جنوني مي‌زند.

اي انسان غافل، حريص بي‌قناعت و ناحق شاكي و اهل اسراف و زياده‌روي! به يقين بدان كه قناعت، شكري سودمند است و حرص، كفراني پر خسارت. نيز ميانه‌روي

احترامي‌ست نيكو و مفيد در برابر نعمت؛ و اسراف تحقير نعمت است به بدترين و مضرترين صورت؛ اگر عاقل و خردمند هستي در راه قناعت بكوش و سعي كن قانع باشي. اگر قادر به تحمل نيستي "يا صبور" بگو و صبر بخواه، به حق خود راضي باش و شكايتي مكن. به هوش باش كه شكايتِ چه كسي را در برابر چه كسي مي‌كني؛ پس سكوت اختيار كن. اگر خواهان شكايتي، شكايت نفس‌ات را نزد حضرت حق ببر، زيرا قصور از نفس است.

رمز دوم: هم‌چنان كه در انتهاي واپسين مسأله مكتوب "هجدهم" بيان شد خالق ذوالجلال با فعاليت ربوبي خود به صورت حيرت آور و دهشت انگيزي هستي موجودات را متمادياً تبديل و تجديد مي‌كند؛ در توجيه يكي از حكمت‌هاي اين امر بايد گفت؛ هم‌چنان كه فعاليت و جنبش در مخلوقات از ميل و اشتياق و لذت و محبتي سرچشمه مي‌گيرد، به نحوي كه مي‌توان گفت در هر فعاليت، نوعي لذت وجود دارد، و در واقع هر فعاليت نوعي لذت بوده، و لذت نيز متوجه كمالي‌ست و به عبارت بهتر خود نوعي كمال است. مادام كه فعاليت، بر كمال و لذت و جمالي اشارت دارد و مادام كه واجب الوجود، اين كمال مطلق و كامل ذوالجلال در ذات و صفات و افعال خود جامع تمام كمالات مي‌باشد؛ البته از شفقت مقدس بي‌پايان و محبت منزه بي‌نهايتي برخوردار است كه شايسته وجوب وجود و قدسيت آن ذات واجب الوجود مي‌باشد و با استغنا ذاتي و غناي مطلق او موافقت دارد و مناسب كمال مطلق و تنزه ذاتي‌اش است، البته او داراي شوق مقدس لايزالي‌ست كه ريشه در آن شفقت مقدس و آن محبت منزه دارد. نيز از سرور مقدس بي‌پاياني برخـوردار مي‌باشد كه ناشي از همان شوق مقدس است؛ هم‌چنين ـ اگر بتوان گفت ـ لذت مقدسي وجود دارد كه ريشه‌اش در سرور مقدس مذكور است، البته همراه لذت مقدس مزبور، در متن فعاليت قدرت او و به لحاظ رحمت بي‌پايانش، استعدادهاي مخلوقات از قوه به فعل در مي‌آيند و كامل مي‌گردند، لذا اگر جايز باشد مي‌توان گفت رضايت مقدس و افتخار قدسيِ بي‌پاياني كه منبعث از رضايت و كمال آفريدگان است و متعلق به ذات رحمان و رحيم مي‌باشد، به صورت بي‌انتها، اقتضاي فعاليتي لايتناهي را دارد؛ هم‌چنين فعاليت بي‌پايان مذكور هم

اقتضاي تبديل و تغيير و تحويل و تخريب بي‌حد و حصري را دارد. تغيير و تبديل مذكور نيز اقتضاي موت و عدم، و زوال و فراق را دارد.

زماني فوايدي كه حكمت بشري در غايات مصنوعات (الهي) نشان مي‌داد در نظرم بسيار بي‌اهميت جلوه كرد، لذا دانستم كه حكمت مزبور راه نافرجامي را مي‌پيمايد؛ به همين دليل است كه پيش‌رفتگان در فلسفه يا گرفتار ضلالت طبيعت شده، يا سوفسطايي مي‌شوند، يا اختيار و علم صانع را انكار مي‌كنند و يا خالق را "موجب بالذات" مي‌نامند.

همان موقع بود كه رحمت الهي، اسم حكيم را به ياري‌ام فرستاد و غايات عظيم مصنوعات را به من نيز نشان داد. دانستم كه هر مصنوع، چنان مكتوب رباني‌ست كه عموم ذي شعوران آن را مطالعه مي‌كنند. درك اين غايت يك سالي كفايتم كرد. آن‌گاه موارد خارق العاده در آفرينش برايم ظهور و بروز يافت؛ لذا غايت مذكور ديگر برايم كافي نبود. هدف بسيار بزرگ ديگري را نشانم دادند. دانستم كه مهم‌ترين غايات در هر مصنوع متوجه صانع آن است؛ و عرضه كمالات صنعت، نقوش اسما، مُرصعات حكمت و مواهب رحمت او در برابر نظرش و آيينه شدن براي جمال و كمالش مهم‌ترين غايت است. اين غايت و هدف مدت‌ها براي من كافي بود، تا اين‌كه معجزات قدرت و شئونات ربوبيت يعني تغيير و تبديل بسيار شتاباني ـ كه در متن فعاليت حيرت انگيز صنعت و ايجاد اشيا هست ـ برايم ظاهر گرديد. در آن موقع احساس كردم غايت مذكور نيز برايم بسنده نيست. دانستم كه داعي و مقتضايي به عظمت همان غايت نيز لازم است، لذا مقتضيات رمز دوم و غايات موجود در اشارات آتي را نشانم دادند و به يقين دانستم كه "فعاليت قدرت (الهي) در عالم وجود و سير و سيلان اشيا چنان معنادار است كه صانع حكيم به واسطه فعاليت مذكور، انواع كائنات را به سخن وا مي‌دارد." گويا موجودات متحرك و حركات آسمان‌ها و زمين، كلمات سخن آن‌هايند و تحرك نيز تكلم و سخن گفتن است. پس دانستم حركت‌ها و زوال ناشي از فعاليت، در حقيقت تكلم‌هاي تسبيحي هستند؛ و فعاليت موجود در كائنات نيز در واقع سخن گفتن و به سخن وا داشتني خاموش در عالم هستي و انواع آن است.

رمز سوم: اشيا به سمت زوال و عدم نمي‌روند، بلكه از دايره قدرت به دايره علم عبور مي‌كنند و از عالم شهادت به عالم غيب مي‌روند؛ از عالم تغيير و فنا راهي عالم نور و بقا مي‌شوند. جمال و كمال موجود در اشيا از نقطه نظر حقيقت، متعلق به اسماي الهي‌اند و در واقع نقوش و جلوه آن‌هايند. مادام كه اسما مذكور باقي‌اند و جلوه‌هايشان دائمي، ترديدي نيست كه نقش‌هايشان تجدد يافته، و نو و زيبا مي‌شوند. آن‌ها رهسپار عدم و فنا نيستند؛ بلكه صرفاً تعينات اعتباري آن‌ها تغيير يافته و حقيقت‌ها و ماهيات و هويت مثالي‌شان ـ كه مدار حُسن و جمال است و مظهر فيض و كمال ـ باقي‌ست. حسن و جمال موجود در غير ذي روحان مستقيماً متعلق به اسماي الهي‌ست، افتخار و شرف براي آن‌هاست، و مدح و ثنا به نام آنان است، زيبايي براي آن‌هاست و محبت متوجه آن‌ها مي‌باشد. با تغيير اين آيينه‌ها ضرري به آن‌ها نمي‌رسد. موجود اگر ذي روح باشد و از ذوي العقول به شمار نرود زوال و فراقش عدم و فنا نيست، بلكه با مرگ از وجود جسماني و دغدغه وظيفه حيات رهايي مي‌يابد و ثمره وظايفي را كه كسب كرده است به روحش ـ كه باقي‌ست ـ مي‌سپارد. لذا ارواح باقيِ چنين موجوداتي در استناد به اسمي از اسماي الهي ادامه مي‌يابد و به سوي سعادتي شايسته خود پيش مي‌رود. حال اگر ذي روحاني كه گفتيم از ذوي العقول باشند، مرگ‌شان در واقع سير و سفري‌ست به سوي سعادت ابدي و عالم بقا كه مدار كمالات مادي و معنوي‌ست، نيز سفري‌ست به منازل و ممالك ديگر آن صانع حكيم مانند عالم برزخ و عالم مثال و عالم ارواح كه از عالم دنيا بسيار زيباترند. آري، مرگ آنان موت و عدم و زوال و فراق نيست، بلكه رسيدن به كمالات است.

نتيجه: مادام كه صانع ذوالجلال، هست و باقي‌ست و صفات و اسمائش دائمي و سرمدي مي‌باشد بي‌شك نقش‌ها و جلوه‌هاي آن اسما در متن بقايي معنوي تجدد يافته و تخريب و فنا، اعدام و زوال نخواهند بود. بديهي‌ست كه انسان به دليل انسانيتش با بيش‌تر موجودات پيوند دارد. از سعادت آن‌ها خرسند و از هلاكت‌شان متألم مي‌شود. او مخصوصاً به واسطه آلام ذي حيات، و به ويژه نوع بشر و باز مخصوصاً به واسطه دردهاي اهل كمالي كه دوست‌شان دارد و تحسين‌شان مي‌كند

احساس درد بيش‌تري مي‌كند و با خشنودي و سرورِ آن‌ها خرسند و شاد مي‌شود. او حتي مانند مادري مهربان راحت و آرامش خود را فداي سعادت آن‌ها مي‌كند.

هر مؤمني بسته به درجه‌‌اش با نور قرآن و سرّ ايمان مي تواند از سعادت و خوشبختي تمام موجودات و بقا و رهايي‌شان از پوچي و از اين لحاظ كه هر كدام‌شان مكتوبات ارزشمند رباني هستند مسعود شود و نورانيتي به قدر دنيا كسب كند. هر كس بسته به مرتبه‌اش مي‌تواند از اين نور استفاده كند.

اگر اهل ضلالت و گمراهي باشد همراه با آلام خويش با هلاكت و فنا و اعدام ظاهري موجودات ديگر و دردهاي ذي روحان متألم مي‌شود. به عبارت ديگر كفر او دنيايش را پر از عدم كرده، و بر سرش آوار مي‌كند و در واقع پيش از رفتن به جهنم، به جهنم مي‌رود.

رمز چهارم: هم‌چنان كه در جاهاي بسياري گفته‌ايم پادشاه، عناوين و صفات مختلفي چون سلطان و خليفه و حاكم و فرمانده دارد كه براساس هر يك از آن‌ها داراي دواير و تشكيلاتي مي‌باشد. اسماي حسناي حضرت حق نيز به همين ترتيب انواع و اقسام تجليات دارد كه قابل شمارش نيست. تنوع و تفاوت مخلوقات از تنوع همين تجليات نشأت مي‌گيرد. هر صاحب جمال و كمالي ذاتاً علاقمند است جمال و كمال خويش را ببيند و به ديگران بنماياند؛ بر همين اساس اسماي گوناگون مزبور نيز چون دائمي و سرمدي‌اند به نام ذات اقدس خواهان ظهور دائمي‌اند، يعني خواهان ديدن نقش‌هاي خود مي‌باشند؛ به عبارت ديگر علاقمندند جلوه جمال و بازتاب كمال خود را در آيينه نقش‌هايشان ببينند و به ديگران نشان دهند؛ يعني اقتضاي آن را دارند كه كتاب كبير كائنات و مكتوبات مختلف موجودات، آن به آن نو گردند و همواره از نو پر معني نگاشته شوند؛ يعني اقتضاي نگاشتن هزاران مكتوب مختلف را بر صحيفه‌ واحدي دارند و خواهان آنند كه هر مكتوب را در نظر شهود ذات مقدس و مسماي اقدس اظهار نمايند و در عين حال در معرض مطالعه همه ذي شعوران قرار دهند تا آن را بخوانند. به شعر منطبق بر حقيقت زير توجه كن كه بر حقيقت مذكور اشاره دارد:

كـتابِ عـالمـڭ ياپراقـلرى، أنـواعِ نامـعدود

حـروف ايله كلماتى دخى، أفـرادِ نامـحدود

يازيلمش دسـتگاهِ لـوحِ محـفوظِ حقيقتده

مجسّم لفظِ معنيداردر، عالمده هر موجود.

نـوع‌هـاي بـي‌شـمار، برگ‌هاي كـتاب عـالم‌اند

فردهاي نامحدود، حروف و كلمات اين كتاب‌اند

در نـظام لـوح محـفوظ نوشـته شده اسـت كه

هر موجودي در عالم، لفظ معنادار مُجسمي‌ست.

"تَاَمَّلْ سُطُورَ الْكَائِنَاتِ فَاِنَّهَا مِنَ الْمَلاَِ اْلاَعْلى اِلَيْكَ رَسَائِلُ

در سطر سطر كائنات تأمل كن، زيرا آن‌ها نامه‌هايي هستند كه از مَلَأ اعلي براي تو فرستاده شده‌اند. م.

رمز پنجم: حاوي دو نكته به شرح زير است:

نكته نخست: مادام كه حضرت حق هست، پس همه‌ چيز هست. مادام كه انتساب به حضرت واجب الوجود وجود دارد همه اشيا براي هر شي‌اي وجود دارد؛ چرا كه هر موجود با نسبت به واجب الوجود و براساس سرّ وحدت با تمام موجودات ارتباط پيدا مي‌كند. پس هر موجودي كه نسبتش را با واجب الوجود بداند يا نسبتش با واجب الوجود دانسته شود، براساس سرّ وحدت با همه موجوداتي كه منسوب به واجب الوجودند مرتبط مي‌شود. به عبارت ديگر هر چيزي از نقطه نظر انتساب مذكور مي‌تواند مظهر انوار بي‌شمار وجود گردد. در آن‌جا از فراق‌ها و زوال‌ها خبري نيست. زيستن در لحظه‌يي سيال، مدار انوار بي‌پايان وجود است.

حال اگر انتساب مورد بحث، نباشد يا دانسته نشود، موجود، مظهر فراق‌ها و زوال‌ها و عدم‌هاي بي‌پايان خواهد شد، زيرا در چنان حالتي، در برابر هر موجودي كه مي‌تواند با او مرتبط گردد، فراق و زوال و افتراقي خواهد داشت. به سخن ديگر عدم‌ها و فراق‌هاي بي‌شماري بر وجود شخصي او بار مي‌شود. بدون نسبتي كه گفتيم حتي اگر يك ميليون سال هم در دايره‌ي وجود بماند به قدر يك لحظه

حيات با نسبت نخواهد بود. اين است كه اهل حقيقت گفته‌اند:"يك لحظه وجود منور سيال بر يك ميليون سال وجود ابتر ترجيح دارد." يعني "يك لحظه وجود منتسب به وجود واجب، بر يك ميليون سال وجود فاقد نسبت مُرجح است." براساس همين سرّ است كه اهل تحقيق گفته‌اند: "انوار وجود نيز در گرو شناخت واجب الوجود است." يعني "در اين حالت، كائنات مملو از فرشتگان و روحانيات و ذي شعوران ـ كه غرق انوار وجودند ـ ديده خواهد شد؛ در غير اين صورت ظلمات عدم، و آلام فراق و زوال، همه موجودات را احاطه خواهند كرد و دنيا در نظر چنين كسي وحشتكده‌يي خالي و تهي خواهد بود."

آري، هم‌چنان كه هر يك از ميوه هاي يك درخت با همه ميوه‌هاي درخت داراي نسبتي‌ست و اين نسبت موجب دوستي و برادري مي‌شود، مي‌توان گفت كه هر ميوه به تعداد ديگر ميوه‌هاي درخت داراي وجودهاي عارضي‌ست. هر گاه ميوه مذكور از شاخه درخت چيده شود در نسبت با ميوه‌هاي ديگر فراق و زوالي حاصل مي‌گردد. در اين صورت ميوه‌هاي ديگر براي آن در حكم معدوم‌اند. ظلمت عدمي خارجي برايش ايجاد مي‌شود؛ به همين ترتيب از نقطه نظر انتساب به قدرت احد صمد، همه‌ي اشيا براي هر شي‌اي وجود دارد، اما اگر انتسابي در كار نباشد براي هر چيز، به تعداد اشيا، عدم‌هاي خارجي وجود دارد.

لذا براساس اين رمز به عظمت انوار ايمان توجه كن و ظلمات دهشتناك ضلالت و گمراهي را ببين. پس ايمان عنوان حقيقت عاليه‌ي نفس الامر ذكر شده در اين رمز است و فرد مي‌تواند با ايمان از آن استفاده كند. اگر ايمان نباشد؛ هم‌چنان كه هر چيزي براي نابينا و ناشنوا و گنگ و فرد بي‌خرد معدوم مي‌باشد براي فرد بي‌ايمان نيز همه چيز حكم معدوم و امر ظلماني را خواهد داشت.

نكته دوم: دنيا و اشيا سه چهره به شرح زير دارند:

چهره نخست: ناظر بر اسماي الهي‌ست و آيينه آن‌ها مي باشد. زوال و فراق و عدم در اين چهره راهي ندارد و در آن نو شدن و تجدد مطرح است.

چهره دوم: ناظر بر آخرت است و نظر بر عالم بقا دارد و درحكم مزرعه آن است. در اين چهره بحث از حصول ثمرات و ميوه‌هاي باقي‌ست؛ و از خدمت به بقا سخن

گفته مي‌شود؛ اين چهره چيزهاي فاني را حكم باقي مي‌دهد. در اين‌جا نيز به جاي موت و زوال جلوه‌هايي از بقا و حيات موجود است.

چهره سوم: ناظر بر فانيان يعني ناظر بر ماست. معشوقه فانيان و اهل هوس، محل داد و ستد اهل شعور و ادراك، و عرصه آزمايش وظيفه‌داران مي‌باشد. در برابر تلخي‌ها و جراحات حاصل از فنا و زوال و موت و عدم موجود در چهره سوم، صورت باطني آن چون مرهمي از جلوه‌هاي بقا و حيات برخوردار است.

نتيجه: موجودات سيال و مخلوقات متحرك عالم هستي در واقع آيينه‌هايي متحرك و مظاهري متغير براي نو كردن ايجاد و وجود انوار واجب الوجودند.

مقام دوم: شامل يك مقدمه و پنج اشارت است، كه مقدمه حاوي دو مبحث زير مي‌باشد:

مبحث نخست: در هر يك از پنج اشارتي كه بيان مي‌شود براي رصد شئونات ربوبي، تمثيل‌هايي كم نور در حكم دوربيني كوچك براي ديدن ارائه مي‌شود. اين تمثيل‌ها البته حقيقت شئونات ربوبي را در بر نمي‌گيرند، احاطه نمي‌كنند و نمي‌توان آن‌ها را مقياس قرار داد اما مي‌توان به واسطه آن‌ها متوجه شئونات ربوبي شد. در تمثيل‌هايي كه بيان مي‌شود؛ هم‌چنين در رمزهايي كه بيان گرديد، تعبيرات نامناسب با شئونات ذات اقدس، ريشه در نارسايي تمثيل‌ها داشته و دارند.

براي نمونه: معاني لذت و سرور و خرسندي كه براي همه ما معلوم و روشن است قادر به بيان كامل شئونات مقدس نمي‌باشند، ليكن هر كدام آن‌ها عنواني براي ملاحظه و مرصادي براي تفكر هستند. نيز تمثيل‌هاي مذكور با نشان دادن بخش كوچكي از قانون عظيم و محيط ربوبي در مثالي خرد و كوچك، حقيقت آن قانون را در شئونات ربوبيت اثبات مي‌كنند؛ مثلاً مي‌گويند گلي، وجود خويش را از دست مي‌دهد، اما هزاران وجود از خود به جا مي‌گذارد، لذا با آن قانون، ربوبيت عظيمي را نشان مي دهد كه اين قانونِ ربوبيت در همه بهار و حتي در تمام موجودات عالم جريان دارد.

آري، خالق رحيم با همان قانوني كه جامه پرنيان پرنده‌يي را عوض و نو مي‌كند، آن صانع حكيم هر سال لباس كره زمين را هم تغيير داده، و نو مي‌كند. با

همان قانون شكل جهان را نيز در هر عصر و زمانه‌يي تغيير داده، و باز با همان قانون صورت كائنات را در هنگامه قيامت تغيير مي‌دهد.

"خداوند" با هر قانوني كه ذره را چون مولوي به حركت در مي‌آورد، كره زمين را نيز با همان قانون مانند مولوي مجذوب مي‌كند، به سماع وا مي‌دارد و مي‌چرخاند؛ آري، خداوند با همان قانون عوالم را مي‌گرداند و منظومه شمسي را سير مي‌دهد.

"آفريدگار عالم" با همان قانوني كه ذرات سلول‌هاي بدن تو را تجديد و ترميم و تجزيه مي‌كند، باغ تو را نيز هر سال تجديد حيات و بارها در هر فصل نو مي‌نمايد. با همان قانون است كه در فصل بهار سطح زمين را نو كرده، و نقابي تازه بر آن مي‌كشد.

صانع قدير با همان قانون حكيمانه‌يي كه مگس را حيات مي‌بخشد درخت چنار مقابل ديدگان ما را نيز در هر بهار احيا كرده، و با همان قانون كره زمين را در آن بهار زنده مي‌كند و با همان قانون مخلوقات را در حشر بر مي‌خيزاند. قرآن در اشاره به همين سرّ است كه مي فرمايد:

مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

(لقمان: ٢٨)

و خود بدين منوال قياس كن. قوانين ربوبيت فراواني چون موارد ذكر شده وجود دارند كه در ذره تا مجموع عالم جاري‌اند.

به عظمت قوانيني توجه كن كه در فعاليت ربوبي وجود دارند و به وسعت آن‌ها دقت كن و سرّ وحدتي را كه در آن‌هاست ببين و بدان كه هر قانون برهاني بر وحدت است. آري، هر يك از اين قوانين بسيار كثير و بسيار عظيم جلوه‌يي از علم و اراده است؛ علاوه بر اين، قوانين مذكور چون واحد و محيط‌اند وحدانيت و علم و اراده صانع را به صورت قطعي اثبات مي‌كنند. غالب تمثيل‌هاي ذكر شده در بيش‌تر"كلام‌ها" با مثالي جزيي گوشه‌هايي از قوانين مذكور را نشان مي‌دهند و بر وجود همان قانون مورد مدعا اشارت دارند. مادام كه تحقق قانون با تمثيل نشان داده مي‌شود مدعا را چون برهاني منطقي به صورت يقيني اثبات مي‌كند. پس بايد

گفت هر يك از تمثيل‌هاي بيان شده در "كلام‌ها" در حكم برهاني يقيني و حجتي قاطع‌اند.

مبحث دوم: هم‌چنان كه در حقيقت دهم از "دهمين كلام"، بيان شده است درخت هر قدر ميوه و شكوفه كه داشته باشد هر ميوه و شكوفه‌اش به همان ميزان حكمت و غايت دارد. حكمت‌هاي مذكور سه قسم‌اند: قسمي از آن‌ها ناظر بر صانع‌اند و نقش‌هاي اسمائش را نشان مي‌دهند. قسم ديگر ناظر بر ذي شعوران‌اند و در نظر آن‌ها مكتوبات ارزشمند و كلمات بامعنا مي‌باشند. قسم سوم ناظر بر نفس و حيات و بقاي خود هستند و اگر براي انسان مفيد باشند نسبت به منافع انسان داراي حكمت‌هايي هستند. زماني به اين موضوع فكر مي‌كردم كه هر موجود غاياتي چنين كثير دارد؛ مطلب عربي زير به خاطرم رسيد كه بر غايات كلي اشاره دارد و درحكم يادداشتي براي پايه‌هاي اشارات پنج‌گانه آتي است:

وَهذِهِ الْمَوْجُودَاتُ الْجَلِيَّةُ مَظَاهِرُ سَيَّالَةٌ وَمَرَايَا جَوَّالَةٌ لِتَجَدُّدِ تَجَلِّيَاتِ اَنْوَارِ اِيجَادِهِ سُبْحَانَهُ بِتَبَدُّلِ التَّعَيُّنَاتِ اْلاِعْتِبَارِيَّةِ: ٭ اَوَّلاً : مَعَ اِسْتِحْفَاظِ الْمَعَانِى الْجَمِيلَةِ وَالْهُوِيَّاتِ الْمِثَالِيَّةِ ٭ وَثَانِيًا : مَعَ اِنْتَاجِ الْحَقَائِقِ الْغَيْبِيَّةِ وَالنُّسُوجِ اللَّوْحِيَّةِ ٭ وَثَالِثًا : مَعَ نَشْرِ الثَّمَرَاتِ اْلاُخْرَوِيَّةِ وَالْمَنَاظِرِ السَّرْمَدِيَّةِ ٭ وَرَابِعًا : مَعَ اِعْلاَنِ التَّسْبِيحَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ اِظْهَارِ الْمُقْتَضَيَاتِ اْلاَسْمَائِيَّةِ ٭ وَخَامِسًا : لِظُهُورِ الشُّؤُنَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَالْمَشَاهِدِ الْعِلْمِيَّةِ

پايه‌هاي اشاراتي كه درباره آن‌ها بحث خواهيم كرد در اين پنج فقره موجود است.

آري، موجودات خصوصاً ذي حياتان داراي حكمت‌ها و غايات پنج‌گانه جداگانه‌يي هستند. همان‌طور كه شاخه‌هاي درختي ميوه دار به ترتيب و تفكيك ميوه مي دهند هر ذي حيات نيز داراي پنج طبقه از غايات و حكمت‌هاست.

اي انسان فاني! اگر مي‌خواهي حقيقت‌ات ـ كه در حكم هسته‌يي جزيي‌ست ـ به شجره‌يي باقي و پر ثمر تبديل شود و ثمرات و انواع غايات دهگانه‌يي را كه طي پنج

اشارت بيان مي‌كنيم به دست آوري بايد ايمان حقيقي را حاصل كني؛ در غير اين صورت عليرغم محروم ماندن از همه آن‌ها، در درون هسته مذكور محبوس و پوسيده مي‌شوي.

اشارت نخست:

فَاَوَّلاً: بِتَبَدُّلِ التَّعَيُّنَاتِ اْلاِعْتِبَارِيَّةِ مَعَ اِسْتِحْفَاظِ الْمَعَانِى الْجَمِيلَةِ وَالْهُوِيَّاتِ الْمِثَالِيَّةِ

بيان فقره فوق چنين است كه وقتي موجودي هستي را ترك مي‌كند در ظاهر روانه عدم و فنا مي‌گردد، ليكن معناهايي كه افاده مي‌كند باقي مي‌ماند و محفوظ است. هويت مثالي و صورت و ماهيتش نيز در عالم مثال و در الواح محفـوظه ـ كه نمونه‌هاي عالم مثال‌اند ـ هم‌چنين در قوه حافظه‌ها ـ كه نمـونه‌هاي الواح محفوظه‌اند ـ باقي مي‌ماند. به عبارت ديگر وجودي صوري را از دست مي‌دهد و صدها وجود معنوي و علمي به دست مي‌آورد. مثلاً حروف چاپخانه‌يي را در نظر بگيريد كه با ترتيب و تنظيمي كه به آن مي‌دهند عامل طبع صفحه‌يي مي‌شود و اين صفحه نيز صورت و هويت خود را به برگه‌هاي متعدد چاپ شده مي‌دهد و به اين ترتيب بعد از نشر معاني‌اش نزد عقول فراوان، نظم و ترتيب حروف مذكور نيز تغيير مي‌كند؛ چرا كه ديگر نيازي به آن شكل از حروف نيست و از طرفي مي‌بايست صفحات ديگري (با وضعيت خاص ديگري) منتشر گردد. موجودات زميني به ويژه نباتات نيز درست به همين ترتيب است و قلم تقدير الهي ترتيب و وضعيت خاصي به آن‌ها مي‌دهد. قدرت الهي آن‌ها را در صفحه بهار ايجاد مي‌كند و بعد از آن‌كه معاني زيبايشان را نماياندند و صورت‌ها و هويت‌هايشان چون عالم مثال وارد دفتر عالم غيب شد حكمت الهي اقتضا مي‌كند كه وضعيت مذكور تغيير كند تا صفحه بهاري كه از نو خواهد آمد نگاشته شود و آن نيز معاني خود را افاده نمايد.

اشارت دوم:

وَثَانِيًا : مَعَ اِنْتَاجِ الْحَقَائِقِ الْغَيْبِيَّةِ وَالنُّسُوجِ اللَّوْحِيَّةِ

اين فقره اشاره دارد كه هر چيز اعم از اين كه جزيي باشد يا كلي، وقتي عالم وجود را ترك كرد مخصوصاً اگر ذي حيات باشد حقايق غيبيه فراواني را نتيجه مي‌دهد؛ علاوه برآن، بر روي لوح مثالي ـ كه در دفاتر عالم مثال قرار دارد ـ

صورت‌هايي به عدد اطوار حياتي‌اش را ترك مي‌كند و براساس همين صور، سرگذشت حياتي اش را كه بامعناست و مقدرات حياتي نيز ناميده مي‌شود مي‌نگارند تا محل مطالعه موجودات روحاني گردد؛ هم‌چنان كه مثلاً يك گل، عالم وجود را ترك مي‌كند، اما صدها تخم گل را باقي مي‌گذارد و ماهيتش نيز در همان تخم ها باقي مي‌ماند؛ علاوه بر آن هزاران صورت از خود را در لوح‌هاي محفوظ كوچك و در حافظه‌ها ـ كه نمونه‌هاي كوچك الواح محفوظ‌اند ـ باقي مي‌گذارد و با اطوار حياتي خود كه براي ذي شعوران بيان مي‌كند موجب مي‌گردد تسبيحات رباني و نقوش اسمايي‌اش را مطالعه كنند؛ آن‌گاه مي‌رود؛ به همين ترتيب موسم بهار كه با مصنوعاتي زيبا در گلدان سطح زمين نقاشي مي‌شود چون گلي‌ست كه در ظاهر زوال مي‌يابد و راهي ديار عدم مي‌شود اما واقع اين است كه بهار، حقايق غيبيه‌يي را كه به تعداد تخم‌ها و هويت مثالي‌اي كه به عدد گل‌ها و حكمت‌هاي رباني‌اي كه به تعداد موجوداتش افاده مي‌كند به جاي خود در عالم وجود باقي مي‌گذارد و از ديدگان ما پنهان مي‌شود. نيز با رفتن يك بهار جا براي بهارهاي ديگر كه دوست آن‌اند باز مي‌شود تا بيايند و به وظيفه و مسؤوليت خود عمل كنند. پس بايد گفت بهار مورد بحث يك وجود ظاهري را كنار مي‌گذارد، اما در حقيقت از هزار وجود برخوردار مي‌گردد.

اشارت سوم:

وَثَالِثًا : مَعَ نَشْرِ الثَّمَرَاتِ اْلاُخْرَوِيَّةِ وَالْمَنَاظِرِ السَّرْمَدِيَّةِ

اين فقره بيان مي‌دارد: دنيا دستگاه يا مزرعه‌يي‌ست كه محصولات مناسب با بازار آخرت را توليد مي‌كند. در بسياري از "كلام‌ها" اثبات كرده‌ايم؛ هم‌چنان كه اعمال جن و انس روانه بازار آخرت مي‌شود ساير موجودات دنيا نيز وظايف بي‌شماري براي آخرت به انجام رسانده و محصولات فراواني فراهم مي‌كنند. شايد اصولاً كره زمين براي آن‌ها مي‌چرخد و بتوان گفت به همين دليل در گردش است. اين سفينه رباني مسافتي بيست و چهار هزار ساله را در يك سال طي مي‌كند و پيرامون ميدان حشر در گردش است. براي مثال، اهل بهشت قطعاً آرزو مي‌كنند ماجراهايي را كه در دنيا داشته‌اند به ياد آورده و براي يك‌ديگر نقل كنند. آن‌ها حتماً علاقمندند الواح و تمثال ماجراهاي مذكور را ببينند. شكي نيست كه اگر

آن‌ها الواح و وقايع گذشته خويش در دنيا را بسان پرده سينما مشاهده كنند بسـيار لـذت خواهند برد. حـال كه چنين اسـت بايد گفت براسـاس اشـارت عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ (حجر: ٤٧) بحث درباره ماجراهاي دنيوي و مناظر پيش آمده در زندگي دنيا در بهشت ـ كه دار لذت و منزل سعادت است ـ در منظره‌هاي سرمدي تحقق خواهد يافت.

به نظر مي‌رسد ظاهر شدن اين موجودات زيبا و سپس ناپديد شدن آن‌ها در يك لحظه و گذر آن‌ها از پي هم، براي تشكيل منظره‌هاي سرمدي، آن‌ها را بسان دستگاه‌هاي يك كارخانه مي‌كند. مثلاً همان‌طور كه اهل تمدن براي ماندگار كردن حوادث فاني و گذرا و به يادگار گذاشتن آن‌ها براي آيندگان، صورت‌هاي زيبا يا غريب امور را ثبت و توسط صنعت سينما به آيندگان مي‌سپارند، و گذشته را در حال و آينده نمايش مي‌دهند و درج مي‌كنند؛ صانع حكيم اين موجودات بهاري و دنيوي نيز غايات متعلق به عالم بقاي آن‌ها را پس از سپري كردن عمر كوتاه‌شان در عالم باقي ثبت مي‌كند؛ البته ثبت وظايف حياتي و معجزات سبحاني‌اي كه در اطوار زندگاني و منظره‌هاي سرمدي و عالم ابدي ايفا مي‌كنند در مناظر سرمدي اقتضاي اسم حكيم و رحيم و ودود مي‌باشد.

اشارت چهارم:

وَرَابِعًا : مَعَ اِعْلاَنِ التَّسْبِيحَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ اِظْهَارِ الْمُقْتَضَيَاتِ اْلاَسْمَائِيَّةِ

اين فقره نيز بيان مي‌دارد كه موجودات با اطوار حياتي خود به طرق گوناگون تسبيحات رباني مي‌گويند. نيز حالاتي كه مستلزم و مقتضاي اسماي الهي‌ست نشان مي‌دهند كه مثلاً اسم رحيم خواهان مهرباني كردن است؛ اسم رزاق اقتضاي رزق و روزي دادن را دارد؛ لازمه اسم لطيف، لطف كردن است؛ به همين صورت تك تك همه اسماي الهي مقتضايي دارند؛ بنابراين هر ذي حياتي با وجود و حيات خود مقتضاي اسماي مذكور را نشان مي‌دهد؛ علاوه بر اين به عدد اعضا و جوارحش صانع حكيم را تسبيح مي‌گويد. براي نمونه انسان ميوه‌هاي نيكو تناول مي‌كند؛ ميوه‌ها در معده او متلاشي شده و در ظاهر محو مي‌شوند و از بين مي‌روند، اما حقيقت اين است كه به جز دهان و معده همه سلول‌هاي بدن لذت و ذوقي همراه با فعاليت و تكاپو مي‌برند؛ هم‌چنين ميوه‌ها مدار حكمت‌هاي فراواني

چون تغذيه‌ي حيات و وجود در سراسر بدن و ادامه حيات مي‌شوند. ميوه‌يي كه انسان مصرف مي‌كند خود نيز از وجود نباتي به حيات انساني ارتقا و ترقي مي‌يابد.

به همين صورت زماني كه موجودات در پس پرده زوال پنهان مي‌شوند تسبيحات بسيار زياد آن‌ها به جاي‌شان باقي مانده، و گذشته از آن، نقوش و مقتضيات بسياري از اسماي الهي را به دست اسماي مذكور مي‌سپارند؛ يعني آن‌ها را به وجودي باقي سپرده آن‌گاه راهي مي‌شوند. اينك مي‌پرسيم اگر وجودي فاني و گذرا از ميان برود و به جاي آن هزاران وجود ناظر بر بقا باقي بماند، آيا مي‌توان افسوس خورد و متأسف شد، آيا مي توان گفت حيف شد و اين مخلوق دوست داشتني چرا از بين رفت؛ آيا مي‌توان شكوه و گلايه‌يي كرد؟ واقعيت اين است كه رحمت و حكمت و محبت كه شامل حال او شده چنين اقتضا مي‌كند و مي‌بايست چنين شود؛ در غير اين صورت براي ممانعت از يك ضرر بايد هزاران فايده را از دست داد؛ كه اين هم در حقيقت نتيجه‌اش هزاران ضرر است. پس اسم‌هاي رحيم و حكيم و ودود با زوال و فراق در تعارض نيستند، بلكه مستلزم و مقتضي آن‌ها مي‌باشند.

اشارت پنجم:

وَخَامِسًا : لِظُهُورِ الشُّؤُنَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَالْمَشَاهِدِ الْعِلْمِيَّةِ

اين فقره بيان مي‌دارد كه "موجودات خصوصاً ذي حياتان در نقل مكان از وجود صوري، موارد باقي فراواني از خود به جا مي‌گذارند و مي‌روند." هم‌چنان كه در رمز دوم بيان داشتيم محبتي بي‌انتها، شفقتي بي‌نهايت، افتخاري لايتناهي، (اگر بتوان گفت) رضايت و سروري مقدس و بي‌كران، و اگر كلام قاصر نباشد لذت مقدسي بي‌پايان و نوعي شادماني پاك و منزه، شايسته و مناسب قدسيت و استغناي كمال ذات واجب الوجود در شئونات ربوبيت او وجود دارد كه آثارشان بالمشاهده ديده مي‌شود. همين شئونات در فعاليت حيرت انگيزي ـ كه اقتضايش را دارند ـ موجودات را با تغيير و تبديل و به سرعت به سوي زوال و فنا سوق مي‌دهند و متمادياً از عالم شهادت روانه عالم غيب مي‌كنند. مخلوقات موجود تحت جلوه‌هاي شئونات مذكور در سيلاني دائمي و در ميان حركت و جولاني هميشگي در تلاطم‌اند و واويلاي فراق و زوال را به گوش اهل غفلت و ولوله ذكر و

تسبيح را به گوش اهل هدايت مي‌رسانند. براساس اين سرّ، هر موجودي، معاني، كيفيات و حالاتي را كه مدار دائمي ظهور شئونات باقي واجب الوجود خواهند بود در وجود رها نموده و مي‌رود. نيز موجود مزبور اطوار و احوالي را كه در طول زندگاني از سر گذرانده و وجود مفصلي را كه هستي خارجي‌اش را نمايندگي مي‌كند در دواير وجود علمي همانند امام مبين، كتاب مبين و لوح محفوظ ـ كه عناوين علم ازلي‌اند ـ باقي گذارده، و مي‌رود؛ بنابراين هر موجود فاني وجودي را ترك كرده، و هزاران وجود باقي را كسب و براي ديگران بر جاي مي‌گذارد. براي مثال هم‌چنان كه برخي از مواد عادي را داخل دستگاه كارخانه‌يي بزرگ مي‌ريزند و مي‌سوزانند و اين مواد در ظاهر از بين مي‌روند اما در صافي‌هاي آن كارخانه تبديل به مواد و عناصر شيميايي ارزشمند مي‌شوند؛ به قوت و قدرت و بخار همين مواد است كه چرخ‌هاي كارخانه مزبور به گردش در مي‌آيد، مثلاً منسوجاتي توليد شده، يا كتابي چاپ و منتشر مي‌گردد يا چيزهاي باارزشي چون قند توليد مي‌شود، و هكذا... پس بديهي‌ست كه با سوختن مواد عادي و نابودي ظاهري آن‌ها هزاران چيز ديگر به وجود مي‌آيد، به عبارت ديگر چيزي عادي مي ‌رود و وجودات عالي فراواني را بر جاي مي‌گذارد. در چنين حالتي آيا مي‌توان براي آن ماده عادي افسوس خورد؟ آيا مي‌توان لب به شكايت گشود كه چرا صاحب كارخانه به حال آن ماده عادي ترحم نكرد و آن را سوزاند و چنين ماده دوست داشتني‌اي را از بين برد؟

درست به همين ترتيب است كه وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ (النحل: ٦٠) آفريدگار حكيم و رحيم و ودود به اقتضاي رحمت و حكمت و ودوديت خود كارخانه كائنات را به حركت در مي‌آورد؛ هر وجود فاني را هسته‌يي براي وجودهاي باقي بي‌شمار قرار مي دهد، مدار مقاصد ربانيه‌اش كرده، مظهر شئونات سبحانيه‌اش مي‌كند، به عنوان مُركب قلم تقدير خود برگزيده و ماكو‌يي براي بافتن قدرتش مي‌كند و براي بسياري از غايات متعالي و مقاصد عالي ـ كه ما از آن‌ها اطلاعي نداريم ـ با فعاليت قدرت خويش كائنات را به حركت و جنبش در مي‌آورد. ذرات را به جولان، موجودات را به سيران، حيوانات را به سيلان، و سيارات را به دوران در مي‌آورد و

كائنات را به سخن وا مي‌دارد و كاري مي‌كند كه آياتش را بي‌صدا بيان كند و بنگارد؛ و از نقطه نظر ربوبيتش مخلوقات زميني چون هوا را براي امر و اراده خود نوعي عرش قرار داد، و عنصر نور را براي علم و حكمتش عرشي ديگر، و آب را عرشي براي احسان و رحمتش، و خاك را نيز به لحاظ حفظ و احيا نوعي عرش كرد. سه مورد از عرش‌هاي مذكور را بر فراز مخلوقات زميني مي‌گرداند.

به يقين بدان! حقيقت درخشاني كه در اين پنج رمز و پنج اشارت نشان داده شد به نور قرآن ديده مي‌شود و با قوت ايمان مي‌توان از آن بهره‌مند شد؛ در غير اين صورت ظلماتي به غايت وحشتناك جاي آن حقيقت باقي را خواهد گرفت.دنيا براي اهل ضلالت پر از فراق‌ها و زوال‌ها و مملو از عدم‌ها مي‌باشد. كائنات براي فرد گمراه حكم جهنمي معنوي را دارد. هر چيز براي او وجودي آني دارد و عدمي بيكران او را در برگرفته است. سراسر گذشته و آينده در نظر او پر از ظلمات عدم است. او فقط در زمان كوتاه و مختصر حال، از نور وجودي حزين بهره‌مند است، اما با سرّ قرآن و نور ايمان مي‌توان از ازل تا ابد نور وجود را مشاهده كرد، با آن مرتبط شد و با آن سعادت ابدي خود را تأمين نمود.

نتيجه: به سبك و شيوه يك شاعر مصري مي‌گوييم:

تا زماني كه نَفَس دريا شود

و قفس شكسته شود

و اين صدا خاموش گردد

ندا سر خواهم داد: يا حق و يا موجود، يا حي و يا معبود،

يا حكيم و يا مقصود، يا رحيم و يا ودود !...

و فرياد سرخواهم داد:

لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ صَادِقُ الْوَعْدِ اْلاَمِينُ.

و مؤمنانه اثبات خواهم كرد:

اِنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ اِنَّ السَّعَادَةَ اْلاَبَدِيَّةَ حَقٌّ وَ اِنَّ اللّهَ رَحِيمٌ حَكِيمٌ وَدُودٌ وَ اِنَّ الرَّحْمَةَ وَ الْحِـكْمَةَ وَ الْمَحَبَّةَ مُحـِيطَةٌ بِجَمِيـعِ اْلاَشْـيَاءِ وَ شُـؤُنَاتِهَـا

وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ آمِينَ. وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. سُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ حَدِيقَةَ اَرْضِهِ، مَشْهَرَ صَنْعَتِهِ، مَحْشَرَ خِلْقَتِهِ، مَظْهَرَ قُدْرَتِهِ، مَدَارَ حِكْمَتِهِ، مَزْهَرَ رَحْمَتِهِ، مَزْرَعَ جَنَّتِهِ، مَمَرَّ الْمَخْلُوقَاتِ، مَسِيلَ الْمَوْجُودَاتِ، مَكِيلَ الْمَصْنُوعَاتِ، فَمُزَيَّنُ الْحَيْوَانَاتِ، مُنَقَّشُ الطُّيُورَاتِ، مُثَمَّرُ الشَّجَرَاتِ، مُزَهَّرُ النَّبَاتَاتِ، مُعْجِزَاتُ عِلْمِهِ خَوَارِقُ صُنْعِهِ، هَدَايَاءُ جُودِهِ، بَرَاهِينُ لُطْفِهِ، دَلاَئِلُ الْوَحْدَةِ، لَطَائِفُ الْحِكْمَةِ، شَوَاهِدُ الرَّحْمَةِ، تَبَسُّمُ اْلاَزْهَارِ مِنْ زِينَةِ اْلاَثْمَارِ، تَسَجُّعُ اْلاَطْيَارِ فِى نَسْمَةِ اْلاَسْحَارِ، تَهَزُّجُ اْلاَمْطَارِ عَلَى خُدُودِ اْلاَزْهَارِ، تَزَيُّنُ اْلاَزْهَارِ، تَبَرُّجُ اْلاَثْمَارِ فِى هذِهِ الْجِنَانِ، تَرَحُّمُ الْوَالِدَاتِ عَلَى اْلاَطْفَالِ الصِّغَارِ فِى كُلِّ الْحَيْوَانَاتِ وَ اْلاِنْسَانِ ، تَعَرُّفُ وَدُودٍ، تَوَدُّدُ رَحْمَانٍ، تَرَحُّمُ حَنَّانٍ تَحَنُّنُ مَنَّانٍ لِلْجِنِّ وَ اْلاِنْسَانِ وَ الرُّوحِ وَ الْحَيْوَانِ وَ الْمَلَكِ وَ الْجَانِّ.

* * *

مكتوب بيست و چهارم

پيوست يكم

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ

(فرقان: ٧٧)

يعني"اي انسان‌ها اگر دعاهايتان نباشد چه اهميتي داريد." اينك پنج نكته در مورد آيه فوق را بشنو:

نكته نخست: دعا يكي از اسرار عظيم عبوديت و حتي روح عبوديت است؛ هم‌چنان كه در بسياري جاها ذكر كرده‌ايمدعا سه نوع است:

نوع اول دعا: با زبان استعداد است؛ هم‌چنان كه همه حبوبات و دانه‌ها به زبان استعداد به درگاه فاطر حكيم دعا مي‌كنند و مي‌گويند:"براي نشان دادن تفصيلي نقوش اسمائت، نشو و نما نصيب‌مان كن و حقيقت خُردمان را به سنبله و حقيقتِ بزرگ درخت تبديل فرما".

يكي ديگر از انواع دعا كه با همين زبان استعداد بيان مي‌شود چنين است: اجتماع اسباب دعايي‌ست بر ايجاد مُسبَّب، يعني اسباب وضعيتي را اختيار مي‌كنند كه در حكم زبان حال به شمار رفته و دعا كنان مُسبَّب را از قدير ذوالجلال طلب مي‌كنند. مثلاً آب، حرارت، خاك، و نور در اطراف يك دانه وضعيتي را كسب مي‌نمايند كه زبان دعاست و مي گويند:"پروردگارا اين دانه را درخت كن!" زيرا درخت ـ كه معجزه خارق العاده‌ي قدرت است ـ به مواد بي‌ادراك، جامد و بسيط سپرده نمي‌شود و اين امر محال است، پس اجتماع اسباب خود نوعي دعاست.

دومين نوع دعا: با زبان نياز فطري‌ست. دعايي‌ست كه همه ذي حياتان براي بر آورده شدن حاجات و درخواست‌هايي كه در دايره اقتدار و اختيارشان نيست از خالق رحيم به نحوي طلب مي‌كنند كه در وقت مناسب از جايي كه فكرش را هم نمي كنند در اختيارشان بگذارد. لذا حكيمي رحيم اين نوع خواسته‌ها را كه خارج از اقتدار و اختيار ذي حياتان است از جايي كه به آن علم ندارند و در وقت مناسب تأمين مي‌كند. دست آنان كوتاه است، لذا احسان الهي مذكور در نتيجه دعا حاصل مي‌شود.

نتيجه: آن‌چه از سراسر كائنات متوجه درگاه الهي‌ست دعاست. آنان كه اسباب‌اند مُسبَّبات را از خداوند طلب مي‌كنند.

سومين نوع دعا: دعاي ذي شعوران در دايره نياز است؛ كه اين همدو قسم است:

قسم نخست: دعايي كه به مرتبه اضطرار مي‌رسد، يا كاملاً با نياز فطري مناسبت دارد، يا به زبان استعداد نزديك شده است، يا با زبان قلبي صاف و خالص بيان مي‌شود؛ اكثريت مطلق اين قبيل درخواست‌ها اجابت مي‌شود. قسم اعظم پيشرفت‌ها و اكتشافات بشر در نتيجه نوعي دعا حاصل مي‌گردد.ترقي‌ها و اكتشافاتي كه خوارق تمدن ناميده مي‌شوند و اموري كه گمان مي‌رود مدار افتخار بشر‌اند در نتيجه دعايي معنوي حاصل شده‌اند. اين نوع درخواست‌ها با زبان خالص استعداد درخواست شده؛ در نتيجه مورد خواسته شده به آن‌ها عطا گرديده است. دعاهايي كه با زبان استعداد و زبان نياز فطري بر زبان رانده شوند نيز در صورتي كه مانعي وجود نداشته باشد، و به شرط دارا بودن شرايط، همواره مقبول خواهند بود.

قسم دوم: دعاي مشهور است؛ كه آن هم دو نوع مي‌باشد: فعلي و قولي. مثلاً شخم زدن زمين دعايي فعلي‌ست. رزق از خاك طلب نمي‌شود، بلكه خاك دري از درهاي خزانه رحمت به شمار مي‌رود و فرد، خاك را كه درِ رحمت است با گاو آهن به صدا در مي‌آورد.

از بيان تفصيلي ساير قسم‌ها صرف نظر مي‌كنيم و فقط يكي دو سرّ از اسرار دعاي قولي را طي دو سه نكته بيان خواهيم كرد.

نكته دوم: تأثير دعا عظيم است. مخصوصاً دعا اگر كليت كسب كند و تداوم يابد به احتمال زياد نتيجه خواهد داد و دائمي خواهد بود. حتي مي‌توان گفت كه يكي از دلايل آفرينش جهان نيز دعاست، يعني بعد از خلقت كائنات، دعاي نوع بشر و در رأس آن دعاي جهان اسلام و در رأس آن دعاي معظم محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يكي از دلايل خلقت عالم بوده است،يعني آفريدگار جهان دانست كه ذات پيامبر در آينده به نام نوع بشر و حتي به حساب همه موجودات خواهان سعادت ابدي و مظهريت اسماي الهي خواهد شد، لذا دعاي مربوط به آينده را اجابت فرمود و كائنات را آفريد. مادام كه دعا اهميت و وسعتي تا اين درجه عظيم دارد، مگر ممكن است شخصيت‌هاي مباركي اعم از سيصد ميليون نفر از نوع بشر و تعداد بي‌شماري از جن و انس و ملك و روحاني در هر لحظه از هزار و سيصد سالي كه (از زمان پيامبر) تاكنون مي‌گذرد با هم در حق ذات محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و براي سعادت ابدي و حصول مقصود به پيشگاه رحمت عظماي الهي دعا كنند و دعاي‌شان برآورده نشود؟ آيا به هيچ وجه ممكن است دعاي آنان رد شود؟

اين دعا مادام كه اين حد از كليت و وسعت و دوام را كسب نموده به مرتبه زبان استعداد و نياز فطري رسيده است.البته ذات محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در نتيجه دعا به مقام و مرتبه‌يي رسيد كه اگر همه عقول گرد هم آيند و عقل واحدي شوند حقيقت آن مقام را كاملاً در نخواهند يافت.

اينك اي مسلمان! تو در روز محشر چنين شفيعي داري. براي جلب شفاعت اين شفيع از سنت‌اش پيروي كن.

اگر بگويي: او كه حبيب الله است به اين همه صلوات و دعا چه نيازي دارد؟

پاسخ مي‌دهم: ذات محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام با سعادت عموم امتش مرتبط و در هر نوع از سعادت افراد امتش سهيم است و با هر نوع از مصيبت‌هاي‌شان نگران مي‌باشد. كسي كه از مراتب بي‌شمار سعادت و كمالات برخوردار است و در عين حال انواع سعادت‌ها را براي همه آحاد امتش در همه زمان‌ها با جديت آرزو كرده و از همه سختي‌‌ها و دشواري‌هاي‌شان متأثر مي‌شود، معلوم است كه شايسته و نيازمند صلوات و رحمت و دعاهاي بي‌پايان مي‌باشد.

اگر بگويي: گاه براي اموري كه تحقق‌شان قطعي‌ست دعا مي‌كنند مانند دعايي كه در نماز خسوف و كسوف هست و گاه براي چيزهايي كه قطعاً محقق نمي‌شوند دعا مي‌كنند...

مي‌گويم: هم‌چنان كه در "كلام‌ها"ي ديگر توضيح داده شدهدعا نوعي عبادت است. عبد، عجز و فقر خود را با دعا اعلام مي‌كند. مقاصد ظاهري نيز در حقيقت، اوقات آن دعا و عبادتِ دعائيه‌ي مذكور‌اند نه فوايد حقيقي آن. فايده عبادت ناظر بر آخرت است. اگر مقاصد دنيوي حاصل نشد نبايد گفت "دعا قبول نشده است"؛ بلكه بايد گفت "وقت دعا هنوز به انتها نرسيده است".

مگر امكان دارد سعادت ابدي كه همه مؤمنان در همه زمان‌ها و همواره با كمال خلوص و اشتياق و دعا طلب مي‌كنند به آن‌ها داده نشود و آن كريم مطلق و رحيم مطلق كه تمام كائنات بر رحمت بي‌پايانش گواهي مي‌دهند دعاي آنان را نپذيرد و سعادت ابدي به وجود نيايد؟

نكته سوم: اجابت دعاي قولي اختياري، به دو صورت است: يا عين مطلوب بر آورده مي‌شود يا اولي و برتر از آن عطا مي‌گردد.

براي مثال كسي دعا مي‌كند فرزند پسري داشته باشد. حضرت حق دختري مانند حضرت مريم به او عطا مي‌كند. اين‌جا نمي‌توان گفت"دعاي او مستجاب نشد." بايد گفت"به صورت بهتر و برتري مستجاب شد." گاه نيز فرد براي سعادت دنيوي خود دعا مي كند و دعايش براي آخرت مقبول مي شود. اين‌جا هم نمي‌توان گفت"دعايش رد شد." بلكه بايد گفت:"به شكل سودمندتري اجابت شد." و هكذا... مادام كه حضرت حق حكيم است؛ ما از او طلب مي كنيم و او نيز اجابت مي كند، اما او متناسب با حكمت با ما رفتار مي‌كند. بيمار نمي‌تواند حكمت طبيب را زير سؤال ببرد. ممكن است خواهان عسل باشد و طبيب حاذق براي برطرف كردن تب او داروي تب بُر تجويز كند. او در اين‌جا نمي‌تواند بگويد "طبيب به خواسته من اعتنايي نكرد." چرا كه طبيب آه و فغان او را شنيده و اجابت كرده و بهتر از مقصودش را به جا آورده است.

نكته چهارم: زيباترين و لطيف‌ترين و دل‌نشين‌ترين و حاضر‌ترين ثمره دعا اين است كه فرد دعا كننده مي‌داند كسي هست كه صدايش را مي‌شنود، دردش را درمان كرده و به او مهرباني مي‌كند، و دست قدرت او بر انجام هر كاري تواناست.

او در كاروان‌سراي بزرگ اين دنيا تنها نيست، ذات كريمي هست كه به او توجه دارد و با او مأنوس است. او خود را در حضور ذاتي تصور مي‌كند كه مي‌تواند نيازهاي بي‌شمار او را اجابت و دشـمنان فراوان او را دفع كند؛ لذا احسـاس نشاط و راحتي نموده، بـاري به سنگيني دنـيا را از دوش خـود بر زمين انـداخته الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ خواهد گفت.

نكته پنجم: دعا روح عبوديت و نتيجه ايماني خالص است. زيرا فرد دعا كننده با دعاي خود نشان مي‌دهد كسي هست كه بر همه عالم حكمراني مي‌كند، كسي كه از كوچك‌ترين كارهايم آگاه است و مي‌داند، كسي كه مي‌تواند دورترين اهداف مرا بر آورده كند، كسي كه حال و روز مرا مي‌بيند و صدايم را مي‌شنود. پس معلوم مي شود او صداي همه موجودات را مي‌شنود كه صداي مرا هم مي‌شنود. همه كارها را او به انجام مي‌رساند كه من كوچك‌ترين كارهايم را هم از او مي‌خواهم. بر گستردگي توحيد خالص كه نتيجه دعاست دقت كن و حلاوت و صفاي نور ايماني را كه نشان‌مان مي‌دهد ببين: سرّ

قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ

(فرقان: ٧٧)

را درك كن و فرمان

وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ

(غافر: ٦٠)

را بشنو. هم‌چنان كه گفته‌اند:"اگر نخواهي داد، ندادي خواه" در صورتي كه نمي‌خواست بدهد، خواستن را عطا نمي كرد.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ عَدَدَ مَا فِى عِلْمِ اللّهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ سَلِّمْنَا وَ سَلِّمْ دِينَنَا آمِينَ. وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

* * *

مكتوب بيست و چهارم

پيوست دوم

(در مورد معراج نبوي‌ست)

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى ٭ عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى ٭ عِندَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى ٭ إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى ٭ مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى ٭ لَقَدْ رَأَى مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى

(نجم: ١٣ـ ١٨)

در بخش معراج مولود نبويپنج نكته را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

نكته نخست: سليمان افندي از نويسندگان مولود نبوي درباره بُراقي كه از بهشت آورده شده بود ماجراي عشق حزيني را بيان مي‌كند. او چون اهل ولايت بود و مطلب را براساس روايت بيان كرده، قطعاً حقيقتي را بدان شكل و صورت نقل نموده است.

حقيقت بايد چنين باشد:آفريدگان عالم بقا با نور رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كاملاً در ارتباط هستند، زيرا بهشت و جهان آخرت به واسطه نوري كه او آورد توسط جن و انس زينت خواهد يافت. اگر او نبود آن سعادت ابدي نمي‌بود و جن و انس ـ كه مستعد استفاده از همه مخلوقات بهشت‌اند ـ بهشت را زينت نمي‌دادند. لذا بهشت چون ويرانه‌يي بي‌صاحب مي‌ماند؛ هم‌چنان كه در شاخه چهارم كلام "بيست و چهارم" بيان شد داستان عاشقانه بلبل نسبت به گل، اعلان نياز شديد طايفه حيوانات ـ كه تا مرتبه عشق

پيش رفته ـ نسبت به طايفه نباتات مي‌باشد. نباتاتي كه از خزانه رحمت بيرون مي‌آيند و ارزاق حيوانات را حمل مي‌كنند، لذا بلبل به عنوان خطيبي رباني در رأس حيوانات، و بلبل‌هاي ديگر در ميان گونه‌هاي ديگر انتخاب گرديده و نغمات‌شان بر شاخه‌هاي زيباترين نباتات به صورت حُسن استقبال و خوش آمدي از نوع تسبيح و تشويق اظهار مي‌گردد.

درست به همين صورتهم‌چنان كه حضرت جبرائيل (ع) ـ كه از فرشتگان است ـ در برابر ذات محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ـ كه سبب خلقت افلاك و وسيله سعادت دو عالم و حبيب رب العالمين مي‌باشد ـ با كمال محبت خدمتگزاري مي‌كند؛ و انقياد و اطاعت و راز سجود ملائكه در برابر حضرت آدم (ع) را نشان مي‌دهد، بهشتيان نيز، حتي قسم حيوانات بهشت هم، علاقه خود را به پيامبر با احساسات عاشقانه‌ي بُراقي نشان مي‌دهند كه مركب حضرت رسول بود.

نكته دوم: يكي از ماجراهاي معراج نبوي تعبير "عاشق تو شده‌ام" است كه نشان از محبت منزه‌يي دارد و توسط حضرت حق خطاب به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بيان شده است. اين گونه تعبيرات در معاني عرفي خود با قدسيت و استغناي واجب الوجود سازگار نيست. نعت سروده شده ميلاد نبي توسط "سليمان افندي" مورد توجه عامه قرار گرفته است و اين نشان مي‌دهد كه او اهل ولايت و حقيقت بوده و بي‌شك معنايي كه بيان داشته صحيح است، اما معنا(ي مورد نظر در حقيقت) اين است كه: ذات واجب الوجود، جمال و كمال بي‌نهايتي دارد، زيرا همه انواع جمال و كمال كه بر تمام اقسام موجود در كائنات تقسيم شده‌اند در واقع اشارات، آيات و اماره‌هاي جمال و كمال اويند. لذا هم‌چنان كه هر دارنده جمال و كمالي به طور بديهي جمال و كمال خود را دوست دارد، ذات ذوالجلال نيز جمال خويش را بسيار دوست مي‌دارد، البته با محبتي شايسته خويش دوست مي‌دارد؛ هم‌چنين اسماي خود را ـ كه شعاع‌هاي جمالش هستند ـ دوست دارد. و مادام كه اسماي خود را دوست دارد صنعت خود را نيز كه نشان دهنده جمال اسمائش است دوست مي‌دارد، پس مصنوعات خود را نيز كه آيينه جمال و كمال‌اش هستند دوست مي‌دارد. و مادام كه نشان دهندگان جمال و كمال‌اش را دوست دارد

بي‌ترديد محاسن مخلوقاتش را كه بر جمال و كمال اسمائش اشاره دارند دوست دارد. آيات قرآن حكيم بر اين پنج نوع محبت اشاره دارد.

مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در ميان مصنوعات كامل ترين فرد و در ميان مخلوقات ممتازترين شخص است؛

و صنعت الهي را با ولوله‌يي از ذكر و تسبيح تشهير و تحسين مي‌كند.

و خزاين جمال و كمال موجود در اسماي الهي را با زبان قرآن گشوده است.

و دلالت آيات تكويني كائنات بر كمال صانع را به صورت درخشان و قطعي و به زبان قرآن بيان مي‌كند.

و با بندگي كلي خود آيينه‌داري ربوبيت الهي را مي‌كند.

و با جامعيت ماهيت خويش مظهر اَتَمّ همه اسماي الهي شده است.

به همين دليل مي‌توان گفت جميل ذوالجلال با دوست داشتن جمال خود كامل‌ترين آيينه ذي شعور آن جمال يعني محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را دوست مي‌دارد.

و با دوست داشتن اسماي خود، درخشان‌ترين آيينه‌ي اسما يعني محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را دوست مي‌دارد؛ هم‌چنين كساني را كه شبيه محمد عرب عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هستند بسته به درجات‌شان دوست دارد.

نيز چون صنعت خود را دوست دارد حتماً كسي را كه صنعت او را با رساترين صدا به گوش همه جهانيان مي‌رساند و گوش آسمان‌ها را مي‌نوازد و بر و بحر را به جذبه در مي‌آورد و ولوله‌يي از ذكر و تسبيح بر پا مي‌كند، يعني محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و پيروانش را هم دوست مي‌دارد.

نيز به دليل دوست داشتن مصنوعاتش، ذي حيات را كه كامل‌ترين مصنوع مي‌باشد و ذي شعور را كه كامل‌ترين ذي حيات است و انسان را كه افضل ذي شعوران مي‌باشد و بي‌شك محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را كه همه اتفاق نظر دارند كه كامل‌ترين فرد انساني‌ست بيش‌تر دوست مي‌دارد.

هم‌چنين به دليل دوست داشتن محاسن اخلاقي آفريدگانش، محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را كه همه متفق القول‌اند داراي برترين رتبه در محاسن اخلاقي‌ست دوست دارد و كساني را

كه شبيه او هستند نيز بسته به درجات و مراتب‌شان دوست دارد. پس بايد گفت محبت حضرت حق هم مانند رحمتش كائنات را احاطه كرده است.

لذا بالاترين مقام در ميان هر يك از وجوه پنج‌گانه‌ي مذكور كه درباره محبوبان بي‌شمار نام برديم به محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اختصاص دارد؛ به همين دليل به او لقب "حبيب الله" داده‌اند.

سليمان افندي همين بالاترين مقام محبوبيت را با تعبير "عاشق تو شده‌ام" بيان نموده است. تعبير مذكور واسطه تفكر بوده و از فاصله‌يي دور به اين حقيقت اشاره دارد. با اين حال تعبير مذكور معنايي را به ذهن متبادر مي‌كند كه متناسب شأن ربوبيت نيست و بهتر است به جاي آن گفته شود:"من از تو راضي شده‌‌ام".

نكته سوم: ماجراهاي نقل شده در معراجيه با معاني‌اي كه مي‌دانيم نه تنها بيانگر حقايق قدسي و پاك نيست، بلكه هر كدام از آن گفتگوها عنواني براي ملاحظه است و انسان را به فكر وا مي‌دارد و اشاراتي به حقايق والا و عميق است و قسمي از حقايق ايمان را يادآور مي‌گردد و كنايه‌هايي‌ست به معاني‌اي كه قابل تعبير نمي‌باشند نه اين كه ماجراهايي باشند براساس معاني معلوم و آشكار ما. ما با قوه خيال خود نمي‌توانيم حقايق مورد نظر را از گفتگوها و محاوره‌هاي مزبور دريافت كنيم، بلكه مي‌توانيم با قلب خود ذوقي ايماني و پر هيجان و نشئه‌يي روحاني و نوراني اخذ كنيم، زيراهم‌چنان كه حضرت حق در ذات و صفات نظير و شبيه و مثل و مانندي ندارد در شئونات ربوبي هم نظيري ندارد؛ همان‌طور كه صفات حضرت حق شباهتي به صفات مخلوقات ندارد محبتش هم مانند محبت آفريدگانش نيست. پس تعبيرات مذكور را از جنس متشابهات تلقي كرده مي‌گوييم: ذات واجب الوجود متناسب با وجوب وجود و قدسيت‌اش و موافق استغناي ذاتي و كمال مطلق‌اش، شئوناتي چون محبت دارد كه در ماجراي معراج آن را يادآوري مي‌كند. كلام "سي و يكم" كه پيرامون معراج نبوي‌ست حقايق معراج را در دايره اصول ايمان توضيح داده است. به همان مطلب اكتفا نموده و اين بحث را در اين‌جا به اختصار به پايان مي‌بريم.

نكته چهارم: اين تعبير كه "در پس هفتاد هزار پرده، حضرت حق را ديد" بُعد مكان را بيان مي‌كند؛ در حالي كه واجب الوجود منزه از مكان است و به هر چيز از چيز ديگر نزديك‌تر است. پس منظور از تعبير مذكور چيست؟

پاسخ: اين حقيقت با همه براهينش در كلام "سي و يكم" به تفصيل بيان شده است. اين‌جا همين قدر مي‌گوييم: حضرت حق به ما بسيار نزديك است و ما از او به غايت دور هستيم؛ هم‌چنان كه خورشيد به واسطه آيينه‌يي كه در دست داريم كاملاً به ما نزديك است و هر شي شفاف بر روي زمين نوعي عرش و قسمي منزل براي آن است. اگر خورشيد داراي شعور مي‌بود توسط آيينه‌يي كه گفتيم با ما وارد مخابره مي‌شد. ليكن ما چهار هزار سال از خورشيد دور هستيم. بلا تشبيه و بلا تمثيل، شمس ازلي از هر چيزي به هر چيز ديگر نزديك‌تر است؛ چرا كه واجب الوجوب است و از مكان منزه. هيچ چيز حجاب او نمي‌شود، اما هر چيز بي‌نهايت از او دور است.

دوري مسير معراج و براساس سرِّ بي‌فاصلگي در آيه‌ي

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ

(ق: ١٦)

سرّ اين كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در رفتن به معراج مسافت زيادي طي كرد، اما در لحظه‌يي بازگشت، نيز همين است. معراج رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام سير و سلوك و عنوان ولايت اوست؛ هم‌چنان كه اهل ولايت با سير و سلوك روحاني خود با پيشرفتي كه در چهل روز تا چهل سال به دست مي‌آورند به درجه حق اليقينِ درجات ايماني مي‌رسند.

به همان ترتيب،سلطان اوليا رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نه تنها با قلب و روح كه با تمام جسم و حواس و لطايف خود، در برابر چهل سال با معراجي كه كرامت كبراي ولايتش بود فقط در چهل دقيقه جاده كبرايي گشود و به عالي‌ترين مراتب حقايق ايمان دست يافت و با نردبـان معـراج تا عرش صـعود كرد و در مقـام "قاب قوسين" ايمان "بالله" و ايمان "بالآخرت" را كه در صدر حقايق ايمان است با چشم عين اليقين مشاهده نمود، وارد بهشت شد، سعادت ابدي را ديد، و جاده كبرايي را كه به واسطه دروازه معراج گشوده بود

باز گذاشت و اينك تمام اولياي امت‌اش با سير و سلوك و با توجه به مراتب و درجات‌شان با مشي روحاني و قلبي تحت سايه معراج او پيش مي‌روند.

نكته پنجم: مطالعه ماجراي معراج با مولود نبوي عادتي به غايت سودمند و زيباست، عادتي اسلامي و نيكو؛ حتي لطيف ترين و درخشان‌ترين و دل‌نشين‌ترين مدار مصاحبت در حيات اجتماعي اسلام است؛ هم‌چنين براي تذكر و يادآوري حقايق ايماني، شيرين‌ترين و زيباترين درس است و مهيج ترين و مؤثرترين واسطه براي تحريك و نشان دادن انوار ايمان و محبت الله و عشق نبوي مي‌باشد؛ اميد است حضرت حق اين عادت را تا ابد تداوم دهد و نويسندگان مولود نبي مانند "سليمان افندي" را غرق رحمت خود و فردوس برين را جايگاه‌شان گرداند. آمين...

خاتمه

مادام كه آفريدگار جهان در ميان هر نوعي فرد ممتاز و كامل و جامعي خلق كرده و آن را مدار فخر و كمال آن نوع قرار مي‌دهد شكي نيست كه با تجلي اسم اعظم خويش نيز مي‌بايست فرد ممتاز و كاملي را در نسبت با كائنات خلق كند. (خداوند) هم‌چنان كه اسم اعظمي در بين اسمائش دارد در ميان مصنوعاتش نيز مي‌بايست فرد اكملي وجود داشته باشد تا همه كمالات موجود در كائنات را در او جمع نموده و او را مدار نظر خويش قرار دهد. فرد مذكور لاجرم مي‌بايست از ذي‌حياتان باشد، زيرا كامل‌ترين موجود در ميان انواع موجود كائنات، ذي حيات است. فرد مذكور در ميان ذي حياتان نيز مي‌بايست از ذي شعوران باشد؛ چرا كه كامل‌ترين نوع در ميان انواع ذي حياتان، ذي شعور است. در نهايت فرد فريد مذكور بايستي انسان باشد، زيرا در ميان ذي شعوران انسان است كه مستعد پيشرفت و ترقي‌هاي بي‌پايان است. در ميان انسان‌ها هم فرد ياد شده بايد محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد؛ چرا كه از زمان حضرت آدم تاكنون هيچ تاريخي، فردي چون او را نشان نداده و نمي‌تواند نشان دهد. زيرا او نيمي از كره زمين و يك پنجم نوع بشر را تحت سلطنت معنوي خود گرفته و اقتدار معنوي خويش را هزار و سيصد و

پنجاه سال با كمال حشمت و شكوه ادامه داده و براي همه اهل كمال در انواع حقيقت‌ها، حكم "استاد كل" را يافته است. دوست و دشمن اتفاق نظر دارند كه او از بالاترين مرتبه اخلاق نيكو برخوردار بود. او در بدايت امر به تنهايي تمام جهان را به مبارزه خواند. ذاتي كه قرآن معجز البيان را كه در هر دقيقه بيش از صد ميليون نفر ورد زبان دارند ارائه كرد، قطعاً همان فرد ممتاز است و جز او كسي نمي‌تواند باشد. هسته و ميوه اين عالم هموست.

عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَلصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ بِعَدَدِ اَنْوَاعِ الْكَائِنَاتِ وَ مَوْجُودَاتِهَا

آري، بدان! كه گوش دادن به مولود و معراج چنين كسي، شنيدن مبدأ و منتهاي ترقي‌هاي او و به سخن ديگر آگاهي از تاريخچه حيات معنوي او براي مؤمناني كه او را رئيس و سيد و امام و شفيع خود مي‌دانند بزرگ‌داشتي ديني و باشكوه همراه با ذوق و افتخار و نورانيت و خير و لذت است.

پروردگارا! به حرمت حبيب اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و به حق اسم اعظم، قلب آناني را كه اين رساله را منتشر مي‌كنند و قلب دوستان‌شان را مظهر انوار ايمان، قلم‌هايشان را ناشر "اسرار" قرآن و مسيرشان را صراط مستقيم قرار ده! آمين.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

مكتوب بيست و پنجم

به صورت بيست و پنج نكته درباره‌ي بيست و پنج آيه‌ي سوره "يس" از رحمت الهي مسألت شده، ليكن چون زمان مناسبش فرا نرسيده است فعلاً نگاشته نمي‌شود.

* * *

مكتوب بيست و ششم

(اين مكتوب شامل چهار مبحث مي‌باشد كه ارتباط‌شان با هم كم است.)

مبحث نخست

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ

(فصلت: ٣٦)

حُجّةُ القُران عَلَي الشيطان و حزبه

مبحث نخست ـ كه ابليس را به سكوت وا مي‌دارد، شيطان را شكست مي‌دهد و موجب غلبه بر اهل طغيان مي گردد ـ واقعه‌يي‌ست كه در محاكمه‌ي بي‌طرفانه، يكي از دسايس دهشتناك شيطان را به صورت قطعي رد و ابطال مي‌كند. اجمالي از آن واقعه را ده سال پيش در لمعات به ترتيب زير نوشته بودم:

يازده سال پيش از تأليف اين رساله در ماه مبارك رمضان در مسجد شريف بايزيد در استانبول گوش به قرائت حافظان داده بودم. ناگهان احساس كردم ندايي معنوي را بدون اين‌كه صاحبش را ببينم مي‌شنوم؛ ذهنم را به خود مشغول داشت. در عالم خيال گوش فرا دادم و ديدم مي‌گويد:

تو قرآن را بسيار عالي و درخشان مي‌بيني، آن را بي‌طرفانه ارزيابي كن و آن گاه بنگر، يعني آن را كلام بشر فرض كن و به نقادي و ارزيابي اش بپرداز. ببين مزيت‌ها و زيبايي‌هاي مورد نظرت را مي‌بيني يا نه؟

من هم واقعاً فريب خوردم. آن را كلام بشر فرض كردم و آن‌گونه به آن نگريستم. ديدم هم‌چنان كه با چرخاندن كليد برق مسجد بايزيد، همه جا تاريك مي‌شود، با فرض مذكور هم شعاع‌هاي نوراني قرآن از ديده پنهان شد. در آن لحظه دانستم كه ندا دهنده شيطان بوده است. مي‌خواست مرا گرفتار ورطه‌يي كند. از قرآن مدد خواستم. ناگهان نوري وارد قلبم شد. قدرتي قابل توجه براي دفاع نصيب‌ام كرد. آن‌گاه مناظره‌يي به صورت زير با شيطان آغاز شد، گفتم:

اي شيطان! ارزيابي بي‌طرفانه وضعيتي‌ست در ميانه‌ي دو طرف؛ در حالي كه ارزيابي بي‌طرفانه‌يي كه مورد نظر تو و شاگردانت در ميان انسان‌هاست پذيرفتن طرف مخالف است و آن‌ را نمي‌توان بي‌طرفانه دانست، بي‌ديني‌اي موقتي‌ست؛ زيرا پذيرفتن اين‌كه قرآن كلام بشر است و ارزيابي آن بر اين اساس، در حقيقت قبول نظر طرف مخالف مي‌باشد، يعني قبول باطل است، پس بي‌طرفانه نيست، و طرفداري از باطل است.

شيطان گفت:

در اين‌ صورت قرآن را نه كلام خدا بدان و نه كلام بشر؛ آن را چيزي در ميانه فرض كن و به ارزيابي بپرداز.

گفتم:

آن هم نمي‌شود، زيرا اگر مالي پيدا شود كه بر سر آن نزاع و ادعايي هست و دو طرف به هم نزديك هستند و قربيت مكان مطرح است، مال مذكور را مي‌بايست در اختيار شخص ثالث يا در جايي قرار داد كه دست هر دوي آن‌ها به آن برسد. هر كدام اثبات نمايد مال از آن او مي‌شود؛ در صورتي كه دو مدعي مذكور از هم دور باشند، مثلاً يكي در مشرق و ديگري در مغرب قاعدتاً بايد مال را در اختيار كسي گذاشت كه صاحب اليد است، يعني مال در دست اوست، زيرا قرار دادن مال در ميانه، كار درستي نيست. و قرآن متاع باارزشي‌ست. كلام بشر هر قدر

كه از كلام حضرت حق دور باشد دو طرف موضوع به همان نسبت بلكه بي‌نهايت از هم دورند. لذا قرار دادن آن در ميان دو طرفي كه دوري آن‌ها از ثري تا ثرياست كار درستي نيست. اصولاً ميانه‌يي وجود ندارد، زيرا اضدادي چون نقيضين و وجود و عدم‌اند. اين‌ها نمي‌توانند حد وسط داشته باشند. پس صاحب اليد در قرآن، طرف الهي‌ست، لذا بايد پذيرفت كه در دست اوست، آن‌گاه به اثبات موضوع پرداخت. اگر طرف مقابل همه براهين مبني بر اين‌كه قرآن كلام خداست را يك به يك نقض كند مي‌تواند دستش را به سوي آن دراز كند؛ در غير اين صورت نمي‌تواند. هيهات! كدام دست مي‌تواند اين الماس عظيم را ـ كه با هزاران برهان قطعي بر عرش اعظم ميخكوب است ـ بر كند، ستون‌ها را در هم بريزد و آن را فرو آورد؟

اي شيطان! اهل حق و انصاف برخلاف تو به اين صورت به ارزيابي مبتني برحقيقت مي‌پردازند. آن‌ها حتي در كوچك‌ترين دليل هم ايمان‌شان را به قرآن افزايش مي‌دهند. اما درباره راهي كه تو و شاگردانت نشان مي‌دهيد بايد گفت: اگر فرض كنيم قرآن كلام بشر است؛ يعني مثلاً اين الماس معظم كه بر عرش آويخته است بر زمين فرو افتد، در آن صورت برهاني به قوت همه ميخ‌ها و صلابت همه برهان‌ها لازم است تا آن را از زمين برداشته و بر عرش معنوي ميخكوب كند... تا از ظلمات كفر رها شده و به انوار ايمان اتصال يابيم؛ و دستيابي به اين، بسيار دشوار است. لذا در زمانه كنوني بسياري از مردم با دسيسه تو و با عنوان ارزيابي بي‌طرفانه، ايمان خود را از دست مي‌دهند.

شيطان رو كرد و گفت:

قرآن به كلام بشر شباهت دارد. به شيوه‌ي گفتگوي انسان‌هاست. پس كلام بشر است. اگر قرآن كلام خدا بود بايد از هر نظر داراي جنبه خارق العاده‌يي متناسب با شأن خداوند مي‌بود؛ هم‌چنان كه صنعت خداوند شباهتي به صنعت‌هاي بشري ندارد كلامش هم نبايد شباهتي داشته باشد.

در پاسخ گفتم:

پيامبرمان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فارغ از معجزات و خصلت‌هاي ويژه، از افعال و احوال و كردار بشري برخوردار و مانند هر بشر ديگري منقاد و مطيع عادات الهي و اوامر تكويني بود؛ سرما آزارش مي‌داد، درد مي‌كشيد و هكذا... اين گونه نبود كه هر يك از احوال و كردارش از وضعيت خارق العاده‌يي برخوردار باشد؛ زيرا قرار بود او با افعال خود امام و الگوي امتش باشد، و با اعمال خود راهنما بوده و با هر حركتي به مردم درس دهد. اگر در هر رفتار او وضعيت خارق العاده‌يي وجود داشت نمي‌توانست شخصاً از هر نظر امام و مرشد مطلق همه باشد، نيز نمي‌توانست با تمام احوال خود رحمة للعالمين باشد.

به همين ترتيب قرآن حكيم نيز امام اهل شعور، مرشد جن و انس ، راهنماي اهل كمال و معلم اهل حقيقت است. پس اين‌كه به طرز محاوره و اسلوب مردم باشد امري ضروري و قطعي‌ست؛ چرا كه جن و انس مناجات خود را از او دريافت مي‌كنند، دعايشان را از او مي‌آموزند، مسايل خود را به زبان او ذكر كرده، و ادب معاشرت را از او فرا مي‌گيرند و هكذا... همه او را مرجع خود قرار مي‌دهند. پس اگر مانند كلامي كه حضرت موسي (ع) در طور سينا شنيد مي‌شد بشر تحمل شنيدن و گوش كردن آن را نداشت و نمي‌توانست آن را مرجع خود قرار دهد. پيامبر اولوالعزمي چون حضرت موسي(ع) شنيدن فقط چند كلمه الهي را تاب آورد. موسي (ع) گفت:

اَهكَذَا كَلاَمُكَ قَالَ اللّهُ لِى قُوَّةُ جَمِيعِ اْلاَلْسِنَةِ

شيطان باز هم رو كرد و گفت:

بسياري از افراد مسايل مختلفي چون محتويات قرآن را به نام دين بيان مي‌كنند. آيا امكان ندارد كسي به نام دين چنين كاري كرده باشد؟

در پاسخ با نورانيت قرآن گفتم:

‌اولاً فرد متدين چون دوستدار دين است مي‌گويد:"حـق چنين است؛ حقيقت اين است؛ امر خداوند چنين است." و خداوند را طبق خواسته خود به سخن وا نمي‌دارد. او از حد و حدود خود تجاوز نمي‌كند و به تقليد از خداوند به جاي او سخن نمي‌گويد؛ و از قاعده‌ي

فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى اللَّهِ

(زمر: ٣٢)

بر خود مي‌لرزد.

ثانياً نه تنها ممكن نيست بشر به خودي خود چنين كند و موفق هم بشود بلكه اين امر به قطع محال است، زيرا كساني مي‌توانند از هم تقليد كنند كه به هم نزديك باشند؛ كساني مي‌توانند به صورت هم در آيند كه از يك جنس باشند؛ آنان كه به لحاظ مرتبه و درجه به هم نزديك‌اند مي‌توانند از مقامِ هم تقليد كنند و موقتاً انسان‌ها را اغفال نمايند ولي نه براي هميشه، زيرا اهل دقت رفتارهاي تصنعي و تكلف آميز و فريبكارانه را تشخيص مي‌دهند و حيله گري نمي‌تواند ادامه بيابد. اگر كسي كه با فريبكاري سعي در تقليد دارد فاصله زيادي از ديگري داشته باشد، مثلاً فردي عادي بخواهد در علم از نابغه‌يي چون ابن سينا تقليد كند يا چوپاني بخواهد رفتار پادشاه را داشته باشد، قطعاً نمي‌تواند كسي را فريب دهد؛ اين خود اوست كه مورد تمسخر واقع مي‌شود، زيرا كارهاي او حيله‌گري‌اش را آشكار خواهد كرد.

حاشا! صد هزار بار حاشا! وقتي قرآن كلام بشر فرض شود مثل اين است كه كرم شب‌تابي بي‌تكلف خود را هزار سال به رصدگران ستاره‌يي حقيقي نشان دهد يا مگسي يك سال تمام بي‌تصنيع خود را به اهل نظرچون طاووسي بنمايد، يا مثلاً يك سرباز عادي فريبكارانه خود را به صورت ژنرالي عالي مقام و شناخته شده درآورد و بر جايگاه او تكيه زند و مدت‌ها به اين وضع ادامه دهد و كسي هم احساس نكند كه فريب‌كاري مي‌كند؛ يا فردي مفتري، دروغگو و بي‌اعتقاد خيلي راحت خود را تا آخر عمر در نگاه صاحب‌نظران بدون هيچ اضطرابي صادق‌ترين و امين‌ترين و معتقدترين فرد نشان دهد و هيچ يك از انسان‌هاي باهوش متوجه مطلب نشوند. تحقق اين موارد قطعاً محال است و هيچ خردمندي نمي‌تواند آن را ممكن بداند. فرض چنين مواردي مانند تصور امري كه به صورت بديهي محال است چيزي جز هذيان نيست. به همين ترتيب اگر قرآن را كلام بشر بدانيم مانند اين است كه ماهيت كتاب مبين ـ كه چون شمس كمالات يا ستاره حقيقتي در آسمان عالم اسلام آشكارا و بسيار درخشان ديده شده و انوار حقايق را همواره ساطع مي‌كند ـ حاشا ثمّ حاشا! حكم كرم شب‌تابي را بيابد كه بافته‌هاي خرافاتيِ بشري متصنع است و همه كساني كه نزديك آن‌اند و با دقت به آن مي‌نگرند

متوجه نشوند و آن را همواره ستاره‌يي عالي بدانند كه منبع حقايق است. تو اي شيطان! گذشته از اين‌كه وقـوع امر مذكور كاملاً محال است، اگر شيطنت‌ات را صد برابر هم كني باز قادر به تحقق‌اش نخواهي بود و موفق به فريب هيچ عقل سليمي نخواهي شد. تو صرفاً افراد را معناً از دور به تماشا مي‌نشاني و فريب مي‌دهي؛ و ستاره را چون كرم شتاب، كوچك جلوه مي‌دهي.

ثالثاً: اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم بايد حقيقت پنهان فرقاني مزين را با همه مزاياي عالي، فراگير و معجز البيان، سعادت بخش و مبتني بر حقيقت، و روح بخش و حيات بخش را ـ كه آشكارا در عالم انسانيت ديده مي‌شود ـ با همه آثار و تأثيرات و نتايج‌اش حاشا! بافته‌هاي فكر انساني بي‌دانش و بي‌ياور دانست كه هوشمندان و نوابغ بزرگ آن را از نزديك با دقت و توجه مي‌بينند و هيچ‌گاه به هيچ صورت فريب و تصنع در آن مشاهده نمي‌كنند و همواره در آن جديت و صميميت و اخلاص مشاهده مي‌كنند. اين مطلب نيز صدها بار محال مي‌باشد؛ علاوه بر آن نوعي آشفتگي فكري مانند محالي مضاعف را واقعيت پنداشتن است كه حتي موجب شرم شيطان هم مي‌شود؛ زيرا كسي را كه با تمام احوال و اقوال و افعال‌اش در تمام زندگي امانت و ايمان و اطمينان و اخلاص و جديت و استقامت خود را نشان داده و تعليم نموده و ياران صديقي تربيت كرده و كسي كه عالي‌ترين و درخشان‌ترين و بهترين صاحب خصلت تلقي شده و پذيرفته شده را طوري نشان مي‌دهد كه قابل اعتماد نبوده و بي‌اخلاص‌ترين و بي‌اعتقادترين فرد معرفي مي‌كند.

اين مسأله نقطه مياني ندارد، زيرا بر فرض محال اگر قرآن كلام الله نباشد از عرش تا فرش سقوط خواهد كرد. در ميانه نخواهد ماند؛ در حالي كه مجمع حقايق است منبع خرافات خواهد بود. و ذاتي كه فرمان خارق العاده مذكور را آورده و در اختيار مردم مي‌گذارد اگر حاشا ثم حاشا! رسول الله نباشد مي‌بايست از اعلاي عليين به اسفل سافلين سقوط كرده و از درجه منبع كمالات به معدن دسايس فرو افتد. در ميانه نمي‌ماند، زيرا كسي كه به نام خدا دروغ مي‌گويد و افترا مي‌زند به پايين‌ترين درجه مي‌افتد. محال بودن اين مسأله مانند ديدن يك مگس به

صورت دائمي به شكل طاووسي و مشاهده اوصاف چشمگير طاووس در آن است. اين امر هر قدر كه محال باشد آن مسأله نيز محال است. فقط ديوانه‌يي مست و بي عقل مي‌تواند اين احتمال را بدهد.

رابعاً: قرآن فرمانده مقدس لشكر امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام است كه باشكوه‌ترين و بزرگ‌ترين لشكر در ميان بني آدم مي‌باشد و مشاهده مي‌شود كه با قوانين قدرتمند و اصول اساسي و فرامين نافذ خود چنان نظم و انظباطي به لشكر بسيار عظيم مذكور داده و آن را از نظر مادي و معنوي چنان تجهيز مي‌كند و عقول عموم افرادش را نسبت به درجات‌شان چنان تعليم داده و قلوب‌شان را چنان تربيت مي‌كند و روح‌هايشان را چنان تسخير و وجدان‌هايشان را چنان تطهير مي‌كند و اعضا و جوارح‌شان را چنان به خدمت گرفته كه قادر به فتح هر دو جهان مي‌شوند؛ حال، در صورتي كه قرآن را كلام بشر فرض كنيم حاشا! صدهزار بار حاشا! مانند اين است كه آن را كلامي ساختگي بدانيم كه بسيار بي‌ارزش و ضعيف است؛ در اين صورت مي‌بايست امري را قبول كنيم كه تحقق‌اش صد درجه محال است؛ نيز ذاتي را در نظر داشته باشيم كه در مدت حياتش با رفتارهاي جدي قوانين خداوند را به بني آدم آموخت و با افعال صميمانه اصول حقيقت را به بشر تعليم فرمود و با سخنان خالصانه و معقول قواعد سعادت و راه راست را نشان داد و ايجاد فرمود و به گواهي تمام تاريخ زندگي‌اش نشان داد كه از عذاب الهي تا چه حد واهمه دارد و بيش‌تر از هر كس ديگري خدا را مي‌شناسد و مي‌شناساند و در كمال عظمت و حشمت در طول ١٣٥٠ سال بر يك پنجم نوع بشر و نيمي از كره زمين فرمان رانده و با شئونات مشهورش ـ كه غوغايي در جهان ايجاد نموده ـ الحق موجب افتخار نوع بشر و بلكه كائنات مي‌باشد؛ اينك با بشري فرض كردن قرآن چنين شخصيتي را حاشا صد هزار بار حاشا! كسي فرض خواهيم نمود كه از خدا نمي‌ترسد و خدا را نمي‌شناسد و از گفتن دروغ ابايي ندارد و حيثيتي براي خويش قائل نيست؛ در اين حال بايد به يك‌باره مرتكب چيزي شد كه صد مرتبه محال است، زيرا اين موضوع حد وسطي ندارد، و اگر بر فرض محال قرآن كلام الله نباشد و از عرش سقوط كند در جايي در ميانه نخواهد ماند. در اين حال بايد قبول كرد كه از آنِ دروغگوترين فرد است،

و تو اي شيطان! اگر صد مرتبه شيطان‌تر هم باشي هيچ عقل سليمي را نمي‌تواني فريب دهي و هيچ قلب سالمي را نمي‌تواني قانع كني. شيطان رو برگرداند و گفت:

چه‌طور ممكن است نتوانم فريب دهم؟ من توانسته‌ام كاري كنم كه بيش‌تر انسان‌ها و خردمندان مشهورشان قرآن و محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را انكار كنند.

پاسخ:

اولاً اگر از دور نگاه كنيم بزرگ‌ترين چيز مانند كوچك‌ترين چيز ديده مي‌شود. مي‌توان گفت يك ستاره به اندازه شمعي‌ست.

ثانياً: اگر با نظر تبعي و سطحي نگاه كنيم امري كاملاً محال مي‌تواند ممكن ديده شود. زماني فرد سالمندي براي ديدن هلال ماه رمضان به آسمان نگاه كرد. تار موي سپيدي جلوي چشم‌اش قرار گرفت و او آن را هلال ماه پنداشت. گفت:"ماه را ديدم." بي‌ترديد محال است كه تار موي مذكور هلال ماه باشد، اما چون فرد مذكور بالقصد و بالذات به سوي ماه نگاه كرده و تار مويي كه گفتيم به صورت تبعي و در درجه دوم ديده شده فرد مذكور امر محال را ممكن تلقي كرده است.

ثالثاً: قبول نكردن، امري، و انكار كردن، امر ديگري‌ست. عدم قبول نوعي لاقيدي‌ست گونه‌يي چشم‌پوشي كردن و نوعي عدم داوري جاهلانه است. در اين حال چيزهايي كه وقوع شان كاملاً محال است مي‌توانند در متن آن پنهان شوند. عقل و خرد كاري با چنان مسايلي ندارد. اما انكار، عدم قبول نيست؛ بلكه قبول عدم و نوعي حكم صادر كردن است. عقل مجبور به حركت است. در اين حال شيطاني چون تو عقل از كف او مي‌ربايد و مجبور به انكارش مي‌كند، هم‌چنين تو اي شيطان! اين تو هستي كه با دسيسه‌‌يي شيطاني‌ مانند غفلت و ضلالت و سفسطه و عناد و مغلطه و انكارِ تعمدي و اغفال و عادات و رسوم، كفر و انكاري كه امور محال بسياري را نتيجه مي‌دهد بر حيوان‌هايي انسان‌نما تحميل كرده و در نظرشان باطل را حق و محال را ممكن نشان داده‌يي.

رابعاً: اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم مي‌بايست كتابي را كه ستارگان درخشان عالم انسانيت يعني اصفيا و صديقين و اقطاب را بالمشاهده رهبري

مي‌كند و حق و حقانيت، صدق و صداقت، و امن و امانت را به عموم طبقات اهل كمال تعليم مي‌دهد و با حقايق اركان ايمان و اصول اساسي اسلام سعادت دو جهان را تأمين مي‌كند و به گواهي همين موارد بي‌شك كتابي‌ست كه در برگيرنده حق خالص و حقيقت صافي و درستي كامل و قاطعيتي تمام، به ضد اوصاف و تأثيرات و انوارش متصف كنيم و (حاشا! حاشا!) با اين نظر كه مجموعه‌يي از افتراها و مطالب ساختگي‌ست نگاهش كنيم و هذيان‌هاي كفرآميز شنيعي بر زبان آوريم كه حتي موجب شرم سوفسطاييان و شياطين مي‌شود و لرزه بر اندام‌شان مي‌اندازد؛ آري، اگر قرآن را كلام بشر فرض كنيم بايد كسي را كه به گواهي ديني كه آورد ـ يعني شريعت اسلام ـ و به گواهي تقواي فوق العاده و بندگي خالص و زلالي كه در طول حياتش داشت و به اقتضاي اخلاق نيكو‌يي كه از او ديده شد و به تصديق همه شاگردانش ـ كه اهل حقيقت و كمالات بودند ـ معتقدترين، متين‌ترين و امين‌ترين و صادق‌ترين بوده است حاشا ثم حاشا! صدهزار بار حاشا! فردي فرض كنيم كه اعتقادي نداشته و به هيچ وجه امانت‌دار نبوده و از خداوند ترسي نداشته و از دروغ گفتن نيز پرهيز نمي‌كرده است؛ بنابراين مي‌بايست مرتكب پست‌ترين و منفورترين صورت محالات و ظالمانه‌ترين و تاريك‌ترين طرز ضلالت و گمراهي گرديد.

نتيجه: هم‌چنان كه در اشارت هجدهم مكتوب "نوزدهم" بيان شد طبقه عـوام ـ كه فقط شنونده است ـ در فهم اعجاز قرآن مي‌گويد قرآن اگر با تمام كتاب‌هايي كه شنيده‌ايم و كتاب‌هاي موجود جهان مقايسه شود معلوم مي‌شود كه به هيچ كدام‌شان شباهت ندارد و در سطح و مرتبه آن‌ها نيست، لذا يا پايين‌تر از همه‌ي كتاب‌هاست يا در مرتبه‌يي بالاتر از آن‌ها قرار دارد. شق اول يعني اين‌كه قرآن در سطح پايين‌تري از كتاب‌هاي ديگر باشد محال است و هيچ دشمني حتي شيطان نمي‌تواند چنين چيزي گفته و آن را بپذيرد. بنابراين قرآن در فوق همه كتاب‌هاي ديگر قرار دارد؛ پس معجزه است، لذا ما هم براساس قطعي‌ترين حجت موسوم به "سَبر و تقسيم" در علم اصول و منطق مي‌گوييم:

اي شيطان و اي پيروان شيطان! قرآن يا كلام الهي‌ست كه از عرش اعظم و اسم اعظم نازل شده يا (حاشا ثم حاشا! صد هزار بار حاشا!) ساخته فردي بي‌اعتقاد و خدانشناس بر روي زمين است كه از پروردگار ترسي ندارد. اي شيطان! اين را نيز در برابر حجت‌هايي كه قبلاً مطرح كرديم نمي‌تواني بگويي و نمي‌توانستي بگويي و نخواهي توانست گفت. پس قطعاً و بدون هيچ ترديدي قرآن كلام آفريننده كائنات است، زيرا اين امر حد وسطي ندارد، محال و غير ممكن است؛ هم‌چنان كه به صورت قطعي آن را اثبات كرديم و تو نيز ديدي و شنيدي.

محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام يا فرستاده خداست و كامل‌ترين فرد در ميان پيامبران و افضل همه مخلوقات است يا (حاشا! صدهزاربار حاشا!) بايد فرض كنيم چون به خدا دروغ بسته و پروردگار را نمي‌شناسد و به عذاب اعتقادي ندارد فرد بي‌اعتقادي‌ست كه به اسفل سافلين سقوط كرده است.

در استناد به آن‌چه قرآن حكيم در رد كفر كافران و درشت گويي‌هايشان بيان نموده است، و براي اين‌كه محال بودن و سستي انديشه كفرآميز اهل ضلالت را به‌طور كامل نشان دهم با ترس و لرز مجبور شدم از اين تعابير به صورت فرض محال استفاده كنم.

اي ابليس! اين نيز مطلبي نيست كه تو و فيلسوفان اروپايي و منافقان آسياييِ مورد اعتمادت بتوانيد بگوييد؛ تاكنون نتوانسته‌ايد چنين چيزي بگوييد و در آينده نيز نخواهيد توانست؛ نگفته‌ايد و نخواهيد گفت، زيرا كسي در جهان وجود ندارد كه اين مطلب را بشنود و قبول كند. اين است كه مفسدترين فيلسوفان و بي‌وجدان ترين منافقان مورد اعتمادت نيز مي‌گويند:"محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بسيار عاقل بود و اخلاق بسيار نيكويي داشت." مادام كه اين موضوع منحصر به دو شق است و شق دوم محال مي‌باشد و هيچ كس نيز از آن جانب‌داري نمي‌كند و مادام كه با حجت‌هاي قطعي ثابت كرديم كه موضوع حد وسط هم ندارد؛ البته و بالضروره برخلاف خواسته تو و حزب الشيطان، بالبداهه و به حق اليقين محمدعربي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرستاده خداست و در ميان همه پيامبران كامل‌ترين رسول و افضل مخلوقات مي‌باشد.

عَلَيْهِ الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ بِعَدَدِ الْمَلَكِ وَاْلاِنْسِ وَالْجَانِّ

دومين اعتراض ناچيز شيطان

هنگام قرائت آيات زير از سوره‌ي

ق وَالْقُرْآنِ الْمَجِيدِ:

مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ ٭ وَجَاءتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ ٭ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ ذَلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ ٭ وَجَاءتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سَائِقٌ وَشَهِيدٌ ٭ لَقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ ٭ وَقَالَ قَرِينُهُ هَذَا مَا لَدَيَّ عَتِيدٌ ٭ أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ

(ق: ١٨ ـ ٢٤)

شيطان گفت: شما مهم‌ترين فصاحت قرآن را در سلاست و وضوح آن مي‌يابيد؛ در حالي كه با نظر در آيات فوق مي‌بينيد كه از كجا به كجا مي‌رود. از سكرات (مرگ) به قيامت مي‌رود. از دميده شدن در صور سر از پايان حسابرسي در مي‌آورد و بعد وارد شدن در جهنم را ذكر مي‌كند. در اين جهش‌هاي عجيب چه جايي براي سلاست باقي مي‌ماند؟ در بيش‌تر جاهاي قرآن مسايلي چنين دور از هم كنار يك‌ديگر بيان مي‌شود. در چنين وضعيت نامناسبي چه جاي صحبت از سلاست و فصاحت؟

پاسخ: بعد از بلاغت كه از مهم‌ترين اصول اعجاز قرآن معجز البيان است بايد از ايجاز ياد كرد. ايجاز مهم‌ترين و محكم‌ترين اساس در اعجاز قرآن است. ايجاز اعجازآميز در قرآن آن قدر زياد و زيباست كه موجب حيرت و شگفتي اهل تحقيق مي شود. براي نمونه در آيه:

وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ

(هود: ٤٤)

طي چند عبارت كوتاه حادثه عظيم توفان و نتايج مترتب بر آن چنان با ايجاز و اعجاز بيان مي‌شود كه موجب سجده بسياري از اهل بلاغت در برابر بلاغت‌اش مي‌گردد.

يا به همين ترتيب حوادث عجيب و مهم قوم ثمود و نتايجش و عاقبت تيره آنان را طي چند عبارت در آيات زير با اعجازي در متن ايجاز با سلاست و وضوح و به طرزي كه مخل فهم و ادراك نيست بيان مي‌دارد:

كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا ٭ إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا ٭ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْيَاهَا ٭ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا ٭ وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا

(شمس: ١١ ـ ١٥)

هم‌چنين در آيه‌ي

وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ

(انبيا: ٨٧)

بين عبارت أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ تا فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ جملات زيادي پوشيده است. اين جملات بيان نشده، مُخل فهم و ادراك نيست و آسيبي به سلاست نمي‌زند. عبارات فوق موارد مهم داستان حضرت يونس (ع) را بيان مي‌دارد. باقي مطلب به عقل و ادراك (مخاطب) سپرده مي‌شود. يا در نمونه ديگر در سوره "يوسف" از كلمه فَأَرْسِلُونِ تا عبارت يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ هفت، هشت جمله با ايجاز رد شده است. اين امر نيز اخلالي در فهم ايجاد نمي‌كند و ضرري براي سلاست ندارد. شمار چنين ايجازهاي اعجازآميزي در قرآن، فراوان و در عين حال بسيار زيباست، اما درباره آيات سوره "ق" بايد گفت ايجاز موجود در اين آيات بسيار شگفت انگيز و اعجازآميز است، زيرا بر آينده وحشتناك و بسيار طولاني كافر كه هر روزش معادل پنجاه هزار سال است و بر حوادث اليم و مهمي كه در انقلاب‌ها و دگرگوني‌هاي آينده بر سر كافر خواهد آمد يك به يك انگشت مي‌نهد. انديشه رعد آساي انسان را حول حوادث مذكور مي‌گرداند و زمان طولاني ياد شده را چون صفحه‌يي در مقابل ديدگان‌اش مي‌گشايد. حوادث ذكر نشده را نيز به قوه خيال (مخاطب) مي‌سپارد و موضوع را با سلاستي عالي بيان مي‌كند.

وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ وَأَنصِتُواْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

(اعراف: ٢٠٤)

اينك اي شيطان! اگر سخن ديگري داري بازگو...

شيطان مي گويد: من نمي‌توانم در برابر اين مطالب ايستادگي كنم؛ دفاعي ندارم. ليكن نادان‌هاي فراواني هستند كه به سخنان من گوش مي‌دهند و شيطان‌هاي زيادي در هيبت انسان هستند كه ياور من‌اند و در ميان فيلسوفان، فرعونان بي‌شماري وجود دارند كه مسائلي كه منيّت‌شان را نوازش مي‌كند از من درس مي‌گيرند. آن‌ها مانع انتشار اين مطالب خواهند شد، لذا من تسليم تو نمي‌شوم.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

مبحث دوم

(اين مبحث براي تعديل حيرت و تعجب كساني كه همواره در خدمت من بوده‌اند و تفاوت‌هاي عجيبي در خلق و خوي‌ام ‌ديده‌اند؛ نيز براي تعديل حسن ظن دو تن از طلبه‌ها كه فراتر از حد و حدود من بوده است نوشته شد.)

مي‌بينم كه برخي كمالات مربوط به حقايق قرآن حكيم به واسطه‌هايي نسبت داده مي‌شود كه اعلام كننده حقايق مذكورند؛ و اين امر خطاست، زيراقداست منبع تأثيراتي به ميزان براهين فراوان دارد؛ به همين دليل موجب پذيرش احكام توسط مردم مي‌شود. هر گاه وكيل و واسطه بر موضوع سايه بيفكنند، يعني توجه به آن‌ها معطوف گردد تأثير قداست منبع از ميان مي‌رود. بر مبناي همين سرّ، حقيقتي را به برادراني كه بيش از حد به من توجه نشان مي‌دهند بيان مي‌كنم:

يك انسان ممكن است شخصيت‌‌هاي متعددي داشته باشد. شخصيت‌هايي كه خصلت‌هاي متفاوتي را بروز مي‌دهند. براي مثال يك كارمند عالي رتبه زماني كه مشغول كار است شخصيتي دارد كه موجب مي‌شود باوقار باشد و رفتارهايي درخور شأن و شئونات مقامش بروز دهد.مثلاً تواضع داشتن در محل كار در برخورد با هر مُراجعي تذلل بوده و سبب تحقير آن مقام مي‌شود، اما شخصيت همان كارمند در منزل ايجاب مي‌كند اخلاقي بر عكس محل كار داشته باشد و مي‌بايست هر قدر مي‌تواند متواضع و فروتن باشد. اگر وقار و متانت كمي از خود نشان دهد تكبر است؛ و هكذا... پس انسان به اعتبار وظيفه و مسؤوليت‌اش شخصيتي دارد كه در بسياري موارد با شخصيت حقيقي‌اش همخوان نيست. اگر فرد مورد نظر واقعاً شايستگي و استعداد مسؤوليتي را كه به او سپرده‌اند داشته باشد هر دو شخصيتش به هم نزديك مي‌شود. اگر مستعد اين امر نباشد، مثلاً اگر به سربازي مقام يك سپهبد را بدهند بين دو شخصيت مذكور فاصله مي‌افتد و خصلت‌هاي شخصي، عادي و ناچيز سرباز با اخلاق والايي كه مقام سپهبدي اقتضا دارد هم‌خواني نخواهد داشت.

اين برادر درمانده شما هم سه شخصيت دور از هم؛ بسيار دور به شرح زير دارد:

شخصيت اول: شخصيت موقتي دارم صرفاً متعلق به قرآن كه منادي گنجينه عالي قرآن حكيم است. اين مخبري، اخلاق بسيار والايي را اقتضا مي‌كند كه از آن من نيست و من صاحب آن نيستم، سجايايي‌ست كه مقتضاي آن مقام و آن وظيفه و مسؤوليت است. اگر چنين خصلت‌هايي را در من مشاهده كرديد بدانيد كه متعلق به من نيست؛ با آن‌نظر به من نگاه نكنيد كه متعلق به همان مقام است.

شخصيت دوم: هنگام عبادت، زماني كه متوجه درگاه الهي هستم به سبب احسان حضرت حق شخصيتي نصيبم مي‌شود كه موجب بروز آثاري مي‌گردد. اين آثار زاييده معناي اساسي عبوديت است كه شامل "واقف بودن بر قصور خود، ادراك فقر و عجز خويشتن و با ذلت پناه بردن به درگاه الهي" مي‌باشد. من به واسطه اين شخصيت، خود را بيش از هر كس ديگري بيچاره و ناتوان و تهي‌دست و پر قصور مي‌بينم. اگر تمام جهانيان هم مرا مدح و ثنا كنند نمي‌توانند به من القا نمايند كه خوب و صاحب كمالم.

شخصيت سوم: شخصيت حقيقي‌ام كه متحول شده‌ي سعيد قديمي‌ست و اينك به صورت برخي خصايل باقي مانده از سعيد قديمي وجود دارد. گاه نسبت به ريا و حب جاه تمايلاتي ايجاد مي‌شود. نيز چون از خانواده‌يي اصيل نبوده‌ام گاه خصلت‌هاي پست و نازلي چون قناعت در حد خست در من بروز مي‌يابد.

برادران! براي اين‌كه از من گريزان نشويد بسياري از بدي‌ها و احوال سوء و پنهان اين شخصيت‌ام را بيان نمي‌كنم.

برادران عزيز! از آن‌جا كه من مستعد و صاحب مقام نمي‌باشم اين شخصيت‌ام از اخلاق و آثاري كه لازمه عبوديت و منادي بودن است بسيار دور مي‌باشد؛ هم‌چنين براساسقاعده "داد حق را قابليت شرط نيست" حضرت حق قدرت مهربانانه خود را در من چنين متجلي كرده؛ مرا كه مانند سربازي در پايين‌ترين سطح و درجه هستم در خدمت اسرار قرآن قرار داده كه در حكم سپهبدي‌ست. صدها هزار بار شكر! نفس از همه پايين‌تر اما وظيفه و مسؤوليت‌ از همه چيز بالاتر است.

ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي

* * *

مبحث سوم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا

(حجرات: ١٣)

يعني

لِتَعَارَفُوا مُنَاسَبَاتِ الْحَيَاةِ اْلاِجْتِمَاعِيَّةِ فَتَعَاوَنُوا عَلَيْهَا لاَ لِتَنَاكَرُوا فَتَخَاصَمُوا.

"شما را طايفه طايفه، ملت ملت، و قبيله قبيله آفريدم تا يك‌ديگر را بشناسيد و از مناسبات مربوط به حيات اجتماعي هم‌ديگرآگاه شويد و به هم ياري برسانيد. شما را قبيله قبيله خلق نكردم تا يك‌ديگر را انكار كنيد و به چشم بيگانه به هم نگاه كنيد و با هم به عداوت و خصومت برخيزيد".

اين مبحث شاملهفت مسأله به شرح زير مي‌باشد:

مسأله نخست: حقيقت عالي مطرح شده در آيه كريمه‌ي فوق با حيات اجتماعي مرتبط است، لذا نه با زبان سعيد جديد كه خواهان كناره گيري از حيات اجتماعي‌ست، بلكه با زبان سعيد قديمي كه مرتبط با حيات اجتماعي اسلام مي‌باشد، به منظور ارائه خدمتي به قرآن عظيم الشأن و با انديشه‌ي مقابله با حملات بي‌رحمانه مجبور به نوشتن شدم.

مسأله دوم: در بيان قاعده "تعارف و تعاون" كه مورد اشاره آيه كريمه است مي‌گوييم: يك ارتش را به لشكرها و تيپ‌ها و گردان‌ها و گروهان‌ها و دسته‌ها تقسيم مي‌كنند تا مناسبات مختلف و متعدد هر سرباز و وظايف و مسؤوليت‌هاي متناسب با آن دانسته و شناخته گردد و افراد ارتش با رعايت قاعده تعاون و همكاري، وظيفه عمومي خود را به خوبي انجام دهند و حيات اجتماعي آن‌ها از حمله دشمنان مصون بماند؛ وگرنه تقسيم بندي‌هاي فوق براي مخاصمه‌ي گرداني با گردان ديگر يا گروهاني با گروهان ديگر و دسته‌يي با دسته ديگر نيست. و براي اين نيست كه لشكري برخلاف لشكر ديگر حركت كند؛ به‌ همين ترتيب هيأت اجتماعي اسلام نيز به مثابه ارتشي بزرگ است و به قبايل و طوايف تقسيم

مي‌شود. ليكن اين قبايل و طوايف به عدد هزاران واحدي كه وجود دارد از جهت وحدت برخوردار هستند. آفريدگار آن‌ها واحد، روزي دهنده آن‌ها واحد، پيامبرشان واحد، قبله آن‌ها واحد، كتاب‌شان واحد، وطن‌شان واحد، واحد، واحد، واحد، هزاران واحد...

اين مقدار واحد، طبيعي‌ست كه اخوت و محبت و وحدت را اقتضا دارد. پس تقسيم شدن به قبايل و طوايف طبق اعلام آيه فوقبراي تعارف و شناخت يك‌ديگر است، براي تعاون و همكاري‌ست؛ براي دشمني و خصومت نيست!...

مسأله سوم: ملي‌گرايي در اين زمانه بسيار رواج يافته است. مخصوصاً ستمگران دسيسه‌گر اروپا انديشه ملي گرايي را در بين مسلمانان به صورت منفي گسترش مي‌دهند تا آن‌ها را از هم جدا كرده و به راحتي ببلعند.

در انديشه ملي‌گرايي ذوقي نفساني و نوعي لذت غفلت انگيز و قدرتي نكوهيده وجود دارد، لذا در زمانه كنوني به آنان كه مشغول مسايل اجتماعي هستند نمي‌توان گفت"دست از اين انديشه برداريد". اما ملي گرايي دو قسم است. قسمي كه منفي و نكوهيده و مُضر است و از استعمار ديگري تغذيه كرده و با عداوت و دشمني با ديگران به موجوديتش ادامه مي‌دهد و هميشه در كمين است. اين نوع ملي گرايي عامل مخاصمه و كشمكش مي‌باشد. اين است كه در حديث شريف فرموده:

اْلاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ

و در قرآن فرموده است:

إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا

(فتح: ٢٦)

حديث شريف و آيه كريمه مذكور با قاطعيت انديشه منفي ملي گرايي و قوميت خواهي را رد مي‌كنند؛ چرا كه مليت مثبت و مقدس اسلام نيازي بدان باقي نمي‌گذارد.

واقعاً كدام عنصر است كه سيصد و پنجاه ميليون پيرو داشته باشد؟ كدام فكر قوميت است كه بتواند به جاي اسلام اين تعداد برادر، آن هم برادراني ابدي نصيب صاحبش كند؟ آري، در تاريخ آسيب‌هاي زيادي از ملي‌گرايي منفي حاصل شده است. از جمله آن‌ها مي‌توان از امويان ياد كرد كه سياست را تاحدودي به مليت

آميختند؛ در نتيجه باعث ايجاد قهر و دلگيري در عالم اسلام شده، و خود نيز متحمل خسارات فراواني گرديدند. ملل اروپا نيز در عصر حاضر بيش از حد به انديشه‌هاي قومي مي‌پردازند؛ لذا علاوه بر دشمني‌هاي بسيار پليد و پايدار فرانسه و آلمان، وقايع دهشتناك جنگ جهاني نيز نشان داد كه ملي گرايي منفي تا چه حد براي بشر زيان‌بار است. نزد ما هم در آغاز دوره حريت و آزادي دوره‌يي كه با اعلام مشروطيت دوم در تركيه آغاز مي شود. م. ـ هم‌چون زمان تخريب قلعه بابِل كه تعدد اقوام به دليل گوناگوني زبان‌ها ايجاد شد و موجب اضمحلال و فروپاشي اقوام شد ـ كلوپ‌ها و انجمن‌هايي براساس انديشه ملي گرايي منفي كه روم‌ها و ارمني‌ها در رأس‌شان بودند تشكيل و موجب تفرقه قلوب شده و تشكيلات مختلفي از مليّت‌گرايان را ايجاد كرد. اوضاع پريشان آنان كه گرفتار اجانب شدند ضرر ملي‌گرايي منفي را نشان داد.

امروز نيز نگاه كردن با فكر مليت و هم‌ديگر را بيگانه و دشمن تلقي كردن در ميان عناصر و قبايل مسلمان ـ كه بيش از هر چيز نيازمند يك‌ديگر و مظلوم‌تر و تهي‌دست‌تر از هم‌اند و در حال له شدن در زير تحكم اجانب مي‌باشند ـ چنان فلاكتي‌ست كه قابل توصيف نيست. اين موضوع مانند اين است كه كسي ديوانه‌وار براي در امان ماندن از نيش مگس پشت به مارهاي وحشتناك به مقابله با مگس بپردازد. وقتي اروپا هم‌چون اژدهايي ترسناك با حرص و ولعي سيري ناپذير پنجه‌هايش را گشوده، به آن اهميت ندهيم، حتي به لحاظ معنا كمكش هم بكنيم، و براساس انديشه منفي ملي گرايي به خصومت با هم‌وطنان‌مان در ولايات شرق يا هم‌كيشان‌مان در جنوب بپردازيم و در مقابل آن‌ها جبهه بگيريم؛ اين رفتار ضررها و خطراتي دارد؛ علاوه بر آن در جنوب، دشمني نيست كه در برابرش نيازي به جبهه گيري باشد. از جنوب، نور قرآن آمده، روشنايي اسلام وارد شده، چيزي كه در درون‌مان وجود دارد و همه جا وجود خواهد داشت.

دشمني با آن هم‌كيشان به معناي دشمني با اسلام و قرآن است. دشمني با اسلام و قرآن نيز نوعي عداوت با حيات دنيوي و اخرويِ تمام هم وطنان است. اين

كه به نام حميت و غيرت ملي و خدمت به حيات اجتماعي مردم سنگ بناي زندگي آن‌ها را از بين ببريد حماقت است نه حميت!

مسأله چهارم: ملي‌گرايي مثبت ريشه در نياز داخلي حيات اجتماعي دارد و موجب تعاون و تساند مي‌شود، قدرتي مفيد حاصل كرده، و باعث تأييد بيش‌تر برادري اسلامي مي‌گردد. فكر ملي‌گرايي مثبت بايد خادم اسلام، قلعه آن و زرهي براي آن باشد، نبايد جايگزين آن گردد؛ زيرا برادري ناشي از اسلام حاوي هزاران اخوت است؛ اخوتي كه در عالم بقا و عالم برزخ باقي مي ماند. اين است كه اخوت ملي هر قدر هم كه محكم باشد حكم پرده‌يي از آن را خواهد داشت. جايگزين كردن اخوت ملي به جاي اخوت اسلامي جنايت احمقانه‌يي‌ست و بدان مي‌ماند كه سنگ هاي قلعه‌يي را جايگزين الماس‌هايي كنيد كه در خزانه قلعه وجود دارد و الماس‌ها را بيرون بريزيد.

اينك اي فرزندان اين وطن كه اهل قرآن هستيد! شما نه ششصد سال، كه از زمان عباسيان تاكنون يعني هزار سال پرچمدار قرآن حكيم بوده‌ايد، همه جهان را به مبارزه طلبيده و آيات قرآن را به گوش آنان رسانده‌ايد. مليت خود را قلعه قرآن و اسلام قرار داديد، همه جهانيان را به سكوت وا داشتيد و حمله‌هاي دهشت انگيز را دفع كرديد، تا اين كه مصداق نيكوي اين آيه شديد:

يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ

(مائده: ٥٤)

اينك بايد مراقب باشيد فريب دسيسه‌هاي اروپا و منافقان فرنگي مشرب‌ را نخوريد تا مصداق بخش اول آيه نشويد؛ بايد از اين وضع بترسيد.

نكته حايز اهميت اين است كه ملت ترك در ميان ملت‌هاي ديگر مسلمان، بيش‌ترين جمعيت را دارد با اين حال در هر جاي جهان كه باشند مسلمان‌اند. مانند ملت‌هاي ديگر به مسلمان و غير مسلمان تقسيم نشده‌اند. ترك‌ها هر جا كه باشند مسلمان‌اند. ترك‌هايي كه مسلمان نيستند يا از دايره اسلام خارج شده‌اند، از دايره ترك بودن هم بيرون رفته‌اند. (مانند مجارها) در حالي كه ملت‌هاي كوچك نيز به مسلمان و غير مسلمان تقسيم مي‌شوند.

اي برادر ترك! مخصوصاً تو توجه داشته باش! مليت تو با اسلام عجين است و نمي‌توان آن را از اسلام جدا نمود. جدا كردن مليت‌ات از اسلام يعني از بين رفتن‌ات. همه مفاخر گذشته‌ات وارد دفتر اسلام شده است. سابقه اين افتخارات را در كره زمين با هيچ قدرتي نمي‌توان پاك كرد و ناديده گرفت، لذا تو به واسطه وسوسه‌ها و دسايس شيطان آن مفاخر را از قلبت پاك مكن.

مسأله پنجم: اقوام بيدار شده در آسيا با چنگ زدن به انديشه ملي گرايي، از هر لحاظ عيناً از اروپا تقليد كرده، حتي بسياري از مقدسات را در اين مسير فدا مي‌كنند؛ در حالي كه قامت قيمتيِ هر ملت خواهان جامه جداگانه‌يي‌ست. حتي اگر پارچه از يك نوع باشد به خياط‌هاي متعدد نياز است. نمي‌توان لباس يك ژاندارم را بر تن يك زن كرد. هم‌چنان كه نمي‌توان لباس زني را كه تانگو مي‌رقصد بر تن عالمي سالمند پوشاند.تقليد كوركورانه نيز در بيش‌تر مواقع عامل تمسخر مي‌شود. زيرا:

اولاً: اروپا را اگر مغازه يا يك پادگان فرض كنيم آسيا درحكم يك مزرعه يا مسجد است. ممكن است يك مغازه‌دار به مراسم رقص برود، اما يك كشاورز نمي‌تواند اين كار را بكند. وضعيت پادگان و مسجد نمي‌تواند مشابه باشد.

هم‌چنينظهور بيش‌تر پيامبران در آسيا، و حضور حكيمان در اروپا رمز و اشاره‌يي از تقدير ازلي‌ست كه نشان مي‌دهد بيداري اقوام آسيا و ترقي و تدبير امور آن‌ها در گرو دين و دل است. فلسفه و حكمت نيز مي‌بايست ياور دين و دل شوند و جاي آن‌ها را نگيرند.

دوماً: مقايسه دين اسلام با مسيحيت و مانند اروپا لاقيد شدن در برابر دين، اشتباه بسيار بزرگي‌ست. چون اروپا حامي دين خود است. بزرگان اروپا شخصيت‌هايي چون ويلسون، لوئيد جورج و ونيزه لوس مانند كشيش متعصبانه به دين‌شان وابسته هستند و اين نشان مي‌دهد كه اروپا حامي دين خويش بوده و بلكه از جهتي متعصب نيز هست.

سوماً: مقايسه اسلام و مسيحيت قياس مع الفارق و مقايسه‌يي غلط است. زيرا زماني كه اروپا در دينداري تعصب داشت متمدن نبود، تعصب را كنار گذاشت متمدن شد. ضمناً دين در ميان آنان موجب جنگ‌هاي داخلي سيصد ساله بوده

است. در اروپا دين در دست ستمگران وسيله‌يي براي سلطه بر عوام و فقرا و اهل فكر بود، لذا در بين عامه خلق، نوعي بيزاري نسبت به دين حاصل شد. اما در اسلام همه تواريخ گواهي مي‌دهند كه بيش از يك بار موجب جنگ داخلي نشد؛ هم‌چنين هر گاه مسلمانان واقعاً به دين روي آوردند توانستند به نسبت آن زمان پيشرفت‌هاي عالي كنند. شاهد اين امر دولت اسلامي آندلس است كه حكم استاد بزرگ اروپا را دارد. همين‌ طور هر گاه مسلمانان در برابر دين بي‌قيد بوده‌اند وضع‌شان آشفته شده سقوط كرده‌اند. اسلام با هزاران مسأله مهر انگيز مانند وجوب زكات و حرمت ربا از فقرا و توده مردم حمايت كرده و با عباراتي چون

أَفَلا يَعْقِلُون"، "أَفَلا يَتَفَكَّرُون"، "أَفَلا يَتَدَبَّرُون

عقل و دانش را به گواهي گرفته، ايقاظ كرده و از اهل علم حمايت كرده؛ لذا همواره ملجأ و پناهگاه تهي‌دستان و دانشمندان بوده است. اين است كه هيچ دليلي براي روي برتافتن از اسلام وجود ندارد.

سرّ حكمت تفاوت اسلام با مسيحيت و ساير اديان در اين است كهمبنا و اساس اسلام، محض توحيد مي‌باشد. اين دين براي اسباب و وسايط تأثير حقيقي قائل نيست و از نظر ايجاد و مقام به آن‌ها اهميت نمي‌دهد. اما مسيحيت چون ديدگاه "فرزند" (داشتن خداوند) را مي‌پذيرد براي اسباب و وسايط ارزش قائل است و منيّت را از ميان بر نمي‌دارد. به سخن ديگر گويي مسيحيان جلوه‌يي از ربوبيت الهي را به قديسين و بزرگان خود داده و مصداق اين آيه مي‌شوند:

اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ

(توبه: ٣١)

اين است كه بلند مرتبه‌ترين افراد مسيحي در دنيا در عين حال كه دست از غرور و منيّت خود بر نمي‌دارند مانند ويلسون رييس جمهور سابق آمريكا دينداري متعصب هم مي‌شوند، اما در اسلام ـ كه دين توحيد محض است ـ كساني كه داراي مراتب بالاي دنيوي هستند يا بايد منيّت و غرور را كنار بگذارند يا تا حدودي ديانت را فراموش كنند. به همين علت گروهي لاقيد و شايد بي‌دين مي‌شوند.

مسأله ششم: خطاب به كساني كه در انديشه ملي گرايي منفي و تعصب قومي زياده‌روي مي‌كنند مي‌گوييم:

اولاً: دنيا و مخصوصاً همين مملكت ما از زمان‌هاي گذشته با مهاجرت‌ها و تغيير مكان‌‌هاي بسيار زيادي مواجه بوده‌ است؛ با اين حال از وقتي اين وطن مركز حكومت اسلامي شد بسياري از اقوام ديگر چون پروانه وارد آن شدند و آن را به عنوان وطن خود برگزيدند. دراين حال فقط در صورتي كه لوح محفوظ گشوده شود مي‌توان اقوام واقعي را از هم تفكيك نمود. پس، اين كه انديشه قوم گرايي را مبناي حركت و حميت قرار دهيم بي‌معنا و مُضر است. به همين علت يكي از رؤساي ملي گرايان و قوم گرايان به معناي منفي آن، كه در برابر دين هم خيلي لاقيد است به ناچار مي‌گويد:"اگر زبان و دين يكي باشد ملت يكي خواهد بود." مادام كه چنين است بايد به زبان و دين و مناسبات وطني اهميت داد نه قوم و نژاد. اين سه اگر يكي باشند البته ملتي قوي خواهند بود و اگر فقط در يكي از آن‌ها نقصي وجود داشته باشد مردم مجدداً در دايره يك مليت خواهند بود.

دوماً: دو فايده از صدها فايده‌يي را كه مليت مقدس اسلام نصيب حيات اجتماعي فرزندان اين وطن كرده است به شرح زير بيان مي‌كنيم:

فايده اول: زماني كه جمعيت اين كشور اسلامي ٢٠ ـ٣٠ ميليون نفر بود ارتش اين كشور با اين فكر بر آمده از نور قرآن كه "اگر كشته شوم شهيد مي‌شوم و اگر بكشم غازي خواهم بود" در برابر دولت‌هاي بزرگ اروپا از حيات و موجوديت‌اش دفاع مي‌نمود. اين ملت با كمال شور و شوق بر چهره مرگ لبخند مي‌زد و از آن استقبال مي‌كرد و همواره اروپا را به لرزه در مي‌آورد. چه عاملي را در جهان مي‌توان سراغ داشت كه بتواند بر روح سربازاني كه افكار ساده و قلبي صاف دارند چنين فداكاري والايي را القا كند؟ كدام حميت و غيرتي را مي‌توان جايگزين آن كرد؛ طوري كه فرد زندگاني و همه دنياي خويش را عاشقانه فدا كند؟

فايده دوم: هر گاه افعي‌هاي اروپا (دولت هاي بزرگ) به اين دولت اسلامي ضربه‌يي زده‌اند موجب گريستن و ناليدن سيصد و پنجاه ميليون مسلمان شده‌اند و صاحبان اين مستملكات براي ممانعت از گريه و ناله آنان دست بلند شده خود را

پايين آورده و كوتاه آمده‌اند. به جاي اين قدرت پشتيبان معنوي و دائمي كه به هيچ عنوان نمي‌توان آن را كوچك شمرد چه قدرت و نيرويي را مي‌توان جايگزين كرد؟ آن را نشان دهيد! آري، اين قدرت پشتيبان بزرگ و معنوي را نبايد با ملي گرايي منفي و حميت مبتني بر بي‌نيازي تحت فشار قرار داد.

مسأله هفتم: خطاب به كساني كه در ملي‌گرايي منفي حميت زيادي از خود نشان مي‌دهند مي‌گوييم: اگر اين ملت را واقعاً دوست داريد و مي‌خواهيد به آن دل‌سوزي كنيد طوري حميت به خرج دهيد كه دل‌سوزي در حق اكثرشان به شمار برود؛ وگرنه خدمت به حيات گذرا، غافلانه و اجتماعي گروه اندكي كه نيازي هم به شفقت و مهرباني ندارند و بي‌مهري نسبت به اكثريت را نمي‌توان حميت و غيرت دانست، زيرا خدمت غيرتمندانه‌يي كه براساس انديشه ملي گرايي منفي انجام شود ممكن است در هر هشت نفر، فايده موقتي براي دو نفر داشته باشد. در اين صورت كساني كه شايستگي مهرباني ناشي از غيرت مذكور را ندارند از آن بهره‌مند مي‌شوند. شش نفر از آن هشت نفر يا سالمند يا بيمار يا مصيبت زده يا كودك يا بسيار ضعيف‌اند يا افراد متقي‌اي هستند كه با جديت به آخرت مي‌انديشند؛ اينان بيش از زندگي دنيوي متوجه حيات برزخي و اخروي هستند و براي همين در پي نور، تسلي و شفقت‌اند و نيازمند دستان مبارك غيرتمند مي‌باشند. كدام حميت و غيرتي اجازه خاموش كردن نور آن‌ها و از بين بردن تسلي خاطرشان را مي‌دهد؟ هيهات! كجاست شفقت و مهرباني به ملت؛ كجاست فداكاري در راه ملت؟

نمي‌توان از رحمت الهي قطع اميد كرد. حضرت حق ارتش باشكوه هم‌وطنان و جماعت كبير آن را ـ كه از هزار سال پيش تاكنون در خدمت قرآن و پرچمدار آن قرار داده ـ ان شاء الله با عوارض گذرا پريشان نخواهد كرد، دوباره آن نور را روشن كرده و موجب تداوم وظيفه‌اش مي‌شود.

* * *

مبحث چهارم

(يادآوري: هم‌چنان كه مباحث چهارگانه مكتوب "بيست و ششم" با هم متناسب نيستند ده مسأله اين مبحث چهارم نيز با هم مناسبتي ندارند. لذا نبايد در پي ارتباط و پيوند آن‌ها بود. همان‌طور كه (بر قلب) خطور كرده نوشته شده است. اين متن قسمتي از نامه‌يي‌ست كه (بديع الزمان) براي يكي از طلبه‌هاي مهم‌اش فرستاده است. در واقع پاسخ‌هايي‌ست كه به پنج، شش سؤال آن طلبه داده است.)

مسأله اول

ثانياً: در نامه‌ات نوشته‌يي در تفسير و توضيح رَبِّ الْعَالَمِينَ از هجده هزار عالم صحبت كرده اند؛ و حكمت آن عدد را پرسيده‌يي.

برادر! من فعلاً حكمت آن عدد را نمي‌دانم؛ همين قدر مي‌توانم بگويم كه عبارت‌هاي قرآن فقط يك معنا ندارند. اين آيات چون خطاب به همه طبقات نوع بشر نازل شده‌اند در حكم "كلي"‌يي مي‌باشند كه براي هر طبقه معنايي را در بر دارد. معناهايي كه بيان مي‌شود در حكم جزييات آن قاعده‌ي كلي هستند. هر مفسر و عارفي مطلبي جزيي را از آن "كلي" بيان مي‌دارد. او به كشف، دليل يا به مشرب خود استناد كرده، و معنايي را ترجيح مي‌دهد. در مطلب مورد نظر تو نيز گروهي معناي موافق آن عدد را كشف نموده‌اند.

براي مثال عبارت

مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ ٭ بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ

(رحمن: ١٩ ـ ٢٠)

كه اهل ولايت در اوراد و اذكار خود آن را فراوان تكرار مي‌كنند معاني متعددي از بحر ربوبيت و عبوديت در دايره وجوب و امكان تا موارد زير را شامل مي‌شود: بحر دنيا و آخرت، بحر عوالم غيب و شهادت، بحر محيط (اقيانوس) در شرق و غرب و شمال و جنوب، بحر روم و فارس، درياي مديـترانه و درياي سـياه و تنگه‌شان ـ كه ماهي‌اي موسوم به مرجان در آن‌جا صيد مي‌شود ـ درياي مديترانه و بحر احمر

و كانال سوئز، درياهايي كه آب شور و شيرين دارند، درياهايي در قعر زمين كه داراي آب‌هاي شيرين و متفرقه هستند، درياهايي بر روي زمين كه آب‌شان شور و متصل است، نيل و فرات و دجله، درياهاي كوچكي با آب شيرين كه رودهاي بزرگ ناميده مي‌شوند و درياهاي بزرگ با آب شور كه به آن‌ها مي‌پيوندند. همه اين‌ها مي‌توانند مراد و مقصود آيه باشند و معاني حقيقي و مجازي آن را در بر مي‌گيرند. عبارت

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

نيز مانند عبارت پيشين جامع حقايق فراواني‌ست كه اهل كشف و حقيقت بسته به مكاشفات‌شان آن‌ها را به تفكيك بيان مي‌كنند.

من نيز چنين مي‌فهمم كه هزاران عالم در سماوات وجود دارد. قسمي از ستارگان، خود مي‌توانند عالم جداگانه‌يي باشند. بر روي زمين هم هر كدام از اجناس مخلوقات خود عالمي هستند. حتي هر انساني عالم كوچكي‌ست. تعبير رَبِّ الْعَالَمِينَ نيز بدين معناست كه "هر عالمي مستقيماً با ربوبيت حضرت حق اداره و تدبير و تربيت مي‌شود."

ثالثاً: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:

اِذَا اَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ خَيْرًا اَبْصَرَهُمْ بِعُيُوبِ اَنْفُسِهِمْ؛

حضرت يوسف (ع) نيز در قرآن مي‌گويد:

وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ

(يوسف: ٥٣)

آري، آدم خودخواهي كه به نفس خويش اعتماد مي‌كند بدبخت است، و كسي سعادتمند و خوشبخت است كه عيوب نفس خود را ببيند؛ پس خوشا به حال تو! البته گاه اتفاق مي‌افتد كه نفس اماره به لوامه يا مطمئنه تغيير مي‌يابد ولي سلاح‌ها و تجهيزاتش را تحويل اعصاب مي‌دهد. اعصاب و شريان‌ها نيز تا پايان عمر بدان وظيفه عمل مي‌كنند. گاه مشاهده مي‌شود نفس اماره مدت‌هاست كه مرده است، اما آثارش هم‌چنان ديده مي‌شود. اصفيا و اوليا بزرگي بوده‌اند كه نفوس‌شان مطمئنه بوده، اما از نفس اماره شكوه و گلايه مي‌كرده‌اند. قلوب‌شان به غايت سالم و نوراني بوده، اما از امراض قلبي مي‌ناليده‌اند؛ نفس آنان اماره نبوده بلكه منظور وظايف نفس اماره بوده كه به اعصاب محول شده است. مرض نيز در آن‌ها مرض

قلبي نيست بلكه خيالي‌ست. برادر عزيز من! ان شا الله آن‌چه بر شما حمله‌ور شده نفس و امراض قلبي نيست بلكه همان‌طور كه گفتيم حالتي‌ست كه به مقتضاي دوام مجاهدات و به اعتبار بشر بودن به اعصاب منتقل شده و سبب پيشرفت‌هاي دائمي مي‌گردد.

* * *

مسأله دوم

توضيح سه مسأله‌يي كه عالم قبلي پرسيده بود در بخش‌هاي مختلف رساله نور آمده است. در اين‌جا اشاره‌يي اجمالي به شرح زير خواهيم داشت:

سؤال نخست او: محيي الدين عربي در نامه‌اش به فخر رازي مي‌گويد:"آگاهي از خدا با آگاهي از موجوديت خدا تفاوت دارد." آن عالم مي‌پرسد منظور و مقصود از اين سخن چيست؟

اولاً: مثال و تمثيلي كه در مقدمه كلام "بيست و دوم" در تفاوت توحيد حقيقي و ظاهري آورده شده و براي او قرائت كرده‌يي به جواب اشاره دارد. دومين و سومين موقف و مقصد در كلام "سي و دوم" نيز توضيح همان جواب است.

ثانياً: محيي الدين عربي بيانات ائمه اصول دين و علماي علم كلام را درباره عقايد و وجود واجب الوجود و توحيد الهي كافي ندانسته، لذا به فخرالدين رازي كه از بزرگان علم كلام است نامه مذكور را نوشته است.

آري، معرفت الهي‌اي كه به واسطه علم كلام حاصل شده باشد معرفت كامل و احساس كامل حضـور الهي را نتيجه نمي‌دهد. اما اگر مطلب به شـيوه قـرآن معجز البيان باشد هم معرفت تامه و هم احساس كامل حضور الهي را نتيجه مي‌دهد كهان شاء الله همه اجزاي رساله نور در جاده نوراني قرآن معجز البيان حكم چراغ‌هايي فروزان را خواهند داشت.

همان قدر كه معرفت الله فخرالدين رازي كه به واسطه علم كلام حاصل شده در نظر محيي الدين عربي ناقص است، معرفتي كه به واسطه مشرب تصوف به

دست مي‌آيد نيز نسبت به معرفتي كه مستقيماً از قرآن حكيم و براساس سرّ وراثت نبوت اخذ مي‌شود ناقص است. در مشرب محيي الدين عربي براي حصول حضور دائمي، لا مَوْجُودَ إلّا هو گفته مي‌شود و تا جايي پيش مي‌روند كه گويي وجود عالم هستي انكار مي‌شود. سايرين نيز براي دست يافتن به حضور دائم گفته اند: لا مَشْهُودَ إلّا هو و با شيوه عجيبي تا فراموش كردن كامل عالم پيش رفته‌اند. اما معرفت اخذ شده از قرآن حكيم علاوه بر ايجاد حضور دائم، عالم را نه محكوم عدم مي‌داند و نه آن را در نسيان مطلق محبوس مي‌كند. اين معرفت كائنات را از سرگرداني نجات داده و به خدمت حضرت حق در مي‌آورد. در اين‌جا هر چيز آيينه معرفت مي‌شود و طبق گفته سعدي شيرازي:

"در نظر هوشيار هر ورقي دفتريست از معرفت كردگار"

در هر چيز پنجره‌يي رو به سوي معرفت حضرت حق مي‌گشايد.

ما در برخي از "كلام"‌ها درباره تفاوت‌هاي منهاج حقيقت كه از قرآن اخذ شده است و مشرب علماي علم كلام مثالي بدين شكل بيان كرده‌ايم: مثلاً برخي براي انتقال آب از راهي دور زمين را حفر كرده و آب را از طريق لوله از زير كوه به جايي كه مي‌خواهند مي‌آورند. برخي ديگر همه جا چاه حفر مي‌كنند و به آب دست مي‌يابند. نوع اول كار بسيار سختي‌ست؛ كانال ممكن است بسته شده و جريان آب قطع شود. اما آنان كه با حفر چاه در هر جا آشنا هستند بدون زحمت به آب دسترسي مي‌يابند؛ درست به همين ترتيب علماي علم كلام نيز براساس محال بودن دور و تسلسل، در پايان و در نهايت عالَم، اسباب و علل را قطع كرده و لاجرم وجود واجب الوجود را اثبات مي‌كنند. آن‌ها در راهي دور و دراز پيش مي‌روند. اما منهاج حقيقي قرآن حكيم آب را در هر جا مي‌يابد و استخراج مي‌كند. هر آيه را چون عصاي موسي بر هر جا كه فرود آورد آب حيات فوران مي‌كند و موجب مي‌شود هر چيزي اين قاعده را بر زبان راند كه

وَ فِي كَلِّ شَيءٍ لَهُ ءَايَةٌ تَدُلُّ أَنَّهُ واحِدٌ

وانگهيايمان فقط به علم منحصر نيست؛ لطايف بسياري در ايمان سهيم‌اند. غذايي كه وارد معده آدمي مي‌شود به صورت‌هاي گوناگون در جاها و رگ‌هاي مختلف

بدن تقسيم و توزيع مي‌شود؛ به همين ترتيب مسايل ايماني برخاسته از علم نيز بعد از آن‌كه وارد معده عقل شد روح و عقل و سرّ و نفس و لطايف ديگر نسبت به درجات و مراتب‌شان سهمي از آن اخذ كرده و مي‌مكند. اگر سهمي براي آن‌ها وجود نداشته باشد اين نقص است؛ محيي الدين عربي اين مطلب را به فخر رازي هشدار مي‌دهد.

* * *

مسأله سوم

مناسبت وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ با آيه إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا چيست؟

پاسخ: توضيح اين مطلب در كلام "يازدهم" و "بيست و سوم" و ثمره دوم شاخه پنجم از كلام "بيست و چهارم" آمده است، سرّ اجمالي آن به شرح زير مي‌باشد:

هم‌چنان كه حضرت حق با قدرت كامله‌اش از شي واحد چيزهاي زيادي پديد آورده و وظايف گوناگوني بر عهده آن‌ها مي‌گذارد و قادر است هزار كتاب را در يك صفحه بنويسد؛ انسان را هم به جاي انواع مخلوقات، يك نوع جامع آفريده است، يعني اراده فرمود به انسان ـ كه نوع واحدي‌ست ـ به اندازه‌ي همه درجات مختلف حيوانات وظيفه دهد، لذا براي قوا و حواس انسان به طوري فطري محدوديتي قائل نشد و قيد فطري ننهاد و آزاد گذاشت. قوا و حواس ساير حيوانات محدود است و زير قيد و بندي فطري هستند؛ در حالي كه هر يك از قواي انسان در پهنه‌يي بي‌انتها جولان مي‌دهند و جانب لايتناهي را در پيش مي‌گيرند. زيرا انسان آيينه‌يي‌ست براي تجليات بي‌نهايت اسماي خالق كائنات؛ اين است كه استعداد بي‌پاياني به قوايش داده شده است. براي مثال اگر همه دنيا هم به انسان داده شود به‌‌واسطه حرصي كه دارد هَلْ مِن مَّزِيدٍ (ق:‌٣٠) خواهد گفت. نيز با خودكامگي‌اي كه دارد در مسير منافع خويش بر ضرر و زيان هزاران نفر چشم مي‌بندد و هكذا... انسان همان‌طور كه در اخلاق ناپسند مي‌تواند پيش برود و به درجات نمرودها و

فرعون‌ها برسد و با صيغه مبالغه، "ظلوم" ناميده مي‌شود، در اخلاق حسنه نيز مي‌تواند مظهر پيشرفت و ترقي‌هاي بي‌پايان گردد و تا مرتبه انبيا و صديقين بالا رود.

هم‌چنين انسان بر عكس حيوانات در برابر همه چيزهاي مورد نياز براي زندگي جاهل است و مجبور به يادگيري مي‌باشد، و چون محتاج چيزهاي بسيار زيادي‌ست با صيغه مبالغه "جهول" ناميده شده است. حيوان وقتي زاده مي‌شود نيازمند چيزهاي اندكي‌ست و در عرض يكي دو ماه يا يكي دو روز و گاه در يكي دو ساعت همه‌ي شرايط حياتش را فرا مي‌گيرد. طوري كه گويا بعد از تكامل در جهاني ديگر به اين دنيا آمده است. اما انسان در يكي دو سال قادر به ايستادن مي‌شود و در طول پانزده سال تفاوت سود و زيان را در مي‌يابد. مبالغه "جهول" به اين نكته هم اشاره دارد.

* * *

مسأله چهارم

حكمت جَدِّدُوا اِيمَانَكُمْ بِلاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ را مي‌پرسيد. حكمت اين تعبير در بسياري از "كلام"‌ها آمده است. يكي از اسرار حكمت‌اش اين است كه هم خود انسان و هم عالم او همواره تجدّد مي‌يابد لذا همواره به تجديد ايمان محتاج است، زيرا هر فرد انساني به لحاظ معنا شامل افراد بسياري مي‌شود. به عدد سال‌هاي عمرش و شايد به تعداد روزهاي عمرش و حتي به تعداد ساعات عمرش فردهاي متعددي به شمار مي‌رود. فرد واحد چون تحت قوانين زمان قرار دارد حكم مدل و الگو را مي‌گيرد و هر روز به شكل فرد ديگري در مي‌آيد.

هم‌چنان كه انسان داراي اين تعدد و تجدّد است عالم او نيز كه محل زندگي اوست سيار و در حركت است. عالمي مي‌رود و عالم ديگري به جايش مي‌آيد و دائماً در حال تنوع و دگرگوني‌ست؛ هر روز دريچه عالم جديدي را مي‌گشايد. ايمان نيز هم نور حيات همه‌ي افراد موجود در شخصيت اوست و هم روشنايي

عالمي‌ست كه وارد آن مي شود. لا اله الّا الله كليدي‌ست كه مسير آن نور را مي‌گشايد.

مادام كه نفس و هوي و وهم و شيطان در انسان حكم مي‌رانند بيش‌تر اوقات نيز ممكن است براي صدمه زدن به ايمانش از غفلت او استفاده نموده، حيله كرده و نور ايمان او را با شبهات و وسوسه‌ها خاموش سازند. اين است كه دائماً فرد حركات و كلماتي از خود بروز مي‌دهد كه مخالف ظاهر شريعت مي‌باشد و حتي تا جايي پيش مي‌رود كه در نظر برخي از ائمه كفر محسوب مي‌گردد، لذا هميشه و هر ساعت و هر روز محتاج تجديد ايمان هستيم.

سؤال: علماي كلام عالَم را به عناوين اجمالي "امكان و حدوث" تقسيم كرده، خود به لحاظ ذهني فوق آن قرار گرفته، سپس وحدانيت (خداوند) را اثبات مي‌كنند. قسمي از اهل تصوف نيز براي به دست آوردن حضور كامل (الهي) در متن توحيد، مي‌گويند لا مَشهُودَ الّا هو؛ لذا كائنات را فراموش كرده، پرده‌يي از نسيان بر آن مي‌كشند و به حضور كامل مي‌رسند. قسم ديگري از آنان براي دستيابي به توحيد حقيقي و حضور كامل (الهي) لا مَوْجُودَ الّا هو مي‌گويند و كائنات را در پوششي از خيال روانه عدم كرده به حضور تمام مي‌رسند. اما تو فارغ از اين سه مشرب، جاده كبرايي را در قرآن نشان مي‌دهي و به عنوان شعار آن مي‌گويي لامَعبُودَ الّا هو و لا مَقصُودَ الّا هو؛ برهاني از براهين اين مسير را داير بر توحيد بازگو و راه وصول مختصر آن را به اجمال نشان‌مان ده.

پاسخ: همه "كلام‌ها" و همه "مكتوبات" همين مسير را نشان مي‌دهند. فعلاً همان‌طور كه خواسته‌ايد به يكي از حجت‌هاي عظيم و برهان‌هاي گسترده و مفصل آن به اختصار اشاره‌يي مي‌كنيم:

هر چيز در عالم، همه‌ي چيزها را متوجه آفريننده خود و هر اثري در جهان همه آثار را اثر مؤثر خود مي‌نماياند؛ هم‌چنين هر فعل ايجادي در عالم، ثابت مي‌كند كه همه افعال ايجادي افعال فاعل خويش هستند. هراسم تجلي كرده بر موجودات اشاره بر اين دارد كه همه اسما، اسم‌ها و عناوين مسماي او هستند. پس هر چيز مستقيماً برهان وحدانيت و پنجره معرفت الهي‌ست. آري، هر اثري

مخصوصاً اگر ذي حيات باشد نمونه كوچك عالم و هسته كائنات و ثمره‌يي از ثمرات كره زمين است. پس ايجاد كننده‌ي آن نمونه‌ي كوچك و هسته و ثمره مذكور همان كسي‌ست كه همه كائنات را ايجاد كرده است. ايجاد كننده ميوه نمي‌تواند كسي جز ايجاد كننده درخت باشد. پس هم‌چنان كه هر اثري همه آثار را متوجه مؤثر خود مي‌كند، هر فعل نيز همه افعال را به فاعل خود نسبت مي‌دهد، زيرا مشاهده مي‌كنيم كه هر فعل ايجادي به اندازه‌يي بزرگ و گسترده است كه اكثر موجودات را در بر مي‌گيرد و به نحوي ديده مي شود كه گويي نوك پيكان قانون دور و دراز خلاقيتي از ذرات تا خورشيدهاست. به عبارت ديگر هر كس كه صاحب آن فعل ايجادي جزئي‌ست مي‌بايست فاعل همه افعالي نيز باشد كه تابع قانون كلي‌اند و از ذرات تا خورشيد كشيده شده و همه موجودات را در احاطه دارند.آري، احيا كننده يك مگس مي‌بايست همان ذاتي باشد كه همه حشرات و حيوانات كوچك را ايجاد و زمين را احيا مي‌كند. كسي كه ذره را چون (درويش) مولوي مي‌چرخاند بايد همان ذاتي باشد كه موجودات را سلسله‌وار به حركت در ‌آورده و خورشيد را با سياراتش مي‌گرداند، زيرا قانون، سلسله‌يي‌ست و افعال وابسته به آن مي‌باشند.

پس همان گونه كه هر اثر همه آثار را متوجه مؤثر خود مي‌داند و هر فعل ايجادي همه افعال را از فاعل خود مي‌داند، هر اسم تجلي يافته در عالم نيز همه اسم‌ها را به مسماي خود نسبت داده و اثبات مي‌كند كه عنوان‌هاي اويند، زيرا اسم‌هاي تجلي يافته در كائنات هم‌چون دايره هاي متداخل و رنگ‌هاي هفت‌گانه در نور، وارد حيطه هم مي‌شوند و ياور يك‌ديگرند و اثر هم‌ديگر را تكميل كرده و زينت مي‌بخشند. مثلاً زماني كه اسم محيي در چيزي تجلي مي‌كند و لحظه‌يي كه به آن حيات مي‌بخشد اسم حكيم هم تجلي مي‌يابد و كالبد آن ذي ‌حيات را كه به منزله آشيانه‌اش است با حكمت تنظيم مي‌كند. در عين حال اسم كريم هم تجلي كرده و آشيانه‌اش را تزيين مي‌دهد. نيز در همان لحظه تجلي اسم رحيم هم ديده مي‌شود تا حوايج آن كالبد را با مهرباني تأمين نمايد. اسم رزاق هم در همان زمان تجلي كرده و رزق مادي و معنوي مورد نياز براي بقاي آن ذي حيات را از جايي

كه فكرش را هم نمي‌كند تأمين مي‌نمايد، و هكذا... پس بايد گفتمحيي نام هر كس كه باشد اسم نوراني و محيط حكيم در كائنات نيز اسم هموست؛ اسم رحيم هم كه همه مخلوقات را با مهرباني تربيت مي‌كند؛ اسم رزاق نيز كه با كرمش همه جانداران را تغذيه مي‌نمايد اسم و عنوان اوست و هكذا...

پس هر اسم و هر فعل و اثري چنان برهان و مهر وحدانيت و خاتم احديتي‌ست كه نشان مي‌دهد هر كدام از كلمات نگاشته شده در صحايف كائنات و سطرهاي اعصار ـ كه موجودات ناميده مي‌شوند ـ نقش قلم كاتب‌شان هستند.

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَنْ قَالَ (اَفْضَلُ مَا قُلْتُ اَنَا وَ النَّبِيُّونَ مِنْ قَبْلِى لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ) وَ عَلَى آلِهِ وَ صَـحْبِهِ وَ سَلِّمْ

* * *

مسأله پنجم

ثانياً: در نامه‌تان مطلب ديگري را در قالب اين سؤال مطرح مي‌كنيد كهآيا صرف گفتن لا اله الّا الله كافي است؟ يعنياگر كسي محمد رسول الله نگويد مي‌تواند از نجات يافتگان باشد؟ پاسخ اين مطلب مفصل است. اين‌جا فقط همين مقدار مي‌گوييم كه: دو عبارت شهادتين جدايي ناپذير، اثبات كننده و در برگيرنده هم‌اند و تصور بخشي از آن بدون بخش ديگر ممكن نيست. مادام كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم الانبيا و وارث همه پيامبران است پس در رأس تمام راه‌هاي رسيدن (به خداوند) قرار دارد. بيرون از جاده كبراي او راهي براي حقيقت و نجات نيست. امامان عموم اهل معرفت و تحقيق مانند سعدي شيرازي مي‌گويند:

محال است سعدي به راه نجات ظفر بردن جز در پي مصطفي

نيز گفته اند:

كُلُّ الطُّرُقِ مَسْدُودٌ اِلاَّ الْمِنْهَاجَ الْمُحَمَّدِىَّ

ليكن گاه اتفاق مي‌افتد با اين‌كه در مسير احمديه عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هستند نمي‌دانند؛ و حال آن‌كه در مسير احمدي‌اند.

گاه نيز با پيامبر آشنايي ندارند، اما راهي كه مي‌روند از اجزاي مسير احمدي‌ست.

برخي اوقات نيز به راه و مسير محمدي به خاطر كيفيتي مجذوبانه يا حالتي توأم با استغراق يا وضعيتي براساس انزوا و بدويت نمي‌انديشند و لا اله الّا الله براي‌شان كفايت مي‌كند.

اما با اين حال مهم‌ترين جهت اين است كهعدم قبول، مطلبي، وقبول عدم، مطلب ديگري‌ست. ايـن قبيل اشخاصِ اهـل جذبه يا عزلت، يا بي‌خبر و ناآگاه، از پيامبر آگاهي ندارند و درباره‌اش فكر نمي‌كنند تا او را قبول كنند. ايـن است كه در ايـن‌باره در جـهل مي‌مانند. در خصـوص معـرفت الهي چيزي كه مـي‌دانند لا اله الّا الله است. اين‌ها مي‌توانند از اهل نجات باشند. اماكساني كه درباره پيامبر مطالبي شنيده‌اند و از آن‌چه آورده آگاه هستند اگر تصديقش نكنند قادر به شناخت حضرت حق نخواهند بود. براي آن‌ها تنها كلام لا اله الّا الله به توحيدي كه سبب نجات و رستگاري‌‌ست ختم نمي‌شود. زيرا اين وضع "عدم قبولِ" جاهلانه نيست كه دليل معذور بودن شود بلكه "قبول عدم" و انكار است. شخصي كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را ـ كه با معجزات و آثارش مدار فخر كائنات و مدار شرف و افتخار نوع بشر است ـ انكار مي‌كند شكي نيست كه به هيچ وجه نمي‌تواند مظهر هيچ نوري شود، لذا خداوند را هم نمي‌شناسد.

بگذريم؛ فعلاً همين قدر كافي‌ست.

* * *

مسأله ششم

ثالثاً: برخي از تعابير مربوط به مسلك شيطان كه در مبحث نخست موسوم به مناظره با شيطان به كار رفته بسيار سنگين ديده مي‌شود. البته با واژه "حاشا، حاشا" و قيدهايي چون "بر فرض محال" سعي كرديم آن را تعديل كنيم اما باز هم لرزه بر اندام من مي‌اندازد. در قطعه‌يي كه براي شما ارسال شد جرح و تعديل‌هاي مختصري وجود داشت آيا موفق به تصحيح نسخه خود براساس متن ارسالي شديد؟ نظر شما را وكيل قرار مي‌دهم؛ هر كدام از تعبيرات مذكور را لازم نديديد مي توانيد حذف كنيد.

برادر عزيز من! مبحث مذكور بسيار مهم است، زيرا استاد اهل زندقه، شيطان است. تا وقتي شيطان را مجبور به تسليم نكنيم مقلدان‌اش قانع نمي‌شوند. قرآن حكيم در رد تعابير درشت كفار، آن تعابير را به ميان مي‌آورد و اين به من جسارت مي‌داد؛ لذا براي محكوم كردن اين مسلك شيطاني با قيد "فرض محال" ترسان و لرزان از تعبيرات احمقانه آن‌ها استفاده كردم، تعبيراتي كه پيروان حزب الشيطان به اقتضاي مسلك و مشرب‌شان ناگزير قبول دارند و خواه ناخواه به لحاظ معنا و به زبان مسلك خود آن را بيان مي‌دارند. ولي ما با به كار بردن تعابير مذكور آن‌ها را در ته چاهي گرفتار كرديم و عرصه را كاملاً در اختيار قرآن گذاشتيم و نيات پليد آن‌ها را برملا نموديم.

پيروزي ياد شده را در اين مثال مشاهده كن: مناره رفيعي را تصور كن كه سر بر آسمان مي‌سايد و در زيرش تا مركز كره زمين چاهي حفر شده است. مردم براي اثبات موقعيت كسي كه اذانش به گوش تمام ساكنان شهر مي‌رسد دو گروه شده‌اند و در اين مورد بحث مي‌كنند كه او از بالاي مناره تا اعماق زمين در كدام نقطه قرار دارد. گروه اول مي‌گويند:"او بالاي مناره است و رو به كائنات اذان مي‌خواند، زيرا ما صداي اذان او را مي‌شنويم و در مي‌يابيم كه والا و داراي حيات است؛ گر چه هر كس او را در آن نقطه مرتفع نمي‌بيند اما هر كس به نسبت

مرتبه‌يي كه دارد او را هنگام بالا و پايين رفتن در مقام يا پله‌يي مي‌بيند و به اين ترتيب در مي‌يابد كه او بالا مي‌رود و فرقي نمي‌كند كه در كجا ديده شود، مهم اين است كه مقام بالايي دارد." گروه شيطاني و احمق دوم مي‌گويند:"نه، مقام او بالاي مناره نيست؛ تفاوتي ندارد كجا ديده مي شود؛ جاي او در اعماق چاه است." اين در حالي‌ست كه كسي او را در عمق چاه نديده و نمي‌تواند ببيند. اگر او فرضاً مانند سنگ، سنگين بود و اختياري از خود نداشت جايش بي‌ترديد در عمق چاه بود و بالاخره كسي او را مي ديد.

ميدان مقابله اين دو گروه معارض عرصه گسترده‌يي از رأس مناره تا عمق چاه است. جماعت اهل نور ـ كه حزب الله‌اند ـ آن مؤذن را بر بالاي مناره به آن‌ها كه نظر والايي دارند نشان مي‌دهند؛ و به آنان كه نظرشان تا آن بالا نمي‌رود و در واقع قاصر النظرند نسبت به درجه‌يي كه دارند آن مؤذن اعظم را روي پله و مرتبه‌يي نشان مي‌دهند. نشانه‌ كوچكي براي آن‌ها كافي‌ست و به آن‌ها ثابت مي‌كند كه شخص مذكور جسم جامدي چون سنگ نيست؛ هر گاه بخواهد بالا مي‌رود؛ ديده مي‌شود، و انسان كاملي‌ست كه اذان سر مي‌دهد. گروه ديگر كه به عنوان حزب الشيطان شناخته مي‌شوند احمقانه حكم مي‌كنند و مي‌گويند:"يا او را بر بالاي مناره به همه نشان دهيد يا جايگاه و مقام او در عمق چاه است." آن‌ها به سبب حماقت‌شان نمي‌دانند، اين‌كه نمي‌توان او را بر بالاي مناره به ديگران نشان داد به اين دليل است كه همه توان مشاهده نقاط مرتفع را ندارند. آن‌ها مغالطه مي‌كنند و به جز رأس مناره مي‌خواهند همه فاصله مورد نظر را تصاحب كنند.

كسي براي حل اختلاف دو گروه مذكور پيش قدم مي‌شود و به حزب الشيطان مي‌گويد: اي گروه منحوس! اگر جا و مقام آن مؤذن اعظم عمق چاه باشد بايد موجودي چون سنگ، جامد و بي‌جان و فاقد قدرت باشد؛ و كسي كه در پله‌هاي چاه يا مناره مشاهده مي‌شود مي‌بايست او نباشد. مادام كه او را در ميانه مسير روي پله‌هاي چاه يا مناره مي‌بينيد پس بايد قبول كنيد كه او ضعيف و عاري از حقيقت، و جامد نيست. بالاي مناره بايد جاي او باشد. پس شما يا بايد او را در عمق چاه نشان دهيد (كه به هيچ وجه نمي‌توانيد اين كار را بكنيد و نمي‌توانيد

اين موضوع را به كسي ثابت نماييد) يا بايد سكوت كنيد! ميدان مدافعه شما عمق چاه است. باقي ميدان و عرصه‌ي گسترده ياد شده، ميدان اين گروه ارجمند است؛ آن‌ها شخص مذكور را اگر در هر جاي ديگري جز عمق چاه نشان دهند پيروزند.

مبحث مناظره شيطاني مانند همين تمثيل، فاصله مفصل عرش تا فرش را از دست حزب الشيطان بيرون آورده، آن را مجبور نموده، زير فشار قرار مي‌دهد و نامعقول‌ترين و محال‌ترين و منفورترين موقعيت‌ها را نصيب آن‌ها مي‌كند. آري، اين مبحث آن‌ها را در تنگ‌ترين دخمه‌يي كه كسي حاضر نيست وارد آن شود قرار داده و تمامي عرصه را به نام قرآن ضبط مي‌كند.

اگر درباره قرآن از آن‌ها سؤال شود مي‌گويند:"كتابي‌ست انساني و زيبا كه درس اخلاق مي‌دهد." پس به آن‌ها گفته مي‌شود در اين صورت كلام خداوند است و شما مجبور هستيد كه اين را بپذيريد، زيرا شما براساس مسلك‌تان نمي‌توانيد اين كتاب را زيبا بناميد.

هم‌چنين اگر به آن‌ها گفته شود "نظرتان درباره پيامبر چيست؟" مي‌گويند: "انساني‌ست بسيارخردمند با اخلاق نيكو." پس به آن‌ها گفته مي‌شود:"اگر چنين است ايمان بياوريد، زيرا كسي كه داراي اخلاق نيكوست و خردمند نيز هست در هر حال رسول الله است. اين كلمه "نيكو" در قاموس شما وجود ندارد و طبق مشرب‌تان نمي‌توانيد چنين بگوييد." و هكذا... جهات ديگر حقيقت را مي‌توان بر ساير اشارات موجود در تمثيل منطبق كرد.

بنا بر همين سرّ، مبحث نخست كه به مناظره با شيطان اختصاص دارد اهل ايمان را در حفاظت از ايمان خود نيازمند آگاهي از معجزات احمدي و فرا گرفتن براهين قطعي نمي‌داند. كم‌ترين علامت و كوچك‌ترين دليل، ايمان آن‌ها را نجات مي‌دهد. لذا هر يك از حالات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هر يك از خصلت‌هاي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و هر يك از رفتارهاي نبوي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه در حكم معجزه‌اند اثبات مي‌كند كه او در عمق چاه و اسفل سافلين نيست و مقامي در اعلاي عليين دارد.

* * *

مسأله هفتم

يك مسأله عبرت انگيز:

(با دلالت هفت نشانه، مجبور به بيان اكرامي رباني و حمايتي الهي مربوط به خدمت به قرآن هستم تا قدرت معنوي در نظر برخي از دوستانم كه گرفتار وهم‌اند و دچار فتور، تأييد گردد و من بتوانم تعدادي از آن‌ها را كه دچار ضعف در رفتار شده‌اند نجات دهم. چهار نشانه‌ از هفت نشانه‌ي مذكور مربوط به كساني‌ست كه دوست من بوده‌اند اما هر كدام‌شان فقط به دلايل دنيوي در برابر من مواضع خصمانه گرفتند؛ اين هم نه براي شخص من بلكه به دليل خادم قرآن بودنم صورت مي‌گرفت؛ آن‌ها برخلاف هدفي كه داشتند سيلي خوردند. سه نشانه ديگر از آن هفت نشانه نيز مربوط به دوستاني‌ست كه دوست واقعي بودند و همواره نيز دوست اند ليكن جوانمردي‌اي را كه مقتضاي دوستي‌ست از خود بروز ندادند تا توجه اهل دنيا را به دست آورده، به مقاصد دنيوي برسند و از طرف رؤساي‌شان مشكلي پيش نيايد. اين سه دوست، متأسفانه برخلاف مقاصدشان مورد عتاب قرار گرفتند.)

چهار نفر ابتدايي كساني بودند كه در ظاهر دوست بوده ولي بعداً به دشمني پرداختند:

اولي: مديري با چند واسطه التماس كرد. نسخه‌يي از كلام دهم را مي‌خواست. به او دادم. اما براي ترفيع (مقام) دست از دوستي با من برداشت و به دشمني پرداخت. او نسخه مذكور را با قصد خبرچيني و شكايت تحويل والي داد ليكن بر اثر كرامت خدمت قرآني، نه تنها ترفيع نيافت كه از موقعيت شغلي‌اش عزل شد.

دومي: مديري ديگر با اين كه دوست من بود براي جلب نظر رؤسايش و كسب توجه اهل دنيا نه در برابر شخص من بلكه به دليل خادم قرآن بودنم رفتار رقيبانه و خصمانه‌يي در پيش گرفت. او بر خلاف منظوري كه داشت سيلي خورد و در موضوعي كه اصلاً انتظارش را نداشت محكوم به دو سال و نيم زندان شد. سپس از

يكي از خادمان قرآن طلب دعا كرد. ان شاء الله نجات مي‌يابد چرا كه برايش دعا كردند.

سومي: معلمي دوست به نظر مي‌آمد و من هم با چشم دوست به او نگاه كردم. او براي انتقال به بارلا و سكونت در آن‌جا رفتار خصمانه‌يي در پيش گرفت ولي بر خلاف منظوري كه داشت سيلي خورد. او را از معلمي به سربازي فرستاده، و از بارلا دورش كردند.

چهارمي: با معلمي (كه حافظ هم بود و من او را متدين مي‌دانستم) به نيت اين كه در مسير خدمت به قرآن با من رفاقت خواهد كرد دوستي صميمانه‌يي برقرار كردم. اما او بعد از مدتي براي جلب نظر اهل دنيا با تك سخن مأموري ترسيد و رفتار سردي با ما در پيش گرفت، سپس برخلاف منظوري كه داشت سيلي خورد. توسط بازرس‌اش به شدت توبيخ شد و او را عزل كردند.

اين چهار نفر به دليل دشمني‌اي كه در پيش گرفتند سيلي خوردند؛ سه دوست ديگرم نيز چون مردانگي را كه لازمه‌ي دوستي جدي‌ست از خود نشان ندادند نه اين‌كه سيلي خورده باشند، ولي برخلاف مقصدشان تذكري از نوع اخطار گرفتند.

اولي: شخص محترمي كه از طلبه‌هاي به غايت مهم، جدي و واقعي‌ام بود، هميشه كلام‌ها را مي‌نوشت و منتشر مي‌كرد. با آمدن مأموري مهم و پريشان حال، و با وقوع حادثه‌يي، كلام‌هايي را كه نوشته بود پنهان كرد و نسخه‌برداري را نيز موقتي كنار گذاشت تا زحمتي از اهل دنيا متوجه‌اش نشود و فشاري نبيند و از شر آن‌ها در امان باشد. او بر اثر اين خطا يعني تعطيل موقت خدمت قرآني يك سال متمادي با بلايي مانند محكوم شدن به هزار ليره روبرو شد. وقتي دوباره نيت كرد نسخه‌برداري (و كتابت رساله نور) را مانند گذشته شروع كند در دادگاه تبرئه شد و لِلّه الحمد بي‌گناه اعلام گرديد. با حال و روز فقيرانه‌يي كه داشت از پرداخت هزار ليره نجات يافت.

دومي: يكي از دوستانم كه رادمرد و جدي و جسور بود و پنج سالي از رفاقت‌مان مي گذشت با اين‌كه در همسايگي ما مي‌نشست براي به دست آوردن

حُسن ظن اهل دنيا و مديري كه تازه آمده بود بدون هيچ فكر و اختياري چند ماه با من ديدار نكرد. حتي در عيد فطر و ماه رمضان هم به من سري نزد. بر خلاف منظوري كه داشت موضوع روستا به نتيجه رسيد و نفوذ او از بين رفت.

سومي: يكي از حافظان قرآن كه هفته‌يي يكي دو بار با من ديدار مي‌كرد امام جماعت شد. براي اين كه بتواند عمامه بر سر بگذارد دو ماه سراغ مرا نگرفت، حتي روز عيد هم پيش من نيامد. برخلاف آن‌چه آرزو داشت و بر عكس هدف‌اش، با اين‌كه هفت هشت ماه امامت جماعت را بر عهده داشت به گونه‌يي غير منتظره اجازه ندادند عمامه بر سر بگذارد.

از اين قبيل رويدادها فراوان است، ليكن براي اين كه موجب تكدر خاطر برخي نشوم بيان نمي‌كنم. اين‌ها هر قدر هم كه نشانه‌هاي ضعيفي باشند قوتي در اجتماع‌شان احساس مي‌شود. لذا به فكرم خطور مي‌كند اين‌ها نه به سبب شخص من (زيرا نفسم را شايسته هيچ اكرامي نمي‌بينم) بلكه به دليل خدمتي كه به قرآن مي‌كنيم رخ مي‌دهد. از اين نوع وقايع دانسته مي‌شود كه تحت اكرام الهي و حمايت رباني خدمت مي‌كنيم. دوستانم بايد اين را درك كنند و گرفتار اوهام نشوند. مادام كه به خاطر خدمتكار بودنم اكرام الهي‌ست و اين خدمت موجب شكر و ستايش مي‌شود نه فخرفروشي، و مادام كه فرموده‌اند:

وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ

(ضحى: ١١)

نكات ياد شده را بر مبناي اسرار فوق به صورت خصوصي به دوستانم بيان مي‌كنم.

* * *

مسأله هشتم

(حاشيه‌يي بر سومين مثال نقطه سوم از پنجمين سببي‌ست كه مانع اجتهاد مي‌شـوند و در كلام "بيست و هفتم" آمـده است.)

سؤالي مهم: برخي از اهل تحقيق مي‌گويند: هر يك از الفاظ قرآني و اذكار و ساير تسبيح‌ها از جهات گوناگون لطايف معنوي انسان را نوراني مي‌كنند و به آن‌ها غذاي معنوي مي‌رسانند. اگر معناي آن‌ها دانسته نشود لفظِ تنها فايده‌يي نخواهد داشت. لفظ، لباس است؛ اگر عوض شود و هر طايفه‌يي به زبان خود الفاظي بر آن معاني بپوشانند سودمندتر نيست؟

پاسخ: الفاظ قرآني و تسبيحات نبوي لباس جامدي نيستند بلكه مانند پوست زنده‌ي كالبدِ موجود زنده هستند كه به مرور زمان پوست شده‌اند. لباس عوض مي‌شود، اما اگر پوست بدن را عوض كنند براي وجود آدمي ضرر دارد. الفاظ مباركه در نماز و اذان عَلم و نامي براي معناي عرفي‌شان شده‌اند. عَلم و نام را نمي‌توان عوض كرد. من حالتي را كه در نفس خود تجربه كردم بارها مورد دقت و توجه قرار دادم و ديدم حقيقت است، حالت مذكور چنين است:

سوره اخلاص را در روز عرفه صد بار صد بار تكرار مي‌كردم و مي‌خواندم. ديدم قسمي از حواس معنوي‌ام طي چند مرتبه غذاي‌شان را مي‌گرفتند، متوقف شده و مكث مي‌كردند. قسم ديگري چون قوه مُفكّره، زماني كه متوجه معنا مي‌شدند، سهم خود را مي‌گرفتند و آن‌ها هم مكث مي‌كردند. قسمي ديگر چون قلب در جهت برخي مفاهيم كه مدار ذوق‌اند سهم خود را دريافت كرده، و سكوت مي‌نمودند، و هكذا... به تدريج در آن تكرار فقط قسمي از لطايف مي‌ماند كه خيلي دير به ستوه مي‌آمدند، آن‌ها ادامه مي‌دادند و نيازي به معنا و دقت و توجه باقي نمي‌گذاشتند. غفلت آن‌چنان كه به قوه مُفكّره ضرر مي‌رساند براي اين قبيل لطايف ضرري نداشت. لفظ و لفظ مُشبّع كه معنايي اجمالي‌ست و معاني عرفي كه همان اسم و عَلم‌اند براي آن‌ها كفايت مي‌كند. اگر شخص در آن لحظه به معنا

فكر كند موجب ملالي مضر مي‌شود. لطايف ادامه دهنده‌ي مذكور به دانستن و فهميدن نيز محتاج نيستند بلكه نيازمند يادآوري، توجه و تشويق‌اند و لفظ‌هايي كه در حكم پوست‌اند براي‌شان كافي‌ست و نقش معنا را ايفا مي كنند. مخصوصاً با الفاظ عربي ياد شده، كلام الله و بيان الهي بودن‌شان را به ياد مي‌آورند و مدار فيض دائمي مي‌شوند.

اين حالت كه من خود تجربه كرده‌ام نشان مي‌دهد كه بيان حقايقي مانند اذان و تسبيحاتِ نماز و فاتحه و اخلاص كه همواره تكرار مي‌شوند به زبان ديگر بسيار مُضر است، زيرا در صورت غايب شدن الفاظ الهي و نبوي كه منبع (فيض) دائمي‌اند، سهم دائمي آن لطايف دائمي نيز از ميان مي‌رود، و ضررهايي مانند ضايع شدن دست كم ده ثواب هر حرف را به دنبال خواهد داشت. و چون حضور دائمي در نماز براي هر كس تداوم نمي‌يابد، تعبيرات انساني به واسطه‌ي ترجمه به زبان ديگر، هنگام غفلت روح انسان را ظلماني كرده و مضر خواهد بود.

آري، همان‌طور كه امام اعظم ابوحنيفه .م. گفته است: "لا اله الّا الله، عَلم و اسم توحيد است." ما نيز مي‌گوييم اكثريت مطلق كلمات تسبيحيه و ذكريه، مخصوصاً در اذان و نماز حكم عَلَم و اسم را دارند. در اين موارد، مانند عَلَم، بيش ازمعناي لغوي به معناي عرفي و شرعي توجه مي‌شود. پس تغيير آن‌ها شرعاً ممكن نيست. معاني مجمل يعني ترجمه مختصر آن‌ها ـ كه دانستن‌اش براي هر مؤمني لازم است ـ چيزي‌ست كه عامي‌ترين فرد نيز خيلي زود فرا مي‌گيرد.چگونه ممكن است كساني كه همه عمرشان را با اسلام سپري كرده‌اند و در عين حال هزاران مطلب بي‌معني را در ذهن خود تلنبار نموده‌اند در يادگيري معناي اجمالي اين كلمات مبارك كه يكي دو هفته بيش‌تر طول نمي‌كشد و كليد حيات ابدي‌ست معذور باشند؟ اينان را چگونه مي‌توان مسلمان و خردمند ناميد؟ تخريب محفظه‌ي اين منابع نور به سبب تنبلي چنين كساني كارعاقلانه‌يي نيست.

كسي كه "سبحان الله" مي‌گويد، فارغ از اين كه از كدام ملت باشد، مي‌فهمد كه در حال تقديس خداوند است. آيا همين قدر كافي نيست؟ اگر در زبان خود به

عنا توجه كند با يك‌بار خواندن مطلب را فرا مي‌گيرد. اين در حالي‌ست كه عبارت مذكور را روزي صد بار تكرار مي‌كند. اين تكرار گذشته از سهم يادگيري عقل، بر اثر لفظ و معناي اجمالي كه به لفظ سرايت مي‌كند و با آن ممزوج مي‌شود مدار فيض‌ها و انوار گوناگون مي‌شود. به ويژه قدسيت حاصل از حيثيت مأخوذ از تكلم الهي، و فيض‌ها و نورهاي ناشي از آن قدسيت، بسيار مهم است.

نتيجه: به جاي الفاظ قدسي الهي كه محفظه ضروريات ديني‌اند نمي‌توان چيز ديگري قرار داد، هيچ چيز ديگر جاي آن‌ها را نمي‌گيرد و وظيفه آن‌ها را به انجام نمي‌رساند. اگر هم مطلب جايگزين، فايده گذرايي داشته باشد مطمئناً دائمي و علوي و قدسي نخواهد بود.

اما لزومي به تغيير الفاظ ـ كه محفظه نظريات ديني‌اند ـ نيز باقي نمي‌ماند، زيرا نياز مذكور با نصيحت و تدريس و تعليم و موعظه بر طرف مي‌شود.

خلاصه: جامعيت زبان عربي كه زباني نحوي‌ست و اعجاز الفاظ قرآني، طوري‌ست كه قابل ترجمه نمي‌باشد. حتي مي‌توانم بگويم محال است. هر كس ترديدي در اين مطلب دارد به كلام "بيست و پنجم" كه مربوط به اعجاز است مراجعه كند. آن‌چه ترجمه ناميده مي‌شود نيز معنايي به غايت مختصر و ناقص است. اين چنين معنايي كجا و معاني حقيقي آيات كه داراي حيات و جهت‌هاي بسيار مي‌باشند كجا؟

* * *

مسأله نهم

(از اسرار ولايت و مسأله‌يي مهم و محرمانه است)

گروه بزرگ اهل حق و راستي كه در عالم اسلام اهل سنت و جماعت ناميده مي‌شوند در دايره استقامت و با تبعيت از سنت سَنيّه به همان نحو كه هست، از حقايق قرآن و ايمان حفاظت كرده‌اند. اكثريت مطلق اهل ولايت از همين دايره برخاسته‌اند. قسم ديگري از اهل ولايت در مسيري خارج از بعضي از اصول و قواعد اهل سنت و جماعت و در مخالفت با آن‌ها ديده شده‌اند. مشاهده كنندگان اين قسم از ولايت به دو گروه تقسيم مي‌شوند:

گروه اول: به دليل مخالفت آنان با اصول اهل سنت، ولايت‌شان را انكار كردند و حتي تا تكفير بعضي از آنان پيش رفتند.

گروه ديگر، پيروان آنان‌اند و چون ولايت آن‌ها را قبول دارند مي‌گويند:"حق منحصر به مسلك اهل سنت و جماعت نيست." فرقه‌يي از اهل بدعت را تشكيل داده، حتي تا ضلالت پيش رفتند. آن‌ها ندانستند كه هر شخص هادي نمي‌تواند مُهدي باشد. شيوخ آنان معذور از خطاي خود هستند چون مجذوب‌اند؛ اما خودشان نمي‌توانند معذور باشند.

در اين ميان گروهي معتدل، ولايت آن اوليا را انكار نكردند اما راه و مسلك‌شان را نپذيرفتند چون معتقد بودند:"سخنان خلاف اصول آن‌ها يا به اين دليل است كه مغلوب حال شدند و خطا كردند يا اين‌كه شطحياتي چون متشابهات است كه معناي‌شان دانسته نمي‌شود".

متأسفانه گروه اول، و مخصوصاً در بين آن‌ها علماي ظاهر، با نيت محافظت از مسلك اهل سنت، اولياي مهمي را انكار كردند، حتي مجبور شدند آن‌ها را خارج از دين بنامند.

پيروان‌شان كه گروه دوم را تشكيل مي‌دهند نيز به دليل حُسن ظن بيش از حد به شيوخ، مسير حق را رها كرده سر از بدعت و حتي ضلالت در آوردند.

بنابر همين سرّ، حالتي بود كه مدت زيادي ذهن مرا مشغول مي‌كرد:من در برهه‌يي، در زمان مهمي براي گروهي از اهل ضلالت دعاي قهرآميزي كردم. در برابر نفرينم قدرت معنوي عجيبي ظاهر شد. هم دعايم را بر مي‌گرداند و هم مرا از اين كار منع مي‌كرد.

آن‌گاه ديدم همان گروه اهل ضلالت در كارهاي خلاف حقي كه انجام مي‌دادند با كمك قوه‌يي معنوي، خلقي را به دنبال خود مي‌كشيدند و مي‌بردند؛ و موفق هم مي‌شدند. نه فقط به اجبار بلكه به دليل امتزاج با آرزويي كه ناشي از قوّت ولايت مي‌باشد اهل ايمان به آن روي خوش نشان داده و آن را خيلي بد نمي‌دانند.

وقتي اين دو سرّ را حس كردم وحشت زدهفَسُبْحانَ الله گفتم. با خود گفتم:"آيا ولايتي جز طريق حق مي‌تواند وجود داشته باشد؟ مخصوصاً آيا ممكن است اهل حقيقت طرفدار يك جريان گمراه ترسناك شوند؟" سپس در يك روز مبارك عرفه بنا بر يك عادت اسلامي پسنديده سوره اخلاص را صد بار صد بار خواندم و تكرار كردم و به بركت اين كار، علاوه بر مسأله‌يي تحت عنوان"پاسخ به سؤالي مهم" كه نگارش شده، اين حقيقت نيز همراه با رحمت الهي بر قلب عاجزم الهام شد. حقيقت مذكور از اين قرار است:

قسمي از اهل ولايت مانند آن‌چه در داستان مشهور و معنادار "جِبالي بابا" در زمان سلطان محمد فاتح آمده است، با اين‌كه خردمند و عاقل ديده مي‌شوند، مجذوب اند. قسم ديگر آن‌ها نيز گاه در صحو و دايره عقل ديده مي‌شوند و گاه حالتي خارج از عرصه عقل و خرد به آن‌ها دست مي‌دهد. قسمي از اين صنف اهل التباس‌اند و حق و باطل را به هم مي‌آميزند و قادر به تفكيك آن نيستند. آن‌ها به مسأله‌يي كه در حال سُكر مشاهده كرده‌اند در عالم صحو نيز عمل كرده، لذا مرتكب خطا مي‌شوند اما متوجه آن نيستند. قسم ديگري از مجذوبان نيز عندالله حفاظت شده‌اند و دچار سلوك در ضلالت نمي‌شوند. اما قسم ديگرشان محفوظ

نيستند و ممكن است وارد فرقه‌هاي اهل بدعت و ضلالت شده، حتي احتمال داده شده است درون جرگه كفار هم يافت شوند.

به هر حال اينان چون مجذوب موقت يا دائم‌اند به لحاظ معنا حكم "مجنون مبارك" را مي‌يابند؛ و چون حكم مجنون مبارك و آزاد را دارند مكلف نمي‌باشند؛ و چون مكلف نيستند مؤاخذه هم نمي‌شوند. لذا با آن‌كه ولايت مجذوبانه‌شان باقي‌ست به طرفداري از اهل بدعت و ضلالت مي‌پردازند. آن‌ها تاحدودي مشرب‌شان را رواج داده و باعث شده‌اند قسمي از اهل حق و ايمان به صورت ناخوشايندي به آن‌ها بپيوندند.

* * *

مسأله دهم

(برخي دوستان تذكر دادند و درباره ديداركنندگان، دستورالعمل مشروحي درخواست كردند. اين مطلب بدان دليل نگاشته شده است.)

پوشـيده نمـاند كه ملاقات كنندگان ما يا با هدف دنيوي به ديدارمان مي‌آيند ـ كه اين در، بسته است ـ يا به نيت حيات اخروي مي‌آيند. در اين جهت، دو در ورودي وجود دارد: يا مرا فرد مبارك و صاحب مقامي گمان كرده و آمده‌اند ـ كه اين در هم بسته است ـزيرا من خودم را نمي‌پسندم و كساني را هم كه مرا مي‌پسندند نمي‌پسندم. حضرت حق را سپاس فراوان كه كاري كرد من خود را نپسندم.

جهت دوم به دليل اين است كه منادي قرآن حكيم هستم. كساني كه از اين در وارد مي‌شوند روي چشم و سرم جا دارند و آن‌ها را مي‌پذيرم. اين‌ها هم سه گروه‌انديا دوست‌اند يا برادرند يا طلبه.

خصيصه و شرط دوست اين است كه به قطع طرفدار جدي خدماتي باشد كه در خصوص "كلام‌ها" و انوار قرآني داريم؛ و قلباً طرفدار بي‌عدالتي و بدعت و ضلالت نباشد و براي اين‌كه خود نيز بهره ببرد بكوشد. (رساله‌ها را مطالعه كند)

خصيصه و شرط برادر اين است كه علاوه بر تلاش جدي براي نشر كلام‌ها، نمازهاي پنج‌گانه واجب را ادا و از گناهان كبيره هفت‌گانه پرهيز كند.

خصيصه و شرط طلبه اين است كه طوري به كلام‌ها رسيدگي كند كه گويي تأليف او بوده و مالكيتش از آن اوست؛ و مهم‌ترين وظيفه حياتي خود را نشر كلام‌ها و خدمت به آن‌ها بداند.

اين سه طبقه با سه شخصيت من مرتبط‌اند. دوست با شخصيت ذاتي و شخصي من ارتباط مي‌يابد؛ برادر با شخصيتي كه در جهت بندگي و عبوديت دارم مرتبط مي‌شود و طلبه نيز از آن نظر كه مُبلغ قرآن حكيم هستم و شخصيتي كه در وظيفه استادي دارم ارتباط دارد.

اين ديدار سه ثمره دارد:

ثمره اول: فرا گرفتن جواهرات قرآني از من يا كلام‌ها از لحاظ مُبلغ بودن؛ ولو يك درس باشد.

ثمره دوم: به اعتبار عبادت سهمي در سود اخروي من خواهد داشت.

ثمره سوم: اين‌كه با هم متوجه درگاه الهي شده با ارتباط قلبي در راه خدمت به قرآن حكيم دست به دست هم مي‌دهيم و درخواست توفيق و هدايت مي‌كنيم.

فرد اگر طلبه باشد همواره هر بامداد با اسم خود و گاه با خيالش نزد من حاضر مي‌شود و سهيم مي‌گردد.

اگر برادر باشد چند مرتبه با اسم خصوصي و صورت‌اش در دعا و بهره‌هاي (معنوي من) حاضر شده سهيم مي‌گردد. سپس وارد جمع عموم برادران مي‌شود و من او را تسليم رحمت الهي مي‌كنم؛ لذا وقتي در دعا "اخوتي و اخواني" مي‌گويم او نيز در بين آنان حاضر است. من اگر واقف بر موضوع نباشم رحمت الهي مي‌داند و آن‌ها را مي‌بيند.

اگر دوست باشد و فرائض را به جا آورده و از كباير پرهيز كند به اعتبار عموميت برادران شامل دعايم است. شرط است كه اين سه طبقه هم مرا از دعاها و بهره‌هاي معنوي خود بي‌نصيب نكنند.

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَنْ قَالَ اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَسَلِّمْ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ

اَللّهُمَّ يَا مَنْ اَجَابَ نُوحًا فِى قَوْمِهِ وَ يَا مَنْ نَصَرَ اِبْرَاهِيمَ عَلَى اَعْدَائِهِ وَ يَا مَنْ اَرْجَعَ يُوسُفَ اِلَى يَعْقُوبَ وَ يَا مَنْ كَشَفَ الضُّرَّ عَنْ اَيُّوبَ وَ يَا مَنْ اَجَابَ دَعْوَةَ زَكَرِيَّاءَ وَ يَا مَنْ تَقَبَّلَ يُونُسَ ابْنَ مَتَّى نَسْئَلُكَ بِاَسْرَارِ اَصْحَابِ هذِهِ الدَّعْوَاتِ الْمُسْتَجَابَاتِ اَنْ تَحْفَظَنِى وَ تَحْفَظَ نَاشِرَ هذِهِ الرَّسَائِلِ وَ رُفَقَائِهِمْ مِنْ شَرِّ شَيَاطِينِ اْلاِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ انْصُرْنَا عَلَى اَعْدَائِنَا وَ لاَ تَكِلْنَا اِلَى اَنْفُسِنَا وَ اكْشِفْ كُرْبَتَنَا وَ كُرْبَتَهُمْ وَاشْفِ اَمْرَاضَ قُلُوبِنَا وَ قُلُوبِهِمْ آمِينَ آمِينَ آمِينَ

* * *

مكتوب بيست و هفتم

اين نوشته، مكتوب بسيار پر باري‌ست و شامل نامه‌هاي جالب توجه و لطيفي مي‌شود كه عين حقيقت است و مؤلف رساله نور براي طلبه‌هاي خود نوشته است؛ هم‌چنين شامل مطالبي‌ست كه طلبه‌هاي رساله نور براي استادشان يا گاهي براي يك‌ديگر نوشته‌اند و از فيض‌هاي درخشاني كه از مطالعه رساله نور اخذ نموده‌اند بحث مي‌كنند. حجم مطالب اين بخش سه چهار برابر مجموعه حاضر است، لذا در اين‌جا آورده نشد و به صورت جداگانه تحت عنوان نامه‌هاي بارلا، كاسـتامونو و امير داغ منتشر گرديد.

* * *

مكتوب بيست و هشتم

اين مكتوب شامل هشت مسأله است

مسأله نخست كه رساله نخست است

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِن كُنتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ

ثانياً: اينك تعبير يكي از خواب‌هاي قديمي‌تان را از من درخواست مي‌كنيد كه سه روز بعد از ديدار سه سال پيش‌مان تعبير شده و تأويلش آشكار گرديده بود. آيا امروز حق دارم درباره آن رؤياي زيبا و مبارك و بشارت دهنده كه دست‌خوش مرور زمان شده و معنايش را آشكار كرده چنين بگويم:

نه شبم نه شب پرستم من

غلام شمسم از شمس مي‌گويم خبر

آن خيالاتي كه دام اولياست

عكس مهرويان بوستان خداست

آري برادر! با تو عادت كرده‌ايم كه درباره درس حقيقت محض مذاكره كنيم.موضوع بحث كردن خواب‌هايي كه درهايشان رو به خيالات گشوده است، آن هم به

صورت تحقيقي، با مشرب تحقيق مناسبت تام ندارد، لذا پيرامون آن حادثه نوميه جزيي شش نكته حقيقي، علمي و اصولي را درباره خواب كه برادر كوچك مرگ است طبق اشارت‌هاي قرآني بيان مي‌كنيم. در مورد هفتم هم تعبير مختصر خواب تو را خواهيم گفت.

نكته نخست: يكي از پايه‌هاي اصلي سوره يوسف رؤياي يوسفيه است، و بسياري از آيات قرآن مانند آيه

وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا

(نبأ: ٩) نشان مي‌دهند كه در خواب و رؤيا حقايق مهم پوشيده‌يي وجود دارد.

نكته دوم: اهل حقيقت طرفدار اعتماد به خواب و رؤيا و تفأل با قرآن نيستند، زيرا قرآن حكيم غالباً و به شدت به اهل كفر مي‌تازد. در تفأل، اگر شدت آيات در برابر كافر براي تفأل زننده در آيد مأيوس كننده خواهد بود و قلب او را مشوش مي‌كند؛ هم‌چنين گاه با اين‌كه رؤيا خير است اما چون به عكس حقيقت ديده شده از آن تلقي شر مي‌شود و موجب يأس و ناميدي مي‌گردد، به قدرت معنوي صدمه مي‌زند و موجب سوء ظن خواهد شد. بسياري از خواب‌ها داراي صورتي ترسناك، زيان‌بار و ملوّث‌اند اما تعبير و معناي‌شان خيلي خوب است. يافتن نسبت ميان صورت خواب و معناي حقيقي آن كار هر كس نيست، لذا اين كار موجب تقلاي بيهوده و يأس و تكدر خاطر مي‌شود.

صرفاً بدين دليل بود كه مانند اهل حقيقت و هم‌چون امام رباني در آغاز گفتم "نه شبم نه شب پرستم‌‌."

نكته سوم: در حديث صحيح آمده است كه يك جزء از چهل جزء نبوت به صورت رؤياي صادقه در خواب ظاهر مي‌گردد. پس معلوم مي‌شود رؤياي صادقه هم حق است و هم به مسؤوليت‌هاي نبوّت تعلق دارد. بيان نكته سوم را كه بسيار مهم و طولاني و عميق است و با نبوت ارتباط دارد به زمان ديگري موكول مي‌كنيم و فعلاً به آن نمي‌پردازيم.

نكته چهارم: رؤيا سه نوع است. دو نوع آن به تعبير قرآن أَضْغاثُ آَحْلامِ است و ارزش تعبير ندارد. اگر معنا هم داشته باشد اهميتي ندارد. يا قوه خيال بر اثر انحراف مزاج و نسبت به بيماري شخص تركيب و تصويري پديد مي‌آورد يا حوادث

مهيجي كه در طول روز يا پيش‌تر حتي يكي دو سال پيش در همان ساعت برايش اتفاق افتاده توسط قوه خيال يادآوري و تعديل و تصوير مي‌گردد و شكل ديگري به خود مي‌گيرد. اين دو قسم، أَضْغاثُ آَحْلامِ اند و ارزش تعبير ندارند.

نوع سوم، رؤياي صادقه است؛ كه در آن، لطيفه رباني موجود در ماهيت انسان پس از آن‌كه حواس مرتبط با عالم شهادت متوقف و تعطيل مي‌شوند، نسبتي با عالم غيب مي‌يابد و منفذي بدان سو مي‌گشايد. از آن منفذ حوادثي را مشاهده مي‌كند كه قرار است وقوع يابند؛ و با يكي از جلوه‌هاي لوح محفوظ و نمونه‌يي از مكتوبات قدريه مواجه مي‌شود و برخي از وقايع حقيقي را مي‌بيند. در اين وقايع گاه خيال تصرف مي‌كند و لباس صورت مي‌پوشاند. اين قسم از رؤيا انواع و طبقات بسياري دارد. در مواقعي همان‌طور تعبير مي‌شود كه ديده شده بود؛ گاه زير پرده‌يي نازك مشاهده مي‌شود و برخي اوقات نيز با پرده‌يي ضخيم پوشيده شده است.

در حديث شريف آمده است كه رؤياهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آغاز دوره پيامبري به روشنايي صبح ظاهر و آشكار بود و درست تعبير مي‌شد.

نكته پنجم: رؤياي صادقه ظهور زياد حس قبل از وقوع است. حس قبل از وقوع هم كم و بيش در همه وجود دارد. حتي در حيوانات هم هست، حتي من زماني آن (حس قبل از وقوع) را علاوه بر حواس شناخته شده‌ي ظاهري و باطني، به عنوان دو حس ديگر به نام‌هاي"سائقه و شائقه" همان‌طور كه در انسان و حيوان حواس"سامعه و باصره" هست را علماً يافته بودم. اهل ضلالت و فيلسوفان، آن حواس غير مشهور را به خطا و به طرز احمقانه‌يي "گرايش طبيعي" مي‌نامند. حاشا! اين گرايش طبيعي نيست؛ بلكه قَدَر الهي با نوعي الهام فطري انسان و حيوان را سوق مي‌دهد. برخي از حيوانات مانند گربه وقتي نابينا مي‌‌شوند با همان سوق قَدَر الهي به راه مي‌افتند و گياهي را كه علاج‌شان است پيدا كرده، به چشم خود مي‌مالند و بهبود مي‌يابند.

هم‌چنين وجود لاشه‌هاي حيواني با فاصله يك روز به پرندگان گوشت خواري مانند عقاب ـ كه در حكم مأموران بهداشت روي زمين هستند و موظف به از ميان

برداشتن لاشه حيوانات وحشي مي‌باشند ـ به واسطه سوق تقدير الهي و الهامي برخاسته از حس قبل از وقوع و سائقه (جهت دهي) الهي اطلاع داده مي‌شود؛ در نتيجه حيوانات مذكور لاشه‌هاي فوق را مي‌يابند.

نيز زنبور تازه به دنيا آمده در حالي كه عمري يك روزه دارد مسافتي يك روزه را در هوا طي مي‌كند و بي آن‌كه مسير خود را گم كند با همان گرايش تقدير الهي و سائقه الهامي به لانه خود باز مي‌گردد. حتي براي همه بارها اتفاق افتاده است كه وقتي درباره فردي صحبت مي‌كنند در يك لحظه در باز شده و همان فرد به نحوي فوق حدس و گمان وارد مي‌گردد. از ضرب المثل هاي كردي است كه:

نَافِ گُرْبِينَه پَالاَنْدَارْ لِى وَرِينَه

يعنيوقتي از گرگ صحبت مي‌كني چماق را آماده كن و بزن؛ چون گرگ مي‌آيد. به عبارت ديگر لطيفه ربانيِ موجود در انسان به واسطه حس قبل از وقوع آمدن آن فرد را اجملاً احساس مي‌كند. ليكن چون درك و شعور عقل پي به موضوع نبرده، نه به قصد كه بي‌اختيار انسان را به بحث از فرد مورد نظر سوق مي‌دهد. اهل فراست مي‌گويند اين قبيل حالات گاه مانند كرامت حاصل مي گردد. زماني اين نوع حساسيت در من فراوان بود. خواستم آن را قاعده‌مند كنم اما توانش را نيافتم و نتوانستم. اين حس، يعني حس قبل الوقوع در كساني كه اهل صلاح‌اند و به خصوص در كساني كه اهل ولايت‌اند به طرز پيش‌رفته‌تري ظاهر مي‌شود و آثار خود را به صورت كرامت نشان مي‌دهد.

همه‌ي عوام نيز مي‌توانند مظهر نوعي ولايت شوند؛ طوري كه مانند اوليا در رؤياي صادقه حقايق غيبي و مربوط به آينده را ببينند. آري، هم‌چنان كه خواب براي عوام به لحاظ رؤياي صادقه بودن در حكم مرتبه‌يي از ولايت است براي عموم نيز مانند تماشاگه يك سينماي زيبا و باشكوه رباني‌ست. امّا كسي كه داراي اخلاق نيكوست در سر نيز افكار زيبا مي‌پروراند. كسي كه داراي افكار زيباست الواح زيبا را خواهد ديد. بد اخلاقان بد مي‌انديشند لذا الواح زشتي خواهند ديد. هم‌چنين خواب براي هر كسي در عالم شهادت پنجره‌يي رو به عالم غيب است. و عرصه‌ي بي‌پاياني براي انسان‌هاي مقيد و فاني؛ تماشاگهي كه در آن گذشته و آينده در حكم حال است و مظهر نوعي بقا مي‌باشد. نيز محل استراحت ذي روحاني‌ست كه

مشقت ديده و زير بار مسؤوليت‌هاي زندگي له شده‌اند. به دليل همين اسرار است كه قرآن حكيم با آياتي چون

وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا

حقيقت خواب را با اهميت تعليم مي‌دهد.

ششمين و مهم‌ترين نكته: رؤياي صادقه در من به درجه حق اليقين رسيده است و با تجربه‌هاي زيادي كه داشته‌ام حجت قاطعي برايم شده كه قَدَر الهي بر همه چيز احاطه دارد. آري، اين رؤياها مخصوصاً در اين چند سال برايم به درجه‌يي رسيده‌اند كه به قطع مي‌دانم مثلاً كوچك‌ترين واقعه‌يي كه فردا با آن مواجه خواهم شد يا بي‌ارزش‌ترين معامله و حتي عادي‌ترين گفتگويم نگاشته شده و پيش از وقوع، معين گرديده لذا با ديدن‌شان در شب، آن‌ها را نه با زبان كه با چشم مطالعه مي‌كنم. نه يك بار نه صدبار بلكه هزار بار اتفاق افتاده است افرادي يا مسائلي كه اصلاً فكرشان را هم نمي‌كرده‌ام درخواب ديده‌ام و صبح روز بعد با اندك تفاوتي تعبيرشده‌اند. معلوم مي‌شود جزيي‌ترين حوادث پيش از وقوع، هم مقيد و هم مكتوب شده‌اند. پس تصادفي در كار نيست و رويدادها بي‌حساب و كتاب، و بي‌نظم رخ نمي‌دهند.

هفتم: تعبير خواب زيبا و مبارك و بشارت دهنده تو براي ما و قرآن واقعه بسيار نيكويي‌ست. گذشت زمان خواب تو را تعبير كرد و مي‌كند و نيازي به تعبير ما باقي نمي‌گذارد. تعبير آن تاحدودي زيبا و دل‌نشين بوده است. اگر توجه كني خواهي فهميد. ما فقط به يكي دو نقطه از آن اشاره مي‌كنيم، يعني حقيقتي را بيان خواهيم كرد. واقعه‌هايي از نوع حقيقت رؤياي تو تمثلات آن حقيقت‌اند. به اين ترتيب كه عرصه وسيعي كه ديده‌يي جهان اسلام است. مسجدي هم كه در انتهاي آن بوده ولايت اسپارتاست. منظور از آب آلوده و گل آلود اطراف آن نيز باتلاق بدعت‌ها و عطالت‌ها و بي‌بند و باري‌هاي اين زمان است. اين‌كه تو به سلامت و بدون آلودگي و به سرعت به مسجد رسيده‌يي اشاره بر اين مطلب دارد كه پيش از ديگران به وظيفه خدمت به قرآن خواهي پرداخت و قلبت از اوضاع زمانه آسيب نخواهد ديد. جماعت اندك در مسجد هم حاملان "كلام‌ها"، كساني مانند حقي، خلوصي، صبري، سليمان، رشدي، بكر، مصطفي، علي، زهدي، لطفي،

خسرو، و رأفت‌اند. تريبون كوچك اشاره است به روستاي كوچكي مانند بارلا. صداي بلند نيز به قوت و سرعت انتشار "كلام‌ها" اشاره دارد. مقامي كه در صف اول به تو اختصاص داده بودند جايگاهي‌ست كه از عبدالرحمان برايت خالي مانده است. اشاره و حقيقت اين‌كه جماعت مذكور مانند گيرنده بي‌سيم خواهان تعليم دروس به همه مردم جهان هستند نيز ان شاء الله در آينده به طور كامل تحقق مي‌يابد. هر چند افراد اين جماعت امروز چون هسته هايي كوچك اند اما در آينده به توفيق الهي درخت عاليه‌يي خواهند شد و چون مركز بي‌سيم عمل خواهند كرد. جوان كم سن و سال عمامه به سر نيز كسي‌ست كه نامزد پيوستن به جمع ناشران و طلبه‌ها مي باشد كسي كه دوش به دوش خلوصي حركت مي‌كند و شايد از او سبقت هم بگيرد. من برخي را حدس مي‌زنم ولي نمي‌توانم حكم قطعي بدهم. جوان مذكور شخصي‌ست كه با قدرت ولايت وارد عرصه مي‌شود. جوانب ديگر را تو از طرف من تعبير كن.

صحبت مفصل با دوستاني چون تو شيرين و دل‌نشين است به همين دليل در مورد موضوعي مختصر چنين طولاني صحبت كردم؛ شايد هم زياده‌روي كرده باشم. اما چون با نيت اشاره به نوعي تفسير آيات قرآنيِ مربوط به خواب شروع كردم ان شاء الله زياده‌روي‌ام عفو مي‌شود يا زياده‌روي محسوب نخواهد شد.

* * *

رساله دوم كه مسأله دوم است

(اين متن براي حل يك مناقشه مهم و از ميان برداشتن آن، نوشته شده است؛ مناقشه درباره حديثي‌ست كه مي‌گويد حضـرت موسي (ع) بر چشـم حضـرت عـزرائيل سيلي زد.)

در "اگيردير" شاهد مناقشه‌يي علمي بودم. مناقشه‌يي كه پرداختن به آن مخصوصاً در اين زمان خطا و اشتباه است. من حتي اطلاعي از آن نداشتم. از من هم سؤال شد. در كتابي معتبر حديثي با علامت"ق" به من نشان دادند كه دلالت بر اتفاق شيخين داشت. پرسيدند حديث است يا نه؟ گفتم به كسي كه در چنين كتاب معتبري بر اتفاق نظر شيخين بر حديثي حكم مي‌كند بايد اعتماد كرد؛ معلوم مي‌شود حديث است، اما حديث هم مانند قرآن متشابهاتي دارد كه فقط خواص هستند كه معاني آن را در مي‌يابند. از ظاهر اين حديث هم مي‌توان احتمال داد كه از احاديث متشابه و مشكل باشد. اگر مي‌دانستم حديث مذكور مدار مناقشه شده است كوتاه جواب نمي‌دادم بلكه مي‌گفتم:

اولاْ: شرط نخست مناقشه در چنين مسايلي اين است كه با رعايت انصاف در پي يافتن حق باشيد و بدون لجبازي و عناد بحث را پيش ببريد و اصولاً بحث و مناظره مي‌بايست بين اهل آن صورت بگيرد تا موجب سوء تلقي نگردد. مناظره در صورتي براي حق مي‌شود كهاگر حق با فرد معارض باشد فرد مدعي متأثر نشود بلكه خرسند و خوشحال گردد زيرا چيزي را كه نمي‌دانسته فهميده است. بر عكس اگر حق با فرد مدعي باشد او چيز زيادي ياد نگرفته و احتمال دارد گرفتار غرور شود.

ثانياً: سبب مناقشه اگر حديث باشد بايد مراتب حديث و درجات وحي ضمني احاديثي كه بر وحي و الهام استوارند. م. و اقسام تكلمات نبوي را دانست. مناقشه درباره مشكلات حديثي آن هم در بين

عوام، تلاش براي به كرسي نشاندن و درست جلوه دادن سخن مانند وكلاي مدافع و اظهار فضل كردن، و يافتن دليل با ترجيح منيّت بر حق و انصاف جايز نيست. اين مسأله مطرح شده است و مدار مناقشه قرار گرفته و بر ذهن عوام الناس بيچاره تأثير سوء مي‌گذارد. عوام قادر نيستند احاديث متشابه مانند آن‌چه مطرح شده است را در ذهن خود بگنجانند لذا اگر انكار كنند نتايج وحشتناكي خواهد داشت. يعني راه براي انكار احاديث قطعي نيز كه در ذهن كوچك آن‌ها جا نمي‌گيرد هم باز مي‌شود. اگر به معناي ظاهري حديث بسنده كرده و بر آن مبنا حديث را نشر دهد باعث خواهد شد كه گمراهان آن را خرافات دانسته و اعتراض كنند. مادام كه بدون هيچ ضرورتي به صورت مضري توجه ديگران را به اين حديث متشابه جلب كرده‌اند و از طرفي تعداد اين قبيل احاديث كم نيست براي ازاله شبهات حقيقتي را بايد بيان كرد. صرف نظر از اين‌كه حديث مذكور قطعي باشد يا نباشد حقيقت فوق بايد بيان شود.

به مطالبي كه در رسايل نوشته‌ايم از جمله دوازده اصلي كه در شاخه سوم كلام "بيست و چهارم" آمده و به شاخه چهارم آن و تفصيلي كه در يكي از اساس‌هاي مقدمه ي مكتوب "نوزدهم" مبني بر تقسيمات وحي آمده اكتفا مي‌كنيم و در اين‌جا به اجمال اشاره‌يي به حقيقت مورد نظر خواهيم داشت.

ملائكه مانند انسان نيستند كه در صورتي واحد انحصار يابند، با اين‌كه داراي تشخص‌اند اما در حكم "كلي" هستند. حضرت عزرائيل (ع) ناظر بر ملائكه‌يي‌ست كه موكل قبض ارواح‌اند.

آيا حضرت عزرائيل (ع) روح كسي را كه مي‌ميرد خود شخصاً قبض مي‌كند؟ يا ياوران او اين كار را مي‌كنند؟

در اين خصوص سه ديدگاه به شرح زير وجود دارد:

ديدگاه اول: عزرائيل (ع) روح همه را قبض مي‌كند. كاري مانع انجام كار ديگر او نمي‌شود چون كه نوراني‌ست. شي نوراني به واسطه آيينه‌هاي بي‌شمار مي‌تواند بالذات در مكان‌هاي بي‌شمار حضور داشته و تمثل يابد. تمثلات شي نوراني از خصايص و ويژگي‌هاي ذات نوراني برخوردار است و عين آن به شمار مي‌رود، غير

آن نيست. مثال‌هاي خورشيد در آيينه‌ها، نور و گرماي خورشيد را ظاهر مي‌كنند، مثال ملكوتياني چون فرشتگان نيز در آيينه‌ها‌ي مختلفِ عالمِ مثال همين‌طورند و عين خودشان‌اند و ويژگي‌هايشان را دارا مي‌باشند، اما اينان بسته به قابليت آيينه‌ها تمثل مي‌يابند؛ هم‌چنان كه حضرت جبرائيل (ع) در ميان صحابه به صورت "دِحيِه" ديده شد در همان لحظه در هزاران جا به صورت‌هاي مختلف حضور داشت و در عين حال در برابر عرش اعظم با بالهايي باشكوه و به گستردگي شرق تا غرب سجده مي‌كرد. او در هر جا بسته به قابليت مكان تمثل يافته و در يك آن در هزاران جا حضور داشت.

طبق اين ديدگاه اين‌كه مثال انساني و جزييِ ملك الموت كه هنگام قبض روح در آيينه انسان تمثل مي‌يابد در معرض سيلي پيامبر اولو العزمي مانند حضرت موسي (ع) ـ كه دارنده حدت و جلال بود ـ قرار گيرد و اين‌كه چشم صورت مثالي ملك الموت را كه به منزله لباس اوست در آورد نه محال، نه فوق العاده و نه امري غيرمعقول است.

ديدگاه دوم: ملائكه عظامي چون حضرت جبرائيل، حضرت ميكائيل و حضرت عزرائيل هر يك حكم ناظري عمومي را دارند. آن‌ها ياوراني از نوع خود، شبيه خود و البته كوچك‌تر از خود دارند. اين ياري كنندگان نسبت به انواع مخلوقات جداگانه‌اند. آن‌كه روح صالحان

يكي از اولياي بزرگ در منطقه ما كه "سيدا" خوانده مي‌شد در سكرات مرگ بود. ملك الموت كه موكل قبض روح اولياست بر بالينش آمد. سيدا فريادكنان از درگاه الهي تقاضا مي‌كند و مي‌گويد:"من طلبه‌هاي علوم ديني را بسيار دوست دارم. تمنا مي‌كنم كسي از طايفه مخصوصي كه موكل قبض روح طلاب علوم ديني هستند جان مرا بستاند." كساني كه كنار او نشسته بودند شاهد ماجرا بوده‌اند.

را قبض مي‌كند كسي‌ست و آن‌كه جان اهل شقاوت را مي‌گيرد كس ديگري، هم‌چنان كه آيات

وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا ٭ وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا

(نازعات: ١ ـ٢)

اشاره دارند "قبض كنندگان روح طايفه طايفه‌اند." طبق اين ديدگاه حضرت موسي (ع) با جلال فطري و جلادت خُلقي و جايگاه خاصي كه نزد حضرت حق

داشت نه بر چهره حضرت عزرائيل (ع) كه بر پيكر مثالي يكي از ياوران او سيلي نواخت و اين امري به غايت معقول است.

حتي در مملكت ما فردي جسور و بي باك هنگام مرگ، ملك الموت را مي‌بيند و مي‌گويد: "در ميان رختخواب سراغم آمده‌يي!" آن‌گاه بر مي‌خيزد سوار بر اسب مي‌شود شمشير به دست مي‌گيرد و او را به مبارزه مي‌خواند، سپس مردانه بر روي اسب مي‌ميرد.

سوم: همان‌طور كه در اساس چهارم كلام "بيست و نهم" بيان شد و براساس دلالت احاديث شريف: "فرشتگاني هستند كه چهل هزار سر دارند و در هر سر چهل هزار زبان دارند (پس حتماً هشتاد هزار چشم هم دارند) و با هر زبان چهل هزار تسبيح مي‌گويند." آري، مادام كه فرشتگان موكلاني نسبت به انواع عالم شهادت‌اند و تسبيحات انواع مذكور را در عالم ارواح تمثيل مي‌كنند طبيعي‌ست كه چنان باشند، زيرا مثلاً كره زمين يك مخلوق است و حضرت حق را تسبيح مي‌گويد. انواعي در زمين وجود دارد كه نه چهل هزار بلكه در حكم صدها هزار سر مي‌باشند. هر نوع، صدها هزار فرد دارد كه در حكم همان صدها هزار زبان مي‌باشد و هكذا... پس معلوم مي‌شود فرشته‌يي كه موكل كره زمين است بايد چهل هزار و شايد صدها هزار سر داشته باشد. همين‌طور مي‌بايست در هر سر صدها هزار زبان داشته باشد و هكذا... براساس اين ديدگاه حضرت عزرائيل (ع) سيمايي متوجه هر فرد و چشمي ناظر بر هر كس دارد. سيلي زدن حضرت موسي (ع) حضرت عزرائيل (ع) را حاشا! كه بر ماهيت اصلي و شكل حقيقي عزرائيل (ع) نبوده و اصولاً به معني تحقير و قبول نداشتن نيز نمي‌باشد؛ موسي (ع) آرزومند بقا و دوام مسؤوليت پيامبري خود بوده، لذا بر چشمي كه نظر بر اجل او داشته و مي‌خواسته سدي در برابر خدمتش ايجاد كند سيلي زده و مي‌زند...

َّهُ أَعْلَمُبِالصَّوَابِ" "قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ" "لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلّا اللهُ

هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ

(آل‌ عمران: ٧)

* * *

رساله سوم كه مسأله سوم است

(اين مسأله پاسخ ويژه، خصوصي و محرمانه به سؤالي عمومي‌ست كه همه برادرانم با زبان حـال و قسـمي از آن‌ها نيز به زبان قـال پرسـيده بودند.)

سؤال: به همه كساني كه به ديدارت مي‌آيند مي‌گويي:"از شخص من انتظار مددي نداشته باشيد و مرا فرد مبارك و مقدسي ندانيد. من هيچ مقامي ندارم؛ هم‌چنان كه يك سرباز عادي دستور سپهبد را به ديگران مي‌رساند و ابلاغ مي‌كند من هم فرامين سپهبدي معنوي را ابلاغ مي‌كنم. نيز هم‌چنان كه فردي مفلس مي‌تواند مبلغ فروشگاهي باشد كه در آن گران قيمت‌ترين الماس‌ها و جواهرات را مي‌فروشند من هم مُبلغ و جارچي يكي از فروشگاه‌هاي مقدس و قرآني هستم." در حالي كه ديداركنندگان با زبان حال مي‌گويند:"همان‌طور كه عقل و خردمان نيازمند دانش است دل و جان‌مان هم خواهان فيض بوده، روح‌مان محتاج نور است و هكذا به جهات گوناگون خواهان چيزهاي زيادي هستيم. تو را پاسخگوي نيازهايمان گمان كرديم به اين دليل به ديدارت مي‌آييم. ما بيش از عالم و دانشمند نيازمند كسي هستيم كه صاحب ولايت و همت و كمالات باشد. اگر حقيقت حال چنان باشد كه گفتي پس با آمدن به ديدارت دچار خطا شده‌ايم".

پاسخ: پنج نقطه زير را بشنويد، سپس فكر كنيد؛ آن‌گاه حكم كنيد كه ديدارتان بيهوده بوده يا مفيد:

نقطه نخست: اگر گماشته و سرباز عادي يك پادشاه، نشان و هداياي شاهانه را به نام شاه به صاحب منصبان و درجه‌داران مهم ارتش تحويل دهد و آن‌ها را وامدار خويش كند؛ و اگر صاحب منصبان و سپهبدان بگويند "ما چرا بايد خود را خوار و ذليل كنيم و نشان‌ها و هدايا را از دست او بگيريم؟" طبيعي‌ست كه كارشان ديوانگي متكبرانه‌يي تلقي خواهد شد. همان گماشته هم اگر در خارج از وظيفه‌يي كه دارد در مقابل سپهبدي قيام نكند و خود را بالاتر از او پندارد رفتارش ديوانگي ابلهانه‌يي خواهد بود؛ هم‌چنين اگر يكي از سپهبدان خرسند، با

فروتني و از سر تشكر و سپاسگزاري مهمان آن سرباز عادي شود و به كلبه‌اش برود؛ سرباز نيز جز تكه نان خشكي نداشته باشد و پادشاه هم اين را بداند، معلوم است كه براي خجل نشدن گماشته‌اش از مطبخ شاهانه يك سيني پر از غذا مي‌فرستد تا خدمت‌كار صادقش بتواند از مهمان محترم خود پذيرايي كند.

به همين ترتيب خدمتگزار صادق قرآن حكيم نيز هر قدر هم كه عادي باشد به نام قرآن و بدون ملاحظه، فرامين خداوند را به افراد سرشناس ابلاغ مي‌كند و جواهرات گران قيمت قرآن را به كساني كه از روح‌هاي والايي برخوردارند نه با ذلت و خواري كه با افتخار و بي‌نيازي مي‌فروشد. افراد مذكور هر قدر هم كه بزرگ و سرشناس باشند نمي‌توانند با خدمتكار عادي‌اي كه گفتيم و در حال ايفاي مسؤوليت‌اش است با تكبر برخورد كنند. خدمتكار فوق نيز در مراجعت آنان به او، نمي‌تواند هيچ دليلي براي ابراز غرور بيابد لذا از حد خود تجاوز نمي‌كند. اگر برخي از مشتريان آن گنجينه قدسي با نظر ولايت به آن خدمتكار بيچاره بنگرند و او را بزرگ بپندارند اين البته از شأن و منزلت رحمت قدسي حقيقت قرآن خواهد بود كه براي خجل نشدن خادمش بدون اطلاع و دخالت او از گنجينه خاص الهي كاري مي‌كند كه به آن‌ها مدد رسيده و ياري‌شان كرده مستفيض‌شان نمايد.

نقطه دوم: امام رباني مجدد الف ثاني احمد فاروقي (رض) گفته است:"ظهور و بروز فقط يك مسأله از حقايق ايمان نزد من بر هزاران ذوق و كرامت ترجيح دارد. نيز غايت و نتيجه تمام طريقت‌ها ظاهر و آشكار كردن حقايق ايمان است." مادام كه اين قهرمان طريقت چنين حكم مي‌كند،پس "كلام‌ها" كه حقايق ايماني را آشكارا و با كمال وضوح بيان مي‌دارند و سرچشمه آن‌ها اسرار قرآني‌ست مي‌توانند نتايج مطلوب از ولايت ارائه دهند.

نقطه سوم: يازده سال پيش ضربه‌هاي سهمگيني بر سر سعيد قديمي وارد آمد تا به قضيه "؟؟" فكر كرد. خود را در باتلاق گل آلودي ديد. كمك خواست؛ درجستجوي راه نجات و نجات دهنده‌يي بر آمد. راه‌ها را مختلف و متعدد ديد و مردد ماند. به كتاب "فتوح الغيب" شيخ گيلاني (رض) كه غوث اعظم است تفألي زد؛ اين عبارت آمد:

اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ

عجيب است كه من در آن زمان عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم و گويا چون حكيمي مي‌خواستم زخم‌هاي مسلمانان را مداوا كنم. اين در حالي بود كه خودم از همه بيش‌تر نيازمند معالجه بودم. بيمار ابتدا بايد به وضعيت خود رسيدگي كند آن‌گاه به بيماران ديگر بپردازد.

آري، حضرت شيخ به من گفت:"تو خود بيماري، طبيبي براي خود بياب!" من هم گفتم:"تو طبيبم شو!" خود را مخاطب او قرار دادم و كتابش را طوري مطالعه كردم كه گويا به من خطاب مي‌كند. البته مطالب كتاب او بسيار شديد بود؛ غرورم را به طرز دهشت انگيزي در هم مي‌شكست. جراحي شديدي در نفسم به عمل آورد. نتوانستم مقاومت كنم؛ كتاب را در حالي كه خود را مخاطبش مي‌دانستم تا نيمه خواندم؛ و نيمه كاره رها كردم. كتاب را در قفسه گذاشتم. اما بعد دردهاي ناشي از عمل جراحي شفادهنده به پايان رسيد و زمان لذت بردن شد. در آن مقطع كل كتاب استاد اولم را خواندم و بسيار بهره بردم. مناجات و اوراد او را شنيدم و كامل مستفيض شدم.

سپس كتاب "مكتوبات" امام رباني را ديدم و به دست گرفتم. خالصانه تفألي زدم و آن را گشودم. عجيب است كه در كل مكتوبات فقط در دو جا لفظبديع الزمان به كار رفته است. هر دو مكتوب در مقابلم گشوده شد. نام پدرم ميرزا بود و ديدم در بالاي آن دو مكتوب نوشته شده بود"نامه به ميرزا بديع الزمان". گفتم "سبحان الله" اين نامه‌ها خطاب به من است. در آن زمان يكي از القـاب سعيد قديمي"بديع الزمان" بود. در حالي كه من جز بديع الزمان همداني كه در سال ٣٠٠ هجري به اين لقب شهرت داشت فرد ديگري را نمي‌شناختم. معلوم مي‌شود در زمان امام رباني هم بديع الزماني بوده كه امام به او دو نامه نوشته بود. حال و روز آن فرد به وضعيت من شباهت داشته كه دو نامه مذكور را دواي دردم يافتم. امام رباني هم‌چون دو نامه مذكور در بسياري از نامه‌هاي ديگرش نيز با اصرار توصيه مي‌كند"قبله واحد برگزين! "؛ يعني استادي انتخاب و پشت سر او حركت كن و سرگرم ديگري نشو. اين مهم‌ترين توصيه او با استعداد و احوال روحي من موافق نيفتاد. هر چه انديشيدم به پيروي از اين يا آن يا آن ديگري بپردازم به نتيجه نرسيدم و متحير و سرگردان ماندم. در هر كدام از آن‌ها خصايص جذابي وجود داشت و من

مي‌توانستم به يكي از آن‌ها اكتفا كنم. در همان مقطع كه در تحير بودم به واسطه رحمت حضرت حق اين حقيقت بر دلم الهام شد:سر سلسله همه اين طُرُق مختلف و منبع همه اين جُوي‌ها و خورشيد همه اين سياره‌ها قرآن حكيم است. قبله واحد حقيقي در قرآن است. پس عالي‌ترين مرشد و مقدس‌ترين استاد هموست. به قرآن پناه بردم. استعداد ناقص و پريشانم البته نمي‌تواند فيض آن مرشد حقيقي را ـ كه در حكم آب حيات است ـ مصّ كند و مستفيض شود اما اين فيض و آب حيات را بسته به درجات اهل دل و صاحبان حال باز به واسطه فيض خودش مي‌توانيم نشان دهيم.پس "كلام‌ها" و نورهايي كه منبعث از قرآن‌اند در واقع فقط مسائل علميِ عقلي نيستند بلكه مسايل ايمانيِ قلبي و روحي و حالي بوده و در حكم معارف عالي و ارزشمند الهي هستند.

نقطه چهارم: افرادي از صحابه و تابعين و تبعِ تابعين ـ كه داراي بالاترين مرتبه ولايت كبرا هستند ـ سهم تمام لطايف خود را از خود قرآن دريافت كرده‌اند و قرآن نيز براي آن‌ها مرشدي حقيقي و كافي بوده است. اين حقيقت نشان مي‌دهد هم‌چنان كه قرآن حكيم حقايق را همواره بيان مي‌دارد فيوضات ولايت كبرا را نيز به كساني كه شايستگي دارند افاضه مي‌نمايد.

آري، عبور از ظاهر به حقيقت بهدو صورت زير ممكن است:

صورت اول: وارد شدن به برزخ طريقت، قطع مراتب با سير و سلوك و رسيدن به حقيقت.صورت دوم: مستقيماً بدون مراجعه به برزخ طريقت با لطف الهي رسيدن به حقيقت؛ كه اين طريق عالي و كوتاه مختص صحابه و تابعين است. پس نورهايي كه از حقايق قرآني ترشّح كرده‌اند و "كلام‌ها" كه ترجمان آن‌ها هستند مي‌توانند از ويژگي مذكور برخوردار شوند و برخوردارند.

نقطه پنجم: با پنج مثال جزيي به شرح زير نشان خواهيم داد كه "كلام‌ها" علاوه بر تعليم حقايق، وظيفه ارشاد را هم بر عهده دارند:

مثال نخست: من خود نه ده بار و صدبار بلكه هزار بار به واسطه تجربياتم به اين نتيجه رسيده‌ام كه "كلام‌ها" نوري كه از قرآن نشأت مي‌گيرند، هم‌چنان كه عقل و خردم را تعليم مي‌دهند حال ايماني را نيز بر قلبم تلقين و ذوق ايمان را نصيب روحم مي‌كنند و هكذا... حتي در كارهاي دنيوي‌ام هم‌چنان كه مريد شيخي

صاحب كرامت براي رفع حاجاتش از شيخ خود انتظار مدد و همت دارد من نيز در حالي كه از اسرار كرامت آميز قرآن انتظار رفع حاجاتم را داشتم بارها و بارها به طريقي كه اصلاً انتظار نداشتم و اميد آن نمي‌رفت حاجاتم بر آورده شده است. دو مثال كوچك از جزئيات موضوع:

مثال كوچك اول: هم‌چنان كه در مكتوب "شانزدهم" با توضيح و تفصيل بيان شده است بر فراز درخت قطران نان بزرگي را به طرز خارق العاده به مهمانم كه سليمان نام داشت نشان دادند. ما دو روز كامل از آن عطيه غيبي تناول كرديم.

مثال كوچك دوم: مسأله‌ي به غايت كوچك و لطيفي را كه همين روزها حادث شد بيان مي كنم.

پيش از سپيده صبح به خاطرم رسيد كه از طرف من به شخصي سخناني گفته شده كه ممكن است در قلبش ايجاد وسوسه كند؛ گفتم اي كاش او را مي‌ديدم و دغدغه قلبي‌اش را از بين مي‌بردم. همان لحظه از ذهنم خطور كرد بخشي از كتابم را كه به "نيس" جزيره‌يي در درياچه اگيردير. م. برده‌اند لازم دارم و اي كاش به دستم مي‌رسيد. بعد از نماز صبح نشسته بودم كه ديدم همان فرد در حالي وارد شد كه همان بخش از كتاب را در دست داشت. به او گفتم:"آن‌چه در دست داري چيست؟" پاسخ داد:"نمي‌دانم؛ در مقابل درب كسي آن را به من داد و گفت از نيس فرستاده شده، من هم آن را گرفتم و براي شما آوردم." گفتم: فَسُبحان الله! ظاهر شدن اين فرد در چنين وقتي و فرستاده شدن آن بخش از كتاب از نيس اصلاً شبيه تصادف نيست.دادن اين بخش از كتاب در همان لحظه به فردي كه علاقمند بودم او را ببينم بي‌ترديد ياري قرآن حكيم است؛ الحمدلله گفتم و انديشيدم كسي كه كوچك‌ترين آرزوي پنهان و بي‌اهميت قلبي مرا مي‌داند حتماً به من رحم مي‌كند و پشتيبان من است پس منت دنيا برايم پشيزي ارزش ندارد.

مثال دوم: برادرزاده‌ام مرحوم عبدالرحمان هشت سالي مي‌شد كه از من جدا بود؛ آلوده اوهامات و غفلت دنيا شده بود و با اين‌ حال نسبت به من بيش از اندازه حسن ظن داشت. همتي را از من طلب مي‌كرد و مددي مي‌خواست كه در من

نبود و از دستم بر نمي‌آمد. ياري قرآن حكيم به دادش رسيد. كلام "دهم" را كه درباره حشر است سه ماه پيش از در گذشتش به دستش رساند. همان كلام او را از پليدي‌هاي معنوي و از اوهام و غفلت پاك كرد، طوري كه گويي به مقام ولايت رسيده است در نامه‌يي كه پيش از فوتش نوشته سه كرامت آشكار را نشان داده است. اين مطلب در اجزاي مكتوب "بيست و هفتم" درج شده، به آن‌جا مراجعه شود.

مثال سوم: يكي از طلبه‌ها و برادران اخروي‌ام كه اهل دل بود "حسن افندي بوردوري" نام داشت. او بيش از شايستگي ام به من حُسن ظن داشت و همان‌طور كه مردم از يك ولي بزرگ انتظار ياري دارند او از من طلب مدد مي‌كرد. يك بار بدون هيچ دليل و مناسبتي كلام "سي و دوم" را براي مطالعه به كسي دادم كه ساكن يكي از روستاهاي "بوردور" بود. بعد حسن افندي به خاطرم آمد و گفتم:"اگر به بوردور رفتي متن را به حسن افندي هم بده تا پنج شش روزي آن را مطالعه كند." فرد مذكور رفت و آن متن را مستقيماً به حسن افندي داد. سي چهل روز تا اجل حسن افندي باقي مانده بود. مانند فرد واقعاً تشنه‌يي كه وقتي به آب گوارايي چون آب كوثر مي‌رسد آن را رها نمي‌كند او هم كلام "سي و دوم" را رها نكرد و مدام به مطالعه و دريافت فيض از آن مخصوصاً از بحث محبت الله در موقف سوم آن پرداخت تا دواي كامل دردش را به دست آورد و فيضي را كه انتظار داشت از قطبي اعظم كسب كند در آن يافت. صحيح و سالم به مسجد مي‌رود نماز مي‌خواند و در همان‌جا روح خود را تسليم حضرت رحمان مي‌كند. (رحمة الله عليه)

مثال چهارم: به شهادت موارد موجود در مكتوب "بيست و هفتم" ياري و مدد و فيض و نوري كه خلوصي بيگ در كلام‌هاي نوراني رساله نور ـ كه ترجمان اسرار قرآني‌ست ـ يافت بيش از چيزي بود كه در مهم‌ترين و مؤثرترين طريقت يعني نقشبنديه وجود دارد.

مثال پنجم: برادرم عبدالمجيد بعد از درگذشت برادرزاده ام عبدالرحمان (رحمة الله عليه) و تحمل شرايط دردناك ديگر احساس پريشاني مي‌كرد. انتظار ياري و مددي معنوي از من داشت و اين چيزي بيرون از توان من بود. من

مكاتبه‌يي با او نداشتم اما به يك‌باره چند نسخه از كلام‌هاي مهم را براي او فرستادم. او نيز پس از مطالعه برايم نوشت:"خدا را شكر كه نجات يافتم. داشتم ديوانه مي‌شدم. هر يك از كلام‌هايي را كه فرستاده بودي براي من حكم مرشد داشتند؛ اگر چه از مرشدي جدا شدم، اما مرشدهاي متعددي يافتم و رها شدم." ديدم عبدالمجيد واقعاً وارد مسير درستي شده و از وضعيت پيشين نجات يافته است.

نمونه‌هاي فراواني مانند اين پنج مثال هستند كه نشان مي‌دهنداگر مردم مخصوصاً مستقيم و مبتني بر نياز سراغ علوم ايماني بروند و به عنوان علاجي براي زخم ها از اسرار قرآن حكيم راه حل‌هاي معنوي اخذ كنند و آن را به كار برند شكي نيست كه علوم ايماني و داروهاي روحاني مذكور براي كساني كه نياز بدان را احساس مي‌كنند و با اخلاص جدي آن را به كار مي‌بندند كافي خواهد بود. داروساز و منادي‌اي كه آن‌ها را به نمايش گذاشته و مي‌فروشد در هر حالي كه باشد، فردي عادي، مفلس يا پولدار و داراي مقام و مكنت يا اگر خدمتكار باشد تفاوت زيادي نمي‌كند.

آري، تا وقتي خورشيد هست نيازي به استفاده از روشنايي شمع باقي نمي‌ماند. مادام كه من به خورشيد اشاره مي‌كنم و آن را نشان مي‌دهم درخواست روشنايي شمع از من مخصوصاً اگر شمعي هم در كار نباشد كار بي‌معنايي‌ست و لزومي ندارد. تازه آن‌ها مي بايست با دعا و همت و كمك معنوي، مددم رسانند. اين حق من است كه از آن‌ها استمداد كنم و كمك بخواهم. قناعت كردن آن‌ها به فيض دريافتي از نورها نيز حقي‌ست كه آن‌ها به گردن دارند.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ

* * *

(نامه‌يي مختصر و خصوصي كه مي‌تواند تتمه

مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم تلقي شود.)

برادران اخروي و طلبه‌‌هاي كوشايم خسرو افندي و رأفت بيگ! در انوار قرآني موسوم به "كلام‌ها" سه كرامت قرآني را احساس مي‌كرديم. شما هم با غيرت و شوق‌تان مورد چهارمي را به آن افزوديد. سه كرامتي كه از آن مطلع بوديم چنين است:

كرامت اول: سرعت و سهولت فوق العاده در تأليف آن. حتي مكتوب "نوزدهم" كه داراي پنج بخش مي‌باشد در دو سه روز و هر روز طي سه چهار ساعت (كه مجموعش مي‌شود ١٢ ساعت) بدون دسترسي به كتاب در باغ يا در كوهستان تأليف شد. كلام "سي‌ام" در زمان بيماري و طي پنج شش ساعت نوشته شد. بحث بهشت يا همان كلام "بيست و هشتم" در يك يا دو ساعت در باغچه سليمان كنار دره تأليف شد. من و توفيق و سليمان از اين مدت اندك براي نگارش در حيرت مانديم؛ و هكذا... هم‌چنان كه در تأليفش اين كرامت قرآني مشهود است...

كرامت دوم: در نگارش‌اش نيز سهولت و شوق و خستگي‌ناپذيري فوق العاده‌يي هست. امروز در ميان اسباب و عوامل فراواني كه موجب خستگي روح‌ها و عقول مي‌شوند يكي از اين كلام‌ها ظهور مي‌كند و در مناطق مختلفي شروع به نگارش مشتاقانه آن مي كنند. با وجود مشغله‌هاي مهم ديگر كلام‌ها را بر هر كار ديگري ترجيح مي‌دهند؛ و هكذا...

سومين كرامت قرآني: مطالعه اين مطالب نيز خسته كننده نيست. مخصوصاً اگر كسي نياز خويش را حس كرده و آن‌ها را بخواند به تدريج لذت مي‌برد و خسته نمي‌شود.

اما چهارمين كرامت قرآني كه شما آن را به اثبات رسانديد. برادري مانند خسرو كه خود را تنبل مي‌داند و پنج سال است با اين كه كلام‌ها را همواره مي‌شنيده اما

در كتابت‌شان هميشه سستي كرده و اين كار را آغاز نكرده است، در مدت يك ماه چهارده كتاب را بسيار زيبا و با دقت كتابت نمود و اين بي‌ترديد چهارمين كرامت از اسرار قرآن است. به ويژه او قدر و منزلت مكتوب "سي و سوم" را كه شامل سي و سه پنجره است به طور كامل دانسته كه با دقت كامل و زيبا آن‌ها را كتابت كرده است. آري، رساله مزبور قوي‌ترين و درخشان‌ترين رساله درمعرفت الله و ايمان بالله است، ليكن پنجره‌هاي ابتدايي در غايت اجمال و اختصار نگاشته شده است؛ با اين حال به مرور ظهور و بروز بيش‌تر يافته درخشان‌تر مي‌‌شود. در واقع ابتداي اكثر "كلام‌ها" برخلاف تأليفات ديگر، با اجمال آغاز مي شود و به تدريج وسعت يافته نور مي‌پراكند.

* * *

مسأله چهارم كه رساله چهارم است

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

(پاسخ سؤالي درباره يك رويداد جزيي‌ست كه موجب بيداري برادرانم مي‌شود.)

برادران عزيزم! مي‌پرسيد شب جمعه با آمدن مهماني ارجمند بي‌سبب به حريم مسجد شريف‌تان تجاوز شد؛ ماهيت اين حادثه چه بود و چرا مزاحم شما مي‌شوند؟

پاسخ: مجبورمچهار نقطه را از زبان سعيد قديمي بيان كنم. اميد كه موجب انتباه برادرانم شده و شما هم پاسخ‌تان را دريافت كنيد.

نقطه نخست: ماهيت آن حادثه‌ي خلاف قانون كه طبق سليقه و به حساب زندقه رخ داد دسيسه‌يي شيطاني و تعرضي منافقانه بود كه شب جمعه واقع شد تا موجب نگراني قلبي ما شود و دچار فتور و سستي در جماعت گردد و نگذارند من با مهمانان ديدار داشته باشم. از عجايب است كه روز پيش يعني پنجشنبه براي گردش به جايي رفته بودم. وقتي بازگشتم مار سياه و درازي كه به نظر مي‌رسيد مانند دو مار به هم چسبيده است از سمت چپم آمد و از بين من و دوستم عبور كرد. از دوستم پرسيدم آيا از اين مار ترسيدي و وحشت كردي.

ديدي؟

او گفت:

چي را؟

من گفتم:

اين مار وحشتناك را...

گفت:

نه، نديدم و نمي‌توانم بينم...

گفتم:

فَسُبحان الله؛ ماري به اين بزرگي را كه از ميان ما عبور كرد و رفت چه‌طور نديدي؟

در آن لحظه چيزي به ذهن‌ام خطور نكرد اما كمي بعد بر قلبم الهام شد كه "اين اشاره‌يي‌ست براي تو، توجه كن!" كمي فكر كردم و ديدم از نوع مارهايي بود كه شب‌ها مي‌بينم، يعني هر وقت مأموري به قصد خيانت نزدم مي‌آيد او را به صورت مار مي‌بينم. حتي يك بار به مدير گفته بودم:"وقتي با نيت پليد به اين‌جا مي‌آيي تو را به صورت مار مشاهده مي‌كنم؛ حواست را جمع كن!" اصولاً سلف او را بيش‌تر اوقات به همين صورت ديده بودم.

پس ماري هم كه آشكارا ديده بودم اشارتي بود مبني بر اين‌كه خيانت آن‌ها اين بار محدود به قصد و نيت نيست و صورت تجاوز عملي خواهد گرفت. تجاوز اين بار اگر چه در ظاهر كوچك بود و مي‌خواهند آن را ناچيز جلوه دهند اما آن مأمور با تشويق و همكاري آموزگاري بي‌انصاف در مسجد هنگام تسبيحات نماز به ژاندارم‌ها دستور داد "مهمانان را بياوريد!" مقصود آن‌ها هم عصباني كردن من بود. مي‌خواستند به روش سعيد قديمي در مقابل اين حركت غير قانوني و سليقه‌يي، آن‌ها را بيرون برانم. (مأمور) بدبخت ندانست شمشيري الماسين و بُرندهدر زبان سعيد هست كه ريشه در نظام قرآن دارد و او با تكه چوب شكسته‌يي كه در دست دارد به دفاع نخواهد پرداخت و شمشير مذكور را اين چنين به كار خواهد گرفت. اما ژاندارم‌ها عاقل بودند و مي‌دانستند هيچ دولت و حكومتي هنگام نماز در مسجد و پيش از اتمام عبادت ديني متعرض كسي نمي‌شود؛ لذا تا پايان نماز و تسبيحات صبر كردند. مأمور مذكور به همين دليل عصباني شد و رفت و با اين ادعا كه "ژاندارم‌ها از اجراي دستور من سر باز زدند" پاسبان دشت را فرستاد.

اما حضرت حق مرا مجبور نمي‌كند با چنين مارهايي مشغول شوم. توصيه‌ام به برادران نيز همين است كه"تا ضرورتي قطعي در كار نباشد با اين‌ها كاري نداشته باشيد." و براساس اصل جَوَابُ الاَحْمق السُّكُوتُ خود را كوچك نكنيد و مشغول آن‌ها نشويد. ليكن توجه داشته باشيد كه ابراز ضعف در برابر يك حيوان وحشي آن را به حمله تشجيع مي‌كند، لذا ابراز ضعف توأم با تملق و چاپلوسي در برابر كساني كه وجدان حيواني دارند آنان را به تجاوز سوق مي‌دهد. پس دوستان بايد مراقب باشند تا طرفداران زندقه نتوانند از غفلت و بي‌توجهي آن‌ها استفاده كنند.

نقطه دوم: خداوند با فرمان

وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ

(هود:١١٣)

نه فقط كساني را كه وسيله و طرفدار ظلم و ستم مي‌شوند، بلكه حتي كساني را كه كم‌ترين ميلي به آن‌سو داشته باشند با شدت و حدت تهديد مي‌كند، زيرا هم‌چنان كه رضا دادن به كفر، كفر است رضايت به ظلم هم ظلم است.

يكي از اهل كمال، گوهري از گوهرهاي فراوان اين آيه را چنين كامل بيان كرده است:

ياري‌گر ظالم در اين دنيا، از ارباب پستي و دنائت است

سگ است كه از خدمت به صياد بي‌انصاف لذت ‌مي‌برد!

آري، برخي چون مارند و برخي چون سگ؛ كسي كه در شبي چنين مبارك، تعرض و خبرچيني مهمان ارجمندي را كند كه در حال دعا و نيايش است، طوري كه گويا در حال ارتكاب جنايت بوده‌ايم، حتماً استحقاق شمول شعر بالا را دارد.

نقطه سوم: سؤال: مادام كه در اصلاح و ارشاد متمردترين و معاندترين افراد به مدد و فيض و نورانيت قرآن حكيم معتقدي و در عمل هم همين كار را مي‌كني؛ چرا متجاوزاني را كه در مجاورت تو هستند دعوت و ارشاد نمي‌كني؟

پاسخ: اين از قواعد مهم اصول شريعت است كه:

اَلرَّاضِى بِالضَّرَرِ لاَ يُنْظَرُ لَهُ

يعنيبه كسي كه آگاهانه راضي به ضرر است نمي‌توان مهرباني و رسيدگي كرد. حال من هر چند در استناد به قدرت قرآن حكيم مدعي هستم:"متمردترين بي‌دين را به شرط آن‌كه در حضيض و پستي نباشد و چون مار از ريختن زهر ضلالت لذت نبرد، در عرض چند ساعت قانع مي‌كنم و يا مجبور به سكوتش مي‌كنم" اما بيان حقيقت به

كسي كه وجدانش تا اعلاي درجه‌ي پستي سقوط كرده و دينش را آگاهانه به دنيا مي فروشد و مارهايي كه به صورت انسان در آمده و الماس‌هاي حقيقت را با آگاهي و منافقانه با تكه شيشه‌هاي بي فايده عوض مي‌كنند، در واقع بي‌حـرمتي به حقـايق است. موضـوع مانند ضـرب المثل

كَتَعْلِيقِ الدُّرَرِ فِى اَعْنَاقِ الْبَقَرِ

(آويختن جواهر به گردن گاو) مي‌شود. زيرا كساني كه چنين كارهايي مي‌كنند حقيقت را بارها از رساله نور شنيده‌اند. آن‌ها آگاهانه اقدام به از بين بردن پايه‌ها و اساس‌هاي حقايق در برابر ضلالت زنادقه مي‌كنند. اينان مانند مارند كه از ريختن زهرشان لذت مي‌برند.

نقطه چهارم: رفتارهايي كه در اين هفت سال با من شده كاملاً سليقه‌يي و خلاف قانون بوده، زيرا قوانين مربوط به اسرا و تبعيدي‌ها و زندانيان مشخص است. آن‌ها طبق قانون مي‌توانند با خويشاوندان‌شان ديدار كنند و نمي‌توان آن‌ها را از اين حق محروم كرد. طاعت و عبادت نزد هر ملت و دولتي مصون از تجاوز است. امثال من در شهرها كنار دوستان و خويشاوندان‌شان ماندند. آن‌ها را نه از ديدار منع كردند و نه از مكاتبه و گردش. اما مرا منع كردند و حتي مسجد و عبادتم مورد تجاوز قرار گرفت. بين شافعيان تكرار كلمه توحيد در تسبيحات نماز سنت است و آن‌ها سعي كردند كاري كنند كه من اين سنت را ترك كنم. حتي فردي امي از مهاجران قديم در "بوردور" كه شباب نام داشت براي تغيير آب و هوا همراه مادر زنش به اين‌جا آمده بود و به اعتبار همشهري بودن سري هم به من زد. او را با سه ژاندارم مسلح از مسجد خواستند. مأموري كه اين كار را كرد براي سرپوش گذاشتن بر خطايي كه مرتكب شده بود گفت: "ناراحت نشويد، ما را معذور بداريد لازمه مسؤوليت‌مان است." بعد گفته است كه "يا الله برو" و اجازه داده است كه برود. اگر ساير رفتارها و برخوردها نيز با همين واقعه قياس شود دانسته مي‌شود رفتارهايي كه با من مي‌شود كاملاً سليقه‌يي‌ست و مي‌خواهند مارها و سگ‌ها را بر من مسلط كنند. من هم خود را خوار نمي‌كنم كه مشغول آن‌ها شوم. براي دفع شرِّ اين موجودات مُضر آن‌ها را به حضرت حق مي‌سپارم. در واقع آن‌ها كه عامل حوادثي بودند كه موجب تبعيد شد اينك در شهرهاي خودشان هستند. رؤساي

قدرتمند در رأس عشايرشان هستند و همه آزاد شدند. دنياي آن‌ها سرشان را بخورد كه هيچ رابطه‌يي با آن ندارم؛ من و دو نفر ديگر را مستثني كردند. اين را هم پذيرفتم و چيزي نگفتم. اما يكي از آن دو نفر مفتي منطقه‌يي شده و جز شهر خودش همه جا و حتي به آنكارا هم مي‌رود. آن ديگري نيز در استانبول در ميان هزاران هم‌شهريانش است و با هر كس مي‌تواند ديداركند. اين دو نفر مانند من بي‌كس و تنها نيستند و ماشاالله نفوذ چشمگيري دارند. هم... هم... اين در حالي‌ست كه مرا در روستايي محبوس كرده‌اند و با بي‌وجدان‌ترين افراد بر من فشار مي‌آورند. به روستايي كه تا اين‌جا بيست دقيقه فاصله دارد، در طول شش سال فقط دوبار توانسته‌ام بروم. به من اجازه نمي‌دهند به آن روستا بروم و آب و هوايي عوض كنم لذا مرا زير فشار استبدادي مضاعف له مي‌كنند. در حالي كه يك دولت، هر چه مي‌خواهد باشد، قانونش بايد واحد باشد. نمي‌توان براي روستاها و افراد مختلف قانون‌هاي متفاوت داشت. واقعيت اين است قانوني كه درباره من اعمال مي‌كنند عين بي قانوني‌ست.

مأموراني كه اين‌جا هستند از نفوذ حكومت در اغراض شخصي استفاده مي‌كنند. ليكنصدها هزار بار به درگاه حضرت ارحم الراحمين شكر مي‌كنم و از باب بيان نعمت مي‌گويم كه همه محدوديت‌ها و فشارهايي كه وارد مي‌كنند به منزله هيزمي‌ست براي آتش غيرت و مددي كه انوار قرآني را روشنايي مي‌دهد، شعله‌ور كرده، و درخشان‌تر مي‌كند. انوار قرآني در مواجهه با اين سختي‌ها و با انبساط حاصل از گرماي غيرت، به جاي بارلا اين ولايت و حتي سراسر كشور را تبديل به مدرسه‌يي ديني نمود. آن‌ها گمان مي‌كنند مرا در روستايي محبوس كرده‌اند. بر خلاف خواست زنديق‌ها، بارلا كرسي درس شده و بسياري از مناطقش مانند اسپارتا به مدرسه تبديل شده است...

ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي"

* * *

مسأله پنجم كه رساله پنجم است

رساله شُكر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

أَفَلَا يَشْكُرُونَ، أَفَلَا يَشْكُرُونَ

(يس: ٣٥و ٧٣)

وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ

(آل عمران: ١٤٤)

لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ

(ابراهيم: ٧)

بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَكُن مِّنْ الشَّاكِرِينَ

(زمر: ٦٦)

قرآن معجز البيان با آياتي مانند آيات فوق مكرر نشان مي‌دهدمهم‌ترين كاري كه خالق رحمان از بندگانش مي‌خواهد شكر است. فرقان حكيم نيز انسان را با تأكيد فراوان به شكرگزاري دعوت مي‌كند؛ و با اعلام اين‌كه شكر نكردن در واقع به معني تكذيب و انكار نعمت‌هاست با فرمان

فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

در سوره رحمان انسان را با همين آيه، سي و يك‌بار به صورت هولناكي تهديد كرده،و نشان مي‌دهد كه ناشكري تكذيب و انكار است.

آري، قرآن حكيم هم‌چنان كه شكر را نتيجه آفرينش نشان مي‌دهد، اين عالم نيز ـ كه قرآن كبير است ـ نشان مي‌دهدمهم‌ترين نتيجه خلقت عالم، شكر است. اگر با دقت به كائنات نظر شود ديده مي‌شود كه نظام عالم به نحوي‌ست كه شُكر را نتيجه مي‌دهد و هر چيزي تا حدودي ناظر بر شكر و متوجه آن مي‌باشند. به نظر مي‌رسد مهم‌ترين ميوه شجره خلقت و عالي‌ترين محصول كارخانه كائنات، شكر است، زيرا در

آفرينش جهان مشاهده مي‌شود كه موجودات عالم دايره‌وار شكل داده شده‌اند؛ دايره‌يي كه حيات به عنوان نقطه مركزي‌اش خلق شده است. همه موجودات ناظر بر حيات‌اند، به حيات خدمت كرده و ملزومات حيات را فراهم مي‌سازند. پس مي‌توان گفت ذاتي كه كائنات را آفريد، حيات را در آن برگزيد.

سپس مي‌بينيم عالم ذي حياتان را نيز دايره‌وار آفريد و انسان را در نقطه مركزي آن قرار داد. گويا مقاصدي كه در خلقت ذي حياتان وجود دارد در انسان تمركز يافته است كه همه ذي حياتان را گرد او جمع كرده و خدمتكار و مُسخر انسان قرار داده است به نحوي كه انسان حاكم آن‌ها مي‌گردد.پس خالق ذوالجلال در بين ذي حياتان انسان را بر مي‌گزيند و اراده و اختيارش در عالم بر او تعلق مي‌يابد.

آن‌گاه مي‌بينيم عوالم انساني و حيواني هم به شكل دايره به وجود آمده‌اند و در نقطه مركزيِ آن‌ها رزق قرار داده شده است. گويا نوع انسان و حتي حيوانات را علاقمند به رزق كرده و همه آن‌ها را خادم و مُسخر رزق مي‌كند.

رزق است كه به آن‌ها حكم مي‌كند. او رزق را نيز چنان خزانه غني و وسيعي قرار داد كه جامع همه نعمت‌هاست. براي چشيدن طعمِ فقط يكي از انواع فراوان رزق، وسيله‌يي به نام قوه ذائقه و به تعداد همه طعم‌ها، سنجه‌هايي بسيار ظريف در زبان آدمي گذاشته است. بايد گفت شگفت انگيزترين، غني‌ترين، ناشناخته‌ترين، دل‌نشين‌ترين، جامع‌ترين و بديع‌ترين حقيقت در عالم هستي همين رزق است.

اينك مي‌بينيم هر چيزي همان‌طور كه گرد رزق جمع آمده ناظر بر آن هم هست و رزق نيز به همين ترتيب با تمام انواعش به صورت‌هاي مادي و معنوي و حالي و قالي قائم به شكر است و با آن به دست مي‌آيد، شكر را نتيجه داده و آن را نشان مي‌دهد،زيرا اشتها و اشتياق نسبت به رزق نوعي شكر فطري‌ست. لذت بردن و ذوق نيز شكري غير شعوري‌ست و همه حيوانات از آن برخوردارند. فقط انسان است كه با كفر و ضلالت، ماهيت شكر فطري را تغيير داده و از شكر به سوي شرك مي‌رود.

در نعمت‌هايي كه رزق‌اند صورت‌هايي به غايت تزيين يافته، رايحه هايي بسيار دل انگيز، و طعم هايي عالي، همه را به شكر كردن مي‌خوانند؛ ذي حياتان را به

شوق دعوت كرده و با اين شوق او را به نوعي تحسين كردن و احترام هدايت مي‌كنند؛ و موجب شكري معنوي مي‌شوند؛ هم‌چنين نظر ذي شعوران را به سوي دقت و توجه سوق داده و به سمت تحسين كردن ترغيب مي‌كنند. او را تشويق مي‌كنند كه حرمت نعمت‌ها را نگاه دارد و به اين وسيله او را ارشاد مي‌كنند كه در سخن و فعل شكر كند، و عالي‌ترين و لذيذترين ذوق و لذت را در شكر به او مي‌چشانند، يعني نشان مي‌دهند كه اين رزق و نعمت لذيذ، علاوه بر لذت ظاهريِ كوتاه مدت و موقت، به واسطه شكر، التفات رحماني را نصيب آدمي مي‌كند كه حاوي لذت و ذوقي دائمي و حقيقي و بي‌پايان است. به عبارت ديگر آدمي را در خصوص التفات مالك كريم خزاين رحمت ـ كه داراي لذت بي‌پاياني‌ست ـ به فكر وامي دارد و ذوقي ماندگار از بهشت را در اين دنيا نيز مي‌چشاند. رزق به واسطه شكر، گنجينه‌يي غني و ارزشمند است و بدون شكر بي‌نهايت سقوط مي‌كند.

هم‌چنان كه در "كلام ششم" بيان شد قوه ذائقه‌يي كه در زبان آدمي‌ست وقتي به حساب حضرت حق، يعني به واسطه وظيفه معنوي شكرگزاري متوجه رزق شد، قوه ذائقه موجود در آن زبان، حكم بازرسي شكرگزار و ناظري عالي قدر و ستايشگرِ مطبخ‌هاي بي‌شمار رحمت بي‌نهايت الهي را مي‌يابد. اگر به حساب نفس باشد يعني بدون انديشه در شكرِ كسي كه رزق را عطا كرده متوجه رزق شود، قوه ذائقه موجود در زبان، از مرتبه يك ناظر عالي قدر به درجه نگهبان آخور معده و منع كننده كارخانه شكم سقوط مي‌كند؛ هم‌چنان كه خادم رزق به واسطه شكر نكردن تا اين‌ ‌حد سقوط مي‌كند، ماهيت رزق و ساير خدمه‌هايش هم سقوط كرده، و از عالي‌ترين مقام به پايين‌ترين مرتبه تنزل مي‌يابند، يعني به وضعيتي مخالف و متضاد با حكمت خالق كائنات سقوط مي‌كنند.

مقياس شكر، قناعت و ميانه‌روي و رضا و خرسندي‌ست.

ميزان شكر نكردن نيز حرص و اسراف و بي‌حرمتي و خوردن هر چيز بي‌توجه به حلال و حرام بودنش است.

آري حرص، همان‌طور كه ناسپاسي‌ست، سبب محروميت هم هست، واسطه ذلت و خواري هم هست. حتي مورچه مبارك كه داراي زندگاني اجتماعي‌ست

انگار به واسطه حرص زير پا مي‌ماند و له مي‌شود، زيرا قناعت نمي‌كند و با اين‌كه مي‌تواند سال را با چند دانه گندم به سر برد تلاش دارد هزاران دانه جمع كند. گويا زنبور مبارك به دليل قناعت است كه بالاي سر مي‌پرد. چون قانع است و اهل قناعت، به امر الهي عسل را به انسان‌ها احسان مي‌كند تا آن را بخورند.

آري، بعد از لفظ "الله" كه اعظم‌ترين نام خدا و عَلَم ذاتي ذات اقدس است، اعظم‌ترين نام او "الَّرحْمان" مي‌باشد كه ناظر بر رزق است و با شكر مي‌توان به آن رسيد. ظاهرترين معناي رحمان نيز رزاق است.

شكر انواعي دارد؛ چكيده عام و جامع‌ترينِ انواع شكر،نماز است.

هم‌چنين در شكر، ايماني زلال و توحيدي خالص وجود دارد، زيرا كسي كه سيبي را مي‌خورد و "الْحَمْدُ لِلّهِ" مي‌گويد در واقع با اين شكر اعلام مي‌كند كه "سيب مزبور مستقيماً يادآور دست قدرت (الهي) و هديه مستقيم خزانه رحمت (الهي) است." و با گفتن اين مطلب و باور به آن، هر چيز را اعم از كلي يا جزيي تسليم قدرت او مي‌كند. چنين شخصي جلوه رحمت را در همه چيز مي‌داند و ايماني حقيقي و توحيدي خالص را با شكر بيان مي‌كند.

انسان غافل با كفران نعمت دچار خسارت‌هاي بزرگي مي‌شود. ما در اين‌جا از وجوه فراوان اين موضوع فقط يك وجه را بيان مي‌كنيم.

انسان اگر نعمت لذيذي را بخورد و شكر كند، نعمت مذكور به واسطه شكر، نوري شده، و از ميوه‌هاي اخروي بهشت مي‌شود. اگر انسان به واسطه لذتي كه حاصل مي‌شود بينديشد كه آن نعمت‌، اثر التفات رحمت حضرت حق است لذت و ذوقي عظيم و دائمي كسب خواهد كرد. چنين عصاره‌ها و خلاصه‌ها و مواد معنوي را به سوي مقامات علوي سوق مي‌دهد و مواد مادي و تفاله و قشري يعني آن‌چه وظيفه خود را به پايان رسانده و حالا ديگر به آن‌ها نيازي نيست، به عنوان فضولات، به سوي تبديل به عناصر ـ يعني اصلي‌شان ـ پيش مي‌رود. اگر شكر نكند لذت موقت مذكور به واسطه زوال، الم و تأسف به جا مي‌گذارد و خود نيز تبديل به قاذورات (پليدي‌ها‌) خواهد شد. در چنين حالتي نعمتي كه داراي ماهيت الماس است تبديل به زغال مي‌شود. رزق‌هاي زائل، به واسطه شكر، لذت‌هاي

دائمي و ميوه‌هاي باقي را نتيجه مي‌دهند. نعمت بي‌شكر، از زيباترين صورت به صورتي زشت در مي‌آيد، زيرا در نظر فرد غافل، عاقبت رزق بعد از لذتي موقت، فضولات است.

آري، رزق صورتي شايسته عشق دارد، و اين صورت را نيز با شكر مي‌توان ديد. و الا عشق غافلان و گمراهان به رزق، حيوانيت است. به همين منوال قياس كن كه اهل ضلالت و غفلت تا چه حد ضرر مي كنند.

در ميان انواع ذي حياتان، انسان از همه بيش‌تر به انواع رزق محتاج است. حضرت حق انسان را آيينه‌يي جامع براي همه اسماي خود، معجزه قدرتي داراي ملزومات مورد نياز براي سنجش و شناخت محتواي خزاين رحمتش، و خليفه‌يي بر روي زمين آفريد كه داراي ابزار لازم براي سنجش جلوه همه اسمائش و ظرافت‌هاي صنعت‌اش باشد. به همين سبب نيازي بي‌پايان به او داد و به انواع بي‌شمار مادي و معنوي رزق نيازمند كرد. واسطه‌يي كه مي‌تواند انسان را در نسبت با اين جامعيت به مرتبه اعلاي احسن تقويم برساند، شكر است. اگر شكر نباشد انسان به اسفل سافلين سقوط كرده و مرتكب ظلم عظيمي مي‌شود.

نتيجه: بزرگ‌ترين اساس از چهار اساس طريق عبوديت و محبوبيت ـ كه برترين و عالي‌ترين طريق است ـ شكر مي‌باشد. چهار اساس مذكور چنين بيان شده است:

در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:

عجز مطلق، فقر مطلق، شوق مطلق، شكر مطلق اي عزيز!

اَللّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنَ الشَّاكِرِينَ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سَيِّدِ الشَّاكِرِينَ وَ الْحَـامِدِينَ وَ عَـلَى آلِهِ وَ صَـحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِيـنَ

وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

* * *

مسأله ششم كه رساله ششم است

در مجموعه‌ي "مكتوبات تكثير" نشر گرديده است، لذا در اين‌جا درج نگرديد.

* * *

مسأله هفتم كه رساله هفتم است

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ

(يونس: ٥٨)

اين مسأله شامل "هفت اشارت" است.

ابتدا "هفت سبب" زير را بيان مي‌كنيم كه به صورت تحديث نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار مي‌دارد:

سبب اول: پيش از جنگ جهاني اول و در اوايل آن در رؤياي صادقه‌يي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده مي‌شود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكه‌هاي كوه مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. گفتم:"نترس مادر! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمرانه به من مي‌گويد:"اعجاز قرآن را بيان كن" بيدار شدم، دانستم كه حادثه بزرگي رخ مي‌دهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، برج و باروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود. به قرآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آن مي‌شود، و كسي چون من ـ با اين كه فراتر از حد و حدودم است ـ

نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قرآن در اين زمانه مي‌شود، و دانستم كه نامزد اين كار شده‌ام.

مادام كه اندكي از بيان اعجاز قرآن با "كلام‌ها" مقصود از "كلام‌ها" در اين‌جا رساله نور مي‌باشد. امكان‌پذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسوب مي‌شود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي به اعجاز است و بايد آن را اظهار داشت.

سبب دوم: مادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود، خود را مدح مي‌كند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن مي‌گيريم، تفسيرش را مدح خواهيم كرد، و مادام كه كلام‌هاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رساله‌ها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآن حكيم در بيش‌تر سوره‌ها، مخصوصاً سوره‌هايي كه با "الر" و "حم" آغاز مي‌شود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايسته‌اش است از خود مي‌كند؛ بي‌ترديد، مكلف به اظهار لمعات اعجازيِ قرآن حكيم كه در "كلام‌ها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، مي‌باشيم. زيرا استاد ما چنين مي‌كند و به اين صورت درس مي‌دهد.

سبب سوم: درباره "كلام‌ها" نه از سر تواضع، بلكه براي بيان حقيقت، مي‌گويم:"كمالات و حقايق موجود در كلام‌ها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي كلام دهم، قطراتي چكيده از صدها آيه قرآني‌ست. ساير رساله‌ها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين مي‌دانم و نيز فاني‌ام و خواهم رفت؛ بي‌شك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نمي‌بايست مرتبط با من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادت‌شان است كه براي از بين بردن اثري كه مخالفش هستند، صاحب اثر را از ميان بر مي‌دارند؛ ترديدي نيست كه رساله‌هاي مرتبط با ستارگان آسمان قرآن را نبايد با كسي چون من كه به ستوني پوسيده مي‌ماند و مي‌تواند مدار اعتراض‌ها و انتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در

رفتارهاي مؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته مي‌شود جستجو مي‌كنند و آن حقايق عالي و جواهر ذي قيمت را از آنِ بيچاره‌يي چون من مي‌دانند كه نمي‌تواند يك هزارم آن‌ها را در خود داشته باشد؛ و اين بي‌انصافي بزرگي‌ست در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رساله‌ها را از آن خود نمي‌دانم؛ آن‌ها متعلق به قرآن‌اند، آن‌ها مظهر و رشحه مزاياي قرآن‌اند. آري، خاصيت خوشه‌هاي خوشمزه انگور را نبايد در شاخه‌هاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخه‌هاي خشكم.

سبب چهارم: تواضع گاه مستلزم كفران نعمت مي‌شود، و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نيز بيان نعمت موجب تفاخر است. هر دوي‌ اين‌ها ضرر دارد. تنها چاره‌ي اين‌كه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آن‌ها را از خود ندانيم؛ بگوييم از نعمت‌هاي منعم حقيقي‌ست. براي نمونه فرض كنيم كسي جامه فاخر و گران‌بهايي را كه با جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شده‌يي." حال، تو اگر با تواضع بگويي "حاشا...! نه اين‌طور نيست، اصلاً اين‌طور نيست، اين‌كه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو كرده بي‌احترامي محسوب مي‌شود، و اگر با تفاخر بگويي "بله من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كجا يافت مي‌شود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانه‌يي‌ست.

لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد گفت:"آري، من زيبا شده‌ام، ليكن اين زيبايي از آنِِ لباس و كسي‌ست كه اين لباس را بر تن من كرده است، از من نيست."

اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين برسد با فرياد خواهم گفت:"رسايل نور، زيبا و حقيقت‌اند، اما از آنِ من نيستند، شعاع‌هايي ‌هستند كه از حقايق قرآن كريم سر چشمه گرفته‌اند..." براساس قاعده‌ي:

وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتِى وَ لكِنْ مَدَحْتُ مَقَالَتِى بِمُحَمَّدٍ

مي‌گويم:

وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتِى وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتِى بِالْقُرْانِ‌

يعني "حقايق اعجاز قرآن را من نتوانستم زيبا كنم و زيبا نشان دهم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد." مادام كه چنين است، به نام زيبايي حقايق قرآن، اظهار زيبايي آيينه‌هايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينه‌داري، يادآوري مقبولي از نعمت است.

سبب پنجم: مدت‌ها پيش، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطمئن شده است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد و ظلمات بدعت‌ها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنين نوري خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گل‌ها در بهار مي‌شكفند. براي ظهور گل‌هاي قدسي نيز مي‌بايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه مي‌كنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فراهم كردن زمينه هستيم.

مادام كه "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهيِ انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نمي‌شود، بلكه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.

سبب ششم: عنايات رباني كه واسطه تشويق و مكافات عاجله‌يي براي خدمت‌مان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهار كرد. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهي‌ست. اظهار اكرام الهي نيز سپاسي معنوي‌ست. فراتر از آن، نهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مظهر شده‌ايم. اظهار چنين كرامتي كه بي‌خبر و بدون اختيار حاصل مي‌شود بي‌ضرر است. اگر برتر از كرامات عادي قرار بگيرد نهايتاً شعله‌هاي اعجاز معنوي قرآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نمي‌تواند موجب تفاخر و غرور گردد، بلكه مدار حمد و ستايش مي‌شود.

سبب هفتم: هشتاد درصد انسان‌ها اهل تحقيق نيستند تا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشناسند و بپذيرند. آن‌ها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسايلي را كه از افراد مقبول و معتمد مي‌شنوند تقليدوار مي‌پذيرند. حتي

حقيقتي آشكار را در دست فرد ضعيف، ضعيف مي‌بينند و اگر مسأله بي‌اهميتي را از فردي صاحب مقام بشنوند باارزش تلقي مي‌كنند. بدين لحاظ و براي اين‌كه ارزش حقايق ايماني و قرآني كه نزد بيچاره ضعيف و بي‌اهميتي چون من است در نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار اعلام مي‌كنم كه بدون اختيار ما و بدون آن‌كه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون اطلاع‌‌مان ما را مشغول كارهاي مهم كرده است، دليل‌مان هم اين است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي مي‌شويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبور هستيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.

اينك بنا بر اسباب هفت‌گانه‌يي كه بيان شد به چند عنايت كلي رباني به شرح زير اشاره خواهيم داشت:

اشارت اول:" توافقات" مي‌باشد كه در نكته نخست از مسأله هشتم مكتوب بيست و هشتم بيان شده است. از جمله در مكتوبات معجزات احمدي، از اشارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت صفحه است، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اين كه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيش از دويست بار آن هم در كمال تناسب روبه‌روي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصادف نيست. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاً كلمات مشابه و مكرر در يك صفحه مي‌بايست به صورت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب مي‌شوند. اين در حالي‌ست كه عبارت "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيش‌تر هم كه باشد در كمال نظم روبه‌روي هم قرار مي‌گيرند و اين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ هم‌چنين مشخص است تناسب و توافقي كه هشت نسخه‌نويس نتوانسته‌اند آن‌ را از بين ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمندي‌ست؛ هم‌چنان كه درجات بلاغت را در كتاب‌هاي اهل بلاغت مي‌توان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدود هيچ كس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزدهم نيز كه از آيينه‌هاي معجزات

احمدي‌ست، و كلام بيست و پنجم كه يكي از ترجمان‌هاي معجزات قرآني‌ست، و اجزاي رساله نور كه يكي از انواع تفسير قرآن است، درجه غرابتي برتر از همه كتاب‌هاي ديگر را نشان مي‌دهد، لذا ثابت مي‌شود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمدي‌ست كه در آيينه‌هاي مزبور تجلي يافته و متمثل مي‌شود.

اشارت دوم: دومين عنايت رباني مربوط به خدمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلم‌هاي هر كدام‌شان چون شمشيري الماسين است ياور كسي چون منِ بي‌قلم، نيمه اُمّي، غريب، بي‌كس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسؤوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوانم گران بود بر دوش آنان كه قدرتمندند قرار داد و به‌واسطه كمال كرم‌اش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارك نيز ـ كه به تعبير خلوصي ـ در حكم گيرنده‌هاي بي‌سيم و تلگراف‌اند؛ و ـ به تعبير صبري ـ در حكم دستگاه‌هايي هستند كه برق كارخانه‌هاي توليد نور را تأمين مي‌كنند و علاوه بر مزاياي جداگانه و ويژگي‌هاي باارزش مختلف، باز ـ به تعبير صبري ـ از توافقات غيبي‌ست كه شوق و سعي و همت و جديت‌شان مشابه يك‌ديگر است؛ اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر مي‌كنند و به اطلاع همگان مي‌رسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپ‌خانه‌يي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار ايماني هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد و غيرت و در كمال اشتياق خدمت مي‌كنند؛ اين وضع بي‌شك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.

آري، هم‌چنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ صميميت نيز كرامت دارد... به ويژه برادراني كه در دايره اخوت براي خدا با يك‌ديگر هم‌بستگي جدي و صميمانه دارند مي‌توانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي مي‌تواند حكم يك ولي كامل را داشته و مظهر عنايات گردد.

اينك اي برادران و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همان‌طور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشتباه است؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه با قدرت

شخص معنوي شما و قلم‌هاي‌تان به‌دست آمده نمي‌توانيد از آنِ بيچاره‌يي چون من بدانيد...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توافقات غيبي هست و من آن را مي‌بينم، اما نمي‌توانم به هر كس نشانش دهم.

اشارت سوم: اجزاي رساله نور همه‌ي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات مي‌كند و اين يك عنايت الهي و اشارت غيبي بسيار قدرتمند است، زيرا در ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغه‌يي بزرگ شناخته مي‌شود به ناتواني خود در ادراك آن اعتراف مي‌كند. مي‌گويد:"عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله كلام دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغ خود ادراك ننمود، براي عوام و كودكان حلاجي مي‌كند.

يا مثلاً علامه‌يي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزيي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنوان "مقدمات اثنا عشر" بيان مي‌كند و براي خواص اعلام مي‌دارد، و همين مسايل در كلام بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شده كه همه قادر به درك آن مي‌باشند. اين امر اگر اثر عنايت (الهي) نيست، پس چيست؟

نيز آن‌چه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خوانده مي‌شود، و همه‌ي عقول را متحير نموده و هيچ فلسفه‌يي هم قادر به كشف آن نبوده است؛ طلسم مشكل گشا و معماي حيرت‌نمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوب بيست و چهارم و در نكته راز گونه‌ي آخر كلام بيست و نهم و در حكمت‌هاي شش‌گانه‌ي مربوط به تحول ذرات، در كلام سي‌ام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سرّ حكمت تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان شده است؛ متن آن موجود است، مي‌توان مراجعه كرد.

هم‌چنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بي‌شريك ربوبيت با سرّ احديت، و دوري بي‌نهايت ما با بي‌نهايت نزديكي الهي، در كلام شانزدهم و كلام سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به همين ترتيب در مكتوب بيستم در بيان عبارت

وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

به شكل كاملاً روشني درباره‌ي مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اين‌كه احياي عموم ذي روح در حشر اعظم براي آن قدرت، مانند احياي يك نفس آسان است، و اين كه دخالت شرك در خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمه‌يي كه حاوي سه تمثيل مي‌باشد سرّ عظيم اين وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردگي دارد كه باهوش‌ترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نمي‌باشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين حقايق با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشان، و در حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را به سرعت و با سختي مي‌نويسد، ظهور مي‌يابد؛ و اين مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.

اشارت چهارم: پنجاه شصت اينك صد و سي رساله مي‌باشد. تا از رساله‌ها به شيوه‌يي احسان شده است كه تأليف آن‌ها نه تنها كار كسي چون من نيست كه كم مي‌انديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه هم قادر به انجام آن نمي‌باشند. اين رساله‌ها نشان مي‌دهند كه مستقيماّ اثر عنايت (الهي) هستند، زيرا در همه آن‌ها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيل‌هايي به عامي‌ترين و اُمّي‌ترين افراد هم درس داده مي‌شود. اين در حالي‌ست كه علماي بزرگ در خصوص بيش‌تر حقايق مذكور گفته‌اند "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آن‌ها را نه تنها به عوام كه به خواص نيز نتوانسته‌اند بياموزند.

تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاه‌ترين شيوه‌، آن هم به عامي‌ترين فرد، كاري نيست كه از عهده كسي چون من بر آيد كه تركي‌اش ضعيف است و سخنانش پيچيده و غالباً نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه مي‌داده، و آثار قبلي‌اش نيز اين امر را تأييد مي‌كند، و چنين سهولت و رواني بيان نزد چنان

شخصي البته و بي‌ترديد اثر عنايت (الهي)ست؛ نمي‌تواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوه‌يي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآني‌ست.

اشارت پنجم: رساله‌ها اكثراً بسيار زياد منتشر شده‌اند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگ‌ترين عالم تا عامي‌ترين فرد، از يك ولي بزرگ اهل دل تا معاندترين فيلسوف بي‌دين آن‌ها را ديده و مطالعه كرده‌اند و با اين‌كه بعضي از آن‌ها نيز از رساله‌ها سيلي خورده‌اند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبت به مرتبه خود از آن‌ها بهره برده‌اند. اين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآني‌ست؛ هم‌چنين رساله‌هاي مذكور كه براي تأليف‌شان مي‌بايست تحقيق و پژوهش‌هاي بسياري انجام مي‌شد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تحت فشارهايي كه موجب تشويش فكر و ادراكم مي‌شد نوشته شده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام رباني‌ست.

آري، بيش‌تر برادران و اكثر دوستان و نسخه برداراني كه در كنارم بوده‌اند مي‌دانند پنج قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، و در مجموع، ظرف دوازده ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهم‌ترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آن نشان مي‌دهد در لفظ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله دقيق و مهمي چون كلام "سي‌ام" در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. كلام "بيست و هشتم" نيز در باغچه سليمان در يك، يا نهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين مي‌دانند بيش‌تر رساله‌ها همين طور بوده و در زماني نوشته شده‌اند كه تحت فشار و در حالت قبض بوده‌ام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نمي‌توانستم يا نمي‌دانستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيم دانست وضعيتي پيش مي‌آمد كه مانع پرداختن من به درس و تأليف مي‌شد، اما مهم‌ترين رساله‌ها و كلام‌ها در سخت‌ترين زمان‌ها كه بيمار هم بوده‌ام، با سرعت تمام نوشته شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرامت قرآني نيست، پس چيست؟

نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخش‌هايي از آن براي برخي از مردم مي‌تواند مُضر باشد؛ و به دليل همين ضررهاست كه هر مسأله‌يي را در اختيار همه نگذاشته‌اند. در صورتي كه اين رساله‌ها تا آن‌جا كه از بسياري پرسيده‌ام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويش اذهان نشده است؛ لذا از نظر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي رباني‌ست.

اشارت ششم: من اينك مطمئن شده‌ام كه بيش‌تر سال‌هاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور و تدبيرم به نحوي سپري شده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنين رساله‌هايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علمي‌ام حكم آماده سازي مقدمات را داشته، و اظهار اعجاز قرآن توسط "كلام‌ها" به نحوي تحقق يافت كه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بي‌دليلي كه خلاف خواسته‌ها و آرزوهايم بود، و گذران زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ترك كردن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آن‌ها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اين خدمت قرآني را خالص و بي‌پيرايه به انجام برسانم. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پرده فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد مي‌شد، دست عنايت و محبت آميزي وجود داشت كه مي‌خواست افكارم را بر اسرار قرآني متمركز كنم و انديشه‌هايم پراكنده نشوند. با اين‌كه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس مي‌كردم روحم را از مطالعه‌ي همه كتاب‌هاي ديگر منع كرده و از آن‌ها دور نموده‌اند. دانستم آن چه باعث شد مطالعه را كه در چنين غربتي موجب تسلي و آرامشم بود ترك كنم، اين بوده است كه آيات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.

هم‌چنين اكثر آثار و رساله‌هاي نوشته شده بدون آن‌كه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحم زاده مي‌شد به صورت آني و دفعي احسان گرديده‌اند. وقتي آن‌ها را به برخي از دوستانم نشان مي‌دادم مي‌گفتند"مرهم زخم‌هاي اين زمانه است." پس از

انتشار اين آثار، توسط بيش‌تر دوستانم دانستم كه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستند.

من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بي‌اختيارم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تا به چنين نتيجه مقدسي منجر شود.

اشارت هفتم: در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اكرام الهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آن‌ها در مكتوب شانزدهم اشاره كرديم و قسم ديگري از آن‌ها را در بخش مسايل متفرقه‌ي مبحث چهارم در مكتوب بيست و ششم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاه‌اند. سليمان افندي دوست هميشگي‌ام از بيش‌تر آن‌ها خبر دارد. مخصوصاً در نشر و تصحيح و قرار دادن رساله‌ها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رساله‌ها و كلام‌ها با تسهيلات كرامت آميز فوق العاده‌يي مواجه بوده‌ايم. شكي براي ما نمي‌ماند كه اين كرامت، كرامت قرآني بوده است. اين مطلب صدها نمونه دارد.

در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه مي‌شويم كه استخدام كننده ما براي تأمين كوچك‌ترين خواست قلبي‌مان به صورت خاصي احسان‌مان مي‌كند؛ و هكذا...اين اشارت غيبيه‌ي بسيار روشني‌ست كه ما به خدمت گرفته مي‌شويم، و در دايره‌ي رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني مي‌پردازيم.

ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلوةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ تَسْـلِيمًا كَثِيرًا آمِيـنَ‌

* * *

پاسخ به يك سؤال محرمانه

(اين سرّ عنايت پيش‌تر محرمانه نگاشته شده، و به آخر كلام چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخه برداران به هر دليلي، فراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان مناسب و شايسته براي طرح آن، همين‌جا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)

از من سؤال مي‌كني:" چرا در رسايل نور كه در پيروي از قرآن نگاشته‌يي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسران و عارفان ديگر به‌ندرت ديده مي‌شود؟ گاه در يك سطر، صفحه‌يي قوت هست و گاه در صفحه‌يي، تأثير يك كتاب وجود دارد."

پاسخ:" چون اين افتخار متعلق به اعجاز قرآن است نه من؛ بي‌پروا مي‌گويم: بله اكثراً همين طور است،" زيرا: رسايل نورِ نگاشته شده، تصديق‌اند نه تصور، ايمان‌اند نه تسليم، شهادت و شهودند نه معرفت، تحقيق‌اند نه تقليد، اذعان‌اند نه التزام، حقيقت‌اند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اين كه خود ادعا باشند، حكمت اين سرّ چنين است:

در زمان گذشته پايه‌هاي ايمان محفوظ و تسليم شدن انسان‌ها راحت بود. بيانات عرفا اگرچه معارف‌شان در مسايل فرعي بدون دليل و برهان مي‌بود پذيرفته مي‌شد و به آن بسنده مي‌كردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي در فن و صنعت به اركان و پايه‌ها (ي ايماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احسان مي‌كند، شعله‌يي از تمثيلات قرآن كريم را كه درخشان‌ترين مظهر اعجاز آن است در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشته‌هايم كه در راه خدمت به قرآن است احسان نمود.

سپاس خداوند را كه با دوربين تمثيل دورترين حقيقت‌ها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكنده‌ترين مسايل گردآوري شد؛ هم‌چنين با نردبان تمثيل بود كه به آساني، به عالي‌ترين حقايق دست يافته شد. از پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني و

نزديك به شهود حاصل گرديد. در كنار عقل، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور به تسليم شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح خويش را تحويل دهد.

خلاصه: در نوشته‌هاي من هر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط منبعث از لمعات تمثيلات قرآني‌ست. سهم من صرفاً طلبي مبتني بر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتواني‌ست، درد از من و دوا از قرآن است.

* * *

خاتمه مسأله هفتم است

(شامل بيان سرّي عظيم از عنايت، و ازاله اوهام مرتبط با اشارات غيبيه‌يي‌ست كه به صورت عنايات هشت‌گانه الهي وارد شده؛ اوهامي كه به ذهن خطور كرده يا احتمال خطور دارد.)

اين خاتمه شامل چهار نكته زير است:

نكته اول: در مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم، مدعي شده بوديم جلوه اشارتي غيبي را كه از هفت هشت عنايت كلي و معنوي الهي حس كرده بوديم، در نقشي به نام "توافقات" و تحت عنوان "عنايت هشتم" ديده‌ايم؛ و ادعا مي‌كنيم كه اين هفت هشت عنايت كلي، چنان قطعي و قوي هستند كه هر يك از آن‌ها اشارات غيبي مذكور را اثبات مي‌كنند. بر فرض محال اگر قسمي از آن‌ها ضعيف ديده شوند، حتي انكار هم گردند، خللي بر قطعيت آن اشارات غيبي وارد نمي‌شود. كسي كه نتواند اين هشت عنايت را انكار كند، اشارات مذكور را نيز نمي‌تواند انكار كند، ليكن از آن‌جا كه طبقات مردم، مختلف است و اكثريت نيز عوام مي‌باشند و آن‌ها نيز بيش‌تر به ديده خود اعتماد مي‌كنند، اوهامي متوجه "توافقات" است كه در ميان هشت عنايت مذكور، نه قوي‌ترين، كه ظاهرترين

است ـ عنايات ديگر قوي‌تر و اين عنايت عام‌تر است ـ لذا براي رفع اوهامي كه متوجه اين عنايت است، مجبور به بيان حقيقتي از نوع مقايسه شدم:

درباره آن عنايت ظاهري گفته بوديم: در رساله‌هايي كه نوشته‌ايم در واژه قرآن و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چنان توافقاتي ديده مي‌شود كه هيچ ترديدي باقي نمي‌گذارد با قصد خاصي تنظيم شده و وضعيتي موازي به آن‌ها داده شده است. دليل‌مان نيز براي اين كه قصد و اراده مزبور متعلق به ما نيست، اين است كه ما سه چهار سال بعد از اين موضوع باخبر شديم. پس قصد و اراده مورد نظر، غيبي و اثر يك عنايت است. آن وضعيت غريب صرفاً براي تأييد رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي به صورت توافق به آن دو كلمه داده شده است. مبارك بودن اين دو كلمه علاوه بر اين كه مُهر تصديقي‌ست بر رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي، موجب شده است كلمه‌هاي مشابه ديگر نيز با اكثريت قابل توجهي مظهر توافق گردند. البته اين وضع در كلمات ديگر مخصوص يك صفحه است ولي دو كلمه مزبور در سراسر يكي دو رساله و بيش‌تر رساله‌هاي ديگر مشاهده مي‌شود. مكرر گفته‌ايم كه اصل اين توافق ممكن است در كتاب‌هاي ديگر هم فراوان ديده شود، اما نه به اين غرابت كه نشان از قصد و اراده‌يي عالي داشته باشد.

اينك با آن‌كه ادعاي ما قابل نقض نيست، اما به يكي دو مورد از دلايلي كه ممكن است باعث شوند در نظر ظاهر نقض شده ديده شوند،اشاره مي‌كنيم:

مورد اول: ممكن است بگويند"شما انديشه و طراحي كرده و چنان توافقي را تنظيم كرده‌ايد." انجام چنين كاري اگر با قصد و اراده باشد سهل و ساده است. در پاسخ مي‌گوييم: براي هر ادعايي دو شاهد صادق كافي‌ست. صد شاهد صادق وجود دارد كه گواهي مي‌دهند قصد و اراده ما در اين ادعا دخالتي ندارد و ما سه چهار سال بعد از موضوع مطلع شده‌ايم. در همين مورد بايد مطلبي را بگويم: كرامت اعجازي مذكور از نوع معجزه بودن قرآن حكيم در بلاغت نيست، زيرا قدرت بشر در مسير اعجاز قرآن پيش مي‌رود، اما قادر نيست به آن درجه برسد. ولي اين

كرامت اعجازي با قدرت بشري امكان پذير نيست؛ قدرت نمي‌تواند دخالتي در اين كار داشته باشد؛ اگر داشته باشد كار، مصنوعي (ساخته بشر) شده، از بين مي‌رود.

در نسخه‌يي از اشارت هجدهم مكتوب نوزدهم، در يك صفحه، كلمه قرآن نُه مرتبه در توافق با هم تكرار شده بود، آن‌ها را با خطي به هم وصل كرديم، از مجموع‌شان لفظ محمد پديد آمد. در صفحه روبه‌رويي نيز كلمه قرآن هشت مرتبه به توافق تكرار شده بود كه از مجموع‌شان لفظ الله به‌دست آمد. چنين چيزهاي بديعي (در رساله نور) فراوان است. معناي اين حاشيه را به چشم خود ديديم. "بكر، توفيق، سليمان، غالب، سعيد"

نكته سوم: به مناسبت اشارت خاصه و اشارت عامه به يكي از اسرار دقيق ربوبيت و رحمانيت اشاره مي‌كنيم:

يكي از برادران‌مان سخن زيبايي دارد كه آن را موضوع اين مسأله قرار مي‌دهم. روزي يكي از توافقات زيباي قرآن را به او نشان دادم، گفت:"زيباست، اساساً هر حقيقتي زيباست؛ اما توافقات و موفقيت موجود در اين رساله‌ها زيباتر است." من هم گفتم: آري، هر چيز يا حقيقتاً زيباست، يا بالذات زيباست يا به اعتبار نتيجه‌هايش زيباست. اين زيبايي نيز مربوط به ربوبيت عامه، شمول رحمت و تجلي عام مي‌شود. همان‌طور كه گفتي اشارت غيبي موجود در اين موفقيت زيباتر است، زيرا در وضعيتي‌ست كه به رحمت خاص، ربوبيت خاص و تجلي خاص مربوط مي‌شود. با تمثيل زير مطلب را به اذهان نزديك‌تر مي‌كنيم:

لطف عام: مرحمت شاهانه يك پادشاه را با سلطنت و قانون عام او مي‌توان شامل همه افراد ملت كرد. هر فرد مستقيماً مظهر لطف و سلطنت آن پادشاه است. افراد در آن حالت عام، مناسبات خصوصي فراواني دارند.

لطف خاص: احسان‌هاي خاص پادشاه است، نيز اوامر خاص اوست كه فوق قانون عام، به فردي احسان مي‌كند، توجه مي‌كند و فرمان مي‌دهد.

لذا همه چيزها ـ مانند آن‌چه در اين مثال بيان شد ـ در ربوبيت عام و شمول رحمت ذات واجب الوجود و خالق حكيم و رحيم سهمي دارند. هم‌چنين جهت مرتبط با سهم هر چيز به طور خصوصي با همان چيز مناسبت دارد. (حضرت حق) به‌‌واسطه قدرت و اراده و علم محيطش در همه چيز تصرف كرده و از ربوبيت و حق مداخله در جزيي‌ترين امور هر چيز نيز برخوردار مي‌باشد. هر چيز در هر

شأني از شئوناتش نيازمند اوست. كارهايش با علم و حكمت او انجام و تنظيم مي‌شود. نه طبيعت توان آن را دارد كه در دايره تصرف ربوبيت او قرار بگيرد و تأثيرگذار شود و مداخله‌يي كند و نه تصادف حق دارد كه در كارهاي حساس دايره ميزان حكمتش دستي ببرد. در بيست جاي رساله نور تصادف و طبيعت را با برهان‌هاي قطعي نفي و با شمشير قرآن از بين برده و نشان داده‌ايم كه دخالت‌شان محال است، اما بر اموري كه در دايره اسباب ظاهري ربوبيت عامه‌اند و حكمت و سبب آن‌ها در نظر اهل غفلت دانسته نمي‌شود، تصادف نام نهاده‌اند؛ و قوانين الهيِ برخي از افعال را كه حكمت‌هايشان قابل احاطه نيست (چون زير پرده طبيعت پنهان هستند) نتوانسته‌اند ببينند و براي درك آن‌ها به طبيعت رجوع كرده‌اند.

حالت دوم؛ ربوبيت خاصه و التفات و امداد خاص رحماني‌ست كه به ياري افرادي مي‌پردازد كه قادر به تحمل تنگناهاي قوانين عام نيستند. اين جا نام‌هاي رحمن و رحيم ياري كرده، و به صورت خصوصي كمك مي‌كنند و فرد را از تنگناهاي مزبور نجات مي‌دهند، لذا هر ذي حياتي مخصوصاً انسان، در هر لحظه مي‌تواند از آن طلب كمك كرده و ياري بگيرد. احسان‌هاي (الهي) موجود در اين ربوبيت خاص در برابر اهل غفلت نيز زير نام تصادف پنهان نمي‌شود و نمي‌توان آن‌ها را به طبيعت حواله داد.

بنابر همين سرّ است كه اشارات غيبي موجود در رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را اشارتي خاص تلقي كرده، بدان اعتقاد يافته، و يقين كرديم كه امدادي خاص، و عنايتي خاص است كه در برابر معاندان خود را نشان مي‌دهد. اين را نيز صرفاً براي رضاي خدا اعلام نموديم. اگر مرتكب قصور شده باشيم خداوند عفو فرمايد. آمين.

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا

* * *

(يادداشت معلم احمد غالب كه در پاك‌نويس كلام‌ها خدمت كرده است)

تا وقتي برهان حقيقتي چون قرآن در دست است

مگر ممكن است براي محكوم كردن منكر فشاري بر قلبم وارد شود؟

جانم! كلام‌ات راست است تكلّف نيست

اين خلاصه و زبده‌ي علم لدني‌ست

نه اين كه بعدها تأليف شده يا از جاهايي گردآوري شده باشد

اين حكمت نور عرفان است

فارغ از هوي و هوس و لغو و فلسفه بافي

تزكيه‌ كننده‌ي نفس و صفا دهنده روح است

مربي دل است و تصوف نيست

"كلام‌ها" شمس همه معارف‌اند

سخنم راست است و عادت نيست

نورانيت دل است و در لفظ بازتاب يافته

نه اين كه مترادفي در يكي دو سطر باشد

لفظ ها با هم تطابق دارند

و اين به هيچ وجه ساختگي و تصادفي نيست

همه حروفش با نظم و ترتيب كنار هم قرار گرفته اند

توافق و تناسب است و تخالف نيست

اين جلوه‌يي از اسرار اعجاز است

از قرآن است و سخن تهي نيست

اين حُسن تصادف نيكوست نيكو

در اين باب هر چه گفته شود اضافي نيست

بيان سعيد بديع الزمان نورسي

بديع است و تعطّف نيست

قلم در دست او به آرامش نرسيده

و درپي ديدار است و چيزي را تحريف نمي كند

درستي در آن ريشه در حق دارد

و در اين قصد و غرضي نيست، تصرف نيست كه صورت مي گيرد

براي كوته فكراني كه اين را نمي بينند

آه و ناله سر مي دهم نه اين كه تأسف بخورم

غالباً در حيرت معنوي هستم

و بيانم در اين مسير در پي ظرافت و لطافت نيست

آيا توافق و هماهنگي در كلام ها برايش زياد است؟

برتري و تفوق براي او افتخاري نيست

خدايا او را در همه كارها موفق نما

توافق و تناسب، مقام توقف نيست!

احمد غالب

رحمة الله عليه

* * *

(يادداشت مرحوم سرگرد عاصم بيگ)

سوگند مي‌خورم كلامش چون خود او راست و درست است

بد جنساني كه اين حقيقت را قبول و تصديق نكنند

در ضلالت و وادي خسران سال‌ها مي‌مانند

هنر، ارشاد و نجات دادن اين‌هاست

هدايت اگر نصيب شود سرخم خواهند كرد

اصلاح همه را طلب و به درگاه خالق التماس كنيم

كلام‌ها را كه انوار قرآن‌اند هميشه بخوانيم و به ديگران بياموزيم

ما نيز در اين راه مستفيض و دلشاد شويم

و با تبديل فنا به بقا رضايت حق را به دست آوريم

يادداشت پر بها غالب كه شايسته صد هزار تحسين است

با بيان اين حقايق شكي نيست كه غالب و پيروز مي‌شود

سرگرد عاصم

رحمة الله عليه

* * *

مسأله هشتم كه رساله هشتم است

(اين مسأله پاسخ به شش سؤال است و شاملهشت نكته به شرح زير مي‌باشد.)

نكته نخست: اشارات متعدد غيبيه‌يي را دال بر اين‌كه با عنايت الهي به خدمت قرآني در آمديم احساس نموده و برخي از آن‌ها را بيان داشتيم. نمونه جديدي از اشارات مذكور اين است كه در بيش‌تر كلام‌ها توافق‌ها و تناسب‌هاي غيبي وجود دارد.

توافق و تناسب اشاره است به اتفاق، اتفاق علامت اتحاد است، و اماره‌يي‌ست براي وحدت، وحدت هم نشان از توحيد دارد، توحيد نيز بزرگ‌ترين مبنا از مباني چهارگانه قرآن مي‌باشد.

براي مثال اشارتي هست مبني بر اين‌كه در كلمه"رسول اكرم" و عبارت"عليه الصلاة و السلام" و لفظ مبارك "قرآن" نوعي جلوه اعجاز نمايان است.

اشارات غيبي هر قدر هم كه پنهان و ضعيف باشد، چون بر مقبوليت خدمت و حقانيت مسايل دلالت مي‌كند به نظر من بسيار بااهميت و قدرتمند است. اين امر غرور مرا در هم شكست و به طور قطعي به من نشان داد كه صرفاً يك ترجمانم. نيز هيچ چيز براي من باقي نگذاشت كه مدار افتخارم باشد و فقط چيزهايي را نشانم داد كه عامل شكرگزاري‌ست. نيز مادام كه اين امر متعلق به قرآن است، اعجاز قرآن محسوب مي‌شود، قطعاً اختيار جزيي ما در آن دخلي ندارد، مشوّقِ كساني‌ست كه در امر خدمت تنبلي مي‌كنند، موجب مي‌گردد فرد باور كند كه رساله نور حق است، براي ما نوعي اكرام الهي‌ست، اظهارش تحديث نعمت مي‌باشد و متمرداني را كه عقل‌شان به چشم‌شان است محكوم مي‌كند؛ پس اظهار و بيانش لازم و ان شاء الله بي‌ضرر است.

يكي ديگر از اشارات غيبي فوق چنين است: حضرت حق بنا بر كمال رحمت و كرم خود، براي تشويق و اطمينان قلبي ما كه مشغول خدمت به قرآن و ايمان هستيم لطافتي از نوع توافقات غيبي را به صورت اكرام رباني و احسان الهي به عنوان علامت مقبوليت خدمت‌مان و اشارات غيبي بر اين كه نوشته‌هاي‌مان حق

است در همه رساله‌ها مخصوصاً در "معجزات احمديه" و "اعجاز قرآن" و "رساله پنجره‌ها" بر ما احسان كرده است، يعني كلمه‌هاي مانند هم را در يك صفحه ناظر بر هم قرار مي دهد. اين موضوع اشاره‌يي غيبي‌ست و در واقع گفته مي شود: "اين موارد با اراده‌يي غيبي تنظيم مي‌گردد. به اختيار و ادراك خود اعتماد نكنيد، بي آن‌كه اختيارتان باخبر شود و بي آن‌كه ادراك‌تان به كار آيد نقش‌ها و نظم‌هاي خارق العاده‌يي صورت مي‌بندد." به ويژه در رسـاله معجزات احـمدي لفـظ "رسول اكرم" و لفظ "صلوات"، حكم آيينه‌يي را مي‌يابند و اشاره مبتني بر توافقات غيبي را با صراحت نشان مي‌دهند. در كتابتِ يك نسخه‌بردار تازه كار و غير حرفه‌يي بيش از دويست صلوات شريفه به استثناي پنج صفحه در همه صفحات ديگر به صورت موازي ناظر بر هم‌اند. اين تناسب‌ها كار تصادف بي‌ادراك نيست چون اگر بود شايد حداكثر در ده مورد، يكي دو مورد بدين‌گونه مي‌شد؛ به همين ترتيب قطعاً حاصل فكر و انديشه من بيچاره هم نمي‌تواند باشد كه در هنر نوشتن مهارتي ندارم و با حصر نظر در معنا به سرعت در يكي دو ساعت سي چهل صفحه مطلب تأليف مي‌كنم و تازه آن را هم خودم نمي‌نويسم بلكه انشا مي‌كنم و ديگران آن را مي‌نويسند.

شش سال بعد باز هم با ارشاد قرآن و دقت در "إنّا" كه در تفسير اشارات الاعجاز نُه بار با توافق و تناسب تكرار شده است از موضوع مطلع شدم. نسخه برداران نيز وقتي مطلب را از من شنيدند غرق حيرت و شگفتي شدند. الفاظ "رسول اكرم" و "صلوات" در مكتوب "نوزدهم" حكم آيينه كوچك نوعي از معجزات احمدي را يافت. به همين ترتيب لفظ قرآن هم در كلام "بيست و پنجم" كه مربوط به اعجاز قرآن است و اشارت هجدهم در مكتوب "نوزدهم"، به عنوان نوعي از معجزات قرآني ـ جزيي از چهل جزء آن نوع ـ در ميان چهل طبقه براي طبقه‌يي كه صرفاً به چشم و ديده خود اعتماد مي‌كنند به صورت توافقات غيبي در همه رساله ها تجلي يافته است؛ علاوه بر اين جزيي از اجزاي چهل‌گانه آن نوع در لفظ قرآن ظاهر شده است. به اين ترتيب كه:

لفظ قرآن در "كلام بيست و پنجم" و در اشارت هجدهم "مكتوب نوزدهم" صد مرتبه تكرار شده است به استثناي يكي دو كلمه باقي آن‌ها همگي ناظر بر هم‌اند. براي مثال در صفحه چهل و سوم "شعاع دوم" لفظ قرآن هفت مرتبه تكرار شده و اين الفاظ ناظر بر هم هستند. در صفحه پنجاه و ششم نيز هشت لفظ قرآن ناظر بر هم‌اند؛ فقط نهمين مورد مستثني مانده است. در صفحه شصت و نهـم نيز ـ كه اينك پيشِ رويم است ـ پنج لفظ قرآن ناظر بر هم‌اند. و هكذا... لفظ مكرر قرآن در همه صفحات ناظر بر يك‌ديگرند. به ندرت از هر پنج شش مورد يك مورد خارج از اين موضوع قرار مي‌گيرند. توافقات و تناسبات ديگر نيز چنين‌اند مثلاً لفظ "أَمْ" كه در صفحه سي و سه ـ كه اينك پيش رويم است ـ پانزده عدد است كه چهارده تاي آن ناظر بر هم‌اند. در مقابل ديدگانم در اين صفحه نُه مورد كلمه "ايمان" وجود دارد، اين‌ها هم ناظر بر هم اند و فقط يكي از آن‌ها با فاصله‌يي كه نسخه‌بردار داده اندك انحرافي يافته است؛ هم‌چنين در صفحه‌يي كه اينك در مقابلم گشوده است كلمه "محبوب" دو بار تكرار شده (يك بار در سطر سوم و بار ديگر در سطر پانزدهم) و هر دو مورد با نظم كامل ناظر بر يك‌ديگرند. در بين آن‌ها كلمه "عشق" چهار بار قرار گرفته است؛ هر چهار كلمه ناظر بر هم‌اند. ساير توافقات و تناسبات غيبي را بر همين منوال قياس كنيد. هر نسخه‌برداري كه باشد تفاوتي ندارد سطرها و صفحه‌ها به هر شكلي كه مي‌خواهد باشد فرقي نمي‌كند، تناسبات غيبي مذكور در درجه‌يي‌ست كه شك و شبهه‌يي باقي نمي‌گذارد؛ ترديدي نيست كه اين امر نه حاصل تصادف است و نه نتيجه فكر مؤلف و نسخه برداران. البته در برخي خطوط تناسبات بيش‌تري به چشم مي‌خورد. پس خطي حقيقي هست كه مختص اين رساله‌هاست. برخي به آن خط نزديك مي‌شوند؛ و از عجايب است كه تناسبات مذكور نه در كار استنساخ كنندگان ماهر كه بيش‌تر در كتابت نسخه برداران غيرحرفه‌يي ديده مي‌شود. از اين‌جا دانسته مي‌شود كه هنر و ظرافت و مزيتي كه در كلام‌ها به عنوان نوعي تفسير از قرآن وجود دارد متعلق به كسي نيست؛ چرا كه اصولاً جامه‌ي اسلوب منظم و نيكويي كه برازنده قامت مبارك حقايق زيبا و نيكوي قرآن باشد با اختيار و ادراك كسي بريده و دوخته

نمي‌شود بلكه وجود همان‌هاست كه چنين مي‌خواهند و دستي غيبي‌ست كه جامه را به اندازه آن قامت مي‌بُرد، مي‌دوزد و بر تنش مي‌كند. ما نيز در اين ميان ترجمان و خادميم.

نكته چهارم: در سؤال نخست‌ خود كه شامل پنج، شش سؤال است مي‌پرسيد: جمع شدن در صحراي محشر چگونه است چه كيفيتي دارد و آيا در آن‌جا همه عريان هستند؟ در آن‌جا چگونه مي‌توانيم با دوستان‌مان ديدار كنيم و رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را براي شفاعت چگونه مي‌توانيم پيدا كنيم؟ چگونه ممكن است يك نفر بتواند با تعداد بي‌شماري از انسان‌ها ديدار كند؟ لباس بهشتيان و جهنميان چگونه خواهد بود؟ و چه كسي راه را به ما نشان خواهد داد؟

پاسخ: پاسخ اين سؤال‌ها به صورت كامل و واضح در كتاب‌هاي حديث آمده است. ما در اين‌جا فقط نكاتي را كه مربوط به مشرب و مسلك‌مان مي‌شود بيان مي‌كنيم:

اولاً: در يكي از مكتوب‌ها بيان شده است؛ هم‌چنان كه ميدان حشر در مدار سالانه كره زمين قرار دارد و زمين محصولات معنوي‌اش را از هم اينك روانه الواح آن ميدان مي‌كند، با حركت سالانه خود نيز عاملي مي‌شود براي تمثّل يك دايره وجود و با محصولات آن دايره وجود مبدأيي مي‌شود براي شكل‌گيري عرصه حشر؛ و اين سفينه رباني كه كره زمين ناميده مي‌شود جهنم صغرايي را كه در مركزش است به جهنم كبرا خالي مي‌كند. نيز بيان شده بود كه كره زمين سكنه‌اش را هم در ميدان حشر خالي مي‌كند.

ثانياً: در كلام‌ها و مخصوصاً در كلام‌هاي "دهم و بيست و نهم" به صورت قطعي عرصه حشر و وجود آن اثبات شده است.

ثالثاً: موضوع ديدار نيز در كلام‌هاي "شانزدهم و سي و يكم و سي و دوم" به طور قطعي اثبات شده است و گفته‌ايم كه يك شخص به واسطه سرّ نورانيت مي‌تواند در يك دقيقه در هزاران جا باشد و با ميليون‌ها نفر ديدار كند.

رابعاً: حضرت حق هم‌چنان كه لباسي فطري بر قامت همه مخلوقات ذي روح به جز انسان پوشانده است همه انسان‌ها را در صحراي محشر از لباس‌هاي

مصنوعي عريان كرده و جامه‌يي فطري بر آن‌ها مي‌پوشاند و اين مقتضاي اسم حكيم است. حكمت لباس مصنوعي در دنيا فقط به محافظت از سرما و گرما يا زينت و ستر عورت منحصر نيست بلكه يكي از حكمت‌هاي مهمش اين است كه به عنوان فهرست و ليستي اشاره دارد كه انسان از قدرت تصرف در ساير انواع برخوردار بوده و بر رياست و نسبت او با موجودات ديگر اشاره دارد؛ در غير اين صورت مي‌توانست لباسي فطري كه سهل و ارزان باشد بر تن او كند. اگر اين حكمت نبود انسان كه پارچه‌هاي مندرس مختلفي را به عنوان لباس به خود مي‌پيچد مورد تمسخر حيوانات داراي ادراك قرار مي‌گرفت و به لحاظ معنا آن‌ها را مي‌خنداند. در صحراي محشر اين حكمت و مناسبت نيست؛ فهرست مذكور هم لزومي ندارد كه باشد.

خامساً: رهبر و راهنما براي كساني كه مانند تو تحت نورانيت قرآن قرار دارند قرآن است. به سر آغاز "الم" ها و "الر" ها و "حم" ها بنگر و بدان كه قرآن تا چه حد شفيعي مقبول، راهنمايي درست، و نوري قدسي‌ست.

سادساً: اما لباس بهشتيان و جهنميان؛ طبق قاعده‌يي در كلام "بيست و هشتم" گفتيم حوريان هفتاد حله بر تن مي كنند؛ اين امر در اين‌جا نيز معتبر است. با اين توضيح كه فرد بهشتي، هميشه آرزومند است از هر نوعِ بهشت در هر زماني بهره مند شود. محاسن بهشت انواع مختلف و فراوان دارد. او همواره با همه‌ي نوع هاي بهشت مباشرت مي كند و نمونه محاسن بهشت را در مقياسي كوچك بر خود و حوريان مي‌پوشاند. او و حوريانش حكم بهشت كوچكي را خواهند داشت؛ هم‌چنان كه يك انسان نمونه‌يي از انواع گل‌هاي موجود در يك كشور را در باغچه‌اش نگهداري مي‌كند، يا يك مغازه‌دار نمونه‌هاي موجود در كليت مال‌اش را در ليستي جمع مي‌كند يا انسان از نمونه همه مخلوقاتي كه در تصرف دارد و بر آن‌ها حكم مي‌كند و با آن‌ها مناسبتي دارد براي لباس و لوازم خانه‌اش استفاده مي‌كند،انساني هم كه اهل بهشت است مخصوصاً اگر با همه حواس و جوارح معنوي خود بندگي كرده و شايستگي برخورداري از لذايذ بهشت را كسب كرده باشد خود و حوريانش از سوي رحمت الهي به نحوي لباس بر تن خواهند كرد كه محاسني از

هر نوع بهشت را ببينند و هر حسي در آن‌ها اشباع شود و هر عضوي در آن‌ها نوازش گردد و هر لطيفه‌يي در وجودشان به ذوق آيد. دليل اين‌كه حله‌هاي متعدد مذكور همه از يك جنس و نوع نيستند اين حديث است كه "حوريان با اين كه هفتاد حله بر تن مي‌كنند اما مغز استخوان ساق‌هايشان ديده مي‌شود و پوشيده نيست." معلوم مي‌شود از ظاهرترين حله تا پنهان‌ترين آن داراي محاسن مختلف‌اند و به طرز جداگانه‌يي حسيات و حواس را به ذوق مي‌آورند و راضي و خشنود مي‌كنند. اهل جهنم نيز همان‌طور كه در دنيا با چشم و گوش و قلب و دست و عقل و همه جوارح خود گناه كرده اند، با حكمت و عدالت منافاتي نخواهد داشت كه در جهنم لباس‌هايي بر تن كنند كه از پارچه‌هايي با جنس‌هاي مختلف تهيه شده و حكم جهنم كوچكي را داشته و مناسب جوارح‌اش باعث درد و عذاب آن‌ها شود.

نكته پنجم: مي‌پرسيد آيا اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در زمان فترت زماني كه پيامبري براي هدايت مردم فرستاده نشده بود. م. متدين به ديني بوده‌اند؟

پاسخ: روايت هست كه به باقي‌مانده دين حضرت ابراهيم (ع) كه بعدها زير پرده ظلمات معنوي و غفلت مانده و در ميان معدودي از افراد جريان داشت متدين بودند. البته افرادي كه تشكيل دهنده سلسله‌يي نوراني هستند سلسله‌يي كه از حضرت ابراهيم (ع) سرچشمه مي‌گيرد و بعدها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نتيجه مي‌دهد در برابر نورانيت دين حق بي تفاوت نبوده و مغلوب ظلمات كفر نشده‌اند. اما كساني كه در زمان فترت زندگي مي كردند براساس سرّ

وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا

(اسراء: ١٥)

اهل نجات‌اند. هيچ يك از آن‌ها به دليل خطاهايي كه در تفرعات داشته‌اند مؤاخذه نمي‌شوند. از نظر امام شافعي و امام اشعري اگر آن‌ها وارد كفر هم مي‌شدند و ايماني هم نمي‌داشتند باز هم اهل نجات‌اند، زيرا تكليف الهي با ارسال (پيامبر) ممكن است و ارسال نيز به وسيله اطلاع باعث تقرر تكليف مي‌شود. مادام كه غفلت و مرور زمان بر دين انبياي سلف پوششي افكنده است، اين امر نمي‌تواند

حجتي براي زمان اهل فترت شود. اگر اطاعت كند ثواب كسب مي كند و اگر نكند عذاب نخواهد ديد، زيرا به دليل مخفي ماندن نمي‌تواند حجت باشد.

نكته ششم: مي‌پرسيد آيا كسي در ميان اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نبي بوده است؟

پاسخ: براي بعد از حضرت اسماعيل (ع) نص قطعي وجود ندارد. دو نبي به نام‌هاي "خالد بن سنان و حنظله" آمده‌اند كه البته از نياكان پيامبر نبوده‌اند. از كعب ابن لوي از اجداد نبي شعر مشهور و صريح و نص گونه‌ي زير وجود دارد كه به سخني اعجاز آميز و پيامبرانه شبيه است:

عَلَى غَفْلَةٍ يَاْتِى النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ فَيُخْبِرُ اَخْبَارًا صَدُوقًا خَبِيرُهَا

محمد نبي ناگهان خواهد آمد و خبرهاي راست خواهد داد. م.

امام رباني با استناد به دليل و كشف گفته است: در هندوستان پيامبران زيادي بوده‌اند كه برخي از آن‌ها امتي نداشته يا چون به تعداد معدودي از پيروان منحصر بوده‌اند شهرت نيافته يا اين كه پيامبر ناميده نشده‌اند.

بنابر نظر امام رباني مي‌توان گفت احتمال اين كه در ميان نياكان پيامبر چنين انبيايي بوده باشند وجود دارد.

نكته هفتم: مي‌گوييد خبر قوي‌تر و صحيح‌تر درباره ايمان والدين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و عبدالمطلب جد او كدام است؟

پاسخ: سعيد جديد ده سال است كه كتاب‌هاي ديگر را نزد خود نگه نمي‌دارد؛ مي‌گويد: "قرآن براي من كافي‌ست." در برخورد با اين قبيل مسايل فرعي، من فرصت آن را ندارم كه همه كتاب‌هاي حديث را به دقت بررسي كنم و قوي‌ترين آن‌ها را بنويسم. همين قدر بگويم كه پدر و مادر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اهل نجات و بهشت و ايمان‌اند. البته حضرت حق قلب مبارك حبيب بزرگوارش و شفقت فرزندانه‌يي را كه او حاملش مي‌باشد رنجيده نمي‌كند.

اگر پرسيده شود: مادام كه چنين است چرا آن‌ها موفق نشدند به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ايمان بياورند؟ چرا عمرشان كفاف نداد تا بعثت پيامبر را ببينند؟

پاسخ: حضرت حق پدر و مادر حبيب بزرگوارش را به كرم خود زير دين و منت (فرزندشان) قرار نمي‌دهد تا حس فرزندي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را ارضا نموده باشد. رحمت‌اش اقتضا كرد براي عدم انتقال آن‌ها از مرتبه والدين به مرتبه فرزند معنوي، آن‌ها را زير دين ربوبي و خالص خود قرار دهد تا هم آن‌ها را خرسند كند و هم حبيب بزرگوارش را؛ لذا والدين و جد پيامبر را از امت ظاهري او قرار نداد. البته مزيت و فضيلت و سعادت امت را به آن‌ها احسان نمود.آري، سپهبدي را تصور كنيد كه پدرش با درجه سرواني به حضورش مي‌آيد. طبيعي‌ست كه سپهبد در اين حالت تحت تأثير دو احساس متضاد قرار مي‌گيرد. پادشاه به ياور اكرمش لطف و مرحمت مي‌كند و پدرش را در معيت او قرار نمي‌دهد.

نكته هشتم: مي‌پرسيد درست‌ترين نظر درباره ايمان ابوطالب عموي پيامبر چيست؟

پاسخ: اهل تشيّع قائل به ايمان او هستند اما بيش‌تر اهل سنت اين نظر را ندارند. اما آن‌چه بر قلب من وارد شده اين است كه ابوطالب نه رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بلكه شخصيت و ذات او را بسيار دوست داشت. محبت و شفقتِ به غايت جدي و شخصي او قطعاً ضايع نمي‌شود. آري، ابوطالب به طور جدي حبيب بزرگوار حضرت حق را دوست مي داشت، از او حمايت كرده، و به جانب‌داري از وي مي‌پرداخت؛ دليل اين كه ايمان مقبولي نياورد احساساتي چون خجل شدن و عصبيت قومي بود نه انكار و عناد. حتي اگر او به اين دليل جهنمي هم باشد باز خداوند در جهنم مي‌تواند براي او بهشتي خصوصي خلق كند تا پاداش حسناتش داده شود. خداوندي كه در برخي مناطق، بهار را در زمستان خلق مي‌كند يا زندان را به واسطه خواب و رؤيا براي برخي افراد تبديل به قصر مي‌نمايد بي‌ترديد جهنم خصوصي را هم مي‌تواند به نوعي بهشت خصوصي تبديل كند...

وَ الْعِلْمُ عِندَ اللهِ"؛ "لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلّا اللهُ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

مكتوب بيست و نهم

(مكتوب بيست و نهمنُه بخش است. بخش حاضر بخـش اول اسـت كه شـاملنُه نكته مي‌باشـد.)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ

برادر عزيز و صديقم؛ دوست بسيار جدي‌ام در خدمت قرآني!

اين‌بار در نامه‌ات درباره مسأله‌ مهمي پاسخ خواسته‌يي و زمان و حال و روز من نيز براي اين كار مساعد نيست.

برادرم! الحمدلله امسال تعداد كاتبان رساله‌‌ها بسيار زياد شده است. تصحيح دوم براي من ارسال مي‌شود. از صبح تا شب به سرعت كار مي‌كنم. به كارهاي بسيار مهم‌ام نيز نمي‌رسم زيرا اين مسؤوليت را بزرگ‌تر مي‌دانم.مخصوصاً در ماه‌هاي شعبان و رمضان دل بيش از عقل بهره برده، و روح به حركت در مي‌آيد. صحبت درباره اين مسأله‌ي بزرگ را به زمان ديگري موكول مي‌كنم و هرگاه با رحمت حضرت حق به من الهامي شد به تدريج براي شما مي‌نويسم. فعلاً سه نكته اين نكات بعداً به نُه مورد افزايش يافت. را به شرح زير بيان خواهم كرد:

نكته نخست: اين كه گفته مي‌شود "اسرار قرآن حكيم دانسته نمي‌شود و مفسران پي به حقيقت آن نبرده‌اند" دو جنبه دارد؛ و دو گروه اين سخن را مي‌گويند:

گروه اول: اهل حق و دقت‌اند، مي‌گويند:"قرآن خزانه‌يي‌ست كه تمام نمي‌شود. هر عصر و زماني در برابر نصوص و محكماتش تسليم شده، آن را مي‌پذيرد، حتي از حقايق پنهانش ـ كه از قبيل تتمات مي‌باشد ـ بهره‌مند مي‌گردد و به سهم پنهان مانده ديگران نمي‌پردازد." آري، با گذشت زمان حقايق بيش‌تري از قرآن حكيم ظهور و بروز مي‌يابد؛ وگرنه حاشا و كلا! منظور از آن ايجاد شبهه درباره حقايق ظاهري قرآني كه سلف صالح بيان كرده‌اند نيست، زيرا ايمان به آن‌ها لازم است. آن‌ها نص‌اند، قطعي‌اند، اساس و پايه‌اند. قرآن با فرمان عَرَبيٌّ مُّبينٌ اعلام مي‌دارد كه معناي واضحي دارد. سراسر خطاب الهي‌ گرد معاني مذكور مي‌گردد، موجب تقويت‌شان شده و آن‌ها را به مرتبه بداهت مي‌رساند. عدم قبول معاني منصوص مذكور حاشا ثم حاشا! موجب تكذيب حضرت حق و تحقير ادراك حضرت رسالت مي‌شود. پس معاني منصوص سلسله‌وار از منبع رسالت اخذ شده است. حتي ابن جرير طبري همه معاني قرآني را با سند، سلسله‌وار به منبع رسالت رسانده و تفسير بزرگ و با ارزش خود را به اين طريق مي‌نويسد.

گروه دوم: يا دوست ناداني‌ست كه با نيت مرتب كردن ابرو، چشم را از حدقه بيرون مي‌آورد يا دشمني با عقل شيطاني‌ست كه در پي مقابله با احكام اسلام و حقايق ايمان است. چنين كسي مي خواهد در سوره‌هاي به تعبير تو برج و بارو دار قرآن ـ كه هر كدام‌شان در حكم دژي پولادين‌اند ـ راهي بيابد. اين قبيل افراد حاشا! براي ايجاد شبهه پيرامون حقايق ايمان و قرآن، چنان سخناني را ترويج مي‌كنند.

نكته دوم: حضرت حق در قرآن به چيزهاي زيادي قسم خورده است. در سوگندهاي قرآني نكته‌هاي بزرگ و اسرار فراواني وجود دارد.

مثلاً قَسَم در وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا به اساس تمثيل باشكوهي كه در كلام "يازدهم" آمده اشاره دارد و كائنات را به صورت قصر و شهري نشان مي‌دهد.

نيز با قَسَمي كه در يس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ هست درباره قداست اعجاز قرآن و حرمت و احترامي كه موجب سوگند خوردن به آن مي‌شود هشدار مي‌دهد.

قسم در وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ ٭وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ بر سقوط ستارگان و قطع خبر گرفتن شياطين و جن از امور غيبي به منظور عدم ايجاد شبهه در وحي اشاره دارد؛ علاوه بر آن با قسم مذكور يادآوري مي‌كند كه ستارگان را با عظمت دهشت انگيزي كه دارند با نظم كامل در جاهايشان قرار مي‌دهد و بر عظمت قدرت و كمال حكمت حق، در به گردش درآوردن حيرت انگيز سيارات اشاره دارد.

در قسم موجود در وَالذَّارِيَاتِ و وَالْمُرْسَلَاتِ براي يادآوري حكمت‌هاي مهم موجود در تحول و دگرگوني‌هاي هوا به فرشتگاني سوگند ياد مي‌كند كه مأمور بادها هستند و به اين طريق نظرها را به اين نكته جلب مي‌كند كه عناصري كه گمان مي‌رود وجودشان تصادفي‌ست حكمت‌هاي بسيار ظريفي دارند و وظايف بسيار مهمي ايفا مي‌كنند، و... هر يك از اين موارد نكات و فايده‌هاي متفاوتي دارند اما به دليل نامساعد بودن وقت فقط اجمالاً به نكته‌يي از نكات فراوان قسم موجود در وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ اشاره مي‌كنيم:

حضرت حق با سوگندي كه به تين(انجير) و زيتون مي‌خورد عظمت قدرت، كمال رحمت و نعمت‌هاي بزرگش را به ياد مي‌آورد و چهره انساني را كه رو به اسفل سافلين دارد بر مي‌گرداند و اشاره دارد كه انسان مي‌تواند با شكر و فكر و ايمان و عمل صالح تا اعلاي عليين پيش برود و مظهر ترقيات معنوي گردد. سبب تخصيص تين و زيتون در بين نعمت‌هاي ديگر، مفيد و پر خير بودن اين دو ميوه و نيز وجود موارد فراوان نعمت در خلقت آن‌هاست و اين‌كه مي‌تواند مورد دقت قرار گيرد. خداوند با قَسَم يادآور مي‌شود كه زيتون در حيات اجتماعي و تجاري انسان‌ها و براي روشنايي و تغذيه‌شان ماده‌ي مهمي‌ست؛ به همين ترتيب اشاره دارد بر اين‌كه خلقت انجير و درج همه‌ي لوازمات حياتي‌اش در دانه‌ي كوچكي معجزه قدرت بوده و هم‌چنين با قسم مذكور نعمت الهي موجود در طعم و منفعت و دوامش ـ بر خلاف اكثر ميوه‌ها ـ و ساير منافع‌اش را يادآور مي‌شود. در عين

حال براي اين‌كه انسان را به مرتبه ايمان و عمل صالح برساند و او را از سقوط در اسفل سافلين بر حذر دارد او را تعليم مي‌دهد.

نكته سوم: حروف مُقَطّعه الهي در آغاز سوره‌ها رمزند. خداوند برخي اشارات غيبي را به اين طريق به بنده خاص‌اش مي‌رساند. مفتاح اين رمزها نزد همان بنده خاص و وارثان اوست. مادام كه قرآن حكيم همه زمان‌ها و همه انسان‌ها را مورد خطاب قرار مي‌دهد پس مي‌تواند داراي معاني‌اي باشد كه وجوه متنوع و جامع سهم هر طبقه از هر عصر را در برداشته باشد. سلف صالحين نيز، خالص‌ترين قسمت را دارا هستند و آن را بيان داشته‌اند. اهل ولايت و تحقيق بسياري از اشارات معاملات غيبي مربوط به سير و سلوك روحاني را در آن‌ها يافته‌اند. در تفسير "اشارات الاعجاز"، در ابتداي سوره "بقره" و در بحث از اعجاز بلاغي، تا حدودي از حروف مقطعه سخن گفته‌ايم؛ به آن‌جا مراجعه شود.

نكته چهارم: كلام "بيست و پنجم" اثبات كرده است كه ترجمه واقعي قرآن حكيم ممكن نيست. برتري اسلوب در اعجاز معنوي قرآن نيز قابل ترجمه كردن نيست. بيان و فهماندن ذوق و حقيقتي كه ريشه در برتري اسلوب اعجاز معنوي قرآن دارد بسيار دشوار است. فقط براي نشان دادن راه به يكي دو نكته اشاره مي‌كنيم:

قرآن معجز البيان با آياتي مانند:

وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ

(روم: ٢٢)

وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ

(زمر: ٦٧)

يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِن بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ

(زمر: ٦)

خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ

(اعراف: ٥٤)

يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ

(انفال: ٢٤)

لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ

(سبأ: ٣)

يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

(حديد: ٦)

حقيقت خلاقيت را در جـامعيتي اعجاز آميز و در مرتبه‌يي از برتري اسـلوبيِ خارق العاده براي خيال آدمي تصوير كرده و نشان داده و چنين افاده مي‌كند كه

بنّاي اين عالم كه صانع جهان است با همان چكشي كه خورشيد و ماه را بر جاي‌شان ميخكوب مي‌كند ذرات را نيز در جايگاه‌شان (مثلاً در مردمك چشـم ذي حياتان)قرار مي‌دهد. با همان مقياس و ابزار معنوي كه سماوات را تنظيم مي‌كند و مي‌گشايد پرده چشم را هم با همان وسيله مي‌گشايد، خلق كرده و تنظيم مي‌كند و قرار مي‌دهد. صانع ذوالجلال با همان چكش قدرت معنوي كه ستارگان را بر آسمان‌ها نصب مي‌كند نقاط بي‌شمار علايم تشخيص در چهره آدمي و حواس ظاهري و باطني او را نيز با همان چكش معنوي در جاهاي‌شان نقش مي‌زند. معلوم مي‌شود صانع ذوالجلال در كار است... و براي نشان دادن كارهايش به چشم‌ها و گوش‌ها، به واسطه آيات قرآني چكشي را بر ذره‌يي مي‌زند، و با كلمه ديگري از همان آيه همان چكش را بر خورشيد مي‌زند و به نحوي كه تو گويي آن را بر هدف زده باشد با برترين اسلوب، وحدانيت را در عين احديت، نهايت جلال را در نهايت جمال، نهايت عظمت را در نهايت خفا، نهايت وسعت را در نهايت دقت، نهايت حشمت را در نهايت رحمت، و نهايت دوري را در نهايت نزديكي به نمايش مي گذارد. صورتي از دورترين مرتبه جمع اضداد را كه محال تلقي مي‌شود در درجه واجب افاده مي‌كند و ثابت نموده به نمايش مي‌گذارد. اين طرز افاده و اسلوب قرآن است كه بهترين اديبان را در برابر بلاغتش به سجده وا مي‌دارد. يا مثلاً با آيه‌ي

وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ

(روم: ٢٥)

به واسطه چنان اسلوب عالي، حشمت سلطنت ربوبي را نشان مي‌دهد. به اين ترتيب كه"آسمان‌ها و زمين در حكم دو پادگان مطيع و مركز دو ارتش منظم‌اند و موجوداتي كه در پرده فنا و عدم در آن دو پادگان قرار دارند در پي فرماني واحد يا علامتي مانند نواختن شيپور با كمال سرعت و اطاعت لبيك مي‌گويند و در صحراي محشر و عرصه آزمون آماده مي‌شوند."

آري، موضوع حشر و قيامت را با چنان اسلوب عالي و اعجاز آميزي بيان مي‌دارد و در اثناي طرح اين ادعا به دليلي اقناعي چنان اشاره مي‌كند كه انسان بالمشاهده در مي‌يابد همان‌طور كه دانه‌ها در بطن زمين پنهان شده و حكم مرده

را دارند و همان‌طور كه قطرات در پهنه آسمان، در عدم، در اتمسفر پراكنده و پنهان‌اند؛ با اين حال همه در نهايت نظم و سرعت زنده شده و در هر بهار در ميدان آزمايش و امتحان حاضر مي‌شوند، در نتيجه حبوبات در زمين و قطرات در آسمان مدام صورتي محشر گونه به خود مي‌گيرند، حشر اكبر نيز به همين ترتيب و به همين سهولت ظاهر مي‌شود. مادام كه مورد اول را مي‌بينيد مورد دوم را نيز نمي‌توانيد انكار كنيد؛ و هكذا... درجه بلاغت ساير آيات را مي‌توانيد با همين آيات قياس كنيد. آيا ترجمه حقيقي اين قبيل آيات ممكن است؟ البته ممكن نيست! فرضاً اگر ممكن هم باشد در نهايت مي‌توان معناي مختصر آيه را به اجمال بيان كرد يا براي هر عبارت پنج شش سطر تفسير نوشت.

نكته پنجم: مثلاً الْحَمْدُ للّهِ يك جمله قرآني‌ست. كوتاه‌ترين معناي اين جمله براساس قواعد علم نحو و بيان اين است:

كُلُّ فَرْدٍ مِنْ اَفْرَادِ الْحَمْدِ مِنْ اَىِّ حَامِدٍ صَدَرَ وَعَلَى اَىِّ مَحْمُودٍ وَقَعَ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ خَاصٌّ وَمُسْتَحِقٌّ لِلذَّاتِ الْوَاجِبِ الْوُجُودِ الْمُسَمَّى بِاللّهِ

يعنيهر قدر حمد و ستايش كه باشد، صرف‌نظر از اين كه ستايش كننده چه كسي‌ست و ستايش شونده چه كسي، از ازل تا ابد مخصوص و شايسته آن ذات واجب الوجودي‌ست كه الله ناميده مي‌شود.

"هر قدر حمد و ستايش كه باشد" برخاسته از "الِ" استغراق است. قيد "صرف‌نظر از اين كه ستايش كننده چه كسي‌ست" نيز به دليل مصدر قرار گرفتن "حمد" و ترك فاعل آن است، لذا در چنين مقامي افاده عموميت مي‌كند؛ اين‌كه "ستايش شونده هم فرقي نمي‌كند چه كسي باشد" به سبب ترك مفعول است كه در مقام خطاب، افاده كليت و عموميت مي‌كند. قيد "از ازل تا ابد"، براساس قاعده انتقال از جمله فعليه به جمله اسميه كه بر ثبات و دوام دلالت دارد، معناي مذكور را افاده مي‌كند. لام جرّ در للّهِ معناي "مخصوص و شايسته" را افاده مي‌كند. زيرا "لام" مزبور براي استحقاق و اختصاص است. اما قيد "ذات واجب الوجود"؛ از آن‌جا كه وجوب وجود لازم ضروري الوهيت است و عنوان ملاحظه‌يي براي ذات ذوالجلال؛ و لفظ للّهِ به اعتبار اين‌كه جامع ساير اسما و صفات و اسم اعظم

مي‌باشد و همان‌گونه كه با دلالت التزامي به آن‌ها دلالت مي‌كند، به عنوان واجب الوجود نيز با همان دلالت التزامي دلالت مي‌كند.

حال كه كوتاه‌ترين معناي الْحَمْدُ للّهِ طبق نظر همه علماي ادبيات عرب يكي از معناي ظاهري‌اش چنين است چگونه مي‌توان قرآن را با اعجاز و قوتي كه دارد به زبان ديگري ترجمه كرد؟

در ميان زبان‌هاي نحوي جهان، جز عربي فقط يك زبان ديگر وجود دارد كه آن هم هيچ‌گاه به جامعيت زبان عربي نمي‌رسد. كلمات قرآني به صورت اعجازآميزي در اين زبان نحويِ جامع و معجزه‌گون، و درون علمي محيط ـ كه هر مطلبي را به يك‌باره مي‌داند و اراده مي‌كند ـ ظهور يافته، حال چگونه ممكن است قرآن توسط ساير زبان‌هاي تركيبي و تصريفي و توسط معدودي از اشخاص با قلوب ظلماني، افكار مشوش، ادراك ناقص و ذهني جزيي ترجمه شود و جايگزين آن كلمات مقدس گردد؟ حتي مي‌توانم بگويم و بلكه مي‌توانم اثبات هم بكنم كه هر حرف قرآن، حكم گنجينه‌يي از حقايق را دارد و گاه فقط يك حرف آن حقايقي به قدر يك صفحه را تعليم مي‌دهد.

نكته ششم: براي روشن شدن اين معنا، وضعيتي نوراني و خيالي واقعي را كه خود از سر گذرانده‌ام به شرح زير بيان مي‌كنم:

يك‌بار به "نون" متكلم مع الغيري كه در

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ

هست فكر مي‌كردم. قلبم در پي سبب انتقالش از صيغه متكلم وحده به صيغه نَعْبُدُ برآمد. در يك لحـظه فضيلت و رازي كه در نماز جماعت وجود دارد از همـان "نون" ظاهر شد. متوجه مشاركت خود با جماعتي شدم كه در مسجد بايزيد با آن‌ها نماز مي‌خواندم؛ ديدم هر كدام آن‌ها برايم حكم نوعي شفيع را دارند و آن‌ها را شاهد و تأييد كننده‌يي براي حكم‌ها و ادعاهايي كه در قرائتم اظهار كرده بودم يافتم. جسارت آن را يافتم كه عبوديت ناقصم را در متن عبادات آن جماعت بزرگ و انبوه تقديم درگاه الهي كنم. در يك لحظه پرده ديگري به رويم گشوده شد؛ احساس كردم همه مسجدهاي استانبول با هم مرتبط شده‌اند. كل شهر حكم مسجد بايزيد را يافت. ناگهان معناً مظهريتي را درارتباط با دعاها و تصديق‌هايشان

حساس كردم. در اين حال خود را در مسجد روي زمين، در ميان صف‌هاي دايره‌وار پيرامون كعبه مكرمه ديدم. گفتم:

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

من تا اين حد شفيع دارم و هر عبارتي را كه در نماز بر زبان مي‌آورم آن‌ها عيناً تكرار و تصديق مي‌كنند. مادام كه چنين پرده‌يي در عالم خيال بر من گشوده شد كعبه مكرمه حكم محراب را يافت. از اين فرصت استفاده كرده آن صف‌ها را به شهادت خواندم و عبارت

أَشْهَدُ أَن لا اله الّا اللهُ و أَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَّسولَ الله

را كه ترجمان ايمان است و من آن را در تحيات ذكر مي كردم به صورت امانت به حجر الاسود سپردم. ناگهان با گشايش وضعيت ديگري مواجه شدم. ديدم جماعتي كه همراه‌شان بودم به سه دايره تقسيم شد.

دايره اول: جماعت عظماي مؤمنين و موحدين در روي زمين؛

دايره دوم: ديدم همه موجودات مشغول نمازي بزرگ و تسبيحاتي بسيار عظيم اند و خود را در ميان جماعتي يافتم كه هر طايفه اش مشغول صلوات و تسبيحات مخصوص به خود بود. خدمات مشهوده كه از آن به "وظايف اشيا" تعبير مي شود عنوان عبوديت آن هاست. درآن حال "الله اكبر" گفتم و از حيرت سر خم كرده به نفسم نگاه كردم:

دايره سوم: در آن، جهان كوچكي ديدم حيرت انگيز، به ظاهر و كيفيت كوچك، اما به واقع و از نظر وظيفه و كميت بزرگ. جهاني كه جماعتي در آن از ذرات وجودي تا حواس ظاهري‌ام را در بر مي‌گرفت و همه، طايفه طايفه مشغول انجام وظيفه عبوديت و سپاسگزاري خود بودند. ديدم در اين دايره، لطيفه رباني موجود در قلبم به نام آن جماعت مي‌گويد:

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ

؛ هم‌چنان كه زبانم در دو جماعت پيشين نيز به نيت همان دو گروه بسيار بزرگ گفته بود.

خلاصه:" نون" نعبد بر سه جماعت مذكور اشاره دارد.

در همان حالت بودم كه ناگهان شخصيت معنوي مُبلغ و ترجمان قرآن حكيم يعني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر منبر معنوي‌اش كه مدينه منوره گفته مي‌شود با شكوهي كه داشت تمثل يافت و من نيز خطاب

يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ

(بقره:٢١) را معناً مانند ديگران شنيدم و تخيل كردم كه آن سه جماعتي كه گفتم همه مانند

من با بيان إِيَّاكَ نَعْبُدُ پاسخ مي‌دهند. براساس قاعده‌ي اِذَا ثَبَتَ الشَّيْءُ ثَبَتَبِلَوَازِمِهِ حقيقتي بدين مضمون به انديشه‌ام نمايان شد:

پروردگار همه عوالم، انسان‌ها را مخاطب قرار داده با همه موجودات سخن مي‌گويد و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن خطاب عزتمند را نه تنها به نوع بشر بلكه به عموم ذي روحان و ذي شعوران ابلاغ مي‌كند. در اين لحظه همه زمان‌هاي گذشته و آينده حكم زمان حاضر يافت و همه نوع بشر را در مجلسي ديدم؛ به شكل جماعتي كه صف‌هايشان مختلف بود و خطاب مذكور بدان صورت متوجه آنان بود. آن‌گاه هر يك از آيات قرآن را با قدرت و برتري و بلاغت و جزالتي كه از مقامي به غايت باشكوه و گسترده، مخاطبي به غايت كثير و مختلف و بااهميت، از متكلم ازلي ـ كه صاحب جلال و عظمت بي‌پايان است ـ و از ترجمان عالي شأني ـ كه صاحب مقام محبوبيت عظماست ـ اخذ كرده، در نور اعجازي درخشان، بسيار درخشان مشاهده كردم. در آن حال نه همه‌ي قرآن يا يك سوره يا يك آيه‌ي آن بلكه هر كلمه‌اش برايم حكم معجزه را داشت؛ گفتم:

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلي نُور الايمانِ وَ القُران

از خيالي كه عين حقيقت بود به همان ترتيبي كه وارد نون نَعْبُدُ شده بودم بيرون آمدم و دانستم كه نه تنها آيات و كلمات قرآن بلكه برخي حروفش مانند همين "نون" نَعْبُدُ نيز كليد نوراني حقايق مهم است.

قلب و خيال از بحث "نون" نعبد بيرون آمده بودند كه عقل را در برابر خود ديدند، عقل گفت:"من هم سهمي مي‌خواهم. مانند شما نمي‌توانم پرواز كنم. پاهاي من دليل و حجت‌اند. بايد راهي را كه به سوي خالق مي‌رود خالقي كه معبود و مستعان است، در عين نَعْبُدُ و نَسْتَعينُ نشان داد تا من هم بتوانم با شما همراه شوم".

در آن لحظه فرماني بر قلبم الهام شد كه به آن عقل سرگردان بگو:

به همه موجودات عالم اعم از جاندار و جامد نگاه كن و ببين كه عبوديتي به صورت انجام وظيفه در كمال نظم و طاعت دارند. قسمي از آن‌ها با اين‌كه فاقد ادراك و احساس هستند اما وظيفه خود را به غايت مدركانه، منظم و عابدانه انجام

مي‌دهند. معلوم مي‌شود معبود بالحق و آمري مطلق وجود دارد كه اينان را به سمت عبادت سوق داده، و به خدمت مي‌گيرد.

باز هم نگاه كن، به همه موجودات، مخصوصاً به ذي حياتان... هر كدام آن‌ها نيازهاي بسيار زياد و متنوعي دارند، نيز مطلوب‌هاي مختلف و فراواني براي وجود و بقاي‌شان لازم است؛ با اين حال دست‌شان به كوچك‌ترين مطلوب هم نمي‌رسد، قدرت‌شان كفايت نمي‌كند. ليكن مطلوب‌هاي بي‌شمار آن‌ها از جايي كه فكرش را هم نمي‌كنند و در زمان مناسب و به طور منظم در اختيارشان گذاشته مي‌شود و اين واقعيتي‌ست كه بالمشاهده ديده مي‌شود.

فقر و نياز بي‌پايان اين موجودات و ياري‌هاي غيبي و امدادهاي رحماني بالبداهه نشان مي‌دهد كه آن‌ها روزي دهنده و پشتيباني دارند كه غني مطلق، كريم مطلق و قدير مطلق است؛ پشتيباني كه همه موجودات و كليه ذي حياتان به مدد او نيازمندند، از او انتظار كمك دارند و به لحاظ معنا إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ مي‌گويند. عقل بعد از اين توضيحات گفت: آمَنّا و صَدَّقْنا.

نكته هفتم: سپس در آن حال وقتي گفتم:

اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ ٭ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ

در بحبوحه‌يي كه قافله بشري به سوي گذشته روان بود قافله‌هاي بسيار نوراني و درخشان انبيا، صديقين، شهدا، اوليا و صالحين را ديدم كه ظلمات آينده را در هم شكسته، در جاده مستقيم كبرايي كه تا ابد امتداد دارد پيش مي‌روند. عبارت فوق براي الحاق به قافله مذكور راه نشان مي‌داد بلكه مرا به آن‌ها ملحق مي‌كرد. به يك‌باره"فَسُبحان الله" گفتم. ملحق نشدن به قافله نوراني و عظمايي كه تاريكي آينده را تبديل به روشنايي مي‌كند و در كمال سلامت راه مي‌پيمايد چيزي‌ست كه هر كس ذره‌يي شعور داشته باشد مي‌فهمد خسارت و هلاكت است. كسي كه با ايجاد بدعت‌ها از اين قافله بزرگ دور مي‌شود از كجا نور خواهد يافت و چه راهي را مي تواند در پيش بگيرد؟

رهبر و راهنماي ما رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:

كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ وَكُلُّ ضَلاَلَةٍ فِى النَّارِ.

برخي بيچارگان كه شايسته نام "علماي سوء"‌‌‌ اند در برابر اين فرمان

قطعي در پي كدام مصلحت‌اند؟ چه فتوايي صادر مي‌كنند كه به صورت زيان‌بار و بي‌دليل در مقابل بديهيات شعاير اسلامي قرار مي‌گيرند؟ و چگونه تغيير و تبديل احكام اسلام را ممكن مي‌دانند؟ شايد در نهايت انتباهي موقت ناشي از جلوه معنايي موقت، علماي سوء مذكور را فريب داده باشد.

براي مثال: اگر پوست حيوان يا ميوه‌يي كنده شود به طور موقت ظرافتي را نشان مي‌دهد ليكن پس از اندك زماني گوشت ظريف يا آن ميوه زيباي زير آن پوست عارضي، كثيف، چروكيده و زشت سياه و متعفن مي‌شود. در شعاير اسلامي نيز تعابير نبوي و الهي حكم پوستي زنده و پر ثواب را دارند. با كنار گذاشتن اين پوست، نورانيت معنا موقتاً و تا مرتبه‌يي عريان ديده مي‌شود، اما روح آن معاني والا مانند ميوه پوست كنده شده پر مي‌كشد و مي‌رود و پوست بشري‌اش را نزد قلوب و عقول ظلماني مي‌گذارد... نور پر مي‌كشد و غباري از آن باقي مي‌ماند. بگذريم...

نكته هشتم: لازم است در اين مورد اصل و قاعده‌يي مبتني بر حقيقت بيان شود.

هم‌چنان كه دو نوع حقوق وجود دارد"حقوق شخصي" و"حقوق عمومي"، كه"حقوق عمومي" به نوعيحقوق الله به شمار مي‌رود؛ در مسايل شرعي نيز قسمي از مسايل مختص اشخاص و قسم ديگر مربوط به عموم است و به اعتبار عموميتي كه دارند "شعاير اسلام" ناميده مي‌شوند. عموم خلق در شعاير مذكور به لحاظ تعلقي كه به عموم دارد سهيم اند. تصرف در اين نوع از حقوق بدون تحصيل رضايت مردم تجاوز در حقوق آن‌هاست. جزيي‌ترين اين شعاير (مثلاً مسأله‌يي از نوع سنت) در حكم بزرگ‌ترين مسأله بوده و داراي اهميت مي‌باشد. شعاير اسلامي مستقيماً به عموم ملت اسلام مربوط مي‌شود و همه اعاظم اسلام از صدر اسلام تاكنون بدان وابسته بوده‌اند؛ كساني كه درصدد تخريب و تحريف و در هم شكستن اين حلقه‌هاي نوراني هستند و ياري‌رسانان آن‌ها بينديشند كه مرتكب چه خطاي دهشتناكي مي‌شوند؛ آن‌ها اگر ذره‌يي فهم و ادراك دارند بر خود بلرزيدند.

نكته نهم: به قسمي از مسايل شريعت "تَعُبُّدِي" گفته مي‌شود. اين مسايل در گرو داوري عقل نيستند و چون فرمان انجام‌شان داده شده، انجام مي‌گيرند. علت انجام آن‌ها امر و فرمان است.

قسم ديگري از مسايل شريعت"معقول المعنا" ناميده مي‌شوند، يعني مصلحت و حكمتي هست كه براي تشريع آن حكم مُرجَّح شده‌اند ولي سبب و علت نيستند، زيراعلت واقعي، امر و نهي الهي‌ست.

حكمت و مصلحت نمي‌تواند در قسم تعبدي شعاير تغييري ايجاد كند؛ جهت تعبّدي اين نوع شعاير، مُرجَّح است و نمي‌توان در آن‌ها دست برد.صدهزار مصلحت هم كه باشد نمي‌توان اين قبيل موارد را تغيير داد؛ به همين ترتيب نمي‌توان گفت:"فايده شعاير صرفاً مصالح معلوم است." داشتن چنين اعتقادي، خطاست. مصلحت‌هاي مورد نظر ممكن است فايده‌يي از حكمت‌هاي متعدد ‌باشد. مثلاً اگر كسي بگويد:"حكمت اذان دعوت مسلمانان به نماز است پس مي‌توان آن ها را با شليك تفنگ هم باخبر كرد."چنين فرد ديوانه‌يي نمي‌داند كه مصلحت مذكور فقط يكي از هزاران مصلحت مندرج در اذان است. صداي شليك تفنگ مصلحت فوق را اجرا مي‌كند، اما چگونه مي‌تواند به نام نوع بشر يا به نام اهالي آن شهر جاي اذاني را بگيرد كه واسطه اظهار عبوديت در برابر ربوبيت الهي‌ست و توحيد را اعلام مي‌كند، توحيدي كه نتيجه عظماي خلقت كائنات و نتيجه خلقت نوع بشر است.

خلاصه: جهنم بي‌دليل نيست، امور بسياري هستند كه موجب مي‌شوند گفته شود:"زنده باد جهنم". بهشت نيز ارزان نيست؛ برايش بهاي زيادي بايد پرداخت.

لَا يَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ . . . الخ

(حشر: ٢٠ ـ ٢٤)

* * *

بخش دوم كه رساله دوم است

درباره رمضان شريف است

(در پايان بخش اول تا حدودي از شعائر اسلامي بحث شد؛ اينك در بخش دوم كه به رمضان شريف، درخشان‌ترين و باشكوه‌ترين عبادت در ميان شعائر اسلامي مربوط است قسمي از حكمت‌هاي ماه مبارك رمضان بيان مي‌شود.

اين بخش حاوي "نُه نكته" است كه نُه حكمت از حكمت‌هاي فراوان رمضان شريف را بيـان مي‌كند.)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ

(بقره: ١٨٥)

نكته نخست: روزه ماه مبارك رمضان، جزو نخستين ركن در اركان خمسه اسلام است، نيز از اعاظم شعائر اسلام به شمار مي‌رود.

روزه ماه مبارك رمضان حكمت‌هاي متعددي دارد كه ناظر بر ربوبيت حضرت حق، حيات اجتماعي انسان، حيات شخصي او، تربيت نفس و شكرگزاري نعمت‌هاي الهي مي‌باشد. يكي از حكمت‌هاي فراوان روزه درخصوص ربوبيت حضرت حق از اين قرار است:

حضرت حق از اين لحاظ كه روي زمين را چون سفره نعمت آفريد و انواع نعمت‌ها را به طرز مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ (طلاق: ٣) در آن چيد، كمال ربوبيت و رحمانيت و رحيميت خود را با اين وضع بيان مي‌دارد. انسان‌ها زير حجاب غفلت و

در دايره اسباب قادر نيستند حقيقتي را كه وضعيت فوق افاده مي‌كند ببينند و گاه آن را فراموش مي‌كنند. اما در ماه مبارك رمضان همه مؤمنان به يك‌باره حكم ارتشي منظم را مي‌يابند. آن‌ها به مهماني سلطان ازل دعوت مي‌شوند و نزديك غروب با نشان دادن طرز عبادتي ـ كه گويي منتظر امر"بفرماييد" هستند ـ در برابر رحمانيت او ـ كه كلي و توأم با شفقت و حشمت و شكوه است ـ با عبوديتي فراگير، عظيم و مرتب پاسخ مي‌دهند. آيا كساني كه در چنين عبوديت عالي و كرامتي شريف مشاركت نمي‌كنند شايسته نام انسان هستند؟

نكته دوم: روزه ماه مبارك رمضان از اين لحاظ كه ناظر است بر شكر نعمت‌هاي حضرت حق، حكمت‌هاي فراواني دارد. يكي از آن حكمت‌ها بدين قرار است: هم‌چنان كه در كلام "نخست" بيان شد غذاهايي كه خدمتكار از مطبخ پادشاه مي‌آورد قيمتي دارد؛ اگر در حالي كه به خدمتكار اَنعام مي‌دهند، غذاهاي بسيار پر بها را بي‌ارزش گمان كنند و كوششي براي شناخت منعم نداشته باشند مرتكب بلاهتي فوق العاده مي‌شوند؛ به همين ترتيب حضرت حق نيز انواع نعمت‌هاي بي‌شمار خويش را براي بشر روي زمين پخش كرده است. در مقابل آن به عنوان قيمتِ نعمت‌هاي مذكور خواهان شكر است. اسباب و اصحاب ظاهريِ آن نعمت‌ها نيز در حكم همان خدمتكار آورنده غذا هستند. به چنين خدمتكاراني مبلغي مي‌پردازيم، وامدار زحمت‌شان مي‌شويم، حتي گاه حرمت و احترامي بسيار بيش‌تر از آن‌چه مستحق‌اش هستند مي‌گذاريم؛ در حالي كه منعم حقيقي به واسطه نعمتي كه در اختيارمان گذاشته است بسيار بيش‌تر از اسباب مذكور شايستگي سپاسگزاري را دارد. تشكر كردن از او در گرو اين است كه آن نعمت‌ها را مستقيماً از او دانسته و از ارزش نعمت‌ها تمجيد كرده و احتياج خويش به آن نعمت‌ها را حس كنيم.

روزه ماه مبارك رمضان كليد شكري واقعي و خالص، عظيم و عمومي‌ست. در ساير مواقع، اجباري متوجه بيش‌تر انسان‌ها نيست، لذا گرسنگي را آن‌طور كه بايد و شايد احساس نمي‌كنند؛ در نتيجه درك درستي از بهاي بسياري از نعمت‌ها ندارند. ميزان نعمت بودن يك تكه نان خشك، نزد كساني كه سيرند مخصوصاً

متمولان، دانسته نمي‌شود. اما ذائقه فرد مؤمن در زمان افطار گواهي مي‌دهد كه همان نان خشك چه نعمت ارزشمند الهي‌ست. همه، از پادشاه گرفته تا فردي فقير، در ماه مبارك رمضان پي به ارزش نعمت‌ها مي‌برند و مَظهر شكري معنوي مي‌شوند. فرد به سبب منعي كه در خوردن غذا در طول روز هست چنين مي‌انديشد كه"مالكيت نعمت‌ها از آن من نيست، من در خوردن اين غذاها آزاد نيستم؛ معلوم مي‌شود اين غذاها و نعمت‌ها به كس ديگري تعلق دارد و اِنعام اويند، منتظر فرمان او هستم." لذا پي به نعمت بودن نعمت‌ها مي‌برد و به لحاظ معنا شكر مي‌كند. روزه به اين صورت حكم كليد شكر را مي‌يابد كه به لحاظ گوناگون وظيفه واقعي انسان است.

نكته سوم: روزه از آن لحاظ كه ناظر بر حيات اجتماعي انسان است داراي حكمت‌هاي فراواني‌ست، كه يكي از آن‌ها چنين است: انسان‌ها از نظر معيشت به صورت‌هاي مختلف آفريده شده‌اند. حضرت حق بنا بر اختلاف مذكور، ثروتمندان را به ياري فقرا و تهي‌دستان دعوت مي‌كند. حال اين‌كه ثروتمندان مي‌توانند حال و روز دردآور و گرسنگي فقيران را با گرسنگي حاصل از روزه به خوبي احساس كنند.

اگر روزه‌يي در كار نباشد ممكن است بسياري از ثروتمندانِ نفس پرست درك نكنند كه گرسنگي و فقر چه قدر دردناك است و گرسنگان و تهي‌دستان تا چه حد نيازمند شفقت و مهرباني هستند.از اين نظر در انسانيت، مهرباني به هم‌نوع از پايه‌هاي شكر حقيقي‌ست. هر كسي صرف نظر از اين‌كه چه كسي‌ست، مي‌تواند فردي فقيرتر از خود را بيابد. او مكلف به مهرباني در برابر چنين كسي‌ست.

اگر در چشاندن گرسنگي به نفس، مجبور نباشد، فرد نمي‌تواند احسان و كمكي را كه مكلف است به‌ واسطه شفقت به جا آورد و عملي كند؛ عملي هم كند كامل نخواهد بود، زيرا آن حالت واقعي را در نفس خويش احساس نمي‌كند.

نكته چهارم: روزه ماه مبارك رمضان از آن لحاظ كه ناظر بر تربيت نفس است حكمت‌هاي متعددي دارد كه يكي از آن‌ها به اين شرح است: نفس مي‌خواهد آزاد و رها باشد و چنين تلقي‌اي دارد. حتي به لحاظ فطري، ربوبيتي موهوم را آرزو مي‌كند و دوست دارد هر طور كه مي‌خواهد رفتار كند. علاقه‌ ندارد به اين فكر

كند كه توأم با نعمت‌هاي بي‌شمار تربيت شده است. مخصوصاً اگر در دنيا ثروت و اقتداري داشته باشد، و غفلت هم ياري‌اش كند، نعمت‌هاي الهي را غاصبانه و با شرارت و حيوان‌گونه غصب خواهد كرد.

در ماه مبارك رمضان نفس هر كس از ثروتمندترين تا فقيرترين فرد در مي‌يابد كه"خود، مالك نيست، مملوك است؛ آزاد نيست، عبد است؛ اگر فرمان صادر نشده باشد عادي‌ترين و سهل‌ترين كار را هم نمي‌تواند انجام دهد؛ حتي دستش را به سوي آب نمي‌تواند دراز كند و ربوبيت موهومش در هم مي‌شكند" آن‌گاه (لباس) عبوديت را مي‌پوشد و به شكر كه وظيفه اصلي اوست مي‌پردازد.

نكته پنجم: روزه ماه مبارك رمضان از اين لحاظ كه ناظر است بر تهذيب اخلاق نفس و ممانعت از سركشي و طغيان، حكمت‌هاي گوناگوني دارد؛ يكي از آن‌ها چنين است: نفس انسان به موجب غفلت خود را فراموش مي‌كند. نمي‌تواند عجز بي‌پايان، فقر بي‌نهايت، و كوتاهي‌هاي به غايت فراوان را در ماهيت خود ببيند و اصولاً نمي‌خواهد كه ببيند. به اين هم فكر نمي‌كند كه چه قدر ضعيف بوده و در معرض زوال و آماج مصيبت‌هاست، و چيزي نيست جز گوشت و استخواني كه خيلي زود فاسد و نابود مي‌شود. گمان مي‌كند وجودي از پولاد دارد و چنان به دنيا وابسته مي‌شود كه گويي خود را ابدي و فناناپذير مي‌داند. با حرص و طمعي شديد و علاقه و محبتي مفرط وابسته‌ي دنيا مي‌شود. به اموري كه لذت و منفعت دارد دل مي‌بندد. آفريدگاري را كه با كمال مهرباني تربيتش مي‌كند فراموش مي‌نمايد، به نتيجه حيات و زندگي اخروي‌اش هم فكر نمي‌كند و در اخلاق ناپسند مي‌غلتد.

روزه ماه مبارك رمضانضعف و عجز و فقر غافلان و متمردان را به آن‌ها مي‌چشاند. فرد به واسطه گرسنگي به معده اش مي‌انديشد. نيازي را كه معده دارد درك مي‌كند. به خاطر مي‌آورد كه وجود ضعيفش چه قدر سست و ناپايدار است. درك مي‌كند كه تا چه حد نيازمند رحمت و مهرباني‌ست. فرعونيت نفس را كنار مي‌گذارد و با كمال عجز و فقر احساس مي‌كند خواهان پناه بردن به درگاه خداوند است و آماده مي‌شود با شكري معنوي درِ رحمت را دق الباب كند. البته اگر غفلت، قلب او را نابود نكرده باشد...

كته ششم: روزه ماه مبارك رمضان از آن لحاظ كه ناظر است بر نزول قرآن حكيم و اين‌كه ماه رمضان مهم‌ترين زمان نزول قرآن حكيم بوده است حكمت‌هاي بي‌شماري دارد؛ يكي از آن‌ها به اين شرح است:مادام كه قرآن حكيم در ماه رمضان نازل شده است اگر انسان به منظور حاضر شدن براي زمان نزول قرآن و براي حُسن استقبال از آن خطاب آسماني نيازهاي پست نفس و حالات بيهوده و بي معنا را ترك گويد و از خوردن و آشاميدن پرهيز كند وضعيتي شبيه ملائكه به دست مي‌آورد و قرآن را طوري قرائت مي‌كند يا مي‌شنود كه گويي تازه نازل شده است؛ خطاب‌هاي الهي را به نحوي مي‌شنود كه گويي در زمان نزول است؛ احساس مي‌كند خطاب الهي را از طريق رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌شنود؛ و حالتي قدسي مي‌يابد كه گويي كلام را از حضرت جبرائيل و حتي از متكلم ازلي مي‌شنود. يعني اين‌كه خود وظيفه ترجمان بودن را بر عهده مي‌گيرد و آيات را به گوش ديگران مي‌رساند و حكمت نزول قرآن را تا حدي نشان مي‌دهد.

آري، جهان اسلام گويا در ماه مبارك رمضان حكم مسجدي را مي‌يابد؛ ميليون‌ها حافظ قرآن در گوشه و كنار آن مسجد اكبر قرآن، اين خطاب آسماني را به گوش زمينيان مي‌رسانند. هر رمضان، آيه‌ي

شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ

را با درخشندگي و نورانيت نشان داده و ثابت مي‌كند كه ماه قرآن است. ساير افراد اين جماعت عظيم، برخي با خشوع به قرائت حافظان گوش فرا مي‌دهند؛ و ديگران خود به قرائت آيات مي‌پردازند. هر قدر تابع هوس‌هاي پست نفس شدن در اين وضعيت، و در اين مسجد مقدس، و خروج از اين وضعيت نوراني به واسطه خوردن و آشاميدن، زشت و ناپسند باشد و موجب نفرت معنوي جماعت حاضر در مسجد قرار گيرد، به همان ميزانمخالفت با روزه‌داران ماه مبارك رمضان، نفرت معنوي عموم مسلمانان جهان اسلام را بر مي‌انگيزد و هدف تحقير آنان قرار مي‌گيرد.

نكته هفتم: روزه ماه رمضان،از آن لحاظ كه ناظر است بر منفعت انساني كه آمده است براي توشه‌ي آخرت در دنيا زراعت و تجارت كند، حكمت‌هاي فراوان دارد؛ يكي از آن‌ها از اين قرار است: ثواب اعمال در ماه مبارك رمضان يك به هزار است. براساس نص حديث، (قرائت) هر حرف قرآن ده حسنه دارد و ده ميوه بهشتي بار مي‌دهد. هر حرف

قرآن در ماه مبارك رمضان نه ده ثواب كه هزار ثواب دارد؛ مخصوصاً هر حرف آياتي مانند آيت الكرسي هزاران ثواب و در جمعه‌هاي رمضان ثواب بيش‌تري داشته، و در شب قدر ثواب سي هزار حسنه را دارد.

آري، قرآن حكيم كه هر حرفش سي هزار ميوه باقي نتيجه مي‌دهد حكم چنان شجره نوراني طوبايي را مي‌يابد كه در ماه مبارك رمضان ميليون‌ها ميوه باقي نصيب مؤمنان مي‌كند. اينك بيا و به تماشاي اين تجارت قدسي و ابدي و سودمند بنشين و بينديش و بدان آنان كه قدر و منزلت اين حروف را نمي‌دانند تا چه حد در خسران‌اند.

ماه مبارك رمضان نمايشگاه و بازار پر درآمدي‌ست براي تجارت آخرت و زمينِ بسيار مرغوبي‌ست براي به دست آوردن محصولات اخروي. در نشو و نماي اعمال به ماه فروردين در فصل بهار مي‌ماند. درحكم عيدي قدسي و بسيار درخشان براي انجام مراسم رژه عبوديت بندگان در برابر سلطنت ربوبيت الهي‌ست. به همين دليل آدمي مكلف به روزه شده است تا نخورد و نياشامد و با غفلت گرفتار حاجات و خواسته‌هاي حيواني و بي‌معنا و هواپرستانه‌ي نفس نشود. گويي انسان مدتي از زندگي حيواني جدا شده، مثل فرشتگان مي‌شود، يا چون وارد تجارت اخروي شده و نيازهاي دنيوي را موقتاً كنار گذاشته به صورت انساني اخروي و روحي كه به صورت جسم تظاهر يافته در آمده با روزه‌ي خود صمديت را به نوعي آيينه‌داري مي‌نمايد. آري، رمضان شريف در اين دنياي فاني در اين عمر گذرا و زندگي كوتاه، عمري باقي، حياتي طولاني و زندگاني‌اي ماندگار را تضمين و نصيب انسان مي‌كند.

آري فقط يك رمضان مي‌تواند ثمرات يك عمر هشتاد ساله را براي انسان داشته باشد. اين‌‌كه شب قدر به نص قرآن از هزار ماه برتر است، حجت قاطعي است بر اين راز. آري، هم‌چنان كه يك پادشاه در مدت سلطنت خود سالگرد جلوس همايوني و يا روزهايي را كه مظهر جلوه باشكوه سلطنتش بوده عيد اعلام مي‌كند و رعيت و ملت صادق و لايق خويش را در آن روز نه در دايره قوانين عمومي كه در شمول احسان‌هاي خاص و حضور بي‌پرده و التفات ويژه و اجرائيات

فوق العاده، مورد تفقد و مستقيماً مورد توجه خاص قرار مي‌دهد. به همين ترتيب پادشاه ذوالجلالِ بيست و هشت هزار عالم ـ كه سلطان ازل و ابد است ـ قرآن حكيم را ـ كه فرمان عالي اوست و ناظر است بر همان بيست و هشت هزار عالم ـ در ماه مبارك رمضال نازل كرده است؛ پس به مقتضاي حكمت، ماه رمضان حكم عيد مخصوص الهي، نمايشگاه رباني و مجلسي روحاني را خواهد داشت. مادام كه رمضان حكم همان عيدي را دارد كه گفتيم، پس براي اين‌كه انسان را تا حدودي از مشغوليت‌هاي حيواني و پست كنار بكشند به او دستور روزه گرفتن مي‌دهند.

كامل‌ترين شكل روزه نيز آن است كه انسان كاري كند كه اعضا و جوارح، همه حواس، چشم و گوش و قلب و خيال و فكرش هم مانند معده اش روزه باشند، يعني آن‌ها را از محرمات و امور بي‌معني و بيهوده كنار بكشد و به سوي عبوديتي مخصوصِ هر كدام‌شان سوق دهد.

مثلاً زبانش را از دروغ و غيبت و درشت گويي نگاه دارد؛ و به روزه وا ‌دارد. زبانش را با چيزهايي مانند تلاوت قرآن و ذكر و تسبيح و صلوات و استغفار مشغول كند. يا چشمش را از نگاه به نامحرم و گوشش را از شنيدن اصوات ناصواب نگاه دارد؛ چشم را در راه عبرت گرفتن و گوش را در مسير شنيدن كلام حق و قرآن به كار بگيرد. و به اين ترتيب ساير اعضايش را هم به نوعي به روزه وا دارد. اصولاً چون معده مانند يك كارخانه بزرگ است، اگر با روزه كارهايش تعطيل شود، آلات و ابزار كوچك‌تر بدن را به راحتي مي‌توان مطيع آن كرد.

نكته هشتم: رمضان مبارك از اين لحاظ كه ناظر بر حيات شخصي انسان مي‌باشد داراي حكمت‌هاي فراواني‌ست، يكي از آن‌ها به شرح زير مي‌باشد:

روزه به عنوان اجتنابي مادي و معنوي علاج مهمي براي انسان است و به لحاظ طبي نيز پرهيز است. به اين ترتيب كهنفس انسان تا وقتي در امر خوردن و آشاميدن هر گونه كه خواست عمل كند به حيات مادي فرد به لحاظ طبي ضرر مي‌رساند؛ به همين ترتيب اگر بدون توجه به حلال و حرام هر چه را كه به دست مي‌آورد بخورد حيات معنوي او نيز مسموم مي‌شود. تبعيت از قلب و روح براي چنان نفسي دشوار است.

لگام را با طغيان و سركشي به دست مي‌گيرد. ديگر انسان نمي‌تواند سوار بر نفس شود و اين نفس است كه سوار بر انسان خواهد شد.

فرد در رمضان شريف به واسطه روزه به نوعي پرهيز عادت مي‌كند و در مسير رياضت تلاش كرده و فرمان پذيري را ياد مي‌گيرد. به معده ضعيف و بيچاره نيز پيش از هضم، غذا روي غذا نمي‌خوراند تا سبب بيماري آن نشود. و چون به واسطه فرمان (الهي) حلال را ترك كرده است در پيروي از فرمان عقل و شريعت براي دوري از حرام قابليت مي‌يابد، به اين ترتيب سعي مي‌كند حيات معنوي خويش را از بين نبرد.

اكثريت مطلق انسان‌ها به كرات گرفتار گرسنگي مي‌شوند. گرسنگي كه تمريني‌ست براي صبر و تحمل، نيازمند رياضت است. پانزده ساعت روزه‌‌داري در ماه مبارك رمضان، و اگر بدون سحري باشد بيست و چهار ساعت گرسنگي، صبر و تحمل و رياضت و تمرين است.پس علاج بي‌صبري و بي‌تحملي كه مصيبت‌هاي بشر را دو چندان مي‌كند نيز روزه است.

كارخانه معده خدمه فراواني دارد. جوارح متعدد انساني نيز با معده مرتبط مي‌باشند. نفس اگر موقتي روزهاي يك ماه را دست از كار نكشد كاري خواهد كرد كه خدمه‌هاي آن كارخانه و اعضا و جوارحِ ديگر انسان عبادت خصوصي‌شان را فراموش كنند و با خود مشغول‌شان مي‌كند؛ همه آن‌ها را به زير سلطه خود در مي‌آورد. ديگر اعضاي بدن انسان را با سر و صدا و گرد و غبارِ چرخ‌هاي آن كارخانه معنوي مشوش كرده، نظرشان را مدام به خود جلب مي‌كند. باعث مي‌شود وظايف متعالي خود را موقتاً فراموش كنند. اين است كه از قديم بسياري از اهل ولايت براي كامل شدن، خود را به رياضت و كم خوردن و كم نوشيدن عادت مي‌داده‌اند. خدمه‌هاي آن كارخانه با روزه ماه مبارك رمضان مي‌فهمند كه فقط براي آن كارخانه آفريده نشده‌اند. جهازات ديگر به عوض سرگرمي‌هاي پست آن كارخانه، در رمضان شريف از سرگرمي‌هاي روحاني و ملكوتي لذت ‌مي‌برند و چشم بر آن‌ها مي‌دوزند. اين است كه مؤمنان در ماه مبارك رمضان نسبت به مراتبي كه دارند مظهر انوار و فيض‌ها و شادي‌هاي معنوي متفاوت مي‌شوند. لطائفي چون

قلب و روح و عقل و سرّ، در ماه مبارك رمضان به واسطه روزه ترقيات فراواني دارند و فيض‌هايي كسب مي‌كنند. به رغم گريستن‌هاي معده، آن‌ها معصومانه مي‌خندند.

نكته نهم: روزه ماه مبارك رمضان، از اين لحاظ كه ربوبيت موهوم نفس را در هم مي‌شكند و با نشان دادن عجز و ناتواني آن، عبوديت‌اش را خاطر نشان مي‌كند، حكمت‌هاي متعددي دارد كه يكي از آن‌ها به شرح زير است:

نفس علاقه‌يي به شناخت پروردگارش ندارد و خود فرعون‌منشانه خواهان ربوبيت است. هرقدر هم كه عذاب ببيند اين حساسيت و ويژگي در او باقي مي‌ماند. فقط گرسنگي آن ويژگي را از بين مي‌برد. روزه ماه مبارك رمضان به طور مستقيم بر جبهه فرعونيت نفس ضربه زده و آن را در هم مي‌ شكند. عجز و ضعف و فقرش را برملا كرده و بنده بودنش را به ياد مي‌آورد.

در روايت‌ها حديثي هست كه حضرت حق از نفس پرسيد:

من كه هستم تو كه هستي؟

نفس گفت:

من، من هستم و تو، تو هستي.

خداوند نفس را عذاب داد، به جهنم انداخت و بعد دوباره سؤال كرد. نفس نيز مجدداً گفت:

اَنَا اَنَا، اَنْتَ اَنْتَ.

هر نوع عذابي را به نفس داد، اما نفس دست از انانيت برنداشت.

سپس نفس را با گرسنگي عذاب داد؛ يعني نفس را گرسنه رها كرد. آن‌گاه باز هم پرسيد:

مَنْ اَنَا، وَ مَا اَنْتَ؟

نفس گفت:

اَنْتَ رَبِّى الرَّحِيمُ وَاَنَا عَبْدُكَ الْعَاجِزُ

يعني تو پروردگار رحيم من هستي و من بنده عاجز تو.

اَللّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَـلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً بِعَدَدِ ثَوَابِ قِرَائَةِ حُرُوفِ الْقُرْآنِ فِى شَـهْرِ رَمَضَانَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ

سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ٭ وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ ٭ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ آمين

اعتذار: اين بخش دوم، در چهل دقيقه به سرعت نوشته شد، لذا از آن‌جا كه من و كاتبِ مسوّده، بيمار بوديم بي‌شك بي‌نظمي و قصور در آن خواهد بود. از برادران‌مان انتظار داريم به ديده مسامحه در آن بنگرند. البته هر جا را مناسب ديدند مي‌توانند تصحيح كنند.

* * *

بخش سوم كه رساله سوم است

(براي اين كه نيت مهم خود را در كتابت قرآن معجز البيان با خط حافظ عثمان مطرح كنم، قرآني كه آيه مداينه (بقره:٢٨١) مقياس صفحاتش باشد و در سطرهايش نيز سوره اخلاص معيار قرار گيرد، قرآني كه قسمي از معجزات لفظي و ظاهري قرآن از دويست نوع اعجاز موجود در آن نشان داده شود، اين مطلب را نوشتم تا به نظر برادرانم كه به خدمت قرآني مي‌پردازند رسانده، با آن‌ها مشورت كنم و از نظرات‌شان آگاه شوم؛ به آن‌ها مراجعه كرده‌ام تا به من رهنـمود دهند. اين قسـم سـوم شـامل"نُه مسـأله" است.)

مسأله اول: در كلام "بيست و پنجم" كه "اعجاز قرآن" ناميده مي‌شود با برهان ثابت شده، كه انواع معجزه در قرآن عظيم الشأن بالغ بر چهل مورد است. برخي از معجزات مذكور به صورت تفصيلي و برخي ديگر به اجمال در مقابل معاندان هم نشان داده شده است.

در اشارت هجدهم مكتوب "نوزدهم" بيان شده است كه اعجاز قرآن، خود را جداگانه به چهل طبقه از مراتب انساني نشان مي‌دهد. در همان‌جا سهم اعجازآميز گوناگون ده قسم از آن طبقات، جداگانه به اثبات رسيده است. سي طبقه ديگر، اعجازهاي گوناگون خود را به اصحاب اهل ولايت با مشرب‌هاي مختلف و اصحاب مختلف علوم متنوع نشان داده‌اند؛ ايمان تحقيقي اينان در مرتبه‌ي علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين آشكار ساخته است كه قرآن، حق و كلام الله مي‌باشد. به سخن ديگر هر يك از آن‌ها وجه اعجاز آميز قرآن را به شيوه‌هاي مختلف ديده‌اند. آري، اعجاز درك شده توسط يك ولي اهل معرفت با جمال اعجازي كه يك ولي اهل عشق مشاهده مي‌كند يكي نيست؛ هم‌چنين جلوه‌هاي جمال اعجاز نسبت به مشرب‌هاي مختلف تفاوت مي‌كند. وجه اعجازي كه علامه‌يي در اصول

دين يا يك روحاني مي‌بيند با وجه اعجازي كه مجتهدي در فروعات شريعت مي‌بيند يكي نيست و هكذا... من قادر به بيان تفصيلي و جداگانه‌ي وجوه اعجازي هر يك از اين‌ها نيستم. حوصله‌ام تنگ و نمي‌توانم بر همه جوانب موضوع احاطه داشته باشم، نيز چشم اندازم محدود است و نمي‌توانم دور دست‌ها را ببينم. اين است كه فقط ده طبقه بيان شده و به باقي آن‌ها اشاره اجمالي داشته‌ايم. اينك دو طبقه از طبقات مزبور را ـ كه در رساله "معجزات احمديه" آمده است و با اين‌كه نياز به توضيح مفصل داشت بسيار ناقص مانده بود ـ توضيح مي‌دهيم:

طبقه نخست: عوام كه از آن‌ها به "طبقه صرفاً شنونده" تعبير مي‌كنيم قرآن را فقط با گوش مي‌شنوند و به واسطه گوش پي به اعجاز آن مي‌برند. يعني مي‌گويند:"اين قرآني كه شنيديم شباهتي به كتاب‌هاي ديگر ندارد. يا پايين تر از كتاب‌هاي ديگر است يا بالاتر از همه آن‌هاست. اين را كه مرتبه قرآن پايين‌تر از كتاب‌هاي ديگر است هيچ كس نمي‌تواند بگويد و تاكنون نيز كسي نگفته است؛ شيطان نيز قادر به بيان آن نيست. پس بالاتر از همه كتاب‌هاست." مطلب با اين اجمال در اشارت "هجدهم" نوشته شده بود، سپس براي توضيح آن، مبحث نخست مكتوب "بيست و ششم" تحت عنوان"حُجَّةُ القرآن علي حِزبِ الشّيطان" فهم طبقه مذكور را از اعجاز تصوير و اثبات مي‌كند.

طبقه دوم: طبقه چشم‌دار، يعني در مقابل طبقه‌ي عوام عامي يا ماديوني كه عقل‌شان در چشم‌شان است قرآن اشاره اعجاز آميزي دارد كه مي‌توان آن را با چشم ديد؛ اين ادعا در اشارت "هجدهم" مطرح شده است. براي روشن شدن و اثبات مدعاي مذكور توضيح زيادي لازم بود. به سبب حكمت رباني ـ كه به تازگي به آن پي برده‌ايم ـ در آن زمان توضيح مذكور داده نشد، ولي جزئياتي به اجمال مطرح شده بود. اينك سرّ حكمت مذكور دانسته شده و مطمئن شده‌ايم كه تأخير در بيان مطلب بهتر بوده است. اينك براي تسهيل فهم و ذوق طبقه مذكور درخواست كرديم قرآني كه وجهي از وجوه چهل‌گانه اعجاز را ـ كه قابل رؤيت است ـ نشان مي‌دهد كتابت كنند تا چهره ياد شده ديده شود.

باقي مسائل اين قسم سوم و مطالب قسم چهارم مربوط به توافق‌ها و تناسب‌هاست لذا به فهرست مربوط به توافق‌ها اكتفا كرده و مطلب در اين‌جا درج نشده، اما نكته سوم با يك يادآوري مربوط به قسم چهارم نوشته شده است.

يادآوري: در بيان نكته عظيمِ لفظ رسول "صد و شصت" آيه نوشته شد. خاصيت اين آيات عظيم است؛ علاوه بر آن به جهت معنا يك‌ديگر را تكميل و اثبات مي‌كنند، لذا به لحاظ پر معنا بودن‌شان، براي كساني كه علاقمند به حفظ يا قرائت آيات مختلف هستند يك حزب قرآني محسوب مي‌شود؛ در بيان نكته عظيمي كه در كلمه قرآن هست "شصت و نُه" آيه عظيمه وجود دارد كه داراي مرتبه فوق العاده بلاغت و قوت بيان و روانيِ بسيار بالايي مي‌باشند. اين هم به عنوان دومين حزب قرآني به برادران توصيه مي‌شود. ليكن واژه قرآن در هفت سلسله قرآن موجود است و تمام آن كلمه را در برگرفته و دو مورد را بيرون از اين دايره نهاده‌اند. اين دو نيز چون به معناي قرائت مي‌باشند بيرون نهادن مذكور نكته مورد نظر را تقويت نموده است. درباره لفظ رسول نيز بايد گفت بيش‌تر سوره‌هاي "محمد و فتح" با اين واژه مرتبط‌اند؛ و ما چون موضوع را به سلسله‌هاي استخراج شده از اين دو سوره محدود كرده‌ايم لفظ‌‌هاي بيرون مانده رسول از اين دايره فعلاً درج نگرديد. در صورت مناسب بودن زمان، اسرار موجود در اين موضوع نوشته خواهد شد ان شاء الله.

نكته سوم: "چهار نكته" را به ترتيب زير شامل مي‌شود:

نكته نخست: لفظ "الله" ٢٨٠٦ مرتبه در قرآن ذكر شده است. لفظ "رحمن" با محاسبه بسم الله‌‌ها ١٥٩ بار، لفظ "رحيم" ٢٢٠ بار، لفظ "غفور" ٦١ بار، لفظ "رب" ٨٤٦ بار، لفظ "حكيم" ٨٦ بار، لفظ "عليم" ١٢٦ بار، لفظ "قدير" ٣١ بار،

"هو" در "لا اله الا هو" ٢٦ بار ذكر شده است.

مجموع آيات قرآن ٦٦٦٦ است و تعداد اسماي حسناي ذكر شده در اين صفحه نيز با عدد ٦ مرتبط است. اين مطلب به سرّ مهمي اشارت دارد، فعلاً درباره‌اش چيزي گفته نشد.

در عدد لفظ "الله" اسرار و نكات فراواني وجود دارد. از جمله اين‌كه لفظ "الله" با "رحمن و رحيم و غفور و حكيم" كه بعد از "الله" و "رب" بيش‌ترين تكرار را دارند نيمي از رقم آيات قرآن را تشكيل مي دهد؛ هم‌چنين لفظ "الله" با لفظ "رب" كه به جاي لفظ "الله" به كار مي‌رود باز هم نيمي از آيات قرآن است؛ اگر چه لفظ "رب" ٨٤٦ بار ذكر شده اما اگر دقت كنيد خواهيد ديد كه ٥٠٠ و اندي بارِ آن به جاي لفظ "الله" به كار رفته است، البته ٢٠٠ و چند بار آن اين‌طور نيست.

هم‌چنين با عـدد "الله" و "رحـمن" و "رحـيم" و "عليم" و "هُوَ"يي كه در "لا اله الا هو" هست باز هم نيمي از رقم تعداد آيات قرآن به دست مي‌آيد. تفاوت فقط در عدد چهار است. اگر آن را به جاي "هو" با "قدير" جمع كنيم باز هم رقمي مساوي با نيمي از آيات قرآن به دست مي‌آيد. تفاوت ٩ است. نكات موجود در مجموع لفظ جلاله فراوان است. فعلاً به بيان همين مقدار اكتفا مي‌كنيم.

نكته دوم: به اعتبار سوره‌هاست كه در اين بحث هم نكته‌هاي فراواني وجود دارد. توافق‌ها و تناسب‌هايي هست كه بر وجود نظم و قصد و اراده‌يي دلالت مي‌كند.

در سوره "بقره" تعداد آيات با رقم تعداد لفظ جلاله مساوي‌ست. در چهار مورد تفاوت هست اما در چهار جا، به جاي لفظ "الله" كلمه "هو" آمده است. مانند "هو" در "لا اله الا هو". به اين ترتيب توافق كامل مي‌شود. در سوره "آل عمران" هم تعداد آيات با رقم لفظ جلاله يكي‌ست. فقط تعداد لفظ جلاله ٢٠٩ مرتبه تكرار شده و تعداد آيات ٢٠٠ است. تفاوت در ٩ است. در چنين مزيت‌هاي كلامي و نكات بلاغي تفاوت‌هاي اندك، مشكلي ايجاد نمي‌كند و توافق‌هاي تقريبي كافي‌ست.

مجموع آيات سوره‌هاي "نساء" و "مائده" و "انعام" با مجموع رقم لفظ جلاله در مجموع آن‌ها مساوي‌ست. تعداد آيات ٤٦٤ و عدد الفاظ جلاله ٤٦١ است. اين

رقم با لفظ "الله" در "بسم الله" كامل مي‌شود. يا مثلاً عدد لفظ جلاله در پنج سوره ابتدايي دو برابر عدد لفظ جلاله در سوره‌هاي "اعراف"، "انفال"، "توبه"، "يونس" و "هود" است. به عبارت ديگر عدد لفظ جلاله در پنج سوره دوم نصف پنج سوره اول است. عدد لفظ جلاله در سوره‌هاي بعدي يعني "يوسف"، "رعد"، "ابراهيم"، "حجر"، و "نحل" نصف آن نصف است. همين وضع در سوره‌هاي "اسراء"، "كهف"، "مريم"، "طه"، "انبيا"، و "حج"

در اين تقسيمات پنج‌گانه رازي بروز يافت، بدون اطلاع هيچ يك از ما در اين‌جا شش سوره قيد گرديد. اطمينان يافتيم كه سوره‌ي ششم خارج از اختيارمان و از غيب وارد شده تا سرّ مهم "نصف بودن" به هم نخورد.

نصفِ نصفِ آن نصف است. سوره‌هاي بعد نيز پنج سوره پنج سوره تقريباً با همان نسبت پيش مي‌روند. البته اندكي فرق و تفاوت وجود دارد. تفاوت‌هايي كه در چنين مقام خطابي ضرر نخواهند داشت. مثلاً قسمي از آن‌ها ١٢١، قسم ديگر ١٢٥، قسم ديگر ١٥٤ و قسم مشابه‌اش ١٥٩ است. بعد، پنج سوره‌يي كه از سوره "زخرف" آغاز مي‌شود به نصفِ نصفِ نصف آن نصف كاهش مي‌يابد. پنج سوره‌يي كه از سوره "نجم" آغاز مي‌شوند نصف آن نصفِ نصفِ نصفِ نصف است. اين‌ها البته تقريبي‌ست. تفاوت‌هاي جزيي و اندك در چنين مقام‌هاي خطابي ضرري نخواهند داشت. سپس در سوره‌هاي پنج‌گانه كوچك بعدي فقط در سه تا از آن پنج‌گانه‌ها ٣ لفظ جلاله دارد. اين وضع نشان مي‌دهد كه در عدد لفظ جلاله تصادفي در كار نيست و عددهاي‌شان با حكمت و نظمي مشخص تعيين شده است.

سومين نكته لفظ الله: ناظر بر نسبت صفحات است.

به اين ترتيب كه عدد لفظ جلاله در يك صفحه از قرآن، با طرف سمت راست آن و با صفحه مقابل سمت راست آن و گاه با صفحه مقابل سمت چپ آن و پشت صفحه مقابل سمت چپ هماهنگي و تناسب دارد. من در نسخه قرآني كه خود دارم اين تناسب را بررسي كردم. غالباً تناسب و توافقي با نسبت عددي بسيار زيبايي ديدم. در همان نسخه علامت‌هايي هم گذاشتم. در بسياري از موارد مساوي

هستند. برخي اوقات هم نصف يا يك سوم مي‌شود. وضعيتي وجود دارد كه انسان وجود حكمت و نظم را احساس مي‌كند.

نكته چهارم: تناسب‌هاي موجود در صفحه‌ي واحد است. با برادرانم سه چهار نسخه را مقابله كرديم. مطمئن شديم كه در همه‌ي آن‌ها تناسبات مطلوب وجود دارد. فقط از آن‌جا كه نسخه برداران چاپ‌خانه در پي مقاصد ديگري هستند نظم موجود در توافق‌ها و تناسب‌ها در اين قبيل نسخه‌ها اندكي به هم خورده است. اگر اين‌ها هم تنظيم شوند به جز استثناهاي بسيار نادر، تناسب‌هايي در ارتباط با ٢٨٠٦ لفظ جلاله مشاهده خواهد شد. در اين مطلب شعله اعجاز مي‌درخشد، زيرا انديشه بشر قادر به احاطه بر اين صحيفه بزرگ و گسترده نيست و نمي‌تواند در آن دخالتي كند. دست تصادف نيز به اين وضعيت معني‌دار و حكيمانه نمي‌رسد.

براي روشن‌تر كردن نكته چهارم قرار گذاشته‌ايم مصحف جديدي نگاشته شود تا علاوه بر محافظت از همان صفحات و سطورِ بيش‌ترين مصحف‌هاي منتشر شده، بي نظمي‌هايي را كه تحت تأثير بي‌توجهي صنعت كاران حاصل شده تنظيم كنند و نظم واقعي تناسب‌ها و توافق‌ها ان شاء الله نشان داده شود... و نشان داده شد.

اَللّهُمَّ يَا مُنْزِلَ الْقُرْآنِ بِحَقِّ الْقُرْآنِ فَهِّمْنَا اَسْرَارَ الْقُرْآنِ مَادَارَ الْقَمَرَانِ وَ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَنْزَلْتَ عَلَيْهِ الْقُـرْآنَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَـحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِيـنَ".

* * *

بخش پنجم كه رساله پنجم است

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ . . .

الي آخر آيه (نور:٣٥)

نوري از انوار اسرار فراوان آيه نوراني فوق را در ماه مبارك رمضان در حالتي روحاني احساس كردم، در عالم خيال ديدم كه:

همه موجودات ذي‌ حيات در برابر حضرت حق مناجاتي هم‌چون مناجات مشهور "اويس قرني" كه مي‌گفت:

اِلهِى اَنْتَ رَبِّى وَ اَنَا الْعَبْدُ، وَ اَنْتَ الْخَالِقُ وَ اَنَا الْمَخْلُوقُ، وَ اَنْتَ الرَّزَّاقُ وَ اَنَا الْمَرْزُوقُ،... الخ

سر داده‌اند و واقعه‌يي قلبي و خيالي موجب اطمينانم شد كه نورانيت هر يك از هجده هزار عالم يك اسم الهي‌ست.

ديدم اين عالم مانند يك غنچه‌ي گلِ در هم تنيده با برگ‌هاي فراوان، پيچيده در هزاران پرده بود، عوالمي را در اين عالم ديدم كه مرتبه مرتبه زير يك‌ديگر پنهان بودند. هر پرده كه گشوده مي شد عالم ديگري را مي‌ديدم كه آيه‌ي بعدِ آيه‌ي نور آن را تصوير مي‌كرد:

أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ

(نور: ٤٠)

عالم مذكور در ظلمات و وحشت و تاريكي ترسناكي برايم نمايان شد. در يك لحظه جلوه يك اسم الهي هم‌چون نور عظيمي به نظر مي‌رسيد و همه جا را روشن مي‌كرد. وقتي پرده‌يي در برابر عقل گشوده مي‌شد، در برابر خيال عالم ديگري به واسطه غفلت تاريك ديده مي‌شد در اين حال يكي از اسم‌هاي الهي هم‌چون خورشيد تجلي مي‌كرد و به عالم مذكور سراسر روشنايي مي‌داد و هكذا... اين سير قلبي و سياحت خيالي مدت زيادي ادامه يافت. مثلاًوقتي عالم حيوانات را مشاهده كردم ضعف و ناتواني آن‌ها همراه با نيازهاي بي‌پايان و گرسنگي شديدشان

موجب شد عالم‌شان را بسيار تاريك و حزين ببينم. ناگهان اسم رحمان در برج رزاق (يعني در معناي روزي دهنده) چون خورشيد تابان طلوع كرد و آن عالم را سراسر با نور رحمت زينت بخشيد.

سپس در عالم حيوانات، عالم ديگري را ديدم كه توله‌ها و نوزادان با عجز و ناتواني و نيازمندي در آن دست و پا مي‌زدند؛ عالمي بود حزين و غرق تاريكي كه ترحم هر كس را بر مي‌انگيخت. ناگهان اسم رحيم در برج شفقت طلوع كرد و آن عالم را چنان زيبا و دلنشين روشن نمود كه قطرات اشك ناشي از حزن و اندوه و شكوا را به اشك شوقِ حاصل از فرح و سرور و شكر تبديل كرد.

بعد پرده ديگري مانند پرده سينما گشوده شد و عالم انساني را ديدم. اين عالم را آن قدر ظلماني و تاريك و ترسناك مشاهده كردم كه وحشت زده فرياد كشيدم "واي". چون ديدم علاوه بر آمال و آروزهاي انسان كه تا ابد امتداد مي‌يابد و تصورات و انديشه‌هاي او كه كائنات را به احاطه در مي‌آورد و همت‌ها و استعدادهاي او كه واقعاً در پي بقاي ابدي و سعادت هميشگي و بهشت مي باشد و فقر و نيازمندي‌ و ضعف و ناتواني‌اش كه متوجه مقاصد و مطالبات بي‌حد و حصر است؛ و علاوه بر دشمنان و مصايبي كه به او هجوم مي‌آورند، با عمري به غايت كوتاه، با حياتي پر دغدغه، معيشتي كاملاً پريشان، غرق در بلاي فراق و زوال متمادي كه دردناك ترين و وحشتناك‌ترين حالت براي قلب است، ديدم او به گور و گورستاني خيره شده كه براي اهل غفلت دري به سوي ظلمات ابدي‌ست؛ آن‌ها يك به يك و گروه به گروه داخل آن چاه ظلمات مي شدند. لحظه‌يي كه اين عالم را در اين ظلمات ديدم قلب و روح و عقل و همه لطايف انساني‌ام و شايد همه ذرات وجودم آماده هق هق گريستن بودند كه ناگهان اسم عادل حضرت حق در برج حكيم، اسم رحمان در برج كريم، اسم رحيم در برج (يعني در معناي) غفور، اسم باعث در برج وارث، اسم محيي در برج محسن، و اسم رب در برج مالك طلوع كردند و بسياري از عوالم موجود در آن عالم انساني را روشن كرده، نورانيت بخشيدند. و از عالم نوراني آخرت دريچه هايي گشودند و به آن دنياي تاريك انسان‌ها نور پراكندند.

آن‌گاه پرده‌ي باشكوه ديگري كنار رفت و عالم زمين ديده شد. قوانين علمي تاريك فلسفه، عالم دهشتناكي را به خيال نشان داد. وضعيت نوع بشر بيچاره‌يي را كه بر زمين و فضاي لايتناهي عالم سياحت مي‌كند در ظلماتي وحشتناك ديدم؛ او بر زميني‌ست كه با سرعتي هفتاد برابر گلوله توپ در گردش است و مسافتي بيست و پنج هزار ساله را در يك سال طي مي‌كند؛ زميني كه سالمند است و سن زيادي از آن گذشته و درون‌اش داراي زلزله است و همواره مستعد متلاشي و تكه تكه شدن است. سرم به دَوَران افتاد و چشمانم سياهي رفت. ناگهان اسم‌هاي "قدير"، "عليم"، "رب"، "الله"، "رب السموات و الارض" و "مسخر الشمس و القمرِ" آفريننده زمين و آسمان‌ها در برج رحمت و عظمت و ربوبيت طلوع كردند. عالم مذكور را چنان درخشان نمودند كه در آن حال كره زمين را چون يك كشتي تفريحي كاملاً منظم، مسخر، تمام و كمال، دوست داشتني و توأم با آسايش ديدم كه براي تجارت و لذت و گردش مهيا شده بود.

خلاصه: هر يك از هزار و يك اسم الهي كه متوجه كائنات بود هم‌چون خورشيد، عالمي را و عالم‌هاي درون آن عالم را روشن و منور مي‌كرد. به لحاظ سرّ احديت در درون جلوه هر اسم، جلوه‌هاي اسماي ديگر نيز تا حدودي مشاهده مي‌شد.

بعد، قلب، چون در وراي هر ظلمت نورهايي را به تفكيك مي‌ديد اشتياقش به سياحت فزوني مي‌يافت. خواست سوار بر خيال به آسمان صعود كند. در آن لحظه پرده گسترده‌ي ديگري گشوده شد. قلب وارد عالم سماوات شد و ديد ستارگان نوراني‌اي كه به صورت متبسم مشاهده مي‌شوند از كره زمين بسيار بزرگ‌ترند و با سرعت بيش‌تري از زمين در درون هم مي‌گردند و مي‌چرخند. ديد اگر يكي از آن‌ها فقط يك دقيقه راه خود را به خطا برود با ديگري برخورد خواهد كرد و چنان منفجر خواهد شد كه كائنات هراسان شده عالم را ويران خواهد كرد. نور نه بلكه آتش مي‌پراكندند، نه با تبسم كه به طرز ترسناكي به من چشم دوختند. آسمان‌ها را بي‌اندازه بزرگ، گسترده و خالي، تهي و در ظلمات حيرت و وحشت ديـدم. از رفتنم هـزار بار احسـاس پشـيماني مي‌كـردم. ناگـهان اسـماي حسـناي

رَبُّ الّسماواتِ و الارض و رَبُّ الملائِكةِ وَ الّروحِ در برج وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ و سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ با جلوه‌هاي‌شان ظهور كردند. بدين معنا ستارگاني كه تاريكي و ظلمات آن‌ها را فرا گرفته بود هر يك لمعه‌يي از آن انوار عظيم گرفتند و عالم سماوات روشن شد، تو گويي چراغ‌هايي برقي به عدد ستارگان افروختند. سماواتي كه توهم مي‌شد تهي و خالي‌اند آكنده از فرشتگان و روحانيون شد و نشاطي يافت. خورشيدها و ستارگان را ـ كه در حكم لشكري از لشكرهاي بي‌شمار سلطان ازل و ابد بودند ـ در حالي ديدم كه گويا رزمايشي عالي اجرا مي‌كنند و به اين ترتيب حشمت و شعشعه ربوبيت آن سلطان ذوالجلال را به نمايش مي‌گذاشتند. با تمام توان و اگر ممكن مي‌شد با تمام ذرات وجودم و اگر به صداي من گوش فرا مي‌دادند، به زبان تمام مخلوقات مي‌گفتم؛ و به نام همه آن‌ها نيز گفتم:

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ

(نور: ٣٥)

آيه فوق را خواندم، برگشتم، پايين آمدم، به خود آمدم و گفتم:

اَلْحَمْدُلِلَّهِ علي نورِ الايمان و القرآن

* * *

بخش ششم كه رساله ششم است

(اين متن براي بيدار باش شاگردان و خادمان قرآن حكيم و براي اين‌كه فـريب نخـورند نوشـته شد.)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ

(هود: ١١٣)

اين بخش ششم ان شاء الله شش دسيسه‌ي شياطين انس و جن را عقيم نموده و شش راه از راه‌هاي هجوم آن‌ها را مي بندد.

دسيسه نخست: شيطان انس طبق درسي كه از شيطان جن مي‌گيرد مي‌خواهد خادمان فداكار حزب القرآن را به واسطه حب جاه فريب داده و آن‌ها را از آن خدمت مقدس و جهاد معنوي عظيم‌ منصرف كند.

بدين ترتيب كه: حرص شهرت و خودنمايي كه حب جاه ناميده مي‌شود و در نظر مردم صاحب مقام و منزلتي شدن و خود را رياكارانه به خلق نشان دادن كه شأن و شرف خوانده مي‌شود در هر فرد اهل دنيا به صورت جزيي يا كلي وجود دارد. حتي حس شهرت طلبي او را تا جايي سوق مي‌دهد كه حاضر مي‌شود زندگي‌اش را فدا كند. اين حس براي اهل آخرت بسيار خطرناك و براي اهل دنيا نيز بسيار پر دغدغه است. نيز منشأ بسياري از اخلاق نكوهيده مي‌باشد و بزرگ‌ترين نقطه ضعف آدميان است. به عبارت ديگر با تعريف و تمجيد كسي و جذب او به خود و نوازش حس شهرت طلبي‌اش مي‌توان او را به خود وابسته كرد؛ در عين حال با همين روش مي‌توان او را مغلوب نمود. بيش‌ترين ترسي كه دارم احتمال استفاده ملحدان از همين نقطه ضعف برادرانم است. اين وضع بسياري اوقات مرا به فكر فرو مي‌برد. برخي از دوستان بيچاره‌ام را كه البته دوستان واقعي من نبودند به همان صورت كه گفتم جذب كردند و به لحاظ معنا آن‌ها را گرفتار خطر و تهلكه نمودند.

آن بيچارگان مي‌گفتند: "قلب ما همراه استاد است" و گمان مي‌كردند خطري آن‌ها را تهديد نمي‌كند. اما كسي كه در مسير تقويت جريان الحاد تلاش مي‌كند و فريب تبليغات آن‌ها را مي‌خورد و شايد بدون آگاهي در خبرچيني هم از او استفاده مي كنند مي‌گويد:"قلب من صاف و نسبت به راه و روش استادم صادق است." سخن چنين كسي مانند وضعيت كسي‌ست كه هنگام نماز نمي‌تواند جلوي باد شكم خود را بگيرد، و خارج شده حدث واقع مي‌شود. وقتي به او مي‌گويند نمازت باطل شده است؛ مي‌گويد:"چرا باطل شود قلب من كه صاف است."

اي برادران و دوستان من كه در خدمت قرآن هستيد! به خبرچينان دسيسه‌گر اهل دنيا و مبلغان اهل ضلالت و شاگردان شيطان ـ كه از همين مسير حب جاه وارد مي‌شوند ـ بگوييد:"اولاً رضاي الهي و التفات رحماني و قبول رباني چنان مقامي‌ست كه توجه و تمجيد و تقدير انسان‌ها در برابرش حكم ذره را دارد. اگر توجه رحمت الهي وجود داشته باشد كافي‌ست. ثانياً توجه انسان‌ها از آن نظر كه بازتاب رحمت الهي و سايه آن است مقبول مي‌باشد؛ و گرنه چيزي نيست كه ارزش خواستن داشته باشد، زيرا در آستانه ورود به قبر از بين مي‌رود و پشيزي ارزش ندارد!"

حس حب جاه اگر سركوب نشود و از بين نرود انسان بايد جهت آن را به سوي ديگري برگرداند. بنابر سّر موجود در تمثيلي كه بيان مي‌شود براي كسب ثواب اخروي و به نيت كسب دعاي برخي و براي حُسن تأثيرِ خدمت ممكن است حس مذكور جهت مشروعي داشته باشد.

مثلاً فرض كنيد مسجد اياصوفيه زماني كه مملو از شخصيت‌هاي بزرگوار اهل فضل و كمال است، چند بچه‌ي بازيگوش و نوجوانِ بي‌ادب و نادان در ايوان و جلوي درها باشند و در آن سو نزديك پنجره‌ها نيز تماشاگراني از اجنبيان خوشگذران ايستاده باشند. حالا اگر فردي وارد مسجد شود و به ميان جماعت برود و با صداي دل‌نشين عُشري از قرآن را تلاوت كند و با اين كار نظر هزاران نفر را به خود جلب كند، اين كار به واسطه حُسن توجه و با دعايي معنوي، ثوابي نصيب او خواهد كرد. ليكن اين وضع خوشايندِ بچه‌هاي بازيگوش و ملحدان در به در و اجانبِ اندك نخواهد بود. حال اگر فردي كه وارد آن مسجد مبارك شد و به

ميان آن جماعت عظيم رفت، فرياد كنان شروع به خواندن ترانه‌هاي مبتذل و بي‌ادبانه و ناسزاگونه كند، برقصد و بالا و پايين بپرد، طبيعي‌ست كه بچه‌هاي بازيگوش را خواهد خنداند و بي‌ادبان در به در را نيز خشنود خواهد كرد؛ چرا كه آن‌ها را تشويق به فحشا نموده است همين‌طور اجنبيان هم كه شاهد قصور مسلمانان بوده‌اند لذت خواهند برد و لبخندهاي تمسخرآميز خواهند زد. البته فرد مذكور با نفرت و نظر تحقيرآميز جماعت معظم و محترم مسجد مواجه مي‌شود. او ديگر در نظر جماعت مسجد تا درجه سقوط در اسفل سافلين پست ديده خواهد شد.

جهان اسلام و آسيا درست مانند همين مثال، مسجد بسيار بزرگي‌ست. اهل ايمان و حقيقتش نيز مانند همان جماعت محترم داخل مسجد مي‌باشند. بچه‌هاي بازيگوش نيز متملقاني هستند كه عقل و درك شان به قدر كودكان است. بي‌ادبان در به در هم بي‌دينان و بي‌ملّيت‌ها و فرنگ مشربان‌اند. تماشاگران اجنبي نيز روزنامه نگاراني هستند كه انديشه اجنبيان را نشر مي‌دهند. هر فرد مسلمان مخصوصاً اگر اهل فضل و كمال باشد در اين مسجد نسبت به مرتبه‌يي كه دارد موقعيت خواهد داشت؛ او را خواهند ديد و نظرها را به خود جلب خواهد كرد. اگر رفتار و حركات او در مسير اخلاص و رضاي الهي ـ كه از اسرار اساسي مسلماني‌ست ـ و مبتني بر احكام و حقايق مقدسي باشد كه قرآن حكيم تعليم مي‌دهد و اگر آيات قرآني را به لحاظ معنا و به زبان حال بخواند در آن‌ صورت شامل دعايي مي‌شود كه ورد زبان همه آحاد ملت اسلام است:

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ

و از دعاي مذكور سهم برده، و با همه مسلمانان پيوند برادرانه خواهد داشت. البته اين امر در نظر برخي گمراهان ـ كه از نوع حيوانات مضر مي‌باشند ـ و هم‌چنين از نظر برخي نادانان كه مانند كودكان ريش‌دار هستند ارزشي ندارد. فرد اگر راه درخشان همه نياكانش را كه مدار شرف مي‌داند، و همه گذشتگانش را كه مايه سربلندي اوست، و سلف صالح را كه به لحاظ روحي نقطه استناد مي‌داند ترك نموده و مشغول كارها و حركات مبتني بر هوا و هوس و ريا و شهرت و بدعت شود

به لحاظ معنا در نظر همه كساني كه اهل حقيقت و ايمان هستند به پست ترين نقطه سقوط مي‌كند. براساس سرّ

اِتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ

فرد مؤمن هر قدر هم كه عامي و جاهل باشد و عقلش قدرت ادراك نداشته باشد قلب او اگر با اشخاص خودنما روبه‌رو شود سردي حس كرده و معناً از آن‌ها متنفر خواهد شد.

فرد مبتلا به شهرت طلبي و مفتون حب جاه (فرد دوم) در نظر جماعتي عظيم به اسفل سالفين سقوط مي‌كند. اما در نظر برخي در به در بي‌ارزش و اهل هذيان و استهزا موقعيتي گذرا و منحوس به دست مي‌آورد.

براساس سرّ

اَلْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ

(زخرف: ٦٧)در دنيا ضرر، در برزخ عذاب و برخي دوستان دروغين را ـ كه در آخرت دشمن او مي‌شوند ـ مي‌يابد.

فردي كه صورت اول را دارد فرضاً اگر حب جاه را از دل بيرون نكند به شرط اين كه اخلاص و رضاي الهي را اساس قرار دهد و حب جاه هدفش نباشد مقام معنوي مشروعي به دست آورده و مرتبه‌ي باشكوهي به او تعلق مي‌گيرد؛ طوري كه آن حس جاه طلبي را كاملاً سيراب مي‌كند. چنين كسي چيز بسيار اندك و بي‌اهميتي از دست مي‌دهد و در مقابل، چيزهاي بسيار باارزش و بي‌ضرر به دست مي‌آورد. مثل اين است كه چند مار را از خود دور مي‌كند و به عوض آن مخلوقات بسيار ارجمندي را به عنوان دوست پيدا كرده و با آن‌ها مأنوس مي‌شود. يا زنبورهاي بزرگ نيش‌دار سياه را فراري داده و زنبورهاي عسل، اين شربت‌داران رحمت الهي را به خود جذب مي‌كند. چنان دوستاني مي‌يابد كه گويي از دستانش عسل تناول مي‌كند؛ از دعاي هميشگي آن‌ها بهره مند شده و از اطراف و اكناف جهان اسلام فيضي چون آب كوثر را به روح او مي‌نوشانند و در دفتر اعمال او ثبت مي‌كنند.

زماني فرد كوچكي كه مقام بزرگي را در دنيا اشغال كرده بود با قباحتي كه در مسير شهرت پرستي مرتكب شد در نظر جهان اسلام مورد تمسخر واقع گرديد و

من همان مثال ياد شده را برايش بيان كردم و بر سرش كوفتم. تكانش داد، اما چون من هنوز خود را از حب جاه رها نكرده بودم هشدارم موجب بيداري او نشد.

دسيسه دوم: مهم‌ترين و اساسي‌ترينِ حس در انسان حس خوف است. دسيسه‌گران ستمگر از نقطه ضعف ترس بسيار استفاده مي‌كنند. آن‌ها به اين وسيله ترسوها را تحت كنترل خود در مي‌آورند. خبرچينان اهل دنيا و مبلغان اهل ضلالت از اين نقطه ضعف عوام و مخصوصاً علما بسيار استفاده مي‌كنند. آن‌ها را ترسانده و قوه توهم‌شان را تحريك مي‌كنند.

مثلاً دسيسه‌گري را فرض كنيد كه مي‌خواهد فردي را بر بام به خطر اندازد؛ چيزي را كه در نظر فرد متوهم خطرناك است به او نشان مي‌دهد، قوه وهم او را تحريك كرده و او را ترسان ترسان تا كنار بام مي‌كشاند و دست آخر نيز او را به پايين پرتاب كرده و گردنش را مي‌شكند. درست به همين شكل باعث مي‌شوند با اوهام بسيار بي‌اهميت چيزهاي بسيار بااهميت از بين بروند. گاه برخي براي رهايي از نيش پشه طعمه مار مي‌شوند.

زماني شخص مهمي ـ كه خدا رحمتش كند ـ از سوار شدن بر قايق هراس داشت. عصر يك روز با او از استانبول تا پل رفتيم. لازم بود سوار قايق شويم. اتومبيل نبود. بايد به محله سلطان ايوب مي‌رفتيم. اصرار كردم سوار قايق شويم.

گفت:"مي‌ترسم غرق شويم."

گفتم:"در اين خليج تقريباً چند قايق هست؟"

گفت: "شايد هزار تا باشد."

گفتم:"در سال چند قايق غرق مي‌شود؟"

گفت:"يكي دو تا، بعضي سال‌ها هم هيچ قايقي غرق نمي‌شود."

گفتم:"يك سال چند روز است؟"

گفت:"سيصد و شصت روز"

گفتم: "احتمال غرق شدن كه قوه وهم‌ات را تحريك كرده، و تو را مي‌ترساند يك در سيصد و شصت هزار است. كسي كه از اين احتمال بترسد انسان نيست، حيوان هم نمي‌تواند باشد."

باز به او گفتم:"فكر مي‌كني چند سال زنده خواهي بود؟"

گفت:"من پيرم ممكن است ده سال ديگر زنده باشم."

گفتم:"زمان مرگ پنهان است لذا هر روز احتمال مرگ وجود دارد، يعني در هر روز از سه هزار و ششصد روز احتمال مردن هست؛ بنابراين مانند مردن با قايق نيست كه احتمالش يك در سيصد هزار باشد؛ اين‌جا احتمال مردن در هر روز يك از سه هزار است. پس بايد بر خود بلرزي و گريه كني و وصيت‌ات را بنويسي!" عقلش سر جايش آمد و در حالي كه مي‌لرزيد او را سوار قايق كردم.

در قايق به او گفتم:"حضرت حق حس ترس را براي حفاظت از حيات و زندگي در انسان گذاشته است نه براي تخريب و از بين بردن زندگي. خداوند اين حالت را براي سنگين و مشكل و دردناك و عذاب‌آور كردن زندگي به ما نداده است. ترس و واهمه اگر براي احتمال يك از دو و سه و چهار باشد حتي از پنج و شش باشد مي‌تواند ترس محتاطانه‌ي مشروع تلقي شود. اما ترسيدن از چيزي كه احتمالش يك از بيست و سي و چهل باشد وهم است و زندگي را عذاب‌آور مي‌كند".

اينك برادران من! اگر چاپلوسان اهل الحاد حمله‌ور شوند تا شما را بترسانند و از جهاد معنوي و مقدس تان منصرف كنند به آن‌ها بگوييد:"ما حزب القرانيم و براساس سرّ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ در قلعه‌ي قرآن به سر مي‌بريم.

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

برج و باروي محكمي در اطراف ماست. از ترس اين كه خطري زندگي فاني و كوتاه ما را با احتمال يك در هزار تهديد كند نمي‌توانيد ما را به اختيار خودمان به راهي بكشانيد كه با احتمال صد هزار در صد به حيات جاودان‌مان ضرر خواهد زد." بگوييد:"به خاطر سعيد نورسي كه در خدمت قرآني دوست‌مان است و در اتخاذ تدابير لازم براي اين خدمت مقدس مسؤول‌مان مي‌باشد كدام يك از اهل حق كه مانند ما در راه حق با او دوستي مي‌كنند ضرري ديده‌اند؟ كدام يك از طلبه‌هاي خاص او دچار بلايي شده كه ما هم ببينيم و با چنين احتمالي پريشان خاطر شويم؟ اين برادر ما هزاران دوست و برادر اخروي دارد. با اين‌كه بيست سي سال در امور اجتماعي به صورت مؤثري فعاليت داشت

ما هيچ گاه نشنيده‌ايم برادري به خاطر او متضرر شده باشد. مخصوصاً در آن زمان چماق سياست به دست داشت و امروز به جاي آن داراي نور حقيقت است؛ اگر چه او را نيز در گذشته متهم به دخالت در واقعه ٣١ مارس كردند و برخي دوستانش را هم تحت فشار قرار دادند اما بعدها روشن شد كه موضوع از سوي ديگران مطرح شده بود. دوستان او نه به خاطر او كه به دليل دشمنان او دچار دردسر شدند. وانگهي او در همان زمان نيز بسياري از دوستانش را رهانيد؛ بنابراين نبايد به ذهن شياطيني چون شما بيايد كه ما با واهمه‌ي احتمال يك در هزار نَه، بلكه با احتمال يك در هزارها اين گنجينه ابدي را از دست بدهيم." دوستان! اين‌ها را بايد به چاپلوسان اهل ضلالت بگوييد، بر دهان‌شان بكوبيد و آن‌ها را از خود طرد كنيد.

به آن متملقان بگوييد "ما اگر ذره‌يي عقل داشته باشيم حتي اگر به جاي احتمال يك در صد هزار قرار باشد هلاكتي با احتمال صد در صد رخ دهد، نخواهيم ترسيد و او را رها نكرده و نخواهيم گريخت." زيرا به كرات ديده شده و مي‌شود كساني كه در زمان خطر به برادر بزرگ يا استاد خود خيانت كرده‌اند بلا و مصيبتي كه مي‌آيد پيش از ديگران به آن‌ها صدمه مي‌زند. وانگهي آن‌ها بدون هيچ رحم و مروتي مجازات شده و به چشم حقارت به آن‌ها نگاه كرده‌اند. هم جسم آن‌ها مرده و هم روح‌شان بر اثر ذلت و به لحاظ معنا مرده است. مجازات كنندگان آن‌ها هيچ رحم و مروتي در دل‌شان احساس نمي‌كنند، زيرا معتقدند "مادام كه اينان به استاد صادق و مشفق‌شان خيانت مي‌كنند معلوم است كه بسيار پست و شايسته تحقيرند نه محبت و دلسوزي".

حال كه حقيقت چنين است بايد گفت اگر فرد ظالم و بي وجداني كسي را بر زمين افكند و طوري رفتار كند كه گويا واقعاً مي‌خواهد با لگد سرش را له كند، و فردي كه روي زمين افتاده است اگر در اين حالت پاي آن ستمگر وحشي را ببوسد دچار ذلتي مي‌شود كه به واسطه آن قلبش پيش از سرش له مي‌شود، و روحش پيش از پيكرش مي‌ميرد. هم سرش را از دست مي‌دهد و هم عزت و آبرويش را. او هم‌چنين با ضعف نشان دادن در برابر آن جانور وحشي او را در له كردن خود تشجيع مي‌كند. فرد مظلومي كه زير پاي اوست اگر بر صورتش خدو

اندازد قلب و روح خود را نجات خواهد داد و پيكرش جنازه يك شهيد مظلوم خواهد بود. آري، تف بر صورت ستمگران بي‌حيا !...

زماني كه دولت انگلستان توپ‌هاي تنگه استانبول را تخريب كرد و بر شهر استيلا يافت، از سوي مقام روحاني كليساي آنگلي‌كان ـ كه بالاترين اداره ديني آن دولت بود ـ از مشيخت اسلامي شش سؤال ديني پرسيده شد. من هم در آن دوره عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم. به من گفتند به آن‌ها جوابي بده. آن‌ها براي شش سؤال‌شان پاسخي با ششصد كلمه مي‌خواهند، گفتم:"من نَه با ششصد كلمه و نَه با شش كلمه و نه حتي با يك كلمه؛ من با خدويي به آن‌ها جواب مي‌دهم! زيرا دولت انگليس پايش را بر گردن ما گذاشته و فشار مي‌دهد و مقام روحاني آن‌ها در اين مقطع مغرورانه از ما سؤال مي‌كند. بر صورت چنين كسي بايد آب دهان انداخت." تف بر چهره بي‌رحم ستمگران...! اينك مي‌گويم:

اي برادران‌ام! زماني كه دولت ستمگري چون انگلستان (بر ميهن ما) سيطره يافته بود و در حالي كه احتمال خطر صد در صد بود در مبارزه با آن‌ها بدين شيوه ـ يعني به زبان چاپ و نشر ـ حفاظت قرآني برايم كفايت كرد. براي شما نيز در مقابل خسارت‌هاي ناشي از دست ظالمان بي‌اهميت ـ در حالي كه احتمال خطر يك درصد است ـ بي‌ترديد صد مرتبه بيش‌تر كافي خواهد بود.

نيز اي برادران من! خيلي از شما خدمت سربازي را انجام داده‌ايد. آن‌هايي هم كه انجام نداده‌اند حتماً شنيده‌اند؛ و اگر نشنيده‌اند از من بشنوند"بيش‌تر، كساني زخمي مي‌شوند كه سنگر خود را رها كرده مي‌گريزند. كم‌ترين مجروح و زخمي نيز از آن كساني‌ست كه در سنگر خود باقي مي‌مانند."

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ

(جمعه: ٨)

با معناي اشاري نشان مي‌دهد كه"فراري‌ها با فرارشان بيش‌تر به استقبال مرگ مي‌روند".

سومين دسيسه شيطاني: به دليل طمع خيلي‌ها را شكار مي‌كنند.

با براهين قطعي‌اي كه از آيات و بيّنات قرآن حكيم استفاضه كرده‌ايم در بسياري از رساله‌ها اثبات كرده‌ايم كه "رزق مشروع به درجه اقتدار و اختيار

بستگي ندارد بلكه نسبت به ميزان عجز و افتقار عطا مي‌شود." اشارات و امارات و دلايل فراواني وجود دارند كه نشان‌دهنده اين حقيقت مي‌باشند، از جمله آن‌ها:

درختان كه نوعي ذي حيات نيازمند رزق و روزي هستند در جاي خود مي‌مانند و رزق به سراغ آن‌ها مي‌رود، اما حيوانات كه با حرص در پي تأمين رزق‌شان مي‌دوند داراي تغذيه كاملي مانند درختان نيستند.

در ميان حيوانات ماهي را در نظر بگيريد كه نادان‌ترين و ضعيف‌ترين است و در ميان شن‌ها زيست مي‌كند و با اين حال تغذيه‌اش عالي‌ست و معمولاً چاق و چله ديده مي‌شود؛ از طرف ديگر حيوانات تيزهوش و مقتدري مانند روباه و ميمون را تصور كنيد كه به دليل سوء تغذيه معمولاً لاغر و ضعيف‌اند؛ اين‌ها نشان مي‌دهد كهواسطه رزق، اقتدار و توانايي نيست بلكه افتقار و نياز است.

حُسن معيشت نوزاد انسان يا حيوان و اين‌كه لطيف‌ترين هديه خزانه رحمت الهي يعني شير آن هم از جايي كه فكرش را هم نمي‌كنند به دليل عجز و ضعف‌شان و براساس شفقت الهي به آنان احسان مي‌شود؛ در حالي كه جانوران وحشي با ضيق معيشت مواجه‌اند؛ نشان مي‌دهد كه وسيله رزق حلال، عجز و افتقار است نه هوش و اقتدار.

در جهان كسي بيش‌تر از ملت يهود ـ كه در ميان ملت‌ها به شدتِ حرص مشهورند ـ به دنبال رزق نيستند. اين در حالي‌ست كه آن‌ها بيش از ملت‌هاي ديگر دچار ذلت و خواري‌اند و با سوء معيشت روبه‌رو هستند. پولداران يهودي نيز مانند تهي‌دستان زندگي مي‌كنند. اصولاً مالي را كه از راه‌هاي نامشروع مانند ربا به دست مي‌آورند نمي‌توان رزق حلال خواند، لذا اين مطلب صدمه‌يي به بحث ما نمي‌زند.

فقر و تهي‌دستي بسياري از اديبان و علما و از سوي ديگر ثروت و دارايي بسياري از ساده لوحان نشان مي‌دهد كهعامل جلب رزق، هوش و اقتدار نيست بلكه عجز و افتقار است؛ تسليمي متوكلانه و دعايي‌ست به زبان قال و حال و فعل. لذا آيه‌ي

إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ

(ذاريات: ٥٨) كه حقيقت مذكور را اعلام مي‌دارد برهاني چنان قوي و متين براي مدعاي ماست كه توسط تمام نباتات و حيوانات و

اطفال بر زبان رانده مي‌شود. هر گروهِ خواهان رزق، آيه فوق را با زبان حال سر مي‌دهد.

مادام كه رزق، مقدر است و احسان مي‌شود، عطا كننده نيز حضرت حق مي‌باشد و او هم رحيم است هم كريم؛ كسي كه براي قبول مالي حرام و بي‌بركت و نحس آبروي خود را مي‌برد و وجدان خود و بلكه مقدسات‌اش را رشوه مي‌دهد و در واقع رحمت الهي را مورد اتهام قرار داده، و كرم او را دست كم مي‌گيرد بايد فكر كند و بداند مرتكب چه ديوانگي مضاعفي مي‌شود.

آري، اهل دنيا مخصوصاً اهل ضلالت پول خود را ارزان نمي‌دهد بلكه بسيار گران مي فروشد. آنان گاه در برابر مالي كه تا حدودي كمكي‌ست براي يك سال زندگي دنيوي، وسيله تخريب حيات بي‌پايان اخروي مي‌شوند. با حرص و آزي پست غضب الهي را به سوي خود جلب كرده و سعي مي‌كنند رضاي اهل ضلالت را به دست آورند.

برادران من! اگر اهل دنيا و چاپلوسان آن‌ها و اهل ضلالت و منافقان‌شان شما را از راه طمع ـ كه نقطه ضعف انسان است ـ گرفتار كردند به حقيقت پيشين فكر كنيد و اين برادر فقيرتان را الگو قرار دهيد. با تمام توان به شما اطمينان مي‌دهم كهقناعت و ميانه‌روي بيش از حقوق و درآمد موجب تداوم حيات و زندگاني شما شده و رزق و روزي‌تان را تأمين خواهد كرد. مخصوصاً در مقابل پول نامشروعي كه به شما مي‌دهند بهايي هزار برابر بيش‌تر خواهند خواست. نيز مي‌تواند در برابر خدمت قرآني كه هر ساعتش خزانه ابدي را به روي‌تان مي‌گشايد مانعي يا وقفه‌يي ايجاد كند. اين، چنان خسارت و خلأيي‌ست كه اگر ماهانه هزاران حقوق هم داده شود نمي‌توان جاي آن را پر كرد.

يادآوري: اهل ضلالت چون ياراي مقابله با حقايق ايماني و قرآني ـ كه از قرآن حكيم اخذ كرده و نشر داده‌ايم ـ ندارند با نفاق و دسيسه دام حيله و اغفال را به كار مي‌گيرند. مي‌خواهند دوستان را از طريق طمع و خوف و حب جاه فريب دهند و مرا نيز با برخي نسبت‌ها بدنام كنند.ما در خدمت مقدس‌مان هميشه مثبت حركت

مي‌كنيم، ليكن متأسفانه وظيفه دفع موانعي كه در امور خير است گاه ما را به سوي حركت منفي سوق مي‌دهد.

به همين دليل در برابر تبليغات حيله‌گرانه اهل نفاق با همان سه نقطه‌ي ذكر شده برادرانم را ايقاظ كرده و براي دفع هجوم به آن‌ها تلاش مي‌كنم.

فعلاً يكي از حمله‌هاي مهم متوجه شخص من است. مي‌گويند:"سعيد كُرد است چرا تا اين حد به او احترام مي‌گذاريد و در پي‌اش مي‌افتيد؟"

لذا براي ساكت كردن اين قبيل حريفان، چهارمين دسيسه شيطاني را ناچار با زبان سعيد قديمي بيان مي‌كنم:

چهارمين دسيسه شيطاني: برخي ملحدان ـ كه با تبليغات منفي بر من حمله مي‌كنند و موقعيت‌هاي مهمي را هم اشغال كرده‌اند ـ با تلقين شيطان و القائات اهل ضلالت، براي فريب برادران و تحريك احساسات ملي آن‌ها مي‌گويند:"شما تُرك هستيد. در بين تُرك‌ها هم ما شاء الله تا بخواهيد اهل كمال و عالمان هر رشته‌يي وجود دارد. سعيد يك كُرد است. تشريك مساعي با كسي كه از مليت شما نيست منافي حميت ملي شماست".

پاسخ: اي ملحد بيچاره! من خدا را شكر مسلمان هستم. ملت مقدس من هم در هر زمان سيصد و پنجاه ميليون جمعيت دارد. صد هزار بار به خدا پناه مي‌برم از اين كه بخواهم سيصد و پنجاه ميليون برادر را ـ كه اكثريت مطلق كُردها را هم شامل مي‌شود ـ و چنين اخوت ابدي را ايجاد كرده و با دعاهاي‌شان به من مدد مي‌رسانند در راه قوم و فكر نژادپرستي فدا كنم و به جاي آن برادرانِ بي‌شمار ارجمند بخواهم اشخاص محدودي را كه نام كُرد دارند و نژادشان كُردي‌ست و به جريان‌هاي بي‌دين يا بي‌مذهب پيوسته‌اند كسب كنم.

اي ملحد! نادان‌هايي چون تو مي‌توانند براي كسب اخوت گذراي كفار مجار يا چند ترك بي‌دين و غرب‌زده ـ كه حتي در دنيا هم بي‌فايده است ـ اخوت ماندگار و ابدي سيصد و پنجاه ميليون انسان واقعي و نوراني و نافع را از دست بدهند. در مسأله سوم مكتوب "بيست و ششم" ماهيت مليت منفي و ضررهايش را با دليل

بيان كرده‌ايم لذا (خواننده را) بدان‌جا ارجاع داده و فقط حقيقتي را كه در انتهاي مسأله سوم به اجمال بيان كرده‌ايم به شرح زير كمي توضيح مي‌دهيم:

به ملحدان حميت فروشي (ظاهراً باغيرت) كه خود را زير پوشش ترك گرايي پنهان كرده و در حقيقت دشمن ترك‌ها هستند مي‌گويم:همراه با اخوتي واقعي و ابدي و به واسطه مليت اسلام، به اهل ايمان اين وطن كه ترك خوانده مي‌شوند شديداً و واقعاً علاقمندم. نيز به نام اسلام و با افتخار و جانب‌دارانه فرزندان اين وطن را دوست دارم كه قريب هزار سال بيرق قرآن را در جهات شش‌گانه جهان با پيروزي گردانده‌اند. اما تو اي حميت فروش متقلب! اخوتي كه ادعايش را داري مغرضانه، گذرا، قومي و غير واقعي‌ست و موجب فراموش كردن افتخارات ترك‌ها مي‌شود. از تو مي‌پرسم آيا منظور از ملت ترك صرفاً جوان‌هاي غافل و اهل هوا و هوسِ بيست تا چهل ساله است؟ آيا منفعت آن‌ها و خدمتي كه حميت ملي در حق آن‌ها اقتضا مي‌كند در تربيت فرنگ مشربانه‌يي‌ست كه صرفاً غفلت آن‌ها را فزوني مي‌دهد و موجب اُنس‌شان با بي‌اخلاقي‌ها مي‌شود و به منكرات تشجيع مي‌كند؟ آيا نفع آن‌ها در خنداندني‌‌ست كه در سالمندي آن‌ها را به گريه وا خواهد داشت؟ اگر منظور از حميت ملي اين‌هاست و پيشرفت و خوشبختي اين است و ترك گرايي تو به اين صورت بوده و مليت دوستي‌ات چنين است من از آن بيزارم، تو نيز مي‌تواني از من بگريزي! تو اگر ذره‌يي ادراك و غيرت و انصاف داشته باشي بايد به تقسيمات فعلي نگاه كني و پاسخ مرا بدهي.

فرزندان اين وطن كه ترك ناميده مي‌شوند شامل شش گروه‌اند:

گروه اول اهل صلاح و تقوا،

گروه دوم طائفه بيماران و مصيبت زدگان

گروه سوم صنف سالمندان

گروه چهارم طائفه كودكان

گروه پنجم طائفه فقرا و مستمندان

گروه ششم نيز جوانان هستند.

مگر پنج گروه اول ترك نيستند؟ مگر آن‌ها از حميت ملي سهمي ندارند؟ آيا اين غيرت ملي‌ست كه موجب خوشي و سرمستي گروه ششم شويم و پنج گروه ديگر را برنجانيم و لذت و آرامش آن‌ها را از بين ببريم؟ اين غيرت ملي‌ست يا دشمني با اين ملت؟ براساس قاعده اَلْحُكْمُ لِلْاَكْثَر كسي كه به اكثريت ضرر مي‌رساند، دشمن است، دوست نيست.

از تو سؤال مي‌كنم: آيا بزرگ‌ترين منفعت گروه اول كه اهل ايمان و تقوا هستند در تمدني فرنگي مسلك است؟ يا انديشه در سعادت ابدي به كمك انوار حقايق ايماني و سلوك و كسب تسلي در طريقي‌ست كه عاشق و مشتاق آن مي‌باشند؟ راهي كه گمراهان و حميت فروشاني چون تو در پيش گرفته‌اند نور معنوي متقيان اهل ايمان را خاموش كرده و آرامش واقعي آنان را از بين مي‌برد و چنين وانمود مي‌كند كه مرگ از بين رفتن دائمي‌ست و گور مسير ورود به فراقي هميشگي و لايزال است.

آيا سود و منفعت گروه دوم كه بيماران و مصيبت زدگان و نااميدان از زندگي هستند، در تربيت مدني بي‌دين و فرنگي مشرب است؟ در حالي كه آن بيچارگان در پي نور هستند و خواهان تسلي و آرامش مي‌باشند. آن‌ها در مقابل مصيبت‌هايي كه تحمل مي‌كنند پاداش مي‌خواهند و از كساني كه به آن‌ها ظلم كرده‌اند مي‌خواهند انتقام بگيرند. آن‌ها خواهان دفع ترس و وحشتي هستند كه در نزديك شدن به گور احساس مي‌كنند. مصيبت زدگان بيچاره مذكور نيازمند و محتاج مهرباني و نوازش و رسيدگي بيش‌تر هستند اما كساني چون شما وطن دوستان قلابي بر قلب آنان سوزن فرو كرده و بر سرشان چماق مي‌كوبيد. با بي‌رحمي اميدشان را نااميد و گرفتار يأس مطلق‌شان مي‌كنيد. اين است حميت ملي؟ نفع ملت را چنين تأمين مي‌كنيد؟

سالمندان كه گروه سوم‌اند يك سوم جمعيت را تشكيل مي‌دهند. اينان به قبر و مرگ نزديك شده از دنيا فاصله مي‌گيرند و به آخرت نزديك مي‌شوند. آيا سود و نور و آرامش چنين كساني در شنيدن سرگذشت غدارانه ستمگراني چون هلاكو و چنگيز است؟ آيا حركت شما كه در ظاهر ترقي ناميده مي‌شود و در اصل سقوط

است و بي‌نتيجه، و باعث فراموش شدن آخرت و وابستگي به دنياست موجب آرامش آنان خواهد شد؟ آيا نورانيت اخروي در سينماست؟ آرامش واقعي در تئاتر است؟ اين سالمندان ناتوان از حميت ملي انتظار حرمت و احترام دارند و شما اين نظريه را به آن‌ها القا مي‌كنيد كه "به سوي نيستي ابدي مي‌رويد!" و اين مثل آن است كه با چاقويي معنوي آن‌ها را ذبح كنيد؛ آن‌ها دروازه قبر را مسير ورود به رحمت الهي مي‌دانند و تصويري كه شما از قبر ارائه مي‌دهيد دهان گشوده‌ي اژدهاست و در گوش آن‌ها مي‌خوانيد كه "شما به آن سو مي‌رويد" اين‌ها اگر ميهن دوستي و حميت ملي‌ست صد هزار بار از آن به خداوند پناه مي‌بريم.

گروه چهارم كه كودكان هستند از حميت ملي انتظار رحمت و مهرباني دارند. اين‌ها از نقطه نظر ضعف و عجز و ناتواني با شناختن آفريدگار مهربان و قدرتمند روح‌هايشان انبساط يافته استعدادهاي‌شان به صورت مناسب و سعادتمندانه‌يي ظهور و بروز مي‌يابد. اين بي‌گناهان با تلقينات تسليم اسلامي و توكل مبتني بر ايمان ـ كه بتواند بر سختي‌ها و دشواري‌هاي هراسناك آتي غلبه يابد ـ مي‌توانند نسبت به زندگي نگاه مشتاقانه‌يي داشته باشند. آيا آرامش آن‌ها در گرو تعليم ترقيات مدني‌ست كه ارتباط چنداني به آن ندارند و آيا آن‌ها بايد قواعد ظلماني و صرفاً مادي و فلسفي را فرا بگيرند كه توان معنوي آن‌ها را در هم شكسته و چراغ روح‌شان را خاموش مي‌كند؟ اگر انسان عبارت از يك پيكر حيواني بود و عقلي در سر نداشت ممكن بود اصول فرنگي‌اي كه قادر است كودكان معصوم را موقتاً سرگرم كند و شما از آن به تربيت مدني تعبير مي‌كنيد و با تربيت ملي تزيين‌اش كرده‌ايد نقش بازيچه‌يي كودكانه را براي آن‌ها داشته باشد و منفعتي دنيوي را حاصل كند. مادام كه آن بي‌گناهان به هر حال با دغدغه‌هاي زندگاني روبه‌رو مي‌شوند و مادام كه انسان‌اند، طبيعي‌ست كه در قلب‌هاي كوچك‌شان آرزوهاي دور و دراز داشته باشند و در اذهان محدود خود مقاصد بزرگ پرورش دهند. مادام كه حقيقت اين است مهرباني به آن‌ها اقتضا مي‌كند با توجه به فقر و ناتواني فراوان‌شان نقطه استنادي محكم و نقطه استمدادي بي‌پايان به صورت ايمان به خدا و آخرت در قلب‌هايشان قرار داد. شفقت و مهرباني به آن‌ها به اين طريق امكان‌پذير

است؛ در غير اين صورت موضوع به آن مي‌ماند كه با مستي حاصل از حميت ملي كودكان بي‌گناه را به لحاظ معنا سر ببرند و نقش مادر ديوانه‌يي را بازي كنند كه گردن فرزندش را با چاقو مي‌برد.طبيعي‌ست كه چنين كاري ظلم و بي‌رحمي‌ست؛ گويي براي پرورش جسم او عقل و قلبش را در مي‌آوري و به او مي‌دهي تا بخورد.

گروه پنجم گروه ضعيفان و فقيران است. آيا فقيران كه سختي‌ها و ناملايمات زندگي را به واسطه تهي‌دستي‌شان به صورت دردناكي تحمل مي‌كنند و ضعيفان كه در برابر دغدغه‌هاي سخت زندگاني بسيار متأثرند، از حميت ملي سهمي ندارند؟ آيا سهم اينان در حركاتي نهفته است كه زير نام تمدن خواهي بي‌ادبانه و فرعون مآبانه و فرنگ مشربانه انجام مي‌دهيد، تمدني كه با آن يأس و نااميدي درماندگان را فزوني مي‌بخشيد و ملعبه‌ي هوس‌هاي گروهي متمولِ بي‌بند و بار را تأمين مي‌كنيد و وسيله شهرت و شقاوت گروهي ستمگرِ قدرتمند مي‌كنيد؟ مرهم زخم‌هاي تهي‌دستي اين بيچارگان تهي‌دست را از داروخانه مقدس اسلام مي‌توان تأمين كرد نه از فكر قوميت پرستي. قدرت و مقاومت ضعيفان را نمي‌توان از فلسفه طبيعي اخذ كرد كه ادراكي ندارد تاريك است و وابسته به تصادف؛ آن را بايد در حميت اسلامي و مليت مقدس اسلام جستجو كرد...!

گروه ششم، جوانان هستند. اگر جواني اين جوانان دائمي بود شرابي كه به واسطه ملي‌گرايي منفي به آن‌ها مي‌نوشانيد مي‌توانست فايده و سودي گذرا داشته باشد،اما سرمستي لذت بخش جواني به واسطه پيري و درد از بين مي‌رود و آن‌ها بيدار مي‌شوند؛ جوان در صبح سالمندي با پشيماني از خواب شيرين جواني بر مي‌خيزد و خماري و دردسر آن شراب موجب گريستن‌هاي مفصل او خواهد شد و درد موجود در زوال آن رؤياي شيرين موجب پشيماني حزين او خواهد گرديد. او در آن مقطع خواهد گفت:"اي واي كه هم جواني طي شد هم عمر سپري شد و هم با دست خالي وارد قبر مي‌شوم؛ اي كاش عقلم را بكار مي‌انداختم." سهم اين گروه از حميت ملي براي اين‌كه بتوانند در دوره‌يي گذرا لذت موقت ببرند، گريستن‌هاي تأسف‌بار در زماني طولاني‌ست؟ يا سعادت و لذت دنيوي آن‌ها با سپاسگزاري از نعمت دل‌نشين جواني به صورت گذراندن اين نعمت نه در بي‌قيدي كه در راه مستقيم تأمين

مي‌شود؟ سعادت در ماندگار كردن جواني فاني با عبادت‌هاي معنوي، و صرف دوران شباب در راه مستقيم و كسب جواني در آخرت ـ كه دار سعادت ابدي مي‌باشد ـ نيست؟ اگر ذره‌يي ادراك داري بازگو!...

نتيجه: اگر ملت ترك فقط عبارت از گروه ششم يعني جوانان بود و جواني آن‌ها نيز هميشگي و ماندگار مي‌بود و جز دنيا هم جايي نداشتند، حركت‌هاي فرنگ مشربانه شما را ـ كه زير پرده‌يي به نام ترك گرايي انجام مي‌گيرد ـ مي‌شد حـميت ملي به شمار آورد. در آن صورت حق داشتيد و مي‌توانستيد درباره كسي چون من ـ كه براي حيات دنيوي اهميت چنداني قائل نيست، در شهر ديگري به دنيا آمده و ايده‌ي قوم گرايانه را نوعي بيماري فرنگي تلقي مي‌كند و تلاشش اين است كه مانع جوانان از پرداختن به لذت‌ها و هوس‌هاي نامشروع گردد ـ بگوييد: "كُرد است دنبال او راه نيفتيد." ليكن هم‌چنان كه گفتيم فرزندان اين وطن كه با نام ترك شناخته مي‌شود شش گروه‌اند. اين‌كه موجب ضرر و زيان پنج گروه شويد و آزارشان دهيد و لذت‌هاي موقت دنيوي را با عواقب شوم‌شان فقط براي يك گروه از آنان فراهم و سرمست‌شان كنيد بي‌شك دشمني با ملت ترك محسوب مي‌شود نه دوستي.

آري، من اصالتاً ترك نيستم اما براي گروه پرهيزگاران ترك و قسم مصيبت ديده و گروه سالمندان و كودكان و ضعيفان و فقيران با تمام توان و با كمال اشتياق، مشفقانه و برادرانه تلاش كرده و مي‌كنم. گروه ششم يعني جوانان را هم سعي مي‌كنم از انجام امور نامشروع ـ كه موجب تباهي حيات دنيوي و نابودي زندگي اخروي‌ست و به عوض يك ساعت خنديدن يك سال گريستن را نتيجه مي‌دهد ـ منصرف كنم. آثاري كه از قرآن اخذ نموده و نه فقط در اين شش هفت سال كه در بيست سال گذشته به زبان تركي منتشر كرده‌ام حي و حاضر مي‌باشند.

آري، خداوند را سپاس كه به واسطه آثار اقتباس شده از انوار معدن قرآن حكيم نوري را كه بيش‌ترين خواسته گروه سالمندان است نشان داده مي‌شود. نافع‌ترين علاج ترياق گونه مصيبت‌زدگان و بيماران در داروخانه مقدس قرآن نشان

داده مي‌شود؛ و با انوار قرآن نشان داده شد كه دروازه قبر ـ بيش‌ترين نگراني سالمندان است ـ دروازه رحمت است نه نابود شدن و از بين رفتن؛ خدا را شكر! كه براي قلب ظريف كودكان و درمقابل مصايب بي‌شمار و امور مضر، نقطه استنادي بسيار محكم و نقطه استمدادي كه مدار آمال و آرزوهاي بي‌حد و حصر است از معدن قرآن حكيم استخراج و به آن‌ها نشان داده، و عملاً نيز استفاده شد؛ هم‌چنين تكاليف سنگين زندگي كه گروه فقرا و ضعيفان را بيش از هر چيز ديگر متأثر مي‌كند با حقايق ايماني قرآن حكيم سبك‌تر گرديد.

ما براي منفعت اين پنج گروه كه پنج گروه از شش گروه ترك‌ها هستند كار و تلاش مي‌كنيم. گروه ششم جوانان مي‌باشند ما با جوان‌هاي خوب اخوت محكم داريم. با ملحداني مانند تو‌ست كه هيچ رفاقتي نداريم، زيرا كسي را كه وارد عرصه الحاد شده و مي‌خواهد از مليت اسلام ـ كه حامل همه مفاخر واقعي ملي ترك‌هاست ـ بيرون رود، ترك نمي‌دانيم؛ ما اين قبيل افراد را فرنگ مشرباني مي‌دانيم كه زير پوشش ترك‌ها قرار گرفته‌اند. آن‌ها اگر صد هزار بار هم ادعا كنند كه ترك‌گرا هستند نمي‌توانند اهل حقيقت را فريب دهند، زيرا افعال و حركات‌شان ادعاي آن‌ها را تكذيب مي‌كند.

اينك اي فرنگ مشربان و اي ملحداني كه با تبليغات سوء سعي مي‌كنيد برادران واقعي‌ام را از من دور كنيد! براي اين ملت چه سودي داريد؟ شما نور گروه اول را كه اهل تقوا و صلاحيت‌اند خاموش مي‌كنيد. بر زخم‌هاي گروه دوم كه نيازمند رسيدگي و مهرباني هستند به جاي مرهم زهر مي‌نهيد. آرامش گروه سوم را كه شايسته احترام بسيارند از بين مي‌بريد و آن‌ها را به يأس و نااميدي مطلق سوق مي‌دهيد؛ هم‌چنين توان معنوي گروه چهارم را كه بسيار محتاج شفقت هستند كاملاً در هم شكسته و چراغ انسانيت واقعي‌شان را خاموش مي‌كنيد. اميد و طلب استمداد گروه پنجم را كه نيازمند ياري و كمك و تسلي بسيارند عقيم مي‌گذاريد و زندگاني را در نظر آنان ترسناك‌تر از مرگ جلوه مي‌دهيد. گروه ششم را كه بيش از ديگران محتاج تذكر و بيداري هستند در خواب جواني، چنان شرابي مي‌نوشانيد كه حس خماري آن بسيار دردناك و دهشت انگيز است. آيا اين است

حميت ملي شما كه مقدسات بي‌شماري را در راهش فدا مي‌كنيد؟ آيا نفع و سود ترك‌گرايي مورد نظر شما براي ترك‌ها به اين صورت است؟ صدهزار بار العياذ بالله.

حضرات! من مي‌دانم كه هر گاه شما در موضوع حق شكست مي‌خوريد به قدرت متوسل مي‌شويد. براساس اين سرّ كه قدرت در حق است نه حق در قدرت، اگر دنيا را چون آتش بر سرم فرود آريد، اين سر ـ كه فداي حقيقت قرآني شده است ـ در مقابل شما خم نخواهد شد. اين را هم به شما بگويم نه تنها گروهي چون شما كه تعدادتان معدود و در نظر ملت منفور مي‌باشيد، بلكه اگر هزاران نفر مانند شما هم به دشمني مادي با من بپردازند اهميتي نخواهم داد و براي آن‌ها ارزشي بيش‌تر از حيوانات مُضر قائل نخواهم بود. زيرا شما با من چه مي‌توانيد بكنيد؟ كاري كه مي‌توانيد با من بكنيد اين است كه يا به زندگي‌ام خاتمه دهيد يا اقدام به تخريب خدمتم كنيد. من جز اين دو مورد در دنيا وابستگي ديگري ندارم. درباره اجلي كه در زندگي فرا مي‌رسد در مرتبه شهود، يقين كرده‌ام كه تغييري در زمانش ايجاد نمي‌شود و مقدر مي‌باشد؛ مادام كه چنين است اگر قرار باشد در راه حق به شهادت برسم نه تنها اكراهي نخواهم داشت كه با اشتياق انتظارش را خواهم كشيد. مخصوصاً اين كه من پير شده ام فكر نمي‌كنم بيش‌تر از يك سال ديگر زنده باشم. تبديل يك سال عمر عادي به واسطه شهادت به عمري باقي و هميشگي عالي‌ترين مقصد و هدف امثال من است. اما خدمت؛ خداوند را سپاس كه با رحمت‌اش در راه خدمت قرآني و ايماني چنان برادراني نصيب من كرده است كه با درگذشت من، خدمتي كه در يك مركز انجام مي‌شد توسط آن‌ها در مركزهاي متعدد ادامه خواهد يافت. اگر زبـان من با مرگ خاموش شود زبان‌هاي پُر توان زيادي به جاي زبان من سخن خواهند گفت و خدمت را ادامه خواهند داد. حتي مي‌توانم بگويم هم‌چنان كه دانه‌يي زير خاك قرار مي‌گيرد و با مردنش موجب زنده شدن سنبله‌يي مي‌شود و به عوض يك دانه، صد دانه مي‌رويد من نيز اميد آن دارم كه مرگم بيش از زندگي‌ام واسطه خدمت قرآني گردد.

پنجمين دسيسه شيطاني: هواداران اهل ضلالت با بهره گرفتن از منيّت مي‌خواهند برادرانم را از من دور كنند. واقعاًخطرناك‌ترين و ضعيف‌ترين نقطه ضعف

در انسان منيّت است. با تحريك اين نقطه ضعف مي‌توانند خيلي از كارها را به انجام برسانند.

برادران من! مراقب باشيد با استفاده از منيّت به شما ضربه نزنند و شكارتان نكنند. بدانيد كه در اين عصر اهل ضلالت سوار بر"اَنا"(من) در وادي گمراهي مي‌تازند. اهل حق ناگزير با ترك "اَنا"، مي‌توانند به حق خدمت كنند. حتي اگر در استفاده از "اَنا"، مُحق هم باشند چون به خودخواهان شباهت مي‌يابند و اهل ضلالت نيز آن‌ها را مانند خود نفس‌پرست گمان خواهند كرد، لذا كرده‌شان ستمي نسبت به خدمت به حق خواهد بود. با اين حال خدمت قرآني كه ما حولش گرد آمده‌ايم "اَنا" را قبول نمي‌كند. از ما خواهان "نَحنُ" است، مي‌فرمايد:"من نگوييد؛ بگوييد ما."

حتماً مي‌دانيد كه اين برادر فقيرتان با "انا" وارد ميدان نشده و شما را خادم "انا"ي خود نمي‌‌كند. او خود را به شما خادم قرآني بدون "انا" نشان داده است. مشرب او اين نيست كه خودپسند باشد و طرفداري از "انا" اش كند. با اين حال با دلايل قطعي به شما ثابت كرده است كه آثاري كه براي استفاده نوشته شده، از اموال بيت المال است، يعني مطالب ناشي از قرآن حكيم مي‌باشد. هيچ كس با "انا"ي خود نمي‌تواند آن‌ها را به تملك در آورد. بر فرض محال من اگر با "انا"ي خود مالك آثار فوق شوم، طبق گفته يكي از برادرانم مادام كه اين دروازه حقيقت قرآن گشوده شده است بدون توجه به قصورات، و بي‌اهميتي من، اهل علم و كمال نبايد از پيروي‌ام خودداري كنند و احساس بي‌نيازي نمايند.

آثار سلف صالح و علماي محقق، اگر چه گنجينه عظيمي‌ست كه براي هر درد كافي و وافي مي‌باشد اما گاه اتفاق مي‌افتد كه يك كليد بيش از يك گنجينه اهميت مي‌يابد، زيرا درِ ورود به گنجينه قفل است ولي يك كليد مي‌تواند درِ گنجينه‌ها‌ي زيادي را بگشايد. فكر مي‌كنم كساني كه از "منيّت" علمي اضافي هم برخوردارند دانستند كه كلام‌هاي منتشر شده يكي از كليدهاي حقايق قرآني و هر يك شمشير الماسيني هستند كه بر سر آنان كه براي انكار آن حقايق مي‌كوشند فرود مي‌آيد. افراد مذكور ـ كه اهل فضل و كمال‌اند و داراي منيّت پر قوت علمي ـ

بدانند كه طلبه و شاگرد قرآن حكيم مي‌شوند نه من. من هم يكي از هم‌درسان آن‌ها هستم.

برفرض محال اگر هم ادعاي استادي كردم، مادام كه راه حلي براي نجات طبقات مختلف اهل ايمان از عوام تا خواص، از اوهام و شبهات يافته‌ايم؛ علما يا راه ساده‌تري بيابند يا با قبول همين راه حل، آن را تدريس كرده و به جانب‌داري از آن بپردازند. درباره علما سوء تهديد بزرگي وجود دارد. در اين زمان عالمان بايد بسيار توجه داشته باشند. فرض كنيم همان‌طور كه دشمنان‌مان گمان كرده‌اند من به حساب منيّت خدمت مي‌كنم؛ در حالي كه بسياري از اشخاص با اهداف دنيوي و ملي، منيّت را كنار گذاشته و با كمال صداقت دور فردي فرعون مشرب گرد آمده‌اند و با تعاون و همكاري درخور توجهي فعاليت مي‌كنند، برادرتان در حالي كه منيّت خويش را ستر كرده حق ندارد از شما بخواهد با ترك منيّت حول حقيقت قرآن و ايمان گرد هم آييد، و دست كم مانند گروهبان‌هاي آن كميته دنيوي با ترك منيّت پيرامون حقايق قرآن همكاري كنيد؟ آيا بزرگ‌ترين عالمان شما با لبيك نگفتن به او مرتكب خطا نمي‌شوند؟

برادران من! خطرناك‌ترين بُعد منيّت در ما، حسادت است. اگر كار فقط و فقط براي خدا نباشد، حسادت ايجاد شده، و كار را خراب مي‌كند؛ همان‌طور كه دست انسان به دست ديگرش حسادت نمي‌كند، يا مثلاً چشمش به گوشش حسادت نكرده و قلبش با عقلش رقابت نمي‌كند، در شخص معنوي هيأت ما نيز هر كدام‌ در حكم يك حس و يك عضو هستيم. وظيفه وجداني شماست كه نه تنها با يك‌ديگر رقابت نداشته باشيد بلكه به برتري‌هاي هم‌ديگر افتخار كرده و لذت ببريد.

مطلب ديگري باقي ماند كه خطرناك‌تر از همه است؛ و آن هم وجود حسادت نسبت به اين برادر فقيرتان در بين شما و خويشاوندان‌تان است كه بسيار خطرناك مي‌باشد. در بين شما عالمان مهمي هم هست. برخي از آنان داراي منيّت علمي هستند. حتي اگر متواضع هم باشند در آن جهت داراي منيّت‌اند و به راحتي منيّت‌شان را ترك نمي‌كنند، اينان هر قدر هم كه قلب و عقل‌شان علاقه‌مند باشد

نفس‌شان در جهت منيّت علمي خواهان امتياز مي‌شود، مي‌خواهد خود را نشان دهد، و حتي به معارضه با رساله‌هاي نوشته شده مي‌پردازند. با اين‌كه قلب‌شان رساله‌ها را مي‌پسندد و عقل‌شان آن‌ها را تحسين كرده و باارزش مي‌داند، اما نفس‌شان بر اثر حسادت ناشي از منيّت علمي، گويا در پي عداوتي ضمني‌ست و آرزو مي‌كند ارزش كلام‌ها كم‌تر شود تا محصولات فكري خودشان به آن پايه برسد؛ و هم‌چون رساله‌ها به فروش برسد. البته مجبورم اعلام كنم كه:

"وظيفه كساني كه در دايره اين دروس قرآني هستند حتي اگر علامه و مجتهد هم باشند، در مسير بسط علوم ايماني اين است كه صرفاً براي شرح و توضيح يا تنظيم "كلام‌ها" بكوشند، زيرا بر اثر نشانه‌هاي متعدد دريافته‌ايم كه دراين علوم ايماني، وظيفه فتوا بر عهده ما گذاشته شده است. اگر كسي در اين دايره براساس احساس ناشي از منيّت علمي چيزي غير از شرح و توضيح بنويسد، در حكم معارضه‌يي خفيف و يا تقليدي ناقص خواهد بود، زيرا دلايل و نشانه‌هاي متعددي ثابت كرده است كه اجزاي رساله نور ترشحات قرآن بوده و ما براساس قاعده تقسيم كار، هر يك مسؤوليتي بر عهده گرفته و مطالب ناشي از آب حيات قرآن را به محتاجان مي‌رسانيم!..."

ششمين دسيسه شيطاني اين است كه: از مسؤوليت‌پذيري انسان و نقطه ضعف تنبلي و تن پروري او استفاده مي‌كند. آري، شيطان‌هاي انس و جن از هر سو هجوم مي‌آورند. وقتي قلب دوستان را متين يافتند و صداقت‌شان را محكم، نيت‌شان را خالص و همت‌شان را عالي؛ آن گاه از بُعد ديگر حمله مي‌كنند.

در آن حال براي اين‌كه در كارمان خلل و در خدمت‌مان وقفه‌يي ايجاد كنند از تنبلي و تن پروري و موظف بودن آن‌ها استفاده كرده با دسيسه‌هايي، دوستان را از خدمت قرآني باز مي‌دارند و بدون اين‌كه خبر داشته باشند براي گروهي از آن‌ها مشغله‌هاي زيادي ايجاد مي‌كنند؛ طوري كه براي خدمت قرآني وقت و فرصت نيابند. به گروهي ديگر چيزهاي جذاب دنيا را نشان داده تا هوس‌شان بيدار شده و در برابر خدمت دچار غفلت شوند و هكذا...

بيان اين راه‌هاي حمله و هجوم مفصل است. سخن را كوتاه مي‌كنيم و موضوع را به ادراك دقيق شما مي‌سپاريم.

برادران من! دقت كنيد مسؤوليت‌ شما مقدس و خدمت‌‌تان عالي‌ست. هر ساعت تلاش‌تان مي‌تواند ارزش يك روز عبادت را داشته باشد. اين را بدانيد تا از دست‌تان نرود.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ٭ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا

سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ٭ وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ٭ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ اْلاُمِّىِّ الْحَبِيبِ الْعَالِى الْقَدْرِ الْعَظِيمِ الْجَاهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ آمِيـنَ

* * *

تاريخچه‌يي قدسي

تاريخ سالي كه يكي از اسرار مهم اعجازي قرآن حكيم ظهور كرد باز هم در لفظ قرآن است.

واژه قرآن به حساب ابجد مي‌شود ٣٥١. دو الف دارد كه اگر الف پنهان "اَلْفٌ" خوانده شود معناي ١٠٠٠ را خواهد داشت.

طبق قاعده علم صرف، "فَئِلٌ"، "فَأْلٌ" خوانده مي‌شود مانند "كَتِفٌ" كه "كَتْفٌ" خوانده مي‌شود؛ بنابراين "اَلِفٌ" نيز "اَلْفٌ"خوانده مي‌شود. در اين صورت مي‌شود ١٣٥١.

لذا مي‌توان سال ١٣٥١ را سال قرآني ناميد، زيرا سرّ عجيب توافقات و تناسبات موجود در لفظ قرآن در اجزاي رساله نور ـ كه تفسير قرآن است ـ در آن سال ديده شد. سرّ توافق و تناسب اعجازآميز لفظ جلاله در قرآن، در همان سال آشكار گرديد. نگارش قرآن به شيوه‌ي جديدي كه نقشي از اعجاز مذكور را نشان دهد نيز در همان سال انجام شد. تلاش همه جانبه شاگردان قرآن براي محافظت از خط قرآني در برابر تبديل اين خط (به لاتين) نيز در همان سال رخ داد. اذواق مهم اعجازي قرآن هم در همان سال آشكار شد. در همين سال حوادث فراواني مربوط به قرآن رخ داد و گويا اين حوادث ادامه خواهند داشت...

* * *

ضميمه بخش ششم كه رساله ششم است

أسئَله‌ي سِتّه

اين ضميمه‌ي محرمانه براي حفظ شدن از نفرت و تحقير آينده نوشته شده است؛ يعني زماني كه گفته مي‌شود:"اُف بر مردان بي غيرت آن دوره"؛ اين مطلب نوشته شد تا تحقير مزبور شامل حال ما نشود يا آن را برطرف كنيم. متن حاضر عرض حالي‌ست كه نگاشته شد تا گوش‌هاي ناشنواي رهبران وحشي اروپا ـ كه خود را زير نقاب انسان دوستي پنهان كرده‌اند ـ آن را بشنوند؛ نوشته شد تا مقابل ديدگان نابيناي آن ستمگران بي‌انصافي قرار داده شود كه اين غداران بي‌وجدان را بر ما مسلط كردند؛ نوشته شد تا بر سر پيروان مدنيت بي‌ميم دنيت، پستي و دنائت .م. در اين عصر كوبيده شود كه به صد هزار دليل باعث مي‌شوند بگوييم:"زنده باد جهنم."

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ

(ابراهيم: ١٢)

تجاوز ملحدان اخيراً صورت پست و چركيني گرفته و با بسياري از مؤمنان بيچاره، ظالمانه و بي‌دينانه رفتار مي‌كنند. به همين ترتيب اخيراً در عبادتگاهي كه من خصوصي و غير رسمي، خودم بازسازي كرده بودم و با يكي دو نفر از برادرانم مشغول عبادت بوديم به اذان و اقامه‌يي كه پنهان ادا مي‌شد دخالت كردند. گفتند چرا اقامه شما به عربي‌ست و چرا اذان را پنهاني مي‌خوانيد؟ در سكوت كاسه صبرم لبريز شد. با افراد پست بي‌وجداني كه قابل خطاب نيستند كاري ندارم و به

سران فرعون مآب كميته‌يي كه با استبداد دل‌بخواهي خود سرنوشت ملت را بازيچه قرار داده اند مي‌گويم:

اي اهل بدعت و الحاد...! به شش سؤال من جواب دهيد:

سؤال اول: حاكمان هر قومِ حاكم در جهان حتي وحشيان گوشت خواري كه گوشت انسان مي‌خورند و حتي رييس يك گروه وحشي جانور صفت، اصول و قواعدي دارند و براساس آن حكومت مي‌كنند. شما براساس كدام اصول چنين تجاوز عجيبي به حق ديگران مي‌كنيد؟ قانون‌تان را بگوييد. نكند رفتار دل‌بخواهي برخي مأموران پست را به عنوان قانون قبول داريد؟ اصلاً عبادات شخصي كه تابع قانون نيست و نمي‌توان نسبت به آن اعمال قانون كرد.

سؤال دوم: شما چگونه جرأت مي‌كنيد اصل "آزادي وجدان" را كه در جامعه‌ي انساني مخصوصاً در عصر آزادي و در دايره تمدن به صورت عام حكم‌فرماست دست كم بگيريد، در هم بشكنيد؛ در نتيجه، انسان‌ها را تحقير كنيد و به اعتراضش نيز اهميتي ننهيد؟ شما در اين كار به چه قدرتي متكي هستيد؟ شما كه نام لادين برخود گذاشته‌ايد و گفته‌ايد كه نه با دين كاري داريد و نه با بي‌ديني اما بي‌ديني را با تعصب به عنوان دين خودتان برگزيده‌ايد براساس چه قدرتي به دين و دينداران چنين تجاوز مي‌كنيد؟ اين اقدامات قطعاً پنهان نخواهد ماند و حساب آن را از شما خواهند پرسيد! آن روز چه پاسخي خواهيد داشت؟ در حالي كه اعتراض كوچك‌ترين دولت بين بيست دولت را تاب نياورديد، چگونه به زور درصدد از بين بردن "آزادي وجدان" بر آمده‌ايد كه به معني ناديده گرفتن اعتراض توأمان بيست دولت مي‌باشد؟

سؤال سوم: با فتواي خطاي گروهي از علماي سوء ـ كه وجدان‌شان را به دنيا فروخته‌اند ـ چگونه و براساس كدام اصول بر خلاف ارزش و اهميت و صفاي مذهب حنفي، به كساني چون من كه شافعي مذهب‌اند تكليف مي‌كنيد؟ اگر مذهب شافعي را ـ كه ميليون‌ها پيرو دارد ـ از ميان برداريد و همه شافعيان را حنفي كنيد، آن‌گاه اين كار را ظالمانه و به اجبار به من تكليف كنيد مي‌توان گفت

كه اين از اصول بي‌ديناني چون شماست؛ در غير اين صورت كار شما دنائتي دل‌بخواهي‌ست. ما تابع هوا و هوس چنين كساني نيستيم و آن ها را نمي‌شناسيم.

سؤال چهارم: در تضاد كامل با مليت ترك كه از گذشته‌هاي دور با اسلام امتزاج و آميختگي يافته و واقعاً ديندارند و براي دين‌شان خالصانه احترام قائل اند، و با فتوايي تحريف شده و بدعت آميز به نام ترك‌گرايي در معناي فرنگي آن به كساني چون من ـ كه مليت ديگري داريم ـ فشار مي‌آوريد كه اقامه را به تركي بخوانيم؛ اين كار براساس چه اصولي انجام مي شود؟ من با ترك‌هاي واقعي مناسبات بسيار دوستانه و برادرانه‌يي دارم، البته با ترك‌گرايي فرنگ مشرباني چون شما هيچ ارتباطي ندارم. چگونه براي اين كار مرا تحت فشار قرار مي دهيد؟ به موجب كدام قانون؟

اگر مليت كردها را از ميان برداريد و كاري كنيد كه زبان‌شان را فراموش كنند، كردهايي كه جمعيت‌شان ميليون‌ها نفر است و هزاران سال است مليت و زبان خود را فراموش نكرده‌اند، كردهايي كه هم‌وطن واقعي ترك‌ها هستند و از قديم هم‌رزم ترك‌ها بوده‌اند؛ در آن ‌صورت تكليف شما به ما ـ كه از مليت ديگري هستيم ـ نوعي اصول وحشيانه خواهد بود. و الّا كاري دل‌بخواهي و سليقه‌يي‌ست. پس بايد گفت نمي‌توان از سليقه افراد پيروي كرد و ما هم نخواهيم كرد.

سؤال پنجم: هر دولتي مي‌تواند از رعايا و كساني كه آن‌ها را رعيت خود مي‌داند بخواهد كه قانون‌اش را رعايت كند اما نمي‌تواند كساني را كه رعيت خود نمي‌داند مجبور كند به آن قانون عمل كنند، زيرا آن‌ها مي‌توانند بگويند:"چون ما رعيت شما نيستيم شما هم دولت ما نيستيد".

هم‌چنين هيچ دولتي در آن واحد كسي را محكوم به دو مجازات نمي‌كند. يك قاتل را يا زنداني مي‌كنند يا اعدام. مجازات كردن هم‌زمان با حبس و اعدام با هيچ اصولي نمي‌خواند.

من را با اين كه براي وطن و ملت هيچ ضرري نداشته‌ام هشت سال تمام تحت اسارتي قرار داديد كه حتي با وحشي‌ترين و جاني‌ترين فرد از مليت‌هاي ديگر چنين رفتار نمي‌كنند. با اين‌كه جانيان را عفو مي‌كرديد آزادي مرا سلب نموده و

با من رفتاري كرديد كه موجب نقض حقوق مدني‌ام گرديد. نگفتيد "اين هم از فرزندان وطن است" براساس كدام قانون اصول مخالف آزادي را كه بر خلاف رضاي ملت بيچاره‌تان به آن‌ها تحميل كرده‌ايد مي‌خواهيد بر كسي چون من كه از هر نظر با شما غريبه‌ام تحميل كنيد؟ مادام كه به گواه فرماندهان ارتش فداكاري‌هاي زياد و مجاهدات جان‌سپارانه‌يي در راه وطن در جنگ جهاني انجام داديم و شما همه آن‌ها را جنايت ناميديد. همين‌طور تلاش‌هاي مؤثر و بسيار جدي در راه حفاظت از حُسن اخلاق اين ملت بيچاره و تأمين سعادت دنيوي و اخروي‌اش را خيانت دانستيد. نيز به كسي كه معناً اصول بي‌فايده، مُضر، خطرناك، دل‌بخواهي و كفرآميز فرنگ را قبول ندارد هشت سال حبس داديد. (اين مجازات الان بيست و هشت سال شده است.) مجازات بايد يكي باشد. اِعمال جزا را قبول نداشتم، به تحمل جزا مجبورم كرديد. تحميل مجازات دوم آن هم به جبر و زور با كدام اصول مطابقت دارد؟

سؤال ششم: با توجه به رفتاري كه با من شده است و طبق نظري كه شما داريد، ما با شما به كلي مخالفيم. شما دين و آخرت خود را در راه دنياي‌تان فدا مي‌كنيد و البته به دليل مخالفتي كه به تصور شما در بين ما وجود دارد، ما نيز برخلاف شما هميشه آماده فدا كردن دنياي‌مان در راه دين و آخرت مان هستيم. اين براي ما حكم آب كوثر دارد كه حيات يكي دو ساله را كه زير سلطه‌ي حكومت ظالمانه و وحشيانه شما به ذلت طي خواهد شد در راه كسب شهادت فدا كنيم. در استناد به فيض و اشارات قرآن حكيم، براي لرزه انداختن بر اندام‌تان به شما خبر قطعي مي‌دهم كه:

بعد از كشتن من شما نيز نمي‌توانيد زندگي كنيد. به واسطه دستي قهار، از دنيا كه بهشت و محبوب‌تان است، طرد شده و خيلي زود به ظلمات ابد پرتاب خواهيد شد. بعد از من، رؤساي نمرود گونه شما را خيلي زود نابود نموده نزد من خواهند فرستاد. من هم در محضر الهي گريبان‌شان را خواهم گرفت و با پرتاب آن‌ها توسط عدالت الهي به اسفل سافلين انتقامم را خواهم گرفت.

اي بيچارگاني كه دين و آخرت را به دنيا فروخته‌ايد! اگر به زندگي خود علاقمنديد با من كاري نداشته باشيد! در غير اين صورت بدانيد و بر خود بلرزيد كه انتقام من به شكل مضاعف از شما گرفته خواهد شد. من از رحمت الهي اميد دارم كه مرگم بيش از حياتم به دين خدمت كند و چون بمبي بر سر شما منفجر شده متلاشي‌تان كند. اگر جرأت داريد به رفتارتان ادامه دهيد. اگر كاري هست كه بكنيد، بدانيد كه نتيجه‌اش را هم خواهيد ديد. من در برابر همه تهديدهاي‌تان با تمام توانم اين آيه را قرائت مي‌كنم:

الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

* * *

بخش هفتم

اشارات سبعه

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ

يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

(هفت اشارت در پاسخ به سه سؤال است كه سؤال اول شامل چهار اشارت مي‌باشد.)

اشارت نخست: سند و حجت كساني كه براي تغيير شعاير اسلامي تلاش مي‌كنند و باز مانند همه كارهاي ناشايست، ريشه در تقليد كوركورانه از اجانب دارد، مي‌گويند:

"خيلي از اجانبي كه در سراسر دنيا مِن جمله لندن ايمان مي‌آورند و هدايت مي‌شوند بسياري از مناسك مانند اذان و اقامه را به زبان خودشان ترجمه كرده و مي‌خوانند. جهان اسلام هم در مقابل اين كار سكوت مي‌كند و به آن‌ها اعتراضي نمي‌كند. حتماً جواز شرعي دارد كه سكوت مي‌كنند."

پاسخ: در اين قياس آن قدر تفاوت آشكاري وجود دارد كه آدم باشعور به هيچ وجه شرايط اين‌جا را با آن ها مقايسه نكرده و از آن‌ها تقليد نمي‌كند. در زبان شرع به ديار اجانب"دار الحرب" گفته مي‌شود. ممكن است انجام بسياري از امور

در دار الحرب مجاز باشد اما در"ديار اسلام" مسلمانان اجازه آن كار را نداشته باشند.

هم‌چنين ديار فرنگستان قلمرو شوكت مسيحيان است؛ و چون محيطي نيست كه معاني اصطلاحات شرعي و مفاهيم كلمات مقدس در آن به زبان حال القا گردد، ناچار معاني قدسي را بر الفاظ مقدس ترجيح داده‌اند لذا الفاظ براي معاني كنار گذاشته شده‌اند؛ به عبارت ديگر اهون الشر را اختيار كرده‌اند. اما در ديار اسلام، محيط، معاني اجمالي كلمات مقدس مذكور را با زبان حال به مسلمانان تعليم مي‌دهد. محاورات اسلامي متعلق به اركان اسلامي، تاريخ و رسوم و عموم شعاير اسلامي، معناي مجمل همه آن كلمات مقدس را همواره به مؤمنان تلقين مي‌كنند. حتي در اين مملكت علاوه بر عبادتگاه ها و مدارس ديني، سنگ قبرها هم مثل معلمي تلقين كننده‌اند و معاني مقدس مزبور را به اهل ايمان يادآوري مي‌كنند. آيا كسي كه خود را مسلمان مي‌نامد و در هر روز به خاطر منفعت دنيـوي پنجـاه كلمه فـرنگي ياد مي‌گيرد نمي‌تـواند كلمات مقدسي مانند

سُبحان الله، الحَمدُلله، لا اله الّا الله، الله اكبر

را كه طي پنجاه سال و هر روز پنجاه بار تكرار كرده بيآموزد؟ آيا ارزش چنين كسي از حيوان كم‌تر نيست؟ براي چنين حيواناتي نمي‌توان كلمات مقدس ديني را ترجمه و تحريف كرد و كنار گذاشت. كنار گذاشتن يا تغيير دادن اين كلمات در واقع خراشيدن همه سنگ قبرهاست و بر انگيختن مخالفت همه اهل قبوري‌ست كه در قبرستان‌ها در برابر چنين تحقيري به لرزه افتاده‌اند.

علماي سوء‌يي كه فريب ملحدان را خورده‌اند براي گول زدن ملت مي‌گويند: "امام اعظم متفاوت با امامان ديگر گفته است:بنا بر نياز، در ممالك دور دست، كساني كه اصلاً عربي نمي‌دانند، بسته به ميزان نيازشان مي‌توانند به جاي فاتحه، ترجمه فارسي آن را بخوانند". اگر چنين است ما هم نيازمنديم، نمي‌توانيم تركي بخوانيم؟

پاسخ: در برابر اين فتواي امام اعظم مهم‌ترين امامان بزرگ و ساير ائمه مجتهد دوازده‌گانه، عكس فتواي مذكور فتوا داده‌اند. جاده كبراي عالم اسلام، جاده عموم

ائمه است. بيش‌تر امت در همان جاده كبرا مي‌توانند طي طريق كنند، كساني كه مردم را به سوي راه‌هاي تنگ و باريك و خصوصي سوق مي‌دهند گمراه مي‌كنند. فتواي امام اعظم به پنج دليل زير خصوصي است:

دليل اول: مربوط به كساني مي‌شود كه در ممالكي دور از مركز اسلام هستند.

دليل دوم: مبتني بر نياز واقعي‌ست.

دليل سوم: خاص ترجمه به فارسي‌ست كه در روايتي زبان اهل جنت به شمار مي‌رود.

دليل چهارم: به طور خاص براي فاتحه اجازه داده شده است، تا كسي كه فاتحه را نمي‌داند نماز را ترك نكند.

دليل پنجم: براي اين جواز داده شده است كه معاني مقدس با حميتي اسلامي ـ كه از قوت ايمان نشأت مي‌گيرد ـ به عوام فهمانده شوند، ولي ترجمه و كنار گذاشتن عربي آن اگر با انگيزه‌يي كه ريشه در ضعف ايمان و فكر منفي مليت‌گرايي و نفرت نسبت به زبان عربي دارد صورت بگيرد و هدف از آن تخريب باشد در حقيقت ترك دين است.

اشارت دوم: اهل بدعتي كه درصدد تغيير شعاير اسلام اند اولاً از علماي سوء درخواست فتوا كردند و به فتوايي اتكا نمودند كه پيش از اين به پنج وجه، خصوصي بودنش را نشان داديم. ثانياً اهل بدعت از انقلابيون اجنبي چنين فكر شومي را اخذ كردند كه: اروپائيان و در رأْس آن‌ها فيلسوفان و انقلابيون و شورشيان، مذهب كاتوليك را نپسنديده و به مذهب پروتستانيسم پيوسته‌اند كه از نظر كاتوليك‌ها بدعت و اعتزال به شمار مي‌رفت. آن‌ها با استفاده از انقلاب كبير فرانسه مذهب كاتوليك را تا حدي تخريب و مذهب پروتستانيسم را اعلام كردند.

حميت فروشان اين ديار كه به تقليد كوركورانه خو گرفته‌اند مي‌گويند:"در مسيحيت چنين انقلابي رخ داد و در آغاز امر انقلابيون را مرتد ناميدند، اما بعدها مسيحي بودن آنان پذيرفته شد؛ بنابراين آيا در اسلام امكان وقوع چنين انقلابي هست؟"

اسخ: تفاوت اين قياس از قياسي كه در اشارت نخست بود بيش‌تر مشخص است، زيرا در مسيحيت، آن‌چه از حضرت عيسي (ع) دريافت شد فقط مباني دين بود؛ بيش‌تر احكامِ مربوط به حيات اجتماعي و فروعات شرعي توسط حواريون و ساير رهبران روحاني شكل گرفت، البته بخش اعظم آن از كتاب هاي مقدس پيشين اخذ شد. حضرت عيسي (ع) سلطنت و حاكميت دينوي نداشت و مرجع قوانين عام اجتماعي نبود. انگار كه مباني ديني‌اش لباسي خارجي بر تن كند قوانين عرفي و اصول مدني به نام شريعت مسيحي اخذ گرديد و صورت ديگري به آن داده شد. اگر اين صورت تغيير يافته يا آن لباس كنار گذاشته شود اساس دين حضرت عيسي (ع) مي تواند باقي بماند و از درون آن چيزي چون انكار و تكذيب حضرت عيسي (ع) بيرون نمي‌آيد. اين در حالي‌ست كه فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ـ كه صاحب دين و شريعت اسلام است ـ سلطان دو جهان بود و شرق و غرب و اندلس و هند هر كدام تخت پادشاهي او بوده‌اند ـ لذا هم‌چنان كه مباني دين اسلام را خود شخصاً تعيين نمود فروعات و ساير احكام دين حتي جزيي‌ترين آداب آن را نيز خود آورد و اطلاع و فرمان داد. پس فروعات اسلام در حكم لباسي نيست كه قابليت تغيير داشته باشد كه اگر تغيير يابند پايه‌هاي دين باقي بماند. فروعات در اسلام كالبدي براي دين يا حداقل پوست آن است؛ با دين امتزاج يافته، يكي شده، و قابل تفكيك نيست. تغيير دادن اين قبيل احكام مستقيماً موجب تكذيب و انكار صاحب شريعت خواهد شد.

اختلاف مذاهب نيز به دليل تفاوت در نحوه فهم اصول نظري‌ست كه صاحب شريعت بيان داشته است. آن‌چه "ضروريات دين" خوانده مي‌شوند، قابل تأويل نيستند، و اصول آن‌ها كه "محكمات" ناميده مي‌شوند به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نمي‌باشند و مدار اجتهاد قرار نمي‌گيرند. كساني كه اقدام به تغيير اين اصول مي‌كنند در حقيقت از دين خارج شده و در جرگه كساني قرار مي‌گيرند كه شامل اين قاعده‌اند:

يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الْقَوْس

اهل بدعت براي بي‌ديني و الحادشان چنين بهانه‌يي مي‌آورند:"در انقلاب كبير فرانسه كه موجب سلسله رويدادهاي گوناگوني در عالم بشريت شد به كشيشان و

رهبران ديني و مذهب خاص آن‌ها يعني كاتوليك حمله شد و آن را تخريب كردند. بعدها افراد زيادي اين اقدام را تأييد نموده، و فرنگيان از آن پس پيشرفت‌هاي زيادي كردند".

پاسخ: اين قياس نيز مانند قياس‌هاي پيشين داراي تفاوت بارزي‌ست. زيرا دين مسيحيت و مخصوصاً مذهب كاتوليك بيش‌تر اوقات وسيله‌يي در دست خواص و حاكمان فرانسه براي زورگويي و استبداد بوده است. بدين واسطه خواص به نفوذ خود در بين عوام ادامه مي‌داد. آري، اين دين وسيله‌يي بود براي از بين بردن ميهن‌پرستان عوام بيدار شده‌يي كه آن‌ها را "طبقه لاابالي" مي‌ناميدند، و نابود كردن متفكران آزادي خواهي كه به استبداد خواص ستمگر حمله مي‌كردند؛ هم‌چنين در فرنگستان قريب چهار صد سال مسيحيت را مُسبب از ميان رفتن آرامش بشري به واسطه انقلاب‌ها، و نابودي زندگاني اجتماعي مي‌دانسته‌اند. لذا نه به نام بي‌ديني بلكه به نام يكي ديگر از مذاهب مسيحي عليه مذهب مذكور حمله كردند. در طبقه عوام و فيلسوفان كدورت و دشمني‌اي حاصل شده بود كه حادثه تاريخي مورد بحث رخ داد. اما در جامعه اسلامي هيچ مظلوم و هيچ متفكري حق ندارد عليه دين محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شريعت اسلامي شكايتي كند، زيرا اين دين آن‌ها را نمي‌رنجاند بلكه از آن‌ها حمايت مي‌‌كند. تاريخ اسلام در دسترس است. بين مسلمانان جز يكي دو مورد، جنگ داخلي مذهبي ديگري اتفاق نيفتاده، اما مذهب كاتوليك موجب اختلالات داخلي در طول چهارصد سال بوده است.

وانگهي اسلام بيش از خواص پناهگاه عوام بوده است. اسلام با وجوب زكات و حرمت ربا نه تنها اجازه نمي‌دهد خواص بر عوام اعمال استبداد كنند، بلكه آن‌ها را از جهتي خادم عوام مي‌كند، و مي‌گويد:

سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ، خَيْرُ النَّاسِ مَنْ يَنْفَعُ النَّاسَ

نيز با زبـان قـرآن با ارجـاعات قـدسي مانند

أفلا تَعْقِلُونَ ٭ أفلا يَتَدَبَّرُونَ ٭ أفلا يَتَفَكَّرُونَ

عقل را به شهادت مي‌خواند، هشدار مي‌دهد و باز به خود عقل ارجاع مي‌دهد و فرد را به سوي تحقيق سوق مي‌دهد. بدين ترتيب است كه به نام دين به عالمان و عاقلان مقام و منزلت مي‌دهد. هم‌چون مذهب كاتوليك عقل را

كنار نمي‌گذارد اهل تفكر را خاموش نمي‌كند و خواهان تقليد كوركورانه نيست. اساس مسيحيت فعلي (نه مسيحيت واقعي) و اساس دين اسلام از نقطه مهمي از هم جدا مي‌شوند و مانند فِرَق‌‌هاي پيشين به جهات گوناگون، جداگانه راه خود را مي‌روند، نقطه مهم مذكور اين است:

اسلام دين توحيد حقيقي‌ست و واسطه‌ها و اسباب را از ميان بر مي‌دارد. منيّت را در هم شكسته و عبوديت خالص را موجب مي‌شود. ربوبيت نفس تا هر نوع ربوبيت باطل ديگر را رد كرده و از ميان بر مي‌دارد. به همين دليل اگر فرد بزرگي از خواص، ديندار كاملي باشد بايد منيّت را كنار بگذارد. كسي كه منيّت را كنار نگذارد صلابت ديني و تا حدودي نيز دينش را كنار خواهد گذاشت.

مسيحيت امروز نظريه "فرزند داشتن خداوند" را مي‌پذيرد، به همين دليل براي اسباب و وسايط تأثير حقيقي قائل است. لذا به نام دين منيّت را در هم نمي‌شكند و به آن تقدسي مي‌دهد و نماينده قدسي حضرت عيسي (ع) مي‌داند. به همين دليل خواص مسيحي ـ كه مهم‌ترين مقام شناخته شده در جهان را اشغال كرده‌اند ـ مي‌توانند ديندار كامل باشند. حتي بسياري چون "ويلسون" رييس جمهور سابق آمريكا و "لوئيد جورج" نخست وزير سابق انگلستان هستند كه هم‌چون يك كشيشِ متعصب افراد دينداري بوده‌اند. در بين مسلمانان كساني كه عهده‌دار چنين مقام‌هايي مي‌شوند به ندرت مي‌توانند ديندار كامل و با صلابت بمانند، زيرا قادر به كنار گذاشتن منيّت و غرور نمي‌شوند؛ در حالي كه تقواي حقيقي با غرور و منيّت جمع نمي‌شود.

آري، هم‌چنان كه تعصب خواص مسيحي و عدم صلابت خواص مسلمين تفاوت مهمي را نشان مي‌دهد، فيلسوفان بر آمده از جهان مسيحيت نيز در برابر دين خود بي‌قيد يا مخالف‌اند و بخش اعظم حكيمان بر آمده از اسلام حكمت خويش را بر مباني دين خود استوار مي‌كنند و اين هم حكايت از تفاوتي مهم دارد.

مسيحيان عامي ـ كه اغلب گرفتار زندان و بدبختي‌ها مي‌شوند ـ از دين انتظار كمك و ياري ندارند. بيش‌تر آن‌ها در گذشته بي‌دين مي‌شدند. حتي انقلابيون مشهور فرانسوي كه انقلاب كبير فرانسه را به راه انداختند و با عنوان

"بي‌دينان لاابالي" در تاريخ شناخته مي‌شوند از همين گروه‌هاي مصيبت‌زده عوام هستند. اما در اسلام اكثريت مطلق كساني كه دچار حبس و مصيبت مي‌شوند از دين انتظار مدد و ياري داشته و ديندار مي‌شوند. اين وضع نيز تفاوت مهمي را نشان مي‌دهد.

اشارت سوم: اهل بدعت مي‌گويند:"تعصب ديني موجب عقب‌ماندگي ما شد. زندگي در اين عصر مستلزم دست برداشتن از تعصب است. اروپا پس از رها كردن تعصب پيشرفت كرد."

پاسخ: اشتباه مي‌كنيد، گول خورده‌ايد يا ديگران را فريب مي‌دهيد، زيرا اروپا در دين خود متعصب است. اگر به يك بلغار يا يك انگليسي يا يك فرانسوي بي‌قيد گفته شود:"بايد عمامه به سر كني وگرنه زنداني خواهي شد" به اقتضاي تعصب‌شان خواهند گفت:"زندان كه هيچ، اگر هم مرا بكشيد اين كار را كه تحقير دين و ملتم است انجام نخواهم داد."

تاريخ گواه است كه هر گاه مسلمانان تمسك كامل به دين خود يافته‌اند نسبت به آن زمان پيشرفت كرده‌اند؛ و هرگاه صلابت و ايستادگي را كنار گذاشته‌اند عقب‌گرد داشته‌اند اما مسيحيت بر عكس است. اين هم از يك تفاوت اصلي سرچشمه مي‌گيرد.

وانگهي اسلام را نمي‌توان با اديان ديگر مقايسه كرد. اگر يك مسلمان از اسلام خارج شود و دين خود را ترك گويد ديگر نمي‌تواند پيامبر ديگري را قبول داشته باشد، حتي وجود حضرت حق را نيز نمي‌تواند قبول داشته و اصولاً قائل به هيچ چيز مقدسي نمي‌تواند باشد؛ چنين كسي فاقد وجدان ـ كه مدار كمالات است ـ خواهد بود؛ و از بين خواهد رفت. لذا از نظر اسلام، كافر حربي حق حيات دارد. اگر در خارج باشد براساس مصالحه، و اگر در داخل باشد براساس پرداخت جزيه، از نظر اسلام داراي حق حيات است. ليكن مرتد حق حيات ندارد، زيرا وجدان او از بين مي‌رود و براي حيات اجتماعي مردم حكم زهر را خواهد داشت. اما يك بي‌دين مسيحي ممكن است براي حيات اجتماعي نفعي داشته باشد. قسمي از مقدسات را مي‌پذيرد و به برخي پيامبران ايمان دارد و حضرت حق را نيز از جهاتي تصديق مي‌كند.

اهل بدعت و به عبارت ديگر ملحدان در اين بي‌ديني چه نفعي مي‌بينند؟ اگر به فكر دولت و امنيت هستند طبيعي‌ست كه اداره كردن يك نفر بي‌دين و خدانشناس و لاابالي و دفع شر او بسيار سخت‌تر از اداره هزار مؤمن است. اگر انديشه پيشرفت و ترقي دارند بايد بدانند؛ هم‌چنان كه بي‌دينان براي اداره حكومت مُضر هستند، مانع ترقي و پيشرفت هم مي‌باشند. آن‌ها به امنيت و آسايش ـ كه اساس ترقي و تجارت است ـ ضربه مي‌زنند. به عبارت بهتر آن‌ها به لحاظ مسلك و مشرب، تخريب كننده‌اند. بزرگ‌ترين نادان در جهان كسي‌ست كه از اين قبيل بي‌دينان لاابالي انتظار ترقي و سعادت داشته باشد. يكي از اين بي‌خردان كه مقام مهمي را هم اشغال كرده بود گفته است:"ما الله، الله گفتيم و عقب مانديم، اما اروپا مدام از توپ و تفنگ گفت و پيشرفت كرد."

براساس قاعده جَوابُ الاحمق السكوت پاسخ چنين كساني سكوت است، ليكن از آن‌جا كه در پشت برخي بي‌خردان، افراد غافل بدبخت قرار دارند مي‌گوييم:

اي بيچاره‌ها! اين دنيا يك مسافر‌خانه است. هر روز سي هزار شاهد با جنازه‌هاي خود حكم" الموت حقٌ"را امضا كرده و مدعاي مذكور را گواهي مي‌دهند. شما مي‌توانيد مرگ را بكشيد؟ مي‌توانيد اين شاهدان را تكذيب كنيد؟ مادام كه نمي‌توانيد، بدانيد كه مرگ فرد را به گفتن الله، الله وا مي‌دارد. در سكرات مرگ كدام توپ و كدام تفنگ شما مي‌تواند به جاي ذكر الله ظلمات ابدي را مقابل ديدگان محتضر روشن و نااميدي مطلق او را به اميد مطلق تبديل كند؟ مادام كه مرگ هست و ورود به قبر حتمي‌ست، اين زندگي طي مي‌شود و حياتي باقي در راه است. در مقابل هر بار توپ و تفنگ گفتن بايـد هـزار بار الله، الله گفت. البته اگر فرد در راه خدا باشد تفنگ هم الله مي‌گويد توپ هم فرياد مي‌كشد الله اكبر؛ با الله افطار كرده و با الله روزه مي‌‌گيرند...

اشارت چهارم: اهل بدعتي كه كارشان تخريب است دو گروه‌اند:

گروهي در ظاهر گويا به حساب دين و به نام صداقت در برابر اسلام درصدد تقويت دين توسط مليت هستند و مي‌گويند:"شجره نوراني اما ضعيف شده دين را مي‌خواهيم در زمين مليت بكاريم و آن را تقويت كنيم." و خود را طرفدار دين نشان مي‌دهند.

گروه دوم به نام ملت و به حساب مليت و براساس انديشه قوت بخشيدن به قوميت مي‌گويند: "مي‌خواهيم مليت را با دين واكسينه كنيم." لذا بدعت‌هايي به وجود مي‌آورند.

به گروه اول مي‌گوييم: اي علماي سوء و يا اي صوفيان نادان و بي‌عقل مجذوب كه تعبير "صادق احمق" بر شما صدق مي‌كند! شجره طوباي اسلام كه در حقيقت كائنات ريشه دوانده و در همه حقايق كائنات ريشه دارد در زمين قوميت گرايي موهوم، موقت، جزيي، خصوصي، منفي و بي‌اساس، مغرض، ستمكار و ظلماني كاشته نمي‌شود! تلاش براي كاشتن اين درخت در آن زمين، اقدامي احمقانه، مخرب، و بدعت آميز است.

به گروه دوم ملي گرايان مي‌گوييم: اي حميّت فروشان سرمست! قرن گذشته مي‌توانست قرن مليت باشد، اما در عصر حاضر نه قوميت و مليت كه مسايل بولشويسم و سوسياليسم سيطره دارند؛ و همين‌ها انديشه نژاد پرستي را در هم مي‌ريزند؛ عصر ناسيوناليسم در حال اتمام است. مليت اسلام را كه ابدي و دائمي‌ست نمي‌توان با ملي‌گرايي كه گذرا و پردغدغه است تركيب كرد و واكسينه نمود. اين كار هم‌چنان كه موجب فساد مليت اسلام مي‌شود مليت قوم گرايانه را نيز نه تنها اصلاح نمي‌كند كه باقي هم نمي‌گذارد. ممكن است در واكسينه كردن‌هاي موقتي ذوق و قدرتي گذرا مشاهده شود اما بايد دانست كه اين كار بسيار گذرا با عواقبي خطرناك است.

هم‌چنين با اقدام مذكور در ملت تُرك انشقاق و گسستي هميشگي و غير قابل ترميم ايجاد مي‌شود. در آن صورت چون گروهي توان گروه ديگري را از بين مي‌برد قدرت ملت به حداقل خواهد رسيد. اگر دو كوه را در دو كفه ترازويي قرار دهند، قدرتي اندك مي‌تواند با آن دو قدرت بازي كند و آن‌ها را بالا يا پايين ببرد.

سؤال دوم كهدو اشارت زير را در بر مي‌گيرد:

اشارت نخست كه"اشارت پنجم" است شامل پاسخ بسيار مختصري‌ست به سؤالي مهم:

سؤال: درباره اين‌كه در آخر الزمان حضرت مهدي مي‌آيد و جهان غرق در فساد را اصلاح خواهد كرد روايات صحيح متعددي وجود دارد. اما زمانه فعلي زمان

جماعت است نه شخص. شخص هر قدر هم كه نابغه بوده حتي نبوغ او معادل صد هوشمند باشد اگر نماينده يك جماعت نباشد و شخصيت معنوي يك جماعت را تمثيل نكند در برابر شخص معنوي جماعت مخالف مغلوب خواهد شد. در اين زمانه او صرف نظر از اين‌كه قدرت ولايت‌اش در چه مرتبه‌ي والايي‌ست چگونه مي‌تواند جامعه بشري را با همه فسادهاي عظيمش اصلاح كند؟ اگر همه كارهاي مهدي خارق العاده باشد با حكمت الهي و قوانين عادت الله در اين عالم تضاد خواهد داشت. ما مي‌خواهيم سرّ مسأله مهدي را بدانيم.

پاسخ: حضرت حق بنا بر كمال رحمتش، در زماني كه امت غرق فساد مي‌شود براي حمايت از ابدي بودن شريعت اسلام، ذوات مباركي را تحت عناوين مختلف مانند "مصلح، مجدد، خليفه ذي شأن، قطب اعظم، مرشد اكمل يا نوعي مهدي" مي‌فرستد تا فساد را از بين برده و ملت را اصلاح و دين احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را محافظت كند. حال كه سنت خداوند به اين صورت جريان مي‌يابد شكي نيست كه در آخر الزمان وقتي بيش‌ترين فساد رواج يافته باشد ذاتي نوراني را خواهد فرستاد كه هم بزرگ‌ترين مجتهد است، هم بزرگ‌ترين مجدد، هم حاكم، هم مهدي، هم مرشد و هم قطب اعظم است. نيز او از اهل بيت نبوي خواهد بود. حضرت حق هم‌چنان كه قادر است ظرف يك دقيقه فاصله بين زمين و آسمان را از ابر پُر و خالي كند، در يك ثانيه توفان درياها را آرام كرده و در بهار ظرف يك ساعت نمونه‌يي از تابستان و در تابستان ظرف يك ساعت نمونه‌يي از بوران زمستان را ايجاد كند؛ خداوندي كه قدير ذوالجلال است به همين صورت مي‌تواند ظلمات عالم اسلام را توسط مهدي از بين ببرد. خداوند وعده كرده است و وعده‌اش را حتماً عملي مي‌كند. اگر از قدرت الهي به موضوع نگاه كنيم آن را سهل و آسان خواهيم ديد. اگر مسأله را از زاويه دايره اسباب و حكمت رباني ببينيم باز هم وقوع‌اش آن قدر معقول و شايسته خواهد بود كه حتي اگر از مخبر صادق هم روايت نمي‌شد انديشمندان بر لزوم وقوعش حكم مي‌كردند و واقع مي‌شد. خداوند را سپاس كه دعاي:

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى اِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ فِى الْعَالَمِيـنَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيـدٌ

كه عموم امت در همه نمازها روزانه پنج بار آن را تكرار مي‌كنند بالمشاهده مقبول واقع گرديده و آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مانند آل ابراهيم (ع) چنان وضعيتي كسب كرده است كه ذوات نوراني مذكور در رأس همه سلسله هاي مبارك و در همه جوامعِ اقطار و اعصار فرماندهي مي‌كنند.

حتي سيد احمد السنوسي كه يكي از آن‌هاست ميليون‌ها مريد را فرماندهي مي‌كند. شخصيت ديگري چون سيد ادريس فرماندهي بيش از صدهزار مسلمان را بر عهده دارد. سيد ديگري چون سيد يحيي بر صدها هزار نفر رياست دارد و هكذا... هم‌چنان كه در بين افراد طائفه سادات چنين قهرمانان ظاهري وجود دارند شخصيت‌هايي معنوي، قهرمان قهرمانان مانند سيد عبدالقادر گيلاني، سيد ابوالحسن شاذلي، و سيد احمد بدوي هم بوده‌اند.

و در چنان كثرتي هستند كه جمع آن فرماندهان ارتشي را تشكيل مي‌دهد.

اگر اين وضع در شكلي مادي و براساس همبستگي، وضعيت فرقه و سازمان به خود بگيرد و آن‌ها دين اسلام را هم‌چون مليتي مقدس وسيله‌يي براي بيداري و اتحاد كنند ارتش هيچ ملتي ياراي مقابله با آنان را نخواهد داشت!ارتش قدرتمند و بسيار پر جمعيت مذكور آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و لشكر خاص حضرت مهدي‌ست.

آري، امروز هيچ نسلي در تاريخ جهان به ميزان نسل سـادات ـ كه ريشـه در آل بيت دارند ـ نيست كه مهم و قدرتمند باشد و افرادش با شجره‌نامه و سند و سلسله به يك‌ديگر متصل؛ و به موجب جايگاه افتخار آميز عالي و حسب والا و نسب اصيل، ممتاز از ديگران باشند. از گذشته تاكنون همان‌ها بوده‌اند كه در رأس گروه‌هاي اهل حقيقت قرار داشته و رهبران نامدار اهل كمال بوده‌اند. امروز نيز هم اينان نسل مباركي هستند كه تعدادشان به لحاظ كمّي بيش از ميليون‌ها نفر است. آنان بيدارند و قلب‌هاي با ايمان‌شان مملو از محبت نبوي‌ست و به موجب شرف انتساب‌شان ـ كه به جهاني مي‌ارزد ـ سر افرازند. رويدادهاي عظيمي در حال رخ دادن است كه قوت مقدس موجود در اين جماعت عظيم را تهييج و بيدار خواهد كرد. بي‌ترديد حميتي عالي در آن قدرت عظيم فوران نموده و حضرت مهدي در رأس آن قرار گرفته همه را به راه حق و حقيقت سوق خواهد داد. از عادت الله و رحمت الهي انتظار داريم چنين شود؛ هم‌چنان كه بهار پس از زمستان مي‌آيد؛ و در چنين انتظارمان مُحق‌ايم.

اشارت دوم يعني ششمين اشارت: جماعت نوراني حضرت مهدي، رژيم ويرانگر و بدعت كار كميته سفياني را اصلاح و سنت سنيه را احيا مي‌كند؛ يعني كميته سفياني كه با نيت انكار رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در صدد تخريب شريعت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در جهان اسلام است با شمشير معنوي و اعجاز آميز جماعت حضرت مهدي متلاشي و اعضايش كشته مي‌شوند.

هم‌چنين كميته دجال كه با نيت انكار الوهيت، تمدن و مقدسات بشري را در عالم انسانيت زير و زبر مي‌كند توسط يك جماعت مسيحي باغيرت و فداكار كه در مسير متحد كردن دين حقيقي حضرت عيسي (ع) با حقيقت اسلام تلاش مي‌كنند و شايسته نام "عيسويان مسلمان" مي‌باشند، تحت زعامت حضرت عيسي(ع) متلاشي و اعضايش كشته خواهند شد. جماعت مزبور به اين ترتيب بشر را از انكار الوهيت نجات مي‌دهد.

بيان اين راز مهم مفصل است. در جاهاي ديگر تاحدودي در اين‌باره بحث كرده‌ايم، لذا در اين‌جا به همين اشاره كوتاه اكتفا مي‌كنيم.

اشارت هفتم يعني سؤال سوم: مي‌گويند:"مدافعات تو در گذشته و مجاهداتي كه در راه اسلام داشتي شبيه آن چيزي نيست كه امروز مي‌بينيم. شيوه‌ات هم شيوه‌ي متفكراني نيست كه در برابر اروپا از اسلام دفاع مي‌كنند. چرا وضعيت سعيد قديمي را تغيير دادي؟ چرا مانند مجاهدان معنوي اسلام رفتار نمي‌كني؟"

پاسخ: سعيد قديمي و گروه متفكران، اصول فلسفه بشري و حكمت اروپا را تا حدودي قبول كرده و با سلاح همان‌ها با خودشان مبارزه مي‌كنند؛ آن‌ها را تا حدودي قبول دارند و بخشي از قواعد آن‌ها را به صورت فنون مثبته‌ي محكم و استوار تصور مي‌كنند؛ لذا نمي‌توانند قيمت حقيقي اسلام را بدين روش نشان دهند. در ظاهر، اسلام را با شاخه‌هاي حكمت ـ كه گمان مي‌كنند ريشه‌اش در اعماق است ـ واكسينه كرده، مثلاً موجب قدرتش مي‌شوند. پيروزي در اين شيوه اندك است و ارج و قرب اسلام اندكي كاهش مي‌يابد؛ پس اين مشرب را رها كردم و بالفعل نشان دادم كه مباني اسلام آن قدر ژرف و عميق است كه عميق‌ترين پايه‌هاي فلسفه به آن نمي‌رسد و در سطح باقي مي‌ماند. كلام "سي‌ام"، مكتوبِ

"بيست و چهارم" و كلام "بيست و نهم" اين حقيقت را با براهين آن اثبات نموده و نشان داده است. در مشرب قديم تصور بر اين بود كه فلسفه عميق است و احكام اسلام ظاهري، پس خوب است با پيوندي كه با شاخه‌هاي فلسفه حاصل مي‌شود، از اسلام، محافظت گردد، اما حقيقت اين است كه قواعد فلسفي كجا و اصول اسلام كجا؟

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى سَيِّدِنَا اِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ فِى الْعَالَمِينَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيـدٌ

* * *

بخش هشتم

رموزات ثمانيه

اين بخش شامل "هشت رمز" يعني هشت رساله كوچك مي‌باشد. مبناي اين رموز، توافق و تناسبي‌ست كه مفتاح يكي از اصول مهم علم جفر، يكي از كليدهاي مهم علوم خفيه و يكي از مهم‌ترين مفاتيح بخشي از اسرار غيبي قرآن مي‌باشد.

اين مطلب چون در آينده به صورت بخش جداگانه‌يي منتشر خواهد شد در اين‌جا درج نگرديد.

* * *

بخش نهم

تلويحات تسعه

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ

( يونس: ٦٢)

(اين بخش درباره راه‌هاي ولايت است و شامل"نُه تلويح" به شرح زير مي‌باشد.)

تلويح نخست: زير نام هاي"تصوف"، "طريقت"، "ولايت" و"سير و سلوك" حقيقت قدسيه‌يي دل‌نشين، نوراني، روحاني و لذت بخش وجود دارد كه محققان اهل ذوق و كشف براي بيان و تدريس حقيقت قدسي مذكور هزاران كتاب نوشته و آن را براي ما و امت بيان نموده‌اند ـ

جَزَاهُمُ اللّهُ خَيْرًا كَثِيرًا

ـ ما بنا بر الزامات اين زمانه رشحاتي را ـ كه در حكم چند قطره‌ از آن درياي بيكران‌اند ـ بيان مي‌كنيم.

سؤال: طريقت چيست؟

پاسخ: آن‌چه طريقت يا تصوف ناميده مي‌شود ازاسرار عالي انساني و كمالات بشري‌ست و هدف نهايي‌اش معرفت و ظهور حقايق ايماني‌ست كه در ظل و سايه معراج احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در نتيجه سير و سلوكي روحاني به واسطه قلب حاصل و موجب به دست آوردن ذوق و حال و تا حدودي شهود مي‌شود و مظهر حقايق ايماني و قرآني مي‌گردد.

انسان در اين جهان خلاصه و فشرده‌يي جامع است، لذا قلب‌اش حكم نقشه معنوي هزاران عالم را دارد. مغزي كه انسان در سر دارد مانند مركز تلگراف‌هاي بي‌سيم و تلفن‌هاي بي‌شمار ـ كه سانترال ناميده مي‌شود ـ به نوعي مركز معنوي كائنات است و اين را از وجود علوم و فنون بي‌انتهاي بشري مي‌توان فهميد؛ به همين ترتيب قلب انسان نيز كه در ماهيت اوست مظهر، مدار و هسته حقايق بي‌پايان عالم هستي مي‌باشد و اين را با مراجعه به ميليون‌ها كتاب نوراني كه اهل ولايت نوشته‌اند و شمارشان بي‌حد و حصر است مي‌توان فهميد.

مادام كه قلب و مغز انسان در اين مركز قرار دارند پس هم‌چون دانه‌يي همه اعضاي يك درخت بسيار بزرگ را در بر مي‌گيرد و آلات و چرخ هاي ماشيني باشكوه و درعين حال ابدي و اخروي درونشان قرار داده شده‌اند. بي‌ هيچ شك و ترديدي آفريننده آن قلب، حركت، ترقي، از قوه به فعل در آمدن و كاركرد آن را اراده كرده كه چنان آفريده است. مادام اراده كرده پس قلب نيز مانند عقل مي‌بايست كار كند؛ و بزرگ‌ترين واسطه براي به كار انداختن قلب، توجه داشتن به حقايق ايماني در مسير طريقت و ذكر الهي در مراتب ولايت مي‌باشد.

تلويح دوم: كليد و وسيله اين سير و سلوك قلبي و حركت روحاني، ذكر الهي و تفكر است. محاسن اين ذكر و فكر با شمارش به پايان نمي‌رسد. صرف نظر از فوايد بي‌شمار اخروي و كمالات انساني يكي از فايده‌هاي جزيي آن در خصوص زندگي پردغدغه دنيا اين است كه هر كسي براي رهايي از مشكلات زندگي و تنفس از تكاليف سنگين آن دنبال كسب آرامش و در پي لذت است و اُنسيتي را جستجو مي‌كند كه ترس و وحشتش را از بين ببرد. گردهمايي‌هاي منتج به انس و الفت به عنوان نتيجه تمدن انساني از هر ده نفر براي يكي دو نفر آرامش خاطري آن هم پر از غفلت و سرمستي و موقتي تأمين مي‌كند. هشتاد درصد يا در كوه ها و دره‌ها به تنهايي زندگي كرده يا معضلات معيشت آن‌ها را به مناطق دور افتاده مي‌كشاند يا اين‌كه به دليل مـواردي چون مصايب و سالمندي ـ كه آخـرت را به ياد مي‌آورند ـ از جماعت‌هاي انساني محروم‌اند، البته اين وضع موجب انسيت و تسلي خاطر آن‌ها نمي‌شود.

تسلي حقيقي و انسيت جدي و ذوق دل‌نشين براي اين قبيل افراد در گرو به كار انداختن دل به واسطه فكر و ذكر است؛ بايد در مناطق دور افتاده، كوه‌هاي پر از وحشت و دره‌هاي پر از سختي و محنت متوجه قلب خود شوند و "الله" گفته با قلب خود مأنوس شوند و با اين انسيت همه‌ي چيزهايي را كه در پيرامون‌شان به طور ترسناكي به آن‌ها مي‌نگرند، اشيايي متبسم و مونس تصور كرده و بينديشند كه:"خالقم كه ذكرش را مي‌گويم در هر‌ سو آفريده‌هاي بي‌شماري دارد، و در اين وحشتكده نيز همين‌طور بسيارند؛ لذا من تنها نيستم و وحشت كردن معنايي

ندارد." در چنين شرايطي از زندگي توأم با ايمان، ذوق و لذتي براساس انس كسب خواهند كرد، لذا معناي سعادت حياتي را دريافته خدا را شكر خواهند گفت.

تلويح سوم: ولايت، حجت رسالت؛ و طريقت، برهان شريعت است، زيرا ولايت، حقايق ايماني را كه رسالت تبليغ مي‌كند با نوعي شهود قلبي و ذوق روحاني در مرتبه عين اليقين مي‌بيند و تصديق مي‌نمايد. تصديقي كه ولايت مي‌كند حجتي قطعي بر حقانيت رسالت است. طريقت با استفاده و استفاضه‌يي كه با ذوق و كشف خويش از حقايق احكام شريعت مي‌كند آن احكام را ثابت كرده و برهاني بر حقانيت آن و اين‌كه از جانب حق آمده مي‌شود. آري، هم‌چنان كه ولايت و طريقت حجت و دليل رسالت و شريعت است؛ يكي از اسرار كمال اسلام، مدار انوار آن و به واسطه سرّ اسلاميت، معدن ترقيات و منبع فيض انسان نيز هست.

با وجود اهميت فراوان اين سرّ عظيم، برخي از فرقه‌هاي ضاله به انكار آن برخاسته اند. به خاطر محروم ماندن خويش از اين نور، سبب محروميت ديگران نيز شده‌اند. آن‌چه بيش از هر چيز ديگر مايه تأسف بوده اين است كه گروهي از علماي اهل ظاهر در ميان اهل سنت و جماعت، و برخي از غافلان اهل سياست كه به اهل سنت و جماعت منسوب‌اند با بهانه قرار دادن بعضي از اشتباهات و سوء ‌استفاده‌هاي اهل طريقت، براي مسدود كردن اين گنجينه عظما و حتي تخريب آن، و براي خشكاندن اين منبع كوثر ـ كه آب حيات از آن فوران مي‌كند ـ در تلاش‌اند. اين در حالي‌ست كه مشرب‌ها و مسلك‌ها و هر چيز ديگري كه بي‌اشكال بوده و همه جوانبش مثبت باشد كم يافت مي‌شود. در هر حال برخي اشكالات و عملكردهاي نادرست وجود خواهد داشت، زيرا اگر نااهلان به كاري بپردازند طبيعي‌ست كه عملكرد نادرستي خواهند داشت. ليكن حضرت حق در آخرت براساس قاعده محاسبه اعمال، عدالت رباني خود را با موازنه خوبي‌ها و بدي‌ها نشان مي‌دهد، يعني اگر حسنات و نيكي‌ها بيش‌تر بود فرد پاداش مي‌گيرد و خداوند قبول مي‌كند اما اگر سيئات و بدي‌ها بيش‌تر بود فرد مجازات خواهد شد و در درگاه الهي مردود مي‌شود. در محاسبه حسنات و سيئات به كميت نگاه نمي‌كنند، كيفيت مهم است. گاه يك حسنه ممكن است بر هزار سيئه ترجيح يابد

و موجب عفو و بخشش شود. مادام كه عدالت الهي چنين حكم كرده و حقيقت نيز آن را حق مي‌داند، حسنات طريقت، طريقتي كه در دايره سنت سنيه است، بر سيئاتش پيشي مي‌گيرد؛ دليل‌ قطعي‌اش نيز اين است كه اهل طريقت در زمان حمله اهل ضلالت، ايمان خود را حفظ مي‌كنند. يك فرد ساده اما مخلص كه اهل طريقت است بيش از فرد متفنني كه مراعات صورت و ظاهر را مي‌كند مراقب (ايمان) خويش است. او به واسطه ذوق طريقت و به سبب محبت اوليا ايمان خود را نجات مي‌دهد. با گناهان كبيره فاسق مي‌شود، اما كافر نمي‌شود و به راحتي وارد كفر و الحاد نمي‌گردد. هيچ قدرتي نمي‌تواند محبت شديد و اعتقاد متين‌اش را نسبت به سلسله مشايخي كه به عنوان اقطاب قبول‌شان دارد لكه‌دار كند؛ در نتيجه اعتماد آن‌ها را نمي‌تواند از بين ببرد. اعتماد آن‌ها نيز اگر از بين نرود و پابرجا باشد وارد زندقه نمي‌شوند. امروزه حتي اگر كسي عالم محققي هم باشد ولي با طريقت ارتباطي نداشته و قلبش به حركت در نيامده باشد، مشكل مي‌تواند در برابر دسيسه زنادقه از خويش محافظت كند.

نكته ديگري وجود دارد و آن هم اين‌كه؛ با رفتار ناشايست برخي مشرب‌ها كه ظاهري خارج از دايره تقوا و حتي اسلام اتخاذ كرده و نام طريقت را نيز به ناحق بر خود نهاده‌اند نمي‌توان طريقت را محكوم كرد. صرف نظر از نتايج ديني، اخروي و روحاني بسيار مهم و عُلوي طريقت، بايد گفت كه طريقت‌ها بهترين و مؤثرترين و پر حرارت‌ترين واسطه‌ي ظهور و بروز رابطه مقدس اخوت و برادري در عالم اسلام بوده و به همين ترتيب در برابر هجوم بي‌رحمانه عالم كفر و سياست مسيحيان براي خاموش كردن نور اسلام نيز طريقت يكي از سه قلعه محكم و مهم اسلام است. آن چه استانبول را ـ كه مركز خلافت بود ـ مدت پانصد و پنجاه سال در برابر جهان مسيحي محافظت كرد نور توحيدي بود كه از پانصد نقطه استانبول فوران مي‌كرد و جوش و خروش و محبت روحاني حاصل از معرفت الهي كساني بود كه در آن مركز اسلامي در خانقاه‌ها ـ كه نقطه استناد اهل ايمان بود ـ آن سوي مساجد فرياد "الله، الله" سر مي‌دادند.

اينك اي حميت فروشان نادان و اي ملي گرايان قلابي! به من بگوييد كدام سيئه طريقت است كه در جامعه شما بتواند اين حسنه را از بين ببرد؟

تلويح چهارم: مشرب ولايت با وجود سهل بودنش مشكلات فراواني هم دارد؛ با اين كه مسيرش كوتاه و مختصر است اما طولاني نيز هست؛ به رغم ارزشمند بودنش بسيار خطرناك هم هست؛ و با اين كه بسيار وسيع و فراخ مي‌باشد در عين حال بسيار محدود است.

بنابر همين اسرار است كه سالكان اين راه، گاه غرق مي‌شوند گاه ضرر كرده و گاه ديگران را از راه به در مي‌كنند.

براي نمونه، در طريقت دو مشرب تحت عناوين"سير انفسي" و"سير آفاقي" وجود دارد.

مشرب نخست، مشرب انفسي‌ست و از نفس آغاز كرده، چشم بر بيرون بسته و متوجه قلب مي‌شود. نقبي در منيّت زده و از آن عبور مي‌كند؛ راهي در دل مي‌گشايد و حقيقت را مي‌يابد. آن‌گاه به آفاق پرداخته و آفاق را درخشان مي‌بيند. خيلي زود اين سير را به انتها مي‌رساند. حقيقتي را كه در دايره انفسي مشاهده كرده بود در مقياسي بزرگ‌تر در آفاق هم مي‌بيند. بيش‌تر طريقه‌هاي خُفي در اين مسير پيش مي‌روند.مهم‌ترين پايه نيز در اين مسير در هم شكستن منيّت، ترك هوي و كشتن نفس است.

دومين مشرب از آفاق شروع مي‌كند و بعد از سير در جلوه‌ي اسما و صفات در مظاهر آن دايره كبرا، وارد دايره انفسي مي‌شود. در مقياسي كوچك همان نورها را در دايره قلب خود مشاهده و نزديك‌ترين راه را در آن باز مي‌كند. آن‌گاه مي‌بيندكه قلب آيينه صمد است، لذا به مقصدي كه در پي‌اش بود واصل مي‌گردد.

اگر سالكان در مشرب نخست در كشتن نفس اماره موفق نشوند و نتوانند با ترك هوي، منيّت‌شان را در هم بشكنند از مقام شكر به مقام فخر سقوط كرده و از فخر نيز به غرور سقوط مي‌كنند. اگر جذبه‌يي از محبت برخيزد و از آن جذبه نيز نوعي سُكر حاصل شود ادعاهايي بسيار فراتر از حد خود خواهد كرد كه "شطحيات" ناميده مي‌شود. در اين صورت هم خود ضرر كرده و هم موجب ضرر ديگران مي‌گردد؛ هم‌چنان كه يك ستوان

اگر با ذوق و شوق فرماندهي‌اي كه دارد مغرور شده و خود را سپهبد بپندارد دايره كوچك خود را با آن دايره كلي و بزرگ اشتباه خواهد گرفت و موجب خواهد شد انعكاس خورشيد در آيينه‌يي كوچك را به دليل مشابهتش با جلوه باشكوه خورشيد در دريا اشتباه كند؛ به همين ترتيب بسياري از اهل ولايت مانند نسبتي كه بين يك مگس با يك طاووس هست، خود را بزرگ‌تر از كساني مي‌بينند كه بسيار بزرگ‌تر از آن‌هايند؛ لذا براساس اين مشاهده خود را مُحق مي‌يابند.

حتي من كسي را ديده‌ام كه صرفاً قلبش بيدار شده و اندكي از سرّ ولايت را دورادور در خود احساس كرده بود؛ او ديگر خود را قطب اعظم تلقي مي‌نمود و رفتار اقطاب را داشت. گفتم:"برادر! هم‌چنان كه قانون سلطنت از صدر اعظم تا بخشدار جلوه‌هاي كلي و جزيي دارد، ولايت و قطبيت نيز دايره‌ها و جلوه‌هاي مختلف دارد. هر مقام، داراي سايه‌هاي متعددي‌ست. تو جلوه‌ي اعظم قطبيت را كه به جايگاه صدر اعظم مي‌ماند در حيطه خود كه مانند حيطه يك مدير (جزء) است ديده‌يي و فريب خورده‌يي. آن‌چه ديده‌يي درست است ليكن حكمي كه صادر كرده‌يي خطاست. كاسه‌يي آب براي يك مگس حكم دريا را دارد." ان شاء الله آن شخص از سخن من هشيار شده و از آن ورطه نجات يافته باشد.

نيز انسان‌هاي متعددي را ديده‌ام كه خود را نوعي مهدي مي‌پنداشتند و مي‌گفتند "مهدي خواهم شد." اين قبيل اشخاص، دروغگو و فريبكار نيستند بلكه خود فريب مي‌خورند. مشاهدات‌شان را حقيقت مي‌پندارند. تجليات اسماي الهي از عرش اعظم تا يك ذره كوچك جلوه‌هايي دارد و مظهر آن اسما شدن نيز به همان نسبت متفاوت است؛ به همين صورت، مراتب ولايت نيز كه عبارت از مظهريت اسما مي‌باشد، متفاوت است. مهم‌ترين دليل اشتباه مذكور اين است: هم‌چنان كه خصوصيت مسؤوليت‌هاي مهدي در برخي از مقامات اوليا وجود دارد و نسبتي خاص با قطب اعظم در آن‌ها مشاهده مي‌شود و مناسبت ويژه‌يي از حضرت خضر در آن‌ها وجود دارد؛ لذا بايد گفت مقاماتي هستند كه با برخي مشاهير داراي نسبت‌اند. حتي مقـامات مذكـور را گـاه به"مقـام خضر"، "مقـام اويس" و "مقـام مهديت" تعبير مي‌كنند.

نا بر همين سرّ، كساني كه به آن مقام يا به نمونه‌يي جزيي از آن يا به سايه‌يي از آن وارد مي‌شوند خود را شخصيت‌هاي مشهوري گمان مي‌كنند كه از آن مقام خاص برخوردار مي‌باشند. گمان مي‌كنند خضر يا مهدي يا قطب اعظم‌اند. اگر فرد منيّتي طالب حب جاه نداشته باشد در آن حال محكوم نمي‌شود. ادعاهاي بزرگ‌تر از حد و حدودش شطحيات دانسته شده و به خاطر آن‌ها مسؤول شناخته نمي‌شود. اما اگر منيّت او پنهاني متوجه حب جاه باشد، معلوم است كه مغلوب منيّت شده و اگر شكر را رها كرده وارد دايره فخرفروشي شود، به تدريج در غرور سقوط خواهد كرد. پس يا تا درجه ديوانگي سقوط كرده يا از طريق حق منحرف خواهد شد، زيرا اولياي بزرگ را چون خود مي‌پندارد و حسن ظني كه نسبت به آن‌ها داشت فرو مي‌ريزد؛ چرا كه نفس هر قدر هم مغرور باشد اشكالات و نواقص خود را درك مي‌كند. او بزرگان را با خود قياس نموده و متوهمانه آنان را داراي اشكال تصور خواهد كرد. حتي احترام او نسبت به انبيا نيز كاهش مي‌يابد.

كساني كه گرفتار اين حال‌اند بايد ميزان شريعت را مراعات كنند و نظرات علماي اصول دين را براي خود مقياس قرار داده، تعاليم محققين اوليا مانند "امام غزالي و امام رباني" را راهنماي خود كنند.آنان بايد همواره نفس خويش را متهم كرده و جز قصور و عجز و فقر چيزي در اختيار نفس نگذارند. شطحياتي كه در اين مشرب هست از حب نفس نشأت مي‌گيرد؛ چرا كه چشم محبت، اشكال را نمي‌بيند. لذا به دليل محبتي كه به نفس‌اش دارد، نفسي چون تكه شيشه‌يي بي‌ارزش و پيش پا افتاده را الماس و جواهر خواهد پنداشت. يكي از خطاهاي بسيار خطرناك در اين مشرب آن است كه فرد معاني جزيي الهام شده به قلبش را "كلام الله" پنداشته و آن را آيه بداند. به اين ترتيب به مرتبه والا و اقدس وحي بي‌احترامي مي‌شود. آري، از الهام به زنبور عسل و حيوانات ديگر گرفته تا الهامي كه به عوام و خواص مردم مي شود؛ از الهامي كه به عوام ملائكه شده تا الهامي كه به خواص كروبيان مي‌شود، همه‌ي الهام‌ها نوعي كلمات رباني‌اند. اما اين كلام رباني جلوه‌يي‌ست از خطاب رباني كه نسبت به قابليت مظاهر و مقامات از پس هفتاد هزار پرده نورافشاني مي‌كند.

اما نهادن اسم خاص وحي و كلام الهي و نام "آيه" ـ كه اسم خاص ستارگان قرآني‌ست و مثال روشن آن مي‌باشد ـ بر الهاماتي كه گفته شد، خطاي محض است؛ هم‌چنان كه در كلام‌هاي "دوازدهم" و "بيست و پنجم" و "سي و يكم" بيان و اثبات شده است نسبتي كه نمونه خورشيد كوچك، كم نور و پوشيده‌يي كه در آيينه رنگ شده ما با خورشيد آسمان دارد، مانند نسبتي‌ست كه الهام قلبي آن مدعيان با خورشيد قرآن دارد كه مستقيماً كلام الهي‌ست. آري، اگر گفته شود همه نمونه‌هايي كه از خورشيد در آيينه‌ها ديده مي‌شود از آن خورشيد است و با خورشيد واقعي نسبتي دارد سخن درستي‌ست، اما بايد توجه داشت كه كره زمين به آيينه آن خورشيدهاي كوچك و جاذبه آن‌ها وابسته نمي‌شود.

تلويح پنجم: وحدت شهود زير عنوان وحدت وجود از مشرب‌هاي بسيار مهم طريقت مي‌باشد و در بيان معناي آن به قدري پيش مي‌روند كه فقط بر وجود واجب الوجود نظر كرده و ساير موجودات را نسبت به وجود واجب، بسيار ضعيف و سايه‌يي مي‌بينند كه شايسته نام وجود نيستند. پيروان اين نظريه موجودات ديگر را در پرده‌يي از خيال قرار مي‌دهند و در مقام ترك ماسوي آن‌ها را هيچ پنداشته و حتي معدوم مي‌دانند. آن‌ها ماسوي را حداكثر آيينه‌يي خيالي براي تجلي اسماي الهي مي‌دانند.

اين مشرب از حقيقتي مهم برخوردار است: وجود واجب الوجود به واسطه قدرت ايمان و بروز ولايتي متعالي در مرتبه حق اليقين، انسان را به جايي مي‌رساند كه وجود ممكنات آن قدر بي‌ارزش مي‌شود كه در نظر سالك مقامي جز خيال و عدم برايشان باقي نمي‌ماند. گويي سالك اين راه، وجود كائنات را به حساب واجب الوجود انكار مي‌كند.

اما بايد توجه داشت كه اين مشرب خطراتي هم دارد. اول اين كه ايمان، داراي شش ركن است. علاوه بر ايمان به خدا، اركاني چون ايمان به آخرت و روز حساب هم هست. اركان مذكور مستلزم وجود ممكنات مي‌باشد. اين اركان ايماني مستحكم را نمي‌توان بر خيال استوار كرد. لذا صاحب مشرب فوق زماني كه از عالم "سُكر" و "استغراق" وارد عالم "صحو" مي‌شود نبايد با مشرب فوق همراهي كند

و نبايد به مقتضاي آن عمل نمايد. نيز اين مشرب را كه قلبي و حالي و ذوقي‌ست نبايد به صورت عقلي و قولي و عملي د آورد، زيرا قواعد عقلي و قوانين علمي و اصول كلاميِ مأخوذ از كتاب و سنت با مشرب مذكور سازگاري ندارد و با آن قابل تطبيق نيست. اين است كه مشرب وحدت شهود يا وحدت وجود به‌طور صريح نزد خلفاي راشدين يا ائمه مجتهدين و بزرگان سلف صالح ديده نمي‌شود. پس بايد گفت اين مشرب، عالي‌ترين مشرب نيست، البته عالي و هم داراي نقايصي‌ست. بسيار با اهميت اما بسيار پر خطر است. بسيار دشوار اما بسيار ذوقي و لذت بخش است. به دليل همين ذوق است كه پيروانش علاقه‌يي به ترك آن ندارند و خودكامانه گمان مي‌كنند در عالي‌ترين مرتبه قرار دارند. اساس و ماهيت اين مشرب را در رساله "نقطه" و بخشي از كلام‌ها و مكتوبات تا حدودي بيان كرده‌ايم لذا به همان مطالب اكتفا نموده و در اين‌جا يكي از ورطه‌هاي قابل توجه آن را به شرح زير بيان مي‌‌كنيم:

مشرب وحدت وجود، مشرب صالحي‌ست متعلق به اخص خواصي كه از دايره اسباب عبور كرده و براساس سرّ ترك ماسوي، ارتباط خود را با ممكنات قطع نموده و در حالت استغراق مطلق، مظهر آن شده‌اند. تلقين اين مشرب به صورت يك نظريه علمي به كساني كه در ميان اسباب غوطه ورند و شيفته دنيا هستند و با فلسفه مادي به طبيعت آويخته‌اند، در واقع خفه كردن آن‌ها در ماده و طبيعت و دور كردن‌شان از حقيقت اسلام است، زيرا نظري كه عاشق دنيا و وابسته به دايره اسباب است خواهان نوعي بقا براي اين دنياي فاني مي‌شود، و علاقه‌يي به از دست دادن دنيا ـ كه محبوبش مي‌باشد ـ ندارد. لذا به بهانه وحدت وجود، هستي ماندگاري برايش توهم مي‌كند. به همين دليل براي اين‌كه محبوبش يعني دنيا را باقي و ابدي كند آن را به مرتبه‌يي از معبوديت در مي‌آورد؛ و اين امر نعوذ بالله راه را به سوي ورطه انكار خداوند مي‌گشايد. در اين عصر فكر ماده گرايي چنان رواج يافته است كه ماديات را مرجع همه چيز دانسته، و اگر خواص اهل ايمان كه ماديات را در مرتبه هيچ و عدم مي‌بينند نظريه وحدت وجود را مطرح نمايند ماديون مدعي آن شده و خواهند گفت كه "ما هم همين عقيده را داريم." در

حالي كه مشرب وحدت وجود در ميان مشارب ديگر در اين عالم تفاوت بسيار زيادي با انديشه ماديون و طبيعت‌پرستان دارد، زيرا معتقدان نظريه وحدت وجود با قوت ايمان چنان به وجود الهي اهميت مي‌دهند، كه كائنات و موجودات را انكار مي‌كنند. اما ماديون براي موجودات آن قدر اهميت قائل‌اند كه به حساب كائنات، خدا را انكار مي‌كنند، پس بايد گفت اينان كجا و آنان كجا؟

تلويح ششم: شامل"سه نقطه" زير است:

نقطه نخست: نيكوترين، مستقيم‌ترين، درخشان‌ترين و غني‌ترين راه در ميان راه‌هاي ولايت، پيروي از سنت سنيه است، يعني اين‌كه در اعمال و رفتارت به سنت سنيه فكر كني، تابع آن باشي، از آن تقليد كني و در معاملات و افعال خود در احكام شرعي انديشه نموده، آن را راهنما قرار دهي.

به سبب اين پيروي و اقتدا، احوال عادي و معاملات عرفي و رفتارهاي فطري فرد، صورت عبادت به خود مي‌گيرد؛ علاوه برآن، هر عمل او از لحاظ تبعيت و پيروي موجب مي‌شود به سنت و شرع بينديشد و حكم شرعي را به ياد آورد. اين يادآوري باعث مي‌شود فرد، به صاحب شريعت انديشيده و آن انديشه نيز حضرت حق را به ياد مي‌آورد. اين يادآوري نوعي احساس حضور الهي را به انسان مي‌دهد. در چنين حالتي مي‌توان دقايق عمر را به عبادتي در آرامش تبديل نمود. پس اين جاده كبرا، جاده صحابه و سلف صالحين است كه اهل وراثت نبوت اند و از ولايت كبرا برخوردار مي‌باشند.

نقطه دوم: مهم‌ترين اساس راه‌هاي ولايت و شعبه‌هاي طريقت، اخلاص است، زيرا فرد به واسطه اخلاص از شرك‌هاي خفي نجات مي‌يابد. كسي كه اخلاص را كسب نكند قادر به گشت و گذار در آن راه‌ها نيست. بُرنده‌ترين قدرت راه‌هاي مذكور نيز محبت است. آري، محبت در مواجهه با محبوب در پي بهانه جويي نيست و علاقه‌يي به ديدن اشكالاتش ندارد. محبـت نشانه‌هاي ضعيف محبـوب را ـ كه بر كمال او دلالت دارد ـ به مثابه حجت‌هاي قوي مي‌بيند. او دايم و همواره طرفدار محبوب خويش است.

بر مبناي همين سرّ، كساني كه با قدم محبت متوجه معرفتُ الله مي‌شوند گوش‌شان به شبهات و اعتراض‌ها بدهكار نيست و به راحتي نجات مي‌يابند هزاران شيطان هم كه جمع شوند نمي‌توانند نشانه‌يي را كه بر كمال محبوب حقيقي آن‌ها اشاره دارد در نظرشان ابطال كنند. اگر محبت نباشد فرد در انبوه اعتراضاتي كه نفس و شيطان او و شياطين بيروني مطرح مي‌كنند بسيار دست و پا خواهد زد. در اين موقعيت متانت، قوت ايمان و دقت نظري قهرمانانه لازم است تا فرد بتواند خود را نجات دهد.

بنا بر همين سرّ است كه در عموم مراتب ولايت، محبتِ برخاسته از معرفت‌الله، مهم‌ترين مايه و اكسير است. ليكن محبت ورطه‌يي دارد؛ از نياز و محويت ـ كه سرّ عبوديت است ـ به ناز و ادعا مي‌جهد و بدون تعادل حركت مي‌كند. هنگام توجه به ماسوي الله، از معناي حرفي به معناي اسمي تغيير كرده، و حالت ضد زهرش تبديل به زهر مي‌شود، يعني زماني كه غير خدا را دوست مي‌دارد، در حالي كه بايد به حساب حضرت حق و به نام او، و به عنوان يكي از آيينه‌هاي اسماي الهي دل ببند؛ بعضاً به موجود مذكور به حساب خود آن موجود و كمالات شخصي و جمال ذاتي‌اش مي‌انديشد پس او را با معناي اسمي‌اش دوست دارد. مي‌تواند بدون فكر كردن به خدا و پيامبر او، باز آن‌ها را دوست بدارد. اين محبت، وسيله محبت الله نمي‌شود بلكه حجابي بر آن است. اگر با معناي حرفي دوست بدارد مي‌تواند وسيله محبت الله شود و مي‌توان گفت جلوه الهي‌ست.

نقطه سوم: اين دنيا، دار الحكمت و دار الخدمت است؛ دار الاجرت و پاداش نيست. دست‌مزد كارها و خدمت‌هايي كه در اين‌جا مي‌كنيم در برزخ و آخرت پرداخت مي‌شود. اعمال دنيوي ما در برزخ و آخرت ميوه مي‌دهد. مادام كه حقيقت چنين است، نتايج مربوط به اعمال اخروي را نبايد در دنيا طلب كرد. اگر داده شد نيز نبايد با رضايت كه با حزن و اندوه بايد قبول كرد. عمل اخروي مانند ميوه‌هاي بهشتي‌ست كه اگر كنده شد جايش ميوه ديگري ظاهر مي‌شود، لذا ميوه عمل اخروي را كه باقي و ماندگار است نبايد در اين دنيا به صورت فاني مصرف كرد؛ اين عاقلانه نيست. به آن

مي‌ماند كه چراغي باقي و ماندگار را با چراغ ديگري كه يك دقيقه روشن شده و بعد خاموش خواهد شد عوض كنيم.

به دليل همين سرّ است كه اهل ولايت، از مواجهه با خدمت و مشقت و مصيبت و سختي خرسندند، خود را كنار نمي‌كشند و گلايه نمي‌كنند؛ و مي‌گويند: "الحمدلله علي كَلحال". وقتي كشف و كرامت و اذواق و انوار به آن‌ها داده مي‌شود آن را از نوع التفات الهي دانسته و در پنهان كردنش مي‌كوشند. اين وضع نه تنها باعث فخر فروشي آن‌ها نمي‌شود، بلكه باعث مي‌شود بيش‌تر به شكر و عبوديت بپردازند. بسياري از آن‌ها خواستار استتار و انقطاع حالات مذكور بوده‌اند تا به اخلاص عمل‌شان ضرري نرسد.آري، مهم‌ترين احسان الهي در حق انساني مقبول، اين است كه احسان طوري به او عطا شود كه احساس نكند، تا از نياز به ناز و از شكر به فخر فروشي نرسد.

براساس اين حقيقت است كه طالبان ولايت و طريقت اگر خواهان اذواق و كراماتي باشند كه از ترشحات ولايت است و به آن‌ها اهميت داده شاد شوند، مانند آن است كه ميوه‌هاي باقي اخروي را در دنياي فاني به صورت فاني بخورند و صرف كنند؛ علاوه بر اين، آن‌ها اخلاص را ـ كه خميرمايه ولايت است ـ از دست خواهند داد و به اين ترتيب راه براي از ميان رفتن ولايت باز مي‌شود.

تلويح هفتم: شامل "چهار نكته" زير است:

نكته اول: شريعت، مستقيماً و بي‌هيچ پرده و سايه‌يي با سرّ احديت، در نقطه‌ي ربوبيت مطلق، نتيجه خطاب الهي‌ست. عالي‌ترين مراتب طريقت و حقيقت در حكم اجزاي شريعت هستند؛ درغير اين صورت همواره در حكم وسيله و مقدمه و خادم خواهند بود. نتيجه آن‌ها محكمات شريعت است، يعني مشرب‌هاي طريقت و حقيقت براي رسيدن انسان به حقايق شريعت، در حكم وسيله و خادم و پله مي‌باشند و به تدريج در بالاترين مرتبه، تبديل به معناي حقيقت و سرّ طريقت مي‌شوند كه در نفس شريعت است. آن‌گاه است كه اجزاي شريعت كبرا مي‌شوند. و الا آن‌چنان كه برخي متصوفان پنداشته‌اند اين‌طور نيست كه شريعت قشر ظاهري، و حقيقت، باطن و نتيجه و غايت آن است. آري، ظهور و بروز شريعت

نسبت به طبقات مختلف مردم متفاوت است. اين‌كه طبق نظر عوام الناس ظاهر شريعت را حقيقت شريعت پنداشته و مرتبه‌يي از شريعت را كه براي خواص ظهور يافته "حقيقت و طريقت" بنامند كار اشتباهي‌ست. شريعت مراتبي ناظر بر همه طبقات دارد.

براساس اين سرّ است كه اهل طريقت و اصحاب حقيقت به مرور كه جلوتر مي‌روند نسبت به حقايق شريعت علاقمندتر شده و اشتياق و تبعيت‌شان فزوني مي‌يابد. كوچك‌ترين سنت سنيه را مشابه بزرگ‌ترين مقصد تلقي كرده و مي‌كوشند از آن پيروي و تقليد كنند، زيرا وحي هر قدر از الهام برتر باشد، آداب شرعي كه ثمره وحي مي‌باشد به همان نسبت از آداب طريقت كه ثمره الهام مي‌باشد برتر و مهم‌تر است. به همين دليل مهم‌ترين پايه طريقت، پيروي از سنت سَنيّه مي‌باشد.

نكته دوم: طريقت و حقيقت نبايد از حالت وسيله بودن در آيند. اگر اين‌ها حكم مقصود بالذات را بيابند، آن‌گاه محكمات شريعت، عمل به آن و پيروي از سنت سَنيّه به شكل صوري باقي خواهند ماند و قلب متوجه سوي ديگر خواهد شد، يعني فرد بيش‌تر از نماز به حلقه ذكر فكر مي‌كند؛ بيش از انجام فرائض دل‌بسته اوراد خود مي‌شود؛ بيش از آن‌كه از گناهان كبيره دوري كند از مخالفت با آداب طريقت مي‌گريزد؛ در حالي كه اوراد طريقت فقط با يك فـرض از فرائـض شـرعي ـ كه از محكمات شريعت است ـ قابل مقايسه نيست و نمي‌تواند جاي آن را پر كند. آداب طريقت و اوراد تصوف بايد مدار تسلي ذوق و اشتياق حقيقي در فرائض گردند و منشأ آن‌ها نشوند، يعني خانقاه بايد وسيله‌يي باشد براي تعديل اركان و تأمين ذوق و شوق نمازي كه در مسجد اقامه مي‌گردد. كسي كه نماز را در مسجد خيلي سريع و به شكل صوري مي‌خواند و گمان مي‌كند ذوق واقعي و كمال خويش را در خانقاه خواهد يافت از حقيقت فاصله مي‌گيرد.

نكته سوم: سؤال مي‌شود كه: "آيا طريقتي غير از سنت سَنيّه و احكام شريعت متصور است؟"

پاسخ: هم بله هم خير. بله، به دليل اين كه برخي از اولياي كاملين با شمشير شريعت به قتل رسيده‌اند؛ خير، به دليل اين‌كه محققين اوليا در اصل بيان شده توسط سعدي شيرازي اتفاق نظر داشته‌اند:

محال است سعدي به راه صفا ظفر بردن جز در پي مصطفي

يعنيمحال است كسي خارج از مسير رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد و از او تبعيت نكند و به انوار حقيقي حقيقت واصل گردد.

سرّ مطلب اين است، مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم الانبياست و به نام نوع بشر مخاطب الهي مي‌باشد پس نمي‌توان بيرون از مسير او طي طريق كرد و ضروري‌ست كه زير پرچم او باشيم؛ و مادام كه اهل جذبه و استغراق به دليل مخالفت‌هايشان مسؤول شناخته نمي‌شوند؛ و مادام در انسان برخي لطايف هست كه شامل تكليف نمي‌شوند و زماني كه غالب مي‌شوند فرد به دليل مخالفت با تكاليف شرعي مسؤول شناخته نمي‌شود، نيز تا وقتي در انسان برخي لطايف وجود دارد هم‌چنان كه تحت تكليف قرار نمي‌گيرد تحت اختيار نيز قرار نمي‌گيرد، حتي شامل تدبير عقل هم نمي‌شوند و تحت امر عقل و دل نيز قرار نمي‌گيرند، بي‌ترديد در صورت غالب شدن لطايف مذكور بر وجود كسي (به شرط خاص آن زمان بودن) فرد در مخالفت با شريعت از درجه ولايت ساقط نمي‌شود و او را معذور مي‌دارند. البته اين امر يك شرط دارد شرطش اين است كه انكار و تحقير و تخفيفي نسبت به حقايق شريعت و قواعد ايمان وجود نداشته باشد. حتي اگر به احكام عمل نكند بايد آن‌ها را حق بداند؛ در غير اين صورت، مغلوب شدن در مقابل آن حال، طوري كه نعوذ بالله، بوي انكار و تكذيب حقايق محكم شريعت از آن استشمام شود، علامت سقوط خواهد بود.

خلاصه: اهل طريقتي كه بيرون از دايره شريعت‌انددو گروه مي‌باشند:

هم‌چنان كه بيان شدگروه نخست مغلوب حال، استغراق، جذبه و سُكر، و محكوم لطايفي مي شوند كه توجهي به تكليف نداشته و با اختيار كاري ندارند و از دايره شريعت خارج مي‌گردند، البته اين خارج شدن به دليل نپسنديدن احكام شريعت يا نخواستن آن‌ها نيست بلكه امري اجباري‌ست و بدون اختيار فرد انجام مي‌شود.

هستند كساني كه اهل ولايت‌اند و از اين گروه مي‌باشند. اولياي مهمي نيز گاه موقتي در بين اينان بوده‌اند. حتي برخي از محققين اوليا حكم كرده‌اند كه از اين نوع از اهل طريقت كساني نه تنها از دايره شريعت، كه از دايره اسلام هم خارج بوده‌اند. شرطي در اين ميان هست و آن هم اين‌كه هيچ يك از احكامي را كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آورده است تكذيب نكنند؛ ممكن است فرد درك نمي‌كند، متوجه نيست يا نمي‌تواند درك كند و نمي‌داند. اگر بداند و قبول نكند موضوع تفاوت خواهد كرد.

گروه دوم شيفته اذواق درخشان طريقت و حقيقت شده و چون قادر نيستند به درجه ذوق حقايق شريعت ـ كه بسيار برتر از مذاق آن‌ها‌ست ـ برسند آن را چيزي صوري و عاري از ذوق دانسته در برابرش بي‌تفاوت مي‌مانند. اينان به تدريج شريعت را قشري ظاهري پنداشته و گمان مي‌كنند حقيقتي كه به آن دست يافته اند اساس و مقصود است. كسي كه در اين گروه جاي دارد مي‌گويد:"من آن را يافته‌ام و آن براي من كافي‌ست" و در مخالفت با احكام شريعت عمل مي‌كند. عاقلان اين گروه، مسئول‌اند؛ سقوط كرده و حتي قسمي مورد تمسخر شيطان هم قرار مي‌گيرند.

نكته چهارم: اشخاصي از اهل ضلالت و فرقه‌هاي بدعت‌گذار هستند كه در نظر امت مقبول واقع مي‌شوند. اشخاصي هم دقيقاً مانند آنان هستند بدون اين‌كه در ظاهر تفاوتي وجود داشته باشد، اما امت آن‌ها را رد مي‌كند. من در اين كار متحير بودم. مثلاً كسي مانند "زمخشري" از مذهب معتزله را در نظر بگيريد با اين‌كه متعصب‌ترين فرد در مذهب اعتزال است، در مقابل اعتراضات شديد او محققين اهل سنت نه او را تكفير كرده و نه گمراه مي‌دانند حتي خواهان راه نجاتي براي او هستند. اما كسي مانند "ابو علي جُبّائي" از امامان معتزله را كه تعصب‌اش از زمخشري بسيار كمتر است مردود و مطرود مي‌دانند. اين معما بسياري از اوقات مرا كنجكاو مي‌كرد؛ بعدها به لطف الهي پي بردم كه اعتراض‌هاي زمخشري به اهل سنت ريشه در محبت حق داشت و آن هم ناشي از مشربي بود كه او حق مي‌پنداشت، يعني براي نمونه، در نظر او لازمه تنزيه حقيقي اين است كه حيوانات

خالق افعال خود باشند. لذا به دليل علاقه به تنزيه حضرت حق، قاعده اهل سنت در خصوص مسأله خلق افعال را قبول نمي‌كند. دليل مردود بودن ساير امامان معتزله بيش از آن كه مربوط به محبت حق باشد اين نكته است كه عقل محدود آن‌ها قواعد عالي اهل سنت را درك نمي‌كنند لذا قوانين گسترده اهل سنت در افكار كوتاه و محدود آن‌ها جا نمي‌گيرد، پس به انكار آن مي‌پردازند. مخالفت گروهي از اهل طريقـت كه بيرون از سنت سَنيّه هستند مانند مخـالفت كلامي اهل اعتزال با اهل سنت و جماعت است و شامل دو گروه زير مي‌باشد:

گروه اول: مانند زمخشري كه مفتون حال و مشرب خود بوده، و چون به درجه ذوق آداب شريعت نرسيده‌اند تا حدودي در برابر آن لاقيد مي‌مانند.

گروه دوم: كساني هستند كه (حاشا) براي آداب شريعت نسبت به قواعد طريقت اهميت كم‌تري قائل‌اند، زيرا عقل و درك اندك و محدودشان قادر به احاطه آن اذواق گسترده نيست و مقام كوچك‌شان به آن آداب متعالي نمي‌رسد.

تلويح هشتم: هشت ورطه را به شرح زير بيان مي‌كند:

ورطه نخست: گروهي از اهل سلوك كه به طور كامل از سنت سَنيّه پيروي نمي‌كنند ولايت را بر نبوت ترجيح داده و به اين ترتيب گرفتار ورطه مي‌شوند. در كلام‌هاي "بيست و چهارم" و "سي و يكم" اثبات شده كه نبوت تا چه حد برتر است و ولايت نسبت به آن تا چه حد كم‌سو مي‌باشد.

ورطه دوم: با ترجيح بعضي از اولياي مفرط اهل طريقت بر صحابه و حتي در مرتبه انبيا ديدن آن‌ها، به ورطه مي‌افتند. در كلام‌هاي "دوازدهم" و "بيست و هفتم" و پيوست مربوط به صحابه به صورت قطعي اثبات شده است كهصحابه از ويژگي مصاحبت با پيامبر برخوردارند. با ولايت نمي‌توان به اين ويژگي دست يافت و برتر از صحابه بود؛ بنابراين اوليا هيچ گاه به مرتبه انبيا نمي‌رسند.

ورطه سوم: گروهي از متعصبان اهل طريقت، با افراط، آداب و اوراد طريقت را بر سنت سنيه ترجيح داده و به اين ترتيب به مخالفت با سنت مي‌پردازند؛ سنت را ترك مي‌گويند اما اورادش را كنار نمي‌گذارند. به اين صورت نوعي بي‌قيدي نسبت به آداب شريعت ايجاده شده و فرد به ورطه مي‌افتد.

آري، در بسياري از كلام‌ها اثبات كرده‌ايم و نيز محققين اهل طريقت چون "امام غزالي" و "امام رباني" مي‌گويند:"مقبوليتي كه از پيروي فقط يك سنت سَنيّه حاصل مي‌شود از عمل به صد نوع آداب و نوافل خصوصي به دست نمي‌آيد. هم‌چنان كه عمل فرض و واجب بر هزار سنّت ترجيح دارد، يك سنت سَنيّه هم بر هزار آداب تصوف مرجّح است."

ورطه چهارم: گروهي از متصوفان افراطي الهام را مانند وحي دانسته و آن را از جنس وحي تلقي مي‌كنند، لذا دچار ورطه مي‌شوند. در كلام "دوازدهم" و در كلام "بيست و پنجم" ـ كه مربوط به اعجاز قرآن است ـ و در ساير رساله‌ها به صورت قطعي اثبات كرده‌ايم كه مرتبه وحي تا چه حد عالي، كلي و قدسي‌ست و در عين حال گفته‌ايم كه درجه الهام نسبت به وحي تا چه اندازه جزيي و كم‌ سو است.

ورطه پنجم: گروهي از متصوفه كه پي به سرّ طريقت نبرده‌اند مفتون اذواق و انوار و كراماتي مي‌شوند كه بدون خواست فرد به او داده مي‌شود تا ضعيفان تقويت شوند تنبلان شجاعت يابند و سختي و مشقت حاصل از شدت خدمت تخفيف يابد؛ لذا با ترجيح كرامات مذكور بر اوراد و عبادات و خدمات گوناگون، به ورطه مي‌افتند؛ همان‌طور كه در نقطه سوم از تلويح ششم اين رساله اجمالاً بيان شد و در ساير "كلام‌ها" نيز به صورت قطعي ثابت شده،دار دنيا، دار خدمت است؛ دارِ اجرت نيست. كسي كه در اين دنيا خواهان دست‌مزد است در واقع به ميوه‌هاي باقي و دائمي صورتي فاني و موقت مي‌دهد؛ اين است كه چون بقاي موجود در دنيا موجب خرسندي اوست نمي‌تواند مشتاقانه به برزخ نگاه كند؛ تو گويي از جهتي زندگاني دنيا را دوست مي‌دارد زيرا نوعي آخرت را در آن مي‌يابد.

ورطه ششم: گروهي از اهل سلوك ـ كه اهل حقيقت محسوب نمي‌شوند ـ ظل و نمونه و سايه مقامات ولايت را با مقامات اصلي كلي اشتباه مي‌گيرند و به ورطه مي‌افتند. در شاخه دوم كلام "بيست و چهارم" و ساير كلام‌ها به صورت قطعي اثبات شده است "خورشيد به واسطه آيينه‌ها متعدد مي‌شود و هزاران خورشيد مثالي هم‌چون خورشيد واقعي از نور و گرما برخوردار مي‌گردند، البته خورشيدهاي

مثالي نسبت به خورشيد واقعي بسيار ضعيف‌تر است؛ به همين ترتيب مقامات انبيا و اعاظم اوليا ظل و سايه‌هايي دارند." اهل سلوك به آن‌ها در مي‌آيند و خويش را برتر از آن اوليا مي‌پندارند؛ حتي گمان مي‌كنند از انبيا هم پيشي گرفته‌اند؛ و به اين ترتيب گرفتار ورطه مي‌شوند. براي مصون ماندن از زيان ورطه‌هايي كه تاكنون گفتيم فرد مي‌بايست همواره اصول ايمان و اساس شريعت را راهنماي خود بداند و مبنا قرار دهد و ذوق و مشهودات خود را كه در برابر آن‌ها به مخالفت مي‌پردازند متهم كند.

ورطه هفتم: بعضي از اهل ذوق و شوق، فخر و ناز و شطحيات و مرجعيت و توجه مردم را در مسير سلوك بر شكر و نياز و تضرعات و استغنا از مردم ترجيح داده و دچار ورطه مي‌شوند؛ در حالي‌كه برترين مرتبه، عبوديت محمدي‌ست كه از آن به "محبوبيت" تعبير مي‌كنند.سرّ اساسي عبوديت نيز نياز و شكر و تضرع و خشوع و عجز و فقر و استغنا از خلق است كه مظهر كمال آن حقيقت مي‌شود. برخي از اولياي بزرگ موقتاً و بي‌اختيار به فخر و ناز و شطحيات پرداخته‌اند، اما در اين وضع نمي‌توان بااختيار به آن‌ها اقتدا كرد. آن‌ها هادي‌اند اما مُهدي نيستند و نمي‌توان از آن‌ها پيروي نمود.

ورطه هشتم: عده‌يي از اهل سلوك كه خودخواه و عجول‌اند دوست دارند ميوه‌هاي ولايت را كه بايد در آخرت كنده و چيده شوند در اين دنيا بخورند لذا با چنين خواسته‌يي در حين سـلوك به ورطه مي‌افتند؛ در حـالي كه با آيـاتي مانند

وَما الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ

(آل عمران: ١٨٥) اعلام شده است و ما در بسياري از كلام‌ها به صورت قطعي اثبات كرده‌ايم كهيك ميوه در عالم بقا بر هزار باغچه دنياي فاني ترجيح دارد. لذا آن ميوه‌هاي مبارك را در اين‌جا نبايد خورد. اگر ناخواسته به انسان خورانده شوند بايد سپاسگزاري كرد؛ آن را بايد احساني الهي براي تشويق تلقي كرد نه پاداش.

تلويح نهم: از ثمرات و فوايد فراوان طريقت، در اين‌جا نُه فايده را به اجمال بيان مي‌كنيم:

فايده اول: به واسطه طريقت مستقيم و درست، حقايق ايمان ـ كه كليد و سرچشمه و معدن گنجينه‌هاي ابدي در سعادت جاودان است ـ بروز و وضوح، و در مرتبه عين اليقين ظهور مي‌يابد.

فايده دوم: قلب كه مركز و محركي در وجود انسان است به واسطه طريقت به كار مي‌افتد و از اين رهگذر ساير لطايف انساني نيز فعال شده و به سوي نتيجه فطري خود پيش رفته و انسان حقيقي ظهور مي‌يابد.

فايده سوم: در سفر برزخ و آخرت، وصل شدن به سلسله‌يي از سلسله‌هاي طريقت و همراه شدن با اين قافله نوراني در مسير ابد الآباد، و نجات يافتن از وحشت تنهايي و به لحاظ معنا مأنوس شدن با آن‌ها در دنيا و برزخ، و استناد به اجماع و اتفاق نظر آن‌ها در برابر هجوم شبهات و اوهام، و مشاهده هر يك از اساتيد خود در مرتبه سندي قوي و برهاني محكم، و به همراه آن‌ها دفع ضلالت و شبهه‌هايي كه به خاطر مي‌آيد.

فايده چهارم: درك معرفت اللهي كه در ايمان است و ذوق محبت اللهي كه در آن معرفت مي‌باشد به واسطه طريقتي زلال و صاف، و نجات از وحشت مطلقي كه در دنيا وجود دارد؛ هم‌چنين رهايي از غربت مطلق انسان در عالم، از فوايد ديگر ‌طريقت است. در بسياري از كلام‌ها اثبات كرده‌ايم كهسعادت دو جهان، لذت بي‌درد، اُنسيتي بي‌وحشت، ذوق حقيقي و سعادت واقعي را بايد در حقيقت ايمان و اسلام جستجو كرد؛ هم‌چنان كه در كلام دوم بيان شده است:ايمان دانه‌يي از شجره طوباي بهشت را حمل مي‌كند. با تربيت طريقت، دانه مذكور نشو و نما نموده ظهور و بروز مي‌يابد.

فايده پنجم: احساس حقايق لطيف موجود در تكاليف شرعي به واسطه بيداري دل كه از طريقت و ذكر الهي سرچشمه مي‌گيرد، و دانستن قدر و منزلت آن... فرد در آن حالت نه با اكراه بلكه با اشتياق به اطاعت پرداخته و نقش بندگي‌اش را ايفا مي‌كند.

فايده ششم: فـرد به واسطه طريقت، مقام توكل و مرتبه تسـليم و درجـه رضـا را ـ كه مدار واقعي ذوق حقيقي، آرامش واقعي، لذت بي‌درد، و انسيتي بي‌وحشت است ـ كسب مي‌كند.

فايده هفتم: انسان به واسطه اخلاص كه مهم‌ترين شرط و نتيجه سلوك در طريقت است از رذائلي چون شرك خفي و ريا و تصنّع رها شده و به واسطه تزكيه نفس ـ كه ماهيت عملي طريقت را تشكيل مي‌دهد ـ از مهالك نفس اماره و منيّت رهايي مي‌يابد.

فايده هشتم: انسان با توجه و حضور الهي و نيات محكم ـ كه به واسطه ذكر قلبي و تفكر عقلي در طريقت كسب مي‌نمايد ـ عادات خويش را به عبادت تبديل كرده و به رفتارهاي دنيوي خود نقش اعمال اخروي مي‌زند و از سرمايه عمرش به خوبي بهره مي‌برد؛ لذا دقايق عمر خويش را به دانه‌هايي تبديل مي‌كند كه سنبله‌هاي آخرت را نتيجه خواهد داد.

فايده نهم: فايده ديگر طريقت اين است كه انسان با سلوك قلبي و مجاهده روحي و پيشرفت‌هاي معنوي براي انسان كامل شدن تلاش مي‌كند، يعني مي‌خواهد مؤمن حقيقي و مسلمان كامل شود، به عبارت ديگر مي‌كوشد حقيقت ايمان و اسلام را كسب كند نه اين كه فقط صورتي از آن را به دست آورد، فرد در اين عالم و به عنوان نماينده اين عالم با طريقت، مستقيماً عبد و بنده و مخاطب و دوست و خليل و آيينه خالق ذوالجلال كائنات مي‌شود و نشان مي‌دهد كه انسان در تقويم احسن آفريده شده است، او رجحان بني آدم بر ملائكه را به اثبات رسانده، و با بال‌هاي ايماني و عملي شريعت در مقامات عالي پرواز مي‌كند، و در اين دنيا ناظر سعادت ابدي‌ شده و وارد حيطه سعادت مي‌گردد.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى الْغَوْثِ اْلاَكْبَرِ فِى كُلِّ الْعُصُورِ وَ الْقُطْبِ اْلاَعْظَمِ فِى كُلِّ الدُّهُورِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى تَظَاهَرَتْ حِشْـمَةُ وَلاَيَتِهِ وَ مَقَامُ مَحْبُوبِيَّتِهِ فِى مِعْرَاجِهِ وَ اِنْدَرَجَ كُلُّ الْوَلاَيَاتِ فِى ظِلِّ مِعْرَاجِهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَـحْبِهِ اَجْمَعِيـنَ آمِيـنَ وَ الْحَـمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِيـنَ

ضميمه

(اين ضميمه مختصر اهميت مفصلي دارد و براي همه سودمند است.)

راه‌هايي كه به حضرت حق مي‌رسند بسيار زياد است. همه راه‌هاي حق مأخوذ از قرآن‌اند، ليكن برخي از راه‌هاي طريقت نسبت به راه‌هاي ديگر، كوتاه‌تر، سالم‌تر و عام‌تر مي‌باشند. در ميان راه‌هاي مذكور راهي كه من براساس فهم قاصرم از قرآن دريافتم طريق"عجز و فقر و شفقت و تفكر" است.

آري، عجز نيز مانند عشق طريقي‌ست و احتمالاً سالم‌تر از آن مي‌باشد كه با طريق عبوديت تا محبوبيت پيش مي‌رود.

فقر نيز فرد را به اسم رحمان مي‌رساند.

شفقت نيز راهي‌ست مانند عشق و حتي بُرنده تر و فراخ تر از آن‌كه فرد را به اسم رحيم مي‌رساند.

تفكر هم مانند عشق است و شايد غني‌تر و درخشان‌تر هم باشد كه انسان را به اسم حكيم مي‌رساند.

اين طريق مانند طريقت‌هاي خُفيه نبوده و هم‌چون "لطائف عشره" نيست كه داراي ده خطوه باشد يا مانند طريق جهريه نيست كه شامل هفت گام "نفوس سبعه" بوده و به سوي هفت مرتبه برداشته شود. اين طريق عبارت از چهار خُطوه است. اصولاً بيش از طريقت، حقيقت و شريعت است. اميدوارم اشتباه برداشت نشود. منظور ما اين است كه فرد در برابر حضرت حق به عجز و فقر و قصور خود پي ببرد؛ نه اين‌كه داراي آن‌ها باشد يا داشتن آن‌ها را به مردم نشان دهد.اوراد و اذكار اين طريقِ كوتاه تبعيت از سنت، به جا آوردن فرائض و ترك گناهان كبيره و مخصوصاً اقامه نماز توأم با تعديل اركان و خواندن تسبيحات بعد از نماز است.

آيه

فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ

(نجم: ٣٢) بهخطوه نخست اشاره دارد.

آيه

وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ

(حشر:١٩) به خطوه دوم اشاره مي‌كند

آيه

مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ

(نساء: ٧٩) بهسومين خُطوه اشاره دارد. و آيه

كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ

(قصص: ٨٨) بهخطوه چهارم اشاره مي‌كند، توضيح مختصر اين چهار گام چنين است:

درخُطوه نخست هم‌چنان كه آيه فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ اشاره دارد بحث از تزكيه نكردن نفس است، زيرا انسان برحسب فطرت و نهادش نفس خويش را دوست دارد و شايد بتوان گفت در مرتبه‌ي اول و بالذات فقط ذات خود را دوست دارد و همه چيزهاي ديگر را فداي نفس‌اش مي‌كند. او نفس خود را چنان كه شايسته معبود است ستايش مي‌كند؛ به همين ترتيب به نحوي كه شايسته معبود است نفس خود را از همه عيوب تنزيه و تبرئه مي‌نمايد. تا آن‌جا كه بتواند قصورها را شايسته خود نمي‌بيند و قبول نمي‌كند. به شدت از خود دفاع كرده به طرزي كه گويا نفس خود را مي‌پرستد. حتي اجزا و استعدادي را كه در فطرتش به وديعه نهاده و براي حمد و تسبيح معبود حقيقي به او داده‌اند صرف نفس خود كرده و مظهر سرّ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ مي‌گردد. خود را مي‌بيند به خود اعتماد كرده و خود را مي‌پسندد. در اين مرتبه و خطوه، تزكيه و تطهير نفس اين است كه آن را تزكيه و تطهير نكنيد.

درخطوه دوم هم‌چنان كه آيه

وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ

درس مي‌دهد نفس خود را فراموش كرده و از خود بي‌خبر است. اگر به مرگ فكر كند آن را به ديگران نسبت مي‌دهد. اگر فنا و زوال ببيند مرتبط با خويش نمي‌داند، فراموش كردن خويش هنگام خدمت و دشواري، انديشيدن به خود صرفاً هنگام اخذ دست‌مزد و لذت بردن، و لزوم حضور در حين اجرت، همه از مقتضيات نفس اماره است. تزكيه و تطهير و تربيت نفس در اين مقام، عكس اين حال است. يعني فراموش نكردن در مرحله نسيان نفس. به عبارت ديگر در لذت‌ها و حرص‌ها و طمع‌ها نينديشيدن به نفس و در موت و خدمت، فكر كردن به نفس.

درخطوه سوم هم‌چنان كه آيه‌ي

مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ

مي‌آموزد مقتضاي نفس اين است كه خوبي را همواره از خود دانسته و دچار فخر فروشي و عُجب مي‌شود. فرد در اين خطوه بايد در نفس خويش فقط قصور و نقص و عجز و فقر را ببيند و دريابد كه همه محاسن و كمالات، نعمت‌هايي هستند كه از سوي فاطر ذوالجلال به او احسان شده‌اند، لذا مي‌فهمد كه به جاي فخر، شكر؛ و به جاي مدح و ستايش، حمد بايد باشد. تزكيه نفس در اين مـرتبه براسـاس سـرّ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا اين است كه كمال خويش را در بي كمالي، و قدرت خويش را در عجز و غناي خويش را در فقر بداند.

درخطوه چهارم هم‌چنان كه آيه‌ي

كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ

درس مي‌دهد نفس خود را آزاد و مستقل و بالذات موجود مي‌داند، لذا ادعاي نوعي ربوبيت مي‌كند. در برابر معبودش عصياني خصمانه را در پيش مي‌گيرد. با درك اين حقيقت از حالت فوق نجات مي‌يابد: هرچيز در نفس خويش با معناي اسمي‌اش فاني، مفقود، حادث و معدوم است، اما با معناي حرفي‌اش و به لحاظ آيينه‌داري اسماي صانع ذوالجلال و به اعتبار وظيفه، شاهد، مشهود، واجد و موجود است. در اين مقام تزكيه و تطهير او اين است كه بداند در وجودش عدم و در عدمش وجود هست، يعني اگر او خود را بشناسد و بداند كه داراي وجود است، به قدر همه عالم در ظلمات عدم است؛ به عبارت ديگر اگر به وجود شخصي‌اش اعتماد كرده و از موجد حقيقي غفلت كند نور وجودي‌اش را ـ كه شخصي‌ست و به اندازه روشنايي يك كرم شب تاب ـ در ظلمات بي‌پايان عدم و در ميان فراق‌ها مي‌يابد و خفه مي‌شود، اما اگر منيّت را ترك كند و ببيند كه نفس او ذاتاً هيچ بوده و در واقع آيينه‌يي‌ست كه موجد حقيقي در آن تجلي كرده است، همه موجودات و وجودي بي‌نهايت را كسب خواهد نمود، زيرا قلبي كه ذات واجب الوجودي را كه همه موجودات جلوه‌ي اسماي اويند يافت، هر چيزي را خواهد يافت.

خاتمه

توضيح چهار خُطوه‌ي طريق "عجز و فقر و شفقت و تفكر" در بيست و شش كلام ـ كه شامل علم حقيقت و حقيقت شريعت و حكمت قرآن مي‌باشد ـ آمده است. در اين‌جا فقط به يكي دو نقطه مختصر اشاره مي‌كنيم:

آري، اين راه كوتاه‌تر است، زيرا داراي چهار گام مي باشد. اگر عجز دست از نفس بردارد مستقيماً دست در دست قدير ذوالجلال خواهد گذاشت؛ در حالي كه برنده‌ترين راه كه عشق است وقتي دست از نفس بكشد به معشوق مجازي وصل مي‌شود. بعد از زوال اوست كه به سمت محبوب حقيقي مي‌رود.

هم‌چنين اين راه سالم‌تر است، زيرا در اين مسير خبري از شطحيات و ادعاهاي بلند پروازانه نفس نيست. چون فرد در نفس خود جز عجز و فقر و قصور چيز ديگري نمي‌يابد كه پا از گليمش درازتر كند.

نيز اين طريق عمومي‌تر بوده و جاده‌ي‌ كبراست، زيرا مانند پيروان وحدت وجود مجبور نيست براي كسب حضور دائمي، كائنات را محكوم به نيستي گمان كند و حكم نمايد كه "لا مَوْجُودَ إلّا هو"؛ و مانند وحدت شهودي‌ها هم اجباري ندارد كه براي حضور دائمي، تخيل كند كائنات در حبس نسيان مطلق محبوس است و ناچـار بگويد "لا مَشْهُودَ إلّا هو" . از آن‌جا كه قرآن در وضوح كامل كائنات را از نيستي و حبس عفو فرموده او نيز بايد صرف نظر كرده و موجودات را از خدمتي كه به حساب خويش دارند عزل نمايد و به حساب فاطر ذوالجلال به خدمت در آورده و در وظيفه مظهريت و آيينه‌داري اسماي حسنايِ او به كار گيرد و با نظر معناي حرفي به آن‌ها نگاه كرده از غفلت مطلق خارج شده و وارد حضور دائمي شود و در هر چيز راهي به سوي حضرت حق بيابد.

خلاصه: بايد موجودات را از خدمت به حساب خود موجودات عزل كرده و با معناي اسمي به آن‌ها ننگريست.

* * *

مكتوب سي‌ام

"تفسير اشارات الاعجاز" است كه به زبان عربي طبع گرديد.

* * *

مكتوب سي و يكم

شامل سي و يك "لمعه" است.

* * *

مكتوب سي و دوم

شامل رساله‌ي چاپ شده"لمعات" مي‌باشد كه به خودي خود صورت منظوم گرفته؛ در عين حال با عنوان"لمعه سي و دوم" در پايان مجموعه كلام‌ها منتشر شده است.

* * *

مكتوب سي و سوم

رساله‌يي‌ست با"سي و سه پنجره"، كه به سوي معرفت الهي دريچه‌هايي مي‌گشايد و چون به گونه‌يي "كلام سي و سوم" محسوب مي‌شود در مجموعه كلام‌ها منتشر شده و در اين‌جا درج نگرديده است.

* * *

تقريظي بر اشارات غيبيه

(اين قسمت كه بخشي از اخبار غيبي امام علي (رض) درباره رساله نور است، همراه با رساله‌هاي "اشارات قرآني"، "سه كرامت عَلويه" و "كرامت غوثيه" ـ كه در مجموعه "سكه تصديق غيبي" منتشر شده بودند ـ براساس گزارش‌هاي ستايش آميز كارشناسان، توسط دادگاه به صاحبان‌شان عودت داده شده است.)

بخشي از رمز هفتم و هشتم، از هشت رمز يك كرامت از سه كرامت امام علي (رض) درباره رساله نور است كه در "جلجلوتيه" آمده و در صفحات صد و بيست و پنج تا صد و سي در مجموعه "سكه تصديق غيبي" درج شده است.)

رمز هفتم: حضرت امام علي (رض) با بيان بخش نخست مطلب زير به شعاع هفتم (از رساله نور) اشاره كرده است:

وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ * وَ بِحَقِّ فَقَجٍ مَعَ مَخْمَةٍ يَا اِلهَنَا * وَ بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ * حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ * وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ

هم‌چنين امام علي (رض) در بخش مذكور به "بيست و نهمين" لمعه عربي اشاره دارد كه تفكرنامه‌يي عالي و معرفت‌نامه‌يي برتر درباره توحيد مي‌باشد. امام با قسمت دوم و با جمله‌ي

وَ بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ

به رساله "شش نكته از اسماي (الهي)" كه لمعه "سي‌ام" ناميده مي‌شود و در پي لمعه "بيست و نهم" مي‌آيد و حقايق اسماي سته‌ي مشهور را تحت نام"اسم اعظم" و"سكينه" به طرز بسيار عالي بيان و اثبات مي‌كند، اشاره دارد. آن‌گاه در اشاره به شعاع نخست لمعه "سي و يكم" كه در پي رساله "اسما" مي‌آيد اشاره "سي و سه" آيه قرآن به رساله نور را قيد مي‌كند، و با تعبير

حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ

به همين رساله اشاره دارد كه به مناسبت حساب جفر، از ابتدا تا انتها مانند رساله‌يي در

حروف ديده مي‌شود و در حكم معجزه‌يي از معجزات قرآن است. در ادامـه نيز با كـلام

وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ

به رساله "عصاي موسي" اشاره دارد كه در ادامه‌ي رساله حروفيه مي‌آيد، از "آيت الكبرا" و رساله‌هاي ديگر نور تركيب يافته؛ "عصاي موسي" نام گرفته و هم‌چون "عصاي موسي" سحر ضلالت و شرك را باطل مي‌كند و فعلاً رساله پاياني و آخرين بخش رساله نور است؛ علاوه بر اين امام علي (رض) بشارت مي‌دهد كه اين اثر ظلمت‌هاي معنوي را از بين خواهد برد.

آري، اشاره حضرت امام علي (رض)به شعاع هفتم كه با كلمه وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى بيان مي‌شود، با قرينه‌‌هاي محكمي به اثبات مي‌رسد؛ در عين حال، همين كلمه با معنايي ديگر الحق كه براساس قاعده"مُسْتَتْبِعاتُ التَّراكيب" معاني مشترك در كلمه ناظر است بر لمعه "بيست و نهم" كه عربي‌ بوده و تركيبي‌ست از روح بيش‌تر رساله‌ها و به منزله آيت الكبراي رساله نور مي‌باشد؛ و آن را داخل افرادش قرار مي‌دهد. پس مي‌توان گفت امام علي (رض) نيز با بيان فوق، بر اين مطلب نظر داشته و به آن اشاره مي‌كند.

همچنين حضرت علي (رض) به قرينه اشارات ديگر، با عبارت و طرز متفاوتي به "لمعات" كه پس از مكتوبات قرار دارد اشاره مي‌كند؛ و با معناي مجازي و مفهوم اشاري درباره تأليف درخشان‌ترين لمعه در زماني هولناك و مسأله رهايي از اعدام و زندان و به دست آوردن امنيت و سلامت، زبان خويش را به حساب مؤلف ـ كه با خطرات بزرگي مواجه بود ـ به كار مي‌برد و مي‌گويد:

وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ

يعنيپروردگارا مرا نجات ده! و امن و امانم ده! و با اين دعا و تناسبي كه در قراين هست دقيقاً به تأليف لمعه "بيست و نهم" و وضعيت صاحب آن اشاره مي‌كند كه در زندان "اسكي شهير" با خطر اعدام و زندان طولاني مدت مواجه بود. كلام ضمني و اشاري بر اين مطلب دلالت مي‌كند، لذا مي‌توانيم بگوييم كه حضرت امام علي (رض) نيز از اين طريق به آن واقعه اشاره مي‌نمايد.

هم‌چنين با نظر بر رساله "اسماء" كه حاوي شش نكته است و لمعه سي‌ام ناميده مي شود مي فرمايد"بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى" كه به قرينه ساير اشارت‌ها و اين قرينه ـ كه رساله مذكور در ادامه لمعه "بيست و نهم" مي‌آيد ـ هم‌چنين قرينه

توافقي كه هر دو آن‌ها در اسم و لفظ اسماء دارند، نيز با نظر به وضعيت مؤلف اثر كه با تشتت حال و غربتي پر مخاطره و پريشان حالي مواجه بوده و به بركت تأليف آن تسلي خاطر خواهد يافت و مشكلات را تحمل خواهد كرد؛ نيز به لحاظ معناي مجازي هم حضرت امام علي (رض) به زبان خويش و براي خود دعا مي‌كند كه

وَبِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ

يعنيپروردگارا به بركت رساله "اسماء" كه اسم اعظم است مرا از تشتت خاطر و پريشان حالي محافظت فرما! لذا مي‌توانيم بگوييم معناي عبارت كاملاً با آن رساله و وضعيت مؤلفش توافق دارد و با همين قرينه است كه كلام، مجازي بر آن دلالت كرده و امام علي (رض) نيز اشاره غيبي مي‌كند.

هم‌چنين مادام كه اصل "جلجلوتيه" وحي و پر از اسرار است و ناظر بر زمان آتي مي‌باشد و از امور غيبي آينده خبر مي‌دهد؛ و مادام كه به اعتبار مفاهيم قرآني، زمان حاضر عصر دهشتناكي‌ست و به حساب قرآن رساله نور در اين عصر ظلمت زده رويداد مهمي‌ست؛ و مادام كه رساله نور با قراين و نشانه‌هاي متعدد به درجه صراحت وارد جلجلوتيه شده و در مهم‌ترين جاي آن قرار دارد؛ و مادام كه رساله نور و اجزايش شايسته اين جايگاه است و لياقت تقدير و تحسين حضرت امام علي (رض) را دارد و ارزش آن را داشته است كه ايشان از اين رساله خبر بدهد؛ و مادام كه حضرت امام علي (رض) پس از خبري كه به صورت واضح از "سراج النور" مي‌دهد در پس پرده و در مرتبه دوم از كلام‌ها و بعد، از مكتوبات و سپس، از لمعات به همان ترتيب و مقام و شماره‌يي كه دارند خبر داده است؛ پس با سوق قرينه‌هاي پر قدرت، دلالت كلام فوق و اشارت امام علي (رض) به رساله نور اثبات مي‌شود و عبارت

بَدَئْتُ بِبِسْمِ اللّهِ رُوحِى‌ بِهِ اهْتَدَتْ اِلَى كَشْفِ اَسْرَارٍ بِبَاطِنِهِ انْطَوَتْ

در وهله‌ي‌ اول ناظر است بر نخستينِ همه رساله‌ها و كلام اول كه رساله "بسم‌الله" است؛ به نظر مي‌رسد آخر قَسَم جامع معظمه نيز طرز بياني دارد كه ناظر است بر لمعه‌ها و شعاع‌هاي واپسين ـ كه بخش پاياني رساله‌ها هستند ـ مخصوصاً لمعه خارق العاده "بيست و نهم" كه به زبان عربي‌ست و آيت كبراي توحيد مي‌باشد، و رساله "اسماي سته" و رساله "اشارات حروف قرآن" و به خصوص به رساله‌يي كه

فعلاً شعاع آخر است و مانند "عصاي موسي"، داراي ماهيت باطل كننده همه سحرهاي معنوي گمراهي‌ها، به رساله خارقه‌يي كه به معنايي نام "آيت الكبرا" گرفته است اشاره دارد. و مادام اماره‌ها و قرينه‌هايي كه در يك مسأله وجود دارند به لحاظ وحدت مسأله به هم قوت داده و تراوشي با مناسبتي ضعيف نيز به سر چشمه‌اش ملحق مي‌شود؛ در استناد به اين هفت پايه مي‌گوييم:

حضرت امام علي (رض) هم‌چنان كه به "كلام"‌هاي مشهور براساس ترتيبي كه دارند اشاره كرده و به ترتيب مطالبي ناظر بر مهم‌ترين لمعه‌ها و بخشي ازمكتوبات بيان فرموده است، با عبارت

وَبِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ

بر لمعه سي‌ام يعني آخرين رساله كتاب "لمعات" كه رساله "اسماء سته" ناميده مي‌شود نظر تحسين آميز داشته است؛ و با كلام

حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ

از رساله "اشارات حروف قرآني" كه در پي لمعه "سي‌ام" مي‌آيد تقدير كرده و با اشاره آن را تأييد مي‌كند. با كلمه

وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ

نيز از رساله‌يي كه در حال حاضر آخرين رساله است و در دست توحيد و ايمان مانند عصاي موسي خارق العاده مي‌باشد و قوي‌ترين برهان‌ است يعني انگار مجموعه "عصاي موسي" را به رمز و تحسين نشان مي‌دهد؛ و ما با توجه به اين طرز بيان و با اطمينان حكم مي‌كنيم كه: حضرت امام علي (رض) از رساله نور و اجزاي بسيار مهم آن با معاني حقيقي و مجازي به صورت رمزي و اشاري و ايمايي و تلويحي خبر مي‌دهد. هر كس در اين مورد شبهه‌يي دارد به رساله‌هايي كه اشاره شد يك بار به دقت توجه كند. گمان مي‌كنم اگر اهل انصاف باشد شبهه‌يي برايش نخواهد ماند.

زيباترين و لطيف‌ترين قرينه‌ها، مناسبت اسم‌هاست كه در اين‌جا با رعايت همان ترتيب به معاني اشاري و مدلول‌هاي مجازي داده مي‌شود. براي مثال به تعداد "بيست و نُه، سي، سي و يك، و سي و دو" به كلام‌هاي "بيست و نُهم، سي‌ام، سي و يكم، و سي و دوم" نام‌هاي به غايت مناسبي مي‌دهد؛ در رأس مطالب، به نخستين كلام ـ كه آغاز كلام‌هاست ـ با همان سرّ بسمله و در آخر، به آخرين رساله نام شايسته‌يي كه فعلاً در برگيرنده‌ي ماهيت آخرين رساله است

داده و به آن اشاره دارد؛ اگر چه اين امر پنهان مي‌باشد، ليكن بسيار زيبا و لطيف است.

من اعتراف مي‌كنم شايسته آن نيستم كه مظهر چنين اثر مقبولي شوم و به هيچ وجه لياقت اين مقام را ندارم. اما بايد توجه داشت كه آفريدن درختي بزرگ چون كوه از دانه‌يي كوچك و بي‌اهميت از شئونات قدرت الهي‌ست و عادت اوست و دليل عظمت او مي‌باشد. من سوگند مي‌خورم و اطمينان مي‌دهم كه مقصودم از ثناي رساله نور، تأييد و اثبات و نشر حقايق قرآن و اركان ايمان است. صدها هزار بار خالق رحيم خود را سپاس مي‌گويم كه مرا مورد پسند خودم قرار نداد و عيوب و كوتاهي‌هاي نفسم را به من نشان داد، و اين آرزو را كه بخواهم ديگران نفس اماره‌ام را بپسندند در من باقي نگذاشت. فردي كه در ورودي قبر انتظار مي‌كشد اگر به دنياي فاني پشت سرش رياكارانه نگاه كند، حماقتي قابل ترحم و خسارتي هولناك است.

با همين حالت روحي، مناسبت لطيفي را بيان مي‌كنم تا روشن شود رساله نور ـ كه فقط ترجمان حقايق ايماني‌ست ـ درست و برحق مي‌باشد. به اين ترتيب كه:

"جلجلوتيه" به زبان سرياني يعني بديع؛ معناي بديع مي‌دهد. رساله نور كه عباراتي بديع دارد در جلجلوتيه موقعيت مهمي داشته و در بيش‌تر جاها نشانه‌يي از آن وجود دارد لذا به نظر مي‌رسد نام قصيده با نظر بر آن گذاشته شده است. من اينك مي‌فهمم لقب بديع الزمان كه بر خلاف شايستگي‌ام از گذشته تاكنون بر من نهاده‌اند از آن من نبوده بلكه نام معنوي رساله نور است. به امانت و به عاريه بر ترجمان ظاهري‌اش نهاده اند. اينك اسم اماني مذكور به صاحب حقيقي‌اش عودت داده شده است. پس گمان مي‌كنم نام جلجلوتيه كه در سرياني معناي بديع دارد و در قصيده بارها تكرار مي‌شود مي‌خواهد به صورت اشاري بگويد اين نام با بديع بودن رساله نور ـ كه بديع البيان و بديع الزمان است و در زمان بدعت منتشر مي‌شود ـ به لحاظ عبارت و معنا و اسم، مناسبت داشته و قصيده مذكور تا جايي بر آن نظر دارد و چون رساله نور در مسماي اين اسم، جاي زيادي را گرفته، پس داراي حق است.

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا

رمز هشتم: سؤال: وجه اختصاص رساله نور در بين همه كتاب‌هاي ارزشمند به اشارت و التفات قرآن، تقدير و تحسين حضرت امام علي (رض)، و توجه و بشارت غوث اعظم چيست؟ حكمت اهميتي كه آن دو شخصيت (گران‌قدر) براساس كرامت به رساله نور داده اند كدام است؟

پاسخ: آشكار است كه برخي اوقات، يك دقيقه به اندازه يك ساعت يا يك روز و حتي شايد به اندازه سال‌ها؛ و يك ساعت ممكن است به اندازه يك سال يا يك عمر نتيجه بدهد و مهم باشد. مثلاً كسي كه در يك دقيقه به شهادت مي‌رسد ولايتي كسب مي‌كند؛ يا يك ساعت نگهباني دادن در زماني كه از شدت سرما احتمال منجمد شدن هست يا زماني كه احتمال حمله دشمن مي‌رود مي‌تواند ارزش يك سال عبادت كردن را داشته باشد. دقيقاً به همين صورت، اهميتي كه به رساله نور داده مي‌شود مربوط به اهميتي‌ست كه زمانه از آن برخوردار است، در اين دوره در شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شعائر احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام تخريبات هولناكي ايجاد كردند، و آحاد امت از قديم الايام تاكنون در خصوص فتنه آخر الزمان استعاذه كرده و مي‌كنند؛ رساله نور با توجه به اين شرايط و در مسير نجات ايمان مؤمنان در رويارويي با چيرگي فتنه‌ها اهميتي كسب كرده است كه قرآن با اشاره‌ي قوي به آن توجه نشان داده و حضرت امام علي (رض) با سه كرامت (ظهور) آن را بشارت داده و غوث اعظم (قدس) از سر كرامت از آن خبر داده و ترجمانش را تشجيع مي‌كند.

آري، برج و بارويي كه مورد استناد عقايد تقليدي بود در برابر وحشت اين زمان به لرزه در آمده، فاصله گرفته و زير پرده و پوشش واقع شده است، لذا هر مؤمني نيازمند ايماني به غايت مستحكم و تحقيقي‌ست تا بتواند به تنهايي در برابر حمله دسته جمعي گمراهان ايستادگي كند. رساله نور اين مسؤوليت را در زمانه‌يي بسيار وحشتناك و در هنگامه‌يي بسيار حساس و لازم، و به طرزي همه فهم بر عهده گرفته و ژرف‌ترين و پنهان‌ترين حقايق قرآن و ايمان را با محكم‌ترين برهان‌ها به اثبات مي‌رساند؛ حتي شاگردان صادق و مخلص رساله نور ـ كه حامل ايمان تحقيقي ياد شده مي‌باشند ـ در قصبات و قريه‌ها و شهرهاي‌شان به اعتبار خدمت ايماني، هم‌چون قطبي پنهان، نقطه استناد معنوي مؤمنان شده و با اين

كه شناخته نمي‌شوند، ديده نمي‌شوند، و ديداري ندارند، قدرت معنوي و اعتقادي‌شان، مانند افسري شجاع قوه‌ي معنوي را به قلب اهل ايمان منتقل كرده و به لحاظ معنا به مؤمنان روحيه مقاومت و شجاعت مي‌دهند.

اگر فرد معاندي بگويد: "منظور حضرت امام علي (رض) همه اين معاني مجازي نبوده است." مي‌گوييم: فرض مي‌كنيم حضرت امام علي (رض) اين معاني را اراده نكرده باشد؛ اما كلامش بر اين مطلب دلالت دارد و با قوت قراين و با دلالت‌هاي اشاري و ضمني، معاني مذكور را در بر مي‌گيرد. هم‌چنين مادام كه آن معاني مجازي و مفاهيم اشاري مذكور، حق، راست و منطبق بر واقع مي‌باشند و شايسته اين توجه و التفات هستند و از قراين محكم برخوردار مي‌باشند، فرض مي‌كنيم حضرت امام علي (رض) توجه كلي نداشته كه همه اين معاني اشاري را اراده كند؛ اما جلجلوتيه وحي است و اسـتاد حضرت امام علي (رض) پيامبر ذي شأن عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مي‌باشـد ـ كه صاحب حقيقي اين قصيده است ـ لذا موارد اشاره شده از توجه كلي او و احاطه علمي استاد استاد حضرت امام علي (رض)، يعني حضرت ذوالجلال برخوردار خواهد بود و خداوند آن‌ها را در دايره اراده خويش قرار داده است.

يكي از دلايل باور من در اين خصوص كه قطعي و يقيني‌ست چنين است: در نگارش شعاع "هفتم" كه تفسير اكبر آيت الكبراست، در ميان مشكلات بزرگ، متحمل زحمات فراواني شدم، لذا واقعاً به يك تسلي و تشويق قدسي نياز داشتم. تاكنون بارها تجربه كرده بودم كه در حالات مشابه، عنايت الهي به مددم مي‌آمد. درست وقتي كه رساله را به پايان رساندم (با اين‌كه اصلاً به يادم نمي‌آمد) ظهور ناگهاني كرامت عَلَويه بي‌ترديد به من ثابت كرد كه اين نيز عنايت رب رحيم بوده و مانند ساير عنايات الهي به ياري‌ام آمده است. عنايت نيز فريب نمي‌دهد و بدون حقيقت نمي‌شود.

"سعيد نورسي"

* * *

هسته‌هاي حقيقت

(مطالب مختصري‌ست از رساله‌يي به نام "هسته هاي حقيقت" كه سي و پنج سال پيش منتشر شد.)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى الِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ

١. نسخه لازم براي زمانه‌يي بيمار، عنصري ناخوش و عضوي عليل، پيروي از قرآن است.

٢. نسخه علاج براي قاره‌يي بزرگ اما بخت برگشته، دولتي با عظمت اما بي‌آتيه، و قومي با ارزش اما بي‌صاحب، اتحاد اسلام است.

٣. كسي كه قادر نيست زمين و همه ستاره‌ها و خورشيدها را مانند دانه‌هاي تسبيح بردارد و بچرخاند نمي‌تواند در عالم ادعاي آفرينش و ايجاد كند، زيرا هر چيزي به چيز ديگر متصل است.

٤. احياي همه ذي روحان در حشر براي قدرت "خداوند" نمي‌تواند سخت‌تر از زنده كردن و به وجود آوردن مگسي در بهار باشد كه در زمستان با خوابي مرگ گونه در خود فرو رفته و آرميده است، زيرا قدرت ازلي، ذاتي‌ست، تغييري در آن حاصل نمي‌شود، عجز و ناتواني در آن راهي ندارد، و موانع سد راهش نمي‌شوند. قدرت ازلي داراي مراتب نيست و هر چيزي در نسبت با او مساوي‌ست.

٥. همان كسي كه چشم پشه‌يي را آفريده، خورشيد را هم خلق كرده است.

٦. همان كسي كه معده كَك را تنظيم كرده، منظومه شمسي را نيز نظم بخشيده است.

٧. در آفرينش كائنات چنان اعجازي وجود دارد كه اگر بر فرض محال همه عوامل طبيعي را فاعل مختار و مقتدر بدانيم باز هم با كمال عجز در برابر اعجاز مذكور سجده كرده خواهند گفت:

سُبْحَانَكَ لاَ قُدْرَةَ لَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

٨. اجازه‌ي تأثير گذاري حقيقي به اسباب داده نشده است؛ وحدت و جلال چنين مي‌خواهد. ليكن اسباب از جهت مُلك، پرده و پوشش يد قدرت (الهي) مي‌شوند. عزت و عظمت چنين ايجاب مي‌كند، تا مباشرت يد قدرت با امور خسيسه در جهت مُلك، در ظاهر به چشم نيايد.

٩. جهت ملكوتي در هر شي ـ كه محل تعلق قدرت است ـ شفاف و منزه مي‌باشد.

١٠. عالم شهادت پرده‌يي توري، بر عوالم الغيوب است.

١١. براي ايجاد دقيق نقطه‌يي در جا و محل خود، به قدرتي لايتناهي نياز است كه قادر به ايجاد كائنات باشد، زيرا هر حرف كتاب كبير كائنات مخصوصاً هر حرف ذي حيات آن چهره‌يي و ديده‌يي ناظر به‌سوي همه جمله‌ها دارد.

١٢. مشهور است كه در جستجوي هلال عيد بودند. يك بار هيچ كس چيزي نديد. شخص سالمندي قسم خورد و گفت هلال را ديدم. آن‌چه او ديده بود هلال نبود؛ يك تار موي سفيد مژه‌اش بود كه روي چشمش خم شده بود. آن تار مو كجا! ماه كجا؟ حركت ذرات كجا! فاعل تشكيل انواع كجا؟

١٣. طبيعت، چاپ‌خانه‌يي مثالي‌ست نه چاپ كننده؛ نقش است نه نقاش، قابل است نه فاعل، مِسطر است نه مصدر؛ نظام است نه ناظم؛ قانون است نه قدرت، شريعت ارادي‌ست نه حقيقت خارجي...!

١٤. انجذاب و جذبه در وجدان ـ كه فطرت ذي شعور است ـ به‌واسطه جذبه‌ي حقيقتي جاذبه‌دار است.

١٥. فطرت دروغ نمي‌گويد. ميل به نشو و نما در يك دانه مي‌گويد:"من خوشه خواهم داد، ميوه و ثمره خواهم داد." درست مي‌گويد. در تخم مرغ نوعي ميل به

حيات هست، و مي‌گويد:"من مرغ خواهم شد." و به اذن خدا مي‌شود. درست مي‌گويد. مشتي آب با ميلِ به انجماد مي‌گويد:"جاي بيش‌تري را اشغال خواهم كرد." آهن قرص و محكم هم نمي‌تواند در اين سخن دروغي بيابد. راستي سخن‌اش آهن را مي‌شكافد. اين ميل‌ها، جلوه‌ها و تجلياتِ اوامر تكويني‌ست كه ريشه در اراده دارد.

١٦. قدرت ازلي كه مورچه را بدون امير و زنبور عسل را بدون يعسوب يعسوب: رييس بزرگ ـ پادشاه زنبوران عسل. نمي‌گذارد بي‌ترديد انسان را نيز بدون نبي رها نمي‌كند. همان‌طور كه "شق القمر" معجزه‌يي احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي انسان‌هاي عالم شهادت است، معراج نيز براي ملائكه عالم ملكوت و موجودات روحاني يك معجزه كبراي احمدي‌ست. ولايت نبوت با اين كرامات باهره اثبات شده و شخصيت درخشان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام هم‌چون برق و ماه در ملكوت نور افشان گرديده است.

١٧. دو كلامِ كلمه شهادت شاهد و گواه هم‌اند. اولي براي دومي برهان "لمّي" است و دومي براي اولي برهان "انّي".

١٨. حيات نوعي تجلي وحدت در كثرت است، به همين علت همه را به‌سوي اتحاد سوق مي‌دهد. حيات يك چيز را مالك همه چيز مي‌كند.

١٩. روح يك قانون ذي وجود خارجي‌ست. يك ناموس ذي شعور مي‌باشد. روح نيز هم‌چون قوانين فطريِ دائم و ثابت از عالم امر و صفت اراده آمده و قدرت، جامه وجود حسي بر تنش كرده است. سياله‌يي لطيف را صدف آن گوهر قرار داد. روحِ موجود برادر قانون معقول است. هر دوي آن‌ها هم دائمي‌اند و هم از عالم امر آمده‌اند. اگر قدرت ازلي وجودي خارجي بر تن قوانين موجود در انواع مي‌كرد آن‌ها هم روح مي‌شدند. روح اگر جامه وجود را از تن بيرون مي‌كرد و شعور را نيز به كناري مي‌نهاد باز هم قانوني لايموت بود.

٢٠. موجودات با نور ديده مي‌شوند و با حيات است كه هستي موجودات دانسته مي‌شود. هر كدام اين‌ها يك كشاف‌اند.

٢١. مسيحيت يا به انتها مي‌رسد يا تصفيه مي‌شود و بالاخره در برابر اسلام سلاح بر زمين مي‌گذارد. در اين دين چند بار شكاف ايجاد شد تا اين كه سر از پروتستانيسم در آورد. در آن هم انشعاب حاصل شد و به توحيد نزديك شد. باز هم آماده انشعاب ديگري مي‌شود، و در اين مرحله نيز يا به پايان كار خود مي‌رسد و تمام مي‌شود يا حقايق اسلام را كه اساس مسيحيت واقعي را نيز در بر دارد در مقابل خود ديده و تسليم خواهد شد.

حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اين راز بزرگ اشاره نمود و فرمود:"حضرت عيسي نزول فرموده، خواهد آمد و از امت من خواهد شد و به شريعت من عمل خواهد كرد."

٢٢. قداست موجود در مآخذ، بيش از برهان، جمهور عوام را به امتثال (اوامر شريعت) سوق مي‌دهد.

٢٣. نود درصد شريعت (ضروريات و مسلمات ديني) هر يك چون ستوني از الماس‌اند. مسايل اجتهاديِ اختلافي تنها ده درصد آن را تشكيل مي‌دهند. نمي‌توان نود ستون الماسين را زير پوشش ده ستون زرين قرار داد. كتاب‌ها و اجتهادها بايد دوربيني براي غور در قرآن باشند؛ بايد آيينه قرآن باشند؛ نه اين‌كه سايه و وكيل شوند...!

٢٤. هر مستعدي مي‌تواند براي خود اجتهاد نمايد، اما نمي‌تواند چيزي را تشريع كند.

٢٥. دعوت به انديشه‌يي در گرو پذيرش جمهور علماست؛ در غير اين صورت دعوت مذكور بدعت است و بايد آن را رد كرد.

٢٦. انسان فطرتاً مُكرّم است، لذا در پي حق بر مي‌آيد. گاه باطل را مي‌يابد، و به گمان اين‌كه حق است آن را به آغوش مي‌كشد؛ گاه در حالي كه حقيقت را مي‌جويد بي‌اختيار با ضلالت و گمراهي مواجه مي‌شود و به گمان اين‌كه حقيقت است آن را بر سر مي‌گذارد.

٢٧. قدرت، آيينه‌هايي شفاف‌تر و لطيف‌تر از يك‌ديگر دارد. تنوع آن‌ها آب تا هوا، هوا تا اثير، اثير تا عالم مثال، عالم مثال تا عالم ارواح؛ و حتي زمان و انديشه را نيز در بر مي‌گيرد. در آيينه‌ي هوا، يك كلمه تبديل به ميليون‌ها كلمه مي‌شود.

قلم قدرت، اين سرّ تناسل را به شگفتي استنساخ مي‌كند. انعكاس، شكل، يا شكلِ توأم با ماهيت را در بر مي‌گيرد. تمثال‌هاي موجودي كثيف (مادي) هر كدام مرده‌يي متحرك‌اند. تمثال‌هاي يك روح نوراني در آيينه‌هاي خويش، هر كدام يك حي مرتبط‌اند؛ اگر عين‌اش نباشند، غيرش هم نيستند.

٢٨. تكان خورشيد اگر براساس حركت محوري‌اش باشد ميوه‌هايش نمي‌ريزد؛ در غير اين صورت سيارات كه به منزله ثمره‌ي آن هستند مي‌ريزند و متلاشي مي‌شوند.

٢٩. نور انديشه اگر منور به نور دل نشود و با آن امتزاج نيابد، ظلمت است و ظلم افشاني مي‌كند. سپيدي روز گون و مُظلم چشم اگر با ليله‌ي سُوَيداي روشني بخش امتزاج نيابد بي‌بصر خواهد بود و به همين ترتيب فكرت بياض اگر تهي از سُوَيداي دل باشد بي‌بصيرت است.

سپيدي هم‌چون روز چشم اگر با سياهي‌اش كه به شب مي‌ماند هم‌نشيني نكند؛ چشم، چشم نخواهد بود.

٣٠. علم اگر فاقد اذعان قلبي باشد، جهل است. التزام، چيزي و اعتقاد چيز ديگري‌ست.

٣١. تصوير كردن نيك چيزهاي باطل، گمراه كردن اذهان صاف و ساده است.

٣٢. عالم مرشد بايد چون گوسفند باشد، نه پرنده؛ گوسفند به بَرّه‌اش شير مي‌دهد، اما پرنده قي خود را به جوجه‌اش مي‌دهد.

٣٣. وجود چيزي به وجود همه اجزايش وابسته است. عدم آن نيز با عدم حتي يك جزء‌اش حاصل مي‌گردد، لذا انسان ضعيف براي نشان دادن قدرتش، طرفدار تخريب مي‌شود و به جاي حركت در مسير مثبت در راه منفي پيش مي‌رود.

٣٤. دستورهاي حكمت اگر با نواميس حكومت، و قوانين حق اگر با روابط قدرت امتزاج نيابد بر جمهور عوام تأثيري نخواهد گذاشت.

٣٥. ظلم كلاه عدالت بر سر كرده است؛ خيانت لباس حميت بر تن دارد؛ جهاد را بغي (تجاوز) مي‌نامند؛ و اسارت، حريت و آزادي نام گرفته است...! اضداد، صورت‌ها را مبادله نموده‌اند.

٣٦. سياستي كه براساس منفعت باشد، جانور است.

٣٧. مهرباني با حيوان وحشيِ گرسنه موجب مي‌شود اشتهايش بيش‌تر شود نه دوستي‌اش. دست‌مزد به كار انداختن دندان و پنجه‌اش را هم خواهد خواست.

٣٨. زمان نشان داد كه بهشت ارزان نيست؛ جهنم نيز بي‌فايده نيست.

٣٩. مزيت انسان‌هايي كه در نظر مردم خواص شناخته مي‌شوند، طبيعتاً مي‌بايست موجب تواضع و فروتني آن‌ها شود، اما عامل تكبر و تحكم شده است. عجز فقرا و فقر عوام در حالي كه بايد موجب مرحمت و احسان شود منجر به اسارت و محكوميت آن‌ها شده است.

٤٠. وقتي در چيزي محاسن و افتخاري حاصل شود پيشكش خواص كرده و اگر سيئات باشد بين عوام تقسيم‌اش مي‌كنند...

٤١. اگر غايت خيال وجود نداشته باشد؛ يا آن را فراموش كنند يا اين‌كه خود را به فراموشي بزنند، اذهان همه به "انا" ها مبدل شده، دورش مي‌گردند.

٤٢. منبع اصلي همه فسادها و اختلال‌ها، هم‌چنين عامل و سبب و منبع همه رذيلت‌هاي اخلاقي فقط دو كلمه است:

كلمه اول: من اگر سير باشم و ديگري از گرسنگي بميرد، چه ربطي به من دارد.

كلمه دوم: براي راحتي من زحمت بكش، تو كار كن تا من بخورم.

فقط يك علاج مي‌تواند ريشه كلمه اول را از بيخ بَر كند، آن هم وجوب زكات است. داروي كلمه دوم حرمت رباست. عدالت قرآني بر دروازه عالم قرار گرفته، و خطاب به ربا مي‌گويد:"ممنوع است؛ حق ورود نداري." بشر به اين دستور گوش نكرد؛ در نتيجه سيلي محكمي خورد. تا سيلي محكم‌تري نخورده بايد به آن توجه كند.

٤٣. جنگ دولت‌ها و ملت‌ها جاي خود را به جنگ طبقات انسان‌ها مي‌دهد، زيرا بشر هم‌چنان كه علاقه‌يي به اسير شدن ندارد، اجير هم نمي‌خواهد بشود.

٤٤. كسي كه از راه نامشروع در پي رسيدن به هدفي‌ست معمولاً با آن‌چه در تناقض و ضديت با هدفش است مجازات مي‌شود. نتيجه نهايي محبت نامشروعي مانند شيفته اروپا بودن، عداوت غدارانه محبوب است.

٤٥. بايد با نگاه تقدير به گذشته و مصايب نگريست و به آينده و معاصي نيز از نقطه نظر تكليف نگاه كرد. در اين‌جا جبر و اعتزال آشتي مي‌كنند.

٤٦. در مشكلي كه چاره دارد به عجز و در چيزي كه چاره ندارد به آه و ناله نبايد متوسل شد.

٤٧. زخم زندگي التيام مي‌يابد، اما زخمي كه بر عزت اسلامي، ناموس و عزت ملي وارد شود بسيار عميق است.

٤٨. زماني مي‌رسد كه كلمه‌يي يك ارتش را شكست مي‌دهد و يك گلوله جان سي ميليون نفر را مي‌گيرد.

گلوله‌يي كه يك سرباز صرب به‌سوي وليعهد اتريش پرتاب كرد موجب وقوع جنگ جهاني پيشين شد و جان سي ميليون نفر را گرفت.

چنان شرايطي حاكم مي‌شود كه حركتي كوچك انسان را به اعلي عليين مي‌برد و چنان وضعي به وجود مي‌آيد كه كار كوچكي انسان را به اسفل سافلين سقوط مي‌دهد.

٤٩. يك صدق، خرمني از دروغ را از بين مي‌برد. يك حقيقت بر خرمني خيال ترجيح دارد.

لاَ يَلْزَمُ مِنْ لُزُومِ صِدْقِ كُلِّ قَوْلٍ قَوْلُ كُلِّ صِدْقٍ

هر سخن‌ات بايد راست باشد، اما بيان همه سخنان راست هم درست نيست.

٥٠. كسي كه زيبا مي‌بيند زيبا هم فكر مي‌كند، و كسي كه زيبا فكر مي‌كند از زندگي خود لذت مي‌برد.

٥١. آن‌چه به انسان‌ها جان مي‌بخشد اميد است و آن‌چه آن‌ها را مي‌ميراند نااميدي و يأس است.

٥٢. دولتي اسلامي كه از دير باز جهاد را كه واجب كفايي‌ست براي اعلاي كلمةُ‌الله و بقاي استقلال اسلام وظيفه خود مي‌دانست، و هميشه آماده فدا شدن در راه عالم يك پارچه اسلام بود و پرچم خلافت را بر دوش داشت؛ صدمه‌يي خورد كه با سعادت و آزادي آتي جهان اسلام تلافي خواهد شد، زيرا اين مصيبت، ظهور و بروز اخوت اسلامي را كه مايه حيات‌مان است به صورت خارق العاده‌يي تسريع نمود.

٥٣. محاسن تمدن را كه ربطي به مسيحيت ندارد، متعلق به مسيحيت دانستن، و عقب‌ماندگي را كه خصم اسلام است دوست اين دين آسماني قلمداد كردن، نشان مي‌دهد كه فلك در جهت خطا مي‌چرخد.

٥٤. الماس بي‌نظير كهنه شده و بي‌رنگ و رو همواره بر شيشه‌يي صيقلي ترجيح دارد.

٥٥. عقل كساني كه همه چيز را در ماده مي‌جويند در چشمان‌شان است؛ چشم نيز از ديدن معنويات عاجز است.

٥٦. مجاز اگر از دست علم بيرون رفته و در اختيار جهل قرار بگيرد تبديل به حقيقت مي‌شود؛ و در را به روي خرافات مي‌گشايد.

٥٧. احساني كه بيش‌تر از احسان الهي باشد احسان نيست. هر چيز را بايد همان‌طور كه هست توصيف نمود.

٥٨. شهرت، آن‌چه را متعلق به فرد نيست نيز متعلق به او مي‌كند.

٥٩. حديث، معدن حيات و ملهم حقيقت است.

٦٠. احياي دين، احياي ملت است. حيات دين، نور زندگاني‌ست.

٦١. قرآن كه براي نوع بشر رحمت است تمدني را قبول دارد كه تأمين كننده سعادت همه‌ي انسان‌ها يا دست‌كم اكثريت آنان باشد. تمدن حاضر بر پنج پايه منفي زير استوار است:

پايه اول: نقطه اتكايش، قدرت است؛ و شأن قدرت نيز تجاوز است.

پايه دوم: هدف و مقصدش كسب منفعت است؛ و شأن منفعت، تزاحم است.

پايه سوم: قاعده‌اش در حيات، جدال است؛ و شأن جدال نيز تنازع است.

پايه چهارم: رابطه‌ي اصلي در بين توده‌ها را نژاد و مليت منفي مي‌داند كه با از بين بردن ديگري تغذيه مي‌كند. شأن چنين مليت گرايي نيز برخوردهاي وحشتناكي‌ست.

پايه پنجم: خدمت جذّابش، تشجيع هوا و هوس، و ارضاي آرزوهاي نفساني‌ست. چنين هوسي نيز عامل مسخ معنوي انسان مي‌باشد.

نقطه اتكاي تمدني كه شريعت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن را ضمانت مي‌كند و به آن فرا مي‌خواند، به جاي قدرت، حق است؛ كه شأن آن عدالت و توازن مي‌باشد؛ هدف اين تمدن نيز به جاي منفعت، فضيلت است كه شأن آن محبت و جذب است؛ در جهت وحدت هم به جاي نژاد طلبي و ملي گرايي، رابطه ديني و وطني و طبقاتي قرار دارد كه شأن‌اش برادري صميمانه و مسالمت و دفاع صرف در برابر تجاوز نيروهاي خارجي‌ست. دستور و قاعده‌اش به جاي جدال در زندگي، تعاون است كه شأن آن اتحاد و همبستگي‌ست. به جاي "هوي" در اين تمدن هُدي (هدايت) هست كه شأن‌اش ترقي انساني و تكامل روحاني مي‌باشد.

از اسلام كه حامي موجوديت ماست دست بر ندار؛ با دو دستت آن را محكم بگير؛ در غير اين صورت نابود مي‌شوي.

٦٢. مصيبت عمومي از خطاي اكثريت حاصل مي‌شود. مصيبت نتيجه جنايت و مقدمه مكافات است.

٦٣. شهيد خود را حي مي‌داند. او طعم سكرات را نمي‌چشد، لذا زندگي‌اش را كه فدا مي‌كند ابدي، باقي و بسيار پاك مي‌بيند.

٦٤. عدالت محض قرآني زندگي و خون يك بي‌گناه را حتي براي همه انسان‌ها هم كه شده به هدر نمي‌دهد. همان‌‌طور كه اين دو در برابر قدرت مساوي‌اند، از نظر عدالت هم مساوي و برابرند. خودكامگي انسان را به جايي مي‌رساند كه مي‌خواهد هر مانعي را كه در راه هوس‌هايش باشد حتي دنيا را ويران و نوع بشر را نابود كند.

٦٥. خوف و ضعف، تأثيرات خارجي را تشجيع مي‌كند.

٦٦. مصلحت قطعي، فداي ضرري موهوم نمي‌شود.

٦٧. فعلاً سياست استانبول مرضي چون بيماري اسپانيايي (زكام و واگيردار) است.

٦٨. اگر به ديوانه گفته شود "خوبي، خوبي" و به فرد سالم گفته شود "وضعيت بدي داري، وضعيت بدي داري" امكان خوب شدن اولي و ناخوش شدن دومي كم نيست.

٦٩. دشمنِ دشمن تا وقتي دشمن هست، دوست است. دوستِ دشمن تا وقتي دوست باشد دشمن است.

٧٠. اگر شيطان به كسي كمك كند لجباز و اهل عناد مي‌گويد: "فرشته است، خدا امواتش را بيامرزد." حالا اگر مخالف او فرشته باشد مي‌گويد: "شيطان است كه لباس عوض كرده است." لعنتش مي‌كند.

٧١. درمان دردي ممكن است براي درد ديگري سم كشنده باشد. درمان اگر از حدش بگذرد موجب درد مي‌شود.

٧٢.

اَلْجَمْعِيَّةُ الَّتِى فِيهَا التَّسَانُدُ الَةٌ خُلِقَتْ لِتَحْرِيكِ السَّكَنَاتِ وَالْجَمَاعَةُ الَّتِى فِيهَا التَّحَاسُدُ الَةٌ خُلِقَتْ لِتَسْكِينِ الْحَرَكَاتِ

٧٣. اگر جماعت فاقد واحد صحيح باشد، جمع و به اضافه در آن مانند ضرب كسرها باعث كم‌تر شدن مي‌شود.

مشخص است كه در حساب، ضرب و جمع موجب بيش‌تر شدن مي‌شود. ٤ ضربدر٤ مي‌شود ١٦. اما نتيجه ضرب و جمع در كسرها بر عكس است و عدد را كوچك‌تر مي‌كند. ضرب يك سوم در يك سوم مي‌شود يك نهم. به همين ترتيب در ميان انسان‌ها هم اگر سلامت و درستي و وحدت نباشد با اضافه شدن كم‌تر شده، و معيوب و بي‌ارزش مي‌شوند.

٧٤. گاه عدم قبول با قبول عدم در هم آميخته مي‌شود. عدم دليل ثبوت، دليل عدم قبول است، اما قبول عدم نيازمند دليل عدم است. يكي از اين دو شك و ديگري انكار است.

٧٥. شبهه اگر بتواند در مسايل ايماني يك دليل يا حتي صد دليل را هم كنار بگذارد قادر نخواهد بود به مدلول ضرري برساند، زيرا هزاران دليل وجود دارد.

٧٦. بايد تابع سواد اعظم بود. امويانِ لاقيد وقتي به سواد اعظم و اكثريت تكيه كردند بالاخره وارد جماعت اهل سنت شدند، اما بعضي از علويانِ با صلابت كه معمولاً در اقليت بوده‌اند سرانجام سر از رافضيه در آوردند.

٧٧. اتفاق نظر در حق، اختلاف در احق است، لذا برخي اوقات حق گاهي از احق، احق؛ و حسن، احسن از احسن است. هر كس درباره مشرب خويش بايد

بگويد "هو حق" نه اين‌كه "هو الحق". يا بگويد "هو حسن" نه اين‌كه بگويد "هو الحسن".

٧٨. اگر بهشت نباشد، جهنم تعذيب نخواهد كرد.

٧٩. به موازات پير شدن زمان، قرآن جوان مي‌شود و رموزش آشكار مي‌گردد؛ هم‌چنان كه نور ممكن است به صورت نار ديده شود، بعضي اوقات شدت بلاغت نيز مبالغه ديده مي‌شود.

٨٠. مراتبي كه در حرارت هست به موجب دخالت برودت حاصل مي‌شود، نيز درجات حُسن به دليل تداخل قبح است. قدرت ازلي، ذاتي‌ست، لازم است، ضروري‌ست. عجز نمي‌تواند در آن دخالت كند، داراي مراتب نيست، و همه چيز در نسبت با آن مساوي‌ست.

٨١. عكس خورشيد كه تجلي فيض آن است، در سطح دريا يا در قطرات دريا هويت واحدي را نشان مي‌دهد.

٨٢. حيات جلوه‌يي از توحيد است و منتهايش نيز كسب وحدت مي‌كند.

٨٣. وقتي "ولي" در ميان انسان‌ها پنهان باشد، لحظه اجابت دعا در روز جمعه، ليلة القدر در ماه رمضان، اسم اعظم در ميان اسماي حسني، و زمان مرگ نيز در زندگي ناشناخته باشد ساير افراد هم با ارزش مي‌شوند و اهميت مي‌يابند. عمر بيست ساله‌ي توأم با ابهام بر عمري هزار ساله كه انتهايش معين است ترجيح دارد.

٨٤. عاقبت معصيت در دنيا، دليل عقاب اخروي‌ست.

٨٥. رزق در نظر قدرت به اندازه حيات مهم است. قدرت خلق مي‌كند، قَدَر (لباس) مي‌پوشاند و عنايت تغذيه مي‌كند. حيات، نتيجه‌يي‌ست كه در دست است، مشاهده مي‌شود، اما رزق نتيجه‌يي‌ست غير محصّل كه به تدريج منتشر مي‌گردد و آدمي را به فكر فرو مي‌برد. مردن بر اثر گرسنگي وجود ندارد، زيرا فرد قبل از اتمام مواد غذايي كه به صورت چربي و غيره در بدن‌اش ذخيره شده مي‌ميرد؛ به عبارت ديگر مرضي كه منشأ آن ترك عادت است فرد را از بين مي‌برد نه بي‌رزق و روزي بودن.

٨٦. رزق حلالِ حيوانات وحشي‌اي كه آكل اللحم‌اند جنازه‌هاي بي‌شمار حيوانات است. هم روي زمين را پاكيزه مي‌كنند، هم رزق خود را مي‌يابند.

٨٧. لقمه‌يي به چهل پارا و لقمه‌يي ديگر به ده قروش... اين‌ها هر دو قبل از گذاشته شدن به دهان و بعد از فرو رفتن در گلو مساوي‌اند. فقط چند ثانيه‌يي در دهان با هم تفاوت دارند. صرف نظر كردن از يكي و اختيار ديگري براي جلب نظر و رضايت خاطر قوه ذائقه كه در وجود انسان نقش حاجب و مفتش را دارد، بدترين نوع اسراف است.

٨٨. لذايذ وقتي آدمي را به‌سوي خود مي‌خوانند بايد گفت "گويا خوردم". كسي كه "گويا خوردم" را براي خود اصل قرار مي‌دهد، مسجدي به نام "گويا خوردم" را مي‌توانست بخورد، اما نخورد.

٨٩. در گذشته بيش‌تر مسلمانان گرسنه نبودند و اختيار مرفّه بودن را داشتند، اما حالا گرسنه‌اند و اختياري براي لذت بردن ندارند.

٩٠. بيش از لذت موقت بايد به درد موقت لبخند زد و به آن خوش‌آمد گفت. لذايذ گذشته موجب مي‌شوند آدمي آه و واه كند. آه ترجمان دردي پنهان است. دردهاي طي شده باعث مي‌شوند فرد "اوه" بگويد. اين "اوه" خبر از لذت و نعمتي پوشيده دارد.

٩١. نسيان و فراموشي هم نعمت است، باعث مي‌شود فرد دردهاي روزانه را متحمل شود، ولي آلام متراكم را به فراموشي بسپارد.

٩٢. مانند درجه حرارت، در هر مصيبتي، درجه‌يي از نعمت وجود دارد. بايد با انديشه در مصيبت بزرگ‌تر، درجه‌يي از نعمت در مصيبت كوچك‌تر را ديد و شكر خدا را به جا آورد؛ وگرنه دميدن با اغراق و بزرگ‌نمايي در آن موجب مي‌شود باد كند، و نگراني از آن مضاعفش مي‌كند، و مثال خيالي كه در قلب وجود دارد تبديل به حقيقت مي‌شود و به دل صدمه مي‌زند.

٩٣. هر آدميزادي براي ديدن و ديده شدن در عرصه اجتماع، پنجره‌يي دارد كه به آن مقام گفته مي‌شود. اين پنجره اگر از قامت ارزش او بالاتر باشد موجب تطاول (گردنكشي) توأم با تكبر مي‌شود، و اگر پايين‌تر باشد موجب خميدگي

متواضعانه‌اش مي‌شود... تا در آن سطح و درجه ببيند و ديده شود. مقياس بزرگي در انسان، كوچكي يعني فروتني‌ست. ميزان كوچكي، بزرگي يعني تكبر است.

٩٤. عزت نفس فرد ضعيف در مقابل قوي، اگر در شخص قوي باشد تكبر محسوب مي‌شود، تواضع فرد قوي در مقابل ضعيف نيز اگر در شخص ضعيف باشد تذلل محسوب مي‌شود. جديت اولي الامر در مقام خود، وقار است، اما افتادگي‌اش ذلت است. جديتش در خانه، كبر است و خشوع‌اش تواضع. فرد اگر متكلم وحده باشد، مسامحه و فداكاري‌اش عمل صالح است؛ اما اگر متكلم مع الغير باشد، خيانت و عمل ناشايست است. شخص به نام خود مي‌تواند شكسته نفسي كند، اما نبايد فخر فروشي نمايد؛ هم‌چنين به نام ملت مي‌تواند تفاخر كند، اما شكسته نفسي نبايد بكند.

٩٥. تفويض در ترتيب مقدمات، سستي و تنبلي‌ست، و در ترتب نتيجه، توكل است. رضا به قسمت و ثمره‌ي سعي و كوشش، قناعت است؛ و اشتياق به سعي و تلاش را افزايش مي‌دهد. اكتفا به آن‌چه هست دون همتي آدمي‌ست.

٩٦. هم‌چنان‌كه در برابر اوامر شرعي، اطاعت و عصيان مطرح است در برابر اوامر تكويني هم اطاعت و عصيان موضوعيت دارد. در مورد اول بخش اعظم مكافات و مجازات در آخرت صورت مي‌گيرد، اما در دومي غالباً در دنيا اتفاق مي‌افتد. براي نمونه پاداش صبر، پيروزي‌ست و مجازات تنبلي و سستي، فقر و تنگدستي. نيز ثواب سعي و كوشش ثروت است و پاداش ثبات قدم غلبه و پيروزي. عدالتِ فاقد مساوات، عدالت نيست.

٩٧. تماثل خود را شبيه چيزي كردن. م. سبب تضاد، و تناسب اساس تساند (تعاون و همكاري) است. صغار نفس منبع تكبر و ضعف، معدن غرور است. عجز منشأ مخالفت، و كنجكاوي استاد علم و دانش است.

٩٨. قدرت فاطره با احتياج مخصوصاً احتياج ناشي از گرسنگي سر رشته‌ي همه حيوانات و در رأس‌شان انسان را در اختيار گرفته منظم‌شان كرده است. به

اين وسيله عالم را از هرج و مرج نجات داده، نياز و احتياج را راهنماي تمدن قرار داده، و موجب تأمين ترقي و پيشرفت شده است.

٩٩. فشار روحي به فسق و فجور رهنمون مي‌شود و يأس و نااميدي، سرچشمه گمراهي فكري؛ ظلمت دل نيز منبع فشارهاي روحي‌ست.

١٠٠.

اِذَا تَاَنَّثَ الرِّجَالُ بِالتَّهَوُّسِ تَرَجَّلَ النِّسَاءِ بِالتَّوَقُّحِ

وقتي زني زيبا وارد مجلس برادرانه‌يي شود، حس رقابت و ريا و حسد بيدار مي‌شود. به سخن ديگر ورود زنان به تمام عرصه‌هاي اجتماع موجب پيدايش اخلاق‌هاي ناپسند در انسان متمدن مي‌گردد.

١٠١. در روح عصبي و آلوده به سيئات بشر امروز، نقش صورت‌هايي كه جنازه‌هاي كوچك متبسم‌اند، داراي اهميت است.

١٠٢. تنديس ممنوع، يا ظلمي متحجر است يا هوسي متجسم يا ريايي متجسد.

١٠٣. در شخصي كه از مسلمات اسلام به طور كامل پيروي كرده و بالحق وارد دايره‌ي اسلام شده، ميل به توسيع، ميل به تكامل است، اما در فردي كه به موجب لاقيدي در خارج دايره قرار دارد، ميل به توسيع، ميل به تخريب است. در زمان توفان و زمين لرزه نه تنها باز كردن باب اجتهاد مصلحت نيست، بلكه پنجره‌هايش را هم بايد بست. لاابالي را نبايد با رخصت‌ها نوازش كرد، بلكه بايد با عزيمت و با جديت بيدار نمود.

١٠٤. بيچاره حقيقت‌ها، كه در دستان بي‌ارزش، بي‌ارزش مي‌شوند.

١٠٥. كره ما شبيه حيوان است و آثار حيات خود را مي‌نماياند. آيا اگر به اندازه يك تخم مرغ كوچك شود حيوان محسوب نخواهد شد؟ يا اگر يك ميكروب به اندازه كره ما بزرگ شود شبيه آن نخواهد بود؟ اگر حيات داشته باشد روح هم خواهد داشت؟ عالم اگر به اندازه انسان كوچك شود و ستارگانش حكم ذرات و جواهر فردي بيابند آيا حيواني داراي شعور نخواهد بود؟ خداوند چنين حيواناتي را بسيار دارد.

١٠٦. شريعت دو نوع است:

نوع اول: شريعتي كه همه با آن آشناييم، احوال و افعال انسان را به عنوان عالم صغير تنظيم مي‌كند و ريشه در صفت كلام دارد.

نوع دوم: شريعت كبراي فطري‌ست كه حركات و سكنات عالم را ـ كه انسان اكبر مي‌باشد ـ تنظيم مي‌كند و منشأ آن صفت اراده است؛ آن را گاه به اشتباه "طبيعت" هم مي‌نامند. فرشتگان امت عظيمي هستند كه حاملان و ممثلان و متمثلان اوامر تكوينيه‌يي هستند كه منشأ آن صفت اراده است و شريعت فطري ناميده مي‌شود.

١٠٧.

اِذَا وَازَنْتَ بَيْنَ حَوَاسِّ حُوَيْنَةٍ خُرْدَ بِينِيَّةٍ وَ حَوَاسِّ اْلاِنْسَانِ تَرَى سِرًّا عَجِيبًا اِنَّ اْلاِنْسَانَ كَصُورَةِ يس كُتِبَ فِيهَا سُورَةُ يس

١٠٨. مادي‌گرايي طاعون معنوي‌ست كه موجب شد بشر دچار اين تب نوبه وحشتناك شده گرفتار غضب الهي گردد. به موازات بيش‌تر شدن قابليت القا و انتقاد بشر، اين طاعون هم گسترش مي‌يابد.

١٠٩. بدبخت‌ترين و مضطرب‌ترين و گرفتار‌ترين آدم كسي است كه بيكار است. زيرا بيكاري برادر زاده عدم است و سعي و تلاش، حيات وجود و نشاط زندگي‌ست.

١١٠. سود بانك‌ها كه محل ربا و ورودي‌هاي آن هستند به جيب كفار ـ كه بدترين انسان‌ها و ظالم‌ترين آن‌ها و بي‌قيدترين‌شان مي‌باشند ـ مي‌رود. ربا براي عالم اسلام، ضرر مطلق است. در ربا به هيچ وجه رفاه بشر مورد توجه قرار نمي‌گيرد، زيرا كافر اگر حربي و متجاوز باشد محترم و معصوم نيست.

١١١. خطبه در نماز جمعه براي يادآوري مسلّمات و ضروريات است نه تعليم دادن نظريه‌ها، و اگر به زبان عربي ايراد شود بهتر يادآوري خواهد كرد، نيز اگر بين احاديث و آيات موازنه صورت گيرد مشاهده مي‌شود كه بليغ‌ترين فرد نيز نمي‌تواند به بلاغت آيات برسد و به آن تشبه يابد.

"سعيد نورسي"

* * *

منظومه‌يي درباره رساله نور كه يكي از علماي مهم ساكن مدينه منوره نوشته است.

تقديم به استاد بزرگ فاتح قلب‌ها

استادي كه با نورانيت‌ات سراسر قلبم را فتح نموده‌يي

قلبم با هيجان‌هاي قدسي از تو ياد خواهد كرد

الهام‌ام با شنيدن خبر برائت‌ات جان يافت

و با پيروزي بزرگ‌ات كه موجب شادي مؤمنان شد

ابرهاي تيره و تار از افق كنار رفتند

و فرشتگان در آسمان‌ها اين عيد بزرگ را تبريك مي‌گويند

جهاد تو ايمان ميليون‌ها نفر را نجات داد

يادت در دل‌هاي مملو از ايمان همواره خواهد درخشيد

هزاران يادداشت‌ات ايمان افراد بسياري را به جوش و خروش در مي‌آورد

هنگامي كه تاريخ‌ات را با هيجاني قدسي از صافي عبور مي‌دهي

تجلي جمال‌ات الهام‌ام را مست كرد

و حال‌ات كه رهبراني چون "فاتح" را به ياد مي‌آورد

در ترسناك‌ترين روزها و در برابر فشارهايي كه هر لحظه‌اش پر از مرگ بود

چون كوه پا بر جا بودي

ايمان تو در جهان شگفتي مي‌آفريند

دشمن نيز در برابر ايمان محكم‌ات حيران است

رهبر تو "پيامبربزرگ"مان است زيرا

اثر تو ماندني‌ست و مسيري‌ست كه به جوانان نشان داده‌يي

به فيض ازلي قرآن نائل شدي

و به انسانيت درس ايمان و كمال دادي

اي تاجي كه از افق‌هاي بهشت بر سرها نهاده شده‌يي

جهان به عرفان و ارشاد تو نيازمند است

هر يك از آثارت حامل دريا دريا نور است

تو راهنماي نورجياني هستي كه به سوي خدا روانه‌اند

"كلام‌ها" چون دريايي خروشان، جمعيت‌هاي ميليوني را به خروش وا مي‌دارد

و چون چشماني‌ست كه عوالم بهشت را سير مي‌كند

هر جمله‌اش پُر از حكمت است و برخوردار از نور قرآن

و در هر لمعه‌يي جوش و خروش هزار و يك خورشيد...

الگويي خواهد شد براي انسانيتي كه مسافر نور است

دل‌ها مملو از هيجانات قدسي خواهد شد

آرمانش كه روز به روز به كمال مي‌رسد

عالم درونش غرق شيرين‌ترين وصال مي‌شود

ايمان قلبي‌اش چون درياها به خروش مي‌آيد

قرآن هزاران درس حقيقت نصيب روح اش مي‌كند

از خطراتي كه اسلام را در احاطه دارد آزاد است

زيرا ادعاهايش از لكه‌هاي سياسي بري‌ست

هر اقدامش از قدرت قدسي برخوردار است

و ندايي عُلوي دارد كه وجدان‌ها را سر مست مي‌كند

دل‌ها وقتي به راز ازلي عشق پي مي‌برند

الوان عاشقانه، افق‌هاي ديدش را در بر مي‌گيرند

اي نوري كه سراسر كشوري را فتح كردي

روشنايي‌ات دستور العملي مي‌شود براي همه انسانيت

قرآن با معجزه‌هايي تو را تأييد مي‌كند

اي فاتح باشكوه دل‌ها بي‌هيچ توقفي به پيش

تاريخ زندگاني‌ات پر است از حوادث خارق العاده

چون خورشيدهايي هميشگي در جهان بدرخش

منظومه شمسي را نمايندگي مي‌كني

در فضاهاي باعظمت به سرعت پيش مي‌روي

نسل‌هاي باايمان از تو پيروي خواهند كرد

سال‌ها و قرن‌ها از پي‌ات روان خواهند شد

تو وقتي با همه فرزندان‌ات كه تعدادشان از ميليون‌ها فراتر رفته است

و با شتابي مملو از ايمان، تاريخ را پشت سر مي‌گذاري

در برابر روح من ناگهان جهاني اسرارانگيز گشوده مي‌شود

و ناله‌يي كه در شعرم هست قادر به توصيف عشق من نيست

"علي علوي"

* * *

( اين نامه دوازده سال پيش نگاشته شده و بخشي از نامه‌يي‌ست كه در مجموعه تصديق غيبي درج گرديده است.)

( از اين نظر كه دو نتيجه بزرگ و بسيار مقدسي كه رساله نور عايد اين وطن و ملت كرده است را بيان مي‌دارد، و از اين نظر كه حقيقتاً تظاهر اين دو نتيجه عيناً در اين كشور و عالم اسلام ديده شده، اين نامه بسيار با اهميت است.)

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

از آن‌جا كه رساله نور نجات دهنده معنوي اين وطن عزيز است گمان مي‌كنم زمان آن فرا رسيده، يا چيزي به آن نمانده، كه براي دفع دو بلاي معنوي دهشتناك، كار چاپ و نشر را آغاز كند و از اين طريق درس بدهد.

يكي از آن دو بلاي وحشتناك: رساله نور در مقابل استيلاي معنوي جريان الحاد كه در شمال با مغلوب كردن مسيحيت، آنارشيسم را ايجاد كرده است،‌مي‌تواند وظيفه ايجاد سدي قرآني چون سد ذوالقرنين را بر عهده داشته باشد.

بلاي دوم: براي از ميان برداشتن اعتراضات و اتهامات شديدي كه متوجه اهالي اين وطن عزيز به عنوان بخشي از عالم شده است، بر قلبم الهام شد كه لازم است با زبان چاپ و نشر سخن بگوييم.

من وضعيت جهان را نمي‌دانم، ليكن اين را مي‌دانم كه حقايق رساله نور در برابر سيطره اين جريان وحشتناك كه اتكايي به اديان آسماني ندارد و در اروپا بر امور مسلط است و حكم مي‌راند، چون قلعه‌يي (مستحكم) است؛ نيز معجزه‌يي قرآني‌ست كه مي‌تواند باعث از بين بردن اعتراضات و اتهامات فعلي موجود در جهان اسلام و قاره آسيا، و باز گرداندن محبت و اخوت گذشته شود. سياست‌مداران وطن دوست اين كشور، بايد هر چه زودتر بر سر عقل آمده نسبت به طبع و نشر رسمي رساله نور همت گمارند تا سپر و سنگري در برابر دو بلاي مذكور باشد.

اگر رساله نور كه در ظرف بيست سال ايمان تحقيقي را بسيار پر قوت در اين وطن نشر مي‌دهد نمي‌بود؛ آيا در اين عصر دهشتناك و در انقلاب و انشقاق‌ها، اين وطن مبارك قادر به محافظت از قرآن و ايمان‌‌اش مي‌بود؟

سعيد نورسي

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

يَا اَللَّهُ ٭ يَا رَحْمنُ ٭ يَا رَحِيمُ ٭ يَا فَرْدُ ٭ يَا حَىُّ ٭ يَا قَيُّومُ ٭ يَا حَكـَمُ ٭ يَا عَـدْلُ ٭ يَا قُدُّوسُ‌ ٭

به حق اسم اعظم، به حرمت قرآن معجز البيان و به آبروي رسول اكرم عليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ناشران اين مجموعه و ياوران ارجمندشان و طلبه‌هاي رساله نور را در جنت‌الفردوس قرين سعادت ابدي فرما؛ آمين... آن‌ها را در خدمت ايماني و قرآني همواره و هميشه موفق فرما، آمين... و مقابل هر حرف اين مجموعه در دفتر حسنات‌شان هزار حسنه ثبت بفرما، آمين... و در نشر رساله‌هاي نور ثبات و دوام و اخلاص، احسان فرما، آمين...

يا ارحم الراحمين! همه شاگردان رساله نور را در هر دو جهان سعادتمند فرما، آمين...

آن‌ها را از شر شياطين انس و جن محفوظ فرما، آمين... و گناهان اين سعيد درمانده و بيچاره را ببخش، آمين...!

به نام همه شاگردان نور

سعيد نورسي

* * *

1 . مُعجَّل: يعني امري كه در آن شتاب شده. م.

2 . مؤجَّل: يعني به تأخير انداخته شده. م.

---------------

------------------------------------------------------------

---------------

------------------------------------------------------------

باز کردن کتاب ↗