Risale-i Nur · فارسی

شعاع‏ها

باز کردن کتاب ↗

شاخص

از كليات رساله نور

شعاع‌ها

مؤلف

بديع الزمان سعيد نورسي

مترجم: داود وفايي

مختصري از زندگينامه بديع الزمان سعيد نورسي

بديع الزمان سعيد نورسي مؤلف كليات رساله نور ـ كه تفسيري قدسي از قرآن كريم در قرن چهاردهم هجري قمري‌ست ـ در سال (١٨٧٨م) در روستاي "نورس" از توابع بخش هيزان در استان بيتليس تركيه به دنيا آمد؛ نام پدر او ميرزا و نام مادرش نوريه بود.

بديع الزمان علومي را كه طبق روال عادي در مدارس ديني شرق آناتولي در پانزده سال خوانده مي‌شد در سه ماه فرا گرفت. او تقريباً اواخر سال‌هاي ١٨٩٠ به دعوت "طاهر پاشا"، والي شهر وان، به آن‌جا رفت و با تأسيس مدرسه‌‌يي ديني در وان شروع به تربيت طلبه كرد و در همان مقطع به علومي چون فيزيك، شيمي، نجوم و فلسفه هم پرداخت. روزي طاهر پاشا، خبر منتشر شده در روزنامه‌‌يي را به او نشان داد كه نوشته بود: "وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور، در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفته است: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد ما واقعاً نمي‌توانيم بر آن‌ها حكومت كنيم، يا بايد قرآن را از ميان آنها برداريم يا كاري كنيم كه از قرآن دلسرد شوند".

اين سخن تأثير فراواني بر روح بديع الزمان گذاشت. با تمام توان نزد خود عهد كرد و با جديت گفت: "من به جهانيان اثبات خواهم كرد و نشان خواهم داد كه قرآن خورشيدي معنوي‌ست؛ نه خاموش مي‌شود و نه مي‌توان آن را خاموش كرد." و در نتيجه فعاليت‌هاي خود را در اين مسير پيش برد.

او با هـدف راه اندازي دانشـگاهي به نام "مدرسةُ الزهـرا"، كه مي‌خواست دروس حوزوي و دانشگاهي را توأمان در آن تدريس كند، به استانبول رفت. هدف‌ بديع الزمان اين بود كه با تأسيس دانشگاه مذكور، مانع تفرقه جوانان شرق بر اثر

قوميت‌گرايي شود. او در شام خطبه بسيار مهمي ايراد كرد و به بيان بيماري‌هاي جهان اسلام و راه‌هاي مداواي آن پرداخت. در جنگ جهاني اول به عنوان فرمانده هنگ نيروهاي داوطلب به جبهه رفت و همراه با طلبه‌هايش در "بيتليس" توسط روس‌ها اسير شد و در "كاستورما" دو و نيم سال در اسارت به سر برد.

امّا بديع الزمان موقعيتي به دست مي‌آورد، از آن‌جا گريخته و خود را به استانبول مي‌رساند. استانبول در آن زمان تحت اشغال انگليسي‌ها بود. به مجلس اول در آنكارا دعوت مي‌شود. با مشاهده گرايش نمايندگان به اروپا و بي‌قيدي آن‌ها در قبال مسائل ديني مخصوصاً نماز، نطقي ايراد مي‌كند، سپس آنكارا را ترك كرده و اواخر سال ١٩٢٣ به شهر وان مي‌رود.

درسال ١٩٢٥ او را از وان به منطقه بارلا در حومه شهر اسپارتا تبعيد مي‌كنند. بديع الزمان در آن‌جا شروع به تأليف "كليات رساله نور" مي‌كند. فعاليت چاپ و نشر در آن سال‌ها ممنوع بود، لذا طلبه‌هاي نور صدها هزار نسخه از رساله نور را كتابت كرده، و دست به دست توزيع و تكثير مي‌كنند. بديع الزمان را تا سال ١٩٥٠ از شهري به شهر ديگر تبعيد كرده و از دادگاهي به دادگاه ديگر روانه مي‌كنند. او را بارها مسموم كردند؛ و جفايي نماند كه تحمل نكند و عزايي نماند كه نبيند. او بعدها در "اسپارتا" به همراه پنج شش نفر از طلبه‌هايش مدرسه نوريه‌‌يي تأسيس كرد و در ٢٣ مارس ١٩٦٠ در بيست و ششمين شب ماه مبارك رمضان در شهر اورفا به رحمت ايزدي پيوست.

سه ماه بعد، قبر او توسط دولت وقت به صورت مخفيانه در نيمه شبي گشوده شده و جاي آن را تغيير مي‌دهند و در حال حاضر محل دفن او مشخص نيست.

بديع الزمان در طول حيات خود همواره با فروتني و خضوع و استغنا و ميانه‌روي زندگي نمود، و از هيچ كس مالي نگرفت مگر اين‌كه معادلش را پرداخت كرد.

زندگي او مملو از نمونه‌هاي گذشت و فداكاري بود.

* * *

رساله نور چگونه تفسيري‌ست؟

تفسير دو نوع است:

نوع اول، تفسيرهاي معلوم و شناخته شده‌اند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن مي‌پردازند.

درنوع دوم تفسير، حقايق ايماني قرآن با براهين محكم، بيان و اثبات و ايضاح مي‌گردد. اين نوع تفسير داراي اهميت فراواني است. تفسيرهاي معمول و در دست، گاه به طرز مُجمل به اين موضوع مي‌پردازند. ليكن رساله نور، مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنوي‌ست كه به طرز بي‌نظيري، فيلسوفان معاند را به سكوت وادار مي‌كند.

رساله نور مجموعه‌‌يي‌ست كه به دور از نظريات و مطالعاتِ صرفاً ذهني، حقايق كتاب مقدس‌مان را ـ كه در هر عصر ميليون‌ها نفر تحت رهبري و هدايتاش هستند ـ به صورت عقلاني و عيني توضيح داده و براي استفاده انسان‌ها عرضه مي‌نمايد.

رساله نور تفسيرِ نوراني آيات قرآن است و از ابتدا تا انتها مُدلَّل به حقايق ايمان و توحيد مي‌باشد؛ اين مجموعه‌ي تفسيري طوري تهيه و تأليف شده كه همه‌ي اقشار جامعه مي‌توانند از آن بهره ببرند. رساله نور داراي علوم مبتني بر اثبات بوده و شكّاكان و منتقدين را قانع مي‌كند؛ از عوام‌ترين فرد تا خواص‌ترين را مورد خطاب قرار داده و معاندترين فيلسوفان را نيز مجبور به تسليم مي‌نمايد.

رساله نور مجموعه‌‌يي نوراني‌ست كه صد و سي اثر را در بر مي‌گيرد، و در قالب رساله‌هاي كوچك و بزرگ به نيازهاي زمانه پاسخ كامل مي‌دهد؛ اين اثر عقل و دل را مطمئن كرده و در قرن بيستم تفسير معنوي قرآن كريم است نه تفسير لفظي.

رساله نور به هر سؤالي كه به ذهن انسان خطور كند پاسخ داده، و وحدانيت الهي، حقيقت نبوت و مراتب ايمان را اثبات مي‌كند.

اين اثر شاهكاري‌ست كه از طبقات زمين و آسمان، بحث ملائكه و روح، حقيقت زمان، وقوع حشر و قيامت، موجوديت بهشت و جهنم و ماهيت اصلي مرگ گرفته تا منبع سعادت و شقاوت ابدي، همه مسائل ايماني را كه به ذهن كسي خطور بكند يا نكند با قطعي‌ترين دلايل به صورت عقلي و منطقي و علمي اثبات مي‌نمايد. رساله نور افراد را به فراگيري علوم مبتني بر اثبات تشويق كرده، و طرف مقابل را با دلايلي قطعي‌تر از مسائل رياضي قانع مي‌كند و نگراني‌ها و كنجكاوي‌هاي او را از بين مي‌برد.

اين تفسير معنوي از چهار بخش بزرگ با عناوين"گفتارها، مكتوبات، لمعات و شعاع‌ها" تشكيل مي‌شود و مجموع آن متشكل از صد و سي رساله است.

* * *

شعاع دوم

واپسين ثمره زندان اسكي شهير

شعـاع دومِ لمعه سي و يكم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

شانزده سال پيش، در زندان اسكي شهير زماني كه بعد از آزادي دوستان، تنها مانده بودم؛ اين شعاع را با عجله و با قلم ناقص و در حالي ‌كه ناراحت و تحت فشار بودم نوشتم؛ از اين رو تا حدودي بي‌نظم است، اما در اين روزها كه آن را تصحيح مي‌كردم ديدم از نظر ايمان و توحيد، بسيار باارزش و غني و مهم است.

سعيد نورسي

* * *

(هفتمين نكته‌ي اعظم، مربوط به اسم اعظمِ اَللهُ اَحَدٌ، و هفتمين نكته بعد از شش نكته‌ي مربوط به شش اسم اعظم است.)

يادآوري

اين رساله از نظر من بسيار مهم است، زيرا در آن اسرار ايماني ـ كه بسيار مهم و دقيق است ـ آشكار مي‌شود. فردي كه اين رساله را مطالعه كند و بفهمد ان‌شاءالله ايمان خود را نجات خواهد داد. متأسفانه چون در اين‌جا اجازه ديدار با كسي را نداشتم، نتوانستم آن را به كسي بدهم تا برايم پاك‌نويس كنند. اگر مايل به دانستن ارزش اين رساله هستي، در شروع، ثمرات دوم و سوم را كه در ابتداي رساله است و خاتمه‌يي را كه در پايان آمده، و مسأله‌يي را كه دو صفحه پيش از خاتمه است با دقت بخوان و آن‌گاه تمام آن را با تأني مطالعه كن.

هفتمين نكتهي اعظـم درباره‌ي (اَللهُ اَحَدٌ،) بعد از نكات ششگانه‌ي شش اسم اعظم است

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَ بِهِ نَسْتَعِينُ

نكته‌يي‌ست داير بر سه ثمره توحيد، سه مقتضي آن و سه حجت بسيار دلنشين و بي‌نهايت لطيف و بسيار زيبا كه براساس نكته‌يي از آيه‌ي

فَاعْلَمْ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ

(محمد:١٩) و اشاره و الهامي ‌از يك سوگند مشهور نبوي احساس كردم. رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام زمـاني كه قَسَم ياد مي‌كرد در بيش‌تر مواقع مي‌فرمود:

‌"وَالَّذِى نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ"

اين سوگند نشان مي‌دهد كه گستردهترين دايره شجره كائنات و انتها و نهايت و حتي جزئيات آن تحت اراده و در يد قدرت ذات واحد احد است. زيرا وقتي منتخب‌ترين و مستثناترينِ مخلوقات يعني محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مالك نفس خود نيست و در افعال خويش اختيار تام ندارد و حركات‌اش وابسته به اختيار كس ديگري‌ست، بي‌شك هيچ‌چيز و هيچ شأن، و هيچ حال و كيفيتي اعم از جزئي يا كلي نمي‌تواند خارج از دايره تصرفات آن اختيار فراگير و اقتدار محيط قرار داشته ‌باشد.

آري، آن‌چه اين سوگندِ به غايت معنادار محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نشان مي‌دهد، توحيد ربوبيّتي محيط و در غايت عظمت است. چون در اثبات اين توحيد، صد برهان بيّن و بلكه بيش‌تر، در رساله نور ـ كه سراج‌ النور است ـ بيان گرديده، تفصيل و اثبات اين حقيقت عاليه را به آن ارجاع مي‌دهيم و در شعاع

دوم، مطالبي در قالب سه مقام مختصر بيان مي‌شود: در مقام اولِ اين حقيقت ايماني بسيار مهم، سه ثمره كلي از ثمرات بي‌شمار، به غايت لطيف، دلنشين، نوراني و بسيار ارزشمند را به اختصار بيان مي‌كنيم و به ذوق‌ها و احساساتي كه قلب مرا به ‌سوي آن ثمرات سوق داد، اشاره مي‌نماييم.

در مقام دوم نيز سه مقتضي كلي اين حقيقت قدسي و اسباب موجبه آن بيان مي‌گردد، سه مقتضي مذكور از قدرت سه هزار مقتضي برخوردار است. در مقام سوم هم سه علامت اين حقيقت توحيدي ذكر مي‌شود، سه علامتي كه از قدرت سيصد علامت و نشانه و دليل برخوردار مي‌باشد.

نخستين ثمره مقام اول

جمال الهي و كمال رباني در توحيد و وحدت نمود مي‌يابد، اگر وحدت نباشد آن خزانه ازلي پنهان مي‌ماند.

آري، جمال و كمالات بي‌شمار الهي، محاسن بي‌حد و حصر، حُسن رباني، احسان‌هاي بي‌نهايت، بهاي رحماني، و كمال جمالِ بي‌غايت صمداني، فقط در آيينه وحدت، و به‌واسطه وحدت است كه در جلوهي اسماي متمركز در چهره جزئيات در نهايت شجره خلقت، مشاهده مي‌گردد.

مثلاً براي نوزادي ضعيف و ناتوان از جايي كه فكرش را هم نمي‌شود كرد يعني از ميان خون و قاذورات، شيري سفيد، زلال و پاكيزه تهيه مي‌شود، اين فعلي جزئي‌ست كه وقتي با نظر توحيد به آن بنگريم امر تغذيه كلي و عام همه نوزادان را مي‌بينيم كه مادران‌شان نيز مُسخرشان هستند و به شكل شگفت‌انگيز و مهربانانه اعمال مي‌گردد؛ اين‌جا جمال لايزال رحمت رحماني در كمال وضوح و روشني ديده مي‌شود. اگر با نظر توحيد نگاه نكنيم جمال مذكور پنهان مي‌ماند و حتي همان تغذيه جزئي نيز به اسباب و تصادف و طبيعت حواله شده‌، و تمام ارزش و ماهيت خود را از دست مي‌دهد.

مثال ديگر اين‌كه اگر شفا يافتن از يك بيماري دهشتناك به ديده‌ي توحيد نگريسته شود، به يك‌باره در سيماي اعطاي شفا به همه‌ي دردمندان اين بيمارستان بزرگ ـ زمين ـ توسط دارو و درمان موجود در داروخانه‌ي بزرگ عالم،

جمال شفقت و محاسن رحيميّتِ رحيمِ مطلق به‌صورت كلي و به وضوح ديده مي‌شود. اگر با نظر توحيدي نگاه نشود، همان امر جزئي شفا كه در عين حال فعلي عالمانه، بصيرانه و مدركانه است، به خواص داروهاي بي‌روح و قدرت كور و طبيعت بي‌ادراك نسبت داده ميشود و به اين ترتيب تمام ماهيت و حكمت و ارزش خود را از دست خواهد داد.

به مناسبت اين مقام، يك نكته از صلواتي را كه به خاطر آوردم بيان مي‌كنم:

در ميان شافعيان، رايج و بسيار مشهور است كه در پايان تسبيحات نماز گفته مي‌شود:

"اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ كُلِّ دَاءٍ وَدَوَاءٍ وَبَـارِكْ وَسَلِّمْ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ كَثِيرًا كَثِيرًا"

حكمت آفرينش انسان و سرّ جامعيت او پناه بردن و التماس كردن و سپاسگزاري و شكر كردن را در هر دقيقه و زماني به درگاه خالق‌اش اقتضا مي‌كند؛ مؤثرترين و قاطع‌ترين سبب براي سوق دادن انسان به سوي درگاه الهي، تازيانه بيماري‌ست؛ و آن‌چه در رأس نعمت‌هاي دلخواه و دلنشين قرار دارد تا انسان را با كمال شوق به‌سوي شكر و سپاسگزاري هدايت كند و موجب مديون شدنش گردد، شفاها و دواها و سلامتي‌ست؛ اين است كه صلوات بااهميت مذكور ارزش و معناي خاصي مي‌يابد.

من بعضي اوقات با گفتن

"بِعَدَدِ كُلِّ دَاءٍ وَدَوَاءٍ"

كره زمين را بيمارستان بزرگي مي‌بينم و رحيميت قدسي و فراگير، شفقت كلي و موجوديت كاملاً آشكار شافي حقيقي را احساس مي‌كنم؛ كسي كه احسان درمان همه دردها و نيازهاي مادي و معنوي از اوست.

اگر احسان هدايت به‌واسطه‌ي ايمان به كسي كه درد دهشتناك معنوي ضلالت و گمراهي را احساس مي‌كند، با نظر توحيد ديده شود، آن فرد درماندهي فاني و جزئي به يك‌باره خود را مخاطب و عبد خالق و سلطان كل كائنات و معبود خويش مي‌بيند، و به‌واسطه همان ايمان، به سعادتي ابدي دست مي‌يابد و اگر به احسان مُلك و دنيايي باقي، بسيار فراخ، شاهانه و باشكوه به او و نيز به همه‌ي

مؤمنان ـ به نسبت درجات‌شان ـ نگريسته شود، در سيماي آن احسان اكبر چنان حُسن ازلي و جمال لايزاليِ ذات كريم و محسني ديده مي‌شود كه با يك لمعه خود، همه اهل ايمان را دوست و قسمي ‌از خاصان را نيز عاشق خود مي‌گرداند. اگر با نظر توحيد نگاه نكنيم آن ايمان جزئي را بايد مانند معتزلي‌هاي خودبين و خودخواه، از نفس خويش يا برخي اسباب و عوامل بدانيم؛ در اين صورت گوهري رحماني كه ارزش و قيمت حقيقي آن، فردوس است در حد قطعه شيشه‌يي سقوط كرده و لمعهي جمال قدسي را كه آيينه‌داري مي‌كرد از دست خواهد داد.

در قياس با سه مثال ذكر شده، هزاران نوع و صدها هزار گونه از جمال الهي و كمال رباني، در احوال جزيئِ جزئياتي كه در منتهاي دايره كثرت قرار دارند، در نقطه توحيد، ديده مي‌شوند و دانسته مي‌شود كه در آن‌ها متمركزند و به اين ترتيب تحقق‌شان اثبات مي‌گردد.

در توحيد، جمال و كمال الهي با قلب مشاهده و با روح احساس مي‌شود، و به همين دليل است كه همه اوليا و اصفيا بهترين لذت‌ها و لذت‌بخش‌ترين رزق‌هاي معنوي خود را در ذكر "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ" كه كلمه توحيد است، و تكرار آن مي‌يابند.

عظمت كبريا، جلال سبحاني و سلطنت مطلقه ربوبيّت صمداني در كلمه توحيـد تحقق مي‌يابد به همين دليل است كه رسـول اكـرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام فرموده است:

"اَفْضَلُ مَا قُلْتُ اَنَا وَالنَّبِيُّونَ مِنْ قَبْلِى لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ"

يعنيبافضـيلت‌ترين و باارزش‌ترين سـخن مـن و پيامبـران پيش از من، كـلام "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ" است.

آري، رزق و نعمت و احسان كوچكي چون يك ميوه، يك گل يا يك شعاع نور زماني آيينه‌يي كوچك‌اند، اما به واسطه سرّ توحيد در اتصال با همه اَمثال خويش به يك‌باره، آن نوع مُبدل به آيينه‌‌يي بزرگ مي‌شود و گونه‌يي از جمال الهيِ مخصوصِ متجلي در آن نوع را انعكاس مي‌دهند؛ به اين ترتيب با جمالي فاني و گذرا، خبر از نوعي حُسن سرمدي و باقي مي‌دهند و براساس سرّ گفته مولانا جلال‌الدين:

آن خيـالاتي كه دام اوليـاست ٭ عكس مهرويان بستان خداست

آيينهي جمال الهي مي‌شوند؛ و الا اگر سرّ توحيد در كار نباشد، آن ميوهي جـزئي تنها خواهد ماند، نه آن جمال قدسي را نشان خواهد داد و نه آن كمال عُلوي را. همچنين لمعه‌ي جزئي درون‌اش هم خاموش شده از بين مي‌رود. در سرازيري (سقوط) مي‌افتد و از الماس تبديل به شيشه مي‌شود.

با سرّ توحيد است كه يك شخصيت الهي و يك احديت رباني و به لحاظ صفات سَبعه، يك سيماي معنويِ رحماني و تمركز اسمايي، و تشخّصي و جلوه‌يي از تعيّن ذاتي كه مخاطب اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ است، در ذي‌حيات به ‌عنوان ميوه‌ي شجره خلقت، ظهور مي‌يابد؛ در غير اين‌ صورت، شخصيت و احديت و سيما و جلوه آن تعيّن، منبسط شده، به نسبت كائنات گسترش يافته، پراكنده و پنهان مي‌گردد و فقط چشمانِ قلبي محيط و بزرگ مي‌توانند آن را مشاهده كنند. عظمت و كبريا پرده و حجاب مي‌شود و قلب هر كسي قادر به ديدن آن نخواهد شد.

در آن ذي‌حياتان جزئي به صورت كاملاً آشكاري دانسته مي‌شود كه صانع‌شان هر يك از آن‌ها را مي‌بيند، وضعيت‌شان را مي‌داند، صداي‌شان را مي‌شنود و هر چه بخواهد انجام مي‌دهد. همانا با ايمان مي‌توان در پس پرده صنعت هر ذي‌حياتي، تشخّص و تعيّن معنوي ذاتي را مشاهده كرد كه مقتدر و مختار و شنوا و دانا و بيناست.

در بين ذي‌حياتان مخصوصاً در وراي خلقت انسان، مي‌توان آشكارا و به‌واسطه ايمان و سـرّ توحيد، آن تشخُّص معنوي و تعيّن قدسي را مشـاهده نمود، زيرا نمونه‌يي از معاني علم، قدرت، حيات، سمع و بصر ـ كه اساس آن تشخُّص احديت مي‌باشند ـ در انسان موجود است و انسان با اين نمونه‌ها اشارت به آن‌ها دارد، مثلاً ذاتي كه چشم را داده است، هم قادر است چشم را ببيند و هم ـ به عنوان معنايي ظريف ـ آن‌چه را چشم مي‌بيند، ببيند سپس آن را عطا كند. آري، استاد عينك‌سازي كه براي چشم تو عينكي مي‌سازد تناسب عينك و چشم را مي‌فهمد و آن‌گاه عينك را مي‌سازد؛ به همين‌ترتيب ذاتي كه گوش را مي‌دهد بي‌ترديد قادر است آن‌چه را گوش مي‌شنود، بشنود، آن‌گاه آن را بسازد و عطا كند. صفات ديگر هم، همين‌طور قياس شود.

نقش‌ها و جلوه‌هاي اسما نيز در انسان وجود دارند و با همان‌هاست كه بر معاني قدسي گواهي مي‌دهد.

هم‌چنين انسان با ضعف و عجز و فقر و جهل خويش نيز به طرز ديگري آيينه‌داري مي‌كند و بر قدرت و علم و اراده و ساير اوصاف ذاتي كه بر ضعف و فقرش مهربانانه مدد مي‌رساند، گواهي مي‌دهد.

در انتهاي دايره كثرت و در پراكنده‌ترين جزئياتش، هزار و يك اسماي الهي با سرّ وحدت در مكتوبات بسيار كوچكي كه ذي‌حيات ناميده مي‌شوند تمركز كرده به صورت واضحي قابل خوانده شدن هستند. به همين دليل است كه صانع حكيم نسخه‌هاي ذي‌حياتان را بسيار تكثير مي‌كند؛ به‌ويژه گروه‌هاي بسيار كوچك ذي‌حياتان را در نسخه‌هاي فراوان تكثير نموده، و در هر سوي مي‌پراكند.

اين احساسِ ذوقيِ من ا‌ست كه مرا به سوي حقيقت ثمره اول سوق داد و به آن رساند، به ترتيب زير: زماني به دليل رقّت قلب زيادم و مهرباني بسيارم و احساس هم‌دردي، حال و روز ذي‌حياتان و مخصوصاً ذي‌شعوران و در ميان آن‌ها نيز مخصوصاً انسان‌ها، و در ميان انسان‌ها نيز مظلومان و مصيبت‌زدگان، قلبم را جريحه‌دار مي‌كرد. با خود مي‌گفتم: همان‌طور كه درد اين بيچارگان عاجز و درمانده به گوش قوانين يكنواخت حاكم بر جهان نمي‌رسد، عناصر و حوادث كور مستولي بر جهان نيز اعتنايي به آن‌ها ندارند. روح‌ام عميقاً فرياد بر مي‌آورد: آيا كسي نيست در اين اوضاع آشفته به آن‌ها مهرباني كند و در مشكلات خصوصي‌شان مداخله‌يي نمايد؟ قلب‌ام با تمام توان فرياد مي‌زد: آيا مالك، صاحب يا دوستاني حقيقي وجود ندارند كه امور اين مملوكان بسيار زيبا و اين دارايي‌هاي باارزش، و اين دوستان مشتاق و علاقمند را تدبير نمايند و به آن‌ها ياري رسانند و از آن‌ها پشتيباني كنند؟

پاسخ كافي و وافي و تسكين‌دهنده و قانع‌كننده براي فرياد روحم و واويلاي قلب‌ام را با سرّ توحيد در احسان‌هاي خصوصي و امدادهاي خاصه‌ي ذات ذوالجلال رحمان و رحيم يافتم كه فوق همه قوانين بود؛ و ديدم اوست كه در مواجهه با آن مملوكان دوست داشتني كه زير فشار مقررات عام و تهاجم حادثه‌ها مي‌نالند و مي‌گريند، به‌واسطه ربوبيّت خاصه‌اش، براي هر مشكلي تدبيري مي‌يابد و مشكلات

هر كس را شخصاً مي‌شنود. ديدم اوست كه مالك حقيقي و صاحب و حامي ‌هر چيزي‌ست؛ با سرّ قرآن و به بركت نور ايمان بود كه به اين حقايق پي بردم. به جاي آن يأس و نااميدي بي‌پايان، احساس سروري بي‌انتها كردم. از آن پس ارزش و اهميت هر يك از ذي‌حياتان به دليل نسبت و مملوكيتي كه با مالك ذوالجلال داشتند، در نظرم هزاران بار افزايش يافت.

مادام هر كس به شرف صاحب خويش و مقام و شهرت كسي كه به او منسوب است افتخار مي‌كند و عزّتي كسب مي‌كند، البته در صورتي كه اين نسبت و مملوكيت به‌واسطه نور ايمان ظاهر گردد، همان‌گونه ‌كه موري با قدرت حاصل از همان نسبت، توانست فرعوني را مغلوب كند، مي‌تواند هزار بار بيش‌تر از فرعون احساس افتخار كند. فرعون غافلي كه خود را مالك و آزاد پنداشته و به اجـدادش و مُلك مصـر افتخار مي‌كـرد؛ البته اين افتخار فقط تا در قبر ادامه يافت. مگس نيز در برابر افتخـار نمـرود ـ كه هنگام سكرات موت به عذاب و حجـاب تبديل ميشـود ـ شرف منسوبيت خود را ارائه نموده و احساس نمرود را بي‌ارزش مي‌كند.

اين است كه آيه اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (لقمان: ١٣) بيان مي‌دارد كه در شرك ظلمي‌ عظيم و بي‌حد و حصر موجود است.شرك، چنان جرمي‌ست كه تجاوز به حقوق و شرف و حيثيت همه موجودات محسوب مي‌شود و تنها جهنم است كه قادر به تميز كردن آن مي‌باشد.

ثمره دوم توحيد

همان‌طور كه ثمره اول متوجه ذات اقدسِ خالق كائنات بود، ثمره دوم نيز به ماهيت و ذات كائنات مربوط مي‌شود. آري، با سرّ وحدت، كمالات كائنات تحقق مي‌يابد و وظايف متعالي موجودات دانسته مي‌شود، و نتيجه آفرينش مخلوقات تقرر مي‌يابد، و ارزش مصنوعات دانسته مي‌شود، و مقاصد الهي در اين عالم، وجود مي‌يابند، و حكمت خلقت و سرّ ايجاد ذي‌حياتان و ذي‌شعوران ظاهر مي‌گردد؛ و در متن اين تحولات دهشت‌انگيز، سيماي زيبا و مهربانِ رحمت و حكمت در آن سوي چهره خشن و با حدّت توفان‌هاي سهمگين مشاهده مي‌گردد، و دانسته

مي‌شود موجوداتي كه در فنا و زوال ناپديد مي‌گردند، بسياري از وجودات هم‌چون نتيجه و هويت و ماهيت و روح و تسبيحات‌شان را در عالم شهادت به جاي خويش نهاده و سپس مي‌روند؛ و مشخص مي‌گردد كه سراسر كائنات مانند كتابي صمداني و كاملاً معنادار است و همه موجودات از فرش تا عرش، مجموعه‌يي از مكتوبات سبحاني و اعجاز آميزند؛ و انواع موجودات هم‌چون لشكري رباني در غايت شكوه و نظم مي‌باشند، و تمام طوايف آفريدگان، از ميكروب و مورچه تا كرگدن تا عقاب‌ها تا سيارات، همه مأموران وظيفه شناس سلطان ازلي‌اند، معلوم مي‌شود كه هر چيزي به لحاظ آيينه‌داري و انتساب، ارزشي هزاران بار بيش از ارزش شخصي خود كسب مي‌كند؛ و يافتن پاسخ سؤال‌هاي معماگونه‌ي لاينحلي مانند"سيل موجودات و قافله مخلوقات از كجا مي‌آيند و به كجا خواهند رفت و چرا آمده‌اند و چه مي‌كنند؟" فقط و فقط در پرتو اسرار توحيد امكان‌پذير مي‌شود.

در غير اين صورت كمالات متعالي مذكور كائنات كم سو و خاموش مي‌شود و آن حقايق قدسي و عُلوي تبديل به ضد خود خواهند شد. جنايت كفر و شرك، تجاوزي‌ست به حقايق قدسي و حقوق علوي و كمالات سراسر هستي؛ از همين روست كه كائنات در برابر اهل شرك و كفر خشمگين مي‌شود و زمين و آسمان‌ها عصباني مي‌شوند و همه عناصر براي محو و نابودي آن‌ها دست به دست هم مي‌دهند و اهل شرك را مانند قوم نوح (ع) و عاد و ثمود و فرعون غرق مي‌كنند و از بين مي‌برند. براساس سرّ آيهي

تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ

(ملك:٨) جهنم نيز بر اهل شرك و كفر چنان سوزان شده و خشم مي‌گيرد كه به مرحله متلاشي شدن مي‌رسد. آري، شرك در مقابله با كائنات، تحقيري بزرگ و تجاوزي عظيم است و با انكار وظايف قدسي كائنات و حكمت‌هاي خلقت، شرف كائنات و مخلوقات را از بين مي‌برد، براي نمونه، از هزارها مثال موجود فقط به يك مثال به شرح زير اشاره خواهيم كرد:

مثلاً كائنات به‌واسطه سرّ وحدت مانند چنان فرشته‌ جسماني و تنومندي مي‌گردد كه به تعداد انواع موجودات داراي صدها هزار سر مي‌شود و در هر سر به تعداد افراد آن نوع صدها هزار دهان و در هر دهان به تعداد اعضا و جوارح و سلول‌هاي آن فرد صدها هزار زبان خواهد داشت و با آن‌ها صانع خويش را تقديس

خواهد نمود و چون اسرافيل، عجايب المخلوقاتي كه در عبوديت صاحب مقامي‌علوي‌ست، تسبيح خواهد گفت. با سرّ توحيد عالم را مزرعه‌يي مي‌بينيم كه براي عوالم و منازل آخرت، محصولات فراواني بار مي‌آورد و هم‌چون كارخانه‌يي با اعمال بشري چيزهايي را براي طبقات آن دار سعادت تدارك مي‌بيند؛ مخصوصاً براي نشان دادن مناظر سرمدي اخذ شده از دنيا به اهل تماشا كه در جنت اعلي ‌بسر مي‌برند مانند مجموعه‌يي از صدها هزار دوربين فيلم‌برداري خواهد شد كه پيوسته در حال كار مي‌باشد. اما شرك، اين فرشتهي عجيبِ كاملاً مطيعِ زنده و جسماني را به موجودي جامد، بي‌روح، فاني و بي‌مسئوليتِ‌ هالك تبديل مي‌كند؛ و به صورت مجموعه‌يي واهي و پريشان ـ كه تحت تأثير هرج و مرج حوادث بي‌معناست ـ در مي‌آورد، مجموعه‌يي كه در درون توفان ظلمات عدم در حال غلتيدن است. كارخانه‌يي را كه به طرز عجيبي با نظم و ترتيب كار مي‌كند و داراي منافع است، به چيزي بي‌نتيجه، مُعطل، بي‌ثمر و بي‌نظم و ترتيب و بازيچه تصادفات فاقد شعور و محل بازي قدرتي كور و طبيعتي كر و ماتمكده تمام ذي‌شعوران و مذبح و محزونكده همه ذي‌حياتان مبدل مي‌كند.

براساس سرّ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ در مي‌يابيم شركي كه گناه واحدي‌ست تا چه حد مي‌تواند مدار جنايات بزرگ گردد. جناياتي كه فرد را در جهنم مستحق عذاب بي‌حد و حصر مي‌كند. به هر حال... چون توضيحات و حجت‌هاي ثمره دوم در سراج ‌النور مكرر بيان گرديده‌ است، آن داستان مفصل را خلاصه كرديم.

آن‌چه مرا به سوي ثمره دوم سوق داد و به آن رساند، حسي عجيب و ذوقي غريب بود؛ به اين ترتيب: زماني در فصل بهار مشغول تماشا بودم، موجودات، مخصوصاً مخلوقات ذي‌حياتي را ديدم، كه قافله قافله در سيران و تكاپو بر روي زمين مي‌آيند و مي‌روند و صدها هزار نمونه از حشر و نشر عظيم را به نمايش مي‌گذارند؛ به‌ويژه متوجه جانداران بسيار ريزي شدم كه اندك مدتي ديده شده و بلافاصله ناپديد مي‌شدند. مشاهده لوح‌هاي موت و زوال، آن هم در فعاليتي دائمي و شگفت‌آور محزون‌ام كرد و قلب‌ام را به درد آورد و گرياند. با ديدن مرگ جانداران زيبا و بسيار كوچك قلب‌ام جريحه‌دار مي‌شد، آه مي‌كشيدم و افسوس

مي‌خوردم و در اعماق وجودم فرياد روح خود را احساس مي‌كردم. حياتي را كه چنين عاقبتي داشته باشد، عذابي بدتر از مرگ ديدم.

در عالم نباتات و حيوانات، ذي‌حياتي را مي‌ديدم به غايت زيبا، دوست داشتني و از نظر صنعت بسيار با ارزش؛ آن‌ها چشمان‌شان را براي يك دقيقه مي‌گشودند و تفرجگاه هستي را مي‌ديدند و بي‌درنگ مي‌رفتند و ناپديد مي‌شدند. با ديدن اين وضع درون‌ام به درد مي‌آمد، قلب‌ام مي‌خواست گريه و گلايه كند كه چرا مي‌آيند و چرا بي‌درنگ مي‌روند؟ قلب‌ام سؤال‌هاي دهشتناكي را متوجه روزگار مي‌كرد. مي‌خواستم بدانم چرا اين قبيل آفريده‌ها به شكل بي‌فايده و بي‌نتيجه و بدون آن‌كه غايتي داشته باشند به‌سرعت از بين مي‌روند. آفريدگاني كه به وضوح مي‌بينيم براي خلقت‌شان چه‌قدر توجه شده، دقت و صنعت به كار رفته، با جوارح و تربيت و تدبير به شكل باارزشي خلق شده‌اند، چرا اين مخلوقات بلافاصله بعد از آفرينش مثل كهنه پارچه‌يي بي‌ارزش تكه تكه شده و راهي ظلمت و عدم مي‌شوند؟ همه لطايف و احساسات وجودي‌ام كه مفتون كمالات و شيفته زيبايي‌ها و عاشق چيزهاي باارزش بودند، با ديدن اين مسائل فرياد كشيدند كه چرا با اين‌ها به مرحمت رفتار نمي‌شود؟ آيا دريغ‌شان نيست؟ در اين دَوَران گيج‌كننده، فنا و زوال از كجا پيدا مي‌شود و چگونه بر اين بيچارگان مسلط مي‌گردد؟ به اين ترتيب با مشاهده وضعيت دردآوري كه در لايه بيروني و ظاهري مقدرات حيات ديده مي‌شد، اعتراضات دهشتناكي به تقدير الهي داشتم. در همين هنگامه بود كه توحيد با نور قرآن، سرّ ايمان و لطف رحمان به يك‌باره به دادم رسيد. تاريكي‌هـا تبديل به روشنايي شـد، و آه و فغـانهايم به تشويق و تقدير مبدل شد؛ گريستن‌ها رنگ شادي و سرور گرفت و دريغ‌ها به گفتن

"مَا شَاء اَلله و بَارَكَ اَلله"

تبديل گشت. بيان

"اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلَى نُورِ الايمَان"

بر زبان‌ام جاري شد. با سرّ وحدت ديدم هر يك از مخلوقات خصوصاً هر ذي‌حياتي براساس سرّ توحيد نتايج و فوايد عام بسيار بزرگي دارند، از جمله:

هر ذي‌حياتي، مثلاً اين گل زيبا، يا آن زنبور عسل، قصيده‌يي منظوم، بامعنا و الهي‌ست و ذي‌شعوران بي‌شماري با كمال ميل به مطالعه آن مي‌پردازند. اينان معجزه‌هاي ارزشمند قدرت و بيان‌نامه حكمتي هستند كه صنعت صانع‌شان را به

شكل زيبايي به اطلاع اهل فهم ـ كه تعدادشان بي‌شمار است ـ مي‌رسانند. فاطر ذوالجلال دوست دارد به تماشاي صنعت خويش بنشيند و جمال فطري‌اش را مشاهده كند و زيبايي‌هاي تجلي اسماي خويش را در آيينه‌هاي كوچك ببيند. ديده شدن در نظر شهود حق و مَظهر آن شهود قرار گرفتن، از نتايج عالي خلقت است. همچنين پنج نوع خدمت آن ذيحيات در مسير تظاهر ربوبيّت و ابراز كمالات الهي كه فعاليت دائم در كائنات را اقتضا دارد، (همان‌طور كه در مكتوب بيست و چهارم بيان شده است) مسئوليتي فطري و متعالي‌ست. ديدم علاوه بر اين فوايد و نتايج، موجودات در جاي خود، يعني در عالم شهادت، اگر ذي‌روح باشند، روح‌شان را و در حافظه‌ها و ساير الواح محفوظ، صورت و ماهيت‌شان را و در بذرها و تخم‌ها، قوانين ماهيت‌شان يعني به نوعي حيات مستقبل‌شان را رها مي‌كنند؛ و زيبايي‌ها و كمالاتي را كه در عالم غيب و دايره‌ي اسما آيينه‌داري مي‌كردند به جا مي‌گذارند. آن‌ها با خوشحالي با مرگي ظاهري، به معناي پايان يافتن انجام وظيفه، زير پرده‌يي از زوال قرار مي‌گيرند و صرفاً از ديد چشم‌هاي دنيوي پنهان مي‌گردند؛ گفتم: "اوه، الْحَمْدُ لِلّٰهِ".

آري، اين زيبايي‌ها و جمال‌هاي بي‌نهايت آشكار، بي‌نقص و بسيار اثرگذار و در غايت استحكام، كه در تمام طبقات عالم هستي و درانواع موجودات با چشم ديده مي‌شوند و به هر طرف ريشه دوانده‌اند؛ به خوبي نشان مي‌دهند كه وضعيت خشن و پليد و منفور و پريشاني كه شرك اقتضا مي‌كند، محال و موهوم است، زيرا امكان ندارد زير پرده‌يي چنين زيبا و اساسي، زشتي و پليدي دهشت‌انگيزي قرار داشته باشد. اگر قرار داشت آن جمال حقيقي، پوچ و بي‌اساس و بي‌حقيقت و موهوم مي‌شد. پس شرك، حقيقتي ندارد؛ راهش بسته است و در مرداب دست و پا مي‌زند. حكم شرك، محـال و ممتنع است. حقيقت ايمـاني مذكور كه حسي مي‌باشد، در رسالات متعدد سراج ‌النور مفصل و با برهان‌هاي قطعي بيان شده است، لذا در اين‌جا به اشاره‌يي مختصر اكتفا مي‌كنيم.

ثمره سوم

ناظر است به ذي‌شعور و مخصوصاً انسان. در واقع انسان با سرّ وحدت مي‌تواند در ميان تمام مخلوقات از كمالي عظيم برخوردار شود و باارزش‌ترين ثمره عالم هستي گردد؛ در بين مخلوقات مي‌تواند نازنين‌ترين و كامل‌ترين، و در ميان ذي‌حياتان خوشبخت‌ترين و سعادتمندترين آفريده و دوست و مخاطب آفريدگار جهان شود. همه كمالات انساني و مقاصد متعالي بشري وابسته به توحيد است و با سرّ وحدت وجود مي‌يابد. ولي اگر وحدت نباشد انسان در ميان مخلوقات، بدبخت‌ترين و در ميان موجودات، نازل‌ترين و در ميان حيوانات، بيچاره‌ترين بوده و در ميان ذي‌شعوران از بيش‌ترين حزن و عذاب و غم برخوردار خواهد شد، زيرا ماهيت انسان به‌رغم برخورداري از عجزي بي‌پايان و دشمناني بي‌شمار و فقري بي‌حد و حصر و نيازهاي فراوان، مجهز به چنان جوارح و حواس متنوعي‌ست كه صدها هزار درد و رنج را احساس مي‌كند و صدها هزار لذت را درك و آرزو مي‌‌نمايد. انسان داراي چنان مقاصد و خواسته‌هايي‌ست كه جز ذاتي حاكم بر تمام كائنات قادر به برآوردن خواسته‌هاي او نيست.

براي مثال انسان داراي آرزوي شديد بقاست. اين مقصود انسان را، ذاتي مي‌تواند برآورده كند كه كل كائنات را مانند كاخي در اختيار خود داشته باشد. ذاتي كه به ‌راحتيِ بستن درِ يك اتاق و گشودن درب منزل ديگري، درِ دنيا را بسته و درِ آخرت را بگشايد. انسان شبيه همين آرزوي بقا هزاران خواسته مثبت و منفي ديگري دارد كه متوجه جنبه ابدي اوست و در اقطار عالم گسترده است. تنها ذات احد است كه با سرّ وحدت تمام كائنات را در قبضه خود دارد و با تأمين خواسته‌هاي انسان قادر است دو زخم سهمگين بشر يعني عجز و فقر را مداوا كند.

براي سلامتي و آرامش قلب بشر، چنان مطالب ظريف، پنهان و جزئي و براي بقاي روح و مدار سعادت او چنان مقاصد عظيم، محيط و كلي وجود دارد كه تأمين آن‌ها فقط توسط ذاتي امكان‌پذير است كه بتواند پرده‌هاي ظريف و پنهان قلب را ببيند و بي‌تفاوت نماند، ذاتي كه مخفي‌ترين و ناشنيدني‌ترين نداهاي قلب او را بشنود و آن‌ها را بي‌پاسخ نگذارد. ذاتي چنان مقتدر كه زمين و آسمان‌ها را

چون دو مأمور مطيع، مسخر امر خود كرده و آن‌ها را در انجام وظايف كلي به كار گيرد. همچنين همه جوارح و حـواس انسـان با سرّ وحـدت ارزش بسيار بالايي مي‌يابند و به‌واسطه شرك و كفر شديداً سقوط مي‌كنند، براي مثال گران‌بها‌ترين چيز در انسان، عقل است. اگر سرّ توحيد مطرح باشد، عقل هم‌چون كليدي از الماس مي‌تواند گنجينه‌هاي الهي و قدسي و هزاران خزانه در كائنات را بگشايد، اما اگر عقل دچار شرك و كفر شد بلايي خواهد بود مشؤوم و وسيله عذاب كه تمام غم و غصه‌هاي دردناك گذشته و ترس و وحشت آينده را بر سر انسان آوار خواهد كرد.

براي نمونهشفقت را كه لطيف‌ترين و دلنشين‌ترين خصلت انساني‌ست در نظر بگيريد. اگر سرّ توحيد به كمك آن نيايد تبديل به چنان فراق و سوزش و درد و مصيبت وحشتناكي خواهد شد كه انسان را به پستترين درجه سقوط خواهد داد. مادري غافل كه فرزند دلبندش را براي هميشه از دست داده است مي‌تواند معني چنين فراقي را كاملاً درك كند.

يا مثلاًمحبت را كه لذت‌بخش‌ترين، شيرين‌ترين و باارزش‌ترين احساس انسان است در نظر بگيريد. اگر با سرّ توحيد همراه باشد محبت، باعث مي‌شود اين انسان كوچك به‌اندازه كائنات بزرگ شود و گسترش يابد و سلطان نازنين مخلوقات گردد، اما اگر انسان ـ العياذ بالله ـ دچار شرك و كفر شود، محبت به چنان مصيبتي تبديل مي‌شود كه قلب بيچارهي انساني با فراق ابديِ محبوبان‌اش كه همواره در فنا و زوال ناپديد مي‌گردند هر لحظه و آني تكه تكه مي‌شود. البته افعال لهوي كه موجب غفلت مي‌شوند حس نارواي مذكور را به‌طور موقت از بين برده، و موجب مي‌شوند انسان درد آن را ظاهراً احساس نكند.

اگر صدها عضو و احساس انسان را با همين سه مثال قياس كني، خواهي دانست كه وحدت و توحيد تا چه حد مدار كمالات انساني‌ست. ثمره سوم نيز در حداقل بيست رساله از رسالات سراج‌النور با شرحي زيبا و براهيني قاطع بيان شده است، لذا در اين‌جا به اشاره‌يي مختصر اكتفا مي‌كنيم.

احساسي كه مرا به اين ثمره سوق داد و رساند، چنين است:

زماني بالاي كوه بلندي بودم. به‌واسطه انتباه روحي كه از بين برنده غفلت است، گور را به تمام معنا، مرگ را با تمام عرياني، و زوال و فنا را با الواح دردآورش شهود كردم. عشق فطري به بقا در درون‌ام، هم‌چون ديگران، يك‌باره در برابر احساس زوال خروشيد و سر برآورد. رقت جنسيه و شفقت نوعيه‌ي موجود در ماهيت‌ام نيز در برابر احساس زوال و نابودي بسياري از اهل كمالات و مشاهير انبيا و اوليا و اصفيا، كه با محبت و تقدير به آن‌ها علاقمند بودم، در مقابل مفهوم گور طغيان و فوران كرد. در طلب ياري، شش جهت را از نظر گذراندم؛ هيچ ياري و تسلي‌اي نديدم، زيرا گذشته، گوري بزرگ و آينده، ظلمتكده بود؛ احساس كردم از بالا دهشت و از پايين و راست و چپ احوال دردناك و حزين و امور مضر فراوان در حال تهاجم به من‌اند.

ناگهان سرّ توحيد به ياري‌ام رسيد؛ پرده را كنار زد و سيماي حقيقت حال را نشانم داد، گفت: بنگر! پيش از همه، به چهره مرگ نگاه كردم كه مرا بسيار ترسانده بود. ديدممرگ براي اهل ايمان ترخيص و پايان انجام وظيفه است. اجل، برگه ترخيص و نوعي تبديل مكان است، در و‌ مقدمه‌يي‌ست براي يك زندگاني جاودان؛ خروج از زندان دنيا و پرواز به باغستان جَنان است؛ و نوبتي‌ست براي رسيدن به حضور رحمان و گرفتن دست‌مزد خدمت؛ و دعوتي‌ست براي رفتن به خانه خوشبختي، به مرگ و موت علاقمند شدم.

آن‌گاه به تماشاي زوال و فنا پرداختم؛ ديدم تجدد امثال و نوشدني‌ست دلنشين، هم‌چون پرده سينما و حباب‌هايي كه در مقابل تابش خورشيد در حركت‌اند. احساس كردم سَيران و جَولاني در عالم شهادت است كه از عالم غيب آمده و موظف است تجليات بسيار زيباي اسماءُ الحسني را تازه كند. ديدم تظاهري‌ست حكيمانه از جمال ربوبيّت؛ و آيينه‌داري موجودات است براي حُسن سرمدي ؛ اين را به يقين دانستم. سپس به هر شش جهت نگاه كردم. ديدم هر سو با سرّ توحيد چنان نوراني شده است كه چشم را خيره مي‌كند. دانستم كه گذشته گوري بزرگ نيست بلكه انقلابي‌ست براي آينده؛ لذا هزاران مجلس نوراني، مناظر درخشان و مجمع احباب را مشاهده كردم.

به همين‌ترتيب مانند همين دو مورد، به چهره حقيقي هزاران مورد ديگر نگاه كردم و ديدم كه تأثير و كيفيتي جز سرور و شُكران ندارند. ذوق و احساس‌ام را درباره ثمره سوم در چهل رساله از رسالاتسراج ‌النور با دلايل جزئي و كلي بيان كرده‌ام. اين مطلب به‌ويژه در سيزده اميد ازرساله سالمندان يا همانلمعه بيست و ششم، چنان زيبا و قطعي توضيح داده شده است كه شرح و توضيحي بالاتر از آن متصور نيست، لذا مطالب مفصل آن را در اين مقام با اختصار به پايان مي‌برم.

* * *

مقام دوم

(دلايلي كهوحدت و توحيد و وحدانيت را به صورت قطعي ايجاب و اقتضا كرده و لازم ميدانند، و شرك و اشتراك را رد كرده و به آن اجازه نميدهند، بي‌شمار است. اين مطلب با صدها و بلكه هزاران برهان در رساله نور به تفصيل بيان و ثابت شده است؛ لذا در اين‌جا فقط به سه مورد از مقتضيات، به اجمال اشاره خواهد شد)

نخستين مقتضاي توحيد

به گواهي افعال حكيمانه و تصرفات بصيرانه‌يي كه در عالم هستي با چشم مشاهده مي‌گردد، همه مخلوقات به‌واسطه اسما و صفات بي‌حد و حصر و قدرت و علم مطلق حاكمي‌حكيم و كاملي كبير ايجاد و آفريده مي‌شوند.

آري، با حدسي قطعي و با مشاهده اين آثار مي‌توان فهميد كه صانع عالم در مرتبه ربوبيّت عامه داراي حاكميت و آمريت است؛ نيز در مرتبه جبروتيتي مطلق از كبريا و عظمت برخوردار است، و داراي كمال و استغنايي در درجه‌ الوهيت مطلق مي‌باشد و سلطنت و فعاليتي دارد كه قيدي نمي‌پذيرد و حدّ و نهايتي ندارد؛ اين‌ها با قطعيت فهميده و دانسته و بلكه مشاهده مي‌شود. حاكميت و كبريا و كمال و استغنا و اطلاق و احاطه و بي‌پاياني و بي‌كرانگي نيز مستلزم وحدت است و ضد اشتراك. گواهي حاكميت و آمريت بر وحدت، در بسياري از قسمت‌هاي رساله نور با قاطعيت اثبات شده است، كه خلاصه آن چنين است:

مقتضا و ‌شأن حاكميت، استقلال و فردانيت است و دخالت غير را رد مي‌كند. حتي انسان‌هايي كه به موجب عجز خود فطرتاً نيازمند ياري هستند، به خاطر سايه‌يي از آن حاكميت، دخالت غير را نمي‌پذيرند و براي حفاظت از استقلال‌شان است كه حكومت دو پادشاه در يك مملكت را نمي‌پذيرند و وجود دو والي در يك ولايت را بر نمي‌تابند و وجود دو مدير در يك ناحيه را قبول نمي‌كنند. حتي هيچ محله‌يي را نمي‌توان يافت كه دو كدخدا داشته باشد؛ در

غير اين صورت هرج و مرج ايجاد خواهد شد، آشوب به پا مي‌شود و نظم و ترتيب از بين مي‌رود.

مادام سايهيي از حاكميت، در انسان‌هاي عاجز و نيازمند ياري تا اين حد با مداخله غير مخالف‌ است و اشتراك را نمي‌پذيرد، ترديدي نيست قادر مطلقي كه منزه از عجز است، و حاكميتي كه به صورت ربوبيّت مي‌باشد نه‌تنها اشتراك و مداخله غير را به‌هيچ‌وجه نخواهد پذيرفت بلكه آن را به شدت رد مي‌كند و كساني را كه شرك را توهم كرده و به آن معتقد شده‌اند، با حدت تمام از درگاه خويش ميراند. بيانات شديد و با حدّت قرآن حكيم عليه مشركان از همين حقيقت مذكور سرچشمه مي‌گيرد.

اما گواهي كبريا و عظمت و جلال، در خصوص وحدت، با براهين درخشاني در رساله نور بيان گرديده است كه در اين‌جا به معناي مختصري از آن اشاره خواهد شد:

مثلاً همان‌طور كه عظمت روشنايي خورشيد و كبرياي تابش آن به نورهاي ضعيف ديگري كه بدون پرده در نزديك آن هستند نيازي باقي نمي‌گذارد و اجازه اثرگذاري به آن‌ها نمي‌دهد، عظمت و كبرياي قدرت الهي نيز نياز به هيچ قوه و قدرت ديگر باقي نمي‌گذارد و اجازهي هيچ ايجاد و تأثيرگذاري حقيقي به آن‌ها نمي‌دهد. مخصوصاً ذي‌حياتان و ذي‌شعوران را كه محل تمركز مقاصد رباني در سراسر كائنات و مدار آن‌ مقاصد مي‌باشند، ممكن نيست به ديگران واگذار كند؛ هم‌چنين احوال و ثمرات و نتايج موجود در جزئيات ذي‌حياتان را كه منشأ و محل ظهور غايات خلقت انسان و انواع بي‌شمار نعمتها مي‌باشند، به‌هيچ‌وجه نمي‌توان به دستان ديگري سپرد. براي نمونه احساس دِين حقيقي يك ذيحيات در مقابل غير حضرت حق به خاطر شفاي جزئي يا رزق و هدايتاش، و مدح و ثناي عابدانه در مقابل غير، با عظمت ربوبيّت ناسازگار است و با كبرياي الوهيت‌ مطابق نيست و با حيثيت معبوديت مطلق تضاد دارد و جلال او را متأثر مي‌سازد.

اما اشاره كمال به سرّ وحدت نيز در رساله نور با براهين روشن بيان گرديده است، كه معناي بسيار مختصر آن چنين است:

بديهي‌ست، كه نه تنها خلقت آسمان‌ها و زمين نيازمند قدرت مطلقه‌يي در غايت كمال است بلكه هر كدام از اعضاي شگفت‌انگيز ذي‌حياتان نيز قدرتي در كمال مطلق را اقتضا مي‌كنند، و كمال قدرت مطلقي كه منزه از عجز و مبرا از قيود ‌باشد بي‌ترديد وحدت را لازم مي‌دارد؛ در غير اين صورت كمال او نقصان خواهد يافت و اطلاق‌اش داراي قيد مي‌شود و لايتناهي بودنش تناهي مي‌يابد. در چنين حالتي قوي‌ترين قدرت بايد به عجزي ناچيز سقوط كند و قدرتي بي‌نهايت در عين بي‌نهايت بودن با امري متناهي، تناهي يابد، اين نيز به پنج وجه، محال اندر محال است.

گواهي اطلاق و احاطه و بي‌كرانگي بر وحدت نيز در رسالههايسراج ‌النور به تفصيل بيان گرديده است، كه معناي مختصري از آن چنين است:

هر فعلي از افعال موجود در كائنات، با گسترش استيلاجويانه‌ي اثر خود بر اطراف، احاطه و اطلاق هر فعل و بي‌حد و حصر بودن و بي‌قيد بودنش را نشان مي‌دهد. اشتراك و شرك نيز درصدد است احاطه مذكور را محدود كند، اطلاق را مقيد نمايد و لايتناهي بودن را متناهي نشان دهد و حقيقت اطلاق و ماهيت احاطه را از بين ببرد، البته اشتراك در افعال مطلق و محيط، محال و غير ممكن است.

آري، ماهيت اطلاق با اشتراك در تضاد است، زيرا معناي اطلاق حتي در شي متناهي، مادي و محدود نيز با چيرگي و استقلال در هر طرف گسترش مي‌يابد، مثلاً اگر هوا و نور و حرارت و حتي آب، مظهر اطلاق گردند در هر طرف گسترش مي‌يابند.

مادام كه جهت اطلاق حتي اگر در شي‌ جزئي هم باشد، اشياي مادي و محدود را چنين استيلاگر قرار مي‌دهد؛ بي‌ترديد يك اطلاق حقيقي و كلي، بر صفت‌هاي لايتناهي و منزه از ماده و بي‌حد و حصر و مبرا از نقصان، چنان استيلا و احاطه مي‌دهد كه امكان و احتمال هيچ شرك و اشتراكي نخواهد داشت.

نتيجه آن‌كه، حاكميت و كبريا و كمال و احاطه و اطلاق و لايتناهي بودنِ هر يك از هزاران فعل عام و تجلي صدها اسم الهي كه در عالم مشاهده مي‌گردد، براهين بسيار قوي وحدت و توحيدند؛ همانطور ‌كه قدرتي فوق‌العاده، براي فعاليت

خواهان استيلا و چيرگي‌ست و قواي ديگر را متلاشي مي‌كند، در هر فعل ربوبي و هر جلوه اسماي الوهيت نيز، قواي فوق‌العاده‌يي مشاهده مي‌شود كه اگر حاكميت عامه و عدالت مطلقه نبود، و اگر آن‌ها را متوقف نمي‌كرد، هر كدام‌شان عموم موجودات را زير سلطه خود مي‌گرفتند.

مثلاً قدرتي كه درخت سپيدار را در جاي جاي زمين مي‌آفريند و همواره امور آن را تدبير مي‌كند، آيا ممكن است درختاني مانند گردو و سيب يا زردآلو را كه در كنار آن و در ميان افراد آن پراكنده شده و به آن آميخته‌اند، يا تمام نوع آن سپيدار را به يك‌باره با تدبير زير سلطه كلي خويش در نياورد و آن را به قواي ديگري بسپارد؟

بي‌شك نه‌تنها در انواع مخلوقات، بلكه در هر فردي از آن‌ها چنان قوه و قدرت متصرفي احساس مي‌شود كه به‌نظر مي‌رسد قادر است بر كل كائنات استيلا يافته، همه اشيا را ضبط كند، و تمام موجودات را به زير حكم خويش درآورد. به يقين چنين نيرويي هيچ‌گاه و به‌هيچ‌وجه اشتراك را نخواهد پذيرفت و به شرك ميدان نخواهد داد.

آن‌چه باعث مي‌شود مالك درختي پر ميوه به درخت خود اهميت دهد، ميوه و ثمرات روي شاخه‌ها و هسته درون ميوه‌هاست كه به منزله قلب ميوه است و براي كاشتن‌هاي بعدي به كار مي‌رود. مالك درخت اگر عقل داشته باشد ميوه روي شاخه‌ها را به تمليك دائمي‌ ديگران در نمي‌آورد تا مالكيت خود را بيهوده منتفي كند. به همان شكل عناصر چون شاخه‌هاي درختي به نام كائنات هستند و نباتات و حيوانات به منزله شكوفه‌ها و برگ‌هاي روي آن عناصر مي‌باشند و انسان‌ها نيز هم‌چون ميوه‌هايي بر بالاي آن برگ‌ها و شكوفه‌ها قرار دارند؛ سلطان كائنات عبوديت و شكرگزاري را كه مهم‌ترين ميوه و ثمرهي انسان‌ها و نتيجهي خلقت‌شان است و مخصوصاً هسته جامع اين ميوه (انسان) يعني قلب و قوهي حافظه‌شان را ـ كه ظَهر قلب خوانده مي‌شود ـ به ‌هيچ‌وجه در اختيار قواي ديگر نمي‌گذارد؛ و سلطنت ربوبي و معبوديت خود را بدين طريق از بين نمي‌برد.

از آن‌جا كه مقاصد ربوبيّت در جزئياتي كه در انتهاي دايره‌ ممكنات و كثرت‌اند، بلكه در احوال و كيفيت جزئيات آن جزئيات، متمركز مي‌باشند و چون

آن جرئيات منشأ احساس دِين و سپاس و پرستشي كه متوجه معبوديت است، مي‌باشند، حضرت حق آن‌ها را به ديگران واگذار نمي‌كند و موجب ابطال حكمت خويش نمي‌گردد. با ابطال حكمت خويش نيز موجب اسقاط الوهيت خود نمي‌شود، زيرامهـم‌ترين هدف رباني در ايجـاد موجودات، شناساندن خود به ذي‌شعوران و دوست داشته شدن از سوي آنان است، تا مدح و ثنايش گويند و در برابرش احساس دِين كنند.

به دليل همين سرّ ظريف است كه قرآن معجز البيان مانند اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ (ذاريات:٥٨) براي اين‌كه نشان دهد افعال و اِنعامي‌ كلي و جزئي چون رزق و شفا و مخصوصاً هدايت و ايمان كه در انتهاي دايره كثرت، شُكر و پرستش و دِين و محبت و مدح و عبوديت را نتيجه مي‌دهند، مستقيماً فعل و هديه و اِنعام و احسان و اثر سلطان همه‌ي موجودات و خالق كائنات مي‌باشد، مكرراً رزق و هدايت و شفا را به ذات واجب‌الوجود نسبت مي‌دهد و مي‌گويد احسان آن‌ها "خاص و منحصر به اوست" و مداخله غير را به‌شدت رد مي‌كند.

آري، ايماني كه موجب تأمين دار سعادت ابدي مي‌باشد قطعاً نعمت ذات ذوالجلالي‌ست كه آن دار سعادت را خلق نموده و ايمان را كليد ورود به آن قرار داده است. هيچ‌كس ديگري نمي‌تواند عطا‌كننده چنين نعمت بزرگي باشد و بزرگ‌ترين پنجره‌ي معبوديت را بسته و مهم‌ترين وسيله‌اش را بدزدد.

كوتاه سخن اين‌كه جزئي‌ترين احوال و ثمرات در انتهاي شجره خلقت، از دو لحاظ بر توحيد و وحدت اشاره دارند:

اول: از آن‌جا كه مقاصد ربوبيّتِ موجود در كائنات در آن‌ها جمع آمده و غايات‌اش در آن‌ها متمركز است، و تجلي و ظهور و تعيّن بيش‌تر اسماء ‌الحسني و نتيجه و فايده خلقت موجودات در آن‌ها اجتماع يافته است، هر كدام‌شان از اين نقطهي تمركز ندا سر مي‌دهند:"من متعلق به ذاتي هستم كه تمام كائنات را آفريده است، من فعل اويم، من اثر اويم".

دوم: حافظه انسان كه قلب آن ميوه جزئي‌ست و بر اساس حديث، "ظَهر قلب" ناميده مي‌شود، نوعي فهرست مختصر اكثر انواع و نقشه نمونه و كوچكي از آنها و هسته معنوي شجره كائنات و آيينه ظريف بيش‌تر اسماي الهي‌ست، نيز گسترش استيلاجويانه‌ تمام آن قلبها و حافظه‌ها ـ كه داراي خاتم‌ها و اَمثال يكساني هستند ـ در عالم، بي‌ترديد متوجه ذاتي هستند، كه سراسر كائنات را در قبضه تصرف خود دارد، و هر يك از آن‌ها مي‌گويند "فقط اثر و آفريده اويم".

نتيجه: يك ميوه از لحاظ مفيد بودن، متوجه مالك كل درخت است، و از نظر هسته، بر اجزا و اعضا و ماهيت آن درخت نظر دارد؛ و از لحاظ خاتمي‌كه بر چهره دارد و همه امثال آن نيز از آن برخوردار مي‌باشند، همه‌ ميوه‌هاي درخت را مي‌بيند كه مي‌گويند:"ما يكي هستيم، حاصل يك دست و متعلق به يك ذات مي‌باشيم. ذاتي كه هر يك از ما را آفريده است بي‌شك قادر است همه‌ي ما را خلق كند". به اين ترتيب ذي‌حيات كه در انتهاي دايره كثرت قرار دارد، به سبب خاتمي‌كه بر چهره دارد و خصوصاً خاتمي‌كه در چهره انسان هست، و به سبب خاصيت فهرست گونه‌ موجود در قلب او، و ثمره و نتيجه‌يي كه در ماهيت خويش دارد، مستقيماً متوجه ذاتي‌ست كه تمام كائنات را در قبضه تصرف خويش دارد و بر وحدت او گواهي مي‌دهد.

دومين مقتضاي وحدانيت

مقتضاي دوم آساني و سهولتي‌ست در حد وجوب كه در وحدت است و مشكلات و صعوبتي در حد امتناع كه در شرك است. اين حقيقت نيز براساس تعبير امام علي (ع) در بسياري از رسالاتسراجُ‌النور و مخصوصاً درمكتوب بيستم به تفصيل و درنكته چهارم لمعه سي‌ام به اجمال در نهايت وضوح و روشني توضيح داده شده و اثبات گشته و با براهيني بسيار محكم نشان داده شده است كه:

اگر همه اشيا به ذاتي واحد سپرده شود؛

آفرينش كائنات و تدبير امور آن به‌اندازه آفرينش درختي، آسان خواهد بود

و خلق و انشاي يك درخت، به قدر ميوه‌يي سهل؛

و ابداع و اداره يك بهار، هم‌چون خلقت يك گل آسان؛

و تربيت و تدبير يك نوع ـ كه افراد بي‌شماري دارد ـ به ‌اندازه يك فرد، بدون مشكل خواهد بود.

اما اگر در مسير شرك، به اسباب و طبيعت واگذار گردد؛

آفرينش يك فرد، به‌اندازه يك نوع يا حتي انواع مشكل خواهد بود؛

ابداع جان‌بخش يك گل و تجهيز آن، به قدر يك بهار، و شايد بهارها،

انشا و احياي يك ميوه، به قدر يك درخت و شايد صد درخت،

و ايجاد و انشا و احيا و اداره و تربيت و تدبير يك درخت به قدر كائنات و بلكه بيش از آن، صعب و دشوار خواهد بود.

مادام كه حقيقت حال درسراجُ ‌النور به اين شكل اثبات گرديده است و در برابر ديدگان خود مشاهده مي‌كنيم كه به موازات آثار بي‌نهايت گران‌بها و با صنعت، غنا و فراوانيِ بي‌پاياني وجود دارد؛ و هر ذي‌حيات ـ كه با اعضاي متعدد و فوق‌العاده و معجزه‌گونه‌ي خود به ماشيني شگفت مي‌ماند ـ در سخاوتي مطلق با سرعتي فوق‌العاده چون افروختن كبريت، و در نهايت سهولت و آساني بي‌هيچ تكلفي وجود مي‌يابد، البته به وضوح ثابت مي‌شود كه فراواني و سهولت مذكور از وحدت و اين‌كه فعل ذاتي واحد است، سرچشمه مي‌گيرد، اگر چنين نبود، گذشته از ارزاني و وفور و شتاب و سهولت و ارزشمند بودن، احتمالاً ميوه‌يي كه امروز با پنج ريال خريداري ميشود، در آن ‌صورت با پانصد تومان هم نمي‌شد تهيه كرد؛ و ناياب و كمياب مي‌شد. ايجاد و وجود ذي‌حياتان كه اينك مانند ماشين‌هاي بسيار منظمي كه با تنظيم ساعت و فشردن كليد برق كار ميكنند، آسان و سهل است، در چنان حالتي در حد امتناع، سخت و دشوار مي‌شد و قسمي ‌از حيوانات كه در يك روز و يك ساعت و يك دقيقه با تمـام اعضـا و شـرايط حيـاتي خود وجـود مي‌يابند در آن‌صورت در يك سال و بلكه در قرني وجود مي‌يافتند و ممكن است هيچ‌گاه پا به عرصه وجود نمي‌گذاشتند.

در صد جايسراجُ ‌النور با قطعيتي كه معاندترين منكر را وادار به سكوت مي‌كند اثبات شده است كه اگر خلقت همه اشيا فقط به ذات واحد احد سپرده شود، خلقت‌شان مانند خلقت فقط يك چيز، آسان و سريع و كم هزينه خواهد

بود، و اگر سهمي ‌به اسباب و طبيعت داده شود، ايجاد فقط يك چيز، مانند خلق همهي چيزها سخت و طولاني و بي‌اهميت و پر هزينه خواهد بود. اگر مي‌خواهي براهين اين حقيقت را ببيني، بهمكتوب‌هاي بيستم، و سي و سوم، وگفتار‌هاي بيست و دوم و سي و دوم، ولمعه بيست و سوم مربوط به طبيعت ولمعه سي‌ام مربوط به اسم اعظم و مخصوصاً بهنكته‌هاي چهارم و ششم لمعه سي‌ام كه مربوط به اسم فرد و اسم قيوم مي‌باشد، مراجعه كن؛ در آن‌جا خواهي ديد كه اين حقيقت با قطعيتي چون حاصل ضرب دو در دو مي‌شود چهار، اثبات گرديده است. در اين‌جا به يكي از آن صدها برهان به ترتيب زير اشاره خواهد شد:

ايجاد اشيا يا از عدم است يا از طريق گردآوردن به صورت تركيب از عناصر و موجودات ديگر. اگر همه فقط به ذاتي واحد واگذار شود، در آن ‌صورت ذات مذكور بايد علمي‌ محيط و قدرتي مستولي بر همه چيز داشته باشد. در اين حال دادن وجود خارجي به اشيايي كه صورت و وجود علمي‌شان در علم اوست و خارج كردن آن‌ها از عدمي‌ ظاهري، مانند افروختن كبريتي يا ظاهر كردن نوشته و خطي نامرئي با ماده ظاهر‌كننده، يا هم‌چون عمل ساده انتقال عكس از آيينه دوربين عكاسي بر روي كاغذ، به شكلي بسيار ساده صورت ميگيرد و اشيايي را كه طرح و برنامه و مقدار معنوي آن‌ها در علم صانع است، با فرمان كُن فَيَكُون از عدم ظاهري بيرون آورده و به وجود خارجي وارد مي‌كند.

اگر نه به صورت ايجاد از هيچ و عدم، بلكه به صورت انشا و تركيب باشد، و به صورت گردآوردن از اطراف و عناصر انجام گردد؛ اين امر مانند گردآمدن سربازان يك گردان است كه در هر سو پراكنده شده‌اند تا استراحت كنند و با شنيدن صداي شيپور جمع مي‌شوند و شكل منظمي‌ به خود مي‌گيرند؛ در اين صورت همه ارتش در تسهيل انتقال مذكور و حفظ آن وضعيت، به مثابه قدرت و قانون و چشم فرمانده‌شان خواهند بود؛ درست به همين ترتيب، ذراتي كه تحت فرماندهي سلطان كائنات هستند با دستور العمل علمي ‌و تقديري او و به موجب قوانين قدرت مستولي‌اش، و ساير موجودات مرتبط نيز هم چون قدرت و قانون و مأموران سلطان نقش تسهيل‌كننده را داشته و (بدين ترتيب ذرّات) راه مي‌افتند و مي‌آيند؛

و براي تشكيل دادن وجود يك ذي‌حيات، وارد يك مقدار معيّن كه در حكم يك قالب معنوي و علمي و قَدَري مي‌باشد، مي‌شوند و توقف مي‌كنند...

همه خردمندان متفق ‌القولند كه اشيا اگر به دستاني متعدد و چيزهايي مانند اسباب و طبيعت سپرده شود، هيچ سببي به ‌هيچ‌وجه قادر به ايجاد از عدم و هيچ نخواهد بود، زيرا سبب مذكور داراي علمي‌ محيط و قدرتي مستولي نيست و عدم مورد اشاره نيز عدمي ‌صرفاً ظاهري و خارجي نيست، عدم مطلق است. عدم مطلق به‌ هيچ‌وجه نمي‌تواند منشأ وجود شود، در اين صورت بايد به تركيب بپردازد؛ در حالي‌كه در انشا و تركيب، براي گردآوردن كالبد و جسم يك مگس يا يك گل از روي زمين، ذرات خاص پس از غربال با الكي ظريف، با هزاران مشكل مي‌توانند گرد آيند، و بعد از گردآمدن نيز پيش از آن‌كه پراكنده شوند، براي حفظ وضع منظم جسم مزبور، به دليل فقدان قالب‌هاي معنوي و علمي ‌خود، قالبي مادي و طبيعي و شايد قالب‌هايي به تعداد اعضاي‌شان لازم است تا ذرات جمع آمده، جسم ذي‌حيات مورد بحث را تشكيل دهند.

همان‌طوركه سپردن همه اشيا به ذاتي يگانه موجب سهولتي در حد وجوب و لزوم مي‌شود، واگذاري آن‌ها به اسباب و عوامل متعدد، موجب مشكلاتي در حد امتناع و محال مي‌گردد؛ اگر همه‌ چيز به ذات واحد احد واگذار گردد در بي‌نهايت ارزاني، موجب بي‌نهايت ارزشمندي گشته، و بسيار بامعنا، بسيار قدرتمند و فوق‌العاده با صنعت خواهند شد، اما اگر در مسير شرك، به طبيعت و اسباب متعدد سپرده شود در بي‌نهايت گراني، بسيار بي‌اهميت، بي‌معنا، ضعيف و عاري از صنعت خواهند شد.

همان‌گونه كه فردي با‌ شأن نظامي ‌خويش، با انتساب و استناد به فرماندهي عالي‌رتبه، در صورت لزوم مي‌تواند با تدارك لشكري در پشت سر خود، قدرتي معنوي فراهم آورد، نيز نيروي لشكر و فرمانده مذكور براي او به منزله نيروي پشتيبان خواهند بود كه هزاران بار بيش از توانايي شخصي او، قدرتي مادي در اختيارش خواهند گذارد؛ و از آن‌جا كه منابع و مهمات چنين قدرتي را لشكريان حمل مي‌كنند و او خود مجبور به اين كار نيست، داراي اقتداري مي‌گردد كه به موجب آن مي‌تواند كارهاي فوق‌العاده‌يي انجام دهد؛ او مي‌تواند سپهبدي از قواي

دشمن را به اسارت درآورد، ساكنان شهري را براند، و قلعه‌يي را تسخير كند. اثر (و كاركرد) او عالي و باارزش مي‌شود. او اگر فعاليت نظامي ‌را كنار بگذارد توان معنوي و عالي، قدرت فوق‌العاده، و اقتدار اعجاز آورش را به يك‌باره از دست خواهد داد و هم‌چون يك نيروي عادي به نسبت توان شخصي خود كارهاي جزئي، بي‌اهميت و بي‌ارزش انجام خواهد داد، و اثر (و كاركرد) او نيز به همان نسبت خُرد و كوچك خواهد بود.

به همين ترتيب، در راه توحيد نيز چون همه چيزها به قدير ذوالجلال انتساب و استناد دارند، موري مي‌تواند فرعوني را، مگسي نمرودي را، و ميكروبي جباري را مغلوب كند، هم‌چنين هسته‌يي به‌اندازه يك ناخن مي‌تواند درختي به‌اندازه يك كوه را بر گُرده خود حمل كند و دستگاهي براي منبع و مخزن تمام اعضا و جهازات آن گردد و در عين حال هر ذره‌يي مي‌تواند با همان انتساب و استناد و با ايفاي مسئوليت‌هاي بي‌شمار در تشكيل اجسام و صُوَري كه صدها هزار شكل و قالب دارند، خدماتي ارائه كند. آثاري كه آن مأموران خُرد و سربازان كوچك مَظهر آنند، بسيار كامل، با صنعت و قيمتي مي‌شوند، زيرا ذات پديد آورنده آن آثار، قدير ذوالجلال است، كه اين امر را به دست آن‌ها سپرده و آن‌ها را پرده قرار داده است.

اگر "كار" در مسير شرك به اسباب و عوامل واگذار گردد اثر مورچه هم‌چون خود آن بي‌اهميت مي‌شود و ذره‌يي ارزش براي هنر ذره باقي نخواهد ماند و همه‌چيز همان‌طور كه به لحاظ معنا سقوط مي‌كنند از نظر مادي نيز آن چنان كم بها مي‌شوند كه هيچ‌كس دنياي بزرگ را به پنج پول سياه هم نخواهد خريد.

مادام حقيقت اين است و همه‌چيز بي‌نهايت قيمتي، با صنعت، با معنا، و قدرتمند ديده مي‌شود و ما اين را به چشم مي‌بينيم. بي‌ترديد راهي جز راه توحيد وجود ندارد و نمي‌تواند وجود داشته باشد؛ اگر وجود داشته باشد مي‌بايست همه موجودات را تغيير داد، و دنيا را به درون عدم ريخت، و از نو با مزخرفات بي‌اهميت پر كرد تا راه براي شرك باز شود.

اجمال يكي از صدها برهاني را كه در خصوص توحيد در رسايل النور ـ كه به تعبير امام علي (ع) "سراج النور" و "سراج ‌السرج" است ـ بيان و توضيح داده شده، خواندي، پس برهان‌هاي ديگر را بر همين منوال مي‌تواني قياس كني.

سومين مقتضاي توحيد

آفرينش همه‌چيز به‌ويژه مخلوقات ذي‌حيات، فوق‌العاده با صنعت است؛ هسته نمونه كوچكي از ميوه، ميوه نمونه كوچكي از درخت، درخت نمونه كوچكي از نوع، و نوع نمونه‌يي كوچك، مثالي مصغّر، فهرستي محدود، نقشه‌يي مجمل، هسته‌يي معنوي، و نقطه‌يي جامع و خمير مايه‌يي‌ست از زبده و خلاصه و عصاره كائنات كه بر اساس اصول علمي ‌و موازين حِكمي‌ گرد آمده است. از اين رو ذات خلق‌كننده هر يك از آن‌ها، قاعدتاً همان ذاتي‌ست كه تمام كائنات را آفريده است، يعني ذات خلق‌كننده تخم يك خربزه، بديهي‌ست كه آفريننده خربزه نيز هست؛ جز او نمي‌تواند باشد و غير او محال و غيرممكن است.

آري، ما مي‌بينيم، هر ذره از خون، چنان وظايف متعدد و منظمي‌ را بر عهده دارد كه از ستارگان عقب نمي‌ماند، و هر يك از گلبول‌هاي سرخ و سفيد خون، براي حفظ و تغذيه پيكر آدمي، چنان افعال مُدركانه‌يي دارند كه از دقيق‌ترين مأموران تهيه ارزاق و نظاميان محافظ نيز كامل‌ترند. و هر يك از سلول‌هاي بدن، مظهر چنان معاملات و دخل و خرج‌هاي منظمي ‌هستند كه از كامل‌ترين پيكرها و بهترين كاخ‌ها، كامل‌تر اداره مي‌شوند.

و هر كدام از حيوانات و نباتات در چهره خود حامل چنان مُهر و در متن و باطن خود حامل چنان دستگاهي هستند كه تنها ذاتي كه خالق كل حيوانات و نباتات است مي‌تواند مُهر مذكور را در آن چهره، و دستگاه فوق را در متن و باطن آن‌ها قرار دهد. هر نوعي از انواع ذي‌حياتان بر روي زمين به‌طور منظم و مرتبي پراكنده شده و با ساير انواع به شكل كاملاً متناسبي آميخته‌اند. تنها آفريننده‌يي مي‌تواند آن‌ها را خلق و اداره كند كه همه انواع را به يك‌باره آفريده باشد و آن‌ نوع را اداره و تدبير و تربيت كند، خالقي كه سطح زمين را چون قاليچه‌يي داراي حيات، با تار و پودي از چهارصد هزار نبات و حيوان، پر نقش و با صنعت آفريده و پوشانيده است. در قياس موارد ديگر با اين مطالب، مي‌‌توان فهميد كه مجموعه كائنات، كلي‌ست كه از نظر خلق و ايجاد، تجزيه نمي‌پذيرد، و كلي‌اي‌ست كه انقسام آن از نظر تدبير و ربوبيّت امكان ندارد.

اين مقتضاي سوم، در بسياري از رسالاتسراجُ ‌النور، خصوصاً در موقف اولِگفتار سي و دوم، چنان قطعي و روشن شرح داده شده و اثبات گرديده است كه هم‌چون بازتاب آفتاب، در آيينه‌ هر موجودي برهاني بر وحدت و حجتي بر توحيد را انعكاس مي‌دهد. ما به توضيح مزبور اكتفا نموده و به بيان مختصر آن داستان مفصل، بسنده كرديم.

* * *

مقام سوم

اين مقام سه علامت كلي توحيد را به اجمال بيان خواهد كرد.

دلايل و علايم و حجت‌هاي دال بر وجود و تحقق وحدت، بي‌شمار است. هزاران برهان از اين دست، در سراج‌ُ النور به تفصيل بيان گرديده است، لذا در مقام سوم، صرفاً به بيان اجماليِ سه حجت كلي به شرح زير اكتفا گرديد:

نخستين علامت و حجت كه واژه "وَحْدَهُ" نتيجه آن است:

در هر چيزي وحدتي هست، وحدت نيز بر واحدي دلالت و اشارت دارد، و اثري واحد بديهي‌ست كه از صانعي واحد صدور مي‌يابد، و واحد، بي‌ترديد از واحد نشأت مي‌گيرد؛ از آن‌جا كه هر چيزي داراي وحدت و يگانگي‌ست، پس بي‌شك اثر و صنعت ذات واحدي‌ست.در واقع جهان هستي مانند غنچه‌يي‌ست كه در پرده‌هاي هزاران وحدت پيچيده شده است؛ انسان اكبري‌ست كه وحدت‌هايي به عدد اسما و افعال عام الهـي را بر تن دارد، شجرهي طوباي خلقتي‌ست كه بر شاخه‌هايش به تعداد انواع مخلوقات، وحدت و يگانگي آويخته‌اند.

آري، اداره جهان هستي واحد است، تدبيرش واحد است، سلطنت‌اش واحد است، مُهر و سكه‌اش واحد است، واحد، واحد، واحد، واحد، تا هزار و يك واحد...

اسما و افعالي كه كائنات را اداره مي‌كنند، واحدند و در عين حال هر كدام از آن‌ها بر كائنات يا بخش اعظم آن محيط‌اند؛ يعني حكمت او در كائنات، واحد است، عنايت او واحد، تنظيمات‌اش واحد، تغذيه كردن او واحد، رحمت او ـ كه به ياري نيازمندان‌اش مي‌شتابد ـ واحد، باران نيز كه يكي از نشانه‌هاي رحمت اوست واحد، و هكذا، واحد، واحد، واحد تا هزار و يك واحد.

نيز خورشيد به مثابه بُخاري اين عالم واحد است، ماه به‌عنوان چراغ آن واحد، آتش به‌عنوان طباخ آن واحد، كوه به‌عنوان انبار لوازم و ستون خزانه‌دار آن واحد، سقا و آب دهنده‌اش واحد، ابرهاي سيراب‌كننده باغات واحد، و به همين‌ترتيب واحد، واحد، واحد تا هزار و يك واحد.

اين همه واحديت و وحدت در عالم، حجت باهري‌ست كه هم‌چون خورشيد بر واحد احدِ يگانه و ظاهر اشارت و دلالت دارد.

هر يك از انواع و عناصر كائنات با واحد بودن‌شان، روي زمين را در احاطه خود دارند، درون هم‌اند، و به شكل متناسب و حتي ياري دهنده‌يي به‌هم مي‌آميزند، اين وضع البته علامت روشني‌ست كه نشان مي‌دهد مالك و صاحب و صانع آن‌ها واحد است.

دومين علامت و حجت كه كلمه لاَ شَرِيكَ لَهُ را نتيجه مي‌دهد:

در سراسر كائنات، در همه‌ چيز از ذرات تا ستارگان، انتظام كليِ بدون قصور و انسجامي ‌زيبا و بي‌نقص و ميزان عدلي بدون ظلم وجود دارد. بي‌شك كمال نظم و انسجامِ ميزان نيز صرفاً با وحدت ممكن است. اگر دستان متعددي در كاري دخالت كنند، آن را به هم مي‌زنند. تو بيا و شكوه اين نظم را ببين؛ خداوند اين كائنات را بسيار كامل ساخته است، مانند قصري كه هر سنگ آن به ميزان قصري، با صنعت مي‌باشد. آن را هم‌چون شهري بسيار با عظمت آفريده كه دخل و خرجِ بي‌حد و حساب و اموال و ازراقِ بي‌نهايت ارزشمند‌ش از پس پرده غيب، بسيار منظم، در موعد مقرر، از جايي كه فكرش را هم نمي‌توان كرد تأمين مي‌شود؛ و كاملاً بامعنا، چنان معجزه‌وار تبديل به كتابي شده است كه هر حرف آن معناي صد سطر را در بر مي‌گيرد، و هر سطر آن معناي صد صفحه و هر صفحه آن معناي صد باب و هر باب آن معناي صد كتاب را... نيز همه باب‌ها، صفحات، سطرها، كلمات و حروف آن با يك‌ديگر مرتبط‌اند و بر هم اشاره دارند.

بيا و در متن اين نظم شگفت انگيز، كمال تنظيم آن را بنگر؛ جهان را ببين كه چون شهري بسيار پاكيزه و متمدّن، يا هم‌چون قصري كه به نظافت و پاكيزگي‌اش دقت فراوان مي‌شود، يا چون حور العيني كه هفتاد حُلّه زينتي بر تن دارد، يا مانند غنچه گلي پيچيده در هفتاد پرده لطيف زيبا، پاك و پاكيزه است.

بيا و كمال عدالت را در ميزاني ببين كه در متن اين نظم و پاكيزگي‌ست؛ مخلوقات خُرد و كوچك، و موجودات ميكروسكوپي كه با هزار بار بزرگ نمايي شايد بتوان آن‌ها را ديد، نيز ستارگان و خورشيدهايي هزار برابر بزرگ‌تر از كره زمين، با مقياس ميزان و ترازوي مذكور سنجيده مي‌شوند و هر چيزي را كه لازم

دارند بي‌كم و كاست به آن‌ها داده مي‌شود، و مخلوقات كوچك مذكور با همان آفريده‌هاي بسيار بزرگ، در برابر آن ميزان عدالت، در كنار هم قرار دارند. اين در حالي‌ست كه در ميان مخلوقات بسيار بزرگ، برخي از آن‌ها اگر ثانيه‌يي تعادل خود را از دست بدهند، نظم جهان را بر هم خواهند زد و تأثيري چون بر پا شدن قيامت خواهند داشت.

بيا و جمال و زيبايي فوق ‌العاده جذاب را در متن اين نظم و پاكيزگي و ميزان ببين؛ كه به كائنات حالت عيدي بسيار زيبا و نمايشگاهي كاملاً مُزيّن و بهاري كه گل‌هايش تازه باز شده، داده است. بهار با عظمت را چون گلداني و دسته گلي آفريد؛ و به هر بهار، سيماي گلي را داد كه بسيار زيباست و با صد هزار نقش و نگار فصل به فصل در روي زمين شكفته مي‌شود؛ و هر گلي را در آن بهار با انواع و اقسام زينت‌ها آراست. آري، هر نوع از انواع موجود در كائنات حتي هر يك از افراد آن‌ها نسبت به قابليت‌‌شان، با جلوه‌هاي زيباي اسماء الحسنايي كه حُسن و جمال‌شان در نهايت است، مظهر چنان حُسني شده‌اند كه حجة الاسلام امام غزالي مي‌گويد:

"لَيسَ فِي الامكانِ اَبدَعُ مِمَّا كان"

يعنيدر دايره امكان بديع‌تر و زيباتر از آفريده‌هاي موجود نيست. اين حُسن محيط و جذاب و اين پاكيزگي خارق‌العاده و عام، و اين ميزان كاملاً حساس و مستولي و فراگير، و اين نظم و انسجام عام و از هر نظر اعجاز آميز، چنان حجت و علامتي بر وحدت و توحيدند كه از دلالت نور بر خورشيد در ميانه روز، روشن‌تر است.

* * *

(مطلب زير پاسخي‌ست محكم و موجز به سؤالي بسيار مهـم در دو بخـش، و مرتبط با اين مقـام)

بخش اول سؤال

در اين مقام مي‌گويي: "كائنات را حُسن و جمال و زيبايي و عدالت احاطه كرده است، اما درباره بسياري از پليدي‌ها، مصيبت‌ها، بيماري‌ها، بلايا و مرگ‌هايي كه مي‌بينيم چه مي‌گويي؟"

پاسخ: قُبحي كه زيبايي‌هاي فراواني نتيجه دهد يا موجب نمايان شدن آن‌ها گردد خود، حُسن است. از بين رفتن و اخفاي قبحي كه موجب پنهان و نديده شدن بسياري از زيبايي‌ها شود، نه يك‌ بار كه بارها قبيح است، مثلاً اگر قبحي به‌ عنوان واحد قياس وجود نداشته باشد، حقيقت حُسن تنها يك نوع خواهد داشت و مراتب بسيار زيادي از آن پنهان مي‌ماند؛ در اصل مراتب حُسن با تداخل قبح آشكار مي‌گردد؛ چنان‌كه با وجود سرما، مراتب گرما و با وجود ظلمت، درجات نور آشكار مي‌شود؛ به همان ترتيب به واسطهي شر جزئي، ضرر، مصيبت و زشتي، خيركلي، منافعكلي، نعمت‌هايكلي و زيبايي‌هـايكلي ظهور مييابد. پس بايد گفت ايجاد قبح، قبيح نيست، زيرا غالب نتيجه‌ها زيباست، مثلاً فرد تنبلي كه از باران ضرر مي‌بيند، نبايد از نتايج خيري كه موجب مي‌شود باران رحمت ناميده شود، صرف‌نظر كرده و رحمت را به زحمت تبديل كند.

اما درباره فنا و زوال و موت، درمكتوب بيست و چهارم با براهين محكم و قطعي ثابت شده است كه نفي‌كننده رحمت عام و حسن فراگير و خيري كه شامل همه‌چيز مي‌شود، نيست؛ بلكه مقتضاي آن مي‌باشد. حتي خلقت شيطان نيز از اين نظر كه موجب مجاهده و مسابقه به‌عنوان لازمه پيشرفت‌هاي معنوي بشر مي‌گردد، خير است. خلقت (شيطان) از اين منظر زيباست، يا مثلاً عذاب جهنم براي كافر از اين لحاظ كه با كفر خود به حقوق تمام جهان هستي تجاوز مي‌كند و آبروي آن را

مي‌برد، امر پسنديده‌يي‌ست. اين دو نكته در رسالات ديگر به تفصيل بيان گرديده، لذا در اين‌جا به اشاره‌يي مختصر اكتفا مي‌كنيم.

بخش دوم سؤال

بخش دوم اين سؤال بسيار مهم است و بسياري از اوهام را زائل مي‌كند.

فرض مي‌كنيم اين پاسخ را در ارتباط با شيطان و كافر پذيرفتيم، بفرماييد ذات غني علي الاطلاق كه جميل مطلق، رحيم مطلق، و خير مطلق است چگونه افراد و اشخاص جزئي و درمانده را دچار مصيبت، شر و پليدي مي‌كند؟

پاسخ: هر چه خوبي و حُسن و نعمت است مستقيماً از خزانه رحمت و احسان خاص آن جميل و رحيم مطلق سرچشمه مي‌گيرد. مصايب و شرور تحت عنوان عادتُ ‌الله سلطنت ربوبي، و به اين دليل كه نتيجه‌هاي نادر و جزئي از نتايج فراوان قوانين كلي و عام آن مي‌باشند، قوانيني كه مُمثّلان اراده‌هاي كلي هستند؛ و نيز از آنجا كه (مصايب و شرور) از ضـروريات جزئي جريان قوانين مذكـور مي‌باشند، بي‌ترديد براي رعايت و محافظت از قوانين مذكور به ‌عنوان مدار مصالح كلي، نتايج جزئي توأم با شر خلق مي‌گردند. اما (خداوند) در برابر آن نتايج جزئي و اليم، با امدادهاي خاصهي‌ رحمانيّه و احسان‌هاي خصوصي ربانيه، فرياد مصيبت ديدگان را مي‌شنود و به استغاثه آن‌ها رسيدگي مي‌كند، و بدين وسيله نشان ميدهد كه او فاعل مختار است و فعل همه موجودات بسته به مشيت اوست و قوانين عالم تابع اراده و اختيار اوست؛ همچنين پروردگار رحيمي‌ست كه فرياد دردمندان را مي‌شنود و با احسان خويش به داد آن‌ها مي‌رسد؛ سپس براي اين‌كه عرصه‌يي لايتناهي براي تجليات بي‌حد و حصر اسماء الحسني بگشايد، با موارد نادر قوانين عام و قواعد كلي عادتُ ‌الله، و نتايج جزئي توأم با شر آن‌ها، با احسانهاي خاص و تودّدهاي ويژه يعني با تشويق به دوست داشتن، باب تجليات خاص را گشوده است.

علامت دوم توحيد شايد در صد جاي سراجُ ‌النور بيان گرديده است، لذا در اين‌جا به اشاره‌يي مختصر بسنده كرديم.

سومين علامت و حجت: سكه‌هاي توحيد است كه با "لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ" به آن اشاره مي‌شود، و بي‌شمار است: آري، در چهره هر چيز اعم از جزئي يا كلي، از ذرات تا سيارات سكه ‌و مُهري هست؛ همان‌طور كه جلوه‌ي خورشيد در آيينه نشان‌‌دهنده‌ي خورشيد است، همان‌گونه آيينه‌ي آن سكه نيز بر شمس ازل و ابد اشاره كرده و بر وحدت‌اش گواهي مي‌دهد. بسياري از آن سكه‌هاي بي‌حد و حصر، در سراج‌ النور به تفصيل بيان گرديده است، لذا در اين‌جا با اشارتي موجز سه مورد از آن‌ها را به شرح زير توضيح مي‌دهيم:

همان‌طور كه سكهي گسترده وحدت، مركب از تعـاون، تساند، تشابه و تداخل ـ كه انواع (موجودات) در مقابل هم نشان ميدهند ـ بر چهره مجموعه كائنات حك شده است، بر چهره زمين نيز سكه توحيدي قرار داده شده؛ به اين صورت كه با تأمين ارزاق و سلاح و لباس و آموزش و ترخيص هر يك از اعضاي لشكري سبحاني مركب از چهارصد هزار گروه حيواني و نباتي، آن هم در كمال نظم و در زمان مشخص، بدون اين‌كه موردي از قلم بيفتد، سكهيي بر چهره زمين نهاده شده؛ همچنين در چهره انسان هم سكه وحدانيتي هست كه ناشي از علامت مشخصهي هر چهره نسبت به چهره‌هاي ديگر مي‌باشد؛ به همين‌ترتيب در سيماي هر آفريده‌يي اعم از جزئي يا كلي، سكه توحيدي نهاده شده و در روي هر مخلوقي اعم از كوچك و بزرگ يا كم و زياد، خاتم احديتي مشاهده مي‌گردد. به خصوص سكه ذي‌حياتان بسيار تابان و درخشان است؛ اصولاً هر ذي‌حياتي، سكه توحيد، خاتم وحدت، مُهر احديت و طغراي فرمان، منشور صمديت است.

هر گل، هر ميوه، هر برگ، هر گياه و هر حيواني چُنان مُهر احديت و خاتم صمديتي‌ست كه هر درختي را به صورت يك مكتوب رباني و هر طايفه از مخلوقات را به صورت يك كتاب رحماني و هر باغچه‌يي را به صورت يك فرمان سبحاني در مي‌آورد؛ طوري كه به تعداد گل‌هايش بر آن مكتوبِ درخت مُهر نهاده شده و به تعداد ميـوه‌هايش داراي امضـاست و به مقـدار برگ‌هايش طغرا دارد. بر كتاب آن نوع و گروه نيز براي معرفي و نماياندن كاتب، به تعداد افرادش

خـاتم (مُهر) زده شده است. براي معـرفي سلطان آن باغ فـرمان، نيز به تعـداد گياهان و درختان و حيوانات موجود در آن، سكه‌هايي نهاده شده است، حتي در مبدأ و منتها و بـرون و درون هر درختي چهـار سكه توحيد است كه اسمـاي

هُوَ اْلاَوَّلُ وَاْلآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ

(حديد:٣) بر آن اشارت دارند.

و طبق اشاره‌ياسم اول، هسته كه منشأ اصلي هر درخت ميوه داري‌ست

"بار آمدن از هسته" را كه از ديرباز ضرب المثل بوده و در زبان همه‌ي مردم رواج داشته است، مي‌توان براي مؤلف اين رساله اشارهي غيبي عُرفي دانست، زيرا خادم رساله نور به بركت قرآن در هسته و گل، براي توحيد دو معراج معرفت كشف نموده، و در همان‌جا كه طبيعيون غرق شده‌اند، آب حيات يافته و از هسته به حقيقت و نور معرفت رسيده است. تكرار فراوان اين دو چيز در رساله نور بر اين حكمت مبتني‌ست.

هم‌چون صندوقچه‌يي‌ست كه حامل طرح و برنامه و فهرست آن درخت مي‌باشد؛ دستگاهي‌ست شامل اعضا و لوازم و تشيكلات آن و ماشيني‌ست كه واردات بسيار ظريف ابتدايي و مصارف لطيف و تنظيمات آن را با خود دارد.

و بر اساس اشاره‌ياسم آخر، نتيجه و ميوه هر درختي معرفي نامه‌يي‌ست كه اشكال و احوال و اوصاف آن درخت را توصيف كرده، بيان‌نامه‌يي‌ست كه وظايف و منافع و ويژگي‌هاي آن را بازگو مي‌كند؛ و نمونه و خلاصه‌يي از آن درخت است كه امثال و نسل‌ها و نسخه آتي آن را با هسته‌يي كه درون ميوه قرار دارد بيان مي‌دارد و مي‌آموزد.

و طبق اشاره‌ياسم ظاهر، نيز صورت و شكل هر درختي حُلّه و جامه‌يي‌ست مصنّع و پر نقش و نگار، كه با شاخ و برگ آن درخت و با اعضا و اجزايش دقيقاً متناسب با قامت درخت تنظيم و تزيين شده، و چنان ظريف و منظم و بامعناست كه درخت را تبديل به يك كتاب، يك مكتوب و يك قصيده كرده است.

و براساس اشاره‌ياسم باطن، دستگاهي كه در متن هر درختي مشغول كار است چنان كارخانه‌يي‌ست كه تشكيل و تدبير و اداره تمام اجزا و اعضاي درخت را با ميزاني به غايت دقيق اندازه گيري مي‌كند و تمام مواد و ارزاق مورد نياز تك تك اعضايش را تحت نظمي‌كاملاً منسجم پيش مي‌برد و تقسيم و توزيع

مي‌كند؛ اين كارخانه فوق‌العاده با سرعتي چون صاعقه و با سهولتي هم‌چون تنظيم ساعت و با وحدت و يكپارچگياي ‌مانند دستور حركت به يك لشكر كه عقول را به شگفتي وا مي‌دارد كار مي‌كند.

نتيجه: اول هر درخت چنان برنامه و صندوقچه‌يي، و آخر آن چنان نمونه و معرفي نامه‌يي، و ظاهر آن چنان حلّه‌ مزيّن و جامه‌يي پر نقش و نگار، و باطن آن چنان دستگاه و كارخانه‌يي‌ست كه اين چهار جهت نظر بر يك‌ديگر دارند، و از مجموع اين چهار، چنان سكه اعظم و بلكه اسم اعظمي ظهور مي‌يابد كه به يقين مي‌توان فهميد كه جز صانع واحد احدي كه تمام كائنات را اداره مي‌كند، فرد ديگري قادر به انجام كارهاي مذكور نيست؛ واول و آخر و ظاهر و باطن هر ذي‌حياتي مانند درخت، حامل سكه توحيد، خاتم وحدت، مُهر احديت و طغراي وحدانيت مي‌باشد.

در قياس با سه مثال ذكر شده در خصوص درخت، بهار نيز درخت پر گلي‌ست. بذرها و دانه‌ها و ريشه‌هايي كه به دستان فصل پاييز امانت سپرده شده‌اند سكهاسم اول را، ميوه‌ها و حبوبات و سبزي‌هايي كه به آغوش فصل تابستان ريخته مي‌شوند و آن را پر مي‌كنند خاتماسم آخر را، و بهار كه هم‌چون حور العين با جامه‌هاي فطري، حُلّه‌هاي سُندس گونه و صدهزار جامهي پر نقش و نگار تزيين شده است مُهراسم ظاهر را، و در بهار كارخانه‌هاي صمداني و ديگ‌هاي جوشان رحماني و مطبخ‌هاي رباني كه موجب طبخ غذاها مي‌شوند و در باطن زمين مشغول كارند، طغراياسم باطن را حمل مي‌كنند.

حتي هر نوع، مثلاً نوع بشر نيز يك درخت است ‌كه ريشه و دانه‌اش در گذشته و ميوه‌ها و نتايج‌اش در آينده است، همانگونه كه قوانين بسيار دقيقي در متن حيات جنسيه و بقاي نوعيهاش وجود دارد، وضع فعلي‌اش نيز متـأثر از اصـول و قواعد حيات شخصي و اجتمـاعي حامل سكهي توحيد است؛ هم‌چنين زير آشفتگي‌هاي ظاهري، خاتم وحدتي منظم را حمل مي‌كند؛ نيز زير پوشش احوال مشوش بشري تحت حكم دستورات قضا و قدر كه مقدرات حيات ناميده مي‌شوند، حامل يك مُهر وحدانيت مي‌باشد.

* * *

خاتمه

(اشاره كوتاهي‌ست در سرّ توحيد به ساير اركان ايماني توأم با توضيحاتي براي هر يك)

اي انسان غافل! بيا و تأملي كن و برسه ثمره، سه مقتضي وسه حجتي كه در سه مقام اين رساله بيان شده است نظري بيفكن، و ببين صانع قدير، حكيم، رحيم و عليمي‌ كه در كائنات تصـرف مي‌كند و جزئي‌تريـن شفا و كوچـك‌ترين شُكر را از نظـر دور نمـي‌دارد و كـم‌ترين صنعت چـون ايجـاد بـال مگـس را به ديگـران وا نمي‌گذارد و در برابرش بي‌تفاوت نمي‌ماند و وظايف و حكمت‌هاي موجود در درختي را در دانه‌يي ساده تعبيه مي‌كند و رحمانيت و رحيميت و حكمت خويش را با هر صنعتاش مي‌نماياند و خود را به هر وسيله‌يي مي‌شناساند و با هر نعمتي موجب مي‌شود دوست‌اش بدارند، آيا ممكن است و امكان دارد در برابر محاسن حقيقت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و تسبيحات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه به لحاظ معنا بر كائنات استيلا دارد و در برابر انوار اسلامي بي‌تفاوت باشد؟

آيا ممكن است رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه تمام آفريدگانِ او را مُزين كرده و موجب شادماني همه مخلوقات شده و جهان هستي را منور كرده، و در زمين و آسمان‌ها غوغايي برپا نموده و نيمي ‌از كره زمين و يك پنجم نوع بشر را در طول چهارده قرن متمادي زير سلطنت مادي و معنوي خود گرفته و آن سلطنت باشكوه را همواره به نام و حساب خالق كائنات پيش برده است، مهم‌ترين مقصد و نور و آيينه آن صانع نباشد؟ مگر ممكن است انبياي ديگري كه چون محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام خادم همان حقيقت‌اند، رسول آن صانع و دوست و مأمور او نباشند؟ حاشا! به تعداد معجزات انبيا حاشا و كلا!

مگر امكان دارد آفريدگاري حكيم و رحيم كه در جزئي‌ترين چيز مانند شاخ و برگ، صدها حكمت و ثمره قرار داده و ربوبيّت خود را با حكمت‌هايي فوق‌العاده و رحمانيت عام خويش شناسانده و موجب شده خلايق دوست‌اش داشته باشند، حشر را كه برايش به سهولت آوردن بهار است، مُحقق نكند و خانه سعادت و منزل بقايي نگشايد و همه حكمت‌ها و رحمت‌ها و حتي ربوبيّت و كمالات‌اش را انكار نموده و موجب انكار آن از سوي ديگران شود و تمام آفريدگان محبوب خود را كه بسيار دوست‌شان دارد براي هميشه از بين ببرد؟ حاشا! صد هزار بار حاشا! آن جمال مطلق صدها هزار بار از اين قُبح مطلق منزه و مقدس است.

حاشيه‌يي مفصل

سؤالي درباره حشر: آيات و فرامين مكرري چون

اِنْ كَانَتْ اِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً

(يس:٢٩)،

وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ

(نحل:٧٧)

در قرآن، نشان مي‌دهد كه حشر اعظم در يك آن و بدون صرف زمان وقوع مي‌يابد. عقل محدود براي قبول اين مسألهي بي‌نظير و فوق ‌العاده خواهان مثال ملموسي‌ست.

پاسخ: در حشر، بازگشت ارواح به اجساد، و احيا و انشاي اجساد مطرح است، پس اين موضوع شامل سه مسأله به شرح زير مي‌باشد:

مسأله اول

مثال براي بازگشت ارواح به اجسادشان، افراد لشكر بسيار منظمي‌ست كه براي استراحت در گوشه و كنار پراكنده شده‌اند و با صداي بلند شيپور در يك‌جا جمع مي‌شوند. آري، همان‌طور كه صور اسرافيل كم از شيپور نظامي ‌ندارد، ارواحي كه در عالم ابدي و عالم ذرّات نداي اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ (اعراف:١٧٢) را از جانب ازل شنيده و پاسخ قَالُوا بَلَى (اعراف:١٧٢) داده‌اند، نيز بي‌ترديد هزاران بار بيش‌تر از افراد يك لشكر، تابع و منظم و مطيع‌اند. در گفتار سي‌ام با براهين قطعي ثابت شده است كه نه‌تنها ارواح بلكه تمام ذرات نيز نفرات و فرمانبران لشكر سبحاني‌اند.

مسأله دوم

مثال براي احياي اجساد: در شهر بسيار بزرگي و در شبي دلنشين، صدها هزار لامپ از يك مركز در يك لحظه و بدون صرف وقت روشن مي‌شود؛ به همين‌ترتيب در سطح كره زمين نيز امكان نوررساني به صدها ميليون لامپ از يك مركز وجود دارد. حال كه مخلوقي از مخلوقات حضرت حق مانند الكتريسته ـ كه خادم و چراغ‌دار مسافرخانه اوست ـ با درس انتظام و تربيتي كه از خالق‌اش اخذ نموده مي‌تواند مظهر چنين كيفيتي گردد، بي‌ترديد حشر اعظم نيز مي‌تواند مانند الكتريسته در دايره قوانين منظم حكمت الهي ـ كه هزاران خدمتكار نوراني نشان‌دهنده آن هستند ـ در طُرفة ‌‌العيني وجود يابد.

مسأله سوم

مثال براي انشاي يك‌باره اجساد: در فصل بهار در ظرف چند روز همه درختان كه هزاران بار بيش از نوع بشرند با تمام شاخ و برگ خود، درست مانند بهار گذشته به يك‌باره و به صورت كامل انشا مي‌شوند و تمام گل‌ها و ميوه‌ها و برگ‌هاي درختان مانند محصولات بهار گذشته با سرعت برق ايجاد مي‌شوند.

بيداري و شكوفايي و احياي هماهنگ و يك‌باره دانه‌ها و هسته‌ها و ريشه‌ها‌ي بي‌شماري كه مبدأ بهار و شكوفايي هستند، و نشر پيكر مرده درختان كه به استخوان امواتِ سرپا ايستاده مي‌مانند با مظهريت سرّ "بَعْثُ بَعْدَ المَوْتِ" و به‌واسطه يك فرمان و دفعتاً واحده، و احياي به غايت پُر صنعت گروه ‌بي‌شماري از جانوران بسيار كوچك، به‌ويژه حشر طايفه مگس‌ها كه مخصوصاً با تميز كردن مدام صورت، چشم و بال‌هاي‌شان، وضو و نظافت را به ما يادآوري كرده و صورتمان نوازش ميكنند؛ در حالي كه افراد انتشار يافته طايفه آنان ـ كه در جلوي چشمانمان قرار دارند ـ در طي يك سال از تعداد تمام افراد انسان از آدم تاكنون بيش‌تر است احيا و نشر و حشر آنان در هر فصل بهار به همراه ساير قبايل در ظرف چند روز، نه يك مثال بلكه هزاران مثالند براي انشاي اجساد انساني در قيامت.

آري، از آن‌جا كه دنيا دارحكمت و آخرت دار قدرت است، در دنيا بسياري از اسما مانند حكيم، مرتّب، مدبّر و مربي اقتضا مي‌كنند كه ايجاد اشيا تا حدي تدريجي و طولاني باشد و اين براساس اقتضاي حكمت رباني صورت مي‌گيرد؛ و از آن‌جا كه در آخرت ظهور قدرت و رحمت بيش از حكمت است، بدون آن‌كه به ماده و مدت و زمان و انتظار كشيدن نيازي باشد، انشاي اشيا دفعتاً صورت مي‌گيرد. كارهايي كه اين‌جا در يك روز و يك سال انجام مي‌شود در آخرت در يك لحظه و در يك چشم به‌هم زدن عملي مي‌گردد. فرمان قرآن معجز البيان چنين است:

وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ

اگر مي‌خواهي وقوع حشر را هم‌چون آمدن بهار بعدي، با يقين كامل درك كني، گفتار دهم و بيست و نهم را كه مربوط به حشر است با دقت ببين و مطالعه كن؛ اطمينان دارم هم‌چون آمدن بهار به آن يقين خواهي يافت.

مسأله چهارم

اين مسأله درباره‌ي موت دنيا و وقوع قيامت است. برخورد سياره يا ستاره‌يي دنباله‌دار به فرمان الهي با كره و مسافرخانه ما مي‌تواند خانه ما را در يك لحظه ويران كند؛ مانند كاخي كه در ده سال بنا گرديده و در يك دقيقه تخريب مي‌شود. بيان اجمالي چهار مسأله مربوط به حشر فعلاً كافي‌ست، دوباره به موضوع اصلي بر مي‌گرديم.

آيا امكان دارد قرآن مُعجز البيان كه ترجمان بليغ همه حقايق عالي و حقيقي كائنات، و لسان اعجازآميز تمام كمالات خالق كائنات، و مجموعه فوق‌العاده تمام مقاصد اوست، گفتار آن خالق نباشد؟ حاشا! به عدد اسرار آياتش حاشا!

آيا ممكن است صانعي حكيم، تمام مصنوعات ذي‌حيات و ذي‌شعور خود را با يك‌ديگر به گفتگو وادارد و با هزاران زبان مختلف، موجبات صحبت‌شان را فراهم كند، و سخن و صداي آنان را بداند و بشنود و با افعال و اِنعام خود آشكارا پاسخ‌شان دهد، اما خود سخن نگويد و اصلاً نتواند صحبت كند؟ آيا چنين چيزي ممكن است و اصولاً احتمال دارد كه ممكن باشد؟

بديهي‌ست كه سخن مي‌گويد و انسان نيز در رأس فهيم‌ترين مخاطبانش قرار دارد، كتاب‌هاي مقدس و در رأس آن‌ها قرآن، سخنان اوست.

صانعي حكيم براي اين‌كه خود را بشناساند و كاري كند او را دوست بدارند و مدح و ثنايش گويند، و براي اين‌كه با انواع احسان‌هاي خود ذي‌حياتان را شاد و راضي نمايد تا شكر و احساسِ دين‌شان را مدار مهم ربوبيّت خود قرار دهد، كائنات بزرگ را با تمام انواع و اركان آن خادم ‌مُسّخر ذي‌حيات و مسكن و نمايشگاه و مهمان‌سراي او قرار مي‌دهد، سپس چنان خواهان تكثير هزاران نوع از انواع مختلف ذي‌حياتان مي‌شود كه برگ برخي درختان بي‌ميوه مانند سپيدار و نارون را گهواره و رحم و مخزن ارزاق انبوهي از مگس‌ها يعني ذي‌حياتاني كه در هوا ذكر مي‌گويند قرار مي‌دهد، حال آيا امكان دارد اين آسمان‌هاي تزيين شده و ستارگان درخشان را بي‌صاحب و فاقد حيات و بي‌روح و خالي از سكنه و بي‌فايده يعني بدون ملائكه و بدون روحاني رها كند؟ حاشا! به عدد ملائك و روحانيان حاشا و كلا!

آيا امكان دارد صانعي حكيم و مدبر، مبدأ و منتهاي بي‌اهميت‌ترين گياه و كوچك‌ترين درخت و مقدرات حياتي آن‌ها را كه در كمال نظم است، با قلم تقدير خود در هسته و ميوه‌اش بنويسد و در عين حال مقدمات و نتايج بهار باعظمت را به‌مثابه يك درخت، در كمال امتياز و انتظام بنگارد و در برابر بي‌اهميت‌ترين چيزها نيز بي‌تفاوت نماند، اما افعال و كردار بسيار مهم انسان را به‌عنوان نتيجه كائنات و خليفه زمين و ناظر و ضابط انواع مخلوقات ننويسد و در دايره قَدَر خويش قرار ندهد و در برابر آن‌ها بي‌تفاوت بماند؟ حاشا! به عدد اعمال انسان كه وارد ميزان خواهد شد حاشا و كلا!

خلاصه اين‌كه، كائنات با تمام حقايقش فرياد مي‌زند و مي‌گويد:

"‌آمَنْتُ بِاللّٰهِ وَ مَلئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ بِالْيَومِ اْلآخِرِ وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّهِ مِنَ اللّٰهِ تَعَالَى وَ الْبَعْثُ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ اِخْوَانِهِ وَ سَلَّمَ آمِينَ."

* * *

مناجاتي توحيدي و مقدمه آن

حضرت امام علي (رض) در قصيده "جلجلوتيه" خود وقتي براساس كرامت از رساله نور خبر مي‌دهد، از آن با نام‌هاي "سراج ‌النور" و "سراجُ ‌السُّرج" ياد مي‌كند؛ از آن‌جا كه به سه نام رساله نور دو نام ديگر اضافه نموده است و از آن‌جا كه نام سراج‌النور در اين رساله تكرار شده است، در پايان، مهم‌ترين مناجات امام علي (رض) را دو مرتبه وسعت داده و اين مناجات را با زبان متعالي او و با استعمال زبان خودمان به‌ حساب يكي از زبان‌هاي او، به درگاه واحد احد تقديم مي‌كنيم:

مناجات

"اَللّهُمَّ اِنَّهُ لَيْسَ فِى السَّموَاتِ دَوَرَاتٌ وَ نُجُومٌ مُحَرَّكَاتٌ سَيَّارَاتٌ وَ لاَ فِى الْجَوِّ سَحَابَاتٌ وَ بُرُوقٌ مُسَبِّحَاتٌ وَ رَعَدَاتٌ وَ لاَ فىِ اْلاَرْضِ غَمَرَاتٌ وَ حَيَوَانَاتٌ وَ عَجَائِبُ مَصْنُوعَاتٍ. وَ لاَ فِى الْبِحَارِ قَطَرَاتٌ وَ سَمَكَاتٌ وَ غَرَائِبُ مَخْلُوقَاتٍ. وَ لاَ فِى الْجِبَالِ حَجَرَاتٌ وَ نَبَاتَاتٌ وَ مُدَّخَرَاتُ مَعْدَنِيَّاتٍ. وَ لاَ فِى اْلاَشْجَارِ وَرَقَاتٌ وَ زَهَرَاتٌ مُزَيَّنَاتٌ وَ ثَمَرَاتٌ. وَ لاَ فِى اْلاَجْسَامِ حَرَكَاتٌ وَ آلاَتٌ وَ مُنَظَّمَاتُ جِهَازَاتٍ. وَ لاَ فِى الْقُلُوبِ خَطَرَاتٌ وَ اِلْهَامَاتٌ وَ مُنَوَّرَاتُ اِعْتِقَادَاتٍ اِلاَّ وَ هِىَ كُلُّهَا عَلَى وُجُوبِ وُجُودِكَ شَاهِدَاتٌ وَ عَلَى وَحْدَانِيَّتِكَ دَالاَّتٌ وَ فِى مُلْكِكَ مُسَخَّرَاتٌ فَبِالْقُدْرَةِ الَّتِى سَخَّرْتَ بِهَا اْلاَرَضِينَ وَ السَّموَاتِ سَخِّرْلِى نَفْسِى وَ سَخِّرْلِى مَطْلُوبِى وَ سَخِّرْ لِرَسَائِلِ النُّورِ لِخِدْمَةِ الْقُرْآنِ وَ اْلايمَانِ قُلُوبَ عِبَادِكَ وَ قُلُوبَ الْمَخْلُوقَاتِ الرُّوحَانِيَّاتِ مِنَ الْعُلْوِيَّاتِ وَ السُّفْلِيَّاتِ يَا سَمِيعُ يَا قَرِيبُ يَا مُجِيبَ الدَّعَوَاتِ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ"

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

شعاع سوم

مقدمه

حجت ايمانيه هشتم هم‌چنان‌ كه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت دارد، با دلايل قطعي بر احاطه ربوبيت و عظمت قدرت‌اش نيز دلالت مي‌كند، و احاطه حاكميت و شمول رحمت‌اش را نيز اثبات كرده و بر آن دلالت دارد؛ هم‌چنين احاطه حكمتش و شمول علم‌اش را بر تمام اجزاي كائنات اثبات مي‌كند.

خلاصه اين‌كه هر يك از مقدمه‌هاي حجت ايمانيه هشتم داراي هشت نتيجه مي‌باشد. در اين مبحث، هر كدام از مقدمات هشت‌گانه، هشت نتيجه را با دلايل خود اثبات مي‌كند، و از اين نظر حجت ايمانيه هشتم داراي مزاياي عالي‌ست.

سعيد نورسي

مناجـات

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

اِنَّ فِى خَلْقِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَاخْتِلاَفِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِى تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَاَحْيَا بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَاْلاَرْضِ َلآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

(بقـره: ١٦٤)

(رساله مناجات كه شعاع سوم بوده و به نوعي تفسيري از آيه‌ي مذكور است)

يا الهي، يا ربي! من از دريچه ايمان و با تعليم و نوري كه از قرآن و درسي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام و با راهنمايي اسم حكيم، مي‌بينم هيچ حركت و چرخشي درآسمان‌ها نيست كه با نظم خود بر موجوديت تو اشاره و دلالت نداشته باشد.

هيچ يك از اجرام سماوي نيست كه با انجام وظيفه بي‌سر و صدايش و در عين سكوت و ايستادن‌اش بدون هيچ ستوني، بر ربوبيت و وحدت تو اشارت و شهادت نداشته باشد.

هيچ ستاره‌‌يي نيست كه با خلقت موزون، وضع منتظم، تبسم نوراني و با مُهر شباهت‌اش به ستارگان ديگر، بر شكوه الوهيت و وحدانيت تو اشاره نداشته باشد و گواهي ندهد.

هيچ سياره‌‌يي از دوازده سياره نيست كه با حركت حكيمانه و تسليم فرمانبرانه و مسئوليت منظم و اقمار مهمش، بر وجوب وجود تو گواهي ندهد و بر سلطنت الوهيتت اشاره نداشته باشد.

آري، آسمان‌ها با ساكنين‌شان چنان‌كه جداگانه گواهي مي‌دهند، با هيأت مجموعه خود نيز به‌طور بديهي مي‌گويند: اي آفريدگاري كه زمين و آسمان‌ها را خلق كردي، گواهي‌هاي آشكاري بر وجوب وجود تو هست؛ اي كه ذرّات را با تركيبات منظم‌اش تدبير و اداره مي‌كني و اين سيّارات را با اقمار منظم‌شان به حركت در مي‌آوري و مطيع امر خود قرار مي‌دهي، اينان چنان محكم بر وحدت و يگانگي‌ات شهادت مي‌دهند كه براهيني نوراني و دلايلي درخشان به عدد ستارگان آسمان، شهادت آن‌ها را تأييد مي‌كنند.

آسمان‌هاي صاف و پاكيزه و زيبا با اجرام فوق‌العاده عظيم و شتابان، با نشان دادن وضعيت ارتش يا نيروي درياييِ باشكوهِ يك سلطنت كه با چراغ‌هايي زيور يافته‌اند، بر شكوهمندي ربوبيّتت و عظمت قدرتت كه ايجاد كننده هر چيزي‌ست، دلالت ظاهر دارند، و بر وسعت بي‌نهايت حاكميتت كه آسمان لايتناهي را در احاطه خود دارد و بر گستردگي بي‌انتهاي رحمتت كه هر ذي‌حياتي را شامل مي‌گردد، با قوت تمام اشاره مي‌كنند، و بر احاطه همه جانبه علمت و شمول حكمتت كه متعلق به همه امور و كيفيات مخلوقات آسماني‌ست و همه آن‌ها را در اختيار خود دارد و امورشان را تنظيم مي‌كند، بي‌هيچ ترديدي شهادت مي‌دهند. اين شهادت و دلالت مانند ستارگان كه كلمه شهادت آسمان‌ها و دلايل نوراني مجسّم‌اند، كاملاً ظاهر و آشكار مي‌باشد.

ستارگان عرصه و دريا و فضاي آسمان‌ها هم‌چون سربازان گوش به فرمان، كشتي‌هاي منتظم، هواپيماهاي خارقالعاده و چراغ‌هاي شگفت‌انگيز، شكوه و جلال سلطنت الوهيت تو را نمايان مي‌سازند. وظايف خورشيدمان در زمين ـ به‌عنوان يك ستاره از نفرات آن لشكر ـ و ساير سيّارات منظومه‌ي شمسي، دلالت و اخطار مي‌كنند كه بعضي از ستارگانِ هم‌چون خورشيد نظر به عالم آخرت دارند و نه تنها بدون وظيفه نيستند بلكه خورشيدهاي عوالم باقي‌اند.

اي واجب الوجود! اي واحد احد!

اين ستارگان شگفت انگيز، اين خورشيدهاي عجيب، و اين ماه‌ها در مُلك تو و در سماوات تو، تحت فرمان و با قوَّت و قدرتت و با تدبير و اداره تو به تسخير در آمده، امورشان تنظيم شده و وظيفه‌‌يي بر عهده گرفته‌اند. همه آن اجرام عُلوي، خالقي را تسبيح مي‌گويند كه آن‌ها را آفريده، به چرخش در آورده و اداره مي‌كند؛ او را تكبير مي‌گويند و با لسان حال سُبحَانَ الله و اَللهُ اكبَرُ سر مي‌دهند. من نيز با تمام تسبيحات آنان، تو را تقديس مي‌كنم.

اي قدير ذوالجلالي كه به دليل شدت ظهورت پنهان، و به دليل عظمت كبريايت در خفا قرار داري؛ اي قادر مطلق!

با درسي كه از قرآن حكيم گرفتم و تحت تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، دريافته‌ام هم چنان‌كه آسمان‌ها و ستارگان بر موجوديت و وحدت تو گواهي مي‌دهند،فضاي لايتناهي نيز با ابرها و رعدها و برق‌ها و وزش‌ها و بارش‌هايش بر وحدت و وجوب وجودت شهادت مي‌دهند.

آري، ابر بي‌جان و بي‌ادراك، باران را كه آب حيات است، به سوي ذي‌حياتان نيازمند گسيل مي‌دارد و اين با رحمت و حكمت تو انجام مي‌گيرد؛ تصادف آشفته نمي‌تواند دخالتي داشته باشد.

صاعقه كه كامل‌ترين نوع برق است، به فوايد روشنايي اشاره دارد و ما را به استفاده از آن تشويق مي‌كند، و قدرت تو را در فضا به خوبي نشان مي‌دهد.

رعـد نيـز كـه آمـدن باران را بشـارت مي‌دهـد و آسمان پهنـاور را به سـخن وا مي‌دارد و با سر و صداي تسبيحات خود، آن را به لرزه در مي‌آورد، با لسان قال سخن مي‌گويد و تو را تقديس مي‌كند و بر ربوبيتت گواهي مي‌دهد.

بادها هم، وظايف بسياري چون رسانيدن لازم‌ترين نياز ذي‌حياتان ـ كه از نظر استفاده بسيار آسان بوده ـ يعني نَفَس دادن و راحتي رساندن به نفوس را بر عهده دارند. آن‌ها پهنه آسمان را گويي بر اساس حكمتي تبديل به لوح محو و اثبات مي‌كنند و آن را به صورت تخته‌‌يي در مي‌آورند كه كسي چيزي روي آن مي‌نويسد و معنا را رسانده و بعد پاك مي‌كند. بادها به اين ترتيب بر فعاليت

قدرتت اشاره دارند و بر وجودت گواهي مي‌دهند. نيز رحمتي كه به موجب مرحمت تو از ابرهاي فشرده به سوي ذي‌حياتان منتقل مي‌گردد با قطراتي موزون و منظم، كلمه‌وار بر وسعت رحمت و شفقت فراگيرت گواهي مي‌دهد.

اي متصرِّف فعّال و اي فيّاض متعال!

ابر و برق و رعد و باد و باران كه بر وجوب وجود تو يك به يك شهادت مي‌دهند، با اين‌كه از نظر كيفيت از هم دور و از نظر ماهيت مخالف يك‌ديگرند، در هيأت مجموعه‌شان به سبب يگانگي و همراهي و آميختگي با هم و همياري در وظايفِ هم، با قوت تمام بر وحدت و يگانگي‌ات اشاره دارند؛ و بر شكوهمندي ربوبيتت كه پهنه آسمان را محشر شگفت انگيزي قرار داده و در روزهايي آن را چندين بار پر و خالي مي‌كند، دلالت دارند؛ و بر عظمت قدرتت كه آسمان گسترده را چون لوحي براي نوشتن و اسفنجي پر آب نمود تا زمين را با آن آبياري كند، اشاره دارند؛ و به همين صورت بر وسعت بي‌نهايت حاكميت و رحمتت كه به تمام مخلوقات روي زمين و آن سوي پرده آسمان نظر دارد و آن را اداره و به تمام امورشان رسيدگي مي‌كند، دلالت مي‌كنند.

هوايي كه در فضاست با چنان وظايف حكيمانه و ابر و باران با چنان فوايد عليمانه‌‌يي به كار گرفته شده‌اند كه اگر علمي محيط و حكمتي شامل بر هر چيز نبود، چنان چيزي امكان نداشت.

اي فعّالٌ لِما يُريد!

قدرت تو كه همواره با فعاليت‌ات در جوُ آسمان، نمونه‌‌يي از حشر و قيامت را نشان مي‌دهد، و در يك ساعت، تابستان را به زمستان و زمستان را به تابستان تبديل مي‌سازد، و عالمي را مي‌آورد و عالم ديگري را روانهي غيب مي‌كند، اشاره بر اين حقيقت دارد كه دنيا را مبدّل به آخرت خواهد كرد و شئونات سرمدي را در آخرت نشان‌مان خواهد داد.

اي قدير ذوالجلال! هوايي كه در جوّ آسمان است همراه با ابر و باران و رعد و برق همه در تملّك تو‌اند، مُسخر امر و قوت و قدرت تو‌اند و تو هر كدام‌شان را موظّف به كاري كرده‌يي. اين مخلوقات آسماني كه به لحاظ ماهيت از هم دورند، امركننده و حكمكننده خود را كه فرامين سريع و آني و پر شتاب او، آن‌ها را به اطاعت مي‌خواند، تقديس مي‌كنند و رحمتش را حمد و ثنا مي‌گويند.

اي خالق ذوالجلال ارض و سماوات!

با تعليم قرآن حكيمت و درسي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام، ايمان آوردم و دانستم: همچنان كه آسمان با ستارگانش و هر آن‌چه در فضا هست بر وجوب وجود و يگانگي و وحدت تو گواهي مي‌دهند، به همين ترتيب زمين هم با تمام مخلوقات و احوالش، بر موجوديت تو و وحدتت به تعداد موجودات گواهي مي‌دهد و اشاره مي‌كند.

آري، هيچ تحولي در زمين و هيچ تغيير و تبديلي در پوشش درختان و حيوانات كه سالانه اتفاق مي‌افتد (جزئي يا كلي) نيست كه با نظم خود بر وجود و وحدت تو اشاره نكند.

هيچ حيواني نيست كه با رزق رحيمانه‌‌يي كه به نسبت ضعف و نيازش مي‌دهي و جهازاتي كه حكيمانه با توجه به نيازهاي زيستي‌اش در اختيارش مي‌گذاري، بر هستي و يگانگي تو گواهي ندهد.

هيچ يك از نباتات و حيواناتي كه در بهار و در مقابل ديدگان‌مان خلق مي‌شوند نيست كه با صنعت عجيب و زيورهاي لطيف و تشخُّص كامل و نظم و ترتيب خود، معرّف تو نباشند.

نباتات و حيواناتي كه روي زمين را پر كرده‌اند و از عجايب و معجزات قدرت تو هستند از تخم‌ها و تخمك‌ها، قطره‌ها و حبّه‌ها و دانه‌هاي كوچك و هسته‌هايي محدود كه ماده اصلي آن‌ها واحد و مشابه هم است، به صورت كامل، زيبا، داراي صفت مشخصه، و بدون هيچ خطايي آفريده مي‌شوند؛ اين امر چنان شهادتي‌ست

بر وحدت و حكمت و وجود صانع حكيم و قدرت لايزال او كه از دلالت نور بر وجود خورشيد محكم‌تر و روشن‌تر است.

هيچ عنصري اعم از هوا، آب، نور، آتش و خاك نيست كه به رغم عدم ادراك، وظايف خود را كامل و با آگاهي به انجام نرساند، و با وجود سادگي و خصلت استيلاجويانه و بي‌نظم بودن، به نحوي كه در هر جا پراكنده مي‌شوند، ميوه‌ها و محصولاتي كاملاً منظم و متنوع از خزانه غيب نياورد؛ اينان همه بر يگانگي و هستي تو گواهي مي‌دهند.

اي فاطر قدير! اي فتّاح علّام! اي فعّال خلّاق!

همان‌طور كه زمين با تمام سكنه‌اش بر واجب الوجود بودن خالقش گواهي مي‌دهد، با مُهري كه بر چهره خود و سكنه‌اش دارد، بر وحدت و احديت تو اي واحد احد، اي حنّان منّان، اي وهّاب رزّاق گواهي مي‌دهد، و با يكي بودن و با هم بودن و در درون هم بودن و هم ياري‌شان نيز از لحاظ يگانگي اسما و افعال ربوبيِ ناظر بر آن‌ها، به درجه بداهت بر وحدت و احديت تو به تعداد موجودات گواهي مي‌دهند. زمين چون اردوگاه و نمايشگاه و آموزشگاهي‌ست كه در آن تمام امكانات مورد نياز چهار‌صد هزار گونه حيوانات و نباتات جداگانه و منتظم عطا مي‌شود؛ اين امر بر شكوه ربوبيت و احاطه قدرت تو دلالت دارد؛ به همين ترتيب‌، رزق همه ذي‌حياتان بيشمار به تفكيك و در زمان معين از خاكي خشك و بسيط، رحيمانه و كريمانه عطا مي‌شود؛ نيز همه افراد بي‌شمار مذكور در تسخير كاملِ اوامرِ ربّاني‌اند و از او اطاعت مي‌كنند؛ اين‌ها نشانگر شمول رحمت و احاطه حاكميتت بر همه چيزها‌ست.

اداره‌ي قافله مخلوقاتي كه در زمين تحول مي‌يابند، و تناوب مرگ و حيات آن‌ها و تدبير و اداره كليه امور حيوانات و نباتات نيز بر علمي دلالت دارد كه به همه چيز تعلق مي‌يابد و نشان از حكمتي بي‌پايان دارد كه بر همه چيز حكم مي‌راند، و اين گواهي‌ست بر محيط بودن علم و حكمت تو.

انسان نيز كه قادر به تصرّف در موجودات مي‌باشد و در مدتي كوتاه بر روي زمين وظايف بي‌شماري را انجام مي‌دهد، با استعداد و وسايل معنوي‌اي تجهيز

شده است كه گويي قرار است براي زماني بسيار طولاني زندگي كند. البته و بي‌ترديد عمر كوتاه و غمانگيز و زندگي آميخته با دلتنگي‌هاي انسان در اين دنياي پر بلا و فاني، موجب شده است كه آموزشگاه و اردوگاه و نمايشگاه موقت زمين، گنجايش اين مقدار از اهميت، هزينه‌هاي فراوان، تجليّات بي‌پايان ربوبي، خطاب‌هاي سبحاني بي‌حد و حصر و احسان‌هاي الهي فراوان را نداشته باشد. به همين خاطر انسان براي عمري ديگر كه ابدي‌ست و دار سعادتي كه باقي‌ست، آفريده شده است؛ و اين مطلب بر احسان‌هاي اخروي عالم بقا اشارت دارد و بر آن گواهي مي‌دهد.

اي خالق كل شي!

تمام مخلوقات روي زمين در مُلك تو، در زمين تو، با حول و قوّت تو و با قدرت و اراده و علم و حكمت تو اداره مي‌شوند و مُسخّر تو هستند. آن ربوبيتي كه فعاليتش بر روي زمين مشاهده مي‌گردد چنان احاطه و شمولي دارد، و نحوه اداره و تدبير و تربيت او چنان كامل و حساس است، و افعالش در هر سو چنان واحد و توأم و مشابه است، كه نشان مي‌دهد ربوبيت و تصرّفي در حكم كلي‌اي كه انقسامش غيرممكن بوده و كلّي كه قبول جزء نمي‌كند، وجود دارد. زمين با تمام سكنه‌اش با زبان‌هاي بي‌شمار، ظاهرتر از لسان قال، خالق خود را تقديس مي‌كند و تسبيح مي‌گويد، و با لسان حالِ نعمت‌هاي بي‌نهايت‌اش، رزّاق ذوالجلال را حمد و ثنا و مدح مي‌گويد.

اي ذات اقدسي كه به دليل شدت ظهور و عظمت كبريا پنهان هستي! با تمام تقديس‌ها و تسبيح‌هاي زمين، تو را از نقصان و عجز و شريك پاك و منزّه مي‌كنم و با تمام تحميدات و ثناهايش، تو را مدح و ستايش مي‌گويم.

اي ربُّ البَرِّ و البحر! با درسي كه از قرآن و تعليمي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام، دانستم: همان‌طور كه آسمان‌ها و فضا و زمين بر يگانگي و هستي تو شهادت

مي‌دهند،درياها و نهرها و چشمه‌ها و رودها بر وجوب وجود و وحدت تو به‌طور بديهي گواهي مي‌دهند.

آري، هيچ موجودي و حتي هيچ قطره‌‌يي در درياها كه مانند ديگ بخار منبع عجايب دنياي ما هستند، يافت نمي‌شود كه با وجود و نظم و منافع و وضع خود خالقش را نشناساند.

همه مخلوقات عجيبي كه روزي‌شان در ميان دانه‌هاي ساده شن يا در آبي معمولي بدان‌ها داده مي‌شود، يا حيوانات دريايي كه خلقت‌شان آكنده از نظم است، به ويژه نوعي از آن‌ها كه با ميليون‌ها تخمي كه مي‌گذارد درياها را به وجد مي‌آورد، با نوع آفرينش و وظيفه‌‌يي كه بر عهده دارند و با نشو و نما و تدبير و تربيت‌شان، به آفريدگار اشاره مي‌كنند و بر رزاق گواهي مي‌دهند. هم‌چنين در دريا هيچ گوهر زيبا، باشكوه، و گران‌بهايي نيست كه با خلقت جميل و فطرت جذاب و خاصيت نافع خود، تو را نشناسد و نشناساند.

آري، آن‌ها يك به يك گواهي مي‌دهند و در هيأت مجموعه نيز همگي با هم، آميخته در هم، با مُهر خلقت و وحدتي كه دارند و سهولتي كه در آفرينش آن‌ها هست و تعداد واقعاً كثيرشان، بر يگانگي تو شهادت مي‌دهند. اينكه كره‌ي زمين را به همراه خشكي‌ها و نيز درياهايش كه اين خشكي‌ها را احاطه كرده، معلّق نگاه داشته و بدون آن‌‌كه بريزند و متلاشي شوند به دور خورشيد گردانده، و خاك را استيلا نداده، و از شني ساده و آب، حيوانات و جواهر متنوع و منتظم را خلق كرده، و ارزاق و ساير امور را به‌طور كلي و كامل اداره نموده و تدبيرشان را كرده؛ و ديده نشدن جنازه‌هاي فراوان، در حالي كه ايجاب مي‌كند روي سطح دريا را احاطه كرده باشند، همه به تعداد موجودات، بر هستي تو و واجب الوجود بودنت اشاره دارند و گواهي مي‌دهند.

هم‌چنان كه دلالت اينان بر شكوه سلطنت ربوبي و عظمت قدرت‌ات كه بر همه چيز احاطه دارد، بسيار آشكار است، ستارگان عظيم و منتظم فوق آسمان‌ها تا ماهي‌هاي بسيار ريزي كه در اعماق درياها با انتظامي خاص روزي داده مي‌شوند، بر گستردگي‌هاي بي‌منتهاي رحمت و حاكميت‌ات كه شامل هر چيزي شده و بر آن‌ها حكم مي‌راند گواهي مي‌دهند، و با انتظام و فايده و حكمت‌هايي كه دارند و با

ميزان و موازنه خود بر علم تو كه بر هر چيز محيط است و بر حكمتت كه شامل همه چيزهاست، اشاره مي‌كنند.

وجود درياي رحمت تو براي مسافران مهمان‌سراي دنيا و مُسخر بودنش براي انساني كه در سير و سياحت است و با كشتي از آن بهره مي‌برد، اشاره است بر مسافراني كه شبي را در توقف‌گاهي مي‌مانند و ذاتي در همان يك شب، هداياي فراوان دريايي به آن‌ها اكرام مي‌كند؛ و نيز اشاره است به اين‌كه او در مقر سلطنت ابدي‌اش چنان درياهاي رحمت ابدي دارد كه اين‌ها نمونه‌هاي كوچك و فاني آن مي‌باشند. وجود كاملاً شگفت‌انگيز درياها در اطراف زمين و رسيدگي دقيق به امور مخلوقات موجود در آن‌ها، بالبداهه نشان مي‌دهد كه فقط با قوت و قدرت و اراده و تدبير توست كه در مُلكَت مسخر فرمان تو‌اند و با لسان حال خويش خالق‌شان را تقديس كرده و اَللهُ اكبَرُ مي‌گويند.

اي قدير ذوالجلالي كه كوه‌ها را براي سفينه زمين، ستون‌هايي توأم با خزاين قرار دادي!

با تعليمي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم گرفتم، دانستم: درياها همان‌طور كه با تمام شگفتي‌هايشان تو را مي‌شناسند و مي‌شناسانند،كوه‌ها نيز با حكمت‌ها و خدماتي چون كاستن از تأثيرات زلزله، كه موجب سكونت زمين ‌شده و با بيرون راندن تلاطم داخلي، سكوت و آرامشش را تأمين مي‌كنند، و با رهايي زمين از استيلاي درياها، تصفيه هوا از گازهاي مضرّ، تأمين ذخيره آب، و نگهداري و محافظت از معادن مورد نياز ذي‌حياتان، تو را مي‌شناسند و مي‌شناسانند.

آري، انواع سنگ‌هاي موجود در كوه‌ها و اقسام مختلف موادي كه علاج بيماري‌هاي گوناگون مي‌باشند، و مواد متعدد معدني كه مورد نياز ذي‌حياتان مخصوصاً انسان است، و گروه نباتات كه كوه‌ها و صحراها را با گل‌هايشان تزيين مي‌كنند و با ميوه‌هايشان به وجد مي‌آورند، همه و همه با حكمت‌هايي كه تصادف بودن‌شان غير ممكن است، با نظم خود و با حُسن خلقت و فوايدشان و به ويژه با تشابه ظاهري كه برخي مواد معدني مانند نمك، جوهر ليمو، سولفات و زاج دارند

اما طعم‌شان بسيار متفاوت است، مخصوصاً انواع مختلف گياهان كه از خاكي ساده و معمولي حاصل مي‌شوند و گل‌ها و ميوه‌هاي گوناگوني مي‌دهند، اين‌ها همه بالبداهه بر وجوب وجود صانعي كه بينهايت قدير و حكيم و رحيم و كريم است، شهادت مي‌دهند و در عين حال با هيأت مجموعه خود نيز با نقاطي هم‌چون وحدتِ سرپرستي، وحدتِ تدبير و مواردي هم‌چون همراهي و يكساني و ارزاني و سهولت و سرعتِ در آفرينش و كثرت موجود در منشأ و مسكن و خلقت و صنعت، بر وحدت و احديت آن صانع اشاره مي‌كنند.

هر يك از انواع مصنوعات موجود در سطح كوه‌ها و درون‌شان، در هر نقطه‌‌يي از زمين، در لحظه‌‌يي واحد ايجاد مي‌شوند؛ به گونه‌‌يي يكسان، دور از خطا، در غايت كمال و سرعت، بدون آن‌كه كار يكي مانع ديگري شود، در عين آميختگي با ساير انواع، بدون اين‌كه به هم بياميزند، ايجاد مي‌شوند و اين دلالت دارد بر شكوه ربوبيت تو و عظمت قدرتي كه انجام هيچ كاري برايش گران نيست. به همين ترتيب، پوشاندن سطح و درون كوه‌ها با درختان و گياهان و مواد معدني موزون، طوري كه جوابگوي نيازهاي بي‌شمار همه آفريدگان ذي‌حيات روي زمين و حتي امراض متنوع آن‌ها يا ذوق‌ها و تمايلات گوناگون‌شان باشد، و مُسَخَّر كردن اين نعمت‌ها براي نيازمندان، بر رحمت گسترده و بي‌منتهاي تو و وسعت بي‌نهايت حاكميت‌ات دلالت دارد. وجود موادي كه در طبقات زيرين خاك در تاريكي و به صورت مختلط، پنهان است و با دانايي و بينايي و بدون خطا و به شكل منظم نسبت به نيازها ظاهر مي‌گردند، بر احاطه علمي تو كه بر هر چيز تعلق مي‌يابد و شمول حكمت‌ات كه تنظيم كننده همه امور است و همه چيز را در بر مي‌گيرد دلالت دارد، و احضار داروها و ذخيره‌سازي مواد معدني، اشاره و دلالت آشكاري‌ست بر محاسن تدابيرِ كريمانه و رحيمانه ربوبيت‌ات و لطايف محتاطانه عنايت‌ات.

كوه‌هاي بزرگ براي مهماناني كه در مهمان‌سراي اين جهان مسافرند، انبارهاي عظيم ذخايري جهت تأمين نيازها و احتياجات‌شان در آينده هستند؛ مخازن كاملِ بسياري از گنجينه‌هاي مورد نياز كه ممكن است به كارشان آيد؛ لذا اشارتي و بلكه دلالت يا شهادتي هستند بر اين‌كه صانعي چنين كريم و مهمان‌نواز، حكيم و

، قدير و دوستدار پرورش، قطعاً براي مهماناني كه بسيار دوستشان دارد، در عالم ابدي داراي احسان‌هاي ابدي و خزاين جاودان است. در برابر كوه‌هاي اين جهان، در آن‌جا ستارگان چنين وظيفه‌‌يي را بر عهده دارند.

اي قادر كل شي!

كوه‌ها و مخلوقات موجود در آن، در ملك تو و با قوت و قدرت و علم و حكمت تو مُسخّر و انباشته شده‌اند. آن‌ها خالق‌شان را كه چنين تسخيرشان كرد و بدان‌ها وظيفه داد، تقديس مي‌كنند و تسبيح‌اش مي‌گويند.

اي خالق رحمن و اي ربّ رحيم!

با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم فرا گرفتم، دانستم: همان‌طور كه فضا و زمين و آسمان و كوه و دريا با مخلوقات و مشتملات‌شان تو را مي‌شناسند و مي‌شناسانند، تمامدرختان و گياهان روي زمين نيز با برگ‌ها و گل‌ها و ميوه‌هايشان بالبداهه تو را مي‌شناسند و معرفي مي‌كنند.

برگ درختان و گياهان كه در حركتِ ذكريهي جذبه‌دارانه‌ي خويش‌اند، و گل‌هايشان كه با زيبايي خود، اسماي صانع را توصيف و تعريف مي‌كنند، و ميوه‌هايشان كه بر اثر لطافت و تجلي مرحمت خندان‌اند، غير ممكن است ناشي از تصادف باشند؛ نظمي در صنعتي متعالي، ميزاني در نظم، زينتي در ميزان، نقش‌هايي در زينت، رايحه‌هايي دلنشين و جداگانه در نقش‌ها، و طعم‌هاي مختلف ميوه‌ها در رايحه‌ها، بالبداهه بر وجوب وجود صانعي بي‌نهايت كريم و رحيم شهادت مي‌دهند. به همين ترتيب، موارد مذكور در هيأت مجموعه خود و با نقاطي هم‌چون وحدت و همبستگي در كل زمين، تشابه و مشابهت در سكّه خلقت، تناسب در تدبير و اداره امور، موافقت در افعال ايجاديِ متعلّق به مخلوقات و اسماي ربّاني، اداره افراد بي‌شمارِ صد هزار نوع مذكور به يك‌باره و بدون آن‌كه خطايي صورت گيرد، همه بالبداهه بر وحدت و احديّت صانع واجب الوجود شهادت مي‌دهند.

چنان‌كه آن‌ها بر وجوب وجود و يگانگي‌ات شهادت مي‌دهند، اعاشه و اداره‌ي افراد بي‌شمار لشكر ذي‌حياتان ـ كه متشكل از چهارصد هزار ملت مختلف بر روي

زمين است ـ و ايجاد بي‌نقص‌شان بدون خطا و هرج و مرج، بر شكوه وحدانيت ربوبيتت و عظمت قدرتت كه موجب آفرينش بهار به آساني خلق يك گل مي‌گردد و به همه چيز تعلق مي‌يابد، دلالت دارد. به همين ترتيب به وسعت بي‌نهايت رحمتت كه انواع و اقسام خوراكي‌ها را در هر سوي زمين پهناور براي بي‌شمار حيوان و انسان تأمين مي‌كند، اشاره كرده و جريان امور بي‌حد و حصر و اِنعام‌ها و اداره‌ها و اعاشه‌ها و افعالي كه در نهايت نظم و ترتيب به انجام مي‌رسند و اين‌كه همه چيز حتي ذرات كوچك، مطيع و مُسخّر اوامر و اجرائيات مذكور هستند، به يقين بر وسعت بي‌انتهاي حاكميت‌ات دلالت دارند. اين‌كه همه‌ي امورِ مربوط به شاخ و برگ و ريشه و ميوه و گل درختان و گياهان با بينايي و دانايي، و ناظر بر فوايد و مصالح و حكمت‌ها به انجام مي‌رسد، مطلبي‌ست كه كاملاً آشكارا بر علم محيط تو و شمول حكمت‌ات بر هر چيز دلالت دارد و با انگشتان بي‌شمار بدان اشاره مي‌كند؛ و نيز بر جمال صنعت تو كه در غايت كمال است و كمال نعمتت كه در ‌نهايت جمال قرار دارد، با زبان‌هاي بي‌شمار ثنا و مدح مي‌گويند.

در اين سرسراي گذرا و مهمانكدهي فاني، در مدتي كوتاه و عمري اندك، احسان‌ها و نعمت‌هاي با ارزش و اكرام‌ها و پذيرايي‌هايي كه با دستان درختان و گياهان صورت مي‌گيرد، همه اشاره‌ دارند و گواهي مي‌دهند كه ذات رحيم و كريم قدرتمندي كه در اين‌جا چنين با محبت به مهمانانش رسيدگي مي‌كند، تمام احسان‌ها و ضيافت‌ها را براي شناساندن خود و براي اين‌كه بندگان، او را دوست بدارند اعمال مي‌دارد؛ اما براي جلوگيري از عكس مطلب و براي اين‌كه آفريدگانش نگويند: "نعمت‌هايش را به ما چشاند، اما قبل از اين‌كه تناول كنيم ما را از بين برد" و باعث نشوند ديگران نيز چنين بيانديشند، و براي اين‌كه سلطنت الوهيت‌اش هم‌چنان باعظمت بماند و منكر رحمت بي‌منتهايش نشوند و اجازه انكارش را به ديگران نيز ندهند و براي اين‌كه دوستان‌اش را به سبب محروميت، تبديل به دشمن نكند، قطعاً در جهاني ماندگار و دياري باقي براي بندگانش كه تا ابد در آن‌جا اسكان‌شان داده، از خزاين ابدي رحمت در جنات ابدي‌اش درختان پر ثمر و نباتات پرگل ابدي و متناسب با بهشت فراهم كرده است. بنابراين آن‌چه در اين جهان ديده مي‌شود نمونه‌هايي براي نشان دادن به مشتريان ابدي‌ست.

درختان و گياهان همگي با كلمات برگ و گل و ميوه‌هايشان تو را تقديس مي‌كنند و تسبيح و تحميد مي‌گويند. هر يك از آن كلمات نيز جداگانه تو را تقديس مي‌كنند؛ به ويژه ميوه‌ها به صورتي بديع در حالي كه گوشت آن‌ها بسيار متفاوت، صنعت‌شان شگفت‌انگيز و دانه‌هايشان فوق‌العاده است، چون طَبَق‌هاي خوراكي به دست درختان داده شده و بر سر گياهان گذاشته مي‌شوند و به منظور ارسال براي ذي‌حياتان مهمان، تسبيحات‌شان كه به لسان حال بود، در حالت ظهور به مرتبه لسان قال در مي‌آيد. همه آن‌ها در ملك تو و با قوت و قدرت تو، با اراده و احسان تو و با حكمت و رحمت تو مُسخر شده‌اند و مطيع همه اوامرت هستند.

اي صانع حكيم و اي خالق رحيم! اي كه بر اثر شدت ظهور پنهان هستي و به دليل كبرياي عظمت‌ات مستور شده‌يي! به زبان همه برگ‌ها و گل‌ها و ميوه‌هاي درختان و گياهان و به تعداد تمام آن‌ها، تو را از قصور و عجز و داشتن شريك تقديس مي‌كنم و حمد و ثنايت مي‌گويم.

اي فاطر قدير! اي مدبّر حكيم! اي مربّي رحيم! با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم‌ گرفتم؛ دانستم و ايمان آوردم: كه درختان و گياهان تو را مي‌شناسند و به همين ترتيب صفات قدسي و اسماي حسناي تو را به ديگران مي‌شناسانند. نيز هر يك ازانسان‌ها و حيوان‌ها به عنوان گروهي از ذي‌حياتان كه داراي روح مي‌باشند، با اعضاي داخلي و خارجي موجود در بدن خود كه مانند ساعت‌هاي كاملاً دقيق و منظم كار مي‌كنند و به كار گرفته مي‌شوند، و با جوارح و حواسي كه با نظمي بسيار پيچيده و ظريف، و ميزاني كاملاً حساس و با فايده‌هايي بسيار مهم در وجودشان قرار داده شده، و با اعضايي كه با آفرينشي كاملاً ماهرانه در پيكرشان نهاده شده و با جلدهايي كه در غايت حكمت و موازنه‌‌يي بسيار دقيق خلق شده‌اند، بر وجوب وجود تو و تحقق صفاتت گواهي مي‌دهند؛ زيرا قدرت كور و طبيعت بي‌ادراك و تصادف سرگردان نمي‌تواند در صنعتي تا اين‌حد ظريف و

آگاهانه و عالمانه و حكمتي چنين مدبِّرانه و در اوج توازن دخالتي كند؛ نه، آفرينش نمي‌تواند كار آن‌ها باشد، اين امكان ندارد. اين‌كه مخلوقات به خودي خود آفريده شده باشند نيز صدبار محال در محال است؛ زيرا در آن صورت هر ذره از وجود انسان بايد هر چيزِ دخيل در شكل‌گيري جسدش را بداند و حتي مي‌بايست از همه چيزهاي مرتبط با او در جهان خبر داشته باشد، آن را ببيند و داراي دانش و قدرتي فراگير (هم‌چون علم و قدرت اله) باشد؛ در آن صورت تشكيل بدن انسان به او سپرده مي‌شود، و مي‌توان گفت به خودي خود موجود مي‌شود.

وحدت تدبير و اداره، و وحدتِ نوعيه و جنسيه‌ي هيأت مجموعه‌ (ي انسان و حيوان)، و يگانگي خاتم فطرتي كه در مشابهت نقاطي چون گوش و چشم و دهان مشاهده مي‌گردد، و اتحاد در مُهر حكمتي كه در سيماي افراد هر نوع ديده مي‌شود و نيز همبستگي‌اي كه در اعاشه و ايجاد وجود دارد، هيچ ‌يك از چنين كيفياتي نيست مگر اين‌كه بر وحدت تو شهادت قطعي مي‌دهد. در هر يك از موارد ذكر شده، تجلّي تمام اسماي ناظر بر كائنات را مي‌توان مشاهده كرد كه بر احديت موجود در واحديت‌ات اشاره دارد.

انسان‌ها و صدها هزار نوع از حيواناتي كه بر روي زمين پراكنده‌اند، چون لشكري منظم و مطيع و مجهز و تحت فرمان كه كوچك‌ترين تا بزرگ‌ترين‌شان را شامل مي‌شود، از فرامين دقيق ربوبي تبعيت مي‌كنند و بدين ترتيب بر شكوه ربوبيت دلالت دارند؛ نيز با اين‌كه كثير و بسيار با ارزش و در غايت كمالاند، وجود يافتن‌شان سريع است، و در عين حال كه از بي‌نهايت صنعت برخوردار مي‌باشند، آفريدن‌شان بسيار سهل است. آن‌ها با چنين حقايقي بر عظمت قدرت تو دلالت دارند و بر رحمت گسترده‌ات اشاره دارند؛ كه رزق ميكروب تا كرگدن و كوچك‌ترين مگس تا بزرگ‌ترين پرنده را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تأمين مي‌كني، و هر كدام‌شان هم‌چون سربازي مطيع به وظيفه فطري خود عمل مي‌كنند، و روي زمين در هر بهار به جاي همه آن‌هايي كه در فصل پاييز مرخص شده بودند، اردوگاهي براي آن لشكر مي‌شود و همه از نو زير پرچم قرار مي‌گيرند، كه همگيِ اين موارد بر وسعت بي‌نهايت حاكميت‌ات دلالت دارند. هر يك از حيوانات به عنوان نسخه‌‌يي كوچك و نمونه‌‌يي مختصر از كائنات، با علمي

به غايت عميق و حكمتي به غايت دقيق خلق شده‌اند، به نحوي كه اجزاي تركيبي آن‌ها در هم نمي‌آميزد و شكل و ظاهر هر كدام‌شان جدا جدا، عاري از خطا و دور از هر گونه سهوي و بدون نقصان ايجاد مي‌گردد. اين امر به تعداد موجودات مزبور بر اين دلالت مي‌كند ‌كه علم تو بر هر چيز احاطه دارد و حكمت‌ات همه چيزها را شامل مي‌شود. هر يك از آن‌ها با خلقت زيبا و هنرمندانه خود، معجزه صنعت و نمونه خارق‌العاده‌‌يي از حكمت تو مي‌باشند و بر كمال حُسـن صنعت ربّاني ـ كه علاقه وافري بدان داري و خواهان ديده شدنش هستي ـ و بر زيبايي كامل آن اشاره دارد. و هر يك از آن‌ها مخصوصاً نوزادانِ به غايت دوست داشتني، با تغذيه دلنشين‌شان از لحاظ تأمين خواسته‌ها و نيازهاي‌شان، اشارات بي‌شماري بر جمالِ به غايت زيبايِ عنايت تو محسوب مي‌شوند.

اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الامين! اي مالك يوم الدين! با تعليم رسول اكرم‌ات عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و ارشاد قرآن حكيم‌ات دانستم: كه برگزيده‌ترين نتيجه كائنات، حيات است وبرگزيده‌ترين خلاصه حيات، روح است و برگزيده‌ترين قسم ذي‌روحان، ذي‌شعوران است و جامع ذي‌شعوران، انسان است، و سراسر كائنات نيز مُسخَّر حيات است و براي آن در حركت است. ذي‌حياتان، مُسخر ذي‌روحان‌اند و براي آنان به دنيا آورده مي‌شوند، و ذي‌روحان مُسخر انسان‌ها هستند و آن‌ها را ياري مي‌كنند. انسان‌ها فطرتاً آفريدگار خويش را بسيار دوست دارند و آفريدگارشان نيز آن‌ها را دوست دارد و علاقهمند است كه به هر وسيلهيي كاري كند كه او را دوست داشته باشند. استعداد انسان و عوامل معنوي او ناظر بر جهاني ابدي و حياتي جاودان است. قلب و ادراك انسان با تمام توان خواهان بقاست و زبانش با دعاهاي بي‌شمار براي جاودانگي نزد خالق خود التماس مي‌كند. البته و در هر حال او انسان‌هايي را كه دوست دارند و دوست داشته مي‌شوند، و محبوب و مُحب‌اند، نمي‌ميراند مگر اين‌كه حياتي دوباره به آن‌ها بدهد؛ آن‌ها را براي محبتي ابدي آفريده است و در واقع نمي‌بايست آن‌ها را با عداوتي ابدي برنجاند. حكمت او ادامه حيات سعادتمندانه آن‌ها را در عالم ابدي

ديگر اقتضا مي‌كند، و براي همين انسان را به اين دنيا فرستاده‌اند تا تلاش كند و شايستگي عالم ابدي را به دست آورد. انسان با تجلّي اسماي جلوه‌گر بر او در اين دنياي فاني و كوتاه مدت، آيينهي اسماي مذكور در عالم بقا مي‌شود و اين اشاره است بر اين نكته كه انسان مظهر تجليّات ابدي اسما خواهد شد.

آري، دوست صادقِ آن‌چه جاودانه است، جاودان خواهد شد، و آيينهي ذي‌شعورِ (خدايِ) باقي، لازم است باقي باشد.

از روايات صحيحه دانسته مي‌شود كه روح حيوانات باقي خواهد ‌ماند، و در برخي موارد خاص، حيواناتي مانند هدهد و مور سليمان (ع)، ناقه صالح (ع)، و سگ اصحاب كهف به لحاظ روحي و جسميِ توأمان به عالم باقي مي‌روند و هر نوع (از حيوانات)، جسدي خواهند داشت تا گاه گاهي از آن استفاده شود؛ علاوه بر روايات، اقتضاي حكمت و حقيقت و رحمت و ربوبيت نيز همين است.

اي قدير قيّوم!

تمام ذي‌حياتان و ذي‌روحان و ذي‌شعوران در ملك تو‌‌‌ هستند و فقط با قوت و قدرت و اراده و تدبير و رحمت و حكمت توست كه تسخير فرامين ربوبيتت هستند و با وظايف فطري مسئول قرار داده شده‌اند. قسمي از آن‌ها نيز نه به دليل قدرت و توانايي انسان، كه به سبب ضعف و عجز فطري او و نيز به موجب رحمت‌ات مُسخّر انسان قرار داده شده‌اند. آن‌ها با لسان حال و قال، صانع و معبود خود را از قصور و داشتن هر گونه شريك تقديس مي‌كنند و با حمد و سپاس براي نعمت‌هايش، هر يك عبادت خاص خود را به جا مي‌آورند.

اي ذات اقدسي كه به سبب شدت ظهور، پنهان هستي و به سبب عظمت كبريايت در حجاب قرار داري! نيت مي‌كنم با تسبيح همه ذي‌روحان، تو را تقديس كنم و بگويم:

"سُبْحَانَكَ يَا مَنْ جَعَلَ مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَىٍّ"

يا رَبَّ العالمين! يا اِلهَ اَلاوَّلينَ وَ الآخَرينَ! يا رَبَّ السَماواتِ وَ الارضين!

با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم‌ات فرا گرفتم دانستم و ايمان آوردم: چنان كه آسمان، فضا، زمين، برّ و بحر، درخت، گياه و حيوان با تمام افراد و اجزا و ذرات‌شان تو را مي‌دانند و مي‌شناسند و بر هستي و يگانگي‌ات گواهي مي‌دهند و بر آن دلالت و اشارت دارند، انبيا و اوليا و اصفيا نيز به‌واسطه الهامات و كشفيات و مشاهدات و استخراجات قلبي و عقلي، با قطعيتي به قوّت صدها اجماع و تواتر، بر وجوب وجود و وحدانيت و احديت تو گواهي داده و از آن خبر مي‌دهند، و با معجزات و كرامات و براهين يقيني، خبر خود را اثبات مي‌كنند؛ آنان كه خلاصه نوع بشرند و بشر نيز خلاصه ذي‌حيات و ذي‌حيات هم خلاصه‌يي از كائنات مي‌باشد.

آري، در قلبها، هيچ يك از خاطرات غيبي كه ناظر بر ذات هشدار دهنده از وراي پردهي غيب باشد، و هيچ الهام صادقهي ناظر بر ذات الهام كننده، و هيچ اعتقاد يقيني كه به صورت حق اليقين و كاشف اسماي حسني و صفات قدسيه‌ات باشد، و هيچ قلب نوراني كه به واسطه عين اليقين، انوار واجب الوجود را در انبيا و اوليا مشاهده كند، و هيچ خرد منوّري وجود ندارد كه آيات وجوبي آفريننده همه موجودات و براهين وحدت او را در اصفيا و صديقين با علم اليقين تصديق نكند و بر وجوب وجود و صفات قدسيه‌ات و وحدت و احديت و اسماي حسناي تو شهادت ندهد، دلالت نكند و اشارتي نداشته باشد؛ به ويژه معجزات روشني كه خبرهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را به عنوان زبده و رئيس و امام همه انبيا و اوليا و اصفيا و صديقين تصديق مي‌كنند. و نيز هيچ يك از حقايق عاليه كه بيانگر حقانيت او مي‌باشند، و هيچ يك از آيات توحيدي و قاطع قرآن معجزُ البيان كه خلاصهي خلاصه همه كتاب‌هاي حقيقي و مقدس مي‌باشند، و هيچ يك از مسائل قدسي مرتبط با مسائل ايماني در قرآن نيست كه بر وجوب وجود تو و صفات قدسي‌ات و وحدت و احديت و اسما و صفات‌ات گواهي ندهد و دلالت و اشاره نكند!

صدها هزار مخبر صادق با استناد به معجزات و كرامات و حجّت‌هايشان، بر وجود و يگانگي تو گواهي مي‌دهند، و در عين حال با اجماع و اتفاق نظر از درجه حشمت ربوبيت‌ات كه از اداره كليات امور عرش اعظمِ محيط بر همه چيز، تا اطلاع و شنيدن و اداره كردن جزئي‌ترين و پنهاني‌ترين خطورات و آرزوها و دعا‌هاي قلب را در بر ميگيرد، خبر مي‌دهند، و از درجه‌ي عظمت قدرت‌ات كه در همه چيز جريان دارد، خبر مي‌دهند و آن را اثبات مي‌كنند؛ قدرتي كه در برابر ديدگان ما اشياي مختلف و بي‌شمار را به يك‌باره مي‌آفريند، به نحوي كه هيچ كاري مانع كار ديگر نمي‌گردد و بزرگ‌ترين چيز به سهولت خلق كوچك‌ترين مگس، آفريده مي‌شود.

آن‌ها با معجزات و حجّت‌هاي خود، از وسعت بي‌نهايت حاكميت او خبر داده، و اثبات مي‌كنند كه خداوند با رحمت بي‌نهايت گسترده‌اش، كائنات را براي ذي‌روح مخصوصاً انسان، سرايي كامل قرار داد و بهشت و سعادت ابدي را براي جن و انس حاضر نمود، و رسيدگي به احوال كوچك‌ترين جاندار را فراموش ننمود و براي تلطيف و جلب اطمينان ناتوان‌ترين قلب‌ها كوشيد. هم چنين انواع مخلوقات از ذرّات تا سيّارات را مطيع امر خود ساخت، آن‌ها را مُسخّر نمود و به هر يك وظيفه‌‌اي داد. نيز كائنات را در حكم كتاب بزرگي قرار داد كه به تعداد اجزايش داراي رساله است، و در كتاب مبين و امام مبين كه دفاتر لوح محفوظ به شمار مي‌روند، سرگذشت همه موجودات را قيد نمود و برنامه و فهرست همه درخت‌ها را در دانه‌هايشان قرار داد و تاريخچه حيات ذي‌شعوران را با نظم و ترتيب و بي‌هيچ خطايي در حافظه‌ها نهاد؛ اين‌ها همگي بر محيط بودن علم او بر همه چيز اشاره دارند. همچنين در هر موجود حكمت‌هاي فراوان قرار داد؛ از يك درخت به تعداد ميوه‌هايش نتيجه حاصل نمود، و در وجود هر جانداري به تعداد اعضا و بلكه به تعداد اجزا و سلول‌هايش، مصالحي قرار داد، زبان انسان را در وظايف گوناگوني به كار گرفت و علاوه بر آن، به تعداد طعم غذاها ميزان‌هايي در آن قرار داد. آن‌ها با اجماع و به اتفاق شهادت مي‌دهند و دلالت و اشارت دارند كه حكمت قدسي او همه چيز را شامل مي‌شود؛ تجلّي اسماي جمالي و جلالي‌اش كه نمونه‌هاي آن در اين دنيا مشاهده مي‌شود، به درخشان‌ترين وجه تا ابدالآباد ادامه خواهد يافت؛ و احسان‌هاي او كه نظايرش در اين جهان فاني رؤيت

مي‌گردد، به صورت درخشان در دار سعادت استمرار و بقا خواهد داشت؛ و مشتاقاني كه موافق به ديدار اين امور در دنيا شوند، در جهان آخرت نيز همراه و رفيق آن‌ها خواهند بود.

در رأس همه، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با استناد به صدها معجزه روشن، و قرآن حكيم با آيات قاطع خود، و نيز انبيا كه اصحاب ارواح نيّره‌اند و اوليا كه اقطاب قلوب نوراني‌اند و اصفيا كه ارباب عقول منوّره‌اند، با استناد به صحف و كتاب‌هاي مقدس و وعد و وعيدهايت كه مكرّر بيان شده، و با اعتماد به صفات و شئونات قدسي‌ات چون جمال و جلال و حكمت و عنايت و رحمت و قدرت و عزّت جلال و سلطنت ربوبيت‌ات و با اعتقاد علم اليقيني و كشفيات و مشاهدات‌شان، سعادت ابدي را به جن و انس بشارت مي‌دهند و اعلام مي‌دارند، و با ايمان گواهي مي‌دهند كه جهنم براي اهل ضلالت مهياست.

اي قدير حكيم! اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الكريم! اي قهّار ذوالجلال و اي صاحب عزّت و عظمت و جلال! تو صدهزار بار مقدس‌تر و بي‌نهايت منزّه و متعالي‌تر از آن هستي كه اهل ضلالت و كفر را، كه دوستان صادق و وعده‌ها و صفات و شئونات تو را تكذيب مي‌كنند و حشر را انكار مي‌كنند، تأييد كني! آن‌ها مقتضيات قطعي سلطنت ربوبيتت و دعاهاي فراوان و درخواست‌هاي بي‌شمار بندگان مقبولت را رد مي‌كنند؛ بندگاني كه تو آن‌ها را دوست مي‌داري و آن‌ها نيز با تبعيّت از تو موجب خرسندي‌ات مي‌شوند. گمراهان با كفر و عصيان و انكار وعده‌ات، تو را تكذيب مي‌كنند و متعرّض عظمت كبرياي تو و عزت جلالت مي‌شوند، و به حيثيت الوهيت تو اهانت مي‌كنند و شفقت ربوبيتت را متأثر مي‌كنند. عدالت و جمال و رحمت لايتناهي‌ات را از چنين ظلم و وقاحت بي‌پاياني تقديس مي‌كنم! مي‌خواهم آيه

سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا

(اسرا: ٤٣) را به تعداد ذرّات وجودم بر زبان آورم! رسولان راستگو و واسطه‌هاي راست كردار سلطنت‌ات، به صورت حق اليقين، عين اليقين و علم اليقين بر خزائن رحمت و ذخاير احسانت در عالم بقا و تجلّي خارق‌العاده و جميل اسماي زيبايت ـ كه همگي در جهان آخرت ظهور مي‌كنند ـ شهادت و بشارت مي‌دهند و اشاره مي‌كنند. آن‌ها با

ايمان به بزرگ‌ترين شعاع اسم "حق"، كه همين حقيقت بزرگ حشريه مي‌باشد، به بندگانت درس مي‌دهند؛ اسم حقي كه حامي و منبع و مرجع همه حقايق است.

اي ربّ الانبياء و الصدّيقين! همه آن‌ها در ملك تو و با فرمان و قدرت و اراده و تدبير و علم و حكمت تو مُسخّر و موظف‌اند، و با تقديس و تكبير و تحميد و تهليل، كره زمين را به محل عظيمي براي ذكر و كائنات را به مسجد بزرگي تبديل كرده‌اند.

يا ربّي! يا ربّ السموات و الارضين! يا خالِقي و يا خالِقِ كُلِّ شي! به حقِّ رحمت و حاكميت و حكمت و اراده و قدرتت، كه آسمان‌ها را با ستارگان، زمين را با هر چه دارد، و مخلوقات را با تمام كيفيات‌شان مُسخّر خود كرده‌يي، نفس‌ام را مُسخّر من گردان! مطلوب‌ام را مُسخّرم كن! براي خدمت به قرآن و ايمان، قلب انسان‌ها را مُسخّر رساله نور گردان! ايمان كامل و حُسن عاقبت نصيب من و برادران‌ام كن! هم‌چنان كه دريا را مُسخّر حضرت موسي (ع)، آتش را مُسخّر حضرت ابراهيم‌ (ع)، كوه و آهن را مُسخّر حضرت داوود (ع)، جنّ و انس را مُسخّر حضرت سليمان (ع) و شمس و قمر را مُسخّر حضرت محمّد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نمودي، عقول و قلوب را مُسخّر رساله نور گردان! من و طلبه‌هاي رساله نور را از شرّ نفس و شيطان و عذاب قبر و آتش جهنم محافظت فرما، و فردوس برين را نصيب‌مان كن! آمين، آمين، آمين!

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

‌وَ اخِرُ دَعْويهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ‌

اين درس را از قرآن و جوشن كبير، كه از مناجات نبوي‌ست، فرا گرفته بودم. اگر در ارائه‌ي آن به عنوان عبادتي متفكرانه به درگاه پروردگار مهربانم قصوري مرتكب شده باشم، قرآن و جوشن كبير را شفيع قرار مي‌دهم و از رحمت‌اش طلب عفو مي‌كنم.

سعيد نورسي

* * *

شعاع چهارم

(به لحاظ معنا و رتبه، "لمعه پنجم"؛ و از نظر صورت و مقام، شعاع ارزشمند چهارمِ "لمعه سي و يكم" از مكتوب "سي و يكم"، و نكته مهمي از آيه "حسبيه" است.)

يادآوري

رساله نور برخلاف كتاب‌هاي ديگر، در آغاز پوشيده و در حجاب‌ است و رفته رفته ظهور و بروز مي‌يابد. مخصوصاً در رساله حاضر، "مرتبه نخست" با اين‌كه حقيقتي بسيار ارزشمند است بسيار ظريف و ژرف نيز مي‌باشد. "مرتبه نخست" به صورت محاكمه‌يي حسي و بسيار مهم، معامله‌يي ايماني و به غايت روحاني، و مكالمه‌يي قلبي و بي‌نهايت پنهان و خاص من، به عنوان شفاي دردهاي عميق و گوناگون‌ام بروز يافت. كسي كه با من كاملاً موافق باشد مي‌تواند آن را تمام و كمال احساس كند؛ در غير اين صورت ذوق كاملي كسب نمي‌كند.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

زماني اهل دنيا مرا از همه چيز محروم كرده بودند و من با پنج نوع غربت مواجه شدم؛ هم‌چنين گرفتار پنج نوع بيماري شده بودم كه تا حدودي ريشه در تأثرات دوران سالمندي داشت.

با غفلتي ناشي از فشار و تنگنا، بي آن‌كه به انوار تسلي بخش و ياري كننده رساله نور توجه كنم، مستقيماً به قلب‌ام نظر كردم و در جستجوي روح خويش برآمدم. ديدم عشقي به غايت قوي براي بقا، محبتي شديد نسبت به وجود، اشتياق وافري به زندگاني، عجزي بي‌نهايت و فقري بي‌انتها در من حكم مي‌رانند. اين در حالي بود كه فنايي دهشتناك، چراغ بقاي مذكور را خاموش مي‌كرد. در آن حال طبق سروده شاعري دل‌سوخته گفتم:

دلم بقـاي مُلك تن را خواست اما حـق، فنايش را

دچار درد بي درماني شدم آه كه لقمان هم ‌بي‌خبر است

مأيوسانه سـر به زير افكندم. ناگهـان آيـهي حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ (آلعمران:١٧٣) به دادم رسيد و گفت مرا با دقت بخوان. من هم روزانه پانصد بار آن را خواندم. بخشي از انوار گران‌بهاي‌اش را كه به صورت عين اليقين بر من ظهور كرد و تنها نُه نور و مرتبه اش را به اجمال نوشتم و تفصيلات آن را كه از گذشته نه با عين اليقين، كه با علم اليقين دانسته مي‌شد، به رساله نور ارجاع مي‌دهم.

نخستين مرتبه نوريه حسبيه

عشق شديد به بقا در من، علاقه به بقاي من نبود، بلكه سايه‌يي از تجلي يكي از اسماي ذات ذوالجلال و الكمال ـ كه كمال مطلق است و بي‌سبب و ذاتاً محبوب ـ در ماهيت من بود؛ محبت فطري موجود در فطرت من كه متوجه هستي و كمال و بقاي آن كامل مطلق شده بود، بر اثر غفلت راه خود را گم كرده و سرگرم سايه و عاشق بقاي آيينه گشته بود.

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

آمد و پرده را كنار زد. ديدم، احساس كردم و با حق اليقين ذوق آن را چشيدم كه لذت و سعادت بقاي‌ام عيناً و به شكل كامل‌تري در بقاي باقي ذوالكمال و در ايمان و اذعان و تصديق‌ام در اين‌كه او خداي من و پروردگارم است قرار دارد، زيرا حقيقتي لايموت به‌واسطه بقاي او براي من تحقق مي‌يابد؛ و چونماهيت من سايه اسمي باقي و سرمدي مي‌شود، ديگر هرگز نمي‌ميرد، و اين نكته توسط شعور ايماني در من تقرر يافت.

با شعور ايماني مزبور، هستي آن كمال مطلق ـ كه محبوب مطلق است ـ دانسته مي‌شود و بدين وسيله محبت ذاتي ـ كه شديد و فطري‌ست ـ سيراب مي‌گردد؛ هم‌چنين با شعور ايماني متعلق به وجود و بقاي آن باقي سرمدي به كمالات كائنات و نوع انسان پي برده و آن را در مي‌يابيم؛ لذا دلبستگي فطري به كمالات از آلام بي‌پايان رهايي يافته، ذوق و لذت خود را به دست مي‌آورد.

به سبب همين شعور ايماني، انتسابي به باقي سرمدي حاصل مي‌شود و با انتساب ايماني مذكور مناسبتي با سراسر مُلك او پديد مي‌آيد و به‌واسطه اين مناسبتِ انتسابي، با نگاه ايماني، به‌سان نوعي مالكيت به مُلكي بي‌كرانه نظر مي‌كند و به لحاظ معنا مستفيد مي‌گردد.

با شعور ايماني و انتساب و مناسبت بيان شده ارتباط و نوعي اتصال به همه‌ي موجودات حاصل مي‌شود. در اين حال و در مرتبه دوم، وجودي لايتناهي و غير از وجود شخصي‌اش به جهت شعور ايماني و انتساب و مناسبت و ارتباط و اتصال مذكور وجود مي‌يابد؛ طوري كه گويي به نوعي وجود اوست، لذا عشق فطري نسبت به وجود، تسكين مي‌يابد.

همچنين به سبب همان شعور ايماني و انتساب و مناسبت و ارتباط، نسبت به همه اهل كمالات اخوتي ايجاد مي‌شود. پس با علم بر اين‌كه اهل كمالي كه تعدادشان بي‌حد و حصر است، به سبب وجود و بقاي باقي سرمدي، از بين نمي‌روند؛ بقا و دوام كمالاتِ دوستان بي‌شماري كه با تقدير و تحسين با آن‌ها مرتبط و رفيق شده، به دارنده شعور ايماني ذكر شده ذوقي متعالي مي‌چشاند.

به‌واسطه آن شعور ايماني و انتساب و مناسبت و پيوند و اخوت، با سعادت و خوشبختي همه دوستان‌ام ـ كه حيات و بقاي‌ام را با خرسندي فداي سعادت‌شان مي‌كنم ـ خود را طوري يافتم كه مي‌توانستم سعادت بي‌پاياني را احساس كنم،زيرا دوست شفيق، با مشاهده خوشبختي دوست صميمي خود، سعادتمند شده و لذت مي‌برد. در اين حال با همان شعور ايماني و به‌واسطه هستي و بقاي باقي ذوالكمال احساس كردم همه سروران و احباب‌ام يعني انبيا، اوليا، اصفيا و دوستان بي‌شمارم، و در رأس همه آن‌ها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و آل و اصحاب‌اش از نيستي ابدي نجات يافته و مظهر سعادتي سرمدي شدهاند. دانستم سعادت آنان براساس سرّ مناسبت، ارتباط، اخوت و دوستي در من انعكاس يافته و مرا نيز سعادتمند كرده است.

به همين ترتيب به‌واسطه آن شعور ايماني، از تألمات بي‌پايان ـ كه ريشه در نوع‌دوستي و شفقت به خويشان داشت ـ نجات يافتم و ذوقي روحاني و بي‌انتها را چشيدم. من فطرتاً علاقمند بودم زندگي و بقاي خود را با افتخار فدا كنم، تا آنان از خطرها نجات يابند لذا به سبب شعور ايماني دريافتم كه همه خويشان معنوي و نسبي و نسلي من و در رأس آن‌ها پدران و مادرانم با هستي و بقاي باقيِ حقيقي از عدم و محو و نابود شدن و نيستي ابدي و از آلام بي‌شمار نجات يافته و مظهر رحمت بي‌انتهاي حق شده‌اند. احساس كردم در برابر شفقت و مهرباني من كه بي‌تأثير و جزئي‌ست و عامل غم و غصه، رحمتي بي‌نهايت بر آن‌ها نظارت داشته و از آن‌ها پشتيباني مي‌كند؛ هم‌چنان كه مادر از لذت بردن و ذوق و شوق و آسايش فرزندش خوشحال مي‌شود من نيز وقتي دانستم همه آن كساني كه به آن‌ها مهرباني مي‌كردم تحت حمايت رحمت مذكور نجات يافته و به آرامش رسيده‌اند خوشحال شدم، لذت بردم و با تمام وجود شكر كردم.

با همان شـعور ايمـاني دانستم، احسـاس كردم و مطمئن شدم رساله‌هاي نور ـ كه نتيجه حيات، سبب سعادت و مسئوليت فطري من‌اند ـ از هدر رفتن و نابود شدن و مهمل ماندن و به لحاظ معنا خشكيدن در امان‌اند و پر ثمر باقي خواهند ماند. بيش از لذت بقاي خودم لذتي معنوي بردم و آن را كاملاً احساس كردم، زيرا ايمان آوردم كه رساله نور با بقا و موجوديت باقي ذوالكمال، صرفاً در اذهان و قلوب انسان‌ها نقش نمي‌بندد، بلكه مطالعهگاهي براي بي‌شمار مخلوقات ذي‌شعور و وجودات روحاني‌ست؛ علاوه بر آن اگر مظهر رضاي الهي باشد در لوح و الواح محفوظ نيز نقش بسته و با ثمرات ثواب تزيين مي‌شود. دريافتم كه يك لحظه وجود رساله نور و مظهريت‌اش در نظر رباني، مخصوصاً به جهت انتسابي كه به قرآن دارد و با قبول نبوي و ان شاء الله مرضي الهي بودنش، داراي ارزشي بيش از تقدير همه اهل دنياست.

لذا دانستم كه هميشه آماده فدا كردن حيات و بقاي خود در راه ماندگاري، دوام، بيان و مقبوليت هر يك از رساله‌هاي رسايل نور ـ كه حقايق ايماني را اثبات مي‌كنند ـ هستم و سعادت خود را در گرو خدمت اين رساله ها به قرآن مي‌دانم. در آن حال و به‌ سبب انتساب ايمانيِ بيان شده، دانستم كه رساله هاي نور با بقاي الهي مظهر تقديري هستند كه صد برابر بيش‌تر از تقدير و تمجيد انسان‌هاست. با تمام توانم

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

گفتم.

با شعوري ايماني مذكور دانستم كه ايمان به وجود و بقاي باقي ذوالجلال ـ كه عطا كننده بقايي ابدي و حيات دائمي‌ست ـ و نتايجي چون عمل صالح كه از ايمان نشأت مي‌گيرد، ثمرات ماندگار اين حيات فاني و وسايل بقايي ابدي‌اند. مانند دانه‌يي كه براي تبديل شدن به درختي پربار پوسته‌ي خود را ترك مي‌كند، من نيز براي ارائه ميوه‌هاي باقي با فريب به نفس‌ام قبولاندم كه پوسته اين بقاي دنيوي را ترك كند، لذا همراه نفس

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

گفتيم و بيان داشتيم كه بقاي او ما را كفايت مي‌كند.

با شعور ايماني و انتساب عبوديت، به علم اليقين دانستم كه آن سوي حجاب خاك، نوراني مي‌شود و طبقات سنگين خاك از روي مردگان بر مي‌خيزد و زير

زمين كه از طريق قبر واردش مي‌شوند نيز ظلماتي عدم آلود نيست. با همه توان‌ام

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

گفتم.

همچنين به صورت قطعي احساس كردم و به‌واسطه شعور ايماني به حق اليقين دانستم كه عشق به بقا ـ كه شديداً در نهادم هست ـ از دو جهت بر وجود و بقاي باقي ذوالكمال ناظر مي‌باشد؛ لذا ديوانهيي را ديدم كه زير حجاب انانيت، محبوب‌اش را از خود رانده و آيينهاش را مي‌پرستد. احساس كردم عشق عميق و پرتوان به بقاي مذكور، به‌واسطه سايه يكي از اسماي كمال مطلقي ـ كه همه بالذات و بي‌سبب فطرتاً او را دوست دارند و پرستش مي‌كنند ـ در ماهيت‌ام حكم كرده و عشق به بقا را عطا مي‌فرمايد؛ در حالي كه هيچ علت و غرضي و جز ذاتش هيچ سببي اقتضاي محبت را نداشته وكمال ذاتش براي پرستش، كافي و وافي‌ست؛ هم‌چنان كه پيش‌تر گفتيم با احسان ميوه‌هاي باقي‌اي كه نه يك حيات و بقا بلكه شايستگي آن را دارند كه در صورت امكان هزاران حيات دنيوي و بقا را فداي‌شان كرد، آتش آن عشق فطري را شعله‌ورتر مي‌كند. اگر مي‌توانستم با تمام ذرات وجودم

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

مي‌گفتم و به همين نيت گفتم. شعور ايماني كه در پي بقاي خود بر مي‌آيد و بقاي الهي را مي‌يابد ـ كه قبلاً به قسمي از ثمرات‌اش با واژه‌هاي"نيز ... با همان ... به همين ترتيب ..." اشاره كردم ـ چنان ذوق و شوقي نصيب‌ام كرد كه با تمام روح و توان‌ام و همراه با نفس‌ام در ژرفاي قلب خويش گفتم:

"حَسْبِى مِنَ الْبَقَاءِ لَذَّةً وَ سَعَادَةً اِيمَانِى وَ شُعُورِى وَ اِذْعَانِى بِاَنَّهُ هُوَ اِلهِىَ الْبَاقِى حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ"

مرتبه دوم نوريه حسبيه

با وجود عجز بي نهايت فطري‌ام، در متن سالمندي و غربت و بي‌كسي و حبس انفرادي‌ام، در هنگامه‌يي كه اهل دنيا با دسيسه‌ها و جاسوس‌هايشان به من هجوم آورده بودند در قلب‌ام گفتم: "لشكرهايند كه به مردي بيمار و ضعيف با دستاني بسته حمله مي‌كنند. آيا هيچ نقطه اتكايي براي آن بيچاره (يعني من) وجود ندارد؟" و به آيه‌ي

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

رجوع نمودم. آيه تفهيم‌ام كرد: به‌واسطه سند انتساب ايماني، به چنان سلطان قدير مطلقي منتسب مي‌شوي كه در هر بهار بر روي زمين، تمام لوازم لشكرهاي نبات و حيوانِ مركب از چهارصد هزار ملت را در كمال انتظام مهيا مي‌كند، هر سال البسه آن دو لشكر بزرگ را كه اشجار و طيور خوانده مي‌شوند نو كرده و لباس‌هاي جديد بر تن‌شان مي‌پوشاند، شكل و پوشاك‌شان را تغيير مي‌دهد و همان‌طور كه جامه و چادر مرغان و پرندگان را نو مي‌كند بر كوه نيز لباس تازه‌يي پوشانده و پوشش سطح صحرا را عوض مي‌كند؛ در عين حال رزق مورد نياز همه جانداران و در رأس‌شان انسان را نه صرفاً در قالب غذاهايي مانند عصاره‌هاي گوشت‌ و شكر و موارد ديگري كه توسط انسان مدني اخيراً كشف شده بلكه صد برابر كامل‌تر از آن، از همه انواع اطعمه، در خلاصه و فشرده‌هاي رحماني يعني در بذرها و تخم‌ها نهاده و براي طبخ و انبساط‌شان در برنامه‌هاي قَدَري قرار داده و از آن‌ها در صندوقچه‌هاي كوچكي محافظت كرده و عطا مي‌كند. خلق و ايجاد صندوقچه‌هاي مذكور در كارخانه كاف و نون كه در فرمان كُن وجود دارد چنان سريع و راحت و فراوان صورت ميگيرد كه قرآن ميفرمايد:"با امري واحد انجام ميشوند". همهي خلاصه‌هايي كه گفته شد شهري را پر نمي‌كنند و شبيه هم هستند و از ماده‌يي واحد تشكيل شده‌اند، اما با اين حال رزاق كريم قادر است با طعام‌هاي به غايت متنوع و لذيذي كه از آن‌ها در يك فصل تابستان فراهم آورده است از جهتي همه شهرهاي روي زمين را پر كند.

اينك كه تو به‌واسطه سند انتساب ايماني، قادر به يافتن چنين نقطه اتكايي هستي، طبيعتاً مي‌تواني به قدرت و قوتي بي‌حد و حصر اتكا نمايي. من نيز وقتي

اين درس را از آيه مذكور فرا گرفتم چنان قوت معنوي‌اي يافتم كه با احساس قدرتي ايماني مي‌توانستم نه تنها دشمنان فعلي بلكه تمام جهان را به مبارزه بخوانم؛ اين بود كه با تماميت روح‌ام

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

بر زبان راندم و براي اين‌كه نقطه استمدادي براي فقرِ بي‌پايان و نيازمندي‌ام بيابم باز هم به همان آيه رجوع كردم. به من گفت: "تو با انتساب مملوكيت و عبوديت، به چنان مالك كريمي منسوب شده‌يي و نام‌ات در دفتر تغذيه او ثبت شده است كه در هر بهار و تابستان از غيب و از جايي كه انتظارش را نداري و از خاكي خشك، سفره زمين را صدها بار مي‌گشايد و مي‌بندد و با غذاهاي جداگانه مي‌آرايد و مي‌گستراند. گويا سال‌هاي زمان، و روزهاي هر سال ظرفي هستند براي ميوه‌هاي احسان و طعام‌هاي رحمت كه از پي هم مي‌آيند؛ گويي نمايشگاه‌هايي هستند براي مراتب احسان‌هاي كلي و جزئي رزاق رحيم. تو بنده چنين بي نياز مطلقي هستي. اگر بندگي خود را ادراك كني فقر اليم تو تبديل به اشتهاي لذيذي مي‌شود". من درس خود را گرفتم. همراه نفس‌ام گفتيم:"آري، آري درست است". و با توكل

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

را بر زبان راندم.

مرتبه سوم نوريه حسبيه

در حالي كه بر اثر فشار غربت‌ها و بيماري‌ها و مظلوميت‌ها ارتباط‌ام را با دنيا قطع كرده بودم و در هنگامه‌يي كه ايمان به من تلقين مي‌كرد كه نامزد عالمي جاودان و دياري باقي و سعادتي هميشگي هستم، به جاي "آه" كشيدن كه موجبات دلتنگي و ناراحتي را فراهم مي‌كرد شروع به گفتن "اوه" كردم كه سرشار از شادي و بشاشت بود. مي‌انديشيدم اين وضع كه تحقق غايت خيال، هدف روح و نتيجه فطرت است فقط و فقط با قدرت بي‌انتهاي قدير مطلق و عنايت و اهميت بيكران او نسبت به انسان امكان پذير است، خالقي كه بر تمام حركات و سكنات و احوال و اعمال مخلوقات خود، قولاً و فعلاً واقف بوده و آن‌ها را ثبت مي‌كند؛ خدايي كه انسان، اين مخلوق خرد و ناتوان مطلق را دوست و مخاطب خود قرار داد و مقامي برتر از تمام مخلوقات‌اش به او عطا فرمود. مسألت كردم در اين دو

نكته يعني فعاليت چنين قدرتي و اهميت حقيقي انساني كه در ظاهر داراي اهميتي نيست، ايضاحي حاصل گردد كه ترقي ايماني و اطمينان قلبي را موجب شود. دوباره به همان آيه رجوع نمودم. امر كرد به نا در حَسْبُنَا دقت كن و توجه داشته باش چه كساني حَسْبُنَا را هم آواز با تو با لسان حال و قال بيان مي دارند.

ناگهان ديدم پرندگان و حشرات بي‌شمار، مگس‌ها، حيوانات و حيوانك‌هاي بي‌حد و حصر، گياهان متعدد، سبزه‌هاي ظريف و درختان و درخچه‌هاي فراوان نيز مانند من با لسان حال معناي

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

را ياد كرده و به ديگران يادآوري مي‌كنند؛ آنها وكيلي دارند، كه همه شرايط حيات‌شان را تكفل نموده است؛ كسي كه از تخم‌هاي شبيه به همي كه ماده مشابهي دارند، قطرات مانند هم، و دانه‌ها و هسته‌هاي مشابه يك‌ديگر، صدها هزار نوع پرنده و حيوان و نبات و درخت را بدون خطا و نقصان و التباس، و مزيّن و با ميزان و انتظام، و متفاوت از هم در مقابل ديدگان ما به‌ويژه در هر بهار، بسيار سريع و كاملاً آسان و در دايره‌يي گسترده به صورت كاملاً كثير خلق و ايجاد مي‌كند و در متن عظمت و شكوه قدرت، با خلق موجوداتِ در كنار هم و مشابه و درون هم به طرزي واحد، وحدت و احديت خويش را به ما نشان مي‌دهد. آن‌گاه دانستم مطلب مذكور يادآوري ميكند كه مداخله و اشتراك در فعل ربوبي و تصرف خلاقانه‌يي كه چنين معجزات بي‌شماري را پديد مي‌آورد غير ممكن است.

بعد به اَنَا ‌يي كه در نا ‌ي حَسْبُنَا هست، يعني به نفس‌ام نگاه كردم؛ ديدم آفريننده مرا نيز در ميان حيوانات از همان قطره‌ي آبي آفريده است كه منشأم بوده است، خلقت‌ام همانند معجزه است، برايم گوش و چشم قرار داده، در سرم چنان مغزي و در سينه‌ام چنان قلبي و در دهانم چنان زباني قرار داده است كه در آن ها هزاران وسيله و صدها ميزان و معيار خلق نموده، ايجاد كرده و نوشته است تا همه هدايا و عطاياي رحماني ذخيره شده در گنجينه‌هاي عام رحمت سنجيده شوند و گنج تجليات بي‌پايان اسماي حسني گشوده گردد و دانسته شود؛ لذا براي ياريِ وسايل مذكور به تعداد رايحه‌ها و طعم‌ها و رنگ‌ها معرفي نامه‌هايي قرار داد.

هم‌چنين اين مقدار از حواس حساس و اين لطايف معنويِ به غايت منتظم و حواس باطني (متعدد) را با كمال انتظام در جسم من قرار داد؛ و اعضا و جوارح پر از صنعت و ابزار و آلاتي به غايت كامل و لازم براي حيات انسان را كاملاً حكيمانه در وجودم به وديعه نهاد تا همه انواع نعمت‌هايش را به من بچشاند و آن‌ها را احساس كنم و ظهور و بروز جداگانهي هر يك از تجليات اسماي بي‌شمارش را به‌واسطه آن حواس و حسيات و حساسيت‌ها به من بفهماند و بچشاند. اين وجود نيازمند و حقير را كه بي‌اهميت ديده مي‌شود (مانند وجود هر مؤمن ديگري) تقويم و روزنامه‌يي زيبا براي كائنات قرار داد؛ آن را نسخهي نوراني و مختصر عالم اكبر، مثال كوچك اين دنيا، معجزه اظهر مصنوعات، مشتري علاقمند و مدار انواع نعمت‌ها، مظهري چون مركز قوانين ربوبيت و شريان‌هاي اجرا، فهرست و ليستي مانند يك باغِ نمونه براي گل‌ها و عطاياي حكمت و رحمت، و مخاطب فهيمي براي خطاب‌هاي سبحاني قرار داد؛ و در عين حال حيات را نصيب‌ام كرد تا وجود را كه بزرگ‌ترين نعمت است در ‌هستي‌ام رشد دهم و تكثير كنم. نعمت وجودم به‌واسطه حيات قادر است به اندازه‌ي عالم شهادت بسط و گسترش يابد.

به همين ترتيب انسانيت را عطا كرد تا به‌واسطه آن نعمت وجود در عوالم مادي و معنوي گشايش‌هايي حاصل كند، لذا راه استفاده از خوان‌هاي گسترده با حواس مخصوص انسان‌ها را گشود. نيز، اسلام را احسان‌ام كرد. نعمت وجود به‌واسطه اسلام، به قدر عالم غيب و شهادت بسط يافت. هم‌چنين ايمان تحقيقي را انعام كرد، لذا نعمت وجود به سبب آن ايمان، دنيا و آخرت را در برگرفت. در آن ايمان، معرفت و محبت خويش را عطا فرمود.

به‌واسطه آن معرفت و محبت مرتبه‌يي احسان كرد تا در متن نعمت وجود، با حمد و ثنا بتوانيم براي استفاده از دايره ممكنات تا عالم وجوب و تا دايره اسماي الهي دستان‌مان را دراز كنيم.

به‌طور خصوصي علم قرآن و حكمت ايمان را عطا فرمود. با آن احسان‌اش تفوّقي نسبت به بسياري از مخلوقات‌اش داد و به جهات گوناگون هم‌چون موارد گذشته، جامعيتي داد كه آيينه‌يي باشد براي احديت و صمديت‌اش؛ هم‌چنين استعدادي عطا فرمود تا بتوان در برابر ربوبيت كلي و مقدس‌اش از عبوديتي

گسترده و كلي برخوردار شد. با اجماع همه كتاب‌هاي مقدس، صُحف و فراميني كه توسط پيامبران براي انسان‌ها فرستاد و با اتفاق نظر تمام انبيا و اوليا و اصفيا، وجود و حيات و نفس مرا كه به عنوان امانت و هديه و عطيه‌اش نزد من است (به نص قرآن) خريداري مي‌كند تا نزد من بيهوده ضايع نشود، و براي بازگرداندن‌اش از آن محافظت مي‌كند. من با علم اليقين و با ايمان كامل دانستم كه او اين امانت را خريداري نموده و در مقابل، سعادت ابدي و بهشت را عطا مي‌كند؛ اين را به صورت قطعي و بارها وعده داده است.

پروردگارِ ذات ذوالجلال و الاكرامم، صورت صدها هزار نوع و نمونه از حيوانات و نباتات بي‌شمار را با اسم"فتاح" از قطره‌ها و دانه‌هاي متشابه و محدود، در نهايت سهولت و سرعت و كمال گشود؛ و هم‌چنان كه قبلاً گفتيم به نحو حيرت‌انگيزي براي انسان اهميت قائل شد و او را مدار امور مهم ربوبيت كرد؛ من از اين آيه‌ي حسبيه درس گرفتم كه چنين پروردگاري وجود دارد و محشر را به تحقيق و به سهولت و قطعيتِ ايجادِ بهار آتي ايجاد مي‌كند و بهشت را احسان مي‌فرمايد و سعادت ابدي را مي‌آفريند. اگر مي‌توانستم بالفعل و چون نمي‌توانم بالنّيت، بالتصور و بالخيال به زبان همه مخلوقات

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

گفتم و مي‌خواهم تا ابد الآباد آن را تكرار كنم.

مرتبه چهارم نوريه حسبيه

زماني كه عوارضي چون سالمندي، غربت، بيماري و مغلوبيت وجودم را به لرزه در مي‌آوردند و با غفلت من هم‌زمان شده بودند، گرفتار انديشه‌يي شدم و تصور نمودم وجودم ـ كه به شدت علاقمند و مفتون‌اش هستم ـ در معيت همه مخلوقات ديگر راهي عدم است؛ در حالي كه اين امر موجب نگراني دردناكي مي‌شد باز به آيه حسبيه رجوع كردم، گفت:"در معنايم دقت كن و با دوربين ايمان بنگر". من نيز نگاه كردم و از منظر ايمان ديدم: وجود بسيار كوچك‌ام آيينه وجودي لايتناهي و با بسطي بي‌نهايت، وسيله‌يي براي كسب وجودات بي‌شمار است و با علم اليقين دانستم كلمه حكمتيست كه وجودات متعدد ديگري را كه

باقي و ارزشمندترند، نتيجه مي‌دهد و يك لحظه حيات‌اش به لحاظ منسوبيت، به ميزان يك وجود ابدي ارزشمند است.

زيرا به‌واسطه شعور ايماني دانستم كه وجود من اثر، صنعت و جلوه واجب‌الوجود است، لذا از چنگ تاريكي‌هاي اوهامِ وحشي و درد و رنج جدايي‌ها و فراق‌‌‌هاي بي‌شمار نجات يافته و به تعداد اسماي الهي، در افعال متعلق به موجودات، مخصوصاً ذي‌حياتان مناسبتي بر پايه رابطه اخوت يافتم و دانستم در متن فراقي موقتي از موجوداتي كه بسيار دوست‌شان مي‌دارم، وصالي دائمي وجود دارد. واضح است كساني كه قريه و شهر و مملكت يا گُردان‌ها و فرماندهان و اساتيدشان واحد و يكي باشد اخوتي دوست داشتني و رفاقتي دوستانه احساس مي‌كنند؛ و آنان كه از چنين روابطي محروم‌اند در ظلمات دائمي و دردناك عذاب مي‌كشند. اگر ميوه‌هاي يك درخت داراي شعور و ادراك باشند درخواهند يافت كه برادر و بدل و مصاحب و ناظر يك‌ديگرند. اگر درخت نباشد يا اگر ميوه‌يي از درخت كنده شود هر يك از ميوه‌ها به تعداد تمام ميوه‌ها احساس فراق خواهند كرد.

آري، با ايمان و انتسابي كه در ايمان هست وجود من مانند وجود هر مؤمن ديگري انوار بيفراق وجودهاي بي‌شمار را به‌دست مي‌آورد. حتي اگر خود برود، از اين‌كه آن‌ها باقي مانده‌اند مانند اين كه خود باقي مانده است خوشحال مي‌شود؛ علاوه بر آن ـ هم‌چنان كه در مكتوب بيست و چهارم به تفصيل و به صورت قطعي اثبات شد ـ هر ذي‌حياتي، به‌ويژه وجود هر ذي‌روحي مانند يك كلمه است. بيان مي‌گردد، نوشته مي‌شود، سپس از ميان مي‌رود؛ ليكن وجودهاي زيادي را كه از وجودهاي درجه دوي او به حساب مي‌آيند و بدل از وجود اويند مانند معنا و هويت مثالي و صورت و نتيجه‌ها و حقيقت‌اش و اگر خير باشد ثواب‌اش را، باقي مي‌گذارد و خود در حجاب قرار مي‌گيرد؛ به همين ترتيب وجود من و وجود هر ذي‌حياتي اگر هستي ظاهري را ترك كند، وجودهاي معنوي و متعدد و باارزش‌تر از وجود ظاهري‌اش را باقي مي‌گذارد و مي‌رود. من اين را به علم اليقين دانسته‌ام، پس آن‌كه مي‌رود اگر ذي‌روح باشد روح و معنا و حقيقت و مثال و نتايج دنيويِ ماهيت شخصيه و ثمرات اخروي‌‌اش و هويت و صورت‌اش را در حافظه‌ها و

لوح‌هاي محفوظ و نوارهاي فيلم مناظر سرمدي و نمايشگاه‌هاي علم ازلي باقي گذاشته، نيز تسبيحـات فطري‌اش را ـ كه او را نمـايندگي كرده و به او بقا مي‌دهند ـ در دفتر اعمال‌اش، و مواجهات فطري و آيينه‌داري وجودي‌شان در مقابله با جلوه‌هاي اسماي الهي و مقتضيات‌شان را، در دايره اسما، و بسياري از موارد ديگر مشابه را ـ كه ارزشمندتر از وجود ظاهري‌اش هستند ـ باقي مي‌گذارد.

لذا با ايمان و شعور و انتسابي كه در ايمان هست، مي‌توان از وجودهاي معنوي و باقي مذكور برخوردار شد. اگر ايمان نباشد علاوه بر محروم شدن از همه وجودهاي بيان شده، وجود ظاهري فرد نيز چنان ضايع مي‌شود كه گويي به ‌سوي عدم و پوچي مي‌رود.

زماني از اين‌كه گل‌هاي بهاري خيلي زود پژمرده مي‌شوند، بسيار افسوس مي‌خوردم و حتي براي آن نازنينان دلم به درد مي‌آمد. حقيقت ايمانيِ بيان شده نشان داد كه گل‌ها در عالم معنا، دانه هستند. به غير از روح كه ذكرش گذشت، آن‌چه وجودهاي مذكور را ثمر مي‌دهد در حكم درخت و سُنبلي، از نقطه نظر نورِ وجود، صد برابر سود مي‌برد. وجود ظاهري آن‌ها از بين نمي‌رود بلكه پنهان مي‌شود. اين‌ها صورت‌هاي نو شونده‌ي حقيقت نوعيه و باقي خود هستند و برگ و گل و ميوهي آن‌ها در بهار گذشته مانند همان چيزي‌ست كه در بهار آتي وجود دارد. تفاوت فقط اعتباري‌ست. دانستم كه اين تفاوت اعتباري هم براي آن است كه اين كلمه‌هاي حكمت، سخنان رحمت و حروف قدرت به طور جداگانه معاني متعددي كسب كنند. به جاي افسوس و تأسف گفتم:

"مَا شَاء اَلله و بَارَكَ اَلله".

صنعت‌كار ارض و سماوات، آسمان‌ها را با ستارگان و زمين را با گل‌ها و مخلوقات زيبا خلق و تزيين كرده و بدين گونه در هر صنعت‌اش صدها معجزه نشان مي‌دهد. با شعور و رابطه‌ي ايمان از دور احساس كردم كه اثر صنعت و مخلوق چنين صنعت‌كار و استاد خارق العاده‌يي بودن چه قدر گران‌قدر و ارزشمند خواهد بود، و اگر مخلوق مذكور داراي شعور و ادراك باشد بسيار به اين امر افتخار كرده و شرف كسب خواهد كرد.به ويژه آن‌كه استاد مذكور اگر كتاب عظيم آسمان‌ها و زمين را در نسخه كوچكي مانند انسان بنگارد و او را منتخب و خلاصه كاملي از آن كتاب قرار دهد، انسان مزبور تا چه حد مدار كمال، ارزش و

افتخاري بزرگ و تا چه حد با ايمان مظهر آن‌ها خواهد شد؟ و تا چه حد با ادراك و انتساب از افتخاري كه گفتيم بهره‌مند مي‌شود؟ لذا با نيت و در تصور به زبان همه موجودات گفتم:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

مرتبه پنجم نوريه حسبيه

باز در دوره‌يي، زندگي‌ام تحت شرايط بسيار دشوار، دچار تلاطم شد و نظرم را متوجه عمـر و زندگاني كرد. ديدم عمـرم به سـرعت طي مي‌شود و زندگيِ به انتهـا رسيده‌ام نيز زير فشار سختي‌ها در حال خاموش شدن است. با تألّم انديشيدم ـ همان‌طور كه در رسـاله‌ي مربوط به اسـم "حي" توضيح داده شده است ـ وظايف مهم‌ زندگي و مزاياي بزرگ و فوايد ارزشمندش شايسته گذراندن سال‌هاي طولاني‌ست نه اين‌كه خيلي زود به پايان برسد.

دوباره به آيه

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

كه نقش استادم را داشت رجوع كردم، مرا گفت:"با توجه به ذات حي قيوم كه حيات را ارزاني‌ات كرده است به زندگي بنگر". نگاه كردم و ديدم اگر نظر حيات بر من يك باشد بر ذات حي و محيي صد است. اگر نتيجه حيات در ارتباط با من يك باشد در ارتباط با خالق‌ام هزار است. در اين حال نيازي به زمان طولاني و اصولاً زمان نيست، لحظه‌يي زندگي كافي‌ست. اين حقيقت در رساله‌هاي مختلف مجموعه نور همراه با برهان‌هايي توضيح داده شده است، لذا خلاصه آن در اين‌جا در قالب چهار مسأله به شرح زير بيان مي‌شود:

مسأله نخست: از اين منظر كه ماهيت و حقيقت حيات، بر حي قيوم ناظر است، نگاه كردم و ديدم ماهيت حيات من مخزن كليدهايي‌ست كه گنجينه اسماي الهي را مي‌گشايند، نقشه كوچكي‌ براي نقوش اسماي الهي و فهرستي از جلوه‌هاي آن به شمار مي‌رود، مقياس و ميزان ظريفي‌ست براي حقايق بزرگ هستي، كلمه حكمتي‌ست مكتوب كه اسماي ارزشمند و با معني حي قيوم را مي‌داند و تعليم مي‌دهد، و مي‌فهمد و مي‌فهماند. اين نوع از حقيقت حيات، هزار درجه ارزش مي‌يابد و يك ساعت آن اهميت يك عمر را خواهد داشت. به لحاظ نسبتي كه با ذات ازليِ لازمان دارد به كوتاه و بلند بودنش توجهي نمي‌شود.

مسأله دوم: به حقوق حقيقي حيات نظر كردم؛ ديدم حيات من مكتوبي رباني‌ست كه در معرض مطالعه مخلوقات ذي‌شعور ـ كه برادران‌ام هستند ـ قرار ميگيرد، خالق را به آن‌ها معرفي مي‌كند و محلي براي مطالعه است. بيانيه‌يي‌ست كه كمالات آفريننده‌ام را به نمايش مي‌گذارد؛ با نشان‌ها و هداياي ارزشمندي كه خالق حيات با حيات احسان كرده است دانسته تزيين مي‌يابد و در مراسم گشايش كه هر روز تكرار مي‌شود مؤمنانه و آگاهانه و شاكرانه و منتدارانه شركت كرده و به عرض پادشاه بي‌مثال مي‌رساند؛ نيز ادراك و مشاهده و اعلانِ همراه با گواهي هداياي تسبيحات شاكرانه و تحيات واصفانهي ذي‌حياتانِ بي‌شمار در برابر خالق‌شان است. اظهار محاسن ربوبيتِ حي قيوم با لسان حال و قال و عبوديت مي‌باشد. با علم اليقين دانستم كه حقوق متعالي حيات ـ مواردي از آن دست كه گفته شد ـ نه تنها نيازمند زمان طولاني نيست، بلكه حيات را هزار برابر عالي‌تر مي‌كند، و از حقوق حيات دنيوي هزار برابر ارزشمندتر است؛ گفتم:"سبحان الله! ايمان چه‌قدر ارزشمند و زنده ا‌ست كه وارد هر چه شود بدان جان مي‌بخشد؛ و شعله‌يي از آن، چنين حيات فاني‌اي را حياتي جاودان و هميشگي مي‌بخشد و فناي‌اش را از ميان بر مي‌دارد".

مسأله سوم: بر وظايف فطري و فوايد معنوي حيات‌ام ـ كه ناظر بر خالق‌ام مي‌باشد ـ نظر كردم و ديدم كه حيات من از سه وجه به شرح زير آفريننده حيات را آيينه‌داري مي‌كند:

وجه نخست: حيات من با ضعف و عجز و فقر و نيازش در برابر قدرت و قوت و غنا و رحمت آفريننده حيات، آيينه‌داري مي‌كند. آري، هم‌چنان كه ميزان لذت غذا با درجه گرسنگي، مراتب نور با مراتب تاريكي و ميزان حرارت با درجه سرما دانسته مي‌شود با عجز و فقر بي‌پاياني كه در حيات‌ام هست براي رفع نيازها و دفع دشمنان‌ام به قدرت و رحمت بي‌انتهاي خالق‌ام پي بردم. اين‌جا بود كه مسئوليت سؤال و دعا و التجا و تذلل و بندگي را دانستم و آن را فهميدم.

وجه دوم: معاني جزئي حيات‌ام مانند علم و اراده و سمع و بصر، صفات و شئونات كلي و فراگير آفريننده‌ام را آيينه‌داري مي‌كنند. آري، من در حيات خويش و افعال مدركانه‌ام به‌واسطه معاني گوناگوني چون دانستن، شنيدن، ديدن،

گفتن، و خواستن، به همان نسبت كه اين كائنات از من بزرگ‌تر است، در مقياسي بزرگ‌تر، به اوصاف خالق‌ام مانند علم محيط، اراده، سمع و بصر و قدرت و حيات، و شئوناتي مانند محبت و غضب و شفقت‌اش پي بردم. ايمان آوردم و تصديق كردم و با اعتراف راه ديگري براي كسب معرفت يافتم.

وجه سوم: آيينه‌داري اسماي الهي‌ست كه نقش‌ها و تجليات آن در حيات من وجود دارد. آري، هنگامي كه به حيات و جسم‌ام نگاه مي‌كنم صدها نوع اثر و نقش و صنعت اعجاز انگيز مي‌بينم و متوجه مي‌شوم كه بسيار مهربانانه تغذيه مي‌شوم، لذا به نور ايمان در مي‌يابم كه خالق و زنده نگاه دارنده من تا چه حد سخاوتمند، مهربان، صاحب لطف و اقتدار و صنعت ـ در تعبير خطا نباشد ـ هشيار و كارگزار و ماهر است. اين است كه معناي تسبيح و تقديس و حمد و شكر و تكبير و تعظيم و توحيد و تهليل را ـ كه وظايف فطري و غايات خلقت و نتايج حيات‌اند ـ دانستم. با علم اليقين فهميدم كه چرا حيات در هستي، قيمتي‌ترين مخلوق است و به سرّ اين‌كه چرا همه چيز در تسخير حيات است پي بردم و حكمت اشتياق فطري همه كس به حيات را دانستم و دريافتم كه حياتِ حيات، ايمان است.

مسأله چهارم: براي آن‌كه بدانم لذت حقيقي و سعادت حيات‌ام در دنيا چيست باز هم بر آيه

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

نظر كردم و ديدم زلال‌ترين لذت و خالص‌ترين سعادت اين حيات‌ام، در ايمان است. ايمان قطعي به اين كه مخلوق و مصنوع و مملوك و تربيت شده و زير نظر پروردگار رحيمي هستم كه مرا آفريد و زنده نگاه داشت، همواره نيازمند اويم و او پروردگار و اله من است و هميشه با من مهربان و رحيم مي‌باشد، چنان لذت و سعادت كافي و وافي و بي‌رنج و دائمي‌ست كه توصيف‌اش ممكن نمي‌باشد. از آيهي مذكور دريافتم كه عبارت

"اَلْحَمْدُلِلّٰهِ عَلَي نِعْمَةِ الايمَانِ"

چه تعبير به جا و مناسبي‌ست.

اين چهار مسأله كه به حقيقت و حقوق و وظايف و لذت معنوي حيات مربوط مي‌شود نشان مي‌دهد كه تا وقتي حيات نظر بر ذات باقي حي قيوم داشته باشد، و ايمان نيز حيات و روحاش را تشكيل دهد هم بقا مي‌يابد و هم ثمرات باقي مي‌دهد. نيز چنان تعالي مي‌يابد كه جلوه سرمديت را كسب مي‌كند و كاري به

كوتاه و بلندي مدت عمر نخواهد داشت؛ اين حقايق را از آيه فوق دريافتم و با نيت و تصور و خيال به نام همه حيات‌ها و ذي‌‌حياتان گفتم:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

مرتبه ششم نوريه حسبيه

در دوره سالمندي و كهولت سن كه مفارقت خصوصي‌ام را همزمان با حوادث آخر الزمان ـ كه خبر از زير و رو شدن دنيا و هنگام مفارقت عام دارد ـ هشدار مي‌داد، در زماني كه آخر عمرم بود و هنگام بروز احساساتي چون عشق به زيبايي و شيفتگي به كمالات و حساسيت فوق العاده به همراه جمال‌پرستي فطري، با تأثر و شعوري فوق العاده زوال و فنا را ديدم كه مدام در حال از بين بردن هستند، موت و عدم را ديدم كه همواره و مداوم جدا كننده‌اند، تكه پاره شدن اين دنيا و مخلوقات زيبا را به شكل وحشتناكي ديدم، كه چگونه تار و پودشان از هم مي‌گسلد و زيبايي‌هايشان ناپديد مي‌گردد. در زماني كه عشق مجازي موجود در فطرت‌ام در برابر اين وضع به شدت سر برآورد و به غليان درآمد، براي يافتن نقطه آرامشي مجدداً به همان آيه "حسبيه" رجوع كردم؛ گفت: "مرا بخوان و با دقت در معناي‌ام بنگر".

من نيز وارد رصدخانه آيهي

اَللهُ نُورُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ

(نور: ٣٥) در سوره "نور" شدم و با دوربين ايمان به دورترين طبقات اين آيه "حسبيه" و با ذره بين شعور ايماني به ظريف‌ترين اسرارش نگاه كردم؛ ديدم:

چنان‌كه آيينه‌ها، شيشه‌ها، اشياي شفاف، و حتي حباب‌ها جمال پنهان و متنوع نور خورشيد و زيبايي‌هاي متنوعِ هفت رنگ يا همان الوان سبعه انوار خورشيد را نمايان مي‌سازند، و با تجدد و تحرك‌شان و با قابليت‌هاي متفاوت و انكسار خود آن جمال و زيبايي‌ها را نو و تازه كرده و با انكسارشان زيبايي‌هاي پنهان خورشيد، نور و الوان سبعه‌اش را ظاهر مي‌كنند؛ دقيقاً، مصنوعات و مخلوقات و موجودات زيبا نيز جمال قدسي جميل ذوالجلال را كه شمس ازل و ابد است آيينه‌داري مي‌كنند و زيبايي‌هاي سرمدي اسماي حسناي بي‌نهايت جميل را بروز مي‌دهند و براي نو شدن تجليات‌شان بي‌وقفه در آمد و شدند. جمال و زيبايي‌هايي كه در آن‌ها ديده مي‌شود از آن‌ها نيست و به جمالي مقدس و

سرمدي تعلق دارد كه خواهان بروز و ظهور است؛ اشارات و علائم و لمعات و تجليات حُسني منزه و مجرد است كه تقاضاي تجلي دائمي دارد؛ مي‌خواهد ديده شود. دلايل متقن اين موضوع در رساله نور به تفصيل بيان شده است. در اين‌جا به سه برهان از براهين مذكور به طورخلاصه اشاره مي‌شود:

برهان اول: هم‌چنان كه زيبايي يك اثر كار شده بر زيبايي كار، و زيبايي كار بر زيبايي عنوانِ مهارتي كه ريشه در آن صنعت دارد، و زيباييِ عنواني كه در صنعت‌كاري استادش وجود دارد بر زيبايي صفت مربوط به صنعت مذكورِ آن صنعت‌كار، و زيبايي صفت او بر زيبايي قابليت و استعدادش، و زيبايي قابليت او بر زيبايي ذات و حقيقت او، به شكل بديهي و قطعي دلالت دارد. حُسن و جمالي كه در تمام مخلوقات عالم هستي و خلقت زيباي همه‌ي مصنوعات وجود دارد بر حُسن و جمال افعال صانع ذوالجلال شهادت قطعي مي‌دهند، و حُسن و جمال موجود در افعال نيز بر عنوان‌هاي ناظر بر آن افعال يعني بر حُسن و جمال اسما، دلالت بي‌شك و شبهه دارند؛ هم‌چنين حُسن و جمال اسما نيز بر حُسن و جمال صفات قدسي كه منشأ اسما مي‌باشد به طور قطع گواهي مي‌دهند؛ همين طور حُسن و جمال صفات هم بر حُسن و جمال شئونات ذاتي كه مبدأ صفات است شهادت قطعي مي‌دهند و حُسن و جمال شئونات نيز بر حُسن و جمال ذات ـ كه فاعل و مسما و موصوف است ـ و بر كمال ماهيت قدسي‌اش و زيبايي مقدس حقيقت‌اش به طور بديهي و قطعي شهادت مي‌دهد. پس معلوم مي‌شودصانع ذوالجمال، آن قدر حُسن و جمال شايستهي ذات اقدس خود دارد كه سايه‌يي از آن، همه موجودات را زيبا و جميل كرده است، و داراي چنان زيبايي مقدس و منزهي‌ست كه جلوه‌يي از آن سراسر كائنات را زيبا كرده و تمام دايره امكان را با لمعات حُسن و جمال، مُزين و نوراني نموده است.

آري، هم‌چنان كه اثري كار شده نمي‌تواند بدون فعل باشد، فعل بي‌فاعل نيز غير ممكن است؛ همان‌طور كه محال است اسم‌ها بي‌مسما باشند، بي ‌موصوف بودن صفت‌ها هم غير ممكن است. مادام كه وجود يك اثر يا صنعت، بالبداهه بر فعل كسي دلالت مي‌كند كه آن را كار كرده است، وجود آن فعل نيز بر فاعل و عنوان و صفت و اسم او دلالت مي‌كند. البته كمال و جمال يك اثر نيز بر كمال و

جمال مختص فعل، و آن نيز بر زيباييِ موافق و مناسب با اسم، و آن نيز بر كمال و جمال ذات و حقيقت (به نحوي كه شايسته و لايق ذات و حقيقت باشد) دلالت مي‌كند و اين به علم اليقين و بالبداهه دانسته مي‌شود.

به همين ترتيب هم‌چنان كه فعاليت دائمياي كه زير پرده اين آثار وجود دارد محال است كه بدون فاعل باشد، اسم‌هايي هم كه جلوه‌ها و نقش‌هاي‌شان بر روي مصنوعات با چشم ديده مي‌شود نيز غير ممكن است كه بدون مسما باشند؛ و صفت‌هايي مانند اراده و قدرتي كه در حد مشاهده، احساس مي‌شود نيز محال است كه بدون موصوف باشند، لذا تمام آثار و مخلوقات و مصنوعات در عالم با وجودهاي بي‌شمارشان بر وجود افعال خالق و صانع و فاعل‌شان و وجود اسما و صفات، و شئونات ذاتيه‌اش و وجوب وجود ذات اقدس او به صورت قطعي دلالت مي‌كنند. همچنين كمالات گوناگون و جمال‌هاي جداگانه و زيبايي‌هاي متنوعي كه در همه‌ي مصنوعات مشاهده مي‌شود بر افعال و اسما و صفات و شئونات صانع ذوالجلال و به صورت مناسب و شايسته خاص او و موافق با واجبيت و قدسيت‌اش، بر كمالات بيشمار و جمالهاي بيانتها و زيبايي‌هاي جداگانه‌اش فوق سراسر كائنات، گواهي صريح و دلالت كاملاً قطعي دارند.

برهان دوم: داراي پنج نقطه به شرح زير است:

نقطه نخست: رؤساي اهل حقيقت كه در مشرب‌ها و مسلك‌هاي‌شان از هم جدا و دور هستند، با استناد به ذوق و كشف، با اجماع و به اتفاق ايمان دارند و حكم مي‌كنند كه حُسن و جمال موجود در همه موجودات، سايه‌ها و لمعات و جلوه‌هاي پشت پرده حُسن و جمال مقدسي‌ست كه در يك ذات واجب الوجود وجود دارد.

نقطه دوم: همه مخلوقات زيبا، قاقله قافله بدون آن‌كه توقفي كنند مي‌آيند و مي‌روند، سر از عرصه فنا در آورده و غايب مي‌شوند. اما جمالي متعالي و تبدّل ناپذير كه در آن آيينه‌ها خود نمايي و جلوه‌گري مي‌كند، با تداوم تجلي خويش به طور قطعي نشان مي‌دهد كه آن زيبايي‌ها به آن زيبايان تعلق ندارد و جمال آن آيينه‌ها نيست؛ بلكه مانند ديده شدن شعاع‌هاي جمال خورشيد بر حباب‌هاي جاري روي آب، درخشش جمالي سرمدي هستند.

نقطه سوم: بديهي‌ست كه نور از شي نوراني ساطع مي‌شود، اهداي وجود توسط موجود صورت مي‌گيرد، احسان از غنا و بي‌نيازي، و سخاوت از داشتن و دارايي سرچشمه مي‌گيرد، و تعليم ريشه در علم و دانش دارد؛ اعطاي حُسن توسط حَسَن، زيبا ساختن توسط زيبا و عطاي جمال توسط جميل ممكن است و جز اين امكان ندارد. بنا بر اين حقيقت است كه ايمان داريمهمه زيبايي‌هايي كه در اين عالم مشاهده مي‌شود از چنان زيبايي منشأ مي‌گيرد كه اين كائنات متغير و نو شونده با تمام موجودات‌اش و با لسان آيينه‌داري، جمال آن جميل را توصيف و تعريف مي‌كنند.

نقطه چهارم: هم‌چنان كه جسد به روح متكي‌ست و به‌واسطه آن سر پا مي‌ايستد و حيات دارد، و هم‌چنان كه لفظ ناظر بر معناست و با معنا درخشش مي‌يابد و هم‌چنان كه صورت مستند به حقيقت مي‌باشد و ارزش خود را از آن اخذ مي‌كند؛عالم شهادتي كه مادي و جسماني‌ست نيز چون يك جسد است، يك لفظ است، يك صورت است، و به اسماي الهيِ پشت پرده عالم غيب اتكا دارد؛ از آن‌ها حيات مي‌يابد، به آن‌ها مستند است، از آن‌ها جان مي‌گيرد، ناظر بر آن‌هاست، و با آن‌ها زيبايي مي‌يابد. همه زيبايي‌هاي مادي، ريشه در جمال معنوي حقايق و معاني خود دارند. حقايق‌شان نيز از اسماي الهي مستفيض مي‌شوند و به نوعي سايه آن‌ها هستند. اين حقيقت در رساله نور به صورت قطعي ثابت شده است.

پس انواع و اقسام زيبايي‌هاي اين جهان، به واسطهي اسما جلوه و اشارت و اماره‌هاي جمال مجردي از ماده‌اند كه در آن سوي عالم غيب تجلي نموده و منزه و مقدس از قصور است. ليكن هم‌چنان كه ذات اقدسِ واجب الوجود به هيچ وجه شباهتي به ديگران ندارد و صفات‌اش بي‌نهايت متعالي از صفات ممكنات مي‌باشد؛ جمال قدسي‌اش نيز به حُسن ممكنات و مخلوقات شبيه نيست و بي‌نهايت عالي و برتر است.

آري، جمالي سرمدي كه بهشت عظيم با تمام حُسن و جمال‌اش فقط يك جلوهي اوست و بهشتيان اگر ساعتي به تماشايش بنشينند بهشت را فراموش

خواهند كرد، شكي نيست كه نمي‌تواند نهايت و شبيه و مثل و مانندي داشته باشد.

بديهي‌ست كه حُسن هر چيزي مخصوص به خودش است و هزاران طرز و شكل دارد و زيبايي‌هايش نيز مانند اختلاف انواع، مختلف‌اند. براي مثال زيبايي‌اي كه با چشم احساس مي‌شود مانند زيبايي‌اي نيست كه با گوش احساس مي‌شود؛ به همين ترتيب حُسن عقلي كه با عقل فهميده مي‌شود شباهتي به آن زيبايي طعامي ندارد كه با دهان احساس مي‌شود... زيبايي‌هايي كه قلب و روح و ساير اعضاي ظاهري و باطني انسان، زيبا احساس كرده و تحسين مي‌كنند مانند اختلاف خود آن‌ها مختلف‌اند. براي نمونه زيبايي ايمان و زيبايي حقيقت و حُسن نور و حُسن گل، جمال روح و جمال صورت و زيبايي شفقت و زيبايي عدالت و حُسن مهرباني و حُسن حكمت، جداگانه و مختلف‌اند؛ به همين ترتيب زيبايي‌هاي اسماي حسنايِ جميل ذوالجلال كه بي‌نهايت درجه است نيز مختلف‌اند، و به همين دليل زيبايي‌هاي موجودات نيز گوناگون شده است.

اگر بخواهي جلوه‌يي از زيبايي‌هاي اسماي جميل ذوالجلال را در آيينه موجودات ببيني با ديده خيالي و وسيعي كه سطح زمين را چون باغ كوچكي مشاهده كند به آن بنگر؛ و بدان تعابيري چونرحمانيت، رحيميت، حكيميت و عادليت هم بر اسم حضرت حق اشاره دارند هم بر فعل هم بر صفت و هم بر شئونات او.

به رزق و روزي حيوانات و در رأس همه آن‌ها به رزق انسان بنگر كه به طور منظم از پشت پرده غيب تأمين مي‌شود و جمال رحمانيت الهي را ببين.

به تغذيه اعجاز آميز نوزادان بيانديش و با مشاهده‌ي دو تلمبه‌ي شير صافي و گوارا چون آب كوثر بر سينه مادرانشان و بالاي سر نوزادان، جمال گيراي رحيميت رباني را ببين.

جمال بي‌مثال حكيميت الهي را ببين كه همه كائنات را با انواع‌اش چون كتاب كبير حكمت درآورد؛ كتابي كه هر حرف آن صد كلمه، هر كلمه‌اش صد سطر، هر سطرش هزار باب و هر باب‌اش در حكم هزاران كتاب كوچك است.

به زيبايي باشكوه عدالتي بنگر و ببين كه كائنات را با همه موجودات‌اش تحت ميزان خود قرار داده، خود موجبات ادامه تعادل همه اجرام علوي و سفلي را فراهم مي‌آورد، تناسب را كه مهم‌ترين اساس زيبايي‌ست تأمين كرده بهترين وضعيت را به هر چيز مي‌دهد، به هر ذي‌حياتي حق حيات مي‌دهد و برايش احقاق حق كرده، و متجاوزان را متوقف و مجازات مي‌كند.

ببين كه تاريخِ حيات گذشته‌ي انسان را در قوه حافظه‌يي به اندازه يك گندم قرار داده‌اند، يا حيات ثانوي هر گياه و درخت را در دانه‌اش نگاشته‌اند، به اعضا و جوارحي بنگر كه وجودشان براي محافظت از هر ذي‌حياتي لازم است، مثلاً زنبور را ببين با بال‌هاي كوچك و نيش زهر دارش، يا گل‌هاي خاردار با نيزه‌هاي ريزشان، يا به پوسته سخت دانه‌ها بنگر و لطافت جمال حفيظ و حافظ بودن رباني را ببين.

به غذاهاي بي‌شماري بنگر كه بر خوان زمين از سوي رحمت الهي براي مهمانان رحمانِ رحيم و كريم مطلق فراهم آمده، به انواع مختلف رايحه‌هاي زيبا، رنگ‌هاي زينت يافته و متنوع، طعم‌هاي دل‌نشين‌شان، و جوارحي كه ياور ذوق و صفاي هر ذي‌حياتي هستند بنگر و جمالِ به غايت دل‌نشين اكرام و كريميت رباني و زيبايي‌هاي بسيار شيرين آن را ببين.

به صورت‌هاي بسيار معنادار همه حيوانات و در رأس آن‌ها به انسان بنگر كه با تجلي اسم‌هاي فتاح و مصوِّر از قطره‌هاي آب گشايش مي‌يابند، و به سيماي بسيار جذاب گل‌هاي بهاري نگاه كن كه از دانه‌هاي خرد و ريزشان شكفته‌اند، و جمال اعجاز آميز فتاحيت و مُصوريت الهي را ببين.

هر يك از اسماي حسني در قياس با مثال‌هاي مذكور داراي چنان جمال قدسي مخصوص به خودشان هستند كه فقط جلوه‌يي از آن‌ها عالمي بزرگ و نوع بي‌شماري را زيبا مي‌كنند. همان‌طور كه جلوه جمال يك اسم (الهي) را در يك گل مشاهده مي‌كني بايد بداني كه بهار هم يك گل است و بهشت نيز گلي‌ست كه ديده نشده است. اگر قادر به تماشاي تمام بهار هستي و بهشت را نيز مي‌تواني با ديده ايمان ببيني، پس به مشاهده بنشين و تماشا كن؛ و به درجه شكوه و عظمت جمال سرمدي پي ببر. اگر با زيبايي ايمان و جمال عبوديت با زيبايي مذكور

مواجه شوي مخلوق بسيار نيكي خواهي بود. اما اگر با زشتي بي‌انتهاي ضلالت و قبح منفورِ عصيان و سركشي با آن مقابله كني علاوه بر اين‌كه زشت‌ترين آفريده خواهي بود، به لحاظ معنا نيز بين همه موجوداتِ زيبا، منفورترين خواهي شد.

نقطه پنجم: ذاتي كه داراي صدها هنر و صنعت و كمال و جمال مي‌باشد بر اساس اين قاعده كه: هر هنري خواهان تشهير خويش و هر صنعت زيبايي خواهان تقدير شدن و هر كمالي خواهان اظهار شدن و هر جمالي خواهان نشان دادن خويش است؛ سرايي بسيار عالي بنا نمود تا همه هنرها و صنعت‌ها و كمالات و زيبايي‌هاي پنهان خود را نشان دهد و تعريف و تشهير نمايد. هر كس سرا و بناي اعجاز آميز فوق را ببيند بي‌درنگ متوجه هنرها و محاسن و كمالات صاحب و سازنده‌اش مي‌شود و طوري ايمان مي‌آورد كه گويي او را با چشم مي‌بيند؛ او را تصديق كرده و حكم مي‌كند: "ذاتي كه از هر نظر زيبا و هنرمند نباشد نمي‌تواند مصدر و موجد و ايجاد كنندهي بدون تقليد چنين اثري باشد كه از هر نظر زيباست؛ بلكه محاسن و كمالات معنوي او گويا در اين سرا تجسم يافته است". به همين ترتيب بيننده زيبايي‌هاي اين مشهر عجايب و سراي عظيم كه كائنات ناميده مي‌شود، اگر عقل و دل سالمي داشته باشد نتيجه خواهد گرفت كه اين سرا، آيينه‌يي‌ست و براي نشان دادن جمال و كمال كس ديگري، چنين تزيين شده است. آري، مادام كه سراي عالم، نمونه ديگري ندارد تا زيبايي‌ها را از آن تقليد و اقتباس كرد، البته و بي‌ترديد سازنده‌اش در ذات و اسماي خود زيبايي‌هايي شايسته خويش دارد و كائنات، زيبايي را از آن اقتباس مي‌كند؛ و نسبت به آن ايجاد شده و براي بيان آن حقايق، چون كتابي نگاشته شده است.

برهان سوم: داراي سه نكته زير است:

نكته اول: حقيقتي‌ست كه در سومين موقف "گفتار سي و دوم" با تفصيلي نيكو و با حجت‌هاي محكم بيان شده است. تفصيل موضوع را به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا با اشاره‌يي مختصر به مطلب مي‌پردازيم.

به مصنوعات مخصوصاً به حيوانات و نباتات نگاه مي‌كنيم و مي‌بينيم تزييني دائمي كه حكايت از وجود قصد و اراده‌يي دارد و خبر از علم و حكمت مي‌دهد، و تنظيم و زيباسازي‌اي كه حمل آن بر تصادف غير ممكن است حكم‌فرماست.

مشاهده ميشود كسي مي‌خواهد صنعت خود را مورد تقدير ديگران قرار دهد، توجه ديگران را به خود جلب كند، و براي خرسندي مصنوعات و بينندگان‌اش در هر چيز، صنعتي بسيار ظريف، حكمتي دقيق، زينتي عالي، ترتيبي مهربانانه، و وضعيتي دل‌نشين قرار داده است. لذا بالبداهه دانسته مي‌شود در پشت پرده غيب، چنان صنعت‌كاري هست كه مي‌خواهد خود را به ذي‌شعوران بشناساند و معرفي كند؛ مي‌خواهد با هر صنعتي كمالات و هنرهاي بي‌شمارش را به نمايش بگذارد تا او را دوست داشته باشند و مدح و ثنايش گويند. نيز براي آن‌كه آفريدگان ذي‌شعورش را شاد و رهين و دوست خود كند انواع نعمت‌هاي لذت‌بخش را از جايي كه انتظارش نمي‌رود، و آن را حاصل تصادف نيز نمي‌توان دانست، احسان مي‌كند؛ هم‌چنين معامله‌ و معارفه‌يي كريمانه و معنوي، و مكامله‌يي دوستانه و با زبان حال، و مقابله‌يي رحيمانه به دعاهاي‌شان كه نشان دهنده شفقتي عميق و مرحمتي والاست ديده مي‌شود. يعني در پشت پرده‌ي اين شناساندن و اين‌كه باعث مي‌شود ديگران دوست‌اش داشته باشند، عطاي لذت و احسان نعمت مشاهده مي‌شود كه از اراده شفقتي به غايت اساسي و خواست رحمتي به غايت قدرتمند سرچشمه مي‌گيرد؛ و چنين اراده پر توان شفقت و رحمت نيز در مستغني مطلقي وجود دارد كه به هيچ چيز نيازي ندارد؛ پس جمالي بي‌مثال در نهايت كمال، و حُسني لايزالي و ازلي و زيباييِ سرمدي كه تظاهر، مقتضاي ماهيت‌اش و تبارز شأن حقيقت‌اش مي‌باشد وجود دارد كه خواهان ديدن و نشان دادن خويش در آيينه‌هاست. جمال مزبور براي ديدن و نشان دادن خويش در آيينه‌هاي مختلف، صورت رحمت و شفقت گرفته است؛ سپس در آيينه ذي‌شعوران، صورت اِنعام و احسان گرفته و بعد، سر از كيفيت تحبب و تعرف (معرفي و اعلام خود) درآورده، و سرانجام نوري براي زينت دادن و زيباسازي آفرينندگان ساطع كرده است.

نكته دوم: در ميان نوع انسان‌ها مخصوصاً در بين طبقه برتر آن‌ها، در ميان اشخاص متعددي كه داراي مسلك‌ها و مشرب‌هاي گوناگوني هستند عشق لاهوتي شديد و كاملاً اساسي و محبت رباني نيرومندي وجود دارد كه بالبداهه بر جمالي بي‌مانند اشاره كرده و گواهي مي‌دهد. آري، چنين عشقي ناظر بر چنان

جمالي‌ست و اقتضاي آن را دارد؛ و چنان محبتي خواهان چنين حُسني خواهد بود. مي‌توان گفت تمام حمد و ثناهايي كه بين همه موجودات به زبان حال و قال ادا مي‌شود ناظر بر همان حُسن ازلي‌ست و رو به ‌سوي آن دارد. در نظر برخي عشاق مانند شمس تبريزي همه كشش‌ها و جذبه‌ها و جاذبه‌ها و حقايقِ پر جاذبه در سراسر هستي، اشاراتي هستند بر حقيقت جاذبه‌داري كه ازلي و ابدي‌ست. حركات و دَوَران جذبه‌دارانه‌يي كه اجرام و موجودات را مانند مولوي، پروانه‌وار به رقص و سماع وا مي‌دارد، مواجهه‌يي‌ست متعهدانه و عاشقانه در برابر ظهورات حاكمانه‌ي جمال قدسي آن حقيقت جذاب.

نكته سوم: همه اهل تحقيق اجماع نموده‌اند كه وجود، خير محض و نور است؛ و عدم، شر محض و ظلمت است. به همين ترتيب بزرگاني كه اهل عقل و دل بوده‌اند نيز اتفاق نظر دارند همه خيرها، خوبي‌ها، زيبايي‌ها و لذت‌ها (براساس تحليل) از وجود سرچشمه مي‌گيرند و همه بدي‌ها و شرها و مصيبت‌ها و آلام (حتي گناهان) به عدم باز مي‌گردند.

اگر بگويي: مادام كه منبع همه زيبايي‌ها "وجود" است، بايد توجه داشت كه در "وجود" كفر و انانيت هم هست.

پاسخ اين است: كفر نيز از اين لحاظ كه نفي و انكار حقايق ايماني‌ست، عدم است. وجود انانيت از تملكي ناحق و ندانستن آيينه‌داري خويش و محقق دانستن امري موهوم ناشي مي‌شود. لذا انانيت عدمي‌ست كه رنگ و صورت وجود گرفته است.

مادام كه منبع همه زيبايي‌ها، وجود، و سرچشمه همه زشتي‌ها، عدم است؛ پس بي‌شك قوي‌ترين، عالي‌ترين، و درخشان‌ترين وجود كه بيش‌ترين فاصله را هم از عدم دارد، وجودي واجب است كه ازلي و ابدي‌ست و خواهان درخشان‌ترين و قوي‌ترين و برترين و دورترين جمال از كمبود و قصور مي‌باشد؛ چنين وجودي جمال را افاده مي‌كند و به عبارت ديگر همان جمال است؛ هم‌چنان كه لازمه خورشيد بودن داشتن نوري محيط است؛ واجب الوجود بودن نيز مستلزم جمالي سرمدي‌ست و با آن است كه روشنايي مي‌بخشد.

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلَى نِعْمَةِ اْلاِيمَانِ

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

تذكر: قرار بود نُه مرتبه از مراتب آيه حسبيه نوريه نگاشته شود؛ ليكن بنا به برخي دلايل نوشتن سه مرتبه از آن به تأخير افتاد.

يادآوري: رساله نور تفسير قرآن است، تفسيري برهاني كه از قرآن استخراج مي‌شود، لذا مانند قرآن كه تكرارهاي نكته‌دار، حكيمانه، و لازم دارد و موجب خستگي خواننده نمي‌شود، داراي تكرارهايي لازم، حكيمانه، بلكه ضروري و براساس مصلحت است؛ همچنين رساله نور حاوي دلايل كلمه توحيد است؛ كلمه‌يي كه همواره بدون آن‌كه موجب ملال شود با ذوق و شوق بر زبان تكرار مي‌شود؛ لذا تكرارهاي ضروري در رساله نور اشكال نبوده و موجب خستگي خواننده نميشود و نبايد بشود.

* * *

اَلْبَابُ الْخَامِسُ

فِى مَرَاتِبِ

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

وَ هُوَ خَمْسُ نُكَتٍ:

اَلنُّكْتَةُ اْلاُولَى: فَهذَا الْكَلاَمُ دَوَاءٌ مُجَرَّبٌ لِمَرَضِ الْعَجْزِ الْبَشَرِىِّ وَ سَقَمِ الْفَقْرِ اْلاِنْسَانِىِّ * حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ اِذْ هُوَ الْمُوجِدُ الْمَوْجُودُ الْبَاقِى فَلاَ بَاْسَ بِزَوَالِ الْمَوْجُودَاتِ لِدَوَامِ الْوُجُودِ الْمَحْبُوبِ بِبَقَاءِ مُوجِدِهِ الْوَاجِبِ الْوُجُودِ وَ هُوَ الصَّانِعُ الْفَاطِرُ الْبَاقِى فَلاَ حُزْنَ عَلَى زَوَالِ الْمَصْنُوعِ لِبَقَاءِ مَدَارِ الْمَحَبَّةِ فِى صَانِعِهِ وَ هُوَ الْمَلِكُ الْمَالِكُ الْبَاقِى * فَلاَ تَاَسُّفَ عَلَى زَوَالِ الْمُلْكِ الْمُتَجَدِّدِ فِى زَوَالٍ وَ ذَهَابٍ * وَ هُوَ الشَّاهِدُ الْعَالِمُ الْبَاقِى فَلاَ تَحَسُّرَ عَلَى غَيْبُوبَةِ الْمَحْبُوبَاتِ مِنَ الدُّنْيَا لِبَقَائِهَا فِى دَائِرَةِ عِلْمِ شَاهِدِهَا وَ فِى نَظَرِهِ * وَ هُوَ الصَّاحِبُ الْفَاطِرُ الْبَاقِى فَلاَ كَدَرَ عَلَى زَوَالِ الْمُسْتَحْسَنَاتِ لِدَوَامِ مَنْشَاءِ مَحَاسِنِهَا فِى اَسْمَاءِ فَاطِرِهَا * وَ هُوَ الْوَارِثُ الْبَاعِثُ الْبَاقِى فَلاَ تَلَهُّفَ عَلَى فِرَاقِ اْلاَحْبَابِ لِبَقَاءِ مَنْ يَرِثُهُمْ وَ يَبْعَثُهُمْ وَ هُوَ الْجَمِيلُ الْجَلِيلُ الْبَاقِى فَلاَ تَحَزُّنَ عَلَى زَوَالِ الْجَمِيلاَتِ الَّتِى هِىَ مَرَايَا لِلاَسْمَاءِ الْجَمِيلاَتِ لِبَقَاءِ اْلاَسْمَاءِ بِجَمَالِهَا بَعْدَ زَوَالِ الْمَرَايَا * وَ هُوَ الْمَعْبُودُ الْمَحْبُوبُ الْبَاقِى فَلاَ تَاَلُّمَ مِنْ زَوَالِ الْمَحْبُوبَاتِ الْمَجَازِيَّةِ لِبَقَاءِ الْمَحْبُوبِ الْحَقِيقِىِّ * وَ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ الْوَدُودُ الرَّؤُفُ الْبَاقِى فَلاَ غَمَّ وَ لاَ مَاْيُوسِيَّةَ وَ لاَ اَهَمِّيَّةَ مِنْ زَوَالِ الْمُنْعِمِينَ الْمُشْفِقِينَ الظَّاهِرِينَ لِبَقَاءِ مَنْ وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ وَ شَفْقَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ * وَ هُوَ الْجَمِيلُ اللَّطِيفُ الْعَطُوفُ الْبَاقِى فَلاَ حِرْقَةَ وَ لاَ عِبْرَةَ بِزَوَالِ اللَّطِيفَاتِ الْمُشْفِقَاتِ لِبَقَاءِ مَنْ يَقُومُ مَقَامَ كُلِّهَا وَ لاَ يَقُومُ الْكُلُّ مَقَامَ تَجَلٍّ وَاحِدٍ مِنْ تَجَلِّيَاتِهِ فَبَقَائُهُ بِهذِهِ اْلاَوْصَافِ يَقُومُ مَقَامَ كُلِّ مَا فَنَى وَ زَالَ مِنْ اَنْوَاعِ مَحْبُوبَاتِ كُلِّ اَحَدٍ مِنَ الدُّنْيَـا

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ.

نَعَمْ حَسْبِى مِنْ بَقَاءِ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا بَقَاءُ مَالِكِهَا وَ صَانِعِهَا وَ فَاطِرِهَا.

اَلنُّكْتَةُ الثَّانِيَة: حَسْبِى مِنَ الْبَقَاءِ اَنَّ اللّهَ هُوَ اِلهِىَ الْبَاقِى وَ خَالِقِىَ الْبَاقِى وَ مُوجِدِىَ الْبَاقِى وَ فَاطِرِىَ الْبَاقِى وَ مَالِكِىَ الْبَاقِى وَ شَاهِدِىَ الْبَاقِى وَ مَعْبُودِىَ الْبَاقِى وَ بَاعِثِىَ الْبَاقِى فَلاَ بَاْسَ وَ لاَ حُزْنَ وَ لاَ تَأَسُّفَ وَ لاَ تَحَسُّرَ عَلَى زَوَالِ وُجُودِى لِبَقَاءِ مُوجِدِى وَ اِيجَادِهِ بِاَسْمَائِهِ وَ مَا فِى شَخْصِى مِنْ صِفَةٍ اِلاَّ وَ هِىَ مِنْ شُعَاعِ اِسْمٍ مِنْ اَسْمَائِهِ الْبَاقِيَةِ فَزَوَالُ تِلْكَ الصِّفَةِ وَ فَنَائُهَا لَيْسَ اِعْدَامًا لَهَا لاَنَّهَا مَوْجُودَةٌ فِى دَائِرَةِ الْعِلْمِ وَ بَاقِيَةٌ وَ مَشْهُودَةٌ لِخَالِقِهَا * وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْبَقَاءِ وَ لَذَّتِهِ عِلْمِى وَ اِذْعَانِى وَ شُعُورِى وَ اِيمَانِى بِاَنَّهُ اِلهِىَ الْبَاقِى الْمُتَمَثِّلُ شُعَاعُ اِسْمِهِ الْبَاقِى فِى مِرْآةِ مَا هِيَّتِى وَ مَا حَقِيقَةُ مَا هِيَّتِى اِلاَّ ظِلٌّ لِذلِكَ اْلاِسْمِ فَبِسِرِّ تَمَثُّلِهِ فِى مِرْآةِ حَقِيقَتِى صَارَتْ نَفْسُ حَقِيقَتِى مَحْبُوبَةً لاَ لِذَاتِهَا بَلْ بِسِرِّ مَا فِيهَا وَ بَقَاءُ مَا تَمَثَّلَ فِيهَا اَنْوَاعُ بَقَاءٍ لَهَا.

اَلنُّكْتَةُ الثَّالِثَةُ:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ:

اِذْ هُوَ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى مَا هذِهِ الْمَوْجُودَاتُ السَّيَّالَةُ اِلاَّ مَظَاهِرَ لِتَجَدُّدِ تَجَلِّيَاتِ اِيجَادِهِ وَ وُجُودِهِ بِهِ وَ بِاْلاِنْتِسَابِ اِلَيْهِ وَ بِمَعْرِفَتِهِ اَنْوَارُ الْوُجُودِ بِلاَ حَدٍّ وَ بِدُونِهِ ظُلُمَاتُ الْعَدَمَاتِ وَ آلاَمُ الْفِرَاقَاتِ الْغَيْرِ الْمَحْدُودَاتِ وَ مَا هذِهِ الْمَوْجُودَاتُ السَّيَّالَةُ اِلاَّ وَ هِىَ مَرَايَا وَ هِىَ مُتَجَدِّدَةٌ بِتَبَدُّلِ التَّعَيُّنَاتِ اْلاِعْتِبَارِيَّةِ فِى فَنَائِهَا وَ زَوَالِهَا وَ بَقَائِهَا بِسِتَّةِ وُجُوهٍ.

اْلاَوَّلُ : بَقَاءُ مَعَنِيهَا الْجَمِيلَةِ وَ هُوِيَّاتِهَا الْمِثَالِيَّةِ

وَ الثَّانِى : بَقَاءُ صُوَرِهَا فِى اْلاَلْوَاحِ الْمِثَالِيَّةِ

وَالثَّالِثُ : بَقَاءُ ثَمَرَاتِهَا اْلاُخْرَوِيَّةِ

وَ الرَّابِعُ : بَقَاءُ تَسْبِيحَاتِهَا الرَّبَّانِيَّةِ الْمُتَمَثِّلَةِ لَهَا الَّتِى هِىَ نَوْعُ وُجُودٍ لَهَا

وَ الْخَامِسُ : بَقَائُهَا فِى الْمَشَاهِدِ الْعِلْمِيَّةِ وَ الْمَنَاظِرِ السَّرْمَدِيَّةِ

وَ السَّادِسُ : بَقَاءُ اَرْوَاحِهَا اِنْ كَانَتْ مِنْ ذَوِى اْلاَرْوَاحِ *

وَ مَا وَظِيفَتُهَا فِى كَيْفِيَّاتِهَا الْمُتَخَالِفَةِ فِى مَوْتِهَا وَ فَنَائِهَا وَ زَوَالِهَا وَ عَدَمِهَا وَ ظُهُورِهَا وَ اِنْطِفَائِهَا اِلاَّ اِظْهَارُ الْمُقْتَضِيَاتِ لاَسْمَاءٍ اِلهِيَّةٍ فَمِنْ سِرِّ هذِهِ الْوَظِيفَةِ صَارَتِ الْمَوْجُودَاتُ كَسَيْلٍ فِى غَايَةِ السُّرْعَةِ تَتَمَوَّجُ مَوْتًا وَ حَيَاةً وَ وُجُودًا وَ عَدَمًا ‌* وَ مِنْ هذِهِ الْوَظِيفَةِ تَتَظَاهَرُ الْفَعَّالِيَّةُ الدَّائِمَةُ وَ الْخَلاَّقِيَّةُ الْمُسْتَمِرَّةُ فَلاَ بُدَّ لِى وَ لِكُلِّ اَحَدٍ اَنْ يَقُولَ :

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

يَعْنِى حَسْبِى مِنَ الْوُجُودِ اَنِّى اَثَرٌ مِنْ آثَارِ

وَاجِبِ الْوُجُودِ كَفَانِى آنٌ سَيَّالٌ مِنْ هذَا الْوُجُودِ الْمُنَوَّرِ الْمَظْهَرِ مِنْ مَلاَيِينَ سَنَةٍ مِنَ الْوُجُودِ الْمُزَوَّرِ اْلاَبْتَرِ * نَعَمْ بِسِرِّ اْلاِنْتِسَابِ اْلاِيمَانِىِّ يَقُومُ دَقِيقَةٌ مِنَ الْوُجُودِ مَقَامَ اُلُوفِ سَنَةٍ بِلاَ اِنْتِسَابٍ اِيمَانِىٍّ بَلْ تِلْكَ الدَّقِيقَةُ اَتَمُّ وَ اَوْسَعُ بِمَرَاتِبَ مِنْ تِلْكَ اْلآلاَفِ سَنَةٍ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْوُجُودِ وَ قِيْمَتِهِ اَنِّى صَنْعَةُ مَنْ هُوَ فِى السَّمَاءِ عَظَمَتُهُ وَ فِى اْلاَرْضِ آيَاتُهُ وَ خَلَقَ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضَ فِى سِتَّةِ اَيَّامٍ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْوُجُودِ وَ كَمَالِهِ اَنِّى مَصْنُوعُ مَنْ زَيَّنَ وَ نَوَّرَ السَّمَاءَ بِمَصَابِيحَ وَ زَيَّنَ وَ بَهَّرَ اْلاَرْضَ بِاَزَاهِيرَ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْفَخْرِ وَ الشَّرَفِ اَنِّى مَخْلُوقٌ وَ مَمْلُوكٌ وَ عَبْدٌ.

لِمَنْ هذِهِ الْكَائِنَاتُ بِجَمِيعِ كَمَالاَتِهَا وَ مَحَاسِنِهَا ظِلٌّ ضَعِيفٌ بِالنِّسْبَةِ اِلَى كَمَالِهِ وَ جَمَالِهِ وَ مِنْ آيَاتِ كَمَالِهِ وَ اِشَارَاتِ جَمَالِهِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَنْ يَدَّخِرُ مَا لاَ يُعَدُّ وَ لاَ يُحْصَى مِنْ نِعَمِهِ فِى صُنَيْدِقَاتٍ لَطِيفَةٍ هِىَ بَيْنَ الْكَافِ وَ النُّونِ فَيَدَّخِرُ بِقُدْرَتِهِ مَلاَيِينَ قِنْطَارٍ فِى قَبْضَةٍ وَاحِدَةٍ فِيهَا صُنَيْدِقَاتٌ لَطِيفَةٌ تُسَمَّى بُذُورًا وَ نَوَاةً.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنْ كُلِّ ذِى جَمَالٍ وَ ذِى اِحْسَانٍ اَلْجَمِيلُ الرَّحِيمُ الَّذِى مَا هذِهِ الْمَصْنُوعَاتُ الْجَمِيلاَتُ اِلاَّ مَرَايَا مُتَفَانِيَةٌ لِتَجَدُّدِ اَنْوَارِ جَمَالِهِ بِمَرِّ الْفُصُولِ وَ الْعُصُورِ وَ الدُّهُورِ وَ هذِهِ النِّعَمُ الْمُتَوَاتِرَةُ وَ اْلاَثْمَارُ الْمُتَعَاقِبَةُ فِى الرَّبِيعِ وَ الصَّيْفِ مَظَاهِرُ لِتَجَدُّدِ مَرَاتِبِ اِنْعَامِهِ الدَّائِمِ عَلَى مَرِّ اْلاَنَامِ وَ اْلاَيَّامِ وَ اْلاَعْوَامِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ مَاهِيَّتِهَا اَنِّى خَرِيطَةٌ وَ فِهْرِسْتَةٌ وَ فَذْلَكَةٌ وَ مِيزَانٌ وَ مِقْيَاسٌ لِجَلَوَاتِ اَسْمَاءِ خَالِقِ الْمَوْتِ وَ الْحَيَاةِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ وَظِيفَتِهَا كَوْنِى كَكَلِمَةٍ مَكْتُوبَةٍ بِقَلَمِ الْقُدْرَةِ وَ مُفْهِمَةٍ دَالَّةٍ عَلَى اَسْمَاءِ الْقَدِيرِ الْمُطْلَقِ الْحَىِّ الْقَيُّومِ بِمَظْهَرِيَّةِ حَيَاتِى للِشُّؤُنِ الذَّاتِيَّةِ لِفَاطِرِىَ الَّذِى لَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنَى.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ حُقُوقِهَا اِعْلاَنِى وَ تَشْهِيرِى بَيْنَ اِخْوَانِىَ الْمَخْلُوقَاتِ وَ اِعْلاَنِى وَ اِظْهَارِى لِنَظَرِ شُهُودِ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ بِتَزَيُّنِى بِجَلَوَاتِ اَسْمَاءِ خَالِقِىَ الَّذِى زَيَّنَنِى

بِمُرَصَّعَاتِ حُلَّةِ وُجُودِى وَ خِلْعَةِ فِطْرَتِى وَ قِلاَدَةِ حَيَاتِىَ الْمُنْتَظَمَةِ فِيهَا مُزَيَّنَاتُ هَدَايَا رَحْمَتِهِ.

وَ كَذَا مِنْ حُقُوقِ حَيَاتِى فَهْمِى لِتَحِيَّاتِ ذَوِى الْحَيَاةِ لِوَاهِبِ الْحَيَاةِ وَ شُهُودِى لَهَا وَ شَهَادَاتِى عَلَيْهَا.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنْ حُقُوقِ حَيَاتِى تَبَرُّجِى وَ تَزَيُّنِى بِمُرَصَّعَاتِ جَوَاهِرِ اِحْسَانِهِ بِشُعُورٍ اِيمَانِىٍّ لِلْعَرْضِ لِنَظَرِ شُهُودِ سُلْطَانِىَ اْلاَزَلِىِّ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ لَذَّاتِهَا عِلْمِى وَ اِذْعَانِى وَ شُعُورِى وَ اِيمَانِى بِاَنِّى عَبْدُهُ وَ مَصْنُوعُهُ وَ مَخْلُوقُهُ وَ فَقِيرُهُ وَ مُحْتَاجٌ اِلَيْهِ وَ هُوَ خَالِقِى رَحِيمٌ بِى كَرِيمٌ لَطِيفٌ مُنْعِمٌ عَلَىَّ يُرَبِّينِى كَمَا يَلِيقُ بِحِكْمَتِهِ وَ رَحْمَتِهِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْحَيَاةِ وَ قِيْمَتِهَا مِقْيَاسِيَّتِى بِاَمْثَالِ عَجْزِىَ الْمُطْلَقِ وَ فَقْرِىَ الْمُطْلَقِ وَ ضَعْفِىَ الْمُطْلَقِ لِمَرَاتِبِ قُدْرَةِ الْقَدِيرِ الْمُطْلَقِ وَ دَرَجَاتِ رَحْمَةِ الرَّحِيمِ الْمُطْلَقِ وَ طَبَقَاتِ قُوَّةِ الْقَوِىِّ الْمُطْلَقِ.

وَ كَذَا بِمَعْكَسِيَّتِى بِجُزْئِيَّاتِ صِفَاتِى مِنَ الْعِلْمِ وَ اْلاِرَادَةِ وَ الْقُدْرَةِ الْجُزْئِيَّةِ لِفَهْمِ الصِّفَاتِ الْمُحِيطَةِ لِخَالِقِى فَاَفْهَمُ عِلْمَهُ الْمُحِيطَ بِمِيزَانِ عِلْمِىَ الْجُزْئِىِّ.

وَ هكَذَا حَسْبِى مِنَ الْكَمَالِ عِلْمِى بِاَنَّ اِلهِى هُوَ الْكَامِلُ الْمُطْلَقُ فَكُلُّ مَا فِى الْكَوْنِ مِنَ الْكَمَالِ مِنْ آيَاتِ كَمَالِهِ وَ اِشَارَاتٌ اِلَى كَمَالِهِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنَ الْكَمَالِ فِى نَفْسِى اْلاِيمَانُ بِاللّٰهِ اِذِ اْلاِيمَانُ لِلْبَشَرِ مَنْبَعٌ لِكُلِّ كَمَالاَتِهِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مِنْ كُلِّ شَيْءٍ ِلاَنْوَاعِ حَاجَاتِىَ الْمَطْلُوبَةِ بِاَنْوَاعِ اَلْسِنَةِ جِهَازَاتِىَ الْمُخْتَلِفَةِ اِلهِى وَ رَبِّى وَ خَالِقِى وَ مُصَوِّرِىَ الَّذِى لَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَ يَسْقِينِى وَ يُرَبِّينِى وَ يُدَبِّرُنِى وَ يُكَلِّمُنِى جَلَّ جَلاَلُهُ وَ عَمَّ نَوَالُهُ.

اَلنُّكْتَةُ الرَّابِعَةُ: حَسْبِى لِكُلِّ مَطَالِبِى مَنْ فَتَحَ صُورَتِى وَ صُورَةَ اَمْثَالِى مِنْ ذَوِى الْحَيَاةِ فِى الْمَاءِ بِلَطِيفِ صُنْعِهِ وَ لَطِيفِ قُدْرَتِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ لَطِيفِ رُبُوبِيَّتِهِ.

وَ كَذَا حَسْبِى لِكُلِّ مَقَاصِدِى مَنْ اَنْشَأَنِى وَ شَقَّ سَمْعِى وَ بَصَرِى وَ اَدْرَجَ فِى جِسْمِى لِسَانًا وَ جَنَانًا وَ اَوْدَعَ فِيهَا وَ فِى جِهَازَاتِى مَوَازِينَ حَسَّاسَةً لاَ تُعَدُّ لِوَزْنِ مُدَخَّرَاتِ اَنْوَاعِ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ.

وَ كَذَا اَدْرَجَ فِى لِسَانِى وَ جَنَانِى وَ فِطْرَتِى آلاَتٍ حَسَّاسَةً.

لاَ تُحْصَى لِفَهْمِ اَنْوَاعِ كُنُوزِ اَسْمَائِهِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ اَدْرَجَ فِى شَخْصِىَ الصَّغِيرِ الْحَقِيرِ وَ اَدْرَجَ فِى وُجُودِىَ الضَّعِيفِ الْفَقِيرِ هذِهِ اْلاَعْضَاءَ وَ اْلآلاَتِ وَ هذِهِ الْجَوَارِحَ وَ الْجِهَازَاتِ وَ هذِهِ الْحَوَاسَّ وَ الْحِسِّيَّاتِ وَ هذِهِ اللَّطَائِفَ وَ الْمَعْنَوِيَّاتِ ِلاِحْسَاسِ جَمِيعِ اَنْوَاعِ نِعَمِهِ وَ ِلاِذَاقَةِ اَكْثَرِ تَجَلِّيَاتِ اَسْمَائِهِ بِجَلِيلِ اُلُوهِيَّتِهِ وَ جَمِيلِ رَحْمَتِهِ وَ بِكَبِيرِ رُبُوبِيَّتِهِ وَ كَرِيمِ رَاْفَتِهِ وَ بِعَظِيمِ قُدْرَتِهِ وَ لَطِيفِ حِكْمَتِهِ.

اَلنُّكْتَةُ الْخَامِسَةُ : لاَ بُدَّ لِى وَ لِكُلِّ اَحَدٍ اَنْ يَقُولَ حَالاً وَ قَالاً وَ مُتَشَكِّرًا وَ مُفْتَخِرًا : حَسْبِى مَنْ خَلَقَنِى وَ اَخْرَجَنِى مِنْ ظُلْمَةِ الْعَدَمِ وَ اَنْعَمَ عَلَىَّ بِنُورِ الْوُجُودِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِى حَيًّا فَاَنْعَمَ عَلَىَّ نِعْمَةَ الْحَيَاةِ الَّتِى تُعْطِى لِصَاحِبِهَا كُلَّ شَيْءٍ وَ تُمِدُّ يَدَ صَاحِبِهَا اِلَى كُلِّ شَيْءٍ.

وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِى اِنْسَانًا فَاَنْعَمَ عَلَىَّ بِنِعْمَةِ اْلاِنْسَانِيَّةِ الَّتِى صَيَّرَتِ اْلاِنْسَانَ عَالَمًا صَغِيرًا اَكْبَرَ مَعْنًى مِنَ الْعَالَمِ الْكَبِيرِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِى مُؤْمِنًا فَاَنْعَمَ عَلَىَّ نِعْمَةَ اْلاِيمَانِ الَّذِى يُصَيِّرُ الدُّنْيَا وَ اْلاَخِرَةَ كَسُفْرَتَيْنِ مَمْلُوئَتَيْنِ مِنَ النِّعَمِ يُقَدِّمُهَا اِلَى الْمُؤْمِنِ بِيَدِ اْلاِيمَانِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِى مِنْ اُمَّةِ حَبِيبِهِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ فَاَنْعَمَ عَلَىَّ بِمَا فِى اْلاِيمَانِ مِنَ الْمَحَبَّةِ وَ الْمَحْبُوبِيَّةِ اْلاِلهِيَّةِ الَّتِى هِىَ مِنْ اَعْلَى مَرَاتِبِ الْكَمَالاَتِ الْبَشَرِيَّةِ وَ بِتِلْكَ الْمَحَبَّةِ اْلاِيمَانِيَّةِ تَمْتَدُّ اَيَادِى اِسْتِفَادَةِ الْمُؤْمِنِ اِلَى مَا لاَيَتَنَاهَى مِنْ مُشْتَمِلاَتِ دَائِرَةِ اْلاِمْكَانِ وَ الْوُجُوبِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ فَضَّلَنِى جِنْسًا وَ نَوْعًا وَ دِينًا وَ اِيمَانًا عَلَى كَثِيرٍ مِنْ مَخْلُوقَاتِهِ فَلَمْ يَجْعَلْنِى جَامِدًا وَ لاَ حَيَوَانًا وَ لاَ ضَالاًّ فَلَهُ الْحَمْدُ وَ لَهُ الشُّكْرُ.

وَ كَذَا حَسْبِى مَنْ جَعَلَنِى مَظْهَرًا جَامِعًا لِتَجَلِّيَاتِ اَسْمَائِهِ وَ اَنْعَمَ عَلَىَّ بِنِعْمَةٍ لاَ تَسَعُهَا الْكَائِنَاتُ بِسِرِّ حَادِيثِ (لاَ يَسَعُنِى اَرْضِى وَ لاَ سَمَائِ وَ يَسَعُنِى قَلْبُ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنِ) يَعْنِى اَنَّ الْمَاهِيَّةَ اْلاِنْسَانِيَّةَ مَظْهَرٌ جَامِعٌ لِجَمِيعِ تَجَلِّيَاتِ اْلاَسْمَاءِ الْمُتَجَلِّيَةِ فِى جَمِيعِ الْكَائِنَاتِ.

وَ كَذَا حَسْبِى مَنِ اشْتَرَى مُلْكَهُ الَّذِى عِنْدِى مِنِّى لِيَحْفَظَهُ لِى ثُمَّ يُعِيدَهُ اِلَىَّ وَ اَعْطَانَا ثَمَنَهُ الْجَنَّةَ فَلَهُ الشُّكْرُ.

وَ لَهُ الْحَمْدُ بِعَدَدِ ضَرْبِ ذَرَّاتِ وُجُودِى فِى ذَرَّاتِ الْكَائِنَاتِ

حَسْبِى رَبِّى جَـلَّ اللّهُ ٭ نُورْ مُحَمَّدْ صَلَّى اللّهُ ٭ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ

حَسْبِى رَبِّـى جَـلَّ اللّهُ ٭ سِـرُّ قَلْبِى ذِكْرُ اللّٰهِ ٭ ذِكْـرُ اَحْـمَدْ صَـلَّى اللّهُ ٭ لـاَ اِلـهَ اِلـاَّ الـلّـهُ

* * *

شعاع ششم

فقط دو نكته است.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

(دو پاسخ است به دو سـؤال درباره دو نقطهي عبارت اَلتَّحِيَّاتُ اَلْمُبَارَكَاتُ اَلصَّلَوَاتُ اَلطَّيِّبَاتُ لِلّٰهِ. كه در تشهد نماز بيان مي‌شود. بيان ساير حقايق تشهد را به وقت ديگري موكول مي‌كنيم و در اين شعاع ششم از صدها نكتهي آن فقط دو نكته به اختصار بيان مي‌شود.)

سؤال نخست: كلمات مبارك تشهد مكالمه‌يي‌ست كه در شب معراج ميان حضرت حق و پيامبرش انجام شده؛ حكمت اين‌كه در نماز خوانده مي‌شود چيست؟

پاسخ: نماز هر مؤمن، در حكم نوعي معراج اوست. كلماتي كه شايسته آن حضورند در معراج اكبر محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بيان شده‌اند. با ذكر آن‌ها مصاحبت قدسي مزبور يادآوري مي‌شود؛ و با اين يادآوري، معاني آن كلمات مبارك از حالت جزئي بيرون آمده كلي مي‌شوند، و انسان، معاني قدسي و جامع مذكور را تصور مي‌كند يا مي‌تواند تصور كند. به‌واسطه همين تصور، بها و نورانيت‌اش تعالي يافته، مبسوط مي‌شود.

براي مثال؛ رسـول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، در آن شب به جاي سلام به حضـرت حق، اَلتَّحِيَّاتُ لِلّٰهِ گفته است، يعني"تسبيحات حياتيهي همه

ذي‌حياتان كه با حيات‌شان نشان داده و هداياي فطرياي كه تقديم صانع‌شان مي‌كنند، پروردگارا! مخصوص توست، من نيز همه آن‌ها را با تصور و ايمانم به تو تقديم مي‌كنم".

آري، هم‌چنان كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با كلمه اَلتَّحِيَّاتُ عبادات فطري همه ذي‌حياتان را قصد كرده، تقديم (درگاه الهي) مي‌كند؛

با كلمه اَلْمُبَارَكَاتُ كه خلاصه تحيات است نيز بركت و عبوديت و مبارك بودن فطري همه مخلوقات را ـ كه مدار بركت‌اند و زبده و خلاصه‌ي حيات و ذي‌حيات، و موجب گفتن تبريك و بارك الله مي‌شوند ـ مخصوصاً مبارك بودن و عبوديت و بركت فطري تخم‌هاي نباتي و حيواني و هسته‌ها و دانه‌ها را نمايندگي كرده با معناي گسترده مذكور بيان مي‌دارد.

با كلمه اَلصَّلَوَاتُ هم كه خلاصه مباركات مي‌باشد عبادات مخصوص همه ذي‌روحان را كه خلاصه ذي‌حياتان هستند تصور نموده، با معناي فراگيرش به درگاه الهي عرضه مي‌دارد.

به همين ترتيب با كلمه اَلطَّيِّبَاتُ نيز كه خلاصه صلوات است عبادات نوراني و متعالي انسان‌هاي كامل و فرشتگان مقرب را ـ كه خلاصه ذي‌روح‌اند ـ اراده نموده، تخصيص و تقديم معبودش مي‌كند.

هم‌چنان كه بيان اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اَيُّهَا النَّبِىُّ در آن شب از سوي حضرت حق، به صورت آمرانه خبر ميدهد كه صدها ميليون انسان در آينده، هر يك، هر روز، دست كم ده بار آن را به زبان بياورند و سلام الهي مذكور نيز به كلمه ياد شده نورانيتي فراخ و معنايي عالي مي‌دهد؛ به همان ترتيب در مقابل، اَلسَّلاَمُ عَلَيْنَا وَعَلَى عِبَادِ اللّٰهِ الصَّالِحِينَ گفتن رسول اكرم‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ‌نيز نشان مي‌دهد و يادآوري مي‌كند كه با نيايش و تضرع از خالق‌اش مي‌خواهد امت بزرگ و صالحان امت‌اش در آينده مظهر اسلاميت ـ كه تمثيل‌گر سلام الهي‌ست ـ شوند و همه‌ي مؤمنان اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَيْكَ السَّلاَمُ بگويند كه از شعارهاي عمومي اسلام مي‌باشد. حضرت جبرائيل (ع) نيز كه در آن مصاحبت سهيم بوده است به فرمان الهي در آن شب اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللّٰهِ گفت و به اين‌‌ ترتيب بشارت داد كه همه امت تا قيامت، چنين گفته و شهادت

خواهند داد. با ياد آوردن اين مكالمه قدسي، معاني كلمات آن درخشيدن گرفته وسعت مي‌يابد.

حالت روحي غريبي كه در ظهور و بروز اين حقيقت ياري‌ام نمود: زماني در غربتي ظلماني، شبي تاريك، و در غفلتي آكنده از ظلمت، اين كائنات بزرگِ در حال حاضر را چون جنازه‌يي ترسناك، جامد، بي‌روح، ميت، تهي و خالي تخيل كردم. احساس كردم زمان ماضي نيز كاملاً مرده و خالي و بي‌جان و هراسناك است. آن مكان لايتناهي و زمان بي‌حد، به صورت وحشتكده‌يي تاريك درآمد. من براي نجات از آن وضع، به نماز پناه بردم. وقتي در تشهد اَلتَّحِيَّاتُ گفتم، ناگهان كائنات جان يافت و شكلي زنده و نوراني گرفت. آيينه‌ي درخشان حي قيوم شد، و با تمام اجزاي زنده‌اش، تحيت‌هاي حيات‌شان و هداياي حياتيه‌شان را به صورت دائمي تقديم ذات حي قيوم نمودند؛ من اين را به علم‌اليقين و حتي حق اليقين دانستم و ديدم. سپس وقتي اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اَيُّهَا النَّبِىُّ گفتم، آن زمانِ بي‌انتها و خالي، ناگهان تحت رياست رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام همراه با ارواح ذي‌حيات، از حالت وحشتكده‌ به تفرجگاهي با اُنسيت تبديل شد.

سؤال دوم: تشبيه موجود در عبارت پاياني تشهد، يعني

"اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى اِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ"

با قواعد تشبيه تناسب ندارد، زيرا محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بيش از ابراهيم (ع) مظهر رحمت است و نسبت به او جايگاه برتري دارد. راز اين موضوع چيست؟ هم‌چنين حكمت تخصيص چنين صلواتي در تشهد چيست؟ همه امت (مسلمان) از گذشته تاكنون دعاي مذكور را در هر نماز تكرار مي‌كنند ... اين در حالي‌ست كه اگر دعايي يك بار مورد قبول واقع شود كفايت مي‌كند. حكمت آن چيست كه ميليون‌ها شخصيت مستجاب الدعوه مدام و مصرانه دعا مي‌كنند، به ويژه اين‌كه مورد درخواست، مانند

عَسَى اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا

(اسراء: ٧٩) مطابق وعده الهي باشد... يعني با اين‌كه خداوند وعده كرده است چنين مي‌كند، باز هم پس از هر اذان و اقامه در دعايي روايت شده

"وَابْعَثْهُ مَقَامًا مَحْمُودًا الَّذِى وَعَدْتَهُ"

گفته مي‌شود و در واقع همه مسلمانان براي عملي شدن آن وعده (الهي) دست به دعا بر مي‌دارند.

پاسخ: اين سؤال داراي سه وجه به شرح زير است و شامل سه سؤال مي‌شود:

وجه اول: حضرت ابراهيم (ع) درست است كه به لحاظ جايگاه به حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نمي‌رسد اما خاندان او همه از پيامبران‌اند. خاندان حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از اوليا مي‌باشند؛ و اوليا به پيامبران نمي‌رسند. دليل اجابت واضح اين دعا اين است كه: در ميان امتِ سيصد و پنجاه ميليونيِ محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، اكثريت مطلق پيرها و مرشدها و اولياي طريقت‌ها و مسلك‌هاي تابع حقيقت از نسل دو ذات يعني حسن (رض) و حسين (رض) هستند و اينان مظهر حديث

"عُلَمَاءُ اُمَّتِى كَاَنْبِيَاءِ بَنِى اِسْرَائِيلَ"

ميباشند. ارشاد كنندگان امت مسلمان به طريق حقيقت، و حقيقت اسلام، كه اشخاصي چون جعفر صادق ‌(رض) و غوث اعظم‌ (رض) و شاه نقشبند (رض) در رأس آن‌ها قرار دارند، و هر يك بخش بزرگي از امت را ارشاد نمودهاند، ثمره مقبوليت همين دعا درباره‌ي آل هستند.

وجه دوم: حكمت تخصيص اين نحو از صلوات به نماز، يادآوري رفاقت و همراهي با قافله كبرا و جماعت عظماي نوراني‌ترين و كامل‌ترين و درست‌ترين مشاهير انساني يعني انبيا و اوليا، و صراط مستقيمي‌ست كه آنان معرفي كرده و (به‌روي بشريت) گشوده‌اند؛ جماعتي كه وجودشان با صدها اجماع و تواتر به اثبات رسيده و امكان ندارد مرتكب خطا شده باشند. تا به وسيلهي يادآوري مذكور، فرد از شبهات شيطاني و اوهام سيئه رهايي يابد. دليل آن‌كه قافله ياد شده، دوستان صاحب اين عالم، و آفريدگان مقبول او هستند، و معارضان آنان، دشمنان پروردگارند و مخلوقات مردود او، اين است كه اين قافله از زمان آدم (ع) همواره از امدادهاي غيبي برخوردار و معارضان‌شان هميشه با مصايب سماوي مواجه بوده‌اند.

آري، همه معارضاني چون فرعون و نمرود و قوم نوح، ثمود، و عاد با سيلي‌هاي غيبي مواجه بوده‌اند؛ به طرزي كه غضب و عذاب الهي را حس مي‌كرده‌اند. تمام قهرمانان قدسيِ قافلهي كبراي مذكور مانند نوح (ع)، ابراهيم (ع)، موسي(ع) و

محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز هميشه به طرز خارق العاده و اعجاز آميز و غيبي از احسان و معجزات رباني برخوردار بوده‌اند. با اين‌كه يك سيلي نشان از ميزان خشم طرف مقابل دارد و يك مورد اكرام حكايت از محبت او، بر معارضان هزاران سيلي زده شده و قافله پيامبران از هزاران اكرام و مدد (الهي) برخوردار بودهاند؛ و اين بالبداهه چون روشنايي روز گواهي مي‌دهد و دلالت دارد كه سلسله انبيا حق بوده و در صراط مستقيم پيش مي‌رفته‌اند. عبارت

صِرَاطَ الَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ

در سوره فاتحه ناظر بر همان قافله و عبارت

غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّينَ

ناظر بر معارضين آن‌هاست. نكته بيان شده در اين‌جا، در بخش پاياني سوره فاتحه كاملاّ ظاهر و آشكار است.

وجه سوم: سرّ حكمت درخواست مكرر چيزي كه يقيناً داده خواهد شد اين است كه چيزِ درخواست شده، مثلاً مقام محمود، يك قله و منتهاست. يا مي‌توان آن را شاخه‌يي از يك حقيقت اعظم دانست كه حاوي هزاران حقيقت بسيار مهم و بزرگ مانند مقام محمود است؛ يكي از ميوه‌هاي بزرگ‌ترين نتيجه آفرينش كائنات مي‌باشد. طلب آن قله، شاخه و ميوه به‌واسطه دعا و نيايش، در واقع درخواست تحقق و وجود آن حقيقت عام بسيار بزرگ است؛ درخواست تحقق عالم باقي‌ست كه بزرگ‌ترين شاخه درخت آفرينش مي‌باشد؛ درخواست تحقق حشر و قيامت است كه بزرگ‌ترين نتيجه عـالم است؛ در حقيقت طلب و درخـواست گشـايش دار السعادت مي‌باشد؛ و فرد با اين طلب در عبوديت بشري و دعاهاي انساني ـ كه مهم‌ترين سبب وجودي بهشت و دار السعادت است ـ شخصاً مشاركت مي‌كند؛ اين دعاهاي بي‌انتها نيز براي مقصدي چنين بي‌نهايت و تا اين حد بزرگ اندك است. عطاي مقام محمود به حضرت محمد‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام اشارت است بر شفاعت كبراي ايشان براي عموم امت. سعادت تمام امت براي پيامبر مهم است. لذا اين‌كه از همه مسلمانان خواهان صلوات‌هاي فراوان و دعاهاي رحمت شده است عين حكمت مي‌باشد.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

* * *

شعاع هفتم

آيتُ الكبري

بيان اهداف و يك يادآوري مهم

هر كسي نمي‌تواند همه مطالب اين رساله مهم را درك كند، البته بدون سهم هم نمي‌ماند. كسي كه وارد باغ بزرگي مي‌شود دست‌اش به همه ميوه‌ها نمي‌رسد اما همان مقدار كه دست‌اش مي‌رسد نيز برايش كافي‌ست. در آن باغ نه فقط براي او بلكه براي كساني كه دستان‌شان دراز است نيز سهم‌هايي هست.

درك مطالب اين رساله به پنج دليل زير مشكل است:

اول: من مشاهدات خود را متناسب با فهم خود و براي خودم نوشته‌ام. اين رساله را مانند كتاب‌هاي ديگر متناسب با فهم و تلقي ديگران ننوشته‌ام.

دوم: از آن‌جا كه بيش‌تر مطالب، مربوط به توحيد حقيقي‌ست كه با تجلي اسم اعظم نوشته شده، مسائل، به غايت گسترده و عميق و بعضاً بسيار طولاني‌ست، لذا همه نمي‌توانند به يك‌باره بر تمام موضوعات آن احاطه يابند.

سوم: از آن‌جا كه هر مسأله حقيقتي بزرگ و مفصل است؛ براي اجتناب از جزء جزء كردن حقيقت، گاه يك صفحه يا يك برگ كتاب، يك جمله را تشكيل مي‌دهد. براي بيانِ فقط يك دليل مقدمات فراوني ذكر مي‌شود.

چهارم: چون در اكثر موارد، هر كدام از مسائل داراي دليل‌ها و حجت‌هاي متعددي مي‌باشند، ساختن برهاني واحد از ده و گاه بيست دليل، مسأله را تفصيل مي‌دهد و براي ادراك‌هاي خُرد قابل فهم نخواهد بود.

پنجم: با اين‌كه به‌واسطه فيض ماه مبارك رمضان مظهر انوار اين رساله شدم اما چون اين رساله در زماني كه به دلايل گوناگون پريشان حال بوده و به چند بيماري مبتلا بودم با عجله نوشته شد، به همان مُسَوّدهي نخست اكتفا گرديد؛ هم‌چنين چون زمان نوشتن احساس مي‌كردم اين كار به اراده و اختيار خودم انجام نمي‌گيرد، تنظيم و اصلاح متن را طبق نظر خود دُرست نديدم، لذا وضعيتي يافت كه تا حدودي ادراك را سخت مي‌كند. نيز قسمت‌هاي عربي فراواني در آن به كار رفته است؛ طوري كه تمام "مقام اول" چون به عربي بود از اين كتاب خارج گرديد و به شكل مستقلي نوشته شد.

با وجود پنج دليل مذكور كه سبب قصور و دشواري‌ست، اين رساله از چنان اهميتي برخوردار است كه امام علي (رض) در كرامات غيبيه‌اش آن را "آيتُ ‌الكبري" و "عصاي موسي" ناميده است. نگاه امام به اين رساله از رساله‌هاي نور، خاص است؛

آري، حادثه دنيزلي خبري را كه امام علي (رض) درباره آيت الكبري داده است، كاملاً دقيق تصديق مي‌كند، زيرا انتشار مخفيانه اين رساله باعث زنداني شدن ما شد و غلبه حقيقت بسيار قوي و قدسي آن، دليل مهم تبرئه و آزادي ما گرديد، و كرامت غيبي امام علي (رض) را در مقابل چشم همه نشان داد و استجابت دعاي او درباره ما را كه فرمود:"وَ بِالْآيةِ الْكُبْري اَمّنّي مِنَ الفَجَتِ" اثبات نمود.

اين رساله توجه او را جلب كرده است. رساله "آيت الكبري" كه تفسير حقيقي "الآية الكبري" است به تعبير حضرت امام (رض) كه آن را "عصاي موسي" نيز خواند كتاب "شعاع هفتم" است.

"شعاع هفتم" شامل يك مقدمه و دو مقام است. مقدمه، چهار مسأله مهم را در بر مي‌‌گيرد؛ مقام اول قسم عربي تفسير آيت كبري، و مقام دوم هم برهان‌ها، ترجمه و معناي آن را بيان مي‌دارد.

مقدمهي پيش رو بيش از حد لازم توضيح داده شده و تا حدودي نيز طولاني گرديده است؛ و اين بدون اختيار من بوده، حتماً لازم بوده كه نوشته شدنش را به اين شكل خواسته‌اند. شايد هم برخي اين مطلب مفصل را مختصر ببينند.

سعيد نورسي

* * *

مقدمه

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلاِنْسَ اِلاَّ لِيَعْبُدُونِ

بر اساس سرّ اين آيهي عظما،حكمت و غايت فرستاده شدن انسان به اين دنيا، شناخت خالق كائنات، ايمان آوردن به او و عبادت كردن اوست. مسئوليت فطري انسان و فريضه ذمّي‌ او، معرفتُ الله و ايمان به الله و تصديق وجود و وحدت او با اذعان و يقين است.

آري، همه كمالات و چيزهاي ديگر جز ايمان به الله و معرفت الله ـ كه اصلي‌ترين پايه و كليد حيات ابدي هستند ـ و نيز وسايل مورد نياز آن، نسبت به انسان بيچاره‌يي كه فطرتاً خواهان حيات دائمي و زندگي جاودان است و آرزوهاي بي‌حد و آلام بي‌انتهايي دارد، در حد پايين‌تري قرار دارد و بسياري از آن‌ها حتي ارزشي ندارند. اين حقيقت با براهين قوي در رساله نور به اثبات رسيده است، لذا موضوع را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا فقط"دو ورطه" را كه يقين مؤمنانه را در اين عصر به لرزه در مي‌آورد در قالب"چهار مسأله" بيان مي‌كنيم.

چاره نجات از ورطه اول دو مسأله به شرح زير است:

مسأله نخست: همان‌طور كه در لمعه‌ي سيزدهم مكتوب سي و يكم به تفصيل اثبات گرديده است، در مسائل عمومي، نفي در مقابل اثبات ارزشي ندارد

و قوت آن بسيار ناچيز است. براي مثال، در خصوص رؤيت هلال ماه در ابتداي ماه مبارك رمضان، اگر دو فرد عامي با شهادت خود ظهور هلال را اثبات كنند و هزاران نفر از اشراف و عالمان بگويند: "ما هلال را رؤيت نكرديم" و آن را نفي كنند؛ نفي آن‌ها ارزش و قدرتي ندارد، زيرا در اثبات، اجماع و استناد و قدرت دادن به يك‌ديگر هست؛ اما در نفي، يك نفر باشد يا هزار نفر، تفاوتي نمي‌كند، هر كس به حال خود تنها مي‌ماند؛ چرا كه اثبات كننده، نظر به خارج دارد و طبق نفس الامر حكم مي‌كند، مثلاً چنان كه در مثال ذكر شده‌، اگر كسي بگويد "ماه در آسمان است"، دوست‌اش انگشت به آن سو بر مي‌گرداند و آن‌ها اتفاق نظر مي‌يابند و قوي مي‌شوند. اما در نفي و انكار، فرد به نفس الامر نگاه نمي‌كند، نمي‌تواند هم نگاه كند، زيرا اين قاعده مشهوري‌ست كه:"نفي‌اي كه خاص نيست و نظر بر جاي مخصوصي ندارد قابل اثبات نمي‌باشد". مثلاً من اگر بگويم "چيزي در دنيا هست" و آن را اثبات كنم و در مقابل تو بگويي "نيست"؛ همان چيزي كه با يك اشاره من، به راحتي مي‌توان آن را اثبات كرد، تو براي نفي آن يعني عدم آن بايد تمام جهان را جستجو كني، بررسي كني و به ديگران نشان دهي و حتي مي‌بايست هر سوي زمان‌هاي گذشته را نيز مورد بررسي و مشاهده قرار دهي، آن وقت است كه مي‌تواني بگويي: "نيست؛ وقوع نيافته است".

مادام كه نفي و انكار كنندگان به نفس الامر نمي‌نگرند و با نگاه به نفس و عقل و چشمان خويش حكم صادر مي‌كنند، بي‌ترديد نمي‌توانند به يك‌ديگر قوت دهند و به هم كمك نمي‌كنند، زيرا پرده‌ها و دلايلي كه مانع ديدن و فهميدن‌اند، جدا جدا هستند؛ هر كس مي‌تواند بگويد:"من نمي‌بينم؛ نزد من و به اعتقاد من وجود ندارد". وگرنه نمي‌تواند بگويد:"در واقعيت نيست"؛ اگر بگويد ـ مخصوصاً در مسائل مربوط به ايمان كه ناظر بر تمام كائنات است ـ دروغي به بزرگي جهان خواهد بود و نميتواند راست بگويد و صحت آن را تأييد كند.

خلاصه، در اثبات نتيجه يگانه است، واحد است، تساند وجود ندارد، اما در نفي واحد نيست متعدد است. با تعدد قيدهايي مانند"نزد من و در نظر من" يا"به اعتقاد من"، نتايج نيز متعدد مي‌شوند و تساند ايجاد نمي‌گردد.

از اين نقطه نظرِ مبتني بر حقيقت است كه كثرت و ازدياد ظاهري منكران و كافرانِ مخالف ايمان، ارزشي ندارد؛ در حالي كه نمي‌بايست موجب كوچك‌ترين ترديد در ايمان و يقين مؤمن گردد، نفي و انكار فيلسوفان اروپايي در عصر حاضر موجب شك و ترديد عده‌يي از مفتونان بدبخت‌شان شده، يقين‌شان را ازاله كرده و سعادت ابدي آن‌هـا را از بين برده است؛ و باعث شده موت و مردن و اجل را كه روزانه به سي‌ هزار نفـر از انسان‌هـا خـود را اثبـات مي‌كند، از معنـاي "ترخيص" ـ پايان يافتن مسئوليت ـ بيرون آورده و به نيستي ابدي تبديل كنند. قبر كه دهانه‌اش هيچ‌گاه بسته نمي‌شود همواره نابودي مُنكر را به او گوشزد مي‌كند و به اين ترتيب زندگاني لذت بخش‌اش را با دردهاي اليم، زهرآگين مي‌سازد. اينك درياب كه ايمان، حيات زندگاني و چه نعمت بزرگي‌ست!

مسأله دوم: در مسأله‌يي كه مربوط به فن يا صنعتي‌ست و مدار مناقشه شده، سخن كساني ـ كه بيرون از آن فن يا صنعت هستند ـ هر قدر كه بزرگ و صنعتكار و عالم هم باشند اعتباري نخواهد داشت و حُكم‌شان حجت نخواهد بود؛ آن‌ها را نمي‌توان داخل در اجماع علماي فن مزبور دانست. براي مثال حُكم و نظر مهندسي بزرگ در كشف يك بيماري و معالجه آن، به اندازه نظر يك پزشك معمولي اعتبار ندارد. به ويژه سخن منكرانهي بزرگ‌ترين فيلسوفي كه غرق ماديات شده و به تدريج از معنويات فاصله مي‌گيرد و با نور بيگانه مي‌گردد و عقلش در چشم‌اش است، ارزشي ندارد و نمي‌توان آن را در معنويات مطمح نظر قرار داد.

سخن فيلسوفاني كه در مسائل پراكنده مادي و جزئي‌ترين مسائل فرعيِ كثرت غرق‌اند، و سر از جنون درآورده و در حال خفه شدن هستند، در برابر اتفاق نظر صدها هزار تن از اهل حقيقت هم‌چون شيخ گيلاني در مسائل توحيدي و قدسي و معنوي چه ارزشي مي‌تواند داشته باشد؟ اوليايي چون شيخ گيلاني كه بر زمين بود و عرش اعظم را مي‌ديد، از نبوغي قدسي و خارق العاده برخوردار بود، و نود سال در معنويات فعاليت و ترقي كرد و حقايق ايماني را به صورت علم اليقين و عين اليقين و حتي حق اليقين كشف نمود؛ آيا انكارها و اعتراض‌هاي فيلسوفان مذكور هم‌چون وز وز پشه در مقابل صداي رعد بي‌تأثير نيست و آيا به گوش خواهد رسيد؟

ماهيت كفري كه به ضديت با حقايق اسلامي مي‌پردازد و با آن مبارزه مي‌كند، انكار و جهل و نفي است. اگر به صورت اثباتي و وجودي هم ديده شود، معنايش عدم و نفي است، اما ايمان علم است، وجودي‌ست، اثبات است، حُكم است. هر مسأله‌ي منفي آن نيز عنوان و پرده يك حقيقت مثبت است. اگر اهل كفر كه در برابر ايمان مبارزه مي‌كنند با مشكلات فراوان در راه اثبات و قبولاندن اعتقادات منفي خود به صورت قبول عدم و تصديق عدم تلاش كنند، كفر مزبور را مي‌توان از جهتي دانشي غلط و حكمي خطا به‌شمار آورد؛ وگرنه عدم قبول و انكار و عدم تصديق كه انجام آن بسيار آسان است جهل مطلق و نداشتن حكم است.

خلاصه اين كه اعتقاد كفرآميز دو قسم است:

قسم اول: آن‌كه نگاهي به حقايق اسلامي ندارد، تصديقي خطا، اعتقادي باطل، پذيرشي غلط و حكمي ظالمانه و خاص خود است. اين قسم از بحث ما خارج است؛ با ما كاري ندارد و ما هم با آن كاري نداريم.

قسم دوم: اعتقادي كه با حقايق ايماني مخالفت و مبارزه مي‌كند، اين نيز دو قسم است:

اول: عدم قبول است؛ فقط، تصديق نكردن اثبات است، اين نيز جهل و عدم برخورداري از حُكم و امري سهل است؛ و بيرون از بحث ما مي‌باشد.

دوم: قبول عدم است، قلباً عدم خود را قبول دارد، اين قسم نيز يك حُكم، يك اعتقاد و يك التزام است و براي همين التزام مجبور است نفي خود را اثبات كند.

نفي نيز بر دو قسم است:

قسم اول: مي‌گويد: "در موقعيتي خاص و جهتي ويژه وجود ندارد". اين قسم نيز قابل اثبات است و خارج از بحث ما قرار دارد.

قسم دوم: نفي و انكار مسائل عام، محيط، قدسي و ايماني‌ست كه ناظر بر جهان و كائنات و آخرت و اعصار مي‌باشد. اين نفي نيز چنان كه در مسأله نخست بيان كرديم به هيچ وجه قابل اثبات نيست. براي اثبات چنين نفي‌هايي به نظري نياز است كه كائنات را در احاطه خود داشته باشد، آخرت را ببيند، و هر سوي زمان بي انتها را ملاحظه نمايد.

ورطه دوم و چاره نجات از آن هم شامل دو مسأله زير است:

مسأله اول: عقولي كه در نقطه عظمت و كبريا و بي‌كرانگي، به سبب غفلت، معصيت يا غرق شدن در ماديات محصور و محدود مي‌شوند، نمي‌توانند بر مسائل عظيم احاطه يابند، لذا با غروري علمي به سمت انكار منحرف شده و نفي مي‌كنند. آن‌ها نمي‌توانند مسائل ايماني بسيار گسترده، عميق و فراگير را در عقل‌هايشان كه خشكيده و به لحاظ معنا فشرده است و در قلب‌هايشان كه فاسد شده و در عرصه معنويات مُرده‌اند، بگنجانند؛ به همين سبب خود را به ميان كفر و ضلالت پرتاب مي‌كنند و خفه مي‌شوند.

آن‌ها اگر بتوانند به دقت، چهره داخلي كفر و ماهيت ضلالت خويش را ببينند مشاهده خواهند كرد كه در برابر عظمت شايسته و لازم و معقولي كه در ايمان هست، صد برابر محال و امتناع و عدمِ امكان در درون و زير پرده كفر وجود دارد.

رساله نور اين حقيقت را با صدها معيار و مقايسه هم‌چون دو ضرب در دو كه مي‌شود چهار، به صورت قطعي اثبات نموده است. براي نمونه، فردي كه وجوب وجود حضرت حق و ازليت و صفات فراگيرش را به دليل عظمت آن نمي‌تواند قبول كند، با نسبت دادن وجوب وجود و ازليت و صفات الوهيت (حق) به موجودات بي‌شمار و شايد ذرات بي‌منتها مي‌تواند كفر خود را باور كند؛ يا اين‌كه مانند سوفسطاييان احمق مي‌بايست با نفي و انكار خود و وجود جهان هستي، دست از عقل بشويد.تمام حقايق ايماني و اسلامي به همين ترتيب، شأن و شئون خود را با استناد به عظمتي كه مقتضايشان است از محالات دهشتناك كفري كه در مقابل‌شان قرار دارد و خرافات وحشتناك و ناداني‌هاي ظلماني‌اش نجات داده و با كمال اذعان و تسليم در قلب‌هاي سليم و عقول راست انديش مي‌نشانند.

اعلان هميشگي و مُكرر عظمت كبريايياش با اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ در بيش‌تر شعـائر اسلامي مانند اذان و نمـاز، هم‌چنين حـديث قدسي اَلْعَظَمَةُ اِزَارِى وَ الْكِبْرِيَاءُ رِدَائِى و نيز جـزء هشتاد و ششم مناجـات جوشن كبير ـ كه دعاي به غايت عارفانه‌يي در مناجات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام

و به شرح زير است ـ نشان مي‌دهد كهعظمت و كبريا پرده‌يي لازم و ضروريست:

"يَا مَنْ لاَ مُلْكَ اِلاَّ مُلْكَهُ * يَا مَنْ لاَ يُحْصِى الْعِبَـادُ ثَنَـائَهُ * يَا مَنْ لاَ تَصِفُ الْخَلاَئِقُ جَلاَلَهُ * يَا مَنْ لاَ تَنَالُ اْلاَوْهَامُ كُنْهَهُ * يَا مَنْ لاَ يُدْرِكُ اْلاَبْصَارُ كَمَالَهُ * يَا مَنْ لاَ يَبْلُغُ اْلاَفْهَامُ صِفَاتَهُ *يَا مَنْ لاَ يَنَالُ اْلاَفْكَارُ كِبْرِيَائَهُ * يَا مَنْ لاَ يُحْسِنُ اْلاِنْسَانُ نُعُوتَهُ * يَا مَنْ لاَ يَرُدُّ الْعِبَادُ قَضَائَهُ *يَا مَنْ ظَهَرَ فِى كُلِّ شَىْءٍ آيَاتُهُ"

"سُبْحَانَكَ يَا لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ اْلاَمَانُ اْلاَمَانُ نَجِّنَا مِنَ النَّارِ"

* * *

آيتُ الكبري

مشاهدات مسافري‌ست كه درباره آفريدگار خويش از كائنات سؤال مي‌كند

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْعُ وَاْلاَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ اِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا

(اسرا: ٤٤)

در بسياري از آيات قرآن مانند آيه معظم فوق، براي معرفي آفريدگار كائنات ابتدا از"سماوات" ياد مي‌شود، كه همه، چون صحيفه توحيد همواره با حيرت به آن مي‌نگرند و با ذوق و شوق به مطالعه آن مي‌پردازند؛ لذا مناسب است ما هم با آن آغاز كنيم.

آري، مسافري كه قدم به شهر اين دنيا و مسافرخانه‌اش مي‌گذارد، در صورتي كه چشمان خود را بگشايد با مهمان‌خانه‌‌يي بسيار كريمانه و نمايشگاهي پر از صنعت و اردوگاه و تعليمگاهي در اوج شكوه و تماشاگهي به غايت شوق انگيز و حيرت‌آور و مطالعهگاهي معنادار و حكيمانه مواجه مي‌شود، و در حالي كه به شدت كنجكاوِ دانستن و شناختن سلطان اين مملكت با شكوه و مؤلف اين كتاب كبير و صاحب اين مسافرخانه زيباست، پيش از هر چيز چهره آسمان براي او جلب توجه مي‌كند كه مُزيّن به نور است و چنين مي‌گويد: "به من نگاه كن، آن‌چه را در جستجويش هستي به تو معرفي خواهم كرد!" و مسافر نگاه مي‌كند و ظهور ربوبيت را مي‌بيند كه:

صدها هزار جرم آسماني را كه قسمي از آن‌ها هزار مرتبه بزرگ‌تر از زمين ماست و سرعت برخي از آن اجرامِ بزرگ، هفتاد برابر بيش‌تر از گلوله توپ، بدون ستون بر فراز آسمان نگاه داشته است و بدون آن‌كه سقوط كنند يا با يك‌ديگر برخوردي داشته باشند و با سرعتي فوق‌العاده، همراه هم مي‌گرداند؛ ربوبيتي كه ستارگان بي‌شماري را چون چراغ‌هايي بدون سوخت و همواره روشن، مدام در حال نور افشاني قرار داده است؛ ربوبيتي كه انبوه اجرامِ بزرگ را بدون آن‌كه اِخلال و سر و صدايي ايجاد شود، اداره مي‌كند و بي‌آن كه موجب سرپيچي اين آفريدگان بسيار بزرگ شود وظايفي چون مسئوليت ماه و خورشيد را بر عهده آن‌ها نهاده و به كار گرفته است؛ ربوبيتي كه آن‌ها را در فاصله بي‌نهايت دوري كه ارقام محاسبات‌اش حتي در دايره دو قطب نمي‌گنجد، در زماني معين و با نيرويي واحد و با شيوه‌‌يي يكسان، و در يك صورت و با يك فطرت، همراه هم و بي‌كم و كاست در تصرف خود دارد، و حاملان آن قواي متجاوز را بي‌آن كه تجاوزي كنند، مطيع قانون قرار مي‌دهد و بدون آن‌كه اجازه دهد لكه‌‌يي بر پهنه آسمان بنشيند، آن را درخشان و نوراني و پاكيزه مي‌دارد، و با رزمايشي چون رزمايش ارتشي منظم آن را تدبير مي‌كند، و با گردش زمين صورت‌هاي حقيقي و خيالي رزمايش عظيم مذكور را هر شب و هر سال چون پرده سينما در مقابل ديدگان تماشاگران قرار مي‌دهد.

حقيقتي مركب از تسخير و تدبير و اداره و تنظيم و تنظيف و موظف كردن در متن فعاليت ربوبيت مزبور، بر عظمت و احـاطه خالق آسمان و وجوب وجود و وحدت او و موجوديت ظاهرتر از موجوديت آسمان او، بالمشاهده گواهي مي‌دهد. اين است كه درنخستين مرتبه مقام اول گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ السَّموَاتُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَـهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ وَ التَّنْظِيمِ وَ التَّنْظِيفِ وَ التَّـوْظِيفِ الْوَاسِـعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَـاهَدَةِ"

آن‌گاهفضا كه محشر عجايب است و"جَوّ سماء" خوانده مي‌شود، با مسافري كه به دنيا قدم گذاشته، گفتگوي رعدآميزي مي‌كند و فرياد بر مي‌آورد: "به من

نگاه كن! آن‌چه را با كنجكاوي در پي‌اش بودي و نيز كسي كه تو را بدين جا فرستاده، با من مي‌تواني بشناسي و بيابي". مسافر به چهرهي ابرو در‌ هم كشيده اما مهربانش چشم مي‌دوزد و صداي مدهوش كننده اما بشارت آميزش را مي‌شنود و مي‌بيند:

ابري كه در ميان زمين و آسمان معلّق است، به طرز كاملاً حكيمانه و رحيمانه‌‌يي بوستان زمين را آبياري كرده و اهالي زمين را با آب حيات سيراب مي‌كند، و از دما يعني شدت حرارت زيستن مي‌كاهد و بنا بر نياز به ياري در هر سو مي‌شتابد. همين ابر سهمناك و بزرگ، با انجام وظايف متعددي چون آن‌چه گفته شد، مانند ارتشي منظم كه با فرمان امير خود در يك لحظه آشكار يا پنهان مي‌شود، از ديده نهان مي‌گردد و گويي همه اجزايش براي استراحت به كناري مي‌روند، طوري كه هيچ اثري از آن باقي نمي‌ماند؛ سپس، وقتي دستور "آماده براي باران" را گرفت، در عرض يك ساعت و شايد چند دقيقه، دوباره جمع مي‌شود و پهنه آسمان را پر مي‌كند و گوش به امر فرمانده، منتظر مي‌ماند.

مسافر آن‌گاه باد را كه در جوّ هواست، مي‌نگرد و هوا را مي‌بيند كه با وظايفي به غايت حكيمانه و كريمانه به كار گرفته شده است، طوري كه گويا هر ذره‌‌يي از ذراتِ به ظاهر فاقد ادراكِ هوا، گوش به فرمان اوامر سلطان كائنات است و آن‌ها را در‌ مي‌يابد و به هيچ يك از آن‌ها بي‌توجهي نمي‌كند، و با اتكا به قدرت فرمانده، كارها را طوري با نظم و ترتيب انجام مي‌دهد كه گويي براي تنفس تمام ذي‌حياتان و براي انتقال حرارت و نور و مواردي چون الكتريسيته و اصواتِ مورد نياز ذي‌حياتان و براي واسطه شدن در امر تلقيح نباتات، خدمات و وظايف كلي بر عهده دارد و در اين راه توسط دستي غيبي به شكل كاملاً آگاهانه و عليمانه و حيات بخشي به كار گرفته مي‌شود.

بعد به باران نگاه مي‌كند و مي‌بينددر آن قطرات لطيف و زلال و دل‌نشيني كه از هيچ و از خزانه رحمتي غيبي فرستاده مي‌شود، چنان هدايا و وظايف رحماني وجود دارد كه گويا رحمت، تجسم يافته و به صورت قطره‌هاي باران از خزانه ربّاني جاري شده است؛ اين است كه باران را "رحمت" ناميده‌اند.

سپس رعد و برق را مي‌نگرد و به صداي آن‌ گوش فرا مي‌دهد؛ مي‌بيند كه مشغول خدمت‌رساني‌هاي عجيب و غريبي هستند.

آن‌گاه چشم بر مي‌كشد و به عقل خويش رجوع مي‌كند و چنين زمزمه مي‌كند: ابر بي‌جان و بي‌شعوري كه چون پنبه‌ي زده شده است، شكي نيست كه چيزي از ما نمي‌داند و اين‌طور نيست كه به ما رحم كرده و به خودي خود به ياري‌مان بشتابد؛ ترديدي نيست كه بدون فرمان ظاهر نمي‌شود و از ديده پنهان نمي‌گردد؛ مطمئناً به امر فرماندهي كاملاً قدير و رحيم حركت مي‌كند، بي‌آن كه ردي از خود به جاي بگذارد پنهان مي‌شود و آن‌گاه به يك‌باره ظاهر مي‌گردد، شروع به انجام وظيفه خود مي‌كند و با فرمان سلطاني كاملاً فعّال و باشكوه و متعالي و داراي تجلي بسيار و با اتكا به قدرت او، گه‌گاهي پهنه آسمان دنيا را پر و خالي مي‌كند و آن را به شكل تخته سياهي كه نوشته‌هايي از حكمت روي آن نگاشته شده سپس پاك شده، تبديل كرده و به صورت لوح محو و اثبات يا حشر و قيامت در‌ مي آورد. ابر، با تدبير حاكم مدبّري كه به غايت اهل لطف است و دوسـت‌دار احسـان و پرورش و بسيار اهـل كرم، بر باد مي‌نشيند و خـزاين كوهآساي باران را نيز بر خود مي‌نشاند و به جاهايي كه نيازمند آن هستند مي‌رساند. گويا به آن‌ها ترحم مي‌كند، مي‌گريد و با قطرات اشك خود، آن‌ها را با گُل‌ها مي‌خنداند، از شدت گرماي خورشيد مي‌كاهد و اسفنج‌وار بر بوستان‌هايشان آب مي‌پراكند، و چهره زمين را مي‌شويد و پاكيزه مي‌دارد.

مسافر كنجكاو خطاب به عقل خويش مي‌گويد: صدها هزار احسان و ياري و كار حكيمانه و رحيمانهي پر از صنعتي را مي‌بينم كه با صورت ظاهري و به دستهواي جامد و بي‌جان و بي‌ادراك و بي‌قرار و طوفاني و پر از سر و صدا و بي‌هدف و همواره در تلاطم و بي‌بهره از ثبات، حاصل مي‌گردد. اين امر به طور بديهي اثبات مي‌كند باد پر كار، اين خدمتكار همواره فعال، به خودي خود حركتي ندارد، بلكه حركت‌اش بر اساس فرمانِ آمري به غايت قدير و عليم و بسيار حكيم و كريم صورت مي‌گيرد. گويا هر ذره‌ي آن بر انجام هر كاري آگاه است و هم‌چون سربازي كه دستور فرمانده خود را مي‌فهمد و گوش به فرمان اوست، مطيع اوامر ربّاني جاري در هواست؛ در تأمين مواد لازم براي تنفس حيوانات و زندگاني آن‌ها، و

باروري گياهان و رشد و نمو و ادامه حيات‌شان، و حركت ابرها و تدبير امورشان، و سير و سياحت كشتي‌هاي بادي، و مخصوصاً در رساندن اصوات و گفتگوها با تلفن و تلگرافِ بي‌سيم و راديو، فعال است؛ و علاوه بر خدمات عام و كليِ مذكور، مي‌بينيم كه ذرّات هواي متشكل از دو عنصر بسيطِ چون ازت و اكسيژن، در حالي كه عين يك‌ديگرند كاملاً منظم، در هزاران صنعت ربّانيِ روي زمين، توسط دست حكمت به كار برده مي‌شوند. بر اساس تصريح آيه‌ي

وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَاْلاَرْضِ

(بقره: ١٦٤)

فقط و فقط پروردگار ذوالجلال و الاكرامي كه واجب الوجود و قادر بر انجام هر كاري و عالِم بر هر چيزي است، باد را به كار مي‌گيرد و موجب ظهور هزاران جلوه ربّاني مي‌گردد، و با تسخير ابرها نيز امور رحماني بي‌شماري را حاصل مي‌گرداند و هوا را به صورت فعلي ايجاد مي‌كند.

او آن‌گاه به باران نگاه مي‌كند و مي‌بيند باران به تعداد دانه‌هايش، سود و منفعت و به تعداد قطراتش، جلوه‌هاي رحماني و به تعداد رشحاتش، حكمت دارد. آن قطرات دلنشين و لطيف و مبارك، بسيار منظم و زيبا آفريده مي‌شوند، مخصوصاً تگرگ‌هاي فصل تابستان آن قدر با نظم و انتظام فرود مي‌آيند و فرستاده مي‌شوند كه بادهاي شديد توفان‌زا هم قادر به از بين بردن تعادل و انتظام آن‌ها نيست؛ بادها باعث برخورد قطره‌ها با يك‌ديگر نشده و موجب به وجود آمدن توده‌هاي زيان‌بار نمي‌گردند. اين آب كه در بسياري از امورِ حكيمانه مانند اين قبيل موارد كاربرد دارد، از تركيب دو عنصر بسيط و جامد و در ظاهر فاقد ادراك هيدروژن و اكسيژن حاصل مي‌گردد و در حيات موجودات نقش اساسي دارد؛ با شعور و حكمت، هزاران خدمت ارائه مي‌كند و در صنايع گوناگون به كار گرفته مي‌شود. بي‌ترديدبايد گفت، باران كه صورت مجسم رحمت الهي‌ست، در خزانه غيبيِ رحمت خداوندِ رحمان رحيم به وجود مي‌آيد و با نزول خود آيه زير را عملاً تفسير مي‌كند:

وَهُوَ الَّذِى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَيَنْشُرُ رَحْمَتَهُ

(شوري: ٢٨)

آن‌گاه به صداي رعد گوش فرا مي‌دهد و برق را مي‌بيند. مشاهده مي‌كند كه اين دو حادثه عجيب آسماني محتواي آيات:

وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ

(رعد: ١٣)،

يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِاْلاَبْصَارِ

(نور: ٤٣)

را عملاً تفسير مي‌كنند و خبر بارش باران را به نيازمندان بشارت مي‌دهند.

آري، فضا را به يك‌باره و از هيچ، با صدايي مهيب به سخن وا داشتن، و با نور و آتشي فوق‌العاده، ظلمات آن را با روشنايي پر كردن، و ابرها را كه مانند كوهي از پنبه‌اند، به مثابه تلمبه‌‌يي براي آب و برف و تگرگ، با جرقه‌يي روشن كردن، اوضاع حكيمانه و غريبي‌ست كه بر سر انسان غافل ضربه مي‌زند و هشدار مي‌دهد و مي‌گويد:"سر بر افراز، و به كارهاي ذات فعّال و قدرتمندي بنگر كه مي‌خواهد خود را بشناساند! همان‌طور كه تو رها شده و يله نيستي، اين حوادث نيز نمي‌توانند تصادفي باشند؛ هر يك از آن‌ها شتابان در پي ايفاي وظيفه‌‌يي حكيمانه‌اند و از سوي تدبير كننده‌‌يي حكيم به كار گرفته شده‌اند".

مسافر كنجكاو، گواهي آشكار و متعالي حقيقتي مركب از تسخير ابر، تصريف باد، نزول باران و تدبير اوضاع جوي را مي‌شنود و مي‌گويد: آمَنْتُ بِاللّٰه

در دومين مرتبه مقام نخست، بيانِ

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ الْجَوُّ بِجَمِيعِ مَا فِيهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّصْـرِيفِ وَ التَّنْـزِيلِ وَ التَّـدْبِيرِ الْوَاسِـعَةِ الْمُكَـمَّلَةِ بِالْمُشَـاهَدَةِ"،

نشان دهندهي مشاهدات مسافر مذكور از اوضاع جوّي‌ست.

دوست داشتم سي و سه مرتبه توحيدي ذكر شده در مقام نخست را كمي توضيح دهم، اما به دليل نامساعد بودن حال و وضعيت فعلي‌ام، مجبور به بيان مختصر براهين و ترجمه آن شدم. اين سي و سه مرتبه در سي، و بلكه صد رساله از مجموعه نور با دلايل و به شكل جداگانه ـ در هر يك از رساله‌ها بعضي از مراتب ـ بيان شده است، لذا تفصيل مطلب را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم.

سپس كره زمين با زبان حال خود خطاب به آن مسافر انديشمند كه با سياحت فكري مأنوس شده است، مي‌گويد: "تو را به فضا و آسمان و هوا چه كار؟ بيا تا آن‌چه در جستجويش هستي به تو معرفي كنم؛ به مسئوليت‌هاي من

بنگر و صفحات مرا بر خوان!". او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه زمين همانند عارف مجذوب يعني مولوي، با دو حركت خويش دايره‌‌يي را كه مدار حصول فصل‌ها و سال‌ها و روزهاست، در اطراف حشر اعظم رسم مي‌كند و صد هزار نوع از جانداران را به همراه ارزاق و لوازم‌شان در خود جاي داده، و چون سفينه‌‌يي ربّاني و باشكوه و مُسخر در درياي فضا در كمال نظام و موازنه مي‌گرداند و حول خورشيد سياحت مي‌كند.

بعد به صفحات‌اش نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه صفحات هر باب با هزاران آيه، پروردگار زمين را معرفي مي‌كند. چون وقت لازم براي مطالعه همه صفحات را ندارد، تنها به يكي از صفحات آن، كه مربوط به زنده شدن و تدبير امور جانداران در فصل بهار است، مي‌پردازد. مي‌بيند صورت افراد بي‌شمارِ صد هزار نوع، از ماده‌‌يي بسيط، به شكل بسيار منظمي مي‌شكفد و بسيار مهربانانه رشد و نمو مي‌يابد؛ و مي‌بيند دانهي برخي از آن‌ها به شكل كاملاً اعجاز انگيزي بال و پر گشوده و با به پرواز درآمدن تكثير، و بسيار مدبرانه اداره مي‌شوند، و به شكل مشفقانه‌‌يي تغذيه شده و غذاي خود را مي‌خورند؛ و آن‌گاه انواع بي‌شمار و مختلف رزق و روزي خوشمزه و لذيذ، كاملاً رحيمانه و رزاقانه از هيچ و از خاك خشك و از ريشه‌ها و دانه‌هايي شبيه به هم و به سختي استخوان و قطرات آب، پرورش مي‌يابند. هر بهار چون واگني، هزاران نوع خوردني و لوازم را از خزانه غيب با نظم تمام تحويل مي‌گيرد و در اختيار ذي‌حيات قرار مي‌دهد؛ مخصوصاً كنسروهاي شير در بسته ارزاق مذكور كه براي كودكان تأمين و ارسال مي‌شود و سينه‌هاي مادران مهربان كه منبع شيري شيرين و دلنشين مي‌گردد، چنان آميخته با شفقت و مرحمت و حكمت است كه بالبداهه اثبات مي‌كند جلوه‌‌يي از رحمت و احسان مشفقانه و مربيّانهي خدايي رحمان و رحيم است.

خلاصه اين‌كه صفحه حيات بخش بهار، با نشان دادن صدها هزار نمونه از حشر اعظم، آيه‌ي:

فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

(روم: ٥٠)

را به صورت مجسم و بسيار درخشاني تفسير مي‌كند. اين آيه هم معاني صفحه مزبور را به شكل معجزه آسايي بيان مي‌دارد.

مسافر دريافت كه همه صفحات زمين به نسبت قوّت و بزرگي‌شان، لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌گويند.

آري، به گواهي مختصر فقط وجهي از وجوه بيست‌گانهي صفحه‌‌يي از صفحات بزرگ كره زمين، كه بيش از بيست صفحه است، به معناي مشاهدات مسافر از وجوه صفحات ديگر و براي بيان آن‌ها،در مرتبه سوم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اْلاَرْضُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ مَا عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّرْبِيَةِ وَ الْفَتَّاحِيَّةِ وَ تَوْزِيعِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الرَّحْمَانِيَّةِ وَ الرَّحِيمِيَّةِ الْعَامَّةِ الشَّامِلَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ"

مسافر انديشمند هم‌چنان صفحات را مطالعه مي‌كند و ايمانش كه كليد سعادت، است قوي‌تر مي‌شود، و معرفت او نيز كه كليد ترقي و پيشرفت معنوي‌ست، فزوني مي‌يابد، و حقيقت ايمان به الله كه معدن و اساس همه كمالات است، درجه‌‌يي ديگر تقويت مي‌يابد و لذات و ذوق‌هاي معنوي فراواني نصيب‌اش مي‌گرداند و به اين ترتيب كنجكاوي او را به شدت تحريك مي‌كند؛ لذا در همان حال كه به درس‌هاي كامل و قطعي زمين و آسمان و هوا گوش فـرا مي‌داد، جملهي هَلْ مِنْ مَزِيدٍ (ق:٣٠) را تكرار مي‌كند و در عين حال ذكر مجذوبانه و پر جوش و خروش درياها و رودخانه‌هاي بزرگ را مي‌شنود و صداي حزين و گوش نواز آن‌ها را ادراك مي‌كند كه با زبان حال و قال مي‌گويند:"به ما هم بنگر و ما را هم مطالعه كن". او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند درياها جاندارانه و مدام در حال تلاطم‌اند و با حالات ريزش و پراكندگي و چيرگي كه در فطرت‌شان هست، زمين را در احاطه خود گرفته‌اند و همراه با كره زمين، بسيار با سرعت و در يك سال، دايره‌‌يي بيست و پنج هزار ساله را در مي‌نوردند و با اين حال نه متلاشي مي‌شوند، نه مي‌ريزند و نه به اراضي و خاك همسايه تجاوزي مي‌كنند. معلوم

مي‌شود تحت فرمان ذاتي به غايت عظيم و قدرتمند محافظت مي‌شوند، مي‌گردند و در جاي خود باقي مي‌مانند.

او آن‌گاه متوجه درون درياها مي‌شود و مي‌بيند گذشته از گوهرهاي بسيار زيبا و مزين و منظم، تولد و مرگ و اداره و تغذيه هزاران نوع حيوان در آن به شكل دقيقي جريان دارد؛ غذا و جيره‌شان را مي‌بيند كه از شن و ماسه‌‌يي ساده و آبي تلخ توليد مي‌شود، و آن‌چنان عالي‌ست كه بالبداهه موجب اثبات وجود قدير ذوالجلال و رحيم ذوالجمالي مي‌گردد كه آن‌ها را اداره و غذايشان را تأمين مي‌كند.

مسافر سپس به رودها مي‌نگرد و مي‌بيند وظايف و منافع و ورودي و خروجي آن‌ها چنان حكيمانه و رحيمانه است كه بالبداهه اثبات مي‌كند همه رودها و چشمه‌ها و نهرها و رودخانه‌هاي بزرگ، از خزانه رحمت رحمان ذوالجلال و الاكرام سرچشمه مي‌گيرند و جاري مي‌شوند. ميزان ذخيره و مصرف به حدي‌ست كه حتي روايت شده است:"چهار نهر از بهشت سرچشمه مي‌گيرد"، يعني چون كاملاً فوق اسباب ظاهري هستند، از خزانه بهشتي معنوي و منبع فيضي غيبي و جاودان جاري مي‌شوند. براي مثال، رود مبارك نيل كه شن‌زار مصر را به بهشت تبديل مي‌كند، در جنوب از كوهي كه جبل القمر خوانده مي‌شود، همواره چون دريايي كوچك و هميشگي جريان مي‌يابد. اگر مقدار آبي كه از اين نهر در شش ماه برداشت مي‌شود در يك‌جا جمع و منجمد گردد، از كوه مذكور بزرگ‌تر خواهد شد؛ در حالي كه انبار و قطعه زميني كه از كوه مذكور به اين آب اختصاص داده شده، يك ششم آن هم نمي‌شود. مقدار آبي كه وارد نيل مي‌شود نيز با توجه به بارش اندك در آن منطقهي گرم و تشنه بودن خاك، ناچيز است و بي‌شك قادر به تنظيم موازنه لازم نيست، لذا گفته مي‌شود نيل مبارك به صورت فوق عادت زمين، از بهشتي غيبي سرچشمه مي‌گيرد؛ اين امر، روايت ذكر شده را بامعنا و حقيقتي زيبا ثابت مي‌سازد.

مسافر به اين ترتيب يك هزارم حقايق درياگونهي رودخانه‌ها و درياها را مي‌بيند و شهادت‌شان را مشاهده مي‌كند و پي مي‌برد كه آن‌ها با قدرتي به نسبت بزرگيِ همه درياها، ذكر ‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ بر زبان جاري كرده و به تعداد مخلوقات

درياها، بر اين شهادت، گواه نشان مي‌دهند. در مقام شهادت عام رودها و درياهاستكه در مرتبه چهارم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُـوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ جَمِيعِ الْبِحَارِ وَ اْلاَنْهَارِ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِالْمُشَـاهَدَةِ"

آن‌گاه كوه‌ها و صحراها مسافري را كه در سياحت فكري به سر مي‌برد، به خود مي‌خوانند و به او مي‌گويند: "صفحات ما را هم بخوان" او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند وظايف كلي و خدمات عام كوه‌ها آن قدر حكيمانه و عظيم است كه عقول را دچار حيرت مي‌كند. مثلاً مي‌بيند كوه‌ها به امر الهي از دل زمين سر بر مي‌آورند و دگرگوني و غضب و هيجان‌هاي زمين را كه بر اثر انقلابات داخلي رخ مي‌دهد، به بيرون هدايت مي‌كنند و موجب آرامش آن مي‌شوند؛ زمين با فوران كوه‌ها و منافذي كه در آن‌ها هست، تنفس مي‌كند و از تكان‌هاي زيان‌بار و زلزله‌هاي خانمان‌سوز نجات مي‌يابد و راحتي و آرامش ساكنان خود را در چرخش خويش از بين نمي‌برد. همان‌طور كه ستون‌ها در كشتي موجب حفاظت آن در مقابل تكان‌هاي شديد مي‌شوند و تعادل آن را حفظ مي‌كنند، كوه‌ها نيـز براي كشتي زميـن، ستون‌هايي پر از خـزانه‌اند؛ اين معنا در بسياري از آيات قرآن معجز البيان هم‌چون آيات زير آمده است:

وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا ‌(نباء:٧)، وَاَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِىَ (حجر: ١٩)، وَالْجِبَالَ اَرْسَيهَا ‌(نازعات:٣٢).

به همين ترتيب، هر نوع آب و منبع و معدن و مواد و داروي مورد نياز ذي‌حيات، آن قدر حكيمانه و مدبّرانه و كريمانه و با احتياط در درون كوه‌ها ذخيره و نگهداري مي‌شود كه توجه بدان، بالبداهه اثبات مي‌كند كه خدمتكاران و خزائن و انبار قديري با قدرتي بي‌نهايت و حكيمي با حكمتي بي‌پايان مي‌باشند. مسافر، وظايف و حكمت‌هاي فراوان كوه‌ها و صحراها را با همين دو مورد قياس مي‌كند و با عموم حكمت‌هاي صحراها و كوه‌ها، گواهي و ذكر توحيدي آن‌ها يعني لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ را مخصوصاً با توجه به ذخاير احتياطي، به قوّت و ثبات كوه‌ها و وسعت و بزرگي صحراها مي‌شنود و مي‌بيند و آمَنْتُ بِاللّٰه مي‌گويد.

براي بيان همين معناست كهدر مرتبه پنجم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ جَمِيعُ الْجِبَالِ وَ الصَّحَارَى بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ عَلَيْهَا بِشَـهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَـاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ نَشْرِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ التَّدْبِيرِ اْلاِحْتِيَـاطِيَّةِ الرَّبَّانِيَّةِ الْوَاسِـعَةِ الْعَـامَّةِ الْمُنْتَظَمَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَـاهَدَةِ"

آن‌گاه مسـافر در حالي كه در كوه‌ها و صحراها انديشمندانه سير مي‌كند، دريچهي دنياي درختان و گياهان به رويش گشوده مي‌شود. او را به داخل مي‌خوانند و مي‌گويند: "داخل شو و و دنياي ما را هم بگرد و نوشته‌هاي ما را نيز بخوان". او نيز وارد مي‌شود و مي‌بيند كه مجلس باشكوه و مزيّنِ تهليل و توحيد، و حلقه ذكر و شُكر تشكيل داده‌اند. مسافر از زبان حال همه نباتات و درختان در مي‌يابد كه در حال گفتن ‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ هستند. او سه حقيقت كلي و بزرگ را مشاهده مي‌كند كه بر گفتن ‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ از سوي تمام گياهان و درختان ثمره‌‌دار، با زبان برگ‌هاي فصيح و موزون‌شان، و سخن شكوفه‌هاي با جزالت و تزيين شده‌شان، و كلمات ميوه‌هاي بليغ و منظم‌شان، شهادت مي‌دهند:

حقيقت اول: حقيقت و معناي امتنان و احساني اختياري و اِكرام و اِنعامي با هدف، به صورت كاملاً آشكار در هر يك از آن‌ها احساس مي‌شود و در مجموعِ آن‌ها نيز هم‌چون نور درخشان خورشيد به چشم مي‌خورند.

حقيقت دوم: تمييز و تفريقي حكيمانه و با هدف كه به هيچ وجه تصادفي بودن‌اش امكان‌پذير نيست، و حقيقت و معناي تصوير و تزييني رحيمانه و اختياري در انواع و افراد بي‌شمار مذكور كه به روشني روز ديده مي‌شوند، نشان مي‌دهند كه نقوش و آثار پروردگاري حكيم مي‌باشند.

حقيقت سوم: صورت مخلوقات بي‌شمار مذكور كه صدهزار نوع و در شكل و اندازه‌هاي گوناگون مي‌باشند، بسيار دقيق، موزون و زيبا، از دانه‌هاي محدود و معدود و مشابه هم حاصل مي‌گردد؛ از دانه‌هايي بسيط و بي‌جان و شبيه هم يا با تفاوتي اندك. فتح و گشودن صورت عموم افراد آن دويست هزار نوع به شكل منظم و در عين حال متفاوت، جداگانه، متعادل، جاندار، حكيمانه، بي‌خطا و اشتباه، حقيقتي ظاهرتر از خورشيد است؛ و شاهداني به عدد موجودات و ميوه‌ها

و برگ‌ها و گل‌هاي بهاري، حقيقت مذكور را اثبات مي‌كنند. مسافر به اين حقيقت پي مي‌برد و

"اَلحَمدُلِلّٰهِ عَلي نِعمَة الايمان"

را بر زبان جاري مي‌سازد.

براي بيان همين حقايق و گواهي‌هاست كهدر مرتبه ششم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ اْلاَشْجَارِ وَ النَّبَاتَاتِ الْمُسَبِّحَاتِ النَّاطِقَاتِ بِكَلِمَاتِ اَوْرَاقِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ اَزْهَارِهَا الْمُزَيَّنَاتِ الْجَزِيلاَتِ وَ اَثْمَارِهَا الْمُنْتَظَمَاتِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِنْعَامِ وَ اْلاِكْرَامِ وَ اْلاِحْسَانِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ وَ التَّصْوِيرِ بِاِرَادَةٍ وَ حِكْـمَةٍ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُـوَرِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُزَيَّنَاتِ الْمُتَبَـايِنَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْـدُودَةِ مِـنْ نُـوَاتَاتٍ وَ حَبَّـاتٍ مُتَمَـاثِلَةٍ مُتَشَـابِهَةٍ مَحْصُـورَةٍ مَعْـدُودَةٍ"

آن‌گاه مسافر كنجكاو دنيا كه در حال سير و سياحت در عالم انديشه است و در اثر ترقي ايماني، ذوق و شوق‌اش فزوني مي‌يابد، در حالي كه از باغ بهار، دسته گل معرفت و ايماني به اندازه بهار چيده و پيش مي‌آيد، با عالم طيور و حيوانات مواجه مي‌گردد. دروازه اين عالم نيز بر عقل حقيقت‌بين و انديشهي آشنا به معرفت او گشوده مي‌شود. حيوانات با صدها هزار نوع صداي مختلف و با انواع و اقسام زبان‌ها، او را به درون خواندند و گفتند: "بفرماييد داخل!" او نيز وارد شد و ديد: همه انواع و اقسام و طايفه پرندگان و حيوانات با هم و به زبان حال و قال لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ ‌‌ مي‌گويند و با اين بيان روي زمين را به ذكرخانه و مجلس باشكوه تهليل تبديل كرده‌اند؛ هر كدام‌شان در حكم قصيده‌‌يي ربّاني، كلمه‌‌يي سبحاني و حرفي بامعنا و رحماني، صانع خويش را توصيف مي‌كنند و حمد و ثنا مي‌گويند. اعضا و جوارح و قوا و حواس آن پرندگان و حيوانات، گويا كلماتي آهنگين و منظوم، و سخناني كامل و دقيق‌اند. مسافر آن‌گاه سه حقيقت بزرگ و كلي را مشاهده كرد كه دلالت قطعي داشت بر اين‌كه آن‌ها آفريدگار و روزي دهنده خود را شكر و سپاس مي‌گويند و بر وحدانيت‌اش گواهي مي‌دهند:

حقيقت اول: حقيقت احيا و اهداي روح، كه به بيست جهت نشان دهنده‌ي جلوه‌ي اراده و علم و حكمت مي‌باشد، و حقايقي چون ايجاد حكيمانه از هيچ، و خلق و انشاي عليمانه و با‌ اختيار، و ابداع صانعانه كه به هيچ وجه انتساب آن‌ها به تصادف سرسري و قدرت كور و طبيعت بي‌شعور ممكن نيست، برهان باهري‌ست كه به تعداد ذي‌روحان، شواهدي بر وجوب وجود ذات حيّ قيّوم و صفات هفت‌گانه و وحدانيت‌اش دارند.

حقيقت دوم: مخلوقات بي‌شمار به لحاظ صورت با هم متفاوت‌اند و از نظر شكل، مزيّن و به لحاظ مقدار و كميّت، داراي ميزان و از نظر ظاهر، داراي انتظام‌اند. از تفاوت‌ها و زيبايي‌ها و صورت‌هاي متعدد، اين حقيقت بزرگ و محكم حاصل مي‌گردد كه: هيچ چيز جز خدايي كه بر انجام هر چيزي قادر است و علم‌اش همه چيز را فرا گرفته است، نمي‌تواند صاحبِ فعلي فراگير و حكيمانه و هزاران شكل خارق‌العاده باشد، و هيچ امكان و احتمالي جز اين وجود ندارد.

حقيقت سوم: فتح و گشايش منتظم و با موازنه و بدون خطاي صورت‌هاي حيوانات بي‌شماري كه به صدها هزار شكل‌اند و هر يك معجزه‌يي از حكمت، از تخم‌ها و تخمك‌هاي محدود و محصور و قطرات آب موسوم به نطفه كه مثل هم يا داراي اندكي تفاوت و شبيه يك‌ديگرند، چنان حقيقت درخشاني‌ست كه اَسناد و دلايلي به تعداد همه حيوانات بر آن گواهي مي‌دهند.

مسافر بر اساس اين سه حقيقت، در مي‌يابد كه انواع مختلف حيوانات چنان لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌گويند و گواهي مي‌دهند كه گويا زمين نيز هم‌چون انساني كبير به نسبت بزرگي خود لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌گويد و آن را به گوش اهل سماوات مي‌رساند. براي افاده معناي همين حقايق است كهدر مرتبه هفتم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ الْحَيْوَانَاتِ وَ الطُّيُورِ الْحَامِدَاتِ الشَّاهِدَاتِ بِكَلِمَاتِ حَوَاسِّهَا وَ قُوَاهَا وَ حِسِّيَّاتِهَا وَ لَطَائِفِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ بِكَلِمَاتِ جِهَازَاتِهَا وَ جَوَارِحِهَا وَ اَعْضَائِهَا وَآلاَتِهَا الْمُكَمَّلَةِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ

عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الاِيجَادِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاْلاِرَادَةِ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ بِالْقَصْدِ وَ حَقِيقَةِ التَّقدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ بِالْحِكْمَةِ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمُنْتَظَمَةِ الْمُتَخَالِفَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْصُورَةِ مِنْ بَيْضَاتٍ وَ قَطَرَاتٍ مُتَمَـاثِلَةٍ مُتَشَـابِهَةٍ مَحْصُـورَةٍ مَحْدُودَةٍ"

سپس مسافر انديشمند براي اين‌كه در مراتب بي‌پايان معرفت الهي و لذت‌هاي معنوي و انوار بي‌انتهاي آفرينش پيش‌تر برود، علاقمند مي‌شود وارد عالم انسان‌ها و دنياي بشر گردد. ابتدا پيامبران او را به داخل دعوت مي‌كنند و او نيز وارد مي‌شود. او پيش از هر چيز منزل زمان گذاشته را مشاهده مي‌كند و مي‌بيند عموم انبيا عليهم السلام كه نوراني‌ترين و كامل‌ترينِ نوع بشر هستند، همه با هم ذكر لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ بر زبان دارند و با نيروي معجزات فراوان و درخشان و تأييد كننده‌شان، دم از توحيد مي‌زنند و براي اين‌كه انسان را از مرتبه حيوانيت به درجه ملائك درآورند، به آن‌ها درسي همراه با دعوت به ايمان الهي مي‌دهند. او نيز در آن مدرسه نوراني زانو مي‌زند و شروع به فرا گرفتن درس مي‌كند و مي‌بيند: در دست هر يك از اين اساتيد كه نامدارترين و متعالي‌ترين افراد نوع بشر هستند، معجزاتي به نشانه تصديق هست كه خالق كائنات به آنها عطا كرده، و براساس اِخبار هر يك از آن‌ها، امت و طايفه‌‌يي عظيم از انسان‌هـا او را تأييد نموده و ايمان آورده‌اند. مسافر مي‌انديشد حقيقتي كه بر اساس اجماع و اتفاق نظر صد هزار انسان‌ جدي و درست، تأييد و تصديق مي‌گردد حتماً مي‌بايست بسيار محكم و قطعي باشد، و اگر گمراهان چنين حقيقتي را كه مخبران صادق با معجزات فراوان آن را تأييد نموده‌اند، منكر شوند، تا چه حد بر خطا خواهند بود و تا چه اندازه مرتكب جنايت مي‌شوند و مستحق چه عذاب بي‌پاياني خواهند بود. او اين حقايق را در مي‌يابد و مي‌انديشد كه گروندگان به چنين حقيقتي تا چه حد محق‌اند، و اين چنين يكي از مراتب بزرگ قداست ايمان، بر او نمايان مي‌گردد.

آري، انبيا علاوه بر معجزات فراواني كه از جانب حضرت حق نصيب‌شان شده و فعلاً در حكم تصديقشان است، نيز بلاياي آسماني كه بر معارضين‌شان وارد شده و نشان‌دهنده حقانيت آن‌هاست، هم‌چنين كمالات شخصياي كه بر حق

بودن‌شان دلالت دارد و همين‌طور تعليمات منطبق بر حقيقت آن‌ها، نيز قوت ايمان‌ و جدّيت و فداكاريشان كه گواهي‌ست بر درست بودن راه‌شان، و صُحُف و كتاب‌هاي قدسي كه در دست دارند و هم‌چنين پيروان و شاگردان‌شان كه با پيروي از آن‌ها به كمالات و حقيقت و نور واصل شده‌اند، و بر درست بودن راه انبيا دلالت دارند، علاوه بر اين‌ها، اجماع و اتفاق نظر اين مخبران صادق در مسائل مبتني بر اثبات، و همچنين تساند و تطابق و توافقشان در اثبات، چنان حجت قدرتمندي‌ست كه هيچ شبهه و ترديدي در آن نيست و در دنيا هيچ كس ياراي مقـابله با آن را ندارد. مسافر از مطالب مذكور و از اين‌كه تصديق و تأييد عمـوم انبيا عليهم السلام از اركان ايمان به شمار مي‌رود، دانست كه تصديق مزبور منبع قدرت بزرگي‌ست؛ لذا از دروس آنان فيض ايماني فراواني كسب كرد.

در بيان درس همين مسافر است كهدر مرتبه هشتم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اْلاَنْبِيَـاءِ بِقُـوَّةِ مُعْجِـزَاتِهِمُ الْبَاهـِرَةِ الْمُصَـدِّقَةِ الْمُصَـدَّقَةِ"

مسافر طالب پس از آن‌كه از نيروي ايمان، ذوق حقيقي والايي كسب نمود، از مجلس پيامبران عليهم السلام خارج ميشد كه علما ـ يعني آنان كه با دلايل متقن و قطعي و با علم اليقين در كار اثبات مدعيات پيامبران عليهم السلام اند ـ و آن دسته از محققان مجتهد و متبحر كه اصفيا و صديقين ناميده مي‌شوند، او را به مدرسه خود فرا خواندند؛ او نيز وارد شد و ديد: هزاران نابغه و صدها هزار محقق تيزبين و والا مرتبه با تحقيقات عميق خود كه ذره‌‌يي شبهه در آن‌ها نيست، در صدد اثبات مسائل ايماني و در رأس آن‌ها، وجوب وجود و وحدت هستند. آري، با وجود اختلاف در استعدادها و مسالك آن‌ها، اتفاق نظرشان در اصول و اركان ايماني و استنادات برهاني، يقيني و قدرتمند، چنان حجتي‌ست كه صرفاً با برخورداري از ذكاوت و درايت مجموع‌شان، و داشتن برهاني به قدر برهان همه آن‌ها، مي‌توان به مصاف‌شان رفت؛ وگرنه منكران فقط با جهالت و انكار خويش و لجاجت بر مسائل منفي غيرقابل اثبات است كه مي‌توانند در برابرشان چشم بر هم بگذارند و خودي نشان بدهند (كسي كه چشم خود را

مي‌بندد فقط براي خودش روز را شب مي‌كند).مسافر ما در اين مدرسه گسترده و باشكوه دريافت كه نور ساطع شده از اساتيد متبحر و محترم مذكور، نيمي از زمين را بيش از هزار سال نوراني كرده است. او از چنان نيروي معنوي برخوردار شد كه اگر همه منكران جمع شوند، نخواهند توانست ذره‌‌يي تزلزل در او به وجود آورند.

به سبب اشاره كوتاه به درسي كه مسافر در مدرسه مورد بحث فرا گرفت،در نهمين مرتبه مقام نخست چنين گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيـعِ اْلاَصْـفِيَاءِ بِقُـوَّةِ بَرَاهِينِهِـمُ الظَّاهِـرَةِ الْمُحَـقَّقَةِ الْمُتَّـفِقَةِ"

بعد، مسافر انديشمند كه به واسطه قوت و ظهور فزاينده ايمان و ترقي از مرتبه علم اليقين به عين اليقين، بسيار مشتاق شده است تا انوار و اذواق را مشاهده كند، در بازگشت از مدرسه، به تكيه و خانقاهي نوراني و پر فيض به وسعت صحرايي بزرگ برخورد مي‌كند كه از تركيب زوايا و تكيه‌هاي كوچك تشكيل گرديده، و محل ارشاد و ذكر مي‌باشد. (به ناگاه) متوجه هزاران و ميليون‌ها نفر از مرشدان قدسي مي‌شود كه در جاده‌ي كبراي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براي رسيدن به حقيقت تلاش مي‌‌كنند، و در سايه‌ي معراج احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به حقيقت و عين اليقين رسيده‌اند. او را به درون درگاه دعوت مي‌كنند، او نيز وارد مي‌شود و مي‌بيند:

مرشدان اهل كشف و كرامت، در استناد به مكاشفه و شهود و كرامات خود همه بالاتفاق لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌گويند و وجوب وجود و وحدت ربانيه را به كائنات اعلام مي‌دارند.

مانند شناخت خورشيد با هفت رنگ موجود در نورش؛ با هفتاد رنگ، بلكه به تعداد اسماي حسني، رنگ‌هاي نوراني متعدد و طريقت‌هاي مختلفِ منطبق بر حقيقت، و مسلك‌ها و مشرب‌هاي گوناگونِ مطابق حق، از نور شمس ازلي تجّلي مي‌يابند. داهيان مقدس و عارفان نوراني كه در اين طريقت‌ها و مشرب‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند، بر حقيقتي واحد اتفاق كرده و با اجماع خود بر آن مهر

تأييد زده‌اند. مسافر ما به عين اليقين مشاهده كرد كه حقيقت مذكور تا چه حد ظاهر و باهر مي‌باشد. او مي‌بيند كه اجماع انبيا عليهم السلام و اتفاق نظر اصفيا و توافق اوليا، و مجموع اين وحدت نظر سه‌گانه، ظاهرتر و درخشان‌تر از روشني روز است كه نشان‌دهنده خورشيد مي‌باشد. به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به درسي كه مسافر از خانقاه مي‌گيرد، در مرتبه دهم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ اْلاَوْلِيَاءِ بِكَشْفِيَّاتِهِمْ وَ كَرَامَاتِهِـمُ الظَّاهِـرَةِ الْمُحَـقَّقَةِ الْمُصَـدَّقَةِ"

آن‌گاه مسافر دنيا كه مي‌داند بزرگ‌ترين و مهم‌ترين كمال انساني و حتي منبع و اساس تمام كمالات انساني يعني محبت الله، ريشه در معرفتُ الله و ايمان بالله دارد، با تمام نيرو و با بهره بردن از همه لطايف‌اش، خواهان ترقي در گستره ايمان و ظهور و بروز معرفت مي‌گردد؛ لذا سر بر مي‌دارد و به آسمان مي‌نگرد و خطاب به عقل خويش مي‌گويد:

"حال كه با ارزش‌ترين چيز در عالم، حيات است و موجودات اين عالم مُسخر حيات‌اند، و مادام كه با ارزش‌ترين ذي‌حياتان، دارندگان روح‌اند و با ارزش‌ترين ذي روح نيز ذي شعوران‌اند، و مادام كه به دليل همين ارزشمندي، كره زمين براي تكثير مداوم ذي‌حياتان در هر قرن و هر سالي پر و خالي مي‌شود، ترديدي نمي‌توان داشت كه آسمان باشكوه و مزين نيز اهالي و ساكنان خاص خود را دارد كه از ذي‌حياتان و ذي‌روحان و ذي‌شعوران مي‌باشند؛ و مانند تمثُّلِ حضرت جبرئيل (ع) در حضور پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و مشاهده‌اش توسط صحابه، حوادثي از صحبت و ديدار با فرشتگان اتفاق افتاده كه به صورت تواتر از زمان‌هاي قديم نقل و روايت مي‌شود. اي كاش من هم مي‌توانستم با اهل آسمان ديدار و گفتگو داشته باشم و بدانم كه آن‌ها در چه فكري هستند، زيرا مهم‌ترين سخنان در‌باره خالق كائنات، از آنان است". مسافر در اين فكر بود كه به يك‌باره ندايي آسماني شنيد:

"حال كه علاقهمند به گفتگو و درس گرفتن از ما هستي، بدان! ما پيش از همه، به مسائل ايماني نازل شده به واسطه ما بر پيامبران و در صدر همه آن‌ها

حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن معجزُ البيان، ايمان آورده‌ايم. نيز تمام ارواح طيبه‌‌يي كه از ما بوده‌اند و تَمَثُّل يافته و به چشم انسان‌ها ديده شده‌اند، همه بدون استثنا بر وجوب وجود آفريدگار كائنات و بر وحدت و صفات قدسي‌اش شهادت داده و مطابق و موافق يك‌ديگر خبر داده‌اند و اين خبرهاي بي‌شمار مطابق هم، چون خورشيد درخشان راه را به تو نشان مي‌دهند".

مسافر گفته آن‌ها را دريافت و نور ايمانش درخشيد و از زمين راه آسمان‌ها را پيش گرفت.

در اشاره‌‌يي كوتاه به درسي كه مسافر از ملائكه گرفت، درمرتبه يازدهم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الْمَلئِكَةِ الْمُتَمَثِّلِينَ ِلاَنْظَارِ النَّاسِ وَ الْمُتَكَلِّمِينَ مَعَ خَوَاصِّ الْبَشَرِ بِاِخْبَارَاتِهِمُ الْمُتَطَابِقَةِ الْمُتَوَافِقَةِ"

مسافر مشتاق و بسيار كنجكاو پس از آن‌كه از طوايف خاص عالم شهادت، جسمانيت و ماديت، به زبانشان و لسان حال‌شان درس گرفت، و در حالي كه آرزو داشت مطالعه‌‌يي در عالم غيب و برزخ داشته باشد و سياحت و پژوهشي در عالم حقيقت كند، دروازه عقل‌هاي منوّر و مستقيم و قلب‌هاي نوراني و سليم را ديد كه به رويش گشوده مي‌شود؛ عقلها و قلبهايي كه همه انسان‌ها از آن برخوردارند و هسته مركزي وجود انسان به عنوان ميوه و ثمره عالم است، و به رغم كوچكي، امكان انبساط به ميزان كائنات را دارند. مسافر ديد كه آنها در ميانه عالم غيب و شهادت، برزخ انساني‌اند، و تماس و رابطه دو عالم با هم، نسبت به انسان، در همان نقاط صورت مي‌گيرد. اين بود كه خطاب به عقل و قلب خويش گفت: "بياييد! راه مشترك‌تان كه از اين مسير به سوي حقيقت مي‌رود، كوتاه‌تر است؛ نه مانند درسي كه از زبان‌هايِ راه‌هاي ديگر فرا گرفتيم، بلكه بايد اتّصاف ايماني‌ عقول و قلوب مذكور و كيفيت و رنگ‌هايشان را مورد مطالعه قرار داده و استفاده كنيم". شروع به مطالعه كرد و ديد:

همه‌ي عقول نوراني و مستقيم در عين برخورداري از استعدادهاي به غايت مختلف و مذاهبي مخالف و دور از هم، در ايمان و توحيد، اعتقادي راسخ و توصيف‌هايي موافق با هم دارند، و در يقين نيز از ثباتي كامل بهره‌مند مي‌باشند؛ بنايشان بر حقيقتي ثابت و لايتغير است و ريشه در حقيقتي متين دارند كه قابل انقطاع نيست. پس انديشيد: اجماع عقول و قلوب در ايمان و وجوب و توحيد، چون سلسله‌‌يي نوراني و محكم‌اند و هيچ گاه در هم نمي‌ريزند و هم‌چون پنجره‌‌يي رو به سوي نور هستند كه به سمت حقيقت گشوده مي‌شوند.

مسافر همچنين ديد كه همه آن قلب‌هاي سليم و نوراني كه مسلك‌هايشان دور از هم و مشرب‌هايشان با هم متفاوت بود، در اركان ايماني داراي كشفيات و مشاهداتي منطبق بر هم، اطمينان بخش، و جذب كننده مي‌باشند و در توحيد هيچ‌گونه اختلافي با يك‌ديگر ندارند.

دانست اين قلب‌هاي نوراني واصل و متمثّل، كه هر يك عرش كوچكي براي معرفت ربّاني و آيينه‌‌يي جامع و صمداني در برابر حقيقت‌اند، در حكم پنجره‌هايي هستند كه به سوي شمس حقيقت باز مي‌شوند؛ احساس كرد همه آن‌ها با هم، آيينه بسيار بزرگي هستند كه هم‌چون دريا، آيينه‌داري خورشيد را بر عهده دارند. اجماع و اتفاق آن‌ها در وجوب وجود و وحدت، رهبر و راهنمايي كامل، و مرشدي اكبر است كه هيچ‌گاه خطا نمي‌كند و موجب خطاي ديگران نيز نمي‌شود؛ زيرا به هيچ وجه احتمال و امكان ندارد، و‌هم و فكري عاري از حقيقت، و نيز صفتي بي‌اصل و اساس، همه چشم‌هاي تيزبينِ تا اين حد كنجكاو و راسخ را به يك‌باره فريب دهد و موجب خطاي آن‌ها گردد.

مسافر دانست حتي سوفسطائيان احمقي كه وجود كائنات را انكار مي‌كنند هم راضي به داشتن عقلي پوسيده و مريض كه چنين احتمالي را بدهد، نيستند و آن را رد مي‌كنند. همراه با عقل و قلب خود، آمَنْتُ بِاللَّه گفت. اين است كه به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معرفت ايماني و استفاده مسافر از عقول مستقيم و قلوب نوراني،در مرتبه دوازدهم و سيزدهم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ الْعُقُولِ الْمُسْتَقِيمَةِ الْمُنَوَّرَةِ بِاِعْتِقَادَاتِهَا الْمُتَوَافِقَةِ وَ بِقَنَاعَاتِهَا وَ يَقِينَاتِهَا الْمُتَطَابِقَةِ مَعَ تَخَالُفِ اْلاِسْتِعْدَادَاتِ وَ الْمَذَاهِبِ وَ كَذَا دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الْقُلُوبِ السَّلِيمَةِ النُّورَانِيَّةِ بِكَشْفِيَّاتِهَا الْمُتَـطَابِقَةِ وَ بِمُشَـاهَدَاتِهَا الْمُتـَوَافِقَةِ مَعَ تَبَايُنِ الْمَسَـالِكِ وَ الْمَشَـارِبِ‌"

سپس مسافري كه از نزديك به عالم غيب مي‌نگريست و مشغول سياحت در عقل و قلب بود، براي اين‌كه بداند سخن عالم غيب چيست، با كنجكاوي شروع به گشودن دريچه آن كرد. به اين مي‌انديشيد: ذاتي كه در عالم جسمانيِ شهادت، با اين تعداد از مخلوقات زيبا و پر از صنعت‌اش مي‌خواهد خود را بشناساند، و با اين همه نعمت‌هاي دلنشين و دلپذيرش مي‌خواهد او را دوست بدارند، و با اين همه آثار بي‌شمار ماهرانه و اعجازآميز مي‌خواهد كمالات پنهان خود را آشكار كند، ذاتي كه اين مطالب را بيش از قول و تكلّم با عمل و كاملاً ظاهر مي‌خواهد و به زبان حال بيان مي‌دارد، قطعاً و بي‌ترديد در پس پرده غيب قرار دارد. البته و به هر حال، او كه عملاً و حالاً سخن مي‌گويد، قولاً و با تكلّم نيز مطالب را بيان مي‌دارد و خود را مي‌شناساند و موجب مي‌شود او را دوست بدارند. پس مسافر گفت بايد از طرف عالم غيب او را از تجليّات‌اش بشناسيم، در اين حال قلب‌اش وارد شد و با ديده عقل مشاهده كرد:

حقيقت وحي با بروزي بسيار قدرتمند، همواره در هر سوي عالم غيب حكمراني مي‌كند. شهادتي محكم‌تر از شهادت كائنات و مخلوقات بر وجود و توحيد، از طرف علامُ الغيوب به وسيلهي حقيقت وحي و الهام، اعلان مي‌گردد. خود و وجود و وحدت خود را فقط به شهادت مخلوقاتاش محصور نمي‌كند. خود با زباني شايسته كلام ازلي سخن مي‌گويد. كلام او نيز كه در هر جا با علم و قدرت خويش حاضر و ناظر است، لايتناهي‌ست و همان‌طور كه معناي كلام‌اش او را مي‌شناساند، تكلُّم‌اش نيز او را با صفات‌اش معرفي مي‌كند.

آري، مسافر با ملاحظه اتفاق صد هزار پيامبر عليهم السلام در نقطه مظهريت وحي الهي و خبرهايي كه آورده‌اند و تواتري كه در اين‌باره وجود دارد، نيز با دلايل و معجزات

كتاب مقدسهاي و صحف آسماني كه رهبر و مقتداي اكثريت نوع بشر بوده و ثمره وحي، و وحي مشهودند، دانست كه تحقق و ثبوت حقيقت وحي بديهي‌ست؛ آن‌گاه فهميد كه حقيقت وحي پنج حقيقت قدسي را به شرح زير افاده و افاضه مي‌كند:

اول: التَّنَزُّلاتُ الالهِيَّةُ اِلي عُقُولِ البَشَرِ يعني با توجه به عقل و فهم بشر سخن گفتن، نوعي تنزّل الهي‌ست. آري، مداخله پروردگار با كلامش در گفتگوي ذي‌روحاني كه آن‌ها را به نطق وا داشته و سخنان‌شان را مي‌داند، از مقتضيات ربوبيت است.

دوم: كسي كه كائنات را با تمام هزينه‌هاي بي‌حد و حصر، و از سر تا پا به شكل اعجاز‌آميزي آفريد تا خود را بشناساند، و با هزاران زبان كمالات خويش را عيان مي‌كند تا او را دوست بدارند، بي‌ترديد با سخنان خود نيز در پي معرفي خود برخواهد آمد.

سوم: انسان حقيقي منتخب موجودات و نيازمندترين و نازنين‌ترين و مشتاق‌ترين آن‌هاست. خداوند همان‌طور كه عملاً در برابر مناجات و شكر و سپاس انسان عكس العمل نشان مي‌دهد، با كلام خويش نيز پاسخ مي‌دهد و اين‌ شأن خالقيت اوست.

چهارم: صفت مكالمه كه يكي از ملزومات ضروري علم و حيات و از تظاهرات درخشان آن مي‌باشد، بي‌شك در ذاتي كه حامل حياتي سرمدي و علمي فراگير است، به صورت سرمدي و فراگير خواهد بود.

پنجم: ذاتي كه نگراني آينده و محبت و پرستش را در كنار فقر و احتياج و عجز و اشتياق به مخلوقات عاجز و فقير خود عطا نموده است، مخلوقاتي كه دوست داشتني‌ترين، با محبت‌ترين و نگران‌ترين و در نقطه استناد از همه نيازمندتر، و مشتاقِ يافتن صاحب و مالك خويشاند؛ چنين ذاتي بي‌شك براي شناساندن وجود خود به آن‌ها، از تكلم نيز بهره مي‌برد و اين از مقتضيات الوهيت است.

مسافر دانست وحي سماوي و عام، كه در برگيرنده حقايقي چون تنزُّل الهي، تعرُّف رباني، پاسخ‌هاي رحماني، گفتگوهاي سبحاني و تفهيم‌هاي صمداني‌ست، بالاجماع بر وجود و وحدت واجب الوجود دلالت دارد، و اين دلالت چنان

حجتي‌ست كه از دلالت پرتوهاي نوراني خورشيد در يك نيمروز بر وجود خورشيد، محكم‌تر است.

مسافر آن‌گاه متوجه الهامات شد و ديد: الهام‌هاي صادق گرچه از وجهي به وحي مي‌مانند و نوعي مكالمه ربّاني به شمار مي‌روند، اما با وحي دو تفاوت دارند:

اول: وحي كه متعالي‌تر از الهام است، اغلب به واسطه فرشتگان است، ولي الهام غالباً بدون واسطه صورت مي‌گيرد. براي مثال، پادشاهان دو نوع سخن و فرمان دارند، يك نوع وقتي‌ست كه پادشاه از حيث حاكميت عمومي و شكوه سلطنت، نماينده خود را به سوي والي منطقه‌‌يي گسيل مي‌دارد؛ آن نمايندهي او براي نشان دادن عظمت حاكميت و اهميّت فرمان پادشاه، گاه به همراه واسطه، اجتماعي برپا مي‌كند و آن‌گاه فرمان به اطلاع عموم رسانده مي‌شود. نوع دوّم، نه با عنوان عمومي سلطان و پادشاه، بلكه صحبتي خصوصي كه با تلفن شخصي‌اش با يكي از خدمتكاران و يا رعايايش ـ كه با او مناسبت خاص و معامله‌يي جزئي دارد ـ انجام مي‌دهد.

همان‌گونه كه سلطان ازل، گاه با عنوان پروردگار تمام عالم‌ها و آفريننده كائنات، از طريق وحي و الهامات فراگير كه وظيفه‌ي وحي را انجام مي‌دهند، مكالماتي دارد، از آن حيث هم كه پروردگار و خالق هر فرد و هر ذي‌حياتي‌ست، به صورتي خاص و البته از پشت پرده و با توجه به قابليت افراد، با آن‌ها مكالمه مي‌كند.

تفاوت دوم: وحي سايه‌‌يي ندارد، زلال و صافي‌ست، و خاص خواص است؛ اما الهام سايه‌دار است، با رنگ‌ها در مي‌آميزد، و عام است. الهام انواع فراواني چون الهام به ملائك، الهام به انسان‌ها و الهام به حيوان‌ها دارد؛ بنابراين، الهام با انواع خود، زمينه‌‌يي براي تكثير كلمات ربّاني‌ست؛ كلماتي كه به اندازه‌ي قطرات درياهاست.

مسافر در اين‌جا دانست كه با تفسير وجهي از آيه زير مواجه است:

لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى

(كهف: ١٠٩)

آن‌گاه متوجه ماهيت و حكمت و شهادت الهام شد و ديد: ماهيت و حكمت و نتيجه الهام از چهار نور زير تركيب مي‌يابد:

اول: آن‌چه "تَودُّدِ الهي" ناميده مي‌شود، يعني آن‌كه خداوند همان‌طور كه عملاً و فعلاً كاري مي‌كند كه مخلوقاتش دوستش بدارند، در قول و صحبت و حضور نيز باعث مي‌شود دوست‌اش بدارند، و اين مقتضاي رحمانيت و ودود بودن است.

دوم: اجابت قولي از پشت پرده نيز هم‌چون پاسخ فعلي به دعاي بندگانش، از شئونات رحيميت است.

سوم: همان‌طور كه در برابر تضرع و ناله و طلب كمك آن دسته از آفريدگانش كه دچار بلايا و گرفتاري شده‌اند، بالفعل ياري مي‌كند، با نوعي كلام چون الهام كه نوعي از سخن گفتن‌هاي اوست، نيز به بندگانش مدد مي‌رساند و اين از لوازم ربوبيت است.

چهارم: خداوند كاري مي‌كند تا آفريدگان ذي‌شعورش كه عاجز و ضعيف و فقير و نيازمند و بسيار مشتاق‌اند، مالك و حامي و مدبّر و حافظ خود را بيابند، و حمايت و حضور و وجود او را بالفعـل احساس كنند. به همين ترتيب از پشت پردهي نوعي مكالمه ربّاني كه الهامات صادقه ناميده مي‌شود، و به وجهي خاص كه متوجه مخلوق مخصوصي‌ست، و با در نظر داشتن ظرفيت او، از راه قلب و به شكل قولي نيز كاري مي‌كند تا وجود و حضورش را احساس كنند؛ و اين مقتضاي واجب و ضروري شفقت الوهيت و رحمت ربوبيت‌ است.

مسافر اين‌ها را دريافت و آن‌گاه متوجه گواهي الهام شد و ديد: همان‌طور كه مثلاً خورشيد اگر شعور و حيات مي‌داشت، و اگر هفت رنگ‌اش هفت صفت او مي‌شد، قطعاً با شعاع‌ها و تجليات نوري خود از نوعي قدرت تكلم برخوردار مي‌شد، و انعكاس و تصوير خورشيد در اشياي شفاف مانند آيينه يا هر چيز براق ديگر يا تكه‌هاي شيشه، قطره يا حباب و حتي در ذرات شفاف، طبيعتاً نوعي گفتگو و استجابت حاجات آن‌ها بنا بر قابليت هر كدام‌شان مي‌بود، و گواهي همه آن‌ها بر وجود خورشيد به عيان مشاهده ميگشت و مشخص ميشد ‌كه هيچ كاري مانع كار ديگر خورشيد نمي‌گردد، سخن واحد مي‌گويد و كلامي از او مزاحم سخن

ديگرش نمي‌شود... درست به همين ترتيب، بالبداهه دانسته مي‌شود كه مكالمه شمس سرمدي، سلطانِ ذوالجلال ازل و ابد، و خالق ذوالجمال و ذي‌شأنِ همه موجودات، مانند علم و قدرت او كلي و محيط است و نسبت به قابليت اشيا تجلي مي‌يابد؛ به نحوي كه هيچ درخواستي او را از درخواست ديگر باز نمي‌دارد، هيچ كاري مانع انجام كار ديگر توسط او نمي‌شود، و هيچ خطابي او را از خطاب ديگر باز نمي‌دارد و آن‌ها را در هم نمي‌آميزد. تمام آن جلوه‌ها و سخن گفتن‌ها و الهام‌ها، يك به يك و با هم و به اتفاق بر احديت و وحدت و وجوب وجود و حضور آن شمس ازلي دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند. مسافر اين حقايق را با علمُ اليقيني قريب به عينُ اليقين دانست.

به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معرفتي كه مسافر كنجكاو از عالم غيب دريافت كرد، درچهاردهمين و پانزدهمين مراتب مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ الْوَحْيَاتِ الْحَقَّةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِلْمُكَالَمَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَ لِلتَّعَرُّفَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ لِلْمُقَابَلاَتِ الرَّحْمَانِيَّةِ عِنْدَ مُنَاجَاةِ عِبَادِهِ وَلْلاِشْعَارَاتِ الصَّمَدَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَخْلُوقَاتِهِ وَ كَذَا دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الالْهَامَاتِ الصَّادِقَةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّوَدُّدَاتِ الالهِيَّةِ وَ للْاِجَابَاتِ الرَّحْمَانِيَّةِ لِدَعَوَاتِ مَخْلُوقَاتِهِ وَ لِلاِمْدَادَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ لاِسْتِغَاثَاتِ عِبَادِهِ وَ لِلاِحْسَاسَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ لِوُجُـودِهِ لِمَصْنُوعَاتِهِ"

آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي مالك و خالق خويش‌ام، بي‌شك بايد پيش از هر چيز با هم به سراغ مشهورترين اين موجودات، و حتي به اعتراف دشمنانش كامل‌ترين آن‌ها، و بزرگ‌ترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقل‌ترين موجود عالم كه چهارده قرن با قرآن و فضايل خويش زمين و زمان را نوراني كرده است، يعنيمحمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام برويم، او را زيارت كنيم و آن‌چه را در جستجويش هستيم از او بپرسيم؛ بايد به صدر اسلام برويم. لذا همراه عقل خود وارد سال‌هاي اوليه ظهور اسلام گرديد؛دوران مذكور را ديد كه حقيقتاً به واسطه

حضور آن حضرت، دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدوي‌ترين و اُمّي‌ترين قوم را به واسطه نوري كه آورده بود در زماني كوتاه، استاد و حاكم جهان كرد.

خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيز بايد تا حدودي ارزش اين شخصيت فوق‌العاده عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حقانيت سخنانش و درستي خبرهايي را كه آورده است، بدانيم، سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بي‌شماري كه مسافر به دست آورد ما در اين جا فقط اشاره كوتاهي بهنُه دليل زير خواهيم داشت:

دليل اول: در اين شخص عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حتي به اعتراف دشمنانش، همه خوي و خصلت‌هاي پسنديده جمع است، و بر اساس صراحتي كه در آيات:

وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و وَمَا رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمَى وجود دارد و به نص قطعي و گاه به تواتر، صدها معجزه به دست او ظهور مي‌يابد. براي نمونه، با اشارهي انگشت او، ماه دو نيم مي‌شود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب مي‌كند، چشمان‌ همه‌ي آن‌ها پر از خاك شده و مجبور به فرار مي‌شوند؛ و براي سپاهيان تشنه لبش، آبي چون چشمهي كوثر از ميان پنج انگشتش جاري مي‌سازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند. بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات را در مكتوب نوزدهم در رساله‌‌يي خارق‌العاده و با كرامت تحت عنوان معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با دلايل متقن و يقيني بيان كرده‌ايم، لذا مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت:"شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آشكار، قطعاً راست گفتار است و امكان ندارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار بي‌اخلاقان است، شود".

دليل دوم: فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست؛ فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميليون نفر آن را مي‌پذيرند و تصديق مي‌كنند؛ فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارق‌العاده مي‌باشد. ما در بيست و پنجمين گفتار، تحت عنوان معجزات قرآني، با دلايل قوي اثبات كرده‌ايم كه قرآن به چهل دليل معجزه و كلام خالق كائنات است. وجيزه مذكور، رساله مشهوري‌ست كه خورشيدي از رساله نور است و چون موضوع در آن‌جا به تفصيل

بيان گرديده، مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت:آن ذات عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه مُبلّغ و ترجمان چنين فرمان حقي‌ست، نمي‌تواند با دروغ، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كند، و اين غيرممكن است.

دليل سوم: ايشان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با چنان شريعت و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آمده است كه نظيري ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. كامل‌تر از آن‌چه او آورده است نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت، زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ظهور يافته و در طول چهارده قرن، يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانه و بر اساس حقيقت، با دقت با قوانين بي‌شمار خود اداره نموده است، نمي‌تواند مشابه و نظيري داشته باشد.

همچنين اسلامِ حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، از آن نظر كه در هر عصر رهبر و مرجع سيصد ميليون انسان و معلم و مرشدِ عقول‌شان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوب‌شان و مربي و پاك كننده نفوس‌شان و مدار پيشرفت و معدن رشد ارواح‌شان بوده، نمي‌تواند مثل و مانندي داشته باشد، و نداشته است.

به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در دين‌اش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا مي‌ترسد و همواره در مجاهده و دغدغه‌هاي دائمي،‌ ظريف‌ترين اسرار عبادت را به دقت رعايت مي‌كند و مقلّد كسي نيست، و در يك كلام، مبتديانه ولي به كامل‌ترين شكل، ابتدا و انتها را در هم مي‌آميزد و به انجام مي‌رساند، پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته است.

او كه در جوشن كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و مناجات، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف مي‌كند كه از آن زمان تاكنون هيچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشان به آن مرتبه از معرفت و توصيف نرسيده‌اند، نشان مي‌دهد كه او در دعا نيز بي‌نظير است. اگر كسي ابتداي رساله مناجات را ـ جايي كه يك قسمت از نود و نُه قسمت دعاي جوشن كبير توضيح داده شده است ـ ببيند و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد كرد كه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.

او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق، چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده است كه صاحبان دولت‌ها و دين‌هاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خود او نيز به دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذره‌‌يي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد، و پيروزي نيز به دست آورد و اسلام را در رأس عالم قرار داد. اين‌ها نشان مي‌دهد كه در تبليغ و دعوت نيز هيچ كس مانند او نبوده و نخواهد بود.

در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارق‌العاده و ظهوري اعجازآميز و اعتقادي متعالي و روشنايي بخش جهان برخوردار است كه با وجود آن‌كه حاكمان آن زمان با تمام افكار و عقايدشان، حكيمان با تمام حكمت‌شان و همه رؤساي روحاني با تمام علوم‌شان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و ضعف و وسوسه‌‌يي متوجه يقين و اعتقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد، و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمات او در معنويات و مراتب ايمان رشد و ترقي مي‌كردند همواره از درجات ايمان او فيض مي‌بردند و او را در بلندترين قله ايمان مي‌يافتند. اين امر نشان مي‌دهد كه ايمان او هم بي‌نظير است.

مسافر دانست صاحب چنين شريعت بي‌نظير، اسلام بي‌مانند، عبوديت خارق‌العاده، دعاي فوق‌العاده، دعوت جهان پسندانه و ايمان اعجازآميزي هيچ گاه دروغ نمي‌گويد و كسي را فريب نمي‌دهد، در نتيجه عقل او نيز اين حقيقت را تصديق نمود.

دليل چهارم: همان‌طور كه اجماع انبيا عليهم السلام دليل محكمي بر وجود و وحدانيت الهيست، همچنين بر درستي و رسالت آن شخص عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز شهادتي محكم است؛ زيرا تاريخ نشان مي‌دهد همه صفات قدسي و وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و صدق انبياء عليهم السلام مي‌باشند، به شكل كامل‌تر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارند. آن‌ها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اسلام را خبر و ظهور او را به انسان‌ها بشارت داده‌اند. بيش از بيست مورد از اشارات بشارت‌دهنده كتاب‌هاي مقدس و آشكارترين آن‌ها، در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرديده است.

مسافر دانست آن‌ها به همين ترتيب با زبان حال هم، يعني با نبوت و معجزات‌شان، نبي اسلام را كه در مسلك و وظيفه پيامبري، كامل‌ترين و پيشروترين است، تصديق و مكتب آسماني‌اش را تأييد مي‌كنند. و همان‌طور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدانيت دلالت دارند با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت پيامبر اسلام گواهي مي‌دهند.

دليل پنجم: هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شده‌اند، همواره بر توحيد شهادت داده‌اند. به همين ترتيب، همگي آن‌ها با اتفاق نظر بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشته‌اند؛ آن‌ها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها را با نور ايمان ادراك نمـوده و با علم اليقين يا عين اليقين يا حق اليقين بدان اعتقاد يافته‌اند. مسافر در اين‌جا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كه چون خورشيد رخ مي‌نمايد.

دليل ششم: پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدسيه‌‌يي آورد و علوم عاليه‌‌يي بنيان نهاد و معرفت الهيه‌يي را كشف نمود و به ديگران آموخت كه با آن تعليم، ميليون‌ها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان نابغه‌ي مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيده‌اند، توحيد را كه اساسي‌ترين سخن پيامبر بود، به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كرده‌اند؛ نيز بر حقانيت اين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت، بالاتفاق شهادت داده‌اند؛ و شهادت‌شان به روشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. براي مثال، رساله نور با صد قسمت‌اش فقط يك برهان بر صداقت و راستي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.

دليل هفتم: طايفه عظيمي كه آل و اصحاب پيامبر ناميده مي‌شوند و پس از انبيا در فراست و درايت و كمالات، در ميان خلق مشهورترين، محترم‌ترين، نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به‌ شمار مي‌روند، با كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت، در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اوضاع آشكار و پنهان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر آمده و نتيجه گرفته‌اند كه او در

عالم هستي راستگوترين و متعالي‌ترين فردي‌ست كه حق مي‌گويد و بر اساس حقيقت عمل مي‌كند؛ آن‌ها بالاجماع و بالاتفاق اين امر را تصديق كرده و با قدرت بدان ايمان آورده‌اند. مسافر دريافت گواهي آنان هم‌چون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.

دليل هشتم: همان‌طور كه هر كاخ، كتاب، نمايشگاه و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبّرش دلالت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال مي‌شود، مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاش‌اش كه داراي قدرت تصرف مي‌باشد، دلالت مي‌كند؛ به همين ترتيب به منادي‌اي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه در هر حال وجود داشته باشد تا مقاصد الهي آفرينش عالم هستي را بداند، و حكمت‌هاي ربّاني در تحولات كائنات را تعليم دهد، و نتايج موجود در حركات مسئولانه‌ي آن را به ديگران بياموزد، و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند، و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند. لذا مسافر يك بار ديگر به حقانيت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه چنين وظايفي را از هر كس ديگري بهتر انجام مي‌دهد، پي برد و دانست كه او عالي‌ترين مأمور صادق آفريننده‌ي كائنات است.

دليل نهم: خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حكمت و صنعت آفريده شده‌اند، مي‌خواهد كمال هنر و صنعت‌كاري خويش را بنماياند و با بي‌نهايت آفريده‌ي زيبا و جميل‌اش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند، و به سبب نعمت‌هاي فراوان و با ارزش و لذيذ، شكر و سپاس او را به‌جا آورند. او با تربيت عمومي مشفقانه و حمايت‌گرانه‌ي آن‌ها و با اِطعام و ضيافت‌هاي ربّاني كه حتي ظريف‌ترين اشتها و انواع ذوق‌ها نيز در آن لحاظ مي‌گردد، علاقهمند است خلق در قبال ربوبيت‌اش، عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند. خداوند با تصرفات عظيم و باشكوهي مانند تبديل فصل‌ها و ايجاد شب و روز و اختلاف آن‌ها، و اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفت انگيز، الوهيت خود را ظاهر مي‌گرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت مي‌كند و بدي و بدان را ازاله كرده و ظالمان و دروغگويان

را با سيلي‌هاي سماوي از بين مي‌برد. بنابراين بايد گفت بي‌ترديد در پس پرده كسي هست كه مي‌خواهد حقانيت و عدالت خود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام باشد كه محبوب‌ترين مخلوق و درستكارترين بنده او، و خادم مقاصد مذكور اوست؛ كسي‌ كه طلسم و معماي آفرينش عالم را كشف، و همواره به نام آفريدگار حركت مي‌كند و از او طلب ياري و موفقيت دارد، و از سوي خالق نيز به او مدد رسانيده و توفيق داده مي‌شود.

مسافر خطاب به عقل خويش گفت: حال كه اين نُه حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند، پس او مدار شرف بني آدم و مايه مباهات عالم هستي‌ست و حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند. حشمت و سلطنت معنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در دستان اوست و بر نيمي از جهان استيلا دارد، و كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان مي‌دهد كه مهم‌ترين ذات در عالم، اوست و مهم‌ترين سخنان درباره خالق نيز از اوست.

اينك بيا و بنگر! به استناد قدرت صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اصولي كه در دين او وجود دارد، اساس همه گفته‌ها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسماي او شهادت مي‌دهد و همّ و غم او، اثبات و اعلام واجب الوجود است.

پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشان‌ترين برهان آفريدگارمان، همان شخصي‌ست كه "حبيب الله" خوانده مي‌شود، و سه اجماع بزرگي وجود دارد كه نه فريب مي‌خورند و نه فريب مي‌دهند و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا مي‌كنند:

اول: اجماع و تصديق جماعت نورانياي كه با نام آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ مي‌شود، اوليايي كه ديده غيب بين و نظرهاي قاطع داشتند؛ اوليايي هم‌چون امام علي (رض) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود، بر يقين‌ام اضافه نخواهد شد". يا غوث اعظم كه بر زمين بود و عرش اعظم و وجودِ با عظمت اسرافيل را تماشا مي‌كرد.

دوم: تصديق و تأييد مؤمنانه و قدرتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده مي‌شوند؛ همان‌ها كه در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي مي‌كردند، مردماني

بدوي كه دور از حيات اجتماعي و افكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي عصر فترت مي‌زيستند، و در مدتي اندك به جايي رسيدند كه براي مدني‌ترين و عالم‌ترين و مترقي‌ترين ملت‌ها و حكومت‌ها، در حيات اجتماعي و سياسي استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غرب را جهان پسندانه اداره كردند؛ جماعت شناخته شده‌‌يي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرت‌شان را فداي راه پيامبرشان كردند.

سوم: تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقينِ جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعدادشان بي‌شمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند، و در فنون مختلف پيشرو هستند و در مسلك‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند.

پس مسافر گفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزئي نيست، بلكه عمومي و كلي و محكم است و اگر همه شياطين گرد هم آيند به هيچ وجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.

مسافر دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در عصر سعادت، گشت و گذاري كرد؛ آن‌چهدر مرتبه شانزدهم مقام نخست گفته شده، اشار‌ه‌ي مختصري‌ست بر درسي كه او از آن مدرسه نوراني كسب كرد:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُـوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ الْعَالَمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى آدَمَ بِعَظَمَةِ سَلْطَنَةِ قُرْآنِهِ وَ حَشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَمَالاَتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتَّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِآتِ مُعْجِزَاتِهِ الظَّاهِرَةِ الْبَاهِرَةِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ آلاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاطِعَةِ بِاِجْمَاعِ آلِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَـارِ وَ بِتَوَافُـقِ مُحَقِّقِى اُمَّتِهِ ذَوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَـائِرِ النَّوَّارَةِ"

آن‌گاه مسافر مشتاق و خستگي ناپذير كه دانسته بود غايت حيات در اين عالم، و روح حيات، ايمان است، خطاب به قلب خويش گفت: براي اين‌كه بدانيم سخن و كلام شخصيتي كه در پي‌اش بوديم چيست، بايد به سراغ مشهورترين و درخشان‌ترين كتاب كهقرآن معجز البيان ناميده مي‌شود، برويم كه در همه زمان‌ها منكران خود را

به تحدي مي‌خواند، اما ابتدا بايد اثبات كنيم كه اين كتاب، كتاب آفريدگارمان است. بدين سان مسافر شروع به تحقيق در اين باره كرد.

جهانگرد از آن‌جا كه در زمانه فعلي مي‌زيست، ابتدا به رساله نور مراجعه كرد كه لمعه و پرتو اعجاز معنوي قرآن به شمار مي‌رود. او متوجه شد كه تمام صد و سي رساله اين مجموعه، تفسير اساسي آيات فرقان و نكات و نورانيت آن است. و دانست همين كه رساله نور در عصري مملو از الحاد و عناد، حقايق قرآني را در همه جا مجاهدانه منتشر مي‌سازد و هيچ كس ياراي مقابله با آن را ندارد، ثابت مي‌كند كه استاد و مرجع و منبع و خورشيد آن يعني قرآن، كتابي آسماني‌ست و نمي‌تواند كلام بشر باشد. حتي بيست و پنجمين گفتار و قسمت پاياني مكتوب نوزدهم از رساله نور، كه تنها حجتي از صدها حجت آن است، به چهل وجه معجزه بودن قرآن را چنان اثبات مي‌كند كه هر مخاطبي نه تنها نمي‌تواند انتقاد و اعتراضي بر آن وارد كند، بلكه در برابر اثبات آن متحير مي‌ماند و با تقدير از آن، لب به سپاسگزاري مي‌گشايد. مسافر، اثبات وجه اعجازي قرآن و اين‌كه كلام حق خداوند است را به رساله نور ارجاع داد و تنها با اشاره مختصري در عظمت كتابُ الله، به مطالعه چند نقطه زير پرداخت:

نقطه اول: همان‌طور كه قرآن با تمام معجزات و با تمام حقايق‌اش كه دليل بر حقانيت‌اش است، يكي از معجزات محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشد، محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز با تمام معجزات و دلايل نبوت و كمالات علمي خود، يكي از معجزات قرآن و حجت قاطعي‌ست بر اين كه قرآن كلام خداست.

نقطه دوم: قرآن در اين دنيا به همراه تبديل حيات اجتماعي انسان‌ها، در نفوس و قلوب و ارواح و عقول و حيات شخصي و اجتماعي و سياسي‌شان چنان انقلاب نوراني و سعادتمندانه و پر از حقيقتي ايجاد نموده و اداره كرده و تداوم بخشيده كه در هر دقيقه‌ي چهارده قرن گذشته، شش هزار و ششصد و شصت و شش آيه آن با كمال احترام، حداقل توسط صد ميليون انسان قرائت شده و موجب تربيت انسان‌ها و تزكيه نفوس و تصفيه قلوب‌شان گرديده است. قرآن موجب ترقي و رشد ارواح، نورانيت و استقامت عقول، و حيات و سعادت زندگاني بشر است. بي‌ترديد چنين كتابي مثل و مانند ندارد و خارق‌العاده و معجزه است.

نقطه سوم: قرآن از زمان ظهور تاكنون، داراي چنان بلاغتي بوده است كه بر قصايد مشهورترين شاعران عصر كه معلقات سبعه ناميده مي‌شد و آن را با طلا بر ديوار كعبه مي‌نگاشتند، سايه افكند؛ طوري كه دختر لبيد هنگام پايين آوردن قصيده پدرش از ديوار كعبه مي‌گفت: "در برابر آيات قرآن، هيچ ارزشي براي اين قصيده باقي نماند".

همچنين اديبي بدوي هنگامي كه آيه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ (حجر: ٩٤) را شنيد، به سجده افتاد، به او مي‌گويند: "مگر مسلمان شده‌يي؟" و او پاسخ مي‌دهد: "نه، من به بلاغت اين آيه سجده كردم".

هزاران امام نابغه و اديب متفنّن و چهرههاي درخشان علم بلاغت مانند عبدالقاهر جرجاني، سكاكي و زمخشري، متفق القول نظر داده‌اند كه: "بلاغت قرآن، فوق طاقت بشر و دست نايافتني‌ست".

قرآن هم‌چنين از آن زمان به بعد همواره اديبان و بليغان مغرور و خودخواه را به معارضه خوانده و با نشانه گرفتن رگ خودخواهي آن‌ها به طرزي كه غرورشان را از بين مي‌برد، گفته است: "يا سوره‌‌يي مشابه قرآن بياوريد يا هلاكت و ذلت دنيا و آخرت را بپذيريد". با اين حال بليغان معاند عصر نزول، با رها كردن معارضه يعني راه كوتاهِ آوردن فقط يك سوره، راه طولاني‌تر يعني به خطر انداختن جان و مال‌شان را اختيار كردند، و اين ثابت مي‌كند كه طي طريق در آن راه كوتاه غيرممكن بوده است.

دوستداران قرآن به شوق تشبُّه به آن، و دشمنان قرآن به قصد مقابله و انتقاد، تاكنون ميليون‌ها كتاب به زبان عربي نوشته‌اند، و اين كتاب‌ها با تلاقي افكار پيشرفت هم كرده و در دسترس‌اند. اما هيچ يك از اين كتاب‌ها به قرآن نمي‌رسد، و اگر يك فرد عامي نيز به آيات قرآن گوش فرا دهد خواهد گفت: "قرآن شبيه هيچ كدام از اين كتاب‌ها نيست، و در مرتبه آن‌ها قرار ندارد". طبيعي‌ست كه قرآن يا بايد پايين‌تر از كتاب‌هاي مذكور باشد يا بالاتر از همه آن‌ها؛ هيچ فرد، هيچ كافر و حتي هيچ احمقي نمي‌تواند بگويد قرآن پايين‌تر از همه آن كتاب‌هاست، پس بايد گفت بلاغت قرآن فوق بلاغت همه كتاب‌هاي ديگر است.

فردي آيه

سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ

را قرائت كرد و گفت: "چيزي كه حكايت از خارق ‌العاده بودن بلاغت‌اش كند، نمي‌بينم". به او گفتند: "تو هم مانند همان جهانگرد، عازم دوره صدر اسلام شو و آيه را در آن زمان بشنو". او نيز در عالم خيال، خود را در آن زمان و پيش از نزول قرآن تجسم كرد. ديد موجودات عالم، پريشان، ظلماني، بي‌روح و بدون شعور و وظيفه‌اند، و در فضايي خالي و بي‌حد و حدود و در دنيايي بي‌قرار و فاني به سر مي‌برند. ناگهان حين شنيدن اين آيه از زبان قرآن، مشاهده كرد كه اين آيه بر روي كائنات و سيماي دنيا چنان صحنه‌يي به نمايش گذاشت و (چهره‌ي كائنات) را چنان نوراني كرد، كه اين نطق ازلي و اين فرمان سرمدي درسي براي ذي‌شعوران تمامي اعصار شد. آيه مذكور نشان مي‌دهد كه كائنات در حكم مسجد كبيري‌ست و خداوند، عموم مخلوقات و در رأس همه آسمان‌ها و زمين را به گونهيي زندهوار به ذكر و تسبيح وا داشته، و هر يك را با جوش و خروش، به انجام وظيفه مشغول نموده و به آن‌ها وضعيتي پر از سرور و خرسندي مي‌بخشد. اين بود كه پي به درجه بلاغت آيه برد و آيات ديگر قرآن را در قياس با همان آيه مشاهده نمود و ديد زمزمه بلاغت قرآن بر نيمي از زمين و يك پنجم نوع بشر استيلا دارد. و بدين ترتيب حكمتي از هزاران حكمتِ تداومِ شكوه سلطنت كتاب خدا با كمال احترام و بدون وقفه در طول چهارده قرن را دريافت.

نقطه چهارم: حلاوت قرآن چنان مبتني بر حقيقت است كه تكرارهايش برخلاف تكرار هر چيزِ دلنشين، كه بالاخره موجب ستوه مي‌شود، نه تنها فرد قاري را بيزار نمي‌كند بلكه براي هر كس كه دلمرده و بي‌ذوق نباشد، حلاوت بيش‌تري را ايجاد مي‌كند. اين امر از زمان‌هاي گذشته تاكنون براي همه، امر مسلّمي بوده و به شكل ضرب المثل در آمده است. نيز چنان تازگي و طراوت و جواني و غرابتي دارد كه به رغم گذشت چهارده قرن از نزولش، و سهولتي كه در به دست آوردن اين كتاب آسماني وجود دارد، نه تنها اين تازگي‌ را حفظ كرده بلكه گويي همين حالا نازل شده است، و مردمان هر عصر اين طراوت را طوري احساس مي‌كرده‌اند كه گويي قرآن آن‌ها را مورد خطاب قرار مي‌دهد. همه گروههاي علمي براي استفاده از قرآن در همه اوقات، همواره تعداد زيادي از اين كتاب را نزد خود داشته

و از اسلوب بيان آن پيروي نموده‌اند؛ با اين حال قرآن اسلوب و روش مذكور و غرابت موجود در طرز بيان‌اش را همواره محفوظ داشته است.

نقطه پنجم: يك بال قرآن در گذشته است و بال ديگرش در آينده؛ ريشه و يك بال اين كتاب آسماني بر حقيقت انبياي سابق استوار است و آن‌ها را تصديق و تأييد مي‌كند؛ آنان هم بالاتفاق و به زبان حال قرآن را تأييد مي‌كنند. به همين صورت، اوليا و اصفيايي كه ثمرات قرآن محسوب شده، و حيات خود را از آن مي‌گيرند، و تكاملي مبتني بر حيات داشته‌اند، نشان مي‌دهند كه شجره مباركه‌شان داراي حيات و فيض است و مبتني بر حقيقت مي‌باشد؛ همچنين همه طريقت‌هاي برحق ولايت و همه علوم حقيقي اسلام كه زير بال دوم كتاب الله باليده‌اند، گواهي هستند بر اين‌كه قرآن عين حق، مجمع حقايق و در جامعيت، امر خارق‌العاده بي‌مثل و مانندي‌ست.

نقطه ششم: شش جهت قرآن نوراني‌ست و صدق و حقانيت‌اش را نشان مي‌دهد. آري، ستون‌هاي حجت و برهانِتحت قرآن، لمعات اعجاز آميزِفوق آن، هداياي مرتبط با سعادت دو عالم كه درجلو و هدف قرآن قرار دارد، حقايق وحي آسماني كه نقطه استنادوراي قرآن مي‌باشد، تصديق مُدلَّلِ عقول مستقيم بي‌منتهايي كه درجانب راست قرآن هست و اطمينان جدي و كشش و تسليم صميمي وجدان‌هاي پاك و قلب‌هاي سليم كه درجانب چپ آن قرار دارد، اثبات مي‌كنند كه قرآن قلعه‌‌يي آسماني و زميني، خارق‌العاده، محكم و غيرقابل هجوم است. با توجه به شش مقام مذكور، از كساني كه بر صادق و عين حق بودن قرآن مهر تأييد زده‌اند و اين‌كه كلام بشر نبوده و اشتباه در آن جايي ندارد را امضا كرده‌اند، ابتدا متصرف كائنات مي‌باشد؛ كسي كه دائماً اظهار زيبايي‌ها و حمايت از خوبي‌ها و درستي‌ها و امحاي فريب‌كاران و مفتريان را در كائنات دستور‌العملي براي فعاليت قرار داده، و با دادن مقبول‌ترين و والاترين و حاكمانه‌ترين مقام حرمت و مرتبه‌ي موفقيت به قرآن، آن را امضاء و تصديق مي‌كند. همچنين پيامبر اسلام عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز به‌عنوان منبع و ترجمان قرآن، و با توجه به اين‌كه در هنگام نزول (قرآن) در وضعيت شبيه به خواب به‌سر مي‌بُرد، و بيش از همه به آن معتقد بوده و احترام مي‌گذاشت، و با‌ توجه به اين‌كه ساير كلام‌هايش شبيه به

قرآن نبوده و به آن نمي‌رسد، بر حقانيت قرآن امضا مي‌زند؛ و با وجود اُمّي بودن، حوادث حقيقي كَوني گذشته و آينده را به‌طور اطمينان‌بخش و غيبي با قرآن بيان مي‌كند؛ كسي كه از او زير نظر چشمان تيزبين اطرافيانش هيچ‌گونه خطايي ديده نشد و با تمام قوايش به تمام احكام قرآن ايمان آورده و تصديق كرده و هيچ چيزي باعث تزلزل او نشد. بدين ترتيب او بر حقانيت قرآن و اين‌كه كلام مبارك خالق رحيم‌اش مي‌باشد، مهر تأييد مي‌زند.

يك پنجم نوع بشر و بلكه بخش اعظم آن در مقابل همه ديدگان، با قرآن ارتباطي توأم با كشش و دينداري و حقيقت‌پرستي و محبت دارند و به آيات الهي آن مشتاقانه گوش فرا مي‌دهند. علاوه بر اين، بر اساس گواهي بسياري از نشانه‌ها و وقايع و كشفيات، حتي جن و ملك و موجودات روحاني نيز هنگام تلاوت قرآن، چون پروانه، حق‌پرستانه گرد او جمع مي‌شوند، و اين تأييد ديگري‌ست بر اين نكته كه قرآن در سراسر عالم از مقبوليت برخوردار است و در رفيع‌ترين مقام و مرتبه قرار دارد.

عموم طبقات نوع بشر، از نادان‌ترين و عوام‌ترين‌شان تا داناترين و عالم‌ترين آن‌ها، همه از دروس قرآني سهم خود را اخذ مي‌كنند و عميق‌ترين حقايق الهي را در مي‌يابند، و مجتهدان بزرگِ صدها دانش اسلامي و علوم ديگر، مخصوصاً شريعت كبري، و گروه‌هايي چون محققان نابغه اصول دين و علم كلام، همه نيازهاي مرتبط با علم خويش و پاسخ‌هاي مورد نظرشان را از قرآن استخراج مي‌كنند، و اين نشان مي‌دهد كه قرآن معدن حقيقت و منبع حق است.

همچنين آن دسته از اديبان عرب كه از نظر ادبي در مراتب بسيار بالايي هستند (منظور اديبان غير مسلمان است)، به رغم احتياجي كه تا امروز به معارضه داشته‌اند، با اين‌كه اعجاز قرآن داراي وجوه هفت‌گانه‌‌يي‌ست كه بلاغت فقط يكي از آن‌هاست، از آوردن فقط يك سوره مشابه ناتوان ماندهاند. بلاغت پيشه‌گان مشهور و دانشمندان نابغه‌‌يي كه تا امروز پا به عرصه هستي گذاشته و درصدد كسب شهرت به واسطه معارضه بوده‌اند، به هيچ وجه قادر به مقابله با وجه اعجازي قرآن نبوده و ناچار سكوت كرده‌اند. اين نكته نيز نشان مي‌دهد قرآن معجزه الهي‌ست و فوق طاقت بشر مي‌باشد.

آري بلاغت، برتري و ارزش هر كلام، با پاسخ به اين سؤال‌ها روشن مي‌شود: كلام چه كسي‌ست؟ خطاب به چه كساني‌ست؟ و چرا بيان شده است؟ لذا از اين لحاظ هيچ كلامي نمي‌تواند مشابه كلام قرآن گردد و به مرتبه آن برسد، زيرا قرآن سخن و خطاب خالق و پروردگار همه جهان‌هاست و مكالمه‌‌يي‌ست كه به هيچ وجه نمي‌توان تقليد و تصنع را در آن احساس نمود. اين كتاب بر فردي نازل شده است كه به نام همه انسان‌ها و بلكه همه موجودات، مبعوث گرديده و نامدارترين و مشهورترين مخاطب نوع بشر مي‌باشد. قدرت و وسعت ايمان او موجب پيدايش اسلام عزيز شد، و باعث گرديد به مقام قاب قوسين برسد و مظهر خطاب صمديت قرار گيرد. قرآن مسائل مربوط به سعادت دو جهان و نتايج آفرينش كائنات و مقاصد ربّاني موجود در آن را در بردارد و ايمان فراخ و عالي مخاطب مذكور را كه حامل حقيقت اسلام است، بيان مي‌دارد و تبيين مي‌كند. قرآن معجزُ البيان، هر سوي كائنات كبير را چون نقشه، ساعت يا خانه‌‌يي به نمايش مي‌گذارد و با چرخاندن‌اش، صانع و آفريدگارش را به انسان مي‌شناساند. بي‌شك آوردن مشابه چنين كتابي امكان ندارد و نمي‌توان به درجه اعجاز آن دست يافت.

هزاران عالم هوشمندِ دقيق و متفنّن، كه قرآن را تفسير كرده‌اند و بعضي سي، چهل، يا هفتاد جلد تفسير نگاشته‌اند، با سند و دليل بيان داشته و اثبات كرده‌اند كه قرآن حاوي مزيّت‌هاي بي‌شمار، نكته‌ها، خاصيت‌ها، اسرار، معاني عالي و كثيري از انواع مسائل و خبرهاي غيبي‌ست؛ به ويژه هر كدام از صد و سي رساله مجموعه رسايل نور، مزيت و نكته‌‌يي از قرآن را با براهين قطعي به اثبات رسانده و مخصوصاً رسالهي معجـزات قرآنيـه و مقـام دوم گفتار بيستم، بسياري از امور خارق العاده تمدن بشري، چون قطار و هواپيما را از قرآن استخراج مي‌كند؛ يا شعاع اول كه "اشارات قرآني" ناميده مي‌شود و اشارات قرآنيِ مربوط به رساله نور و نيروي الكتريسته را بيان مي‌دارد؛ يا هشت رساله كوچك به نام "رموزات ثمانيه" كه نشان مي‌دهد حروف قرآني تا چه حد دقيق و اسرارآميز و بامعناست؛ يا رساله كوچك ديگري كه اعجاز آيه پاياني سوره فتح را از نظر اخبار غيبي به پنج وجه اثبات مي‌كند؛ و هر جزء رساله نور به همين ترتيب حقيقتي از حقايق قرآن و

نوري از انوارش را اظهار مي‌دارد. اين‌ها تأييدي‌ست بر اين نكته كه قرآن مثل و مانندي ندارد، و معجزه‌‌ و خارق‌العاده است، و لسان عالم غيب در عالم شهادت، و كلام علام الغيوب مي‌باشد.

به دليل مزايا و خواص مذكورِ مورد اشاره قرآن در شش نكته، شش جهت و شش مقام است كه حاكميت نوراني باشكوه و سلطنت قدسي با عظمت‌اش، چهره اعصار را درخشان نموده و نماي روي زمين را هزار و سيصد سال است كه روشنايي بخشيده و با كمال حرمت و احترام تا امروز ادامه يافته است. به دليل همان خواص است كه هر حرف قرآن دستكم ده ثواب و حسنه دارد و ده ثمره ماندگار نتيجه مي‌دهد. حتي هر يك از حروف برخي آيات و سوره‌ها صد ميوه و ثمره و شايد هزار و شايد بيش از آن نتيجه مي‌دهد و در اوقات مبارك، نورانيت و ثواب و ارزش هر حرف ده‌ها و صدها برابر مي‌شود. مسافر جهانگرد ما وقتي دانست كه به اين ترتيب قرآن چنين امتيازات قدسي دارد، خطاب به قلب خويش گفت:

قرآني كه از هر نظر داراي چنين معجزاتي‌ست، به واسطه اجماع سوره‌ها، اتفاق آيات، توافق اسرار و انوار، و تطابق آثار و ثمراتش بر وجود و وحدت و اسما و صفاتِ تنها يك واجب الوجود، چنان شهادتِ اثباتي دارد كه گواهي و شهادت همه اهل ايمان از آن سرچشمه مي‌گيرد.

به عنوان اشاره‌ي اجمالي به درس توحيد و ايمان كه مسافر از قرآن فرا گرفت،در مرتبه هفدهم نخستين مقام گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُـوبِ وُجُـودِهِ فِى وَحْدَتِهِ الْقُرْآنُ الْمُعْجِزُ الْبَيَانِ اَلْمَقْبُولُ الْمَرْغُوبُ ِلاَجْنَاسِ الْمَلَكِ وَ اْلاِنْسِ وَ الْجَانِّ اَلْمَقْرُوءُ كُلُّ آيَاتِهِ فِى كُلِّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ اْلاِحْتِرَامِ بِاَلْسِنَةِ مِآتِ مِلْيُونٍ مِنْ نَـوْعِ اْلاِنْسَانِ الدَّائِمُ سَلْطَنَتُهُ الْقُـدْسِيَّةُ عَلَى اَقْطَارِ اْلاَرْضِ وَ اْلاَكْوَانِ وَ عَلَى وُجُوهِ اْلاَعْصَـارِ وَ الزَّمَانِ وَ الْجَارِى حَاكِمِيَّتُهُ الْمَعْنَوِيَّةُ النُّـورَانِيَّةُ عَلَى نِصْـفِ اْلاَرْضِ وَ خُمْسِ الْبَشَرِ فِى اَرْبَعَةَ عَشَرَ عَصْرًا بِكَمَالِ اْلاِحْتِشَامِ .. وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِاِجْمَاعِ سُوَرِهِ الْقُـدْسِيَّةِ السَّـمَاوِيَّةِ وَ بِاِتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّـورَانِيَّةِ اْلاِلهِيَّةِ وَ بِتَوَافُقِ اَسْـرَارِهِ وَ اَنْوَارِهِ وَ بِتَطَابُقِ حَقَائِقِهِ وَ ثَمَرَاتِهِ وَ آثَارِهِ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ"

آن‌گاه مسافرِ طريق حيات كه دريافته بود ايمان به جاي خانه و مزرعه‌‌يي فاني و گذرا، عالمي بزرگ و مُلك ماندگاري به اندازه‌ي دنيا را نصيب انسان درمانده مي‌كند، و لوازم حيات جاودانه را در اختيار اين موجود فاني مي‌گذارد، و فرد بيچاره‌‌يي را كه در انتظار چوبه دار اجل است از مرگ ابدي نجات مي‌دهد و درهاي خزانه سرمدي را به رويش مي‌گشايد، و پي برد كه قيمتي‌ترين سرمايه انساني، ايمان است، خطاب به نفس خويش گفت: "بايد پيش رفت و براي كسب مرتبه ديگري از مراتب بي‌حد ايمان بههيأت مجموعه كائنات رجوع كرد و سخنان آن را شنيد. بايد درس‌هايي را كه از اركان و اجزاي آن گرفته‌ايم تكميل و منوّر سازيم". آن‌گاه با دوربيني گسترده و فراگير كه از قرآن به دست آورده بود، نگاه كرد و ديد: كائنات چنان معنادار و منتظم است كه چون كتابي سبحاني و مجسم، قرآني ربّاني و جسماني، سرايي صمداني و تزيين شده و شهري رحماني و پر از نظم ديده مي‌شود. همه سوره‌ها و آيات و كلمات و حتي حروف اين كتاب، و باب‌ها و فصل‌ها و صفحات و سطرهاي آن، و محو و اثبات‌هاي معنادار و تغيير و تحوّل‌هاي حكيمانه هميشگي‌اش، بالاجماع و بالبداهه بر وجود و موجوديت عليم و قدير كل شي، مصنّف، نقاش ذوالجلال و كاتب ذوالكمالي كه همهي جوانب هر چيزي را مي‌بيند و مناسبات هر شيء را با اشياي ديگر مي‌داند و مي‌سنجد، دلالت دارد. دانست كه كائنات با انواع و اركان و اجزا و جزئيات و سكنه و مشتملات و ورودي و خروجي‌هايش، بر موجوديت و وحدت صانعي بي‌مانند و خالقي متعالي دلالت مي‌كند؛ آفريدگاري كه با قدرتي لايتناهي و حكمتي بي‌منتها و تغييرات مصلحتي و تجديد‌هاي حكيمانه كار مي‌كند. گواهي دو حقيقت بزرگ و فراگير و مناسب با عظمت كائنات، اين شهادت بزرگ كائنات را به شرح زير اثبات ميكند:

حقيقت نخست: با حدوث و امكان مرتبط است، كه مورد نظر علماي نابغه اصول دين و علم كلام و حكماي مسلمان مي‌باشد و آن را با براهين متعدد به اثبات رسانده‌اند؛ آن‌ها گفته‌اند:

"مادام كه عالَم و همه چيز آن، دست‌خوش تغيير و تبديل مي‌گردد، پس فاني و حادث است و نمي‌تواند قديم باشد، و حال كه حادث است پس بايد صانعي باشد تا آن را احداث كند، و مادام كه در ذات هر چيز سببي (براي به وجود آمدن يا عدمش)

وجود نداشته باشد، به لحاظ وجودي يا عدمي مساويست و بي‌شك نمي‌تواند واجب و ازلي باشد؛ نيز مادام كه با براهين قطعي اثبات شده است اشيا با دور و تسلسل ـ كه باطل و محال است ـ قادر به ايجاد يك‌ديگر نيستند، بي‌ترديد موجوديت واجب الوجود لازم مي‌آيد؛ واجب الوجودي كه نظيرش ممتنع است، و محال است كه مانندي داشته باشد، و همه چيز جز او، مي‌بايد ممكن و ماسوايش مخلوق‌اش باشد".

آري، حقيقت "حدوث"، كائنات را در سيطره خود دارد، بيش‌تر موارد آن را چشم مي‌بيند و قسم ديگرش را عقل در مي‌يابد. در مقابلِ چشمان‌مان هر سال در فصل پاييز جهان را مي‌بينيم كه مي‌ميرد، و صدها هزار نوع نبات و حيوانات كوچك كه هر كدام‌شان داراي افراد بي‌شمار و در حكم كائناتي برخوردار از حيات هستند، نيز همراه عالم مي‌ميرند؛ اما اين مردن چنان با نظم و ترتيب است كه هسته‌ها و تخم‌ها را به عنوان مدار حشر و نشر، معجزات حكمت و رحمت، و حقايق خارق‌العاده‌ي قدرت و علم، در فصل بهار به جاي خود رها مي‌كند، تا دفتر اعمال و برنامه‌ي وظايفي را كه به انجام رسانده‌اند، بدان‌ها بسپارند و تحت حمايت حافظ ذوالجلال و نزد حكمت او به امانت بگذارند و خود سپس وفات ‌كنند. همان درختان و ريشه‌ها و قسمي از حيوانات كوچك كه مرده بودند، در فصل بهار به عنوان صد هزار نمونه و دليل و مثال براي حشر اعظم، به همان شكل احيا مي‌شوند و جان مي‌يابند، و قسمي از آن‌ها نيز طوري‌ست كه مشابه‌شان در همان جاي سابق ايجاد و احيا مي‌شود. موجودات بهار گذشته، صفحات اعمال و وظايف خود را منتشر مي‌كنند و به آگاهي مي‌رسانند و مثالي از آيه وَاِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ (تكوير: ١٠) را به نمايش مي‌گذارند.

به لحاظ هيأت مجموعه، در هر پاييز و هر بهار، عالَمي بزرگ مي‌ميرد و عالَمي جديد به وجود مي‌آيد. مردن و حدوث مذكور از چنان نظم و ترتيبي برخوردار است كه مردن‌ها و حادث شدن‌ها همه با ميزان و انتظام در تمام انواع مزبور صورت مي‌گيرد؛ گويا دنيا مسافرخانه‌‌يي‌ست كه عوالم داراي حيات، ساكن آن مي‌شوند و عالَم‌هاي مسافر و دنياهاي سيار به سويش مي‌آيند و وظايف خويش را به انجام مي‌رسانند و آن‌گاه مي‌روند.

وجوب وجود و قدرت بي‌انتها و حكمت لايتناهي ذات ذوالجلالي كه عوالم برخوردار از حيات، و كائناتِ داراي وظيفه را در اين دنيا با كمال علم و حكمت و

ميزان و موازنه و نظم و انتظام احداث و ايجاد مي‌كند و آن‌ها را براي مقاصـد ربّاني و اهداف الهي و خدمات رحماني قديرانه به كار مي‌گيرد و رحيمانه به خدمت وا مي‌دارد، براي عقول، بالبداهه و به روشني خورشيد قابل مشاهده است. مسائل حدوث را به رساله نور و كتاب‌هايي كه پژوهشگران علم كلام نگاشته‌اند ارجاع داده و اين بحث را در اين‌جا به پايان مي‌بريم.

اما دايره‌ي "امكان": اين امر نيز كائنات را در احاطه و سيطره خود دارد؛ زيرا مي‌بينيم همه چيزها اعم از كلي يا جزئي، بزرگ يا كوچك، از عرش تا فرش، و همه موجودات از ذرات تا سيارات، با ذات خاص خود و صورت معين، شخصيت ممتاز، صفات ويژه و كيفيات حكيمانه و جوارحي كه بر اساس مصلحت به آن‌ها داده شده، به دنيا فرستاده مي‌شوند. دادن اين خصوصيات به ذات و ماهيتي معين، آن هم در متن امكاناتي بي‌حد و حصر‌...، پوشاندن صورتي معين و متفاوت و منقّش به آن، با امكان‌ها و احتمال‌هايي به عدد صورت‌ها...، نيز اعطاي شخصيتي شايسته و ممتاز به موجودي كه در ميان امكاناتي به تعداد هم جنسان‌اش در تلاطم است...، هم‌چنين قرار دادن صفت‌هاي خاص و موافق و مطابق با مصلحت در آفريده‌‌يي كه ميان امكان‌ها و احتمالاتي به تعداد انواع و مراتب صفات، نامتعين و عاري از صورت است...، نيز اعطاي جوارح ياري‌دهنده و كيفيت‌هاي حكيمانه به مخلوقي كه امكان قرار گرفتن در راه‌ها و اَشكال بي‌شمار را دارد و مي‌تواند در عمق امكانات و احتمالات فراوان متحير و سرگردان و بي‌هدف بماند، به تعداد همه ممكنات كلي و جزئي و به تعداد امكان‌هاي وضعيت و ماهيت و هويت و هيأت و صورت و صفتِ هر ممكني، اشارات و دلالت‌ها و شهادت‌هايي هست كه بايد واجب الوجودي تخصيص دهنده، مُرجِّح، تعيين كننده و به وجود آورنده باشد؛ واجب الوجودي كه داراي قدرت بي‌حد و حصر و حكمت لايتناهي باشد و هيچ چيز و هيچ فعلي از چشم او پنهان نماند، و انجام هيچ كاري برايش دشوار نباشد و انجام بزرگ‌ترين كارها مانند كوچك‌ترين كارها برايش سهل و آسان باشد؛ واجب الوجودي كه بهار را مانند يك درخت، و درخت را مانند دانه‌‌يي به سهولت خلق مي‌كند. اين دلالت‌ها و اشارات و شهادت‌ها، همگي از حقيقت امكان حاصل شده و يكي از دو بال شهادت بزرگ كائنات را تشكيل مي‌دهد. دو بال و دو حقيقت شهادت كائنات در اجزاي رساله نور و مخصوصاً در گفتار بيست و دوم و سي و دوم

و مكتوب بيستم و سي و سوم كاملاً توضيح داده شده و ثابت گرديده است، لذا مطلب را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و اين بحث بلند را در اين‌جا به اتمام مي‌رسانيم.

حقيقت دوم: كه ريشه در هيأت مجموعه‌ي كائنات دارد و بال دوم شهادت كلي محسوب مي‌گردد:

در متن اين تحولات و انقلاب‌هاي پي‌در‌پي، مخلوقات خواهان حفظ وجود و به انجام رسانيدن وظايف و خدمات‌شان هستند، و اگر ذي‌حيات باشند، سعي در حفظ حيات خويش دارند. در اين محافظت و مراقبت، حقيقت تعاون كه خارج از قدرت‌شان مي‌باشد، مشاهده مي‌گردد. براي مثال، در كائنات مي‌بينيم كه عناصر به مدد ذي‌حياتان فرستاده مي‌شوند، و مخصوصاً ابرها را مي‌بينيم كه به مدد نباتات مي‌شتابند و نباتات نيز به ياري حيوانات، و حيوانات هم به كمك انسان ارسال مي‌شوند. در پستان‌ها شيري چون آب كوثر ديده مي‌شود كه براي تغذيه نوزادان اعطا مي‌گردد؛ به همين ترتيب بسياري از حاجات و ارزاق كه خارج از توانايي ذي‌حياتان قرار دارند، از جايي كه اصلاً فكرش را نمي‌توان كرد به آن‌ها داده مي‌شود؛ حتي ذرات طعام نيز به بازسازي سلول‌هاي بدن مي‌شتابند. اين امور كه به واسطه تسخير ربّاني و استخدام رحماني صورت مي‌گيرند، نشان از حقيقت تعاوني دارند كه مستقيماً ربوبيت عام و رحيمانه رب العالمين را در اداره سراسر عالم به نمايش مي‌گذارد.

آري، ياري رسانندگان جامد و فاقد شعور و شفقت كه با مهرباني و خردمندانه به يك‌ديگر كمك مي‌كنند، بي‌ترديد با قدرت و رحمت و فرمان پروردگار ذوالجلالي كه در غايت حكمت و مهرباني است، اين كار را انجام مي‌دهند.

تعاون عمومي كه در كائنات جاري و ساري‌ست، و موازنه‌ي عام و محافظتي فراگير كه در سيارات تا ذرات و جهازات و اعضاي بدن جانداران با كمال نظم و ترتيب صورت مي‌گيرد، و تزيين كه سيماي آراسته آسمان و گستره زيباي زمين تا چهره دل‌نشين گل‌ها را با قلمي مزين آرايش كرده است، و تنظيم كه بر كهكشان و منظومه شمسي تا ميوه‌هايي مانند ذرت و انار حكم مي‌راند، و وظيفه نهادن كه خورشيد و ماه و عناصر و ابرها تا زنبور عسل را مأمور كاري نموده است، شهادتي به بزرگي حقايقي چون وظيفه دادن، تنظيم، تزيين و موازنه‌ي موجود در

عالم است كه بال دوم شهادت كاينات را تشكيل مي‌دهند. رساله نور اين شهادت عظيم را به اثبات رسانده است، لذا ما در اين‌جا به اشاره‌‌يي مختصر بسنده مي‌كنيم.

در اشاره كوتاه به درس ايمانيه‌‌يي كه مسافر جهانگرد ما از كائنات گرفت،در مرتبه هجدهم مقام نخست چنين گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُـودِ الْمُمْتَنِعُ نَظِيرُهُ اَلْمُمْكِنُ كُلُّ مَاسِوَاهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ هذِهِ الْكَائِنَاتُ الْكِتَابُ الْكَبِيرُ الْمُجَسَّمُ وَ الْقُرْآنُ الْجِسْمَانِىُّ الْمُعَظَّمُ وَ الْقَصْرُ الْمُزَيَّنُ الْمُنَظَّمُ وَ الْبَلَدُ الْمُحْتَشَمُ الْمُنْتَظَمُ بِاِجْمَاعِ سُوَرِهِ وَ آيَاتِهِ وَ كَلِمَاتِهِ وَ حُرُوفِهِ وَ اَبْوَابِهِ و فُصُولِهِ وَ صُحُفِهِ وَ سُطُورِهِ وَ اِتِّفَاقِ اَرْكَانِهِ وَ اَنْوَاعِهِ وَ اَجْزَائِهِ وَ جُزْئِيَّاتِهِ وَ سَكَنَتِهِ وَ مُشْتَمِلاَتِهِ وَ وَارِدَاتِهِ وَ مَصَارِفِهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْحُدُوثِ وَ التَّغَيُّرِ وَ اْلاِمْكَانِ بِاِجْمَاعِ جَمِيعِ عُلَمَاءِ عِلْمِ الْكَلاَمِ وَ بِشَهَادَةِ حَقِيقَةِ تَبْدِيلِ صُورَتِهِ وَ مُشْتَمِلاَتِهِ بِالْحِكْمَةِ وَ اْلاِنْتِظَامِ وَ تَجْدِيدِ حُرُوفِهِ وَ كَلِمَاتِهِ بِالنِّظَامِ وَ الْمِيزَانِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّعَاوُنِ وَ التَّجَـاوُبِ وَ التَّسَـانُدِ وَ التَّـدَاخُلِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ الْمُحَافَظَةِ فِى مَوْجُـودَاتِهِ بِالْمُشَـاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ"

آن‌گاه مسافر مشتاق و كنجكاو كه قدم در دنيا گذاشته و در جستجوي آفريدگار دنيا بر آمده بود، از مراتب هجده‌گانه عبور كرد و با معراجي ايماني كه به عرش حقيقت رسيده، از معرفت غايبانه به مقام حضور و خطاب ترقي نمود و به روح خويش گفت: از ابتداي سوره شريفهي فاتحه تا كلمه إيّاكَ، از مدح و ثناي غايبانه، نوعي حضور (الهي) حاصل گشته و مخاطب خطاب إيّاكَ ‌ّ شديم، حال مي‌بايست جستجوي غايبانه را رها كرده و مستقيماً آن‌چه را كه در جستجويش هستيم، از همان مورد جستجو بپرسيم؛ سراغ خورشيد را بايد از خود خورشيد گرفت كه مُظهر همهي چيزهـاست. آري، آن‌چه مُظهر همه چيز است خود را از همهي چيزها بيش‌تر ظاهر مي‌كند، بنابراين هم‌چنان‌ كه خورشيد را به‌وسيله

شعاع‌هاي نوراني‌اش مي‌بينيم و مي‌شناسيم، مي‌توانيم بااسماي حسني و صفات قدسيِ خالق‌مان، بسته به ميزان ظرفيت‌، براي شناخت او بكوشيم.

صرفاً دو راه از راه‌هاي بي‌شمار اين مقصد، و دو مرتبه از مراتب فراوان آن دو راه، و دو حقيقت از حقايق بي‌حد و حصر و تفصيلات دور و دراز آن دو مرتبه را به اجمال و اختصار در اين رساله به شرح زير بيان مي‌كنيم:

حقيقت اول: ديده شدن حقيقتِ فعاليت مستولي‌‌ست كه كائنات را در برگرفته و همه موجوداتِ قابل مشاهده، محيط، دائمي، منتظم، دهشتناك، زميني و آسماني را از حالي به حالي در مي‌آورد و موجب تبديل و تجديد آن‌ها مي‌شود؛ و احساس حقيقتِ ظهورِ ربوبيّت است كه در متن حقيقت فعاليت حكمتمدار و همه جانبه مذكور به روشني احساس مي‌شود، و دانستن بالضروره حقيقت بروز الوهيت در متن حقيقت ظهور ربوبيت است كه از هر جهت رحمت مي‌فشاند.

به سبب همين فعاليت دائميِ حكيمانه و حاكمانه است كه در پس پرده، افعال فاعلي قادر و عليم، بالمشاهده احساس مي‌شود؛ و به وسيلهي اين افعال ربّانيِ مدبّرانه و مربّيانه و از پس پرده آن، اسماي الهي را كه تجليات‌اش در همه چيز وجود دارد، مي‌توان در درجه احساس كردن آشكارا دانست.

از اسماي حُسنايي كه با جمال و جلال تجلي مي‌يابند، و در پس پرده آن‌ اسما، وجود و تحقق صفات سبعه قدسيه در مرتبه علم اليقين، و شايد عين اليقين و حتي حق اليقين ادراك مي‌شود.

اين هفت صفت قدسي نيز به شهادت تمام آفريدگان، به شكلي بي‌نهايت داراي حيات، قدرت، علم، شنوايي، بينايي، اراده، و تكلم تجلي يافته و به واسطه آن، موجوديت موصوفي واجب الوجود، مسمايي واحد و احد، و فاعلي فرد و صمد، بالبداهه، بالضروره، و به علم اليقين، ظاهرتر از خورشيد و روشن‌تر از آن، به ديده ايماني كه در قلب است مشاهده و ادراك مي‌شود؛ زيرا كتابي زيبا و پرمحتوا يا خانه‌‌يي شكيل، بالبداهه افعال كتابت و خانه سازي را تداعي مي‌كند؛ به همين ترتيب نيز افعال خوشنويسي و ساختن خانه‌هاي شكيل، نام خوشنويس و معمار را به اذهان خطور مي‌دهد؛ اين نام‌ها نيز به‌ طور بديهي، صنعت و صفت معماري و خوشنويسي را به ياد مي‌آورد، و اين صفات و صنعت در هر حال و بالبداهه وجود ذاتي را لازم مي‌دارد كه موصوف و صانع و مسما و

فاعل باشد؛ و همان‌طور كه فعل بي‌فاعل و اسم بي‌مسما ممكن نيست، صفت بدون موصوف و هنر بدون هنرمند نيز امكان ندارد.

سراسر كائنات با تمام موجوداتش بنا بر حقيقت و قاعده مذكور، چون كتاب‌ها و مكتوباتِ پر محتوا يا كاخ‌ها و عمارت‌هاي بيشماري‌ست كه با قلم تقدير نگاشته شده و با چكش قدرت بنا گرديده است، و هر يك از آن‌ها به هزاران وجه بر افعال بي‌منتهاي ربّاني و رحماني اشارات بي‌حد و حصر كرده و بر تجليات بي‌حد و حصر هزار و يك اسم الهي كه منشأ افعال مذكورند، شهادت‌هاي بي‌پايان دارند، و بر تجليات بي‌منتهاي هفت صفت سبحاني كه منبع اسماي مذكورند، اشاره كرده، و بر وحدت و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه ابدي و ازلي‌ست و موصوف و سرچشمه هفت صفت محيط و قدسي مذكور مي‌باشد، گواهي مي‌دهند. همه محاسن، زيبايي‌ها، ارزش‌ها و كمالات موجود در تمام موجودات مزبور، بر كمال و زيبايي‌هاي قدسي لايق و موافق افعال رباني، اسماي الهي، صفات صمداني و شئونات سبحاني دلالت كرده، و همه آن‌ها با هم و بالبداهه بر جمال و كمال قدسي ذات اقدس گواهي مي‌دهند.

حقيقت ربوبيت كه در حقيقت فعاليت ظهور مي‌يابد، با شئوناتي چون خلق و ايجاد و صُنع و ابداعِ مبتني بر علم و حكمت، و تصرفاتي چون تقدير و تصوير و تدبير و گرداندن مبتني بر نظام و ميزان، و هم‌چنين با تحول و تبديل و تنزيل و تكميل مبتني بر قصد و اراده، و نيز اطعام و انعام و اكرام و احسان مبتني بر شفقت و رحمت، خود را نشان داده و مي‌شناساند. حقيقت بروز الوهيت كه در حقيقت تظاهر ربوبيت است و بالبداهه احساس مي‌شود، نيز همراه با جلوه‌هاي رحيمانه و كريمانه اسماي حسني و تجليات جمالي و جلالي هفت صفت ثبوتيه (يعني حيات، علم، قدرت، اراده، سمع، بصر و كلام) خود را مي‌شناساند و معرفي مي‌كند.

آري، چنان‌كه صفت "كلام"، ذات اقدس را با وحي و الهام مي‌شناساند، صفت "قدرت" نيز به واسطه آثارِ داراي صنعت، كه هر يك در حكم كلمات مُجسّم‌اند، ذات اقدس را معرفي مي‌كند و سراسر كائنات را در ماهيت يك فرقان جسماني نشان داده و قدير ذوالجلال را توصيف و تعريف مي‌كند.

صفت "علم" نيز به مقدار همه مصنوعاتِ داراي حكمت و نظم و ميزان، و به تعداد همه مخلوقاتي كه اداره و تدبير و تزيين و تمييزشان با علم صورت مي‌گيرد، موصوف خود يعني ذات اقدس واحد را معرفي مي‌كند.

صفت "حيات" هم به همين ترتيب مانند همه آثاري كه معرفي كننده قدرت‌اند، و مانند همه حال‌ها و صورت‌هاي منتظم و حكيمانه و موزون و تزيين يافته كه بر وجود علم دلالت مي‌كنند، و هم‌چون همه دليل‌هايي كه معرفي كننده ساير صفات‌اند، همراه با دلايل صفت حيات، بر تحقق اين صفت دلالت مي‌كند؛ و خود حيات نيز با تمام دلايل مذكور، همه جانداران را كه آيينههاي آن مي‌باشند، گواه مي‌گيرد و به اين ترتيب ذات حي قيّوم را معرفي مي‌كند، و سراسر كائنات را براي اين‌كه همواره نشان دهنده نقش‌ها و جلوه‌هاي نو و جداگانه باشد، به آيينه‌ي اكبري تبديل مي‌كند كه متشكل از آيينه‌هاي بي‌شماري بوده و همواره تحول مي‌يابد و نو مي‌گردد. به همين قياس، هر يك از صفات شنيدن و ديدن و در اختيار گرفتن و سخن گفتن، به اندازه كائنات ذات اقدس را معرفي كرده و مي‌شناسانند.

صفات مذكور همان‌طور كه بر وجود ذات ذوالجلال دلالت دارند، بر وجود و تحقق حيات و اين‌كه ذات ذوالجلال داراي حيـات است و حي مي‌باشـد نيـز بالبـداهه اشاره ميكنند؛ زيرا دانستن، علامت حيات است؛ شنيدن، نشانه زنده بودن است؛ ديدن، خاص زندگان است؛ اراده با حيات معنا مي‌يابد؛ اقتدارِ اختياري، صرفاً در صاحبان حيات يافت مي‌شود، و تكلم نيز كار جانداراني‌ست كه داراي علم مي‌باشند.

از نكات بيان شده در مي‌يابيم كه صفت "حيات" داراي هفت مرتبه دليل به ميزان كائنات است، و در معرفي وجود خود و وجود موصوف‌اش براهيني دارد، و به همين دليل است كه اساس و منبع همه صفات و مصدر و مدار اسم اعظم قرار داده شده است. رساله نور حقيقت نخست را با برهان‌هاي محكم اثبات نموده و تا حدودي توضيح داده است، لذا در اين‌جا به قطره‌‌يي از درياي مذكور اكتفا مي‌شود.

حقيقت دوم: تكلم الهي‌ست كه ريشه در صفت كلام دارد.

براساس راز موجود در آيه‌ي‌

لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ،

كلام ‌الهـي لايتناهي‌ست؛ و ظاهرترين علامتي كه بر وجود يك ذات دلالت مي‌كند، سخن گفتن اوست؛ پس اين حقيقت به صورت بي‌منتها بر موجوديت و وحدت متكلم ازلي گواهي مي‌دهد.

دو شهادت محكم اين حقيقت را به مراتب چهاردهم و پانزدهم اين رساله ارجاع مي‌دهيم كه با ملاحظه موضوع وحي و الهام، بيان گرديده است؛ و شهادت گسترده‌ي اين مورد را نيز به بحث كتاب‌هاي مقدس آسماني در مرتبه دهم، و شهادت روشن و جامع ديگرش را هم به بحث قرآن معجزُ البيان در مرتبه هفدهم ارجاع مي‌دهيم. انوار و اسرار آيه معظمه:

شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَالْمَلئِكَةُ وَ اُولُوا الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

(آل عمران: ١٨)

كه حقيقت مذكور را اعجاز آميز، و شهادت‌اش را توأم با شهادت حقايق ديگر ذكر مي‌كند، گويا براي مسافر ما كافي و وافي بوده است كه موجب گرديد نتواند جلوتر برود.

به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معناي درسي كه مسافر از اين مقام قدسي اخذ كرد،در مرتبه نوزدهم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ لَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَ لَهُ الصِّفَاتُ الْعُلْيَا وَ لَهُ الْمَثَلُ اْلاَعْلَى اَلَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اَلذَّاتُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ بِاِجْمَاعِ جَمِيعِ صِفَاتِهِ الْقُدْسِيَّةِ الْمُحِيطَةِ وَ جَمِيعِ اَسْمَائِهِ الْحُسْنَى اَلْمُتَجَلِّيَّةِ بِاِتِّفَاقِ جَمِيعِ شُؤُنَاتِهِ وَ اَفْعَالِهِ الْمُتَصَرِّفَةِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ اْلاُلُوهِيَّةِ فِى تَظَاهُرِ الرُّبُوبِيَّةِ فِى دَوَامِ الْفَعَّالِيَّةِ الْمُسْتَوْلِيَةِ بِفِعْلِ اْلاِيجَادِ وَ الْخَلْقِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاِرَادَةٍ وَ قُدْرَةٍ وَ بِفِعْلِ التَّقْدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ بِاِخْتِيَارٍ وَ حِكْمَةٍ وَ بِفِعْلِ التَّصْرِيفِ وَ التَّنْظِيمِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ بِكَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اَسْرَارِ ـ شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَ الْمَلئِكَةُ وَ اُولُوا الْعِـلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْـطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَـزِيزُ الْحَـكِيمُ"

* * *

يادآوري

هر يك از حقايق شهادت دهنده مراتب نوزده‌گانه باب اول از مقام دوم كه ذكر آن پيش‌تر رفت، هم‌چنان كه با تحقق و وجودشان بر وجوب وجود دلالت مي‌كنند، با محيط بودن‌شان نيز بر وحدت و احديت دلالت مي‌كنند، ليكن از آن‌جا كه در وهله اول و به صراحت اثبات كننده‌ي وجودند، دلايل وجوب وجود به‌شمار رفتهاند.

باب دوم از مقام دوم نيز از آن لحاظ كه در وهله اول و به صراحت، وحدت ‌و در درون آن، وجود را اثبات مي‌كند، براهين توحيد ناميده مي‌شود؛ وگرنه هر دوي آن‌ها هر دو را اثبات مي‌كنند. براي اشاره به تفاوت‌شان در باب اول جمله‌ي "بِشَهَادَةِ عَظَمَة اِحَاطَةِ حَقيقَةٍ" و در باب دوم نيز در اشاره به ظهور وحدت كه گويي مشاهده مي‌شود، جمله "بِمُشَاهَدَةِ عَظَمَة اِحَاطَة حَقيقَة" تكرار مي‌شود.

در نظر داشتم مراتب باب دوم آتي را مانند باب نخست توضيح دهم، ولي به دليل ممانعت برخي شرايط، مجبور به رعايت اختصار و اجمال هستم، لذا بيان كافي و وافي آن را به رساله نور ارجاع مي‌دهم.

* * *

باب دوم

(درباره براهين توحيدي‌ست)

(مسافر دنيا كه براي ايمان، به اين جهان فرستاده شده و با تفكّر به سير و سياحت در تمام كائنات مي‌پردازد و از همهي چيزها سراغ آفريننده‌اش را مي‌گيرد و او را در همه جا جستجو مي‌كند و پروردگار خويش را در مرتبه حق اليقين در نقطه وجوب وجود مي‌يابد، خطاب به عقل و خرد خويش گفت: "بيا؛ براي تماشاي براهين وحدت پروردگارمان كه واجب الوجود است دوباره به همراه هم به سير و سياحت خواهيم پرداخت".

با هم رفتند ... در منزل اول ديدند چهار حقيقت قدسي كه كائنات را در استيلاي خود دارند خواهان لزوم وحدت در درجه بداهت هستند.)

حقيقت اول: "الوهيت مطلق" است.

اين كه هر طائفه از نوع بشر، به نوعي از عبادت فطري اشتغال دارند و خدمات ساير ذي‌حياتان بلكه خدمت فطري جمادات نيز در حكم نوعي عبادت بوده و هر يك از عطايا و نعمت‌هاي مادي و معنوي در كائنات از طرف معبوديتي، وسيله‌يي هستند براي پرستش و شكرگزاري، و حمد و عبادت را لازم مي‌دارند؛ و اين‌كه همه نزولات غيبي و ظهورات معنوي هم‌چون وحي و الهامات، معبود بودن پروردگاري واحد را اعلام مي‌كنند؛ البته و بالبداهه محقق بودن الوهيتي مطلق و حكمفرما بودنش را اثبات مي‌كنند. مادام كه چنين حقيقت الوهيتي وجود دارد، بي‌شك نمي‌تواند قبول اشتراك كند، زيرا آنان كه با شكرگزاري و عبادت پاسخ الوهيت يعني معبوديت را مي‌دهند، ثمرات ذي‌شعورند كه در انتهاي شجره كائنات قرار دارند. اين‌كه ديگران ذي شعوران مزبور را خرسند كنند و زير دِين خود

درآورند و رويشان را به سوي خود برگردانند و كاري كنند معبود حقيقي‌شان را كه به دليل ديده نشدن به سرعت قابل فراموش شدن است، فراموش كنند، با ماهيت الوهيت و مقاصد قدسي آن، چنان در ضديت است كه الوهيت مذكور به هيچ وجه چنين اجازه‌يي نمي‌دهد. به همين دليل است كه قرآن بارها و به شدت شرك را رد و مشركان را تهديد به جهنم مي‌كند.

حقيقت دوم: "ربوبيت مطلق" است.

آري، تصرفي عام، حكيمانه و رحيمانه كه در تمام كائنات به ويژه در ذي‌حياتان و مخصوصاً در تربيت و تغذيه آن‌ها، در هر سو به طرزي واحد و غيرمنتظره، با هم و در درون هم، از سوي دستي غيبي اعمال مي‌گردد، بي‌شك تراوش و نورانيت ربوبيتي مطلق است و برهاني قطعي بر تحقق آن مي‌باشد؛ مادام كه ربوبيت مطلقي وجود دارد، قطعاً شرك و اشتراك را نمي‌پذيرد، زيرا ربوبيت، مقاصد و اهداف مهمي چون اظهار جمال، اعلام كمالات، بروز صنعت‌هاي ارزشمند و نشان دادن هنرهاي مخفي خود دارد كه همه در جزئيات و ذي‌حياتان تمركز و اجتماع يافته است، لذا شريكي با دخالت سرخود در جزئي‌ترين شي و كوچك‌ترين ذي‌حيات، اهداف مذكور را از بين مي‌برد و موجب تخريب مقاصد ياد شده مي‌گردد، نيز باعث مي‌شود ذي‌شعوران از غايت مذكور و كسي كه آن‌ها را اراده كرده است روي برگردانده و متوجه اسباب گردند، و اين مسأله چون در مخالفت و عداوت كامل با ماهيت ربوبيت است، طبيعتاً چنين ربوبيت مطلقهيي به هيچ‌وجه به شرك اجازه عرض اندام نمي‌دهد. اين‌كه قرآن با تقديس‌ها و تسبيح‌ها و آيات و كلمات كثير و حتي حروف و هيأتهاي خود همواره و هميشه به سوي توحيد ارشاد مي‌كند ريشه در همين سرّ عظيم دارد.

حقيقت سوم: "كمالات" است.

آري، تمام حكمت‌هاي متعالي اين كائنات، زيبايي‌هاي فوق ‌العاده، قوانين عادلانه و غايات حكيمانه‌ي آن به وضوح بر وجود حقيقت كمالات دلالت دارد؛ مخصوصاً بر كمالات آفريدگاري كه كائنات را از هيچ آفريده و آن را از هر نظر به صورت زيبا و اعجاز آميز اداره مي‌كند و نيز بر كمالات انسان كه آيينه ذي‌شعور آن خالق است به وضوح گواهي مي‌دهد.

مادام حقيقت كمالات، وجود دارد؛ و كمالاتِ خالقِ ايجاد كننده‌ي كائنات در متن كمالات، مُحقق است؛ و مادام كه كمالات انسان به عنوان مهم‌ترين ثمره كائنات، خليفه زمين و مهم‌ترين مصنوع و محبوب آفريدگار، حق و حقيقت است؛ بي‌ترديد شرك كه وانمود مي‌كند عالمي را كه با چشم خود مملو از حكمت و كمال مي‌بينيم، بازيچه تصادف بوده و نتيجه‌يي ندارد و بين فنا و نابودي دست و پا مي‌زند، و محلي‌ست براي بازي‌هاي طبيعت، و مذبحي ظالمانه براي ذي‌حياتان، و مكان حزن و اندوه دهشتناك ذي شعور؛ و نيز انسان را كه كمالات او به‌واسطه آثارش ظاهر است، به عنوان بيچاره‌ترين و درمانده‌ترين موجود به پست‌ترين درجه حيواني مي‌رساند، و كمالات خالقي را كه به گواهي همه موجودات ـ كه آيينه كمالات اويند ـ قدسي و بي‌نهايت است، پنهان مي‌سازد و بر رويش پرده مي‌كشد و نتيجه فعاليت و خلاقيت‌اش را ابطال مي‌كند، نمي‌تواند وجود داشته باشد و فاقد حقيقت است.

ضديت شرك با كمالات الهي، انساني و عالم هستي و تخريباتي كه در كمالات اين عرصه‌ها ايجاد مي‌كند، در مقام نخست رسالهي "شعاع دوم" كه مربوط است به سه ثمره توحيد، با دلايل قوي و قطعي اثبات گرديده و توضيح داده شده است، لذا خواننده را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و سخن را به اتمام مي‌رسانيم.

حقيقت چهارم: "حاكميت" است.

آري، كسي كه با توجه گسترده به عالم بنگرد آن را مملكتي بسيار باشكوه و پرجنب و جوش يا شهري خواهد ديد كه اداره‌اش كاملاً حكيمانه و حاكميت‌اش به غايت قدرتمندانه است. او هر چيز و هر نوعي را با وظيفه و مسئوليتي مُسخر مي‌بيند.

براساس تمثيل در برگيرندهي معناي نظامي آيه‌ي

وَ لِلّٰهِ جُنُودُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ

(فتح:٤)

بايد گفت: قوانين شاهانه، احكام آمرانه و اوامر تكويني حاكمانه‌يي كه در جنود رباني، از ارتش ذرات و لشكر نباتات و گردان حيوانات تا سپاه ستارگان، از مأموران بسيار كوچك تا سربازان بسيار بزرگ در جريان است، بالبداهه بر وجود حاكميتي مطلق و آمريتي كلي دلالت مي‌كنند.

مادام كه حقيقت حاكميتي مطلق وجود دارد روشن است كه شرك نمي‌تواند حقيقتي داشته باشد، زيرا براساس حقيقت قطعي آيه‌ي‌

لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا

(انبياء: ٢٢)

اگر دست‌هاي متعدد، مستبدانه در كاري دخالت كنند آن را به هم خواهند ريخت. اگر در مملكتي دو پادشاه، حتي در ناحيه‌يي دو مدير وجود داشته باشد نظم از بين مي‌رود و هرج و مرج خواهد شد؛ در حالي كه از بال مگس تا چراغ‌هاي آسمان و از سلول‌هاي بدن تا بروج سيارات (در كائنات) چنان نظمي حاكم است كه شرك ذره‌يي نمي‌تواند در آن دخالت داشته باشد.

هم‌چنين حاكميت مقام عزت است؛ و قبول رقيب، منافي عزت آن است. آري، انسان كه به دليل عجزش نياز به ياوران بسيار دارد براي حاكميتي جزئي، ظاهري و موقت برادر و فرزند خود را با بي‌رحمي به قتل مي‌رساند؛ اين نشان مي‌دهد كه حاكميت رقيب نمي‌پذيرد. اگر عاجزي چون انسان براي حاكميتي جزئي، بدان شكل عمل كند، بي‌ترديد قادر مطلقي كه مالك تمام عالم هستي‌ست به هيچ وجه امكان ندارد كس ديگري را در حاكميت قدسي‌اش كه مدار ربوبيت و الوهيت حقيقي و كلي اوست شريك بگرداند و اجازه چنين چيزي را بدهد.

اين حقيقت در مقام دوم شعاع دوم و در بسياري از جاهاي ديگر رساله نور با دلايل قوي اثبات شده است، لذا خواننده را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم. مسافر ما با مشاهده اين چهار حقيقت، در مرتبه شهود به وحدانيت الهي پي برد و ايمان‌اش درخشيدن گرفت؛ و با تمام توان گفت: لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحدَهُ لَا شَرِيكَ

به عنوان اشاره‌يي مختصر به درسي كه مسافر در منزل مزبور فرا گرفت، در باب دوم مقام نخست گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَ وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ اْلاُلُوهِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ تَظَاهُرِ الرُّبُوبِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ الْمُقْتَضِيَّةِ لِلْوَحْدَةِ وَ كَذَا... مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْكَمَالاَتِ النَّاشِيَةِ مِنَ الْوَحْدَةِ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْحَاكِمِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ الْمَانِعَةِ وَ الْمُنَافِيَةِ للِشِّرْكَةِ"

آن‌گاه مسافر بي‌قرار خطاب به قلب خويش گفت: اين كه اهل ايمان مخصوصاً اهل طريقت همواره لاَ اِلهَ اِلاَّ هُو مي‌گويند و تكرار مي‌كنند، از توحيد ياد مي‌كنند و آن را اعلام مي‌دارند نشان مي‌دهد كه توحيد مراتب متعددي دارد.

توحيد، مهم‌ترين و شيرين‌ترين و متعالي‌ترين وظيفه قدسي، فريضه فطري و عبادت ايماني‌ست. پس بيا براي يافتن مرتبه‌يي ديگر، دروازه منزل ديگري از اين عبرتكده را بگشاييم، زيرا توحيد حقيقي كه در پي‌اش هستيم معرفتي نيست كه صرفاً عبارت از تصور باشد؛ چرا كه در علم منطق اين تصديق است كه مقابل تصور، و بسيار ارزشمندتر از معرفت تصوري‌ست، نتيجه برهان است و علم ناميده مي‌شود.

توحيد حقيقي چنان حُكم و تصديق و اذعان و قبولي‌ست كه فرد با هر چيزي مي‌تواند پروردگارش را بيابد و در هر چيزي مي‌تواند راهي را كه به آفريدگارش منتهي مي‌شود ببيند، و هيچ چيز مانع احساس حضور خداوند نمي‌شود؛ در غير اين صورت براي يافتن پروردگارش هميشه و هر زمان بايد پرده كائنات را بدرد و بگشايد، لذا گفت:"به پيش!" و دروازهي كبريا و عظمت را به صدا درآورد. وارد منزل افعال و آثار و عالم ايجاد و ابداع شد و ديد: پنج حقيقت محيط، بر عالم هستي استيلا يافته و حُكم مي‌رانند و بالبداهه توحيد را اثبات مي‌كنند:

حقيقت اول: حقيقت كبريا و عظمت است. اين حقيقت در دومين مقام شعاع دوم و در بخش‌هاي متعدد رساله نور همراه با براهيني توضيح داده شده است، لذا در اين‌جا همين مقدار مي‌گوييم كه: ذاتي كه ستارگان را با هزاران سال فاصله از هم، در آن واحد و با شيوه‌يي يكسان ايجاد نموده و در آن‌ها تصرف مي‌كند؛ ذاتي كه افراد بي‌شمار گلي واحد را در شرق و غرب و جنوب و شمال زمين در زمان واحد و به صورت واحد مي‌آفريند و صورتگري مي‌كند؛

هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضَ فِى سِتَّةِ اَيَّامٍ

(هود: ٧) يعني ذاتي كه آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريد و رويدادي بسيار عجيب، گذشته و غيبي را با حادثه‌يي حاضر و در برابر چشم‌ها اثبات مي‌كند و در رويداد مشابه و عجيب ديگري در فصل بهار و بر روي زمين بيش از صد هزار مثال براي حشر اعظم نشان مي‌دهد، و بيش از دويست هزار نوع طايفه نباتات و قبايل حيوانات را در پنج شش

هفته به وجود مي‌آورد و در كمال نظم و ترتيب بدون خطا و نقصان و اشتباه، با هم و در درون هم اداره مي‌كند و مي‌پروراند و تغذيه مي‌كند و متمايز مي‌گرداند و مُزيّن مي‌كند.

همچنين بر اساس صراحت آيه‌ي

يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِ

(حديد: ٦) ذاتي كه با گرداندن زمين، صفحات شب و روز را ايجاد مي‌كند و مي‌گرداند و رويدادهاي روزانه را ثبت مي‌كند و تغيير مي‌دهد، در همان حال، پنهان‌ترين و جزئيترين مسائلي را كه بر قلب‌ها خطور مي‌كند مي‌داند و با اراده خود اداره مي‌كند. از آن‌جا كه هر يك از افعال مذكور فعلي واحد است فاعل‌شان نيز كه بالضروره فاعل ذوالجلال‌ است واحد و قادر مي‌باشد و چنان كبريا و عظمتي دارد كه در هيچ جا و در هيچ چيز و به هيچ وجه، امكان و احتمالي براي هيچ نوع شركي باقي نمي‌گذارد؛ آن را از ريشه قطع مي‌كند؛ مادام كه چنين كبريا و عظمت قدرتي هست و كبرياي مذكور در نهايت كمال قرار دارد و بر هر چيزي محيط است؛ به هيچ‌ وجه امكان ندارد به شرك اجازه عرض اندام دهد؛ شركي كه به قدرت مزبور، عجز و نياز، به كبرياي مزبور نقصان، به كمال مزبور كمبود، به احاطه مزبور قيد، و به بي‌كرانگي مزبور محدوديت نسبت مي‌دهد. هيچ عقلي كه فطرت خود را از دست نداده باشد چنين چيزي را قبول نمي‌كند.

بنابراين شرك به دليل اهانت به كبريا و عزت جلال و عظمت آن، چنان جنايتي‌ست كه قرآن معجز البيان با تهديدي بزرگ مي‌فرمايد به هيچ وجه قابل عفو نيست:

اِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ

(نساء: ٤٨)

حقيقت دوم: ظهور افعال رباني به صورت اطلاق و احاطه و بي كرانگي‌ست كه تصرفات آن در كائنات مشاهده مي‌شود. آن‌چه افعال مذكور را تحديد و مُقيد مي‌كند، صرفاً حكمت و اراده، و قابليت مظاهر مي‌باشد؛ و تصادف سرسري و طبيعت فاقد شعور و قدرت كور و اسباب جامد و عناصر بي‌قيدي كه در همه جا پراكنده‌اند و همه چيز را به هم مي‌ريزند قادر نيستند در افعالي كه به غايت منتظم و حكيمانه و بصيرانه و داراي حيات، و مرتب و محكم‌اند دخالتي داشته

باشند. آن‌ها به فرمان و اراده و قوت فاعل ذوالجلال به عنوان پرده‌ي ظاهريِ قدرت مورد استفاده قرار مي‌گيرند.

سه نمونه از مثال‌هاي بي‌شمار اين موضوع: در يكي از صفحات سوره نحل، در سه آيه متصل به هم به سه فعل اشاره مي‌شود؛ ما از نكات بي‌شمار اين سه فعل فقط سه نكته را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

آيه اول:

وَ اَوْحَى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا...

(نحل: ٦٨)

آري، زنبور عسل براساس غريزه و وظيفه‌يي كه بر عهده دارد چنان معجزه قدرت حق است كه سوره بزرگ نحل به اسم آن نامگذاري شده است. زيرا نگاشتن برنامه كامل وظيفه مهم زنبور در مغز اين دستگاه بسيار كوچك توليد عسل، قرار دادن لذيذترين غذاها در بطن بسيار كوچك‌اش و به عمل آوردن آن، هم‌چنين جا دادن زهر در نيش كوچك زنبور، زهري كه توانايي كشتن و نابود كردن اعضاي ذي‌حيات را دارد بي‌آن‌كه به جسم و اعضاي كوچك خود ضرري برساند، عالمانه است و در نهايت دقت؛ و در غايت حكمت و اراده و با نظم و تعادلي كامل صورت گرفته است، لذا چيزهايي مانند تصادف و طبيعت بي ادراك و بي نظم و ترتيب، قطعاً نمي‌توانند دخالتي داشته باشند.

آري، اين فعل رباني و صنعت الهي كه به سه جهت اعجاز آميز بوده، در زنبور عسل‌هاي بي‌شمارِ روي زمين با حكمت واحد، با دقت و توجه واحد، با نظم واحد و در لحظه واحد و به طرزي واحد ظهور و احاطه مي‌يابد و اين بالبداهه وحدت را اثبات مي‌كند.

آيه دوم:

وَ اِنَّ لَكُمْ فِى اْلاَنَْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِى بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ

(نحل: ٦٦)

اين آيه فرماني عبرت انگيز است. آري، قرار دادن شير خالص، پاكيزه، زلال، مُغذي، دلچسب و سفيد در پستان مادران كه كارخانه توليد شيرند مخصوصاً در حيوان‌هاي ماده‌يي چون گاو و شتر و بز و گوسفند، آن هم در ميان خون و

قاذورات و كاملاً بر خلاف آن‌ها، بدون آن كه قاطي و آلوده شود يا چيزي را آلوده كند، و مهم‌تر از شير، قراردادن شفقتي دلنشين، شيرين، لذت بخش، باارزش و فداكارانه در قلب‌هايشان براي فرزندان‌شان؛ بي‌ترديد مستلزم چنان رحمت، حكمت، علم، قدرت، اختيار و دقتي‌ست كه به هيچ وجه نمي‌تواند كار تصادف‌هاي پرتلاطم، عناصر به هم زننده و قدرت‌هاي كور باشد.

ايجاد كاملاً اعجاز آميز و حكيمانهي اين فعل الهي و صنعت رباني در قلوب و سينه‌هاي بي‌شمار صدها هزار نوع مادر بر روي زمين، و تجلي و تصرف و خلق و احاطه آن در يك لحظه، به يك شكل، با حكمت و دقتي واحد، بالبداهه وحدت را اثبات مي‌كند.

آيه سوم:

وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَاْلاَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًا اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

(نحل: ٦٧)

اين آيه نظرها را به سوي خرما و انگور جلب مي‌كند و مي‌گويد:"در اين دو ميوه، نشانه و دليل و حجت بزرگي براي اثبات توحيد در نظر خردمندان وجود دارد". آري، انگور و خرما هم غذا و خوراك‌اند، هم فاكهه و ميوه‌اند، و هم مي‌توان از آن‌ها غذاهاي لذيذ تهيه كرد؛ به علاوه، درخت خرما و انگور كه در شن‌زار و زمين خشك قادر به ادامه حيات مي‌باشند معجزه‌ي قدرت و خارقه‌ي حكمت و كارخانه قند شيرين و دستگاه توليد شربت عسل هستند، نيز چنان آفريده‌هاي حكيمانه و دقيقي مي‌باشند كه از حساس‌ترين نظم و كامل‌ترين ترتيب برخوردارند، لذا كسي كه اندك عقلي داشته باشد مجبور است بگويد: "سازنده آن‌ها بي‌ترديد مي‌بايست ذاتي باشد كه كائنات را آفريده است". زيرا مثلاً ساقه انگوري كه به اندازه يك انگشت است و آن را در مقابل چشم‌مان مي‌بينيم، بيست خوشه دارد كه در هر كدام صدها دانه انگور هم‌چون محفظه‌هايي پر از شربت شيرين وجود دارد؛ بر هر دانه‌ي انگور لباسي ظريف و زيبا و لطيف و رنگارنگ پوشانده‌اند و در قلب نرم و لطيف‌اش هسته‌هايي با پوششي سخت و دروني چون مغز گردو نهاده‌اند كه در حُكم قوه حافظه و برنامه و تاريخچه حيات آن است؛

هم‌چنين در اين ميوه، عسلي چون آب كوثر و شيريني‌اي چون حلواي بهشتي وجود دارد. جالب است كه انگورهاي تمام روي زمين با همين دقت و حكمت و با صنعت خارق‌العاده‌ي واحد، در زمان واحد و به شيوه واحد خلق مي‌شوند و اين بي‌ترديد و بالبداهه نشان مي‌دهد كه: فاعل اين كار آفريننده كائنات است و چنين فعلي كه اقتضاي قدرتي بي‌نهايت و حكمتي بي‌انتها را دارد صرفاً فعل اوست.

آري، قدرت‌ها و طبايع و اسباب كور و سرسري و بي‌انتظام و فاقد شعور و بي‌هدف و استيلاجو و هرج و مرج طلب نمي‌توانند در اين نظم دقيق و صنعت ماهرانه و ترتيب بسيار حكيمانه، دستي ببرند و دخالتي در آن داشته باشند. اينان صرفاً در مفعوليت و قبول و پرده‌‌داري، به امر رباني به كار گرفته مي‌شوند؛ بنابراين همانند سه نكته‌ي سه حقيقتي كه بر توحيد دلالت دارند سه آيه ياد شده بر آنها اشاره دارند، تصرفات و جلوه‌هاي بي‌شمار افعال رباني به اتفاق، بر يك واحد احد و بر وحدت يك ذات ذوالجلال گواهي مي‌دهند.

حقيقت سوم: ايجاد موجودات است؛ به ويژه نباتات و حيوانات كه در كثرت مطلق و نظم مطلق در عين سرعت مطلق ايجاد ميشوند، نيز آفرينش آن‌ها در غايت حُسن صنعت، مهارت، اتقان و نظم در عين سهولت مطلق بوده و با ارزشمندي و امتياز كامل در عين فراواني مطلق و اختلاط مطلق خلق ميشوند.

آري، انجام كار در نهايت درجه فراواني و سرعت، و آساني و سهولت در عين هنرمندي و مهارت و دقت و نظم، نيز انجام فعلي بسيار ارزشمند و ممتاز در عين فراواني و در هم تنيدگيِ بسيار، در حالي كه به كار ديگري سرايت نكند و با سرايت فعل ديگري مواجه نشود و اجازه نفوذ چيز ديگري را ندهد، فقط و فقط با چنان قدرت ذات واحدي امكان پذير است كه انجام هيچ كاري براي قدرت او سخت و دشوار نباشد و ايجاد ستارگان نزد قدرت مزبور هم‌چون آفريدن ذرات باشد و خلق بزرگ‌ترين‌ها مانند خلق كوچك‌ترين‌ها، و آفريدن نوعي كه افراد بي‌شمار دارد مانند آفريدن فقط يك فرد، و ايجاد يك كل باعظمت و محيط مانند يك جزءِ خاص و ناچيز، و احياي كره‌ي بزرگ زمين و جان بخشيدن دوباره به آن مانند احياي يك درخت، و خلق درختي به اندازه كوه، مانند خلق

هسته‌يي به اندازه ناخن، آسان و سهل و راحت باشد؛ تا بتواند كارهايي را كه در مقابل چشمان‌مان انجام مي‌شود به انجام برساند.

لذا با بيان و حل و كشف و اثبات اين مهم‌ترين راز اين مرتبه توحيد و كلمه توحيد و سومين حقيقت مذكور، يعني اين كه بزرگ‌ترين كل مانند كوچك‌ترين امر جزئي باشد، و بيش‌ترين و كم‌ترين تفاوتي نداشته باشند، و با كشف حكمت حيرت انگيز و طلسم عظيم آن و معمايي كه بيرون از فهم عقل است، و با درك مهم‌ترين اساس اسلام و عميق‌ترين مدار ايمان و بزرگ‌ترين پايه توحيد، طلسم قرآن گشوده مي‌شود و پنهان‌ترين و ناشناخته‌ترين معماي آفرينش عالم كه فلسفه را نيز از ادراك آن ناتوان كرده است، دانسته مي‌شود.

پروردگار مهربان‌ام را صدهزار بار به عـدد حروف رسالةُ النور ، شكر و سپاس كه رسالةُ النور اين طلسم شگفت و اين معماي غريب را حل و كشف و اثبات نمود؛ اين مطلب به ويژه در اواخر مكتوب بيستم در بحث

وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

(ملك:١) هم‌چنين در بحث "فاعل، مقتدر است" در گفتار بيست و نهم كه مربوط به موضوع حشر مي‌باشد، نيز در اثناي اثبات قدرت الهي در مراتب اَللهُ اكبَرُ كه در لمعه عربي بيست و نهم قرار دارد، با براهين قطعي و با استحكامي هم چون دو ضرب در دو مي‌شود چهار، اثبات گرديده است.

لذا ضمن ارجاع توضيح به بخش‌هاي ياد شده، خواستم اساس و دلايل گشودن اين راز را چون فهرستي به اجمال بيان كنم و بهسيزده سرّ به عنوان سيزده مرحله اشاره نمايم.سرّهاي اول و دوم را نوشتم اما متأسفانه دو مانع بزرگ مادي و معنوي مرا فعلاً از بيان باقي آن‌ها منصرف كردند.

سرّ اول: اگر شيئي ذاتي باشد ضدش نمي‌تواند عارض آن ذات گردد؛ چرا كهاجتماع ضدَّين لازم مي‌آيد، كه آن هم محال است؛ بنابراين سرّ، مادام كه قدرت الهي، ذاتي‌ست و لازمِ ضروري ذات اقدس مي‌باشد، بي‌ترديد عجز كه ضد آن قدرت است ممكن نيست عارض آن ذات قادر گردد؛ و مادام كه وجودِ مراتب در شي، با تداخل ضدش در درون آن ممكن است، مثلاً مراتب قوي و ضعيف بودن نور با دخالت تاريكي امكان بروز مي‌يابد، يا مراتب كم و زياد شدن حرارت با دخالت سرما، و همين طور مقادير شدت و نقصان قدرت با دخالت و ممانعت مقاومت امكان بروز

مي‌يابد؛ بي‌ترديد قدرت ذاتيِ مذكور (قدرت ذات اقدس) مراتبي ندارد. او همه اشيا را هم چون شيئي واحد ايجاد مي‌كند. مادام كه در قدرت ذاتيِ مذكور مراتبي وجود ندارد و امكان ضعف و نقصان نمي‌تواند وجود داشته باشد، شكي نيست كه هيچ مانعي قادر به ممانعت از او نيست و هيچ ايجادي برايش دشوار نخواهد بود؛ و مادام كه هيچ كاري براي او دشوار نيست قطعاً حشر اعظم را به سهولت ايجاد بهار، و بهار را به آساني ايجاد يك درخت، و درخت را به سهولت خلق يك گل ايجاد مي‌كند؛ به همين ترتيب گل را به اندازه درخت پُر صنعت، درخت را به اندازه بهار اعجازآميز و بهار را هم‌چون حشر، جامع و خارق العاده خلق مي‌كند؛ كما اين‌كه در مقابل ديدگان‌مان خلق مي‌نمايد.

در رساله نور با براهين فراوانِ قطعي و قوي اثبات شده است كه: اگر وحدت و توحيد نباشد آفرينش يك گل به اندازه آفرينش يك درخت و شايد بيش‌تر از آن توأم با مشكلات خواهد بود و آفرينش يك درخت نيز مانند آفرينش بهار و شايد بيش‌تر از آن صعب و دشوار مي‌شد، علاوه بر آن، از نظر صنعت و قيمت و ارزش، كاملاً سقوط مي‌كردند؛ و ذي‌حياتي كه حال در دقيقه‌يي خلق مي‌شود در آن صورت احتمالاً در سالي ايجاد مي‌شد و شايد هم اصلاً آفريده نمي‌شد. لذا بنا بر همين سرّ است كه ميوه‌ها و گل‌ها و درختان و حيواناتِ كوچك با وجود فراواني و در دسترس بودن، بسيار ارزشمندند و در عين سرعت و سهولتي كه دارند، بسيار داراي صنعت و منظم ظهور مي‌يابند، به انجام وظيفه خود مي‌پردازند، تسبيح مي‌گويند و كارشان كه تمام شد دانه‌هايشان را جايگزين خود مي‌كنند، و به آن‌ها وكالت مي‌دهند و مي‌روند.

سرّ دوم: هم چنان كه خورشيد واحد به‌واسطه سرّ نورانيت و شفافيت و اطاعت و با جلوه‌يي از قدرت ذاتي، مي‌تواند در آيينه‌يي واحد تصويري نوراني ايجاد كند، به همان ترتيب مي‌تواند به امر الهي، به موجب فعاليت گسترده‌ي قدرت بي‌انتهايش، عين همان تصوير نوراني و باحرارت را به سهولت در آيينه‌ها و اشياي براق و قطرات بي‌شماري ايجاد نمايد؛ اين‌جا كم و زياد مساوي‌ست و تفاوتي ندارد.

نيز هم‌چنان كه كلمه بيان شده، بر اثر گستردگي بي‌منتهاي خلاقيتي لايتناهي، بدون هيچ زحمتي به گوش فردي واحد مي‌رسد، به اذن رباني و بدون

زحمت وارد عمق يك ميليون گوش نيز مي‌گردد، هزاران شنونده با يك شنونده مساوي‌اند و تفاوتي وجود ندارد.

نيز همان طور كه نوري واحد هم چون چشم، يا روحاني نوراني‌اي هم‌چون جبرئيل، بر اثر كمال وسعت فعاليت ربانيِ مُندمج در تجلي رحمت، مي‌تواند به سهولت متوجه جاي مشخصي شود يا به آن‌جا برود يا در آن‌جا قرار داشته باشد، قادر است با قدرت الهي به سادگي در هزاران جا هم باشد، ببيند و وارد شود؛ كم و زياد در اين‌جا تفاوتي ندارد.

درست به همين صورت، چون قدرت ذاتيِ ازلي، لطيف‌ترين و خاص‌ترين نور، و نور الانوار است، و وجوهِ ماهيت و حقيقت و ملكوت اشيا نيز شفاف و مثل آيينه براق مي‌باشند، و چون همه چيز از ذرات و نباتات و ذي‌حياتان تا ستارگان و خورشيدها و ماه‌ها در منتهي درجه اطاعت و انقياد تحت حكم آن قدرت ذاتي قرار دارند، و به غايت مُطيع و مُسخر اوامر آن قدرت ازلي هستند، پس بي‌شك اشياي بي‌شمار را هم‌چون شيئي واحد ايجاد مي‌كند و در كنارشان قرار مي‌گيرد. در اين‌جا كاري مانع كار ديگر نمي‌شود. بزرگ و كوچك، كم و زياد، و جزئي و كلي در اين‌جا مساوي‌ست، انجام هيچ يك از اين كارها براي او دشوار نيست.

هم‌چنان كه در گفتارهاي دهم و بيست و نهم بيان گرديد كودكي براساس سرّ موازنه و انتظام، و اطاعت از حُكم، و امتثال اوامر، كشتي بزرگي به اندازه صد خانه را مانند اسباب بازي خود با انگشت مي‌چرخاند و مي‌گرداند.

فرمانده‌يي كه با فرمان "به پيش" مي‌تواند يك سرباز را به حالت هجومي درآورد، بي‌ترديد مي‌تواند با همان فرمان، ارتشي منظم و مطيع را نيز به حالت حمله و هجوم درآورد.

اگر در دو كفه‌ي ترازويي حساس و بسيار بزرگ، دو كوه در حالت موازنه قرار داشته باشند، گردويي كافي‌ست تا همان طور كه كفين ترازويي ديگر را كه دو تخم مرغ در آن گذاشته‌اند، يكي را بالا و ديگري را پايين آورد؛ مي‌تواند بر اساس قانون حكمت يكي از كفه‌ها را به همراه كوه تا قله كوه بالا ببرد و كوه ديگري را تا عمق دره پايين بياورد.

درست به همين صورت، قدرت رباني كه بي‌قيد و بي‌نهايت و نوراني و ذاتي و سرمدي‌ست و حكمت بي‌پاياني دارد كه منشأ و منبع و مدار و مصدر همه نظم و ترتيب‌ها و تعادل‌هاست و از عدالت الهيِ به غايت حساسي برخوردار مي‌باشد، و همه اشيا اعم از هر چيز كلي و جزئي و بزرگ و كوچك مُسخر حُكم و منقاد تصرف آن قدرت‌اند، بي‌ترديد هم‌چنان كه ذرات را به سادگي به حركت در مي‌آورد و مي‌چرخاند، ستارگان را نيز با سرّ نظامِ حكمت به سهولت مي‌گرداند و مي‌چرخاند. و در بهار، هم‌چنان كه با فرماني واحد به سادگي مگس را زنده مي‌كند، انواع مگس‌ها و همه نباتات و ارتش حيوانات كوچك را نيز با سرّ ميزان و حكمتي كه در قدرت‌اش هست، با همان فرمان و با همان سهولت، زنده و روانه عرصه حيات مي‌كند.

همان‌طور كه خداوند درخت را در بهار به سرعت زنده مي‌كند و به تار و پودش حيات مي‌بخشد، با قدرت مطلقه حكيمانه و عادلانه خود، پيكر بزرگ كره زمين را نيز همانند درخت مذكور در بهار به آساني زنده و صدها هزار نمونه از حشر را ايجاد مي‌كند؛ هم چنان كه با امري تكويني زمين را احيا مي‌نمايد، مي‌فرمايد:

اِنْ كَانَتْ اِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَاِذَاهُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ

(يس: ٥٣) يعني تمام انس و جن فقط با صيحه و فرماني نزد ما در ميدان حشر حاضر مي‌شوند؛ نيز مي‌فرمايد:

وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ

(نحل:٧٧) يعني كار قيامت و حشر و انجام آن به قدر يك چشم به هم زدني‌ست، حتي كم‌تر از آن؛ و باز مي‌فـرمايد:

مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

(لقمان: ٢٨) يعني اي انسانها! ايجاد و احيا، و حشر و نشر شما همچون احياي نفسي واحد، آسان است و در برابر قدرت من كار دشواري نيست. بر اساس سرّ اين سه آيه، همهي انس و جن و ملائكه و موجودات حيواني و روحاني را با فرماني واحد و به آساني، در عرصه حشر اكبر و در مقابل ميزان اعظم حاضر مي‌كند؛ كاري مانع كار ديگر نيست.

بر خلاف خواسته‌ام بيان مطالب مربوط به سرّ سوم و چهارم تا سيزدهم به زمان ديگري موكول شد.

حقيقت چهارم: بسياري از علايم وحدت در آفريدگان، مانند وجود و ظهور موجودات، همراهي و اتحادي در درون هم، تشابه، مثال مُصغر و نمونه اكبر هم بودن، كل و كلي بودن قسمي و اجزا و افراد بودن قسم ديگر، مشابه هم بودن در سكه فطرت و تناسب داشتن در نقش صنعت، ياري كردن يك‌ديگر و تكميل نمودن وظيفه فطري هم؛ به صورت كاملاً بديهي خبر از توحيد مي‌دهند و واحد بودن صانع‌شان را اثبات مي‌نمايند و نشان مي‌دهند كه كائنات از لحاظ ربوبيت، كل و كلي‌يي‌ست كه قبول تجزي و انقسام نمي‌كند.

آري، مثلاً ايجاد و اداره و تغذيه افراد بي‌شمار چهارصد هزار نوع حيوان و نبات در هر بهار، با هم و درون هم، در يك آن و به يك شكل، بدون خطا و اشتباه و در كمال حكمت و حُسن صنعت... و هم خلق افراد بي‌شمار مگس‌ها كه مثال كوچك پرنده‌ها هستند تا عقاب‌ها كه نمونه بزرگ آن‌ها مي‌باشند، و تأمين لوازمي كه براي زيستن و گشتن در آسمان به آن‌ها كمك مي‌كند، و چرخاندن‌شان در هوا و به اين طريق شكوهمند كردن آسمان، و قرار دادن سكه صنعت در چهره هر يك از آن‌ها و نهادن مدبرانه سكه حكمت در جسم هر كدام‌شان، و قرار دادن مربيانه مُهر احديت در ماهيت هر يك... فرستادن حكيمانه، رحيمانه و پر شتاب ذرات غذايي كمك‌رسان به سلول‌هاي بدن، و قرار دادن نباتات به عنوان مددكار حيوانات، و حيوانات براي ياري انسان، و همه مادرها براي معاونت به فرزنداني كه قدرتي ندارند... هم‌چنين از كهكشان و منظومه شمسي و عناصـر زميني تا پردههاي حدقه چشم و برگ‌هاي غنچه گل و غلاف سنبله‌هاي ذرت و تخم خربزه، مانند دايره‌هاي متداخلي هستند كه تصرفِ با حسن صنعت يكسان و انتظام واحد و فعل واحد و كمال حكمت كه در حكم جزئي و كلي هستند، بي‌ترديد و به طور بديهي اثبات مي‌كند كه: فاعل اين كارها هم واحد و يگانه است و بر هر چيزي مُهر خود را زده است، و هم‌چنان كه در هيچ مكاني نيست در همه جا حضور دارد؛ هم مانند خورشيد است كه همه چيز از او دور است، و او به هر چيزي نزديك مي‌باشد؛ نيز همان‌طور كه خلق و اداره بزرگ‌ترين چيزها مانند كهكشان و منظومه شمسي براي او دشوار نيست، گلبول‌هاي سرخ و سفيد و آن‌چه در قلب‌ها مي‌گذرد از او پنهان نيست و از دايره تصرفات او خارج نمي‌باشد.

به همين ترتيب خلق هر چيز هر قدر كه بزرگ و فراوان هم باشد، براي او مانند آفريدن كـوچك‌ترين و كم‌ترين چيز آسان است؛ مگس را در ساختار وجودي عقاب، دانه را برخوردار از ماهيت درخت، درخت را در شكل و شمايل يك باغچه، باغچه را در صنعت بهار، و بهار را نيز با ويژگي‌هاي حشر و رستاخيز به سهولت مي‌آفريند. او چيزهايي را كه از نظر صنعت ارزش بسيار زيادي دارند احسان مي‌كند و بسيار ارزان در اختيار ما قرار مي‌دهد. قيمتي كه درخـواست دارد نيز يك بِسْمِ اللّٰهِ و يك اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ است، يعني قيمت معادل آن نعمت‌هاي بسيار ارزشمند، گفتن بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ در ابتدا، و اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ در انتهاست.

اين حقيقت چهارم نيز در رساله نور توضيح داده شده و به اثبات رسيده است؛ لذا به همين اشارهي مختصر اكتفا مي‌كنيم.

آن چه سياح ما در منزل دوم مشاهده كرد:

حقيقت پنجم: در مجموع كائنات و در همه اركان و اجزا و هر موجود آن انتظام بسيار دقيقي وجود دارد...

هر يك از مواد و موظفين متعلق به هيأت عمومي كائنات كه مـدار گرداندن و اداره كردن اين مملكت واسعه هستند واحـد و يگانه‌اند...

و اسما و افعالي كه در اين شهر و نمايشگاه باشكوه تصرف مي‌كنند با آن‌كه در درون هم‌اند و يك ماهيت دارند و واحدند و در همه جا اسم و فعلي يگانه‌اند، بر همه چيز يا بر بيش‌تر چيزها احاطه و شمول دارند...

همچنين عناصر و انواعي كه مدار بنا و شكوه و تدبير اين كاخ تزيين شده هستند با اين‌كه در درون هم‌اند و هر يك ماهيت واحدي دارند و در هر كجا همان عنصر و نوع موجود است، در عين حال با انتشار در روي زمين و بيش‌تر نقـاط آن، آن را در احاطه خود دارند...

اين موارد بالبداهه و ضرورتاً اقتضا مي‌كند، دلالت دارد، گواهي مي‌دهد و نمايان مي‌سازد كه: صانع و مُدبر اين كائنات و سلطان و مُربي اين مملكت و صاحب و باني اين سرا واحد است، فرد است، يگانه است، احد است. امكان ندارد مثل و مانندي داشته باشد، و وزير و مُعيني ندارد. ممكن نيست شريك و ضدي

داشته باشد، و عجز و قصوري ندارد. آري، نظم، وحدتي كامل است و ناظمي يگانه مي‌طلبد؛ و تاب شرك را كه مدار مناقشه مي‌شود، ندارد.

مادام كه از هيأت مجموعه كائنات و گردش روزانه و سالانه كره زمين تا مجموعه حواسي كه در سر و صورت انسان هست و تا گردش و جريان گلبول‌هاي سرخ و سفيد خون در هر چيزي اعم از كلي يا جزئي، نظمي حكيمانه و دقيق وجود دارد؛ قطعاً چيزي جز قادري مطلق و حكيمي مطلق نمي‌تواند دست خود را با هدف قصد و ايجاد به سوي چيزي دراز كند و دخالتي داشته باشد؛ هر چيزي صرفاً مي‌تواند مُقبل و مَظهر و مُنفعل باشد.

مادام كه تنظيم امور و مخصوصاً پيگيري اهداف و مراقبت از مصالح و نظم دادن به آن‌ها صرفاً با علم و حكمت امكان پذير است و با اراده و اختيار انجام مي‌گيرد؛ قطعاً و در همه حال، اين نظم حكمت‌پرور و اين نظام‌هاي مصلحت‌كارانه‌ي آفريدگان كه در مقابل چشمان‌مان مي‌بينيم و انواع بي‌شمار دارند، به طور بديهي گواهي مي‌دهند و دلالت مي‌كنند كه آفريدگار و مُدبر اين موجودات، واحد و فاعل و مختار است. هر چيز به‌واسطه قدرت او وجود مي‌يابد و با اراده او وضعيت مخصوصي مي‌گيرد و به‌واسطه اختيار او از صورتي منظم برخوردار مي‌گردد.

همچنين مادام كه مشعل تقويميِ مقصود ماه ميباشد. مهمان‌سراي دنيا واحد است، بخاري چراغ مانندش مقصود خورشيد است واحد، اسفنج به ابر اشاره دارد. م. رحمت‌اش واحد، آتش طبخ كننده‌اش واحد، آب حيات‌اش واحد و مزرعه حمايت شده‌اش واحـد است... واحـد... واحـد... واحد تا هزار و يك واحد... بي‌ترديد اين هزاران واحد گواهي مي‌دهند كه صانع و صاحب اين مهمان‌سرا واحد است، نيز به غايت كريم و مهمان‌نواز است كه اين مأموران متعالي و بزرگِ خود را خدمتكار مسافران ذي حيات قرار مي‌دهد تا براي راحتي شان بكوشند.

و نيز اسمايي چونحكيم ورحيم ومُصوِّر ومُدبر ومُحيي ومُربي، و شئوناتي چونحكمت ورحمت وعنايت، و افعالي مانندتصوير وتدوير وتربيت كه در هر سوي دنيا تصرف مي‌كنند و نقش‌ها و جلوه‌هايشان ديده مي‌شود يكي‌اند؛ اسم‌ها و فعل‌هاي واحدي كه در هر جا، درون هم‌اند و در مرتبه نهايي قرار دارند و در عين حال فرا گيرند. نيز نقش يك ديگر را چنان تكميل مي‌كنند كه گويي اسم‌ها و فعل‌ها متحد شده‌اند؛ طوري كه قدرت عين حكمت و رحمت، و حكمت عين عنايت و حيات مي‌شود. براي نمونه هنگامي كه تصرف اسم حيات دهنده در چيزي مشاهده شد تصرفات اسم‌هاي بسيارِ ديگري چون خلاق و مُصوِّر و رزاق نيز در همان حال در هر جا و با همان نظام ديده مي‌شود. اين امر البته و البته و بالبداهه گواهي مي‌دهد كه مسماي آن اسم‌هاي محيط و فاعلِ فعل‌هاي در برگيرنده‌يي كه در همه جا به يك طرز ديده مي‌شوند، يگانه است، فرد است، واحد است، احد است؛ آمنّا و صدّقنا!

همچنين مادام كه عناصر به عنوان مايه و ماده مصنوعات، زمين را در احاطه دارند، و هر يك از انواع مخلوقات كه حامل اقسام مُهرهايي هستند كه نشان از وحدت دارند، واحدند و در عين حال روي زمين منتشر مي‌شوند و استيلا مي‌يابند؛ بي‌ترديد بالبداهه اثبات مي‌شود كه عناصر مزبور با همه مشتملات خود و انواع مذكور با همه افرادشان به ذاتي واحد تعلق دارند، در تملك اويند؛ و مصنوعات و خدمتكاران چنان واحد قادري مي‌باشند كه عناصر استيلاجوي عظيم مذكور را هم چون خادمي كاملاً مطيع، و انواعي را كه در هر سوي زمين پراكنده شده‌اند نيز چون سربازي كاملاً منظم به خدمت خود در مي‌آورد.

اين حقيقت نيز در رسالةُ النور اثبات گرديده و توضيح داده شده است، لذا در اين‌جا به همين اشاره كوتاه اكتفا مي‌كنيم. مسافر ما با سرمستي فيض ايماني و ذوق توحيدي كه از اين پنج حقيقت به دست آورده بود مشاهدات خويش را خلاصه كرد و احساس خود را بر زبان آورد و خطاب به قلب‌اش گفت:

به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر!

و ببين خامه زرين قدرت چه چيز را به تصوير كشيده است.

براي آنان كه چشم دل گشوده‌اند هيچ نقطه مبهمي باقي نمانده است

گويي خداوند آيات‌اش را با نور نگاشته است.

همچنين بدان:

ابعاد نامحدود، اوراق كتاب عالم‌اند

و آثار نامعدود سطرهاي حوادث دهر ...

در دستگاه لوح محفوظِ حقيقت نوشته شده است:

هر موجودي در عالم، لفظيست مُجسم و معنادار

مسافر آن‌گاه به قلب خويش گفت بشنو:

"چولا اله الا الله برابر مي‌زنند هر شي دمادم سه مصرع اخير به قلم مؤلف و به همين صورت به فارسي نوشته شده است. م.

جويدند يا حق سراسر گويدند يا حي.

نَعَمْ وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ"

آن‌گاه نفس او نيز همراه با قلب‌اش شروع به تصديق كرد و گفت:"آري، آري"

مطالب زير در باب دوم مقام نخست، درباره منزل دوم، اشاره كوتاهي مي‌باشد به پنج حقيقت توحيدي كه مسافر دنيا و سياح كائنات در منزل دوم مشاهده نمود:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَتِهِ فِى وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْعَظَمَةِ فِى الْكَمَالِ وَ اْلاِحَاطَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ ظُهُورِ اْلاَفْعَالِ بِاْلاِطْلاَقِ وَ عَدَمُ النِّهَايَةِ لاَ تُقَيِّدُهَا اِلاَّ اْلاِرَادَةُ وَ الْحِكْمَةُ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ اِيجَادِ الْمَوْجُودَاتِ بِالْكَثْرَةِ الْمُطْلَقَةِ فِى السُّرْعَةِ الْمُطْلَقَةِ وَ خَلْقُ الْمَخْلُوقَاتِ بِالسُّهُولَةِ الْمُطْلَقَةِ فِى اْلاِتْقَانِ الْمُطْلَقِ وَ اِبْدَاعُ الْمَصْنُوعَاتِ بِالْمَبْذُولِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ فِى غَايَةِ حُسْنِ الصَّنْعَةِ وَ غُلُوِّ الْقِيْمَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ وُجُودِ الْمَوْجُودَاتِ عَلَى وَجْهِ الْكُلِّ وَ الْكُلِّيَّةِ وَ الْمَعِيَّةِ وَ الْجَامِعِيَّةِ وَ التَّدَاخُلِ وَ الْمُنَاسَبَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ اْلاِنْتِظَامَاتِ الْعَامَّةِ الْمُنَافِيَةِ للِشِّرْكَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ وَحْدَةِ مَدَارَاتِ تَدَابِيرِ الْكَائِنَاتِ الدَّالَّةِ عَلَى وَحْدَةِ صَانِعِهَا بِالْبَدَاهَةِ ... وَ كَذَا وَحْدَةُ اْلاَسْمَاءِ وَ اْلاَفْعَالِ الْمُتَصَرِّفَةِ الْمُحِيطَةِ ... وَ كَذَا وَحْدَةُ الْعَنَاصِرِ وَ اْلاَنْوَاعِ الْمُنْتَشِرَةِ الْمُسْتَوْلِيَةِ عَلَى وَجْهِ اْلاَرْضِ."

آن‌گاه مسافر عالم در اثناي گردش در قرون، به مدرسه "مُجدد الف ثاني" امام رباني احمد فاروقي رسيد؛ وارد شد و به شنيدن سخنانش پرداخت. امام در هنگام تدريس مي‌گفت:

"مهم‌ترين نتيجه‌يي كه از همه طريقت‌ها عايد مي‌شود ظهور و بروز حقايق ايماني‌ست، بروز آشكار يك مسأله ايماني بر هزار كرامت و ذوق ترجيح دارد".

هم‌چنين مي‌گفت و تعليم مي‌داد: "شخصيت‌هاي بزرگ در گذشته گفته‌اند: يك نفر از متكلمين و علماي علم كلام خواهد آمد و تمام حقايق ايماني و اسلامي را با دلايل عقلي و در كمال وضوح اثبات خواهد كرد. من علاقمندم فرد مذكور باشم؛ شايد هم او هستم

زمان اثبات نمود كه نفر مذكور، انسان نيست، رساله نور است. ممكن است اهل كشف در مكاشفات خود رساله نور را به صورت ترجمان و ناشر بي‌اهميت‌اش مشاهده كرده باشند؛ لذا گفته‌اند "يك نفر".

زيرا ايمان و توحيد، اساس و مايه و نور و حيات همه كمالات انساني‌ست و قاعده تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ مربوط به تفكرات ايماني مي‌شود و اهميت ذكر خفي در طريقت نقشبنديه نيز مي‌بايست از انواع تفكر ارزشمند مذكور باشد".

مسافر همه را شنيد، روي برگرداند و خطاب به نفس خويش گفت: مادام كه اين امام قهرمان چنين مي‌گويد، و مادام كه ذره‌يي افزايش قدرت ايمان از انبوه معرفت و كمالات، ارزشمند تر و از عسل صدها ذوق شيرين تر است؛ و مادام كه اعتراضات و شبهات متراكم هزار ساله فيلسوفان اروپايي عليه ايمان و قرآن راهي يافته و اهل ايمان را مورد هجوم قرار داده، و درصددند اركان ايمان را كه كليد و مدار و اساس سعادت ابدي، زندگاني جاويد و بهشت دائمي‌ست به لرزه درآورند، ترديدي نيست كه پيش از هر چيز مي‌بايست ايمانمان را از حالت تقليدي به صورت تحقيقي تبديل نموده و قوي سازيم.

پس، به پيش! بيا و اين بيست و نُه مرتبه ايماني را كه يافته‌ايم و هر يك از آن‌ها به قوت كوهي‌ست، با انديشه رسانيدن به مراتب سي و سه گانه ـ كه عدد بابركت تسبيحات مبارك نماز است ـ و براي ديدن منزل سومِ اين عبرت‌گاه با

مفتاح بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ درِ اداره و اعاشه ربّاني موجود در عالم ذي‌حياتان را به صدا در آوريم. بايد دق الباب كنيم و در را بگشاييم.

لذا مسافر درِ منزل سوم را كه محشر عجايب و مجمع غرايب است با طلب رحمت به صدا درآورد و با بِسْمِ اللّٰهِ الفتَّاح گشود، منزل سوم پديدار شد؛ داخل رفت و ديد: چهار حقيقت مُعظّم و مُحيط، آن منزل را نوراني كرده و چون خورشيد، توحيد را نمايان مي‌سازند.

حقيقت اول،

حقيقتفتّاحيّت است، يعني براساس تجلي اسم فتاح، انواع و اقسام صورت‌هاي بي‌نهايت منظم و جدا از هم، از ماده‌يي بسيط و به موجب يك فعل، در آن واحد، با هم و در همه جا گشوده ميشوند. آري، هم‌چنان كه موجودات بي‌شمار و جدا جدا در باغستان كائنات به موجب قدرت فاطر و با اسمفتاح، هم‌چون گل‌ها شكفته‌اند و هر يك نظم خاص و مناسب، و شخصيت ممتاز خود را يافته‌اند؛ به همان ترتيب اما اعجاز آميزتر در باغچه زمين به تك تك چهارصد هزار نوع ذي حيات نيز صورت موزون و مُزين و ممتازِ بسيار حكيمانه و داراي صنعت عطا گرديده است...

يَخْلُقُكُمْ فِى بُطُونِ اُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِى ظُلُمَاتٍ ثَلاَثٍ ذلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ فَاَنَّا تُصْرَفُونَ

(زمر: ٦)

اِنَّ اللّهَ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِى اْلاَرْضِ وَلاَ فِى السَّمَاءِ هُوَ الَّذِى يُصَوِّرُكُمْ فِى اْلاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

(آل‌عمران: ٥ ـ٦)

براساس آيات فوق، قوي‌ترين دليل توحيد و حيرت انگيزترين معجزه قدرت، گشودن صورت‌هاست. بر اساس اين حكمت، حقيقتفتح صُوَر در رسالةُ النور مكرر و به صورت‌هاي متعدد و به‌ويژهدر باب نخست دومين مقام اين رساله در مرتبه‌هاي ششم و هفتم، بيان و اثبات گرديده است. لذا موضوع را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا همين مقدار مي‌گوييم: بنابر گواهي دانش گياه‌شناسي و جانور‌شناسي و بر اساس بررسي‌هاي عميق اين دو علم، در فتح صُور چنان احاطه و شمول و صنعتي هست كه هيچ چيز جز واحد احد يكتا، و قدير مطلقي كه قادر است هر چيز را در درون هر چيز ديگري ببيند و بيافريند نمي‌تواند صاحب چنين

فعل جامع و فراگيري باشد؛ چرا كه فعل فتح صُور مستلزم حكمت، دقت و احاطه‌يي در غايت درجه است كه در متن قدرتي لايتناهيست، قدرتي كه در هر جا و هر لحظه وجود داشته باشد. چنين قدرتي نيز در ذات يكتايي وجود دارد كه سراسر كائنات را اداره مي‌كند.

آري، مثلاً هم‌چنان كه آيات مذكور مي‌فرمايند، فتّاحيّت، گشودن و آفريدن جدا جدا، منظم و ممتاز از يك‌ديگر، مُزيّن و مرتب، بدون اشتباه و خطا و غلطِ صُور انسان‌ها از ماده‌يي بسيط است؛ در حالي كه آن‌ها در سه ظلمت مُندمج در ارحامِ همه مادرها قرار دارند؛ نيز حقيقت فتح صُور كه همه انسان‌ها و حيوان‌ها و نباتات روي زمين را با قدرت و حكمت و صنعت واحد در احاطه دارد، قوي‌ترين برهان وحدانيت است؛ چرا كه احاطه كردن، وحدت است و جايي براي شرك باقي نمي‌گذارد. نوزده حقيقتي كه در باب نخست گفتيم بر وجوب وجود شهادت مي‌دهند، هم‌چنان كه با وجودشان بر وجود خالق دلالت دارند، با احاطه خود نيز بر وحدت گواهي مي‌دهند.

حقيقت دومي

كه مسافر ما در منزل سوم ديد، حقيقترحمانيت است، يعني با چشم خود مي‌بينيم كسي هست كه روي زمين را با هزاران هديه رحمت براي ما پر كرده است. ضيافتگاهي ساخته و سفره‌يي گسترده است كه صدها هزار طعام لذيذ با طعم‌هاي جداگانه‌ي رحمانيت در آن نهاده‌اند، درون زمين را با هزاران احسان ارزشمند رحيميت و حكيميت، مخزني جامع قرار داد؛ و زمين را در گردش سالانه‌اش در حكم كشتيِ تجاري‌اي قرار داد كه صد هزار نوع از زيباترين لوازم انساني و حياتي را هر سال از عالم غيب بر آن بار مي‌كند و مانند كشتي يا قطار به حركت در مي‌آورد؛ و بهار را نيز هم‌چون واگني كه ارزاق و البسه ما را حمل مي‌كند به سوي‌مان مي‌فرستد. خداوند رحمان تغذيه ما را بسيار رحيمانه تأمين مي‌كند؛ و براي اين‌كه بتوانيم از همه آن هدايا و نعمت‌ها استفاده كنيم صدها و هزاران نوع اشتها و احتياج و احساس و حسيات و حواس در اختيارمان گذاشته است.

آري، هم‌چنان كه در شعاع چهارم پيرامون آيه حسبيه توضيح داده شده و اثبات گرديده، چنان معده‌يي به ما عطا نموده است كه از غذاهاي بي‌شماري لذت

مي‌برد. و چنان حياتي احسان‌مان كرده است كه با حواساش از نعمت‌هاي بي‌شمار عالم بزرگ جسماني كه به سفره‌يي مملو از نعمت مي‌ماند استفاده مي‌كند. و چنان انسانيتي به ما لطف كرده است كه ميتوانيم با ابزار متعددي چون عقل و قلب از هداياي بي‌شمار عالم مادي و معنوي لذت ببريم. و از چنان اسلامي به ما خبر داده است كه از خزاين بي‌منتهاي عالم غيب و شهادت، نور مي‌گيرد. و به سوي چنان ايماني هدايت‌مان كرده است كه از انوار و مواهب بي‌حد و حصر عوالم دنيا و آخرت مستفيد مي‌گرداند.

كائنات گويي كاخي‌ست كه از سوي رحمت الهي با چيزهاي عتيقه و عجيب و ارزشمند تزيين گرديده و كليد همه صندوق‌ها و منزل‌هاي بي‌شمار آن كاخ به دست انسان سپرده شده و هر آن‌چه براي بهره بردن از آن‌ها لازم است اعم از حواس و احساس نياز در فطرت انسان قرار داده شده است.

رحمتي چنين كه تمام دنيا و آخرت و همه چيزها را در برگرفته است بي‌ترديد تجلي احديت در درون واحديت است.

يعني هم‌چنان كه نور خورشيد با احاطه بر همه اشيايي كه در مقابل‌اش است مثالي براي واحديت است، هر چيز ديگر براق و درخشان نيز نسبت به قابليتي كه دارد، با اخذ نور و حرارت و هفت رنگ موجود در نور و تصوير خورشيد، مثالي مي‌شود براي احديت؛ لذا فردي كه نور فراگير مذكور را مي‌بيند چنين حكم خواهد كرد: "خورشيد زمين، واحد است، يكتا‌ست". او با مشاهده عكس نوراني و با حرارت خورشيد در هر چيز براق و حتي قطره‌ها مي‌تواند بگويد: "احديت خورشيد، يعني خورشيد با تمام صفات ذاتي‌اش نزد همه چيزهاست و در آيينهي قلب هر چيزي وجود دارد".

به همان ترتيب، احاطه‌ي رحمت واسعه‌ي رحمانِ ذوالجلال هم‌چون نور بر همه چيز، واحديت آن رحمان و اين‌كه به هيچ وجه شريكي ندارد را نشان مي‌دهد. در هر چيز مخصوصاً در هر ذي‌حياتي و به‌ويژه در انسان، زير پرده جامع رحمت، نورانيت بيش‌تر اسماي آن رحمان و نوعي تجلي ذاتي وجود دارد، و به هر فرد جمعيتي حياتيه عطا نموده است كه موجب مي‌شود نظر بر تمام كائنات داشته باشد و با آن مناسبت يابد؛ و اين امر نيز احديت رحمان را اثبات مي‌كند و

اين‌كه او نزد هر چيزي حاضر است و اوست كه تمام كار هر چيزي را انجام مي‌دهد.

آري، هم‌چنان كه آن رحمان با واحديت و احاطه‌ي رحمت مذكور، شكوه جلال خود را در سراسر كائنات و بر روي زمين نمايان مي‌سازد، به همان ترتيب با تجلي احديت در هر يك از ذي‌حياتان مخصوصاً در انسان، نمونه‌يي از تمام نعمت‌هايش را جمع مي‌آورد، و بر آلات و اعضاي ذي‌حيات مذكور استوار و تنظيم مي‌كند، و مجموع كائنات را نيز (بي آن كه جزء جزء شود) چون خانه فرد مزبور در اختيارش مي‌گذارد و به اين ترتيب شفقت خاص جمال خويش را اعلام مي‌دارد و روشن مي‌سازد كه انواع احسان‌هايش در انسان متمركز است.

نيز هم‌چنان كه به طور مثال خربزه در هر يك از تخم‌هايش تمركز دارد و آفرينندهي هر يك از تخمهاي مذكور، بي‌شك كسي‌ست كه خربزه را خلق كرده و سپس با ميزان خاص علم خويش و با قانون حكمت‌اش كه خاص خود اوست، تخم را از خربزه حاصل نموده، جمع كرده و تجسم بخشيده است، و كسي جز معمار يكتا و يگانه‌ي خربزه‌ي واحد ياد شده، قادر به آفريدن آن تخم نيست و چنين چيزي محال است.

درست به همان ترتيب، كائنات به موجب تجلي رحمانيت، در حكم يك درخت و يك بوستان است، و زمين يك ميوه و يك خربزه، و ذي‌حيات و انسان در حكم يك هسته مي‌باشد، لذا شكي نيست كه خالق و پروردگار كوچك‌ترين ذي‌حيات مي‌بايست خالق تمام زمين و كائنات باشد.

خلاصه: هم‌چنان كه آفريدن صُور منظمِ همهي موجودات از ماده بسيط و گشودن آنها به‌واسطه حقيقت فتّاحيتِ محيط، بالبداهه اثبات كننده وحدت مي‌باشد، حقيقت رحمانيت نيز كه بر همه چيز احاطه دارد، همه ذي‌حياتاني را كه به وجود مي‌آيند و وارد حيات دنيا مي‌گردند، مخصوصاً تازه واردان را در كمال نظم تغذيه كرده، و لوازم مورد نيازشان را تأمين مي‌كند، و هيچ كدام‌شان را به فراموشي نمي‌سپارد، و با رحمت واحد در هر جا و در هر زمان به همه رسيدگي ميكند، و اين بالبداهه نشان از وحدت، و احديتِ درون وحدت دارد.

از آن‌جا كه رساله نور مظهر اسم حكيم و اسم رحيم است و از آن‌جا كه نكته‌ها و جلوه‌هاي حقيقت رحمت در بسياري از جاهاي رساله نور توضيح داده شده و اثبات گرديده است، در اين‌جا با همين قطره بدان دريا اشاره كرده و آن قصه مفصل را كوتاه مي‌كنيم.

سومين حقيقتي

كهسياح ما در منزل سوم مشاهده كرد "حقيقتمُدبّريّت و اداره" است، يعني حقيقت اداره كردن اجرام سماويِ بسيار هولناك و پر سرعت، عناصر بسيار استيلاجو و به هم زننده، و مخلوقات زمينيِ بسيار نيازمند و ضعيف، آن هم در كمال نظم و تعادل؛ و ياور هم قرار دادن‌شانِ و اداره آن‌ها در مسير همگرايي و امتزاج، و تدبير امورشان؛ و قرار دادن اين عالم بزرگ چون كشوري كامل، شهري باشكوه و كاخي مزيّن.

قطع نظر از دواير عظيـم اين اداره مقتدرانه و رحمـاني، در رسايل مهـم رسالةُ‌النور هم‌چون گفتار دهم صرفاً به صفحه‌يي از آن اداره كه در بهار بر زمين جريان مي‌يابد پرداخته شده، و با توضيح كافي اثبات گرديده است، لذا صورت فشرده‌يي از مطلب را با بيان يك مثال نشان خواهيم داد:

مثلاً اگر شخص عالي مقام و قدرتمندي لشكري از چهار صد هزار ملت و طائفه جدا از هم تشكيل دهد، و لباس و سلاح و غذا و تعليمات و ترخيص‌ها و خدمات مربوط به هر يك از سربازان را به تفكيك تأمين كند، نيز به عنوان فرمانده‌يي با كارهاي اعجاز آميز، همه لوازم مختلف مورد نياز را با تمام تنوعي كه دارند بدون نقصان و كمبود و خطا و اشتباه، به موقع و بي‌تأخير و بدون ابهام، در كمال نظم و به غايت دقيق مهيا سازد، بي‌شك چيزي جز قدرت فوق العاده آن فرماندهي عالي مقام نمي‌تواند در مديريت مسائلي بدان اندازه وسيع، پيچيده، ظريف، با نظم و ترتيب، كثير و عادلانه به كار آيد؛ كه اگر جز اين بود تعادل به هم مي‌خورد و اوضاع به هم مي‌ريخت.

مشابه همين مطلب، به چشم خود مي‌بينيم كه دستي غيبي در هر بهار، لشكري باشكوه و مُركب از چهارصد هزار نوعِ متفاوت را ايجاد و اداره مي‌كند؛ و در فصل پاييز كه نمونه‌يي براي قيامت است، سيصد هزار نوع نبات و حيوان را از چهارصد هزار نوع مذكور مي‌ميراند و تحت عنوان موت و مرگ، آن‌ها را مرخص و

در انجام وظايف‌شان وقفه‌يي به وجود مي‌آورد. در بهار نيز كه نمونه‌يي‌ست براي حشر و نشر، سيصد هزار نمونه براي رستاخيز اعظم را در مدت فقط چند هفته در كمال نظم و ترتيب به وجود مي‌آورد و حتي در يك درخت، چهار حشر كوچك يعني ايجاد خود درخت، برگ‌ها، گل‌ها و ميوه‌هايش را همانند آن‌چه در بهار گذشته بود، در مقابل چشمان‌مان ظاهر مي‌سازد و آن‌گاه براي تك تك انواع و نفرات لشكر سبحاني‌اي كه بيش از چهار صد هزار نوع را در بر مي‌گيرد ارزاقي مخصوص و مناسب و جداگانه تأمين مي‌كند؛ هم‌چنين سلاح‌هاي مختلفي براي دفاع در اختيارشان مي‌گذارد و لباس‌هاي گوناگون و تعليمات جدا جدا و ترخيص‌هايشان را تأمين مي‌كند؛ و تمام وسايل و لوازم مورد نيازشان را به تفكيك در كمال نظم و ترتيب و بدون سهو و خطا و اشتباه و فراموشي، همواره از جايي عطا مي‌كند كه كسي فكرش را هم نمي‌كند؛ و به اين صورت وحدانيت و احديت و فرديت و اقتدار بي‌منتها و رحمت بي‌حد و حصرش را در كمال ربوبيت و حاكميت و حكمت به اثبات مي‌رساند و فرمان توحيد را بر كره زمين در هر صحيفه بهار با قلم تقدير مي‌نگارد.

مسافر ما بعد از آن كه صفحه‌يي از اين فرمان را فقط در يك بهار مطالعه كرد خطاب به نفس خويش گفت: "قادر جبار و قهار ذوالجلال در هر بهار هزاران حشر شگفت‌آورتر از حشر اكبر را به وجود مي‌آورد، و براي مكافات و مجازات، رستاخيز و قيامت را ـ كه نسبت به قدرت او از بهار آسان‌تر است ـ برپا خواهد كرد؛ و وقوع آن را هزاران بار به همه‌ي پيامبران خود وعده داده و عهد كرده و در قرآن نيز هزاران اشاره بر آن آورده است؛ علاوه بر آن، در هزاران آيه صراحتاً به اين موضوع حكم نموده و تهديد و تضمين كرده است. لذا عذاب جهنم براي انكار كنندگان حشر كه تكذيب وعده‌هاي چنين پروردگاري و انكار قدرت اوست عين عدالت مي‌باشد". نفس او نيز به علامت تاييد گفت: "آمَنّا"

مرتبه سي و سوم كه حقيقت چهارم است،

حقيقترحيميت و رزاقيت است و مسافر دنيا آن را در منزل سوم مشاهده كرد. يعني، دستي غيبي در مقابل چشمان ما روزيِ مادي و معنوي همه ذي حياتان روي زمين، زير زمين، هوا و دريا مخصوصاً روزي ذي‌روحان و به ويژه ناتوانان و ضعيفان و به‌طور خاص روزي

نوزادان را با مهرباني تمام از خاكي خشك و بسيط، و تكه‌هاي هيزم خشك و جامدي چون استخوان تأمين مي‌كند؛ به‌ويژه لطيف‌ترين آن‌ها را از ميان خون و قاذورات به وجود مي‌آورد، و هزاران اوكّا واحد وزن، حدوداً ١٢٠٠ گرم .م. طعام از دانه‌يي خشك و واحد به اندازه يك درهم حاصل مي‌كند و هميشه بادقت بدون آن‌كه يكي از آن‌ها را فراموش كند يا خطايي در آن صورت گيرد عطا مي‌نمايد.

آري، آيهي

اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ

(ذاريات: ٥٨) انفاق و تغذيه را مخصوص حضرت حق و محصور در يد قدرت او اعلام مي‌كند؛ و آيه‌ي

وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِى اْلاَرْضِ اِلاَّ عَلَى اللّٰهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِى كِتَابٍ مُبِينٍ

(هود: ٦)

نيز اعلام مي‌دارد كه رزق همه انسان‌ها و حيوان‌ها تحت تعهد و تكفل رباني‌ست؛ نيز آيه‌‌ي

وَكَاَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّهُ يَرْزُقُهَا وَاِيَّاكُمْ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ

‌ (عنكبوت:٦٠) مي‌فرمايد: رزق بيچارگان ضعيفي را كه قادر به تأمين روزي خود نيستند و عاجز و ناتوان مي‌باشند، از جايي كه فكرش را هم نمي‌كنند، بلكه از غيب، و از هيچ، تأمين مي‌كند؛ مثلاً رزق حشرات اعماق دريا را از هيچ تأمين مي‌كند و به همه نوزادان از جايي كه تصورش را هم نمي‌شود كرد روزي مي‌دهد، و در هر بهار روزي همه حيوانات را گويي صرفاً از غيب بالفعل تكفل كرده و بالمشاهده عطا مي‌كند. باز هم اوست كه رزق انسان‌هاي اسباب‌پرست آنان كه به مُسبب اصلي توجه ندارند.م. را از پشت پرده‌ي اسباب تأمين مي‌كند؛ و همان‌گونه كه اين امر توسط آيات فوق اثبات و اعلان مي‌شود، بسياري از آيات قرآن و شواهد موجود در عالم هستي بالاتفاق نشان مي‌دهند كه همه ذي‌حياتان به‌واسطه رحيميت رزاق ذوالجلالي كه يكتاست تغذيه مي‌شوند.

آري، درختان نوع خاصي رزق مي‌طلبند و چون ناتوان و بي‌اختيار هستند متوكلانه در جاي خود مي‌ايستند و رزق‌شان شتابان به‌سوي آن‌ها مي‌رود؛ غذاي نوزادان ناتوان نيز از تلمبه‌هاي شگفت انگيزي (پستان مادر) وارد دهان‌شان

مي‌شود، و زماني كه تا حدودي توانا مي‌شوند و اندكي اختيار مي‌يابند شير مادر قطع شده، و مخصوصاً در نوزاد انسان، شفقت و مهرباني مادر ياورشان ميشود و اين‌ها همه بالبداهه اثبات مي‌كند كه رزق حلال با توان و اختيار مناسبت ندارد ... بلكه نسبت به ضعف و ناتواني كه موجب توكل مي‌گردد حاصل مي‌شود.

ضرب‌المثل شده است كه، اختيار و اقتدار و ذكاوت، حرص را كه اغلب اوقات سبب خسران مي‌شود تحريك مي‌كند و گاه قسمي از اديبان بزرگ را تا مرز گدايي پيش مي‌برد و در عين حال ناتوانيِ متوكلانه، افراد بسيار عامي و معمولي و محروم از ذكاوت را به ثروتمندي مي‌رساند،

كَمْ عَالِمٍ عَالِمٍ اَعْيَتْ مَذَاهِبُهُ وَ جَاهِلٍ جَاهِلٍ تَلْقَاهُ مَرْزُوقًا

و اين اثبات مي‌كند كه رزق حلال، با قوت اختيار و اقتدار به دست نمي‌آيد و حاصل نمي‌گردد، بلكه از سوي رحيمي كه سعي و تلاش فرد را قبول مي‌كند داده مي‌شود و (به عبارت ديگر) از سوي شفيقي كه بر نياز فرد رحم مي‌كند احسان مي‌شود.

اما رزق بر دو گونه است:

گونه اول: رزقي‌ست حقيقي و فطري براي زيستن، كه تحت تعهد رباني‌ست. اين نوع از رزق چنان منظم و دقيق است كه روزي فطريِ ذخيره شده در بدن مانند چربي و امثال آن، انسان را اگر چيزي نخورد حداقل تا بيش از بيست روز زنده نگاه مي‌دارد و موجب مي‌شود فرد زندگي خود را ادامه دهد، پس كساني كه پيش از بيست سي روز، و قبل از تمام شدن رزق فطري ذخيره شده در بدن، به ظاهر بر اثر گرسنگي مي‌ميرند، مرگ‌شان به دليل نبود رزق و روزي نيست؛ آن‌ها بر اثر نوعي بيماري كه از سوء عادت يا ترك عادت حاصل مي‌گردد مي‌ميرند.

گونه دوم: رزق مجازي و مصنوعي‌ست كه به دنبال عادت و اسراف و سوء استعمال و خو گرفتن فرد، حكم ضرورت مي‌يابد. اين نوع رزق تحت تعهد رباني نيست و تابع احسان است، گاه عطا مي‌شود و گاه نمي‌شود.

در اين نوع رزق،سعادتمند كسي‌ست كه سعي حلال را با ميانه‌روي و قناعت كه مدار لذت و سعادت است نوعي عبادت و نوعي دعاي فعلي براي

كسب رزق بداند، لذا چنين كسي احسان مذكور را با سپاسگزاري و احساس دِين مي‌پذيرد و زندگاني خويش را بر مدار سعادت سپري مي‌كند.

بدبخت نيز كسي‌ست كه با اسراف و حرص ـ كه مدار شقاوت و خسارت و اَلم هستند ـ دست از سعي حلال مي‌كشد، و به هر دري مي‌زند و زندگي خود را با تنبلي و شِكوه و گلايه و ظلم مي‌گذراند يا تباه مي‌كند.

هم‌چنان كه معده خواهان رزق است، لطايف و حواس انساني چون قلب و روح و عقل و چشم و گوش و دهان نيز رزق خود را از رزاق رحيم طلب كرده و با سپاسگزاري آن را دريافت مي‌كنند. روزيِ جداگانه و شايسته هر ‌يك از آن‌ها طوري كه برايشان لذت‌بخش باشد و خرسندشان كند از گنجينه رحمت، احسان مي‌شود. حتي رزاق رحيم براي اين‌كه روزي وسيع‌تري به آن‌ها عطا كند، هر يك از لطايفي چون چشم و گوش و قلب و خيال و عقل را چون كليدي براي گنجينه رحمت‌اش آفريد؛ مثلاً چشم، كليد گنجينهي جواهرات قيمتي مانند زيبايي و جمال موجود در كائنات است؛ و موارد ديگر نيز هر يك كليد عالمي هستند و به‌واسطه ايمان (از اين گنجينه‌ها) استفاده مي‌كنند. دوباره به بحث خودمان باز مي‌گرديم: ذات قدير حكيمي كه اين عالم را خلق كرده است، هم‌چنان كه حيات را خلاصه‌ي جامعي از كائنات آفريد و تمامي مقاصد و تجليات همه اسمائش را در آن متمركز نمود، به همان ترتيب در عالم حيات نيز رزق را مركز جامع شئونات قرار داد، نيازِ اشتها و لذت رزق را در ذي‌حياتان به وديعه گذاشت، تا سپاسگزاري و پرستش و احساس دِين دائمي و كلي كه مهم‌ترين غايت و حكمت در خلقت كائنات است، پاسخي باشد در مقابل ربوبيت و محبوبيت‌اش.

مثلاً همان‌طور كه خداوند هر سوي مملكت بسيار گسترده رباني را، مخصوصاً آسمان‌ها را با ملائك و موجودات روحاني، و عالم غيب را با ارواح آباد و معمور نمود، عالم مادي را نيز به‌ويژه هر سوي هوا و زمين را همواره با وجود ذي‌روحان، مخصوصاً مرغان و پرندگان كوچك روح بخشيد و آباد كرد و با اين حكمت، نياز به روزي و شوق و ذوق نسبت به رزق را هم‌چون تازيانه‌يي محكم به كار گرفت تا انسان‌ها و حيوان‌ها را به جستجوي رزق تحريك نمايد و آن‌ها را از عطالت و تنبلي برهاند و بر زمين بگرداند. اين حكمتي از شئونات ربوبيت (حق) است. اگر

حكمت‌هاي مهمي مانند همين حكمت نبود، همان‌طور كه رزق درختان را به سوي‌شان مي‌فرستد، رزق تعيين شده و معين حيوانات و نيازهاي فطري آن‌ها را نيز بدون هيچ زحمتي به سوي‌شان گسيل مي‌داشت.

براي ديدن كامل جمال اسم رحيم و رزاق، و شهادت‌شان بر وحدانيت، اگر چشمي پيدا شود كه بتواند به يك‌باره بر سراسر كره زمين احاطه يافته و آن را مشاهده كند، قافله حيوانات را در پايان فصل زمستان در حالي خواهد ديد كه ارزاق‌شان رو به اتمام است، و نعمت‌ها و طعام‌هاي بسيار لذيذ، بسيار زياد و بسيار متنوع، صرفاً برآمده از خزانه غيبي رحمت به صورت امداد غيبي و احسان رحماني، به دست نباتات سپرده و بر سر درختان نهاده شده و در سينه مادران جاي داده شده و برايشان فرستاده ميشود، و مشاهده خواهد كرد كه اين جلوهي شفقت رزاق رحيم تا چه حد از زيبايي دلنشين و جمال دلچسبي برخوردار است و به نتيجه زير خواهد رسيد:

ذاتي مي‌تواند سيبي را خلق كند و آن را به عنوان رزق حقيقي، مُنعمانه به كسي دهد كه فصل‌ها و شب‌ها و روزها را تدوير مي‌كند و زمين را چون يك كشتي تجاري حركت مي‌دهد و محصول فصول را توسط آن به مسافران نيازمند روي زمين مي‌رساند. زيرا مُهر فطرت و خاتم حكمت و طره صمديت و مُهر رحمتي كه بر چهره سيب مذكور وجود دارد بر سيماي همه سيب‌ها و ميوه‌ها و تمام نباتات و حيوانات هم هست، لذا مالك و صانع حقيقيِ همان يك سيب قطعاً و بي‌ترديد مالك ذوالجلال و خالق ذوالجمال تمام ساكنان زمين است كه نمونه و هم‌جنس و هم رديفان همان سيب‌اند و خالق زمين پهناوريست كه باغ و محل پرورش آن است، و مالك درختي‌ست كه به منزله كارخانه سيب است، و به وجود آورنده فصليست كه چون پيشخوان آن مي‌باشد، و مالك بهار و تابستان است كه محل باليدن آن مي‌باشد؛ و جز اين ممكن نيست.

پس هر ميوه‌يي چنان مُهر وحدتي‌ست كه صانعزمين به عنوان درخت آن ميوه و مؤلف كتابكائنات، به عنوان باغچه آن ميوه را مي شناساند، و وحدت‌اش را نشان مي‌دهد و بر اين حقيقت اشاره مي‌كند كه به تعداد ميوه‌ها فرمان‌ وحدانيت مُهر زده شده است.

از آن جا كه رسالةُ النور مظهر اسم رحيم و اسم حكيم است، بسياري از لمعات و اسرار اين حقيقت رحيميه در بخش‌هاي متعددش بيان و اثبات گرديده است، لذا ادامه مطلب را بدان ارجاع مي‌دهم و به دليل نامساعد بودن حالم به همين اشاره كوتاه اكتفا مي‌كنم.

پس سياح ما مي‌گويد: "الحمدللهسي و سه حقيقت را دال بر وجوب وجود و وحدت خالق و مالك‌ام ـ كه همه جا به دنبال‌اش بودم و از هر چيزي درباره‌ي او مي‌پرسيدم ـ ديدم و شنيدم. هر يك از اين حقايق، هم‌چون خورشيد، درخشان‌اند و جايي براي تاريكي باقي نمي‌گذارند؛ و چون كوه محكم و ثابت‌اند. هر كدام از اين حقايق با تحقق خود، بر وجود خالق شهادتي به غايت قطعي داشته و با احاطه‌شان بر وحدت‌اش آشكارا دلالت مي‌كنند؛ در عين حال اركان ديگر ايمان را در درون خود به قدرت اثبات مي‌كنند و اجماع و اتفاق مجمـوع آن‌ها ايمـان ما را از حـالت تقليدي به تحقيقي و از تحقيقي به علـم اليقين و از علـم اليقين به عيـن اليقين و از عين اليقين به حق اليقين مي‌رساند".

"‌اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى"

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِى هَدَينَا لِهذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلاَ اَنْ هَدَينَا اللّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ

به عنوان اشاره‌يي بسيار كوتاه به انوار ايمانيه‌يي كه سياح كنجكاو از چهار حقيقت بزرگ و مورد مشاهده در منزل سوم كسب كرده بود، در باب دوم مقام نخست در ارتباط با حقايق منزل سوم چنين گفته شده است:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَتِهِ فِى وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْفَتَّاحِيَّةِ بِفَتْحِ الصُّوَرِ لاَرْبَعِ مِاَةِ اَلْفِ نَوْعٍ مِنْ ذَوِى الْحَيَاةِ الْمُكَمَّلَةِ بِلاَ قُصُورٍ بِشَهَادَةِ فَنِّ النَّبَاتِ وَ الْحَيَوَانِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الرَّحْمَانِيَّةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِلاَ نُقْصَانٍ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدَارَةِ الْمُحِيطَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الْمُنْتَظَمَةِ بِلاَ خَطَاءٍ وَ لاَ نُقْصَانٍ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الرَّحِيمِيَّةِ وَ اْلاِعَاشَةِ الشَّامِلَةِ لِكُلِّ الْمُرْتَزِقِينَ الْمُقَنَّنَةِ فِى كُلِّ

وَقْتِ الْحَاجَةِ بِلاَ سَهْوٍ وَ لاَ نِسْيَانٍ * جَلَّ جَلاَلُ رَزَّاقَهَا الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْحَنَّانِ الْمَنَّانِ وَ عَمَّ نَوَالُهُ وَ شَمِلَ اِحْسَانُهُ وَ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

يَا رَبِّ بِحَقِّ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يَا اَللّهُ يَا رَحْمنُ يَا رَحِيمُ *

صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَاَصْحَابِهِ اَجْمَعِينَ بِعَدَدِ جَمِيعِ حُرُوفِ رَسَائِلِ النُّورِ الْمَضْرُوبِ تِلْكَ الْحُرُوفُ فِى عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ جَمِيعِ عُمْرِنَا فِى الدُّنْيَا وَاْلآخِرَةِ مَعَ ضَرْبِ مَجْمُوعِهَا فِى ذَرَّاتِ وُجُودِى فِى مُدَّةِ حَيَاتِى وَاغْفِرْلِى وَلِمَنْ يُعِينُنِى فِى نَشْرِ رَسَائِلِ النُّورِ وَكِتَابَتِهَا بِصَدَاقَةٍ بِكُلِّ صَلاَةٍ مِنْهَا وَ لآبَائِنَا وَلِسَادَاتِنَا وَشُيُوخِنَا وَ لاَخَوَاتِنَا وَاِخْوَانِنَا وَلِطَلَبَةِ رِسَالَةِ النُّورِ الصَّادِقِينَ وَبِالْخَاصَّةِ لِمَنْ يَكْتُبُ وَيَسْتَنْسِخُ هذِهِ الرِّسَالَةَ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ وَ آخِرُ دَعْوَيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ"

* * *

يادآوري

در اين منطقه كه محـل ظـهور رسـاله حاضر بوده است، كتاب‌هاي ديگر رسالة النور يافت نمي‌شود، و از آنجا كه كتاب حاضر در اين‌جا بدون اختيار تأليف شده است در رساله‌هايي چون آيت الكبري در تكرارهاي ظاهري، قسمي از مسائل مهم "گفتارها" و "لمعات" بيان گرديده و با اين حكمت نگاشته شده است كه براي شاگرداني كه در اين جاها هستند هر‌ يك حكم رسالة النور كوچكي باشند.

توضيح مترجم: مؤلف در اين جا از فعل استفاده كرده است، چيزي كه متأسفانه معادل آن را در فارسي نداريم و در ترجمه به ناچار "نگاشته شده" آورده‌ايم. براساس معناي نهفته در اين واژه، مرحوم مؤلف از جانب حضرت حق به اين نوع نوشتن وا داشته شده است، يعني اين نوع از نگارش خواسته حضرت حق بوده و مؤلف دخالتي در آن نداشته است.

اولين پاكنويس اين مُسوّده توسط شخص ارجمندي انجام شد. او بدون اطلاع از توافق و هماهنگي‌هاي ايجاد شده، در نسخه‌يي كه كتابت كرده بود متوجه توافق لطيف و معناداري شده بود كه شايسته بيان است؛ او دريافته بود كه تعداد الف‌هايي كه در ابتداي سطرهاي نسخه مذكور آمده، "٦٦٦" عدد است و اين دقيقاً به حساب ابجد و جفر، معادل مقام آيت الكبري‌ست، (نامي كه امام علي (رض) بر اين رسالهي خاص نهاده) و با آن موافقت و مطابقت تام دارد؛ اين موضوع نشان مي‌دهد كه رساله حاضر لياقت نام مذكور را دارد، نيز عدد مورد اشاره با سه رقم از چهارم رقم عددي كه تعداد آيات قرآن يعني "٦٦٦٦" را نشان مي‌دهد موافقت دارد. تلقي ما اين است كه اين مطلب اشاره است بر آن‌كه رساله حاضر لمعه‌يي از آيات قرآن مي‌باشد.

سعيد نورسي

* * *

اين روزها در محاوره‌يي معنوي شاهدسؤال و جوابي بودم، خلاصه‌يي از آن را براي شما بيان مي‌كنم:

يكي گفت: تأكيد‌هاي فراوان و موضوع‌هاي گستردهي رساله نور در مسير ايمان و توحيد به مرور بيش‌تر مي‌شود؛ در حالي كه با يك صدم اين تأكيدها مي‌توان معاندترين بي دين را به سكوت وا داشت، چرا تأكيد‌هاي جديد، آن هم چنين گرم و پرحرارت انجام مي‌گيرد؟

در پاسخ او گفتند: "رساله نور فقط در پي ترميم خرابي‌هاي جزئي و تعمير خانه كوچكي نيست، بلكه در صدد تعميرخرابي‌هايي كلي و بزرگ و قلعه‌يي محيط است، كه صخره‌هايي به بزرگي كوه‌ها دارد و اسلام را در بر مي‌گيرد؛ فقط در پي اصلاح قلبي خاص و وجداني مشخص نيست، بلكه مي‌كوشد قلب عمومي و افكار عامه را كه به وسيله‌ي آلت‌هاي فاسدِ تراكم يافته در طول هزار سال، به شـدت آسيب ديده، و وجدان عمومي را كه بر اثر تضعيف شعـائر و جريانات و پايه‌هاي اسلامي ـ كه نقطه‌ي استناد عوام مؤمنين مي‌باشند ـ رو به تخريب دارد با اعجاز قرآن، و زخم‌هاي وارد شده بر آن‌ها را با مرهم قرآن و ايمان مداوا كند؛ البته براي ترميم چنين تخريبات كلي و وحشتناك، و رخنه‌ها و زخم‌ها، ابزار و حجت‌هايي به قوت كوه و در مرتبه حق اليقين لازم است، و به علاج‌هايي مجرَّب و داراي خاصيت هزاران پاد‌زهر و داروهاي فراوان نياز است؛ و رساله نور كه در زمانه كنوني بر آمده از اعجاز معنوي قرآن معجز البيان است ضمن عمل به مسئوليت فوق، مدار ترقيات و پيشرفت‌ها در مراتب بي‌حد و حصر ايمان مي‌باشد". به اين صورت گفتگويي مفصل ادامه يافت؛ و من همه آن را شنيدم و بي‌نهايت شكر كردم. سخن را كوتاه مي‌كنم...

سعيد نورسي

* * *

شعاع نهم

بخش نخست از پيوست گفتار دهم و ضميمه‌ي مهم آن

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

فَسُبْحَانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَعَشِيًّا وَحِينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذلِكَ تُخْرَجُونَ ٭ وَمِنْ آيَاتِهِ اَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ اِذَا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ وَ مِنْ آيَاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا اِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَاخْتِلاَفُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَ وَ مِنْ آيَاتِهِ مَنَامُكُمْ بِالَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَابْتِغَاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ وَ مِنْ آيَاتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَ طَمَعًا وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَيُحْيِى بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ وَمِنْ آيَاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّمَاءُ وَاْلاَرْضُ بِاَمْرِهِ ثُمَّ اِذَا دَعَاكُمْدَعْوَةً مِنَ اْلاَرْضِ اِذَا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ وَ لَهُ مَنْ فِى السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ وَ هُوَ الَّذِى يَبْدَؤُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ اْلاَعْلَى فِى السَّمٰوَاتِ وَاْلاَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

(روم: ٢٧ ـ ١٧)

يك نكته‌ي اكبر و يك حجّت اعظمِ اين آيات آسماني كه قطب و محوري از‌ ايمان را نشان مي‌دهند، و اين براهين قدسي كه حشر را ثابت مي‌كنند، در اين "شعاع نهم" بيان خواهد شد.

اين يك عنايتِ لطيف ربّاني‌ست كه سعيد قديمي "سعيد قديمي" لقبي‌ست كه استاد نورسي قبل از پرداختن به تأليف رسايل نور (١٩٢٦) و قبل از بر دوش گرفتن وظيفه‌ي نجات ايمان مردم و الهام شدن رسايل نور از فيض قرآن كريم، بر خود اطلاق نموده است. م. سي‌سال پيش در پايان يكي از آثارش به نام "محاكمات" كه مقدمه‌يي بر تفسير قرآن بود، چنين نوشت:

مقصد دوم

تفسير و بيانگر دو آيه از قرآن است كه به حشر اشاره دارد.

اما با اين جمله: نَحو بِسْمِ‌ اللّٰهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ آغاز نمود، توقف كرد و بيش از آن نتوانست بنويسد.

به تعداد دلايل و نشانه‌هاي حشر، خالق رحيم‌ام را شكر مي‌كنم و حمد او را به زبان مي‌آورم كه بعد از سي‌سال توفيق بيان آن تفسير را نصيب من كرد. آري، تقريباً ده سال پيش مرا به تفسير يكي از آن دو آيه كه عبارت است از:

فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

(روم: ٥٠)

موفق نمود، كه در نتيجه‌ي آن،"گفتار دهم" و"گفتار بيست و نهم" نگاشته شد و اين دو گفتارِ انعام شده از سوي خداوند، تفسير آن آيه و دو دليل بسيار قوي و روشن آن است، و منكران را به سكوت وا مي‌دارد.

پس از آن‌كه حدود ده سال از بيان آن دو دژ مستحكم و نفوذناپذير حشر سپري شد، باز پروردگار سبحان لطف نموده و تفسير آيه‌ي دوم يعني آياتِ اكبر آغازين اين بحث را در قالب اين رساله اكرام كرد.

اين شعاع نهم شامل "نُه مقام عالي" با يك "مقدمه‌ي مهم" است.

مقدّمه

اين مقدّمه شامل دو نقطه است كه نخست از فوايد روحي بسيار زياد عقيده‌ي حشر و از نتايج حياتي آن فقط يك نتيجه‌ي جامع را به اختصار بيان نموده است؛ و اظهار مي‌دارد كه عقيده به حشر چه قدر براي زندگي انسان به ويژه زندگي اجتماعي او لازم و ضروري‌ست. در ادامه از بين حُجّت‌هاي بسيار زياد عقيده و ‌ايمان به حشر، فقط يك حجّت كلّي را به اجمال نشان داده، و بيان مي‌دارد كه عقيده به حشر چنان امري بديهي‌ست كه شك و ترديدي به آن راه ندارد.

نقطه‌ي اول: در اين مورد كه ‌ايمان به آخرت ، مهمترين اساس زندگي اجتماعي و فردي انسان و پايه‌ي كمالات و خوشبختي اوست، به عنوان مقياس و نمونه از ميان صدها دليل، به چهار دليل زير به طور مشروح اشاره خواهيم كرد:

دليل اول: كودكاني كه تقريباً نيمي از بشريت را تشكيل مي‌دهند، فقط با تفكر بهشت مي‌توانند در برابر مرگ و مير‌ها ـ كه براي‌شان بسيار وحشت‌آور و سوزناك به نظر مي‌رسد ـ مقاومت نمايند و تحمّل آن را داشته باشند، و در پيكر نحيف و ظريف‌شان به يك نيروي معنوي دست يابند، و با تفكر بهشت، درهاي اميد را به روي روح و طبيعت‌شان كه ضعيف است و تاب مقاومت ندارد و به اندك چيزي مي‌گريد، بگشايند و با اميدواري و خوشحالي به زندگي‌شان ادامه دهند.

براي مثال: كودك با ياد بهشت به خود مي‌گويد: "برادر يا دوست عزيزم مُرد و به يكي از پرنده‌هاي بهشتي تبديل شد، و اكنون در بهشت در حال تفريح است و بهتر از ما زندگي مي‌كند". در غير اين صورت، مرگ كودكان هم سن خود و بزرگسالاني كه همه روزه در اطرافشان به وقوع مي‌پيوندد، مقاومت و نيروي معنوي اين بيچارگان ضعيف و ناتوان را زير و زبر كرده و همراه با چشمان‌شان، روح و قلب و عقل و ساير لطايف آنان را چنان به گريه مي‌انداخت كه يا محو و نابود شده، يا حيواني ديوانه‌ و بدبخت مي‌شدند.

دليل دوم: سالخوردگان كه از جهتي نيمي از بشريت را شامل مي‌شوند، فقط با "ايمان به آخرت" مي‌توانند در برابر قبري كه در لبه‌ي آن قرار دارند، صبر و

تحمّل نمايند؛ و در برابرِ به خاموشي گراييدن شعله‌ي زندگي‌شان ـ كه بسيار به آن علاقه‌مندند ـ و بسته شدن دَرِ دنياي زيباي‌شان، فقط با همين‌ ايمان مي‌توانند آرامش و تسلّي يابند؛ و در روح زود رنج و كودك گونه‌ي خويش در مقابل يأس و نااميدي اليم و ترسناك برخاسته از مرگ و زوال، فقط با اميد به زندگي جاودانه‌ي آخرت مي‌توانند مقابله نمايند. اما اگر ‌ايمان به آخرت نمي‌بود، اين پدران و مادران دلسوز و گرامي ـ كه سزاوار شفقت و مهرباني هستند و به شدت به آرامش و استراحت قلبي نياز دارند ـ چنان واويلاي روحي و دغدغه‌ي قلبي احساس مي‌كردند كه دنيا براي‌شان زنداني تيره و تار شده، و زندگي نيز به عذابي سخت مبدّل مي‌شد.

دليل سوم: جوانان، محور زندگي اجتماعي انسان‌ها را تشكيل مي‌دهند؛ آن‌چه جلوي تجاوز و ظلم و ويرانگري‌هاي احساساتِ در جوش و خروش و نفس و هواي افراطي‌ اين جوانان را مي‌گيرد و زندگي اجتماعي خوب و مفيدي را تأمين مي‌كند، فقط فكر جهنم است. اگر ترس از جهنم نمي‌بود، بنا بر قاعده‌ي اَلْحُكْمُ لِلْغَالِب، اين جوانان مست و مدهوش در پي برآوردن هوس‌هاي‌شان، دنيا را براي بيچارگان و ضعيفان و درماندگان جهنم كرده و جايگاه بلند انسانيت را به حيوانيت پست مبدّل مي‌كردند.

دليل چهارم: در زندگي دنيوي انسان، جامع‌ترين مركز و اساسي‌ترين محور، زندگي خانوادگي‌ست؛ خانواده براي سعادت دنيوي، يك بهشت و پناهگاه و تحصن‌گاه به شمار مي‌رود، و خانه‌ي هر كسي، دنياي كوچك اوست. زندگي و سعادتِ آن خانه و خانواده، با احترام صميمانه و جدّي و وفادارانه، و با مهربانيِ حقيقي و مشفقانه و فداكارانه تأمين مي‌گردد؛ و اين حرمتِ حقيقي و مهرباني صميمي، با فكر و عقيده‌ي پيوند و رابطه‌ي برادريِ ابدي، و رفاقت دائمي و همراهي سرمدي در يك زمان بي‌نهايت و زندگي نامحدود، و نيز با تداوم رابطه‌ي پدري و فرزندي و برادري و دوستي به وجود مي‌آيد.

براي مثال: اين‌جاست كه يك شوهر به خود مي‌گويد: "همسرم در يك عالم ابدي و در يك زندگي ماندگار، دوست هميشگي و شريك زندگي من است، با آن كه پير و در هم شكسته شده، اما مهم نيست، چون يك زيبايي ابدي دارد و

خواهد آمد، پس من به خاطر اين دوستي دائمي از هيچ فداكاري و مهرباني دريغ نخواهم كرد". بدين طريق، اين مرد مي‌تواند با همسر پيرش به مثابه يك حوري زيبا، با محبت و شفقت و مهرباني رفتار كند؛ در غير اين صورت، دوستي‌اي كه پس از يكي دو ساعت رفاقت گذرا و ظاهري به فراق و جدايي ابدي منجر ‌شود، بي‌شك دوستي صوري و موقت و بي‌بنيادي‌ست و حاصلي جز رقّت جنسي‌اي مانند حيوان، و مهرباني مجازي و احترامي ساختگي ندارد. علاوه بر آن، هم‌چون حيوان، منافع و ساير هوس‌هاي ديگر ـ كه بر او غالب‌اند ـ آن مهرباني و احترام را مغلوب خود ساخته، و بدين‌گونه بهشت دنيوي را به جهنم ابدي تبديل مي‌كنند.

بدين‌ ترتيب، از صدها نتيجه‌ي ‌ايمان به حشر، يك نتيجهي آن به زندگي اجتماعي انسان برمي‌گردد، و هرگاه با چهار دليل مذكور از صدها جهت و فايده‌ي همين يك نتيجه، موارد ديگر مقايسه شود، خواهيد فهميد كه تحقق و وقوع حقيقت حشر به اندازه‌ي اثبات حقيقت والاي انسان و نيازهاي كلّي او قطعي‌ست؛ حتي واضح‌تر و روشن‌تر از دلالت گرسنگي موجود در معده انسان بر وجود غذاها، بر آن دلالت مي‌كند و شهادت داده و تحقق خود را نشان مي‌دهد. و اگر نتايج اين حقيقت حشر از زندگي انسان‌ها سلب شود، ماهيت بسيار مهم و عالي و ذي‌حيات انساني، به مثابه‌ي لاشهي گنديده و متعفّني خواهد شد كه پناهگاه ميكروب‌ها و آلودگي‌هاست.

اينك، جامعه‌شناسان و سياستمداران و علماي اخلاق كه با اداره امور و اخلاق و مسائل اجتماعي بشر سر و كار دارند، گوش خود را تيز كنند، بيايند و بگويند كه اين خلأ را با چه چيزي پُر خواهند كرد؟ و اين زخم‌هاي عميق را با چه چيزي معالجه خواهند نمود؟

نقطه‌ي دوم: از براهين بي‌شمار حقيقت حشر، به اختصار به بيان برهاني مي‌پردازيم كه از شهادت ساير اركان ايماني به حقيقت حشر سرچشمه مي‌گيرد. بدين‌گونه كه: همه‌ي معجزات حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه به رسالت او دلالت دارند، و همه‌ي دلايل نبوّت و براهين حقّانيت ايشان، همگي به تحقق حقيقت حشر گواهي داده و آن را ثابت ميكنند؛ زيرا دعوت آن حضرت عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام

در طول حيات مباركش، پس از توحيد بر مسأله‌ي حشر تمركز يافته است. همه‌ي معجزات و حجت‌هاي او كه ساير پيامبران را تصديق نموده و به تصديق‌شان وا داشته، به همين حقيقت يعني حشر شهادت مي‌دهند، و كلمه‌ي شهادت بِرُسُلِهِ و نيز كلـمه‌ي شـهادت و كُتُبِهِ كه گواهي ادا شده‌ي بِرُسُلِهِ را به درجه‌ي بداهت ارتقا مي‌بخشد، شاهد همين حقيقت مي‌باشند؛ بدين‌گونه:

پيش از همه، قرآن معجزُ ‌البيان با همه‌ي معجزه‌ها، حجّت‌ها و حقايقش ـ كه حقانيت قرآن را ثابت مي‌كنند ـ بر وقوع حشـر گواهي داده و آن را به اثبات مي‌رساند، زيرا يك سوم قرآن و شروع اكثر سوره‌هاي كوتاه، به حشر اختصاص دارد. يعني قرآن كريم با هزاران آيه‌اش، يا "صريح" يا با "اشاره"، از همين حقيقت خبر داده و آن را به وضوح ثابت كرده و نشان مي‌دهد. براي مثال:

اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ (تكوير: ١) يَا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ (حج:١) اِذَا زُلْزِلَتِ اْلاَرْضُ زِلْزَالَهَا (زلزله:١) اِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ (انفطار:١) اِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ (انشقاق:١) عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ (نبأ:١) هَلْ اَتَيكَ حَدِيثُ الْغَاشِيَةِ (غاشيه:١)

پس قرآن كريم با انواع اين آيات در آغاز سي چهل سوره، با قاطعيت تمام نشان مي‌دهد كه مسأله‌ي حشر، مهم‌ترين و ضروري‌ترين حقيقت هستي‌ست، و با آيات ديگرش نيز به بيان دلايل گوناگون آن حقيقت مي‌پردازد و اقناع مي‌كند.

با وجود اين‌كه تنها يك اشاره‌ي آيهيي‌ از قرآن حقايق "علمي" و "كَوني" بسيار زيادي را در جلوي چشمان‌مان در علوم اسلامي به بار نشانده، حال آيا امكان دارد اين مسأله حشر ـ كه با هزاران مدعا و شهادت اين كتاب، به تابندگي خورشيد ظهور كرده ـ عاري از حقيقت باشد و انكار شود؟ آيا انكار آن هم‌چون انكار خورشيد و حتي انكار كائنات غير ممكن نبوده و صد درجه محال و باطل نيست؟!

آيا ممكن است هزاران سخن و وعده و تهديد پادشاهِ با عزّت و با قدرتي، دروغ و عاري از حقيقت باشد؛ در حالي كه گاهي صرفاً به خاطر اين‌كه يك اشاره‌ي پادشاه بي‌ارزش نشده و دروغ واقع نشود، لشكري به حركت در مي‌آيد و وارد جنگ مي‌شود.

اينك سلطاني معنوي و ذي‌شأن را در نظر بگيريد كه طي سيزده قرن و بي‌توقف، بر ارواح و عقول و قلوب و نفوس بي‌شماري بر اساس حق و حقيقت حكم كرده و تربيت و اداره نموده است؛ با آن‌كه فقط يك اشاره‌ي او براي اثبات چنين حقيقتي كافي‌ست، اما او با هزاران بار شرح و توضيحات واضح و آشكار، اين حقيقت را نشان داده و ثابت كرده است. پس آيا كسي كه اين حقيقت روشن را درك نمي‌كند، جاهلي احمق نيست؟ آيا عذاب او در جهنم عين عدالت نخواهد ‌بود؟

علاوه بر اين، تمام صحف آسماني و كتب مقدس‌ كه بر عصر و زمان خاصي حكمراني مي‌كردند، نيز با قبول قطعي حشر بر آن مهر تأييد زده و آن را تصديق مي‌كنند؛ حقيقت حشري كه قرآن ـ به عنوان حكمران آينده و عموم زمان‌ها ـ با تفصيل و ايضاح و تكرار، آن را بيان كرده و اثبات مي‌كند. كتب مقدس گذشته با توجه به زمان و عصرشان، حقيقت مزبور را كوتاه و مختصر و در پرده اما با قدرت بيان كرده، و بر ادعاي قرآن هزاران مهر و امضاي تصديق مي‌زنند.

به مناسبت اين بحث، متني كه در آخر "رساله‌ي مناجات" آمده است، در اين‌جا درج مي‌شود. اين متن، حجت حشريه‌ي نيرومند و تأثيرگذار و مختصري‌ست كه اوهام را مي‌زدايد و شهادت ساير اركان ايماني به‌ويژه‌ي شهادت رُسُل و كُتُب را در حق ركن ايمان بِاليَوم الآخر به صورت مناجات ذكر مي‌كند.

اي ربّ رحيم من!

با تعليم از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درس از قرآن حكيم دريافتم كه همه‌ي كتاب‌هاي مقدّس و پيامبران، و در رأس‌شان قرآن كريم و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، به اجماع و اتفاق شهادت داده و دلالت مي‌كنند و اشاره

مي‌نمايند كه تجليات اسماي جلالي و جمالي‌ات ـ كه آثار آن در اين دنيا و در هر طرف ديده مي‌شود ـ با تابش و درخشش بيش‌تري براي هميشه دوام خواهد يافت؛ و لطف و احسان‌هايي كه جلوه‌هاي رحيمانه و نمونه‌هاي آن در اين عالم فاني ديده ميشود، با شعشعه‌ي بيش‌تري در دارِ سعادت استمرار خواهد داشت و باقي خواهد ماند؛ و مشتاقاني كه در اين زندگي كوتاه دنيوي آن جلوه‌ها را با اشتياق و ذوق ديده‌اند و با محبّت همراهي و رفاقت كرده‌اند، در آخرت نيز همراهي خواهند نمود و رفيق خواهند بود، و براي هميشه در كنار آن‌ها خواهند ماند.

همچنين همه‌ي پيامبراني كه صاحب ارواح نوراني‌اند، و همه‌ي اوليايي كه اقطاب قلوب منوّر‌اند، و همه صديقاني كه معدن عقل‌هاي نوراني و هوشمند هستند، و در رأس‌شان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن حكيم، با استناد به صدها معجزه‌ي باهر و آيات قاطع‌شان، و با تكيه بر هزاران وعده و تهديد مكرّر تو در تمامي صحف آسماني و كتب مقدس، و با اعتماد بر عزّت جلال و سلطنت ربوبيت تو و صفات و شئون مقدسي هم‌چون قدرت و رحمت و عنايت و حكمت و جلال و جمال تو كه مقتضي آخرت‌اند، و بنابر مشـاهده‌ها و كشفيات بي‌حـدّ و حساب‌شان ـ كه از آثار و تراوشات آخرت خبر مي‌دهند ـ و بنا بر ‌ايمان و عقيده‌ي جازم‌شان كه در درجه‌ي "علم اليقين و عين اليقين" است، بشريت را به سعادت ابدي مژده مي‌دهند و اعلام مي‌دارند كه براي اهل ضلالت جهنّمي وجود دارد و براي اهل هدايت جنّتي آماده شده است، و با‌ايماني راسخ اين را شهادت مي‌دهند.

اي قدير حكيم! اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الكريم! اي قهّار ذوالجلال كه صاحب عزّت و عظمت و جلال هستي!

تو هزاران بار مقدّس و منزّه و برتر از آن هستي كه باعث شوي اين همه دوستان صادق و اين همه وعده‌ها و صفات و شئوناتت دروغ‌گو شوند و آن‌ها را تكذيب كني؛ و آن‌چه را سلطنت ربوبيّت تو به صورتي قطعي اقتضا مي‌كند، رد نمايي و انجام ندهي؛ و دعا و ادعاي بي‌پايان بندگان صالحت را كه دوست‌شان داري و آن‌ها هم با‌ تصديق و اطاعت از تو، خود را محبوب تو قرار داده‌اند، اجابت

نكني و حاضر به شنيدن نشوي! آري، تو هزاران بار پاك‌تر و برتر از آن هستي كه اهل ضلالت و اهل كفر را در انكار حشر تصديق نمايي؛ همان كفّاري كه با كفر و عصيان و با تكذيبِ وعده‌هايت، بر عظمتِ كبريايي تو تجاوز نموده و باعث تجاوز به عزّتِ جلال تو شدند، و حيثيتِ الوهيّت تو را به بازي گرفتند و شفقتِ ربوبيّت تو را رنجيده كردند.

ما عدالت بي‌پايان و جمال بي‌حد و رحمت بي‌كرانت را از چنين ظلم‌ها و زشتي‌هاي بي‌شماري تقديس مي‌كنيم.

ما با تمام وجود ‌ايمان داريم كه صدها هزار انبيـا و اصفيا و اوليايي كه نماينده‌ي صادق و دعوتگران راستگو و بر حق سلطنت تو هستند، با "حق اليقين" و "عين اليقين" و "علم اليقين" بر گنجينه‌هاي اخروي رحمت‌ات و بر خزاين احسان‌هايت در عالم بقا و بر جلوه‌هاي زيباي اسماي حسنايت ـ كه در دار سعادت به شكل كاملي ظهور خواهند كرد ـ شهادت مي‌دهند؛ و اين شهادت‌شان حق و حقيقت است، و اشارات‌شان درست و واقعي و به جاست، و بشارت‌شان صادق و واقعي‌ست. آن‌ها با‌ايمان به اين‌كه اين حقيقت بزرگ (حشر)، بزرگ‌ترين شعاع اسم "حق" است و اين اسم هم، مرجع و خورشيد و حامي همه‌ي حقايق است، با دستور تو بندگانت را در دايره‌ي حق درس داده و اين مسأله را به عنوان يك حقيقت تام تعليم مي‌دهند.

يا رب! به حق و حرمت تعليم و درس اين‌ اشخاص، به ما و به همه‌ي طلّاب رسايل نور، ايمان اكمل و حسن عاقبت نصيب بفرما، و ما را مظهر شفاعت‌شان بگردان! آمين!

آري، همه‌ي دلايل و حجّت‌هايي كه حقّانيت قرآن كريم بلكه همه‌ي كتاب‌هاي آسماني را ثابت كرده، و همه‌ي معجزه‌ها و برهان‌هايي كه نبوت حبيبُ الله عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بلكه همه‌ي انبيا را ثابت مي‌كنند، به نوبه‌ي خود بزرگ‌ترين ادّعاي آن‌ها را كه تحقق آخرت است، ثابت مي‌سازند و بر آن دلالت مي‌كنند. بدين سان، اكثر دلايل و حجت‌هايي كه بر وجود و وحدتِ واجب الوجود شهادت مي‌دهند، به نوبه‌ي خود بر موجوديت و گشايش دار سعادت و عالم بقايي كه بزرگ‌ترين مدار و مظهر ربوبيّت و الوهيّت است، گواهي مي‌دهند؛ زيرا آن‌گونه كه

در مقامات آينده بيان و اثبات خواهد شد، هم موجوديت و هم عموم صفات و نيز بيش‌تر اسم‌هاي ذات واجب الوجود و اوصاف و شئون مقدس او هم‌چون ربوبيت، الوهيّت، رحمت، عنايت، حكمت و عدالت به درجه‌ي لزوم، مقتضي آخرت‌اند و به درجه‌ي وجوب، مستلزم عالم باقي‌اند و به درجه‌ي ضرورت، حشر و نشر را براي مكافات و مجازات مي‌خواهند. آري، مادام كه يك الله ازلي و ابدي وجود دارد، پس به حتم آخرتي كه مدار سرمدي سلطنت الوهيّت اوست، وجود دارد... و وقتي در اين كائنات و در موجودات زنده‌ي آن، ربوبيّت مطلقي در نهايت شكوه و حكمت و شفقت متجلّي‌ست و ديده مي‌شود، پس به حتم، دار سعادتي ابدي وجود خواهد داشت كه شكوهِ ربوبيت را از سقوط، و حكمت آن را از بيهودگي، و شفقتش را از فريب و پيمان‌شكني، مصون بدارد؛ پس چنين سراي سعادتي وجود دارد، و سعادتمندان به ‌آن‌جا خواهند رفت.

مادام كه اين همه اِنعام، احسان، لطف، كرم، عنايت و رحمت، جلوي چشمان‌مان پيدا و آشكار است، و موجوديت يك ذات رحمانِ رحيم را در پشت پرده‌ي غيب، به عقل‌هايي كه خاموش نشده و به قلب‌هايي كه نمرده است، نشان مي‌دهد، پس قطعاً زندگي ماندگاري وجود دارد و وجود خواهد داشت كه اِنعام را از تمسخر، احسان را از فريب، عنايت را از دشمني، رحمت را از عذاب و لطف و كرم را از اهانت، پاك و بري كرده، و احسان را احسان و نعمت را نعمت مي‌كند.

مادام كه قلمِ قدرتي در فصل بهار و در صفحه‌ي تنگ زمين، صدهزار كتاب را بدون اشتباه و درون هم مي‌نويسد و پيش چشمان‌مان بدون خستگي كار مي‌كند، و صاحب آن قلم، صد هزار بار عهد نموده و وعده داده است: "كتابي لايموت، زيبا و آسان‌تر از اين كتابِ در هم آميخته و متداخلِ بهار را در جايي وسيع‌تر و زيباتر از اين صفحه‌ي تنگ زمين خواهم نوشت و شما را به خواندن آن وادار خواهم كرد."، و در تمام فرامين‌اش از آن كتاب بحث مي‌كند، پس بي‌ترديد اصل آن كتاب نوشته شده است و حاشيه‌هاي آن هم با حشر و نشر نوشته خواهد شد و نامه‌ي اعمالِ همگان در آن به ثبت خواهد رسيد.

و مادام كه اين زمين به لحاظ داشتن كثرتِ مخلوقات و به لحاظ اين‌كه مسكن و منشأ و كارخانه و نمايشگاه و محشر صدها هزار نوع از انواع مختلفِ صاحبان

حيات و دارندگان روح است كه مـدام در حـال تغييراند، اهميت والايي كسـب نموده و به منزله‌ي قلب، مركز، خلاصه، نتيجه و سبب خلقت كـل هستي قـرار گـرفته اسـت، و حتي به‌رغـم كوچـكي‌اش باز هـم در همه‌ي فـرامين آسـماني

ربُِّ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ

گفته شده و معادل آسمان‌هاي وسيع تلقي مي‌گردد.

مادام كه بني آدم بر تمام اين زمين حكم مي‌راند و بر بيش‌تر مخلوقاتش تصرّف مي‌كند، و با تسخير اكثر موجودات ذي‌حيات آن، آن‌ها را به دور خود جمع نموده و اكثر مصنوعات آن را بر اساس معيار هوس‌ها و در چارچوب نيازهاي فطري‌اش تنظيم و تزيين كرده و به نمايش مي‌گذارد، و برخي از نوع‌هاي باستاني آن را فهرست‌وار در جاهاي خاص، به گونه‌يي مرتّب كرده و مي‌آرايد كه نه فقط نگاه انس و جن، بلكه توجه و تقدير و تحسين اهل آسمان‌ها و سراسر هستي و حتي نگاه تحسين برانگيز مالك هستي را جلب مي‌كند، و بدين سبب اهميتي بزرگ و ارزشي والا كسب نموده و بدين حيث با علم و مهارت‌هايش نشان مي‌دهد كه حكمتِ آفرينش اين هستي و بزرگ‌ترين نتيجه و ارزشمندترين ثمره آن و خليفه‌ي روي زمين است، و از جهت دنيا نيز چون آفريده‌هاي خارق‌العاده‌ي آفريدگار هستي را با زيبايي و جذّابيت خاصي تنظيم كرده و به نمايش مي‌گذارد، با اين‌كه عصيانگر و كافر است، امّا عذاب عصيان و كفرش به بعد موكول شده، و به خاطر اين خدمت‌اش به او مهلت داده شده تا در اين دنيا بماند و به موفقيت دست يابد.

مادام بني آدمي كه داراي چنين ماهيتي‌ست به اعتبار آفرينش و سرشت، بسيار ضعيف و عاجز بوده و به همراه عجز و فقرش داراي احتياجات و دردهاي بي‌شماري‌ست، امّا متصرّفي بسيار قدرتمند و حكيم و مهربان وجود دارد كه مافوق قدرت و اختيار انسان، زمين بزرگ را به صورت مخزني براي انواع معادن مورد نياز و انباري براي هر گونه غذا و دكّاني براي هر نوع جنس دلخواه او قرار داده، و اين چنين متوجه انسان است و او را تغذيه كرده و همه خواسته‌هايش را بر آورده مي‌كند.

و مادام پروردگاري كه حقيقتش چنين است، انسان را دوست مي‌دارد و خودش را هم محبوب و دوست انسان‌ها قرار مي‌دهد، باقي‌ست و عالم‌هاي باقي

دارد و هر كار را بر اساس عدالت اجرا نموده و امور را با حكمت انجام مي‌دهد، و شُكوه سلطنت و سرمديتِ حاكميت اين آفريدگار ازلي در زندگي كوتاه دنيوي و در عمر كوتاه بشر و در زميني كه موقت و فاني‌ست، نمي‌گنجد. هم‌چنين ظلم‌ها و نافرماني‌هاي بسيار بزرگي كه انسان مرتكب مي‌شود و منافي نظم كائنات و مخالف عدالت و توازن و حُسنِ جمالِ آن است، در اين دنيا بدون كيفر مي‌ماند و جزاي توهين، انكار و كفرش را در برابر ولي نعمت‌اش ـ كه او را با نعمت و شفقت پرورده است ـ نمي‌بيند، و ستمگرِ ظالم در رفاه و آرامش به زندگي ادامه مي‌دهد و مظلومان و درماندگان نيز با مشكلات فراوانِ زندگي دست و پنجه نرم مي‌كنند؛ براساس اين واقعيت‌ها، ماهيتِ عدالت مطلقي كه آثار آن در سراسر هستي مشاهده مي‌شود، هرگز نمي‌پذيرد كه ستمگرانِ ظالم و ستمديدگانِ نااُميد، پس از مرگ زنده نشوند و همه با هم مساوي و براي هميشه به كام مرگ فرو روند. اين با عدالتِ مطلق در تضاد است، و البته خداوند چنين اجازه‌يي نخواهد داد.

مادام كه مالك هستي، زمين را از كائنات و انسان را در زمين برگزيد و جايگاه بسيار والا و اهميت بزرگي به او داد، به همين ترتيب بين انسان‌ها نيز انبيا و اوليا و اصفيا را كه همگام با مقاصدِ ربوبيت حركت نموده و خود را با‌ايمان و تسليم، محبوب مالك هستي قرار دادهاند، برگزيد و دوست و مخاطب خود قرار داد، و با معجزه‌ها و ياري‌ها گراميشان داشت و دشمنان‌شان را با سيلي‌هاي آسماني عذاب داد؛ البته در بين اين محبوبان گرامي و دوست داشتني نيز حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه امام و مايه‌ي فخر و مباهات آن‌هاست، برگزيد و نيمي از كره‌ي پراهميّت زمين و يك پنجم جمعيت انسان صاحب قدر را در طول قرن‌هاي متمادي به نور او منوّر ساخت؛ طوري كه گويي هستي براي او آفريده شده باشد، همه‌ي اهداف و غايت‌هاي خلقت، با او و با دين و قرآن او ظهور مي‌يابد و آشكار مي‌گردد. شايسته است كه او در برابر خدمات بزرگ و ارزشمند و نامحدودش ـ كه به وسعت يك زندگي چند ميليون ساله مي‌باشد ـ در زماني نامحدود، پاداش خويش را دريافت نمايد، اما به او عمر كوتاهي به مدت شصت و سه سال كه توأم با مشكلات و مجاهدت‌ها بود داده شد؛ آيا احتمال دارد يا مي‌توان پذيرفت كه او با دوستانش دوباره زنده و محشور نگردد؟ و اكنون نيز روحش زنده نباشد و زندگي

نكند؟ و با اعدام ابدي نابود گردند؟ صدهزار بار حاشا و ابدا! آري، همه‌ي كائنات و حقيقت عالم خواستار دوباره زنده شدن او هستند، و حيات او را از صاحبِ هستي مي‌طلبند.

مادام رساله‌‌ "آيت الكبري" كه "شعاع هفتم" است، با سي و سه "اجماعِ عظيم" كه هر اجماع آن قدرت و صلابت كوه را دارد، ثابت نموده است كه هستي، حاصل دست واحدي بوده و ملك ذات يگانه‌يي‌ست، و اجماع‌هاي مذكور وحدت و احديّت خداوند را كه محور كمالات اوست آشكارا نشان مي‌دهند، و بيان مي‌دارند كه با وحدت و احديّت، همه هستي به منزله‌ي سربازان گوش به فرمان و مأموران مسخّرِ آن ذات واحد مي‌شوند، و اعلام ميدارند كه با ظهـور آخرت، كمالات او از سقوط مصون مانده، و عدالتِ مطلقش از تمسخر ِستم ِمطلق در امان مي‌ماند، و حكمت فراگيرش از اتهام بيهودگي سفيهانه مبرّا مي‌شود، و رحمتِ گسترده‌اش از تعذيب براي سرگرمي نجات يافته، و عزّتِ قدرتش از عجزِ ذلّت‌بار نجات مي‌يابد و قداست و پاكيزگي خود را حفظ مي‌كند. پس قطعاً و بدون ترديد، بنابر اقتضاي حقايق هشت بند ذكر شده از حقايق ايمان به الله، قيامت بر پا خواهد شد و حشر و نشر به وقوع خواهد پيوست و دارِ مجازات و مكافات گشوده خواهد شد، تا اهميت و مركزيّت زمين و اهميت و ارزش انسان تحقق يابد؛ و عدالت و حكمت و رحمت و سلطنت متصرّف حكيمي كه خالق و پروردگار انسان و زمين است، مقرر شود؛ و دوستان مذكورِ حقيقي و مشتاقِ پروردگار باقي، از فنا و اعدام ابدي نجات يابند، و از بين آنان بزرگ‌ترين و گرامي‌ترين‌شان پاداشِ خدمات قدسي و ارزنده‌‌ي خود را ـ كه كل هستي را شاد و خرسند ساخته ـ دريافت نمايد؛ و كمالاتِ سلطان سرمدي از نقص و قصور، قدرتش از عجز و درماندگي، حكمت‌اش از سفاهت، و عدالت‌اش از ظلم، منزّه، مقدّس و مبرّا گردد.

نتيجـه: حال كه خداوند وجود دارد، پس بي‌شك آخرت هم موجود است...

و آن‌گـونه كه سه ركن مذكور ‌ايماني با همه‌ي دلايل‌شـان‌ ـ كه اثبات‌كننده‌ي آنهايند ـ به حشر گواهي داده و دلالت مي‌كنند، دو ركن ديگر ‌ايماني زير:

"وَ بِمَلئِكَتِهِ وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّهِ مِنَ اللّٰهِ تَعَالَى"

نيز مستلزم حشرند، و با قوّت كامل، بر عالم باقي شهادت داده و دلالت مي‌كنند؛ بدين گونه كه:

همه‌ي دلايل، مشاهدات و مكالماتِ بي‌پايان كه بر وجود فرشتگان و وظيفه عبوديت‌شان دلالت دارند، به نوبه‌ي خود بر موجوديت عالم ارواح و عالم غيب و عالم بقا و عالم آخرت و دار سعادت و بهشت و جهنمي كه در آينده با جن و انس آباد خواهند شد، دلالت مي‌كنند؛ زيرا فرشتگان مي‌توانند با اجازه‌ي الهي اين عوالم را ببينند و وارد آن‌ها شوند، لذا فرشتگان مقرّبي هم‌چون حضرت جبرئيل (ع) كه با بشر ديدار نموده است، بالاتفاق از موجوديت عوالم مذكور و گردش و سياحت‌شان در آن‌ها خبر مي‌دهند. پس آن‌گونه كه ما قاره‌ي آمريكا را نديده‌ايم اما با اعتماد به خبر كساني كه از آن‌جا آمده‌اند موجوديت آن را بديهي مي‌دانيم، لازم است در پرتو خبرهاي فرشتگان ـ كه قوّت صد "تواتر" را دارد ـ به همان بداهت، به عالم بقا و دارِ آخرت و جنّت و جهنم ‌ايمان آوريم؛ البتّه ‌ايمان داريم و باور مي‌كنيم.

تمام دلايلي كه در گفتار "بيست وششم" يعني "رساله قَدَر" براي اثبات ركن "ايمان به قَدَر" آمده است، به نوبه‌ي خود بر حشر و نشرِ صحف و موازنه اعمال در ميزان اكبر نيز دلالت دارند؛ چرا كه ما در برابر چشمان خود مي‌بينيم كه مقدّرات هر چيز در لوحه‌هاي نظام و ميزان يادداشت مي‌شود، و سرگذشت زندگي هر موجود زنده‌يي در قوّه‌ي حافظه و در بذرها و هسته‌هاي‌شان و در الواحِ مثاليِ ديگر نوشته مي‌شود، و دفترهاي اعمال هر ذي‌روح به ويژه انسان در الواح محفوظ ثبت و ضبط مي‌گردد، پس بي‌شك چنين قَدَر محيط و تقدير حكيمانه و ثبت دقيق و كتابتِ حفيظانه فقط مي‌تواند به خاطر مكافات و مجازاتي دائمي باشد كه در يك محكمه‌ي كبري و در نتيجه‌ي يك محاكمهي عام داده مي‌شود؛ در غير اين صورت اين ثبت و ضبطِ گسترده و بسيار دقيق و ظريف، كاملاً بي‌معني و بي‌فايده مي‌مانَد و منافي حكمت و حقيقت خواهد بود. يعني اگر حشري در كار نباشد، همه‌ي معاني قطعي اين كتاب كائنات كه با قلم ِقَدر نوشته شده، بر هم مي‌خورد و چنين چيزي به هيچ وجه ممكن نيست، و اين احتمال مانند انكار موجوديت اين هستي، محال است و هذياني بيش نيست.

نتيجه: پنج ركن ‌ايمان با همه‌ي دلايل مربوط به آن‌ها، به وقوع و موجوديت حشر و نشر و وجود آخرت و گشوده شدن درهاي آن دلالت مي‌كنند و وجود آن را طلب كرده و بر وقوعش گواهي مي‌دهند. پس به خاطر برخوردار بودن حشر از چنين پايه‌هاي خلل‌ناپذير و براهين بزرگي كه بيان كننده عظمتِ حقيقت حشر ميباشد، حدوداً يك سوم قرآن معجز البيان را مباحث حشر و آخرت تشكيل داده است، و قرآن آن را پايه و مبناي همه‌ي حقايق‌اش قرار مي‌دهد، و نيز همه مطالب را بر اساس آن استوار مي‌كند.

(پايان مقدمه)

* * *

شعاع يازدهم

(ثمره‌‌يي از زندان دنيزلي)

اين بخش، دفاعيه‌يي از رساله نور در برابر بي‌ديني و كفر مطلق است. دفاعيه حقيقي ما در اين حبس نيز همين نوشته است؛ زيرا صرفاً در اين راه تلاش مي‌كنيم.

اين رساله، ثمره و خاطره‌‌يي از زندان دنيزلي و حاصل دو روز جمعه مي‌باشد.

سعيد نورسي

رساله ثمـره

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ

(يوسف: ٤٢)

براساس اعلام و سرّ آيه فوق، يوسف (ع) پير زندانيان است، و زندان نوعي مدرسه يوسفيه به شمار مي‌رود. حال كه براي دومين بار تعداد زيادي از طلبه‌هاي رساله نور وارد اين مدرسه مي‌شوند، بي‌ترديد لازم است خلاصهيي از بخشهاي رساله نور كه با حبس و زندان مرتبطاند، در اين مدرسه ـ كه به منظور تربيت گشوده شده ـ مطالعه و تدريس شود، تا تربيت و آموزش كامل صورت گيرد. اينك پنج، شش مورد از آن خلاصه‌ها را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

مسأله نخست

چنان كه توضيح مطلب در گفتار چهارم نيز آمده است، آفريدگارمان سرمايه زندگانيِ بيست و چهار ساعتهي شبانه روز را به ما احسان مي‌كند تا به كمك آن هر چه براي حيات دنيوي و اخروي لازم است تأمين گردد. ما اگر بيست و سه ساعت از شبانه روز را صرف حيات دنيوي ـ كه بسيار كوتاه است ـ كنيم و يك ساعت را، كه براي نمازهاي فرض پنجگانه كافي‌ست، صرف حيات اخروي ـ كه بسيار طولاني‌ست ـ نكنيم چه اشتباه خلاف عقلي كرده‌ايم، زيرا در آن صورت دچار فشارهاي قلبي و روحي، به عنوان مكافات آن خطا خواهيم شد و بر اثر چنين وضعي، اخلاق‌مان را از دست داده و عمر را با نااميدي سپري كرده، و به اين ترتيب به جاي كسب تربيت، در جهت عكس آن حركت كردهايم؛ فكرش را بكنيد كه با چنين وضعي تا چه حد ضرر خواهيم كرد.

اگر ساعتي را صرف پنج نوبت نماز فرض كنيم، هر يك ساعتِ حبس و مصيبت، گاه معادل يك روز عبادت مي‌شود و يك ساعتِ فاني، حكم ساعاتِ باقي را مي‌يابد و يأس‌ها و فشارهاي روحي و قلبي تا حدودي از بين مي‌روند، و زندان كفاره‌‌يي مي‌شود براي هر آن‌چه موجب حبس گرديده بود و تربيت را، كه هدف اصلي از زنداني شدن است، نتيجه مي‌دهد، و اين آزمون و درس نافعي‌ست كه سبب گفتگويي دل‌نشين و آرامش بخش با دوستان مصيبت ديده مي‌شود.

چنان كه در گفتار چهارم بيان گرديد، هزار نفر در قرعهكشي بليت‌هاي بخت‌آزمايي شركت مي‌كنند تا يك نفر بتواند مثلاً هزار ليره به دست آورد؛ آن‌ها هفت، هشت، ده ليره از بيست و چهار ليره خود را خرج قمار بخت‌آزمايي مي‌كنند، اما حاضر نيستند يك ليره از آن بيست و چهار ليره را صرف خريد بليت خزانهي جواهـرات ابدي ‌كنند؛ اين در حالي‌ست كه احتمـال برنده شدن هزار ليـره در قرعهكشي بخت‌آزمايي دنيوي يك در هزار است، چرا كه هزار نفر در اين امر سهيم‌اند؛ اما در بخت‌آزمايي مُقـدّرات اخروي بشـر، احتمال سـود براي اهل

ايمـان ـ كه برخوردار از حُسن عاقبت مي‌باشند ـ نهصد و نود و نه از هزار است. اين را صد و بيست و چهار هزار پيامبر خبر داده‌اند و مُخبران صادقي از اوليا و اصفيايي كه شمارشان از حد بيرون است، با كشف و شهود تصديق و تأييد كرده‌اند. حال با توجه به نكات ذكر شـده، مقايسه كنيد هجوم به سوي قرعهكشي از نوع اول و پشت كردن به مورد دوم چه قدر با مصلحت ناسازگار است.

مديران زندان، زندانبانان و حتي كارگزاران امور كشور و محافظان آسايش ملت، در اين مسأله مي‌بايست از اين درس رساله نور راضي و خرسند باشند، زيرا بر اساس تجربيات مكرر مشاهده شده است كه اداره و انضباط هزار فرد متديني كه همواره به ياد محبس جهنم هستند، آسان‌تر از رسيدگي به امور ده فرد تارك نماز و بي‌اعتقادي‌ست كه صرفاً به حبس دنيوي مي‌انديشند و چيزي از حرام و حلال نمي‌دانند و گاه نيز به رفتارهاي لاابالي‌گري خو كرده‌اند.

* * *

خلاصه مسأله دوم

همان‌طور كه در بخش "راهنماي جوانان" از رساله نور به خوبي توضيح داده شده، مرگ چنان قطعي و آشكار است كه به شب شدن روز، و فرا رسيدن زمستان پس از پاييز مي‌ماند كه به يقين با آن مواجه خواهيم شد؛ هم‌چنان كه اين زندان به طور متمادي براي وارد شوندگان و خارج شوندگان مسافرخانه‌‌يي‌ موقت است، روي زمين هم كاروانسراييست براي قافله‌هايي كه با عجله در حركت‌اند تا شبي در آن اتراق كنند و فردا به حركت‌شان ادامه دهند. مرگ كه ساكنان هر شهر را بارها به گورستان انتقال داده است بي‌ترديد درخواست زيادي از حيات دارد.

رساله نور، معماي اين حقيقت دهشتناك را حل نموده و كشف كرده است كه خلاصه كوتاهي از آن، چنين است:

مادام كه نمي‌توان مرگ را از ميان برداشت و دروازه گور بسته نمي‌شود، بزرگ‌ترين مسأله و نگراني اصلي انسان، يافتن چاره‌‌يي براي نجات از دست جلاد اجل و سلول انفرادي قبر است. آري، اين موضوع چاره دارد و رساله نور با سرّ قرآن آن را به بداهت دو ضرب در دو مساوي با چهار، قاطعانه اثبات كرده است، كه خلاصه آن چنين است:

مرگ، يا اعدام ابدي‌ست؛ يعني چوبه داري‌ست كه فرد را با خويشاوندان و دوستانش از بين مي‌برد، يا برگه رخصتي‌ست براي عبور به عالمي ديگر كه باقي‌ست؛ يعني سندي ايماني براي ورود به سراي سعادت و خوشبختي؛ و قبر نيز يا سلول انفراديِ تاريك و چاهي بي‌انتهاست، يا دري‌ست كه ما را از محبس دنيا به سوي مهمان‌سرا و گلستاني نوراني و جاودان مي‌رساند. اين حقيقت را "راهنماي جوانان" با تمثيلي اثبات كرده است.

براي مثال، در حياط اين زندان، چوبه‌هاي اعدامي متكي به ديوار براي به دار آويختن قرار داده‌اند و پشت آن ديوار، مراسم قرعه كشي بزرگي هست كه همه

عالميان در آن مشاركت دارند. عدم مشاركت ما، پانصد نفري كه در اين زندان هستيم، بدون استثنا غيرممكن است و همه ما را يكي يكي به ميدان خواهند برد. ممكن است بگويند: "بيا، گواهي اعدامت را بگير و بالاي چهارپايه برو" يا "برگه حبس انفرادي هميشگي را بگير و از اين دري كه باز است عبور كن." و شايد بگويند: "مژده! بليط بخت آزمايي‌ات برنده ميليون‌ها سكه طلا شده است، بيا و آن را بگير!" و بدين ترتيب در همه جا اين خبر را با صداي بلند اعلام ميكنند.

ما هم به چشم خود مي‌بينيم كه همه به نوبت به سوي چوبه دار مي‌روند؛ گروهي اعدام مي‌شوند و گروهي ديگر چوبه دار را نردباني مي‌كنند و خود را به پشت ديوار، همان‌جا كه مراسم بختآزمايي‌ست، مي‌رسانند؛ اين را مأموراني بزرگ و جدي با قطع و يقين به ما مي‌گويند؛ طوري كه گويي خود شاهد آن بوده‌ايم. در همين اثنا دو هيأت وارد زندان ما مي‌شوند؛ قافله‌‌يي كه ساز و شراب و شيريني‌ها و باقلواهاي به ظاهر لذيذ در دست دارند و سعي مي‌كنند از آن‌ها به ما نيز بخورانند، اما خوراكي‌هايشان زهرآگين است و شياطين انسي آن‌ها را مسموم كرده‌اند. جماعت و هيأت دوم، تربيت نامه و غذاهاي حلال و نوشيدني‌هاي دل‌نشين در دست دارند كه به ما اهدا مي‌كنند، و آنها به اتفاقِ هم و خيلي جدي و قطعي مي‌گويند: "اگر هداياي گروه اول را ـ كه به منظور امتحان به شما پيشنهاد شده ـ قبول كنيد و بخوريد، مانند كساني كه مي‌بينيد بالاي دار مي‌روند، شما هم به دار آويخته خواهيد شد؛ اما اگر هداياي ما را، كه به فرمان حاكم اين ديار برايتان آورده‌ايم، به جاي هداياي آنان بپذيريد و ادعيه و اذكاري را كه در كتاب‌ها و تربيت‌نامه‌هايمان است بخوانيد، از به دار آويخته شدن نجات خواهيد يافت. بدانيد و چون مشاهده روز باور كنيد كه در آن مراسم بخت آزمايي، به لطف و احسان شاهانه، هر كدام‌تان برنده يك ميليون سكه طلا خواهيد شد. اما اگر آن شيريني‌هاي حرام و شبهه‌ناك و مسموم را بخوريد، تا رفتن به سوي چوبه دار هم درد آن سم را خواهيد كشيد. اين مسأله را فرامين مذكور و همگي ما با يقين، به شما خبر مي‌دهيم."

مطابق اين تمثيل، در پشت چوبه‌ي دارِ اجل ـ كه هميشه جلوي چشمان‌مان است ـ مراسم بخت آزمايي مقدرات نوع بشر وجود دارد. طبق اخبـاري كه به

دستمان رسيده، در اين مراسم به احتمال صد در صد براي اهل ايمان و طاعت (به شرط حُسن عاقبت)، بليط خزانه‌‌يي جاودان و بي‌پايان فراهم خواهد بود؛ و همچنين به احتمال نود و نه درصد براي آنان كه بي‌اعتقاد و فاسق بوده و مشغول بيبند و باري و كارهاي حرام، به شرط توبه نكردن، نيستي هميشگي (براي آنان كه معتقد به آخرت نيستند) يا سلول انفراديِ تاريك و ابدي (براي آنان كه بقاي روح را قبول دارند اما به لهو و لعب مي‌پردازند) تدارك ديده شده، و همچنين آمده است كه افراد مذكور برگه شقاوت ابدي را دريافت خواهند كرد. اين موضوع را در ابتدا صد و بيست و چهار هزار پيامبر عليهم السلام، كه نشانه تصديق در دست دارند و معجزات فراوان داشته‌اند، خبر داده‌اند؛ همچنين بيش از صد و بيست و چهار ميليون اولياء (قدَّسَ اَللّه اَسرَارهُم) در پي خبر پيامبران، سايه و اثر اخبار مزبور را با كشف و ذوق مشاهده نموده، تصديق و تأييد كرده‌اند؛ و ميلياردها محقق

تنها يكي از آن محققان، رساله نور است. اجزا و بخش‌هاي متعدد اين رساله، كه بيست سال است معاندترين فيلسوفان و متمردترين زنديقان را به سكوت كشانده، در دسترس است كه همه مي‌توانند آن را بخوانند و كسي هم اعتراضي نمي‌كند.

و مجتهد و صديقي كه آمده‌اند و رفته‌اند، خبر اين دو گروه از مشاهير بشري را به مدد عقل، و با براهين قطعي و حجت‌هاي قوي، و با فكر و منطق به طور يقيني، اثبات و تصديق نموده‌اند. به واسطه اين سه گروه بزرگ و عاليِ جامعه بشري ـ كه چهره‌هاي تابانِ نوع انسان و اهل حقيقت‌اند و چون خورشيد و ماه و ستارگان مي‌درخشند و در موقعيت فرماندهي قدسي بشر قرار دارند ـ خبر مذكور، به اجماع و تواتر به ما رسيده است. حال به وضعيت كسي كه به اين سخنان توجهي نمي‌كند و به صراط مستقيم، كه آنان نشان مي‌دهند و رو به سوي سعادت دارد، نمي‌رود و به احتمال نود و نه درصدِ خطر توجهي ندارد نظري ميافكنيم؛ همين فرد در حالت عادي اگر يك نفر بگويد در راهي كه مي‌روي خطري هست، از آن راه اجتناب خواهد كرد و راهي هر چند طولاني‌تر را برخواهد گزيد. به هر حال وضع او چنين خواهد بود:

كوتاه‌ترين و سهل‌ترين راه را، كه مخبران بي‌شمار با قاطعيت و يقين از آن خبر داده‌اند و صد در صد به بهشت و سعادت ابدي منتهي مي‌شود، رها كرده و دشوارترين و طولاني‌ترين و بدترين راهي را كه به احتمال نود و نه درصد به محبس

جهنم و شقاوت دائمي منتهي مي‌شود انتخاب مي‌كند؛ بيچاره‌‌يي كه حتي در دنيا نيز كوتاه‌ترين راه را براساس خبر احتمالاً دروغ كسي، و با احتمال يك در‌صد خطر و مثلاً يك ماه حبس رها كرده و راه طولاني‌ترِ بدون منفعتي را فقط با اين توجيه كه بي‌خطر است انتخاب مي‌كند، مانند ديوانه‌هاي سرمست، به اژدهاياني كه در دوردست ديده مي‌شوند و راه را بر او خواهند گرفت اهميتي نمي‌دهد و مشغول مگس‌ها مي‌شود و چنان اهميتي به آن‌ها مي‌دهد كه عقل و قلب و روح و انسانيت خود را از دست مي‌دهد.

اين واقعيتِ مطلب است؛ ما زندانيان براي گرفتن انتقام كامل از اين مصيبت زندان، بايد هداياي هيأت دوم را بپذيريم؛ همان‌طور كه لذت يك دقيقه انتقام يا چند دقيقه يا چند ساعتِ عيش و نوش باعث شد ما دچار اين مصيبت شويم و دو سه سال يا ده پانزده سال در زندان بمانيم و دنيا برايمان زندان شود، بايد در ضديت و مخالفت با اين مصيبت، يكي دو ساعت از زمان حبس را تبديل به عبادت يكي دو روزه كنيم، و مجازات دو سه ساله خود را با هداياي متبرك آن قافله مبارك، تبديل به عمري بيست سي ساله و ماندگار نماييم، و ده يا بيست سال حبس‌مان را وسيله‌‌يي قرار دهيم براي خلاصي از ميليون‌ها سال حبس در زندان جهنم. در برابر گريه دنياي فاني، بايد بر لبان حيات اخروي‌مان لبخند بنشانيم و به اين ترتيب از مصيبتي كه گرفتارش شده‌ايم انتقام بگيريم. بايد زندان را محلي براي تربيت شدن بدانيم و براي وطن و ملت‌مان افرادي مفيد، مطمئن، و با تربيت شويم. مأموران و مديران و مسئولان زندان هم كساني را كه گمان مي‌كنند جاني و شقي و لاابالي و قاتل و تبهكار و مُضر به حال وطن هستند، بايد طلبه‌هايي ببينند كه در آموزشگاه مباركي مشغول فعاليت‌اند و بايد با افتخار خداوند را شكر بگويند.

* * *

مسأله سوم

خلاصـه‌ي حـادثه‌‌يي عبرت انگيز كه تفصيل

آن در "راهنماي جوانان" آمده، چنين است:

زماني در "عيد جمهوريت" كنار پنجره سلولم در زندان "اسكي شهير" نشسته بودم. دختران دانش آموز در حياط دبيرستان مقابل، مي‌خنديدند و مي‌رقصيدند. در يك آن، وضعيت پنجاه سال بعد آن‌ها همچون سينمايي معنوي بر من آشكار شد. ديدم چهل پنجاه تن از آن دختران دانشآموز كه تعدادشان پنجاه شصت نفر بود در قبر خاك مي‌شوند و عذاب مي‌كشند. ده نفر از آن‌ها را ديدم كه هفتاد هشتاد ساله و بسيار زشت شده‌اند، و چون در جواني مراقب عفت خود نبوده‌اند از نگاه‌هايي كه انتظار محبت دارند نفرت مي‌بينند. اين‌ها را با قطع و يقين مشاهده كردم، و به حال و روز رقت بارشان گريستم. تعدادي از دوستان زنداني صداي گريستن‌ام را شنيدند، آمدند و جوياي موضوع شدند، گفتم: "فعلاً مرا به حال خود رها كنيد و برويد".

آري، آن‌چه ديدم حقيقت است نه خيال؛ چنان كه پس از تابستان و پاييز نوبت زمستان فرا مي‌رسد، در ادامه تابستان جواني و پاييز سالمندي نيز زمستان قبر و برزخ قرار دارد. اگر به همان شكلي كه حوادث پنجاه سال پيش را به وسيله صنعت سينما در حال حاضر به نمايش مي‌گذارند، مي‌توانستند رويدادهاي پنجاه سال بعد را هم نشان دهند و وضعيت پنجاه شصت سال بعدِ اهل ضلالت و گمراهي را در مقابل ديدگان‌شان به نمايش بگذارند، آن‌گاه با لعن و نفرين به خنديدن‌ها و لذت‌هاي نامشروع‌شان مي‌گريستند.

در حالي كه من مشغول مشاهده مذكور در زندان اسكي شهير بودم، فردي معنوي، كه مروج گمراهي و ضلالت بود، همچون شيطاني انسي در مقابلم ظاهر شد و گفت: "ما دوست داريم همه نوع لذت حيات را بچشيم و به ديگران بچشانيم، با ما كاري نداشته باش".

من هم در پاسخ گفتم:

حال كه مرگ را به قيمت ذوق و لذت، فراموش كرده‌‌يي و به ضلالت و گمراهي پرداخته‌يي، يقين بدان كه طبق حكم ضلالت تو، تمام زمان گذشته، مرده و معدوم است؛ و چون گورستان ترسناكي‌ست كه در درونش جنازهها پوسيده‌اند. دردها و مصيبت‌هايي كه بر اثر مرگ ابديِ دوستانِ فراوان، و فراق‌هاي بي‌شمار، به دليل وابستگي‌هاي انساني و مسير گمراهي، بر سرت و بر قلب‌ات ـ اگر نمرده باشد ـ ريخته، لذت‌هاي سرمستانه و حقيرت را از بين مي‌برد؛ و به همين صورت زمان آينده را نيز به سبب بي‌اعتقادي، برايت معدوم و تاريك و مرده و ترسناك مي‌كند. همچنين، چون گردن بيچاره‌هايي كه از آن‌جا آمده و در عالم وجود سر بر آورده و وارد زمان فعلي مي‌شوند با ساطور اجل بريده و به عالم نيستي پرتاب مي‌گردد، لذا به موجب گرايش به عقل، مدام نگراني‌هاي دردآور بي‌شماري را بر وجود بي‌ايمانت تحميل كرده، و لذت‌هاي جزئي و سفيهانه‌ات را زير و زبر مي‌كند.

اگر ضلالت و فسق و فجور را رها كني و وارد دايره ايمان تحقيقي و راه مستقيم شوي، با نور ايمان خواهي ديد كه زمان سپري شده‌ي گذشته، معدوم و چون گورستاني كه همه چيز را مي‌پوساند، نيست، بلكه عالمي نوراني‌ست كه موجود است و تبديل به آينده مي‌شود و به منزله دالاني‌ست كه ارواح باقي براي ورود به دار السعادت آينده در آن انتظار مي‌كشند؛ گذشته نه تنها دردآور نيست، بلكه بسته به قوت ايمان، نوعي از لذت معنوي بهشت را در دنيا مي‌چشاند، و آينده نيز نه تنها منزلگاهي ظلماني و وحشتناك نيست، بلكه اگر با چشم ايمان نگاه كنيم كاخ‌هاي سعادت ابدي را مشاهده خواهيم كرد كه در آن‌ها ضيافت و نمايشگاه‌هاي احسانِ رحمانِِ رحيمِ ذوالجلالِ و الاكرام برپا شده است؛ رحمانِ رحيمي كه صاحب كرم و

رحمت بي‌حد ‌و ‌حصر بوده، و بهار و تابستان را به‌سان سفره‌يي پر از نعمت‌هاي متعدد قرار داده است. فرد مؤمن با ذوق و شهود ايماني، كشش رفتن به آن‌جا را در خود حس كرده، و به نسبت ايمانش مي‌تواند نوعي از لذت‌هاي عالم باقي را احساس كند.پس لذت حقيقي و عاري از درد و الم، صرفاً در ايمان و با ايمان حاصل مي‌گردد.

ايمان در اين دنيا نيز هزاران فايده و نتيجه را نصيب انسان مي‌كند؛ ما به مناسبت بحث حاضر فقط يك فايده و لذت ايمان را، كه در قالب تمثيلي در حاشيه "راهنماي جوانان" آمده است، به شرح زير بيان مي‌كنيم:

فرض كن فرزندت ـ كه بسيار دوست‌اش داري ـ در حال احتضار و جان دادن است و تو با يأس و نااميدي به فراق دردآور و هميشگي او مي‌انديشي. در همان حال طبيبي چون حضرت خضر يا لقمان حكيم وارد مي‌شود و معجوني چون پادزهر به او مي‌خوراند و فرزند دوست داشتني و عزيز تو چشم مي‌گشايد و از مرگ نجات مي‌يابد، چه قدر خوشحال و شادمان مي‌شوي؟

به همين ترتيب، ميليون‌ها انسان محبوب را، كه مانند فرزند تو دوست داشتني هستند و گمان مي‌كني در گورستان زمان گذشته پوسيده شده و در حال نابودي مي‌باشند، در نظر بگير؛ ناگهان حقيقت ايمان مانند لقمان حكيم، نورانيتي از دريچهي قلب به سوي گورستاني كه بر اثر توهم گمان مي‌رود عدم خانه‌‌يي بزرگ است، ميتاباند؛ تمام مرده‌ها زنده مي‌شوند و با زبان حال به شما مي‌گويند: "ما نمرده‌ايم و نخواهيم مرد و دوباره با شما ديدار خواهيم كرد". و شما حظ و لذت وافري مي‌بريد. ايمان با دادن چنين لذت‌هايي در اين دنيا ثابت مي‌كند كهحقيقت ايمان هم‌چون هسته‌‌يي‌ست كه در صورت تجسم، بهشتي خاص از آن حاصل مي‌شود و شجره طوباي آن مي‌گردد.

اين‌ها را به همان كسي كه مروج گمراهي بود گفتم، اما او كه اهل عناد بود گفت: حداقل براي اين‌كه مانند حيوان، حيات‌مان را با كيف و لذّت سپري كنيم، به سرگرمي و سرخوشي پرداخته و به اين مسائل ظريف نمي‌انديشيم.

در پاسخ گفتم: تو نمي‌تواني مانند حيوان باشي، زيرا حيوان گذشته و آينده ندارد؛ نه از گذشته متأسف و متألم مي‌شود و نه نگراني و هراس از آينده است.

حيوان تمام و كمال در پي كام جويي‌ست، به راحتي زندگي مي‌كند، مي‌خوابد و شكر خالق‌اش را مي‌گويد. حتي حيواني كه براي ذبح بر زمين خوابانده مي‌شود، چيزي احساس نمي‌كند. فقط هنگامي كه چاقو گلويش را مي‌برد، مي‌كوشد حس كند، آن احساس هم طي مي‌شود و حيوان از آن درد هم رهايي مي‌يابد. يكي از رحمت‌ها و مهرباني‌هاي بزرگ خداوند همين است كه اجازه نمي‌دهد كسي از غيب مطلع باشد، و هم او آن‌چه را بر سر انسان مي‌آيد مي‌پوشاند و پنهان مي‌كند؛ مخصوصاً اين قضيه در مورد حيوانات بي‌گناه به شكل كامل‌تري وجود دارد.

ليكن اي انسان! گذشته و آينده تو با خروج نسبي از عالم غيب ـ به‌خاطر داشتن عقل ـ موجب مي‌شود از راحتي مخصوص حيوان، كه ريشه در ستر غيب دارد، كاملاً محروم شوي. تأسف‌هاي مرتبط با گذشته، فراق‌هاي دردآلود، و ترس‌ها و نگراني‌هاي مرتبط با آينده، لذت‌هاي جزئي تو را به مرتبه هيچ تنزل مي‌دهد و از لحاظ لذت، تو را صد برابر بيش‌تر از حيوان به سقوط مي‌كشاند.

مادام حقيقت اين است، يا دست از عقل بشوي و حيوان شو و نجات پيدا كن يا عقلت را با ايمان بياميز و گوش به قرآن بده و حتي در اين دنياي فاني نيز لذت‌هايي صد برابر بيش‌تر از حيوان به دست آور. اين مطالب را به او گفتم و مجبور به سكوتش كردم.

باز هم آن گمراه رو به من كرد و گفت:

حداقل مانند بي‌دينان اجنبي زندگي مي‌كنيم.

جواب دادم:

تو نميتواني مانند بي‌دينان اجنبي هم شوي، زيرا آن‌ها اگر پيامبري را انكار ‌كنند به پيامبران ديگري مؤمن هستند؛ حتي اگر هيچ پيامبري را هم قبول نداشته باشند، خداوند را باور دارند. اگر خدا را هم قبول نداشته باشند ممكن است سجايايي داشته باشند كه مـدار كمـالات‌شان قرار ‌گيرد. اما اگر مسلماني، پيامبر آخر‌ الزمان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را ـ كه خاتم رسل و بزرگ‌ترين آن‌هاست و دين و دعوت‌اش عام است ـ انكار كند و از دايره فرمانبرياش خارج گردد، هيچ پيامبر ديگر و حتي خدا را قبول نخواهد داشت؛ زيرا همه پيامبران، خدا و كمالات را به واسطه خاتم الانبيا پذيرفته ‌است، و اين‌ها بدون او در قلباش باقي نخواهند ماند.

اين است كه از گذشته تاكنون صاحبان هر ديني وارد اسلام شده‌اند، اما هيچ مسلماني نمي‌تواند به‌طور حقيقي، يهودي، مجوسي يا نصراني شود؛ بي‌شك بي‌دين مي‌شود، اخلاق‌اش فاسد و تبديل به عنصري مُضر براي وطن و ملت مي‌گردد. اين موضوع را برايش ثابت كردم و هيچ دست‌آويزي براي شخص متمرد و معنّد باقي نماند، لذا برخاست و به جهنم رفت.

اينك اي هم‌درسان من در اين مدرسه يوسفيه! مادام كه حقيقت همين است كه گفته شد، و رساله نور بيست سال است آن را قطعي و آشكار چون خورشيد اثبات مي‌نمايد، و سركشي متمردان و معاندان را در هم شكسته و آنان را وارد جرگه ايمان مي‌كند، ما نيز به عنوان كساني كه از ايمان و صراط مستقيم به عنوان سالم‌ترين و آسان‌ترين و نافع‌ترين مسير براي دنيا و آينده و آخرت و وطن و ملت‌ پيروي مي‌كنند، بايد اوقات فراغت خود را به جاي آن‌كه صَرف خيالات بيهوده كنيم به خواندن سوره‌هايي از قرآن بپردازيم كه با آن آشنايي داريم، و معاني آيات مذكور را از دوستاني كه در اين زمينه آگاهي دارند فرا گرفته و نمازهاي فرض قضا شده‌مان را به‌جا آوريم، و با استفاده از خوي و خصلت‌هاي نيك يك‌ديگر، اين زندان را به بوستان مباركي براي پرورش نهال‌هاي خوش طينت تبديل كنيم؛ با چنين اعمال صالحه‌‌يي، بايد بكوشيم تا مدير و مسئولان زندان را، ‌كه چون مأموران عذاب جهنم بر سر جانيان و قاتلان هستند، به مأموران و استادان درستكار و راهنمايان مهرباني تبديل كنيم كه در مدرسه يوسفيه بهشتياني را تربيت مي‌كنند و خود را موظف به نظارت بر تربيت آنان مي‌دانند.

* * *

مسأله چهارم

باز توضيح اين مطلب در "راهنماي جوانان" آمده است، زماني از سوي برادراني كه به من خدمت مي‌كردند سؤال شد:

پنجاه روز است درباره اين جنگ هولناك جهاني، كه كره زمين را به هرج و مرج كشانده و با مقدرات اسلام نيز ارتباط دارد، چيزي نمي‌پرسي و كنجكاوي نشان نمي‌دهي (امروز هفت سال از آن زمان مي‌گذرد و همان حال ادامه دارد)؛ مطلب داخل پرانتز مربوط به سال ١٩٤٦ است. اين در حالي‌ست كه عده‌‌يي از متدينان و عالمان، مسجد و جماعت را رها كرده و به شنيدن اخبار و مطالب راديو مي‌شتابند؛ مگر حادثه‌‌يي بزرگ‌تر از اين متصور است؟ يا نكند پرداختن به اين موضوع مناسب نيست و ضررهايي دارد؟

در پاسخ گفتم:

سرمايه‌ي عمر، بسيار اندك و كارهاي لازم، بسيار زياد است. براي هر انسان دايره‌هاي متداخل، مانند دايره قلب و معده، دايره پيكر و خانه، دايره محله و شهر، دايره وطن و زادگاه و دايره كره زمين و نوع بشر تا دايره ذي‌حيات و دنيا وجود دارد. ممكن است هر انسان در هر دايره نوعي وظيفه داشته باشد؛ اما بزرگ‌ترين و مهم‌ترين و دائمي‌ترين وظيفه در كوچك‌ترين دايره قرار دارد. نيز ممكن است كوچك‌ترين و گذراترين وظيفه، گاهي در بزرگ‌ترين دايره قرار داشته باشد. با اين قياس، وظايف ممكن است با بزرگي و كوچكي دواير نسبت عكس داشته باشند. اما دايره بزرگ به سبب جاذبه‌‌يي كه دارد، ممكن است باعث شود فرد خدمت لازم و مهمي را رها نموده و به امور آفاقي بي‌معنا مشغول گردد و سرمايه زندگاني را در جاي نامناسبي هدر دهد؛ يعني عمرِ با ارزشش را با امور بي‌اهميت به فنا دهد. كسي كه درگيري‌هاي اين جنگ را با كنجكاوي پي مي‌گيرد، گاه به لحاظ قلبي

به طرفداري از يك طرف مي‌پردازد و به طور طبيعي ممكن است ظلم و ستم آن طرف را مثبت ببيند و به اين ترتيب شريك ظلم او شود.

پاسخ نكته اول اين است: براي هر كس، به خصوص مسلمانان، چنان دعوا و حادثه‌‌يي وجود دارد كه از اين جنگ جهاني، بزرگ‌تر و از اين دعوايي كه براي حكومت بر دنيا بر پا شده، مهم‌تر مي‌باشد. هر كس اگر به اندازه (دولتهاي) آلمان و انگليس قدرت و ثروت داشته و در عين حال از بهره عقل نيز برخوردار باشد، بي‌شك آن را صرف موفقيت و پيروزي در همان راه مي‌كند.

اما درباره آن دعوا بايد گفت: صد هزار تن از مشاهير انساني و ستارگان و مرشدان بي‌شمار بشري، به اتفاق و مُستند به هزاران عهد و قرارِ صاحب و متصرف كائنات، خبر داده‌اند و عده‌‌يي از آنان نيز با چشم خود ديده‌اند كه:

هر كسي در مقابل ايمان با دعوي به دست آوردن يا از دست دادن مُلك و مزرعه‌‌يي دائمي و باقي ـ كه داراي قصرها و باغ‌هايي به اندازه روي زمين است ـ مواجه مي‌باشد؛ انسان اگر وثيقه ايمان را به درستي تحصيل نكند دعوي مذكور را از دست خواهد داد، و در عصر كنوني بسياري از مردم به سبب طاعون ماديت، آن مزرعه و ملك را از دست مي‌دهند. در جايي، يك نفر از اهل كشف و شهود در حين سكراتِ (برخي از انسانها) مشاهده كرده بود، از چهل مورد درگذشتگان فقط چند نفر در اين دعوي موفق بوده‌اند، بقيه بازنده بوده‌اند. آيا اگر سلطنت دنيا را هم به فرد بازنده بدهند جاي خالي آن دعوي از دست رفته را پر خواهد كرد؟

ما شاگردان رساله نور معتقديم، صرف نظر كردن از خدماتي كه موجب موفقيت در آن دعوي مي‌شود، و رها كردن وكيل زبردستي كه به احتمال نود درصد مانع شكست در آن مي‌گردد، و مشغول شدن به كارهاي بيهودهي دنيوي با تصور ابدي بودن در دنيا، كار كاملاً نابخردانه‌‌يي‌ست؛لذا اگر عقل و خرد هر يك از ما صد برابر هم بيش‌تر شود، باز معتقديم بايد صرف انجام همين وظيفه ايماني گردد.

اي دوستان جديد من در مصيبت زندان! شما مانند دوستان قديمي من رساله نور را نديده‌ايد، من آن‌ها و هزاران شاگرد ديگر رساله نور را گواه مي‌گيرم و مي‌گويم و ثابت مي‌كنم و ثابت كرده‌ام كه:

رساله نور، وكيل موفق اين راه است كه توانسته تا نود درصد در اين دعواي بزرگ موفقيت كسب كند و در طول بيست سال، وثيقه و برات و گواهي آن را كه عبارت است از "ايمان تحقيقي"، در اختيار بيست هزار نفر بگذارد؛ رساله‌‌يي كه از معجزه معنوي قرآن حكيم سرچشمه مي‌گيرد و در زمانه كنوني، وكيل درجه يك اين راه محسوب مي‌شود. هجده سال است دشمنان من، ماديون و بي‌دينان، با دسيسه‌هاي بي‌رحمانه عليه من، توانسته‌اند برخي از اركان حكومت را اغفال كنند و براي نابودي ما اين بار نيز مانند گذشته ما را محبوس و زنداني نمايند، اما با اين حال از صد و سي جزء قلعه پولادين رساله نور فقط توانستهاند از يكي دو قسمت اشكال بگيرند. تو گويي كسي كه در صدد انتخاب وكيل است كافي‌ست رساله نور را در اختيار داشته باشد.

نترسيد، رساله نور هرگز ممنوع نمي‌شود. رساله‌هاي مهم نور، به استثناي دو سه مورد، آزادانه در ميان نمايندگان و مسئولان اصلي دولت جمهوري دست به دست مي‌شوند. ان ‌شاء الله زماني فرا مي‌رسد كه مديران و مأموران سعادتمند، براي اين‌كه زندان‌ها را به محلي براي اصلاح واقعي تبديل كنند، رساله‌هاي نور را هم‌چون غذا و علاج در بين زندانيان توزيع خواهند كرد.

* * *

مسأله پنجم

چنان كه در "راهنماي جوانان" توضيح داده شده است،دوران جواني بي‌ترديد سپري خواهد شد؛ با همان قطعيتي كه تابستان جاي خود را به پاييز و زمستان مي‌دهد و روز تبديل به غروب و شب مي‌شود، جواني نيز به پيري و مرگ مبدل مي‌گردد. اگر فرد، جواني گذرا و فاني خود را در دايره‌ي استقامت، با عفت و خيرات سپري كند به موجب آن و بر اساس بشارتِ تمام فرامين آسماني، جوانيِ ماندگاري به دست خواهد آورد.

هر فرد جوان خردمندي براساس تجربه تأييد خواهد كرد كه اگر جواني با فسق و فجور سپري شود، مانند قتلي كه به دليل يك دقيقه خشونت، ميليون‌ها دقيقه حبس را باعث ميشود، لذت‌ها و سرخوشي‌هاي شباب نيز در راه نامشروع، علاوه بر مجازات دنيوي و گناهان و افسوس‌هايي كه ريشه در مسئوليت‌هاي آخرت و عذاب قبر و زوال آن لذت دارد، در متن همين لذت‌ها بيش از لذت، درد و الم وجود دارد. مثلاً در محبت نامشروع به جنس مخالف، لذت جزئي با عوارض فراواني چون الم حسادت، الم فراق و الم پاسخ نگرفتن از طرف مقابل همراه است كه حكم عسلي زهرآگين را مي‌يابد. فرد به سبب بيماري‌هايي كه با استفادهي بد از جواني پديد مي‌آيد، روانه‌ي بيمارستان‌ها مي‌شود و به دليل زياده‌روي‌هايش سر از زندان در مي‌آورد، و به دليل مشكلاتي كه از تغذيه نادرست و وظيفه نشناسي قلب و روح بروز مي‌يابد، بايد او را در ميخانه‌ها و مراكز عيش و عشرت يا قبرستان‌ها جستجو كرد. اگر مي‌خواهي اين مطلب برايت ثابت شود به بيمارستان‌ها و زندان‌ها و ميخانه‌ها و قبرستان‌ها برو و در آن‌جا سؤال كن؛ البته با واويلاها و تأسف‌ها و گريستن‌هايي مواجه خواهي شد كه بيش‌ترشان بر اثر سيلي‌هاي مجازات گونهي لذت‌هاي نامشروع، و زياده‌روي‌ها و استفاده نادرست جوانان از جواني‌شان حاصل شده است.

همه كتاب‌ها و فرامين آسماني و در رأس آن‌ها قرآن، با آيات قطعي خبر و بشارت داده‌اند كه جواني اگر در مسير استقامت طي شود، نعمت الهي بسيار زيبا و شيرين، و وسيلهي خير نيرومند و دلنشيني خواهد بود و در آخرت، جوانيِ بسيار درخشان و ماندگاري را نتيجه مي‌دهد.

مادام كه حقيقت اين است و دايره حلال براي كسب لذت كافي‌ست، و مادام كه ساعتي لذت در دايره حرام گاه موجب يك سال و گاه ده سال زندان مي‌شود، البته به عنوان سپاسگزاري در مقابل نعمت جواني، لازم و بلكه واجبتر است نعمت دلنشين جواني را صرف پاكدامني و درستي كرد.

* * *

مسأله ششم

(اشاره‌ي مختصري‌ست به برهاني از هزاران برهان كلي درباره ركن "‌ايمان به الله" كه توضيح آن و جهتهاي بيشمار و قطعي آن در بسياري از قسمت‌هاي رساله نور آمده است.) در "كاستامونو" عده‌‌يي از دانش آموزان دبيرستان نزد من آمدند و گفتند: "خالق‌مان را به ما بشناسان؛ معلمهاي ما درباره خدا چيزي نمي‌گويند".

گفتم: هر فني كه تحصيل مي‌كنيد با زبان خاص خود همواره از خداوند بحث مي‌كند و آفريدگار را مي‌شناساند؛ به جاي سخن معلمهايتان، سخن آنان را بشنويد.

براي مثال، در هر قوطي موجود در داروخانه‌‌يي مجهز، معجون‌ها و پادزهرهاي حيات‌بخشي هست كه با موازين حساس و فوق ‌العاده‌‌يي اخذ و حاصل گرديده است؛ اين امر از وجود داروسازي حكيم، كيمياگر و بسيار ماهر خبر مي‌دهد.

به همين ترتيب، معجون‌ها و پادزهرهاي حيات‌بخشي در قوطي‌هاي چهارصد هزار نوع نبات و حيوان در داروخانه كره زمين وجود دارد كه وقتي آن‌ها را با مقياس دانش پزشكي رايج، و نسبت به داروخانه‌هاي موجود مي‌سنجيم، مي‌بينيم تا چه حد بزرگ‌تر و كامل‌تر‌ند. اين امر، داروسازِ داروخانه بزرگ كره زمين يعني حكيم ذوالجلال را حتي به نابينايان هم آشكارا نشان داده و مي‌شناساند.

و نيز، همان‌طور كه كارخانه‌‌يي خارق العاده، هزاران نوع پارچه را از ماده‌‌يي يكسان توليد مي‌كند و بي‌ترديد بر وجود كارخانه‌دار و تكنيسيني ماهر دلالت دارد، دستگاه ربّاني متحركي كه كره زمين ناميده مي‌شود و داراي صدها هزار بخش است كه در رأس هر يك از آن‌ها صدها هزار كارخانه كامل وجود دارد، به همان نسبت كه از كارخانه ساخته دست انسان بزرگ‌تر و كامل‌تر است در مقايسه با دانش مكانيك كه تحصيل كرده‌ايد از استاد و صاحب كره زمين خبر مي‌دهد و او را معرفي كرده و مي‌شناساند.

باز براي نمونه، دكان‌ها و انبارهايي كه در آن‌ها از اطراف، هزار و يك نوع رزق و روزي كامل فراهم آمده و به شكل منظمي در آن‌ها جاي داده شده است، بي‌ترديد بر وجود مأمور فوق ‌العاده‌ي ارزاق و تغذيه، و صاحب و مدير آن دلالت دارد.

اين انبارِ رحمانيِ مواد غذايي و اين سفينه سبحاني كه كره زمين ناميده مي‌شود در يك سال در دايره‌‌يي بيست و چهار هزار ساله در حال چرخش منظم بوده و صد هزار طايفه را ـ كه هر كدام نيازمند رزق و روزي جداگانه مي‌باشند ـ در خود جاي داده است و با چرخش خود فصل‌ها را پديد ‌آورده و بهار را چون واگني بزرگ پر از هزاران طعام گوناگون مي‌كند و نزد ذي‌حياتان بيچاره‌‌يي ‌آورده كه ارزاق‌شان در زمستان به پايان رسيده است. اين دكان و انبار ربّاني با انواع و اقسام جهازات و اموال و بسته‌هاي كنسرو مانند، به همان نسبت كه از كارخانه مذكور بزرگ‌تر است، با مقياسِ دانشِ تغذيه كه خوانده‌ايد يا خواهيد خواند و به همان درجه و با همان قطعيت، بر صاحب و متصرف و مدبّر كره زمين دلالت دارد، او را مي‌شناساند و موجب مي‌شود او را دوست بدارند.

ارتشي را تصور كنيد كه از چهارصد هزار ملت تشكيل شده و فرمانده آن ارتش به شكل معجزه گونه‌‌يي ارزاق مورد نياز، سلاح و لباس لازم و آموزش و ترخيص هر ملت را كاملاً دقيق و جداگانه تأمين مي‌كند، يعني به تنهايي انواع و اقسام ارزاق، سلاح، لباس و وسايل مورد نياز تك تك ملت‌ها را بدون اين‌كه فراموش كند يا دچار حيرت گردد در اختيارشان مي‌گذارد. شكي نيست كه چنين لشكر و اردوگاهي بر آن فرمانده فوق ‌العاده دلالت دارد و موجب مي‌شود ديگران با تقدير، او را دوست بدارند.

درست به همان ترتيب، در لشكر سبحاني جديدي كه سربازانش در هر بهار در اردوگاه روي زمين از نو سلاح به دست مي‌گيرند، فرمانده بزرگ و واحدي را تصور كنيد كه انواع و اقسام لباس، غذا، سلاح، تعليم و ترخيص چهار‌صد هزار نوع نبات و حيوان را با كامل‌ترين شكل و با نظم و ترتيب بي ‌آن‌كه يكي از آن‌ها را فراموش كند يا دچار حيرت شود تأمين مي‌كند؛ اردوگاه بهارِ كره زمين، به همان نسبت كه بزرگ‌تر و كامل‌تر از ارتش و اردوگاه انساني مذكور است با مقياس دانش نظامي كه شما تحصيل خواهيد نمود، حاكم و پروردگار و مدبّر و فرمانده اقدس كره زمين را با

حيرت و تقديس به انسان‌هاي دقيق و خردمند معرفي كرده و موجب مي‌شود با تحميد و تسبيح او را دوست بدارند.

شهري فوق‌العاده زيبا را تصور كنيد كه در آن ميليونها لامپ الكتريكي قادرند حركت كرده و بدون آنكه ماده اشتعالشـان تمام شود به هر طرف بروند؛ آن لامپها و كارخانه سازندهشان بدون ترديد و بالبداهه بر سازنده و اداره كننده آن لامپها و مؤسس كارخانه و كسي كه سازندهي مواد اشتعال آن‌هـا‌ست، يعني بر برقكاري ماهر و استادي كه اعجاز مي‌كند، دلالت دارد و او را توأم با حيرت‌ها و تقديرها، به ديگران مي‌شناساند و موجب مي‌شود او را دوست بدارند.

به همين ترتيب، در شهر اين عالم، تعدادي از ستارگاني كه چراغ‌هاي بام جهان هستند، طبق نظريه‌هاي دانش ستاره شناسي ـ كه خوانده‌ايد ـ هزار بار بزرگ‌تر از كره زمين‌اند و هفتاد بار سريعتر از گلوله توپ حركت مي‌كنند؛ با اين حال نظم خود را از دست نمي‌دهند، با هم برخورد نمي‌كنند، خاموش نمي‌شوند و مواد اشتعال آن‌ها هم تمام نمي‌شود. طبق نظر علم نجوم براي تداوم درخشش خورشيد، كه يك ميليون بار بزرگ‌تر از زمين است و يك ميليون سال بيش‌تر از زمين عمر كرده و در مهمان‌خانه‌ي رحماني چون چراغ و بخاري‌ست، هر روز به اندازه درياهاي كره زمين، سوخت و به ميزان كوه‌هايش، زغال يا هزار برابر زمين، هيزم لازم است تا خاموش نشود. در شهر باشكوه كائنات، لامپ‌هاي الكتريكي سراي دنيا با شعاع‌هاي نورشان، قدرت و سلطنتي لايزال را نشان مي‌دهند كه خورشيد و ستارگان عظيمي چون خورشيد را بدون هيزم و امثال آن مشتعل مي‌كند و اجازه نمي‌دهد خاموش شوند، و آنها را با هم و به سرعت حركت ميدهد و نمي‌گذارد برخوردي با هم داشته باشند؛ به راستي چراغ‌هاي درخشان كاخ اين دنيا و اداره امر آن‌ها، تا چه حد از مثالي كه زديم بزرگ‌تر و كامل‌تر است؟ به همان ميزان و با مقياس درسي كه شما در رشته برق خوانده يا خواهيد خواند، با شاهد گرفتن آن ستارگان، سلطان، مدبر، صانع و روشن كننده اين نمايشگاه بزرگِ كائنات را مي‌شناساند و موجب مي‌شود با تسبيح و تقديس او را دوست بدارند و پرستش كنند.

باز مثلاً كتابي را تصور كنيد كه در هر سطرش كتابي با خط بسيار ريز و ظريف نوشته شده و در هر كلمه‌اش نيز با خط بسيار كوچك سوره‌‌يي از قرآن نگاشته شده باشد؛ اين كتاب و مجموعه عجيبِ كاملاً بامعنا، كه همه مسائل آن تأييد كننده‌ي هم هستند و نشان از مهارت و تواناييِ كاملِ كاتب و مؤلف‌اش دارد، بي‌ترديد و به روشني روز از نويسنده و مصنف‌اش و كمالات و هنر او حكايت دارد و موجب مي‌شود ديگران با گفتن ما شاء الله و بارك الله از او تقدير كنند.

درست به همين ترتيب، در اين كتاب كبير كائنات، كه روي زمين فقط به مثابه يك صفحه آن است و بهار فقط يكي از فرم‌هاي آن به شمار مي‌رود، با چشم خويش مي‌بينيم كه قلمي، سيصد هزار نوع طائفه نباتي و حيواني را ـ كه هر يك در حكم كتابي جداگانه‌اند ـ با هم و در درون هم، بي‌خطا و اشتباه و بي‌آن كه در هم بريزند، مي‌نويسد؛ و گاه در كلمه‌ي منظم و كاملي چون درخت، قصيده‌يي و در نقطه‌يي چون دانه، فهرست كامل يك كتاب را مي‌نگارد. اين مجموعه‌ي كائنات و اين قرآن كبيرِ مجسم عالم كه بي‌نهايت معنادار بوده و هر كلمه‌ي آن داراي حكمت‌هاي فراواني‌ست، به نسبت بزرگي و كمال و معنايي كه در مقايسه با كتاب ذكر شده دارد و به مقياس دانش حكمة الاشياء و فن قرائت و كتابت كه در دانشگاه فرا مي‌گيريد، و با چشمهاي دوربينشان، نقّاش و كاتبِ كتابِ عالم وجود و كمالات بي‌حدش را مي‌شناساند و با عبارت "اَللهُ اكبَرُ" معرفي كرده و با تقديس "سُبحَانَ الله" تعريف مي‌كند و با ثناي "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" موجب مي‌شود او را دوست بدارند.

در مقايسه با اين فنون، هر فني از صدها فن ديگر، با مقياس فراگير، آيينه خاص، چشم دوربين و نظر عبرت انگيز خود، خالق ذوالجلال اين كائنات را با نام‌هايش مي‌شناساند و صفات و كمالات‌اش را معرفي مي‌كند.

به آن جوانان گفتم: براي تدريس حجت مذكور ـ كه برهاني عظيم و درخشان در وحدانيت مي‌باشد ـ قرآن معجز البيان مكرراً با آيات زير آفريدگارمان را به ما معرفي مي‌كند:

خَلَقَ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ؛ رَبُّ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ

آن‌ها نيز اين مطلب را كاملاً پذيرفته و با تأييد گفتند: "خداوند را بي‌نهايت شُكر، كه درسي قدسي و عين حقيقت فرا گرفتيم و خداوند از شما راضي باشد".

من هم گفتم: انسان ماشين ذي‌حياتي‌ست كه با هزاران نوع درد متألم ميشود و با هزاران نوع لذت متلذذ مي‌گردد. اين مخلوق بيچاره به رغم عجز بينهايتش دشمنان مادي و معنوي بي‌شماري داشته و با وجود فقر بينهايتش، نيازهاي ظاهري و باطني بي‌شماري دارد. او كه مدام در معرض سيلي‌هاي زوال و فراق است، به يك‌باره با‌ايمان، عبوديت و انتساب به پادشاه ذوالجلال، در برابر تمام دشمنان، نقطه اتكا و براي برآوردن حاجات‌اش، نقطه استمدادي مي‌يابد. هم‌چنان كه هر كس بهوسيلهي شرف و افتخار و مقام كسي كه بدان منسوب است احساس فخر مي‌كند، انسان نيز در صورتي كه به چنين پادشاه قدير و رحيمي ‌ايمان آورد و خود را به او منتسب نمايد و با بندگي و عبوديت به خدمت‌اش در آيد و اعلام مرگ و نابودي اجل را در مورد خويش به جواز رهايي و نجات تبديل نمايد، چه قدر سپاسگزار شده و خود را مديون مي‌داند و تا چه حد مي‌تواند افتخار تشكر آميز داشته باشد؟ شما بگوييد.

همان‌طور كه به آن جوانان دبيرستاني گفتم، به زندانيان مصيبت زده هم مي‌گويم: كسي كه خداوند را بشناسد و از او اطاعت كند، حتي اگر در زندان هم باشد خوشبخت و سعادتمند است. اما فراموش كننده او حتي اگر در كاخ‌ها هم باشد، زنداني و بدبخت است. مظلومي سعادتمند در حالي كه اعدام مي‌شد به ظالمان بدبخت مي‌گويد:

"من اعدام نمي‌شوم، بلكه در حال ترخيص براي رفتن به سوي سعادت هستم و من با ديدن شما كه محكوم به اعدام ابدي هستيد كاملاً از شما انتقام مي‌گيرم".

آن‌گاه با گفتن لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ با شادي روح خود را تسليم مي‌كند.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* * *

مسأله هفتم

(ثمره يك روز جمعه در زمان حبس دنيزلي‌)

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ

(نحل: ٧٧)

مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

(لقمان: ٢٨)

فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

(روم:٥٠)

درسي را كه زماني در "كاستامونو" به درخواست دانشآموزان و در پاسخ به اين تقاضا كه"خالق‌مان را به ما بشناسان"، به زبان علوم مدرسهيي به آن‌ها داده بودم و سابق بر اين در مسأله ششم آمده بود، زندانياني هم كه در زندان دنيزلي مي‌توانستند با من در تماس باشند، مطالعه كردند و به دليل پذيرش كامل ايماني، نسبت به آخرت اشتياقي حس نمودند و خطاب به من گفتند:"آخرت‌مان را هم به‌طور كامل به ما بشناسان تا نفس‌مان و شياطين زمان ما را از راه به در نكنند و ديگر وارد چنين زندان‌هايي نشويم". بنا به درخواست طلبه‌هاي زندانيِ رساله نور در "دنيزلي" و آنان كه مسأله ششم را مطالعه كرده بودند، بيان خلاصه‌‌يي از ركن آخرت هم لازم آمد، لذا در خلاصه‌‌يي كوتاه از رساله نور مي‌گويم:

چنان كه در مسأله ششم خالق‌مان را از زمين و آسمانها جويا شديم و آن‌ها با زبان علوم، آفريدگار را به روشني خورشيد به ما شناساندند، اينك به همان ترتيب آخرت‌مان را ابتدا از پروردگاري كه مي‌شناسيم، سپس از پيامبرمان، بعد قرآن، بعد ساير پيامبران و كتاب‌هاي مقدس و آن‌گاه از فرشتگان سپس از كائنات خواهيم پرسيد.

در مرتبه اول، آخرت را از خداوند مي‌پرسيم؛ او نيز با همه رسولاني كه فرستاده است و با همه فرامين و اسما و صفات خويش مي‌فرمايد: "بله، آخرت وجود دارد و شما را به آنجا ميفرستم". گفتار دهم با دوازده حقيقت قطعي و روشن، پاسخ قسمي از اسماي (الهي) درباره آخرت را اثبات و تشريح كرده است. به دليل اين كه توضيح مذكور كفايت مي‌كند، در اين‌جا صرفاً اشاره‌‌يي بسيار كوتاه به اين موضوع خواهيم داشت:

مادام هيچ سلطنتي نيست كه به اطاعت كنندگانش پاداش ندهد و نافرمانان را به مجازات نرساند، بي‌ترديد سلطنتي سرمدي ـ كه در مرتبه ربوبيت مطلق است ـ به كساني كه با ايمان به آن منتسباند و با طاعات، تسليم فرامين‌اش هستند پاداش مي‌دهد، و براي آنان كه سلطنتِ با عزت مذكور را با كفر و عصيان انكار مي‌كنند مجازات خواهد داشت. لذا نام‌هاي "رَبُّ العالمين" و "سلطان الديّان" جواب داده و مي‌گويند پاداش و مجازات فوق، متناسب با آن رحمت و جمال و آن عزت و جلال خواهد بود.

با چشم خود به روشني روز و آشكاري خورشيد مي‌بينيم كه رحمتي عام و شفقت و كرمي محيط، روي زمين را فرا گرفته است؛ براي مثال رحمت مذكور در هر بهار، همه درختان و نباتات ميوه‌دار را چون حوريان بهشتي مي‌پوشاند و مزين مي‌كند و انواع ميوه‌ها را در دستان‌شان قرار مي‌دهد و آن‌ها نيز خطاب به ما مي‌گويند: "بفرماييد بگيريد و بخوريد"يا توسط حشره‌‌يي زهردار، عسل شيرين و شفابخش را به ما مي‌خوراند، و به واسطه حشره‌‌يي بي‌دست، حرير نرم را براي ما مهيا كرده و بر ما مي‌پوشاند. به همين ترتيب در مُشتي هسته و دانه، هزاران مَن طعام براي ما نگاه داشته و براي احتياط در آن انبارهاي كوچك ذخيره نموده است. صاحب رحمت و شفقتي كه چنين مي‌كند بي‌هيچ ترديدي انسان‌هاي مؤمن دوست داشتني و منت پذير و اهل پرستش را كه اين‌گونه نازنينانه تغذيه مي‌كند نابود نمي‌سازد، بلكه براي اين‌كه آنان را مظهر رحمت‌هاي درخشان‌تري كند، از وظيفه حيات دنيوي رها مي‌سازد. اين پاسخي‌ست كه نام‌هاي "رحيم و كريم" به سؤال ما مي‌دهند و مي‌گويند: "اَلجَنَّةُ حَقٌّ"

همچنين ما با چشمان خويش مي‌بينيم كه در همه مخلوقات و در تمام روي زمين، دست حكيمانه‌‌يي در كار است و امور چنان بر اساس مقياس‌هاي عدالت در جريان است كه عقل بشر قادر به انديشه فوق آن نيست؛مثلاً حكمت ازلي‌ست كه تمام تاريخچه حيات و حوادث مربوط به آن را در قوه حافظه، كه يكي از هزاران عضو بدن انسان و به اندازه هسته‌‌يي كوچك است، نگاشته و آن را به صورت كتابخانه‌‌يي درآورده و براي محاكمه انسان در حشر و به عنوان سندي كوچك در نشر دفتر اعمال او با سرّ يادآوري هميشگي، به دست هر انسان مي‌دهد و در جيب مغزش قرار مي‌دهد. هم‌چنين عدالتي سرمدي‌ست كه اعضا را در همه مخلوقات با ميزان‌هايي بسيار حساس قرار مي‌دهد؛ از ميكروب تا كرگدن، از مگس تا سيمرغ و از يك بوته گل تا بوته گل بهار، كه ميلياردها بلكه تريلياردها شكوفه مي‌دهد. عدالتي كه در همه اين موارد، تناسب را با مقياس‌هايي به دور از اسراف به كار مي‌بندد و مصنوعات را در توازن و نظم و جمال، داراي صنعت زيبا مي‌آفريند، و حقوق حياتي هر ذي حياتي را در كمال ميزان ادا مي‌كند، و خوبي‌ها را نتيجه خوب و بدي‌ها را نتيجه بد مي‌دهد، و با سيلي‌هايي كه از زمان آدم (ع) تاكنون بر طاغيان و ستمگران زده، خود را آشكارا نشان داده است. بدون هيچ شبههيي همان‌طور كه تصور خورشيد بدون روز امكان ندارد، حكمت ازلي و عدالت سرمدي مورد بحث نيز نمي‌تواند بدون آخرت باشد و اجازه نمي‌دهد ظالمان و مظلومان به واسطه مرگ به يك شكل بروند؛ چنين ناحقي و بي‌عدالتي خوفناك و بي‌عاقبتيِ دور از حكمت، به هيچ وجه امكان ندارد. اين پاسخ قطعي را نام‌هاي "حكيم، حكم، عدل و عادل" به سؤال ما مي‌دهند.

وقتي تأمين حاجات همه مخلوقات و جانداران بيرون از دايره توانايي آن‌ها قرار دارد و قادر به برآوردن آن‌ها نيستند، و وقتي نيازهاي خود را با زبان استعداد فطري و احتياج ضروري كه نوعي دعاست طلب مي‌كنند، اين نيازها از سوي دستي غيبي كه بسيار رحيم و سميع و با شفقت است برآورده مي‌گردد. معمولاً از هر ده دعاي انسان‌ها، كه امري اختياري‌ست و مخصوصاً در ميان خواص و انبيا، شش هفت دعا خلاف عادات شناخته شده، مستجاب مي‌گردد و از اين‌جا به يقين دانسته مي‌شود كهسميع و مجيبي در پشت پرده هست كه آه هر دردمند و

نيايش هر نيازمندي را مي‌شنود. او متوجه كوچك‌ترين نيازهاي خُردترين ذي‌حيات است و آه پنهانش را مي‌شنود و با مهرباني در عمل به او پاسخ مي‌دهد و خشنودش مي‌كند. دعاي حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دعاي بقاي اخروي نوع بشر را ـ به عنوان مهم‌ترينِ مخلوقات ـ شامل مي‌شود؛ دعايي كه عمومي‌ست و با عموم كائنات و اسما و صفات الهي مرتبط است و مهم‌ترين دعا محسوب مي‌شود؛ همه‌ي پيامبران به عنوان فرماندهان و ستارگان نوع انسان نيز با ايشان همراه شده و به اين دعا "آمين آمين" مي‌گويند؛ افراد متديّن امت او نيز هر روز با گفتن چند صلوات به دعاي او "آمين" مي‌گويند، و حتي تمامي مخلوقات در دعاي او شريك شده و خطاب به خداوند مي‌گويند:"بله، خداوندا خواسته‌اش را عطا فرما؛ ما نيز همان را مي‌خواهيم". در چنين شرايطي كه رد نشدني مي‌باشد، دعاي مربوط به بقاي اخروي حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام (از اسباب بي‌شمار لازمه حشر) به درگاه خدايي كه ايجاد آخرت برايش مانند ايجاد بهار آسان است، به تنهايي براي ايجاد آخرت و بهشت كافي‌ست. اين مطالب را نام‌هاي"مجيب و سميع و رحيم" در پاسخ سؤال ما مطرح مي‌كنند.

نام‌هاي"محيي، مميت، حي، قيّوم، قدير و عليم" در پاسخ سؤال ما از خالق‌مان، چنين پاسخ مي‌دهند: به همان روشني كه روز نشان دهنده خورشيد است، در مردن‌ها و زنده شدن‌هاي كلي روي زمين كه به واسطه تغيير فصل‌ها صورت مي‌گيرد، قطعاً تصرف كننده‌‌يي در پشت پرده هست كه كره بزرگ زمين را با نظم و ميزاني به سادگي يك باغچه و حتي يك درخت مي‌آفريند، بهارِ با عظمت را به سهولت ايجاد يك گل و زيبايي موزون آن پديد مي‌آورد، و سيصد هزار گروه از نباتات و حيوانات را كه هر كدام در حكم كتابي هستند و نمونه‌هايي از حشرها و نشرهاي بي‌حد و حصر، بر روي زمين كه هم چون صفحه‌‌يي‌ست از كتابي بزرگ، مي‌نگارد؛ قلم قدرتي كه موجودات را در عين به هم آميختگي، از هم ممتاز مي‌كند و در عين شباهت، بي‌خطا و سهو و اشتباه به كامل‌ترين و منظم‌ترين و بامعناترين شكل مي‌نويسد. او در متن اين عظمت، با رحمتي بي‌منتها و حكمتي بي‌پايان عمل مي‌كند و كائنات عظيم را چون خانه‌‌يي فرش شده و مُزين، مُسخر انسان كرده و او را خليفه روي زمين قرار مي‌دهد و

امانت كبرايي را كه كوه و آسمان و زمين از قبولش سر باز زدند، بر عهده‌اش مي‌گذارد و او را به نوعي، فرمانده ذي‌حياتان قرار داده و گرامي‌اش داشته و مُشرّف به خطابات و مصاحبت‌هاي سبحـاني ‌خويش مي‌كند و به او مقـامي فوقالعاده مي‌بخشد.خداوند در تمام فرامين سماوي، سعادت ابدي و بقاي اخروي را به شكل قطعي عهد كرده و به انسان وعده داده است؛ او بي‌هيچ ترديدي سراي سعادت را ـ كه ايجادش براي او به قدر خلق بهار ساده است ـ براي انسان‌هاي مُشرّف و مُكرّم مهيا خواهد كرد و حشر و قيامت را خواهد آورد.

آري، قدرتي را در نظر بگيريد كه در هر بهار ريشه همه درختان و گياهان را به همان شكلي كه بود، احيا كرده و نمونه حشر و نشر سيصد هزار نوع حيواني و نباتي را ايجاد مي‌كند. حال اگر هزار سالي را كه هر يك از امت‌هاي محمد و موسي عَليهِما الصّلاةُ و السَّلام سپري كرده‌اند در عالم خيال مقابل هم قرار دهيم و به آن بنگريم، خواهيم ديد قدرت مذكور، هزار نمونه حشر و نشر و هزار دليل براي آن را در ظرف دو هزار بهار هر يك از بهارهاي سابق مرده‌اند و قيامتشان بر پا شده است و بهار پيش‌رو براي‌شان در حكم حشر مي‌باشد. نشان داده است. بنابراين حشر جسماني را دور از چنين قدرتي ديدن، هزار مرتبه بي‌خردي و نابينايي‌ست.

مادام صد و بيست و چهار هزار پيامبر ـ كه مشاهير نوع بشرند ـ متفق القول، سعادت ابدي و بقاي اخروي را مُستند به هزاران عهد و وعده حضرت حق، اعلام كرده‌اند و با معجزه‌هايشان نشان داده‌اند كه درست مي‌گويند، و رقم بي‌شماري از اهل ولايت با كشف و ذوق، همان حقيقت را تأييد مي‌كنند، بي‌ترديد حقيقت مذكور چون خورشيد تابان ظاهر مي‌گردد و كسي كه در اين امر ترديد كند ديوانه است.

آري، نظرات و ديدگاه‌هاي يك يا دو نفر كه در فن يا هنري متخصص‌اند درباره آن فن يا هنر، بر نظر هزاران شخص ديگري كه در آن امر تخصصي ندارند، ولو در فنون ديگر عالم و متخصص باشند، صائب است؛ آن‌ها به راحتي قادرند فكر

مخالف‌شان را باطل كنند. براي مثال در مسأله‌‌يي مانند "اثبات هلال ماه رمضان در يوم الشك"يا اين ادعا كه "نارگيل كه شبيه كنسرو شير است در روي زمين باغ‌هايي دارد"، دو نفر اثبات كننده بر هزار انكار كننده غلبه مي‌كنند و در ادعاي خود موفق مي‌شوند؛ زيرا كسي كه در پي اثبات اين مطلب است، كافي‌ست يك نارگيل يا جاي آن را نشان دهد و به راحتي نظر خود را بر كرسي نشاند، اما انكار كننده مجبور است براي اثبات ادعاي خود تمام نقاط زمين را بگردد و نشان دهد كه در هيچ كجاي عالم چنين چيزي وجود ندارد. به همين ترتيب، كسي كه از بهشت و دار السعادت خبر مي‌دهد و وجود آن را اثبات مي‌كند، كافي‌ست اثري از آن و مانند فيلم‌هاي سينمايي، سايه و رشحه‌‌يي از آن را كشفاً نشان دهد، اما كسي كه در پي نفي وجود بهشت است تمام كائنات و زمان‌ها را از ازل تا به ابد بايد از نظر بگذراند و آن را به ديگران نيز نشان دهد تا موفق به انكار موضوع شود. به دليل همين سرّ مهم است كه: "نفي و انكارهايي كه نظر به جاي خاصي ندارند و مانند حقايق ايماني سراسر عالم وجود را مورد نظر قرار مي‌دهند ـ به شرط اين‌كه ذاتاً محال نباشند ـ اثبات نمي‌شوند". اهل تحقيق بر اين امر اتفاق نظر دارند و آن را به عنوان يك قاعده اساسي پذيرفته‌اند.

با توجه به اين حقيقت قطعي، در مقابل اظهار نظر يك مخبر صادق، نيايد افكار مخالف هزاران فيلسوف در مسائل ايماني شبهه و وسوسه‌‌يي ايجاد كند؛ با اين حال صد و بيست هزار اثبات كننده، اعم از متخصصان و مخبران صـادق و بيشمار اهل حقيقت و اصحابِ تحقيقِ متخصص و اثبات كننده، در اركان ايماني اتفاق نظر دارند؛ لذا مردد شدن به واسطه انكار چند فيلسوف ـ كه عقل‌شان به چشم‌شان است، و قلبي ندارند و دور از معنويت و بينايي هستند ـ نهايت حماقت و ديوانگي‌ست.

به روشني روز با چشمان خود، در نفس و اطراف‌مان رحمتي فراگير، حكمتي عام و عنايتي دائم را مشاهده مي‌كنيم و آثار و جلوه‌هاي يك سلطنت ربوبي و مقتدر، و عدالت عاليه‌‌يي دقيق، و اجرائيات جلاليِ با عزتي را مي‌بينيم. حكمتي كه حتي به تعداد ميوه‌ها و شكوفه‌هاي يك درخت، حكمت‌هايي در آن درخت قرار داده، و رحمتي كه به هر يك از انسان‌ها به تعداد جهازات و حس‌ها و قوايشان،

احسان‌ها و انعام‌هايي معطوف داشته است؛ عدالتي عزيز و باعنايت كه بر ملت‌هاي سركشي چون قوم نوح و هود و صالح عليهم السلام و قوم عاد و ثمود و فرعون سيلي زده، و از حقوق كوچك‌ترين جاندارها محافظت كرده و مي‌كند. آيه‌ي زير با ايجازي عظيم مي‌گويد:

وَمِنْ آيَاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّمَاءُ وَاْلاَرْضُ بِاَمْرِهِ ثُمَّ اِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ اْلاَرْضِ اِذَا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ

(روم: ٢٥)

همانطور كه سربازان مطيعي كه در دو پادگان مي‌خوابند و بر مي‌خيزند، به دنبال فراخوان فرمانده و با شنيدن صداي شيپور، فوراً اسلحه به دست مي‌گيرند و آماده انجام وظيفه مي‌شوند؛ به همين ترتيب، آسمان‌هاي عظيم و كره زمين، مانند دو پادگان تحت امر سلطان ازلي‌اند و با دميدن حضرت اسرافيل (ع) در صور و فراخوان او، كساني كه در اين دو پادگان به خواب مرگ رفته‌اند بي‌درنگ جامه جسد بر تن كرده و به سرعت خارج مي‌شوند. سلطنت ربوبي در هر بهار، همين وضع را به نمايش مي‌گذارد؛ آرميدگان در پادگان زمين با صداي شيپورِ فرشته رعد بر مي‌خيزند و بر عظمت بي‌انتهاي او گواهي مي‌دهند؛ البته و بدون هيچ ترديدي، چنان كه در گفتار دهم ثابت كرده‌ايم، خواسته‌هاي كاملاً قطعي آن رحمت، حكمت، عنايت، عدالت و سلطنت سرمدي، با عدم تحقق آخرت و حشر و نشر معطل مي‌ماند و (در صورتي كه حشري در كار نباشد) آن جمال رحمت بي‌منتها جاي خود را به نامهرباني كريه و بي‌نهايت مي‌دهد، و آن كمال حكمت بي‌حد و حصر، مبدل به بيهودگي ناقص و اسراف‌هايي بي‌فايده مي‌شود، و عنايتي كاملاً دلنشين، تبديل به اهانت‌هايي كاملاً تلخ مي‌گردد، و آن عدالت حقاني بسيار دقيق، به ظلم‌هايي بسيار شديد تبديل مي‌گردد و آن سلطنت سرمدي كاملاً قدرتمند و با حشمت، سقوط مي‌كند و با محقق نشدن حشر، همه حشمت‌اش از ميان مي‌رود و كمالات ربوبي‌اش با عجز و نقصان لكه‌دار مي‌گردد؛ نه، اين امر به هيچ‌وجه امكان ندارد و هيچ عقلي چنين احتمالي نمي‌دهد، محال محض است و بيرون از دايره امكان، باطل و ممتنع است.

چگونه ممكن است خداوند انساني را كه به ناز پرورانده و عقل و دل در اختيارش نهاده تا مشتاق سعادت ابدي و بقاي دائمي در آخرت شود، براي هميشه نيست و نابود كند؟ اين بي‌رحميِ ظالمانه‌‌يي‌ست؛ چگونه ممكن است اعضا و استعدادهـاي انسـاني را كه فقط در مغـزش صدهـا حكمت و فايده قرار داده است با مرگي بي‌عاقبت، به طرز بي‌فايده و بي‌نتيجه و دور از حكمت، كاملاً هدر دهد؟ اين امر خلاف حكمت است و با عملي نشدن هزاران وعـده و وعيـد ـ حاشا ـ نشان از عجز و جهل او خواهد داشت؛ هر ذي‌شعوري در مي‌يابد كه اين مطلب، با سلطنت باحشمت او و كمال ربوبيت‌اش در تضاد است. عنايت و عدالت را در قياس با اين مطالب تطبيق ده ...

سؤالي را كه درباره آخرت از خالق‌مان پرسيديم، نام‌هاي"رحمان، حكيم، عدل، كريم، و حاكم" با حقيقت مذكور پاسخ داده و آخرت را بي‌شك و شبهه به روشني خورشيد اثبات مي‌كنند.

ما با چشم خود مي‌بينيم چنان حافظيت محيط و باعظمتي حكم مي‌راند كه صورت‌هاي متعدد هر رويداد و هر چيز جانداري، و دفتر وظايف فطري و صحيفه اعمالشان را كه مربوط به تسبيحاتشان با زبان حال در برابر اسماي الهي‌ست در الواح مثالي و هسته‌ها و بذرها و قوه‌هاي حافظهشان ـ كه نمونه‌هاي كوچكي از لوح محفوظ مي‌باشند ـ و مخصوصاً در قوه حافظه‌‌يي كه در مغز انسان است و بزرگ‌ترين و در عين حال كوچك‌ترين كتابخانه به شمار مي‌رود، و در ساير آيينه‌هاي بازتاب دهنده مادي و معنوي قيد كرده، مي‌نويساند و ضبط كرده تحت محافظت قرار ميدهد. آن‌گاه زماني كه فصلش فرا برسد همه آن نوشته‌هاي معنوي را به صورت مادي به ما مي‌نماياند و با قوت ميليون‌ها مثال و دليل و نمونه، عجيب‌ترين حقيقت مربوط به حشر را كه در آيه‌ي وَ اِذَا الصُّّحُفُ نُشِرَتْ (تكوير:١٠) آمده در بهار، كه گلي از قدرت اوست، در بزرگ‌ترين گل خود با ميلياردها زبان به كائنات اعلام مي‌كند، و مي‌گويد تمام اشيا و ذي‌حياتان و در رأسشان نوع انسان براي اعدام شدن و فنا و سقوط در عدم و محو شدن در پوچي آفريده نشده‌اند و با قدرت اثبات مي‌كند كه انسان خلق شده است تا با ترقي به بقا برسد و با تصفيه تداوم يابد و با استعدادهايش به وظيفه سرمدي بپردازد.

آري، در هر بهار مشاهده مي‌كنيم گياهان بي‌شماري كه در قيامت فصل پاييز در گذشته‌اند، هر درخت، هر ريشه، هر دانه و هر بذري، در حشر بهار، آيه‌ي وَ اِذَا الصُّّحُفُ نُشِرَتْ سر مي‌دهند و معناي آن را به زبان خود و طبق وظيفه‌‌يي كه سال‌هاي پيشين بر عهده داشته‌اند، تفسير مي‌كنند و بر آن حافظيتِ با عظمت گواهي مي‌دهند؛ و چهار حقيقت بزرگ آيهي هُوَ اْلاَوَّلُ وَاْلآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ (حديد:٣) را در همه چيز نشان مي‌دهند و حافظيت را در بالاترين درجه و حشر را به سادگي و قطعيت بهار، به ما مي‌آموزاند.

به اين ترتيب، جلوه‌هاي اين چهار اسم از جزئي‌ترين تا كلي‌ترين، جريان مي‌يابد؛ مثلاً دانه كه منشأ درخت است، مظهر اسم اَلاَوَّلُ مي‌شود و به قوطي جامع و كوچكي مي‌ماند كه برنامهي به غايت كامل درخت، و جهازات بي‌نقصان ايجاد آن، و تمام شرايط شكل گيري‌اش را در بردارد و عظمت حافظيت را اثبات مي‌كند.

ميوه درخت نيز كه مظهر اسم اَلآخِرُ است با هسته خود كه چون صندوقچه‌‌يي، فهرست همه وظايف فطري درخت و ليست كاركردها و دستورالعمل‌هاي حياتِ ثانويه‌اش را در بردارد، به عالي‌ترين شكل بر حافظيت گواهي مي‌دهد.

صورت جسماني درخت نيز كه مظهر اسم اَلظّاهِرُ است حُلّه و لباس موزون و داراي صنعتي در بر دارد كه با نقوش و زينت‌ها و نشان‌هاي برّاق جداگانه تزيين شده است؛ گويي لباس هفتاد رنگ حوريان است و عظمت قدرت و كمال حكمت و جمال رحمت را در متن حافظيت در مقابل ديدگان نشان مي‌دهد.

دستگاه دروني درخت هم كه آيينه اسم اَلباطِنُ است هم چون كارخانه، دستگاه و كيمياخانه‌‌يي كامل و منظم و اعجاز آميز و مانند يك مخزن ارزاق است كه هيچ شاخه و ميوه و برگي را بدون غذا نمي‌گذارد و در متن حافظيت، كمال قدر ت و عدالت، و جمال رحمت و حكمت را چون خورشيد اثبات مي‌كند.

درست به همان شكل، كره زمين نيز از لحاظ فصول سالانه، درختي‌ست؛ تمام دانه‌ها و بذرهايي كه با تجلي اسم اَلاَوَّلُ در فصل پاييز نزد حافظيت به امانت سپرده مي‌شوند، مجموعه فرامين الهيِ مربوط به درخت روي زمين‌اند كه چادر

بهار بر تن كرده و ميلياردها شاخ و برگ و ميوه و گل مي‌دهند، و ليست دستورالعمل‌هايي هستند كه ريشه در تقدير الهي دارند، و صحيفه‌‌يي كوچك و دفتر خدماتي هستند كه شامل وظايف انجام شده در تابستان گذشته مي‌شوند. اين امر في البداهه نشان مي‌دهد كه حافظ ذوالجلال و الاكرامي با قدرت و عدالت و حكمت و رحمت بي‌منتها، فعلي را انجام داده است.

و آخر درخت سالانه زمين نيز اين است كه در پاييز دوم همه وظيفه‌هايي را كه به انجام رسانده و تمام تسبيحات فطرياي كه در برابر اسماي الهي بر زبان آورده و همه صحايف اعمالي را كه در حشـر بهـار آتي قابل نشرند، داخل قوطي‌هاي بسيار كوچك و ذرّه مانند قرار مي‌دهد و تسليم دست حكمت حفيظ ذوالجلال مي‌كند و به اين ترتيب اسم ‌هُوَ‌ الآخِرُ را با بي‌نهايت زبان بر روي كائنات مي‌خواند.

و "ظاهر" اين درخت زمين نيز اين است كه سيصد هزار نوع گل كلي و مختلف را مي‌شكوفاند كه نشانه‌ها و نمونه‌هاي سيصد هزار حشراند، و با گستردن خوان رحمانيت و رزاقيت و رحيميت و كريميت بي‌انتها، ذي‌حياتان را ضيافتي مي‌دهد و با زباني به تعداد ميوه‌ها و گل‌ها و طعام‌ها، اسـم ‌هُوَ‌ الظّاهِرُ را ذكر مي‌كند و مـدح و ثنا مي‌گويد و حقيقتِ وَ اِذَا الصُّّحُفُ نُشِرَتْ را چون روز نمايان مي‌سازد.

اما باطن اين درختِ با حشمت چنان ديگ و دستگاهي‌ست كه ماشين‌هاي دقيق و كارخانه‌هاي منظم بي‌شمار را در كمال دقت و ترتيب به كار مي‌اندازد؛ دستگاهي كه از دانه‌‌يي به اندازه يك دِرهَم، هزار مَن غذا مي‌پزد و به گرسنگان مي‌رساند، و با چنان نظم و دقتي كار مي‌كند كه اجازه نمي‌دهد ذره‌‌يي تصادف وارد كار شود. و بدين ترتيب اسم "هُوَ الباطِنُ" را با درون و باطن زمين، به صدهزار شكل هم‌چون برخي فرشتگان كه با صدهزار زبان تسبيح مي‌گويند، اعلام و اثبات مي‌كند.

زمين به لحاظ حيات سالانه‌اش همان‌طور كه درختي‌ست و حافظيت را در چهار اسم مذكور تبلور مي‌دهد و با آن كليدي براي باب حشر مهيا مي‌سازد، درست به همان شكل، به لحاظ حيات دهري و دنيوي‌اش باز هم درخت

باشكوهي‌ست كه ميوه‌هايش به بازار آخرت فرستاده مي‌شود؛ و آن‌چنان مظهر، آيينه و راهي به آخرت براي چهار اسم مذكور مي‌گردد كه عقل ما براي درك گستردگي و بيان آن كفايت نمي‌كند، بنابراين فقط مي‌گوييم:

هم‌چنان كه عقربه‌هاي يك ساعت هفتگي ـ كه شمارنده ثانيه‌ها و دقايق و ساعات و روزها مي‌باشند ـ به هم شبيه‌اند و اثبات كننده يك‌ديگرند، و بينندهي حركت ثانيه‌ها مجبور به تأييد حركت ساير چرخ دنده‌هاست؛ به همان ترتيب، روزهـا كه شمارندهي ثانيه‌هاي اين دنيا هستند، دنيايي كه ساعت بزرگ خالـق ذوالجلالِ ارض و سمـاوات است، و سال‌هـا كه دقـايق آن را محاسبه مي‌كنند، و اعصاري كه ساعات اين دنيا را نشـان مي‌دهند، و ادواري كه نشـانگر روزهـاي آن مي‌باشند، شبيه هم‌اند و يك‌ديگر را اثبات مي‌كنند. وقتي در خصوص مسألهي حشر از خالق‌مان سؤال مي‌كنيم، اسم‌ "حفيظ" و اسم‌هاي

هُوَ اْلاَوَّلُ وَاْلآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ

براساس حقيقت مذكور پاسخ مي‌دهند كه نشانه‌هاي بي‌شماري خبر مي‌دهند همانطور كه به قطعيت، بهار پس از زمستان و صبح پس از شب فرا ميرسد، بعد از زمستان ظلماني دنياي فاني نيز بهاري باقي و صبحي سرمدي فرا خواهد رسيد.

مادام با چشمان‌مان مي‌بينيم و با عقل و خردمان ادراك مي‌كنيم كه:

انسان، آخرين و جامع‌ترين ثمره درخت كائنات است؛

و به لحاظ حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، هسته اصلي آن است؛

و آيت الكبراي قرآن كائنات مي‌باشد؛

و آيت الكرسيِ حامل اسم اعظم آن؛

و عزيزترين مسافر سراي كائنات؛

و فعال‌ترين مأموري كه اجازه تصرف در ساير ساكنان اين سراي را دارد؛

و مأمور نظارت بر كشت و زرع‌ها و دخل و خرج‌ها در باغ و مزرعه محلات زميني شهر كائنات است؛

و مسئول‌ترين و پر سر و صداترين ناظر آن‌كه به صدها فن و هزاران صنعت مجهز شده است؛

و بازرس و خليفه‌‌يي كه در شهر زمينِ كشور كائنات، تحت نظر و توجه دقيق پادشاه ازل و ابد است؛

و متصرفي‌ست كه حركات كلي و جزئي او ثبت مي‌گردد؛

او كه امانت كبرايي را كه زمين و آسمان و كوه‌ها از حمل آن سرباز زدند بر دوش كشيد، و دو راه عجيب در مقابلش گشوده شد: راهي براي تبديل شدن به بدبخت‌ترينِ ذي‌حياتان، و راهي براي سعادتمندترين آن‌ها گشتن، عبدي كلي و مكلف به عبوديتي بسيار گسترده؛

مظهر اسم اعظم سلطان كائنات و آيينه جامع تمام اسما‌ او، و باشعورترين مخاطب خاص بيانات و خطاب‌هاي سبحاني، و نيازمندترين ذي‌حيات در ميان ذي‌حياتان كائنات؛

ذي‌حيات بيچاره‌‌يي كه با وجود فقر و عجز بي‌حد و حصرش، از مقاصد و اميال بي‌منتها و دشمنان فراوان و امور زيان‌باري برخوردار است، كه او را آزار مي‌دهند؛

و از نظر استعداد، غني‌ترين؛ موجودي كه از لحاظ لذت‌هاي زندگاني، متألم‌ترين است و لذت‌هايش آلوده به سخت‌ترين دردها مي‌باشد؛

موجودي كه بيش از ديگران مشتاق و نيازمند بقا، و شايسته و لايق آن است، و با ادعيه فراوان تداوم حيات و سعادت ابدي را درخواست و التماس مي‌كند، و اگر تمام لذت‌هاي دنيا به او داده شود تأمين كننده خواست او براي بقا نيست؛

موجودي كه اعجوبه آفرينش، و از معجزات خارق ‌العاده قدرت صمداني‌ست، و ذات عطاكننده احسان را در حد پرستش دوست دارد، و موجب مي‌شود آن ذات را دوست بدارند و خود نيز دوست داشته مي‌شود؛

موجودي كه در برگيرنده همه كائنات است، و تمام اعضاي انساني او شهادت مي‌دهند كه براي رفتن به ابديت خلق شده است؛

انساني كه با اين حقايق بيست‌گانه كلي، به اسم حقِ حضرت حق دل مي‌بندد و اعمالش با نام حفيظ"حفيظِ ذوالجلال"، كه جزئي‌ترين نيازهاي كوچك‌ترين ذي‌حياتان را مي‌بيند و نيازهايش را مي‌شنود و عملاً استجابت مي‌كند، همواره ثبت مي‌گردد، و افعال مرتبط با كائنات او توسط كرام الكاتبين آن نام، نگاشته مي‌شود؛ او كه بيش از هر چيز ديگر مظهر آن نام، و در كانون توجه‌اش قرار

مي‌گيرد؛ البته و بدون هيچ ترديدي به حكم حقيقت‌هاي بيست‌گانه مذكور، حشر و نشري برايش هست و پاداش خدمات گذشته و مجازات كوتاهي‌هايش را به واسطه اسم "حق" خواهد ديد، و براساس اسم "حفيظ"، براي هر عمل كوچك و بزرگِ ثبت شده‌اش به حساب كشيده شده و بازخواست خواهد شد، و در دار بقا دروازه‌هاي ضيافتكده سعادت ابدي يا محبس شقاوت دائمي به رويش گشوده مي‌شود. افسري كه در اين دنيا فرماندهيِ طايفه‌هاي فراواني را بر عهده داشته، با آن‌ها آميخته و گاه آن‌ها را بر هم زده، اين‌طور نيست كه زير خاك رود و چنان بخوابد كه گويي هيچ‌گاه بيدار نمي‌شود و در خصوص اعمالش بازخواست نخواهد شد و پنهان خواهد ماند.

در غير اين صورت، چگونه ممكن است حكمتي كه صداي مگسي را مي‌شنود و با عطاي حق حيات‌اش، بالفعل به او پاسخ مي‌دهد، دعاي كسي را كه به زبان حقايق بيست‌گانه مذكور بيان مي‌شود و در عرش و فرش طنين‌انداز مي‌گردد، نشنود و (نداي) حقوق انسانيِ بي‌شمار مربوط به بقا را كه قدرتي چون رعد و برق دارد، ناديده بگيرد و همه آن را ضايع كند؟ حكمتي كه براساس گواهي نظم موجود در بال مگس، حتي به قدر بال مگسي اسراف نمي‌كند، چگونه ممكن است همه آن استعدادهاي مرتبط با حقايق مذكور و افعال و آرزوهاي امتداد يافته تا ابد، و بسياري از حقايق و روابط موجود در كائنات را كه تغذيه كننده خواسته‌ها و استعدادهاي مزبورند، كاملاً هدر دهد؟ اين مطلب چنان نكوهيده و غيرمنصفانه و غيرممكن است كه همه موجودات شهادت دهنده بر نام‌هاي حق و حفيظ و حكيم و جميل و رحيم، آن را رد مي‌كنند و مي‌گويند "صد بار محال و به هزار وجه ممتنع است".

نام‌هاي"حق، حفيظ، حكيم، جميل، و رحيم" در پاسخ سؤال ما از خالق‌مان در خصوص حشر مي‌گويند: "همان‌طور كه ما حق و حقيقتيم و مانند تحقق موجوداتي كه بر ما گواهي مي‌دهند، حشر حق و قطعي‌ست".

نيز مادام كه ... (باز هم مي‌خواستم در اين خصوص بنويسم، اما از آن‌جا كه مطلب چون خورشيد عيان است، به همين مقدار اكتفا نمودم.)

در قياس با مثال‌ها و مادام‌هاي پيشين، هم‌چنان كه هر يك از اسم‌هاي صدگانه بلكه هزارگانه حضرت حق، كه ناظر بر كائناتاند، با آيينه‌ها و جلوه‌هاي خود در موجودات، مسمايشان را بالبداهه اثبات مي‌كنند، درست به همان ترتيب، حشر و آخرت را نشان مي‌دهند و آن را با قطعيت ثابت مي‌كنند.

همچنين در پاسخ سؤالي كه از خالق‌مان مي‌كنيم، هم‌چنان كه پروردگار با تمام فرامين و همه كتاب‌هايي كه نازل كرده و با بيش‌تر اسم‌هايش كه مسّما به آنهاست، جوابي قدسي و قطعي مي‌دهد، به همان ترتيب، با فرشتگان‌اش و به زبان آن‌ها به طرز ديگري بيان مي‌دارد:

"صدها حادثه متواتر وجود دارد كه نشان مي‌دهد شما از زمان آدم (ع) به بعد، هم با ارواح و هم با ما (فرشتگان) ديدار كرده‌ايد و نشانه‌ها و دلايل بي‌شماري دال بر وجود ما و عبوديت ارواح وجود دارد، و اين را كه در سرسراها و برخي دواير آخرت مي‌گرديم، در ديدار با فرماندهان شما هماهنگ با هم، گوشزد كرده‌ايم و هم‌چنان يادآوري مي‌كنيم. البته و بي‌ترديد سرسراها و دواير عالي و باقي مذكور و منازل و كاخ‌هاي مُزين و فرش شده آن سو‌تَرِ آن‌ها، در انتظار اسكان مهمانان بسيار ارزشمندي هستند، و اين را با يقين به شما مي‌گوييم".

نيز مادام كه آفريدگارمان، محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، را بزرگ‌ترين معلم و كامل‌ترين استاد و بهترين راهنما، كه نه خطا مي‌كند و نه ديگران را به خطا مي‌اندازد، برايمان تعيين كرده و به عنوان آخرين پيام آور فرستاده است، ما هم براي ترقي و تكامل از مرتبه علم اليقين به مراتب عين اليقين و حقُ اليقين، پيش از هر چيز لازم است سؤالي را كه از خالق‌مان پرسيديم از استادمان بپرسيم، زيرا او با هزاران معجزه از جانب خداوند، كه هر كدام نشانه تصديق اويند، خود يكي از معجزات قرآن محسوب شده و اثبات مي‌كند كه قرآن حق و كلام حق مي‌باشد. به همين ترتيب قرآن نيز با چهل نوع اعجاز ثابت مي‌كند كه معجزه اوست و او رسول خدا و بر حق است؛ هر دوي آن‌ها مدعي حقيقت حشر شده و آن را اثبات نموده‌اند؛ يكي در طول زندگاني خويش به عنوان زبان عالم شهادت و همراه با تأييد همه انبيا و اوليا، و ديگري به عنوان زبان عالم غيب و همراه با تصديق تمام فرامين آسماني و حقايق كائنات، حقيقت حشر را با هزاران

آيه ادعا و اثبات كرده‌اند؛ لذا حشر داراي قطعيتي چون روز و نور خورشيد است. آري، معماي عجيب، ترسناك و بيرون از دايره‌ي عقلي چون حشر، فقط و فقط با دروس اين دو استاد حل و فصل مي‌شود.

دليل اين‌كه پيامبرانِ دوره‌هاي قبل، توضيحاتي چون مطالب قرآن را در اختيار امت‌هايشان قرار نداده‌اند، آن است كه مقاطع زماني مذكور دوره بدويت و طفوليت بشر بوده است، و توضيح در دروس ابتدايي ‌اندك است.

نتيجه: مادام كه بيش‌تر نام‌هاي حضرت حق مقتضي آخرت هستند بي‌ترديد همه حجت‌هاي دلالت كننده بر اين اسما، از جهتي بر تحقق آخرت نيز دلالت دارند. مادام كه فرشتگان خبر مي‌دهند كه دواير عالم بقا و آخرت را ديده‌اند، همه دلايل تأييد كننده وجود و عبوديت ملائكه و ارواح و روحانيها، بالضروره بر وجود آخرت نيز دلالت مي‌كنند. و مادام كه پس از توحـيد، مـهم‌ترين و اساسي‌تـرين و دائمي‌ترين مدعاي محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در سراسر زندگي، آخرت بوده است، بي‌شك تمام معجزات و حجت‌هاي دلالت كننده بر نبوت و صدق او، از جهتي بر تحقق و وقوع آخرت دلالت دارد.

هم چنين مادام كه يك چهارم قرآن مربوط به موضوع حشر و آخرت است، و با هزار آيه از آن خبر مي‌دهد و مي‌كوشد آن را اثبات نمايد، بي‌شك همه حجت‌ها و دليل‌ها و براهين دلالت كننده بر حقانيت قرآن، بر وجود آخرت و تحقق و ظهور آن دلالت دارند و گواهي مي‌دهند.

حال بنگر و ببين اين ركن ايماني تا چه حد محكم و قطعي‌ست.

* * *

خلاصه‌‌يي از مسأله هشتم

در مسأله هفتم موضوع حشر را بايد از مقامات زيادي سؤال مي‌كرديم، اما پاسخي كه آفريدگارمان با اسماي خود به ما داد، چنان يقين و باور محكمي نصيب‌مان كرد كه نيازي به سؤال و جواب‌هاي ديگر نماند و به همان اكتفا كرديم. اينك در مسأله هشتم بهطور خلاصه يك صدم فوايد و نتايجي كه ايمان به آخرت براي سعادت اخروي و دنيوي تأمين ميكند، بيان مي‌گردد. در قسمت مربوط به سعادت اخروي، با وجود توضيح قرآن معجز البيان، به بيان مطالب ديگر نيازي نماند، پس موضوع را به قرآن حواله كرده و توضيح و تبيين قسمت مربوط به سعادت دنيوي را نيز به رساله نور ميسپاريم و طي خلاصه‌‌يي كوتاه، از صدها نتيجه مربوط به حيات شخصي و حيات اجتماعيِ انسان فقط سه، چهار مورد را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

نخستين فايده‌‌

اين فايده كه ناظر بر حيات شخصيست بيان ميدارد كه انسان برخلاف ساير حيوانات، همان‌طور كه به خانه خود وابستگي دارد، به دنيا نيز وابسته است؛ و چنان‌كه با خويشاوندان خود مناسباتي دارد، با نوع بشر نيز مناسباتي جدي و فطري دارد؛ و همان‌طور كه در دنيا خواهان بقاي موقتي خويش است، عاشقانه علاقمند بقا در جهان ابدي نيز مي‌باشد؛ و همان‌گونه كه براي تأمين غذاي مورد نياز معده‌اش تلاش مي‌كند فطرتاً مجبور است سفره‌ها و غذاهايي را به گستردگي دنيا ـ بلكه امتداد يافته تا ابد ـ براي نياز عقل و قلب و روح و انسانيت مهيا كند و در اين راه تلاش مي‌كند؛ و آنچنان درخواست و مطالباتي دارد كه هيچ چيز جز سعادت ابدي جوابگوي آن‌ها نيست. همان‌طور كه در گفتار دهم اشاره شده است، زماني در خردسالي از خيال‌ خود سؤال كردم:"دوست داري سلطنت دنيا و عمري يك ميليون ساله به تو بدهند، اما بعد از آن معدوم شوي و چيزي از تو

باقي نماند، يا اين‌كه خواهان وجودي باقي اما معمولي همراه با مشقت هستي؟" ديدم خواهان مورد دوم است، و در برابر مورد اول آهي كشيد و گفت: "خواهان بقا هستم، حتي اگر در جهنم باشد".

مادام كه لذت‌هاي دنيوي قوه خيال را ـ كه يكي از خدمت‌گزاران ماهيت انساني‌ست ـ راضي نمي‌كند، بي‌شك ماهيت كاملاً جامع انسان به طور فطري با ابديت مرتبط است. انسان در عين وابستگي به اميال و آرزوهاي لايتناهي، سرمايه‌‌يي جز اختيار جزئي و فقر مطلق ندارد؛ حال ايمان به آخرت براي چنين انساني، هم‌چون ميوه و فايده‌‌يي، چنان خزانه‌‌يي كافي و وافي و غني، و چنان مدار سعادت، لذت، استمداد، مرجع و تسلي در برابر غصه‌هاي بي‌حد دنياست كه اگر براي به دست آوردن آن زندگاني دنيا را فدا كند، باز هم كم است.

فايده دوم

اين فايده و ثمره نيز ناظر بر حيات شخصيست، نتيجه‌‌يي بسيار مهم كه در مسأله سوم توضيح داده شده و در "راهنماي جوانان" به صورت حاشيه آمده است.

آري، نگراني اصلي هر انسان، كه به لحاظ فكري هميشه او را به خود مشغول مي‌دارد، كيفيت ورود به عدمخانه‌‌يي به نام قبرستان است كه دوستان و خويشاوندانش قبلاً وارد آن شده‌اند. انسان بيچاره‌‌يي كه روح خود را فداي فقط يكي از دوستانش مي‌كند، وقتي به هزاران و بلكه ميليون‌ها و ميلياردها تن از دوستانش فكر مي‌كند كه در مفارقتي ابدي معدوم شده و از بين رفته‌اند، دچار مصيبتي دردناك‌تر از عذاب جهنم مي‌شود، و در همان لحظه، ايمان به آخرت در مقابل او پديدار مي‌گردد و چشمان‌اش را مي‌گشايد و پرده را بالا مي‌زند، و به او مي‌گويد: "نگاه كن"؛ و او با ايمان نگاه مي‌كند، آن‌گاه مشاهده مي‌كند و متوجه لذتي روحانياي مي‌شود كه خبر از لذت بهشت مي‌دهد؛ متوجه مي‌شود كه دوستان‌اش از مرگ ابدي و پوسيده شدن و از بين رفتن نجات يافته و در عالمي نوراني و پر از سرور حتي منتظر او هستند. در رساله نور اين نتيجه با دليل‌هايي توضيح داده شده است، لذا به آن اكتفا كرده و سخن را كوتاه مي‌كنيم.

فايده سوم

اين فايده هم كه مربوط به حيات شخصيست بيان ميدارد كه تفوُّق و برتري انسان نسبت به ساير ذي‌حياتان به اعتبار سجاياي عالي، استعدادهاي جامع، عبوديت‌هاي كلي و دواير گسترده وجودي اوست. اين در حالي‌ست كه همين انسان به مقياس و معيار زمان حاضر كه زمان كوتاه فشرده شده‌‌يي در ميان آينده و گذشته‌ي تاريك، مرده و معدوم مي‌باشد، سجايايي چون حميت، محبت، اخوت و انسانيت را كسب مي‌كند. مثلاً پدر، برادر، همسر، ملت و وطن خويش را كه از قبل نمي‌شناخته و بعد از مفارقت نيز هيچ‌گاه آن‌ها را نخواهد ديد، دوست مي‌دارد و به آن‌ها خدمت مي‌كند. در چنين روابطي او (بدون ايمان به آخرت) به ندرت موفق به كسب اخلاص و صداقت مي‌شود و به همان نسبت نيز كمالات و سجايايش كوچك مي‌گردد. نه تنها به عنوان برترين موجود در ميان حيوانات، بلكه در زماني كه به لحاظ عقلي بيچاره‌ترين و در حال سقوط مي‌باشد، ايمان به آخرت به مدد او مي‌رسد. زمان تنگي چون قبر (زمان حال) را به زمان گسترده‌‌يي مُبدل مي‌سازد كه گذشته و آينده را در بر مي‌گيرد، و دايره وجودي به بزرگي دنيا و بلكه به گستردگي ازل تا ابد را به نمايش مي‌گذارد.

او پدر خويش را، به اين سبب كه مناسبت پدري‌اش در عالم ارواح و دار سعادت ادامه خواهد يافت، و برادرش را، از اين لحاظ كه رابطه‌ي اخوت‌اش تا ابد دوام خواهد يافت، و همسرش را، از اين حيث كه در بهشت نيز زيباترين رفيق اوست، دوست داشته، ياري مي‌رساند و احترام ‌گذاشته، مهرباني مي‌كند. در آن دايره فراخ و عظيم حيات، خدمت‌هاي با ارزش و مهمِ مربوط به مناسبات وجودي را وسيله امور بي‌ارزش دنيا و منافع و اغراض جزئي نمي‌سازد. او موفق به برخورداري از صداقت جدي و اخلاصي صميمانه مي‌شود، و كمالات و خصلت‌هايش به همان نسبت و مطابق درجه و مرتبه‌اش ارتقا مي‌يابد و انسانيت‌اش متعالي مي‌گردد. انساني كه در لذت حيات از گنجشگي عقب مي‌ماند، فوق همه حيوانات، سعادتمندترين و برگزيده‌ترين مسافر كائنات شده و

مقبول‌ترين و محبوب‌ترين عبد صاحب كائنات مي‌گردد. اين نتيجه نيز در رساله نور با دلايل متعدد توضيح داده شده است، لذا به همين مقدار اكتفا مي‌كنيم.

فايده چهارم

اين فايده ناظر بر حيات اجتماعي انسان است. خلاصهي نتيجه‌‌يي كه در شعاع نهم از رساله نور بيان گرديده چنين است:

كودكان، كه يك چهارم جمعيت نوع بشر را تشكيل مي‌دهند، با ايمان به آخرت مي‌توانند انساني زندگي كنند و حامل استعدادهاي انساني باشند، در غير اين صورت بايد در متن نگراني‌هايي دردناك، براي تسكين و فراموشي خويش، با وسايل كودكانه سرگرم شوند و زندگي بي‌فايده‌‌يي داشته باشند؛ زيرا مرگ‌هاي گاه و بي‌گاهِ كودكانِ مانند او در پيراموناش، در روح ضعيف و قلب ظريف او، كه در آينده آرزوهاي دور و درازي خواهد داشت و در ذهن لطيفاش چنان تأثيري مي‌گذارد كه عقل و حيات را براي اين بيچاره، وسيله عذاب و شكنجه مي‌كند؛ در همان موقع او براساس آموزه‌هاي ايمان به آخرت، به‌ جاي دلهره و نگراني‌ها ـ كه با بازي با اسباب‌بازي‌ها، خود را در برابر آن‌ها محافظت مي‌كرد ـ نوعي سرور و راحتي احساس مي‌كند و مي‌گويد:"برادر يا دوست‌ام از دنيا رفت و تبديل به پرنده بهشتي شد، و بيش‌ از ما لذت مي‌برد و به گشت و گذار مي‌پردازد؛ مادرم از دنيا رفت اما مشمول رحمت الهي گرديد، او باز هم مرا در بهشت به آغوش خواهد گرفت و دوست خواهد داشت، و من نيز مادر مهربانم را دوباره خواهم ديد". و به اين ترتيب مي‌تواند به گونه‌‌يي كه شايسته انسانيت است، زندگي كند.

سالمندان نيز، كه يك چهارم جمعيت انسان‌ها را تشكيل مي‌دهند، در قبال پايان يافتن عمرشان و اين‌كه به زودي در خاك دفن خواهند شد و دنياي زيبا و دوست داشتني‌شان را ترك خواهند نمود، محتاج تسلي و آرامشي هستند كه آن را صرفاً در ايمان به آخرت مي‌توانند بيابند؛ وگرنه پدران محترم و مهربان، و مادران مشفق و فداكار متحمل چنان دغدغه‌هاي قلبي و تلاطم‌هاي روحي مي‌شوند كه دنيا برايشان زنداني حسرت بار، و زندگي عذابي پر از شكنجه مي‌گردد؛ اما ايمان به آخرت به آن‌ها مي‌گويد:

"نگران نباشيد، شما داراي جوانيِ ابدي خواهيد شد؛ حياتي درخشان و آتي، و عمري بي‌پايان در انتظار شماست؛ با فرزندان و خويشاونداني كه از دست داده‌ايد با شادماني ديدار خواهيد كرد و همه خوبي‌هايي كه كرده‌ايد محفوظ است و پاداش آن‌ها را خواهيد گرفت".

ايمان به آخرت چنان آرامش و سروري به آن‌ها مي‌دهد كه اگر هركدام‌شان صد برابر پيرتر هم شوند، مأيوس نخواهند شد.

جوانان، كه يك سوم نوع بشر را تشكيل مي‌دهند و هوس‌هايشان در غليان بوده و مغلوب احساسات و بي‌پروا هستند و از عقل خويش در هر زمان بهره نمي‌برند، اگر ايمان به آخرت را از دست بدهند و يادي از عذاب جهنم نكنند، در زندگي اجتماعي، اموال و عزت افراد آبرومند و آسايش و حيثيت ضعفا و سالمندان به خطر مي‌افتد. برخي از اين جوانان براي يك دقيقه لذت، خوشبختي خانواده‌ي سعادتمندي را از بين مي‌برند و چون حيواني درنده مي‌شوند و در چنين زندان‌هايي چهار پنج سال عذاب مي‌كشند. حال اگر ايمان به آخرت به فرياد اينان برسد خيلي زود عقل‌شان را به كار مي‌گيرند.

چنين جواني با خود مي‌گويد:"هر چند مأموران مخفي دولت مرا نمي‌بينند و ميتوانم خود را از چشم آن‌ها پنهان كنم، اما فرشتگانِ پادشاهي ذوالجلال، كه زنداني چون جهنم دارد، مرا مي‌بينند و بدي‌هايم را ثبت مي‌كنند. من به حال خود رها نشده‌ام و مسافري مكلف هستم، و من هم مانند آنان پير و ضعيف خواهم شد". و ناگهان در او نسبت به كساني كه مي‌خواهد به آنان ظلم و تجاوز كند، حس مهرباني و احترام ايجاد ميگردد.

اين معنا نيز همراه با براهيني در رساله نور توضيح داده شده است، لذا به همين مختصر اكتفا مي‌كنيم.

همچنين اگر ايمان به آخرت به داد مصيبت ديدگاني چون ما، بيماران و مظلومان و فقرا و محبوسان محكوم به جزاهاي سنگين ـ كه بخش مهمي از جمعيت انسان‌ها را تشكيل مي‌دهند ـ نرسد، زندگي برايمان تبديل به عذابي پر از شكنجه خواهد شد. مرگ هر لحظه با اخطار بيماري، در مقابل ديدگان فرد بيمار قرار مي‌گيرد؛ مظلومي كه نتوانسته است انتقام خود را از ظالمي بستاند و

ناموس خويش را نجات دهد، در مقابل تحقير مغرورانه فرد ستمگر قرار مي‌گيرد؛ و فرد بيچاره‌‌يي كه در مصايب بزرگ بي‌هيچ دليلي اموال و اولاد خود را از دست داده است، به يأس دردآوري مبتلا مي‌گردد؛ و افرادي به دليل يكي دو دقيقه يا يكي دو ساعت لذت، مجبور مي‌شوند اين چنين پنج يا ده سال عذاب زندان را تحمل كنند. دنيا براي چنين بيچارگاني زندان، و زندگي عذابي همراه با شكنجه خواهد بود. حال اگر ايمان به آخرت به داد اينان برسد جاني مي‌گيرند و سختي‌ها و يأس‌هـا و نگراني‌هـا و خشـمهاي‌شان براي انتقام، نسبت به مرتبه ايمـان‌شان، تا حدودي، و گاه كاملاً زائل مي‌گردد.

حتي مي‌توانم بگويم اگر ايمان به آخرت به داد من و تعدادي از دوستان‌ام كه بي‌سبب در زندان هستيم و با مصائب دهشتناكي مواجه مي‌باشيم، نمي‌رسيد، مقاومت حتي براي يك روز، تأثيري چون مرگ مي‌داشت و مجبورمان مي‌كرد دست از زندگي بشوييم. اما خداوند را بي‌نهايت سپاس، كه دردها و مصايب بسياري از برادران را، كه چون جان دوست‌شان دارم، به دوش كشيدم و براي از دست دادن هزاران رساله نور، يعني كتابهاي بسيار ارزشمند و زيبا و تزئين يافتهام كه چون چشمان خويش به آن‌ها علاقهمندم، تأسف‌ها خوردم؛ و در حالي كه در گذشته قادر به تحمل كوچك‌ترين بي‌احترامي و زورگويي نبودم، حال قسم مي‌خورم و به شما اطمينان مي‌دهم كهنور و قدرت حاصل از ايمان به آخرت، چنان صبر و تحمل و تسلي و متانتي به من داد، و چنان شوقي براي كسب جايزه‌‌يي بزرگ در امتحاني پر منفعت و مجاهدانه عطايم كرد، كه چنان‌كه در ابتداي اين رساله گفته‌ام، خود را در مدرسه‌‌يي پر از خير و زيبايي، و شايسته عنوان "مدرسه يوسفيه" يافته‌ام. اگر بيماري‌هاي گاه و بي‌گاه و حساسيت‌ها و ملاحظاتي كه ريشه در سالمندي دارد، نبود، به‌طور كامل و با خيال راحت بيش از پيش به درس‌هايم مي‌پرداختم. به هر حال به مناسبت اين مقام، از موضوع خارج شديم؛ مرا ببخشيد!

خانه انسان، دنياي كوچك او و شايد بهشت كوچكش را تشكيل مي‌دهد؛ اگر ايمان به آخرت، حكمران سعادتخانه آدمي نباشد، افراد خانهي مزبور به نسبت مهرباني و محبت و دلبستگي‌هايشان، با نگراني‌هاي دردناكي مواجه مي‌شوند و

عذاب مي‌بينند؛ بهشت‌شان تبديل به جهنم مي‌شود و با تفريحات و سرگرمي‌هاي موقت، عقل خود را فريب داده و از كار مي‌اندازند؛ مانند شتر مرغي كه شكارچي را مي‌بيند اما نمي‌تواند فرار يا پرواز كند و سرش را زير شن‌زار مي‌كند تا ديده نشود. انسان نيز سر در غفلت فرو مي‌برد تا مرگ و نيستي و فراق، او را نبيند، ديوانه‌وار درصدد چاره‌‌يي موقت بر مي‌آيد تا حواس خويش را پرت كند؛ مثلاً مادر وقتي مي‌بيند فرزندش ـ كه حاضر است روح‌اش را فدايش كند ـ در خطر است، از ترس بر خود مي‌لرزد، و آنان كه نمي‌توانند پدر و برادران خود را از بلايايي كه هر آن به سراغ‌مان مي‌آيند، نجات دهند همواره نوعي حزن و ترس را احساس مي‌كنند. در قياس با همين مطلب در زندگي دنيوي پر دغدغه و متغير، زندگي خانوادگيِ به ظاهر سعادتمند، به دلايل گوناگون سعادت خود را از دست مي‌دهد و حتي قرابت و مناسبت در يك زندگي محدود و مختصر، موجب حصول صداقت حقيقي و اخلاص صميمانه و خدمت و محبتي خالصانه نمي‌گردد، لذا اخلاق به همان نسبت دچار افت مي‌شود و حتي سقوط مي‌كند.

حال اگر ايمان به آخرت وارد خانه مذكور شود، مناسبت و شفقت و قرابت و محبت اعضاي خانواده، نه با معيار زماني محدود بلكه با مقياس تداوم مناسبات در جهان آخرت و توأم با سعادت ابدي، موجب حرمتي صميمانه مي‌شود؛ افراد يك‌ديگر را دوست مي‌دارند، به هم محبت مي‌كنند، رفتارشان صادقانه مي‌شود و دنبال عيب‌جويي از هم بر نمي‌آيند؛ به اين ترتيب اخلاق تعالي مي‌يابد، و سعادت و انسانيت حقيقي در آن خانه شروع به ظهور و بروز مي‌كند.

اين مطلب نيز با برهان‌هايي در رساله نور بيان گرديده است، لذا به همين مقدار اكتفا مي‌شود.

هر شهر نيز براي اهالي‌اش در حكم خانه است؛ اگر ايمان به آخرت در ميان اعضاي اين خانواده بزرگ حكم‌فرما نباشد، به جاي اخلاص و صميميت و فضيلت و حميت و فداكاري و رضاي الهي و ثواب اخروي ـ كه اساس اخلاق نيكوست ـ غرض، منفعت طلبي، تقلب، غرور و تكبر، رفتارهاي ساختگي، ريا، رشوه و فريب رواج مي‌يابد، و هرج و مرج و وحشت زير پوشش آسايش و انسانيت ظاهري، حكم‌فرما

شده و زندگاني شهري مذكور مسموم مي‌شود. كودكان به بازيگوشي، جوانان به مستي و سر خوشي، قدرتمندان به ظلم و سالمندان به گريستن مي‌پردازند.

به همين قياس، شهر هم خانه‌‌يي و وطن نيز خانهي خانواده‌‌يي ملي‌ست. اگر ايمان به آخرت در اين خانه‌هاي بزرگ حكم‌فرما گردد، در آن زندگاني، احترام صميمانه، مهربانيِ‌ جدي و محبت و كمك‌ بي‌اجرت، خدمت‌ و معاشرت ‌بي‌حيله، احسان و فضيلت بي‌ريا و بزرگي و فضل دور از منيّت ظهور مي‌يابد.

"ايمان به آخرت" به هر كودكي مي‌گويد: "بهشت هست، بازيگوشي را رها كن" و با دروس قرآني موجب وقار آن‌ها مي‌شود؛

به هر جواني مي‌گويد: "جهنم هست، سرمستي را رها كن" و موجب مي‌شود عقل‌شان را به كار اندازند؛

به ظالم مي‌گويد: "عذابِ شديد هست، سيلي خواهي خورد" و موجب مي‌شود در مقابل عدالت سر خم كند؛

به هر سالمندي مي‌گويد: "سعادتي اخروي و دائمي و عالي‌تر از همه خوشبختي‌هايي كه از كف داده‌يي، و جوانيِ باقي و سرشار از شادابي در انتظار توست، بكوش آن‌ها را به دست آوري" و به اين ترتيب گريستن‌اش ‌ را تبديل به خنده مي‌كند.

به همين قياس،"ايمان به آخرت" حُسن تأثيرش را بر هر گروه و دسته‌‌يي، چه كوچك و چه بزرگ، نشان مي‌دهد و نور افشاني مي‌كند.

جامعه شناسان و روان شناسان كه با زندگاني اجتماعي نوع بشر سر و كار دارند به هوش باشند! اگر هزاران فايده ايمان به آخرت با همين چند نمونه‌‌يي كه اشاره كرديم قياس گردد، به يقين ثابت خواهد شدكه مدار سعادت هر دو جهان و هر دو حيات انسان، فقط ايمان است.

در گفتار بيست و هشتم رساله نور و رساله‌هاي ديگر آن، به شبهات ضعيفي كه در مورد جسماني بودن حشر وجود دارد پاسخ‌هاي محكمي داده‌ايم، لذا در اين‌جا با اشاره مختصري مي‌گوييم:

جسمانيت، جامع‌ترين آيينه اسماي الهي‌ست؛ و غني‌ترين مقاصد الهي و مركز فعّال اهداف الهي در خلقت كائنات، در جسمانيت مي‌باشد. و باز جسمانيت است

كه رنگارنگ‌ترين و متنوع‌ترين احسان‌هاي الهي را در بر مي‌گيرد، و بيش‌ترين بذرهاي سپاس و نيايش بشر كه در برابر آفريننده و به زبان نياز ادا مي‌گردد، نيز در جسمانيت است. همچنين متنوع‌ترين هسته‌هاي عوالم معنوي و روحاني نيز در جسمانيت قرار دارد.

به همين ترتيب، چون صدها حقيقت كلي در جسمانيت تمركز يافته است، خالق حكيم براي اين‌كه جسمانيت را بر روي زمين افزايش و گسترش دهد و مظهر حقايق مذكور گرداند، با چنان فعاليتي سريع و شگفت انگيز، لباس وجود را قافله قافله بر موجودات مي‌پوشاند و روانه نمايشگاه (زمين) ميكند، سپس گروهي را ترخيص كرده و گروهي ديگر را روانه مي‌سازد. به اين شكل كارخانه جهان هستي را به طور متمادي به كار وا مي‌دارد. محصولات جسماني را مي‌بافد، و زمين را نهالستاني براي آخرت و بهشت مي‌كند، و حتي براي رضايت معده جسماني انسان، دعايي را كه معده با زبان حال براي بقا مي‌كند با دقت تمام مي‌شنود، مي‌پذيرد و عملاً پاسخ مي‌دهد؛ بدين سبب است كه هزاران نوع غذاي لذيذ و نعمت‌هاي بسيار ارزشمند را با تنوع بي‌شمار به جسمانيت عرضه مي‌كند؛ اين امر بالبداهه و بي‌هيچ ترديدي نشان مي‌دهد كهبيش‌ترين و متنوع‌ترين لذات بهشت در آخرت، جسماني‌ست؛ و مهم‌ترين نعمت‌ها در دارالسعادت آخرت، كه مورد اُنس و علاقهي همه مي‌باشد، نعمت‌هاي جسماني‌ست.

آيا اصلاً احتمال و امكان دارد قدير رحيم و عليم كريم، دعاي اين معده عادي براي بقا را ـ كه با زبان حال ادا مي‌شود ـ بپذيرد و معجزه‌وار با طعام‌هاي ماديِ فراوان بر آن منت بگذارد و هر لحظه با قصد و با عمل و بدون هيچ تصادفي پاسخ‌اش را بدهد، اما خواسته‌هاي كلي، متعالي، و دائمي نوع انسان را كه مهم‌ترين نتيجه كائنات و خليفه او بر روي زمين و برگزيده و پرستنده خالق است و با معده كبراي انسانيت مطرح مي‌گردد، بي‌پاسخ بگذارد، و به دعاهاي بي‌شمار او براي برخورداري از لذت‌هاي جسماني در دار بقا توجهي نكند، آن لذتهايي كه فطرتاً خواهان آن بوده و به آنها عادت كرده است، و با حشر جسماني عملاً به آن دعاها پاسخ ندهد و براي ابد بر او منت نگذارد؟ مثل اين است كه صداي مگسي را بشنود، اما قادر به شنيدن صداي رعد

و برق نباشد! يا اين‌كه به تجهيزات يك سرباز عادي، با كمال دقت و اهميت توجه كند، اما وضع ارتش برايش مهم نباشد! اين صد در صد محال و باطل است.

آري، براساس صراحت قطعي آيه‌ي

وَ فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ اْلاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اْلاَعْيُنُ

(زخرف:٧١)، انسان آن دسته از لذات جسماني را كه در اين دنيا بيش‌تر با آن‌ها مأنوس بوده و نمونه‌هايش را چشيده است به گونه‌‌يي كه شايسته بهشت باشد، خواهد ديد و خواهد چشيد؛و پاداش عبادات خاص و سپاسگزاري‌هاي خالصِ اعضا و جوارحي چون زبان، چشم و گوش در بهشت با لذت‌هاي جسماني خاصِ همان اعضا داده خواهد شد. قرآن معجـز البيان چنان صريح از لذت‌هاي جسماني ياد مي‌كند كه امكان ندارد بر اساس تأويل‌هاي ديگر، معناي ظاهري را قبول نكرد.

بنابراين، نتيجه و ثمرات ايمان به آخرت نشان مي‌دهد، چنان كه حقيقت و نيازهاي معده به عنوان يكي از اعضاي بدن انسان بر وجود غذاها دلالت قطعي دارد، به همين ترتيب، حقيقت انسان و كمالات و نيازهاي فطري و خواسته‌هاي ابدي و استعدادهايي كه خواهان فوايد و نتايج مذكورِ ايمان به آخرت مي‌باشند، به صورت قطعي بر آخرت و بهشت و لذت‌هاي باقي جسماني و تحقق آن‌ها دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند. به همين ترتيب، حقيقت كمالات كائنات و آيات تكويني معنادار آن، و تمام حقايق انسانيِ مرتبط با حقايق مذكور، بر وجود دار آخرت و تحقق آن و فرا رسيدن حشر و گشايش بهشت و جهنم دلالت مي‌كنند و شهادت مي‌دهند. اين مطلب در بخش‌هاي مختلف رساله نور، مخصوصاً در گفتار دهم، (دو مقام از) گفتار بيست و هشتم، گفتار بيست و نهم، شعاع نهم و رساله مناجات با براهيني به طرز روشن و آشكار و به دور از شبهه، ثابت گرديده است كه خواننده را به آنها ارجاع مي‌دهيم و اين مطلب طولاني را در همين جا به پايان مي‌رسانيم.

بيانات قرآني در خصوص جهنم، آن قدر واضح و آشكار است كه نيازي به توضيحات ديگر باقي نمي‌ماند، منتها خلاصه‌ي دو سه نكته را كه از بين برنده يكي دو شبهه ضعيف مي‌باشد بيان مي‌كنيم و خواننده را براي آگاهي از تفصيل موضوع به رساله نور ارجاع مي‌دهيم.

نكته اول

انديشه جهنم با هراس‌اش، لذت ثمرات پيشين ايمان را از بين نمي‌برد، زيرا رحمت بي‌حد ربّاني به كسي كه مي‌ترسد مي‌گويد: "از دروازه توبه وارد شو و به سوي من بيا تا وجود جهنم نه تنها براي تو وحشتناك نباشد، بلكه موجب درك لذات بهشت گردد، و انتقام تو و مخلوقات بي‌شماري را كه به حقوق‌شان تجاوز شده، بگيرد و موجب شادماني شما گردد".

اگر غرق ضلالت و گمراهي شده‌‌يي و قادر به نجات خود نيستي، باز هم وجود جهنم هزار بار بهتر از اعدام ابدي‌ست، و براي كافران نيز نوعي مرحمت است؛ زيرا انسان و حتي حيواناتِ داراي نوزاد، از خوشي و سعادت بستگان و فرزندان و خويشان خود لذت مي‌برند و به نوعي احساس سعادت مي‌كنند. در چنين حالتي تو اي ملحد! به اعتبار ضلالت و گمراهي‌ات يا به واسطه اعدام ابدي، وارد عدم خواهي شد يا وارد جهنم مي‌شوي. عدم نيز كه شرّ محض است، هزاران بار بيش‌تر از جهنم روح و قلب تو و ماهيت انساني‌ات را به آتش مي‌كشاند، زيرا عدم، همه كساني را كه دوست‌شان داري و همه خويشاوندان و اصل و نَسَبت را كه با سعادت‌شان خوشحالي و تا حدودي احساس خوشبختي ميكني، به همراه تو نيست و نابود مي‌كند؛ چرا كه اگر جهنم نباشد بهشت هم نخواهد بود. همه چيز با كفر تو، در عدم سقوط مي‌كند؛ تو اگر وارد جهنم شوي و در دايره وجود بماني، دوستان و خويشاوندانات يا در بهشت سعادتمندند يا در دايره وجودي‌شان به جهتي مظهر مرحمت‌ها مي‌گردند، پس به نظر مي‌رسد لازم است طرفدار وجود جهنم باشي. عليه جهنم بودن به معني طرفداري از عدم است كه معناي ديگرش طرفداري از هيچ و پوچ شدن سعادت دوستان بي‌شمارت مي‌باشد.

آري، جهنم نيز اقليميست موجود، با جلال و جبروت و دهشتناك كه وظيفه محبس عادلانه و حكيمانه‌ي حاكم ذوالجلالِ دايره وجود را بر عهده دارد، دايره‌ي وجودي كه خير محض است. جهنم علاوه بر ايفاي نقش زندان و محبس، وظايف گوناگون و فراوان ديگري هم دارد، همچنين حكمت‌هاي بي‌شمار و خدمت‌هاي

مربوط به عالم بقا متوجه جهنم است، و مسكن موجودات بسياري چون فرشتگان جهنم مي‌باشد.

نكته دوم

نه تنها وجود جهنم و عذاب شديدش با رحمت بي‌حد و حصر، عدالت حقيقي و حكمت متوازن و معتدل ضديتي ندارد، بلكه رحمت و عدالت و حكمت، اقتضاي وجود جهنم را دارند. در دايره عدالت، مجازات ظالمي كه حقوق هزاران بي‌گناه را زير پا مي‌گذارد، يا كشتن جانوري كه صدها حيوان مظلوم را دريده است، رحمتي بر مظلومان به شمار مي‌رود. بخشيدن آن ظالم يا رها كردن آن جانور، لطفي بي‌مورد و در حقيقت ظلم و نامهرباني در حق آن بيچارگان است. به همين ترتيب كافر مطلق، كه اهل جهنم است، هم با كفر و انكار خويش به حقوق اسماي الهي تجاوز مي‌كند و هم با تكذيبِ شهادت موجوداتي كه بر اسماي حق گواهي مي‌دهند به حقوق‌شان تجاوز مي‌كند، و با انكار وظايف متعالي و تسبيح‌وار مخلوقات در برابر اسماي الهي، حقوق‌شان را ناديده مي‌گيرد و با تكذيبِ مقابله و آيينه‌داري عابدانه آن‌ها در برابر ظهور ربوبيت الهي ـ كه غايت خلقت جهان و يكي از دلايل وجود و بقاي آن است ـ مرتكب نوعي تجاوز مي‌گردد؛ اين امر چنان جنايت و ظلم عظيمي‌ست كه به هيچ وجه قابل عفو و بخشش نيست، و شامل تهديد آيه‌ي

اِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ

(نساء: ٤٨)

مي‌گردد. نبردن او به جهنم، در واقع مرحمتي بي‌مورد است و نسبت به مدعيان بي‌شماري كه به حقوق‌شان تعرض شده، نامهربانيِ بي‌پاياني محسوب مي‌شود. همان‌گونه كه مدعيان مذكور خواهان وجود جهنم هستند، به يقين عزت جلال و عظمت كمال نيز جهنم را طلب مي‌كنند.

آري، اگر يك عاصي لاابالي و كسي كه به حقوق رعيت تجاوز مي‌كند به حاكم صاحب عزتي بگويد: "قادر نيستي مرا دستگير و زنداني كني" و به اين صورت عزت او را ناديده بگيرد، قطعاً اگر در شهر زنداني هم نباشد، براي آن بي‌ادب محبسي مي‌سازد

و او را زنداني مي‌كند. به همين ترتيب، كافر مطلق با كفر خود، عزت جلال حق را به شدت ناديده مي‌گيرد و با انكار، عظمت قدرت‌اش را زير سؤال مي‌برد و با تجاوز خويش، با كمال ربوبيت‌اش ضديت مي‌كند، البته حتي اگر اسباب موجبه و حكمت‌هاي وجودي جهنم ـ كه به موجب وظايف گوناگونِ آن مطرح است ـ نبود، آفريدن يك جهنم و انداختن چنين كافراني به درون آن، با شأن آن عزت و جلال تقابلي نداشت.

ماهيت كفر نيز نشان از جهنم دارد؛ آري، اگر ماهيت ايمان تجسم يابد با لذايذش مي‌تواند صورت بهشتي خصوصي را بگيرد و از اين منظر، از بهشت خبرهاي نهان دهد. به همين ترتيب چنان كه در رساله نور با دلايل متعدد ثابت نموده و در مسائل مطرح شده نيز اشاره كرده‌ايم، كفر و مخصوصاً كفر مطلق، نفاق و ارتداد چنان داراي آلام وحشتناك و ظلماني و عذابي معنوي هستند كه اگر تجسم يابند براي فرد مرتد، جهنمي خصوصي خواهند شد و بدين لحاظ از جهنم بزرگ خبر نهان مي‌دهند. حقايق اين جهان كه به مثابه نهالستاني‌ست، در آخرت سنبله‌هايي خواهد داد، لذا اين هسته زهرآلود، كه بر آن درخت زقوم اشاره دارد، مي‌گويد:"من مايه‌‌يي از آنم و ميوه من نمونه‌‌يي خاص از آن درخت زقوم براي بدبختي‌ست كه مرا در قلب خود حمل مي‌كند".

مادام كه كفر تجاوزي‌ست به حقوق لايتناهي، بي‌شك جنايتي بي‌منتها به شمار مي‌رود، و فرد را مستحق عذابي بي‌منتها نيز مي‌كند. و مادام قتلي كه در يك دقيقه صورت مي‌گيرد موجب پانزده سال (قريب هشت ميليون دقيقه) حبس و تحمل همين مدت عذاب مي‌شود و از نظر عدالت بشري نيز امر پذيرفته شده و مطابق مصلحت و حقوق عمومي‌ست، پس ترديدي نيست كه يك كفر معادل هزار قتل مي‌شود، و مي‌توان گفت يك دقيقه كفر مطلق، قريب هشت ميليارد دقيقه عذاب در پي خواهد داشت و اين با موازين عدالت موافقت دارد. كسي كه عمر خود را در كفر سپري كند مستحق حدود دو ترليون و هشتصد و هشتاد ميليارد دقيقه عذاب مي‌گردد و مظهر راز خَالِدِينَ فِيهَا اَبَدًا مي‌شود.

بگذريم؛ توضيحات اعجاز آميز قرآن حكيم درباره بهشت و جهنم، و حجّت‌هاي رساله‌ نور به ‌عنوان تفسير بر آمده از آن در خصوص وجود بهشت و جهنّم، نيازي به بيان ديگر باقي نمي‌گذارد:

وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

(آل عمران: ١٩١)

رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ اِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا اِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا

(فرقان: ٦٦ - ٦٥)

در بسياري از آيات چون آيات فوق و بر زبان همه پيامبران و اهل حقيقت و در صدر آن‌ها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بيش‌ترين دعا اين بوده است:

"خَلِّصنَا مِنَ النَّارِ؛ نَجِّنَا مِنَ النّارِ؛ اَجِرنَا مِنَ النّارِ"؛

و دعاي"ما را از جهنم حفظ فرما"، از جهنّمي كه براساس وحي و شهود براي آنان قطعيت يافته است، نشان مي‌دهد كه بزرگ‌ترين مسأله نوع بشر نجات از جهنم است، و يكي از حقايق بسيار مهم، عظيم و دهشتناك كائنات، جهنم مي‌باشد كه بعضي از اهل كشف و شهود و تحقيق آن را مشاهده مي‌كنند و آثار و سايه‌هايي از آن را مي‌بينند و از ترس آن فرياد بر مي‌آورند كه:"ما را از آن برهان".

آري، آميختگي و تقابل خير و شر، لذت و درد، نور و ظلمت، حرارت و برودت، زيبايي و زشتي و هدايت و گمراهي در اين كائنات، به خاطر حكمت بسيار بزرگي‌ست؛ زيرا اگر شر نباشد خير شناخته نمي‌شود؛ درد و الم نباشد لذت درك نخواهد شد؛ نور بي‌ظلمت اهميتي نخواهد داشت؛ درجات حرارت و گرما براساس سردي محقق مي‌گردد؛ با زشتي، يك حقيقت زيبايي، تبديل به هزار حقيقت شده و هزاران مرتبه از زيبايي وجود مييابد؛ بدون جهنم، بسياري از لذات بهشت پنهان مي‌ماند؛ بر همين قياس مي‌توان گفت كه هر چيز از جهتي با ضد خود شناخته مي‌شود، لذا حقيقتي واحد مي‌شكفد و حقايق فراواني را پديد مي‌آورد.

مادام كه اين موجوداتِ در هم آميخته، از دار فاني عازم دار بقا هستند، شكي نيست به همان صورت كه چيزهايي چون خير و لذت و نور و زيبايي و ايمان رو به سوي بهشت دارند، موارد مضري چون شرّ و الم و ظلمت و زشتي و

كفر نيز به جهنم ميريزند، و سيلاب‌هاي همواره خروشان كائنات وارد اين دو حوض مي‌شوند و ميايستند.

خوانندگان را به نكات پر رمز و راز قسمت پاياني گفتار با كرامت بيست و نهم ارجاع مي‌دهيم و به همين مقدار اكتفا مي‌كنيم:

اي دوستان هم‌درس من در اين مدرسه يوسفيه!

راه آسان نجات از محبس وحشتناك ابدي اين است كه از همين زندان دنيوي استفاده كنيم و به موازات رهايي از گناهاني كه در اين‌جا بالضروره امكان انجام‌اش را نداريم، از گناهان پيشين توبه كرده و با اداي فرايض، هر ساعت از عمرمان را كه در حبس مي‌گذرد به يك روز عبادت تبديل كنيم. موقعيت فعلي بهترين فرصت است تا از حبس ابدي رها شده و وارد بهشت شويم؛ اگر اين فرصت را از دست بدهيم، آخرت‌مان نيز مانند دنياي‌مان گريان خواهد شد و مستوجب سيلي خَسِرَ الدُّنْيَا وَ اْلآخِرَةَ خواهيم شد.

نگارش اين مقام توأم با فرا رسيدن عيد قربان بود

تخيل كرده، احساس نمودم و مطمئن شدم كه "اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ‌ هايي كه يك پنجم نوع بشر يعني سيصد ميليون نفر از انسان‌ها در اين عيد سر مي‌دهند و همه با هم اَللهُ اكبَرُ مي‌گويند، و اين‌كه گويا كره بزرگ زمين به نسبت بزرگي‌اش اين كلمه قدسيه‌ي اَللهُ اكبَرُ را به گوش سيارات ديگر كه دوستان آسماني‌اش هستند مي‌رساند، و اَللهُ اكبَرُ گفتن هماهنگ بيش از بيست هزار حاجي در عرفات و روز عيد، به نوعي بازتاب كلام اَللهُ اكبَرُ رسول ‌اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در هزار و سيصد سال پيش همراه با خاندان و اصحاب‌اش است كه بر زبان رانده‌اند و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به آن امر فرموده است؛ البته اين امر در برابر تجليِ كلي عنوانِ با عظمت ‌ رَبُّ اْلاَرْضِ و ‌ رَبُّ الْعَالَمِينَ‌ ربوبيت الهي، با عبوديتي گسترده و كلي رخ مي‌نمايد.

آن‌گاه به اين فكر كردم كه آيا اين كلام قدسي با مسأله ما مناسبتي دارد يا نه؟ در يك لحظه به ذهن‌ام خطور كرد كه كلمات فراوان جزئي و كلي مانند شعايري چون سُبحَانَ الله، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ و لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ و در رأس آن‌ها همين كلام اَللهُ اكبَرُ، كه عنوان باقيات صالحات را دارند بر تحقق و اخطار مسأله ما اشاره مي‌كنند.

براي مثال، يكي از وجوه معنايي اَللهُ اكبَرُ اين است كه قدرت و علم حضرت حق بزرگ‌تر و فوق هر چيزي‌ست، هيچ چيز خارج از دايره علم او نيست و نمي‌تواند از تصرف قدرت او بگريزد و خلاصي يابد، او از هر چيزي كه مي‌ترسيم بزرگ‌تر است؛ يعني قدرت او بزرگ‌تر از وقوع حشر، نجات ما از عدم و عطاي سعادت ابدي‌ست، و از هر چيز عجيب و بيرون از دايره‌ي عقل بزرگ‌تر است كه براساس صراحت قطعي آيه‌ي

مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

(لقمان: ٢٨)

حشر و نشر نوع بشر، هم‌چون آفرينش نفسي واحد براي او آسان است. به اعتبار همين معناست كه مردم در برابر مصايب و مقاصد بزرگ،"خدا بزرگ است، خدا بزرگ است" را چون ضرب المثلي به كار مي‌برند تا خود را تسلي دهند و آن را نقطه قوت و استناد خويش قرار دهند.

آري، همان‌طور كه در گفتار نهم گفتيم، اين كلمه همراه با دو همتايش، هسته و خلاصه نماز را، كه فهرست همه عبادات است، تشكيل مي‌دهد؛ بنابراين اين سه حقيقت بزرگ يعني سُبحَانَ الله ،‌‌ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ و‌ اَللهُ اكبَرُ كه در نماز و تسبيحات تكرار مي‌شوند، معناي نماز را تقويت مي‌كنند. نيز سه حقيقت بزرگ مذكور، به سؤالات ناشي از حيرت و لذت و هيبت كه از امور فوق‌العاده عجيب و زيبا و بزرگ نشأت مي‌يابند، پاسخ مي‌دهد؛ سؤالاتي كه مدار حيرت و شكر و عظمت و كبريايي‌ست كه انسان در كائنات با آن مواجه مي‌شود.

در بخش پاياني گفتار شانزدهم به تفصيل چنين گفته‌ايم: همان‌طور كه يك سرباز عادي در مراسم عيد، همراه با يك ارتشبد ارتش به حضور پادشاه شرفياب مي‌شود و در ساير مواقع نيز به واسطه مقام افسر مافوق‌اش پادشاه را مي‌شناسد، هر فرد در موسم حج نيز تا حدودي هم‌چـون اوليا، شروع به شناخت حضرت حـق با

عنوان ‌ رَبُّ اْلاَرْضِ و رَبُّ الْعَالَمِينَ مي‌كند، زماني كه دريچه مراتب كبريايي به سوي قلب‌اش گشوده شد، با تكرار اَللهُ اكبَرُ براي سؤالات حيرت انگيز، روح‌بخش و مكرري كه بر روح‌اش استيلا يافته، پاسخ مناسب را مي‌يابد.

در قسمت پاياني لمعه سـيزدهم نيز توضـيح داده‌ايم كه‌ اَللهُ اكبَرُ، مهـم‌ترين دسيسه‌هاي شياطين را ريشه كن مي‌كند و در اين ارتباط پاسخ‌هاي قطعي مي‌دهد؛ همان‌طور كه اَللهُ اكبَرُ، به سؤالات ما در‌باره آخرت پاسخ‌هاي كوتاه اما بسيار محكم مي‌دهد، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ نيز حشر را گوشزد مي‌كند و به ما مي‌گويد: "تصور معناي من بدون آخرت ممكن نيست، زيرا همه حمد و سپاس‌ها از ازل تا ابد، از هر كس و خطاب به هر كس، مخصوص اوست. در رأس همهي نعمت‌ها، صرفاً سعادت ابدي‌ست كه مي‌تواند به نعمت‌ها جنبه حقيقي ‌دهد و تمام موجودات را از مصايب بي‌شمار عدم رهايي ‌بخشد و معادل معناي كلي من باشد".

آري، هر مؤمن، روزانه پس از نمازها به موجب شرع، دست كم بيش از صد و پنجاه مرتبه اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ،‌‌ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ مي‌گويد؛ عبارتي كه معناي آن حمد و شكري بي‌حد و حصر و فراگير را از ازل تا ابد افاده مي‌كند و فقط و فقط، پيش پرداختي براي بهاي سعادت ابدي و بهشت است و منحصر و مخصوص به نعمت‌هاي دنيوي آلوده به دردهاي فاني و گذرا نمي‌باشد. (فرد شاكر) به اين موارد از اين لحاظ كه وسيله‌‌يي براي نعمت‌هاي ابدي مي‌شوند، مي‌نگرد و شكر مي‌كند. كلمه قدسيهي سُبحَانَ الله نيز با معناي تنزيه و تقديسِ حضرت حق از عيب و نقصان، ظلم و عجز، نامهرباني و نياز و فريب و همه نواقصي كه با جمال و جلال و كمالش مخالف است، بر سعادت ابدي و دار الآخرتي كه مدار حشمت جلال و جمال و كمال سلطنت اوست، و بهشتي كه در آخرت هست، اشاره دارد و ما را به آن سو رهنمون مي‌گردد؛ و‌گرنه همان‌طور كه قبلاً ثابت كرديم، در صورتي كه چيزي به نام سعادت ابدي وجود نداشته باشد سلطنت، كمال، جلال، جمال و رحمت او با عيب و نقص لكه‌دار مي‌شود.

بِسْمِ اللّٰهِ، لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ و ساير كلمات مبارك نيز مانند همان سه كلمه قدسي، هر يك هسته اركان ايماني و هم‌چون عصاره گوشت يا شكر كه امروزه آن را كشف كرده‌اند اصل اركان ايماني و حقايق قرآني‌اند، و آن سه چنان‌كه هسته اصلي

نمازند، هسته و مغز قرآن نيز هستند و در ابتداي بعضي از سوره‌هاي درخشان قرآن چون برليان مي‌درخشند؛ همچنين سه كلمه مذكور هسته اصلي حقايق و معادن و پايه‌هاي حقيقي رساله نور نيز هستند كه بسياري از الهامات مربوط به آن در حين تسبيحات (بعد از نماز) شروع گرديده است. اوراد مذكور در مسير و جهت ولايت احمديه و عبوديت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در چنان دايره ذكري، در تسبيحات بعد از نماز ورد طريقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام‌اند؛ بيش از صد ميليون مؤمن هنگام نماز با هم در آن حلقه كبراي ذكر، تسبيح به دست مي‌گيرند و سي و سه مرتبه سُبحَانَ الله سي و سه مرتبه اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ و سي و سه مرتبه اَللهُ اكبَرُ مي‌گويند.

آري، حتماً دريافته‌ايد كه تكرار سي و سه مرتبهي هر يك از اين سه كلمه مبارك ـ كه قبلاً بيان كرديم و زبده و خلاصه و هسته قرآن و ايمان و نماز مي‌باشند ـ بعد از هر نماز و در چنين حلقه ذكر باشكوهي، تا چه حد ارزشمند و موجب ثواب است.

همان‌طور كه مسأله نخستِ اين رساله در آغاز، درس مفيدي مربوط به نمـاز بود، پايان آن نيز، بدون اين‌كه تأملي كرده باشم و ظاهراً خارج از اختيار من، درس با اهميتي درباره تسبيحات نماز شد؛

"اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلَى اِنْعَامِهِ"

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

* * *

مسأله نهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَمَلئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ...

الي آخر آيه. (بقره: ٢٨٥)

يك سؤال شگفت انگيز معنوي، و حالي كه از ظهور نعمتي الهي و با عظمت حاصل شده بود موجب گرديد نكته‌‌يي مفصل و كلي درباره آيه‌ي اجمع، اعلي و اكبر فوق بيان شود.

به لحاظ معنا بر روح‌ام الهام شد: چرا كسي كه يكي از حقايق جزئي ايماني را انكار كند كافر مي‌شود و كسي كه آن را قبول نداشته باشد مسلمان نيست؟ اين در حالي‌ست كه لازم است ايمان به خدا و آخرت هم‌چون خورشيد، آن ظلمت و تاريكي را از ميان بردارد؛ هم چنين چرا كسي كه ركن و حقيقت ايمانيا‌ي را انكار كند مرتد مي‌شود، و دچار كفر مطلق مي‌گردد و كسي كه آن را قبول نكند از اسلام خارج خواهد شد؟ در حالي كه اگر همان فرد اركان ديگر ايمان را باور داشته باشد بايد او را از كفر مطلق نجات دهد.

جواب: ايمان چنان حقيقتي وحداني‌ست كه از شش ركن حاصل مي‌گردد و قبول تفريق نمي‌كند؛ چنان كلي‌ست كه قابل انقسام نيست و چنان كلي‌يي‌ست كه قبول جزء نمي‌كند؛ زيرا هر ركن ايماني با حجت‌هاي اثبات كننده خود، ساير اركان ايماني را اثبات مي‌كند؛ هر كدام از آن‌ها براي ديگري حجتي عظيم و بسيار قدرتمند‌ند. پس انديشه باطلي كه نمي‌تواند موجب تزلزل همه اركان و دليل‌هايشان شود، در حقيقت نخواهد توانست يك ركن و حتي يك حقيقت را ابطال و انكار كند. چنين انديشه‌‌يي حداكثر مي‌تواند تحت پوشش عدم قبول، چشم بر بندد و راه كفر عنادآميزي

در پيش گيرد و رفته رفته سر از كفر مطلق در آورد. دارنده چنين انديشه‌‌يي، انسانيت خود را از دست مي‌دهد و وارد جهنم مادي و معنوي مي‌شود. همانگونه كه در "رساله ثمره" با اشاراتي مجمل در اثبات حشر گفتيم: ساير اركان ايماني نيز حشر را اثبات ميكنند؛ در اين مقام نيز با عنايت حضرت حق و با اشاراتي به غايت مختصر اين نكته اعظم را طيشش نقطه به شرح زير بيان خواهيم كرد:

نقطه اول

"ايمان به الله" با حجت‌هاي خود، هم ساير اركان و هم ايمان به آخرت را اثبات مي‌كند؛ اين مطلب طي مسأله هفتم در رساله ثمره به خوبي توضيح داده شده است. آري، سلطنت ربوبيتي ازلي و باقي و حاكميت الوهيتي ابدي و دائمي را در نظر بگيريد كه كائنات لايتناهي را چون قصر، شهر و مملكتي با تمام لوازم مورد نيازش اداره مي‌كند و در دايره ميزان و نظم، آن را به حركت در مي‌آورد و با حكمت‌هايش متحول مي‌كند، و ذرات و سيارات و مگس‌ها و ستارگان را هم‌چون لشكري بانظم، توأم با هم تجهيز و تدبير مي‌كند و در دايره امر و اراده‌اش همواره طي رزمايشي متعـالي با تعليم و تعيين وظيفه به فعاليت و سير و حركت وا مي‌دارد و در مراسم افتتاحيه و سياحت عبوديت‌كارانه شركت مي‌دهد؛ حال آيا ممكن است و اصلاً احتمال دارد اين سلطنت ابدي، سرمدي، باقي و دائمي، دار آخرت را كه مَقرّي باقي و مداري دائمي و مظهري سرمدي‌ست، نداشته باشد؟ هيچ عقل و خردي اين را قبول مي‌كند؟ هزار مرتبه حاشا!

پس سلطنت و ربوبيت حضرت حق ـ چنان كه در مسأله هفتم بيان شد ـ و غالب اسما و حجت‌هاي وجوب وجودش، بر آخرت گواهي مي‌دهند و اقتضاي آن را دارند. ببين كه اين قطب ايماني چه نقطه استناد محكمي دارد، آن را ادراك كن و طوري باور كن كه گويي آن را مي‌بيني.

همان‌گونه كه ايمان به الله بدون آخرت امكان‌پذير نيست، بدون ايمان به انبيا نيز ممكن نيست؛ طبق آن‌چه در گفتار دهم با اشارات موجز بيان شد الله و معبود بالحقي براي ظهور الوهيت و معبوديت‌اش كائنات را چون كتاب صمداني

مجسمي خلق كرد؛ كتابي كه هر صفحه آن، به اندازه يك كتاب و هر سطرش، به اندازه يك صفحه اِفاده معنا مي‌كند؛ و آن را هم‌چون قرآن سبحانيِ جسماني قرار داد كه هر يك از آيات تكويني و هر كلمه‌ و حتي هر نقطه و حرف‌اش در حكم يك معجزه است؛ هم‌چنين آن را چون مسجدي رحماني‌ و با شكوه آفريد كه درون آن با آيات بي‌شمار و نقوش پر معنا تزيين شده و در هر گوشه‌اش دسته و گروهي به نوعي مشغول عبادت‌هاي فطري خود مي‌باشند؛ پس چگونه امكان دارد و عقل چگونه مي‌پذيرد كه اساتيد و مفسراني را به عنوان رسول نفرستد تا معاني آن كتاب كبير را درس دهند و آيات آن قرآن صمداني را تفسير كنند؟ آيا امكان دارد خداوند براي كساني كه در آن مسجد با عظمت به اشكال مختلف عبادت مي‌كنند، اماماني را تعيين نكند؟ و براي آن اساتيد، مفسران و امامان، اوامري صادر نكند؟ حاشا، صد هزار بار حاشا!

صانع رحيم و كريم، كائنات را ضيافت‌كده و نمايشگاه و محل گشت و گذار قرار داد، و انواع و اقسام نعمت‌هاي لذيذ و مصنوعات باستاني و خارق‌العاده و بي‌حد و حصر خويش را در آن چيد تا جمال رحمت و حُسن شفقت و كمال ربوبيت خود را به موجودات نشان دهد و آن‌ها را به سپاسگزاري و حمد فرا بخواند؛ آيا ممكن است و عقل مي‌پذيرد كه در اين ضيافت‌كده، با مخلوقات ذي‌شعور خود سخن نگويد و در مقابل نعمت‌هايي كه عطا كرده است، وظيفه عبوديت و سپاسگزاري در قبال ظهور رحمت و محبوبيت‌‌‌اش را به واسطه رسولان‌اش يادآوري نكند؟ حاشا، هزاران بار حاشا!

صانعي كه صنعت خود را دوست دارد و علاقهمند است مورد پسند ديگران قرار گيرد، و حتي با در نظر گرفتن هزاران ذوقِ دهان مايل است مورد تقدير و تحسين قرار بگيرد، صانعي كه عالم را با صنايع باستاني تزيين نموده و مي‌خواهد با هر صنعتي، خود را معرفي كند و جمال معنوي خويش را بنماياند تا دوست‌اش بدارند، مگر امكان دارد با بزرگان جامعه‌ي بشري سخن نگويد، بشري كه به‌مثابه فرماند‌ه‌ي ذي‌حياتان مي‌باشد، و آن‌ بزرگان را رسول خود قرار ندهد؟ آيا ممكن است صنايع جميل او، بدون مدح و ستايش بمانند و حُسن فوق‌العاده اسمائش،

بي‌تحسين مانده و شناساندن و ميل به دوست داشته شدنش، بي‌پاسخ بماند؟ حاشا، صدهزار بار حاشا!

متكلم عليمي كه درخواست‌ها و دعاهاي موجودات را ـ كه با زبان حال و براي استجابت نيازهاي فطري‌شان ادا مي‌گردد ـ در زمان مناسب و به طرزي كه نشان دهنده قصد و اراده و اختيار اوست، با نعمت‌هاي بي‌شمار و احسانهاي لايتناهي عملاً و حالاً به شكلي صريح و آشكار پاسخ مي‌گويد، مگر ممكن است و عقل مي‌پذيرد كه با كوچك‌ترين موجود عملاً و حالاً سخن بگويد و دردش را درمان نمايد و به واسطه احسانش درخواست او را بشنود و نيازش را بر آورده سازد و بداند، اما با رؤساي معنوي انسان‌ها، كه منتخب و نتيجه كائنات‌‌اند و خليفه او بر روي زمين و فرمانده اكثر مخلوقات ارض، ديدار نكند؟ آيا امكان دارد او همان‌طور كه با همه ذي‌حياتان عملاً و حالاً سخن مي‌گويد، با انسان قولاً و كلاماً سخن نگويد و فرامين و صُحُف و كتاب‌هايش را براي آنان نفرستد؟ حاشا، بي‌نهايت حاشا!

پس ايمان به الله، با قطعيت و با دلايل بي‌شمار وَ بِكُتُبِهِ وَ رُسُلِه يعني ايمان به پيامبران و كتاب‌هاي مقدس را اثبات مي‌كند.

آيا امكان دارد و عقل مي‌پذيرد كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مخلوق منتخب و رسول اكمل و بزرگترين پيامبر خداوند نباشد؟ زيرا محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در برابر خدايي كه با تمام آفريده‌هايش خود را معرفي مي‌كند و موجب مي‌گردد تا دوستاش بدارند و عملاً و حالاً از او سپاسگزاري كنند، غوغايي در كائنات به راه انداخته، و با حقيقت قرآن صانع ذوالجلال را به طرز اكمل شناخته و شناسانده، دل بدو سپرده و موجب شده است ديگران نيز آن صانع را دوست بدارند، حمد او را گفته و موجب شده است ديگران نيز سپاسگزاري‌اش كنند، كسي كه با سُبحَانَ الله،‌‌ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ و‌ اَللهُ اكبَرُ هايش زمين را طوري به سخن وا داشته است كه سماوات نيز بشوند، و در طول هزار و سيصد سال به لحاظ كميّت يك پنجم، و به لحاظ كيفيت و انسانيت نيمي از نوع بشر را همراه خود كرده و در برابر تمام جلوههاي ربوبي آن خالق، با عبوديتي كلي و گسترده به شيوهيي كه برّ و بحر را به جذبه وا دارد مقابله كرده است، كسي كه در برابر تمام مقاصد الهي، با سوره‌هاي قرآن، كائنات و اعصار را مورد خطاب قرار داده و به آن‌ها تعليم داده

است و منادي سورههاي مذكور بوده است، و شرف و قيمت و وظيفه نوع انسان را اعلام كرده، و با هزاران معجزه مورد تأييد قرار گرفته است.

پس حقيقت "‌اَشْهَدُ أن لَا إِلَهَ إِلّا اللّه" با تمام دليل‌ها و حجت‌هايش،‌ حقيقت "‌‌‌‌‌اَشْهَدُ‌‌ ‌أنَّ‌ مُحَمَّداً رَّسُولُ اللّٰهِ" را اثبات مي‌كند.

و آيا ممكن است صانع اين جهان، آفريدگانش را با صدهزار زبان به گفتگو با يك‌ديگر بخواند و سخن آن‌ها را بشنود و بداند، و خود سخن نگويد؟ حاشا!

آيا عقل مي‌پذيرد كه خداوند، مقاصد الهي خود در كائنات را، با فرماني اعلام نكند؟ و براي پاسخِ حقيقي به سه سؤال عام و دهشت‌انگيز كه "مخلوقات از كجا مي‌آيند؟" و "به كجا مي‌روند؟" و "چرا قافله قافله از پي هم مي‌آيند و پس از مدتي درنگ، مي‌روند؟" كتابي چون قرآن را نفرستد و معماي كائنات را نگشايد؟ حاشا!

آيا ممكن است قرآن معجز البياني كه سيزده قرن را روشنايي بخشيده و در هر ساعت صد ميليون نفر، با كمال احترام آن را بر زبان مي‌رانند، و با قدسيت خويش بر قلب ميليون‌ها حافظ نگاشته مي‌شود، كلام آن متكلم ازلي و آن صانع سرمدي نباشد؟ حاشا و صدهزار بار حاشا و كلا! كتابي كه از لحاظ كيفيت قسم اعظم نوع بشر را با قوانين خود اداره مي‌كند و نفوس و ارواح و قلوب و عقول‌شان را تربيت و تزكيه و تصفيه مي‌كند و تعليم مي‌دهد، و معجزه بودن‌اش در رساله نور به چهل وجه اثبات شده، و در مكتوب باكرامت و خارق‌العاده نوزدهم بيان گرديده است كه اعجازش را به نوعي به هر يك از طوايف و طبقات چهل‌گانه مردم نشان مي‌دهد، كتابي كه حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با هزاران معجزه‌اش يكي از معجزات آن بوده و بدين‌ترتيب اثبات مي‌گردد كه به حق كلام الله مي‌باشد.

پس ايمان به الله با تمام حجت‌هايش اثبات مي‌كند كه قرآن، كلام الله است.

همچنين آيا ممكن است سلطان ذوالجلالي كه پهنه زمين را همواره از ذي‌حياتان پر و خالي مي‌كند و براي اين‌كه خود را بشناساند و ديگران عبادت و تسبيح‌اش كنند جهان را به وجود ذي‌شعوران زينت داد، آسمان‌ها و ستارگان را خالي و تهي رها نمايد، و مردمان مناسب آن‌ها را نيافريند و در كاخ‌هاي آسماني ساكن نكند؟ و سلطنت ربوبي‌اش را در بزرگ‌ترين مملكت خود، بي‌خدمه و

بي‌شكوه، بدون مأمور و نماينده و ياور و ناظر و تماشاگر و عابد و رعيت رها كند؟ حاشا، به تعداد ملائك حاشا!

آيا به هيچ وجه ممكن است حاكمِ حكيم و عالمِ رحيمي كه كائنات را بسان كتابي نوشت، و تاريخچه حيات هر درخت را در هسته‌هايشان مندرج كرد، و وظايف حياتي هر گل و گياهي را در بذرهايشان نگاشت، و موجب شد سرگذشت حيات هر ذي‌شعوري در قوه حافظه آن‌ها، كه به كوچكي دانه خردل است، به دقت نوشته شود، و در سراسر مُلك و دواير سلطنت‌اش، هر عمل و حادثه‌‌يي را با عكس‌هاي متعدد ثبت و محافظت كرد، و بهشت و جهنم و صراط و ميزان اكبر را براي تجلي و تحقق حكمت و رحمت و عدالت‌اش، كه يكي از مهم‌ترين پايه‌هاي ربوبيت‌اش است، آفريد، اعمال و افعال مرتبطِ انسان با كائنات را براي مجازات و پاداش ثبت نكند و بدي‌ها و خوبي‌هايشان را در الواح قَدَر ننويسد؟ حاشا، به تعداد حروف نگاشته شده در لوح محفوظ قَدَر حاشا!

پس حقيقت ايمان به الله با حجت‌هايش، حقيقت‌هاي ايمان به ملائكه و ايمان به تقدير را به صورت قطعي اثبات مي‌كند؛ و همان‌طور كه خورشيد روز را مي‌نماياند و روز خورشيد را، اركان ايمان يك‌ديگر را اثبات مي‌كنند.

نقطه دوم

ادعـاي همه صُـحُف و كتاب‌هـاي آسمـاني و در رأس‌شـان قـرآن، و همه پيامبران عليهم السلام و در رأس‌شان محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، بر پنج شش محور استوار است كه همواره براي درس دادن آن‌ها و اثبات‌شان مي‌كوشند. تمام حجت‌ها و دلايلي كه بر نبوت و صدق مدعاي آن‌ها گواهي مي‌دهند ناظر بر همين محورها هستند و بر حقانيت‌شان مي‌افزايند. محورهاي مذكور عبارتند از ايمان به الله و ايمان به آخرت و ايمان به ساير اركان.

تفكيك اركان شش‌گانه ايمان از يك‌ديگر ممكن نيست؛ هر يك از آن‌ها اثبات كننده اركان ديگر است، و اركان ديگر را اقتضا دارد. شش ركن مذكور چنان كل و كلي‌يي هستند كه تجزيه نمي‌پذيرند و انقسام‌شان غيرممكن است؛ هم‌چون درخت طوبي كه ريشه‌اش در آسمان‌هاست و هر شاخه و ميوه و برگ اين درخت بزرگ

متكي به حيات كلي و لايتناهي آن مي‌باشد؛ كسي كه نتواند چنين حياتي را كه چون خورشيد ظاهر و پر قدرت است، انكار كند قطعاً حيات يك برگ متصل به آن را نيز نمي‌تواند انكار كند؛ در غير اين‌ صورت آن درخت به تعداد شاخه‌ها و برگ‌ها و ميوه‌هايش، آن فرد منكر را تكذيب و به سكوت وا خواهد داشت. ايمان نيز با اركان شش‌گانه‌اش همين منوال را دارد.

در ابتداي اين مقام قصد داشتيم اركان شش‌گانه ايمان را طي شش نقطه، و هر نقطه را با پنج نكته، كه در مجموع سي و شش نكته مي‌شد، بيان كنيم. مرادم اين بود كه به سؤال دهشتناكي كه در ابتدا مطرح كردم پاسخ تفصيلي بدهم، اما اشكالاتي پيش آمد كه اجازه اين كار را به من نداد. گمان مي‌كنم نقطه اول مقياس بسنده‌‌يي‌ست، لذا نيازي به توضيح بيش‌تر براي دانايان نيست. دانسته شد كه اگر مسلماني يكي از حقايق ايمانيه را انكار كند، دچار كفر مطلق مي‌شود، زيرا برخلاف اجمالي كه در اديان ديگر هست، در اسلام توضيح و تفصيل كامل داده شده و اركان با يك‌ديگر پيوند محكمي دارند. مسلماني كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نمي‌شناسد و او را قبول ندارد، خداوند را با صفات‌اش نمي‌شناسد و از آخرت ناآگاه است. ايمان فرد مسلمان متكي به چنان حجت‌هاي محكم، استوار و بي‌شماري‌ست كه هيچ عذري براي انكار باقي نمي‌ماند، بهطوري كه گويي عقل گزيري از پذيرش مطلب ندارد.

نقطه سوم

زماني "الحمدلله" بر زبان راندم و درصدد نعمتي بر آمدم كه معادل معناي گسترده و بي‌حد و حصرش باشد، در يك لحظه جمله زير به خاطرم آمد:

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلَى اْلاِيمَانِ بِاللّٰهِ وَعَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَعَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ

وَعَلَى صِفَاتِهِ وَاَسْمَائِهِ حَمْدًا بِعَدَدِ تَجَلِّيَاتِ اَسْمَائِهِ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ

ديدم كاملاً معادل آن است؛ به اين ترتيب كه :...

* * *

مسأله دهم

(گُل امير داغ)

پاسخي‌ست محكم به اعتراضات مربوط به تكرارهاي موجود در قرآن

برادران صديق و عزيزم! گرچه اين مسأله به دليل اوضاع پريشانم در هم ريخته و بي‌نظم شد، اما زير آن عبارات مشوش، نوعي اعجاز قطعي ارزشمندي يافتم، متأسفانه موفق به بيان آن نشدم و به رغم نارسايي عبارات، از آن لحاظ كه موضوع مربوط به قرآن است، به سان صدفيست كه گوهري درخشان، متعالي و قدسي را در برگرفته و عبادتي متفكرانه به شمار مي‌رود. پس نه به جامه ژنده‌اش، كه به الماسي كه در اختيار دارد بنگريد. درصورتي كه مناسب باشد آن را "مسأله دهم" بناميد، وگرنه آن را نامه‌‌يي در پاسخ به نامه‌هاي تبريك‌تان بدانيد. در ضمن، متن حاضر را در يكي دو روز از ايام ماه رمضان در حالي كه بسيار بيمار بودم و قادر به غذا خوردن هم نبودم و وضعيت‌ام آشفته بود، در حالت اجبار و كاملاً مجمل و كوتاه نوشتم، طوري كه حجت‌هاي متعدد و حقايق فراواني را در هر كدام از جمله‌ها درج نموده‌ام. با اين حال معذورم بداريد.

به عنوان مسأله دهم از ثمره زندان دنيزلي، گل كوچك و منوري‌ست براي امير داغ و اين رمضان شريف، كه با بيان حكمتي از تكرارهاي قرآني، اوهام زهرآگين و عفونت زده اهل ضلالت را از بين مي‌برد.

برادران صديق و عزيزم!

در رمضان شريف، حين تلاوت قرآن معجز البيان، هنگام برخورد با هر يك از سي و سه آيه‌‌يي كه در شعاع اول آورده‌ام، كه اشاره است به رساله نور، ديدم صفحه و برگ و قصه هر كدام از آن آيات از اين نظر كه براي رساله نور و شاگردانش حصه‌‌يي از قصه

است، درجه‌يي متوجه ماست. به ويژه همان‌گونه كه آيه نور در سوره نور با ده انگشت به رساله نور اشاره دارد، آيه ظلمت نيز در پشت همان صفحه، كاملاً ناظر بر معارضان رساله نور است. بنابراين احساس كردم مقام مذكور گويي از جزئي بودن خارج شده و كليت كسب نموده است و در اين عصر، رساله نور و شاگردانش فردي از افراد آن كلي هستند.

آري، خطاب قرآن از مقام فراگير ربوبيت عامه‌ي متكلم ازلي، و نيز از مقام گسترده ذاتي كه به نام نوع بشر و حتي سراسر كائنات مورد خطاب قرار گرفته، و از مقام بسيار وسيع ارشاد بني آدم و نوع بشر در همه اعصار، و از مقام والا و محيطِ قوانين داير بر تدبير تمامي مخلوقات و ربوبيت خالق كائنات، و از مقام (قوانين داير بر) دنيا و آخرت و زمين و آسمان‌ها و ازل و ابد، وسعت و علويت و احاطه كسب مي‌كند؛ كه به ‌سبب اين علويت و وسعت و احاطه، چنان اعجاز و شمول از خود نشان مي‌دهد كه مرتبه ساده و ظاهري آن، ادراك بسيط طبقه عوام را به‌ عنوان وسيع‌ترين قشر مورد خطابِ دروس قرآني، نوازش مي‌دهد و در عين حال طبقات برتر را نيز بهره‌مند مي‌سازد. گويي اين‌طور نيست كه سهم اندكي از كل ماجرا يا درس عبرتي از حكايتي تاريخي مطرح باشد، بلكه فرماني كلي‌ست كه براي خطاب به همه اعصار و همه طبقات، نو به نو نازل مي‌شود؛ مخصوصاً با تكرار فراوان اَلظَّالِمِينَ اَلظَّالِمِينَ، و بيان شديد مصايب زميني و آسماني، كه جزاي تهديدها و ستمگري‌هايشان است، ما را متوجه ظلم‌هاي عجيب اين عصر و عذاب‌هايي كه بر سر فرعون و قوم عاد و ثمود آمد، مي‌كند، و با يادآوري نجات انبيايي چون ابراهيم و موسي (ع)، به مظلومان اهل ايمان تسلي مي‌دهد.

قرآن معجز البيان، زمان‌ها و قرن‌ها و اعصار گذشته، كه در نظر غافلان و گمراهان، عدم‌ستاني وحشتناك و دهشت‌انگيز و گورستاني نابود شده و دردناك مي‌باشد، را به صورت صفحه‌هاي عبرت‌‌انگيز و عوالمي عجيب، زنده، موجود و داراي روح، و در ارتباط با ما چون مملكتي ربّاني، همانند آن‌چه در پرده سينما ديده مي‌شود، نشان داده و گاه ما را به گذشته مي‌برد و گاه گذشته را نزد ما مي‌آورد؛ و با نشان دادنش به هر عصر و طبقه‌‌يي، با اعجازي متعالي تعليم مي‌دهد. قرآن عظيم الشأن با همان اعجاز، كائنات را كه در نظر گمراهان، جامد و پريشان و بي‌روح، و وحشت‌كده‌‌يي بزرگ و در حال غلتيدن ميان فراق و زوال است به

صورت كتابي صمداني، شهري رحماني، و نمايشگاه صنع ربّاني، نشان مي‌دهد و با زنده كردن همان چيزهاي جامد و موظف كردن‌شان، آنها را به سخن گفتن با يك‌ديگر و ياوري هم وا مي‌دارد و به اين ترتيب، به نوع بشر و جن و مَلك، درس حقيقي و نوراني حكمت مي‌دهد. قرآن امتيازات قدسي بسياري مانند موارد زير دارد:

در هر حرف قرآن ده، صد و گاه هزار و هزاران ثواب وجود دارد.

اگر تمام جن و انس جمع آيند، نخواهند توانست مانند قرآن را بياورند.

قرآن با تمام فرزندان آدم (ع) و تمام كائنات، دقيقاً در مقام خودشان سخن مي‌گويد.

همواره در قلب ميليون‌ها حافظ با ذوق، نقش مي‌بندد.

به رغم تكرارهاي فراوانش، خسته كننده نيست.

با داشتن جملات پيچيده، در ذهن لطيف و بسيط كودكان نيز به صورت كامل جاي مي‌گيرد.

نزد بيماران و كساني كه با شنيدن كم‌ترين سخني متأثر مي‌شوند و كساني كه در سكرات مرگ به سر مي‌برند، چون آب زمزم، گوارا به نظر مي‌رسد.

قرآن سعادت هر دو جهان را نصيب شاگردان خود مي‌كند و به موجب رعايت دقيق مرتبه اُميّت ترجمان، مقصود حضرت رسول عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشد. بي‌‌ آن‌كه به تكلف و تصنع و تظاهر ميدان دهد، سلاست فطري و نزول مستقيم‌اش از آسمان را درس ميدهد، و با حكمت نوازش ادراك بسيطِ طبقه عوام ـ كه اكثر مردم را تشكيل ميدهند ـ با تنزّلات كلامي، مقصود سخن‌گفتن حق در حد فهم بشر مي‌باشد. بيش‌تر از هر چيزي ظاهرترين و بديهي‌ترين صفحات چون ارض و سما را مي‌گشايد، و در زير آن پرده‌هاي امور عادي، معجزات خارق‌العاده قدرت و سُطور حكمت معنادارش را تعليم مي‌دهد، و بدين طريق در لطف و ارشاد، اعجازي نيكو به نمايش مي‌گذارد.

قرآن خود را كتاب دعا، دعوت، ذكر و توحيد نيز معرفي مي‌كند كه اقتضاي تكرار دارند و به موجب اين راز، با تكرارهاي زيبا و دل‌نشين‌اش در جمله‌‌يي يا قصه‌‌يي، معاني متعدد و فراواني را به مخاطبان از طبقات گوناگون، تفهيم مي‌كند. در حادثه‌‌يي جزئي و عادي، به بي‌اهميت‌ترين و جزئي‌ترين چيزها نيز با نظر مرحمت مي‌نگرد و اعلام مي‌كند كه همين مطالب در دايره تدبير و اراده حق قرار دارند، و با بيان اين راز، كوچك‌ترين حوادث مربوط به صحابه در زمان تأسيس اسلام و شكل‌گيري شريعت را مورد توجه قرار مي‌دهد و در عين حال داراي قوانين كلي نيز هست. همچنين حوادث جزئي زمان تأسيس اسلام و شريعت كه عمومي هستند را از آن نظر كه دانه‌هايي هستند و ميوه‌هاي مهمي از آن‌ها حاصل مي‌شود، بيان ميدارد. و بدين ترتيب توسط موارد بالا به نوعي اعجازش را نشان ميدهد.

آري، قرآن با توجه به لزوم تكرار و تكرّر احتياج، در مدّت بيست سال، به‌عنوان جواب براي سؤال‌هاي مكرر، به بسياري از طبقات مختلف و جدا از هم درس داده، و اثبات مي‌كند كه تمام جزئيات و كلّيّات، از ذرّات گرفته تا ستارگان، در تصرف يك ذات قرار دارد، و اوست كه كائنات با عظمت را تكه‌تكه كرده و در قيامت شكل آن را عوض مي‌كند، و دنيا را از ميان برداشته و آخرت عظيم را به‌جاي آن قرار مي‌دهد؛ همچنين در زمان تأسيس انقلابي دهشتناك و گسترده و فوق‌العاده كه نشان دهندهي غضب الهي و حدّت رباني به حساب نتيجهي خلقت كائنات در مقابل ظلم نـوع بشـر ـ كه عناصـر و زمين و آسمانهـا و كائنات را به خشم ميآورد ـ ميباشد، با تكرار بعضي جملات كه به اندازه‌ي هزاران نتيجه قوت دارند، و تكرار بعضي آيات كه نتايج دلايل بي‌شماري مي‌باشند، نه تنها قصوري مرتكب نمي‌شود بلكه خبر از اعجازي قوي و بلاغتي عالي، و فصاحت و سلاستي كاملاً مطابق مقتضاي حال دارد.

مثلاً عبارت بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ كه يك آيه است، ١١٤ مرتبه در قرآن تكرار مي‌شود؛ آيهي مذكور چنان كه در لمعه چهاردهم رساله نور بيان شده، حقيقتي‌ست كه فرش را به عرش پيوند مي‌دهد، كائنات را روشنايي مي‌بخشد و هر كسي در هر لحظه بدان محتاج است. اين عبارت اگر ميليون‌ها بار هم تكرار

گردد، باز هم نيازمند آنيم؛ نه اين‌كه مانند نان هر روز به آن نيازمند باشيم، بلكه هم‌چون هوا و نور هر لحظه محتاج و مشتاق آن هستيم.

مثال ديگر، آيه‌ي

اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ

است، كه در سوره "شعرا" هشت بار تكرار مي‌شود. (در سوره مذكور) با ذكر نجات پيامبران و عذاب قوم‌شان، آيه‌‌يي كه قوّت هزاران حقيقت را دارد، به حساب نتيجه كائنات و ربوبيت عامه، تكرار مي‌گردد. عزت ربّاني، عذاب قوم ظالم و رحيميت الهي، نجات انبيا را اقتضا دارد؛ حال اگر آيه فوق با هدف تعليم، هزاران بار هم تكرار شود، چون بلاغتي عالي و موجز و معجزه‌وار است، باز هم احتياج و اشتياق به آن وجود دارد.

همچنين به عنوان مثالي ديگر، آيه‌ي

فَبِاَىِّ آلاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

در سورهي "الرحمن" و آيه‌ي

وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ

در سورهي "المرسلات" كه تكرار مي‌شوند، كفر و ظلم جن و نوع بشر را يادآوري مي‌كنند كه كائنات را به غليان آورده و موجب حدّت زمين و آسمان‌ها مي‌گردند و نتايج خلقت جهان را تخريب ساخته و با انكار و تحقير، به مقابله با حشمت سلطنت الهي مي‌پردازند. آري، اينكه دو آيهي مذكور كفر و كفران و تجاوز آن‌ها به حقوق تمام مخلوقات را به همه اعصار و زمين و آسمان‌ها هشدار داده، فرياد مي‌زنند، با هزاران حقيقت مشابه مرتبط است و درسي عمومي‌ست، همچنين از قوت هزاران مسأله برخوردار مي‌باشد و اگر هزاران بار هم تكرار شود چون بلاغتي‌ست داراي اعجازي شكوهمند و ايجازي زيبا، باز هم بدان نياز است.

نمونه ديگر، مناجات نبوي "جوشـن كبير" است كه نوعي مناجات حقيقيه‌ي قرآني و بر آمده از قرآن، و در واقع به نـوعي خلاصه آن است؛ و عبارت

"سُبْحَانَكَ يَا لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ اْلاَمَانُ اْلاَمَانُ خَلِّصْنَا وَ اَجِرْنَا وَ نَجِّنَا مِنَ النَّارِ"

صد بار در آن تكرار مي‌شود. در اين تكرار از آن نظر كه از سه وظيفه‌ي بزرگي چون "توحيد" به عنوان بزرگ‌ترين حقيقت كائنات، و "تقديس و تسبيح" به عنوان مهم‌ترين وظايف مخلوقات در برابر ربوبيت، و "رهايي از شقاوت ابدي" ـ كه از دهشتناك‌ترين مسائل نوع انسان و لازم‌ترين نتيجه عجز و عبوديت انسـان مي‌باشد ـ ياد مي‌شود، اگر هزاران بار هم تكرار شود، باز ناچيز است.

تكرارهاي قرآني ناظر بر چنين مباني متيني‌ست. مانند عباداتي چون تسبيحات نماز كه تكرارشان سنت محسوب مي‌شود. حتي گاه در صفحه‌‌يي، به اقتضاي مقام و نيازِ تفهيم و بلاغت بيان، حقيقت توحيد را تا بيست مرتبه صريحاً يا ضمناً تكرار كرده، بيان مي‌دارد و نه تنها موجب ملال نمي‌شود، بلكه شوق و حلاوت و قوّت را زياد مي‌كند. در رساله نور با دلايل كافي بيان شده است كه تكرارهاي قرآني تا چه حد به‌جا و مناسب و مطابق بلاغت است.

سوره‌هاي مكي و مدني قرآن معجز البيان، از نقطه نظر بلاغت و از لحاظ اعجاز و تفصيل و اجمال با هم متفاوت‌اند؛ سرّ حكمت آن اين است كه مخاطبان و معارضان صف اول قرآن در مكه، اُمّيّون و مشركان قريش بوده‌اند، لذا به لحاظ بلاغت، نياز به اسلوبي عالي و محكم، و اجمالي مقنع و اطمينان بخش و موجز بوده، و براي تثبيت حقايق نيز، نياز به تكرار بوده است. به همين دليل سوره‌هاي مكي، اغلب اركان ايمان و مراتب توحيد را با ايجازي اعجازآميز و قوي و عالي بيان و تكرار نموده، مبدأ و معاد و خدا و آخرت را نه در يك صفحه و يك آيه و يك جمله و يك كلمه، بلكه گاه در يك حرف با هيأت‌هايي چون تقديم و تأخير يا تعريف و تنكير يا حذف و ذكر، آن‌چنان با قوت اثبات مي‌كند كه بزرگان نابغه علم بلاغت نيز حيرت مي‌كنند. رساله نور و مخصوصاً "گفتار بيست و پنجم" - كه چهل نوع اعجاز قرآن را اجمالاً اثبات مي‌كند ـ به همراه آن‌چه در ذيل آن بيان گرديده، و نيز رساله نور عربي به نام تفسير "اشارات الاعجاز" ـ كه وجه اعجازي موجود در نظم (قرآن) را به طرز خارق العاده‌يي بيان و اثبات مي‌كند ـ (همگي) نشان مي‌دهند كه سوره‌ها و آيات مكي در بلاغت، داراي عالي‌ترين اسلوب و در ايجاز، داراي عالي‌ترين اعجاز مي‌باشند.

اما مخاطبان و معارضان صف اول سوره‌ها و آيات مدني، اهل كتابي چون يهود و نصاري بودند كه خدا را قبول داشتند، لذا ضرورتي در بيان اركان ايمان و اصول متعالي دين در برابر اهل كتاب، به نحوي كه تناسب با بلاغت و ارشاد، و تطابق با مقام و حال داشته و ساده و واضح و تفصيلي باشد، وجود نداشت؛ به همين دليل طرح جزئيات احكام شرعي و اسباب و ريشه‌هاي قوانين كلي كه مدار اختلاف بود،

لازم مي‌نمود. پس سوره‌ها و آيات مدني غالباً با اسلوبي ساده اما تفصيلي، و همراه با توضيح با شيوه بي‌نظيري كه خاص قرآن است، در چارچوب حوادثي كه پديد مي‌آمد بيان مي‌گرديد، و مشتمل بود بر خلاصه‌‌يي محكم، خاتمه، دليل و عبارتي توحيدي و اسمائي و اخروي كه موجب كلي شدن حادثه جزئيِ شرعي و انتسابش به ايمان به الله مي‌گرديد. لذا مقام مذكور را نوراني كرده، تعالي مي‌بخشد و صورت كلي به آن مي‌دهد.

در نور دوم از شعله دوم گفتار بيست و پنجمِ رساله نور درباره عبارات خلاصه يا خاتمه‌هايي چون:

اِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ، وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ

و

وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ

كه در پايان اكثر آيات افاده توحيد و آخرت را دارند، درباره بلاغت و ويژگي و سلاست و نكات آن‌ها توضيحاتي داده شده و ده نكته و مزيت از مزاياي فراوان‌شان بيان گرديده، و براي معاندان نيز اثبات شده است كه همين عبارات كوتاه معجزات بزرگي هستند.

آري، قرآن در بيـان جزئيات شرعي و قوانين اجتماعي، نظر مخاطب را در يك آن، به نقاط كلي متعالي جلب مي‌كند، اسلوب ساده‌اش را به شيوه‌‌يي عالي مبدل مي‌سازد، و مخاطب را از درس شريعت به درس توحيد رهنمون مي‌گرداند، و به اين ترتيب نشان مي‌دهد كه قرآن، كتاب شـريعت و احكام و حكمت است و در عين حال، كتاب عقيده و ايمان و ذكر و فكر و دعا و دعوت نيز هست؛ و در هر مقام، مقاصد ارشادي و قرآني فراواني را تعليم مي‌دهد، و جدا از طرز بلاغتي كه در آيات مكي هست جزالتي نوراني و اعجاز آميز را ظاهر مي‌سازد. گاه در دو كلمه مثلاً رَبُّ الْعَالَمِينَ و رَبُّكَ‌؛ كلمه‌ي رَبُّكَ درس احـديت و كلمـه‌ي رَبُّ الْعَالَمِينَ درس واحديت مي‌دهد و در متن احديت، افاده واحديت مي‌كند. حتي در يك جمله، همان‌طور كه ذره‌‌يي را در مردمك چشم ديده و گنجانده است، خورشيد را با همان آيه و همان ابزار، در مردمك ديده آسمان قرار مي‌دهد و در آسمان چشمي مي‌نهد. مثلاً بعد از آيه‌ي:‌

خَلَقَ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضَ

(حديد: ٤) و در انتهاي عبارت‌

يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِ

(حديد: ٦)

مي‌فرمايد:

وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

(حديد: ٦)؛ يعني در آفرينش شگفت انگيز زمين و آسمان‌ها، خطورات قلب را نيز مي‌داند و آن را تدبير مي‌كند. لذا با اين طرز بياني كه ساده و در مرتبه امّيّت بود و محاوره‌‌يي كه بسيط و جزئي بود و ميزان فهم عوام را در نظر داشت، تبديل به گفتگويي متعالي، جذّاب، عمومي و ارشاد كننده مي‌شود.

يك سؤال مهم: گاهي حقيقتي مهم به اين دليل كه توسط نظرهاي سطحي تشخيص داده نمي‌شود، و در بعضي مقام‌ها (به اين دليل كه) از حادثه‌يي عادي و جزئي، خلاصه‌يي توحيدي و عالي يا دستوري كلي بيان مي‌گردد، مناسبت ديده نمي‌شود، (و آن را) متوهمانه نقصان مي‌نامند؛ مثلاً ذكر قاعدهي به غايت متعاليِ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ (يوسف: ٧٦) در داستان حضرت يوسف (ع) كه مي‌خواست برادرش را با حيله نزد خود نگه دارد، ظاهراً با بلاغت مناسبتي ندارد، سرّ و حكمت اين چيست؟

پاسخ: در هر يك از سوره‌هاي طولاني يا متوسط كه خود به منزله قرآني كوچك هستند و در بسياري از صفحات و مقام‌هاي قرآن فقط يكي دو مقصد دنبال نميگردد؛ و چون ماهيت قرآن كتاب ذكر و ايمان و فكر بوده، و در عين حال كتاب‌هاي متعددي در شريعت و حكمت و ارشاد را در بر مي‌گيرد و داراي دروس فراوان و جداگانه‌‌يي مي‌باشد، و از آنجا كه به نوعي قرائت كتاب كبير كائنات هست، در بيان احاطه ربوبيت الهي بر همه چيز و تجليات باشكوهش، البته در هر موقعيت حتي گاه در يك صفحه مقاصد متعددي را تعقيب كرده و در خصوص معرفت الله و مراتب توحيد و حقايق ايمان، به ما درس‌ها مي‌دهد، و در موقعيتي ديگر مثلاً به مناسبتي در ظاهر ضعيف، درس ديگري مي‌گشايد و مناسبات محكمي را به مناسبت ضعيف پيشين الحاق مي‌كند؛ به اين ترتيب، مناسبت مورد بحث كاملاً مطابق آن مطلب بوده و مرتبه بلاغت‌اش ارتقا مي‌يابد.

سؤال دوم: اين‌كه قرآن در هر سوره، صفحه و هر موقعيتي به صراحت يا ضمني يا به اشاره، آخرت و توحيد و مكافات و مجازات بشر را هزاران بار اثبات كرده و گوشزد مي‌كند، چه حكمتي دارد؟

پاسخ: در دايرهي امكان و در درون انقلابهـايي كه مربـوط به سـرگذشت كائنات ميباشد، براي تعليم عظيم‌ترين مسأله از مهم‌ترين و بزرگ‌ترين و شگفت انگيزترين مسائل مربوط به وظايف انسان، كه مدار سعادت و شقاوت ابدي‌اش ميباشد، انساني كه امانت كبري و مسئوليت خلافت زمين را بر دوش مي‌كشد، و به منظور برطرف نمودن شبهات بي‌شمار و انكارهاي شديد و از ميان برداشتن عنادها و قبولاندن انقلابات دهشتناك مذكور و مسائل ضروري و لازم بشر كه به بزرگي همان انقلاب‌هاست، اگر قرآن مسائل مذكور را نه فقط هزاران بار بلكه ميليون‌ها مرتبه يادآوري كند، باز هم زياده‌روي نخواهد بود؛ مباحث مزبور با ميليون‌ها بار تكرار در قرآن خوانده مي‌شود و به هيچ وجه ملال آور نيست و انسان همواره بدان‌ها نيازمند است. مثلاً حقيقت بشارت سعادت ابدي كه در آيهي

اِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا اْلاَنْهَارُ ... خَالِدِينَ فِيهَا اَبَدًا

بيان مي‌گردد، انسان بيچاره و دنيا و نزديكانش را از اعدام ابديِ حقيقت موت ـ كه هر لحظه خود را به او مينماياند ـ رهانيده و سلطنت ابدي را نصيباش ميكند؛ لذا حتي اگر يك ميليارد بار تكرار گردد و به اندازه كائنات به آن اهميت داده شود، باز هم اسـراف نخـواهد بـود و ارزشاش را از دست نخواهد داد. آري، قـرآن معجزالبياني كه مي‌كوشد چنين مسائلِ با ارزشي را تعليم دهد و در حين تأسيس انقلاب‌هاي دهشتناك، كه كائنات را مانند يك خانه دچار تغيير و تحوّل كرده و صورت آن را تخريب مي‌كند، سعي در اقناع و باوراندن و اثبات مسائل مذكور دارد، شكي نيست كه به صورت صريح يا ضمني يا به اشاره، نظرها را هزاران بار به مسائل مذكور جلب مي‌كند و اين امر نه تنها اسراف و زياده‌روي نيست، بلكه در حكم حاجاتي ضروري چون نان و دارو و هوا و نور است و موجب تازگي احسان او مي‌گردد. يا مثلاً حكمت اين‌كه قرآن آيات تهديد آميزي چون

اِنَّ الْكَافِرِينَ، فِى نَارِ جَهَنَّمَ، اَلظَّالِمِينَ، لَهُمْ عَذَابٌ اَلِيمٌ

را با شدت و حدّت تمام و مكرر ذكر مي‌كند، چنان‌كه در رساله نور به صورت قطعي اثبات شده است، اين است كه كفر بشر، چنان تجاوزي به حقوق كائنات و

بيش‌تر آفريدگان است كه آسمان‌ها و زمين را خشمگين كرده و عناصر را به حدّت وا مي‌دارد تا به وسيله طوفان‌ها بر آن ظالمان سيلي بزنند.

براساس صراحت آيه‌ي:

اِذَا اُلْقُوا فِيهَا سَمِعُوا لَهَا شَهِيقًا وَهِىَ تَفُورُ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ

(مُلك: ٨-٧)

جهنم به ظالمان اهل انكار چنان خشم مي‌گيرد كه نزديك است بر اثر اين خشم بشكافد. حكمت سلطان كائنات اقتضا مي‌كند كه در برابر چنين جنايت عام و تجاوز بزرگي، بدون لحاظ كوچكي و بي‌اهميتي بشر، در مقابله با بزرگي جنايتي ظالمانه و وحشتِ تجاوزي كافرانه، اهميت حقوق رعاياي خويش و پستي بي‌نهايت ظلم و كفر منكران را نشان دهد. پس اگر در فرمان خود، جنايت مذكور و سزايش را با حدّت و شدت فراوان، نه هزار بار بلكه ميليونها و ميلياردها بار، تكرار كند، اين نه اسراف ا‌ست و نه قصور. بيش از هزار سال است كه صدها ميليون انسان هر روز چنين آياتي را با كمال اشتياق و بدون آن‌كه موجب ملال‌شان شود و از سر نياز، تلاوت مي‌كنند.

آري، هر روز و همـواره عالَمي براي هر كس مي‌گذرد و درهاي عالم جديدي بر او گشوده مي‌شود. او براي روشنايي هر يك از عـوالم گذرا، با تكرار هزاران بارهي لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ از سر نياز و با شور و اشتياق، بر هر يك از آن پرده‌ها و عالم‌هاي متغيّر، چراغ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌آويزد. به همين ترتيب، براي اين‌كه پرده‌هاي گذرا و كثير و عوالم سيّاري را كه مدام در حال نو شدن هستند، تاريك و ظلماني نكند و صورت‌هايي را كه در آيينه حيات‌اش بازتاب مي‌يابند، زشت نسازد و وضعيتهاي مسافرگونه‌‌يي را كه مي‌تواند شاهدي به نفع باشد، عليه خود در نياورد و براي اين‌كه مجازات آن جنايات، و تهديدهاي شديد پادشاه ازلي كه عناد معاندان را در هم مي‌شكند، در ياد داشته باشد، قرآن مي‌خواند تا از طغيان نفس‌اش رهايي يابد. قرآن اين موضوع را به طرز اعجازآميزي بارها تكرار مي‌كند، حتي شيطان هم از باطل توهم كردن تهديدات شديد و قوي و تكراري قرآني، ابا دارد، لذا عذاب جهنم براي منكراني كه گوش‌شان به اين مطالب بدهكار نيست، عين عدالت است.

مثالِ ديگر داستان موسي (ع) و ساير انبياست كه مثل عصاي موسي حكمت‌ها و فوايد فراوان دارد و در قرآن بارها تكرار مي‌شود. داستان مذكور نبوت همه پيامبران را حجتي بر حقانيت رسالت احمديه، نشان داده و ميگويد كسي كه قادر به انكار همه آن‌ها نباشد، از نقطه نظر حقيقت، رسالت آن حضرت را نيز نمي‌تواند انكار كند. بر اساس اين حكمت و اين‌كه هر كسي قادر به تلاوت همه قرآن در هر زماني نيست و اصولاً موفق به اين امر نمي‌شود، لذا براي اينكه هر سوره طولاني يا متوسط در حكم قرآني كوچك قرار گيرد، داستان‌هاي ذكر شده را چون اركان مهم ايمان تكرار مينمايد، و اين نه تنها اسراف و زياده‌روي نيست بلكه بلاغتي اعجاز آميز است؛ به اين ترتيب قرآن تعليم مي‌دهد كه پديده محمديه، بزرگ‌ترين حادثه تاريخ بني آدم و عظيم‌ترين مسأله كائنات است.

آري، در قرآن عالي‌ترين مقام به ذات احمديه اختصاص يافته و ركن ‌مَحَمَّدٌ رَّسُولُ الله با در بر گرفتن چهار ركن ايماني، معادل ركن لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ قرار گرفته است، كه معلوم مي‌شود رسالت محمديه بزرگ‌ترين حقيقت كائنات، و ذات احمديه اشرف همه مخلوقات است، و مقام قدسي و شخصيت معنويِ كلي پيامبر، كه از آن به حقيقت محمديه تعبير مي‌شود، درخشان‌ترين خورشيد دو جهان است. نشانه‌ها و حجت‌هاي فراواني بر شايستگي او براي اين مقام به يقين در رساله نور بيان و اثبات شده است، كه يك نمونه از هزاران نمونه آن چنين است:

براساس قاعده‌ي اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ، نمونه‌‌يي از كارهاي نيكويي كه امت در همه زمان‌ها انجام مي‌دهد در دفتر حسنات پيامبر ثبت مي‌گردد. او با نوري كه آورد، به تمام حقايق كائنات روشنايي بخشيد و به اين ترتيب نه تنها بر جن و انس و مَلَك و ذي‌حياتان، كه بر كائنات و سماوات و ارض منت نهاد. ما در مقابل چشمان خود مي‌بينيم كه دعاي نباتات براساس زبان استعدادشان و دعاي حيوانات براساس زبان احتياجات فطري آن‌ها، پذيرفته مي‌شود. به گواهي همين امر، صالحان امتاش با ميليون‌ها و بلكه ميلياردها دعاي فطري و پذيرفته شده، روزانه دعاهاي رحمت، تحت عنوان صلوات و سلام، نثار آن ذات مي‌كنند. آن‌ها بهره‌هاي معنوي خويش را پيش از همه، نثار روح ايشان مي‌كنند. نيز در هر

حرف قرآني، كه در مجموع سيصد هزار حرف دارد، و توسط آحاد امت قرائت مي‌شود، از ده تا صد تا هزار حسنه و ثمره وجود دارد، لذا فقط به سبب قرائت قرآن، انوار بي‌منتهايي در دفتر اعمال پيامبر ثبت مي‌گردد. علام الغيوب دانسته و مشاهده كرده است كه حقيقت محمديه، كه شخصيت معنوي ذات احمدي‌ست، در آينده حكم شجره طوباي جنت را خواهد داشت، لذا چنين اهميت عظيمي را در قرآن به او نسبت داده، و در فرمان خويش اعلام كرده كه مظهر شفاعت ‌او شدن به‌وسيله‌ي تبعيت از او و پيروي از سنت‌اش، مسأله بسيار مهم انساني‌ست؛ و اما از شخصيت بشري او و وضعيت انساني او در بدايت، كه هسته شجره باشكوه طوبي‌ست، گهگاهي ياد مي‌كند.

از آن‌جا كه حقايق تكرار شده در قرآن داراي چنين ارزش‌هايي هستند، فطرت پاك و سالم گواهي مي‌دهد كه تكرارات فوق از معجزاتي معنوي، محكم و گسترده برخوردارند. خلاف اين مطلب زماني‌ست كه فرد بر اثر طاعون ماديت، دچار بيماري قلب و وجدان شده باشد... كه در آن صورت شامل قاعده‌ي زير مي‌گردد:

"قَدْ يُنْكِرُ الْمَرْءُ ضَوْءَ الشَّمْسِ مِنْ رَمَدٍ * وَ يُنْكِرُ الْفَمُ طَعْمَ الْمَاءِ مِنْ سَقَمٍ"

* * *

دو حاشيه در حكم خاتمه‌‌يي بر مسأله دهم

حاشيه اول: دوازده سال پيش از تأليف اين رساله، شنيدم كه بد‌ترين و معاندترين زنديق، سوء قصدش را نسبت به قرآن در قالب ترجمه آن آغاز كرده و گفته است: "بگذار ترجمه شود تا همه بدانند چه در چنته دارد"، يعني طرح مغرضانه‌‌يي در پيش گرفته بود و مثلاً خواسته بود ديگران به جاي قرآن، ترجمه‌اش را بخوانند و تكرارهاي غير ضروري قرآن را ببينند. اما حجت‌هـاي خدشه‌ناپذير رساله نور، با يقين اثبات كرده است كه ترجمه حقيقي قرآن غيرممكن است و هيچ زبان ديگري قادر به حفظ مزايا و نكات قرآن، كه به زبان عربي يعني لسان نحوي‌‌ست، نمي‌باشد. با ترجمه‌هاي عادي و جزئيِ بشر نمي‌توان تعابير و كلمات جامع و اعجازآميز قرآني را ـ كه هر حرف‌اش از ده تا هزار ثواب دارد ـ منتقل كرده و ترجمه مذكور را به جاي قرآن در مساجد قرائت كرد. لذا رساله نور با انتشار خويش در همه جا، طرح وحشتناك مورد اشاره را عقيم گذاشت، اما منافقاني كه از آن زنديق درس مي‌گرفتند، باز به نام شيطان، خواستند هم‌چون كودكان نادان با تلاش‌هاي احمقانه و ديوانه‌وار، خورشيد قرآن را با فوت كردن خاموش كنند. گمان مي‌كنم بر اساس اين حكمت بود كه در حالت روحي سخت و آزار دهنده و حساسي، "مسأله دهم" بر من القا شد تا آن را بنگارم. چون با ديگران ديداري نداشتم قادر به درك حقيقت حال نيستم.

حاشيه دوم: پس از آزادي از زندان دنيزلي، در طبقه بالاي هتل مشهور شهر نشسته بودم. درختان انبوه سپيدار در باغ‌هاي زيباي مقابل به چشم مي‌خورد كه شاخ و برگ‌هايشان به نحوي كه گويي در حلقه ذكرند، به شكل بسيار لطيف، با نوازش باد و با حركاتي جذاب و گيرا در رقص بودند. اين منظره بر قلب‌ام، كه بر اثر تنهايي و مفارقت دوستان، محزون و غمگين بود، تأثير گذاشت. به يك‌باره پاييز و زمستان به ذهن‌ام خطور كرد و غفلتي بر من مستولي شد. دلم براي سپيدارهاي نازنين و موجودات ديگري كه با كمال ذوق و شوق جلوه نمايي مي‌كردند چنان به رحم آمد، كه

چشمان‌ام پر از اشك شد. فراق‌ها و عدم‌هايي را كه زير پرده تزيين شده كائنات بود، احساس كردم و با يك دنيا حزن و اندوهِ حاصل از فراق‌ها و زوال‌ها، مواجه شدم. در يك لحظه نوري كه حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام آورده بود به دادم رسيد و غم و اندوه فراوان را به شادي و نشاط تبديل كرد. آن نور مانند هر كس و هر اهل ايمان ديگري، ميليون‌ها فيض نصيب‌ام كرده بود اما من به دليل ياري و تسلياي كه در آن لحظه و در آن وضعيت نصيب‌ام گرديد، تا ابد مديون ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شدم. مطلب از اين قرار بود:

غفلتي كه در ابتدا بر من چيره شد، موجودات نازنين را در نظرم بي‌مسئوليت و بي‌نتيجه جلوه داد، طوري كه احساس كردم در فصلي ظاهر مي‌شوند و حركات‌شان نه بر اثر ذوق و شوق، كه از وحشت فراق و عدم است؛ احساس كردم به وادي عدم سقوط مي‌كنند. اين حس مانند هر كس ديگري احساسات مرا نيز، كه عشق بقا و حب محاسن و محبت وجود و شفقت جنسيه و علاقه به زندگي را مي‌فهميدم، چنان جريحه‌دار كرد كه به نظرم آمد دنيا چون جهنمي‌ست و عقل ابزاري براي عذاب؛ در اين‌جا نوري كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براي بشر به ارمغان آورده بود، حجاب را كنار زد و من ديدم هر يك از آن درختان سپيدار به جاي نيستي و عدم و پوچي و بي‌مسئوليتي و بيهودگي و فراق و فنا، به تعداد برگ‌هايشان داراي حكمت و معنا هستند، و همان‌طور كه در رساله نور اثبات كرده‌ايم، از سه قسم نتيجه و وظيفه برخوردارند:

قسم اول مربوط به اسماي صانع ذوالجلال است؛ مثلاً فرض كنيد استادي ماشين فوق‌العاده‌‌يي بسازد، در اين صورت هر كه به ارزش آن پي ببرد ما شاء الله و بارك الله خواهد گفت. ماشين مذكور نيز با به نمايش گذاشتن مقاصد و نتايج ساخته شدنش، در حقيقت با زبان حال به سازنده خود تبريك مي‌گويد و او را تمجيد مي‌كند. همه ذي‌حياتان و اشيا نيز مانند همان ماشين هستند و با تبريك گفتن‌هايشان، سازنده خود را تمجيد مي‌كنند.

اماقسم دومِ حكمت‌هاي مورد بحث، متوجه نظر ذي‌حياتان و ذي‌شعوران است؛ هر يك، موردي براي مطالعه و هم‌چون كتاب معرفت مي‌شوند، معاني خود را در اذهان ذي‌شعوران، و صورت‌هايشان را در قوه حافظه آن‌ها و الواح مثالي و

دفاتر عالم غيب در دايره وجود قرار داده، و عالم شهادت را ترك گفته و به عالم غيب منتقل مي‌شوند؛ يعني وجود صوري را رها كرده و وجودهاي متعدد معنوي و غيبي و علمي را به دست مي‌آورند.

آري، مادام كه خدا هست و علم‌اش همه چيز را در احاطه خود دارد، مواردي چون عدم، نيستي، هيچي، نابود شدن و فنا، حقيقتاً در دنياي فردي كه اهل ايمان است، جايي ندارد، اما دنياي كافران پر است از عدم و فراق و هيچي و از بين رفتن. ضرب المثل زير كه زبانزد عام است حقيقت مذكور را تعليم مي‌دهد:

"هر كس كه خدا را دارد همه چيز دارد و هر كس كه خدا را ندارد هيچ چيز ندارد و خود هيچ است".

نتيجه: ايمان، چنان‌كه در زمان مرگ، انسان را از اعدام ابدي مي‌رهاند، به همان ترتيب دنياي خصوصي هر كس را نيز از اعدام و ظلمات فنا نجات مي‌دهد. كفر نيز به ويژه اگر كفر مطلق باشد، همان انسان و دنياي خصوصي‌اش را به واسطه مرگ نابود مي‌كند و موجب سقوط او به ظلمات جهنم مي‌شود و لذت‌هاي زندگي‌اش را به زهر تلخ تبديل مي‌كند. آنان كه حيات دنيوي را بر آخرت ترجيح مي‌دهند هوشيار باشند! بيايند براي اين مسأله چاره‌‌يي پيدا كنند و يا وارد قلمرو ايمان گردند و از اين خسارات وحشتناك رهايي يابند.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

برادرتان كه مشتاق شما و محتاج دعاهايتان است

سعيد نورسي

* * *

نامـه‌‌يي كه خسـرو

يكي از شاگردان رساله نور

به منـاسبتِ مسأله دهم براي استادش نوشته است

استاد و سرور بسيار محبوبام!

حضرت حق را بي‌نهايت سپاس كه"گُل امير داغ" كه "مسأله دهم ثمره دنيزلي" نام گرفته است، به دست‌مان رسيد؛ اضطراب دو ماههي دوري و بي‌خبري را كم نمود، زندگيِ دوباره‌‌يي نصيب قلب‌مان كرد، و نسيمي خوش و تازه به ارواح‌مان ارزاني داشت. آن نوشته، محاسن تكرار در آيات باشكوه و با عزّت و پر از رحمت و شفقت قرآن را برشمرده، لزوم و اهميت حكمتِ تكرارهاي آن را شرح داده و دفاعيه جانانه‌‌يي از رساله نور است. با استشمام اين گل، كه الحق شايسته كمال تقدير و تحسين است، اشتياق روح‌مان تعالي يافت. هم‌چنان كه ثمره (دنيزلي) با نُه مسأله مندرج در آن، در عوض فشار نُه ماه حبس، وسيله بزرگي براي آزادي ما شد و زيبايي‌اش را بدين صورت نشان داد، گُل آن نيز كه دهمين مسأله‌اش است، مطالب فوق‌العادهيي در اعجاز پر از ايجاز قرآن نشان داده و به همين نسبت زيبايي‌اش را به نمايش مي‌گذارد.

آري، استاد محبوب‌ام! هم‌چنان كه لطافت و جمال فوق‌العادهي گل اجازه نظر به خارهاي آن را نمي‌دهد، اين گل نوراني نيز فشارهاي نُه ماه زندان را از ياد ما بُرد، طوري كه گويي چنين چيزي وجود نداشته است. اين گل نوراني طوري نگاشته شده كه كسي از مطالعه‌اش سير نمي‌شود، عقول را شگفت زده مي‌كند و به دليل زيبايي‌هايي كه دارد، به ويژه در مقابله با اهانت به قرآن، اهانتي كه با ترجمه‌ي قرآن قصد عادي سازي قرآن را در نظر مردم داشت، با نشان دادن ارزش دقيق تكرارها، عُلويت قرآن را كه به اندازه تمام دنيا ارزشمند است، در ميان مي‌گذارد. نو بودن قرآن معجز البياني كه سالكانش در همه اعصار با متانتي فوق ‌العاده بدان دست مي‌يازند و به

امر و نهي‌هايش كاملاً گردن مي‌نهند، به نحوي ثابت شده كه گويي به تازگي نازل گرديده است. قرآن در همه زمان‌ها ظالمان را مكرر و به طرز وحشتناك و شديدي تهديد مي‌كند و به همين ترتيب بارها نسبت به مظلومان اظهار لطف و رحمت و مهرباني دارد؛ مخصوصاً تهديداتي كه متوجه ظالمان عصر كنوني ماست و نمونه‌اش ديده نشده است؛ گويي از شش، هفت سال پيش با جهنّمي آسماني، كه تمثيلي از فَزَع اكبر فزع اكبر: قيامت مي‌باشد، موجب فرياد و فغان‌شان شده است. و نيز وجود طلبه‌هاي رساله نور در رأس فرد كلي مظلومان اين عصر، در حقيقت اين طلاب را هم مانند نجاتي كه به انبياي امت‌هاي پيشين داده شده بود، مظهر نجات‌هاي فردي و عام بسيار بزرگ قرار داده، و نشان مي‌دهد كه بي‌ديناني كه معارض آنانند، با عذابي جهنمي سيلي مي‌خورند. گلي كه با دو حاشيه لطيف و زيبا خاتمه مي‌يابد طلبه فقيرتان، خسرو را با چنان سرور عظيمي به سوي شكر بي‌حد و حصر سوق داد كه شادي و نشاط حاصل از مشاهده اين گل زيبا را هيچ گاه در طول عمرم احساس نكرده بودم؛ اين را چنان كه به استاد محبوب‌ام عرض كرده بودم، به برادران‌ام نيز به كّرات گفته‌ام. حضرت حق از شما استاد محبوب كه بار سنگين و بزرگي بر دوش ضعيف و نحيف‌تان تحميل شده، تا ابد راضي باشد و با تخفيف اين سنگيني، تا ابد رخسارتان را بشاش فرمايد؛ آمين!

آري، استاد محبوب‌ام! ما از خدا، از قرآن، از حبيب ذي‌شأن، از رساله نور و از شما كه منادي قرآن هستيد، براي هميشه راضي خواهيم بود و از انتساب‌مان به شما به هيچ وجه پشيمان نيستيم. در وجودمان قصد حتي ذره‌‌يي انجام كار بد نيست؛ ما فقط خواستار خدا و رضاي او هستيم و روز به روز در متن رضاي او، اشتياق وصلش را در قلب‌مان محكم‌تر مي‌كنيم. ما بدون استثنا همه كساني را كه به ما بدي كرده و مي‌كنند، به حضرت حق سپرده و مي‌بخشيم؛ و در عوض به همه حتي به كساني كه به ما ظلم كردهاند نيز خوبي مي‌كنيم، و اين امر به عنوان يك شعار اسلام در قلب طلبه‌هاي نور جاي گرفته

است، و حضرت حق را بي‌نهايت سپاس مي‌گوييم كه اين خصلت را بدون خواست ما، بر همگان اعلام مي‌دارد.

شاگرد سرا پا تقصيرتان

خسرو

* * *

مسأله يازدهم

(ابتداي مسأله يازدهم ثمره، شامل نتايجي چون بهشت، سعادت ابدي، و رؤيت الله ميباشد كه از ميوه‌هاي بي‌شمار، كلي و جزئي شجره قدسي ايمان محسوب ميشوند و صدها نمونه آن در رساله نور بيان گرديده و با دلايل متقن به اثبات رسيده است. توضيح مطلب را به "سراج النور" ارجاع مي‌دهيم و بدون آن‌كه به اركان كلي آن بپردازيم، فقط چند نمونه از ثمرات خصوصي، و جزئي از جزء و جزءهاي موضوع بيان مي‌گردد.)

نخست: روزي در دعايي كه معنايش چنين است گفتم:"پروردگارا مرا به حرمت و شفاعت جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل، و عزرائيل، از شر جن و انس محافظت فرما". وقتي نام عزرائيل را كه موجب ترس و وحشت همه است، بر زبان آوردم احساس شيرين، دوست داشتني و آرامش بخشي به من دست داد. گفتم "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ‌" و به جد شروع به دوست داشتن عزرائيل كردم. ايمان به ملائكه يكي از اركان ايماني‌ست؛ ما نيز به ثمره‌يي جزئي از ثمرات بسيارِ ايمان به عزرائيل، به عنوان يكي از ملائكه، اشاره‌ي مختصري مي‌كنيم:

نمونهي دوم : با ارزش‌ترين دارايي انسان كه دست و پايش در ارتباط با آن به لرزه مي‌افتد، روح اوست. براي جلوگيري از ضايع شدن و نابودي و بلاتكليفي روح، سپردن آن به دستاني قدرتمند و امين، سروري عميق نصيب‌ام كرد. فرشتگاني را به ياد آوردم كه اعمال انسان را ثبت مي‌كنند؛ ديدم مانند همين ميوه چه ثمرات دلپذيري دارند.

نمونهي سوم: هر كس براي ماندگاري سخن يا فعل با ارزش خود، مشتاقانه از طريق كتابت، شعر و حتي فيلم و سينما نسبت به حفظ آن تلاش ميكند؛ مخصوصاً اگر افعالي مطرح باشد كه در بهشت، ثمراتي باقي به بار آورد كه در اين صورت فرد علاقهمندتر مي‌شود. احساس "كراماً كاتبين" كه بر دوش انسان

قرار گرفتهاند و اعمال و افعال انسان را براي نشان دادن در مناظر ابدي و كسب مكافات دائمي، ثبت مي‌كنند، در نظرم چنان شيرين و دلچسب آمد كه قادر به بيانش نيستم.

آن‌گاه كه اهل دنيا موجب انزوايم از همه جوانب زندگي اجتماعي، كتاب‌ها، دوستان، خدمتكاران و همه كارهايي كه باعث آرامش‌ام مي‌شد، گرديدند، و زماني كه تحت فشار وحشت غربت بودم و دنياي پوچ بر سرم آوار مي‌شد، يكي از ثمرات بي‌شمار ايمان به ملائكه به دادم رسيد؛ كائنات و دنيايم را شادمان و پر از فرشتگان و روحانيون كرد، و موجب شد دنياي من با شادي لبخند بزند. در همان موقع نشانم دادند كه دنياي اهل ضلالت، مملو از وحشت و پوچي و گريستن است.

قوه خيال‌ام در همان حال كه به سبب لذت حاصل از ثمره مزبور شاد و مسرور بود، ميوه مشابهي از ميوه‌هاي فراوان ايمان به همه پيامبران را مزه مزه كرد. در يك لحظه احساس كردم همراه همه انبياي گذشته زيسته‌ام، ايمان و تصديق‌ام نسبت به آن‌ها، زمان‌هاي سابق را روشنايي بخشيد و ايمان‌ام را وسعت و كليت داد. همچنين بر ادعاهاي پيامبر آخر الزمان‌مان در‌باره ايمان، گواهي داد و شياطين را مجبور به سكوت كرد.

ناگهان سؤالي بر قلب‌ام خطور كرد كه پاسخ قطعي آن در"لمعه‌ي حكمةُ الاستعاذه" آمده است. سؤال اين بود: "در حالي كه نتايج و منافع زيباي ثمرات و فوايد و حسنات بسيار دلنشيني چون ميوه‌هاي ذكر شده، و توفيقات و عنايات مهربانانه ارحم الراحمين، اهل هدايت را ياري كرده و قوت و نيرو مي‌دهند، چرا اهل ضلالت در اغلب اوقات چيره مي‌شوند و گاه بيست نفر از آن‌ها موجبات پريشاني صد نفر از اهل هدايت را فراهم مي‌كنند؟"؛ آري، سؤالي بدين معنا از من پرسيده شد. در چنين انديشه‌‌يي بودم كه به ياد تأكيدهاي قرآن و ياري جناب حق و ملائكه، كه در برابر دسيسه‌هاي بسيار ضعيف شيطان نصيب اهل ايمان مي‌گردد، افتادم. با توجه به شرح مُدَلَّل و بيان حكمت قطعي اين موضوع در رساله نور، اشاره بسيار مختصري به پاسخ سؤال مذكور مي‌كنيم:

آري، گاه در برابر تلاش پنهاني فردي آواره و تخريبگر در آتش زدن قصري، صدها نفر از آن محافظت مي‌كنند؛ انگار كه صد نفر قصد آتش زدن قصر مذكور را

دارند؛ حتي ممكن است از دولت و پادشاه كمك گرفته شود و به اين ترتيب قصر مذكور پا بر جا بماند. وجودِ آن قصر به وجود همه شرايط، اركان و اسباب لازم بستگي دارد، اما از بين رفتن و تخريب آن، با از بين رفتن فقط يكي از شرايط، واقع مي‌گردد، يعني با كبريت كشيدن فردي آواره مي‌سوزد و از بين مي‌رود. به همين ترتيب است كه شياطين انس و جن با كمترين كاري كه انجام مي‌دهند، موجب تخريب‌هاي بزرگ و آتش سوزي‌هاي معنوي وحشتناكي مي‌شوند. ريشه و اساس همه بدي‌ها و معاصي و شرور، عدم و نابودي‌ست، و زير صورت وجود، عدم و تخريب، مخفي‌ست. شياطين و شرور انسي و جني در استناد به اين نقطه با قدرتي بسيار اندك در برابر قدرتي بي‌حد و حصر مي‌ايستند و اهل حق و حقيقت را همواره مجبور به فرار و التجا به سوي درگاه حضرت حق مي‌كنند؛ و قرآن نيز بر حمايت از آنان هميشه تأكيد مي‌كند و اسماي نود و نه گانه الهي را در اختيارشان مي‌گذارد و دستور اكيد مي‌دهد كه در برابر دشمنان ثابت قدم باشند.

با اين پاسخ، به يك‌باره نشانه‌هاي حقيقتي عظيم، و اساس مسأله‌‌يي بزرگ و شگفت انگيز به ترتيب زير ديده شد:

هم‌چنان كه بهشت محصولات تمام عالم وجود را در بردارد و بذرهاي رسيده دنيا را به صورت دائمي مي‌پروراند، جهنم نيز براي نشان دادن نتايج بسيار دردناكِ عوالم ترسناك و بي‌حد و حصر عدم و پوچي، محصولات عدمي را تهيّه مي‌كند، و كارخانه وحشتناك جهنم علاوه بر ساير وظايفي كه دارد، كائناتِ عالم وجود را از زشتي‌هاي عالم عدم پاك و منزه مي‌كند. فعلاً نمي‌خواهيم باب اين مسأله وحشتناك را بگشاييم، ان شاء الله بعداً توضيح داده خواهد شد.

همچنين، جزئي از ثمره ايمان به ملائكه و نمونه‌‌يي در ارتباط با نكير و منكر چنين است:

در عالم خيال وارد قبرم شدم كه مانند هر كس ديگري بايد وارد آن مي‌شدم؛ در حالي كه در قبرِ تاريك و سرد، كه به سلولي انفرادي مي‌ماند، تنها و بي‌كس غرق نااميدي و وحشت و تنهايي مطلق بر خود مي‌لرزيدم، ناگهان دو دوست عزيز از طايفه نكير و منكر رخ نمودند و به سويم آمدند و شروع به گفتگو با من كردند. قلب‌ام و قبرم وسعت يافتند و نوراني و گرم شدند، و دريچه‌هايي به سوي عالم

ارواح گشوده شد. از آن‌چه اكنون در عالم خيال مي‌ديدم و قرار بود در آينده واقعاً به سرم آيد، از جان و دل شاد شدم و شكر گفتم.

يكي از طلاب علوم ديني كه صرف و نحو مي‌خوانده، از دنيا مي‌رود. در قبر نكير و منكر از او مي‌پرسند: مَن رَبُّكَ‌؟ يعني "پروردگار تو كيست؟". او كه گمان مي‌كرده هم‌چنان در مدرسه است، براساس علم نحو در پاسخ مي‌گويد: مَن، مبتدا و رَبُّكَ‌، خبر آن است؛ اين مطلب آساني‌ست، سؤالات سخت‌تري بپرسيد". به اين ترتيب، آن فرشتگان و ارواح حاضر و ولي‌اي را كه در آن‌جا كشف القبور كرده و شاهد ماجرا بوده است، به خنده وا مي‌دارد و رحمت الهي را نيز به تبسم مي‌آورد و از عذاب نجات مي‌يابد. به همين ترتيب، مرحوم "حافظ علي"، از شهداي قهرمان رساله نور، در حالي كه در زندان با كمال اشتياق مشغول نوشتن و مطالعه رساله ثمره بود، از دنيا رفت، و در قبر به فرشتگاني كه مأمور سؤالاند مانند جلسه دادگاه با حقايق رساله ثمره جواب داد. من و طلاب رساله نور نيز مانند او سؤالات آنان را در آينده به شكل حقيقي، و در حال حاضر به لحاظ معنا، بر اساس حجت‌هاي قوي و درخشان رساله نور پاسخ داده و ان‌ شاء الله آن‌ها را به تصديق و تحسين و تبريك وا خواهيم داشت.

نمونه‌ي جزئي ديگري كه ايمان به ملائكه، مدار سعادت دنيوي‌ست:

كودك معصومي كه درس از علم فقه گرفته بود به كودك ديگري كه در كنارش بود و براي درگذشت برادرش شيون مي‌كرد، گفت:"گريه نكن، شكر كن... برادر تو همراه فرشتگان به سوي بهشت رفت، در آن‌جا گشت و گذار مي‌كند و بيش از ما لذت مي‌برد، مانند فرشتگان بال خواهد زد، او حالا مي‌تواند همه جا را ببيند". و به اين ترتيب گريه او را به تبسم و شادي تبديل كرد. من نيز مانند همان كودكي كه مي‌گريست، در اين زمستان حزين و وضعيت اليمي كه دارم، خبر بسيار دردناك درگذشت دو نفر را شنيدم؛ يكي از آن‌ها برادر زاده‌ام، مرحوم "فؤاد"، بود كه در مكتب‌هاي معتبر و عالي، مقام اول را كسب ‌كرد و به نشر حقايق رساله نور نيز اشتغال داشت، ديگري همشيره مرحومهي‌ عالم‌ام به نام "خانم" بود، كه به سفر حج رفت و در حين سكرات، مشغول طواف شده و درگذشت. مرگ اين دو نفر از خويشان‌ام، هم‌چون

درگذشت مرحوم "عبدالرحمن" كه شرح آن در رساله سالمندان آمده است، مرا به گريه انداخت اما با نور ايمان و به لحاظ قلبي و معنوي، ديدم كه "فؤاد" بي‌گناه و آن "خانم" صالحه به جاي انسان‌ها با فرشتگان و حوريان دوست شده‌اند، و از مهالك و معاصي دنيوي نجات يافته‌اند. به جاي آن غم و اندوه شديد، شادي بزرگي احساس كردم، به آن‌ها و به پدر فؤاد يعني برادرم عبدالمجيد، و به خودم تبريك گفتم و شكر خداي ارحم الراحمين را به جا آوردم. اين مطلب را به نيت دعاي رحمت براي آن دو مرحوم نوشتم و ثبت كردم.

تمام موازين و موازنه‌هاي مندرج در رساله نور، ثمرات ايمان را كه مدار سعادت دنيوي و اخروي‌ست، بيان مي‌كند. ثمرات و فوايد بزرگ و كلي مذكور، از آن نظر كه در اين دنيا موجب سعادت حيات و لذت عمر ميشوند، خبر ميدهند كه ايمانِ هر مؤمن برايش سعادت ابدي را نتيجه خواهد داد، بلكه در آخرت به صورت سعادت، سنبله ميدهد و به آن صورت خواهد شكفت. پنج ثمره از ثمرات كلي و بسيار فراوان مذكور، تحت عنوان "ثمره معراج"، در بخش پاياني گفتار سي و يكم، و پنج ثمره ديگر در شاخه پنجم گفتار بيست و چهارم، به عنوان نمونه نوشته شده است. در آغاز گفته بوديم همان‌طور كه هر يك از اركان ايمان داراي ثمراتي جداگانه، بسيار زياد و بي‌نهايت مي‌باشند، ثمره‌‌يي از ثمرات فراوان مجموعه آنها، "بهشت برين"، ثمره ديگر "سعادت ابدي" و باز ثمره ديگر و بلكه دلچسب‌ترين‌شان "رؤيت الهي"‌ست. در موازنه بخش پاياني گفتار سي و دوم، قسمي از ثمرات ايمان كه مدار سعادت دو جهان است، به وضوح توضيح داده شده است. يكي از دلايلي كه نشان ميدهد ثمرات با ارزشِ ركن "ايمان به قَدَر" در اين دنيا نيز وجود دارد، جملهي

"‌مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ"

است كه در بين مردم به صورت ضرب المثل در آمده است. يعني كسيكه به تقدير الهي ايمان داشته باشد از غم و غصه نجات مي‌يابد. در پايان رساله قَدَر، با تمثيل زيباي ورود دو مرد به باغ قصري شاهانه، ثمره كلي ايمان به قَدَر بيان شده است. من حتي در زندگي خودم به سبب هزاران تجربه دريافته و دانسته‌ام كهاگر ايمان به قَدَر الهي نباشد، سعادت حيات دنيوي از بين مي‌رود. در مصيبت‌هاي دردناك، هرگاه از

زاويه ايمان به قَدَر نگاه مي‌كردم، مي‌ديدم درد مصيبت به مقدار زيادي كاهش مييابد، و از اين كه چگونه مي‌توان بدون ايمان به قَدَر الهي، زندگي كرد حيرت ميكردم.

در مقام دوم گفتار بيست و دوم، به يكي از ثمرات كلي ركن ايمان به ملائكه چنين اشاره شده است: عزرائيل (ع) در مناجاتي خطاب به حضرت حق مي‌گويد:"در انجام وظيفه قبض ارواح، بندگانت از من دلخور مي‌شوند و گلايه خواهند كرد". در پاسخ به او گفته مي‌شود:"بيماري‌ها و مصايب را در برابر انجام وظيفه تو، پرده‌‌يي قرار مي‌دهم تا شكايت بندگانم از آن‌ها باشد و چيزي متوجه تو نشود". وظيفه عزرائيل (ع) نيز پرده‌‌يي مانند همين پرده‌هاست تا شكايتهاي بي‌جا متوجه حضرت حق نگردد، زيرا هر كسي قادر به مشاهده حكمت، رحمت، جمال و مصلحتي كه در مرگ وجود دارد نيست، ظاهر را مي‌بينند و لب به اعتراض مي‌گشايند و شروع به گلايه مي‌كنند. براي آن‌كه چنين شكايت‌هاي نابجايي متوجه رحيم مطلق نگردد، حكمت اين است كه عزرائيل (ع) پرده و حجاب باشد.

به همين ترتيب، وظيفه همه ملائك و بلكه همه اسباب ظاهري، آن است كه پرده‌‌يي در برابر عزت ربوبي شوند، تا عزت و تقدس قدرت الهي و احاطهي رحمت‌اش در چيزهايي كه زيبايي آن‌ها ديده نمي‌شود و حكمت‌هايشان دانسته نمي‌شود، محفوظ بماند و آماج اعتراض‌ها واقع نگردد، و در ظاهر مباشرت قدرت در چيزهاي بي‌ارزش و بي‌ترحم و فرومايه ديده نشود؛ وگرنه رساله نور با دلايل بي‌شمار اثبات كرده است كه خاتم توحيد نشان از آن دارد كه هيچ سببي تأثير حقيقي ندارد و در ايجاد نيز فاقد قابليت لازم است.

آفريدن يا ايجاد كردن خاص اوست و اسباب، پرده‌‌يي بيش نيستند. ذي‌شعوراني چون فرشتگان به سبب اختيارات جزئي‌شان، جز نوعي خدمت فطري كه كسب ناميده مي‌شود، آن هم بدون امكان ايجاد، و عملي جز عبوديت چيزي ديگر در اختيار ندارند.

آري، عزت و عظمت خواهان اين هستند كه اسباب، در نظر عقل پرده‌دار دست قدرت حق باشند، ولي توحيد و احديت مي‌خواهند كه اسباب، دست خود را از تأثير حقيقي كوتاه كنند.

پس هم‌چنان كه ملائكه و اسباب ظاهري، در امور وجودي و خير به كار گرفته مي‌شوند تا قدرت ربانيه را در چيزهايي كه زيبايي‌هايشان ديده و دانسته نمي‌شود، از ظلم و قصور محافظت كنند و هر يك وسيله‌‌يي براي تقديس و تسبيح الهي به شمار مي‌روند، به همان ترتيب، كاربرد شياطين انس و جن و مواد مُضر در امور شرّ و عدمي نيز قدرت سبحاني را از ظلم و ستم و اعتراضات نابجا و شكايت‌ها مي‌رهانند، و به تقديس و تسبيح ربّاني و منزه و مبرّا بودنش از هر گونه قصوري كه ممكن است در كائنات باشد، خدمت مي‌كنند، زيرا همه نقصان‌ها از عدم و نداشتن قابليت و تخريب و انجام ندادن وظيفه ـ كه هر يك از اين‌ها نوعي مسأله عدمي‌ست ـ و از افعال عدمي كه فاقد وجودند، سر‌چشمه مي‌گيرند. اين حجاب‌هاي شيطاني و مبتني بر شرّ، مرجع آن نقصان‌ها قرار مي‌گيرند و بالاستحقاق اعتراض‌ها و شكايتها را به سوي خود جلب مي‌كنند، و به اين ترتيب وسيله‌‌يي براي تقديس حضرت حق مي‌شوند. در واقع در امور عدمي و تخريبي و شرّي، نيازي به قوّت و اقتدار نيست؛ كاري كوچك و قوّتي جزئي بلكه انجام ندادن وظيفه، كافي‌ست تا گاهي موجب عدم‌ها و تخريب‌هاي بزرگ گردد. فاعلان امور شر گمان مي‌رود كه مقتدرند، در حالي كه جز عدم تأثيري ندارند و خارج از كسبي جزئي، قدرتي ندارند، لذا چون امور شرّ مزبور ريشه در عدم دارند پس شروران فاعلان حقيقي‌اند. آن‌ها مستحق آن‌اند كه اگر ذي‌شعورند، مجازات را متحمل شوند. پس شروران در سيئات، فاعل‌اند، اما در حسنات و امور خير و اعمال صالحه كه وجودياند، نيكان، فاعلان و مؤثران حقيقي نيستند بلكه آن‌ها قابل‌اند و فيض الهي را مي‌پذيرند و پاداش‌شان نيز صرفاً فضلي الهي‌ست لذا قرآن حكيم مي‌فرمايد:

مَا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ

(نسا: ٧٩)

نتيجه: در حالي كه كائناتِ وجود و عوالم بي‌شمار عدم در تقابل با يك‌ديگر نتايجي چون بهشت و جهنم را حاصل مي‌كنند، و همه عوالم وجود "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" و تمام عوالم عدم "سُبحَانَ الله، سُبحَانَ الله" سر مي‌دهند و در حالي كه با قانون مبارزه‌‌يي فراگير، ملائكه با شياطين و خيرهـا با شـرّها در مبارزه‌اند و اين ‌رو در رويي تا مبارزهي الهام و وسوسه در اطراف قلب نيز كشيده مي‌شود، به يك‌باره يكي از ثمرات ايمان به فرشتگان تجلي مي‌يابد، و مسـأله را حل كرده و عالم ظلماني را نوراني و درخشان مي‌كند؛ نوري از انوار آيه مباركه‌ي

اَللّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ

را نشان‌مان مي‌دهد و شيريني اين ثمره را به ما مي‌چشاند.

در گفتار بيست و نهم ـ كه داراي كرامت الف‌ها‌ست ـ و نيز در گفتار بيست و چهارم، به يكي ديگر از ثمرات كلي اين مطلب اشاره مي‌شود و وجود ملائكه و وظايف آن‌ها به وضوح اثبات مي‌گردد. آري، حشمت ربوبيِ مهربانانهيي كه مي‌خواهد خود را در هر سوي كائنات، در هر چيز كلي و جزئي، و در هر نوعي معرفي كند تا او را بشناسند و دوست داشته باشند، طبيعي‌ست كه در مقابل آن حشمت و مرحمت و معرفي و دوست داشتن بايد با عبوديتي گسترده، فراگير و مبتني بر معرفت و شعور، و توأم با شكر و تقديس مواجه شود؛ اين امري لازم و قطعي‌ست. اين وظيفه را فقط و فقط ملائكهي بي‌شمار هستند كه مي‌توانند به حساب جمادات فاقد شعور و اركان عظيم كائنات انجام دهند، و فقط آن‌ها هستند كه مي‌توانند اجرائيات حكيمانه و باشكوه سلطنت ربوبي را در هر سو، در زمين و آسمان، در عمق زمين و بيرون آن، نمايندگي كنند.

براي مثال، قوانين بي‌روح فلسفه، خلقت زمين و وضعيت فطري آن را بسيار ظلماني و وحشت انگيز نشان مي‌دهند؛ در حالي كه به واسطه اين ثمره، زمين به طرز مأنوس و نوراني، بر گُرده دو مَلَك به نام‌هاي "ثور" و "حوت" قرار دارد يعني تحت نظارت آن‌هاست، و ماده‌‌يي اخروي و حقيقي به نام "صَخرَت" به عنوان سنگ بناي باقي كره زميني‌ كه فاني مي‌باشد و به عنوان اشاره‌‌يي‌ به اين كه قسمي از زمين در آتيه به بهشتِ باقي منتقل خواهد شد، از بهشت آورده شده و براي ملائكه‌‌يي چون ثور و حوت نقطه استناد قرار گرفته است؛ بر اين اساس از

پيامبران قديم بني اسرائيل رواياتي هست و از ابن عباس نيز روايت شده است. متأسفانه اين معناي قدسي و اين تشبيه، به مرور زمان در نظر عوام، حقيقت تلقي شده و شكلي غير منطقي به خود گرفته است. فرشتگان همان‌طور كه در هوا گشت و گذار مي‌كنند، در خاك و سنگ و مركز زمين نيز حضور دارند، لذا آن‌ها و كره‌ي زمين نيازي به سنگ و ماهي و گاو جسماني ندارند كه بر رويشان قرار بگيرند.

يا مثلاً كره زمين، كه به تعداد سرهاي انواع مخلوقات موجود در آن و به تعداد زبان افراد انواع مذكور و همين طور به تعداد اعضا و برگ‌ها و ميوه‌هاي آن افراد، تسبيح مي‌گويد، بي‌شك براي اين‌كه آن عبوديت باشكوه و فطري و فاقد شعور را دانسته و آگاهانه نمايندگي و تقديم درگاه الهي كند، به فرشته موكّلي نياز دارد كه داراي چهل هزار سر باشد، هر سر، چهل هزار زبان داشته باشد، و با هر زبان چهل هزار تسبيح بگويد؛ اين مطلب را كه عين حقيقت است، مخبر صادق خبر داده است. فرشتگاني چون جبرئيل (ع) كه مناسبات ربّاني را به مهم‌ترين نتيجه آفرينش كائنات يعني انسان، تبليغ و اظهار مي‌كند، و اسرافيل و عزرائيل كه اجرائيات الهي و خاص آفريدگار هم‌چون زنده كردن، حيات بخشيدن و آماده ساختن براي مرگ را ـ كه در عالم ذي‌حياتان موارد وحشتناك و با حشمتي به شمار مي‌روند ـ نمايندگي مي‌كنند و با عبوديت تمام بر آن‌ها نظارت دارند، و هم چنين ميكائيل (ع) كه بر احسان‌هاي رحماني در رزق و روزي به عنوان جامع‌ترين، گسترده‌ترين و لذت ‌بخش‌ترين امور رحمت در دايره حيات نظارت دارد و شكر و سپاس‌هاي فاقد شعور را با شعور و معرفت نمايندگي مي‌كند، ماهيت‌هاي بسيار عجيبي دارند و وجودشان و بقاي ارواح مقتضاي سلطنت و حشمت ربوبي‌ست. وجود آن‌ها و هر يك از طوائف مخصوص آن‌ها، به اندازه وجود حشمت و سلطنتي كه در كائنات چون خورشيد ظاهر است، قطعي و يقيني مي‌باشد. بنابراين، مسائل ديگرِ مربوط به ملائكه را بايد با همين مطالب قياس نمود.

آري، قدير ذوالجلال و الجمالي كه بر روي كره زمين چهارصد هزار نوع ذي‌حيات آفريد، و حتي از متعفن‌ترين و ساده‌ترين مواد، بسياري از ذي‌روحان را خلق كرد و هر سو را به وجود آنان مبارك گرداند، و طوري تدبير نمود كه آن

حيوانات كوچك در مقابل صنعت معجزات‌اش به زبان خويش مَا شَاءَ الله‌، بارَكَ اللّٰه، سُبحَانَ الله بگويند و در برابر احسان‌هاي رحمت‌اش اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ، والشُّكْرُ لِلّٰهِ، اَللهُ اكبَرُ‌ بر زبان آورند، البته و بدون هيچ شك و شبهه‌يي، ساكنان و روحانيوني دائماً در عبوديت و به دور از عصيان و گردنكشي، و مناسب با آسمان‌هاي بزرگ خلق نموده و سماوات را به وجودشان مبارك گردانده و خالي رها ننموده است. بسيار بيش‌تر از انواع حيوانات، انواع جداگانه‌يي از ملائكه‌‌ آفريد كه قسمي از آن‌ها بسيار كوچك‌اند و سوار بر دانه‌هاي برف و باران با زبان خود صنعت و رحمت الهي را تقدير مي‌كنند، قسمي ديگر سوار بر ستارگان سيار و در حال گشت و گذار در فضاي كائنات، در برابر عظمت و عزت و حشمت ربوبي، تكبير و تهليل سر مي‌دهند و به اين ترتيب عبوديت‌شان را به عالم اعلام مي‌دارند. آري، از زمان آدم (ع تاكنون، همه كتاب‌ها و اديان سماوي بر وجود ملائكه و عبوديت‌شان اتفاق نظر داشته‌اند؛ نيز روايت‌هاي فراوان و متواتري مبني بر وقوع گفتگو و محاوره با فرشتگان در تمام اعصار وجود داشته است. اين مطالب، وجود ملائك و اين‌كه با ما در ارتباط هستند را مانند وجود مردم آمريكا كه نديده‌ايم، برايمان به صورت قطعي ثابت مي‌كند.

اينك بيا و با نور ايمان به دومين ثمره كلي بنگر و آن را بچش، و ببين چگونه سرتاسر كائنات را مُزين ساخته، زيبا نموده و تبديل به بزرگ‌ترين مسجد و معبد پهناوري كرده است، و در برابر نمايش سرد و بي‌جان و تاريك و وحشتناك فن و فلسفه، عالمي دلنشين، مأنوس، نوراني، باشعور و زنده را نشان مي‌دهد و جلوه‌‌يي از لذت حيات باقي را نسبت به درجات اهل ايمان در همين دنيا نيز به آن‌ها مي‌چشاند.

تتمه: هم چنان كه در هر سوي كائنات با سرّ وحدت و احديت، عين قدرت، عين اسم، عين حكمت، و عين صنعت وجود دارد، و وحدت و تصرف و ايجاد و ربوبيت و خلاقيت و قدسيت آفريدگار با زبان حالِ هر آفريده‌ي جزئي و كلي اعلام مي‌شود، به همان ترتيب، فرشتگان را در همه جا خلق كرد و تسبيحاتي را كه هر مخلوق به زبان حال و بدون ادراك بيان مي‌دارد، توسط ملائكه با زباني مبتني بر

عبوديت به انجام مي‌رساند. فرشتگان به هيچ وجه بر خلاف فرامين الهي حركتي نمي‌كنند، جز عبوديتي خالص خَلق و ايجادي ندارند، و بي‌فرمان الهي در هيچ كاري دخالتي ندارند، آن‌ها حتي بدون رخصت قادر به شفاعت نيز نيستند. ملائكه به تمام معنا مظهر سرّ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ (انبيا: ٢٦)،‌ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ (نحل: ٥٠) هستند.

* * *

خاتمه

اشاره مختصري‌ست بر حقيقتي مفصل كه يكي از معجزات غيبي و آشكار سوره

قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ

را نشان مي‌دهد؛ اشارتي كه پس از مغرب، ناگهان و بي‌اختيار بر قلب‌ام الهام شد كه شامل نكته‌‌يي اعجاز آميز و به غايت مهم مي‌باشد.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ اِذَا وَقَبَ وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ

صرفاً به لحاظ معناي اشارهيي، در اين سوره عظيم و خارق‌العاده، به پيامبر و امت او فرمان داده مي‌شود:"از شرور و شياطين انسي و جني، كه در كائنات به حساب عوالم عدمي فعال‌اند، خود را حفظ كنيد". اين فرمان همه اعصار را شامل مي‌شود و با معناي اشارهيي كه دارد، دوران عجيبِ روزگار ما را بيش‌تر از ادوار ديگر، آشكارا مورد خطاب قرار مي‌دهد و خدمت‌گزاران قرآن را به استعاذه فرا مي‌خواند. اين معجزه غيبي با پنج اشاره به طور خلاصه بيان مي‌شود:

هر يك از آيات اين سوره معاني فراواني دارد؛ اين‌كه با معناي اشارهيي، در پنج جمله آن، چهار بار كلمه "شَرِّ" تكرار مي‌شود، و به همراه مناسبتي معنوي و قوي، به چهار شيوه به شرور و انقلابات و مبارزات بي‌نظير مادي و معنوي چهارگانهي دهشت انگيز و طوفاني اين عصر با تاريخ‌هايش اشاره مي‌شود و در معنا فرمان داده مي‌شود كه"از اين موارد دوري ‌كنيد"، بي‌ترديد ارشادي غيبي‌ست كه شايسته اعجاز قرآن مي‌باشد.

مثلاً،

قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ

در ابتداي سوره، بر اساس حساب ابجد و جفر مطابق است با تاريخ ١٣٥٢ يا ١٣٥٤ كه اشاره دارد بر مقدمات وقوع جنگ جهاني دوم به سبب جنگ (جهاني) اول و به ‌وسيله‌ حرص و حسد گستره نوع بشر. اين آيه به لحاظ معنا به امت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌گويد:"وارد اين جنگ نشويد و به خدايتان پناه ببريد". و در معنايي رمزي نيز به شاگردان رساله نور كه خدمت‌كاران قرآن هستند، با توجهي ويژه خبر مي‌دهد كه در تاريخ مذكور از زندان "اسكي شهير" و شرّي وحشتناك نجات يافته و طرح نابود كردن‌شان عقيم خواهد ماند، لذا به زبان رمز به آن‌ها امر مي‌كند كه استعاذه كنيد.

باز آيه

مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ

بدون شمارش تشديد، مي‌شود ١٣٦١؛ كه اشاره‌‌يي‌ست به خسارات ظالمانه و بي‌رحمانه اين جنگ بي‌نظير با تاريخ‌هاي هجري و رومي؛ و در عين حال با معنايي رمزي، به شاگردان نور كه با تمام توان‌شان در راه خدمت به قرآن تلاش مي‌كنند، اشاره دارد كه از طرح گسترده نابودي و بلايي اليم و وحشتناك و زندان "دنيزلي" نجات مي‌يابند؛ با اشاره پنهان به آن‌ها مي‌گويد:"خود را از شرّ خلق محافظت كنيد".

نمونه ديگر، عبارت

النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ

است (تشديدها شمرده نمي‌شوند)، كه مي‌شود ١٣٢٨؛ اگر "ل" را كه همراه تشديد هست به حساب آوريم عدد ١٣٥٨ اشاره‌يي‌ست به سال ١٣٥٨، زماني كه غدّاران اجنبي با حرص و حسد، و با فكر نابود كردن نتايج انقلاب آزادي خواهانه‌ي ما ـ كه به نفع قرآن بود ـ سلطنت (عثماني) را تغيير داده و با راه اندازي جنگ‌هاي بالكان و ايتاليا و (جنگ‌هاي جهاني) اوّل و دوّم، شرارت‌هاي مادّي و معنوي خود را با دميدن افكار سحرگونه و زهرآلود ديپلمات‌هاي‌شان از طريق راديو، در اذهان هر كسي جاي دادند، و طرح‌هاي پنهان خود را به نقاط حساس مقدّرات بشر تلقين كردند. عدد مذكور با تاريخِ به ميدان آمدن امور شرّي كه مقدمات نابودي وحشيانه پيشرفت‌هاي هزار ساله تمدن را فراهم مي‌آورد، توافق كرده و كاملاً مطابق معناي

النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ

است.

به همين ترتيب

وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ

(بدون در نظر گرفتن تشديد و تنوين) معادل رقم ١٣٤٧ است؛ كه در اين تاريخ به موجب اجبار معاهدات اجنبي،

بحران عجيبي در اين وطن صورت گرفت، و به‌سبب تحكم فلسفه، در ميان اين ملت ديندار تحولات مهمي ايجاد شد، و در عين حال با معناي اشارهيي‌اش، با تاريخ حسادت‌ها و رقابت‌هـاي وحشتناك دولت‌هـا ـ كه موجب وقوع جنگ جهاني دوم گرديد ـ كاملاً توافق كرده و به لحاظ معنا مطابقت مي‌كند. بي‌شك اين امر لمعه‌‌يي از اعجاز غيبي اين آيه است.

يادآوري:

هر آيه معاني متعددي دارد، و نيز هر معنايي، كلي‌ست و در هر دوره‌‌يي افرادي را شامل مي‌شود. در اين بحث صرفاً معناي اشارهيي آيات كه متوجه دوره كنوني ماست، مدنظر است. در برابر معناي كلي آيه، عصر و زمانه ما يكي از افراد آن به شمار مي‌رود، ليكن به سبب خصوصيتي كه كسب كرده است، موجب مي‌شود آيه به تاريخ آن حادثه بنگرد. من چهار سال است كه نه مي‌دانم و نه پرسيده‌ام كه اين جنگ در چه مرحله‌يي‌ست يا چه نتايجي داشته، و آيا صلح شده است يا نه؛ لذا هيچ گاه به اين سوره قدسي از آن منظر مراجعه نكردم تا بدانم چه قدر به زمانه ما و به اين جنگ اشاره دارد؛ و‌گرنه در بخش‌هاي مختلف رساله نور مخصوصاً در رسائل رموزات ثمانيه بيان و اثبات گرديده است كه اين خزانه چه اسرار فراوان ديگري دارد. بحث را در اين‌جا كوتاه مي‌كنم و شما را به كتاب مذكور ارجاع مي‌دهم.

پاسخ سؤالي كه ممكن است به ذهن خطور كند:

در اين لمعه اعجازي، به مناسبتي بسيار ظريف و لطيف و به سبب رمز و اشاره است كه در مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ابتداي آيه هم مِنْ و هم شَرِّ را در محاسبه آورده‌ايم، و در وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ پاياني، فقط شَرِّ را حساب نموده و مِنْ را ناديده گرفته‌ايم، نيز در وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ هر دوي آن‌ها را به حساب نياورده‌ايم، زيرا در خلق و ايجادها، جز شر، خيرهايي هم هست و همه شرها متوجه هر كسي نمي‌شود، و به عنوان اشارهي رمزي بر اين موضوع مِنْ كه معناي "بعضي" را مي‌دهد، و شَرِّ وارد اين مطلب شده است، اما وقتي كه

حسود، حسد مي‌ورزد، كاملاً شرّ است و لزومي به مفهوم "بعضي" نيست. در رمـز النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ كه گفتيم شامل ديپلمات‌هاي ساحري مي‌شود كه براي منافع‌شان، آتش به كره زمين مي‌دمند و هر چه مي‌كنند براي تخريب و نابودي‌ست، لذا لزومي به واژه شَرِّ نمي‌ماند، زيرا همه كارهايشان شَرِّ است.

حاشيه‌‌يي بر يك نكته اعجازي اين سوره

هم‌چنان كه اين سوره با چهار جمله از پنج جمله خود با معناي اشارهيي چهار انقلاب و طوفان بزرگ شرارت‌انگيز عصر ما را در نظر دارد، با چهار مرتبه تكرار مِنْ شَرِّ (تشديد حساب نمي‌شود) در واقع با چهار معناي اشارهيي و در مقام جفر، به وحشتناك‌ترين فتنه عالم اسلام يعني حمله چنگيز و هلاكو و عصر فروپاشي دولت عباسي نظر دارد و بر آن تأكيد مي‌كند. آري، شَرِّ بدون تشديد معادل ٥٠٠ است و مِنْ ٩٠؛ و بسياري از آياتِ ناظر بر آينده، در واقع هم به دوره‌هاي گذشته و هم زمانه فعلي ما نظر دارند. امام علي (ع) و غوث اعظم نيز كه از آينده خبر داده‌اند، با توجه به آن عصر و دوره فعلي ما خبـر داده‌انـد. غَاسِقٍ در‌ غَاسِقٍ اِذَا وَقَبَ معادل ١١٦١ و اِذَا وَقَبَ ٨١٠ است؛ لذا اين آيه به شرارت‌هاي مهم مادي و معنوي آن روزگاران اشاره دارد نه زمانه فعلي. جمع اين دو رقم، ١٩٧١ ميلادي مي‌شود و خبر از شرّي وحشتناك در آن تاريخ مي‌دهد. اگر سي سال بعد محصول بذرهاي فعلي اصلاح نشود، بي‌شك بايد منتظر سيلي‌هاي دهشت‌انگيزي بود.

* * *

لاحقه‌‌يي بر حاشيه مسأله يازدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

حساب (ابجدي) عبارات پاياني آيت الكرسي، به ترتيب زير است:

لاَ اِكْرَاهَ فِى (الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ) مِنَ الْغَىِّ

عبارت داخل پرانتز ميشود: ١٣٥٠.

فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ

مساويست با ١٩٢٨ يا ١٩٢٩.

وَيُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ

مساويست با ٩٤٦؛ مطابق نام رساله نور.

بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى

مساويست با ١٣٤٧.

لاَ انْفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٭ (اَللّهُ) (وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا)

دو عبارت داخل پرانتز اگر با هم خوانده شود ١٠١٢، در غير اين صورت، ٩٤٥ (يكي از تشديدها محاسبه نمي‌شود).

يُخْرِجُهُمْ مِنَ (الظُّلُمَاتِ) اِلَى النُّورِ

عبارت داخل پرانتز: ١٣٧٢ (بدون تشديد).

وَالَّذِينَ كَفَرُوا اَوْلِيَاؤُهُمُ (الطَّاغُوتُ)

عبارت داخل پرانتز: ١٤١٧.

يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى (الظُّلُمَاتِ)

عبارت داخل پرانتز: ١٣٣٨ (تشديد محاسبه نمي‌شود).

اُولئِكَ اَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ

عبارت داخل پرانتز: ١٢٩٥ (با محاسبه تشديد).

بر قلب‌ام اخطار شد كه در آيات فوق، علاوه بر اين‌كه دو بار با نام رساله نور و طرز مجاهده و زمان تحقّق و تأليف و تكامل آن تطابق كاملي وجود دارد، با تاريخ كوشش كافران، كه با جنگ ١٢٩٣ مي‌خواستند نور عالم اسلام را خاموش كنند، و همچنين با زمان معاهدات وحشتناكي كه به واسطه جنگ جهاني اول (١٣٣٨)

تنظيم شد و عملاً درصدد انتقال از نور به ظلمات بودند، كاملاً مطابق است. آيات مزبور همين‌طور با ذكر مواجهه مكرر نور و ظلمات، در اين مجاهدت معنوي با معناي اشارهيي، از نوري ياد مي‌كند كه برخاسته از نور قرآن است و نقطه اتكاي اهل ايمان خواهد شد.

من هم مجبور شدم بنويسم، سپس ديدم مناسبت معناي آيات مذكور با اوضاع زمانه ما آن قدر زياد است كه حتي اگر هيچ نشانه توافقي وجود نداشته باشد، چون مربوط به همه زمان‌هاست مطمئن شدم قطعاً با زبان اشارهيي با ما نيز گفتگو مي‌كند.

آري، اولاً، جمله

لاَ اِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ

براساس حساب ابجد و جفر، بر تاريخ ١٣٥٠ انگشت مي‌نهد و با معناي اشارهيي مي‌گويد: هر چند در آن تاريخ در پي جدايي دين از دنيا، آزادي وجدان ـ كه با اكراه و اجبار در دين و مجاهده‌ي ديني و جهاد با سلاح براي دين مخالف است ـ به‌ عنوان قانون اساسي حكومت‌ها و يك اصل سياسي، مورد قبول واقع شده و حكومت به جمهوري لائيك تبديل خواهد شد، امّا در مقابل آن، يك جهاد ديني معنوي با شمشير ايمان تحقيقي صورت خواهد گرفت. آري، عبارت فوق با نشان دادن لمعه‌‌يي از اعجاز، خبر مي‌دهد كه نوري برخاسته از قرآن، هدايت و ارشاد و حق و حقيقتِ دين را با براهين محكم در مقابل ديدگان ظاهر كرده و تبيين و تبيّن مي‌نمايد.

آيات فوق تا كلمه خَالِدُونَ نشانه پنهاني‌ست كه با مواجهه مكرر نور و ظلمات، و ايمان و تاريكي‌ها ـ كه منبع و اصل همه موازنه‌هاي رساله نور است ـ به مبارزه و جهاد معنوي در تاريخ مذكور، و قهرمان بزرگ آن يعني "رساله نور" اشاره دارد؛ رساله‌‌يي كه صدها طلسم ديني را مي‌گشايد و شمشير الماسين آن، نيازي به شمشيرهاي مادي ديگر باقي نمي‌گذارد.

آري، بي‌نهايت سپاس كه بيست سال است رساله نور بالفعل نمايانگر اين اخبار غيبي و لمعه اعجازي بوده است، و به دليل همين سرّ اعظم است كه شاگردان رساله نور در سياست دنيا، جرياناتش و مجادلات مادي آن دخالتي ندارند و برايش اهميتي قائل نيستند و مرتبه خود را تا آن حد تنزل نمي‌دهند. همچنين شاگردان حقيقي رساله نور به بدترين دشمن خود و در مقابل تجاوزات تحقيرآميزش

مي‌گويند: "اي بيچاره! من سعي مي‌كنم تو را از نابودي هميشگي برهانم و از پايين‌ترين و دردناك‌ترين درجه حيوانيت فاني به سعادت باقي انسانيت انتقال دهم،‌ اما تو براي نابودي و از بين بردن من تلاش مي‌كني. لذات تو در اين دنيا بسيار ناچيز و كوتاه، و مجازات‌ات در آخرت بسيار زياد و طولاني‌ست. مرگ من آزاد شدن است، برو! من خود را به تو مشغول نمي‌كنم، هر چه مي‌خواهي بكن!".

شاگردان رساله نور از دشمن ظالم عصباني نيستند، براي او دل مي‌سوزانند، به او مهرباني مي‌كنند و به اميد نجات او، براي اصلاح‌اش تلاش مي‌كنند.

ثانيـًا، با دقـت به دو عبـارت قدسـي:‌

وَيُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ

و

بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى

مي‌بينيم كه با مناسبت معنوي قوي، اولي بر اساس حساب ابجد و جفر، بر نام "رسالةُ النور" و دومي به لحاظ معنا و جفر، بر تحقق و تكامل و فتوحات درخشان آن به‌طور كامل مطابقت دارد، و اين نشانه با معناي رمزي خبر مي‌دهد كه "رسالةُ النور" در زمانه فعلي و در حال حاضر، يك "عُرْوَةُالْوُثْقي" است،يعني ريسمان و حبل الهي بسيار محكم ا‌ست و كسي كه دست در آن آويزد و بدان متوسل شود، نجات مي‌يابد.

ثالثاً، عبارت

اَللّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا

به لحاظ معنا و بر اساس حساب جفر، اشاره‌‌يي رمزي به رساله نور دارد، به اين شكل: ...

(در اين مقام پرده فرو آمد و به ادامه نگارش اجازه داده نشد، پس به زمان ديگري موكول مي‌شود.) *

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

* دليل اين‌كه اجازه داده نشد قسم باقي اين نكته در اين لحظه نوشته شود، ارتباطي‌ست كه تا حدودي با دنيا و سياست داشت، و ما از نگاه به اين عرصه منع شده‌ايم. آري، اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَيَطْغَى ناظـر به اين طاغـوت است و باعث توجـه به آن ميشود.

سعيد نورسي

* * *

بخشي از نامه خسرو، قهرمان رساله نور، كه

درباره‌ي مسأله يازدهم "ثمره" نوشته است:

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ

استاد و سرور بسيار ارزشمند، محبوب و عزيزمان!

"ثمره" كه با نُه مسأله‌اش حاوي مطالب مفيدي براي مملكت و ملت است، در زمانه‌‌يي ترسناك، و در ميان عاصيان سرمست و دشمناني خطرناك، به شكلي حيرتافزا به نجات شاگردانش اكتفا نكرده، بلكه با مباحث مسأله‌هاي دهم و يازدهم‌اش، طلبه‌هاي رساله نور را در طي طريق حق تشويق مي‌كند و از احوال قبر، مكاني كه حقيقتاً عازم‌اش هستند و يادش لرزه بر اندام هر كسي مي‌اندازد، و به ويژه براي اهل غفلت منزلي بسيار ترسناك و دردآور و عذاب دهنده در زير خاك است، آگاه مي‌نمايد و موجب مي‌شود فرشتگاني را كه قرار است ببينند و با آن‌ها گفتگو كنند، دوست بدارند و با آن مكان بيش‌تر مأنوس شوند. نيز وحشت فوق‌العاده درباره قبر را كه نخستين منزل ترسناك انسان پس از مردن است، تعديل مي‌كند و باعث مي‌شود انسان نفس راحتي بكشد. به‌ويژه اين رساله براي كساني مانند من كه نتوانسته آن عالم نوراني را ببينند، در حكم چراغ درخشاني‌ست كه شعاع‌هاي آن، فاصله‌هاي هزاران ساله را روشن مي‌كند. اين رساله چون بوستاني نمونه و پُر گل است كه همواره بايد آن را استشمام كرد. آري، ما به استاد محبوب‌مان عرض مي‌كنيم، هم‌چون طلبه‌‌يي كه هر روز در برابر استاد درس پس مي‌دهد، فيوضاتي را

كه از رساله نور كسب مي‌نماييم همواره خدمت استاد عزيزمان عرضه مي‌داريم، ليكن استاد محبوب ما فعلاً بيانات خويش را به‌حال تعطيل در آورده‌اند.

استاد عزيزم! حقيقت رساله نور، و زيبايي‌ رساله "ثمره" و فيض حاصل از گل‌ آن، مرا رهين منت خود ساخته و باعث گشته تا به نام وطن خويش كمي راجع به آن سخن بگويم. اثر مذكور هم‌چنين به قلب بسياري كه چون من سخن مي‌گويند، حيات بخشيده است. حال، گام‌هايي كه در محيط‌مان به سوي رساله نور برداشته مي‌شود و دستاني كه به سويش دراز مي‌شوند، با يازدهمين گل رساله ثمره، متانت بيش‌تري كسب كرده، پيشرفت نموده و به فعاليت مي‌پردازند.

طلبه بسيار حقيرتان

خسرو

* * *

مطلب زير مكتوبي‌ست كه به مناسبت تبريك ماه رمضان، به نام همه طلبه‌هاي رساله نور در اسپارتا نوشته و در سيزده بند تنظيم شـده است.

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

اي كه براي سلامت جهان اسلام در دنيا و آخرت، به واسطه فيض قرآن و حقيقت رساله نور و همت شاگردان صادق، با چشمان مبارك خويش به جاي اشك، خون مي‌گرييد؛ و در بحبوحه پر دغدغه و توفاني فتنه آخرُ الزمان، بيش از حضرت ايوب (ع) گرفتار بيماري‌ها و دردهاييد؛ و با نور قرآن و براهين رساله نور و تلاش شاگردان، امراض مادي و معنوي عالم اسلام را مانند لقمان حكيم مداوا مي‌كنيد؛

و اي كسي كه با كرامات عَلَويه و غوثيه و به موجب سي و سه آيه از آيات قرآن، ثابت كرديد كه اجزاي نوري كه در دستان مبارك خود داريد حق و حقيقت است؛

و اي كسي كه با حال بيماري و سالمندي و زار و نحيف و ضعيف و ترحم انگيز خود، بيش از هر كس ديگري تا حد فدا كردن جان خويش نگران جهان اسلام هستيد، و براي كساني كه درصدد آزارتان هستند، با حقيقت قرآن و براهين رساله نور و صداقت و راستي طلبه‌هاي نور، دعاي خير مي‌كنيد و پاسخ‌شان را به نيكي مي‌دهيد؛ خود و طلبه‌هايتان به سبب انتشار آيت الكبري، از آثار مهم‌تان، مصيبت ديديد و زنداني شديد، و شما تحت ارشادات قرآن و دروس رساله نور و اشتياق شاگردان، زندان را به مدرسه يوسفيه تبديل نموديد و آن را آموزشگاهي كرديد و موجب شديد همه ناآگاهاني كه در بين ما بودند در آن آموزشگاه قرآن را ختم كنند و آزاد شوند؛ و در آن مصيبت، با نيروي قدسي قرآن و تسلي رساله نور و تحمل برادران، با آن‌كه ضعيف و سالمند بوديد، همه دردها و مصائب‌مان را به دوش كشيديد و با رساله‌هاي "ثمره" و"دفاعيات" كه تحرير نموديد، به واسطه اعجاز قرآن معجز البيان و براهين محكم رساله نور و اخلاص شاگردان و به اذن الهي، درهاي زندان را گشوديد و موجب آزادي

محبوسان شديد و آن روز را براي ما و براي عالم اسلام عيد كرديد، و حقيقتاً اثبات نموديد كه رساله‌هاي نور، نُورٌ عَلَي نُور‌ است و حق كتابت و مطالعهي آزادانه‌اش را تا قيامت كسب نموديد؛ و اثبات كرديد كه عالم اسلام، با غذاي قدسي قرآن عظيم الشأن و طعام اخروي رساله نور و اشتهاي شاگردان، هم‌چون نان و آب و هوا به اين رساله‌ها محتاج است و هزاران فرد با خواندن و نوشتن اين رساله‌ها مؤمنانه از دنيا مي‌روند؛

اي كه طلاب خود را هيچ كجا مغلوب و شرم‌سار نمي‌كنيد، و امروز با دروس قرآن آسماني و اساسهاي رساله نور و ذكاوت شاگردان و هم‌چنين با مسأله‌هاي دهم و يازدهم و گل‌هاي رساله ثمره، عطش قلوب‌مان را كه شب و روز در آتش فراق‌تان مي‌سوزد، با مسائل و گل‌هاي مبارك آن چون آب حيات و شراب كوثر فرو مي‌نشانيد و به سوي شادي و سرور سوق مي‌دهيد؛

اي كه مرگ را بر اساس وعده و وعيدهاي قطعي قرآن عظيم الشأن و كشف قطعي رساله نور و مشاهده شاگردان درگذشته و مشاهدات صاحبان كشف القبور از آنان، در نظر اهل ايمان نجات از نابودي ابدي و تذكره‌‌يي براي رهايي از نااميدي خوانديد؛ مرگي را كه جهانيان بيش از هر چيز ديگر از آن واهمه دارند، اثبات كرديد كه زيباترين سفر براي رفتن به سوي عالم نور است و در عين حال براي كفار و منافقان چيزي جز نابودي هميشگي نيست.

اي كه با اخبار قطعي قرآن معجز البيان ـ تحت تصديق چهل وجه اعجازيش و هزاران معجزه احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ـ و با حجّت‌هاي رساله نور برآمده از آن (قرآن)، كه معاند‌ترين دشمنان را مغلوب مي‌كند، و با نشانه‌ها و تجربه‌ها و اعتقادات فراوان شاگردان رساله نور، اثبات نموديد كه گور تنگ و سرد و تاريك و ترسناك، براي مؤمنان، مأوايي در بهشت و دري به بوستان جنت است و براي كفار و زنديقان منافق، دالاني از جهنم و پر از مار و عقرب؛ و دو فرشته نكير و منكر كه به آن‌جا مي‌آيند، مونس و رفيقي براي رهروان طريق حق و حقيقت‌اند؛

اي كسي كه طلبه‌هاي رساله نور را از صنف طلّاب علوم دانسته و با درگذشت مرحوم شهيد قهرمان "حافظ علي"، كشف نموديد كه آنان سؤالات نكير و منكر را با

رساله نور پاسخ مي‌دهند، و از درگاه رحمت الهي مسـألت كرديد كه زندههايمان نيز پاسخ‌هـاي لازم را بر اساس رساله نور دهند.

اي كه نشان داديد قرآن براي هر طبقه از طبقات چهلگانه (بشر) داراي معجزه است و كلام ازلي‌ست كه ناظر بر كل كائنات است، و اين را در رساله‌هاي معجزات قرآني و رساله رموزات ثمانيه‌ي رساله نور ـ كه تفسير قرآن است ـ اثبات كرديد؛ و با عنايت به غيرت و حميّت فوق‌العاده برادران و شاگرداني چون سركاتبان كارگاه نور، با نگارشي كه از زمان عصر سعادت تاكنون كسي اين چنين قادر به انجام اعجازآميز آن نبوده است، به "خسرو" كاتب قهرمان رساله نور، گفتيد "بنويس"، و قرآني همانند آنچه ‌كه در لوح محفوظ نوشته شده، نوشته شد؛ و به صورتي بي‌نظير و زيبا و خارق‌العاده، كه نظير آن نه ديده شده و نه شنيده شده، تعريف و اثبات كرديد كه قرآن عظيمُ الشأن، حقاً كلام الله است و در مرتبه بالاتري از همه كتاب‌هاي آسماني ديگر قرار دارد و از همه آن‌ها با فضيلت‌تر است و در يك فاتحه آن، هزاران فاتحه و در يك سوره اخلاص‌اش، هزاران اخلاص هست، و با هر حرف‌اش، ده و صد و هزار و هزاران ثواب و حسنه نصيب انسان مي‌شود. با نشان دادن معجزات قرآن معجزُ البيان كه از هزار و سيصد سال تاكنون ادامه داشته، و با شكست دادن مخالفان آن، و با دلايل آشكار همان‌طور كه چشم، نور را تشخيص مي‌دهد، و با قلم‌هاي الماس شاگردان رساله نوري كه تاكنون همتايش ديده نشده، با "بيست و پنجمين گفتار" و ضمايم‌اش كه عالم را تحت فرمان خود مي‌خواند و متمردترين و معاندترين افراد را وادار به سكوت مي‌كند، به چهل وجه، اعجاز قرآن را اثبات نموديد؛ هم‌چنين ثابت كرديد كه حضرت پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، رسول بر حق است و افضل صد و بيست و چهار هزار پيامبر پيشين، و سيد آنان است و هزاران معجزه او را در رساله‌‌يي به نام "معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام" به شكل نيكويي بر ‌شمرديد، و نيز با توجه به اين‌كه قرآن عظيمُ الشأن، رحمةُ العالمين بودن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را در كائنات اعلام كرده، رساله نور هم از ابتدا تا انتها اين مطلب را با براهين اثبات مي‌كند و همواره بيان مي‌دارد كه افعال و احوال رسول اكرم بايد نمونه همه باشد، زيرا مطمئن‌ترين و كامل‌ترين رهبر و هدايت كننده، اوست و اين را حتي به نابينايان نيز ابلاغ مي‌كند. هنگام انتشار رساله نور در آناتولي و شهرهاي خاص همواره

بلايا دفع، و زمان ممانعت از انتشارش با مصايب مواجه مي‌شده‌اند، و شاگردان رساله نور به رغم مواجهه با مشكلات واقعاً سنگين و با كمال متانت به خدمت‌ و ارتباطشان ادامه داده و از سنت سَنيّه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام پيروي كرده‌اند، گوشزد كرده‌ايد كه اين كار تا چه حد سودمند و نافع است؛ و گفتهايد تبعيت از سنت رسول در زمانه فعلي پاداش صد شهيد را دارد، و همان‌طور كه صدقه دافع قضا و بلاست، رساله نور هم بيست سال است كه قضا و بلايي را كه ممكن بود آناتولي را گرفتار كند دفع كرده است؛ اين را به عين اليقين اثبات كرده‌ايد، اي استاد ارجمند و سرور گرامي ما!

اينك رفع توقيف رساله نور، شما استاد محبوب و بعد ما طلبه‌هـاي عاجز و گناهكار، سپس عالم اسلام را بسيار شـاد و خرسند كرد، طوري كه امروز دومين عيد بزرگ‌مان به‌ شمار مي‌رود؛ اين عيد شريف را به استاد عزيزمان تبريك مي‌گوييم، و عيد سوم‌تان يعني رمضان مبارك و ليلةُ القدرتان را گرامي مي‌داريم. از خداوند مي‌خواهيم اَمثال اين اعياد را فراوان فرمايد و از تقصيرات ما قاصران درگذرد. همه دوستان خدمت شما سلام رسانده و بر دستان مبارك‌تان بوسه مي‌زنيم و از سرور گرامي خود التماس دعا داريم.

طلبه‌هاي نور در اسپارتا و حومه

* * *

عدم قبول متواضعانه مطالب اين نامه كه صد بار بيش از حد و حدود من است، كفران نعمت و ناديده گرفتن حُسن ظن همه شاگردان عزيز است، در عين حال پذيرش آن نيز ممكن است موجب غرور و منيت و تكبر گردد، لذا تصويري از اين مكتوب مفصل را كه كاتب رساله نور به نام همه شاگردان نگاشته، به‌علاوه سيزده ‌بندي را كه اضافه كرده‌ام، براي‌تان ارسال مي‌كنم تا هم شكر و سپاسگزاري كرده باشم و هم دچار غرور و كفران نعمت نشده باشم. آن را تحت عنوان "نامه‌‌يي از طلبه‌هاي رساله نور در اسپارتا و حومه" در پايان مسأله يازدهم رساله ثمره قرار دهيد.

وقتي مشغول جرح و تعديل و نگارش اين نامه بودم، كبوتري دو مرتبه بر پنجره كناري اتاق‌ام نشست. مي‌خواست داخل بيايد، اما سر "جيلان" را ديد و نيامد. چند دقيقه بعد كبوتر ديگري به همين شكل آمد و در آن‌جا نشست، باز هم كاتب را ديد و وارد نشد. گفتم: حتماً مانند آن قُمري و گنجشك اول بشارت دهنده است، يا از اين‌كه نامه‌هاي متعددي مانند اين نامه را مي‌نويسيم آمده است تا مباركي جرح و تعديل‌هاي اين نامه را تبريك بگويد.

سعيد نورسي

* * *

شعاع دوازدهم

بخش‌هايي از دفاعيات دادگاه دنيزلي

استاد ما جناب بديع الزمان سعيد نورسي در دفاعيه‌اش براي دادگاه دنيزلي، در موارد لازم جرح و تعديل‌هايي به عمل آورد و به جهت ايجاد "وحدت مسأله" همان دفاعيه را در اختيار دادگاه شهر آفيون گذاشت. بنابراين بخش اعظم دفاعيه دنيزلي را با دفاعيه دادگاه شهر آفيون تلفيق نمود و آن را "شعاع چهاردهم" ناميد.

آري، ما يك جمعيت‌ايم؛ جمعيتي كه در هر عصر و زماني سيصد و پنجاه ميليون عضو دارد و اعضايش در هر روز با پنج نوبت نماز خواندن، دل‌بستگي و علاقه خود را در كمال احترام به اصول و نظام‌هاي جمعيت نشان مي‌دهند. آن‌ها بر اساس برنامه قدسي

إنَّمَا المُؤمِنُونَ إخوَةٌ

(حجرات: ١٠) و با دعاها و معنويات خود به ياري هم مي‌شتابند. بله ما افراد اين جمعيت بزرگ و مقدس هستيم. مسئوليت ويژه ما نيز اين است كه حقايق ايماني قرآن را به صورت تحقيقي به آگاهي اهل ايمان برسانيم و آن‌ها و خودمان را از نيستي هميشگي و زندان انفرادي در برزخ دائمي نجات دهيم. با ساير كميته‌ها و جمعيت‌هاي دنيوي و سياسي و دسيسه باز هم هيچ ارتباطي نداريم و سطح خودمان را تا اين حد پايين نمي‌آوريم؛ ارتباط با گروه‌ مخفي نيز ـ كه از اتهامات ماست ـ مطلب بي‌معنا و بي‌پايه و اساسي‌ست.

* * *

اگر ما به دخالت در امور دنيا علاقه داشتيم هم‌چون گلوله توپ منفجر مي‌شد و صدا مي‌كرد نه اين‌كه صدايش مانند وز وز مگس باشد. اگر كسي كه در دادگاه حكومت نظامي و در دفتر رياست جمهوري در مقابل عصبانيت مصطفي كمال (آتاترك) به‌شدت و پر طعنه از خود دفاع كرده، به دسيسه چيني در طول ١٨ سال متهم شود آن هم طوري كه هيچ‌كس بويي از آن نبرد طبيعي‌ست كه غرض و مرضي در كار است. در اين مسأله نمي‌توان به دليل قصور من يا برخي از برادران‌ام به رساله نور حمله كرد. اين كتاب مستقيماً به قرآن وصل بوده و قرآن نيز به عرش اعظم متصل است. چه كسي قدرت دارد دست درازي كند و درصدد گشودن اين پيوندهاي محكم بر آيد؟

رساله نور كه در اين مملكت بركات مادي و معنوي و خدماتي فوق العاده داشته و با اشارات سي و سه آيه قرآني و سه كرامت غيبي امام علي (رض) و خبرهاي قطعي غوث اعظم تحقق يافته به‌سبب خطاهاي شخصي و عادي ما مسئول نيست و نمي‌تواند باشد و نبايد باشد؛ در غير اين صورت اين مملكت با ضررهاي مادي و معنوي جبران ناپذيري مواجه خواهد شد.

اين درخواست ٢٠ روز پيش از زلزله كاستامونو نوشته شده است. اين شهر به بركت رساله نور بيش‌تر از شهرهاي ديگر از آفات محفوظ مانده بود. حالا آفات و خسارات آغاز شد و ادعاي ما را تأييد كرد.

طرح‌ها و حمله‌هايي كه با شيطنت برخي زنديق‌ها عليه رساله نور عملي مي‌شود ان شاء الله از بين خواهد رفت. شاگردان رساله نور را نمي‌توان با ديگران مقايسه كرد، نمي‌توان آن‌ها را از بين برد، نمي‌توان از راه‌شان منصرف كرد، آن‌ها با عنايات حضرت حق شكست نمي‌خورند. (در اين زمان) قرآن از دفاع مادي منع مي‌كند، لذا اين شاگردان كه در حكم رگ حياتي ملت‌اند و توجه عموم را به خود جلب كردهاند و در همه‌جا هستند، به كارهاي جزئي و بي‌نتيجه‌يي مانند حادثه شيخ سعيد و مَنَمَن نمي‌پردازند. خدا نياورد آن روز را، اگر ظلم به آن‌ها به حد اضطرار برسد و حمله به رساله نور (شدت) يابد بي‌شك زنديق‌ها و منافقاني كه دولت را اغفال مي‌كنند هزار بار پشيمان خواهند شد.

خلاصه، مادام كه ما كاري به دنياي اهل دنيا نداريم آن‌ها هم نبايد با آخرت و خدمت‌هاي ايماني ما كار داشته باشند.

زنداني

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

آقايان! به شما اطمينان مي‌دهم در ميان اشخاص حاضر به جز كساني كه با ما و رساله نور ارتباط نداشته يا مختصر رابطه‌يي داشته‌اند، تعداد زيادي از برادران حقيقي من و دوستان حقيقي ـ كه در راه حقيقت با من بوده‌اند ـ حضور دارند. ما با كشفيات قطعي رساله نور به روشني حاصل ضرب دو در دو با اعتقادي محكم مي‌دانيم كه مرگ براي ما براساس سرّ قرآن، از نيستي هميشگي به اجازهنامه نجات و رهايي تبديل شده است؛ و همين مرگ قطعي براي گمراهان و مخالفان ما يا نيستي ابدي‌ست (در صورتي كه به آخرت ايمان نداشته باشند) يا حبس انفرادي هميشگي و ظلماني‌ست (اگر آخرت را قبول داشته و با اين حال در مسير بي‌بند و باري و ضلالت رفته باشند). آيا در دنيا مسأله انساني بزرگ‌تر و مهم‌تري از اين هست كه اين امر ابزار آن شود؟ از شما مي‌پرسم! اگر نيست و نمي‌تواند باشد چرا با ما مشغول مي‌شويد؟ ما خودمان با كمال متانت در انتظار سخت‌ترين مجازات‌هايي هستيم كه در حق ما مي‌كنيد تا به اين ترتيب اجازهنامه سفر به عالم نور را دريافت كنيم. ليكن اين را هم در مرتبه مشاهده و به وضوحي كه شما را در اين مجلس مي‌بينيم، مي‌دانيم و مي‌بينيم كه مخالفان ما و آنان كه به نفع ضلالت ما را محكوم مي‌كنند به عدم دائم و حبس انفرادي محكوم خواهند شد و در آيندهي بسيار نزديك كيفر وحشتناكي خواهند ديد. به لحاظ انساني واقعاً دل‌مان براي آن‌ها مي‌سوزد. من براي اثبات اين حقيقت مهم و قطعي آماده‌ام و حاضرم متمردترين‌ها را نيز محكوم كنم. نه فقط كارشناسان ناكارشناسِ مغرض و به دور

از معنويات، بلكه اگر نتوانم اين موضوع را در مقابل بزرگ‌ترين عالمان و فيلسوفان شما ثابت كنم براي تحمل هر مجازاتي آماده‌ام. به عنوان فقط يك نمونه رساله ثمره را مي‌گويم كه در دو روز جمعه براي زندانيان نوشته شده و خلاصه و مباني مطالب اصلي رساله نور را در بر مي‌گيرد و در حكم دفاعيات رساله نور است. ما براي اين‌كه اين رساله را به مقامات آنكارا دهيم مخفيانه در تلاش هستيم آن را با حروف الفبـاي جديد بنويسيم. اين رساله را بخوانيد و خوب توجه كنيد اگر قلب‌تان ـ با نفس‌تان كاري ندارم ـ مرا تصديق نكرد، در انفرادي مطلقي كه هستم هر حقارت و شكنجه‌يي را در حق من انجام دهيد چيزي نخواهم گفت.

خلاصه: يا رساله نور را كاملاً آزاد بگذاريد يا اگر مي‌توانيد اين حقيقت پر قدرت و خدشه ناپذير را بشكنيد! من تاكنون به شما و دنياي‌تان فكر نمي‌كردم و قرار هم نبود فكر كنم، اما مجبورم كرديد؛ شايد هم نياز به هشدار داشتيد كه تقدير الهي ما را به اين راه كشاند. ما نيز عزم خود را جزم كرده‌ايم با راهنما قرار دادن اين اصل قدسي كه "‌مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ" در برابر آزارهاي‌تان صبر و مدارا كنيم.

زنداني

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

در پيروي از يك عرف اسلامي كه از صدر اسلام تاكنون وجود داشته است صدها آيه مشهور از قرآن را ـ كه منبع رساله نور بوده‌اند ـ مانند كتاب دعايي بزرگ جمع كرده و به صورتحزب قرآني در آورديم. و اينك به همين دليل و با اين ادعا كه در دين تحريفاتي به وجود آورده‌ايد ما را مؤاخذه مي‌كنند.

هم‌چنين رساله حجاب را كه محرمانه و خصوصي مي‌دانسته و مدت يك سال كيفرش را ديده‌ام، در گزارش تنظيم شده آمده است كه از زير بسته‌هاي زغال بيرون آورده‌اند و ما را متهم مي‌كنند كه آن را امسال نوشته و توزيع كرده‌ايم.

رياست دولت در آنكارا (مصطفي كمال) در مقابل اعتراض‌ها و سخنان درشت من نسبت به خويش، مقابله نكرده و سكوت اختيار كرد. ولي بعد از مرگش انتقاد‌هاي طبيعي و كلي و محرمانه من نسبت به او و بيان حقيقت حديثي كه نشان دهنده‌ي خطاي اوست، مدار مسئوليت‌ام گرديده. خاطر كسي كه مرده و ارتباطش با دولت قطع شده كجا و عدالت و قانون كه تجلي حاكميت حضرت حق بوده و خاطره يك دولت و يك ملت است كجا؟

اصل "آزادي وجدان" كه ما بيش از همه‌ي اصول ديگر دولت جمهوري از آن استفاده كرده و با تكيه بر آن از خود دفاع مي‌كنيم اينك دليلي عليه ما شده است. وانمود مي‌شود كه ما با اصل "آزادي وجدان" دشمني داشته‌ايم.

هم‌چنين مواردي را در انتقاد به جوانب منفي و خطاهاي تمدن ـ كه از ذهن‌ام هم نگذرانده‌ام ـ در گزارش‌ها آورده و بدان استناد كرده، و وانمود مي‌كنند من استفاده از راديو، به عنوان شكرگزاري درباره نعمت الهي عظيمي چون راديو گفته بودم:"راديو بايد قرآن پخش كند و آن‌ را به گوش همه انسان‌هاي روي زمين برساند و به اين‌ صورت حافظ قرآن در جو هوا باشد." هواپيما و قطار را قبول ندارم و مرا متهم‌ مي‌كنند كه عليه پيشرفت‌هاي روز بوده‌ام.

در قياس با همين چند نمونه ان شاء الله دادستان و دادگاه دنيزلي ـ كه اهل انصاف و عدالت‌اند ـ نشان خواهند داد كه رفتارهايي كه با ما شده تا چه حد خلاف عدالت است، و به تهمت‌ها و گزارش‌ها اهميت نخواهند داد.

عجيب‌ترين مورد اين است كه دادستان دادگاه ديگري مرا باز خواست كرد: در شعاع پنجم كه خصوصي‌ست گفته‌يي:"ارتش لجام خود را از دست آن فرد وحشتناك خواهد رهانيد" و منظورت تشويق ارتش به نافرماني از دولت است. من هم گفتم:"منظورم اين بوده است كه آن فرمانده يا مي‌ميرد يا عوض مي‌شود و ارتش از تحكم او خلاص خواهد شد. عجبا چگونه ممكن است رساله‌يي كه كاملاً خصوصي بوده و در هشت سال گذشته دو بار به دست من رسيده و سريعاً پنهان كرده‌ايم، سبب اتهام گردد؛ رساله‌يي كه معناي حديثي مربوط به آخر الزمان را به

صورت كلي بيان مي‌كند و اصل آن در گذشته تأليف شده و كسي هم آن را نديده است. متأسفانه اتهام عجيب آن بي‌انصاف‌ها وارد كيفر خواست من شده است".

شگفت‌آور اين است كه در جايي گفته‌ام: در حالي كه براي هواپيما و قطار و راديو كه از نعمت‌هاي بزرگ حضرت حق‌اند بايد بسيار شكر كرد اما بشر سپاسگزاري نكرد، لذا با همين هواپيماها بر سرشان بمب ريخته شد، و راديو چنان نعمت الهي‌ست كه شكر در برابر آن، اين است كه حافظ كلي قرآن به زبان‌هاي مختلف باشد و قرآن را به گوش همه انسان‌هاي روي زمين برساند. در گفتار بيستم هنگام بحث از اين‌كه قرآن از راه غيب شگفتي‌هاي تمدن را خبر داده است به عنوان اشاره‌ي يك آيه گفته‌ام:"كفار با قطار عالم اسلام را شكست مي‌دهند". با اين‌كه مسلمانان را به اين پيشرفت‌ها تشويق كرده‌ام در انتهاي كيفر خواست براساس اغراض دادستان پيشين متهم مي‌شوم كه عليه پيشرفت‌هايي مانند قطار و هواپيما و راديو هستم.

نيز فردي كه هيچ ارتباطي به موضوع ندارد براساس نام ديگر رساله نور يعني "رسالةُ النور" گفته است:"رسالت و الهامي از نور قرآن است". در كيفر خواست براساس معناي اشتباهي كه در جايي ديگر مطرح شده به من اتهام زده‌اند كه گويا "رساله نور يك رسول است". هم‌چنين در دفاعيات‌ام در بيست مورد با يقين و با حجت و برهان ثابت كرده‌ام كه حتي در مقابل تمام دنيا هم نمي‌توانيم دين و قرآن و رساله نور را ابزار و وسيله كنيم و چنين چيزي امكان ندارد. ما هرگز يك حقيقت از آن‌ها را با سلطنت جهان عوض نمي‌كنيم و عملاً بدين گونه‌ايم. در طول بيست سال گذشته مي‌توان هزاران دليل و مدرك براي اين ادعا يافت. حال كه چنين است من و ما با تمام توان‌مان مي‌گوييم:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

تتمه اعتراض به كيفرخواست

(مخاطب من در اين اعتراضيه دادگاه و دادستان دنيزلي نيست، بلكه مأموران متوهم و مغرض و در رأس‌شان دادستان‌هاي اسپارتا و اينه بولي هستند كه با گزارش‌هاي ناقص و اشتباه‌شان باعث شدند اين كيفرخواست عليه ما تنظيم شود.)

اولاً نام يك جمعيت سياسي ـ كه نه اصلي دارد و نه بنياني و نه من چنين چيزي را به خاطر مي‌آورم ـ بر طلبه‌هاي معصوم رساله نور كه هيچ رابطه‌يي با سياست ندارند گذاشته مي‌شود؛ آن‌گاه اين بيچارگان را كه وارد دايره رساله نور شده و مقصدي جز ايمان و آخرت ندارند ناشر افكار آن جمعيت (كذايي) يا يكي از اركان فعال آن يا وابسته به آن اعلام كرده و آن‌ها را متهم مي‌كنند كه يا رساله نور را خوانده يا درس داده يا كتابت نموده‌اند. فرستادن اين افراد به دادگاه از ماهيت عدالت بسيار دور است؛ و يكي از حجت‌هاي قطعي آن، اين است: در حالي كه مطالعه كنندگان آثار مُضر دكتر دوزي و ساير زنديقان عليه قرآن، طبق اصل"آزادي فكري و علمي" مرتكب جرمي نمي‌شوند، خواندن و نوشتن رساله نور كه حقايق قرآني و ايماني را با سهولت به آگاهي نيازمندان و مشتاقانِ آموختن‌اش مي‌رساند، جرم محسوب مي‌شود؛ نيز دو سه رساله‌يي را كه در ميان صد رساله، خصوصي دانسته‌ايم و اجازه انتشارشان را نداده‌ايم تا از برداشت‌هاي ناروا جلوگيري شود، بررسي نموده و چند جمله از آن‌ها را بهانه كرده، اتهام زده‌اند؛ در صورتي كه دادگاه اسكي شهير رساله‌هاي مذكور (به استثناي يكي از آن‌ها) را بررسي نمـوده و تصميمات لازم را در مورد آن‌ها اتخاذ كرده است. درباره آن استثنا هم در استدعانامه و اعتراض‌نامه پاسخ قطعي داده شده و در دادگاه اسكي شهير گفته‌ام كه "ما نور در دست داريم نه چماق"؛ و اين موضوع در همان دادگاه با بيست دليل قطعي به اثبات رسيده است. با اين حال مدعيان بي‌انصاف، سه چهار جمله از

چند رساله خصوصي منتشر نشده را به تمام رساله نور تعميم داده و خواننده و كاتب رساله نور را مجرم و مرا نيز متهم به مبارزه با دولت كرده‌اند.

قسم مي‌خورم و به شهادت دوستان نزديك‌ام كه با من ديدار داشته‌اند، بيش از ده سال است كه جز استاندار كاستامونو، دو رييس و يك نماينده، اصلاً نمي‌دانم اركان حكومت و وكلا و فرماندهان و مأموران و نمايندگان چه كساني‌اند؛ هيچ علاقه‌يي هم به دانستن‌اش ندارم. آيا ممكن است آدم كساني را كه با آن‌ها در حال مبارزه است نشناسد و علاقه‌يي هم به شناختن‌شان نداشته باشد و اهميتي ندهد طرف مقابل دوست است يا دشمن؟

از اين وضع معلوم مي‌شود كه به هر حال و بالاجبار براي محكوم كردن من در پي بهانه‌هاي بي‌پايه‌يي بوده‌اند. حال كه اوضاع چنين است، من هم نه به اين دادگاه كه خطاب به آن بي‌انصافان مي‌گويم: من به مجازات سنگيني كه برايم در نظر گرفته‌ايد هيچ اهميتي نمي‌دهم، برايم يك پول سياه هم ارزش ندارد، زيرا در آستانه ورود به قبر هستم و هفتاد سال دارم. معاوضه يكي دو سالِ مظلومانه و معصومانه از عمر با درجه شهادت براي من سعادت بزرگي‌ست. با هزاران حجت رساله نور، ايمان قطعي دارم كه مرگ براي ما برگه نجات است. اگر اعدام هم باشد ساعتي رنج براي ما كليد رحمت و سعادت ابدي خواهد بود.

اما اي بي‌انصافاني كه به نفع زندقه دادگاه را به اشتباه انداخته و دولت را عليه ما تحريك مي‌كنيد! به يقين بدانيد و بر خود بلرزيد كه به نيستي ابدي و حبس انفرادي هميشگي محكوم مي‌شويد. ما مي‌بينيم كه انتقام ما از شما به صورت مضاعف در حال گرفته شدن است، دل‌مان براي‌تان مي‌سوزد. آري، حقيقت مرگ ـ كه اين شهر را صدبار به گورستان انتقال داده ـ بي‌ترديد خواسته‌يي بيش از اين از زندگي دارد، و چاره رهايي از نيستي مرگ، لازم‌ترين، مهم‌ترين و بزرگ‌ترين نياز ضروري و قطعي همه انسان‌هاست كه فوق همه‌ي امور مي‌باشد. آنان‌كه با بهانه‌هـاي واهي و پيش پا افتاده شاگـردان رساله نور را ـ كه اين راه حل را يافته‌اند ـ و رساله نور را كه (انسان‌ها را) با هزاران حجت و دليل به‌سوي راهكار مذكور راهنمايي مي‌نمايد متهم مي‌كنند، مي‌دانند كه خودشان تا چه حد در پيشگاه حقيقت و عدالت متهم‌اند؟ اين را ديوانگان نيز در مي‌يابند.

مواردي كه باعث توهم و فريب اين بي‌انصافان شده و توهم تشكيل جمعيت سياسي را ايجاد مي‌كنند سه مورد زير است:

مورد اول: ارتباط برادرانه و صميمي طلبه‌هايم از گذشته تاكنون با من، موجب اين توهم شده است كه شايد جمعيت و سازماني تشكيل داده‌اند.

مورد دوم: برخي از شاگردان رساله نور در محدوده قوانين دولت جمهوري و بدون تضاد با آن، رفتاري چون هيأت‌هاي جماعت اسلامي ـ كه همه جا يافت مي‌شوند ـ داشته‌اند و اين توهم وجود يك جمعيت را ايجاد كرده است؛ در حالي كه قصد و نيت آن چهار پنج نفر تشكيل جمعيت و از اين قبيل موارد نبوده است. آن‌ها در پي يك همكاري اخروي و اخوتي بي‌پيرايه در مسير خدمت ايماني بوده‌اند.

مورد سوم: آن بي‌انصاف‌ها چون خود را در ضلالت و دنيا پرستي مي‌بينند و برخي قوانين دولت برايشان خوشايند است از روي توهم مي‌گويند: سعيد و دوستانش حتماً با ما و قوانين دولت كه هم‌سو با هوس‌هاي نامشروع ماست مخالف‌اند، پس داراي يك جمعيت مخالف هستند.

من هم مي‌گويم: اي بدبخت‌ها! اگر دنيا ماندگار بود و انسان هميشه در آن مي‌ماند و مسئوليت‌هاي انساني هم به سياست محدود مي‌شد شايد افتراي‌تان معنايي داشت؛ هم‌چنين اگر من با سياست وارد كار مي‌شدم در يك رساله‌ام هزار جمله سياسي و مبارزاتي مي‌يافتيد نه مانند حالا كه در صد رساله ده جمله هم نمي‌يابيد؛ نيز بر فرض محال اگر ما هم مانند شما با تمام وجود براي مقاصد دنيوي و لذات و سياست‌هاي دنيا فعاليت مي‌كرديم ـ كه شيطان هم قادر به باوراندن اين مطلب نيست و نمي‌تواند آن را به كسي بقبولاند ـ و وضع هماني بود كه شما مي‌گوييد، چرا هيچ يك از كارهاي ما در بيست سال گذشته نشان از آن‌چه مي‌گوييد ندارد؟ ضمناً دولت به عمل‌كردِ مردم نگاه مي‌كند نه به قلب‌شان، و در هر دولتي نيز مخالفان جدي وجود دارد... شما نمي‌توانيد با قوانين دادگستري هم ما را مسئول بدانيد.

سخن آخرم اين‌كه:

حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

(خاطره‌يي قديمي و واقعه‌يي لطيف را در اثناي دفاع بيان مي‌كنم، كه در دادگاه اسكي‌شهير پنهان ماند و به شكل رسمي وارد گزارش دادگاه نشد و حتي در دفاعيات‌ام نيز نوشته نشد)

در آن‌جا از من پرسيدند: "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" من هم گفتم:"تاريخچه حيات‌ام كه در اختيارتان است ثابت مي‌كند كه به استثناي رييس دادگاه اسكي‌شهير، هيچ‌كدام از شما هنوز به دنيا نيامده بوديد كه من يك جمهوري خواه ديندار بودم." خلاصه مطلب اين است كه در آن زمان مانند حالا زير گنبد يك بقعه‌يي خلوت در انزوا بودم. برايم شوربا مي‌آوردند و من دانه‌هايش را به مورچه‌ها مي‌دادم و نان را با آب شوربا مي‌خوردم. كساني كه اين مطلب به گوش‌شان مي‌رسيد دليل‌اش را از من مي‌پرسيدند، و من هم مي‌گفتم: "مورچه‌ها و زنبورها جمهوريت خواه‌اند. من دانه‌هاي غذايم را به احترام جمهوريت خواهي به مورچه‌ها مي‌دادم." بعد گفتند:"تو با سلف صالح مخالفت مي‌كني". پاسخ دادم: "خلفاي راشدين، هم خليفه و هم رييس جمهور بودند، بي‌شك صديق اكبر (رض)، براي عشره مبشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بوده‌. آن‌ها رييسِ (سيستم) جمهوريتي ديندارانه بودند، نظامي كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود نه اين‌كه فقط اسم و رسمي بي‌معنا داشته باشد".

اينك اي دادستان و اعضاي دادگاه! مرا بر عكس نظريه‌يي كه از ٥٠ سال پيش بدان معتقد بوده‌ام متهم مي‌كنيد. اگر نظرم را درباره جمهوري لائيك مي‌پرسيد؛

مي‌دانم كه معناي لائيك، بي‌طرف ماندن است. تلقي من از سيستم لائيك نظامي‌ست كه براساس اصل آزادي وجدان با بي‌دينان و بي‌قيدها كاري ندارد و به همين ترتيب در كار دينداران و اهل تقوا هم دخالت نمي‌كند. ده سال است؛ (البته در حال حاضر چيزي نمانده بيست سال شود) كه از حيات اجتماعي و سياسي كنار كشيده‌ام. اصلاً خبر ندارم كه دولت جمهوري در چه حال و روزي‌ست. اگر خداي نكرده به سود بي‌دينان قوانيني را تدوين مي‌كند و قبول دارد كه مي‌تواند مانع كساني شود كه براي ايمان و آخرت‌شان كار مي‌كنند و چنين صورت وحشتناكي گرفته باشد، اين را بي‌پروا به شما مي‌گويم كه اگر هزار جان داشته باشم حاضرم همه را فداي ايمان و آخرتم كنم. شما هر كاري كه مي‌خواهيد بكنيد. سخن آخر من

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

است و در برابر مجازات سنگين و ظالمانه‌ام به اعدام نيز مي‌گويم: من براساس كشف قطعي رساله نور اعدام نمي‌شوم بلكه آزاد شده و روانه عالم نور و سعادت مي‌شوم؛ و شما اي بيچارگاني كه به نفع گمراهان بر ما ستم مي‌كنيد شما را محكوم به نيستي ابدي و حبس انفرادي دائم مي‌دانم و مي‌بينم، لذا با گرفتن انتقام كامل از شما در كمال آرامش قلبي براي تسليم كردن روح‌ام آماده هستم.

زنداني

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

آقايان! براساس دلايل متعددي به اين نتيجه رسيده‌ام كه حمله به ما به دليل "ابزار قرار دادن احساسات ديني در جهت اخلال امنيت داخلي" به حساب دولت صورت نمي‌گيرد، بلكه زير اين پرده فريب، به سود زندقه و براي ايمان و خدمتي كه به ايمان و امنيت مي‌كنيم به ما هجوم مي‌آورند. اين مطلب دلايل فراواني دارد كه يكي از آن‌ها را بيان مي‌كنم:

در مدت بيست سال، بيست هزار نسخه و جزوه‌ي رساله نور توسط (حداقل) بيست هزار نفر مطالعه و مورد پذيرش قرار گرفته است؛ با اين حال شاگردان رساله نور هيچ اقدامي در جهت اخلال امنيت نكرده، و دولت نيز چنين اتفاقي را ثبت ننموده و دادگاه قبلي و اين دادگاه چيزي در اين مورد نيافته‌اند؛ در حالي كه تبليغاتي تا اين حد قوي و گسترده در بيست روز مي‌بايست با وقايعي خود را نشان مي‌داد. پس بايد گفت ماده ١٦٣ يك قانون انعطاف‌پذير و نقابي ساختگي‌ست كه در ضديت با آزادي وجدان، تمام ناصحان ديني را هم در بر مي‌گيرد. زنديق‌ها با اغفال برخي از اركان دولت قوه قضا را سرگردان كرده و گويا خواهان از بين بردن ما هستند.

مادام كه حقيقت چنين است، ما هم با تمام توان‌مان مي‌گوييم: اي بدبخت‌هايي كه دين‌تان را به دنيا فروخته و غرق كفر مطلق شده‌ايد! هر كاري را كه مي‌توانيد بكنيد. دنيا سرتان را بخورد و خواهد ‌خورد. سر ما نيز فداي حقيقتي قدسي كه صدها ميليون سر فدايش شده است. ما آماده هر مجازات و اعدامي هستيم. با اين وضعيت بيرون زندان صد بار بدتر از داخل آن است. با چنين استبداد مطلقي كه بر ما اعمال مي‌شود هيچ آزادي اعم از آزادي علمي، آزادي وجدان يا آزادي ديني باقي نمي‌ماند و اهل ناموس و ديانت و طرفداران آزادي چاره‌يي جز مردن يا به زندان رفتن نخواهند داشت.

ما نيز

اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ

مي‌گوييم و اتكال‌مان به پروردگارمان است.

زنداني

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

جناب علي رضا بيگ رييس دادگاه! براي دفاع از حقوق خويش درخواست و تقاضاي مهمي دارم. حروف الفباي جديد را نمي‌دانم و رسم الخط قديمي من هم ناقص است. از ديدار من با ديگران هم جلوگيري مي‌كنند و گويي در حبس انفرادي كاملي هستم. كيفر خواست را حتي پس از پانزده دقيقه از من گرفتند. قدرت وكيل گرفتن هم ندارم. حتي دفاعيه‌يي را كه تقديم شما كردم با زحمت فراوان و مخفيانه توانستم تصوير قسمتي از آن را با حروف جديد به‌دست بياورم. نيز براي تحويل رونوشتي از رساله ثمره ـ كه نوعي دفاع از رساله نور و چكيده مسلك و مشربش است ـ به دادستان، و يكي دو رونوشت ديگر براي ارسال به مقامات آنكارا، چند نسخه از آن را برايم رونويسي كرده بودند، ولي آن‌ها را هم از دست‌ام گرفتند و بر نگرداندند؛ در حالي كه دادگستري اسكي‌شهير دستگاه تايپي را براي ما به زندان فرستاده، و ما دفاعيه خود را با حروف جديد در يكي دو نسخه تايپ كرديم، دادگاه هم آن را نوشت. اما درخواست مهم من اين است: يا شما دستگاه تايپي به ما بدهيد يا اجازه دهيد خودمان آن را تأمين كنيم تا دفاعيه من و رساله‌يي را كه در حكم دفاعيه رساله نور است در دو سه نسخه با حروف جديد بنويسيم و براي وزارت دادگستري، هيأت وزيران، مجلس نمايندگان، و شوراي دولت بفرستيم، زيرا اساس مطالب در كيفر خواست، رساله نور است؛ و دعوا و اعتراض در خصوص رساله نور نيز حادثه‌يي جزئي يا مسأله‌يي شخصي نيست كه به آن اهميت زيادي داده نشود. حادثه‌يي كلي و مسأله‌يي عمومي‌ست كه ملت و مملكت و حكومت را به طور

جدي درگير موضوع مي‌كند و نظر و توجه عالم اسلام را به صورت جدي به خود جلب مي‌كند.

آري، آنان كه در خفا به رساله نور حمله مي‌كنند همان كساني هستند كه مي‌خواهند توجه و محبت و اخوت عالم اسلام را ـ كه بزرگ‌ترين قدرت اين ملت در اين وطن است ـ به دست اجنبي نابود كنند و به جايش نفرت بنشانند، لذا سياست را ابزار بي‌ديني كرده و زير پرده، كفر مطلق را جايگزين مي‌كنند. همين‌ها هستند كه دولت را اغفال و دادگستري را دو بار حيران و سرگردان كرده و گفته‌اند: رساله نور و شاگردانش دين را ابزار سياست مي‌كنند و احتمالاً براي امنيت كشور ضرر دارند.

اي بدبخت‌ها! رساله نور اگر چه با سياست ارتباطي ندارد اما چون خصم كفر مطلق است، آنارشيسم را كه زير بناي كفر مطلق و استبداد مطلق را كه رو بناي آن است از اساس رد كرده و به لرزه در مي‌آورد. صدها دليل و حجت هست كه رساله نور تأمين كننده امنيت و آسايش و آزادي و عدالت است و يكي از آن‌ها همين رساله ثمره مي‌باشد كه در حكم دفاعيه آن است. يك هيأت عالي علمي و اجتماعي اين موضوع را بررسي كنند، اگر گفته‌هاي مرا تأييد نكردند آماده هر مجازات و حتي اعدام با شكنجه مي‌باشم.

زنداني

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

جناب آقاي رييس! در اعلام حكم،سه موضوع مبنا قرار داده شده است:

موضوع اول: تشكيل جمعيت است. من همه شاگردان رساله نور را كه در اين‌جا هستند و همه آن‌ها را كه با من ديداري داشته و رساله نور را خوانده يا كتابت كرده‌اند به گواهي مي‌طلبم؛ از آن‌ها بپرسيد، من به هيچ يك از آن‌ها نگفته‌ام "مي‌خواهيم يك جمعيت سياسي يا يك تشكّل نقشبندي تأسيس كنيم." آن‌چه هميشه به آن‌ها گفته‌ام اين است: ما براي نجات ايمان‌مان بايد فعاليت كنيم؛ بيش از يك جماعت اسلامي مقدس كه همه‌ي اهل ايمان را در بر مي‌گيرد و بيش از سيصد ميليون عضو دارد؛ چيز ديگري بين‌مان مدار بحث نبوده است. ما به لحاظ خدمت قرآني و اخوت با همه اهل ايمان، خود را در دايره "حزب الله" و "حزب القران" هم مي‌دانيم، حزب الله نامي‌ست كه در قرآن بر تمام اهل ايمان اطلاق مي‌شود. اگر در اعلام حكم مـراد و منظـور اين باشد ما با تمـام روح و جانمان و با كمال افتخار به آن اعتراف مي‌كنيم، اما اگر معاني ديگري مورد نظر باشد ما از آن‌ها خبري نداريم.

موضوع دوم: به اعتراف حكم اعلام شده و براساس گزارش تأييدي نيروي انتظامي كاستامونو، كتاب‌هايي مانند "رساله‌ي حجاب" و "رساله‌ي هجمه‌هاي شش‌گانه و ضميمه‌اش" را كه خصوصي بوده، زير انبوهي از هيزم و زغال در صندوق‌هاي ميخ شده يافته‌اند و همين نشان مي‌دهد كه به هيچ‌وجه قرار نبوده منتشر شوند؛ دادگاه اسكي‌شهير اين كتاب‌ها را مورد بررسي انتقادي قرار داد و كيفر مختصري در نظر گرفت. اينك با گزينش جمله‌هايي (از اين دو كتاب) و با برداشت‌هاي اشتباه، مي‌خواهند ما را به نُه سال پيش برگردانده و بابت جرمي كه مجازاتش را متحمل شده‌ايم دوباره مسئول بدانند.

موضوع سوم: در چند جاي حكم اعلام شده از تعابيري چون "ممكن است در امنيت حكومت اخلالي ايجاد شود" يا "ممكن است انجام دهد" استفاده شده و در

حقيقت احتمال‌ها جاي اقدامات عملي را گرفته است. هر كسي ممكن است مرتكب قتل شود؛ آيا مي‌توان به صرف يك احتمال كسي را قاتل شناخت؟

زنداني

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

جناب آقاي رييس! دفاعيه‌ام را كه به صورت درخواست براي مقامات آنكارا، و رييس جمهور فرستاده‌ام به ضميمه پاسخ مكتوب نخست وزيري ـ كه نشان مي‌دهد آن را با اهميت پذيرفته‌اند ـ تقديم و ارسال مي‌كنم. در اين دفاعيه به توهمات اتهامي و بي‌اساس مقام دادستان عليه ما، پاسخ‌هاي قطعي داده شده است. در گزارش كارشناسان اين‌جا كه بر مطالب سطحي و مغرضانهي ساير جاها بنا شده، سخنان بي‌منطق و خلاف واقع فراواني وجود دارد كه در مورد آن‌ها هم اعتراض نامه‌ام تقديم شده بود، از جمله آن‌ها موارد زير است:

هم‌چنان‌كه پيش‌تر هم به شما عرض كرده بودم زماني كه در دادگاه اسكي‌شهير مي‌خواستند مرا براساس ماده ١٦٣ محكوم كنند گفته بودم: تخصيص صد و پنجاه هزار اسكناس براي دارالفنون من در شهر وان با امضاي صد و شصت و سه نفر از دويست نماينده مجلس دولت جمهوري صورت گرفته بود، اين موضوع به اضافه توجه دولت جمهوري به من موجب اسقاط حكم ماده ١٦٣ درباره‌ام مي‌شود. با اين حال هيأت كارشناسي با تغيير دادن واقعيت و تحريف حقايق گفته است:"صد و شصت و سه نماينده مجلس درصدد پيگرد سعيد بر آمده‌اند." مقام دادستان نيز براساس اين قبيل گزارشات بي‌پايه و اساس هيأت كارشناسي، ما را مسئول شناخته است. اين در حالي‌ست كه بعد از بررسي و تحقيق تمام اجزاي رساله نور توسط عالي‌ترين گروه علمي و فني ـ كه به تصميم شوراي شما انجام

مي‌شد ـ نظري كه به اتفاق آرا درباره ما اعلام كرد چنين بود:"در نوشته‌هاي سعيد و شاگردان رساله نور مطلبي به صراحت يا به اشاره در مورد ابزار قرار دادن دين و مقدسات، تشويق ديگران به اخلال امنيت حكومت يا تأسيس يك جمعيت و داشتن نيت سوء در برابر دولت وجود ندارد؛ آشكار است كه شاگردان سعيد در خبر رساني‌هاي خود نيت سوئي عليه دولت نداشته و در پي تشكيل يك جمعيت يا پيروي از انديشه‌هاي يك طريقت نبوده‌اند."

رأي هيأت كارشناسي نيز كه همه اعضايش در آن متفق بوده‌اند صراحت دارد كه "نود درصد رساله‌هاي سعيد نورسي صميمانه و براي رضاي خدا نوشته شده و به هيچ‌وجه از مباني علم و حقيقت و دين فاصله نگرفته است. در اين نوشته‌ها چيزي مبني بر ابزار قرار دادن دين يا حركت در جهت اخلال امنيت با تشكيل يك جمعيت وجود ندارد. نامه‌هايي هم كه شاگردان بين خود يا با سعيد نورسي رد و بدل كرده‌اند همين طورند. هر يك از رساله‌ها به جز چند مورد كه خصوصي و گلايه‌آميز و غير علمي نوشته شده‌اند، تفسير يك آيه‌ يا بيان حقيقت حديث شريفي‌ست. رساله نور براي آموختن روشن و سهل تعابير و عقايد مربوط به دين، ايمان، خدا، پيغمبر و آخرت به ديگران با مثال‌هايي نگاشته شده است. ديدگاه‌هاي علمي، نصايح اخلاقي به جوانان و سالمندان، بيان وقايع عبرت انگيز از زندگي سعيد نورسي و ذكر فضايل، نود درصد مطالب رساله نور را تشكيل مي‌دهد، و فاقد مطلبي در ضديت با دولت و حاكميت و آسايش عمومي‌ست".

آري، مقام دادستان بدون توجه به گزارش هيأت عالي كارشناسي به گزارش مشوش و ناقص پيشين استناد كرده و ما را با بهانه‌هاي واهي متهم نموده است. ما بيش از اندازه از اين بابت متأثريم. اين امر البته برازنده قضاوت منصفانه دادگاه عدل حاضر نمي‌باشد. (در مثل مناقشه نيست) به يك بكتاشي مي‌گويند چرا نماز نمي‌خواني؛ او هم پاسخ مي‌دهد در قرآن آمده است كه

لاَ تَقْرَبُوا الصَّلَوةَ

(نساء: ٤٣). مي‌گويند ادامه آن

وَ اَنْتُمْ سُكَارَى

(نساء: ٤٣) را هم بخوان، و او مي‌گويد من كه حافظ قرآن نيستم. دقيقاً با رساله نور هم‌چنين مي‌كنند. جمله‌يي از رساله نور را مي‌گيرند و بي‌توجه به ادامه آن‌كه تعديل كننده يا بيان كننده نتيجه است، از آن عليه ما استفاده مي‌كنند. اگر دفاعيه‌يي را كه تقديم مي‌كنم با

متن كيفرخواست مقايسه شود سي تا چهل مورد از اين قبيل موارد مشاهده خواهد شد. واقعه‌يي لطيف از اين قبيل موارد را بيان مي‌كنم:

مقام دادستاني دادگاه اسكي‌شهير به سهو براي دروس ايماني رساله نور از تعبير"مردم را فاسد مي‌كند" استفاده كرده بود، با اين‌كه پس از مدتي نظرش را تغيير داد، اما يكي از شاگردان رساله نور به نام عبدالرزاق يك سال بعد از محاكمه گفت:

"اي بدبخت! روشنگري‌هاي رساله نور را فساد مي‌خواني؟ در حالي كه اين اثر مظهر تقدير اشارات سي و سه آيه از قرآن، اخبار غيبي سه كرامت امام علي (رض) و خبرهاي محكم غوث اعظم قرار گرفته و تحقق يافته است؛ رساله‌يي كه در مدت بيست سال هيچ ضرري براي حاكميت نداشته و كسي را متضرر نكرده، بلكه هزاران نفر از فرزندان وطن را آگاه و ارشاد نموده و ايمان‌ها را مستحكم و اخلاق‌ها را اصلاح كرده است. تو از خداوند باكي نداري، زبانت بند آيد".

اينك در حالي كه مقام دادستاني از سخن بر حق اين شاگرد رساله نور آگاه است، تعبير "سعيد اطرافيان را به فساد كشيده است" را به انصاف و وجدان شما ارجاع مي‌دهم.

مقام دادستاني با هدف حمله به دروس اجتماعي رساله نور گفت: "پايه و مبناي دين وجدان است. نمي‌توان آن را در چارچوب حكم و قانون محصور كرد. در گذشته كه اين كار را كردند باعث كشمكش اجتماعي شد". من نيز مي‌گويم:"دين فقط عبارت از ايمان نيست؛ عمل صالح نيز جزء دوم دين است". آيا براي منع انسان‌ها از پرداختن به گناهان كبيره‌يي چون قتل، زنا، سرقت، قمار و شراب كه حيات اجتماعي را نابود مي‌كنند ترس از زندان و هراس از نيروي انتظامي دولت كافي‌ست؟ در اين صورت بايد در هر خانه حتي در كنار هر كسي يك مأمور مخفي پليس بگذاريم تا نفوس سركش از پرداختن به رذائل پرهيز كنند. رساله نور در خصوص عمل صالح و از جنبه ايمان، همواره يك منع كننده معنوي را بالاي سر هر كس قرار مي‌دهد، و با يادآوري غضب الهي و حبس در جهنم او را به راحتي از پليدي‌ها نجات مي‌دهد.

هم‌چنين مقام دادستاني درباره امضايي كه به خاطر توافقات و مطابقت‌هاي فوق‌العاده زيبا و كرامت‌آميز يكي از رساله‌ها صورت گرفته، از اشاره بي‌معنايي چون "افراد يك جمعيت" استفاده كرده است. آيا مي‌توان به اين قبيل امضاها كه در دفتر اصناف و كسبه هم وجود دارد عنوان جمعيت داد؟ در اسكي ‌شهير دقيقاً چنين توهمي حاصل شد. وقتي پاسخ دادم و رساله معجزات احمديه را در مقابل‌شان گذاشتم تعجب كردند. اگر ما جمعيتي دنيوي بوديم كساني كه تا اين حد به خاطر من دچار ضرر و زيان شده‌اند بي‌شك با كمال نفرت از من مي‌گريختند. پس بايد گفت هم‌چنان كه من و ما با امام غزالي ارتباط داريم و اين ارتباط به دليل اخـروي و غير دنيوي بودنش ناگسستني‌ست؛ اين شاگردان خالص و معصوم و پاك دل نيز به دليل دروس ايماني به بيچاره‌يي چون من به‌شدت علاقه پيدا كرده‌اند. اين است كه توهم بي‌پايه و اساس يك جمعيت سياسي موهوم ايجاد شده است. سخن پاياني‌ام:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

زنداني در حبس انفرادي

سعيد نورسي

* * *

بخشي كه در پي مي‌آيد بسيار مهم است

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

قسمت مهمي از سخن پاياني

آقايان! جناب رييس توجه كنيد! محكوم كردن رساله نور و شاگردانش مستقيماً به نفع كفر مطلق و در حقيقت محكوم نمودن حقيقت قرآن و حقايق ايمان است؛ تلاش براي مسدود كردن راه بزرگي‌ست كه از هزار و سيصد سال پيش تاكنون هر سال سيصد ميليون نفر در آن طي طريق كرده و سيصد ميليارد مسلمان از اين مسير به‌سوي حقيقت و سعادت رفته‌اند؛ با اين كار نفرين و اعتراض آن‌ها را متوجه خودتان مي‌كنيد، زيرا رهگذرانِ اين مسير با دعاها و حسنات خود ياور كساني مي‌شوند كه آمده و رفته‌اند؛ نيز اين كار موجب مي‌شود در وطن عزيزمان قيامتي برپا شود. اگر در محكمه كبرا در برابر اين سيصد ميليارد مدعي از شما سؤال شود "شما كه با كتاب فرنگي "تاريخ اسلام دكتر دوزي" كاري نداشتيد، كتابي كه از ابتدا تا انتها عليه اسلام و وطن و دين‌تان بود؛ شما كه با كتاب‌ها و آثار زنديقان در كتاب‌خانه‌هايتان كاري نداشتيد و مطالعه آن‌ها را آزاد گذاشته بوديد، و در تشكيل جمعيت توسط پيروان اين آثار از نظر قانوني هم دخالتي نكرديد و با گروه‌هايي هم كه با مقاصد بي‌ديني و كمونيستي و آنارشيستي هم‌چون كميته گرايي‌هاي فاسد قديم با سياست‌هايتان مخالفت مي‌كردند كاري نداشتيد؛ چرا خوانندگان اثري چون رساله نور را كه تفسير حقيقي قرآن و منطبق بر حق و حقيقت است جمعيت خوانديد و با آن‌ها مخالفت كرديد؟ كساني كه با هيچ سياستي ارتباط نداشتند و فقط در مسير ايمان و قرآن حركت مي‌كردند و رساله نور را مي‌خواندند تا خودشان و هم‌وطنان‌شان را از نيستي ابدي و حبس انفـرادي نجات دهند، شما بر اخوت و برادري اخـروي اين دينداران خالص گروه‌گرايي نام نهاديد و آزارشان داديد، و با قانون‌هاي واهي خود آن‌ها را محكوم كرديد و در پي محكوم كردن‌شان بوديد."

(در دادگاه عدل الهي) چه پاسخي خواهيد داشت؟ ما هم از شما مي‌پرسيم. دشمنان ما، كساني هستند كه شما را اغفال، و دادگستري را حيران و سرگردان كردند و موجب شدند دولت با شيوه زيان‌باري براي وطن و ملت، ما را باز خواست كند، يعني زنديقان و منافقان، كساني كه استبداد مطلق را "جمهوري" ناميدند و ارتداد مطلق را زير چتر نظام قرار دادند و بي‌بند و باري مطلق را "تمدن" ناميدند، و با "قانون" خواندن جبر دلخواه كفري خود، هم شما را اغفال كردند هم وقت دولت را گرفتند، هم ما را گرفتار كردند و هم به سود اجانب به حاكميت اسلام و ملت و وطن ضربه زدند.

آقايان! در چهار سال گذشته چهار بار زلزله شديد رخ داد و اين دقيقاً مصادف بود با چهار بار برخورد ظالمانه با شاگردان رساله نور؛ هر زلزله در همان زماني وقوع مي‌يافت كه برخوردي با طلبه‌هاي رساله نور صورت مي‌گرفت. برخورد با آن‌ها كه متوقف مي‌شد زلزله هم به پايان مي‌رسيد. اين‌ها اشاره است بر اين‌كه شما مسئول بلاياي زميني و آسمانيِ هم‌زمان با محكوميت فعلي ما خواهيد بود!

زنداني در حبس انفرادي مطلق

زندان دنيزلي

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

بخشي از سخن پاياني

آقايان! من از حيات اجتماعي امروز اطلاع چنداني ندارم، لذا در برابر اتهام تأسيس جمعيت و گروه ـ كه شما به عنوان بهانه‌يي جدي در راستاي نظرات مقام دادستاني، و به منظور محكوميت قطعي ما مطرح نموديد ـ و با در نظر گرفتن پاسخ‌هاي كاملاً مستدل ما ـ كه مورد تصديق و تأييد كارشناسان آنكارا نيز قرار گرفت ـ بسيار متحير و متعجب‌ام كه چرا تا اين حد بر آن اصرار و پافشاري مي‌كنيد. غرق اين تحير و شگفتي بودم كه اين معنا بر قلب‌ام الهام شد: مادام كه جماعت مبتني بر دوستي و برادري، يعني داشتن يك جمع صميمي و برادرانهي اخروي، سنگ زيرين حيات اجتماعي و از نيازهاي ضروري فطرت بشر و از لازم‌ترين و محكم‌ترين رابطه‌هاي اوست و زندگي خانوادگي تا زندگي در قبيله و ملت و اسلام و انسانيت را در بر مي‌گيرد، و در مواجهه با موانع مادي و معنوي كه مدار ضرر و حيرت انسان بوده و در مقابل وظايف انساني و اسلامي هر انسان در كائنات قرار دارند و هر كس به تنهايي قادر به مقابله با آن‌ها نيست، (جماعت فوق) نقطه استناد و مدار تسلي‌ست، مخصوصاً رفاقت خالص و دوستي حقيقي در كسب درس ايمان و قرآن ـ كه وسيله قطعي براي سعادت دنيا و دين و آخرت است ـ و جنبه سياسي هم ندارد، عامل همبستگي و همكاري عليه امور زيان‌بار براي وطن و ملت مي‌باشد، آنان كه بر گردهمايي شاگردان رساله نور كه شايان تقدير و تحسين است "جمعيت سياسي" نام مي‌نهند، بي‌ترديد يا افراد فريب خورده‌يي هستند يا به غايت آنارشيستي غدّارند؛ كساني كه هم در برابر انسانيت دشمني مي‌كنند و هم در برابر اسلام، نمرودانه به عداوت مي‌پردازند، و هم با بدترين و پست‌ترين صورت آنارشيسم با حيات اجتماعي خصومت مي‌ورزند، و با ارتداد و عناد و سركشي در برابر وطن و ملت و حاكميت اسلامي و مقدسات ديني مبارزه مي‌كنند؛ يا زنديقاني خناس‌اند كه به نفع اجنبي، تلاش مي‌كنند رگ حيات

اين ملت را قطع كنند و از بين ببرند. آن‌هايند كه دولت را اغفال و دادگستري را متحير و سرگردان مي‌كنند تا سلاح‌هاي معنوي را كه تاكنون در برابر شياطين و فرعون‌ها و آنارشيست‌ها به كار مي‌برديم حالا به سوي وطن و برادران‌مان بگيريم يا از بين ببريم.

زنداني

سعيد نورسي

* * *

آقايان! اجازه دهيد در حضور شما و در ظاهر با شما اما در حقيقت خطاب به كميته پنهان فساد كه از سي چهل سال پيش تاكنون براي اجانب كار مي‌كنند و به نام كفر و الحاد و با انديشه فاسد كردن اين ملت و تجزيه اين وطن به هر وسيله ممكن به حقيقت قرآن و حقايق ايمان حمله مي‌كنند و به شكل‌هاي مختلف در مي‌آيند، هم‌چنين با مأموران بي‌توجهي كه به آن‌ها پوشش مي‌دهند و مبلغان بي‌انصاف‌شان كه در لباس مسلماني اين دادگاه را حيران و سرگردان مي‌كنند چند كلمه‌يي سخن بگوييم.

(روز دوم، حكم بي‌گناهي (زندانيان) اعلام شد و امكان ايراد سخنراني توفنده مزبور فراهم نگرديد.)

زنداني در تنهايي مطلق و سلول انفرادي

سعيد نورسي

* * *

پاسخي‌ست حقيقي به يك سؤال مهم

چند نفر از كارگزاران مهم از من پرسيدند "مصطفي كمال به تو پيشنهاد داد با سيصد ليره حقوق به جاي شيخ سنوسي در كردستان و ولايات شرقي واعظ عمومي شوي؛ چرا اين پيشنهاد را قبول نكردي؟ اگر اين پيشنهاد را مي‌پذيرفتي موجب نجات زندگي صد هزار نفري مي‌شدي كه در شورش آن زمان اعدام شدند"

من هم در پاسخ آن‌ها گفتم: رساله نور به جاي نجات زندگي‌هاي دنيويِ بيست ساله و سي سالهي آن افراد، ميليون‌ها سال زندگي اخروي براي صدها هزار نفر از هم‌وطنان را تأمين نمود و به اين ترتيب به جاي ضايعات مذكور هزاران مرتبه بيش‌تر سود و منفعت داشته است. من اگر آن پيشنهاد را مي‌پذيرفتم رسالهي نور ـ كه نمي‌توان آن را ابزار هيچ كاري كرد، اثري كه تابع هر كسي نمي‌شود و حامل سرّ اخلاص مي‌باشد ـ پديد نمي‌آمد. من حتي در زندان به برادران محترم خود گفته بودماگر آقاياني كه به دليل ارسال رساله نور به آنكارا و سيلي‌هاي شديدش مرا به اعدام محكوم كرده‌اند با رساله نور ايمان خود را نجات دهند و از نيستي ابدي نجات يابند، شما شاهد باشيد كه من با دل و جانم آن‌ها را حلال مي‌كنم.

در دنيزلي بعد از آزادي، به كساني كه مرا با زير نظر گرفتن‌هايشان بيچاره كرده بودند، و به رؤساي اصلي و مديران پليس گفتم: اين از كرامات غير قابل انكار رساله نور است كه در مدت نُه ماه تفتيش و بررسي صدها رساله و نامهي بيست سال زندگي مظلومانه‌ام و همين طور در ميان هزاران نفر از شاگردان، هيچ سند و مدركي مبني بر ارتباط داشتن با جريان، جمعيت يا كميته‌يي داخلي يا خارجي پيدا نشد. كدام فكر و تدبير قادر به ايجاد چنين وضعيت خارق العاده‌يي‌ست؟ اگر اسرار پنهان چند ساله يك فرد آشكار گردد براي شرمگين شدن و مسئول شناخته شدنش دست كم بيست مورد يافت خواهد شد. حال كه حقيقت اين است يا بايد بگوييد "نبوغي خارق العاده و شكست‌ناپذير اين كار را پيش مي‌برد". يا اين‌كه بگوييد:"اين يك محافظت الهي سرشار از عنايت است". شكي نيست كه

مبارزه با چنين نبوغي خطاست، و براي ملت و وطن زيان‌‌بار بوده و مقابله با چنين عنايت رباني و محافظت الهي نيز تمردي فرعون منشانه است.

در صورتي كه بگوييد:"اگر تو را آزاد كنيم و نظارت و كنترلي بر تو نداشته باشيم با درس‌ها و اسرار پنهانت مي‌تواني حيات اجتماعي ما را به هم بريزي".

مي‌گويم:"دولت و دادگستري تمام درس‌هاي من را بدون استثنا به دست آورده‌اند؛ در آن‌ها موردي براي حتي يك روز كيفر پيدا نشده است. چهل پنجاه هزار نسخه رساله از آن درس‌ها در بين مردم با دقت و كنجكاوي دست به دست مي‌چرخد و جز سود و فايده چيز ديگري براي هيچ‌كس نداشته است. هم دادگاه قديم و هم دادگاه جديد در نوشته‌هاي ما حتي يك مورد شايسته مجازات نيافته‌اند، لذا دادگاه جديد به اتفاق آرا بي‌گناهي ما را اعلام نمود و دادگاه قديم نيز به خاطر يكي از بزرگان ـ كه در اين دنيا بزرگ است ـ در مطالب صد و سي رساله حدود ده كلمه را دست آويز قرار داده، كه اين دادگاه اما بر اساس حكم وجدان از صد و بيست برادر زنداني من، فقط به پانزده نفر، آن هم هر كدام شش ماه حبس داد. اين‌ها دليل و حجت قطعي‌ست براي اين‌كه بدانيم بازخواست شما از من و رساله نور، ظلمي پليد و توهمي بي‌معناست. ضمناً من درس جديد يا راز پنهاني هم ندارم كه شما با نظارت خود بخواهيد تعديل‌اش كنيد.

من هم اكنون بسيار نيازمند آزادي خود هستم. از بيست سال گذشته تاكنون در صورتي كه هيچ لزومي نداشت به صورت بي‌فايده و ناعادلانه زير نظر بوده‌ام؛ و اين كافي‌ست. صبرم به‌ سر آمد. تاكنون نفرين نكرده‌ام، اما از حالا به بعد به خاطر ضعف و سالمندي احتمال نفرين كردنم هست. اين حقيقتي قطعي‌ست كه "آه مظلوم تا عرش بالا مي‌رود".

بعد، ظالم‌ها و بدبخت‌هايي كه داراي مقام‌هاي بالاي دنيوي‌اند گفتند:"تو بيست سال است كه كلاه مورد نظر ما را بر سرت نگذاشته‌يي و در دادگاه‌هاي جديد و قديم دستار از سر بر نداشتي و با همان سر و وضع قديمي‌ات حاضر شدي. در حالي كه هفده ميليون نفر سبك جديد لباس پوشيدن را قبول كرده‌اند". من هم گفتم:"(اولاً) هفده ميليون نبوده، حتي هفت ميليون هم نيست، حداكثر هفت هزار نفر سرخوش مقلد اروپا چنين پوششي را با رضايت

پذيرفته‌اند. (ثانياً) من به جاي اين‌كه با اجبار قانون يا حتي رخصت شرعي طرز پوششم را مانند آن‌ها كنم، ترجيح مي‌دهم با توجه به عزيمت شرعي و تقوا، لباسي را برتن كنم كه هفت ميليارد بر تن كرده‌اند. به كسي چون من كه بيست و پنج سال است حيات اجتماعي را كنار گذاشته نمي‌توان گفت:"عناد مي‌كند و مخالف ماست". بسيار خب حتي اگر عناد هم باشد، در حالي كه مصطفي كمال نتوانست آن را در هم بشكند، دو دادگاه و مقامات سه استان هم آن را از بين نبردند، شما كي هستيد كه بيهوده تلاش مي‌كنيد به ضرر ملت و حكومت، آن را در هم بشكنيد؟ اين شخص حتي اگر مخالف سياسي هم باشد، فردي كه به قول شما بيست سال است ارتباطش را با دنيا قطع كرده و به لحاظ معنا بيست سال است كه مرده محسوب مي‌شود، دوباره زنده نخواهد شد تا وارد حيات سياسي بي‌فايده و مُضر گردد و با شما مخالفت كند. پس برخورد متوهمانه با مخالفت او ديوانگي‌ست. صحبت كردن جدي با ديوانگان، خود نوعي ديوانگي‌ست، لذا سخن گفتن با امثال شما را ترك مي‌گويم.

وقتي گفتم "هر كاري كنيد منتي نخواهم كشيد" عصباني شدند و سكوت كردند. سخن پاياني‌ام:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌

* * *

در دفاعيات مختصر اين بارم گفته بودم

حق و حقيقت و شفقت موجود در رساله نور ما را از پرداختن به سياست منع كرده است، زيرا بي‌گناهان دچار بلا و مصيبت شده و اين ظلمي مي‌شود از طرف ما به آن‌ها. برخي خواستار توضيح اين مطلب شدند، من هم گفتم:

در عصر توفاني امروز، ظلم و استبداد ناشي از استبداد نظامي حاصل از جنگ جهاني، و خودكامگي و عصبيت قومي نشأت گرفته از مدنيت غدار، و بي‌رحمي حاصل از ضلالت، چنان شدت يافته است كه اگر اهل حق با قدرت مادي به دفاع از حق خود برخيزد، يا در نهايت ستمگري و به بهانه طرفداري، بيچارگان فراواني را از بين مي‌برد كه در اين صورت خود ظالم‌تر خواهد بود يا اين‌كه بايد شكست خورده و مغلوب بماند، زيرا كساني كه با احساسات مذكور اقدام به تجاوز به حقوق ديگران مي‌كنند، به‌واسطه خطاي يكي دو نفر بيست تا سي نفر را به بهانه‌هاي واهي از بين مي‌برند. اهل حق اگر در راه حق و عدالت فقط همان متجاوز را بزند در برابر سي مورد ضايعه فقط يك برد خواهد داشت و اين در حقيقت مغلوب شدن است. اگر كسي كه اهل حق و حقيقت است با قاعده ظالمانهي مقابله به‌مثل، به‌واسطه خطاي يكي دو نفر به سي نفر بيچاره صدمه بزند در اين حال به نام حق مرتكب بي‌عدالتي مضاعفي شده است.

لذا دليل و حكمت اين‌كه به فرمان قرآن به شدت و با نفرت از سياست و دخالت در كارهاي دولتي اجتناب مي‌كنيم همان است كه گفتيم؛ وگرنه ما از چنان قدرت بر حقي برخوردار هستيم كه بتوانيم از حق خود به طور كامل دفاع كنيم؛ هم‌چنين از آن‌جا كه همه چيز فاني و گذرا مي‌باشد و مرگ نمي‌ميرد و دروازه قبر بسته نمي‌شود و زحمت نيز تبديل به رحمت مي‌شود؛ شكي نيست كه ما با صبر و شكر توكل كرده سكوت اختيار مي‌كنيم. شكستن سكوت‌مان با زور و اجبار نيز با انصاف و عدالت و غيرت وطني و حميت ملي مخالف و كاملاً در تضاد است.

خلاصه كلام اين‌كه اهل حكومت و سياست و دولت و امنيت و دادگستري و نيروي انتظامي دليلي براي بازخواست كردن ما ندارند. حداكثر اين است كه گروهي از زنديق‌هاي مخفي به‌واسطه تعصب زنديقانهي نشأت گرفته از كفر مطلق و مادي‌گرايي‌ ـ كه طاعون وحشتناك بشري‌ست و هيچ دولتي نمي‌تواند از آن حمايت كند و هيچ انسان عاقلي نمي‌تواند به آن رضا دهد ـ برخي از مأموران رسمي را با شيطنت فريب داده و با بهانه‌هاي واهي عليه‌ ما تحريك كنند. ما نيز مي‌گوييم: نه فقط همين چند متوهم بلكه اگر تمام دنيا را عليه ما بسيج كنند با قدرت قرآن و عنايت خداوند نمي‌گريزيم و در برابر كفر مطلقِ مرتد و زندقه تسليم نمي‌شويم!...

سعيد نورسي

* * *

شعاع سيزدهم

نامه‌هايي نوراني و به غايت ارزشمند كه استاد براي طلبه‌هايش فرستاده است. اين نامه‌هاي صميمانه، مجاهدات درخشان رساله نور را بسيار روشن نشان مي‌دهند.

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! شب قدر گذشته و عيد پيش رو را با تمام وجود به شما تبريك مي‌گويم و شما را به وحدت و رحمت حضرت ارحم الراحمين مي‌سپارم. براساس سرّ

"‌مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ‌"

با اين‌كه نيازي به تسلي خاطر شما نمي‌بينم، اما مي‌گويم: من با معناي اشاري آيه‌ي

وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَاِنَّكَ بِاَعْيُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ

(طور:٤٨) تسلي خاطري را كه نصيب مي‌كند به طور كامل ديدم؛ در حالي كه به فكر فراموش كردن دنيا و آسوده سپري كردن ماه مبارك رمضان بودم اين واقعه وحشتناك را ـ كه غير قابل تحمل است و به خاطري خطور نمي‌كند ـ مشاهده كردم كه هم براي من و هم براي رساله نور و هم براي شما و هم براي ماه رمضان و هم براي اخوت‌مان عين عنايت است. فقط سه مورد از فايده‌هايش را كه به من مربوط مي‌شود بيان مي‌كنم:

فايده اول: موجب شد با جديت، اظهار نياز، پناه بردن و شور و شوقي بسيار شديد در ماه رمضان بر بيماري سخت غلبه كرده و فعاليت كنم.

فايده دوم: امسال نيز شديداً آرزوي ديدار شما را داشتم، و حاضر بودم براي آمدن به اسپارتا و فقط براي ديدار يكي از شما اين زحمت را متحمل شوم.

فايده سوم: هم در كاستامونو، هم در راه و هم در اين‌جا همه حالات اليم و دردناك، ناگهان و به طرز شگرفي تغيير يافت، دست عنايتي برخلاف خواست و آرزويم ديده شد و كاري كرد

"‌اَلْخَيْرُ فِيمَا اخْتَارَهُ اللّٰه‌"

بگويم؛ و موجب شد رساله نور را ـ كه بيش از هر چيز ديگري به آن فكر مي‌كنم ـ هم غافل‌ترين افراد و هم كساني كه داراي مقامات بالايي در جهان هستند با دقت تمام بخوانند و به اين ترتيب در عرصه‌يي ديگر امكاني براي فتوحات فراهم نمود. آن‌چه بيش از هر چيز ديگري دلم را به درد مي‌آورد، همه آلام و افسوس‌هايي‌ست كه سواي دردهاي خود به دليل فشارهايي كه بر شما مي‌آورند احساس مي‌كنم، آيه‌ي مزبور در مقابل آن آلام و افسوس در ماه مبارك، كه هر ساعت عبادت، حكم صد ساعت عبادت را مي‌يابد و اين مصيبت نيز ارزش صد ثواب مزبور را به هزار ساعت عبادت مي‌رساند، گريستن بر اثر دلسوزي و احساس درد براي انسان‌هاي مخلصي چون شما را ـ كه از رساله نور درس مي‌گيريد، دنيا را محلي فاني براي داد و ستد مي‌دانيد، هر چيز را فداي ايمان و آخرت خود مي‌كنيد و بر اين حقيقت باور داريد كه فشارهاي گذرا در اين درس‌خانه‌ي يوسفيه، لذات و فوايد دايمي نتيجه خواهد داد ـ به تقدير و تحسين فراوان از ارزشمندي و ثابت قدمي شما تبديل كرد. گفتم:

"‌اَلْحَمْدُ للّٰه عَلَى كُلِّ حَالٍ سِوَى الْكُفْرِ وَ الضَّلاَلِ‌"

معتقدم فايده‌هايي كه از برادري و رساله نور و ماه رمضان و شماها نصيب من شد در اين سو فايده‌هايي نيز نصيب شما مي‌شود. پرده كه كنار برود خواهيد گفت"پروردگارا سپاس! اين قضا و قدر الهي عنايتي در حق ماست".

مسببان حادثه را عتاب نكنيد. طرح گسترده و دهشتناك اين مصيبت از مدت‌ها پيش آماده شده بود. ليكن به لحاظ معنا بسيار سبك آمد و ان شاء الله سريع هم خواهد رفت. بر اساس سرّ

عَسَى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ

مأيوس نباشيد.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيزم! از اين‌كه نزديك شما اقامت دارم بسيار خوشحالم. بعضي اوقات در خيال با شما گفتگو مي‌كنم و تسلي مي‌يابم. بدانيد كه اگر امكان داشت حاضر بودم با كمال شوق و افتخار متحمل تمام سختي‌هايتان باشم. من به خاطر شما اسپارتا و حومه‌اش را با كوه و دشت‌اش دوست دارم. حتي مي‌گويم و رسماً نيز خواهم گفت: مقامات اسپارتا اگر كيفرم دهند و در استان ديگر بي‌گناهم بدانند من اسپارتا را ترجيح خواهم داد. آري من از سه جهت اسپارتايي هستم؛ اگر چه از نظر تاريخي نمي‌توانم اثبات كنم اما معتقدم اجداد سعيدي كه در ناحيه اسپاريت به دنيا آمد از اين‌جا بوده است. استان اسپارتا چنان برادران حقيقي نصيب من كرده كه نه تنها عبدالمجيد و عبدالرحمن بلكه سعيد را هم با خرسندي فداي تك تك‌شان مي‌كنم.

گمان مي‌كنم امروز در كره زمين كسي نيست كه از شاگردان رساله نور از نظر قلبي و روحي و فكري متحمل فشار كم‌تري باشد، زيرا قلب و روح و عقل‌شان با انوار ايمان تحقيقي متحمل سختي نمي‌شود. مشقت‌هاي مادي نيز با درس‌هاي رساله نور دانسته مي‌شود كه هم گذراست هم ثواب دارد هم بي‌ارزش است و مي‌توانند وسيله پيشرفت خدمت ايماني در مجاري ديگر شوند لذا با آن‌ها با شكر و صبر روبه‌رو مي‌شوند. آن‌ها با وضعيت خود ثابت مي‌كنند كه ايمان تحقيقي در دنيا نيز مدار سعادت است. آري، مي‌گويند:"ببينيم مولا چه مي‌كند، كه هر چه كند زيبا خواهد بود". و با متانت تلاش مي‌كنند زحمت‌هاي فاني را به رحمت‌هاي باقي تبديل كنند.حضرت ارحم الراحمين بر تعداد امثال‌شان بيفزايد. آن‌ها را عامل افتخار و سعادت اين وطن كند و در بهشت فردوس مظهر سعادت ابدي فرمايد؛ آمين ...

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! طلب جهات دنيوي با رساله نور از طرف تعدادي طلبه جديد كه با سرّ اخلاص سازگار نبود از نقطه نظر عدالت قَدَريهي قضاي الهي موجب شد آنان برخي رقباي سودجو را در مقابل خود بيابند؛ لذا "شعاع پنجم" كه اصل آن بيست و پنج سال پيش نوشته شده و در مدت هشت سال گذشته يكي دوبار به دستم رسيده و همان موقع هم مفقودش كرديم، در جايي دور از من پيدا شد و حسوداني مثل آن عالم بي‌عمل با اين رساله باعث وهم و گمان دادگستري شدند؛ در همان زمان به جاي مجموعه "مفتاح الايمان" كه علاقمند بودم با حروف جديد چاپ شود، "آيت الكبري" را بدون موافقت من منتشر كردند و خبر ارسال نسخه‌هاي آن را به دولت رساندند؛ لذا دو مسأله با هم در آميخت. مغرضان چنين وانمود كردند كه گويا"شعاع پنجم" در مخالفت با قانون مدني منتشر شده است؛ پس كاهي را صد كوه جلوه دادند و ما را ظالمانه در اين چله خانه محبوس كردند. اما واقعيت اين است كه تقدير الهي ما را براي منافعمان رهسپار اين‌جا كرده است. براي اين‌كه ثوابي بسيار بيش‌تر از آن‌چه در گذشته با اختيار در چله خانه ها به‌ دست مي‌آمد نصيب‌مان كند ما را بازهم به مدرسه يوسفيه دعوت كرد تا درس اخلاص را به طور كامل فرابگيريم و علايق‌مان را نسبت به امور دنيوي كه واقعاً ارزشي ندارد تعديل كنيم.

در پاسخ به اوهام اهل دنيا مي‌گوييم:

"شعاع هفتم" كلاً در مورد مسـائل ايمـاني‌ست؛ شما فـريب خـورده‌ايد و"شعاع پنجم" كاملاً محرمانه بوده و نسخه‌يي از آن حتي با تحقيقات و بازرسي‌هاي فراوان نزد ما يافت نشده است؛ اصل اين كتاب بيست سال پيش نوشته شده و موضوع آن مطلبِ كاملاً جداگانه‌يي‌ست. ما نه تنها با انتشار آن موافق نبوديم حتي گفته بوديم راضي نيستيم در اين زمان آن را به كسي نشان دهند. با اين حال "شعاع پنجم" حاوي اخبار غيبيه‌يي‌ست كه صحت آن آشكار شده است و دنبال مبارزه نميباشد.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

با تبريك مجدد عيد،مي‌گويم از اين‌كه ديدار حضوري نداشتيم متأسف نباشيد. ما در حقيقت هميشه با هم هستيم. ان شاء الله اين با هم بودن در راه ابديت هم ادامه خواهد داشت. من معتقدم ثواب‌هاي ابدي و فضايل و سرورهاي روحي و قلبي كه در مسير خدمت ايماني به‌دست مي‌آوريد غم و غصه‌هاي گذرا و موقت فعلي را زايل مي‌كند.

تا امروز هيچ‌كس مانند شاگردان رساله نور نبوده است كه در خدمتي بسيار قدسي متحمل زحمتي بسيار كم شوند. آري، بهشت ارزان نيست. نجات دادن از كفر مطلقي كه نابود كننده هر دو حيات است امروزه بسيار اهميت دارد. اگر كمي هم مشقت و سختي بكشيم بايد با شوق و شكر و صبر تحمل كرد؛ مـادام كه خـالق‌مان ـ كه ما را به فعاليت وا مي‌دارد ـ رحيم و حكيم است بايد هر چه را كه پيش مي‌آيد با رضا و سرور و اعتماد به رحمت و حكمت‌اش بپذيريم.

يكي از برادران قهرمان ما در مسأله "آيت الكبري" همه مسئوليت‌ها را بر عهده گرفت و نشـان داد شايستگي فوق العـاده‌ي شرف و عزت و فضيلت اخروي را ـ كه با قلم‌اش و به وسيلهي نوشتن "حزب نوري" و"حزب قرآن" كسب نموده ـ دارد؛ او مرا با سروري ژرف گرياند."آيت الكبري" كه "شعاع هفتم" است با جلب توجه كامل، و براساس حكمت احضار فتوحات شايسته‌اش در آينده، باعث مي‌شود مصادره موقتي كه نصيب‌اش شده خدمات و هزينه‌هاي آن برادر و رفقاي‌اش را ضايع نكند؛ ان شاء الله موجب درخشش بيش‌ترش خواهد شد و اين را از رحمت الهي مسألت داريم.

او در همهي دعاهـايي مانند

"اَجِرْنَا وَارْحَمْنَا وَاحْفَظْنَا"

كه با صيغهي متكلم مـع الغير ادا مي‌شوند شما را بدون استثنا سهيم مي‌كند، براساس قواعد همكاري معنوي‌مان كه متوجه جسم‌هاي متعدد اما روحي يگانه و واحد است فعاليت كرده،

و با فشارهايي كه بر شما وارد مي‌شود بيش از شما مأنوس است و از شخصيت معنوي شما همت و مدد و ثبات و متانت و شفاعت انتظار دارد.

برادرتان

سعيد نورسي

* * *

من تحت تأثير اين حادثه، زماني كه با رضـايت قلبي عزم خود را براي فدا شدن در راه برادران معصوم‌ام جزم كرده، و در فكر و جستجوي چاره بودم جلجلوتيه را خواندم. ناگهان به خاطرم رسيد كه امام علي (رض) چنين دعا كرده است:"پروردگارا امان ده!" ان شاء الله با سرّ اين دعا به ساحل نجات نائل مي‌شويد. آري، حضـرت علي (رض) در قصيده"جلجلوتيه" به دو صورت از رساله نور خبر داده است و به همين ترتيـب در اشاره به رساله‌يآيت الكبري مي‌گويد:

"‌وَ بِاْلايَةِ الْكُبْرى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ‌"

و در اين اشاره به ما مي‌فهماند كه "طلبه‌هاي رساله نور به سببآيت‌الكبري گرفتار مصيبت بزرگي مي‌شوند..." و از خداوند درخواست مي‌كند:"و به حق آيت‌‌ ‌الكبري شاگردان رساله نور را از آن بلا و مصيبت امان ده!" يعني رساله و منبع مزبور را شفيع مي‌كند. آري، مصيبتي كه به دليل چاپآيت الكبري دچارش شديم دقيقاً رمز غيبي مذكور را تأييد كرد. نيز در صفحه مقابل خاتمه‌ي اشاراتِ داراي ترتيب به اجزاي مهم رساله نور در آن قصيده مي‌گويد:

‌فَتِلْكَ حُرُوفُ النُّورِ فَاجْمَعْ خَوَاصَّهَا * وَ حَقِّقْ مَعَانِيهَا بِهَا الْخَيْرُ تُمِّمَتْ‌

يعنيتو خواص آن‌ها را جمع كن و معاني آن‌ها را تحقيق كن كه همه‌ي خير و سعادت با آن‌ها تكميل مي‌شود. معاني حروف را تحقيق كن؛ مراد حروف هجايي نيست كه به قرينه افاده معنايي نمي‌كند، بلكه منظور رساله‌هايي‌ست كه "سوزلر" نام دارند و به معني گفتار‌ها مي‌باشند.

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا

سعيد نورسي

* * *

برادر عزيز و صديق‌ام رأفت بيگ! از آن‌جا كه سؤال‌هاي عالمانه تو كليد حقايق بسيار مهمي در بخشمكتوبات رساله نور است نمي‌توانم نسبت به آن‌ها بي‌تفاوت باشم. پاسخ كوتاه، اين است:

مادام كه قرآن خطبه‌يي ازلي‌ست، با تمام طبقات نوع بشر و همه گروه‌هاي اهل عبادت سخن مي‌گويد، حتماً نسبت به آن‌ها داراي معاني متعددي خواهد بود و معناي كلي آن نيز داراي مراتب فراوان است. برخي از مفسران عمومي‌ترين يا صريح‌ترين معنا را برگزيده، يا معنايي را ترجيح مي‌دهند كه افاده واجب يا سنت مؤكدي كند. براي مثال از آيه‌ي وَمِنَ الَّيْلِ فَسَبِّحْهُ (طور: ٤٩) دو ركعت نماز تهجد را كه سنت مهمي‌ست برداشت مي‌كنند و از اِدْبَارَ النُّجُومِ (طور: ٤٩) سنت فجر بامداد را كه سنت مؤكدي‌ست ذكر مي‌كنند؛ وگرنه معناي نخست داراي افراد بسياري‌ست. برادرم! سخن گفتن با تو قطع نشده است.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! هم اينك نماز ظهر را خواندم و در اثناي تسبيحات به يادتان افتادم ؛ شما كه هركدام‌تان با فكر كردن به خودتان و خويشاوندان‌تان در منزل، محزون مي‌شويد. ناگهان بر دلم الهام شد اگر كساني كه در زمان‌هاي گذشته آخرت را بر دنيا ترجيح داده و براي رهايي از معاصي حيات اجتماعي و فعاليت خالصانه در راه آخرت، به غارها و چله خانه‌ها مي‌رفتند و روزگارشان را با رياضت سپري مي‌كردند، امروز بودند، شاگرد رساله نور مي‌شدند. البته كساني كه امروز تحت شرايط كنوني هستند ده بار بيش از آنان نيازمندند و ده بار بيش‌تر فضيلت كسب مي‌كنند و ده بار بيش‌تر آرامش دارند.

* * *

برادران عزيز و ارجمندم! درود فراوان بر شما ...ما در گذشته، در شهرمان، روز عرفه هزار مرتبه سوره شريف "اخلاص" را مي‌خوانديم. اما حالا من روز قبل از عرفه پانصد بار و در روز عرفه نيز پانصد بار مي‌توانم بخوانم. كسي كه به خودش مطمئن باشد مي‌تواند هزار بار را يك جا بخواند؛ گرچه نمي‌توانم شما را ببينم و به طور خصوصي با تك تك‌تان ديدار كنم، اما بيش‌تر اوقات هنگام دعا گاه با ذكر نام‌تان با شما صحبت مي‌كنم.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! من تاكنون گمان مي‌كردم دو نفر از اركان مهم هيأتِ ارزشمند اداره كنندگان كارخانه نور رهايي يافته‌اند. الحق كه آن اداره و هيأت در عرض شش هفت سال به اندازه بيست، سي سال، كار پيروزمندانه انجام دادهاند. خدمات آنان هم‌چون يادگار قلم‌هاي درخشانشان، متوقف نمي‌شود و به جاي آنان در دفتر اعمال‌شان حسنات مي‌نويسند. حتيحزب نوري چنان فتوحات قدرتمندي دارد و وارد چنان جاهاي مهمي شده است كه گويي ناشران‌اش همواره مشغول فعاليت‌اند. من گمان مي‌كردم "حافظ مصطفا"ي پرتلاش هم كه بسيار كوشش كرده است، مانند نفر پيشين بيرون است، اما يك‌بار شنيدم او هم همين جاست. براي آن‌كه به خود تسلي دهم مي‌گفتم احتمالاً مصطفاي ديگري‌ست.

* * *

برادران عزيزم! من امروز هنگام ذكر تسبيحات نماز صبح براي "حافظ توفيق" دلم سوخت. به ذهن‌ام خطور كرد اين دومين باري‌ست كه در سختي‌ست. ناگهان به خاطرم رسيد كه بايد به او تبريك بگويم. او با احتياطي بي‌فايده، مي‌خواست از مقام والا و سهم بزرگي كه در رساله نور داشت تا حدودي كناره‌گيري كند. اما قدسيت و عظمت خدمت‌اش او را دوباره موفق به برخورداري از آن سهم و ثواب بزرگ كرد. نبايد بر اثر فشاري اندك و زحمتي گذرا و ناچيز، از چنين افتخار معنوي محروم ماند.

آري، برادران‌ام! مادام كه همه چيز در حال رفتن است، بعد از رفتن اگر لذت و خوشي باشد، بي‌فايده و پوچ بوده، فقط حسرتي از آن برجا مي‌ماند؛ اما اگر زحمت و مشقت باشد، دنيوي يا اخروي، مخصوصاً چيزي مانند همين خدمت قدسي، چنان فوايد لذت بخشي خواهد داشت كه زحمت فرد مذكور را هيچ خواهد انگاشت. در ميان شما به استثناي يك نفر، سالمندترين فرد و كسي كه بيش‌ترين فشارها را تحمل كرده من هستم. به شما اطمينان مي‌دهم با صبر و شكر و تحملي تمام و كمال از وضعيت‌ام راضي‌ام.ليكن شكر بر مصيبت براي ثواب و فوايد دنيوي و اخرويِ مصيبت است.

* * *

برادران عزيزم! با از ميان رفتن مـوانعي كه اجازه تكميل مسـائل رسـاله "ثمـره" را نمي‌داد ان شاء الله كار دوباره شروع مي‌شود؛ يكي از مسائل، سرما و ديگري وحشت فراماسون‌ها از قدرت آن است. من در اين مصيبت به تقدير الهي مي‌انديشم. زحمت‌ام به رحمت تبديل ميشود. آري، همان‌طور كه در"رساله قدر" بيان شده است در هر حادثه‌يي دو سبب وجود دارد؛ يكي ظاهري‌ست، كه مردم نسبت به آن حكم كرده و در بيش‌تر مواقع ظلم مي‌كنند. سبب دوم نيز حقيقي‌ست كه قَدَر الهي نسبت به آن حكم كرده و در همان حادثه، در لواي ظلم بشر، عدالت را اجرا مي‌كند. فردي را در نظر بگيريد كه به دليل سرقتي كه نكرده است ستمگرانه

زنداني مي‌شود. اما بنا بر جنايت پنهاني كه مرتكب شده، قَدَر الهي به محبوس شدنش حكم داده و به اين ترتيب در عين ظلم بشر، عدالت اجرا مي‌شود.

لذا در اين مسأله به دو دليل وارد امتحان دشواري شده‌ايم تا الماس‌ها از شيشه‌ها، فداكاران صديق از بي‌ثباتان مردد، و مخلصان خالص از كساني كه خودخواهي و سودجويي را رها نمي‌كنند تميز داده شوند، آن دو دليل اين است:

دليل اول تساند محكم و خدمت ديني فوق العاده‌ و با اخلاصي‌ست كه حتي اهل دنيا و سياست را متوهم مي‌كند؛ ظلم بشر ناظر بر اين مطلب گرديد.

دليل دوم نيز اين است كه يكايك ما با اخلاص كامل و تساند همه جانبه، لياقت لازم را براي اين خدمت قدسي نشان نداديم؛ لذا قَدَر (الهي) نيز ناظر بر اين وجه شد.

اينك قَدَر الهي در عين عدالت، مرحمتي در حق ماست، زيرا برادراني را كه مشتاق همديگر بودند به مجلس واحدي آورد و زحمت‌ها را به عبادت و ضايعات را به صدقه تبديل كرد؛ هم‌چنين از جهات گوناگون مرحمت است، چون كاري كرد رساله‌هاي نوشته شده توسط آنان، توجه همه را در هر سو جلب نمايد؛ وچون مال و اولاد و آسايش دنيا موقتي‌ و گذراست و هر كس بالاخره آن‌ها را رها كرده و به زير خاك خواهد رفت، ما را تعليم داد كه به خاطر آن‌ها نبايد بر آخرت‌مان لطمه بزنيم، بايد به صبر و تحمل عادت كرد و الگو و شايد امام قهرماني براي اهل ايمان در آينده شد.

البته نكته‌يي وجود دارد كه مرا به فكر فرو مي‌برد. اگر يكي از انگشتان‌مان زخمي بردارد چشم و عقل و دل ما وظايف مهم خود را رها كرده سرگرم آن مي‌شوند؛ به همين ترتيب زندگي دشوار ما نيز ـ كه به مرتبه بيچاره‌گي رسيده است ـ با زخمي كه بر آن وارد شده قلب و روح‌مان را به خود مشغول مي‌كند. حتي در زماني كه لازم است دنيا را به فراموشي سپرد، حالي كه گفتم، مرا به مجلس فراماسون‌ها كشيد و سرگرم سيلي زدن به آن‌ها كرد. با در نظر گرفتن اين احتمال كه حضرت حق ممكن است اين حال غفلت زده را به عنوان مجاهدتي فكري بپذيرد موجب تسليام شد.

سلامِ علي گُل، برادر حافظ محمد، معلم ارزشمند رساله نور را دريافت كردم. به او، همه هم‌شهريانش و زندگان و مردگان "صاو" هزاران درود مي‌فرستم؛ و برايشان دعا مي كنم.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! ثبات و متانت شما تمام نقشه‌هاي منافقان و فراماسون‌ها را بي‌نتيجه مي‌كند. آري، برادران من، لزومي به پنهان كردن نيست، زنديقان، رساله نور و شاگردانش را با طريقت‌ها و مخصوصاً طريقت نقشبنديه مقايسه مي‌كنند، و براي از بين بردن و متلاشي كردن ما مي‌خواهند همان طرح‌هايي را عملي كنند كه با آن‌ها طريقتي‌هاي مذكور را مغلوب كردند؛ پس عليه ما چنين هجوم و حمله‌يي را تدارك ديدند.

اولاً: در صدد ايجاد وحشت و ترساندن و فاش كردن سوء استفاده‌ها از مكتب مورد نظر بر مي‌آيند.

ثانياً: خطاها و قصورات اركان و پيروان مكتب را (به زعم خود) آشكار مي‌كنند.

ثالثاً: با ايجاد فساد توسط فلسفه مادي و بي‌بند و باري‌هاي جذابِ تمدن سعي مي‌كنند همبستگي و تعاون بين افراد مكتب را از بين ببرند؛ و با اهانت به استادشان او را تضعيف كرده و مجموعه اعتقادات‌شان را با برخي اصول علم و فلسفه از نظرها بيندازند. آن‌ها با همين سلاح كه عليه اهل طريقت نقشبندي به كار گرفتند به ما حمله كردند، اما فريب خوردند،زيرا اصل نظام فكري رساله نور عبارت است از احساس و جستجوي اخلاص تام، ترك انانيت، مشاهده رحمت در زحمت‌ها، احساس لذت‌هاي باقي در آلام و دردها، نشان دادن آلام اليم در لذت‌هاي سفيهانه زود گذر، و تدريس اين‌كه ايمان در اين دنيا نيز مي‌تواند عامل لذت‌هاي فراوان گردد، و آموختن حقايقي كه هيچ فلسفه‌يي قادر به درك آن‌ها نيست. لذا طرح و نقشه‌ي آن‌ها را ان شاء الله به طور كامل عقيم خواهد گذاشت

و آن‌ها را وادار به سكوت خواهد كرد كه "مكتب رساله نور را نمي‌توان با طريقت‌ها مقايسه كرد."

يك لطيفه: يك روز صبح از بخش ژاندارم‌ها كه در مجاورت ماست كسي صدايم كرد. از پنجره بيرون را نگاه كردم. گفت:"درِ ما، خود به خود بسته شد و هر چه مي‌كنيم باز نمي‌شود." من هم گفتم:"اين براي شما علامت است تا بدانيد بين كساني كه در را بر آن‌ها بسته‌ايد و كشيك‌شان را مي‌دهيد آدم‌هاي بي‌گناهي مانند خودتان وجود دارد. با يكي از برادران كه ده سال مي‌شد او را نديده بودم يك دقيقه ديدار كردم و به همين بهانه به من توهين كردند. به بهانه‌يي ديگر نيز در دوم خروجي ما را بستند. حالا در عوض و به عنوان مجازات، در شما هم بسته شد."

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! لطيفه‌يي كه روز گذشته براي شما نوشتم داراي سه نكته ظريف زير است:

نكته ظريف نخست: شخصيت معنوي هيأت ارجمندي كه در آينده خواهد آمد نماينده‌يي دارد؛ هم‌چنان كه دري كه از پشت چفت شده به بركت و سرّ آن شخصيت معنوي گشوده شد، باز هم يك نماينده‌ي آن هيأت ارجمند كه تحقق يافته و به وجود آمده بعد از ده سال، نيم دقيقه با من ديدار كرد، به همين دليل با من تندي كردند. من هم عصباني شدم؛ چند بار گفتم: "درهاي‌شان بسته شود." صبح فرداي همان شب درهاي نگهباني بدون آن‌كه سابقه داشته باشد خود به خود بسته شد و تا دوساعت نتوانستند آن را باز كنند.

نكته ظريف دوم: توسط مدير، يادداشتي براي دادستان فرستاده، و در آن گفته بودم: "من در انفرادي هستم و نمي‌توانم با كسي ديدار كنم، امكان ديدار هم باشد در اين شهر كسي را نميشناسم. شهردار اين‌جا به همراه شخص ديگري... الي آخر" بعد، دادستان مي‌گويد: "مگر او در انفرادي‌ست؟" مدير پاسخ مي‌دهد: "نه" و هر دو معترض من مي‌شوند. همان روز كسي كه نيمه مجذوب و نيمه

خويشاوندم بود نيم دقيقه با من ديدار كرد؛ به همين خاطر چنان وضعيتي پيش آمد كه در هيچ زندان انفرادي سابقه نداشت. اعتراضشان به من، به كمرشان زد.

نكته ظريف سوم: سر و صداي جوانان بي‌بند و بار همسايه در آستانه در، بين مغرب و عشا مرا اذيت مي‌كرد؛ البته كم بود. آن در را نيز همان روز به بهانه‌يي بستند؛ بوي بد منزل‌ام بيش‌تر شد و هم سر و صداي جوانانِ نزديك در، موجب آزار بيش‌تري شد، من هم گفتم: "درهاي‌شان بسته باد؛ چرا چنين مي‌كنند؟" همان صبح آن حادثه رخ داد.

* * *

برادران‌ام! دو مسأله‌يي را كه با حروف جديد نوشته بوديد واقعاً تأثير گذار بود. مسائل اول و دوم و سوم هم نوشته شود بسيار خوب است، اما قلم كساني چون "خسرو و طاهري" كه خاص قرآن و خطِّ قرآني‌ست و مأمور به اين كار هستند موجب نگراني من مي‌شود، اگر ديگران بنويسند بهتر است.

* * *

برادران عزيزم! يك سال است كه از مقداري، يعني حدود يك كيلو رشته‌ي پلو و برنج استفاده مي‌كنم. ترديدي برايم نماند كه بركت بزرگي در آن است. حالا شما نمي‌گذاريد آن را طبخ كنم. پس آن را به عنوان تبرك و هديه‌يي بابركت برايتان مي‌فرستم. از آن رشته‌ي پلوي ستاره‌يي شكل يك بار بركت خارق العاده‌يي ديدم. دانه‌هايش را بعد از پختن، خشك مي‌كردم. من و ديگران ديديم كه دانه‌هايش بيش از ده برابر بزرگ‌تر مي‌شوند.

* * *

برادران عزيزم! امشب وقتي مشغول گفتن دعا و ذكر شبانه‌ام بودم نگهبانان و ديگران مي‌شنيدند. بر قلب‌ام خطور كرد كه "آيا اين اظهار، ثواب كار را كاهش نمي‌دهد؟" دلواپس شدم و سخن مشهوري از حجت الاسلام امام محمد غزالي را به ياد آوردم، مي‌گويد:"فضيلت اظهار كار خير، گاه به مراتب از اخفاي آن بيش‌تر است". يعني آشكار انجام دادن كار خير ممكن است موجب استفاده يا تقليد ديگران شود و آن‌ها را از غفلت بيدار نمايد؛ و اگر افراد مقابل در گمراهي و بي‌بند و باري عناد داشته باشند، اظهار شعاير اسلام در برابر آنان، عزت ديني را نشان خواهد داد؛ بنابراين اداي آشكار كار خير مخصوصاً در اين زمان و توسط كساني كه درس اخلاص را كامل فرا گرفته‌اند، از جنبه‌‌هاي گوناگون نه تنها ريا نيست (به شرط اين‌كه ندانسته به ظاهرسازي آلوده نشود) بلكه مي تواند ثواب زيادي هم داشته باشد، پس تسلي خاطر يافتم.

* * *

دو روز پيش وقتي قاضي بازپرس خبرم كرد، در اين فكر بودم كه چگونه از برادران‌ام دفاع كنم؛"حزب المصون" امام غزالي را گشودم، آيات زير نظرم را جلب كرد:

اِنَّ اللّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا (حج: ٣٨ ) يَسْعَى نُورُهُمْ بَيْنَ اَيْدِيهِمْ وَبِاَيْمَانِهِمْ (حديد: ١٢ ) اَللّهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ (شورى: ٦ ) طُوبَى لَهُمْ (رعد: ٢٩)

ديدم آيه نخست (اگر تشديدها را در نظر داشته باشيم و مدّها را نشماريم، "و" در آمَنُوا نيز مدّ است) در مقام جفر و به حساب ابجد مي‌شود هزار و سيصد و شصت و دو (١٣٦٢)، كه دقيقاً تاريخ سالي‌ست كه در آن هستيم و براي دفاع از برادران مؤمن‌مان عزم را جزم كرده‌ايم؛ ديدم مقام و معناي آيات با شرايط امروز ما كاملاً مناسبت دارد. گفتم: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ نيازي به دفاع من باقي نمي‌ماند. بعد به

ذهن‌ام خطور كرد كه "نتيجه چه خواهد شد؟" و كنجكاو شدم. ديدم دو جمله اَللّهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ و طُوبَى لَهُمْ به شرط شمارش تنوين، مقام جفري‌اش دقيقاً همان ١٣٦٢ مي‌شود (اگر مدّ را به حساب نياوريم، دو، و اگر آن را هم در نظر بگيريم سه خواهد شد.) دقيقاً در زماني كه به شدت نيازمند محافظت الهي بوديم رقم به دست آمده با تاريخ سال جاري و سال آينده مناسبت داشت؛ آيات مذكور، بر حفاظت ما در برابر هجوم وحشتناكي كه از يك سال پيش در حوزه‌يي وسيع آغاز شده بود با ضمانت، تسلي مي‌دادند.

رساله نور در رويداد مزبور، در دواير عالي حكومتي، پيروزي‌هاي درخشان‌تري به‌دست آورد؛ لذا توقف موقتي فعلي، ما را مأيوس نمي‌كند و نبايد بكند؛ هم‌چنين مصادره "آيت الكبري" كه به دليل انتشارش صورت گرفت، موجب شد همه نظرها از هر سو به جايگاه درخشان اين كتاب جلب شود؛ پس من اين حادثه را مانند اعلان نامه‌يي تلقي مي‌كنم. هم اينك آيه‌ي رَبَّنَا اَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْلَنَا (تحريم:‌٨) را قرائت كردم. اغْفِرْلَنَا به حساب ابجد دقيقاً ١٣٦٢ مي‌شود، يعني تاريخ همين سالي كه در آن هستيم؛ ما را به استغفار فراوان فرا خوانده و فرمان‌ مي‌دهد تا نورتان كامل شده و رساله نور ناقص نماند.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! من فكر مي‌كنم كساني كه در امتحان دشوار اين دو مدرسهي يوسفيه قديم و جديد متزلزل نشدند و درس را رها نكردند و با اين‌كه دهان‌شان بر اثر خوردن شورباي داغ سوخت، اما از طلبگي منصرف نشدند و توان معنوي‌شان در برابر انبوه تهاجم‌ها به پايان نرسيد، توسط اهل حقيقت و نسل آتي تشويق خواهند شد؛ فرشتگان و موجودات روحاني نيز آن‌ها را تشويق مي‌كنند. ليكن چون بيمار و ضعيف و فقير در ميان‌تان هست فشار مادي زياد است. با اين حال فكر مي‌كنم

اگر هر كدام‌تان ديگري را تسلي دهد و همه شما در اخلاق و صبر نمونه و الگو و در تساند و خوبي كردن، برادري مهربان و در مباحثات درسي مخاطبي باهوش و پاسخ‌گو و در انعكاس سجاياي نيكو چون آينه باشيد فشارهاي مادي از بين مي‌رود؛ با اين انديشه‌ها در مورد شما ـ كه از روح خويش بيش‌تر دوست‌تان دارم ـ تسلي خاطر مي‌گيرم.

عباي صد و بيست سالهمولانا خالد را روزي برايتان مي‌فرستم. همان‌طور كه آن شخص، اين عبا را بر من پوشاند من هم به نام او براي اين‌كه شما نيز آن را به عنوان تبرك بر تن كنيد هرگاه كه بخواهيد آن را برايتان خواهم فرستاد.

تازه آمده بوديم كه دكتر واكسيناسيون، واكسن آبله‌ي من را ترزيق كرد. جاي واكسن، تورم كرد و دمل در آمد. تورم به سمت پايين كشيده مي‌شد. نمي‌گذاشت بخوابم و هنگام وضو گرفتن اذيت مي‌شدم. با خودم مي‌گفتم نكند بدنم با واكسن سازگار نيست يا معناي ديگري در كار است. يادم آمد بيست سال پيش در آنكارا واكسني به من زدند كه هنوز هم جاي آن گه‌گاهي ورم مي‌كند و باعث ناراحتي‌ام مي‌شود. گفتم نكند اين هم مانند آن شود. وضعيت آن‌جا چطور است؟

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! يكي از حكمت‌هاي عدالت تقدير الهي كه ما را به مدرسه يوسفيه دنيزلي فرستاده اين است كه اهالي اين‌جا و زندانيان و حتي كارمندان و دادگستري به رساله نور و شاگردان آن بيش از جاهاي ديگر نيازمندند. بنابراين ما با مسئوليت ايماني و اخروي وارد اين امتحان دشوار شديم. آري، در ميان زندانيان كه از بيست سي نفر فقط يكي دو نفرشان نماز را با تعديل اركان مي‌خوانند، به يك‌باره چهل تا پنجاه نفر از شاگردان رساله نور عموماً و بلا استثنا نمازشان را كامل و درست مي‌خوانند، و اين درس و ارشاد كه با زبان حال و فعل منتقل مي‌شود نه تنها زحمت و دشواري موجود را از بين مي‌برد بلكه موجب علاقه بيش‌تر به آن مي‌شود. شاگردان رساله نور اين درس‌ها را با اعمال خود مي‌دهند و ما از رحمت و

عنايت الهي اميد آن داريم كه با ايمان تحقيقي كه در قلب خويش دارند در نجات اهل ايماني كه در اين‌جا هستند از اوهام و شبهات اهل ضلالت، چون قلعه‌يي پولادين عمل كنند.

اين‌كه اهل دنيا در اين‌جا مانع سخن گفتن ما مي‌شوند ضرري ندارد.لسان حال از لسان قال مؤثرتر و محكم‌تر سخن مي‌گويد؛ مادام كه هدف از زنداني كردن، تربيت افراد است، اگر دوستدار ملت هستند نبايد مانع ديدار زندانيان با شاگردان رساله نور شوند. تا اين محبوسان در يك ماه و شايد در يك روز بيش از آن‌چه در يك سال مي‌آموزند تربيت شوند و بياموزند؛ در نتيجه انسان‌هاي مفيدي براي ملت و وطن، و آينده و آخرت خود شوند. اگر رساله "راهنماي جوانان" در اين‌جا وجود داشت بسيار مفيد بود. ان شاء الله روزي آن را هم به اين‌جا مي‌آورند.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! امروز گفتگوي مربوط به ضياء‌الدين با برادر مرحوم و بزرگ‌ام ملا عبدلله را از خاطر گذراندم. آن‌گاه به شما فكر كردم. قلباً گفتم:"اگر پرده غيب گشوده شود و هر يك از اين دينداران صادق و مسلمانان جدي ـ كه در اين زمانه‌ي بي‌ثبات ثابت قدم‌اند و در اين اوضاع پرآشوب متزلزل نمي‌شوند ـ چون يك ولي و حتي يك قطب ديده شوند، بر اهميتي كه امروز براي آن‌ها قائل‌ام و علاقه‌يي كه امروز به آن‌ها دارم چيز بسيار كمي خواهد افزود. و اگر هر كدام‌شان يك فرد عامي و عادي ديده شوند نيز از ارزشي كه امروز برايشان قائلم هيچ كم نخواهد كرد، زيرا خدمت به نجات ايمان در چنين شرايط سختي فوق هر چيز است.

مزايايي كه مقامات شخصي و حسن ظن‌ها (بر شخصيت فرد) مي‌افزايند با از ميان رفتن حسن ظن‌ها در چنين حالات پر دغدغه و متزلزلي موجب كاهش محبت‌ها به فرد مي‌شود. و صاحب مزيت نيز براي آن‌كه موقعيت خويش را در نظر آن‌ها حفظ كند مجبور به رفتارهاي تكلف آميز و كارهاي ساختگي و رعايت وقار

پرمشقت مي‌شود. خداوند را بي‌نهايت سپاس كه ما به چنين تكلف‌هاي سردي محتاج نمي‌شويم."

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! با تمام روح و عقل و دلم ليالي عشر را به شما تبريك مي‌گويم. از رحمت الهي مسألت مي‌كنيم منافع بي‌شماري نصيب همكاري معنوي ما فرمايد. امشب خواب ديدم نزد شما آمده و به عنوان امام جماعت قرار است نماز بخوانم، كه بيدار شدم. براساس تجربه، زماني كه چيزي نمانده بود خواب مذكور تعبير شود، دو نفر از برادران‌‌مان كه از قهرمانان "صاو" و "حُما" هستند براي تعبير اين خواب به نمايندگي از شما آمدند. من هم با ديدن آن ها چنان مسرور شدم كه گويي همه شما را ديده‌ام.

برادران من! اگر‌چه اين وضع موجب شده است موافقان و بعضي از كارمندان در برابر رساله نور محتاط و هراسان باشند، اما در بين همه مخالفان و دينداران و مأموران مرتبط نوعي دقت و اشتياق به وجود آورده است.نگران نباشيد نورها خواهند درخشيد.

اي برادر! توجه فرما؛ در زندان دنيزلي همه اسباب در ظاهر عليه استاد بود و با حكم (از پيش تعيين شدهي) اعدام او را محاكمه مي‌كردند؛ با اين حال استاد مي‌گويد: برادران نگران نباشيد؛ نورها خواهند درخشيد. ببين كه اين سخن چگونه تحقق يافت.

طلبه‌هايش

سعيد نورسي

* * *

براساس تعبير و استخراج "صبري" رساله نور متناسب با اشاره سوره "وَ العَصرِ"، براي آناتولي مانند كشتي (نوح) در كوه جودي بوده و وسيله‌يي براي محافظت اسپارتا و كاستامونو از آفات آسماني و زميني‌ست؛ من كمي پيش از اين مصيبت، مكرر مي‌گفتم؛ و آن نامه‌ها براي شما هم ارسال شده بود كه:"با رساله نور كاري نداشته باشند؛ در غير اين صورت بدانند با بلايايي مواجه مي‌شوند كه وقوع‌اش به زودي محتمل است؛ بهتر است عاقل شوند" خبري را كه اينك دريافت كردم بشنويد: مردم كاستامونو و حومه و قلعه‌اش چنان گريسته‌اند كه گويي در ماتم رساله نور بودهاند؛ آن‌ها با زلزله به لرزه افتاده‌اند؛ ان شاء الله باز هم رساله نور واصل شده؛ خنده بر لبان‌شان باز خواهد گشت و شكر خواهند كرد.

روز گذشته دو سود گران‌بهاي‌مان را براي شما نوشته بودم. در دومي گفتم: "با صدها زبان، دعا و تسبيحات، الي آخر". اين تعبير نارساست؛ درست آن چنين است: "نسبت به درجه و مرتبه‌يي كه هر كدام‌ از ما داريم با صدها زبان، الي آخر".

ما را در حالي آوردند كه دستان مرا با دستان پيرمرد بسيار محترمي از روستاي صاوا كه من علاقه زيادي به آن دارم دستبند زده بودند. موجب خرسندي فراوان من شد. بدين وسيله از شدت علاقه مردم آن روستا به خود آگاه شدم. به آن برادرم جداگانه سلام مي‌كنم.

* * *

برادر عزيزم! آيهي وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْكَافِرُونَ ‌نيز بر اشارت وَ الْعَصْرِ اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَفِى خُسْرٍ اشاره دارد و يادآوري مي‌كند ويرانگري و جنگ كفار بي‌فايده است و در متن خسارت‌هاي وارد شده، عين ضرر مي‌باشد. به موازات رمز و ايمايي كه در اشارت وَ الْعَصْرِ به رساله نور هست، بايد دانست آيه مذكور نيز به رمز اشاره مي‌كند در سال جاري كه به تاريخ رومي، ١٣٦٠ است، منافقان و كافران با رساله نور مبارزه خواهند كرد، اما خسارت خواهند ديد، زيرا يكي از اسباب رفع بلايايي چون زلزله

و جنگ، رساله نور است. احتمالاً اشاره پنهاني وجود دارد مبني بر اينكه متوقف كردن آن باعث جلب بلايا مي شود.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيزم! گمان مي‌كنم دفاعيه حقيقي و پاياني ما رساله كوچكي به عنوان "ثمره زندان دنيزلي" شود، زيرا به دليل برخي اوهام از يك سال پيش به طرز گسترده‌يي با طرح‌ها و بهانه‌هاي بي‌پايه و اساس به ما حمله كردند؛ طرح‌هايي از قبيل: طريقت‌گرايي، قوميت‌گرايي، كميته گرايي، احساسات ديني را ابزار سياست كردن‌، فعاليت عليه جمهوريت و اخلال در كار دولت و آسايش ملت. حضرت حق را شكر بي‌پايان كه نقشه‌هاي‌شان بي‌نتيجه ماند. در چنان گستره وسيع، در ميان صدها طلبه و صدها رساله، و در ميان نامه‌ها و كتاب‌هايي كه در مدت هجده سال نوشته شده جز حقيقت ايماني و قرآني و تحقيق در آخرت و تلاش براي سعادت ابدي چيز ديگري نيافتند. آن‌ها براي پنهان كردن نقشه‌هاي خود در جستجوي بهانه‌هاي كاملاً عادي بر آمدند، ليكن كميته زندقه‌ي پنهان و وحشتناكي كه برخي از اركان دولت را اغفال نموده و عليه ما تحريك كرد اينك احتمال مي‌رود مستقيماً به نفع كفر مطلق به ما حمله كند، لذا گمان مي‌كنم نگارش "رساله ثمره" ـكه چون خورشيد مي‌درخشد، و چون كوه محكم است، تزلزلي ندارد و (براي هيچ كس) شبهه‌يي باقي نمي‌گذارد ـ بر ما الهام شد، تا در برابر آن‌ها قوي‌ترين دفاعيه باشد و آنان را به سكوت وادار كند.

سعيد نورسي

* * *

برادران‌ام! اگر‌چه جا و مكان‌تان بسيار محدود است اما وسعت دل‌تان به آن اهميتي نخواهد داد؛ وانگهي نسبت به مكان‌مان آزادي بيش‌تري دارد. بدانيد كه

اصلي‌ترين نقطه قوت و اتكاي ما همبستگي و اتحادمان است. مراقب باشيد، خيلي مراقب باشيد كه بر اثر عصبانيت حاصل از اين مصايب كوتاهي‌هاي يك‌ديگر را به رخ هم نكشيد. با گلايه‌هايي كه در حكم اعتراض به قسمت و قَدَر الهي‌ست و با گفتن سخناني مانند اين كه "اگر چنان نمي‌شد، چنين نمي‌شد" از هم دلخور نشويد. من دانستم كه راهي براي نجات از حمله و هجوم مخالفان نداشتيم و هر كاري كه مي‌كرديم، آن‌ها حمله مي‌كردند.ما با صبر و شكر و رضا به قضاي الهي و تسليم در برابر قَدَر با آن‌ها مقابله مي‌كنيم، تا عنايت الهي به دادمان برسد. ما بايد تلاش كنيم در كم‌ترين زمان بيش‌ترين ثواب و خير را كسب كنيم.

به برادران‌مان در آن‌جا بسيار سلام مي‌فرستيم و براي سلامتي‌شان دعا مي‌كنيم.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! يكي از چيزهايي كه گذران سريع زندگي اين دنيا، زوال آن، لذت‌هاي فاني و پليد و بي‌عاقبت‌اش، و سيلي‌هاي فراق و دوري را در سطح قابل توجهي تسلي مي‌دهد ديدار با دوستان صميمي‌ست. آري، گاه براي ديدار دو ساعته با يك دوست، بايد بيست روز راه رفت و صد ليره هزينه نمود. حالا در اين زمانه عجيب و بي‌دوست، ديدار يكي دو ماهه با چهل تا پنجاه نفر از دوستان صميمي و گفتگو با آن‌ها براي خدا، و كسب تسلي خاطر حقيقي، از اندوه رنج‌ها و ضايعات مالي مي‌كاهد. من خود حاضر بودم بعد از ده سال دوري از برادراني كه اين‌جا هستند براي ديدار فقط يكي از آن‌ها اين مشقت را به جان بخرم. گلايه كردن، اعتراض به تقدير (الهي)، و سپاسگزاري تسليم بودن در برابر آن است.

* * *

به شما اطمينان مي‌دهم اگر هم اينك اجل فرا برسد در كمال آرامش قلبي با آن مواجه مي‌شوم و مي‌ميرم. چون معتقدم در بين شما سعيدهاي فراواني هستند كه جوان و متين و نيرومندند و بسيار بيش‌تر از اين سعيد بيچاره، سالمند، بيمار و ضعيف، حامي و وارث و صاحب رساله نور خواهند بود. خود را مديون كساني مي‌دانم كه نام‌شان در يادداشت "نظيف" نوشته شده است. آن‌ها به صورت مؤثري توان معنوي‌ را تقويت كرده‌اند و من از اين بابت بسيار خوشحال‌ام. من در اصل حدس مي‌زدم كه آن‌ها چنين باشند. حضرت حق آن‌ها را موفق كند و الگوي خوبي براي ديگران قرار دهد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! مادام كه براي آخرت و خير و عبادت و ثواب و ايمان و قرآن با رساله نور مرتبط شده‌ايد، از اين‌كه به اين‌جا آمده‌ايد بايد خدا را شكر كنيد؛ هر ساعت اين شرايط سخت در حكم بيست ساعت عبادت است و اين بيست ساعت نيز از آن نظر كه مجاهده معنوي در راه خدمت به قرآن و ايمان است به اندازه صد ساعت ارزش دارد و آن صد ساعت هم ارزش ديدار بستن عقد اخوت، دادن و گرفتن قدرت، و تسلي دادن و تسلي گرفتن با برادران مجاهد واقعي را دارد كه هر كدام‌شان به قدر صد نفر ارزش و اهميت دارند؛ نيز شما به اين مدرسه يوسفيه آمده‌ايد تا در امتحاني براي تداوم همبستگي واقعي و ثابت قدم بودن در خدمت قدسي، و استفاده از سجاياي نيكو و كسب شايستگي شاگردان مدرسةُ الزهرا شركت و قسمت خويش را به همان مقدار كه تقدير شده دريافت كرده و از رزق مقدرتان تناول كنيد و از آن ثواب كسب نماييد. بايد به فايده‌هاي ياد شده فكر كرد و با صبر و تحمل با همه سختي‌ها مقابله نمود.

سعيد نورسي

* * *

برادران‌ام! من قلباً آرزومند بودم مشابه قهرمانان متين اسپارتا و حومه آن كه ثبات قدمي آهنين و پولادين دارند، ـ كساني مانند خسروها و حافظ علي‌ها ـ از اطراف كاستامونو هم در اين‌جا ديده شوند. فراوان شكر مي‌كنم كه استان كاستامونو آرزوي مرا كاملاً برآورده كرد و قهرمان‌هاي متعددي را به ياري‌مان فرستاد. به برادران فداكاري كه نزد شما هستند، و من هميشه به ياد آنان هستم و چون نام‌هايشان را نمي‌توانم بنويسم تك‌تك درود مي‌فرستم و براي سلامتي‌شان دعا مي‌كنم.

* * *

برادران عزيز، صديق، ثابت قدم و وفادار من! يكي از حالات خويش را بيان مي‌كنم نه براي اين‌كه متأثر شويد يا تدبيري مادي اتخاذ شود، بلكه هدفم استفاده بيش‌تر از مشاركت معنوي نيايشي شماست و اين‌كه شما هم بيش از پيش خونسردي و احتياط و صبر و تحمل خود را حفظ كنيد و به شدت مراقب همبستگي خود باشيد، مطلب اين است: فشار و عذابي را كه در اين‌جا در يك روز مي‌بينم در اسكي‌شهير در يك ماه هم نمي‌ديدم. فراماسون‌هاي ظالم يكي از افراد بي‌انصاف خود را مأمور كرده‌اند تا از عصبانيت و خشم من در مقابل شكنجه‌هايشان بهانه‌يي بيابند و آن را دليل تجاوز ظالمانه نشان دهند و دروغ هايشان را پنهان نمايند.من بر اثر احسان الهي خارق العاده‌يي صبر مي‌كنم و خدا را شكر مي‌گويم و تصميم گرفته‌ام به اين روش ادامه دهم. حال كه ما تسليم تقدير الهي هستيم و اين فشارها را بر اساس سرّ

"‌خَيْرُ اْلاُمُورِ اَحْمَزُهَا"

نعمتي معنوي براي كسب ثواب بيش‌تر مي‌دانيم، و مادام كه پايان مصايب گذرا و دنيوي غالباً لذت بخش و خير است، و اينك كهما در مرتبه حق اليقين اعتقاد يقيني و قطعي داريم كه حيات خويش را وقف حقيقتي نموده‌ايم كه درخشان‌تر از خورشيد و زيبا چون بهشت و شيرين چون سعادت

ابدي‌ست؛ پس نبايد شك كرد كه با اين شرايط پر مشقت، با افتخار و شكر در حال انجام مجاهده‌يي معنوي هستيم؛ لذا شكوه و گلايه نبايد كرد.

* * *

برادران عزيز! توصيه اول و آخر ما اين است: وحدت خود را حفظ كنيد، خونسرد باشيد و احتياط كنيد و از انانيت و تكبر و رقابت پرهيز نماييد.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! از كيفرخواست دادستان دانسته شد نقشه زنديقان پنهاني ـ كه با اغفال برخي از اركان حكومت آن‌ها را عليه ما كرده‌اند ـ بي‌نتيجه مانده و دروغ بودن‌شان مشخص شده است. آن‌ها اينك جمعيت‌گرايي و كميته‌گرايي را بهانه قرار داده درصدد پوشاندن دروغ‌هايشان هستند. يكي از آثار اين مطلب ممانعت ديگران از تماس با من است. گويي اگر كسي با من تماسي بگيرد ناگهان يكي از ما مي‌شود. حتي كارمندان ارشد هم رفتار خشني داشته و با تحت فشار قرار دادن من، خود را نزد رؤسايشان عزيز مي‌كنند. مخصوصاً "حا ص م د بر" من مي‌خواستم مطلبي را كه خواهيد ديد در پايان اعتراض‌نامه‌ام بگويم اما انديشه‌يي مانع شد. مطلب اين است:

آري، ما يك جمعيت هستيم. جمعيتي كه در هر زمان سيصد ميليون عضو دارد. عضوهايي كه روزانه پنج بار براساس اصول جمعيت، علاقه و دلبستگي خود را با احترام نشان مي‌دهند. آن‌ها با برنامه قدسي

اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ

با دعاها و معنويات خود به ياري يك‌ديگر مي‌شتابند. ما از افراد اين جمعيت مقدس و بزرگ هستيم و مسئوليت خاص‌مان نيز بيان تحقيقي حقايق ايماني قرآن براي اهل ايمان و نجات آنان و خودمان از نيستي هميشگي و حبس

انفرادي دائم است. ما با جمعيت‌ها و كميته‌هاي ديگر دنيوي و سياسي و دسيسه باز ارتباطي نداريم و با چنين كاري سطح خود را پايين نمي‌آوريم.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! بامداد امروز دلم براي يكايك شما به درد آمد. در يك لحظه، رساله بيماران را به خاطر آوردم و آرامش يافتم.

آري،اين مصيبت هم نوعي بيماري اجتماعي‌ست. بيشتر علاج هاي ايماني در آن رساله، شامل اين مورد هم مي‌شوند؛ هم‌چنان كه به بيمار ارجمندي كه در "ارزروم" است گفتم، دردهاي پيش از اين ساعت مصيبت، كاملاً برطرف شد و آن چه باقي ماند ثواب و خير و فوايد دنيوي و اخروي و ايماني و قرآني‌ست. معلوم مي‌شود تك مصيبت گذراي مذكور، به نعمت‌هاي متعدد و دائمي تبديل شده است. آينده نيز فعلاً موجود نيست، پس مصيبتي كه در آن تداوم خواهد يافت فعلاً دردي ندارد.احساس درد متوهمانه از آن‌چه نيست، بي‌اعتمادي به رحمت و قَدَر الهي‌ست.

ثانياً: امروزه بيش‌تر انسان‌هاي روي زمين به لحاظ مادي و معنوي گرفتار مصايب قلبي و روحي و فكري هستند. گرفتاري هاي ما نسبت به آن‌ها بسيار ناچيز و در عين حال سودمند است؛ و براي قلب و روح، لذتِ ايمان و سلامت و صحت دارد.

ثالثاً: در متن اين توفان‌ها اگر وارد اين‌جا نمي‌شديم، اين مصيبت ناچيز به‌واسطه ارتباط با مأموران متوهم، سخت‌تر و سنگين‌تر مي‌شد. در آن صورت دچار مصيبت رياكاري و چاپلوسي در برابر آن‌ها مي‌شديم.

رابعاً: در اين زمستان مضاعف مادي و معنوي كه كاري در آن نمي‌شود كرد، و در اين مدرسه يوسفيه ـ كه يكي از درس‌خانه‌هاي مدرسةُ الزهراست ـ ديدن كم هزينه و به غايت ارزان دوستان واقعاً حقيقي كه از برادر هم مشفق‌ترند و مصاحبت با برادران اخروي كه چون مرشد مي‌باشند، و بهره‌مند شدن از فضايل خصوصي

آنان، و نيـرو گرفتن از حسنات و ياري‌هاي معنـوي، انبسـاط خاطر، و تسلي خاطـر آن‌ها ـ كه مانند نـور و نـوراني كه در اشيا‌ي شفـاف سرايت مي‌كنند مي‌باشد ـ ماهيت اين مصيبت را تغيير داده و حكم نوعي پوشش براي عنايت الهي را مي‌يابد. آري، از ظرايف لطيف اين عنايت الهي خفيه است كه همه طلبه‌هاي رساله نور كه به اين‌جا آمدهاند،"علما و روحانيون" ناميده مي‌شوند. همه، آن‌ها را "عالم دين" مي‌خوانند و به آن‌ها احترام ميگذارند. اشاره لطيفي كه در اين ظرافت وجود دارد اين است: هم‌چنان كه اين زندان به مدرسه تبديل شده است، شاگردان رساله نور هم هر يك، مدرس و معلمي شده‌اند؛ و زندان‌هاي ديگر نيز در سايه اينان ان شاء الله تبديل به مكتب خواهند شد.

* * *

برادران‌ام! اگر گه گاه نامه‌هاي مختصري كه پيش از اين، مشابه همين نامه براي تسلي خاطر نوشته شده، خوانده شوند و رساله ثمره مخصوصاً بخش‌هاي پاياني آن به طور دسته جمعي مطالعه گردند، و هم‌زمان درباره مسائلي كه از رساله نور به خاطر مي‌رسد مذاكره شود، ان شاء الله موجب كسب عزت و افتخار طلبه علوم مي‌شود. شخصيت‌هاي بزرگي چون امام شافعي به طلاب علوم (ديني) چنان اهميتي مي‌داده‌اند كه گفته‌اند:"حتي خواب طلبه علوم نيز عبادت است." پسدر چنين زمـانه‌يي كه مـدرسه‌يي وجـود ندارد و در چنين مكان‌هـاي عـذاب‌آوري، به خاطـر اين‌گونه طلبگي با ارزش نبايد به صد سختي و مشكل اهميت داد و بايد گفت "خَيْرُ اْلاُمُورِ اَحْمَزُهَا" بهترين كارها، سخت‌ترين آن‌هاست. م. و به همه آن فشارها از ته دل خنديد. اما دوستان تهي‌دست از آن نظر كه داراي اهل و عيال هستند و تكفل آن‌ها را بر عهده دارند، براساس قاعده‌ي قراني و ايماني و نورانيِ "در مصيبت بايد به بدتر از خود و در نعمت بايد به كساني كه كمتر برخوردارند نگاه كرد" بايد بدانند كه از هشتاد درصد مردم راحت‌تر هستند. اينان هم‌چنان كه حق

ندارند شكايت و گلايه‌يي كنند، بايد هشتاد مرتبه بيش‌تر از ديگران شكر بگويند. در اين‌جا دريافت سهميه غذايي ما از سوي قَدَر الهي تعيين شده بود. رحمتِ مبتني بر عدالت ما را در اين‌جا گرد هم آورده؛ و اهل و عيال‌مان نيز به رزاق حقيقي سپرده شده‌اند؛ (خداوند) ما را موقتاً از مسئوليت سرپرستي خانواده معاف كرده است؛ هم‌چنان كه روزي كاملاً دستان ما را كنار خواهد زد و عزل‌مان خواهد كرد.

مادام حقيقت چيزي‌ست كه گفته شد، بايد

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

بگوييم و در حالت تسليم شكرگزاري كنيم.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! من هر چند نمي‌توانم حضوري با شما ديدار كنم، اما از اين‌كه نزديك‌تان هستم و همگي در يك ساختمان به‌سر مي‌بريم بسيار خوشحال و سپاسگزارم. بدون اين‌كه اختياري داشته باشم گاه تدابير لازم هشدار داده مي‌شود؛ از جمله اين‌كه يك نفر زنداني دروغگو و جاسوس را از طرف فراماسون‌ها در بند كناري من گذاشته‌اند. تخريب كردن آسان است مخصوصاً تخريب جوانانِ سر به هوا؛ از آزار زيادي كه فرد مذكور به من مي‌رساند و تلاش‌اش براي به فساد كشيدن جوانان فهميدم كه زندقه در مقابله با ارشاد و اصلاح‌هاي شما، براي فاسد كردن و تخريب اخلاق فعاليت مي‌كند.در چنين وضعيتي بايد مراقب بود و بسيار احتياط كرد. تا آن‌جا كه امكان دارد نبايد در مقابل زندانيان قديمي حساسيت به خرج داد؛ هم‌چنين حساسيت آن‌ها را هم نبايد برانگيخت؛ بايد مراقب باشيم و به دو دستگي ميدان ندهيم؛ بايد خونسرد بود و تحمل كرد. برادران ما بايد در حد امكان اخوت و همبستگي‌شان را با فروتني و تواضع و ترك غرور تقويت كنند، اين بسيار لازم و ضروري‌ست. سرگرم امور دنيا شدن مرا مي‌رنجاند. به درايت شما اعتماد مي‌كنم و جز ضرورت به كارهاي دنيا نمي‌پردازم.

سعيد نورسي

* * *

برادران من! براي مقابله با هر احتمالي، بيان مسأله‌يي كه امروز صبح هشدار داده شد لازم است.

حقايقي را كه ما از قرآن اخذ مي‌كنيم چون خورشيد و روز روشن است كه هيچ شك و شبهه و ترديدي باقي نمي‌گذارد. نفس و شيطان درون من از بيست سال پيش بسيار كنجكاو بوده‌اند كه "فيلسوفان زنديق در برابر اين مطلب چه مي‌گويند و نقطه اتكاي‌شان چيست؟" چون در هيچ زمينه‌يي نتوانستند قصور و خطايي بيابند سكوت كردند. گمان مي‌كنم حقيقتي بسيار حساس كه نفس و شيطان درون من را ساكت كرد، سركش‌ترين آدم‌ها را نيز به سكوت وا مي‌دارد؛مادام كه ما در راه حقيقتي فعاليت مي‌كنيم كه ثابت‌ترين و بزرگ‌ترين و مهم‌ترين حقيقت است و برايش قيمتي نمي‌توان تعيين نمود؛ حقيقتي كه اگر دنيا و جان و جانان‌مان را هم فدايش كنيم باز هم ناچيز است؛ بي‌ترديد بايد با همه بلايا و فشارها و دشمنان با كمال متانت مقابله كنيم. ممكن است برخي از روحانيون و شيوخ و افراد به ظاهر باتقواي فريب خورده را هم عليه ما تحريك كنند.در برابر اين‌ها هم بايد وحدت و همبستگي خود را حفظ كنيم و سرگرم‌شان نشويم و مناقشه نكنيم.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! با يك اخطار معنوي در سپيده دم امروز دانستم كه دليل واقعي حمله و تجاوز گسترده و جدي عليه ما، شعاع پنجم نيست؛ بلكه"حزب النوري، مفتاح الايمان، و حجةُ البالغه" است. بخشي ازحزب النوري را به دقت خواندم، به مفتاح هم انديشيدم و دانستم كه زنديق‌ها، چون نتوانستند در برابر اين دو شمشير الماسين از مشرب كفر مطلق محافظت كنند،شعاع پنجم را كه تا حدودي با مسائل سياسي مرتبط است در ظاهر دليل نشان دادند، لذا دولت را اغفال كرده عليه ما

شوراندند. به همراه همين اخطار، به ذهن‌ام خطور كرد "اگر تعدادي از برادران ضعيف‌مان موقتاً از فعاليت دست بردارند ممكن است از اين گرفتاري نجات پيدا كنند." مي‌خواستم چنين اجازه‌يي بدهم اما ناگهان هشدار داده شد "كسي كه تا اين حد با موضوع مرتبط بوده و دو بار مورد اين آزمايش قرار گرفته، و در مقابل، متحمل زحمات و مشقات فراوان شده است؛ نبايد قلباً (از مسير رساله نور) صرف نظر كند كه كاري بي‌فايده و مُضر است؛ بلكه مي‌تواند براي فريب آنان در ظاهر كناره گيري كند و اجتناب خود را نشان دهد." در غير اين صورت به خودش، ما و به مشرب مقدس‌مان لطمه زده، و به تلافي آن برخلاف هدف و مقصدش سيلي مي‌خورد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! كسي كه متحمل زحمت و مشقت اين زندان بشود ـ كه نسبت به جاهاي ديگر سردتر و دشوارتر است ـ بي‌ترديد نسبت به درجه و مرتبه‌يي كه دارد ميل به خودداري از علّت اين حبس خواهد داشت، امارساله نور كه ظاهراً دليل اين زنداني شدن است ايمان تحقيقي را نصيب كِشندگان اين زحمت مي‌كند، و با ايمان تحقيقي باعث حُسن عاقبت‌شان شده و با مشاركت معنوي، اعمال صالحه‌يي به قدر اعمال صد نفر را نتيجه مي‌دهد، بدين گونه آن زحمت و مشقت را به رحمت تبديل مي‌كند. لذا بهاي اين دو نتيجه، صداقت و ثبات محكمي مي‌باشد. اين است كه اظهار ندامت و صرف نظر كردن از ادامه راه، خسارت بزرگي‌ست. اين حبس براي آن دسته از شاگردان (رساله نور) كه رابطه‌يي با دنيا ندارند يا آنان كه ارتباط‌شان با دنيا اندك است، بهتر است. اين‌جا از جهتي جايگاه آزادي‌ست؛ و براي كساني كه با دنيا مرتبط‌‌اند و اوضاع‌شان خوب و مساعد است پول‌هاي هزينه شده را به صدقات مضاعف، و لحظات صرف شدهي عمرشان را به چندين برابر عبادت تبديل مي‌كند، لذا آن‌ها به جاي شكوه و گلايه بايد شكر كنند. آن‌ها هم كه فقير و ناتوان‌اند بايد بدانند، در اصل بيرون زندان هم براي‌شان بي‌فايده و بي‌ثواب بوده و موجب مشقات پر مسئوليتي برايشان مي‌شد؛ اما مشقات

زندان كه خير است و ثواب فراوان دارد و هيچ مسئوليتي را متوجه فرد نمي‌كند، در ضمن با تسلي خاطري كه دوستان ميدهند تخفيف مي‌يابد، مي‌بايست مدار شكرگزاري آن‌ها گردد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! در كاستامونو فردي كه اهل تقواست با گلايه گفت:"من سقوط كرده‌ام؛ حال گذشته و اذواق و انوارم را از دست داده‌ام." به او گفتم:

"شايد ترقي كرده‌يي و ذوق‌ها و كشف‌هايي را كه نفس را نوازش مي‌دهند و ميوه اخروي را در اين دنيا مي‌چشانند و حس خودبيني به انسان مي‌دهند، رها نموده و به مرتبه بالاتر و به مرحله‌ي محو و ترك منيت و رها كردن ذوق‌هاي فاني رسيده‌يي." آري، يكي از احسان‌هاي مهم الهي اين است كه نگذارد كسي كه انانيت‌اش را رها نكرده احسان او را احساس كند، تا دچار عُجب و غرور نشود."

برادران من! بنابر اين حقيقت، كساني كه مانند فرد مذكور مي‌انديشند يا مقام‌هاي درخشان حاصل از حُسن ظن‌ها را در نظر مي‌گيرند با نگاه به شما، شاگرداني را كه در بين‌تان در لباس فروتني و تواضع و خدمت هستند افرادي عامي و عادي مي‌بينند و مي‌گويند: "آيا اين‌هايند قهرمانان (عرصه) حقيقت و كساني كه دنيا را به مبارزه مي‌طلبند؟... هيهات! اين‌ها كجايند و مجاهدان اين خدمت قدسي ـ كه اوليا را در اين زمانه عاجز مي‌كند ـ كجا؟" و به اين ترتيب دوست دچار انكسار خيال شده و دشمن، مخالفت خود را بر حق مي‌پندارد.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! ثمرات و ميوه‌هاي حبس شما در نظر من مانند ميوه‌هاي بهشتي، لذيذ و ذي‌قيمت است. هم‌چنان كه اميدها و آرزوهايم را در حق شما تصديق كرد و

محقق نمود، نيروي همبستگي را نيز بسيار خوب به نمايش گذاشت. وقتي آن قلم‌هاي ارجمند متحد شدند مانند كنار هم قرار گرفتن سه، چهار الف، ارزشي معادل سيصد، چهارصد را زير اين فشارها نشان دادند. حالات روحي‌اي كه در اين شرايط نابسامان از وحدت‌تان محافظت مي‌كند ادعاهاي روز گذشته مرا اثبات مي‌نمايد. آري، ـ در مثل مناقشه نيست ـ من به اين نتيجه رسيده‌ام هم‌چنان كه در نظر اهل سنّت يك ولي بزرگ، در خدمت اسلامي حتي موقعيت يكي از اصحاب كوچك را هم نمي‌يابد،"برادر با اخلاصي كه در زمانه فعلي دل به خدمت ايماني داده و دست از لذات دنيوي شسته و با فروتني از همبستگي و اتحاد محافظت مي‌كند، موقعيتي برتر از ولي خواهد داشت." شما با اعمال و رفتارتان همواره اين ديدگاه مرا تأييد و تقويت مي‌كنيد. حضرت حق همواره و هميشه از شما راضي و خشنود باد. آمين!

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! رساله ثمره بسيار ارزشمند و درخور اهميت است. اميدوارم زماني موجب فتوحات بزرگي گردد. شما ارزش واقعي آن را دريافته‌ايد كه اين درس‌خانه را بي‌درس رها نكرديد. من از طرف خودم مي‌گويم: ثمره اين همه هزينه و زحمت، اگر فقط همين رساله و رساله دفاعيات و با شما بودن در يك‌جا باشد، زحمت و هزينه را كه گفتم تلافي مي‌كند؛ و اگر من متحمل ده برابر اين مصيبت هم بشوم باز كم است.

بر اساس تجربه‌هاي متعدد و مخصوصاً در اين حبس سخت و پر فشار، به اين نتيجه قطعي رسيده‌امكسي كه به خواندن يا كتابت رساله نور اشتغال داشته باشد موجب كاهش فشارها و افزايش شادماني‌اش مي‌شود. وقتي سرگرم رساله نور نيستم مصيبت و بلا را دو چندان حس مي‌كنم و امور غير ضروري موجب تأثرم مي‌شود. من با اين‌كه بنا بر دلايلي احساس مي‌كنم "خسرو و حافظ علي و طاهري" بيش از ديگران تحت فشار هستند اما مي‌بينم كه تمكين و تسليم و آرامش قلبي آن‌ها و كساني كه در كنارشان هستند بيش از ديگران است. دليل

اين امر را از خود سؤال مي‌كردم؛ و حالا دانسته‌ام كهآن‌ها وظيفه واقعي خود را انجام مي‌دهند. سرگرم كارهـاي بي‌معني نشده و وارد حيطهي وظايف قضا و قَدَر نمي‌شـوند و گرفتـار خودنمـايي و انتقاد و نگراني ـ كه ريشه در انانيت دارد ـ نمي‌شوند و با وقار و متانت و اطمينان قلبيِ خود روي شاگردان رساله نور را سپيد كردند و توان معنوي رساله نور را در مواجهه با زنديق ها نشان دادند. حضرت حق خصلت عزت و قهرماني كامل را ـ كه در تواضع و از خودگذشتگي بي‌پايان آن‌ها وجود دارد ـ شامل حال همه برادران ما كند. آمين!

* * *

برادران‌ام! در اين زمانه، انانيت وحشتناكي حكم‌فرماست كه ريشه در غفلت و دنياپرستي دارد. به همين دليلاهل حقيقت لازم است از انانيت و خودنمايي دست بردارند ـ ولو صورت مشروع هم داشته باشد ـ لذا شاگردان واقعي رساله نور انانيت خود را كه به تكه‌هاي منجمد يخ مـي‌ماند در شخصيت معنـوي و حـوض مشـاركت ذوب مي‌كنند و ان شاء الله در اين توفان به لرزه در نمي‌آيند. آري، يكي از طرح هاي تجربه شده و درخور توجه منافقان اين است: اشخاصي را كه هر كدام‌شان به منزله ضابط و مدبري هستند به خاطر مسأله‌يي كه بين آن‌ها مشترك است در جاهاي پر مشقتي جمع مي‌كنند تا با عصبانيت حاصل از آن به انتقاد و اعتراض و درگيري با يك‌ديگر بپردازند و از يكديگر دل‌سرد شده و به اين ترتيب توان معنوي آن‌ها از بين برود. سپس به سهولت به كساني كه نيروي خود را از دست داده‌اند ضربه مي‌زنند.شاگردان رساله نور در مسير رفاقت و اخوت و فنا في الاخوان حركت مي‌كنند، پس به اميد خدا اين طرح تجربه شده و منافقانه را نيز عقيم خواهند گذاشت.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! در گذشته شيخ (طريقتي) مريدان بسياري داشت و دولت آن كشور به لحاظ سياسي نگران شده خواست تا جماعت شيخ را پراكنده كند. شيخ به دولت مي‌گويد: "من فقط يكي و نصفي مريد دارم؛ بيش‌تر از آن ندارم. اگر مي‌خواهيد امتحان كنيد." بعد در جايي چادري بر پا كرد و هزاران نفر از مريدان‌اش را به آن‌جا فرا خواند. به آن‌ها گفت: "مي‌خواهم آزمايشي كنم. هر كس مريد من است و فرمانم را قبول كند به بهشت خواهد رفت". سپس آن‌ها را يكي يكي به داخل چادر خواند. گوسفندي را پنهاني سر بريد، طوري كه گويا يكي از مريدان خاص‌اش را سر بريده و روانه بهشت كرده است. ديگر هيچ يك از هزاران مريدي كه خون جاري شده را ديده بودند به فرمان شيخ توجهي نكرده و شروع به انكار او نمودند. فقط مردي گفت:"جانم فداي تو باد" و نزد شيخ رفت. بعد زني هم رفت و ديگران پراكنده شدند. شيخ به مأموران دولت گفت: "حالا ديديد من يكي و نصفي بيش‌تر مريد ندارم."

حضرت حق را صدها هزار بار شكر كه رساله نور در امتحان و دادگاه اسكي‌شهير فقط يكي و نصفي از شاگردان‌اش را از دست داد. بر عكس شيخي كه گفتيم و با همت قهرمانان اسپارتا و اطراف آن، به جاي يكي و نصفي كه از دست داديم ده‌ها هزار نفر به جمع‌مان اضافه شد. ان شاء الله در اين امتحان هم با همت قهرمانان شرق و غرب تعداد زيادي را از دست نمي‌دهيم و به جاي هر يك نفر كه ما را ترك مي‌كند ده نفر به جمع‌مان اضافه خواهد شد.

* * *

زماني فرد غير مسلماني براي آن كه خلافت از طريقت بگيرد چاره‌يي انديشيد و شروع به ارشاد كرد. وقتي كه مريدان‌اش تحت تعليم او شروع به ترقي كردند، يكي از مريدان در حالت مكاشفه مرشد را در سقوط مطلق مي‌بيند. مرشد نيز به فراست پي به موضوع مي‌برد و خطاب به مريد مي‌گويد: "خب مرا شناختي"؛ مريد پاسخ مي‌دهد: "حال كه با ارشاد شما به اين مقام رسيده‌ام از اين پس بيش از

پيش قدر شما را خواهم دانست." و از آن پس آن قدر در درگاه حضرت حق تضرع مي‌كند تا شيخ بيچاره‌اش را نجات مي‌دهد. شيخ به يك‌باره ترقي كرده از همه مريدان سبقت مي‌گيرد و مرشد واقعي آنان باقي مي‌ماند. منظور اين است كه گاهي مريد، شيخ شيخ خود مي‌شود. هنر اين نيست كه وقتي برادرتان را در مسير ناشايست مي‌بينيد او را ترك كنيد.شأن اهل صداقت اين است كه در چنين مواردي پيوندهاي اخوت را محكم‌تر نموده و براي اصلاح چنان فردي بيش‌تر تلاش كنند. منافقان در چنين مواقعي براي از بين بردن همبستگي برادران و بدبين كردن آن‌ها به هم‌ديگر مي‌گويند: "كساني را كه تا اين حد مهم مي پنداريد افراد عادي و بيچاره‌يي بيش نيستند." به هر حال اگر چه ما در اين مصيبت ضرر بسياري ديديم اما اين رويداد از آن نظر كه وضعيت و كيفيتي‌ست كه به عموم عالم اسلام مرتبط است ارزش گران‌قدري دارد و ما آن را بسيار ارزان به‌دست آورده‌ايم. حوادث مشابه اين واقعه به دلايل مختلف از جمله سياست ديني يا دلايل ديگر نتوانستند عنوان عموم عالم اسلام را با خود داشته باشند.

* * *

امضاي عجيب سعيد قديمي در آغاز"لمعات" كه منتشر شده است، با اندكي تغيير، متناسب با حال و روز فعليام و هفتادمين سال عمرم است؛ به همين دليل آن را در اين‌جا نوشتم. اگر مناسب ديديد آن را به جاي امضا در پايان دفاعيات، رساله ثمره، و نامه‌هاي مختصر قرار دهيد. امضاي عجيب مذكور سه سطر و نيمِ زير است:

الدّاعي

مزار ويران‌شده‌ام كه در خود جمع كرده است

شصت و نه جنازه‌ سعيد را با گناهان و رنج‌ها

هفتادمين‌اش سنگ قبري‌ست براي آن مزار،

و با هم مي‌گريند براي خسران اسلام

اميدوارم كه آسمان‌هاي آيندهي‌ زمين آسيا

با هم تسليم يد بيضاي اسلام شوند

زيرا يمينِ يُمنِ ايمان است

كه امن و امان و امنيت را به انام اهدا مي‌كند

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! دليل اين‌كه براي همبستگي و اتحاد شما اهميت زيادي قائل هستم صرفاً اين نيست كه براي ما و رساله نور فايده دارد، بلكه علت اصلي‌اش اين است: براي عوام اهل ايمان كه داخل دايره ايمان تحقيقي نبوده و فاقد نقطه استناد هستند و شديداً نيازمند اتكا به حقيقتي مي باشند كه جماعتي با ايمان محكم آن را قطعي يافته‌اند،مرجع، مرشد و حجتي لازم است كه در برابر جريان‌هاي گمراه به زانو درنيايد، كنار نرود، فاسد نشود و فريب نخورد؛ لذا كسي كه همبستگي شما را ببيند در مي‌يابد كه حقيقتي هست كه نمي‌توان آن را فداي چيزي كرد، در برابر اهل ضلالت سرخم نمي‌كند، و شكست نمي خورد. پس قوت معنوي و ايمان

مردم تقويت شده و آن ها را از پيوستن به اهل دنيا و بي‌بند و باري نجات مي‌دهد.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! بسيار مراقب باشيد كه مشاجره نكنيد، گوش‌هاي جاسوس استفاده خواهند كرد.كسي كه در اين شرايط جر و بحث كند، فرقي ندارد حق داشته باشد يا نه، كارش خلاف مسير حق است. اگر درهمي حق به جانب او باشد با مناقشه و مشاجره به ما هزار درهم خسارت مي‌زند.

حكايتي را كه زماني در زندان اسكي شهير براي برادران حساس‌ام بيان كردم مجدداً براي شما مي‌گويم. در جنگ جهاني سابق در شمال روسيه، همراه نود نفر از افسران در سلولي دراز اسير بوديم. آن‌ها بيش از شايستگي‌ام به من توجه و احترام مي‌كردند، لذا با نصيحت مانع ايجاد سر و صدا مي‌شدم. ناگهان متوجه شديم كه نوعي حساسيت ناشي از عصبانيت و فشار باعث مناقشه‌هاي شديد مي‌شود. به سه چهار نفر از آن‌ها گفتم هر جا سر و صدا شنيديد، برويد و به كسي كه حق با او نيست كمك كنيد. آن‌ها هم همين كار را كردند و مناقشات زيان‌بار به پايان رسيد.

از من پرسيدند: چرا درباره كسي كه حق نداشت، چنين تدبيري انديشيدي؟

گفتم:كسي كه حق به جانب اوست منصف است. يك درهم حق‌اش را فداي صد درهم حق آرامش عموم مي‌كند. اما كسي كه حقي ندارد معمولاً خودخواه مي‌شود و علاقه‌يي به فدا كردن چيزي ندارد، لذا غوغا بيش‌تر مي‌شود.

* * *

برادران‌ام! شما در رساله "نامه‌هاي كوتاه"، قطعه‌هايي را كه براي آرامش و صبر و تحمل نوشته شده با دقت و به تكرار مطالعه كنيد. من از همه شما ضعيف‌ترم و در اين بلاي پر مشقت سهم‌ام از همه بيش‌تر است. خدا را شكر كه تحمل مي‌كنم و از كساني كه تمام اتهام‌ها را متوجه من مي‌كنند اصلاً دل‌خور نشدم و به اعتبار وحدت مسأله از كساني ‌كه صرفاً از خويش دفاع كرده و به‌ طور ضمني جمعيت‌گرايي و تقصيرات را بر ما تحميل كردند نيز ناراحت نشدم؛ مادام كه برادريم از شما خواهش مي‌كنم در اين صبر از من تقليد كنيد.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌، دوستان‌ صميمي‌ام در اين مسافرخانه دنيا! من امشب طبق عادت غيرتمندانه سعيد قديمي به رفتن‌مان به دادگاه انديشيدم؛ در حالي كه به دستان‌مان دست‌بند زده بودند و با مأموران سرنيزه به دست انتقال‌مان مي دادند، عصبانيت شديدي حاصل شد. در يك لحظه بر قلب‌ام خطور كرد كه به جاي عصبانيت بايد در كمال افتخار، همراه با شكر و شادماني با اين وضع روبه‌رو شد، زيرا كساني كه به دادگاه منتقل شدند در نظر همه ذي‌شعوران، و فرشتگان و موجودات روحاني‌ كه تعدادشان بي‌شمار است، و در نظر همه‌ي اهل حقيقت، و اصحاب وجدان و ايمان تحقيقي از انسان‌ها، چون قافله قهرماناني ديده مي‌شوند كه در راه حق و حقيقت، و قرآن و ايمان، زمانه كنوني را به مبارزه مي‌خوانند. در برابر تقدير و تحسين عالي اينان كه نشان از توجه رحمت الهي و قبول رباني دارد، نظرات تحقيرآميز عده معدودي لاابالي و سرگردان و بي‌بند و بار نمي‌تواند هيچ اهميتي داشته باشد. حتي يك روز وقتي به دليل بيماري با اتومبيل رفتم احساس ناخوشايندي بر من حاكم شد، و بار ديگر وقتي مانند شما دستبند به دست و همراه با شما رفتم، انبساط خاطر و لذت معنوي

بزرگي حس كردم. معلوم مي‌شود حالت مذكور از همين راز سرچشمه گرفته است. هم‌چنان كه به كرات گفته‌ام، باز هم تكرار مي‌كنم:تاريخ، كساني مانند شاگردان رساله نور را سراغ ندارد كه در راه حق بسيار خدمت كرده، ثواب بسيار زيادي كسب نموده، و متحمّل زحمت بسيار كمي شده باشند. ما هر قدر متحمل مشقت شويم باز هم كم است.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

برادران عزيز و صديق‌ام! گريز و رهايي از مصيبتي كه گرفتارش هستيم به دو دليل زير ممكن نبود:

دليل اول: در هر حال بايد به اين‌جا مي‌آمديم تا بخشي از روزي‌مان توسط قَدَر الهي در اين‌جا نصيب‌مان شود. بهترين صورت همين گونه بود.

دليل دوم: امكان رهايي از دامي كه براي‌مان چيده بودند را نيافتيم. من موضوع را حس كرده بودم اما چاره‌يي نبود. مرحوم "شيخ عبدالحكيم و شيخ عبدالباقي" بيچاره نتوانستند نجات يابند. لذا در مصيبتي كه گرفتارش هستيم گلايه كردن از يك‌ديگر كار نا به جا و بي‌معنا و مُضر، و نوعي قهر كردن با رساله نور خواهد بود. مراقب باشيد، اين‌كه فعاليت اركان خاص را دليل وقوع اين مصيبت بدانيد و از آن‌ها رنجيده خاطر شويد به معني فاصله گرفتن از رساله نور و اظهار ندامت از فرا گرفتن حقايق ايماني‌ست، كه مصيبتي معنوي و بزرگ‌تر از مصيبت مادي‌ست. من سوگند مي‌خورم و به شما اطمينان مي‌دهم با اين‌كه بيست، سي برابر بيش‌تر از هر كدام شما دچار اين مصيبت هستم، اگر اين بلا ـ كه به دليل بي‌احتياطي آنان در فعاليت توأم با نيت خالص‌شان دچارش شده‌ايم ـ ده برابر هم بيش‌تر شود باز از آن‌ها رنجيده خاطر نخواهم شد؛ وانگهي اعتراض به آن‌چه گذشته، كار بي‌معنايي‌ست، زيرا جبران آن ممكن نيست.

* * *

برادران‌ام! نگراني، مصيبت و بلا را دو برابر ميكند؛ و زمينه‌ساز جايگزين كردن مصيبت مادي در دل مي‌شود. در ضمن نوعي اعتراض و انتقاد به تقدير الهي محسوب شده، و به نوعي متهم كردن رحمت الهي‌ست؛ مادام كه در هر چيز وجهي از زيبايي و جمال، و جلوه‌يي از رحمت وجود دارد و قَدَر الهي با عدالت و حكمت كار مي‌كند، بي‌ترديد تكليف ما اين است كه در زمانه فعلي به زحمت مختصري كه به دليل انجام مسئوليتي مقدس و مرتبط با عالم اسلام متحمل مي‌شويم، اهميت ندهيم.

* * *

(لازم شد يكي از حالات عادي، جزئي و غيرضروري ام را براي شما بنويسم)

برادران‌ام! من به اين نتيجه‌ي قطعي رسيدم كه چشم زخم، مرا به‌شدت متأثر و بيمار مي‌كند. بارها اين موضوع را تجربه كرده‌ام. من با روح و جان‌ام دوست دارم هميشه دوست شما باشم اما بر اساس قاعده‌ي مشهور

"اَلنَّظَرُ يُدْخِلُ الْجَمَلَ الْقِدْرَ وَ الرَّجُلَ الْقَبْرَ"

نظر به من آسيب ميرساند، زيرا كسي كه به من نگاه ميكند يا با دشمني شديد يا با تحسين و تمجيد است. اين دو نوع نظر، در نگاه برخي افراد براساس سرّ خاصيت اصابت، وجود دارد. به همين دليل اگر امكان داشته باشد و مجبورمان نكنند، مي‌خواهم حتي المقدور هميشه همراه شما به دادگاه نيايم.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ

برادران عزيزم! در فجر امروز مطلبي به من هشدار داده شد. آري، من هم كرامت نوريه‌يي را كه خسرو درباره زمين لرزه نوشته است تأييد مي‌كنم و نظرم نيز همان‌طور است، زيرا هم‌زماني وقوع چهار زلزله دهشتناك با چهار نوبت هجوم شديد به شاگردان رساله نور نمي‌تواند امري تصادفي باشد؛ علاوه بر آن شهرهاي اسپارتا و كاستامونو كه مراكز انتشار رساله نور هستند در زلزله‌هاي مذكور نسبت به شهرهاي ديگر حفظ شده‌‌اند؛ هم‌چنان كه در سوره "وَالعَصر" اشاره مي‌شود راه نجات از جنگ جهاني دوم ـ كه بزرگ‌ترين خسارت انساني در آخر الزمان ميباشد ـ ايمان و عمل صالح است؛ لذا در زمان انتشار ايمان تحقيقي در سراسر آناتولي توسط رساله نور، منطقه آناتولي را مي‌بينيم كه به شكل فوق العاده‌يي از خسارت عظيم جنگ در امان است و اين هم امري تصادفي نيست؛ هم‌چنين وارد آمدن هم‌زمان صدها مورد سيلي شفقت يا غضب بر كساني كه به خدمات رساله نور ضرر مي‌رسانند يا در خدمت آن دچار قصور مي‌شوند نيز امري تصادفي نيست؛به همين ترتيب هزاران نفر از كساني كه به نيكي به رساله نور خدمت مي‌كنند تقريباً بدون استثنا معيشت‌شان وسعت و بركت يافته و دل‌هاي‌شان مملو از مسرّت و آرامش مي‌شود، اين نيز نمي‌تواند تصادفي باشد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! بر مبناي سرّ

عَسَى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ

(بقره: ٢١٦) و

"اَلْخَيْرُ فِى مَا اخْتَارَهُ اللّهُ"

محرمانه‌ترين بخش‌هاي رساله نور از پرده‌ي "سِرًّا تَنَوَّرَتْ" درخشيدن زير پرده راز. م. بيرون آمد تا به دست نامحرم‌ترين افراد برسد؛ و بر سر متكبرترين افراد فرود آيد؛ و خطاي صدر نشين‌ها را نشان دهد. تاكنون مي‌خواستند مسأله را كوچك جلوه دهند، اما به هر حال دانستند كه مسأله بسيار بزرگ است و جلب توجه شايسته‌يي، راه را براي فتوحات درخشان رساله نور و مطالعه آن توسط دشمنان نيز گشود و حتي بسياري از كساني كه در دادگاه اسكي شهير متمرّد و متحير و محتاج بودند آگاه كرد و نجات داد؛ و زحمت ما را مبدل به رحمت نمود. ان‌شاء‌الله اين بار در عرصه‌يي گسترده‌تر و مخصوصاً در دادگاه‌ها و مراكز بيش‌تري همان خدمت قدسي اعمال خواهد شد. آري،كسي كه طرز بيان رساله نور را مشاهده مي‌كند نميتواند بي‌تفاوت بماند. مانند آثار ديگري نيست كه فقط عقل و دل فرد، بلكه نفس و احساسات او را نيز تسخير مي‌كند.

آزاد شدن شما ضرري به اين حقيقت نمي‌زند اما اعلام برائت من زيان بار است. نفس‌ام نيز مي‌پذيرد براي حقيقتي كه با همه‌ي عالم اسلام ارتباط دارد نه فقط حيات دنيوي كه درصورت لزوم حيات و سعادت اخروي‌ام را نيز در جهت نيك‌بختي اهل ايمان با رساله نور فدا كنم.

* * *

در اين‌جا ادامه مطلب مربوط به زلزله كه صدر آن نوشته نشده است، از نامه خسرو آورده مي‌شود: پس از مدتي در روزنامه‌ي ديگري مطالب كامل كننده و شگفت انگيز زير را ديدم: پيش از وقوع زلزله، گربه‌ها و سگ‌ها سه تا سه تا، و پنج تا پنج تا دور هم جمع شده و بدون هيچ صدايي انگار به صورت متفكرانه‌يي خيره به هم نگاه كرده

و مدتي كنار هم نشسته و بعد پراكنده شده‌اند. زمان زلزله، كمي پيش از آن، نيز بعد از وقوع زلزله هيچ كدام از اين حيوان‌ها ديده نمي‌شوند. آن‌ها از قصبات فاصله گرفته و به صحرا مي‌روند. غريب اين‌ است كه متعجبانه نوشته‌اند حيوانات، بلايايي را كه بر اثر نافرماني‌ ما قرار است بر سرمان بيايند، با لسان حال خبر مي‌دهند؛ امّا ما در نمي‌يابيم.

بديع الزمان از سال‌هاي دور با رساله نور خبر داده بود كه "زنديقان نبايد با رساله نور و شاگردان‌اش كاري داشته باشند؛ در غير اين صورت، خيلي زود بلايايي آن‌ها را از كرده خود صدبار پشيمان خواهد كرد." صحت اين مطلب كه مي‌تواند شامل صدها حادثه شود بار ديگر با وقوع چهار مصيبت زلزله‌ي منطبق بر حقيقت به اثبات رسيد... حضرت حق به قلب كساني كه به ما و رساله نور حمله مي‌كنند ايمان و به مغزهاي‌شان براي مشاهده حقيقت، عقل عطا كند؛ و ما را از اين زندان‌ها و آن‌ها را از بلايا نجات دهد؛ آمين!

خسرو

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام؛ دوستان هم‌دردم در مصايب در ميان شما عالمان بختيار، مدبران عالي جناب و شاگردان خالص و فداكاري هستند كه باعث مي‌شوند با اطمينان كامل به شما اعتماد كنم. مي‌دانستم در برابر دشمنان قدرتمند، دسيسه‌گر و كثير، از همبستگي و وحدت‌تان محافظت خواهيد كرد، لذا آرامش خاطر داشتم و درگير مسائل شما نمي‌شدم. اينك بيان چند نقطه به شرح زير لازم شده است:

نقطه نخست: براي اين‌كه آزادي شما به درازا نكشد، نمي‌خواستم با ارسال چيزي به آنكارا، درخواستي داشته باشم. ليكن دادگاه با در هم آميختن رساله‌هاي خصوصي و عمومي و نامه‌هاي قديم و جديد، آن‌ها را به آنكارا ارسال كرد، من نيز بالاجبار براي اين‌كه هيأت كارشناسي آن‌جا نيز مانند هيأت كارشناسي اين‌جا رساله‌هاي خصوصي را اساس قرار ندهند و عليه‌مان حكم ندهند، لازم و ضروري ديدم رساله"مدافعات" از"شعاع پنجم" را ـ كه درباره سفيان و دجال اسلام

پاسخ كاملي به اعتراض‌ها عليه رساله‌هاي خصوصي مي‌دهد ـ و رساله"ثمره" را كه كفر مغرورانه منبعث از فلسفه طبيعي و تجاوز گستاخانه‌اش عليه ايمان را در هم مي‌شكند، براي مقامات آنكارا ارسال كنم.

نقطه دوم: برادران عزيزم! هنگام نگارش پاسخ نامه بااهميت شما، همان نامه را به دست‌ام دادند. نقطه دوم را شروع كرده بودم كه متوقف شد. حالا آن را تمام مي‌كنم. دقت داشته باشيد، اگر احتمال ترويج اين فكر توسط وكيل بي‌فايده شما وجود داشته باشد، حتماً يكي از تدابير طرفداران محكوميت ما اين خواهد بود كه هيأت كارشناسي آنكارا نيز مانند هيأت كارشناسي اين‌جا، رساله‌هاي خصوصي منتشر شده و مخصوصاً"شعاع پنجم" را اساس قرار داده و شامل كل رساله‌ي نور كنند و آن را مصادره نمايند، و چنين وانمود كنند كه مسائل"شعاع پنجم" به شكل درس از سوي طلبه‌هاي بيچاره رساله نور مطالعه مي‌شده، آن وقت خواهند توانست آن‌ها را هم با اتهام من مرتبط كنند و اين طرح وحشتناكي‌ست. اين‌كه نمي‌گذارند من حرف بزنم و نوشته‌هايم را مصادره مي‌كنند و به آنكارا نمي‌فرستند و اين‌كه مدير، و معاون دادستان مي‌خواهند مشكلاتي به وجود آورند، نشانه بارزي‌ست مبني بر اين‌كه مي‌خواهند آنكارا قبل از دريافت پاسخ‌هاي محكم مطرح شده در دفاعيات، عليه ما حكم صادر كند.

نقطه سوم: اصولاً رييس دادگاه همان روز اعلام كرد كتاب‌ها و اوراق مهم و دفاعيه‌ها را كه مي‌تواند مسأله را طولاني‌تر كند به آنكارا خواهد فرستاد. بي‌شك اينك رسيده است. حالا اگر دو دفاعيه مفصل و مرتب من به آنكارا برسد ممكن است موجب حل زودتر مسأله شود و موضوع به درازا نكشد و قضيه زودتر فيصله يافته و دوستان متأهل نجات يابند.البته من و كساني مانند من كه وابستگيهاي خانوادگي ندارند در پي آزاد شدن از زندان نيستند. اين قبيل افراد لازم است براي دفاع از حقايق ايماني در برابر ملحدان و مرتدان در زندان ـ كه بهترين جا براي اين كار است ـ بمانند.

نقطه چهارم: اگر برائت رساله نور اعلام نشود و به دفاعيات من توجهي نكنند، انكار ظاهري و بي‌فايده، شما را نجات نخواهد داد. ما به حيث وحدت مسأله، به يك‌ديگر وابسته شده‌ايم؛ فقط تعدادي از دوستان كه مناسبات خيلي كمي

داشته‌اند ممكن است نجات پيدا كنند. دادگاه اسكي‌شهير اين مطلب را بالفعل نشان داد. انكار و گريز شما در برابر كساني كه از يك سال پيش جاسوسان‌شان را با دقت وارد جمع ما كرده بودند و فاش گويي طلبه‌هاي ساده و در عين حال جسور را ضبط كرده‌اند، و از هر وسيله‌يي استفاده مي‌كردند كه ما را آشفته نموده و از مشرب و مكتب‌مان پشيمان كنند، انكار و گريز شما در برابر كساني كه "شيخ عبدالحكيم" را عليه ما تحريك كرده و او و "شيخ عبدالباقي" و "شيخ سليمان" را ـ كه گه گاه به من اعتراض مي‌نمود ـ پريشان كردند، در انديشه آنان كه نام "اعتقاد وجداني" بر آن گذاشته‌اند، كم‌ترين تأثيري ندارد و در اسكي شهير هم نداشت.

نقطه پنجم: ما، هم در اين‌جا و هم در اسكي شهير به تجربه و به صورت قطعي دانستيم كهبه دليل وحدت مسأله، به شدت نيازمند همبستگي كامل هستيم. دلخوري‌ها و حساسيت و اعتراض‌هايي كه از فشارهاي وارده سرچشمه مي‌گيرد وضع پريشان ما را مضاعف مي‌كند. متأسفانه بيش از همه به شما اعتماد داشتم و مطمئن بودم. هر گاه احساس نگراني مي‌كردم به ياد علماي كامل و صديقي مي‌افتادم كه از استانبول آمده‌اند يا به كساني فكر مي‌كردم كه در استان كاستامونو صداقت فوق‌العاده‌يي نشان مي‌دادند؛ و به اين ترتيب نگراني‌ام از بين مي‌رفت. دقت كنيد كميته پنهاني كه در حال دفاع از كفر مطلق است به درون‌تان فتنه نيافكنند. در سلولي كه در همسايگي من است فتنه انداختند و موجب عذاب من شدند. اينك شما در بين خودتان مشورتي بدون مناقشه كنيد. تصميم‌تان را قبول مي‌كنم. ليكن دفاعيات من اگر به آنكارا برسد و مدار توجه قرار گيرد، اين احتمال وجود دارد كه دادگاه اين‌جا، رأي‌اش را درباره كساني كه امكان آزاد شدن‌شان وجود دارد بدهد؛ نيز اين احتمال را هم در نظر داشته باشيد كساني كه با ما درگيرند، كساني هستند كه "عبدالباقي" و "عبدالحكيم" و "حاجي سليمان" را تبعيد كرده و "يشيل شمسي" را با وجود حكم آزادي اين‌جا نگه داشته‌اند؛ چنين كساني ممكن است حافظ محمد و سيد شفيق را ـ كه به موجب صلابت ديني در برابر رييس مرده آنان و تصوير او تعظيم ننموده و از الحاد و بدعت‌ها جانب‌داري نكردند ـ آزاد نكنند؛ در مشورت خود اين مطلب را هم در نظر داشته

باشيد، در زمانه‌يي كه رساله نور از پس پرده‌ي خفا بيرون آمده و در يك ادعاي بزرگ و عمومي، به خودي خود در مراكز آنان مشغول مبارزه مي‌باشد، لازم است شاگردان‌اش را در پشت خود ببيند و شاگردان‌اش با عدم گريزشان به اهل ايمان مردد و متحير نشان دهند كه دل‌بسته‌ي حقيقتي محكم و شكست ناپذيرند. مراقب باشيد و باز هم مراقب باشيد كه به قصور و كوتاهي‌هاي يك‌ديگر نپردازيد و به جاي حدت و عصبانيت به هم احترام بگذاريد و به جاي اعتراض، به ياري هم برخيزيد.

* * *

برادران عزيز، صديق و صادق‌ام! چند روزي هست كه من تعدادي از دعاهايم را تغيير داده‌ام. كلمه "الصَّادِقِينَ" را از جمله‌ي "طَلَبَةَ رَسَائِلِ النُّورِ الصَّادِقِينَ" در دعاهايي كه داراي "وَاغْفِرْ‌لَنَا" يا "وَفِّق" هستند و تاكنون آن‌ها را صدبار تكرار مي‌كرده‌ام، حذف كردم تا برادراني كه با رخصت (شرعي)، خود را ملزم به عملي مي‌بينند و به دليل اوهام و نااميديِ ناشي از فشار (زندان) در ظاهر انتساب‌شان به ما را انكار كرده و از آن فاصله مي‌گيرند و گويا در مخالفت با صداقت ناشي از عزيمت حركت مي‌كنند، از آن دعاها محروم نمانند.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادر عزيزم حافظ علي! نگران بيماري‌ات نباش. حضرت حق شفا عنايت كند... آمين! در زندان، هر يك ساعت عبادت ارزش دوازده ساعت عبادت را دارد؛ پس نفع بسيار مي‌بري. اگر دارو لازم است، چيزهايي نزد من هست؛ مي‌توانم برايت بفرستم. در واقع اين روزها بيماري خفيفي در همه جا هست. من روزهايي كه به دادگاه مي‌روم در هر حال مريض مي‌شوم. تو شايد براي كمك به من ـ هم‌چنان كه در گذشته كسي به

جاي كسي بيمار مي‌شد يا مي‌مُرد ـ مانند انسان‌هاي بسيار فداكار، بخشي از بيماري‌ام را اخذ كرده‌يي.

* * *

(سوگنامه‌يي زيبا و كاملاً به‌جا)

برادران عزيز و صديق‌ام!

"‌لِكُلِّ مُصِيبَةٍ اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ‌"؛

من به خود و شما و به رساله نور تسليت، و به مرحوم حافظ علي و قبرستان دنيزلي تبريك مي‌گويم. اين برادر قهرمان‌مان كه حقيقترساله ثمره را به علم اليقين ميدانست، براي ارتقا به مرتبه عين اليقين و حق اليقين، پيكرش را در قبر گذاشت و چون فرشتگان براي سياحت به سوي ستارگان و عالم ارواح رفت. او مسئوليت خويش را تمام و كمال به انجام رساند و بعد از ترخيص به استراحت پرداخت. حضرت ارحم الراحمين به عدد تمام حروف نوشته و خوانده شده رساله نور، در دفتر اعمال‌اش حسنات قيد فرمايد. آمين! و به همين تعداد، رحمت نثار روح‌اش كند؛ آمين! و قرآن و رساله نور را در قبر، انيس و مونس او قرار دهد؛ آمين! و به جاي او ده قهرمان را نصيب كارخانه نور كند و در آن‌جا به كار بگمارد؛ آمين! آمين! آمين!

شما هم مانند من در دعاهاي‌تان از او ياد كنيد و هزار زبان را به جاي زبان او به كار اندازيد. از رحمت الهي اميد آن داريم كه او به عوض يك زندگي و يك زبان كه از دست داد، هزار حيات معنوي به‌دست آورده باشد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! شكر بي‌پايان حضرت ارحم الراحمين را كه در اين زمانه عجيب و در مكاني غريب، افتخار ارزشمند طلبه‌ي علوم و خدمات بااهميت آن را به‌واسطه شما، براي ما نيز ميسر نمود.براساس مشاهده اهل كشف قبور و آن‌چه در واقعههاي متعدد ديده شده، برخي طلاب جدي و مشتاق علوم (ديني) كه هنگام تحصيل فوت

كردهاند، خود را مانند شهيدان، زنده و سرگرم تحصيل مي‌پندارند. حتي يكي از افراد سرشناس كه اهل كشف قبور است براي اين‌كه بداند طلبه‌يي كه صرف و نحو مي‌خوانده و از دنيا رفته است چگونه به پرسش‌هاي نكير و منكر جواب مي‌دهد، به مراقبه مي‌پردازد، و طي مشاهده مي‌شنود كه فرشته مي‌پرسد: مَن رَبُّكَ، "پروردگار تو كيست؟" و طلبه‌يي كه هنگام مطالعه علم نحو وفات كرده بود پاسخ مي‌دهد: مَن، مبتداست و رَبُّكَ خبر آن" يعني براساس علم نحو پاسخ داده و خود را در مدرسه احساس كرده است. موافق همين واقعه، من مرحوم "حافظ علي" را درست همان‌طور كه در زمان حيات، مشغول مطالعه رساله نور بود مانند طلبه‌يي درحال كسب دانش متعالي و در مرتبه شهدا و مانند آن‌ها در قيد حيات مي‌دانم و با همين فكر و نظر در بعضي از دعاهايم درباره او و "محمد زهدي" و "حافظ محمد" كه مانند اويند مي‌گويم:"پروردگارا! اينان را تا قيامت در كسوت رساله نور و با حقايق ايمان و اسرار قرآن و كمال شادماني و خوشي مشغول بدار. آمين!"

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! من نمي‌توانم مرحوم "حافظ علي" را فراموش كنم. درد (فوت) او به شدت عذاب‌ام مي‌دهد. در گذشته گاه چنين انسان‌هاي فداكاري به جاي دوست خود مي‌مردند... گمان مي‌كنم آن مرحوم به جاي من رفت. اگر خدمت فوق العاده او توسط كساني چون شما در آن سيستم انجام نمي‌شد خسران بزرگي براي قرآن و اسلام مي‌بود. من وقتي به وارثان او، يعني شما فكر مي‌كنم، درد حاصل از فراق‌اش زايل شده، و آسودگي حاصل مي‌شود؛ موجب حيرت است كه او با حيات معنوي و شايد هم مادي خود به عالم برزخ رفته است لذا در من هم اشتياقي براي رفتن به آن‌جا ايجاد شده و پرده ديگري از مقابل روح‌ام كنار رفته است؛ هم‌چنان كه از اين‌جا به برادران‌مان در اسپارتا درود مي‌فرستيم و با معارفه و مخابره گفتگو

مي‌كنيم، عالم برزخ نيز كه "حافظ علي" در آن سكني گزيده است در نظر من مانند اسپارتا و كاستامونو شده است. حتي امشب طبق شنيده‌هايم فردي از اين‌جا به آن‌جا فرستاده شده است. بيش از ده بار تأسف خوردم كه چرا با او براي "حافظ علي" سلام نفرستادم. بعد، هشدار داده شد براي سلام فرستادن، نيازي به وسايط نيست؛ پيوند محكم او مانند تلفن است. خودش مي‌آيد و تحويل مي‌گيرد. آن شهيد بزرگ، باعث مي‌شود دنيزلي را دوست بدارم؛ ديگر علاقه‌يي به ترك اين‌جا ندارم. او و "محمد زهدي" و "حافظ محمد" به مسئوليت‌هاي ايماني و نوري كه در اين دنيا داشتند هم‌چنان ادامه مي‌دهند. آن‌ها از فاصله بسيار نزديكي مشغول تماشا هستند؛ شايد كمك هم مي‌كنند. آن‌ها به جهت خدمات با ارزش‌شان، در دايره‌ي اولياي عظيم جاي گرفته‌اند، لذا نام آن دو را همراه "حافظ محمد" در كنار نام اقطاب سلسله‌ام ياد كرده و هدايايم را مي‌بخشم.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! اخلاص و صداقت و متانت شما، دليلي كافي‌ست براي اين‌كه در شرايط سنگين فعلي، از يك‌ديگر اشكال نگيريد و ايرادهاي هم را بپوشانيد.اخوت محكم حاصل از زنجيره رساله نور چنان حسنه‌يي‌ست كه موجب عفو و بخشش هزار سيئه مي‌شود. عدل الهي در محشر، در صورتي كه كفه حسنات كسي نسبت به سيئات‌اش سنگين تر باشد موجب بخشش گناهان آن فرد مي‌شود و بر همين اساس اگر حسنات كسي بر كارهاي ناشايست او رجحان داشت شما هم بايد ببخشيد و محبت كنيد؛ وگرنه به خاطر يك سيئه، برآشفتگي مضر توأم با عصبي بودن، و خشمگين شدن و حساسيت نشان دادن به خاطر فشار (زندان) به دو جهت ظلم است.ان شاء الله در شادي‌ها و تسلي‌ها به يك‌ديگر كمك كرده و فشارها را خنثي كنيد.

* * *

برادران ارجمند، عزيز و صديق‌ام! دليل اين‌كه چند روزي با شما صحبت نكرده‌ام بيماري شديد و زهرآگيني‌ست كه نمونه‌اش را تاكنون نديده بودم. من به نام رساله نور تا آخر عمرم به برادران ثابت قدم، متين و استوارم در دايره گل و نور، هم‌چنين به برادران فداكار كاستامونوي خود افتخار تشكرآميزي كرده و همراه با آن‌ها در برابر همه تضييقات ستمگران تسلي خاطر كاملي مي‌يابم و احساس همبستگي قدرتمندي دارم. امروز اگر اجل‌ام فرا برسد، با وجود آن‌ها، با سرور به‌سوي مرگ آغوش مي‌گشايم.

اهل دنيا براساس توهمي بي‌پايه گمان كردند من در حال مبارزه با آن‌ها هستم، لذا مرا زنداني كردند. ليكن حقيقت اين است كه چون من با آن‌ها طرف صحبت نشدم و براي اصلاح وضعيت‌شان تلاش نكردم، قَدَر الهي محبوس‌ام كرد. اگر در زندان با چند نفر از دوستانم باشم برگزاري دادگاه و محاكمه‌يي علني را از مقامات آنكارا خواهم خواست؛ طوري كه مورد توجه جهان اسلام قرار گيرد، ورساله ثمره و بخش‌هايي از دفاعيات را با حروف جديد و در نسخه‌هاي متعدد منتشر كرده، ان شاء الله براي برخي از مقامات مهم ارسال خواهيم نمود.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! اين نوع احاديث، متشابه‌اند. جزئي و خاص نيستند، و ناظر بر موارد عام نيز نمي‌باشند اما اين قسم از احاديث فقط يك دوره زماني از وقوع فتنه‌هاي ديني در ميان امت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را ذكر كرده و حجاز و عراق را نمونه نشـان مي‌دهند. در واقع در زمان عباسي‌ها، فرقه‌هـاي گمراه متعددي چون معتزله، رافضي، جبري، و در پشت پرده، زنادقه و ملحدان ـ كه به اسلام ضرر مي‌رساندند ـ ايجاد شده بودند. در زماني كه به شريعت و اعتقاد تكان‌هاي شديدي وارد مي‌شد بسياري از اعاظم اسلام مانند"بخاري، مسلم، امام اعظم، امام شافعي، امام مالك، امام احمد ابن حنبل و امام غزالي و غوث اعظم و جنيد بغدادي" به فرياد رسيدند و آن فتنه ديني را شكست دادند. اين غلبه تا سيصد سال بعد از آن تاريخ ادامه داشت اما همان فرقه‌هاي ضاله اين بار در پشت پرده به طريق سياسي، فتنه

هلاكو و چنگيز را بر سر مسلمانان مسلط كردند. هم احاديث و همحضرت علي (رض) به صورت صريح به اين فتنه و تاريخ آن اشاره دارند. از آن گذشته، فتنه زمانه ما بزرگ‌ترين فتنه است، لذا حديث‌هاي متعدد و اشارت‌هاي مكرر قرآني با همان تاريخ از آن خبر مي‌دهند؛ بر همين قياس، وقتي حديثي، وقايعي را كه امت از سر خواهد گذراند به صورت كلي بيان مي‌كند ممكن است فقط يك حادثه از آن صورت كلي را به عنوان نمونه، با تاريخ‌اش نشان دهد. تأويل چنين حديث‌هايي كه متشابه‌اند و معناي آن‌ها به طور دقيق معلوم نيست در جلدهاي مختلف رساله نور به صورت قطعي بيان گرديده است. اين حقيقت با قواعد مرتبط‌اش در"گفتار بيست و چهارم و شعاع پنجم" بيان شده است.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! (معناً) به من تذكر داده شد براي آن‌كه يك‌ديگر را به انانيت و بي‌صداقتي متهم نكنيد حقيقتي را براي‌تان بيان كنم.

زماني يكي از اولياي بزرگ را ديدم كه انانيت را ترك كرده و نفس اماره‌يي برايش باقي نمانده بود، با اين حال به‌شدت از نفس اماره شكايت داشت؛ حيرت كردم. بعد به يقين دانستم براي ادامه مبارزهي پر ثواب با نفس تا پايان عمر، بايد توجه داشت كه با مرگ نفس اماره وسايط و جوارح آن به خُلق و خوي و حسيات منتقل شده و مجاهده ادامه مي‌يابد. لذا اولياي بزرگ از اين دشمن ثاني و وارث نفس گلايه مي‌كنند. وانگهي ارزش معنوي و مرتبه و مزيت، ناظر بر اين دنيا نيست كه شخص آنها را احساس كند. حتي برخي از شخصيت‌ها كه در بزرگ‌ترين مقام‌ها هستند احسان‌هاي الهي عطا شده به خودشان را احساس هم نمي‌كنند، لذا خود را بيش از ديگران، درمانده و مفلس تلقي مي‌كنند، و اين نشان مي‌دهد كه كشف و كرامت و اذواق و انوار كه در نظر عوام، مدار كمالات دانسته مي‌شود نمي‌تواند سبب و مَحَك مقام و ارزش‌هاي معنوي مذكور گردد. يك ساعت از عمر صحابه معادل يك روز اولياي ديگر و شايد به اندازه يك چلّه‌ي آن‌ها ارزش

دارد؛ با اين حال همه صحابه از كشف و حالات خارق العاده معنوي اوليا برخوردار نبودند و اين امر حقيقت مذكور را به اثبات مي‌رساند.

پس برادران‌ام! توجه كنيد كه نفس اماره‌ي شما از جهت قياس بالنفس، و در نقطه نظر غرور و سوء ظن، شما را نفريبد و دچار شبهه نكند كه رساله نور قادر به تربيت كسي نيست.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

پنج مسأله بيان شده در راهنماي جوانان و رساله ثمره از مجموعه رساله نور، حكايت نُه مورد از سيلي‌هاي نواخته شده بر جوانان بي‌مبالات را ـ به عنوان كرامت لطيف رساله نور ـ بيان مي‌دارد. همان جوانان هم تصديق مي‌كنند كه اين امر از كرامات رساله نور است.

اولي: "فيضي"‌ست كه به من خدمت مي‌كرد. در ابتدا به او گفتم: تو در يكي از درس‌هاي رساله ثمره حضور داشتي؛ تنبلي نكن. كرد و ناگهان سيلي خورد و دست‌اش يك هفته بسته ماند.

بله درست است

فيضي

دومي: "علي‌رضا"ست كه به من خدمت كرده و رساله ثمره را كتابت نموده است. يك روز قرار بود همان چيزي را كه نوشته بود به او درس بدهم. به دليل تنبلي و با اين بهانه كه مي‌خواهد غذا طبخ كند نيامد. ناگهان سيلي خورد. كف قابلمه اش با اين‌كه محكم بود همراه غذا فرو ريخت.

آري درست است

علي رضا

سومي: "ضيا" مسائل مربوط به جوانان و نماز را از رساله ثمره براي خود يادداشت نمود و شروع به نماز خواندن كرد. اما سستي نمود نماز و نوشتن را كنار گذاشت. همان موقع و ناگهان سيلي خورد. بي‌دليل و به صورت غير عادي، سبد و لباس‌هايي كه بالاي سرش بود آتش گرفت. اين اتفاق در ازدحام و شلوغي رخ داده بود با اين حال كسي متوجه موضوع نشده، و اين امر نشان داد كه سيلي شفقتي بود كه به قصد، متحمل شد.

بله درست است

ضيا

چهارمي: محمود است. بخش‌هاي مربوط به نماز و جوانان را از رساله ثمره براي او قرائت كردم و گفتم: قمار بازي نكن و نماز بخوان. پذيرفت. اما بي‌مبالاتي بر او غلبه كرد؛ نماز نخواند و قمار بازي كرد. ناگهان سيلي غضب را خورد. سه چهار بار پشت سر هم باخت و با وجود فقر، چهل ليره، پالتو و شلوارش را داد، باز هم عاقل نشد.

بله درست است

محمود

پنجمي: جواني چهارده ساله به نام سليمان است كه به دليل بازيگوشي فراوان ديگران را هم تحريك مي‌كرد به او گفتم: با ادب باش. نمازت را بخوان. رفتاري كه در بين بزرگ‌ترهاي لا ابالي داري، برايت خطرناك مي‌شود. شروع به خواندن نماز كرد. اما بعد از مدتي نماز خواندن را كنار گذاشت و دوباره شروع به بازيگوشي كرد. ناگهان سيلي خورد. به بيماري جَرَب مبتلا شد و مجبور شد بيست روز در بستر بماند.

بله درست است

سليمان

ششمي: "عُمر" كه در ابتدا به من خدمت مي‌كرد شروع به نماز خواندن كرد و ترانه و آواز را كنار گذاشت. اما شبي از نزديك صداي ترانه‌يي به گوش‌ام رسيد. مزاحم ذكر و اورادم شد. عصباني شدم. بيرون آمدم و ديدم برخلاف عادت عُمر است. من هم بر خلاف عادت‌ام سيلي‌اي به او زدم. صبح بر خلاف معمول "عُمر" را به زندان ديگري بردند.

هفتم: جوان شانزده ساله‌يي به نام حمزه بود. چون صداي خوشي داشت ترانه مي‌خواند و موجب تشويق ديگران هم مي‌شد. بي‌مبالات بود. به او گفتم اين كارها را نكن سيلي مي‌خوري. روز دوم ناگهان دست‌اش در رفت؛ دو هفته عذاب كشيد.

آري درست است

حمزه

چنين سيلي‌هايي زياد است اما كاغذ تمام شد، معنا نيز پايان يافت.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! وزير معارفي پرده از چهره‌اش كنار زد و كفر مطلق را در لباس ديگري نشان داد. او حتي پيش از دريافت دفاعياتي كه فرستاده بوديم با دليل و انگيزه ديگري آن بيان نامه را نوشت؛ اگرچه من نمي‌خواستم دفاعيات را به آن اداره بفرستم اما برادران‌مان مناسب ديدند براي آن‌ها هم ارسال شود، لذا همين مسأله نشان داد كه اين كار هم مناسب بود هم لازم، زيرا وكيلي كه تا اين حد در الحاد تعصب داشت، نمي‌توانست نسبت به برگه‌ها و رساله‌هاي محرمانه ارسالي به آنكارا بي‌تفاوت بماند. به يك‌باره و مستقيماً دفاعيات غيرقابل انكار بر سرش كوفته شد و اين بسيار خوب شد. ان شاء الله در آن اداره نيز جريان قدرتمندي به نفع رساله نور ايجاد مي‌كند.

برادران‌ام! مادام كه برخي افراد چنين ماهيتي دارند تسليم شدن در برابر آنان به نوعي خودكشي معنوي‌ست؛ اظهار ندامت از مسلمان بودن و حتي دست كشيدن از دين است، زيرا در الحاد چنان تعصب دارند كه با تسليم شدن يا ظاهرسازي امثال ما قانع نمي‌شوند؛ مي‌گويند:"قلب و وجدان‌ات را رها كن و فقط براي دنيا كار كن." در چنين اوضاعي جز تكيه بر عنايت رباني و رعايت متانت و صبر و توكل، و دعا كردن براي غلبه چهار صندوق از كتاب‌هاي رساله نور با حقايق نيرومند‌اش كه به آن مركز رسيده، چاره ديگري نيست. دلخور شدن و ناراحتي ما از يك‌ديگر يا فاصله گرفتن از رساله نور و تسليم شدن، حتي پيوستن به آن‌ها امر بي‌فايده‌يي‌ست كه تجربه شده است.اصلاً نگران نباشيد. تقلاي بي نتيجه و سبك آن وزير نشان از ضعف و ترس او دارد. تجاوز نه، بلكه نشان دهنده‌ي مجبوريت‌اش به دفاع مي‌باشد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! يكي از شاگردان به نام علي از برادران قَصَبه حُما در اطراف شهر دنيزلي. م. در همان روزهاي درگذشت حافظ علي، وفات كرد. اين را سامي بيگ به من اطلاع داد؛ در عين حال محمد علي از قهرمانان "حُما" هم برايم نوشت. من هم اين علي را در دعاهايم برادر آن شهيد بزرگ "علي" كردم.

اخيراً يكي از بانوان مرتبط با ما، در رؤيا درگذشت سه نفر از برادران‌مان را ديده بود. تعبير آن چنين بود: اين دو علي و مصطفايي كه اعدام شد و در زندان به پيروي از رساله نور علاقمند بود، به جاي همه ما راه آخرت را در پيش گرفتند و فداي سلامت ما شدند.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق و ثابت قدم‌ام كه به ارزش و ماهيت توكل واقف‌ايد! با اين‌كه بيست سال است هيچ علاقه‌يي به مطالعه روزنامه‌يي يا پرسيدن چيزي درباره آن نداشته‌ام واقعاً متأسفم كه امروز به درخواست تعدادي از برادران ضعيف النفس‌مان بحثي را در يك روزنامه ديدم. لذا دانستم كه در پشت و روي پرده جريان‌هاي مهمي نقش بازي مي‌كنند. از آن‌جا كه ما و دوستان‌مان در ميدان حضور داريم متوهمانه فكر مي‌كنند كه با آن جريان‌ها ارتباط داريم. ان شاء الله چهار صندوق از كتاب‌هاي محكم و غيرقابل جرح رساله نور و دفترهاي حاوي دفاعيات قطعي، درباره ما و ايمان و قرآن و اسلام نتيجه خيري خواهد داشت. ما با دنياي آن‌ها كاري نداشتيم و به هيچ وجه نتوانستند ثابت كنند كه دخالتي در اين امر خواهيم داشت. لذا آنكارا به‌ ناچار كل رساله نور را براي تحقيق و بررسي درخواست كرد.

مادام كه حقيقت اين است و مادام كه تاكنون تجلي عنايت رباني را در خدمت رساله نور چنان ديده‌ايم كه نمي‌توانيم آن را انكار كنيم، و هر كدام از ما به صورت جزئي يا كلي آن را حس كرده‌ايم، و مادام كه امروز بسياري از سياست‌ها و جريان‌هاي جهاني به مقابله با هم مي‌پردازند، ومادام كه از كار ديگري جز راضي بودن به قضاي الهي و تسليم در برابر قَدَر و بهره بردن از آرامش مقدس و بزرگِ خدمت ايماني و قرآني و نوري نمي‌توانيم بكنيم، بي‌شك مهم‌ترين كار، به تكاپو نيفتادن و مأيوس نشدن و تقويت نيروي معنوي يك‌ديگر و نترسيدن و با توكل با اين مصيبت روبه‌رو شدن و عدم توجه به كار روزنامه نگاران وراج ـ كه كاه را كوه جلوه مي‌دهند ـ و كاه ديدن آن‌چه آنان كوه جلوه مي‌دهند مي‌باشد. اين زندگي دنيوي، مخصوصاً در اين زمان و تحت اين شرايط ارزشي ندارد، پس بايد از هر چه كه پيش مي‌آيد خشنود باشيم.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! دو سه نفر از برادران‌مان تسلي خاطر جالبي براي خود يافته‌اند، مي‌گويند:

"در اين زندان تعدادي از برادران جديد، به دليل يكي دو ساعت كار نامشروع محكوم به يكي دو سال يا ده سال حبس شده‌اند و اين مصيبت را با صبر و شكيبايي تحمل مي‌كنند. حتي برخي از آن‌ها شكر كرده و مي‌گويند خوب شد از ارتكاب گناهان ديگر نجات يافتيم؛ حالا در چنين وضعي ما كه به‌واسطه رساله نور و يك حركت كاملاً مشروع و خدمت ايماني دچار فشاري شش هفت ماهه و پر خير شده‌ايم چرا بايد لب به گلايه بگشاييم؟" به آن‌ها گفتم:"هزار بار بارك الله". آري، تحمل پنج ماه يا ده ماه زحمت بابت پنج سال يا ده سال خدمت قدسي، خير، دل‌نشين و با ذوق، به نيت نجات ايمان خود و ديگران، و به دليل عبوديتي فكري و متعالي، موجب شكر و افتخار است. در حديثي مي‌فرمايد:"اگر فقط يك نفر به‌واسطه تو هدايت شود بهتر است از صحرايي مملو از گوسفندها و بزهاي سرخ رنگ".

به اين فكر كنيد كه در اين‌جا در دادگاه و در آنكارا چند نفر به‌واسطه نوشته‌ها و خدمات شما ايمان‌شان را از شبهه‌هاي دهشتناك نجات داده و مي‌دهند؛ لذا با كمال رضايت در صبر شكر كنيد.

اگر حزب (جمهوري خواه) خلق كه در آنكارا حاكم است در برابر كتاب‌هاي پر قدرت رساله نور كه به آن‌جا ارسال شده عناد كند و با قصد مصالحه از آن حمايت نكند، آسوده‌ترين جا براي ما همين زندان است و اين امر نشان دهنده‌ي آن است كه ملحدان، بلشويسم را با زندقه متحد كرده‌اند، و دولت مجبور است از آن‌ها حرف شنوي داشته باشد. در آن صورت رساله نور كنار مي‌كشد، متوقف مي‌شود، و مصايب مادي و معنوي هجوم خواهند آورد.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَاْلاِنْسِ اَلَمْ يَاْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ

(انعام: ١٣٠)

متن زير پاسخ استاد است در حل اين موضوع كه به موجب آيه مباركه فوق از جن ها هم پيامبر وجود داشته است. برادر عزيزم!

سؤال تو واقعاً اهميت فراواني دارد، امامهم‌ترين وظيفه رساله نور نجات مردم از ضلالت و كفر مطلق است لذا نوبت به طرح اين قبيل مسائل نمي‌رسد و بحثي از آن‌ها به ميان نمي‌آيد. سلف صالح نيز در اين موارد بحث چنداني نكرده‌اند، زيرا در اين‌گونه امور غيبي و نامحسوس، احتمال بهره‌برداري‌هاي سوء وجود دارد. حيله‌گران از اين طريق ممكن است براي خودنمايي‌هاي خود وسيله‌يي بيابند؛ هم‌چنان كه احضار كنندگان ارواح امروز به نام گفتگو با جن‌ها مردم را فريب مي‌دهند. لذا اين موارد با اين ملاحظه كه ممكن است وسيله‌يي عليه دين شود

چندان مطرح نمي‌گردد؛ هم‌چنين بعد از خاتم الانبيا براي جن‌ها پيامبري نيامده است. نيز رساله نور براي ابطال فكر مادي گرايي ـ كه در اين زمان نوعي طاعون بشري‌ست ـ كوشيده است وجود جن و موجودات روحاني را با حجت‌هاي قطعي اثبات كند، اما اين موضوع از نظر رساله نور در رديف مسائل درجه سوم قرار دارد و تفصيل مطلب به ديگران سپرده شده است. شايد ان شاء الله يكي از شاگردان رساله نور با تفسير سوره الرَّحْمنِ اين مسأله را هم حل كند.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

"‌لِكُلِّ مُصِيبَةٍ اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛

درگذشت حافظ علي، حافظ محمد، و محمد زهدي، حقيقتاً نه تنها براي ما و اسپارتا بلكه براي اين كشور و جهان اسلام ضايعه‌ بزرگي بود. تاكنون جلوه‌يي از عنايت الهي بود كه با وفات شاگردي از شاگردان رساله نور، دو سه نفر هم مدل جاي خالي او را پر مي‌كرده‌اند، لذا اينك نيز به جد اميدواريم شاگرداني جدي‌تر از آن‌چه فكرش را مي‌كنيم به ميدان بيايند و مسئوليت قهرمانان مذكور را به شكلي ديگر بر عهده بگيرند. سه شخصيت ارجمند مرحوم در مدتي اندك وظايف ايماني صد ساله را به انجام رساندند. حضرت حق به عدد آن حروف نوريه‌يي كه آن‌ها خواندند و منتشر نمودند و نوشتند رحمت نثارشان كند. آمين!

از طرف من به خويشاوندان و اهالي سعادتمند روستاي حافظ محمد تسليت بگوييد. من نيز او را رفيق حافظ علي و محمد زهدي قرار دادم و اسم هر سه آنان را در ميان نام استادان اقطاب‌ام ذكر مي‌كنم. همين طور حافظ عاكف را نيز دوست عاصم و لطفي كردم.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌م! براساس سرّ "اَلْخَيْرُ فِى مَا اخْتَارَهُ اللّهُ" تأخير در اين مسأله‌مان خير است، زيرا محبت به مرد وحشتناكي كه مرده است در همه مدارس و ادارات و در ميان مردم تلقين ميشود. اين وضع مي‌توانست بر عالم اسلام و آينده تأثير بسيار دردناك و تلخي داشته باشد. اينك رساله نور، خارج از اختيار ما به دست كساني مي‌رسد كه درباره واقعيت ماهيت او بيش از همه مرتبط بوده و در صدر ديگران قرار دارند و پس از همه از او دست خواهند كشيد؛ رساله نور حجت هاي قطعي در اختيار آن‌ها مي‌‌گذارد و موضوع را برايشان اثبات مي‌كند؛ مطالعه دقيق و از سر كنجكاوي اين رساله توسط آنان، چنان رويدادي‌ست كه اگر هزاران نفر مانند ما زنداني و حتي اعدام شوند، از نظر دين اسلام باز هم چيزي نيست. دست كم اين است كه متمرّدان را تا حدي از كفر مطلق و ارتداد نجات مي‌دهد و آن‌ها سرگرم كفري مشكوك مي‌شوند، به سخن ديگر تجاوزهاي مغرورانه و جسورانه آن‌ها را تعديل مي‌كند. اين جمله كه به عنوان آخرين سخن در دادگاه در برابرشان بيان داشتم ادعا دارد كه ما تا نهايت ثابت قدم خواهيم ماند. در آن‌جا گفتم:"جان ما نيز فداي حقيقتي قدسي كه جان ميليون‌ها قهرمان فداي‌اش شده است". نمي‌توان از اين مبارزه دست كشيد. اميدوارم در بين شما كسي نباشد كه بخواهد از اين راه كنار بكشد. مادام كه تاكنون صبر و شكيبايي كرده‌ايد باز هم بگوييد "قسمت و مسئوليت‌مان به پايان نرسيده است" و مشكلات را تحمل كنيد و صبر داشته باشيد. به نظر مي‌رسد براي دفـاع از مشـرب اعدام ابدي و حبس انفرادي بي‌پايان ـ كه براساس براهين رساله ثمره غير قابل انكار مي‌باشد ـ در برابر رساله نور حركت‌هاي عنودانه نخواهند داشت و احتمالاً دنبال راهي براي مصالحه و يا متاركه خواهند بود.

اَلصَّبْرُ مِفْتَاحُ الْفَرَجِ وَالسُّرُورِ

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَاَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِى بِهِ فِى النَّاسِ

(انعام: ١٢٢)

آيه‌ي فوق هم به رساله نور اشاره دارد و هم با كلمه مَيْتًا با سه نشانه و تناسب محكم بر اين شـاگرد ناچيز رسـاله‌ي نور دلالت مي‌كند؛ اين مطلب درشعاع اول توضيح داده شده است. اينك در اين رويداد، يكي از آن نشانه ها كاملاً هويداست. زيرا ظلم كنندگان به ما بر زندگي و تمدن و لذت تأكيد دارند و ما را متهم مي‌كنند كه به آن طرز از زندگي اهميت نمي‌دهيم. لذا ما را مجرم دانسته و حتي مي‌خواهند با مجازات‌هاي سنگين، زنداني و اعدام كنند. ليكن به لحاظ قانوني دليل و سببي نمي‌يابند. ما نيز با توسل به موت و مرگ كه پرده و مقدمه‌يي‌ست بر حيات باقي، و كوبيدن‌اش بر سر آن‌ها، و بيداركردن‌شان از اين طريق، تلاش مي‌كنيم آن‌ها را از مسئوليت و محكوميت واقعي، اعدام ابدي و حبس انفرادي دائمي نجات دهيم.حتي اگر به دليل رساله‌هاي تندي كه به آنكارا فرستاده‌اند مجازات سنگيني به من دهند و در عوض مجازت كنندگان ما به‌واسطه آن رساله‌ها از نيستي و اعدام مرگ رها شوند، نفس و قلب‌ام خشنود خواهند بود. ما علاقمنديم آن‌ها در هر دو جهان زندگي كنند، دنبال اين هدف هستيم. آن‌ها خواهان مرگ ما هستند و بهانه تراشي مي‌كنند. اما حقيقت موت ـ كه چون خورشيد ظاهر است و چون روز با چشم قابل روئيت ـ روزانه فرمان‌ها و اعلاميه‌هاي سي هزار جنازه در ميان انسان‌ها، و سي هزار اعدام ابدي و سي هزار حبس انفرادي را در ميان اهل ضلالت صادر مي‌كند لذا ما در برابر آن‌ها شكست نمي‌خوريم، هر چه مي‌خواهند بكنند.

آيه‌ي

اِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغَالِبُونَ

(مائده: ٥٦) با حساب ابجد و جفر غلبهي ما را با تاريخ مشخص بيان مي‌كند؛ حتي در سخت‌ترين و دردناك‌ترين شكست‌ها در دوازده سال گذشته؛ مادام كه حقيقت اين است ما از اين پس به دادگاه و به مردم خواهيم گفت:

"ما تلاش مي‌كنيم از اعدام ابدي مرگ كه در مقابل ديدگان‌مان انتظار مي‌كشد، و از ظلمت هميشگي حبس انفرادي قبر كه در مقابل‌مان آغوش گشوده و با جبر قطعي ما را فرا مي‌خواند، نجات يابيم. به رهايي شما از آن مصيبت هولناك و بي‌درمان نيز كمك مي‌كنيم. آن‌چه به لحاظ دنيوي و سياسي در نظر شما بزرگ‌ترين مسأله است در نظر ما و از لحاظ حقيقت، ارزش چنداني ندارد و براي كساني كه عملاً مسئوليتي ندارند امر بي‌معنا و بي‌اهميتي‌ست. اما مسئوليت ضروري انساني ـ كه دل‌مشغولي ماست ـ هميشه و با همه كس به طور جدي مرتبط است. كساني كه مسئوليت ما را خوش نمي‌دارند و درصدد از ميان بردن‌اش هستند، بايد مرگ را از بين ببرند و قبرها را تعطيل كنند."

فعلاً درباره نقطه‌هاي دوم و سوم چيزي نمي‌نويسم.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

از كرامات رساله نور است كه استادمان از ده سال پيش به كرات مي‌گفت: "اي ملحدان و اي زنديق ها! با رساله نور كاري نداشته باشيد! رساله نور در دفع آفات مانند صدقه عمل مي‌كند؛ لذا حمله عليه آن يا تعطيل و توقف آن، دفاع در برابر آفات را ضعيف مي‌كند. اگر دست از ضديت با رساله نور برنداريد به زودي سيل بلايا بر سرتان باريدن مي‌گيرد". در اين خصوص تعداد فلاكت‌هايي كه ما شاهدش بوديم بسيار زياد است. از چهار سال پيش تاكنون هر گاه عليه رساله نور و شاگردان‌اش كاري كرده‌اند در ادامه با مصيبت و فلاكتي روبه‌رو شده‌اند و اين امر اهميت رساله نور و اين‌كه وسيله‌يي‌ست برا دفع بلا را نشان مي‌دهد. فلاكت‌هايي كه در ميان صدها حادثه، استادمان بديع الزمان توسط رساله نور از آن‌ها خبر مي‌داد به‌واسطه وقوع زلزله درستي امر را نشان دادند و چهار واقعه زلزله بر وسيله بودن رساله نور در دفع بلايا صحه گذاشت. حضرت حق به قلب كساني كه به ما و رساله نور حمله مي‌كنند ايمان، و به سرهايشان براي مشاهده حقيقت، عقل و چشم عطا كند، و ما را از اين محبس و آن‌ها را نيز از اين فلاكت‌ها رهايي دهد.

خسرو

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! از جلوه‌هاي عنايت رباني‌ست كه هجوم و پرخاشگري وزير معارف براساس حدس و گمان، پيش از ديدن دفاعيات و برگه‌ها و كتاب‌هاي‌مان؛ و اين‌كه مهم‌ترين مقامات، رساله‌هاي بسيار تند و خصوصي مانند"شعاع پنجم" و پيوست"هجومات سته" را با قصد يافتن اشكال و ايراد مطالعه و بررسي كردند؛ و با ضربه‌هاي شجاعانه، جدي و كاري كه دفاعيات من بر كفر مطلق وارد كرد، انتظار مي‌رفت كه آنكارا در مقابل ما رفتار بسيار تند و شديدي داشته باشد، اما در مقايسه با عظمت موضوع، برخورد بسيار ملايم و شايد بتوان گفت توأم با مسامحه با ما داشتند. يكي ديگر از حكمت‌هاي اين جلوه عنايت رباني همين است كه رساله نور چون سراسر كشور را مخاطب قرار مي‌دهد در درس‌خانه‌يي عام و فراگير و نزد مقامات عالي كشور با دقت و كنجكاوي مطالعه مي‌شود. آري، مطالعه چنين درسي باعظمت و والا در اين زمانه، در ادارات عمومي و پرجمعيت و كلي، از عنايات الهي‌ست و به روشني بر اين حقيقت دلالت دارد كه كفر مطلق را در هم شكسته است.

برادران‌ام! با در نظر گرفتن اين احتمال كه ممكن است برخي از دوستان ضعيف (النفس) و متأهل كه متحمل اين مقدار فشار و خسارت بوده‌اند بخواهند تا حدي از رساله نور و از ما فاصله بگيرند و حتي رساله نور را كاملاً كنار بگذارند و بعد از آزاد شدن از زندان تغيير كنند، به شما مي‌گويم: دست برداشتن از متاعي كه تا اين حد ارزشمند است و برايش تا اين حد هزينه مادي و معنوي پرداخت شده، و عذاب و سختي تحمل كرده‌اند، خسارت بزرگي‌ست. هر يك از اين دوستان كه به يك‌باره از خدمت به اجزاي رساله نور و حفاظت مرتبطانِ با آن، و ياري ما، دست بردارد به ما و خودش ضرري زده است كه لزومي ندارد.اين است كه

(مي‌گويم) در عين رعايت احتياط نبايد از صداقت و ارتباط و خدمت دست كشيد.

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! از جلوه‌هاي عنايت رباني و حمايت و محافظت الهي‌ست كه هيأت كارشناسان در آنكارا در برابر حقايق رساله نور شكست خورده و با اين‌كه دلايل متعددي براي انتقاد و اعتراض شديد داشته‌اند، شنيدم گويا رأي بر برائت آن داده‌اند. اين در حالي‌ست كه با وجود بيان‌هاي تند در رساله‌هاي خصوصي و به مبارزه طلبيدن‌هاي تلخ (از نظر آن‌ها) در دفاعيات، و حمله وحشتناك وزير معارف، و وجود دو فيلسوف مادي مهم از اداره معارف در هيأت كارشناسي و حضور يك روحاني بزرگ كه هوادار تحولات جديد است و تحريك فرقه خلق (حزب جمهوري‌خواه خلق) و وزارت معارف از يك سال پيش تاكنون توسط كميته مخفي زندقه عليه ما، انتظار مي‌رفت هيأت كارشناسي به شدت اعتراض كند و ما را به مجازات‌هاي سنگيني متهم نمايد اما حمايت و عنايت رحماني به دادمان رسيد و جايگاه برتر رساله نور را به آن‌ها فهماند و موجب شد از اعتراض‌هاي شديد دست بردارند. حتي با اين نيت كه ما را از مجازات رهايي دهند و كاري كنند كه به‌واسطه مسأله اسكي شهير و حادثه مشهور "سي و يكم مارس" به من به چشم يك مجرم سابقه‌دار سياسي نگاه نشود، و با اين هدف كه بگويند حركت ما صرفاً ديني و ايماني بوده و اهداف سياسي نداشته‌ايم اظهار داشته‌اند كه: "سعيد نورسي از مدت‌ها پيش گه گاه ادعاي وراثت پيامبر را داشته است. در خدمت‌هاي قرآني و ايماني مواضع مجدد بودن و احياگرانه‌يي اتخاذ مي‌كند، يعني برخي اوقات گرفتار نوعي جذبه شده، و مجذوبانه عمل مي‌كند." بنابراين آن‌ها تعابير ضد ديني فيلسوفان را عليه من و هر كس ديگري كه به طور جدي در جهت دين حركت

مي‌كند به كار برده‌اند تا نظر برخي از برادران را كه با حسن ظن و بيش از حد و حدودم به من عنايت دارند و مي‌گويند وظيفه اش را براساس احياگري و ميراث پيامبر انجام مي‌دهد، تخطئه كنند؛ هم‌چنين با نسبت دادن نوعي جذبه به من، مرا در برخوردهاي تندم از سياست و مجازات مبرا نمايند، در عين حال از معارضان و دشمنان ما تا حدي دلجويي كنند، نيز حق و استوار بودن اشارات قرآني و كرامات عَلَوي و غوثيه را نشان دهند، و براي شكستن حب جاه و انانيت و خود خواهي من ـ كه در مقايسه با هر كس، به نظر آنان در من نيز وجود دارد ـ اقدام كرده باشند. در برابر تعبيري كه آن‌ها به كار برده‌اند، ابتدا تا انتهاي رساله نور پاسخي درخشان چون خورشيد است. مشرب ما اخوت و ترك انانيت است، لذا شطحيات خودنمايانه در ما وجود ندارد؛ پس زندگي متواضعانه سعيد جديد در زمان شكل‌گيري رساله نور و عدم توجه‌اش به حسن ظن‌هاي افراطي برادران ارجمند، و تعديل نظرات‌شان با درس‌هاي مكرر؛ معنايي را كه از تعبير مذكور استنباط مي‌شود بي‌اعتبار كرده از بين مي‌برد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! چون نمي‌خواهم كسي كه به ما خبر رساند و نامه نوشت دچار مشكل شود فعلاً تصميمي را كه هيأت كارشناسان به اتفاق آرا به آن رسيده‌اند برايتان نمي‌فرستم. هيأت كارشناسي اخير با تمام توان تلاش كرده‌اند در برابر شرّ گمراهان و اهل بدعت از ما محافظت كرده، نجات‌مان دهند. آن‌ها ما را از تمام اتهام‌هاي نسبت داده شده تبرئه مي‌كنند. آن‌ها احساس مي‌كنند درس كاملي از رساله نور گرفته‌اند لذا به اتفاق آرا چنين نظر داده‌اند كه اكثريت مطلق بخش هاي علمي و ايماني رساله نور آگاهانه نوشته شده و سعيد نيز انديشه‌‌هايش را جدي و با صداقت مطرح كرده؛ و قدرت و اقتدارش را نه براي تأسيس طريقت و جمعيت صرف نموده و نه در فكر مبارزه با دولت بوده است؛ خواسته‌ي او فقط بيان حقايق قرآن به نيازمندان مي‌باشد. درباره رساله‌هاي خصوصي نيز ـ كه آن‌ها را غير علمي ناميده‌اند ـ اظهار نظر كرده، اين معنا را تفهيم نموده‌اند: "گاه گرفتار جذبه شده و

تحت تأثير هيجانات فكري و اختلالات روحي مطالبي نگاشته است؛ لذا در اين موارد نبايد او را مسئول شناخت."

هم‌چنين گفته‌اند در تعبيرسعيد جديد وسعيد قديمي صحبت از دو شخصيت است؛ و معناي يك قدرت ايماني فوق العاده و علم حقايق قرآني در دومي را براي تأمين نظر فيلسوفان چنين بيان داشته‌اند كه "احتمال نوعي جذبه و اختلال ذهني وجود دارد." به اين ترتيب خواسته‌اند هم ما را از مسئوليت بيان تعابير تند برهانند و هم از معارضان ما دل‌جويي كنند، لذا گفته‌اند: "از نظر سمع و بصر مي‌توان احتمال بيماري توهم را داد." رساله‌هاي نوري كه به دست‌شان رسيده، و از همه عقول سبقت گرفته‌اند، هم‌چنين رساله‌هاي مدافعات وثمره كه موجب حيرت وكلا شده، براي رد كامل احتمال مورد نظر آن‌ها، پاسخي كافي و وافي‌ست.

من بسيار شكر مي‌كنم كه مظهريت يك حديث شريف به‌واسطه همين احتمال به من عطا شده است. هيأت كارشناسي مذكور سرانجام همه برادران و مرا به طور كامل تبرئه كرده گفته‌اند: "طلبه‌ها به دليل ايمان و آخرت‌شان به آثار عالمانه و آگاهانه سعيد دل سپرده‌اند. ما به هيچ‌وجه نتوانستيم در خبر رساني‌ها و كتاب‌ها و آثارشان صراحت يا نشانه‌يي دال بر سوء نظر آن‌ها نسبت به دولت بيابيم." به اين ترتيب هيأت كارشناسي مذكور چنين رأيي صادر مي‌كند و اعضاي آن نجاتي (فيلسوف)، يوسف ضيا (روحاني) و يوسف (فيلسوف) آن را امضا مي‌كنند.

توافق لطيفي‌ست كه ما اين زندان را براي خود مدرسه يوسفيه ناميده‌ايم ورساله ثمره را هم ميوه آن مي‌دانيم؛ دو يوسف مذكور نيز در پرده با لسان حال‌شان گفته‌اند ما هم در درس‌هاي مدرسه يوسفيه سهيم هستيم. يكي از دلايل لطيف‌شان بر "جذبه" و احتمال "بيماري توهم" نيز اين است كه از تعابيري چون گفتار "سي و سوم" و مكتوب "سي و سوم" كه داراي سي و سه پنجره است ياد مي‌كنند و مي‌گويند (سعيد) از گربه خود تسبيح "يا رحيم، يا رحيم" شنيده و در ضمن خود را چون سنگ قبري مشاهده كرده است.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! مادام كه ما براساس نشانه‌هاي متعدد از عنايت (الهي) بهره‌مند هستيم و مادام رساله نور در برابر دشمنان فراوان و ستمگر شكست نخورد، و وزير معارف و فرقه خلق (حزب جمهوري‌خواه خلق) را تا حدودي ساكت كرد، و مادام عده‌يي كه در بُعدي وسيع به بزرگ‌نمايي بيش از حد مسأله ما پرداخته و دولت را نگران كردند، اينك درصددند با بهانه هايي دروغ ها و افتراهاي خود را تا حدي بپوشانند،بي‌شك لازم است كه ما در برابر خداوند تسليم كامل باشيم و صبر و احتياط پيش گيريم و مخصوصاً روحيه خود را از دست ندهيم و با ظهور خلاف آرزوي‌مان مأيوس نشويم و در برابر توفان‌هاي گذرا نلرزيم.

آري، اهل دنيا با از دست دادن روحيه، توان معنوي و شوق و ذوق خود را از دست مي‌دهنداما شاگردان رساله نور كه در مشقات و ناملايمات و مجاهدت‌ها، التفات عنايت و رحمت الهي را ديدهاند، لازم است در چنين اوضاعي كه امور بر خلاف اميد‌مان پيش‌مي‌رود بيش‌تر تلاش كنند، پيش‌تر روند و جديت خود را تقويت كنند.

اهل سياست چهل سال پيش با اين ادعا كه دچار جنون موقتي شده‌ام مرا به تيمارستان بردند. به آن‌ها گفتم: من بيش‌تر چيزهايي را كه شما عقلانيت مي‌دانيد بي‌عقـلي و جهـالت مي‌دانم لذا از چنان عقـلي اعلام برائت مي‌كنم. گفتم اصـل

"وَ كُلُّ النَّاسِ مَجْنُونٌ وَ لكِنْ عَلَى قَدَرِ الْهَوَى اِخْتَلَفَ الْجُنُونُ"

همه مجنون‌اند. ليكن ميزان جنون به نسبت سرگرم شدن به امور بيهوده بستگي دارد. م.

را در شما مي‌بينم. اينك نيز براي كساني كه با هدف رهايي من و برادران‌ام از مجازات‌هاي سنگين، با توجه به رساله‌هاي خصوصي‌ام به من جذبه‌يي موقت و جنوني گذرا استناد مي‌كنند همان سخنان را تكرار مي‌كنم و به دو دليل زير از آنان خشنودم:

دليل نخست: در حديث صحيح آمده است:"علامت آن كسي كه كمال ايمان را كسب نموده اين است كه عوام الناس رفتارهاي متعالي او را كه بيرون از طور عقل خودشان است جنون و ديوانگي ميدانند. اين وضع بر كمال ايمان و اعتقاد كامل او دلالت دارد."

دليل دوم: من براي سلامت و نجات و رهايي برادران محبوس‌ام از ظلم و ستم، نه تنها اتهام ديوانگي را مي‌پذيرم، بلكه با كمال افتخار و خرسندي آماده‌ام همه عقل و حيات‌ام را فدا كنم. حتي اگر مناسب بدانيد خوب است شما از طرف من نامه تشكرآميزي براي آن سه شخص بنويسيد و بگوييد كه آن‌ها را در منافع معنوي خويش سهيم كرده‌ايم.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام، دوستان مخلص‌ام در خدمت قرآني و ايماني؛ رفقاي ناگسستني‌ام در مسير حق و حقيقت و برزخ و آخرت! از آن‌جا كه زمان فراق و جدايي ما از يك‌ديگر نزديك است، به دليل قصورها و كدورت هاي ناشي از فشارهاي وارده و عدم رعايت اصول مندرج در رساله اخلاص، لازم و ضروري‌ست كه شما هم‌ديگر را حلال كنيد. شما نسبت به هم از هر كس ديگري فداكارتر و از برادر نَسَبي برادرتر هستيد. برادر عيب و ايراد برادرش را مي‌پوشاند، فراموش مي‌كند و او را مي‌بخشد. من در اين‌جا اختلافات و انانيت‌هاي شما را ـ كه بر خلاف خواست و آرزوي‌مان مي‌باشد ـ ناشي از نفس اماره ندانسته و اين مسائل را شايسته شاگردان رساله نور نمي‌دانم. بلكه از نوع انانيت موقتي مي‌دانم كه حتي در اوليايي كه نفس اماره خود را ترك كرده‌اند نيز وجود دارد. شما حسن ظن مرا با عناد خود در هم نشكنيد و صلح كنيد.

* * *

برادران‌ام! از گزارش هيأت كارشناسان دانسته مي‌شود كه رساله نور همه گروه‌هاي مخالف ما را شكست مي‌دهد؛ به همين دليل است كه نظرها را بارها به سمت

رساله‌هاي "حُجَّةُ الله البالغه" و"سالمندان" و"اخلاص" جلب مي‌كنند؛ هم‌چنين با انتقادهاي عالم مآبانه و متعصبانه‌ي به غايت سطحي كه جواب‌هاي‌شان ظاهر و گوياست، و بي‌آن‌كه مسائلي كه با هم كاملاً مطابق‌اند را فهميده باشند، به هيچ مناسبتي گفته‌اند:"اين مطالب با هم در تضادند"؛ از طرف ديگر نود درصد رساله‌ها را بدون هيچ شك و شبهه‌يي كاملاً تأييد نموده از آن‌ها تمجيد كرده و در برابرشان تسليم شده‌اند و در برابر جرح و تضعيف شديدِ "‌ضميمه هجومات سته" در مقابل آن‌هايي كه به ايجادهاي جديد و بدعت‌ها فتوا داده‌اند، فقط گفته‌اند كه نزاهت زباني نيست. درباره‌ي مسيحيان مظلوم و دين‌داري كه در آخر الزمان توسط بي‌دينان كشته مي‌شوند گفته‌ام:"ممكن است به نوعي شهيد محسوب شوند"؛ هيأت كارشناسي در اين‌باره به اين گفته اكتفا كرده است كه، اين مطلب با شدت هجوم ضميمه مذكور به موضوع اذان تركي و نماز خواندن بدون حجاب ضديت دارد و اين امر به طور قطعي حكايت از شكست آنان در مقابل رساله نور دارد.

سعيد نورسي

* * *

شعاع چهاردهم

تتمه مختصري از بازپرسيام

به دادگاه شهر آفيون ميگويم:

سه موردِ هجوم خلاف قانون به منزل، بازجويي و توقيف من كه در بازپرسيام تقديم نظر شما و عدالت قانون شده است، شكستن اعتبار سه دادگاه بزرگ و ناديده گرفتن حيثيت و عدالت آن‌ها‌ و حتي تحقيرشان است.

زيرا سه دادگاه و سه هيأت كارشناسي، دو سال به بررسي دقيق و جزء به جزء كتاب‌ها و نامه‌هايي كه در طول بيست سال نوشته بودم پرداختند و آن‌گاه علاوه بر اعلام بي‌گناهي ما به اتفاق آرا، همه كتاب‌ها و نامه‌ها را نيز اعاده كردند. بعد از اعلام بي‌گناهي، مدت سه سال در انزوايي غيرعادي، به شدت زيرنظر بودم و در هفته فقط يك نامه معمولي براي دوستان‌ام مي‌نوشتم. تو گويي رابطه‌ام با جهان قطع بود؛ با اين‌كه آزاد بودم به شهر خود نرفتم. اينك طرح دوباره همان موضوع به معني هيچ انگاشتن حكم عادلانه سه دادگاه مزبور است و اعتبار آن‌ها را از بين مي‌برد. از دادگاه شما تقاضامندم از اعتبار محاكمي كه در حق من به عدالت رفتار كردند محافظت كند و غير از موضوعات تكراريِ"رساله نور"، "راه انداختن سازمان"، "طريقت گرايي" و"احتمال اخلال در امنيت و آسايش" دليل و مسأله ديگري بيابيد و مرا با آن مؤاخذه كنيد. من اشكالات فراواني دارم.تصميم

گرفته‌ام در آن‌چه موجب مسئوليت من است به شما كمك كنم. زيرا من بيرون از زندان، بيش از وقتي كه در حبس بودم عذاب كشيدم. اينك قبر يا زندان است كه موجب آرامش من مي‌شود. حقيقتاً از زندگي به ستوه آمده‌ام. آزار و اذيت، اهانت و كنترل‌هاي توأم با شكنجه در اين بيست سال حبس انفرادي ديگر كافي‌ست. غيرت حق را به جوش مي‌آورد. وطن ضرر مي‌كند. به شما يادآوري مي‌كنم ملجأ و پناهگاه اصلي ما اين است:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌

* * *

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَ بِهِ نَسْتَعِينُ

(اين درخواست كه پس از هجده سال سكوت، ناگزير نوشته و به دادگاه و (تصويرش به) مقامات آنكارا تحويل داده شده بود، اعتراض‌نامه‌يي‌ست كه به ناچار در مقابل كيفرخواست ارائه مي‌شود.) مخفي نمانَد، همان حقيقتي را كه در كاستامونو به دو دادستان، دو افسر بازرسي، يك مدير پليس، و شش، هفت نفر از كميسرها و پليس‌ها ـ كه سه بار براي بازرسي خانه‌ام آمدند ـ گفتم، و آن‌چه در پاسخ به سؤال دادستان در اسپارتا بيان كردم و مطالبي كه در دادگاه‌هاي دنيزلي و آفيون گفته‌ام، خلاصه يك دفاعيه مجمل به شرح زير است:

به آن‌ها گفتم: من هجده، بيست سال است كه در انزوا زندگي مي‌كنم. هشت سال محل اقامتم در كاستامونو در مقابل كلانتري بود، علاوه بر آن بيست سال

است كه هميشه زير نظر و تحت نظارت بوده‌ام؛ خانه‌ام را بارها بازرسي كرده‌اند؛ با اين حال هيچ مدرك و نشانه‌يي دال بر ارتباط من با دنيا و سياست نيافته‌اند. اگر اشكالي در كار من بوده كه دادگستري و نيروي انتظامي شهرهاي ذكر شده در نيافته‌اند، يا دريافته‌اند اما توجهي به آن نكرده‌اند؛ در اين صورت آن‌ها بيش از من مسئول هستند. چرا در حالي كه هيچ‌كس در هيچ جاي دنيا با كساني كه با آخرت خود مشغول‌اند و در انزوا به سر مي‌برند، كاري ندارد، تا اين حد بدون آن‌كه لزومي داشته باشد مرا آزار مي‌دهيد و به ضرر وطن و ملت كار مي‌كنيد؟

ما شاگردان رساله نور، اين رساله را نه تنها ابزار دنيا كه وسيله كائنات هم نمي‌توانيم بكنيم. وانگهي قرآن ما را به شدت از سياست منع مي‌كند. آري، وظيفه رساله نور اين است كه با حقيقت‌هاي ايماني در برابر كفر مطلق كه حيات جاودان را نابود كرده، و زندگي دنيوي را هم به زهري وحشتناك تبديل مي‌كند و با براهين محكم و قطعي ـ كه سركش‌ترين فيلسوفان زنديق را نيز به راه ايمان مي‌آورد ـ به قرآن خدمت كند. اين است كه ما نمي‌توانيم رساله نور را ابزار چيزي كنيم.

اولاً: بايد بكوشيم حقايق چون الماس قرآن را ـ كه اهل غفلت متوهمانه تبليغاتي سياسي‌ مي‌پندارند ـ در حد خرده شيشه‌هاي بي‌ارزش پايين نياورده، و نگذاريم به اين حقيقت‌هاي ارزشمند توهين شود.

ثانيـاً: شفقت و حق و حقيقت و وجدان ـ كه اساس مشرب رسالهي نور مي‌باشد ـ ما را به شدت از پرداختن به سياست و حكومت منع مي‌كند، زيرا هر يكي دو نفر بي‌ديني كه مستحق بلا و مصيبت‌اند و دچار كفر مطلق شده‌اند، هفت هشت نفر تحت تكلف بيمار و سالمند و بي‌گناه دارند، كه در صورت وقوع مصيبت و بلا آن بيچارگان نيز صدمه مي‌بينند؛علاوه بر آن چون حصول نتيجه نيز مشكوك است از دخالت در حيات اجتماعي از طريق سياست، به ضرر امنيت و آسايش، به شدت منع شده‌ايم.

ثالثاً: براي رهايي حيات اجتماعي اين وطن و ملت در اين زمانه عجيب از شرّ آنارشيسم، رعايت پنج اصل اساسي لازم و ضروري‌ست:"حرمت، مرحمت، اجتناب از حرام، امنيت، ترك لاقيدي و اطاعت كردن". رساله نور وقتي به حيات

اجتماعي مي‌پردازد اين پنج اصل را به صورت قدسي و محكم تثبيت و تحكيم مي‌كند و به محافظت از سنگ زيرين امنيت مي‌پردازد. شاهد اين مدعا، تربيت صد هزار شاگردي‌ست كه رساله نور در ظرف اين بيست سال آن‌ها را تبديل به اعضاي نافع جامعه كرده است طوري كه نه براي وطن ضرري دارند و نه ملت. استان‌هاي كاستامونو و اسپارتا شاهد اين مدعايند؛ بنابراين اكثر كساني كه به اجزاي رساله نور ايراد مي‌گيرند، دانسته يا نادانسته به سود آنارشيسم كار كرده، و در حال خيانت به وطن و ملت و حاكميت اسلامي هستند. ضررهاي موهوم يكي دو رساله از اجزاي رساله نور كه در نظر سطحي غافلان متوهم ايراد دارد، نمي‌تواند باعث ناديده گرفتن فوايد و حسنات صد و سي رساله از رسايل نور شود. كسي كه اين همه حُسن را در برابر چند مورد ايراد (موهوم) ناديده مي‌گيرد به غايت بي‌انصاف و ستمگر است.

اما بالاجبار و با اكراه درباره خطاهاي شخص بي‌اهميت‌ام مي‌گويم: شما به كسي فكر كنيد كه مدت بيست و دو سال در غربت تنها بوده و زندگي خويش را در انزوا با حكم زندان انفرادي سپري كرده است؛ كسي كه ظرف اين مدت يك بار هم به اختيار خود به بازار يا مساجد بزرگي كه محل تجمع مردم‌اند نرفته؛ و در حالي كه متحمل فشارها و تضييقات فراوان بوده، برخلاف همه تبعيدي‌هاي مشابه‌اش يك بار هم براي راحتي خود به دستگاه‌هاي دولتي مراجعه نكرده، كسي كه مدت بيست سال روزنامه‌يي نخوانده، برايش نخوانده‌اند و حتي در اين ‌باره كنجكاوي هم نكرده است؛ كسي كه به گواهي همه نزديكان و دوستان‌اش دقيقاً در دو سال تبعيدش در كاستامونو و هفت سال تبعيد در تبعيدگاه‌هاي ديگر هيچ‌گاه پيگير درگيري‌ها و جنگ‌ها در كره زمين نبوده و در اين باره كه صلح شده يا نشده يا اين‌كه چه كساني در حال جنگ هستند كنجكاو نبوده، اطلاعي از آن نداشته و سؤالي هم در اين خصوص نكرده است؛ كسي كه در طول سه سال راديوي كنار دست‌اش را سه بار هم گوش نكرده است؛ كسي كه در برابر كفر مطلق، كه حيات جاويد را ويران و زندگي دنيا را تبديل به عذاب در عذاب و درد در درد مي‌كند، با رساله نور به مقابله‌يي پيروزمندانه برخاست و با آن ايمان (بسياري از مـردم) را نجـات داد؛ كسي كه به گواهـي صدها هزار نفر از كسـاني

كه ايمان‌شان به‌واسطه رساله نور نجات يافته، توسط اين اثر كه ريشه در قرآن دارد اثبات كرده است كه مرگ نه تنها به معني نابودي هميشگي نيست بلكه اجازهنامه‌يي براي رهايي مي‌باشد؛ كدام قانون اجازه مي‌دهد چنين كسي را آزار دهند و صدها هزار نفر از برادران‌اش را با مأيوس كردن و گرياندن او بگريانند؟ كدام مصلحت چنين ايجاب مي‌كند؟ آيا چنين برخوردهايي ظلمي بي‌سابقه به نام عدالت نيست؟ آيا اين نوع اقدام‌ها بي‌قانوني به نام قانون نيست؟

اگر هم‌چون برخي مأموران موظف كه در تفتيش‌ها و بازرسي‌ها اعتراض مي‌كردند، بگوييد "تو و يكي دو تا از رساله‌هايت مخالف با رژيم و اصول ما پيش مي‌رويد".پاسخ مي‌دهم؛

اولاً: اصول جديد شما حق ورود به چله خانه منزويان را ندارد.

ثانياً: رد كردن چيزي، مطلبي‌ست و نپذيرفتن قلبي آن مطلب ديگري؛ و عمل نكردن به آن موضوع كاملاً جداگانه‌يي‌ست. دولتيان به دست افراد نگاه مي‌كنند (و اين‌كه اقدام آن‌ها چه بوده) و با قلب انسان (و اين‌كه در دل‌شان چه مي‌گذرد) كاري ندارند. مخالفان جدي كه متعرض حكومت و امنيت نمي‌شوند، در هر جامعه‌يي وجود دارند. حتي با مسيحيان تحت حاكميت حضرت عمر (رض) به رغم اين‌كه منكر قانون شريعت و قرآن بودند كاري نداشتند. اگر برخي از شاگردان رساله نور، اصول مورد نظر شما و رژيم‌تان را به شرط عدم تعرض به حاكميت از نظر علمي قبول نداشته و مخالف‌اش باشند؛ و حتي به دشمني با بنيان‌گذار اين رژيم بپردازند، شما براساس قانون و اصل آزادي انديشه و وجدان نمي‌توانيد كاري با آن‌ها داشته باشيد. اما درباره رساله‌ها بايد بگويم ما رساله‌هاي مورد نظر شما را خصوصي مي‌ناميم و انتشارشان را منع كرده‌ايم. حتي درباره رساله‌يي كه موجب رويداد اخير شد بايد بگويم ظرف هشت سالي كه در كاستامونو بودم فقط يك نفر نسخه‌يي از آن را يك يا دو بار برايم آورد. همان موقع هم مفقود شد؛ حالا شما آن را به زور معروف و مشهور مي‌كنيد، و مشهور هم شد.

روشن است كه اگر در نامه‌يي اشكالي وجود داشته باشد همان چند كلمه مشكل‌دار را سانسور مي‌كنند و به باقي مطالب اجازه مي‌دهند. در دادگاه اسكي‌شهر صد رساله نور را مدت چهار ماه مورد بررسي قرار دادند و تنها پانزده

كلمه مسأله‌دار يافتند. در رساله چهار صد صفحه‌يي ذوالفقار دو صفحهي مربوط به تفسير آيات ارث و حجاب است كه سي سال پيش نوشته شده و با قانون مدني فعلي هم‌خواني ندارد. اين مطلب به طور قطع اثبات مي‌كند كه هدف رساله نور دنيوي نيست و همه به آن نيازمندند. ذوالفقار چهارصد صفحه‌يي را كه براي همه مفيد است نبايد به دليل آن دو صفحه مصادره كرد. همان دو صفحه را در بياوريد و مجموعه كتاب‌ها را به ما بازگردانيد. اين حق ماست.

اگر بي‌ديني را نوعي سياست دانسته و در اين مورد هم‌چون عده‌يي بگوييد: "با اين رساله‌ها به سرخوشي، و تمدن ما آسيب مي‌رساني"، مي‌گويم: اين يك قاعده عام در جهان است "ملتي كه دين نداشته باشد نمي‌تواند به حيات خود ادامه دهد". مخصوصاً اگر كفر مطلق حاكم باشد، در همين دنيا عذابي دردناك و به مراتب بيش‌تر از عذاب جهنم نصيب انسان مي‌كند. اين مطلب در "راهنماي جوانان" در رساله نور با قطعي‌ترين دلايل اثبات شده است ـ آن رساله اين روزها به طور رسمي منتشر شد ـ اگر يك مسلمان العياذ بالله مرتد شود در كفر مطلق سقوط كرده، و در كفر مشكوك كه تاحدودي باعث ادامه‌ي حيات است باقي نمي‌ماند؛ مانند بي‌دينان اجنبي هم نمي‌شود. به لحاظ لذت دنيايي نيز صد درجه بيش‌تر از حيوان كه گذشته و آينده ندارد به ورطه مي‌افتد، زيرا مرگ و مفارقت موجودات گذشته و آينده به سبب ضلالت او، پيوسته فراق‌هاي بي‌شمار و آلام بي‌پايان را بر قلب او وارد مي‌كند. اگر ايمان بيايد و وارد قلب شود همه آن دوستان به يك‌باره جان مي‌گيرند و به زبان حال مي‌گويند:"ما نمرده‌ايم، از بين نرفته‌ايم"؛ و آن حالت جهنمي به لذت بهشت تبديل مي‌شود.

حال كه حقيقت اين است به شما اخطار مي‌كنم: با رساله نور كه به قرآن اتكا دارد مبارزه مكنيد... رساله نور مغلوب نمي‌شود؛ دريغ اين مملكت است؛ وقوع چهار بار زمين لرزه وحشتناك در زمان مبارزه (با رساله نور)، تعبير "دريغ اين مملكت" را به اثبات رساند. جاي ديگري مي‌رود و به آن‌جا هم روشنايي مي‌بخشد. اگر به تعداد موهاي سرم، سر داشتم، حاضر بودم هر روز يكي از سرهايم را فداي حقيقت

قرآن كنم، اما در برابر كفر و زندقه فرود نياورم. من نمي‌توانم از اين خدمت ايماني و نوريه دست بردارم و دست بر نخواهم داشت.

شكي نيست كه نبايد از سخن كسي كه بيست سال است در انزوا بسر مي‌برد اشكال گرفت. براي دفاعي كه از رساله نور به‌عمل مي‌آورد نبايد به او گفت كه از اصل موضوع خارج شده‌يي. دادگاه اسكي شهير صد رساله خصوصي و غير‌خصوصي را مدت چهار ماه مورد بررسي قرار داد و در نهايت جز يكي دو مورد مستحق اندكي مجازات در يكي دو رساله، چيز ديگري نيافت؛ لذا فقط به پانزده نفر از صد و بيست نفر، هر يك، شش ماه حبس داده شد. ما هم اين حبس را كشيديم. همين طور چند سال پيش همه مجلدات رساله نور به دست مقامات دولتي اسپارتا افتاد و بعد از چند ماه بررسي همه آن‌ها را به صاحبان‌شان بازگرداندند. نيز بررسي‌هاي مفصل و دقيق نشان داده است كه بعد از كيفر مذكور، ظرف هشت سال اقامت در كاستامونو، هيچ اقدامي كه نيروي انتظامي و دادگستري را به كار وادارد، مشاهده نشده است. در بررسي‌هاي اخير در كاستامونو توسط نيروي انتظامي روشن گرديد كه تعدادي از رساله‌هايم را از چند سال پيش زير هيزم‌ها پنهان كرده‌اند طوري كه نه قابل چاپ هستند و نه اصلاً مي‌شد آن‌ها را پيدا كرد. رييس پليس و دادگستري كاستامونو قول قطعي دادند كه كتاب‌هاي بي‌ضرر پنهان شده من را به خودم بازگردانند؛ اما ناگهان دو روز بعد، دستور بازداشت از اسپارتا رسيد و من بدون دريافت امانت‌هاي ياد شده، راهي زندان گرديدم. دادگاه‌هاي دنيزلي و آنكارا رأي بر برائت ما دادند و همه رساله‌ها را به ما بازگرداندند؛ اينك با اطمينان مي‌گويم بنا بر شش حقيقت ياد شده، اقتضاي وظيفه دادگاه و دادستاني شهر آفيون همان است كه مانند دادگاه و دادستاني دنيزلي حقوق بسيار مهم من را در نظر بگيرند. از دادستان نيز كه مدافع حقوق عمومي‌ست انتظار دارم و اميدوارم كه از حقوق شخصي اين جانب نيز كه به مناسبت رساله نور حكم حقوق بااهميت عمومي را يافته است دفاع نمايد.

سعيد جديد كه از بيست سال پيش، از حيات اجتماعي به دور بوده و از قوانين فعلي و شيوه دفاع اطلاعي ندارد، و دفاعيات صد صفحه‌يي خدشه ناپذير خود در دادگاه‌هاي اسكي شهير و دنيزلي را عيناً به دادگاه فعلي تقديم نموده، و مجازات

خطاهايي را كه تا آن زمان مرتكب شده متحمل گرديده، و پس از آن مدت‌هاي مديد در كاستامونو و اميرداغ تحت نظر بوده و مانند كساني زندگي كرده كه در سلول انفرادي هستند، با سكوت، سررشته سخن را به سعيد قديمي مي‌دهد.

سعيد قديمي هم مي‌گويد: سعيد جديد روي از دنيا برتافته است، به همين دليل تا مجبور نشود لزومي نمي‌بيند با اهل دنيا سخن بگويد و از خود دفاع كند. ليكن در اين مسائل، زحمت‌كشان و اصنافي بودند كه به جهت كم‌ترين ارتباط‌شان با ما دستگير شده و در زمان كار و كوشش از تأمين نفقه براي اعضاي خانواده خود محروم گشته‌اند؛ اين موضوع من را به شدت رنجيده خاطر نمود و عميقاً به گريه وا داشت. قسم مي‌خورم كه اگر امكان داشت تمام رنج و مرارت آنان را خود متحمل مي‌شدم. اصولاً اگر خطا و اشتباهي باشد متوجه من است. آن‌ها گناهي ندارند. درباره اين وضع دردناك، من، به رغم سكوت سعيد جديد مي‌گويم: مادام كه سعيد جديد بيچاره به صدها سؤال غير لازم دادستان‌هاي اسپارتا و دنيزلي و آفيون پاسخ مي‌دهد؛ من هم براي دفاع از حقوق‌مان اين حق را دارم كه مخصوصاً از كايا شكري كه سيزده سال پيش وزير كشور بود و در حال حاضر وزير دادگستري‌ست، سه سؤال بپرسم:

سؤال اول: به دليل مناقشه زباني و بدون درگيريِ يكي از اهالي اگيردر با گروهبان ژاندارمري، من و صد و بيست نفر ديگر را بازداشت كردند و پس از تحقيقات چهار ماهه دادگاه، جز پانزده نفر بيچاره براي بقيه حكم برائت صادر شد. اين در حالي‌ست كه فردِ طرف مناقشه طلبه رساله نور نيست و فقط نامه‌يي عادي از ما را به همراه داشته است؛ در هر حال بر بيش از صد نفر، كه بي‌گناهي آن‌ها ثابت شده، هزاران ليره خسارت وارد كرده‌اند؛ بفرماييد اين كار به مجوز كدام قانون صورت گرفته است؟ استفاده از چنين احتمالاتي در جايي كه جرمي صورت نگرفته منطبق با كدام اصل است؟ و وارد آوردن هزاران ليره خسارت به هفتاد نفر آدم بيچاره كه بعد از نُه ماه تحقيق در دنيزلي بي‌گناه شناخته شده‌اند، براساس كدام قاعده عادلانه‌يي صورت گرفت؟

سؤال دوم: بر مبناي امر اساسي وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرَى نمي‌توان برادر واقعي كسي را مسئول خطاي برادرش دانست. ما انتشار يكي از رساله‌هايمان را

براي جلوگيري از برداشت‌هاي نابه‌جا ممنوع كرده بوديم؛ طوري كه رساله مذكور در مدت هشت سال، يك يا دو بار به دست ما رسيد. اصل رساله ياد شده بيست و پنج سال پيش نوشته شده و در موضوعات مهم موجب رهايي ايمان از شبهات است و قسمي از احاديث متشابه را كه معنايشان قابل درك نيست از انكار مي‌رهاند؛ حال، رساله ياد شده را در جايي دور از ما، نزد كسي كه ما او را نمي‌شناسيم يافته‌اند؛ آن فرد نيز معناي نادرستي بر مطالب رساله حمل مي‌كرده است، علاوه بر اين، نامه اعتراض آميزي هم از "كوتاهيا" و "باليك اسير" وجود داشته است؛ لذا به همين دليل ما را در آن وقت از ماه مبارك رمضان، و عده زيادي از اصناف و زحمت‌كشان بي‌گناه را در سرماي طاقت فرسا؛ به اين جرم كه يكي از نامه‌هاي قديمي ما را همراه داشته، با اتومبيل خود من را مي‌گردانده، يا رفاقتي با ما داشته، يا يكي از كتاب‌هايمان را مطالعه كرده بازداشت نموده، آزار رسانده، از نظر مادي و معنوي موجب وحشت آن‌ها و وطن و ملت شده و هزاران ليره خسارت وارد كرده‌اند. اين كارها بر اساس كدام يك از قوانين عادلانه صورت مي‌گيرد؟ كدام ماده قانون دادگستري اين كارها را لازم مي‌دارد؟ براي آن‌كه گام‌هاي اشتباهي بر نداريم خواهان اطلاع از آن قوانين هستيم.

آري، حقيقتِ يكي از دلايل بازداشت ما هم در دنيـزلي و هم در آفيـون "شعاع پنجم" است كه اصل‌اش مدت ها پيش، زماني كه در دارالحكمة الاسلاميه بودم و حتي قبل از آن براي نجات ايمان عوامي كه برخي از احاديث را غير قابل قبول براي عقل مي‌دانند و دليل‌اش هم ناآشكار بودن معنا و تأويل حديث است، و موجب انكار حديث مي‌شود، نوشته شده بود؛ شعاع پنجم بر فرض محال اگر ناظر بر امور دنيوي و سياسي بود و در زمان فعلي نوشته مي‌شد چرا گفته مي‌شود مخفي بوده و در عين حال در بازرسي‌ها نزد ما يافت نشده، چرا گفته مي‌شود اخبار غيبي‌اش درست است و شبهات ايماني را از بين مي‌برد و با امنيت كشور كاري ندارد و قصد مبارزه با كسي را ندارد و فقط خبر مي‌دهد و با تعيين و تكليف اشخاص كاري ندارد و حقيقتي علمي را به صورت كلي بيان مي‌دارد. البته ما معتقديم اگر حقيقت حديث مذكور در زمانه فعلي با برخي اشخاص مطابقت داشته باشد و ما پيش از اعلام و انتشار موضوع توسط محاكم، براي جلوگيري از

مناقشات احتمالي آن را كاملاً محرمانه تلقي كنيم از نظر قوانين عادلانه به هيچ وجه جرمي را تشكيل نمي‌دهد. هم‌چنين رد كردن چيزي، مطلبي‌ست؛ و قبول نكردن علمي‌اش و يا عمل نكردن به آن مطلب كاملاً جداگانه‌يي‌ست. رساله مذكور رژيمي را كه در آينده سر كار خواهد آمد به لحاظ علمي نمي‌پذيرد. ما احتمال نمي‌دهيم دادگستري‌اي در دنيا باشد كه براساس قانوني، مطلب ياد شده را جرم بداند.

نتيجه: ما مدعي هستيم و آماده اثبات‌اش نيز مي‌باشيم، رساله نور سي سال است كفر مطلق را ـ كه نابود كننده حيات ابدي‌ست و حيات دنيوي را نيز به زهري وحشتناك تبديل مي‌كند ـ از ريشه قطع كرده و موفق به از ميان برداشتن انديشه كفرآميز و خطرناك طبيعت‌گراها شده و قواعد سعادت هر دو جهان اين ملت را با حجت‌هاي محكم و روشن اثبات نموده است؛ رساله نور ـ كه به حقيقتِ عرشي قرآن متكي‌ست ـ به‌واسطه يكي دو مسأله در يك رساله كوچك زير سؤال نمي‌رود؛ حتي هزار ايراد هم وارد باشد، هزاران حسنه بزرگ اين رساله موجب مي‌شود آن‌ها را با ديده اغماض بنگرند.

سؤال سوم: اگر در پنج كلمه از بيست كلمه‌ي يك نامه اشكالي ديده شود، همان پنج كلمه را بايد سانسور كرد. اصل و قاعده اين است كه به باقي مطالب بايد اجازه انتشار داد، با اين حال دادگاه اسكي شهير بعد از چهار ماه بررسي، در ميان صد هزار كلمه، پانزده كلمه را داراي اشكال ديد و از نظر ظاهري، و از روي توهم، مُضر تشخيص داد؛ هيأت وزيران نيز در رساله چهارصد صفحه‌يي ذوالفقار فقط در دو صفحه، آن هم در تفسير دو آيه كه سي سال پيش نوشته شده مطالبي را ناسازگار با قوانين فعلي تشخيص داده است؛ هيأت كارشناسي در دنيزلي و آنكارا هم جز پانزده مورد خطاي سهوي در رساله‌يي كه تاكنون باعث اصلاح صدها هزار نفر شده چيز ديگري نيافته است؛ رساله نور تاكنون هزاران منفعت عظيم براي وطن و ملت داشته است ليكن كسي را كه كوچك‌ترين خدمتي به اين اثر كرده، يا كسي را كه به دليل رهايي ايمان‌اش، يكي از رساله‌ها را كتابت نموده، يا بيچاره‌هايي را كه با دل‌سوزي نسبت به سالمندي و غريبي‌ام در اميرداغ با من برادري كرده و براي رضاي الهي فعالانه به من خدمت كرده‌اند در موسم كار و

كوشش و در زمستاني سخت و سهمگين بازداشت نموده‌اند. چنين كساني براساس كدام قانون جمهوريت مي‌بايست بازداشت مي‌شدند؟ كدام قانون اجازه چنين اقدامي را مي‌دهد؟

مادام كه اصول جمهوريت براسـاس قانون آزادي وجدان با بي‌دينان كاري ندارد... پس بي‌ترديد مي‌بايست و لازم است با دينداراني كه در حد مقدور با دنيـا كاري ندارند و با اهل دنيا مبارزه نمي‌كنند و به صورت سودمندي براي آخـرت و ايمـان و وطن خويش فعاليت مي‌كنند هم كاري نداشته باشد. ما مي‌دانيم سياستمداراني كه در آسيا ـ اين مهد پيامبران ـ حكومت مي‌كنند تقـوا و صـلاح راكه هزار سال است هم‌چون غذا و دارو حاجت ضـروري اين ملت است ـ ممنوع نخواهند كرد و اصولاً نمي‌توانند ممنوع كنند. انسانيت اقتضا مي‌كند به قصورهاي موجود در سؤالات كسي كه بيست سال است در انزوا به‌سر مي‌برد و آنها را طبق نظر سعيدِ بيست سال پيش مطرح ميكند كه با طرز تلقي زمانه فعلي مناسب نيست، چندان توجهي نشود.

يادآوري نكته ديگري را كه براي وطن و ملت و امنيت مردم سودمند است از وظايف ملي خود مي‌دانم: توقيف و دستگيري ما و رساله نور آن هم با دلايلي ناچيز، چون آزاردهنده است مي‌تواند موجب گردد بسياري كه براي ميهن و امنيت كشور فايده معنوي دارند به مخالفت با دولت بر انگيخته شوند؛ در نتيجه هرج و مرج حاصل شود. آري، شمار كساني كه با رساله نور ايمان خود را نجات داده و براي ملت نه تنها ضرري ندارند بلكه سود و فايده هم دارند بسيار بيش‌تر از صد هزار نفر است. اينان در هر اداره بزرگ دولتي يا در هر طبقه اجتماعي ملت مستقيماً حضور سودمندي دارند. نه تنها نبايد اينان را آزار داد بلكه بايد از آن‌ها حمايت كرد.

حدسي قريب به يقين به ذهن‌مان خطور مي‌كند كه بعضي از دولت‌مرداني كه به گلايه‌هاي ما گوش نمي‌كنند و اجازه سخن به ما نمي‌دهند و به بهانه‌هاي واهي ما را تحت فشار قرار مي‌دهند، در واقع عليه وطن به آنارشيسم ميدان مي‌دهند.

براي مصلحت دولت مي‌گويم، حال كه هم دادگاه دنيزلي و هم دادگاه آنكاراشعاع پنجم را بررسي كردند و در نهايت آن را بي‌اشكال تشخيص دادند و به ما

برگرداندند، بي‌ترديد ضروري‌ست كه دستگاه دولت مي‌بايست رأي مذكور را به رسميت بشناسد و به شايعات بي‌اساس توجهي نكند. همان‌طور كه ما اين رساله را قبل از اين‌كه به دست محاكم بيفتد و شهرتي كسب كند پنهان كرده بوديم، دادگاه و مقامات شهر آفيون نيز نبايد آن را مدار پرسش و پاسخ كنند. زيرا مطالب‌اش محكم است و نمي‌توان آن را رد كرد. قبل از وقوع خبر داده و همان‌طور هم شده است؛ وانگهي مقصد و هدف‌اش دنيا نيست؛ حداكثر اين است كه يكي از معاني متعددش با شخصي كه مُرده و رفته مطابقت دارد. وجدان مجبورم مي‌كند كه به نفع وطن و ملت و امنيت و دولت هشدار دهم كه بر اثر تعصب در دوستي آن شخص، اين اخبار و معاني غيبي را به دادگاه نكشانيد و ما را به اين دليل مؤاخـذه مكنيد، كه راه را براي شهرت بيش‌ترش باز مي‌كنيد.

* * *

به دادستان، رييس و اعضاي دادگاه شهر آفيون

(نُه اساس را كه در دفاع از حقوق خويش به عرض دادگستري دنيزلي رساندم عيناً تقديم شما مي‌كنم) بيست سال است كه زندگي اجتماعي و به‌ويژه زندگي رسمي و حساب شده و سياسي را كنار گذاشته‌ام. لذا اطلاعي از نحوه موضعگيري در قبال چنان مسائلي را ندارم و به آن فكر هم نمي‌كنم، چرا كه انديشيدن به آن آزارم مي‌دهد. اما ناگزير از پاسخ دادن به شخص بي‌انصافي بودم كه در دادگاهي ديگر سؤال‌هاي در هم ريخته، غير لازم و مكرري را مطرح نموده بود. نوشته نامرتب زير خلاصه و بخش پاياني دفاعيات و تقاضايم است كه در مقام پاسخ به او ارائه كرده‌ام؛ ممكن است مطالب، خارج از موضوع، غيرضروري و مكرر بوده و بي‌نظمي در آن ديده شود؛ همين طور ممكن است حاوي تعابير تندي باشد كه ضمن مخالف بودن با قوانيني كه از آن‌ها اطلاع ندارم، عليه من نيز استفاده شوند، ليكن چون در مسير حقيقت است به خاطر حقيقت نبايد به ايرادهاي مزبور توجه كرد. تقاضا و دفاعيات‌ام بر نُه اساس به شرح زير استوار است:

اساس نخست: مادام كه حكومت جمهوري براساس قاعده آزادي وجدان در جمهوريت، كاري به كار بي‌دينان و اهل فسق و فجور ندارد، طبيعي‌ست كه با دين‌داران و آنان كه اهل تقوا هستند هم نبايد كاري داشته باشد؛ و مادام كه هيچ ملتي بدون دين پا بر جا نمي‌ماند و آسيا از نظر ديني مانند اروپا نيست، و اسلام از نظر زندگي فردي و اخروي از مسيحيت پيروي نمي‌كند و مسلمان بي‌دين نمي‌تواند مانند بي‌دينان ديگر باشد، و با توجه به اين‌كه هيچ تمدن و ترقي و پيشرفتي نمي‌تواند جاي ديانت و صلاح و مخصوصاً يادگيري حقايق ايماني را ـ كه

حكم نياز فطري اين ملت را يافته ـ بگيرد و موجب فراموشي دين در ميان آحاد اين ملت شود؛ ملتي كه بيش از هزار سال است با دين‌داري خود جهان را منور كرده و در مقابل حملات همه دنيا با صلابت ديني خويش قهرمانانه به دفاع برخاسته است؛پس حكومتي كه بر اين ملت و بر اين وطن حكم مي‌كند از نظر عدالت و قانون و آسايش عمومي نمي‌تواند با رساله نور كاري داشته باشد و نبايد اجازه دهد كسي هم عليه آن كاري كند.

اساس دوم: مادام كه رد كردنِ چيزي، مطلبي؛ و عمل نكردن به آن، مسأله‌ي كاملاً جداگانه‌يي‌ست؛ و مادام كه هر حكومتي ممكن است مخالفانِ سر سختي داشته باشد، و مسلمانان، تحت حاكميت مجوسيان، و يهوديان و مسيحيان در حكومت اسلامي عُمَري زندگي مي كردند، و هر كس كه ضديتي با اداره‌ي حكومت و نظم عمومي جامعه نداشته باشد در هر حكومتي از آزادي هاي فردي برخوردار مي‌باشد و كسي نمي‌تواند آن را محدود كند؛ و مادام كه حكومت، به ظاهر افراد حكم مي‌كند نه باطن و نهان آن‌ها؛ و مادام كه هر كس بخواهد با امنيت و حكومت و سياست كاري داشته باشد (و به فرض، عليه آن فعاليتي كند) بي‌ترديد با روزنامه‌ها و رويداهاي جهان ارتباط خواهد داشت تا حوادث و اوضاع و جريان‌هايي را كه مي‌توانند به او كمك كنند بشناسد و به اشتباه گام برندارد، و مادام كه رساله نور تا آن‌جا شاگردانش را از پرداختن به امور مزبور منع كرده است كه دوستان نزديك من مي‌دانند بيست و پنج سال است موجب شده من نه تنها روزنامه‌ها را نخوانم كه حتي سؤالي در اين باره نپرسم و كنجكاو نباشم و در اين‌ باره فكر هم نكنم؛ و اينك ده سال است كه مرا كاملاً از اوضاع و جريان‌هاي جهان دور كرده و موجب شده است چنان از حيات اجتماعي كناره‌گيري كنم كه جز شكست آلمان و سيطره بلشويك‌ها خبر ديگري نداشته باشم؛ در چنين وضعي بدون هيچ ترديدي حكمتِ حكومت و قانونِ سياست و اصل عدالت نمي‌تواند با من و دوستاني چون من كاري داشته باشد؛ كسي كه برخلاف اين حقايق، عليه ما كاري كند يا تحت تأثير اوهام خويش است يا گرفتار غرض و عناد مي‌باشد.

اساس سوم: در دادگاه سابق ما، دادستان با برداشتي غلط، سؤالاتي همراه با اعتراض‌هاي بي‌معنايي ـ كه بيان آن‌ها لزومي نداشت ـ درباره"شعاع پنجم"

مطرح كرد، البته نه به حساب قانون، كه به دليل تعصبي كه در رفاقت با فردي مرده داشت، لذا من مجبور به بيان طولاني و مفصل مطالب زير شدم:

اولاً: ما "شعاع پنجم" را پيش از آن‌كه به دست دولت بيفتد رساله‌يي خصوصي در نظر مي‌گرفتيم. در هيچ يك از تفتيش‌ها هم آن را نزد من نيافتند. اصولاً هدف و مقصود اين رساله، نجات ايمان عوام از شبهات، و احاديث متشابه از انكار است و در مرتبه سوم و چهارم نظر بر مسائل دنيا آن هم به طور غيرمستقيم دارد. در ضمن خبرهايي كه داده است درست مي‌باشد و با اهل دنيا و سياست مبارزه نمي‌كند بلكه فقط خبر مي‌دهد؛ وانگهي درباره اشخاص معيني گفتگو نمي‌كند و به صورت كلي حقيقت حديثي را بيان مي‌دارد. فقط حقيقت كلي مذكور را بر فرد وحشتناكي در اين زمان تطبيق داده‌اند. لذا به گمان اين‌كه رساله مذكور به تازگي و در همين سال‌ها تأليف شده، اعتراض كردند؛ هم‌چنين قدمت اصل آن رساله از عمر دارالحكمةُ الاسلاميه بيش‌تر است. البته پس از گذشت مدت زماني تنظيم شده و وارد مجموعه رساله نور گرديده است. شرح مطلب بدين قرار است: من چهل سال پيش يعني يك سال قبل از اعلام آزادي به استانبول آمدم. در آن زمان سرفرماندهي نيروهاي ژاپن از علماي مسلمان چند سؤال ديني پرسيده بود. روحانيون استانبول سؤال‌ها را با من مطرح كردند و به همين مناسبت مطالب زيادي را از من پرسيدند.

از جمله درباره حديثي سؤال كردند كه مي‌گويد: "در آخر الزمان فرد هولناكي هنگام صبح بر مي‌خيزد؛ در حالي كه برپيشاني‌اش نوشته شده هَذَا كافِرٌ". به آن‌ها گفتم: "فرد عجيب و غريبي در رأس امور اين ملت قرار مي‌گيرد. او صبح بر مي‌خيزد و كلاه شاپو بر سر كرده و ديگران را هم به انجام اين كار مجبور مي‌كند."

آن‌گاه پرسيدند: "كسي كه چنين كاري كند كافر نمي‌شود؟" گفتم: "شاپو بر سر قرار مي‌گيرد و مي‌گويد سر بر سجده نگذار، اما ايماني كه مردم در سر دارند شاپو را هم به سجده خواهد برد و ان شاء الله مسلمان خواهد كرد."

سپس گفتند: "همان فرد آبي خواهد نوشيد و دست‌اش سوراخ خواهد شد و با اين حادثه همه خواهند فهميد كه او سفيان است". من هم در پاسخ گفتم:

"ضرب المثلي هست كه مي‌گويد دست آدم اسرافكار سوراخ است، يعني مال و منالي در دست‌اش نمي‌ماند، مي‌رود و ضايع مي‌شود. همان فرد وحشتناك به مشروب ـ كه مايع و نوشيدني‌ست ـ معتاد و به همين دليل بيمار مي‌شود. او مرتكب زياده‌روي‌هاي فراواني شده و ديگران را هم عادت مي‌‌دهد".

آن‌گاه كسي گفت: "او وقتي بميرد شيطان در استانبـول در كنار ديكيلي تاش

ستوني از سنگ در ميدان سلطان احمد استانبول .م.

فرياد خواهد زد فلاني مُرد". و من هم گفتم: "با تلگراف خبر خواهند داد". بعد از مدتي البته شنيدم راديو به بازار آمده؛ دانستم كه پاسخ قبلي‌ام كامل نبوده است. هشت سال بعد وقتي در دارالحكمه بودم گفتم: "راديو آن خبر را مانند شيطان به گوش همه خواهد رساند".

بعد سؤال‌هايي درباره "سدّ ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج، دابة الارض، دجّال و نزول عيسي (ع)‌" پرسيدند و من هم پاسخ دادم. بخشي از اين پاسخ‌ها در رساله‌هاي پيشين من نوشته شده‌اند. مدتي بعد مصطفي كمال از طريق دوست‌ام تحسين بيگ ـ والي سابق استان وان ـ با ارسال پيام رمز مرا دو بار به آنكارا دعوت كرد تا به دليل انتشار "خطوات سته" پاداشي به من بدهد؛ رفتم. چون شيخ سنوسي زبان كردي نمي‌دانست گفتند حاضرند مرا با حقوق سيصد ليره به جاي او بفرستند تا سِمَت واعظ عمومي ولايات شرق را عهده‌دار شوم؛ هم‌چنين گفتند مي‌توانم نمـاينده مجلس شـوم و در اداره رياست ديانت نيـز با اعضـاي دارالحكـمةُ الاسلاميه فعاليت كنم. مي‌خواستند مرا با مسئوليتي كه قبلاً داشتم خرسند كنند، لذا قبول كردند علاوه بر نوزده هزار ليره طلا كه سلطان رشاد آن را براي مدرسةُ الزهرا و دارالفنون شرق كه من بنيان نهاده بودم و او پرداخت‌اش را تعهد كرده بود، صد و پنجاه هزار برگ اسكناس ـ كه صد و شصت و سه نماينده از دويست نماينده مجلس ابلاغ آن را امضا كرده بودند ـ در اختيارم بگذارند؛ اما من بخشي از خبرهايي را كه شعاع پنجم داده بود در آن‌جا در مردي ديدم. پس ناگزير از خير مسئوليت‌هاي بسيار مهم مذكور گذشتم. دانستم كه با او نمي‌توان مقابله كرد. لذا دنيا و سياست و حيات اجتماعي را كنار گذاشتم و عمرم را صرف

نجات ايمان مردم كردم. ليكن برخي از كارگزاران ظالم و بي‌انصاف مجبورم كردند دو سه رساله در مورد امور دنيوي بنويسم.

بعد به مناسبت سؤال برخي از اشخاص از احاديث متشابهي كه خبر از رويدادهاي آخر الزمان مي‌دهند، اصل آن رساله قديمي را تنظيم كردم. شعاع پنجمِ "رساله نور" نام گرفت. شماره‌هاي رساله نور به ترتيب تأليف نيست؛ براي مثال مكتوب سي و سوم پيش از مكتوب اول نوشته شده است و اصل اين رساله پنجم نيز به همراه برخي اجزاي ديگر پيش از رساله نور تأليف شده‌اند، به هر حـال... اعتراضات و سؤال‌هاي غلط و بي‌جا و خلاف قانونِ دادستاني كه در دوستي با مصطفي كمال تعصب داشت مرا به ارائه اين توضيحات خارج از بحث مجبور كرد. من به نام قانون دادگستري يكي از سخنان بسيار شخصي و خلاف قانون او را به عنوان مثال بيان مي‌كنم:

گفت: "قلباً پشيمان نيستي كه در شعاع پنجم از تعابير تلمبه‌ي شراب و راكي براي او استفاده كردي و او را تحقير نمودي؟"

در برابر تعصب كاملاً بي‌معنا و غلط و مبتني بر دوستي او مي‌گويم: افتخار و پيروزي ارتش قهرمان (كشورمان) را نمي‌توان مختص يك نفر مصطفي كمال. م. دانست؛ او فقط سهمي در اين پيروزي دارد؛ هم‌چنان كه اگر غنايم و اموال و ارزاق ارتش به يك فرمانده داده شود ظلم و بي‌انصافي دهشتناكي خواهد بود. آري، اين مرد بي‌انصاف مرا متهم مي‌كرد كه چرا فردي را كه اشكالات متعددي داشت دوست نمي‌دارم؛ گويا به همين دليل مرا خائن به وطن اعلام مي‌كند. من هم او را متهم مي‌كنم كه علاقه‌يي به ارتش ندارد، زيرا همه افتخارات و غنايم معنوي ارتش را به دوست‌اش اختصاص داده و ارتش را بدون افتخار فرض كرده. حقيقت اين است كه چيزهاي مثبت، حسنات، و خوبي‌ها بين جماعت و ارتش تقسيم مي‌شود و مسائل منفي و تخريب‌ها و اشكال‌ها را بايد از كساني دانست كه صدرنشين‌اند، زيرا وجود هر چيز به وجود همه شرايط و اركان بستگي دارد و فرمانده در اين‌جا فقط يكي از شرط‌هاست. عدم و فساد آن چيز نيز با عدم يك شرط يا فساد يك ركن

امكان‌پذير است و در اين صورت ضايع شده و از بين مي‌رود. اين فساد را مي‌توان به كسي كه در رأس است منتسب كرد. خوبي‌ها و حسنات اكثراً مثبت و وجودي‌اند. كساني كه در رأس هستند نمي‌توانند همه آن‌ها را از خود بدانند. بدي‌ها و خرابي‌ها عدمي و تخريبي‌اند. رؤسا در اين‌جا مسئول‌اند. حال كه حق و حقيقت چنين است؛ هم‌چنان كه در صورت پيروزي يك عشيره اگر بر خان آن عشيره آفرين بگويند و در صورت شكست خوردن‌اش بگويند تف بر اين عشيره و تحقيرش كنند حكمي خلاف حقيقت خواهد بود؛ دقيقاً به همان ترتيب دادستاني هم كه مرا متهم نمود، با خطايي كاملاً خلاف با حق و حقيقت گويا به نام قانون حكم كرد.

درست مانند خطاي او، اندكي پيش از وقوع جنگ جهاني اول، وقتي در شهر وان بودم برخي افراد دين‌دار و متقي نزد من آمدند و گفتند:"برخي از فرماندهان بي‌ديني مي‌كنند، بيا با ما همكاري كن، مي‌خواهيم عليه‌شان قيام كنيم".

من هم گفتم: "بدي‌ها و بي‌ديني‌ها خاص همان فرماندهان است، به خاطر چند فرمانده، ارتش را نمي‌توان مسئول شناخت. ارتش عثماني شايد صدهزار اوليا را در خود جاي داده باشد. من عليه اين ارتش شمشير نمي‌كشم و با شما همكاري نخواهم كرد". افراد مذكور از من جدا شدند؛ رفتند و شمشير كشيدند و حادثه بي‌نتيجه "بيتليس" رخ داد. پس از مدت كمي جنگ جهاني آغاز شد. ارتش به نام دين وارد عمل شد و به جهاد پرداخت. صدها هزار شهيد از همين ارتش به مرتبه اوليا رسيدند و ادعايي كه من كرده بودم را تأييد كردند و با خون خود فرمان ولايت خويش را امضا كردند. باري، از تفصيلي كه ايجاد شد گريزي نداشتم. وضعيت عجيب دادستاني كه تحت تأثير احساسات خطا و جزئي و جانب‌دارانه و به نام حقيقت عدالت ـ كه عدم تأثير از هيچ احساس و مؤثر بيروني از ويژگي‌هاي قطعي ماهيت آن ‌است ـ عليه من و رساله نور با تحقير عمل نمود، مرا مجبور به بيان اين مطلب مفصل كرد.

اساس چهارم: دادگاه اسكي شهير صدها رساله و نامه را مدت چهار ماه دقيق بررسي كرد و آن‌گاه از صد و بيست نفر فقط به پانزده نفر آن هم هر كدام شش ماه، زندان داد. به من نيز به سبب پانزده كلمه مندرج در يكي دو رساله از

ميان صد رساله يك سال حبس دادند. در موضوع تأسيس طريقت و راه اندازي سازمان و موضوع كلاه شاپو ما را بي‌گناه تشخيص دادند. ما مجازات مذكور را تحمل كرديم. پس از آن بازرسي‌هاي متعددي در كاستامونو صورت گرفت و نتوانستند هيچ ارتباطي را با من بيابند. چند سال پيش همه نسخه‌هاي رساله نور صرف نظر از خصوصي يا عمومي بودن‌شان در اسپارتا به دست دولت افتاد. بعد از سه ماه بررسي همه آن‌ها را به صاحبان‌شان بازگرداندند. چند سال بعد، در دادگاه‌هاي دنيزلي و آنكارا تمام رساله‌ها را دو سال نگاه داشتند، سپس همه را به ما بازگرداندند. مادام كه حقيقت اين است بايد گفت كساني كه من و شاگردان رساله نور را متهم مي‌كنند و در ظاهر به نام قانون اما در واقع كاملاً خلاف قانون، و با غرض و مبتني بر احساسات، ما را مؤاخذه مي‌كنند در واقع دادگاه اسكي شهير، دولت محلي كاستامونو و نيروي انتظامي‌اش، دادگستري اسپارتا، دادگاه دنيزلي و دادگاه جرايم سنگين آنكارا را متهم كرده و آن‌ها را در جرم ما ـ اگر جرمي داشته باشيم ـ شريك مي‌بينند، زيرا اگر ما جرمي داشتيم چه‌طور ممكن بود سه چهار دولت محلي كه بارها از نزديك همه چيز را تفتيش كرده‌اند متوجه آن نشده باشند؛ يا بايد گفت نديده‌اند يا توجه نكرده‌اند؛ هم‌چنين معنايش اين مي‌شود كه دو دادگاه با اين‌كه دو سال به دقت همه چيز را بررسي كرده متوجه مطلب نشده‌اند يا اهميتي به آن نداده‌اند؛ به اين ترتيب، آن‌ها بيش از ما مجرم مي‌شوند. اين در حالي‌ست كه اگر ما به دخالت در امور دنيايي علاقمند بوديم سر و صدايش اين طور مانند صداي مگس به گوش نمي‌رسيد، بلكه مانند گلوله توپ غوغا مي‌كرد.

آري، كسي را در نظر بگيريد كه در سي و يكم مارس در دادگاه حكومت نظامي و در برابر عصبانيت مصطفي كمال، هم‌چنين در دفتر رييس جمهور با جديت و به تلخي و آزادانه از خود دفاع مي‌كند، كسي كه چنين فردي را متهم مي‌كند در طول هجده سال بدون اطلاع هيچ كس نقشه‌هاي دنيوي طراحي مي‌كرده قطعاً فرد مغرضي‌ست. ما هم‌چنان كه از دادستان دنيزلي اميد داشتيم از دادستان شهر آفيون هم انتظار داريم ما را از اعتراض‌ها و برخوردهاي مغرضانهي چنين كساني نجات دهند و حقيقت عدالت را به نمايش بگذارند.

اساس پنجم: شاگردان رساله نور تا حد ممكن نبايد در سياست، اداره‌ي امور و كارهاي دولت دخالت كنند؛ اين يك قاعده مبنايي‌ست. زيرا خدمت خالصانه قرآني براي آن‌ها كافي‌ست و جايگزين همه چيز مي‌باشد.

در اوضاع فعلي جريان‌هاي چنان قدرتمندي حكم مي‌رانند كه هيچ يك از وارد شوندگان در سياست قادر نخواهند بود از استقلال و اخلاص خويش محافظت كنند، زيرا به هر حال يكي از جريان‌ها او را به نفع خود جذب كرده و براي مقاصد دنيوي وسيله قرار مي‌دهد. به اين ترتيب قداست آن خدمت را از بين مي‌برد. اشد ظلم و اشد استبداد از اصول مبارزه مادي در اين زمان است لذا به موجب آن به محض خطاي كسي، مي‌بايست بسياري از طرفداران بي‌گناه‌اش را نابود كرد؛ در غير اين صورت شكست خواهد خورد. وانگهي در نظر كساني كه دين‌شان را براي دنيا رها مي‌كنند يا وسيله قرار مي‌دهند، اين توهم ايجاد مي‌شود كه حقايق قدسي قرآن ـ كه ابزار چيزي نمي‌شوند ـ وسيله تبليغات سياسي شده‌اند. نيز هر يك از طبقات مردم اعم از موافق يا مخالف، كارمند يا بي‌سواد سهمي در آن حقايق دارند و نيازمند آن مي‌باشند. شاگردان رساله نور براي اين‌كه كاملاً بي‌طرف باقي بمانند بايد مبارزه سياسي و مادي را كاملاً رها كرده و به هيچ وجه در آن دخالت نكنند.

اساس ششم: در اين موضوع نمي‌توان به دليل كوتاهي‌هاي من يا برخي دوستان به رساله نور حمله كرد.رساله نور مستقيماً به قرآن وصل است و قرآن نيز به عرش اعظم متصل مي‌باشد. چه كسي توان آن را دارد كه بدان‌جا دست بيازد و آن بندهاي محكم را بگشايد. رساله نوري كه براي كشور بركت‌هاي مادي و معنوي و خدمات فوق العاده داشته و با اشارات قرآني سي و سه آيه، و با سه كرامت غيبي امام علي (رض) ، و خبر قطعي غوث اعظم تحقق يافته است، مسئول كوتاهي‌هاي عادي و شخصي ما نيست؛ نمي‌تواند باشد و نبايد باشد؛ در غير اين صورت موجب ضررهاي جبران‌ناپذير مادي و معنوي براي اين كشور خواهد شد.

نقشه‌ها و حمله‌هايي كه دشمنان پنهان ما با تحريك برخي زنديق‌ها در برابر رساله نور طراحي مي‌كنند ان شاء الله از بين خواهد رفت. شاگردان رساله نور را

نمي‌توان با ديگران مقايسه كرد، آن‌ها را نمي‌توان از بين برد، و از راه‌شان منصرف كرد، و آن‌ها با عنايت حضرت حق شكست نمي‌خورند.

اگر قرآن هم ما را از دفاع مادي منع نكرده بود شاگردان رساله نور كه همه جا هستند و توجه عموم را كسب نموده‌اند و به مثابه شاهرگ اين ملت‌اند، آلوده وقايع جزئي و بي‌نتيجه‌يي مانند حادثه "شيخ سعيد و مَنَمَن" نمي‌شدند. البته ـ خدا نياورد آن روز را ـ اگر به آن‌ها ظلمي در مرتبه مجبوريت قطعي شود شكي نيست كه منافقان و زنديق‌هاي پنهان هزار بار پشيمان مي‌شوند.

خلاصه: مادام كه ما با دنياي اهل دنيا كاري نداريم آن‌ها هم در همين حد با آخرت و خدمت ايماني ما كاري نداشته باشند.

(خاطره‌يي قديمي و واقعه‌يي لطيف را در اثناي دفاع بيان مي‌كنم، كه در دادگاه اسكي‌شهير پنهان ماند و به شكل رسمي وارد گزارش دادگاه نشد و حتي در دفاعياتام نيز نوشته نشد) در آن‌جا از من پرسيدند: "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" من هم گفتم: "تاريخچه حيات‌ام كه در اختيارتان است ثابت مي‌كند كه به استثناي رييس دادگاه اسكي‌ شهير، هيچ‌كدام از شما هنوز به دنيا نيامده بوديد كه من يك جمهوري خواه ديندار بودم". خلاصه مطلب اين است كه در آن زمان مانند حالا زير گنبد يك بقعه‌يي خلوت در انزوا بودم. برايم شوربا مي‌آوردند و من دانه‌هايش را به مورچه‌ها مي‌دادم و نان را با آب شوربا مي‌خوردم. كساني كه اين مطلب به گوش‌شان مي‌رسيد دليلش را از من مي‌پرسيدند، و من هم مي‌گفتم:"مورچه‌ها و زنبورها جمهوريت خواه‌اند. من دانه‌هاي غذايم را به احترام جمهوريت خواهي به مورچه‌ها مي‌دهم." بعد گفتند: "تو با سلف صالح مخالفت مي‌كني". پاسخ دادم: "خلفاي راشدين، هم خليفه و هم رييس جمهور بودند، بي‌شك صديق اكبر (رض) ، براي عشره مبشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بوده‌. آن‌ها رييسِ (سيستم) جمهوريتي ديندارانه بودند، نظامي كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود نه اين‌كه فقط اسم و رسمي بي‌معنا داشته باشد."

اينك اي دادستان و اعضاي دادگاه! مرا بر عكس نظريه‌يي كه از پنجاه سال پيش بدان معتقد بوده‌ام متهم مي‌كنيد. اگر نظرم را درباره جمهوري لائيك مي‌پرسيد؛ مي‌دانم كه معناي لائيك، بي‌طرف ماندن است. تلقي من از سيستم لائيك نظامي‌ست كه براساس اصل آزادي وجدان با بي‌دينان و بي‌قيدها كاري ندارد و به همين ترتيب در كار دينداران و اهل تقوا هم دخالت نمي‌كند. ده سال است؛ (البته در حال حاضر چيزي نمانده بيست سال شود) كه از حيات اجتماعي و سياسي كنار كشيده‌ام. اصلاً خبر ندارم كه دولت جمهوري در چه حال و روزي‌ست. اگر خداي نكرده به سود بي‌دينان قوانيني را تدوين مي‌كند و قبول دارد كه مي‌تواند مانع كساني شود كه براي ايمان و آخرت‌شان كار مي‌كنند و چنين صورت وحشتناكي گرفته باشد، اين را بي‌پروا به شما مي‌گويمكه اگر هزار جان داشته باشم حاضرم همه را فداي ايمان و آخرت‌ام كنم. شما هر كاري كه مي‌خواهيد بكنيد. سخن آخر من

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

است و در برابر مجازات سنگين و ظالمانه‌ام به اعدام نيز مي‌گويم:من براساس كشف قطعي رساله نور اعدام نمي‌شوم بلكه آزاد شده و روانه عالم نور و سعادت مي‌شوم؛ و شما اي بيچارگاني كه به نفع گمراهان بر ما ستم مي‌كنيد شما را محكوم به نيستي ابدي و حبس انفرادي دائم مي‌دانم و مي‌بينم، لذا با گرفتن انتقام كامل از شما در كمال آرامش قلبي براي تسليم كردن روح‌ام آماده هستم.

اساس هفتم: دادگاه شهر آفيون با استناد به تحقيقاتي سطحي كه در جاهاي ديگري صورت گرفته ما را يك جمعيت سياسي دانسته است، پاسخ ما اين است:

اولاً: براساس شهادت همه كساني كه رفيق‌ام هستند من از نوزده سال پيش هيچ روزنامه‌يي نخوانده‌ام، اين طور هم نبوده كه كسي بخواند و من گوش كنم، يا درباره‌اش سؤالي بپرسم. در ده سال و پنج ماه اخير هم از جنگ جهاني جز شكست آلمان و ترس و وحشتي كه كمونيسم ايجاد كرده، هيچ خبر ديگري به دستم نرسيده است در اين مورد كنجكاو هم نبوده‌ام و اطلاع خاصي هم ندارم. بديهي‌ست كه چنين كسي با سياست ارتباطي ندارد و نمي‌تواند مناسبتي با تشكل‌هاي سياسي داشته باشد.

ثانياً: صد و سي جلد رساله نور موجود و در دسترس است. دادگاه اسكي شهير فهميد كه در اين مجموعه هيچ هدفي جز حقايق ايماني وجود نداشته و به هيچ وجه مقصد دنيوي ندارد، لذا جز يكي دو رساله با بقيه كاري نداشت؛ دادگاه دنيزلي هم با هيچ كدام از رساله‌ها كاري نداشت، نيروي انتظامي عريض و طويل كاستامونو هم بعد از هشت سال كنترل دائمي، جز دو خدمتكارم و سه نفر ديگر كه با بهانه‌هايي متهم‌شان كرد، فرد ديگري را نتوانست بيابد؛ اين‌ها دلايل قطعي‌ست كه شاگردان رساله نور به هيچ وجه جمعيتي سياسي نيستند. اگر منظور از جمعيت ياد شده در ادعانامه، يك جماعت ايماني و اخروي‌ست، در پاسخ مي‌گوييم، اگر شاگردان دارالفنون و شاغلان هر صنفي را جمعيت بدانيد در آن صورت مي‌توانيد ما را نيز جمعيتي از آن نوع بدانيد. اگر ما را جماعتي مي‌دانيد كه با استفاده از احساسات ديني درصدد اخلال در امنيت داخلي بوده‌ايم پاسخ‌اش اين است كه شاگردان نور در بيست سال گذشته و در شرايط بحراني هيچ كاري نكرده‌اند كه مخل امنيت داخلي باشد، اين را دستگاه‌هاي دولتي و دادگاه ها نشان مي‌دهند كه هيچ موردي را قيد نكرده‌اند؛ لذا اتهام مزبور باطل مي‌شود. اگر بگوييد جمعيتي هستيد كه احساسات ديني را تقويت مي‌كنيد و اين ممكن است در آينده براي امنيت داخلي ضرر داشته باشد؛ پاسخ مي‌دهيم:

اولاً: رياست امور ديني و همه وعاظ همين كار را انجام مي دهند.

ثانياً: شاگردان رساله نور نه تنها براي امنيت و آسايش مردم ضرري ندارند، بلكه با تمام توان و اعتقاد خود براي حفاظت ملت در برابر هرج و مرج و تأمين امنيت و آسايش عمومي تلاش مي كنند؛ دليل اين موضوع در اساس اول بيان شد.

آري، ما يك جماعت‌ايم. هدف و برنامه ما ابتدا نجات خود و بعد ملت‌مان از نيستي هميشگي و حبس انفرادي دائمي و برزخي، و حفاظت از هم‌وطنان‌مان در برابر آنارشيسم و لاابالي‌گري، و محافظت از خودمان با حقيقت‌هاي پولادين رساله نور در برابر زندقه مي‌باشد، كه عامل از بين رفتن هر دو جهان‌مان است.

اساس هشتم: به استناد برخي تحقيقات سطحي و ناقص جاهاي ديگر، ما را متهم مي‌كنند كه در بعضي از جاهاي رساله نور جملاتي هست كه به برخي بر

مي‌خورد، در پاسخ به اين مطلب مي‌گوييم: مادام كه مقصد ما ايمان و آخرت است نه مبارزه با اهل دنيا؛ و مادام كه در بيان مطالب جزئي و خاص يكي دو رساله، قصدي در كار نبوده و هنگام رفتن به سمت هدف‌مان، چنان مسائلي پيش آمده است، البته موضوع نمي‌تواند حاوي غرضي سياسي باشد. مادام كه امكانات، امري‌ست، و انجام كار، امر ديگري؛ اتهام به ما كه نه در حال بلكه در آينده ممكن است به آسايش عمومي ضربه‌يي بزنيم مانند اين اتهامِ بي‌معناست كه بگوييم هر كس ممكن است كسي را به قتل برساند؛ و مادام كه در ظرف بيست سال و در ميان ده‌ها هزار نفر و در بين هزاران نسخه و نامه، دادگاه‌هاي اسكي شهير، كاستامونو، اسپارتا و دنيزلي به رغم تحقيق و بررسي‌هاي دقيق چيزي نيافتند كه نشان از جرمي واقعي داشته باشد؛ (فراموش نشود) دادگاه اسكي شهير چون چيزي نيافت ناگزير از يك ماده قانوني انعطاف‌پذير استفاده كرد و ما را فقط به سبب يك رساله كوچك مجرم شناخت؛ طوري كه گويي همه كساني كه درس ديني مي دهند مجرم‌اند، در ميان صد نفر فقط توانست به پانزده نفر آن هم به هر يك، شش ماه حبس دهد. اگر فردي چون ما از شما باشد و در طول يك سال بيست نامه محرمانه‌ي او را به اين شيوه بررسي كنند آيا نمي‌توان بيست جمله از او را كه موجب مسئوليت و شرمندگي‌اش شود پيدا كرد؟ اين در حالي‌ست كه در بين بيست هزار نفر از دوستان ما، و در بررسي بيست هزار نسخه رساله و مكتوب، حتي بيست جمله هم پيدا نشد كه بتوان به موجب آن كسي را واقعاً مؤاخذه كرد؛ اين نشان مي دهد كههدف رساله نور مستقيماً آخرت است و با دنيا داد و ستدي ندارد.

اساس نهم: در ادعانامه تنظيمي توسط دادستان منصف دادگاه دنيزلي مواردي قيد شده است كه مأخوذ و مبتني بر مطالب سطحي و دور از انصاف جاهاي ديگر است؛ و دادگاه آفيون هم به دلالت وضعيتي كه در بازجويي ديديم در همان موارد و همان نامه‌هاي بي‌تاريخ ـ كه در طول بيست سال و پانزده سال و ده سال ارسال يا دريافت كرده بوديم ـ و در شعاع پنجم ـ كه ما پاسخ قطعي آن را در اساس سوم و در سؤال دوم ادعا نامه‌ام داده‌ايم ـ و خلاصه در صد و سي رساله و همه نامه ها صرفاً در چهار، پنج رساله بهانه‌هايي به عنوان دليل اتهام عليه

ما يافته است، رسالهها و نامههايي كه مشمول بررسي‌هاي دادگاه اسكي شهير و تعيين مجازات و تحمل آن و مشمول قانون عفو، و اعلام بي‌گناهي از سوي دادگاه دنيزلي شدهاند. آيا كسي كه توانست در حادثه سي و يكم مارس با يك نطق، هشت گردان نافرمان را كه نه از شيخ الاسلام حرف شنوي داشتند و نه از علما و روحانيون، در ورودي ستاد فرماندهي كل به تبعيت از فرماندهان قانع كند، واقعاً هشت سال فعاليت نموده و ( طبق گزارشات) توانسته است بيست سي نفر را فريب دهد؟ آيا مي‌توان گفت مثلاً در كاستامونوي به آن بزرگي موفق شده است پنج نفر را اغفال كند؟ در كاستامونو در حادثه دنيزلي همه اوراق و كتاب‌هاي خصوصي و غير خصوصي‌ام را از زير انبوه هيزم‌ها بيرون آوردند و بعد از سه ماه بررسي در كاستامونوي به آن بزرگي جز "فيضي، امين، حلمي، توفيق و صادق" كس ديگري را نتوانستند پيدا كنند. اين پنج نفر نيز براي خدا به من خدمت مي‌كردند؛ به همين لحاظ در طول سه سال و نيم در امير داغ، سه برادر و سه چهار نفر ديگر را يافته و فرستاده بودند. من اگر طبق مفاد سطحي آن گزارشات عمل مي‌كردم مي‌توانستم پانصد نفر، پنج هزار نفر، و شايد پانصد هزار نفر را فريب دهم نه پنج نفر يا ده نفر را. يكي دو نمونه از مطالبي را كه در دادگاه دنيزلي مبني بر خطاها و اشكالات گزارشات مذكور گفتم در اين‌جا بيان مي‌كنم:

در پيروي از يك عرف اسلامي كه از صدر اسلام تاكنون وجود داشته است صدها آيه مشهور از قرآن را ـ كه منبع رساله نور بوده‌اند ـ مانند كتاب دعايي بزرگ جمع كرده و به صورتحزب قرآني در آورديم. و اينك به همين دليل و با اين ادعا كه در دين تحريفاتي به وجود آورده‌ايد ما را مؤاخذه مي‌كنند.

هم‌چنين، رساله حجاب را كه آن را محرمانه و خصوصي مي‌دانسته و مدت يك سال كيفرش را ديده‌ام، در گزارش تنظيم شده آمده است كه از زير بسته‌هاي زغال بيرون آورده‌اند و ما را متهم مي‌كنند كه آن را امسال نوشته و توزيع كرده‌ايم.

رياست دولت در آنكارا (مصطفي كمال) در مقابل اعتراض‌ها و سخنان درشت من نسبت به خويش، مقابله نكرده و سكوت اختيار كرد. ولي بعد از مرگش انتقاد‌هاي طبيعي و كلي و محرمانه من نسبت به او و بيان حقيقت حديثي كه

نشان‌دهنده‌ي خطاي اوست، مدار مسئوليت‌ام گرديده. خاطر كسي كه مرده و ارتباطش با دولت قطع شده كجا و عدالت و قانون كه تجلي حاكميت حضرت حق بوده و خاطره يك دولت و يك ملت است كجا؟

اصل "آزادي وجدان" كه ما بيش از همه‌ي اصول ديگر دولت جمهوري از آن استفاده كرده و با تكيه بر آن از خود دفاع مي‌كنيم اينك دليلي عليه ما شده است. وانمود مي‌شود كه ما با اصل "آزادي وجدان" دشمني داشته‌ايم.

هم‌چنين مواردي را در انتقاد به جوانب منفي و خطاهاي تمدن ـ كه از ذهن‌ام هم نگذرانده‌ام ـ در گزارش‌ها آورده و بدان استناد كرده، و وانمود مي‌كنند من استفاده از راديو،

به عنوان شكرگزاري درباره نعمت الهي عظيمي چون راديو گفته بودم:"راديو بايد قرآن پخش كند و آن را به گوش همه انسان‌هاي روي زمين برساند و به اين صورت حافظ قرآن در جو هوا باشد."

هواپيما و قطار را قبول ندارم و مرا متهم‌ مي‌كنند كه عليه پيشرفت‌هاي روز بوده‌ام.

در قياس با همين چند نمونه ان شاء الله دادستان و دادگاه دنيزلي ـ كه اهل انصاف و عدالت‌اند ـ نشان خواهند داد كه رفتارهايي كه با ما شده تا چه حد خلاف عدالت است، و به تهمت‌ها و گزارش‌ها اهميت نخواهند داد.

عجيب‌ترين مورد اين است كه دادستان دادگاه ديگري مرا باز خواست كرد: در شعاع پنجم كه خصوصي‌ست گفته‌يي:"ارتش، لجام خود را از دست آن فرد وحشتناك خواهد رهانيد" و منظورت تشويق ارتش به نافرماني از دولت است. من هم گفتم:"منظورم اين بوده است كه آن فرمانده يا مي‌ميرد يا عوض مي‌شود و ارتش از تحكم او خلاص خواهد شد. عجبا چگونه ممكن است رساله‌يي كه كاملاً خصوصي بوده و در هشت سال گذشته دو بار به دست من رسيده و سريعاً پنهان كرده‌ايم، سبب اتهام گردد؛ رساله‌يي كه معناي حديثي مربوط به آخر الزمان را به صورت كلي بيان مي‌كند و اصل آن در گذشته تأليف شده و كسي هم آن را نديده است. متأسفانه اتهام عجيب آن بي‌انصاف‌ها وارد كيفر خواست من شده است".

شگفت‌آور اين است كه در جايي گفته‌ام: در حالي كه براي هواپيما و قطار و راديو كه از نعمت‌هاي بزرگ حضرت حق‌اند بايد بسيار شكر كرد اما بشر سپاسگزاري نكرد، لذا با همين هواپيماها بر سرشان بمب ريخته شد، وراديو چنان نعمت الهي‌ست كه شكر در برابر آن، اين است كه حافظ كلي قرآن به زبان‌هاي مختلف باشد و قرآن را به گوش همه انسان‌هاي روي زمين برساند. در گفتار بيستم هنگام بحث از اين‌كه قرآن از راه غيب شگفتي‌هاي تمدن را خبر داده است به عنوان اشاره‌ي يك آيه گفته‌ام:"كفار با قطار عالم اسلام را شكست مي‌دهند". با اين‌كه مسلمانان را به اين پيشرفت‌ها تشويق كرده‌ام در انتهاي كيفر خواست براساس اغراض دادستان پيشين متهم مي‌شوم كه عليه پيشرفت‌هايي مانند قطار و هواپيما و راديو هستم.

نيز فردي كه هيچ ارتباطي به موضوع ندارد براساس نام ديگر رساله نور يعني "رسالةُ النور" گفته است: "رسالت و الهامي از نور قرآن است." در كيفر خواست براساس معناي اشتباهي كه در جايي ديگر مطرح شده به من اتهام زده‌اند كه گويا"رساله نور يك رسول است".

هم‌چنين در دفاعيات‌ام در بيست مورد با يقين و با حجت و برهان ثابت كرده‌ام كه حتي در مقابل تمام دنيا هم نمي‌توانيم دين و قرآن و رساله نور را ابزار و وسيله كنيم و چنين چيزي امكان ندارد. ما هرگز يك حقيقت از آن‌ها را با سلطنت جهان عوض نمي‌كنيم و عملاً بدين گونه‌ايم. اين ادعا در طول بيست سال گذشته هزاران نشانه دارد. با اين حال با روند بازپرسي‌ها در آفيون و آن‌چه در كيفرخواست آمده و بر اساس صورت‌جلسه‌هاي ديگر ما را متهم مي‌كنند كه گويا مقصود و تلاش ما فريب دادن‌هاي دنيوي و حركت شتابان به سوي اغراض مادي بوده و مي‌خواسته‌ايم دين را وسيله امور ناچيز و پست كنيم، تا تقدس‌اش را از بين ببريم. حال كه چنين است من و ما با تمام توان خود مي‌گوييم:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

تتمه اعتراضيه‌يي‌ست در برابر اتهام‌هاي دادگاه آفيون

(مخاطب من در اين اعتراضيه، دادستان و دادگاه آفيون نيست، بلكه مأموران مغرض و متوهمي‌ست كه با گزارشات ناقص و غلط، دادستان‌ها و خبرچين‌ها و محققان جاهاي ديگر، شرايط اين‌جا و اداره بازجويي را عليه ما كرده‌اند.)

اولاً: نام يك جمعيت سياسي ـ كه نه اصلي دارد و نه بنياني و نه من چنين چيزي را به خاطر مي‌آورم ـ بر طلبه‌هاي معصوم رساله نور كه هيچ رابطه‌يي با سياست ندارند گذاشته مي‌شود؛ آن‌گاه اين بيچارگان را كه وارد دايره رساله نور شده و مقصدي جز ايمان و آخرت ندارند ناشر افكار آن جمعيت (كذايي) يا يكي از اركان فعال آن يا وابسته به آن اعلام كرده و آن‌ها را متهم مي‌كنند كه رساله نور را خوانده يا درس داده يا كتابت نموده‌اند. فرستادن اين افراد به دادگاه از ماهيت عدالت بسيار دور است؛ و يكي از حجت‌هاي قطعي آن، اين است:

در حالي كه مطالعه كنندگان آثار مُضر دكتر دوزي و ساير زنديقان عليه قرآن، طبق اصل "آزادي فكري و علمي" مرتكب جرمي نمي‌شوند، خواندن و نوشتن رساله نور كه حقايق قرآني و ايماني را با سهولت به آگاهي نيازمندان و مشتاقان آموختن‌اش مي‌رساند، جرم محسوب مي‌شود؛ نيز دو سه رساله‌يي را كه در ميان صد رساله، خصوصي دانسته‌ايم و اجازه انتشارشان را نداده‌ايم تا از برداشت‌هاي ناروا جلوگيري شود، بررسي نموده و چند جمله از آن‌هـا را بهانه كرده، اتهام زده‌اند؛ در صورتي كه دادگاه اسكي شهير رساله‌هاي مذكور (به استثناي يكي از آن‌ها) را بررسي نموده و تصميمات لازم را در مورد آن‌ها اتخاذ كرده است. درباره آن استثنا هم در استدعا‌ نامه و اعتراض‌نامه پاسخ قطعي داده شده و در دادگاه اسكي شهير گفته‌ام كه"ما نور در دست داريم نه چماق" و در همان دادگاه با بيست دليل قطعي به اثبات رسيده است. با اين حال مدعيان بي‌انصاف، سه چهار

جمله از چند رساله خصوصي منتشر نشده را به تمام رساله نور تعميم داده و خواننده و كاتب رساله نور را مجرم و مرا نيز متهم به مبارزه با دولت كرده‌اند.

قسم مي‌خورم و به شهادت دوستان نزديك‌ام كه با من ديدار داشته‌اند؛ بيش از ده سال است كه جز استاندار كاستامونو، دو رييس و يك نماينده، اصلاً نمي‌دانم اركان حكومت و وكلا و فرماندهان و مأموران و نمايندگان چه كساني‌اند؛ هيچ علاقه‌يي هم به دانستن‌اش ندارم. آيا ممكن است آدم كساني را كه با آن‌ها در حال مبارزه است نشناسد و علاقه‌يي هم به شناختن‌شان نداشته باشد و اهميتي ندهد طرف مقابل دوست است يا دشمن؟ از اين وضع معلوم مي‌شود كه به هر حال و بالاجبار براي محكوم كردن من در پي بهانه‌هاي بي‌پايه‌يي بوده‌اند.

حال كه اوضاع چنين است، من هم نه به اين دادگاه كه خطاب به آن بي‌انصافان مي‌گويم:

من به مجازات سنگيني كه برايم در نظر گرفته‌ايد هيچ اهميتي نمي‌دهم، برايم يك پول سياه هم ارزش ندارد، زيرا در آستانه ورود به قبر هستم و هفتاد سال دارم. معاوضه يكي دو سالِ مظلومانه و معصومانه از عمر با درجه شهادت براي من سعادت بزرگي‌ست. با هزاران حجت رساله نور، ايمان قطعي دارم كه مرگ براي ما برگه نجات است. اگر اعدام هم باشد ساعتي رنج براي ما كليد رحمت و سعادت ابدي خواهد بود. اما اي بي‌انصافاني كه به نفع زندقه دادگاه را به اشتباه انداخته و دولت را عليه ما تحريك مي‌كنيد! به يقين بدانيد و بر خود بلرزيد كه به نيستي ابدي و حبس انفرادي هميشگي محكوم مي‌شويد. ما مي‌بينيم كه انتقام ما از شما به صورت مضاعف در حال گرفته شدن است، دلمان براي‌تان مي‌سوزد.

آري، حقيقت مـرگ ـ كه اين شـهر را صـدبار به گورستان انتقـال داده ـ بي‌ترديد خواسته‌يي بيش از اين از زندگي دارد، و چاره رهايي از نيستي مرگ، لازم‌ترين، مهم‌ترين و بزرگ‌ترين نياز ضروري و قطعي همه انسان‌هاست كه فوق همه‌ي امور مي‌باشد. آنان‌كه با بهانه‌هاي واهي و پيش پا افتاده شاگردان رساله نور را ـ كه اين راه حل را يافته‌اند ـ و رساله نور را كه (انسان‌ها را) با هزاران حجت و دليل به‌سوي راهكار مذكور راهنمايي مي‌نمايد متهم مي‌كنند، مي‌دانند

كه خودشان تا چه حد در پيشگاه حقيقت و عدالت متهم‌اند؟ اين را ديوانگان نيز در مي‌يابند.

مواردي كه باعث توهم و فريب اين بي‌انصافان شده و توهم تشكيل جمعيت سياسي را ايجاد مي‌كنند سه مورد زير است:

مورد اول: ارتباط برادرانه و صميمي طلبه‌هايم از گذشته تاكنون با من، موجب اين توهم شده است كه شايد جمعيت و سازماني تشكيل داده‌اند.

مورد دوم: برخي از شاگردان رساله نور در محدوده قوانين دولت جمهوري و بدون تضاد با آن، رفتاري چون هيأت‌هاي جماعت اسلامي ـ كه همه جا يافت مي‌شوند ـ داشته‌اند و اين توهم وجود يك جمعيت را ايجاد كرده است؛ در حالي كه قصد و نيت آن چهار پنج نفر تشكيل جمعيت و از اين قبيل موارد نبوده است. آن‌ها در پي يك همكاري اخروي و اخوتي بي‌پيرايه در مسير خدمت ايماني بوده‌اند.

مورد سوم: آن بي‌انصاف‌ها چون خود را در ضلالت و دنياپرستي مي‌بينند و برخي قوانين دولت برايشان خوشايند است از روي توهم مي‌گويند: سعيد و دوستانش حتماً با ما و قوانين دولت كه هم‌سو با هوس‌هاي نامشروع ماست مخالف‌اند، پس داراي يك جمعيت مخالف هستند.

من هم مي‌گويم:

اي بدبخت‌ها! اگر دنيا ماندگار بود و انسان هميشه در آن مي‌ماند و مسئوليت‌هاي انساني هم به سياست محدود مي‌شد شايد افتراي‌تان معنايي داشت؛ هم‌چنين اگر من با سياست وارد كار مي‌شدم در يك رساله‌ام هزار جمله سياسي و مبارزاتي مي‌يافتيد نه مانند حالا كه در صد رساله ده جمله هم نمي‌يابيد؛ نيز بر فرض محال اگر ما هم مانند شما با تمام وجود براي مقاصد دنيوي و لذات و سياست‌هاي دنيا فعاليت مي‌كرديم ـ كه شيطان هم قادر به باوراندن اين مطلب نيست و نمي‌تواند آن را به كسي بقبولاند ـ و وضع هماني بود كه شما مي‌گوييد، چرا هيچ يك از كارهاي ما در بيست سال گذشته نشان از آن‌چه مي‌گوييد ندارد؟ ضمناً دولت به عمل‌كردِ مردم نگاه مي‌كند نه به قلب‌شان،

و در هر دولتي نيز مخالفان جدي وجود دارد ... شما نمي‌توانيد با قوانين دادگستري هم ما را مسئول بدانيد. سخن آخرم اين‌كه:

حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌

سعيد نورسي

* * *

بعد از اعلام بي‌گناهي ما در دادگاه دنيزلي با اين كه سه سال منزوي و از سياست به دور بودم، حادثه جديدي رخ داد كه سبب زنداني شدن در آفيون گرديد. غيرقانوني بودن اين واقعه را به ده وجه به شرح زير بيان مي‌كنم:

وجه اول: بررسي‌هاي سه دادگاه، سه هيأت كارشناسي، هفت نفر از مقامات آنكارا، و بررسي دقيق دو سالهي رساله نور توسط دادگستري‌ها به اين نتيجه منتهي شد كه همه آن‌ها به اتفاق و بدون اين‌كه كسي مخالفت كند، بر برائت رساله‌هاي نور، و بي‌گناهي هفتاد و پنج نفر از دوستان سعيد (نورسي) به همراه خودش، رأي دادند. آن‌ها را حتي مستحق يك روز مجازات هم نديدند. اما حالا با گذشت اين مراحل كسي كه منصف باشد مي‌فهمد تجاوز دوباره به رساله‌ها طوري كه گويا اوراق مضري هستند تا چه حد خلاف قانون مي‌باشد.

وجه دوم: شما بگوييد كسي كه بعد از اعلام بي‌گناهي‌اش، سه سال و نيم در امير داغ منزوي و غريب بوده و درِ خانه‌اش، هم از بيرون قفل مي‌شده و هم از داخل، و از هر صد نفر يك نفر را مي‌توانست ببيند آن هم اگر كار ضروري مي‌بود؛ فردي كه كار تأليف را كه از بيست سال پيش ادامه داشته، رها نموده و هم‌چنان تأليف نمي‌كند، اينك به بهانه‌ دخالت در سياست قفل درش را شكسته و وارد خانه‌اش شده و مُفَتّشان جز اذكار عربي و يكي دو لوح ايماني كه بالاي سرش بود چيزي نيافتند؛ كسي ذره‌‌يي عقل داشته باشد مي‌فهمد كه اين اذيت تا چه حد خلاف قانون است!

وجه سوم: كسي كه بر اساس شهادت هفتاد نفر در دادگاه، هفت سال از جنگ جهاني خبر نداشته و در اين زمينه كنجكاو نبوده و چيزي نپرسيده و امروز ده سال است كه در همان وضعيت است؛ كسي كه بيست و پنج سال است روزنامه‌يي نخوانده و گوش نكرده است؛ و كسي كه سي سال است مي‌گويد:

"اَعُوذُ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ‌"

و با تمام توان خود از سياست گريزان بوده است؛ كسي كه بيست و دو سال فشار توأم با شكنجه را تحمل كرده و در اين مدت براي

عدم مداخله در امور سياست و جلب نكردن نظر اهل سياست حتي براي مسائل شخصي خود يك بار هم به مقامات دولتي مراجعه نكرده است؛ آيا برخورد با چنين كسي به عنوان يك سياست‌مدار خطرناك و حمله به خانه و كاشانه‌اش، و به رغم بيماري، وارد كردن فشار روحي بسيار بر او با هيچ قانوني سازگاري دارد؟ كسي كه ذره‌يي وجدان داشته باشد در مقابل اين وضع به رحم مي‌آيد.

وجه چهارم: فردي كه پس از شش ماه تفتيش و بررسي در دادگاه اسكي ‌شهير به بهانه و توهم تشكيل سازمان و طريقت، و به رغم تشويق برخي كارگزاران دادگستري توسط يك رييس مهم و مغرض، از نظر رساله نور و تشكيل سازمان و طريقت بي‌گناه شناخته شد؛ فقط بخش كوچكي از رسـاله نـور تحت عنوان "رساله حجاب" را بهانه كرده و براي آن، حدود ده نفر از صد و بيست شاگرد رساله نور را نه طبق قانون كه براساس نظر شخصي به شش ماه حبس محكوم كردند؛ البته تا زمان پايان بررسي‌ها چهار ماه بازداشت بودند و يك ماه و نيم را نيز در زندان گذراندند، ده سال بعد دادگاه دنيزلي با چند بهانه مانند تشكيل سازمان و طريقت تمام مكتوبات و تأليفات بيست سالهي اين فرد (سعيد) را باز هم به مدت نُه ماه، به دقت تمام بررسي كرد؛ هم‌چنين پنج صندوق از كتاب‌ها و نامه‌هاي او را براي بررسي بيش‌تر به دادگاه مجازات‌هاي سنگين آنكارا فرستادند؛ پس از دو سال بررسيِ اين موارد توسط دادگاه‌هاي آنكارا و دنيزلي، محاكم مزبور به اتفاق اعلام نمودند كه تشكيل سازمان و طريقت و بهانه‌هايي

هدف و اساس رسالههاي نور، ايمان تحقيقي و حقيقت قرآني‌ست. به همين دليل سه دادگاه در موضوع طريقت حكم برائت داده‌اند. نيز در بيست سال اخير هيچ كس نگفته: "سعيد به من طريقت داده است" هم‌چنين مسلك و مشربي كه نياكان اين ملت هزار سال است بدان وابسته‌اند نمي‌تواند دليل مؤاخذه شود. منافقان پنهان بر حقيقت اسلام نام طريقت نهاده و به اين ترتيب به دين مردم تعرض مي‌كنند؛ نمي‌توان كساني را كه با قدرت به مقابله با اين منافقان مي‌پردازند متهم به پيروي از طريقت كرد. جمعيت نيز اخوتي اخروي به منظور برادري اسلامي‌ست. و ‌الا سه دادگاه حكم داده‌اند كه در اين‌جا جمعيت سياسي مطرح نيست و رأي برائت داده‌اند.

از اين قبيل صحت ندارد، و كتاب‌ها و نامه‌ها را به صاحبان‌شان بازگردانده و سعيد را به همراه دوستانش بي‌گناه اعلام كردند؛ با اين حال متهم كردن اين فرد به تشكيل جمعيت

سياسي، و سياست‌مداري دسيسه‌گر، و القاي اين مطلب به مأموران دادگستري كه آن‌ها در پي تشكيل سازمان و جمعيت بوده‌اند؛ از نظر كساني كه دوستدار انسانيت‌اند روشن است كه تا چه حد خلاف قانون است.

وجه پنجم: فردي را بر ضد مسلك و مشرب حقيقي و اصلي كه در طول حيات (فكري) بيست، سي ساله اتخاذ نموده متهم مي‌كنند. ماهيت اين ظلمِ دل‌بخواهي و خلاف قانون چنين است: من به اعتبار شفقت و مهرباني ـ كه مبناي مسلك رساله نور است ـ براي اين‌كه ضرري متوجه بي‌گناهي نشود، نه تنها با جانياني كه به من ستم مي‌كنند كاري ندارم بلكه آن‌ها را نفرين هم نمي‌كنم. حتي با اين‌كه از برخي فاسقان كه مغرضانه و بي‌دليل به من ظلم مي‌كنند و همين‌طور از ستمگران بي‌دين، خشمگين مي‌شوم، اما شفقت و مهرباني مزبور مانع‌ام مي‌شود كه با آن‌ها مقابله مادي كرده يا نفرين‌شان كنم؛ هم چنين براي اين‌كه صدمه‌يي مادي يا معنوي متوجه سالمندان بيچاره‌يي چون پدر و مادر آن ظالم غدار، يا بي‌گناهاني مانند فرزندان او نشود، يعني به خاطر اين چهار پنج بي‌گناه، كاري به كار آن ظالم غدار ندارم، حتي او را حلال مي‌كنم.

لذا به دليل همين سرّ شفقت، هم‌چنان كه خود با حكومت و امنيت كاري ندارم به همه دوستان نيز چنان سفارش كرده‌ام، حتي بعضي از نيروهاي انتظامي منصف سه استان اعتراف كرده‌اند كه:"شاگردان نور نيروي انتظامي معنوي محسوب مي‌شوند و از دولت و امنيت محافظت مي‌كنند". با اين حال براي تأييد حقيقت مزبور هزاران شاهد وجود دارد و من با بيست سال حيات (فكري) خود آن را تصديق مي‌كنم؛ هم‌چنين در طول بيست سال گذشته هزاران نفر از شاگردان رساله نور هيچ سابقه كيفري در نيروي انتظامي نداشته‌اند. با همه اين احوال كدام قانون در جهان اجازه مي‌دهد به خانه آن فرد بيچاره حمله كنند؛ طوري كه گويي با فردي شورشي و بي‌انصاف و كميته‌چي طرف‌اند، و افراد بي‌انصاف به او توهين نمايند، و با اين‌كه در خانه‌اش چيزي نمي‌يابند طوري با او رفتار ‌كنند كه گويي مرتكب جنايت شده، و قرآن و الواح او را كه بالاي سرش بوده مانند اوراق مضر جمع آوري ‌كنند.

وجه ششم: كسي كه سي سال پيش با عنايت حضرت حق و با فيض حاصل از قرآن ـ الحمدلله ـ دانست كه شأن و شرف گذراي دنيا، و رياكاري‌هاي خودبينانه و شهرت‌پرستي تا چه حد مُضر، بي‌فايده و بي‌معنا است؛ از آن زمان تاكنون با تمام توان خود با نفس مبارزه كرده است؛ كساني كه به او خدمت كرده يا دوست و رفيق‌اش بوده‌اند يقيناً مي‌دانند و شهادت مي‌دهند كه او در حد توان سعي كرده است با فروتني، خودخواهي را كنار بگذارد و تظاهر و رياكاري نكند؛ او از بيست سال پيش، از اين‌كه مردم به او حُسن ظن فراوان داشته باشند و در مركز توجه عموم باشد و مدح و ثنايش گويند و خود را صاحب مقامات معنوي بداند ـ چيزي كه خوشايند همه است ـ مخالفت نموده و با تمام قدرت از اين قبيل مسايل اجتناب كرده و حُسن ظن برادران خاص‌اش را درباره خود نپذيرفته و خاطر برادران خالص‌اش را مُكدر نموده است، و در نامه‌هايي كه در پاسخ آنان نوشته، مدح و حُسن ظن فراوان آنان را رد كرده و خود را محروم از فضيلت نشان داده است و همه فضايل را از آن رساله نور ـ كه تفسير قرآن است ـ و شخصيت معنوي شاگردان رساله نور دانسته و خود را خدمت‌گزاري عادي قلمداد كرده است. اين موارد به يقين اثبات مي‌كند كه سعي او در فعاليت براي شخص خودش نبوده و اصولاً خواهان چنين چيزي نبوده است. با اين حال برخي از دوستانش از جايي دور بدون رضايت او در حق او حُسن ظن زيادي قائل بوده و با مدح و ثنا مقامي را براي او متصور شده‌اند؛ اين موضوع يا سخنان واعظي در حوالي شهر "كوتاهيا" كه او را نمي‌شناسد، براساس كدام قانون مي‌تواند عامل اتهام او باشد كه قفل اتاق اين بيچاره‌ي بيمار و بسيار سالمند و غريب و منزوي را بشكنند و مانند كسي كه مرتكب جنايت شده با او برخورد كنند و مأموران تفتيش را به اتاقش بفرستند و جز اوراد و لوحه‌هايش در اتاقش دست‌آويز ديگري نيابند؛ آيا در جهان هيچ قانون و سياستي هست كه به چنين تجاوزي اجازه دهد؟

وجه هفتم: در اين اوضاع، در داخل كشور جريان‌هاي حزبي داخلي و خارجي فراواني وجود دارد و او (سعيد نورسي) به جاي استفاده از آن‌ها يعني با توجه به زمينه موجود، به جاي اين‌كه طرفداري هزاران ديپلمات را در حمايت از خود جايگزين حمايت دوستان معدودش كند، فقط براي عدم مداخله در سياست

و زيان نديدن اخلاص و عدم جلب توجه دولت به خود و بي‌توجهي به دنيا، به دوستانش مي‌نويسد: "مراقب باشيد گرفتار جريان‌ها(ي سياسي) نشويد؛ وارد سياست نشويد، و كاري با مسائل امنيتي نداشته باشيد." دو جريان سياسي به همين دليل به او صدمه مي‌زنند؛ جريان قديمي به سبب اوهامي كه دارد، و جريان جديد با اين دليل كه"او به ما كمك نمي‌كند"؛ با اين‌كه دو جريان مذكور فشارهاي زيادي بر او وارد كردند و او در امور دنيوي اهل دنيا دخالتي نكرد، كدام قانون اجازه مي‌دهد در امور آخرتي او ـ كه فرد بيچاره‌يي‌ست و سرگرم مسائل اخروي خويش ـ تا اين حد دخالت شود؟ در روزگاري كه به‌واسطه قانون آزادي، كاري با انتشار كتب بي‌دينان و نشريات كمونيستي ندارند كه براي وطن و ملت و اخلاق بسيار مُضرند، ولي به رساله نور كه سه دادگاه مطالب‌اش را بررسي كرده و هيچ مورد مضري در آن نيافته‌اند، رساله نوري كه بيست سال است براي تأمين آسايش و اخلاق و حيات اجتماعي ملت و وطن تأثيرگذار بوده و براي اخوت و برادري جهان اسلام ـ كه نقطه اتكاي حقيقي اين ملت است ـ و اعاده دوستي و محبت به اين ملت و تقويت آن، به شكل مؤثري كوشيده است؛ رساله نوري كه علماي سازمان ديانت با هدف انتقاد و به دستور وزير كشور سه ماه به بررسي دقيق آن پرداختند و در پايان به جاي انتقاد، از آن تمجيد كرده و اعلام نمودند كه "اثر ارزشمندي‌ است" و بخش‌هايي از آن مانند ذوالفقار و عصاي موسي را در كتاب‌خانه سازمان ديانت قرار دادند؛ اينك (شما بگوييد) آيا قانون، وجدان و انصاف اجازه مي‌دهد چنين اثري را مانند كتاب‌هاي ضالّه جمع آوري و در اختيار محكمه قرار دهند؟

وجه هشتم: چگونه مي‌توان در خصوص فردي كه بعد از پايان يك تبعيد بي‌سبب و پر مشقت بيست ساله، به زادگاه خود بر نمي‌گردد كه در آن هزاران دوست و خويشاوند دارد و غربت و بي‌كسي را ترجيح مي‌دهد، تا تماس و ارتباطي با دنيا و حيات اجتماعي و سياست نداشته باشد؛ كسي كه ثواب نماز جماعت را در مسجد رها كرده و ترجيح مي‌دهد در اتاق خود تنها بنشيند، كسي كه روحيه‌اش كناره گرفتن از حرمت و احترام مردم است، كسي كه به گواهي بيست سال از زندگي‌اش و به شهادت صدها هزار نفر از شخصيت‌هاي ارزشمند ترك، يك ترك

متدين پرهيزكار را بر بسياري از كردهاي لاابالي ترجيح مي‌دهد و حتي در دادگاه اثبات مي‌كند كه برادر تركي مانند حافظ علي را كه ايمان محكمي دارد با صد كرد عوض نمي‌كند؛ كسي كه براي اجتناب از حرمت و احترام ديگران تا ضرورتي نباشد با مردم ديدار نمي‌كند و به مسجد نمي‌رود و چهل سال است با تمام توان و با همه آثارش براي اخوت اسلامي و دوستي و محبت مسلمانان نسبت به يك‌ديگر تلاش مي‌كند، كسي كه در برابر دشمنانش عكس العمل منفي نشان نمي‌دهد و با آن‌ها كاري ندارد حتي نفرين‌شان هم نمي‌كند؛ كدام قانون و كدام مصلحت ايجاب مي‌كند براي اهانت به چنين كسي رسماً تبليغات كنند، و براي پراكندن دوستانش و ايجاد واهمه در مردم و دور كردن‌شان از او بگويند "او كُرد است و شما ترك هستيد، او شافعي‌ست و شما حنفي؟"

وجه نهم: اين مورد بسيار مهم و محكم است،

وجود مسيحيان و يهوديان در حكومت‌هاي اسلامي و وجود مسلمانان در حكومت‌هاي مسيحي و مجوسي نشان مي‌دهد كه به لحاظ قانوني با مخالفاني كه بالفعل عليه حكومت و امنيت نيستند كاري نداشته‌اند. ممكنات نمي‌تواند عامل و مدار مسئوليت و مؤاخذه گردد؛ در غير اين صورت همه را با اين احتمال كه مي‌توانند آدم بكشند بايد دادگاهي كرد.

اما چون به سياست مربوط مي‌شود سكوت مي‌كنم.

وجه دهم: چنين برخوردي را هيچ قانوني اجازه نمي‌دهد و هيچ مصلحتي آن را ايجاب نمي‌كند، و صرفاً اوهامي بي‌معنا و كاه را كوه كردن و در واقع تعرض و تجاوزي‌ست كه در دايره هيچ قانوني قرار نمي‌گيرد. در اين مورد هم براي مرتبط نشدن با سياستي كه براساس مسلك و مشرب‌مان علاقه‌يي به آن نداريم سكوت مي‌كنيم و در برابر رفتارهايي كه خلاف قانون است و ده وجه‌اش را بيان نموديم، فقط مي‌گوييم:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

سعيد نورسي

* * *

چند نكته زير را خدمت دادگاه، نيروي انتظامي و مقامات شهر آفيون عرض مي‌كنم:

نكته اول: ظهور بيش‌تر حكما در غرب و اروپا، و طلوع اغلب انبيا در شرق و آسيا يكي از اشارات و رموز تقدير ازلي‌ست و نشان مي‌دهد جريان حاكم و غالب در آسيا، دين است، و فلسفه در رده دوم قرار دارد؛ بنابراين رمزِ تقدير (الهي) اگر كسي كه در آسيا حكومت مي‌كند ديندار هم نباشد، مي‌بايست با كساني كه به نفع دين فعاليت مي‌كنند كاري نداشته باشد و حتي آنان را تشويق هم بكند.

نكته دوم: قرآن حكيم به منزله عقل و قوه تفكر زمين است. العياذ بالله اگر زمين از قرآن تهي شود، ديوانه خواهد شد. اين از عقل و خرد دور نيست كه زمين تهي از قوه تفكر، ممكن است با سياره‌يي برخورد كند و قيامتي برپا شود. آري، قرآن زنجير و حبلُ اللهي‌ست كه عرش را به فرش پيوند مي‌دهد. قرآن بيش از نيروي جاذبه عمومي از زمين محافظت مي‌كند. اينك رساله نور كه تفسيري حقيقي و قوي از قرآن عظيم الشأن است با تأثيرگذاري خود از بيست سال پيش تاكنون نشان داده است كه در اين عصر و اين وطن، يكي از نعمت‌هاي بزرگ الهي و معجزهي هميشه فروزان، قرآن است. دولت به جاي اين‌كه مانع رساله نور شود و شاگردانش را از آن بترساند، مي‌بايست از آن حمايت كرده و مردم را به مطالعه‌اش ترغيب كند.

نكته سوم: با تكيه بر دعاي مغفرت و حسناتي كه تمامي اهل ايمان نثار روح درگذشتگان مي‌كنند، در دادگاه دنيزلي گفته بودم: "اگر در محكمه كبرا ميلياردها نفر از اهل ايمان به عنوان مدعي، از شما و كساني كه مي‌خواهند طلبه‌هاي نور را ـ كه به حقايق قرآن خدمت مي‌كنند ـ محكوم و پريشان حال نمايند سؤال كنند:"در حالي كه براساس قانون آزادي با نشريات كمونيست‌ها و جمعيت‌هايي كه آنارشيسم را پرورش مي‌دهند، مسامحه مي‌كنيد و كاري با آن‌ها نداريد، چرا طلبه‌هاي رساله نور را كه تلاش مي‌كنند وطن و ملت را از (شرّ) آنارشيسم و بي‌ديني و بي‌اخلاقي، و هم‌وطنان‌شان را از نيستي ابدي مرگ نجات

دهند، گرفتار حبس‌ها و محدوديت‌ها مي‌كنيد؟" چه پاسخي خواهيد داد؟ به آن‌ها گفته بودم ما هم همين سؤال را از شما مي‌پرسيم." همان موقع شخصيت‌هاي منصف و عادل برائت ما را اعلام كردند و عدالت دادگستري را نشان دادند.

نكته چهارم: من انتظار داشتم در آنكارا يا آفيون هنگام بازجويي، براي مسائل مهم، و خدمت رسايل نور به آن مسائل، از من مشورت بخواهند، منتظر شنيدن سؤالي در اين باره بودم. آري، بايد راه‌هايي براي تأمين دوباره برادري و محبت و مساعدت‌هاي معنوي و حُسن ظن گذشته‌ي سيصد و پنجاه ميليون مسلمان نسبت به اين ملت، جستجو كرد؛ و قوي‌ترين چاره و وسيله رساله نور است؛ يكي از دلايل اين امر را مي‌توان چنين بيان كرد: امسال در مكه مكرمه، يك روحاني بزرگ كه مجموعه‌هاي مفصل رساله نور را به زبان‌هاي هندي و عربي ترجمه و به هندوستان و عربستان ارسال مي‌كند مي‌گويد:"رساله نور در راه وحدت و اخوت اسلامي كه قوي‌ترين نقطه استنادمان است تلاش كرده و نشان مي‌دهد كه ملت ترك در دين و ايمان همواره پيشرو بوده است".

من انتظار داشتم سؤالات بسيار مهمي مانند اين از من پرسيده شود كه تأثير رساله‌هاي نور در برابر خطر كمونيسم كه به آنارشيسم و هرج و مرج تبديل شده چه ميزان است و چگونه مي‌توان در برابر اين تلاطم وحشتناك از وطن مقدس‌مان حفاظت نمود؟ در حالي كه لازم بود چنين سؤالات ضروري پرسيده شود، مسائلي مطرح شد كه ارزش بال مگسي را هم نداشت؛ مسائلي كه به هيچ‌وجه عامل مسئوليت نبود و ريشه در تهمت‌هاي مغرضانه شخصي و جزئي داشت. براي همين مسائل بود كه تحت شرايطي سنگين با چنان مصايبي روبه‌رو شدم كه در سرتاسر عمرم هيچ‌گاه تجربه نكرده بودم. به دليل يكي دو مسأله عادي و شخصي و همان مسائلي كه سه دادگاه از ما پرسيده و در نهايت حكم بي‌گناهي ما را صادر كرده بود؛ سؤال‌هاي بي‌معنايي از ما پرسيده شد.

نكته پنجم: با رساله نور نمي‌توان مبارزه كرد. رساله نور مغلوب نمي‌شود. بيست سال است كه معاندترين فيلسوفان را به سكوت وا داشته و حقايق ايمان را چون خورشيد نمايان مي‌كند، و كسي كه در اين كشور حكمراني مي‌كند بايد از قدرت و توان آن استفاده كند.

نكته ششم: مخالفت با من به دليل كوتاهي‌هاي شخصيت بي‌اهميت‌ام و تلاش براي بد جلوه دادنم در نگاه مردم با توهين‌هاي مختلف، نه تنها ضرري به رساله نور نمي‌رساند بلكه از جنبه‌هايي آن را قدرتمندتر مي‌كند.من يك زبان فاني دارم اما رساله نور با صدها هزار نسخه، زبان‌هاي باقي دارد، سكوت نمي‌كند و سخن مي‌گويد؛ و طلبه‌هاي با اخلاص‌اش نيز با هزاران زبان پر توان، وظيفه نوريِ قدسي و كلي خود را هم‌چنان كه تاكنون انجام داده‌اند تا قيامت ادامه خواهند داد.

نكته هفتم: همان‌طور كه در دادگاه‌هاي سابق مدعي شدم و براهين‌اش را نيز بيان كردم، دشمنان پنهان و معارضان رسمي و غير رسمي ما كه دولت را اغفال كرده و موجب توهم برخي از اركان دولت مي‌شوند، و دادگستري‌ها را عليه ما تحريك مي‌نمايند، يا به طرز بدي دچار خطا شده‌اند يا فريب خورده‌اند، يا هرج و مرج‌طلبانِ به غايت غداري هستند كه به سود آنارشيسم كار مي‌كنند، يا زنديق‌هاي بسيار دسيسه‌گري هستند كه با حقيقت قرآن به شيوه ارتداد مبارزه مي‌كنند؛آن‌ها براي حمله به ما استبداد مطلق را جمهوريت مي‌نامند، ارتداد مطلق را زير پوشش نظام قرار داده، و بي‌بند و باري مطلق را تمدن و جبر كفرآميز ساختگي را قانون قلمداد مي‌كنند، و به اين ترتيب هـم موجب ناراحتي ما مي‌شوند، هم دولت را اغفـال كرده، و هـم دادگستري را بي‌دليـل با ما مشـغول مي‌كنند. آن‌هـا را به قهـر قهـار ذوالجلال مي‌سپاريم و براي حفـاظت خودمـان از شـرّ آ‌ن‌ها به قلعه حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ پناه مي‌بريم.

نكته هشتم: روس‌ها سال گذشته تعداد زيادي حاجي به حج فرستادند و به اين وسيله تبليغات كردند كه "روس‌ها بيش‌تر از ملت‌هاي ديگر حرمت و احترام قرآن را نگاه مي‌دارند." آن‌ها در تلاش بوده و هستند، كه جهان اسلام را در موضوع دين، به مخالفت با ملت ديندار اين وطن برانگيزند، اما در همان حال مجموعه‌هاي بزرگ رساله نور در مكه مكرمه، مدينه منوره، شام شريف، مصر و حلب با تمجيد علما تا حدودي منتشر شد و تبليغات كمونيست‌ها را در هم شكست؛ و به جهان اسلام نشان داد كه ملت ترك و برادران‌شان چون گذشته از دين و قرآن خود بهره مند بوده و حامي آن هستند. و برادر بزرگ و متدين ساير

مسلمانان و فرمانده قهرماني در خدمت قرآن هستند. مجموعه‌هاي نور در آن مراكز مقدس و مهم، حقيقت مزبور را به نمايش گذاشتند. اگر اين خدمت ملي و باارزش رساله نور با چنين شكنجه‌هايي پاسخ داده شود آيا زمين خشمگين نمي‌شود؟

نكته نهم: خلاصه و اجمال مسأله‌يي كه توضيح و اثبات‌اش در دفاعيات دنيزلي مطرح شده است:

فرمانده ترسناكي كه با هوش و ذكاوت، جنبه‌هاي مثبت ارتش را به نام خود ثبت كند و همه جوانب منفي خويش را به پاي ارتش بنويسد، يعني خوبي‌ها و رشادت‌هايي به تعداد نفرات ارتش را به يك تنزّل دهد و بدي‌ها را به افراد ارتش نسبت دهد و در واقع به تعداد آن‌ها بدي و امور منفي ايجاد نمايد؛ طبيعي‌ست كه اين كار خلاف حقيقت و ظلمي فاحش است؛ من به همين دليل و به مناسبت حديثي كه چهل سال پيش بيان كردم و شخص مورد نظر از آن سيلي خورد، به مدعي العمومي كه در محاكم پيشين عليه ما حمله‌ور مي‌شد گفتم:"من اگر چه (شخصيت) او را به واسطه خبر احاديث در هم مي‌شكنم اما مراقب شأن و شرف ارتش هستم و در برابر خطاهاي بزرگ، از آن محافظت و حراست مي‌كنم. اما تو براي يك نفر كه دوستت است بر اعتبار و افتخار ارتشي كه علمدار قرآن و فرمانده و قهرمان جهان اسلام است خدشه وارد مي‌كني و حسناتش را ناديده مي‌گيري" اگر خـدا بخـواهد مدعي العموم مذكور منصف شده و نجات يافته است..

نكته دهم: دادگستري بايد از حقيقت عدالت و حقوق همه‌ي مراجعان بدون تبعيض محافظت كرده و صرفاً به نام حق تلاش كند؛ بر همين اساس است كه امام علي (رض) در زمان خلافت‌اش، هم‌تراز با يك يهودي در دادگاه مي‌نشيند و محاكمه مي‌شود.

نيز رييس يكي از دادگستري‌ها، وقتي مأموري را ديد كه دست تبهكاري را براساس قانون قطع مي‌كند و در همان حال نسبت به آن تبهكار شرور خشمگين و عصباني‌ست، بي‌درنگ مأمور مذكور را عزل كرد؛ و با اظهار تأسف فراوان گفت:"آنان كه تاكنون احساسات خود را در امر عدالت دخالت داده‌اند بسيار ظلم كرده‌اند."

آري، مأمور اجراي حكم قانون اگر در برخورد با فرد محكوم ترحم نكند عصبانيت هم به خرج نمي‌دهد؛ در غير اين صورت ظالم و ستمگر خواهد بود. قاضي عادل مذكور مي‌گويد: "حتي اگر مجازات قصاص هم باشد و مجري قانون، فرد را با خشم و عصبانيت به قتل برساند، حكم قاتل را خواهد داشت".

با اين‌كه در دادگاه، حقيقتي چنين خالص و بي‌غرض حكم مي‌راند، و در حالي كه سه دادگاه ما را بي‌گناه اعلام كرده و نود درصد اين ملت ـ اگر بدانند ـ براساس نشانه‌هاي فراوان گواهي مي‌دهند طلبه‌هاي نور بي‌هيچ ضرري، براي ملت و وطن مفيد و سودمندند، با آنان كه گناهي نكرده‌اند و بسيار نيازمند تسلي خاطر و عدالت مي‌باشند، برخوردهايي بسيار سرد و خشن صورت مي‌گيرد و به آنان توهين مي‌شود. ما تصميم گرفته‌ايم در برابر هر مصيبت و توهيني صبر كرده آن را تحمل كنيم؛ لذا سكوت كرديم و كار را به خدا واگذار نموديم و گفتيم شايد در اين امر نيز خيري باشد. اما با خبرچيني‌هاي مغرضانه ناشي از توهم، با درماندگان بي‌گناه چنين رفتارهايي كردند و من ترسيدم نكند چنين امري موجب وقوع بلاهايي شود، پس مجبور به نوشتن اين مطلب شدم. بي‌شك در اين مسأله اگر ايرادي وجود داشته باشد به من بر مي‌گردد. اين بيچارگان فقط براي ايمان و آخرت‌شان در محدوده رضاي الهي به من كمك كرده‌اند. چنين رفتاري با آنان، در حالي كه شايسته تقدير بوده‌اند، حتي زمستان را هم به خشم آورد.

شگفتا كه اين بار هم، توهم وجود يك جمعيت (سازمان) را مطرح مي‌كنند؛ در حالي كه سه دادگاه اين موضوع را بررسي و نظرشان را اعلام كرده‌اند، و هيچ محكمه و نيروي انتظامي و كارشناسي، جمعيت (سازمان) و مدركي از وجود آن را در بين ما نيافته‌اند كه دليلي براي اين اتهام باشد. فقط در ميان طلبه‌هاي نور، مانند طلبه‌هاي يك معلم، يا شاگردان دارالفنون يا شاگردان حافظ قرآني ـ كه براي حفظ آيات قرآن تلاش مي‌كنند ـ اخوتي آخرتي وجود دارد. آن‌هايي كه به طلبه‌هاي نور نام جمعيت و سازمان مي‌دهند و آن‌ها را به آن متهم مي‌كنند بايد همه اصناف و دانشگاهيان و واعظان را نيز جمعيتي سياسي بدانند. اين است كه من لزومي نمي‌بينم از زندانياني كه با اين اتهامات بي‌معنا و بي‌پايه و اساس زنداني شده‌اند دفاعي كنم. ليكن ما از رساله نور كه كاملاً مورد توجه اين مملكت و جهان

اسلام است و بركات و منافع مادي و معنوي فراواني براي اين وطن و ملت داشته است سه مرتبه دفاع كرده‌ايم؛ و اينك نيز هيچ دليلي براي منع دفاعم با همان حقيقت وجود ندارد و هيچ قانون و سياستي اين كار را ممنوع نمي‌كند و نمي‌تواند هم بكند.

آري، ما يك جمعيت هستيم، جمعيتي كه در هر عصر و زماني سيصد و پنجاه ميليون هوادار و عضو دارد كه روزانه با پنج نوبت نماز گزاردن، علاقه و خدمت خود به اصول آن جمعيت مقدس را در كمال احترام نشان مي‌دهند. آن‌ها با برنامه قدسي

اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ

و با دعاها و بهره‌مندي‌هاي معنوي خود به ياري يك‌ديگر مي‌شتابند؛ ما افراد اين جمعيت مقدس و بزرگ هستيم، و مسئوليت خاص‌مان نيز اين است كه حقايق ايماني قرآن را به صورت تحقيقي به آگاهي اهل ايمان برسانيم و خودمان و آن‌ها را از نيستي هميشگي و حبس انفرادي دائمي و برزخي نجات دهيم. ما با ساير جمعيت‌ها و كميته‌هاي دنيايي و سياسي و دسيسه‌باز و سازمان‌هاي زير زميني ـ كه مدار اتهام بي‌پايه و اساس و بي‌معناي ما نيز بوده است ـ نه ارتباطي داريم و نه خود را تا آن حد پايين مي‌آوريم كه مرتبط با آن‌ها باشيم. چهار دادگاه بعد از بررسي‌هاي بسيار دقيق، در اين زمينه رأي بر برائت ما داده‌اند.

سعيد نورسي

* * *

لايحه و تتمه اعتراضيه مدافعاتي‌ست كه به شش تن از مقامات آنكارا و دادگاه جرايم سنگين آفيون ارائه شده است: به دادگاه آفيون مي‌گويم: ديگر بس است، صبر و تحمل‌ام تمام شد. بيست و دو سال است در تبعيدي بي‌سبب مرا دائماً زير نظر گرفته و هم‌چون زندان انفرادي و تنهايي مطلق مرا تحت فشار مي‌گذاريد. شش دادگاه در ميان صد جلد از مجموعه رساله نور جز دو سه مسأله چيز ديگري براي مؤاخذه نيافتند، با اين حال براساس توهم و به بهانه‌ي امكان داشتن چيزي به جاي وقوع آن، برخلاف قانون ما را سه مرتبه زنداني كردند و صدها هزار ليره به شاگردان رساله نور خسارت زدند. اين ظلمي‌ست كه در جهان نمونه‌يي ندارد؛ آينده و نسل آتي با نفرين از مسببان ظالم اين واقعه ياد خواهند كرد؛ به همين ترتيب اين ظالمان در دادگاه عدل الهي نيز محكوم به اسفل سافلين جهنم مي‌شوند؛ ما به اين مطلب اطمينان داريم، لذا تاكنون تا حدي تسلي خاطر يافته، سكوت نموده تحمل كرديم و الا مي‌توانستيم به طور كامل از حق خود دفاع كنيم.

شش دادگاه در مدت پانزده سال، رساله‌ها و نامه‌هايي را كه در طول بيست سال نوشته شده‌اند بررسي كردند و پنج دادگاه از اين تعداد با ما كاري نداشته‌اند، كه معنايش اين است كه ما را بي‌گناه تشخيص داده‌اند. فقط دادگاه اسكي شهير پنج شش كلمه از رساله كوچكي كه درباره حجاب زنان است بهانه كرد و براساس يك قانون انعطاف‌پذير مجازات سبكي را در نظر گرفت. در همان زمان پس از دادگاه تجديد نظر، فقط يك نمونه از اعمال خلاف قانون را در لايحه تصحيح‌ام آوردم و به آنكارا نوشتم: "شما كسي را محكوم مي‌كنيد كه براي دفاع از آيه‌ي حجاب در برابر انتقاد تجدد (گرايان) و اعتراض‌هاي يك زنديق كه در گذشته به اين آيه از كلام الله صورت گرفت، با استناد به احكام و اجماع سيصد و پنجاه هزار تفسير اقدام به تفسير آيه حجاب نموده است، آيه‌يي كه براساس قاعده‌ي قدسي‌ِ

سيصد و پنجاه ميليون نفر، يكي از شعاير اساسي و هميشگي اسلام را در طول هزار و سيصد و پنجاه سـال تعليم و فرمان داده است؛ آري، كسي را محكوم ميكنيد كه از مشرب نياكان‌مان در طول هزار و سيصد و پنجاه سال پيروي كرده است؛ اگر عدالتي بر روي زمين باشد محكوميت و مجـازاتي را كه براي تفسير او قائل شدهايد نقض خواهد كرد و اين لكه ننگ را از دامان دادگستري اين حكومت اسلامي خواهند شست". اين مطلب را به دادستان آن‌جا نشان دادم. وحشت كرد و گفت: "اي واي، نيازي به اين مطلب نبود. مجازات شما كم است؛ وانگهي چيزي به اتمام‌اش نمانده است. تحويل اين مطلب لزومي ندارد".

بي شك در اعتراضيه و مدافعات‌ام كه تقديم شما و مقامات آنكارا شده است نمونه‌هاي عجيب متعددي مانند نمونه ذكر شده را يافته‌ايد.من از دادگاه آفيون درخواست مي‌كنم و اميدوارم به آزادي كامل رساله نور ـ كه به اندازه يك ارتش براي منافع اين ملت خدمت مي‌كند و داراي بركت است ـ رأي دهيد؛ ما به نام حقيقت عدالت، اين انتظار را از شما داريم؛ در غير اين صورت همزمان با آزاد شدن چند نفر از دوستان‌ام كه به‌خاطر رابطه با من زنداني بودند، به شما اطلاع مي‌دهم انديشه‌يي بر قلب‌ام خطور كرده كه به موجب آن جرمي مرتكب شوم تا به‌وسيله آن بزرگ‌ترين مجازات را نصيب‌ام كنند تا با اين‌گونه زندگي وداع كنم.

انديشه مذكور چنين است: در حالي كه دولت با توجه به مصلحت ملت و منافع وطن لازم است به طور كامل از من حمايت كند و ياري‌ام دهد، بر من فشار آورده، و اين نشان مي دهد كميته زندقه پنهاني كه چهل سال است با من مبارزه مي‌كند همراه با عده‌يي از كميته كمونيست‌ها كه به آنان پيوسته‌اند، هر كدام مقام رسمي مهمي به دست آورده و عليه من عمل مي‌كنند. نشانه‌هاي فراواني وجود دارد كه دولت يا نمي‌داند يا به آن‌ها اجازه‌ي چنين اقداماتي مي‌دهد؛ به هر حال موجب نگراني‌ من مي‌شود.

جناب رييس! اگر اجازه بفرماييد مي‌خواهم درباره مسأله‌يي سؤال كنم كه موجب حيرت بسيار من شده است؛ چرا با اين‌كه هيچ گاه وارد سياست نشده‌ام، اهل سياست مرا از همه حقوق مدني و آزادي‌ها و حتي حق حيات محروم مي‌كنند؟ با نيت سوء قصد به جانم، مرا مانند كسي كه مرتكب صد جنايت شده

به مدت سه ماه و نيم در انفرادي مطلق محبوس كردند؛ علاوه بر آن مرا از تماس با برادران‌ام منع كرده‌اند؛ برادران دقيق و خادمان صادق‌ام كه براي محافظت‌ام از شر دشمنان پنهاني كه يازده بار مرا مسموم كرده‌اند تلاش مي‌كردند. حتي مرا به رغم سالمندي و بيماري و غربتي كه در آن هستم از مطالعه كتاب‌هاي پر بركت و بي‌ضررم ـ كه در تنهايي به آن‌ها خو كرده‌ام ـ منع نموده‌اند.

از دادستان بسيار تقاضا كردم يكي از كتاب‌هايم را به من بدهد، با اين‌كه وعده داده بود اما نداد. مرا مجبور كردند در يك بند بزرگ، سرد و كليد شده به تنهايي و عاطل و باطل بمانم و به جاي اين‌كه از مأموران و خدمتكاران مرتبط بخواهند كه با من دوستي كنند و تسلي خاطرم دهند آن‌ها را تشويق مي‌كنند مرا به چشم دشمني بنگرند. يك نمونه كوچك‌اش چنين است: خطاب به مدير، دادستان و رييس دادگاه درخواستي نوشتم و آن را براي يكي از برادران‌ام فرستادم تا آن را با حروف جديد ـ كه من بلد نيستم ـ بنويسد. نوشته و به آن‌ها داده شد؛ طوري كه گويي مرتكب جرم بزرگي شده‌ام، آمدند و پنجره‌هاي سلول‌ام را ميخ كردند. دود خفه‌ام مي‌كرد، نگذاشتم يكي از پنجره‌ها را مسدود كنند، بالاخره آمدند و آن يكي را هم ميخ كردند؛ علاوه براين، طبق قانون مدت انفرادي پانزده روز است اما مرا سه ماه و نيم در انفرادي مطلق نگاه داشتند و با هيچ يك از رفقايم اجازه‌ي ديدار ندادند. ادعانامه‌يي را كه در چهل صفحه و در مدت سه ماه عليه من نوشته بودند به من نشان دادند. من با حروف جديد آشنا نبودم، از طرفي بيمار هم بودم و خطّم هم بسيار ناقص بود،لذا خواهش فراوان كردم كه اجازه بدهيد دو نفر از شاگردهايم كه با زبانم آشنا هستند به اينجا بيايند تا ادعانامه را برايم بخوانند و اعتراضيه‌ام را بنويسند. اجازه ندادند، گفتند:"وكيل بيايد و برايت بخواند". بعداً به او هم اجازه ندادند. به يكي از برادران گفتند:"نوشته را به حروف قديم برگردان و به او بده". اين در حالي بود كه نگارش ادعانامه چهل صفحه‌يي مذكور شش، هفت روز زمان لازم داشت. كار خواندن يك ساعته متن مذكور را تا شش، هفت روز طول دادند تا كسي با من ديدار و تماس نداشته باشد؛ اين كار، ناديده گرفتن تمام حقوق دفاعي من با استبدادي وحشتناك بود. در دنيا حتي با كسي كه مرتكب صد جنايت شده و قرار است به دار آويخته شود هم، چنين رفتاري

نمي‌كنند. واقعاً من دليل اين شكنجه‌هاي بي‌نظير را نمي‌دانم و از اين بابت عذاب زيادي مي‌كشم. مطلع شدم كه رييس دادگاه فرد با وجدان و مهرباني‌ست. بر همين اساس و به عنوان اولين و آخرين تجربه، اين تقاضانامه و شكواييه را خدمت شما نوشتم.

بيمار و پريشان خاطر در انفرادي مطلق

سعيد نورسي

* * *

ادعانامه درباره من شامل چهار اساس زير مي‌شود:

اساس نخست: وانمود مي‌شود كه اهل تفاخر و خودخواهي هستم و خود را مجدد مي‌دانم. من با تمام توان اين مطلب را رد مي‌كنم. همه برادران‌ام شهادت مي‌دهند كه هيچ گاه انتساب به مهدويت را قبول نكرده‌ام. حتي در برابر اظهار هيأت كارشناسي در دنيزلي كه گفته بودند: "سعيد اگر اعلان مهدويت كند همه شاگردان‌اش خواهند پذيرفت"، سعيد در اعتراضيه‌اش اين مطلب را رد كرده و گفته است: "من سيد نيستم، مهدي سيد خواهد بود".

اساس دوم: پنهان كردن نشريات.

براي اين‌كه دشمنان پنهان باعث سوء برداشت نشوند؛ نه اين‌كه امر نشريات با سياست و آسايش عمومي تماس داشته باشد؛ هم‌چنين دستگاه تكثير با حروف قديمي را بهانه نكنند. اما سيلي رساله نور

در ادعانامه، با برداشتي غلط، بخش مربوط به سيلي‌هايي را كه از جنس كرامت نوراند، مدار اتهام قرار داده‌اند؛ طوري وانمود مي‌شود كه مثلاً وقوع بلايايي مانند زلزله در زمان هجوم به رساله‌هاي نور، سيلي‌هاي اين مجموعه است. حاشا ثم حاشا! ما چنين چيزي نگفته و ننوشته‌ايم. بلكه در جاهاي متعدد با برهان و حجت گفته‌ايم: رساله‌هاي نور مانند صدقه مقبول، وسيله دفع بلا هستند. هرگاه به رساله نور حمله مي‌كنند نورها پنهان شده، مصايب فرصت ظهور مي‌يابند و بر سرمان آوار مي‌شوند. آري، به‌واسطه تصديق و مشاهده هزاران نفر از شاگردان رساله نور، توافق و هم‌زماني رويدادهاي مذكور احتمال تصادفي بودن آن‌ها را با صدها واقعه و حادثه غير ممكن مي‌كند؛ هم‌چنين با توجه به اشارت‌ها و توافقات متعدد قرآن ـ هم‌چنان كه در دادگاه‌ها تا حدودي نشان داده شد ـ به يقين معتقديم توافقات و همزماني‌هاي مزبور نوعي اكرام الهي در مقبوليت رساله نور و نوعي كرامت براي رساله نور، البته به حساب قرآن است.

به مصطفي كمال، كه شش دادگاه و مقامات آنكارا پي به موضوع بردند؛ دست از رساله نور برداشتند؛ ما را بي‌گناه اعلام كردند و همه كتاب‌هاي‌مان را به همراه شعاع پنجم بازگرداندند. بيان ايرادهاي او

نيز براي محافظت از ارزش و جايگاه ارتش است. دوست نداشتن يك فرد در اين مورد به سبب ستايش محبت آميز از ارتش است.

اساس سوم: در برابر اين اتهام كه "به اخلال در امنيت تشويق ميكند" مي‌گوييم در ظرف بيست سال صد هزار نورجي و صدهزار نسخه رساله نور به اتهام اخلال در امنيت و تخريب آسايش عمومي در شش دادگاه محاكمه شده‌اند و رؤساي اين دادگاه‌ها و نيروي انتظاميِ ده استان هيچ مطلبي را در اثبات ادعاي مذكور نيافته و ثبت ننموده‌اند؛ لذا اين حقيقت، اتهام بي‌اساس مذكور را ابطال مي‌كند. در ادعانامه جديد دقيقاً همان نكاتي مطرح شده كه سه دادگاه در همان زمينه ما را بي‌گناه تشخيص داده، و پاسخ‌شان بارها داده شده است. لذا اينك پرداختن به چند مسأله بي‌اهميت مذكور كار عبثي خواهد بود. متهم كردن ما به همان مسائل، در واقع متهم كردن دادگاه جرايم سنگين آنكارا و محاكم دنيزلي و اسكي شهير است، لذا ارائه پاسخ را به همان‌ها مي‌سپارم. به جز اين موارد دو سه مسأله ديگر به شرح زير وجود دارد:

مسأله نخست: با اين‌كه دادگاه دنيزلي و دادگاه جرايم سنگين آنكارا دو سال تمام موضوع را دقيق بررسي كردند و ما را بي‌گناه تشخيص داده و كتاب را به ما بازگرداندند، يكي دو مطلب مندرج در شعاع پنجم را بر فرماندهيي كه مرده و رفته است تطبيق داده ما را مجرم قلمداد مي‌كنند. ما مي‌گوييم: انتقاد كلي و منطبق بر حقيقتي كه مي‌تواند عليه فردي كه مرده و ارتباط‌اش با دولت قطع شده تطبيق گردد، در نظر هيچ قانوني جرم نيست.

وانگهي دادستان با حيله‌گري از معناي يك تأويل كلي، مطلبي براي آن فرمانده استنباط نموده و بر او تطبيق داده است. وجود چنين معنايي در رساله‌يي خصوصي و مخفي ـ كه از هر صد نفر ممكن است يك نفر آن را دريابد ـ از نظر هيچ قانوني جرم نيست؛ هم‌چنين رساله مذكور به طرزي عالي تأويل احاديث متشابه را بيان داشته است؛ و اين موضوع مربوط به سي چهل سال پيش است. در دفاعيه و اعتراضيه‌يي كه ظرف سه سال تاكنون دو بار به سه دادگاه و دادگاه شما و شش نفر از مقامات آنكارا تقديم شده و با هيچ نقدي مواجه نشده است، پاسخ‌هاي قطعي داده شده و گفته‌ايم كه درصدد بيان حقيقت يك حديث بوده‌ايم؛

لذا هيچ قانوني تطبيق مطلب مذكور را با شخصي كه داراي قصور است، نمي‌تواند جرم بداند.

هم‌چنين در انتقاد از آن فرد به اين نكته بايد توجه كرد كه حسنات انقلابي كه او در آن حضور داشت و موجب ايجاد مشكلاتي شد، صرفاً به او تعلق ندارد و از آنِ ارتش و حكومت است. او هم البته سهمي در انقلاب داشت. انتقاد از او به دليل اشكالاتي كه داشت بي‌شك جرم نيست؛ در عين حال نمي‌توان گفت به معني حمله به انقلاب است.مگر ممكن است دوست نداشتن كسي كه اداره مشيخت را به دبيرستان دخترانه و مسجد اياصوفيا را به بت‌خانه تبديل كرد، جرم باشد؟ اياصوفيايي كه مدار افتخار ابدي اين ملت قهرمان بوده و در راه خدمت به قرآن و جهاد، نشان چشمگير‌ي‌ست و يادگار بسيار بزرگ و باستاني شمشيرهاي اين ملت است.

مسأله دومي كه در ادعانامه سبب اتهام است:

سه دادگاه در خصوص تأويل فوق العاده يك حديث كه چهل سال پيش بيان كرده بوديم ما را بي‌گناه تشخيص دادند؛ در عين حال طبق نظر شيخ الاسلام انس و جن علي زنبيلي كه گفته بود:"حتي به شوخي هم استفاده از كلاه شاپو مجاز نيست". همه شيخ الاسلام‌ها و علماي اسلام نيز اعلام كردند كه استفاده از شاپو مجاز نيست؛ با اين حال عوام اهل ايمان را مجبور به استفاده از آن كردند؛ بنابراين به دليل عدم اجازه علماي بزرگ به استفاده از شاپو، آنان در خطر‌ند... يعني يا بايد دست از اعتقادات ديني خود بر مي‌داشتند يا اعتراض و شورش مي‌كردند. در اين وضع، چهل سال پيش در فقره‌يي از شعاع پنجم آمده بود: "شاپو بر سر فرود مي‌آيد و بعد مي‌گويد سر به سجده نگذار. اما ايمان و باوري كه در سرها هست شاپو را هم به سجده خواهد برد و ان شاء الله وارد دايره اسلام خواهد كرد." و به اين ترتيب عوام اهل ايمان را از شورش و اعتراض و از دست دادن اختياري دين و ايمان نجات ‌داد. وانگهي هيچ قانوني اجازه نمي‌دهد استفاده از شاپو را بر فردي منزوي تحميل كنند... در مدت بيست سال، شش دولت مختلف روي كار آمده است و هيچ كدام آن‌ها مرا مجبور به استفاده از شاپو نكرده‌اند؛ نيز همه‌ي كارمندان در محل كارشان و زنان و بچه‌ها و بيش‌تر روستاييان و كساني كه به

مسجد مي‌روند مجبور به استفاده از شاپو نيستند؛ اينك نيز استفاده از آن رسماً در ارتش ملغي شده است؛ هم‌چنين استفاده از كلاه‌هاي بَرَه (بدون لبه) و دست‌باف نيز در بسياري از ولايات ممنوع نيست؛ با اين حال عدم استفاده از شاپو به عنوان يكي از دلايل اتهامي من و برادران‌ام اعلام شده است. آيا در جهان، قانون و مصلحت و اصولي هست كه اين اتهام بيمعنا را جرم بداند؟

سومين دليل اتهام: مي‌گويند: "در اميرداغ مردم را تشويق كرده است كه در امنيت اخلال كنند". اما اعتراض به اين مورد:

اولاً: اعتراضنامهي غيرقابل جرحي‌ست كه با اطلاع و اجازه اين دادگاه به شش نفر از مقامات آنكارا داده شده است. آن را به همين دادگاه و در اين‌جا به عنوان اعتراض به ادعا نامه عيناً مي‌آورم.

ثانياً: در امير داغ، به گواهي همه كساني كه با من گفتگو كرده‌اند و به تصديق اهالي و نيروي انتظامي، پس از اعلام بي‌گناهي‌ام با تمام توان كوشيده‌ام در انزوايم از سياست جهان دور بمانم. حتي تأليف و نامه‌نگاري را هم كنار گذاشتم. جز دو مطلب درباره تكرارهاي قرآني و فرشتگان چيزي ننوشتم. هفته‌يي يك نامه براي جايي مي‌نوشتم كه آن‌ها را به خدمت نوريه تشويق كنم. حتي به برادر تني‌ام كه مفتي بود و بيست سال شاگردي‌ام را كرده و نگران‌ام بود و بارها تبريك عيد برايم فرستاده بود در ظرف سه سال سه چهار نامه نوشتم. با اين كه ظرف بيست سال خطاب به برادرم كه در شهر خودمان زندگي مي‌كند نامه‌يي ننوشته‌ام در ادعا نامه مرا متهم به اخلال در امنيت مي‌كنند و با نيرنگ اتهامات گذشته را مدام تكرار كرده مي‌گويند "مخالف انقلاب است" در برابر اين اتهام مي‌گوييم: درباره بيست هزار نفر و شايد صدهزار نفري كه در طول بيست سال گذشته در پي بيست هزار نسخه رساله‌ نور بوده و با نظر مثبت آن را خوانده‌اند، هيچ يك از شش دادگاه ياد شده يا نيروهاي انتظامي مرتبط با ده استان هيچ موردي را در خصوص اخلال در امنيت ثبت نكرده‌اند؛ اين امر نشان مي‌دهد با يك احتمال از هزاران احتمال، به امكاني در حق‌مان، با نظر وقوعات قطعي مي‌نگرند. اين در حالي‌ست كه اگر يك احتمال در ميان دو سه احتمال مطرح باشد و در عين حال اثر آن مشاهده نشود نمي‌توان به وقوع جرمي قائل شد؛ نه يك احتمال در ميان هزاران احتمال، بلكه

هر آدمي و حتي دادستاني كه به من حمله مي‌كند ممكن است در آينده افراد زيادي را بكشد. هر كس ممكن است به نفع آنارشيسم و كمونيسم امنيت و آسايش مردم را از بين ببرد و درامنيت اخلال ايجاد كند. پس بايد گفت قراردادن احتمالات و امكان‌ها به جاي افعال واقع شده، آن هم به اين شكل عجيب و افراط آميز، خيانت به قانون و دادگستري‌ست.

گذشته از آن، هر حكومتي مخالفاني دارد. مخالفت فكري جرم نيست. حكومت، به دست‌ها يعني به فعل و اقدام نگاه مي‌كند نه به قلب يعني نيت دروني افراد. ما نگران هستيم كساني كه چنين اتهام‌هاي بي‌پايه و اساس و عجيبي را بر كسي وارد مي‌كنند كه خدمات و فوايد فراوان بي‌ضرري براي وطن و ملت داشته، دخالتي در حيات اجتماعي ندارد، و بالاجبار در تنهايي مطلق زندگي مي‌كند؛ كسي كه آثارش در مهم‌ترين مراكز جهان اسلام با بيش‌ترين تقديرها و تمجيدها مواجه شده،

مقام ادعا (دادستان) درباره اين آثار در هشتادمين مورد از صد غلط كيفرخواست خود مي‌گويد: "تأويل‌هاي موجود در شعاع پنجم غلط است."

الجواب: در شعاع پنجم گفته شده است: "اللهُ اَعْلَم؛ يك تأويل اين است"؛ لذا معنايش اين مي‌شود: "به احتمالي يكي از معاني حديث ممكن است چنين باشد" و اين نيز به لحاظ منطقي قابل تكذيب نيست. فقط در صورتي كه محال بودن آن اثبات شود مي‌توان تكذيب‌اش كرد.

ثانياً: معارضان من و آنان كه درصدد اعتراض به رساله نور هستند از بيست سال و شايد از چهل سال پيش تاكنون هيچ يك از تأويل‌هاي ما را از نظر علمي و منطقي رد نكرده‌اند؛ با اين‌كه علاوه بر عالمان معارض، هزاران نفر از علماي شاگرد رساله نور آن را تصديق كرده و "فيهِ نَظَرٌ" نگفته‌اند، چه‌قدر بي‌انصافي‌ست كسي كه تعداد سوره‌هاي قرآن را نمي‌داند به انكار مطلب برخيزد. اين را به انصاف شما واگذار مي‌كنم.

خلاصه، معناي تأويل، يكي از معاني متعدد ممكن و محتمل حديث و آيه است.

شايد نادانسته آب به آسياب آنارشيسم و كمونيسم مي‌ريزند.

* * *

از برخي نشانه‌ها دانستم كه دشمنان پنهان ما با انديشه تنزل ارزش رساله نور، با توهم ادعاي مهدويت ـ كه يادآور معنايي سياسي‌ست ـ در پي بهانه‌هاي بي‌پايه

و اساسي هستند تا رساله نور را ابزار و وسيله‌يي براي آن معرفي كنند. شايد شكنجه‌هايي كه در حق من روا مي‌دارند برخاسته از همين اوهام است. من خطاب به اين دشمنان ظالم پنهان و كساني كه سخن آنان را عليه ما مي‌شنوند مي‌گويم:"حاشا، ثم حاشا! در هفتاد و پنج سال عمرم هيچ‌گاه حقايق ايمان را وسيله شأن و شرف شخصيت خود قرار نداده‌ام و مخصوصاً سي سال اخير عمرم و صد و سي جلد رساله نور و هزاران نفري كه با من رفاقت داشته‌اند در اين امر گواهي مي‌دهند".

آري، شاگردان رساله نور مي‌دانند و براهين‌اش را در دادگاه بيان كرده‌ام كه من نه تنها در پي كسب مقام و شأن و شرف و شهرت و رتبه‌يي معنوي و اخروي براي شخص خود نبوده و نيستم، بلكه براي آن‌كه با تمام توان و انديشه‌ام به اهل ايمان خدمتي ايماني ارائه كنم نه فقط زندگاني دنيا و مقامات فاني بلكه اگر لازم شود آماده‌ام حيات اخروي و مراتب باقي و آخرتي را نيز ـ كه همه در پي‌اش هستند ـ فدا كنم؛ حتي حاضرم براي آن‌كه برخي از بيچارگان را از جهنم نجات دهم از خير بهشت بگذرم و به جهنم بروم؛ اين را برادران حقيقي من مي‌دانند و آن را در دادگاه‌ها نيز از جهتي اثبات كرده‌ام؛ با اين حال طرح اين اتهام، با هدف نسبت دادن بي‌اخلاصي در خدمت ايماني و نوريه به من و تنزّل ارزش رساله نور صورت مي‌گيرد.

آيا اين انسان‌هاي بدبخت، دنيا را ابدي مي‌دانند و گمان مي‌كنند ديگران نيز مانند آن‌ها متوهمانه "دين و ايمان را وسيله دنيا مي‌كنند؟" و آن‌گاه درباره كسي كه گمراهان را به مبارزه مي‌طلبد و در راه خدمت ايماني، حيات دنيوي و در صورت لزوم اخروي خود را فدا مي‌كند و چنان كه در دادگاه‌ها مدعي شده است حاضر نيست حتي يك حقيقت ايماني را با سلطنت دنيا عوض كند؛ فردي كه از سياست و مراتب مادي و معنوي‌ كه بوي سياست مي‌دهد براساس سرّ اخلاص و با تمام توان مي‌گريزد، كسي كه در طول بيست سال، شكنجه‌هاي بي‌سابقه را تحمل كرده و به اعتبار مسلك ايماني، سطح شخصيتي خود را پايين نياورده و وارد سياست نشده است، كسي كه به اعتبار نفس‌اش، خود را بسيار كم‌تر از طلبه‌هايش مي‌داند و همواره خواهان دعاي خير آنان است، فردي كه نفس خود را بسيار

درمانده و بي‌اهميت مي‌داند، كسي كه برخي از برادرانِ با اخلاص‌اش در برابر قدرت ايماني فوق العاده‌يي كه از رساله نور اخذ كرده‌اند، برخي فضايل رسايل نور را در نامه‌هاي خصوصي خود به او ـ كه ترجمان بيچاره رساله نور است ـ نسبت مي‌دهند، برادراني كه هيچ سياستي را به ذهن خود خطور نمي‌دهند و مقام والايي براي او در نظر مي‌گيرند و هزار بار بيش از حدش درباره او حُسن ظن دارند، و طبق يك عادت مقبول قديمي كه بين استاد و طلبه‌هايش بود و كسي به آن اعتراضي نمي‌كرد به عنوان تشكر و سپاسگزاري بيش از حد مدح و ثناي او را مي‌گويند، آيا قانوني وجود دارد كه چنين چيزهايي را جرم بداند؟ البته اين كار به اعتبار مبالغه‌يي كه در آن هست از جنبه‌هايي با حقيقت هم‌خواني ندارد، اما كسي را در نظر بگيريد كه غريب و تنهاست و دشمنان فراواني دارد و عوامل متعددي هم براي فراري دادن دوستانش وجود دارد؛ كسي كه در برابر معترضان بي‌انصاف فقط و فقط براي تقويت توان معنوي دوستانش و ممانعت از فرار آن‌ها و عدم خدشه بر شوقي كه در مدح و ثناي مبالغه آميزشان وجود دارد، تعريف و تمجيد آن‌ها را متوجه رساله نور مي‌كند، و آن را كاملاً رد نمي‌كند؛ با توجه به اين حقايق دانسته مي‌شود برخي از مأموران رسمي كه مي‌كوشند خدمت ايماني او را كه در آستانه قبر است دنيوي جلوه دهند، تا چه حد از قانون و انصاف به دورند. آخرين سخن‌ام اين است:

"‌لِكُلِّ مُصِيبَةٍ اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ"

سعيد نورسي

* * *

ضميمه

پشت آخرين قرارنامه تحقيق قضات بازجويي، ديدم نوشته بود: "هيأت دولت، در معجزات قرآني يعني فقط در "گفتار بيست و پنجم"، سه آيه را كه در مخالفت با تمدن (امروزي) بيان شده با قانون مدني حاضر سازگار نمي‌بيند، به همين بهانه چهار ماه پيش رأي بر ممنوعيت پخش و جمع آوري آن داد".

در پاسخ به اين مطلب مي‌گويم: معجزات قرآني درحال حاضر در مجموعه ذوالفقار قرار دارد. ذوالفقار قريب چهارصد صفحه است و مطلب مورد نظر شما فقط دو صفحه‌ي آن را شامل مي‌شود كه سي سال پيش به صورت پاسخي قطعي در برابر انتقادهاي تمدن (امروزي) به قرآن ارائه شد و در حقيقت تفسير سه آيه است و در سه رساله قديمي هم وجود دارد. يكي از آيات درباره حجاب بانوان است، دومي فِلاُمِّهِ السُّدُسُ (نساء: ١١) درباره ارث، و سومي فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اْلاُنْثَيَيْن (نساء: ١٧٦) باز هم درباره ارث است؛ تفسير مذكور حكمت حقايق موجود در آيات را طوري بيان مي‌كند كه فيلسوفان ملزم به قبول آن مي‌شوند. اين دو صفحه را بيست سال پيش، البته در برخي رساله‌هاي ديگرم سي سال پيش نوشته‌ام. با اين حال با توهم اين‌كه گويي آن را امروز نوشته‌ام. چهارصد صفحه را ممنوع اعلام مي‌كنند. اين حق قانوني ماست كه بخواهيم به جاي ممنوع اعلام كردن ذوالفقار چهارصد صفحه‌يي، همان دو صفحه را بردارند و كتاب‌مان را به ما پس بدهند؛ هم‌چنان كه اگر در نامه‌يي يكي دو كلمه مضر وجود داشته باشد، آن‌ها را بر مي‌دارند و به مابقي اجازه نشر مي‌دهند. لذا از دادگاه عدل شما خواستار اين حق خود مي‌باشيم.

يك ماه پيش امكان‌اش فراهم نشد تا كيفر خواست چهل صفحه‌يي را كه به ما دادند كسي برايم قرائت كند؛ اما امروز يازدهم حزيران (ژوئن) آن را برايم خواندند. شنيدم و متوجه شدم كه اعتراضيه‌يي كه دو ماه پيش براي شما نوشتم و تتمه و

ضميمه‌ي آن نيز يك ماه پيش به شش نفر از مقامات آنكارا و دفتر شما داده شده است. اين اعتراضيه كيفر خواست مذكور را از پايه رد و ابطال مي‌كند. هيچ لزومي نمي‌بينم در پاسخ به كيفرخواست، اعتراضيه ديگري بنويسم. ليكن از باب يادآوري چهار نقطه را به جناب دادستان مي‌گويم:

نقطه اول: دليل اين‌كه براي كيفرخواست اهميتي قائل نشدم و به آن جوابي ندادم اين است كه نمي‌خواستم به حيثيت سه دادگاه عادل كه ما را بي‌گناه تشخيص داده‌اند خدشه‌يي وارد شود و اهانتي صورت گيرد. محاكم مذكور مفاد آمده در كيفرخواست حاضر را دقيق بررسي كرده و در پايان ما را بي‌گناه شناخته اند. بي توجهي به رأي آن‌ها متزلزل كردن جايگاه و اعتبار دادگستري‌ست.

نقطه دوم: دادستان با ترفندي كه خود دارد در ميان هزاران مسأله، برداشت‌هاي دور از ذهني را به يكي دو مسأله مي‌دهد و ما را متهم مي‌كند. اين در حالي‌ست كه مسائل مذكور در مجموعه‌هاي بزرگ رساله نور موجود است. علماي جامع الازهر مصر و عالمان بزرگ شام شريف و اساتيد مدقق مكه مكرمه و مدينه منوره و علماي حلب و ديگر بلاد مخصوصاً عالمان محقق اداره ديانت، كتاب‌هاي ياد شده را ديده و با كمال تقدير به تحسين و تصديق‌شان پرداخته‌اند. با اين حال برخي اعتراض‌هاي علميِ عالم مآبانه و عالمانه را با حيرت و تعجب در كيفرخواست ديدم. حال فرض كنيم بنده خطاهايي دارم، خطاهايي كه در اعتراضيه‌ام وجود دارد و هزاران عالم هم آن را نديده و كاري با آن نداشته‌اند، اگر واقعي هم باشند، نمي‌توان آن‌ها را جرم محسوب كرد؛ آن‌ها را در نهايت مي‌توان خطاهاي علمي به‌شمار آورد. فراموش نكنيد كه سه دادگاه رساله نور و ما را بي‌گناه اعلام كرده‌اند. فقط دادگاه اسكي شهير در مسأله حجاب بانوان، پانزده كلمه از "لمعه بيست و چهارم" را دليلي عنوان كرد براي اين‌كه به من و پانزده نفر از دوستانم ـ كه تعدادشان صد نفر بوده است ـ مختصر مجازاتي بدهند. در تتمه اعتراض‌ام كه تقديم شما گرديد، نوشته بودم كه من از نظر مؤلفانِ سيصد و پنجاه تفسير پيروي كرده‌ام و محكوميت‌ام در خصوص اين تفسير را هيچ عدالتي اگر بر روي زمين باشد نخواهد پذيرفت. جناب دادستان كوشيده‌اند به هر دست‌آويزي متوسل شده، و با هوش و ذكاوتي كه دارند از كتاب‌ها و نامه‌هاي

نوشته شده از بيست سال پيش تاكنون جملاتي را عليه ما به كار بگيرند، اما نه تنها سه دادگاه بلكه پنج يا شش دادگاه كه در اين زمينه ما را بي‌گناه شناخته‌اند در اين جرم موهوم شريك ما مي‌شوند. من به جناب دادستان يادآوري مي‌كنم كه بايد مراقب بود خدشه‌يي به اعتبار آن دادگاه هاي عادل وارد نشود.

نقطه سوم: انتقاد به رييسي كه مرده و از ميان رفته، كسي كه ارتباط‌اش با دولت قطع شده و داراي قصورهايي در انقلاب بوده است، حتي اگر انتقاد و اعتراض صريحي هم باشد به لحاظ قانوني نمي‌تواند جرم محسوب شود. اين در حالي‌ست كه انتقاد، صريح نبوده و او با ترفند خويش سخنان كلي ما را بر او تطبيق داده است. او معاني خصوصي ما را كه با هر كسي در ميان نمي‌گذاريم آشكارا بر زبان آورده و نظر عموم را به آن جلب مي‌كند. اگر جرمي در اين كار باشد جناب دادستان مجرم است؛ چرا كه مردم را تشويق مي‌كند تا با دقت به اين مسائل بپردازند.

نقطه چهارم: با اين‌كه سه دادگاه در خصوص كار تشكيلاتي، ما را كاملاً بي‌گناه تشخيص داده است، باز هم مانند ادعاهاي پوچ گذشته براي قبولاندن توهم تشكيل يك جمعيت مخفي به هر دست آويزي متوسل شده و در پي مدرك مي‌باشند. با اين‌كه جمعيت‌هاي سياسي متعددي وجود دارند كه براي وطن و ملت مُضرند و به آن‌ها اجازه فعاليت داده شده و با آن‌ها به مسامحه رفتار مي‌شود، با ما و طلبه‌هاي رسالهي نور چنين برخورد ميكنند و نام جمعيت مخفي بر ما ميگذارند. ما كه به گواهي هزاران شاهدِ چون خويش و نشانه‌هاي فراوان، و اعلام نظر ارگان‌هاي شش استان اثبات شده است رفاقت‌مان درسي و علمي‌ست و صرفاً به سود وطن و ملت و دين كار مي‌كنيم و در مسير سعادت دنيوي و اخروي هستيم و در برابر جريان هاي فاسد داخلي و خارجي هم‌بستگي مجاهدانه‌يي داريم. در طول بيست سال هيچ گزارشي از اخلال امنيت توسط صدها هزار شاگرد رساله نور ثبت نشده است با اين حال جناب دادستان آن‌ها را متهم نموده، ادعا مي‌كنند "با ابزار قرار دادن دين، مردم را به اخلال در امنيت تشويق مي‌كنند." اين ادعا نه تنها نوع بشر، كه زمين را نيز به خشم آورده و همه اتهام مزبور را رد

خواهند كرد. بگذريم؛ نيازي به توضيح بيش‌تر نيست. اعتراضيه و تتمه‌اش كه مدت‌ها پيش از كيفرخواست نوشته شده، يكي از پاسخ‌هاي ما به آن است.

محبوس در زندان آفيون

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

خطاب به دادگاه آفيون و رييس محكمه مجازات‌هاي سنگين مي‌گويم:

از گذشته تاكنون چون نمي‌توانستم فطرتاً زورگويي و تحكم را تحمل كنم ارتباطم را با دنيا قطع كرده بودم. اما اينك زندگي بر اثر زورگويي‌ها و تحكم‌هايي بي‌معنا و بي‌مورد چنان بر من فشار وارد مي‌كند كه نمي‌توانم زندگي كنم. بيرون از حبس، قدرت تحمل زورگويي‌هاي صدها مأمور رسمي را ندارم. از اين طرز زندگي به ستوه آمده‌ام. من با تمام توان از شما خواهان مجازاتم هستم. فعلاً به قبر دسترسي ندارم و لازم است در حبس بمانم. جرم‌هاي بي‌پايه‌يي كه مقام دادستان به من نسبت مي‌دهد، شما هم مي‌دانيد كه واقعيتي ندارد و موجب مجازات من نمي‌شود. البته كوتاهي‌هاي قابل توجهي در برابر مسئوليت حقيقي دارم كه موجب مجازات معنوي‌ام مي‌گردد. اگر سؤال كردن مناسب است بپرسيد تا جواب دهم. در زندان آفيون به اين نتيجه رسيدم كه جرم من در ميان كوتاهي‌هاي قابل توجه‌ام اين بوده است كه مسئوليت بزرگي را كه به نام وطن و ملت و دين مكلف به انجام‌اش بوده‌ام به دليل بي‌توجهي به دنيا انجام نداده‌ام. اين مطلب از نقطه نظر حقيقت، جرمي غير قابل بخشش است و عدم آگاهي از موضوع نيز نمي‌تواند معذورم بدارد.

آنان كه مي‌كوشند علاقه شاگردان با اخلاص رساله نور به اين مجموعه و ترجمان آن را دنيوي بنامند و عنوان يك جمعيت سياسي بر آن‌ها نهند از حقيقت

و عدالت فاصله زيادي دارند و ما با يادآوري اين‌كه سه دادگاه از اين لحاظ حكم بي‌گناهي ما را صادر كرده است مي‌گوييم:

پايه اساسي حيات اجتماعي انسان، مخصوصاً ملت مسلمان، محبت صميمانه در ميان خويشاوندان، ارتباط دوستانه در ميان اعضاي قبايل و طوايف، و ارتباط فداكارانه و معنوي در برابر برادران مؤمـن ملت مسلمان است؛ بايد با حقـايق قـرآن ـ كه حيات ابدي فرد را نجات مي‌دهد ـ و انتشار دهندگان آن پيوندي مستحكم و التزام و وابستگي داشت؛ به همين ترتيب با انكار همين روابط ـ كه تأمين كننده اساسي حيات اجتماعي‌ست ـ و فقط با قبول خطر سرخ كه بذر آنارشيسم وحشتناك شمال را مي‌پراكند و نسل و ملت را نابود كرده، و فرزندان مردم را به خود جذب مي‌كند و مليت و خويشاوندي را از بين مي‌برد، راه نابودي كامل تمدن بشري و حيات اجتماعي را باز مي‌كند، مي‌توان بر شاگردان رساله نور نام جمعيت و سازمان گذاشت. به همين دليل است كه شاگردان حقيقي نور بدون هيچ ملاحظه‌يي علاقه قدسي خود را به حقايق قرآن و ارتباط مستحكم با برادران آخرتي‌شان را نه تنها پنهان نمي‌كنند بلكه اظهار مي‌دارند. آن‌ها چون هر مجازات منبعث از اخوت را با خرسندي پذيرا هستند حقيقت مسائل را همان‌طور كه بوده و هست در دادگاه شما اعتراف مي‌كنند. آن‌ها براي دفاع از خود به حيله و نيرنگ و دروغ تنزّل نمي‌يابند.

محبوس

سعيد نورسي

* * *

پيوستي بر تتمـه‌ي اعتـراض‌نامه كه در برابر كيفر‌خواست دادگاه آفيون نوشته شده است

اولاً: خطاب به دادگاه بيان مي‌دارم كه كيفر‌خواست، مبتني بر كيفر‌خواست‌هاي سابق در دادگاه‌هاي دنيزلي و اسكي‌شهير و تحقيقات سطحيِ هيأت سطحي كارشناسي بود؛ لذا در دادگاه مدعي شدم "اگر نتوانم صد اشتباه اين كيفرخواست را به اثبات برسانم صد سال زنداني‌ام كنيد". آن ادعا را به اثبات رساندم و اگر بخواهيد مي‌توانم جدول بيش از صد خطاي آن را تقديم كنم.

ثانياً: من در دادگاه دنيزلي زماني كه كتاب‌ها و يادداشت‌هايمان به آنكارا ارسال شده بود، با دلواپسي و يأس از بابت اين‌كه عليه‌مان حكم صادر خواهد شد براي دوستانم مطلبي نوشتم كه در پايانِ برخي دفاعيات‌ام موجود است؛ نوشته بودم:"اگر مأموران دادگستري كه رساله نور را به قصد انتقاد مورد بررسي قرار مي‌دهند، ايمان خود را با اين رساله تقويت كرده يا نجات دهند و بعد مرا به اعدام محكوم كنند شاهد باشيد كه از حق خود مي‌گذرم و آن‌ها را حلال مي‌كنم؛ چرا كه ما خادم هستيم. مسئوليت رساله نور تقويت ايمان و نجات آن است؛ ما بدون تفاوت قائل شدن بين دوست و دشمن و بدون هيچ رفتار جانبدارانه‌يي مكلف به خدمت ايماني هستيم".

اينك اي هيأت قاضيان! بنا بر حقيقت مذكور، حجت‌هاي محكم و خدشه‌ناپذير رساله نور بي‌ترديد در دادگاه، قلب‌ها را متوجه خود كرده است. عليه من هر چه كنيد نمي‌رنجم و از شما درخواهم گذشت. اين است كه وقتي با شديدترين ستم‌ها و استبدادها، با توهين‌هايي كه در زندگي‌ام هيچ‌گاه نديده بودم، درصدد نابودي من بر آمدند تحمل كردم و حتي نفرين هم نكردم. در برابر همه اتهام‌هايي كه به ما مي‌زنيد و همه جرم‌هايي كه به ما نسبت مي‌دهيدمجموعه رساله نور به عنوان دفاعيات و اعتراض‌نامه‌هاي خدشه‌ناپذير من در اختيارتان است.

شگفت‌آور اين است كه علامه‌هاي مصر، شام، حلب، مدينه منوره و مكه مكرمه، و روحانيون نكته‌سنج سازمان ديانت رساله‌هاي نور را بررسي كرده و بدون هيچ انتقادي به تقدير و تحسين آن پرداخته‌اند، و تنظيم كنندهي با ذكاوت كيفرخواست عليه ما با نگاه به غايت سطحي خود در خطايي عجيب و كاملاً واضح اظهار مي‌دارد "قرآن داراي صد و چهل سوره است". رساله نور تحت اين شرايط سخت و در حالي كه من غريب و بي‌كس و پريشان حالم و حملات وحشتناكي عليه‌ام صورت مي‌گيرد، خود را مورد تأييد صدها هزار نفر از اهل حقيقت قرار داده است و در همين حال شخص شخيص پر مدعايي كه هنوز نمي‌داند قرآن چند سوره دارد انتقاد مي‌كند كه "درست است كه رساله نور به تفسير قرآن و تأويل احاديث مي‌پردازد اما بخش‌هايي از آن به سبب آموزش خوانندگان، فاقد ارزش و ماهيت علمي‌ست"؛ و اين نشان مي‌دهد كه انتقاد او تا چه حد از قانون، حقيقت، عدالت و حق فاصله دارد.

هم‌چنين از شما گلايه دارم كه كل كيفرخواست چهل صفحه‌يي را با صدها خطا و غلط ـ كه قلوب ما را جريحه‌دار نمود ـ در دو ساعت به سمع ما رسانديد و در همان حال به رغم اصراري كه داشتم به ما اجازه نداديد يك صفحه و نيم پاسخ آن را ـ كه عين حقيقت بود ـ در يكي دو دقيقه قرائت كنم؛ لذا از شما مي‌خواهم به نام عدالت اجازه دهيد كل اعتراض‌نامه‌ام را در پاسخ به كيفرخواست قرائت كنم.

ثالثاً: در هر دولتي مخالف هست. طبق قانون تا زماني كه مخالفان، خلاف امنيت كاري نكرده‌اند نمي‌توان متعرض آن‌ها شد. مگر ممكن است من و كساني چون من كه روي از دنيا بر تافته و فقط براي دنياي ديگرشان كار مي‌كنند، تلاش براي حيات باقي را ـ كه طبق اصول و قواعد مقدس در نگاه سيصد و پنجاه ميليون مؤمن در هر زمان صورت مي‌گيرد و در طول هزار و سيصد سال در مشرب پدران‌مان و دايره تربيتي قرآن جريان داشته ـ رها كنند و با اجبار و دسيسه‌هاي دشمنان پنهان براي دستيابي به حيات فاني و كوتاه دنيوي طرفدار مدنيتي بي‌بند و بار و غيرِ‌ اخلاقي شوند و از اصول و قوانين وحشيانه‌يي كه به نوعي بلشويسم شباهت دارد حمايت كنند؟ هيچ قانوني و هيچ انساني در جهان كه ذره‌يي انصاف

داشته باشد نمي‌تواند اين موارد را با جبر به آن‌ها بقبولاند. ما به آن مخالفان فقط مي‌گوييم: "با ما كاري نداشته باشيد، ما هم با شما كاري نداريم".

بنابر اين حقيقت است كه ما به لحاظ علمي و فكري با دستورات دل‌بخواهي يك فرمانده كه (در ظاهر) به نام قانون، اياصوفيه را بت‌خانه و مشيخت را دبيرستان دخترانه كرد مخالف هستيم و به اعتبار شخصي به اين دستورها عمل نمي‌كنيم. و با اين‌كه در اسارت بيست ساله گذشته‌ام كه توأم با شكنجه بود متحمل شديدترين ظلم‌ها بوده‌ام، وارد سياست نشديم، به مخالفت با حاكميت نپرداختيم و كاري خلاف امنيت نكرديم. با اين‌كه صدها هزار دوست هوادار رساله نور داشتم، اما هيچ اقدام ضد امنيتي كه توسط ما انجام شده باشد ثبت نشده است. من شخصاً در دوره پاياني عمرم و در غربت، با چنان اهانت‌هاي شديد و رفتارهاي ظالمانه‌ي تكان دهنده‌يي مواجه بوده‌ام كه در عمرم مشابه آن را تجربه نكرده بودم. از چنين زندگاني خسته شده‌ام. از آزادي زير سلطه زورگويي و تحكم نيز بيزار و متنفر شده‌ام.طي درخواست مكتوبي از شما استدعا كردم برخلاف همه كه در پي آزادي خود هستند، خواهان مجازاتم مي‌باشم، آن هم نه مجازات ناچيز و پيش پا افتاده، سنگين‌ترين مجازات، زيرا براي رهايي از اين رفتارهاي عجيب و بي‌نظير چاره‌يي نيست جز اين‌كه يا زنداني شوم يا وارد قبر گردم. براي وارد قبر شدن بايد خودكشي كرد كه جايز نيست و زمان مرگ نيز نامعلوم است، لذا مرگ فعلاً اكنون هفده ماه است و هم‌چنان ادامه دارد. در دسترس‌ام نيست، پس به زندان انفرادي مطلق كه پنج، شش ماهي در آن بوده‌ام راضي‌ام. فعلاً درخواست مزبور را به خاطر دوستان بي‌گناهم تحويل نداده‌ام.

رابعاً: براساس آن‌چه در سي سال اخير زندگي‌ام ـ كه از آن به دوره حيات سعيد جديد تعبير مي‌كنم ـ در رساله نور نوشته‌ام، و براساس گواهي حقايقي كه مرتبط با من بوده، و به شهادت همه اشخاص منصف و رفقايي كه به طور جدي با من ديدار داشته‌اند، مدعي هستم: تا آن‌جا كه در توان داشته‌ام نفس اماره را از خودخواهي و شهرت طلبي و تفاخر منع كرده و شايد صد مرتبه موجب جريحه‌دار

شدن خاطر طلبه‌هاي نور شده‌ام كه بيش از اندازه به من حُسن ظن داشته‌اند.من صاحب اصلي اين حقايق نيستم و فقط جارچي بيچاره‌يي هستم براي دكان جواهر‌فروشي قرآن؛ نيز براساس گواهي دوستان نزديك‌ام و نشانه‌هايي كه ديده‌اند من نه تنها در پي كسب مقامات دنيوي و شأن و شرفي نبوده‌ام، حتي اگر بر فرض، مقامات بزرگ معنوي هم به من داده مي‌شد با احتمال دخالت نفس در اخلاص مورد نياز خدمت، مي‌هراسيدم و تصميم مي‌گرفتم همان مقامات را نيز فداي خدمت‌ام كنم؛ اينك نيز در همان طريق حركت مي‌كنم؛ با اين‌حال دادگاه عالي شما گويا با يك مسأله بزرگ سياسي مواجه است كه در برابرِ احترام بيش از اندازهي برخي از برادران به من ـ كه به عنوان سپاسگزاري در مقابل بهره معنوياي كه از رساله نور برده‌اند بيان مي‌دارند، و مورد قبول من هم نيست ـ شروع به سؤال و جواب كرده و بعضي از آنان را مجبور به انكار نموده و موجب حيرت و شگفتي ما شده است. آيا اگر ديگران مدح كسي را بگويند در حالي كه خود آن شخص راضي نيست و خود را شايسته آن مدح‌ها نمي‌داند؛ مي‌توان متوهمانه گفت كه او مرتكب جرم شده است؟

خامساً: با يقين به شما مي‌گويم متهم كردن طلبه‌هاي نور به تشكيل سازمان و فعاليت سياسي داشتن، در حالي كه نه در پي تشكيل سازمان‌اند و نه با جمعيت‌ها و سازمان‌هاي سياسي ارتباطي دارند، مبارزه‌يي مستقيم با ماست كه به صورت آگاهانه يا ناآگاهانه به سود كميته زنديق و پنهان، و نوعي بلشويسمِ هرج و مرج طلب در اين وطن، انجام مي‌شود؛ كميته‌يي كه از چهل سال پيش تاكنون عليه اسلام و ايمان فعاليت مي‌كند. سه دادگاه در خصوص تشكيل جمعيت يا سازمان، رساله نور و همه نورجيان را بي‌گناه اعلام كرده‌اند. فقط دادگاه اسكي شهير صرفاً يك مسأله از رساله‌يي كوچك در خصوصحجاب زنان و احتمالاً اين جمله را كه در گذشته نوشته شده بود داراي اشكال ديد:"شنيده‌ام يك واكسي در مركز حكومت در بازار، مزاحم همسر بي‌حجاب و نيمه عريان يكي از افراد مهم شده است؛ اين بي‌ادبي عجيب در واقع سيلي بر چهره بي‌حياي كسي‌ست كه با حجاب مخالفت مي‌كند". به همين دليل يك سال زندان براي من و شش ماه زندان براي پانزده نفر از دوستاني كه مجموع‌‌شان صد و بيست نفر بود در نظر

گرفتند. پس مي‌توان گفت اتهام وارد كردن به رساله نور و شاگردانش در اين خصوص، در واقع محكوم كردن رأي آن سه دادگاه و اتهام زدن و اهانت كردن به آن است.

سادساً: با رساله نور نمي‌توان مبارزه كرد. همه عالمان مسلماني كه رساله نور را خوانده‌اند آن را تفسيري به غايت منطبق بر حقيقت قرآن مي‌دانند، يعني معتقدند رساله نور حاوي حجت‌هاي محكم حقايق قرآني و معجزه معنوي قرآن در اين عصر است؛ نيز بر اين باورند كه رساله نور سد مستحكم ملت و وطن در برابر خطري‌ست كه از شمال تهديدمان مي‌كند؛ لذا ما معتقديم دادگاه شما به جاي ترساندن طلبه‌ها از رساله نور موظف است به منظور تأمين حقوق عامه، ديگران را به مطالعه‌ي آن ترغيب كند؛ ما چنين انتظاري از شما داريم؛ در حالي كه براساس اصل آزادي علمي به انتشار كتاب‌ها و مجموعه‌هاي برخي زنديق‌هاي سياسي و بي‌ديناني كه براي ملت و وطن و امنيت ضرر دارند اجازه داده مي‌شود،نبايد جوان معصومي را كه نيازمند نجات ايمانش است و مي‌خواهد از خلق و خوي پست دوري كند به خاطر طلبگي رساله نور مجرم شناخت؛ بلكه دولت و اداره معارف بايد چنين شخصي را تشويق كرده و از او تقدير كنند.

واپسين سخن‌ام علاوه بر اين‌كهاز حضرت حق مسألت مي‌كنم قاضيان را در اجراي عدالت حقيقي موفق بدارد، اين است:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ ٭ الْوَكِيلُ نِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ ٭ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اْلعَالَمِينَ

سعيد نورسي

* * *

سخن پاياني من

به هيأت قضات بيان مي‌دارم: از كيفرخواست و انفرادي‌هاي طولاني‌ام دانستم كه در اين مسأله بيش از هر چيز به من توجه مي‌شود و مصلحت ديده‌اند شخصيت مرا پوچ و تهي و بي‌فايده نشان دهند. چنين وانمود مي‌كنند كه شخصيت من براي حكومت، امنيت و وطن مُضر بوده و من نيز زير پوشش دين در پي اهداف دنيوي مي‌باشم. چنين القا مي‌كنند كه در پي نوعي سياست پيش مي‌روم. در برابر اين مسأله به يقين به شما مي‌گويم:بر اثر اين اوهام و با پوچ و بي‌ارزش نشان دادن شخصيت من، رساله نور و شاگردانش را ـ كه براي اين وطن و اين ملت ارزشمندند و فداكاري مي‌كنند ـ مرنجانيد؛ در غير اين صورت خسران معنوي بزرگي براي اين وطن و اين ملت خواهد بود و شايد موجب خطري شود.

اين مطلب را نيز با يقين به شما مي‌گويم: به موجب مشرب فعلي‌ام تصميم گرفته‌ام با هر نوع رفتار مجازات گونه‌يي چون تحقير و اهانت و شكنجه و بي‌ارزش جلوه دادن شخصيت‌ام، به شرط اين‌كه به خاطر من ضرري متوجه رساله نور و شاگردانش نشود مخالفتي نكنم. در اين كار ثوابي براي آخرت‌ام هست و اين رفتارها وسيله‌يي‌ست براي رهايي از شرّ نفس اماره؛ لذا در حالي كه از يك سو مي‌گريم از سوي ديگر خرسند و راضي‌ام. اگر اين بي‌گناهان گرفتار، در اين مورد همراه من زنداني نمي‌شدند در دادگاه‌تان بسيار شديد سخن مي‌گفتم. شما هم ديديد كه كاتب كيفرخواست با جمع آوري همه كتاب‌ها و نامه‌هاي خاص و عامي كه در طول سي سال نوشته‌ام، با نيرنگ و گاه برداشت‌هاي نادرست مانند كسي كه از هزار رودخانه آب جمع مي‌كند، طوري رفتار نمود كه گويي همه آن كتاب‌ها همين امسال نوشته شده‌اند، او ظاهراً به هيچ كدام از دادگاه‌هاي سابق توجهي نداشته و متوجه قوانين عفو و گذشت زمان آن‌ها نبوده و به اين ترتيب درصدد جا

انداختن بي‌فايده بودن شخصيت من بر آمده است. من خود صدبار اعلام كرده‌ام كه شخص پر قصوري‌ام و مخالفانم نيز به هر وسيله‌يي بارها سعي كرده‌اند اين مطلب را تبليغ كنند اما با اين حالدليل آن‌كه چنين اقدامي موجب توهم اهل سياست شد ولي در ميان افكار عمومي فايده‌يي نداشت اين است كه براي تقويت ايمان، در زمان و شرايط فعلي به برخي افراد نياز فراواني احساس مي‌شود؛ اشخاصي كه حقيقت را وسيله هيچ چيز نكنند، و سهمي براي نفس‌شان قائل نشوند، تا كه از دروس مرتبط با ايمان آن‌ها استفاده شود و مردم نسبت به آن باور قطعي يابند.

آري، به نظر مي‌رسد هيچ‌گاه در اين زمينه نياز شديدي چون امروز احساس نشده باشد؛ چرا كه خطر بزرگي از خارج متوجه ما شده است. با اين‌كه اعتراف كرده و گفته‌ام من توان پاسخگويي به اين نياز را ندارم، اما نه به دليل مزيت‌هاي من، كه بر اثر شدت احتياج و ظاهراً عدم شناخته شدن ديگران، گمان مي‌كنند من چاره‌يي براي آن احتياجم. من هم مدت‌هاست كه اين وضع را با شگفتي و حيرت زير نظر داشته‌ام و با اين‌كه به هيچ وجه شايستگي نداشته و ندارم، و به رغم قصور فراوانم مورد توجه عموم بوده‌ام و امروز پي به حكمت آن مي‌برم. حكمت اين توجه نيز بدين قرار است:

حقيقت رساله نور و شخصيت معنوي شاگردانش در زمان و زمين فعلي، روي آن نياز شديد را به‌سوي خود گردانده‌اند. با اين‌كه به اعتبار خدمت، يك سهم از هزار سهم متعلق به من است اما گمان مي‌كنند نماينده آن حقيقت عالي و آن شخصيت خالص و مخلص هستم، لذا چنين توجهي به من نشان مي‌دهند؛ اگر چه اين توجه براي من سنگين و مُضر است و حقي هم در اين مورد ندارم اما به حساب حقيقت نوريه و شخصيت معنوي آن سكوت كرده و به پذيرش اين ضرر معنوي رضايت مي‌دهم. حتي برخي از اوليا مانند امام علي (رض)‌ و غوثِ‌ اعظم‌ (قدس سرّه) به‌واسطه الهام الهي و با اشارات غيبي از حقيقت رساله نور به عنوان آيينه معجزه معنوي قرآن حكيم در اين زمان و شخصيت معنوي طلبه‌هاي بااخلاص‌اش خبر داده و شخص بي‌اهميت مرا نيز به لحاظ خدمت به آن حقيقت مد نظر داشته‌اند. من خطا كرده‌ام كه اندك توجه آنان به خودم را در برخي موارد تأويل

نموده و متوجه رساله نور ننموده‌ام. دليل اين خطا نيز ضعف من و عدم افزايش اسباب هراس ياورانم و قبول بخشي از اين حقايق به قصد كسب اعتماد به سخنانم بوده است.

به شما هشدار مي‌دهم نيازي به بي‌فايده جلوه دادن شخصيت فاني و پوچ و تهي من كه در آستانه قبر قرار دارد نيست؛ لزومي هم به اين همه توجه به آن وجود ندارد. ليكن با رساله نور نمي‌توانيد مبارزه كنيد و نكنيد. نمي‌توانيد آن را شكست دهيد. در اين رويارويي موجب خسران بزرگ ملت و وطن مي‌شويد و هم قادر به پراكندن شاگردان رساله نور نخواهيد بود، زيرا اجداد ما در راه حفاظت از حقيقت قرآن، در اين وطن چهل تا پنجاه ميليون شهيد داده‌اند و اينك نمي‌توان كاري كرد كه احفاد آنان در زمانه فعلي در حفاظت از حقيقت قرآن و در مقابل ديدگان جهان اسلام، قهرماني‌هاي گذشته را ترك گويند. اين شاگردان بااخلاص اگر در ظاهر نيز كنار بكشند با روح و جان‌شان به آن حقيقت وابسته‌اند و رساله نور را كه آيينه آن حقيقت است رها نمي‌كنند و به اين ترتيب موجب ضرر و زيان وطن و ملت و امنيت نخواهند شد. سخن پاياني من:

فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ

* * *

درخواستي‌ست كه به هيأت دولت ارسال شده از هيأت دولت تقاضـاي بسـيار مهمـي دارم

شعاع پنجم كه در انتهاي مجموعه"سراج النور" از رساله نور كه داراي بيش از سيصد صفحه است قرار دارد و اصل آن مدت‌ها پيش نوشته شده و شامل پانزده صفحه مي‌شود وسيله‌يي براي صدور دستور جمع‌آوري كتاب مذكور از طرف هيأت دولت شد؛ سراج النور براي همه، مخصوصاً مصيبت ديدگان و سالمندان و كساني كه در باورهايشان دچار ترديد شده‌اند فايده‌هاي فراواني داشته است؛ ما همراه همه مصيبت ديدگان و سالمندان و نيازمندانِ به حقيقت ايمان كه از تسلي‌هايش

بهره كامل برده‌اند، از هيأت دولت تقاضا مي‌كنيم دستور فرمايند بخش‌هايي را كه گمان مي‌رود مضرند حذف كرده، و ممنوع كنند و اجازه دهند مابقي سي‌صد صفحه منتشر گردد.

در كتابذوالفقار هم دو صفحه به تفسير دو آيه مربوط به ارث و حجاب اختصاص دارد كه سي سال پيش در پاسخ به فيلسوفان اروپا نوشته شده است، به همين ترتيب دراشارات الاعجاز هم كه سي سال پيش نوشته شده در بحث از آيهي

اَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَوا

(بقره: ٢٧٥) سطري درباره بانك وجود دارد؛ سي سال پيش كه من در دارالحكمة ‌الاسلاميه بودم سر اسقف كليساي انگليكان انگلستان شش سؤال از اداره مشيخت اسلامي پرسيده و در اين ارتباط سطري نگاشته شده بود. اينك با بهانه كردن آن دو صفحه و اين يك سطر، كتاب ذوالفقار را با اين ادعا كه با قانون مدني فعلي سازگار نيست مصادره كرده‌اند. لذا خواهشمنديم با توجه به تقدير، تحسيني كه جهان اسلام از اين كتاب كرده، و منافع آن‌كه بالفعل مشاهده مي‌شود، و مطالبي كه در اثبات سه ركن ايمان به طرز عالي دارد، مجموعه ذوالفقارمان را به ما بازگردانيد. ما خواهان اين كتاب هستيم و اين حق ماست. هم‌چنان كه اگر در نامه‌يي پنج كلمه سانسور شود به بقيه آن اجازه داده مي شود ما نيز خواهان حق خود هستيم كه به لحاظ قانوني اهميت زيادي دارد. همراه با ايمان‌پروران و قرآن باوراني كه با رساله‌هاي نور به ملت و وطن و امنيت خدمت مي‌كنند از شما مي‌خواهيم ما را از ظلم كساني كه در حق‌مان كاه را كوه جلوه مي‌دهند نجات دهيد. من هجده سال پيش تحت تأثير ظلم و ستمي شديد، هنگامي كه بسيار عصباني بودم كتاب "هجومات سته" را نوشتم. اين كتاب را از آن روز تاكنون يعني هجده سال است كه نديده‌ام. تاكنون نيز به عنوان يك نوشته خصوصي اجازه نشر آن را نداده‌ام. ضمناً همين كتاب در اختيار سه چهار دادگاه گذاشته شده بود، اما آن را به صاحبانش بازگردانده‌اند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

(به عنوان تشكر از كارشناسان اداره ديانت، و كمك به تصحيح انتقادات جزئي‌شان كه جواب‌اش روشن بوده و داده شده، سه نقطه‌ي زير را بيان مي‌كنم.)

نقطه نخست: به سه دليل از عالمان مذكور سپاسگزاري مي‌كنم، شخصاً مديون آن‌ها هستم:

دليل اول: به اين دليل كه سيزده بخش از سراج النور را به استثناي شعاع پنجم به صورت تقديرآميزي خلاصه كرده‌اند.

دليل دوم: طريقت گرايي و تأسيس جمعيت (سياسي) و اخلال در امنيت، بهانه‌هايي براي متهم كردن ما هستند. علماي مذكور هر سه مورد را رد كرده‌اند.

دليل سوم: در دادگاه دعاوي مرا تأييد مي‌كنند. من به دادگاه گفتم: "اگر اشكالي هست، همه از من است. طلبه‌هاي نور بي‌گناه و بااخلاص هستند و براي ايمان‌شان در اين راه فعاليت كرده‌اند. كارشناسان ياد شده نيز نورجيان را بي‌تقصير مي‌دانند و همه ايرادها را بر من وارد مي‌كنند. من هم به آن‌ها مي‌گويم خداوند از شما راضي باشد. فقط مرحوم حسن فيضي و مرحوم حافظ علي، به اضافه دو سه نفر ديگر از وراثان و شبيهان به آن دو شهيد بزرگوار را در جرم من شريك دانسته‌اند. البته از جهتي دچار سهو شده‌اند، زيرا افراد مذكور نه در ايرادها و اشكالات، كه در خدمت ايماني از من جلوتر هستند و از خطاهاي من مبرا مي‌باشند؛ لذا رحمت و عنايت الهي به دليل كاستي‌هايم آن‌ها را مددكار من قرار داده بود.

نقطه دوم: هيأت كارشناسان قسمي از روايات مندرج در شعاع پنجم را ضعيف و قسمي ديگر را موضوع دانسته و تعدادي از تأويل‌ها را نادرست تشخيص داده‌اند. كيفرخواستي كه در شهر آفيون عليه ما تنظيم شده بر همين مبنا نوشته شده است. ما در يك جدول اثبات كرده‌ايم كه در پانزده صفحه مرتكب هشتاد و

يك اشتباه شده‌اند. هيأت محترم كارشناسان جدول مزبور را ببينند. نمونه‌يي از آن چنين است: مدعي مي‌گويد: "همه تأويل‌هايش اشتباه و روايات نيز موضوع يا ضعيف‌اند".

ما مي‌گوييم: وقتي گفته مي‌شود تأويل، يعني ممكن است مراد از اين حديث اين معنا باشد، يعني اين احتمال وجود دارد. به لحاظ منطقي رد كردن امكان آن معنا، با اثبات محال بودنش امكان‌پذير است. اين در حالي‌ست كه معناي گفته شده هم‌چنان كه تحقق يافته و با چشم ديده مي‌شود، فردي در كليت طبقه معناي اشاري حديث است و بالمشاهده لمعه‌يي از اخبـار غيبي را به طـرزي اعجازآميز به مردمان عصر حاضر نشان مي‌دهد، لذا از هيچ جهت قابل انكار و اعتراض نمي‌باشد. هم‌چنين در جدول ياد شده با سه وجه اثبات گرديده است بيان مدعي كه مي‌گويد: "همه روايت‌ها موضوع يا ضعيف‌اند" غلط است.

وجه اول: امام احمد ابن حنبل كه يك ميليون حديث حفظ بود و امام بخاري كه پانصد هزار حديث در حافظه داشت، چنين جسارتي نكرده و در واقع اثبات اين نفي براي آن‌ها امكان‌پذير نبوده است؛ و با اين‌كه آن مدعي موفق به ديدن همه كتاب‌هاي حديثي نشده و اكثريت امت در هر عصر منتظر ظهور معاني روايات مذكور، يا مشاهده فردي از آن شخص كلي بوده و در مجموع در موضوع مذكور تلقي بالقبول داشته‌اند، با اين‌كه نمونه‌ها و افرادي از همان حقيقت به عرصه آمده و ظاهر گرديده‌اند، انكار كلي روايات به ده جهت خطا مي‌باشد.

وجه دوم: معناي "موضوع" بودن اين است كه روايت، حديثي متسلسل و با سند نيست؛ والا منظور اين نيست كه معني آن اشتباه است. مادام كه در امت، مخصوصاً در ميان اهل حقيقت و كشف، و قسمي از اهل حديث و اهل اجتهاد كساني هستند كه روايت مورد نظر را قبول دارند و وقوع معاني آن را انتظار مي‌كشند، شكي نيست كه روايات مورد بحث مانند ضرب المثل‌ها داراي حقايقي هستند كه ناظر بر عموم مي‌باشند.

وجه سوم: كدام مسأله يا روايت هست كه علماي مذاهب و مشرب‌هاي مختلف در كتاب‌هاي خود متعرض آن نشده باشند. براي مثال يكي از روايت‌هاي

مربوط به آمدن چند دجال در عالم اسلام حديث شريف زير است كه به صراحت خبر از فتنه چنگيز و هلاكو مي‌دهد.

لَنْ تَزَالَ الْخِلاَفَةُ فِى وِلْدِ عَمِّى صِنْوِ اَبِى الْعَبَّاسِ حَتّى يُسَلِّمُهَا الي الدجال

يعنيخلافت عباسي مدت زيادي ادامه خواهد يافت و بعد، اين سلطنت به دست دجال ميافتد، و خبر مي‌دهد كه پانصد سال بعد دجال خواهد آمد و آن خلافت را از بين خواهد برد و اين‌گونه، روايت‌هاي متعددي از اشخاص آخر الزمان خبر مي‌دهند، با اين حال قسمي از اهل اجتهاد كه ديدگاه‌هاي افراطي دارند يا داراي مذاهب مختلفي هستند قبول نكرده و به اين احاديث موضوع يا ضعيف گفته‌اند. به هر حال آن‌چه موجب شد اين حكايت طولاني را مختصر كنم وقوع دو زمين لرزه هم‌زمان با نگارش اين مطلب بود كه شبيه توافق چهار زمين لرزه به زمان حمله به رساله‌ي نور بود كه نشان از خشم زمين داشت. به اين ترتيب كه:

غروب، گزارش هيأت كارشناسي را به دست‌ام دادند. هنگامي كه از زخم‌‌هاي عمل جراحيِ اين گزارش تأثري اليم حس مي‌كردم و غرق در زحمت بي‌كسي و تنهايي، با قلم پريشان‌ام مي‌نوشتم و احساس تألم مي‌كردم، دو زلزله وقوع يافت. آري، مدت هشت ماه در انفرادي و تحت فشارهاي مختلف بيش از هر چيز منتظر گزارش رياست اداره ديانت بودم؛ به اين گزارش اعتماد داشتم و منتظر بودم برايم كاري بكند. غروب اين گزارش را به من دادند؛ و امروز صبح دانستم كه با طرح موارد بي‌اهميت به ياري مدعي شتافته‌اند نه من؛ ديدم نوشته‌اند: "سعيد گفته است چهار زمين لرزه اخير از كرامات رساله نور بوده است". تصميم گرفتم هم‌چنان كه در جدول ياد شده نوشته‌ام بنويسم:"رساله‌هاي نور مانند صدقه مقبوله، وسيله دفع بلايند. هرگاه به رساله‌هاي نور حمله كنند مصايب فرصت يافته، واقع مي‌گردند و زمين نيز گاه به خشم مي‌آيد..." كه ناگهان دو زمين لرزه شديد مرا از نوشتن منصرف كرد. اين دو زمين لرزه پيش از ظهر جمعه ١٨/٩/١٩٤٨ وقوع يافته است.

از طرف طلبه‌هاي محبوس رساله نور در زندان آفيون؛ خليل، مصطفي، محمد فيضي، خسرو لذا از آن مي‌گذرم و نقطه سوم را مي نويسم:

نقطه سوم: اي عالمان كارشناس ما كه مدقق و اهل انصاف و حقيقت هستيد! از گذشته تاكنون در ميان اهل علم بنا بر رسمي هميشگي و مقبول، در انتهاي كتاب‌هاي مفيدي كه تأليف مي‌شد ديگران مدحيه و تقريظها مي‌نوشتند و سپاس‌هاي گاه مبالغه آميز و بيش از حد معمول نثار نويسنده مي‌كردند، مؤلف نيز با كمال خرسندي خود را مديون تقريظ‌ها مي‌دانست و رقبايش هم او را به خودخواهي و خودپسندي متهم نمي‌كردند، با اين حال تعدادي از شاگردان خاص و مخلص رساله نور به سبك "مرحوم حسن فيضي و شهيد حافظ علي" تقريظ‌هايي نوشته‌اند و من در برابر بسياري از معارضان بي‌انصاف ـ كه به شدت عليه من حمله مي‌كنند ـ با اين تصور كه تقريظ‌هاي مذكور در عجز و ضعف و غريبي و بي‌كسي ياري‌ام مي‌كنند و هم با اين انديشه كه مشوق نيازمندان به مطالعه رساله نور مي‌شود، ستايش‌ها را به طور كامل رد نكردم، البته مواردي را كه مربوط به خود من مي‌شد متوجه رساله‌هاي نور كردم؛ اما شما اين امر را بر خودخواهي من حمل نموديد و من اين رفتار را شايسته دقت كامل، علم محقَّق، ياري دوستانه و انصاف شما نديدم و متأثر شدم. دوستان ساده دل ما و نويسندگان مدحيه‌ها بدون هيچ انگيزه سياسي، و با يك حساب رياضي نوشته‌اند: "يكي از مصاديق كليت معناي اشاري و يك فرد جزئي از افراد آن در زمانه كنوني رساله نور است". و اين را نمي‌توان خطا ناميد، زيرا زمان تأييد كننده آن است. اگر بپذيريم كه مبالغه‌ي زيادي شده و خطاست در نهايت بايد گفت خطاي علمي‌ست. هركس مي‌تواند فكر و انديشه خود را روي كاغذ بياورد. مي‌دانيد كه در دوازده مذهب شريعت، مخصوصاً در مذاهب حنفي، مالكي، شافعي، و حنبلي، و در نوشته‌هاي دانشمندان علم كلام و اصول الدين كه شمار مكاتب‌شان به هفتاد مي‌رسد نظرات و افكار گوناگوني وجود دارد.اما در هيچ زماني به قدر زمان حاضر نيازمند اتحاد عالمان دين و عدم مناقشه آن‌ها نبوده‌‌ايم. ما امروز مجبور هستيم اختلاف در مسائل فرعي را كنار گذاشته، مدار مناقشه قرار ندهيم.

* * *

از اساتيد منصف هيأت كارشناسي سه سؤال دارم:

سؤال اول: آيا مي‌توان فردي را كه از طرف فرد ديگري با نيت پاك مدح شده است مؤاخذه كرد؟ مخصوصاً اين‌كه او خواهان چنين چيزي نبوده و تا آن‌جا كه مي‌تواند مدح و ستايش‌ها را رد يا متوجه جاي ديگري مي‌كند؛ هم‌چنين او براي اين‌كه دوست مخلص‌اش را از دست ندهد موجب دلخوري او نمي‌شود و در برابر او مي گويد مدح و ستايش تو صد بار بيش از حد و حدود من است؛ و سكوت مي‌كند، آيا چنين رفتاري را مي‌توان خودنمايي ناميد؟

سؤال دوم: يكي از عاشقان حقيقت در ميان شاگردان رساله نور مرتكب خطاي علميِ جزئي و بي‌ضرري مي‌شود، و نظر اشتباهي را مطرح مي‌كند؛ آيا با وجود حمله‌هاي وحشتناكي كه در اين مقطع عليه دين وجود دارد و با وجود مسائل بزرگ ديني كه به كوه مي‌ماند، فرد مذكور مستحق تحقير و تكدر خاطر است؟ در حالي كه نويسنده مدحيه از اساتيدي چون شما انتظار دارد خطاي او را گوشزد كنيد آيا سيلي زدن او توسط دادگستري جايز است؟

سؤال سوم: آيا چنين انتقادهايي كه از طرف شما عليه رساله نور آن هم به دليل يكي دو مسأله مطرح مي شود كار شايسته‌يي‌ست؟ رساله نوري كه بيست سال است در مقابل معارضان بي‌شمار محكم ايستاده و ايمان صدها هزار نيازمند را تقويت نموده است. به آن عالمان مدقق يادآوري مي‌كنم: در ابتداي مدحيه احمد فيضي نامه‌يي از مرا ديده و گمان كرده‌ايد كه من خود مدحيه مذكور را در رساي خويش نوشته‌ام؛ لذا به انتقاد پرداخته‌ايد. اين در حالي‌ست كه نامه مذكور بدان خاطر نوشته شد كه مدحيه‌هاي نوشته شده درباره من پذيرفته نشود و آن را بردارند؛ كه البته بخش‌هايي از آن را برداشته‌ام و بخش‌هايي از آن را هم قرار بود تعديل كنم، اما عجله كردم و قبل از اين‌كه كار را كامل انجام دهم نامه را براي يكي از برادران‌ام فرستادم. آن‌ها نيز نامه را در ابتداي آن مدحيه خصوصي گذاشته براي فردي خاص مي‌فرستند و در همين اثنا نامه به دست دولت مي‌افتد. آيا چنين تقريظ خصوصي و صرفاً علمي كه براساس نظر شخصي بين چند نفر از

برادران به صورت خصوصي دست به دست مي‌گشته تا بعد از مشورت تعديل شود شايسته چنين اعتراض شديدي‌ست؟ هم‌چنين دو مجموعهي كوچك با جلدهاي سياه و سرخ، مجموعه نامه‌هايي‌ست كه به شكل خصوصي براي دوستان نوشته شده و حاوي مسائل مربوط به تبريك و تشويق و تلطيف مي‌شود. يكي دو نفر نگران مي‌شوند كه نكند اين نامه‌ها از بين برود، لذا همه آن‌ها را در دفتري جمع مي‌كنند. اين دفتر نيز در تفتيش و بازرسي‌ها به دست نيروي پليس مي‌افتد. آيا نيازي به صدور حكم براي اين قبيل نامه‌ها هست، آيا مي‌توان اين نامه‌ها را مدار سؤال و جواب قرار داد و براي مرتبط كردن آن‌ها با سياست تلاش نمود؟ آيا برخورد سياسي با اين نامه‌ها مانند آن نيست كه اژدهايان وحشت انگيزي را كه به قرآن حمله مي‌كنند نبينيم و نگاه نكنيم و مشغول نيش زدن مگس‌ها شويم؟

شما سراج اوغلو را كه معتقد است دين و تربيت محمدي زهر است رها كرده و مناقشه با سراج النور را كه حقيقت قرآن را چون خورشيد تابان نمايان مي‌سازد، و اثبات مي‌كند كه داروي زخم‌هاي نوع بشر است پيشه خود نموده‌ايد؛ آيا با گفتن اين‌كه در نوشته الحاقي به انتهاي همان مجموعه رساله نور، حديث‌هاي ضعيف تأويل شده‌اند؛ به مصادره مجموعه مذكور كمك نمي‌كنيد؟

ما از شخصيت‌هايي چون شما انتظار داريم مرهم بر زخم‌هايمان گذاشته و با فراستي كه داريد به ما كمك كنيد؛ در عين حال ما از انتقادات جزئي شما دلخور نمي‌شويم.

زنداني

سعيد نورسي

* * *

جدول خطا ـ صواب

بيش از بيست صفحه متعلق به دوستان بود لذا خطاهايشان را بيان نكردم. كل خطاها بالغ بر صد مورد است. در دادگاه، قريب به دو ساعت ما را مجبور به شنيدن كيفرخواست چهل صفحه‌يي كردند. با اين‌كه با حق و حقوق ، حيات شخصي و اجتماعي، عزت ما و ارزش و بهاي رساله نور كاملاً ناسازگار بود، ناخرسندي نكرديم اما در مقابل، از دادگاه درخواست مي‌كنم اجازه قرائت كامل اعتراض‌نامه مرا بدهد و اميدوارم نويسنده كيفرخواست نيز اگر مطلب ناخوشايندي در خصوص سطحي نگري و بي‌توجهي و دسيسه بازي‌اش با مسائل مربوط به ما وجود داشت دل‌خور نشود.

پيرامون كيفرخواستي كه عليه ما خوانده شد در دادگاه مدعي شدم "اگر صد خطاي آن را به اثبات نرسانم، آماده ام صد سال در زندان بمانم". پس به عنوان حجتي براي آن ادعا جدول زير را كه حاوي هشتاد و يك خطاست تقديم مي‌كنم؛ اين‌ها فقط پانزده صفحه از چهل صفحه كيفرخواست را شامل مي‌شود و مربوط به شخص من است.

سعيد نورسي

* * *

١. ابزار كردن دين؛ حجت‌هاي دفاعيات‌ رد نشده‌ام اين خطا را براي همه آشكار ميكند.

٢. مي تواند در امنيت اخلال ايجاد كند؛ شش دادگاه كه مسئول رسيدگي به اين پرونده بودند نتوانستند حتي يك مورد اخلال در امنيت را در فعاليت‌هاي بيست ساله ما نشان دهند. همين مطلب خطا بودن ادعاي مذكور را اثبات مي‌كند.

٣. راه اندازي يك كميته مخفي؛ سه دادگاه در اين مورد ما را بي‌گناه شناخته است، لذا خطا بودن اين ادعا اثبات مي‌شود.

٤. عضويت در كميته مخفي؛ دادستان با آزاد كردن بيست و سه نفر، خود خطا بودن اين ادعا را نشان مي‌دهد.

٥. مشغول نبودن به كاري؛ نديدن مشغوليت بزرگي چون تأليف و تصحيح رساله نور خطا بودن ادعاي مزبور را به همه نشان مي‌دهد.

٦. و ٧. عملكردهايي دارد كه ديگران را تشويق به اخلال در امنيت دولت مي‌كند و جمعيتي مخفي تأسيس نموده...؛ دادگاه اسكي شهير فقط روي مسأله حجاب و كلاه شاپو تأكيد نمود و به اخلال در امنيت و مسأله جمعيت مخفي اهميتي نداد. همين خطا بودن ادعا را نشان مي‌دهد.

٨. ماده ١٦٣ قانون...؛ ظاهراً با وجود اين ماده قانوني فقط دادگاه اسكي شهير بود كه طبق نظر شخصي حكم صادر كرد؛ وقتي دانست رساله حجاب مدت‌ها پيش از اين نوشته شده است ناچار به نظر شخصي مراجعه كرد. اين مطلب خطاي مدعي را نشان مي‌دهد.

٩. ابزار كردن اموري كه از نظر دين مقدس است؛ زندگي سي سال اخير من و همه كساني كه با من ديدار داشته و ماهيت‌ام را مي‌شناسند نظر مطرح شده را تكذيب مي‌كنند.

١٠. تشويق و ترغيب مردم به اخلال در امنيت دولت؛ هيچ يك از شاگردان رساله نور در بيست سال اخير چنين كاري نكرده، و مراكز پليس ده استان نيز چنين چيزي را ثبت و ضبط ننموده‌اند، پس خطا بودن اين ادعا روشن مي‌شود.

١١. تشكيل جمعيت مخفي؛ سه دادگاه ما را در اين مورد بي‌گناه تشخيص داد؛ هم‌چنين بيست سال است كه سياست را كنار گذاشته‌ام. اين‌ها نشان مي‌دهد كه خطاي مذكور تا چه حد افتراي آشكاري‌ست.

١٢. پرداختن به نشريات مخفي؛ مجموعه رساله نور را كه او نوشته است در مراكز مهم جهان اسلام و در اين‌جا در مركز حكومت و در دارالفنون دست به دست مي‌گردد و اين خطا بودن ادعا را نشان مي‌دهد.

١٣. راهنماي جوانـان در ميان جمعيت نورجي‌هـا مخفيـانه به فروش مي‌رسد... ؛ در دفاعيات‌ام كه رد داده نشده، و در اعتراض‌نامه‌يي كه براي هفت نفر از مقامات ارسال شد با براهين قطعي اثبات شده است كه طلبه‌هاي رساله نور به هيچ‌وجه جمعيتي سياسي نخواهند شد. راهنماي جوانان نيز كه با اجازه اداره امنيت اسكي‌شهير رسماً منتشر شد نه تنها بين نورجي‌ها بلكه در ميان ديگران نيز علناً به فروش مي‌رسد، لذا خطا بودن اين سخن آشكار مي‌شود.

١٤. فروش مخفيانه ذوالفقار و عصاي موسي... ؛ ارسال مستقيم اين مجموعه‌ها براي آگاهي و اطلاع رياست اداره ديانت، مجلد شدن علني آن‌ها در استانبول، دادن آن‌ها به برخي از شخصيت‌هاي مهم استانبول و برخي از كتاب فروشي‌ها، به منظور ارسال آن‌ها به كشورهاي ديگري مانند هند، نشان مي‌دهد كه نه تنها مخفيانه فروخته نشده‌اند، بلكه با اعلان و تبليغ آشكار به فروش رسيده‌اند؛ لذا خطاي مذكور مشخص مي‌شود.

١٥. گفتن اين كه قرآن صد و چهل سوره دارد...؛ قرآن صد و چهارده سوره دارد؛ هر قرآن خواني اين را مي‌داند؛ سطحي‌نگري و عجول بودن نويسنده كيفرخواست، او را دچار اين خطا كرده است.

١٦. رساله نور را گويا نظيري براي قرآن دانسته اند...؛ هزار بار حاشا! رساله نور آيينه‌يي براي معجزه معنوي قرآن كريم در اين زمانه است و تفسيري‌ست كه از قرآن ترشح كرده. نظر همه نورجيان و كساني كه مطالب رساله نور را مطالعه مي‌كنند همين است، لذا همه اين خطا را تكذيب مي‌كنند.

١٧. رساله نور از صد و چهل جزء تشكيل مي شود... ؛ در دفاعيات‌ام بنا بر لزوم بارها تكرار كرده و گفته‌ام كه رساله نور صد و سي جزء دارد، لذا خطا بودن اين ادعا روشن است.

١٨. تأليف رساله نور طي بيست و سه سال به اتمام رسيده... ؛ براساس اشارات غيبي امام علي (رض) و غوث اعظم (قدس سرّه) و معناي اشاري‌شان گفته مي‌شود كار تأليف رساله نور در بيست و چهار سال پايان مي‌پذيرد، لذا خطاي مذكور را تصحيح مي‌‌كند.

١٩. رساله‌هاي نور كه در سه كتاب جمع آوري شده... ؛ شايد فقط مكتوب "بيست و هفتم" همراه ضميمه‌اش به اندازه آن سه مجموعه، پر حجم باشد، لذا رساله‌هاي نور موجود در آن سه مجموعه يك پنجم كل مطالب را تشكيل مي‌دهند. پس بايد گفت اين خطا ناشي از بي‌دقتي‌ست.

٢٠. رساله‌هاي نور به شكل پراكنده اند...؛ امروز صدها هزار قلم درحال نگارش رساله هاي نورند، صدها كاتب متن ها را بااعتنايي زيبا و با توافق و تناسب و با عشق ايماني و علمي كتابت ميكنند. پراكنده و بي اهميت ناميدن رساله هاي نور خطايي آشكار است.

٢١. در برخي مباحث رساله نور، موضوع با هدف هم‌خواني ندارد...؛ مؤلف رساله نور در گذشته علماي منطق را مجبور به سكوت مي‌كرد و تا به امروز نيز عالمان مدقق در بحث مذكور نتوانستند از رساله نور انتقاد كنند، لذا مطلب فوق به كساني بر مي‌گردد كه چنين خطايي را بيان داشته‌اند.

٢٢ و ٢٣. در برخي جاهاي رساله نور از نظر آموزشِ مطلب به خواننده، مطالب داراي ماهيت علمي نيستند...؛ از بيست سال پيش برخي اركان اغفال شده دولت و تعدادي از روحانيون متعصبِ فريب خورده به‌ رساله نور حمله مي‌كردند و مردم را مي‌ترساندند، با اين وجود صدها هزار نفر از نيازمندان حقيقت از هر صف طالب آن شده و از آن استفاده كرده‌اند و اين امر تا به حال براي هيچ اثري ميسّر نشده است. اين حقيقت افتراي مذكور را بسيار پست نشان مي‌دهد.

٢٤. ادعا و گمان مي‌كند مي‌تواند سدي در برابر خطر بزرگ سرخي باشد كه از شمال خواهد آمد؛ همه كساني كه رساله‌هاي نور را مي‌خوانند نه به ظن و

گمان كه به صورت قطعي و يقيني مي‌گويند رساله نور سدي خواهد بود در برابر خطري كه از شمال مي‌آيد. لذا خطاي مذكور آشكار مي‌شود.

٢٥. در امنيت دولت ايجاد اخلال كرده است...؛ در سه دادگاه طي سه دفاعيه بي پايه بودن اين افترا را ثابت كرده‌ام؛ علاوه برآن بيست سال در پنج شش استان زندگي كرده‌ام و قواي انتظامي اين استان‌ها نه درباره سعيد و نه دوستان‌اش نشانه‌يي دال بر چنين ادعايي ثبت نكرده‌اند، لذا همين حقيقت افتراي مذكور را كاملاً نفي مي‌كند.

٢٦. برخلاف گمان نورجي‌ها رساله نور تنها تفسيري نيست كه بايد خوانده شود؛ در رساله‌هاي نور و بر زبان طلبه‌هايش همواره گفته مي‌شود: "رساله نور در زمان فعلي قوي‌ترين تفسير قرآن است." هيچ‌گاه به ذهن آن‌ها خطور هم نمي‌كند كه به تفسيرهاي ديگر اعتراض كنند. پس ميزان پستي اين خطاي عجيب معلوم مي‌شود.

٢٧. ديدار طلبه‌هايي كه نورجي ناميده مي‌شوند نيز با يك‌ديگر مخفيانه صورت مي‌گيرد... ؛ طلبه‌هاي نور در استان و همه روستاهاي اسپارتا در مقابل ديدگان نيروي انتظامي و مأموران دولت به صورت آشكار با يك‌ديگر ديدار نموده و نسخه‌هايي را كه با صد قلم در برخي روستاها كتابت كرده‌اند منتشر مي‌كنند. اين مطلب مخفيانه بودن ديدارها را رد مي‌كند.

٢٨. تكثير رساله نور با دستگاه تكثير و مخفيانه انجام مي‌شود. نسخه‌هاي تكثير شده را نيز پنهاني به محل خريداران مي‌برند؛ در اين مطلب اگر يك درهم سخن درست وجود داشته باشد، سه درهم نادرست هست. آري، تكثير رساله نور براي اين‌كه دشمنان بي‌انصاف ما بهانه‌يي نيابند در هر چهار مورد يك بار پنهاني انجام مي‌شده است؛ در غير اين صورت با بهانه‌يي كه اينك به‌دست آورده‌اند ما را زودتر از اين به دادگستري مي‌كشاندند، لذا بنا بر همين احتمال كار تكثير تاحدودي مخفي بوده است. اما توجه داشته باشيد از مجموعه‌هايي كه هر يك داراي سيصد، چهارصد صفحه بوده قريب هزار و پانصد نسخه بدون هيچ ممانعتي به مناطق مختلف كشور ارسال مي‌شده است. لذا همين مطلب خطاي مذكور را آشكار مي‌كند.

٢٩. به همين ترتيب نامه‌ها از جايي كه ارسال كنندگان هستند ارسال نمي‌شده‌اند. آن‌ها را از طريق پست‌خانه‌ي جاهاي ديگر مي‌فرستاده‌اند...؛ هم‌چنان كه در خطاي بيست و هشتم بيان شد در اين‌جا نيز مي‌گوييم اگر يك دهم اين مطلب درست باشد نه دهم آن اشتباه است. نامه‌ها به ندرت به پست‌خانه‌هاي محل ارسال كنندگان داده نشده است.

٣٠. فرستاده شدنش از سوي علي سـاوران كه از منسوبين به تشكيلات است... ؛ آزاد شدن علي ساوران توسط دادستان و بعد عدم توقيف‌اش در همين دادگاه و اجازه دادن به او براي اين‌كه به شهرش برود، در حقيقت نشان از عدم تشكيلات‌ گرايي‌ست كه دادستان با قلم خود آن را به اثبات رسانده است.

٣١. باز هـم جمعيتي مخفـي كه برخي از شـهروندان به طور پنهاني به آن منتسب‌اند...؛ مشخص است كه تكرار چنين خطاي بي‌پايه و اساسي، خود كار خطا و اشتباهي‌ بزرگ است.

٣٢. همه را با گفتن اين كه خواندن‌اش هم ثواب دارد اغفال مي‌كنند...؛ رساله نور مظهر اشارات سي و سه آيه قرآني‌ست و تاكنون از نظر ايماني به صدها هزار نفر خدمت و بسياري از جوانان را اصلاح كرده است؛ حال اگر كسي بگويد رساله نور موجب اغفال مردم شده است معلوم مي‌شود خود به واسطه نفس اماره‌اش اغفال شده و خطا مي‌كند.

٣٣. اگر مقصودي پنهاني جز اين ديده نمي‌شود، دليلي براي اين پنهان كاري وجود نداشت؛ براي درامان ماندن از شدت ظلم و دسيسه دشمنان پنهان‌ام كه از چهل سال پيش درصدد سوء قصدم بوده‌اند، مخفي شده است.

٣٤ و ٣٥. با ابزار قراردادن احساسات ديني در جهت تشويق مردم به اخلال در امنيت دولت حركت كرده است...؛ اين فقط افترايي مغرضانه است كه مكرراً يك امكان بعيد و در عين حال بي‌پايه و اساس را به جاي امر وقوع يافته بگذاريد.

٣٦. تعقيب قانـوني و ضـروري را برخـورد منافقانه، زندقه، خلاف دين، و ظلم مي‌نامد... ؛ ما در زماني كه غير قانوني زنداني شديم و توسط دشمنان پنهان‌مان مورد اذيت واقع شده و وضع پريشاني داشتيم، آن دشمنان پنهان را

منافق و زنديق و بي‌دين خوانده‌ايم. دادن اين عناوين به مأموراني كه از سوي دشمنان مذكور اغفال شده‌اند غلط است.

٣٧ و ٣٨. مدعي‌ست با كسي ديدار نداشته اما مخفيانه كساني را كه از مركز استان، شهرستان و دهات اطراف مي‌آمدند به حضور پذيرفته و با آن‌ها ديدار و گفتگو داشته است؛ در اين نوشته اگر يك سخن درست باشد بيست سخن نادرست هست، زيرا نيروي انتظامي و ساكنان محل مي‌دانند كه از بيست يا سي نفر ديدار كننده فقط با يك نفر ديدار كرده‌ام، لذا نسبت ديدارهايي چنين كلي و دائمي، افترا مي‌باشد.

٣٩. انزواي ظاهري او موجب شده است نزديكان‌اش كه طلبه‌هايش هستند به بسياري از كرامات او قائل شوند و براي قبولاندن به همه‌ي نورجي‌ها دري بگشايند؛ اين انزوا بدان سبب است كه دچار چنين بلاياي خلاف قانوني نشوم و از خودخواهي و خودپسندي رهايي يابم. شاگردان رساله نور نيز دل خوشي از اين انزوا ندارند. لذا اين‌كه بخواهم به‌واسطه انزوا خود را صاحب كرامت نشان دهم و دوستان‌ام نيز بدين طريق مرا صاحب كرامت بدانند افتراي بي‌معنايي‌ست.

٤٠. چيزهايي را كه درباره كرامات و ولي بودن‌اش گفته ميشود رد نمي‌كند؛ اين يك خطاي كاملاً آشكاري‌‌ست. در صد جا براي برادران‌ام نوشته‌ام كه "شخص من هيچ اهميتي ندارد. حسن ظن شما نسبت به من اشتباه است. شما اخلاص داريد، اما ممكن است من موفق به كسب اخلاص نشوم و در خدمت هم نتوانم به شما برسم." با وجود سخنان مذكور و اين‌كه هيچ‌گاه به تعريف از خود نپرداخته‌ام نسبتِ داده شده افتراي بزرگي‌ست.

٤١. ... و به خودپسندي‌اش در اين راه منجر شده است...؛ نويسنده كيفرخواست نگاهي سطحي و مغرضانه دارد لذا گمان كرده، تعريف و تمجيد از رساله نور تعريف و تمجيد از من است در نتيجه دچار خطا شده، ودر بسياري از موارد ديگر نيز مرتكب همين اشتباه شده است.

٤٢. سعيد عادت به فخر فروشي دارد؛ زندگي جديد من در اين سي سال و همه كساني كه مرا مي شناسند اين افترا را تكذيب مي‌كنند.

٤٣. اين موضوع را مي‌توان در جاهاي مختلف آثارش مشاهده كرد؛ تفاخري كه نويسنده كيفرخواست مدعي آن است به دليل ستايش از رساله نور به ذهن خطور مي‌كند و به اين اثر تعلق دارد نه به شخص من. رساله نور نيز تفسير قرآن است.

٤٤. در كتاب سراج النور گفته مي شود كه اثر در مدت چهار ساعت و نيم نوشته شده است؛ نويسنده كيفرخواست در اين‌جا دو اشتباه دارد. اول اين كه سراج النور در چهار ساعت و نيم نوشته نشده، مدت زمان مذكور مربوط به رساله "بيماران" است كه حدود پانزده تا بيست صفحه از سراج النور را در بر مي‌گيرد و اين نوشته به درخواست دو كاتب ـ كه امضاي‌شان در آن‌جا هست ـ به عنوان يادآوري نعمت (هاي الهي) نوشته شده است. در اين امر ذهن كسي به فخرفروشي تمايل نمي‌يابد و سخن از شكر و ستايش است.

٤٥. خواسته است وسعت علم، گستره قريحه و درجه بالا و فيض هوش خود را نشان دهد؛ كسي را در نظر داشته باشيد كه عمر پنجاه شصت ساله‌اش نيازي به چنين مدح و ثناهايي باقي نگذاشته و در پايان زندگي نيز خود را از تعريف و تمجيدها به طور كامل كنار كشيده و مدعي‌ست تنها در بيان حقايق ايماني اشتباه نكرده؛ چرا كه مطالبش را صرفاً از فيض قرآن اقتباس نموده است. لذا تغيير چنين وضعي و رفتاري به فخر فروشي و خودخواهي، افتراي بزرگي‌ست. حتي اگر اشتباه مذكور درست هم باشد بايد توجه داشت بسياري از علماي اهل حقيقت مانند "عبدالوهاب شعراني" مشهور و "محيي الدين عربي" اين نوع احسان‌هاي الهي را از باب بيان نعمت به كرات در كتاب‌هايشان ذكر كرده‌اند.

٤٦ و ٤٧. چنان به كرامت خويش باور دارد كه بسياري از رويدادهاي الهي و طبيعي را از كرامات خود و رساله نور مي‌داند؛ نويسنده در اين خطا به چند وجه اشتباه كرده است. تقسيم رويدادها به دو قسم طبيعي و الهي، و براي طبيعت هم سهمي در ايجاد قائل شدن، از نظر ديني اشتباه است. اما توافق حوادثي چون زلزله هم‌زمان با ظلم و ستم به رساله نور و شاگردان‌اش... اشارتي غيبي‌ست مبني بر مقبوليت رساله نور و اين‌كه به نوعي در حكم صدقه مقبوله مي‌باشد؛ بنابراين همه مي‌دانند كه تفاخر و فخرفروشي دانستن اين بيان، افتراست.

٤٨.... و گفته مي‌شود كه سيلي رساله نور است... ؛ من در دفاعيات‌ام اثبات كردم كه بيان فوق خطاي آشكار‌ي‌ست، ما نگفته‌ايم اين حادثه سيلي رساله نور است. گفته‌ايم رساله نور مانند صدقه مقبوله وسيله‌يي‌ست براي دفع بلايا. لذا وقتي مخفي مي‌شود يا آن را مصادره مي‌كنند فرصت براي وقوع برخي مصايب و بلايا مساعد مي‌شود تا بر سرمان آوار شوند. اين در حقيقت سيلي عدالت الهي‌ست.

٤٩. گفته است زلزله ها و سيل‌هايي كه در مناطق مختلف وقوع يافته سيلي‌هاي شديد رساله نور است؛ تكرار اشتباهي كه جواب‌اش مكرر داده شده، خود خطايي مغرضانه است.

٥٠ و ٥١. اينان خود براثر كرامات رساله نور و طبعاً كرامات سعيد نورسي از سيل و زمين لرزه نجات يافته‌اند؛ اما انسان‌هاي بي‌گناه و كودكان از بلاياي مذكور دچار خسران شده‌اند. سعيد نورسي اين مطلب را توضيح نداده و اصولاً نتوانسته است توضيح دهد؛ در جاهاي مختلف رساله نور بارها نوشته شده است كه با وقوع بلايايي كه گريبان ستمگران را مي‌گيرد اگر اموال بي‌گناهان از بين برود در حكم صدقه خواهد بود و كساني هم كه در اين اثنا وفات مي‌يابند در حكم شهيدند. بيان فوق، خطا و سطحي بودن ادعاي فوق را نشان مي‌دهد.

٥٢. دچار تضادي چون منحرف شدن در مسير انكاري شده است كه گويا منشأ خير و شر از خداوند نيست؛ بيست و ششمين گفتار در رساله نور كه رساله "قَدَر" ناميده مي‌شود، سرّ قَدَر را به صورت بي‌‌نظيري بيان مي‌كند؛ هم‌چنين رساله نور اركان ايمان را به شكل فوق العاده‌يي به اثبات مي‌رساند. لذا افتراي مطرح شده جز رفتاري مغرضانه چيز ديگري نيست.

٥٣. برخي از شاگردان رساله نور براي او مقام مهدويت قائل شده‌اند؛ اين خطا در اعتراض‌نامه‌ام با حجت‌هاي قطعي رد شده است. در ضمن در محاكم نيز مشاهده شده كه سعيد نورسي نه تنها چنين مقام‌هاي بزرگي، بلكه كم‌ترين مدح و ستايش و حسن ظن‌ها را هم براي آن‌كه موجب منيت نفس اماره‌اش نشود، رد كرده است.

٥٤. به موجب ميلي كه به انانيت و فخرفروشي دارد در برابر خطاب شاگردان‌اش كه مقام‌هاي عظيم و مجدد بودن را برايش قائل ميشوند اعتراضي

نمي‌كند، و بديهي‌ست كه چنين تمجيدهايي را مي‌پذيرد؛ در اعتراض‌نامه و در چند جاي همين جدول اثبات شده است كه ادعاي مذكور از چند جنبه افترا مي‌باشد.

٥٥. با بيان اين‌كه "به اعتبار علم حقيقت، شاگرد حضرت علي (رض) هستم پس مي‌توانم فرزند معنوي او هم باشم" ادعا مي‌كند از شايستگي لازم براي مقاماتي كه به او نسبت مي‌دهند برخوردار است؛ نوشته بودم كه امام علي (رض) در قصيده "جلجلوتيه" ـ كه به معناي بديع است ـ به جهات گوناگون و تقريباً به صراحت به رساله نور اشاره كرده و نام "بديع الزمان" را به رساله نور داده است. نام مذكور به نحو امانت به من داده شده بود، لذا آن را به رساله نور بازگرداندم. با اين حال گفته بودم من هم از آل بيت معنوي به‌شمـار مي‌روم، و منظورم اشاره به سخن برخي از مجتهدان بود كه معتقدند كسي كه سيد نيست اما اهل تقواست وارد در دعاي "وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ" مي‌باشد، لذا آن سخن تأويلي اميدوارانه است تا من هم در دعاي عام مذكور سهمي داشته باشم. واقعيت اين است كه برداشت اشتباه ادعا شده هيچ گاه به ذهن‌ام خطور نكرده است.

٥٦. در ابتداي رساله مختصر احمد فيضي، به‌واسطه نوشته دو صفحه‌يي سعيد، از آيه‌ي كريمه يَا اَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ به حساب ابجد كلمه "كردي" استخراج شده است؛ در اين‌جا از دو و نيم صفحه نوشته‌ي من طوري برداشت مي‌شود كه گويا ستايش‌هاي مبالغه آميز احمد فيضي درباره خود را قبول كرده‌ام. نويسنده مطلب خطا كرده است، زيرا آن نامهي من ضمن تقدير از توجه و دانش احمد فيضي، براي جرح و تعديل حسن ظن او درباره من كه از حد و حدودم بسي بيش‌تر بود نوشته شده است. البته او براساس توافق و تناسب مبتني بر رياضي و ابجد، از طبقه معناي اشاري آيه، معنايي در خصوص استادش استخراج نموده و به عنوان علامتي براي مقبوليت‌ خدمت‌اش ذكر كرده است. به اين چيزها اشتباه نمي‌گويند تا سبب ‌سؤال و جواب شود. در نهايت مي‌تواند يك خطاي علمي باشد، با سياست هم كاري ندارد.

هم‌چنين احمد فيضي بخشي از فضايل مسلم رساله نور را به استادش نسبت داده و گفته است كه در زمانه فعلي يكي از واسطه‌هاي هدايت مي‌باشد؛ نويسنده

كيفرخواست اين مطلب را مستلزم مؤاخذه مي‌بيند؛ در حالي كه هر كس مي‌تواند به مدح و ثناي مبالغه آميز و افراطي كسي بپردازد كه او را دوست دارد. اين امر به لحاظ عرف و عادت و علم نيز كار اشتباهي نيست. لذا ادعاي مذكور سخن بي‌مناسبتي است.

٥٧. با چنين ادعاهاي عجيبي بعيد نيست زماني هذيان بگويد و ادعاي پيغمبري كند؛ در برابر اين افترا و خطا و نسبت دروغ، "العياذ بالله" مي‌گويم. با چنين نسبت‌هايي كه به ذهن هيچ كس خطور نمي‌كند و با آن نمي‌توان كساني را كه ما را مي‌شناسند فريب داد، معناي وحشتناكي را القا مي‌كنند كه البته خارج از قانون و سياست و حكومت است. سخن فوق افترايي‌ست كه حتي شيطان هم نمي‌تواند با آن كسي را بفريبد.

٥٨. در برخي نوشته‌ها مانند "اميد هفتم" در رساله سالمندان، مردم را به حركت عليه حكومت تشويق مي‌كند، لذا در دادگاه اسكي شهير رأي به محكوميت او داده شده است؛ اين هم يك خطاي آشكار است. اميد هفتم و رساله سالمندان نه تنها دليل محكوميت و ادعاي اخلال در امنيت نبوده است بلكه به دلايل گوناگون موجب رهايي من از ظلم و ستم بوده است. مجازات مختصري كه در اسكي شهير براساس نظر شخصي داده شد به دليل يكي از مسايل مندرج در رساله "حجاب" بود. به دليل بي‌توجهي و سطحي‌نگري دادستان چنين خطاهايي صورت مي‌گيرد.

٥٩. خسرو آلتين باش مجموعه‌هايي مانند عصاي موسي و ذوالفقار را برخلاف قانون الفباي تركي، با حروف عربي نگاشته است؛ حروف و رسم الخط قرآني تاكنون خط قديم ملت ترك بوده است؛ اهل انصاف مي‌دانند حروف تركي ناميدن الفباي لاتين و اعلام جرم درباره خسرو كه عصاي موسي را با حروف قرآني نوشته است به دلايل مختلف اشتباه است.

٦٠ و ٦١ و ٦٢ و ٦٣. احاديثي كه به آن‌ها استناد مي‌كند ضعيف و حتي موضوع‌اند؛ تأويل‌هايش نيز غلط و بي‌اساس مي‌باشد؛ ما احاديثي را بيان كرده‌ايم كه از هزار سال پيش تاكنون مورد پذيرش و قبول آحاد امت بوده است، البته در عالم اسلام تعداد اندكي از علما بوده‌اند كه براساس تأويل‌هاي ديگر، احاديث

مذكور را تا حدي ضعيف دانسته‌اند اما جمهور محدثين و امت محمدي (ص) آن‌ها را قبول داشته‌اند. تأويل روايات مختلف درباره‌ي برخي رويدادهاي آخرالزمان يعني بيان يك احتمال كه وقوع‌اش ممكن مي‌باشد و مطابقت آن با حوادث قابل مشاهده زمان حاضر، موضوعي‌ست كه هيچ اهل علمي در جهان آن را نادرست نمي‌داند. بر فرض كه يكي از آن احاديث موضوع هم باشد در آن صورت بايد گفت كه معناي موضوع يعني اين‌كه آن حديث نمي‌باشد؛ بنابراين منظور غلط بودن معنا نيست، زيرا امت، حديث مورد نظر را چون ضرب المثل پذيرفته است. كساني كه اين نوع تأويلات را نادرست مي‌پندارند از چند وجه دچار خطا مي‌شوند از جمله اين‌كه به تلقي امت‌ اهانت كرده؛ در عين حال احاديث را نيز انكار مي‌كنند. دادستان كه مدعي‌ست "هيچ حديثي درباره سفيان وجود ندارد، اگر باشد موضوع ا‌ست." معلوم است كه هيچ كتاب حديثي را نخوانده و حتي از تعداد سوره‌هاي قرآن خبر ندارد؛ مجتهداني چون "امام احمد بن حنبل و امام بخاري" كه اولي يك ميليون و دومي پانصد هزار حديث را از حفظ بوده‌اند هيچ‌گاه مرتكب چنين جسارت كلي و عمومي نشدند؛ اما دادستان با بيان كلي و عمومي اين ادعا كه "هيچ حديثي درباره سفياني وجود ندارد، اگر باشد موضوع است." هزاران بار از حد و حدود خود تجاوز كرده و مرتكب خطاي بزرگي شده است. بر فرض محال اگر حديثي هم در كار نباشد، حقيقتي اجتماعي و رويدادي مستقبل و منطبق بر حق و واقعيت در امت اسلام مي‌باشد كه اثرش به كرات ديده شده است.

٦٤. در بحث ارث، با مساوات زن و مرد مخالف است، قوانين مدني را در اين‌باره قبول ندارد، لذا با انقلاب مخالف مي‌باشد؛ سي سال پيش تفسير قاطع چند آيه از قرآن در پاسخ به يكي دو منافق نوشته شد كه كتاب دكتر دوزي را براي گسترش فساد منتشر كرده بودند. آن‌ها در استناد به قوانين مدني به انتقاد از يكي دو آيه قرآن پرداخته بودند. اين‌كه طوري وانمود كنيد كتابِ سي سال پيش به تازگي نوشته شده و به همين دليل نويسنده‌اش را مؤاخذه نماييد خطايي در حكم انكار همان آيات است.

٦٥. از شعاع پنجم چنين استنباط مي‌شود كه منظور نويسنده از سفيان و دجال اسلام، مصطفي كمال است؛ شعاع پنجم مدت‌ها پيش تأويلي از يك حديث

متشابه را به صورت كلي بيان كرده است و من در اين باره در اعتراضيه‌ام پاسخ قطعي داده و مشخص كرده‌ام كه اين خطاي آشكار و دليل مؤاخذه قرار دادن آن اشتباه بزرگي‌ست. اگر جرمي در اين مورد باشد متوجه كسي‌ست كه معناي ظريف و كلي مزبور را بر يك فرد جزئي تطبيق داده و در دادگاه به گوش همه رسانده است.

٦٦. كلاه شاپو مانند فينه است و هيچ ربطي به ايمان ندارد. سعيد نورسي عاجز از درك اين مطلب است كه ايمان امري كاملاً وجداني و دروني‌ست؛ علما و مجتهدان اسلام و شيخ الاسلام‌ها مخصوصاً امام اعظم بسياري از علايم و افعالي را كه به ايمان ضرر مي‌زنند، مشخص كرده‌اند. علما در كتاب‌هاي كلامي، به ويژه استفاده از كلاه و زنار را منافي با مقتضاي ايمان دانسته‌اند، لذا ديوانگان نيز در مي‌يابند كه نويسندگان چنين مطالبي تا چه حد دچار خطا و اشتباه شده‌اند. آن‌چه در اعتراض‌نامه پيرامون كلاه شاپو گفته‌ام؛ هم‌چنين حجت‌هاي محكمي كه درباره ايمان تحقيقي در رساله نور موجود است، اين سخن را كه "سعيد در ادراك مطلب مذكور عاجز است" بر چهره فرد مدعي مي‌كوبد.

٦٧ و ٦٨. او بسيار تأكيد مي‌كند كه كلاه شاپو نشانه كفر است و تداوم اصرار بر آن نيز الحاد و بي‌ديني مي‌باشد. آشكار است كه آن‌ها براي عدم استفاده مردم از كلاه شاپو، وارد كار تبليغي يا به تعبير خودشان مبارزه و مجاهده شده‌اند؛ در چهار پنج جاي اعتراض‌نامه‌ام به صورت قطعي نشان داده شده است كه اين اشتباه تا چه حد بي‌معناست.

٦٩. ديده شده است كه طلبه‌هاي رساله نور به جاي كلاه شاپو كلاه بَرَه (بدون لبه) بر سر مي‌گذارند؛ در ميان طلبه‌هاي رساله نور آنان كه اهل تقوايند مخصوصاً آن‌ها كه ارتباط كم‌تري با حيات اجتماعي دارند از كلاه شاپو كه لزوم و معنايي ندارد و مانع سجده مي‌شود استفاده نمي‌كنند. كسي كه اين كار را شايسته مؤاخذه مي‌داند خود در برابر حقيقت و عدالت و مصلحت ملت مسئول است.

٧٠. كفر دانستن كلاه شاپو شكل مسأله‌ي ايماني به خود گرفته است...؛ آري، هم‌چنان كه پاسخي را كه چهل سال پيش به علماي استانبول داده بودم، در دادگاه هم بيان كرده‌ام، نسبت دادن تعبير مورد استفاده همه عالمان مسلمان به

منِ تنها و گفتن اين كه شكل مسأله‌ي ايماني نيز يافته است فقط اتهام به اسلام و اهل علم و من نيست، بلكه اهانتي ديوانه‌وار است. من اين اهانت را به او اعاده مي‌كنم.

٧١. مشخص است كه با اعلان بسته شدن مدرسه هاي ديني و تكايا و ممنوعيت گفتن اَللهُ اكبَرُ در اذان و اقامه به عنوان علايم آخر الزمان، درصدد تحريك مردم عليه انقلاب است؛ چهل سال پيش تأويل يكي دو حديث را بيان كردم و پانزده سال پيش در مخالفت با فتاواي بدعت‌آميز علماي اداره ديانت رساله‌يي نوشتم. كسي آن‌ها را رد نكرد و اعتراضي به من نشد. اكنون مدار بحث كردن آن مطلب با قانون دادگستري هيچ مناسبتي ندارد. دادستان، سخنان بيهوده سابق را دوباره تكرار نموده يا از هر دري سخن گفته و نسبت‌هاي ناروايي به من داده است. اين كار هم خطاست هم اشتباه و هم براي دولت احتمالاً مضر.

٧٢. فراموش نكرده است اين اخطار را بدهد كه "نشان دادن مسائل شعاع پنجم به هر كس، جايز نيست؛ زيرا محرمانه و خصوصي‌ست"؛ ما براي اين‌كه از شر دشمنان پنهان محفوظ بمانيم دشمناني كه به هر بهانه درصدد نابودي ما بوده‌اند؛ و براي آن‌كه كساني مانند دادستان برداشت سطحي از مطالب نكنند بر رساله مذكور نوشتيم "محرمانه و خصوصي‌ست و آن را نبايد به هر كسي نشان داد." اينك جرم دانستن اين كار و وانمود كردن اين‌كه به جرم خود اقرار كرده‌ايم اشتباه واضح و روشني‌ست.

٧٣. احمد فيضي براي يافتن كلمه "بديع الزمان الكردي" از توافق و تناسب دو كلمه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ياد مي‌كند. بايد ديد آيا او درصدد ايجاد مشابهت بين سعيد الكردي و پيامبرمان محمد مصطفي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است؛ احمد فيضي با توجه به اين‌كه رساله نور تفسير قرآن مي‌باشد، و با استناد به اين‌كه سعيد بيچاره در هر زمان شريعت نبوت را در اعمال‌اش تطبيق مي‌دهد و با استناد به حديث

"اَلْعُلَمَاءُ وَرَثَةُ اْلاَنْبِيَاءِ"

و وراثت نبوت، نه اين‌كه سعيد بيچاره را در وراثت و خدمت قرآني مذكور شبيه پيامبر بداند، بلكه با استخراج علمي و ابجدي خود معناي پيروي از سنت را استخراج كرد. لذا كسي كه اين كار را مستلزم مؤاخذه مي‌داند؛ علاوه بر اين‌كه معناي

"تَخَلَّقُوا بِاَخْلاَقِ رَسُولِ اللّٰهِ"

را

نمي‌داند از سه وجه مرتكب خطا هم شده است. سعيد ذره‌يي مظهريت براي نور منشأ گرفته از خورشيد ذات احمديه‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را سعادتي عظيم مي‌داند، لذا كسي كه مي‌گويد سعيد صد هزار مرتبه از حد خود تجاوز كرده و درصدد تشبيه خود به پيامبر برآمده، ديوانه است. چنين كسي معناي تبعيت از پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و اقتدا به سنت‌اش را درنيافته است.

٧٤. در تاريخ اسلام تاكنون ديده و شنيده نشده است كه هيچ عالم ديني، قرآن كريم و احاديث را تا اين حد ابزار و وسيله افكار و مقاصد شخصي خود كند؛ در اين اشتباه به پنج وجه خطا وجود دارد. مدعي، كتاب‌ها را نديده و از تفاسير و نظر علما بي‌خبر است، و از تفاوت معناي صريح و معناي اشاري اطلاع ندارد و تفاوت معناي كلي و افراد خاص را نمي‌داند. واضح است كه هزاران نفر از عالمان مانند "نجم‌ الدين كبري" و "محيي الدين ابن عربي" نوشته‌هاي فراواني دارند و معتقدند در بررسي وقايع كلي و حتي حالات جزئي نفس، به جاي معناي صريح آيه بايد به معناي اشاري آن توجه كرد. اين‌كه گفته شود معناي اشاري كلي آيات در هر عصر افرادي دارد و يكي از افراد آن در زمان حاضر، رساله نور و برخي از شاگردانش مي‌باشند، و به اين منظور طبق حساب ابجد و جفر ـ كه از گذشته در بين علما دستور العمل رياضي مقبولي بوده است ـ تناسب و هماهنگي‌هايي نشان دهند، به هيچ وجه به معني ابزار قرار دادن آيات براي افكار شخصي نيست. كسي كه چنين چيزي مي‌گويد دچار خطاي بزرگي شده و به دقايق علمي اهانت كرده است.

٧٥. طبق نظر اهل سنت عقيده به امام پنهان و امام منتظر، باطل است؛ در برابر اين نظر شيعه كه مي‌گويد "يكي از دوازده امام بوده و در قيد حيات اما پنهان است و در آخر الزمان ظهور خواهد كرد" برخي از اهل سنت گفته‌اند عقيده به امام منتظر باطل است. تعداد اندكي از علماي مذهب حنفي نيز گفته‌اند: "لاَ‌مَهْدِى ‌اِلاَّ عِيسى"؛ تعدادي از كارشناسان در دادگاه دنيزلي و جناب دادستان از اين مطلب معناي نادرستي برداشت كرده‌اند. امت مسلمان براساس نيازهاي فطري خود در هر عصري انتظار معناي مهدي را كشيده است. به چند وجه و به دلالت روايات مي‌توان گفت چند مهدي و حتي در هر عصر يك نوع مهدي از سادات اهل

بيت آمده و اين از نظر امت امر پذيرفته شده‌يي‌ست. كسي كه اين نظر را نادرست مي‌خواند از چند وجه دچار خطا شده است.

٧٦. در كتابي گفته شده است كافه احاديث مربوط به مهدي ضعيف‌اند؛ كدام مسأله است كه در برخي كتاب‌ها از آن انتقاد نكرده باشند؟ علما با شگفتي نقل كرده‌اند كه حتي محدث بزرگي چون "ابن جوزي" برخي احاديث صحيح را موضوع خوانده است. گذشته از آن، معني اين‌كه حديثي ضعيف يا موضوع ا‌ست اين نيست كه معنايش اشتباه است. منظور اين است كه حديث بودنش براساس سلسله اسناد، قطعي نيست؛ و الا ممكن است معماي آن مطابق با حق و حقيقت باشد.

٧٧. در ضعيف و مشوش بودن اين‌ها اتفاق نظر وجود دارد؛ درحالي كه امام شافعي نه تنها حديث موضوع كه حديث مرسل را هم قبول ندارد سعيد نورسي كه شافعي مذهب است معلوم نيست به چه دليل اين‌ها را بيان مي‌كند؛ در اين كه اتفاق نظر وجود ندارد همين دليلِ قطعي كافي‌ست كه از هزار سال پيش تاكنون امت و اهل حديث اين حقيقت را ادامه داده‌اند. اين مطلب نيز خطاي در خطاست؛ وانگهي امام شافعي احاديث مرسل و ضعيف را در احكام شرعي براي استخراج حكم حجت نمي‌داند. و الا (حاشا) دلالت‌ها و حجت‌هاي احاديثي را كه منطبق بر حقيقت‌اند و امت آن‌ها را پذيرفته‌اند در فضايل اعمال و حوادث اسلامي قبول دارد. اشكال او مربوط به احكام است.

٧٨. علم غيب خاص خداوند است. هيچ ولي‌اي قادر به تصرف و آگاهي از غيب نبوده،. حتي پيامبر هم قادر به اين امر نيست. اما سعيد نورسي در يكي از رساله‌هايش براساس اشارات حديثي، آغاز و انتهاي خلافت را نشان داده است؛ آري، هيچ كس به شخصه غيب را نمي‌داند، اما با اعلام و الهام الهي ـ كه همه معجزات و كرامات بر آن استوار است ـ مي‌تواند مطلع شود. در انتهاي يكي از رساله‌ها كه با اشارات غيبي امام علي درباره رساله نور مرتبط است لمعاتي اعجازي از حـديث شريف

"اِنَّ الْخِلاَفَةَ بَعْدِى ثَلاَثُونَ سَنَةً"

مطابق با واقع و بسيار زيبا بيان شده و مورد تقدير خوانندگان قرار گرفته است. باطل دانستن اين مطلب و اعتراض كردن به آن نتيجه جهالت و خطاست.

٧٩ و ٨٠. جمعيتي مخفي تأسيس كرده و زير پوشش دين براي اخلال در امنيت كشور كتاب‌ها و نامه‌هايي نوشته و با واسطه‌هايي ارسال كرده است؛ سه دادگاه در خصوص تأسيس جمعيت مخفي، ما را بي‌گناه دانسته‌اند و مراكز انتظامي حدود ده استان در اين مورد با ما كاري نداشته‌اند. من در اعتراض نامه‌ام در رد اين ادعا صد حجت بيان كرده‌ام. با اين حال پانزده بار تكرار كردن اين موضوع در كيفرخواستي پانزده صفحه‌يي به ده وجه كار اشتباهي‌ست.

٨١. تأويل‌هاي مندرج در شعاع پنجم اشتباه است؛ پاسخ اين مطلب و ساير انتقادها و اعتراض‌ها به صورت قطعي در بخش پاياني اعتراضيه‌ام آورده شده، لذا در اين‌جا به همين مقدار اكتفا مي‌كنم.

* * *

ضميمه جدول خطا ـ صواب

٨٢. جماعت مخفي دارد و در اميرداغ به آن مشغول بوده است؛ دليل قطعي بر اين‌كه اتهام مذكور افتراست و به هيچ وجه قابل اثبات نمي‌باشد اين است كه من به شدت تحت كنترل بودم. در انزواي كامل به‌سر مي‌بردم و چنان تنها بودم كه نمي‌توانستم از وقايع جهان مطلع شوم؛ سالمندي و ضعف و بيماري هم عارض‌ام بود. در هفته فقط يك نامه آن هم صرفاً به يك‌جا مي‌فرستادم و هيچ راه ديگري براي كسب خبر نداشتم. تأليف و نوشتن را كنار گذاشتم و در حالي كه آزادي‌ام اعلام شد به شهر خود نرفتم؛ كه اگر مي‌رفتم دوستان فراواني در آن‌جا داشتم و همشهريان زيادي به سخنان‌ام گوش مي‌دادند. من براي خدمت خويش، جز يكي دو شاگرد خياط كس ديگر را نخواستم و درباره ديدارهايم نيز بايد بگويم از هر چهل مورد درخواست ديدار، اجازه ملاقاتي چند دقيقه‌يي فقط با يك نفر را مي‌دادم. اتهام تشكيل يك جمعيت مخفي به چنين فرد غريب و بيچاره‌يي كه بر آستانه گور ايستاده و دادگاه او را بي‌گناه دانسته و سياست را هم از سي سال پيش رها نموده است، چنان خطاي بزرگ و ظالمانه و ناعادلانه‌يي‌ست كه هر كس او را بشناسد و مختصر عقلي داشته باشد خواهد گفت دروغ و بي‌اساس است.

٨٣ و ٨٤ و ٨٥. مدعي گفته است: سعيد دشمن پنهان ندارد؛ كسي هم او را مسموم نكرده است. كميته‌يي را هم كه زنديق مي‌نامد و به قول خودش از چهل سال پيش با حقايق قرآن به مبارزه با آن‌ها برخاسته ـ كه قصدشان فاسد كردن اهل ايمان است ـ وجود خارجي ندارد. شايد برخي از مأموران دولتي را كه محدوديت‌هايي برايش ايجاد كرده‌اند زنديق و منافق مي‌نامد؛ اتهام دادستان از چند وجه خطا و دروغ است و تعبير منافق و زنديق نيز براي بعضي از مأموران مسلمان و مؤمن فريب خورده و بيچاره كه به اعتبار وظيفه سعيد را محبوس يا تعذيب كرده‌اند جنايت بزرگي‌ست. كسي را در نظر بگيريد كه مكرراً مي‌گويد: آن دسته از مأموران دادگستري و وظيفه‌شناس به شرطي كه به رساله نور ضرر نزده و

از آن استفاده نمايند ولو مرا به اعدام هم محكوم كنند حلال‌شان مي‌كنم، فرد منزوي و غريبي كه در حد امكان به مصالحه مي‌پردازد و از كارهايي كه خللي در وظايف آنان (مأموران دادگستري) ايجاد ‌كند پرهيز مي‌نمايد؛ لذا اين اتهام در حق چنين فردي گناهي بزرگ و يك افتراست و تحقيري در حق اين ملت دين‌دار محسوب مي‌شود. كساني كه سعيد را مي‌شناسند مي‌دانند كه او در حد امكان از تكفير پرهيز دارد. حتي اگر او كفر صريح را هم در كسي ببيند تلاش مي‌كند موضوع را تأويل كند و فرد مذكور را تكفير نمي‌كند. او هميشه براساس حسن ظن رفتار مي‌كند لذا كسي كه چنين اتهامي مي‌زند، خود متهم به آن اتهام است.

نيز بيان اين‌كه دشمن پنهان و كميته فساد وجود ندارد چنان دروغي‌ست كه بسياري از كميته‌هاي كمونيستي و فراماسوني و تاشناك‌ها با زبان حال بر كذب بودنش صحه مي‌گذارند و مي‌گويند ما حي و حاضر در ميدان هستيم؛ هم‌چنين حوادث دردناكي كه از سي سال پيش به طرز بي‌سابقه‌يي بر سر سعيد آمده مخصوصاً آن‌چه را كه در انزواي مطلقِ ده ماه اخير بر او روا داشته‌اند و اين‌كه او همه چيز را رها كرده و با صد رساله نور به صورت پيروزمندانه‌يي با تمام توان براي قرآن در برابر دشمنان متجاوز دين فعاليت مي‌كند ادعاي دروغ مذكور را با صد دليل تكذيب مي‌كند.

سخن مدعي كه مي‌گويد "هيچ‌كس او را مسموم نكرده است" چنان خطايي‌ست كه فقط در صورتي مي‌تواند اين حكم منفي را اثبات كند كه دائماً در كنار سعيد بوده و از سرگذشت زندگي‌اش كاملاً مطلع باشد؛ هم‌چنين با انكار دمل‌هاي زهرآگيني كه بيست سال در زير بغلم وجود داشته و مايه‌ي حيرت بينندگان شده و حاصل تزريق مي‌باشد و با انكار مسموميت‌هاي دوران كاستامونو و امير داغ و زندان دنيزلي ـ‌ كه به شهادت دوستان‌ام به وقوع پيوسته ـ مي‌تواند آن خطايش را بپوشاند.

٨٦. مدعي مي‌گويد: سعيد نورسي گفته است هنگام هجوم به رساله نور حوادثي چون زمين لرزه رخ مي‌دهد؛ و اين از كرامات رساله نور است كه زمين به خشم مي‌آيد. نسبت چنين فعلي به زمين مخالف دين است؛

در آيه تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ (ملك: ٨) قرآن، گفته مي‌شود جهنم به كافران چنان خشم مي‌آورد كه چيزي نمي‌ماند تكه تكه شود. مشابه همين مطلب، مي‌گوييم زمين در مواجهه با حمله‌يي كه به رساله‌هاي نور مي‌شود به خشم مي‌آيد، آسمان مي‌گريد و زمستان حدت مي‌يابد، يعني مخلوقات ياد شده در حين انجام وظايف‌شان به امر الهي مظهر تجلي قوت و قدرت رباني شده و غضب الهي را بروز مي دهند؛ در واقع براي اخطار به بشر برخود مي‌لرزند و مي‌گريند.

٨٧. ميل به تفاخرش را نشان مي‌دهد و خود را مجدد مي‌داند؛ پاسخ به مدعي كه مي‌گويد: "به فخر فروشي تمايل دارد و خود را صاحب مقام مي‌داند": اولاً: منظور از آن‌كه گفته‌ام من از آل بيت به‌شمار مي‌روم در حقيقت تمنايي‌ست براي وارد شدن در عرصه دعاي "وَعَلَي آلِهِ". ثانياً: من (هيچ گاه) نفس اماره‌ام را تبرئه نمي‌كنم. اين نفس ممكن است به سوي هر بدي ميل كند. ليكن شما كسي را در نظر بگيريد كه چهل سال است مصايب نفس را بر دوش مي‌كشد و از سي و پنج سال پيش تلاش مي‌كند از هوس‌ها و شرور نفس خودداري كند. كسي كه در انجام اعمال، همه توانايي خود را در اخلاص مي‌بيند و دوستان نزديك‌اش شاهد حال و روز او بوده و هستند؛ و اجزاي رساله نور و امتناع و استغناي او در برابر حرمت و احترام و تمجيدهاي مردم بر مشرب فروتني او گواهي مي‌دهند. مؤاخذه چنين كسي با چنان اتهامي خطايي است بسيار غيرمنصفانه.

وانگهي سعيد گفته است:"رساله‌هاي نور به‌مثابه صدقه مقبوله وسيله‌يي هستند براي دفع بلايا" و به اين ترتيب براي تشويق نيازمندان به سمت نور مي‌گويد برخي از احسان‌هاي فوق العاده الهي نوعي كرامت نوريه بوده و لمعه‌يي از معجزه قرآني در رساله نور ـ كه تفسير حقيقت آن است ـ انعكاس يافته است. دليل اين سخن آن است كه براي ارائه يك خدمت كامل ايماني به وطن و ملت است كه گاه از كرامات الهي مي‌نويسد تا مردم به رساله هاي نور اعتماد كنند و حجت‌هايش را بپذيرند؛ در غير اين صورت انسان ضعيف و فقير و غريب و درمانده‌يي چون او با وجود اين همه دشمن بي‌انصاف و مأموران متوهم نمي‌توانست اين خدمت مقدس ملي و وطني را به انجام برساند. كساني چون دادستان كه از هر دري سخني مي‌گويد و كاه را كوه جلوه مي‌دهد مانعش

مي‌شدند. مجموعه "سكه غيبيه" قريب هزار اشارت غيبي و اماره و واقعه را كه مقبوليت رساله‌هاي نور را گواهي مي‌كنند با دلايل اثبات كرده است. اگر هزار نخ نازك كنار هم آيند طناب محكمي خواهند شد.

٨٨. مدعي مي گويد: "رساله نور، تفسير نيست؛ ضمن اين‌كه گاه با عقيده و باور در تضاد قرار مي‌گيرد"؛ تفسير دو قسم است: نوع اول تفسيري‌ست كه عبارات را توضيح مي‌دهد و نوع دوم درصدد اثبات حقايق آن بر مي‌آيد. در ميان اهل درايت و دقت صدها هزار شاهد و گواه وجود دارد كه شهادت مي‌دهند رساله نور قويترين و باارزشترين تفسير از نوع دوم است. عالمان محقق مصر و شام و حرمين شريفين و اساتيد مدقق استانبول و ساير بلاد، رساله نور را تأييد نموده و از آن انتقاد نكرده‌اند. نيز مبارزه منطقي، پيروزمندانه و علمي سعيد در طول حيات، نسبت و اتهام مدعي را تكذيب و رد مي‌كند.

٨٩. مدعي: در گذشته "حسن صباح" با مذهب باطني و "شيخ الجبل" با طريق غلات شيعه در برابر اهل سنت لرزه‌يي سياسي ايجاد كردند و مدعي اينك سعيد نورسي را به آن‌ها تشبيه نموده و او را متهم مي‌كند، و اين خطاي عجيبي‌ست. سعيد نورسي بيچاره براي اين‌كه خلاف سنت عمل نكند و وارد سياست نشود در طول بيست و سه سال اهانت‌ها و حبس‌ها و اسارت‌هاي توأم با شكنجه را به جان خريد و براي آن‌كه وارد سياست نشود از همه مقامات دنيوي روي برگرداند؛ اينك تشبيه سعيد نورسي به افراد مذكور خطايي سرد و بي‌معناست. ادعاي مزبور كه اميدهاي گرم ما را به يأس مبدل كرده از برف و سرماي شديد اين روزها سردتر است. گويا مدعي هميشه در اين دنيا باقي خواهد ماند و گويا با اين اعتقاد كه همه از هر جهت براي مقاصد دنيوي تلاش مي‌كنند مي‌گويد: "سعيد در مخالفت با انقلاب و به قصد ايجاد اخلال در امنيت، مقدسات را وسيله قرار داده مردم را تشويق به فساد مي‌كند". اتهامي كه او عنوان كرده چنان اشتباه است كه علايق اخروي همه حقايق قدسي رساله نور و شاگردان‌اش آن را رد ميكنند. مدعي مذكور بايد بداند كه ما يك حقيقت ايماني را با سلطنت

دنيا عوض نمي‌كنيم و مرتبه يك نكته قرآني در نزد ما از رتبه و درجه پاشايي پاشا: لقبي كه در دوران عثماني به ژنرالها ميدادند. اهميت بسيار بيش‌تري دارد.

٩٠. مدعي كه گويي در پي يافتن دليل از هر جايي‌ست رفتارهاي محبت آميز و خصوصي شاگردان رساله نور نسبت به يك‌ديگر، بهره‌مندي آنان از رساله نور و نامه‌هاي‌شان را ـ كه صميمانه و گاه مبالغه آميز است ـ اساس قرار داده با فريب و دسيسه محور اتهام نموده و تلاش مي‌كند ما را به مرتجع بودن متهم نمايد، و اين چنان خطا و اشتباهي‌ست كه موجب خواهد شد در قبر عذاب شديدي را متحمل شود. براي مثال يكي از نامه‌هاي "مصطفي صونگور" را كه در روستايي دور افتاده معلم است دليل ارتجاعي بودن او و ما اعلام مي‌كند. معلم جوان مذكور با اين سخنان‌اش كه: "من از لاقيدي و گمراهي گذشته رهايي يافتم" و اين را به معناي شكر و حمد براي اين مي‌گويد كه به‌واسطه مطالعه رساله نور معلمي حقيقي و مؤمن شده و به مرتبه‌يي رسيده كه مي‌تواند دانش آموزان معصوم را طوري تربيت كند تا از اخلاق پسنديده برخوردار گردند. آيا اين سخن نشاني از ارتجاع دارد؟ دور شدن از ارتداد و رهايي از گمراهي و ضلالت نه تنها فساد و ارتجاع نيست، بلكه به عدد كودكان بي‌گناهي كه پاي درس او مي‌نشينند اصلاح و پيشرفت معنوي‌ست.

* * *

التباس و اشتباه و خطاهاي كساني كه روزنامه "سون پُستا" را به نوشتن مقاله وا داشتند، خبرچيني كردند، و دادگاه را به زنداني كردن ما مجبور نمودند. ١. ‌در اميد هفتم گفته بودم كه در قلعه آنكارا چهار پنج نوع كهولت، و درگذشت سلطنتِ خلافت مرا محزون كرد. چهارده سال پيش دادگاه اسكي شهير از اين سخن اشكال گرفت. گفتم: درگذشت سلطنتِ خلافت گفته‌ام نه درگذشت سلطنت. شما كسره سلطنت را نخوانده‌ايد. آن گاه ساكت شدند.

٢. بيست سال پيش در يك رساله خصوصي، به منع تدريس حروف قرآني اعتراض كرده‌ام نه به قبول حروف لاتين.

٣. سي چهل سال پيش براي دفاع از حقيقت قرآن، در تبعيت از همه مجتهدان و مفسران مسلمان، آيات صريح قرآن را درباره ارث و حجاب تفسير كردم. اين تفسير را كه چهار پنج مرتبه از سوي حكومت بررسي شد به ما بازگردادند. توجه كنيد كه به بهانه اين تفسير يعني رساله حجاب و براساس نظر شخصي نه قانون، مرا متحمل مختصر مجازاتي كردند و آن هم شامل مرور زمان و قانون عفو گرديد، با اين‌كه برائت همين رساله از سوي محاكم دنيزلي و تجديد نظر هم اعلام شده است، روزنامه "سون پستا" به‌واسطه برداشت نادرست از چند جمله، ما را مستحق مجازات مي‌داند. روزنامه ياد شده بايد بينديشد و ببيند كه در آن مطالب تا چه حد خطا و اشتباه هست. نبايد افكار عمومي را فريب داد.

٤. ‌انديشه خصوصي يكي از شاگردان رساله نور را به همه نورجي‌ها تعميم مي‌دهد؛ نامه عادي كسي را كه براي يكي از دوستان‌اش نوشته است ناشر افكار يك جمعيت موهوم مخفي قلمداد كرده، و طوري وانمود مي‌كند كه صد و سي رساله‌يي كه در طول سي چهل سال تأليف شده گويا امسال تأليف شده و هيچ گاه

دادگاهي نشده است. سي چهل كلمه در چهار پنج رساله خصوصي را چنان بزرگ‌نمايي مي‌كند كه گويي تمام صدها هزار كلمه‌ي موجود در صد و سي رساله را شامل مي‌شود، لذا كل رساله نور را زير سؤال مي‌برد؛ و نيروي انتظامي و دادگستري و استانداري‌هاي پنج شش استان را كه مرا از بيست و سه سال پيش زير نظر و كنترل داشته‌اند، در چهار پنج دادگاه محاكمه‌ام كرده‌اند، و بعد از پنج شش بار مصادره اكثريت مطلق نسخه‌هاي رساله نور، آن‌ها را بازگردانده‌اند، در جرم‌هاي خيالي و موهوم و بي‌اساس ما شريك مي‌داند.

٥. در برخي از قسمت‌هاي محرمانه رساله نور توافق‌هاي غيبي و تطابق‌هاي رياضي و ابجدي و اشارات قرآني متعددي وجود دارد كه ما به هيچ وجه آن‌ها را تصادفي نمي‌دانيم. اين ها مطالبي هستند كه بالاتفاق به لحاظ معنايي و به لحاظ رياضي و جفري مقبوليت رساله نور را تصديق ميكنند. ما معتقديم امام علي (رض) در قصيده "جلجلوتيه"‌اش به نحو قريب به صراحت از رساله نور خبر داده، و غوث اعظم (قدس سرّه) نيز رساله‌ها را تأييد نموده است. ما به قطع و يقين اين‌ها را عنايتي رباني و اكرامي سبحاني در حق خود، و اشارتي غيبي در مقبوليت رساله‌هاي نور، و نوعي كرامت براي حقايق ايماني مندرج در رساله نور ـ كه معجزه معنوي قرآن است ـ مي‌دانيم. ما، مخصوصاً من، در زماني كه به شدت محتاج توان معنوي و تسلي خاطر قدسي بوده‌ايم اين اشارات غيبي را بي آن‌كه در اختيار ما باشد ديديم و تصديق كرديم. ليكن مدتي آن را پنهان داشتيم. اما وقتي ديدم تبليغات شديدي عليه من به راه انداخته و شديدترين ظلم و استبداد را آغاز كرده‌اند براي عدم كناره‌گيري مشتاقان و نيازمندان رساله نور، حقايق مذكور را به برادران خاص‌ام نشان دادم و چون فوايد فراواني براي آن‌ها داشت تا حدودي اظهار و بيان نموديم.

براي اين‌كه بدانيد من بيست و دو سال هدف شديدترين ظلم ها و محروم از حقوق مدني بوده‌ام يك نمونه را بيان مي‌كنم: يازده ماه در انفرادي مطلق محبوس بودم و براي آن‌كه خدمتكاران و برادران خاص‌ام با من تماسي نداشته باشند ديدار با من به شدت ممنوع بود. دادستان كيفرخواستي شصت صفحه‌يي و دادگاه ادعانامه و قرار نامه‌يي پنجاه و يك صفحه‌يي را عليه ما تنظيم و نگاشته بودند، لذا با اين‌كه تقاضاي زيادي كرديم در دو روز بيش از سه چهار ساعت اجازه صحبت به

ما ندادند. من با حروف (لاتين) جديد آشنايي ندارم، پس التماس كردم اجازه دهند يكي از طلبه‌هايم كه با زبانم آشناست نزدم بيايد و قرارنامه و ادعانامه را برايم بخواند و اعتراض نامه‌ام را بنويسد. اجازه ندادند. ادعانامه‌يي را كه قرائت‌اش چهار ساعت طول كشيد و صد اشتباه آن را بيان كرديم و ادعانامه شديد دومي را كه چند ماه بعد با توسل به هر وسيله‌يي مغرضانه و با برداشت‌هاي غلط عليه ما تنظيم كرده بودند به سمع‌مان رساندند، با اين حال بارها درخواست كردم در مقابل آن، پاسخي را كه در سه صفحه نوشته بودم بخوانم؛ اجازه ندادند.

جاي شگفتي‌ست كه اگر اجازه سخن گفتن به من مي‌دادند برخي از جمله‌هاي نادر رساله نور را ـ كه ناظر بر دنياست ـ به نفع خود بيان مي‌كردم، و اين در حالي‌ست كه همان جمله‌ها را با برداشت‌هاي غلط عليه ما در قرارنامه نوشته بودند. من هم خطاب به دادگاه و در برابر مجازاتي كه براي ما قائل شدند تشكرنامه‌يي نوشتم. گفتم سپاسگزارم از اين‌كه به جاي من بخش‌هاي مهمي از رساله نور را منتشر كرديد و از جهتي هم اثبات كرديد كه نورجي شدهايد، لذا از اذيت و آزاري كه تا آن روز برخلاف قانون در حق من روا داشته بودند، گذشتم و حلال‌شان كردم.

آيا كسي كه غريب است و بيمار و بسيار سالمند و واقعاً ضعيف؛ كسي كه فقير است و نيمه اُمّي، كسي كه خود را بسيار بيچاره مي‌داند و از فخر فروشي و خودنمايي مي‌گريزد؛ كسي كه براي انجام كامل وظيفه ايماني و قرآنيِ مرتبط با ملت و وطن و جهان اسلام، درصدد جذب كمكِ برخي افراد است كه با سياست ارتباطي ندارند و براي اين‌كه همين افراد از او نگريزند بخشي از اشارات غيبي را كه تعدادشان بيش از هزار است و تعدادي از توافق‌هاي صد در صدِ رويدادهايي را كه بيش از صد مورد است، وخود به آن‌ها يقين دارد براساس قاعده‌يي كه ادباي مشهور و عالمان بزرگ نيز آن‌ها را تأييد مي‌كنند، اظهار و بيان مي‌دارد، آيا چنين كاري مي‌تواند دليل اعتراض به او و مؤاخذه‌اش گردد؟ آيا چنين كاري خلاف دين و قانون است؟ اين را از روزنامه "سون پستا" و كساني كه ما را مجرم مي‌دانند سؤال مي‌كنم.

٦. فردي را در نظـر داشته باشيد كه سي سـال پيش گفته است

"اَعُوذُ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ‌"

و آن را در انديشه‌ها و زندگاني‌اش اصل قرار داده است؛ فردي كه بيست و پنج سال روزنامه‌ها را نخوانده و مطالب‌شان را نشنيده و ده سال از جنگ جهاني بي‌خبر بوده و اين مطلب اصولاً برايش اهميتي نداشته و در‌باره‌اش كنجكاوي هم نمي‌كرده است؛ كسي كه مدت دوازده سال نمي‌دانسته كه مقامات و وزرا و نمايندگان دولت چه كساني‌اند؛ كسي كه بهترين مقامات و مراتب دنيوي برايش اهميتي نداشته و اين را در دادگاه‌ها مدعي شده و براي اثبات آن، همه دوستان‌اش را شاهد نشان داده؛ كسي كه بارها گفته است يك حقيقت جزئي ايمان و يك نكته قدسي قرآن برايش بيش از سلطنت دنيا اهميت دارد؛ كسي كه همه زندگي خود را صرف چنان حقايقي مي‌كند و تلقي‌اش از كساني كه احوال دنيا را بر امور اخروي ترجيح مي‌دهند اين است كه آن‌ها ديوانه‌اند؛ متهم كردن چنين فردي منزوي به سياست دنيا و دسيسه‌هاي پنهان، چه خطاي پست و ظالمانه‌يي‌ست، كه آن را به وجدان‌هاي مجازات كنندگان و مخبران روزنامه "سون پُستا" واگذار مي‌كنم.

اعتراض‌نامه مفصل‌ام را كه لايحه‌ي تجديد نظر مي‌باشد در پاسخ به ادعانامه تقديم دادگاه تجديد نظر مي‌كنم.

يازده ماه رنج كشيده در انفرادي مطلق

در زندان شهر آفيون

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

(مقدمه فرازهايي‌ست كه در زير نوشته شده‌اند.)

با هـدف اين‌كه به دادگاه تجـديد نظر كمك اندكي كنيم تا با دلايل منطبق بر حق و حقيقت و به نفـع ما رأي دادگاه آفيـون را ـ كه عليه ما صادر شده است ـ نقض كند؛ تلاش مي‌كنيم اشاره كوتاهي به بخشي از خطاهاي موجود در قرارنامه داشته باشيم؛ پس به اين منظور بخش‌هايي كه از رساله‌هاي خصوصي ما اقتباس كرده و موضوع جرم قرار دادهاند عيناً مي‌آوريم و با نشان دادن اشتباهات‌شان همان كساني را كه ما را محكوم نموده‌اند، زير سؤال مي‌بريم.

از جمله: براي اين‌كه مرا به شديدترين مجازات ها محكوم كنند خلاصه همه جرم‌هايم را در پايان قرارنامه به اين صورت نوشته‌اند: "ماده‌هاي قانونياي كه سعيد نورسي آن‌ها را رد مي‌كند و قبول ندارد، اول: الغاي سلطنت و خلافت..." اين هم سهو است هم خطا؛ زيرا درباره اين جمله كه در لمعه سالمندان نوشته بودم "از درگذشت سلطنت خلافت محزون شدم" پانزده سال پيش به دادگاه اسكي شهير پاسخ دادم و آن‌ها قانع شدند. كسي كه يك خاطره بي‌اهميت را جرم تلقي مي‌كند، خاطره‌يي كه مشمول مرور زمان شده و با استفاده از قانون عفو، برائت‌اش اعلام گرديده است، خود مجرم است.

نيز حديث شريفي را كه در يكي از لمعه‌ها و در معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بيان كرده‌ام به عنوان سند همان جرم خيالي قلمداد مي‌كنند. من با بيان اين حديث:

"اِنَّ الْخِلاَفَةَ بَعْدِى ثَلاَثُونَ سَنَةً ثُمَّ تَكُونُ مُلْكًا عَضُوضًا وَفَسَادًا وَجَبَرُوتًا"

يعني بعد از خلفاي راشدين فسادي در مي‌گيرد؛ در يكي از رساله‌هاي قديمي‌ام نوشته‌ام كه حديث مذكور حكايت از سه معجزه غيبيه دارد. در قرارنامه به عنوان يكي از جرم‌هاي من نوشته‌اند: سعيد در يكي از رسـاله‌ها گفته است"بعد از خلافت، ظلم و فساد خواهد شد". اي هيأت سطحي نگر! كسي كه بيان اعجاز

يك حديث را كه در يك اشارت غيبي از بزرگ‌ترين فساد مادي و معنوي بشر در اين زمانه و از حادثه‌يي كه زمين را زير و زبر كرده خبر مي‌دهد، جرم محسوب كند به لحاظ ماده و معنا، خود مجرم است.

يكي ديگر از جرم‌هاي مرا چنين نوشته‌اند: "او متهم به ارتجاع است و موارد ذيل را كه از دستاوردهاي انقلاب است بدعت و ضلالت و الحاد مي‌داند: تعطيل شدن خانقاه‌ها و تكيه‌ها و مدارس قديم و پذيرش لائيسيزم، جايگزيني پايه‌هاي مليت به جاي اسلام، استفاده از كلاه شاپو، الغاي حجاب، پذيرش اجباري استفاده از حروف لاتين به جاي الفباي قرآني، خواندن اذان و اقامه به تركي، حذف دروس ديني از مدارس، به رسميت شناختن ارث و حقوق مساوي براي زنان و مردان و الغاي تعدد زوجات و..."

اي هيأت بي‌انصاف! مگر مي‌توان آيات صريح و متعدد قرآن معجز البيان درباره حجاب و ارث و تعدد زوجات و ذكر الله و درس و انتشار علم دين و محافظت از شعاير ديني را كه قابل تأويل هم نيستند انكار نمود و همه مجتهدان مسلمان و شيخ الاسلام‌ها را مجرم دانست؟ قرآني كه رهبر و راهنماي قدسي و آسماني سيصد ميليون نفر در هر عصر است و تمام برنامه‌هاي سعادت بشر را در بردارد و خزانه مقدس حيات دنيوي و اخروي‌ست. شما اگر مي‌توانيد چنين كاري كنيد و مرور زمان و اعلام برائت محاكم متعدد و قوانين عفو و وجه محرمانه و خصوصي آن، و آزادي وجدان و انديشه و مخالفت‌هاي فكري و علمي را از كشور و دولت‌ها برچينيد آن‌گاه خواهيد توانست مرا به دليل آن‌چه گفته‌ايد مجرم اعلام كنيد؛ در غير اين صورت شما در دادگاه حق و حقيقت و عدالت به طرز وحشتناكي مجرم خواهيد بود.

سعيد نورسي

* * *

(دادگاه، مطلب زير را با اين‌كه عليه‌شان بود در كمـال شگفتي عليه ما نوشت.)

من هم به محكمه دادگستري مي‌گويم: فرياد بر آورده‌ام تا گوش‌هاي ناشنواي اين عصر نيز بشنوند"فردي با استناد به تأييد و تصديق سيصد و پنجاه هزار تفسير و در اقتدا به اعتقاد پدران‌مان در هزار و سيصد سال گذشته، اصول قدسي و حقيقتي الهي و ساري و جاري در حيات اجتماعي سيصد و پنجاه ميليون مسلمان در هر دوره از هزار و سيصد سال گذشته را تفسير كرده؛ و شما حكم ناحقي در محكوميت او صادر كرده‌ايد. ترديد نكنيد كه اگر بر روي زمين عدالتي وجود داشته باشد حكم مزبور را رد و نقض خواهد كرد".

* * *

(مطلبي كه دادگاه با شگفتي و تمجيد در قرارنامه آورده و در ظاهر عليه مـا است. اما آن‌ها را محكوم خـواهد كرد.)

سعيد نورسي در مكتوب "بيست و ششم" در بحث از خود مي‌گويد:"اين برادر بيچاره شما داراي سه شخصيت بسيار دور از هم است.

شخصيت اول: شخصيت موقتي دارم صرفاً متعلق به قرآن كه منادي گنجينه عالي قرآن حكيم است. اين مخبري، اخلاق بسيار والايي را اقتضا مي‌كند كه از آن من نيست و من صاحب آن نيستم، سجايايي‌ست كه مقتضاي آن مقام و آن وظيفه و مسئوليت است. اگر چنين خصلت‌هايي را در من مشاهده كرديد بدانيد كه متعلق به من نيست؛ با آن ‌نظر به من نگاه نكنيد كه متعلق به همان مقام هستم.

شخصيت دوم: هنگام عبادت، زماني كه متوجه درگاه الهي هستم به سبب احسان حضرت حق شخصيتي نصيب‌ام مي‌شود كه موجب بروز آثاري مي‌گردد. اين آثار زاييده معناي اساسي عبوديت است كه شامل "واقف بودن بر قصور خود،

ادراك فقر و عجز خويشتن و با ذلت پناه بردن به درگاه الهي" مي‌باشد. من به واسطه اين شخصيت، خود را بيش از هر كس ديگري بيچاره و ناتوان و تهي‌دست و پر قصور مي‌بينم.اگر تمام جهانيان هم مرا مدح و ثنا كنند نمي‌توانند به من القا نمايند كه خوب و صاحب كمالم.

شخصيت سوم: شخصيت حقيقي‌ام كه متحول شده‌ي سعيد قديمي‌ست و اينك به صورت برخي خصايل باقي مانده از سعيد قديمي وجود دارد. گاه نسبت به ريا و حب جاه تمايلاتي ايجاد مي‌شود. نيز چون از خانواده‌يي اصيل نبوده‌ام گاه خصلت‌هاي پست و نازلي چون قناعت در حد خست در من بروز مي‌يابد.

برادران! براي اين‌كه از من گريزان نشويد بسياري از بدي‌ها و احوال سوء و پنهان اين شخصيت‌ام را بيان نمي‌كنم.

حضرت حق عنايت مهربانانه خود را در‌باره من چنين متجلي كرده است؛ مرا كه مانند سربازي در پايين‌ترين سطح و درجه هستم به خدمت اسرار قرآن ـ كه در حكم مرشدي خاص و عالي‌ست ـ در آورده است. صدها هزار بار شكر!

نفس از همه پايين‌تر اما وظيفه و مسئوليت از همه چيز بالاتر است."

"‌اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى"

* * *

(جمله‌يي‌‌ست كه دادگاه، وحشت‌زده و با واهمه آن را در قرارنامه عليه ما آورده است. اين در حالي‌ست كه جمله تند مذكور پانزده سال پيش نوشته شده و با جمله‌يي ديگر بعد از آن تعديل شده است.)

"برادران‌ام! به خاطر بي‌گناهان و سالمندان، از كساني كه مرا ظالمانه مي‌كشند انتقام نگيريد. عذاب قبر و جهنم آن‌ها را كفايت مي‌كند".

لازم بود اين جمله‌‌ آن‌ها را به رعايت انصاف فرا خواند. مطالب زير را گفته و با يك آيه به اتمام رساندم:

"مادام كه ما ـ با توجه به اعتقاد شما و رفتاري كه با من داشتهايد ـ با شما مخالفت كلي داريم؛ شما دين و آخرت خود را در راه دنياي‌تان فدا مي‌كنيد و البته به دليل مخالفتي كه به تصور شما در بين ما وجود دارد، ما نيز برخلاف شما هميشه آمادهي فدا كردن دنياي‌مان در راه دين و آخرت‌مان هستيم. اين براي ما حكم آب كوثر دارد كه حيات يكي دو ساله را كه زير سلطه‌ي حكومت ظالمانه و وحشيانه شما به ذلت طي خواهد شد در راه كسب شهادت فدا كنيم. در استناد به فيض و اشارات قرآن حكيم، براي لرزه انداختن بر اندام‌تان به شما خبر قطعي مي‌دهم كه:بعد از كشتن من شما نيز نمي‌توانيد زندگي كنيد. به واسطه دستي قهار، از دنيا كه بهشت و محبوب‌تان است، طرد شده و خيلي زود به ظلمات ابد پرتاب خواهيد شد. بعد از من، رؤساي نمرودگونهي شما را خيلي زود نابود نموده نزد من خواهند فرستاد. من هم در محضر الهي گريبان‌شان را خواهم گرفت و با پرتاب آن‌ها توسط عدالت الهي به اسفل سافلين انتقامم را خواهم گرفت.

اي بيچارگاني كه دين و آخرت را به دنيا فروخته‌ايد! اگر به زندگي خود علاقمنديد با من كاري نداشته باشيد! در غير اين صورت بدانيد و بر خود بلرزيد كه انتقام من به شكل مضاعف از شما گرفته خواهد شد. من از رحمت الهي اميد دارم كه مرگ‌ام بيش از حيات‌ام به دين خدمت كند و چون بمبي بر سر شما منفجر شده متلاشي‌تان كند. اگر جرأت داريد به رفتارتان ادامه دهيد. اگر كاري هست كه بكنيد، بدانيد كه نتيجه‌اش را هم خواهيد ديد.

* * *

(دادگاه متن زير را عليه من نوشته است؛ در حالي كه يادداشتي‌ست كه آن‌ها را به تند روي متهم مي‌كند.)

نوشته شده است: در آنكارا مصطفي كمال با خشم و عصبانيت وارد دفتر رياست جمهوري شد و گفت:"تو را به اين‌جا دعوت كرديم تا از افكار بلند بگويي، اما تو آمدي و مطالبي درباره نماز نوشتي و بين ما اختلاف ايجاد كردي." و سعيد هم به او گفت: "كسي كه نماز نمي‌خواند خائن است و حكم خائن هم مردود است." بعد، مصطفي كمال عذر خواسته خشم خويش را فرو مي‌خورد.

نوشته‌‌اند: با اين‌كه اصول مصطفي كمال را ناديده گرفته و او را رنجيده خاطر و عصباني كرده بود اما مصطفي كمال با او كاري نكرد. فرماندهان جبار و ظالم، گويا از سعيد قديمي مي‌ترسيدند و اين توان عاليِ شخصيت معنوي شاگردان قهرمان رساله نور در آينده و كرامت بارز رساله نور را نشان مي‌دهد.

* * *

(يادداشتي‌ست كه عليه ما نوشته شده اما دادگاه را مسئول نشان مي‌دهد.) مي‌گويند: "ما از نظر فكري و عملي نمي‌توانيم از فرماندهي كه به دلخواه، اوامري صادر كرده و نام قانون بر آن مي‌گذارد، اياصوفيه را بتخانه و مشيخت اسلامي را دبيرستان دخترانه مي‌كند تبعيت كنيم؛ ما به اعتبار خودمان به دستورات او عمل نمي‌كنيم."

در تقاضانامه مورخ ٢٩/٨/١٩٤٨ مي‌گويد: "فكري بر قلب‌ام خطور كرده است به اين ترتيب: در حالي كه به مصلحت ملت و به نفع وطن است كه دولت به طور تمام و كمال از من حمايت كند و مرا ياري نمايد، بر من فشار مي‌آورند و اين نشان مي‌دهد كميته زنديق پنهاني ـ كه در حال مبارزه با من است ـ به همراه بعضي از كميته كمونيست‌ها كه به آن‌ها پيوسته‌اند مقام‌هاي مهم رسمي را اشغال كرده در برابرم ايستاده‌اند، دولت نيز يا نمي‌داند... يا اين‌كه به آن‌ها چنين

اجازه‌يي مي‌دهد. مسجد اياصوفيه عامل افتخار هميشگي يك ملت قهرمان بوده و در جهان، نشان بزرگي چون الماس است كه به عنوان نشانه‌ي خدمت به قرآن و جهاد مي‌درخشد؛ يادگار كهن و بس بزرگ شمشيرهاست؛ چگونه ممكن است دوست نداشتن كسي كه اياصوفيه را (با اين گذشته افتخارآفرين) تبديل به بتخانه نموده و اداره مشيخت اسلامي را دبيرستان دخترانه كرده جرم باشد؟

* * *

(نوشته‌يي‌ست كه دادگاه براي محكوم كردن سعيد، آن را محكم‌ترين دليل پنداشته است. مطلب زير را سعيد در دادگاه دنيزلي در مقابله با دشمنان پنهانش بيان كرده، و دادگاه با برداشت كاملاً اشتباه از آن، گمان كرده بود منظور او حكومت و دولت است لذا از آن به عنوان عامل مجازات نام مي‌برد.) "قسمي از قوانين جديد دولتي را كه انقلاب‌ها را به اجرا در آورده است جبر كيفي كُفري، جمهوريت را استبداد مطلق، رژيم را ارتداد مطلق، و بلشويسم و تمدن را بي‌بند و باري مطلق ناميده است".

* * *

(مطلبي‌ست كه با حيرت و تمجيد در قرارنامه دادگاه نوشته شده است.)

كتابت رساله نور فوايد فراوان دنيوي و اخروي دارد از جمله آن‌ها عبارت است از:

١. به لحاظ معنا مبارزه با اهل ضلالت؛

٢. در نشر حقايق كمك كردن به استادش؛

٣. خدمت به مسلمانان از جهت ايمان؛

٤. تحصيل علم به‌واسطه قلم؛

٥. انجام عبادت تفكري كه گاه يك ساعت‌اش به قدر يك سال ارزش دارد؛

٦. با ايمان وارد قبر شدن؛

پنج نوع هم فايده دنيوي دارد:

١. بركت در رزق...

٢. آرامش و شادي در قلب...

٣. سهولت در معيشت...

٤. موفقيت در كارها...

٥. كسب فضيلت طلبه بودن و سهيم شدن در دعاي همه طلبه‌هاي رساله نور؛ جوانان به زودي به همه اين‌ها پي خواهند برد و دانشگاه تبديل به مكتب نور خواهد شد.

* * *

(موجب شگفتي‌ست كه فداكاري صميمانهي زير را جرم دانسته‌اند.)

يكي از نقشه‌هاي منافقان پنهان اين است كه با از بين بردن آبروي من، مثلاً از ارزش رساله نور بكاهند.

و دوم اين‌كه: با گسترش ترديد و ملال در ميان شاگردان نور، مانع انتشار رساله‌هاي نور شوند؛ هيچ مترسيد. بگذار جان برخي از بيچارگان چون مايي در راه حقيقتي قدسي كه ميليون‌ها قهرمان برايش جان باختهاند فدا شود.

* * *

(بسيار عجيب است تقريظ و مدحيه مرحوم حسن فيضي را كه به غايت خالصانه و عين حقيقت و مطابق واقع مي‌باشد، هيچ ضرري نداشته و براي بسياري از افراد سودمند است؛ جرم دانسته و چون در پايان يكي از مجموعه‌هاي رساله نور قرار داده شده، سعي كرده‌اند مجموعه مذكور را به اين دليل مصادره كنند.) حسن فيضي نامه‌يي دارد كه خلاصه‌اش چنين است:

"اي رساله نور! شكي نيست كه تو زبان حق هستي و با الهام و اذن حق نوشته شده‌يي"؛ "من از آنِ كسي نيستم؛ من از هيچ كتابي اقتباس نشده‌ام، از هيچ اثري به سرقت نرفته‌ام؛ من رباني و قرآني‌ام. نوري باكرامت هستم برآمده از اثر يك لايموت". "تو كتاب حق هستي، كتابي بسيار با فضيلت و مملو از رحمت. برخي از طلبه‌هاي خاص و خالص‌ات را با نشان‌هاي اوليا و اصفيا تلطيف و تزيين مي‌كني. اجزاي تو اي رساله نور! در دادگاه‌ها نه با صفت مجرم و مظنون كه به عنوان معلم و مرشد و مربي حاضر مي‌شوند. تو در هر دادگاهي هيبت و صولت باشكوه، و عظمت و عزتت را درخشان و پرشعشعه نشان دادي. تو آن‌ها را نيز با آب مطهر قرآن و ايمان شستشو دادي".

"اي استاد كه خادم و ترجمان رساله نور هستي! اي عبد خدا، فرزند معنوي امام علي (رض) و مريد غوث اعظم (قدس سرّه)! مرا به‌ حضور عالي عرفان‌ات بركش!

روزي و ذخيره يك ماهه‌اش كه كيلويي بيش نيست در كاغذي بسته بندي شده و از ميخي آويزان است. او در فقر به وجودي لايزال دست مي‌يابد. از گرفتن هدايا و عطايا اكراه دارد. اگر زكات و صدقات و تبركات و تبرعات را مي‌پذيرفت امروز صاحب ثروتي ميليوني بود".

* * *

(از دلايل نُه‌گانه تسميه رساله نور فقط از يكي اشكال گرفته‌اند. گفته‌اند در ميان شاگردان خاص‌اش كسي را به نام "نور" نيافتيم. چنان كه در حاشيه پاسخ داده شده است كساني چون "نوري بنلي" و "نوري ساعت‌ساز كورهلي" در خدمت رساله نور ممتاز هستند. معلوم است قادر به انتقاد نيستند، لذا به بهانه‌هاي جزئي مي‌پردازند.) دليل اين‌كه در رسـاله گفتار "بيست و ششم"، به مجمـوع سي و سه گفتار، سي و سه مكتوب، سي و يك لمعه، و سيزده شعاع، رساله نور گفته مي‌شود آن است كه در سراسر زندگي، هميشه با كلمه نور روبهرو بوده‌ام. نام روستايم "نورس" است، نام مرحوم مادرم "نوريه" بود؛ استادم كه از طريقت نقشبندي بود "سيد نور محمد" نام داشت؛ يكي از استادان‌ام از طريقت قادريه، "نورالدين" بود و يكي از استاداني كه قرآن را از او آموختم "نور" ناميده مي‌شد؛ به همين ترتيب از طلبه‌هايم كه بيش از ديگران با من مرتبط بودند "نوري" نام داشتند. (عجيب است كه در ميان شاگردان مهم رساله نور كسي را با نام نوري نديده‌اند.) در آن زمان چنين بود، اينك بيست سال شده است نيز آن چه بيش از موضوعات ديگر موجب توضيح و روشن شدن مسايل كتاب‌هايم مي‌شود تمثيل‌هاي نور ا‌ست. هم‌چنين اسم نوراني "نور" در ميان اسماي حسني غالباً مشكلاتم را در حقايق الهي حل مي‌كرده است؛ به همين ترتيب به سبب شدت شوق و انحصار خدمت‌ام به قرآن، امام خاص‌ام عثمان ذي النورين (رض) است.

* * *

("هجومات سته" و ضميمه آن بيست سال پيش در مقابله با تجاوزي ظالمانه و شديد، به صورت خصوصي در زمان خشم و عصبانيت نوشته شده و دادگاه‌هاي متعددي را نيز پشت سر گذاشته است. وقوع جنگ جهاني نشان داد كه خشم و عصبانيت مزبور به جا و درست بوده است. اينك طوري وانمود مي‌شود كه گويا آن كتاب امروز نوشته شده است، لذا درصدد مصادره آن هستند، اين برخورد خلاف عدالت است.) نوشته‌يي كه "ضميمه هجومات‌ سته" نام دارد با عبارات زير آغاز مي شود: اين ضميمه‌ي محرمانه براي حفظ شدن از نفرت و تحقير آينده نوشته شده است؛ يعني زماني كه گفته مي‌شود:"اُف بر مردان بي غيرت آن دوره"؛ اين مطلب نوشته شد تا تحقير مزبور شامل حال ما نشود يا آن را برطرف كنيم. متن حاضر عرض حالي‌ست كه نگاشته شد تا گوش‌هاي ناشنواي رهبران وحشي اروپا ـ كه خود را زير نقاب انسان دوستي پنهان كرده‌اند ـ آن را بشنوند؛ نوشته شد تا مقابل ديدگان نابيناي آن ستمگران بي‌انصافي قرار داده شود كه اين غداران بي‌وجدان را بر ما مسلط كردند؛ نوشته شد تا بر سر پيروان مدنيت بي‌ميم در اين عصر كوبيده شود كه به صد هزار دليل باعث مي‌شوند بگوييم: "زنده باد جهنم".

تجاوز ملحدان اخيراً صورت پست و چركيني گرفته و با بسياري از مؤمنان بيچاره، ظالمانه و بي‌دينانه رفتار مي‌كنند. به همين ترتيب اخيراً در عبادتگاهي كه من خصوصي و غير رسمي، خودم بازسازي كرده بودم و با يكي دو نفر از برادران‌ام مشغول عبادت بوديم به اذان و اقامه‌يي كه پنهاني ادا مي‌شد دخالت كردند. گفتند چرا اقامه شما به عربي‌ست و چرا اذان را پنهاني مي‌خوانيد؟ در سكوت كاسه صبرم لبريز شد. با افراد پست بي‌وجداني كه قابل خطاب نيستند كاري ندارم و به سران فرعون مآب كميته‌يي كه با استبداد دل‌بخواهي خود سرنوشت ملت را بازيچه قرار داده‌اند مي‌گويم: اي اهل بدعت و الحاد...! به شش سؤال من جواب دهيد:

سؤال اول: حاكمان هر قومِ حاكم در جهان حتي وحشيان گوشت‌خواري كه گوشت انسان مي‌خورند و حتي رييس يك گروه وحشي جانور صفت، اصول و قواعدي دارند و براساس آن حكومت مي‌كنند. شما براساس كدام اصول چنين تجاوز عجيبي به حق ديگران مي‌كنيد؟ قانون‌تان را بگوييد. نكند رفتار دل‌بخواهي برخي مأموران پست را به عنوان قانون قبول داريد؟ اصلاً عبادات شخصي كه تابع قانون نيست و نمي‌توان نسبت به آن اعمال قانون كرد.

* * *

(مايه‌ي تأسف است كه از يكي دو جمله در "اشارات سبعه" اشكال گرفته و سعي كرده‌اند آن را براي ما جرم تلقي كنند و كتاب را مصادره نمايند. كتاب مذكور، قديمي بوده و خصوصي نوشته شده و منطبق بر حقيقت مي‌باشد. حقيقت مندرج در كتاب فوق چنان محكم است كه مي‌توان گفت مصلحتي در حيات اجتماعي‌ست و آن را بايد به همه جهان و بشريت اعلام كرد.) بزرگ‌ترين احمق در جهان كسي‌ست كه ترقي و خوشبختي را از سَرسَريان بي‌دين انتظار داشته باشد. يكي از اين احمق‌ها كه منصب مهمي را هم اشغال كرده گفته است: "ما هميشه از خدا نام برديم و عقب مانديم. اروپايي‌ها بر عكس، همواره از توپ و تفنگ گفتند و جلو افتادند".

براساس قاعده "جَوَابُ الأحمق السكوت" پاسخ چنين كساني سكوت است. اما دنباله‌رو برخي احمق‌ها، غافلان بدبختي قرار دارند، پس مي‌گوييم:"اي بيچاره‌ها! اين دنيا مسافرخانه‌يي‌ست. مادام كه مردن هست و بايد وارد قبر شويم. زندگي سپري شده و حياتي باقي سر مي‌رسد. در برابر يك بار توپ و تفنگ گفتن بايد هزار بار نام خدا را برد."

* * *

(جاي شگفتي‌ست جمله‌يي را كه در "لمعه شانزدهم" به نفع ماست عليه ما به كار گرفته و درصدد مصادره آن رساله ارزشمند و مفيد برآمده‌اند.) در "لمعه شانزدهم" گفته مي‌شود: فلاكت جنگ براي خدمت قرآني ما خسران مهمي‌ست. قادر كل شي، همان‌طور كه در دقيقه‌يي پهنه‌ي آسمانِ مملو از ابر را مي‌روبد و پاك كرده و خورشيد درخشنده را بر چهره براق آسمان ظاهر مي‌كند، ابرهاي ظلماني و بي‌رحم امروز ما را نيز كنار زده و حقايق شريعت را چون خورشيد نمايان خواهد كرد. از رحمت او انتظار داريم اين نعمت را به گزاف به ما نصيب نكند.به حاكمان عقل عطا كرده و بر دل‌هاي‌شان نور ايمان بتاباند. در آن صورت كارها خود به خود درست مي‌شود.

مادام آن‌چه در دست داريد نور است و نور هم ضرري ندارد، چرا به دوستان‌تان توصيه مي‌كنيد احتياط كنند؟

پاسخ مختصر من براي سؤال بالا چنين است:

"برخي از كساني كه صدرنشين‌اند مست‌اند و مطالعه نمي‌كنند؛ اگر هم چيزي بخوانند متوجه نمي‌شوند، برداشت نادرست كرده و اشكال مي‌گيرند. براي جلوگيري از اين اشكال تراشي‌هاي بي‌مورد تا وقتي عاقل نشده‌اند، نبايد رساله‌هاي نور را نشان‌شان داد. به همين دليل به برادران‌ام سفارش مي‌كنم احتياط كنند و حقايق را به دست نااهلان ندهند".

* * *

(حجاب، امر قرآن است و به شكل مستدل و محكمي به اتهامات عليه رساله حجاب جواب داده شد؛ اين كتاب مدت‌ها پيش نوشته شده و مجازات مترتب بر آن را نيز تحمل كردهايم. با اين حال آن را يكي از جرم‌هاي ما قلمداد مي‌كنند؛ به همين ترتيب بخش آغازين حقيقتي بسيار ارزشمند از لمعه سالمندان را كه براي همه مفيد است و در راهنماي جوانان آمده است، اخذ كرده و گفته‌اند كه جرم است. لذا درصدد مصادره كتاب برآمده‌اند؛ اين نشان مي‌دهد كه نمي‌توانند چيزي براي انتقاد بيابند.) در لمعه "بيست و چهارم" پس از آن‌‌كه درباره حجاب توضيح داده مي‌شود كه فرمان قرآن است گفته مي‌شود: "طبق شنيده‌ها در مركز و پايتخت حكومت، در ميان بازار، در روز روشن و در مقابل چشم مردم يك كفاش معمولي مزاحم همسر بي‌حجاب كسي شده است كه از نظر مقام و موقعيت دنيوي فرد بزرگي‌ست. اين يك سيلي‌ست بر چهره بي‌حياي كساني كه مخالف حجاب‌اند".

در لمعه "بيست و ششم" درباره سالمندان گفته مي‌شود: "بالاي قلعه قديمي آنكارا رفتم. احساس كردم اين قلعه مجموعه‌يي از حوادث تاريخي‌ست كه تحجر يافته است. سالمندي من، پيري آن قلعه، كهولت دولت باشكوه عثماني و از بين رفتن خلافت سلطنتي، غمگين‌ام كرد. اين بود كه در حالتي متأثر از فراق، دره‌هاي زمان گذشته و قله‌هاي زمان آينده را از نظر گذراندم.

گذشته، به جاي تسلي خاطر موجب وحشت‌ام شد. آينده را چون گوري بزرگ و تاريك ديدم متعلق به من و امثال من و نسل آتي.

به امروزم نگاه كردم. آن را چون تابوتي ديدم؛ جنازه‌ام را كه متحمل اضطراب حركتي مذبوحانه و توأم با مرگ بود حمل مي‌كرد.

* * *

(آن‌هـا با اين‌كه از مطلب زيـر بايد تقـدير فـراواني مي‌كردند اعتراض نموده و آن را موضوع جرم قرار دادند.) گفته مي‌شود: "بيش‌تر حقوقي را كه از دارالحكمةُ الاسلاميه گرفته بودم خرج كردم. مقدار كمي از آن را براي عزيمت به حج نگاه داشتم. همان مقدار اندك به‌واسطه بركتِ قناعت و ميانه‌روي براي كارم كفايت كرد. باعث شد كه آبرويم حفظ شود. مقداري از آن پولِ بابركت هنوز هم هست".

روي كتاب لمعه "بيست و دوم" نوشته شده است كه خصوصي‌ست و به خالص‌ترين و خاص‌ترين و صادق‌ترين برادران‌ام تعلق دارد. اشارت اول: "چرا با اين‌كه تو به دنياي دنياپرستان كاري نداري آن‌ها در هر فرصتي سرگرم آخرت تو مي‌شوند؟ حكومت محلي استان اسپارتا و ملت اين ولايت بايد به اين سؤال پاسخ دهند."

* * *

(آنان كه اين درخواست و اميد و آرزوي معصـومانه و خالصانه و شگفت‌آور را كه برخاسته از شفقت ايماني‌ست جرم تلقي مي‌كنند، خود مجرم‌اند.) در نامه‌يي با امضاي سعيد چنين گفته مي‌شود: "متحير بودم چه حكمتي‌ست، كه وقتي با درشكه به اطراف مي‌روم بچه‌هاي معصوم هفت تا ده ساله با ديدن من به‌سويم مي‌دوند و دستان‌ام را مي‌گيرند. ناگهان بر دل‌ام خطور كرد و دانستم "گروه معصومان خردسال براساس حس قبل از وقوع، در مي‌يابند كه با رساله نور سعادتمند شده و از خطرات معنوي نجات خواهند يافت".

* * *

(جرم دانستن نوشته زير كه آغازش به نفع من و انتهايش آرزو و درخواستي‌ست، دور از انصاف مي‌باشد.) نوشته شده: بعضي از آيات و احاديث بالاتفاق بر حقيقتي نوراني در اين عصر اشاره دارند و نشان مي‌دهند كه مجدد بزرگي در آخر الزمان خواهد آمد و مهم‌ترين وظيفه از وظايف سه گانه او و جماعت‌اش نجات ايمان خواهد بود. عدم تمركز آنها بر دو وظيفه ديگر يعني احياي شريعت و اجرا كردن خلافت ـ كه گستره وسيعي را در بر مي‌گيرد ـ امر بي ضرري‌ست و براي اين‌كه از سوي مخالفان رساله نور مخصوصاً سياسيون مورد هجوم و انتقاد قرار نگيرد او خود (سعيد نورسي) مي‌نويسد پس از جرح و تعديل برخي جملات رساله كوچكِ برادر مدقق‌مان ارسال خواهد شد. در نامه‌يي با امضاي سعيد نورسي نيز چنين بيان مي‌شود: بر عبارت

اِنَّا فَتَحْنَالَكَ فَتْحًا مُبِينًا... وَ يَنْصُرَكَ اللّهُ نَصْرًا عَزِيزًا

(فتح: ١ و ٣) كه به خط قرآني بر سر درِ وزارت دفاع ـ كه به دارالفنون تبديل شده ـ نوشته شده بود، سنگ مرمر نهاده بودند و اينك نوشته مذكور آشكار شده و نمونه اجازه‌ي دوباره به خط قرآني و وسيله‌يي براي هدف مورد نظر رساله نور مي‌باشد و در واقع اشاره‌يي‌ست بر اين حقيقت كه دانشگاه، مدرسه رساله نور خواهد شد.

* * *

(حاشيه نوشته شده توسط خسرو در انتهاي نامه‌ام تحت عنوان "تكبيرات الحُجاج" پاسخ كاملي‌‌ست به معترضان حقيقت و توضيحات من.) در نامه‌يي با عنوان "تكبيرات الحجاج في عرفات" به امضاي سعيد نورسي چنين آمده است: گروهي از شاگردان مهم رساله نور با اصرار فراوان گمان مي‌كنند مرشد بزرگي از آل بيت كه در آخر الزمان مي‌آيد تو هستي؛ تو نيز نظر آن‌ها را به هيچ وجه قبول نمي‌كني و خود را كنار مي‌كشي. اين يك تضاد است. حل موضوع را از شما خواهانيم. به عنوان جواب براي اين سؤال مي‌گوييم: "شخصيت معنوي

جماعت مقدسي كه مهدي آل رسول آن را نمايندگي مي‌كند و پس از اين خواهد آمد سه وظيفه دارد: نجات ايمان، احياي شعاير اسلامي تحت عنوان خلافت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و انجام وظيفه عظماي اجرايي كردن قوانين شريعت محمدي و احكام قرآني كه به دليل انقلاب‌هاي زمانه تا حدودي تعطيل شده‌اند. شاگردان رساله نور وظيفه نخست را به تمامه در اين اثر مشاهده مي‌كنند و نسبت به آن، دومين و سومين وظيفه را در درجه دوم و سوم اهميت قرار داده و شخصيت معنوي رساله نور را به حق نوعي مهدي تلقي مي‌كنند. تعدادي از آن‌ها ترجمان بيچاره رساله نور را نماينده آن شخصيت معنوي گمان كرده و نام مذكور را گاه بر او مي‌نهند. حتي مي‌گويند براساس كرامات غيبي برخي از اوليا، رساله نور همان هدايت كننده آخرالزمان است؛ و معتقدند با تحقيق و تأويل مي‌توان به اين موضوع پي برد. در دو نقطه خلط مبحث صورت گرفته و نياز به تأويل وجود دارد.

نقطه نخست: گرچه وظايف دوم و سوم از نقطه نظر حقيقت اهميت وظيفه اول را ندارند اما خلافت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و اتحاد اسلام در نظر عوام و اهل سياست مخصوصاً در افكار عموميِ زمانه كنوني تا حدي گسترده‌تر از وظيفه نخست ديده مي‌شود. اين را هم توجه داشته باشيم كه در هر عصري هدايتگري از نوع مهدي و مجدد ظهور مي‌كند و كرده است. اما از آن‌جا كه آن‌ها هر كدام يكي از سه وظيفه مذكور را تا حدي انجام داده‌اند عنوان مهدي بزرگ آخر الزمان را نتوانسته‌اند كسب كنند.

نقطه دوم: شخص بزرگ آخرالزمان از آل بيت خواهد بود؛ اگر چه من به لحاظ معنا از فرزندان معنوي حضرت علي (رض) هستم و از او درس حقيقت گرفته‌ام و عنوان آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از جهتي شامل شاگردان حقيقي رساله نور مي‌شود، لذا مرا هم مي‌توان از آل بيت دانست، اما مشرب نور با منيت و شخصيت‌پردازي و در پي مقامات شخصي بودن و كسب شأن و شرف سازگار نيست. در خدمت رساله نور براي از دست ندادن اخلاص گفته مي‌شود حتي اگر مقامات اخروي را هم به من دهند خود را ملزم مي‌دانم كه قبول نكنم". لذا

پاسخي با موافقتي نسبي داده مي‌شود و پيشنهاد مهدويت اي هيأت بي‌انصاف! پاسخ منفي‌تر و قاطعانه‌تر از اين هست؟

به نام طلبه‌هاي نور: خسرو واضح و قطعي رد نمي‌شود.

* * *

(حوادث مطرح شده در نوشته زير مطابق واقع و به طرز عجيبي رخ داده است. سه دقيقه پس از آن‌كه گفتم محزون‌ام نكنيد زمين به خشم مي‌آيد زمين لرزه رخ داد. شفقت، اقتضاي تحسين توأم با حيرت و تعجب اين امر را دارد و نمي‌توان آن را وسيله انتقاد كرد.) "ده ساعت پس از فشارهاي حاصل از يك بازجويي چهار ساعته، در اداره فرهنگ و معارف حريقي رخ داد كه در دم دو ميليون ليره خسارت به جا گذاشت. اين نشان مي‌دهد كه رساله نور وسيله‌يي‌ست براي دفع بلايا؛ ديديم كه به رساله‌ها حمله كردند و راه بلايا و مصايب باز شد".

در نامه صد و چهل و يكم چنين نوشته شده است:

پس از بازجويي چهار ساعته او، اداره معارف و پاركينگ اتومبيل‌ها در آنكارا، كارخانه‌يي در ازمير، و ساختمان بزرگي در آدانا طعمه حريق شد. بعد از اين‌كه سعي مي‌شود ثابت گردد كه اين موضوع، تصادفي نبوده است مي‌گويد:"مرا از رساله‌هايم محروم نكنيد؛ در غير اين صورت براي من و براي اين ملت بايد افسوس خورد؛ زمين با زلزله خشم خود را نشان خواهد داد". سه دقيقه بعد از اين سخنان زلزله‌يي به مدت سه ثانيه واقع مي‌شود؛ خشم زمين و حريق اداره معارف و وقوع زلزله‌هاي متعدد هنگام تعرض به رساله نور و شاگردان‌اش ـ كه چهار بار توسط دادگاه به اثبات رسيده است ـ نمي‌تواند تصادفي باشد. با رويدادهاي مختلف محقق شده است كه در اين مملكت رساله نور وسيله دفع بلا است.

در نامه صد و چهل و هفتم گفته مي‌شود: اين بار هنگام حمله به ما، زمستان به خشم آمد. هوا با سرماي شديد و بوران خشمگين شد و نشان داد كه با توقف حمله‌ها و راحت شدن نورجي‌ها روزهاي واقعاً سرد، چون ايام نوروز شروع به لبخند زدن مي‌كنند... سوختن اداره معارف يك سيلي كلي بود.

* * *

(به وضعيتي كه لازمهاش تبريك گفتن و تحسين كردن است نبـايد به ديده اعتـراض نگريست.) اين بار در ميان سؤال‌هاي بسيار بي‌معنايي كه در دادگاه از من مي‌پرسيدند سؤال كردند: "گذران زندگي‌ات چگونه است؟" گفتم: "به بركت قناعت مي‌گذرد. كسي كه زماني در اسپارتا يك ماه رمضان را با يك نان و يك كيلو ماست كيسه‌يي و يك كيلو برنج سر كرده باشد براي معيشت، به دنيا تنزل نمي‌كند و مجبور به قبول هديه هم نمي‌شود".

* * *

(مدحيه‌ي درخشان "زبير" مانند دفاعيه قرائت شده‌اش در دادگاه، ان شاء الله آن‌ها را به سمت تقدير و تحسين سوق داده است كه با حيرت در قرارنامه نوشته‌اند) زبير گوندوز آلپ مقاله بلندي را با عنوان "جوانان ما خواهان معلوماتي هستند كه حق و حقيقت را به آن‌ها بياموزد؛ آنان در پي اخلاق متعالي‌اند". نگاشته است. او در صفحه دهم مقاله مذكور مي‌گويد: رساله نور شاهكاري‌ست كه براي نجات مسلمانان قرن بيستم و همه انسان‌ها از ظلمات افكار تعصب آميز، نه به اختيار مؤلف‌اش كه به اخطار پروردگار بزرگ‌مان نوشته شده است.

در صفحه دوازدهم مي‌گويد: اگر به يكي از خادمان رساله نور گفته شود به جاي رساله نور (مثلاً) فلان كتاب‌ها را كتابت و نسخه‌برداري كن، تا ثروت فورد را به تو دهم؛ او حتي بدون آن‌كه نوك قلم‌اش را هم از سطور رساله نور بردارد پاسخ مي دهد: "اگر تمام ثروت و سلطنت دنيا را هم بدهيد قبول نمي‌كنم".

در صفحه پانزدهم چنين آمده است: "اگر درجه دل‌بستگي ما به نويسندگان نيك پندار صد باشد به شخصيت بزرگي چون "بديع الزمان" كه راهنماي دنيا و آخرت ماست كاترليون و بي‌نهايت است".

نيز در صفحه دوازدهم مي‌نويسد: "شخصيت معنوي رساله نور امراض اجتماعي و روحي و ديني زمانه را تشخيص داده و حقايق قرآن حكيم را به‌واسطه فرمان الهي براي مداواي بيماري‌هاي مزمن اجتماعي در اختيار همه انسان‌هاي زمانه حاضر گذاشته است".

در صفحه چهل و چهارم مي‌گويد: "بديع الزمان گفته است كسي كه يك سال اين رساله‌ها را بخواند و مطالعه كند مي‌تواند از علماي مهم زمانه شود. بله، همين طور است."

در صفحه پنجاه و چهارم نيز آمده است: "ديده نشده است قضاتي كه رساله نور مطالعه مي‌كنند حكم اشتباه صادر نمايند".

* * *

(نوشته زير را كه عين حقيقت و كاملاً به نفع من است نبايد در قرارنامه از موضـوعات جرم به شمار مي‌آوردند.) (سعيد نورسي) اثر احمد فيضي را ـ كه بخش‌هايي از آن را تعديل نموده و بخش‌هايي را نيز به دليل تعجيل موفق به تعديل‌شان نشده ـ ارسال نموده و گفته است: "ما مي‌گوييم بي توجهي به سراج اوغلو كه دين و تربيت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را زهر مي‌خواند و مناقشه با سراج النور كه حقيقت قرآن را چون خورشيد تابان مي‌نماياند در واقع كمك كردن به مصادره آن مجموعه است".

او در يكي از دفاعيات بدون تاريخش خطاب به دادگاه چنين نتيجه گيري مي‌كند: "ايشان مدعي‌ست هم خودش و هم شاگردانش در سياست دخالت نداشته‌اند؛ نوشته‌هايي را كه تعدي جلوه داده‌اند (يادداشت هاي) خصوصي دانسته و بر وجود آزادي انديشه و وجدان تأكيد كرده است؛ معتقد است اين نوشته‌ها اگر انتقاد به برخي قوانين هم باشند جرم نيستند و اصولاً تعدادي از رساله‌هاي مورد بحث، در گذشته نوشته شده‌اند و بعد از بررسي‌هاي هيأت كارشناسي بي‌ضرر تشخيص داده شده‌اند؛ دادگاه اسكي شهير در همين ارتباط ابتدا رأي بر محكوميت صادر كرد اما دادگاه دنيزلي اعلام برائت نمود؛ ايشان مي‌گويد محاكمه به دليل چيزي كه قبلاً برايش دادگاه تشكيل شده و رأي صادر گشته كار درستي نيست؛ و تأكيد مي‌كند كه نه خودشان و نه شاگردهاي‌شان هيچ فعاليتي در جهت تخريب امنيت و آسايش نكرده‌اند؛ در ارتباط با شعاع پنجم نيز مي‌گويد به صراحت اسم كسي را بيان نكرده و منظورش صرفاً آگاهي دادن بوده است، لذا مفاد آن رساله نيز نبايد جرم تلقي شود.

و قس عليهذا...

سعيد نورسي

* * *

به رياست دادگاه تجديد نظر

در جلسه دفاعيه‌يي كه به مناسبت ابطال رأي ناحق دادگاه آفيون توسط دادگاه تجديد نظر تشكيل شد باز هم به من اجازه صحبت ندادند. فقط كيفرخواست شديد سومي را برايمان قرائت كردند. به كسي هم اجازه ندادند نزد من بيايد تا براي نوشتن كمك‌ام كند. به رغم بيماري و با اين‌كه در نوشتن مشكل داشتم شكواييه‌يي را تهيه كرده‌ام كه آن را به عنوان لايحه درخواست تجديد نظر تقديم شما مي‌كنم؛ شمايي كه در اين زمانه دو بار در حق‌ام به عدالت رفتار كرده‌ايد.

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

عرض حالي‌ست به محضر دادگاه كبرا در حشر، و شكوائيه‌يي‌ست به درگاه الهي؛ دادگاه تجديدنظرِ امروز و نسل آتي فردا و مدرسان و دانشجويان روشن‌فكر دارالفنون نيز به آن توجه كنند!

ده مصيبت توأم با شكنجه را از صدها مصيبتي كه در اين ٢٣ سال متحمل شده‌ام به درگاه عدالت داور دادگر ذوالجلال، شكايت نموده، تقديم مي‌كنم:

مصيبت اول: من با همه كوتاهي‌هايم حيات خويش را وقف نجات ايمان و سعادت اين ملت كردم؛ و به اين قصد كه جان من هم مانند ميليون‌ها جان قهرمان ديگر ـ كه فداي يك حقيقت (يعني حقيقت قرآن) شدند ـ فداي قرآن گردد با تمام توان خود با رساله نور فعاليت كرده، و با توفيق الهي در برابر همه آزارهاي ستمگرانه ايستادگي نمودم و گامي به عقب بر نداشتم. از جمله:

يكي از رفتارهـاي ناعـادلانه با من در زندان و دادگاه آفيـون اين بـود كه اتهـامنامه‌هاي مغرضانه مملو از افترا و تهمت را كه عليه‌مان تنظيم كرده بودند سه

مرتبه و هر بار نزديك دو ساعت براي من و طلبه‌هاي بي‌گناه نور كه انتظار تسلي خاطر از عدالت داشتند، به زور قرائت كردند؛ با وجود اين از آن‌ها مُصرانه درخواست كردم "ده، پانزده دقيقه به من فرصت دهيد تا از حقوق‌مان دفاع كنم". بيش از يكي دو دقيقه اجازه ندادند...

من با اين‌كه مدت بيست ماه در انفرادي مطلق بودم فقط به يكي دو نفر از دوستانم اجازه داده شد در نگارش دفاعيات اندكي ياريم دهند. سپس آن‌ها را هم منع كردند. مرا با رفتارهاي بسيار ظالمانه‌يي مجازات نموده، و ما را مجبور كردند اتهام‌نامه‌هاي دادستان را ـ كه از جنس آسمان ريسمان كردن، عليه ما تنظيم شده بود و مغرضانه و مملو از افترا و نسبت‌هاي دروغ و برداشت‌هاي غلط بود و فقط در پانزده صفحه آن وجود هشتاد و يك خطا را اثبات كردم، گوش كنيم و به من اجازه صحبت كردن ندادند. اگر مي‌گذاشتند سخن بگويم مي‌گفتم:

"شما درحالي كه به بهانه آزادي فكر و وجدان با يهود و نصراني و مجوس كه دين‌تان را انكار مي‌كنند و اجدادتان را با ادعاي ضلالت و گمراهي تحقير كرده و پيامبر و قوانين كتاب‌تان را رد مي‌كنند و قبول ندارند، و مخصوصاً با آنارشيست‌ها و مرتدها و منافقان كه امروز زير پوشش بلشويسم قرار گرفته‌اند كاري نداريد، و در حالي كه اگر ميليون‌ها مسلمان با درسي كه از قرآن گرفته‌اند در حاكميت و قلمرو دولت ستمگري چون انگلستان ـ كه در مسيحيت‌اش متعصب است ـ به رد همه عقايد باطل و اصول كفرآميز آن‌ها بپردازند آن‌ها با دادگاه‌هايشان به جان مسلمانان نمي‌افتند، و در حالي كه مخالفان هر دولتي در كشورشان آشكارا به نشر انديشه‌هاي خود مشغول‌اند و دادگاه‌ها با آن‌ها كاري ندارند، شما با كدام قانون، كدام وجدان، كدام مصلحت و به چه جرمي ما را به مجازات‌هاي سنگين و توهين‌ها و انفرادي‌هاي سخت محكوم مي‌كنيد؟ در حالي كه دوره چهل ساله زندگي من، صد و سي كتابام و خصوصي‌ترين رساله‌ها و نامه‌هايم توسط حكومت اسپارتا، دادگاه دنيزلي، دادگاه آنكارا، رياست سازمان ديانت، و دو يا شايد سه مرتبه توسط دادگاه عالي تجديد نظر مورد بررسي دقيق و موشكافانه قرار گرفته و علاوه بر آن، همه نسخه‌هاي خصوصي و غير خصوصي رساله نور دو، سه سال در اختيار آن‌ها بوده و هيچ موردي را كه موجب مجازاتي ولو كوچك شود در آن‌ها

نيافته‌اند؛ هم‌چنين مجموعه رساله نور كه با تمام ضعف و مظلوميت و مغلوبيت من در اين شرايط دشوار توانسته است قدرتمندترين، محكم‌ترين و حقيقي‌ترين راهنماي دويست هزار نفر از شاگردان حقيقي اين اثر در مسـير وطن و ملت و امنيت شود، و دفاعيات چهارصد صفحه‌يي ما، بي‌گناهي ما را اثبات مي‌كند. اين امور بي‌ترديد در محكمه كبراي قيامت از شما سؤال خواهد شد..."

مصيبت دوم: يكي از دلايلي كه براي مجازات من بيان مي‌كنند تفسيري‌ست كه از آيات كاملاً روشن و صريح قرآن درباره حجاب، ارث، ذكر الله، و تعدد زوجات داشته‌ام؛ تفسيري كه متمدنان معترض را به سكوت وا مي‌دارد. پانزده سال پيش يادداشتي نوشتم به دادگاه اسكي‌ شهير و دادگاه عالي و تجديد نظر آنكارا؛ اين يادداشت را كه در حكم صادره عليه من نيز آمده بود، و در دادگاه كبراي قيامت شكواييه من خواهد بود، به عنوان بيدار باشي به اهل معارف روشن‌فكري كه در آينده خواهند آمد و به همراه "الحجة الزهرا" براي دادگاه عالي تجديد نظر كه در دو بار اعلام بي‌گناهي ما با انصاف و عدالت فريادمان را شنيد به عنوان لايحه تجديد نظر، و براي اطلاع هيأتي كه اجازه سخن به من نداد و با اتهام‌نامه مغرضانه‌يي كه هشتاد ايراد و خطاي آن را به اثبات رسانديم، مرا به دو سال حبس سنگين و انفرادي مطلق و دو سال تبعيد به منطقه‌يي ديگر و تحت نظر بودن محكوم كرد، به همان شكلي كه بود تكرار مي‌كنم:

من اينك خطاب به محكمه دادگستري مي‌گويم: فرياد بر آورده‌ام تا گوش‌هاي ناشنواي اين عصر نيز بشنوند"فردي با استناد به تأييد و تصديق سيصد و پنجاه هزار تفسير و در اقتدا به اعتقاد پدران‌مان در هزار و سيصد سال گذشته، اصول قدسي و حقيقي الهي و ساري و جاري در حيات اجتماعي سيصد و پنجاه ميليون مسلمان در هر دوره از هزار و سيصد سال گذشته را تفسير كرده؛ و شما حكم ناحقي در محكوميت او صادر كرده‌ايد. ترديد نكنيد كه اگر بر روي زمين عدالتي وجود داشته باشد حكم مزبور را رد و نقض خواهد كرد".

آيا كسي را كه به لحاظ فكري و علمي بخشي از قوانين بيگانه را كه براساس اجبار و اقتضاي زمان، به صورت موقت (از سوي حكومت) پذيرفته شده، قبول نداشته باشد، و دست از سياست شسته و از حيات اجتماعي كناره گيري كرده

است، مي‌توان به دليل تفسير آيات مذكور مجرم ناميد و آيا اين كار در واقع انكار اسلام، و اهانت به يك ميليارد نفر از نياكان ديندار و قهرمان ما و متهم كردن ميليون‌ها تفسير نيست؟

مصيبت سوم: يكي از دلايلي كه براي محكوميت من بيان مي‌كنند اين است كه در امنيت ايجاد اخلال كرده و آسايش مردم را به خطر انداخته‌ام. احتمالي بسيار بعيد را كه ممكن است يك درصد و شايد يك در هزار امكان وقوع داشته باشد جاي امري گذاشته‌اند كه واقع گرديده است؛ در برخي از رساله‌ها و نامه‌هاي خصوصي‌ام كند و كاو كرده و از بين صدها هزار كلمه و جملهي موجود در رساله نور چهل تا پنجاه كلمه را انتخاب كرده و با دادن معناي غلط به آن‌ها (مثلاً) سندهايي دست و پا نموده و ما را براساس آن متهم و مجازات كرده‌اند. من نيز با گواه گرفتن كساني كه از زندگي سي، چهل ساله‌ي گذشته‌ام آگاه‌اند و به شهادت هزاران شاگرد خاص رساله نور مي‌گويم: سخن از كسي‌ست كه هنگام اشغال استانبول توسط انگليس، زماني كه فرمانده كل انگليسي‌ها در بين مسلمانان تفرقه مي‌انداخت و با فريب شيخ الاسلام و گروهي از روحانيون، آن‌ها را به ضديت با يك‌ديگر تحريك مي‌نمود و گروه‌هاي "اتحاديون" و "ائتلافيون" اسم دو حزب سياسي در اواخر دوران عثماني.م. را به جان هم مي‌انداخت و به اين ترتيب براي غلبه يونان و شكست حركت ملي زمينه فراهم مي‌كرد، كتاب "خطوات سته" را عليه انگليس و يونان با همت "اشرف اديب" طبع و نشر نمود و با اين كار طرح وحشتناك فرمانده مزبور را ناكام گذاشت و در برابر تهديد به اعدام او عقب نشيني نكرد و رؤساي آنكارا به دليل همين خدمت، او را به آنكارا دعوت كردند. كسي كه با اين حال به آنكارا فرار نكرد و در عين حال در زمان اسارت در روسيه به حكم اعدامي كه سرفرماندهي روسيه برايش صادر كرده بود اهميتي نداد و در واقعه ٣١ مارس با يك سخنراني خود هشت گردان را به اطاعت از فرماندهان‌شان وا داشت؛ سخن از كسي‌ست كه در دادگاه حكومت نظامي وقتي صاحب منصبان (پاشاها) به او گفتند"تو هم مرتجعي، چون خواستار شريعت بوده‌يي!" با اهميت ندادن به حكم اعدام، در

پاسخ آن‌ها گفت:"اگر منظور از مشروطيت، استبداد يك حزب باشد، تمام جن و انس شاهد باشند كه من مرتجع‌ام! و براي فدا كردن روح‌ام حتي براي يك مسأله شريعت آماده هستم." و به اين ترتيب مقامات بزرگ حاضر در جلسه را به حيرت و شگفتي و تقدير از خود وا داشت و در حالي كه انتظار اعدامش مي‌رفت بي‌گناهي‌اش را اعلام كردند و آزاد شد. از آنان تشكر هم نكرده و در راه بازگشت فرياد مي‌كشد:"زنده باد جهنم براي ستمگران"؛ سخن از كسي‌ست كه در آنكارا در دفتر رياست جمهوري، مصطفي كمال (آتا ترك) با عصبانيت به او گفت:"ما تو را به اين‌جا دعوت كرديم تا برايمان ايده‌هاي عالي بيان كني؛ و تو آمدي با نوشتن مطالبي درباره نماز بين‌مان اختلاف انداختي". و او پاسخ داد: "بعد از ايمان، نماز بالاترين چيز است. كسي كه نماز نمي‌خواند خائن است و حكم خائن مردود مي‌باشد!" لذا آن فرمانده دهشت‌انگيز در حضور چهل تا پنجاه نفر از نمايندگان به نوعي از او عذر خواهي كرد و دست از عصبانيت برداشت؛ سخن از كسي‌ست كه نيروي انتظامي و مقامات محلي شش استان اعتراف كرده‌اند كه كوچك‌ترين عملي در اخلال امنيت از او سر نزده و صدها هزار نفر از شاگردان او نيز رفتار ناشايستي نداشته‌اند؛ تنها يكي از طلبه‌هاي كوچك در دفاعيات بر حق خود مرتكب مختصر كاري شده وگرنه از شاگردان ديگر هيچ كار نامربوطي ديده نشده است؛ سخن از كسي‌ست كه وارد هر زندان كه شده موجب اصلاح رفتار زندانيان گرديده و با اين‌كه صدها هزار نسخه از رساله نور در كشور توزيع شده، جز فايده هيچ چيز ديگري در بر نداشته است؛ زندگي او در بيست و سه سال گذشته و اعلام بي‌گناهي‌اش از سوي سه دولت و دادگاه‌هاي متعدد و تأييد و تصديق و شهادت قولي و فعلي صدهزار نفر از شاگردان نور ـ كه بر ارزش رساله نور واقف‌اند ـ مطالب فوق را به اثبات مي‌رساند؛ سخن از كسي‌ست كه به تنهايي زندگي مي‌كند، غريب و سالمند و مجرد و تهيدست است و خود را در آستانه قبر مي‌بيند؛ كسي كه با تمام توان و فكر و انديشه خود دست از همه چيزهاي فاني شسته و در جستجوي كفاره‌يي براي قصورات گذشته‌ي خويش و اميدي براي حيات جاودانش است؛ و براي مقامات دنيوي هيچ اهميتي قائل نيست و بر اثر شدت شفقت و مهرباني، براي اين‌كه ضرري متوجه بي‌گناهان و سالمندان نشود

كساني را كه ستمگري كرده و عذابش داده‌اند نفرين هم نمي‌كند؛ آنان كه مي‌گويند:"اين انزوا طلب پير در امنيت كشور اخلال مي‌كند و آسايش مردم را به خطر مي‌اندازد و هدف‌اش دسيسه‌هاي دنيوي‌ست و اطلاع رساني‌هايش نيز براي امور دنياست، پس مجرم است." و آنان كه او را محكوم به مجازات‌هاي سنگين مي‌كنند شك نكنيد كه خود از زمين تا آسمان مجرم‌اند و در محكمه كبري به حساب‌شان رسيدگي خواهد شد...

كسي را در نظر آوريد كه با يك نطق، نظاميان شورشي هشت گردان را به اطاعت و حرف شنوي وا مي‌دارد؛ كسي كه چهل سال پيش با يك مقاله‌اش هزاران نفر را طرفدار خود مي‌كند، كسي كه از سه فرمانده دهشتناك مذكور نمي‌هراسد، چاپلوسي نمي‌كند و در دادگاه‌ها مي‌گويد:"اگر به تعداد موهاي سرم، سر داشتم و هر روز يكي از سرهايم را از تن جدا مي‌كردند باز هم در برابر زنديقان و گمراهان سر تسليم فرود نمي‌آوردم و به وطن و ملت و اسلام خيانت نمي‌كردم. اين سر را كه فداي حقيقت قرآن شده است در برابر ستمگران خم نمي‌كنم". كسي كه در امير داغ جز چند نفر از برادران آخرتي‌اش و سه چهار خدمتكار با هيچ كس ديگري ارتباط نداشته است...

اينك درباره چنين كسي در اتهام‌نامه مي‌گويند: "اين سعيد، در اميرداغ كار مخفي كرده و با انديشه ضربه زدن به امنيت، ذهنيت بعضي از مردم را مسموم نموده است. بيست نفر هم در اطرافش بوده‌اند و مدح‌اش را مي‌گفته‌اند و نامه‌هاي محرمانه مي‌نگاشته‌اند و اين نشان مي‌دهد كه او سياست مخالفت با انقلاب و دولت را در پيش گرفته است." كساني را كه چنين مي‌گويند و با عداوتي بي‌مانند و با توهين و اهانت، او را دو سال زنداني كردند و در زندان نيز او را در انفرادي مطلق نگاه داشتند و اجازه سخن ندادن به او در دادگاه، عذابش دادند به وجدان‌هايشان ارجاع مي‌دهم تا ببينند چه‌قدر با حق و عدالت و انصاف فاصله دارند. مگر ممكن است كسي كه صد درجه بيش از لياقتش مورد توجه عموم خلق قرار دارد و با يك سخنراني هزاران نفر را به اطاعت و حرف شنوي وا مي‌دارد و با يك مقاله هزاران نفر را جذب جمعيت اتحاد محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌كند و در مسجد اياصوفيه براي پنجاه هزار نفر سخنراني مي‌كند و مورد تقدير

قرار مي‌گيرد سه سال در امير داغ فعاليت كرده، و در نهايت ده نفر را از راه بِدَر كند؟ و مگر ممكن است چنين فردي كار آخرت را رها كرده به سياست بپردازد و مشغول دسيسه چيني گردد و قبرش را كه با آن فاصله‌يي ندارد به جاي نور پر از ظلمت كند؟ واقعاً چنين چيزي امكان دارد؟ شيطان هم نمي‌تواند چنين چيزي را به كسي بقبولاند.

مصيبت چهارم: يكي از دلايل مهم محكوميت‌ام را عدم استفاده از كلاه شاپو دانسته‌اند. به من اجازه ندادند صحبت كنم وگرنه به كساني كه مي‌كوشيدند مرا مجازات كنند مي‌گفتم: در كاستامونو سه ماه در كلانتري پليس و كميسرها ميهمان بودم. آن‌ها هيچ وقت به من نگفتند كلاه شاپو بر سر بگذار. در سه دادگاه نيز كلاه شاپو بر سر نگذاشتم و در حالي كه سرم نيز پوشيده بود عمامه داشتم .م. كسي با من كاري نداشت. اما در طول بيست و سه سال گذشته برخي از ظالمان بي‌دين با همين بهانه فشارهاي فراوان غير رسمي و سنگيني بر من آوردند و به نوعي مجازاتم كردند. اين در حالي بود كه كودكان، زنان، بيش‌تر روستائيان، كارمندان در ادارات و آنان كه كلاه بِره بر سر مي‌گذاشتند مجبور به استفاده از شاپو نبوده‌اند و اصولاً هيچ مصلحت مادي هم بر استفاده از شاپو مترتب نبوده است؛ ليكن جزاي چيزي را كه همه مجتهدان و عموم شيخ الاسلام ها استفاده از آن را ممنوع كرده بودند، يعني نگذاشتن كلاه را، براي فرد گوشه گيري چون من بهانه كرده و موارد ديگري هم به آن افزودند و بيست سال عذابم دادند و اينك نيز براساس عادتي بي‌معنا مربوط به لباس دوباره مي‌خواهند مجازاتام كنند؛ اين در حالي‌ست كه با مشروب‌خواران در كوي و برزن و در روز روشن ماه رمضان كه نماز هم نمي‌خوانند بر مبناي "آزادي فردي" كاري ندارند و آن‌ها را با خود قياس مي‌كنند. آنان كه تا اين حد با شدت و تكرار و اصرار تلاش مي‌كنند مرا به دليل سر و وضعم مجرم اعلام كنند پس از آن‌كه نيستي هميشگي مرگ و حبس انفرادي و دائمي قبر را ديدند مطمئن باشند كه در محكمهي كبراي قيامت در اين مورد بايد پاسخگو باشند...!

مصيبت پنجم: رساله نور مظهر اشارت تحسين برانگيز سي و سه آيه از قرآن، و تمجيد و تقدير اوليايي چون امام علي (رض) و غوث اعظم است و از تصديق و تأييد صد هزار نفر از اهل ايمان برخوردار مي‌باشد و در مدت بيست سال مقام و مرتبه‌يي بي‌ضرر و بسيار سودمند را نصيب وطن و ملت نموده است؛ اينك با بهانه‌هاي بي‌ارزشي چون بال پشه، درصدد مصادره برخي رساله‌ها بر آمده‌اند و حتي در مجموعه چهارصد صفحه‌ييذوالفقار ـ معجزات احمديه ـ كه در گذشته نوشته شده و شامل مرور زمان و قانون عفو گرديده‌ دو صفحه را كه حاوي تفسير كاملاً بر حق دو آيه مي‌باشد بهانه كرده و آن را دليل مصادره اين مجموعه ارزشمند و بسيار مفيد اعلام مي‌كنند. اينك با دادن معناي غلط به يكي دو كلمه از هر هزار كلمهي رساله‌ها تلاش مي‌كنند رساله‌هايي را كه هزاران فايده دارند مصادره نمايند، لذا كسي كه از كيفرخواست سوم ما مطلع شود و ابلاغيه حكمي را كه منتشر نموده‌ايم، ببيند موارد مذكور را تصديق خواهد كرد، ما نيز مي‌گوييم:

"‌لِكُلِّ مُصِيبَةٍ اِنَّا لِلّٰهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

مصيبت ششم: برخي از شاگردان رسـاله‌ي نـور به دليل مشاهده حجت‌هاي فوق‌ العاده‌ي ايمان و علوم محكم و عين اليقيني ايماني در رساله‌هاي نور و بهره بردن از آن‌ها، اين ترجمان بيچاره را بر اثر حسن ظن بيش از حد به شكل افراطي و از نوع تشويق و تبريك و تقدير و تشكر، مدح كرده‌اند. به كسي كه از اين بابت مرا مجرم قلمداد مي‌كند مي‌گويم: منِ عاجز و ضعيف و غريب و تبعيدي و نيمه اُمي كه با تبليغات، مردم را از من مي‌ترسانند، در چنين وضع و حالتي از علاج‌هاي قرآني و حقيقت‌هاي قدسي و ايماني براي دردهايم علاج كاملي يافتم و چون مطمئن شدم كه براي ملت و فرزندان وطن نيز علاج مؤثري خواهد بود حقايق ارزشمند مزبور را روي كاغذ آوردم. دست خطم هيچ خوب نيست، لذا زماني كه شديداً نيازمند ياراني بودم تا كمكم كنند، عنايت الهي ياوراني صادق و باوقار و ويژه در اختيارم گذاشت. البته من با اين نظر كه رد كردن كامل حُسن ظن آن‌ها و تعريف و تمجيدهاي صميمانه‌شان ممكن است موجب آزردگي و رنجش خاطرشان شود و اهانت و عداوتي با رساله‌هاي نور تلقي گردد ـ كه مأخوذ از

گنجينه قرآني‌اند ـ و احتمالاً موجب گريز ياوراني شود كه قلم‌هايشان الماسين است و قلب‌هايشان قهرمانانه؛ همه مدح و ثناهايشان را كه نسبت به شخص عادي و مفلس من مطرح مي‌شد متوجه صاحب اصلي اثر، و رساله نور ـ كه معجزه معنوي قرآن است ـ و شخصيت معنوي شاگردان ويژه‌اش نمودم. گاه نيز با گفتن اين‌كه صد درجه بيش‌تر از حد و حدود من تمجيدم مي‌كنيد، موجب تكدر خاطرشان مي‌شدم. آيا قانوني وجود دارد كه اگر عده‌يي به رغم استنكاف و نارضايتي شخصي به مدح و ثنايش بپردازند، آن شخص را مجرم بداند؛ كه مأمور رسمي به نام قانون مرا از اين بابت مجرم مي‌شناسد؟

نيز در صفحه ٥٤ متن منتشر شده حكمي كه عليه ما صادر كرده‌اند از قول ما آمده است:"شخص كبير آخرالزمان از نسل اهل بيت خواهد بود؛ وما شاگردان رساله نور را فقط مي‌توان از اهل بيت معنوي به‌شمار آورد"؛ هم‌چنين "در مشرب رساله نور، به هيچ وجه منيّت وجود ندارد و كسي در پي موقعيت و مقام‌هاي شخصي و كسب جاه و شهرت بر نمي‌آيد. براي از بين نرفتن اخلاصي كه در رساله نور هست مقامات اخروي را هم به من دهند مجبورم آن را قبول نكنم." اين‌ها را از قول ما در حكم صادره آورده‌اند؛ به همين ترتيب در صفحات ٢٢ و ٢٣ حكم (توصيفي) مذكور (به نقل از ما) آمده است:"من قصور خود را مي‌دانم؛ به فقر و عجز خويش واقفم، و با تذلل به درگاه پروردگار پناه مي‌برم كه با شخصيتي كه دارم از همه بيچاره‌تر، درمانده‌تر و خطاكارترم. پس اگر همه خلق هم مدح و ثناي مرا بگويند نمي‌توانند به من بقبولانند كه خوب و صاحب كمالم. من براي اين‌كه موجب فرار شما نشوم بدي‌ها و پليدي‌هاي پنهان و فراوان شخصيت سوم‌ام را بيان نمي‌كنم. عنايت حضرت حق، شخصيتم را به عنوان پست‌ترين فرد، به استخدام اسرار قرآني در آورده؛ صدهزار بار شكر، نفس‌ام از هر چيزي پست‌تر است، و مسئوليت از همه چيز بالاتر؛" با اين‌كه چنين مطالبي در حكم توصيفيِ مزبور آمده است بايد بگويم كساني كه براساس تعريف و تمجيد ديگران و معاني رساله نور وصف هدايت كننده بزرگ را براي من به‌كار مي‌برند، سپس مجرم اعلام مي‌كنند مستحق تحمل مجازاتي سهمناك بابت اين خطا مي‌باشند.

مصيبت هفتم: حكم برائت ما و همه نسخه‌هاي رساله نور توسط محاكم مجازات‌هاي سنگين دنيزلي و آنكارا و دادگاه‌هاي عالي تجديد نظر به اتفاق آراء صادر شد و همه رساله‌ها و نامه‌هايمان را به ما پس دادند. در رأي دادگاه تجديد نظر كه رأي پيشين را نقض نمود گفتندحتي اگر فرض كنيم در حكم برائتي كه دادگاه دنيزلي صادر كرد خطايي هم وجود داشته باشد حكم مزبور قطعيت يافته و نمي‌توان محاكمه ديگري ترتيب داد. با اين حال من در امير داغ سه سال را در انزوا گذراندم، دو سه نفر كه شاگرد خياط بودند به نوبت در كارها كمك‌ام مي‌كردند و به ندرت برخي افراد متدين مي‌آمدند و ده دقيقه‌يي ديدار مي‌كرديم؛ غير از اين تا ضرورتي ايجاب نمي‌كرد صحبت نمي‌كردم؛ براي تشويق ديگران به مطالعه رساله نور در هفته فقط يك‌بار آن هم به يك‌جا نامه مي‌فرستادم؛ در طول سه سال به برادرم كه مفتي بود فقط سه نامه نوشتم؛ كار تأليف را كه بيست، سي سال به آن مشغول بودم رها كردم و فقط دو نكته را كه براي همه اهل ايمان و قرآن مفيد بود در بيست صفحه نوشتم. يكي از آن‌ها مربوط بهحكمت تكرارهاي موجود در قرآن بود و ديگري مربوط بهمسائلي در خصوص فرشتگان؛ جز اين‌ها هيچ رساله‌يي ننوشتم. فقط براي اين‌كه رساله‌هاي اعاده شده از دادگاه به صورت مجموعه‌هاي بزرگ در آيند و پانصد نسخه‌يي هم كه از "آيت الكبري" با حروف قديم طبع شده بود و آن‌ها را از دادگاه به ما پس داده بودنـد مـورد استفاده عـالم اسـلام قرار گيرد ـ البته دستگاه تكثير هم به‌طور رسمي ممنوع نبود ـ به برادران‌ام اجازه تكثيرشان را دادم؛ لذا خود سرگرم تصحيح اين موارد شدم و به هيچ امر سياسي هم نپرداختم. با اين‌كه اجازه رفتن به زادگاهم را داده بودند برخلاف همه تبعيدي‌ها براي اين‌كه در امور دنيا و سياست دخالتي نكنم غربتي سخت را پذيرا شدم و به موطنم نرفتم. فردي كه با درج نسبت‌هاي بي‌پايه و اساس، بحث‌هاي دروغ و معاني غلط در اتهام‌نامه سوم، درصدد مجرم قلمداد كردن من بود ـ فعلاً نمي‌گويم ـ براساس رفتاري كه در بيست ماه گذشته با من

داشت ثابت نمود كه تحت تأثير دو معناي دهشت انگيز قرار دارد. من فقط مي‌گويم: قبر و سقر از نام‌هاي جهنم .م. كفايت مي‌كند! او را حواله مي‌كنم به محكمه كبرا.

مصيبت هشتم: شعاع پنجم دو سال در اختيار دادگاه‌هاي دنيزلي و آنكارا بود، سپس آن را به ما بازگرداندند. شعاع پنجم را همراه دفاعيات‌ام در دادگاه دنيزلي كه موجب شد رأي بر برائت‌مان دهند در بخش پاياني سراج النور آورده‌ايم؛ اگر چه قبلاً آن را خصوصي و محرمانه تلقي مي‌كرديم اما زماني كه دادگاه‌ها علناً درباره‌اش مطالبي را مطرح و در نهايت نيز آن را به ما اعاده كردند با اين نظر كه ديگر ضرري نمي‌تواند داشته باشد اجازه دادم تكثير شود. اصل شعاع پنجم در حقيقت احاديث متشابهي‌ست كه سي، چهل سال پيش نوشته شده است. بخشي از اين احاديث قبلاً در ميان امت منتشر شده و برخي از اهل حديث قسمي از آن‌ها را ضعيف دانسته بودند، چون معناي ظاهري آن‌ها مدار اعتراض بود ما با هدف نجات اهل ايمان از شبهات، آن‌ها را به نگارش در آورديم و پس از مدتي همه متوجه بخشي از تأويلات عالي مربوط به اين احاديث شدند. به همين دليل ما شعاع پنجم را به عنوان رساله‌يي خصوصي نزد خود نگاه داشته بوديم تا معناي اشتباهي از آن برداشت نشود. بعدها دادگاه‌هاي مختلف به بررسي آن پرداخته و موجب شهرت‌اش شدند و در نهايت آن را به ما بازگرداندند. اما موضوع را به وجدان كساني واگذار مي‌كنم كه ما را با سليقهي شخصي محكوم نموده‌اند تا معلوم شود مجرم اعلام كردن دوباره من به همان دليل، تا چه حد با عدالت و حق و انصاف فاصله دارد، و آن‌ها را نيز به محكمه كبرا در قيامت حواله كرده مي‌گويم:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

مصيبت نهم: اين مورد بسيار مهم است اما به احترام محكوم كنندگان ما كه رساله نور را مطالعه مي‌كنند و براي اين‌كه عصباني نشوند آن را نمي‌نويسم.

مصيبت دهم: اين مورد بسيار محكم و مهم است، اما باز هم به اين نيت كه موجب رنجش خاطر آن‌ها نشود آن را ننوشتم.

محبوس در زندان انفرادي مطلق

سعيد نورسي

* * *

بخشي از يك عرض حال است كه پانزده سال پيش در دادگاه اسكي شهير خطاب به هيئت وزيران نوشته شد.

مادام كه اين درخواست پانزده سال پيش پيرامون همين مساله نوشته شده اينك مجبور شدم آن را دوباره به مقامات مربوطه بدهم.

اي اهل حل و عقد! مرا گرفتار ظلمي كرده‌اند كه نمونه‌اش در دنيا كم‌تر ديده مي‌شود. از آن‌جا كه سكوت در برابر اين ظلم بي‌حرمتي به حق و حقيقت است ناچار حقيقتِ به غايت مهمي را بايد فاش كنم، و مي‌گويم:گناهي را كه مستلزم اعدام يا صد و يك سال حبس من است در چارچوب قانون نشانم دهيد؛ يا ثابت كنيد كه ديوانه شده‌ام؛ يا اين كه آزادي من و رساله‌ها و دوستان‌ام را اعلام نماييد و خسارت‌مان را از مسببان بستانيد.

آري، هر حكومتي قانون و اصولي دارد كه براساس آن مجازات مي‌كند. اگر براي مجازات سنگين من و دوستانم براساس قوانين حكومت جمهوري اسباب و دلايلي وجود نداشته باشد، علاوه بر تقدير از ما و كسب رضايت‌مان و دادن جايزه، بايد آزادمان كنند، زيـرا خـدمت به غايت مهـم قـرآني من ـ كه كاملاً مشهود است ـ اگر حركتي عليه حكومت باشد نمي‌توان با يك سال حبس براي من و شش ماه زندان براي چند تن از دوستانم موضوع را فيصله داد، بلكه بايد من را به مجازاتي چون صد و يك سال حبس يا اعدام محكوم كرد و آن دسته از دوستانم را نيز كه در انجام خدمت جدي قرآني با من ارتباط داشته‌اند به مجازات‌هاي سنگين محكوم نمود. اگر خدمت ما عليه حكومت نباشد به جاي مجازات و حبس و اتهام بايد از ما تقدير شده و به ما پاداش و جايزه داد، زيرا صحبت از

خدمتي‌ست كه صد و بيست رساله ترجمان آن است. با اين خدمت، فيلسوفان بزرگ اروپا به مبارزه خوانده شده و پايه‌هاي فكري آنان به هم ريخته است. خدمت مؤثر ياد شده بي‌ترديد يا در داخل نتيجه‌يي شگفت خواهد داشت و يا كلاً ثمره‌يي به غايت سودمند و عالي و علمي در بر خواهد داشت. اين است كه نمي‌توان از طريق ظاهرسازي و فريب افكار عمومي و پنهان كردن دسيسه‌ها و دروغ‌هايي كه ظالمان در حق ما مي‌گويند، چون اسباب بازي كه به بچه‌ها مي‌دهند فقط يك سال حبس به من داده شود.امثال من يا بايد اعدام شوند و خودشان با افتخار بالاي دار روند يا بايد در مقام و موقعيتي كه شايسته‌اش هستند، آزاد بمانند.

آري، دزد ماهري كه قادر است الماس‌هايي به ارزش هزاران ليره را بدزدد هيچ‌وقت با دزديدن تكه شيشه‌يي ده قروشي طوري رفتار نمي‌كند كه به مجازات سرقت همان الماس‌ها محكوم شود؛ هيچ آدم دزدي و هيچ آدم عاقلي اين كار را نمي‌كند. چنان آدم شرّي، زيرك مي‌شود؛ و مرتكب چنين حركت ابلهانه‌يي نخواهد شد.

آقايان! طبق توهم شما من مانند همان دزد شده‌ام. من به عنوان كسي كه در يكي از روستاهاي عقب‌ مانده در حومه شهر اسپارتا نُه سال را در انزوا گذرانده است به جاي اين‌كه افكار ده پانزده نفر از ساده دلاني را كه همراه من به مجازات‌هاي مختصري محكوم شده‌اند عليه حكومت جهت‌دهي كنم و رساله‌هاي نور را به عنوان غايت زندگاني‌ام به خطر اندازم، مي‌توانستم چون گذشته در آنكارا يا استانبول مأموريت بزرگي بر عهده بگيرم و هزاران نفر را به‌سوي هدف مورد نظرم پيش ببرم. در آن صورت نه تنها دچار چنين محكوميت خواركننده‌يي نمي‌شدم، بلكه با عزتي شايسته‌ي مسلك و خدمت‌ام مي‌توانستم با مردم در آميزم. آري، نه به قصد فخر فروشي و نياز به مدح و تقدير، بلكه به اجبار و با شرمندگي بخشي از رياكاري‌هاي جاه طلبانه گذشته خود را يادآوري مي‌كنم، تا آنان كه مي‌خواهند مرا به مرتبه فردي بي‌اهميت، بي‌فايده و عادي تنزل دهند به اشتباه‌شان پي ببرند، لذا مي‌گويم: به تأييد و گواهي كساني كه دفاعيات قبلي من را تحت عنوان "شهادت نامه دو مكتب مصيبت" خوانده‌اند سعيد نورسي

كسي‌ست كه در حادثه ٣١ مارس با يك سخنراني خود هشت گردان شورشي را به اطاعت از فرماندهانشان وا داشت؛ همان كسي‌ست كه طبق نوشته روزنامه‌ها در زمان جنگ استقلال با مقاله‌يي به نام "خطوات سته" افكار علماي استانبول را عليه انگليس بسيج نمود؛ كسي كه خدمات مهمي در حمايت از حركت‌هاي ملي داشت و در اياصوفيه براي هزاران نفر نطق كرد؛ او كه در مجلس شورا در آنكارا با تشويق‌هاي نمايندگان مواجه شد و كاري كرد كه صد و شصت و سه نماينده صد و پنجاه هزار اسكناس را امضا كنند و به ساخت مدرسه و دارالفنون اختصاص دهند؛ سعيد نورسي كسي‌ست كه در برابر عصبانيت رييس جمهور در ديوان رياست با كمال متانت و آرامش و بي‌‌آن‌كه به ستوه آيد او را به نماز دعوت كرد، او كسيست كه در دارالحكمة الاسلاميه با اتفاق نظر حكومت اتحاد و ترقي شايسته شناخته شد تا حكمت اسلامي را به صورت مؤثري به فيلسوفان اروپايي بقبولاند، كتاب"اشارات الاعجاز" او ـ كه در جبهه آن را نوشت و در حال حاضر از كتاب‌هاي توقيف شده است ـ از نظر انور پاشا سر فرماندهي آن دوره چنان ارزشمند تشخيص داده شد كه با احترامي بي‌نظير به استقبال‌اش رفت و براي اين‌كه در خير و بركت اين كتاب ـ كه يادگار زمان جنگ است ـ سهمي داشته باشد كاغذ مورد نياز را براي انتشارش تأمين نمود و از مجاهدات مؤلف‌اش در جنگ تقدير و تمجيد كرد. اينك چنين كسي چگونه مي‌تواند مانند دزد اسب يا يك جيب بُر، يا مانند كسي كه دختري را فراري مي‌دهد مرتكب نازل‌ترين جنايات شود و عزت علمي و قداست خدمت خويش و هزاران دوست ارجمندش را خوار نمايد و چنان سقوط كند كه شما او را به يك سال حبس محكوم كنيد و با او مانند يك دزد معمولي بز و گوسفند برخورد نماييد و بعد از آن‌كه بي‌هيچ دليلي او را ده سال تحت فشار زير نظر گرفته و عذاب داديد، اينك به يك سال حبس و يك سال تحت نظر بودن محكومش كنيد. او كه تاب تحمل زورگويي پادشاه را ندارد، چگونه مي‌تواند زير تحكم يك مأمور اطلاعاتي مغرض يا يك پليس معمولي عذاب بكشد، اين است كه اعدام خود را مناسب‌تر مي‌بيند. اگر چنين كسي به دنيا مي‌آميخت و چنين آرزويي داشت و اگر خدمت قدسي‌اش به او اين اجازه را مي‌داد، طوري به امور دنيا مي‌پرداخت كه ده واقعه شبيه رويداد "مَنَمَن" و حادثه

"شيخ سعيد" را ايجاد مي‌نمود؛ و صدايي را كه چون صداي توپ قرار بود به گوش جهانيان برساند به اندازه‌ي صداي يك پشه تنزل نمي‌داد.

آري، نكته قابل توجهي را براي حكومت جمهوري عرض مي‌كنم؛ تدابير اعمال شده كميته مخفي و تبليغات و دسيسه‌هايش كه مرا دچار اين بلا نمود، وضعيت مذكور را نشان مي‌دهد، زيرا دليل تبليغات و دسيسه‌ها و وحشتي كه نمونه‌اش در هيچ حادثه‌يي ديده نشده و عليه ما ايجاد كردند اين است كه شش ماه تمام با وجود آن‌كه صدهزار دوست و رفيق دارم هيچ كدام‌شان نتوانسته‌اند برايم نامه‌يي بنويسند يا سـلامي بفـرستند؛ علت‌اش هم اين است كه بر اثر اخبار دسيسهگران ـ كه درصدد اغفال حكومت‌اند ـ بازجويي‌ها و تحقيق‌ها در همه‌جا از ولايات شرقي تا ولايات غربي ادامه دارد. طرح مورد نظر دسيسه گران به‌گونه‌يي بود كه هزاران نفر چون من را بتوانند به اشد مجازات برسانند؛ اما وضعيتي در مجازات‌ها حاصل گرديد كه انگار جرمي عادي از شخصي پست سر زده است. به حدود پانزده نفر بي‌گناه از صد و پانزده نفر (بازداشت شده) فقط پنج، شش ماه حبس داده شد.

آيا هيچ خردمندي در جهان كه شمشير بُران الماسيني در دست داشته باشد ضربه آهسته‌يي بر دُم شير يا اژدهايي مي‌زند تا حيوان را به‌سوي خود بخواند و بر خود مسلط كند؟ اگر قصد او محافظت از خود يا كشتن حيوان باشد ضربه شمشير را بر نقطه ديگري از بدنش وارد مي‌كند. شما در تصور و توهمات خود من را چون همان فرد تصور كرده‌ايد كه چنين مجازاتي را برايم قائل شده‌ايد. اگر من تا اين حد خلاف عقل و شعور رفتار مي‌كنم، بهتر است به جاي آن‌كه در سراسر كشور ايجاد ترس و وحشت كرده و با تبليغات، افكار عمومي را عليه‌ام بسيج كنيد، هم‌چون ديوانه‌يي عادي مرا به تيمارستان بفرستيد. اگر آدمي باشم در حد همان اهميتي كه برايم قائل هستيد، براي آن‌كه كاري كنم شير به‌سويم حمله كند يا اژدها به طرفام هجوم آورد، شمشير بُران را به دم آن‌ها نخواهم زد بلكه در حد امكان از خود محافظت خواهم كرد... هم‌چنان كه انزوايي ده ساله را به اختيار خود برگزيدم و در برابر فشارهاي طاقت فرسا مقاومت كردم و به هيچ وجه در كار حكومت دخالت نكردم و علاقه‌يي هم به اين كار نداشتم... زيرا خدمت قدسي‌ام من را از اين كار منع مي‌كند.

اي اهل حل و عقد! آيا ممكن است در صد و بيست رساله فردي كه، بيست سال پيش طبق نوشته روزنامه‌ها با نگارش يك مقاله سي هزار نفر را به سوي فكر و انديشه خود مي‌كشاند و نظر لشكري بزرگ را به خود جلب مي‌كرد و پاسخ بالاترين مقـام روحـاني انگليس را ـ كه در ششصد كلمه خواسته شده بود ـ در شش كلمه ارائه مي‌نمود، و اوايل دوره آزادي چون ديپلماتي مشهور سخنراني‌ها مي‌كرد، فقط پانزده كلمه مرتبط با دنيا و سياست وجود داشته باشد؟ آيا هيچ عقل (سليمي) قبول مي‌كند كه او در پي سياست بوده و مقصد و هدف‌اش دنيا و مخالفت با حكومت باشد؟ اگر او در انديشه مخالفت با حكومت و دخالت در سياست بود مي‌بايست حتي در يك رساله‌اش در صد مورد به صراحت يا به اشاره، مقصد و نيت خويش را بروز مي‌داد. آيا اگر هدف او انتقادهاي سياسي بود نمي‌توانست جز موضوع حجاب و ارث ـ كه اصولي مطرح از زمان گذشته بوده‌اند ـ چيز ديگري براي انتقاد بيابد؟ بله آدمي كه در پي انديشه‌ سياسي در مخالفت با رژيم و حكومتي باشد كه انقلاب بزرگي را به‌وجود آورده است، قادر است صدها هزار موضوع براي انتقاد پيدا كند و به يكي دو مطلب معلوم و مشخص اكتفا نخواهد كرد. گويا انقلاب حكومت جمهوري فقط متوجه دو موضوع كوچك است؛ و من نيز بدون آن‌كه قصدي براي انتقاد داشته باشم در يكي دو كتابم ـ كه در گذشته نوشته‌ام ـ به آن‌ها پرداخته‌ام و در آن‌جا يكي دو كلمه وجود دارد كه به‌سبب آن‌ها ادعا مي‌شود به نظام و انقلاب حكومت حمله كرده‌ام. حال من مي‌پرسم آيا مي‌توان براي موضوعي علمي ـ كه فاقد چنان اهميتي‌ست كه علت مجازاتي اندك گردد ـ چنان اهميتي قائل شد كه كشور بزرگي را به خود مشغول دارد و موجب نگراني گردد؟

محكوم نمودن من و ده تا پانزده نفر از دوستانم به چنين مجازات عادي و اندكي، نيز به راه انداختن تبليغات سوء در سراسر كشور عليه ما، ترساندن ملت و متنفر كردن‌شان از ما، رفتن وزير كشور به اسپارتا با نيرويي عظيم براي انجام كاري كه از عهده يك نفر هم بر مي‌آيد، مسافرت "عصمت" نخست وزير به ولايات شرقي به همان مناسبت، منع دو ماهه من در حبس از هر گونه سخن گفتن، و

اجازه ندادن به من در اين غربت و تنهايي كه براي كسي سلامي بفرستم يا كسي جوياي احوال من شود، نشان مي‌دهد كه با وضعيت بي‌قانون، بي‌معنا و بي‌حكمتي چون وجود ميوه‌يي به اندازه‌ي نخود در درختي به بزرگي كوه مواجهيم كه نه تنها نمي‌تواند كار حكومتي چون حكومت جمهوري باشد كه بيش از ديگران قانوني‌ست و قانون‌مدار، بلكه هيچ حكومت ديگري در دنيا ـ كه نام حكومت به معني كار براساس حكمت بر خود نهاده باشد ـ نمي‌تواند چنين كاري كند. من خواهان حقوق خود در دايره قانون هستم. كساني را كه به نام قانون بي‌قانوني مي‌كنند متهم به جنايت مي‌كنم. اميدوارم كه قوانين حكومت جمهوري بر لذت جويي‌هاي چنين جانياني خط بطلان كشيده و حقوق من را اعاده نمايد.

سعيد نورسي

* * *

نمونه‌يي بر حقانيت رساله نور

يادآوري

اگر اهل انصاف و روشنفكران، اين رساله را كه نوزده سال پيش تأليف كرده‌ام بخوانند آگاه خواهند شد و حتمـاً يقين خواهند كرد همه اجزاي كليات رساله‌ نور ـ كه متشكل از صد و سي كتاب ميباشد ـ از مقاصد سياسي و دنيوي پاك و مبرا بوده و در ماهيت كاملاً ايماني و اخروي تأليف شده‌اند. دادگاه‌هاياسكيشهير، اسپارتا، دنيزلي و آفيون نيز با تحقيقات مفصل و بسيار دقيقي كه انجام داده‌اند حقيقت آشكار و قطعي مذكور را تأييد كرده‌اند. بدين اعتبار خواهان توجه و ياري شما در اعاده كتاب‌هاي‌مان هستيم كه بيش از بيست ماه است در دادگاه آفيون توقيف شده‌اند؛ اين در حالي‌ست كه طبق رأي دادگاه تجديد نظر هيچ مطلب حتي مختصري هم در اين كتاب‌ها نيست كه جرم تلقي شود. كتاب‌هايي كه موجب نجات ايمانِ صدها هزار نفر شده و از تقدير و تحسين خوانندگان و اهل علم وعالَم اسلام برخوردار مي‌باشند.

بيش‌ترين تعداد كتاب‌هاي موجود در دادگاه آفيون از دوستان ما گرفته شده است دوستاني كه قبلاً آزاد شده و هنگام آزاد شدن گفته‌اند:"ما كتاب‌ها را به صاحب‌شان كه استادمان است مي‌دهيم. تحويل ايشان داده شود. " مخصوصاً قرآني را كه تزييناتي دارد و براساس معجزه تناسب‌ها كتابت شده دو سال است در ميان كتاب‌هاي مصادره شده بي‌‌دليل در دادگاه نگاه داشته‌اند. ما پيش از هر چيز انتظار داريم كتاب‌ها و قرآني را كه دادگاه‌هاي دنيزلي و آنكارا اعاده كرده بودند در اولين فرصت بازگردانند.

سعيد نورسي

* * *

مكتوب شانزدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

اَلَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ اِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ اِيمَانًا وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

( آلعمران: ١٧٣)

(اين مكتوب مظهر سرّ

فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَيِّنًا

قرار گرفته و به دور از شدت و خشونت نوشته شده است.)

پاسخ سؤالي‌ست كه به لحاظ معنا و به صراحت توسط بسياري مطرح شده است. دادن اين پاسخ براي من دل‌نشين نيست و به بيانش علاقه‌يي ندارم. من در هر چيز به حضرت حق توكل كرده بودم، اما مرا در حال و روزم و دنياي خويش آسوده نگذاشتند و چهره‌ام را به سوي دنيا برگرداندند؛ اين است كه نه از زبان سعيد جديد، كه به ناچار به زبان سعيد قديمي، و نه براي شخص خودم، بلكه براي نجات دوستان و تأليفات‌ام از اوهام و آزار اهل دنيا، به منظور بيان حقيقت حال خويش به دوستان‌ام، به اهل دنيا و اهل حكمت"پنج نقطه" را به شرح زير بيان مي‌كنم.

نقطه اول

گفته‌اند: "چرا سياست را كنار گذاشتي و چرا اصلاً به آن نزديك نمي‌شوي؟"

پاسخ: سعيد قديمي نُه، ده سال پيش، تا حدودي وارد سياست شد، و با اين انديشه كه ممكن است به سبب دخالت در سياست به دين و علم خدمت كند

خود را بيهوده خسته نمود. مشاهده كرد راه مذكور، راهي مشكوك، پر از مشكلات، بيهوده و براي مسيري كه پيمودن آن لازم مي‌باشد پر از موانع و خطر است. سياست، اغلب دروغگويي‌ست و احتمال اين هست كه فرد، نادانسته بازيچه‌ي دست اجانب قرار گيرد.

كسي كه وارد سياست مي‌شود يا موافق مي‌شود يا مخالف. من اگر موافق باشم (و در عين حال مشغول سياست‌ورزي)، چون كارمند و نماينده (و امثال آن) نيستم سياست برايم امر بيهوده و بي‌معنايي خواهد بود؛ نيازي نيست كه بي‌دليل خود را داخل اين كارها كنم. حال اگر وارد سياست‌هاي مخالفتجويـانه شوم يا با فكر و انديشه است يا با قدرت و نيرو. با فكر و انديشه كه نيازي به من نيست؛ زيرا مسايل به‌طور كامل توضيح داده شده و همه به اندازه من از مسائل باخبرند. سخن گفتن بيهوده، امر بي‌معنايي‌ست. اگر بنا باشد با قدرت و توان و شورش به مخالفت بپردازم اين احتمال هست كه در مسير رسيدن به مقصدي كه حصول‌اش مشكوك است مرتكب هزاران گناه شوم. به خاطر يك نفر، بسياري دچار بلا شوند. نيز بنا بر يكي دو احتمال از ده احتمال، وارد شدن در گناهان، و بي‌گناهان را دچار معصيت كردن، چيزي بود كه سعيد قديمي گفت وجدانم نمي‌پذيرد، لذا همراه با سيگار، روزنامه‌ها و سياست و صحبت‌هاي دنيوي مربوط به سياست را كنار گذاشت. گواه قطعي اين مطلب آن است كه از آن زمان تاكنون كه هشت سال مي‌گذرد حتي يك روزنامه را هم نه خوانده‌ام و نه شنيده‌ام. اگر كسي مدعي‌ست روزنامه‌يي خوانده‌ام يا مطالبش را شنيده‌ام برخيزد و بگويد. اين در حالي‌ست كه سعيد قديمي گاه روزي هشت روزنامه مطالعه مي‌كرد؛ هم‌چنين پنج سال است كه با تمام دقت و توجه اوضاع و احوال من را زير نظر دارند. اگر كسي كوچك‌ترين اقدام سياسي در من مشاهده كرده است بگويد. اين هم در حالي‌ست كه انديشه كسي چون من كه عصبي مزاج است و بر اساس قاعده

"‌اِنَّمَا الْحِيلَةُ فِى تَرْكِ الْحِيَلِ"

بزرگ‌ترين حيله را ترك هر حيله‌يي مي‌داند، آدم بي‌پروا و فاقد هر نوع وابستگي، نه هشت سال كه هشت روز هم پنهان نمي‌ماند. چنين فردي اگر علاقه و تمايلي به سياست داشت بي آن‌كه نيازي به تحقيق و بررسي باقي بگذارد چون گلوله توپ صدا مي‌كرد.

نقطه دوم

سعيد جديد چرا تا اين حد از سياست كناره مي‌گيرد؟

پاسخ: به‌خاطر اين‌كه تلاش و كوشش براي حيات ابديِ ميليارد ساله را بي‌فايده و بيهوده به يكي دو سال حيات دنيوي مشكوك آلوده نكند و فداي آن نسازد، نيز به علت مهم‌ترين، ضروري‌ترين، شفاف‌ترين و حقيقي‌ترين خدمت ـ كه خدمت ايماني و قرآني‌ست ـ به شدت از سياست گريزان است؛ چرا كه مي‌گويد: "من در حال پير شدنم، نمي‌دانم چند سال ديگر زندگي خواهم كرد." لذا مهم‌ترين كار براي من، تلاش براي حيات جاودان است.در كسب حيات ابدي نخستين واسطه، و كليد سعادت ابدي، ايمان است؛ بايد در آن مسير تلاش كرد، ليكن به اعتبار علم و دانش، چون براي بهره‌مند كردن انسان‌ها از نظر شرعي مكلف به خدمت هستم لذا درصدد انجام اين كار مي‌باشم. اما اگر خدمت مذكور مربوط به حيات اجتماعي و دنيوي باشد از عهده من خارج است؛ ضمن اين‌كه در اين زمانه‌ي پر آشوب خدمت اساسي و درستي نمي‌توان كرد، و من نيز آن را رها كرده، متوجه مهم‌ترين، ضروري‌ترين و سالم‌ترين خدمت ـ كه خدمت به ايمان است ـ شدم و آن را ترجيح دادم. براي آن‌كه حقايق ايماني‌اي را كه براي نفس خويش كسب كرده‌ام و علاج‌هاي معنوي تجربه شده در نفس خويش را در اختيار ساير انسان‌ها قرار دهم، درِ مذكور را باز مي‌گذارم، شايد حضرت حق اين خدمت را قبول كرده و كفاره‌ي گناهانم قرار دهد. جز شيطان رانده شده، هيچ كس مؤمن يا كافر، صديق يا زنديق حق ندارد با اين خدمت مقابله كند،زيرا بي‌ايماني به چيزهاي ديگر شباهت ندارد. ممكن است در ظلم، فسق، و گناهان كبيره لذت شيطاني منحوسي وجود داشته باشد، اما در بي‌ايماني هيچ لذتي وجود ندارد. الم در الم است، ظلمت در ظلمت است، عذاب در عذاب است.

ديوانگان نيز مي‌توانند بفهمند، كه رها كردن خدمت به نوري قدسي چون ايمان و عدم كار كردن براي زندگي نامحدود جاويد، و پرداختن به اسباب‌بازي‌هاي سياسي بيهوده و خطرناك براي من سالمند كه ارتباطاتي ندارم، تنها هستم و در

جستجوي كفاره براي گناهان گذشته، تا چه حد ديوانگي و خلاف عقل و حكمت است.

اما اگر بگويي "خدمت ايماني و قرآني چرا مانع پرداختن تو به مسائل سياسي مي‌شود؟" در پاسخ مي‌گويم:حقايق قرآني و ايماني، هر يك در حكم الماسي هستند، و اگر من به سياست آلوده مي‌شدم عوامي كه مستعد اغفال شدن هستند مي‌گفتند شايد اين الماس‌ها تبليغاتي سياسي‌ هستند براي جلب طرفدار (بيش‌تر)؟ در آن صورت ممكن است به آن الماس‌ها به ديده تكه شيشه‌هاي عادي بنگرند. در چنين حالتي من با پرداختن به سياست مزبور، به اين الماس‌ها ظلم كرده و آن‌ها را بي‌ارزش خواهم كرد. حال اي اهل دنيا! با من چه‌كار داريد؟ چرا به حال خويش رهايم نمي‌كنيد؟

اگر بگوييد: اما شيوخ گاه در كارهاي (سياسي) ما دخالت مي‌كنند و تو را نيز بعضاً شيخ مي‌نامند...!

پاسخ مي‌دهم: آقايان! من شيخ (طريقت) نيستم... من روحاني‌ام... دليلش هم آن است كه من مدت چهار سال است در اين جايم؛ اگر در اين مدت فقط به يك نفر رهنمودهاي طريقتي داده بودم حق داشتيد ترديد كنيد. من به همه كساني كه نزدم مي‌آمدند مي‌گفتم:ايمان لازم است، اسلام لازم است، امروز زمان طريقت نيست.

اگر بگوييد: تو را سعيد كُردي مي‌نامند (و اين نشان از آن دارد كه) احتمالاً داراي انديشه‌هاي قوميت گرايي هستي؛ و اين به كار ما نمي‌آيد.

به شما مي‌گويم: اي آقايان! آن‌چه سعيد قديمي و سعيد جديد نوشته‌اند در دسترس است. گواه آن‌چه مي‌گويم اين است كه بر اساس فرمان قـطعي

"‌اَلْاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ‌"

از گذشته تاكنون ملي‌گرايي و قوميت‌پرستي منفي را از آن‌جا كه نوعي بيماري غرب‌گرايي و اروپاگرايي‌ست، زهري كُشنده مي‌دانسته‌ام. اروپا آن بيماري فرنگي را وارد جهان اسلام كرد، تا تفرقه ايجاد كند، مسلمان‌ها را به جان هم اندازد و آن‌ها را براي بليعده شدن آماده كند. طلبه‌هايم و كساني كه با من در ارتباط بوده‌اند مي‌دانند كه از گذشته درصدد مداواي آن بيماري فرنگي بوده‌ام. حال كه چنين است مي‌گويم اي حضرات! دليل آن‌كه هر

رويدادي را بهانه قرار داده و به من فشار مي‌آوريد چيست؟ اين چه معنايي دارد كه سربازي در شرق مرتكب خطايي شود و شما در غرب به دليل خدمت نظام وظيفه براي سربازي ديگر ايجاد زحمت كنيد و او را شايسته مجازات بدانيد... يا مثلاً پيشه‌وري در استانبول جنايت مي‌كند و شما در بغداد دكانداري را به اين دليل كه پيشه‌ور و كاسب است محكوم مي‌كنيد. كاري كه شما با من مي‌كنيد از همين نوع است و در هر حادثه دنيوي مرا تحت فشار و آزار قرار مي‌دهيد؛ اين بر اساس كدام اصول و قواعدي انجام مي‌شود. كدام وجدان بر چنين چيزي حكم مي‌كند؟ و كدام مصلحت اقتضاي چنين روشي را دارد؟

نقطه سوم

دوستان‌ام كه نگران آرامش و آسايش من هستند و از سكوت توأم با صبرم در برابر همه مصايب حيرت مي‌كنندمي‌پرسند:

"چگونه آزارها و فشارهايي را كه به تو مي‌آورند، تحمل مي‌كني؟ در حالي كه در گذشته بسيار عصبي و زود رنج بودي و كوچك‌ترين تحقيري را نمي‌توانستي تحمل كني؟"

پاسخ: دو حادثه و حكايت مختصر را بشنويد و پاسخ‌تان را بگيريد:

حكايت اول: دو سال پيش مديري بي‌سبب سخنان تحقيرآميز و موهني درباره من و در غيابم گفته بود. به من اطلاع دادند. يك ساعتي با خُلق و خوي سعيد قديمي متأثر بودم. آن‌گاه به‌واسطه رحمت حضرت حق، حقيقتي بر قلب‌ام خطور كرد، تأثر مزبور را از بين برد و طوري شد كه فرد مذكور را حلال كردم. آن حقيقت چنين بود:

خطاب به نفس‌ام گفتم:اگر سخن تحقيرآميز او و قصوري كه درباره من گفته است مربوط به شخص من و نفس‌ام باشد، خداوند از او راضي باشد كه عيوب نفس‌ام را بيان كرده است. اگر درست گفته باشد مرا به‌سوي تربيت نفس سوق مي‌دهد و كمكي خواهد بود براي اين‌كه خود را از غرور بِرَهانم و اگر دروغ گفته باشد كمكي خواهد بود به من براي نجات از ريا، و شهرت كاذبي كه پايه و اساس رياست.

آري، من با نفس‌ام مصالحه نكرده، چرا كه تربيت‌اش ننموده‌ام. اگر كسي به من بگويد روي گردن يا گريبان‌ام عقربي هست يا آن را مثلاً نشان‌ام دهد، نبايد از او دلگير شوم، بلكه بايد از او خرسند گردم. تحقيرهاي آن فرد اگر مربوط به صفت خدمتكاري ايمان و قرآن من باشد، طبيعتاً مربوط به خود من نمي‌شود، پس او را به صاحب قرآن مي‌سپارم كه مرا به خدمت گرفته است؛ او عزيز و حكيم است، اما اگر سخن او صرفاً از نوع ناسزا گفتن و تحقير كردن و تخريب من باشد آن هم به من مربوط نمي‌شود. چون من فردي تبعيدي، در بند، غريب، دردمند و اسير هستم، مسئوليت تصحيح آن‌چه درباره اعتبار و حيثيت‌ام گفته شده متوجه من نيست؛ بلكه چون در اين منطقه مهمان هستم مسئوليت بر عهده حاكمان اين روستا، بخش و استان است كه مرا زير نظر خود دارند. تحقير يك انسان مربوط به كسي مي‌شود كه در دستش اسير است، يعني به صاحب‌اش مربوط مي‌شود، اوست كه بايد از اسيرش دفاع كند. وقتي حقيقت را فهميدم قلب‌ام آرام گرفت. گفتم:

وَاُفَوِّضُ اَمْرِى اِلَى اللّٰهِ اِنَّ اللّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ

(غافر:٤٤) تو گويي آن اتفاق رخ نداده است؛ آن را فراموش كردم. متأسفانه بعد از مدتي معلوم شد كهقرآن فرد مذكور را حلال نكرده است...

حكايت دوم: امسال شنيدم اتفاقي افتاده است. با اين‌كه بعد از رخداد آن اتفاق از خبرش به اجمال مطلع شده بودم، با رفتاري مواجه شدم كه گويي در آن حادثه مقصر بوده‌ام. در واقع مكاتبه و مخابره‌يي نداشتم اگر هم بود به‌ندرت مسأله‌يي ايماني را براي دوستي مي‌نوشتم. من حتي در طول چهار سال فقط يك نامه براي برادرم نوشتم. از مراوده با ديگران، هم خودم را منع مي‌كردم و هم اهل دنيا مانع‌ام مي‌شدند. صرفاً هفته‌يي يك‌بار مي‌توانستم با يكي دو تن از دوستان ديداري داشته باشم. مهماناني هم كه به روستا مي‌آمدند ماهي يكي دو نفرشان به مدت يكي دو دقيقه براي سؤال از يك مسأله آخرتي با من ديدار مي‌كردند. در چنين غربتي، غريب و تنها و بي‌كس، در روستايي كه كار كردن براي تأمين مخارج در آن براي چون مني مناسب نبود، از ديدار با هر كس و هر چيزي منع شده بودم. با اين‌كه چهار سال پيش مسجد تخريب شده‌يي را مرمت و تعمير كرده بودم و در حالي كه مجوز وعظ و امامت جماعت در شهر خود را داشتم و با اين‌كه مدت چهار سال

امامت مسجد مذكور بر عهده‌ام بود (خداوند قبول كند) در رمضاني كه گذشت موفق نشدم به مسجد بروم. غالباً نمازم را به تنهايي خوانده و از بيست و پنج ثواب و خير نماز جماعت محروم مي‌ماندم.

در مورد اين دو حادثه‌يي كه برايم پيش آمد مانند همان صبر و تحملي كه دو سال پيش در برابر رفتار آن مأمور (دولت) از خود نشان دادم، صبر كردم؛ و ان‌شا‌الله آن را ادامه هم خواهم داد. با خود مي‌انديشم و مي‌گويم اگر اين اذيت‌ها و فشارها و تنگناها ـ كه توسط اهل دنيا بر من وارد مي‌شود ـ به سبب نفس معيوب و قاصرم است، حلال‌شان مي‌كنم. نفس‌ام ممكن است به اين ترتيب خود را اصلاح كند، و اين فشارها احتمالاً كفارة الذنوب نفس‌ام شوند. من صفاي مسافرخانه دنيا را بسيار ديده‌ام، حال اگر كمي هم شاهد جفاي آن باشم باز هم شكر خواهم كرد. اگر اهل دنيا به دليل خدمتي كه به ايمان و قرآن مي‌كنم تحت فشارم قرار مي‌دهند، اين‌جا دفاع كردن به من مربوط نمي‌شود، به عزيز جبار مربوط است. اگر مرادشان اين است كه توجه مردم را نسبت به من از بين ببرند تا شهرت كاذبي را كه بي‌اساس بوده و باعث ريا و نابود كننده اخلاص است بشكنند، رحمت بر آن‌ها باد! چرا كه در كانون توجه مردم بودن و كسب شهرت، به گمانم براي كساني چون من ضرر دارد.آن‌هايي كه با من ارتباط دارند، مي‌دانند كه خواهان احترام ديگران نيستم و از اين‌كه به من احترام بگذارند متنفرم. طوري كه پنجاه بار موجب تكدر خاطر يكي از دوستان ارزشمندم شدم كه به من بسيار احترام مي‌گذاشت.

اگر مرادشان از اين‌كه مرا تخريب كرده و نزد مردم تحقير كنند و زمين بزنند مربوط به فعاليتي‌ست كه در راه حقايق قرآني و ايماني مي‌كنم، كار بيهوده‌يي‌ست،زيرا نمي‌توان ستارگان قرآن را زير حجاب قرار داد. "كسي كه چشمانش را مي‌بندد، فقط خودش نمي‌بيند، نه اين‌كه ديگران نبينند".

نقطه چهارم

پاسخ به چند پرسش وهم آلود

اول: اهل دنيا به من مي‌گويند:"معاشت چگونه تأمين مي‌شود؟ با اين‌كه شغلي نداري هزينه‌هايت را چگونه تأمين مي‌كني؟ ما در كشورمان به افراد سست عنصري كه زندگي‌شان با سعي و تلاش ديگران تأمين مي‌شود، نيازي نداريم...!"

پاسخ: من با ميانه‌روي و بركت زندگي مي‌كنم. منت كسي جز روزي دهنده‌ام را قبول نمي‌كنم و تصميم هم گرفته‌ام هيچ‌گاه قبول نكنم. آري، كسي كه در روز با صد پارا يك لير.م. و شايد با چهل پارا زندگي خود را مي‌گذراند زير بار منت كسي نمي‌رود. دوست نداشتم در اين‌باره توضيح دهم. بيان اين مطلب با اين احتمال كه ممكن است غرور و انانيت تعبير شود برايم بسيار ناخوشايند است، ليكن چون اهل دنيا درباره‌اش بسيار سؤال مي‌كنند من هم مي‌گويم: از كودكي تاكنون از كسي پول و مال و اموالي قبول نكرده‌ام (ولو زكات بوده باشد)؛ هم‌چنين حقوق هم قبول نكرده‌ام (به استثناي يك دو سالي كه به اجبارِ دوستانم در دارالحكمةُ الاسلاميه پذيرفتم كه حقوق بگيرم)؛ نيز هيچ وقت براي معيشت دنيوي زير بار منت نرفته‌ام و اين‌ها در تمام عمرم قواعد زندگي من بوده است. هم‌شهري‌ها و كساني كه مرا مي‌شناسند اين را مي‌دانند. در پنج سال گذشته كه در تبعيد بوده‌ام، بسياري از دوستان مُصرانه خواسته‌اند هدايايي به من دهند اما قبول نكردم.

حال اگر بپرسيد: "خب پس چگونه امرار معاش مي‌كني؟" مي‌گويم:

من با بركت و اكرام الهي زندگي مي‌كنم. هر چند نفسم استحقاق هر حقارت و اهانتي را دارد اما به موجب كرامت خدمت قرآني، مظهر بركتي هستم كه در خصوص رزق و روزي، اكرام الهي‌ست. براساس سرّ وَ اَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ از آن‌چه حضرت حق نسبت به من احسان كرده ياد مي‌كنم و چند نمونه آن را به لحاظ شُكر معنوي بيان مي‌دارم. هر چند اين امر شكر معنوي‌ست اما مي‌ترسم كه با احساس غرور و ريا، بركت مبارك مزبور قطع شود، زيرا اظهار و افشاي افتخار آميز

بركتي پنهان موجب قطع آن مي‌گردد، اما چه كنم كه مجبور به بيان آن شده‌ام.

مورد اول: در شش ماه اخير يك كيلا گندم واحد وزن، معادل ٥/٣٦ كيلو گرم .م كه مي‌توان از آن سي و شش گرده نان تهيه كرد براي من كافي بوده است. نان‌ها هنوز هم هست و تمام نشده؛ نمي‌دانم تا چه زمان كفايت خواهد كرد. استفاده از اين نان‌ها تا يك سال ادامه يافت.

مورد دوم: در ماه مبارك رمضان اخير فقط از دو خانه براي من غذا آوردند كه هر دو هم مرا بيمار كرد. فهميدم كه از خوردن غذاي ديگران منع شده‌ام. تنها يك خانواده بود كه در طول ماه مبارك به من رسيدگي مي‌كرد؛ صاحب آن خانه دوست صادق‌ام عبدالله چاووش گواهي مي‌دهد كه در آن ماه سه نان و يك كيّه واحد وزن؛ يك اوكا، معادل ١٢٨٣ گرم .م. برنج براي من كفايت كرد. برنج مذكور حتي پانزده روز بعد از ماه رمضان تمام شد.

مورد سوم: مدت سه ماه من و مهمانانم در كوه، يك كيّه كره را هر روز با نان مي‌خورديم و در اين مدت برايمان كافي بود. حتي مهمان ارجمندي به نام سليمان داشتم كه نان او و من در حال اتمام بود؛ روز چهارشنبه‌يي به او گفتم: برو نان بياور. در مسافتي دو ساعته در آن اطراف، كسي نبود كه از او نان بگيرد. گفت دوست دارم شب جمعه را با تو در اين كوهستان دعا بخوانم. من هم گفتم: بمان "‌تَوَكَّلنَا عَلَي الله" بعد بدون دليل و بهانه‌يي هر دو به راه افتاديم و به بلندترين نقطه تپه‌يي رفتيم. چاي و تكه‌يي قند و در كوزه مختصري آب داشتيم. گفتم: "برادر، چاي‌ آماده كن." او مشغول اين كار شد و من هم زير يك درخت قطران كه مُشرف به دره‌يي عميق بود نشستم. متأسفانه چنين انديشيدم: تكه نان كپك زده‌يي داريم كه نهايتاً براي خوراك امشب‌مان كافي‌ست. براي دو شب ديگر چه بايد بكنيم و من به اين مهمان خوش قلب چه جوابي بايد بدهم؟ در همين فكرها بودم كه احساس كردم سرم را بر مي‌گردانند. سر برگرداندم و نان بزرگي را ديدم كه ميان شاخه‌هاي درخت قطران در مقابل ديدگان‌مان است. گفتم: "سليمان

مژده! حضرت حق به ما روزي داد." نان را برداشتيم و ديديم پرندگان و حيوانات وحشي كاري با آن نداشته‌اند. يك ماهي مي‌شد كه هيچ كس بالاي آن تپه نرفته بود. نان براي دو روزِ هر دوي ما كفايت كرد. نهايتاً هنگامي كه مشغول خوردن نان بوديم و نان در حال تمام شدن، دوست صادق‌ام در چهار ساله گذشته يعني سليمان درستكار را ديديم كه در حال بالا آمدن بود و نان در دست داشت.

مورد چهارم: پالتويي را كه بر تن دارم هفت سال پيش از كهنه فروشي خريده بودم. در طول پنج سال گذشته فقط چهار و نيم لير صرف البسه، لباس زير، پاپوش و جوراب كرده‌ام. بركت، ميانه‌روي و رحمت الهي برايم كافي بود.

موارد متعددي مانند نمونه‌هاي ذكر شده هست و بركت الهي جوانب گوناگوني دارد. مردم اين روستا بسياري از آن موارد را مي‌دانند، ليكن زينهار گمان نكنيد اين‌ها را از باب فخر و مباهات بيان مي‌كنم؛ بدانيد كه مجبور به بيان آن‌ها شدم؛ هم‌چنين تصور نكنيد كه موارد مذكور براي من مدار نيكي بوده است.اين بركت‌ها يا احساني‌ست به دوستانم كه نزد من مي‌آيند؛ يا عطايي‌ست در برابر خدمت قرآني؛ يا از منافع بابركت ميانه‌روي‌ست، يا روزيِِ چهار گربه‌يي‌ست كه پيش من‌اند و "يا رحيم يا رحيم" گويان ذاكرند؛ و به صورت بركت نازل مي‌شود و من از آن بهره‌مند مي‌گردم. آري، اگر "ميو ميوهاي" حزين‌شان را با دقت گوش كني خواهي فهميد كه "يا رحيم يا رحيم" مي‌گويند.

صحبت از گربه شد موضوع مرغ به خاطر آمد. يك مرغ دارم. زمستان، هم‌چون دستگاه توليد تخم مرغ، هر روز با فاصله‌يي كم، تخم مرغي به من مي‌داد. يك بار در يك روز دو تخم گذاشت و من متحير شدم. از دوستانم پرسيدم آيا چنين چيزي متداول است؟ گفتند: ممكن است احسان الهي باشد.

همين مرغ جوجه كوچكي داشت كه در تابستان به دنيا آمده بود. ابتداي ماه رمضان شروع به تخم گذاشتن نمود و اين وضع تا چهل روز ادامه پيدا كرد. براي من و كساني كه به من خدمت مي‌كنند شكي باقي نماند كه واقع شدن اين وضع در زمستان و در ماه رمضان و با كوچكي جثه حيوان، اكرامي الهي‌ست. نيز وقتي تخم گذاشتن مادرش قطع شد او بلافاصله شروع كرد و مرا بي‌تخم مرغ نگذاشت.

سؤال وهم آلود دوم: اهل دنيا مي‌گويند چگونه مي‌توانيم مطمئن شويم كه با دنياي ما كاري نخواهي داشت؟ اگر آزاد بگذاريمت در امور دنيايي ما دخالت مي‌كني. از كجا بدانيم كه حيله نمي‌كني؟ چگونه بدانيم حيله و مكر نمي‌كني تا خود را تارك دنيا وانمود كرده و در ظاهر كاري به اموال مردم نداشته اما در خفا دارايي آن‌ها را مي‌گيري؟

پاسخ: وضعيت من در دادگاه حكومت نظامي و پيش از دوره آزادي، كه براي بسياري معلوم و مشخص است، و دفاعياتي كه تحت عنوان "شهادت‌نامه دو مكتب مصيبت" در دادگاه نظامي داشتم به يقين نشان مي‌دهند كه زندگي‌ام نه تنها عاري از حيله‌گري بوده بلكه حتي به كم‌ترين مكري نيز فكر نكرده‌ام. اگر حيله‌يي در كار بود در اين پنج سال مي‌بايست با تملق به شما مراجعه مي‌كردم. فرد حيله‌گر (با مكر و فريب) كاري مي‌كند ديگران او را دوست بدارند نه اين‌كه از ديگران فاصله بگيرد. او همواره در مسير اغفال و فريب ديگران مي‌كوشد؛ در حالي كه من در برابر مهم‌ترين حمله‌ها و انتقادهايي كه به من مي‌شد دچار ذلت و حقارت نشدم. گفتم "‌تَوَكَّلتُ عَلَي الله" و به اهل دنيا پشت كردم.

هم‌چنينكسي كه آخرت را قبول داشته و پي به حقيقت دنيا برده باشد، در صورت خردمند بودن، پشيمان نشده و دوباره سرگرم امور دنيوي نمي‌شود. آدمي تنها و بي‌كس، بعد از پنجاه سال، زندگي جاويدش را فداي زيبايي يكي دو ساله دنيا و فريب‌كاري آن نمي‌كند. چنين آدمي زيرك نيست مجنوني ابله است. ديوانه‌يي ابله چه مي‌تواند بكند كه ديگران به او بپردازند.

اما شُبهه‌ي "در ظاهر تارك دنيا و در باطن طالب آن بودن"؛ در اين‌باره بايد بگويم بر اساس سرّ آيه‌ي

وَمَا اُبَرِّئُ نَفْسِى اِنَّ النَّفْسَ َلاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ

(يوسف: ٥٣)من نفس‌ام را تبرئه نمي‌كنم؛ نفس خواهان هر بدي‌‌ست، ليكن در اين دنياي فاني و در اين مسافرخانه موقتي، در زمان پيري، و طي عمري كوتاه، از دست دادن زندگي و سعادت ابدي و دائمي به بهاي لذتي اندك كار عاقلان نيست، و چون خردمندان و صاحبان ادراك، در آن نفعي نمي‌بينند نفس اماره‌ام خواه ناخواه به پيروي از عقل پرداخته است.

سؤال وهم آلود سوم: اهل دنيا مي‌پرسند تو ما را دوست داري؟ اصلاً ما را قبول داري؟ اگر دوست‌مان داري چرا قهر مي‌كني و با ما اختلاط نمي‌كني؟ اگر هم دوست‌مان نداري و قبول‌مان نداري پس معارض و دشمن ما هستي و ما دشمن را زير پا له مي‌كنيم.

پاسخ: من نه تنها شما، بلكه دنيايتان را اگر دوست مي‌داشتم، دست از آن نمي‌كشيدم. نه شما را مي‌پسندم نه دنيايتان را، اما كاري به كارتان ندارم، زيرامن هدف ديگري دارم چيزهاي ديگري قلبم را تسخير كرده‌اند و جايي براي فكر كردن به امور دنيوي باقي نگذاشته‌اند. وظيفه شما نگاه كردن به دست‌هاست نه قلب‌ها؛ چرا كه در فكر آسايش و آرامش‌تان هستيد. وقتي دست دخالتي در كار ندارد چه حقي داريد با عدم شايستگي بگوييد "از عمق دل بايد ما را دوست داشته باشد." و در كار قلب دخالت كنيد؟من در اين زمستان تمناي آمدن بهار را دارم، دوست دارم بهار بشود، اما قادر به انجام كاري در اين‌باره نيستم؛ از دست‌ام كاري ساخته نيست؛ به همين ترتيب علاقمندم اوضاع جهان اصلاح شود دعا مي‌كنم و خواهان اصلاح اهل دنيا هستم، اما كاري نمي‌توانم بكنم؛ از عهده‌ام خارج است. در عمل نمي‌توانم كاري كنم، زيرا نه وظيفه من است كاري كنم و نه قدرت‌اش را دارم...

سؤال شك برانگيز چهارم: اهل دنيا مي‌گويند بلاهايي ديده‌ايم كه ديگر به هيچ‌كس اطمينان نداريم. چگونه مي‌توانيم به تو اعتماد كنيم كه اگر فرصت يافتي در امورمان دخالت نخواهي كرد؟

پاسخ: نقطه‌هاي بيان شده‌ي پيشين به شما اطمينان مي‌دهد؛ با اين حال بايد بگويم من وقتي در شهر خود و در ميان طلبه‌ها و خويشانم بودم، در بين كساني كه به سخنانم گوش مي‌دادند و در زماني كه حوادث هيجان انگيزي رخ مي‌داد، در امور دنياي شما دخالتي نكردم، اينك چگونه ممكن است كسي كه در غربت به‌سر مي‌برد، تنها و غريب و بي‌كس و ضعيف و ناتوان است و با تمام توان متوجه آخرت مي‌باشد و از اختلاط با ديگران، و مخابره، منع شده؛ و صرفاً دورا دور برخي از آخرت انديشان را به سبب ايمان و آخرت دوست خود برگزيده و بقيه را بيگانه

مي‌بيند و ديگران نيز به او چون بيگانه مي‌نگرند. در مسائل دنياي بي‌ثمر و خطرناك شما دخالتي كند؟ اگر چنين كند بايد ديوانه باشد...

نقطه پنجم

شامل پنج مسأله‌ي مختصر به شرح زير است:

مسأله اول: اهل دنيا به من مي‌گويند "چرا طبق اصول مدنيت‌مان، طرز زندگاني و نحوه لباس پوشيدن ما رفتار نمي‌كني؟ لابد دشمن ما هستي؟"

من هم مي‌گويم: آقايان! شما مرا از حقوق مدني محروم نموده و به شكل ظالمانه‌يي پنج سال است به اقامت در روستايي مجبور كرده و از هر گونه ارتباط و خبر رساني منع‌ام نموده‌ايد. اينك به چه حقي عمل به اصول تمدن‌تان را به من پيشنهاد مي‌كنيد؟ تبعيدي‌هاي ديگر را در شهرها كنار دوستان و خويشاوندان‌شان قرار مي‌دهيد، به آن‌ها مجوز داده ولي مرا بي‌دليل و علتي محكوم به تنها بودن كرده و جز يكي دو نفر، از ديدار با هم‌شهري‌هايم منع مي‌كنيد. ظاهراً مرا جزو افراد ملت و رعيت نمي‌دانيد. چگونه به من پيشنهاد مي‌كنيد به قوانين مدنيت شما عمل كنم؟ دنيا را براي من زندان كرده‌ايد. به كسي كه در زندان است چنين چيزهايي پيشنهاد نمي‌كنند.شما درِ دنيا را به روي من بستيد و من درِ آخرت را زدم؛ رحمت الهي آن را گشود. چگونه مي‌توان به كسي كه در آستانه آخرت است، عمل به اصول و عرف و عاداتِ در هم بر هم دنيا را پيشنهاد كرد؟ هر گاه مرا رها كرده و به شهرم بازگردانديد مي‌توانيد عمل به اصول‌تان را از من بخواهيد.

مسأله دوم: اهل دنيا مي‌گويند ما اداره‌يي رسمي داريم كه احكام ديني و حقايق اسلامي را به ما تعليم مي‌دهد. تو با چه صلاحيتي كتاب ديني منتشر مي‌كني؟ تو تا وقتي محكوم به تبعيد هستي حق دخالت در اين كارها را نداري.

پاسخ: اولاً حق و حقيقت به انحصار در نمي‌آيد. ايمان و قرآن را چگونه مي‌توان به انحصار در آورد؟ شما اصول و قوانين دنياي‌تان را مي‌توانيد به انحصار خود در آوريد، اما به حقايق ايماني و موضوعات اساسي قرآن نمي‌توان شكل رسمي داد و آن را مانند معاملات دنيوي در مقابل دستمزد به انجام رساند؛ اين‌ها اسراري‌ست كه موهبت الهي مي‌باشد و با نيتي خالص و با كناره گيري از دنيا و

لذات نفساني چنين فيض‌هايي نصيب آدمي مي‌گردد؛ در ضمن همان اداره رسمي شما، وقتي در شهر خودم بودم مرا به عنوان واعظ پذيرفت و در سمت مشخصي تعيين كرد. من مسئوليت وعظ را پذيرفتم ولي حقوقش را قبول نكردم. مجوزش را دارم. با مجوز پرداختن به وعظ و امامت جماعت، در هر جايي مي‌توانم اين كارها را بكنم؛ چرا كه تبعيد من ظالمانه بوده است؛ مادام كه تبعيديان به خانه و كاشانه خود برگشتند، اعتبار مجوزهاي قبلي من نيز پا برجاست.

ثانياً: حقايق ايماني را كه نوشته‌ام مستقيماً خطاب به نفس‌ام بوده است. اين‌طور نيست كه همه را دعوت كنم. كساني كه روح‌هاي نيازمند و دل‌هاي مريضي دارند در جستجوي آن علاج قرآني بر مي‌آيند و آن را مي‌يابند. براي امرار معاشم فقط يكي از رساله‌هايم درباره حشر را پيش از مطرح شدن حروف جديد الفبا منتشر نمودم. استاندار بي‌انصافِ سابق با اين‌كه تحقيق و بررسي زيادي كرد، اما چون موردي براي اعتراض و انتقاد نيافت در اين مورد هم نتوانست كاري كند.

مسأله سوم: برخي از دوستان، به دليل نگاه مشكوك اهل دنيا به من، از من دوري كرده، و حتي انتقاد مي‌كنند تا مورد پسند آنها واقع شوند؛ در حالي كه اهل دنياي مكار، تبري و اجتناب آن‌ها را از من نه به عنوان صداقت در برابر اهل دنيا، كه نوعي ريا و بي‌وجداني مي‌بينند و به دوستان مذكور با نظر بد مي‌نگرد.

من هم مي‌گويم: اي دوستان آخرتي‌ام! از خدمت‌هاي قرآني من روي بر نگردانيد و نگريزيد، زيرا ان شاء الله از من ضرري متوجه شما نخواهد بود. اگر به فرض مصيبتي پيش آيد يا به من ظلم كنند شما نمي‌توانيد با تبرّي از من خود را نجات دهيد... در چنان وضعيتي بيش‌تر شايسته مصيبت و سيلي خوردن خواهيد بود. اصلاً مگر چه شده است كه گرفتار اوهام مي‌شويد؟

مسأله چهارم: در اين دوره تبعيد مي‌بينم برخي از انسان‌هاي رياكار كه گرفتار باتلاق سياست شده‌اند، با طرفداري (از ديگران) به عنوان رقيب به من نگاه مي‌كنند؛ طوري كه گمان مي‌كني من هم مانند آن‌ها به امور دنيايي علاقمندم.

آقايان! من به جريان ايمان تعلق دارم. در مقابلم نيز مسأله بي‌ايماني قرار دارد و با امور ديگر هم هيچ ارتباطي ندارم. برخي از كساني كه در برابر دست

مزد كار مي‌كنند شايد خود را تا حدودي معذور بدانند، اما اين‌كه كسي بي‌جيره و مواجب، به نام حميّت‌پرستي در مقابل من طرفدارانه و رقيبانه رفتار كند و آزارم دهد، خطا و اشتباه بسيار زشتي‌ست. زيرا چنان كه قبلاً ثابت كردم من با سياست دنيا هيچ ارتباطي ندارم وتمام وقت و زندگي‌ام را به حقايق ايماني و قرآني اختصاص داده و وقف كرده‌ام. حال كه چنين است كساني كه مرا آزار مي‌دهند و چون رقيبي اذيت‌ام مي‌كنند بايد فكر كنند و بينديشند كه رفتارشان مقابله با ايمان، تحت نام زندقه و بي‌ايماني‌ست.

مسأله پنجم: مادام كه دنيا فاني‌ست؛

مادام كه عمر انسان نيز كوتاه است؛

مادام كه مسئوليت‌هاي به غايت لازم فراوان‌اند؛

مادام كه حيات ابدي در همين‌جا كسب خواهد شد؛

و مادام كه عالم بي‌‌صاحب نيست؛

و مادام كه مسافرخانه دنيا مُدبّري به غايت حكيم و كريم دارد؛

مادام كه نه نيكي بي‌‌پاسخ مي‌ماند و نه بدي؛

نيز مادام كه بر اساس سرّ لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا اِلاَّ وُسْعَهَا (بقره:٢٨٦) تكليف فراتر از توان وجود ندارد؛

و مادام كه راه بي‌ضرر و زيان بر راه پر خطر ترجيح دارد.

و مادام كه دوستي‌ها ‌و رتبه‌هاي ‌دنيوي تا دروازه قبر معتبر است.

البته و بي‌‌ترديد سعادتمندترين فرد كسي‌ست كه آخرت را براي دنيا فراموش نكرده، و آن را فداي دنيا نكند، حيات ابدي را به‌‌خاطر حيات دنيوي خراب ننمايد، عمر خويش را با پرداختن به چيزهاي بي‌‌معنا تلف نكند، خود را مسافر بداند و طبق اوامر صاحب مسافرخانه حركت كند، به سلامت دروازه قبر را گشوده و وارد سعادت ابدي گردد.

براي همين "مادام‌هاست كه به ظلم‌ها و اذيت‌هايي كه به من مي‌شود توجه نكرده و اهميتي نمي‌دهم. معتقدم ارزش ناراحت شدن را ندارند، لذا به دنيا نمي‌پردازم".

* * *

ضميمه مكتوب شانزدهم

بِاسْمِه ٭ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

اهل دنيا بي‌دليل درباره فرد ناتوان و غريبي چون من دچار توهم شده و خيال مي‌كنند قدرت هزاران نفر را دارم؛ لذا زير قيد و بند فراواني قرارم داده‌اند. اجازه ندادند يكي دو شب در كوهي در "بارلا" و "بدره" ـ كه يكي از محلات بارلاست ـ بمانم. شنيدم مي‌گويند:"سعيد به اندازه پنجاه هزار نفر قدرت دارد؛ اين است كه آزادش نمي‌كنيم."

من هم مي‌گويم: اي اهل دنياي بدبخت! با اين‌كه با تمام توان براي دنيا كار مي‌كنيد چرا سر از كار دنيا در نمي‌آوريد؟ و چون ديوانگان حكم مي‌كنيد. اگر ترس شما از شخص من است رها كنيد اين پنجاه هزار نفر را، حتي يك نفر هم مي‌تواند كارهايي پنجاه بار بيش‌تر از من انجام دهد، يعني مي‌تواند مقابل درِ اتاقم بايستد و بگويد: نمي‌تواني بيرون بيايي.

اگر از مسلك من و تبليغي كه براي قرآن مي‌كنم يا از نيروي معنوي ايمان واهمه داريد، بدانيد كه اشتباه مي‌كنيد، به اعتبار مسلك، نه پنجاه هزار نفر كه قدرت پنجاه ميليون نفر را دارم، زيرا با تكيه بر قدرت قرآن با وجود بي‌ديناني چون شما، همه اروپا را هم به مبارزه مي‌خوانم. با تمام انوار ايماني كه منتشر كرده‌ام قلعه‌هاي محكم آنان را كه فنون مثبت و طبيعت مي‌نامند نابود كرده‌ام. بزرگ‌ترين فيلسوفان بي‌دين آن‌ها را در مرتبه‌يي پايين‌تر از حيوان قرار داده‌ام. اگر همه اروپاييان به اضافه بي‌دينان شما جمع شوند به توفيق الهي نمي‌توانند مرا از يكي از مسايل مسلكم منصرف كنند و ان شاء الله نخواهند توانست مغلوبم كنند ...!

مادام كه چنين است من در دنياي شما دخالتي نمي‌كنم شما هم با آخرت من كاري نداشته باشيد، كه اگر هم داشته باشيد بيهوده است، زيرا:

تقدير الهي با قدرت بازو تغيير نمي‌كند

شمعي را كه مولا روشن كند با فوت كردن خاموش نمي‌شود.

اهل دنيا درباره من به شكلي استثنايي دچار توهم شده و در هراس به‌سر مي‌برند. به خيال پردازي درباره چيزهايي مي‌پردازند كه در من وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد جرم سياسي نيست و نمي‌تواند موجب اتهام گردد؛ در نتيجه دچار توهم شده‌اند، چيزهايي مانند شيخ بودن، بزرگ قوم بودن، داشتن خاندان عريض و طويل و عشيره، بانفوذ بودن، داشتن پيروان فراوان، ديدار كردن با هم‌شهري‌ها، علاقمند بودن به اوضاع و احوال دنيا، وارد سياست شدن، حتي مخالف (دولت) بودن. زماني كه درباره عفو كساني كه در زندان يا بيرون زندان هستند مذاكره مي‌كنند، كساني كه به قول خودشان قابل عفو نيستند، مرا از همه چيز منع مي‌كنند. فردي فاني و بد، سخني زيبا و باقي دارد، مي‌گويد:

ظلم اگر توپ و گلوله و قلعه دارد

حق هم بازويي دارد كه خم نمي‌شود و چهره‌يي كه بر نمي‌گردد

من هم مي‌گويم:

اگر اهل دنيا حُكم و شوكت و قدرت دارد

به فضل قرآن خادم‌اش نيز

علم يقيني دارد و كلامي كه سكوت بردار نيست

و قلبي دارد كه خطا نمي‌كند و نوري دارد كه خاموش نمي‌گردد.

بسياري از دوستان و فرماندهي كه مراقب من بود پرسيدند چرا براي دريافت اجازه نامه مراجعه نمي‌كني؟ چرا درخواستي به مقامات دولتي ارائه نمي‌دهي؟

پاسخ: به هشت دليل زير مراجعه نمي‌كنم و نمي‌توانم بكنم:

دليل اول: من در كار اهل دنيا دخالتي نكرده‌ام كه محكوم آن‌ها شوم، و به آن‌ها مراجعه كنم. من محكوم تقدير الهي‌ام و در برابر خداوند كوتاهي‌هايي دارم، لذا به او مراجعه مي‌كنم.

دليل دوم: من به يقين باور كردم و دانستم كه اين دنيا مسافرخانه‌يي‌ست كه خيلي زود تغيير وضع مي‌دهد، لذا نمي‌توان آن را وطن حقيقي دانست؛ همه جا مانند هم است؛ مادام كه در وطن خود باقي نخواهم ماند كوشش بيهوده براي رفتن به زادگاهم فايده‌يي ندارد. حال كه همه جا مسافرخانه استاگر رحمت صاحب اين مسافرخانه يار گردد همه يار و همه‌جا خوشايند خواهند بود؛ در غير اين صورت هر جا ناخوش‌آيند و هر كس دشمن است.

دليل سوم: كار مراجعه (و درخواست دادن) در دايره قانون انجام مي‌شود؛ در حالي كه رفتاري كه در شش سال گذشته با من شده سليقه‌يي و خلاف قانون بوده است. طبق قانون تبعيدي‌ها با من برخورد نشد، به نحوي با من رفتار كردند كه همواره از حقوق مدني و حتي انساني محروم بوده‌ام. مراجعه به نام قانون نزد اينان كه رفتارهاي خلاف قانون دارند بي‌معناست.

دليل چهارم: مدير اين‌جا امسال به نمايندگي من مراجعه‌يي كرد تا براي تغيير آب و هوا چند روزي را به قريه بدره بروم ـ كه در حكم يكي از محله‌هاي بارلا است ـ اجازه ندادند. چگونه مي‌توان نزد كساني مراجعه كرد كه به نيازهاي چنين كوچكي پاسخ رد مي‌دهند؟ چنين مراجعه‌يي، خوارشدني بي‌فايده در عين ذلت است.

دليل پنجم: طلب حق از كساني كه ناحق را حق جلوه مي‌دهند و مراجعه به آن‌ها ناحقي‌ست، ناديده گرفتن حرمت حق است. من خواهان چنين ظلمي نيستم و نمي‌خواهم چنين بي‌احترامي به حق كنم. والسلام.

دليل ششم: فشاري كه اهل دنيا به من مي‌آورند به دليل مسائل سياسي نيست، چون آن‌ها هم مي‌دانند كه من در سياست دخالت نمي‌كنم و از آن گريزانم. آن‌ها دانسته يا نادانسته به حساب زندقه و به دليل فعاليت‌هاي ديني مرا آزار مي‌دهند،لذا مراجعه به آن‌ها به معناي اظهار ندامت از دينداري و ستايش مكتب زندقه خواهد بود.

من اگر به آن‌ها مراجعه كنم و دست به دامان آن‌ها شوم تقدير عادلانه الهي مرا به دست ظالمانه آن‌ها تعذيب خواهد كرد، زيرا آن‌ها به دليل مناسبات ديني مرا تحت فشار قرار مي‌دهند و تقدير نيز به دليل نقصان‌هايم در ديانت و اخلاص و

به دليل رياكاري‌هايي كه در برابر اهل دنيا دارم گه گاه تحت فشار قرار مي‌دهد؛ بنابراين فعلاً از فشارهاي مذكور خلاصي ندارم. اگر به اهل دنيا مراجعه كنم تقدير خواهد گفت:"اي رياكار! جزاي اين مراجعه را ببين!" و اگر مراجعه نكنم اهل دنيا خواهند گفت:"ما را به رسميت نمي‌شناسي، پس بمان زير اين فشار!"

دليل هفتم: مشخص است وظيفه يك مأمور (دولت) اين است كه مانع اشخاصي گردد كه به اجتماع ضرر مي‌زنند و در عين حال بايد به كساني كه براي جامعه مفيدند كمك كند. اما مأموري كه من تحت نظارتش بودم وقتي به سراغم آمد كه در حال توضيح ذوق لطيفي از ايمان موجود در "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ‌" براي مهمان سالمندي بودم كه پايش لب گور بود. با اين‌كه مدت زمان زيادي نزد من نيامده بود طوري رفتار كرد كه گويي در حال ارتكاب جرم مشهودي هستم و كار قبيحي انجام مي‌دهم. مهمان بيچاره‌يي را كه با اخلاص در حال شنيدن مطالب بود از شنيدن ادامه مطلب محروم كرد و موجب عصبانيت من شد. در آن‌جا كسان ديگري هم بودند، اما او به آن‌ها اهميتي نداد. وقتي هم شروع به بي‌ادبي كردند و رفتاري نمودند كه براي زندگي اجتماعي در روستا چون زهر است، متوجه آن‌ها شد و از آن‌ها تقدير كرد. اين هم روشن است كه زنداني اگر مرتكب صد جنايت هم شده باشد؛ فرقي نمي‌كند مراقب زندان سرباز باشد يا افسر، هر موقع كه بخواهد مي‌تواند او را ببيند. اما يك سال است دو فرد مهم كه هم مديرند و هم توسط دولت ملي مأمور نظارت شده‌اند با اين‌كه بارها از كنار اتاق من عبور كرده‌اند نه كم‌ترين ديداري با من داشته‌اند و نه حالم را پرسيده‌اند. من ابتدا گمان كردم به دليل عداوت‌شان است كه به من نزديك نمي‌شوند، اما بعدها معلوم شد به علت تصورات نادرست‌شان بوده است؛ طوري از من مي‌گريختند كه گويي مي‌خواهم آن‌ها را ببلعم. اگر حكومتي را كه مأموران و كارگزارانش چنين‌اند، مرجعي رسمي بدانيم و به آن مراجعه كنيم كار غير عقلايي كرده و ذلتي بيهوده را كشيده‌ايم.

اگر سعيد قديمي بود هم چون عنتره شاعر مشهور عرب در قرن هفتم .م. مي‌سرود:

مَاءُ الْحَيَاةِ بِذِلَّةٍ كَجَهَنَّمَ وَ جَهَنَّمُ بِالْعِزِّ اَفْخَرُ مَنْزِلِى

آب حياتي كه با ذلت حاصل شود مانند جهنم است؛ و جهنمي كه با عزت به‌دست آيد منزل پر افتخار من است. ديوان عنتره .م.

امادر حال حاضر خبري از سعيد قديمي نيست و سعيد جديد نيز سخن گفتن با اهل دنيا را بي‌معنا مي‌داند، او مي‌گويد:"دنيا بر سرشان خراب شود! بگذار هر چه مي‌خواهند انجام دهند! در محكمه كبرا با آن‌ها محاكمه خواهيم شد." و سكوت مي‌كند.

هشتمين دليل عدم مراجعت‌ام (به مقامات دولتي): براساس اين قاعده كه"نتيجه محبت نامشروع، عداوتي بي‌رحمانه است." قَدَر الهي ـ كه عادل است ـ مرا به سبب تمايل به اهل دنيا كه شايستگي ندارند، با دستان ظالم‌شان عذاب مي‌دهد. من نيز كه خود را مستحق اين عذاب مي‌دانم سكوت مي‌كنم، زيرا در جنگ جهاني به عنوان فرمانده داوطلب هنگ دو سال تلاش كردم و جنگيدم. به‌واسطه تقديرهاي فرمانده ارتش و "انور پاشا"، دوستان و طلاب ارزشمند خود را فدا كردم. زخمي شدم و به اسارت در آمدم.

بعد از اسارت با نگارش آثاري چون"خطوات سته" خود را به خطر انداختم و در زماني كه انگليس‌ها بر استانبول مسلط بودند بر سرشان كوبيدم. در واقع به كساني كه اينك بي‌سبب و توأم با شكنجه مرا به اسارت در آورده‌اند كمك كردم.

اينك آن‌ها نيز پاداش ياري مذكور را چنين مي‌دهند. آزار و فشاري را كه در طول سه سال اسارت در روسيه متحمل شدم دوستانم در اين‌جا در سه ماه چشاندند. روس‌ها به من به چشم كُرد بي‌رحمي نگاه مي‌كردند كه فرمانده داوطلب هنگ است و قزاق‌ها و اسيران را از دم تيغ مي‌گذراند؛ با اين‌حال آن‌ها مرا از درس دادن منع نكردند. به بيش‌تر از نود نفر افسري كه اسير شده و دوست‌ام بودند درس مي‌دادم. يك بار فرمانده روس آمد و درس‌هايم را شنيد. چون تركي نمي‌دانست گمان كرد درس سياسي مي‌دهم. آن يك‌بار از درس دادن منع‌ام كرد. باز اجازه داد. در همان اردوگاه اطاقي را مسجد كرديم، و من امامت جماعت را نيز

بر عهده داشتم. به هيچ وجه مداخله‌يي نكردند؛ از گفتگو و مراوده با ديگران منع‌ام نكرده و مانع مكاتبه‌ام با ديگران نشدند.

اما اين دوستان كه هم‌وطن و هم‌كيش من هستند، كساني كه براي منافع ايماني آن‌ها كوشيده‌ام، بي‌هيچ سببي و با اين‌كه مي‌دانند ارتباطم را با دنيا و سياست قطع كرده‌ام، شش سال تحت اسارتي درد‌آور قرارم داده و از مراوده با ديگران منع‌ام كردند. با اين‌كه مجوز دارم از درس دادنم، حتي از تدريس خصوصي در اتاقم جلوگيري كردند و مانع مكاتبه‌ام با ديگران شدند. با وجود اين‌كه مجوز داشتم مانع ورودم به مسجدي شدند كه خودم آن را بازسازي كرده و چهار سال امام جماعت‌اش بودم. هنوز هم براي اين‌كه از ثواب نماز جماعت محروم‌ام كنند اجازه نمي‌دهند امامت جمع هميشگي، مخصوصاً سه نفر از دوستان آخرتي‌ام را بر عهده داشته باشم. اگر كسي برخلاف ميلم از من تعريفي كند مأموري كه مسئوليت نظارت مرا دارد بر اثر حسادت عصباني مي‌شود و براي از بين بردن نفوذم تدابير ظالمانه‌يي اتخاذ كرده، و براي جلب توجه رؤسايش اذيت‌ام مي‌كند.

آدمي كه در چنين وضعي به‌سر مي‌برد جز حضرت حق به چه كسي مي‌تواند مراجعه كند؟ قاضي اگر خود، شاكي باشد قطعاً نمي‌توان شكايت را نزد او برد. حالا شما بگوييد در چنين اوضاعي چه بايد كرد؟ شما هر چه مي‌خواهيد بگوييد، اما من مي‌گويم: بين اين دوستان منافقان زيادي وجود دارد. منافق بدتر از كافر است. لذا كاري را كه روس‌ها با من نكردند اين‌ها مي‌كنند...

اي بدبخت‌ها! مگر من به شما چه كردم و چه مي‌كنم؟ من خادم نجات ايمان و سعادت ابدي شما هستم! معلوم مي‌شود خدمت‌ام خالصانه نبوده كه چنين عكس العمل‌هايي نتيجه مي‌دهد. شما در مقابل خدمات من، مدام و در هر فرصتي آزارم مي‌دهيد. قطعاً در محكمه كبرا هم‌ديگر را خواهيم ديد.

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ؛ نِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق من!

براي كساني كه گرفتار مصيبت زندان شدهاند، و براي آناني كه با مرحمت و صداقت از زندانيان مراقبت كرده و به غذاهايي كه از بيرون برايشان فرستاده مي‌شود نظارت مي‌كنند، و به ياري دهندگان آن‌ها، تسلي بسيار آرامش بخشي را ضمن "سه نقطه" زير بيان ميكنم:

نقطه اول: هر روز از روزهاي سپري شده در زندان، مي‌تواند ثواب ده روز عبادت را نصيب انسان كند، و ساعات فاني را از لحاظ نتيجه به ساعات باقي تبديل نمايد، و سپري نمودن چند سال در زندان ميتواند وسيلهي نجات از ميليونها سال حبس ابدي شود. شرط كسب اين منفعت بزرگ و با ارزش توسط اهل ايمان،اداي نمازهاي فرض و توبه كردن از گناهاني كه سبب زندان شده‌اند و شكر كردن در عين صبر مي‌باشد. در حقيقت خود زندان مانع ارتكاب بسياري از گناهان و جرايم است، و زمينه انجام گناه را از بين ميبرد.

نقطه دوم: همانگونه كه زوال لذت، درد است، زوال درد نيز لذت محسوب ميشود، آري، اگر هر فرد به روزهاي پر از لذت و خوش گذشتهاش فكر كند، درد معنوي تأسف و حسرت را احساس نموده"اي واي" خواهد گفت، و هر گاه روزهاي مصيبتبار و دردناك گذشته‌اش را به ياد بياورد، از سپري شدن آن، چنان لذت معنوي را احساس مي‌كند كه ميگويد:"شكر! و الحمدالله! كه روزهاي بلا و مصيبت سپري شد، و امروز ثوابش باقي مانده است." سپس نفس راحتي ميكشد. پس لحظه‌يي درد، لذتي معنوي را در روح بر جاي ميگذارد، و بر عكس ساعتي لذت، دردي (معنوي) بر جاي مي‌گذارد.

مادامي كه حقيقت چنين است، و حال كه لحظات مصيبت گذشته همراه با دردهايش نابود و ناپديد شده، و روزهاي پر مصيبت آينده نيز در حال حاضر ناپيدا و هيچ است، و هيچ نيز، رنجي را در پي ندارد، و چيزي كه وجود ندارد، دردي را به همراه ندارد، مثلاً، همان‌گونه كه ديوانگي‌ست اگر فردي به احتمال اين كه چند روز بعد گرسنه و تشنه خواهد شد امروز مدام نان خورده و آب بنوشد، همان‌گونه نيز ديوانگيست اگر لحظات دردناك گذشته و آينده را ـ كه هيچ و معدوم و

نيست شده‌اند ـ به ياد آورده و براي آن بي‌تابي كرده و كوتاهي نفس را فراموش نموده، و با فرياد "آخ و اوخ" از خداوند شِكوه و گلايه كني.

انسان اگر نيروي صبرش را به راست و چپ يعني به گذشته و آينده تلف نكند، و در ساعات و دقايق امروز خود به كار گيرد، براي حل مشكلاتش كافي خواهد بود و درد از ده به يك ميرسد، حتي به ياد دارم ـ شكايت نباشد ـ وقتي كه در سومين "مدرسه يوسفيه" در مدت چند روز با سختترين فشارهاي مادي و معنوي و بيماري و مصيبت مواجه شدم ـ كه در طول عمرم هرگز نظيرش را نديده بودم ـ به ويژه زماني كه يأس و نااُميديِ ناشي از محروميت‌ام از خدمت به نور و ديگر امراض و فشارهاي قلبي و روحي مرا تحت فشار قرار دادند، عنايت الهي حقيقت مذكور را برايم هويدا كرد؛ به طوري كه من از بيماري جانكاه و زنداني بودنم راضي شدم، چون براي انسان بيچارهيي مثل من كه در آستانه قبر قرار دارد، فايده بزرگيست، اگر ساعتي از عمرش را كه مي‌تواند با غفلت سپري گردد، به ده‌ها ساعت عبادت تبديل كند! لذا هزاران بار شكر نمودم.‌

نقطه سوم: خدمت و كمك كردن به زندانيان با شفقت و دلسوزي، و فراهم كردن غذاهايي كه به آن نياز دارند، و مرهم گذاشتن بر زخمهاي معنويشان با تسلي و دلجويي از آنها، در حقيقت با اندك عملي، ثواب بزرگي در بردارد، و هنگامي كه نگهبان غذاهايي را كه از بيرون برايشان ارسال ميشود به آنها مي‌رساند، به اندازهي همان غذا در دفتر حسنات نگهبان و آنهايي كه در بيرون يا درون زندان با نگهبان همكاري داشته‌اند، ثواب صدقه نوشته ميشود، به ويژه اگر زنداني پير، مريض، فقير، غريب و بيكس باشد، در اين صورت ثواب اين صدقهي معنوي چند برابر ميشود. اما كسب اين ثواب بزرگ مشروط به اداي نمازهاي فرض است، تا آن خدمت،لوجه الله نجام گيرد، و شرط ديگر اين است كه بايد با صداقت و شفقت و محبت و عاري از منت به ياري آنان شتافت.

* * *

حاشيه‌يي كوچك از راهنماي جوانان

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

زندانيان به تسلي و آرامش موجود در رسايل نور به شدت نياز دارند، به‌ويژه جواناني كه ضربههاي جواني را تجربه كرده، و عمر شيرين و با طراوت خويش را در زندان سپري مي‌كنند، بسان نان، به نور (رساله نور) احتياج دارند.

آري، جوان بيشتر تابع احساسات است، تا عقل... حس و هوس نيز كور است و عاقبت كار را نمي‌بيند، ذره‌يي لذت حاضر را بر هزاران خروار لذت آتي ترجيح مي‌دهد، براي يك دقيقه لذت انتقام، دست خود را به خون آلوده مي‌كند و هشتاد هزار ساعت درد زندان را مي‌كشد، در يك مسأله‌ي ناموسي و براي ساعتي لذت گناه، هزاران روز در انديشه زندان و ترس از خصم به سر مي‌برد، و سعادت و خوشبختي عمرش را ضايع مي‌كند. بدين‌سان، جوانان بيچاره در زندگي خود پرتگاه‌هاي فراواني دارند كه شيرين‌ترين ايام زندگي‌شان را به تلخ‌ترين و جانكاه‌ترين روزها مبدل مي‌سازد، به ويژه دولتي بزرگ در شمال با تحريك هوس‌هاي جوانان، اين عصر را با توفان‌هاي خويش در مي‌نوردد. زيرا براي جواناني كه پيرو احساسات كور بوده، و غافل از فرجام كار هستند، تجاوز به زنان و دختران زيباي خانواده‌هاي باعفت و باحيا و ناموس‌پرست را مجاز مي‌داند، و حتي با اجازه به حضور زنان و مردان عريان در حمام‌ها، به فحشا و انحراف‌هاي اخلاقي تشويق‌ مي‌كند؛ هم‌چنين اموال ثروتمندان را براي فقـرا و اوباش حلال مي‌گـرداند، به‌گونهيي كه در برابر اين مصيبت خانمان‌سوز، تَن بشريت به لرزه درآمده است.

لذا در اين عصر، وظيفهجوانان ترك و مسلمان است تا با حركت قهرمانانه خود در برابر اين مصيبت هولناك كه از دو جهت بر سرشان هجوم آورده است، با به دست گرفتن شمشير‌هاي برّندهيي چون "رساله ثمره" و "راهنماي جوانان" از

مجموعهي رسايل نور، به مقابله برخيزند؛ در غير اين صورت، جوانان درمانده، آينده‌ي زندگي و حيات سعادتمند و سعادت اُخروي و حيات جاويدان خود را به رنج و عذاب مبدل ساخته، نابود خواهند كرد، آن‌‌گاه در نتيجهي بي‌بند و باري و سوء استفاده از نعمت جواني روانه‌ي بيمارستانها شده، و در اثر عدم كنترل احساسات جواني به زندان انداخته مي‌شوند، و سرانجام در ايام پيري، آه و واويلا سر داده، و گريه و زاري مي‌كنند.اما اگر جوان، با تربيت قرآن و با حقايق رسايل نور خود را محافظت كند، جواني قهرمان، انسان كامل، مسلماني نيكبخت و سرور و سلطان ذي‌حيات و حيوانات خواهد شد.

آري، اگر جواني در زندان، ساعتي از بيست و چهار ساعت عمرش را به اداي نمازهاي فرض پنج‌گانه بپردازد؛ علاوه بر اين‌كه زندان مانع ارتكاب بيش‌تر گناهان ميشود، او نيز از خطايي كه سبب زندان افتادنش شده توبه كرده، و با اراده خود از ساير گناهان رنج‌آور و زيانمند دست بكشد، آن‌گاه به عوض پانزده سال جواني زودگذرش، جوانيِ ابدي و درخشاني را كسب خواهد كرد و شخص مفيدي خواهد شد، كه براي زندگي، آينده، وطن، ملت و خويشاوندانش سودمند مي‌باشد، البته تمام كتب و صحف آسماني و پيشاپيش همهي آنها قرآن معجز ‌البيان قاطعانه از اين حقيقت خبر داده، و آن را مژده ميدهند.

آري، وقتي جواني شكر نعمت شيرين و زيباي جواني را با مداومت بر صراط مستقيم و با طاعت و بندگي ادا كند، هم نعمت جواني او افزايش مييابد، و هم ابدي شده، و لذتش چند برابر ميگردد؛ در غير اين صورت، جواني او مملو از بلا و درد و پر از غم و اندوه و كابوس شده، و بيهوده ميگذرد؛ در نهايت، چنين جواني به فردي مضر براي خويشاوندان و وطن و ملّت خود تبديل مي‌شود.

اگر فرد زنداني به ناحق محكوم به زندان شده باشد، به شرطي كه نمازهاي فرض را بخواند، هر يك ساعت او در زندان حكم عبادت يك روز كامل را دارد، و زندان نيز براي او چلهخانهي تنهايي و انزوا مي‌شود، و در نهايت مي‌تواند از جمله صالحيني به شمار آيد كه در گذشته به غارها ميرفتند، و در خلوت به نيايش خداوند مي‌پرداختند.‌

زنداني اگر فقير يا سالمند يا بيمار يا علاقمند به حقايق ايمان باشد، به شرط آن‌كه فرايضش را ادا نمايد و توبه كند، هر ساعت عمرش حكم بيست ساعت عبادت را خواهد داشت، و زندان براي او به استراحتگاه و براي كساني‌كه با مهرباني از او مراقبت مي‌كنند به محلي براي محبت و تربيت و درس تبديل مي‌شود و ماندن در زندان مي‌تواند باعث شود كه از آزادي آلوده به گناهان و آشفتگي‌هاي بيرون برايش خوشايندتر باشد. و از زندان تربــيت كامــل بيامــوزد. زماني هم كه از زندان رها ميشود، ديگر قاتل و انتقام گيرنده نيست، بلكه انساني توبه‌كار و باتجربه و با تربيت شده است، و فرد مفيدي‌ست كه به جامعه تقديم مي‌شود. حتي مسئولان با ديدن افراد محبوس در زندان "دنيزلي" كه در مدت بسيار كم از رسايل نور درس اخلاق آموختند، گفتهاند:"مجرم‌ها اگر به جاي اين‌كه پانزده سال در زندان بمانند پانزده هفته از رسايل نور درس بگيرند، به مراتب بهتر اصلاح خواهند شد."

پس حال كه مرگ نمي‌ميرد و زمان مرگ نيز پنهان است، و هر لحظه امكان فرا رسيدن اجل وجود دارد و هرگز درِ قبر بسته نمي‌شود، و قافلهها يكي پس از ديگري ميآيند و وارد آن‌جا مي‌شوند و ناپديد ميگردند، و حال كه تبديل مرگ براي اهل ايمان از اعدام ابدي به گذرنامه‌يي براي ترخيص از (دنيا) با حقايق قرآني مشخص شده است؛ به وضوح مي‌توان ديد كه براي اهل ضلالت و فسق و فجور به منزله نيستي ابدي و جدايي هميشگي از محبوبان و همه موجودات است. هيچ شك و ترديدي نيست كهخوشبختترين انسان كسيست كه با صبر و شكر به درگاه پروردگار، فرصت زندان را غنيمت شمرده، و با استفاده از درس رسايل نور و با استقامت و پايمردي در راه خدمت به ايمان و قرآن، سعي و تلاش كند.

اي انسان مبتلا به عيش و لذت! من در مدت هفتاد و پنج سال عمرم با هزاران تجربه و دليل و اتفاق و به "عين اليقين" دريافتم كه:"ذوق حقيقي و لذت عاري از درد و شادي عاري از غصّه و خوشبختي در زندگي، فقط و فقط در گرو ايمان بوده و در دايره حقايق ايمان يافت مي‌شود." در غير اين صورت هر لذت دنيوي رنج بيشماري در پي دارد. دانه‌يي انگور مي‌خوراند ولي ده سيلي به انسان زده، و آرامش و لذت زندگي را از او سلب مي‌كند.

پس اي بيچارگان گرفتار مصيبت زندان! حال كه دنياي‌تان گريان است، و زندگي به كامتان تلخ، پس بكوشيد تا مبادا آخرت‌تان نيز گريه كند، سعي كنيد زندگي دايمي و ابدي‌تان بخندد و شيرين شود. از فرصت زندان استفاده كنيد. همان‌گونه كه در شرايط سخت، گاهي يك ساعت نگهباني در برابر دشمن، حكم يك سال عبادت را دارد، هر ساعت عبادت شما در اين شرايط دشوار نيز، ساعتها عبادت محسوب شده و آن زحمات را به رحمت‌هاي گوناگون تبديل مي‌كند.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! به شما تسليت نگفته بلكه تبريك مي‌گويم. مادام كه تقدير الهي به سبب حكمتي ما را براي سومين بار روانه اين مدرسه يوسفيه نموده و رزق‌مان را در اين‌جا نصيب‌مان مي‌كند و روزي‌مان ما را به اين‌جا خوانده است؛ و مادام كه عنايت الهي ما را تاكنون بارها با تجربه‌هاي قطعي مظهر سرّ

عَسَى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ

قرار داده است؛ و مادام كه برادران جديدمان در مدرسه يوسفيه بيش از ديگران نيازمند رساله‌هاي نور مي‌باشند، و همين طور كارمندان دادگستري بيش از ديگر كارمندان به قواعد نور و ساير قوانين قدسي‌اش محتاج‌اند، و مادام كه نسخه‌هاي متعدد رساله نور وظايف‌تان را در خارج به طور كامل انجام مي‌دهند و فتوحات‌شان متوقف نمي‌شود؛ و مادام كه هر ساعت از زمان فاني در اين‌جا تبديل به عبادات باقي مي‌گردد، شك نكنيد كه ما در اين واقعه با توجه به نكات مذكور بايد در كمال صبر و متانت با خرسندي شكر كنيم.همه آن نامه‌هاي مختصري را كه در زنـدان دنيـزلي براي تسلي خاطـر نوشتيم در اين‌جـا با شما هم تكرار خواهيم كرد. ان شاء الله آن يادداشت‌هاي منطبق بر حقيقت موجب تسلي شما هم مي‌شود.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌م!

اولاً: بي‌نهايت شكر مي‌كنم كه از ميان مفتيان و واعظان و امامان جماعت و روحانيون ـ كه صاحبان حقيقي رساله نور هستند ـ قهرماناني معنوي برخاسته‌اند. تاكنون جوانان و دانشگاهيان و معلمان بودند كه در راه رساله نور فداكاري مي‌كردند. هزاران بارك الله بر ادهم‌ ابراهيم‌ها و علي‌ عثمان‌ها كه روي اهل مدرسه را سپيد كرده و دو دلي خويش را به جسارت تبديل نمودند.

ثانياً: از اين رويداد كه به دليل هيجانات و فعاليت‌هاي خالصانه آن‌ها حادث شده است متأسف نباشند، زيرا زندان دنيزلي به اعتبار نتيجه‌يي كه داشت موجب تبريك به كساني شد كه بي‌احتياط عمل مي‌كنند. زحمت، بسيار اندك و فايده معنوي بسيار زياد بود. ان شاء الله اين مدرسه سوم يوسفيه از مورد دوم عقب نخواهد ماند.

ثالثاً: ثواب به نسبت مشقت فزوني مي‌يابد، لذا براي اين وضعيت دشوار بايد شكر بگوييم، و سعي كنيم خدمت ايماني را كه وظيفه ماست با اخلاص به جا آوريم و در وظيفه الهي كه اعطاي موفقيت و نتايج خير است نبايد دخالتي كنيم، بلكه بايد بگوييم "خَيْرُ اْلاُمُورِ اَحْمَزُهَا" و در اين چله خانه در برابر سختي‌ها صبر كنيم و شكر بگوييم. بايد بدانيم اين وضع نشانه و علامتي‌ست مبني بر اين‌كه عمل‌مان مقبول افتاده و در امتحان مجاهده قدسي خويش شهادت نامه كاملي دريافت مي‌كنيم.

* * *

عريضه‌يي در ظاهر بي‌اهميت اما از نظر من بسيار مهم خطاب به اداره كنندگان و در رأس آن‌ها مدير زندان بيست و دو سال از عمرم در تنهايي مطلق سپري شد و جسم هفتاد و پنج ساله‌ام تحمل ترزيق واكسن را ندارد. سال‌ها پيش واكسني به من زدند؛ جاي آن بيست سال جراحت داشت. حكم زهري مزمن را يافته بود. دو دكتر و دوستان‌ام در اميرداغ اين را ميدانند؛ هم‌چنين چهار سال پيش در دنيزلي نيز همراه با همه محكومان به من هم واكسن زدند. با اين‌كه به هيچ كدام آن‌ها ضرري نرساند بيست روز مرا مريض نمود. با عنايت الهي مرا مجبور نكردند به بيمارستان بروم زيرا برايم خطرناك بود. من مطمئن‌ام بدن‌ام طاقت واكسن را ندارد. عذرم جدي‌ست. هفتاد و پنج سال دارم و بسيار ضعيف شده‌ام. لذا شايد تحمل واكسن بچه ده ساله را داشته باشم. وانگهي من همواره در انفرادي مطلق به سر مي‌برم و تماسي با ديگران ندارم. از آن گذشته استاندار يك ماه پيش دو پزشك را به اميرداغ فرستاد، آن‌ها مرا معاينه كامل كردند، و گفتند هيچ بيماري مسري‌اي ندارم و جز ضعف شديد و تنهايي و پيري و مرض قلنج چيز ديگري نيافتند. البته اين وضع از نظر قانون مرا مجبور به قبول واكسن زدن نمي‌كند.

درخواست مهمي از شما دارم؛ مرا به بيمارستان نفرستيد، و به اجبار زير نظر كساني قرار ندهيد كه به بيماران رسيدگي مي‌كنند و من آن‌ها را نمي‌شناسم؛ اين وضعيتي است كه در همه عمرم مخصوصاً در تنهايي مطلق بيست و دو سال اخير براي‌ام تحمل ناپذير بوده است. هر چند اين روزها احساس مي‌كنم مردن و رفتن به قبر چيز دل‌نشيني‌ست، اما به خاطر مسئولان اين زندان كه شاهد انسانيت‌شان بوده‌ام و براي تسلي خاطر زندانيان، فعلاً در حبس بودن را به قبر ترجيح داده‌ام.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: از آزارها و اهانت‌هايي كه به شخص من روا مي‌دارند ناراحت نشويد. در رساله نور اشكالي نمي‌يابند به جاي آن شخص بي‌اهميت و پر از قصور مرا آزار مي‌دهند. من از اين بابت خرسندم.اگر در راه سلامت و افتخار رساله نور با هزاران درد و بلا و تحقير مواجه شوم، لازمه درسي كه از رساله نور گرفته‌ام اين است كه با افتخار شكر كنم. لذا از اين نظر برايم دلسوزي نكنيد.

ثانياً: اين هجوم و تعرض گسترده و شديد و خشن فعلاً از بيست به يك كاهش يافته است. به جاي هزاران نفر از افراد خاص، چند نفر؛ و به جاي صدها هزار نفر مرتبط با موضوع تعداد محدودي از برادران جديد را جمع كرده‌اند. پس معلوم مي‌شود موضوع به‌واسطه عنايت الهي صورت خفيفي يافته است.

ثالثاً: با عنايت الهي، استاندار سابق كه دو سال عليه ما توطئه مي‌كرد و نقشه مي‌كشيد رفت. احتمال قوي هست كه وزير كشور ـ كه او را بيش از همه عليه ما متوهم كرده بودند ـ به سبب هم‌شهري بودن‌مان و اجدادش كه ديندار بوده‌اند از شدت حمله‌ي شديدي كه عليه ما صورت گرفت كاسته باشد. لذا مأيوس نباشيد و سراسيمه نشويد.

رابعاً: وقوع تجربه‌ها و رويدادهاي فراوان اطمينان قطعي مي‌دهد كه با گريستن رساله نور يا زمين به لرزه در مي‌آيد يا آسمان اشك مي‌ريزد؛ هم‌چنان كه با چشمانمان فراوان ديديم و تا حدي نيز در دادگاه اثبات نموديم، گمان مي‌كنم لبخند زمستان امسال در آغاز كه به صورت بي‌نظيري مانند تابستان متبسم بود با لبخند رساله نور به دليل تكثير و انتشار مخفيانه‌اش توسط دستگاه تكثير مطابقت داشت؛ هم‌چنين تطابق شدت سهمگين و يك‌باره زمستان و گريستن‌اش، با گريستن و توقف رساله نور به دليل بازجويي‌ها و ترس از مصادره‌ها، نشانه‌يي محكم است دال بر اين‌كه اين اثر در عصر فعلي معجزه كبرا و درخشان حقيقت قرآني‌ست و زمين و زمان با آن مرتبط‌اند...

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! امروز در يك لحظه به خاطر رسيد به كساني كه به سبب موضوع رساله نور و براساس تقدير الهي و قسمت به اين مدرسه آمده‌اند به جاي تسليت، تبريك بگويم، زيرا هر يك از اين جمعيت شايد بدل از بيست تا سي و شايد صد و شايد به جاي هزار نفر از برادران بي‌گناه‌مان به اين‌جا آمده‌اند و مقداري از زحمت آن‌ها را كاهش داده‌اند. با تداوم خدمتي كه شما به‌واسطه رساله نور به ايمان مي‌كنيد در حقيقت هر كدام‌تان در زماني اندك خدمت زيادي كرده‌ايد. مثل اين است كه برخي از دوستان كار صد ساله را در ده سال به انجام رسانده‌اند. اينان براي آن‌كه در امتحان اين مدرسه يوسفيه جديد شركت كنند و در نتايج كلي و گسترده و ارزشمند آن عملاً سهمي داشته باشند وارد اين مجاهده پرمشقت شده‌اند، لذا برادران صادق و مخلصي را كه مشتاق ديدن‌شان مي‌باشند در اين‌جا به سهولت مي‌بينند، درس دل‌نشيني آموخته و به ديگران مي‌آموزند.از سوي ديگر با توجه به اين كه لحظه هاي خوشي در دنيا تداوم ندارد و بي‌فايده مي‌گذرد، شكي نيست كساني كه با زحمت كم، سود زيادي كسب مي‌كنند شايسته تبريك‌اند.

برادران من! اين حمله گسترده براي مقابله با فتوحات رساله نور صورت گرفته است، اما آن‌ها فهميده‌اند كههر چه بيش‌تر پا پيچ رساله نور شوند درخشندگي آن بيش‌تر شده، و گستردگي دايره درس‌ها افزايش مييابد، نيز اهميت‌اش بيش‌تر شده و شكست نمي‌خورد؛ فقط زير پرده "سِرًّا تَنَوَّرَتْ" مي‌رود. اين است كه طرح را عوض كرده و در ظاهر با رساله نور كاري ندارند.مادام كه ما تحت عنايت (الهي) قرار داريم ترديدي نيست كه بايد با كمال صبر و خويشتن‌داري شكر كنيم.

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! لازم شد دو حالت غريب و لطيف خود را به شرح زير براي‌تان بگويم:

حالت اول: بر قلب‌ام الهام شد اگر من در انفرادي مطلق هستم و نمي‌توانم آزادانه با برادراني كه از جان‌ام بيش‌تر دوست‌شان دارم ديدار كنم عنايتي الهي‌ست و حتماً مصلحتي در آن است. زيرا تعداد زيادي از برادران آخرتي ما پنجاه ليره خرج مي‌كنند و براي ديدار به امير داغ مي‌آيند گاه پنجاه دقيقه، گاه ده دقيقه و در برخي موارد بدون هيچ ديداري باز مي‌گردند. آن‌ها با هر بهانه‌يي سعي مي‌كنند روانه اين مدرسه يوسفيه شوند. اگر كمبود وقت و حالت روحي‌اي كه نتيجه انزواست به من اجازه صحبت‌هاي (طولاني) با آن دوستان فداكار را بدهد مطمئن‌ام كه خدمت نوريه اين اجازه را نمي‌داد.

حالت دوم: زماني جهادگران علامه مشهوري را در جبهه‌هاي متعدد جنگ مي‌بينند و به او مي‌گويند... او نيز پاسخ مي‌دهد:"برخي از اوليا براي اين‌كه ثواب نصيب من كنند و اهل ايمـان را از درس‌هايم بهره‌مند سازند به صـورت من در آمده و به جاي من كارهايي كرده‌اند". دقيقاً به همين ترتيب در شهر دنيزلي مرا در مساجد ديده و حتي به مأموران خبر داده و موضـوع را به زندانبان و مدير زندان منعكس كرده‌اند. برخي سراسيمه گفتهاند:"چه كسي در زندان را به روي او باز كرده است" در اين‌جـا نيز همـان موضوع در حال تكرار است. اين در حـالي‌ست كه به جـاي شخصيت بي‌اهميت و پر از اشكال من و يك كار خارقالعادهي بسيار جزئي،"مجموعه سكه تصديق غيبي" با اثبـات و نشان دادن جوانب خارق العاده رساله نور، صد درجه و شايد هزار درجه بيش‌تر، موجب اعتماد ديگران به رساله نور مي‌شود و مقبوليت‌اش را تضمين مي‌كند. به ويژه طلبه‌هاي قهرمان نور، با حالات واقعاً خارق العاده و قلم‌هاي خويش آن را تأييد مي‌كنند.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! نگران من نباشيد؛ من همين كه با شما در بنايي مشترك هستم خود را خوشبخت و خرسند و مسرور مي‌دانم.

اما وظيفه فعلي: يك نسخه از دفاعيه به اسپارتا ارسال شود. در صورت امكان با حروف جديد و قديم تايپ شده بيست نسخه آماده گردد، حتي به دادستان آن‌جا نشان داده شود؛ هم‌چنين نسخه‌يي از آن شخصاً به وكيل‌مان داده و نسخه ديگري نيز به مدير تحويل داده شود تا او به وكيل تحويل دهد. براي مقامات آنكارا نيز با حروف جديد و قديم ـ هم‌چنان كه در دنيزلي بود ـ ارسال خواهد شد. در صورت امكان پنج نسخه را براي مقامات آماده كنيد، زيرا رساله‌هاي مصادره شده با حروف قديم براي مقامات مذكور به ويژه براي هيأت رئيسه ديانت فرستاده شده و پس از آن به اين‌جا آمده است. در ضمنبه احمد بيگ وكيل‌مان خبر دهيد كه وقتي دفاعيه را ماشين نويسي ميكند به درستيِ آن كاملاً دقت كند، زيرا جملات من مانند جملات اشخاص ديگر نيست. با اشتباه در يك حرف يا بعضاً يك نقطه مسأله‌يي تغيير كرده و معناي مورد نظر از بين مي‌رود؛ هم‌چنين دو دستگاه ماشين تايپي كه به اين‌جا آورده شده در صورتي كه به شما اجازه داده نشود پس فرستاده شود. نگران نباشيد؛ به تقلا نيفتيد و مأيوس نشويد. بر‌اساس سرّ

اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا

(شرح: ٦) ان شاء الله عنايت الهي خيلي زود به دادمان مي‌رسد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ا‌م! رساله نور به جاي من با شما ديدار مي‌كند و به آن دسته از برادران جديدمان كه مشتاق درس‌اند، به نيكي درس مي‌دهد.تجربه نشان داده است كه مشغول شدن با رساله‌ها به صورت مطالعه يا شنيدن يا كتابت موجب گشادگي دل، آرامش روان، بركت در رزق و تندرستي مي‌شود. حالا خداوند قهرماني مانند "خسرو" را به شما احسان كرده است. ان شاء الله اين مدرسه يوسفيه نيز يكي از درس‌خانه‌هاي با بركت مدرسة الزهرا خواهد شد. من تاكنون خسرو را به اهل دنيا نشان نمي‌دادم، و او را پنهان مي‌كردم، اما مجموعه‌هاي منتشر شده، او را كاملاً به اهل سياست نشان داد و چيز پنهاني باقي نماند، لذا من دو سه مورد از خدمات او را براي برادران خاص‌ام بيان كردم. هم من، هم او ديگر در پي پنهان كردن نيستيم، در صورت لزوم عين حقيقت را بيان مي‌كنيم. ليكن در حال حاضر در ميان كساني كه مي‌خواهند گوش به حقيقت مذكور بسپارند دو معاند، به حساب الحاد و كمونيست، با فريب و نيرنگ عليه ما تلاش كرده و سعي مي‌كنند كه مأموران را با دروغ‌هاي‌شان از ما بترسانند. يكي از آن‌ها در اميرداغ و ديگري در اين‌جا شناسايي شدند. اين است كه ما در حال حاضر نبايد به تكاپو بيفتيم. بايد با توكل در انتظار عنايت الهي باشيم تا به مددمان بيايد.

* * *

اي دوستان زنداني و برادران دينيام! بر قلب‌ام الهام شد حقيقتي را كه باعث نجات از عذاب دنيا و آخرت مي‌شود براي شما بگويم.

فرض كنيد كسي برادر كسي يا يكي از خويشاوندان او را كشته است. قتلي كه به دليل يك دقيقه لذت انتقام صورت مي‌گيرد باعث تحمل ميليون‌ها دقيقه فشار روحي و عذاب زندان مي‌شود. خويشاوندان مقتول نيز با انديشه انتقام و دل مشغولي هميشگي به قاتل، خوشي زندگاني و شادي عمر خود را از دست مي‌دهند؛ بنابراين هم عذاب ترس و هم عذاب عصبانيت را متحمل مي‌شوند. اين

مسأله فقط يك راه حل دارد؛ آن هم راهي‌ست كه قرآن فرمان مي‌دهد و حق و حقيقت و مصلحت و انسانيت و اسلام اقتضاي آن را دارد و به آن تشويق مي‌كند؛ آشتي و مصالحه.

آري، حقيقت و مصلحت، صلح و آشتي‌ست، زيرا اجل واحد است و تغيير نمي‌كند. در هر حال مقتولي كه گفتيم به دليل فرا رسيدن اجلش در دنيا نمي‌ماند. قاتل نيز واسطه آن قضاي الهي شده است. اگر آشتي و صلح صورت نگيرد هر دو طرف همواره عذاب ترس و انتقام را تحمل مي‌كنند. اين است كه اسلام مي‌فرمايد:"مؤمن نبايد بيش از سه روز با مؤمن ديگر قهر كند." اگر اقدام قاتل ريشه در عداوت و غرضي كينه‌توزانه نداشته باشد و منافقي واسطه آن فتنه شده باشد، لازم است خيلي زود صلح و آشتي صورت گيرد؛ در غير اين صورت مصيبت جزئي مزبور بزرگ شده و ادامه مي‌يابد. دو طرف اگر صلح كنند و قاتل توبه كرده و براي مقتول همواره دعا نمايد؛ هر دو سود بسيار خواهند برد و مانند دو برادر خواهند بود. به جاي يك برادرِ از دنيا رفته، چند برادر ديني به دست مي‌آيد. فرد تسليم قضا و قدر الهي شده دشمن خود را مي‌بخشد. به ويژه اگر دروس رساله نور را فرا گرفته باشند؛ برادري در دايره‌ي رساله نور و آسايش فردي و عمومي و مصلحت، اقتضا مي‌كند كه كاملاً قهر كردن‌ها را كنار بگذارند.

هم‌چنان كه در زندان دنيزلي همه زندانياني كه دشمن يك‌ديگر بودند به‌واسطه درس‌هاي رساله نور برادر هم شدند و موجب اعلام برائت ما گرديده و كاري كردند كه حتي بي‌دينان و لااباليان نيز ما شاء الله و بارك الله بگويند و زندانيان نيز همه راحت شدند، من در اين‌جا ديدم كه به خاطر فقط يك نفر، صد نفر ديگر در عذاب‌اند و در ساعت تنفس با هم بيرون نمي‌روند. اين ظلمي‌ست در حق آن‌ها. يك مؤمنِ با وجدان و جوانمرد هيچ‌گاه به دليل خطاي كوچك و جزئي، يا براي سود و منفعت شخصي موجب نمي‌شود اهل ايمان متحمل صدها ضرر شوند. فرد اگر خطا كند، و به كسي ضرري برساند بايد به سرعت توبه نمايد.

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! من به‌واسطه مژده خسرو و حفظي و سيد بارطيني هم به رساله نور، هم به شما، و هم به خودم تبريك مي‌گويم و بشارت مي‌دهم. آري، آنان كه سال جاري عازم سفر حج شدند مشاهده كرده‌اند كه عالمان بزرگ در مكه مكرمه در تلاش براي ترجمه و نشر مجموعه‌هاي پر قوت رساله نور به عربي و هندي بوده‌اند. نيز از رساله نور در مدينه منوره چنان استقبال شده است كه آن را در روضه مطهره بالاي مزار پيامبر قرار داده‌اند. حاجي سيد مجموعه عصاي موسي را روي مزار پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به چشم خود ديده است. رساله نور مورد پذيرش نبوي قرار گرفته و وارد رضاي محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ‌شده است. طبق نيتي كه كرده و به حاجياني كه مي‌رفتند گفته بوديم؛ رساله‌هاي نور به جاي ما آن مقامات مقدس را زيارت كرده‌اند. خداوند را بي‌نهايت سپاس.

قهرمانان رساله‌هاي نور اين مجموعه‌ها را به صورت تصحيح شده‌يي منتشر مي‌كنند و اين كار فوايد فراواني دارد كه يكي از آن‌ها آسودگي خاطر من از مسئوليت تصحيح و پايان دادن به نگراني‌هايم در اين مورد است؛ نيز از اين لحاظ كه مأخذي هستند براي نسخه‌هايي كه با قلم كتابت مي‌شوند، كار صدها مصحح را انجام داده‌اند. از حضرت ارحم الراحمين مسألت داريم در برابر هر حرف اين مجموعه‌ها، هزار حسنه در دفتر حسنات آن‌ها بنگارد. آمين.

سعيد نورسي

* * *

رؤيايي لطيف و بشارت دهنده كه تعبير شد

علي ـ كه به من خدمت ميكند ـ آمد و گفت: "من در عالم خواب ديدم تو همراه با خسرو دست پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را بوسيديد." در همين اثنا نامه‌يي به دست‌ام رسيد و مطلع شدم حجاج مجموعه "عصاي موسي" را كه به خط خسرو كتابت شده بود بر مزار پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ديده‌اند. دانستم عصاي موسي به و‌اسطه‌ي قلم خسرو بدل از من دست معنوي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را بوسيده و مظهر رضاي نبوي واقع شده است.

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام، دوستان هم‌بندم!

اولاً: از اين‌كه حضوري ديدار نمي‌كنيم نگران نباشيد. ما در عالم معنا هميشه با هم ديدار مي‌كنيم.به جاي شخص بي‌اهميت من، هر رساله نوري را كه به‌دست آوريد و مطالعه كنيد يا به آن گوش دهيد، گويي نه با شخص عادي من، كه با يكي از خدمت‌گزاران قرآن صحبت و گفتگو مي‌كنيد. در واقع من هم در همه دعاهايم، در نوشته‌هاي شما، در اظهار علاقه‌هايتان و در خيال خويش با شما ديدار مي‌كنم. چون همه در يك زندان هستيم، انگار هميشه در حال ديداريم.

ثانياً: در اين مدرسه جديد يوسفيه، به طلبه‌هاي تازه وارد رساله نور مي‌گوييم: ما با حجت‌هاي محكم و با اشاره‌هاي قرآني ـ كه كارشناسان دادگاه را نيز مجبور به تسليم و قبول مي‌كند ـ معتقديم:"شاگردان صادق رساله نور، با ايمان وارد قبر خواهند شد." نيز هر شاگرد به‌واسطه فيض مشاركت و همكاري‌هاي معنوي نوريه، براساس رتبه و مرتبه‌يي كه دارد در دعاهاي همه برادران و آن‌چه از نظر معنوي به‌دست مي‌آورند سهيم مي‌شود. تو گويي با هزاران زبان استغفار و عبادت مي‌كند. اين دو فايده و نتيجه در زمانه عجيب فعلي، فشارها را از بين

مي‌برد و اين دو سود ارزشمند را كه بسيار ارزان هم تأمين مي‌شود، در اختيار مشتريان صادق قرار مي‌دهد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! دفاعيات آفيون براي ما و رساله‌هاي نور و اين مملكت و عالم اسلام حاوي حقيقت‌هاي مهمي‌ست. به نظرم لازم است آن را با حروف جديد و در چند نسخه منتشر كرد تا براي مقامات آنكارا ارسال شود. اهميتي ندارد ما را آزاد كنند يا جزا دهند. مسئوليت فعلي ما اين است كه حقايق مندرج در دفاعيه مذكور را به دولت و ملت و دادگستري‌ها اطلاع دهيم. شايد يكي از حكمت‌هاي تقدير الهي كه ما را روانه اين درس‌خانه كرده همين باشد. تا حد امكان بهتر است به سرعت و با ماشين تايپ شود. حتي اگر ما را همين امروز هم آزاد كنند دفاعيه مزبور را بايد به مقامات بدهيم. (مراقب باشيد) با فريب موجب تأخير در كارتان نشوند. ديگر بس است! بگذار اين آخرين دفاع ما در برابر شديدترين ظلم‌ها و بهانه‌ها و شكنجه‌هاي بي‌مانندي باشد كه در پانزده سال گذشته سه مرتبه به سبب موضوع واحدي گرفتارش شده‌ايم. مادام كه در دادگاه‌هاي پيشين براي دفاع قانوني دستگاه تايپ را در اختيارمان گذاشتند در اين‌جا نيز نمي‌توانند به موجب هيچ قانوني ما را از استفاده از آن منع كنند. اگر به‌طور رسمي چاره‌يي نيافتيد وكيل ما در بيرون، پيش از هر كار ديگري پنج نسخه از آن را با ماشين آماده كند؛ هم‌چنين به درستي آن دقت شود.

سعيد نورسي

* * *

برادران جديد عزيز! و زندانيان قديم!

من به يقين پي بردم كه از روي لطف و عنايت الهي يكي از عوامل مهم آمدن ما به اين‌جا شما هستيد، يعني "رسايل نور" با تسلي‌هايش و با حقايق بر آمده از"ايمان" شما را از فشارهاي مصيبت زندان و بسياري از ضررهاي دنيوي و از هدر رفتن زندگي‌تان ـ كه پوچ و آلوده به غم و اندوه است ـ و از گريه‌ي آخرت‌تان هم‌چون گريهي دنياي‌تان نجات داده، و شما را كاملاً دلداري و تسلي دهد. مادامي كه حقيقت چنين است، بر شما لازم است كه مانند زندانيان دنيزلي و طلبه‌هاي رسايل نور با همديگر برادر باشيد. مي‌بينيد براي اين‌كه چاقويي وارد بَند نشود، و به يكديگر تجاوز نكنيد، تمام وسايلي كه از خارج زندان براي شما مي‌آيد، و نيز غذا و نان و حتي سوپ شما را بازرسي مي‌كنند، مسئوليني كه با صداقت وظيفه‌ي خود را انجام مي‌دهند، زحمت فراواني مي‌كشند. شما با هم به هواخوري نمي‌رويد، گويا مانند درندگان و وحشي‌ها به هم‌ديگر حمله خواهيد كرد، پس اي برادران زنداني جديد ـ كه ريشه‌هاي قهرماني، ذاتاً در وجودتان هست ـ اينك زمان آن رسيده كه با يك شهامت بزرگ معنوي به هيأت مسئول بگوييد: "اگر به جاي چاقو و كارد، تفنگ و اسلحه هم به ما داده شود، و فرمان استفاده هم بدهند، هرگز به اين برادران بيچاره ـ كه مثل ما گرفتار مصيبت هستند ـ آسيبي نخواهيم رساند، حتي اگر صدها عداوت و دشمني ديرينه هم ميان ما وجود داشته باشد، هم‌ديگر را حلال مي‌كنيم، و مي‌كوشيم يك‌‌ديگر را آزرده خاطر نسازيم، ما بنا بر امر و ارشاد قرآن كريم و ايمان و اخوت اسلامي و مصلحت خويش چنين تصميمي گرفته‌ايم". و با اين گفته خود، زندان را به مدرسه‌يي پربركت و آموزنده تبديل كنيد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! هم‌چنان كه گروه‌هاي مختلف مردم در دنيا اعم از آنان كه در سياستاند يا هنر، مسئوليتي دارند، يا مشغول خدمت در امور اجتماعي مردم هستند يا به نوعي به تجارت خصوصي مي‌پردازند در كنگره دور هم جمع مي‌شوند و مذاكره

مي‌كنند، طلبه‌هاي رساله نور نيز كه سرگرم خدمت مقدس ايمان تحقيقي هستند و به واسطه فرمان تقدير الهي و سوق و مناسب ديدن عنايت رباني به كنگره اين مدرسه يوسفيه آمده‌اند، ان شاء الله فوايد معنوي ارزشمند و فراوان و نتايج مهمي به آن‌ها احسان خواهد شد. اركان رساله نور هر كدام به منزله الفي هستند كه به تنهايي ارزش يك دارد؛ اما اگر يك الف در كنار سه الف ديگر دوشادوش هم قرار بگيرند و به لحاظ حال با يكديگر ديدار كنند آن‌چه حاصل مي‌گردد هزار و صد و يازده (١١١١) ميشود؛ به همين ترتيب ارزش آن‌ها در اين اجتماع و ان شاء الله خدمت قدسي و ثواب‌ هزار برابر مي‌شود... آن الف، اَلْفٌ مي‌شود.

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! اين‌كه امروز پنجره‌هاي اتاق‌ام را ميخكوبي كردند و بستند به آن سبب است كه مي‌خواهند از ديدار و سلام و عليك من با زندانيان جلوگيري كنند، در ظاهر بهانه‌ي ديگري آوردند. اصلاً نگران نباشيد... موضوع بر عكس است؛ از اين‌كه سرگرم شخص بي‌اهميتي چون من مي‌شوند و با رساله‌هاي نور كار چنداني ندارند و به طلبه‌هايش آن چنان فشاري وارد نمي‌كنند خرسندم؛ جداً و قلباً خوشحالم از اين‌كه به جاي رساله‌هاي نور و شما با اهانت‌ها و شكنجه‌هايشان مرا آزار مي‌دهند و با شما چندان كاري ندارند. شكر مي‌كنم، شكري اندر صبر، و نگران نيستم. شما هم ناراحت نباشيد. دشمنان پنهان ما، توجه مأموران را بر من متمركز كرده‌اند و از اين بابت معتقدم به لحاظ سلامت و مصلحت طلبه‌ها و رساله‌هاي نور خير و عنايتي در كار است. برخي از دوستان‌مان نبايد عصباني شده و سخنان ناراحت كننده‌يي بيان كنند. بايد با احتياط حركت كنند و سراسيمه و هيجان زده نشوند. نيز اين موضوع را با هر كسي در ميان نگذارند؛ چرا كه جاسوسان مي‌توانند از سخنان برادران صاف و ساده ما و آن‌هايي كه هنوز به رعايت احتياط عادت نكرده‌اند، سوء استفاده كنند، ممكن است كاه را كوه جلوه داده و خبرچيني كنند.

وضعيت فعلي ما شوخي بردار نيست.با اين حال اصلاً نگران نباشيد ما تحت توجهات الهي هستيم. و عزم‌مان را جزم كرده‌ايم كه در كمال صبوري و شكر با همه مشقات و سختي‌ها مقابله كنيم. اندكي زحمت چندين برابر، رحمت و ثواب نتيجه مي‌دهد، لذا مكلف به شكر گزاري هستيم.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! بنا بر دو دليل مهم و يك هشدار، من قلباً مجبور شدم كل مسئوليت دفاع را به اركان رساله نور كه به اين‌جا آمده يا خواهند آمد واگذار كنم. مخصوصاً به "خ، ر، ط، ف، و ص"

خسرو، رأفت، طاهر، فيضي و صبري.

دليل اول: من هم در اداره بازجويي و هم براساس نشانه‌هاي متعدد دانستم كه تا آن‌جا كه بتوانند مي‌خواهند براي من مشكلاتي به وجود بياورند و چون از نظر فكري بر آن‌ها غلبه دارم سعي مي‌كنند با من مواجه نشوند، و در اين باره هم دستور العمل دارند. گويا من اگر صحبت كنم رؤساي دادگاه را قانع خواهم كرد و با نشان دادن اقتدار علمي و سياسي از خود، ديپلمات‌ها را به سكوت وادار خواهم كرد كه با بهانه‌هاي متعدد مانع سخن گفتنم مي‌شوند. حتي در بازجويي در پاسخ سؤالي گفتم:"به ياد نمي‌آورم." قاضي با شگفتي و حيرت گفت: "چه‌طور ممكن است كسي چون تو با اين همه هوش و ذكاوت و دانش فراموش كند؟" آن‌ها گمان كرده‌اند ارزش والاي رساله نور و تحقيقات علمي‌اش زاييده فكر من است، لذا ترسيده‌اند و به من اجازه سخن گفتن نمي‌دهند. هم‌چنين گويا هر كسي با من ديدار كند به يك‌باره يكي از طلبه‌هاي فداكار رساله نور مي‌شود، لذا مانع ديدارم مي‌شوند. حتي رييس (سازمان) ديانت گفته است:"هر شخصي با او ديدار كند

شيفته‌اش مي‌شود؛ جاذبه او قوي‌ست." بنابراين فعلاً مصلحت اقتضا مي‌كند اين مسئوليت را به شما محول كنم. دفاعيات قديم و جديدم نزد شما هست؛ به جاي من طرف مشورت شما قرار مي‌گيرد، همين كافي‌ست.

دليل دوم: به زمان ديگري موكول شد، اما اشاره مختصرِ تذكر معنوي چنين است: همان وظيفه اخروي قدرتمند و حالت روحي مؤثر كه موجب شد بيست و پنج سال سياست و روزنامه و ساير امور فاني را كنار بگذارم و انجام دادن اين امور را براي من ممنوع كرد، به قطع مانع پرداختن به جزئيات اين امور ميشود. شما گاه با مشورت بين خودتان و با دو وكيل خود وظيفه مرا نيز انجام ميدهيد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! هم اينك در نماز مطلبي به اين مضمون بر قلب‌ام خطور كرد: برادران‌ات براساس حسن ظن فراوان، از تو انتظار درس و ياري و همت مادي و معنوي دارند؛ هم‌چنان كه در امور دنيوي، خاصان را وكيل كردي و كارها را به نتيجه مشورت اركان رساله نور سپردي ـ كه كار درستي بود ـ در كارهاي اخروي و قرآني و ايماني و علمي نيز رساله نور و شخصيت معنوي شاگردانش را وكيل قرار بده. شخصيت معنوي اين افرادِ خاص و خالص و مخلص، وظيفه‌ات را كامل‌تر از تو همراه با مسئوليت‌هاي خود انجام مي‌دهند؛ چنان كه تاكنون نيز چنين كرده‌اند. براي نمونه كسي كه با تو ديدار كند و مثلاً درسي و نصيحتي اندك و گذرا اخذ كند از يك جزء رساله نور مي‌تواند صد برابر بيش‌تر درس بگيرد. به جاي تو از رساله نور نصيحت مي‌پذيرد و به مصاحبت مي‌پردازد. شاگردان خاص رساله نور اين وظيفه را هميشه انجام مي‌دهند و ان شاء الله شخص معنوي آن‌ها كه مرتبه‌يي متعالي دارد و مستجاب الدعوه مي‌باشد همواره به عنوان استاد و ياور همراه آنان مي باشد. اين انديشه روح‌ام را بشارت داد و موجب راحتي و تسلي‌اش شد.

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! شنيده شدن دو صداي انفجار كوچك در دو روز اخير با توجه به اين‌كه هيچ دليل ظاهري وجود نداشت عجيب و معنادار بود و شباهتي به تصادف نداشت.

صداي اول: بخاري‌اي از جنس فلزِ سخت كه در سلول‌ام بود ناگهان مانند اسلحه‌يي قوي صدايي توليد كرد؛ طوري كه قسمت محكم و فلزيِ پايين آن مانند بمب منفجر و دو تكه شد. حامد خياط ترسيد و موجب حيرت ما شد. در حالي كه بارها در زمستان با قطعات زغال سنگ گداخته و سرخ شده، و تحمل كرده بود.

صداي دوم: روز دوم در بند فيضي و دوستان ديگر در زندان، ليواني كه روي كوزه آب گذاشته بودند بي هيچ دليلي به شكل حيرت آوري تكه تكه شد. چنين به خاطر آمد كه ان شاء الله نسخه‌هاي ارسالي دفاعيات به شش نفر از مقامات آنكارا بدون آن‌كه ضرري براي ما داشته باشد بمب‌هاي دهشتناك عليه ما را منفجر كردند؛ هم‌چنين بخاري خشم و عصبانيتي كه آن را عليه ما روشن و گداخته كرده بودند بدون آن‌كه ضرري به ما بزند دو تكه شد. اين احتمال هم وجود دارد كه بخاري مبارك مذكور ـ يعني تنها رفيق سودمند من كه به تأثرات و تضرعات من گوش فرا مي‌داد ـ مطلع‌ام مي‌كند كهاز اين محبس و زندان رها خواهي شد و نيازي به من نخواهي داشت.

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! امروز بر اثر هشداري معنوي، تكاپو و اندوهي در حق شما بر من عارض شد. درست لحظه‌يي كه در فكر برادراني بودم كه نگران درد معيشت‌اند و علاقمندند خيلي زود آزاد شوند، و اين موضوع واقعاً متأثر و متألم‌ام كرده بود، خاطره‌يي مبارك به همراه حقيقتي و بشارتي بر قلب‌ام خطور كرد: پنج روز ديگر ماه‌هاي مبارك و پر ثواب سه‌گانه كه مختص عبادات است، مي‌رسد.اگر ثواب هر كار نيك

به طور عادي ده باشد در ماه شريف رجب بيش از صد است، در شعبان المعظم بيش از سيصد، و در ماه مبارك رمضان از هزار مي‌گذرد. ميزان ثواب‌ها در شب‌هاي جمعه تا هزاران و در شب‌ قدر تا سي هزار مي‌رسد. ماه‌هاي سه‌گانه هم‌چون بازار قدسي داد و ستد اخروي‌ست و فوايد آخرتي فراواني نصيب مؤمن مي‌كند، اين ماه‌ها براي اهل حقيقت و عبادت چون نمايشگاه ممتازي‌ست؛ ماه‌هايي كه عمري هشتاد ساله را نصيب فرد مي‌كند؛ سپري كردن اين ماه‌ها در مدرسه يوسفيه كه سودش يك به ده مي‌باشد بي‌شك منفعت عظيمي‌ست. هر قدر كه دچار زحمت شويم عين رحمت است. حال كه در عبادت چنين است، در خدمت نوريه نيز اگر كميت را در نظر نگيريم به اعتبار كيفيت يك به پنج است، زيرا وارد شوندگان و خارج شوندگان هميشگي اين مسافرخانه واسطه‌يي براي انتشار درس‌هاي نور هستند. گاه اخلاص يك نفر به اندازه بيست نفر فايده در بر دارد. نيز سرّ اخلاص نور به حدي‌ست كه اگر كسي در راه انتشار آن در بين زندانيان بيچاره‌يي كه از ويژگي قهرماني‌هاي سياسي برخوردارند و به تسلي‌هاي رساله نور كاملاً محتاج مي‌باشند؛ متحمل قدري زحمت و فشار گردد اهميتي ندارد، اما از نظر درد معيشت خيالم كاملاً آسوده شد؛ چرا كه سه ماه مذكور در واقع بازار آخرت است و چون هر يك از شما بدل از تعداد زيادي از شاگردان حتي برخي از شما جاي هزار نفر به اين‌جا آمده‌ايد، لذا در كارهاي بيرون ياورتان خواهند بود. دانستم كه ماندن در اين‌جا تا فرا رسيدن عيد، نعمت بزرگي‌ست.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: رجب شريف و فردا را كه ليلة الرغائب است با جان و دل به شما تبريك مي‌گويم.

ثانياً: نااميد و نگران نشويد، و به تكاپو نيفتيد. ياري رباني ان شاء الله مددمان مي‌كند. بمبي كه سه ماه است در حال حاضر كردن عليه ما بودند منفجر شد. خبري را كه بخاري من، ليوان آب فيضي، و ليوان‌هاي آب خسرو دادند درست از آب درآمد. ليكن خيلي وحشتناك نبود و شدتش اندك بود. ان شاء الله آتش مذكور كاملاً خاموش مي‌شود. تمام توطئه‌ها‌ي‌شان براي ناكارآمد كردن من و جلوگيري فتوحات رساله نور است. ضربه‌يي را كه يكي از اين‌ها ـ كه ابزاري‌ست در دست زنديقان پنهان و ضررش بيش از منافقِ شناخته شده‌يي‌ست كه در امير داغ بود ـ همراه با بدعت‌كاري نيمه روحاني مي‌كوشند با تمام قوا بر ما وارد كنند از بيست به يك سقوط كرده است، كه آن هم به كمك خدا ما را زخمي و مجروح نخواهد كرد، و طرحي را هم كه براي ترساندن ما از يك‌ديگر و فرار از رساله نور انديشيده و قصد عملي كردنش را دارند به ياري خدا بي‌نتيجه مي‌ماند. به حرمت اين ماه‌هاي مبارك و با اطمينان از اين‌كه ثواب فراواني نصيب انسان مي‌شود، در مقطع فعلي وظيفه ما اين است كه در عين صبر و تحمل، شكر كرده، توكل كنيم و بيش از هر چيز ديگر لازم است تسليم اصل

"‌مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ‌"

شويم.

سعيد نورسي

* * *

به نخست وزيري، وزارت دادگستري، وزارت كشور

اين مطلب زماني كه جناب استاد در زندان آفيون در حبس بود با اجازه ايشان توسط وكلايش نوشته و براي مقامات مذكور ارسال شده است.

صونگور

آن دسته از رجال حكومتي كه اعلام دوره آزادي، جنگ جهاني اول، دوره ترك مخاصمه، شكل گيري نخستين دولت ملي و زمان جمهوريت را درك كرده‌اند مرا خوب مي‌شناسند. با اين حال اجازه بفرماييد مانند يك حلقه فيلم سينمايي همراه با شما نگاهي داشته باشيم به زندگي من.

در روستاي "نورس" از توابع استان بيتليس به دنيا آمدم و با مجادله با علمايي كه در دوره طلبگي‌ام با آن‌ها مواجه مي‌شدم كساني را كه با مناقشات علمي در برابرم مي‌ايستادند با عنايت الهي شكست داده تا استانبول آمدم. در استانبول در متن اين شهرت آفت خيز مجادلات‌ام را ادامه دادم و سرانجام با دسيسه رقيبان‌ام به دستور مرحوم سلطان عبدالحميد مرا روانه تيمارستان كردند.

با اعلام آزادي به سبب خدماتي كه درواقعه سي و يكم مارس داشتم نظـر دولتاتحاد و ترقي را جلب نمودم. با پيشنهاد پايهگذاريِ دانشگاهي اسلامي مانند جامع الازهر مصر به نام "مدرسة الزهرا" در شهر وان رو به رو شدم. حتي پي آن را ساختم. با وقوع جنگ جهاني اول طلبه‌هايم را جمع كردم و فرماندهي هنگ داوطلب را بر عهده گرفته در جنگ مشاركت كردم. در جبهه قفقاز، در بيتليس اسير شدم. پس از آزادي از اسارت به استانبول آمدم و عضـودارالحكمةُ الاسلاميه شدم. در زمان متاركه با تمام وجود عليه قدرت‌هاي سلطه‌گر در استانبول كار كردم. در پي پيروزي دولت ملي به دليل خدماتي كه داشتم دولت آنكارا از من تقدير نمود و در همان زمان پيشنهاد تأسيس دانشگاهي در شهر وان دوباره مطرح شد.

تا اين جاي زندگانيِ من عبارت از وطن دوستي بود. حس مي‌كردم مي‌توانم از طريق سياست به دين خدمت كنم. اما از اين مرحله به بعد كاملاً از دنيا روي برگرداندم و به تعبير خودم "سعيد قديمي" را دفن كردم. با عنوان "سعيد جديد" كلاً اهل آخرت شدم و از دنيا دست شستم. با انزوايي كامل مدتي به بلندي يوشا در استانبول رفتم. بعد به زادگاهم اطراف وان و بيتليس رفتم و خود را در غارها محبوس نمودم. در آن‌جا من بودم و حظّ روحي و وجداني من. براساس قاعده

"اَعُوذُ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ‌"

يعني ازشر شيطان و سياست به خدا پناه مي‌برم، غرق عالم روحي خود شدم. با سپري كردن اوقات خود در بررسي و مطالعه قرآن تحت نام"سعيد جديد" زندگاني تازه‌يي را آغاز كردم، اما از جلوه‌‌هاي تقدير بود كه با وضعيت تبعيدي در جاهاي مختلفي حضور يافتم. در همين ايام آن‌چه را براساس فيض قرآن به قلب‌ام خطور مي‌كرد توسط اطرافيان‌ام مكتوب مي‌كردم لذا رساله‌هايي پديد آمد. كليات اين رساله‌ها را"رساله نور" ناميدم. حقيقت اين است كه در رساله نور به نور قرآن استناد مي‌شود لذا اين نام از وجدان من سر برآورد. با تمام ايمان‌ام مطمئن هستم كه اين امر الهام الهي بوده است، لذا به نسخه‌برداران "بارَكَ الله" گفتم، زيرا امكان ندارد ديگران را از نور ايمان محروم نمود.

گروه‌هايي از اهل ايمان اين رساله‌ها را از هم‌ديگر مي‌گرفتند و استنساخ مي‌كردند. لذا من به اين نتيجه رسيدم كه فعاليت مذكور از سوي خداوند سوقي‌ست براي تقويت ايمانِ آسيب ديده مسلمانان. هيچ صاحب ايماني نمي‌تواند مانع اين سوق الهي شود و من احساس كردم به لحاظ ديني مجبور به تشويق ديگران هستم. در واقع اين رساله‌ها كه تا امروز صد و سي جلد آن تأليف شده است فقط به بحث‌هاي آخرت و ايمان مي‌پردازد و دانسته از سياست و دنيا بحثي نمي‌كند. با اين حال رساله نور موجب اشتغال گروهي فرصت طلب هم شد. آن را بررسي كرده و در اسكي شهير و كاستامونو و دنيزلي بازداشت‌ام نمودند. دادگاه‌هايي تشكيل شد. سرانجام حقيقت تجلي يافت و عدالت در جاي خود نشست. اما فرصت طلبان مذكور خسته نشدند. اين بار نيز مرا دستگير كردند و به

شهر آفيون آوردند. دستگيرم كرده‌اند و تحت بازجويي هستم، و اتهام‌هاي زير را به من مي‌زدند:

١. تو جمعيتي سياسي تشكيل داده‌يي؛

٢. انديشه‌هاي ضد رژيم را انتشار مي‌دهي؛

٣. در پي هدفي سياسي هستي.

دليل و اسباب موجبه اين‌ها نيز ده پانزده جمله از دو، سه تا از رساله‌هايم است. جناب رييس! همان طور كه ناپلئون مي‌گفت:"جمله‌يي را براي من بياوريد كه امكان تأويلش نباشد تا با همان جمله شما را اعدام كنم." كدام جمله هست كه از دهان آدمي بيرون آيد و براساس تأويل‌هاي گوناگون نتوان جرمي از آن استخراج كرد؟ مخصوصاً با نوشته‌هاي فرد هفتاد و پنج ساله‌يي چون من كه دست از همه دنيا كشيده و زندگي خود را در آخرت منحصر نموده است نبايد كاري داشت. اين نوشته‌ها چون قرين حسن نيت‌اند بي‌پروا خواهند بود. بررسي و جستجوي جرم در اين سخنان بي‌انصافي‌ست و جز آن نيست؛ بنابراين در اين صد و سي رساله هيچ هدفي براي مرتبط كردن خواننده با امور دنيوي وجود ندارد. همه مطالبِ اين كتاب‌ها مقتبس از نور قرآن و متعلق به ايمان و آخرت است. هيچ غايت و مقصد دنيوي و سياسي وجود ندارد. به همين دليل هر دادگاهي كه شروع به بررسي موضوع نمود با همان نظر رأي بر برائت داد. لذا هدر دادن وقت دادگاه‌ها و مانع كار و زندگي مؤمنان شدن به نام وطن و ملت موجب تأسف است. سعيد قديمي همه زندگي خود را صرف سعادت وطن و ملت كرد حال چگونه ممكن است سعيد جديد كه از همه دنيا دست كشيده است در هفتاد و پنج سالگي مشغول كارهاي سياسي شود؟ مطمئن‌ام كه شما هم با اين موضوع كاملاً موافق‌ايد.

من فقط يك هدف دارم:

در اين مقطع كه من به قبر نزديك شده‌ام در اين وطن كه مملكت اسلامي‌ست صداي شوم بلشويك‌ها به گوش مي‌رسد. اين صدا به پايه‌هاي ايمان جهان اسلام آسيب مي‌رساند. مردم، مخصوصاً جوانان را بي‌ايمان كرده و به خودشان وابسته مي‌كنند. من با تمام وجودم با اين‌ها مبارزه كرده و جوانان و مسلمانان را به ايمان فرا مي‌خوانم. من با اين گروه بي‌ايمان مبارزه مي‌كنم.

مي‌خواهم ان شاء الله با همين مجاهده نزد خدا بروم. اين همه فعاليت من است. مي‌ترسم كساني هم كه مي‌خواهند مانع رسيدن من به اين هدف شوند خودشان بلشويك باشند. همراهي با نيروهاي متديني كه در حال مبارزه با دشمنان ايمان هستند براي من هدف مقدسي‌ست. مرا آزاد بگذاريد مي‌خواهم با همكاري ديگران براي اصلاح جواناني كه توسط كمونيسم مسموم شده‌اند و براي ايمان اين مرز و بوم و به توحيد الهي خدمت كنم.

زنداني

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! مؤثرترين كار در اين دنيا و در اين زمانه، خصوصاً براي آنان كه دچار مصيبت شده‌اند و به‌ويژه براي شاگردان رساله نور در برابر فشارهاي وحشتناك و نااميدي‌ها؛ تسلي خاطر دادن، و شاد كردن يك‌ديگر، و تقويت توان معنويِ هم، و چون برادري فداكار و حقيقي مرهم گذاشتن بر غم و حزن و گرفتاري‌هاي هم‌ديگر، و نوازش روح هم با تمام مهرباني‌ست. برادري حقيقي و اخروي رايج در بين ما مناسبتي با موضع‌گيري و مكدر شدن ندارد. من با تمام توانم به شما اعتماد كرده دل بسته‌ام و براي شما نه تنها راحتي و آبرو و شرف‌ام را كه روح‌ام را نيز آماده‌ام با افتخار فدا كنم و شما از اين امر آگاهيد و شاهد آن بوده‌ايد. حتي قسم مي‌خورم در هشت روزي كه براي دو تن از اركان نور حادثه‌يي رخ داد، و آن‌ها در ظاهر رخ از يك‌ديگر برتافتند و به جاي تسلي خاطر موجب غم و اندوه هم شدند؛ قلب‌ام متحمل چنان عذابي شد كه با روح و قلب و و عقل‌ام فرياد زدم و گريستم كه:"اي واي، اي واي، الامان، الامان، يا ارحم الراحمين به فرياد رس، ما را محافظت فرما، ما را از شر شياطين انسي و جن نجات بده، قلب برادران‌ام را مملو از صداقت و محبت و اخوت و شفقت نسبت به يكديگر فرما".

اي برادران مصمم پولادين من! ياري‌ام كنيد، كه مسأله ما بسيار ظريف است. من به شما كاملاً اطمينان داشتم كه تمام وظايف‌ام را بر شخصيت معنوي شما محول كرده بودم. شما هم بايد با تمام قوا به ياري من بشتابيد. هر چند آن‌چه براي‌تان رخ داد بسيار ناچيز و گذرا بود، اما توجه داشته باشيد كه تار مو يا ذرّه‌يي مي‌تواند عقربه ساعت يا حدقه چشم را آزار دهد. از اين نظر بسيار مهم است كه سه رخداد مادي و سه مشاهده معنوي به صورت كامل خبر رساني كردند.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! متلاشي شدن بخاري من و دو ليوان مربوط به فيضي و صبري و خسرو خبر از وقوع مصيبت وحشتناكي داشت. آري،تساند حقيقي و ناديده گرفتن قصورهاي يك‌ديگر محكم‌ترين نقطه اتكاي ما مي باشد و واجب است به هيچ وجه از كساني مانند خسرو ـ كه قهرمان رساله نور است و در جاي من، و از مهم‌ترين نمايندگان شخصيت معنوي رساله نور ـدلخور نشويم. من چند روزي بود كه به طرز عجيبي احساس نااميدي و ناخرسندي مي‌كردم و بسيار نگران بودم كه نكند"دشمنان براي شكست ما چاره‌يي يافته باشند." هم بخاري مذكور و هم مشاهده خيالي‌ام ـ كه عين حقيقت است ـ درست خبر داده بودند.مراقب باشيد؛ مراقب باشيد؛ مراقب باشيد! خيلي زود تساند خود را كه تاكنون چون فولاد قوي بود بازسازي كنيد. واللّٰهِ احتمال اين كه ضرر اين حادثه بيش از زنداني شدن ما متوجه خدمت قرآني و ايماني ما باشد مخصوصاً در اين روزها بيش‌تر است.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! شب معراج در حكمشب قدر ديگري‌ست. اگر در اين شب تا حد ممكن تلاش كنيم، بهره معنوي‌مان هزار برابر مي‌شود. هر يك از شما ان شاء الله بر اساس سرّ مشاركت معنوي، مانند برخي از فرشتگان كه با چهل هزار زبان تسبيح مي‌گويند، در اين شب باارزش و در اين چله خانه ـ كه اقامت در آن ثواب فراواني دارد ـ با چهل هزار زبان به دعا و نيايش خواهيد پرداخت و از اين‌كه خطر توفاني كه عليه‌مان راه افتاده از هزار، يك هم نشد، همراه عبادت‌هاي امشب شكر خواهيد نمود.

ضمناً علاوه بر تبريكي كه بايد براي رعايت كامل احتياط به شما بگويم، به شما بشارت مي‌دهم كه عنايت رباني آشكارا بر ما تجلي كرده است.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: شب معراج را با تمام روح و جان‌ام به شما تبريك مي‌گويم.

ثانياً: فعاليت‌مان را يادآوري مي‌كنم كه از بيست سال پيش شروع شده و شاگردان رساله نور در اين مدت در حد امكان كوشيده‌اند كه به آرامش عمومي صدمه‌يي وارد نشود. در برابر كساني كه به ما هجوم مي‌آورند و مخصوصاً آنان كه ادعا مي‌كنند ما خلاف امنيت و آسايش عمومي كار مي‌كنيم و اين حادثه زندان را به احتمال قوي نشانه‌يي بر صدق ادعاي‌شان و بهانه‌يي براي تخريب فعاليت‌مان مي‌دانند بايد گفت واقعه زندان براساس عنايت الهي و به طرز فوق العاده‌يي به عنوان كرامت اخلاص و صداقت شاگردان رساله نور، شدت ادعاي مذكور را از صد به يك رساند. (اين بار) كوه، كاه شد. و الا آنان كه در مورد ماكاه را كوه جلوه

مي‌دادند با استفاده از وضع موجود دروغ‌هايشان را درباره‌ي ما به بسياري از مردم القا مي‌كردند.

ثالثاً: نگران من نباشيد. همين كه با شما در يك ساختمان هستم همه مشقات و سختي‌هايم از بين مي‌رود. در واقع جمع شدن ما در يك‌جا از جنبه‌هاي گوناگون مهم است و براي خدمت ايماني فايده‌هاي زيادي دارد. حتي اين بار برخي حقايق مهمّ مطرح شده در تتمه اعتراضيه براي شش نفر از مقامات مزبور ارسال شد، توجه همه آن‌ها را جلب نمود و مرتبه‌يي از حكم خود را در آن‌ها به اجرا درآورد. در نتيجه همه مشقات ما را از بين برد.

رابعاً: پرداختن به رساله نور در حد امكان، هم سختي‌ها را از بين برده و هم مي‌تواند پنج نوع عبادت به‌شمار رود.

خامساً: اهميت مصيبت اخير به‌واسطه دروس رساله نور از صد به يك كاهش يافت. اگر چنين نبود به سبب رسم زمين و زمان، همان حادثه كوچك حكم باروت ريختن بر آتش را مي‌يافت و كاهي كوه مي‌شد. حتي برخي از كارگزاران رسمي گفته‌اند "كساني كه مخاطب درس‌هاي رساله نور بوده‌اند دخالتي نكردند." اگر همه پاي درس رساله نور مي‌نشستند هيچ اتفاقي رخ نمي‌داد. شما تا جايي كه مي‌توانيد از اختلاف و دو دستگي جلوگيري كنيد. نگذاريد مشكل ديگري به سختي‌هاي زندان اضافه شود. زندانيان ديگر نيز مانند نورجيان، برادر هم باشند و از يك‌ديگر روي برنتابند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز، صديق و مخلص من! عمل كردن به اصول لمعه اخلاص و سرّ حقيقي اخلاص در بين ما و نسبت به يك‌ديگر در دايره امكان و با تمام توان، به درجه وجوب رسيده است. خبر قطعي دريافت كردم كه سه ماه است براي ايجاد كدورت در ميان برادران خاص در اين‌جا به سبب اختلاف مشرب يا فكر، سه نفر را تعيين كرده‌اند. هم‌چنين براي سست كردن نورجيان متين و باوقار از راه اذيت و آزار آن‌ها، و متوهم كردن آنان كه تحمل‌شان كم است و زود رنج‌اند و منصرف كردن‌شان از خدمت نوريه، دادگاه ما را بي‌سبب طولاني مي‌كنند.مراقب باشيد! مراقب باشيد! اخوت فداكارانه و محبت صميمانه‌يي كه تاكنون در بين‌تان وجود داشته است متزلزل نشود. اگر اندكي نيز چنين شود براي ما ضرر بزرگي‌ست. زيرا تزلزل كوچكي باعث شد در دنيزلي روحانيوني مانند... از ما فاصله بگيرند.ما در صورت لزوم آماده هستيم روح‌مان را فداي يك‌ديگر كنيم و اگر خدمت قرآني و ايماني ما اقتضا كند به عنوان افرادي واقعاً فداكار در قبال خطاهايي كه بر اثر فشار يا چيزهاي ديگر حاصل مي‌شود، به جاي قهر كردن با هم، با تيزبيني و كمال فروتني و تواضع و تسليم، خطاها را از خود مي‌دانيم و براي افزايش محبت و صميميت تلاش مي‌كنيم؛ در غير اين صورت كاه، كوه شده و ضرر جبران ناپذيري حاصل مي‌شود. موضوع را به فراست شما سپرده سخن را كوتاه مي‌كنم.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! بنا بر يك يادآوري مهم معنوي، شما اينك بايد يكي دو وظيفه نوريه را انجام دهيد؛ لازم است در اينمدرسه يوسفيه سوم با تمام توان با برگزاري درس‌هاي رساله نور بكوشيد تا ميان زندانيان بيچـاره مصيبت‌ديده دو‌ دستگي و طرفداري‌هاي مغرضانه ايجاد نشود. زيرا در خفا مفسدان وحشتناكي هستند كه مي‌كوشند از اختلاف و اغراض و كينه و عناد استفاده كنند؛ مادام در ميان دوستان زنداني افراد بسياري هستند كه داراي روحيه قهرماني‌اند و حاضرند در صورت لزوم روح‌شان را فداكارانه در راه وطن و ملت و احباب‌شان تقديم كنند؛ ترديدي نمي‌ماند كه اين جوانمردان براي تأمين سلامت ملت، و براي آرامش اين حبس و نجات از فساد كساني كه در خفا در پي ايجاد هرج و مرج و القاي بلشويسم‌اند بايد عداوت و عناد و غرض را ـ كه در اين زمانه پرتلاطم بسيار مضر است و هيچ فايده‌يي ندارد ـ كنار بگذارند؛ در غير اين صورت در زمانه فعلي وضع چنان خواهد شد كه گويي بر روي آتش باروت ريخته شود، يعني وسيله‌ي مشقات و بي‌نظمي‌هاي بيش‌تر براي صدها زنداني بيچاره و شاگردان معصوم رساله نور و براي اين شهر آفيون خواهند شد، و شايد دخالت كميته اجانبي كه وارد مملكت شده‌اند را موجب شوند؛ مادام كه ما براساس تقدير الهي و به خاطر آن‌ها وارد زندان شده و گروهي از ما براي سعادت و آرامش معنويِ آن‌ها علاقه‌يي به ترك زندان ندارند و مي‌خواهند راحتي خود را فداي آنان كنند و بر هر مشقتي، صبر و تحمل دارند، پس اين دوستان جديد نيز مي‌بايست مانند زندانيان دنيزلي به خاطر برادري‌مان و حرمت ماه‌هايشعبان ورمضان از هم دلگير نشوند و برادر هم شده با هم صلح و آشتي نمايند؛ اين كار لازم و واجب است. در حقيقت من و ما آن‌ها را جزو طلبه‌هاي رساله نور مي‌دانيم و وارد دعاهاي ما شده‌اند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: براساس سرّ "‌اَلْخَيْرُ فِيمَا اخْتَارَهُ اللّه‌ُ" در تأخير افتادن دادگاه ما، و حضور مجدد برادران آزاد شده در اين‌جا، كه روز دادگاه آمده بودند، خيرهاي بزرگي هست.

آري، مسأله رساله نور، در عالم اسلام و به‌ويژه در اين كشور اهميت كلي يافته است، لذا با چنين گردهمايي‌هاي هيجان انگيزي بايد توجه مردم را به حقايق رساله نور جلب نمود؛ به همين دلايل است كه رساله نور فوق اميد و احتياط ما و پنهان كاري ما و تحقيرهايي كه معارضان‌مان مي‌كنند، بيرون از اختيار ما، آشكارا و چشمگير به دوست و دشمن درس مي‌دهد؛ و خصوصي‌ترين رازهايش را بدون هيچ اكراهي در اختيار نامحرم‌ترين افراد مي‌گذارد. حال كه حقيقت چنين است ما نيز مي‌بايست فشـارهاي مختصري را كه متحمل مي‌شـويم داروي تلخي چون "تب بُر" تلقي كنيم، صبر كرده و شكر (خدا را) به جا آوريم و بگوييم:"اين نيز بگذرد."

ثانياً: براي مسئول اين مدرسه يوسفيه نوشتم من زماني كه در روسيه اسير بودم توفان بلشويسم پيش از هر چيز، از زندان‌ها آغاز شد؛انقلاب كبير فرانسه نيز قبل از هر جاي ديگري، در زندان‌ها، در ميان زندانياني كه در تاريخ از آن‌ها با عنوان "افراد لاابالي" ياد مي‌شود ظاهر شد، به همين دليل ما شاگردان رساله نور، در اسكي‌شهير و دنيزلي هم‌چنين در اين‌جا در حد امكان براي اصلاح زندانيان تلاش كرديم. فايده اساسي اين كار در اسكي ‌شهير و دنيزلي ديده شد اما در اين‌جا فايده‌اش بيش‌تر خواهد بود؛ چرا كه در اين زمان و زمين حساس، خطر توفان ضعيفي اين توفان شورشي بود كه در زندان آفيون رخ داد و هيچ يك از طلبه‌هاي نور در آن شركت نكردند. كه از سرمان گذشت به‌واسطه درس‌هاي رساله نور از صد به يك

كاهش يافت؛ وگرنه جريان‌هاي مُضر خارجي كه منتظر فرصت‌اند با استفاده از اختلاف و چنين حوادثي، باروت مزبور را به آتش كشيده، حريقي ايجاد مي‌كردند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز، صديق و ثابت قدمي كه از فشارها به تنگ نيامده و از ما فاصله نمي‌گيريد! هم اينك كه نفس‌ام بر اثر فشاري مادي و معنوي مرا به حساب شما مغموم و محزون مي‌نمود اين معنا بر قلب‌ام خطور كرد: اگر تو و برادران‌ات كه در اين‌جا هستند مي‌خواستيد از نزديك با يكي از هم ديگر ديدار كنيد و اين زحمت و مشقت را به صورت ديگر و ده برابر بيش‌تر متحمل مي‌شديد باز هم چيزي نبود.

با توجه به مشرب پرهيزكارانه و مبتني بر رياضت رساله نور، و مسلك تدريسي آن به عموم مردم و نيازمندان واقعي و حتي معارضان، و براي به سخن در آوردن شخصيت معنوي‌اش، هم‌چنان كه اهل حقيقت در گذشته دستِ كم‌ سالي يكي دو بار دور هم جمع مي‌شدند و گفتگو مي‌كردند، شاگردان نور نيز مي‌بايست هر چند سال يك‌بار در مدرسه يوسفيه ـ كه مناسب‌ترين مكان مي‌باشد ـ گرد هم آيند؛ لذا اگر در اين مسير با هزاران سختي و مشقت هم روبه‌رو شوند باز اهميتي ندارد. در حبس‌هاي پيشين چند تن از برادران ضعيف‌مان اذيت شده از دايره نور بيرون رفتند و اين امر زيان بسيار بزرگي براي خود آن‌ها شد و ضرري متوجه رساله‌هاي نور نگرديد. به جاي آن‌ها شاگرداني متين‌تر و مخلص‌تر وارد عرصه شدند. آزمايش‌هاي اين دنيا گذراست؛ خيلي زود سپري شده و ثواب‌ها و ثمراتش را به ما مي‌دهند. ما نيز با اتكال به عنايت الهي بايد با صبوري شكر كنيم.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: دو قطعه اخير را با حروف قديم يا با ماشين تايپ آماده كنيد و براي اطلاع غير رسمي با فردي جدي كه مناسب تشخيص مي‌دهيد براي رييس دادگاه بفرستيد؛ در عين حال يادداشت ديگري هم براي او بنويسيد و اطلاع دهيد كه سعيد از شما تشكر مي‌كند و مي‌گويد: "پنجره‌ها را باز كردند، اما دادستان به هيچ يك از برادران يا خدمتكاران‌ام اجازه ديدار نمي‌دهد." ضمناً از جناب عالي درخواست مي‌كند نسخه‌يي از قرآن را كه عجيب و داراي معجزات است و نزد دادگاه نگهداري مي‌شود به او بازگردانيد تا در ماه‌هاي مبارك بخواند. او سه جزء از اين قرآن خارق العاده را به عنوان نمونه براي رياست سازمان ديانت فرستاده بود تا به صورت عكس نسبت به طبع آن اقدام كنند؛ علاوه بر آن يكي از مجموعه‌هاي رساله نور را كه در دادگاه است از شما مي‌خواهد تا با مطالعه آن در حبس انفرادي مطلق، در تنهايي و زير فشارهاي شديد، آرامش بيابد و رفيقي داشته باشد. در واقع سه چهار دادگاه اين رساله‌ها را ديده و اشكالي نگرفته‌اند، و به گواهي و مشاهده حجاج، اين مجموعه‌هاي بزرگ را علماي بزرگ هم در مكه مكرمه، هم در مدينه منوره، هم در شام و حلب، و هم جامع الازهر مصر ديده‌اند و نه تنها انتقاد و اعتراضي نكرده‌اند بلكه آن‌ها را مورد تقدير و تحسين فراوان هم قرار داده‌اند.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! از حزب نوري دو نسخه نزد فيضي و دوستان هست. اگر لازم نداشته باشند يكي از آن‌ها را براي من بفرستيد؛ يا اين‌كه محمد فيضي نسخه ديگري از آن را كتابت كند. نيز رساله "رمضان" و "آيت الكبرا"ي چاپ شده هم بايد در اين‌جا باشد. دلخوري ميان خود را خيلي زود كنار بگذاريد. مراقب باشيد و بازهم مراقب باشيد كه كم‌ترين انحراف مي‌تواند براي محفل رساله نور ضررهاي بزرگي در پي داشته باشد. به احساساتي كه از سختي و مشقات سرچشمه مي‌گيرد توجه نكنيد. منفجر شدن بخاري‌ام اشاره‌يي بود بر اين مصيبت.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام خسرو، محمد فيضي و صبري! من با اطمينان كامل به شما اعتماد داشته و منتظر بودم صحت و درستي رساله‌هاي نور را به شما بسپارم و با آرامش قلبي وارد قبر شوم و مي‌دانستم كه هيچ چيز قادر به جدا كردن شما از يك‌ديگر نيست. اينك مي‌بينم رسماً نشانه‌هايي دال بر وجود طرحي وحشتناك براي سرد كردن اركان رساله نور نسبت به هم‌ديگر در جريان است؛ مادام كه شما در مواقع لزوم آماده هستيد براي يك‌ديگر جان دهيد و خود را به اقتضاي صداقت و علاقه شديدتان به رساله نور فدا كنيد، بي‌شك مكلف هستيد احساسات بي‌اهميت و جزئي و گذراي خود را كنار بگذاريد. اگر چنين نباشد در اين مقطع خسارات بزرگي براي ما ايجاد مي‌شود؛ علاوه بر آن با فكر كردن به احتمال فاصله گرفتن از دايره رساله نور بر خود مي‌لرزم. سه روز بود كه ناراحتي بي‌سابقه‌يي مرا مكرراً به لرزه در مي‌آورد. اينك به يقين دانستم اندك كدورتي در ميان امثال شما مثل افتادن تار مويي بر چشم در زندگاني نوريه ما چون بمبي خواهد بود. حتي اين خبر را هم به شما مي‌دهم كه بسيار سعي كرده‌اند ما را با توفان (حادثه) اخير مرتبط نشان دهند. اينك تلاش مي‌كنند در بين شما اختلافي ولو اندك ايجاد كنند. با اين‌كه من به

خاطر شما ده برابر بيش‌تر از هر كدام‌تان زحمت كشيده‌ام اما تصميم گرفتم به هيچ يك از قصورهاي شما توجهي نكنم. به نام شخصيت معنوي شاگردان كه استاد همه ما ميباشد از شما مي‌خواهم چه حق داشته باشيد چه نداشته باشيد از منيت دست برداريد. اگر در آن جاي عجيب دستان پنهاني مشغول فتنه انگيزي در بين شما هستند خوب است يكي از شما به بند "طاهري" برود.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! خواهش مي‌كنم از اين‌كه نگران وضعيت دل‌‌خوري زياد مابين سه نفر از شما بودم دل‌خور نشويد، زيرا "خسرو و فيضي" هم مانند من از مردم گريزان و در مضيقه هستند. آن‌ها به لحاظ مشرب نيز تاحدودي با هم فرق دارند. "صبري" نيز از نظر خويشاوندان و طرز معيشت به چند جهت با زندگاني اجتماعي ارتباط دارد و مجبور به رعايت احتياط مي‌باشد. شما سه تن از حيث اختلاف مشرب و مسلك در آن بند پردغدغه و ازدحام آزار دهنده نميتوانيد صبر و تحمل داشته باشيد، لذا من در تقلايم و دچار وسوسه مي‌شوم. چون كم‌ترين مخالفت در اين مقطع موجب خسران فراوان خواهد شد.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام، دوستان هم‌درسم در اين مدرسه يوسفيه! شب پيش روشب برائت است پانزدهمين شب ماه شعبان .م. شبي كه به مثابه مغز و هسته‌يي در طول سال مي‌باشد و از آن نظر كه از نوع برنامه مقدرات بشر است تقدس شب قدر را داراست؛ هم‌چنان كه ثواب هر كار نيك درشب قدر سي هزار برابر مي‌شود در شب برائت نيز ثواب هر عمل صالح، و قرائت هر حرف قرآن بيست هزار برابر مي‌شود. ثواب حسنات در ساير ماه‌ها اگر ده باشد در ماه‌هاي سه‌گانه صد برابر و هزار برابر مي‌شود؛ و در اين شب‌هاي مشهور مقدس به ده هزار و بيست هزار و سي هزار برابر افزايش مي‌يابد. عبادت در اين شب‌ها ممكن است حكم پنجاه سال عبادت را بيابد. اين است كه اگر در حد توان به قرائت قرآن و طلب استغفار و ذكر صلوات بپردازيم نفع معنوي فراواني خواهيم برد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا سَلَّمَكُمُ اللّهُ فِى الدَّارَيْنِ

شب برات شما را ـ كه مي‌تواند معادل پنجاه سال عبادت نصيب اهل ايمان كند ـ با جان و دل تبريك مي‌گوييم. اميدوار هستيم و با اطمينان كامل از رحمت الهي مسألت مي‌كنيم هر يك از شما براساس مشاركت معنوي و با فيض همبستگي و وحدت معنوي مانند برخي فرشتگان كه با چهل هزار زبان تسبيح مي‌گويند... موجب استغفار و عبادت شاگردان خالص و مخلص رساله نور به چهل هزار زبان بوده باشيد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

اولاً: بر اثر تلقين عده‌يي از روحانيون اهل بدعت، در كيفرخواست به مسأله‌يي از شعاع پنجم اعتراض كرده‌اند كه گويا قبول ندارند كه دجال اسلام و چند دجال متعدد ديگر خواهند آمد. در پاسخ به اين ادعا بايد به حديث صحيح زير توجه نمود كه يكي از معجزات قطعي و درخشان نبوي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نشان مي‌دهد:

لَنْ تَزَالَ الْخِلاَفَةُ فِى وِلْدِ عَمِّى صِنْوِ اَبِى الْعَبَّاسِ حَتّى يُسَلِّمُوهَا اِلَى الدَّجَّالِ

يعني خلافت اسلامي توسط اولاد عباس برادر پدرم، عمويم ادامه مي‌يابد، تا اين‌كه آن خلافت يعني سلطنتِ خلافت به دست تخريبگر دجال افتد. به عبارت ديگر خلافت عباسي تأسيس مي‌شود و تا مدت زيادي ـ پانصد سال ـ ادامه مي‌يابد. بعد، يكي از سه دجال كه چنگيز، هلاكو ناميده مي‌شود سلطنت خلافت را از بين مي‌برد و در ميان مسلمانان دجالانه حكوت خواهد نمود. پس اين دليل آشكاري‌ست كه در جهان اسلام با توجه به احاديث متعدد، سه دجال خواهد آمد. خبر غيبي موجود در اين حديث به يقين حاوي دو معجزه است:

معجزه اول: خلافت عباسي تأسيس مي‌شود و پانصد سال ادامه مي‌يابد.

معجزه دوم: اين خلافت سرانجام به‌دست دجالي به نام چنگيز و هلاكو ـ كه ظالم‌ترين و مخرب‌ترين اشخاص هستند ـ منقرض مي‌شود. صاحب شريعت كه در كتاب‌هاي حديث از قرآن و شعاير اسلام و حتي جزئي‌ترين چيزهاي مربوط به آن‌ها خبر مي‌دهد آيا ممكن است از حوادث بسيار عجيب زمانه‌ي ما چيزي نگويد؟ آيا اصلاً امكان دارد به شاگردان رساله نور كه در متن اين حوادث شگفت، در عرصه‌يي فراخ، زمانه‌يي عجيب و تحت سخت‌ترين شرايط، ثابت قدم و مصمم به قرآن خدمت مي‌كنند و دوست و دشمن نيز بر ثمرات اين خدمت صحه مي‌گذارند، اشاره‌يي نكرده باشد؟

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

نكته‌يي از آيهي جليلهي

وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ

برادرم رفعت بيگ فرمانده عزيز نور و خادم قرآن! ملت يهود به دليل افراط در دنياپرستي و حب حيات در هر عصري شايسته سيلي ذلت و مسكن‌ات بوده است، اما در مسأله امروز فلسطين موضوع حب حيات و دنياپرستي مطرح نيست؛ فلسطين (سراسر) مزار انبياي بني اسرائيل است و چون همه اين انبيا از مليت بني اسرائيل بوده‌اند از جهتي حس ملي و مهم ديني مطرح است لذا يهود سريع سيلي نمي‌خورد؛ و الا گروهي اندك نمي‌توانست در عربستان وسيع مقاومت كند و خيلي زود دچار مسكنت مي‌شد.

سعيد نورسي

* * *

سؤال: آيا درباره كروي بودن زمين آيه‌يي در قرآن وجود دارد؟ اگر هست در كدام سوره است؟ در مستوي يا كروي بودن زمين ترديد دارم. سرزمين هر حكومتي در ميان درياست، چه چيزهايي از اطراف اين درياها محافظت مي‌كنند؟ خواهش مي‌كنم سؤال‌ام را پاسخ بفرماييد، دستان‌تان را مي‌بوسم.

خواجه علي اميرداغي

رساله نور اين قبيل مسائل را حل كرده است. كروي بودن زمين مطلبي‌ست كه علماي اسلام آن را پذيرفته‌اند و با دين مخالفتي ندارد. اين‌كه در آيه قرآن واژه "سطح" به كار رفته است بر كروي نبودن زمين دلالت نمي‌كند. مجتهدان معتقدند رو به قبله ايستادن در نماز شرط است؛ اين شرط در همه اركان نيز معتبر مي‌باشد، بنا بر همين سرّ است كه رو به قبله بودن در سجده و ركوع لازم مي‌شود. اين مطلب با كروي بودن زمين ممكن است و اين‌كه قبله شرعاً عمودي

نوراني بالاي كعبه مكرمه تا عرش، و زير آن تا فرش مي‌باشد. با كروي بودن لزوم رو به قبله بودن در اركان نماز امكان مي‌يابد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا‌

برادران عزيز و صديق‌ام! رمضان مبارك را با تمام روح و جان‌مان به شما تبريك مي‌گوييم. حضرت حق شب قدر اين رمضان شريف را براي همه شما مفيدتر از هزار ماه قرار دهد؛ آمين؛ و براي شما معادل عمري هشتاد ساله و مقبول كند؛ آمين.

ثانيا:ً معتقدم اگر تا عيد در اين‌جا (زندان) بمانيم خير و فايده زيادي براي ما خواهد داشت. اگر آزاد مي‌شديم؛ علاوه بر اين‌كه از فوايد خير اين مدرسه يوسفيه محروم مي‌شديم مشغله‌هاي دنيوي در آرامش روحي و معنوي‌مان در ماه رمضان ـ كه صرفاً اخرويست ـ خلل وارد مي‌نمود.

براساس سرّ "اَلْخَيْرُ فِى مَا‌ اخْتَارَهُ اللّهُ" ان شاء الله در اين امر هم شادي‌هاي فراوان پر خيري خواهيم داشت. در دادگاه شما هم دريافتيد چون با قانون‌هاي‌شان نتوانستند به هيچ جهت ما را محكوم كنند چيزهاي جزئي مانند مسائل پيش پا افتاده‌ي نامه‌هاي جزئي و مختصر را ـ كه اهميتي ندارند و ارتباط‌شان با قانون نيز كم‌تر از بال مگسي‌ست ـ مدار بحث قرار دادند و راهي براي پرداختن به مسائل بزرگ و كلي رساله نور پيدا نكردند. نيز تخريب من و كم كردن ارزش و اهميت من به جاي رساله نور و طلبههاي متعدد و بي‌شمار آن براي ما مصلحت بزرگي‌ست؛ تقدير الهي‌ست كه اجازه نمي‌دهد به رساله‌هاي نور و طلبه‌هايش بپردازند، تنها با من مشغول مي‌شوند. من به شما و همه دوستان مي‌گويم: با تمام

روح و روان‌ام حتي با نفس اماره‌ام براي سلامت رساله نور و شما، همه مشقاتي را كه متوجه شخص من است با خوشحالي و خرسندي معنوي مي‌پذيرم؛ هم‌چنان كه بهشت ارزان نيست جهنم نيز بي دليل نيست. هم‌چنان كه دنيا و زحمات‌اش فاني و گذراست از ظلمي كه دشمنان مخفي در حق ما روا مي‌دارند در محكمه كبرا و تا حدي در همين دنيا صد برابر بيش‌تر انتقام گرفته خواهد شد، لذا ما به جاي عصباني شدن از آن‌ها براي‌شان تأسف مي‌خوريم.

مادام حقيقت چنين است بدون تقلا و با احتياط، با صبر و شكر كامل، و تسليم و توكل در برابر قضا و قدر الهي كه در حق ما جريان دارد و در برابر عنايت الهي كه حامي ماست، با برادران‌مان كه در اين‌جا هستند خالصانه و با آرامش و صميمانه و با اتحاد و الفت و محبت و مصاحبتي حقيقي به اذكارمان مي‌پردازيم كه در ماه مبارك رمضان ارزش آن هزار برابر افزايش مي‌يابد؛ و با پرداختن به دروس علمي خود تلاش مي‌كنيم به فشارهاي گذراي جزئي اهميتي ندهيم؛ اين سعادت بزرگي‌ست. دروس مؤثر رساله نور در امتحان مهم اخير و اين‌كه معارضان هم به مطالعه رساله نور مي‌پردازند فتوحات نوريه مهمي‌ست.

حاشيه: انكار غير ضروري طلبه بودن برخي از دوستان؛ مخصوصاً... كه در گذشته خدمات مهمي به رساله نور ارائه كرده و در حال حاضر بدون آن‌كه لزومي داشته باشد آن را پنهان مي‌كند، هر چند رفتار ناشايست و پستي‌ست ليكن بايد آن‌ها را به دليل خدماتي كه داشته‌اند ببخشيم و از آن‌ها دلگير نشويم.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: براساس روايت صحيح كه فرمود:"شب قدر را در نيمه آخر به‌ويژه در عُشر آخر (ماه مبارك رمضان) جستجو كنيد." احتمال اين كه شب قدر ـ كه عبادت عمري هشتاد و چند ساله را نصيب آدمي مي‌كند ـ در ليالي پيش رو باشد بسيار است؛ كوشش براي بهره بردن از آن در چنين جاهاي پرثوابي سعادت است.

ثانياً: براساس سرّ

"مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ"

يعني كسي كه به قدر ايمان داشته باشد از حزن و اندوه در امان مي‌ماند؛ نيز براساس سرّي كه در قاعده

"خُذُوا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ اَحْسَنَهُ"

يعني به جهت زيباي هر چيز بنگريد؛ هم‌چنين با توجه به معناي كاملاً موجز آيه‌ي

الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ

اُولئِكَ الَّذِينَ هَدَيهُمُ اللّهُ وَ اُولئِكَ هُمْ اُولُوا اْلاَلْبَابِ

(زمر: ١٨)

يعنيبه سخن گوش فرا مى‌دهند و بهترين آن را پيروى مى‌كنند، اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان؛ ما در حال حاضر بايد به سمت زيباي هر چيز و جهت خوشحال كننده آن بنگريم تا حالات بي‌معنا، غير لازم، مضر، پردردسر، زشت و گذرا نظرمان را جلب نكنند و قلب‌مان را مشغول نسازند. در "گفتار هشتم" گفته بوديم كه يك نفر وارد باغچه‌يي مي‌شود و ديگري از باغچه بيرون مي‌رود. سعادتمندِ اين دو كسي‌ست كه به گل‌ها و چيزهاي زيبايي كه در باغچه هست نگاه كرده و به خوشي استراحت مي‌كند. از اين دو، بدبخت كسي‌ست كه با اين‌كه توان تميزكاري و نظافت ندارد توجه خود را روي چيزهاي زشت و كريه متمركز كرده و حال خود را به هم مي‌زند. او به جاي استراحت اذيت مي‌شود لذا راه خود را مي‌گيرد و از باغچه بيرون مي‌رود. اكنون صفحات حيات اجتماعي انسان مخصوصاً مدرسهي يوسفيه آن در حكم يك باغچه است. هم

چيزهاي ناپسند هست هم چيزهاي دلنشين؛ هم مسائل حزن انگيز هست هم مسائل سرور آفرين؛ اين‌ها توأم با هم هستند. خردمند كسي است كه خود را با امور شادي‌بخش و زيبا سرگرم مي‌كند و به مسائل زشت و ناراحت كننده اهميت نمي‌دهد، و به جاي گلايه و نگراني، شكر كرده و خوشحال مي‌شود.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: احتمال اين‌كه فردا شب قدر باشد خيلي زياد است، لذا برخي از مجتهدان شب قدر را به فردا شب اختصاص داده‌اند. اگر واقعاً فردا، شب قدر هم نباشد، چون امت از فردا شب چنين تلقي‌اي دارند ان شاء الله در حكم شب قدر واقعي خواهد بود.

ثانياً: نگران راحتي برادراني هستم كه در (بند) پرهياهيوي ششم به‌سر مي‌برند. دستي از بيرون، در امور زندان مخصوصاً بند ششم دخالت مي‌كند؛ برادراني كه در آن‌جا هستند توجه داشته باشند و در هيچ كاري دخالت نكنند.

ثالثاً: قطعه مورد نظر را براي مطالعه وكيل و رئيس فرستاديد؟ خليل حلمي به اعتبار وحدت مسأله، وكيل همه ما مي‌باشد نه فقط وكيل صبري. من با اين ديد به او نگاه مي‌كردم. او اينك از طرف همه ما به وكيل شماره يك‌مان كاملاً كمك كند.

رابعاً: مقدمه آقاي صادق طاش كوپرولو را براي نسخه‌برداري به صبري داده بودم. قطعه تصحيح شده در صورتي كه نوشته شده باشد براي او ارسال خواهد شد. يكي از نسخه‌هاي تازه نوشته شده‌اش براي من فرستاده شود؛ هم‌چنين نسخه‌يي از منظومه كوتاه صادق نزد من است؛ اگر نداريد برايتان بفرستم.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: عيد بر شما و همه دوستان دربندتان مبارك باشد. همه كساني كه با شما عيد ديدني كرده‌اند مانند اين است كه با من عيد ديدني نموده‌اند. بدانيد و به آن‌ها هم بگوييد من احساس مي‌كنم با همه آن‌ها شخصاً عيد ديدني كرده‌ام.

ثانياً: خبري كه تكه تكه شدن بي‌سبب بخاري من با جنس فلزي محكم‌اش داد و احتياط و تدبيري كه ما براساس اشارت فوق، معمول داشتيم باعث شد شدت توفاني كه درگرفته بود از صد به يك كاهش يابد، و باروت مشتعل نشود. اخيراً قمقمه‌ام نيز بدون هيچ دليلي متلاشي و به تكه‌هاي كوچك تبديل شد؛ اين امر به ما خبر مي‌دهد كه لازم است با تدبير و تحمل، احتياط كامل را رعايت كنيم. با يك يادآوري معنوي كه دريافت كردم دانستم منافقان پنهان مي‌خواهند در برابر متدينان از لاابالي‌هاي بي‌نماز و كمونيست‌هاي مرتد استفاده نمايند. آن‌ها حتي در امور اين‌جا (زندان) نيز دخالت مي‌كنند.

يك حاشيه كوتاه: روز گذشته راحتي و خوشي‌اي در دل احساس مي‌كردم. ديدم برادرم كه در نورس اقامت دارد هشت ماه پيش برايم ظرفي از عسل نورس به امير داغ فرستاده بوده است. عسل، ديروز از امير داغ رسيد. گفتم زود باشيد آن را به من بدهيد. منتظر ماندم اما به ‌دست‌ام نرسيد. خوشحاليم تبديل به عصبانيت شد. ظرف عسل مذكور را كه بيش از صد ظرف ديگر برايم ارزش داشت دستان غريبه‌يي به بازار برده بود لذا آن هم به يك‌باره تكه تكه شد. از عسلي كه تبرك زادگاه و مسقط الرأس‌ام نورس ـ كه چهل و پنج سال است نديده‌ام ـ بود مقداري فرستادم تا هر يك از برادران به عنوان شيريني عيد اندكي از آن بچشند.

سعيد نورسي

* * *

برادران صديق و عزيز و پايدارم! با جان و روح‌ام به شما تبريك مي‌گويم كه زخم‌مان را زود مداوا كرديد. من امشب از بابت شفايي كه يافتم كاملاً مسرور شدم.مدرسة الزهرا اساساً گسترش يافته و اخلاص واقعي و ترك انانيتِ كاملاً فداكارانه و تواضع كامل را در دايره رساله نور القا كرده و مي‌پراكند. البته حساسيت و ناز كردن‌هاي گذرا و بسيار جزئي قادر به از بين بردن آن درس پر قدرت رساله نور و ارتباط اخوت و برادري نيست.لمعه اخلاص در اين ارتباط ناصح كاملي‌ست.در حال حاضر بدترين نقشه براي اين‌كه بر ما و رساله هاي نور ضربه وارد كنند و ما را متزلزل سازند اين است كه طلبه‌هاي نور را نسبت به هم سرد و دل‌زده و از نظر مشرب و نحوه فكر و انديشه از هم جدا كنند. هر چند ناز كردني بسيار ناچيز اتفاق افتاد، اما توجه داشته باشيد اگر تار مويي وارد چشم انسان شود مانند سنگي كه به سرش اصابت كند دردآور مي‌شود. موضوع قمقمه من از رويداد مذكور چون حادثه‌يي بزرگ خبر داد. گلايه مرحوم حافظ رَحْمَةُ اللّٰهِ عَلَيْه كه كمي پيش از درگذشت‌اش و در پي چنين مسائل ناچيزي مطرح شد تاكنون شايد صدبار به يادم آمده و متأثرم كرده است.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام! نامه اعتراضي طلبه‌ها را به مدير دادم، گفتم:"مي‌خواهيم همراه با بخش پاياني اعتراض‌نامه‌ام براي رياست ديانت و دادگاه جرايم سنگين آنكارا ـ كه برائت ما و رساله‌هاي‌مان را اعلام كرده بود ـ بفرستيم؛ البته اگر ارسال محرمانه جدول خطا ـ صواب نيز جهت اطلاع براي همان دو مقام مناسب باشد." گفت: "مناسب است". اينك شما به وكيل بگوييد چند نسخه از نامه اعتراضي طلبه‌ها و دو نسخه هم از جدول آماده كند. نيز براي رييس ديانت بنويسيد كه وظيفه ضروري‌تان را در حمايت از طلاب علوم ديني، اين بار با گزارشي كه درباره سعيد و دوستانش به

آفيون فرستاديد كاملاً به جا آورديد؛ سعيد مظلوم و دوستان بي‌گناه‌اش از اداره شما بسيار تشكر كرده و خود را واقعاً مديون شما مي‌دانند. در واقع چون مسأله ما ديني و علمي‌ست اداره ديانت پيش از هر دادگستري و نيروي انتظامي و اداره‌يي با آن مرتبط است. به همين دليل ما در دنيزلي و آفيون پيش از جاهاي ديگر به ادارات ديانت مراجعه كرديم و شكايت خود را براي علمايشان نوشتيم. عنواني به اين مضمون بنويسيد.

سعيد نورسي

* * *

رفعت بيگ برادر عزيز و صديق‌ام! به حرمت قرآن عظيم الشأن و به حق علايق قرآني و به شرف خدمت بيست ساله‌يي كه در مسير ايمان با رساله‌هاي نور داشته‌ايد هر چه زودتر از آزردگي خاطر و دلخوري دردناكي كه چون شعله‌ور كردن باروت است و در ظاهر ناچيز اما با توجه به ادب جايگاه‌مان بسيار فجيع و دردآور است و مساعدتي بزرگ به منافقاني مي‌باشد كه براي نابودي ما تلاش مي‌كنند، دست برداريد و از ديگران نيز بخواهيد چنين كنند. و الا ( فعلاً) اين احتمال هست كه به سبب يك درهم حق شخصي، خسارت قابل توجهي بر ما و خدمت قرآني و ايماني وارد شود.با سوگند به شما اطمينان مي‌دهم اگر يك نفر از شما توهين بزرگي به من كند و آبروي مرا كامل بريزد، اما دست از خدمت قرآني و ايماني و نوري برندارد من از او مي‌گذرم و حق‌ام را بر او حلال مي‌كنم. با او آشتي خواهم كرد و سعي مي‌كنم از او آزرده نشوم؛ مادام كه مي‌دانيد دشمنان‌مان سعي مي‌كنند از اختلافي ولو جزئي سوء استفاده نمايند خيلي زود بايد آشتي كنيد. از نازكردن‌هاي بي‌معنا و زيان‌بار دست برداريد؛ در غير اين صورت برخي از دوستان مانند شمسي، شفيق و توفيق در ظاهر جذب دشمنان مي‌شوند و خسارت و ضرر بزرگي به خدمت ايماني ما وارد خواهند كرد؛ هم‌چنان كه عنايت الهي تاكنون در برابر از دست رفتن يك نفر، نفرات مشابه زيادي اعطا كرده است ان شاء الله باز هم ياري‌مان خواهد كرد.

سعيد نورسي

برادران عزيز و صديق‌ام! مدير، رساله‌هاي آيت الكبري و راهنما‌(ي جوانان) را خيلي پسنديده است. اينك خواهان رساله‌هاي عصاي موسي و ذوالفقار است. به او قول دادم برايش ببرم. اگر در اين‌جا، در آفيون باشد يك عصاي موسي، يك ذوالفقار (مجلد شده و بزرگ)، يك راهنما (ي جوانان) و يك آيت الكبري سفارش بدهيد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: نتيجه اين گزارش درست مانند همان گزارش دنيزلي‌ست. ضمن تبرئه ما از اتهامات وارده، براي خودشيريني و اعلام اين‌كه نورجي نيستند، با احساسات مبتني بر وهابيت با چند انتقاد علمي به ما حمله كرده‌اند. حدس مي‌زنم اين گزارش پيش از كيفرخواست به اين‌جا آمده، زيرا كيفرخواست برخي نكات را از آن اقتباس نموده است. اگر چنين باشد جدول ما براي آن‌ها هم پاسخ تمام و كمالي‌ست. نظر شما چيست؟ همين طور نظرتان درباره پاسخ جديدمان چيست؛ فكر مي‌كنيد پاسخ مناسبي‌ست؟ آن را با عجله و در پريشان حالي نوشته‌ام.

ثانياً: تاكنون و در ظاهر در مورد ما، به شخص ما و جمعيت و طريقت و برخي نامه‌هاي خصـوصي و جزئي مي‌پرداختند، اما حالا با مصـادره"سراج النور و هجومات السته" و جلب نظر هيأت كارشناسان به رسالهي نور، در راستاي دسيسه دشـمنان پنهان ما، نوعي حمله را عليه رساله نور ـ كه مدار آرامش ميهن است ـ آغاز كرده‌اند؛ هم‌چنان كه قبلاً بارها شاهد بوده‌ايم هنگام حمله به رساله نور ـ كه من در حال نگارش بحث مذكور بودم ـ دو زلزله شديد در اين مملكت وقوع يافت. اين وقايع درحقيقت تأييد گفته‌هاي من بود و گفت:"لزومي به نوشتن نيست" من هم ديگر ننوشتم. امروز هم شنيدم كه وحشت از جنگ آغاز

شده است. به مدير اين‌جا گفتم، تاكنون هر وقت به رساله نور حمله كرده‌اند يا زمين به خشم آمده يا ترس از جنگ آغاز شده است. شاهد حوادث متعددي بوده‌ايم كه احتمال تصادفي بودن‌شان وجود ندارد و به دادگاه‌ها نيز بيان داشته‌ايم. اين روزها با نگراني شديد و غير ارادي‌ام در خصوص رساله‌ها، انتقادهاي حسادت آميز كارشناسان، و مصادره يكي از مجموعه‌هاي مهم رساله نور، سراج النور ـ كه در دفع مصايب و بلايا حكم صدقه مقبوله را دارد ـ در حجاب قرار گرفت، لذا وحشت از زلزله و جنگ آغاز شد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! نگران نباشيد ما تحت عنايت (الهي) هستيم. در پس زحمت‌هاي ظاهري، رحمت‌هايي وجود دارد. هيأت كارشناسي را مجبور كرده‌اند قسمتي از آن را بي‌ارزش و بي‌اساس نشان دهند، البته قلوب آنان نورجي شده است.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز، صديق، ثابت قدم و جسور من كه آخرت را رها نمي‌كنيد و به دنيا نمي‌پردازيد! از اين‌كه قرار باشد كمي بيش‌تر در اين‌جا بمانيم و بخواهند مسائل ما را اندكي تفصيل دهند، غمگين نشويد و بر عكس، مانند من راضي و خشنود باشيد.مادام، عمر توقف ندارد و به‌سوي زوال در شتاب است، در اين چله خانه با ثمرات اخروي‌اش بقا مي‌يابد، و دايره درسي رساله نور نيز گسترده‌تر مي‌شود؛ و براي

نمونه روحانيون هيأت كارشناسي، ناگزير از مطالعه دقيق سراج النور مي‌شوند؛ و مادام كه بيرون رفتن ما در اين ايام مي‌تواند از يكي دو لحاظ به خدمت ايماني ما ضرر برساند، من با اين‌كه شخصاً بيش از شما تحت فشارم، خواهان آزاد شدن (در مقطع فعلي) نيستم. شما هم حتي الامكان صبر و تحمل كرده و سعي كرده به اين طرز زندگي خو بگيريد و به نگارش و مطالعه رساله‌ها بپردازيد، تا نشاط و تسلي خاطر بيابيد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: دو نسخه از جدول انتهاي دفاعيات‌ام را كه با حروف جديد نزدم هست همراه پاسخ به هيأت كارشناسي براي شما مي‌فرستم تا در صورت لزوم براي رياست ديانت و دادگاه جرايم سنگين آنكارا ارسال كنيد. رونوشتي از پاسخ به هيأت كارشناسي نيز به دادگاه همين جا داده شود.

ثانياً: اين‌كه موضوع ما را بسط مي‌دهند خير است. تاكنون براي كم ارزش جلوه دادن موضوع، آن را در ظاهر بي‌اهميت و كوچك نشان مي‌دادند اما در خفا براي‌شان بسيار مهم بود. ان شاء الله وضعيت فعلي براي خدمت ايماني و قرآني بيش از پيش خير و مفيد خواهد بود.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: اگر امسال آزاد مي‌بوديم احتمالاً گروهي از ما عازم حج مي‌شدند. ان‌شاء‌الله اين نيت، عملاً مقبول درگاه حضرت حق مي‌گردد و خدمت ايماني و قرآني ما در اين شرايط دشوار ثواب حج را نصيب‌مان مي‌كند.

ثانياً: ما بارها گفته‌ايم:"رساله نور تفسير حقيقي و بسيار محكم قرآن است." اما چون برخي ناآگاه نمي‌توانند معناي كامل اين سخن را در‌يابند، هشداري مبني بر لزوم بيان يك حقيقت را دريافت كردم، آن حقيقت اين است:

تفسير دو نوع است:

نوع اول: تفسيرهاي معلوم و شناخته شده‌اند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن مي‌پردازند.

نوع دوم: حقايق ايماني قرآن با براهين محكم بيان و اثبات و ايضاح مي‌گردد. اين نوع تفسير از اهميت فراواني برخوردار است. تفسيرهاي معمول و عادي، گاه به طرز مجمل به اين موضوع مي‌پردازند، ليكنرساله نور مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنوي‌ست كه به طرز بي‌نظيري فيلسوفان معاند را به سكوت وادار مي‌كند.

ثالثاً: صبح مي‌خواستم چيزي بنويسم؛ ماند. اينك همان موضوع مطرح شد و "سالم بيگ كاتب" اجازه داد. فردا مي‌خواهم درخواستي خطاب به هيأت وزيران بنويسم، خسرو و طاهر به همين منظور نزد من بيايند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! آيا در شرايط موجود، ضرر ما و رساله‌هاي نور از موارد ديگر بيش‌تر است كه هر نويسنده‌يي آزادانه مي‌نويسد و هر صنفي بدون هيچ مداخله‌يي گردهمايي برگزار مي‌كند. اين در حالي‌ست كه اگر تربيت ديني نباشد مسلمان‌ها جز پرداختن به استبداد و ارتشاي مطلق راه ديگري نخواهند داشت. زيرا تاكنون چنين بوده كه يك مسلمان نمي‌توانسته است يك يهودي يا نصراني واقعي شود، البته بي‌دين شدن و فاسد شدنِ كامل او امكان پذير است؛ به همين ترتيب يك مسلمان، بلشويك هم نمي‌تواند بشود، بلكه آنارشيست مي‌شود و تنها راه كنترل او وجود استبداد مطلق خواهد بود. ما طلبه‌هاي نور براي سعادت دولت و وطن و ملت و تأمين آسايش فعاليت مي‌كنيم. آنان كه در مقابل ما هستند آنارشيست‌هاي بي‌دين و دشمنان ملت و وطن مي‌باشند. آن‌چه براي دولت لازم است حمايت از ماست نه اين كه مانع كار ما شود.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: آزاد شدن ناشران نور، كساني چون رفعت، ادهم، چاليشكانلار و برهان نشان مي‌دهد كه انتشار اين اثر ممنوع نيست و دادگاه نمي‌تواند با آن كاري داشته باشد؛ هم‌چنين اشاره‌يي‌ست مبني بر اين‌كه تصميم گرفته‌اند ما را از اتهام تشكيل سازمان تبرئه كنند. توجه داشته باشيد كه طولاني شدن مسأله در واقع موجب توجه گسترده مردم به رساله‌هاي نور مي‌شود و دعوتي عمومي‌ست براي مطالعه اين كتاب‌ها؛ گويي اعلاميه‌يي رسمي صادر مي‌كنند؛ لذا وقتي خبر به گوش مشتاقان مي‌رسد شوق مطالعه رساله نور در آن‌ها تحريك مي‌شود. پس وضعيت

موجود صد بار بيش‌تر از رنجي كه مي‌بريم براي ما و اهل ايمان سودمند است. در واقع اين‌كه در اين زمانه و در وسيع‌ترين دايره‌ي زمين درسي چنين قدسي با لشكريان ضلالت ـ كه به صورت كلي و دهشتناك هجوم مي‌آورند ـ مقابله مي‌كند، اشاره‌يي‌ست بر اين حقيقت كه درس مذكور بدين صورت، ان شاء الله تأثيري چون بمب اتم خواهد داشت.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام، رفعت، محمد فيضي و صبري! من با اخطاري معنوي و اشاره‌يي شديد از هر سه شما واقعاً خواهش مي‌كنم به خاطر رساله نور، به حرمت اين عيد، و به اعتبار حقوقي كه از گذشته نسبت به هم داشته‌ايم براي مداواي زخم دهشتناك جديدمان بكوشيد، زيرا دشمنان پنهان ما در پي اجراي دو طرح هستند... اول اين‌كه مي‌خواهند شخصيت مرا با اهانت‌هايي كه مي‌كنند تخريب كنند. دوم اين‌كه درصدد هستند در ميان ما نوعي سردي ايجاد كنند. قبل از هر چيزي مي‌خواهند با انتقاد و اعتراض و دلخوري عليه خسرو ما را از هم جدا كنند. من به شما اعلام مي‌كنم خسرو اگر هزار نقص هم داشته باشد از اين‌كه عليه او باشم، مي‌ترسم، زيرا در حال حاضر مخالفت با او مستقيماً مخالفت با من و رساله نوراست؛ خيانتي بزرگ است و به نفع كساني تمام مي‌شود كه ما را آواره كرده‌اند؛ همين است كه حادثه‌يي عجيب و (در ظاهر) بي‌دليل مانند تكه تكه شدن بخاري براي من اتفاق افتاد. اطمينان دارم شكنجه اخير من نيز به دليل عدم هم‌بستگي بي‌معنا و زيان‌بار شما روي داد. دست وحشتناكي در مسائل اين‌جا مخصوصاً در حوادث بند شش دخالت مي‌كند.نگذاريد در اين عيد بگريم؛ خيلي زود كاملاً جدي آشتي كنيد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! من امروز خواهان آزادي فقط دو سه نفر از دوستان‌مان بودم اما عنايت الهي براي اين‌كه به نفع آن‌ها شود آزادي‌شان را عقب انداخت. تداوم اين وضع تا بيست روز لازم و ضروري‌ست؛ زيرا با هم بودن ما در اين عيد براي همه ما و رساله‌هاي نور و براي خدمتي كه مي‌كنيم مفيد خواهد بود؛ بر آرامش روحي و معنوي ما تأثير مثبت مي‌گذارد؛ موجب مي‌شود سهمي كامل از دعاهاي حجاج نصيب‌مان شود؛ مصادره رساله‌هايي كه به آنكارا ارسال شده منتفي گردد، مردم مظلوميت ما را ببينند و تعداد علاقمندان رساله نور بيش‌تر شود و همه بدانند كه با رضايت قلبي در خطاهاي بزرگ خائنان به ملت و وطن و دين دخالتي نداشته‌ايم.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! انتقادات غلط، بي‌مورد و دور از انصاف هيأت كارشناسي كه با حس و حال وهابيت مطرح شده نشان داد كه آنان تقدير و ارتباط جدي امام علي (رض) نسبت به رسـاله‌هاي نور را بر نمي‌تابند و اعتراض‌هاي غلطي مبتني بر حسد را نسبت بهشعاع پنجم، تحت تأثير اوهام و شبهاتي مطرح كرده‌اند كه سال گذشته آب زمزم را هدر داد و امسال حج را منع نمود. در اين مقطع و در اين زمانِ وهم انگيز و پرتلاطم، مطمئن‌ترين جا براي ما زندان است.ان شاء الله رساله‌هاي نور موجب آزادي ما و خودشان خواهند شد. اينك كه رساله‌هاي نور به رغم دشوارترين شرايط موجود، و در برابر معارضان فراوان، به طرز بي‌نظيري موجب شده‌اند بيش‌تر خوانده شوند؛ طلبه‌هاي خود را در زندان به طرق گوناگون فعال نموده و با

عنايت الهي به آن‌ها اجازه پريشان حالي نمي‌دهند. ما با قناعت به اين مرتبه، مكلفيم به جاي شكايت و گلايه، شكر كنيم. تحمل من در برابر همه فشارهاي شديد از همين اعتقاد سرچشمه مي‌گيرد و دخالتي هم در وظيفه خداوند نمي‌كنم.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: از اين دو نسخه، يكي متعلق به من است و ديگري به مدير. نسخه مربوط به مدير را بر‌اساس نسخه‌يي كه آغازش به خط من است تصحيح كنيد. من اين بار كهآيت الكبري را مطالعه مي‌كردم، مقام دوم را ـ تا به آخر ـ و گفتگوي معنوي پايان كتاب را بسيار بااهميت يافتم و بهره فراواني از آن بردم. شما براي اين‌كه استفاده كنيد و بهره ببريد خوب است يك نفرتان آن را بخواند و ديگري گوش كند. كتاب را نبايد به دليل تصحيح، معطل گذاشت؛ برادران‌مان دو به دو آن را مطالعه كنند.

ثانياً: گفتار دهم متعلق به من و دفترِ نامه‌هايي كه در اين‌جاست و موارد ديگر ضايع نشوند و معطل نمانند. من نظارت بر اين كار را به جيلان سپرده بودم.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! هم اينك كه "جلجلوتيه" را مي‌خواندم به عبارت "بِحَقِّ تَبَارَكَ ثُمَّ نُونٍ وَ سَائِلٍ" رسيدم؛ بر قلب‌ام خطور كرد كه مناسبت واژه قَدَر با سوره "ثُمَّ نُوْن" در مرتبه

بيست و ششم كه به رساله قَدَر اشاره دارد چيست؟ در همان لحظه هشدار داده شد "ابتداي سوره مذكور را بخوان."

در قرائت ابتداي سوره يعني آيه ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ (قلم: ١) ديدم اصل و اساس و مأخذ ازلي و استاد سرمدي همه قلم‌‌ها و نوشته‌ها و كتابت‌ها كه بر نور و نور علم ازلي اشاره دارد قلم قَدَر يعني كلمه "ن" است. گويي هم‌چنان كه وَالذَّارِيَاتِ بر رساله ذرات اشاره دارد، كلمه "ن" نيز با اشاره و مناسبتي محكم ناظر است بر رساله قَدَر.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز، ثابت قدم و صديق‌ام! اولاً: براساس سرّ

"اَلْخَيْرُ فِى مَا اخْتَارَهُ اللّهُ"

در تأخير مسأله ما خيري هست. قلب من و آزادي رساله‌هاي نور چنين طلب مي‌كرد.ان شاء الله شما در تسلي دادن به يك‌ديگر، تقويت قدرت معنوي، انجام مذاكرات علمي با مصاحبت شيرين، و كتابت و مطالعه رساله‌هاي نور موفق مي‌شويد و خواهيد توانست با پاك كردن نقطه اين زحمت گذرا و موقت، آن را به رحمت تبديل كنيد و لحظات فاني را به لحظه‌هاي باقي مبدل نماييد.

ثانياً: مادام كه عيد ديدني‌هاي‌مان در منزل زندانِ موقتِ دادگاه صورت گرفت من هم به عنوان شيريني عيد، آب زمزمي را ـ‌كه زبير، قهرمان قونيه برايم آورده بود ـ و عسل روستاينورس را كه به نظرم بسيار با معناست براي‌تان فرستادم. در ظرف عسل آب بريزيد و مخلوط‌اش كنيد، بعد زمزم را به آن اضافه كرده و در كمال عافيت بنوشيد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! از جاي مهمي، سؤال مهم و معناداري مطرح شده است، از من پرسيدند:"با اين‌كه براساس حكم سه دادگاه، شما جمعيت و سازماني نداريد و در شش استان نيز بيست سال زير نظر بوده‌ايد و از اين نظر، آن‌ها هم معتقدند شما سازمان نيستيد، اما با اين حال در بين نورجي‌ها چنان ارتباط تنگاتنگي وجود دارد كه نمونه‌اش را در هيچ جمعيت و كميته‌يي نمي‌توان ديد".

گفتند مي‌خواهيم اين مسأله را براي ما حل كنيد، من هم در پاسخ گفتم:آري، نورجي‌ها جمعيت ممعيت نيستند، مخصوصاً كميته يا سازماني نيستند كه براي منافع سياسي و دنيوي و منفي و شخصي و گروهي تشكيل شده باشد، نمي‌توانند هم باشند. ليكن دختران و پسران و فرزندان ميليون‌ها نفر از فداييان اسلام و قهرمانان پيشين اين وطن ـ كه جان خود را با اشتياق در راه كسب درجه شهادت فدا كرده‌اند ـ با تبعيت‌ از آن‌ها علاقه وافري بروز داده و در دادگاه دنيزلي موجب شدند اين برادر ناتوان و درمانده به نام آن‌ها بگويد: "در راه حقيقتي كه ميليون‌ها قهرمان جان خود را داده‌اند بگذار ما هم فدا شويم". و به اين ترتيب دادگاه را با حيرت و تقدير مجبور به سكوت كند. پس معلوم مي‌شود نورجيان، فداييان حقيقي، خالص و مثبتي هستند كه صرفاً براي رضاي خدا فعاليت مي‌كنند و به آخرت مي‌انديشند، به همين خاطر كميته‌هاي وحشتناكي مانند فراماسون‌ها و كمونيست‌ها و فاسدان و زنادقه و ملحدان و "داشناك‌ها" كميته ارامنه .م. نتوانستند براي آنها چارهيي بيابند، لذا دولت و دادگستري را فريب داده مي‌خواهند با قوانين انعطاف پذير، نورجي‌ها را متلاشي كرده، از بين ببرند. ان شاء الله غلطي نمي‌توانند بكنند و موجب افزايش فدائيان نور و ايمان خواهند شد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! همانند سؤال ديروز، مي‌خواهم از پرسش و پاسخي به شما بگويم كه مربوط به چهل سال پيش مي‌شود.

در گذشته، زماني كه شدت علاقه طلبه‌هايسعيد قديمي به استادشان به درجه فدايي شدن رسيده بود؛ كميته ارامنه و فداييان "داشناك" دربيتليس ووان فعاليت زيادي داشتند.سعيد قديمي مخالف آن‌ها بود و تا حدودي آن‌ها را ساكت نگاه مي‌داشت. براي طلبه‌هايش سلاح ماوزر تأمين كرده و زماني مدرسه‌اش شكل پادگان گرفته بود. وقتي كه سلاح‌ها و كتاب‌ها توأمان در اين مدرسه يافت مي‌شد، ارتشبدي آمد و اوضاع را ديد و گفت: "اين‌جا مدرسه نيست پادگان است." او به مناسبت واقعه بيتليس گرفتار توهم شد. دستور داد اسلحه‌ها را از ما بگيرند. پانزده ماوزري را كه توانستند از ما گرفتند. يكي دو ماه بعد كه جنگ جهاني آغاز شد من اسلحه‌ها را پس گرفتم. خلاصه...

به همين مناسبت از من سؤال كردند:

كميته ارامنه كه فداييان ورزيده‌يي دارد از شما مي‌ترسد و زماني كه شما بالاي كوه اَرَك در شهر وان مي‌رويد آن‌ها همه پراكنده مي‌شوند و به جاي ديگري مي‌روند. شما مگر چه قدرتي داريد كه چنين مي‌شود؟

من هم در پاسخ گفتم:

وقتي فداييان ارمني را در مقابل‌مان مي‌بينيم كه براي حيات فاني و منافع زودگذرِ يك مليت منفي و كوچك چنين فداكاري‌هاي عجيبي مي‌كنند، شك نكنيد طلبه‌هايي كه به حيات جاويد معتقدند و براي منافع مثبت مليت مقدس و بسيار بزرگ اسلام فعاليت مي‌كنند و بر اين باورند كه "اجل تغيير ناپذير است"،

از آن فدايي‌ها عقب نمي‌مانند.

به نام برادران‌ام عاجزانه مي‌گويم كه اگر لازم شود ان شاء الله بسيار بيش‌تر پيش خواهيم رفت. ما نشان خواهيم داد كه نه تنها در دين، بلكه در قهرماني هم وارثان اجدادمان هستيم.

در صورت لزوم، اجلِ قطعي و عمر موهوم ظاهري و چند ساله خود را با افتخار و بدون هيچ ترديدي فداي عمري چند ميليون ساله و منافع و سلامت ميلياردها نفر از هم‌كيشان‌شان مي‌كنند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز، صديق، فداكار و مهربان‌ام! دو روز است بر اثر يك سرما خوردگي شديد در اعصاب و سرم احساس درد مي‌كنم. با اين‌كه در چنين مواقعي نيازمند ديدار با دوستان هستم تا تسلي خاطرم شوند، هراس عجيب تنهايي و حبس انفرادي مرا تحت فشار قرار داد، و اين شكواييه بر دل خطور كرد: "چرا متحمل چنين عذابي مي‌شويم؛ چه فايده‌يي براي خدمت‌مان دارد؟"

امروز صبح هشداري چنين بر قلب‌ام وارد شد: "تقدير الهي و عنايت رباني شما را وارد اين امتحان دشوار كرد تا شما را به دقت و چند بار محك بزنند كه طلا هستيد يا مس؛ و با بي‌رحمي آزمايش كنند و چند بار از غربال بگذرانند كه آيا نفس‌تان سهمي و دسيسه‌يي دارد يا نه؛ اين امر براي خدمتي كه به نام حق و حقيقتِ صرف و خالص در پيش گرفته‌ايد بسيار ضروري بود، زيرا نمايش همه چيز در چنين ميدان امتحاني و در برابر معارضان بي‌انصاف و ستيزه‌جو و اهل عناد، به همه مردم فهماند كه كار شما بدون ذره‌يي حيله و انانيت و غرض و منفعت طلبي دنيوي و اخروي و شخصي، از حق و حقيقت صرف سرچشمه مي‌گيرد. اگر اين مطلب زير پرده مي‌ماند معاني فراوان و مختلفي به آن مي‌دادند، و عوام اهل ايمان اعتماد نمي‌كردند و مي‌گفتند:"احتمالاً در حال فريب ما هستند" و خواص نيز

وسوسه مي‌كردند كه "ممكن است مانند برخي از مقامات، خودنمايي مي‌كنند تا اعتماد ديگران را به‌دست آورند" و كاملاً اطمينان نمي‌كردند. اما حالا بعد از امتحان، معاندترين وسوسه گران نيز مجبور به تسليم مي‌شوند. زحمت‌تان يك، و سود و نفع‌تان هزار است ان شاء الله..."

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! با اينكه تلاش كردند مردم را با ممنوعيت‌هاي شديد در هر سو از ما فراري دهند، اعلام حادثه‌ي اسارت من توسط روزنامه‌يي توجه عموم را بيش‌تر كرد. سه نفر از افراد رسمي كه خواهان اهانت به ما و مخصوصاً به من هستند ديروز در حياط زندان گفته‌اند:"سعيد وقتي پشت پنجره نمايان مي‌شود اهالي جمع شده، و به او نگاه مي‌كنند. پشت پنجره نايستد؛ در غير اين صورت بندش را تغيير دهيد." و سرزندان‌بان هم به من خبر داد. اصلاً نگران نباشيد. من تصميم گرفته‌ام هر فشاري را تحمل كنم. به بركت دعاهاي‌تان ان شاء الله فشارها تبديل به شادي خواهد شد.

آري، اصل حادثه اسارت درست است؛ چون شاهد نداشتم آن را به تفصيل بيان نكرده بودم. اما نمي‌دانستم جوخه‌يي براي اعدام من آمده‌ است. اين را بعداً فهميدم. فرمانده روس در مقام عذرخواهي چيزهايي به روسي گفت كه من نفهميدم. ظاهراً سروان مسلماني كه آن‌جا حضور داشت و موضوع را به روزنامه خبر داده بود پي به مطلب برده بود كه فرمانده مكرر مي‌گفته است: "ببخشيد"

برادر‌ان‌ام! هرگاه به رساله هاي نور مي پردازم فشارها كاهش مييابد. معلوم ميشود وظيفه ما پرداختن به رساله نور، اهميت ندادن به امور موقت، صبر كردن و شكر گفتن است.

سعيد نورسي

* * *

يكي از سجاياي بديع الزمان كه موجب شگفتي عقول مي‌شود (مطلب زير به تاريخ پانزدهم تشرين اول ١٩٤٨ در مجموعه اهل سنت منتشر شده، و مقاله وكيلي‌ست كه صاحب روزنامه اهل سنت بوده است.)

زماني كه من در جنگ جهاني اول در موقعيت بيتليس مجروح و اسير شده بودم بديع الزمان نيز همان موقع به اسارت درآمد. او را به سيبري فرستاده بودند و در بزرگ‌ترين كمپ اسرا نگهداري مي‌شد. من در جزيره نارگين باكو بودم. يكي از روزها كه نيكولا نيكولاويچ براي بازديد از كمپ اسيران و تفتيش و بازرسي آن‌ها رفته بود، از مقابل بديع الزمان عبور مي‌كند و بديع الزمان به او هيچ اهميتي نمي‌دهد و از جاي خود تكان نمي‌خورد. رفتار او توجه فرمانده روس را به خود جلب مي‌كند. دوباره به بهانه‌يي از مقابل او مي‌گذرد، اما بديع الزمان باز هم حركتي نمي‌كند. بار سوم در برابر او مي‌ايستد و سخنان زير توسط مترجم در بين آن‌ها رد و بدل مي‌شود:

مرا نشناختند؟

بله شناختم. نيكولا نيكولاويچ؛ دايي تزار است، فرمانده كل جبهه قفقاز...

پس چرا توهين كردند؟

خير، عفو بفرمايند، من توهيني به ايشان نكردم. آن‌چه را انجام دادم لازمه مقدسات‌ام بود.

مقدسات ايشان چه مي‌فرمايند؟

من يك عالم مسلمان هستم و در قلب‌ام ايمان وجود دارد. كسي كه داراي ايمان است افضل از كسي‌ست كه ايمان ندارد. من اگر در برابر او بر مي‌خاستم به مقدسات‌ام بي‌احترامي مي‌كردم؛ اين بود كه برنخاستم.

در اين صورت با بي‌ايمان خواندن من، به شخص من، ارتش و ملت من و به تزار توهين كرده است. بلافاصله در دادگاه حكومت نظامي او را بازجويي و محاكمه كنيد.

با اين فرمان، بي‌درنگ دادگاه حكومت نظامي را تشكيل مي‌دهند. افسران ترك، آلماني و اتريشي هر كدام با اصرار از بديع الزمان درخواست مي‌كنند از فرمانده مذكور طلب بخشش كند. او پاسخ مي‌دهد: من علاقمندم به ديار آخرت مهاجرت كنم و به حضور رسول الله عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام برسم. گذرنامه‌يي لازم داشتم، من نمي‌توانم خلاف ايمان خود عمل كنم.

در برابر اين پاسخ همه سكوت مي‌كنند و منتظر نتيجه مي‌شوند. بازجويي و محاكمه تمام مي‌شود. به دليل تحقير و توهين به تزار و ارتش روس او را محكوم به اعدام مي‌كنند. با كمال بي‌باكي و سرور خطاب به فرمانده جوخه نظاميان اجراي حكم مي‌گويد:اجازه دهيد وظيفه‌ام را در پانزده دقيقه انجام بدهم." وضو مي‌گيرد و دو ركعت نماز مي‌خواند. در همين حين نيكولا نيكولاويچ مي‌آيد و به او مي‌گويد: "مرا ببخشيد. گمان كردم براي تحقير من چنان رفتاري كرديد. اين بود كه با شما برخورد قانوني كردم، اما حالا دريافتم كه رفتارتان مبتني بر ايمان‌تان بوده است و شما درحال عمل به فرامين مقدسات‌تان هستيد. حكم‌تان نقض شد. شما به دليل صلاحيت ديني‌تان شايسته تقدير هستيد. شما را آزردم، باز هم خواهش مي‌كنم مرا ببخشيد".

اين صلابت ديني و سجيه متعالي را كه بهترين نمونه براي همه مسلمانان است سرواني از دوستان‌اش براساس مشاهده خويش بيان نموده است. با شنيدن اين مطلب چشمان‌ام بي اختيار پر از اشك شد.

عبدالرحيم

با اين‌كه استاد ما نفرموده بود اين يادداشت روزنامه نوشته شود، اما چون موضوع بسيار حيرت انگيز و آموزنده و هيجان انگيز بود، در اين‌جا آورده شد.

خسرو

* * *

برادران‌م! از آن‌جا كه اشتهاي‌ام را از دست داده و هم هديه به من ضرر مي‌كند، سه قالب روغن، يك سبد انگور، يك كيسه سيب و دو پاكت چاي و شكر را كه سهم من بود براي شما فرستادم. قرار بود تبرّكي به شما بدهم، اما سؤال كردم و ديدم شما هم داريد؛ هم‌چنين با پول آن‌ها مي‌خواهم چيزهايي مانند ماست و تخم مرغ و نان بخرم تا مدرسة الزهرا از من دلخور نشود و نگويد كهتبرّك‌ام را نخورد. به فردي نيازمند و كسي كه شايستگي‌اش را دارد بفروشيد، آن هم كمي ارزان تا به دو جهت هداياي مدرسة الزهرا و شعبات‌اش كاملاً مبارك باشد و براي من و خريداران تبرّكي شفابخش شود. خسرو، ناظر و جيلان و حفظي فروشنده باشند.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: درباره موضوع روزنامه هم اينك به من يادآوري شد "در حالي كه فرمانده جبار روس در برابر عزت ايماني‌اي كه از خود نشان دادي، دست از عصبانيت برداشت و عذرخواهي كرد... مأموران و كارمندان دولت اگر درس‌هاي بسيار متقن رساله نور را ـ كه مملو از صلابت ايماني‌ست و خلوص‌اش صد برابر بيش‌تر از من است ـ ببينند و قلباً منصف نشوند و به عناد خود ادامه دهند شكي نيست كه هيچ جزايي جز جهنم آن‌ها را پاك نخواهد كرد. مجازات چنين خطاي بزرگي در عمري موقت و گذرا نمي‌گنجد. زيرا روغن اگر فاسد شود آن را نمي‌‌خورند؛ مانند شير و ماست نيست. ان شاء الله رساله نور آن‌ها را پيش از فاسد شدن نجات داده باشد."

ثانياً: محمد فيضي به بدريه بنويسد من براي همه كساني كه در نامه‌اش ذكر كرده است دعا مي‌كنم؛ آن‌ها هم براي من دعا كنند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: به من هشدار داده شد رفتاري را كه در دو نوبت اسارت با من شد و مايه عبرت و حيرت است، بيان كنم؛ به اين ترتيب كه:

در كاستورماي روسيه همراه نود نفر از افسران اسير در يك بند بوديم. من گاه گاهي به افسران‌مان درس مي‌دادم. يك روز فرمانده روس آمد و تدريس مرا ديد و گفت: "اين مرد كُرد فرمانده هنگ داوطلب بوده و تعداد زيادي از سربازان ما را كشته است؛ او حالا در اين‌جا درس سياسي مي‌دهد؛ من اين كار را ممنوع اعلام مي‌كنم؛ از اين پس نبايد درس بدهد." دو روز بعد دوباره آمد و گفت:"مادام كه درس‌تان سياسي نيست، و ديني و اخلاقي‌ست، مي‌توانيد به كارتان ادامه دهيد." به اين ترتيب اجازه داد.

دراسارت دوم هم، وقتي زنداني بودم، مأمور دادگستري آمدن چند نفر را نزد من ممنوع كرد؛ يكي از آن‌ها يكي از برادران خاصام بود كه بيست سال پاي درسام نشسته بود و حالا بهتر از من درس مي‌داد، و ديگران نيز خدمت‌كاراني بودند كه كارهاي ضروري مرا انجام مي‌دادند. آمدن اين‌ها را ممنوع كردند تا نكند از من درسي بگيرند. اين در حالي‌ست كه رساله نور نيازي به درس‌هاي ديگر باقي نمي‌گذارد... در واقع هيچ درسي نمانده كه داده نشده باشد و هيچ رازي از ما پنهان نمانده است. بگذريم... حالي موجب گرديد اين قصه طولاني را كوتاه كنيم.

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

استاد و سرور عزيز، محبوب، ارجمند و بسيار گرامي! با عرض ارادت و تقديم احترامات جوياي احوال‌تان هستيم، سلامت و تندرستي شما را از خداوند مسألت كرده و بر دامان و دست و پاي‌تان بوسه مي‌زنيم.

سرور و استاد مهربان! توسط يكي از برادران ارجمند فرموده بوديد درباره سه نامه گران‌سنگي كه براي ما ارسال شده و به انتهاي دفاعيات اضافه گرديده است؛ هم‌چنين درباره نكته‌يي از "هُوَ" اظهار نظر كنيم.

استاد و سرور عزيز!نامه نخست شما مربوط است به اين‌كه: با وجود كنترل‌هاي شديدي كه از بيست سال پيش تاكنون در جريان بوده است، مقامات شش استان و دو دادگاه در خصوص اتهام تشكيل سازمان، هيچ نشانه‌يي در شما نيافتند و اعلام برائت نمودند، به همين دليل از سوي فرد مهمي از شما استاد عزيز در خصوص علاقه فوق العاده‌يي كه در نورجي‌ها وجود دارد و نظيرش در هيچ جمعيت و كميته‌يي ديده نمي‌شود سؤال مي‌شود... احفاد و فرزندان ميليون‌ها فدايي اسلام كه براي رسيدن به مقام شهادت جان‌هايشان را فدا كرده‌اند، فدايي بودن را از اجدادشان به ارث مي‌برند. حقيقت مذكور موجب بيان جمله عجيب زير از سوي شما استاد محبوب مي‌شود كه"در راه حقيقتي كه ميليون‌ها نفر فدايش شده‌اند بگذار جان ما هم فدا شود" و دادگاه‌ها را متحير مي‌كند و به سكوت وا مي‌دارد. شما فرموده‌ايد كه در برابر فداكاري واقعي، خالصانه، مثبت و اخروي طلبه‌هاي‌تان ـ كه مشاهده شده است و صرفاً براي رضاي الهي صورت مي‌گيرد ـ‌ همه جمعيت‌ها و كميته‌هاي منفي مغلوب مي‌شوند و ان شاء الله كساني كه درصدد از بين بردن نورجيان هستند موفق نمي‌شوند، در ضمن موجب كثرت فداييان ايمان و رساله نور خواهند شد. در نامه نخست اين موارد توضيح و پاسخ داده شده است.

نامه دوم ارزشمند شما استاد عزيز در واقع پاسخ به سؤالي‌ست كه چهل سال پيش از شما پرسيده شده است. شما در اين نامه از دوره‌يي سخن مي‌گوييد كه در وان و بيتليس تدريس مي‌كرديد و با نيروي خارق العاده خويش و طلبه‌هاي‌تان با فداييان ارمني و داشناك كه در اطراف، موجب ترس و وحشت اهل ايمان شده بودند مقابله نموده، مغلوب‌شان كرده‌ايد. سخن از نيروي عجيبي‌ست كه شما و طلبه‌هايتان از آن برخوردار هستيد و در مقابلِ فداكاري فوق العاده‌يي كه در فداييان ارمني ديده مي‌شود و متوجه دنياي محدود و فـاني و منـافع زودگذر مليگرايي منفي‌ست، براي حيات باقي و منافع سودمند ملت مقدس اسلام تلاش كرده و معتقد بوده‌ايد كه اجل، واحد است؛ شدت علاقه طلاب به استادشان موجب مي‌شده است آن‌ها تا مرتبه فدايي بودن ارتقا يابند و نيروي فوق العاده آن‌ها از اين انديشه سرچشمه مي‌گرفته است كه بايد عمر موهوم چند ساله را با افتخار فداي عمري چند ميليون ساله كرد و سلامت و منفعت ميلياردها هم كيش را تأمين نمود.

نامه سوم ارزشمند شما استاد محبوب درباره گلايه‌يي‌ست كه بر قلب‌ مبارك‌تان خطور مي‌كند مبني بر اين‌كه در حبس انفرادي بسيار عجيبِ شما كه نُه ماه ادامه داشته است چرا به رغم بيماري‌اي كه لازمهاش تسلي و همراهي‌ست آزارتان مي‌دهند و فايده اين وضعيت براي خدمت‌مان چيست؟ در امتحان دشواري كه در برابر دشمنان معاند، بي‌انصاف و بهانه‌جو داريم براي تفكيك طلا از مس به سنگ محك نياز است؛ و براي پي بردن به اين‌كه آيا نفس دخالت دارد يا نه بايد اعمال را با تجربه‌يي بي‌رحمانه الك كرد. مي‌گوييد چون براي خدمت خالصانه‌ي ما كه صرفاً براي حق و حقيقت انجام مي‌شود ضروري بود، قَدَر الهي و عنايت رباني به اين فشارهاي دهشتناك اجازه‌ي ظهور داد؛ زيرا اگر اين خدمت‌مان كه به هيچ وجه در آن حيله، انانيت، غرض، منافع دنيوي و اخروي دخالت نداشته و كاملاً خالص بوده و از حق و حقيقت سر چشمه گرفته و اكنون معندترين و پر وسوسه‌ترين افراد را نيز مجبور به تسليم مي‌كند مخفي مي‌ماند، علاوه بر برداشت‌هاي مختلف، عوام اهل ايمان و قسم خواص هر يك با بهانه‌يي، كاملاً آن را نمي‌پذيرفتند.

نكته‌يي از "هُوَ" نيز كهنامهي چهارم است به كلمات قدسي قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ و لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌پردازد و شما استاد محبوب در جهت مادي لفظ "‌هُوَ" سياحتي فكري تخيلي ترتيب مي‌دهيد. با اشاره مختصري مي‌گوييد در مطالعه صفحات "هُوَ" يك نكته ظريف توحيدي مشاهده مي‌شود كه به موجب آن در مي‌يابيم مشرب ايمان با نهايت سهولت توأم است؛ و بر عكس، مشرب ضلالت و گمراهي با مشكلات بي‌پاياني همراه مي‌باشد. وقايع خارق العاده موجود در ماهيت تخم‌هاي مختلف كاشته شده در مشتي خاك ـ به عنوان عرش قدرت الهي ـ و در لفظ "هُوَ" كه در تكه‌يي از هوا به عنوان عرش ديگر امر و اراده (الهي) مشاهده مي‌شود، اگر به اسباب نسبت داده شوند موجب بروز مشكلات دهشتناكي مي‌گردد اما اگر همين مطلب به واحد احد نسبت داده شود سهولت فوق العاده‌يي ايجاد خواهد شد. اين موضوع براي گمراهان مخصوصاً براي ارباب مكاتب مادي و طبيعي و نيز براي اهل ايمان به صورت كاملاً دل‌نشين، نيكو، پسنديده و قانع كننده‌يي اثبات گرديده است. ما فكر مي‌كنيم اين مطلب كه به قدر يك رساله ارزشمند است مي‌تـواند به ويـژه خلاصـه "گفتار سي‌ام" كه درباره تحول ذرات است و "لمعه بيست و سوم" كه رساله طبيعت است تلقي گردد. سراسر رساله نور و اين مطالبي كه نگاشته‌ايد مي‌توانند خواننده را آگاه نموده ترقي دهند و براي هميشه وامدار استاد عزيز ما نمايند.

خسرو

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! دو سه بار است كه حالت روحي مهمي بر من عارض مي‌شود. پيش درآمد و مشابه انقلاب‌هاي شگفت روحي كه نشان از ماهيت سعيد جديد دارد در من آغاز شده است؛ منظورم چيزي شبيه همان حس و حالي‌ست كه سي سال پيش در استانبول موجب شد بالاي كوه يوشا بروم، جايگاه اجتماعي پر جاذبه دارالحكمة الاسلاميه را رها كنم و حتي به قهرمان و شاگرد نخست رساله نور كه در استانبول اقامت داشت، يعني مرحوم عبدالرحمان براي انجام كارهاي ضروري نيز اجازه ديدار ندهم. گمان مي‌كنم اين وضعيت نشانه‌يي از ظهور سعيد سومي‌ست كه به طور كامل ترك دنيا كرده است. لابد رساله‌هاي نور و شاگردان قهرمانش وظايف مرا انجام خواهند داد و امروز ديگر هيچ نيازي به من نمانده است. در واقع هر يك از اجزاي جامع رساله نور و هر كدام از شاگردان خالص و ثابت قدم آن كامل‌تر از من درس مي‌دهند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

اولاً: من با توجه به نشانه‌هايي حدس مي‌زنم در ميان مجموعه‌هايي كه منتشر كرده‌ايم بيش از همه به "راهنماي جوانان" اهميت مي‌دهند. گمان مي‌كنم نكته "هُوَ" كمر دشمنان زنديق و پنهان‌مان را شكسته، و طاغوت طبيعت را كه نقطه اتكاي آن‌هاست متلاشي كرده است، طاغوتي كه آن را مي‌توان در خاك كدر تا حدي پنهان داشت اما اين امر در هواي شفاف ـ پس از نكته "هُوَ" ـ به هيچ وجه ممكن نيست؛ اين است كه به سبب كفر عنادي و تمرد ارتدادي، دادگستري را

فريب داده عليه ما مي‌شورانند. ان شاء الله رساله‌هاي نور موجب خواهند شد محاكم به نفع ما رأي دهند و حملهي اين بار آن‌ها را نيز عقيم خواهند نمود.

ثانياً: در اين اثنا، هم روزنامه اهل سنت و هم روزنامه اين‌جا، هم مقابله پرشور زبير، و در مجموع پرداختن‌شان به رساله نور، تبليغ جالبي شد. از طرف من مطالبي را كه مربوط به ما مي‌شود و مي‌دانيد كه مورد توجه من است ببينيد و به من هم اطلاع دهيد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام محمد، مصطفي، ابراهيم و جيلان!

اولاً: ديروز صحبت گرم چهار نفرتان را ديدم و بسيار خوشحال و خرسند شدم. با انبساط خاطر آن را شنيدم طوري كه گويي در كنارتان هستم. در يك لحظه متوجه شدم در دو سوي شما كساني هستند كه سخنان‌تان را مي‌شنوند. نيم ساعت ادامه يافت. نگران شدم و در دل گفتم جاسوسي كه كاه را كوه جلوه مي‌دهد و عمداً غلط ابراز مي‌كند، احتمال دارد كه در بين شنوندگان باشد و به دقت حرف‌ها را بشنود، و برادران سخنگو نيز به دليل بي‌احتياطي و لذتي كه از گفتگو مي‌برند به او توجهي نكنند. اين بود كه پاسخي براي شما فرستادم. الحمدلله دانستم كه صحبت مُضري نبوده است. در اين مقطع حساس، لازم است احتياط كنيم.

ثانياً: از نامه ملا حسن كه براساس حسن ظن و صد برابر بيش‌تر از شايستگي‌ام نوشته بود دانستم دقيقاً مانند مرحوم حسن فيضي قهرمان دنيزلي ناشر رساله نور خواهد شد. ان شاء الله حسن فيضي‌هايي مانند او در آفيون نيز به عرصه خواهند آمد. آفيون از دنيزلي عقب نخواهد ماند و زحمت ما را مبدل به رحمت خواهد كرد.

سعيد نورسي

* * *

برادران‌ام! من درباره روزنامه‌ها كنجكاوي نمي‌كردم، اما مطالبي كه روزنامه‌هاي"اهل سنت و سبيل الرشاد" به نفع ما نوشتهاند، حتماً بخيلاني را كه عليه ما هستند، و دشمنان زنديق پنهان را متعجب كرده است. نگران شدم كه نكند اينان براي ساكت كردن آن دوستان كاري بكنند.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

تسـلي خاطـر حقيقي‌اي كه مصـايب دردآورم را از بين برد به‌شرح زير است:

اول: مشقاتي را كه در حق‌مان روا داشتند و زحمت‌هايي كه متحمل شديم تبديل به رحمت گرديد.

دوم: شادي و آرامش رضا و تسليم كه در متن عدالت تقدير قرار داشت.

سوم: سروري كه در تخصيص عنايت خاصه (الهي) در‌باره نورجيان وجود داشت.

چهارم: لذتي كه در زوال امور موقتي بود.

پنجم: ثواب‌هاي با ارزش و مهم.

ششم: دخالت نكردن در حيطه مسئوليت‌هاي الهي.

هفتم: ديدن كم‌ترين مشقت‌ها و كوچك‌‌ترين زخم‌ها از شديدترين حمله‌ها.

هشتم: ناچيز بودن مصيبت ما در مقايسه با آن‌چه بر سر مصيبت‌زدگان ديگر آمده است.

نهم: شادي حاصل از اعلام نتايج عالي امتحانات دشوار در مسير خدمت به ايمان و (رساله) نور.

اين شادي‌هاي معنوي نه‌گانه چنان مرهم‌هاي آرامش بخش و علاج‌هاي شيريني هستند كه نمي‌توان توصيف‌شان كرد و دردهاي عميق‌مان را تسكين مي‌دهند.

سعيد نورسي

* * *

برادران عزيز، صديق و متين‌ام! حمله‌يي كه ده ماه است منافقان با به كار گرفتن يك مأمور رسمي با همه دسيسه‌ها صورت داده‌اند پايين‌ترين شاگرد را هم دچار ترديد نكرده است. افتراهاي‌شان در حكم هيچ است. در برابر صد دروغ او كه به اثبات رسانده‌ايم، يكي از روزنامه‌ها در نامه‌يي از ما مطلبي در باره واداشتن استاندار سابق به بازنشستگي يافته و آن را خلاف واقع و نادرست خوانده است؛ در حالي كه خطاي مذكور مربوط به آن روزنامه است. بگذريم، اين قبيل افتراها از جانب چنين كساني، همان‌طور كه يك هزارم هم بر ما تأثير نمي‌گذارد ان شاء الله براي حلقه نور نيز ضرري نخواهد داشت؛ هم‌چنان كه گفتم به افترانامه مأمور مذكور اهميت ندهيد و مراقب باشيد ذهن‌تان را مشوّش نكند. اگر مطلب قانوني‌اي باشد كه پاسخ‌اش در دفاعيات من نباشد شما به اختصار پاسخ دهيد، هم‌چنين بگوييد "سعيد مي‌گويد: براي زير سؤال نبردن سه دادگاهي كه ما و رساله نور را بي‌گناه شناخته‌اند و براي اين كه اهميت كارشان را از بين نبريم به ادعانامه مغرضانه پاسخ نداده اهميت نخواهم داد. دفاعيات مفصل من مخصوصاً به ده دليل پاسخ تمام و كمالي به بي‌قانوني‌ست".

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

اولاً: عنايتي (الهي)‌ست كه ادعانامه مملو از افتراي آن آدم را نشنيدم. اگر مي‌شنيدم سخنراني شديدي مي‌‌كردم. به رييس مي‌گفتم تو را تحويل دادگاه مي‌دهم؛ يعني به دليل پا گذاشتن بر حق، به محكمه كبري و به جهت زير پا گذاشتن قانون به محاكم همين دنيا تحويلت مي‌دهم. مقصودم هم از اين‌كه گفتم وكيل ندارم آن بود كه او در اين مسأله كلي وكيل همه ما مي‌باشد؛ و در ارتباط با هجومي كه به شخص من صورت مي‌گيرد خودم هستم كه مي‌توانم مقابله كنم. اين را به احمد حكمت اطلاع دهيد.

ثانياً: در برابر مستندات دادستان، آيا دفاعيات پيشين ما كافي‌ست؟

ثالثاً: مصطفي عثمان و جيلان برايم نوشتند كه نحوه تلقي‌شان از آن چگونه است، اذيت‌شان نمي‌كند و در محيط برادران نور نيز تأثير ناشايستي نخواهد داشت. طاهر قهرمان را ديدم. برداشت او هم همين است. براي تلقي خسرو و فيضي‌ها و صبري كنجكاو هستم.

رابعاً: گمان مي‌كنم كفر و ضلالت در حال حاضر در قالب كميته‌ها و جمعيت‌ها حمله مي‌كنند؛ اين است كه تقدير الهي به‌واسطه ظلم شديد آن‌ها و با استناد به جمعيتي مشخص در حال عذاب دادن ما است. معلوم مي‌شود در حال حاضر اتحاد اهل ايمان بسيار ضروري‌ست. ما به دليل اطلاع نداشتن از حقيقت مذكور، متحمل سيلي عدالت خواهيم شد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: در زمان حاكميت كابينه مستبدي كه حج را منع مي‌كند، آب زمزم را بيرون مي‌ريزد، از ظلم‌هايي كه به ما روا مي‌دارند حمايت مي‌كند، به مصادرهي رساله‌هايذوالفقار و سراج النور اهميتي نمي‌دهد، و مأموراني را كه مغرضانه و خلاف قانون ما را آزار مي‌دهند در پست‌هاي بالاتري مي‌نشاند، و صداي گريستن‌هاي ما را ـ كه با زبان حال و مظلومانه از خانه‌هايمان بلند است ـ نمي‌شنود، راحت‌ترين و آسوده‌ترين جا، زندان است، البته اگر امكان مي‌يافتيم و به زندان ديگري منتقل مي‌شديم بسيار بهتر بود.

ثانياً: آن‌هايي كه به زور محرم‌ترين رساله‌هايمان را در اختيار نامحرم‌ترين افراد قرار دادند تا بخوانند؛ به همان ترتيب ما را هم به زور و اصرار، مجبور مي‌كنند جمعيتي داشته باشيم. اين در حالي‌ست كه ما اصلاً و هيچ‌گاه براي داشتن جمعيت و كميته احساس نياز نكرده‌ايم، زيرا برادري اسلامي و اتحاد اهل ايمان در

ميان نورجي‌ها به صورت خالصانه و فداكارانه ظهور و بروز مي‌يابد و هم‌چنان كه نياكان ما با كمال اشتياق جان‌شان را فداي حقيقت واحدي مي‌كردند شاگردان نور نيز با فداكاري چشمگيري كه از ميليون‌ها جد قهرمان خود به ارث برده‌اند به همان حقيقت دل سپرده‌اند و اين تاكنون آن‌ها را از هر سازمان و كميته رسمي و غير رسمي، و آشكار و پنهان بي‌نياز مي‌كرده است. بديهي‌ست، امروز در اين زمينه نيازي هست كه تقدير الهي آن‌ها را بر ما مسلط مي‌كند. آن‌ها با انتساب ما به جمعيتي موهوم بر ما ستم روا مي‌دارند و تقدير الهي نيز با اين استدلال كه "چرا با اخلاص و تكيه بر هم‌ديگر حزب الله كاملي نشديد؟" توسط آن‌ها بر ما سيلي زد و عدالت‌اش را چنين بروز داد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: شما را نيازمند تسلي دادن نمي‌دانم. همين كه توان معنوي هم را تقويت كنيد كافي‌ست. همين لوحِ مقابل رويم نيز براي من كافي‌ست. معلوم شد حمله اخير كاملاً ظالمانه و خلاف قانون و براي ترساندني ناشي از اوهام و ضعف بود. وضعيت اهالي و نيروي انتظامي در حكم اعتراضي به آن حمله بي‌معنا بود.

ثانياً: آيا دفاعيات من براي استنادات جديد مطرح شده هم كافي‌ست؟ آيا زبير و وكلا كار مي‌كنند؟ هيجان‌زده كه نيستند؟ نگران نباشند. براساس مواد قانوني كه طبق آن ما را مجرم شناخته‌اند بايد همه كساني را كه معتقد به اخوت اسلامي هستند، حتي جماعات همه ائمه جماعات و شاگردان همه اساتيد و معلمان را نيز مجرم بدانند. معلوم است مخالفان‌شان قدرت زيادي كسب كرده‌اند كه همه احتمالات را سراسيمه به جاي افعال انجام شده گذاشته و با وهم و خيال‌هاي عجيب به ما حمله كرده‌اند.

ثالثاً: نظر من اين است كه بايد تا بهار در زندان بمانيم. در واقع در زمستان هر چيزي راكد مي‌شود. عنايت الهي ان شاء الله باز هم به دادمان مي‌رسد.

سعيد نورسي

* * *

(نامه‌يي از خسرو)

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

استاد عزيز و محبوب! علماي هيأت كارشناسي با گزارش‌هاي مغرضانه خود باعث توجه بسيار زياد دادگستري شهر آفيون به مسأله ما شدند؛ به نحوي كه هشت ماه است شما استاد محترم را تحت فشارهاي شديدي قرار داده و سبب ادامه حبس شما و طلبه‌هايتان شدند؛ آن‌ها حقايق اعجاز آميز و انكارناپذير رساله نور را با حسادت مطالعه كرده‌اند. با اين‌كه بزرگ‌ترين وظيفه علامه‌هاي محترم مذكور، به رغم سكوت بيست و پنج ساله رساله‌هاي نور، دفاع و حفاظت از اهل ايمان و مخصوصاً حاملان قرآن بوده و مي‌باشد، متأسفانه شما استاد عزيز را مجبور به مقابله با گزارش‌هايي كرده‌اند كه به موجب آن‌ها، دادگاه آفيون را به مخالفت با ما تشويق و تحريك كرده بودند. ترديدي نيست كه نوشته‌هاي شما اثر شفقت و مهرباني شما مي‌باشد. شما استاد عزيز از بيست و پنج سال پيش تاكنون همواره با اندك طلبه‌هايتان به مقابله با دشمنان پنهان پرداخته‌ايد و نه تنها دفاع از رساله نور كه در برگيرنده بزرگ‌ترين حقايق قرآن است بلكه پرسيدن سؤالات متعدد از عالمان مذكور كه در پرخطرترين لحظات در برابر ما جبهه گرفته‌اند همواره حق شما بوده است اما به سؤال‌هاي بسيار جزئي بسنده كرده‌ايد، كه اين امر جزء براي بيداري آن‌ها نبوده است. در چنين شرايط بسيار حساسي كه به ياري شما نياز فراوان داشته‌ايم، عنايت خاصه‌يي كه احسان الهي بسيار بزرگي بوده و نااميدي‌هاي ما را كه زاييده مسائل مختلف بوده است به عزتي بزرگ تبديل نموده، در همين زندان آفيون دوباره خود را نشان داد. زمين كه هشت ماه است تكاني نخورده بود با حمله و

هجوم عليه شما استاد محبوب و عليه رساله نور، در لحظه نگارش از بحث زلزله‌هاي حاصل از هجوم دشمنان پنهان، به خشم آمد و امروز دو بار به شدت لرزيد و ما را نيز گواه اين حقيقت نمود و اميدهايمان را تقويت كرد و در برابر دهشت انگيزترين حمله دشمنان بي‌انصاف‌تان ـ كه تشنه نابودي شما هستند ـ به‌ بي‌كسي ظاهري شما رحم كرد و در برابر عجز مادي شما رحمت نمود و ياري‌تان كرد و با لرزيدن مذكور راستي مبارزه شما را تصديق نمود. اين واقعه، بشارتي را كه به‌واسطه قدرتي الهي و ملكوتي از قلم مبارك‌تان استخراج شده و تعالي يافته بود به يادمان آورد كه "پيروزي از آن ماست" و ما را كاملاً مديون استاد محبوب‌مان كرد.

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

طلبه سراپا تقصير شما

خسرو

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام!

اولاً: بايد احتياط و مشورت و تمكين كرد.

ثانياً: تذكري معنوي دريافت كردم كه زبير به جاي برادرزاده مرحوم‌ام عبدالرحمان، و جيلان به جاي برادرزاده مرحوم‌ام فؤاد به من داده شده‌اند. من هم در اين‌جا كارم را به آن‌ها سپردم.

ثالثاً: مطلع شدم دادگاه نامه‌ي مذكور مرا كه در ابتداي رساله"مائدةُ القرآنِ" احمد فيضي ـ كه بسيار تلاش مي‌كند اما بي‌احتياط است ـ قرار دارد بهانه كرده و دليلي براي محكوميت‌ام قلمداد نموده است. گفته‌اند: "سعيد تعريف و تمجيد از خود و مواردي از اين قبيل را تأييد كرده است." من مكرر گفتم: آن نامه براي قبول نكردن نامه‌هاي (مدحيه) در حق خودم و براي تعديل ساير قسمت آن‌ها بوده است، در حالي كه نياز بود احمد فيضي پيش از هر چيز ديگري اين مطلب را بيان كند بي‌سبب چيزهايي را نوشته كه موجب خشم و عصبانيت آن‌ها مي‌گردد.

من اگر هزار اشكال و ايراد از او ببينم، از شخص او دلخور نمي‌شوم اما براي آسيب نرسيدن به رساله‌ها بايد از بي‌احتياطي و كارهاي جسورانه اجتناب كرد.

رابعاً: برادرمان احمد فيضي هم كه يكي از قهرمانان فيضي‌هاست در بند طاهري كه مدرسه‌اش است بايد مانند طاهري رفتار كند؛ و به جاي رفتگان، شاگردان آن‌ها را با نوشته‌هاي خود و با دروس قرآن و رساله نور تشويق نمايد. دفاتر طلبه‌هاي جديد كه ديروز براي من فرستاده بود احوال حزين مرا شاد كرد و الحمدلله گفتم.

* * *

تعرض و تجاوز اين بار در عرصه وسيعي صورت مي‌گيرد... رييس دولت و كابينه فعلي با توهمي طراحي شده و وحشتناك اقدام به حمله كردند. طبق خبري كه دريافت كردم و با توجه به نشانه‌هاي فراوان، منافقان پنهان با دسيسه‌ها و اخبار دروغ‌شان، ما را با كميته خلافت و جمعيت مخفي طريقت نقشبنديه مرتبط نشان مي‌دهند و حتي مي‌گويند رهبري آن‌ها را بر عهده داشته‌ايم؛ و به اين ترتيب دولت را كاملاً مي‌ترسانند. آن‌ها مُجلد شدن مجموعه‌هاي بزرگ رساله نور در استانبول و توزيع آن در جهان اسلام و استقبال مردم از آن‌ها را دليل مدعاي خود نشان مي‌دهند و دولت را مي‌ترسانند و روحانيون حسود و مأموران متوهم را با بي‌رحمي عليه ما مي‌شورانند. آن‌ها حدس مي‌زنند در هر حال، اسناد و مدارك فراواني مشاهده شود.

هم‌چنين معتقدند "سعيد نورسي" با حس و حال سعيد قديمي اين وضع را تحمل نكرده و اوضاع را به هم خواهد ريخت. حضرت حق را سپاس بي‌پايان كه مصيبت مذكور را از هزار به يك كاهش داد. در هيچ كدام از بررسي‌ها نتوانستند نشانه‌يي از رابطه ما با جمعيت‌ها و كميته‌ها بيابند. اصلاً رابطه‌يي نيست كه بيابند. به همين دليل است كه دادستان مجبور به پذيرش استنادها، تهمت‌ها و برداشت‌هاي غلطي شده كه، مسئوليت‌آور نيست. حال كه حقيقت چنين است؛ ما و رساله‌هاي نور تا نود و نه درصد از مصيبت نجات يافته‌ايم؛ بنابراين به جاي

شكوه و گلايه بايد هزاران بار شكر كنيم و اين جلوه از عنايت الهي را به صورت تمام و كمال با صبر و شكر و درخواست رحمت به انتظار بنشينيم... و با درس‌هاي رساله نور به محتاجان و مشتاقاني كه همواره وارد اين مدرسه مي‌شوند و از آن خارج مي‌گردند تسلي دهيم و كمك كنيم.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادرعزيز و صديق‌ام! با يك يادآوري شديد دانستم كه تو واحمد فيضي خارج از مشرب رساله نور كه عبارت است از عدم مشاجره، بي‌تفاوتي به اهل دنيا، عدم پرداختن به سياست، و دفاع مختصر، آن هم در موقعي كه به قطع و يقين لازم تشخيص داده شود؛ قطعاتي را در دادگاه به صورت مبارزه جويانه و سياست مآبانه، اضافي و مُضر قرائت كرده‌ايد كه به رساله‌هاي نور آسيب بسيار جدي زده است. حتي موجب مجازات ما و فشارهايي به من شده است. من از تو واحمد فيضي دلخور نمي‌شوم، ليكن بايد مطلب را از قبل به من نشان مي‌داديد. وضعيت مذكور به عنوان قضاي مادي الهي متوجه شما شده است. براي بازسازي آن بايد مانند من رفتار كنيد. فيضي هم با تمام توان بايد دفاعيات سياسي را رها كند و با رساله‌هاي نور و مانند طاهري با طلبه‌هاي جديد مشغول شود؛ اين الزامي‌ست.

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيزم! علاوه بر چهل و اندي صفحه درباره من و رساله‌هاي نور، لازم است در خصوص جدولخطا و صواب و پيوست آن، و پاسخ به روزنامه"پُست" هم كار كرد و آن‌ها را با حروف جديد و قديم در اسپارتا و استانبول و در صورت امكان در اين‌جا نيز منتشر نمود. مادام كه دادگاه مسائلي را كه عليه ما مي‌پندارد با ماشين تكثير مي‌كند، ما نيز مي‌بايست همان مسائل و نود خطاي سهوي آن‌ها را به همان ترتيب تكثير كنيم؛ اين حق قانوني ماست؛ لازم است اين كار را بكنيم. سپس اعتراض‌نامه دوستاني مانند احمد فيضي، زبير، مصطفي عثمان، خسرو، صونگور و جيلان نيز همراه دفاعيات مفصل من ان شاء الله چاپ خواهد شد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز و صديق‌ام! به من يادآوري شد دو رويداد شگفت و لطيف، در ظاهر ناچيز اما در واقع مهمي را كه ظرف دو ساعت رخ داد براي شما بنويسم.

رويداد نخست: براي دو نفر از كساني كه نامزد طلبگي رساله نور شده‌اند از كتاب راهنماي جوانان مسأله‌يي را كه در شب قدر يادآوري شده بود خواندم. در انتها وقتي گفتم:"مراتب تحصيلي‌اي را كه روحانيون مدارس ديني طي پنج تا ده سال كسب ميكنند شاگردان رساله نور در ده هفته به دست مي‌آورند" بر قلب‌ام خطور كرد كه: سعيد قديمي در پانزده سالگي با عنايت الهي موفق شد علمي را كه طبق اصول مدارس ديني در پانزده سال خوانده ميشود در پانزده هفته به اتمام برساند؛ به همين ترتيب رساله نور نيز به‌واسطه رحمت ربانيه نشان

داده است كه در كسب علم حقيقت و ايمان به عوض پانزده سال ـ در اين زمانه كه مدرسه‌يي هم در اختيار نيست ـ پانزده هفته كافي‌ست. اين مطلب را پانزده هزار نفر در پانزده سال اخير با تجربه شخصي خود تصديق مي‌كنند.

رويداد دوم: در همان ساعت پنجره سنگين ما گويي بي‌هيچ دليل و سببي روي بشقاب‌ها و ظروف شيشه‌يي و غذاهايم افتاد. ما گمان كرديم شيشه‌ها و ظروف و ليوان‌ها شكسته و همه غذاها ضايع شدند، اما عجيب است كه هيچ چيز نشكست و هيچ چيز از بين نرفت. فقط گوشتي كه برايم هديه آورده بودند و من آن را پخته بودم ريخت. آن هم قسمت همان‌هايي شد كه نامزد جديد طلبگي رساله نور بودند. در ضمن قاعده "عدم قبول هديه" من نيز پابرجا ماند و اين حادثه با شگفتي خود رويداد نخست را تصديق و تأييد نمود.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران‌ام! لايحه‌ها و اوراق مربوط به درخواست تجديد نظر ما كاملاً برخلاف قانون تاكنون به دادگاه استيناف فرستاده نشده است. سه وكيل تواناي ما هر طور شده و حتي الامكان به سرعت چاره‌يي براي ارسال اوراق مربوطه به دادگاه پيدا كنند؛ در غير اين صورت لازم و ضروري‌ست كه شما و وكلاي‌مان با تمام توان تلاش كنيد دادگاه را به استان ديگري انتقال دهند؛ زيرا حبس ما را يازده ماه به بهانه‌هايي كش داده‌اند و در دادگاه به من اجازه سخن گفتن نداده و يازده ماه در انفرادي مطلق با سرما شكنجه داده‌اند؛ اين موارد همگي نشان از غرض‌هايي دارد كه حقيقت عدالت آن را نمي‌پذيرد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

برادران عزيز، صديق، مخلص، ثابت قدم و فداكارم!

اولاً: سرّ "اِنَّا اَعْطَيْنَا" به اين دليل هيچ وقت نزد من نبوده است كه در زمان گذشته التباسي در دو حس قبل از وقوع‌ برايم ايجاد شده است.

نخست: با حس قبل از وقوعي مصيبت ستمگران و حادثه دهشت انگيزي را فقط در وطن‌مان احساس كردم؛ حال آن كه طبق آن‌چه خبر داده بوديم دوازده سال بعد همان سرّ عظيم در عرصه‌يي بزرگ‌تر در پهنه زمين مشاهده شد. اين امر هر چند در ظاهر استخراج مرا تا حدودي تغيير داد، اما در جهت حقيقت كاملاً درست بود و عين حقيقت ظهور يافت. به همين دليل رساله مذكور را نزد خود نگاه نمي‌دارم و به ديگران هم نمي‌دهم.

دوم: چهل سال پيش بارها گفتم:نوري خواهيم ديد، مژده‌هاي بزرگ دادم. من آن نور را در دايره وسيع وطن مي‌پنداشتم، حال آن‌كه نور مذكور رساله نور بوده است. دايره شاگردان رساله نور را عرصه گسترده سياسي كشور و وطن پنداشته و مرتكب سهو شده بودم.

* * *

آقاي مدير! از شما تشكر مي‌كنم كه پرچم عيد استقلال را در سلول‌ام نصب كرديد. من در اثناي مبـارزات ملي در استانبول با نشـر و طبع اثري به نام"خطوات سته" عليه انگلستان و يونان، شايد به اندازه تلاش سربازان يك هنگ خدمت كرده‌ام. اين مسأله را آنكارا دريافته بود كه مصطفي كمال (آتاترك) براي تلطيف، دو بار با رمز مرا به آنكارا دعوت كرد، حتي گفته بود: "ما اين روحاني قهرمان را لازم داريم."بنابراين حق من است كه در اين عيد، اين پرچم در سلول‌ام نصب شود.

سعيد نورسي

* * *

دفاعيات طلبه‌هاي رساله نور در دادگاه آفيون است كه در سال ١٩٤٨ برگزار شد؛ در اين دادگاه بار اول حكم صادر گرديد اما در نهايت پس از همه طرح‌هاي تبليغاتي براي اعدام كه در آغاز مطرح مي‌كردند، نتيجه اين شد كه رساله‌ها را (به صاحبان‌شان) بازگردانند. آنان كه مي‌كوشند علاقه شاگردان با اخلاص رساله نور به اين مجموعه و ترجمان آن را دنيوي بنامند و عنوان يك جمعيت سياسي بر آن‌ها نهند از حقيقت و عدالت فاصله زيادي دارند و ما با يادآوري اين‌كه سه دادگاه از اين لحاظ حكم بي‌گناهي ما را صادر كرده است مي‌گوييم:

پايه اساسي حيات اجتماعي انسان، مخصوصاً ملت مسلمان، محبت صميمانه در ميان خويشاوندان، ارتباط دوستانه در ميان اعضاي قبايل و طوايف، و ارتباط فداكارانه و معنوي در برابر برادران مؤمن ملت مسلمـان است؛ بايد با حقايق قرآن ـ كه حيات ابدي فرد را نجات مي‌دهد ـ و انتشار دهندگان آن پيوندي مستحكم و التزام و وابستگي داشت؛ به همين ترتيب با انكار همين روابط ـ كه تأمين كننده اساسي حيات اجتماعي‌ست ـ و فقط با قبول خطر سرخ كه بذر آنارشيسم وحشتناك شمال را مي‌پراكند و نسل و ملت را نابود كرده، و فرزندان مردم را به خود جذب مي‌كند و مليت و خويشاوندي را از بين مي‌برد، راه نابودي كامل تمدن بشري و حيات اجتماعي را باز مي‌كند، مي‌توان بر شاگردان رساله نور نام جمعيت و سازمان گذاشت. به همين دليل است كه شاگردان حقيقي نور بدون هيچ ملاحظه‌يي علاقه قدسي خود به حقايق قرآن و ارتباط محكم با برادران اخروي‌شان را نه تنها پنهان نمي‌كنند بلكه اظهار مي‌دارند. آن‌ها چون هر مجازات ناشي از اخوت را با خرسندي پذيرا هستند حقيقت مسائل را همان‌طور كه بوده و هست در دادگاه شما اعتراف مي‌كنند. آن‌ها براي دفاع از خود به حيله و نيرنگ و دروغ تنزّل نمي‌يابند.

* * *

(دفاعيه خسرو )

به دادگاه جرايم سنگين شهر آفيون

دادستان در كيفرخواست خود به دو جهت كلي و خصوصي مرا متهم كرده است. اتهام كلي به دليل خدمت‌ام به رساله نور و مشاركت در جرم خيالي استادم است.

اتهام خصوصي نيز مسائل جزئي و بي‌اهميتي‌ست كه به ويژگي‌هاي شخصي و زندگي‌ام مربوط مي‌شود كه همه در انزوا گذشت؛ و در حقيقت به هيچ وجه جرم نيست. در پاسخ به دادستان كه به دليل خدمت به رساله نور مرا شريك جرم خيالي استادم مي‌داند مي‌گويم: من با جان و دل خود را شريك جرم موهومي مي‌دانم كه به دليل مشرب استادم و خدمت قدسياش ـ كه با رساله نور به جهان اسلام به ويژه اين وطن و اين ملت ارائه كرده است ـ به او نسبت داده مي‌شود. من تا پايان عمر حضرت حق را سپاس خواهم گفت كه مرا به انجام اين خدمت ايماني موفق كرده است.

قضات محترم! يكي از دلايل موفقيت قطعي‌ من در خدمت به رساله نور كه شاهدش بوده‌ايم اين است:

با اين‌كه رسم الخط قرآني من بسيار ضعيف است اما سه نسخه از قرآن را بسيار بي‌نظير و عالي و به طرزي فوق العاده و فراتر از اختيار و توانايي‌ام كتابت كرده‌ام. يكي از آن‌ها در دست شماست.

دليل دوم موفقيتي‌ست كه در نگارش قريب ششصد نسخه از رساله نور داشته‌ام. اين اثر از بيست سال پيش تاكنون منافع فراواني نصيب اين ملت و دين و حُسن اخلاق آن‌ها كرده است.

حتي من در زمان كوتاهي چون يك ماه موفق شدم چهارده رساله را كتابت كنم و دوستانم اين را مي‌دانند. دفاع جداگانه از نكاتي را كه دادستان در خدمت قدسي به استادم متوهمانه جرم من اعلام كرده امري زائد مي‌دانم. ضمن تأييد

كامل اعتراض‌نامه و تتمه‌يي كه استادم نوشته، آن را به عنوان اعتراض‌نامه خودم تقديم دادگاه عالي شما مي‌كنم.

قضات محترم!

علاوه بر من و دوستان‌ام كه خدمات قدسي استادمان را به اين وطن و ملت تأييد مي‌كنيم، وطن دوستان دولت اتحاد و ترقي نيز اين خدمات را ارج مي‌نهند. استاد ما بي‌آن‌كه در پي هدفي دنيوي يا سياسي باشد با آثار مبارك و قدسي و نوراني خود ـ كه در برگيرنده حقايق ايمان و قرآن است، آثاري كه هنوز در دادگاه شما وجود دارند ـ به اين وطن خدمت مي‌كند. دولت اتحاد و ترقي در آن زمان نوزده هزار ليره طلا به دارالفنون موسوم بهمدرسة الزهراي استاد در شهر وان پرداخت كرد. ملي‌گرايان نيز (در اوايل حكومت جمهوري) خدمات علمي، وطن دوستانه و ملي استاد ما را با شيفتگي تأييد كرده‌اند. در آن زمان وقتي پول بسيار با ارزش بود با امضاي صد و شصت و سه نماينده از دويست نماينده مجلس صد و پنجاه هزار ليره به دارالفنون شرق كه متعلق به استاد ما بود تخصيص داده شد.

اين استاد گرامي و مقدس در طول حيات‌اش با سخنان تلخ و شديدش معاندترين و حسودترين معارضان و هم‌چنين كساني كه در دادگاه‌ها براي محكوميت‌اش فعاليت مي‌كردند را بدون هيچ اعتراضي مجبور به تسليم نموده است؛ من با افتخار به دادگاه عالي شما عرض مي‌كنم در طول بيست سال گذشته در خدمت قدسي و مقاصد علمي‌اش ـ كه معطوف به تأمين پايه‌هاي سعادت اين ملت و وطن بوده ـ كاتب وي بوده‌ام و به رساله نور خدمت كرده‌ام؛ ولي اين خدمت بنده از جانب دادستان جرم تلقي مي‌شود.

زنداني

خسرو آلتين باشاك

* * *

(دفاعيه طاهري)

به دادگاه جرايم سنگين شهر آفيون

طبق آن چه دادستاني جمهوريت آفيون به من اعلام كرده است متهم به سوء استفاده از احساسات ديني و تشويق مردم به فعاليت‌هاي ضد امنيتي هستم و همراه استادم بديع الزمان سعيد نورسي و دوستان ديگر محاكمه مي‌شوم.

من در دادگاه صلح اسپارتا و در اداره بازجويي آفيون به سؤال‌هايي كه از من شد پاسخ‌هاي درستي دادم. دادگاه دنيزلي كه ما را بي‌گناه تشخيص داد همه كتاب‌هاي‌مان را به ما بازگرداند؛ و در مطالعه و كتابت رساله‌هاي استادم بديع‌الزمان و نامه‌نگاري با طلبه‌هاي او ـ كه برادران‌ام هستند ـ مجازاتي براي‌مان قائـل نشد؛ در عين حـال دادگاه دنيزلي پانصـد نسـخه از كتاب"شعاع هفتم" بديع ‌الزمان را كه شش سال پيش با صلاحديد من، با الفباي قديم و البته بدون اجازه استادم، در استانبول (در چاپ‌خانه) منتشر شده بود طي حكم تاريخ ٢٠/٧/١٩٤٥ با صندوق‌اش به من بازگرداند. اين كتاب در همان زمان با قيمت تمام شده در ميان طلبه‌ها توزيع شد.

در استناد به حكم اين دادگاه عالي كه با تأييد نهايي دادگاه تجديد نظر قطعيت يافت، دو سال پيش در استانبول كاغذ و دستگاه تكثيري خريدم و به اسپارتا آوردم.

دو نسخه از سه مجموعه‌يي را كه در اختيارتان است برادرم خسرو آلتين باشاك كتابت كرد. سومي را هم من نوشتم. نخست مجموعه"ذوالفقار، معجزات قرآني و احمديه" را منتشر كرديم و تا حدودي نيز به فروش رسانديم. با پول به‌دست آمده كاغذ مجموعه عصاي موسي را خريداري كرده و آوردم. بعد مجموعه "عصاي موسي" را منتشر كرديم و آن را هم به فروش رسانديم. سپس كاغذ مورد نياز مجموعهسراج النور را خريديم و آن را چاپ كرديم. اين كار يك سال ادامه

داشت. بعد، سي مجموعه را هنگام انتقال به اگيردير در راه توقيف و به دادگستري اگريدير تحويل دادند. پس از مدت اندكي به صلاحديد دادگستري اسپارتا خانه خسرو آلتين باشاك را تفتيش كردند و دستگاه تكثير و مجموعه‌هاي موجود را مصادره نمودند و يك سال پيش نيز ما را تحويل دادگاه دادند. سرانجام تشخيص داده شد كه كتاب‌هاي ديني ممنوع نيستند اما به دليل انتشار بدون مجوزشان خسرو آلتين باشاك، من و دوست ديگرمان را به يك ماه زندان محكوم كردند. ما نيز خواهان تجديد نظر شديم. قبل از اعلام رأي دادگاه تجديد نظر نيز مرا به زندان آفيون آوردند.

در دادگاه عالي شما دادستان جمهوريت آفيون، در خصوص خدمت في سبيلُ اللهِ من به دين و هم‌كيشان‌ام مخصوصاً در خصوص مسأله"شعاع پنجم" كه حاوي معاني حديث شريف است و دادگاه سابق نسخه‌هاي آن را اعاده كرد، اعلام نموده است: "در امنيت دولت ايجاد اخلال مي‌كنند." لذا خواهان مجازات من، مؤلف رساله نور، خسرو آلتين باشاك و چهل و شش نفر از برادران طلبه‌ام مي‌باشد كه آثار مذكور را نوشته و خوانده‌اند.

به عنوان يك شهروند اصيل اين وطن در حضور شما براساس حقيقت مي‌گويم: سعيد نورسي با آثارش اخلاق ما را طبق آموزه‌هاي ديني تربيت كرد و ارتقا داد؛ ما او رامُجَدّد مي‌ناميديم اما او رد كرده و موجب رنجش ما مي‌شد. ما او را با احترامي وافر استاد خود مي‌دانيم و من سال‌هاست كه طلبه او هستم. من به قطع و يقين شهادت مي‌دهم كه در رفتار و گفتار او و در آثارش و در فعاليت طلبه‌هايش هيچ فعلي مبني بر اخلال در امنيت دولت وجود ندارد. به ويژه در خصوص يكي از موارد اتهامي كه وجوه حاصل از فروش كتاب‌هاست بايد بگويم: "دادگاه اسپارتا با توجه به اشرافي كه بر حقيقت داشت مجازاتي براي ما قائل نشد. ما به هيچ وجه در تأمين معيشت خود به وجوه حاصل از فروش كتاب‌ها نيازي نداشتيم. به اطلاع دادگاه عالي شما مي‌رسانم كه ما مبالغ به دست آمده را براي خريد دستگاه تكثير، كاغذ و مركب استفاده مي‌كرديم و اين خدمت را صرفاً براي رضاي خدا و با حُسن نيت انجام داده‌ايم و جرم بودن آن غيرممكن است. لذا از

دادگاه عالي و وجدان بيدارتان درخواست مي‌كنم رساله‌هاي نور را به ما بازگردانيد."

زنداني

طاهري

* * *

(دفاعيه زبير)

به: قاضي جرايم سنگين شهر آفيون

مرا به راه اندازي گروه مخفي و اخلال در امنيت دولت متهم كرده‌اند. با توضيحي كه در زير عرض مي‌كنم به يقين مطمئن خواهيد شد كه من مرتكب چنين جرمي نشده‌ام، لذا اتهام مذكور را از هم اينك رد مي‌كنم. آري، اين را كه طلبه رساله نور بوده‌ام با خرسندي و آشكارا اعلام مي‌كنم. انكار اين مطلب با دروس فضيلتي كه رساله نور به من عطا كرد در تضاد است، پس مرتكب اين جرم نمي‌شوم. خواننده رساله نور نمي‌تواند آن‌چه را خوانده، پنهان كند. او با افتخار و بدون ترس و واهمه اجتنابي از بيان موضوع نخواهد داشت، زيرا هيچ جمله يا كلمه‌يي در رساله نور وجود ندارد كه موجب سرشكستگي و شرمساري شود.

من در جزوه‌يي چهل پنجاه صفحه‌يي سعي كرده بودم ارزش و منزلت رساله نور را مشخص كنم. نمي‌توانم بگويم اين اثر را مدح كردم؛ زيرا توان آن را ندارم حتي ثناي جزئي از رساله نور ـ نه كليات آن را ـ بگويم؛ رساله نور تفسير حقيقي قرآن حكيم است؛ قرآني كه عقل و خورشيد كائنات است و از هزار و سيصد و اندي سال تاكنون بشريت را آگاهي و ارشاد مي‌بخشد؛ هم‌چنان كه عرض كردم اگر موضوعاتي چون تشكيل گروه مخفي در آثاري كه سعي در مشخص كردن ارزش و اهميت‌شان داشته‌ام يافته‌ايد مرا به جرم معرفي آثار مُضر مجازات كنيد، اما توجه داشته باشيد رساله نور اثري‌ست كه به صورت خارق العاده و فوق العاده نوشته شده و مورد تأييد شخصيت‌هاي علمي‌ست؛ اثري كه قادر است جامعه‌يي فاسد را اصلاح كند، رهبري انسان‌ها را در قرن بيستم بر عهده گرفته آن‌ها را از فسق و فجور و ضلالت و ظلمات انديشه‌هاي تاريكِ منتج از ماترياليسم و ماده‌پرستي و طبيعت‌پرستي نجات دهد و راه رسيدن به سعادت و سلامت ابدي را براي بشر با فيض قرآن حكيم بگشايد و با نورانيت‌اش روشن و آشكار كند. اگر

بحث‌هاي مربوط به اتهام وارد شده، در رساله نور پيدا نشد معتقدم مجازات من با مباني عدالت در تضاد بوده و دادگاه نيز اين نظر را خواهد پذيرفت.

در بازجويي از من پرسيدند:"آيا طلبه رساله نور بوده‌يي؟" و من گفتم:"شايستگي شاگردي شخص نابغه‌يي چون بديع الزمان سعيد نورسي را در خود نمي‌بينم. ايشان اگر بپذيرند بنده با افتخار اعلام مي‌كنم كه بله من شاگرد رساله نور هستم".

استادم بديع الزمان سعيد نورسي مؤلف بي‌نظير رساله نور بارها توسط دشمنان پنهان مورد افترا قرار گرفته و تحويل دادگاه شده است اما در همه محاكمه‌ها او را بي‌گناه تشخيص داده‌اند. هيأتي متشكل از اساتيد و عالمان مسلمان كليات رساله نور را سطر به سطر بررسي نموده و در پايان طي گزارش‌هايي اعلام كردند كه اين اثر با آگاهي و اشراف فوق العاده‌يي نگارش يافته و تفسير حقيقي قرآن حكيم است. حال كه واقعيت چنين است او به چه دليل مجدداً محاكمه مي‌شود؟ نظر قطعي من در اين خصوص چنين است:

كساني كه رساله نور را مطالعه مي‌كنند به ويژه جوانان صاحب ادراك، داراي ايماني قوي شده و دينداران و وطن دوستاني مصمم و فداكار مي‌شوند. جايي كه ايمان محكم وجود داشته باشد بي‌بند و باري و بي‌اخلاقي‌هاي القا شده توسط ايدئولوژي‌هاي منفي راه نمي‌يابد. با فزوني صاحبان چنين ايمان محكمي عرصه فعاليت فراماسون‌ها و كمونيست‌ها به هيچ وجه مجال گسترش نمي‌يابد. رساله نور با استناد به آيات قرآن كريم و ارائه براهين و حجت‌هاي متقن عقلاً و منطقاً اثبات مي‌كند فلسفه ماترياليسم (ماده‌گرايي) كه زير بناي كمونيسم است هيچ ارتباطي با حق و حقيقت ندارد و نظريات كمونيست‌ها كاملاً بي‌پايه و اساس مي‌باشد. اين اثر كساني را كه در تاريكي انديشه‌هاي سست سرگشته‌اند بيدار كرده و نجات مي‌دهد. وجود خدا را براي كساني كه به ماده معتقدند و فقط هر آن‌چه را كه مي بينند مي‌پذيرند، با دلايلي انكارناپذير اثبات مي‌‌كند.

اين آثار عالي با اسلوب اصيل و جذّاب و صنعت ادبي فوق العاده، خود را مخصوصاً در معرض مطالعه جوانان دبيرستاني و دانشگاهي قرار مي‌دهد.

به همين سبب كمونيست‌ها و فراماسون‌ها مي‌دانند كه رساله نور مانع بزرگي بر سر راه گسترش افكار زهرآگين‌شان است. آن‌ها براي از ميان برداشتن رسالهي نور ـ كه تفسير حقيقي قرآن و منبع قدرتمندي براي ايمان است ـ و عدم مطالعه‌ي آن، دسيسه‌هاي متعددي اجرا كرده و افتراهاي فراواني مي‌زنند. با اين‌كه تا به حال هيچ كدام از دروغ‌هاي‌شان حقيقت نيافته به تهاجم‌شان ادامه مي‌دهند. لذا معلوم مي‌شود كه با ترساندن و دور كردن ما از رساله نور و تبليغ نشريات مسموم خودشان براي ما مي‌خواهند ايمان اين ملت و جوانان را از بين ببرند و موجب سقوط اخلاق مردم شوند؛ در نتيجه موجبات انحطاط دولت را فراهم آورند. آن‌ها آرزومندند وطن و ملت را تحويل دولتي بيگانه دهند. من در محضر دادگاه بدون هيچ واهمه‌يي به آن‌ها مي‌گويم:خوب بدانند و برخود بلرزند كه ما بيدي نيستيم كه با اين بادها بلرزيم؛ چرا كه در رساله نور حق و حقيقت را ديده، فرا گرفته و باور كرده‌ايم. جوانان ترك بيدارند. ملت مسلمان و قهرمان تركيه تحت يوغ هيچ دولت ديگري قرار نمي‌گيرد. جوانان مسلمان و فداكار با قدرت ايمان تحقيقي كه دارند اجازه فروش وطن‌شان را نمي‌دهند. ملت ديندار و سلحشور و جوانان مؤمن و جسور ترك واهمه‌يي ندارند. اين است كه ما به عنوان دينداران حقيقيِ تربيت شده‌ي رساله نور آن را مطالعه مي‌كنيم و مطالعه خواهيم كرد؛ رساله نوري كه ما را به بالاترين درجات و سجاياي انسانيت رسانده و موجب ترقي ما در همه عرصه‌ها شده و عشق دين و وطن و ملت را به ما جوانان القا نموده و ما را آماده فداي تمام موجوديت‌مان در اين راه كرده است.

همان‌طور كه پيش‌تر عرض كردم با آن‌كه مطالب رساله نور را بسيار اندك مطالعه كرده‌ام اما بهره وافري از آن برده‌ام. اگر ثروت و سرمايه‌يي داشتم همه آن را صرف انتشار كليات اين اثر بسيار سودمند مي‌كردم كه براي وطن و ملت و همه بشريت فوايد به غايت عظيم دارد، زيرا آماده فدا كردن همه موجوديت‌ام در راه سعادت و سلامت ابدي وطن و دين و ملت‌ام هستم.

باور من به رساله نور از روي ساده لوحي نيست. سي و سه آيه قرآني، حضرت علي (رض) و عبدالقادر گيلاني (رض) به صورت غيبي از تأليف رساله نور و اين‌كه انسان‌ها را ارشاد خواهد كرد خبر داده‌اند؛ هم‌چنين با مطالعه كتاب‌هايي از

مجموعه رساله نور به اين نتيجه رسيده‌ام كه كليات اين اثر حق و حقيقت را تعليم داده و بشريت را اصلاح مي‌كند.

هنگامي كه در روح خود خلأ بزرگي احساس مي‌كردم و در پي كتابي براي مطالعه بودم رساله نور را يافتم و وقتي آن را خواندم بي‌اختيار نتوانستم از آن جدا شوم. احساس كردم رساله نور نياز بزرگي را كه در درون‌ام هست جبران مي‌كند. اثبات‌هاي عقلي و ايماني را كه نجات بخش انسان از شبهات علمي و ايماني‌ست در رساله نور يافتم. به اين ترتيب از فشار وسوسه‌ها رها شدم و از اين حقايق دانستم كه بديع الزمان سعيد نورسي مأمور به نگارش رساله نور براي ما انسان‌هاي عصر حاضر شده است.

براي كسب فضايل عالي چون اخلاق و ادب و تربيت بايد داراي ايماني توانمند بود. حقايق ايمان در رساله نور با قدرتمندترين دلايل و مثال‌هاي روشن بيان شده است، لذا ايمان من استحكام يافت. در سايه رساله نور از سقوط به چاه گمراهي و روي گرداني از دين‌ام كه حاوي حق و حقيقت و جامع مباني مدنيت است و طعمه شدن براي اژدهاي سرخ نجات يافتم. اين است كه هر كس قدر رساله نور را بداند به هيچ قيمت از آن جدا نمي‌شود؛ رساله نوري كه خوانندگانش را از فلاكت‌هاي متعدد مادي و معنوي نجات مي‌دهد و از علم و دانشي بيش‌تر از آن‌چه فارغ التحصيلان دانشگاهي برخوردارند، بهره‌مند مي‌كند، عشق و محبت اسلام و وطن و ملت را القا مي‌كند، و به فرد اطاعت از خداوند و كوشش و مهرباني را مي‌آموزد. اين احترام و بزرگداشت بي‌ريا را از قلب كسي نمي‌توان بيرون كرد.

دادستان در توصيف رساله نور آن را از آثار مُضر مي‌داند. من به اين بي‌وجداني و دروغ به شدت اعتراض دارم. ادعا مي‌كند كه من هم در اين مسير تشويق‌هايي داشته‌ام. آري، اين درست است. ليكن قلب همه روشنفكراني كه دروغ پيشين را شنيده‌اند به درد آمده و گريسته و دندان به دندان خاييده‌اند. قرن بيستم زمان حاكميت انديشه‌هاي پوزيتيويستي‌ست. مردم مطالب اثبات نشده و بي‌دليل را نمي‌پذيرند؛ ما هم نمي‌پذيريم. ما از شما مي‌خواهيم ثابت كنيد كه رساله نور اثر مُضري‌ست.

اگر يكي ديگر از مقاصد دشمنان پنهاني كه افترا مي‌زنند اين باشد كه تساند خوانندگان رساله نور را از بين ببرند، بدانند كه فريب خورده‌اند. خوانندگان رساله نور در راه خدمت به قرآن، با پيوندهاي اسلامي و به طرز بي‌سابقه‌يي با هم مرتبط هستند و جز احترام و مهرباني و محبت هدف ديگري ندارند. به آن‌ها مي‌گوييم خود را بيهوده خسته نكنند. من كه عقب مانده‌ترين و عامي‌ترين خواننده رساله نور هستم به آن‌ها چنين پاسخ مي‌دهم:

اگر يكي از ما در شرق و ديگري در غرب باشد يكي در شمال و آن ديگري در جنوب باشد يا يكي در دنيا و ديگري در آخرت، باز هم با هم و كنار يك‌ديگر هستيم. اگر همه قدرت و توانايي‌هاي عالم را يك‌جا جمع كنند تا ما را از خودمان و از استاد سعيد نورسي بزرگ و رساله نور دور كنند موفق نخواهند شد. زيرا ما به قرآن خدمت مي‌كنيم و خواهيم كرد. ما به حقيقت آخرت ايمان داريم، پس هيچ نيرويي نمي‌تواند دوستي و تساند معنوي ما را از بين ببرد، زيرا همه مسلمانان در مقر سعادت ابدي گرد هم خواهند آمد.

با اجازه شما حقيقت مهمي را به نام سلامت وطن و ملت‌مان عرض مي‌كنم. يكي ديگر از طرح‌هاي پنهان كمونيست‌ها تشويق مردم به ضديت با دولت است.

علاوه بر خبرهاي ساختگي كه براي به زندان افكندن بديع الزمان سعيد نورسي و مُضر نشان دادن آثارش به اركان دولت مي‌دهند چنان تبليغات منفي‌اي راه مي‌اندازند كه هيچ كس نمي‌تواند باور كند.

اين ملت سال‌هاست كه باور كرده‌اند بديع الزمان سعيد نورسي در اين عصر از نوابغ بي‌نظير اسلامي‌ست و از هر نظر شخصيت بي‌مانندي دارد، لذا هيچ تبليغاتي قادر به خنثي كردن اين اعتقاد نيست و نخواهد بود.

حمد و ثناي حضرت حق را به جا مي‌آورم كه امكان استفاده از آثار استادي بزرگ را به ما عنايت فرمود. استاد بزرگي كه به من درس ايمان و اسلام داد و به دريافت فوايد عظيم نائل‌ام كرد؛ من با تمام روح و جان‌ام وامدار اين استاد هستم. براي استاد ثابت قدمي كه طي سال‌هاي سختي و مشقت كتاب نوشته و جوانان‌مان را از اين‌كه طعمه كمونيسم شوند و محكوم به حبس انفرادي هميشگي گردند نجات داده، آماده‌ام سال‌هاي سال در حبس دنيوي بمانم.

اگر قرار است در راه رساله نور كه تفسير قرآن است و از بيست سال پيش تاكنون به ميليون‌ها نفر درس دين و ايمان و اسلام و فضيلت داده و آن‌ها را از بي‌ديني محافظت نموده، اعدام شوم؛ با فريادهايالله، الله، يا رسول الله به‌سوي چوبه دار خواهم شتافت. اگر قرار باشد در راه رساله نور تيرباران شوم سينه‌ام را در برابر گلوله‌ها سپر خواهم كرد؛ رساله نوري كه جوانان‌مان را محافظت مي‌كند تا اسير كمونيسم نشوند، دين‌شان را از دست ندهند، گرفتار فلاكت‌هاي ابدي و جرم‌هايي كه عاقبت‌اش خيانت به وطن و تيرباران است نشوند. از خداوند مي‌خواهم اگر در راه استادم بديع الزمان با خنجر تكه تكه‌ام كردند در خونم كه به هر سو خواهد پاشيد نامرساله نور نوشته شود.

هيأت حاكمه محترم!

تحصيل رساله نور واقعاً عالي و اصيل و بي‌نظير است. در هر نوع تحصيلي منفعت مادي يا كسب مقامي مورد نظر است و به اين صورت به تحصيل ادامه داده مي‌شود. درس‌ها بيش‌تر اوقات براي ماديات و رسيدن به شهرت و شايد به زور خوانده شوند. اما تحصيل رساله نور مانند يك دانشگاه آزاد‌ي‌ست كه سازمان‌دهي نشده و با مطالعه كتاب‌هاي اين مجموعه تحصيل ادامه مي‌يابد و محصلان نيز جز خدمت به قرآن و ايمان در پي اهداف دنيوي نيستند.

در چنين حالتي رساله نور كه مجموعه‌يي جدي از آثار علمي و ايماني‌ست با شوق و ذوقي فراوان و با لذتي بي انتها مطالعه مي‌‌شود و خوانندگان صادق آن با جديت آرزومند مي‌شوند كه آن را بارها بخوانند. كساني كه رساله نور را كتابت مي‌كنند و مي‌خوانند با اين‌كه جان‌شان در دادگاه‌ها در معرض خطر است اما به مطالعه اين آثار عالي اعتراف دارند و اعلام مي‌كنند كه به مطالعه‌‌اش ادامه خواهند داد، و حتي اگر بدانند اعدام خواهند شد از بيان و اظهار عزم جزم خود در اين مورد خودداري نمي‌كنند. از جوانب متعدد خارق العاده‌ي رساله نور يكي همين است كه طرف مقابل فكر مي‌كند"اعتراف كنندگان مگر جان‌شان را از سر راه يافته‌اند؟"

معلوم مي‌شود در رساله نور و بديع الزمان چنان حقيقت عظيمي وجود دارد و فاقد ضرر و جنبه‌هاي منفي هستند كه آن‌ها موضوع را انكار نمي‌كنند.

در حالت عادي دانشجويان در حال تحصيل با نظم و ديسيپلين مديريت مي‌شوند و درس مي‌خوانند، اما بديع الزمان هيچ كس را مجبور به خواندن رساله نور نكرده است و صدها هزار نفر از خوانندگان رساله نور بدون اين‌كه او را ديده باشند با پيوندي محكم و پايدار طلبه او شده و از رساله نور درس مي‌گيرند.

بنابراين چنين تدريس خارق العاده‌يي در هيچ يك از مدارس تاريخ دور و نزديك ديده نشده و در هيچ دانشگاهي مشابه آن وجود نداشته است.

دادستان محترم گفت:"احترامي كه به بديع الزمان گذاشته ميشود در هيچ يك از مفسران ديگر ديده نمي‌شود."

درست است. از آن‌جا كه احترام و بزرگداشت به درجه بزرگي و كمالات بستگي دارد و تشكر و سپاسگزاري متناسب با مقدار بهره‌يي كه شخص به دست آورده انجام مي‌شود؛ بايد گفت حتماً از آثار بديع الزمان بهره‌هاي فراواني نصيب مردم شده كه از او به صورتي تشكر و سپاسگزاري مي‌شود كه نمونه‌اش ديده نشده است.

كمونيست‌ها و فراماسون‌ها تلاش كردندبديع الزمان كه بزرگ‌ترين انديشمند و مؤلف مسلمان قرن بيستم است به ما مخصوصاً به جوانان معرفي نشود، ليكن جوانان و ملت مسلمان تركيه كه بيدارند اين استاد را كه قهرمان دين است شناخته و از او بهره برده و موجبات بهره‌برداري ديگران را هم فراهم نموده‌اند. اين است كه دلبستگي و اعتماد فوق العاده به بديع الزمان تزلزلي نخواهد يافت.

آيات موجود در رساله نور بي‌آن‌كه ويژگي‌هاي بزرگ و اعجاز آميز قرآن حكيم ناديده گرفته شود با هنرمندي و مهارت چشم‌گيري به زبان تركي تفسير شده‌اند، لذا همه طبقات مردم اعم از زن و مرد، كارمند و كاسب، و عالم و فيلسوف رساله نور را مطالعه كرده و پي به مطالب آن مي‌برند؛ و متناسب استفاده‌يي كه به ميزان استعداد خود مي‌برند بيش از پيش به آن علاقمند مي‌شوند. دبيرستاني‌ها، دانشگاهي‌ها، اساتيد، استادياران و فيلسوفان رساله نور را مطالعه مي‌كنند. اين طبقات روشنفكر علاوه بر استفاده‌ي فوق العاده‌يي كه از رساله نور مي‌كنند خارق‌العاده بودن و برتري هنر تأليف آن را نيز تأييد نموده، به طرز شگفت انگيزي مشتاق مطالعه تمام رساله‌ها مي‌شوند.

افراد آگاه و قدرشناسي كه به تازگي با بديع الزمان و رساله نور آشنا مي‌شوند از اين‌كه اين اتفاق چرا زودتر برايشان رخ نداده هزارها بار افسوس مي‌خورند، لذا براي جبران زمان‌هايي كه از دست داده‌اند اوقات مساعدشان را هدر نداده، حتي قدر پنج دقيقه خود را هم دانسته و به فعاليت شبانه‌روزي در خصوص رساله نور مي‌پردازند. اين رغبت و علاقه شديد در آثار هيچ روانشناس و جامعه شناس و فيلسوفي ديده نشده است. آثار آن‌ها طوري‌ست كه فقط تحصيل كردگان مي‌توانند استفاده ببرند. يك دانش آموز مقطع راهنمايي يا زني كه صرفاً خواندن و نوشتن مي‌داند در صورت مطالعه كتابي از يك فيلسوف قادر به فهم آن نخواهد بود. اما همه بسته به درجه و مرتبه خود مي‌توانند از رساله نور استفاده كنند. لذا ملتي در انتظار رأي شما درباره بديع الزمان و شاگردان رساله نور است تا بي‌گناهي آن‌ها را اعلام كنيد. اگر سعيد نورسي به طلبه‌هايش توصيه نكرده بود كه در زمان مصيبت، صبر و تحمل كنند و مسير اعتدال در پيش گيرند، مانند زماني كه به عنوان فرمانده هنگ داوطلب در جنگ مشاركت كرد و طلبه‌هايش را گرد هم آورد هزاران شاگرد رساله نور نيز مانند آن طلبه‌هاي محترم در چادرهايي كه بر ارتفاعات شهر آفيون برپا مي‌كردند منتظر اعلام بي‌گناهي و برائت توسط دادگاه جرايم سنگين آفيون مي‌ماندند.

فعاليت‌هاي سعيد نورسي و شاگردان رساله نور در چارچوب قانون است و كسي نمي‌تواند ثابت كند كه آن‌ها در پي تشكيل جمعيتي مخفي بوده‌اند. چرا كسي نمي‌تواند چنين چيزي را اثبات كند؟ آيا شخصي كه مسير كارشناس دادگستري تا دادستاني كل را طي كرده است نمي‌تواند مطلب مذكور را با قانون ثابت كند؟ خير؛ قطعاً ناتوان نيست. مسأله اين است تشكيلاتي كه بتوان آن را جمعيتي مخفي ناميد در كار نيست. به همين دليل است كه راه اندازي تشكيلات را نمي‌توانند ثابت كنند.

اين‌كه دادستان در ابتدا و طبق قانون حكم بسيار صحيحي داده و مي‌گويد"طلبه‌هاي رساله نور جمعيت نيستند" و پس از مدتي به هر دليلي ادعا مي‌‌كند"جمعيت‌اند" يك تناقض است و بي‌ترديد اعتباري ندارد. ما اطمينان داريم هيأت

قضات با فهم اين حقيقت آشكار حكم خواهد داد كه"جمعيت مخفي وجود ندارد."

قضات محترم! اگر هنگام تأثر و اضطراب بخشي از قلب آدمي جدا مي‌شد، در برابر خبر بي‌دين شدن يك جوان همان قلب بايد به اندازه ذرات اتم متلاشي شود.

حكم برائتي كه شما صادر خواهيد كرد موجب مي‌شود جوانان مسلمان و عالم اسلام به صورت مؤثري از اين بلاي دهشتناك نجات يابند. اين يكي از دلايلي‌ست كه مرا با پيوندي محكم به بديع الزمان و آثار او مرتبط مي‌كند.

حكم برائتي كه شما در حق رساله نور و آزادي آن خواهيد داد همه جوانان ترك و تمام مسلمانان را از فاجعه بي‌ديني نجات خواهد داد، زيرا رساله نور كه خزانه حقايق متعالي‌ست بي‌هيچ شك و شبهه‌يي روزي در سراسر جهان شناخته خواهد شد.

بدين اعتبار شما با تقدير و تمجيد انسانيت مواجه مي‌شويد. حكم برائتي كه شما صادر مي‌كنيد نسل‌هاي امروز و فردا را سپاسگزار و مديون‌تان كرده، لذا با مطالعه رساله نور و كسب فوايد عظيم آن، مردم از شما با تقدير و تمجيد ياد خواهند كرد. به هيچ وجه گمان نكنيد با سخناني كه صادقانه بيان كردم درصدد رياكاري بوده‌ام. اصلاً و ابداً چنين نيست... زيرا من در دادگاه بديع الزمان از هيچ كس نمي‌ترسم و ملاحظه‌يي هم ندارم.

فقط مطلب بسيار كوتاه ديگري را با اجازه شما عرض مي‌كنم، اگر دادستان اتهـام‌هاي شنيع خود را عليه رسـاله نـور، مؤلـف و خوانندگانش ـ كه با برتري فوق العاده‌يي مانع فراماسون‌ها و كمونيست‌ها در اين وطن مبارك بوده‌اند ـ تكرار كند و از اتهاماتي كه كلاً خطا مي‌باشند دست بر ندارد، و تحت تأثير احساسات به جانب‌داري بپردازد در حقيقت به كمونيسم و فراماسونري كمك كرده و به ازدياد بي‌دينان مضري كه بايد هدف راستين اتهامات باشند، كمك نموده است.

* * *

(بخشي از لايحه دادگاه تجديد نظر)

ايمان‌هاي تخريب شده بر اثر شبهات و وسوسه‌هاي نشريات كميته‌هاي الحادي با اثبات‌هاي رساله نور بازسازي مي‌شوند. يكي از ظريف‌ترين حكمت‌ها و اسرار دلبستگي چون مغناطيس جوانان به رساله نور اين است: بديع الزمان سعيد نورسي سال‌هاست در زمانه‌يي سالخورده و رنجور و بي‌نهايت نيازمند دقت و مراقبت، با فراغت نفس و فداكاري بي‌نظير در مواجهه با انواع شكنجه‌هاي دشمنان پنهانش يعني كمونيست‌ها و فراماسون‌ها و فريب‌خوردگان آن‌ها، با صبري فراتر از تحمل، با نظر حقيقت بين و ديدگاه‌هاي واقع گرايانه خود پي به طرح‌هاي مزدورانه فراواني عليه دين برده و با تأليف آثاري در مباحث ايماني، طرح‌هاي مخفي و فريب‌كاري‌هاي وحشتناك مذكور را عقيم گذاشته است.

اما وضعيت موجود هزاران بار مايه‌ي حزن و ترحم و تأسف است، زيرا بيست و پنج سال است كه مي‌كوشند اين شخصيت خارق العاده و بزرگ و قهرمان اسلام را با حبس‌ها و زندان‌ها و سلول‌هاي انفرادي از بين ببرند.

حتي اگر مؤلف رساله نور با رفتارهاي مغرضانه‌يي كه نتيجه‌يي اوهام حاصل از اهانت كمونيستهاست مجازات شود، باز هم مطالعه رساله نور با اشتياقي وافر و علاقه‌يي روزافزون ادامه خواهد يافت.

اولين و محكم‌ترين دليل اين است كه جوانان مطالعه كننده كتاب عصاي موسي، تكثير شده با حروف و الفباي جديد، براي مطالعه باقي آثار نيز در مدت كمي حروف قرآني را فرا مي‌گيرند. به اين ترتيب سد بزرگي را كه در راه يادگيري زبان قرآني فراهم آمده بود در هم مي‌شكنند؛ سدي كه مانع فراگيري بسياري از علوم بود و همه را مجبور مي‌كرد آثاري را مطالعه كنند كه نتيجه‌اش خارج شدن از دايره دين و ايمان بود.جوانان يك ملت تا وقتي با قرآن و علوم منبعث از آن تجهيز و تحكيم شده باشند، راه ترقي و تعالي را در پيش خواهند داشت. جوانان، روح خود را كه تشنه و نيازمند اسلام و ايمان است با انوار و فيوضات

رساله نور ـ كه تفسير قرآن مي‌باشد ـ سيراب مي‌كنند. لذا جواناني كه به اين صورت داراي ايماني تحقيقي ميشوند به مبارزه با بي‌ديني و كمونيسم مي‌پردازند و اجازه فروش وطن به دشمنان اسلام را به هيچ وجه نخواهند داد. اين است كه حتي اگر كمونيست‌ها امكان از بين بردن كاغذ و مركب را هم بيابند جوانان زيادي چون من و همين طور بزرگ‌ترها فدايي مي‌شوند و براي انتشار رساله نور ـ‌كه گنجينه حقيقت است ـ پوست بدن‌شان را كاغذ و خون جاري در رگ‌هايشان را مركب خواهند كرد.

آري، آري، آري؛ هزاران بار آري...

دادستان در كيفرخواست خود مي‌گويد:"سعيد نورسي با آثار خود جوانان دانشگاهي را مسموم كرده است." ما هم در مقابل اين سخن مي‌گوييم: "اگر رساله نور زهر باشد، ما هزاران كيلو و هزاران تن به اين نوع زهر نيازمند هستيم. اگر مكاني را مي‌شناسد كه چنين زهري در آن‌جا به‌وفور يافت مي‌شود ترتيب انتقال مقدار زيادي از آن را با هواپيما بدهد."

ما طلبه‌هاي رساله نور در راه خدمت به ايمان و اسلام وقتي با ظلم ظالمان مواجه مي‌شويم مردن در گوشه زندان‌ها يا در بالاي دار را بر مرگ در بستر استراحت ترجيح مي‌دهيم. ما شهادت در زنداني را كه به دليل خدمت قرآني و ستمگرانه گرفتارش شده‌ايم بر زندگي اسيرگونه‌يي كه ظاهرش آزادي و حقيقت‌اش استبداد مطلق است ترجيح مي‌دهيم و آن را لطف بزرگ الهي مي‌دانيم.

محبوس در زندان آفيون

اهل قونيه

زبير گوندوز آلپ

يادداشت: پس از ارسال اين دفاعيه و لايحه درخواست تجديد نظر به دادگاه استيناف، رييس دادگاه طي تلگرافي دستور آزادي زبير را از زندان داد.

* * *

(دفاعيه مصطفي صونگور)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

دادستان من را هم عضو جمعيت نورجي‌ها دانسته و با اين ادعا كه مردم را عليه دولت تحريك مي‌كنم خواهان مجازات‌ام شده است.

اولاً: جمعيتي به نام جمعيت نورجي‌ها وجود ندارد، و من هم عضو چنين جمعيتي نيستم. من عضو جمعيت الهي و قدسي اسلام هستم كه از هزار و سيصد و پنجاه سال پيش تاكنون در هر عصر هزار و سيصد و پنجاه ميليون پيرو داشته و توسط فخر كائنات حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام پايهگذاري شده است؛ ديني معظم و نوراني كه سلامت و سعادت ابدي را به همه انسان‌ها مژده مي‌دهد. خداوند را سپاس كه من هم با تمام توان عزم خود را براي اطاعت از اوامر قدسي او جزم كرده‌ام. درباره طلبگي رساله نور نيز كه جرم من اعلام شده، بايد بگويم رساله نور يكي از معجزات قرآن است؛ اين اثر وظايف ديني و ايماني‌ام را به من آموخت و توسط اين اثر بود كه دانستم اسلام عالي‌ترين و مقدس‌ترين دين و تنها عامل سعادت بشر است؛ به من اثبات كرد كه قرآن، فرمان الهي ذات ذوالجلالي‌ست كه صاحب همه موجودات مي‌باشد، در هر جايي حاضر و ناظر است، از ذرات تا ستارگان تا خورشيدها، همه موجودات را در اداره ازلي خود دارد؛ به من اثبات كرد كه قرآن اثر معجزانه ذاتي‌ست كه ازل و ابد و تمام حوادث در احاطه نظرش مي‌باشد؛ ثابت كرد كه قرآن به چهل دليل معجزه و برتر از همه كتاب‌هاست، و مكالمه‌ي ازلي شمسي سرمدي‌ست كه سعادت ابدي را به نوع بشر بشارت داده و با اين كار مشتاقان را هميشه و همواره وامدار خود مي‌كند؛ رساله نور اثبات مي‌كند كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از جانب خالق كائنات فرستاده شده است؛ پيامبري كه با همه حالات و رفتارهايش اكمل همه انسان‌هاست، صادق‌ترين و متعالي‌ترين و در كمالات، برترين آن‌هاست و با نور اسلامي كه آورد عظيم‌ترين مژده و قدسي‌ترين تسلي را به بشريت عطا كرد و

چهارده قرن و يك پنجم بشر را تحت سلطنت معنوي خود اداره فرمود و نمونه‌يي از ثواب حاصله امت از هزار و سيصد سال پيش تاكنون براي او در دفتر حسنات‌اش قيد شده و مي‌شود؛ او كه سبب وجود كائنات است و حبيب الله مي‌باشد؛ آري، رساله نور به من ثابت كرد كه آخرت و بهشت و جهنم به قطع و يقين حق است و محقق خواهد شد؛ رساله نور يكي از معجزات قرآن است كه همه موارد ذكر شده را با براهين عالي و حجت‌هاي درخشان اثبات مي‌كند.

رساله نور با كلمات و جملات خود گواهي مي‌دهد كه نوري ازلي و ابدي و برخاسته از نور قرآن و نور محمدي‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است، و به دليل نسبت‌اش با قرآن و از آن نظر كه تفسير خاص كلام الله مي‌باشد پس آسماني و عرشي‌ست. آري، رساله نوري كه گمان مي‌كنيد مردم را عليه حكومت مي‌شوراند با همه"گفتار‌ها"، "لمعات"، "شعاع‌ها" و با همه"مكتوبات" اش حقايق الهي و اصول اسلامي و اسرار قرآني را درس مي‌دهد. آيا مطالعه رساله نور كه چنين ارزشمند و متعالي‌ست و اخلاق و فضيلت و حقايق ايمان را با قطعيت درس مي‌دهد، و استنساخ نسخه‌هايي از آن كه تأمين كننده سعادت ابدي‌ست، و خدمت به آن در راه ايمان و براي استفاده مؤمني از اين اثر، جرم است؟ تشويق مردم به فعاليت عليه حكومت است؟ آيا ديدار با مؤلف چنين اثر بزرگ و گران‌سنگي كه چون تنديس نوري در بالاترين مرتبه ايمان و اخلاق و فضيلت مي‌باشد؛ و در راه ايمان و قرآن، اخوت با طلبه‌هاي رساله نور راه اندازي سازمان و تشكيلات است؟ طلبههايي كه در اين عصر با نيكي و راستي و ايمان و اعتقاد محكمشان عزت اسلام و حقايق قرآن را تعالي ميبخشند و از آن حراست ميكنند و هدفي جز كسب رضاي الهي ندارند. كدام وجدان پاك و عادلي مي‌تواند چنين رفتاري را مستحق مجازات بداند؟

قضات محترم!

رساله نور كه عشق اسلامي و مرتبه ايماني رفيعي را نصيب فرد مي‌كند و بلند مرتبه‌ترين عالمان نيز حقانيت آن را تأييد كرده‌اند ترديدي نيست كه همه "گفتار‌ها" و "لمعات" و "شعاع‌ها"‌يش هر يك تفسيري نوراني از قرآن معجز‌‌البيان‌اند و هر كدام چون خورشيدي بسيار درخشان هستند كه بيماري‌ها و

تاريكي‌هاي معنوي را از ميان مي‌برند. استادمان كه وظيفه‌ي تأليف رساله نور را بر عهده دارد، در راه ايمان و قرآن سينه خود را در برابر هر سختي و فشاري سپر كرده، و با نشر حقايق قرآني در اين عصر تلاش مي‌كند مخصوصاً فرزندان اين ملت ارجمند را از هجوم سهمگين كمونيسم و هر نوع بي‌ديني برهاند؛ او به گواهي زندگاني پاك و بي‌آلايش خود در زمانه فعلي موظف به انجام مسئوليت قدسي مذكور گرديده است. او ـ حاشا ـ درس فتنه و بي‌اخلاقي به ما نمي‌دهد، راه رهانيدن ايمان را به ما مي‌آموزد كه امروز بزرگ‌ترين دغدغه و مهم‌‌ترين مسأله دنياي انسان‌هاست. بيست و پنج، سي سال است با رساله نور براي نجات ايمان صدها هزار نفر از اهل ايمان كوشيده است؛ به‌ويژه به بيچارگان چون مني كه از اسلام بي‌خبرند درس مي‌دهد كه هدف زندگي و بزرگ‌ترين سعادت، ايمان است؛ لذا بي‌ترديد او براي ما يكي از الطاف الهي مي‌باشد. به كساني كه با انكار وظيفه ديني و خدمت ايماني و قدسي او كاملاً برخلاف حق و حقيقت، او را براي زندگي اجتماعي زيان‌بار مي‌بينند مي‌گوييم:

اگر وابستگي مؤمنانه به خدا و نجات مردم از آفات وحشتناكي چون بي‌اخلاقي و بي‌ايماني به‌واسطه اطاعت از فرامين دين، و سعادتمند كردن مردم به وسيله سعادت دائمي اسلام، جرم باشد مي‌توان گفت براي حيات اجتماعي مُضر است؛ در غير اين صورت افتراي بزرگ و جرمي نابخشودني‌ست. هدف رساله نور، دنيا نيست؛ بلكه تحصيل رضاي اوست كه سعادت دائمي آخرت و همه حُسن و جمال حيات دنيوي، سايه‌يي از جلوه جمال او، و همه بهشت با تمام لطايف‌اش لمعه‌يي از لمعات محبت اوست؛ او كه دائم، باقي و رحيم ذوالجمال مي‌باشد. با وجود چنين هدف الهي و قدسي و بسيار عالي، ما رساله نور را هزاران بار از پرداختن به امور فاني مانند مسائل پست و بي‌نتيجه و معصيت‌بار يا تشويق مردم بر ضد حكومت منزه و بري مي‌دانيم. از شرّ آنان كه خواهان فعاليت‌هاي ايماني ما نيستند و علاقه‌يي ندارند كه معارف ديني را بياموزيم و با چنين دروغ‌هايي مي‌كوشند بر ما فشار بياورند، به خدا پناه مي‌بريم.

قضات محترم!

با اشارات سي و سه آيه از قرآن كريم و بيانات تقديرآميز امام علي (رض) و غوثِ اعظم (رض) و صدها تن از اهل تحقيق به قطع تحقق مي‌يابد كه اين اثر نوري از انوار قرآن است و متوسلان به آن ان شاء الله ايمان خود را مي‌رهانند؛ رساله نور را به هيچ وجه نمي‌توان خاموش نمود يا از بين برد. به عنوان مثال بيست و پنج سال است كه حملاتي با قصد از بين بردن رساله نور صورت مي‌گيرد اما اين حملات نتيجه عكس داده و موجب انتشار فوق العاده آن و درخشندگي بيش‌ترش شده است، زيرا صاحب آن، سلطان ذوالجلالي‌ست كه همه چيز را از ازل تا ابد تحت قدرت ازلي و فرمان خويش دارد، زيرا حقايق آن، حقايق قرآن است و با محافظت و عنايت حضرت حق همواره خواهد درخشيد ان شاء الله.

قضات گرامي!

به قطع و يقين محقق است كه رساله نور ايمان و اسلام را با عالي‌ترين شكل محبت و اشتياق مي‌آموزد و هدف و مقصدي جز تحصيل رضاي الهي ندارد و در عصر حاضر از معجزات كبراي قرآن و تفسير نوراني كلام الله به‌شمار مي‌رود؛ اگر كتابت و مطالعه اين اثر و دادن رسايلي از آن ـ كه حقايق ايمان را درس مي‌دهند ـ به برادران مؤمن، جرم باشد؛ و اگر برداشت از برادريِ مقدس و الهي و اخروي و رابطه‌ي ديني و اخوت اسلامي ـ كه از اوامر قدسي دين مي‌باشد ـ و متحد شدن در مسير محبت الله و ايمان و قرآن، تشكيل جمعيت و سازمان باشد، عضويت در چنين تشكيلات مباركي براي من سعادت عظيمي‌ست؛ سعادتي برتر از هرگونه پاداش و نشاني. خداوند را سپاس بي پايان مي‌گويم كه لطف بزرگي چون طلبگي رساله نور را كه باعث كسب اين سعادت و خوشبختي‌ست، نصيب بيچاره‌يي چون من فرمود. واپسين سخن‌ام:

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌

معلم

مصطفي صونگور

* * *

لايحه تجديد نظر مصطفي صونگور

١. دادگاه جرايم سنگين مرا به دليل آن‌كه رساله‌هاي نور را مطالعه و كتابت كرده و به برادر نيازمند مؤمني داده‌ام تا استفاده كند مجرم شناخته و مي‌گويد: "مردم را به مخالفت با حكومت تشويق مي‌كند..." در حالي كه من در اعتراض‌نامه‌ام در مورد اين اتهام گفتم: رساله نور را كه گمان مي‌كنيد مردم را عليه حكومت مي‌شوراند، در واقع تفسير حقيقي قرآن است. اين اثر با تمام اجزايش حقايق ايماني را تعليم داده و بزرگ‌ترين سعادت را نصيب خواننده و نويسنده‌اش مي‌كند. هدف اين كتاب هيچ شباهتي به هدف سرسرياني كه مردم را به ضديت با حكومت تشويق مي‌كنند يا بي‌اخلاقان خرابكاري كه در پي فساد هستند ندارد، هدف رساله نور كسب رضاي الهي‌ست كه بالاترين مرتبه سعادت و خوشبختي مي‌باشد. من از اين‌كه رساله نور را خوانده و كتابت كرده‌ام، رساله نوري كه ايمان، اين برترين فضيلت و دل‌نشين‌ترين نعمت را نصيب‌ام كرده است، و از اين‌كه طلبه‌ي برگزيده و خدمتكار درمانده آن هستم به خود مي‌بالم. طلبگي رساله نور را يكي از احسان‌هاي بزرگ الهي در حق خود مي‌دانم و پروردگار را همواره شكر مي‌گويم كه اين نعمت عظما را نصيب بيچاره‌يي چون من كرد كه شايسته‌اش نبودم. با اين حال برخلاف قانون و دليل، دلبستگي‌ام به ايمان و اسلام را جرم دانسته و برخلاف حق و حقيقت مجازات‌ام كردند.

٢. من شاهدم زماني كه در انستيتوي "گول كوي" كاستامونو تحصيل مي‌كردم برخي معلمان به ما درس بي‌ديني مي‌دادند. حاشا... مي‌گفتند "قرآن را حضرت پيامبر نوشته است، اسلام ملغي اعلام خواهد شد، تمدن در حال پيشرفت است، تبعيت از قرآن در اين عصر خطا و عقب ماندگي بزرگي‌ست؛" حتي روزي يكي از معلمان گفت: "مسلمانان نماز مي‌خوانند و به آخرت اعتقاد دارند به همين دليل هميشه مضطرب‌اند؛ عمرشان با درد و رنج سپري مي‌شود، در مساجد مسلمانان هميشه هواي مردگي مي‌وزد اما در كليساي مسيحيان هميشه شادي و سرور و سرزندگي وجود دارد؛ مسيحيان با ساز و وسايل ديگر و با سرگرمي از

زندگي خود لذت مي‌برند و عمرشان را با نشاط طي مي‌كنند..." آن‌ها مي‌خواستند پيوندهاي اسلام و ايمان را از قلب‌هاي ما بركنند و به جايش انكار و كفر بنشانند. اينك به مرد بيچاره‌يي فكر كنيد كه از چنين افكار زهرآگيني تأثير گرفته و با درس چنين بي‌دينان خطرناك و مُضري مي‌خواسته‌اند معنويات‌اش را از بين ببرند، حتي مجذوب انديشه‌‌هاي زيان‌بار مذكور شده و (حاشا...!) باور نموده و شروع به نشرش در محيط اطراف كرده است؛ او ناگهان با خواندن چند رساله از مجموعه رساله نور كه نور بي ‌نظير قرآن است و از فيض قرآن نشأت مي‌گيرد و حقايق ايمان و اسلام را با براهين به غايت روشن و دلايل بسيار عالي اثبات مي‌كند و شرح مي‌دهد كه دين اسلام همواره و هميشه وسيله‌يي براي سعادت و سلامت انسان‌ها بوده و هست و خورشيدي معنوي‌ست كه هيچ‌گاه خاموش نمي‌شود و كسي نيز قادر به خاموش كردنش نيست، آري، او با مطالعه چند رساله از رساله‌هاي نور همه آن افكار مسموم را رها نموده و كسب ايمان مي‌كند و احساس شادي و سعادت بي‌پايان خود را كه حضرت استاد بديع الزمان با تأليف رساله‌هاي مبارك نور نصيب‌اش نموده به او معروض مي‌دارد؛ لذا از غفلت گذشته و زندگاني غرق در گمراهي نجات يافته و به ايمان و روشنايي رسيده و در مي‌يابد كه رساله نور ايمان حقيقي را نصيب مردم مي‌كند و مؤلف اين اثر، استاد محترم بديع‌الزمان، شمس هدايت و وسيله سعادتي‌ست براي همه انسان‌هاي اين عصر و موظف به تأليف اين كتاب مي‌باشد. او در مي‌يابد كه استاد با خدمت ايماني بسيار بزرگ و عالي‌اش لطفي‌ست الهي براي بشريت مخصوصاً براي اهل ايمان؛ او اين مطالب را با سرگشتي عرض مي‌كند؛ هم‌چنان كه به وجه فوق بيان شد در وصف كساني كه در ضديت با قرآن و اسلام و با تجاوزهاي دهشتناكشان در تلاش‌اند فرزندان اين ملت قهرمان و مسلمان را به بي‌ديني سوق دهند و پايه‌هاي قدسي و الهي اسلام را كه ميليون‌ها نفر دل‌بسته آن‌اند ويران كنند و سعادت ابدي ميليون‌ها نفر را از بين ببرند، مي‌گويد: "ويرانگري و تخريب كميته مخفي سفيان" و براي ديوانگاني كه آن‌ها و تخريب‌هاي پست و ظالمانه و قهرآميز و ويرانگري هايشان را تشويق مي‌كنند با تنفر و تأسف، هزاران بار افسوس مي‌خورد و به هم‌كلاسي‌هاي قديمي‌اش كه در ايمان خود دچار ترديد شده‌اند مي‌گويد: "بياييد

همگي از خواسته‌هاي نفساني و هوي و هوس دست برداريم و در برابر حقايق قرآني زانو بزنيم و به مدرسه نور كه راهنماي سعادت اين عصر است بشتابيم؛ از بيچارگان كذابي كه ماه‌ها و سال‌ها تشويقشان كرديم و از دروغ‌هايي كه به نام حقيقت نشان‌مان دادند دست بشوييم، دل به درس هاي سعيد نورسي دهيم و او را استاد خود بدانيم، و از ظلمت رو به نور كنيم." آيا اين سخنان و اين امور برخاسته از سروري نيست كه از ايمانش نشات مي‌گيرد؟ آيا ريشه در محبت و دل‌بستگياش به قرآن و اسلام ندارد؟ آيا به دليل علاقه وافرش به ملت خويش نيست كه مي‌خواهد همه داراي ايمان تحقيقي شوند و به سعادتي جاودان و ابدي نايل آيند؟

آيا پيروي از خداوند و اعلام اين‌كه اسلام عالي‌ترين دين است و فضيلت و سعادت را بشارت مي‌دهد جرم است؟ امروز از هر سو تعرضات ويرانگر ظالمانه‌يي عليه قرآن و اسلام آغاز شده و با تهمت و افترا به قرآن و حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌خواهند ارزش و موجوديت بسيار مقدس و عالي آن حضرت را از بين ببرند؛ در عين حال كتاب‌هايي كه بي‌ديني و الحاد و فساد اخلاقي را تبليغ مي‌كنند و بيچارگان فاني و كم ارزشي كه عليه اسلام هجوم مي‌آورند و در مقابل خدا عصيان مي‌كنند، ارج و قرب مي‌بينند و احوال بدعتآميز و نامشروع آن‌ها تشويق مي‌شود. در چنين زمانه‌يي رساله نور آشكارا و به صورت قطعي توضيح داده و اثبات مي‌كند كه قرآن و حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام افضل و داراي قدسيت و حقانيت مي‌باشند، نيز وجود خداوند را ثابت كرده و شرح مي‌دهد كه اين عالم با تمام موجودات و اعضا و جوارحش بر وجوب وجود آفريننده و وحدانيت او شهادت مي‌دهند، و انسان به اعتبار عقل و انديشه‌يي كه دارد و از آن نظر كه بيش از موجودات ديگر آيينهداري اسماي الهي را مي‌كند نسبت به آفريدگان ديگر به نوعي حكم سلطان را دارد؛ اگر انسان با ايمان و عبوديت به خداوند منتسب شود، و از گمراهي و بي‌قيدي و گناهان كبيره اجتناب نمايد، برتر از موجودات ديگر شايسته اعلاي عليين است و مسافري محترم و مظهر بهشت و سعادت جاودان خواهد شد. ولي اگر او با شرك و عصيان يا غفلت و ضلالت به خالق خود كافر گردد پستتر از حيوان مي‌شود و با سقوط در اسفل سافلين، مستحق جهنم

ابدي خواهد شد؛ آن‌گاه بدبخت و درمانده‌يي مي‌شود لايق رنج و عذاب بي‌‌پايان. رسالهي نور توضيح مي‌دهد كه قرآن لايتغيرِ هميشگي‌ست و احكام و اوامرش هيچگاه تغيير و تبديل نيافته و قابل تغيير نيست؛ كلام حق است. اسلام نيز همواره در اوج تمدني برتر قرار دارد، و سعادت دائمي و واقعي بشريت فقط و فقط در پيروي و انتساب به فرامين قرآني امكان‌پذير مي‌باشد. اينك شما بگوييد آيا سخن از قدسيت و برتري رساله نور و اين‌كه بگوييم نوري‌ست الهي از معجزات قرآن، و اين‌كه ايمان داشته باشيم و اعلام كنيم كه اين كتاب، احساني رباني‌ست مرتكب جرم شده‌ايم؟

انتشار رمان‌ها و افسانه‌هايي كه براي لذت‌هاي نامشروعِ چند دقيقه‌ييِ زود گذر نوشته شده‌اند، و كتاب‌هايي كه عليه اسلام تأليف مي‌شوند و مطالعه آن‌ها براي معنويات ملت و مملكت به غايت زيان بار و خطرناك است؛ نيز مدح و ستايش و توصيه و نشر اين قبيل كتاب‌ها جرم نيست اما كتابت و توصيه به مطالعه رساله نور جرم محسوب مي‌شود، كتابي كه معرف خورشيد اسلام ـ كه ميليون‌ها نفر با دقت نظر در آن به سعادت حقيقي نايل آمده‌اند ـ مي‌باشد و همگان را به آن سفارش مي‌كند؛ كتابي كه بشارت دهنده حقايق ايمان مي‌باشد؛ و ما قادر به مدح و ثناي مزاياي عالي آن نيستيم آيا كسي كه ذره‌يي ايمان در دل داشته باشد و خواهان سلامتي كشور و ملت‌اش باشد مي‌تواند چنين چيزي را جرم بداند؟

قضات محترم تجديد نظر!

دعاوي عرض شده به حضور عالي شما، مستقيماً به دعاوي ايمان و قرآن و نجات و سعادت ابدي توده‌هاي ميليوني مربوط است. بسياري چون انبيا عليهم السلام و اوليا و در صدر آن‌ها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و همه اهل حقيقت ـ كه بي‌شمارند ـ و تمام نياكان‌مان كه با ايمان رهسپار ديار باقي شده‌اند مرتبط با اين دعوا هستند. فرصت بهره‌مند شدن از سلام و محبت و دعا و شفاعت ميليون‌ها نفر از اهل حقيقت هم اينك در اختيار شماست. حقيقت عالي‌اي كه رساله نور ناميده مي‌شود اينك پيش روي‌تان است. آيا هدف اين كتاب كسب مقامات دنيوي و زودگذر و پست است؟ يا به‌دست آوردن رضاي خداست كه بزرگ‌ترين سعادت و عالي‌ترين شادي و برترين خوشبختي‌ست؟ همه مطالب

مندرج در اين كتاب آيا مردم را به فساد اخلاقي مي‌خواند؟ يا اين‌كه آنان را مجهز به ايمان نموده و به اخلاق و فضيلت برتر مي‌رساند؟

رساله نور كه از اعجاز معنوي قرآن معجز البيان فوران مي‌يابد و نوري الهي‌ست، پيش روي‌تان است. مادام كسب ايمان و ترك مؤمنانه‌ي اين جهان به دارالسعادتِ باقي براي انسان‌ها، دعوي‌اي برتر از هر مسأله ديگري‌ست؛ و مادام كه رساله نور با فيض قرآن حقايق ايماني را تعليم مي‌دهد و صدها هزار نفر كاتب و مطالعه كننده آن شهادت قطعي مي‌دهند و آيات قدسي قرآن و احاديث متعدد محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و تعدادي از اهل ولايت مانند امام علي (رض) و غوث گيلاني (رض) از رساله نور تقدير نموده و مطالعه‌اش را توصيه كرده‌اند و گفته‌اند كه رساله نور موجب پيروزي اين مسير مي‌شود، البته ترديدي نيست كه شما با عدالت طلبي و حق و حقيقت‌پرستي برتر خود ـ كه فراتر از هر انديشه‌ي فاني و گذرايي‌ست ـ چهره حقاني و قرآني رساله نور و ارزش واقعي آن را با نگاه تقديرآميزي خواهيد ديد و خواهيد دانست. شما پي خواهيد برد كه طلبه‌هاي رساله نور نيز دنبال هدفي جز كسب رضاي حضرت حق نيستند.

قضات محترم قوه قضاييه!

استاد عزيز و عالي مقام ما جناب بديع الزمان با برخورداري از عالي‌ترين اخلاق و فضايل و با برترين ميزان شفقت و مهرباني هميشه كوشيده است انسان‌ها را از ظلمت افكار تيره و تار و از حبس ابدي و هميشگي نجات دهد. او كه در برابر شديدترين فشارها و اذيت‌ها سينه سپر كرده است از سوي حضرت حق وظيفه دارد حقايق قرآني را منتشر نمايد؛ ايشان با مسئوليت قدسي خود به كسب بالاترين مقام كمال در اين زمان نائل آمده است؛ با اين حال او را برخلاف حق و عدالت روانه زندان‌ها مي‌كنند. اين استاد گرامي و انسان‌دوست واقعيِ هفتاد و پنج ساله كه بسيار بيمار و سالمند و بي‌كس است و داراي ايمان و عبوديت متعالي و هوش سرشار و علم و دانش مي‌باشد و هدفي جز نجات ايمان مردم را دنبال نمي‌كند، در زندان‌هاي آفيون در سرماي شديد و تحت فشارهاي دهشتناك وضعيت دردناكي دارد كه دل هر كسي را مي‌آزارد و به درد مي‌آورد. با اعتماد به

عدالت عالي شما كه شيفته و مفتون حقايق است و با اطمينان از انسان‌دوستي شما، در انتظار تجلي شفقت و مهرباني عدالت‌ هستيم.

مصطفي صونگور

* * *

(دفاعيه محمد فيضي)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

در كيفرخواست، من را دبير ويژه استادم سعيد نورسي خوانده‌اند و با يادآوري علاقه شديدم به ايشان و رساله نور و خدمات زيادي كه در اين زمينه داشته‌ام مجرم دانسته‌اند. من هم در مقابل، با تمام توان اين اتهام را پذيرفته و به آن افتخار مي‌كنم، زيرا ذاتاً شوق فراواني به علم دارم. دليل‌اش اين است كه در حادثه دنيزلي وقتي خانه‌ام را تفتيش و بازرسي كردند پانصد و هشتاد جلد كتاب متنوع علمي و عربي يافتند؛ و اين مطلب به طور رسمي ثابت است. در زمانه كنوني از هر هزار نفر ممكن است يك نفر هم اين تعداد كتاب را نداشته باشد؛ لذا با توجه به فقر و اوضاع و احوال من و با عنايت به جوان بودنم و ضعفي كه در دانستن زبان عربي دارم، شوق فوق العاده طلبگي و عشق عجيب به علم و دانش است كه موجب جمع آوري پانصد و هشتاد جلد كتاب شده است.

من با اين استعداد فطري همواره در پي يك استاد واقعي بودم. حضرت حق را بي‌نهايت شكر مي‌گويم، كه آن‌چه را در دور دست‌ها جستجو مي‌كردم در همين نزديكي‌ها نصيب‌ام كرد. آري، سراسر حيات استادم سعيد نورسي گواهي مي‌دهد كه هدف او در زندگاني چيزي جز شوق به علم و دانش و علاقه به يادگيري علوم اسلامي نبوده است. من با مشاهدات خويش و مطالعه تاريخچه حيات استادم كه منتشر شده است و به‌واسطه مطالبي كه از طلبه‌هاي قديمي‌تر شنيده‌ام به قطع و يقين دانسته‌ام كه علاقه فطري من به علم و دانش به صورت برتر و عالي‌تري در استادم وجود دارد. لذا او برخلاف همه عالمان مدارس قديم، به تنهايي و بسيار عالي به محافظت از طلبه‌گي پرداخته و متحمل هر بلايي شده است. حتي اهل سياست به دليل عدم درك احوال شگفت استادم تلاش كردند او را به رغم عدم ارتباط، به نوعي از سياست مشغول كنند. او را بارها زنداني كردند. اما حضرت حق عشق علمي او را كليدي براي حقايق قرآن قرار داد. رساله نور كه موجب حيرت و

سرگشتگي همه اهل علم و تمام فيلسوفان است به ميدان آمد. من نيز كه تا آن زمان در طول عمرم در جستجوي چنين اثري بودم، استاد را كه با او تشابه فطري داشتم اما او در مرتبه‌يي بسيار بالاتر قرار داشت به لطف و احسان الهي در كاستامونو در كنار خويش يافتم. تا آخر عمرم نيز سپاسگزار اين واقعه خواهم بود.

هم‌چنين استادم از گذشته تاكنون براي محافظت از عزت علمي، چيزهايي مانند صدقه و هديه را نپذيرفته و طلبه‌هايش را نيز از گرفتن آن منع كرده است. او در مقابل كسي سر خم نمي‌كند. يكي از ويژگي‌هاي عالي استاد اين است؛ همانطور كه زمان جنگ در خط مقدم قبول نمي‌كند بنشيند يا وارد سنگر شود و از عزت علمي محافظت ميكند، در برابر سه فرمانده ترسناك نيز قهرمانانه از حيثيت علمي و روحاني دفاع نموده و به غضب آن‌ها اهميتي نداده و ساكت‌شان مي‌كند. اين است كه من، استاد را شخصيتي مي‌دانم كه براي محافظت از عزت و شرف اين ملت و اين وطن و علماي ترك، همه چيز خود را فدا نموده است؛ لذا او را به عنوان استاد واقعي خود پذيرفته‌ام. چنين استادي كه براي وطن و ملت واقعاً فداكاري مي‌كند حتي اگر بر فرض محال صد اشكال هم داشته باشد بايد نظر مسامحه داشته و به او اعتراضي نكنيم.

وطندوستان اين كشور در دوره مشروطيت و مليگرايان و ميهن‌پرستان نيز در دوره جمهوريت به نام وطن و ملت از خدمات فوق العاده اين استاد به عرصه علم تقدير و تشكر كردند. به عنوان نمونه دولت اتحاد و ترقي به دارالفنون شرق ـ كه مشابهجامع الازهر به ناممدرسةُ الزهرا در استان وان بناي اوليه‌اش پايه‌گذاري شده و به دليل وقوع جنگ جهاني اول كار ساختمان‌اش متوقف شده بود ـ نوزده هزار ليره طلا داد؛ به همين ترتيب بيست و چهار سال پيش دولت جمهوري نيز با تأييد صد و شصت و سه نفر از نمايندگان، قبول كرده بود كه صد و پنجاه هزار ليره تخصيص دهد. اين استاد عالي نزديك بود موفق شود مدرسة الكبرايي مانند جامع الازهر را ـ كه با مشاركت هزاران نفر از علما تأسيس شده بود ـ به تنهايي احداث كند، و اين نشان مي‌دهد ملي‌‌گرايان و وطن دوستان نيز همراه با علماي مدارس ديني مي‌بايست از استاد تقدير و تمجيد كنند. ما هم از آن نظر كه چنين استادي را به‌دست آورده‌ايم تصميم گرفته‌ايم هر گونه سختي و مشقتي را تحمل

كنيم. اين علامه ممتاز زمان با فيوضات علمي خود و با حقايق آثار قدسي‌اي كه تعدادشان به صد و سي جلد مي‌رسد موجب ترقي من در راه علم و ايمان گرديد، لذا هميشه و همواره برايش احترام قائل‌ام. ان شاء الله اين احترام تا ابد ادامه خواهد داشت.

دادستان با ادعاي اين‌كه ما دين و احساسات ديني را ابزار قرار داده‌ايم تا جمعيتي مخفي راه اندازي كرده و در امنيت دولت اخلال ايجاد كنيم درصدد مجرم دانستن من بوده است؛ ماه‌هاست تفتيش و تحقيق مي‌كنند اما به واقعيت ادعايشان نرسيده‌اند؛ حقيقت اين است كه نه جمعيتي مخفي وجود دارد و نه ما با چنين جمعيت‌هايي رابطه داريم. تنها ارتباط ما با رساله‌هاي نور است كه آن هم در مواجهه با قوانين دولت جمهوري، در سخت‌ترين امتحان‌ها، حرمت و احترام لازم را از هيأت‌هاي عالي كارشناسي كسب كرده و برائت‌شان توسط محاكم با صلاحيت اعلام شده است. اين نيز خيانت به وطن و ملت نيست، بلكه تلاشي‌ست در مسير علم و دانش سودمند كه فايده آن مستقيماً عايد وطن و ملت مي‌شود. خارج از اين نه هدف سياسي خاصي داريم و نه خواسته و غرضي جداگانه. لذا بي‌گناهي و صداقت ما در اين خصوص آشكار است، پس مانند آن‌چه در دادگاه دنيزلي گذشت از محكمه عالي شما انتظار تجلي عدالت و اعلام بي‌گناهي‌ام را دارم.

محبوس در زندان آفيون

اهل كاستامونو

محمد فيضي پاموك‌چي

* * *

(دفاعيه احمد فيضي)

به: دادگاه جرايم سنگين آفيون

قضات محترم!

مگر ديدار با عالم ديني، مطالعه و كتابت كتاب‌هاي او كه شامل حقايق دين است، و خدمت كردن به دين و قرآن و پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براي ياري رساندن به هم‌دينان، وظيفه و حق مؤمن نيست؟ آيا ماده‌يي قانوني وجود دارد كه مانع ما در اين خدمت ديني شود؟ آيا در زمانه ما انتقاد از برخي جريان‌هاي كفرآميز و غير‌ِ اخلاقي جرم است؟ ما فقط توده‌هايي متدين و پاك‌دل هستيم، نه با سياست كاري داريم و نه با حكومت. حسن ظن به يك انسان و ارزش قائل شدن براي او نظر شخصي هر كس است.

ما بديع الزمان را برترين عالم زمان خود دانسته، و او را اهل حقيقتي مي‌دانيم كه حقايق ديني را بدون هيچ تملقي بيان و مطرح مي‌كند. اين‌كه او را مجاهد مي‌ناميم بدان سبب است كه در مقابل جريان‌هاي غير اخلاقي و مخالف ايمان كه كشورمان را تهديد مي‌كنند با اتكا به حقايق محكم قرآن به دفاع و خدمت ديني مي‌پردازد. در كشوري كه آزادي دين و وجدان حاكم است نمي‌توان كسي را به دليل فكر و انديشه‌يي شخصي مجرم قلمداد كرد. به همين دليل ما مجبور نيستيم نزد كسي حساب پس دهيم.

اما درباره مسأله اشخاص آخر الزمان ـ كه حديث از آن خبر داده است ـ بايد بگويم اين موضوعات را ما جعل نكرده‌ايم؛ اصل اين مسائل در دين موجود است. پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام طي احاديثي مي‌فرمايد عمر امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام خيلي بيش از هزار و پانصد سال نخواهد بود؛ از حوادث بزرگ تاريخي نيز كه تا آن زمان در امت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و گوشه و كنار جهان رخ داده و تأثيرات مهمي خواهند داشت، به عنوان"علامت‌هاي قيامت" خبر مي‌دهد و نظر امت اسلام را بر شرّ آن‌ها جلب مي‌كند، و مي‌فرمايد: "كساني

كه بر اثر غفلت و جهالت دچار اين شرّها مي‌شوند با شقاوت و هلاكت ابدي مواجه خواهند شد." در اين مورد براهين ديني متعددي وجود دارد. ما كه به خداوند، پيامبر و قرآن ايمان داريم؛حال به عنوان نتيجه اين اعتقادي كه به صدق پيامبر و اين ايمان داريم نبايد براي نجات خود از هلاكت ابدي فعاليت كنيم؟ آيا به وقايع پيراموني خود نبايد توجه كنيم؟ آيا زمانه خطرناك مذكور فرا رسيده است؟ نكند ما همان نسلي باشيم كه گرفتار خطرهاي مذكور شده است؟ آيا در تطبيق اين موارد با حقايق ديني موجود نبايد جهد خويش را نشان دهيم؟اگر ما هم به دلايل مثبت پيشِ روي‌مان و حقايق مبرهن و علمياي كه ما را به سمت وجود الهي سوق مي‌دهد توجهي نكنيم و گمان كنيم كه فقط بي‌دينيِ اروپايي‌ست كه لازمه مدنيت و شعار معرفت است لذا دين خود را كنار بگذاريم، چه كسي ما را از هلاكت ابدي نجات خواهد داد؟ آيا به اين موضوع نبايد فكر كنيم؟ كسي كه داراي چنين ذهنيتي‌ست و چيزي برتر از قرآن و حقايق‌اش نمي‌شناسد آيا با ترس از كيفرهاي زودگذر (دنيوي) خود را دچار هلاكت ابدي خواهد كرد؟ يا نه براي برخي ارزش‌هاي زودگذر اهميت قائل مي‌شود؟ آيا چنين كسي از وظيفه خدمت به خدا و رسول و دين‌اش صرف نظر مي‌كند؟ عوامل واقعي پيوند دهنده ما به بديع الزمان همين‌ها هستند. آيا منبع ديني ديگري وجود دارد تا نيازهاي ازلي روح خود را با آن تسكين دهيم؟

دادستان محترم به ما توصيه مي‌كند هزاران كتاب عربي موجود در كتاب‌خانه‌ها و آثاري را كه ترجمان روح زمانه نيست مطالعه كنيم. دادستان محترم و هم‌فكران‌اش مي‌توانند مجموعه علمي، گنجينه آزادي و حقيقت عاليه‌يي به نام رساله نور را نپسندند و از آن هم انتقاد بكنند؛ اين موضوع به خود آنان مربوط است. اما آن‌ها نمي‌توانند دخالت كنند كه ما بايد به كدام كتاب علاقه داشته باشيم و براي كدام اثر ارزش قائل شويم. ما رساله نور را دوست داريم و آن را تفسير قرآن و كتابي بي‌ريا و حقيقي در موضوع دين مي‌دانيم. معيارها و احكام ارزش گذاري، تقدير و تحسينِ وجداني‌ست. كسي نمي‌تواند در اين موضوع دخالت كند. آري، ما به ولايت مؤلف رساله نور و اين كه همواره درس حقيقت مي‌دهد قائليم. اين‌كه او مطلب مذكور را قبول نداشته باشد اعتقاد ما را باطل نمي‌كند.

البته ما هم اين مطلب را به دليل كرامت كونيه او قبول نكرده‌ايم بلكه به اين خاطر قبول كرده‌ايم كه شاهد كامل‌ترين ظهور و بروزهاي خارق العاده او در دروس رساله نور بوده‌ايم و كرامت علميه‌اش را كه همه جهان عرفان را به محاجّه مي‌خواند، ديده‌ايم. آيا بديع الزمان دومي را مي‌شناسيد كه با آن‌كه مدت تحصيل‌اش بيش از سه ماه نبوده، اين مقدار فيض علمي منتشر كرده باشد، و با خوارق علمي‌اش در منتهاي مسائل علمي و عالي، چنان منطق برتري از خود بروز داده باشد كه موجب حيرت بزرگ‌ترين انديشمندان شود؛ و با زباني كه از نيمه دوم زندگي‌اش فرا گرفته مطالب را با شيوه‌ي بياني جذاب و گيرا و اثرگذار اظهار نمايد؛ و با هيجان و عشقي به غايت فياض مسائل را ترنم كند؛ بديع الزماني كه چون درياي ايمان و گنجينه توحيد و عمان حكمت در حال جوشش باشد؟

بديع الزمان كسي‌ست كه كم‌ترين ميل و توجهي به آلايش ظواهر فاني ندارد و در پي كم‌ترين منفعت و لذتي نيست؛ كسي‌ست كه به هيچ يك از خودشيريني‌هاي امور گذراي دنيا اهميت نمي‌دهد، هيچ انتظاري از كسي ندارد، چيزي درخواست نمي‌كند و هر آن‌چه را به او عرضه بدارند نمي‌پذيرد، كسي كه نمونه‌هاي عفت و عصمت را در زندگي خويش نشان مي‌دهد و با صبر و تحمل در برابر هر گونه محروميت‌ها سينه سپر مي‌كند و بدين صورت خود را وقف اظهار حقيقت، انوار قرآن و معارف محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كرده است، و در برابر دردهاي اين كشور و ملت با رحم و شفقت مي‌گريد؛ و به رغم اين همه اهانت‌هايي كه به او مي‌شود از خدمت براي سعادت اطرافيان‌اش به هيچ وجه دست بر نمي‌دارد، بديع الزمان كسي‌ست كه بدون توجه به سالمندي و بي‌كسي خود براي نجات خلق از چاه جهل و گرداب انكار با جهدي الهي و بي‌چشم‌داشت تلاش و مبارزه مي‌كند؛ آيا استاد ناميدن اين تنديس نور و فضيلت را زياده‌روي ميدانيد؟ او گذشته از كرامت‌هاي علمي ياد شده، به دليل فراغت و استغنا و عصمت و استقامت عالي و بي‌نظيري كه در زمانه‌ي كنوني ـ كه زمان فقدان معيارهاي اخلاقي‌ست ـ از خود نشان مي‌دهد، باز هم به عنوان نمونه كمال و محراب فضيلت شايسته شناخت و اقتدا مي‌باشد.

ما به بديع الزمان و آثارش با چنين ديدگاهي مي‌نگريم. آيا اين دلبستگي به مشاراليه كه از ايمان ما نشأت مي‌گيرد، و آيا مشاركت ما در توبيخ‌ها و تحقيرهاي شديد قرآن و بيانات محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در خصوص كفر و اخلاق كه منبعث از ايمان‌مان مي‌باشد، اهل سياست‌مان مي‌كند كه آن را از امور گذراي دنيا مي‌دانيم؟ بعضي از فرزندان نسل‌مان بيست و پنج سال است كه حقايق دين را درنيافته و راه هلاكت مطلق را در پيش گرفته‌اند؛ آيا آگاه كردن آن‌ها درباره خدا و پيامبر، و حقيقت و قرآن براي رهايي‌شان از هلاكت ابدي، و اصلاح روح‌هاي پاك و وجدان‌هاي معصوم‌شان را مي‌توان فساد ناميد؟

قضات محترم!

ما به هيچ‌وجه سياسي نيستيم. معتقديم سياست براي كساني چون ما كه اهل سياست نيستيم مسلك و مشربي حامل هزار و يك نوع وبال و خطر و مسئوليت است؛ هم‌چنين ما براي ظواهر فاني دنيا نيز اهميتي قائل نيستيم. به دنيا هم فقط از وجهي نگاه مي‌كنيم كه خير است و ما را به رضاي الهي رهنمون مي‌شود. بدين اعتبار اتهام رفتن در پي سياست و مبارزه با دولت را به شدت رد مي‌كنيم. اگر ما چنين قصدي داشتيم طبيعي‌ست كه در طول اين بيست و پنج سال مي‌بايست نشانه‌يي كوچك مي‌داشت.

آري، ما داراي جنبه‌يي از جوانب نفي هستيم و آن هم متوجه بي‌ايماني و فساد اخلاقي‌ست؛ ما اين مسائل را تقبيح مي‌كنيم. اين جنبه نيز ناشي از ايمان ما و اشتراك ضروري‌مان به شدت بيان و گستردگي توبيخي‌ست كه در قرآن در اين مباحث وجود دارد. اگر اين اسباب موجبه و طرز بيان صداقت، اخلاص، حقيقت و صفا، نظر شما را تغيير نمي‌دهد هر طور كه مي‌خواهيد ما را مجازات كنيد. اما فراموش نكنيد حضرت عيسي (ع) كه امروز ششصد ميليون نفر پيرو دارد، به دليل آن‌كه حامل امانت تبليغ بود و قلب‌اش صرفاً براي سعادت مردم مي‌تپيد، به دست حاكمان آن زمان چون سارقي عادي به اعدام محكوم شده بود.

اگر به خاطر سخنان آزادانه ما محكوممان كنيد، با افتخار مي‌پذيريم و فقط با نداي

حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

به‌سوي درگاه قاضي الحاجات دست مي‌گشاييم.

محبوس در زندان آفيون

از ناحيه اورتاكلار

احمد فيضي كول

* * *

(دفاعيه جيلان)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

دادستان كاه را كوه جلوه داده و به دليل خدمت‌ام به رساله نور و كسي كه او را با افتخار استاد خود مي‌دانم، مرا سياست‌مدار و دسيسه‌گر بزرگي معرفي كرده و از جرم‌هاي خيالي منتسب به رسـاله‌هاي نـور سهم به سـزايي را متوجه من دانسته است. در برابر اين ادعا مي‌گويم: من آثار ديني و ايماني و اخلاقي استادم بديع‌ الزمان را مطالعه كرده و طوري از آن‌ها بهره‌مند شده‌ام كه آماده‌ام زندگي‌ام را در راهش فدا كنم. من رابطه نزديكي با ايشان داشته و دارم، اما اين ارتباط چنان‌كه دادستان مي‌گويد ضرري براي وطن و ملت نداشته و مردم را به ضديت با دولت تشويق نمي‌كند بلكه ارتباطي محكم و پابرجا در راهي‌ست كه به نجات من و امثال من از نيستي ابدي قبر ـ كه هيچ كس توان رهايي از آن را ندارد ـ منجر مي‌شود، راه نجات ايمان برادران ديني‌ام كه در اين زمانه پرخطر، محتاج نجات ايمان و اصلاح اخلاق خود هستند و مي‌خواهند عضو سودمندي براي وطن و ملت شوند.

از نزديكان ايشان هستم. چهار سال، گاه و بي‌گاه با افتخار به ايشان خدمت كرده‌ام و در مدت مذكور جز فضيلت كامل شاهد هيچ چيز ديگري نبوده‌ام. حتي يك بار هم از زبان او كلمه‌يي درباره مهدي بودن يا مجدد بودنش نشنيده‌ام. بيش از صدها هزار نسخه رساله نور و صدها هزار نفر از شاگردان خالص‌اش كه با مطالعه رساله نور ايمان خود را نجات داده‌اند گواهي مي‌دهند كه تواضع‌اش در كمال است.

استاد ارجمندام خود را مانند ما طلبه رساله نور مي‌داند، و چنين ادعايي دارد. با ملاحظه نامه‌هاي متعدد او كه در اختيارتان است، مخصوصاً در"رساله اخلاص" از مجموعه "عصاي موسي" به سهولت مي‌توان شاهد اين موضوع بود. او خود بارها در رساله نور و نامه‌هايش تكرار نموده و گفته است:"حقايق باقي و درخشاني چون خورشيد و الماس را نمي‌توان بر اشخاص فاني استوار نمود، و اشخاص فاني

هم نمي‌توانند خود را صاحب حقايق قيمتي مذكور بدانند." با اين حال گفتن اين كه او اهل تفاخر است و مدعي مهدويت و مجدد بودن، با عقل سليم سازگار نيست، زيرا همه نامه‌ها و رساله‌هايش را اگر با انصاف و با دقت مطالعه كنيد خواهيد ديد كه اين علامه محترم زمان، دانشمندي ديني‌ست كه طي قرن‌ها نمي‌توان نمونه‌اش را يافت؛ و نجات‌دهنده ايماني‌ست كه مشابه‌اش را نمي‌توان ديد. مطمئن خواهيد شد در زمانه‌يي كه چيزي نمانده بود شراره‌هاي سرخ بلشويسم آستانه خانه‌مان را فرا گيرد، او چون يك ميهن پرست، بيش از لشكري براي وطن و ملت سود و بركت داشت. افسوس مي‌خورم كه چرا زودتر از اين‌ها به شاگردي چنين اثري، و چنان استاد محترمي ـ كه مؤلف‌اش است ـ در نيامدم.

هيأت محترم قضات!

براساس منافع بي‌شماري كه شخصاً از رساله نور كسب كرده بودم، رساله"راهنماي جوانان" را با دريافت مجوز رسمي به عنوان يك خدمت ملي و قدسي و براي استفاده فرزندان ديگر وطن، در اسكي شهير منتشر كردم. از شما سؤال مي‌كنم:"در حالي كه لازمه خدمت بيچاره‌يي چون من به رساله نور ـ كه تفسير واقعي و بي كم و كاست قرآن است ـ و از آن طريق به ايمان، مستلزم تبريك و قدرداني و تشويق است، چنين برخورد سنگيني تا چه حد از حقيقت عدالت دور و مخالف آن است؟"

از دادگاه عادل‌تان مي‌خواهم بر آزادي رساله‌هاي نور كه غذاي روح، سبب نجات و كليد سعادت ابدي ما هستند رأي دهد؛ هم‌چنين معروض مي‌دارم اگر مطالبي كه بعضي از آن‌ها را بيان داشتم و براي‌تان برشمردم از نظر شما جرم محسوب ‌شود سنگين‌ترين مجازاتي كه برايم قائل شويد با كمال رضايت قلبي خواهم پذيرفت.

محبوس در زندان آفيون

اهل اميرداغ

جيلان چاليشكان

* * *

(دفاعيه مصطفي عثمان)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

در خصوص مسائلي كه براساس مشاركت من در فعاليت‌هاي موهوم ضديت با رژيم بديع الزمان سعيد نورسي كه مظنون به تشكيل جمعيت مخفي، ابزار قرار دادن احساسات ديني و اخلال در امنيت دولت مي‌باشد، و به عنوان جرم ادعا شده مي‌گويم:

١. آري، من هم مانند تعداد زيادي از طلبه‌هاي نور درصدد فراگرفتن تربيت مدني ديني كه فضيلت و افتخاري تاريخي و شايسته مسلمان و ترك بودن واقعي‌ست، و اخلاق قرآني كه شعاري ملي‌ست، برآمدم تا بتوانم عضو مفيدي براي وطن و ملت شوم و از تأثير ايدئولوژي‌هاي بيگانه در امان بمانم و دين و ايمان خويش را بياموزم و از آن محافظت كنم؛ لذا رساله‌هاي نور را تهيه و شروع به مطالعه كردم. در زمانه‌يي كه اخلاق سيئه و بي‌بند و باري و رذالت، اخلاق و شرف نياكان‌مان را ـ كه به تاريخ، عزت و نام و نشان داده است ـ پايمال نموده، و حيات جامعه را مسموم كرده، و هر كوي و برزني را تا درجه مشمئز كردن صاحبان اخلاق ناپسند، در بر گرفته و موجب تقلا و نگراني افكار عمومي گرديده، و تبديل به بحث روز هر خانواده از هر طبقه‌يي شده؛ و اين وضع دردناك، روزنامه‌ها و نشرياتي را كه زبان افكار عمومي محسوب مي‌شوند تبديل به مخبران و ضابطان اخلاق نموده و انتقادهاي آن‌ها را در موضوعات گوناگون برانگيخته است و روز به روز با شتاب در حال گسترش بوده و در حال نشان دادن استعداد فراگير شدن خود نيز مي‌باشد؛ من هم در پرتگاه فساد اخلاقي سقوط كرده بودم؛ و رساله نور با درس‌هاي ديني، اخلاقي، اجتماعي و ادبي خود هم‌چنان كه هر خواننده مسلمان را نجات مي‌دهد مرا نيز رهانيد؛ هموطناني كه مي‌دانستند و شنيده بودند كه من اين آثار را مطالعه مي‌كنم براي تهذيب اخلاق خويش مُصرانه رساله‌ها را از من درخواست مي‌كردند و من نيز به آن‌ها مي‌دادم تا به اين وسيله كساني را كه با

بي‌بند و باري استعداد مُضر بودن براي وطن و ملت را نشان مي‌دادند نجات دهم؛ مي‌خواستم با تلقينات مؤثر رساله‌هاي نور هر فرد را به انساني مفيد براي بشريت تبديل كنم؛ بديع الزمان مؤلف رساله نور در اين مسير خادم و وسيله است و با فعاليت‌هاي مؤثر ديني خود در برابر خطر وباي سرخ كمونيسم كه جهان را به لرزه درآورده و به كشور ما نيز سرايت و نفوذ نموده، مجاهدي معنوي و شايسته تقدير و احترام مي‌باشد؛ رساله نور سلاح مؤثر و نوراني او در مجاهدات قدسي و معنوي‌اش مي‌باشد؛ وي طي بيست سال، بيست هزار نفر و شايد بيش از آن را به افراد مفيدي براي ملت و وطن تبديل كرده است. اينك از وجدان شما سؤال مي‌كنم مطالعه رساله نور تا چه حد مي‌تواند براي من جرم و براي مؤلف محترم آن سبب اتهام محسوب شود؟

٢. درباره حديثي كه مقام دادستان به صورت غير علمي مدعي شده موضوع است، بايد بگويم اين حديث در كتاب‌هاي حديث، صحيح دانسته مي‌شود و مورد قبول علماي حديث است. پيش از دوره‌ي آزادي در زمان مشروطيت، ژاپني‌ها و كليساي انگليكان انگلستان سؤالاتي از عالمان آن دوره مي‌پرسند. علماي استانبول كه علامه‌هاي آن دوره بودند به همين مناسبت موضوع را با بديع الزمان مؤلف محترم رساله نور مطرح مي‌كنند و او نيز مطالب تأويلي مربوط به حديث مذكور را در اثري كه اينك"شعاع پنجم" ناميده مي‌شود ارائه مي‌كند. علماي مشهور آن دوره مطالب بديع الزمان را مي‌پذيرند و اعتراضي نمي‌كنند و اين نشان مي‌دهد كه حديث مورد نظر به يقين صحيح است.

فقط همين قسمتِ رساله نور نيست، بلكه همه حقايق و درس‌هاي آن چنان محكم‌اند كه عالم مسلمان واقعي ياراي اعتراض به آن را ندارد؛ لذا همه عالمان واقعي كشور و در رأس آن‌ها رياست سازمان ديانت از دوره مشروطيت به بعد مجبور به پذيرش و احترام بوده‌اند. اعتراض و ادعاي يكي دو نفر كه نام عالم را يدك مي‌كشند اما از علم حقيقت بي‌بهره‌اند نمي‌تواند حقايق مذكور و براهين محكم ياد شده را نقض كند. اصولاً چنين كاري تمسخرآميز خواهد بود. اثري را در نظر داشته باشيد كه منافع مادي و معنوي‌اش آشكار است و هزاران نفر از هم‌وطنان از هر طبقه‌يي در اكناف و اطراف ميهن براي نجات حيات باقي خود از

نيستي، با تقدير و تمجيد آن را مطالعه مي‌كنند و به دليل نجات ايمان‌شان توسط اين كتاب، خود را مديون هميشگي مؤلف محترم‌اش مي‌دانند؛ اكنون فـردي را در ميان هـزاران نفر ياد شده در نظر بگيريد كه از اثر مذكور بهره‌مند شده و با عشق و علاقه به حقايق قرآن و ايمـان، به لحاظ احسـاس د دِيْن، نامـه‌يي براي مؤلف اين اثر نوشته و در آن به حقايق انكارناپذير حديث ياد شده ـ‌كه سبب اتهام وي است ـ استناد مي‌كند و با نظر بر برخي افعال و آثار، طوري به او مي‌نگرد كه گويي در اين كشور به عنوان مظهر حديث يادشده ظهور نموده است، لذا با اين گمان و با تكيه بر اخبار تعداد قابل توجهي از علماي اسلام، فعاليت در رفع برخي خطاها را فتوحات قرآني دانسته و اظهار شادماني مي‌كند و اين ديدگاه و نقطه نظرات را به صورت محرمانه براي استادي مي‌نويسد كه از آثارش فيض برده، و خواسته‌اش هم اين است كه وطن و ملت به پرتگاه آنارشيسم، در نتيجه به دامان تهديد سرخ كه همه جهان را به لرزه انداخته نيفتد؛ آيا چنين خواسته‌يي خيانت به نظام است؟ زبان درازي به انقلاب است؟ نيز مرد عالم بسيار سالمند و منزوي و بي‌كسي را در نظر داشته باشيد كه بيش از همه شايسته تقدير و تحسين است و چند دادگاه او را از تهمت‌ها و افتراهاي وارده بري دانسته‌اند اما عده‌يي باز هم در همان موارد او را زير سؤال مي‌برند و او را توقيف‌اش كرده و به سلول انفرادي مي‌برند و به محاكمه مي‌كشند؛ نقطه نظرات علمي ما و فعاليت براي نجات ايمان‌مان را نيز جرم دانسته و آن را دليل و برهان جرم او در ايجاد اخلال در امنيت حكومت اعلام مي‌كنند؛ اين رأي و نظر كدام وجدان عادلي‌ست؟ اين سؤال را از دادگاه شما مي‌پرسم و شما را به وجدان‌تان ارجاع مي‌دهم.

٣. اما د‌رباره اتهام "حمل تصاوير بديع الزمان به عنوان اشياي مقدس و جمع‌آوري نامه‌هاي او و مكاتبه با ايشان" بايد بگويم: مانند هر فرد ديگري حق دارم كه عكس عالمي كامل و مؤلفي محترم را نه تنها به سادگي كه با تزييناتي از طلا و جواهر به دست بگيرم و آن را حمل كنم و برايش نامه بنويسم و تبريك بگويم و با دوست‌دارانش آشنا شوم؛ او كه با آثار خويش وسيله نجات حيات معنوي و باقي‌ام از نيستي شد و لذت و سعادت زندگاني مادي را به من چشاند و ايمان مرا هم‌چون هزاران نفر ديگر نجات داد. گمان نمي‌كنم عمل به اين حق،

جرم باشد لذا به عنوان كلام آخر مي‌گويم: براساس مضمون اين قول كه "سخن چه كسي معتبر است؟ همان كه از قبل تجربه كرده است،" در خصوص خدمت نورجيان به وطن و ملت و جامعه بشري، نيروي انتظامي دو استان و تعداد زيادي از شهرها گواهي مي‌دهند، كه اهميت خدمات ميهني شاگردان رساله نور ـ كه با مطالعه اين اثر خود را از فسق و فجور نجات داده و وسيله رهايي ديگران را نيز مهيا نموده‌اند ـ به ملت و وطن و حكومت طي سال‌هاي مديد، نسبت به خدمات هزاران نفر پرسنل نيروي انتظامي واقعاً از اهميت بيش‌تري برخوردار بوده است. خدمات مذكور با اين‌كه شايسته توجه و عنايت و قدرداني بوده اما به دليل سوءِ برداشتي كه از آن شد ما را دستگير و زنداني و محاكمه كرده و طوري وانمود نمودند كه گويا با قصد قبلي به نفع دولتي بيگانه فعاليت كرده‌ايم؛ لذا دار و ندارمان را زير پا گذاشتند و اهل و عيال بيچاره ما را پريشان كردند و به گريه وا داشتند؛ از دادگاه و وجدان شما مي‌پرسم، اين نوع رفتار با كدام يك از قوانين دمكراسي مطابقت دارد و با كدام رأي عادلانه و وجداني قضات سوگند خورده‌ي مبارك و عادل سازگار است؟ از دادگاه محترم شما كه به نام ملت بزرگ و دادگر ترك و مجلس كبيرش درصدد اجراي عدالت مي‌باشد درخواست مي‌كنم اين كتاب‌ها را كه فوايد و منافع زيادشان روشن و آشكار است و نمي‌توان آن را انكار نمود آزاد اعلام نموده و حكم برائت ما را نيز صادر فرماييد.

محبوس در زندان آفيون

از اهالي سافران بولو

مصطفي عثمان

* * *

(دفاعيه حفظي بايرام)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

عالم مسلمان، بديع الزمان مظنون به ابزار قرار دادن احساسات ديني و اخلال در امنيت دولت مي‌باشد. من نيز آثار او را ـ كه حقايق قرآني و ايماني را به صورت بسيار سودمند به ملت تعليم مي‌دهد ـ مطالعه كرده و در مسير دين و ايمان از آن‌ها بسيار استفاده نموده و با نيت نائل شدن به حسنه‌ي واسطه شدن براي تحصيل دروس ايماني و تربيت ديني و اخلاقي ديگران كه از شعارهاي ملي ما مي‌باشد آن‌ها را ـ كه عامل كسب اخلاق قرآني برايم بوده ـ تأمين و به درخواست برخي از آشنايان در اختيارشان گذاشته‌ام؛ هم‌چنين برخي از رفقا نامه‌هايي را با مطالب دوستانه يا علمي به نشاني من فرستادهاند؛ لذا اين موارد را بهانه كرده مرا شريك جرم مشاراليه اعلام نموده‌اند. من به موارد مذكور كه سبب اتهام مي‌باشند اعتراض داشته، و مي‌گويم:

١. رساله نور به محاكمه كشيده شد و پس از آن كه برائت‌اش را اعلام كردند به مؤلف‌اش بازگرداندند. اين اثر مورد تأييد و تقدير همه‌ي علماي جهان اسلام و اين كشور واقع شده است. من اين كتاب را آن‌گونه كه دادستان ادعا مي‌كند، با نيت فتنه‌انگيزي نخواندم، بلكه هر رساله‌اش را با اين نگاه مطالعه كرده‌ام كه از ابتدا تا انتها تفسير مهمي از قرآن است؛ اثري‌ست كه اخلاق انسان‌ها را تعالي داده و آن‌ها را صاحب فضيلت مي‌كند؛ وسيله‌يي‌ست كه ملت‌ها را از سقوط در پرتگاه نجات داده و دروس اسلامي و تربيت ديني را به صورت مؤثري تعليم مي‌دهد و به لحاظ معنا بزرگ‌ترين ياري و نيكي را به ملت و كشور و حتي به بشريت مي‌رساند؛ لذا اين اثر را مطالعه كرده‌ام تا دين و ايمان‌ام را محافظت كنم و بياموزم، نيز آن را به ديگران داده‌ام يا برايشان فراهم كرده‌ام و گمان هم نمي‌كنم اين كار جرم باشد، زيرا هيچ گاه ديده نشده است طلبه‌هاي نور در حادثه‌يي شركت كنند كه براي وطن و ملت و حكومت ضرر داشته باشد. نيروي انتظامي هيچ وقت چنين چيزي را ثبت نكرده است؛ در عين حال اين‌كه گفته #مي‌شود "خواندن و تدريس‌اش ٧٠٨

مخفيانه است" و شبهه‌ي وجود يك سازمان و جمعيت مخفي را قصه مي‌كنند، كار بسيار نابجايي‌ست. زيرا طلبه‌هاي نور با هيچ دسته و گروه پيدا و نهان علمي يا سياسي رابطه‌يي ندارند. چند سال پيش افراد زيادي را همراه با بديع الزمان تحويل دادگاه جرايم سنگين دنيزلي دادند و آن‌ها را محاكمه كردند. وقتي همه مسائل را به همراه رساله‌ها به دقت و به تفكيك بررسي نمودند برائت همه را اعلام كردند. خواندن و تمهيد خوانده شدن اثري كه بي‌گناهي مؤلف آن و آزادي آثارش اعلام شده، سبب اتهام و دليلي براي جرمي بسيار بزرگ چون خيانت به رژيم و اخلال در امنيت دولت نشان داده شده و من نمي‌دانم اين امر تا چه حد با عدالت سازگار است، لذا آن را به وجدان‌‌تان ارجاع مي‌دهم.

٢. من در زندان بودم كه شخص ناشناسي از محله بايزيد رساله‌يي را برايم ارسال كرد. اين هم يكي ديگر از دلايل اتهامي من است. من رساله مذكور را نديدم و از محتويات‌اش بي‌خبرم. اگر رساله نور باشد قبول دارم؛ شما بپرسيد من هم پاسخ مي‌دهم. البته مطلع شدم دادستان در كيفرخواست از مهدويت بحث كرده است. اين در حالي‌ست كه استادم از چنين نسبت‌هايي مبراست. ما چنين چيزي را از زبان او نشنيده‌ايم و در آثارش هم نديده‌ايم. او طلبه‌هايش را هميشه از احترام و تمجيد و قائل شدن مقامي براي او منع كرده و حتي كساني را كه نامه‌هاي مدح آميز برايش نوشته‌اند از اين كار برحذر داشته است. ما او را بزرگ‌ترين عالم اين زمانه و استاد علم تحقيقي مي‌دانيم كه از حب جاه مبرا مي‌باشد.

زنداني

حفظي بايرام

* * *

(دفاعيه مصطفي اهل امير داغ)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

دادستان من را نيز در جرم موهوم استادم بديع الزمان شريك دانسته است، در اين باره به اختصار مي‌گويم:

از نسبتي كه با استاد داشته و دارم ذره‌يي پشيمان نيستم. خدمتي كه به ايشان و رساله نور كرده‌ام قطره‌يي‌ست در برابر دريايي از لطف و احسان. هم‌چنان كه براي دست يافتن به خزاينِ به غايت ارزشمند الماس، تكه شيشه‌هاي كوچك را بدون هيچ تعللي كنار مي‌گذارند، براي رساله نور نيز كه وسيله‌يي براي نجات حيات ابدي‌ام بوده، هر لحظه آماده‌ام جانم را فدا كنم. رساله نور سود سرشار اخروي و دنيويِ بي‌نهايتي نصيب فرد مي‌كند، لذا من مي‌دانم كه ترك اين منفعت عظيم به سبب فشارها و زندان‌هاي فاني و بي‌اهميت، و براي آن‌كه به حيات كوتاه و پر دغدغه دنيوي ضرري نرسد، و اظهار بي‌توجهي به استاد و رساله نور، خيانت بزرگي‌ست به آن استاد ارجمند و علامه قدسي زمان و به ايمان و قرآن كه تنها هدف اوست.نمي‌خواهم حتي ذره‌يي برخلاف اجازه و دستور او عمل كنم.

هيأت محترم قضات!

من به رغم فقر و تهي‌دستي طلبه يك عالم بزرگ ديني شده‌ام كه در برابر بلشويسم كه مي‌خواهد ميكروب‌هاي زهرآگينش را در وطن ما پخش كند جبهه نيرومندي تشكيل داده است؛ چرا چنين چيزي را بر من نمي‌پسنديد؟ اين امر بي‌ترديد ثابت مي‌كند كه غناي رساله‌هاي نور بسيار برتر از دارايي‌هاي دنيوي‌ست. استادم و رساله نور را هميشه آزاد بگذاريد تا ايمان ميليون‌ها نفر از جوانان ترك را چون من نجات دهد تا افراد مفيدي براي وطن شوند. نياز ما جوانان ترك به رساله نور هزاران بار بيش‌تر از نياز كسي‌ست كه در زنداني در بسته مانده و خواهان هواي آزاد است؛ مانند نياز كسي كه در تاريكي محض است و در پي نور و روشنايي مي‌باشد؛ مانند نياز فردي كه در بيابان تشنه و گرسنه مانده و خواهان آب و غذا مي‌باشد؛ مانند كسي كه در دريا دست و پا مي‌زند و چيزي نمانده غرق

شود و در پي كشتي نجات است كه از راه برسد. به دليل حقايقي كه بعضي از آن‌ها را در بالا برشمردم بديع الزمان ـ كه توجه و حُسن ظن ما را به خود جلب نموده و با عُلقه‌يي محكم به او پيوند يافته‌ايم ـ و بيچارگاني كه با حُسن نيت، طلبه‌اش شده‌اند را نبايد در چنين زندان‌هايي از بين برد؛ اين با عدل و داد سازگار نيست.

محبوس در زندان آفيون

اهل امير داغ

مصطفي آجت

* * *

(دفاعيه خليل چاليشكان)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

هيأت محترم قضات!

در كيفرخواستي كه توسط دادستان به من تفهيم شد خدمت به استاد و سرورم جرم بزرگي قلمداد شده است. ايشان كه در سال ١٩٤٤ به شهر ما تشريف آورده و چهار سال است كه به عنوان مهمان در آن‌جا اقامت دارند؛ چهل سال است كه دست از تمام لذات و راحتي‌هاي دنيا شسته و صرفاً در راه ايمان و اسلام و مخصوصاً در مسير ايمان و آخرت براي نجات سعادت ابدي هم‌وطنا‌ن مسلمان‌مان كوشيده، به ويژه با دروس ايماني و اخلاقي رساله نور در برابر افكار مُضر بلشويستي كه براي دين ما و ملت مسلمان ترك زيان‌هاي فراوان مادي و معنوي داشته سدي كشيده تا اين نوع افكار و مشابه آن‌كه براي وطن و ملت زيان‌بار است در ميان ملت نفوذ نكند. بنده در طول سه سال گاه و بي‌گاه به رساله نور و استادم ـ كه شايسته تحسين و تقدير همه علماي جهان بوده اند ـ با افتخار خدمت كرده‌ام. آيا اين خدمت در برابر عدالت جرم محسوب مي‌شود؟ در اين خصوص به عنوان يك جرم ديگر نوشته‌اند براي انجام خدمت به استاد و رساله نور خياطي را رها كرده‌ام. من اگر در راه استادم و در راه رساله نور كه حق و حقيقت و تفسير حقيقي قرآن كريم است جان خود را نيز فدا كنم از شما مي‌پرسم آيا مرتكب جرم شده و به عنوان خائن به وطن معرفي خواهم شد؟

جناب آقاي رييس!

من بخش‌هايي از رساله نور را مطالعه و كتابت كردم. حضرت حق را شكر بي‌پايان به رغم علمي كه از گذشته در قلب‌ام زنده نگاه داشته بودم با اشتياقي فوق العاده شروع به استفاده از اين رساله‌ها نمودم. با وجود ارتباط نزديكي كه با اين اثر برقرار كردم چيزي مبني بر تشويق مردم عليه دولت يا تشكيل جمعيتي مخفي براي ايجاد اخلال در امنيت نديدم؛ به همين ترتيب از استادم نيز مطلبي

در خصوص مهدويت يا مجدد بودن و اين‌گونه مباحث نشنيدم. تنها هدف و مقصد رساله نور، استاد و ما طلبه‌ها، خدمت مقدس به اسلام به‌ويژه خدمت به ملت ترك به لحاظ ايمان و اخلاق است. شكي نيست كه نبايد با رساله نور و خادمان‌اش در اين خصوص كاري داشت. اين مقصد و هدف ماست. هيچ چيز ديگري هم نيست. اين مسئوليت هم براي رضاي الهي‌ست. هيچ‌گاه چنين مسئوليت الهي را ابزاري براي دنيا و منافع دنيوي نمي‌كنيم و تا اين حد سقوط نخواهيم كرد. شاگردان مخلص رساله نور جز عشق به ايمان و آخرت در دل چيزي ندارند و در پي مقاصد و اهداف دنيوي نيستند. دادستان ما را متهم به راه اندازي جمعيتي مخفي مي‌كند؛ چيزي كه هيچ گاه به ذهن ما هم خطور نكرده است. ما تحمل چنين اتهام‌هايي را نداريم.

هيأت محترم قضات!

باور داريم كه به هدف، مقصد و ماهيت ما طلبه‌هاي رساله نور پي برده‌ايد و اطمينان يافته‌ايد كه با جرم‌هايي كه دادستان به ما نسبت مي‌دهد ارتباطي نداريم، لذا از دادگاه عالي شما و وجدان‌تان درخواست مي‌كنيم كتاب‌هاي‌مان را آزاد كنيد، آن‌ها را به ما بازگردانيد و بي‌گناهي ما را نيز اعلام فرماييد.

محبوس در زندان آفيون

اهل اميرداغ

خليل چاليشكان

* * *

(دفاعيه مصطفي گل)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

من عضو هيچ جمعيت مخفي نيستم. در واقع استادم جناب بديع الزمان سعيد نورسي هم چنين تشكيلاتي را ايجاد نكرده است. او هميشه حقايق قرآن را به ما تعليم داده و ما را از پرداختن به امور سياسي به شدت منع كرده است. من فقط طلبه استاد بزرگ جناب سعيد نورسي هستم. با تمام جان و دل به او و رساله نور وابسته بوده و پذيراي هر نوع مجازاتي مي‌باشم كه به سبب دل‌بستگي به رساله نور و استادم به من خواهيد داد. استادم با آثار خويش ايمان و حيات اخروي من را نجات داد. هدف او نجات همه مسلمانان و هم‌وطنان‌مان از بي‌ايماني و رساندن آن‌ها به سعادت ابدي‌ست. در همه دادگاه‌ها آشكار شده است كه ما ارتباطي با هيچ هدف سياسي نداريم. حقيقت چنين است اما باز هم خلاف حق و بي‌جا ما را روانه دادگاه كردند. از همين جا در مي‌يابيم كه مي‌خواهند تساند ما را از بين ببرند. تساند ما معطوف به هيچ هدف سياسي و دنيوي نيست. ما فقط و فقط براي جناب استادمان احترام فراوان، واقعاً فراوان قائليم. مطالعه كنندگان رساله نور از ايمان و اسلام و اخلاق و كمالاتي فوق العاده برخوردار مي‌شوند.

ما نمي‌توانيم از اظهار محبت زياد به استادمان پرهيز كنيم. من به چنين استادي و به چنين شاگردان رساله نوري با تمام وجودم وابسته‌ام. اگر اعدام هم بشوم اين وابستگي از بين نخواهد رفت. من و همه برادران‌ام بي‌گناه هستيم و با تمام توان خواهان آزادي رساله نور مي‌باشيم. از شما مي‌خواهم بي‌گناهي استاد بزرگ، برادران نورجي و بنده را اعلام كنيد.

اهل اسپارتا

مصطفي گل

* * *

(دفاعيه ابراهيم كوچك)

به دادگاه جرايم سنگين آفيون

قضات محترم!

جرمي كه به ما نسبت داده مي‌شود هم بي‌جاست و هم دنيايي و سياسي‌ست. شما قضات گرامي مدت‌هاست در برخورد اول دريافته‌ايد كه ما اهل سياست هستيم يا نه. در واقع و بر فرض اگر صدها فرد صلاحيت‌دار تأييد كنند كه اين نسبت غريب و ناچسب صد در صد محقق است، عقل و خرد من هم صد برابر بيش‌تر از آني باشد كه اينك هست، تحت تأثير معنوياتي كه رساله نور و مؤلف بسيار محترم‌اش بر من اثر داشته، باز هم با تمام وجود از اين ماجراي لذت بخش سياسي كه گذرا و موقتي‌ست مي‌گريزم و با تمام وجودم آن عقل و خرد را در راه ايمان به آخرت و نجات از جهنم به كار مي‌برم. دلبستگي و احترام به مؤلف گران‌قدر رساله نور، مطالعه و كتابت رساله نور و ارتباط و نامه‌نگاري ما با طلبه‌هاي نور هم‌چنان كه دادگاه جرايم سنگين دنيزلي و دادگاه استيناف نيز تأييد كرده‌اند مستقيماً امري اخروي‌ست. ما با انديشه‌يي كه از رساله نور اخذ كرده‌ايم اين وجودهاي نوراني را هيچ‌گاه و به هيچ‌وجه با بهاي دنيوي و مادي عوض نمي‌كنيم. اين مطلب چون ايماني در ما تا دم مرگ باقي خواهد ماند.

هيأت محترم قضات!

مادام كه به دليل اتهامي چنين سنگين در اين‌جا حضور يافته‌ايم بيان حقيقتي مهم، دِيْن من به وجدان‌ها و به ميهن است. فقط در محيط زندگي من در زماني بيش از ده سال اخير، بسياري از جمله خود من بوده‌‌اند كه بر اثر اصلاحات فوق العاده‌ي رساله نور در برابر چشم همه مردم راه خانه خود را يافته‌اند. رفتارهاي پست و مبتذل اين افراد به سعادت خانواده تبديل شده است. پدران و مادران آن‌ها اينك به جان مسببان اين امر دعا مي‌كنند. به رفتارهاي بسياري از افراد در استان ما و شهرهاي اطراف توجه كنيد. مخصوصاً زندان دنيزلي را در نظر داشته

باشيد كه رساله نور با ورود به آن‌جا بر محبوسان چنان تأثير مثبتي مي‌گذارد كه هنوز هم نقل محافل است؛ به همين ترتيب من هنگام ورود به زندان آفيون نيز با هر كس كه گفتگو كردم رفتار پيشين و فعلي خود را ذكر كرده و با شكر و سپاس و احساس دِيْن، براي طلبه‌هاي نور دعا نموده‌اند. اين حقايق، عيان و آشكارند... چگونه ممكن است من انسان باشم و علاقه‌ي اسلامي به رساله نور ـ كه از تفاسير مهم كتاب‌مان قرآن است و تا اين حد موجب اصلاح من و هم‌نوعان‌ام در مسائل اخلاقي و اجتماعي و اخروي شده ـ و نوشتن نامه تسلي به مؤلف محترم و هم‌وطنانش اقدامي سياسي باشد؟ از اين بابت در حيرت‌ام. با همين حيرت و شگفتي مي‌گويم چنين چيزي نمي‌تواند جرم باشد. در نهايت، نظر من اين است كه دشمنان پنهان قرآن، در نتيجه رساله نور، دادگستري و نيروي انتظامي را دچار توهم نموده و باعث شده‌اند زندان‌ها را از دوستان ما پر كنند. شكي نيست كه قضات عالي پي به اين حقايق خواهند برد و با مراجعه به وجدان‌شان رأي عادلانه‌ي خود را كه حاوي بشارت‌هاي بي‌شمار ابدي و الهي‌ست صادر خواهند كرد و ملت مسلمان تركيه را كه در هر سوي اين وطن با علاقه‌يي وافر انتظار مي‌كشند، مرهون نظر خويش خواهند نمود.

محبوس در زندان آفيون

از اهالي اينه بولو

ابراهيم فاكازلي

* * *

شعاع پنجم

(در كتاب "محاكمات بديعيه" كه سي سال پيش نوشته شد مطالبي درباره‌ي "سد ذوالقرنين"، "يأجوج و مأجوج"، و بيست مسأله از ساير "علايم قيامت" مطرح شد. سيزده سال پيش اينك از چهل سال گذشته است. مسوده‌هايي از اين رساله‌ي پيش رو به عنوان تتمه محاكمات نوشته شده بود. به خاطر يكي از دوستان عزيزم آن‌ها را پاك‌نويس كردم؛ شد شعاع پنجم.)

(شعاع پنجم از لمعه‌ي سي و يكم از مكتوب سي و يكم است.)

يادآوري: ابتدا مسائلي كه پس از مقدمه آورده شده مطالعه گردد تا هدف موجود در مقدمه دانسته شود.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

نكته‌يي از آيه فَقَدْ جَاءَ اَشْرَاطُهَا (محمد: ١٨) براي محافظت از عقايد عوام مؤمنان از شبهات در زمانه كنوني نوشته شد. بعضي از احاديثِ مربوط به وقايع آخر الزمان، هم‌چون متشابهات قرآني داراي معاني ژرفي هستند. آن‌ها را نمي‌توان مانند محكمات تفسير كرد و اين طور نيست كه هر كسي به معناي آن‌ها پي ببرد. اين قبيل احاديث را به جاي تفسير تأويل مي‌كنند.

بر اساس سرّ

وَمَا يَعْلَمُ تَاْوِيلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ

(آل عمران: ٧) تأويل آن‌ها بعد از وقوع‌شان دانسته مي‌شود؛ آن موقع است كه معلوم مي‌شود مراد از آن‌ها چه بوده؛ و راسخون در علم در آن زمان مي‌گويند:

آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا

(آل عمران: ٧) و حقايق پنهان مذكور را اظهار مي دارند.

"شعاع پنجم" داراي يك مقدمه و بيست و سه مسأله است، مقدمه نيز داراي پنج نقطه به شرح زير مي‌باشد:

نقطه نخست: ايمان و تكليف در دايره اختيار، يك امتحان، تجربه و مسابقه است، لذا مسائل عميق و پوشيده‌ي نظري آن كه نيازمند دقت و تجربه هستند بي‌ترديد نمي‌توانند بديهي باشند؛ هم‌چنين نمي‌توانند چنان ضروري باشند كه هر كسي خواه ناخواه آن‌ها را تصديق كند، دليل‌اش آن است كه ابوبكرها به اعلاي علييون صعود كنند و ابوجهل‌ها به اسفل سافلين سقوط. اگر اختياري نباشد تكليفي هم در كار نخواهد بود. به دليل همين سرّ و حكمت است كه معجزه‌ها معدود و نادرند. هم‌چنين "علايم قيامت و اشراط ساعت" كه در دار تكليف قابل ديده شدن باشند مانند بعضي از متشابهات قرآني، پوشيده و با تأويل خواهند بود، اما چون طلوع خورشيد از مغرب در حد بداهت هر كس را مجبور به قبول مي‌كند، لذا مسير توبه بسته مي‌شود و ديگر توبه و ايمان پذيرفته نمي‌شود، چون در غير اين صورت ابوبكرها و ابوجهل‌ها در تأييد و تصديق مساوي مي‌شوند. حتي فرو آمدن حضرت عيسي (ع) نيز و دانستن اين‌كه او عيسي (ع) است با دقت نور ايمان صورت مي‌گيرد؛ هر كسي قادر به شناخت او نخواهد بود؛ هم چنين اشخاص ترسناكي چون دجال و سفيان خود را نمي‌شناسند.

نقطه دوم: قسمي از امور غيبيِ اعلام شده به پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به تفصيل بيان مي‌شود و مانند محكمات قرآن و حديث قدسي در آن‌ها هيچ دخل و تصرفي صورت نميگيرد و نميتواند بگيرد.

قسم ديگر به اجمال اعلام مي‌شود و مانند احاديث مربوط به وقايع كونيه و حوادث آينده كه دخلي به ايمان ندارد، تصوير و تفصيل آن به اجتهاد او واگذار مي‌شود. پيامبرمان در اين قسم، موضوعات را با بلاغت خويش، به صورت تمثيل و موافق با حكمت سرّ تكليف، تفصيل و تصوير مي‌كند. براي نمونه، هنگام گفتگويي

صدايي مهيب شنيده شد، فرمود: "اين صداي سنگي بود كه طي هفتاد سال به ‌سوي جهنم مي‌غلتيد و هم اينك به عمق جهنم سقوط كرد". پنج شش دقيقه پس از اين خبر غريب، كسي آمد و گفت: "يا رسول الله! فلان منافقي كه هفتاد سال داشت از دنيا رفت و روانه جهنم شد" و به اين ترتيب تأويل كلام بليغ و والاي پيامبر را نشان داد.

يادآوري: حوادث جزئي آتي كه جزء حقايق ايماني نمي‌باشند در نظر نبوت بي‌اهميت‌اند.

نقطه سوم: دو نكته است.

نكته نخست: قسمي از احاديث كه به صورت تشبيه و تمثيل روايت مي‌گردند به مرور زمان از نظر عوام، حقيقت تلقي مي‌شوند پس با واقعيت مطابقت ندارند. با اين‌كه عين حقيقت‌اند، اما تطابقي با واقع ندارند. براي مثال دو فرشته با شكل و نام‌هاي"ثور" و"حوت" را كه هم‌چون حمله‌ي عرش از حمله‌هاي ارض‌اند، گاوي بزرگ و ماهي‌ بسيار عظيمي تصور كرده‌اند.

نكته دوم: قسمي ديگر از احاديث با اين‌كه درباره‌ي اكثريت مسلمانان يا حكومت اسلامي يا مركز خلافت وارد شده‌اند اما گمان شده است شامل همه اهل دنيا مي‌گردند، يعني احاديث مذكور با اين‌كه از جهتي خاص محسوب مي‌شوند، اما كلي و عام تلقي شده‌اند. براي نمونه در روايت هست كه"زماني فرا مي‌رسد كسي براي گفتن الله الله باقي نمي‌ماند". يعني اين‌كه"اماكن ذكر تعطيل خواهند شد و اذان و اقامه را به تركي خواهند خواند".

نقطه چهارم: زمان وقوع امور غيبيه‌يي چون اجل و موت بنا بر حكمت و مصالح بي‌شمار مخفي‌ست؛ به همين ترتيب قيامت نيز كه موت و سكرات دنياست و در واقع مرگ و اجل نوع بشر و جنس حيوان مي‌باشد بنا بر مصالح فراوان پنهان شده است.

آري، اگر زمان فرا رسيدن مرگ معلوم بود، فرد نيمي از عمر خود را در غفلت مطلق به‌سر مي‌برد و نيمه ديگر را با ترس از اين‌كه هر روز گامي به چوبهي دار نزديك مي‌شود در وحشت مطلق بسر مي‌كرد و به اين ترتيب موازنه مصلحتكارانه و حكيمانه خوف و رجا به هم مي‌ريخت؛ به همين صورت اگر زمان مرگ و سكرات

دنيا يعني قيامت نيز معلوم و معين ميبود قرون اولي و وسطي از فكر آخرت بسيار اندك متأثر مي‌شد. ولي قرون اُخري در وحشت مطلق مي‌ماند و حيات دنيوي لذت و قيمتي نمي‌توانست داشته باشد؛ و اهميت و حكمتي نيز براي عبوديت كه توأم با خوف و رجا با اختيار و با اطاعت انجام مي‌شود باقي نمي‌ماند.

اگر زمان قيامت معلوم بود قسمي از حقايق ايماني مرتبه بداهت مي‌يافت و هر كس خواه ناخواه آن را تأييد و تصديق مي‌كرد. در آن صورت سرّ تكليف و حكمت ايمان كه وابسته به اختيار و اراده مي‌باشد ضايع مي‌گرديد. بنا بر مصالح فراواني از اين قبيل است كه امور غيبي پوشيده است و هر كس در هر دقيقه هم به مرگ‌اش مي‌انديشد و هم به بقايش؛ لذا هم براي دنيايش فعاليت مي‌كند هم براي آخرت‌اش؛ اين است كه در هر عصري انسان‌ها هم به فرارسيدن قيامت فكر مي‌كنند هم به تداوم عمر دنيا؛ پس در اين حال است كه انسان مي‌تواند در عين فاني بودن دنيا براي حيات جاويد بكوشد و هم طوري براي آباد كردن دنيا كار و كوشش كند كه گويي هيچ گاه نخواهد مُرد.

همچنين اگر زمان مصيبتها معلوم بود كسي كه قرار است دچار مصيبتي شود در انتظار رسيدن آن، دچار مصيبتي معنوي و ده برابر بيش‌تر از اصل مصيبت مي‌شد، لذا براي آن‌كه انسان از چنين انتظاري رنج نكشد، زمان وقوع مصيبت براساس حكمت و رحمت الهي پوشيده و مخفي نگاه داشته شده است. اكثر وقايع كونيه غيبي داراي چنين حكمت‌هايي هستند، لذا خبر دادن از غيب در اين زمينه‌ها ممنوع شده است. در برابر اصل

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ

نبايد بي‌احترامي و سرپيچي كرد؛ آنان نيز كه به اذن رباني از امور غيبيه‌يي به جز حقايق ايماني و آن‌چه مدار تكليف است خبر مي‌دهند هم، با اشارات و سربسته و در پرده خبر مي‌دهند. حتي خبرها و بشارت‌هاي مربوط به پيامبر ما نيز درتورات وانجيل وزبور تا حدودي پوشيده و در پرده آمده به همين دليل است كه برخي از پيروان كتاب‌هاي مذكور دست به تأويل زدند و ايمان نياوردند. البته مقتضاي حكمت تكليف اين است كه خبر مسائل مربوط به اعتقادات ايماني صريح و مكرر باشد؛ اين مسائل را بايد روشن و آشكار تبليغ كرد؛ لذا قرآن معجز البيان و ترجمان

ذي‌شأن آن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در امور اخروي به تفصيل و در وقايع آتي دنيوي به اجمال خبر داده‌اند.

نقطه پنجم: اوضاع فوق العادهي مربوط به عصر هر دودجال، به مناسبت آن‌ها و در بحث آن‌ها روايت شده، لذا چنين تلقي و توهم شده است كه خوارق مذكور از شخص آن‌ها صادر خواهد شد، پس روايت مذكور در گروه روايات متشابه قرار گرفته و معناي آن پنهان مانده است؛ مانند گشت و گذار با هواپيما يا قطار ...

يا مثلاً مشهور شده است زماني كه دجال اسلام مي‌ميرد شيطان كه در خدمت اوست از محلديكيلي تاش (ستون سنگي ميدان بايزيد) در استانبول خطاب به همه جهان فرياد خواهد زد و همه صداي او را خواهند شنيد كه مي‌گويد:"او مُرد" يعني به‌واسطه راديو كه وسيله‌ي بسيار عجيبي‌ست و شياطين را هم متحير مي‌كند، فرياد خواهد زد و خبر خواهد داد.

حالات غريب و كارهاي وحشتناك مربوط به رژيم دجال، كميته‌يي كه ايجاد كرده و دولت‌اش، چون مرتبط با شخص خود او روايت شده، پوشيده و پنهان مانده. مثلاً روايت شده است كه:"چنان قدرتمند است و حكومت‌اش ادامه مي‌يابد كه فقط حضرت عيسي (ع) مي‌تواند او را از پا درآورد؛ هيچ چاره ديگري نيست". يعني فقط ديني خالص، عُلوي و آسماني ـ كه در بين عيسويان ظهور كرده و به حقيقت قرآني اقتدا كرده و با آن متحد خواهد شد ـ مي‌تواند مسلك و رژيم ويرانگر او را در هم بريزد و او را از بين ببرد. با نزول حضرت عيسي (ع) مسلك الحادي مذكور مي‌ميرد و از بين مي‌رود؛ وگرنه شخص او را يك ميكروب يا يك سرما خوردگي مي‌تواند از پا درآورد.

تفسيرها و احكام مبتني بر اجتهادِ برخي راويانِ جايز الخطا وارد احاديث شده و سخن آنان را حديث پنداشته‌اند؛ لذا در اين صورت نيز معنا پنهان مانده و چون سخن مذكور با واقعيت مطابق نمي‌شود حكم متشابه را مي‌يابد.

به همين ترتيب در گذشته چون شخصيت معنوي يك جماعت يا جمعيت، مانند آن‌چه امروز شاهدش هستيم ظاهر نمي‌شد و انديشه فردي غالب بود، صفات بزرگ جماعت و فعاليت‌هاي قابل توجه‌شان به شخص يا اشخاصي نسبت داده مي‌شد كه در رأس آن قرار داشتند لذا اشخاص مذكور براي آن‌كه شايستگي

برخورداري از صفات كلي و فوق العاده مورد نظر را داشته باشند بايد موجودي عجيب و هيكلي شگفت انگيز و صد برابر بيش از جسم و توان‌شان جلوه كنند، آن‌ها بايد صاحب نيروي فوق العاده و اقتداري فراگير مي‌بودند؛ پس آن‌ها به اين شكل به تصوير كشيده شده‌اند. در اين مورد نيز خبري از مطابقت با واقع نيست، پس روايت مذكور متشابه مي‌شود.

همچنين در حالي كه حالات و صفات دودجال، منفك و جدا از هم است در رواياتي كه به صورت مطلق نقل مي‌شوند، با يكديگر التباس شده و يكي را ديگري مي‌پندارند. به همين ترتيب حالاتمهدي بزرگ نيز با رواياتي كه بهمهدي‌هاي سابق اشاره دارند مطابقت ندارد، لذا حكم حديث متشابه را مي‌يابد. امام علي (ع) فقط ازدجال اسلام بحث مي‌كند.

مقدمه به اتمام رسيد و مسائل را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

* * *

(فعلاً بيست و سه مسأله از صدها نمونه‌ي آن وقايع غيبي ـ كه ملحدان با هدف تخريب عقايد عوام اشاعه مي‌دهند ـ به مدد رباني و به غايت مجمل بيان مي‌شود. مسائل مذكور نه تنها آن چنان كه ملحدان پيش بيني كرده‌اند ضرري نخواهند داشت، بلكه خواهيم ديد كه هر يك از آن‌ها لمعه‌يي از اعجاز نبوي هستند و با اثبات و اظهار تأويل‌هاي حقيقي، سبب محكمي در تقويت عقايد عوام مي‌گردند؛ از رحمت رباني مسألت داريم چنين شود. از پروردگار مهربان مي‌خواهم خطاها و اشتباهات‌ام را مورد عفو و بخشش قرار دهد.)

مقام دوم شعاع پنجم و مسائل آن

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

مسأله نخست: در روايت آمده است: "دست سفيان كه از اشخاص مهمِ آخر‌الزمان است سوراخ مي‌شود".

اَللّٰهُ اَعْلَم؛ يكي از تأويل‌هايش اين است كه به دليل اسرافِ بيش از حد در ولخرجي و پرداختن به فسق و فجور، مال و اموالي در اختيارش باقي نمي‌ماند و سمت و سويش رو به اسراف است. ضرب المثلي مي‌گويد:"دست فلاني سوراخ است" يعني بسيار اهل اسراف است.

حديث بالا هشدار مي‌دهد كه "سفيان با تشويق مردم به اسراف، حرص و طمع شديدي ايجاد مي‌كند؛ و با انگشت گذاشتن روي نقطه ضعف مردم، آن‌ها را تحت سلطه خود قرار مي‌دهد" و خبر مي‌دهد:"كسي كه اهل اسراف باشد اسير او مي‌شود و در دام او مي‌افتد".

مسأله دوم: در روايت آمده است: "يكي از اشخاص وحشتناك آخرالزمان صبح بر مي‌خيزد در حالي كه بر پيشاني‌اش نوشته شده: "هذا كافِرٌ"

اللهُ اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ،

تأويل‌اش چنين است: "آن سفيان، كلاه فرنگيان را بر سر گذاشته، بر سر ديگران هم مي‌گذارد. اما اين كار را با جبر و قانون تعميم مي‌دهد، لذا كلاه مذكور نيز چون به سجده مي‌رود ان شاء الله هدايت مي‌يابد؛ پس هر كس با اكراه و اجبار كلاه مذكور را بر سر بگذارد، كافر نمي‌شود".

مسأله سوم: در روايت هست كه: "حاكمان مستبد آخرالزمان و مخصوصاً دجال،بهشت و جهنم هاي دروغيني دارند". الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ؛ يكي از تأويل‌هاي روايت مذكور چنين است: اين روايت اشاره دارد به زندان و دبيرستان كه در دايره امور دولت روبه‌روي هم تأسيس مي‌شوند و ناظر

بر هم‌اند؛ "يكي از آن‌ها تقليد چركيني از حوري و غلمان است و ديگري صورت عذاب و محبس را دارد".

مسأله چهارم: در روايت هست كه: "در آخر الزمان كسي باقي نمي‌ماند كه الله الله بگويد".

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ؛

يكي از تأويل‌هاي روايت ذكر شده بايد اين باشد: "خانقاه‌ها، مراكز ذكر، و مدرسه‌ها كه محل ذكر الله، الله، الله مي‌باشند تعطيل مي‌شوند و به جاينام الله در شعايري چون اذان و اقامه نيز اسامي ديگري به كار مي‌رود" وگرنه منظور اين نيست كه عموم انسان‌ها دچار كفر مطلق مي‌شوند، زيرا انكار خداوند چون انكار كائنات، دور از عقل و خرد است؛ عقل نه تنها در تمامي انسان‌ها كه در اكثرشان نيز وقوع چنين چيزي را نمي‌پذيرد. كافران خدا را انكار نمي‌كنند بلكه در صفات او دچار خطا مي‌شوند.

تأويل ديگر روايت اين است: "روح مؤمنان كمي پيش‌تر قبض مي‌شود تا آن‌ها شاهد وحشت برپايي قيامت نباشند. قيامت بر سر كافران آوار مي‌شود".

مسأله پنجم: در روايت هست: "در آخر الزمان اشخاصي چوندجال، ادعاي الوهيت مي‌كنند و مردم را به سجده در برابر خويش مجبور خواهند كرد". اَللّٰهُ اَعْلَم؛ يكي از تأويل‌هاي روايت مذكور اين است: وقتي فرماندهي بدوي پادشاه را انكار مي‌كند بدين معناست كه در خويش و ديگر فرماندهان به نسبت حاكميت‌شان پادشاهيِ كوچكي را تصور مي‌كند؛ به همين ترتيب اشخاصي كه در رأس مذهب طبيعيون و ماديون قرار مي‌گيرند، به نسبت قدرتي كه دارند در خود نوعي ربوبيت احساس كرده، لذا رعيت را به دليل همان قدرتمندي مجبور مي‌كنند در مقابل خود و تنديسشان به بندگي سر فرود آرند و سجده و ركوع كنند.

مسأله ششم: در روايت هست: "فتنه آخر الزمان چنان دهشتناك است كه كسي نمي‌تواند بر نفس خويش حاكم شود". به همين دليل است كه امت در طول هزار و سيصد سال به امر پيامبر خود از فتنه مذكور استعاذه نموده و پس از يادآوري عذاب قبر، اين سخن ورد زبان مسلمانان شده است كه:

"مِنْ فِتْنَةِ الدَّجَّالِ وَ مِنْ فِتْنَةِ آخِرِ الزَّمَانِ"

اللهُ اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ،

يكي از تأويل‌هاي روايت مذكور اين است: فتنه‌هاي ياد شده نفوس را به خود جذب كرده، و مفتون مي‌كنند. انسان‌ها با اختيار خويش و حتي با ذوق و شوق مرتكب گناه مي‌شوند. مثلاً در روسيه زن و مرد به صورت عريان و با هم به حمام مي‌روند، چون زن ذاتاً بسيار مايل به نشان دادن زيبايي‌هايش مي‌باشد با علاقه فراوان وارد فتنه مذكور شده و فاسد مي‌شود؛ مردان كه فطرتاً جمال‌پرست‌اند نيز مغلوب نفس خويش شده با سرور و سرخوشي درون آتش مذكور مي‌افتند و مي‌سوزند. بدعت‌ها و كباير و لهوياتي چون رقص و تئاتر در آن زمان با جذابيت‌هايي، نفس‌پرستان را مانند پروانه گرد خود جمع نموده از خود بي‌خود مي‌كند. اگر اين كار با جبر مطلق صورت گيرد اختياري باقي نمي‌ماند و گناهي صورت نمي‌پذيرد.

مسأله هفتم: در روايت هست: "سفيان عالِم بزرگي مي‌شود و به‌واسطه علم دچار ضلالت خواهد شد؛ هم‌چنين علماي زيادي پيرو او مي‌شوند". وَ الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ؛ يك تأويل روايت اين است: چون مانند پادشاهان ديگر واسطه سلطنتي هم‌چون قوت و قدرت، قبيله و عشيره يا جسارت و ثروت وجود ندارد با هوش و علم و فن‌اش و با دانش سياسي، موقعيت مزبور را به‌دست مي‌آورد و با عقل خود عقل و خِرَد بسياري از عالمان را تسخير كرده و آن‌ها را به صورت فتوا دهندگان اطراف خود در مي‌آورد؛ هم‌چنين معلمان فراواني را طرفدار خود مي‌كند و معارف فاقد دروس ديني را رهبر و راهنما قرار داده، به‌شدت براي تعميم آن تلاش مي‌كند.

مسأله هشتم: اين‌كه تمام امت استعاذه مي‌كنند طبق روايات نشان مي‌دهد كه فتنه دهشتناك دجال در ميان مسلمانان وقوع خواهد يافت.

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ؛

يكي از تأويل‌ها اين است: دجال مسلمان‌ها جداست. حتي برخي از اهل تحقيق طبق بيان امام علي (رض) گفته‌اند: دجال آنان سفيان است. او در ميان مسلمانان ظهور كرده و كار خود را با فريب‌كاري پيش مي‌برد. دجال بزرگ كافران نيز جداست. آنان كه از جبر و جبروت مطلق دجال بزرگ تبعيت نكنند شهيد مي‌شوند، البته كساني كه به اكراه تبعيت كنند كافر نمي‌شوند و حتي گناهكار هم به‌شمار نخواهند رفت.

مسأله نهم: در روايات چنين پيش بيني شده است كه "اقدامات سفياني و حوادث آتي در اطراف شام و عربستان واقع خواهد شد". اَللّٰهُ اَعْلَم؛ يك تأويل روايت مذكور اين است: چون مركز خلافت در زمان گذشته در عراق و شام و مدينه بوده است راويان با اجتهاد خود طوري پيش‌بيني كرده‌اند كه گويا اين امر هميشگي خواهد بود، يعني از اطراف مركز حكومت اسلامي خبر داده و از حلب و شام نام برده‌اند. آن‌ها خبرهاي مجمل حديث را به اجتهاد خويش تفصيل داده‌اند.

مسأله دهم: در روايات از اقتدار فوق العاده اشخاص آخر الزمان سخن گفته شده است.

وَ الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ؛

تأويل مطلب اين است: موضوع، كنايه است از عظمت شخصيت معنوي‌اي كه اشخاص مذكور نمايندگي‌اش مي‌كنند. زماني تصوير فرمانده كل ژاپن كه روسيه را شكست داده بود طوري منتشر شد كه يك پايش روي اقيانوس كبير و پاي ديگرش بر قلعه پورت آرتور بندري در چين.م. بود. لذا عظمت دهشتناك شخصيت معنوي آن كشور در نماينده آن و گاه در تنديس‌هاي بزرگ آن نماينده نشان داده ميشود، و اما اقتدار فوق العاده و خارق العاده آنان؛ از آن‌‌جا كه بيش‌تر اقدامات‌‌شان براساس تخريب و لذت‌هاي اشتها برانگيز است، به صورت اقتداري فوق العاده ديده مي‌شود، زيرا تخريب آسان است.يك كبريت روستايي را به آتش مي‌كشد. مسائلي كه اشتهاي انسان را مي‌گشايد نيز به دليل تمايل نفس خيلي زود سرايت مي‌كنند.

مسأله يازدهم: در روايت است: "در آخر الزمان يك مرد بر چهل زن نظارت دارد".

اللهُ اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ؛

اين روايت دو تأويل دارد:

تأويل اول: در آن زمان نكاح مشروع كم شده يا مانند آن‌چه در روسيه هست از ميان مي‌رود. كسي كه از دل‌بستن به يك زن اجتناب مي‌كند و بلاتكليف است شَبان چهل زن بدبخت مي‌شود.

تأويل دوم: كنايه از اين است كه در زمان فتنه مذكور بيش‌تر مردان در جنگ‌ها از بين مي‌روند و براساس حكمتي تولد دختران افزايش مي‌يابد. آزادي كامل زنان موجب افزايش شديد زبانه‌هاي شهوت زنانگي مي‌شود و آنان به طور فطري بر مردان‌شان غلبه مي‌يابند و باعث مي‌شوند فرزندان‌شان به شكل خودشان شوند لذا به امر الهي تعداد دختران بسيار افزايش مي‌يابد.

مسأله دوازدهم: در روايت هست: "روزِ نخست دجال، يك سال است، روز دوم‌‌اش، يك ماه، روز سوم‌اش، يك هفته، و روز چهارم‌اش يك روز".

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ؛

اين روايت دو تأويل دارد:

تأويل اول: كنايه و اشارت است بر اين كه دجال بزرگ در دايره قطب شمال و طرف شمال ظهور خواهد كرد، زيرا تمام سال در موقعيت قطب شمال يك شبانه روز است. اگر كسي روزي در فصل تابستان با قطار به اين سمت بيايد، خورشيد يك ماه تمام غروب نمي‌كند. حال اگر روزي با اتومبيل بيايد، خورشيد يك هفته تمام ديده مي‌شود. من در زمان اسارت‌ام در روسيه نزديك اين منطقه بودم. پس خبر اعجاز انگيز روايت مذكور اين است كه دجال بزرگ از شمال به اين سو تجاوز خواهد كرد.

تأويل دوم: با بلاغتي بسيار عظيم به امت‌اش خبر داده است كه"هم دجال بزرگ و هم دجال جهان اسلام سه روز به معني سه دورهي استبداد دارند. دجال در روز اول، يعني در يك دورهي حكومت‌اش چنان كارهاي بزرگي مي‌كند كه آن‌ها را در سيصد سال هم نمي‌توان انجام داد. روز دوم يعني در دوره دوم در يك سال كارهايي به انجام مي‌رساند كه در سي سال هم نمي‌توان انجام داد. روز و دوره سوم نيز تغيير و تبديل‌هايي را كه در يك سال انجام مي‌دهد در ده سال هم نمي‌توان انجام داد. روز چهارم يا در دوره چهارم اوضاع‌اش عادي مي‌شود، كاري نمي‌كند و سعي مي‌كند وضعيت را به همان شكل كه هست نگاه دارد".

مسأله سيزدهم: در روايت قطعي و صحيح است: "عيسي (ع) دجال بزرگ را مي‌كُشد".

وَ الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ؛

اين روايت نيز دو وجه دارد:

وجه نخست اين است: كسي مي‌تواند دجال وحشتناكي را كه با تصرفات استدراجي مانند سحر و هيپنوتيزم و احضار ارواح از خود حفاظت و ديگران را تسخير مي‌كند از بين ببرد و مشرب و مسلك‌اش را تغيير دهد كه داراي خوارق و معجزات باشد و عموم خلق نيز پذيرايش باشند. آن شخص عيسي (ع) است كه بيش‌تر از همه با اين مسأله مرتبط بوده و پيامبر بيش‌ترين شمار پيروان و علاقمندان است.

وجه دوم نيز اين است كه شخص دجال با شمشيرِ شخص عيسي (ع) به قتل مي‌رسد و اين روحانيون عيسوي هستند كه شخص معنوي و مجسمه عظيم و دهشتناك بي‌ديني و ماده‌پرستي را كه دجال ايجاد كرده نابود مي‌كنند و فكر كفرآميز او را كه انكار الوهيت است از بين مي‌برند. روحانيون مذكور حقيقت دين عيسوي را با حقيقت اسلام در هم مي‌آميزند و با توان و قدرت به‌دست آمده دستگاه دجال را متلاشي نموده، انديشه او را نابود خواهند كرد. حتي روايتي هست كه مي‌گويد:"حضرت عيسي (ع) مي‌آيد و در نماز به حضرت مهدي (ع) اقتدا كرده و تابع او ميشود" كه به هم‌بستگي مذكور و حاكميت حقيقت قرآن و پيروي از آن اشاره دارد.

مسأله چهاردهم: در روايت هست: "قدرت مهم دجال، يهود است. يهوديان با علاقه تابع او مي‌شوند". اَللّٰهُ اَعْلَم؛ مي‌توان گفت بخشي از تأويل اين روايت در روسيه عملي شده است، زيرا شمار زيادي از يهوديان كه متحمل ظلم همه حكومت‌ها بوده‌اند در كشور آلمان گرد هم آمدند و براي گرفتن انتقام، با ايفاي نقش مهمي در تأسيس كميته كمونيست، فرد وحشتناكي به نام "تروتسكي" را كه يهودي بود، ابتدا به سرفرماندهي روسيه، آن‌گاه به جانشيني لنينِ مشهور ـ كه تربيت شده خودشان بود ـ در رأس حكومت روس قرار دادند و به اين ترتيب اين كشور را با خاك يكسان كردند و دستاورد هزار ساله آن را خاكستر نمودند. آن‌ها به اين صورت

كميته دجال بزرگ و بخشي از اقدامات آن را به نمايش گذاشتند. نيز به دخالت در امور ساير دولت‌ها پرداختند و ضربه‌هاي مهمي بر آن‌ها وارد كردند.

مسأله پانزدهم: هم‌چنان كه اجمال واقعهيأجوج و مأجوج در قرآن آمده، بخشي از تفصيل آن نيز در روايات ذكر شده است. اين تفصيلات به محكمي اجمال مذكور كه از محكمات قرآني‌ست نمي‌باشند، و تا حدي متشابه به‌شمار رفته، نيازمند تأويل هستند. حتي به دليل مداخله اجتهاد راويان، بهتر است اين قبيل روايات را تعبير كرد.

آري،

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ؛

يك تأويل مطلب اين است: قبايل منچور و مغول كه در زبان آسماني قرآن يأجوج و مأجوج خوانده مي‌شوند در زمان‌هاي گذشته قبايل ديگري از چينِ ماچين را با خود همراه ساخته، آسيا و اروپا را بارها مورد تاخت و تاز قرار دادند. روايات آمده در اين باره كنايه و اشاره به اين حقيقت است كه آن‌ها در آينده نيز مانند گذشته جهان را زير و رو خواهند كرد. حتي الان هم افراد مهم آنارشيسم در بين كمونيست‌ها از آن‌ها هستند.

آري، در انقلاب فرانسه، سوسياليسم با بذر و القاي آزادي خواهي پا به عرصه گذاشت و تولد يافت. سوسياليسم به تخريب قسمي از مقدسات پرداخت، لذا انديشه‌يي كه مبتني بر آن بود سرانجام سر از بلشويسم درآورد. بلشويسم نيز مقدسات اخلاقي و قلبي و انساني فراواني را تخريب كرد؛ به همين دليل بذرهايي كه كاشتند آنارشيسم را نتيجه خواهد داد كه هيچ قيد و حرمتي نمي‌شناسد، زيرااگر حرمت و مرحمت از قلب انسان بيرون رود، عقل و هوش، او را به جانوري به غايت وحشتناك و غدار تبديل مي‌كند؛ طوري كه او را با هيچ سياستي نمي‌توان كنترل كرد؛ بنابراين مكان و جايگاه واقعي انديشه آنارشيسم در ميان توده‌هاي يغماگر و انبوه ستمديده و عقب مانده در تمدن و حاكميت خواهد بود. انسان‌هاي موافق با شرايط مذكور نيز منچور و مغول و قسمي از قبايل قرقيز هستند كه مسبب ساخت ديوار چين ـ كه يكي از عجايب هفت‌گانه جهان است ـ در چين ماچين در مسافتي چهل روزه شدند. ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه خبر مجمل قرآن را تفسير مي‌كند مطلب فوق را محققانه و مبتني بر معجزه به ما اطلاع داده است.

مسأله شانزدهم: در روايت بدان مناسبت كه عيسي (ع) دجال را مي‌كشد آمده است: "پيكر دجال بسيار عظيم است؛ طوري كه از مناره مرتفع‌تر ديده مي‌شود، اما حضرت عيسي (ع) نسبت به او بسيار كوچك است..."

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ؛

يك تأويل مطلب بايد اين باشد: اشاره و كنايه به اين حقيقت است كه كميت جماعت روحاني و مجاهدي كه به نور ايمان، عيسي (ع) را شناخته و تابع او شده‌اند نسبت به لشكر مادي و علميِ ارتش و دانشگاه دجال بسيار اندك و مختصر است.

مسأله هفدهم: در روايت هست: "روزي كه دجال خروج مي‌كند همه دنيا خبرش را مي‌شنوند. طي چهل روز تمام جهان را مي‌گردد و درازگوش خارق‌العاده‌يي دارد". اَللّٰهُ اَعْلَم؛ تأويل اين نوع روايات به شرط صحيح بودن‌شان چنين است: اين قبيل روايات به صورت معجزه، خبر مي‌دهند كه "در زمان خروج او وسايط خبررساني و سياحت ترقي چشم‌گيري مي‌كنند، چنان كه حادثه‌يي را مي‌توان در يك روز به گوش همه جهانيان رساند. با راديو فرياد بر مي‌آورد و ساكنان شرق و غرب همه مي‌شنوند؛ و تمام جرايدش نيز خبر آن را منتشر مي‌كنند. فردي در چهل روز دنيا را خواهد گشت و هفت قاره و هفتاد دولت را خواهد ديد و سير خواهد كرد". بدين گونه ده قرن قبل از ظهور دجال به طور اعجاز آميز از تلگراف، تلفن، راديو، قطار و هواپيما خبر مي‌دهد.

جهانيان خبر دجال را نه به حيث دجال بودنش كه به عنوان حاكمي بسيار مستبد خواهند شنيد. گشت و گذار او هم براي استيلا يافتن بر مناطق مختلف نيست، بلكه براي برپايي فتنه و گمراه كردن انسان‌هاست. مركب و درازگوشي كه سوار مي‌‌شود نيز يا قطار است كه يك گوش و سرش مانند دودكش جهنم، آتش پس مي‌دهد و گوش ديگرش مانند بهشت دروغين به زيبايي تزيين و فرش شده است. دشمنان‌اش را به سمت سري كه آتشين است مي‌فرستد و دوستان‌اش را به سوي سري كه محل ضيافت است. يا اين كه الاغ و مركب او اتومبيلي دهشتناك يا هواپيما يا... بايد سكوت كرد!

مسأله هجدهم: در روايت هست كه: "اگر امت‌ام در راه راست مداومت كند يك روز خواهد داشت". يعني براساس سرّ آيه‌ي

فِى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ اَلْفَ سَنَةٍ

(سجده: ٥) هزار سال حاكمانه و كامل زندگي خواهد كرد. اگر در راه راست مداومت نكند نيم روز مهلت دارد، يعني فقط پانصد سال حاكميت و غلبه خود را حفظ مي‌كند. اَللّٰهُ اَعْلَم؛ اين روايت از قيامت خبر نمي‌دهد، بلكه از حاكميت برتر و سلطنت خلافت بحث مي‌كند كه عين حقيقت و معجزه غيبيه بوده و عيناً اتفاق افتاده است، زيرا در پايان خلافت عباسي اهل سياست تداوم در راه راست را از دست دادند و همين بود كه خلافت مذكور پانصد سال عمر كرد. اما مجموعه امت راه راست را گم نكرد، پس خلافت عثماني به ياري آمد و حاكميت را تا هزار و سيصد سال ادامه داد. آن‌گاه سياست‌مداران عثماني هم نتوانستند راه راست را ادامه دهند، لذا اين حكومت هم توانست پانصد سال توأم با خلافت به حاكميت خود ادامه دهد. خلافت عثماني با اضمحلال خود خبر اعجاز‌آميز اين روايت را تأييد كرد. در رساله‌هاي ديگر هم از اين حديث سخن گفته‌ايم پس در اين‌جا به همين مقدار اكتفا مي كنيم.

مسأله نوزدهم: در روايات خبرهاي مختلفي هست درباره حضرت مهدي (رض) كه از آل بيت نبوي و از علايم آخر الزمان مي‌باشد، حتي برخي از اهل علم و اهل ولايت به ظهور او در گذشته حكم داده‌اند.

اللهُ اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ،

يكي از تأويل‌هاي اين روايت‌هاي مختلف چنين است: مهدي بزرگ وظايف متعددي دارد. او در عرصه‌هاي گوناگون مانند عالم سياست، ديانت، سلطنت و جهاد اقداماتي خواهد داشت؛ از آن‌جا كه در زمان نااميدي امت در هر عصر، مردم محتاج نوعي مهدي هستند كه قدرت معنوي آن‌ها را تأييد و به آن‌ها ياري برساند، يا اين‌كه به احتمال كمك او در زمان مناسب نياز دارند؛ پس رحمت الهي موجب مي‌شود در هر دوره و عصري نوعي مهدي از ميان آل بيت برخيزد و از شريعت جدش محافظت كرده سنت او را احيا نمايد. براي مثال، اشخاصي مانند "مهدي عباسي" كه در عالم سياست بخشي از مسئوليت‌هاي مهدي بزرگ را اجرا كرده، و كساني چون "غوث اعظم، شاه نقشبند، اقطاب اربعه و دوازده امام"

كه در عالم ديانت قسمتي از وظايف مهدي بزرگ را انجام داده‌اند نيز در رواياتي كه پيرامون مهدي وارد شده مدار نظر محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بوده‌اند؛ لذا در روايات مذكور اختلاف ايجاد شده و تعدادي از اهل حقيقت گفته‌اند: "او در گذشته ظهور كرده است". به هر حال از آن‌جا كه اين مسأله در رساله نور بيان شده، موضوع را بدان‌جا ارجاع داده و در اين‌جا همين قدر مي‌گوييم:"هيچ خاندان متحد، قبيله كاملاً موافق با يك‌ديگر و جمعيت و جماعت منوّري در دنيا نيست كه به قبيله و جمعيت و جماعت و خاندان آل بيت برسد".

آري، آل بيت كه صدها قهرمان قدسي را تربيت كرده، هزاران فرمانده معنوي را در رأس امور امت گمارده و از خميرمايه حقيقت قرآن و نور ايمان و شرف اسلام تغذيه نموده و تكامل يافته است، بي‌شك در آخر الزمان با احيا و اعلان و اجراي شريعت محمدي و حقيقت فرقاني و سنت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، حقانيت و كمال عدالتمهدي بزرگ ـ كه فرمانده آنان است ـ را به دنيا نشان خواهند داد و اين امري كاملاً معقول و در عين حال لازم و ضروري و مقتضي اصول و قواعد موجود در حيات اجتماعي انسان‌هاست...

مسأله بيستم: مربوط است به برآمدن خورشيد از مغرب و ظهور دابةُ الارض از زمين. طلوع خورشيد از مغرب، علامتي در مرتبه بداهت از نشانه‌هاي قيامت است؛ و به عنوان حادثه‌يي آسماني به دليل همين بداهت، درِ توبه را ـ كه به اختيار عقل مربوط است ـ مي‌بندد، لذا معنا و تفسيرش آشكار بوده و نيازي به تأويل ندارد، اما مي‌توان گفت: اَللّٰهُ اَعْلَم؛ سبب ظاهري چنين اتفاقي اين است كهقرآن در حكم عقل در مغز كره زمين مي‌باشد و با تهي شدن كره زمين از اين عقل، زمين ديوانه شده و به اذن الهي سر به سياره‌يي ديگر مي‌كوبد و حركت‌اش برعكس مي‌شود، يعني حركتي كه از غرب به شرق بود با اراده رباني تبديل به حركتي از شرق به غرب مي‌شود، لذا خورشيد از مغرب طلوع مي‌كند. آري، اگر قوه جاذبه قرآن كه حَبْلُ الله المتين است و موجب پيوند محكم زمين با خورشيد و فرش با عرش است از ميان برخيزد بند كره زمين باز مي‌شود و رها و بلاتكليف، برعكس و بي‌نظم

حركت مي‌كند و خورشيد از غرب بر مي‌آيد. تأويلي هم هست كه مي‌گويد بر اثر برخورد كرات، قيامت به امر الهي برپا مي‌شود.

امادابة الارض: در اين باره در قرآن اشاره‌يي بسيار مختصر و بيان و گفتاري كوتاه از لسان حال آن موجود وجود دارد؛ درباره تفصيل موضوع، من فعلاً مانند مسائل ديگر نظر قطعي نمي‌توانم بدهم، ليكن تنها مي‌توانم بگويم:

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ؛

هم‌چنان كهبلا و آفت ملخ و شپش بر قوم فرعون ومرغان ابابيل بر قوم ابرهه كه مي‌خواستند كعبه را ويران كنند مسلط شد، حيواني از زمين بيرون مي‌آيد تا طي حكمتي الهي كساني را كه دانسته و با علاقه به‌واسطه فتنه سفيان و دجال‌ها، سرگرم عصيان و طغيان شده و با هرج و مرج طلبيِيأجوج و مأجوج دچار كفرگويي و كفران نعمت و بي‌ديني و وحشي‌گري و فساد شده‌اند بر سر عقل آورد؛ حيوان مذكور بر آن‌ها غلبه كرده، و همه جا را زير و زبر مي‌كند. اَللّهُ اَعْلَم، دابه‌ي مورد بحث بايد يك نوع باشد، زيرا فرد واحد هر قدر هم كه بزرگ باشد نمي‌تواند در هر جا و به هر كس دست يازد. به نظر مي‌رسد منظور يك گروه حيواني وحشتناك است.

با اشاره‌يي كه در آيه

اِلاَّ دَابَّةُ اْلاَرْضِ تَاْكُلُ مِنْسَاَتَهُ

( سبأ: ١٤) وجود دارد حيوان مزبور كه دابة الارض ناميده مي‌شود كرم درخت است. اين حيوان استخوان انسان‌ها را چون درخت خواهد جويد و از دندان تا ناخن در همه جاي پيكر انسان جاي خواهد گرفت. مؤمنان به بركت ايمان و به دليل كناره گيري از فسق و فجور و رفتارهاي سوء نجات مي‌يابند. در اشاره به همين مطلب است كه آيه مذكور حيوان ياد شده را در خصوص ايمان به سخن وا داشته است.

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

* * *

سه مسأله مختصر به عنوان تتمه بيست مسأله سابق

مسأله نخست: هم‌چنان كه در روايات به حضرت عيسي (ع) نام مسيح داده شده است، هر دو دجال را هم مسيح مي‌نامند و در همه روايت‌ها چنين آمده است:

"مِنْ فِتْنَةِ الْمَسِيحِ الدَّجَّالِ ... مِنْ فِتْنَةِ الْمَسِيحِ الدَّجَّالِ"

حكمت و تأويل اين مطلب چيست؟

پاسخ: اَللّٰهُ اَعْلَم؛ حكمت‌اش اين است: هم‌چنان كه عيسي (ع) به امر الهي قسمي از تكاليف سنگين شريعت موسوي را ملغي كرد و برخي لذت‌ها هم‌چون شراب را حلال اعلام نمود؛ دجال بزرگ هم با حكم و اغواي شيطان احكام شريعت عيسوي را منتفي مي‌كند، روابط حاكم بر حيات اجتماعي مسيحيان را در هم مي‌ريزد و زمينه را براي آنارشيسم و آمدن يأجوج و مأجوج مهيا مي‌سازد. سفيان نيز كه دجال عالم اسلام است مي‌كوشد برخي از احكام ابدي شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را بر اثر وسوسه‌هاي نفس و شيطان از ميان بردارد و پيوندهاي مادي و معنوي حيات بشري را تخريب نموده، نفس‌هاي سركش و سرمست و لاابالي را رها و يله كند و حلقه‌هاي نوراني مانند مهرباني و احترام را از بين ببرد و با دادن آزادي اجباري به مردم، آن‌ها را در باتلاق هوس‌هاي متعفن به جان هم اندازد و آزادي‌اي كه عين استبداد است به آن‌ها بدهد و عرصه را براي آنارشيسمي وحشتناك بگشايد. در آن حال آن انسان‌ها را به جز با استبداد شديد نمي‌توانند تحت كنترل قرار دهند.

مسأله دوم: در روايات از اقدامات خارق العاده و قدرت و شوكت بسيار زياد هر دو دجال سخن گفته شده است. حتي خبر داده‌اند كه برخي انسان‌هاي بدبخت براي آن‌ها نوعي الوهيت قايل مي‌شوند، سبب اين مطلب چيست؟

پاسخ: الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ؛ اين‌كه اقدامات خارق العاده‌يي انجام مي‌دهند بدان دليل است كه بيش‌تر كارهاي‌شان تخريب يا تشويق به هوي و هوس است؛ لذا اين قبيل كارهاي خارق العاده به سهولت انجام مي‌گيرد. اين است كه در روايتي گفته

مي‌شود "يك روزشان برابر يك سال است". يعني كاري را كه در يك سال انجام مي‌دهند نمي‌توان در سيصد سال انجام داد، اما اين‌كه اقتدارشان بسيار فوق العاده به نظر مي‌رسد داراي چهار جهت و سبب است:

جهت و سبب اول: در دولت‌هاي بزرگِ مستبدِ آن‌ها بر اثر استدراج، پيشرفت‌ها و حسناتي كه به پشتوانه ارتش‌هاي جسور و ملت كوشا حاصل آمده به‌ ناحق به آن‌ها نسبت داده مي‌شود و اين امر موجب مي‌شود متوهمانه گمان شود صاحب اقتداري به اندازهي هزاران نفر ميباشند. اين در حالي‌ست كه براساس حقيقت و علي القاعده، محاسن نيكو، افتخار و غنايم به‌دست آمده در نتيجهي تلاش و فعاليت يك جماعت، بايد بين افراد همان جماعت تقسيم گردد. سيئات و تخريب‌ها و ضايعات حاصل آمده را نيز بايد به بي‌تدبيري و قصور رييس نسبت داد. براي مثال اگر يك گردان، قلعه‌يي را فتح كند غنايم و افتخارات متعلق به سرنيزه‌داران خواهد بود و اگر بر اثر بي‌تدبيري خساراتي وقوع يابد مربوط به فرمانده است.

در مخالفت كامل با اين اصل اساسيِ حق و حقيقت، پيشرفت‌هاي مثبت و نيكويي‌ها را به آن سردمداران ترسناك نسبت مي‌دهند و اقدامات منفي و پليدي‌ها را به ملت بيچاره؛ لذا اشخاصي كه لايق نفرت عمومي هستند به جهت استدراج، مظهر محبت عام اين دسته از اهل غفلت قرار مي‌گيرند.

جهت و سبب دوم: هر دو دجال با بيش‌ترين استبداد، ستمگري، خشونت و وحشت رفتار مي‌كنند لذا در ظاهر بيش‌ترين اقتدار را از خود بروز مي‌دهند. آري، استبداد آن‌ها چنان عجيب است كه زير پوشش قوانين، در مقدسات و مسائل وجداني و حتي در طرز پوشش مردم دخالت مي‌كنند. گمان مي‌كنم در زمانه اخير، آزادي خواهان تُرك و مسلمان با حس قبل از وقوعي اين استبداد وحشتناك را حس كرده، تيرهايي پرتاب كرده و حمله نموده‌اند. ليكن فريب خورده به سوي هدفي اشتباه و در جبهه‌يي نادرست دست به حمله زده‌اند. صحبت از ظلم و استبدادي است كه در آن به خاطر يك نفر، صد روستا را تخريب و صدها بي‌گناه را با مجازات و تبعيد آواره مي‌كنند.

جهت و سبب سوم: هر دو دجال همكاري كميته پنهان يهوديان را كه در فكر انتقام گرفتن شديد از اسلام و مسيحيت است به دست آورده و از پشتيباني كميته دهشتناكي كه زير پوشش آزادي زنان قرار دارد برخوردار مي‌باشند. دجال اسلام حتي كميته‌هاي فراماسوني را فريفته و از حمايت آن‌ها بهره‌مند است، لذا گمان مي‌شود از قدرت و اقتدار دهشتناكي برخوردار است. براساس استخراج برخي از اهل ولايت دانسته مي‌شود دجال سفياني كه در رأس دولت اسلامي قرار مي‌گيرد صدر اعظمي بسيار مقتدر، نابغه و فعال مي‌يابد كه علاقه‌يي به تظاهر ندارد، و به شأن و شرف كه امري شخصي‌ست اهميتي نمي‌دهد؛ هم‌چنين سر فرمانده‌يي مي‌يابد به غايت جسور و مقتدر و متين و پرتحرك كه خود را براي شهرت‌پرستي خُرد و حقير نمي‌كند. دجال اينان را به تسخير خود در مي‌آورد. اقدامات فوق‌العاده و داهيانه آن‌ها را با سوء استفاده از بي‌ريايي‌شان به خود نسبت مي‌دهد و بدين واسطه تجدد و انقلاب و ترقيات ارتش و حكومت را ـ كه ريشه در شدت احتياج حاصل از انقلاب جنگ جهاني دارد ـ به نام خود تمام كرده و توسط مديحه سرايان چنين تبليغ مي‌كند كه داراي اقتداري بسيار شگفت و فوق العاده است.

جهت و سبب چهارم: دجال بزرگ ويژگي‌هاي تسخير كننده‌يي چون احضار ارواح دارد. دجال اسلام نيز در يكي از چشمان خود مانيهتيزمي تسخير كننده دارد. حتي در روايات هست كه "يكي از چشمان دجال كور است" و به اين ترتيب نظرها را متوجه چشم او مي‌كنند؛ نيز در روايات آمده است يكي از چشمان دجال بزرگ كور و يك چشم دجال اسلام نيز نسبت به چشم ديگرش نابيناست؛ بيان اين مطلب در حديث به اين نكته اشاره دارد كه آن‌ها چون كافر مطلق‌اند يك چشم دارند كه با آن فقط و منحصراً دنيا را مي‌بينند؛ آن‌ها چشمي براي ديدن آخرت و عاقبت ندارند.

من در عالمي معنوي دجال اسـلام را ديدم. نوعي مانيهتيزم تسخير كننده را در يك چشم او شخصـاً مشاهده كردم و دانستم كه او كاملاً منكر است. او با جرأت و جسارتي كه ريشه در همين انكار مطلق دارد به مقدسات حمله مي‌كند.

عوام‌ الناس حقيقت احوال را نمي‌دانند، لذا گمان مي‌كنند او داراي اقتدار و جسارتي فوق العاده است.

وانگهي يك ملت قهرمان و باافتخار در هنگامه مغلوبيت و شكست، به ماهيت پنهان و وحشتناك چنين فرمانده باشكوه و موفق و تيزهوش و آينده‌دار و اما غرق در استدراج نگاه نمي‌كند و با غيرت قهرماني‌اش او را تشويق كرده، روي سر خود مي‌گذارد و درصدد پوشاندن گناهان‌اش بر مي‌آيد. از روايت‌ها در مي‌يابيم كهارتش قهرمان و مجاهد و ملت ديندار، با نور ايماني كه در روح خويش دارند و در پرتو قرآن، حقيقت حال را در خواهند يافت و درصدد بازسازي تخريبات شديد فرمانده مذكور برخواهند‌ آمد.

سومين مسأله مختصر كه شامل سه واقعه غريب زير است:

واقعه نخست: روزي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در ميان كودكان يهودي كودكي را به حضرت عمر (رض) نشان داد و گفت:"صورت او را ببين" حضرت عمر (رض) گفت:"حال كه چنين است من او را مي‌كشم". پيامبر فرمود:"اين كودك اگر سفيان و دجال اسلام باشد تو نمي‌تواني او را بكشي؛ اگر هم نباشد نمي‌توان كسي را به صرف شباهت‌اش به او كشت".

اين روايت ضمن آن‌كه اشاره دارد صورت او در زمان حاكميت‌اش در بسياري چيزها ديده خواهد شد، بر اين نكته نيز تأكيد دارد كه سفيان در ميان يهوديان به دنيا خواهد آمد. عجيب است حضرت عمر (رض) در برابر كودكي كه صورت او را دارد به حدي شدت و خصومت نشان مي‌دهد كه مي‌خواهد او را بكشد. با اين حال سفيان، حضرت عمر را به عنوان يكي از ممدوحان خويش بيش از همه مي‌پسندد، از او تعريف و تمجيد كرده و بارها با سپاسگزاري از وي ياد مي‌كند.

واقعه دوم: خيلي‌ها نقل كرده‌اند كه دجال اسلامبا كنجكاوي معناي سوره وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ را مي‌پرسد. عجيب است عبارت اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَيَطْغَى در سوره اقرأ كه بلافاصله بعد از سوره وَ التِّينِ است با معنايي كه دارد و بر اساس علم جفر به زمان اين دجال و شخص او اشاره كرده و خاطر نشان مي‌سازد كه با طغيان‌گري به مساجد و اهل نماز تعدي خواهد كرد. معلوم مي‌شود او كه فردي

استدراجي‌ست سوره‌يي كوچك را با خود مرتبط مي‌داند، اما او اشتباه كرده و به خطا خانه همسايه را دق الباب مي‌كند.

واقعه سوم: در روايتي گفته مي‌شود:"دجال اسلام از اطراف خراسان ظهور مي‌كند".

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ؛

يكي از تأويل‌هاي مطلب اين است: ملت تُرك كه جسورترين و قدرتمندترين و پرجمعيت‌ترين قوم در مشرق زمين و قهرمان‌ترين لشكر در ميان مسلمانان است در زمان بيان روايت مذكور در اطراف خراسان بوده و هنوز آناتولي را وطن خود اختيار نكرده بودند، لذا با ذكر مسكن آن روز آنان، اشاره دارد كه دجال سفياني در بين آن‌ها ظهور خواهد كرد.

عجيب است؛ بسيار عجيب است كه دجال، تلاش مي‌كند از تُركگرايي و ملت تُرك ـ كه هفتصد سال چون شمشيري الماسين، با افتخار و رعد آسا در دست اسلام و قرآن بوده است ـ موقتاً در برابر برخي شعاير اسلامي سوء استفاده كند، البته او موفق نخواهد شد و عقب نشيني خواهد كرد. از روايات در مي‌يابيم كه "ارتش قهرمان، مهار خود را از چنگ او مي‌رهاند".

‌اَللّهُ اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ‌ ٭ لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ

* * *

شعاع پانزدهم

اَلْحُـجَّةُ الزَّهْــرَا

دو مقـام است

(اين درس در ظاهر كوتاه اما در حقيقت رساله‌يي بسيار مفصل، محكم و گسترده است. ميوه‌يي ايماني و ثمره‌يي قرآني و بهشتي‌ست كه از تركيب"علم اليقين و عين اليقين" حيات فكري من و حيات معنويِ تحقيقي رساله نور حاصل شده است.)

سعيد نورسي

مقـام نخست

سه بخش است

(خلاصـةُالخلاصـهي "مكتـوب بيستم" و بخـش اول درسي‌ست كه در سومين مدرسه يوسفيه داده شده است.)

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَ بِهِ نَسْتَعِينُ

به دليل يازده ماه انفرادي مطلق كه در زندان آفيون بودم تقاضايي به دادگاه تجديدنظر نوشتم؛ به همين بهانه بيچاره‌يي چون مرا به زور به بند پنجم منتقل كردند و اجازه ندادند برادران‌ام نزد من آيند. مني كه سي و پنج سال در انزواي كامل بودم و به ويژه شب‌ها همه مسائل دنيا را به فراموشي مي‌سپردم و به واسطه آزارهايي كه در مدت بيست و سه سال به‌واسطه زير نظر بودن‌هاي مغرضانه تحمل كرده بودم، از مردم گريزان بودم؛ تنها مي‌ماندم و جز خدمتكارم و فردي كه مشتاقانه دوست داشت دروس رساله نور را تعليم ببيند كس ديگري را حتي براي يك ساعت نمي‌توانستم تحمل كنم. به اين فكر مي‌كردم كه در آن ازدحام نمي‌توانم به زندگي ادامه دهم و مدام در تقلا بودم، كه ناگهان سرما به علامت خشم و غضب چنان شدت گرفت كه دانستم اگر در جاي سابق مي‌ماندم به هيچ وجه نمي‌توانستم طاقت بياورم. زحمت و دشواري برايم تبديل به رحمت شد.

هنگام تسبيحات بر قلب‌ام خطور كرد: "اگر چه شاگردان رساله نور در هر بندي كه هستند هم به حساب خودشان و هم به حساب تو به طور كامل پيرامون دروس رساله نور تلاش و فعاليت مي‌كنند، اما اين بند پنجم، چون نوعي انفرادي محسوب مي‌شود و مدام نو شده و تغيير مي‌كند، به درس‌هاي رساله نور بيش‌تر

نيازمند است؛ نيز جوانان و سالمنداني كه مطالب روزنامه‌ها را ـ كه منتشر كننده هجوم دهشتناك مبتني بر انكار و خدانشناسي روس هست ـ مطالعه مي‌كنند، به درس‌هاي محكم و به غايت يقيني در خصوص وحدانيت و موجوديت الهي كه در ايمان بالله هست بيش‌تر محتاج‌اند". من نيز عبارت قدسي زير، اين تهليل و توحيد عظيم را كه از گذشته تاكنون بعد از نماز صبح هميشه ده مرتبه مي‌خوانده‌ام، عبارتي را كه رساله‌ي بزرگ مكتوب بيستم در يازده كلمه‌ي آن، هم يازده برهانِ مربوط به وجوب وجود و وحدت رباني، و هم يازده بشارتِ به غايت درخشان را آشكارا و به تفصيل، چون خورشيد نمايان مي‌سازد، متفكرانه تكرار كرده و در عين حال به خلاصةُ الخلاصه‌يي از مكتوب بيستم نيز مي‌انديشيدم؛ اين عبارت طبق روايتي شامل اسم اعظم نيز مي‌گردد:

"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ"

در همين حال ناگهان بر قلب‌ام خطور كرد: "همين خلاصه مجمل را براي ملّا نادر و جوانان حاضر در بند تدريس كن". من هم بسم الله گفتم و شروع كردم، گفتم: در اين كلام توحيد، يازده بشارت و يازده حجت ايماني وجود دارد. اينك فقط به حجت‌ها اشاره بسيار كوتاهي كرده، توضيح مطلب و بيان بشارت‌ها را بهمكتوب بيستم و كتاب‌هاي رساله نور ارجاع مي‌دهم. ليكن نوشتن برخي كلمات و نكات را كه هنگام نگارش درس مذكور به آن‌ها نگفته بودم در اين‌جا مناسب ديدم. اين هم يازده كلمه از كلام توحيد ياد شده:

كلمه نخست،

لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ:

حجت موجود در اين كلمه همان رساله چاپ شده آيت الكبري است. به دليل عالي بودن آن حجت بي‌نظير است كه امام علي (رض) وقتي از اجزاي رساله نور خبر مي‌دهد مي‌گويد:

"وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ؛

وآيت الكبراي مذكور را شفيع قرار مي‌دهد. لذا موجب شد شاگردان رساله نور در زندان دنيزلي و دادگاه‌هاي آن شهر و آنكارا پيروز شوند، و انتشار مؤثر و مخفي آن باعث برائت طلبه‌هاي نور شد؛ به همين ترتيب انتشار مخفيانه آن نيز با اين‌كه موجب توقيف

نُه ماهه شاگردان رساله نور گرديد اما به شكل روشني كرامت غيبي امام علي (رض) و دعايش را ـ‌كه بدل از شاگردان رساله نور بود ـ بسيار واضح تأييد و تصديق كرد.

آري، شعاعآيت الكبري، سي و سه اجماع عظيم و حجت‌هاي كلي موجود در هيأت مجموعه موجودات را نشان داده و در هر حجت كلي به براهين بي‌شمار اشاره كرده و پيش از هر چيز با كلمه‌هاي آسمان‌ها و ستارگان، كلام و جمله‌هاي زمين، حيوانات و نباتات، تا كلمه‌هاي حقيقت مجموع كائنات، مشتملات، موجودات، حدوث و امكان و تغيير، موجوديت و وحدانيتِ واجب الوجود را چون درخشندگي خورشيد و قطعيت روز اثبات مي‌كند.كساني كه خواهان ايماني محكم هستند و در پي شمشيري بُرّان براي مقابله با آنارشيسم الحادي مي‌باشند به آيت الكبري مراجعه كنند.

كلمه دوم،

وَحْدَهُ:

اشاره‌يي بسيار كوتاه به حجت موجود در اين كلمه:

در كائنات از هر نظر كه بنگريم يكتايي و وحدت مشاهده مي‌شود. براي مثال كائنات چون شهر منتظمي‌ست، يا كاخي باشكوه، يا كتابي با معنا و مجسم، يا قرآني جسماني كه هر آيه و حتي هر حرف و نقطه‌اش حامل اعجاز مي‌باشد، لذا بر يگانگي و وحدت دلالت مي‌كند. نورافكن اين كاخ، واحد؛ قنديل‌اش كه كار تقويم را مي‌كند، واحد؛ طباخ آتشين‌اش واحد، ابر سقا و آب‌رسانش، واحد؛ واحد، واحد، واحد؛ واحدهايي كه نشان از هزاران وحدت و همبستگي دارند، و به قطع و يقين اثبات مي‌كنند كه اين كاخ، اين شهر، اين كتاب، اين قرآن كبير جسماني، صاحب و حكيم و كاتب و مُصنفي دارد كه بالبداهه موجود و واحد و يكتاست.

كلمه سوم،

لاَ شَرِيكَ لَهُ:

اشاره‌يي بسيار مختصر به حجت موجود در اين كلمه:

معدن، استاد و اساسشعاع آيت الكبري، آيهي كبير زير است كه "آيت الكبري" ناميده مي‌شود:

قُلْ لَوْ كَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ اِذًا لاَبْتَغَوْا اِلَى ذِى الْعَرْشِ سَبِيلاً

(اسراء: ٤٢)

يعني اگر (خداوند) شريكي داشت و دستان ديگري در ربوبيت و ايجاد (عالم) دخالت مي‌كردند، نظم كائنات به هم مي‌ريخت... حال آن‌كه از بال مگسي كوچك و سلول مردمك چشم‌اش تا پرندگان بي‌شماري كه در آسمان‌ پرواز مي‌كنند، تا منظومه شمسي، هر چيزي، جزئي يا كلي، كوچك يا بزرگ داراي بالاترين نظم و ترتيب مي‌باشد، و اين موضوع بي‌ترديد و به صورت قطعي حكايت از آن دارد كه شريكان، محال و معدوم‌اند؛ و بالبداهه بر موجوديت و وحدانيت واجب الوجود دلالت مي‌كند.

كلمه چهارم،

لَهُ الْمُلْكُ":

اشاره‌يي بسيار مختصر به حجت طولاني موجود در اين كلمه:

آري، با چشم خود مي‌بينيم كه در پس پرده متصرفي هست كه داراي قدرت و علم بي انتهايي‌ست و پهنه زمين را مزرعه‌يي قرار داده و در هر بهار صد هزار نوع بذر نبات را با هم و در هم آميخته، در اين مزرعهي وسيع مي‌كارد و محصولات آن را جداگانه، بدون اين‌كه در هم آميزند، يا خطايي صورت پذيرد، در كمال نظم و ترتيب برداشت مي‌كند و با دست رحمت و حكمت خود به عنوان رزق و روزي، بين دويست هزار نوع حيوان، بسته به نياز آن‌ها توزيع مي‌كند. او در ملك غني و گسترده خود، به ويژه در مزرعهي زمين تصرف مي‌كند. كسي كه موفق به شناخت اين متصرف حكيم و مالك رحيم نشود مانند سوفسطائيان احمق مجبور به انكار اين زمين و محصولات‌اش خواهد شد.

كلمه پنجم،

وَ لَهُ الْحَمْدُ:

اشاره‌يي بسيار مختصر به حجت فراگير موجود در اين كلمه:

آري، با چشم خويش مي‌بينيم و با عقل و خرد خود به طور بديهي در مي‌يابيم كه در شهر كائنات و محله زمين و اردوگاه انسان و حيوان، چنان رزاق رحيم و محسن كريمي تصرف و نظارت و تربيت مي‌كند كه براي وا داشتن ديگران به حمد و شكر در برابر نعمت‌هايش، زمين را چون كشتي تجاري يا قطاري قرار داد كه روزي مردم را مي‌آورد؛ فصل بهار را در پهنه زمين چون واگني قرار داد كه حامل صد هزار نوع طعام است، و با پر كردن پاكت‌هاي كنسروي كه سينه مادران

ناميده مي‌شوند، اين ارزاق را در اختيار ذي‌حياتاني قرار مي‌دهد كه در پايان زمستان نيازمند غذايند. كسي كه اندك عقلي داشته باشد اذعان مي‌كند كه اين‌ها كار رزاقي رحيم است. آن كسي كه اين حقيقت را تأييد و تصديق نمي‌كند و با انكار منحرف مي‌شود مجبور است همه نعمت‌هاي مرتب روي زمين را كه موجب حمد و سپاس است و همه ارزاق معين را انكار كند؛ كه در آن صورت احمق و نادان مُضري خواهد بود.

كلمه ششم،

يُحْيِى:

اشاره‌يي به غايت مختصر به حجت اين كلمه:

آري، در گفتار دهم و در رساله‌هاي ديگر نور با براهيني اثبات شده است: لشكري سبحاني كه متشكل از سيصد هزار نوع ذي‌حيات مي‌باشد، در هر بهار به شيوه‌هاي گوناگون با افراد بي‌شمارش بر روي زمين احيا شده، و حيات و لوازم آن در كمال نظم و ترتيب به آن‌ها داده مي‌شود. ذات حي قيوم و خلاق عليمي كه محيي‌ست با به نمايش گذاشتن صدها هزار علامت و نمونه از حشر اعظم، آفريدگان بي‌شمار را متمايز از هم، با هم، در درون هم، بدون خطا و اشتباه، بي‌هيچ عيب و نقص، بدون تحير و تعجب، و درحال در هم آميختگي بدون آن‌كه اصلاً تركيب كند يا فراموش نمايد، در كمال نظم و تعادل زنده مي‌كند و بدان‌ها حيات مي‌بخشد؛ اوست كه از قطرات آب شبيه به همي كه نطفه خوانده مي‌شود و از دانه‌هاي متشابه خاك، و حبّههاي كوچكاش كه با هم اندك تفاوتي دارند، و از تخم‌هاي شبيه به هم مگس‌ها و هواي مشترك پرندگان و نطفه‌هاي شبيه به يك‌ديگرشان، و تخم‌هاي مشابه يا اندك متفاوت‌شان، صدها هزار ذي‌حيات را كه داراي افراد بي‌شماري‌اند و از هم‌ديگر به لحاظ صورت و صنعت و معيشت جدا و متفاوتند زنده مي‌كند و در صفحه زمين و بهار، صدها هزار كتاب جداگانه اما با هم را در درون هم، بي‌خطا و به غايت كامل مي‌نگارد، و با دقتي بي‌منتها و حكمتي بي‌پايان در آن‌ها تدبير و تصرف مي‌كند، او همان ذات حي قيوم و خلاق عليمي‌ست كه محيي‌ست و اگر كسي او را قبول نداشته باشد، بي‌شك مجبور است هم خود را انكار كند و هم تمام ذي‌حياتاني را كه در پهنه زمين و زمان در همه

بهارهاي گذشته و در عرصه زمين و فضاي داراي حيات وجود داشته‌اند؛ او بي‌شك احمق‌ترين و بدبخت‌ترين ذي‌حيات خواهد بود.

كلمه هفتم،

وَ يُمِيتُ:

اشاره‌يي به غايت مختصر به حجت اين كلمه:

آري، مشاهده مي‌شود كه در موسم خزان سيصد هزار نوع ذي‌حيات به نام وفات، ترخيص مي‌يابند، و بسته‌هاي كوچك صفحه اعمال هر نوع و فردي به همراه ليست عملكردشان، و فهرست كارهايي كه در بهار آتي بايد انجام دهند، و دانه‌هايشان كه از جهتي روح آن‌ها محسوب مي‌شود به جاي آن‌ها به دست حكمت حفيظ ذوالجلال به امانت سپرده مي‌شود؛ دانه‌هاي بسيار ريزي مانند بذر و دانه انجير را مي‌بينيم كه هركدام چون روحي باقي و جاويدان حامل همه قوانين حياتي درخت مذكورند و تاريخچه حيات درخت مانند يك كتاب نوشته شده در قوه حافظه، با قلم تقدير در بذرهاي مذكور نوشته مي‌شود و حكم كتاب بزرگي را مي‌يابد. همه اين‌ها توسط خلاقي حكيم و حي لايموت انجام مي‌شود و كسي كه او را نشناسد نه فقط انساني احمق و حيواني ديوانه است كه بدبخت تر از شيطان زبون شده، همزننده آتش جهنم است و محكوم به مرگ ابدي مي‌باشد.

آري، افعال حكيمانه مذكور كه شامل خوارق و معجزات بي‌شمار كلي و محيط و عجيب مي‌باشد؛ محال و غير ممكن است كه فاقد فاعل باشند؛ هزاران بار ممتنع و بي‌اساس است كه اين امور به اسبابي نسبت داده شوند كه كور و عاجز و بي‌ادراك و ناشنوا و جامد و در هم ريخته و بي‌نظم و ترتيب و استيلاجو مي‌باشند؛ در غير اين صورت بايد در هر ذرّه از خاك استعداد و قابليتي يافت كه وجود حكمت و قدرتي بي‌پايان را نتيجه دهد؛ تا افعال پر از صنعت كلي و خارق‌العاده در ساختار همه علف‌ها و گل‌ها كار او باشد و در هر ذره‌يي از هوا ـ هم‌چنان كه در راهنماي جوانان پيرامون نكته "هُوَ" گفته شد ـ چنان قابليتي يافت كه همه سخنان، همه كلمات تلفن و راديو را بداند و به ذرات ديگر تعليم دهد. اين انديشه عجيب را هيچ شيطاني قادر نيست به كسي بقبولاند. جزاي كفر و انكاري كه تا اين حد از عقل و حقيقت دور است و به مثابه تجاوز به حقوق همه موجودات و

تحقير آن‌ها مي باشد، فقط مي‌تواند جهنم سوزان و وحشتناك باشد كه عين عدالت است. البته براي چنين منكراني لازم است "زنده باد جهنم" بگوييم.

كلمه هشتم،

وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ:

اشاره‌يي به غايت مختصر به حجت اين كلمه:

در پهنه دريايي كه هنگام روز مواج است يا در نهري جاري، حباب‌هايي ديده مي‌شود كه خورشيدهاي كوچكي را در خود دارند. با از بين رفتن اين حباب‌ها، حباب‌هاي ديگري ايجاد شده و مانند قبل خورشيدهاي كوچكي را در خود نشان مي‌دهند و در واقع به خورشيدي كه در آسمان است اشاره كرده و گواهي مي‌دهند، و با زوال و از بين رفتن‌شان به موجوديت و بقاي دائمي خورشيد اشاره مي‌كنند؛ به همين ترتيب در پهنه همواره متغير درياي كائنات، و در فضاي لايتناهي‌اش كه هر لحظه نو مي‌شود، و در مزرعه گسترده ذرات‌اش، و در رودخانه زمان كه همه وقايع و همه موجودات فاني را در آغوش مي‌گيرد و با هم متلاطم مي‌شوند، مخلوقات مدام به سرعت جاري شده و مي‌روند و همراه با اسباب ظاهري خود وفات مي‌يابند. هر سال و هر روز كائناتي مي‌ميرد و عالم ديگري به جاي آن مي‌آيد؛ و چون در مزرعه ذرات، محصولات دنياهاي دائماً سيار و عالم‌هاي همواره سيال اخذ مي‌گردد پس همان‌گونه كه حباب‌ها و خورشيدهاي منعكس شده با زوال خود بر وجود خورشيد دائمي اشاره مي‌كنند، از بين رفتن مخلوقات و محصولات مذكور، و ترخيص بسيار دقيق و منظم‌شان كه همراه با اسباب ظاهري آن‌ها صورت مي‌گيرد، نيز چون روز كه ترديدي در آن نيست و چون خورشيد كه ظهورش قطعي‌ست بر وجوب وجود و وحدت و موجوديت يك حي لايموت، شمس سرمدي، خلاق باقي و فرماندهي اقدس دلالت مي‌كند كه از موجوديت كائنات هزار بار ظاهرتر و قطعي‌تر است. همه موجودات تك تك و با هم بر اين مطلب گواهي مي‌دهند.

حتماً پي بردهايد كسي كه اين صداهاي بلند و شهادت‌هاي محكم ـ كه عالم از آن‌ها پر است ـ را نشنود تا چه حد كر و احمق و جاني‌ست.

كلمه نهم،

بِيَدِهِ الْخَيْرُ:

اشاره‌يي به غايت مختصر به حجت اين كلمه:

مي‌بينيم در اين كائنات براي رزق هر دايره، هر نوع، هر طبقه، حتي هر فرد، هر عضو، حتي هر يك از سلول‌هاي بدن، انبار و مخزني وجود دارد كه روزيِ احتياطشان را در خود جاي مي‌دهد، مزرعه و گنجينه‌يي هست كه لوازم مورد نياز براي رزق را تأمين و محافظت مي‌كند؛ و با نظم و ترتيبي كامل و با حكمت و عنايتي بي‌پايان در مواقع لزوم خارج از قدرت و اختيار فرد نيازمند، روزي، توسط دستي غيبي به او داده مي‌شود.

براي مثال؛ كوه‌ها حامل مواد معدني، چيزهاي لازم براي زندگي و انواع داروهاي مورد نياز انسان و موجودات ديگرند؛ و با فرمان و تدبير كسي، نقش انبار و گنجينه‌يي كامل را بر عهده دارند ... به همين صورت زمين نيز چون مزرعه، خرمن يا مطبخي در كمال نظم و تعادل است كه ارزاق مورد نياز ذي‌حيات را به‌واسطه قدرت رزاقي حكيم تأمين مي‌كند. هر عضو پيكر انسان داراي انبار و مخزني‌ست، حتي هر سلول، مخزن كوچكي براي احتياط دارد ... رفته رفته تا به آخرت مي‌رسد كه دنيا مخزن آن است؛ همچنين انبار و مزرعه بهشت، اسلام و انسانيت داراي حقيقت است كه اعمال نيك و حسنات و انوار اين عالم محصول آن مي‌باشد؛ مخزن جهنم نيز مواد چركين و طوايفي هستند كه شرها و بدي‌ها و كفرها را نتيجه مي‌دهند، و از عدم كه شر است مي‌آيند و عوالم وجود را كه خيرند ملوث مي‌كنند؛ هم‌چنين مخزن حرارت ستارگان، جهنم؛ و مخزن انوار، بهشت است. كلمه "بِيَدِهِ الْخَيْرُ" با اشاره به همه مخازن بي‌شمارِ ياد شده، حجتي بسيار درخشان را نشان مي‌دهد.

آري، با اين كلمه و با عبارت

بِيَدِهِ مَقَالِيدُ كُلِّ شَيْءٍ

(كليد هر چيز در دست اوست) يكي از حجت‌هاي خارق العاده و بي‌نهايت فراخ ربوبيت و وحدت به كساني كه نابينا نيستند نشان داده مي‌شود. مثلاً در انبارها و خزائني كه گفتيم صرفاً به اين يكي توجه كن: دانه‌ها و تخم‌ها را ببين كه هر يك مخزن كوچكي هستند و برنامه مقدرات و جهازات گلي زيبا و درخشان يا درخت بزرگي را حمل مي‌كنند؛

كليد اين مخازن در دست متصرف حكيمي‌ست كه دانه را با امر "برخيز، بيدار شو!" و با كليد اراده و ميزان نظامي كامل مي‌گشايد؛ و به همان ترتيب گنجينه زمين را نيز با كليد باران مي‌گشايد، و به مخزن‌هاي كوچك، و تمام دانه‌هاي خردي كه نطفه نباتات‌اند، و مخزن كوچك قطره‌هايي كه منشأ حيوانات و نطفه‌هاي متشكل از آب و هواي پرندگان و مگس‌هايند فرمان گشايش مي‌دهد؛ آن‌گاه مخزن‌هاي كوچك قطرات را با هم و بدون هيچ خطايي مي‌گشايد و تمام انبارها و گنجينه‌هاي كائنات اعم از كلي و جزئي، و مادي و معنوي را با دست حكمت و اراده و رحمت و مشيّت و با كليد مخصوص هر يك باز مي‌كند؛ اگر علاقمند به دانستن و ديدن اين حقيقت هستي به قلب‌ات و مغزت و كالبدت و معده‌ات و باغچه‌ات و بهار ـ كه گل روي زمين است ـ و به گل‌ها و ميوه‌هاي آن نگاه كن كه براي تو نوعي مخزن‌هاي كوچك به‌شمار مي‌روند، بنگر و ببين كه در كمال نظم و ميزان و رحمت و حكمت با كليدهاي جداگانه‌يي كه ريشه در دستگاه كُن فَيَكُون دارند با دستي غيبي گشوده مي‌شوند. دستي غيبي كه از بسته‌يي كوچك به قدر يك درهم، يك من و گاه صد من طعام را در كمال نظم و ترتيب بيرون مي‌آورد و به ذي‌حيات، ضيافت مي‌دهد. آيا دخالت قدرت كور، طبيعت كر، تصادف سرسري، و اسباب جامد و جاهل و عاجز در فعلي چنين بي‌پايان، منظم، عالمانه و مبتني بر بصيرت، صنعتي كاملاً حكيمانه كه تصادف بودنش ممكن نيست، تصرفي كاملاً منظم و به دور از خطا، ربوبيتي كاملاً عادلانه و به ‌دور از ستم، ممكن است؟ آيا موجودي كه قادر نيست همهي اشيا را به يك‌باره ببيند و همه آن‌هـا را توأم و هم‌زمان اداره كند، موجودي كه همه چيز، از ذرات تا ستارگان تحت امر او نيستند، مي‌تواند در اين تصرف و اداره كردن ـ كه از هر نظر اعجازآميز و حكيمانه و با نظم و ترتيب است ـ دخالتي داشته باشد؟

كسي كه چنين متصرف رحيم و رب حكيمي را ـ كه هر خير در دست او و كليد هر چيز نزد اوست ـ نشناسد و با انكارش به انحراف رود بي‌ترديدجهنم طبق فرمايش آيه‌ي

تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ

(ملك: ٨)بر او خشم مي‌گيرد، به غليان مي‌آيد و با لسان حال مي‌گويدمستحق عذاب بي‌پايان من است و شايسته رحمت نيست.

كلمه دهم،

وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ:

اشاره‌يي به غايت مختصر به حجت اين كلمه:

هر ذي‌شعوري كه پا در مهمان‌خانه دنيا مي‌گذارد، چشم كه مي‌گشايد مي‌بيند: قدرتي واحد تمام عالم را در قبضه خود دارد و علمي لايتناهي، محيط، ازلي و بري از خطا، حكمت و عنايتي سرمدي و به غايت دقيق ـ كه هيچ‌گاه كار نامتعادل و بي‌فايده نمي‌كند ـ در متن قدرت مذكور موجود است و هم‌چنان كه ذره‌ي واحدي را در ميان لشكر ذرات مانند درويشِ مجذوب مولوي مي‌چرخاند و مي‌گرداند و به كارهاي گوناگون مي‌گمارد، كره زمين را نيز در همان آن و با همان قانون، سالانه در دايره‌يي بيست و چهار هزار ساله هم‌چون همان درويش مولوي مي‌چرخاند؛ هم‌چنان كه با همان قانون محصولات فصول را نصيب انسان‌ها و حيوان‌ها مي‌كند، خورشيد را چون ماكو و قرقره‌يي گردنده، فريبا و جذاب، حول محورش مي‌چرخاند و ستارگان سياري را كه لشكر منظومه شمسي به‌شمار مي‌روند در كمال نظم و ترتيب به انجام كار و مسئوليت مي‌گمارد. همان قدرت، در همان حال و با همان قانون حكيمانه بر پهنه زمين صدها هزار نوع را كه در حكم صدها هزار كتاب‌اند، با هم و تو در تو، بدون خطا و اشتباه مي‌نگارد و به عنوان هزاران نمونه از حشر اعظم نمايان مي‌كند. باز همان قدرت در همان زمان صحيفه‌ي هوا را تبديل به تخته سياهي مي‌كند ـ كه رويش مطالبي مي‌نويسند و پاك مي‌كنند ـ و همه ذرات‌‌اش را چون نوك قلم و مانند نقطه‌هاي كتاب مذكور در وظايفي به كار مي‌گيرد كه فرمان و اراده‌ي الهي برايشان تعيين كرده است؛ اين قدرت چنان قابليتي به ذرات ياد شده داده است كه گويا همه حرف‌ها و صحبت‌ها را مي‌دانند، كلام را اخذ كرده و نشر مي‌دهند، و خطا نمي‌كنند، و هر كدام چون گوش كوچكي و زباني ظريف بر كاري گمارده مي‌شوند و اثبات مي‌كنند كه عنصر هوا عرشي از عرش‌هاي امر و اراده الهي‌ست.

در مقايسه با اين اشاره كوتاه، به رحمان رحيمي فكر كنيد كه كائنات را چون شهري منظم، آپارتمان و مهمان‌خانه‌يي كامل، كتابي داراي معجزه و قرآن قرار داد و از هيأت مجموعه‌ي آن تا كوچك‌ترين ذرّهي طبقات و دواير و طوايف مخلوقات

را با ميزان علم و نظام حكمت در قبضه خود گرفت و در آن‌ها تصرف كرد؛ و حكمت و رحمت‌اش را در قدرت خود نشان داد و موجوديت و وحدانيت‌اش را در ربوبيت مطلق خويش به نمايش گذاشت و خود را به روشني روز و درخشندگي خورشيد شناساند؛ حال به شياطيني فكر كنيد كه به صورت انسان‌اند و به جاي آن‌كه او را با چنين تعريفي، مؤمنانه بشناسند و طبق خواسته‌اش براي دوست داشتن، با عبوديت دوست‌اش بدارند؛ و به جاي آن‌كه طبق خواسته او در برابر احسان‌هايش شكر و ستايش كنند؛ او را نشناسند و با عبوديت او را دوست نداشته باشند، حتي درصدد انكار او برآيند و به عداوت بپردازند، هر كدام از اين قبيل افراد، نمرود و فرعون كوچكي هستند و مستحق عذابي بي‌انتها مي‌باشند.

كلمه يازدهم،

وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ:

يعني"هم‌چنان كه قرار است روانه دايره حضور، كائنات بقا، آخرت و دار السعادت سرمدي‌اش شويم، محل رجوع موجودات تمام عالم هم اوست. همه سلسله اسباب متكي به اويند؛ به قدرت او استناد مي‌كنند و هريك در برابر تصرفات آن قدرت پرده و حجاب محسوب مي‌شوند؛ همه اسباب ظاهري براي حفاظت از عزت و شكوه آن قدرت قدسياش صرفاً حجابي هستند و در ايجاد نيز فاقد تأثيرند؛ اگر امر و اراده‌اش نباشد هيچ چيز حتي هيچ ذره‌يي نمي‌تواند حركت كند".

به حجت موجود در اين كلمه اشاره بسيار مختصري مي‌كنيم:

اولاً: تحقق حقيقت حشر و آخرت و حيات باقي كه در اين كلمه قدسي مطرح مي‌شود مانند آمدن بهارِ پيش رو قطعي و يقيني‌ست و بحث ايمان داشتن به آن و اثبات كردن‌اش را بهگفتار دهم و پيوست‌هايش،گفتار بيست و نهم، مسأله هفتم در رساله ثمره، شعاع مناجات و رساله‌هاي ايماني نور ارجاع مي‌دهيم، كه واقعاً مطالب مذكور، اين ركن ايماني را به چنان طرزي با حجت‌هاي بي‌شمار ثابت كرده‌اند كه لجبازترين منكران نيز مجبور به تصديق شده‌اند كه آخرت نيز همانند موجوديت دنيا تحقق خواهد يافت.

ثانياً: يك سوم مطالب قرآن معجز البيان ناظر بر مطالب حشر و آخرت است و تمام ادعاهايش را بر آن بنا مي‌كند. پس همه معجزه‌ها و حجت‌هاي اثبات كننده

حقانيت قرآن بر وجود آخرت نيز دلالت دارند، لذا همه معجزات و دلايل نبوت و براهين مربوط به صدق نبي كه بر نبوت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شهادت مي‌دهند تأييد كننده حشر و آخرت هم مي‌باشند، زيرا ادعاي مهم و دائمي در سراسر زندگاني آن حضرت، وجود آخرت بود؛ به همين ترتيب تمام صد و بيست و چهار هزار پيامبر عليهم السلام‌ نيز مدعي وجود زندگاني جاويد و سعادت ابدي بودند، بشارت‌اش را به بشر داده و با معجزات بي‌شمار و دلايل قطعي آن را به اثبات مي‌رساندند؛ بنابراين هم‌چنان كه همه حجت‌ها و معجزات دلالت كننده بر نبوت و صدق آن‌ها بر بزرگ‌ترين و دائمي‌ترين ادعايشان يعني وجود آخرت و حيات جاويد گواهي مي‌دهند؛ كليه دلايل اثبات كننده ساير اركان ايماني نيز بر وقوع حشر و گشوده شدن دار السعادت گواهي مي‌دهند.

ثالثاً: صانع ذوالجلال، خالق ذوالجمال، و الله ذوالكمال براي اظهار كمالات و قدرت و ربوبيت خود اين عالم را با تمام ذرات و سيارات و اجزا و طبقات آن آفريد و در كمال حكمت به هر يك وظيفه يا وظايفي داد و آن‌ها را به فعاليت مستمر وا داشت، و براي اظهار جلوه‌هاي سرمدي و بي‌انتهاي اسماي خويش گروه‌هايي از مخلوقات را قافله قافله، و حتي عوالم متجدد و سيّار را پي در پي، به ميدان امتحان مهمان‌خانه عالم و عرصه حيات دنيوي روانه كرد و به‌واسطه سينماهاي اخروي و عكس‌هاي برزخيِ عالم مثال، صورت‌ها و اعمال و اوضاع‌شان را اخذ نمود و پس از ترخيص و فراغت‌شان، طائفه‌ها و قافله‌ها و دنياهاي سيال و سيار ديگري را به همان ميدان فرستاد تا وظايف‌شان را بجا آورده و آيينه‌هايي باشند براي جلوه اسماي او. حال مي‌پرسيم آيا امكان دارد چنين پروردگاري براي نوع بشر دار مكافات و مجازاتي فراهم نكند و حشر و نشري در كار نباشد؟ بشري كه در اين دنياي فاني برمبناي عقل و ادراك با همه مقاصد آفريدگار مقابله كرده و با تمام استعدادش او را دوست مي‌دارد و كاري مي‌كند ديگران نيز او را دوست بدارند، او را مي‌شناسد و مي‌شناساند، با دعاهاي بي‌شمار سعادت بقاي آخرت را از او مسألت مي‌كند، به سبب برخورداري از عقل با آلام بي‌شمار مواجه مي‌شود، و با تمام فطرت و روح و استعداد خويش خواهان حيات باقي‌ست كه عين لذت مي‌باشد، حاشا! صدهزار بار حاشا و كلا...!

توضيح و تفصيل و حجت‌هاي اين اشاره كوتاه به صورتي درخشان و محكم در رساله نور موجود است، لذا خواننده محترم را بدان‌جا ارجاع داده، اين قصه مفصل را در اين‌جا به پايان مي بريم.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

* * *

چكيده مختصر فاتحه شريفه

(بخش دومِ تنها درسي كه در سومين مدرسه يوسفيه در مدتي كوتاه و گذرا بعد از انتقال‌ام از انفرادي به عمومي داده شده است.) نمونه‌ي درسي‌ست مختصر كه در زندان به شاگردان رساله نور داده شده است.

فاتحه‌ي قرائت شده در نماز بر قلب‌ام فرمان داد قطره‌يي از درياي فاتحه شريفه و لمعه‌يي از الوان سبعه خورشيد آن يعني پرتوي از رنگ‌هاي هفت‌گانه نور آن را بيان كنم؛ اگر چه در بخشي ازمكتوب بيست و نهم، مخصوصاً در سياحت خيالي در نون "نَعبُدُ" و در"رموز ثمانيه" و تفسير"اشارات الاعجاز" و ساير اجزاي رساله نور نكته‌هاي زيبا و بسيار دلنشين اين گنجينه قدسي را نوشته‌ايم. ليكن به نوعي مجبور به نوشتن خلاصه‌ي به غايت مختصري از اين چكيده شيرين قرآن، درباره اشارات مربوط به اركان و حجت‌هاي ايمان، آن هم مانند "طرز بيان" در بخش نخست شدم و اين در واقع نحوه تفكر و انديشه خودم در نماز است.

مطالب مربوط به

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

را به دو سه رساله از مجموعه نور ارجاع داده از الحمدلله آغاز مي‌كنم.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ٭ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

الي آخر آيه.

كلمه نخست،

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ:

اشارتي به غايت كوتاه به حجت ايمانيه موجود در اين كلمه:

آري، اِنعام و نعمت‌هاي تعمدي در اين كائنات كه موجب حمد و شكر مي‌باشند، احسان‌ها و هداياي اختياري و اكرام‌ها و ضيافت‌هاي پر از رحمت، مخصوصاً ارسال شير زلال و پاكيزه و مغذي براي نوزادان ناتوان از ميان خون و قاذورات، سراسر كائنات را در برگرفته است.بهاي همه اين ها نيز "بِسْمِ اللّٰهِ" گفتن در آغاز، "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" گفتن در انتها، درك انعام نعمت در ميانه و شناختن پروردگار

از اين طريق است. تو به نفس‌ات، معده‌ات و حواست نگاه كن! و ببين به چه چيزها و نعمت‌هايي نيازمندند؛ و ببين چه مقدار با بهاي حمد و شكر خواهان رزق‌ها و لذت‌هايند؛ آن موجود‌ات ديگر را با خود مقايسه كن؛ و ببين در برابر اين نعمت‌هاي عام تا چه حد با لسان حال و قال سپاس بيكران به جا مي‌آورند؛ اين‌ها كاملاً قطعي و به روشني خورشيد بر موجوديت و ربوبيت فراگير معبودي محمود و مُنعمي رحيم گواهي مي‌دهند.

كلمه دوم،

رَبِّ الْعَالَمِينَ:

اشارتي به غايت كوتاه به حجت موجود در اين كلمه:

آري، ما با چشم خويش مي‌بينيم: كائنات از هزاران و بلكه از ميليون‌ها عالم يا كائنات‌هاي كوچك تشكيل شده است كه غالباً درون هم‌اند و با اين‌كه شرايط اداره و تدبير امور هر كدام جداگانه است چنان كامل اداره و تدبير و تربيت مي‌شوند كه در مي‌يابيم سراسر كائنات چون صفحه‌يي هر لحظه در نظر رب العالمين است و كليه عوالم، هر يك، چون سطري با قلم قدرت و تقدير او نگاشته و نو شده و تحول مي‌يابند؛ لذا بر وجوب وجود و بر وحدت رب العالميني گواهي كلي و جزئي مي‌دهند كه با علم و حكمتي لايتناهي و رحمت و توجهي بيكران و محيط، در متن ربوبيتي بي‌انتها، عوالم ميليوني و كائنات‌هاي سيال را اداره مي‌كند؛ و اين‌گونه شهادت‌هاي بي‌حد و حصر و بي‌انتها هر لحظه و هر زمان به عدد ذرات و موجودات مركب از ذرات، خود را نشان مي‌دهند. ربوبيتي هست كه مزرعه ذرات تا منظومه شمسي، تا دايره كهكشاني كهراه شيري خوانده مي‌شود، و از يك سلول بدن تا مخزن زمين، و تا هيأت مجموعه كائنات، همه را با هم با قانون و ربوبيت و حكمت واحد اداره و تربيت مي‌كند؛ كسي كه اين ربوبيت را نبيند و نداند و درك و احساس نكند و نپذيرد، ترديدي نيست كه خود را مستحق عذابي بي‌حد و حصر كرده و شايستگي خويش را از رحمت سلب مي‌كند.

سومين كلمه،

الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ:

اشارتي به غايت كوتاه به حجت موجود در اين كلمه:

آري، موجوديت و حقيقتِ رحمت بي‌پايان در كائنات مانند روشني خورشيد نمايان است؛ هم‌چنان كه نور بر وجود خورشيد گواهي قطعي مي‌دهد اين رحمت بي‌انتها نيز بر وجود رحمان رحيمي در پس پرده گواهي مي‌دهد. آري، بخش مهمي از رحمت، رزق است كه به رحمان معناي رزاق مي‌دهد. رزق چنان ظاهر و آشكار بر وجود رزاق رحيم دلالت دارد كه با اندكي ادراك نيز قابل تصديق است.

براي نمونه: روزيِ همه ذي‌حياتان به‌ويژه ناتوانان و مخصوصاً نوزادان را در همه جاي زمين و هوا صرف نظر از اختيار و اقتدارشان به طرزي بسيار خارق العاده از هيچ، از هسته‌هاي شبيه به هم، قطره‌هاي آب و ذرات خاك به عمل آورد. رحمانِ رحيم حتي مادران پرنده‌هاي بي‌بال كوچك و ناتواني را كه در لانه‌هايي بر فراز درختان هستند چون سربازان گماشته به جستجو وا مي‌دارد تا رزق آن‌ها را بياورند. يا شير گرسنه را مسخر فرزندانش مي‌كند، و او نيز شكار‌ش را به جاي آن كه خود بخورد به آن‌ها مي‌خوراند. در ساير حيوانات و در انسان نيز شير سپيد و خالص و زلال و گوارا و مغذي را از ميان خون سرخ و قاذورات ناپاك بدون آن‌كه در هم آميزند و آلوده شوند بيرون مي‌آورد و براي ياري نوزادان، چون آب كوثر از سينه‌ها جاري كرده و مهرباني مادران را ياور آن‌ها مي‌كند. براي درختان كه به نوعي خواهان رزق‌اند به طرزي واقعاً خارق العاده روزي مناسب مي‌رساند؛ براي حواس انسان هم كه در پي نوعي رزق مادي و معنوي‌ست، يعني براي عقل و قلب و روح او نيز سفرهي روزي گسترده‌يي احسان مي‌كند. تو گويي كائنات سفره‌هايي‌ست چون گلبرگ‌هاي گل‌ها و پوشش دانه‌هاي ذرت، تو در تو و پيچيده در هم، در عين حال جداگانه و صدها هزار نوع؛ و به تعداد اين سفره‌ها و به مقدار طعام و نعمت‌هاي موجود در آن‌ها با زبان‌هاي مختلف و به لسان‌هاي كلي و جزئي به هر فرد بينايي گوشزد مي‌كنند كه رحمان رزاق و رحيم كريمي وجود دارد.

اگر گفته شود: "مصايب، زشتي‌ها و شرهاي اين جهان، با رحمت فراگير مذكور منافات دارد و آن را مي‌آلايد" درپاسخ مي‌گوييم: در رساله‌هايي

مانند"رساله قدر" از مجموعه رسايل نور به اين سؤال دهشتناك پاسخ كامل داده‌ايم، مطلب را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و فقط اشاره كوتاهي به موضوع مي‌كنيم:

هر عنصر، هر نوع، و هر موجودي وظايف متعددي اعم از كلي و جزئي دارد؛ و هر وظيفه نيز نتايج و ثمرات فراواني در بردارد. اكثريت مطلق اين نتايج مطابق مصلحت، نيكي، خير و رحمت است. بخش ناچيزي از آن‌ها هم نصيب بي‌كفايت‌ها مي‌شود، يا آنان كه مباشرت‌هاي خطا دارند، يا كساني كه مستحق تربيت و مجازات‌اند، و يا آنان‌كه وسيله شكفتن خيرهاي فراوان‌اند. يك شرّ ظاهري و جزئي، زشتي شده و به صورت فقدان مهرباني ديده مي‌شود. اگر براي عدم وقوع اين شرّ جزئي، آن عنصر و موجود كلي، از سوي رحمت از وظيفه‌اش منع شود، همه نتايج مطابق خير و نيكي‌اش وجود نخواهد يافت. عدمِ يك خير، شر است و از بين رفتن يك زيبايي، زشتي‌ست؛ لذا بدين اعتبار به عدد نتيجه مذكور، شرّ و زشتي و نامهرباني حاصل خواهد شد. پس معلوم مي‌شود براي عدمِ فقط يك شرّ، صدها شرّ و نامهرباني واقع مي‌گردد، و اين با حكمت و مصلحت و رحمت موجود در ربوبيت كاملاً مخالف است. مثلاً مواردي مانند برف، سرما، آتش و باران داراي صدها حكمت و مصلحت‌اند، اما اگر افراد بي‌دقت و بي‌احتياط با عملكرد غلط خويش آن‌ها را براي خود تبديل به شرّ كنند، مثلاً دست‌شان را در آتش نهند، و آن‌گاه بگويند آفرينش آتش از رحمت تهي‌ست، طبيعي‌ست كه فوايد بي‌حد و حصر آتش كه مطابق خير و مصلحت و رحمت مي‌باشد آنان را تكذيب كرده بر دهان‌شان خواهد كوبيد.

هم‌چنين هوس‌هاي خودخواهانه انسان و احساسات پست و عدم عاقبت‌نگري را نمي‌توان معيار و محك و ميزان قوانين رحمانيت و حاكميت و ربوبيت قرار داد كه در عالم جاري‌اند. انسان همه چيز را به رنگ آيينه خويش مي‌بيند. قلبي كدر و نامهربان كائنات را گريان و زشت، و به صورت ظلم و ظلمت مي‌بيند. اما اگر با چشم ايمان بنگرد حوري بهشتي‌اي را ميبيند كه هفتاد حله زيبا بر تن دارد؛ كائنات را انسان اكبري خواهد ديد كه هفتاد هزار جامه زيبا از جنس رحمت‌ها و خيرها و حكمت‌ها در بر كرده، و همواره متبسم است و مهربانانه لبخند بر لب

دارد؛ نوع انسان موجود در آن را نيز، كائنات صغرا، و هر فرد انساني را عالم اصغر خواهد ديد، در آن صورت با تمام روح و جـان خود خواهـد گفت:

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ

كلمه چهارم،

مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ:

اشاره بسيار كوتاهي به حجت اين كلمه:

اولاً: همه دليل‌هايي كه بر حجت "وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ" و حشر و آخرت شهادت مي‌دهند و ما در پايان بخش نخستِ اين درس آن را بيان كرديم، دقيقاً بر حقيقت گسترده و ايماني مورد اشارهي "مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ" نيز گواهي مي‌دهند.

ثانياً: هم‌چنان كه در بخش آخرگفتار دهم بيان گرديد رحمت، حكمت، جمال ازلي و ابدي، جلال، كمال، صفات بي‌انتها، نام‌هاي صدگانه و ربوبيت سرمدي صانع اين كائنات به يقين خواهان آخرت‌اند؛ به همين ترتيب قرآن با هزاران آيه و برهان، و محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با صدها معجزه و حجت، تمام انبيا عليهم السلام و كتب و صحف آسماني با دلايل بي‌شمار گواهي داده‌اند كه منكر حيات باقي در دارالآخرت، در دنيا نيز خود را وارد جهنمي معنوي مي‌كند كه از كفر سرچشمه مي‌گيرد، و همواره عذاب مي‌بيند؛ هم‌چنان كه در رساله راهنماي جوانان توضيح داده شده است همه زمان‌هاي گذشته و آينده، مخلوقات و عوالم گوناگون با زوال و فراق‌هايشان مرتب قلب و روح او را دچار آلام بي‌شماري مي‌نمايند، به عبارت ديگر كاري مي‌كنند كه او پيش از رفتن به جهنم متحمل عذاب جهنم گردد.

ثالثاً: خداوند با رمز "يَوْمِ الدِّينِ" به حجتي بزرگ و محكم درباره حشر اشاره مي‌كند. اما در اين مقام، ناگهان دگرگوني حال‌ام موجب تأخير بيان حجت مذكور تا زمان ديگري شد؛ شايد هم به ذكر آن نيازي نمانده باشد، زيرارساله‌هاي نور به قطعيت آمدن روز پس از شب، و بهار پس از زمستان، با صدها حجت يقيني بامداد حشر و بهار نشر را اثبات نموده‌اند.

كلمه پنجم،

اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ:

بر قلب‌ام خطور كرد كه پيش از اشاره به حجت موجود در كلمه پنجم، يك سياحت خيالي حقيقي را بنا بر توضيحي كه در"مكتوب بيست و نهم" آمده به اختصار بيان كنم:

زماني كه در جستجوي معجزه‌هاي قرآن بودم، همانگونه كه در رساله نور به‌ويژه در تفسير نوريه‌ي"اشارات الاعجاز" و"رموز ثمانيه" بيان شده، چهار پنج معجزه و خبر غيبي را در آيه پاياني سوره "فتح" يافتم، حتي متوجه معجزه‌يي تاريخي در عبارت

اَلْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ

(يونس: ٩٢) شدم، هم‌چنين در بيش‌تر كلمات‌اش لمعات متعدد اعجاز را مشاهده كردم و در برخي حروف آن نيز متوجه نكاتي شدم كه معجزه است؛ در همان دوره هنگام قرائت فاتحه در نماز، براي آگاهي از معجزه "ن" در نَعْبُدُ... نَسْتَعِينُ سؤالي بر قلب‌ام خطور كرد:

چرا در اين‌جا "اَعْبُدُ ...اَسْتَعِينُ" يعني"من عبادت مي‌كنم و من استعانت مي‌جويم" گفته نشد؟ چرا با نـون متكلم مع الغير آمده است، يعني مي‌گويد:"ما تو را عبادت مي‌كنيم و از تو استعانت مي‌جوييم". ناگهان با دروازه‌ي همين "ن" عرصه سياحتي خيالي در برابرم گشوده شد. در مرتبهي شهود سرّ عظيم جماعت در نماز، و منفعت فراوان‌اش و اينكه همين يك حرف "ن" خود معجزه‌يي‌ست را دانستم و ديدم. من در آن زمان در مسجد بايزيد استانبول نماز مي‌خواندم؛ گفتم:

اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.

ديدم جماعت حاضر در مسجد نيز همگي مانند من گفته و در ادعا و دعايي كه در بيان إِهدِنَا داشتم مشاركت كامل دارند و آن را تأييد مي‌كنند؛ لذا پرده ديگري در مقابل‌ام گشوده شد.

ديدم تمام مساجد استانبول حكم مسجد بايزيد بزرگي را يافتند. درست مانند من

اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ

مي‌گويند و دعاوي و دعاهايم را تأييد كرده و آمين مي‌گويند. وقتي ديدم براي من صورتي چون شفيع يافته‌اند، پردهي ديگري برابر خيالام گشوده شد. ديدم عالم اسلام، صورت مسجد بزرگي را يافت. مكه و كعبه تبديل به محـراب شدند. صف تمـام مسلماناني كه نماز مي‌خواندند به صورت دايـره‌وار متوجه آن محـراب مقدس بود؛ آن‌ها همه، مانند من إِهدِنَا و اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ مي‌گفتند و هر كدام از آن‌ها به نام عموم، هم دعا

مي‌كردند، هم چُنان ادعايي را به زبان آورده و تأييد كرده و ديگران را شفيع خود مي‌كردند. در اين فكر بودم كه "مسير و دعوي چنين جماعت عظيمي نمي‌تواند غلط باشد و دعا و درخواست‌اش نيز رد نخواهد شد؛ اين جماعت وسوسه‌هاي شيطاني را طرد خواهد كرد"؛ و هنگام نماز منافع بزرگ جماعت را بالمشاهده تصديق مي‌كردم كه پرده ديگري گشوده شد. ديدم كائنات، مسجد جامعي شده و همه طوايف مخلوقات در يك صلات كبري همراه جماعت، هر يك گويي مشغول عبادت خاص خود است و با زبان حال نوعي نماز مي‌خوانند و براي عبوديتي بسيار گسترده در برابر ربوبيت فراگير معبود ذوالجلال، هر يك، شهادت و توحيد عموم را تصديق كرده و به نظر مي‌رسيد نتيجه واحدي را اثبات مي‌كنند؛ در حين چنين مشاهداتي بودم كه در يك لحظه پرده ديگري گشوده شد.

ديدم كائنات كه انسان اكبر است با لسان حال و با زبان اعضاي متعدد، استعداد و نياز فطري خود، همچنين موجودات ذي‌شعور با لسان قال

اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ

مي‌گويند و در برابر ربوبيت رحيمانه آفريدگارشان بندگي خود را به نمايش مي‌گذارند؛ به همين ترتيب در ميان دوستان‌ام در آن جماعت عظما ـ كه هر يك در حكم كائنات كوچكي بودند ـ ذرات و قوه‌ها و حواس كالبدم را ديدم كه مانند پيكر هر يك از دوستان‌ام، با لسان حالِ نيازها و اطاعت‌هايشان در برابر ربوبيت آفريدگار

اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ

مي‌گفتند و طبق فرمان و اراده الهي حركت كرده و نشان مي‌دادند كه در هر لحظه محتاج عنايت و رحمت و ياري خالق‌شان مي‌باشند.

هم‌چنين در نماز سرّ قدسي جماعت و معجزه زيباي "ن" را با حيرت مشاهده كردم و هم‌چنان كه از دروازه "ن" وارد شده بودم بيرون آمدم و "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" گفتم. حالا ديگر به گفتن عبارت

اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ

به حساب آن سه جماعت و دوستان بزرگ و كوچك‌ام خو كرده بودم.

مقدمه به انتها رسيد اينك به موضوع باز مي‌گرديم. اشاره‌يي بسيار مختصر به حجت‌ موجود در

اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَعِينُ:

اولاً: ما با چشم خويش مي‌بينيم كه در كائنات، مخصوصاً در سطح زمين فعاليت و خلاقيتي منظم، و دائمي و حيرت‌انگيز جريان دارد و در متن آن، ربوبيتي مطلق، مدبرانه و مبتني بر رحمت، در كمال حكمت و عنايت، به استعانت‌ها و دعاها و استمدادهاي بالفعل و بالحال و بالقال موجوداتِ بي‌شمار مدد رسانده و به هر يك بالفعل جواب مي‌دهد؛ در متن تظاهر اين جواب بالفعل و در برابر عبادت‌هاي گوناگون فطري و اختياريِ عموم مخلوقات به‌ويژه ذي‌حيات و به خصوص گروه‌هاي انساني، الوهيتي مطلق و تجليات معبوديتي عام مقابله ميكند؛ همه فرامين آسماني و پيامبران هم‌چنان كه ديدهي عقل سليم و ايمان در مي‌يابد، از اين حقيقت خبر مي‌دهند.

ثانياً: اينكه هر يك از سه جماعت مذكورِ در مقدمه و عموم‌شان براساس "ن" "نَعْبُدُ" به صورت جمعي و به طرز گوناگون به عبادات فطري و اختياري مي‌پردازند، بي‌ترديد و بالبداهه، پاسخي سپاسگزارانه است به يك معبوديت، و شهادتي‌ست بي‌حد و حصر و يقيني به موجوديت معبودي مقدس. براساس رمز "ن" "نَسْتَعِينُ" سه جماعت مذكور يعني از مجموع كائنات تا هر گروه و فردي از جماعت ذراتِ يك پيكر را كه در نظر بگيريم داراي دعاها و استعانت‌هاي حالي و فعلي‌ست؛ كه بدون هيچ ترديدي گواهي‌ست بر مدبري مهربان كه به ياري آن‌ها مي‌شتابد، و با قبول دعاهاي‌شان به آن‌ها پاسخ مي‌دهد. مثلاً همان‌طور كه در "گفتار بيست و سوم" گفته مي‌شود سه نوع دعاي عموم مخلوقات روي زمين كه به صورت خارق العاده و بيرون از هرگونه اميدي مقبول مي‌افتد بر وجود رب رحيم و مجيب به قطع گواهي مي‌دهند. آري، هر يك از دانه‌ها و هسته‌ها به لسان استعداد، از خالق‌شان مي‌خواهند درختي و سنبله‌يي شوند؛ و ما در مقابل چشم خود اجابت دعاي آن‌ها را مي‌بينيم؛ به همين ترتيب تمام حيوانات به لسان نياز فطري، رزق و روزي خود را از جايي كه دور از دسترس آن‌هاست مي‌خواهند، و از شخصي خواهان مطلوبي هستند كه براي حيات‌شان لازم است، اما بيرون از دايره اقتدار آن‌ها قرار دارد. اين‌ها به روشني بر خالق كريمي شهادت مي‌دهند كه دعاهاي آن‌ها را كه با زبان نياز فطري مطرح مي‌كنند در برابر چشم ما اجابت

كرده و مخلوقات عجيب و فاقد شعوري را گاه و بي‌گاه براساس حكمت سوي آن‌ها گسيل مي‌دارد.

در قياس با اين دو قسم، همه انواع دعاهايي كه به لسان قال مطرح مي‌شوند، و مخصوصاً مقبوليت خارق العاده انبيا عليهم السلام و خواص، بر حجت وحدانيتي كه در اِيَّاكَ نَسْتَعِينُ هست گواهي مي‌دهند.

كلمه ششم،

اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ:

اشاره بسيار كوتاهي به حجت اين كلمه:

كوتاه‌ترين راه در ميان راه‌هايي كه از جايي به جايي منتهي مي‌گردند، و كوتاه‌ترين خط در بين خط‌هايي كه از نقطه‌يي به نقطه‌يي دور وصل مي‌شوند، راست‌ترين و مستقيم‌ آن‌هاست؛ به همين ترتيب در معنويات و راه‌هاي معنوي و مشرب‌هاي قلبي هم، درست‌ترين و مستقيم‌ترين مسير، كوتاه‌ترين و سهل‌ترين آن‌هاست. براي مثال همه موازنه‌ها و مقايسه همه راه‌هاي كفر و ايمان در رساله نور به يقين نشان مي‌دهد كه طريق ايمان و توحيد به غايت كوتاه و درست و مستقيم و آسان است و راه‌هاي كفر و انكار دور و دراز و پرمشقت و خطرناك مي‌باشد. معلوم مي‌شود در اين كائنات ـ كه در مسير مستقيم و حكيمانه و كوتاه و سهل پيش برده مي‌شود ـ شرك و كفر نمي‌تواند حقيقت داشته باشد و وجود حقايق توحيد و ايمان براي اين كائنات چون خورشيد لازم و واجب است.

در اخلاق انساني نيز راحت‌ترين، مفيدترين، كوتاه‌ترين و سالم‌ترين راه، در صراط مستقيم و راه راست است.

مثلاً قوه عقليه اگر حكمت را كه حد وسط است و راه استقامت را كه آسان و مفيد است گم كند، با افراط يا تفريط دچار فريب‌كاري‌اي مُضر و بلاهتي پر از بلا مي‌شود و در راهي طولاني متحمل خطرات خواهد شد.

قوه غضبيه نيز اگر در پي شجاعت كه مسير راست است نباشد با افراط، دچار تهور و گردن‌كشي مي‌شود كه بسيار مضر و ظلماني‌ست؛ نيز تفريط هم باعث جبن و ترس مي‌شود كه ذلت آور و دردناك مي‌باشد. گم كردن راه راست موجب مي‌شود فرد به سبب خطايش همواره متحمل عذاب وجدان گردد.

قوه شهويه نيز اگر انسان عفت و راه مستقيم سالم را ضايع كند به‌واسطه افراط دچار فسق و فجور مي‌شود كه توأم با رذالت و مصيبت است و با تفريط نيز گرفتار خمود خواهد شد، يعني از لذت و ذوقي كه در نعمت‌ها هست محروم شده دچار عذاب آن بيماري معنوي خواهد شد.

در مقايسه با مطالب مذكور، در همه مسير‌هاي زندگي شخصي و اجتماعي، راه راست مفيدترين و راحت‌ترين و كوتاه‌ترين راه است و اگر كسي صراط مستقيم را گم كند راه‌هاي ديگر خطرناك و طولاني و زيان‌بار خواهند بود.

هم‌چنان كه اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ عبوديت و دعايي جامع و گسترده مي‌باشد، اشاره‌يي‌ست به حجت توحيد، درس حكمت و تعليم اخلاق.

كلمه هفتم،

صِرَاطَ الَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ:

اشاره‌يي بسيار كوتاه به حجت موجود در اين كلمه:

اولاً: عَلَيْهِمْ چه كساني‌اند؟

آيه مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ (نسا: ٦٩) مشخص مي‌كند كه منظور از عَلَيْهِمْ چه كساني‌اند. اين آيه چهار گروه را معرفي مي‌كند كه در ميان انسان‌ها از نعمت راه راست برخوردار مي‌باشند. آيه با كلمه النَّبِيِّينَ به رييس گروه‌هاي مذكور يعني محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ، با وَالصِّدِّيقِينَ به ابوبكر صديق (رض) و با وَالشُّهَدَاءِ به عمر، عثمان و علي (رض) اشاره مي‌كند، آن‌گاه با يك خبر غيبي اطلاع مي‌دهد كه بعد از پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ، صديق (رض) خليفه مي‌شود سپس عمر، عثمان و علي (رض) ‌هر سه هم خليفه و هم شهيد خواهند شد؛ و به اين ترتيب لمعه‌يي از اعجاز را نشان مي‌دهد.

ثانياً: اين چهار گروه كه صادق‌ترين و مستقيم‌ترين و عالي‌ترين افراد نوع بشرند از زمان آدم (ع) تاكنون با حجت‌ها و معجزه‌ها و كرامات و دلايل و كشف‌هاي بي‌شمار و با تمام توان دعوي حقيقت توحيد را داشته‌اند، توحيدي كه بيش‌تر نوع بشر آن را تصديق نموده و وجودش چون خورشيد، قطعي‌ست. اين مشاهير انساني بي‌شمار با صدها هزار معجزه و حجت‌هاي بي‌حد و حصر، درستي و حقانيت خود را نشان مي‌دهند؛ و اجماع و اتفاق‌شان در مسائل مثبت مانند توحيد

و وجوبِ وجود و وحدت خالق، چنان حجتي‌ست كه به دور از شبهه و ترديد مي‌باشد. نوع بشر نتيجهي مهم خلقت كائنات و خليفه خداوند بر روي زمين، و داراي جامع‌ترين و والاترين استعدادهاي موجود در ذي‌حياتان مي‌باشد، چهار گروه مذكور كه در ميان نوع بشر مستقيم‌ترين راه را مي‌روند و صادق‌ترين و مصدق‌ترين مرشدان بوده و در كمالات رهبر آن‌هايند با اجماع و اتفاق به حقيقت مذكور ايمان آورده خبرش را به گوش مردم رساندهاند و كائنات را با تمام موجودات‌اش دليل نشان داده با حق اليقين و عين اليقين و علم اليقين به آن معتقد گشته و از انديشه‌يي محكم برخوردار گشته‌اند. حال مي‌پرسيم كسي كه حقيقت مورد نظر اينان را انكار كند آيا مرتكب جنايتي بزرگ نشده و مستحق عذاب هميشگي نمي‌باشد؟

كلمه هشتم،

غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ:

اشاره‌يي بسيار كوتاه به حجت موجود در اين كلمه:

تاريخ بشر و كتاب‌هاي مقدس با استناد به تواترها و رويدادهاي كلي و قطعي و معلومات و مشاهدات بشري، صريح و بالاتفاق و قطعي خبر مي‌دهند كه پيامبران عليهم السلام كه اهل صراط مستقيم بوده‌اند در هزاران حادثه هنگام درخواست كمك، به صورت خارق العاده‌يي با امدادهاي غيبي مواجه شده‌اند. آن‌چه را درخواست مي‌كردند به آن‌ها داده مي‌شد؛ و در صدها رويداد، منكران انبيا كه دشمن آن‌ها بوده‌اند در همان موقع با غضب الهي مواجه شده و مصايب آسماني بر سرشان فرو آمده است؛ اين حقيقت به يقين و با قطعيت نشان مي‌دهد كه كائنات و نوع بشر ساكن در آن داراي متصرف و پروردگاري حكيم، عادل، محسن، كريم، عزيز و قهار مي‌باشند. به بسياري از پيامبران عليهم السلام مانند نوح و ابراهيم، موسي و هود و صالح با حوادث عظيم تاريخي به صورت خارق العاده‌يي پيروزي و نجات اعطا شده و بسياري از ستمگران و منكران مانند قوم‌هاي ثمود و عاد و فرعون نيز به عوض عصياني كه در برابر پيامبران مي‌كردند به عنوان مجازاتي، در اين دنيا نيز با مصايب دهشتناك آسماني مواجه شده‌اند.

آري، از زمان آدم (ع) تاكنون در ميان بشر دو جريان عظيم با هم مبارزه كرده‌اند جريان نخست، اهل نبوت و صلاح و ايمان هستند كه رهروان آن راه راست را در پيش گرفته و از نعمت و سعادت هر دو جهان برخوردار بوده‌اند؛ آن‌ها مطابق حُسن حقيقي و نظم و كمال كائنات در مسير استقامت پيش رفته، لذا مظهر الطاف صاحب كائنات بوده و سعادت هر دو جهان را به‌دست آورده‌اند. نيز وسيله‌يي بوده‌اند تا بشر به مرتبه فرشتگان ترقي كند و حتي از آن هم بالاتر رود. آن‌ها با رعايت حقايق ايمان در همين دنيا بهشتي معنوي و در آخرت سعادت را به‌دست آورده و موجب شده‌اند ديگران نيز به‌دست آورند.

جريان دوم كساني هستند كه راه استقامت را رها كرده، عقل را به واسطه افراط و تفريط تبديل به وسيله‌يي عذاب‌آور و عامل درد و رنج نموده‌اند. لذا انسانيت را از بدبخت‌ترين حيوانيت هم بيش‌تر سقوط داده و در عوضِ ظلم و ستم‌هايشان، در دنيا متحمل غضب الهي شده و سيلي مصيبت خورده‌اند؛ علاوه بر اين آن‌ها به سبب ضلالت و گمراهي و با روابط عقلي، كائنات را يك ماتم‌خانه‌ي عمومي و حزن‌گاه، و براي ذي‌حياتاني كه در زوال دست و پا مي‌زنند، مذبح و سلاخ خانه و جايي زشت و بي‌نظم مي‌بينند. روح و وجدان اينان در دنيا و جهنم معنو‌ي‌ست و خود را شايسته عذابي دائمي در آخرت مي‌كنند.

آيه‌ي

اَلَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ

در پايان فاتحه شريف، اين دو جريان عظيم را مي‌آموزد. منبع و اساس و استاد همه موازنه‌ها در رساله نور همين آيه است. اجزاي مختلف رساله نور با صدها موازنه اين آيه را تفسير كرده‌اند؛ لذا شرح موضوع را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و به همين اشاره كوتاه اكتفا مي‌كنيم.

كلمه نهم، "آمِينَ":

اشاره كوتاهي به اين كلمه مي‌كنيم.

مادام كه "ن" "نَعْبُدُ نَسْتَعِينُ" سه جماعت بزرگ، مخصوصاً جماعت موحدين در مسجد اسلام و به‌ويژه ميليون‌ها نفر را كه در آن لحظه به نماز ايستاده‌اند به ما معرفي مي‌كند و ما را نيز از آن‌ها مي‌داند و راه را مي‌گشايد تا در

دعاها و و به نوعي در شفاعت‌هايشان سهمي داشته باشيم و آن‌چه را كه ما مي‌گوييم با بيان آنان تأييد مي‌كند، ما نيز با گفتن "آمِينَ" به نيايش جماعت نمازگزار و موحد كمك كرده و ادعاي آن‌ها را تأييد مي‌كنيم؛ هم‌چنين براي اجابت شفاعت و طلب ياري‌شان با گفتن "آمِينَ" به درگاه خداوند خواهش مي‌كنيم. "آمِينَ" عبوديت و دعا و دعوي جزئي ما را تبديل به عبوديتي كلي و گسترده مي‌كند و پاسخي‌ست به ربوبيت كلي و عام. پس "آمِينَ" موجود در فاتحه، براساس سرّ وحدت اسلامي و اخوت ايماني، در هر يك از اوقات نماز، در مسجد گسترده عالم اسلام، به‌واسطه جماعتي كه متشكل از ميليون‌ها نفر است، و به اعتبار پيوند وحدت و فرستنده‌هاي معنوي، كسب كليت كرده و حكم ميليون‌ها "آمِينَ" را مي‌يابد.

افراد نسبت به درجات و مراتب‌شان از اين حقيقت قدسي سهم مي‌برند؛ هم‌چنان كه يك عامي به قدر دانه‌يي از اين حقيقت بهره مي‌گيرد، انسان كاملي كه روح خويش را رشد داده است نيز به قدر درخت خرمايي بهره‌مند مي‌شود. ليكن فردي كه هنوز پيشرفت روحي نكرده است نبايد به صورت قصدي* به اين معاني بينديشد، زيرا ممكن است به حضور قلب او در نماز ضرري برساند. البته اگر تا مقام مورد نظر پيشرفت كرده باشد معاني خودشان را نشان خواهند داد.

* توضيح كلمه "قصدي" را در اين حاشيه از استادمان سؤال كرديم. پاسخ ايشان را عيناً مي‌نويسيم:

از طرف طلبه هاي نور در مدرسه سوم يوسفيه: جيلان

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

* * *

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَ بِهِ نَسْتَعِينُ

(بخش سومِ تنها درس مدرسه سوم يوسفيه)

مقدمه

به امر معنويِ فاتحه نماز، هم‌چنان كه بخش دوم در سايه فيض "اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ" نوشته شد، به زبان و اخطار معنويِ "وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللّٰهِ" در تشهد نماز، و با نور آيه بزرگ انتهايي سوره فتح كه پنج معجزه غيبي را نشان مي‌دهد:

هُوَ الَّذِى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفَى بِاللّٰهِ شَهِيدًا ٭ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ اَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ

الي آخر آيه (فتح: ٢٨ ـ ٢٩)

به سه دليل ـ كه اينك اجازه بيانش را ندارم ـ مجبور به نوشتن بخش سوم شدم. توضيح و تفصيل و بيان حجت‌هاي مستند مطلب را به كتاب‌هاي مربوط به رسالت محمدي يعني "معجزات احمديهي ذوالفقار، و حزب نوريه عربي" ارجاع مي‌دهم و در اينجا با سه اشاره كوتاه، خلاصة الخلاصه حزب نوريه عربي، و به نوعي ترجمهي به غايت مختصر قسمت مربوط به شهادت "مُحَمَّدًا رَسُولُ اللّٰهِ" كه در اين رساله خواهد آمد و به همراه كلمه توحيد ـ كه در تسبيحات تكرار مي‌كنم ـ ورد هميشگي و تفكر عربي‌ام بوده در اشارات دوم و سوم نوشته خواهد شد.

اشارت نخست: واكنش محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در برابر تظاهر ربوبيت، الوهيت سرمدي و احسان‌هاي بي‌پايان صاحب اين كائنات، عبوديتي كلي و تعريف و شناساندن اوست. همان قدر كه وجود خورشيد براي اين كائنات ضروري‌ست، لازم است او پيامبر بزرگ نوع بشر كه مظهر خطاب

"لَوْلاَكَ لَوْلاَكَ لَمَا خَلَقْتُ اْلاَفْلاَكَ"

است و فخر عالم و استاد اكبر باشد، و حقيقت محمديه‌اش، هم‌چنان كه سبب خلقت عالم و نتيجه و كامل‌ترين ثمره‌‌اش است؛ كمالات حقيقي كائنات و حقايقي چون موارد زير با حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و رسالت احمديه‌اش تحقق يابند: اين‌كه كائنات آيينه باقي و جلوه صفات سرمدي جميل ذوالجلال و آثار وظيفه‌مند افعال حكيمانه‌اش و مكتوبات پر معناي او مي‌باشد، و حامل عالم باقي‌ست، و آخرت و دار السعادتي را نتيجه مي‌دهد كه همه ذي‌شعوران مشتاق آن‌اند؛ اين كائنات به قطع و يقين بر رسالت چنين پيامبري گواهي مي‌دهد؛ به همين ترتيب همه انسان‌ها و ذي‌شعوران مخصوصاً مسلمانان براي رهايي از عدم و نيستي و نابودي هميشگي و فناي مطلق كه از جهنم نيز دردناك‌تر و ترسناك‌تر است، همواره زندگاني جاويد را با شوق و عشق دائمي، و تمام توانِ ماهيت جامع خويش و با زبان همه استعدادها و با لسان همه ادعيه و عبادات و تمناهايشان درخواست مي‌كنند، لذا بر رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ـ كه با قدرت و قطعيت آن را بشارت مي‌دهد ـ گواهي داده و تأييد و تصديق مي‌كنند كه او مدار افتخار نوع بشر و اشرف مخلوقات مي‌باشد. نمونه‌يي از همه حسنات و كارهاي خيري كه سيصد و پنجاه ميليون نفر اهل ايمان روزانه در هر عصري انجام مي‌دهند بر اساس سرّ "اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ" در دفتر حسنات پيامبر ثبت مي‌گردد، و به اين ترتيب شخصيت واحد محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مقامي كسب مي‌كند كه مظهر عبوديت و فيض‌هاي كلي صدها ميليون و شايد ميلياردها نفر عابد نيكوكار است. همين امر رسالت ذات پيامبر را بسيار محكم تأييد و تصديق مي‌كند.

اشارت دوم: ترجمه و معناي مختصر عبارت زير است كه من در ذكرهايم با تفكر به آن مي‌پردازم و بر بيش از بيست شهادت و گواهي به شرح زير اشاره دارد:

"مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ صَادِقُ الْوَعْدِ اْلاَمِينِ بِشَهَادَةِ ظُهُورِهِ دَفْعَةً مَعَ اُمِّيَّتِهِ بِاَكْمَلِ دِينٍ وَ اِسْلاَمِيَّةٍ وَ شَرِيعَةٍ وَ بِاَقْوى اِيمَانٍ وَ اِعْتِقَادٍ وَ عِبَادَةٍ وَ بِاَعْلى دَعْوَةٍ وَ مُنَاجَاةٍ وَ دَعَوَاتٍ وَ بِاَعَمِّ تَبْلِيغٍ وَ اَتَمِّ مَتَانَةٍ خَارِقَاتٍ مُثْمِرَاتٍ لاَ مِثْلَ لَهَا‌"

گواهي اول: يكي از حجت‌هاي رسالت است كه از يازده حالت پيامبر حاصل مي‌شود. او با اين كه خواندن و نوشتن نياموخت و اُمّي بود، به يك‌باره و بدون ‌تجربه و ناگهاني با ديني ظهور كرد كه انديشمندان و فيلسوفان را طي چهارده قرن متحير نموده و در ميان اديان آسماني رتبه نخست را كسب كرده است؛ و اين حالتِ كاملاً بي‌نظيري‌ست؛ نيز اسلام برآمده از سخنان و افعال و حالات او، در هر زمان روح و جان و خرد سيصد ميليون نفر را چون تربيت كننده‌يي تحت تعليم قرار داده و آن‌ها را به پيشرفت در امور معنوي تشويق كرده است، اين حالتِ بي‌نظيري‌ست.

او با چنان شريعتي به ميدان آمده است كه با احكام عادلانه‌اش يك پنجم نوع بشر را در طول چهارده قرن به همراه پيشرفت‌هاي مادي و معنوي مديريت كرده و اين حالت بي‌نظيري‌ست؛ به همين ترتيب او عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با چنان ايمان و اعتقادي به ميدان آمد كه اهل حقيقت هميشه و همواره از مرتبه ايمان او فيض برده و نيز همگي اتفاق نظر داشته‌اند كه درجه و مرتبه او عالي‌ترين و محكم‌ترين است، و مخالفت بي‌حد و حصر معارضان‌اش در آن زمان، كم‌ترين شبهه و ترديد و تقلايي در او ايجاد ننمود؛ اين نشان مي‌دهد كه او در قدرت ايماني هم نظير ندارد و ايمان والا و كلي او بي‌مثل و مانند است.

همچنين چنان عبوديت و پرستشي بروز داد كه ابتدا و انتها را تركيب كرده و بي‌آن‌كه از كسي تقليد كند، ظريف‌ترين اسرار عبادت را مشاهده كرده، مراعات نموده و در پر دغدغه‌ترين اوقات نيز عبادت‌اش را كامل انجام مي‌داد، و اين حالت بي‌نظيري‌ست؛ او به درگاه خالق خويش چنان دعاها و مناجات و تمناهايي عرضه داشته كه به رغم انباشت انديشه‌ها تا اين‌زمان، هيچ كس به آن مرتبه دست نيافته است. براي نمونه در مناجات "جوشن كبير" هزار و يك نام از نام‌هاي خداوند را

شفيع قرار داده و آفريننده‌اش را چنان توصيف و تعريف مي‌كند كه مثل و مانندي ندارد. هيچ كس در معرفت الله به او نمي‌رسد و اين حالت بي‌نظيري‌ست.

او انسان‌ها را با چنان متانتي به دين دعوت مي‌كرد، و رسالت خويش را با چنان شجاعتي تبليغ مي‌نمود كه خويشاوندان و عمويش، و دولت‌هاي بزرگ جهان و پيروان اديان سابق، با اين‌كه دشمن و معارض‌اش بودند، از آن‌ها ذره‌يي واهمه نكرد، كنار نكشيد و همه آن‌ها را به مبارزه طلبيد و پيروز شد؛ اين نيز حالت بي‌نظيري‌ست.

مجموع اين هشت حالت بي‌نظير و خارق العاده بر نبوت و صدق او گواهي قطعي مي‌دهند. اين حالات نشان مي‌دهند كه او عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به جديت و اطمينان و كمال صدق و حقانيت خويش بي‌نهايت مطمئن بوده است. عالم اسلام روزانه در هر تشهد نماز با ميليون‌ها زبان مي‌گويد:

"‌اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ"

و تصديق مي‌كند كه در برابر رسالت او تسليم است و سعادت ابدي‌اي كه او بشارت‌اش را داد قبول دارد. او به سوي حيات باقي كه بشريت با عشقي عميق و با اشتياقي فطري و پر از استعدادي بسيار قوي در جستجويش است، راهي محكم و مطمئن گشوده است؛ لذا عالم اسلام خود را مديون او مي‌داند و سپاسگزارانه

"‌اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ"

مي‌گويد و به اين وسيله با او ديدار مي‌كند و به زيارت معنوي‌اش نايل مي‌گردد؛ و هر مسلمان به نام سيصد ميليون و شايد ميليارد نفر به او تبريك مي‌گويد.

گواهي دوم: از بيست گواهي كلي كه شامل گواهي‌هاي بسياري مي‌شود:

"‌وَ بِشَهَادَةِ جَمِيعِ حَقَائِقِ اْلاِيمَانِ عَلى تَصْدِيقِهِ"؛

يعنيحقايق و تحقق‌ها و حقانيت‌هاي اركان ششگانه ايمان، بر رسالت و حقانيت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گواهي قطعي مي‌دهند، زيرا شخصيت معنوي حيات رسالت او، اساس همه دعوي‌هايش و ماهيت نبوتاش همان شش ركن است. پس، كليه دلايلي كه بر تحقق ركن‌هاي مذكور دلالت مي‌كنند بر حق بودن رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و صداقت وي نيز دلالت دارند.رساله ثمره و پيوست‌هايگفتار دهم بيان مي‌دارند كه ساير اركان بر تحقق آخرت دلالت مي‌كنند؛ به همين ترتيب هر ركن توأم با حجت‌هايش، حجتي‌ست بر رسالت او.

سومين گواهي كلي، كه شامل هزاران گواهي‌ست:

"‌وَ بِشَهَادَةِ ذَاتِهِ عَلَيْهِ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ بِالاَفِ مُعْجِزَاتِهِ وَ كَمَالاَتِهِ وَ عُلُوِّ اَخْلاَقِهِ‌"؛

يعنيذات او عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام چون خورشيد، دليل خود است. او با هزاران معجزه و كمالات، و با اخلاق والا و نيكو بر رسالت و صداقت خويش گواهي محكم مي‌دهد. رساله عالي "معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام" بيش از سيصد معجزه او را با نقل صحيح اثبات كرده است. او براساس اشاره‌ي صريح آيات

وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ

(قمر: ١ ) و

وَمَا رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمَى

(انفال: ١٧)

با اشاره يك انگشت ماه را دو نيم كرد و به نقل صحيح و با تواتر از پنج انگشت دست او پنج چشمه آب جاري شد و لشكريان تشنه‌اش از آن آب نوشيدند و شاهد موضوع بودند. اين رويداد عجيب دو بار در جاهاي مختلف اتفاق افتاده است. او با همان دست مشتي خاك را به‌سوي لشكر مهاجم دشمن پرتاب كرد و مشتي خاك به چشم هر يك از لشكريان پاشيده شد؛ در نتيجه مجبور به فرار شدند؛ در همان دست بود كه سنگريزه‌ها مانند انسان تسبيح سبحان الله گفتند؛ نيز به نقل صحيح و بنابر برخي روايت‌هاي متواتر صدها معجزه ـ كه نزد اهل تحقيق شمار آن‌ها به هزار مي‌رسد ـ به دست او در زمان‌هاي مختلف به طور قطع و يقين وقوع يافته است. دوست و دشمن اتفاق نظر دارند كه خصايل نيكو و اخلاق حسنه او در بالاترين مرتبه بوده است.

حتي قهرمان شجاعت حضرت علي (رض) مي‌گويد: "زماني كه ما در جنگ دچار ترس و واهمه مي‌شديم، پشت سر پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام پنهان شده و تحصن مي‌كرديم." اين‌كه ايشان در هر خصلتي مانند شجاعت برتر از همه بوده‌اند را دشمنان آن زمان هم تصديق كرده‌اند، و اين امر در تاريخ نقل شده است.

همه اهل تحقيقي كه در تبعيت از او به سلوك پرداخته و كسب كمالات كرده و به صورت عين اليقين به حقيقت دست يافته‌اند همگي به حق اليقين گواهي داده‌اند كه كمالات محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در بالاترين درجه بوده است؛ و فيوضات عالم اسلام كه ريشه در دين او دارد، و حقايق اسلام بزرگ، بر كمالات والاي او دلالت مي‌كند، البته اين‌ها همه بدان معني‌ست

كه ذات او عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شخصاً، كاملاً درخشان و كلي و گسترده بر رسالت‌اش گواهي مي‌دهد.

گواهي چهارم كه گواهي‌هاي محكم فراواني را شامل مي‌شود:

"‌وَ بِشَهَادَةِ الْقُرْانِ بِمَا لاَ يُحَدُّ مِنْ حَقَائِقِهِ وَ بَرَاهِينِهِ‌"؛

يعنيقرآن معجز البيان با حقايق و حجت‌هاي بي‌شمار خويش بر رسالت و صداقت‌اش گواهي مي‌دهد. آري، معجزه بودن قرآن به چهل وجه درمجموعه ذوالفقار اثبات شده است... قرآني كه چهارده قرن را روشنايي بخشيده... و با قوانين لايتغيرش يك پنجم نوع بشر را مديريت نموده... و از آن زمان تاكنون معارضين را به مبارزه طلبيده است... و هيچ كس حتي جرأت نكرده است نظير يك سوره‌اش را بياورد... هم‌چنان كه درآيت الكبري اثبات شده است شش جهت‌اش نوراني‌ست و عاري از هر شبهه‌يي، و شش مقام كبري بر حقانيت قرآن گواهي مي‌دهند؛ و قرآن بر شش حقيقت محكم استوار است... قرآن كتابي‌ست كه در هر زمان انسان‌ها با صدها ميليون زبان و با شوق و احترام آن را مطالعه مي‌كنند، كتابي كه در هر دقيقه با قدسيت بر قلب ميليون‌ها حافظ نگاشته مي‌شود... كتابي كه تمام شهادت‌ها و باورها در عالم اسلام از گواهي آن سرچشمه مي‌گيرد... و تمام علوم ايماني و اسلامي از منبع او جاري مي‌شود و او هم‌چنان كه كتاب‌هاي آسماني پيشين را تصديق نمود مظهر تصديق معنوي تمام كتاب‌ها و صحف آسماني ديگر نيز قرار گرفته است، آري، قرآن عظيم الشأن با تمام حقايق و تمام حجت‌هايي كه حقانيت‌اش را اثبات مي‌كنند بر صدق و رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گواهي مي‌دهد.

گواهي‌هاي كلي پنجم، ششم، هفتم، و هشتم:

"‌وَ بِشَهَادَةِ الْجَوْشَنِ بِقُدْسِيَّةِ اِشَارَاتِهِ وَ رَسَائِلِ النُّورِ بِقُوَّةِ دَلاَئِلِهِ وَ الْمَاضِى بِتَوَاتُرِ اِرْهَاصَاتِهِ وَ اْلاِسْتِقْبَالِ بِتَصْدِيقِ الاَفِ حَـادِثَاتِهِ‌"

يعني مناجات جوشن كبير كه صريح يا با اشاره ناظر است بر هزار و يك اسم از اسماي الهي؛ مناجاتي‌ست عالي كه از جهتي از قرآن سرچشمه گرفته است؛ جبرئيل در يكي از غزوات، وحي آورد كهزره از تن برگشا و اين جوشن را بخوان، اينمناجات فوق ادعيهي تمام عارفانِ نايل شده به معرفت الله است؛ همه حقايق

اين مناجات و تمام توصيفاتي كه در‌باره پروردگار در آن موجود است بر رسالت محمد‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حقانيت او گواهي مي‌دهند.رسالة النُوريه نيز كه از قرآن سرچشمه مي‌گيرد و از جهتي از جوشن كبير مستفيض شده و تولد مي‌يابد با صد و سي رساله‌اش به عنوان تنها حجت رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كليه حقايق رسالت‌اش را براساس عقل و منطق اثبات نموده، و حتي مسائلي را كه از نظر فلسفه دور از عقل دانسته مي‌شود گويي مقابل ديده آدميان، بسيار ساده و معقول تعليم مي‌دهد؛ در نتيجه اين امر بر صدق و رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به صورت كلي گواهي مي‌دهد.

زمان گذشته نيز بر رسالت او شاهدي كلي‌ست. خوارقي كه ارهاصات ناميده مي‌شوند و پيش از نبوت ظهور مي‌يابند، معجزات پيامبري به‌شمار مي‌روند كه در آينده خواهد آمد؛ در كتاب‌هاي تاريخ و سيره، وقايع متعددي از آن‌ها به تواتر قطعي نقل شده‌اند كه به صورت كاملاً محكم و قطعي بر رسالت او گواهي مي‌دهند و داراي انواع مختلفي نيز مي‌باشند. قسمي از آن‌ها نيز در گواهي‌هاي بعدي بيان مي‌شود. قسم ديگري از آن‌ها درذوالفقار و كتاب‌هاي تاريخ به صورت صحيح نقل شده‌اند. براي نمونه زماني نزديك به تولد پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر سر لشكريان ابرهه كه براي تخريب كعبه آمده بودند توسط پرندگاني به نام ابابيل سنگ‌هايي باريدن گرفت و در شب ميلاد بت‌هاي موجود در كعبه واژگون شدند؛ هم‌چنين كاخ كسراي فارس فرو ريخت و آتش مجوسيان آتش‌پرست كه هزار سال روشن بود در آن شب خاموش شد؛ نيز براساس خبر قطعي بحيراي راهب و حليمه سعديه ابرها بر سر پيامبر سايه مي‌كرده‌اند؛ وقايع فراواني مانند اين‌ها، پيش از نبوت از پيامبري او خبر داده‌اند.

زمان آينده؛ يعني وقايعي كه بعد از وفات پيامبر وقوع يافته و ايشان قبلاً از آن‌ها خبر داده‌اند، بسيار فراوان است و انواع مختلفي دارد. يكي از آن‌ها خبرهاي غيبي او درباره اهل بيت و اصحاب‌اش و فتوحات اسلامي‌ست. هشتاد واقعه از اين موارد در بخش معجزات احمديه درذوالفقار به نقل صحيح بيان شده است؛ وقايعي كه عين خبر پيامبر واقع شده‌اند، براي مثال به شهادت رسيدن حضرت عثمان (رض) هنگام خواندن مُصحف، و شهيد شدن حضرت حسين (رض) در طَفّ يعني

كربلا، فتح شام و ايران و استانبول، ظهور دولت عباسي، و شكست اين دولت از چنگيز و هلاكو و نابودي آن؛ هشتاد خبر غيبي كه معجزه‌اند و ساير انواع خبرهاي غيبي و بسياري از وقايع آتي كه بر حقانيت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گواهي مي‌دهند، به نقل صحيح و با استناد به كتاب‌هاي تاريخ و سيره به تفصيل نوشته شده‌اند. لذا زمان آينده نيز به صورت كلي و كاملاً يقيني بر رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و صداقت‌اش گواهي مي‌دهد.

عبارت زير برگواهي‌هاي نهم، دهم، يازدهم و دوازدهم اشاره دارد:

"‌وَ بِشَهَادَةِ اْلالِ بِقُوَّةِ يَقِينِيَّاتِهِمْ فِى تَصْدِيقِهِ بِدَرَجَةِ حَقِّ الْيَقِينِ وَ اْلاَصْحَابِ بِكَمَالِ اِيمَانِهِمْ فِى تَصْدِيقِهِ بِدَرَجَةِ عَيْنِ الْيَقِينِ وَ اْلاَصْفِيَاءِ بِقُوَّةِ تَحْقِيقَاتِهِمْ فِى تَصْدِيقِهِ بِدَرَجَةِ عِلْمِ الْيَقِينِ وَ اْلاَقْطَابِ بِتَطَابُقِهِمْ عَلى رِسَالَتِهِ بِالْكَشْفِ وَ الْمُشَاهَدَاتِ بِالْيَقِينِ‌"

نهمين گواهي از گواهي‌هاي كلي بر صداقت و حقانيت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام:

گواهي‌ نهم: آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه مظهر سرّ "‌عُلَمَاءُ اُمَّتِى كَاَنْبِيَاءِ بَنِى اِسْرَائِيلَ‌" اند و در صلوات‌ها معادل آل ابراهيم (ع) مي‌باشند، شامل اولياي بزرگ، امامان و اقطابي چون علي (رض) ، حسن (رض) ، حسين(رض) و دوازده امام اهل بيت، غوث اعظم و احمد رفاعي (قدس سرّه) ‌، احمد بدوي، ابراهيم دسوقي، ابوالحسن شاذلي مي‌شود كه بالاتفاق و با اعتقادي مبتني بر حق اليقين، و با كشف و مشاهده، و ارشادات و كرامات خارق ‌العاده‌يي كه به امت نشان داده‌اند، با ايمان و شهادت‌هايشان بر رسالت و حقانيت و صداقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گواهي مي‌دهند.

گواهي دهم: محترم‌ترين و والامقام‌ترين گروه بعد از انبيا،صحابه هستند كه به رغم اُمي و بدوي بودن‌شان، در زماني اندك به‌واسطه نور محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از شرق تا غرب به حكومت عادلانه پرداختند و با شكست دولت‌هاي بزرگ جهاني، استاد و معلم و سياستمدار و حاكم دادگر ملت‌هاي مترقي و صنعتي و متمدن و سياسي شدند و عصر و زمانه مذكور را به عصر سعادتي تبديل نمودند. اينان پس از دقت و توجه در همه افعال محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با قوت معجزات بسياري كه به چشم خود ديده بودند، دشمني‌هاي سابق و راه و روش نياكان، و بسياري مانندخالد بن وليد و عكرمه بن ابوجهل جانبداري پدران‌شان و

قوم و قبيله خود را كاملاً رها كرده با تمام روح و جان خويش به غايت فداكارانه اسلام آوردند و در مرتبه عين اليقين به صداقت و رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ايمان آوردند و اين گواهي كلي و محكمي‌ست.

گواهي يازدهم: مجتهدان و امامان و علامه‌هايي كهاصفيا و صديقين ناميده مي‌شوند، و هزاران نفر از اهل تحقيق و فيلسوفان نابغه‌يي چونابن سينا و ابن رشد، به طرز عقلي و منطقي و با مشرب‌هاي گوناگون و با استناد به هزاران حجت و براهين قطعي در مرتبه علم اليقين به رسالت و حقانيت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام چنان مؤمن‌اند كه اين ايمان، گواهي و شهادتي كلي محسوب مي‌شود؛ كسي كه به اندازه عموم آن‌ها واجد نبوغ نباشد نمي‌تواند با آن‌ها مقابله كند.

هم‌چنين در زمانه كنوني يكي از شاهدان و گواهان بي‌شمار مذكور،رساله نور است كه منكران در برابر آن هيچ چاره‌يي نيافته‌اند، لذا نيروي انتظامي و دادگستري را فريب داده تلاش مي‌كنند از طريق دادگاه مجبور به سكوت‌اش كنند.

گواهي دوازدهم: زبده‌ترين كساني كهاهل تحقيق و حقيقت‌اند و اقطاب ناميده مي‌شوند و هر يك در عالم اسلام بخش مهمي از امت را تحت تعليم‌هاي خود گرفته و با ارشادها و كرامات خارق العاده خويش موجب پيشرفت‌هاي معنوي آنان گرديده‌اند. آن‌ها به جاي حجت‌ها و برهان‌ها از مشاهدات و كشفيات بهره مي‌برند. اقطاب در پيشرفت‌هاي روحاني خود رسالت و صداقت و مرتبه والاي حقانيت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را با كشف و شهود ديده و بالاتفاق و مطابق بر هم به آن شهادت داده‌اند؛ شهادت و گواهي آن‌ها در اين مورد چنان است كه اگر كسي به مرتبه عالي كمالات همه آنان نرسد قادر به رد گواهي آن‌ها نخواهد بود.

گواهي سيزدهم: عبارت است از چهار حجت كلي، بسيار گسترده و قطعي:

"‌وَ بِشَهَادَةِ اْلاَزْمِنَةِ الْمَاضِيَّةِ بِتَوَاتُرِ بَشَارَاتِ الْكَوَاهِنِ وَ الْهَوَاتِفِ وَ الْعُرَفَاءِ فِى اْلاَدْوَارِ السَّالِفِينَ وَ بِمُشَاهَدَةِ بَشَارَاتِ الرُّسُلِ وَ اْلاَنْبِيَاءِ وَ بِشَهَادَتِهِمْ وَ بَشَارَتِهِمْ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ بِرِسَالَةِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ فِى الْكُتُبِ الْمُقَدَّسَةِ ‌"

خلاصه كوتاهي از معناي عبارت فوق بيان مي‌شود؛ شرح و توضيح مستند آن در پايان بخش معجزات احمديه درذوالفقار به صورت كامل آمده است.

يعني انبيا و عارفان و كاهنان و هاتفان كه از مشاهير و نامداران نوع بشر در زمان‌هاي گذشته بوده‌اند متفق القول رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و آمدن او را كاملاً صريح و مكرر از نوع ارهاصات خبر داده‌اند؛ كتاب‌هاي تاريخ و سيره و حديث اين موضوع را به نقل صحيح و بعضاً با تواتر ثبت و ضبط كرده و پذيرفته‌اند. محكم‌ترين و قطعي‌ترين بخش از هزاران خبر مذكور در رساله "معجزات احمديه" به تفصيل بيان شده است لذا بدان‌جا ارجاع داده، با اشارتي به غايت مختصر مي‌گوييم: بيست آيه از صدها آيه تورات و انجيل و زبور درباره نبوت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه نسبتاً صريح‌اند و انبيا در كتاب‌هاي مقدس و آسماني آن‌ها را ذكر كرده‌اند درمكتوب نوزدهم نوشته شده است. با آن‌كه كتاب‌هاي مذبور از طرف مسيحيان و يهوديان دست‌خوش تحريف‌هاي گوناگون بوده است اما"حسين جسري" صد آيه از كتاب‌هاي مزبور را كه خبر از نبوت احمديه مي‌دهند در كتاب خود نوشته است.

كاهنان نيـز كه در رأس‌شـان "شق" و "سَطيح" قرار دارند به ‌واسطهي جن و موجـود روحاني و براسـاس آن‌چـه امروز مديوم ناميده مي‌شود از غيب خبر داده با نقل صحيح متواتري مكـرر و صـريح و به طرز غير قابل ترديدي خبر داده‌اند كه پيامبري در حجاز ظهور كرده، حكومت فارس را از بين خواهد برد."كعب ابن لوي" از اجداد پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز كه از عارفـان بالله بوده است، همچنين عارفان زيادي چون"تُبّع" و"سيف بن ذي يزن" از پادشاهان يمن و حبشه و اولياي آن روزگار، كاملاً صريح از رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام خبر داده و با سروده‌هايي از آن ياد كرده‌اند. درمكتوب نوزدهم بخش قطعي و بااهميت اين مطلب نگاشته شده است. يكي از پادشاهان مذكور حتي گفته است:"من به جاي اين سلطنت ترجيح مي‌دهم خدمتكار محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام باشم". يكي ديگر هم گفته است:"آه كه اگر به او دست مي‌يافتم عمو زاده‌اش مي‌شدم". يعني مانند حضرت علي خادمي فدايي و وزيرش مي‌شدم. به هر حال براساس اين اخبار كه كتاب‌هاي تاريخ و سيره آن‌ها را كامل

منتشر كرده‌اند، عرفاي ياد شده با شهادت كلي و يقيني خود در‌باره رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر صداقت و راستگويي او مُهر تأييد زده‌اند.

روحاني‌هايي كه هاتف ناميده مي‌شدند، يعني كساني كه سخن و صدايشان شنيده مي‌شد اما ديده نمي‌شدند، مانند همين عارفان و كاهنان درباره رسالت محمديه خبر غيبي داده؛ و از نبوت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به صراحت سخن گفته‌اند؛ به همين ترتيب بسياري از مخبران، حتي قرباني‌هايي كه براي اصنام ذبح مي‌شدند، بت‌ها و سنگ قبرها از نبوت او خبر داده و رسالت و حقانيت‌اش را گواهي كرده و به زبان تاريخ شهادت داده‌اند.

گواهي چهاردهم: عبارت عربي زير است كه بر گواهي محكم كائنات اشاره دارد:

"وَ بِشَهَادَةِ الْكَائِنَاتِ بِغَايَاتِهَا وَ بِالْمَقَاصِدِ اْلاِلهِيَّةِ فِيهَا عَلَى الرِّسَالَةِ الْمُحَمَّدِيَّةِ الْجَامِعَةِ بِسَبَبِ تَوَقُّفِ حُصُولِ غَايَاتِ الْكَائِنَاتِ وَ الْمَقَاصِدِ اْلاِلهِيَّةِ مِنْهَا وَ تَقَرُّرِ قِيْمَتِهَا وَ وَظَائِفِهَا وَ تَبَارُزِ حُسْنِهَا وَ كَمَالِهَا وَ تَحَقُّقِ حِكَمِ حَقَائِقِهَا عَلَى الرِّسَالَةِ اْلاِنْسَانِيَّةِ لاَسِيَّمَا عَلَى الرِّسَالَةِ الْمُحَمَّدِيَّةِ اِذْ هِىَ الْمُظْهِرَةُ وَ الْمَدَارُ اْلاَتَمُّ لَهَا وَ لَوْلاَهَا لَصَارَتْ هذِهِ الْكَائِنَاتُ الْمُكَمَّلَةُ وَ الْكِتَابُ الْكَبِيرُ ذُو الْمَعَانِى السَّرْمَدِيَّةِ هَبَاءً مَنْثُورًا مُتَطَايِرَةَ الْمَعَانِى مُتَسَاقِطَةَ الْكَمَالاَتِ وَ هُوَ مُحَالٌ مِنْ وُجُوهٍ وَجِهَاتٍ"

آيت الكبري در معناي اين عبارت عربي گفته است: اين كائنات هم‌چنان كه بر صانع و كاتب و نقاش‌اش دلالت دارد كه ايجاد و اداره‌اش نموده و امورش را نظم و ترتيب مي‌دهد و با تصوير و تقدير و تدبير مانند يك قصر، يك كتاب و يك نمايشگاه و سيرانگاه در آن تصرف مي‌كند؛ خواهان جارچي‌اي والامقام، كشافي صديق، استادي محقق و معلمي راستگو هم هست كه مقاصد الهي از خلقت كائنات را بداند و به ديگران نيز بياموزد؛ حكمت‌هاي رباني در تحولات كائنات را به مردم تعليم داده و نتايج حركت‌هاي وظيفهمند كائنات را درس بدهد و ارزش و بهاي ماهيت كائنات و كمال موجودات آن را اعلام كند و به اين پرسش‌هاي دهشتناك پاسخ دهد كه "از كجا مي‌آيند"، "قرار است به كجا بروند"، "چرا به اين‌جا آمده‌اند"، و "چرا پس از مدتي گذرا، مي‌روند"، و معاني آن كتاب كبير و آيات تكويني‌اش را تفسير كند. آري، كائنات، اقتضاي چنين كسي را دارد و بر

وجودش دلالت مي‌كند لذا بر حقانيت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه وظايف مذكور را بيش از هر كس ديگر انجام مي‌دهد، و بر اين‌كه او عالي‌ترين و صادق‌ترين مأمور آفريننده كائنات است محكم و استوار و كلي گواهي مي‌دهد و

"‌اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ‌"

مي‌گويد.

آري، ماهيت، ارزش و كمالات كائنات، هم‌چنين وظايف و نتايج و مسئوليت و ارزش موجودات كائنات به‌واسطه نوري كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام آورد دانسته مي‌شود و محقق مي‌گردد؛ و عالم سرتاسر تبديل به مكتوبات الهي معنادار، قرآن رباني مجسم و نمايشگاه باشكوهي از آثار سبحاني مي‌شود؛ در غير اين صورت غرق ظلمات عدم و پوچي و زوال و فنا مي‌شود و ماهيت ويرانه‌يي وحشتناك و ماتمكده‌يي دهشت انگيز را به خود مي‌گيرد؛ بنابر اين حقيقت، كمالات، تحولات حكيمانه و معاني سرمدي كائنات به طرز بسيار قدرتمندانه‌يي

"‌اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ‌"

مي‌گويند.

گواهي پانزدهم: عبارت عربي زير گواهي‌هاي مقدس فراواني را در بر مي‌گيرد و در جهت اجراهاي ربوبي و افعال رحمانيِ ذات واجب الوجود بر رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و شهادت مقدساش اشاره دارد.

ذات واجب الوجودي‌ كه تصرفاتي چون تحولات و حركات و سكنات و حيات و ممات را از ذرات تا سيارات اعمال مي‌دارد و همه با فرمان و اراده و قدرت او انجام مي‌شود.

"‌وَ بِشَهَادَةِ صَاحِبِ الْكَائِنَاتِ وَ خَلاَّقِهَا وَ مُتَصَرِّفِهَا عَلَى الرِّسَالَةِ الْمُحَمَّدِيَّةِ بِاَفْعَالِ رَحْمَانِيَّتِهِ وَ بِاِجْرَااتِ رُبُوبِيَّتِهِ كَفِعْلِ الرَّحْمَانِيَّةِ بِاِنْزَالِ الْقُرْانِ الْمُعْجِزِ الْبَيَانِ عَلَيْهِ وَ بِاِظْهَارِ اَنْوَاعِ الْمُعْجِزَاتِ عَلى يَدَيْهِ وَ بِتَوْفِيقِهِ وَ حِمَايَتِهِ فِى كُلِّ حَالاَتِهِ وَ بِاِدَامَةِ دِينِهِ بِكُلِّ حَقَائِقِهِ وَ بِاِعْلاَءِ مَقَامِ حُرْمَتِهِ وَ شَرَفِهِ وَ اِكْرَامِهِ عَلى جَمِيعِ الْمَخْلُوقَاتِ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ الْعَياَنِ وَ كَفِعْلِ رُبُوبِيَّتِهِ بِجَعْلِ رِسَالَتِهِ شَمْسًا مَعْنَوِيَّةً لِكَائِنَاتِهِ وَ بِجَعْلِ دِينِهِ فِهْرِسْتَةَ كَمَالاَتِ عِبَادِهِ وَ بِجَعْلِ حَقِيقَتِهِ مِرْاةً جَامِعَةً لِتَجَلِّيَاتِ اُلُوهِيَّتِهِ وَ بِتَوْظِيفِهِ بِوَظَائِفَ ضَرُورِيَّةٍ لاَزِمَةٍ لِوُجُودِ الْمَخْلُوقَاتِ فِى هذِهِ الْكَائِنَاتِ كَلُزُومِ الرَّحْمَةِ وَ الْحِكْمَةِ وَ الْعَدَالَةِ وَ كَضَرُورَةِ لُزُومِ الْغِذَاءِ وَ الْمَاءِ وَ الْهَوَاءِ وَ الضِّيَاءِ ‌"؛

شرح و توضيح اين گواهي مقدس و بسيار گسترده و قطعي را به رساله نور ارجاع داده، در اين‌جا طي اشارتي مختصر، نگاهي خواهيم داشت به معناي اجمالي آن:

آري، در اين كائنات در متن تصرفات منتظم‌اش ـ كه در مقابل چشمان ما جريان دارد ـ مي‌بينيم كه با عدالت و حكمت و رحمت و عنايت و حمايت همواره از نيكان پشتيباني كرده و دروغگويان و بَدان را مجازات مي‌كند و اين از سنت‌هاي ربوبيت‌اش است؛ لذا به اقتضاي"افعال رحماني" اش قرآن معجـز البيان را به دست محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌دهد ... و انواع بسيار و قريب به هزار معجزه را به دست او مـي‌دهد ... و در تمام حالات او و در اوضاع خطرناك‌اش، مهربانانه از او حمايت نموده و حتي با كبوتر و عنكبوت از او محافظت مي‌نمايد ... در مسئوليت‌هاي عظيم او را كاملاً موفق مي‌كند ... دين‌اش را با تمام حقايق آن تداوم مي‌بخشد ... اسلام‌اش را در رأس نوع بشر در روي زمين قرار مي‌دهد ... مقام عزت و شرفي برتر از تمام مخلوقات به او داده و رتبه‌يي دائمي در مقبوليت، برتر از همه مشاهير انساني عطايش مي‌كند، به نحوي كه به اعتراف دوست و دشمن، به او شخصيتي داده شده است كه حامل خصايل والاست؛ و به اين ترتيب يك پنجم جمعيت جهان را امت او ميكند؛ اين‌ها با قطعيت بر صداقت و رسالت او گواهي مي‌دهند؛ به همين ترتيب در جهتافعال ربوبي نيز مشاهده مي‌كنيم كه متصرف و مدبر اين عالم، رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را براي كائنات، خورشيدي معنوي قرار داد و هم‌چنان كه در رساله‌هاي نور به اثبات رسيده است، به‌واسطه او همه تاريكي‌ها را از بين برده حقايق نوراني‌اش را ظاهر كرده است؛ به واسطه‌ي او با بشارت حيات جاويد، همه ذي‌شعوران و بلكه سراسر كائنات را خرسند و خوشحال نمود، به همين ترتيب دين‌اش را نيز فهرست كمالات اهل عبادت مقبول، و در حركات عبوديت برنامه‌يي حساب شده قرار داد؛ و حقيقت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه شخصيت معنوي اوست بنا بر دلالت قرآن و جوشن كبير آيينه‌يي جامع براي تجليات الوهيت‌اش كرد...

نمونه‌يي از حقايقي كه پيش‌تر به آن‌ها اشاره كرديم و نمونه‌يي از تمام حسنات امت در طول چهارده قرن، نصيب او مي‌شود، اين امر و دلالت آثار او در

حيات اجتماعي و معنوي و بشري، نشان مي‌دهد كه خداوند او را بزرگ‌ترين رهبر و مقتدا و استاد قرار داد؛ و او را با مسئوليت‌هايي عظيم و مقدس به ياري بشر فرستاد و انسان‌ها را چون نيازي كه به رحمت و حكمت و عدالت و غذا و هوا و آب و نور دارند نيازمند دين و شريعت و حقيقت‌اش در اسلام نمود.

من در اين سالمندي و پريشان حالي، از ميليون‌ها رزق معنوي‌اي كه ذات محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام آورده است، يكي را حس كردم. اگر از دست‌ام بر مي‌آمد با ميليون‌ها زبان صلوات مي‌فرستادم و از او تشكر مي‌كردم. بدين ترتيب كه: من از فراق و زوال بسيار رنج مي‌برم. اين در حالي‌ست كه دنيا و هر آن‌چه دنيوي‌ست و من دوست دارم‌شان با مفارقت مرا رها مي‌كنند و مي‌روند. من مي‌دانم كه خودم هم خواهم رفت. در برابر اين نااميدي دردناك و جان‌خراش، در يك لحظه مژده سعادت ابدي و زندگاني جاويد را از ذات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌شنوم، مي‌رهم و تسلي خاطر مي‌يابم. وقتي در تشهد "‌اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ‌" مي‌گويم در واقع با او بيعت كرده، تسليم مأموريت‌اش شده و از او اطاعت مي‌كنم، براي وظيفه‌اش به او تبريك مي‌گويم؛ به نوعي سپاسگزاري مي‌كنم، در حقيقت پاسخي به مژده‌اش مي‌دهم كه سعادت ابدي را بشارت داده بود؛ مسلمان‌ها هر روز پنج بار اين سلام را مي‌دهند.

به همين ترتيب با دوازده حجت قطعي و كلي بر رسالت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شهادتي مقدس داد؛ با همه اين احوال آيا ممكن است رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام خورشيد معنوي كائنات نباشد؟ در حالي كه تا اين حد مظهر شهادت كلي و گسترده صاحب كائنات قرار گرفته، خدايي كه به تنظيم گُلي يا بال مگسي بي‌توجه نيست.

هر يك از اين پانزده گواهي كلي، خود گواهي‌هاي فراواني را شامل مي‌شوند؛ حتي "گواهي سوم" به زبان معجزات، حاوي هزار گواهي و شهادت است و با چنان قطعيت و قدرتي دعوي "‌اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ‌" را اثبات، و تحقق و ارزش و اهميت‌اش را اعلام مي‌كند كه جهان اسلام روزانه پنج نوبت و با صدها ميليون زبان در تشهد (نماز) دعوي مزبور را به كائنات اعلام مي‌دارد؛ همچنين حقيقت محمديه‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه اساس دعوي مذكور مي‌باشد هسته اصلي، سبب خلقت و كامل‌ترين ميوه كائنات است لذا ميلياردها نفر اهل ايمان بي‌ترديد او را

تأييد كرده و پذيرفته‌اند. صاحب اين كائنات جل جلاله شخصيت معنوي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را جارچي بزرگي براي سلطنت ربوبي خويش، كشاف واقعي طلسم كائنات و معماي آفرينش، نمونه درخشنده لطف و رحمت خويش، و لسان بليغ محبت و مهرباني خود و قدرتمندترين بشارت دهنده سعادت ابدي و حيات دائم در عالم باقي و آخرين و بزرگ‌ترين رسول در ميان فرستادگان‌اش قرار داد.

كسي كه حقيقتي با اين ماهيت را قبول نكند يا اهميتي به آن ندهد قياس كنيد كه تا چه حد زيان‌بار و خطاكار شده و مرتكب بلاهت و جنايت گرديده است.

هم‌چنان كه براساس اشاره بخش دوم، فاتحه نماز حجت‌هاي قطعي را در دعوي حقيقت توحيد كه در "‌اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ‌" تشهد مندرج است، نشان مي‌دهد و مكرر و بي‌نهايت تصديق مي‌كند؛ در اين بخش سوم نيز در اثبات دعوي حقيقت رسالت در "‌وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ‌" تشهد، شاهدان قوي آورده و تأييد و تصديق‌هاي بي‌پاياني را اعمال مي‌كند.

يا ارحم الراحمين، به حرمت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ما را شامل شفاعت او بگردان و در پيروي از سنت او موفق و در دار سعادت جليس خاندان و اصحاب‌اش فرما! آمين... آمين... آمين!

‌اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَيْهِ وَ عَلى آلِهِ وَ صَحْبِهِ بِعَدَدِ حُـرُوفِ الْقُرْانِ الْمَقْرُوئَةِ وَ الْمَكْتُوبَةِ آمِينَ‌

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

* * *

مقـام دومِ اَلْحُجَّةُ الزَّهْرَا

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَ بِهِ نَسْتَعِينُ

حقيقتي از آيه پاياني فاتحه كه بر موازنه موجود بين اهل هدايت و راستي و اهل ضلالت و طغيان اشاره دارد و منبع تمام موازنه‌هاي رساله نور مي‌باشد را آيه

اَللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ اَلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ اَلزُّجَاجَةُ كَاَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ

الي آخر آيه از سوره نور، به همراه آيه‌‌

اَوْ كَظُلُمَاتٍ فِى بَحْرٍ لُجِّىٍّ يَغْشَيهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ

الي آخر آيه كه در پي‌اش مي‌آيد، به طرز عجيب و اعجاز آميزي بيان مي‌دارند.

درشعاع اول اثبات شده كه نخستين آيه از آيات مذكور يعني آيه نور به ده وجه ناظر بر رساله نور است و با اعجاز از اين تفسير قرآن، خبر غيبي مي‌دهد؛ و چون مهم‌ترين دليل در دادن نام نور به رساله نور است، در تمثيل سياحت خيالي كه در بخشي ازمكتوب بيست و نهم آمده گفته مي‌شود كه بنا بر بيان معجزه معنوي‌اي كه در كلمه نور در آيه‌ي عجيب مذكور هم‌چون معجزه‌ي "ن" "نَعْبُدُ" موجود است، مسافر دنيا دررساله آيت الكبري، در جستجوي آفريننده‌اش و يافتن و شناختن او بر مي‌آيد و اين را از همه كائنات و انواع موجودات‌اش سؤال مي‌كند؛ و از سي و سه راه و با براهين قطعي با علم اليقين و عين اليقين خالق

خود را مي‌شناسد و به همين ترتيب همان مسافر طي اعصار متمادي با عقل و قلب و خيال خود در طبقات زمين و آسمان‌ها گشته و بدون خستگي و سيري ناپذير همه دنيا را چون شهري مي‌بيند و با جستجو در آن، گاه عقل خويش بر حكمت قرآن مي‌نهد و گاه بر فلسفه، و با دوربين گسترده‌ي خيال طبقات دور را از نظر مي‌گذراند و حقايق را هم‌چنان كه در واقعيت هست مي‌بيند و نتيجه را تا حدي در آيت الكبري به ما اطلاع مي‌دهد.

ما در اين‌جا به عنوان نمونه‌ي طبقات و عوالم فراواني كه مسافر مذكور در سياحت خيالي خود بدان‌جا سفر كرده است ـ سياحتي كه تمثيلي اما عين حقيقت است ـ فقط سه طبقه يعني مثالي از موازنه موجود در آخر فاتحه را از نظر قوه عقل در غايت اختصار بيان مي‌كنيم. ساير مشهودات و موازنه‌ها را به موازنه‌هاي رساله نور ارجاع مي‌دهيم.

نمونه نخست چنين است: مسافري كه فقط براي شناخت و يافتن آفريننده‌اش راهي دنيا شده بود به عقل خويش گفت:"ما از هر چيزي جوياي خالق‌مان شديم و پاسخ‌هاي نيكو و كاملي گرفتيم. حالا طبق ضرب المثلي كه مي‌گويد خورشيد را بايد از خورشيد پرسيد، ما هم مي‌خواهيم براي شناختن و يافتن آفريدگارمان از طريق تجلي اسما، آثار مشهود و تجليات صفات قدسي او مانندعلم و اراده و قدرت، باز سفري را آغاز كنيم". لذا وارد دنيا شد. آن‌گاه مانند اهل ضلالت كه دومين جريان‌اند در يك لحظه سوار كشتي كره زمين شد. عينك فلسفه و دانش را كه تابع حكمت قرآني نيست بر چشم نهاد. آن‌گاه طبق برنامه دانش جغرافيا كه ميانه‌يي با قرآن ندارد نگاه كرد، ديد: (كرهي زمين) در خلائي بي‌نهايت، در يك سال در دايره‌يي بيست و چهار هزار ساله با سرعتي هفتاد برابر سرعت گلوله توپ مي‌گردد. صدها هزار نوع بيچاره، ذي‌حياتان ناتوان را در درون خود جاي داده است. دانست كه اگر دقيقه‌يي راه خود را گم كند، يا با ستاره‌يي رها شده برخورد كند متلاشي خواهد شد و با سقوط در فضاي لايتناهي، آن ذي‌حياتان بيچاره را راهي عدم و نيستي خواهد كرد. مصيبت معنوي و دهشتناك جريان

غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ

و تاريكي خفه كننده‌

اَوْ كَظُلُمَاتٍ فِى بَحْرٍ لُجِّىٍّ

را احساس كرد؛ فرياد برآورد كه "اي واي! چه كرديم؛ چرا بر اين

كشتي دهشت انگيز سوار شديم؟ چاره‌ي نجات از آن چيست؟" آن‌گاه عينك فلسفه نابينا را در هم شكست و وارد جريان

اَلَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ

شد. ناگهان حكمت قرآني به دادش رسيد و دوربيني به عقل‌اش داد كه مي‌توانست حقيقت كامل‌ آن را به او نشان دهد، گفت:"اينك ببين"؛ نگاه كرد؛ ديد اسم

رَبُّ السَّماوَاتِ وَ اْلاَرْضِ

در برج

هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ اْلاَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِى مَنَاكِبِهَا وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ

(ملك: ١٥)

مانند خورشيدي طلوع كرد. خداوند زمين را كشتي‌اي به غايت منظم و ايمن كه همه ذي‌حياتان را با روزي‌هايشان در خود جاي داده قرار داد و به دليل حكمت‌ها و منافع فراوان در درياي كائنات سياحت داده پيرامون خورشيد مي‌گرداند و محصولات فصول را به نيازمندانِ روزي مي‌دهد؛ دو فرشته به نام‌هاي "ثور" و "حوت" را ناخدايان كشتي قرار داد و آن دو نيز براي آن‌كه مسافران و مخلوقات خالق ذوالجلال در مملكتِ به غايت زيبا و باشكوه رباني لذت ببرند آن‌ها را مي‌گردانند. دانست كه بدين وسيله حقيقتِ

اَللّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ

را به نمايش گذاشته و آفريدگار را با جلوه اين اسم ميشناساند. با تمام روح و جان‌اش اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ گفت و وارد طايفه اَلَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ شد.

نمونه دومي از آن‌چه مسافر مذكور در سياحت عالم‌ها ديد: مسافر از كشتي كره زمين بيرون آمد و وارد عالم حيوانات و انسان‌ها شد. با عينك حكمت طبيعي كه روح و جان از دين نمي‌گيرد، به عالم نگاه كرد. ذي‌حياتان بي‌شماري را ديد با نيازهاي بي‌حد و حصر، و دشمنان مُضري كه آن‌ها را مي‌آزارند و اذيت مي‌كنند و تعداد آنان نيز بي‌شمار است، و متوجه وقايع رنج‌آور آن‌ها شد؛ و ديد با همه اين احوال سرمايه آن‌ها در برابر اين نيازها و مسائل شايد يك صد هزارم باشد. قدرت آن‌ها را ديد كه يك ميليونم چيزهاي مُضر است. در اين وضعيت دهشتناك و دردآور براساس عقلانيت و نوع دوستي و مهرباني با هم‌جنس، بر حال آنان رحم آورد، محزون و مأيوس شد و دردهايي چون عذاب جهنم را احساس كرد؛ از ورود به آن عالم هزار بار پشيمان بود كه به يك‌باره حكمت قرآني به دادش رسيد و دوربين

اَلَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ

را به‌دست‌اش داد، گفت: "ببين"؛ نگاه كرد و ديد از اسما‌ي بسيار خداوند مانند رحمان، رحيم، رزاق، منعم، كريم و

حفيظ، هر يك با تجلي

اَللّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ

چون خورشيد در برج آياتي مانند

مَا مِنْ دَابَّةٍ اِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا

(هود: ٥٦)

وَكَاَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّهُ يَرْزُقُهَا وَاِيَّاكُمْ

(عنكبوت: ٦٠)

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى آدَمَ

(اسراء: ٧٠)

اِنَّ اْلاَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍ

(انفطار: ١٣)

طلوع كردند. ديد دنياي انسان و حيوان را پر از احسان و تبديل به نوعي بهشت موقتي كردند. آن‌گاه دانست كه مهماندار كريمِ اين مهمان‌خانه زيبا و عبرت آموز و درخور توجه را به‌طور كامل معرفي كرده‌اند. هزار بار‌ اَلَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ گفت.

سومين نمونه از هزاران مشاهده‌يي كه در سير خود داشت: مسافر دنيا كه علاقمند بود آفريدگار خود را با تجليات و جلوه‌هاي اسما و صفات‌اش بشناسد به عقل و خيال خويش گفت: "حاضر شويد، ما هم مانند ارواح و ملائك كالبد خود را بر زمين گذاشته به آسمان‌ها مي‌رويم. مي‌خواهيم درباره خالق‌مان از اهل سماوات سؤال كنيم". روح بر خيال، و عقل بر انديشه نشسته و بر آسمان شدند. دانش نجوم را راهنماي خود قرار دادند. با نظري فلسفي كه گوش‌اش به دين بدهكار نبود با جريان‌هاي "‌مَغْضُوبْ... ضَآلِّينْ‌" نگاه كردند. هزاران توده آسماني و ستارگاني را ديدند كه هزار برابر بزرگ‌تر از كره زمين بودند و صد برابر سريع تر از گلوله توپ سرعت داشتند؛ آتش مي‌پراكندند و جامد و بي‌ادراك و بي‌هدف در درون هم به‌سرعت مي‌چرخيدند؛ طوري بود كه اگر بر اثر تصادف يك دقيقه‌يي يكي از آن‌ها راه خود را گم مي‌كرد و در آن عالمِ تهي و بي‌حد و مرز و لايتناهي با كره‌يي بي‌ادراك برخورد مي‌نمود آشفتگي و هرج و مرجي چون قيامت حاصل مي‌شد.

مسافر به هر سو نظر كرد جز دهشت و وحشت و حيرت و ترس چيزي نديد و از اين‌كه به آسمان رفته بود هزار بار پشيمان شد. عقل و خيال كاملاً در هم ريختند، مي‌خواستند بگويند: "وظيفه ما ديدن حقايق زيبا و نشان دادن‌شان به ديگران است. ما از مشاهده و دانستن چنين معاني زشت و عذاب‌آوري چون جهنم

خود را كنار مي‌كشيم و چنين چيزي را نمي‌خواهيم". كه ناگهان بر اثر تجلي

اَللّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ

اسم‌هاي فراواني چون

"خَالِقُ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ"، "مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ‌ القَمَرِ" و رَبُّ الْعَالَمِينَ

هر يك چون خورشيدي در برج‌هاي آياتي چون

اَفَلَمْ يَنْظُرُوا اِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا

(ق: ٦)،

وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ

(ملك:‌٥)،‌

ثُمَّ اسْتَوَى اِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّيهُنَّ سَبْعَ سَموَاتٍ

(بقره: ٢٩) طلوع كردند. سراسر آسمان‌ها را با نور و با ملائكه پر نموده و به مسجد و عبادتگاه و اردوگاه بزرگي تبديل نمودند. مسافر وارد جريان اَلَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ شد و از ضالين و اَوْ كَظُلُمَاتٍ فِى بَحْرٍ لُجِّىٍّ نجات يافت. در يك لحظه دياري چون بهشت، منظم، زيبا و باشكوه را ديد. مشاهده كرد همه در هر سو در كار معرفي خالق ذوالجلال‌اند، پس ارزش عقل و خيال و مسئوليت‌هايشان هزار برابر ترقي كرد.

از صدها نمونهي سير مسافر مذكور در كائنات، در قياس با سه نمونه مذكور، ساير مشاهدات او و معرفت او به واجب الوجود به‌واسطهي جلوهي اسماي الهي را به رساله نور ارجاع داده، به اين اشاره مختصر اكتفا مي‌كنيم و اين سخن مفصل را در اين‌جا خاتمه داده و تلاش مي‌كنيم مانند همان مسافر با اشارت‌هاي به غايت كوتاه، در معرفي خالق كائنات از طريق تجلي و اثر و حجت‌هاي تحقق سه صفت مهم "علم"، "اراده" و "قدرت" از صفات سبعه و صفت‌هاي قدسي كه معرف خالق‌مان است بپردازيم. تفصيل مطلب را به رساله نور ارجاع مي‌دهيم.

عبارتي كه در زير مي‌آيد يكي از ذكرهاي دائمي و تفكريام از خلاصةُ الخلاصهحزب نوريه‌ي عربي ‌ست و از سي سه مرتبه جمله اَللهُ اكبَرُ سه مرتبه آن را بيان مي‌كند؛ در متنِ ترجمه اين عبارت عربي اشاراتي كوتاه به علم و اراده و قدرت الهي كه علماي علم كلام و عقيده را بسيار مشغول داشته وجود دارد؛ اين عبارت راه را باز مي‌كند تا فرد با نظر بر تجليات صفات مذكور در كائنات، آن‌ها را با ايمان مبتني بر عين اليقين تصديق نموده و بالبداهه موجوديت و وحدانيت واجب‌الوجود را با علم اليقين بپذيرد و بدان ايمان كامل آورد.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

"‌وَ قُلِ الْحَمْدُ ِللّٰهِ الَّذِى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِىٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيرًا * اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ قُدْرَةً وَ عِلْمًا اِذْ هُوَ الْعَلِيمُ بِكُلِّ شَيْءٍ بِعِلْمٍ مُحِيطٍ لاَزِمٍ ذَاتِىٍّ

٭ ‌وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ اْلاَعْلى (كَلُزُومِ الضِّيَاءِ الْمُحِيطِ للِشَّمْسِ)

‌للِذَّاتِ يَلْزُمُ اْلاَشْيَاءَ لاَ يُمْكِنُ اَنْ يَنْفَكَّ عَنْهُ شَيْءٌ بِسِرِّ الْحُضُورِ وَ الشُّهُودِ وَ اْلاِحَاطَةِ النُّورَانِيَّةِ وَ بِسِرِّ اِسْتِلْزَامِ الْوُجُودِ لِلْعُمُومِيَّةِ وَ اِحَاطَةِ نُورِ الْعِلْمِ بِعَالَمِ الْوُجُودِ * نَعَمْ فَاْلاِنْتِظَامَاتُ الْمَوْزُونَةُ وَ اْلاِتِّزَانَاتُ الْمَنْظُومَةُ وَ الْحِكَمُ الْقَصْدِيَّةُ الْعَامَّةُ وَ الْعِنَايَاتُ الْمَخْصُوصَةُ الشَّامِلَةُ وَ اْلاَقْضِيَّةُ الْمُنْتَظَمَةُ وَ اْلاَقْدَارُ الْمُثْمِرَةُ وَ اْلاجَالُ الْمُعَيَّنَةُ وَ اْلاَرْزَاقُ الْمُقَنَّنَةُ وَ اْلاِتِّقَانَاتُ الْمُفَنَّنَةُ وَ اْلاِهْتِمَامَاتُ الْمُزَيَّنَةُ وَ غَايَةُ كَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ اْلاِنْسِجَامِ اْلاِتِّسَاقِ اْلاِتِّقَانِ اْلاِتِّزَانِ اْلاِمْتِيَازِ الْمُطْلَقَاتِ فِى كَمَالِ السُّهُولَةِ الْمُطْلَقَةِ دَالاَّتٌ عَلى اِحَاطَةِ عِلْمِ عَلاَّمِ الْغُيُوبِ بِكُلِّ شَيْءٍ * اَلاَ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ * فَنِسْبَةُ دَلاَلَةِ حُسْنِ صَنْعَةِ اْلاِنْسَانِ عَلى شُعُورِ اْلاِنْسَانِ اِلى نِسْبَةِ دَلاَلَةِ حُسْنِ خِلْقَةِ اْلاِنْسَانِ عَلى عِلْمِ خَالِقِ اْلاِنْسَانِ كَنِسْبَةِ لُمَيْعَةِ زُجَيْجَةِ الذُّبَيْبَةِ فِى اللَّيْلَةِ الدَّهْمَاءِ اِلَى شَعْشَعَةِ الشَّمْسِ فِى رَابِعَةِ النَّهَارِ‌"

طي ترجمه‌يي بسيار كوتاه از متن فوق، به علم الهي، اين حقيقت ايماني بسيار بااهميت اشارت‌هاي كوتاهي كرده تفصيل مطلب را به رساله نور ارجاع مي‌دهيم:

بخش بعدي اين مطلب، هنگامي نوشته شد كه گرفتار بيماري وحشتناك و زهرآگين بي‌سابقه‌يي بودم. قصورات‌ام را با نظر مسامحه ببينيد. خسرو بخش‌هايي را كه مناسب نمي‌بيند مي‌تواند تعديل، تبديل يا اصلاح كند.

آري، هم‌چنان كه رحمت با شگفتيِ تأمين رزق موجودات، خود را چون خورشيد مي‌نماياند، رحمان رحيمي را نيز در پس پرده غيب با قطعيت اثبات مي‌كند؛ "علم" نيز كه در صدها آيه قرآن ذكر شده و از جهتي در ميان صفات هفت‌گانه خداوند، نخستين است، با حكمت‌ها و ثمره‌هاي نظام و ميزان، چون نور

خورشيد خود را نشان مي‌دهد و به همين ترتيب با قطعيت بر موجوديت عليم كل شي دلالت مي‌كند.

آري، مقايسه صنعت سنجيده و منظم انسان كه بر ادراك و علم او دلالت دارد با حُسن خلقت انسان كه بر علم و حكمت آفريننده‌اش دلالت مي‌كند مانند تلألوء ناچيزِ روشنايي كرم شب تاب نسبت به نور فراگير خورشيد در روز است. اينك پيش از بيان دلايل علم الهي، به ذات رسول الله عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام اشاره مي‌كنيم كه در شب معراج محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مظهر حضور و خطاب الهي قرار گرفت، معراجي كه بر ظهور كاملاً نمايان ذات اقدس خداوند به‌واسطه تجليات آن صفت قدسي در انواع كائنات، دلالت و گواهي دارد. او در آن لحظه با گفتن

"‌اَلتَّحِيَّاتُ اَلْمُبَارَكَاتُ اَلصَّلَواتُ اَلطَّيِّبَاتُ للّٰهِ"

به عنوان مبعوث و رسولِ انواع مخلوقات و همه ذي‌حياتان به شيوه‌يي كه آن‌ها با جلوه‌هاي صفت علم، پروردگارشان را مي‌شناسند، به جاي سلام، بدل از تمام ذي‌شعوران هداياي كليه ذي‌حياتان را به آفريدگارش تقديم مي‌كند. به عبارت ديگر با چهار كلمه

"‌اَلتَّحِيَّاتُ اَلْمُبَارَكَاتُ اَلصَّلَواتُ اَلطَّيِّبَاتُ‌"

تحيّات و تبريكات و عبوديت‌ها و معرفت‌هاي نيك چهار طائفه عموم ذي‌حياتان را با جلوه‌هاي علم ازلي و ابدي نسبت به علّام الغيوب نشان مي‌دهد، لذا قرائت اين مكالمه مقدس معراجيه با معناي گسترده آن در تشهد براي همه مسلمانان وظيفه‌يي فرض شده است. توضيح اين مكالمه قدسي را به رساله نور ارجاع داده، يكي از معاني آن را با چهار اشارت مختصر بيان خواهيم كرد:

كلمه قدسي نخست: "‌اَلتَّحِيَّاتُ لِلّٰهِ‌" مي‌باشد كه معناي آن به اختصار چنين است: هرگاه استادي با دانش عميق و نبوغ اعجاز آميز خود دستگاهي خارق العاده بسازد، بينندگان آن دستگاه عجيب، با تقدير و تمجيد به سازنده‌اش يعني به همان استاد تبريك خواهند گفت و او را تشويق خواهند كرد و با ستايش‌هاي تحسين آميز و اظهار لطف‌ها، هدايا و تحيت‌هاي مادي و معنوي به او خواهند داد. دستگاه ياد شده نيز با نشان دادن دقيقِ خواسته و آرزوي استاد و صنعت ظريف و عالي او و مهارت علمي‌اش، در حقيقت با لسان حال استادش را تشويق كرده و به او تبريك مي‌گويد و به او هدايا و تحيت‌هاي معنوي مي‌دهد.

به همين صورت، گروه‌هاي ذي‌حيات در كائنات، و يكايك افرادشان، چون دستگاهي خارق العاده و اعجازآميزند؛ استاد سازنده، مناسبت هر چيز با چيز ديگر را مي‌بيند و تمام مواد لازم براي حيات آن‌ها را مشاهده كرده و در محل خود به آن‌ها مي رساند؛ و با تجليات ظريف و ژرف علم محيط‌اش، خود را مي‌شناساند؛ اشياي موجود در جهان هستي با لسان حال حيات خود و ذي‌شعوراني مانند انس و جن و مَلَك با لسان قال، صانع ذوالجلال‌شان را با تحيات، تمجيد كرده و با تبريك‌ها، "‌اَلتَّحِيَّاتُ لِلّٰهِ‌" مي‌گويند. اينان بهاي حيات خويش را با بندگي تمام به خالق‌شان كه مستقيماً از همه احوال آفريدگانش آگاه است تقديم مي‌كنند؛ لذا محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در شب معراج به نام كليه ذي‌حياتان در حضور واجب الوجود به جاي سلام "‌اَلتَّحِيَّاتُ لِلّٰهِ‌" گفت و تحيت و هديه و سلام‌هاي معنوي همه گروه‌هاي ذي‌حيات را تقديم نمود. آري، يك دستگاه منظم عادي با ساختار دقيق و مرتب‌اش بدون شك بر وجود استادي ماهر و دقيق دلالت دارد؛ هر يك از دستگاه‌هاي جاندار بي‌شماري كه كائنات را پر كرده‌اند نيز نشان از هزار و يك معجزه علم دارند. جانداران مذكور البته به‌واسطه جلوه‌هاي علمي كه همانند نسبت نور كرم شب تاب به روشنايي خورشيد است بر وجوب وجود معمار و صانع سرمدي‌شان و بر معبوديت او به روشني شهادت مي‌دهند.

دومين كلمه قدسي معراجيه: "‌اَلْمُبَارَكَاتُ" است. مادام كه طبق حديث، نماز، معراج مؤمن و مظهر جلوه معراج اكبر مي‌باشد؛ و مادام كه مسافر دنيا در هر عالم به موجب صفت علم، آفريدگار علام الغيوب‌اش را يافته است؛ ما نيز همراه او وارد عالم فراخ "‌اَلْمُبَارَكَاتُ" و همه امور مبارك و عالم كساني مي‌شويم كه موجب بارك الله گفتن شاهدان مي‌شوند و مانند او تلاش مي‌كنيم عالم مباركات را و در وهله نخست نوزادان مبارك و معصومِ همه ذي‌روحان، و دانه و هسته همه ذي‌حياتان را كه صندوقچه‌ي برنامه‌هايشان است تماشا و مطالعه كنيم؛ و با جلوه‌هاي ظريف و اعجاز آميز صفت علمي مقدس، آفريدگارمان را با علم اليقين بشناسيم.

آري، با چشم خود مي‌بينيم كه تمام نوزادان معصوم و مخزن‌ها و صندوق‌هاي كوچك و مبارك ياد شده، هم از نظر عمومي و هم از نظر فردي با علم عليم

حكيمي براي رفتن به سوي غايت آفرينش خود، ناگهان بيدار شده به حركت در مي‌آيند. اين امر موجب مي‌شود كساني كه با نظر حقيقت مي‌نگرند بگويند:"هزار بارك الله! صدهزار ما شاء الله!"

مثلاً نطفه‌ها، تخم‌هاي حيوانات، دانه‌ها، و هسته‌ها را مي‌بينيم كه هر يك داراي نظام دقيقي هستند و به يك‌باره از علم حاصل شده‌اند، نظام مزبور نيز در متن ميزاني‌ست كه ريشه در مهارت دارد، اين ميزان حاصل تنظيمي نو و جديد است، آن نيز داراي معيار و توزيني نو است، آن نيز داراي صفات مميزه و امكان تربيت و علايم ويژه‌ي بالقصد كه از امثالش متفاوت مي‌شود، آن هم برخوردار از زينت و تزيين ماهرانه، آن نيز در درون ابزار و صورتي حكيمانه، شايسته و كامل، آن نيز كريمانه، براي خرسند نمودن ذوق آنان كه خواهان رزق‌اند؛ گوشت و بخش‌هاي خوراكي مخلوقات و ميوه‌ها مختلف‌اند، اين نيز عالمانه و اعجاز آميز و داراي نقش‌ها و زينت‌هايي جداگانه‌ است، و اين نيز در حالي كه داراي رايحه‌هاي جداگانه، دلنشين و خوش و طعم‌هاي لذيذِ جدا جدا، كاملاً منظم، و متمايز از يك‌ديگر، جداگانه‌ است، اما داراي كثرت و سرعت و وسعت مطلق ميباشد؛ و با اين حال با نمايان شدن صورت همه آن‌ها بدون سهو و خطا و با تداوم آن حالت خارق العاده در هر فصلي، هر يك از آن مبارك‌ها (نطفه‌ها و تخم‌هاي حيوانات و دانه‌ها و هسته‌ها) جداگانه و با هم، با پانزده زبان بيان شده مهارت خارق العاده معمارشان و علم معجزه آميز او را به نمايش گذاشته و صانع علام الغيوب و واجب الوجو‌دشان را به آشكاري خورشيد معرفي مي‌كنند. همين گواهي‌هاي درخشان و گسترده و تبريك‌هايي كه به صانع‌شان مي‌گويند باعث شد كه ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در شب معراج هنگام سخن از سوي تمام مخلوقات، واژه "‌اَلْمُبَارَكَاتُ" را به جاي سلام به‌كار برد.

كلمه سوم: "اَلصَّلَواتُ" است؛ اين كلمه قدسي را در معراج اكبر محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه عمومي‌ست و در تشهد نماز كه معراج هر مؤمن است، صدها ميليون نفر از اهل ايمان هر روز دست كم ده بار به تبعيت از پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تقديم درگاه الهي نموده، در كائنات اعلام مي‌دارند.گفتار سي و يكم كه مربوط به معراج است تمام حقايق معراج را در برابر مخاطباني چون

معاندان، ملحدان، و منكران كاملاً قطعي و محكم اثبات مي‌كند؛ لذا تفصيل مطلب و حجت‌هايش را به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اشاره‌يي به غايت مختصر نگاهي خواهيم داشت به عالم شگفت‌انگيز گروه‌هاي ذي شعور و ذي‌روح كه معناي گسترده كلمه سوم معراجيه را نشان مي‌دهند. از اين رهگذر سعي خواهيم كرد به‌واسطه جلوه‌هاي علم ازلي، كمال رحمانيت و رحيميت و عظمت قدرت و شمول اراده خالق‌مان را در وحدت و موجوديت‌اش دريابيم.

آري، در اين عالم مي‌بينيم ذي‌روحان اگر نه حتي با عقل و شعور، كه به‌وسيله حواس، فطرتاً احساس مي‌كنند با ناتواني و ضعف فراوان، آزار دهندگان و دشمنان بي‌شماري دارند و در متن فقر و نيازي بي‌انتها، داراي مطلوب و حاجات بي‌منتهايند. اقتدار و دارايي آن‌ها از هر هزار نياز، برطرف كننده يك نياز هم نيست، لذا با تمام توان فرياد مي‌كشند و مي‌گريند، به لحاظ معنا و فطرتاً التماس مي‌كنند؛ با زبان و نواي خاص خود دعا و لابه كرده و با نوعي نماز و صلوات به درگاه عليمي قدير پناه مي‌برند. در همين حين مي‌بينيم قدير حكيمي كه عليم مطلق است و همه اعمال فرياد كنندگان را مي‌بيند، از نيازهايشان باخبر بوده و از آسيب‌ها و دردهايشان آگاه مي‌باشد و دعاي فطري و التماس آن‌ها را مي‌شنود؛ ياري‌شان كرده و خواسته‌هايشان را اجابت مي‌كند. گريه‌هايشان را به خنده و فريادهايشان را به سپاسگزاري تبديل مي‌نمايد. اين ياري حكيمانه، عليمانه، و رحيمانه به طرز بسيار روشني، به‌واسطه جلوه‌هاي علم و رحمت، خبر از اجابت‌كننده‌يي فريادرس و رحيمي كريم مي‌دهد و موجب مي‌شود تمـام صلوات‌ها و بندگي‌هاي عـالم ذي‌روح تقـديم او شود و براي او تخصيص يابد. بدين معنا محمد‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ‌‌در معراج اكبر، و امت او در نمازها كه معراج اصغرند "‌اَلصَّلَواتُ اَلطَّيِّبَاتُ لِلّٰهِ‌" مي‌گويند.

كلمه قدسي چهارم: "اَلطَّيِّبَاتُ لِلّٰهِ‌" است.براساس اين حكمت كه بسياري از حقايق رساله نور در تسبيحات نمار اخطار شده‌اند؛ گويي بي‌اختيار به‌سوي بيان حقيقت كلمات فاتحه و تشهد به صورت اشارت‌هايي كوتاه كشانده شدم.

كلمه قدسي "اَلطَّيِّبَاتُ" در معراج محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براساس سرّ طيبات بي‌انتها بيان شده است؛ به اين صورت كه انس و جن و ملك و موجودات

روحاني ـ كه اهل معرفت و ايمان و ادراك كلي هستند ـ آن را در برابر خالق‌شان گفته‌اند؛ موجودات مذكور هستند كه با طيبات و حسنات زيبا و با عبوديت خود كائنات را زيبا جلوه مي‌دهند، و ناظر بر عالم زيبايان مي‌باشند، و از جمال و محاسن بي‌پايان جميل مطلق سرمدي، و حُسن دائمي نام‌هايش كه زينت بخش كائنات است كاملاً آگاه مي‌باشند و به‌واسطه شور و شوقي كه دارند با عبوديت‌هاي كلي مقابله مي‌كنند و با ايمان درخشان و معرفت گسترده، و رايحه‌هاي طيّبِ مدح و ثناها و شميم د‌لنشين‌شان اين كلمه را خطاب به پروردگارشان بيان كرده‌اند؛ لذا همه آحاد امت هر روز بي آن‌كه خسته شوند در تشهد آن كلمه طيبه قدسي را به دليل آن‌كه در معراج محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گفته شده تكرار ميكنند.

آري، اين كائنات، آيينه و جلوه‌ي حُسني بي‌انتها و جمالي سرمديست؛ تمام جمال‌ها و كمال‌ها و زيبايي‌هاي اين كائنات از همان حُسن سرمدي سرچشمه مي‌گيرند و به سبب نسبت با اوست كه زيبا شده و ارج و قرب‌شان فزوني مي‌يابد؛ و گرنه غم‌خانه و ويرانه‌يي در هم و بر هم و به هم ريخته‌يي بيش نخواهد بود. آن نسبت هم به‌واسطه‌ي معرفت و تصديق‌هاي انسان و فرشته و موجودات روحاني كه جارچيان و اعلام كنندگان سلطنت الوهي هستند دانسته مي‌شود. حتي در ستايش‌هاي زيبا و دل‌نشين اين جارچيان و حمد و ثناها و مدح‌هاي معبودشان ذرات عنصر هوا مانند سربازان گوش به فرمان‌اند كه كلمات آن‌ها را در هر سو منتشر مي‌كنند؛ بر قلب‌ام خطور كرد كه به احتمال زياد وضعيت خارق العاده عجيب مذكور براي سوق دادن حقايق ياد شده به‌سوي عرش اعظم به هوا عطا شده است؛ لذا هم‌چون زبان‌ها و گوش‌هاي خُرد و ريز، كلمه‌هاي زيباي مذكور را تقديم درگاه الهي مي‌كنند.

پس هم‌چنان كه انسان و فرشته با ايمان و عبوديت خويش معبود ذوالجلال را معرفي مي‌كنند؛ حكيم ذوالجلال نيز با استعدادهاي جامعي كه به آن جارچيان داده است، با اعضا و جوارح بسيار خارق العاده و دقايق علمي، هر يك از آن‌ها را كائنات كوچكي مرتبط با كائنات قرار داده و به اين ترتيب خود را به طرز بسيار درخشاني مي‌شناساند. مثلاً در مغز بسيار كوچك انسان، در جايي به اندازه يك

گردو دستگاه‌هاي شگفت انگيز و متعددي چون قوه حافظه، قوه خيال، و قوه تفكر آفريد و قوه حافظه را به‌مثابه كتابخانه‌يي بزرگ قرار داد و به اين نحو با جلوه علم ازلي، خود را به درخشندگي خورشيد مي‌نماياند.

بيماري بسيار شديدم اجازه نمي‌دهد. اين فقط ياري و مأخذي براي وظيفه مترجمي خسرو است.

اينك اشاره‌يي خواهيم داشت به معنا و نوعي ترجمه‌ي همان قطعه عربي كه قبلاً بيان كرديم و گفتيم كه بر حجت‌هاي كلي علم محيط اشاره دارد، و به عنوان حجتي گسترده، براهين بي‌شماري را در بر مي‌گيرد و با پانزده دليل به شرح زير علم محيط را نشان مي‌دهد:

دليل نخست از دلايل پانزده گانه:

"‌فَاْلاِنْتِظَامَاتُ الْمَوْزُونَةُ‌"

است، يعني نظم سنجيده و انتظام موزوني كه در تمام آفريدگان مشاهده مي‌شود، بر علمي محيط گواهي مي‌دهد. از عالَم كه به كاخي منظم و مرتب مي‌ماند و منظومه شمسي، و ذراتي كه در پهنه هوا حكايت از انتظامي حيرت‌انگيز دارند و كارشان انتشار كلمه‌ها و صداهاست، تا سطح زمين كه در هر بهار سيصد هزار نوع مختلف را در نظمي كامل مي‌پروراند، و تا تمام اعضا و جوارح و سلول‌ها و ذره‌هاي موجود در وجود هر يك از جانداران، همه نشان از نظم و انتظامي موزون و كامل دارند كه اثر علمي عميق و فراگير و بي‌خطاست و اين امر كاملاً آشكار و قطعي بر علمي محيط دلالت كرده و گواهي مي‌دهد.

دليل دوم:

"‌وَاْلاِتِّزَانَاتُ الْمَنْظُومَةُ‌"

است، يعني در همه مصنوعات كائنات اعم از جزئي يا كلي، از سيارات تا گلبول‌هاي سرخ و سفيد در خون، همه داراي معيارها و مقياس‌هاي منظم و تعادلي متناسب هستند، و اين بالبداهه بر علمي محيط دلالت دارد و به قطع بر آن گواهي مي‌دهد. آري، ما مي‌بينيم مثلاً اعضا و جوارح مگسي يا انساني، حتي سلول‌هاي بدن يا گلبول‌هاي سرخ و سفيد خون، با چنان ميزاني حساس و سنجشي ظريف كار گذاشته شده‌اند و چنان با هم نسبت دقيق دارند و در ساير اعضاي بدن نيز چنان تناسب‌هاي دقيقي وجود دارد كه به

هيچ وجه ممكن نيست كسي كه عالم به علم بي‌نهايت نباشد بتواند چنين تناسبي را به آن‌ها بدهد.

تعادلي كامل و سنجشي دقيق كه عاري از هر خطاست بر تمام جانداران و همه آفريدگان از ذرات تا سيارات منظومه شمسي حكم مي‌راند؛ و اين بر علمي محيط دلالت قطعي دارد و بر وجودش به روشني گواهي مي‌دهد. پس هر دليلي كه براي علم اقامه مي‌شود بر موجوديت ذات عليم نيز دلالت دارد. محال است كه صفت بدون موصوف باشد، اين ممكن نيست؛ لذا همه حجت‌هاي علم، براي وجوب وجود عليم ازلي حجت كبراي محكم و كاملاً قطعي به‌شمار مي‌روند.

دليل سوم:

"‌وَالْحِكَمُ الْقَصْدِيَّةُ الْعَامَّةُ‌"

است، يعني در تمام خلاقيت‌ها و فعاليت‌ها و تبدّل‌ها و احياها و وظيفه دادن و مرخص شدن‌هايي كه در سرتاسر كائنات هست هر يك از مخلوقات و هر گروهي از موجودات داراي حكمت‌ها و فوايد و وظايفي هستند كه تصادف بودن‌شان غيرممكن است و اهداي آن‌ها دانسته و بالقصد مي‌باشد. مشاهده مي‌شود كسي كه داراي علمي فراگير نباشد به هيچ وجه نمي‌تواند از نقطه نظر ايجاد سيطره‌يي بر آن‌ها داشته باشد. براي نمونه زبان، تكه گوشتي كه فقط عضوي از صدها عضو بدن انسان به عنوان يكي از ذي‌حياتان بي‌شمار مي‌باشد، با دو وظيفه بزرگي كه دارد ابزاري مي‌شود براي صدها حكمت، نتيجه، ثمره و فايده. وظيفه‌يي كه در درك طعم غذاها دارد موجب مي‌شود طعم‌ها و مزه‌ها را تك تك بداند و به بدن و به معده خبر دهد و در واقع بازرسي دقيق در مطبخ رحمت الهي باشد؛ در وظيفه مربوط به كلمات نيز ترجمان و مركزي كامل براي قلب و روح و مغز است و با اين احوال، بسيار روشن و قطعي بر علمي محيط دلالت دارد و بر آن گواهي مي‌دهد. وقتي فقط زبان با حكمت‌ها و ثمرات‌اش چنين دلالتي دارد، زبان‌هاي بي‌حد و حصر، ذي‌حياتان لايتناهي، مصنوعات بي‌شمار به ميزان ظاهر بودن خورشيد و قطعيت روز بر علمي بيكران و بي انتها دلالت كرده و گواهي مي‌دهند و اعلام مي‌كنند كه بيرون از دايره علم و حكمت و مشيّت علام الغيوب هيچ چيز وجود ندارد.

دليل چهارم: "‌وَالْعِنَايَاتُ الْمَخْصُوصَةُ الشَّامِلَةُ‌"

است، يعني حمايت‌ها و شفقت‌ها و عنايت‌هايي كه در عالم همه ذي‌حياتان و ذي‌شعوران، خاص هر نوع و هر فردي هستند و با آن تناسب دارند، و شامل عموم نيز مي‌شوند، در مرتبه بداهت بر علمي محيط دلالت دارند و بر وجوب وجود عليم صاحب عنايتي كه مظاهر عنايات مذكور را مي‌داند و بر نيازهايشان واقف است كاملاً گواهي مي‌دهند.

يادآوري: توضيح كلمات عبارت عربي كه زبده خلاصة الخلاصه رساله نور است به حقايقي اشاره دارد كه از قرآن سرچشمه مي‌گيرد و رساله نور آن‌ها را از لمعات آيات قرآني اخذ كرده است، به‌ويژه اشاره است به حجت‌ها و دلايلي پيرامون "علم"، "اراده" و "قدرت" كه دلايل علمي مورد اشارهي اين كلمات عربي، با اهميت تفسير مي‌شوند. در واقع هر يك از آن‌ها اشاره و نكته‌يي درباره بسياري از آيات مي‌باشند؛ وگرنه تفسير و بيان و ترجمه آن كلمه‌هاي عربي نيست.

به موضوع اصلي باز مي‌گرديم. آري، ما با چشم خويش مي‌بينيم كه عليم رحيمي هست كه از ما و همه ذي‌روحان آگاهي دارد و دانسته از ما حمايت مهربانانه مي‌كند؛ هم‌چنين او از همه دردها و نيازهاي ما آگاه است و آگاهانه با عنايتي كه دارد به ما مدد مي‌رساند. نمونه‌يي از نمونه‌هاي بي‌شماري كه وجود دارد: عنايات عام و خاصي كه در ارتباط با رزق، علاج و معادني كه انسان نياز دارد عطا مي‌گردد و به صورت آشكاري خبر از علمي محيط داده و به عدد همه رزق‌ها و علاج‌ها و معدن‌ها بر رحماني رحيم گواهي مي‌دهد. آري، كارهاي حكيمانه‌يي چون تغذيه انسان، مخصوصاً عاجزان و نوزادان؛ به ويژه رساندن رزق مناسب به اعضا و حتي سلول‌هاي بدن از مطبخ معده، و قرار دادن كوه‌ها همچون داروخانه‌هايي بزرگ و انبارهايي كه همه معادن مورد نياز انسان را در خود دارند، به‌واسطه علمي به غايت محيط شدني‌ست. تصادف لايعقل، قدرت كور، طبيعت ناشنوا، اسباب جامد و بي‌ادراك، و عناصر بسيط استيلاجو به هيچ وجه نمي‌توانند در اين روزي رساني، اداره، حمايت و تدبير كه عليمانه و بصيرانه و حكيمانه و

مهربانانه و عنايت‌كارانه است دخالتي داشته باشند. اين قدر هست كه اسباب ظاهري مذكور به فرمان و اذن عليم مطلق و در دايره علم و حكمت او به عنوان پرده‌يي از پرده‌هاي عزت قدرت الهي به خدمت گرفته شده و بهره‌برداري مي‌شوند.

دليل پنجم و ششم:

"وَ الاَقْضِيَّةُ الْمُنْتَظَمَةُ وَ اْلاَقْدَارُ الْمُثْمِرَةُ‌"

است، يعني شكل و مقدار هر چيز خصوصاً گياهان و درختان و حيوانات و انسان‌ها براساس قاعده قضا و قدر ـ كه دو نوع علمِ ازلي‌ست ـ هنرمندانه بُريده، و متناسب با قامت هر كدام آن‌ها دوخته و به صورت عالي پوشانده شده و در نهايت، شكلي حكيمانه و به غايت منتظم داده شده است. آن‌ها جداگانه و با هم بر وجود علمي لايتناهي دلالت داشته و به صانعي عليم به تعداد خودشان گواهي مي‌دهند.

مثلاً به عنوان نمونه‌يي از مثال‌هاي بي‌شمار، فقط به يك درخت و يك انسان نگاه مي‌كنيم و مي‌بينيم؛ اين درخت پرثمر و آن انسانِ داراي اعضا و جوارح متعدد، داراي ظاهر و باطن و بيرون و دروني هستند كه هيچ رسّامي قادر به تقليد آن‌ها نبوده و حدودشان با پرگاري غيبي و قلم علمي ظريف رسم شده و با نظم و دقت كامل به هر يك از اعضايشان صورت مناسبي داده شده تا بتوانند به ميوه و نتايج و وظايف فطري‌شان برسند. اين امر نيز از آن نظر كه صرفاً با علمي بي‌نهايت امكان‌پذير است به تعداد نباتات و حيوانات بر وجوب وجود و علم بيكران عليم مقدّر و صانع مصور گواهي مي‌دهد؛ صانعي كه نسبت هر چيز را با چيزهاي ديگر مي‌داند و در نظر مي‌گيرد و حكيمانه از تنظيم مقادير درون و برون و صُوَر نمونه‌ها و انواع مختلف درخت و انسان ياد شده با پرگار و قلم علم قضا و قدر ازلي خويش آگاه است.

دليل هفتم و هشتم:

"‌وَاْلاجَالُ الْمُعَيَّنَةُ وَاْلاَرْزَاقُ الْمُقَنَّنَةُ‌"

است، يعني رزق‌ها و اجل‌ها كه وجودشان بنابر حكمتي بااهميت در ظاهر مبهم به نظر مي‌آيند و انسان‌ها آن‌ها را نامعيّن توهم مي‌كنند؛ حقيقت اين است كه اجل هر موجودي زير پرده ابهام و در صفحه مقدرات حياتي دفتر قضا و قدر ازلي، مقدر و معين است و تقدم و تأخري ندارد. دلايل بي‌شماري وجود دارد كه رزق هر دارندهي روح تعيين شده، تخصيص يافته و در لوح قضا و قدر نوشته شده است. مثلاً مردن يك درخت بسيار بزرگ، و برجاي گذاشتن دانه‌يي كه به نوعي روح درخت محسوب

مي‌شود، براي تداوم وظيفه درخت است؛ و با قانون حكيمانه عليمي حفيظ امكان‌پذير مي‌باشد؛ يا جاري شدن شير كه رزق نوزاد است از سينه‌ي مادر، و تغذيه نوزاد از اين رزق پاكيزه و تميز كه از ميان خون و قاذورات بدون آلودگي وارد دهان‌اش مي‌شود، احتمال تصادفي بودن آن را قطعاً رد كرده و به يقين نشان مي‌دهد كه اين كار به فرمان مهربانانه رزاقي عليم و رحيم صورت مي‌گيرد. وضعيت تمام ذي‌حياتان و ذي‌روحان را مي‌توان با همين دو مثال جزئي قياس كرد.

پس معلوم مي‌شود در حقيقت هم اجل معين و مقدر است، و هم رزق و روزيِ مناسب هر كس تعيين شده و در دفتر مقدرات قيد گرديده است. ليكن به سبب حكمتي به غايت بااهميت است كه اجل و رزق در پس پرده غيب، مبهم، نامعين و در ظاهر گويي بسته به تصادف ديده مي‌شوند. اگر اجل مانند زمان غروب خورشيد معين مي‌بود نيمي از عمر در غفلت مطلق و عدم توجه به آخرت ضايع مي‌شد و نيم ديگر آن با اين ترس وحشتناك طي مي‌شد كه فرد گويي هر روز يك گام به‌سوي چوبه دار مرگ نزديك‌تر مي‌شود؛ لذا براي آن‌كه مصيبت اجل صد برابر افزايش نيابد مصايبي كه بر سر انسان مي‌آيد و حتي قيامت كه اجل دنياست، براساس رحمت الهي در پس پرده غيب قرار داده شده است. رزق نيز چون بعد از حيات بزرگ‌ترين گنجينه نعمت‌هاست، غني‌ترين منبع شكر و ستايش، و جامع‌ترين معدن عبوديت و دعا و نيايش مي‌باشد، ظاهراً گويي مبهم و تصادفي نشان داده شده است تا درگاه طلب رزق با پناه بردن به رزاق كريم و شفيع قرار دادن نياز و الحاح و حمد و شكر هيچ‌گاه بسته نشود؛ چون اگر معين مي‌بود ماهيت‌اش به كل تغيير مي‌كرد؛ و درگاه نيازها و دعاهاي شاكرانه و عاجزانه و حتي عبوديت‌هاي خاشعانه بسته مي‌شد.

دليل نهم و دهم:

"وَاْلاِتِّقَانَاتُ الْمُفَنَّنَةُ وَاْلاِهْتِمَامَاتُ الْمُزَيَّنَةُ‌"

است، يعني در هر مصنوع، مخصوصاً در همه مخلوقات زيبا از جمله گل‌ها، ميوه‌ها، پرنده‌هاي كوچك، مگس‌ها، به‌ويژه در خلقت و صورت و اعضاي بدن پرنده‌هايي با پر و بال‌هاي رنگارنگ، در فصل بهار، در سراسر زمين كه جلوه‌هاي جمال و حُسن سرمدي را به نمايش مي‌گذارند، مهارت و دقت اعجازآميز، صنعت خارق العاده،

اتقان، كمال، و هنر اعجاز انگيز صانع‌شان ديده مي‌شود؛ اين شكل‌هاي متنوع و جداگانه، و اين دستگاه‌هاي كوچك، بر علمي به غايت محيط (و اگر اشتباه نباشد) ملكه‌يي علمي كه به غايت ماهر و آگاه از فنون است دلالت قطعي دارند و گواهي مي‌دهند كه دخالت تصادف فاقد ادراك و اسباب مشوش و فاقد شعور در امور مذكور غيرممكن است؛ به همين ترتيب طبق بيان

"وَاْلاِهْتِمَامَاتُ الْمُزَيَّنَةُ‌"

در مصنوعات زيباي مذكور چنان آرايشي دلنشين، و زينت‌هايي شيرين و جمال صنعتي گيرا وجود دارد كه مشخص مي‌شود امور را با علمي بي‌نهايت پيش مي‌برد؛ به نحوي كه زيباترين شيوه هر كار و هر چيزي را مي‌داند و علاقمند است جمال كمال صنعت‌‌كاري‌اش و كمال جمال آن را به ذي‌شعوران نشان دهد؛ به همين علت است كه جزئي‌ترين گل يا مگسي بسيار كوچك را با اهتمام و مهارت و اهميت و پر از صنعت تصوير و ايجاد مي‌كند؛ و اين بدان معناست كه تزيين و زيباسازي يادشده‌ي مبتني بر اهتمام، بالبداهه بر علمي لايتناهي دلالت مي‌كند كه بر هر چيز احاطه دارد و به تعداد همه زيباياني كه بيان شد بر وجوب وجود صانع عليم ذوالجمال گواهي مي‌دهد.

دليل يازدهم كه حاوي پنج حجت و دليل كلي‌ست:

"‌وَغَايَةُ كَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ اْلاِتِّزَانِ اْلاِمْتِيَازِ الْمُطْلَقَاتِ فِى السُّهُولَةِ الْمُطْلَقَةِ وَخَلْقُ اْلاَشْيَاءِ فِى الْكَثْرَةِ الْمُطْلَقَةِ مَعَ اْلاِتِّقَانِ الْمُطْلَقِ وَفِى السُّرْعَةِ الْمُطْلَقَةِ مَعَ اْلاِتِّزَانِ الْمُطْلَقِ وَفِى الْوُسْعَةِ الْمُطْلَقَةِ مَعَ كَمَالِ حُسْنِ الصَّنْعَةِ وَفِى الْبُعْدَةِ الْمُطْلَقَةِ مَعَ اْلاِتِّفَاقِ الْمُطْلَقِ وَ فِى الْخِلْطَةِ الْمُطْلَقَةِ مَعَ اْلاِمْتِيَازِ الْمُطْلَق"

اين دليل صورت ديگر و زيباتر دليلي‌ست كه در پايان عبارت عربي‌اي كه قبلاً ذكرش رفت نوشته شده است. به علت بيماري شديد در اين‌جا بهپنج شش دليل مفصل، فقط اشارتي بسيار كوتاه به شرح زير خواهيم داشت.

اولاً: در سراسر زمين مي‌بينيم دستگاه‌هاي عجيبي كه جاندار هستند با سهولت و آساني فراوان كه ريشه در دانايي و مهارت تام دارد، دفعتاً يا برخي از آن‌ها طي دقيقه‌يي، منتظم و با سنجش، و متفاوت از امثال خود، ايجاد مي‌شوند؛ و اين بر علمي بي‌پايان دلالت دارد و به ميزان همان سهولت و آساني كه از صنعت و مهارت علمي سرچشمه مي‌گيرد بر كمال همان علم گواهي مي‌دهد.

ثانياً: ايجادهاي كامل و به غايت پُر صنعتي كه در غايت كثرت و فراواني، بدون خطا انجام مي‌گيرند، بر علمي بي‌حد و حصر در متن قدرتي لايتناهي دلالت دارند كه به صورت بي‌انتهايي بر عليم و قدير مطلق گواهي مي‌دهند.

ثالثاً: ايجادهايي كه به رغم داشتن سرعت مطلق، و آفرينش بسيار سريع، داراي ميزاني كامل و سنجيده‌اند؛ و بر علمي لايتناهي دلالت كرده و به تعداد همه موجودات بر عليم مطلق و قدير مطلق گواهي مي‌دهند.

رابعاً: آفرينش ذي‌حياتانِ بي‌شمار بر روي زمينِ به غايت گسترده، كه علاوه بر پراكندگي مطلق از صنعت و زينت و كمال حُسن در صنعت برخوردارند بر علمي محيط و فراگير دلالت دارد؛ علمي كه خطا نمي‌كند، همه چيز را هم‌زمان مي‌بيند، و چيزي در برابر او مانع چيز ديگر نمي‌شود؛ هم‌چنين هر يك از مخلوقات، جداگانه و با هم گواهي مي‌دهند كه مصنوع عليم كل شي و قدير مطلق مي‌باشند.

خامساً: افراد يك نوع كه در دوري مطلق از يك‌ديگرند مثلاً هر كدام‌شان در شرق و غرب و شمال و جنوب هستند در زمان واحد و به شيوه مشابه، مانند هم و در عين حال با ويژگي‌هايي كه موجب تفاوت‌شان مي‌شود به وجود مي‌آيند. اين امر صرفاً با قدرت بي‌حد و حصرِ عليم مطلق و قدير مطلقي صورت مي‌گيرد كه كائنات را اداره مي‌كند و با علم بي‌نهايت خويش همه موجودات را با تمام احوال‌شان در احاطه خود دارد، لذا بر علمي فراگير و در برگيرنده دلالت دارد و به طرز بي‌انتهايي بر علام الغيوب گواهي مي‌دهد.

سادساً: موجوداتي وجود دارند كاملاً در اختلاط با يك‌ديگر؛ اما بي‌آن‌كه خطايي صورت بگيرد يا با هم قاطي شوند، هر يك از امتياز و صفت مشخصه‌يي برخوردار هستند؛ در ميان نمونه‌هاي در هم و در جاهاي تاريك، مثلاً مانند دانه‌هايي كه در زير خاك قرار دارند و احتمال اشتباه گرفتن‌شان وجود دارد، در اوضاعي شلوغ و در هم، هيچ يك از ابزار و وسايل و جهازات دستگاه‌هاي جاندار، ناقص رها نشده و آفرينش‌شان به صورت اعجازآميزي است؛ اين امر به آشكاري خورشيد بر علم ازلي دلالت دارد و چون روز بر خلاقيت قدير مطلق و عليم مطلق و ربوبيت او گواهي مي‌دهد. باقي مطلب را به تفصيلات رساله نور ارجاع مي‌دهيم و بيان اين حكايت مفصل را كوتاه مي‌كنيم.

اينك به مسأله"اراده" در خلاصة الخلاصه مي‌پردازيم:

"‌اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ قُدْرَةً وَ عِلْمًا اِذْ هُوَ الْمُرِيدُ لِكُلِّ شَيْءٍ مَاشَاءَ اللّهُ كَانَ وَ مَا لَمْ يَشَاْ لَمْ يَكُنْ اِذْ تَنْظِيمُ اِيجَادِ الْمَصْنُوعَاتِ ذَاتًا وَصِفَةً وَمَاهِيَّةً وَهُوِيَّةً مِنْ بَيْنِ اْلاِمْكَانَاتِ الْغَيْرِ الْمَحْدُودَةِ وَالطُّرُقِ الْعَقِيمَةِ وَاْلاِحْتِمَالاَتِ الْمُشَوَّشَةِ وَسُيُولِ الْعَنَاصِرِ الْمُتَشَاكِسَةِ وَاْلاَمْثَالِ الْمُتَشَابِهَةِ بِهذَا النِّظَامِ اْلاَدَقِّ اْلاَرَقِّ وَتَوْزِينُهَا بِهذَا الْمِيزَانِ الْحَسَّاسِ الْجَسَّاسِ وَتَمْيِيزُهَا بِهذِهِ التَّعَيُّنَاتِ الْمُزَيَّنَةِ الْمُنْتَظَمَةِ وَخَلْقُ الْمُخْتَلِفَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْحَيَوِيَّةِ مِنَ الْبَسِيطِ الْجَامِدِ الْمَيِّتِ كَاْلاِنْسَانِ بِجِهَازَاتِهِ مِنَ النُّطْفَةِ وَالطَّيْرِ بِجَوَارِحِهِ مِنَ الْبَيْضَةِ وَالشَّجَرَةِ بِاَعْضَائِهَا مِنَ النُّوَاةِ وَالْحَبَّةِ تَدُلُّ عَلى اَنَّ كُلَّ شَيْءٍ بِاِرَادَتِهِ تَعَالى وَاِخْتِيَارِهِ وَقَصْدِهِ وَمَشِيئَتِهِ سُبْحَانَهُ كَمَا اَنَّ تَوَافُقَ اْلاَشْيَاءِ فِى اَسَاسَاتِ اْلاَعْضَاءِ النَّوْعِيَّةِ وَالْجِنْسِيَّةِ يَدُلُّ عَلى اَنَّ صَانِعَ تِلْكَ اْلاَفْرَادِ وَاحِدٌ اَحَدٌ كَذلِكَ اَنَّ تَمَايُزَهَا بِالتَّشَخُّصَاتِ الْمُتَمَايِزَاتِ وَالتَّعَيُّنَاتِ الْمُنْتَظَمَةِ يَدُلُّ عَلى اَنَّ ذلِكَ الصَّانِعَ الْوَاحِدَ اْلاَحَدَ فَاعِلٌ مُخْتَارٌ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ وَيَحْكُمُ مَا يُرِيدُ"

عبارت فوق دليلي واحد، كلي و مفصل است كه حجت‌هاي كلي متعدد از دلايل اراده الهي را در بر مي‌گيرد. در بيان معناي مختصر آن به دليلي مي‌پردازيم كه اراده و اختيار و مشيّت الهي را به صورت قطعي اثبات مي‌كند. كليه دلايل ذكر شدهي علم الهي در عين حال دليل اراده نيز مي‌باشند؛ چرا كه آثار و جلوه‌هاي علم و اراده در هر مصنوع با هم مشاهده مي‌شود.

معناي اجمالي عبارت عربي فوق: يعني،هر چيز با اراده و مشيّت او انجام مي‌شود. هر آن‌چه را بخواهد مي‌شود و آن چه را نخواهد نمي‌شود. هر كاري را كه بخواهد مي‌كند. اگر نخواهد، هيچ كاري انجام نمي‌شود. يكي از حجت‌ها اين است: مي‌بينيم كه هر يك از اين مصنوعات مي‌توانند در ذاتِ معين، صفتِ مخصوص، ماهيت خصوصيِ جداگانه و صورتِ ممتازِ متفاوتِ خويش داراي امكانات بي‌شمار و اَشكال ديگر باشند؛ در متن احتمالات مشوش، در راه‌هاي فراوان بي‌نتيجه، و با دخالت عناصر متضاد كه چون سيل جاري مي‌شوند و همه چيز را به هم مي‌ريزند، با ملاحظه نمونه‌هاي شبيه به

همي كه موجب سهو و التباس مي‌شوند، و در برابر اين حالات در هم و بر هم، او هر مصنوع را تحت نظامي تمام و دقيق قرار مي‌دهد و اعضا و جوارح‌اش را با سنجه و ميزاني حساس و بسيار تجسس كننده و كامل، وزن كرده، بر جاي مناسب مي‌نهد و به چهره‌اش سيمايي مزين و مرتب عطا مي‌كند، تشخصي مي‌دهد و اعضاي مخالف هم‌ديگرش را از ماده‌يي بسيط و جامـد و مـرده، پر از صنعت به صورت ذي‌حيات خلق مي‌كند... براي مثال انسان و اعضاي جداگانه صدگانه‌اش را از قطره‌يي آب مي‌آفريند و پرنده را با اعضا و جوارح متعدد و گوناگون از تخمي ساده ايجاد مي‌كند و صورتي براساس معجزه بر آن مي‌پوشاند؛ هم‌چنين درخت را با شاخ و برگ و اعضا و اجزا از دانه‌يي كوچك بيرون مي‌آورد كه تركيبي ازكربن و ازت و هيدروژن و اكسيژن ـ كه بي‌جان و بسيط‌اند ـ است؛ آن‌گاه صورتي منظم و ميوه دار بر آن مي‌پوشاند؛ اين‌ها البته و البته، بالبداهه، با قطعيتي بدون هيچ ترديد و در مرتبه وجوب و ضرورت و لزوم اثبات مي‌كنند كه با اراده، مشيّت، اختيار و قصد قديري مطلق است كه به هر مصنوعي با تمام ذرات و اجزا و صورت و ماهيت‌اش، وضعيتي خاص و كامل عطا مي‌شود؛ و همه اينان تحت حكم اراده‌يي هستند كه همه چيز را شامل مي‌شود. دلالت بي‌شك و شبهه اين تك مصنوع بر اراده الهي، نشان مي‌دهد كه تمام آفريدگان با قطعيتي بي‌حد و حصر، لايتناهي و ظاهر چون روز و خورشيد، به تعداد خودشان بر اراده الهي كه همه چيز را شامل مي‌شود گواهي مي‌دهند و حجت‌هايي هستند بي‌شمار بر وجوب وجود يك قدير مريد.

هم‌چنين همه دلايلي كه پيش‌تر براي علم الهي بيان شد، دليل اراده نيز مي‌باشند، زيرا هر دو توأم با قدرت است كه داراي كاركرد هستند. وجود يكي بدون ديگري غير ممكن است؛ هم‌چنان كه توافق اعضاي نوعي و جنسي افرادِ هر نوع و جنسي دلالت دارند كه صانع‌شان واحد است و يگانه و احد... سيماي چهره آن‌ها نيز به طرز حكيمانه‌يي نشان مي‌دهد كه از يك‌ديگر جدا و متفاوت‌اند؛ و اين دلالت قطعي دارد كه صانع واحد احد، فاعلي مختار است و با اراده و اختيار و مشيّت و قصد، هر چيز را مي‌آفريند.

ترجمه مختصر عبارت عربي مذكور كه دليلي واحد و كلي را داير بر اراده بيان مي‌دارد، به اتمام رسيد. نيت كرده بودم نكات بسيار مهمي مثل مسأله علم، راجع به اراده بنويسم، اما بيماري مسموميت، ذهن‌ام را كاملاً خسته كرده است لذا اين كار را به زمان ديگري موكول مي‌كنم.

عبارت عربيِ مربوط به قدرت:

"اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ قُدْرَةً وَ عِلْمًا اِذْ هُوَ الْقَدِيرُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ بِقُدْرَةٍ مُطْلَقَةٍ مُحِيطَةٍ ضَرُورِيَّةٍ نَاشِئَةٍ لاَزِمَةٍ ذَاتِيَّةٍ لِلذَّاتِ اْلاَقْدَسِيَّةِ فَمُحَالٌ تَدَاخُلُ ضِدِّهَا فَلاَ مَرَاتِبَ فِيهَا فَتَتَسَاوى بِالنِّسْبَةِ اِلَيْهَا الذَّرَّاتُ وَ النُّجُومُ وَ الْجُزْءُ وَ الْكُلُّ وَ الْجُزْئِىُّ وَ الْكُلِّىُّ وَ النُّوَاةُ وَ الشَّجَرُ وَ الْعَالَمُ وَ اْلاِنْسَانُ بِسِرِّ مُشَاهَدَةِ غَايَةِ كَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ‌ ‌اْلاِتِّزَانِ اْلاِمْتِيَازِ اْلاِتِّقَانِ الْمُطْلَقَاتِ مَعَ السُّهُولَةِ فِى الْكَثْرَةِ وَ السُّرْعَةِ وَ الْخِلْطَةِ الْمُطْلَقَةِ وَ بِسِرِّ النُّورَانِيَّةِ وَ الشَّفَّافِيَّةِ وَ الْمُقَابَلَةِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ اْلاِنْتِظَامِ وَ اْلاِمْتِثَالِ وَ بِسِرِّ اِمْدَادِ الْوَاحِدِيَّةِ وَ يُسْرِ الْوَحْدَةِ وَ تَجَلِّى اْلاَحَدِيَّةِ وَ بِسِرِّ الْوُجُوبِ وَ التَّجَرُّدِ وَ مُبَايَنَةِ الْمَاهِيَّةِ وَ بِسِرِّ عَدَمِ التَّقَيُّدِ وَ عَدَمِ التَّحَيُّزِ وَ عَدَمِ التَّجَزِّى وَ بِسِرِّ اِنْقِلاَبِ الْعَوَائِقِ وَ الْمَوَانِعِ اِلى حُكْمِ الْوَسَائِلِ الْمُسَهِّلاَتِ وَ بِسِرِّ اَنَّ الذَّرَّةَ وَ الْجُزْءَ وَ الْجُزْئِىَّ وَ النُّوَاةَ وَ اْلاِنْسَانَ لَيْسَتْ بِاَقَلَّ صَنْعَةً وَ جَزَالَةً مِنَ النَّجْمِ وَ الْكُلِّ وَ الْكُلِّىِّ وَ الشَّجَرِ وَ الْعَالَمِ فَخَالِقُهَا هُوَ خَالِقُ هذِهِ بِالْحَدْسِ الشُّهُودِىِّ وَ بِسِرِّ اَنَّ الْمُحَاطَ وَ الْجُزْئِيَّاتِ كَاْلاَمْثِلَةِ الْمَكْتُوبَةِ الْمُصَغَّرَةِ اَوْ كَالنُّقَطِ الْمَحْلُوبَةِ الْمُعَصَّرَةِ فَلاَ بُدَّ اَنْ يَكُونَ الْمُحِيطُ وَ الْكُلِّيَّاتُ فِى قَبْضَةِ خَالِقِ الْمُحَاطِ وَ الْجُزْئِيَّاتِ لِيُدْرِجَ مِثَالَهَا فِيهَا بِمَوَازِينِ عِلْمِهِ اَوْ يُعَصِّرَهَا مِنْهَا بِدَسَاتِيرِ حِكْمَتِهِ وَ بِسِرِّ كَمَا اَنَّ قُرْانَ الْعِزَّةَ الْمَكْتُوبَ عَلَى الذَّرَّةِ الْمُسَمَّاةِ بِالْجَوْهَرِ الْفَرْدِ بِذَرَّاتِ اْلاَثِيرِ لَيْسَ بِاَقَلَّ جَزَالَةً وَ خَارِقِيَّةَ صَنْعَةٍ مِنْ قُرْانِ الْعَظَمَةِ الْمَكْتُوبِ عَلى صَحِيفَةِ السَّمَاءِ بِمِدَادِ النُّجُومِ وَ الشُّمُوسِ كَذلِكَ اَنَّ وَرْدَ الزُّهْرَةِ لَيْسَتْ بِاَقَلَّ جَزَالَةً وَ صَنْعَةً مِنْ دُرِّىِّ نَجْمِ الزُّهْرَةِ وَ لاَ النَّمْلَةُ مِنَ الْفِيلَةِ وَ لاَ الْمِكْرُوبُ مِنَ الْكَرْكَدَانِ وَ لاَ النَّحْلَةُ مِنَ النَّخْلَةِ بِالنِّسْبَةِ اِلى قُدْرَةِ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ فَكَمَا اَنَّ غَايَةَ كَمَالِ السُّرْعَةِ وَ السُّهُولَةِ فِى اِيجَادِ اْلاَشْيَاءِ اَوْقَعَتْ اَهْلَ الضَّلاَلَةِ فِى اِلْتِبَاسِ التَّشْكِيلِ بِالتَّشَكُّلِ الْمُسْتَلْزِمِ لِمُحَالاَتٍ غَيْرِ مَحْدُودَةٍ تَمُجُّهَا اْلاَوْهَامُ كَذلِكَ اَثْبَتَتْ ِلاَهْلِ

الْهِدَايَةِ تَسَاوِىَ النُّجُومِ مَعَ الذَّرَّاتِ بِالنِّسْبَةِ اِلى قُدْرَةِ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ جَلَّ جَلاَلُهُ وَ لاَ اِلهَ ِالاَّ هُوَ اللّهُ اَكْبَرُ‌"

پيش از نوعي ترجمه مختصر عبارت عربي فوق كه مربوط به مسأله عظيم قدرت است، حقيقتي را بيان مي‌كنيم كه بر قلب خطور يافت و يادآوري شد:

وجود قدرت، بيش از وجود كائنات، قطعي‌ست. بلكه كليه آفريدگان، جداگانه و باهم كلمات مجسم آن قدرت‌اند و وجود عين اليقين آن را نشان مي‌دهند؛ نيز به تعداد خودشان بر قدير مطلق كه موصوف آن است گواهي مي‌دهند. ديگر نيازي به اثبات قدرت مذكور به‌واسطه حجت‌هاي مختلف نيست. دعوي مطرح شده در آيه‌ي

مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

(لقمان: ٢٨)يكي از مهم‌ترين پايه‌هاي ايمان و محكم‌ترين سنگ بناي حشر و نشر و ضروري‌ترين مدار مسائل ايماني و حقايق قرآني‌ست و چون عقول نتوانسته‌اند به آن راهي بيابند قسمي در حيرت و عجز و قسمي در انكار مانده‌اند، لذا اثبات اين حقيقت شگفت‌انگيز كه مرتبط با قدرت است لازم مي‌باشد.

پايه و اساس و مدار و دعوي و حقيقت ياد شده همان معناي آيه است، يعني "اي جن و انس! خلقت و ايجاد همه شما و برانگيختن و زنده كردن‌تان در قيامت، براي قدرت من مانند آفرينش يك نفر، سهل و ساده است". بهار را مانند يك گل به آساني ايجاد مي‌كند، جزئي و كلي، كوچك و بزرگ، كم و زياد نسبت با آن قدرت تفاوتي با هم ندارند. سيارات را مانند ذرات به سهولت مي‌گرداند.

عبارت عربي مذكور، حجتي بسيار محكم و قطعي را در "نُه مرتبه" تنها پيرامون مسأله شگفت انگيز ياد شده بيان مي‌كند. معناي مجمل آن چنين است كه به اساس مراتب مورد نظر اشاره دارد:

"‌اِذْ هُوَ الْقَدِيرُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ بِقُدْرَةٍ مُطْلَقَةٍ مُحِيطَةٍ ضَرُورِيَّةٍ نَاشِئَةٍ لاَزِمَةٍ ذَاتِيَّةٍ لِلذَّاتِ اْلاَقْدَسِيَّةِ فَمُحَالٌ تَدَاخُلُ ضِدِّهَا فَلاَ مَرَاتِبَ فِيهَا فَتَتَسَاوى بِالنِّسْبَةِ اِلَيْهَا الذَّرَّاتُ وَ النُّجُومُ وَ الْجُزْءُ وَ الْكُلُّ وَ الْجُزْئِىُّ وَ الْكُلِّىُّ وَ النُّوَاةُ وَ الشَّجَرُ وَ الْعَالَمُ وَ اْلاِنْسَانُ‌"

يعني او كه بر هركاري قادر است چنان قدرتي دارد كه همه چيز را احاطه كرده است؛ قدرتي كه براي ذات واجب الوجود، با لزوم ذاتي، و به زبان منطق،

براساس ضرورت ناشئه لازم و واجب است و انفكاكش محال و غيرممكن مي‌باشد. مادام كه چنين قدرتي با چنان ضرورتي در ذات اقدس وجود دارد بي‌ترديد ضدش كه عجز است به هيچ وجه در دايره شمول‌اش واقع نمي‌گردد و نمي‌تواند بر ذات قدير عارض شود. مادام كه وجودِ مراتب در چيزي به موجب وارد شدن ضدش امكان‌پذير مي‌باشد؛ مثلاً درجه و مراتب حرارت با ورود برودت و زيبايي با مداخله زشتي ممكن است، و عجز كه ضد قدرت ذاتي مورد نظر ماست امكان ندارد كه حتي به آن نزديك شود؛ پس شكي نيست كه قدرت مطلقه مذكور داراي مراتب نيست. مادام كه در آن مراتب يافت نميشود، ترديدي وجود نخواهد داشت كه ستارگان و ذرات نسبت به قدرت او مساوي‌ست و جزء و كل و يك فرد و همه انواع در برابر قدرتي كه مي‌گوييم تفاوتي نخواهند داشت. زنده كردن يك دانه، درخت بزرگ، كائنات، انسان و يك نفس، همين‌طور محشور كردن همه ذي‌روحان در قيامت، براي او آسان است با آن قدرت نسبت مساوي دارند. بزرگ و كوچك و كم و زياد براي او تفاوتي ندارد. شاهد قطعي اين حقيقت، در خلقت اشيا، سهولت مطلق و آساني كاملي‌ست كه در متن كمال صنعت، نظام، تعادل، تمييز، كثرت و سرعت مطلق مشاهده مي‌كنيم.

معناي

"‌بِسِرِّ مُشَاهَدَةِ غَايَةِ كَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ اْلاِتِّزَانِ اْلاِمْتِيَازِ اْلاِتِّقَانِ الْمُطْلَقَاتِ مَعَ السُّهُولَةِ الْمُطْلَقَةِ فِى الْكَثْرَةِ وَ السُّرْعَةِ وَ الْخِلْطَةِ"

كهمرتبه نخست است همين حقيقت مذكور مي‌باشد.

مرتبه دوم:

"‌وَ بِسِرِّ النُّورَانِيَّةِ وَ الشَّفَّافِيَّةِ وَ الْمُقَابَلَةِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ اْلاِنْتِظَامِ وَ اْلاِمْتِثَالِ‌"

است:

توضيح و تفصيل اين مطلب را به بخش پايانيگفتار دهم، گفتار بيست و نهم، و مكتوب بيستم ارجاع داده، در اين‌جا اشاره كوتاهي خواهيم داشت. آري، هم‌چنان كه نور و عكس خورشيد به سبب نورانيت‌اش، و به‌واسطه قدرت رباني بر سطح دريا و در همه حباب‌ها تمثل مي‌يابد و اين امر مانند تمثل نور خورشيد در تكه شيشه واحدي سهل و آسان است و هر دو مساوي محسوب مي‌شوند، خلقت آسمان‌ها و ستارگان و گردش آن‌ها نيز براي قدرت نوراني ذات نور الانوار مانند ايجاد مگس‌ها و ذرات و گردش آن‌ها آسان بوده و دشوار نمي‌باشد.

نيز هم‌چنان كه صورت مثالي خورشيد به‌واسطه قدرت الهي در آيينه‌يي كوچك يا در مردمك چشم به دليل ويژگي شفافيت مشاهده مي‌شود، همين عكس و نورانيت به امر الهي و با همان سهولت به تمام چيزهاي براق، قطره‌ها، ذرات كوچك شفاف، و سطح درياها عطا مي‌گردد؛ به همين ترتيب به دليل شفافيت و درخشندگيِ چهره ملكوتي و ماهيت مصنوعات، جلوه و تأثير قدرت مطلقه، به ميزان سهولتي كه در آفرينش يك نفس دارد، همه حيوانات را مي‌آفريند، و تفاوتي هم بين كم و زياد يا بزرگ و كوچك وجود ندارد.

اگر در دو كفه يك ترازوي بسيار بزرگ و به غايت حساسي كه با آن بتوان كوه‌ها را وزن كرد، دو گردوي مساوي قرار دهند و مثلاً دانه كوچكي به يكي از گردوها اضافه شود، كفه‌يي از ترازو به سمت بالاي كوه و كفه ديگر به‌سوي دره عميق متمايل خواهد شد؛ به همان سهولت اگر به جاي دو گردو، دو كوه هم وزن را در دو كفه ترازوي مذكور قرار دهند و به يكي از آن‌ها گردويي اضافه كنند يكي از كفه‌ها كوهي را به‌سوي آسمان بلند مي‌كند و كوه ديگر را تا دره‌ها پايين خواهد آورد. درست به همين صورت، و به تعبير علم كلام، امكان، مساوي الطرفين است، يعني وجود و عدم چيزهايي كه ممكن و محتمل‌اند، نه واجب و ممتنع، در صورتي كه سببي وجود نداشته باشد، مساوي‌ست و تفاوتي ندارد. در اين امكان و مساوات، كم و زياد يا بزرگ و كوچك يكي‌ست. مخلوقات ممكن‌اند و چون وجود و عدم‌شان در دايره امكان مساوي‌ست، قدرت ازليِ بي‌نهايتِ واجب الوجود با همان سهولتي كه يك ممكن را به وجود مي‌آورد، با وجود دادن به همه ممكنات، عدم آن‌ها را كنار مي‌گذارد و جامه مناسب وجود را بر تن همه آن‌ها مي‌كند. اگر وظيفه‌اش به پايان رسيده باشد نيز لباس وجود ظاهري را در مي‌آورد و به لحاظ صوري آن را به سوي عدم مي‌فرستد، و بلكه روانه حوزه وجود معنوي در دايره علم مي‌كند. پس بايد گفت اگر اشيا به قدير مطلق نسبت داده شوند خلقت بهار به اندازه خلقت يك گل و زنده كردن تمام انسان‌ها در قيامت به اندازه احياي فقط يك نفس سهل و آسان مي شود. اما همين امر اگر به اسباب نسبت داده شود آفرينش يك گل مانند آفرينش بهار، و خلق يك مگس مانند ايجاد تمام حيوانات مشكل خواهد بود.

نيز همان طور كه براساس سرّ انتظام، كشتي يا هواپيماي بزرگي با فشار دادن دكمه‌يي به حركت در مي‌آيد، و اين امر به اندازه راه انداختن يك ساعت با چرخاندن كليد آن، سهل و ساده مي‌باشد؛ با قواعد علم ازلي و قوانين حكمت سرمدي و جلوه‌هاي كلي اراده رباني و اصول معيّن آن، به هر چيز كلي و جزئي، بزرگ و كوچك، اندك و بسيار، قالبي معنوي يا مقداري مشخص و حدودي خاص عطا شده است؛ لذا در متن نظم علمي و قانون اراده قرار دارند. بي‌شك قدير مطلق به همان سهولتي كه با قدرت بي‌پايانش منظومه شمسي را مي‌چرخاند و كشتي زمين را در مدار سالانه آن مي‌گرداند، خون را در كالبد، و گلبول‌هاي سرخ و سپيد را در خون و ذرات ريز را در آن كرات كوچك با نظم و حكمت به گردش در مي‌آورد؛ با همان سهولت، انسان را همسيستم با كائنات با اعضا و جوارح خارق‌العاده بدون هيچ زحمتي از قطره‌يي آب خلق مي‌كند. پس بايد گفت اگر به آن قدرت ازلي و بي‌انتها نسبت داده شود، آفرينش اين عالم به قدر خلق يك انسان سهل و آسان خواهد بود؛ در غير اين صورت آفريدن فقط يك انسان، با اعضا و جوارح و حواس شگفت انگيز، به اندازه خلقت كائنات دشوار و مشكل مي‌شود.

نيز هم‌چنان كه يك فرمانده بر اساس سرّ اطاعت و تبعيت و فرمانبري، با فرمان "به پيش" سربازي را تشويق به حمله مي‌كند؛ با همان دستور لشكر مطيعي را نيز به سهولت به حمله تحريك مي‌كند. به همين ترتيب فردي از مصنوعات، مخصوصاً از ذي‌حياتان نيز چون فرمانبري كه از قوانين اراده الهي كاملاً تبعيت مي‌كند و مطيع اشاره امر تكويني رباني‌ست، و در درون ميل و شوق فطري و در دايره احكام مربوط به مسير حركت ـ كه علم ازلي و حكمت الهي تعيين نموده است ـ هزار برابر بيش از سربازان يك ارتش، فرمانبردار و مطيع است؛ با اين فرمان رباني كه "از عدم به وجود آ، و شروع به انجام وظيفه كن!" به نحوي كه علم تعيين نموده و اراده تخصيص كرده است، قدرت به سهولت جامه‌يي بر تن آن كرده، دست‌اش را مي‌گيرد و وارد ميدان مي‌كند؛ همين قدرت به همين سهولت لشكر ذي‌حياتان را در بهار با همان توان و قوت ايجاد كرده و وظايفي بر عهده آنان مي‌گذارد. معلوم مي‌شود اگر همه چيز به اين قدرت نسبت داده شوند ايجاد لشكر تمام ذرات و گروه‌هاي متعدد ستارگان مانند خلق يك ذره و يك ستاره

آسان و سهل خواهد بود. اما همين امر اگر به اسباب نسبت داده شود آفريدن ذره‌يي در مردمك چشم يا دِماغ يك ذي‌حيات، با قابليتي كه قادر به ايفاي وظايف شگفت انگيزش باشد، به قدر لشكر حيوانات دشوار و توأم با زحمت مي‌شود.

مرتبه سوم:

"‌وَبِسِرِّ اِمْدَادِ الْوَاحِدِيَّةِ وَ يُسْرِ الْوَحْدَةِ وَ تَجَلِّى اْلاَحَدِيَّةِ"

است، كه با اشاراتي مجمل به معناي آن مي‌پردازيم. منظور اين است يك پادشاه يا يك فرمانده بزرگ به اين جهت كه داراي واحديتي در حاكميت است و همهي زير دستان‌اش صرفاً براساس دستور او عمل مي‌كنند؛ اداره كشوري پهناور و ملتي بزرگ مانند امور يك روستا براي او آسان خواهد بود؛ زيرا در حكومت به اعتبار واحديتي كه هست، افراد ملت در حكم سربازان ارتش‌اند و وسيله تسهيلات مي‌شوند، و فرامين و قوانين به راحتي عملي خواهند شد. اگر اين موضوع در اختيار حاكمان متعدد گذاشته شود، گذشته از كشمكشي كه ايجاد مي‌شود، اداره يك روستا و شايد يك خانه به اندازه اداره يك كشور دشوار خواهد شد. ملت فرمانبردار مذكور از آن حيث كه با يك فرمانده پيوند دارد، مانند سربازي كه به قدرت، ارتش و انبار تجهيزات او متكي‌ست و با چنين تواني قادر است پادشاهي را هم اسير كند، هزار برابر بيش‌تر از قدرت شخصي مي‌تواند فعاليت نمايد. انتساب‌اش به پادشاه مزبور، براي او قدرت و اقتدار بي‌حد و حصري شده و موجب مي‌شود كارهاي بزرگي انجام دهد. اين انتساب اگر قطع شود قدرت بزرگي كه گفتيم از بين مي‌رود، و با مختصر زور بازوي خود و اندك مهماتي كه در اختيار دارد و گلوله‌هاي محدودش، قدرت‌نمايي ناچيزي خواهد داشت. آري، اگر همه كارهاي سرباز منتسب به قدرت پادشاه يا فرمانده از او خواسته شود، بايد زور بازويش قدرت يك ارتش را داشته باشد و محتويات انبارهاي مهمات پادشاه را بر كمر حمل كند. به همين ترتيب سلطان ازل و ابد، و صانع قدير به دليل واحديت سلطنت و حاكميت مطلقه‌اش، كائنات را به سهولتِ اداره يك شهر، بهار را به آساني يك باغچه، و زنده كردن همه مردگان را در حشر به سادگي آفريدن برگ‌ها و گل‌ها و ميوه‌هاي درختانِ همان باغچه در بهار آتي انجام مي‌دهد. او يك مگس را به آساني، طبق نظام هستيِ يك عقاب خلق كرده و انسان را سهل و ساده در حكم يك كائنات كوچكي قرار مي‌دهد. اين امور اگر به اسباب نسبت داده شود،

ايجاد يك ميكروب مانند خلق هزار كرگدن، و آفريدن يك ميوه مانند ايجاد يك درخت بزرگ مشكل مي‌شود. در آن صورت بايد به هر ذره در بدن ذي‌حيات كه وظايف شگفت‌انگيزي بر عهده دارد چشمي داده شود تا هر چيز را ببيند و علمي داده شود تا هر چيز را بداند و به اين ترتيب بتواند وظيفه حياتي دقيق و كامل خود را انجام بدهد.

راحتي و سهولت در وحدت به چنان مرتبه‌يي ‌مي‌رسد كه مثال زير را برايش بيان مي‌كنيم. اگر تجهيزات يك ارتش از دستي واحد، و كارخانه‌يي واحد تأمين شود طبيعتاً مانند تأمين تجهيزات نظامي يك سرباز آسان خواهد بود، اما اگر دستان متعددي در اين كار دخالت كنند و تجهيزات متعدد، هر يك از كارخانه‌هاي جداگانه‌يي تأمين گردد، در آن صورت تجهيزات يك سرباز، از نظر كمّي با هزاران مشكل تدارك مي‌شود و از آن نظر كه فرماندهان و افسران متعددي در كار دخالت خواهند كرد سختي تأمين تجهيزات هزار سرباز را خواهد داشت؛ هم‌چنين اگر اداره امور هزار سرباز و فرماندهي آن‌ها به يك افسر سپرده شود از جهتي مانند اداره امور يك سرباز سهل و ساده خواهد بود، اما اگر همين كار به ده افسر يا سرباز سپرده شود، كار بسيار پيچيده و مشكل مي‌شود؛ به همين ترتيب اگر امور همه چيز به واحد احد واگذار شود، مانند اداره امور يك چيز، ساده و سهل خواهد بود؛ اما اگر همين كار به اسباب نسبت داده شود اداره مسائلِ فقط يك ذي‌حيات، به قدر اداره كل مسائل زمين، مشكل و شايد غيرممكن گردد. پس معلوم مي‌شود سهولت در وحدت، در مرتبه وجوب و لزوم است؛ و صعوبت و سختي با دخالت دستان متعدد، به مرتبه غيرممكن مي‌رسد.

همان‌طور كه درمكتوبات رساله نور بيان شده است اگر اموري چون تحولات شب و روز، حركات ستارگان، دگرگوني فصول پائيز و زمستان و بهار و تابستان به مدبر و آمري واحد سپرده شود، فرمانده بزرگ ياد شده به كره زمين كه به مثابه يكي از سربازان‌اش است مي‌گويد: "برخيز، بگرد و بچرخ!" زمين نيز به موجب اين التفات و خوشي و لذت اين دستور، مانند درويش مجذوب مولوي با دو حركت يوميه و سنويه (روزانه و سالانه) وسيله‌يي مي‌شود بسيار سهل و ساده براي تحولات و حركات ظاهري و خيالي ستارگان، و بدين سان سهولت كامل و آساني

تمام را در وحدت نشان مي‌دهد. اما اگر همين كار به جاي فرمانده واحد، به اسباب و خواست ستارگان واگذار شود و به زمين گفته شود: "بايست، نگرد!" وضعيت ارضي و سماوي مذكور مانند ايجاد فصول و شب و روز صرفاً با طي ميليون‌ها و ميلياردها سال مسافت شبانه و سالانه‌ي هزاران ستاره و خورشيد ـ كه هزاران بار بزرگ‌تر از زمين هستند ـ امكان‌پذير مي‌شود؛ و اين امر با صعوبت و مشكلاتي در حد محال و غير ممكن مواجه خواهد بود.

كلمه "وَ تَجَلِّى اْلاَحَدِيَّةِ" در مرتبه سوم به حقيقتي بسيار بزرگ، ظريف، عميق و به غايت گسترده اشاره دارد. ايضاح و اثبات آن را به رساله نور ارجاع داده با تمثيلي بسيار كوتاه نكته‌يي از آن را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

آري، هم‌چنان كه خورشيد با نور خود سراسر زمين را روشن كرده و نمونه‌يي از واحديت را تشكيل مي‌دهد، در هر چيز شفافي كه مانند آيينه در برابرش قرار گيرد با تمثال و عكس و نور هفت رنگ و صورت ذات خود نيز وجود مي‌يابد و نمونه‌يي از احديت را ارائه مي‌دهد. اگر خورشيد، علم و قدرت و اختيار مي‌داشت و همچنين تكه شيشه‌ها، حباب‌ها و قطره‌هايي كه خورشيدهاي كوچكي در آن‌ها ديده مي‌شود قابليت مي‌داشتند؛ به موجب قانون اراده الهي در هر كدام از آن‌ها و نزد هر يك، خورشيد كاملي با تمثال و صفات‌اش وجود مي‌يافت و اين وجود داشتن در ساير جاها هيچ نقصاني را متوجه تصرفات آن نمي‌كرد و به فرمان قدرت الهي و تأثير و حكم او موجب ظهورات بزرگ مي‌شد، اين امر نشان از سهولت و آساني فوق العاده در احديت دارد.

درست به همين صورت، صانع ذوالجلال به اعتبار واحديت، با علم و اراده و قدرت‌اش كه همه اشيا را احاطه كرده است، نظارت دارد و حاضر و ناظر است؛ و به همين ترتيب به اعتبار و تجلي احديت‌اش و با اسما و صفات خود نزد هر چيز به‌ويژه ذي‌حياتان حضور دارد؛ اين است كه به سادگي و در يك لحظه مگس را طبق نظام هستي عقاب، و انسان را طبق نظام كائنات خلق مي‌كند. او ذي‌حياتان را چنان اعجازآميز مي‌آفريند كه اگر همه اسباب گرد هم آيند، بلبل يا مگسي را نمي‌توانند خلق كنند. آفريننده يك بلبل، كسي مي‌تواند باشد كه همه پرندگان را مي‌آفريند و آفريننده يك انسان، همان ذاتي‌ست كه كائنات را ايجاد مي‌كند.

مرتبه چهارم و پنجم:

"‌وَ بِسِرِّ الْوُجُوبِ وَ التَّجَرُّدِ وَ مُبَايَنَةِ الْمَاهِيَّةِ وَ بِسِرِّ عَدَمِ التَّقَيُّدِ وَ عَدَمِ التَّحَيُّزِ وَ عَدَمِ التَّجَزِّى"

مي‌باشد: بيان حقيقت اين دو مرتبه براي عموم بسيار دشوار است لذا يكي دو نكتهي آن را به اجمال، و معناي آن را به اختصار بيان مي‌كنيم:

منظور اين است كه نسبت به قدرت قدير مطلقي كه قوي‌ترين و محكم‌ترين مرتبه از مراتب وجود ـ يعني وجوب ـ را داراست و در درجه ازلي و ابدي داراي وجود مي‌باشد، قديري كه منزه و مجرد از ماديات بوده و ماهيت مقدسي مباين با همه ماهيات دارد، خلقت ستارگان مانند ايجاد ذرات، آفريدن حشر مانند خلق بهار، و زنده كردن همه انسان‌ها در حشر مانند احياي يك نفس سهل و ساده است، زيرا ناخن نوع قدرتمندي از طبقات وجود مي‌تواند حامل كوهي از طبقه ضعيف باشد و آن را بچرخاند. مثلاً قوه حافظه و آيينه‌يي كه از وجودِ قدرتمند خارجي هستند مي‌توانند صد كوه و هزار كتاب از وجود مثالي و معنوي را كه ضعيف و خفيف هستند در درون خود جا دهد و آن‌ها را بچرخاند. وجود مثالي هر قدر به لحاظ قدرت از وجود خارجي پايين‌تر باشد، وجود ممكنات حادث و عارضي نيز، از وجود واجبي كه ازلي و سرمدي‌ست هزاران مرتبه پايين‌تر و خفيف‌تر است؛ چرا كه وجود مقدس مذكور با اندك تجلي خود، عالمي از ممكنات را متحول مي‌كند. متأسفانه در حال حاضر سه دليل مهم كه بيماري مسموميت يكي از آن‌هاست اجازه ادامه نگارش را نمي‌دهد لذا بيان اين حقيقت بسيار مفصل و نكات آن را به رساله نور و زماني ديگر موكول مي‌كنيم.

مرتبه ششم:

"‌وَ بِسِرِّ اِنْقِلاَبِ الْعَوَائِقِ وَ الْمَوَانِعِ اِلى حُكْمِ الْوَسَائِلِ الْمُسَهِّلاَتِ"

مي‌باشد، يعني هم‌چنان كه با قانوني براساس امر تكويني و جلوه اراده الهي و به تعبير علمي عقده حياتي، و با توجهات آن امر و اراده، شاخه‌هاي بي‌ادراك و سخت درختي بزرگ مانع نخواهد بود تا مواد و ارزاق لازمي كه از همان عقده حياتي كه در حكم منبع انرژي و معده درخت است به ميوه‌ها و برگ‌ها و گل‌هايش منتقل شود بلكه بر عكس، وسيله‌يي براي تسهيل امور مي‌باشند؛ در ايجاد كائنات و همه مخلوقات نيز، تمام موانع در برابر يك جلوه اراده و توجه امر رباني، دست از ممانعت برداشته، وسيله‌يي براي سهولت و آساني مي‌شوند؛ لذا قدرت سرمدي،

كائنات و انواع مخلوقات روي زمين را به آسانيِ ايجاد همان درخت، مي‌آفريند، و هيچ چيز براي او سخت و دشوار نيست. اگر همه ايجادها به قدرت مذكور نسبت داده نشود، در آن صورت خلق و تدبير همان درخت به اندازه خلقت همه درخت‌ها و شايد آفرينش و اداره زمين دشوار خواهد بود، زيرا در آن صورت همه چيز مانع و سد راه مي‌شوند. لذا اگر همه اسباب جمع شوند نمي‌توانند ارزاق و مواد لازم را از معده و منبع انرژيِ عقده حياتي يك درخت ـ كه از امر و اراده سرچشمه مي‌گيرد ـ با نظم و انتظام به ميوه و شاخ و برگ‌هاي آن منتقل كنند؛ مگر اين‌كه به هر جزء درخت و حتي به هر ذره آن چشمي داده شود كه تمام اجزاء و ذرات‌اش را ببيند، بداند و بتواند ياري كند، و علمي محيط و قدرتي خارق العاده و معاونتي فوق العاده به آن عطا شود.

اينك از اين پنج مرتبه بالا برو و بنگر. ببين در كفر و شرك تا چه حد مشكلات و حتي محالات وجود دارد و توجه كن كه شرك و كفر تا كجا از عقل و منطق دور و ممتنع‌اند؛ و دقت كن و بدان كه در مسير ايمان و قرآن تا چه حد سهولت و آساني در مرتبه وجوب وجود دارد و حق و حقيقتي راحت و قطعي در مرتبه معقول و مقبول و لازم هست؛ پس بگو

"اَلْحَمْدُلِلّٰهِ عَلي نِعْمَةِ الايِمَانِ".

(كسالت و مشكلات، بيان بخش باقي‌مانده اين مرتبه مهم را به تأخير انداخت.)

مرتبه هفتم:

"‌وَ بِسِرِّ اَنَّ الذَّرَّةَ وَ الْجُزْءَ وَ الْجُزْئِىَّ وَ النُّوَاةَ وَ اْلاِنْسَانَ لَيْسَتْ بِاَقَلَّ صَنْعَةً وَ جَزَالَةً مِنَ النَّجْمِ وَ الْكُلِّ وَ الْكُلِّىِّ وَ الشَّجَرِ وَ الْعَالَمِ".

يك يادآوري: اسـاس و معـدن و خورشيد حقـايق اين نُه مـرتبه، آيه‌هـاي قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ اَللّهُ الصَّمَدُ از سوره اخلاص است و اشاره‌هاي كوتاهي به لمعه‌هاي منبعث از سرّ احديت و جلوه صمديت مي‌باشد.

طي يكي دو نكته اشاره بسيار مختصري خواهيم داشت به معناي مرتبه هفتم، و تفصيل آن را به رساله نور ارجاع مي‌دهيم. منظور اين است ذره‌يي كه در چشم يا مغز وظايف شگفتي بر عهده دارد كم‌تر از يك ستاره و جزء از مجموعِ كل... مثلاً مغز و چشم از كليت انسان، يا يك فرد جزئي به لحاظ حسن خلقت و شگفتي در آفرينش، از عموم يك نوع، يا يك انسان با جوارح عجيب‌اش از جنس حيوان كلي، يا يك هسته و دانه كه در حكم فهرست و برنامه و قوه حافظه است

به لحاظ آفرينشِ كامل و مخزن بودن، از درختي بزرگ، و آفرينش انسان كه كائنات صغيري‌ست از نظر كمال خلقت و اجزاي جامع و خارق العاده‌اش كه موجب مي‌شود هزار وظيفه شگفت انگيز را ايفا كند، از كائنات كم‌تر نيست. پس بايد گفت آفريننده ذره، ناتوان از خلقت ستاره نيست؛ و كسي كه عضوي چون زبان را مي‌آفريند شكي نيست كه انسان را به سهولت خلق مي‌نمايد؛ و كسي كه انساني را چنين كامل خلق مي‌كند طبيعتاً مي‌تواند همه حيوانات را در كمال سهولت و آساني بيافريند و در مقابل چشمان‌مان مي‌آفريند. كسي كه دانه را چون فهرست و ليستي، و چون دفتر قوانين امريه يا عقده حياتي ايجاد مي‌كند شكي نيست كه مي‌تواند خالق همه درخت‌ها باشد، ذاتي كه انسان را به عنوان نوعي هسته معنوي عالم، يا ميوه جامع آن خلق مي‌كند و مظهر و آيينه تمام اسماي الهي قرار داده و با تمام كائنات پيوند مي‌دهد و خليفه خود در زمين‌اش مي‌كند البته و بي‌شك چنان قدرتي دارد كه كائنات عظيم را به سهولت خلقت انسان بيافريند و امورش را سر و سامان دهد.

پس خالق و صانع و پروردگارِ ذره و جزء و جزئي و دانه و انسان هر كس كه باشد البته و بالبداهه خالق و صانع و پروردگار ستارگان و انواع و كل و كليات و درختان و همه كائنات خواهد بود و محال و ممتنع است كس ديگري باشد.

مرتبه هشتم:

"‌وَبِسِرِّ اَنَّ الْمُحَاطَ وَ الْجُزْئِيَّاتِ كَاْلاَمْثِلَةِ الْمَكْتُوبَةِ الْمُصَغَّرَةِ اَوْ كَالنُّقَطِ الْمَحْلُوبَةِ الْمُعَصَّرَةِ فَلاَ بُدَّ اَنْ يَكُونَ الْمُحِيطُ وَ الْكُلِّيَّاتُ فِى قَبْضَةِ خَالِقِ الْمُحَاطِ وَ الْجُزْئِيَّاتِ لِيُدْرِجَ مِثَالَهَا فِيهَا بِمَوَازِينِ عِلْمِهِ اَوْ يُعَصِّرَهَا مِنْهَا بِدَسَاتِيرِ حِكْمَتِهِ‌"

مي‌باشد، يعني نسبت فردها و تخم‌ها و دانه‌هاي موجود در كل و كليات، و جزئيات احاطه شده به كليات بزرگ احاطه كننده، مانند نمونه‌هاي بسيار ريز و نسخه‌ها و مثال‌هاي كل و كلياتي‌ست كه با رسم الخط بسيار ظريف در قطعه‌يي بسيار كوچك كتابت شده‌اند. بنابراين، كليات احاطه كننده مي‌بايست در قبضه و تصرف كامل آفريننده آن جزئيات باشند تا بتوانند با موازين علم او و قلم‌هاي ظريف‌اش، كتاب آن محيط بزرگ را در صدها قطعه و دفتر بسيار كوچك درج كنند؛ هم‌چنين نسبتها و تمثيلهاي اجزا و جزئيات احاطه شده با محيط مانند قطرات شيري‌ست كه از محيط بودن دوشيده شده باشند... مانند اين است كه كسي

محيط مذكور را فشرده و نقطه‌هاي ياد شده از آن چكيده شده باشند. مثلاً تخم خربزه هم‌چون قطره‌يي‌ست كه از همه جوانب خربزه دوشيده شده، يا نقطه‌يي‌ست كه كتاب مورد نظر به طور كامل در آن نوشته شده و خلاصه و فهرست و برنامه‌اش را حمل مي‌كند.

بنابراين ضروري‌ست محيط كل و كليات مذكور در اختيار صانع جزئيات و قطره‌ها و نقطه‌ها و فردهاي يادشده باشد؛ تا با قواعد و احكام حساس حكمت‌اش، فردها و قطره‌ها و نقطه‌ها را از آن حاصل كند. معلوم مي‌شود خالق يك دانه يا يك فرد، همان كسي‌ست كه كل و كليات بزرگ مذكور و كليات و اجناس بسيار بزرگ‌تر از آن‌ها را كه احاطه‌شان كرده مي‌آفريند و جز اين غيرممكن است. پس كسي كه نفس واحدي را مي‌آفريند مي‌تواند همه انسان‌ها را بيافريند؛ و كسي كه مرده واحدي را زنده مي‌كند، مي‌تواند مرده جن و انس را در قيامت زنده كند، و زنده خواهد كرد. لذا حكم و دعوي آيه‌

مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

را ببين كه به صورت بسيار قطعي و روشن حق و عين حقيقت است.

مرتبه نهم:

"‌وَ بِسِرِّ كَمَا اَنَّ قُرْانَ الْعِزَّةِ الْمَكْتُوبَ عَلَى الذَّرَّةِ الْمُسَمَّاةِ بِالْجَوْهَرِ الْفَرْدِ بِذَرَّاتِ اْلاَثِيرِ لَيْسَ بِاَقَلَّ جَزَالَةً وَ خَارِقِيَّةَ صَنْعَةٍ مِنْ قُرْانِ الْعَظَمَةِ الْمَكْتُوبِ عَلى صَحِيفَةِ السَّمَاءِ بِمِدَادِ النُّجُومِ وَ الشُّمُوسِ كَذلِكَ اِنَّ وَرْدَ الزُّهْرَةِ لَيْسَتْ بِاَقَلَّ جَزَالَةً وَ صَنْعَةً مِنْ دُرِّىِّ نَجْمِ الزُّهْرَةِ وَ لاَ النَّمْلَةُ مِنَ الْفِيلَةِ وَ لاَ الْمِكْرُوبُ مِنَ الْكَرْكَدَانِ وَ لاَ النَّحْلَةُ مِنَ النَّخْلَةِ بِالنِّسْبَةِ اِلى قُدْرَةِ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ فَكَمَا اَنَّ غَايَةَ كَمَالِ السُّرْعَةِ وَ السُّهُولَةِ فِى اِيجَادِ اْلاَشْيَاءِ اَوْقَعَتْ اَهْلَ الضَّلاَلَةِ فِى اِلْتِبَاسِ التَّشْكِيلِ بِالتَّشَكُّلِ الْمُسْتَلْزِمِ لِمُحَالاَتٍ غَيْرِ مَحْدُودَةٍ تَمُجُّهَا اْلاَوْهَامُ كَذلِكَ اَثْبَتَتْ لاَهْلِ الْهِدَايَةِ تَسَاوِىَ النُّجُومِ مَعَ الذَّرَّاتِ بِالنِّسْبَةِ اِلى قُدْرَةِ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ جَلَّ جَلاَلُهُ وَ لاَ اِلهَ الاَّ هُوَ اللّهُ اَكْبَرُ‌"

(علاقه داشتم معناي اين مرتبه پاياني را به تفصيل بيان كنم، اما افسوس كه فشارهاي حاصل از زورگويي‌ها و محدوديت‌هاي دل‌بخواهي، ضعف مزاج و بيماري‌هاي دردناك ناشي از مسموميت، مانع اين كار بوده‌اند، لذا مجبور شدم با اشاره كوتاهي به معنايش اكتفا كنم.)

معناي مرتبه نهم اين است: چنان كه فرضاً در ذره‌يي كه قابل انقسام نيست و در علم كلام و فلسفه جوهر فرد ناميده مي‌شود، با ذره‌هاي ماده اثيري كه از آن هم كوچك‌تر است قرآن عظيم الشأني نوشته شود، و در صحايف سماوات نيز با ستارگان و خورشيدها قرآن كبير ديگري نوشته شود و آن دو مورد موازنه قرار گيرد، بي‌ترديد قرآن ميكروسكوپي نوشته شده با ذره جوهر فرد از نظر شگفتي و اعجاز صنعت از قرآن عظيم و كبيري كه پهنه آسمان‌ها را زينت مي‌بخشد نه تنها چيزي كم نخواهد داشت بلكه از جهتي بهتر نيز خواهد بود؛ به همين ترتيب گل زَهره از نظر غرابت و جزالت در آفرينش، و نسبت به قدرت آفريننده كائنات از ستاره زُهره چيزي كم ندارد؛ و مورچه از فيل پايين‌تر نيست، و ميكروب از نظر خلقت از كرگدن شگفت‌آورتر است و زنبور از نظر فطرت عجيب‌اش از درخت خرما جلوتر است. معلوم مي‌شود كسي كه زنبوري را مي‌آفريند قادر است همه حيوانات را هم خلق كند؛ زنده كننده يك نفس مي‌تواند همه انسان‌ها را در محشر زنده نموده، و در عرصه قيامت جمع كند؛ و جمع خواهد كرد. انجام هيچ كاري براي او دشوار نيست، لذا در برابر چشم ما در هر بهار به سرعت و سهولت صد هزار نمونه حشر را مي‌آفريند.

معناي بسيار مختصر جمله عربي پاياني چنين است: گمراهان از حقايق محكم مراتب مذكور بي‌خبرند، و از آن‌جا كه مخلوقات، به غايت سريع و بسيار سهل و آسان در يك لحظه وجود مي‌يابند، تشكيل و ايجاد آن‌ها را توسط قدرت بي‌حد و حصر يك صانع، متوهمانه تشكّل و ايجادِ خود به خودي پنداشته و درِ خرافاتي محال و غير ممكن را به روي خود مي‌گشايند كه هيچ ذهن و حتي وهم نيز قبول‌اش ندارد. براي نمونه بايد گفت با قبول چنان فرضي لازم است هر ذره‌يي از جانداران قدرت و علمي بي‌پايان داشته و از چشمي برخوردار باشد كه همه چيز را ببيند و اقتداري كه به موجب آن بتواند هر صنعتي را ايجاد كند. آن‌ها با عدم قبول خداي يگانه به موجب مذهب خود مجبورند خداياني به عدد ذرات را قبول داشته باشند؛ و به اين صورت مستحق عذاب اسفل سافلين جهنم مي‌شوند.

اما اهل هدايت با تصديق مبتني بر عين اليقين، ايماني محكم و باوري قطعي كه به‌واسطه حقايق متقن و حجت‌هاي ثابتِ مراتب پيشين بر قلب سليم و عقل

سالم‌شان جاري شده، با اطمينان قلبيِ دور از شبهه و وسوسه معتقد شده‌اند كه ستارگان و ذره‌ها و كوچك‌ترين و بزرگ‌ترين‌ چيزها، نسبت به قدرت الهي تفاوتي ندارند كه اين شگفتي‌ها در برابر چشمان ما تحقق مي‌يابند. هر صنعت شگفت ادعاي آيه

مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

را تصديق كرده و گواهي مي‌دهد كه حكم اين آيه عين حق و حقيقت است؛ لذا با زبان حال "اَللهُ اكبَرُ" مي‌گويد. ما نيز به عدد آن‌ها "اَللهُ اكبَرُ" مي‌گوييم و ادعاي آيه مذكور را با تمام توان و اعتقادمان تصديق و تأييد مي‌كنيم و با حجت‌هاي بي‌شمار گواهي مي‌دهيم كه حكم اين آيه عين حق و نفس حقيقت مي‌باشد.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ

"‌اَللّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلى مَنْ اَرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَـالَمِينَ‌" ٭ وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

* * *

تقريض‌نامه‌يي بر اين‌كه رساله نور چيست و ماهيت آن و ترجمان‌اش در مواجهه با حقايق كدام است؟ بر‌اساس بشارت حديث، خادمان بزرگ دين كه در ابتداي هر قرن ظهور مي‌كنند، مُبتدع نيستند، مُتّبع‌اند. يعني آن‌ها چيز جديدي را از خود مطرح نمي‌كنند و احكام جديدي نمي‌آورند. به شيوه تبعيت از حرف به حرف مباني و احكام دين و سنن محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، براي تقويت و تحكيم دين مي‌كوشند، حقيقت و اصل دين را اظهار مي‌دارند و اباطيلي را كه ديگران در صدد آميختن به دين بوده‌اند رفع و ابطال مي‌كنند. تجاوزهايي را كه به دين شده بود رد و امحا كرده، و براي اقامه اوامر رباني تلاش مي‌كنند و شرافت و والايي احكام الهي را اظهار و اعلام مي‌دارند. آن‌ها بدون آن‌كه شاكله اصلي را به هم بريزند و خدشه‌يي بر روح بنيادين (دين) وارد كنند با توضيحات جديد و متناسب با فهم زمانه از اصول جديدِ اقناع بهره مي‌برند و وظيفه خود را با توجيهات و تفصيلات نو به جا مي‌آورند.

اين مأموران رباني با افعال و اعمال خود نيز مُصدِّق مأموريت‌هاي خويش مي‌شوند. آن‌ها وظيفهي آيينه‌داري صلابت ايمان و اخلاص خويش را خود شخصاً انجام مي‌دهند، و مرتبه ايمان‌شان را بالفعل اظهار كرده، و نشان مي‌دهند كه عامل كامل اخلاق محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و نماينده حقيقي رفتار احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و كردار نبوي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هستند.

خلاصه اين‌كهآن‌ها از نظر عمل و اخلاق، و پيروي از سنت نبوي و تمسك به آن، بهترين مثال كامل در امت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و نمونه‌يي براي اقتدا مي‌شوند. آثاري كه اينان براساس فهم زمانه و مرتبه علمي مردم در تفسير كتاب خدا و ايضاح احكام ديني مي‌نويسند، محصول القاي نفس يا قريحه عالي خودشان نيست، نتيجه هوش و عرفان‌شان نيست. اين آثار الهام و تلقين‌هاي مستقيم ذات پاك رسالت عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است كه منبع وحي مي‌باشد."جلجلوتيه"، "مثنوي شريف"، "فتوح الغيب" و آثار ديگر مانند آن، همه از اين نوع‌اند. آن

شخصيت‌هاي عالي در حكم ترجمان اين آثار قدسي مي‌باشند. البته اين شخصيت‌هاي مقدس در تنظيم آثار برگزيده مذكور و در طرز بيان آن‌ها سهيم‌اند، يعني اين اشخاص مقدس در حكم مَظهر آن معاني و مرآت و منعكس كننده آن‌ها مي‌باشند.

اما درباره رساله نور و ترجمان آن: در اين اثر ارزشمند، فيضي عظيم و كمالي نامتناهي وجود دارد كه تاكنون مشابه‌اش ديده نشده است؛ و چنان ملموس، وارث فيوضات قرآن ـ كه مشعل الهي و شمس هدايت و آفتاب سعادت است ـ مي‌باشد كه تاكنون هيچ اثري بدان مرتبه نائل نشده است؛ لذا اساس آن، نور محض قرآن است و بيش از آثار ديگر اولياء الله حامل فيض انوار محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است و سهم و علاقه ذات پاك رسالت و تصرف قدسي‌اش در آن بيش از آثار ديگر اولياء الله مي‌باشد؛ مظهريت و كمالات شخصيت معنوي ترجمان و مظهر آن نيز به همان نسبت بي‌مثل و مانند است و اين حقيقتي‌ست آشكار چون خورشيد.

آري، ذات مذكور در دوران كودكي و بي‌هيچ تحصيلي (براي رعايت ظاهر امر، در مدت سه ماه تحصيل) وارث علوم اول و آخر، لدنيات، حقايق اشيا، اسرار كائنات و حكمت الهي شده است. تاكنون كسي به چنين مرتبه‌يي از مظهريت عليا نائل نيامده و اين عالم نابغه همتايي ندارد. ترديدي نيست كه ترجمان (رساله) نور با برخورداري از چنين حالات و متانت اخلاقيِ خارق العاده‌يي كه از تجسم عفت و پاكدامني، شجاعت فوق العاده و استغناي مطلق تشكيل مي‌شود بالذات معجزه‌يي فطري، عنايتي تجسم يافته، و موهبتي مطلق است.

اين ذات خارق العاده پيش از رسيدن به سن بلوغ، علامه‌يي بي‌بديل بود و همه جهان علم را به مبارزه مي‌طلبيد. او با هر يك از ارباب علوم كه مناظره مي‌كرد او را به سكوت وا مي‌داشت. به هر سؤالي در هر‌ جا كه مطرح مي‌شد بي‌هيچ شك و شبهه‌يي پاسخ قطعي مي‌داد؛ او از سن چهارده سالگي به استادي پرداخت و همواره به پيرامون خود فيض علم و نور حكمت پراكند. به همين ترتيب ظرافت و عمقي كه در توضيحاتش وجود داشت و علويت و متانتي كه در بيانش بود و بصيرت و فراست ژرفي كه در توجيهاتش مشاهده مي‌شد و نور حكمت‌اش، ارباب

عرفان را به شگفتي وا داشت؛ به همين سبب به حق عنوان باشكوه"بديع الزمان" را بر او نهادند. او با مزاياي عالي و فضايل علميه‌اش در نشر و اثبات دين محمد‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با حالتي تمام و كمال به ميدان آمد. چنين شخصيتي بي‌شك مظهر توجهات عالي حضرت سيد الانبيا و از عالي‌ترين حمايت‌ها و همت‌هايش برخوردار بوده است. او بي‌ترديد ذات كريم‌ الصفاتي‌ست كه به امر و فرمان نبي اقدس‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام طي طريق مي‌كرد و با تصرف او حركت مي‌نمود و وارث و منعكس كننده انوار و حقايق او بود.

او انوار محمدي و معارف احمدي و فيوضات شمع الهي را در درخشان‌ترين شكل بروز داد، و اشارات رياضي مربوط به قرآن و حديث به او منتهي شد و بيان‌هاي مبتني بر رياضي آيات جليله كه بيانگر خطاب‌هاي نبوي‌ست در خود او جمع شد؛ با اين دلالت‌ها ترديدي نيست كه در مسير خدمت ايماني، آيينه و مجلاي رسالت (نبوي)، واپسين ميوه نوراني شجره نبوت، آخرين دهان حقيقي زبان پيامبري از نقطه نظر ارثيت، و آخرين حامل سعادتمند شمع الهي در مسير خدمت ايماني بود.

به نام شاگردان رساله نور كه در مدرسه سوم يوسفيه

پاي تنها درس آن يعني "الحجة الزهرا" و "زهرة النور" نشستند.

احمد فيضي، احمد نظيف، زبير، صلاح الدين، جيلان، صونگور، طابانجه‌لي

با اين‌كه سهم مرا صد مرتبه بيش از شايستگي‌ام بيان داشته‌اند، اما نتوانستم جسارت كنم و موجب تكدر خاطر امضا كنندگان شوم. سكوت كردم و مدح و ثناي مطرح شده را به حساب شخصيت معنوي شاگردان رساله نور پذيرفتم.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا

خدمت حضرت استادمان كه بسيار محبوب و ارجمند و گرامي و مشفق‌اند!

اي استاد محترم كه اراده جزئي خود را كاملاً رها كرده و همه امور را به اراده رباني واگذار نموده‌ايد و در هر مصيبت و فشار ظاهري، رحمت و حكمت تقدير الهي را مي‌بينيد و با توكل كامل و تسليم شدني محض با صبر و تحمل منتظر نتايج اين جلوه رباني مي‌شويد! اي سرور فاضل ما! در اين زمانه دهشت انگيز كه قلب انسان را به لرزه در مي‌آورد، و در برخي مناطق، نقطه‌ي‌ استناد اهل ايمان شروع به ريختن كرده، و گروهي از اسباب و نشريات در جبهه مخالفِ اركان ايمان قرار گرفته و كساني كه وجود خدا را انكار مي‌كنند آشكارا و حق به جانب در انظار ظاهر مي‌شوند؛ در زمانه‌يي كه مخالفت با فرامين قرآن و عدم باور به قواي معنوي و نسبت دادن ايجاد و تصنيع به طبيعت بي‌ادراك، كور و كر شعار تمدن و معرفت و روشنفكري مي‌باشد؛ شما با تأليف رسالهي نور ـ كه از معجزات معنوي قرآن است ـ علاجي را كه در حكم پادزهر است در اختيار قلب‌هـاي مضطرب و درماندهي فراواني گذاشتيد كه نيازمند آب حيات ايمان بودند؛ سعادت ابدي را به آن‌ها بشارت داديد و آرمان‌هاي‌شان را با براهين و حجت‌هاي قطعي اثبات نموديد؛ اي راهنماي عزيز و قدسي ما كه در جاده كبراي حقيقت گام بر مي‌داريد! براساس سرّ "‌اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ" قطعاً نمونه‌يي از حسنات و نيكي‌هاي صدها هزار طلبهي نور ـ كه با رساله‌هاي نور ايمان‌شان را نجات داده‌اند ـ در دفتر اعمال شما ثبت خواهد شد.

هم‌چنان كه حضرت حق رساله شفابخش"ثمره" را در زندان دنيزلي عطا فرمود؛ طوري كه سختي‌هاي زندان از ميان رفت، و همان‌طور كه رايحه به غايت دل انگيز گل، تلخي خارهاي آن را محو كرد، خداوند دشواري‌هاي فاني شما را از

بين برد؛ و درست به همان منوال، حضرت رحيم ذوالجمال كه كريم است باز هم در زندان آفيون كه يك روز اضطراب مادي آن مساوي يك ماه فشار در زندان دنيزلي‌ست، بخش‌هاي استعانت و توحيد و تحميد از رساله حجة الزهرا و قسمت تصديق‌هايش بر رسالت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حجت‌هاي معظم آن را با ‌دست شما استاد عزيز چون ترياق و پادزهري عطا فرمود. ما طلبه‌هاي سراپا تقصير شما كه خواندن و نوشتن را با فيض رساله نور آموخته‌ايم معتقديم اين سه رساله كوچك مانند دانهي كاج كه خلاصه و برنامه‌يي از درخت بزرگ كاج را در درون خود محفوظ مي‌دارد حجتي بر حقانيت قطعي رساله نورند؛ و هم آن‌ها را نوعي خلاصة الخلاصهي رساله نور تلقي مي‌كنيم.

يكي از اين سه رساله كه ما از تعريف فضايل‌شان ناتوانيم و فقط مي‌توانيم بگوييم مطالعه آن‌ها گشايشي در روح‌مان ايجاد نموده و دردهاي مادي ما را مبدل به سرور و شادي كرده و ميوه‌هاي بي‌شماري از بوستان ايمان هديه مي‌آورند، يازده حجت توحيدي را بيان مي‌كند كه كفر و ضلالت و ظلمات طبيعت گرايي زمان ما را در هم خواهد شكست و از بين خواهد برد؛ دومين رساله تفسير دلنشيني‌ست از سوره شريف "فاتحه" ـ كه منبع و اساس و استاد موازنه‌هاي موجود در رساله نور است ـ و حجت‌هاي ايماني و قدسي آن را در بر مي‌گيرد؛ و سومين رساله نيز ترجمه كامل و اطمينان بخش و به غايت درخشاني از بخش مربوط به رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است كه باز هم در مدرسه يوسفيه آفيون بر قلب مبارك شما استاد عزيز خطور كرد. ما كه به هيچ وجه شايستگي هيچ چيز را نداريم آثار شما را ـ كه داراي ماهيت مذكور هستند ـ دريافت كرديم و با تمام توان‌مان در انتشارشان خواهيم كوشيد. حضرت حق را شكر بي‌پايان گفته و دعا مي‌كنيم كه"يا ارحم الراحمين! از استاد ما براي هميشه راضي و خشنود باش".

"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"

به نام طلبه هاي رساله نور

زبير، جيلان، صونگور، ابراهيم

* * *

مقدمه ترجمه درسي عربي به نام خطبه شاميه است

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا

برادران عزيز و صديق‌ام! حقيقت‌هاي موجود در اين رساله‌ي درسي ـ كه اصل آن به عربي بوده ـ چهل سال پيش به اصرار علماي شام در مسجد اموي در حالي براي جمعيت زيادي قريب به ده هزار نفر ايراد شد كه صد تن از علما نيز در آن‌جا حضور داشتند. سعيد قديمي حقايق مذكور را با حسي قبل از وقوع احساس كرده، و در كمال قطعيت بشارت‌هايي داده و گمان مي‌داشت كه اين حقايق در آينده‌يي نزديك مشاهده خواهد شد. ليكن دو جنگ جهاني و استبداد مطلق بيست و پنج ساله، به مدت چهل پنجاه سال باعث تأخير آن حس قبل از وقوع شد. خبرهايي را كه او در آن زمان داد اينك در عالم اسلام عيناً پديدار مي‌شود. پس بايد گفت اين درس بسيار بااهميت، صرفـاً خطبه‌يي قديمي نيست كه زمانش گذشته باشد؛ بلكه درسي اجتماعي و اسلامي، نو و منطبق بر حقيقت براي جماعتي سيصد و هفتاد ميليوني در جهان اسلام مي‌باشد، با اين تفاوت كه سال١٣٧١ (هـ .ق) بدل از ١٣٢٧(هـ .ق) است و به جاي مسجد اموي، جهان اسلام مورد خطاب قرار مي‌گيرد، لذا حدس مي‌زنم زمان انتشار ترجمه آن رسيده باشد. لذا اگر انتشار آن را مناسب ديديد منتشرش كنيد.

* * *

در اين‌جا نگارش پاسخ بسيار مهم به پرسشي به غايت بااهميت، مناسب ديده شد، زيرا چهل سال پيش سعيد قديمي در درس خود با حسي قبل از وقوع طوري بحث مي‌كند كه گويا درس‌هاي عالي رساله نور و تأثيرات آن را ديده است. اين است كه پرسش و پاسخ مذكور را مي‌نويسيم.

اشخاص بسياري از من و بعضي برادران (جماعت) نور پرسيده‌اند و هنوز هم مي‌پرسند كه "چرا رساله نور در مصاف با اين همه معارض و فيلسوف معاند و اهل ضلالت شكست نمي‌خورد؟ در حالي كه تا حدودي از انتشار ميليون‌ها كتاب مفيد و باارزش در‌باره ايمان و اسلام ممانعت مي‌كنند و بسياري از مردم و جوانان بيچاره را با سرگرم كردن به لذات زندگي دنيوي و بي‌بند و باري از حقايق ايمان محروم مي‌سازند و با حملات شديد و رفتارهاي ظالمانه و دروغ‌ها و تبليغات عليه رساله نور تلاش مي‌كنند تا اين مجموعه را در هم شكسته و مردم را از آن بترسانند و منصرف كنند، پس چرا ششصد هزار نسخه از رساله نور به گونه‌يي كه در هيچ اثر ديگري سابقه ندارد، غالباً به شكل دست‌نويس و با كمال اشتياق به صورت پنهاني منتشر شده، و در داخل و خارج با ذوق و شوق مطالعه مي‌شود؟ حكمت اين مطلب چيست؟ دليل آن كدام است؟"

در پاسخ به سؤالات فراواني از اين قبيل مي‌گوييم:

رساله نور كه براساس سرّ اعجاز قرآن حكيم تفسير حقيقي كتاب خدا مي‌باشد، همان‌طور كه در اين دنيا جهنمي معنوي را در ضلالت نشان مي‌دهد، در دايره ايمان نيز اثبات مي‌كند كه بهشتي معنوي در اين دنيا وجود دارد، نيز آلام دردناك معنوي در گناهان و پليدي‌ها و لذت‌هاي حرام را نشان داده، و وجود لذات معنوي هم‌چون لذت‌هاي بهشتي در حسنات و خصلت‌هاي نيكو و عمل به حقايق دين را اثبات مي‌كند. اين است كه در ميان افراد بي‌بند و بار و گمراه، عاقلان را نجات مي‌دهد؛ زيرا در زمانه فعلي دو وضعيت دهشتناك به شرح زير وجود دارد:

وضعيت اول: تنها راه نجات اهل فسق و فجوري كه به عاقبت نمي‌انديشند، و يك درهم لذت نقد را بر يك من لذت آتي ترجيح مي‌دهند، و احساسات انساني بر عقل و انديشه آن‌ها غلبه دارد، اين است كه درد و الم موجود در همان لذت را نشان داده و احساسات‌شان را مغلوب كنيد؛ و براساس اشاره‌يي كه در آيه

يَسْتَحِبُّونَ الْحَيوةَ الدُّنْيَا

(ابراهيم: ٣) هست تنها چاره نجات كساني كه در اين زمانه بر نعمت‌ها و لذاتِ چون الماس آخرت واقف‌اند و با اين حال خرده شيشه‌هاي شكستني دنيوي را بر آن ترجيح داده، و براساس حب دنيا و رازي كه گفتيم و به رغم وجود ايمان، از اهل ضلالت پيروي مي‌كنند، اين است كه در دنيا نيز عذاب جهنم و درد و الم آن را نشان‌شان دهيم. رساله نور چنين مشربي دارد.

وگرنه امروز در برابر عناد و گمراهي حاصل از كفر مطلق و علم، و دلبستگي و عادت حاصل از بي‌بند و باري اگر بخواهيد مردم را با شناساندن حضرت حق و اثبات وجود جهنم، با ترس از عذاب جهنم از بدي‌ها و پليدي‌ها منصرف كنيد، از هر ده نفر و شايد بيست نفر ممكن است يك نفر درس بگيرد. او هم احتمالاً بعد از درس گرفتن مي‌گويد:"خداوند غفور رحيم است و جهنم نيز اين نزديكي‌ها نيست" و ممكن است به بي‌بند و باري خود ادامه دهد، و بي‌شك قلب و روح چنين كسي مغلوب احساساتش مي‌شود.

بيش‌تر ارزيابي‌ها در رساله نور بدين منوال است كه با نشان دادن نتايج وحشتناك و دردآور كفر و گمراهي در دنيا، لجبازترين و نفس‌پرست‌ترين انسان را نيز از بي‌بند و باري‌ها و لذت‌هاي منحوس و نامشروع متنفر كرده، عاقلان آن‌ها را به‌سوي توبه سوق مي‌دهد.

مُجمل اين ارزيابي‌ها كه در گفتارهاي "ششم، هفتم و هشتم" و ارزيابي مفصلي كه در "موقف سوم گفتار سي و دوم" آمده، بي‌بند و بارترين فردي را هم كه در مسير گمراهي پيش مي‌رود مي‌ترساند و درس مورد نظر را به او مي‌قبولاند.

براي نمونه به اوضاعي كه به‌واسطه سياحت خيالي در آيه نور به عنوان حقيقت، مشاهده شده به اختصار كامل اشاره خواهيم كرد. كسي كه خواهان تفصيل موضوع است به صفحات "٢٥٦ تا ٢٥٩" در پايان "سكه غيبيّه" مراجعه كند. از جمله آن مطالب چنين است:

در آن سياحت خيالي وقتي دنياي حيواناتِ نيازمند رزق و روزي را مشاهده كردم نگاه مبتني بر فلسفه مادي موجب شد عالم ذي‌حيات مذكور را به سبب ناتواني و درماندگيِ همراه با نياز و گرسنگي شديد، بسيار اليم و دردناك ببينم. چون با چشم اهل ضلالت و غفلت نگاه كردم فرياد كشيدم، اما در يك لحظه كه با دوربين ايمان و حكمت قرآن نگاه كردم، اسم رحمان را ديدم كه در برج رزاق چون خورشيدي درخشان تابيدن گرفت و عالم ذي‌حيات بيچاره و گرسنه را مُزين به نور رحمت كرد.

آن‌گاه در دنياي حيوانات، دنياي ديگري را ديدم غرق ظلمت كه بچه‌ها با ضعف و ناتواني و احتياج در آن دست و پا مي‌زدند؛ غم انگيز و دردناك بود و موجب رقت و ترحم هر كسي مي‌شد. با چشم اهل ضلالت كه نگاه كردم گفتم:"اي واي!" اما ناگهان ايمان عينكي به من داد، و ديدم اسم رحيم در برج شفقت طلوع كرد؛ آن عالم تلخ و دردناك را با روشي زيبا و دلنشين چنان به عالمي دوست داشتني تبديل و منور كرد كه اشك‌هاي ناشي از شِكوه و تحمل درد و حُزنِ مرا تبديل به قطره‌هاي ناشي از لذات شكر و شادي نمود.

سپس عالم انسان، چون پرده سينما در برابرم ظاهر شد. با دوربين اهل ضلالت نگاه كردم. اين عالم را چنان ظلماني و وحشتناك ديدم كه از اعماق دل فرياد كشيدم "اي واي!" زيرا (از نگاه اهل ضلالت) انسان با آمال و آرزوهايي كه تا ابد امتداد مي‌يابد، و با تصورات و انديشه‌هايش كه بر كائنات احاطه دارد، و با همتي كه به جد خواهان بقاي جاودان و سعادت ابدي و بهشت است، و با استعدادهاي دروني، و قواي فطري بي‌حد و حصر و آزاد، هم‌چنين با نيازهايي كه متوجه مقاصد بي‌انتهاست، به رغم ناتواني و عجزش، از سوي دشمنان و مصايب بي‌شمار مورد حمله قرار مي‌گيرد، و با اين حال عمري كوتاه و حياتي پر دغدغه در متن ترس و واهمه‌ي هر روزه از مرگ را تجربه مي‌كند؛ در متن معيشتي به غايت پريشان، متحمل بلاي هميشگي زوال و فراق مي‌شود كه براي قلب و وجدان درد آورترين و سخت‌ترين حالت است؛ او با اين وضع به قبر و قبرستان كه براي اهل غفلت دروازه ظلمات ابدي‌ست نگاه مي‌كند. انسان‌ها يك به يك و گروه گروه به چاه ظلمات پرتاب مي‌شوند.

به محض مشاهده‌ي عالم انسان در ظلمات و تاريكي، در حالي كه با قلب و روح و عقلم، و با تمام لطائف انساني و شايد با تمام ذرات وجودم آماده گريستن با فرياد و فغان بودم، نور و قوت ايماني منبعث از قرآن، عينك ضلالت و گمراهي را در هم شكست و چشمي را بر سر من نهاد. ديدم اسم عادلِ حضرت حق در برج حكيم... اسم رحمان در برج كريم... اسم رحيم در برج غفور ـ يعني در آن معنا ـ اسم باعث در برج وارث... اسم محيي در برج محسن... و اسم رب در برج مالك؛ هر يك چون خورشيدي طلوع نموده، و همه عوالم موجود در عالم ظلماني انسان را نوراني و مسرور كردند. حالات جهنمي را در هم كوفته، پنجره‌هايي به‌سوي عالم نوراني آخرت گشوده و نورهايي به سمت دنياي در هم ريخته و پريشان انسان افشاندند. به تعداد ذرات كائنات "اَلْحَمْدُللّٰه" و "اَلشُّكرللّٰه" گفتم؛ و به عين اليقين ديدم و به يقين دانستم كه در همين دنيا هم در ايمان، بهشتي معنوي و در ضلالت، جهنمي معنوي وجود دارد.

آن‌گاه عالم كُره زمين مشاهده شد و قوانين علمي و ظلماني فلسفه‌يي كه از دين تبعيت نمي‌كند در سياحت خيالي‌ام عالم وحشتناكي را نشانم داد. وضعيت نوع انسان درمانده‌يي كه در كره بسيار سالمند و پير زمين و روي آن كشتي دهشتناك و در خلأهاي بي‌حد و حصر كائنات سرگرم سير و سياحت است، در ظلمتي هولناك در برابر ديدگانم ظاهر شد. كره سالمندي كه هفتاد بار سريع‌تر از گلوله توپ حركت مي‌كند، و مسافتي بيست و پنج هزار ساله را در يك سال طي كرده و دور مي‌زند و هميشه قابليت متلاشي شدن و تكه تكه شدن را دارد و درون‌اش مملو از تلاطم است. سرم به دَوَران افتاد و چشمانام سياهي رفت. عينك فلسفه را بر زمين كوبيدم و شكستم. به يك باره با چشمي نگاه كردم كه منور به حكمت قرآني بود. ديدم اسم‌هاي"قدير، عليم، رب، الله، رب السموات و الارض و مُسخر الشمس و القمرِ" آفريننده زمين و آسمان‌ها در بروج رحمت و عظمت و ربوبيت، چون خورشيد طلوع كردند و آن عالم ظلماني و وحشتناك و دهشت‌انگيز را چنان روشنايي بخشيدند كه كره زمين در آن حالت به چشم با ايمان من چون كشتي‌اي سياحتي ديده شد كه در نهايت نظم، تحت كنترل (خداوند)، كاملاً مجهز، راحت و امن است و روزي همه در آن تأمين مي‌باشد؛ زمين را چون

كشتي، هواپيما و قطاري ديدم كه براي پاكي و لذت و داد و ستد و سياحت ذي‌روحان حول خورشيد در مملكت رباني مهيا شده و محصولات تابستان و بهار و پاييز را در اختيار روزي طلبان مي‌گذارد؛ به عدد ذرات كره زمين

"اَلْحَمْدُللّٰهِ عَلَي نِعْمَةِ الاِيمانِ"

گفتم.

براساس اين قبيل مقايسه‌ها و موازنه‌ها در رساله نور ـ كه شمارشان بسيار زياد است ـ ثابت مي‌شود كه فاسقان و گمراهان در همين دنيا هم در جهنمي معنوي عذاب مي‌كشند و اهل ايمان و صلاح نيز در همين دنيا مي‌توانند به‌واسطه اسلام و انسانيت و تجليات ايمان و جلوه‌هايش در بهشتي معنوي لذات معنوي بهشت را بچشند و نسبت به مرتبه ايمان خود از آن بهره‌مند گردند.

ليكن جريان‌هايي كه در اين زمانه پرتلاطم حواس انسان را ابطال و نظر او را متوجه اطراف و اكناف كرده و از بين مي‌برند، موجب نوعي سرگشتي از نوع ابطال حس در انسان مي‌شوند؛ به نحوي كه اهل ضلالت موقتاً متوجه عذاب معنوي خود نشده و اهل هدايت نيز دچار غفلت شده نمي‌توانند قدر لذت حقيقي را بدانند.

دومين وضعيت دهشتناك اين قرن: ضلالت‌هاي ناشي از علم و كفر مطلق، و سرپيچي و تمرد حاصل از كفر عنادي، نسبت به زمان فعلي در گذشته بسيار كم‌تر بود. اين است كه دروس و حجت‌هاي محققان مسلمان در زمان قديم كاملاً كافي بود. آن‌ها كفر مشكوك را خيلي زود از ميان مي‌بردند. ايمان به خدا امري عمومي بود، لذا با بحث از خدا و هشدار درباره جهنم بسياري از مردم از فسق و فجور و ضلالت دست بر مي‌داشتند، اما امروز به جاي يك نفر كافر مطلقي كه در شهرهاي قديم بود، در هر قصبه صد كافر مي‌توان يافت. تعداد كساني هم كه به‌سبب علم و تكنيك سر از ضلالت در آورده و در برابر حقايق ايمان تمرد و عناد مي‌كنند امروز نسبت به گذشته صدبرابر بيش‌تر شده است. اين معاندان سركش با غروري در مرتبه فرعونيت و با ضلالتي هولناك در برابر حقايق ايماني به مبارزه بر مي‌خيزند، لذا براي ريشه كن كردن آنان در اين دنيا به حقيقتي قدسي چون بمب اتم احتياج است تا تجاوزهاي آن‌ها را متوقف نموده، و قسمي از آنان را وارد دايره ايمان كند.

حضرت حق را سپاس بي‌پايان كه رساله نور به عنوان لمعه و معجزه معنوي قرآن معجز البيان و ترياق كامل زخم‌هاي اين زمانه، با شمار فراواني از مقايسه‌ها و موازنه‌ها، دهشتناك‌ترين متمردان معاند را با شمشير الماسين قرآن در هم مي‌شكند؛ و حجت‌ها و دلايلش به عدد ذرات كائنات، در خصوص وحدانيت الهي و حقايق ايمان نشان مي‌دهد كه در برابر حملات شديد در بيست و پنج سال گذشته نه تنها شكست نخورده كه بر خصم هم پيروز شده است.

آري، موازنه ايمان و كفر و مقايسه هدايت و ضلالت در رساله نور، حقيقت مذكور را بالمشاهده اثبات مي‌كند. براي مثال اگر براهين و لمعه‌هاي دو مقام گفتار"بيست و دوم" و موقف نخست گفتار"سي و دوم" و پنجره‌هاي مكتوب"سي و سوم" و حجت‌هاي يازده‌گانه"عصاي موسي" با ساير موازنه‌ها و مقايسه‌ها قياس شود و مورد توجه قرار گيرد دانسته مي‌شود كه در اين دوره، حقايق قرآني تجلي يافته در رساله نور است كه كفر مطلق و عنادِ ضلالت سركش را در هم خواهد شكست.

ان شاء الله هم‌چنان كه قطعات كشف كننده طلسم‌هاي مهم دين و معماهاي آفرينش جهان در مجموعه طلسم‌ها گرد آمده است، قسمت‌هايي از رساله نور كه بر وجود جهنم‌هاي اهل ضلالت در دنيا صحه مي‌گذارد و لذايذ بهشتي اهل هدايت را در دنيا نشان مي‌دهد، و آشكار مي‌سازد كه ايمان يكي از هسته‌هاي معنوي بهشت است و كفر نيز تخم زقوم جهنم مي‌باشد؛ در مجموعه‌يي مختصر تأليف و منتشر خواهد شد.

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

برادران عزيز، صديق، معتقد، ثابت قدم، فداكار و وفادارم! مي‌دانيد كه هيأت كارشناسي در آنكارا نتوانسته است كرامات و اشارات غيبي رساله نور را انكار كند. البته به خطا گمان كرده‌اند من در آن كرامات سهمي دارم، پس اعتراض نموده و انتقاد ملايمي كرده‌اند كه"چنين چيزهايي نبايد در كتاب نوشته مي‌شد؛ كرامت را اظهار نمي‌كنند". من در دفاعيات‌ام به اين مطلب پاسخ داده و گفته‌ام:

"آن‌ها متعلق به من نيست، و من در حدي نيستم كه صاحب آن كرامات باشم. اين‌ها پرتو و لمعات معجزه معنوي قرآن‌اند كه در رساله نور به عنوان تفسير حقيقي قرآن به صورت كرامات، و براي تقويت قوه معنوي شاگردان از نوع اكرام الهي مي‌باشند. بيان اكرام، شُكر است، جايز و مقبول مي‌باشد".

اينك بنا بر دليلي مهم، اين پاسخ را كمي توضيح مي‌دهم، سؤال شد "چرا اكرام‌هاي الهي را بيان مي‌كنم و چرا در اين مورد تا اين حد تأكيد دارم؟ و چرا در چند ماه اخير در اين موضوع تا اين حد پيش رفته‌ام؟ بيش‌تر نامه‌ها ناظر بر همين كرامات‌اند".

پاسخ: در حالي كه براي خدمت ايماني رساله نور در اين زمان، در مقابل هزاران تخريب كننده به هزاران تعمير كننده نياز است؛ در حالي كه لازم است دست كم صدها كاتب و دستيار در كنار من باشند، در حالي كه ضرورت دارد ملت و دولت به جاي كناره گيري و قطع ارتباط، با تشويق‌ها و قدرداني‌هايشان ياري برسانند، و در حالي كه واجب است اهل ايمان خدمت ايماني را بدان سبب كه متوجه حيات باقي‌ست، بر حيات فاني و مشغله‌ها و منافع‌اش ترجيح دهند؛ خود را مثال مي‌زنم و مي‌گويم:

با منع من از هر چيز و هر تماس و ياري و كمكي، دشمنان ما با تمام توان‌شان درصدد شكستن قوه معنوي دوستان و سرد كردن‌شان نسبت به من و رساله نور بر آمده‌اند. گذاشتن مسئوليت هزاران نفر بر عهده بيچاره‌يي چون من، سالمند و بيمار و ضعيف و غريب و بي‌كس، و اين تنهايي و فشار را چون يك بيماري قلمداد كردن و مجبور كردن من به عدم تماس و ديدار با مردم، ترساندن مردم آن هم به گونه‌يي مؤثر كه برخي دوستان نزديك، حتي از دادن سلام هم مي‌هراسند و برخي حتي چنان مي‌ترسند كه نماز را هم كنار گذاشته‌اند؛ همه براي آن است كه قوه معنوي آنان را از بين ببرند؛ لذا در برابر تمام اين موانع ـ كه بيرون از حيطه اختيار من است ـ اكرام‌هاي الهي را بيان مي‌كنم تا عامل تقويت قوه معنوي شاگردان رساله نور گردد و براي اين‌كه نشان دهم لازم است بر رساله نور و پيرامون‌اش تأكيد معنوي داشت و براي اين‌كه روشن كنم رساله نور خود به تنهايي بدون نياز به ديگران به اندازه يك ارتش نيرومند است، اين مطالب را به من گفته‌اند، تا بنويسم؛ وگرنه حاشا خودنمايي و تكبر و فخر فروشي و غرور با اخلاص ـ كه از پايه‌هاي اساسي رساله نور است ـ ناسازگار مي‌باشد. ان شاء الله رساله نور هم‌چنان كه از خود دفاع مي‌كند و ارزش خود را نشان مي‌دهد به لحاظ معنا از ما نيز دفاع كرده و وسيله بخشش قصورهايمان خواهد شد.

به عموم برادران و خواهران، مخصوصاً كودكان معصوم و سالمندان ارجمند كه مستجاب الدعوه هستند هزاران بار درود مي‌فرستم و برايشان دعا مي‌كنم و فرا رسيدن رمضان مبارك را به آن‌ها تبريك مي‌گويم و از آن‌ها التماس دعا دارم.

برادر بيمارتان

سعيد نورسي

* * *

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ

برادر درمانده شما به دوست قديمي معترض و به همه كساني كه اهل دقت‌اند و به شما مي‌گويد، سعيد جديد با فيض قرآن معجز البيان در خصوص حقايق ايماني براهيني چنان منطقي و منطبق بر حقيقت بيان مي‌دارد كه نه تنها علماي مسلمان كه معاندترين فيلسوفان اروپا را نيز مجبور به تسليم كرده و مي‌كند؛ همان‌طور كه اخباري ازحضرت علي (رض) وغوث اعظم (رض) به طرز اشاري و رمزي در اهميت و ارزش رساله نور هست، قرآن معجز البيان نيز با رمز و اشارات، نظرها را به‌ رساله نور ـ كه در زمان كنوني معجزه معنوي آن است ـ جلب مي‌كند؛ اين رمز و اشارات قرآن كه از معناي اشاري آن نشأت مي‌گيرد در شأن اعجازش است و مقتضاي بلاغت اعجاز آميز اين زبان غيبي مي‌باشد. آري، در زندان اسكي شهير در زمانه‌يي دهشتناك هنگامي كه شديداً نيازمند تسلياي قدسي بوديم طي هشداري معنوي به من گفته شد"در مقبوليت رساله نور از اولياي قديم شواهدي مي‌آوري؛ در حالي كه بر اساس سرّ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍٍ اِلاَّ فِى كِتَابٍ مُبِين (انعام:٥٩)قرآن است كه در اين مسأله صاحب سخن مي‌باشد. آيا قرآن رساله نور را قبول دارد؟ با چه ديدي به رساله نور نگاه مي‌كند؟" خود را در برابر آن سؤال عجيب يافتم و از قرآن طلب ياري كردم. در يك لحظه براساس معناي اشاري از مسائل فرعي موجود در طبقات معاني صريح سي و سه آيه (از آيات قرآن)، احساس كردم رساله نور يكي از افراد داخل در كليت طبقه معناي اشاري آيات است و قرينه محكمي براي دخول و مدار امتيازش وجود دارد. بخشي از اين حقيقت را مفصل و بخش ديگرش را به اختصار ديدم. فكر مي‌كنم هيچ شك و شبهه و وهم و وسوسه‌يي باقي نماند. من نيز به اين نيت كه با رساله نور از ايمان مؤمنان محافظت كنم انديشه والاي مزبور را روي كاغذ آوردم و با شرط محرمانه ماندنش به برادران خاص‌ام دادم.

ما در آن رساله نمي‌گوييم كه اين معناي صريح آيه است، تا روحانيون بگويند: "فِيهِ نَظَرٌ". هم‌چنين نگفته‌ايم كليت معناي اشاري هم همين است، بلكه

مي‌گوييم: زير معناي صريح (آيه) طبقه‌هاي متعددي وجود دارد، يكي از آن طبقات هم، معناي اشاري و رمزي‌ست؛ معناي اشاري مذكور نيز كلي‌ست و در هر عصر و زمانه‌يي جزئياتي دارد. رساله نور نيز در اين زمانه فردي از افراد كليت طبقه آن معناي اشاري‌ست، و از گذشتهي دور نيز در بين علما پيرامون اين‌كه فرد مذكور بالقصد مدار نظر است و مسئوليت مهمي را ايفا خواهد كرد، قرينه‌هايي بر اساس علوم رياضي و اصول علم جفر وجود داشته و حجت‌هايي بيان شده است، لذا نه اين‌كه اين امر خلاف آيه قرآن و صراحت‌اش باشد بلكه به اعجاز و بلاغت‌اش خدمت مي‌كند. نمي‌توان به اين نوع اشارات غيبي اعتراض كرد. كسي كه نمي‌تواند برداشت‌هاي بي‌حد و حصر اهل حقيقت را از اشارات بي‌انتهاي قرآن انكار كند، منكر اين نكته نيز نبايد بشود و نمي‌تواند هم بشود.

اما كسي كه ظهور اثري چنين بااهميت را در دست فرد بي‌اهميتي چون من مي‌بيند و آن را عجيب و دور از عقل مي‌پندارد و اعتراض مي‌كند، اگر دانه درخت كاج را كه به اندازه دانه گندم است ببيند و بينديشد كه آفريدن درخت كاجي به بزرگي يك كوه از آن، دليل عظمت و قدرت الهي‌ست؛ بي‌شك مجبور مي‌شود بگويد ظهور چنين اثري در دست كسي چون ما كه در عجز و فقر مطلق است، آن هم در زمانه‌يي كه احتياج شديدي به آن هست دليلي‌ست بر وسعت رحمت الهي.

من، با شرف و اعتبار رساله نور به شما و معترضان اطمينان مي‌دهم كه اين اشارات و خبرهاي رمزي و اسرار اوليا هميشه مرا به شكر و حمد و استغفار از گناهان سوق داده است؛ و با اعمالي كه در مقطع بيست ساله‌ي عمرم در مقابل چشمان شما داشته‌ام اثبات مي‌كنم كه اين امر هيچ‌گاه حتي دقيقه‌يي باعث انانيت و غروري در من نشد تا مدار فخر و جاه طلبي نفس اماره گردد. آري، به رغم اين حقيقت، انسان هيچ‌وقت عاري از كوتاهي، فراموشي و سهو نيست. من كوتاهي‌هاي زيادي دارم كه خود متوجه آن‌ها نيستم؛ ممكن است انديشه‌هايم دچار آشفتگي شده و در رساله‌ها خطا و اشتباهاتي هم باشد. تأويلات فاسد و تحريفآميزِ اهل ضلالت كه با حروف ناقص الفباي جديد و زير پوشش ترجمه بشري به جاي حروف قدسي قرآن صورت مي‌گيرد و به صراحت آيات صدمه مي‌زند مورد اعتراض كسي نيست اما وقتي فرد بيچاره و مظلومي براي تقويت

ايمان برادران‌اش يك نكته اعجازي را بيان مي‌كند چنان به او اعتراض مي‌كنند كه موجب وقفه در خدمت ايماني او مي‌گردد. بي‌ترديد نه تنها كساني كه اهل حقيقت‌اند بلكه كساني هم كه اندك انصافي دارند اقدام به چنين اعتراضي نخواهند كرد.

اين مطلب را هم بايد اضافه كنم در زمان كنوني مشرب‌ها و مسلك‌هاي متعددي هستند كه ميليون‌ها علاقمند فداكار واقعي و قدرتمند دارند؛ در حالي كه آن‌ها ظاهراً در برابر هجوم وحشتناك ضلالت شكست خورده‌اند، بيچاره‌يي چون من نيمه اُمّي، و بي‌يار و ياور كه همواره زير نظر است و محل اقامت‌اش در مقابل كلانتري‌ست، كسي كه به اَشكال گوناگون و شگفت‌آور عليه او تبليغات مي‌كنند و درصددند همه را از او متنفر كنند، صاحب رساله‌ي نوري كه محكم ايستاده و از همه مسلك‌ها و مشرب‌هايي كه گفتيم جلوتر است؛ نيست، اين اثر نمي‌تواند هنر او باشد، او نمي‌تواند با اين اثر افتخار كند. رساله نور مستقيماً معجزه معنوي قرآن حكيم در اين زمان است و از سوي رحمت الهي احسان گرديده است. فردي كه گفتيم با هزاران نفر از دوستانش دست به دامان اين هديه قرآني شده‌اند. در هر حال اولين وظيفه مترجمي آن اثر بر عهده او گذاشته شده است. دليل اين‌كه مي‌گوييم رساله نور اثر فكر و دانش و هوش او نيست؛ رساله نور بخش‌ها و اجزائي دارد كه گاه در شش ساعت، يادو ساعت يا يك ساعت و گاه در ده دقيقه نوشته شده‌اند. من با سوگند اطمينان مي‌دهم كه اگر قوه حافظهسعيد قديمي (رض)

برخي از نسخهبرداران تعبير (رض) را در باره اين سعيد بيچاره به قصد دعا نوشته‌اند. من خواستم حذف‌اش كنم. بر دل‌ام خطور كرد كه دعايي‌ست به معناي "خداوند از او راضي باشد"؛ پس كاري با آن نداشته باش. من هم چنين كردم.

را هم داشته باشم كار ده دقيقه‌يي مذكور را در ده ساعت نمي‌توانم با فكر و انديشه خود انجام دهم. رساله‌يي را كه در يك ساعت نوشته شده با اين استعداد و قوه ذهني در يك روز هم نمي‌توانم بنويسم. گفتار سي‌ام را كه در شش ساعت نوشته شده نه من كه ده نفر فيلسوف ديندار اهل دقت هم نمي‌توانند حتي در شش روز بنويسند؛ و هكذا...

پس مي‌گوييم به رغم آن‌كه ما مفلس‌ايم خادم و جارچيِ مغازه گوهرهاي قيمتي شده‌ايم. حضرت حق در اين خدمت، به فضل و كرم‌اش ما و عموم طلبه‌هاي رساله نور را خالصانه و مخلصانه تداوم داده و موفق بدارد! آمين به حرمت سيد المرسلين.

سعيد نورسي

* * *

شعاع اول

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

وَ بِهِ نَسْتَعِينُ

(پاسخ شگفتي‌ست كه در برابر دو سؤال عجيب به يك‌باره به خاطر رسيد.)

سؤال اول: گفته شد: اورادي چون فاتحه و ياسين و ختم قرآن و چيزهاي قدسي، گاه به تعداد بي‌شماري از انسان‌هاي زنده و مرده تقديم مي‌شود؛ و اين با عقل هم‌خواني ندارد كه هديه‌يي جزئي در آن واحد به بي‌شمار افراد برسد و عين آن به هر كدام‌شان تعلق گيرد.

پاسخ: هم‌چنان كه فاطر حكيم عنصر هوا را در انتشار و تكثرِ چون برق كلمات، مزرعه و ميانجي‌اي قرار داد، و هم‌چنان كه اذان محمدي‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه به‌واسطه‌ي راديو بر فراز گل‌دسته‌يي خوانده مي‌شود در آن واحد در همه جا به گوش مردم مي‌رسد؛ به همين ترتيب فاطر حكيم براي اين‌كه فاتحه‌يي كه قرائت مي‌شود به‌واسطه حكمت بي‌پايان و قدرت بي‌نهايت‌اش در آن واحد به عموم اموات اهل ايمان برسد، در عالم و فضايي معنوي جريان‌هاي معنوي الكتريسته و راديوهاي معنوي بسياري گسترده‌ نهاده است و در تلفن‌هاي بي‌سيم

معنوي به كار گرفته، فعال مي‌كند. نيز به همان ترتيب كه اگر لامپي را در برابر هزاران آيينه روشن كنند، لامپي به هر يك از آيينه‌ها وارد مي‌شود؛ اگر ياسين شريفي قرائت شود و به ميليون‌ها روح اهدا گردد، به هر يك از آن‌ها ياسين شريف كاملي تعلق مي‌يابد.

سؤال دوم: خشن و آمرانه گفته شد: "تو براي مقبوليت رساله نور شواهدي از قصايد اشخاصي چون حضرت علي (رض) و غوث اعظم (رض) مي‌آوري. در حالي كه در اصل صاحب سخن، قرآن است. رساله نور تفسير حقيقي قرآن، يكي از ترجمان‌هاي حقايق آن و برهان مسائل‌اش مي‌باشد. همچنين اين طور نيست كه قرآن هم مانند ساير كلام‌ها از قشر و شالوده برخوردار بوده و شعور‌ش جزئي و خاص باشد. اين كتاب با عموم اشارت‌ها و اجزايش عين شعور و بي‌قشر است و فاقد هر چيز غير ضروري و اضافي مي‌باشد. قرآن ترجمان عالم غيب بوده و حق اظهار نظر درباره "گفتار‌ها" با همين كتاب است؛ بايد ببينيم نظر قرآن در اين‌باره چيست؟"

پاسخ: رساله نور مستقيماً برهان باهر قرآن، يكي از قوي‌ترين تفسيرهاي آن، پرتويي درخشان از اعجاز معنوي اين كتاب، رشحه‌يي از آن دريا، شعاعي از آن خورشيد، ملهم از آن معدن علم حقيقت، و ترجمه‌يي معنوي از فيض قرآن مي‌باشد. لذا بيان ارزش و اهميت آن در واقع به حساب ثنا و شرف قرآن است؛ پس بيان مزيت رساله نور مطلبي‌ست كه حق اقتضاي آن را دارد و حقيقت خواهان آن مي‌باشد و قرآن اجازه‌اش را مي‌دهد. سهم ترجماني چون من، فقط شُكر است و چنين كسي به هيچ وجه حق فخر فروشي و مدح خويش و غرور را ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. اشارات آياتي را كه بيان مي‌شود بايد از اين نقطه نظر مشاهده كرد؛ وگرنه كساني را كه مرا به خودبيني و تكبر متهم مي‌كنند نخواهم بخشيد. در پاسخ به اين سؤالِ بسيار مهم بود كه ظرف دو سه ساعت و يك‌باره، براساس معنا و حساب جفر، اشارات سي و سه آيه از آيات مشهور قرآن به "رساله نور"، به تعداد گفتار‌هاي موجود در رساله‌ي "گفتار‌ها"، دورادور و به اجمال مشاهده شد. اين سي و سه آيه كه به اتفاق و به شيوه‌هاي جداگانه با رمز خبر از رساله نور مي‌دهند در فضايي كم و بيش خيالي مشاهده شدند.

يادآوري نخست:

لازم است قبل از هر چيز به يادآوري ذكر شده در اول آيه بيست و چهارم توجه كرد. جاي يادآوري مذكور در ابتدا بود، اما در آن‌جا به خاطر رسيد و همان‌جا آورده شد.

يادآوري دوم:

اگر اشارت‌هاي مبتني بر موافقت و هماهنگي، مستند به مناسبات معنوي نگردند اهميت چنداني ندارد. اگر مناسبت معنويِ موضوع محكم باشد و اگر موضوع، فرد و مصداقي از آن به ‌شمار رود و شايستگي ممتازي داشته باشد، موافقت و هماهنگي بااهميت خواهد بود. لذا اماره و نشانه‌يي از كلام مذكور بر قصد آن محسوب مي‌شود؛ در نتيجه به صورت رمز يا اشاره يا دلالت نشان خواهد داد كه آن فرد به شكل خاصي شامل موضوع مي‌باشد.

اشارات و توافق و هماهنگي آيه‌هايي كه در ارتباط با رساله نور بيان مي‌شوند غالباً مستند به مناسبت معنوي محكمي هستند. آري، اين آيات مشهور بر مبناي محاسبات علم جفر ناظر بر مقطع پاياني سده سيزدهم و اوايل سده چهاردهم‌اند و به حساب قرآن و ايمان، به حقيقتي اشارت دارند و از نوري خبر مي‌دهند كه عامل تسلي و آرامش است؛ و برهاني قرآني را بشارت مي‌دهند كه شبهات حاصل از فتنه ضلالت را در آن زمان از بين مي‌برد؛ تفسير قرآني چون رساله نور است كه مظهر آن اشارات و رموز خواهد بود و وظايف و مسئوليت‌هاي مذكور را آن طور كه بايد ايفا خواهد كرد. از نظر خوانندگان رساله نور، بي‌هيچ ترديدي اين كتاب در موضوع مذكور پيشروست؛ لذا آياتي كه بيان مي‌گردد ناظر بر رساله نورند و به آن اشاره دارند.

آيه نخست: آيه نور در سوره نور است. اين آيه سببي از اسبابِ شانزدهگانهي وجه تسميهي رساله نور به نام‌هاي "رسائلِ النور"، "رسالةِ النور"، و "رسالةُ النور" است؛ پس لازم است پيش از همه، آيه مذكور بيان شود:

اَللّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَاْلاَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ اَلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ اَلزُّجَاجَةُ كَاَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لاَ شَرْقِيَّةٍ وَلاَ غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِى اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللّهُ اْلاَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ

(نور: ٣٥)

آيه نوريه فوق به لحاظ معنا، طبقات و وجوه فراواني دارد. وجهي اشاري و رمزي از طبقات و وجوه مذكور، به لحاظ معنا و براساس حساب جفر، طي چهار پنج عبارت و به ده وجه ناظر است بر "رسالةِ النور" و "رسالةُ النور" كه تفسيري نوراني از قرآن مي‌باشد. طبقه و پرده‌يي از طبقات و وجوهات مذكور نيز به طرز اعجازآميزي از الكتريسيته خبر مي‌دهد.

عبارت نخست كه ناظر است بر رساله نور:

مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ

است، يعني مثال نور الهي يا نور قرآني يا نور محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ‌همين

كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ

است كه حساب جفر آن "نُه‌صد و نود و هشت" مي‌باشد، وكاملاً منطبق بر رسالةُ النور با نون مُشددي كه دو "ن" محسوب مي‌شود است و بر آن اشاره دارد.

عبارت دوم:

اَلزُّجَاجَةُ كَاَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ

است، هم‌چنان كه در لمعه‌ي بيست و هشتم به تفصيل بيـان شده است، امام علي (رض) در قصـيده "جلجلوتيه" به طور صريح بر رسـالةِ النور نظـر دارد و با اشـاره به آن است كه مي‌گويد:

"‌اَقِدْ كَوْكَبِى بِاْلاِسْمِ نُوراً".

من حدس مي‌زنم اين اشارهي امام علي (رض) از رمز عبارت نوريهي بالا الهام گرفته شده است. مقام اين عبارت از آيه، در حساب جفر، "پانصد و چهل و شش" مي‌باشد و با دو تفاوت بسيار جزئي و رمزي به رقم رساله نور كه "پانصد و چهل و هشت" است از نقطه نظر توافق اشاره دارد و با معناي رمزي كاملاً ناظر بر آن است.

عبارت سوم: مِنْ شَجَرَةٍ است. اگر تاي تانيث در "شَجَرَةٍ" مانند حالت وقف "هـ" خوانده شود ارزش عددي آن "پانصد و نود و هشت" مي‌شود كه با ارزش عددي "رسائل النور" و "رسالةِ النور" كه همان "پانصد و نود و هشت" است كاملاً تطابق دارد؛ در عين حـال با يك تفـاوت رمـزي "رسـائل النور" را وارد افراد

"‌مِنْ فُرْقَانٍ حَكِيمٍ" مي‌كند و نشان مي دهد كه رسالةِ النور شجره مباركه‌ي فرقان حكيم است.

تاي تانيث مِنْ شَجَرَةٍ اگر همان "ت" بماند ارزش عددي اين عبارت براساس حساب جفر "نُه‌صد و نود و سه" مي‌شود؛ در اين صورت با پنج تفاوت مرموز و جزئي كه البته ضرري به تطابق ذكر شده نمي‌زند با "نه‌صد و نود و هشت" كه ارزش عددي رسالة النور مي‌باشد مطابقت داشته و به لحاظ موافقت با معناي آن نيز، بر آن اشارت خواهد داشت.

عبارت چهارم:

نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِى اللّهُ لِنُورِهِ

است كه ارزش عددي آن "نه‌صد و نود و نه" مي‌شود و با يك تفاوت اسرارانگيز با "نه‌صد و نود و هشت" كه عدد رسالة النور است مطابقت دارد، لذا بنابر نسبت محكم معنايي اين دو، رمزي در مرتبه اشارت مطرح است.

عبارت پنجم: مَنْ يَشَاءُ است كه با تفاوتي به غايت جزئي با نام مشهوري از مؤلف رسالة النور و لقب‌اش مطابقت دارد، همان گونه كه با معنايش نيز مطابقت دارد.

در صورت اظهار ضمير مقدّر در يَشَاءُ مي‌شود "‌مَنْ يَشَاءُ‌هُ‌" در آن صورت مطابقت كامل مي‌شود. اين آيه هم‌چنان كه ناظر بر رسالهِ النور با نام آن است، به صورت رمزي بر تاريخ تأليف و تكميل نگارش آن نيز دلالت دارد.

تنوين كلمه كَمِشْكَاةٍ در عبارت

نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ اَلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ

چون در محل وقف نيست، "ن" محسوب مي‌شود، و تاي تأنيث در فِى زُجَاجَةٍ چون در محل وقف است "ه" خوانده مي‌شود و ارزش عددي آن "هزار و سيصد و چهل و نه" است و به طور كامل با زمان تأليف نوراني‌ترين جزء رسائل النور و تكميل‌اش يعني "هزار و سيصد چهل و نه" تطابق داشته و بر آن اشاره مي‌كند.

ارزش عددي

اَلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ اَلزُّجَاجَةُ كَاَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ

"هزار و سيصد و چهل و پنج" است كه با تاريخ انتشار و مشهور شدن و درخشش رسائل النور كاملاً مطابقت دارد، زيرا "ر" مشدد، دو "ر"؛ "ن" مشدد، دو "ن"؛ "ز" مشدد، به اعتبار اصل‌اش يك لام، يك "ز"، و تاي تأنيث در زُجَاجَةٍ به جهت وقف، "ه" و عدم لزوم وقف در اَلزُّجَاجَةُ "ت" خوانده مي‌شود.

"ز" مشدد اگر دو "ز" به‌شمار رود در آن صورت عدد "هزار و سيصد و بيست و دو" را خواهيم داشت كه كاملاً مطابق است با تاريخي كه مؤلف رسالةِ النور شروع به مقدمات نوريه كرده بود.

هم‌چنين در عبارت مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ اگر تاي اول را "ت" و تاي دوم را به دليل وقف "ه" بدانيم و تنوين شَجَرَةٍ را هم به حساب آوريم و "ن" بخوانيم، "هزار و سيصد و يازده" را خواهيم داشت؛ تاريخي كه به صورت رمز ناظر بر مقطعي‌ست كه مؤلف رسائل النور، در آن زمان شروع به تدريس علوم عربي به عنوان مرحله‌يي براي پرداختن به قرآن كرد؛ قرآني كه شجره قدسي و مبارك رسالةُ النور است.

پس پيوستگي اين تعداد از مطابقت‌هاي بامعنا و متعدد قرآني صرفاً اماره و اشارت نيست، بلكه دلالتي محكم است و آن را مي‌توان با مناسبت معنوي‌اش، تصريحي بر برق و رسائل النور دانست. لطافتي از لطافت‌هاي مناسبت معنوي آيه چنين است: محتواي آيه به صورت معجـزه و از نوع اخبـار غيبي، هم بر وجـود برق اشاره دارد هم بر رسالةِ النور؛ علاوه بر آن بر ظهـور هر دوي آن‌ها و تكميل‌شان ـ كه پس از زمان ظهور‌شان صورت مي‌گيرد ـ تأكيد مي‌كند و وضع خلاف عادت‌شان را بسيار زيبا نشان مي‌دهد.

براي مثال، عبارت

زَيْتُونَةٍ لاَ شَرْقِيَّةٍ وَلاَ غَرْبِيَّةٍ

مي‌گويد: "متاع ارزشمند برق چيزي نيست كه از شرق يا غرب حاصل شده باشد؛ بلكه از عالم بالا، از جو هوا و گنجينه رحمت، از آسمان‌ها نازل مي‌شود؛ و به همه جا تعلق دارد؛ پس لزومي ندارد از جاي ديگري آن را جستجو كرد". به همين ترتيب رسائل النور هم كه برقي معنوي‌ست نه از معلومات و دانش شرق سرچشمه گرفته و نه از فلسفه و فنون غرب؛ يعني نور و متاعي نيست كه از آن‌ها اقتباس شده باشد. اين نور از مرتبه اعلايِ عرشيِ قرآن كه سماوي و فوق شرق و غرب است اقتباس مي‌شود.

يا مثلاً عبارت

يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ

با معناي رمزي مي‌گويد: "در قرون سيزده و چهاردهم چراغ‌هاي سماوي، بي‌آتش روشن مي‌شوند؛ و بي‌وجود آن پرتو افكني مي‌كنند. اين زمان نزديك است". يعني به تاريخ "هزار و دويست و هشتاد" نزديك است؛ بنابراين هم‌چنان كه كيفيت

خلاف عادت برق و آمدن‌اش با عبارت فوق به صورت رمز بيان مي‌شود، اعلام مي‌گردد كه رسائل النور به عنوان برقي معنوي، دانشي والا و بسيار عميق است؛ با اين وجود هر كسي بدون سختي تحصيل و يادگيري و بدون نياز به استادان ديگر و بي آن كه لزومي به اقتباس از مدرسان ديگر باشد، به فراخور مرتبه خويش مي‌تواند اين علوم عالي را بدون آتش دشواري و مشقت فهم كند و دريابد و به تنهايي استفاده نموده و عالمي محقق شود.

هم‌چنين اشاره دارد كه مؤلف رسائل النور هم، بي‌آتش، پرتو افكني مي‌كند و بي‌آن‌كه محتاج سختي‌هاي درس و مشقت تحصيل باشد به خودي خود نوراني و عالم مي‌شود.

آري، سه اشاره اعجازآميز عبارت مذكور همان‌گونه كه دربارهي برق و رسائل‌النور حقيقت مي‌باشد، در خصوص مؤلف آن هم عين حقيقت است. مطالعه‌كنندگان تاريخچه حيات او و همشهريان‌اش مي‌دانند كه مؤلف رسائل النور كتاب‌هايي را كه طبق روال عادي در مدارس ديني بعد از كتاب "اظهار" در پانزده سال مي‌آموزند او در سه ماه فرا گرفته است. نيز هم‌چنان كه اين عبارت از لحاظ مناسبت معنوي، داراي اشارتي لطيف و محكم است، به لحاظ توافق محاسبهي جفري و ابجدي، نزديك بودن زمان ظهور برق، پديد آمدن رسائل النور و ولادت مؤلف‌اش را به رمز خبر مي‌دهد. لمعه اعجاز ديگري هم نشان مي‌دهد بدين ترتيب كه: مقام عددي يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ "هزار و دويست و هفتاد و نه" است و در وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ نيز از آن‌جا كه دو تنوين دو "ن" محسوب مي‌شود "هزار و دويست و هشتاد و چهار" مي‌شود؛ لذا به لحاظ معنا بر نزديك بودن زمان همگاني شدن برق و نزديكي ظهور رسائل النور؛ و با كلمه قدسي يَكَادُ به اين كه چهارده سال بعد مؤلف‌اش به دنيا خواهد آمد معناً اشاره مي‌كند؛ همين طور براساس علم جفر نيز با همان تاريخ مطابقت كامل دارد. مشخص است كه اجتماع بندهاي ضعيف و ظريف، موجب مي‌شود طنابي محكم و قوي حاصل گردد. بنا بر همين سرّ، اشارت‌هاي آيه مذكور موجب استحكام يك‌ديگر شده و هم‌ديگر را تأييد مي‌كنند. لذا تطابق اگر تمام و كمال هم نباشد حكم آن را خواهد داشت و اشارت در مرتبه دلالت قرار مي‌گيرد.

يادآوري: من اشارت‌هاي اين آيه نوريه را براي برق و رسائل النور بيان نكردم، بلكه مي‌خواستم لمعه‌يي از بخشي از اعجاز معنوي آيه را بازگو كنم.

نتيجه: اين آيه قدسي با معناي صريح‌اش، نور الهي و نور قرآني و نور محمدي‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را تعليم مي‌دهد؛ در عين حال با معناي اشاري‌اش هم‌چنان كه ناظر بر همه اعصار است، بر قسم پاياني قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم نيز نظر دارد و از ديگران مي‌خواهد كه با دقت و توجه در مقاطع زماني مذكور نظر كنند. من نتيجه قطعي‌اي را كه بدان دست يافته‌ام بي‌هيچ اكراهي مي‌نويسم؛ معتقدم آن‌چه در اواخر و اوايل دو قرن مذكور بيش از مسائل ديگر به چشم مي‌خورد و نسبت به امور ديگر داراي مناسبت معنوي بيش‌تري‌ست و مطابقت و موافقت تمام عبارات آيه فوق را بيش از همه مطالب ديگر دارا مي‌باشد و آيه با معناي رمزي‌اش مستقيماً ناظر بر آن است برق و رسائل النور مي‌باشد. اگر دچار خطا شده باشم از ارحم الراحمين مي‌خواهم با رحمت‌اش مرا ببخشد. كساني كه مي‌خواهند شايستگي برخورداري از التفات آيه مذكور توسط رسائل النور را در يابند به هر يك از رساله‌ها كه نظري كنند متوجه خواهند شد. دست كم رساله "شش نكته" را كه به شش اسم الهي مربوط مي‌شود و لمعه سي‌ام نام گرفته و يكي از ثمرات زندان اسكي شهير مي‌باشد مطالعه كنند يا حداقل نكته‌هاي پنجم و ششم در همان لمعه را به دقت بخوانند كه مربوط به اسم‌هاي "حي و قيوم" مي‌شوند؛ در آن صورت موضوع را تأييد و تصديق خواهند نمود.

دومين آيه‌يي كه به رسائل النور اشاره دارد: آيه‌ي مشهور فَاسْتَقِمْ كَمَا اُمِرْتَ (هود: ١١٢) است كه سبب بيان حديث "‌شَيَّبَتْنِى سُورَةُ هُودٍ ‌" شد. موضوع اشاره "اِسْتَقِمْ‌ كَمَآ ‌أُمِرْتَ‌‌‌‌‌‌" ‌ِ‌در لمعه هشتم به تفصيل آمده است؛ آيه مذكور آيه‌ي مشهوري‌ست و در مقابل صفحه‌يي قرار دارد كه دو اشاره محكم را در آيه‌ي

فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعِيدٌ

(هود:‌١٠٥) الي آخر سوره هود، در خود جاي داده است. مقام جفري آن "هزار و سيصد و سه" است؛ نيز ارزش عددي

وَِاسْتَقِمْ كَمَا اُمِرْتَ

(شورى: ١٥) در صفحه دوم سوره شوري هم "هزار و سيصد و نه" مي‌شود، كه در آن تاريخ در ميان عموم مخاطبان، خصوصاً به نام قرآن به يك نفر توجه و التفات نموده و امر به استقامت مي‌كند. تاريخ نخست،

تاريخي‌ست كه مؤلف رسائل النور شروع به تحصيل علومي مي‌كند كه نتيجه‌اش رساله نور مي‌شود. تاريخ آيه دوم نيز اشاره دارد به دوره‌يي كه مؤلف مذكور از نظر علمي به صورتي خارق العاده و در زماني اندك پيشرفت نموده، از تحصيل به تدريس پرداخته و بيش از صد كتاب را كه معمولاً طي پانزده سال در مدارس ديني مي‌خوانند طي سه ماه يعني در طول يك زمستان مطالعه كرده است. او در همان ايام نزد علماي بنام آن دوره مكرر امتحان شد تا معلوم شود كه محصول همان سه ماه به اندازه پانزده سال تحصيل نتيجه داده است؛

اين مطالب ستايش آميز از آنِ سعيد نيست، بلكه تعريف يكي از شاگردان و خادمان قرآن به لسان و حال سعيد (رض) است؛ تا به خدمتي كه ارائه مي‌دهد اعتماد كنند.

به هر سؤالي كه از هر علمي از او مي‌پرسيدند پاسخ درست مي‌داد. تاريخ مذكور با تاريخ دوره ذكر شده كاملاً مطابقت دارد و اين اشاره‌يي رمزي‌ست به استقامت رساله نور.

سومين آيه مشهور: آيه

وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا

(عنكبوت: ٦٩) علاوه بر مناسبت محكم معنوي، داراي مقام جفري "هزار و سيصد و چهل و چهار" است. در آن تاريخ ظاهراً كساني چون شاگردان رساله نور كه بيش از ديگران مظهر آيه فوق بودند مشاهده نمي‌شوند. معلوم مي‌شود اين آيه در ميان طبقات متعدد معنايياش از طبقه‌يي اشاري و پرده‌يي رمزي بر رساله نور كه تفسير درخشاني از قرآن است ناظر است و آيه‌يي چون

اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَيَطْغَى

در سوره علق كه پيش از همه نازل شده است با معنا و مقام جفري‌اش مي‌گويد: در "هزار و سيصد و چهل و چهار"، ميان انسان‌ها طغيان و انكاري فرعون‌منشانه و بي‌سابقه پديد مي‌آيد؛ آيه‌ي

وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا

نيز مبارزه كنندگانِ با طغيان ياد شده را مي‌ستايد. آري، يكي از پيامدهاي جنگ جهاني اين بود كه عالم اسلام و عالم انسانيت زيان‌هاي زيادي ديدند. جباران و سركشانِ نوع انسان به‌ويژه در اروپا و مخصوصاً يكي از آن‌ها با تكيه بر قدرت و دارايي و پول هم‌چون فرعون غرق طغيان و گردنكشي شدند و همين اشخاص خاص موجب مي‌گردند نوع بشر مسئول قرار گيرند، لذا تعبير آيه، اسم عمومي انسان است.

اگر "ن" مشدد در لَنَهْدِيَنَّهُمْ را يك "ن" به حساب آوريم مي‌شود "هزار و دويست و نود و چهار" كه بِسمِله زندگاني مؤلف رسالة النور و نخستين سال ولادت اوست. اگر "ل" مشدد را دو "ل" بدانيم و "ن" را يك "ن" به حساب آوريم، در آن صورت تاريخ "هزار و سيصد و بيست و چهار" را خواهيم داشت كه با ميدان آمدن مؤلف رساله نور و مطرح شدن‌اش به‌واسطه مبارزه معنوي او در هنگامه اعلام دوره‌ي آزادي مصادف است.

چهارمين آيه مشهور: آيه

وَلَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعًا مِنَ الْمَثَانِى

(حجر: ٨٧) است. اين عبارت، قرآن عظيم الشأن و سوره فاتحه را به صورت مثنّا ستايش مي‌كند و براساس علم جفر بر رساله نور اشاره دارد كه برهاني شايستهي وصف مثنّاي قرآن است و همراه شش ركن ايمان، حقيقت اسلام را كه هفت اساس مي‌باشد بيان مي‌كند و چون آيينه‌يي كه مظهر نور سَبْعًا مِنَ الْمَثَانِى ‌باشد، سبعه مشهور قرآن را به صورت درخشان اثبات مي‌كند. آتَيْنَاكَ سَبْعًا مِنَ الْمَثَانِى با مقام ابجدش كه "هزار و سيصد و سي و پنج" است بر تاريخ انتشار از طريق چاپ تفسير "اشارات الاعجاز" كه به‌مثابه فاتحه رسالةِ النور است اشاره دارد؛ اين تفسير، توضيحات مربوط به سوره فاتحه و آيات ابتدايي سوره بقره را در بر مي‌گيرد و تاريخ انتشار آن سال "هزار و سيصد و سي و پنج يا شش" است. آيه ياد شده نشانه‌يي‌ست كه از وراي پرده‌يي رمزي ناظر بر آن مي‌باشد.

آيه پنجم:

اَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَاَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِى بِهِ فِى النَّاسِ

(انعام: ١٢٢) است. رمز اين آيه، لطيف است، زيرا با مناسبت معنوي محكم، هم‌چنين براساس علم جفر، در ميان افراد كثيراش به طور خاص بر رسالةِ النور و مؤلف‌اش ناظر مي‌باشد. توضيح مطلب چنين است كه اگر تنوين در واژه "مَيْتًا" نون به‌شمار رود ارزش عددي آن "پانصد" مي‌شود و با ارزش عددي "سعيد نورسي" كه آن هم پانصد است مطابقت مي‌كند، پس اشاره دارد كه"سعيد نورسي هم در حكم ميت بود، با رسالةُ النور احيا گرديد و به‌واسطه آن زندگاني يافت".

آري، دو تنوين موجود در

اَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَاَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا

"ن" هستند؛ پس ارزش عددي آن مي‌شود "هزار و سيصد و سي و چهار"، كه در همان

تاريخ ـ براساس تقويم عربي ـ سعيد در جنگ جهاني از مرگي جسمي و هولناك نيز به صورت شگفت‌آوري نجات يافته بود و از مرگي شديد و معنوي كه برخاسته از فلسفه و غفلت بود رهايي يافت و با آب حيات قرآن وارد زندگي جديدي شد. اين توافق معنوي و مطابقت جفريه، اشاره‌يي در مرتبه دلالت است.

هم‌چنين اگر در

فَاَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِى بِهِ فِى النَّاسِ

تنوين، "ن"، و "ن" مشدد دو "ن" به‌شمار ‌رود، و چون يايي كه در "بِهِ" تلفظ مي‌گردد به حساب ميآيد، ارزش عددي عبارت، "هزار و دويست و نود و چهار" مي‌شود كه نخستين سال ولادت و زندگاني اوست. معلوم مي‌شود با اين عبارت به حيات جسمي و با عبارت نخست نيز به زندگاني معنوي او اشاره مي‌گردد.

نتيجه: آيه ياد شده از طبقه‌يي اشاري در ميان طبقات متعدد و فراواني كه دارد به رمز و اشاره و شايد هم به دلالت ناظر است بر رسالة النور، مؤلف‌اش، ابتداي قرن حاضر (چهاردهم)، و مبدأ رسالة النور در ابتداي قرن حاضر.

تتمه آيهي

اَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا

اَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَاَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِى بِهِ فِى النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا

سه مناسبت كه تأييد كننده‌ي اشاره‌ي محكم آيه فوق و تقويت كننده لطافت اشاره‌ي مذكور مي‌باشند در ماه رمضان ناگهان بر قلب‌ام خطور كرد. به قطع و يقين اطمينان يافتم كه كلمه مَيْتًا كاملاً مناسب سعيد است. اين آيه، سعيد، مؤلف رساله نور را با عنوان "مَيِّتْ" نشان مي‌دهد و يكي از حكمت‌هايش اين است:

او معما و طلسم مرگ را به‌واسطه رساله نور گشوده، و كشف و اثبات نموده است كه براي اهل ايمان، زير آن چهره دهشت‌انگيز، حقيقتي بسيار مأنوس و سرور انگيز و نوراني وجود دارد؛ و با اهل الحاد كه در زندگاني فانيِ مرگ آلود

غرق‌اند، به‌واسطه موت ظاهري و گذرا ولي باقيانه و حيات آلود، پيروزمندانه مقابله مي‌كند.

اهل الحاد كه مظهر سرّ

كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُمَاتِ

هستند به‌واسطه اباحه، تمايلات نامشروع را تزيين مي‌كنند و رساله نور در برابر آن‌ها، مرگ را مقابل زندگاني فاني و فريبنده قرار داده و لذت و زينت‌هايش را زير و زبر مي‌كند، مي‌گويد و اثبات مي‌كند كه"مرگ براي اهل ضلالت نيستي هميشگي‌ست و قرآن و ايمان است كه آدمي را از آن چوبه دار وحشتناك نجات مي‌دهد و موت را تبديل به اجازه نامه‌يي مبارك براي رهايي مي‌كند". اين است كه حقيقت بزرگ مرگ در رساله نور جايگاه وسيع و بسيار مهمي دارد؛ طوري كه در بيش‌تر تهاجمات‌اش مرگ را به دست گرفته بر سر اهل ضلالت مي‌كوبد و براي آن‌كه بر سر عقل آيند تلاش مي‌كند.

دوم: "رابطه موت" يكي از موضوعات چهارگانه اهل طريقت و مؤثرترين آن‌ها، مخصوصاً نزد "نقشبنديان" است، كه سعيد قديمي را به سعيد جديد (رض) تبديل كرده و مدام در حركت فكري، رفيق سعيد جديد شده است. مؤلف توسط رابطه‌ي مذكور در رساله‌ها به‌ويژه در رساله "سالمندان" كشفيات را به وضوح ديده و حقيقت نوراني و حياتي و زيباي مرگ را در حق اهل ايمان نشان داده است.

سوم: آيه فوق با حساب جفر و ابجد، زمان و تاريخ فرا رسيدن سه نوع مرگ را كه از هر سو به سعيد هجوم مي‌آورند دقيقاً نشان داده و با آن مطابقت دارد. پس فردي از افرادِ كلمه "مَيِّتْ" در آيه مذكور كه ـ مد نظر قرار دارد ـ سعيد النورسي‌ست كه با مطابقت تام با ارزش عددي "مَيِّتْ"، مصداق و مظهر اشارتي خاص است.

* * *

(اين يكي از كرامات صداقت صبري‌ست.)

من بعد از نماز سرگرم نوشتن اين تتمه بودم كه ديدم، امين، خلف سليمان صديق يادداشت صبري مربوط به آيه اَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا را دريافت كرده است، و خواهان نورهايي چون توضيحات صبري از فيوضات رمضان است. آن‌چه را مي‌نوشتم به امين نشان دادم. شگفت‌زده گفت: "اين، يكي از كرامات صبري و رساله نور است". وقتي به موازنه اسرار آميز قرآني در اين آيه فكر مي‌كردم، در برابر عبارت

فَاَمَّا الَّذِينَ شَقُوا

(هود:‌١٠٦) در سوره‌ي هود، موازنه‌ي موجود در

وَاَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّةِ

(هود: ١٠٨) به خاطرم رسيد و به من فهماندند كه: "هم‌چنان كه آيه دوم و عبارت اول به لحاظ معنا و طبق محاسبه جفر كاملاً بر مشرب رساله نور و شاگردانش ناظر است؛ آيه

فَاَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ

نيز براساس علم جفر به معارضان و دشمنان رساله نور و مبدأ جريان و دوره فعاليت‌شان و انتهاي آن اشاره داشته و مطابقت دارد". بدين صورت كه در بحث از آياتي مانند

يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِاَفْوَاهِهِمْ

(صف: ٨) در شعاع اول، بيان شده است، تاريخي كه هفت يا هشت آيه آن را با اهميت نشان مي‌دهند "هزار و سيصد و شانزده و هفده" است و اين شـروع دوره سـوء قصـد به قرآن است. فَاَمَّا الَّذِينَ شَقُوا طبق محاسبه جفر دقيقاً همان تاريخ را نشان مي‌دهد. "م" مشدد را اگر دو "م" به حساب آوريم مي‌شود "هزار و سيصد و پنجاه و هفت"؛ اگر "ل" مشدد را نيز دو "ل" بدانيم عدد "هزار و سيصد و چهل و هفت" را خواهيم داشت كه تاريخ فعاليت طغيانگري اين عصر است. اگر هر دو حرفِ مشدد دو تا حساب شوند مي‌شود "هزار و سيصد و هشتاد و هفت"؛ در اين صورت

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ

احتمال دارد پايان يك جريان وحشتناك باشد.

فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ

هم مي‌شود "هزار و سيصد و شصت و يك"؛ اگر "ي" فَفِى النَّارِ را كه خوانده نمي‌شود به حساب نياوريم، "هزار و سيصد و پنجاه و يك" مي‌شود؛ و اگر "ن" مشدد را به اعتبار اصل آن يك "ل" و يك "ن" بدانيم باز هم تاريخ "هزار و سيصد و سي و يك" را خواهيم داشت كه مصادف

است با جنگ جهاني و حريق توأم با فرياد و فغان‌هاي آن؛ لذا اين آيه از عذاب اهل شقاوت در آتش جهنم و زفير و شهيق‌شان خبر مي‌دهد و با اشاره مي‌گويد اشقيا كه موجب مي‌شوند اهل ايمان گرفتار فتنه شوند در دنيا و آخرت مجازات خواهند شد؛ به همين ترتيب آيهي‌

اِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ

(بروج: ١٠) از سوره اسرار آميز

وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ

(بروج: ١) كه ظاهراً ناظر بر اين عصر هم مي‌باشد نيز اشاره دارد بر دو آتش سوزي بزرگ استانبول و حريق جنگ جهاني كه مانند عذاب جهنم مجازات فتنه مذكور مي‌باشد.

نتيجه: اين آيه هم‌چنان كه ناظر بر همه اعصار است، براي جلب نظر بيش‌تر به زمانه فعلي، براساس دانش جفر به سه چهار دوره تاريخي اين قرن و حوادث آن اشاره كرده و با صورت معنايي و نحوه بيان، به كيفيت و وضعيت دو جريان اشاره مي‌كند. هنگامي كه نامه صبري در راه بود، پيش از دريافت آن، وقتي تحت تأثير معنوي اين نامه به آيه فوق الاشاره و آيه اَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا مي‌انديشيدم مطلب ياد شده به ذهن‌ام خطور كرد. سرّ و حكمت آن‌كه رساله نور تا اين حد مظهر اشارت قرآني است و شاگردان‌اش نيز با چنين بشارت ارزشمندِ فرقاني و التفات اقطاب مواجه‌اند، عظمت و هيبت مصيبت و بلاست؛ لذا رساله نور با چنان تمجيد و تحسين قدسي مواجه شده، كه تاكنون هيچ اثري اين‌گونه نبوده است. معلوم مي‌شود اهميت در بزرگي فوق العادهي آن نيست بلكه به مجاهده هر چند جزئي و اندك اين مجموعه با دهشت و تخريبات فوق العاده‌ي مصيبت مربوط است؛ به نحوي كه در اين مسير اهميت بسيار فراوان يافته، تا آن‌جا كه در اين آيه به آن اشارت شده، و در قرآن بشارت داده مي‌شود كهوارد شوندگان به حيطه رساله نور ايمان‌شان را كه در خطر است نجات داده و با ايمان وارد قبر مي‌شوند و به بهشت خواهند رفت. آري، گاه مي‌شود كه سربازي به دليل خدمت‌اش فراتر از يك سپهبد قرار مي‌گيرد و هزاران درجه ارزش مي‌يابد.

يادآوري: آيه‌هايي كه پيش‌تر بيان شد يا آن‌هايي كه بعدها مي‌گوييم نه تنها با توافق و مطابقت، كه با فردي جزئي از جزئيات كثيرِ معناي كليِ هر يك آيات به رساله نور اشاره مي‌كنند. و اين مناسبت معنوي با توافق جفري و ابجدي تأييد

شده و بر اين اساس مي‌توان گفت كه آن آيات به صورت خصوصي ناظر بر رساله نور هستند.

آيه ششم:

وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ

(حديد: ٢٨) در سوره حديد است، يعنيبه شما نوري احسان مي‌كنم كه با آن راه درست را در تاريكي‌ها بيابيد و در آن پيش برويد. خداوند را سپاس كه رساله نور يكي از فردهاي درخشان اين معناي كلي و قدسي‌ست. چون تنوين موجود در نُورًا"، "ن" محسـوب مي‌شود، در اين‌جـا با عـدد "هزار و سيصد و هجده" به پنج سال پيش از زماني اشاره دارد كه مؤلـف رسـالةِ النور از مسئوليت تدريس به انجام وظيفه تأليف پرداخت و سياحت‌هاي مجاهدانه را آغاز كرد؛ نيز با زماني مطابقت دارد كه دو سال بعد از يك انقلاب مهم فكري بود، يعني سال "هزار و سيصد و شانزده"، تاريخي كه بسياري از آيات به آن اشاره مي‌كنند؛ بنابراين آغاز فعاليت‌هاي مقدماتي رساله نور در همان تاريخ بوده است. آيه نوراني ياد شده به لحاظ معنا و به حساب جفر با موضوع ذكر شده مطابقت دارد و وجود چنين حقيقتي در قرآن معجز البيان ـ كه تمام وجوه آن عين ادراك و شعور است ـ نمي‌تواند اتفاقي و تصادفي باشد.

آيه هفتم:

وَ يُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ

(يونس: ٨٢) است. يكي از مصاديق آشكار معناي كلي اين آيهي مشهور در زمانه فعلي، رسالة النور مي‌باشد. اگر "ل" مشدد در لفظ "اللّهُ"، يك "ل" محسوب ‌شود و "ي" ملفوظ در "بِكَلِمَاتِهِ" هم محاسبه شود عدد "نه‌صد و نود و هشت" را خواهيم داشت؛ لذا اين عدد با عدد رسالة النور كه ارزش عددي آن هم "نه‌صد و نود و هشت" است كاملاً مطابقت مي‌كند و آيه بنابر مناسبت معنوي به صورت رمزي ناظـر بر آن است. يكي از مناسبـاتي كه رمـز مذكور را لطافت و در عين حال استحكام مي‌بخشد اين است كه اجزاي رسالةُ النور به نام "گفتار‌ها" (سوزلر) شهرت يافته است. عربي اين واژه مي‌شود "كلمات". رساله نور با اين "كلمات"، چنان ثابت كرده است حقايق قرآن، عين حقيقت و محض حق مي‌باشند كه فيلسوفان بي‌دين اين دوران مجبور به تسليم و سكوت مي‌شوند.

آيه هشتم:

قُلْ اِنَّنِى هَدَينِى رَبِّى اِلَى صِرَاطٍٍ مُسْتَقِيمٍ

(انعام: ١٦١) است. يكي از افراد مناسب و موافق معناي كلي اين آيه مشهور در عصر فعلي، رسالة النور است.

كلمه صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ به حساب جفر، و با "ن" بودن تنوين در صِرَاطٍ، با دو تفاوت مرموز

يعني براي اشاره به مرتبه‌اش، دو تفاوت وجود دارد. رساله نور وحي نيست، الهام و استنباط است.

ناظر است بر "نه‌صد و نود و هشت" كه ارزش عددي رسالة النور مي‌باشد. مقام ابجدي عبارت

هَدَينِى رَبِّى اِلَى صِرَاطٍٍ مُسْتَقِيمٍ

"هزار و سيصد و شانزده" است كه با شروع فعاليت‌هاي مقدماتي مؤلف رساله نور به‌وسيله تدريس در همين زمان شور و حرارت‌اش مطابقت تام دارد.

آيه نهم: عبارت

فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى

(بقره: ٢٥٦ ) در سوره‌هاي بقره و لقمان است. معني‌اش اين است: كسي كه به خدا ايمان مي‌آورد به زنجيري نوراني و محكم تمسك مي‌جويد و چنگ مي‌زند. محقَّق است كه رساله نور در زمانه كنوني نوراني‌ترين و محكم‌ترين برهان از براهين قرآني ايمان به الله مي‌باشد، لذا در تأييد اين كه رساله نور در كليت بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى به طرز خاصي قرار دارد مي‌گوييم: مقام جفري اين عبارت "هزار و سيصد و چهل و هفت" است كه كاملاً با زمان درخشش فوق العاده رساله نور در انتشار، مطابقت دارد؛ پس به رمز اعلام مي‌كند عروة الوثقايي كه در قرن چهاردهم از اعجاز معنوي قرآن نشات مي‌گيرد، و واسطه نورانياي‌ست كه انسان‌ها را از ظلمات به‌سوي نور مي‌كشاند رساله نور است.

آيه دهم:

يُؤْتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ

(بقره: ٢٦٩).

آيه يازدهم:

وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ

(آل‌عمران:‌١٦٤)

آيه دوازدهم:

وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ

(بقره: ١٥١) هستند؛ معناي اجمالي اين آيات چنين است:قرآن حكمت قدسي را به شما مي‌آموزد، و شما را از آلودگي‌هاي معنوي پاك مي‌كند. در معناي كلي و عام اين سه آيه، دو نشانه محكم وجود دارد كه رساله نور به صورت تعمّدي مورد نظر مي‌باشد.

نشانه نخست: يكي از ويژگي‌هاي استثنايي رساله نور اين است كه مظهر اسم حكم و حكيم مي‌باشد و در همه صفحات و مباحث‌اش گفته مي‌شود كه در آيينه نظم و نظام كائنات، تجليات اسم حكم و حكيم وجود دارد و اين حكمت قدسي و

حكمت‌هاي قرآني را همواره تعليم مي‌دهد. به سخن ديگر موضوع و نتيجه اين كتاب، حكمت قرآني‌ست.

نشانه دوم: مقام ابجديآيه نخست "هزار و سيصد و بيست و دو" است، و اين تاريخي است كه مؤلف رسالةِ النّور مستقيماً علوم آلي را رها كرده و با توجه به حكمت قرآني، وضعيت خادمُ القرآن يافت. او يك سال بعد به استانبول رفت و مبارزه معنوي خود را آغاز نمود.

مقام جفريآيه دوم نيز "هزار و سيصد و دو" است كه كاملاً مطابق تاريخي مي‌باشد كه مؤلف رسالةِ النّور درس قرآن را آغاز كرد، لذا به صورت رمز، ناظر است بر رساله نور كه برهان باهر قرآن مي‌باشد.

مقام جفرآيه سوم نيز "هزار و سيصد و سي و هشت" است كه به صورت رمز كاملاً با تاريخي مطابقت دارد كه مؤلف رسالةِ النّور به انزوا رفت. او كه در دارالحكمة الاسلاميه از حكمت قرآني دفاع مي‌كرد توانسته بود حقايق قرآن را در برابر حكماي اروپايي آشكار و روشن بيان كند. هنگامي كه سر اسقف انگلستان شش سؤال مطرح كرد و پاسخي در ششصد كلمه درخواست نمود مؤلف رساله نور پاسخ او را در شش كلمه داد؛ او با اين حال به انزوا رفت و همّ خود را صرف اقتباس مسائل رسالةِ النّور از الهامات قرآني نمود.

آيه سيزدهم:

وَمَا يَعْلَمُ تَاْوِيلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ

(آيه: ٧) در سوره آل‌عمران است.

آيه چهاردهم:

لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ مِنْهُمْ

(آيه: ١٦٢ ) در سوره نساء است.

اين دو آيه به شكل خاص ناظر بر عصر كنوني نيز هستند.

معناي آيه نخست نشان مي‌دهد در زمانه‌يي كه اهل ضلالت، متشابهات قرآني را به غلط تأويل كرده و از اين رهگذر براي تحريف اين دسته از آيات و ايجاد شبهه در آن‌ها تلاش مي‌كنند، گروهي كه در علم راسخ‌اند تأويلات حقيقي متشابهات قرآني را بيان كرده و ايمان آورده، شبهات وارده را از بين مي‌برند. اين معناي كلي در هر عصر و زمانه‌يي مصداق و جزئياتي دارد. اعتراض‌ها و توهمات اروپاييان عليه قرآن كه از هزار سال پيش متراكم شده بود به‌واسطه جنگ جهاني

به دنياي اسلام راه يافت و گسترده شد. قسمي از شبهات مزبور شكل علمي به خود گرفت و مطرح گرديد. از آن‌جا كه در زمان فعلي، رسالهِ النور و شاگردان‌اش در رأس دفع كنندگان شبهات و اعتراض‌هاي مذكور ديده مي‌شوند و از آن‌جا كه آيه فوق ناظر بر اين زمانه نيز مي‌باشد پس به صورت رمز بر رسالةِ النور و شاگردانش ناظر است. علاوه بر اين طبق نظر علماي متأخر در عبارت "اِلاَّ اللّهُ" نمي‌توان وقف داشت؛ لذا مقام جفري آن مانند مقام اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَيَطْغَى هزار و سيصد و چهل و چهار است كه با تاريخ آغاز مجاهده معنوي رسالةِ النور و شاگردان‌اش كاملاً مطابقت دارد و آن‌ها را جزء حريم قدسي اين آيه مي‌كند؛ ارزش عددي آيهي مذكور با تاريخ توزيع گفتار دهم ـ‌كه محكم‌ترين و درخشان‌ترين برهان در موضوع حشر و قيامت است ـ نيز با زمان شهرت يافتن گفتار بيست و پنجم كه معجزه بودن قـرآن را به چهـل دليل بيـان مي‌كنـد و همچنين با ارزش عددي اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَيَطْغَى كاملاً مطابقت دارد.

اگر طبق نظر مذهب سلف قايل به وقف در "اِلاَّ اللّهُ" باشيم، و "ر" مشدد در اَلرَّاسِخُونَ هم دو "ر" به حساب آيد عدد "هزار و سيصد و شصت و اندي" را خواهيم داشت كه به رمز ناظر است بر علم و ايمان راسخ و محققانه شاگردان رسالة النور در پانزده تا بيست سال بعد؛ اگر "ر" مشدد به اعتبار اصل‌اش يك "ل" و يك "ر" به حساب آيد عدد "هزار و دويست و دوازده" را خواهيم داشت كه كاملاً مطابق تاريخ گسترش و رسوخ علم حقيقت درخشاني‌ست كه "مولانا خالد ذوالجناحين" صد و پنجاه سال پيش، از هندوستان آورد و بدين ترتيب شبهات و تأويلات فاسدي را كه در آن زمان گسترش يافته بود درهم ريخت و موجب شد در مدت صد سال، بيش از پنجاه ميليون نفر وارد حيطه ارشادش شده منوّر شوند.

درآيه دوم يعني

اَلرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ مِنْهُمْ

"ر" مشدد در نظر به اصل‌اش يك "ل" و يك "ر" به حساب مي‌آيد لذا مقام ابجدي آن "هزار و سيصد و چهل و چهار" مي‌شود؛ اين آيه هم‌چنان كه ناظر بر همه اعصار است به طور خاص به رمز متوجه عصر فعلي نيز هست و به گروهي كه در خصوص علم حقيقت راسخانه تلاش مي كنند و ايمان محكمي دارند اشاره مي‌كند. در تاريخ "هزار و سيصد و چهل و چهار"

كه بسياري از آيات آن را با اهميت نشان مي‌دهند، ظاهراً هيچ گروه ديگري مهم‌تر از رسالةُ النور و شاگردان‌اش ديده نمي‌شوند كه وظيفه دشوار مذكور را در شرايط دشوار با ثبات قدم انجام دهند، پس معلوم مي‌شود آيه مذكور آن‌ها را به طور خاص در دايره حريم خود وارد مي‌كند.

آيه پانزدهم:

يَا اَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَاَنْزَلْنَا اِلَيْكُمْ نُورًا مُبِينًا

(نساء: ١٧٤). اين آيه زمانه كنوني را نيز مورد خطاب قرار مي‌دهد، زيرا اگر مُبِينًا را حساب نكنيم دقيقاً "هزار و سيصد و شصت و اندي" مي‌شود؛ هم‌چنين اگر آيه را بعد از قَدْ جَاءَكُمْ به حساب آوريم و تنوين‌هاي بُرْهَانٌ و نُورًا را "ن" به حساب آوريم عدد "هزار و سيصد و ده" را خواهيم داشت. ثابت مي‌شود كه آيه مذكور عصر حاضر را نيز خطاب قرار مي‌دهد؛ هم‌چنين عبارت

النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانٌ

فقط با چهار تفاوت، با صراحت ناظر بر عدد فرقان است و با آن مطابقت دارد؛ و ارزش عددي عبارت دوم يعني

اَنْزَلْنَا اِلَيْكُمْ نُورًا مُبِينًا

نيز ناظر است بر رسائل النور كه از برهان‌هاي محكم و درخشان برهان قدسي و الهي مذكور در اين زمانه است. ارزش عددي اين عبارت با وقف در دو "تنوين"، كه دو "الف" محسوب مي‌گردد "پانصد و نود و هشت"، كه كاملاً منطبق بر رسائل النور و عدد رسالةِ النور است؛ لذا با رمز خبر داده مي‌شود كه يكي از برهان‌هاي آن برهان قدسي آسماني در زمين، رسائل النّور است.

يادآوري: "ن" مشدد در سه نام متعلق به "گفتارها" يعني رسالةِ النُور، رسائل‌النّور يا رسالةُ النور، دو "ن" به حساب مي‌آيد و اين براساس علم جفر قاعده‌يي‌ست كه اغلب اعمال ميگردد. حرف تشديد دار را گاه يك حرف و گاه دو حرف به حساب مي‌آورند.

آيه شانزدهم:

لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدًى وَ شِفَاءٌ

(فصلت: ٤٤) است. اين آيه‌ي شفابخش مدت‌هاست كه شفا و داروي دردهاي من است. آن را از ميان داروهاي چون ترياق قرآن حكيم كه داروخانه بزرگ الهي‌ست، و از قوطي اجزاي رسالةِ النور اخذ كرده، و به‌واسطه آن براي هزاران درد معنوي خويش هزاران شفاي قدسي يافته‌ام، شاگردان رسالةِ النور نيز يافته‌اند. بسياري از بيرون آمدگان از باتلاق علم و فلسفه و مبتلايان بيماري زندقه كه مداواي امراض‌شان صعب و دشوار است با آن

علاج شده‌اند. رسالةِ النور نيز كه امروز در زمره علاج‌هاي قرآني‌ست، قرآني كه شفاي هر نوع دردي مي‌باشد، يكي از مواردي‌ست كه مدنظر آيه شفابخش فوق قرار دارد، نشانه يقيني اين مدعا چنين است: مقام جفري آيه، "هزار و سيصد و چهل و شش" است و اين با تاريخ انتشار شفابخش رسالةِ النور در هر سو، و زمان نگارش رساله فوق العاده‌يي كه "معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام" نام دارد مطابقت تام داشته، و اين مطابقت، وجود مناسبتي معنوي را تأييد و خود به وسيله‌ي آن مورد تأييد قرار ميگيرد و موضوع را از صورت رمز به حالت اشاره در مي‌آورد.

آيه هفدهم:

فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ

(توبه:‌١٢٩) است. مقام جفري

قُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ

در صورتي كه هر يك از "ل"هاي مشدد را يك "ل" به حساب آوريم و "ك" مشدد را نيز يك "ك" بدانيم "هزار و سيصد و بيست و نه" مي‌شود؛ اين تاريخ با زمان تأليف تفسير اشارات الاعجاز كه نقطه آغازين رسالةِ النور در زمان شروع جنگ جهاني بود مطابقت كامل دارد. علاوه بر آن در صورتي كه "ك" مشدد دو "ك" به حساب آيد عدد "هزار و سيصد و چهل و نه" را خواهيم داشت كه مطابق است با زمان انتشار انوار قرآني توسط مؤلف و شاگردان رسائل النور؛ كه

حَسْبِىَ اللّهُ

گفتند و بدون هيچ كمكي از اهل دنيا و حتي تحت هجوم آن‌ها، به تنهايي، به سختي و بدون عقب نشيني اين كار را انجام دادند. وجود اين قبيل مطالب در آيه‌هايي كه عين ادراك و شعورند نمي‌تواند امري تصادفي باشد. اين نوع آيات بر زمانه فعلي نيز كه از دشوارترين زمانه‌هاست به طور خاص نظر دارند؛ و بر گروهي از پيروان‌اش كه آيات مذكور را راهنماي عمل خويش قرار داده‌اند توجه ويژه كرده و موجب تشجيع آن‌ها مي‌گردند.

در آيه مذكور هر چند مانند آيات پيشين، در ظاهر مناسبت معنوي ديده نمي‌شود، اما با رسائل النور از جهتي و به نوعي مرتبط است؛ به اين نحو كه سيزده سال است نسبت به تاريخ تأليف است. آيه فوق ورد خصوصي مؤلف رسالة النور و شاگردان خاص او بعد از

هر نماز مغرب است. نيز، رسالةِ النور و سپس شاگردان‌اش هستند كهدر زمانه فعلي مظهر تام معناي آيه مي‌باشند و با اين‌كه ديگران از آن‌ها فاصله مي‌گيرند سستي به خود راه نمي‌دهند و با گفتن حَسْبِىَ اللّهُ در متن مشكلات بزرگ با توكل بر خدا انوار ايماني و اسرار قرآني را نشر داده و مؤمنان را از يأس و نااميدي نجات مي‌دهند.

آيه هجدهم:

اِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغَالِبُونَ

(مائده: ٥٦) است. اين آيه با معنايي كه دارد درصدد رفع نااميدي ناشي از شكست ظاهري حزب الله است و تسلي خاطري قدسي مي‌دهد. نيز خبر مي‌دهد كه حزب الله يعني همان حزب قرآني در حقيقت و عاقبت غالب مي‌شود. در اين عصر شاگردان رسائل النور به عنوان فردي از افراد حزب قرآني ظهور يافته‌اند، لذا اشاره‌يي بر اين‌كه آنان به طور خاص شامل معناي كلي آيه هستند مقام جفري آيه است كه "هزار و سيصد و پنجاه" مي‌باشد و اين با تاريخ رومي هزار و سيصد و پنجاه، پنجاه و يك، و پنجاه و دو كه مصادف بود با شكست ظاهري شاگردان رسائل النور و غلبه و متانت معنوي آن‌ها در حبسي كه يك سال بعد گرفتارش شدند، و ظهور توان معنوي و اخلاص‌شان كه موجب عقيم ماندن طرح وحشتناك نابوديشان شد، مطابقت كامل دارد. اين مطلب يكي از رموز شفقت آميز و تسلي بخش قرآني‌ست.

آيه نوزدهم:

وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعَى بَيْنَ اَيْدِيهِمْ وَ بِاَيْمَانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَ اغْفِرْلَنَا

(تحريم: ٨‌) طبقه‌يي اشاري از عموم طبقات معنايي اين آيه، ناظر بر عصر كنوني نيز هست، زيرا

يَقُولُونَ رَبَّنَا اَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا

هم به لحاظ معنا مناسبت محكمي دارد و هم از نظر علم جفر عدد "هزار و سيصد و بيست و شش" را نشان مي‌دهد. در تاريخ مذكور توفان‌هايي از انقلاب دوره‌ي آزادي ايجاد شده بود و در ميان مؤمناني كه در جستجوي نور بودند تا از ظلمات حاصل از آن توفان‌ها و جنگ‌ها ـ كه همه چيز را در مي‌نورديدند ـ نجات يابند شاگردان رسائل النور پس از مدت زمان كمي به ميدان آمدند. پس اين موضوع نشانه‌يي‌ست بر اين كه شاگردان رسائل النور فردي از افراد كثير آيه و مصداقي در عصر كنوني مي‌باشند. عبارت اغْفِرْلَنَا ناظر است بر تاريخ "هزار و سيصد و شصت". معلوم مي‌شود پنج شش سال پس از آن، دوره استغفار بوده است. آيه

نشانه‌يي به اين رمز است كه شاگردان رسائل النور در آن دوره قرار بوده درس استغفار دهند.

آيه بيستم:

وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ

(اسراء: ٨٢) است. اين آيهي عظيم هم‌چنان كه صراحتاً ناظر بر نزول قرآن در صدر اسلام است‌، با معناي اشاري متوجه ساير زمان‌ها نيز مي‌باشد و بر نورهاي شفابخشي كه به صورت الهام از آسمان قرآن سرچشمه مي‌گيرند اشاره دارد. من به كرات تجربه كرده‌ام رسالةُ النور ـ كه ريشه در فيض و نورانيت قرآن حكيم دارد؛ قرآني كه به‌راستي طبيب قلوب است ـ شفاي تمام دردهاي معنوي‌ام بوده است. شاگردان رسائل النور نيز با تجربيات‌شان گفته مرا تأييد مي‌كنند. ثابت مي‌شود رسائل النور شامل يكي از معاني اشاري اين آيه مي‌باشد.

مقام جفري

مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ

كه نشانه‌يي بر شمول مذكور است، "هزار و سيصد و سي و نه" مي‌باشد. در اين تاريخ، رسائل النور كه ملهم از قرآن است و شفاي بيماري‌هاي دهشتناك و معنوي اين روزگار مي‌باشد به ميدان مي‌آيد؛ لذا معتقدم آيه فوق به صورت رمز و به صورت خاص ناظر بر آن است. من نظر خود را نوشتم، نمي‌توان به نظر شخصي اعتراض نمود.

آيه يا آيات بيست و يكم:

قُلْ اِنَّنِى هَدَينِى رَبِّى اِلَى صِرَاطٍٍ مُسْتَقِيمٍ

(انعام:‌١٦١)

وَ هَدَيهُ اِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ

(نحل: ١٢١) است. قرآن در هشت يا نُه آيه نظرها را بهصراط مستقيم جلب مي‌كند. از آن‌جا كه يافتن راه راست و درست، از بين بردن ظلمات و روشن نمودن طريق صواب در هر عصري مستلزم انواري منبعث از قرآن مي‌باشد، و در زمانه دهشت‌انگيز و توفاني كنوني پيش از همه رسالة النور است كه ظهور يافته و راه مذكور را بي‌هيچ خطايي نشان مي‌دهد؛ و از آن‌جا كه مقام جفري عبارت صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ـ با "ن" دانستن تنوين ـ هزار شده و در صورت حساب نكردن "مد" "نه‌صد و نود و نُه" مي‌شود؛ و با عدد "نُه‌صد و نود و هشت" كه ارزش عددي رسالة النور است با يك يا دو تفاوت

اشاره است بر اين‌كه رساله نور در مرتبه دوم و سوم قرار دارد. وحي نبوده و نمي‌تواند باشد، بلكه الهام و استخراج است.

مطابقت و

هم‌خواني دارد. پس عبارت صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ در هشت يا نه آيه مانند همين دو آيه، رسالة النور را به صورت خاص جزء افراد صراط مستقيم كرده و موجب مي‌شود به رمز ناظر بر آن باشند و به استقامت آن اشاره مي‌كند. اگر "تنوين" موجود در صِرَاطٍ محاسبه نشود، "ن" مشدد در "اَلنُّور" يك "ن" به حساب مي‌آيد و باز هم مطابقت و هم‌خواني وجود خواهد داشت.

اين آيه علاوه بر آن‌كه بر رسالةِ النور با اسم‌اش نظر دارد بر زمان مقدمات ظهورش نيز نظر دارد، زيرا مقام جفري

هَدَينِى رَبِّى اِلَى صِرَاطٍٍ مُسْتَقِيمٍ

"هزار و سيصد و شانزده" است كه با پرشورترين زمان آغـاز فعاليت‌هاي نوري مؤلـف رسالة النور كه بي‌اختيار هم بوده و اين‌كه همه معلومات خود را سكويي براي فهم قرآن قرار داد مطابقت تام دارد. اين امر البته تأييد كننده اشاره نخست است و تحكيم‌اش توسط آن، موجب مي‌شود رسالةُ النور به رمز يا اشاره وارد حريم‌اش گردد...

مطابقت و هم‌خواني مهم و شايان توجهي‌ست كه مؤلف رسالة النور در سال "هزار و سيصد و شانزده" انقلاب فكري مهمي را از سر گذراند. توضيح مطلب چنين است:

او تا آن زمان به علوم گوناگون فقط به منظور تنوّر خويش كنجكاوي نشان مي‌داد؛ لذا مطالعه‌ها و تدريس‌هاي او در اين راستا بود. ليكن در آن تاريخ ناگهان و به‌واسطه استاندار مرحوم طاهر پاشا مطلع شد كه اروپا طرح‌هاي وحشتناكي براي مقابله با قرآن دارد. حتي روزنامه‌يي نوشته بود كه وزير مستعمرات انگلستان گفته است: "تا زماني كه قرآن در دست مسلمانان است ما نمي‌توانم به طور كامل بر آن‌ها مسلط شويم. ما بايد تلاش كنيم قرآن را از ميان برداريم". خون مؤلف رسالة النور با شنيدن اين مطلب به جوش آمد. يك‌باره گوش به معناي فرمان فَاَعْرِضْ عَنْهُمْ (سجده: ٣٠) داد كه مقام جفري‌اش "هزار و سيصد و شانزده" است؛ و با انقلابي فكري كنجكاوي‌هاي خويش را تغيير داد. همه علوم متنوعي را كه تا آن زمان مي‌دانست پله‌يي كرد براي فهم قرآن و اثبات حقايق‌اش؛ پس قرآن را هدف، غايت علمي و نتيجه حيات خود قرار داد. لذا اعجاز معنوي قرآن، راهنما و مرشد و استاد او شد. متأسفانه در سنين جواني به دليل عوامل فريبنده نتوانست

بالفعل وظيفه مذكور را به انجام رساند. مدتي بعد، با سر و صداي جنگ جهاني بيدار شد. انديشه ماندگار فوق جان گرفت و شروع به خروج از حالت بالقوه به بالفعل كرد.

آيات متعـددي هست كه همگي ناظـرند بر تاريخ "هزار و سيصد و شانزده" كه كاملاً با او و رسـالة النور مرتبط است. براي نمـونه هم‌چنان كه آيه‌ي

هَدَينِى رَبِّى اِلَى صِرَاطٍٍ مُسْتَقِيمٍ

با مطـابقت كامل اشاره دارد، مقام جفري آيهي

اِنَّ رَبِّى عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ

(هود: ٥٦) نيز كه آيه مشهوري‌ست در صورتي كه "ن" مشدد را يك "ن" بدانيم و تنوين را به حساب نياوريم، "هزار و سيصد و شانزده" مي‌شود كه بر تاريخ مذكور اشاره كامل دارد. نيز هم‌چنان كه آيات هفت يا هشت سوره، و عبارت ذكر شده

صِرَاطٍٍ مُسْتَقِيمٍ

در آن‌ها با نام رسالة النور توافق دارند بعضي از آن‌ها هم مانند دو آيه ذكر شده، تاريخ تأليف رسالة النور را نشان مي‌دهند؛ به همين ترتيب مقـام جفـري عبـارت قدسي

تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ

كه در ابتداي هفت سوره آمده، "هـزار و سيصـد و شـانزده يا هفـده" است و كاملاً با تاريخ ياد شـده مطابقت داشته و به آن اشـاره مي‌كند. همين طور آيه‌ي

طس تِلْكَ آيَاتُ الْقُرْآنِ

(نمل: ١) عيناً داراي ارزش عددي "هزار و سيصد و شانزده" است و با مطابقت و توافق بر همان تاريخ اشاره دارد. من اطمينان دارم هم‌چنان كه در صدر اسلام، قرآن معجز البيان براي نشان دادن دلايل و علايم مربوط به حقايق ايمان و براهين و حجت‌هاي دعوي آن، بارها اعلام مي‌كند كه

"تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ ٭ تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ ٭ تِلْكَ آيَاتُ الْقُرْآن"؛

با معناي اشاري نيز نظرها را به رسائل النور جلب مي‌كند، رساله نوري كه در عصر دهشتناك كنوني براهين آيات فرقاني و علايم حقانيت‌ و حجت‌هاي حقايق و دلايل حق و كلام الله بودن قرآن مي‌باشد؛ نيز با معاني علامت و برهان و اماره و دليل به عنوان آيه‌ها‌ي (دلايل) آيات، مكرراً با بيان فرمانِ

تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ

نظرها را به حساب قرآن، متوجه عصر كنوني و رسائل النور مي‌كند.

آري، آيات قرآني كه از هر نظر عين شعور‌اند، به اين صورت، با بيست وجوه و با بيست انگشت، به اتفاق بر موضوعي واحد اشاره دارند، و اين اطميناني در حد تصريح به من مي‌دهد. كسي كه با ديدگاه من موافق نباشد با چنين اتفاقي چه

خواهد كرد؟ چه مي‌تواند بگويد؟ با چه قدرتي مي‌توان اين اتفاق را از بين برد؟ رسائل النور به طور خاص مورد نظر اشارات قرآني ناظر بر عصر حاضر است؛ كساني كه در اين مطلب ترديد دارند "گفتار بيست و پنجم" را كه "معجزات قرآني" نام دارد و معجزه بودن قرآن را به چهل وجه اثبات مي‌كند، مقام دوم "گفتار بيستم"، "گفتار دهم و بيست و نهم" كه مربوط به قيامت و حشر است را مطالعه كنند. اگر ترديدشان برطرف نشد بيايند و انگشت در چشمان من كنند.

آيه و آيات بيست و دوم: اعلام قدسيِ تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ در صدر سوره‌هاي"يونس، يوسف، رعد، حجر، شعرا، قصص و لقمان" است. در بخش پاياني آيه بيست و يكم مناسبت معنوي اين مطلب تا حدودي بيان شد. درباره مقام جفري آن نيز مي‌گوييم سه "ت" در اين آيه وجود دارد كه ارزش عددي آن‌ها مي‌شود "هزار و دويست"، دو "ك" و دو "ل" هم هست كه مي‌شود صد، و مجموع آن‌ها "هزار و سيصد"؛ يك "ي"، يك "ب"، چهار يا پنج "الف" هم هست كه مجموع ارزش عددي آن‌ها "هزار و سيصد و شانزده يا هفده" مي‌شود. و اين عدد با تاريخي كه مؤلف رسائل النور انقلابي فكري را از سر گذراند و علوم گوناگون را سكوي ارتقاء به‌سوي حقايق قرآن قرار داد، مطابقت كامل دارد. پس با استناد به مناسبت محكم معنوي آن مي‌گوييم: مطابقت فوق به رمز اشاره دارد كه آن‌چه در زمانه كنوني رسائل النور ناميده مي‌شود و متشكل از سي و سه گفتار، سي و سه مكتـوب و سي و يك لمعه مي‌باشد، نشانههاي آيات كتاب مبين است، يعني اين كتاب علامت و نشانه حقايق قرآن است و برهاني‌ست براي اين‌كه قرآن، حق و حقيقت است. اين كتاب حجت‌هاي بسيار محكم حقايق ايماني آن آيات است. نيز دلايلي را در بردارد كه شايسته اشارهي حسيِ كلمه قدسي تِلْكَ است، اشاره‌يي چنان ظاهر كه تو گويي با چشم‌ها نيز قابل مشاهده است. لذا رسائل النور را به صورت رمز به صورت فردي مورد نظر و خصوصي وارد دايره‌ي كلي معناي اشاري خويش مي‌كند.

نتيجه: هم‌چنان كه معناي اشاري موجود در اين آيه، در حكم هفت اشاره در هفت سوره است و در مرتبه دلالت و حتي صراحت قرار مي‌گيرد، رمز موجود در صِرَاطٍٍ مُسْتَقِيمٍ نيز در هفت، هشت سوره وجود دارد، پس در حكم هفت يا

هشت رمز مي‌باشد و رمز مذكور را به مرتبه اشارت و شايد دلالت و حتي صراحت مي‌رساند.

يادآوري: به منظور عدم تكلف، اشاراتي كه يك‌باره به ذهن خطور كرد نوشته شد. براي پرهيز از ظاهر سازي، بسياري از اشارات آيه‌هاي سي و سه گانه‌يي كه داراي اشاره‌هايي هستند نوشته نشد.

آيه بيست و سوم:

عَسَى رَبُّنَا اَنْ يُبْدِلَنَا خَيْرًا

(قلم: ٣٢ ) ؛ اين آيه هم‌چنان كه ناظر بر همه اعصار است بر اين عصر نيز نظر دارد؛ و در ميان كساني كه در زمانه كنوني گرفتار مصايبي چون رؤيايي پر از كابوس شده و از پروردگار رحيم‌شان تقـاضا مي‌كنند آن را تبديل به خيـر كند، مخصوصـاً و به رمز، به شـاگردان رسـائل النور اشاره دارد. يكي از نشانه‌هاي اين مطلب چنين است: در "هزار و سيصد و چهل و پنج" كه مقام جفري آيه فوق مي‌باشد رساله‌هاي مهم تأليف شد و حوادث فوق العاده‌يي در شرف وقوع قرار گرفت... همچنين در قريه بارلا كه مركز انتشار رسائل النور بود به مؤلف اين اثر فشار زيادي آوردند، مخصوصاً وقتي كه سراغ مسجد كوچك او رفتند شاگردان رسائل النور با درخواستي جدي به درگاه الهي پناه بردند و عاجزانه دعا كردند:"پروردگارا! اين رؤياي ترسناك را به خير تبديل كن"؛ آن‌ها به رغم نااميدي همه، با اميد و آرزويي محكم توان معنوي مسلمانان را تقويت نمودند. آن‌چه درباره اين آيه به يك‌باره و بي‌تكلف به ذهن خطور كرد، همين قدر بود. البته اسرار آن بسيار زياد است، ولي براي پرهيز از ظاهر سازي مختصر بيان شد.

آيه و آيه‌هاي بيست و چهارم: آيات عظيم

تَنْزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ

كه در آغاز سوره‌هاي "زمر، جاثيه و احقاف" آمده است ميباشد. اين آيات نيز مانند آيات بيست و دوم بر نام و ذات رسالةُ النور ناظر بوده، و با معناي رمزي به تأليف و انتشار آن نيز اشاره دارند.

يادآوري مهم پيش از ارائه توضيح

(پنج نقطه‌ي لازم به شرح زير بيان مي‌شود)

نقطه اول: هم‌چنان كه در حديث آمده است:"هر آيه‌يي در مراتب معنايي داراي ظاهري و باطني و حدي و مُطَّلعي‌ست. هر يك از اين طبقات نيز داراي فروعات و اشارات و شاخ و برگي هستند كه در حديث از آن‌ها به "شُجُونٌ وَ غُصُونٌ" تعبير مي‌شود". براساس مضمون اين حديث، آيه قدسي فوق كه درباره قرآن نازل شده است اگر از طبقه‌يي فرعي و با معنايي اشاري، ناظر باشد بر تفسيري كه مناسبت بسيار محكمي با قرآن دارد، نه تنها نقصي براي شأن و مرتبه‌اش نخواهد بود، بلكه اقتضاي اعجاز معنوي‌اش در آن لسان الغيب چنين چيزي را ايجاب مي‌كند.

نقطه دوم: همه مطالعه كنندگان رسالةُ النور تصديق مي‌كنند كه يكي از افراد كليّت معناي اشاري طبقه‌يي از آيه مورد نظر، رسالة النور است كه در زمانه فعلي ظهور يافته و داراي مناسبتي بسيار جدي با آيه است. آري، من شاگردان خاص رسالة النور را به شهادت مي‌خوانم و مي‌گويم:

رسالة النور مانند ساير تأليفات از علوم و فنون و كتاب‌هاي ديگر اقتباس نشده است و جز قرآن مأخذ و استاد و مرجع ديگري ندارد. در زمان تأليف اين اثر هيچ كتاب ديگري نزد مؤلف‌اش نبود. رسالة النور مستقيماً ملهم از فيض قرآن است و از آسمان قرآني و ستارگان آيات‌اش نازل مي‌شود.

نقطه سوم: رسائل النور از ابتدا تا انتها مظهر اسم حكيم و رحيم است، لذا اتمام سه آيه مذكور با اسم حكيم و آيه‌ي بيست و پنجم ـ كه بيان خواهد شد ـ با اسماي رحمان و رحيم، مناسبت معنوي موجود را به طور جدي استحكام مي‌بخشد؛ بنابر اين مناسبت معنوي محكم مي‌گوييم: يكي از معاني صريح عبارت تَنْزِيلُ الْكِتَابِ نزول كتاب مبين است كه در صدر اسلام و به صورت وحي تحقق يافت؛ به همين ترتيب يكي از معاني اشاري عبارت مذكور اين است كه

حقايق پنهان و براهين اين حقايق در هر عصري به طريق دريافت فيض و الهام از مرتبه عرشيه و معجزه معنويهي آن كتاب مبين نازل مي‌شود و در زمانه فعلي يكي از شاگردان و لمعات‌اش را با التفاتي خاص در محدوده حريم و تحت حمايت خود قرار مي‌دهد.

نقطه چهارم: سي و سه آيه مشهور ذكر شده در اين رساله بالاتفاق و بي‌تكلف از نظر معنا و بر اساس دانش جفر رسائل النور را تصديق مي‌كنند و در رأس همه آن‌ها، آية النور است كه به ده وجه به اين كتاب اشاره دارد. اين‌ها بر قانوني علمي و معروف مبتني‌اند كه از ديرباز بين علما و اديبان قاعده‌يي مشهور و منطبق بر حقيقت و مدار استخراج‌ها بوده و حتي در تاريخ‌هاي خاص و سنگ قبرها به كار گرفته مي‌شده‌اند. اگر در مورد قانون مذكور، تصنّعي در كار نباشد مي‌تواند اشارتي غيبي محسوب شود، اما اگر براساس قصد و تصنّع مطرح شده باشد صرفاً يك لطافت، ظرافت يا جزالت خواهد بود.

آري، اديبان با تقليد از قرآن در تواريخ شخصي و خصوصي، بيان خود را زيبايي مي‌بخشند؛ و اما دربارهي اشارات با مقام ابجدي كه كليدي مهم، و اساسي‌ترين قاعده در دانش جفر است؛ قرآن كه از هر نظر عين ادراك است، و نفس علم و محض اراده مي‌باشد، و فارغ از هرگونه تصادف و خالي از هر مورد اضافي و زايد است با اين تعداد از آيات مشهور‌اش بالاجماع و بالاتفاق به رسالةِ النّور اشاره و مطابقت دارد و در مرتبه صراحت بر مقبوليت‌اش گواهي مي‌دهد. اين امر در واقع امضايي‌ست بر حق بودن رسالةِ النور و بشارتي‌ست براي شاگردان آن.

نقطه پنجم: در اين‌كه حساب ابجد قاعده‌يي علمي، عمومي و مقبول مي‌باشد و قانوني ادبي‌ست دلايل بسيار فراواني وجود دارد. در اين‌جا فقط پنج مورد را به عنوان نمونه بيان مي‌كنيم:

مورد اول: زماني يك گروه از علماي بني اسرائيل كه در حضور پيامبر بودند حروف مقطعه‌يي چون "الم ٭ كهيعص" را كه در ابتداي سوره‌ها هستند شنيدند و براساس دانش جفر گفتند:

اي محمد! مدت عمر امت تو كوتاه است.

پيامبر در مقابل گفت:

اين طور نيست. مقطعات سوره‌هاي ديگر را خواند و فرمود:باز هم هست. لذا آن‌ها سكوت كردند.

مورد دوم: "جلجلوتيه" مشهورترين قصيده حضرت علي (رض) از ابتدا تا انتها با نوعي حساب ابجد و جفر تأليف شده و به همان ترتيب بعدها در چاپ‌خانه‌ها منتشر شده است.

مورد سوم: اشخاصي چون جعفر صادق (رض) و محيي الدين عربي (رض) كه با اسرار غيبي مأنوس بوده‌اند و افرادي كه با علم اسرار حروف مشغول‌اند قبول كرده‌اند كه حساب ابجد قاعده و كليدي غيبي‌ست.

مورد چهارم: ادباي بزرگ حساب ابجد را قانوني لطيف و ادبي مي‌دانند و از گذشته تاكنون از آن استفاده كرده‌اند. حتي با آن‌كه براي تأمين لطافت در اين كار، پرهيز از روش‌هاي ارادي، ساختگي و تقليدي لازم است؛ به صورت تصنّعي و با قصد خاص از كليدهاي غيبي مذكور تقليد نموده‌اند.

مورد پنجم: لطيف‌ترين قواعد مناسبت‌هاي عددي نزد علماي علوم رياضي و قوانينشان كه از نظر عامه، خارق العاده‌اند، از جنس همين حساب ابجد يا توافقات مي‌باشند. حتي فاطر حكيم اين توافقات حسابي را در فطرت موجودات، قاعده نظم، قانون وحدت و انسجام، مدار تناسب و اتحاد، و ناموس حُسن و انتظام قرار داد. مثلاً در دو دست و دو پا، تعداد انگشتان، عصب‌ها، استخوان‌ها، حتي سلول‌ها و دريچه‌هاي پوستي با هم مطابقت دارد؛ به همين ترتيب گل و برگ و ميوه اين درخت در اين بهار و در بهار گذشته داراي مطابقتي‌ست؛ اين بهار نيز با اندك تفاوتي مطابق همان چيزي است كه در بهار گذشته بود. همين طور است بهارهاي آتي كه نسبت به بهارهاي گذشته تفاوت‌هايي اندك و اسرار انگيز دارند و اين مطابقت‌ها اختيار و اراده الهي را نشان مي‌دهند. اين امر، گواهي محكمِ وحدانيتي‌ست كه وحدت صانع حكيم ذوالجلال را نشان مي‌دهد.

حال كه اين توافق و مطابقت جفري و ابجدي، قانوني علمي، قاعده‌يي رياضي، ناموسي فطري، اصولي ادبي و كليدي غيبي مي‌باشد، البته اقتضاي اعجاز قرآن معجز البيان است كه به عنوان منبع علوم، معدن اسرار، ترجمان آيات تكويني فطرت، معجزه كبراي ادبيات، و لسان الغيب، قانون توافقي مذكور را در اشارات

خود به خدمت گيرد و به كار برد. يادآوري به اتمام رسيد اينك به بحث اصلي باز مي‌گرديم.

مناسبت معنوي آيات

تَنْزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ

كه در ابتداي سورههاي"زمر، جاثيه و احقاف" قرار دارد در نقطه دومِ يادآوري گذشته بيان شد، لذا در اين‌جا فقط به رمز جفري آن مي‌پردازيم:

دو "ت" مي‌شود "هشتصد"، دو "ن" مي‌شود "صد"، دو "م" مي‌شود "هشتاد"، دو "ك" مي‌شود "چهل"، سه "ز" مي‌شود "بيست و يك"، سه "ي" مي‌شود "سي"، يك "ب" و يك "ح" مي‌شود "ده"، لفظ "اللّٰهِ" مي‌شود "شصت و هفت"، يك "ع" مي‌شود "هفتاد"، چهار "ل" و چهار "الف" مي‌شود "صد و بيست و چهار"، و مجموع اين اعداد مي‌شود "هزار و سيصد و چهل و دو"؛ و به اين ترتيب نظرها را به تاريخ دوره كنوني جلب مي‌كند؛ علاوه بر آن بر نوري تأكيد مي‌كند كه با نزول قرآن ارتباط فراواني دارد. كمي بعد از تاريخ مذكور، نوراني‌ترين اجزاي رسالة النور مانند رسالهي "معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام" و "مكتوبات بيستم و بيست و چهارم" منتشر شدند؛ هم‌چنين رساله معجزات قرآني كه معجزه بودن قرآن را به چهل وجه اثبات مي‌كند، با "گفتار دهم" كه مربوط به محشر و قيامت است در سـال چهـل و دو (رومي) به انتشـار رسيد؛ و شـهرت فوق العاده و فراوان اين دو در سال "چهل و شش" نشانه‌ي محكمي‌ست كه آيه فوق التفات ويژه‌يي به آن دارد.

هم‌چنان كه اين آيات بر تأليف و انتشار آن اشاره دارند، عبارت تَنْزِيلُ الْكِتَابِ نيز در صورتي كه "ن" مشدد را يك "ن" به حساب آوريم، با تفاوتي به غايت اندك بر نام رسالةُ النور مطابقت دارد و به رمز ناظر بر آن است و آن را به عنوان يكي از افراد خود مي‌پذيرد. زيرا عبارت تَنْزِيلُ الْكِتَاب "نه‌صد و پنجاه و يك" مي‌شود و با سه تفاوت اسرارانگيز عددي بر "نه‌صد و چهل و هشت" كه مقام ابجدي رسالة النور است ناظر بوده و مطابقت دارد...

در يك لحظه به ذهن خطور كرد كه راز سه تفاوت مذكور نيز بودن رسالة النور در مرتبه سوم است، يعني وحي نيست و نمي‌تواند باشد. عموماً الهام هم نيست و غالباً سنوحات و استخراجات قرآني‌ست كه بر اثر فيض و مدد قرآن بر قلب وارد

مي‌شود. شايان توجه است كه مقام جفري

تَنْزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ

در سوره "مؤمن" كه اولين حم است مانند برخي آيات مهم ديگر ناظر بر "هزار و سيصد و هفتاد" مي‌باشد. آيا پانزده يا بيست سال بعد نور قرآن ديگري ظهور خواهد كرد؟ يا رسائل النور با ظهور فوق العاده ديگري پيروزي و فتوحات ديگري در پي خواهد داشت؟ چون پاسخ اين سؤالات را نمي‌دانم به آن نمي‌پردازم.

آيه بيست و پنجم: آيه قدسي

حم ٭ تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

(فصلت:‌١‌ـ‌٢) است. مناسبت معناي اشاري اين آيه با رسائل النور بسيار محكم است. يكي از جهات‌اش اين است كه مشرب رسالة النور و شاگردان‌اش بر چهار پايه استوار مي‌باشد، نخست تفكر است كه ناظر بر اسم حكيم مي‌باشد. ديگري شفقت است و درك فقر بي‌حد و حصر آدمي كه ناظر بر اسم‌هاي رحمان و رحيم مي‌باشد.

هم‌چنان كه اين آيه با توافق و تطابق، به تاريخ تأليف و تكميل رسائل النور اشاره دارد، مقام كلمه تَنْزِيلٌ نيز در آن، "پانصد و چهل و هفت" است (چون تنوين آن محل وقف نيست "ن" به حساب مي‌آيد) و با يكي دو تفاوت بسيار جزئي و اسرار انگيز، با توجه به اينكه "ن" مشدّد يك "ن" محسوب ميشود، با عدد رسالةِ النور و رسائل النور كه نام‌هاي دوم و سوم "گفتار‌ها" هستند و پانصد و چهل و هشت يا نه مي‌شود توافق و مطابقت دارد و به رمز ناظر برآن است و آن را جزء حيطه خود مي‌سازد.

هم‌چنين مقام جفري

حم ٭ تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

به وجهي، يعني اگر تنوين، "ن" به حساب آيد و اصل "ل" كه در دو "ر" مشدد وجود دارد در نظر گرفته شود و حم مانند تلفظ‌اش "حَامِيمْ" به حساب آيد "هزار و سيصد و پنجاه و چهار و يا پنج" مي شود. به وجه ديگر نيز يعني اگر تنوين به حساب نيايد مي‌شود "هزار و سيصد و چهار"؛ وجه سوم هم اين است دو "ل" را كه تلفظ نمي‌شوند به حساب نياوريم؛ در اين‌صورت مي‌شود "هزار و دويست و نود و چهار".

دروجه اول كاملاً به تاريخ تكميل شدن نسبي تأليف رسايل النور، كسب اهميت فوق العاده، مواجه شدن با توفان‌ها، و نياز شاگردان‌اش به تسلي خاطري قدسي، به تاريخ عربيِ "هزار و سيصد و پنجاه و پنج يا چهار" اشاره دارد. نيز با

زمان تأليف "مكتوب سي و يكم" كه مركب از سي و يك لمعه بود و هنگام ظهور "لمعه سي و يكم" آن مكتوب، هم‌چنين با زمان تأليف شعاع اول در آن لمعه، و زمان استخراج سي و سه آيه در بيست و نه مقام آن شعاع كه به رساله نور اشاره دارند، و نگارش اشاره‌هاي آيه بيست و پنجم به رساله نور در اين زمان و اين دقيقه و اين حالت، كاملاً مطابقت داشته و با اعجاز معنويِ قرآن سنخيت دارد. اين امر توافق و مطابقتي به غايت لطيف و بشارت دهنده است.

دروجه دوم با مقام "هزار و سيصد و چهار" اشاره كامل دارد به زماني كه ترجمان رساله نور تحصيل مبادي علوم را كه پله‌هاي رساله نورند با نام خدا آغاز كرد، يعني زماني كه بسم الله فتوحات نوريه را گفت و

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

فاتحه حيات علمي را بر زبان آورد. وجه دوم گويي او را مورد لطف و نوازش قرار داده و به رمز به او گفته است:"برو و به سلامت بكوش".

دروجه سوم يعني با مقام جفري‌اش كه "هزار و دويست و نود و سه يا چهار" است با سرّ توافق و مطابقت كامل به ابتداي بِسْمِ اللّٰهِ حيات دنيوي ترجمان، اشاره دارد كه زندگي او با دغدغه‌هاي بسيار دهشتناك توأم خواهد بود؛ و او با توفان‌هايي مواجه مي‌شود و بايد آن‌ها را تحمل كند. او همواره مظهر اسم‌هاي "رحمان و رحيم" خواهد بود، لذا منعمانه و به رمز خبر مي‌دهد كه با رحمت الهي محافظت و با شفقت تربيت خواهد شد؛ به اين ترتيب پرتويي از نوع اخبار غيبي اعجاز معنوي قرآن را نشان مي‌دهد.

آيه بيست و ششم: آيهي

وَاَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّةِ

(هود: ١٠٨) است كه دو سطر بعد از آيهي

فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعِيدٌ

در سوره هود آمده است. در صورتي كه هر يك از "م" و "ل" و "ن" مشدد در اين آيه را دو حرف به حساب آوريم و "ة" در الْجَنَّةِ را چون در موضع وقف است "ه" بدانيم، مقام جفري‌اش هزار و سيصد و پنجاه و دو مي‌شود. لذا با تاريخ "هزار و سيصد و پنجاه و دو" كه زمان نااميدي كامل شاگردان رسائل النور و مصايب‌شان بود كاملاً توافق و مطابقت دارد؛ بنابراين آيه مذكور براي اوضاع ترحم‌انگيز آن‌ها تسلي خاطري قدسي و آسماني و نوعي بشارت است. مناسبت معنوي آيه در يكي دو رساله يعني در"كرامات عَلَويه و غوثيه" بيان شده است.

واژه سُعِدُوا در وَاَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا در صفحه قرآن با واژه "سَعِيدٌ" از عبارت فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعِيدٌ كاملاً موازي و مقابل است، پس لطافت ديگري را به توافق و مطابقت مذكور اضافه مي‌كند. آيه با توافق و مطابقت كامل به وجود جزئي‌اي از جزئيات معناي قدسي كلي و بسيار گسترده‌اش در اين عصر در سال "هزار و سيصد و پنجاه و دو"، يعني به وجود كساني مانند شاگردان رساله نور كه واقعاً نيازمند تسلي خاطر بوده‌اند اشاره كامل و مشخصي دارد.

اگر در فَفِى الْجَنَّةِ وقف صورت نگيرد و اين عبارت به خَالِدِينَ ربط داده شود "ة" (تاي گرد)، "ه" نمي‌شود؛ اما توافق و مطابقتي لطيف‌تر و تسلي بخش‌ خواهد بود، زيرا وَاَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا طبق قاعده نحوي مبتداست و فَفِى الْجَنَّةِ خَالِدِينَ خبر آن است. اين خبر نيز با مقام جفري‌اش كه "هزار و سيصد و چهل و نه" است به رمز و بشارت از تاريخ "هزار و سيصد و چهل و نه" خبر مي‌دهد. با معناي اشاري و توافق جفري خبر مي‌دهد كه گروهي از خدمتكاران قرآن كه در آن تاريخ زندگي مي‌كنند سعادتمند و اهل بهشت‌اند و مشخص شده است كه در تاريخ مذكور شاگردان رساله نور بوده‌اند كه خـدمت فوق العاده‌يي به قرآن مي‌كرده و تنّور يافته‌اند و تأليف رساله‌هاي بسيار مهم در همان زمان بوده و اين مصيبتي كه اكنون گرفتارش هستند از طرف دشمن طراحي شده است. و از آن‌جا كه همه اين موارد تظاهر يافته، البته چنين بشارت قرآنيِ تسلي بخش و اشاري كه متوجه اين تاريخ است پيش از ديگران ناظر بر آن‌هاست.

آري، "ن" مشدد در فَفِى الْجَنَّةِ خَالِدِينَ يك "ن" به حساب مي آيد و "ت" "چهارصد"، و "خ" "ششصد"، كه مجموع‌شان مي شود "هزار". دو "ن" "صد"، يك "ي" دو "ف" و يك "ل" مي‌شود "دويست"؛ "ل" ديگر "سي"، "ي" دوم "ده"، دو "الف" "دو"، يك "ج" "سه"، يك "د" "چهار"، جمعاً مي‌شود"چهل و نه"؛ و مجموع اين ارقام مي‌شود "هزار و سيصد و چهل و نه". اگر وجهي از هزار وجهِ اين مژده قرآني به ما ربط داشته باشد بيش از هزار گنجينه ارزشمند است. از بشارت دهندگان اين مژده، رؤياي صادقه‌يي‌ست كه يك سال پيش ديده شد. در اسپارتا يك ماه پيش از اين حادثه‌يي كه براي‌مان رخ داد در عالم رؤيا به شخصي

گفته مي‌شود:"شاگردان رسائل النور با ايمان وارد قبر خواهند شد؛ آن‌ها بي‌ايمان از اين دنيا نمي‌روند".

ما در آن زمان از بابت رؤياي يادشده بسيار خوشحال شديم. معلوم مي‌شود آن مژده مبشر اين مژده قرآني بوده است.

در اين صفحه، مژده‌يي قرآني و بشارتي آسماني هست كه از سلطنت جهان ارزشمند‌تر است.

آيه بيست و هفتم: آيه

يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِاَفْوَاهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

(صف: ٨) در سوره‌ي صف است. مقام جفري عبارت

نُورَ اللّٰهِ بِاَفْوَاهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ

"هزار و سيصد و شانزده يا هفده" است. اين تاريخ نيز مربوط است به بحث انقلاب فكرياي كه پيش‌تر در پايان مطالب آيه "بيست و يكم" بيان شد. مصادف است با تلاش يكي از وزراي مستملكات اروپا براي خاموش كردن نور قرآن، و در مقابل آن، فعاليت مؤلف رسائل النور براي درخشان‌تر كردن آن نور كه در سايه انقلابي فكري رخ داد.

عبارت

تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ

كه در هفت سوره قرآن آمده؛ و عباراتي چون

طس تِلْكَ آيَاتُ الْقُرْآنِ؛ هَدَينِى رَبِّى اِلَى صِرَاطٍٍ مُسْتَقِيمٍ؛ اِنَّ رَبِّى عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ

در صورتي كه "ن" مشدد آن يك "ن" به حساب آيد و تنوين را به حساب نياوريم؛ فرمان فَاَعْرِضْ عَنْهُمْ؛ و نُورَ اللّٰهِ بِاَفْوَاهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ ‌بالاتفاق با همان تاريخ مطابقت دارند و اين بيش از آن‌كه رمز و اشارت و دلالت باشد صراحت است و با معناي اشاري‌اش بشارت مي‌دهد كه رساله نور پرتويي از آن نور الهي شده و ظلمت شبهاتي را كه از سوي دشمنانش ايجاد مي‌شود در هم خواهد شكست. اين توافق‌هاي جفريِ متعدد و بامعنا به مناسبتي معنوي و محكم استناد مي‌كنند.

آري، صد و بيست و نه رساله از رسائل النور مانند صد و بيست و نه لامپ به سيم‌هايي وصل‌اند كه به نور اعظم قرآن اتصال دارند و به اين ترتيب نور قرآن را به همه جا مي‌پراكنند و اين مشخص و آشكار است. نيمي از نام رساله نور دو بار در اين عبارت از آيه تكرار شده است و مناسبت مذكور را از اين جهت نيز لطيف‌تر مي‌كند.

آيه بيست و هشتم: عبارت

نُورَ اللّٰهِ ِباَفْوَاهِهِمْ وَيَاْبَى اللّهُ اِلاَّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ

در آيه

يُرِيدُونَ اَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللّٰهِ ِباَفْوَاهِهِمْ وَيَاْبَى اللّهُ اِلاَّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

(توبه: ٣٢) با مناسبت معنوي محكم و در عين حال لطيف خود، در صورتي كه "ل"هاي مشدد يك "ل"، و"م" مشدد به دليل آن‌كه از اصل كلمه است دو "م" به‌شمار آيند، "هزار و سيصد و بيست و چهار" مي‌شود كه مطابقت كامل دارد با تاريخي كه ستمگران اروپا به قصد خاموش كردن نور دولت اسلامي طرح وحشتناك ويرانگري تدارك ديده بودند؛ و با اين‌كه وطن دوستان تركيه در سال بيست و چهار در برابر آن‌ها اعلام آزادي كردند و در تلاش براي عقيم گذاشتن طرح مذكور بودند متأسفانه اروپاييان شش هفت سال بعد در نتيجه جنگ جهاني با همان هدف ويرانگري، در معاهده "سَور" با شرايطي به غايت سنگين و به ضرر قرآن درصدد اجراي افكار ملحدانه خود برآمدند و ميهن‌پرستان ترك براي مقابله با آن‌ها و عقيم گذاشتن طرح آنان اين بار جمهوريت را اعلام نمودند. لذا با توجه به اين‌كه اين تلاش‌ها مطابقت كاملي با سال‌هاي "بيست و چهار، سي و چهار و پنجاه و چهار" دارند، مشاهده مي‌شود كه مؤلف رسائل النور در آن اوضاع نابسامان در ميان كساني كه سعي بر محافظت از نور قرآن داشتند در سال هزار سيصد و بيست و چهار، مقدمات رسائل النور در سال هزار و سيصد و سي و چهار، و اجزاي نوراني رسائل النور و شاگردان‌ فداكارش در سال هزار و سيصد و پنجاه و چهار به مقابله برخاسته‌اند. آن‌ها حتي موجب نگراني عده‌يي از سياستمداراني شدند كه از حقيقت امر بي‌خبر بودند، و چون در خنثي كردن سوء قصد دشمنان وظيفه روشنگري را به خوبي ايفا نمودند يكي از افرادي شدند كه معناي اشاري آيه بر آن‌ها نظر دارد و اين نشانه‌يي محكم است.اينك بيش‌تر مسائل مخالف نور قرآن كه در ميان مسلمانان ديده مي‌شود نتيجه وخيم همان طرح‌هاي ويرانگري و معاهدات ظالمانه‌يي مانند پيمان "سَور" است.

اگر "م" مشدد مانند "ل" هاي مشدد يك حرف حساب شود عدد "هزار و دويست و هشتاد و چهار" به دست مي‌آيد، كه در آن تاريخ كفار اروپايي تصميم گرفته بودند نور دولت اسلامي را خاموش كنند لذا ده سال بعد روس‌ها را تحريك كردند، و با جنگ شوم "نود و سه" (١٢٩٣) روس موفق شدند به طور موقت

پرده‌يي بر نور درخشان جهان اسلام بكشند. اما در اين رويداد، شاگردان مولانا خالد (قدس سرّه) به جاي شاگردان رسائل النور ظلمات آن پرده را در هم كشيدند لذا آيه مذكور از اين جهت انگشت اشاره را به سمت آنان مي‌برد. هم اينك به خاطر رسيد كه اگر هر يك از "ل" هاي مشدد و "م" مشدد را دو حرف به حساب آوريم اين نتيجه حاصل مي‌شود:اشخاصي كه قرار است يك قرن ديگر ظلمات را از ميان بردارند ممكن است شاگردان حضرت مهدي باشند. به هر حال... اين آيه نوراني نكات نوراني فراواني دارد. براساس سرّ "‌اَلْقَطْرَةُ تَدُلُّ عَلَى الْبَحْرِ‌" سخن را كوتاه مي‌كنيم.

آيه بيست و نهم: آيه

الر كِتَابٌ اَنْزَلْنَاهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ بِاِذْنِ رَبِّهِمْ اِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ

(ابراهيم:‌١) است. در چهار پنج عبارت اين آيه چهار پنج اشاره به شرح زير وجود دارد كه البته مجموع آن‌ها در حكم اشارتي واحد‌ند:

اشاره نخست: عبارت اِلَى النُّورِ بِاِذْنِ رَبِّهِمْ (مي‌گويدانسان‌ها از ظلمات قرن چهاردهم به اذن الهي و به‌واسطه كتاب مبين به ‌سوي نوري ناشي از قرآن مي‌روند. اين معنا و مخصوصاً لفظ "نور" با رسائل النور مطابقت دارد؛ در عين حال مقام جفري آن با محاسبه "ن" مشدد به عنوان دو "ن" "هزار و سيصد و سي و هشت يا نُه" مي‌شود كه مطابقت تام دارد با تاريخ ظهور تفسير "اشارات الاعجاز" به عنوان فاتحه رسائل النور كه در ظلمات جنگ جهاني تأليف شد. كلمه نور نيز در آيه با اشاره ناظر است بر لفظ نور در رساله نور.

اشاره دوم: عبارت اِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ كلمه نور در عبارت پيشين را تعريف مي‌كند و مي‌گويد: آن نور راهي‌ست كه عزت و محموديت حضرت حق را نشان مي‌دهد. مقام ابجدي اين عبارت "پانصد و چهل و هشت" و يا "پانصد و پنجاه" است كه با عدد رسـائل النور ـ چون "ن" مشدد يك "ن" محسوب مي‌شـود ـ يعني "پانصد و چهل و هشت" مطابقت تام دارد، اگر دو "الف" غيرِ ملفوظ را نيز حساب كنيم با دو تفاوت كه به مرتبه‌اش اشاره دارد كاملاً موافق و مطابق است. مناسبتي وجود دارد كه اين اشاره را تأييد كرده و موجب لطافت‌اش نيز مي‌شود؛ به اين صورت كه ترسناك‌ترين دوره براي جهان اسلام، قرن ششم

با فتنه هلاكو، پايان قرن سيزدهم و فتنه‌هاي مرتبط با جنگ جهاني در قرن چهاردهم و نتايج حاصل از آن بوده است. بدين مناسبت عبارت فوق با مقام ابجدي‌اش به قرن ششم و مانند عبارت پيشين با لفظ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ به اين عصر و زمان حاكميت سلطان عبدالعزيز و سلطان عبدالحميد اشاره دارد.

نيز همان‌طور كه پيش‌تر ديديم تمام آياتي كه با توافق و مطابقت، ناظر بر نام دوم رسائل النور هستند به دوره هلاكو و چنگيز نيز كه مقطع زمان دهشتناكي بوده است اشاره دارند. حتي مي‌توان گفت به دليل اشاره آيات مذكور به آن دوره و اين زمان است كه حضرت علي (رض) در "ارجوزه‌اش" و غوث اعظم (رض) در قصيده خود هنگامي كه از سر كرامت به رسائل النور اشاره مي‌كنند، با نظر به آن عصر و اين دوره با خشم به آن‌ها اشاره مي‌كنند.

اشاره سوم: عدد الظُّلُمَاتِ در مِنَ الظُّلُمَاتِ "هزار و سيصد و هفتاد و دو" است و بر اين نكته كه ظلم‌ها و ظلمت‌هاي اين عصر تا چه زماني ادامه خواهد داشت و اين‌كه در متن همين ظلمات نوري همواره روشنگري خواهد كرد اشاره دارد و به رمز ناظر است بر روشنگري رساله نور.

اشاره چهارم: عبارت لِتُخْرِجَ النَّاسَ مي‌گويد:"انسان‌ها در سال هزار و سيصد و چهل و پنج به وسيله نوري برخاسته از قرآن از تاريكي‌ها به سوي روشنايي‌ها خواهند رفت". اين معنا براساس دانش جفر و به لحاظ معنايي به طـور كامل با سـال "هـزار و سيصد و چهل و پنج" كه رسـائل النور به صورت فوق العاده‌يي روشنگري آغاز كرد مطابقت و موافقت دارد؛ علاوه بر آن با ايما و اشاره و رمز بر مقبوليت رساله نور دلالت مي‌كند.

اشاره پنجم: كلمه‌ي اِلَيْكَ در عبارت الر كِتَابٌ اَنْزَلْنَاهُ اِلَيْكَ به طور خاص ناظر است بر قرآن؛ لذا با در نظر نگرفتن آن، مقام ابجدي عبارت الر كِتَابٌ اَنْزَلْنَاهُ كاملاً موافق و مطابق با نام نخست رسالة النور مي‌باشد و بيان رمزي اين مطلب است كه رسالة النور تفسير و معنايي كامل از كتاب مُنزَل مي‌باشد و با آن بيگانه نيست. چرا كه الر "سيصد و هشتاد و دو"، كِتَابٌ "چهارصد و بيست و سه"، اَنْزَلْنَاهُ "صد و چهل و چهار" و جمع آن‌ها "نهصد و چهل نه" مي‌شود. اگر تنوين را "ن" به حساب آوريم مي‌شود

"نُه‌صد و نود و نه" و در صورتي كه "ن" مشدد رسالة النور را يك "ن" حساب كنيم با عدد آن يعني "نه‌صد و چهل و هشت"، و اگر "ن" مشدد را دو "ن" بدانيم با "نه‌صد و نود و هشت"، فقط با يك تفاوت رمز آلود مطابقت مي‌يابد تا وحي نبودن آن نيز بيان شده باشد.

نتيجه: با ملاحظه مناسبت معنوي پنج عبارت ياد شده در تك آيه‌ي فوق، پنج اشاره مذكور در حقيقت حكايت از يك اشاره محكم دارند و شايد بتوان آن اشاره را دلالت دانست. همين فكر بود كه موجب شد اين متن را بنويسم. اگر خطا كرده باشم كتاب مبين را شفيع قرار داده از ارحم الراحمين براي اشتباه‌ام طلب عفو مي‌كنم.

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

* * *

توضيحات مربوط به خطاي رخ داده در آيه بيست و نهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

بر اثر خطاي كوچكي شاهد اشاره غيبي محكمي شدم و دانستم كه دليل آن خطا، مطلب زير است:

آيه زير كه بيست و نهمين آيه از اشارت قرآني يعني شعاع اول است، در آغاز سوره ابراهيم قرار دارد:

الر كِتَابٌ اَنْزَلْنَاهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ بِاِذْنِ رَبِّهِمْ

به سهو گفته بوديم مقام جفري عبارت

اِلَى النُّورِ بِاِذْنِ رَبِّهِمْ

در آن "هزار و سيصد و سي و چهار" است و در مطابقت و توافق، ناظر است بر تاريخ ظهور و طبع تفسير "اشارات الاعجاز" كه در حكم فاتحه رساله نور مي‌باشد. در حالي كه مقام حروف ملفوظ آن "هزار و سيصد و سي و نه" است و به صورت تقديرآميز و براساس توافق، ناظر است بر زماني كه تفسير مذكور شهرت فوق العادهيي يافت و توسط دارالحكمه نسخه‌هايي از آن براي بيش‌تر مفتيان ارسال شد؛ اين نسخه‌ها براساس نشانه‌هاي فراوان و اعتراف مفتي‌ها، در مقام حفاظت در برابر لرزه انقلاب‌هاي متعددِ مادي و معنوي، در حكم قلعه، و در دست بيش‌تر مفتيان حكم شمشير الماسين را يافت. اگر دو "الف" غير ملفوظ را به حساب آوريم "هزار و سيصد و چهل و يك" مي‌شود و بايد گفت به طور كامل ناظر است بر مطابقت با مبدأ ظهور رساله نور. اين خطاي سهوي كوچك چنين معنايي را در يك لحظه و با قدرت گوشزد كرد: فقط چهار عبارت آيه آغازين سوره ابراهيم (ع) نيست كه به رمز ناظر است بر رساله نور؛ بلكه همان صفحهي اول تا پايان، از لحاظ مناسبت معنوي و با معنايي رمزي، در ميان افراد كثيره، با تخصيص پنهاني به رساله نور اشاره دارند و به رمز ناظر بر آن مي‌باشند. من فعلاً نمي‌توانم آن حقيقت رمزي را بيان كنم و فقط اشاره مختصري خواهم كرد.

آري، از آن‌جا كه خمير مايه و مشرب رساله نور، تفكر و شفقت است با مشرب خاص حضرت ابراهيم (ع) كه آن هم تفكر و شفقت است توافق و مطابقت تام دارد. پس بر اساس اين سرّ است كه قرآن در اين سوره، رساله نور را بيش از موارد ديگر به آغوش مي‌گيرد. آيه آغازين، با چهار جمله به نوري اشاره مي‌كند كه از قرآن سرچشمه مي‌گيرد و در تاريك‌ترين زمانه انسان‌ها را از تيرگي و ظلمت محض بيرون آورده به‌ نور رهنمون مي‌‌شود؛ در عين حال آيه كساني را كه در ظلمت محض‌اند و با جريان رساله نور مخالفت مي‌كنند معرفي مي‌كند.

آيه سوم:

الَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى اْلآخِرَةِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا اُولئِكَ فِى ضَلاَلٍ بَعِيدٍ

(ابراهيم: ٣)

اين آيه نيز با سه عبارت به لحاظ برخي مناسبت‌هاي معنوي و موافقت‌هاي مفهومي، با اشاره ناظر است بر مشرب رسالهي نور و همچنين بر مشرب ملحدان؛ و باعبارت نخست مي‌گويد: "آن بيچارگان، با دلالت پيوستن برخي مؤمنان ـ با اين‌كه داراي ايمـان‌اند ـ و برخي اهـل علـم ـ با اين‌كه از آخرت آگاهي كامل دارند ـ به آن‌ها، دانسته و با خرسندي زندگاني دنيوي را بر دين و آخرت ترجيح مي‌دهند؛ يعني مانند اين است كه تكه شيشه‌يي بي‌ارزش را بر الماس ترجيح دهند، با وجود اين كه آن را شناخته و يافته‌اند؛ آنان خوشي‌هاي حيات را با لجبازي به احساسات ديني ترجيح داده، و به بي‌ديني افتخار مي‌كنند". اين عبارت در ارتباط با زمانه كنوني به نوعي تخصيص دارد، زيرا درهيچ دوره و زماني چنين شيوه و روشي وجود نداشته است. در ساير قرن‌ها اهل ضلالت درباره آخرت چيزي نمي‌دانسته و آن را انكار مي‌كرده‌اند. الماس را الماس نمي‌دانسته و دنيا را ترجيح مي‌داده‌اند.

آيه با عبارت دوم يعني

وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ

ميگويد: "گمراهي آن بيچارگان از دوست داشتن دنيا و از تمرّد نشأت مي‌گيرد؛ پس به وضعيت خود بسنده نمي‌كنند و دست به تجاوز مي‌زنند. مي‌خواهند با عداوت و دشمني، منابع

دين خود را كه از آن آگاهند و نياكان‌شان نيز بدان وابستگي داشته‌اند بخشكانند و پايه‌هايش را نابود و درها و راه‌هايش را مسدود كنند".

نيز باعبارت سوم‌اش وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا مي‌گويد: گمراهي آنان ريشه در علم و فلسفه دارد، لذا دچار غروري عجيب، فرعونيتي غريب، و انانيتي دهشتناك شده و نفس‌شان را چنان لوس مي‌كنند كه پرتوهاي قوانين الهيِ اداره كننده كائنات و قواعد آن حقـايق در عالم انسـاني را مناسب اميال و هوس‌هاي سفلي خود نديده ـ حاشا، حاشا ـ آن‌ها را كج و غلط و ناقص مي‌يابند. اين آيه با سه عبارت‌اش به لحاظ معنا با گروه گمراه عجيبي در اين زمانه هم‌خواني معنوي تام دارد و هم‌چنان كه با معناي اشاري در ميان افراد فراوان‌اش به طور خاص بر گروه مذكور ناظر است؛ براساس مطابقت جفري نيز به همان‌ها اشاره دارد.

آري، مقام عبارت نخست يعني الَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ "هزار و سيصد و بيست و هفت" بود؛ اگر "ل" و "ب" مشدد را دو حرف به‌ ‌شمار آوريم به تاريخ عربي مي‌شود "هزار و سيصد و پنجاه و نُه" كه با مطابقت و توافق كامل، زمان هجوم‌هاي آن گروه سركش و ستمگر را نشان مي‌دهد. مقام عددي وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا با توجه به اين كه تنوين، "ن" است مي شود "هزار و دويست و نه"؛ و اين با تطابق كامل ناظر است بر تاريخي كه نسبت به شريعت اسلام سوءِ قصد شد و خواستند قوانين اجنبي را وارد دادگستري كنند. اشاره محكم آيه فوق با نشانه‌هاي فراواني از اين دست، به صورت نمايان ناظر است بر معارضان رساله نور، به همين ترتيب و براساس مفهوم مخالف، ناظر است بر خود رساله نور. حتي در آيه چهارم تركي بودن رساله نور را تحسين مي‌كند و در پنجمين آيه نيز از ولايات شرقي ياد مي‌شود كه تركي و عربي را به طور كامل نمي‌دانند و عالمان و مرشدان‌شان حال و روز پريشاني دارند و رساله نور به ياري‌شان مي‌آيد و بيش از هر طايفه ديگري با حوادث مواجه مي‌شوند؛ در آيه با تعبير بِاَيَّامِ اللّٰهِ (ابراهيم:‌٥) وقايع دردناك را به خاطرشان مي‌آورد و با معنايي رمزي و اشاري به ارشاد و بيدار كردن‌شان امر مي‌كند. فعلاً اجازه ندارم درباره اشارت مهم اخير چيزي بگويم، لذا فقط رمزي از هر يك، به اختصار بيان مي‌شود.

آيه‌ي چهارم:

وَمَا اَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ اِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ

(ابراهيم: ٤)

به‌واسطه مقام جفري‌اش و با قرينه اشارات آيه بالا و براساس اين قاعده كه رسالت و نبوت در هر عصر و زمانه‌يي از نظر وراثت، نواب و وكلايي دارد، با معنايي رمزي رساله نور را كه مسئوليت وارث بودن را انجام مي‌دهد، با التفاتي خاص جزء افراد خود كرده و تركي بودن‌اش را كه به زبان قرآن يعني عربي نبوده تمجيد مي‌كند.

مقام جفري عبارت، در صورتي كه تنوين رَسُولٍ "ن" به حساب آيد و "ل" مشدد را دو "ل" بدانيم و "ي" مشدد را يك "ي" به حساب آوريم "هزار و سيصد و پنجاه و هشت" مي‌شود؛ اگر هر كدام از آن‌ها را يك "ي" به حساب آوريم مي‌شود "هزار و سيصد و بيست و هشت"؛ اگر مشددها را دو حرف بدانيم و تنوين را به حساب نياوريم عدد "هزار و سيصد و هجده" را خواهيم داشت، اما اگر هم تنوين و هم مشددها را به حساب آوريم رقم "هزار و سيصد و شصت و هشت" حاصل مي‌شود كه به رمز و ايما به پنج دوره و پنج وضعيت رساله نور اشاره دارد.

آيه پنجم: مقام جفري عبارت

اِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِاَيَّامِ اللّٰهِ

در آيه‌ي

اَنْ اَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِاَيَّامِ اللّٰهِ

(ابراهيم:‌٥) در صورتي كه هر كدام از مشددها را يك حرف بدانيم عدد "هزار و سيصد و پنجاه و يك" به‌دست مي‌آيد كه اشاره دارد به ايفاي يكي از مسئوليت‌هاي مهم رساله نور و امتثال اين اوامر قرآني؛ كه من فعلاً اجازه بيان آن را ندارم. لذا مي‌گوييم عبارت مذكور براساس قرينه توافق جفري و موافقات معنوي، و رمز مناسبات مفهوميِ دريافت موضوع از داستان، به اشاره بر رساله نور ناظر است. اشارات غيبي بيش‌تري براي نوشتن هست اما اجازه داده نشد و در حال حاضر نوشته نشد.

* * *

شعاع هشتم

كرامت علوي سوم

افاده مرام

(پوشيده نماند كه من با بيان ارزش و اهميت رساله نور در پي اعلام حقايق قرآن و اركان ايمان هستم و مي‌خواهم كساني را كه دچار ضعف ايمان‌اند بدان سو دعوت كنم و قدرت و حقانيت‌شان را به ديگران نشان دهم؛ وگرنه حاشا! به هيچ وجه در پي نشان دادن و مدح و ثناي خود و نفس اماره‌ام كه ابداً علاقه‌يي به آن ندارم نيستم.

هم‌چنين مدح رساله نور را از آن نظر كه ظاهراً اثر من است نمي‌گويم، بلكه از اين حيث مزايايش را بيان مي‌كنم كه يكي از تفاسير قرآن است؛ ترجمان حقيقي قرآن و ملهم از آن مي‌باشد؛ و مبلغ ايمان است و حجت‌هاي آن را در بر مي‌گيرد. هم‌چنان كه قسمي از رساله‌ها را بدون اختيار نوشته‌ام، در بيان اهميت رساله نور نيز در حكم فردي بي‌اختيار هستم. در نگارش رساله شعاع هفتم كه امام علي (رض) نام "آيت الكبري" بر آن نهاده است متحمل زحمات فراواني شدم. لذا شكي ندارم كه اين كرامت "جلجلوتيه" به عنوان پاداش فوري، نشانه مقبوليت و عاملي براي تشويق از سوي عنايت الهي عطا شده است. پس مطلب حاضر را از باب قدرشناسي و به جا آوردن شكر نعمت تحت نام "شعاع هشتم" نوشتم؛ وگرنه مي‌خواستم براهين توأم با معجزه‌ي يك آيه مهم را درباره حشر بنويسم.)

* * *

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

(كرامت سومي‌ست از امام علي (رض) درباره رساله نور)

آري، حضرت علي (رض) در قصيده جلجلوتيه‌اش علاوه بر تأييد و تقويت دو كرامت باهر خود ـ كه در لمعه‌هاي "هجدهم و بيست و هشتم" به تفصيل بيان و اثبات شده‌اند ـ از سراج النور به صراحت خبر مي‌دهد و باز در آن قصيده به مشهورترين رساله‌هاي سراج النور اشاره و تو گويي تمجيدشان مي‌كند و با رموزي هشتگانه قسمي از رساله‌هاي نامدار را نشان مي‌دهد:

رمز نخست: بعد از عبارت

"‌تُقَادُ سِرَاجُ النُّورِ سِرًّا بَيَانَةً‌"

كه بر رساله نور تصريح دارد، با زبان سرياني از اسماء الحسني استمداد و با سُوَر قرآني مناجات مي‌كند. مناجات را دقيقاً همراه با سي و سه سوره چنان عجيب و بامعنا ذكر مي‌كند كه معلوم است مي‌خواهد قسمي از اسرار و اخبار غيبي را بازگو نمايد. وقتي شعاع هفتم را ـ كه امام علي (رض) آيت الكبري نام نهاده است ـ در زمان دشواري به اتمام رساندم، (معتقدم به عنوان اجرت و پاداشي فوري) شب هنگام "جلجلوتيه" را خواندم. ناگهـان چون تذكـري غيبي بر قلب‌ام خطاب شد: امام علي (رض) كاملاً سرگرم رساله نور است. او هم‌چنان كه از مجموع رساله نور خبر داده است به رساله‌هاي ارزشمند آن نيز به رمز و ايما، اشاره مي‌كند. اگر خبر دادن صريح از غيب به دليل مضرات فراواني كه دارد و منافي بودن‌اش با حكمت از سوي حكمت الهي ممنوع نمي‌شد تصريح مي‌كرد. براي نمونه وقتي سوره‌ها را بر مي‌شمرَد و به سوره بيست و پنجم مي‌رسد مي‌گويد:

‌بِحَـقِّ تَبَـارَكَ ثُمَّ نُـونٍ وَ سَائِلٍ ٭ وَ بِسُورَةِ التَّهْمِيزِ وَ الشَّمْسُ كُوِّرَتْ‌

‌وَ بِالذَّارِيَاتِ ذَرْوًا وَ النَّجْمِ اِذَا هَوى ٭ وَ بِاِقْتَرَبَتْ لِىَ اْلاُمُورُ تَقَرَّبَتْ‌

‌وَ بِسُـوَرِ الْقُرْانِ حِـزْبًا وَ ايَةً ٭ عَدَدَ مَا قَرَأَ الْقَارِى وَمَا قَدْ تَنَزَّلَتْ‌

فَاَسْئَلُكَ يَا مَوْلاَىَ بِفَضْلِكَ الَّذِى ٭ عَلى كُلِّ مَا اَنْزَلْتَ كُتْبًا تَفَضَّلَتْ‌

حضرت امام علي (رض) در عبارات فوق و در مرتبه بيست و نهم كه سوره‌هايي ذكر مي‌كند و بر مي‌شمرَد با وَالشَّمْسُ كُوِّرَتْ به "گفتار بيست و نهم" اشاره مي‌كند كه دادگاه جرايم سنگين اسكي شهير را متحير كرده است و با كرامتي كه در كتابت‌اش مي‌توان ديد و با حجت‌هاي عالي‌اش در اثبات قيامت و حشر شهرت يافته؛ زيرا "گفتار بيست و نهم" كاملاً مطابق با سوره اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ـ كه به طرز دهشتناكي از وقوع قيامت خبر مي‌دهد ـ از حجت‌هاي قطعي قيامت، تخريب عالم، موت دنيا، حيات آخرت، و احياي اموات مي‌گويد و تصوير وحشتناك اين سوره را بيان مي‌دارد؛ لذا تطابق اين دو در مرتبه بيست و نهم به لحاظ معنا اشاره مذكور را اثبات مي‌كند.

هم‌چنين حضرت امام علي (رض) در مرتبه سي‌ام با سوگند "‌وَبِالذَّارِيَاتِ ذَرْوًا" به"رساله ذرات" اشاره مي‌كند كه"گفتار سي‌ام" ناميده مي‌شود و ماديون را كه در بحث تحول ذرات غرق‌اند مجبور به سكوت كرده و تحول و حركت ذرات و وظيفه و انتظام‌شان را به صورت بي‌نظيري اثبات مي‌كند. آري، در اين اشاره، سوره‌ي وَالذَّارِيَاتِ ذَرْوًا و "رساله ذرات" از نظر لفظ و صورت مشابه‌اند؛ هم‌چنين به لحاظ معنا نيز مناسبتي بين آن‌ها وجود دارد، زيرا در ابتداي سوره‌ي وَالذَّارِيَاتِ بيان مي‌شود كهتموج‌هاي هوا كه گمان مي‌رود تصادفي و بي‌نظم‌اند كاملاً حكيمانه و مسئولانه اوامر تكويني ربوبيت را به اطراف و اكناف مي‌رسانند؛ "رساله ذرات" نيز به همين صورت حركت ذرات را كه ماديون تصادفي و بي‌نظم مي‌دانند، با براهين قطعي و محكم اثبات مي‌كند كه كاملاً حكيمانه است و همه ذره‌ها موظف به انجام وظايفي دقيق مي‌باشند.

حضرت امام علي (رض) در مرتبه سي و يكم به رساله "معراج" اشاره دارد كه معراج محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را با دلايل عقلي، و به غايت معقول و قطعي اثبات مي‌كند و "گفتار سي و يكم" ناميده مي‌شود و در مرتبه سي و يكم است. او با عبارت

وَ النَّجْمِ اِذَا هَوَى

كه به صراحت معراج احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و مشاهده و مكالمه‌يي را كه در قاب قوسين اتفاق افتاده بيان مي‌دارد و در آغاز سوره‌ي

وَ النَّجْمِ اِذَا هَوَى

قرار دارد، به طرزي نزديك به صراحت به رساله مذكور اشاره مي‌كند. حضرت امام علي (رض) بدون پرداختن به سوره "وَ الطُّور" بعد از

"وَالذَّارِيَاتِ" سوره "وَ النَّجْمِ" را ذكر مي‌كند و اين موجب استحكام بيشتر اشارت مورد نظر است.

حضرت امام علي (رض) ، با اقتباس از سوره‌

اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ

ـ كه شقّ قمر را به نص صريح بيان مي‌دارد ـ با عبارت

"‌وَ بِاِقْتَرَبَتْ لِىَ اْلاُمُورُ تَقَرَّبَتْ ‌"

كه در ادامه مرتبه سي و يكم ذكر شده، به رساله‌يي اشاره مي‌كند كه در آخر مرتبه سي و يكم است و "رساله شقّ القمر" ناميده مي‌شود؛ اين مطلب در ذيل رساله معراج قرار دارد كه معجزه شق القمر را در برابر منكران با دلايل محكم اثبات مي‌كند. اشاره مذكور با شيوه‌يي نزديك به صراحت صورت گرفته است.

مشخص است كه رساله نور در ابتدا عبارت است از سي و سه گفتار، و از آن با نام "گفتار‌ها" (سوزلر) ياد مي‌شود. ليكن گفتار سي و سوم، مستقل نيست بلكه متشكل از سي و سه مكتوب مي‌باشد و با نام "مكتوبات" از آن ياد مي‌كنند. به همين صورت سي و يكمين مكتوب هم مستقل نيست بلكه از سي و يك لمعه تشكيل و با نام "لمعات" شناخته مي‌شود. نيز لمعه "سي و يكم" نيز مستقل نبوده است. آن نيز ان شاء الله مشتمل بر سي و يك شعاع خواهد بود. آيت الكبري شعاع هفتم و رساله حاضر نيز شعاع هشتم است. پس بايد گفت خاتمه گفتارها، "گفتار سي و دوم" است، رساله خارقه و جامعي متشكل از سه موقف كه شاگردان رساله نور آن را خورشيد ستارگان اين مجموعه مي‌دانند؛ اين رساله گفتار سي و دوم ناميده مي‌شود و از جهتي ختم گفتار‌ها و نتيجه جامع آن‌ها محسوب مي‌شود. حضرت امام علي (رض) براي نشان دادن اهميت فوق العاده و جامعيت رساله مذكور با تعداد قابل توجهي از سوره‌هاي قرآن ناگهان با سوگند

"‌وَ بِسُوَرِ الْقُرْآنِ حِزْبًا وَ آيَةً ‌"

در مرتبه سي و دوم به آن رساله جامع ـ كه در مرتبه سي و دوم قرار دارد ـ اشاره مي‌كند.

گفتار سي و سومِ رساله نور نيز همان‌طور كه پيش‌تر بيان كرديم عبارت از سي و سه مكتوب بوده و با نام "مكتوبات" شامل سي و سه كتاب و بيش از صد رساله مي‌باشد. حضرت امام علي (رض) در مرتبه سي و سوم‌ و سوگندش براي آن كه به يك‌باره تمام صد و ده كتاب و مكتوبات‌اش را كه اجزاي گفتار سي و سوم هستند

مورد اشاره قرار دهد كلام زير را بيان مي‌كند كه به معني استمداد از صد و ده كتاب مختصر به نام صد و ده صُحُف آسماني و آن كتاب‌هاي بزرگ مقدس است:

‌وَاَسْئَلُكَ يَا مَوْلاَىَ بِفَضْلِكَ الَّذِى ٭ عَلى كُلِّ مَا اَنْزَلْتَ كُتْبًا تَفَضَّلَتْ‌

بديهي‌ست كه در علم بلاغت و فن بيان براي دلالت بر معاني دور و پنهان، از نشانه‌ها و مناسبت‌هايي كه "قرينه" خوانده مي‌شود استفاده مي‌كنند؛ حال اگر يكي از اين قرينه‌ها وجود داشته باشد معناي دور و مفهوم پنهان و اشاري، نسبت به قوت قرينه، هم‌چون معناي صريح و ظاهري قبول مي‌گردد. بر مبناي اين قاعده، قراين و نشانه‌هاي متعددي براي معاني اشاري مذكور وجود دارد؛ هم‌چنين ساير موارد مشابه نيز قرينه‌هايي براي آن‌ها مي‌شوند. هر يك از عبارتهاي صريح نيز كه خبر از مجموع رساله نور مي‌دهند قرينه محكمي براي هر كدام از آن‌ها مي‌باشند.

رمز دوم: حضرت امام علي (رض) پس از اشاره به مكتوبات، به لمعات مي‌پردازد و در اين حين با نظر بر شعاع‌ها به رساله شعاع هفتم اشاره مي‌كند كه نشان از حقيقت كبرا و تفسير اكبرِ آية الكبراي قرآن يعني

تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْعُ وَاْلاَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ

(اسراء: ٤٤)

دارد و هديه الهام شده‌يي در ماه مبارك رمضان است. مي‌فرمايد:

"‌وَ بِاْلايَةِ الْكُبْرى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ ‌"

امام علي با اين عبارت اشاره دارد كه شاگردان رساله نور به سبب رساله آيت الكبري دچار مصيبت خواهند شد و با كرامت و بركت آن به امنيت و سلامت دست خواهند يافت. اين كرامت عَلَويه دقيقاً تحقق يافت؛ شاگردان رساله نور به دليل رساله مذكور زنداني شدند و به سبب حقايق محكم آن نجات يافتند.

با تبعيت از معناي ظاهري و با معناي پشت پرده‌اش كه در علم بلاغت "مُسْتَتَبَعاتُ التَراكيب" و "مَعَارِيضُ الْكلام" گفته مي‌شود، متناسب با قوت قرينه‌هاي متعدد به رساله نور اشاره مي‌كند؛ و به آن رساله شگفت و عالي و حجت الكبراي توحيد كه از علايم كبراي آية الكبري و تفسير اعظم آن است"آيت الكبري" نام مي‌نهد؛ و با اين نام هم عظمت منبع‌اش يعني آية الكبري را اعلام مي‌كند و هم از

قـدرت فوق العادهشعاع هفتم ـ كه برهان اعظم وحدانيت و توحيد است ـ خبر مي‌دهد. هر كس كه به شايستگي رساله مذكور به التفات حضرت امام علي (رض) شك دارد آن را يك بار مطالعه كند؛ اگر لياقت و شايستگي‌اش را تأييد نكرد "واي بر تو" بگويد.

آري، قرآن در هر عصر، قهرمانان و دژهاي معنوي فراواني داشته است كه با اعتراضات انتقام جويانه و هزار ساله‌ي بي‌دينان مقابله نموده، شبهات متراكم فيلسوفان كافر را كه در اين مقطع امكان انتشار يافته حل و رفع مي‌كرده‌اند، و حملات گروهي از مسيحيان مغرور و يهوديان معاند را كه در پي ضربات سنگيني كه قرآن بر آنان وارد كرده، و درصدد انتقام از آن بوده‌اند، دفع مي‌كرده‌اند. اينك نياز از يكي دو مورد به صد مورد افزايش يافته و بر عكس، تعداد مدافعان از صد نفر به دو سه نفر كاهش يافته است.

فرا گرفتن حقايق ايماني از طريق مدرسه ديني و آموختن علم كلام نيازمند زمان زيادي‌ست كه البته آن نيز در زمانه فعلي برچيده شده است. رساله نور كه عميق‌ترين حقايق را خيلي زود و به شيوه‌يي قابل فهم براي همه، تعليم مي‌دهد طبيعي‌ست كه شايستگي توجه و التفات امام علي (رض) را دارد.

امام علي (رض) در دهمين مرتبه‌يي كه بر مي‌شمارد عبارت

"‌وَبِسُورَةِ الدُّخَانِ فِيهَا سِرًّا قَدْ اُحْكِمَتْ‌"

را كه سوره دهم بوده و ناظر است بر قيامت و ليله برائت (نيمه شعبان)، ذكر كرده و با معناي اشاري‌اش به "رساله حشر" اشاره مي‌كند كه"گفتار دهم" نام دارد و در مرتبه دهم است؛ هم‌چنين با ايما و رمز از اهميت فوق العاده آن رساله و استحكام قابل توجه‌اش خبر مي‌‌دهد و آن را در حكم چراغداني در ليله برائت مي‌داند كه تاريكي‌هاي مه آلود آن زمان را از بين مي‌برد؛ نيز با نكاتي چون دخان كه از علايم حشر و قيامت مي‌باشد، و تفريق و تقسيم حكيمانه و سالانه‌ي امور در شب برائت، و ذكر قراين ديگر با رمز و اشاره خبر مي‌دهد.

آري، گفتار دهم، بلاي بسيار مهمي را دفع كرد. منافقاني كه منكر حشر بودند در زمان رواج آزاديِ انديشه و دغدغه‌هاي مربوط به جنگ جهاني، فرصت بدست آوردند و در بسياري جاها شروع به نشر افكار مسموم خود كردند؛ گفتار دهم در چنين زمانه‌يي منتشر شد. هزار نسخهي آن در اطراف توزيع گرديد؛ هر كس اين

رساله را ديد با كمال اشتياق و كنجكاوي مطالعه كرد. اين كتاب افكار كافرانه زنديقان را به طور كامل در هم ريخت و آنان را ساكت كرد. گفتار دهم به اين ترتيب ثابت نمود كه شايستگي تقدير امام علي (رض) را داشته، و هر كس در اين مورد ترديدي دارد آن را به دقت بخواند و ببيند كه چه برهان محكمي براي حشر است.

حضرت امام علي (رض) با عبارت زير نوزدهمين سوره يعني سوره "نور" را ذكر مي‌كند و به گفتار بسيار مختصر نوزدهم و به مكتوب نوزدهم كه مكتوب بسيار كاملي‌ست اشاره مي‌كند.

‌بِسِرِّ حَوَامِيمِ الْكِتَابِ جَمِيعِهَا ٭ عَلَيْكَ بِفَضْلِ النُّورِ يَا نُورُ اُقْسِمَتْ‌

او به اين منظور با تكرار لفظ نور، از مرتبه مكتوب‌ها خبر مي‌دهد، يعني در اشاره به ناقص ماندن مكتوب چهاردهم، سوره نور را باز هم در پانزدهمين مرتبه تكرار مي‌كند و به اين صورت خبري لطيف و دقيق مي‌دهد؛ هم‌چنين يادآوري مي‌كند كه دو رساله مزبور دو نور بزرگ رساله نوراند.

آري، گفتار نوزدهم كه مربوط است به رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ، و مكتوب نوزدهم كه به سه جهت، عالي و با كرامت است، الحق كه هر يك درخشان‌ترين نور رساله نور هستند. به مناسبت برائت عايشه صديقه رضي الله عنها، ضمير عبارت مَثَلُ نُورِهِ در آيه‌ي نور به‌واسطه وجهي از وجوه سه گانه به محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام باز مي‌گردد، لذا سوره نور با ذات محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بسيار مرتبط است؛ لذا با سوره مذكور، و با دو لفظ نور و حتي سه كلمه نور به دو رساله ياد شده كه رسالت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را اثبات مي‌كنند اشاره دارد، نيز بهرساله معراج كه ثابت كننده رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است اشاره مي‌كند.

من اعتراف مي‌كنم كه ناقص ماندنمكتوب چهاردهم را فراموش كرده بودم. با مشاهده تكرار يك سوره (دوباره) توسط حضرت امام علي (رض) به خاطر آوردم و از دقتي كه در اشارات او بود شگفت زده شدم، ليكن تكرار مزبور صرفاً مربوط به گفتار ومكتوب نوزدهم مي‌شود و به موارد بعدي ربطي ندارد.

رمز سوم: با عبارتهاي زير كه در لمعه بيست و هشتم توضيح آن‌ها آمده و اثبات شده‌اند از سه وضعيت مهم رساله نور خبر مي‌دهد:

‌تُقَـادُ سِـرَاجُ النُّـورِ سِرًّا بَيَانَةً ٭ تُقَادُ سِـرَاجُ السُّرْجِ سِـرًّا تَنَوَّرَتْ‌

‌بِنُـورِ جَلاَلٍ بَازِخٍ وَ شَـرَنْطَخٍ ٭ بِقُدُّوسِ بَرْكُوتٍ بِهِ النَّارُ اُخْمِدَتْ‌

عبارتهاي فوق از نظر معنا و علم جفر اشاره‌يي قريب به صراحت به رساله نور دارند و بنا بر توضيحي كه درلمعه هجدهم آمده، در اين‌جا فقط سه سرّ بيان مي‌شود كه نظر امام علي (رض) را جلب كرده و در لمعه مذكور نيامده است:

سِرّ اول: در حالي كه شايسته است رساله نور در دست مبلغان و بين مسلمانان گردانده شود و نمايش داده شود متأسفانه بسيار مخفيانه منتشر مي‌شود و همه مجبورند آن را پنهان كنند. امام علي (رض) با اشاره به همين موضوع است كه دو بار عبارات "سِرًّا بَيَانَةً" و "سِـرًّا تَنَوَّرَتْ‌" را به‌كار مي‌برد. منظور از "سِـرًّا" اين است كه فقط مي‌تواند مخفيانه منتشر شود و با تعجب از آن خبر مي‌دهد.

سِرّ دوم: رسالهي نور با جلوهي اسم اعظم و تجلي اسم رحيـم و حكيم ظهور كرده است لذا ويژگي ممتازش اسـتواري بر مباني جلال و كبـرياي مقتبس از "اَللهُ اكبَرُ"، شفقت و مرحمت مستفيض از "بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ"، و حكمت و نظم برخاسته از وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ است. روح و حيات رساله نور همين‌هايند. به جاي "عشق" در مشرب‌هاي ديگر،در رساله نور شفقت مشتاقانه و محبت رأفت منشانه وجود دارد؛ هم‌چنان كه حضرت امـام علي (رض) با عبارت "‌تُقَادُ سِرَاجُ النُّورِ‌" به صورت صريحي از تاريخ تأليف "سراج النور" ياد مي‌كند و زمان كامل‌ شدن‌اش را مي‌گويد و از نام مشهورش خبر مي‌دهد؛ به همين ترتيب در عبارت

"‌بِنُورِ جَلاَلٍ بَازِخٍ وَ شَرَنْطَخٍ‌... الي آخر"

هم از مباني سراج النور خبر مي‌‌دهد، زيرا "جَلاَلٍ بَازِخٍ" عزت و عظمت و جلال و كبرياست. "شَرَنْطَخٍ‌" به سرياني "رئوف" معنا مي‌دهد و "بَرْكُوتٍ‌"، "رحيم" است. معلوم مي‌شود حضرت امام علي (رض) سراج النور را تعريف مي‌كند و ويژگي ممتازش را اين مي‌داند كه حيات و نورانيت‌اش را از كبريا و عظمت و رأفت و رحيميت اخذ مي‌كند.

سرّ سوم: حضرت امام علي (رض) در عبارت بالا با جمله "‌بِهِ النَّارُ اُخْمِدَتْ" مي‌گويد: ان شاء الله در "هزار و سيصد و پنجاه و چهار" به‌واسطه سراج النور يعني

نورانيت رساله نور آتش تجاوزكار ضلالت خاموش خواهد شد، يعني سراج النور كاري خواهد كرد كه آتش فتنه ديني تخريباتي نداشته باشد يا اين كه تجاوزهاي بيش‌تر آن را در هم خواهد شكست.

اگر تقويم هجري را در نظر بگيريم، مي‌بينيم دو سال پيش، تجاوز افكار وحشتناكي كه با استفاده از فرصتِ به‌وجود آمده براي جدا كردن دين از دنيا، به ضرر دين و قرآن پيش مي‌رفتند، متوقف شد، كه البته دليل اين امر وجود مانعي قوي در برابر آن‌ها بود. براساس نشانه‌هاي فراوان دانسته مي‌شود كه مانع مذكور براهين محكم و حجت‌هاي برّنده رساله نور بوده است كه در زمانه فعلي به كرات منتشر مي‌شود. اشارت عَلَويه موجود در احتمال دوم نيز مؤيد همين مطلب است

در اين حال راز إنّا أَعطَينَاكَ تا حدودي محقق شده است؛ چرا كه قوي‌ترين و وحشتناك‌ترين ركن از چهار ركن سفيانيت به طور كامل كنار رفت و زير خاك در حال عذاب كشيدن است. ارتباط بزرگ‌ترين‌شان هم عملاً قطع شده است. او محكوم و بازيچه كميته فراماسونري بوده و سرگرم عذاب خويش است. فقط سايه او حكم مي‌راند. نه تنها جلوي تجاوزش گرفته شده كه تا حدودي در حال عقب نشيني هم هست. دو شخص باقي مانده نيز اگر بتوانند اقدام به بازسازي خواهند كرد.

حساب جفري "‌بِهِ النَّارُ اُخْمِدَتْ" چنين است: "خ" ششصد، "ت" چهارصد، "ر" دويست، "ن" مشدد صد، "م" چهل، "د" و سه "الف" هفت، "ب" در "بِهِ" دو، "ه" پنج، و مجموع آن‌ها "هزار و سيصد و پنجاه و چهار". خداوند را سپاس كه سراج النور رساله‌هاي متعددي چون آيت الكبري دارد. هر كدام آن‌ها در حكم چراغ پر قدرتي هستند كه صراط مستقيم را نشان مي‌دهند و موجب تصديق خبر امام علي (رض) مي‌شوند.

حضـرت امـام علي (رض) در "ارجـوزه" به مناسبت سرّ سـوم، عيناً هم‌چـون "‌بِـهِ النَّارُ اُخْمِدَتْ" كه با مقام جفري‌اش ناظر است بر سال "هزار و سيصد و پنجاه و چهار"، با رمز و ايما به دو لقب مشهور سعيد (رض) اشاره دارد، و دستور

مي‌دهد "از خود محافظت كن" و تلويحاً اعلام مي‌‌كند كه او در آن زمان بيش از هر كس ديگري با خطرات متعددي مواجه مي‌شود.

‌فَاسْئَلْ لِمَوْلاَكَ الْعَظِيمِ الشَّانِ ٭ يَا مُــــدْرِكًا لِذلِكَ الزَّمَـانِ‌

‌بِـــاَنْ يَقِيكَ شَـــرَّ تِلْكَ الْفِتْنَـةِ ٭ وَ شَرَّ كُلِّ كُرْبَةٍ وَ مِحْنَةٍ‌

حضرت امام علي (رض) با عبارت فوق كه در بخش پاياني "ارجوزه" آمده است، مي‌گويد:"يا سعيد الكردي! اگر تا سال "هزار و سيصد و پنجاه و چهار" عمر كردي، از مولاي بزرگ‌ات التماس و درخواست كن تا از فتنه و شرور آن زمان و آن دوره در امان بماني". آري، در توضيح اولين كرامت عَلَويه كه در لمعه هجدهم آمده، اشارات غيبي قصيده "ارجوزه" درباره رساله نور و مؤلف‌اش بيان شده است. با يكي از شاگردان‌اش كه همواره با اسماي سته مشهور كه از آن‌ها به اسم اعظم و سكينه تعبير مي‌كند مشغول مي‌باشد، سخن مي‌گويد و به او تسلي خاطر مي‌دهد. نشانه‌ها و قرينه‌هاي فراوان ثابت مي‌كنند كه شاگرد ياد شده، سعيد است، او در آن‌جا به شاگردش مي‌گويد:

‌اَحْرُفُ عُجْمٍ سُطِّرَتْ تَسْطِيرًا بِتَّ بِهَـا اْلاَمِيرُ وَالْفَقِيرَا‌

يعني حروف بيگانه را در سال "هزار و سيصد و چهل و هشت" تعميم خواهند داد؛ كوچك و بزرگ، اميران و فقيران به اجبار با درس‌هاي شبانه سعي در ياد گرفتن خواهند كرد.

در جمله "‌سُطِّرَتْ تَسْطِيرًا‌"، دو "ت" هشتصد، دو "س" صد و بيست، دو "ر" چهارصد، دو "ط" هجده، يك "يا" ده، و مجموع آن‌ها "هزار و سيصد و چهل و هشت" است. در همان سال به زور مردم را وا داشتند براي يادگيري حروف لاتين درس‌هاي شبانه بخوانند.

آن‌گاه امام علي (رض) نظر بر سعيد (رض) مي‌كند كه با (دعاي) سكينه مشغول است و با او سخن مي‌گويد. در ادامه مي‌گويد:

"‌يَا مُدْرِكًا لِذلِكَ الزَّمَانِ‌".

او در يكي دو جا با اشاره‌يي محكم خطاب به شاگردش كه نام سعيد بر او نهاده مي‌گويد:"با خواندن دعاي سكينه در حفاظت خود بكوش!" بعد از "ي" ندا براساس قرينه‌ها و نشانه‌هاي متعدد، سعيد هست، يعني عبارت چنين است:

"يَا سَعِيدُ مُدْرِكًا لِذلِكَ الزَّمَانِ‌".

اين عبارت با كلمه "مُدْرِكًا" به لحاظ لفظ و علم جفر ناظر است بر لقب

"الكُردي"؛ زيرا "مُدْرِكًا" بدون "م" مي‌شود "درِكًا" كه قلب شده "كرد" است. "م" نيز كاملاً موافق "ل" و "ي" است. يعني اگر بر عكس خوانده شود چنين خواهد شد. همين طور با كلمه"الزمان" بر لقب "بديع الزمان" كه نام ديگر اوست اشاره مي‌كند و با مقام جفري "هزار و سيصد و پنجاه و چهار يا پنج"، حقيقت حال سعيد (رض) ، وضعيت خلاف عادت وي، نيايش فراوان او براي حفظ و مراقبت، و خلوت و انزواي او را به طور كامل بيان مي‌كند، و در اين قصيده براي تسلي خاطر او قريب به صراحت، انگشت اشاره بر سر او مي‌گذارد. در اين‌جا هم رساله نور را كه مظهر سرّ "‌بِهِ النَّارُ اُخْمِدَتْ" شده است تشويق مي‌كند.

پوشيده نماند كه

"‌اَلْقَسَمُ الْجَامِعُ وَالدَّعْوَةُ الشَّرِيفَةُ وَاْلاِسْمُ اْلاَعْظَمُ‌"

روح و اساس "جلجلوتيه" است. حجت الاسلام امام غزالي (رض) كه مهم‌ترين و دقيق‌ترين شاگرد اويسي امام علي (رض) و يكي از درخشان‌ترين و مشهورترين حجت‌هاي اسلام است مي‌گويد: "زماني كه اين مطالب توسط وحي بر پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نازل شد، پيامبر به علي (رض) فرمود: "بنويس" و او هم نوشت، آن‌گاه آن‌ها را به نظم درآورد". امام غزالي (رض) مي‌گويد:

"اِنَّ هذِهِ الدَّعْوَةَ الشَّرِيفَةَ وَ الْوِفْقَ الْعَظِيمَ وَ الْقَسَمَ الْجَامِعَ وَ اْلاِسْمَ اْلاَعْظَمَ‌ وَ السِّرَّ الْمَكْنُونَ الْمُعَظَّمَ بِلاَ شَكٍّ كَنْزٌ مِنْ كُنُوزِ الدُّنْيَا وَ اْلاخِرَةِ".

امام غزالي با گرفتن درس از امام نورالدين "جلجلوتيه" را به لحاظ كلمه‌هاي سُرياني و ارزش و حيثيت شرح كرده است.

رمز چهارم: امام علي (رض) پس از آن‌كه از سراج النور خبر مي‌دهد سي و سه و به جهتي سي و دو اسم سرياني را بر مي‌شمارد و در اين حين اشاره محكمي دارد به رساله"معجزات قرآنيه و گفتار سي و دوم" كه در ميان اجزاي ديگر رساله نور قوي‌ترين و ارزشمندترين مي‌باشند؛ هم‌چنين مطالب او به رمز يا اشاره يا تلويح بر ساير رساله‌ها هم ناظر است.

آري، حضرت امام علي (رض) با نظر بر رساله نور، اسم‌هاي سرياني را ذكر كرده و مطلب را با دعا خاتمه مي‌دهد:

‌تُقَـادُ سِـرَاجُ النُّـورِ سِـرًّا بَيَانَةً ٭ تُقَادُ سِـرَاجُ السُّـرْجِ سِـرًّا تَنَوَّرَتْ‌

‌بِنـُورِ جَلاَلٍ بَـازِخٍ وَ شَـرَنْطَخٍ ٭ بِقُدُّوسِ بَرْكُوتٍ بِهِ النَّارُ اُخْمِدَتْ‌

‌بِيَـاهٍ وَيَـا يُـوهٍ نَمُـوهٍ اَصَـالِيًـا ٭ بِطَمْطَامٍ مِهْـرَاشٍ لِنَارِ الْعِدَاسَمَتْ‌

‌بِهَـالٍ اَهِيلٍ شَلْعٍ شَلْعُوبٍ شَالِعٍ ٭ طَهِىٍّ طَهُـوبٍ طَيْطَهُوبٍ طَيَطَّهَتْ‌

‌اَنُوخٍ بِيَمْلُوخٍ وَ اَبْرُوخٍ اُقْسِمَتْ ٭ بِتَمْـلِيخِ آيَـاتٍ شَمـُوخٍ تَشَـمَّخَتْ‌

‌اَبَاذِيخَ بَيْذُوخٍ وَ ذَيْمُوخٍ بَعْدَهَا ٭ خَمَارُوخٍ يَشْرُوخٍ‌بِشَرْخٍ تَشَمَّخَتْ‌‌

ناظر است بر گفتار مشهور بيست و نهم در زمينه حشر، بعد معراج و ضميمه‌اش شق القمر.

‌بِبَلْخٍ وَ سِمْيَانٍ وَ بَازُوخٍ بَعْدَهَا ٭ بِذَيْمُوخٍ اَشْمُوخٍ بِهِ الْكَوْنُ عُمِّرَتْ

بِشَلْمَخَتٍ اِقْبَلْ دُعَائِى‌

حضرت امام علي (رض) از رساله نور كه در آغاز به صراحت خبر داده بود، در مرتبه نخست، با نام‌هاي "سراج النور و سراج السُرج" آشكارا از آن ياد مي‌كند و به مرتبه "بيست و پنج" رسيده مي‌گويد:

"بِتَمْـلِيخِ آيَـاتٍ شَمـُوخٍ تَشَـمَّخَتْ‌".

مشهورترين و درخشان‌ترين رساله در ميان مجموعه رساله نور رساله "معجزات قرآنيه" است كه گفتار "بيست و پنجم" ناميده مي‌شود؛ اين رساله معجزات آيات قرآني را بيان مي‌دارد و با چهل دليل معجزه بودن قرآن را طي وجوه كلي هفتگانه به اثبات مي‌رساند. اين‌كه از سراج النور در ابتدا و در مرتبه نخست ياد مي‌شود، نيز وجود كلمه "آيَاتٍ" در عبارت "بِتَمْلِيخِ آيَاتٍ"، و ذكر آن در مرتبه بيست و پنجم، قرينه محكمي‌ست كه امام علي‌ (رض) به گفتار بيست و پنجم كه آيات بسياري را ذكر نموده و اعجاز و اسرارشان را بيان مي‌كند، از منظر معناي مجازي مي‌نگرد؛ و در برشماري سوره‌ها باز هم در مرتبه "بيست و پنجم" با تغيير عبارت به نحوي كه گويي از ابتدا آغاز مي‌كند مي‌گويد: "‌بِحَقِّ تَبَارَكَ‌" و از اهميت گفتار بيست و پنجم به عنوان پرخيرترين و بابركت‌ترين رساله از رسايل نور ياد مي‌كند.

بعد، در مرتبه "بيست و ششم و بيست و هفتم" مي‌گويد:

"‌اَبَاذِيخَ بَيْذُوخٍ وَ ذَيْمُوخٍ بَعْدَهَا‌".

آن گاه در مرتبه "سي و سي و يكم" با گفتن

"‌بِبَلْخٍ وَ سِمْيَانٍ وَ بَازُوخٍ بَعْدَهَا‌"

عبارت را دوباره تغيير داده، كلمه "بَعْدَهَا‌" را ذكر مي‌كند. براساس قرينه‌يي كاملاً روشن و محكم با كلمه "بَعْدَهَا‌" به ضميمه‌ي رساله اجتهاد يعني گفتار "بيست و هفتم" كه مربوط به مطالب بسيار مهم و ارزشمندي درباره صحابه مي‌باشد، و به ضميمه رسالهي معراج يعني گفتار "سي و يكم" كه بحث شق القمر را در بر مي‌گيرد و به آن بسيار نياز است، پر قدرت اشاره مي‌كند به نحوي كه گويي نشان‌شان مي‌دهد. من اعتراف مي‌كنم كه ضمايم مزبور را فراموش كرده بودم و با يادآوري امام علي (رض) آن‌ها را به خاطر آوردم. شق القمر را در گذشته نوشته‌ام و اينك ضميمه‌يي را كه مربوط به صحابه بود به خاطر آوردم. مادام كه در علم بلاغت و فن بيان، معناي مجازي را مي‌شود فقط با يك قرينه مراد كرد، و اگر با يك مناسبت به مفهومي اشاره شود، آن مفهوم به عنوان معناي اشاري پذيرفته مي‌شود؛ البته صرف نظر از قرينه‌ها و نشانه‌هاي آشكار و فراوان، اين‌كه فقط در همين دو جا و دقيقاً در مقام هر دو ضميمه كلمه "بَعْدَهَا‌" را كه به معني ذيل و ضميمه است تكرار نموده و سخن را تغيير مي‌دهد قرينه كاملي‌ست براي اين‌كه بگوييم حضرت امام علي (رض) به غير از معناي حقيقي، درصدد بيان يك معناي مجازي و اشاري هم هست.

سپس در مرتبه بيست و نهم به طرز پر هيبتي مي‌گويد:

"خَمَارُوخٍ يَشْرُوخٍ بِشَرْخٍ تَشَمَّخَتْ‌".

كلمه "تَشَمَّخَتْ‌" را كه به معناي آگاهي از اسرار است و بحث آن در مرتبه بيست و پنجم گذشت، تكرار مي‌كند و ‌چنان كه پيش‌تر گفتيم با قرينه‌يي محكم به گفتار خارق العاده بيست و نهم اشاره مي‌كند.

آن‌گاه براي جلب توجه به گفتار "سي و دوم" كه رساله جامعي‌ست و در مرتبه سي و دوم در حين برشماري سوره‌ها با اهميت بر آن اشاره دارد، مي‌گويد:

"‌ذَيْمُوخٍ اَشْمُوخٍ بِهِ الْكَوْنُ عُمِّرَتْ‌"

و در نسخه‌يي ديگر "بِهِ الْكَوْنُ عُطِّرَتْ‌"؛ يعني با تجلي اسم عدل و اسم حكم، و با عدالت و ميزان و نظم و حكمت آن، دنيا بازسازي مي‌شود و از تخريب مي‌رهد. دنيا به سبب رايحه طيبه و شميم دل‌نشين دو اسم مذكور در نسخه دوم، بوي خوشي خواهد گرفت؛ و چون دكان عطار بوي خوش خواهد داد.

به اين ترتيب امام علي (رض) بر گفتار "سي و دوم" كه آيينه درخشان اسم عدل و اسم حكم و در حكم تفسير آن‌هاست اشاره مي‌كند و با معناي مجازي مطالب مربوطه را بيان مي‌دارد.

او با تكرار كلمه "‌ذَيْمُوخٍ" بر اين مطلب اشاره دارد كه "گفتار‌ها" سي و سه‌اند اما مرتبه‌يي از آن شامل مكتوبات است و گفتار "سي و دوم" مرتبه آخر مي‌باشد. من معناي تمام كلمات سرياني را نمي‌دانم، امام غزالي (رض) نيز همه آن‌ها را توضيح نداده است، لذا فعلاً از اشاره حضرت امام علي (رض) به رساله‌هاي ديگر مي‌گذرم.

رمز پنجم: مادام كه جلجلوتيه با وحي بر پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نازل شده و به موجب علم علام الغيوب افاده معنا مي‌كند؛ و نيز مادام كه در عبارت "‌تُقَادُ سِرَاجُ النُّورِ‌" و "‌اَقِدْ كَوْكَبِى‌" با معناي مجازي صراحتاً به رساله نور اشاره مي‌شود ـ كه حقيقت آن قصيده را ثابت كرده ـ و نيز با اشاره از سيزده رساله مهم آن خبر مي‌دهد؛ همچنين از مؤلف رساله نور كه با "الاِسْمُ الْمُعَظَّمُ‌" كه در "فَيَا حَامِلَ اْلاِسْمِ الَّذِى جَلَّ قَدْرُهُ "از پايه‌هاي قصيده مذكور مي‌باشد، همواره مشغول بوده و از آن استمداد طلبيده، و از سيزده واقعه مهم زندگاني او به رمز و ايما و اشاره و به‌واسطه معناي مجازي خبر مي‌دهد.

هم‌چنين مادام كه براي حصول مفهوم اشاري با معناي مجازي، قرينه‌يي ضعيف، نشانه‌يي پنهان و مناسبتي واحد كفايت مي‌كند؛ و مادام كه اشاره به رساله نور و رساله‌هايش، و مؤلف و احوال‌اش، قرينه يك‌ديگرند؛ بلكه عموم اشارت‌ها به اعتبار وحدت موضوع، همراه با قرينه‌ها، براي هر يك، قرينه‌يي محكم و نشانه‌يي قوي‌ست.

البته مي‌توان گفت حضرت امام علي (رض)‌ هم‌چنان كه در آغاز مي‌گويد:

‌بَدَئْتُ بِبِسْمِ اللّٰهِ رُوحِى بِهِ اهْتَدَتْ اِلى كَشْفِ اَسْرَارٍ بِبَاطِنِهِ انْطَوَتْ‌

يعني با گفتن "با

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

گنجينه اسرار است آغاز كردم. روح من با بسم الله بود كه آن گنجينه را كشف كرد؛" به قرينه ساير اشارت‌ها، به صورت معنايي اشاري و مدلولي مجازي به "رساله بِسْمِ اللّٰهِ" كه "گفتار نخست" ناميده شده و كوتاه و غايت پر قدرت بوده و در حكم "بِسْمِ اللّٰهِ" يا فاتحه يا بِسمِله

رساله نور مي‌باشد و حقيقت راز بزرگ موجود در "بِسْمِ اللّٰهِ" را بيان مي‌كند ايما، بلكه رمز حتي اشاره مي‌كند. من معتقدم درست به همين ترتيب به‌واسطه مناسبت و قرينه ساير اشارت‌ها، و به طرزي كه گويا ماهيت رساله‌هاي هشتگانه كوچكي موسوم به رموزات ثمانيه را ـ كه مربوط به اسرار حروف قرآني‌ست ـ به ياد آوَرَد، با تغيير عبارت و با قرينهي لطيفِ آغاز استمداد با اسرار حروف، و در آخرِ دعا و مناجات معظم و قَسَم جامع استمداديه و بعد از اشاره به "گفتار‌ها" و "مكتوبات" و با عبارت

"‌بِوَاحِ الْوَحَا بِالْفَتْحِ وَالنَّصْرِ اَسْرَعَتْ‌"

به مهم‌ترين موارد هشت رساله كوچك از مكتوب بيست و نهم كه "رموزات ثمانيه" نام دارند و قسمي از اسرار حروف قرآني را بيان مي‌كنند نظر دارد؛ نيز با بيان اسرار سوره

اِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ

كه از بسياري فتوحات اسلامي چون فتح مكه، فتح شام، فتح قدس، و فتح استانبول خبر غيبي مي‌دهد؛ به رساله‌هاي "فتح و نصر" اشاره مي‌كند كه نظر حضرت امام علي (رض) پهلوان فتوحات اسلامي را به خود جلب كرده‌اند؛ نيز با ايما يا اشاره به رساله كوچكي كه "رساله آيت فتح" ناميده مي‌شود نظر دارد؛ رساله‌ي به غايت ارزشمندي كه نظر قهرمان اسلام حضرت امام علي (رض) را جلب كرده و به پنج وجه، اعجاز آيه پاياني و مهم‌ترين آيه سوره فتح را اثبات و بيان مي‌كند. اگر كسي به چنين موردي باور هم نداشته باشد، نبايد اعتراض كند.

رمز ششم: مادام كه حضرت امام علي (رض) بنا بر درسي كه از استاد قدسي‌اش گرفته است از حوادث آتي مرتبط با قرآن خبر داده و با گفتن"از من سؤال كنيد" خبرهاي متعدد و درستي مي‌دهد، و با چنين كرامت‌هايي ثابت مي‌كند كه شاه ولايت است.

مادام كه در اين زمان رساله نور است كه در برابر سيل ضلالت و حمله وحشتناك بي‌دينان اروپا و منافقان گمراه مقاومت كرده، رازهاي قرآني را كشف و از حقايق‌اش محافظت نموده است؛ نيز مادام كه حضرت امام علي (رض) در عبارت

‌اَقِدْ كَوْكَبِى بِاْلاِسْمِ نُوراً وَ بَهْجَةً ٭ مَدَى الدَّهْرِ وَ اْلاَيَّامِ يَا نُورُ جَلْجَلَتْ‌

به صورت قريب به صراحت ـ كه در لمعه بيست و هشتم اثبات شده ـ به رساله نور اشاره كرده و نيز متذكر #مي‌شود كه آيه نور در سوره نور به رساله نور اشاره ٨٨٩

دارد؛ و مادام كه عبارت "‌اَقِدْ كَوْكَبِى بِاْلاِسْمِ نُوراً" به لحاظ معنا و از نظر علم جفر كاملاً مطابق رساله نور است؛ پس بي‌هيچ ترديدي مي‌توانيم بگوييم در عبارت زير كه در پي عبارت فوق آمده به قرينهي "‌اَقِدْ كَوْكَبِى" از دوازده رسالهي كوچك رساله نور ياد مي‌شود كه در شروع كار، منتشر و به نام "دوازده گفتار" شهرت يافته بود. دوازده كلمه سرياني موجود در اين عبارتها هر يك اشاره‌يي بر آن‌هاست.

‌بِاجٍ اَهُوجٍ جَلْمَهُوجٍ جَلاَلَـةٍ ٭ جَلِيلٍ جَلْجَلَيُّوتٍ جَمَاهٍ تَمَهْرَجَتْ‌

‌بِتَعْـدَادِ اَبْرُومٍ وَ سِمْرَازِ اَبْرَمٍ ٭ وَ بَهْـرَةِ تِـبْرِيــزٍ وَ اُمٍّ تَبَـرَّكَـتْ‌

نسخه‌يي كه من از جلجلوتيه در اختيار دارم صحيح‌ترين و مورد اطمينان‌ترين نسخه است. امامان متعددي چون امام غزالي (رض) جلجلوتيه را شرح كرده‌اند. از آن‌جا كه معناي كلمات سرياني را به طور كامل نمي‌دانم و از طرفي نسخه‌هاي مختلف داراي تفاوت‌هايي مي‌باشند، و من از وجه اشارت و مناسبتِ هر كدام آن‌ها آگاهي ندارم، فعلاً از آن مي‌گذرم.

نتيجه: حضرت امام علي (رض) يك بار با عبارت "‌اَقِدْ كَوْكَبِى" دعا كرده و ظهور رساله نور در آخرالزمان را از الله درخواست مي‌كند؛ و چون رساله نور در بدايت امر عبارت از دوازده رساله بود، او نيز فقط به دوازده رساله اشاره مي‌كند. بار دوم با عبارت "‌تُقَادُ سِرَاجُ النُّورِ‌" صريح‌تر به مدح و ثناي رساله نور مي‌پردازد و با اشاره به كامل شدن آن، از عموم "گفتار‌ها"، "مكتوبات"، و "لمعات" به رمز خبر مي‌دهد.

همچنين رساله‌هاي كوچكي كه تحت عنوان "دوازده گفتار" به وفور منتشر شده‌اند، هم‌چون كلمه‌هاي عبارت فوق از نظر اسم و صورت شبيه هم‌اند، لذا با كلمه "جلجلوتيه" به معني "بديع" مطابقت داشته و هر كدام از آن‌ها به طرزي بديع با تمثيلي زيبا، يكي از حقايق بزرگ و ژرف قرآن را تفسير و اثبات مي‌كنند.

اگر فرد معاندي بگويد:"منظور حضرت امام علي (رض) همهي اين معاني مجازي نبوده است". مي‌گوييم: فرض مي‌كنيم حضرت امام علي (رض) اين معاني را اراده نكرده باشد؛ اما كلام‌اش بر اين مطلب دلالت دارد و با قوت قراين و با دلالت‌هاي اشاري و ضمني، معاني مذكور را در بر مي‌گيرد. هم‌چنين مادام كه آن معاني

مجازي و مفاهيم اشاري مذكور، حق، راست و منطبق بر واقع مي‌باشند و شايسته اين توجه و التفات هستند و از قراين محكم برخوردار مي‌باشند، فرض مي‌كنيم حضرت امام علي (رض) توجه كلي نداشته كه همه اين معاني اشـاري را اراده كند؛ اما جلجلوتيه وحي است و استاد حضرت امام علي (رض) پيامبر ذي‌شأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشد ـ كه صاحب حقيقي اين قصيده است ـ لذا موارد اشاره شده از توجه كلي او و احاطه علمي استاد استاد حضرت امام علي (رض) ، يعني حضرت ذوالجلال برخوردار خواهد بود و خداوند آن‌ها را در دايره اراده خويش قرار داده است.

يكي از دلايل باور من در اين خصوص كه قطعي و يقيني‌ست چنين است: در نگارش شعاع "هفتم" كه تفسير اكبر آية الكبراست، در ميان مشكلات بزرگ، متحمل زحمات فراواني شدم، لذا واقعاً به يك تسلي و تشويق قدسي نياز داشتم. تاكنون بارها تجربه كرده بودم كه در حالات مشابه، عنايت الهي به مددم مي‌آمد. درست وقتي كه رساله را به پايان رساندم (با اين‌كه اصلاً به يادم نمي‌آمد) ظهور ناگهاني كرامت عَلَويه بي‌ترديد به من ثابت كرد كه اين نيز عنايت رب رحيم بوده و مانند ساير عنايات الهي به ياري‌ام آمده است. عنايت نيز فريب نمي‌دهد و بدون حقيقت نمي‌شود.

رمز هفتم: حضرت امام علي (رض) با بيان بخش نخست مطلب زير به شعاع هفتم (از رساله نور) اشاره كرده است:

وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ * وَ بِحَقِّ فَقَجٍ مَعَ مَخْمَةٍ يَا اِلهَنَا * وَ بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ * حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ * وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ

هم‌چنين امام علي (رض) در بخش مذكور به "بيست و نهمين" لمعه عربي اشاره دارد كه تفكرنامه‌يي عالي و معرفت‌نامه‌يي برتر درباره توحيد مي‌باشد. امام با قسمت دوم و با جمله‌ي

"وَ بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ"

به رساله "شش نكته از اسماي الهي" كه لمعه "سي‌ام" ناميده مي‌شود و در پي لمعه "بيست و نهم" مي‌آيد و حقايق اسماي سته‌ي مشهور را تحت نام"اسم اعظم" و"سكينه" به طرز بسيار عالي بيان و اثبات مي‌كند، اشاره دارد. آن‌گاه در اشاره به

شعاع نخست لمعه "سي و يكم" كه در پي رساله "اسماء" مي‌آيد، اشارهي "سي و سه" آيهي قرآن به رساله نور را قيد مي‌كند، و با تعبير

"حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ"

به همين رساله اشاره دارد كه به مناسبت حساب جفر، از ابتدا تا انتها مانند رساله‌يي در حروف ديده مي‌شود و در حكم معجزه‌يي از معجزات قرآن است. در ادامه نيز با كلام

"وَ اسْمُ ‌عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ"

به رساله "عصاي موسي" اشاره دارد كه در ادامه‌ رساله حروفيه مي‌آيد، و از "آيتُالكبري" و رساله‌هاي ديگر نور تركيب يافته؛ "عصاي موسي" نام گرفته و هم‌چون "عصاي موسي" سحر ضلالت و شرك را باطل مي‌كند و فعلاً رساله پاياني و آخرين بخش رساله نور است؛ علاوه بر اين امام علي (رض) بشارت مي‌دهد كه اين اثر ظلمت‌هاي معنوي را از بين خواهد برد.

آري، اشاره حضرت امام علي (رض) به شعاع هفتم كه با كلمه "وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى" بيان مي‌شود، با قرينه‌‌هاي محكمي به اثبات مي‌رسد؛ در عين حال، همين كلمه با معنايي ديگر براساس قاعدهي "مُسْتَتْبِعاتُ التَّراكيب" معاني مشترك در كلمه ناظر است بر لمعهي "بيست و نهم" كه عربي‌ بوده و الحق تركيبي‌ست از روح بيش‌تر رساله‌هـا و به منزلهي آيت الكبراي رساله نور، و آن را داخل افرادش قرار مي‌دهد. پس مي‌توان گفت امام علي (رض) نيز با بيان فوق، بر اين مطلب نظر داشته و به آن اشاره مي‌كند.

هم‌چنين حضرت علي (رض) به قرينه اشارات ديگر، با عبارت و طرز متفاوتي به "لمعات" كه پس از مكتوبات قرار دارد اشاره مي‌كند؛ و با معناي مجازي و مفهوم اشاري درباره تأليف درخشان‌ترين لمعه در زماني هولناك و براي رهايي از اعدام و زندان و به دست آوردن امنيت و سلامت، زبان خويش را به حساب مؤلف ـ كه با خطرات بزرگي مواجه بود ـ به كار مي‌برد و مي‌گويد:

"وَ بِاْلآيَةِ الْكُبْرَى اَمِنِّى مِنَ الْفَجَتْ"،

يعني پروردگارا مرا نجات ده! و امن و امانم ده! و با اين دعا و تناسبي كه در قراين هست دقيقاً به تأليف لمعه "بيست و نهم" و وضعيت صاحب آن اشاره مي‌كند كه در زندان "اسكي شهير" با خطر اعدام و زندان طولاني مدت مواجه بود. كلام ضمني و اشاري بر اين مطلب دلالت مي‌كند، لذا مي‌توانيم بگوييم كه حضرت امام علي (رض) نيز از اين طريق به آن واقعه اشاره مي‌نمايد.

هم‌چنين با نظر بر رساله "اسماء" كه حاوي شش نكته است و لمعه سي‌ام ناميده مي‌شود مي‌فرمايد "بِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى" كه به قرينه ساير اشارت‌ها و اين قرينه ـ كه رساله مذكور در ادامه لمعه "بيست و نهم" مي‌آيد ـ هم‌چنين قرينه توافقي كه هر دوي آن‌ها در اسم و لفظ اسماء دارند، نيز با نظر به وضعيت مؤلف اثر كه با تشتت حال و غربتي پر مخاطره و پريشان حالي مواجه بوده و به بركت تأليف آن تسلي خاطر يافته و مشكلات را تحمل كرده؛ نيز به لحاظ معناي مجازي، حضرت امام علي (رض) به زبان خويش و براي خود دعا مي‌كند كه

"وَبِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ"

يعني پروردگارا به بركت "رساله اسماء" كه اسم اعظم است مرا از تشتت خاطر و پريشان حالي محافظت فرما! لذا مي‌توانيم بگوييم معناي عبارت كاملاً با آن رساله و وضعيت مؤلف‌اش توافق دارد و با همين قرينه است كه كلام، مجازي بر آن دلالت كرده و امام علي (رض) نيز اشاره غيبي مي‌كند.

هم‌چنين مادام كه اصل "جلجلوتيه" وحي و پر از اسرار است و ناظر بر زمان آتي مي‌باشد و از امور غيبي آينده خبر مي‌دهد؛ و مادام كه به اعتبار مفاهيم قرآني، زمان حاضر عصر دهشتناكي‌ست و به حساب قرآن، رساله نور در اين عصر ظلمت زده رويداد مهمي‌ست؛ و مادام كه رساله نور با قراين و نشانه‌هاي متعدد به درجه صراحت وارد جلجلوتيه شده و در مهم‌ترين جاي آن قرار دارد؛ و مادام كه رساله نور و اجزايش شايسته اين جايگاه است و لياقت تقدير و تحسين حضرت امام علي (رض) را دارد و ارزش آن را داشته است كه ايشان از اين رساله خبر بدهد؛ و مادام كه حضرت امام علي (رض) پس از خبري كه به صورت واضح از "سراج النور" مي‌دهد در پس پرده و در مرتبه دوم از گفتار‌ها و بعد، از مكتوبات و سپس، از لمعات به همان ترتيب و مقام و شماره‌يي كه دارند خبر داده است؛ پس با سوق قرينه‌هاي پر قدرت، دلالت كلام فوق و اشارت امام علي (رض) به رساله نور اثبات مي‌شود و عبارت

"بَدَئْتُ بِبِسْمِ اللّٰهِ رُوحِى‌ بِهِ اهْتَدَتْ اِلَى كَشْفِ اَسْرَارٍ بِبَاطِنِهِ انْطَوَتْ"

در وهله‌ي‌ اول ناظر است بر نخستينِ همه رساله‌ها و گفتار اول كه رساله‌‌ي "بِسْمِ اللّٰهِ" است؛ به نظر مي‌رسد آخر قَسَم جامع معظمه نيز طرز بياني دارد كه ناظر است بر لمعه‌هـا و شعاع‌هـاي واپسين ـ كه بخش پاياني رساله‌هـا

هستند ـ مخصوصاً لمعه خارق العاده "بيست و نهم" كه به زبان عربي‌ست و آيت كبراي توحيد مي‌باشد، و رساله "اسماي سته" و رساله "اشارات حروف قرآني" و به خصوص به رساله‌يي كه فعلاً شعاع آخر است و مانند "عصاي موسي" داراي ماهيت باطل كننده همه سحرهاي معنوي گمراهي‌ها، به رساله خارق العاده‌يي كه به معنايي نام "آيت الكبري" گرفته است اشاره دارد. و مادام اماره‌ها و قرينه‌هايي كه در يك مسأله وجود دارند به لحاظ وحدت مسأله به هم قوت داده و تراوشي با مناسبتي ضعيف نيز به سرچشمه‌اش ملحق مي‌شود؛ در استناد به اين هفت پايه مي‌گوييم: حضرت امام علي (رض) هم‌چنان كه به "گفتار"‌هاي مشهور براساس ترتيبي كه دارند اشاره كرده و به ترتيب مطالبي ناظر بر مهم‌ترين لمعه‌ها و بخشي ازمكتوبات بيان فرموده است، به همان ترتيب با عبارت

"وَبِاَسْمَائِكَ الْحُسْنَى اَجِرْنِى مِنَ الشَّتَتْ"

بر لمعه سي‌ام يعني آخرين رساله كتاب "لمعات" كه رسالهي "اسماء سته" ناميده مي‌شود نظر تحسين آميز داشته است؛ و با كلام

"حُرُوفٌ لِبَهْرَامٍ عَلَتْ وَ تَشَامَخَتْ"

نيز از رساله "اشارات حروف قرآني" كه در پي لمعه "سي‌ام" مي‌آيد تقدير كرده و با اشاره آن را تأييد مي‌كند. با كلمه

"وَ اسْمُ عَصَا مُوسَى بِهِ الظُّلْمَةُ انْجَلَتْ"

نيز از رساله‌يي كه در حال حاضر آخرين رساله است و در دست توحيد و ايمان مانند عصاي موسي خارق العاده مي‌باشد و قوي‌ترين برهان‌ است، يعني انگار مجموعه "عصاي موسي" را به رمز و تحسين نشان مي‌دهد؛ و ما با توجه به اين طرز بيان و با اطمينان حكم مي‌كنيم كه: حضرت امام علي (رض) از رساله نور و اجزاي بسيار مهم آن با معاني حقيقي و مجازي به صورت رمزي و اشاري و ايمايي و تلويحي خبر مي‌دهد. هر كس در اين مورد شبهه‌يي دارد به رساله‌هايي كه اشاره شد يك بار به دقت توجه كند. گمان مي‌كنم اگر اهل انصاف باشد شبهه‌يي برايش نخواهد ماند.

زيباترين و لطيف‌ترين قرينه‌ها، مناسبت اسم‌هاست كه در اين‌جا با رعايت همان ترتيب به معاني اشاري و مدلول‌هاي مجازي داده مي‌شود. براي مثال به تعداد "بيست و نُه، سي، سي و يك، و سي و دو" به گفتارهاي "بيست و نُهم، سي‌ام، سي و يكم، و سي و دوم" نام‌هاي به غايت مناسبي مي‌دهد؛ در رأس مطالب، به نخستين گفتار ـ كه آغاز گفتارهاست ـ با همان سرّ بسمله و در آخر،

به آخرين رساله نام شايسته‌يي كه فعلاً در برگيرنده‌ي ماهيت آخرين رساله است داده و به آن اشاره دارد؛ اگر چه اين امر پنهان مي‌باشد، ليكن بسيار زيبا و لطيف است.

من اعتراف مي‌كنم شايسته آن نيستم كه مظهر چنين اثر مقبولي شوم و به هيچ وجه لياقت اين مقام را ندارم. اما بايد توجه داشت كه آفريدن درختي بزرگ چون كوه از دانه‌يي كوچك و بي‌اهميت از شئونات قدرت الهي‌ست و عادت اوست و دليل عظمت او مي‌باشد. من سوگند مي‌خورم و اطمينان مي‌دهم كه مقصودم از ثناي رساله نور، تأييد و اثبات و نشر حقايق قرآن و اركان ايمان است. صدها هزار بار خالق رحيم خود را سپاس مي‌گويم كه مرا مورد پسند خودم قرار نداد و عيوب و كوتاهي‌هاي نفس‌ام را به من نشان داد، و اين آرزو را كه بخواهم ديگران نفس اماره‌ام را بپسندند در من باقي نگذاشت. فردي كه در ورودي قبر انتظار مي‌كشد اگر به دنياي فاني پشت سرش رياكارانه نگاه كند، حماقتي قابل ترحم و خسارتي هولناك است. با همين حالت روحي، مناسبت لطيفي را بيان مي‌كنم تا روشن شود رساله نور ـ كه فقط ترجمان حقايق ايماني‌ست ـ درست و بر حق مي‌باشد. به اين ترتيب كه: "جلجلوتيه" به زبان سرياني يعني بديع؛ معناي بديع مي‌دهد. رساله نور كه عباراتي بديع دارد در جلجلوتيه موقعيت مهمي داشته و در بيش‌تر جاها نشانه‌يي از آن وجود دارد لذا به نظر مي‌رسد نام قصيده با نظر بر آن گذاشته شده است. من اينك مي‌فهمم لقب بديع الزمان كه بر خلاف شايستگي‌ام از گذشته تاكنون بر من نهاده‌اند از آن من نبوده بلكه نام معنوي رساله نور است. به امانت و به عاريه بر ترجمان ظاهري‌اش نهاده‌اند. اينك اسم اماني مذكور به صاحب حقيقي‌اش عودت داده شده است. پس گمان مي‌كنم نام جلجلوتيه كه در سرياني معناي بديع دارد و در قصيده بارها تكرار مي‌شود مي‌خواهد به صورت اشاري بگويد اين نام با بديع بودن رساله نور ـ كه بديع البيان و بديع الزمان است و در زمان بدعت منتشر مي‌شود ـ به لحاظ عبارت و معنا و اسم، مناسبت داشته و قصيده مذكور تا جايي بر آن نظر دارد و چون رساله نور در مسماي اين اسم، جاي زيادي را گرفته، پس داراي حق است.

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا

رمز هشتم: پيش از بيان اين رمز، پاسخ دو سؤالِ به غايت مهم به شرح زير نوشته مي‌شود:

سؤال اول: وجه اختصاص رساله نور در بين همه كتاب‌هاي ارزشمند به اشارت و التفات قرآن، تقدير و تحسين حضرت امام علي (رض) ، و توجه و بشارت غـوثِ اعظم (قدس سرّه) چيست؟ حكمت اهميتي كه آن دو شخصيت (گران‌قدر) براساس كرامت به رساله نور داده‌اند كدام است؟

پاسخ: آشكار است كه برخي اوقات، يك دقيقه به اندازه يك ساعت يا يك روز و حتي شايد به اندازه سال‌ها؛ و يك ساعت ممكن است به اندازه يك سال يا يك عمر نتيجه بدهد و مهم باشد. مثلاً كسي كه در يك دقيقه به شهادت مي‌رسد ولايتي كسب مي‌كند؛ يا يك ساعت نگهباني دادن در زماني كه از شدت سرما احتمال منجمد شدن هست يا زماني كه احتمال حمله دشمن مي‌رود مي‌تواند ارزش يك سال عبادت كردن را داشته باشد. دقيقاً به همين صورت، اهميتي كه به رساله نور داده مي‌شود مربوط به اهميتي‌ست كه زمانه از آن برخوردار است، در اين دوره در شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و شعائر احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام تخريبات هولناكي ايجاد كردند، و آحاد امت از قديم الايام تاكنون در خصوص فتنه آخر الزمان استعاذه كرده و مي‌كنند؛ رساله نور با توجه به اين شرايط و در مسير نجات ايمان مؤمنان در رويارويي با چيرگي فتنه‌ها اهميتي كسب كرده است كه قرآن با اشاره‌ي قوي به آن توجه نشان داده و حضرت امام علي (رض) با سه كرامت (ظهور) آن را بشارت داده و غوث اعظم (قدس سرّه) از سر كرامت از آن خبر داده و ترجمانش را تشجيع مي‌كند.

آري، برج و بارويي كه مورد استناد عقايد تقليدي بود در برابر وحشت اين زمان به لرزه در آمده، فاصله گرفته و زير پرده و پوشش واقع شده است، لذا هر مؤمني نيازمند ايماني به غايت مستحكم و تحقيقي‌ست تا بتواند به تنهايي در برابر حمله دسته جمعي گمراهان ايستادگي كند. رساله نور اين مسئوليت را در زمانه‌يي بسيار وحشتناك و در هنگامه‌يي بسيار حساس و لازم، و به طرزي همه فهم بر عهده گرفته و ژرف‌ترين و پنهان‌ترين حقايق قرآن و ايمان را با محكم‌ترين برهان‌ها به اثبات مي‌رساند؛ حتي شاگردان صادق و مخلص رساله نور ـ كه حامل

ايمان تحقيقي ياد شده مي‌باشند ـ در قصبات و قريه‌ها و شهرهاي‌شان به اعتبار خدمت ايماني، هم‌چون قطبي پنهان، نقطه استناد معنوي مؤمنان شده و با اين كه شناخته نمي‌شوند، ديده نمي‌شوند، و ديداري ندارند، قدرت معنوي و اعتقادي‌شان، مانند افسري شجاع قوه‌ي معنوي را به قلب اهل ايمان منتقل كرده و به لحاظ معنا به مؤمنان روحيه مقاومت و شجاعت مي‌دهند.

سؤال دوم: با اين‌كه عدم اظهار كرامت اولي است، تو چرا آن را اعلام مي‌كني؟

پاسخ: اين كرامت متعلق به من نيست، اكرامي رباني و انعامي الهي‌ست كه به صورت كرامت از تفسير خاص قرآن و از اعجاز معنوي‌اش سرچشمه مي‌گيرد و به ما و اهل ايمان عطا مي‌شود. البته معجزات قرآن و لمعات آن را مي‌توان اظهار كرد. نعمت را نيز اگر به نيت شكر و سپاسگزاري اعلام كنند تحديث نعمت خواهد بود. آيه

وَ اَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ

(ضحى: ١١) به اظهار آن فرمان مي‌دهد.

من سوگند مي‌خورم و اعتراف مي‌كنم فاقد لياقت و شايستگي‌اي هستم كه مايه غرور و تكبر شود. من چون دانه‌يي پوسيدم و خشكيدم. معتقدم كه همه ارزش و حيات و افتخار، به درخت رساله نور و معجزه معنويه قرآنيه‌ي برآمده از همان دانه منتقل شده است. به دليل چنين اعتقادي‌ست كه مطالب را به حساب اعجاز قرآني بيان مي‌كنم. همه ارزش‌ها به رساله نور متعلق بوده كه يك معجزه قرآني‌ست. حتي نام بديع الزمان كه از گذشته بر من اطلاق مي‌شد متعلق به آن بوده و دوباره به همان اعاده شد. رساله نور نيز متعلق به قرآن و معناي آن است. در اين رمز، نشانه‌ها و قراين فراواني وجود دارد كه مخصوص خودم است و نظر شخصي مرا تأييد مي‌كنند، اما چون نتوانسته‌ام آن‌ها را براي ديگران اثبات كنم قادر به نوشتن‌شان نيستم. البته مناسبتي براي اشاره به سه مورد از آن‌ها مهيا شده است:

مورد اول: هنگامي كه "جلجلوتيه" را مي‌خواندم احساس مي‌كردم برخلاف مناجات‌هاي ديگر، خودم با حس و حال خويش در حال مناجات هستم، يعني احساس مي‌كردم مناجاتي با لسان ديگران و به صورت تقليدي نيست. براي من زمينه‌ي شيريني بود كاملاً فطري، مرتبط با دردهايم و سازگار با تفكرات روحي‌ام.

چند سال بعد متوجه كرامت‌هاي آن و مناسبات‌اش با رساله نور شدم و دانستم كه حالت مذكور ريشه در همين مناسبت‌ها داشته است.

مورد دوم: حضرت امام علي (رض) در عبارت

"‌رُوحِى بِهِ اهْتَدَتْ اِلى كَشْفِ اَسْرَارٍ بِبَاطِنِهِ انْطَوَتْ‌"

در آغاز؛ و در

"‌وَاَمْنِحْنِى يَا ذَا الْجَلاَلِ كَرَامَةً؛ بِاَسْرَارِ عِلْمٍ يَا حَلِيمُ بِكَ انْجَلَتْ‌"

در ميانه؛ و در

"‌مَقَالُ عَلِىٍّ وَ ابْنِ عَمِّ مُحَمَّدٍ؛ وَ سِرُّ عُلُومٍ لِلْخَلاَئِقِ جُمِّعَتْ"

در انتها،

يك گنجينه‌ علوم نشان مي‌دهد؛ در حالي كه متن مذكور در ظاهر فقط يك مناجات است و حتي مناسبت كامل‌اش با اسرار علمي، مانند ساير قصايد مملو از حقيقت و مناجات‌هاي ديگر علميِ امام علي (رض) به چشم نمي‌آيد. نظر شخصي من اين است: مادام كه جلجلوتيه رساله نور را در خود جاي داده، به سينه فشرده و آن را چون فرزند معنوي خود مي‌داند؛ شكي نيست كه با عبارت

"‌وَ سِرُّ عُلُومٍ لِلْخَلاَئِقِ جُمِّعَتْ"

رساله نور را كه بخشي از الماس‌هاي گنجينه‌اش را در آخر الزمان نشر خواهد داد، شاهد نشان مي‌دهد، و به حق، خود را به عنوان خزانه علوم و گنجينه علمي، مدح و ثنا مي‌كند.

مورد سوم: بديهي‌ست كه گاه نشانه‌يي به غايت كوچك تحت شرايطي خاص مي‌تواند در حكم دليلي به غايت محكم درآيد و در حد يقين، اطمينان بخش باشد. در بين مثال‌هاي متعددي كه سبب ايجاد چنين ديدگاهي در من شده فقط يك نمونه ـ كه آن را هم قبلاً بيان كرده‌ام ـ برايم كافي‌ست، مطلب چنين است:

حضرت امام علي (رض) با عبارت "‌تُقَادُ سِرَاجُ النُّورِ‌"؛ از رساله نور و تاريخ، اسم‌ها، ماهيت، مباني، خدمت، و وظيفه‌اش ياد كرده آن‌گاه اسم‌ها را به سرياني بر شمرده به مناجات مي‌پردازد. در اسم‌هاي سي و دو، يا سي و سه گانه، دو مرتبه كلمه‌ي "بَعْدَهَا‌" را تكرار مي‌كند؛ كه يكي از آن‌ها در مرتبه بيست و هفتم "وَذَيْمُوخٍ بَعْدَهَا‌" و ديگري در مرتبه سي و يكم "‌وَ بَازُوخٍ بَعْدَهَا" مي‌باشد.

"گفتار"‌هاي رساله نور "سي و سه" يا از جهتي "سي و دو" گفتار را در بر مي‌گيرند... رساله‌هاي موسوم به "مكتوبات" نيز از جهتي "سي و دو" و از جهت ديگر "سي و سه" مكتوب محسوب مي‌شوند؛ لذا مناسبت و مطابقتي با مناجات مذكور دارند، البته دو ضميمه هم به صورت رساله دارند كه يكي از آن‌ها ضميمه

مهم گفتار "بيست و هفتم" و ديگري ضميمه ارزشمند گفتار "سي و يكم" مي‌باشد؛ اين دو رسالهي ضميمه مرتبه و شماره مستقل ندارند و كلمه "بَعْدَهَا‌" نيز از آن نظر كه در همان مكان و معني مطابقت و توافق دارد، مرا در حد حاصل‌ضرب دو در دو مي‌شود چهار مطمئن مي‌كند كه حضرت امام علي (رض) براي آن‌كه با معنايي تبعي و مفهومي اشاري به رساله نور و حتي ضمائم‌اش نظر داشته باشد، چنين كرده است. قرينه‌ها و مناسبت‌هاي بسياري وجود دارد كه به "گفتاري" به طور جداگانه اشاره شده است. اما به دليل ظرافت و پنهان بودن‌شان بيان نشد.

براي نمونه در مرتبه بيست و هشتم با كلمه "‌وَ بِسُورَةِ التَّهْمِيزِ‌" به برهان بسيار محكمي درباره جهنم اشاره مي‌كند كه در بخش پاياني گفتار "بيست و هشتم" قرار دارد و چون در جاي ديگر به بحث مربوط به بهشت در آغاز ـ كه در قالب دو سه سؤال و پاسخ آمده ـ اشاره كرده لذا مناسبت مزبور در اين جا پنهان مانده است.

يا مثلاً با كلمه "يس" در مرتبه دوم، كه ناظر است بر "گفتار دوم، مكتوب دوم، لمعه دوم، و شعاع دوم"؛ مناسبت به خاطر گستردگي پنهان شده است.

به همين ترتيب "و كافٍ و هَاياءٍ و عَينٍ و صادها" يعني "كهيعص" به دليل اين‌كه در مرتبه پنجم واقع شده، به گفتار پنجم، مكتوب پنجم، لمعه پنجم، رساله آيت حسبيه كه شعاع چهارم است، و مناجات كه شعاع سوم است، نظر دارد، لذا مناسبت گسترده و پنهان شده است. موارد ديگر نيز بر همين منوال قياس شود.

لاَ يَعْلَمُ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ ٭ وَاللّهُ اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ‌

‌اَستَغْفِرُ اللّهَ مِنْ خَطَائِى وَخَطِيئَاتِى وَ مِنْ سَهْوِى وَغَلَطَاتِى وَالْحَمْدُ ِللّٰهِ عَلى نِعْمَةِ اْلاِيمَانِ وَ الْقُرْانِ بِعَدَدِ حَاصِلِ ضَرْبِ حُرُوفِ رَسَائِلِ النُّورِ الْمَقْرُوئَةِ وَ الْمَكْتُوبَةِ وَ الْمُتَمَثِّلَةِ فِى الْهَوَاءِ فِى عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ حَيَاتِى فِى الدُّنْيَا وَ الْبَرْزَخِ وَ اْلاخِرَةِ‌

اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِهِ وَ اَصْحَابِهِ بِعَدَدِهَا وَارْحَمْنَا وَ ارْحَمْ طَلَبَةَ رَسَائِلِ النُّورِ بِعَدَدِهَا امِينَ وَ اَلْحَمْدُ للّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ‌

سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ

باب دوم از لمعه بيست و نهم

(باب دوم درباره "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" است.)

در اين رساله كوچك كه باب دوم خوانده مي‌شود، فقط نُه نقطه از فوايد و انوار بي‌نهايت ايمان كه موجب گفتن "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" توسط انسان‌ها مي‌شود بيان خواهد شد.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

نقطه اول: ابتدا دو مورد زير تذكر داده مي‌شود:

١. فلسفه، عينكي است سياه كه همه چيز را پست و وحشتناك نشان داده، اماايمان عينكي‌ست شفاف و براق و نوراني كه هر چيز را زيبا و مأنوس نشان مي‌دهد.

٢. انسان كه با همه مخلوقات ارتباط دارد و با هر چيزي به نوعي داد و ستد مي‌كند و با همه‌ي چيزهايي كه او را احاطه كرده به لحاظ لفظ و معنا و از نظر خلقت مجبور به ديدار و سخن گفتن و هم‌نشيني‌ست، داراي شش جهت راست، چپ، جلو، عقب، زير و بالا مي‌باشد.

انسان با نهادن دو عينك يادشده بر چشمان خود، مخلوقات و احوالي را كه در جهات مذكور موجود است مي‌تواند ببيند، بدين ترتيب:

جهت راست: منظور از اين جهت، زمان گذشته است، لذا اگر با عينك فلسفه به سمت راست نگاه كنيد قلمرو گذشته را چون قبرستان بزرگي خواهيد ديد كه قيامت‌اش برپا شده، زير و رو شده و تاريك و وحشتناك است. شكي نيست كه

انسان با ديدن چنين منظره‌يي گرفتار دهشت و وحشت و نااميدي عظيمي خواهد شد.

اما در صورتي كه با عينك ايمان به آن جهت نگاه كنيد اگر ديار مذكور واقعاً زير و رو شده هم ديده شود تلفات جاني نخواهد داشت. بيننده پي مي‌برد كه ساكنان و خدمه آن‌جا به جهاني زيبا و نوراني انتقال يافته؛ و گورها و چاله‌ها را تونل‌هايي زيرزميني خواهد ديد كه براي عبور به يك جهان نوراني حفر شده‌اند. معلوم مي‌شود سرور و شادي و اطمينان و گشادگياي كه ايمان نصيب انسان مي‌كند، نعمتي‌ست كه او را به گفتن هزاران الحمدلله وا مي‌دارد.

جهت چپ: يعني زمان آينده؛ كه هر گاه با عينك فلسفه به آن نگاه كنيد آن را گور بزرگ و تاريك و وحشتناكي مي‌بينيد كه ما را مي‌پوساند، خوراك مار و عقرب كرده و از بين مي‌برد.

اما اگر با عينك ايمان نگاه كنيد آينده را مائده و سفره‌يي رحماني مي‌بينيد كه ظرفي‌ست براي انواع و اقسام خوردني‌ها و نوشيدني‌هاي خوش طعم و لذيذ كه حضرت حق و خالقِ رحمانِ رحيم در اختيار انسان‌ها قرار مي‌دهد و موجب مي‌شود هزاران بار "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" بگويند و تكرار كنند.

جهت بالا: فردي كه با فلسفه به سمت سماوات نگاه مي‌كند، ميلياردها ستاره و كره را در فضاي بي‌انتها مي‌بيند كه چهار نعل پيش مي‌روند يا حركتي چون سربازان در يك رزمايش نظامي دارند. لذا بر اثر مشاهده حركات سريع و مختلفِ آن‌ها دچار وحشت و ترس و واهمه‌يي بزرگ مي‌شود.

اما اگر فرد مؤمني همين منظره را ببيند احساس مي‌كند رزمايش عجيب و غريبي كه گفتيم، تحت امر و نظارت يك فرمانده در حال انجام است؛ ستارگاني را كه زينت عالم سماوات‌اند مي‌بيند كه براي ما نيز چون قنديل‌هايي نوراني‌اند؛ لذا در آن چهار نعل رفتن‌ها به جاي ترس و وحشت، انسيت و محبت را احساس خواهد كرد، پس به سبب نعمت ايمان كه عالم سماوات را چنين تصوير مي‌كند، بيان هزاران باره‌ي "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" هم كم است.

جهت پايين: فردي كه با عينك فلسفه به عالم زمين مي‌نگرد آن را مانند حيواني بلاتكليف كه دور خورشيد بي‌هدف و افسار گسيخته، در حال گردش است

يا به صورت قايقي در هم شكسته و بي‌صاحب خواهد ديد؛ لذا دچار وحشت و اضطراب مي‌شود.

اما اگر با ايمان نگاه كند خواهد ديد كه زمين چون سفينه‌يي رحماني‌ست و تحت فرمان خداوند همراه با انواع خوردني‌ها و نوشيدني‌ها و پوشيدني‌ها براي گشت و گذار نوع بشر، به دور خورشيد در حال چرخش است. آن‌گاه در برابر اين نعمت بزرگ كه از ايمان سرچشمه مي‌گيرد شروع به گفتن الحمدلله‌هاي عظيمي مي‌كند.

جهت جلو: فردي كه اهل فلسفه است اگر به جهت جلو نگاه كند همه مخلوقات زنده اعم از انسان و حيوان را خواهد ديد كه قافله قافله با سرعت زيادي به سوي آن پيش مي‌روند و ناپديد مي‌شوند، يعني به سوي عدم رفته و نيست مي‌شوند. او چون مي‌داند خود نيز مسافر همين راه است بر اثر تأثر و تأسف به مرز ديوانگي مي‌رسد.

اما مؤمني كه با چشم ايمان مي‌نگرد، مي‌بيند كه رفتن و عبور كردن انسان‌ها بدان سو، به سمت عالم عدم نيست بلكه مانند كوچ نشينان از ييلاقي به ييلاق ديگر منتقل مي‌شوند. از منزلي فاني به سمت قرارگاهي باقي مي‌روند؛ از مزرعه‌يي كه در آن كار مي‌كردند به سوي مكاني مي‌روند كه دستمزدها پرداخت مي‌شود، از ديار زحمت و مشقت به قلمرو رحمت كوچ مي‌كنند. لذا مؤمن مي‌داند كه جهت حركت، به‌سوي جهان عدم نيست پس با اين جهت با رضايت روبه‌رو مي‌شود. مشقت‌هايي چون مرگ يا قبر كه در راه ديده مي‌شوند به اعتبار نتيجه، سعادت‌اند نه مشقت و سختي، زيرا راهي كه به عوالم نوراني منتهي مي‌شود از قبر مي‌گذرد و بزرگ‌ترين سعادت‌ها نتيجه فلاكت‌هاي بزرگ و تلخ است. به طور مثال، حضرت يوسف تنها در نتيجه‌ي به چاه افتادن از سوي برادران‌اش و زنداني شدن به دليل دروغ و تهمت زليخا بود كه سعادت عزيز مصر بودن را به‌دست آورد.

هم‌چنين فرزندي كه از رحم مادر به دنيا مي‌آيد نيز بر اثر فشار و مشقت فراواني كه در مسير به دنيا آمدن تحمل مي‌كند به سعادت دنيا نائل مي‌شود.

جهت پشت: فرد اگر به آن‌چه از پشت سر مي‌آيد با چشم فلسفي نگاه كند خواهد گفت:"شگفتا!، اين‌ها از كجا به كجا مي‌روند و چرا به عالم دنيا آمده‌اند؟"

و چون پاسخي نمي‌يابد به طور طبيعي در عذاب حاصل از حيرت و ترديد باقي مي‌ماند.

اما اگر با عينك ايمان نگاه كند انسان‌ها را خواهد ديد كه از سوي سلطان ازل به نمايشگاه كائنات فرستاده شده‌اند تا معجزه‌هاي عجيب و غريبِ نمايش داده شده‌ي قدرت را ببينند و مطالعه كنند؛ پس درخواهد يافت كه انسان موجودي مطالعه‌گر است؛ و خواهد فهميد كه آن‌ها نسبت به كسب آگاهي از مرتبه ارزش و عظمت هر معجزه‌يي و آگاهي از درجه دلالت‌شان بر عظمت سلطان ازل امتياز به‌دست مي‌آورند و پس از آن دوباره رو به ‌سوي ديار سلطان ازل خواهند گذاشت و به آن‌جا خواهند رفت؛ پس براي نعمت ايمان كه نعمت درك و دريافت مذكور را در اختيارشان نهاده "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" خواهد گفت.

"اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" يعني شكري كه براي نعمت ايمانِ زايل‌‌كننده ظلمت‌هاي مذكور انجام مي‌گيرد، خود نعمت است، لذا براي آن هم بايد شكر گفت. براي شكر دوم، شكر سومي لازم است و براي سوم نيز شكر چهارمي، "وَهَلُمَّ جَرًّا"؛ بنابراين سلسله حمديه‌يي نامتناهي از حمدي واحد حاصل مي‌شود و حمدهاي بي‌شماري را در بر مي‌گيرد.

نقطه دوم: فرد براي نعمت ايمان كه روشن كننده جهات سته است نيز بايد "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" بگويد، زيرا ايمان با از بين بردن ظلمات جهات سته، نعمت بزرگي از قبيل دفع بلا محسوب مي‌شود؛ علاوه بر آن چون جهات سته را روشن مي‌كند نعمت دومي از نوع "جلب المنافع" به‌شمار مي‌رود؛بنابراين از آن‌جا كه انسان به طور فطري داراي مدنيت است با مخلوقاتي كه در جهات سته زيست مي‌كنند مرتبط مي‌شود و امكان آن را مي‌يابد كه به‌واسطه نعمت ايمان از جهات سته استفاده كند.

بنابراين و براساس سرّ آيه كريمه

اَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ

(بقره: ١١٥) انسان در هر كدام از جهات سته كه باشد تنوّر مي‌يابد.حتي انسان مؤمن عمري معنوي دارد كه از برپايي دنيا تا انتهاي آن امتداد مي‌يابد. اين عمر معنويِ انسان از نور حياتي كه از ازل تا به ابد كشيده مي‌شود مدد و ياري مي‌گيرد.

هم‌چنين زمان و مكان محدود انسان، در سايه ايمان كه جهات سته را روشن و نوراني مي‌كند، مبدل به عالمي گسترده و راحت مي‌شود. اين عالم پهناور مانند خانه يك انسان مي‌شود و زمان‌هاي گذشته و آينده، براي روح و قلب انسان حكم زمان حال را مي‌يابد، يعني دوري و فراق‌شان از ميان مي‌رود.

نقطه سوم: از آن‌جا كه ايمان در برگيرنده نقاط استناد و استمداد است فرد بايد "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" بگويد.

نوع بشر به دليل ناتواني خود و كثرت دشمنان‌ش نيازمند نقطه اتكايي‌ست تا با تكيه بر آن بتواند دشمنان را دفع كند. نيز به دليل كثرت حاجات و شدت فقر و ناتواني هم به نقطه استمدادي محتاج است تا ياري‌اش كرده و به‌واسطه اين ياري نيازهايش را برطرف نمايد.

اي انسان! نقطه اتكاي تو فقط و فقط ايمان به الله است. نقطه استمداد براي روح و وجدان‌ات نيز فقط ايمان به آخرت است. پس قلب و روح انسان بي‌خبر از اين دو، در وحشت به‌سر مي‌برد و وجدان‌اش همواره در عذاب خواهد بود. ليكن قلب و روح كسي كه به نقطه اول اتكا كند و از نقطه دوم استمداد بطلبد اذواق و لذايذ و انسيت‌هاي بي‌شماري را احساس خواهد كرد، لذا هم آرامش خاطر مي‌يابد و هم وجدان‌اش مطمئن مي‌شود.

نقطه چهارم: با آغاز زوال لذت‌هاي مشروع، آلامي نمايان مي‌شوند، اما نور ايمان با نشان دادن ورود و آمدن امثال آن لذت‌ها، آن آلام را ازاله مي‌كند.

نيز با نشان دادن سرچشمه نعمت‌ها، تداوم و عدم كمبودشان را تأمين مي‌كند.

هم‌چنين با نشان دادن لذت تجدد امثال، درد فراق‌ها و جدايي‌ها را از بين مي‌برد، يعني به‌واسطه انديشه زوال، لذت در درون خود، دردهاي فراوان خواهد داشت؛ ايمان، با تجدد امثال دردهاي مذكور را هشدار داده و از بين مي‌برد. در واقع در تجدد لذات نيز لذت‌هاي ديگري هست. آري، اگر ميوه‌يي درختي نداشته باشد، لذتِ منحصر در آن ميوه، با خورده شدن از بين مي‌رود؛ و اين زوال نيز موجب تأثر مي‌شود. ليكن درخت آن ميوه اگر شناخته شود، با زوال ميوه، درد و

المي حاصل نمي‌شود؛ چرا كه جايگزين دارد. در عين حال، تجدد در ذات خويش لذت است.

آن‌چه بيش از هر چيز ديگري موجب رنجش خاطر روح بشر مي‌شود آلام حاصل از جدايي‌هاست.نور ايمان با اميدِ تجدد امثال و تحدّث وصال، دردهاي مذكور را از ميان مي‌برد.

نقطه پنجم: همه آن‌چه را كه انسان در بين موجودات، اجنبي و دشمن خود مي‌پندارد يا چون مردگان و بي‌پناهان، بي‌جان و پريشان حال توهم مي‌كند؛ نور ايمان، به صورت زنده و تسبيح خوان و چون خويشان و برادران نشان مي‌دهد. منظور اين است كسي كه با غفلت به پديده‌ها نگاه مي‌كند موجودات جهان را چون دشمن، مُضر تلقي كرده و از آن‌ها مي‌هراسد. او همه چيز را مانند بيگانگان غريبه مي‌بيند، زيرا از نظر ضلالت، بين اشيايي كه در زمان‌هاي گذشته و آينده هستند، پيوند و رابطه اخوت و برادري وجود ندارد؛ فقط در زمان حال بين اشيا ارتباطي اندك و جزئي وجود دارد؛ بنابراين اخوت اهل ضلالت با يك‌ديگر در زماني به طول هزاران سال، فقط يك دقيقه است.

هم‌چنين نظر ايمان همه اجرام را زنده و مأنوس با يك‌ديگر مي‌بيند، و نشان مي‌دهد كه هر جرم با لسان حال، در حال تسبيح آفريينده‌اش مي‌باشد. بدين اعتبار كليه اجرام، نوعي روح و حيات خاص خود را دارا هستند؛ بنابراين طبق ديدگاه ايمان، در اجرام نه تنها ترس و وحشتي نيست بلكه داراي انسيت و محبت نيز ميباشند.

ديدگاه ضلالت انسان‌ها را ـ كه از تحصيل مطلوب‌هاي خود عاجزند ـ بي‌صاحب و بدون پشتيبان مي‌بيند؛ آنان را يتيماني مي‌داند كه به دليل حزن و اندوه و ناتواني مي‌گريند. اما ديدگاه ايمان مخلوقات جاندار را بندگاني تسبيح‌گوي، ذاكر، مسئول، موظف و مكلف مي‌بيند نه يتيمان در حال گريستن.

نقطه ششم: نور ايمان، عوالم دنيا و آخرت را مانند دو سفره تصوير مي‌كند كه داراي انواع و اقسام نعمت‌هايند. فرد مؤمن با دست ايمان و حواس ظاهري و باطني و لطايف معنوي و روحي از سفره‌هاي مذكور بهره مي‌برد. اما در نظر ضلالت، دايره بهره‌مندي زندگان، كوچك مي‌شود؛ و منحصر به لذات مادي‌ست.

اما از ديدگاه ايمان گستردگي آن به اندازه‌ي دايره‌يي كه آسمان‌ها و زمين را احاطه دارد وسعت مي‌يابد. آري، فرد مؤمن مي‌تواند خورشيد را مانند لوستري كه بر فراز بام خانه‌اش آويخته شده و ماه را نيز چراغ خواب ببيند. بدين اعتبار، خورشيد و ماه براي او نعمت محسوب مي‌شوند. لذا دايره بهره‌برداري فرد مؤمن گسترده‌تر از آسمان‌ها خواهد بود. قرآن معجز البيان با بلاغت آيات

وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ (ابراهيم: ٣٣)؛ "وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ" به همين اِنعام و احسان‌هاي خارق العاده كه از ايمان نشأت مي‌گيرند اشاره دارد.

نقطه هفتم: با نور ايمان دانسته مي‌شود كه وجود الله فراتر از همه نعمت‌هاست؛ چنان نعمت بزرگي كه منبع و سرچشمه انواع نعمت‌هاي بي‌انتهاست، و انواع احسان‌هاي بي‌نهايت و طبقات عطاياي بي‌شمار را در بر مي‌گيرد. لذا به جا آوردن حمد و ثنا براي نعمت ايمان به عدد ذرات عالم دِيْني بر گردن ما مي‌باشد. به بعضي از اين‌ها در اجزاي رساله نور اشاره‌هايي شده است. در واقع اجزاي رساله نور كه درباره ايمان به خدا بحث مي‌كنند پرده را از روي اين نعمت كنار مي‌كشند و آن را به خواننده نشان مي‌دهند. نعمترحمانيت هم يكي از نعمت‌هاييست كه حمد كردنش با تمام حمدها لازم است و چنان كه "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" با "ل" استغراق اشاره بر آن حمدها دارد. آري، رحمانيت به تعداد ذي‌حياتاني كه برخوردار از رحمت‌اند، متضمن نعمت است؛ زيرا مخصوصاً انسان با هر نوع ذي‌حياتي مرتبط است. انسان بدين اعتبار از سعادت هر ذي‌حياتي مسعود مي‌شود و به‌واسطه دردهايش متأثر مي‌گردد. پس هر نعمتي كه در فردي وجود داشته باشد براي دوستان او هم نعمت به حساب مي‌آيد؛ به همين ترتيبرحيميت نيز يكي از صفاتي‌ست كه به تعداد كودكاني كه از نعمت مهرباني مادران‌شان برخوردارند، متضمن نعمت است لذا شايستگي حمدها و ثناها را دارد. آري، فرد با وجداني كه از گريستن كودكي گرسنه و بي‌مادر متأثر مي‌شود و دل‌اش به درد مي‌آيد، بي‌ترديد از شفقت مادران به فرزندان‌شان لذت مي‌برد، خوشحال مي‌شود و حظ مي‌كند. هر كدام از اين قبيل لذت‌ها، نعمت‌اند و مستلزم حمد و ثنا مي‌باشند؛ به همين صورت يكي از مواردي كه به عدد تمام انواع و افرادِ حكمت‌هاي مندرج در عالم هستي، حمد و ثنا را لازم مي‌دارد،حكيميت است،

چرا كهنفس انسان با جلوه‌هاي رحمانيت، و قلب او نيز با تجليات رحيميت، از نعمت‌ها بهره‌مند مي‌شوند؛ و به همين ترتيب عقل او هم از لطافت حكيميت لذت مي‌برد و حظ مي‌كند. بدين اعتبار است كه لازم مي‌دارد به نيتِ بيان حمد و ثنا با تمام وجود "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" بگوييم.

نيز به عدد تجليات اسموارث از اسماي حسني، و به تعداد فروعاتي كه بعد از زوال اصل‌هايي چون پدر، باقي مي‌مانند، و به عدد موجودات عالم آخرت، و به تعداد اعمال بشر كه براي دريافت پاداش اخروي محافظت مي‌شوند، بايد با فريادِ "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" چنان عظيمي كه كل فضا را پر كند براي نعمت"حفيظيت" شكر گفت،زيرا تداوم نعمت ارزشمندتر از خود نعمت است. بقاي لذت، از خود لذت، لذيذتر است. ادامه حيات در بهشت بالاتر از خود بهشت است و هكذا...

بنابراين، نعمت‌هايي كه حفيظيت حضرت حق متضمن آن‌هاست بيش‌تر و بالاتر از تمام نعمت‌هايي‌ست كه در كائنات وجود دارد. لذا خواهان "اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ" با تمام وجود مي‌باشد. باقي اسماي حسني را با همين چهار اسم ذكر شده مقايسه كن و ببين كه در هر اسم نعمت‌هاي بي‌پاياني وجود دارد كه مستلزم حمدها و شكرهاي بي‌انتهايي‌ست.

نيز حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به عنوان وسيله‌ي نعمت ايمان، چنان نعمتي‌ست كه نوع بشر تا ابد بايد مدح و ثنايش گويد و اين دِيْني بر گردن آن‌هاست؛ زيرا اين ايمان است كه صلاحيت گشودن همه گنجينه‌هاي نعمت را داراست.

همين طور نعمت اسلام و قرآن هم كه منشأ و فهرست انواع نعمت‌هاي مادي و معنوي هستند، شايسته حمدهاي لايتناهي‌اند و همه مكلف به شكرگزاري از اين بابت مي‌باشند.

نقطه هشتم: حمد و سپاس خداوندي را كه كتاب كبيرِ موسوم به كائنات با توجه به بيان قرآن عظيم الشأن كه تفسير آن است، با تمام باب‌ها و فصول‌اش و با تمام صفحات و سطورش و تمام كلمات و حروف‌اش با اظهار صفات جماليه و كماليه‌ي آن ذات اقدس سپاسگزار و ثناگويش هست. بدين ترتيب كه:

هر نقش اين كتاب كبير، اعم از خرد و كلان، حتي به قدر موري هم كه باشد اوصاف جلالي نقاش خود را كهواحد وصمد است اظهار مي‌دارد و به اين طريق حمد و سپاس‌اش مي‌گويد؛ به همين ترتيب هر نوشته كتاب مزبور با اظهار اوصاف جمالي كاتب‌اش كهرحمان ورحيم است ثناي او را مي‌گويد. هم‌چنين هر نظم و قصيده اين كتاب، ناظم‌اش را كه قدير و عليم است تقديس و تحميد مي‌كند، و نيز تمام نوشته‌ها و نقطه‌ها و نقش‌هاي اين كتاب، تجليات و جلوه‌هاي اسماي حسني را بازتاب مي‌دهند و آن ذات اقدس را تقديس كرده و حمد و شكر و ثنايش مي‌گويند.

نقطه نهم:

اَلْحَمْدُ مِنَ اللّٰهِ بِاللّٰهِ عَلَى‌اللّٰهِ لِلّٰهِ...

كليد چنين رمزهايي در اختيار من نيست كه آن‌ها را بگشايم. به هر حال فرد روزه‌دار نه مي‌تواند پرده از اين رمزها بردارد و نه مي‌تواند آن ضرب‌ها را محاسبه كند. عذرم را بپذيريد؛ همين مطالب را هم با ياري معنوي مؤلف‌اش، و بركت شب قدر و استفاده از همسايگي مولانا توانستم بنويسم...

مترجم عبدالمجيد نورسي‌

سعيد نورسي

* * *

الداعي

اين قطعه، امضاي اوست.

مزار ويران شده‌ام كه در آن

هفتاد و نه جنازه جسم در هر سال دو بار نو مي‌شود لذا منظور اين است كه دو سعيد مرده است. نيز در اين سال، سعيد در سن هفتاد و نه است، يعني در هر سال سعيدي فوت كرده كه سعيد تا اين تاريخ زندگي خواهد كرد. سعيد را با گناهان و رنج‌ها در خود جمع كرده است

هشتادمين‌اش سنگ قبري‌ست بر آن مزار

با هم مي‌گريند وضعيت بيست سال بعد يعني زمان حال را به‌واسطه حس قبل الوقوع احساس كرده است. براي خسران اسلام

با سنگ قبرم، و با مزارم كه پر است از اموات نالان

به‌سوي عرصه عقباي فرداي خود روانم

يقين دارم كه آسمان‌هاي آينده،

و زمين آسيا با هم تسليم يد بيضاي اسلام مي‌شوند

زيرا يمين يُمنِ ايمان است كه

امن را با امان به‌ انام اهدا مي‌كند.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

يَا اَللّٰهُ * يَا رَحْمنُ * يَا رَحِيمُ * يَا فَرْدُ * يَا حَىُّ * يَا قَيُّومُ * يَا حَكـَمُ * يَا عَـدْلُ * يَا قُدُّوسُ‌*

به حق اسم اعظم، به حرمت قرآن معجز البيان و به آبروي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، ناشران اين مجموعه و ياوران ارجمندشان و طلبه‌هاي رساله نور را در جنت‌الفردوس قرين سعادت ابدي فرما؛ آمين...

آن‌ها را در خدمت ايماني و قرآني همواره و هميشه موفق فرما، آمين...

در مقابل هر حرف اين مجموعه، در دفتر حسنات‌شان هزار حسنه ثبت بفرما، آمين...

و در نشر رساله‌هاي نور ثبات و دوام و اخلاص، احسان فرما، آمين...

يا ارحم الرّاحمين! همه شاگردان رساله نور را در هر دو جهان سعادتمند فرما، آمين...

آن‌ها را از شرّ شياطين انس و جن محفوظ فرما، آمين ...

و گناهان اين سعيد درمانده و بيچاره را ببخش، آمين ...!

به نام همه شاگردان نور

سعيد نورسي

* * *

باز کردن کتاب ↗