Risale-i Nur · فارسی

گفتارها

باز کردن کتاب ↗

شاخص

از كليات رسائل النور

١

گفتارها

تأليف

بديع الزمان سعيد النورسى

مترجم

فیض محمد عثمانی

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

و به نستعین

اَلحَمدُ لِلّٰهِ رَبِّ العَالَمِین

وَ الصَّلاةُ وَ السَّلَامُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمدٍ وَ عَلَی آلِهِ وَ صَحبِهِ اَجمَعِین

ای برادر!

از من چند نصیحت خواسته بودی، پس از آنجایی که تو یک سرباز هستی حقایقی را با مثال های نظامی در ضمن هشت حکایت کوتاه تقدیمت می دارم به اتفاق نفسم آنها را بشنو، زیرا من نفسم را بیش از هرکسی دیگر نیازمند نصیحت می بینم. زمانی با "هشت گفتاری" که از هشت آیه برگرفته بودم نفسم را به طور مفصل مورد خطاب قرار دادم و اکنون آن را به گونه فشرده و با زبان عوام به نفسم یادآور می شوم، کسی که در خود احساس رغبت می کند همراه با ما به آن گوش فرا دهد.

گفتـار اول

"بسم الله" آغاز هر خيری است، ما نيز نخست به آن می پردازيم.

بدان اي نفسم!

اين كلمه مبارك آنگونه كه نشان اسلام است، تمام موجودات نيز با زبان حال شان آن را ورد زبان قرار مي دهند.

اگر مي خواهي بداني"بسم الله" چه نيروي بزرگ و بي پايان و چــه بركت گسترده و تمام ناشدنی است، به اين حكايت تمثيلي كوتاه بنگر و آن را گوش كن:

بر شخص صحرا نشينی که همواره در بیابان رفت و آمد دارد لازم است که اسم رییس قبیله ای را بگیرد و تحت حمایتش داخل شود تا از شرّ راهزنان در امان مانده و حاجاتش را برآورده ساخته بتواند، در غیر آن در مقابل دشمنان فراوان و نيازهاي بي حدش، تك و تنها، حيران و پريشان خواهد ماند.

اینک روزي دو نفر برای چنین سیاحتی به صحرا رفتند، يكي متواضع و ديگري مغرور بود، شخص متواضع خود را به یک رئيس قبيله منسوب ساخت، اما مرد مغرور از انتساب به او ابا و رزيد. هر دو در اين بیابان به راه افتادند. شخص وابسته به رئيس در هر جا به سلامت گشت و گذار کرد و اگر حین سياحت با راهزني مواجه مي شد به او مي گفت: "من به نام فلان رئيس گشت و گذار مي كنم." لذا راهزن دور می شد و نمی توانست با او کاری کند. اگر در خیمه ای داخل می شد به خاطر آن نام مورد احترام قرار می گرفت. اما دیگری که مغرور بود در تمام مدت سیاحتش متحمّل بلاهایی شد که قابل گفتن نیست. چون همیشه از ترس می لرزید و هميشه در حال گدايي بود. و بدین طریق، هم ذلیل شد و هم رسوا.

اکنون اي نفس مغرورم بدان!

تو همان سیّاح هستي و اين دنيا هم یک صحراست. و آن طوري كه عجز و فقرت بی انتها است، دشمنان و نیازهایت نیز پایان ندارد. وقتي چنين است نام مالك ابدی

و حاكم ازلی اين صحرا را بگیر تا از گدايي از تمام كاينات و از ترس و لرز در برابر هر حادثه نجات يابي.

آری اين كلمه چنان گنج پر برکتی است که عجز و فقر بی نهایتت را به یک قدرت و رحمت بی نهایت پیوند می دهد به گونه ای كه عجز و فقر به دو شفاعت كننده تبدیل می شوند که شفاعت شان در درگاه ذات قدير و رحيم مورد پذیرش قرار مي گيرد.

آری کسی که با این کلمه حرکت می کند همانند شخصی است که سرباز دولت شده است و به نام دولت حرکت می کند و از هیچ کسی پروایی ندارد و از نام قانون و نام دولت سخن گفته و در چارچوب آن هرکاری را انجام می دهد و در مقابل هرچیزی ایستادگی می کند.

در آغاز گفتيم که تمـام موجودات با زبان حال شان"بسم الله" مي گويند، آيا واقعاً چنين است؟

بله! اگر شخصي را ببيني كه تمام اهالی شهر را به زور به جایی ببرد و به انجام کارهایی وادار سازد، به يقين خواهي دانست كه آن شخص با استفاده از نام و قدرت خود حرکت نمی کند. بلکه او یک عسكر است و به نام دولت حرکت می کند و به قوّت یک پادشاه تکیه داده است.

بدین طریق هرچیزی به نام حضرت حق حرکت مي كند و از همین رو بذرها و تخم های کوچکِ ذره مانند، درختان بزرگ را حمل می کنند و بارهاي سنگينی به سنگینی کوه را بر دوش مي كشند؛ پس هر درختی "بسم الله" مي گويد و دستانش را از ميوه هاي خزانه رحمت الهي پر می کند و به ما تقديم مي دارد.

و هر باغي "بسم الله" مي گويد و به شكل دیگی از آشپزخانه قدرت الهي در می آید كه انواع و اقسام خوردني هاي خوشمزه و بسیار زیاد در آن پخته مي شود. و هر حيواني از حيوانات پر سود و بركت مثل: شتر، گوسفند و گاو"بسم الله" مي گويد و با سرچشمه گرفتن از فیوضات رحمت الهی، به یک چشمة خروشان شير گوارا تبدیل مي شود که به اسم رزّاق، لطيف ترين و نظيف ترين غذا را به ما تقديم مي كند. و ريشه هاي

نازک و ابریشم گونه هر گياه و درخت و علف "بسم الله" مي گويد و سنگ سخت و خاک را مي شکافد و سر بر می آورد و می گوید: با اسم "الله" و با اسم "رحمن". لذا هر چیزی برایش مسخّر مي شود.

آری، از یک طرف انتشار و ميوه دادن شاخه ها در هوا و از طرف دیگر انتشار ريشه ها در زير سنگ و خاک، و غذا دادن آن در زير زمين، و نيز نازك و سرسبز ماندن برگ ها به مدت ماه ها در برابر حرارت زیاد، مشت محكمي بر دهان طبيعت پرستان مي زند و انگشتانش را در چشم كور آنان فرو مي كند و مي گويد: صلابت و حرارتي كه شما به آن مي نازيد نيز تحت فرماني حركت مي كنند كه ريشه هاي نرم ابریشم مانند، همچون عصاي موسي (ع.س.) ، فرمان فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ (بقره: ٦٠) را اطاعت نموده، سنگ ها را دو نيم مي سازد و برگ هاي نازك و نازنین نیز همچون اعضاي بدن ابراهيم (ع.س.) در برابر آتش سوزان، آيه يَا نَارُ كُون۪ى بَرْدًا وَسَلَامًا (انبياء: ٦٩) مي خوانند.

وقتي هر چيز معناً"بسم الله" مي گويد و به نام الله نعمت های الهی را مي آورد و به ما مي دهد، پس ما هم بايدبسم الله بگوييم، و باید به نام الله بدهيم، و به نام الله بگيريم. و نباید از انسان هاي غافلي كه به نام الله نمي دهند، چيزي بگيريم.

سوال: ما به انسان هايي كه در حکم فروشنده هستند بها مي دهيم، آيا الله (جَلَّ جَلالَهْ) که صاحب اصلی مال است چه بهایی از ما مي خواهد؟

جواب: آن مُنعِم حقيقي در بدل آن نعمت ها و اموال ارزشمند سه چيز را به عنوان بها از ما مي خواهد كه عبارتند از: ذكر، شكر و فكر.

لذا"بسم الله" در آغاز، ذكر است و"الحمد لله" در پايان، شكر است و وسط این دو فکر است، یعنی اندیشیدن و درک نمودن این امر که این نعمت های ارزشمندی که صنعت خارق العاده اند، معجزه قدرت و هدیة رحمت ذات احد و صمد اند، این را فکر می گویند.

چه حماقت بزرگی خواهد بود اگر با بوسيدن پاي انسان بيچاره ای كه هدية با ارزش پادشاه را برای تو آورده است، صاحب هديه را نشناسی و فراموش کنی! درست به همين صورت دل بستن و ستودن اسباب ظاهری نعمت، و فراموش كردن مُنعِم حقيقي، هزاران بار زشت تر از آن حماقت است.

پس اي نفس! اگر مي خواهي مثل اين شخص ابله نشوي!

به نام الله بده.

به نام الله بگير.

به نام الله شروع كن.

به نام الله كار كن.

والسلام

مقام دوم

از پرتو چهاردهم

این مقام شش راز را از هزاران راز بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ دربر دارد.

یادآوری!

از اُفق رحمت خداوند در بسم الله، نور تابانی درخشید و از دور به عقل خاموشم جلوه گر شد، خواستم آن نور را به خاطر نفس خودم یادداشت کنم، و آرزو بردم تا با بیست- سی راز، دایره ای در اطراف آن نور بکشم و آن را به چنگ بیاورم و تدوین کنم، اما متأسفانه در حال حاضر نتوانستم به آرزویم برسم و موفق شوم، لذا اسرارِ مورد نظر من از بیست- سی به پنج و شش کاهش یافت.

وقتی می گویم "ای انسان!" نفس خودم را قصد می کنم. با آنکه این درس به خودم مختص است اما آن را در معرض دیدِ برادران مدقق ام قرار می دهم تا "مقام دوم از پرتو چهاردهم" قرار گیرد و امید است برای کسانی که با پیوند روحی با من ارتباط دارند و نفس شان هوشیارتر و بیدارتر از نفس من است، مفید باشد و مورد استفادهٔ‌ آن ها واقع شود.

این درس، بیش از عقل به قلب می نگرد و بیش از دلیل و برهان به ذوق روحی چشم دوخته است.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

قَالَتْ يَٓا اَيُّهَا الْمَلَؤُ۬ا اِنّ۪ى اُلْقِىَ اِلَىَّ كِتَابٌ كَر۪يمٌ اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمٰنَ وَ اِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

(النمل:٢٩-٣٠)

در این مقام چند راز ذکر خواهد شد.

راز اول: جلوه ای از بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ را چنین دیدم:

در سیمای کائنات، در سیمای زمین و در سیمای انسان سه سکّه و نشان ربوبیت وجود دارد که در داخل یکدیگر هستند و نمونه یکدیگر را نشان می دهند.

یکی: سکّه و علامت کبرای ألوهیت است که از تعاون و تساند و تعانق و تجاوبِ جاری در همهٔ‌ اجزای هستی ظهور نموده است؛ به گونه ای که بِسْمِ اللّٰهِ به آن می نگرد و دلالت می کند.

دومی: سکّه و علامت کبرای رحمانیت است که از تشابه و تناسب و انتظام و انسجام و لطف و مرحمتِ حاکم بر تدبیر و تربیت و ادارهٔ‌ نباتات و حیوانات روی زمین ظهور نموده است. به گونه ای که بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ به آن می نگرد و دلالت می کند.

سومی: سکّه و علامت علیای رحیمیّت است که از لطایف رأفت و دقایق شفقت و شعاعات مرحمت الهی که بر سیمای ماهیت جامع انسان نقش بسته است، ظهور نموده و صفت "الرحیم" که در بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است به آن می نگرد و دلالت می کند.

یعنی این که بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ عنوان قدسی است برای سه علامت از علایم احدیّت. حتی او یک سطر نورانی را در کتاب هستی تشکیل می دهد، و خطّ تابانی را در صفحهٔ‌ عالم می کشد و رسن مستحکمی میان خالق و مخلوق می باشد. یعنی بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ از عرش اعظم نازل شده است و نوک آن به انسان تماس

دارد، همان انسانی که ثمرهٔ‌ کائنات و نسخهٔ‌ مصغّرهٔ‌ (کوچک شده) عالم است. فرش را به عرش مرتبط می سازد و راه همواری می شود برای عروج انسان به عرش کمالات.

راز دوم:

قرآن معجزالبیان برای آن که عقلها را در درون "واحدیّتی" که در مخلوقات فراوان و بی شمار ظهور نموده است، غرق و سردرگم نسازد، همواره تجلّی "أحدیت" را در درون آن نشان می دهد.

ضمن یک مثال این را توضیح می دهیم:

خورشید با نورش اشیای بی حد و حصری را احاطه می کند، پس جهت دیدنِ ذات و خود خورشید در مجموع نور آن، لازم است یک تصور بسیار گسترده و یک دید فراگیری داشته باشیم. لذا خورشید بخاطر این که خودش به فراموشی سپرده نشود، در هر چیز شفّاف و درخشنده خودش را توسط انعکاس نورش نشان می دهد. یعنی هرچیزی شفّاف و درخشنده به قدر قابلیت و توانمندی اش به همراه جلوه ذاتیِ خورشید، خواصی مانند نور و حرارت آن را هم نشان می دهد تا ذاتش از یادها نرود. و آن گونه که هر چیز شفاف و درخشنده به قدر توانمندی اش خورشید را با تمام صفاتش نشان می دهد، هریکی از صفات خورشید، مانند حرارت و نور و هفت رنگ آن نیز هرآنچه را که در مقابلش قرار گیرد احاطه می کند.

در مثال غلط فهمی نشود؛ وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى طوری که پروردگار أحد و صمد با تمام اسمای حسنی اش در هر چیز، مخصوصاً در ذی حیات و مخصوصاً در آیینهٔ‌ ماهیّت انسان، تجلّی می کند، از جهت وحدت و واحدیّت نیز هر اسمی که به موجودات تعلق داشته باشد همهٔ‌ موجودات را هم احاطه می کند.

از این رو، خداوند سبحان همواره مُهر و نشان أحدیت را که در واحدیّت است برجسته می سازد و پیش چشم انسان قرار می دهد تا عقلها در گستردهٔ‌ واحدیّت غرق و ناپدید نشوند و قلبها ذات اقدس الهی را فراموش نکنند. پس بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ سه عُقده و گِره مهم آن مهر و علامت را نشان می دهد و بیان می کند.

راز سوم:

آنچه که این کائنات نامحدود را شاد و آباد ساخته است، بالمشاهده رحمت است. و باز همین رحمت است که این موجودات احاطه شده با تاریکی ها را روشن و پر نور ساخته است.

و باز همین رحمت است که این مخلوقات فرورفته در نیازهای بی حدّ و حساب را در آغوشش می پرورد و تربیت می کند.

و باز همین رحمت است که همهٔ‌ کائنات را متوجه و مسخّر انسان ساخته و در هر طرف، نگاه آن را به انسان برگردانده و به امداد و یاری او سوق داده است. درست مانند درختی که با همهٔ‌ اجزایش متوجه میوهٔ‌ خود است.

و باز همین رحمت است که باالمشاهده این فضای گسترده و بی کران را آباد نموده و این عالم خالی را نورانی و مزیّن ساخته است.

و باز همین رحمت است که این انسان فانی را نامزد بقا و أبدیت ساخته و مخاطب و دوست ربّ العالمین قرار داده است.

ای انسان!

وقتی رحمت از چنین حقیقتی برخوردار است و دوست داشتنی و دارای چنین قوت و جذابیّت و امداد رسانی است، پس بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ بگو و به آن حقیقت چنگ بزن و از وحشت مطلق و احتیاجات بی حدّ نجات پیدا کن. و خود را به تخت آن سلطان ازل و أبد نزدیک نما و با شفقت و شعاعات آن رحمت مخاطب و خلیل و دوست آن سلطان شو.

آری، گردآوردن و جمع کردن کائنات در اطراف انسان در چارچوب یک حکمت، و با کمال انتظام و عنایت وادار ساختن آن به دراز نمودن دست کمک و مساعدت بسوی انسان برای رفع نیازهای روزافزونش، بدون شک از دو حالت خالی نیست:

یا این که هر نوع کائنات، خود به خود انسان را می شناسد و از او اطاعت می کند و به خدمت او می شتابد؛ که این، آن گونه که صد درجه دور از عقل است، محالات زیادی را به بار می آورد و لازم می گرداند تا در عاجزِ مطلقی مانند انسان، قدرت سلطان

مطلق موجود باشد.. و یا این که این معاونت و امداد با علم محیط قادر مطلقی که در پسِ پردهٔ‌ کائنات است انجام می پذیرد.. یعنی انواع کائنات این انسان را نمی شناسد تا دست یاری را به سوی او دراز کند، بلکه این انواع کائنات دلایلی است بر ذاتی که انسان را می شناسد و به او ترحّم می کند و از حالش آگاه است.. و آن ذات هم خالق رحیم است.

پس ای انسان!

عقلت را در سرت بگیر. آیا امکان دارد ذات ذوالجلالی که همه انواع مخلوقات را متوجه تو ساخته و دست معاونت شان را به سوی تو دراز نموده و به "لبّیک" گفتن به نیازهای تو واداشته است از تو ناآگاه باشد و تو را نشناسد و نبیند؟

وقتی تو را می شناسد و با رحمتش نشان می دهد که تو را می شناسد، پس تو هم او را بشناس و با گرامی داشتنِ اوامرش اظهار کن که تو هم او را می شناسی.

و به یقین بدان، این حقیقتِ رحمت الهی است که به مخلوق کوچک و فانی ای چون تو که ضعیف مطلق و عاجز مطلق و فقیر مطلق هستی، این کائنات بزرگ را مسخّر ساخته و به امداد تو فرستاده است؛ آری، همان رحمتی که متضمّن حکمت و عنایت و علم و قدرت است.

شکی نیست که چنین رحمتی، یک شکر کلّی و خالص را از تو می طلبد و یک تعظیم و احترام جدّی و بی آلایش را از تو می خواهد. پس بدان که عنوان و ترجمان آن شکر خالص و آن احترام بی آلایش بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است، آن را بگو و وسیلهٔ‌ رسیدن به آن رحمت بی کران قرار بده و آن را شفاعتگر درگاه آن رحمان و رحیم بگردان.

حقّا که وجود و ظهور رحمت، اظهر من الشمس است. چون آن گونه که یک نقش مرکزی از انتظام و وضعیت تار و پودهایی که از هر طرف آمده است، حاصل می شود. بدین سان تارهای نورانی ای که از تجلّی هزار و یک اسم الهی، به سوی این کائنات امتداد یافته است. در سیمای کائنات و در چارچوب رحمت چنان مهری از رحیمیّت و چنان نقشی از شفقت و چنان علامتی از عنایت را می بافد که با درخششی بیش از درخشش خورشید، خود را به عقلها نشان می دهد.

آری، ذاتی که خورشید و ماه، عناصر و معادن، نباتات و حیوانات را با شعاع های آن هزار و یک اسم، همانند تار و پودهای یک نقش بزرگ تنظیم می کند و همه را به تسخیر حیات در می آورد و خادم آن قرار می دهد.. و با شفقت شیرین و فداکارانهٔ‌ عمومِ مادران نباتی و حیوانی، شفقتش را نشان می دهد.. و ذوی الحیات را در تسخیر زندگی انسان قرار داده و بدین گونه نقشی اعظم و بسیار زیبا و شیرینی از ربوبیّت الهی را نشان داده و اهمیت انسان را بیان داشته و درخشان ترین رحمتش را اظهار نموده است.. او همان رحمان ذوالجمالی است که این رحمتش را یک شفاعتگرِ پذیرفته شده قرار داده است تا ذوی الحیات و انسان هایی که در احتیاج مطلق قرار دارند آن رحمت را در پیشگاه استغنای مطلق او شفاعتگر قرار دهند.

پس ای انسان!

اگر واقعاً انسان هستی، بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ بگو و آن شفاعتگر را دریاب.

آری، بالبداهه و حتی بالمشاهده همین رحمت است که در روی زمین چهارصد هزار طایفه از طایفه های مختلف و جدا جدای نباتات و حیوانات را بدون این که هیچ یک از آن ها را فراموش کند و یا اشتباه و التباسی رخ دهد، در وقت و زمانش با کمال انتظام و حکمت و عنایت، تربیت و اداره می کند، به نحوی که با این اداره و تربیتش مهر و نشان أحدیت را در سیمای زمین وضع نموده است.

آری، آن گونه که موجودیت آن رحمت به اندازهٔ‌ موجودیت موجودات در سیمای روی زمین ثابت و قطعی است، دلایل تحقق آن هم به تعداد آن موجودات می باشد.

و آن گونه که در روی زمین چنین مهر رحمت و نشان أحدیت وجود دارد، در سیمای ماهیت معنوی انسان نیز چنین مهر و علامت رحمت موجود است که این مهر و علامت، کمتر از آن مهری نیست که در سیمای کرهٔ‌ زمین و در چهرهٔ‌ کائنات قرار دارد.. در واقع این رحمت چنان جامعیّتی دارد که گویا نقطهٔ‌ محراقی و مرکزیِ انوار و جلوه های هزار و یک اسمای حسنی است.

پس ای انسان!

آیا ممکن است ذاتی که این سیما را به تو داده و چنین مهر رحمت و علامت أحدیّت را در آن سیما وضع نموده است تو را سر به خود و بیهوده رها کند، و به تو

اهمیت ندهد، و به حرکات تو دقت نکند، و کار و حرکت همهٔ‌ کائنات را که متوجه تو است، عبث و بیهوده بگرداند، و درخت آفرینش را درختی قرار دهد که میوه اش بی اهمیت و گندیده است؟ آیا ممکن است رحمتش را که به هیچ وجه شبهه ای را به خود راه نمی دهد و هیچ عیب و نقصی در آن وجود ندارد و همچون ظهور خورشید، ظاهر و هویدا است؛ و حکمتش را که همچون نور دیده می شود، در معرض انکار قرار دهد؟ هرگز!

ای انسان!

بدان که جهت رسیدن به عرش آن رحمت، راه و معراجی وجود دارد.. آن معراج بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است.

اگر می خواهی به اهمیت و عظمت و جایگاه این معراج پی ببری، به شروع یکصد و چهارده سورهٔ‌ قرآن و به آغاز همهٔ‌ کتاب های ارزشمند و به ابتدای همهٔ‌ کارهای نیکو، بنگر. حتی قطعی ترین حجّت و دلیل بر عظمتِ قدر و منزلتبسم الله این است که مجتهدین بزرگی امثال امام شافعی رحمة الله علیه گفته اند: با آن کهبسم الله یک آیه است اما در قرآن یکصد و چهارده بار نازل شده است.

راز چهارم:

واحدیّتی را که در مخلوقات بی حدّ و حساب متجلّی است، هر آنکه اِيَّاكَ نَعْبُدُ می گوید نمی تواند احاطه کند، زیرا فکر انسان در آن کثرت و فراوانی متشتت و پراکنده می شود، چون برای ملاحظهٔ‌ ذات أحد الهی از لابه لای مجموع مخلوقات به هنگام خطاب اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ موجودیت قلبی لازم است که وسعت و گنجایش کرهٔ‌ زمین را داشته باشد.

بنابر همین راز دقیق است که خداوند سبحان همان طور که در هر جزء مهر أحدیت را به وضوح نشان می دهد، در هر نوع نیز آن را به نمایش می گذارد، و در مهر رحمانیّت، سکه ی احدیّت را به نمایش می گذارد و این بدان خاطر است که نگاه ها را به ذات أحد الهی معطوف نماید تا هر شخص در هر مرتبه ای که هست بتواند در خطاب اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ مستقیماً و بدون تکلّف و سختی به ذات اقدس الهی توجه کند.

لذا جهت بیان این راز بزرگ است که قرآن کریم هنگامی که از آیات الهی در فضاهای بی کران و در وسیع ترین دوایر هستی مثلاً از خلقت سموات و زمین بحث می کند به ناگاه از کوچکترین دایرهٔ‌ مخلوقات و از دقیق ترین جزئیات آن سخن به میان می آورد تا مُهر احدیت را به وضوح در هر چیز نشان دهد.

به طور مثال:

هنگامی که قرآن کریم از آفرینش آسمان ها و زمین بحث می کند، در پی آن، آفرینش انسان را مطرح می سازد و به بیان نعمت ها و حکمت های دقیقی که در صدا و سیمای او موجود است می پردازد تا از تشتت و پراکندگیِ فکر جلوگیری کند و قلب را از غرق شدن در این کثرت نامتناهی برهاند و روح هم بدون واسطه معبودش را دریابد.

آیهٔ‌ کریمهٔ‌ زیر، حقیقت مزبور را معجزه وار نشان می دهد: وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ (الروم: ٢٢) .

بدین ترتیب با آنکه آیات و مهرهای وحدانیت در مخلوقات بی حدّ زیاد و غیر متناهی گذاشته شده است و در دوایر متداخل و درون به درون، از بزرگترین دایره تا کوچکترین آن با انواع و مراتب متفاوتی به چشم می خورد، اما این وحدت هرچند واضح و روشن هم باشد، بازهم وحدتی است در لابه لای کثرت مخلوقات، لذا نمی تواند خطاب حقیقی را در اِيَّاكَ نَعْبُدُ تأمین کند و حقش را ادا نماید؛ از این رو لازم است تا در لابه لای مهر وحدانیت، سکّهٔ‌ احدیت هم موجود باشد، تا راه رسیدن به ذات اقدس الهی را فراروی قلب بگشاید و کثرت را به یاد او ندهد.

و باز برای برگرداندن نگاه ها به سوی مهر أحدیت و جلب قلبها به سوی آن، یک نقش بسیار جذّاب و یک نور بسیار تابان و یک حلاوت بسیار شیرین و یک جمال بسیار دوست داشتنی و یک حقیقت بسیار قوی را که همانا سکّهٔ‌ رحمت و مُهر رحمانیّت است، بر روی آن مهر أحدیت گذاشته است.

آری، قوّت و نیروی آن رحمت است که نگاه های اهل شعور را به سوی خود جلب می کند و به مُهر أحدیت می رساند و به ملاحظهٔ‌ ذات أحد وا می دارد و از طریق آن، انسان را مظهر خطاب حقیقی اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ می گرداند.

پس بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ از آن جهت که فهرست سورهٔ‌ فاتحه و خلاصهٔ‌ مجمل قرآن کریم است، عنوان و ترجمان این سرِّ عظیم مذکور قرار گرفته است؛ کسی که این عنوان را به دست بگیرد می تواند در طبقات رحمت به گردش بپردازد، و کسی که این ترجمان را به سخن در بیاورد، اسرار رحمت را یاد می گیرد و انوار رحیمیت و شفقت را می بیند.

راز پنجم:

در حدیث شریفی آمده است که"إنَّ الله خَلَقَ الانسَانَ عَلی صورَةِ الرَّحمَن" :بخاری، استیذان؛ مسلم، برّ، ١١٥ این حدیث را برخی از اهل طریقت به گونهٔ‌ عجیبی تفسیر نموده اند که با عقاید ایمانی سازگار نیست. حتی از میان آن ها برخی از اهل عشق کار را به جایی رسانده اند که سیمای معنوی انسان را به شکل صورت رحمان تصور می کنند. اما از آن جایی که بر اکثر اهل طریقت، سَکر حاکم است و در اغلب اهل عشق، استغراق و التباس دیده می شود، شاید در تلقّیات و برداشت های خلاف حقیقت شان معذور باشند، اما رَه یافتگانی که عقل و هوششان بر جای است این معانی را که منافی اساسات عقاید است نمی توانند بپذیرند. اگر کسی این را قبول کند دچار خطا و انحراف شده است.

آری، کسی که همهٔ‌ کائنات را همچون یک قصر و یک خانه اداره و تنظیم می کند و ستارگان را همچون ذرات، با حکمت و سهولت به گردش و حرکت در می آورد و ذرّات را همچون سربازان گوش به فرمان به کار وا می دارد.. او همان ذات اقدس الهی است؛ آری، او آن گونه که شریک و نظیر و ضدّ و ندّ ندارد، به نصّ آیهٔ‌ کریمهٔ‌

لَيْسَ كَمِثْلِه۪ شَىْءٌ وَهُوَ السَّم۪يعُ الْبَصِيرُ (الشورى: ١١) از داشتن مثل و مثال و شبیه و صورت نیز منزّه است؛ اما حسب مضمون آیهٔ‌ کریمه:

وَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ

(الروم: ٢٧)

می توان با دوربین مَثَل و تمثیل به شئونات و صفات و اسمای حسنی او نگریست. یعنی، در نگاه کردن به شئونات حکیمانهٔ‌ او مَثَل و تمثیل وجود دارد.

از مقاصد بسیار زیاد حدیث مذکور، یکی این است که: انسان به صورتی آفریده شده است که کاملاً تجلّی اسم "رحمان" را نشان می دهد.

آری، چنان که در رازهای قبلی بیان کردیم، آن گونه که اسم "رحمان" از شعاع های هزار و یک اسم از اسمای حسنی الهی تظاهر نموده و در چهرهٔ‌ هستی دیده می شود، و آن گونه که اسم "رحمان" از جلوه های بی شمار ربوبیّت مطلقهٔ‌ الهی تظاهر نموده و در سیمای زمین نشان داده می شود، خداوند سبحان در صورت جامع انسان نیز تجلّی کامل آن اسم "رحمان" را در مقیاس کوچکی نشان می دهد، چنانکه در سیمای زمین و سیمای هستی با مقیاس وسیع تر و بزرگتری نشان می دهد.

و نیز در آن حدیث شریف اشاره شده است که در انسان و در دیگر موجودات زنده، مواردی که بر "رحمان و رحیم" بودن خداوند دلالت دارد و به منزله آیینه هایی، تجلیات او را نشان می دهد، بسیار زیاد و فراوان است و دلالتش بر آن ذات واجب الوجود آنقدر قطعی و واضح و ظاهر است که جهت اشاره به وضوح دلالتش بر اسم "رحمان" و کمال مناسبت و پیوندش با آن، گفته شده است که در انسان صورت "رحمان" وجود دارد؛ این تشبیه مانند این است که ما در بیان درخشندگی و وضوح دلالت آیینهٔ‌ شفافی که صورت و انعکاس خورشید را در خود جا داده است می گوییم: "آن آیینه واقعاً خود خورشید است". از این رو، شماری از وحدت الوجودی های معتدل گفته اند "لا موجود الّا هو" بنابر همین راز است و این جمله عنوان و تعبیری است از وضوح همین دلالت و کمالِ همین مناسبت.

اَللَّهُمَّ یَا رَحمَانُ یَا رَحِیمُ بِحَقِّ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ اِرحَمنَا کَمَا یَلِیقُ بِرَحیمیَّتِکَ وَ فَهِّمنَا اَسرارِ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ کَمَا یَلِیقُ بِرَحمَانِیَّـتِکَ آمین؛

ای خدای رحمن و رحیم! به حرمت بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ، به گونه ای بر ما مرحمت کن که شایستهٔ‌ رحیمیت تو باشد، و آن گونه که شایستهٔ‌ رحمانیت توست، اسرار بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ را به ما بفهمان. آمین.

راز ششم:

ای انسان بیچاره ای که در چنگال عجز بی حدّ و فقر بی نهایت دست و پا می زنی! اگر می خواهی بفهمی که رحمت چه وسیلهٔ‌ ارزشمند و چه شفاعتگر پذیرفته شده ای است، پس بدان که:

آن رحمت، وسیله ای است جهت رسیدن به چنان سلطان ذوالجلالی که ستارگان و ذرات با هم لشکریان گوش به فرمان او هستند و با کمال انتظام و اطاعت وظایف شان را انجام می دهند..آن ذات ذوالجلال و آن سلطان أزل و أبد از همهٔ‌ خلایق بی نیاز است و در استغنای مطلق قرار دارد. او غنیّ علی الاطلاق است که هیچ نیازی به کائنات و موجودات ندارد، و همهٔ‌ کائنات تحت أمر و ادارهٔ‌ اوست و تحت هیبت و عظمت او با کمال اطاعت در برابر جلال و عظمتش تذلّل می کنند و سر تسلیم فرود می آورند..

پس ای انسان! رحمت، تو را به حضور آن مستغنیّ علی الاطلاق و آن سلطان سرمدی بالا می کند و دوست او می گرداند، و مخاطب او قرار می دهد، و تو را بندهٔ‌ گرامی و دوست داشتنی او می سازد.

اما آن گونه که تو به دلیل دوری ات از خورشید نمی توانی به آن برسی و حتی به هیچ وجه نمی توانی خود را به او نزدیک کنی، اما نور خوشید، تجلّی و عکس آن را توسط آیینه ات، به دست تو می دهد.. وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى ، بدین سان، به رغم آن که ما از ذات اقدس الهی مطلقاً و بی نهایت دور هستیم، اما نور رحمتش او را به ما نزدیک می سازد.

پس ای انسان! کسی که این رحمت را بیابد، یک گنج عظیم و فنا ناپذیر را می یابد؛ گنجی پُر از نور و روشنی..

اگر راه رسیدن به آن گنج بزرگ را می پرسی، پس بدان که: پر فروغ ترین مثال رحمت، و برترین تمثیل کننده و نمایش دهندهٔ‌ آن، و بلیغ ترین لسان و گرامی ترین دعوتگر و راهنمای آن رحمت، همان شخصیت بزرگواری است که در قرآن کریم به نام رَحْمَةً لِلْعَالَم۪ينَ مسمّی شده است، و او رسول اکرم (ص) است، پس راه رسیدن به آن گنج أبدی عبارت است از: اتباع و پیروی از سنّت مطهّر او.

و وسیله رسیدن به آن رحمت مجسم که رحمة للعالمین است، درود و صلوات می باشد.

آری، معنی صلوات، رحمت است، پس درود فرستادن بر او، به معنای دعای رحمت است به آن رحمت مجسم و زنده؛ لذا این صلوات و درود وسیلهٔ‌ است جهت وصول به آن رحمة للعالمین (ص) .

پس ای انسان! تو صلوات را وسیلهٔ‌ رسیدن به او بگردان، و او را هم وسیلهٔ‌ رسیدن به رحمت پروردگار رحمان و رحیم قرار بده. بدون شک، دعا و صلواتِ عموم امّت بر رسول اکرم (ص) در واقع ارزش این رحمت و میزان اهمیت و گستردگی دایرهٔ‌ هدیهٔ‌ الهی را به وضوح ثابت می کند.

خلاصه: آن گونه که گرانبهاترین الماس و عزیزترین پرده دار گنجینهٔ‌ رحمت الهی، رسول اکرم (ص) است، برترین و نخستین کلید آن هم بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است، و آسانترین راه گشودن آن نیز فرستادن درود بر رسول اکرم (ص) می باشد.

اللهم بحق أسراربِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ صلِّ على مَن أرسلته رحمة للعالمين كما يليق برحمتك وبحرمته وعلى آله وأصحابه أجمعين، وارحمنا رحمة تغنينا بها عن رحمة من سواك من خلقك.. آمين.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

گفتار دوم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اَلَّذ۪ينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ

(البقرة:٢)

اگر می خواهی بدانی چه سعادت و نعمت بزرگ و چه راحت و لذت عظیمی در ايمان وجود دارد، اين حكايت كوتاه را ببین و به آن گوش فرا ده:

زمانی دو نفر به منظور تفريح و تجارت به سياحتی رفتند، يكي از آن دو كه خودبين و بدبخت بود به طرفي رفت و ديگري كه خدا بين و نيكبخت بود به سمتي ديگر رفت.

آدم خود بين، از آنجایی که خودگام، خود انديش و بدبين بود، در جزای بدبینی اش سر از كشور ويراني در آورد كه به نظر او در جاي جاي آن، انسان هاي عاجز و بي چاره، از دست افراد زورگو و سنگدل و تخریبات شان واویلا سر می دهند. به هر جایی که مي رفت چنين حالت اندوه بار و دردناكي را مي دید، و سراسر مملکت شکل ماتم خانه عمومی را به خود گرفته بود. او براي اين كه این حالت دردناك و تاريك را احساس نكند، چاره ای غير از روي آوردن به الكل و شراب نمي يابد. چون هر کس برايش دشمن و بیگانه به نظر می رسد، و در دور و برش نیز جنازه هاي هولناك و يتيم هايي را می بیند كه مأيوسانه گريه مي كنند. لذا به عذاب وجدان گرفتار مي شود.

اما دیگری خدا بین، خدا پرست، حق انديش و خوش اخلاق بود لذا به دید خودش، با يك كشور خیلی زيبا روبرو گرديد.

اين آدم خوب در كشوري كه داخل شد، با یک جشن عمومی مواجه گردید و دید که در هر طرف، سرور و زیب و زینت موج می زند و در هر جا، حلقات ذكر با جذبه و نشاط برپا است. و هر فردي از افراد اين كشور برایش دوست و خويشاوند معلوم می شود. سپس مي بيند كه در سراسر مملكت یک جشن ترخیص عمومی با شعارهایی مثل "تبریک و زنده باد" برگزار است و صدای طبل و آواز شادی به همراه تکبیر و تهلیل، جهت اعزام به سربازی به گوش می رسد.

در لحظه اي كه مرد نخست بدبخت، از درد خود و درد عموم مردم رنج مي برد، این انسان خوشبخت، هم از خوشحالي خود و هم از خوشحالي عموم مردم مسرور و شادمان شد و در تجارتش نیز سود خوبي به دست آورد و خدا را شکر کرد.

سپس بر گشت و در راه با آن شخص دیگر مواجه شد و احوالش را پرسید و به او گفت: "های! تو دیوانه شده ای و زشتی های باطنت چنان به ظاهرت انعکاس یافته است که خنده را گریه، و ترخیص را غارت و چپاول گمان می کنی. عقلت را بر سرت بگیر و قلبت را پاک کن تا این پرده مصیبت از پیش چشمانت برداشته شود و تو بتوانی حقیقت را ببینی. زیرا پادشاه این مملکت بی نهایت عادل، با مرحمت، رعیت پرور، مقتدر، انتظام پرور و مشفق است، و مملکتی که تا این حدّ آثار ترقیات و کمالات را در برابر چشمان به نمایش گذاشته است، امکان ندارد به صورتی باشد که وهم و گمانت به تو نشان می دهد."

سر انجام عقل آن بدبخت، بر سرش می آید و پشیمان می شود و می گوید:

"بله، من بر اثر عیش و نوش ديوانه شده بودم خدا از تو راضي باشد که مرا از یک وضعیت جهنمی نجات دادي."

پس اي نفسم!

بدان كه نفر اول یا "كافر" و يا "فاسقِ غافل" است که اين دنيا در نظر او یک ماتم سراي عمومي است و تمام موجودات زنده، يتيم هايي هستند كه از درد سيلي هاي زوال و فراق مي گريند.

و حیوانات و انسان ها نیز موجودات بي كس و سرگردان هستند که با پنجه های اجل تکه پاره می شوند.

و موجودات بزرگی مانند كوه ها و درياها نیز در حكم جنازه هاي بی روح و هولناك اند.

بدین سان اوهام بسیار دردآور و کوبنده ای از این قبیل، از كفر و گمراهی نشأت گرفته، عذاب معنوي تلخي به او مي چشانند.

اما نفر دوم "مؤمني" است كـه جناب خـالقش را مي شناسد و تصدیق می کند و به نظر او این دنيا، ذكرخانة رحمان و آموزشگاه بشر و حيوان و محل آزمون و امتحان

انس و جان است. و همه مرگ و ميرهاي حيوانی و انسانی نیز عبارتند از: پايان خدمت و تعطيلي كار.

كساني كـه وظـايف زندگي شان را بـه پايان رسانده اند، از ايـن دار فانـي با یک شادمانی معنوی و بدون دغدغه به عالم ديگر می روند تا برای وظیفه داران جدید جا باز شود و آنها بیایند و کار کنند.

و همه ولادت های حيوانی و انسانی، عبارتند از: جلب و جذب عسکری، گرفتن سلاح و حاضر شدن بر سر وظیفه. پس هر یک از زنده جانها یک سرباز شادمان و موظف است و یک مأمور ثابت قدم و سپاسگزار می باشد.

و اما صداهاي برخاسته از گوشه و كنار دو حالت دارد: يكي اين كه صدای ذکر و تسبیح و شکر و تفریح است که به خاطر آغاز کار سر داده می شود و یا نغمه هایی است که از شادمانی انجام کار بر می آید. لذا از نظر آن مؤمن هر کدام از موجودات یک خدمتگذار مؤنس، و یک مأمور دوست، و یک کتاب شیرینِ سیّد کریم و مالک رحیمش می باشد. و بدين سان حقايق لطیف، علوی، لذیذ و شیرین بسیار زيادي از ايمانش تجلي مي كند و آشکار می شود.

پس نتیجه می گیریم که ايمان، هسته ی معنوي "طوباي جنت" را حمل می کند و كفر، تخم معنوي زقوم جهنم را با خود دارد.

پس سلامت و امنيت فقط در سايه اسلام و ايمان است. حال که چنین است همیشه باید بگوییم:

اَلحَمدُ لِلّٰهِ عَلَي دِينِ الاِسلَام وَ كَمَالِ الاِيمَانِ

گفتار سوم

يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا

(البقرة:٢١)

اگر می خواهی بداني كه عبادت چه تجارت و سعادت بزرگ است و فسق و سفاهت چه خسارت و هلاكت هولناک است، اين حكايت کوتاه تمثيلي را ببین و گوش کن:

زمانی دو سرباز، فرمان رفتن به شهري دور افتاده را دريافت نمودند. هر دو با هم به راه افتادند، تا به دو راهي رسيدند. در آنجا شخصی حضور داشت و برايشان گفت:

"راهي كه در سمت راست واقع است كاملاً امن است و ضمن اینکه هیچ ضرری در آن وجود ندارد، نُه نفر از ده مسافری که از آن می روند آرامش و منفعت بزرگی به دست می آورند. اما راه سمت چپ ضمن اینکه هیچ منفعتی ندارد، نه نفر از ده مسافر آن ضرر می بینند. البته هر دو راه از نظر کوتاهی و درازی یکسان هستند و تنها فرق شان این است که، مسافر راه چپ که راه بی نظم و قانون است، بدون کوله بار و بدون سلاح می رود به همین خاطر یک سبکی ظاهری و یک آرامش دورغین احساس می کند. و اما مسافر راه راست که انتظام عسکری بر آن حاکم می باشد مجبور است یک "چانته" چهار کیلویی پر از عصاره مواد غذایی را حمل کند و یک سلاح مکمل دولتی را به وزن دو کیلو گرام با خود بردارد تا هر دشمن را مغلوب کرده بتواند."

آن دو سرباز پس از شنیدن سخنان آن شخص معرّف (راهنما)، به راه افتادند و سرباز بختیار به راه راست رفت و باری به سنگینی یک سیر را بر دوش خود حمل نمود اما قلب و روحش از هزاران سیر بار منّت و ترس نجات یافت.

اما آن نفر بدبخت، سربازی را رها کرد و نخواست تابع نظام شود لذا به سمت چپ رفت. جسمش از سنگینی یک سیره نجات یافت اما قلبش زیر بار هزاران سیر منّت، و روحش تحت فشار ترسهای بی نهایت پایمال شد. و در وضعیتی به راهش ادامه داد که

از هر کس گدایی می کرد و از هر چیز و از هر حادثه می لرزید. تا اینکه به محل مقصود رسید و در آنجا جزای عصیان و فرارش را دید.

اما شخصی که نظام عسکری را دوست داشت و چانته و سلاحش را محافظت کرده به سمت راست رفته بود، بدون آنکه زیر منّت کسی برود و بدون آنکه از کسی بترسد با قلب و وجدانی راحت، به شهر مطلوب رسید و در آنجا به عنوان یک سرباز وظیفه شناس و پاسدار ناموس پاداشش را دریافت نمود.

اکنون اي نفس سركش!

بدان که از آن دو مسافر، یکی مطیع قانون الهی و دیگری نافرمان و تابع هوای نفسانی است. و اما آن راه، راه زندگی است که از عالم ارواح می آید، از قبر می گذرد و به آخرت می رود. و آن چانته و سلاح هم عبادت و تقوا است. عبادت هرچند یک سنگینی ظاهری دارد اما در معنا چنان آرامش و سبکی دارد که قابل تعریف نیست. زيرا عبادتگزار در نمازش مي گويد:

"اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا الله" يعني خالق و رازقي جز او نيست! نفع و ضرر در دست اوست. او هم حكيم است، هرگز كار بيهوده نمي كند. و هم رحيم است و احسان و مرحمتش فراوان.

و به خاطر داشتن چنین اعتقادی، در هر چیزی دروازه یک گنجینه رحمت را می یابد و با دعا دروازه را می زند. و نیز هر چیزی را مسخّر امر پروردگارش می بیند و به پروردگار خود پناه می برد. و با توکل به او تکیه می کند و در برابر هر مصیبتی در پناه او قرار می گیرد. لذا ایمانش به او یک امنیت کامل می بخشد.

آری منبع شجاعت نیز همچون همه حسنات حقیقی، ایمان و عبودیت است. و منبع ترس و بزدلی نیز همچون همه سیئات و بدیها، ضلالت و گمراهی است.

اگر کره زمين به یک بمب تبدیل شود و انفجار کند، احتمال دارد عابد منور القلب را نترساند چون او این پدیده را يك قدرت خارق العاده صمدانيت می داند و با حيرتی لذت آميز تماشا می کند؛ اما یک فیلسوف فاسق و بی قلب هرچند مشهور به منوّر العقل هم باشد، با دیدن ستاره دنباله داری در آسمان، در جایش می لرزد و می گوید: "آیا ممکن

است این ستاره سرگردان به زمین ما برخورد کند؟" و غرق اوهام می شود.

(زمانی با نمايان شدن ستارة دنباله داري در آسمان امريكا، مردم لرزه بر اندام شدند وحتي بسياري از مردم در آن شب خانه هايشان را ترك کردند).

آری در عین حالی که انسان نیازمند چیزهای بی شماری است، اما سرمایه اش چیزی در حکم هیچ است... و در عین حالی که در معرض مصیبتهای بی نهایت قرار دارد، قدرتش چیزی در حکم هیچ است...گویا دایره سرمایه و قدرتش تا جایی است که دستش به آن می رسد.

و اما دايره آرزوها، تمايلات، دردها و گرفتاريهايش تا حدي وسعت دارد كه چشم و خيالش كار مي كند.

پس آنانی که هنوز به طور کامل کور نشده اند می بینند و درک می کنند که عبادت، توكل، توحيد و تسليم برای روح بشر که تا این حد عاجز، ضعیف، فقیر و محتاج است چه سعادت و نعمت بزرگي است.

زيرا معلوم است که راه بی ضرر، بر راه با ضرر - ولو از ده احتمال یک احتمال هم داشته باشد- ترجیح داده می شود.

حال آنکه راه عبودیت که مسأله مورد بحث ما است، ضمن بی ضرر بودنش، با نُه احتمال از ده احتمال، خزینه یک سعادت ابدی را دربر دارد. و راه فسق و سفاهت هم - حتی به اعتراف خود فاسق- با آنکه هیچ منفعتی ندارد، با نُه احتمال از ده احتمال، شقاوت و هلاکت ابدی را به همراه دارد که این امر با شهادت متخصصان و اهل مشاهده که تعداد شان نیز بی نهایت است به درجه اجماع وتواتر ثابت است و با إخبار اهل ذوق و کشف نیز محقق می باشد.

الحاصل: سعادت دنيا نيز همچون خوشبختي آخرت در گرو عبادت و سربازي كردن در راه الله است. وقتي چنين است ما بايد همیشه بگوییم:"اَلْحَمْدُ لله عَلَی الطَّاعَة وَ التَّوْفِیقِ" و از اینکه مسلمان هستیم شکرگزا باشیم.

گفتار چهارم

اَلصَّلَاةُ عِمَادُ الدِّين

اگر می خواهی ارزش و اهميت نماز را بدانی و به ارزان بودن و آسان بدست آوردن آن پی ببری و اگر می خواهی از ديوانه و زيانكار بودن تاركِ نماز و پايمال كنندة حق آن آگاه شوی .. بیا و در اين حكايت تمثيلي كوتاه تأمل كن:

روزي حاكم بزرگي دو نفر از مستخدمين خود را به مزرعة زيبايي که در فاصله دو ماهه قرار داشت مي فرستد، و به هر كدام از آنها مبلغ بيست و چهار سكة طلايي مي دهد، تا براي خريدن بليط و نياز هاي راه و محل اقامت صرف كنند، رسيدن به ايستگاه يك روز طول می کشد، در آنجا انواع وسايط نقليه از قبيل: اتومبيل، هواپيما، كشتي و قطار يافت مي شد.

هر دو مستخدم بعد از شنيدن توصيه ها خارج مي شوند، يكي از آن دو نفر، آدم نيكبخت و خوش شانس بود، زيرا مقدار اندكي از سرمايه اش را تا رسيدن به ايستگاه در تجارتی سودمند مصرف كرد و چنان سودی به دست آورد كه اربابش از او ابراز رضايت نمود و در نتيجه، سرمايه اش به چندین برابر افزايش يافت.

اما خادم دیگر که بدبخت و بد شانس بود تا رسيدن به ايستگاه بيست و سه سكة طلایی اش را در لهو و قمار مصرف كرد، وقتي هم که به ايستگاه رسيد فقط يك سكة طلايی اش باقي مانده بود.

دوستش به او گفت:

"اي مرد! با اين يك سكة باقي مانده بليط سفر را خريداري كن و آن را بیهوده از دست مده، ارباب ما كريم و رحيم است، شايد تو را مشمول رحمتش بگرداند و لغزشي را كه از تو سر زده است مورد عفو قرار دهد. او روزی به ما اجازه خواهد داد تا سوار بر هواپيما با هم به محل اقامت خود برويم. و اگر به گفته هايم عمل نكردي آنوقت مجبور

خواهي شد دو ماه كامل در اين بيابان بدون وقفه پياده راه پيمايي كني که در این صورت گرسنگي تو را از پای در خواهد آورد و در اين دشت تنها خواهي ماند."

حال ببين! اگر اين شخص عناد كند و به جاي تهيه بليط سفر كه به منزلة كليد گنجي براي اوست ، سكة باقي مانده را در راه شهوت زود گذر و لذت مؤقت مصرف كند آيا اين عملش بدين معني نيست كه او واقعاً يك بدبخت زيانكار و يك ابله نادان است؟! مگر اين واقعیت را كودن ترين انسان درك نمي كند ؟

پس اي تارك نماز! و اي نفسم كه از نمازخوشت نمي آيد!

آن حاكم، پروردگار و آفريدگار ما است.

و از آن دو مستخدم مسافر، يكي انسان متدين است كه نماز را با شوق بر پا داشته و كما حقه ادا مي كند و ديگري شخص غافل و تارك نماز است.

و اما آن بيست و چهار سكة طلايي، بيست و چهار ساعت هـــر شبانه روز عمر ما است. و اما آن مزرعة مخصوص، جنت است.

وآن ايستگاه، قبر است.

و آن سفر، سفري است كه بسوي قبر مي رود و از حشر مي گذرد و به دارالخلود منتهي مي شود، و هر کدام از رهروان این راهِ دراز با درجات متفاوتی و بر حسب عمل و میزان تقوایش، آن را طی می کند. جمعي از پرهيزگاران مسافت هزار ساله را همچون برق در يك روز مي پيمايند، و عده اي از آنان در يك روز، مسافت پنجاه هـزار ساله را همچون اسب طی مي كنند. قرآن كريم در دو آية مبارك به اين حقيقت اشاره كرده است.

اما آن بليط، نمازهايي است كه پنج وقت آن همراه با وضو گرفتن، بیشتر از يك ساعت طول نمی کشد!

چه خسارت بزرگي كرده است كسي كه بيست و سه ساعتش را در زندگي دنياي كوتاه صرف مي كند و فقط يك ساعت را در راه آن حيات ابدي مصرف نمي كند!

اين چه ظالمي است كه بر خود ظلم مي كند!

و او چقدر احمق و نادان است!

اگر دادن نصف مال به قمار "لاتري" كه هزار نفر در آن مشارکت دارند و احتمال برد، يك در هزار است، كار معقولي محسوب مي شود، پس شخصي که در راه بدست آوردن فايدة بزرگ و رسيدن بـه خزانه ابدي كـه به احتمال نود و نه در صد تضمين شده است، از دادن يك سهم از بيست و چهار سهم دريغ مي ورزد، واقعاً دور از عقل و منطق بودن عملش بر كسی پوشيده نيست.

نماز نه تنها يك عمل خسته كننده نيست، بلكه بزرگترين آرامش روح و قلب و عقل در نماز است و علاوه بر آن، سایر اعمال دنيوي مباح نماز گزار، اگر با نيت خوبي انجام گیرند، برايش عبادت محسوب مي شوند، پس نماز گزار مي تواند تمام سرمايه عمرش را برای آخرت ذخیره سازد و در بدل عمر فاني اش، عمري جاويدان بدست آورد.

گفتار پنجم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذ۪ينَ اتَّقَوْا وَالَّذ۪ينَ هُمْ مُحْسِنُونَ

(النحل:١٢٨)

اگر می خواهی بدانی خواندن نماز و ترک گناهان کبیره چه یک وظیفه حقیقی انسانی و فطری است، و چقدر مناسب خلقت بشر است، به این حکایت تمثیلی کوتاه بنگر و آن را گوش کن:

در روزهای کار زار، در یک کندک نظامی دو سرباز باهم بودند که یکی تعلیم یافته و وظیفه شناس و دیگری بی تجربه و نفس پرور بود. سرباز وظیفه شناس متوجه تعلیمات و جهادش بود و هرگز به خوراک و جیره اش فکر نمی کرد. چون می دانست که تغذیه و تهیه تجهیزات برای او، و تداوی اش در وقت مریضی و حتی ماندن لقمه در دهانش در وقت ضرورت، همگی وظیفه دولت است. و وظیفه اصلی او تعلیم و جهاد است و فقط گاه گاهی در کارهای مربوط به غذا و تجهیزات از قبیل جوشاندن دیگ و شستن ظروف و بردن و آوردن آنها کار می کند.

و در این اثنا اگر از او سوال می شد که چه کار می کنی؟

در جواب می گوید: داوطلبانه به دولت خدمت می کنم. نمی گوید: به خاطر نفقه ام کار می کنم.

اما دیگر سرباز بی تجربه و شکم پرور توجهی به تعلیم و جنگ نداشت و می گفت: "این کار، کار دولت است. به من چی!" همیشه به نفقه اش فکر می کرد و در پی آن بود. قرارگاه را ترک می کرد و به بازار می رفت و خرید و فروش می کرد.

روزی دوست تعلیم یافته اش به او گفت: "برادر! وظیفه اصلی ات تعلیم و جنگیدن است. تو به این خاطر اینجا آورده شده ای. به پادشاه اعتماد کن. او تو را گرسنه رها نخواهد کرد. این وظیفه اوست. و نیز تو عاجز و فقیر هستی و نمی توانی درهر جا خود را تغذیه کنی. و وقت هم وقت کار زار و مجاهده است. و تو را نافرمان خطاب کرده

جزا خواهند داد. آری دو وظیفه در پیش چشم ما به مشاهده می رسد. یکی وظیفه پادشاه است که او باید ما را تغذیه کند و ما گاه گاهی در این راستا خدمت او را می کنیم. دیگری وظیفه ماست که تعلیم و جنگ است و پادشاه برای این کار تسهیلات لازم را به ما فراهم می سازد."

خودت می دانی در صورتی که آن سرباز بی پروا به سخنان آن مجاهد تعلیم یافته گوش نکند، با چه خطری مواجه خواهد شد!

پس ای نفس تنبلم! آن میدان پر آشوب جنگ، زندگی این دنیای پرآشوب است. و آن لشکر تقسیم شده به کندکها، جمعیت بشری است. و خود آن کندک هم جماعت اسلامی این عصر است. و اما آن دو سرباز؛ یکی سرباز متقی و مسلمانی است که فرایض دینی اش را می داند و انجام می دهد و برای ترک کبایر و اجتناب از گناهان با نفس و شیطان مجاهده می کند.

و دیگری فاسق زیانکاری است که حتی تا درجه متهم ساختن رزّاق حقیقی، غرقِ درد معیشت شده، فرایض را ترک می کند و برای تأمین مایحتاج خود دست به هر گناهی می زند.

و آن آموزش و تعلیمات نیز عبادت است که در رأس آن نماز قرار دارد. و آن جنگ هم عبارت است از مجاهده با نفس و هوا و ایستادگی در برابر شیطانهای جنی و انسی و نجات دادن قلب و روح از گناهان و اخلاق رذیله.

و از آن دو وظیفه؛ یکی دادن حیات و تغذیه کردن است و دیگری پرستش و التماس کردن در برابر دهنده حیات و تغذیه کننده آن است. و توکل و اعتماد بر اوست.

آری هر کسی که زندگی را که یک معجزه صنعت صمدانی و یک خارقه حکمت ربّانی است داده، و ساخته باشد، تغذیه کننده آن رزق و روزی و ادامه دهنده آن نیز اوست. جز او کسی نمی تواند باشد. آیا دلیل می خواهی؟ ضعیف ترین و کودن ترین حیوان ـ همچون ماهی ها و کرم های میوه ها به بهترین شکل تغذیه می شوند. و عاجز ترین و نازک ترین مخلوقات بهترین رزق را می خورند. (مانند اطفال و چوچه ها)

آری برای پی بردن به اینکه وسیله رزق حلال، اقتدار و اختیار نبوده بلکه عجز و ضعف است، کافی است مقایسه ای میان ماهی ها و روباه ها، نوزادان و جانوران، درختان وحیوانات انجام دهی.

پس باید گفت: آن کسی که به خاطر درد معیشت نمازش را ترک می کند به سربازی می ماند که تعلیم و سپرش را رها نموده در بازار دست به گدایی می زند. اما اگر به خاطر بار نشدن بردوش دیگران، بعد از ادای نمازها شخصاً دست به کار شدن و رفتن به دنبال یافتن روزی از آشپزخانه رحمت رزاق کریم، واقعا زیبا است و مردانگی است و در نوع خود عبادت است.

و نیز فطرت و جهازات معنوی انسان نشان می دهد که او برای عبادت آفریده شده است. زیرا به لحاظ عمل و قدرتی که لازمه زندگی دنیوی اوست به ضعیف ترین گنجشک هم نمی رسد. اما از لحاظ علم و افتقار و در جهت عبادت و تضرعی که لازمه زندگی معنوی و اخروی اوست در حکم سلطان و فرمانده حیوانات می باشد.

پس ای نفسم!

اگر زندگی دنیوی را هدف نهایی ات قرار دهی و همیشه برای آن تلاش کنی به منزله ضعیف ترین فرد یک گنجشک خواهی شد. اما اگر زندگی اخروی را هدف نهایی بسازی و این زندگی را نیز وسیله و مزرعه آن بگردانی و با توجه به آن تلاش به خرج دهی، آن وقت در حکم فرمانده بزرگ حیوانات خواهی بود و در این دنیا یک بنده نازدار و نیازدارِ جناب حق محسوب خواهی شد و مهمان مکرّم و محترم او خواهی بود.

لذا دو راه فرارویت قرار دارد: هر کدام را بخواهی می توانی انتخاب کنی. هدایت و توفیق را از ارحم الراحمین بخواه.

گفتار ششم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

نَّ اللّٰهَ اشْتَرٰى مِنَ الْمُؤْمِن۪ينَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ

(التوبة:١١١)

اگر می خواهی بدانی فروختن نفس و مال به حضرت حق و بنده و عسکر او شدن چه تجارتی پرفایده و چه رتبه شرافتمندانه است، به این حکایت تمثیلی کوتاه گوش کن:

زمانی یک پادشاه به دو نفر از رعیتش یک یک باغ را به طور امانت می دهد که در آن هر چیز به شمول کارخانه، دستگاه، اسب و سلاح موجود بود. اما وقت، وقت پرآشوب جنگ بود و هیچ چیز برجای خود ثابت نمی ماند. یا از بین می رفت و یا تغییر می کرد. پادشاه از روی کمال مرحمتش یک پیام آور اکرمش را به سوی آن دو فرستاد. وبا فرمانی سرشار از مرحمت به آنها می گوید:

"امانتم را که در دست شما است به من بفروشید. تا برای شما محافظت کنم و بیهوده تلف نشود. و نیز پس از ختم جنگ به صورتی بهتر به شما بر می گردانم. و نیز مثل اینکه آن امانت مال خود شما باشد بهای بسیار زیادی بابت آن به شما خواهم داد. ونیز اسباب و آلات موجود در آن فابریکه و دستگاه با نام من و در دستگاه من کار گرفته خواهد شد که در این صورت هم قیمت و هم اجرت آن از یک به هزار افزایش خواهد یافت و تمام فایده حاصله از آن را به شما خواهم داد. و دیگر اینکه شما عاجز و فقیر هستید و نمی توانید مصارف آن همه کارهای بزرگ را تدارک ببینید. همه مصارف و لوازمات را من برعهده می گیرم اما همه درآمد و منفعتش را به شما می دهم. و هم اینکه تا زمان ترخیصات در نزد شما می مانم. پس تا اینجا پنج مرتبه فایده در فایده است!...

اگر به من نفروشید خودتان می بینید که هیچ کسی نمی تواند چیزهایی را که در دست دارد محافظت کند. ومثل دیگران از دست شما هم خواهد رفت. هم بیهوده

از دست تان خواهد رفت و هم از آن بهای بزرگ محروم خواهید ماند. و نیز آن آلات و ترازوهای نازک و ارزشمند به خاطر نیافتن کارها و معدنهای شاهانه برای استعمال شدن به کلی ارزشش را از دست خواهد داد. و از طرف دیگر زحمت و مشقت اداره و محافظت آن بر دوش شما خواهد بود. و هم جزای خیانت در امانت را خواهید دید. و این هم پنج درجه تاوان در تاوان است!...

اما فروختن این چیزها به من، به معنای عسکر من شدن و تصرف کردن به نام من است و شما به جای اینکه یک اسیر عادی و کله خراب باشید، سرباز آزاده و خاص یک پادشاه عالی مقام می شوید.

پس از شنیدن این التفات و فرمان، یکی از آن دو نفر که عقلش در سرش بود گفت:

"بر سر دو دیده، من به افتخار می فروشم و هزاران بار هم متشکرم."

دیگری مغرور، خودبین و عیاش بود و با نفس فرعون گونه اش مثل اینکه برای ابد در آن مزرعه باقی بماند، خبری از آن زلزله ها و دغدغه های دنیا نداشت و گفت:

"نخیر! نخیر! پادشاه کیست؟ من ملکم را نمی فروشم و عیش و نوشم را برهم نمی زنم."

اندکی بعد نفر اول به چنان مقامی به چنان مرتبه ای رسید که هر کس به حالش غبطه می خورد. چون او مظهر الطاف پادشاه قرار گرفته بود و در قصر مخصوص او سعادتمندانه زندگی می کرد. و دیگری به چنان حالتی گرفتار شد که از یک سو دل همه به حالش می سوخت و از سوی دیگر می گفت: "مستحق این حالت است!" چون در نتیجه اشتباهش هم سعادت و ملکش از دست رفت و هم جزا و عذاب می کشید.

پس ای نفس پرهوس! با دوربین این مثال به چهره حقیقت بنگر:

آن پادشاه، عبارت است از سلطان ازل و ابد یعنی رب و خالق تو.

و آن مزرعه ها، دستگاه ها، آلتها و ترازوها هم عبارتند از: دارایی هایت در دایره زندگی ونیز جسم و روح و قلبت که بخشی از این دارایی های توست و همچنان عبارتند از: حواس ظاهری و باطنی ات از قبیل چشم و زبان، عقل و خیال.

و آن پیام آور گرامی هم رسول اکرم (ص) است. و آن فرمان احکم نیز قرآن حکیم است که تجارت بزرگ مورد بحث ما را با این آیه اعلان می فرماید:

اِنَّ اللّٰهَ اشْتَرٰى مِنَ الْمُؤْمِن۪ينَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ

و آن میدان پر آشوب جنگ، چهره این دنیای پرآشوب است که نمی ایستد و می چرخد. ویران می شود و این فکر را در ذهن هر انسان القا می کند که "مادام هر چیزی از دست ما خواهد رفت و به باد فنا و نیستی خواهد رفت. آیا کدام چاره ای نیست که این چیزها تبدیل به چیزهای باقی شوند و برای ابد بمانند.؟" در گیرودار چنین فکری یکدم صدای قرآن طنین انداز می شود و می گوید: "آری، وجود دارد. چنان چاره دلپسند و راحتی که پنج فایده را هم در قبال دارد:"

سوال: آن چیست؟

جواب: فروختن آن امانت به صاحب حقیقی اش که در این معامله پنج مرتبه فایده در فایده وجود دارد.

فایده اول: سرمایه فانی بقا می یابد. زیرا این عمر زایلی که به ذات ذوالجلال قیّوم باقی داده شده و در راه او به مصرف رسیده است، تبدیل به عمر باقی می شود و میوه های باقی به بار می آورد. وآنگاه دقایق عمر، گویا مثل تخمها، و دانه ها ظاهرا از بین می روند و می پوسند اما در عالم بقا گلهای سعادت باز می کند و شگوفه می دهند. و در عالم برزخ نیز به مناظری نورانی و همدم تبدیل می شوند.

فایده دوم: بهایی همچون جنت داده می شود.

فایده سوم: قیمت هر کدام از اعضا و حواس از یک به هزار افزایش می یابد.

به طور مثال عقل یک آلت است. اگر آن را به حضرت حق نفروخته بلکه در راه نفس به کار ببری، به چنان آله شوم و آزار دهنده و دردآور تبدیل می شود که دردهای اندوه بار زمان گذشته و احوال خوفناک آینده را بر سر بیچاره ات بار خواهد کرد و در درّه یک آله بد یُمن و مضر فروخواهد افتاد. به همین خاطر است که شخص فاسق به خاطر نجات یافتن از آزار و اذیت عقلش اغلب یا به سکر و سرخوشی و یا به سوی سرگرمی ها فرار می کند.

اما اگر به مالک حقیقی اش فروخته شود و در راه او به کار برده شود، عقل تبدیل به چنان کلید سحرانگیز می شود که دروازه گنجهای بی پایان رحمت و خزانه های حکمتِ موجود در این کاینات را باز می کند و بدین طریق به درجه یک مرشد ربّانی ترّقی می کند که صاحبش را به سعادت ابدی مهیا می سازد.

مثلا چشم یکی از حواس است که روح این عالم را با آن پنجره تماشا می کند. اگر آن را به حضرت حق نفروخته در راه نفس به کار ببری، با تماشای برخی از زیبایی ها ومنظره های موقت و بی دوام ارزشش را به کلی از دست داده نوکر و خدمتگذار شهوت و هواهای نفسانی می شود.

اما اگر چشم را به صانع بصیر چشم بفروشی و در راه او و در چارچوب اجازه او به کار ببری، آنگاه این چشم به جایگاه مطالعه کننده این کتاب بزرگ کاینات ترقي می کند و به تماشای معجزات صنعت ربانی در این هستی می پردازد وبه مقام زنبور عسل مبارکی بالا می شود که در باغستان این کره زمین از گلهای رحمت الهی شهد معرفت بر می گیرد.

و به طور مثال: اگر قوه ذایقه زبان را به فاطر حکیم آن نفروشی، بلکه در راه نفس و معده به کار ببری، آنگاه چیزی جز دربان طویله و کارخانه معده نخواهد بود. اما اگر به رزاق کریم بفروشی آنوقت قوه ذایقه زبان به رتبه ناظر ماهر خزانه های رحمت الهی، و مفتّش شاکر آشپزخانه های قدرت صمدانی ارتقا خواهد نمود.

پس ای عاقل! دقت کن. یک آله مشئوم کجاست و کلید کاینات کجا؟

ای چشم! خوب ببین. یک خدمتگذار عادی کجاست و ناظر کارکشته کتابخانه الهی کجا؟

و ای زبان! خوب بچش. دربان یک طویله و کارخانه کجاست وناظر خزانه خاص رحمت کجا؟

و بدین طریق اگر اعضا و حواس دیگر را هم قیاس کنی خواهی فهمید که حقیقتاً مومن ماهیتی کسب می کند که لایق جنت است و کافر هم ماهیتی کسب می کند که موافق جهنم است.

آری هر کدام از این اعضا به این سبب چنین ارزشی کسب می کند که مومن با ایمانش امانت خالقش را به نام او و در چارچوب اجازه او استعمال می کند. و کافر خیانت می کند و آن را در راه نفس اماره اش به کار می برد.

فایده چهارم: انسان ضعیف است و بلاهایش زیاد ... فقیر است و احتیاجاتش فراوان ... عاجز است و بار زندگی اش سنگین. اگر به قادر ذوالجلال تکیه و توکل و اعتماد نکند و تسلیم او نشود، وجدانش دایم در عذاب خواهد ماند ... و مشقتهای بی ثمر، و دردها و تأسفها او را خفه خواهد کرد.. یا مست و سرخوش و یا جانور خواهد نمود.

فایده پنجم: عبادت و تسبیحات همه اعضای بدنت، با پاداشهای بلند آن، در زمانی که شدیداً نیازمند هستی به صورت غذاهای جنت به تو داده خواهد شد. همه اهل ذوق و کشف و اهل اختصاص و مشاهده در این زمینه اتفاق نظر دارند.

حال اگر از این تجارت که پنج فایده دارد دست بکشی، بر علاوه محروم ماندن از این فایده ها، گرفتار پنج خسارت خواهی شد.

خسارت اول: مال و اولادی که این همه دوستشان داری، و نفس و هوایی که پرستش می کنی، و جوانی و زندگی ای که فریفته آن هستی، ضایع شده از بین خواهد رفت و از دستت خارج خواهد شد.. اما گناهان و دردهایش را به تو رها نموده بر دوشت حمل خواهد کرد..

خسارت دوم: جزای خیانت در امانت را خواهی کشید .. زیرا تو ارزشمندترین آلات را صرف بی ارزش ترین چیزها نموده بر نفست ظلم کردی..

خسارت سوم: تمام آن جهازهای با ارزش انسانی را به درجه ای پایين تر از حیوانیت سقوط داده به حکمت الهی تهمت بستی و ظلم کردی.

خسارت چهارم: همراه با عجز و فقرت، بار سنگین زندگی را بر کمر ضعیفت بار نموده، زیر سیلی های زوال و فراق همیشه واویلا سر خواهی داد.

خسارت پنجم: هدیه های زیبای رحمانی از قبیل عقل، قلب، چشم و زبان که به خاطر تهیه و تدارک اساسات زندگی ابدی و لوازم سعادت اخروی داده شده است، به صورت بسیار زشتی در آمده دروازه های جهنم را به رویت باز خواهد کرد.

اکنون به خود معامله نگاه می کنیم: آیا آنقدر سنگین است که اکثر مردم از آن گریزان هستند؟

نخیر، هرگز نه! هیچ سنگینی ندارد.. زیرا دایره حلال فراخ است و برای لذت بردن کفایت می کند.

پس هیچ نیازی به داخل شدن در حرام نیست .. و فرایض الهی هم سبک و کم است. بنده و عسکر الله جل جلاله شدن نیز چنان شرف لذت بخشی است که در تعریف نمی گنجد.

و وظیفه ای که باید انجام بگیرد این است که مثل یک سرباز، به خاطر الله کار شود.. به نام الله شروع شود.. و به نام الله داده وگرفته شود.. ودر چارچوب اجازه و قانون او حرکت شود و سکون یابد.. و هرگاه کوتاهی ای سرزد، استغفار شود.. و با تضرع به درگاه او، گفته شود:

"پروردگارا! کوتاهی های ما را ببخش. ما را در زمره بندگانت بپذیر. و تا لحظه بازپس گرفتن امانتت، ما را در نگه داری آن امین بگردان. آمین! آري، بايد آمين گفت و به او التماس كرد."

گفتار هفتم

اگر می خواهی بدانی "آمَنْتُ بِالله وَ الْیَوْمِ الآخِرِ" دو طلسم بسیار ارزشمند است و چگونه طلسم مغلق کاینات را گشوده، دروازه سعادت را به روح بشر باز می کند.. و نیز اگر می خواهی بدانی توکل و التجا به خالق همراه با صبر چه تأثیری دارد.. و سوال و دعا از رزّاق همراه با شکر چه دعای نافع و تریاق مانند است.. و اگر می خواهی بدانی که گوش دادن به قرآن و فرمانبرداری از حکم آن، و ادای نماز و ترک کبائر در سفر منتهی به ابد الآباد چه یک تکت مهم، ارزشمند و پر رونق است.. و چه توشه ای برای آخرت و نور قبر است، به این حکایت کوتاه تمثیلی بنگر و آن را گوش کن:

زمانی یک سر باز در میدان جنگ و امتحان و در دوران فایده و ضرر، به وضعیت خطرناکی دچار می شود. بدین گونه که:

از طرف راست و چپش دو زخم بسیار عمیق و خطرناک بر می دارد. و در پشت سرش یک شیر بزرگ، گویا به قصد حمله بر او منتظر است. و در مقابل چشمانش هم جوخه اعدام نصب شده است و همه دوستانش را دار می زند و نابود می کند. و منتظر او نیز می باشد... و ضمن این وضعیتش سفر دور و درازی نیز در پیش روی دارد و به جایی تبعید می شود. آن سرباز بیچاره در حالی که سراسر وجودش را ترس فرا گرفته بود و مأیوسانه فکر می کرد. از سمت راستش یک شخص خیر خواه و نورانی همچون خضر علیه السلام پیدا می شود. به او می گوید:

"مأیوس نشو! دو طلسم به تو می سپارم و یاد می دهم. اگر خوب استعمال کنی، آن شیر تبدیل به یک اسب رام می شود و در خدمتت قرار می گیرد. و آن دار اعدام برایت یک گازک می شود تا کیف کنی و به تفریح بپردازی. و نیز دو دوا به تو می دهم اگر خوب استعمال کنی آن دو زخم متعفّنت به دو گل لطیفی تبدیل می شود که موسوم به گل محمدی است. و نیز یک تکت به تو می دهم که توسط آن می توانی مثل این که پرواز کنی راه یک ساله را در یک روز طی کنی. اگر باور نداری کمی آزمایش

کن تا به راست بودن آن پی ببری.. او واقعاً قسمتی از آن را آزمایش کرد و درست بودن آن را تصدیق نمود.

آری من یعنی این سعید بیچاره هم این را تصدیق می کنم. چون کمی امتحان کردم دیدم که کاملاً درست است.

بعد از آن یکدم دید که از طرف چپش انسانی همچون شیطان دسیسه گر، عیاش و فریبکار همراه با زینتها، صورتهای آرایش شده، فانتزیها و مسکرات آمد و در مقابلش ایستاد و به او گفت:

"هی دوست! بیا بیا با هم عیش و عشرت کنیم، به چهره های زیبای این دختران نگاه کنیم و این موسیقی های زیبا را بشنویم و این غذاهای لذیذ را بخوریم."

سوال: "راستی این چیست که خفیانه آن را زمزمه می کنی؟

جواب: یک طلسم است.

رها کن این کار نا مفهوم را ! لذت فعلی خود را خراب نکنیم.

سوال: در دستت چی داری؟

جواب: یک دوا.

دور بینداز. تو کاملاً تندرست هستی. تو را چیزی نشده. وقت، وقت کف زدن است.

سوال: راستی، این کاغذی که پنج علامت دارد چیست؟

جواب: یک تکت و سند تعیینات است.

"این ها را پاره کن. در این فصل زیبای بهار مسافرت به چه درد ما می خورد." چنین گفت و کوشید تا با هر دسیسه ای او را قانع کند. حتی آن بیچاره کمی به شیطان تمایل نشان داد. آری انسان فریب می خورد. من هم از چنین دسیسه گری فریب خورده ام.

به ناگاه از طرف راستش صدائی مثل رعد آمد و گفت: "مبادا فریب بخوری! به آن دسیسه گر بگو: اگر چاره ای داری و می توانی شیری را که در پشت سرم است بکشی و دار اعدام را از پیش رویم برداری، و زخمهای طرف راست و چپم را علاج کنی،

و مسافرت پیش رویم را لغو کنی، بفرما این کار را بکن و نشان بده تا ببینم! بعد از آن بگو: بیا لذت ببریم، در غیر آن خاموش باش ای سرسام! تا این شخص آسمانی که به خضر می ماند گفتنی هایش را بگوید..."

اینک ای نفسم که در جوانی هایت خندیدی و اینک به آن خنده هایت می گريی! بدان آن عسکر بیچاره تو هستی و انسان است.

و آن شیر هم اجل است. و آن دار اعدام نیز مرگ و زوال و جدایی است که در گردش شب و روز، دوستانی خدا حافظی می کنند و ناپدید می شوند. و از آن دو زخم، یکی عجز آزار دهنده و بی نهایت بشری است و دیگری فقر دردناک و بی نهایت انسانی است. و آن مسافرت هم مسافرت دور و دراز امتحان است که از عالم ارواح، از رحم مادر از طفولیت، از پیری، از دنیا، از قبر، از برزخ، از حشر و از صراط می گذرد.

و آن دو طلسم هم ایمان به الله جل جلاله و ایمان به آخرت است. آری مرگ با این طلسم مقدس شکل و صورت اسب و براق را به خود می گیرد که انسان مومن را از زندان دنیا به بوستان جنان (باغهای جنت) و به حضور رحمان می برد. به همین خاطر انسانهای کامل که حقیقت مرگ را دیده اند، آن را دوست داشته اند و قبل از آمدن مرگ، مرگ را خواسته اند.

و نیز زوال و فراق، مرگ و وفات، و گذشت زمان که به مثابه دار اعدام است با طلسم آن ایمان شکل واسطه ی را می گیرد تا انسان بتواند نقش و نگار معجزات تازه تازه، رنگارنگ و گوناگون صانع ذوالجلالش را تماشا کند و خارق العاده گی های قدرت، و تجلیات رحمت او را با کمال لذت ببیند، آری تبدیل و تازه شدن آیینه هایی که رنگهای موجود در نور خورشید را نشان می دهند، و تبدیل شدن پرده های سینما، منظره های بهتر و زیباتری را به وجود می آورد.

و اما آن دو دوا، یکی توکل همراه با صبراست، و استناد (تکیه) به قدرت خالق و اعتماد به حکمت اوست.

آیا چنین است؟

آری انسانی که با تذکره عجز به سلطان جهان تکیه می کند، سلطانی که مالک امر كُنْ فَيَكُونُ است، پروای چه کسی را می تواند داشته باشد؟ زیرا او در برابر وحشتناک ترین مصیبت اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّٓا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ (البقرة: ١٥٦) می گوید و با اطمینان قلب به ربّ رحیمش اعتماد می کند. آری عارف بالله (خداشناس واقعی) از عجز و از مخافة الله (ترس الله) لذت می برد. آری در خوف لذتی وجود دارد. اگر یک کودک یک ساله عقل می داشت و از او پرسیده می شد: "لذیذ ترین و خوش ترین حالت تو کدام است؟" می گفت: "حالتی است که با پی بردن به عجز و ضعفم، از ترس سیلی شیرین مادرم، باز به آغوش شیرین او پناه می برم." این در حالی است که شفقت همه مادران فقط پرتوی است از تجلی رحمت الهی. به همین خاطر انسانهای کامل چنان لذتی در عجز و خوف یافته اند که از حول و قوت شان به شدّت رو برتافته و با کمال عجز به الله جل جلاله پناه برده اند و عجز و خوف را شفاعتگر خود ساخته اند.

اما داروی دیگر، طلب و دعا با شکر و قناعت، و اعتماد به رحمت رزّاق رحیم است، آیا چنین است؟

آری فقر و احتیاج چگونه می تواند دردناک و سنگین تمام شود برای مهمان جوّاد کریمی که سراسر روی زمین را یک دسترخوان نعمت قرار داده و فصل بهار را یک دسته گل ساخته و در کنار آن دسترخوان قرارد داده و بر سر آن پهن کرده است؟ بلکه فقر و احتیاج مهمان چنین ذاتی، صورت اشتهای خوب را به خود می گیرد و آن طور که سبب زیاد شدن اشتها می شود، سبب تزیید فقر و نیاز نیز می گردد. به همین خاطر است که انسانهای کامل به فقر افتخار کرده اند. (مبادا اشتباه بفهمی! منظور از فقر احساس فقر و نیاز به الله جل جلاله و نیایش به درگاه اوست، نه نشان دادن فقر به مردم و حالت گدائی را به خود گرفتن).

و اما آن تکت و سند، در رأس نماز است و سپس ادای فرایض و ترک کبائر. آیا چنین است؟

آری همه اهل اختصاص و مشاهده و همه اهل ذوق و کشف متفق اند که در راه طولانی و تاریک ابد الآباد، زاد و توشه، روشنایی و براق را فقط در اطاعت از اوامر قرآن

و اجتناب از نواهی او می توان به دست آورد. در غیر آن، فن و فلسفه، صنعت وحکمت درآن راه پشیزی ارزش ندارد زیرا روشنی آنها تا دروازه قبر است.

پس ای نفس تنبلم: ادای پنج وقت نماز، ترک هفت گناه کبیره چقدر کم و راحت و سبک است.

و نتیجه و میوه و فایده آن چقدر زیاد، مهم و بزرگ است. اگر عقل داشته باشی و خراب نشده باشد این را درک خواهی کرد و به شیطان و آن شخصی که تو را به فسق و سفاهت تشویق می کند، خواهی گفت:

"اگر برای کشتن مرگ، و دور ساختن زوال از دنیا، و بر طرف ساختن عجز و فقر از بشر و بستن دروازه قبر چاره ای داری بگو بشنوم، در غیر آن خاموش باش..! در مسجد بزرگ کاینات، قرآن کاینات را می خواند... بیا به آن گوش فرا دهیم... با آن نور، نوارنی شویم... به هدایتش عمل کنیم... و آن را ورد زبان قرار دهیم... آری سخن از آن اوست و به آن گفته می شود... حق است، و از جانب حق آمده است، و حق می گوید و حقیقت را نشان می دهد و اوست که حکمت نورانی را نشر می کند."

اَللّهمَّ نَوِّر قُلُوبَنَا بِنُورِ الْإيمَانِ وَالقُرآنِ. اَللهمَّ أغْنِنَا بِالْاِفتِقَارِ إلَيْكَ وَلَا تُفْقِرْنَا بِالْاِسْتِغنَاءِ عَنكَ، تَبرَّأْنَا إِلَيْكَ مِن حَولِنَا وَقُوَّتِنَا وَالْتَجَأْنَا إلَى حَوْلِكَ وَقُوَّتِكَ، فَاجْعَلْنَا مِنَ الْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ، وَلَا تَكِلْنَا إلَى أنفُسِنَا، وَاحْفَظْنَا بِحِفْظِكَ وَارْحَمْنَا وَارْحَم المُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ.

وَصَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَنَبِيِّكَ وَصَفِيِّكَ وَخَلِيلِكَ وَجَمَالِ مُلْكِكَ وَمَلِيكِ صُنعِكَ وَعَينِ عِنَايَتِكَ وَشَمْسِ هِدَايَتِكَ وَلِسَانِ محَبَّتِكَ وَمِثَالِ رَحمَتِكَ وَنُورِ خَلْقِكَ وَشَرَفِ مَوجُودَاتِكَ وَسِرَاجِ وَحْدَتِكَ فِي كَثْرَةِ مَخلُوقَاتِكَ وَكَاشِفِ طَلْسَمِ كَائِنَاتِكَ وَدَلّالِ سَلْطَنَةِ رُبُوبِيَّتِـكَ وَمُبَلِّغِ مَرضِيَّاتِكَ وَمُعَرِّفِ كُنُوزِ أسْمَائِكَ وَمُعَلِّمِ عِبَادِكَ وَتَرجمَانِ آيَاتِكَ وَمِرآةِ جَمَـالِ رُبُوبِيَّتِكَ وَمَدَارِ شُهُودِكَ وَإِشْهَادِكَ وَحَبِيبِكَ وَرَسُولِكَ الَّذِي أرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ وَعَلَى إخْوَانِهِ مِنَ النّبِيينَ وَالْمُرْسَلِينَ وَعَلَى مَلَائِكَتِكَ الْمُقَرَّبِينَ وَعَلَى عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ.. آمِينَ.

گفتار هشتم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ

(البقرة:٢٥٥)

اِنَّ الدّ۪ينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْاِسْلَامُ

(آل عمران:١٩)

اگر می خواهی ماهیت و ارزش دین را برای دنیا، برای انسان و برای روح انسان در دنیا بدانی... و اگر می خواهی بدانی که اگر دین حق نمی بود، دنیا یک زندان می شد، و انسان بی دین هم بدبخت ترین مخلوق است.. و نیز اگر دوست داری بفهمی که"یَا الله" و"لَا إِلهَ اِلَّا الله" طلسم این عالم را باز می کند و روح بشر را از تاریکی ها نجات می دهد، به این حکایت کوتاه تمثیلی بنگر و آن را گوش کن:

در زمان های گذشته، دو برادر با هم به یک سیاحت طولانی رفتند. رفتند و رفتند تا به یک دو راهی رسیدند و بر سر آن دو راهی یک شخص بسیار جدّی را دیدند و از او پرسیدند: "کدام راه خوبتر است؟"

او گفت: "در راه راست، پیروی از نظام و قانون اجباری است. اما در زحمتِ این پیروی، یک امنیت و سعادت وجود دارد. ولی در راه چپ آزادی و حرّیت حکمفرماست اما این آزادی یک خطر و بدبختی را در پی دارد، اکنون اختیار در انتخاب با شماست."

بعد از شنیدن این سخنان، برادر خوش اخلاق "تَوکّلتُ عَلی الله" گفت و به راه راست رفت، و پیروی از نظام و انتظام را پذیرفت. و برادر دیگر که بد اخلاق و سر به هوا بود، فقط به خاطر آزادی راه چپ را ترجیح داد. و اینک این شخص را که در وضعیت به ظاهر سبک و در معنا بسیار سنیگین روان است، تعقیب می کنیم.

این شخص با عبور از دره ها و تپه ها، رفت و رفت تا این که به بیابانی خالی داخل شد، یکدم صدای ترسناکی شنید و دید که یک شیر وحشتناک از بیشه بیرون شده و بر او هجوم می آورد. او فرار کرد تا این که به یک چاه بی آب و عمیقِ شصت متری سرخورد، از ترس خود را در آن انداخت. تا نیمه های چاه رسیده بود که دستش به درختی برخورد

و به آن چسپید. این درخت که در دیوار چاه روییده بود دو ریشه داشت و دو موش، یکی سفید و دیگری سیاه بر آن دو ریشه مسلط شده و آن را می بریدند. بالا نگاه کرد، دید که آن شیر مثل یک نگهبان بر سر چاه منتظر است. به پائین نگاه کرد و دید که اژدهائی وحشتناک در درون چاه است و سرش را بالا کرده و با پاهایش که سی متر بالاتر بودند، نزدیک شده است. و دهانش نیز به اندازه دهانه چاه فراخ است. به دیوار چاه نگاه کرد، دید که حشرات مضر و گزنده اطرافش را محاصره کرده اند، به بالای درخت نگاه کرد، دید که درخت انجیر است اما به طور خارق العاده میوهای درختان مختلف از چهار مغز گرفته تا انار در بالای آن روییده اند.

این شخص به خاطر سوء فهم و بی عقلی اش درک نمی کند که این یک کار عادی نیست. و این کارها نمی تواند تصادفی باشد و در این کارهای عجیب اسرار غریبی نهفته است، او نتوانست موجودیت یک کاردان بس بزرگ را درک نماید.

و حال به رغم آنکه قلب و روح و عقل این شخص از این وضعیت دردناک، مخفیانه فریاد و فغان سر می داد، نفس اماره اش مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشد خود را به نادانی زده، از گریه های روح و قلب گوشش را بسته بود وخودش، خود را فریب می داد و مثل اینکه در داخل باغچه ای باشد به خوردن میوه های آن درخت شروع کرد، حال آنکه قسمتی از آن میوه ها زهر آلود و مضر بود.

جناب حق تعالی دریک حدیث قدسی فرموده است:"أَنا عِندَ ظَنِّ عَبدِی بِی" یعنی: بنده ام مرا هر گونه بشناسد با او آن گونه رفتار می کنم.

لذا این شخص بدبخت به خاطر بدگمانی و بی عقلی اش چشم دیدهایش را عادی و عین حقیقت تلقی کرد. و با خودش هم این گونه رفتار شد و می شود و خواهد شد! نه می میرد که نجات بیابد و نه هم زندگی می کند. بلکه پیوسته عذاب می کشد. ما نیز این بدبخت را در این عذاب رها می کنم و بر می گردیم، تا از حال برادر دیگر با خبر شویم.

این شخص مبارک و عاقل می رود اما مثل برادرش سختی نمی کشد، چون به خاطر داشتن اخلاق خوب به چیزهای خوب فکر می کرد و خیال های زیبا در سر می پروراند. خودش با خودش أنس می گیرد. و هم اینکه مثل برادرش زحمت و مشقت

نمی کشد، زیرا نظام را می داند و از آن پیروی می کند و تسهیلات می بیند و در کمال آسایش و امنیت، آزادانه می رود.

بدین طریق رفت و به باغچه ای سرخورد که هم دارای گلها و میوه های زیبا بود و هم به خاطر عدم مراقبت چیزهای کثیف نیز در آن پیدا می شد. برادرش نیز داخل چنین باغی شده بود، اما او به چیزهای کثیف توجه کرده مشغول آن شده بود، ولی این شخص با عمل به قاعدهٔ‌"خوبیهای هر چیز را ببین!" به چیزهای کثیف هیچ نگاه نکرد. از چیز های خوب استفاده خوب نمود، خوب استراحت کرد و خارج شد و رفت.

رفت و رفت و او نیز مثل برادر اوّلش به یک صحرای بزرگ داخل شد. یکدم صدای یک شیر حمله ور را شنید، ترسید اما نه به اندازه برادرش چون به خاطر گمان نیک و فکر خوبش، با خود گفت: "این صحرا یک حاکم دارد، و احتمال دارد که این شیر، خدمتکاری در تحت امر آن حاکم باشد." با این فکر و اندیشه، آرامش یافت، بازهم فرار کرد تا اینکه به یک چاه بی آب شصت متری رسید و خود را در آن انداخت و مثل برادرش دستش به درختی گیر ماند که در وسط چاه بود. در هوا معلق ماند، دید که دو حیوان دو ریشهٔ‌ آن درخت را قطع می کنند. بالا نگاه کرد شیر را دید و به پائین نگاه کرد و اژدهایی را دید. عینا مثل برادرش وضعیت عجیبی مشاهده نمود. وحشت زده شد اما هزار درجه کمتر از ترس و وحشت برادرش... چون اخلاق خوبش فکر خوبی به او داد. و فکر خوبش هم طرف خوب هر چیزی را به او نشان می داد.

لذا او چنین فکر کرد که: "این کار های عجیب باهم ارتباط دارند. و نیز چنان معلوم می شود که تحت حرکت یک فرمان حرکت می کنند. وقتی چنین است در این کارها حتماً طلسمی وجود دارد. آری اینها به فرمان یک حاکم پنهان می چرخند. پس من تنها نیستم و آن حاکم پنهان مرا می بیند و مرا امتحان می کند و به خاطر یک مقصد مرا به جایی سوق می دهد و دعوت می کند.

از این ترس شیرین و فکر زیبا یک نوع کنجکاوی به او دست داد که: این کسیت که مرا امتحان می کند و می خواهد خود را به من بشناساند و با این راه عجیب مرا به مقصدی سوق می دهد؟

بعد از آن، از کنجکاویی که برای شناخت داشت، محبت صاحب طلسم به او دست داد و بر اثر این محبت آرزوی گشودن طلسم در او پیدا شد، و بر اثر این آرزو اراده کرد تا وضعیت زیبایی به خود بگیرد که صاحب طلسم را راضی کند و از او خوشش بیاید.

سپس به بالای درخت نگاه کرد، دید که درخت انجیر است. اما بر روی آن میوه های هزاران درخت وجود دارد. آن وقت ترسش به کلی از بین رفت. چون به طور قطع دریافت که این درخت انجیر یک لست و یک فهرست و یک نمایشگاه است. و آن حاکم پنهان نمونه های میوه های موجود در باغ و بوستانش را با یک طلسم و معجزه بر آن درخت آویخته و به عنوان اشاره به غذاهایی که برای مهمانانش آماده کرده است، آن درخت را تزیین نموده است، چه در غیر آن امکان ندارد یک درخت به تنهائی میوه هزاران درخت را بدهد.

سپس به راز و نیاز پرداخت تا اینکه کلید طلسم به او الهام شد. فریاد بر آورد و گفت:

"ای حاکم این سرزمین ها به قدَر تو دچار شده ام، و از تو یاری می جویم و خدمتکار تو هستم و رضای تو را می خواهم و تو را می جویم!."

پس از این نیایش، یکدم دیوار چاه شگافته شد و دروازه ای به سوی باغچه ای شاهانه، پاکیزه و زیبا گشوده شد. و بلکه دهان آن اژدها تبدیل به آن دروازه شد. و شیر و اژدرها صورت دو خدمتکار را به خود گرفتند و او را به داخل دعوت می کردند. و حتی آن شیر شکل یک اسب رام را به خود گرفت.

اکنون ای نفس تنبلم و ای برادر خیالی ام! بیائید اوضاع این دو برادر را مقایسه کنم تا ببینیم و بدانیم که خوبی چگونه خوبی می آورد و بدی چگونه بدی را جذب می کند.

ببنید که مسافر بدبخت راه چپ، دایم منتظر افتادن در دهان اژدهاست و می لرزد. اما این خوشبخت به یک با غچه میوه دار و پررونق دعوت می شود. و نیز قلب آن بدبخت در وحشتی دردناک و ترس بزرگ تکه پاره می شود و اما این خوشبخت در عبرتی لذیذ، و خوفی شیرين و معرفتی محبوب به سیر و تماشای چیزهای عجیب و غریب می پردازد.

و نیز آن بدبخت در کمال ترس و نا امیدی و بی کسی عذاب می کشد و اما این خوشبخت در آرامش و امید و اشتیاق لذت می برد.

و هم این که آن بدبخت خود را مثل زندانی ای می بیند که در معرض هجوم جانوران وحشی قرار گرفته است. و اما این خوشبخت، مهمان عزیزی است که با خدمتکاران عجیب آن مهماندار کریم أنس می گیرد. و نیز آن بدبخت با خوردن میوه های به ظاهر لذیذ و در معنا زهر آگین عذابش را تعجیل می بخشد؛ زیرا آن میوه ها فقط نمونه هائی هستند و او فقط اجازه چشیدن شان را داشت تا طالب و مشتری اصل آنها شود.

و هرگز اجازه نداشت همچون حیوان آن را ببلعد. اما این خوشبخت فقط می چشد و کارش را می فهمد و خوردن آن را به تأخیر می اندازد و با منتظر ماندن لذت می برد.

و هم این که آن بدبخت خودش بر خودش ظلم کرد و وضعیت درخشان و حقیقتی زیبا را که مثل روز روشن بود به خاطر عدم بصیرتش به اوهامی تیره و تاریک مبدّل کرد و برای خودش به شکل یک جهنم در آورد. پس او نه مستحق شفقت است و نه حق شکایت از کسی را دارد.

به طور مثال اگر شخصی در فصل تابستان، در باغچه زیبا و در بین دوستانش به کیف و لذت یک مهمانی رنگین قناعت نکند و خود را با مسکرات کثیف مست و نشه کند و خود را در فصل زمستان و در بین جانوران گرسنه و برهنه خیال نماید و به داد و فریاد بپردازد و گریه کند، به هیچ وجه نمی تواند مستحق شفقت باشد... چون او خودش بر خودش ظلم می کند و دوستانش را مثل جانواران می بیند و توهین و تحقیر می کند؟ این بدبخت هم دقیقا همین طور است. اما آن خوشبخت حقیقت را می بیند. و حقیقت هم زیباست و او با درک زیبائی حقیقت، به کمال صاحب حقیقت احترام می گذارد و مستحق رحمت او می شود. و بدین طریق رازِ این حکم قرآن را که می فرماید:"بدیها را از خود و خوبیها را از الله بدان" ظاهر می شود.

بدین سان اگر سایر تفاوتها را نیز باهم مقایسه کنی پی خواهی برد که نفس امّاره نفر اولی، یک جهنم معنوی را برای او آماده کرده است. و اما حُسن نیت و حسن ظن و حسن خصلت و حسن فکر آن دیگری او را به احسان و سعادتی بزرگ و فضیلت و فیضی درخشان نایل کرده است.

ای نفسم ! و ای کسی که همراه با نفسم به این حکایت گوش می دهی!

اگر نمی خواهی مثل آن برادر بدبخت شوی و می خواهی مثل آن برادر خوشبخت باشی، به قرآن گوش فرا ده و از حکمش اطاعت کن! به آن چنگ بزن و به احکامش عمل نما!

حال اگر حقیقت های موجود در این حکایت تمثیلی را فهمیده باشی، می توانی حقیقت دین و دنیا و انسان و ایمان را به آن تطبیق دهی. موارد مهم آن را من می گویم و نکات ریز و باریک را خودت استخراج کن.

اکنون ببین! از آن دو برادر، یکی روح مؤمن و قلب صالح است. دیگری روح کافر و قلب فاسق است.

و از آن دو راه، راه راست راه قرآن و ایمان است. و راه چپ، راه عصیان و کفران است.

و اما باغچه ای که در آن راه بود، عبارت است از زندگی اجتماعی و موقت بشری و مدنیت انسانی که در آن خیر و شر، خوب و بد، پاک و ناپاک باهم پیدا می شود. عاقل کسی است که به قاعدهٔ‌"خُذ مَا صَفَا دَع مَا کَدَر" عمل می کند. و با آرامش قلب می رود.

و اما آن صحرا، همین زمین و دنیا است. و آن شیر هم مرگ و اجل است. و آن چاه، بدن انسان و زمان زندگی است.

و اما آن عمق شصت متری اشاره است به عمر متوسط و عمر اکثر انسانها که شصت سال است.

و آن درخت، مدت عمر و ماده حیات است. و آن دو حیوان سیاه و سفید، شب و روز است.

و اما آن اژدها، دهان قبر است که راه برزخ و دخولی آخرت می باشد. و اما آن دهان برای مؤمن دروازه ای است که از زندان به سمت یک با غچه باز می شود.

و آن حشرات مضر نیز، مصیبتهای دنیوی هستند با این تفاوت که برای مؤمن در حکم هشدارهای شیرین الهی و نوازشهای لطیف رحمانی اند تا به خواب غفلت فرو نرود.

و اما خوردنی های آن درخت، عبارتند از نعمت های دنیوی که جناب کریم مطلق آنها را فهرستی برای نعمت های آخرت ساخته است و یادآور آخرت است و نمونه های نعمتهای اخروی می باشد و مشتری ها را به میوه های جنت دعوت می کند.

و اما این نکته که آن درخت با وجود یکی بودن، میوه های مختلف و گوناگون می داد اشاره است به سکّه قدرت صمدانی، و مهر ربوبیت الهی و نشان سلطنت الوهیت.

زیراساختن همه چیز از یک چیز، یعنی خلق نمودن همه نباتات و میوه ها از یک خاک، و خلق همه حیوانات از یک آب، و به وجود آوردن همه اندامها و جهازات حیوانی از خوراکی ساده، و همراه با همه اینها"هر چیز را فقط یک چیز ساختن" یعنی صنعت هایی مثل ساختن گوشت مخصوص و بافتن جلد مخصوص برای یک موجود زنده از طعامهای مختلف الجنسی که آن موجود زنده می خورد، چیزی نیست جز سکّه خاص، مهر مخصوص و نشان غیر قابل تقلیدِ سلطان ازل و ابدی که ذات أحد و صمد است.

آری آفریدن همه چیز از یک چیز و آفریدن یک چیز از همه چیز، نشان و آیتی است مخصوص خالق هر چیز و قادر بر کل چیز.

و اما آن طلسم، راز حکمت خلقت است که با راز ایمان گشوده می شود.

و اما آن کلید عبارت است از:

یَا اللّٰه، لَا إِلهَ اِلَّا اللّٰه، اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ

و تبدیل شدن دهان آن اژدها به دروازه یک باغچه، اشاره دارد به اینکه قبر برای اهل ضلالت و طغیان همچون دروازه ای است که به سوی گورستانی باز می شود، یعنی جای وحشتناک و سپرده شدن به باد فراموشی که مثل زندان پر مشقت و مثل دهان اژدها تنگ است. درحالی که برای اهل قرآن و ایمان دروازه ای است که از زندان دنیا به بوستان بقا، و از میدان امتحان به روضه جنان، و از زحمت زندگی به رحمت رحمان باز می شود.

و اما تبدیل شدن آن شیر وحشی به خدمتکار مونس، و مبدّل شدن آن به اسبی رام، اشاره است به اینکه: مرگ برای اهل ضلالت عبارت است از: جدائی ابدی و دردناک از همه محبوب های شان. یعنی آنها از جنت دروغین دنیوی شان اخراج و طرد شده، با کمال ترس و تنهائی به زندان گورستان برده می شوند و حبس می گردند. در حالی که

برای اهل هدایت و اهل قرآن وسیله ای است برای داخل شدن به وطن حقیقی و جای سعادت ابدی شان، و هم دعوتی است از زندان دنیا به بوستان جنان، و نیز نوبتی است برای گرفتن پاداش خدمت از فضل رحمان رحیم. و ترخیصی است از کلفت وظیفه زندگی. و نیز استراحتی است از تعلیم و تعلیمات بندگی و امتحان.

الحاصل: اگرکسی زندگی فانی را اساس مقصد قرار دهد، هرچند به ظاهر در جایی مثل جنت هم باشد، معناً در جهنم است، و هرکسی که با جدیت متوجه زندگی باقی باشد، به خوشبختی دارین نایل می گردد. و دنیا اش هر اندازه بد و مشقتبار هم باشد، بازهم به این خاطر که دنیا اش را در حکم سالن انتظار جنت می داند، همه چیز را نیکو می بیند وتحمل می کند و صابرانه شکر می کند.

اَللّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنْ أَهْلِ السَّعَادَةِ وَالسَّلَامَةِ وَالْقُرْآنِ وَالْإِيمَان.. آمين.

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ بِعَدَدِ جَمِيعِ الْحُرُوفَاتِ الْمُتَشَكِّلَةِ فِي جَمِيعِ الْكَلِمَاتِ الْمُتَمَثِّلَةِ بِإِذْنِ الرَّحْمَنِ فِي مَرَايَا تَمَوُّجَاتِ الْهَوَاءِ عِندَ قِرَاءَةِ كُلِّ كَلِمَةٍ مِنَ الْقُرْآنِ مِن كُلِّ قَارِئٍ مِن أوَّلِ النُّـزُولِ إِلَى آخِرِ الزَّمَانِ. وَارْحَمْنَا وَوَالِدِينَا وَارحَمِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِعَدَدِهَا بِرَحْمَتِكَ يَا أرْحَم الرَّاحِمِينَ، آمِينَ وَالْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ.

گفتار نهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ

(الروم:١٧-١٨)

ای برادر! حکمت تخصیص نماز را به این پنج وقت معین از من می پرسی. از میان حکمت های بی شمار آن تنها به یک مورد اشاره می کنم.

آری آن طورکه وقت هر نماز، شروع یک انقلاب مهم است، آیینهٔ‌ یک تصرف بزرگ الهی نیز می باشد و احسانات کلّی الهی را در لابه لای آن تصرف بازتاب می دهد. بناءً بیش از هر زمانی دیگر در این اوقات امر شده است تا در برابر قدیر ذوالجلال نماز گزارده شود، نمازی که به معنای تسبیح و تعظیم است و بدین طریق انسان در برابر نعمت های بی حد و اندازه پروردگارش که در فاصله بین دو وقت نماز جمع شده اند، حمد و شکر به جا می آورد.

برای پی بردن به پاره ای از این معنای عمیق و ظریف لازم است همراه با نفسم به پنج نکته گوش فرادهی:

نکته اول: نماز به معنای تسبیح و تعظیم و شکر حضرت حق است. یعنی نمازگزار در برابر جلال حضرت حق با گفتن"سبحان الله" قولاً و فعلاً، به تقدیس او می پردازد و در برابر کمالش با گفتن"الله اکبر" لفظاً و عملاً او را تعظیم می نماید، و در برابر جمالش باگفتن"الحمدلله" قلباً، لساناً و بدناً (باقلب و با زبان و با بدن) شکر او را به جا می آورد.

پس تسبیح و تکبیر و حمد در حکم هسته های نماز اند، به همین خاطر این سه، در تمام اذکار و حرکات نماز یافت می شوند، و به همین خاطر است که این کلمات مبارک برای تقویت و تأکید معنای نماز، سی و سه بار بعد از نماز تکرار می شوند، لذا معنای نماز با این خلاصه های مجمل تأکید می شود.

نکتهٔ‌ دوم: معنای عبادت این است که بنده در درگاه الهی کوتاهی ها و عجز و فقرش را می بیند و در برابر کمال ربوبیت، و قدرت صمدانیت و رحمت الهی با کمال حیرت و محبت سجده می کند، یعنی آن طور که سلطنت ربوبیت خواهان بندگی و اطاعت است، قدسیت و پاکیِ ربوبیت نیز ایجاب می کند که بنده با مشاهده کوتاهی اش استغفار (طلب بخشش) کند و پاک و مبرّا بودن پروردگارش را از تمام نقایص اعلان کند و منزّه و معلّا بودنش را از افکار باطلِ اهل ضلالت ابراز نماید، و مقدس و معرّا بودنش را از تمام نواقص موجود در کاینات با تسبیح و گفتن"سبحان الله" اعلام نماید.

و هم اینکه کمال قدرت ربوبیت نیز ایجاب می کند که بنده با مشاهده ضعف خود و عجز مخلوقات، در برابر عظمت آثار قدرت صمدانی، با کمال استحسان و حیرت"الله اکبر" بگوید و با خضوع به رکوع رفته، به او پناه ببرد و به او توکل نماید.

و خزانه رحمت بی نهایتِ ربوبیت هم ایجاب می کند که بنده نیاز خود و نیاز و فقر همه مخلوقات را با زبان سوال و دعا اظهار کند و احسان و نعمت های پروردگارش را با شکر و ثنا و با گفتن"الحمد لله" اعلان نماید.

پس باید گفت: افعال و اقوال نماز چنین معانی را در خود دارد و به همین دلیل از طرف خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) وضع شده است.

نکته سوم:

آن طورکه انسان مثال کوچک این عالم کبیر است. و سوره فاتحه نمونه قرآن عظیم الشأن است. نماز نیز یک فهرست نورانی است که شامل همه انواع عبادت ها می شود و یک نقشه مقدسی است که به رنگ های مختلف عباداتِ همه صنوف مخلوقات اشاره می کند.

نکته چهارم:

آن طور که عقربه های ثانیه و دقیقه و ساعت و روز شمار یک ساعتِ هفتگی به یکدیگر نگاه می کنند و مثال یکدیگر هستند و حکم یکدیگر را به خود می گیرند. در این عالم دنیا که ساعت کبرای حضرت حق است، گردش شب و روز که در حکم ثانیه های این عالم می باشد و سالهایی که دقایق آن را می شمارند و طبقات عمر انسان

که ساعت شمار آن است، همگی به یکدیگر نگاه می کنند، و مثال یکدیگر اند و در حکم یکدیگر هستند و یاد آور یکدیگر می باشند. به طور مثال:

نماز صبح:

تا طلوع آفتاب هم به اول بهار و هم به آوان افتادن انسان در رحم مادر و هم به روز اول از شش روز خلقت آسمانها و زمین شباهت دارد و آن را یادآوری می کند و شئونات الهی موجود در آنها را خاطر نشان می سازد.

وقت ظهر نیز به اواسط فصل تابستان، و نیز به دوره کمال جوانی و به دوران خلقت انسان در عمر دنیا مشابهت دارد و به آن اشاره می کند و جلوه های رحمت و فیوضات نعمت را در آن دوره ها یادآوری می کند.

وقت عصر نیز به فصل خزان و به زمان پیری و به عصر سعادت یعنی عصر پیغمبر آخر زمان مشابهت دارد و شئونات الهی و نعمت های رحمانی را در این اوقات یادآوری می کند.

وقت مغرب (شام) از یکسو غروب بسیاری از مخلوقات را در آخر فصل خزان یاد آوری می کند و از سوی دیگر وفات انسان و ویرانی هایی را که در ابتدای قیامت دنیا رخ می دهد خاطرنشان می سازد و تجلیات جلالی خداوند را در آن هنگام تفهیم نموده، بشر را از خواب غفلت بیدار می کند و هشدار می دهد.

و وقت نماز عشاء اشاره است به لحظه ای که عالم ظلمات، کفن سیاهش را بر تمام آثار عالم روز می اندازد، و نیز آن لحظه ای که با کفن سفید زمستان چهره زمین مرده پوشانیده می شود.

و همچنان اشاره می کند به وفات آثار باقی مانده از انسانهای وفات یافته و قرار گرفتن آن آثار زیر پرده فراموشی.. و نیز بسته شدن دروازه این دنیا که جای امتحان است و تصرفات جلالی قهار ذوالجلال را در آن هنگام اعلان می کند.

و وقت شب: با یادآوری زمستان، و قبر و عالم برزخ ، میزان محتاج بودن روح بشر به رحمت رحمان را به انسان خاطر نشان می کند.

و اما وقت تهجد و نماز شب، از یک طرف این را می فهماند که چه نور تابانی است و انسان در شب قبر و در تاریکی های برزخ چقدر به آن نیاز دارد و از طرف دیگر نعمت های بی نهایتِ جناب مُنعِم حقیقی را در خلال تمام این دگرگونی ها یادآورد می شود و اعلان می کند که آن مُنعِم حقیقی چقدر مستحق حمد و ثناء است.

و صبح روز دوم هم صبح میدان محشر را یادآوری می کند. آری آن گونه که آمدن صبح به دنبال این شب و آمدن بهار پس از این زمستان چقدر لازمی و قطعی است صبح حشر و بهار برزخ نیز به همان اندازه قطعی می باشد.

پس آن گونه که هر یک از این پنج وقت سر آغاز یک انقلاب مهم است و انقلابها و دگرگونی های بزرگ را یادآوری می کند، با اشاره به تصرفات بزرگ قدرت صمدانی در هر روز، در واقع معجزات قدرت و هدایای رحمتش را در هر سال و در هر عصر و در هر دهر خاطر نشان می کند. پس ادای نماز های فرض که وظیفه اصلی فطرت و اساس عبودیت و دَین قطعی است، در این اوقات کاملا شایسته و مناسب است.

نکته پنجم: انسان فطرتاً بسیار ضعیف است حال آنکه در تیر رس همه چیز قرار دارد، هر چیز او را متأثر و رنجور می سازد. و نیز انسان بسیار عاجز است در حالی که بلا و دشمنانش هم بسیار زیاد اند.. و نیز بسیار فقیر است و اما نیازهایش بسیار فراوان.

و از طرف دیگر تنبل و فاقد قدرت است، حال آنکه تکالیفش بسیار سنگین می باشد.. و نیز انسانیتش او را با تمام کاینات پیوند داده است حال آنکه زوال و فراق چیزهایی که دوست دارد و با آن خو گرفته است، مدام او را می رنجاند.. و همچنان عقل، مقاصد بسیار عالی و میوه های باقی و ماندگار را به او نشان می دهد اما دستش کوتاه، عمرش اندک، قدرتش ناچیز و صبرش کم است.

پس بر روحی که در چنین وضعیتی قرار دارد چقدر لازم و ضروری است که در نماز صبح به درگاه قدیر ذوالجلال و رحیم ذوالجلال با نیایش و نماز حاضر شده عرض حال کند و توفیق و یاری بخواهد.

و برای تحمل کارها و وظایفی که در آن روز بر سرش می آید و بر دوشش حمل می شود، چه تکیه گاه ضروری است. آری این امر کاملاً بدیهی و آشکار است.

و وقت ظهر، وقتی است که روز به کمال رسیده، به طرف زوال میل می کند و کارهای روزانه اندک اندک تکمیل می شود و زمان استراحتِ موقت از فشار کارها است. و وقتی است که روح نیاز دارد تا از غفلت و سرگردانیِ ناشی از کارهای سنگین و ناپایدار دنیای فانی استراحت کند.. و لحظه نمایان شدن نعمت های الهی است، لذا روح بشر برای نجات از آن فشارها، و رهایی یافتن از آن غفلت و خارج شدن از کارهای بی معنا و ناپایدار، نماز ظهر را اداء می کند و بدین طریق به درگاه قیّوم باقی که مُنعِم حقیقی است می رود و دست می بندد و در برابر همه نعمتهایش شکر و حمد به جا می آورد، و استعانت می کند و در برابر جلال و عظمت او به رکوع رفته عجز و ناتوانی اش را اظهار می دارد، و در برابر کمال بی زوال وجمال بی مثالش سجده نموده، حیرت و محبت و محویّتش را اعلان می کند.

پس ادای نماز ظهر که در برگیرنده چنین مفاهیم والا است چقدر زیبا، چقدر خوش و چقدر لازم و مناسب است و انسانی که این را درک نمی کند انسان نیست.

وقت عصر، وقتی است که فصل غم انگیز پاییز و حالت حزن انگیز پیری و موسم دردآور آخرزمان را می فهماند و یادآوری می کند.. و نیز وقت نتیجه دادن کارهای روزمره است و خیل عظیمی از نعمت های الهی از قبیل صحت و سلامت و خدمات پر برکت شکل می یابد.. و از سوی دیگر رو نهادن آن خورشید بزرگ به غروب، اشاره می کند که انسان یک مهمان مأمور است و اعلان می دارد که هر چیز گذرا و بی قرار است.

حال، روح انسان که خواهان ابدیّت است و به خاطر أبد آفریده شده و بنده احسان است و از فراق و جدائی رنج می برد، اگر بر خیزد و وضو کند و در این وقت عصر جهت ادای نماز عصر در درگاه صمدانیتِ قدیم باقی و قیوم سرمدی عرض مناجات نماید و به لطف و رحمت بی نهایت و بی زوالش پناه برده و شکر و حمد نعمت های بی حسابش را به جای آورد، و در برابر عزت ربوبیّت او ذلیلانه به رکوع رفته، و در برابر سرمدیّت الوهیّت او با افتادگی تمام به سجده برود و بادست یافتن به آرامش واقعیِ قلب و آسایش روح در حضور کبریایی او کمر بسته عبودیت شود و خلاصه نماز عصر را که در برگیرنده همه آن مفاهیم است ادا نماید، بدون شک هر انسانی می فهمد که او چه یک

وظیفه علوی و چه خدمتی مناسب انجام داده و دَین فطرت را چگونه در جایش ادا نموده و چه سعادت زیبائی به دست آورده است.

و وقت مغرب هم یادآور زمانی است که با آغاز زمستان، مخلوقات زیبا و نازنین تابستان و خزان با وداعی غم انگیز، غروب می کنند و می روند. و نیز لحظه ای را به یاد می آورد که انسان وقتی وفات یافت از همه محبوب هایش با جدائی دردناکی جدا می شود و وارد قبر می گردد.. و نیز زمانی را خاطر نشان می کند که دنیا در زلزله سکرات می میرد و همه سکنه و باشندگانش به عالمی دیگر کوچ می کنند و لامپ این دار امتحان خاموش می شود و این لحظه، لحظه ای است که پرستش کنندگان محبوب های غروب کننده و محکوم به زوال را به شدت هشدار می دهد.

پس روح بشر که فطرتاً آیینه مشتاق یک جمال باقی است در چنین وقتی برای ادای نماز مغرب روی خود را به طرف عرش عظیمِ قدیم لم یزل و باقی لایزال بر می گرداند که اجرا کننده این کارهای عظیم و گرداننده و تبدیل کننده این عالم های جسیم است. آری با رو آوردن به طرف عرش او، بر سر موجودات فانی بانگ"الله اکبر" سر می دهد و از آنان دست می کشد و برای خدمت مولا دست می بندد و در حضور دایم باقی، قیام نموده با گفتن"الحمد لله" در برابر کمال بی عیب و جمال بی مثل و رحمت بی نهایتش حمد و ثنا می گوید و با گفتن اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ در برابر ربوبیّت نامحدود، الوهیت بی شریک و سلطنت بی وزیرش عرض عبودیت و طلب یاری می کند. و نیز در برابر کبریائی بی نهایت و قدرت بی حد و عزت بی عجزش به رکوع رفته، همراه با همه کاینات ضعف و عجز، فقر و ذلتش را اظهار نموده با گفتن"سبحان ربی العظیم" ربّ عظیمش را تسبیح می گوید؛ و نیز در برابر جمال ذات بی زوال، و صفات قدسیه تغییر ناپذیر و کمال سرمدیه تبدیل ناشدنی او به سجده رفته، با کمال حیرت و محویّت و با ترک ما سوی الله محبت و عبودیتش را اعلام می دارد و به جای همه مخلوقات فانی یک جمیل باقی و یک رحیم سرمدی را یافته با گفتن"سبحان ربی الاعلی" ربّ اعلی اش را که از زوال منزّه و از نقصان مبرّا است تقدیس می کند...

سپس به تشهد می نشیند و تحیّات مبارکه و صلوات طیّبه همه مخلوقات را به حساب خود به آن جمیل لم یزل و جلیل لایزال هدیه می کند و با سلام دادن به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم بیعتش را تجدید و اطاعتش را از اوامر آن حضرت اظهار می نماید و برای تجدید و تنویر ایمانش به مشاهده نظم و انتظام حکیمانه این قصر کائنات می پردازد و به وحدانیت صانع ذوالجلال شهادت می دهد.

و سرانجام به رسالت محمد عربی صلی الله علیه وسلم شهادت می دهد که آن حضرت دلالت کننده به سلطنت ربوبیّت و مبلّغ مرضیّات الهی و مترجم آیات کتاب کائنات است.

پس ادای نماز مغرب با آن مفاهیم چه وظیفه ای لطیف و نظیف، چه خدمتی عزیز و لذیذ، چه عبودیتی خوش و زیبا و چه حقیقتی جدّی است و در این مهمانخانه فانی صحبتی باقی و سعادتی دایمی است و انسانی را که این را درک نکند، چگونه می توان انسان نامید.

و وقت عشاء: وقتی است که حتی آثار باقی مانده از روز در أفق نیز ناپدید شده، عالم شب کاینات را می پوشاند و خاطر نشان می کند که تبدیل کردن آن صفحه سفید به این صحفه سیاه، بدون شک از تصرفات ربانی قدیر ذوالجلالی است که او"مقلّب اللیل و النهار" است. و تبدیل کردن صفحه سبز و مزیّن تابستان به صفحه سرد و سفید تابستان هم از اجراءات الهی حاکم ذوالکمالی است که او"مسخّر الشمس و القمر" است .

و نیز شئونات الهی"خالق موت و حیات" را یاد آوری می کند در آنجا که به مرور زمان حتی آثار باقی مانده اهل قبور نیز از این دنیا قطع می شود و آنها کاملا به عالمی دیگر منتقل می شوند.

و نیز این زمان زمانی است که تصرفات جلالی و تجلیات جمالی"خالق آسمانها و زمین" را تذکر می دهد و خاطرنشان می سازد در آنجایی که این دنیای تنگ و فانی و حقیر یکسره خراب شده، با سکرات بزرگش وفات یافته و به جای آن، عالم وسیع و باقی و پرشکوه آخرت انکشاف می کند.

و نیز وضعیت حاکم بر این زمان خاطرنشان می کند که مالک و متصرف حقیقی این کاینات، و معبود و محبوب حقیقی آن ذاتی می تواند باشد که شب و روز، زمستان

و تابستان، دنیا و آخرت را مانند صفحات یک کتاب به آسانی ورق می زند، می نویسد، پاک می کند، تغییر می دهد و با قدرت مطلقش بر همه آنها فرمان می راند.

پس روح بشر که بی نهایت عاجز و ضعیف، بی نهایت فقیر و محتاج است و غرق در تاریکی های بی نهایت آینده است، و در فراز و نشیب حوادثِ بی نهایت دست و پا می زند، جهت ادای نماز عشاء با این معانی و مفاهیمی که دارد ابراهیم گونه لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ (الأنعام: ٧٦) گفته با اداي نماز به درگاه معبود لم یزل و محبوب لایزال پناه می برد و در این عالم فانی و عمر فانی و دنیای تاریک و آینده تاریک با یک باقی سرمدی مناجات نموده، در یک صحبت مختصر اما باقی، و در یک عمر چند دقیقه ای اما باقی دنیایش را نورافشانی می کند و آینده اش را پر نور می سازد و با دیدن التفات رحمت و نور هدایت ذاتِ رحمان و رحیمی که بر زخمهای به وجود آمده از جدائی و زوال موجودات و دوستانش مرهم می مالد، از اعماق وجود آن مرهم را می طلبد.

و نیز دنیائی را که او را موقتاً فراموش کرده و پنهان شده است، او هم فراموش می کند و دردهایش را با گریه قلب به درگاه رحمت می ریزد و با این برداشت که معلوم نیست بعد از این چه شود و چه نشود، پیش از رفتن به خوابی که برادر مرگ است، آخرین وظیفه بندگی اش را انجام داده و برای آن که دفتر اعمال روزانه اش را به حُسن خاتمه بسته باشد به نماز بر می خیزد؛ یعن به جای همه محبوب های فانی اش به حضور یک معبود و محبوب باقی، و به جای همه عاجز هایی که از آنان گدائی می کرد به حضور یک قدیر کریم، و برای نجات از شر همه مضرهائی که در برابر آنان می لرزید به حضور یک حفیظ رحیم می آید و در درگاه او می ایستد.

سپس با فاتحه آغاز می کند و به جای مدح و ستایش و رفتن زیر بار منت مخلوقات فقیر و ناقصی که به درد چیزی نمی خورند و در جای شان نمی مانند به مدح و ثنای رب العالمین می پردازد كه کامل مطلق و غنی مطلق و رحیم کریم است.

و نیز به خطاب اِيَّاكَ نَعْبُدُ ترقی می کند، یعنی به رغم کوچک و هیچ و بی کس بودنش خود را به سلطان ازل و ابدی که مَالِكِ يَوْمِ الدّ۪ينِ است نسبت داده در این کاینات به مقام یک مهمان نازدار و یک وظیفه دار مهم قدم گذاشته با گفتن

اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ عبادتها و استعانت های موجود در جماعت کبری و جمعیت عظمای کاینات را به نام تمام مخلوقات به پروردگارش تقدیم می کند.

و نیز با گفتن اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَق۪يمَ از خدا می خواهد که او را به صراط مستقیم که راه نورانی است و از درون تاریکی آینده به سوی سعادت ابدی می رود هدایت کند.

و نیز با فکر کردن به کبریائی ذات ذوالجلالی که نباتات و حیواناتِ به خواب رفته در این لحظه؛ و خورشید های پنهان و ستارگان هوشیار همچون یک سرباز مسخّر فرمان او هستند و در مهمانخانه این جهان به سان لامپها و خدمتکاران اویند،"الله اکبر" می گوید وبه رکوع می رود.

و نیز با فکر کردن به سجده کبرای همه مخلوقات، یعنی با درنظر گرفتن این مطلب که همه انواع موجودات و حتی زمین و دنیا در هر سال و در هر عصر درست مانند مخلوقاتی که همین اکنون ، در این شب به خواب رفته اند مثل یک لشکر منظم و حتی مانند یک سرباز گوش به فرمان با امر كُنْ فَيَكُونُ از وظیفه عبودیت شان در دنیا ترخیص می شوند، یعنی به عالم غیب فرستاده می شوند، و گویا با نظم کامل و در سجاده غروب"الله اکبر" گفته به سجده می روند.

و نیز با اذعان به این مطلب که همه آن مخلوقات با یک فریاد برای احیاء و ایقاظ (زنده کردن و بیدار ساختن) که از امر كُنْ فَيَكُونُ آمده است دو باره در بهار، برخی عیناً و برخی مِثلاً حشر شده، به قیام می ایستند و کمر بسته خدمت مولا می شوند.. لذا این انسان کوچک نیز با اقتدا به آنها در حضور بارگاه آن رحمان ذوالکمال و آن رحیم ذوالجلال با محبتی حیرت آلود، محویّتی بقا آلود و تذلّلی عزت آلود"الله اکبر" می گوید و به سجده می رود، یعنی نماز عشا را که نوعی رفتن به معراج است ادا می کند.

پس تو به خوبی دریافته ای که ادای نماز عشاء با مفاهیم مذکور وظیفه و خدمت و عبودیتی است بسیار خوش، بسیار زیبا، بسیار شیرین، بسیار عالی، بسیار عزیز و لذیذ، بسیار معقول و مناسب؛ و حقیقتی است بسیار جدی.

پس باید گفت: هر یک از این پنج وقت اشاره ای است به یک انقلاب عظیم، و علامتی است برای اجراءات شکوهمند ربانی، ونشانی است بر انعامات کلّی الهی، لذا اختصاص یافتن نماز های فرض به این اوقات، نهایت حکمت می باشد. زیرا هر کدام آن یک دَین و خدمت است.

حَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

اَللَّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَنْ أرْسَلْتَهُ مُعَلِّماً لِعِبَادِكَ، لِيُعَلِّمَهُم كَيفِيَّةَ مَعْرِفَتِكَ وَالْعُبُودِيَّة لَكَ، وَمُعَرِّفاً بِكُنُوزِ أسْمَائِكَ، وَتَرْجمَاناً لِآيَاتِ كِتَابِ كَائِنَاتِكَ، وَمِرْآةً بِعُبُودِيَّتِهِ لِجَمَالِ رُبُوبِيَّتِكَ، وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ. وَارْحَمْنَا وَارْحَمِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ، آمِينَ بِرَحْمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

گفتار دهم

رساله حشر

یادآوری

در این رساله تشبیه و تمثیل ها را به صورت حکایات نوشته ام و هدفم از اين كار از يك سو تسهيل و آسان سازي مطالب بود و از سوي ديگر می خواستم نشان دهم که حقایق اسلامی چقدر معقول، متناسب، محکم و متساند است. معناي اصلي این حکایات همان حقايقي هستند كه در آخر آنها ذكر مي شود و اين حكايات به شكل كنايي به آن حقایق دلالت دارند. پس باید گفت: این حکایات، حکایات خیالی نیستند، بلکه حقایق راست و درست اند.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

(الروم:٥٠)

برادر! اگر می خواهی مسألهٔ‌ حشر و آخرت را با زبان ساده و عامیانه و به طرز واضح بیان کنم، بیا و همراه با نفسم به این حکایت کوچک تمثیلی بنگر و گوش کن:

زمانی دو نفر به یک کشور زیبا و جنّت گونه ای (اشاره است به این دنیا) رفتند. در آن جا دیدند که مردم درِ خانه ها و مغازه های شان را باز گذاشته اند و از آنها مراقبت نمی کنند، مال و ثروت شان در این جا و آن جا بی صاحب مانده است. یکی از آن دو نفر به هرچه دلش می خواست دست دراز می کرد و به سرقت و یا غصب آن می پرداخت، و با پیروی از هوی و هوسش هرگونه ظلم و سفاهتی را مرتکب می شد. و اهالی نیز چندان كاري با او نداشتند.

دوست دیگرش به او گفت:

چه می كنی؟! کیفرت را خواهی دید، و مرا نیز گرفتار بلا و دردسر خواهی ساخت. این اموال، به پادشاه تعلق دارد، اهالی این جا با فرزندانشان سربازان او هستند و یا اینکه مأمورین او به شمار می روند. و در امور این مملکت به صورت کارمندان غیر نظامی استخدام می شوند و به همین خاطر، چندان کاری به کار تو ندارند. اما نظم و مراقبت شدیدی بر همه جا حاکم است. پادشاه در هرجا تلفن ها و مأمورینی دارد. پس زود باش و معذرت خواهی و از فرمان او اطاعت كن.

اما آن بی خرد از روی عناد گفت:

نخیر، این اموال به پادشاه تعلق ندارد، بلکه اموال وقف شده و بی صاحب است و هرکسی می تواند به گونهٔ‌ دلخواه از آن استفاده کند. چون من هیچ سبب و انگیزه ای نمی بینم که استفاده از این چیزهای زیبا را ممنوع قرار دهد.

آن مرد ابله در ادامهٔ‌ سخنانش گفت: "من تا زمانی که چيزي را با چشمم نبینم، باور نمی کنم." و نیز با ادای فیلسوفانه، سفسطه های زیادی را به زبان آورد. و بدین گونه در بین آن دو، یک مناظرهٔ‌ جدّی آغاز شد. اولاً آن ابله گفت: پادشاه کیست؟ من او را نمی شناسم.. سپس دوستش به او جواب داد:

می دانی که یک روستا بدون کدخدا، و یک سوزن بدون یک سازنده و بی صاحب نیست، و یک حرف بدون نویسنده به وجود نمی آید. پس چگونه امکان دارد این مملکت بی نهایت منظّم، حاکمی نداشته باشد؟ می بینی که در هر ساعت قطاری (٭):به سال اشاره می کند. آری، بهار واگنی است پُر از ارزاق و از غیب می آید.. پُر از اموال و کالاهای ارزشمند و مُصنّع، مثل اینکه از غیب بیاید به اینجا می رسد و بارش را تخلیه می کند و می رود، پس چگونه ممکن است این همه ثروت صاحبی نداشته باشد؟ چگونه امکان دارد، اعلان نامه ها و بیان نامه هایی که در هر جا دیده می شود، و مهر و نشان و علامتی که روی هر کالا به چشم می خورد و پرچمهایی که در هر گوشهٔ‌ این سرزمین به اهتزاز درآمده است، مالکی نداشته باشد؟ معلوم می شود که تو به خواندن چند کتاب و اثر فرنگی بسنده نموده ای و آثار و نوشته های اسلامی را مطالعه نمی کنی، و از دانشمندان هم نمی پرسی. پس بیا تا بزرگترین فرمان را برایت بخوانم.

آن ابله برگشت و گفت:

فرض کن پادشاهی وجود دارد، اما استفادهٔ‌ جزئی و ناچیز من، چه ضرری به او دارد، و چه نقصانی به خزانهٔ‌ او وارد می کند؟ از سوی دیگر، در این جا زندان مِندانی در کار نیست، و کیفر و جزایی هم دیده نمی شود.

دوستش به او پاسخ داد:

ببین، این مملکت میدان یک مانور، و نمایشگاه صنایع عجیب و شگفت انگيز پادشاه است؛ و نیز مسافرخانه ای است مؤقت و ناپایدار، مگر نمی بینی که هر روز قافله ای می آید و قافلهٔ‌ دیگر می رود و ناپدید می گردد و بدین منوال، همیشه در حال پُر و خالی شدن است. مدت زمانی بعد، این مملکت تبدیل خواهد شد و این اهالی به مملکتی دیگر که دایمی است منتقل خواهند گردید. در آنجا هرکس در بدل خدمتش کیفر و یا پاداش خواهد دید. باز آن خاین بی خرد تمرّد نمود و گفت:

باور نمی کنم، مگر امکان دارد که این مملکت نابود شود و اهالی آن به جای دیگر کوچ کنند؟

به دنبال این، دوست امینش گفت:

مادام این همه عناد و تمرّد می کني، پس بیا تا در لابه لای دلایل بی حدّ و حسابی با "دوازده صورت" به تو نشان دهم که محكمه بزرگی وجود دارد؛ و جایی برای مکافات و احسان؛ و محلّی برای مجازات و زندان موجود است. و این مملکت آن گونه که هر روز اندک اندک خالی می شود، روزی فرا خواهد رسید که کاملاً تخلیه و نابود می گردد.

صورت نخست:

آیا امکان دارد در یک نظام و سلطنت، به ویژه در سلطنت شکوهمندی مثل این جا به فرمانبردارانی که وظایفشان را به وجه أحسن انجام داده اند مکافات داده نشود، و به نافرمانان هم مجازاتی در کار نباشد؟ می توان گفت که چنین چیزی در اینجا وجود ندارد. پس بدون شک، در جای دیگر محكمه بزرگی موجود است.

صورت دوم:

به روند کارها و اجراءاتی که در این جا صورت می گیرد نگاه کن! ببین که رزق و روزی هر موجودی از فقیرترین وضعیف ترین آن گرفته تا هرکس دیگر به کامل ترین شکل داده می شود. و از بیماران بی یار و یاور به خوبی مراقبت به عمل می آید. و در هرجا غذاهای بسیار ارزشمند و شاهانه، و نشان های مُرصّع و لباس های مزیّن وجود دارد و میهمانیهای شکوهمندی برپا است. ببین! بجز بی خردانی چون تو، هرکس وظیفه اش را به دقّت انجام می دهد، و هیچ کس ذرّه ای از حدّش تجاوز نمی کند. بزرگترین شخص، با بزرگترین اطاعت و تحت تأثیر ترس و هیبت متواضعانه ای خدمت می کند.

پس باید گفت که صاحب این سلطنت، کرمی بسیار بزرگ و مرحمتی بسیار وسیع دارد. و نیز عزّتش بسیار بزرگ و حیثیت و ناموسش بسیار جلالی است. لذا کَرم می خواهد انعام کند. و مرحمت نمی تواند بدون احسان باشد. عزّت هم غیرت را می طلبد. و حیثیت و ناموس نیز می خواهد بی ادبان تأدیب شوند.

حال آنکه در این مملکت، یک در هزارم کاری که لایق آن مرحمت و ناموس است انجام نمی یابد. ظالم در عزّت و مظلوم هم در ذلّتش باقی می ماند و سرانجام از اینجا کوچ می کند و می رود.

پس بدون شک، پاداش و کیفر به محكمه بزرگی موکول می گردد.

صورت سوم:

ببین! کارها با چه حکمت و انتظام عالی انجام می یابد، و با چه عدالت و میزانی رفتار می شود. حکمتِ حکومت می طلبد تا کسانی که به حمایت سلطنت پناه آورده اند مورد لطف و مهرورزی قرار گیرند. و عدالت هم خواستار محافظت از حقوق رعیت می باشد، تا از حیثیت حکومت و شکوه سلطنت حراست گردد. حال آنکه در این جاها یک در هزارم اجراءاتی که شایستهٔ‌ آن حکمت و عدالت است به اجرا در نمی آید. بسیاری از بی خردانی چون تو بدون اینکه به سزای اعمالشان برسند کوچ می کنند و می روند. پس بدون شک، کیفر اعمال آنها به محكمه بزرگی موکول می گردد.

صورت چهارم:

ببین! جواهرات بی نظیری که در این نمایشگاه های بی حد و حساب وجود دارد و غذاهای بی مانندی که روی این سفره ها گذاشته شده است نشان می دهد که: پادشاهِ این سرزمینها، سخاوت بی حدّ و خزانه های پُر و بی حسابی دارد؛ چنین سخاوت و خزانه هاي بي پايان خواستار مهمانخانه ای هستند که دایمی و هرچیز دلخواه در آن موجود باشد. و نیز خواستار آنند که متلذّذانِ آن میهمانی برای همیشه در آن جا بمانند تا زوال و فراق باعث رنج و عذاب آنها نشود. چون آن گونه که زوال درد، لذت است زوال لذت نیز درد می باشد.

به این نمایشگاه ها بنگر! و به این اعلانات دقت کن! و به این دعوتگران گوش فراده که صنعتهای ارزشمند و نایاب یک پادشاه اعجازگر را تشکیل می دهند و به نمایش می گذارند و کمالات او را نشان می دهند و جمال معنوی بی مانندش را بیان می دارند. و از لطایفِ حُسن مخفی اش بحث می کنند. معلوم می شود که او کمالات و جمال معنوی بسیار مهم و حیرت انگیزی دارد.

کمال پنهان و عاری از عیب و نقص می خواهد در برابر تماشا کنندگان قدرشناس و تحسین کننده و مشاهدان ماشاءالله گوینده به نمایش در آید. و جمال مخفی و بی نظیر هم می خواهد دیده شود و ببیند. یعنی می خواهد جمال خود را به دو وجه ببیند... یکی اینکه در آیینه های مختلف شخصاً مشاهده کند؛ و دیگر اینکه با مشاهدهٔ‌ تماشاگران مشتاق و تحسین کنندگان متحیّر، مشاهده نماید. لذا خواستار دیدن، دیده شدن، مشاهدهٔ‌ دایمی و إشهاد ابدی است. و نیز آن جمال دايمی می خواهد که تماشاگران و تحسین کنندگانِ مشتاق برای همیشه موجود باشند. چونکه:یک جمال دایمی، به مشتاق زایل راضی نمی شود، زیرا محبّتِ تماشاگری که محکوم به زوالِ برگشت ناپذیر است با تصوّر زوال، به دشمنی تبدیل می شود، و حیرت و احترامش به تحقیر تمایل نشان می دهد؛ چون انسان با آنچه نمی داند و نمی تواند به آن برسد، دشمن است.

حال آنکه هرکس از این مهمانخانه ها به سرعت می رود و ناپدید می گردد و فقط پرتوی از آن کمال و جمال را و شاید هم سایهٔ‌ ضعیف آن را برای یک لحظه می بیند و پیش از آنکه اشباع شود می رود. پس بدون شک، مسیر هرکس به سمت تماشاگه دایمی است.

صورت پنجم:

ببین! در لابلای این کارها دیده می شود که آن ذات بی مانند، شفقت بسیار بزرگی دارد، زیرا به امداد هر مصیبت زده می شتابد. به هر خواستة مطلوبی پاسخ می دهد. حتی اگر کوچکترین نیاز کوچکترین رعیتش را ببیند، با کمال شفقت برآورده می سازد. اگر پای گوسفند چوپانی زخم بردارد، فوراً به او مرهم و داكتر حيوانات می فرستد.

اكنون با من بيا و ببین! اجتماع بزرگی در این جزیره برپا است و اشراف و اعیان مملکت در آنجا گرد آمده اند، پس بیا به آنجا برویم. ببین! یک پیام آور گرامی که نشان بسیار بزرگی به همراه دارد، به ایراد سخن می پردازد و از آن پادشاه مشفق چیزهایی می خواهد، و همهٔ‌ اهالی هم او را تأیید و تصدیق می کنند و می گویند: "آری، ما هم خواسته های او را می خواهیم." اکنون گوش کن که این دوست و محبوب پادشاه می گوید:

ای پادشاهی که ما را با نعمتهایت پرورده ای!

اصل و منابع این نمونه ها و سایه ها را - که نشانمان داده ای- به ما نشان بده!

و ما را به مقرّ سلطنتت فرا خوان.

ما را در این بیابانها محو و نابود مگردان.

ما را به حضورت بگیر.

و بر ما مرحمت فرما.

نعمتهای لذیذی را که در اینجا به ما چشانده ای، در آنجا بخوران.

و با زوال و تبعید، ما را عذاب مده.

این رعیّت فرمانبردارت را که مشتاق و سپاسگزار تو اند به حال خودشان رها مکن و نابود مگردان"

او این گونه نیایش و التماس می کند، و تو هم آن را می شنوی. آیا امکان دارد چنین پادشاه مشفق و مقتدری، کوچکترین خواستهٔ‌ کوچکترین فرد را با کمال اهمیت برآورده سازد، و امّا زیباترین مقصودِ محبوبترین پیام آور گرامی اش را رد کند؟ و به جا نیاورد؟ حال آنکه مقصودِ آن محبوب، مقصود عموم رعیت است، و رضا و مرحمت و عدالت پادشاه هم آن را تقاضا می کند، و برآوردن آن هم برایش دشوار نیست،

بلکه راحت و آسان است، به آسانیِ ساختن تفریحگاه های مؤقتی این مهمانخانه ها؛ وقتی او برای نشان دادن نمونه های رحمتش این همه هزینه نموده و مصارف زیادی را به نمایشگاه هایی که چند روزی بیش دوام نمی کند اختصاص داده و این مملکت را آفریده است، پس بدون شک گنجینه های حقیقی، کمالات و هنرهایش را در مقرّ سلطنتش با شکوه شگفت انگیزی نشان خواهد داد و چنان نمایشگاه هایی خواهد گشود که عقلها با دیدن آن در حیرت خواهند ماند.

پس آنانی که در این میدان امتحان قرار دارند، بیهوده و مهار گسیخته نیستند، بلکه قصرهای سعادت و زندانها در انتظار آنان است...

صورت ششم:

اكنون بیا و ببین که این قطارهای بزرگ، هواپیماها، تجهیزات، انبارها، نمایشگاه ها و عملکردها نشان می دهد که در پشت پرده، سلطنت بسيار شکوهمندی وجود دارد

(٭):آن گونه که لشکر بزرگی در میدان مانور و تمرینات نظامی با دریافت فرمان: "سلاحها آماده! سرنیزه ها به دست!" شکل یک جنگل پر از خار را به خود می گیرد، و در هر عید و رزمایش هم، سراسر پادگان با دریافت فرمان: "اونیفورمها را بپوشید و آرمها را ببندید!" نمایانگر یک باغچهٔ‌ زیبا و پُر از گلهای رنگارنگ است.. بدین سان، در پایگاه روی زمین، نباتاتِ فاقد شعور نیز همچون فرشتگان و جن و انس و حیواناتی که لشکریان بی حدّ و حساب پروردگارند؛ هنگامی که به خاطر مبارزهٔ‌ شان در راه حفظ حیات، فرمان الهی: "آماده! اسلحهٔ‌ تان را بگیرید و آمادهٔ‌ دفاع باشید!" را در قالب كُنْ فَيَكُونُ دریافت می دارند، همهٔ‌ درختان و گیاهان خاردار، نیزه هایشان را آماده می سازند و زمین، سرتاپا به همان پادگان بزرگی می ماند که سربازانش آماده و سلاح به دست اند. پس هر روزِ بهار و هر هفتهٔ‌ آن به منزلهٔ‌ عیدی برای طایفه ای از نباتات است و هر طایفهٔ‌ آن، هدیه های زیبایی را که سلطانش به آنان اهدا نموده است به نمایش می گذارد و نشانهای مرصعی را که بر آنها ارزانی داشته است به شیوهٔ‌ یک رژهٔ‌ نظامی در معرض شهود و اشهاد آن سلطان ازلی قرار می دهد، این وضعیتش مانند این است که گویا همهٔ‌ درختان و گیاهان، این فرمان ربّانی را که می گوید: "زیورات صنعت ربّانی را بپوشید؛ نشانهای فطرت الهی را که گلها و میوه هایند به گردن بیاویزید... و گلها را باز کنید!" می شنوند. آن گاه، روی زمین به یک پادگان بزرگی می ماند که سربازان آن، در روز پُر شکوه جشن و عید و در یک رژهٔ‌ بزرگ، اونیفورمهای تابان و نشانهای برّاق را پوشیده اند.

پس بدون شک چنین تجهیز حکیمانه و چنین تزیین منظم، به کسی که بصیرتش را از دست نداده باشد نشان می دهد که این کار به دستور سلطان قدیری که قدرتش انتها ندارد و به فرمانِ حاکم حکیمی که حکمتش پایان ندارد، انجام یافته است. مؤلف

و فرمانروایی می کند. این سلطنت، خواستار رعیتی است که شایستهٔ‌ آن باشد.

حال آنکه می بینی، تمام رعیت در این مهمانخانه گردهم آمده اند، و مهمانخانه هم هر روز پر و خالی می شود. و این رعیت به خاطر اجرای یک مانور در این میدان

امتحان بسر می برند. و میدان هم در هر ساعت در معرض دگرگوني قرار داده می شود. و نیز همهٔ‌ رعیت به منظورتماشای نمونه های احسان و كرم ارزشمند پادشاه و صنعتهای خارق العاده و عجیب او، چند دقیقه ای در این نمایشگاه توقف می کنند و به تماشا می پردازند. و نمایشگاه هم در هر دقیقه متحول می گردد. آنکه رفته باز نمی آید و آنکه آمده است دوباره می رود. پس این حالت و این وضعیت به طور قطع نشان می دهد که در پشت این مهمانخانه و این میدان و این نمایشگاهها قصرهای دایمی، مسکنهای جاویدان و خزانه ها و باغ هایی که پُر از اصل های خالص و عالی این نمونه ها و صورتها است، قرار دارد. معلوم می شود که تپ و تلاش اینجا به خاطر دست یافتن به آن اصلها است. پادشاه در اینجا به کار می گمارد و در آنجا أجرت می دهد. و هرکس به قدر استعدادش در آنجا سعادتی دارد.

صورت هفتم:

بیا تا اندکی به گشت و گزار بپردازیم و ببینیم که در بین این اهالی مدنی چه می گذرد و چه چیزهایی وجود دارد. ببین! در هرجا و در هر گوشه و کنار، دوربینهای متعددی نصب شده است و فلمبرداری می کند. ببین، در هرجا نویسندگان متعددی نشسته اند و چیزهایی می نویسند و هرچیز را یادداشت می کنند، و ناچیزترین کار و عادی ترین رخداد را ضبط می نمایند. آری، در این کوه بلند، دوربین بسیار بزرگی نصب گردیده است که مخصوص پادشاه است

(٭):بخشی از معانی ای که این صورت بدانها اشاره می کند در "حقیقت هفتم" بیان شده است. بازهم باید گفت: در این جا دوربینهای بزرگی که مخصوص پادشاه است به لوح محفوظ اشاره می کند؛ لوح محفوظ و تحقق وجود آن در "گفتار بیست و ششم" این گونه ثابت شده است:

آن گونه که فرم های کوچک، یادآور موجودیت دفتر کلِّ ثبت است، و پرونده های کوچک به موجودیت دفتر بایگانی اشاره می کند، و تراوشات کوچک و فراوان هم بر موجودیت یک مخزن بزرگ آب دلالت دارد، قوّهٔ‌ حافظهٔ‌ انسانها، میوه های درختان و دانه ها و هسته های میوه ها که به منزلهٔ‌ فرم های کوچک و به معنی "لوح محفوظ کوچک" اند و به صورت نقطه های کوچکی از قلمی که لوح محفوظ بزرگ را نوشته است تراوش نموده اند، همهٔ‌ اینها یادآور موجودیت یک حافظهٔ‌ بزرگ و یک دفتر قطور و لوح محفوظ اعظم اند، و به آنها اشاره می کنند و به اثبات می رسانند و حتی به عقلهای برّنده نشان می دهند. مؤلف

و از همهٔ‌ رخدادهای اینجا فلمبرداری می کند. معلوم می شود که پادشاه دستور داده است تا همهٔ‌ رخدادها و کارهای مملکتش ضبط و کنترل گردد. یعنی اینکه آن شخصیت والا مقام، توسط مأمورینش همهٔ‌ حوادث را یادداشت

و فلمبرداری می کند. پس این کنترل و مراقبت حتماً به خاطر یک محاسبه و بازپرسی انجام می گیرد.

حال که چنین است آیا امکان دارد آن حاکم حفیظی که معمولی ترین عمل عادّی ترین رعیّتش را نادیده نمی گیرد، بزرگترین اعمال بزرگترین رعایایش را محافظت نکند و محاسبه ننماید و مکافات و مجازات ندهد. اما بازهم کارها و اعمالی از آن رعایای بزرگ سر می زند که به عزّت و غیرت آن پادشاه بر می خورد و شأنِ مرحمتش هرگز آن را نمی پذیرد، اما آنها در این جا با کیفری مواجه نمی شوند. پس بدون شک، کیفر آنها به محكمه بزرگی موکول می گردد.

صورت هشتم:

بیا و گوش كن! تا این فرامین را که از جانب او آمده است برایت بخوانم. ببین! او مکرراً وعده می دهد و با شدّت تهدید می کند و می گوید: "شما را از آنجا گرفته و به مقرّ سلطنتم خواهم آورد و فرمانبرداران را خوش بخت و نافرمان را نگون بخت خواهم ساخت وبه زندان خواهم انداخت، و آن جای مؤقتی را نابود کرده و مملکت دیگری را که دارای قصرها و زندانهای ابدی است، تأسیس خواهم نمود.

و نیز عملی ساختن وعده هایش برای او بسیار آسان است و برای رعیتش هم بسیار حایز اهمیت می باشد. و وعده خلافی، کاملاً با عزّتِ اقتدارش در تضاد قرار دارد.

پس ببین ای ابله! تو، وهم دروغگو، عقل هزیان سرا و نفس فریبنده ات را تأیید و تصدیق می کنی، اما ذاتی را تکذیب می کنی که به هیچ وجه مجبور به خُلف و خلاف نیست و عمل بر خلاف وعده، از هیچ جهت شایستهٔ‌ حیثیت او نمی باشد و همهٔ‌ کارهایی که دیده می شود به صدق و درستی او شهادت می دهد. پس تو با این تکذیبت حتماً مستحق جزا و کیفر سنگینی خواهی شد. مثال تو، مانند رهگذری است که از نور خورشید، چشمانش را می بندد و می خواهد از خیالش کار بگیرد و با چراغِ وهمی عقلش که همچون کرم شبتاب، بی نور است راهش را تنویر کند. حال که او وعده نموده است، حتماً آن را عملی خواهد ساخت. چراکه ایفای آن برایش بسیار راحت و به ما و به هرچیز و سلطنت او، لازم است.

پس باید گفت که یک محكمه کبری و یک سعادت عظمی وجود دارد.

صورت نهم:

حال بیا و بعضی رؤسای این دوایر و دسته ها را ببین که (٭):معانی ای که این صورت به اثبات آن پرداخته است در "حقیقت هشتم" دیده خواهد شد. به عنوان نمونه: در این مثال، رؤسای دایره، اشاره به انبیاء و اولیا است. و تلفن هم عبارت است از: یک نسبت ربّانی که از قلب امتداد یافته است. همان قلبی که معکس وحی و مظهر الهام می باشد و به منزلهٔ‌ سرآغاز و گوشی آن تلفن است. هریکی از آنها تلفن ویژه ای جهت تماس با پادشاه دارند، و برخی از آنان هم به حضور او رفته اند؛ ببین، آنها به اتفاق هم می گویند: پادشاه بزرگ جای بسیار شکوهمند و هیبتناکی را جهت مکافات و مجازات آماده نموده است، او قویاً وعده می دهد و با شدّت تهدید می کند. و عزّت و جلال او به هیچ وجه به وعده خلافی تنزّل نموده، تذلّل را قبول نمی کند. شمار آن پیام آوران، هم در درجهٔ‌ تواتر است و هم با اتفاقی که قوّت اجماع را دارد خبر می دهند که: مدار و مقرِّ این سلطنت بزرگی که برخی از آثار آن دیده می شود در سرزمین دیگری که از اینجا بسیار دور است قرار دارد و ساختمانهای این میدان امتحان، مؤقتی هستند. و بعداً جای آنها را قصرهای دایمی خواهد گرفت و این جاها دگرگون خواهد شد. چون سلطنت شکوهمند و بی زوالی که آثار آن بر عظمتش دلالت دارد بر مبنای چنین امور مؤقت بی دوام، بی قرار، بی اهمیت، بی بقاء، متغیّر، ناقص و نا مکمّل تأسیس نمی گردد و استوار نمی ماند... بلکه بر بنیاد أمور دایمی، مستقر، بی زوال، مستمّر و مکمّل و شکوهمندی که شایستهٔ‌ آن است، تأسیس می گردد.

پس باید گفت که دیار دیگری وجود دارد و همه، به آن سو خواهند رفت.

صورت دهم:

امروز، روز نوروز پادشاهی است (٭):رمز این صورت را در "حقیقت نهم" خواهی دید. به عنوان مثال: نوروز، به فصل بهار اشاره می کند. و صحرای سرسبز و پر از گل هم، نمادی از سطح زمین در فصل بهار است. و پرده ها و مناظر متغیّر هم اشاره می کند به طبقات مختلف موجودات بهاری و دسته های گوناگون فرآورده های تابستان و روزیِ انسانها و حیوانات که صانع قدیر ذوالجلال و فاطر حکیم ذوالجمال آنها را از آغاز فصل بهار تا انتهای تابستان، با کمال نظم تغییر می دهد و با کمال رحمت، نو می سازد و به صورت پی در پی می فرستد. بدین مناسب دگرگونی هایی رخ خواهد داد، و کارهای عجیبی بروز خواهد کرد. پس بیا در این روز زیبای بهاری، به این صحرای سرسبزی که پُر از گلهای زیبا است برویم و تفریح کنیم.

ببین که اهالی هم به این طرف می آیند. ببین، کار سحرانگیزی رخ می دهد. آن ساختمانها به ناگاه فروریخت و شکل دیگری به خود گرفت، باز ببین که معجزه ای در کار است، آن ساختمانهای فروریخته، یکباره در این جا اعمار گردیدند. گویی این بیابان خالی، يكباره به يك شهر مدرنی تبدیل شد. ببین، همچون پرده های سینما، در هر ساعت عالم دیگری را نشان می دهد و شکل دیگری به خود می گیرد. به این امر دقت کن که، در بین این همه پرده های حقیقیِ مختلط و سریع و فراوان چه انتظام کاملی وجود دارد که هرچیز دقیقاً در محلّ مناسبش گذاشته می شود. پرده های سینمای خیالی نیز نمی تواند به این اندازه منظم باشد. میلیونها ساحر ماهر نیز نمی توانند این صنعتها را بسازند. معلوم می شود آن پادشاهی که از دید ما نهان است، معجزه های بزرگی دارد.

ای بی خرد! تو می گویی: "چگونه این مملکت بزرگ تخریب گردیده و در جای دیگر تأسیس خواهد شد؟"

مگر نمی بینی که در هر ساعت انقلابها و دگرگونیهای زیادی همچون آن تبديل مكان رخ می دهد که به عقل تو نمی گنجد. از این جمع شدن و متفرّق گردیدن و از این اوضاع و احوال، فهمیده می شود که در لابلای این گردهم آمدنها و پراکنده شدنها و تشکیلات و تخریبات سریع، مقصد و هدف دیگری وجود دارد... به خاطر اجتماع یک ساعته، به اندازهٔ‌ ده سال مصرف می شود. پس پیداست که این وضعیتها مقصود بالذات نیستند، بلکه یک تمثیل و تقلیدند که پادشاه، با یک معجزه انجام می دهد، و هدف از آن، تصویر برداری و ترکیب آنها و حفظ نتایج و نوشتن آنها است- همان طور که در میدان مانور و امتحان او، هرچیز نوشته و یادداشت می شد-. معلوم می شود که در یک گردهم آیی بزرگ، بر بنیاد همین یادداشتها معامله و رفتار خواهد شد؛ و نیز در یک نمایشگاه عظیم، به طور دایم به نمایش گذاشته خواهد شد، پس باید گفت که این اوضاع و احوال مؤقت و ناپایدار، صورتهای ثابت و میوه های ماندگاری به بار می آورند.

پس این مراسمها به خاطر یک سعادت عظیم، یک دادگاه بزرگ و اهداف والایی است که ما نمی دانیم.

صورت یازدهم:

بیا ای دوست معاند! سوار هواپیما و یا قطاری شویم که به شرق یا غرب یعنی گذشته و آینده می رود تا ببینیم این ذات اعجازگر، در جاهای دیگر چه نوع معجزه هایی نشان داده است.

اینک ببین! در هر طرف عجایبی همچون منزل و میدان و نمایشگاهی که دیده بودیم به چشم می خورد، اما از لحاظ صنعت و صورت با یکدیگر فرق دارند. پس به این امر خوب دقّت کن که، در آن منزلهای بی ثبات، و میدانهای ناپایدار، و نمایشگاههای بی بقاء چه انتظامی از یک حکمت باهر، و چه اشاراتی از یک عنایت ظاهر، و چه علاماتی از یک عدالت عالی، و چه ثمراتی از یک مرحمت وسیع دیده می شود. هرآنکه فاقد بصیرت نباشد به یقین پی می برد که، حکمتی کاملتر از حکمت او و عنایتی زیباتر از عنایت او و مرحمتی فراگیر تر از مرحمت او و عدالتی جلیل تر از عدالت او نمی تواند موجود باشد و هرگز قابل تصور نیست.

اگر بالفرض، آن گونه که تو گمان می کنی در دایرهٔ‌ مملکت آن پادشاه منازلِ دایمی، اماکن عالی، مقامهای ثابت، مسکنهای باقی، اهالی مقیم و رعیت خوشبخت موجود نباشد، آن گاه به خوبی پیداست که این مملکت ناپایدار نمی تواند مظهر حقایق این حکمت، عنایت، مرحمت و عدالت قرار گیرد. و اگر محلّ دیگری برای بازتاب آنها نباشد آنگاه لازم می آید تا با حماقتی مانند انکار خورشید در روز روشن، این حکمت را که در جلو چشم ما قرار دارد و این عنایت را که مشهود و عیان است و این مرحمت را که می بینیم و این عدالت را که علایم و اشارات قویّ آن دیده می شود انکار کنیم. و باید بپذیریم که صاحب این اجراءات حکیمانه و افعال کریمانه و احسانات رحیمانه ای که می بینیم العیاذ بالله! و حاش لله! یک بازیگر سفیه و یک ستمگر غدّار است، که این، به معنی منقلب شدن حقایق به اضداد شان می باشد.

حال آنکه انقلاب حقایق، به اتفاق همهٔ‌ عقلا - به استثنای سوفسطائیان ابلهی که وجود هرچیز را انکار می کنند- محال است و ناممکن. پس باید گفت، بجز این دیار، دیار دیگری وجود دارد و در آنجا یک دادگاه بزرگ و عدالتکدهٔ‌ عالی و مهمان سرای

شکوهمندی موجود است تا این مرحمت و حکمت و عنایت و عدالت بتواند در آنجا به طور کامل تبارز کند.

صورت دوازدهم:

بیا اکنون بر می گردیم و با رؤسا و افسران این جمعیت ها دیدار می کنیم و تجهیزات شان را می بینیم که آیا آن تجهیزات فقط به خاطر سپری نمودن زندگی کوتاهی در این میدان داده شده است.. ویا اینکه به خاطر به دست آوردن زندگی پُر سعادتِ دور و درازی در جایی دیگر ... ما نمی توانیم به هرکس و به همهٔ‌ تجهیزات بنگریم، فقط به عنوان نمونه، به کارت هویت و دفتر این افسر نگاه می کنیم. در این کارت رتبه، معاش، وظیفه، خواسته ها و دستور العمل این افسر نوشته است.

ببین، این درجه نه برای چند روز بلکه برای مدت زمان بسیار زیادی داده می شود. در این جا نوشته است که "این معاش را در فلان تاریخ از خزانهٔ‌ مخصوص خواهی گرفت" حال آنکه آن تاریخ، مدتها بعد و پس از بسته شدن این میدان خواهد آمد. و این وظیفه هم نه به تناسب این میدان مؤقت، بلکه جهت به دست آوردن سعادتی دایمی در قرب پادشاه داده شده است.

و این مطالبات و خواسته ها هم به خاطر چند روزی زندگی در این مهمانخانه مطرح نمی گردد، بلکه فقط می تواند برای زندگی طویل و پُر سعادتی خواسته شود. و این دستور و راهنما هم به خوبی آشکار می سازد که، صاحب این کارت، نامزد جای دیگری است و به عالمی دیگر کار می کند.

ببین، در این دفترها روش استفاده از آلات و تجهیزات نوشته شده و مسئولیت استفاده کنندگان در قبال آنها، درج گردیده است. حال اگر غیر از این میدان، جای بسیار عالی و دایمی دیگری موجود نباشد، این کارت و دفتر کاملاً بی معنی می ماند. و این شخص محترم و فرمانده مکرّم و رییس معظم پایین تر از همهٔ‌ اهالی قرار می گیرد و بدبخت تر و بیچاره تر و ذلیل تر و گرفتارتر و فقیرتر و ضعیفتر از هرکس می شود.

پس با این مقایسه کن. به هر چیزی که دقت کنی گواهی می دهد که، بعد از این دنیای فانی، یک عالم باقی وجود دارد...

ای دوست! این مملکت مؤقت در حکم یک مزرعه است، و به یک آموزشگاه و تجارت خانه می ماند که از پی آن، بدون شک یک محكمه بزرگ و سعادت عظیمی خواهد آمد. اگر این را انکار کنی آن وقت مجبور می شوی کارتها و دفترها و تجهیزات و راهنمای افسران را و حتی خود این مملکت را با همهٔ‌ انتظاماتش و حتی خود حکومت را انکار کنی و موجودیت همهٔ‌ اجراءاتِ به وقوع پیوسته را تکذیب نمایی. آنگاه نمی توان تو را انسان و با شعور خطاب کرد، بلکه بی عقلتر از سوفسطائیان خواهی شد.

مبادا گمان کنی که دلایل تبدیل مملکت به همین "دوازده صورت" منحصر است، بلکه دلایل بی حدّ و حسابی وجود دارد مبنی بر اینکه، این مملکتِ بی قرار و متغیّر، جایش را به یک مملکت بی زوال و مستقّر خواهد داد، و نیز اشاره ها و علامتهای بی حدّ و حسابی وجود دارد که، این اهالی از این میهمانخانه های مؤقتی برداشته شده و به مقرّ دایمیِ سلطنت برده خواهند شد.

بیا تا یک برهان دیگری را که به مراتب قویتر از این دوازده صورت است به تو نشان دهم. آری، بیا و ببین که در بین آن جماعت بزرگی که از دور دیده می شود همان پیام آور گرامی ای که در جزیرهٔ‌ قبلی دیده بودیم و نشان بزرگی با خود داشت، در حال ایراد سخنرانی است. برویم و به سخنان او گوش فرا دهیم. ببین آن پيام آور تابان فرمان بزرگی را که در آن بالاها آویزان است به اهالی خبر می دهد و می گوید:

آماده باشید! ما به سرزمین جاویدانهٔ‌ دیگری خواهیم رفت، چنان سرزمینی که این مملکت در مقایسه با آن، به منزلهٔ‌ یک زندان است. شما به مقرّ سلطنت پادشاه مان خواهید رفت و از مرحمت و احسانات او مستفید خواهید گشت؛ این در صورتی است که شما این فرمان را به خوبی بشنوید و از آن اطاعت کنید... اما اگر نافرمانی نموده و به آن گوش فرا ندهید به زندانهای مهیبی انداخته خواهید شد"

تو خود می بینی که در آن فرمان بزرگ، چنان مُهر اعجاز انگیزی زده شده است که به هیچ وجه قابل تقلید نمی باشد. بجز بی خردانی چون تو، هرکس به طور قطع می فهمد که آن فرمان، فرمان پادشاه است. و آن پیام آور گرامی هم چنان نشانهایی با خود

به همراه دارد که بجز نابینایانی مثل تو، هرکس به یقین باور دارد که او صادقترین مترجمِ أوامر پادشاه است.

آیا این مسألهٔ‌ تبدیل مملکت که آن پیام آور گرامی به اتفاق آن فرمان بزرگ، با تمام توان مدّعی هستند و به تبلیغ آن می پردازند، اعتراضی را به خود راه می دهد؟ به هیچ وجه! مگر این که همهٔ‌ آنچه را که می بینیم انکار کنی.

حال ای دوست! نوبت سخن از توست. هرچه دلت می خواهد بگو!

چه می توانم بگویم، آیا در برابر -این حقیقت بزرگ- می توان چیزی گفت؟ آیا کسی می تواند در نیمه روز، خورشید را انکار کند؟ فقط می توانم بگویم: "الحمدلله؛ صدهزار بار شکر که از تسلّطِ وهم و هوا و از اسارت نفس و هوس نجات یافتم، و از زندان و حبس ابد آزاد گردیدم و باور نمودم که غیر از این مهمانخانة پر آشوب و ناپایدار، سرای سعادتی در قرب پادشاه وجود دارد، و ما هم نامزد رفتن به آنجا هستیم.

بدین ترتیب، این حکایت تمثیلی که کنایه و عبارت از حشر بود در اینجا به آخر رسید. و اینک به توفیق الهی به شرح حقیقت والایی خواهیم پرداخت و در برابر "دوازده صورت" گذشته "دوازده حقیقت متساند" را با یک مقدّمه بیان خواهیم نمود.

مقدّمه

به چند مسأله ای که در جاهای دیگر یعنی در گفتارهای بیست و دوم، نوزدهم و بیست و ششم با چند اشاره توضیح داده شد، اشاره می کنیم.

اشارة اول:

مرد غافل و دوست امینش که ذکرشان در حکایت گذشت، سه حقیقت دارند:

اوّلی: عبارت است از: نفس امّاره و قلبم.

دومی: شاگردان فلسفه و تلامیذ قرآن حکیم اند.

سومی: ملّت کفر و امّت اسلامی است.

عدم معرفت و نشناختن پروردگار متعال، خطرناک ترین ضلالتی است که شاگردان فلسفه و ملّت کفر و نفس اماره در آن گیر مانده اند.

آن گونه که مردِ امین در حکایت گفته بود:

"یک حرف نمی تواند بدون نویسنده باشد و یک قانون هم بدون حاکم."

ما نیز می گوییم:

نوشته شدن کتابی بدون نویسنده محال است، به ویژه کتابی که در هر کلمة آن، کتابی با خط باریک نوشته شده و در هر حرف آن، قصیده ای با قلم ظریف درج گردیده است. بدین سان، از جملة محال ترین محالات است که این کائنات بدون نقاش و آفریننده به وجود بیاید. زیرا این کائنات چنان کتابی است که هر صفحة آن، کتابهای فراوانی را در بر می گیرد و حتی در هر کلمة آن، کتابی وجود دارد و هر حرف آن، حاوی قصیده است.. آری، سطح زمین یک صفحه است و کتابهای فراوانی در آن وجود دارد؛ هر درخت، یک کلمه است و صفحات زیادی در آن موجود است؛ هر میوه، یک حرف و هر هسته یک نقطه است و در این نقطه، برنامه و فهرست درختِ بزرگی نهفته است. پس چنین درختی فقط می تواند نقش قلمِ ذات ذوالجلالی باشد که قدرت و حکمت بی پایان دارد و متّصف به جمال و جلال است. یعنی یک نگاه به هستی و مشاهدة آن، مستلزم این ایمان می باشد، اما کسی که مست و مدهوش ضلالت باشد، هیچ سودی از این نگاه نمی برد.

و آن گونه که هیچ خانه ای بدون بنّاء به وجود نمی آید، به ویژه چنین خانه ای که با نقش و نگارهای عجیب و تزیینات شگفت انگیز و صنعت خارق العاده ای اعمار گردیده است، به حدّی که در هر سنگ آن ظرافت و صنعت کل قصر به کار برده شده است. پس هیچ عاقلی قبول نمی کند که چنین قصری بدون یک بنّای ماهر به وجود بیاید، به خصوص قصری که در هر ساعت، همچون پرده سينما منازل جدیدی در آن با کمال نظم و هماهنگی شکل می گیرد و به آسانیِ عوض کردن لباس، عوض می شود و تغییر می یابد و حتی در هر پرده و صحنة حقیقی، چندین اتاق کوچک ساخته می شود.

پس این هستی بزرگ نیز یک آفریدگار حکیم و علیم و قدیر می خواهد، زیرا این کائنات شکوهمند به کاخی می ماند که ماه و خورشید چراغهای آن است و ستارگان، شمعها و چلچراغهای آن به شمار می روند و زمان هم نخ و تنابی است که آفریدگار ذوالجلال در هر سال عالم دیگری را بر آن می آویزد و نشان می دهد، و در آن عالم، صورتهای مرتّب و منظّمی را در سیصد و شصت طرز و شکل، تجدید می کند و سر از نو، روانه هستی می سازد و با کمال نظم و حکمت آنان را تغییر می دهد.

او سطح زمین را به صورت سفره ای پر از نعمتهای گوناگون قرار داده است و در هر فصل بهار، این سفره را با سیصد هزار نوع از انواع مخلوقاتش می آراید و با احسانات بی حدّ و حسابش پر می سازد. با آنکه این نعمتها مخلوط و درهم آمیخته اند اما با کمال امتیاز و تفاوت از یکدیگر جدا می شوند .. جهات دیگر را با این مقایسه کن.. پس چه گونه می توان از صانع چنین کاخ شکوهمندی غفلت کرد؟

و نیز حماقت بزرگی خواهد بود اگر کسی در نصف روز و در آسمان صاف، خورشید را انکار کند و به رغم دیده شدن درخشش و پرتوهای آن بر روی کف و حبابهای دریا و مواد درخشندة خشکی و بلورهای برف، موجودیت آن را قبول ننماید؛ زیرا در این حالت، انکار موجودیت خورشیدِ واحد، مستلزم آن است که انکار کننده موجودیت خورشیدَکهای حقیقی و اصلی را به تعداد قطره ها و حبابهای دریا و بلورهای برف، بپذیرد و قبول کند! پس آن گونه که پذیرفتن موجودیت خورشید بزرگ در یک ذرّه کوچک، حماقت و دیوانگی است بدین سان، ایمان نیاوردن به خالق ذوالجلال و تصدیق ننمودن اوصاف کمالی او با دیدن این کائنات و مشاهدهٔ‌ دگرگونیها و نوآوری های پی

در پی و منظّم آن، حماقتی است بدتر از حماقت قبلی؛ بلکه هذیان و جنون است، زیرا عدم ایمان به آفریدگار، مستلزم قبول نمودن یک الوهیت مطلق در هر چیز و حتی در هر ذرّه است. چون- به عنوان مثال- هر یکی از ذرّات هوا می تواند در هر گل، هر میوه و هر برگ داخل شود و در آن جا وظیفه اش را انجام دهد؛ حال اگر این ذرّه مأمور و مسخّر نباشد آنگاه لازم می آید که طرز تشکیل و به وجود آمدن هرآنچه را که می تواند وارد آن شود و در آن کار کند، بداند و از صورت و ترکیب و ساختار آن آگاه باشد، یعنی لازم است که علم محیط و قدرت فراگیری داشته باشد تا بتواند دست به چنین کارهایی بزند.

به عنوان مثال، هر ذرّهٔ‌ خاک می تواند سبب رویش انواع بذرها قرار گیرد، حال اگر این ذرّه، مأمور و مسخّر نباشد، لازم می آید که ابزار و آلات معنوی فراوانی به تعداد همهٔ‌ گیاهان و درختان را با خود داشته باشد و یا اینکه قدرت و مهارتی به او داده شود که بتواند نحوهٔ‌ ترکیب گیاهان و درختان را بداند و بسازد وسيمايي را كه بر آنها پوشانيده شده است، بشناسد و ببافد... موجودات دیگر را به این قیاس کن تا بفهمی که در هر چیز دلایل آشکار و فراوانِ وحدانیت وجود دارد.

آري ساختن هر چيز از يك چيز و ساختن و تبديل كردن همه چيز به يك چيز، كاري است مخصوص خالق همه چيز. پس به فرمان پرشكوه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ دقت كن! پس بايد گفت: در صورت قبول نكردن ذات واحد أحد، لازم مي آيد تا إله هايي به تعداد موجودات قبول شود.

اشارهٔ‌ دوم:

در حکایت، از یک پیام آور گرامی سخن به میان آمد و گفته شد: "هر آن که کور نباشد با دیدن نشانهای او در می یابد که آن شخصیت بزرگ به دستور پادشاه حرکت می کند و مأمور ویژهٔ‌ اوست." بدان که این پیام آور گرامی، رسول اکرم (ص) است.

آری، لازم است که چنین هستی زیبا و آن صانع مقدسش چنین رسول اکرمی داشته باشد؛ و این لزوم، همچون لزوم نور بر خورشید است. زیرا آن گونه که نورافشانی نکردن خورشید ممکن نیست، این امکان هم وجود ندارد که ألوهیت، پیامبران بزرگوار را نفرستد و خود را نشان ندهد. مگر امکان دارد جمالی که در نهایت کامل است نخواهد خود را به وسیلهٔ‌ یک راهنما و معرّفی کننده، نشان دهد.

آیا ممکن است یک صنعت کامل و بی نهایت زیبا، علاقمند به نمایش درآمدن نباشد و به وسیلهٔ‌ مبلّغی که نگاه ها را متوجه آن می سازد، شناخته نشود.

آیا ممکن است سلطنت کلّیِ یک ربوبیّت عامّه، نخواهد وحدانیت و صمدانیّتش را به وسیلهٔ‌ شخصیت بزرگواری که دارای دو جناح (دو صفت) است به طبقات مختلف اعلان نماید. در تشریح دو صفت آن شخصیت بزرگوار باید گفت که، یکی، عبودیت کلّی است و او از این لحاظ، نماینده و تمثیل کنندهٔ‌ طبقات مختلف موجودات در پیشگاه خدا می باشد؛ و دوّمی هم صفت رسالت و قربیّت است که از این لحاظ او فرستادهٔ‌ خداوند به سوی همهٔ‌ عالمیان است. آیا ممکن است صاحب یک حُسن مطلق نخواهد محاسنِ جمال و لطایف حُسنش را در آیینه هایی که جمال را بازتاب می دهند ببیند و به مخلوقاتش نشان دهد؟ یعنی توسط یک رسول حبیبش به این کار مبادرت نورزد؟ او که حبیب است و با عبودیّتش خود را محبوب پروردگار قرار می دهد، و هم رسول است و پروردگارش را محبوب مخلوقات می گرداند و جمال اسمایش را نشان می دهد.

آیا ممکن است کسی که گنجینه های پُر از اشیاء و جواهرات شگفت انگيز و معجزات عجیب و ارزشمند دارد، تمایلی به عرضه نمودن آن به مردم و نشان دادن نداشته باشد و کمالات پنهانش را نشان ندهد و به این منظور، یک معرّفی کنندهٔ‌ ماهر و تشهیر کنندهٔ‌ وَصّافی را بر نگزیند؟ آیا ممکن است ذاتی که این کائنات را با مصنوعات زیبایی که بیانگر کمالات اسمای اوست تنظیم نموده و آن را به سان کاخ شکوهمندی قرار داده و با صنعت هاي ظريفش آراسته و به نمایش گذاشته است، معلّم و راهنمایی را جهت تعریف و بیان آن مؤظّف نسازد؟

آیا ممکن است صاحب این کائنات سفیری را برنگزیند و توسط او غایه و هدفِ تحولات این هستی را بیان ننماید و این طلسم مغلق و پیچیده را نگشاید و به این سه سوال مشکلِ موجودات که عبارت است از: "از کجا آمده ام؟ به کجا می روم؟ و چه کاره هستم؟" پاسخ ندهد؟

آیا ممکن است خالق ذوالجلالی که با این مصنوعات زیبا خود را به اهل شعور معرّفی نموده و با نعمتهای ارزشمندی خود را محبوب آن قرار داده است رسولی را نفرستد و در برابر آن نعمتها، مرضیّات و خواسته هایش را از اهل شعور بیان ننماید؟

آیا ممکن است آفریدگاری که نوع انسان را به اختلاف در شعور و جهت گیریها مبتلا نموده و استعدادش را به عبودیّت کلّی مهیّا ساخته است نخواهد به وسیلهٔ‌ یک مرشد و راهنما، نگاههای این نوع را از کثرت به سوی توحید برگرداند؟

بدین سان، دلایل بسیار زیاد دیگری هم وجود دارد که هرکدام به عنوان یک برهان قاطع، "وظایف و مسئولیت های نبوت" را بیان نموده و ثابت می سازد که: الوهیت، نمی تواند بدون رسالت باشد!

اکنون، آیا در جهان کسی ظهور نموده است که شایسته تر از محمد عربی (ص) بوده و بیش از او، جامع اوصاف و وظایف مذکور باشد؟ آیا کسی هست که به منصب رسالت و وظیفهٔ‌ تبلیغ، لایقتر از او باشد؟ آیا زمان، بهتر از او کسی را نشان داده است؟ هرگز، و ابداً! او امام همهٔ‌ انبیا، سرور همهٔ‌ اصفیا، گزیدهٔ‌ همهٔ‌ مقرّبان، سلطان همهٔ‌ مرشدان کاملترین همهٔ‌ مخلوقات است؛ برای نشان دادن رسالت او کافی است که برعلاوهٔ‌ هزاران معجزه اش همانند شقّ قمر و فوران آب از بین انگشتانش و برعلاوهٔ‌ دلایل بی حدّ و حساب نبوّت او، از قرآن عظیم الشأن نام بگیریم، همان قرآنی که دریای حقایق و معجزهٔ‌ کبری است و همچون خورشیدی تابان بر رسالت او صحّه می گذارد و مهر تأیید می زند.. ما در "رسائل ديگر" به ویژه در "گفتار بیست و پنجم" تقریباً از چهل وجه اعجاز قرآن کریم بحث نموده ایم، از این رو، در این جا به همین یادآوری بسنده می کنیم.

اشارهٔ‌ سوم

مبادا به ذهن کسی خطور کند و بگوید: این انسان کوچک چه ارزش و اهمیتی دارد که این دنیای بزرگ جهت محاسبهٔ‌ اعمال او به آخر می رسد و دنیای دیگری گشوده می شود! زیرا همین انسان کوچک به لحاظ جامعیّت فطرتش سرکرده و پیشوای همهٔ‌ موجودات است و وظیفهٔ‌ منادیگری او و فراخوانی به سلطنت الوهیت را برعهده دارد و مظهر عبودیّت کلّی می باشد، لذا از اهمیت شایانی برخوردار است.

باز به ذهن کسی خطور نکند که: این انسان در یک عمر بسیار کوتاه چگونه مستحق عذاب ابدی می شود؟ زیرا کفر، قیمت و درجهٔ‌ این کائنات را که برابر با قیمت و درجهٔ‌ این نامه های صمدانی است به دركه ي بي هدفي و بيهودگي پایین می آورد و هیچ

و پوچ می سازد، و همهٔ‌ کائنات را تحقیر می کند و به انکار و ردِّ همهٔ‌ اسمای مقدّس الهی که جلوه ها و نقش های آن در موجودات دیده می شود، می پردازد و دلایل بی شماری را که نشان دهندهٔ‌ حقانیّت و صدق آفریدگار متعال است، تکذیب می کند، از این رو، کفر، یک جنایت بی پایان است و جنایت بی پایان هم موجب عذاب بی پایان می باشد.

اشارهٔ‌ چهارم:

چنان که در حکایت با دوازده صورت دیدیم، به هیچ وجه ممکن نیست که یک پادشاه بزرگ، مملکت مؤقتی که مانند یک مهمانخانه است داشته باشد، اما مملکت پایدار و ماندگار دیگری که شایستهٔ‌ شکوه و عظمت و سلطنت والای اوست، نداشته باشد.

بدین گونه، به هیچ وجه ممکن نیست که خالق باقی، این عالم فانی را ایجاد نماید و عالم باقی دیگری را خلق نکند. و نیز ممکن نیست که صانع سرمدی، این کائنات بدیع و زایل را خلق کند و کائنات مستقر و دایمی دیگری را ایجاد ننماید. و نیز ممکن نیست که فاطرِ حکیم و قدیر و رحیم، این دنیا را که به منزله نمایشگاه و میدان امتحان و مزرعهٔ‌ مؤقتی است خلق کند و اما دار آخرت را که از همهٔ‌ اهداف و مقاصد آن (دنیا) پرده بر می دارد، خلق نکند.

از "دوازده دَر" می توان وارد این حقیقت شد. و با "دوازده حقیقت" می توان آن درها را گشود. ما از کوتاه ترین و ساده ترین آنها آغاز می کنیم.

حقیقت اول

باب ربوبیّت و سلطنت

و تجلّیِ اسم "ربّ" است

آیا ممکن است ذاتی که از شأن ربوبیّت و سلطنت الوهیت برخوردار است، جهت نشان دادن کمالاتش چنین هستی شکوهمندی را با اهداف بسیار عالی و مقاصد بلندی خلق کند و اما به مؤمنانی که غایات و مقاصد او را با ایمان و بندگی پاسخ داده اند، پاداشی نداشته باشد و اهل ضلالتی را که به ردّ و تحقیر آن مقاصد پرداخته اند، مجازات نکند؟!

حقیقت دوم

باب کَرم و رحمت

و جلوهٔ‌ اسم "کریم و رحیم" است

آیا ممکن است ربّ این عالم که به گواهی آثارش کَرم و رحمت بی پایان، عزّت و غیرت نامحدود دارد، مکافاتی که لایق کرَم و رحمت اوست و مجازاتی که شایستهٔ‌ عزّت و غیرت اوست، نداشته باشد.

آری، اگر انسان به جریانات این دنیا دقت کند، می بیند که به هر جانداری از عاجزترین و ضعیف ترین (٭):آرام زیستن و فراخ بودن معیشتِ نوزادان ضعیف و ناتوان و تنگی معیشت حیوانات درّنده و همچنان چاق بودن ماهیان کودن و تنبل، و ضعیف بودن حیوانات تیزهوش و حیله گری همچون روباه و میمون، دلیل محکمی است بر اینکه رزق حلال به قدر نیاز داده می شود و به قدرت و نیروی موجودات بستگی ندارد. پس پیداست که رزق، مناسبت معکوسی با اقتدار و اختیار دارد، یعنی موجودات به هر اندازه که به اقتدار و اختیارشان اعتماد و تکیه کنند به همان درجه به درد معیشت و زندگی مبتلا می شوند. آن گرفته تا قویترین آن، رزق شایسته و مناسبی داده می شود. و حتی خداوند متعال به ضعیفترین و عاجزترین آنها بهترین روزی را می دهد، و داروی هر مریضی، از جایی که گمان نمی برد می رسد و در اختیارش قرار داده می شود و نیاز هر نیازمندی تأمین می گردد.. پس این مهمانیهای سخاوتمندانه و مهرورزیهای مستمر، نشان می دهد که دست کریم و سخاوتمندی در کار است و این امور را می چرخاند.

به عنوان مثال، در فصل بهار پوشاندن لباسهای زیبا و سندس گونه ای بر تن همهٔ‌ درختان- مثل این که حوریان بهشتی باشند- و آراستن این درختان با جواهرات گلها و میوه ها، و قرار دادن آنها در خدمت ما با تقدیم شیرین ترین و خوش مزّه ترین میوه ها با شاخه های نازک شان که به منزلهٔ‌ دستان نحیف آنها است.. و نیز توانمند ساختن ما به برگرفتن عسلی شیرین و شفابخش از یک حشرهٔ‌ زهراگین.. و پوشاندن زیباترین و نرمترین لباس از پارچه ای که یک حشرهٔ‌ بی دست بافته است، و نگهداری گنجینهٔ‌ یک رحمت بزرگ در یک هستهٔ‌ کوچک برای ما، بداهتاً نشان می دهد که این کارها أثر یک کَرم بسیار زیبا و یک رحمت بسیار لطیف است.

و نیز سعی و تلاش همهٔ‌ مخلوقات- بجز انسان و برخی از جانوران- از خورشید و ماه و زمين گرفته تا کوچکترین مخلوق در راه انجام و ظایف شان با کمال دقّت

و نظم و بدون ذرّه ای غفلت و تجاوز از حدّ، و اطاعت و فرمانبرداری کامل آنها تحت یک هیبت بزرگ، نشان می دهد که این مخلوقات به أمر ذاتی که صاحب جلال و عزت است حرکت می کنند.

و همچنان عنایت و مراقبت سرشار از شفقت و مرحمتِ (٭):آری، یک شیر گرسنه نوزاد ناتوانش را به خودش ترجیح می دهد و گوشتی را که به دست آورده است خودش نمی خورد و به نوزادش می دهد؛ و مرغ ترسو هم برای دفاع و حمایت از جوجه اش به سگ و شیر حمله می کند؛ و درخت انجیر هم خودش گِل ولای می خورد و به میوه هایش که نوزادان اوست شیر خالص می دهد، همهٔ‌ این موارد بداهتاً به بینایان نشان می دهد که این کارها به دستور ذاتی که بی نهایت رحیم و کریم و شفیق است انجام می یابد. آری، کار و فعالیت شعورکارانه و حکیمانهٔ‌ موجودات فاقد شعوری همچون نباتات و حیوانات، بالضروره نشان می دهد که ذات علیم و حکیمی آنان را به کار وامیدارد و آنها از او دستور می گیرند. مؤلف مادران به نوزادان ضعیف و ناتوانشان- چه در نباتات یا حیوانات و یا انسانها- و تغذیهٔ‌ آنها با غذای لطیف و گوارایی چون شیر، جلوه های رحمت بی کرانی را نشان می دهد.

پس مادامی که متصرّف این هستی چنین کَرم بی پایان، چنین رحمت بی کران و چنین جلال و عزت مطلقی دارد، و عزت و جلال مطلق هم خواستار تأدیب بی ادبان است، و کرم بی پایان هم اکرام بی پایانی را می خواهد، و رحمت بی کران نیز طالب احسانات مناسب به خود است، اما در این دنیای فانی و عمر کوتاه فقط جزء ناچیزی از آنها که همچون قطره ای از دریا است تحقق می یابد و تجلّی می کند.

پس لابد دار سعادتی وجود خواهد داشت که لایق آن کرم و شایستهٔ‌ آن رحمت است، ورنه لازم می آید که موجودیت این رحمت مشهود انکار شود که چنین امری، به منزلهٔ‌ انکار وجود خورشیدی است که روز را با نورش پُر ساخته است، زیرا زوالی که بازگشتی به دنبال آن نباشد مستلزم انتفای حقیقتِ رحمت از هستی است، چون چنین زوالی شفقت را به مصیبت، محبّت را به حرقت، نعمت را به نقمت، لذت را به درد و عقل را به آلت شوم و نحسی مبدّل می سازد.

و از سوی دیگر، آن جلال و عزّت نیز مجازات خانهٔ‌ مناسبی باید داشته باشد، زیرا اکثراً ظالمان در عزّت و مظلومان هم در ذلّت و خواری به سر می برند و سرانجام، به همین حالت دنیا را ترک می گویند و می روند. پس معلوم می شود که پاداش و کیفر آنان به محكمه بزرگی موکول می گردد و به تأخیر انداخته می شود و این تأخیر، هرگز به معنی اهمال و نادیده گرفتن نیست.

و در مواردی، در دنیا نیز ستمگران کیفر اعمالشان را می بینند. عذابهایی که در قرون گذشته بر سر اقوام عاصی و نافرمان نازل شده است نشان می دهد که انسان، خودسر و مهار گسیخته نیست بلکه هر آن، در معرض سیلی یک جلال و غیرت قرار دارد. آیا ممکن است انسان، از بین همهٔ‌ موجودات برگزیده شود و وظیفهٔ‌ مهم و استعداد کامل و فراگیری به او داده شود، و پروردگارش هم با این همه مخلوقات منظمش خود را به او معرّفی کند، اما در قبال آن، انسان او را با "ایمان" نشناسد.. و باز پروردگار متعال با ارزانی داشتن میوه های زیبای رحمتش خود را محبوب و دوست داشتنی بگرداند، اما در قبال آن، انسان خود را با "عبادت" محبوب او قرار ندهد.. و باز پروردگار متعال با این نعمتهای رنگارنگش محبت و رحمت خود را به انسان نشان دهد، اما در مقابل آن، انسان با "شکر و حمد" به تجلیل و گرامیداشت آن نپردازد.. آیا ممکن است چنین انسانی بدون کیفر باقی بماند و به حال خود رها شود! و ذات ذوالجلالی که صاحب آن عزّت و جلال است جایی را برای مجازات او آماده نسازد؟

و آیا ممکن است آن پروردگار رحمان و رحیم به مؤمنانی که با شناخت ایمانی از تعریفی که او از خود ارائه نموده بود استقبال به عمل آورده اند و تحبّب او را با عبادت و محبت پاسخ داده اند، و در مقابل رحمتش نیز با شکر و سپاسگزاری ادای احترام نموده اند، دار ثواب و سعادت و خوشبختی ابدی را عطا ننماید؟

حقیقت سوم

باب حکمت و عدالت

و تجلّی اسم "حکیم و عادل" است

آیا ممکن است (٭):جملهٔ‌ "آیا ممکن است" زیاد تکرار می شود، چونکه راز بسیار مهمّی را بازگو می کند، بدین گونه که: کفر و ضلالت عمدتاً از استبعاد ناشی می شود؛ یعنی انسان آن چه را باور ندارد از عقل بعید می داند و محال می شمارد و به انکار آن می پردازد. اما این گفتار (حشر) به طور قطع نشان داده است که: استبعاد حقیقی، محال حقیقی، دوری از عقل، صعوبت واقعی و مشکلاتی که به درجهٔ‌ امتناع است، در راه کفر و در آیین ضلالت قرار دارد. و امکان حقیقی و معقولیت واقعی و حتی سهولتی که به درجهٔ‌ وجوب است در راه ایمان و جادهٔ‌ اسلام قرار دارد.

خلاصه این که: اهل فلسفه در نتیجهٔ‌ استبعاد، به سوی انکار می روند. و این "گفتار دهم" با جملهٔ‌ "آیا ممکن است" نشان می دهد که استبعاد، واقعاً در کجا قرار دارد و مشت محکمی بر دهان آنها می زند. مؤلف ذات ذوالجلالی که با حکمت، انتظام، عدالت و میزانی که از ذرّات گرفته تا سیّارات جریان دارد سلطنت ربوبیّتش را نشان داده است مؤمنانی را که به

ربوبیّت او پناه آورده اند و منقاد حکمت و عدالت او هستند، لطف و احسان ننماید، و بي ادبانی را که با کفر و طغیانشان به عصیان و نافرمانی از آن حکمت و عدالت پرداخته اند، مجازات نکند؟

حال آنکه به انسان، در این دنیای فانی و مؤقت جز بخش ناچیزی از پاداش و یا کیفری که لایق آن حکمت و عدالت است داده نمی شود و به آینده موکول می گردد، چون اکثر اهل ضلالت بدون این که به کیفر اعمالشان برسند، و اغلب اهل هدایت هم بدون این که مکافات ببینند، از این جا می روند.. پس پیداست که داوری در حق آنها به یک محكمه کبری و سعادت عظمی، موکول می گردد.

آری، به وضوح پیداست، ذاتی که در این عالم تصرّف می کند، با حکمت بی پایانی هر کار را انجام می دهد. آیا در این مورد خواستار دلیل هستی؟ پس ببین که پروردگار متعال در هر چیز مصلحتها و فایده ها را رعایت می کند! مگر نمی بینی که در تمام اعضای انسان، به شمول: استخوانها و رگها و حتی در حجرات بدن و در هر جا و هر جزء آن، فایده ها و حکمتهای فراوانی در نظر گرفته شده است، حتی فایده ها و اسرارِ برخی از اعضای بدن به اندازهٔ‌ میوه های یک درخت است، این امر بیانگر این است که هرکاری با دست یک حکمت بی پایان انجام می یابد و عملی می شود.

و نیز موجودیت نظم و هماهنگی کامل در صنعت و آفرینش هر چیز، نشان می دهد که در این هستی با حکمت بی پایانی کار می شود.

آری، درج نمودن برنامهٔ‌ دقیق یک گل زیبا در هستهٔ‌ کوچک آن و نوشتن صحیفهٔ‌ اعمال، تاریخچهٔ‌ زندگی و فهرست تجهیزات یک درخت بزرگ در هستهٔ‌ آن با قلم قَدَر معنوی، به وضوح نشان می دهد که، قلمِ یک حکمت بی پایان مشغول کار است.

و نیز موجودیت صنعت زیبا و ظرافت خاصی در آفرینش هر چیز نشان می دهد که این صنعت و نقش زیبا را یک صانع بی نهایت حکیم پدید آورده است.

آری، درج نمودن فهرست کل کائنات ، کلید همهٔ‌ گنجینه های رحمت و آیینه های همهٔ‌ اسمای حسنی در جسم کوچک این انسان، حکمت فراگیری را در لابه لای یک صنعت زیبا نشان می دهد.. حال آیا ممکن است چنین حکمتی که بر

این همه اجراءات ربّانی مستولی است خواستار تلطیف و احسان بر کسانی که به سایهٔ‌ آن پناه آورده و با ایمان، اطاعت نموده اند، نباشد و ثواب و پاداش ابدی را به آنان ارزانی ندارد؟

آیا تو در مورد انجام یافتن کارها با عدالت و میزان، دلیل می خواهی؟ پس بدان که دادن وجود، و پوشاندن صورت به هرچیز با میزانهای حساس و معیارهای مخصوص، و گذاشتن آن در محلّ مناسب، نشان می دهد که هر کاری بر اساس یک عدالت و میزان بی پایانی، تحقق می یابد.

و نیز دادن حقِّ هر ذی حق به نسبت استعداد و توانمندی اش؛ یعنی تأمین نیازهای مختلف او جهت وجود و تداوم زندگی به گونه ای که مناسب وضعیت اوست، نشان می دهد که دست یک عدالت بی پایان، هرچیز را می چرخاند و اداره می کند. و نیز اجابت دوامدار و برآوردن هرآنچه با زبان استعداد و یا با زبان نیاز فطری و یا با لسان اضطرار و درماندگی خواسته شده است، نشان می دهد که یک عدالت و حکمت مطلق، چرخ هستی را می چرخاند.

حال، آیا ممکن است چنین عدالت و حکمتی که به امداد کوچک ترین نیازِ کوچک ترین مخلوق می شتابد، نیاز بزرگی چون بقایِ بزرگترین مخلوقی چون انسان را اهمال کند و نادیده بگیرد! و بزرگترین خواسته و بزرگترین آرزوی او را بی جواب بگذارد؟ و حشمت و شکوهِ ربوبیّت را پاس ندارد و از اجابت حقوق بندگان تخلّف ورزد؟!.. اما انسانی که عمر کوتاهی را در این دنیای فانی سپری می کند، به حقیقت چنین عدالتی نایل نمی گردد و نمی تواند نایل شود، بلکه به دادگاه بزرگی موکول می شود. زیرا عدالت حقیقی می طلبد که این انسان کوچک، نه به نسبت کوچک بودنش بلکه براساس بزرگی جنایت، اهمیّتِ ماهیت و عظمت وظیفه اش مکافات و مجازات ببیند.. اما از آنجایی که این دنیای فانی و زودگذر به هیچ وجه نمی تواند در خصوص انسانی که برای زندگی ابدی آفریده شده است محل مناسبی جهت احقاق آن عدالت و حکمت باشد، پس حتماً آن ذات عادلِ جلیل ذوالجمال و آن حکیم جمیل ذوالجلال یک جنّت ابدی و یک جهنم دایمی خواهد داشت.

حقیقت چهارم

باب جود و جمال

و تجلّی اسم "جوّاد و جمیل" است

آیا ممکن است جود و سخاوتی مطلق، ثروت بی پایان، گنجینه های بی انتها، جمال سرمدی بی مانند و کمال ابدیِ بی عیب و نقص، خواستار آن نباشد که نیازمندان شکرگزارِ این جود و سخا و مشتاقان و تماشاگران شگفت زدهٔ‌ آن جمال و کمال، برای همیشه در یک سرای سعادت و محلّ ضیافت بسر برند؟

آری، آراستن چهرهٔ‌ دنیا با این همه مصنوعات مزیّن؛ و قرار دادن خورشید به صورت یک چراغ، و آماده ساختن ماه به سان یک لامپ، و گستردن زمین به مانند یک سفرهٔ‌ نعمتی که پُر از انواع غذاهای لذیذ است، و نهادن درختان میوه دار به صورت ظروفی رنگین بر سر آن سفره، و تجدید و تازه کردن آن در هر فصل برای چندین بار، نشان دهندهٔ‌ جود و سخاوت بی حدّ و حساب است.

این چنین جود و سخاوت بی حدّ و حساب، و آن چنان گنجینه های بی پایان و رحمت بی کران، خواستار جایگاهی برای ضیافت و محلّی برای سعادت است که هم جاودان باشد و هم همهٔ‌ آرزوها در آن برآورده شود. و نیز به طور قطع می خواهد آنانی که از آن ضیافت و مهمانی لذت می برند برای همیشه در آن محلّ سعادت دوام کنند و باقی بمانند تا درد زوال و فراق را نچشند، چون آن گونه که زوال درد، لذت است زوال لذت نیز درد می باشد، پس چنین سخاوتی به هیچ وجه خواستار درد و رنج نیست، بلکه موجودیت یک جنّت ابدی را با نیازمندانی که برای همیشه در آن باقی بمانند می خواهد.

زیرا جود و سخاوت بی پایان، خواستار احسان و انعام بی پایان است؛ و احسان و انعام بی پایان هم خواستار منّت داری و امتنان بی پایان می باشد، و این امر، خواستار دوام وجود شخصی است که مستحق احسان است تا با برخودار شدن از نعمت دایمی، شکر و امتنانش را در برابر آن انعام دایمی نشان دهد.. و الّا، لذّت ناچیزی که زوال و فراق آن را تلخ ساخته است و زمان آن هم بسیار کوتاه است، هرگز با مقتضای چنین جود و سخاوتی سازگار نیست.

و باز به نمایشهای گوشه و کنار هستی ای که نمایشگاه صنعت الهی است بنگر، و به اعلانات ربّانی ای (٭):گل بسیار زیبا و آراسته، و میوهٔ‌ مزیّن و شیرینی که با نخ باریکی به نوک شاخه های خشکیده و استخوان مانند آویزان است، بدون شک یک پیام و اعلانی است که صاحبان شعور را به خواندن محاسن صنعت یک صانع صنعتگر و معجزه آفرین و حکیم وا می دارد. (اكنون نباتات را با حيوانات مقايسه كن) که در دست نباتات و حیوانات روی زمین است دقت کن، و به انبیا و اولیایی که خلایق را به سوی محاسن ربوبیّت فرا می خوانند گوش فراه ده و ببین که چگونه همه باهم، کمالات بی عیب و نقص صانع ذوالجلال را با تشهیر صنعتهای خارق العادهٔ‌ او نشان می دهند و دیده ها را به سوی او جلب می دارند.

پس آفریدگار این هستی، کمالات بسیار مهم و حیرت انگیز و پنهانی دارد، و می خواهد با این مصنوعات زیبا آنها را نشان دهد. کمال پنهانِ بی عیب و نقص، دوست دارد در جلو چشمِ تقدیر کنندگان و تحسین کنندگان و ماشاءالله گویندگان به نمایش در آید. و کمال دایمی هم خواستار ظهور دایمی است، و این هم به نوبت خود، دوام وجودِ تقدیر و تحسین کنندگان را می خواهد، زیرا قیمت و ارزش کمال در نظر تحسین کننده ای که باقی و ماندگار نیست، سقوط می کند. (٭):آری، مثال مشهوری است که: زیبا چهره ای، شخصی را که عاشق و مفتون او بود از حضورش می راند و آن شخص برای این که خود را تسلّی داده باشد با خود می گوید: "چقدر زشت و بد قیافه است" و زیبایی او را انکار می کند و نیز روزی، یک خرس از زیر درخت انگوری که خوشه های شیرین آن آویزان بود می گذرد و می خواهد مقداری از آن انگورهای شیرین را بخورد اما دستش به آن نمی رسد و توان بالا شدن بر درخت را هم ندارد، لذا برای این که خود را تسلّی داده باشد با خود حرف می زند و می گوید که: "ترش است" و راهش را می گیرد و می رود. مؤلف و نیز آن گونه که روشنی روز بر موجودیت خورشید دلالت می کند این موجودات بسیار زیبا، با صنعت، تابنده و آراسته ای که در سراسر هستی گسترده است نیز بر محاسن یک جمال معنویِ بی مثل و مانند دلالت دارد، و به لطایف یک حُسن پنهان و بی نظیر اشاره می کند. (٭):موجوداتی که به آیینه شباهت دارند با آنکه به صورت پی در پی در معرض زوال و فنا هستند، بازهم جلوه های عین حسن و عین جمال در چهرهٔ‌ آنانی که از پی آنها آمده اند وجود دارد، این امر نشان می دهد که این جمال، مال خود آنان نیست.. بلکه این جمالها آیات و علایم یک حُسن منزّه و یک جمال مقدّس است. مؤلف بدین سان، جلوه های آن حُسن منزّه و آن جمال مقدّس، از موجودیت گنجینه های پنهان بسیار زیادی در اسمای حسنی و حتی در هر اسم، حکایت دارد.

پس آن گونه که چنین جمال پنهان و عالی و بی نظیر می خواهد محاسنش را در یک آیینه ببیند و ارزش و درجات حُسن و مقیاسهای جمالش را در یک آیینهٔ‌ با شعور و مشتاق مشاهده نماید، این را هم می خواهد که به منظور نگریستن به جمال محبوبش با نظر دیگران، ظهور نماید و تجلّی کند. یعنی می خواهد از دو جهت جمال خود را ببیند:

یکی: مشاهدهٔ‌ جمال بالذات در آیینه هایی که رنگهای مختلف دارند.

و دیگری: مشاهده نمودن جمال با دید تماشا کنندگان، مشتاقان و تحسین کنندگان متحیّر.

یعنی این که: حُسن و جمال می خواهند ببینند و دیده شوند، دیدن و دیده شدن هم خواستار موجودیت تماشا کنندگان مشتاق و تحسین کنندگان متحیر است.. از آن جایی که حُسن و جمال، ابدی و سرمدی هستند، از این رو، خلود و تداوم مشتاقان خود را می طلبند، زیرا جمال دایمی به مشتاق زایل و فانی راضی نمی شود.

زیرا تماشا کننده ای که محکوم به زوال و عدم بازگشت به حیات است، با تصور زوال، محبتش به عداوت، و حیرتش به استخفاف، و احترامش به تحقیر تبدیل می شود، چون آن گونه که انسان خود خواه با آنچه نمی داند دشمن است، با چیزی که دستش به آن نمی رسد نیز عداوت می کند. پس تماشا کنندهٔ‌ محکوم به زوال، در برابر جمالی که شایسته است با محبت بی پایان و شوق و استحسان بی حدّ مقابله شود، عداوت و کین و انکارِ ضمنی را در دل می پروراند؛ و از همین جا، راز دشمن خدا بودن کافر فهمیده می شود.

وقتی آن جود و سخاوت نامحدود، و آن حُسن و جمال بی مانند و آن کمال بی عیب و نقص، خواستار ابدی بودن شکرگزاران و مشتاقان و تحسین کنندگان است و ما در این مهمانخانهٔ‌ دنیا می بینیم که هرکس به زودی کوچ می کند و می رود و ناپدید می گردد و فقط اندکی از احسان آن سخاوت را می چشد و اشتهایش باز می شود و قبل از سیر شدن، دنیا را ترک می کند و می رود؛ و از آن جمال و کمال نیز فقط پرتوی ناچیز و حتی سایهٔ‌ ضعیف آن را برای لحظه ای می بیند و قبل از اشباع شدن می رود. يعني به يك تماشاگه دایمی مي رود.

خلاصه: آن گونه که این هستی با تمام موجوداتش به طور قطع به صانع ذوالجلال دلالت می کند، صفات مقدّس اسمای حسنای صانع ذوالجلال نیز به دار آخرت دلالت می کند و آن را نشان می دهد و خواستار آن است.

حقیقت پنجم

باب شفقت و عبودیت محمد (ص)

و تجلّی اسم "مجیب و رحیم" است

آیا ممکن است ربّی که شفقت و رحمت بی کران دارد و کوچک ترین نیاز کوچک ترین مخلوق را می بیند و آن را از جایی که گمان نمی برد، با کمال شفقت و مهربانی برآورده می سازد، و پنهان ترین صدای پنهان ترین مخلوق را می شنود و به امداد آن می رسد و هرآنچه را که با زبان حال و قال خواسته شده است اجابت می کند؛ آیا ممکن است چنین پروردگار اجابت کننده و مهربان، بزرگترین نیاز بزرگترین بنده (٭):آری، کسی که سلطنت و فرمانروایی اش از هزار و سیصد و پنجاه سال بدین سو ادامه دارد و در اغلب اوقات، تعداد امتش بیش از سیصد و پنجاه میلیون بوده است و آنان هر روز با او تجدید بیعت می کنند، و به کمال و جایگاه بلند و بالای او گواهی می دهند و با کمال اطاعت و فرمانبری، منقاد اوامر او هستند.. و نصف کرهٔ‌ زمین و خمس بشریت به مسلک او درآمده و با رنگ معنوی اش خود را می آرایند، و شخصیت شریف او محبوب دلها و مربّی ارواح آنان قرار گرفته است، بدون شک او بزرگترین بندهٔ‌ رب العالمین است.. و نیز اکثر انواع کائنات با حمل میوه ای از میوه های معجزاتش از وظیفه و رسالت او استقبال به عمل آورده اند، پس بدون شک، او دوست داشتنی ترین مخلوق خالق این هستی است.. و از سوی دیگر، بشریت هم حاجتی همچون بقا و خلود دارد و با همهٔ‌ استعداد و توانش آن را می خواهد، و این حاجت هم انسان را از اسفل سالفین نجات داده و به اعلی علیین می رساند.. پس این حاجت، حاجت بزرگی است و شخصی که آن را از طرف عموم بشریت به درگاه قاضی الحاجات تقدیم می کند، بدون شک بزرگترین بنده است. مؤلف و دوست داشتنی ترین مخلوقش را برآورده نسازد و به کمک او نشتابد!

آری، به عنوان مثال: لطف و سهولتی که در خصوص تغذیه و تربیت حیوانات ضعیف و نوزادشان به مشاهده می رسد، به خوبی نشان می دهد که مالک این هستی با یک رحمت بی کران، ربوبیّت می کند. آیا امکان دارد ربوبیّتی که اینقدر مشفق و مهربان است، زیباترین دعایِ برترین مخلوق را قبول نکند؟ این حقیقت را در "گفتار نوزدهم" بیان نموده بودم و در این جا هم تکرارش می کنم.

ای دوستی که همراه با نفسم به من گوش فرا می دهی! در حکایت تمثیلی گفته بودیم: "در یک جزيره، اجتماعی برپا است، و یک پیام آور گرامی در حال ایراد سخن است" پس حقیقتی که حکایت به آن اشاره می کند بدین قرار است:

بیا! تا از قید و بند زمان بدر آییم و با افکار خود به عصر سعادت و با خیال خود به جزیرة العرب برویم تا رسول اکرم (ص) را در حال انجام وظیفه و عبادت ببینیم و زیارتش کنیم. ببین! او آن گونه که با رسالت و هدایتش سبب حصول سعادت ابدی و وسیلهٔ‌ وصول آن است، با عبودیّت و دعایش نیز سبب وجود آن سعادت و وسیلهٔ‌ ایجاد جنت می باشد.

پس ببین! این پیامبر بزرگوار، در یک صلات کبری و با عبادتی والا به خاطر سعادت ابدی دعا می کند که گویا جزیرة العرب و حتی سراسر زمین با نماز او نماز می گزارد و به دعای او آمین می گوید و به نیایش می پردازد، چون عبودیت آن حضرت (ص)، عبودیت همهٔ‌ امتش را که پیرو او هستند تضمّن می کند و دربر می گیرد، چنانکه - به سرّ موافقت در اصول- سِرّ عبودیّت همهٔ‌ انبیا علیهم السلام را نیز دربر می گیرد.

او آن صلات کبری را با چنان جماعت بزرگی ادا می کند و با چنان رقّت و تضرّعی به نیایش می پردازد که گویا همهٔ‌ انسانهای کامل و نورانی بنی آدم، از زمان آدم (ع.س.) گرفته تا عصر ما و حتی تا قیامت، به او اقتدا نموده و به دعایش آمین می گویند. (٭):آری، از روزی که مناجات احمدیه (ص) آغاز گردیده است تا امروز همهٔ‌ صلاتها و سلامهایی که امت او می خواند در واقع یک آمین دایمی و اشتراک عمومی به دعای آنحضرت است. حتی هر درودی که به ایشان فرستاده می شود آمینی است به دعای او، و صلات و سلامی که هر فرد امتش در نماز می خواند و دعایی که شافعی ها پس از اقامت می خوانند، یک آمین عمومی به دعایی است که پیامبر اکرم صلی الله عیله وسلم در خصوص سعادت ابدی نموده اند. از این رو، پیامبر بزرگوار ما در دعای خویش بقا و سعادت ابدی را می طلبد و این همان چیزی است که انسان خواستار آن است و با تمام توان با زبان حال فطرتش آن را آرزو می کند، لذا همهٔ‌ کسانی که به نور ایمان منوّر گردیده اند از پشت او آمین می گویند. آیا امکان دارد این دعا قرین اجابت واقع نشود! مؤلف ببین! او به خاطر یک نیاز عمومی که بقا و جاودانگی است آن چنان دعا می کند که نه تنها اهل زمین بلکه اهل آسمانها و حتی همهٔ‌ موجودات به دعا و نیایش او اشتراک نموده و با زبان حالشان می گویند: "آری، پروردگارا! دعایش را قبول کن، ما هم خواسته های او را می خواهیم."

باز ببین! او آن چنان غمگینانه و محبوبانه و مشتاقانه و متضرّعانه سعادت ابدی و ماندگار را می خواهد که همه هستی را اندوهگین می سازد و به گریه در می آورد و در دعایش سهیم می سازد.

ببین! او سعادت و خوشبختی را برای چنان مقصد و هدف والایی می خواهد و دعا می کند که انسان و همهٔ‌ مخلوقات را از سقوط در اسفل سافلین که فنای مطلق و بی ارزشی و بیهودگی است، نجات داده و به اعلی علّیینی که سراسر ارزش و بقا است بالا می کند و وظایف و مسئولیتهای والایی به او می سپارد و این شایستگی را به او می دهد که به منزلت و درجهٔ‌ نامه های صمدانی شدن، دست یابد.

ببین! او با گریه و زاری استمداد می کند و با طلب و آرزویِ برخاسته از اعماق وجودش به حدّی التماس می کند که گویا آه و ناله اش را به همهٔ‌ موجودات و حتی آسمانها و عرش می شنواند و آنان را به وجد و شوق در می آورد و با سهیم ساختن در دعایش به گفتن "آمین، اللهم آمین" وا می دارد. (٭):آری، چنانکه مشهود است، متصرّف این هستی در تمام تصرّفاتش عالمانه و بصیرانه و حکیمانه کار می کند، پس به هیچ وجه ممکن نیست این متصرّف از افعال و حرکات ممتازترین فرد در بین مخلوقاتش آگاه نباشد. و نیز به هیچ وجه ممکن نیست که آن متصرّف علیم در حالی که از حرکات و دعاهای آن فرد ممتاز آگاه است، در برابر آن بی اعتنا بماند و هیچ اهمیتی به دعاهای او قایل نشود. و باز به هیچ و جه ممکن نیست که آن متصرف قدیر و رحیم درحالی که به دعاهای او بی اعتنا نیست، آن دعاها را قبول نکند. آری، با نور پیامبر اکرم (ص) شکل هستی دگرگون شد، و ماهیت حقیقی انسان و هستی به برکت آن نور و روشنایی منکشف گردید و معلوم شد که: موجودات این هستی نامه های صمدانی هستند و به خواندن اسمای حسنای الهی وامیدارند، و هریک از آنها یک مأمور مؤظف است و با ارزش و معنی والایی که دارند شایستهٔ‌ بقا هستند. اگر آن نور نمی بود هستی زیر پرده های تاریک اوهام قرار می گرفت و به فنا و نیستی مطلق محکوم می گشت و بی فایده و بی معنی و حتی عبث و بیهوده می ماند و بازیچهٔ‌ دست تصادف می شد. پس بخاطر همین است که، آن گونه که انسانها به دعای او آمین می گویند، هر موجودی در عرش و فرش و در ثری و ثریّا به نور او افتخار نموده و اظهار علاقه می کنند؛ در واقع روح و مغز عبودیت محمدی، دعا است. و حتی حرکات و وظایف کائنات هم یک نوع دعا است. به عنوان مثال، رشد و تحولات یک بذر، نوعی دعا است که او به وسیلهٔ‌ آن از آفریدگارش می خواهد که او را به یک درخت تبدیل کند. مؤلف ببین! او سعادت و بقا را از چنان قدیری که سمیع و کریم است و از چنان علیمی که بصیر و رحیم است می خواهد که پنهان ترین آرزو و مخفی ترین نیازِ پنهان ترین ذی حیات را می بیند، می شنود، قبول می کند و با کمال مرحمت، برآورده می سازد، حتی اگر این دعا با زبان حال هم باشد آن را اجابت می کند.

آری، او با چنان حکمت و بصیرت و مرحمت، به امداد آن می رسد و اجابت می کند که تردیدی باقی نمی گذارد که آن تربیت و تدبیر، مخصوص چنین ذات سمیع و بصیر و کریم و رحیم است.

آری، این فخر کائنات (ص) که شرفِ نوع انسان و فرید کَون و زمان است و همة بنی آدم را پیشوایی می کند و با قرار گرفتن بر کرهٔ‌ زمین، و با روی آوردن به سوی عرش اعظم به دعا و نیایشی می پردازد که شامل حقیقت عبودیت احمدی که خلاصهٔ‌ عبودیّت بشریت است می باشد. ببین، او چه می خواهد؟ بیا تا به او گوش فرا دهیم:

او به خود و به امتش سعادت ابدی را می خواهد. او خواستار جاودانگی در دار بقا است. او جنت و نعمتهای آن را می طلبد. او بهشت را همراه با همهٔ‌ اسمای مقدس الهی که جمالش را در آیینهٔ‌ موجودات نشان داده است می طلبد، و چنان که می بینی آن اسمای حسنی را شفاعتگر و میانجی قرار می دهد.

اگر هیچ یک از اسبابِ موجبهٔ‌ آخرت و هیچ یک از دلایل وجود آن نمی بود، فقط یک دعای این پیامبر گرامی (ص) کافی بود تا سبب ایجاد جنت شود، همان جنتی که آفریدن آن در برابر قدرت خالق رحیم ما به اندازهٔ‌ پدید آوردن فصل بهار، راحت و آسان است.

(٭):آری، نشان دادن نمونه های بی حد و حسابی از صنعت خارق العاده در سطح زمینی که در مقایسه با آخرت به منزلهٔ‌ یک صفحهٔ‌ بسیار تنگ است، و به نمایش درآوردن مثالهایی از حشر و قیامت در سیصدهزار مخلوقِ موزون و منظم، و نوشتن و درج نمودن آنها در آن صفحهٔ‌ واحد با این نظم و هماهنگی، بدون شک، مشکل تر و پیچیده تر است از ساختن و آماده نمودن جنت شکوهمند و لطیف در عالم وسیع آخرت. پس می توان گفت: به هر پیمانه ای که جنت بزرگتر از بهار باشد، به همان پیمانه خلقت باغچه ها و گلهای بهار مشکل تر و حیرت افزا تر است. مؤلف

آری، به قدیر مطلقی که در فصل بهار سطح زمین را به سان مثالی برای حشر قرار داده و صدها هزار نمونهٔ‌ حشر و رستاخیز را به وجود آورده است، آفریدن بهشت چگونه می تواند مشکل باشد؟

پس آن گونه که رسالت او (ص) سبب گشوده شدن این دار امتحان گردیده و باعث آشکار شدن راز "لَوْ لَاکَ لَوْ لَاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْاَفْلَاک" شد، عبودیّتش نیز سبب گشوده شدن آن دار سعادت ابدی قرار گرفت.

پس آیا ممکن است این انتظام هستی که عقلها را به حیرت انداخته است و صنعت متقن و جمال ربوبیّتی که تحت پوشش یک رحمت بی کران قرار دارد، با عدم اجابت آن دعا، یک قبح شنیع و ظلم فجیع و یک هرج و مرج را قبول کند! یعنی جزئی ترین و بی اهمیت ترین خواسته ها و صداها را با اهمیت کامل بشنود و برآورد و عملی سازد، اما مهمترین و ضروری ترین آرزوها را بی اهمیت بشمارد و نبیند و نشنود و اجابت نکند حاشا و کلّا، صد هزار بار حاشا و کلّا! چنین جمالی، هرگز با پذیرفتن این زشتی، زشت نمی شود.

(٭):آری، انقلاب حقایق، بالاتفاق محال است. و محالتر از همه این است که یک ضدّ به ضدّ خود منقلب شود، و در بین این ها هم آن چه که هزاران بار محال است این است که یک ضدّ با حفظ ماهیتش، به عین ضدّ خود منقلب گردد، مثل این که یک جمال بی پایان، با حفظ این جمال، به زشتی حقیقی تبدیل شود! پس تبدیل شدن این جمال ظاهر و آشکارِ ربوبیّت به ضدّ خودش - با حفظ ماهیتش- از جمله محالترین و شگفت انگیزترین مثالهای باطل است. مؤلف

پس آن گونه که رسول اکرم (ص) با رسالتش دروازهٔ‌ دنیا را باز کرد، با عبودیّتش هم درِ آخرت را خواهد گشود.

حقیقت ششم

باب حشمت و سرمدیّت

و تجلّیِ اسم "جلیل و باقی" است

آیا ممکن است ربوبیّت شکوهمندی که همهٔ‌ موجودات را از خورشیدها گرفته تا درختان و ذرّات، به عنوان سربازان گوش به فرمان، تسخیر و اداره می کند سلطنتش را فقط بر همین فانیهای بیچاره و پریشانی که زندگی مؤقتی را در این مهمانخانهٔ‌ دنیا سپری می کنند منحصر سازد و مقرّی باقی و سرمدی را برای شکوه و سلطنتش نیافریند و مدار ربوبیّت عالی و ابدی را ایجاد نکند؟!

آری، اجراءات شکوهمندی همچون تبدیل فصلها.. و تصرفات بزرگی همچون به گردش درآوردن سیارات.. و تسخیرات مهیبی همچون گهواره ساختن زمین و چراغ ساختن خورشید.. و تحولات وسیعی همچون زنده کردن و آراستن زمینِ مرده و خشکیده، نشان می دهد که در پشت پرده، ربوبیّت معظم و بزرگی وجود دارد و با یک سلطنت پر شکوه، حکم روایی می کند؛ پس چنین سلطنتِ ربوبیّت خواستار رعیّتی است که مناسب آن باشد و مظاهر شایسته ای را می طلبد.

حال آنکه می بینی، با مزیّت ترین بنده ها و جامعترین رعایای او، به صورت آشفته و پریشان در این مهمانخانهٔ‌ دنیا مؤقتاً جمع شده اند، و خود مهمانخانه هم هر روز پُر و خالی می شود. و رعایا هم فقط به خاطر تجربه و آزمایشِ وظیفهٔ‌ شان مؤقتاً در این میدان امتحان بسر می برند، و میدان هم در هر ساعت تبدیل می شود. و همهٔ‌ افراد آن رعیت، به قصد تماشا نمودن نمونه های احسانات ارزشمند و صنعتهای بدیع صانع ذوالجلال در نمایشگاه های بازار هستی، برای دقایقی در این نمایشگاه می ایستند و به منظور تجارت، تماشا می کنند و سپس ناپدید می گردند و خود این نمایشگاه هم در هر دقیقه، متحول می شود؛ و آن که رفته باز نمی آید و آنکه آمده است می رود. پس این حال و این وضعیت، قطعاً نشان می دهد که در پشت این مهمانخانه واین میدان و این نمایشگاه ها، قصرهای دایمی و مساکن ابدی قرار دارد که شایستهٔ‌ آن سلطنت سرمدی است و باغها و گنجینه هایی موجود است که اصلِ نمونه ها و صورتهایی که در این دنیا دیده بودیم در آنجا قرار دارد و خالص و ناب است. پس معلوم می شود تپ و تلاش این جا به خاطر دست یافتن به آنها است.. در اینجا استخدام می کند و در آنجا پاداش می دهد. پس هرکس با توجه به استعداد و تلاشش، در آنجا سعادتی دارد - به شرطی که آن را از دست ندهد-.

آری، محال است که چنین سلطنت سرمدی فقط بر همین فانیهای ذلیل منحصر بماند.

به این حقیقت، از لابه لای دوربین این مثال بنگر:

فرض کن تو در راهی می روی و می بینی که در مسیر راه، كاروانسرايی وجود دارد که یک پادشاه بزرگ آن را به میهمانانش ساخته است، و به خاطر شادمان نمودن میهمانان و عبرت گرفتن آنها، میلیونها سکهٔ‌ طلایی را در راه تزیین و آراستن آن كاروانسرا به مصرف می رساند. اما آن میهمانان به مدت کوتاهی به تماشای گوشه های ناچیزی از تزیینات می پردازند و اندکی از آن غذاها را با شتاب می چشند و قبل از سیر شدن، كاروانسرا را ترک می کنند و می روند؛ اما هر میهمان با دوربین مخصوصی که دارد از اشیای آن كاروانسرا تصویربرداری می کند و کارگران صاحب كاروانسرا هم از اعمال و رفتار میهمانان، با کمال دقت و امانت، فلم برداری می کنند؛ و نیز می بینی که آن پادشاه، بخشهای عمدهٔ‌ تزیینات با ارزش را روزانه تخریب می کند و به میهمانان جدیدش

تزیینات جدیدی را به وجود می آورد. پس از دیدن اینها آیا شبهه ای باقی می ماند که، شخصی که این كاروانسرا را در مسیر این راه ساخته است، قصرهای بسیار بلند و دایمی و گنجینه های ارزشمند پایان ناپذیر و سخاوت بزرگ و مستمرّی دارد و با نشان دادن لطف و کَرمش در این کاروانسرا، اشتهای میهمانان را به چیزهایی که در نزد خود دارد باز می کند و رغبت و تمایلشان را به هدایایی که برای آنها آماده ساخته است، تحریک می کند و بر می انگیزد؟!

بدین سان، اگر از لا به لای این مثال در اوضاع این میهمانخانهٔ‌ دنیا تأمل کنی و با درایت و هوش، در آن بیندیشی، به این نُه اساس پی خواهی برد:

اساس اول:

خواهی فهمید که این دنیای شبیه به آن مهمانسرا نیز به خاطر خودش نیست، و محال است که به خودی خود این شکل و صورت را به خود بگیرد، بلکه مهمانخانه ای است که با حكمت ساخته شده است و همواره پُر و خالی می شود و کاروان مخلوقاتی که از راه رسیده اند، در آن منزل می کنند و می روند.

اساس دوم:

و نيز خواهي فهميد كه ساکنان این مهمانسرا میهمانانی هستند که پروردگار کریم شان آنان را به دارالسلام دعوت می کند.

اساس سوم:

خواهی فهمید که تزیینات موجود در این دنیا فقط به خاطر تلذّذ و بهره وری نیست، چون اگر برای لحظه ای لذت آور باشد، با فراقش ساعتها رنج می دهد؛ به تو می چشاند و اشتهایت را باز می کند اما سیرت نمی سازد، زیرا عمر تو و یا عمر او بسیار کوتاه است و به سیر شدن کافی نیست. پس این تزییناتی که ارزش شان عالی و عمرشان کوتاه است، به خاطر عبرت (٭):با آنکه بها و ارزش هر چیز بسيار زیاد و صنعت و ظرافتش خیلی عالی و زیبا است، اما عمرش کوتاه و مدت زندگی اش بسیار ناچیز می باشد، پس پیداست که این اشیاء صرفاً برای نمونه و به منزلهٔ‌ تصاویر اشیای دیگر اند. وضعیت این اشیاء به گونه ای است که انگار توجه و دید مشتریان را به اصل آن اشیاء جلب می دارند، پس می توان گفت که: زینتهای این دنیا عبارتند از: نمونه های نعمتهای بهشتی که پروردگار رحمان با فضل و لطفش آن را برای بندگان محبوبش آماده ساخته است و حقیقتاً نیز چنین است. و شکر و تشویق جهت دست یافتن به اصول آن است و برای اهداف بلند و بالای دیگری است.

اساس چهارم:

خواهی فهمید که زینتهای موجود در این دنیا

(٭):آري وجود هرچیز، غایه های متعدد و حیات آن هم، نتایج فراوانی دارد، پس آنگونه که اهل ضلالت می پندارند وجود و حیات هیچ پدیده ای به اهداف و مقاصدی که متوجه دنیا و یا خود آن پدیده است، منحصر نمی باشد، از این رو، بیهودگی و بی هدفی، توان رخنه در آن را ندارد. پس غایه های وجود و نتایج زندگی هرچیز به سه قسم است:

اولین و برترین آن: متوجه صانع و آفریدگار آن است. و آن عبارت است از : عرضه نمودن صنعتهای ظریف و زیبای آن چیز در برابر انظار شاهد ازلی سبحانه و تعالی به شکل یک رژهٔ‌ نظامی که به این نظر، زنده ماندن آن چیز به اندازهٔ‌ یک آنِ سیّال کافی است، بلکه پیش از به وجود آمدن، استعداد بالقوهٔ‌ آن که به منزلهٔ‌ نیّت است نیز کافی می باشد. به طور مثال: مخلوقات لطیفی که به سرعت زایل می گردند و بذرها و هسته هایی که پا به عرصهٔ‌ هستی نه نهاده اند یعنی به بار نه نشسته و میوه و گل نداده اند، این غایه و هدف را به خوبی برآورده می سازند، پس بیهوده و بی فایده نیستند. زیرا نخستین غایه و هدف هرچیز این است که، با زندگی و با وجودش معجزات قدرت و آثار صنعت صانعش را در برابر نظر عنایت او اعلان و اظهار نماید.

قسم دوم: از غایهٔ‌ وجود و هدف زندگی، متوجه اهل شعور است؛ یعنی هرچیز به منزلهٔ‌ یک نامهٔ‌ ربّانی سرشار از حقایق است و به مثابه یک قصیدهٔ‌ پُر لطافت می باشد و در حکم یک کلمهٔ‌ حکمت نما است که آفریدگار ذوالجلال، آن را به انظار ملایکه و جن و حیوان و انسان عرضه می دارد و آن ها را به مطالعهٔ‌ آن فرا می خواند، یعنی هرچیز برای هر ذی شعوری که به سوی آن می نگرد، محلّی است برای مطالعه و تأمل و عبرت.

قسم سوم: از غایهٔ‌ وجود و هدف زندگی، متوجه نفس آن چیز است که عبارت است از: اهداف و مقاصدی جزئی همچون تلذذ و تنزّه و بقاء و داشتن زندگیِ راحت و آرام. به گونهٔ‌ مثال: یکی از نتایج و فواید کار کشتی رانی که در یک کشتی بزرگ پادشاه کار می کند به خود کشتیران بر می گردد که مزد و حقوق اوست، اما نود و نه در صد سود و نتایج کشتی به پادشاه عاید می شود، بدین سان، اگر غایه ای که به خود آن چیز و به دنیای او متوجه است یکی باشد، نود و نه درصدش به آفریدگار آن بر می گردد.

پس راز موافقت و سازش میان "حکمت و جود" یعنی میان "اقتصاد و سخاوت بی پایان" که ظاهراً ضد و نقیض یکدیگر اند در همین تعدد غایات نهفته است. جهت توضیح بیشتر باید گفت: اگر یک غایه مورد نظر باشد، در این حالت، جود و سخا حکم روایی می کند و اسم "جوّاد" به تجلّی می پردازد، پس از نقطه نظر این غایه، میوه ها و حبوبات، به حدّ حساب نمی گنجد، یعنی جود و سخاوت بی پایانی را نشان می دهند؛ اما اگر همهٔ‌ غایه ها در نظر گرفته شود آنگاه حکمت آشکار می گردد و چیره می شود و اسم "حکیم" به تجلّی می پردازد و در این هنگام حکمتها و غایه های هر میوه به تعداد میوه های یک درخت بالغ می گردد، و بدین گونه این غایه ها به سه قسمی که ذکرشان گذشت تقسیم می شود. پس این غایه های عمومی به یک حکمت نامتناهی و اقتصاد نامحدود اشاره می کند و لذا حکمت بی پایان، با جود و سخای بی پایان که ظاهراً ضد یکدیگر به نظر می رسند گردهم می آیند و یک جا می شوند. به عنوان مثال: یکی از اهداف لشکر، تأمین رفاه و آسایش است، هرگاه به همین یک دید به لشکر بنگری می بینی که تعداد سربازان بیش از حدّ نیاز و ضرورت است، اما اگر اهداف دیگری همچون: پاسداری از حدود و مجاهده با دشمنان را هم مد نظر قرار دهیم، آنگاه می بینیم که تعداد سربازان لشکر انگار فقط به اندازهٔ‌ نیاز است نه بیشتر.. پس این تعداد، متوازن با حکمت است، زیرا حکمتِ حکومت با عظمت و شکوه آن یکجا می شود و در این حالت، می توان گفت که: لشکر بیش از حد نیاز نیست. مؤلف

به مثابه صورتها و نمونه های

نعمتهایی است که با رحمت خداوندی در جنّت برای مؤمنان ذخیره شده است.

اساس پنجم:

خواهی فهمید كه این مصنوعات فانی به خاطر فنا نیستند، و به این خاطر آفریده نشده اند که لحظه ای دیده شوند و سپس محو و نابود گردند، بلکه در این جا به مدت کوتاهی جمع شده و وضعیت و جایگاه مطلوب شان را گرفته اند تا از آنها تصویر برداری گردد و معانی شان فهمیده شود و نتایج شان تدوین گردد تا به اهل خلود و جاودانگی، مناظر دایمی و همیشگی را نسج نمایند و ببافند و در عالم بقا هم مدارِ غایه های دیگر شوند.

از مثال آتی فهمیده می شود که اشیاء به خاطر بقا آفریده شده اند، نه فنا، و حتی فنای ظاهری شان هم به مفهوم مرخّصی و پایان یافتن وظیفه و مأموریت است. پس آنچه از یک جهت به فنا می رود از جهات بسیار زیادی باقی می ماند؛ به گونهٔ‌ مثال: به یک گُلی که یکی از کلمات قدرت الهی است بنگر و ببین که به مدّت کوتاهی تبسّم می کند و به ما می نگرد و سپس در پشت پردهٔ‌ فنا پنهان می شود، اما همچون واژه ای که از دهانت خارج شده است، او هم می رود و هزاران مثالش را در گوشها به ودیعه می ماند و به تعداد عقلهای شنونده معانی اش را در عقول برجا می گذارد و پس از انجام وظیفه اش که افادهٔ‌ معنی بود، راهش را می گیرد و می رود. پس این گل نیز قبل از رفتن، صورت ظاهری اش را در حافظهٔ‌ هرچیزی که دیده است می گذارد و ماهیت معنوی اش را هم در بذرش جا می دهد، گویی هر حافظه و هر بذر، به منزلهٔ‌ عکس و تفسیری است جهت حفظ زینت و زیبایی و تصویر آن، و محلّی است جهت دوام بقای آن.

وقتی با مصنوعی که در پایین ترین سطح حیات قرار دارد چنین رفتاری به خاطر بقاء صورت گیرد، به خوبی می توان دریافت که انسانی که در بالاترین طبقهٔ‌ حیات بسر می برد و مالک روحی ماندگار است، چقدر با بقا و جاودانگی ارتباط دارد. وقتی عکس و تصویر نباتات گلدار و میوه دار و قانون ترکیب شان که اندکی به روح شباهت دارد،

در بذرها و هسته های ذره مانند آنها با کمال نظم و به رغم انقلابهای پر هرج و مرج، محافظت و نگهداری می شود، به خوبی می توان دریافت که روح انسان که دارای خصلتهای جامع و ماهیت والایی بوده و یک قانون امری ذی شعور و نورانی است و وجود خارجی پوشانده شده است چقدر با بقا پیوند دارد و مرتبط است.

اساس ششم:

و نیز خواهی فهمید که انسان، خودسر و مهار گسیخته رها نشده است تا در هرجا که خواسته باشد بچرد، بلکه همهٔ‌ اعمال و کردار او یادداشت و فلمبرداری می شود و همهٔ‌ افعالش ثبت و ضبط می گردد تا به محاسبه کشانده شود.

اساس هفتم:

خواهی فهمید که مرگ و نابودی ای که در فصل پاییز به سراغ مخلوقات بهار و تابستان می آید، فنای همیشگی و اعدام ابدی نیست، بلکه مرخّصی

(٭):آری، میوه ها و گلها و برگهایی که بر فراز درختان- که گنجینه های ارزاق رحمت الهی هستند- قرار دارند و از شاخه های درختان آویزان اند، پس از آن که پیر شدند و وظایف خود را انجام دادند باید بروند تا دَر به روی آنانی که از پی شان همچون سیل به راه افتاده اند و آمده اند، بسته نشود و مانع وسعت رحمت نشوند و سدّ راه خدمت سایر همنوعان شان قرار نگیرند؛ و از سوی دیگر، خودشان هم با از بین رفتن جوانی، خوار و ذلیل می شوند.

پس بهار نیز یک درخت میوه دار است و حشر و رستاخیز را به نمایش می گذارد. و عالم انسان هم در هر عصر یک درخت عبرت انگیز است. و زمین نیز یک درخت قدرت و محشر عجایب است. و خود دنیا هم درخت حیرت انگیزی است که میوه های آن به بازار آخرت فرستاده می شود. مؤلف

آنها پس از انجام و اتمام وظایف شان است. و نیز زمینه سازی و خالی نمودن مکان به مخلوقاتی است که در بهار جدید می آیند و جای موجودات قبلی را اشغال نموده و وظیفه و مأموریت خود را انجام می دهند.

و نیز هشدار و تنبیه های سبحاني است به اهل شعوری که غفلت وظایف شان را از یادشان برده و سکر و مستی هم آنان را از شکر باز داشته است.

اساس هشتم:

ونيز خواهی فهمید که صانع سرمدیِ این عالم فانی، عالم باقی و ماندگار دیگری دارد که بندگانش را به سمت آن سوق می دهد و تشویق می کند.

اساس نهم:

و خواهی فهمید که پروردگار رحمان و رحیم، بندگان مخلصش را در آن عالم پهناور چنان اکرام می کند که نه چشم آن را دیده، و نه گوش آن را شنیده و نه بر قلب بشر خطور نموده است.. آمنّا.

حقیقت هفتم

باب حفظ و حفیظیّت

و تجلّی اسم "حفیظ و رقیب" است

آیا ممکن است حفیظ و رقیبی که هر چیز تر و خشک، کوچک و بزرگ، عادی و عالی را در آسمان و زمین و در خشكي و دريا با کمال انتظام و میزان محافظت می کند، اعمال و کردار انسان را که دارای فطرتی والا است و رتبهٔ‌ خلافت در زمین را احراز نموده، و وظیفهٔ‌ بزرگی همچون امانت کبری را بر دوش دارد، مراقبت ننماید؟ و افعال او را که به ربوبیّت تماس می گیرد محافظت نکند؟ و از فیلتر نگذارند؟ و در ترازوی عدالت وزن نکند؟ و پاداش و کیفر شایسته را به او ندهد؟ هرگز!

آری، ذاتی که این هستی را اداره می کند، هرچیز را در درون نظام و میزان محافظت می نماید. نظام و میزان هم مظهر علم و حکمت و اراده و قدرت است. چون می بینیم که هر مخلوقی به غایت منتظم و موزون آفریده می شود، و صورتهایی که در طول حیاتش تغییر می دهد نیز در انتظام دقیقی است، آن گونه که هیئت مجموعی اش تحت نظم استواری قرار دارد. و نیز می بینیم که حفیظ ذوالجلال، صورتهای هرچیز را که با پایان یافتن وظیفه اش به عمرش هم خاتمه داده می شود و از این عالم شهادت رخت بر می بندد، در حافظه هایی که به الواح محفوظه شباهت دارند و در چیزهایی که به آیینه های مثالی می مانند محافظت و نگهداری می کند و اکثر تاریخچهٔ‌ زندگی آن را در بذرهایش می نویسد و در فرآورده ها و میوه هایش نقش می زند، و در آیینه های ظاهری و باطنی به حیات آن ادامه می دهد.. به طور مثال: حافظهٔ‌ بشر، میوهٔ‌ درخت، هستهٔ‌ میوه و بذر گل، عظمتِ احاطهٔ‌ قانون حفیظیت را نشان می دهد.

مگر نمی بینی که همهٔ‌ موجودات گلدار و میوه دارِ بهار بزرگ و گسترده را همراه با صحایف اعمال مخصوص، و قوانین ترکیب و نمونه های صورتهای شان در شمار

محدودی از بذرها می نویسد و محافظت می کند، و با فرا رسیدن بهار بعدی، صحایف و برنامهٔ‌ کاری را بر اساس سنجش و محاسبهٔ‌ دقیقی که مناسب شان است می گستراند و بهار شکوهمند دیگری را با کمال انتظام و حکمت روانهٔ‌ هستی می سازد، آیا این امر نشان نمی دهد که حفیظیت با چه احاطهٔ‌ نیرومندی نافذ و جاری است؟!

وقتی از اشیای زودگذر، عادی، ناپایدار و بی اهمیت چنین محافظتی به عمل آید، آیا ممکن است اعمال و کردار بشر که در عالم غیب و عالم آخرت و عالم ارواح و در پیشگاه ربوبیت پروردگار، ثمرات مهمّی را به بار می آورد حفظ نشود و با اهتمام کامل، ثبت و ضبط نگردد؟ هرگز!

آری، از تجلّی این حفیظیت بدین صورت، فهمیده می شود که مالک این موجودات توجه و اهمیت خاصی به ضبط و یادداشت همهٔ‌ جریانات و رخدادهای مُلکش دارد، و در کار حاکمیت، بسیار زیاد دقت می کند، و در سلطنت ربوبیتش به حدّی اهتمام می ورزد که کوچک ترین حادثه و ناچیز ترین عمل را می نویسد و می نویساند، و صورت هر آنچه را در ملکش جاری است در جاهاي متعدد و چیزهای زیادی محافظت می کند.

پس این حفیظیّت، دال بر این است که دفتری جهت محاسبهٔ‌ اعمال گشوده خواهد شد، و به ویژه بزرگترین اعمال و مهمترین افعالِ بزرگ ترين و مكرّم ترين و مشرف ترين مخلوقي چون انسان که فطرتاً از مزایای زیادی برخوردار است، وارد میزان و محاسبهٔ‌ دقیقی خواهد شد و صحایف اعمال او به نشر خواهد رسید. آیا هیچ عقلی این را می پذیرد که این انسان، با خلافت و امانت گرامی داشته شود و با اعلان وحدانیت در میادین مختلف مخلوقات و با تماشای شئون کلّی ربوبیّت، به منزلت پیشوا و شاهد بودن بر مخلوقات با مداخله در عبادات و تسبیحات شان نایل آید.. و سرانجام هم به قبر برود و راحت و آرام بخوابد و بیدار ساخته نشود و از هر عمل کوچک و بزرگ او بازجویی صورت نگیرد و به محشر نرود و در دادگاه بزرگ به محاکمه کشانده نشود؟! هرگز و هرگز! این انسان چگونه می تواند به عدم برود و در خاک پنهان شود و از دست قدیر ذوالجلال فرار کند، همان قدیر ذوالجلالی که همهٔ‌ وقایع و رخدادهای گذشته که معجزات

قدرت او هستند، بر قادر بودنش بر همهٔ‌ ممکناتی که در زمانهای آینده

(٭):مدت زمان گذشته که از لحظهٔ‌ حاضر تا آغاز آفرینش هستی را شامل می شود، پر از وقایع و رخدادها است. هر روز آن که پا به عرصهٔ‌ هستی نهاده است یک سطر است. و هر سال آن یک صفحه، و هر عصر آن یک کتاب است که با قلم قدَر ترسیم گردیده است؛ و دست قدرت آیات اعجاز انگیزش را با کمال حکمت و انتظام در آنها نوشته است. و زمان آینده ای که از اکنون تا روز قیامت، تا جنت و تا ابد امتداد یافته است، از ممکنات می باشد، یعنی گذشته، وقایعی است که عملاً به وقوع پیوسته است و آینده هم ممکناتی است که ممکن است رخ دهد. حال اگر دو سلسلهٔ‌ این دو زمان رویاروی یکدیگر گذاشته شوند، شک و تردیدی باقی نمی ماند که ذاتی که ديروز را با موجودات آن آفریده است قدرت این را هم دارد که فردا را همراه با موجوداتش خلق کند. بدین سان، تردیدی وجود ندارد که موجودات و خارق العادگی های زمان گذشته که نمایشگاه عجایب و غرایب است، معجزات یک قدیر ذوالجلال می باشد و به طور قطع شهادت می دهد که: او می تواند همهٔ‌ ممکنات آینده را ایجاد نموده و همهٔ‌ عجایب و معجزات آن را به نمایش بگذارد.آری، برای آفریدن یک سبب لازم است که آفرینندهٔ‌ آن، قدرت آفریدن همهٔ‌ سیب های دنیا و حتی قدرت ایجاد بهار بزرگ را داشته باشد، چون کسی که از خلق بهار عاجز است، یک سیب را هم نمی تواند به وجود بیاورد، زیرا این سیب در همان کارخانه یافت می شود. پس کسی که توان آفریدن یک سیب را داشته باشد، می تواند بهار را هم خلق کند؛ یک سیب، مثال مصغّرِ یک درخت و یک باغچه و حتی کلّ کائنات است. و نیز سیب از نظر صنعت و ظرافت، یک معجزهٔ‌ خارق العاده است چون بذرهای آن، تاریخچهٔ‌ زندگی کل درخت را با خود حمل می کند، پس کسی که آن را این گونه آفریده است، از آفریدن هیچ چیز در نمی ماند.

بدین منوال، کسی که امروز را آفریده است می تواند روز قیامت را هم خلق کند، و آن که بهار را به وجود می آورد، قدرت ایجاد حشر را هم دارد، و کسی که تمام عالمهای زمان گذشته را با کمال حکمت و انتظام بر نوار زمان آویخته و نشان داده است، بدون شک می تواند بر ریسمان آینده نیز عالمهای دیگری را بیاویزد و نشان دهد و نشان خواهد داد. در چندین گفتار به ویژه در گفتار بیست و دوم با قاطعیت اثبات نموده ایم که: "کسی که از آفریدن هرچیز عاجز است نمی تواند چیز واحدی را هم خلق کند و آنکه یک چیز را خلق کند، قدرت خلق هرچیز را هم دارد. و نیز اگر ایجاد اشیاء به یک ذات واگذار گردد، همهٔ‌ اشیاء به اندازهٔ‌ شیی واحد آسان می شود و سهولت پیدا می کند، اما اگر به اسباب متعددی واگذار گردد و به کثرت اسناد شود، آنگاه آفریدن فقط یک چیز به اندازهٔ‌ ایجاد همهٔ‌ اشیاء مشکل می شود و به درجة امتناع صعوبت پیدا می کند. مؤلف

رخ خواهد داد دلالت می کند، و زمستان و بهار را که شبیه قیامت و حشر اند به وجود می آورد.

از آن جایی که انسان در این دنیا به گونه ای که مستحق است به محاسبه کشانده نمی شود و حکمی در مورد او صادر نمی گردد، پس بدون شک، او روزی به یک محكمه بزرگ و به یک سعادت عظمی خواهد رفت.

حقیقت هشتم

باب وعد و وعید

و تجلّی اسم "جمیل و جلیل" است

آیا امکان دارد آفریدگار این مصنوعات که علیم مطلق و قدیر مطلق است به وعده و وعیدِ مکرّرش که همهٔ‌ انبیاء با تواتر از آن خبر داده و همهٔ‌ صدیقان و اولیاء بالاجماع به آن گواهی داده اند، وفا نکند و به جا نیاورد و بدین گونه -العیاذ بالله- عجز و جهل نشان دهد. حال آن که اموری که به آن وعده و یا وعید داده است، در برابر قدرتش سخت و دشوار نیست، بلکه بسیار ساده و آسان است، به آسانی باز گرداندن موجودات بی حساب بهار گذشته با عین شان (٭):مانند ریشه های درختان و نباتات. مؤلف ویا با مثل شان (٭):مانند برگها و میوه ها. مؤلف در بهار آینده.

وفا نمودن به وعده، هم به ما، و هم به هرچیز و هم به سلطنت ربوبیتش امری ضروری است؛ اما وعده خلافی هم با عزّت و قدرتش در تضاد قرار دارد و هم منافی احاطهٔ‌ علم اوست. زیرا وعده خلافی یا از جهل و یا از عجز به میان می آید.

پس ای منکر! آیا می دانی که با کفر و انکارت چه جنایت احمقانه ای را مرتکب می شوی! تو، وهم دروغگو، عقل هذیان سرا و نفس فریبنده ات را تصدیق نموده و به تکذیب ذاتی مبادرت می ورزی که به هیچ وجه مجبور به خلف و خلاف نیست و وعده خلافی به هیچ وجه به عزّت و عظمتش نمی زیبد و همهٔ‌ اشیاء و کارهای مشهود به صدق و حقانیّتش شهادت می دهد. تو به رغم آن که بسیار کوچک هستی اما جنایت بسیار بزرگی را مرتکب می شوی! از این رو، مستحق جزای ابدی بسیار بزرگی خواهی شد؛ جهت ارائه مقیاسی به بزرگی جنایتی که کافر مرتکب می شود، روایت شده است که یک دندان برخی از اهل جهنم، به قدر کوه است. مثال تو به مسافری می ماند که چشمانش را از نور خورشید می بندد و از خیالی که در عقلش قرار دارد پیروی می کند، سپس می خواهد راهش را با نور ناچیز عقلش که همچون کرم شب تاب است تنویر نماید! وقتی پروردگار وعده داده است و این موجودات هم کلماتِ صادق و حق گوی اویند، و این حوادث هستی هم آیاتِ ناطق و راستگوی او هستند، پس او حتماً به وعده اش وفا خواهد کرد، و دادگاه بزرگی را خواهد گشود، و سعادت عظیمی را خواهد بخشید.

حقیقت نهم

باب احیاء و اماته

و تجلّی اسم "حیّ قیّوم و مُحیِی و مُمِیت" است

آیا ممکن است ذاتی که زمین بسیار بزرگ را پس از مردن و خشکیدنش احیا نموده، و در این احیاء بیش از سیصد هزار نوع از انواع مخلوقات را که هریک از آنان همچون شگفتیِ حشر و نشر بشر شگفت انگیز است، برانگیخته و بدین گونه قدرتش را نشان داده است.. و در این حشر و نشر هم با تفریق و جدا ساختن هر موجودی از موجودی دیگر به رغم آمیزش و درهم و برهم بودن شان گستردگی احاطهٔ‌ علمش را نشان داده است.. و با وعده دادن حشر و نشر در همهٔ‌ فرامین آسمانی اش، نگاه همه بندگانش را به سوی سعادت ابدی برگردانده است.. و با ایجاد پیوند دوستی و همکاری در بین همهٔ‌ موجودات و مسخّر ساختن آن ها به یکدیگر و با چرخاندن آنان در چارچوب أمر و اراده اش، عظمت ربوبیّت خود را نشان داده است.. و بشر را به صورت جامع ترین و لطیف ترین و نازنین ترین و نازدارترین و نیازمندترین میوهٔ‌ درخت کائنات آفریده و هرچیز را مسخّر وی قرار داده و او را به عنوان مخاطب خود برگزیده و بدین گونه، اهمیت و جایگاه والای انسان را نشان داده است، آیا ممکن است چنین قدیرِ رحیم و علیمِ حکیم، قیامت را نیاورد و حشر را برپا ندارد و بشر را دوباره زنده نکند، و یا این که از انجام این کار عاجز و ناتوان باشد؟ و دادگاه بزرگی را نگشاید و جنت و جهنم را خلق نکند؟ هرگز و هرگز!

آری، متصرّف بزرگ این هستی در این زمین مؤقت و تنگ، در هر عصر و هر سال و هر روز، مثالها، نمونه ها و اشاره های زیاد حشر اکبر و میدان قیامت را ایجاد می کند: به طور مثال: ما در حشر بهار می بینیم که در ظرف پنج، شش روز بیش از سیصدهزار نوع از انواع حیوانات و نباتات کوچک و بزرگ را حشر و نشر می کند. و ریشه های همهٔ‌ درختان و گیاهان را و برخی از حیوانات را عیناً احیا نموده و دوباره بر می گرداند، و دیگران را هم با مثل شان که کاملاً شبیه به عین شان است باز می گرداند. با آنکه بذرها از لحاظ ماده تفاوت اندکی با یکدیگر دارند و کاملاً آمیخته و درهم و برهم هستند اما با کمال امتیاز و تشخیص و با سرعت و وسعت و سهولت، در ظرف شش روز و یا شش

هفته با انتظام و سنجش دقیق آفریده می شوند. آیا ممکن است به ذاتی که این کارها را انجام داده است انجام دادن کاری مشکل باشد؟ و نتواند آسمانها و زمین را در شش روز خلق نماید؟ و انسان را با یک فریاد حشر نکند؟! هرگز!

ببین! اگر یک نویسندهٔ‌ خارق العاده ای باشد و سیصدهزار کتابی را که حروف آن پاک شده و یا از بین رفته است، فقط در یک صفحه، بدون برهم زدن و بدون اشتباه و کم و کسری به صورت بی نهایت زیبا در ظرف یک ساعت بنویسد و به تو گفته شود که: "این نویسنده می تواند کتاب تو را که در آب افتاده است و تألیف خود اوست، سر از نو در ظرف چند دقیقه از حافظه اش بنویسد. در این صورت، آیا تو می توانی تردید نشان دهی و بگویی: "نخیر، نمی تواند، من باور نمی کنم!"

ویا این که یک پادشاه اعجازگر جهت نشان دادن قدرتش و یا به خاطر پند و عبرت مردم، با یک اشاره، کوه ها را برکند و شهرها را تغییر دهد و دریا را به بیابان تبدیل کند و تو شاهد این صحنه ها باشی و در این هنگام ببینی که صخرهٔ‌ بزرگی به درّه سقوط نمود و راه را به روی میهمانان آن پادشاه بست، و شخصی آمد و به تو گفت: این پادشاه با یک اشاره اش سنگ را هرچند بزرگ هم باشد از سر راه میهمانانش برخواهد داشت و میهمانانش را در نیمه راه نخواهد گذاشت؛ حال، چقدر حماقت و دیوانگی خواهد بود اگر تو بگویی: نخیر بر نمی دارد و یا اینکه نمی تواند بردارد!

و یا این که یک فرمانده بتواند در یک روز همهٔ‌ افراد لشکری را که خودش تشکیل داده است یک جا جمع کند و گردهم آورد، و به تو گفته شود: او می تواند با یک بوق، سربازان درحال استراحت و پراکندهٔ‌ گردانها را تحت لوایش جمع کند، اما تو بگویی: من باور نمی کنم! آنگاه خواهی فهمید که این جواب تو نشان دیوانگی و حماقت توست.

اگر به این مثال پی برده ای، پس ببین که، نقاش ازلی سبحانه و تعالی در جلو چشمان ما صفحهٔ‌ سفید زمستان را ورق می زند و برگهای سبز و خرم بهار و تابستان را می گشاید و در صفحهٔ‌ روی زمین، بیش از سیصد هزار نوع از انواع مختلف مخلوقاتش را با قلم قدرت و قَدر، به احسن صورت و به گونه ای می نویسد که به رغم متداخل بودن بازهم درهم نمی آمیزد، و همه را باهم می نویسد و هیچ یک، مانع و مزاحم دیگری

نمی شود، و با آن که شکل و صورت هرکدام جدا و متفاوت است، اما هیچ اشتباه و سردرگمی رخ نمی دهد.

آیا کسی می تواند در مورد ذات حکیمِ حفیظی که برنامهٔ‌ روح بزرگترین درخت را در هستهٔ‌ کوچکی محافظت نموده است، این سوال را مطرح کند و بگوید: او چگونه روح مردگان را محافظت می کند؟

آیا می توان در مورد ذات قدیری که کرهٔ‌ زمین را با سرعت چشمگیری در مدارش به گردش درآورده است، این سوال را مطرح کرد و گفت: او چگونه این کرهٔ‌ زمین را از راه میهمانانی که رهسپار آخرت اند، برخواهد داشت و یا پراکنده خواهد ساخت؟! آیا ممکن است ذات ذوالجلالی که ذرات را از نیستی به وجود آورده و با فرمان كُنْ فَيَكُونُ در اجساد موجودات زنده جابجا نموده و لشکرهای مجهز و بزرگی را از آن ذرات پدید آورده است، زیر سوال برده شود و گفته شود که: او چگونه می تواند ذرّات اساسی و اجزای اصلی جسدِ لشکر مانند را که یکدیگر را شناخته اند و تحت نظام آن جسد درآمده اند، با یک فریاد جمع کند و گردهم آورد؟

و نیز تو با چشم سر می بینی که آفریدگار سبحان بسیاری از نمونه ها و مثالها و علایم حشر را، که شبیه به حشر بهار است، در هر عصر و در هر فصل آفریده است، حتی تبدیل شب و روز، و به وجود آوردن ابرها و سپس زدودن آنها از فضا، نمونه هایی از حشر و رستاخیز اند.

اگر خود را پیش از هزار سال تصور کنی و سپس گذشته و آینده را که دو جناح زمان اند روبه روی هم قرار دهی، آنگاه مثالهای حشر و نمونه های قیامت را به تعداد عصرها و روزها خواهی دید.

باز اگر به رغم دیدن این همه مثالها و نمونه ها، بازهم حشر جسمانی را دور از عقل بدانی و با استبعاد، آن را انکار کنی، آنگاه تو نیز خواهی فهمید که انکار حشر، چقدر حماقت و نادانی است!

ببین! فرمان اعظم در خصوص این حقیقت چه می گوید:

فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

(الروم:٥٠)

خلاصه: چیزی نیست که مانع حشر واقع شود، بلکه هرچیز مقتضی و خواستار آن است. آری، ذاتی که این زمین پهناور را که نمایشگاه عجایب است، همچون یک حیوان عادی می میراند و زنده می کند، و آن را گهوارهٔ‌ آرام و کشتی زیبایی به انسان و حیوان قرار داده است، و خورشید را چراغ نور افشان و گرما بخش این مهمانسرا ساخته است، و سیّارات را هواپیمای فرشتگانش قرار داده است، بدون شک، چنین ربوبیّت شکوهمند و سرمدی و چنین حاکمیت معظم و محیطش را فقط بر پایهٔ‌ امور این دنیای زودگذر، بی دوام، بی قرار، بی اهمیت، متغیّر، بی بقا، ناقص و تکامل نیافته، بنا نخواهد کرد و منحصر نخواهد ساخت.

پس حتماً یک سرای باقی و ماندگار و بی زوال و شکوهمند دیگری وجود دارد که شایستهٔ‌ اوست. او ما را به خاطر آنجا به کار و تلاش وامیدارد و به آن سو فرا می خواند و ما را به آن جا منتقل می سازد، و بر این أمر، همهٔ‌ برگزیده گانی که دارای ارواح نیّره و همهٔ‌ اقطابی که دارای قلوب منوّره و همهٔ‌ اربابان عقل نورانی که از ظاهر به حقیقت نفوذ نموده و به قرب و حضور الهی مشرف شده اند، گواهی می دهند و به اتفاق، ابلاغ می دارند که پروردگار متعال پاداش و کیفری را آماده نموده است و او مكررًا به طور قطع وعده می دهد و به شدّت تهدید می کند.

پس وعده خلافی به هیچ وجه به جمال مقدس او نزدیک نمی شود، چون خُلف وعد، هم ذلّت است و هم تذلّل. و خُلف وعید هم یا از عفو و گذشت و یا از عجز و ناتوانی ناشی می شود، حال آن که کفر جنایت مطلقی

(٭):آری، از آن جایی که کفر، ارزش موجودات را سقوط داده و آنان را به بی مفهومی متهم می سازد، توهین و تحقیری در حق همهٔ‌ کائنات است. و از آن جایی که جلوه های اسمای الهی را در آیینه های موجودات انکار می کند، تزییفی است در برابر همهٔ‌ اسمای حسنای الهی. و از آن جهت که شهادت موجودات را بر وحدانیت الهی رد می کند، تکذیبی است در حق همهٔ‌ مخلوقات؛ از این رو، استعداد و توانمندی های انسان را به گونه ای فاسد می سازد که قدرت پذیرفتن خیر و صلاح را از او سلب می کند. و نیز کفر، یک ظلم عظیم است، چون تجاوزی است در حق تمام مخلوقات و همهٔ‌ اسمای حسنای الهی، پس حفاظت و پاسداری این حقوق و ناتوان بودن نفس کافر از پذیرفتن خیر، محروم ماندن او را از عفو و بخشش تقاضا می کند و آیهٔ‌ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظ۪يمٌ هم همین معنی را می رساند. مؤلف

است و سزاوار عفو و بخشش نمی باشد... و قدیر مطلق، از عجز و ناتوانی هم منزّه و مقدّس است. و گواهان و خبردهندگان هم با آن که در مسلک و منهج و مشربشان اختلاف دارند، اما در اساس این

مسأله کاملاً متفقند و از لحاظ کثرت به درجهٔ‌ تواتر و از لحاظ كيفیّت، به قوّت اجماع رسیده اند و از نظر جایگاه و منزلت هم ستارگان و نور دیدهٔ‌ بشریت هستند و عزیزان یک ملّت اند، و از حیث اهمیت هم در این مسأله "اهل اختصاص و اهل اثبات" اند.

چنانکه پیداست در علم و صنعتی، حکم دو متخصص بر هزاران غیر متخصص ترجیح دارد و در اخبار و روایت هم دو ثابت کننده بر هزاران نفی کننده ترجیح داده می شود. به طور مثال: دو نفری که از ثبوت رؤیت هلال رمضان خبر می دهند، انکار هزاران منکر را نقش بر آب می سازند.

خلاصه: در دنیا، خبری راست تر از این، و دعوایی سالمتر از این و حقیقتی ظاهرتر از این وجود ندارد.

پس بدون شک، دنیا یک مزرعه، و محشر هم یک خرمن گاه و جنت و جهنم نیز هر کدام یک مخزن اند.

حقیقت دهم

باب حکمت و عنایت و رحمت و عدالت

و تجلّی اسم "حکیم و کریم و عادل و رحیم" است

آیا ممکن است مالک الملکِ ذوالجلالی که در این مهمانخانهٔ‌ فانی دنیا و در این میدان امتحان ناپایدار و در این نمایشگاه بی ثبات زمین، آثار حكمتي به اين درجه باهر و عنایتی به این حد ظاهر و عدالتی به این درجه چیره و رحمتی به این حد گسترده را نشان داده است، در عالم ملک و ملکوتش مسکنهای دایمی، ساکنان ابدی، مقامات ماندگار و مخلوقات مقیم را به وجود نیاورد و حقایق این حکمت و عنایت و عدالت و مرحمت آشکار، هیچ و پوچ شود؟!

آیا عاقلانه است که حکیم ذوالجلال این انسان را از بین همهٔ‌ مخلوقات به عنوان مخاطب کلّی خود برگزیند، و او را آیینة جامعی به اسمای حسنایش قرار دهد، و همهٔ‌ محتویات گنجینهٔ‌ رحمتش را به او بچشاند و قدرش را بفهماند و معرفی کند و خودش را با همهٔ‌ اسمایش به او بشناساند و او را به خود و خود را به او دوست بسازد.. و پس از همهٔ‌ این ها این انسان بیچاره را به آن مملکت ابدی اش نفرستد؟! و به آن سعادتگاه دایمی دعوت نکند و مسعود نسازد؟!

آیا عاقلانه است که به هر موجودی ولو این که یک بذر و هسته باشد، وظایف زیادی را به سنگینی یک درخت بار کند، و حکمتهایی را به تعداد گلهای آن بر دوشش بگذارد، و مصلحتهایی را به شمار میوه های آن بر او بیاویزد و سپس غایه و هدف همهٔ‌ آن وظایف و حکمتها و مصلحتها را فقط به همین جزء ناچیزی که متوجه دنیا است منحصر سازد، یعنی فقط باقی ماندن در دنیا را که به اندازهٔ‌ دانهٔ‌ خردل اهمیت ندارد، غایه قرار دهد و این وظایف و حکمتها و مصلحتها را بذرهای عالم معنی و مزرعهٔ‌ عالم آخرت قرار ندهد تا غایه های حقیقی و شایستهٔ‌ شان را به بار بنشانند.

آیا معقول است که این جشنهای پرشکوه و محافل بزرگ را بی هدف و بیهوده و بی معنی رها کند؟! و چهرهٔ‌ آنان را به عالم معنی و عالم آخرت بر نگرداند تا غایه های اصلی و میوه های شایسته را نشان دهند!

آیا ممکن است با انجام دادن این همه خلاف حقیقت، خود را -العیاذ بالله- به ضدّ اوصافی چون: "حکیم، کریم، عادل و رحیم" متّصف نشان داده و حقایق همهٔ‌ کائنات را که بر اوصاف مقدّسی چون: حکمت و کرم و عدل و رحمت او دلالت دارند، تکذیب کند! و شهادت همهٔ‌ موجودات را رد نماید! و دلایل همهٔ‌ مصنوعات را باطل سازد! آیا هیچ عقلی این را می پذیرد که او به انسان و به حواس درونی او وظایفی را به تعداد موهای سرش بسپارد و اما به او پاداش دنیوی ناچیزی بدهد که فقط به منزلهٔ‌ یک تار موی اوست؟! و با این عملش کاری کند که خلاف عدالت حقیقی و منافی حکمت حقیقی اوست؟! آیا ممکن است که پروردگار سبحان به هر ذی حیات و حتی به هر عضوی همچون زبان او و حتی به هر مصنوعی، حکمتها و مصلحتهایی را به تعداد نتایج و میوه های هر درخت بیاویزد و بدین گونه ثابت نماید و نشان دهد که او یک حکیم مطلق است و پس از آن، بقاء و لقاء و سعادت ابدی را به انسان ندهد، همان سعادتی را که بزرگترین حکمتها و مهمترین مصلحتها و لازمترین نتایج می باشد و حکمت را حکمت و نعمت را نعمت و رحمت را رحمت ساخته است و منبع و سرچشمهٔ‌ همهٔ‌ حکمتها و نعمتها و رحمتها و مصلحتها است، پس آیا ممکن است با ندادن چنین سعادت ابدی، همهٔ‌ کارهایش را به درّهٔ‌ عبثیّت مطلق بیندازد و خود را -العیاذ بالله- مشابه شخصی بسازد که کاخ بزرگی را می سازد و در هر سنگ آن هزاران نقش و نگار را تعبیه می کند و در

هر کنج آن، هزاران زینت و نما را به نمایش در می آورد و در هر منزل آن هزاران آلات و لوازم با ارزش را جابجا می کند.. اما سقف آن کاخ را نمی سازد و اجازه می دهد که هرچیز بپوسد و از بین برود؟! حاشا و کلّا.. از خیر مطلق، خیر می آید و از جمیل مطلق، زیبایی صادر می شود و از حکیم مطلق، کار بیهوده ای سر نمی زند.

آری، اگر هرکس فکراً سوار بر كشتي تاریخ شود و به سوی گذشته برود، منزلها و میدانها و نمایشگاه ها و عالمهای وفات یافته را به تعداد همهٔ‌ سالهای سپری شده خواهد دید که شبیه این منزل دنیا و میدان امتحان و نمایشگاه زمان ما است. اینها با آن که از نظر صورت و کیفیت با یکدیگر متفاوت اند اما از نظر انتظام و شگفتیها و نشان دادن قدرت و حکمت آفریدگار شبیه یکدیگر اند.

و نیز خواهد دید که در آن منزلهای بی ثبات، و در آن میدانهای بی دوام و در آن نمایشگاه های بی بقا چنان انتظامی از یک حکمتِ هویدا و چنان اشاراتی از یک عنایتِ ظاهر و چنان علایمی از یک عدالتِ حاکم و چنان ثمراتی از یک مرحمت بی کران وجود دارد که اگر بصیرتش را از دست نداده باشد به یقین خواهد فهمید که:

موجودیت حکمتی کاملتر از آن حکمت غیر ممکن است، و عنایتی زیباتر از عنایتی که از آثارش پیداست وجود ندارد، و هیچ عدالتی نمی تواند به پای عدالتی که علایم آن دیده می شود، برسد، و مرحمتی فراگیرتر از مرحمتی که ثمرات آن به چشم می خورد، متصوّر نیست.

اگر به فرض محال، سلطان سرمدی ای که این کارها را به گردش درآورده و این میهمانان و میهمان سرا را پیوسته تغییر می دهد و در قلمرو مملکتش منزلهای دایمی، اماکن عالی، مقامات ثابت، مسکنهای ماندگار، رعایای جاویدان و بندگان خوشبختی نداشته باشد، آنگاه لازم می آید که حقیقت اوصافی همچون "حکمت و عدالت و عنایت و رحمت" که به منزلهٔ‌ چهار عنصر قوی و گسترده ای مانند نور و هوا و آب و خاک اند، انکار شود و موجودیت ظاهری آن عناصر معنوی که مثل این چهار عنصر مادی ظاهر و روشن است، نفی گردد. زیرا این دنیا و آن چه در آن است به ظهور حقایق آنها کافی نیست. اگر در جای دیگر نیز محلّی جهت ظهور کامل آنها نباشد آنگاه لازم می آید تا با دیوانگی کسی که در روز روشن خورشید را انکار می کند حکمت موجود اشیاء نیز انکار

شود، و عنایتی که همیشه در نفس خود و در هرچیز مشاهده می کنیم و این عدالتی که علایم بسیار قوی آن دیده می شود

(٭):آری، عدالت به دو بخش است، یکی مثبت و دیگری منفی. عدالت مثبت عبارت است از: دادن حق به هر صاحب حق. این نوع عدالت در این دنیا به درجهٔ‌ بداهت، گسترده و محیط است. چون آن گونه که در حقیقت سوم به اثبات رسید، تمام مطالبات و آن چه را که به وجود و ادامهٔ‌ زندگی هرچیز لازم است و آن چیز هم با زبان استعداد و با زبان نیاز فطری و با زبان اضطرار از فاطر ذوالجلالش خواسته است با میزانهای مخصوص و معیارهای معینی می دهد و برآورده می سازد، یعنی این نوع عدالت به اندازهٔ‌ وجود حیات، ظاهر و هویدا است. و عدالت منفی عبارت است از: تربیت ناحقان. یعنی احقاق حق با تعذیب و جزا دادن به ناحقها. این نوع، با آن که در دنیا کاملاً به چشم نمی خورد، اما اشارات و علایمی وجود دارد که بر این حقیقت دلالت می کند. به طور مثال سیلی تأدیب و تازیانهٔ‌ تعذیبی که بر قوم عاد و ثمود و حتی بر اقوام متمرّد عصر ما فرود آمده است با حدث قطعی نشان می دهد که یک عدالت بسیار عالی حکمفرما است. مؤلف

و این مرحمتی که در هر جا می بینیم، نفی گردد و انکار شود. و نیز لزوماً باید پذیرفته شود که صاحب اجراءات حکیمانه و افعال کریمانه و احسانات رحیمانه ای که در این هستی می بینیم- حاش لله- یک بیهوده گر سفيه و يك غدّار و ستمگر است (تعالی الله عن ذلک) و این، چیزی جز انقلاب حقایق به اضدادش نیست و بی نهایت محال است، حتی سوفسطائیان احمقي که وجود هرچیز و حتی وجود خود را انکار می کنند نیز به آسانی نمی توانند به این تصوّر محال نزدیک شوند.

خلاصه: هیچ پیوند و مناسبتی میان رخدادهای این هستی از قبیل: گردهمایی های گسترده برای زندگی، و جداییهای سریع برای مرگ، و جمع شدنهای پر شکوه، و متشتّت شدنهای سریع، و محافل عظیم، و تجلیّات بزرگ و میان نتایج جزئی و غایه های کوتاه مدت و بی اهمیت و مؤقت آنها که به ما معلوم است و مربوط این دنیای فانی است، وجود ندارد. لذا این عدم تناسب، به این می ماند که به یک سنگ کوچک حکمتها و غایه هایی به بزرگی کوه، و به یک کوه بزرگ هم یک غایهٔ‌ جزئی و مؤقتی به حجم یک سنگ ریزه داده شود، که چنین چیزی با هیچ عقل و حکمتی سازگار نیست.

پس این گسستگی و عدم مناسبت میان این موجودات و شئونات آنها و میان غایه های مربوط به دنیای شان قاطعانه گواهی می دهد که: چهرهٔ‌ این موجودات متوجهٔ‌ عالم معنی است، چون میوه های مناسب شان را در آنجا می دهند و چشمان شان به اسمای حسنی دوخته است. غایه های شان به آن عالم می نگرد، و با آن که بذرهای شان زیر خاک دنیا مدفون است اما خوشه های شان در عالم مثال باز می شود و انكشاف مي

كند. پس انسان به نسبت استعدادش، در این جا می کارد و کاشته می شود و در آخرت درو می کند.

هرگاه به چهره های این موجودات که متوجه اسمای حسنی و عالم آخرت است بنگری، می بینی که: هر بذر که یکی از معجزات قدرت الهی است غایه های بزرگی به اندازهٔ‌ یک درخت دارد.

و هر گُلی که یک کلمهٔ‌ حکمت است

(٭):اگر بگویی: چرا اغلب مثالهای تو از گل و بذر و میوه است؟ جواب: چون که اینها بدیع ترین و خارق العاده ترین و لطیف ترین معجزات قدرت هستند. و زمانی که اهل طبیعت و اهل ضلالت و اهل فلسفه از خواندن خطوط باریکی که قلم قدَر و قدرت در آنها نوشته است درماندند، در آنها غرق و سردر گم شدند و در منجلاب طبیعت گیر ماندند. مؤلف

معنیهایی به اندازهٔ‌ گلهای یک درخت دارد. و هر میوه ای که معجزهٔ‌ صنعت و منظومهٔ‌ رحمت است، حکمتهایی به تعداد میوه های یک درخت دارد. و رزق و روزی شدن او برای ما فقط یک حکمت از بین هزاران حکمت است. چون وظیفه اش به پایان می رسد، معنی اش را بازگو می کند و سپس می میرد و در معدهٔ‌ ما دفن می شود.

پس مادامی که این اشیای فانی در جای دیگری میوه هاي باقي می دهند و صورتهای دایمی را از خود برجا می گذارند و معنیهای ماندگاری را بازگو می کنند و در آنجا اذکار و تسبیحات جاودان می خوانند، این انسان هم زمانی انسان حقیقی می شود که به این چهرهٔ‌ آنها که متوجهٔ‌ جاودانگی است بنگرد و بیندیشد؛ و آنگاه در فانی، راهی به سوی باقی می یابد.

پس در لابه لای این موجوداتی که بین زندگی و مرگ غلت می خورند و جمع و پراکنده می شوند مقصد دیگری وجود دارد، چون احوال اینها - در مثال مناقشه نیست- به اوضاع و احوالی می ماند که به منظور نمایش و تمثیل، ترتیب یافته است و در این راستا پولهای زیادی به مصرف می رسد تا گردهمایی ها و پراکندگیهایی برپا گردد و فلمبرداری شود و پس از تهیه و تدوین، برای همیشه در صحنه نشان داده شود.

بدین سان، یکی از اهداف سپری نمودن زندگی شخصی و اجتماعی به مدت کوتاهی در این دنیا عبارت است از: تصویر برداری و ترکیب و تدوین آنها و محافظت از نتایج اعمال جهت محاسبهٔ‌ آن در یک گردهمایی بزرگ و به نمایش گذاشتن آن در

یک نمایشگاه عظیم و نشان دادن استعداد آن به یک سعادت عظمی. پس حدیث شریف:"الدنیا مزرعة الاخرة" بیانگر همین حقیقت است. مادامی که دنیا عملاً وجود دارد و حکمت و عنایت و رحمت و عدالت هم با این آثارش در دنیا موجود است، پس حتماً به قطعیت موجودیت دنیا، آخرت هم وجود دارد.

وقتی در دنیا هر چیز از جهتی به آن عالم می نگرد، پس معلوم می شود که سفر به آنسو است. لذا انکار آخرت به مفهوم انکار دنیا و مافیها است.

پس آن گونه که أجل و قبر، منتظر انسان است، جنت و جهنم نیز منتظر و مراقب او هستند.

حقیقت یازدهم

باب انسانیت

و تجلی اسم "حق" است

آیا ممکن است پروردگار حق و معبود حقیقی، انسان را در این هستی به گونه ای بیافریند که در برابر ربوبیّت مطلق و ربوبیّتش بر همهٔ‌ عالمیان گرامی ترین و مهم ترین بندهٔ‌ او باشد و متفکّرترین مخاطب أوامر سبحانی اش قرار دهد و با آفریدن در أحسن تقویم او را آیینه ای تمام نمایی به اسمای حسنی و به تجلّی اسم اعظم و تجلّی مرتبهٔ‌ عظمایِ هریک از این اسماء بگرداند، تا زیباترین معجزات قدرت الهی باشد. و به خاطر این که محتویات گنجینهٔ‌ رحمت را وزن نماید و بشناسد بیشترین تجهیزات و موازین را به او بدهد، و او را بیش از هر موجود دیگری نیازمند نعمتهای بی شمارش بگرداند به حدّی که بيش از همه از فنا و نیستی متألم شود و شوق بقا را داشته باشد و نازکترین و نازدارترین و نیازمندترین پدیده هایش شمرده شود و از نظر حیات دنیوی، متألم ترین و درمانده ترین و از لحاظ استعداد فطری به عالیترین و برترین صورت و ماهيت بیافریند.. اما او را به یک سرای ابدی که شایسته و مشتاق رفتن به آن جا است نفرستد و بدین گونه، حقیقت انسانیت را نابود سازد و به کاری که کاملاً منافی حقّانیت اوست مبادرت ورزد؟! و از نظر حقيقت، مرتكب بي عدالتي زشتي شود؟ تعالی الله عن ذلک!

آیا ممکن است حاکم بالحق و رحیم مطلقی که استعداد والایی به این انسان داده و توان تحمّل امانت بزرگی را که آسمانها و زمین و کوهها از حمل آن أبا ورزیدند به

او بخشیده است، یعنی انسان را با معیارهای کوچک و جزئی و با مهارتهای ناچیزش قادر به درک و شناخت صفات محیط، شئونات کلّی و تجلّیات بی نهایت خالقش ساخته است و با آن که او را به صورت لطیف ترین و نازکترین و عاجز ترین و ضعیف ترین مخلوقاتش بر روي زمين پدید آورده است، اما مأموریت نظارت و تنظیم همهٔ‌ نباتات و حیوانات روی زمین را به وی سپرده و توان مداخله در شیوهٔ‌ عبادات و تسبیحات شان را به او داده است و او را در یک مقیاس کوچک، به عنوان نمونه ای جهت اجراءات الهی اش در کائنات نشان داده و وظیفهٔ‌ اعلان ربوبیّت پاک و منزّه اش را - فعلاً و قولاً بر کائنات به او سپرده است و بدین گونه، منزلت او را والاتر از منزلت فرشتگان قرار داده و مقام و منزلت خلافت را عطا نموده است.. حال، آیا ممکن است پروردگار سبحان این همه وظایف را به او بسپارد اما سعادت ابدی را که غایه و نتیجه و ثمرهٔ‌ آن وظایف است به او ندهد؟ و او را در پرتگاه ذلّت و بیچارگی و فلاکت و بدبختی بیندازد و درمانده ترین و مصیبت زده ترین مخلوقاتش بگرداند و این عقل مبارک و نورانی را که هدیهٔ‌ حکمت او و وسیلهٔ‌ شناخت سعادت است، شوم ترین و ظلمانی ترین آلهٔ‌ تعذیب قرار دهد و به کاری که کاملاً خلاف حکمت مطلقه و منافی رحمت اوست، مبادرت ورزد؟! حاشا و کلّا.. تعالی الله عن ذلک.

خلاصه: آن گونه که در حکایت تمثیلی با دیدن کارت هویت و دفترچهٔ‌ یک افسر، متوجه شدیم که رتبه، وظیفه، معاش و کارهایی که باید انجام دهد در آن نوشته است، و با دیدن اینها دریافتیم که کار آن افسر، به خاطر این میدان مؤقت نیست بلکه او عازم یک مملکت پا برجا و دایمی است و به خاطر آن کار می کند، بدین سان، لطایفی که در کارت هویت قلب و حوّاسی که در دفتر عمل و تجهیزاتی که در استعداد انسان وجود دارد، کاملاً متوجه سعادت ابدی می باشد و جهت نیل به آن سعادت داده شده و مناسب آن وظيفه تجهيز شده است. و این همان چیزی است که اهل تحقیق و کشف در مورد آن متفقند.

به طور مثال: اگر به "قوّه تخیّل" که یکی از خدمتگزاران و تصویربرداران عقل است، گفته شود: "به تو یک میلیون سال عمر همراه با سلطنت دنیا داده خواهد شد، اما بعد از آن حتماً برای همیشه نیست و نابود خواهی شد" خواهیم دید که او بجای شادمانی،

متأثر و غمگین می گردد و آه می کشد (به شرط آن که نفس مداخله نکند و فریب توهّم را نخورد.) یعنی این که، بزرگترین فانی- که دنیا و ما فیها است- نمی تواند کوچکترین آلت انسان را -که خیال است- سیر کند. پس این استعداد انسان و آرزوهای او که تا أبد امتداد یافته است، و افکار او که هستی را فرا گرفته است، و خواسته های او که به انواع سعادت ابدی ریشه دوانده است، نشان می دهد که: این انسان به خاطر أبد آفریده شده و حتماً به سوی أبد خواهد رفت، این دنیا مهمانخانهٔ‌ او و سالن انتظار آخرت است.

حقیقت دوازدهم

باب رسالت و تنزیل

و تجلّی بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است

آیا ممکن است راه آخرت و درِ جنت را که رسول اکرم (ص) با تمام توان و قدرت و با استناد بر هزاران معجزهٔ‌ ثابتش و با اعتماد بر هزاران آیات قرآن کریمي كه در چهل وجه معجزه مي باشد گشوده است، و همهٔ‌ انبیا هم با استناد به معجزاتشان سخنان او را تأیید نموده و همهٔ‌ اولیا و صالحان با پشتیبانی کشف و کرامتشان ادعای او را تصدیق نموده اند و همهٔ‌ علما و اصفیا با استناد به تحقیقات شان به صدق او شهادت داده اند.. آیا ممکن است اوهام بی ارزشی که به اندازهٔ‌ بال یک مگس قدرت ندارد، راه آخرت را مسدود نماید و درِ جنت را ببندد؟!

از حقیقتهای گذشته فهمیده شد که مسألهٔ‌ حشر چنان حقیقت راسخی است که هیچ قدرتی نمی تواند آن را متزلزل سازد ولو اینکه این قدرت، توان برکندن زمین و تکّه تکّه کردن آن را داشته باشد. زیرا پروردگار متعال، آن حقیقت را به اقتضای همه اسما و صفاتش تثبیت می کند و رسول گرامی اش هم با همهٔ‌ معجزات و براهینش بر آن صحّه می گذارد و قرآن حکیم با همهٔ‌ حقایق وآیاتش آن را به اثبات می رساند واین کائنات با همهٔ‌ آیات تکوینی و شئونات حکیمانه اش، شاهد آن است.

آیا ممکن است در مسأله حشر، با ذات واجب الوجود همهٔ‌ موجودات - به استثنای کفار- متّفق باشند و سپس شبهه و وسوسه های شیطانی برخیزند و این حیقیقت راسخ و شامخ را متزلزل سازند واز جا برکنند؟ حاشا و کلّا!

مبادا گمان کنی که دلایل حشر فقط به همین دوازده حقیقتی که بحث نمودیم منحصر است و بس. زیرا، آن گونه که قرآن حکیم به تنهایی این دوازده حقیقت را به ما درس می دهد، بر علاوهٔ‌ آن با هزاران وجه دیگر هم اشاره می کند که آفریدگار ما، ما را از این دار فنا به دار بقا منتقل خواهد ساخت. و باز مبادا گمان کنی که اسمای الهی ای که حشر را اقتضا می کنند فقط به اسمایی همچون: "حکیم، کریم، رحیم، عادل و حفیظ" که ما از آن بحث نمودیم منحصر است. نخیر، بلکه همهٔ‌ اسمای حسنای الهی که در تدبیر هستی تجلّی نموده اند، خواستار آخرت و حتی مستلزم آن هستند.

و مبادا گمان کنی که آیات تکوینی کائنات که به حشر دلالت دارد، فقط به آنچه بحث نمودیم منحصر است. بلکه در اکثر موجودات، وجوه و آفاق فراوانی وجود دارد که همچون پرده، به راست و چپ باز می شوند و آن گونه که یک وجه شان به صانع ذوالجلال شهادت می دهد، وجه دیگر آن به حشر اشاره می کند.

به عنوان مثال: صنعت زیبای انسان در آفریده شدنش به احسن تقویم، آن گونه که آفریدگار را نشان می دهد، زایل و ناپدید شدن انسان با همهٔ‌ قابلیتها و توانمندیهای موجود در احسن تقویم نیز به حشر اشاره می کند. حتی در مواردی اگر با دو دید فقط به یک وجه نگریسته شود، این وجه، هم صانع را و هم حشر را نشان می دهد. به طور مثال: با در نظر گرفتن ماهیتِ تنظیم حکمت، تزیین عنایت، توزین عدالت و لطافت رحمت که در اشیاء به مشاهده می رسند، آشکار خواهد شد که همه این کارها از دست قدرت یک صانع حکیم و کریم و عادل و رحیم صدور یافته است، بدین سان، اگر در کنار بزرگی و فانی بودن این صفات، عمر کوتاه و ارزش ناچیز این موجودات فانی که جلوه گاه آنها هستند نیز در نظر گرفته شود، آخرت به مشاهده می رسد. یعنی هرچیز با زبان حالش: آمنت بالله و بالیوم الآخر را می خواند و می خواناند.

خاتمه

دوازده حقیقت گذشته مؤیّد یکدیگر و مکمّلِ یکدیگر و پشتیبان همدیگرند. و همهٔ‌ آنها با اتحاد و یک پارچگی، نتیجه را نشان می دهند. پس کدام وهم می تواند از این دوازده سورِ محکم آهنین و حتی فولادین بگذرد تا ایمان به حشر را که در حصن حصین قرار دارد، متزلزل سازد؟!

آیهٔ‌ کریمهٔ‌ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِد (لقمان:٢٨) بیان می دارد که: "آفریده شدن و حشر گردیدن همهٔ‌ انسانها در برابر قدرت الهی به اندازه آفریده شدن و حشر گردیدن یک انسان، آسان است" آری، واقعاً چنین است، من این حقیقت را در بحث "حشر" رسالهٔ‌ "نقطه ای از نور خداشناسی" به تفصیل نوشته ام، در این جا با ارائهٔ‌ مثالهایی به خلاصهٔ‌ آن اشاره خواهم نمود؛ اگر خواستار مزید بر این هستی، به آن رساله مراجعه کن.

به طور مثال: "و لله المثل الاعلی" - در مثال مناقشه نیست- آن گونه که خورشید به "سرّ نورانیت" جلوه اش را- ولو با ارادهٔ‌ خودش- با سهولت به یک ذره می دهد، درست به همان سهولت، به همهٔ‌ مواد شفافِ بی حدّ و حساب نیز می فرستد. و نیز به "سرّ شفافیّت" آدمک چشم یک ذرّهٔ‌ شفّاف، در گرفتن تصویر خورشید با سطح پهناور یک دریا مساوی است. و نیز به "سرّ انتظام" آن گونه که یک کودک، اسباب بازیِ کشتی مانندش را با انگشتش به حرکت در می آورد، می تواند یک ناوگان بزرگ واقعی را نیز حرکت دهد. و نیز به "سرّ امتثال و فرمانبرداری" آن گونه كه یک فرمانده، سربازی را با فرمان "به پیش!" حرکت می دهد یک لشکر بزرگ را نیز می تواند با همین کلمه، به پیش براند. و نیز به "سرّ موازنه" فرض کنیم ترازوی بسیار بزرگ و حسّاسی در فضا وجود دارد که اگر دو چهار مغز در دو کفّهٔ‌ آن گذاشته شود، احساس می کند و در عین حال می تواند دو خورشید را هم در دو کفه اش جا دهد و وزن نماید. پس درست با همان نیرویی که جهت بالا بردن و پایین آوردن گردوها صرف نموده بود، دو خورشید را هم می تواند وزن کند و یکی را به عرش و دیگری را به فرش برساند.

پس وقتی در این مخلوقات و ممکنات عادی و ناقص و فانی، بزرگترین چیز با کوچکترین آن به سرّ "نورانیت" و "شفّافیت" و "انتظام" و "امتثال" و "موازنه" مساوی

است و اشیای بی شمار در موازی شی واحد دیده می شوند، پس بدون شک، به سرّ "تجلیات نورانیِ" قدرت ذاتی و بی نهایت کامل پروردگار و "شفّافیت" و "نورانیت" موجود در ملکوتیت اشیاء و "انتظامِ" حکمت و قدرت او و "امتثال و فرمانبرداریِ" کامل اشیاء از اوامر تکوینی او به سرّ "موازنهٔ‌" موجود در امکان که وجود و عدم ممکنات را مساوی می سازد، آن گونه که در برابر قدرت مطلق پروردگار ما، کم و زیاد، کوچک و بزرگ مساوی است، او می تواند همهٔ‌ انسانها را به مانند یک انسان و با یک فریاد حشر نماید.

از سوی دیگر، مراتب قوّت و ضعف چیزی، عبارت است از ملاحظهٔ‌ ضدّ آن در آن. مثلاً: درجات حرارت از مداخلهٔ‌ برودت ناشی می شود و مراتب زیبایی از مداخله زشتی پدیدار می گردد و طبقات نور از مداخله تاریکی است. اما اگر یک چیز، ذاتی باشد نه عارضی، در این حالت ضد آن چیز نمی تواند در آن مداخله کند. چون جمع ضدّین لازم می آید و این محال است. یعنی در آنچه ذاتی و اصل است، مراتب وجود ندارد.

پس وقتی قدرت قدیر مطلق ذاتی است و همچون ممکنات عارضی نیست و در کمال مطلق قرار دارد، پس محال است که ضد آن یعنی عجز، بتواند در آن مداخله کند. یعنی آفریدن بهار به نسبت ذات ذوالجلالش به اندازهٔ‌ آفریدن یک گل آسان است و نیز برانگیختن و حشر نمودن همهٔ‌ انسانها به اندازهٔ‌ حشر یک نفر آسان است، اما اگر این کار به اسباب مادی اسناد گردد آنگاه آفریدن یک گل به قدر آفریدن بهار سخت و دشوار خواهد بود.

٭٭٭

همهٔ‌ مثالها و توضیحاتی که از آغاز تا اینجا در خصوص صورتها و حقایق حشر بیان گردید، از فیض و برکت قرآن حكیم است و نفس را به تسلیم و قلب را به قبول آماده می سازد؛ زیرا سخن اصلی، سخن قرآن حكیم است و گفته، گفتهٔ‌ اوست، پس به آن گوش فرا دهیم!. فللّه الحجة البالغة..

فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

(الروم:٥٠)

قَالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَهِىَ رَم۪يمٌ ٭ قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَل۪يمٌ

(يس:٧٨-٧٩)

يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظ۪يمٌ ٭ يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّٓا اَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارٰى وَمَا هُمْ بِسُكَارٰى وَلٰكِنَّ عَذَابَ اللّٰهِ شَد۪يدٌ

(الحج:١-٢)

اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلٰى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ ف۪يهِ وَمَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ حَد۪يثًا

(النساء:٨٧)

نَّ الْاَبْرَارَ لَف۪ى نَع۪يمٍ ٭ وَاِنَّ الْفُجَّارَ لَف۪ى جَح۪يمٍ

(الانفطار:١٣-١٤)

اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبَارَهَا ٭ بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتًا لِيُرَوْا اَعْمَالَهُمْ ٭ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ٭ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ

(سورة الزلزال)

اَلْقَارِعَةُ ٭ مَا الْقَارِعَةُ ٭ وَمَٓا اَدْرٰيكَ مَا الْقَارِعَةُ ٭ يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ ٭ وَ تَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ ٭ فَاَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَاز۪ينُهُ٭ فَهُوَ ف۪ى ع۪يشَةٍ رَاضِيَةٍ ٭ وَ اَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَاز۪ينُهُ فَاُمُّهُ هَاوِيَةٌ ٭ وَمَٓا اَدْرٰيكَ مَاهِيَهْ ٭ نَارٌ حَامِيَةٌ

(سورة القارعة)

وَ لِلّٰهِ غَيْبُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

(النحل:٧٧)

به آیات بیّنات دیگری مانند اینها گوش فرا دهیم و بگوییم:

"آمنّا وَ صَدَّقْنا" آمَنْتُ بِاللّٰه وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ وَبِالقَدَرِ خَيْرِهِ وَشَرِّهِ مِن اللّٰه تَعَالى، حَقٌّ، وَالنَّارَ حَقٌّ، وَأَنَّ الشَّفَاعَةَ حَقٌّ، وَأَنَّ مُنْكَرًا وَنَكِيرًا حَقٌّ، وَأنَّ اللّٰه يَبْعَثُ مَنْ في القُبُورِ. أَشْهَدُ أَنْ لَا إلٰهَ إِلّا اللّٰه وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحمَّدًا رَسُولُ اللّٰه.

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى ألْطَفِ وَأشْرَفِ وَأكْمَلِ وَأجْمَلِ ثَمَرَاتِ طُوبَى رَحْمَتِكَ الَّذِي أرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَوَسِيلَة لِوُصُولِنَا إلَى أزْيَنِ وَأحْسَنِ وَأجْنَى وَأعْلَى ثَمَرَاتِ تِلْكَ الطُّوبَى الْمُتَدَلِّيَةِ عَلَى دَارِ الْآخِرَة أي الْجَنّة. اَللّهمَّ أجِرْنَا وَأجِرْ وَالِدينَا مِنَ النّارِ وَأدْخِلْنَا وَأدْخِل وَالِدينَا الجَنّةَ مَعَ الْأبْرَارِ بِجَاهِ نَبِيِّكَ الْمُخْتَار.. آمِينَ.

ای برادری که این رساله را از روی انصاف مطالعه نموده ای! نگو: "چرا نمی توانم همهٔ‌ این گفتار دهم را به یکباره بفهمم؟" از عدم تسلط بر همهٔ‌ آن غمگین مباش، چون فیلسوف نابغه ای همچون ابن سینا گفته است: "اَلْحَشْرُ لَیْسَ عَلی مَقَایِیسعَقْلِیّة" یعنی: "ما فقط به حشر ایمان می آوریم چون با عقل نمی توان این راه را پیمود و به كُنه آن پی برد" و نیز همهٔ‌ علمای اسلام متفقاً حکم نموده اند که قضیهٔ‌ حشر یک قضیهٔ‌ نقلی است، یعنی دلایل آن نقلی است و با عقل نمی توان به آن دست یافت، پس این راه بسیار عمیق و در عین حال از نظر معنا بسیار عالی، نمی تواند یکدم به یک راه عمومی و عقلی تبدیل گردد.

اما به فیض قرآن حكیم و به رحمت خالق رحیم بر ما منت گذاشته شد و پیمودن این راه عمیق و عالی در عصری که تقلید درهم شکسته و تسلیم و اذعان فاسد شده است، آسان گردید. پس ما باید به خاطر این لطف و احسان پروردگار هزاران بار شکر نماییم و سپاسگزار باشیم. چون همین مقدار برای نجات ایمان ما کافی است، ما باید به همان مقداری که فهمیده ایم راضی باشیم و با مطالعهٔ‌ پی گیر آن بر اندوخته های خود بیفزاییم.

یکی از اسرار دست نیافتن به مسألهٔ‌ حشر از راه عقل این است که: حشر اعظم از تجلّی اسم اعظم است، با دیدن و نشان دادن افعال بزرگی که از تجلّی اسم اعظم و از تجلّی مرتبهٔ‌ عظمی هر یک از اسمای حسنای الهی صادر شده است می توان حشر اعظم را به آسانیِ اثبات بهار، ثابت نمود و در مورد آن به اذعان قطعی و ایمان حقیقی دست یافت.

در این "گفتار دهم" مسألة حشر به فیض قرآن کریم به همین گونه دیده و نشان داده می شود، اما اگر عقل با معیارهای محدود و لنگش تنها بماند، حتماً با عجز و درماندگی مجبور به تقلید خواهد شد.

بخش نخست

از پیوست مهم گفتار دهم

و بخش اول از لاحقة آن

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ٓ اَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ اِذَا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْوَاجًا لِتَسْكُنُٓوا اِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِه۪ مَنَامُكُمْ بِالَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَابْتِغَٓاؤُ۬كُمْ مِنْ فَضْلِه۪ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِه۪ يُر۪يكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَ طَمَعًا وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً فَيُحْي۪ى بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ٓ اَنْ تَقُومَ السَّمَٓاءُ وَالْاَرْضُ بِاَمْرِه۪ ثُمَّ اِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْاَرْضِ اِذَٓا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ ٭ وَ لَهُ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ ٭ وَ هُوَ الَّذ۪ى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُع۪يدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ

(الروم:١٧-٢٧)

یک برهان بزرگ و یک حجّت کبرایِ این آیات آسمانی که قطب و محوری از ایمان را نشان می دهد و این براهین قدسی که حشر را به اثبات می رساند در این (شعاع نهم) بیان خواهد شد.

این یک عنایت لطیف ربّانی است که "سعید قدیم" (٭):: "سعید قدیم" لقبی است که استاد نورسی قبل از پرداختن به تألیف رسائل نور (1926) و قبل از بردوش گرفتن وظیفهٔ‌ نجات ایمان و الهام شدن رسائل نور از فیض قرآن کریم، بر خود اطلاق نموده است. مترجم سی سال پیش در پایان یکی از آثارش بنام "محاکمات" که مقدمه ای بر تفسیرش (اشارات الاعجاز فی مظان الایجاز) بود، چنین نوشت:

مقصد دوم: دو آیهٔ‌ قرآنی که بیانگر حشر است و به آن اشاره دارد تفسیر خواهد شد. اما با این جمله: نخو (٭):: نخو: کلمهٔ‌ کردی با لهجهٔ‌ کرمان شمالی، و به معنی اینک است. مترجم بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ آغاز نمود و توقف کرد و نتوانست بنویسد.

پس به تعداد دلایل و نشانه های حشر، از خالق رحیم سپاسگزار هستم و حمد او را به زبان می آورم بر این که بعد از سی سال، توفیق بیان آن تفسیر را نصیب من کرد. و بدین گونه، تقریباً ده سال پیش مرا به تفسير یکی از آن دو آیه که عبارت است از فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ موفق ساخت که در نتیجهٔ‌ آن، "گفتار دهم" و "گفار بیست و نهم" نگاشته شد که این دو گفتار، تفسیر آن آیه و دو دلیل بسیار قوی و روشن است و منکران را به سکوت وا می دارد.

و پس از آنکه حدوداً ده سال از بیان آن دژ مستحکم حشر سپری گردید، باز پروردگار سبحان لطف نموده و تفسیر آیات آغازین آن شعاع را ارزانی داشت و در قالب این رساله بوجود آمد.

پس این (شعاع نهم) عبارت است از: "نه مقام عالی" با یک "مقدمهٔ‌" مهم.

مقدّمه

این مقدّمه عبارت است از: دو نقطه؛ که نخست از فواید روحی بسیار زیاد عقیدهٔ‌ حشر و از نتایج حیاتی آن فقط یک نتیجهٔ‌ جامع را به اختصار بیان نموده و اظهار می دارد که عقیدهٔ‌ حشر چقدر به زندگی انسان، به ویژه زندگی اجتماعی او لازم و ضروری است.

و در ادامه، از بین حُجج بسیار زیاد عقیده و ایمان به حشر، فقط یک حجّت کلّی را نشان داده و بیان می دارد که عقیده به حشر چقدر بدیهی است و شک و تردیدی به آن راه ندارد.

نقطهٔ‌ اول

در این مورد که ایمان به آخرت ، اُسّ الاساسِ زندگی اجتماعی و انفرادی انسان و پایهٔ‌ کمالات و خوشبختی اوست، به چهار دلیل از میان صدها دلیل به عنوان یک مقیاس و نمونه، اشاره خواهیم کرد.

دلیل اول: کودکانی که نصف بشریت را تشکیل داده اند، فقط با فکر جنت می توانند در برابر مرگها و جان دادنهایی که به دیدشان بسیار دردناک و رنج آور به نظر می رسد، مقاومت نمایند و تاب و تحمّل داشته باشند؛ و با فکر جنت می توانند در پیکر نحیف و نازکشان به یک نیروی معنوی دست یابند و درهای امید را به روی روح و طبیعت شان که بی مقاومت است و به اندک چیزی می گرید، بگشایند و امیدوارانه و مسرورانه به زندگی شان ادامه دهند.

به عنوان مثال کودکی که به جنت ایمان دارد با خود به گفتگو می پردازد و می گوید: "برادر کوچکم و یا دوست عزیزم مُرد و به یکی از پرنده های بهشتی تبدیل شد و اکنون در جنت به سیاحت می پردازد و بهتر از ما زندگی می کند.. اما اگر ایمان به جنت نمی بود، مرگ کودکان هم سنّش و بزرگسالانی که همه روزه در اطراف به وقوع می پیوندد، مقاومت و نیروی معنوی این بیچارگان ضعیف و ناتوان را زیر و زبر می ساخت و زندگی و روانشان را درهم می کوبید و همراه با چشمانشان روح و قلب و عقل و سایر لطایف آنان را به گریه در می آورد، و این حواس و لطایف شان یا می مردند و یا این که همچون حیوانات بدبخت و سرگردان، با زندگی دست و پنجه نرم می کردند.

دلیل دوم:

سالخوردگانی که نصف بشریت را تشکیل می دهند فقط با "ایمان به آخرت" می توانند در برابر قبری که در لبهٔ‌ آن قرار دارند، صبر و تحمّل نمایند، و در مقابلِ به خاموشی گراییدن شعلهٔ‌ زندگی شیرین و بسته شدن درِ دنیای زیبایشان فقط با همین ایمان می توانند آرامش و تسلّی بیابند. و در برابر یأس و نا امیدی دردناک و وحشت آوري که از مرگ و زوال برخاسته و ضربات مهلکی بر ارواح و طبایع کودک گونه و سریع التأثّر شان وارد نموده است فقط با امید به زندگی جاودانهٔ‌ آخرت می توانند مقابله نمایند؛ اما اگر ایمان به آخرت نمی بود این پدران و مادران گرامی که سزاوار شفقت و مهربانی هستند و شدیداً به آرامش و استراحت قلبی نیاز دارند چنان واویلای روحی و دغدغهٔ‌ قلبی احساس می کردند که دنیا بر سرشان تنگ و یک زندان تیره و تار می شد و زندگی نیز به یک عذاب سخت و جانکاه مبدّل می گشت.

دلیل سوم:

جوانان و برنایان هم محور زندگی اجتماعی بشر را تشکیل می دهند، و آن چه جلو تجاوز و ظلم و ویرانگری های احساساتِ در جوش و خروشِ نفس و هوای افراطی شان را می گیرد و جریان خوب زندگی اجتماعی را تأمین می کند فقط فکر جهنم است، اگر ترس جهنم نمی بود، بنابر قاعدهٔ‌ "الحکم للغالب" این جوانان مست و مدهوش در پی برآوردن خواهش های شان دنیا را به بیچارگان و ضعفاء و درماندگان، به جهنم تبدیل می کردند، و جایگاه بلند زندگی انسانیت را به یک زندگی پست حیوانی مبدّل می ساختند.

دلیل چهارم:

در زندگی دنیوی انسان، جامعترین مرکز و اساسی ترین چرخ را زندگی خانوادگی اش تشکیل می دهد و خانواده برای سعادت دنیوی او، یک بهشت، یک پناهگاه و یک تحصّنگاه به شمار می رود، و خانهٔ‌ هرکس دنیای کوچک اوست. و سعادت و زندگی برای زندگی آن خانواده هم با احترام متقابل جدّی و صمیمانه و وفادارانه و با مرحمت و شفقت صادقانه و فداکارانه تأمین می گردد؛ و این احترام حقیقی و مرحمت خالصانه هم با فکر و عقیدهٔ‌ موجودیت پیوند و رابطهٔ‌ دوستی ابدی، رفاقت دایمی و همراهی سرمدی در یک زمان بی نهایت و زندگی نامحدود با تداوم رابطهٔ‌ پدرانه و فرزندانه و برادرانه و دوستانه، به وجود می آید؛ این جا است که شوهر با خود حرف می زند و می گوید: "این خانم من در یک عالم ابدی و در یک زندگی ماندگار، دوست همیشگی و شریک زندگی من است، با آن که پیر و بدنما شده است اما مهم نیست، چونکه یک زیبائی ابدی دارد و خواهد آمد، پس من به خاطر این دوستی دایمی از هیچ فداکاری و مهربانی دریغ نخواهم ورزید" بدین طریق، این مرد می تواند به همسر پیرش به دید یک حور بهشتی ببیند و به همان گونه با او محبت و شفقت و مرحمت نماید؛ والّا دوستی ای که پس از یکی دو ساعت رفاقت صوری و ظاهری به فراق و جدائی ابدی منجر می شود بدون شک یک دوستی ظاهری و زودگذر و بی بنیاد است و حاصلی جز مرحمت مجازی و احترام ساختگی و پیوند جنسی حیوانی ندارد و بر علاوهٔ‌ آن، منافع و شهوات نفسانی نیز آن مرحمت و احترام را مغلوب خود می سازد و بدین گونه، آن بهشت دنیوی را به جهنم ابدی تبدیل می کند.

بدین سان، از صدها نتیجهٔ‌ ایمان به حشر، یک نتیجهٔ‌ آن، به زندگی اجتماعی انسان بر می گردد و هرگاه صدها جهت و فایدهٔ‌ دیگر یک همین نتیجه با چهل دلیل مذکور مقایسه گردد فهمیده می شود که تحقق و وقوع حقیقت حشر به اندازهٔ‌ ثبوت حقیقت والای انسان و نیازهای کلّی او قطعی است و حتی واضحتر و روشنتر از آن است که، موجودیت نیاز در معدهٔ‌ انسان به موجودیت غذا دلالت می کند و شهادت می دهد. و اگر نتایج و دست آوردهای این حقیقت حشر از زندگی انسانها سلب شود، ماهیت بسیار مهم و عالی و با نشاط انسانیّت به مثابهٔ‌ لاشهٔ‌ گندیده و متعفّنی قرار خواهد گرفت که پناهگاه ميکروب ها و آلودگی ها است.

و حال، از جامعه شناسان و سیاستمداران و علمای اخلاق که با اداره و اخلاق و جامعهٔ‌ بشری سروکار دارند می خواهیم بیایند و بگویند که این خلأ را با چه چیزی پُر خواهند ساخت؟ و این زخمهای عمیق را با چه چیزی معالجه خواهند کرد؟

نقطهٔ‌ دوم

این نقطه، از بین براهین بی حدّ و حساب حقیقت حشر، به طور مختصر به بیان یک برهان خواهد پرداخت که از خلاصهٔ‌ شهادت هاي سایر ارکان ایمان برون آمده است. بدین گونه:

همهٔ‌ معجزات حضرت محمد (ص) که به رسالت او دلالت دارند و همهٔ‌ دلایل نبوّت و براهین حقّانیت ایشان به طور مجموعی به تحقق حقیقت حشر گواهی داده و آن را به اثبات می رسانند، زیرا دعوت آنحضرت (ص) در طول حیات مبارکش پس از توحید، به مسألهٔ‌ حشر تمرکز یافته است. و همه معجزات و حجت های او که سایر پیامبران را تصدیق نموده و به تصدیق شان واداشته است نیز به همین حقیقت یعنی حشر شهادت می دهد. و همچنان گواهی "کتابهای آسمانی" که گواهی أدا شده از جانب "پیامبران الهی" را به درجهٔ‌ بداهت ارتقا بخشیده است نیز شاهد همین حقیقت می باشد. بدین گونه:

پیش از همه، قرآن معجز البیان با همهٔ‌ معجزه ها، حجّتها و حقیقتهایش- که حقانیت قرآن را ثابت می سازند- بر وقوع حشر گواهی داده و آن را به اثبات می رساند، زیرا یک سوم قرآن و شروع اکثر سوره های کوتاه، به حشر اختصاص دارد. یعنی قرآن کریم با هزاران آیه اش صراحتاً و یا اشارتاً از همین حقیقت خبر می دهد و آن را به وضوح ثابت می کند و نشان می دهد.

به طور مثال:

اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ

(التكوير:١)

يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظ۪يمٌ

(الحج:١)

اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا

(الزلزال:١)

اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ

(الانفطار:١)

اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ

(الانشقاق:١)

عَمَّ يَتَسَٓاءَلُونَ

(النبأ:١)

هَلْ اَتٰيكَ حَد۪يثُ الْغَاشِيَةِ

(الغاشية:١)

پس، قرآن کریم با انواع این آیات در آغاز سی- چهل سوره، حقیقت حشر را با قاطعيت تمام به اثبات رسانده و نشان می دهد که مسألهٔ‌ حشر، مهمترین و ضروری ترین حقیقت هستی است؛ و با آیات دیگرش نیز به بیان دلایل گوناگون و باور دهندهٔ‌ آن حقیت می پردازد.

ببین! اگر کتابی که یک اشارهٔ‌ یک آیهٔ‌ آن حقایق علمی و کَونی بسیار زیادی را در بخش علوم اسلامی ببار نشانده است، با هزاران دلیل و شهادتش مسأله ایمان به حشر را به تابندگی خورشید نشان دهد، آیا امکان دارد عاری از حقیقت باشد و انکار شود، آیا انکار آن مثل انکار خورشيد و انكار موجودیت هستی و صد درجه محال و باطل نیست؟!

آیا ممکن است هزاران سخن و وعده و وعیدِ پادشاه عزیز و با قدرتی، دروغ و عاری از حقیقت باشد، درحالی که گاهی صرفاً به خاطر این که یک اشارهٔ‌ پادشاهی دروغ قرار نگیرد، لشکری به حرکت می افتد و وارد جنگ می شود.

حال، سلطان معنوی بزرگی را در نظر بگیرید که حاکمیت و فرمانروایی او سیزده قرن، بدون توقف ادامه یافت و ارواح و عقل و قلوب و نفوس بی حدّ و حسابی را بر اساس حق و حقیقت، تربیت کرد و اداره نموده، با آنکه فقط یک اشارهٔ‌ او جهت اثبات چنین حقیقتی کافی است، اما او با هزاران تصریح، این حقیقت را نشان داده و به اثبات رسانده است، پس آیا کسی که این حقیقت روشن را درک نمی کند یک احمق جاهل نیست؟ آیا سوختن او در آتش جهنم عین عدالت نخواهد بود؟ و همهٔ‌ صحیفه های

آسمانی و کتابهای مقدّسی که بر عصر و زمان خاصی حکمروایی می کردند نیز با هزاران دلایل، ادعای قرآن کریم را در خصوص حقیقت حشر مورد تأیید قرار می دهند، با این تفاوت که بیانات آنها بنابر تقاضای عصر و زمان شان، کوتاه و مختصر اما پر قدرت است، ولی قرآن کریمی که حاکمیّتش همهٔ‌ عصرها را تحت پوشش قرار داده و بر زمانهای آینده نیز فرمان می راند، حقیقت حشر را با تفصیل و توضیح و تکرار بیان داشته است.

به مناسبت این بحث، متنی که در آخر رسالهٔ‌ (مناجات) آمده است، در این جا درج می گردد. این متن، دلیل بسیار قوی و فشرده ای بر حشر است و شهادت سایر ارکان ایمانی به ویژه رُسل و کتب را بر مسألهٔ‌ ایمان به حشر احتوا می کند و اوهام را می زداید و به شکل مناجات است.

"ای ربّ رحیم من !.. با تعلیم رسول اکرم (ص) و از درس قرآن دریافتم که: همهٔ‌ کتابهای مقدس و پیامبران و در رأسشان قرآن کریم و رسول اکرم ات (ص)، به اجماع و اتفاق شهادت می دهند و دلالت می کنند و اشاره می نمایند که تجلیات اسمهای جلالی و جمالی که آثار آن در این دنیا و در هر طرف دیده می شود با تابش و درخشش بیشتری به سوی أبد الآباد دوام خواهد یافت.. و لطف و احساناتی که جلوه های رحیمانه و نمونه های آن در این عالم فانی به مشاهده می رسد با شعشعهٔ‌ بیشتری در دار سعادت استمرار خواهد داشت و باقی خواهد ماند.. و مشتاقانی که در این زندگی کوتاه دنیوی آن جلوه ها را با ذوق دیده اند و با محبّت همراهی نموده اند، در ابدیّت نیز همراهی خواهند نمود و برای همیشه در کنار آنها خواهند ماند.

و نیز همهٔ‌ پیامبرانی که دارای ارواح نورانی هستند و در رأسشان پیامبر اکرم (ص) و همهٔ‌ اولیایی که قطبهای قلب منوّر اند و همهٔ‌ صدیقانی که معادن عقلهای قاطع و روشن هستند، با ایمان راسخ شان به حشر ایمان دارند و با استناد به صدها معجزهٔ‌ باهر و آیات قاطع.. و با تکیه به هزاران وعده و وعید مکررت در صحف آسمانی و کتابهای مقدّس.. و با اعتماد بر عزّت جلال و سلطنت ربوبیت و شئون والا و بر صفات مقدسی همچون قدرت و رحمت و عنایت و حکمت و جلال و جمال تو که مقتضی آخرت اند و بنابر مشاهدات و کشفیات بی حدّ و حسابشان که از آثار و تراوشات آخرت خبر می دهد و بر بنیاد ایمان و عقیدهٔ‌ جازم شان که به درجهٔ‌ علم الیقین و عین الیقین است، بشریت را

به سعادت ابدی مژده می دهند و اذعان می دارند که برای اهل هدایت جنّتی وجود دارد و برای اهل ضلالت هم جهنّمی آماده شده است.

ای قدیر حکیم! ای رحمان رحیم! ای صادق الوعد الکریم! ای قهّار ذوالجلال که صاحب عزّت و عظمت و جلال هستی!

تو صدها هزار بار مقدّس و منزّه و برتر از آن هستی که این همه دوستان صادق و این همه وعده ها و صفات و شئوناتت را تکذیب کنی و آن چه را که سلطنت ربوبیّت تو قطعاً تقاضا می کند رد نمایی و دعای بندگان صالحت را که دوستشان داری و آنها هم با ایمان و تصدیق و اطاعت، خود را محبوب تو قرار داده اند نشنوی و اجابت نکنی! آری، تو پاکتر و برتر از آن هستی که اهل ضلالت و اهل کفر را در انکار حشر تصدیق نمایی. همان کفاری که با کفر و عصیان و با تکذیبِ وعده هایت بر عظمت و کبریایی تو تجاوز نموده و عزّت جلال و حيثيّت الوهیّت و شفقت ربوبیّت تو را نادیده گرفته اند..

ما عدالت بی پایان و جمال بی نهایت و رحمت بی کرانت را از چنین ظلم و زشتیِ بی پایان، تقدیس می کنیم و پاکی تو را بیان می داریم.

و ما با تمام توان ايمان داریم که هزاران پیامبر صادق و راستگو و تعداد بی شماری از اصفیا و اولیا که دعوتگران تو هستند با حق الیقین و عین الیقین و علم الیقین بر گنجینه های اخروی رحمتت و بر دفینه های احساناتت در عالم بقا و بر جلوه های زیبای اسمای حسنایت که در دار سعادت کاملاً ظهور نموده است شهادت می دهند و این شهادتشان حق و حقیقت است. و اشارات شان درست و واقعی است، و بشارتشان صادق و راست است.. و آنها با ایمان به این که این حقیقت بزرگ - یعنی حشر- بزرگترین شعاع اسم "حق" است و این اسم هم مرجع و خورشید همهٔ‌ حقایق است با دستور تو بندگانت را در دایرهٔ‌ حق درس می دهند و این مسأله را به عنوان یک حقیقت عینی تعلیم می دهند.

یا رب! به حق و به سپاس درس و تعلیم اینها، به ما و به همهٔ‌ طلاب رسائل نور، ایمان اکمل و حسن خاتمه را نصیب بفرما، و ما را شایستهٔ‌ شفاعتشان بگردان.. آمین"

بدین سان، همهٔ‌ دلایل و حجتهایی که حقّانیت قرآن کریم، بلکه همهٔ‌ کتابهای آسمانی را به اثبات می رساند، و همهٔ‌ معجزه ها و برهانهایی که نبوت حبیب الله (ص) ،

بلکه همهٔ‌ انبیا را ثابت می کند، به نوبت خود بزرگترین مدّعای آنها را که تحقق آخرت است نیز ثابت می سازد و بر آن دلالت می کند. و همچنین اکثر دلایل و حجتهایی که بر وجود و وحدت واجب الوجود شهادت می دهد نیز به نوبت خود بر موجودیت و گشایش دار سعادت و عالم بقایی که بزرگترین مدار و مظهر ربوبیت و الوهیت است گواهی می دهد، زیرا آن گونه که در مقامات آینده بیان و اثبات خواهد شد هم موجودیت و هم عموم صفات و بیشتر اسمهای ذات واجب الوجود و اوصاف و شئون مقدس او همچون: ربوبیت، الوهیّت، رحمت، عنایت، حکمت و عدالت به درجهٔ‌ لزوم، مقتضی آخرت اند و به درجهٔ‌ وجوب، مستلزم دار سعادت می باشند و به درجهٔ‌ ضرورت حشر و نشر را به خاطر مکافات و مجازات می خواهند. آری، وقتی یک الله أزلی و ابدی وجود دارد، پس حتماً آخرتی که محور سلطنت الوهیّت اوست نیز وجود دارد.. و وقتی در این کائنات، به ویژه در موجودات زندهٔ‌ آن، ربوبیّت مطلقی با شکوه و حکمت و شفقت متجلّی است، پس حتماً یک دار سعادت ابدی وجود خواهد داشت که ربوبیت را از بی اعتنایی به مخلوقات و حکمت را از کارهای عبث و بیهوده و شفقت را از غدر و فریب، مصئون خواهد داشت؛ پس چنین سرای سعادتی وجود دارد و سعادتمندان به آن جا خواهند رفت.

و نیز وقتی این همه انعام و احسان و لطف و کرم و عنایت و رحمت در جلو چشمانمان پیدا و آشکار است و موجودیت یک ذات رحمان و رحیم را در پشت پردهٔ‌ غیب، به عقل هایی که خاموش نشده و به قلب هایی که نمرده است نشان می دهد، پس حتماً در یک عالم باقي یک زندگی ماندگاری وجود دارد که انعام را از استهزاء و احسان را از فریب دادن و عنایت را از عدم تحقق و رحمت را از نقمت شدن و لطف و کرم را از اهانت رهایی می بخشد و دور نگاه می دارد. آری، آنچه احسان را احسان و نعمت را نعمت می سازد موجودیت زندگی ماندگاری است در یک عالم ماندگار.

و نیز وقتی قلم قدرتی که در فصل بهار و در صفحهٔ‌ تنگ زمین، صدهزار کتاب را بدون اشتباه و به صورت متداخل می نویسد در جلو چشم ما بدون خستگی کار می کند؛ و صاحب آن قلم، صدهزار بار عهد نموده و وعده سپرده است که: "کتابی پايدار و زيبا و آسان تر از این کتاب آشفته و متداخل بهار را در جایی وسیعتر و زیباتر از این صفحهٔ‌

تنگ زمین خواهم نوشت و برای همیشه باقی خواهد ماند و شما را با حیرت و شگفت به خواندن آن وادار خواهم ساخت." او در تمام فرامینش از آن کتاب بحث می کند؛ پس بدون تردید، اصل آن کتاب نوشته شده است و حاشیه های آن هم با حشر و نشر نوشته خواهد شد و نامهٔ‌ اعمال همه در آن به ثبت خواهد رسید.

و وقتی این زمین به لحاظ داشتن كثرت مخلوقات و به لحاظ این که مسکن و کارخانه و نمایشگاه صدها هزار نوع از انواع مختلف ذوی الحیات و ذوی الارواح است اهمیت والایی کسب نموده و به منزلهٔ‌ قلب و مرکز و خلاصه و نتیجه و سبب خلقت کل هستی قرار گرفته است و حتی به رغم کوچک بودن حجمش بازهم در همهٔ‌ فرامین آسمانی همچون: رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ دوشادوش آسمانهای بزرگ می شود و معادل آنها تلقی می گردد...

و وقتی بنی آدم بر هر سمت و سوی زمینی که حایز چنین ماهیتی است فرمان می راند و در اغلب مخلوقات آن تصرّف می کند و با تسخیر اکثر موجودات زندهٔ‌ آن، آنها را به دَور خود جمع نموده و مصنوعات و پدیده های آن را بر اساس معیارهای هوس و در چارچوب نیازهای فطری اش تنظیم و تزیین می کند و به نمایش می گذارد و انواع شگفت انگیزتر آن را فهرست وار در هرجا به گونه ای مرتّب می سازد و می آراید که نه فقط نگاه انس و جن بلکه توجه اهل آسمانها و سراسر هستی و حتی نگاه مالک هستی را جلب می دارد و تحسین و تقدیرشان را بر می انگیزد و بدین جهت، اهمیت بزرگ و ارزش والایی کسب نموده و با علم و مهارت هایش نشان داده است که او، حکمت آفرینش این هستی و بزرگترین نتیجه و ارزشمندترین میوهٔ‌ آن است و خلیفهٔ‌ روی زمین می باشد.. و از آنجایی که او، صنعتهای خارق العادهٔ‌ آفریدگار هستی را با زیبایی و جذّابیت خاصی تنظیم می کند و به نمایش می گذارد، عذاب عصیان و کفرش به بعد موکول گردیده و به او اجازه داده شده است تا در این دنیا زندگی کند و در انجام این کار به موفقیتهای چشمگیری نایل آید..

و وقتی بنی آدم - که از لحاظ آفرینش و مزاج، دارای چنین ماهیتی است و ضمن ضعف و عجز شدیدش، نیازهایش هم بی حدّ و حساب و دردها و رنجهایش هم فراوان است- متصرّف بسيار توانا و حکیم و مشفقی دارد که قدرتش والاتر از هر چيز است

و اختيار تام دارد و این زمین بزرگ را به صورت مخزنی برای انواع معادن مورد نیاز انسان آفریده و انباری برای هرگونه غذا و مغازه ای برای هر نوع جنس دلخواه او قرار داده است. و آن پروردگار مهربانش این گونه متوجه اوست و او را می پروراند و همهٔ‌ خواسته هایش را برآورده می سازد..

و وقتی پروردگاری که حقیقتش چنین است انسان را دوست می دارد و خودش را هم محبوب و دوست انسانها قرار می دهد، و باقی است و عالمهای باقی دارد و هر کار را بر اساس عدالتش اجرا نموده و هرچیز را با حکمتش انجام می دهد، و عظمت سلطنت و سرمدیت حاکمیت این حكيم ازلی هم در این زندگی کوتاه دنیوی و در این عمر کوتاه بشر و در این زمین مؤقت و فانی نمی گنجد وجا نمی شود؛ و ظلمها و نافرمانیهای بسیار بزرگی هم که انسان مرتکب می شود و منافی نظم کائنات و مخالف عدالت و توازن و جمالِ زیبای آن است، در این دنیا بدون کیفر می ماند و جزای توهین و انکار کفرش را در برابر مولایی که او را با نعمت و شفقت پرورده است نمی بیند، و ظالمان و ستمگران هم در رفاه و آرامش به زندگی شان ادامه می دهند و مظلومان و درماندگان نیز با مشکلات فراوان با زندگی دست و پنجه نرم می کنند، پس بدون شک ماهیت عدالت مطلقی که آثار آن در سراسر هستی به مشاهده می رسد، هرگز نمی پذیرد و قبول نمی کند که ستمگران سرکش و ستمدیده های بیچاره، پس از مرگ، زنده نشوند و همه با هم مساویانه و برای همیشه به کام مرگ فرو روند. بدون شك اين امر با عدالت مطلق در تضاد قرار دارد وعدالت چنين چيزي را نمي پذيرد و اجازه نمي دهد.

و وقتی مالک هستی، زمین را از هستی و انسان را از زمین برگزید و جایگاه بسیار والا و اهمیت بزرگی به او داد، و از بین انسانها هم انسان هاي حقيقي مانند انبیا و اولیا و اصفیا را که همگام با مقاصد ربوبیت حرکت نموده و خود را با ایمان و تسلیم، محبوب مالک هستی ساخته اند برگزید و دوستان و مخاطبان خود قرار داد و آنها را با معجزه ها و توفیقاتش گرامی داشت و دشمنانش را با سیلی های آسمانی عذاب داد، و از بین این محبوبان گرامی و دوست داشتنی اش هم حضرت محمد (ص) را که امام و مایهٔ‌ فخر و مباهات آنها است انتخاب کرد و نصف کرهٔ‌ بسیار مهم زمین و یک پنجم بشریت با اهمیت را در طول قرنهای متمادی با نور او منوّر ساخت، حتی مثل این که این هستی به خاطر

او آفریده شده باشد همهٔ‌ اهداف وغایه های آن، با او و با دین و قرآن او ظهور می یابد و آشکار می گردد. پس او مستحق و شایسته بود تا در برابر خدمات بزرگ و ارزشمند و نامحدودش كه به وسعت يك زندگي چند مليون ساله است، در یک زمان نامحدود با عمری بی پایان، پاداشش را دریافت نماید، اما او عمر کوتاهی به مدت شصت و سه سال را آن هم با مشکلات و مجاهدتها سپری نمود و دنیا را ترک کرد! پس آیا احتمال و امکان دارد که او با امثال و دوستانش دوباره زنده و حشر نگردد؟ و اکنون هم با روحش زنده نباشد؟ و برای همیشه نیست شود و به سوی عدم برود؟ هرگز! صدهزار بار هرگز! آری، همة کائنات و همهٔ‌ حقایق هستی خواستار دوباره زنده شدن او هستند و حیات او را از صاحب هستی می طلبند.

رسالهٔ‌ "آیت الکبری" که شعاع هفتم است به سی و سه اجماع عظیم که هر اجماع آن، قدرت و صلابت کوه را دارد ثابت نموده است که: این هستی از یک دست صادر گردیده است و یک مالک دارد. بدین ترتیب، اجماع های مذکور، وحدت و أحدیّت خداوند را که محور کمالات اوست آشکارا نشان می دهد و بیان می دارد که با وحدت و أحدیّت، همه هستی به منزلهٔ‌ سربازان گوش به فرمان و مأموران مسخّرِ آن ذات واحدِ أحد در می آید. و با آمدن آخرت، کمالات او تحقق می یابد و از سقوط مصئون می ماند و عدالت مطلقش فرمان می راند و از ظلم می رهد، و حکمت عامّه اش از سفالت و بیهودگی برائت یافته، و رحمتِ گسترده اش از تعذیب نجات پیدا می کند و عزّت و قدرتش را از عجز و ذلّت دور می ماند و هریک از صفات او با قداست و پاکیزگی شایسته اش مجلّی می گردد.

پس حتماً و بدون شک، بنابر اقتضای حقایق ذکر شده در هشت پاراگرافی که با "وقتی" آغاز گردید و از صدها نکتهٔ‌ مهم ایمان بالله فقط یکی را تشکیل می داد، قیامت برپا خواهد شد و حشر و نشر به وقوع خواهد پیوست و درهای محل مجازات و مکافات گشوده خواهد شد تا اهمیت و مرکزیّت زمین و اهمیت و جایگاه انسان تحقق پیدا کند.. و عدالت و حکمت و رحمت وسلطنتِ خالق و متصرّف حكيم زمین و انسان تقرر یابد.. و دوستان حقیقی و مشتاقِ پروردگار باقی و ماندگار، از فنا و اعدام ابدی نجات یابند.. و از بین این دوستانش بزرگترین و گرامی ترین

آنها پاداشِ خدمات ارزنده اش را که کل هستی را شاد و ممنون ساخته است، دریافت نماید.. و کمالاتِ سلطان سرمدی از نقص و کاستی مقدس بماند و قدرتش از عجز و درماندگی و حکمتش از سفاهت و عدالتش از ظلم، منزّه و مبرّی گردد.

خلاصه:

وقتی خداوند وجود دارد، پس بدون شک آخرت هم موجود است. آن گونه که سه رکن مذکور ایمانی، با همهٔ‌ دلایل شان به حشر گواهی داده و دلالت می کنند، دو رکن دیگر ایمانی"وَ بِمَلئِکَتِهِ وَ بِالْقَدَرِ خَیْرِهِ وَ شَرِّهِ مِن الله تَعَالَی" نیز مستلزم حشر است و با قوت کامل بر عالم باقی شهادت داده و دلالت می کند؛ بدین گونه:

همهٔ‌ دلایل و مشاهدات و مکالماتی که بر وجود فرشتگان و وظایف عبودیتشان دلالت دارد، به نوبت خود بر موجودیت عالم ارواح و عالم غیب و عالم بقا و عالم آخرت و دار سعادت و جنت و جهنمی که در آینده با جن و انس آباد خواهد شد نیز دلالت می کند، زیرا فرشتگان می توانند با اجازهٔ‌ الهی این عالمها را ببینند و در آنها داخل شوند، لذا فرشتگان مقربی همچون حضرت جبرئیل (ع.س.) که با بشر دیدار نموده است بالاتفاق از موجودیت عالمهای مذکور و گردش شان در آنها خبر می دهند. پس آن گونه که ما قارهٔ‌ امریکا را ندیده ایم اما با اعتماد به خبر کسانی که از آنجا آمده اند، موجودیت آن را بداهتاً می دانیم، پس لازم است تا در پرتو خبرهای فرشتگان که قوّت صد تواتر را دارد، به همان بداهت به عالم بقا و سرای آخرت و جنت و جهنم ایمان آورد.. و ما به همین گونه ایمان داریم و باور می کنیم.

و نیز چنانکه در "گفتار بیست وششم" یعنی رسالهٔ‌ قدَر آمده است، دلایلی که "ایمان به قدَر" را ثابت می سازند، به نوبت خود، به حشر و نشرِ صحف و وزن اعمال در میزان اکبر نیز دلالت دارند، چون ما در جلو چشمان خود می بینیم که مقدّرات هرچیز در تابلوهای نظام و میزان یادداشت می گردد و سرگذشت زندگی هر موجود زنده ای، در نیروی حافظه و در بذرها و هسته هایشان و در تابلوهای مثالی دیگر نوشته می شود، و دفترهای اعمال هر ذی روح، به ویژه انسان در الواح محفوظ ثبت و ضبط می گردد، سپس بدون شک، چنین قدَر محیط و تقدیر حکیمانه و تدوین دقیق و یادداشت امینانه فقط می تواند به خاطر مکافات و مجازاتی باشد که در یک محكمه بزرگ و در نتیجهٔ‌

یک محاكمهٔ‌ عمومی داده می شود. والّا این یادداشت و محافظتِ گسترده و بسیار دقیق و پیچیده، به طور کلّی بی معنی و بی فایده می ماند و منافی حکمت و حقیقت قرار می گیرد. یعنی اگر حشر نباشد همهٔ‌ معانی حقیقی این کتاب کائنات که با قلم قَدر نوشته شده است برهم می خورد و خراب می شود، که چنین چیزی به هیچ و جه ممکن نیست، و این احتمال، به مانند انکار موجودیت این هستی، محال است و حتی هذیانی بیش نیست.

گزیدهٔ‌ آنچه گذشت: پنج رکن ایمان به همراه همهٔ‌ دلایلش به وقوع و موجودیت حشر و نشر و وجود دار آخرت و گشوده شدن درهای آن دلالت نموده و خواستار آن هستند و بر آن گواهی می دهند.

پس در موافقت و هماهنگی با برخوردار بودن حقیقت حشر از چنین پایه های تزلزل ناپذیر و براهین بزرگ است که یک سوم قرآن معجزالبیان را مباحث حشر و آخرت تشکیل داده است و آن را سنگ بنا و أسّ الاساسِ همهٔ‌ حقایقش قرار می دهد و هرچیز را بر پایهٔ‌ آن بنا می کند.

(مقدمه به آخر رسید.)

بخش دوم پیوست

عبارت است از مقام نخست از نه مقامِ مربوط به طبقات نُه گانه ی براهيني که آیهٔ‌ مبارکهٔ‌ ذیل معجزانه به آنها اشاره می کند:

فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ

(الروم:١٧-١٩)

برهان باهر و حجّت قاطعی را که این آیات در خصوص حشر نشان داده اند، ان شاءالله بیان خواهیم نمود و توضیح خواهیم داد.

(٭):این مقام هنوز نوشته نشده است. از آن جایی که مسألهٔ‌ حیات مناسبتی با حشر دارد، در این جا درج گردیده است. و در پایان مسألهٔ‌ حیات، به رکنِ قَدر هم اشاره ای شده است که بسیار دقیق و عمیق است. مؤلف

در بیست و هشتمین خاصیت حیات از رمز چهارم، نكته ي پنجم از پرتو سي ام آمده است که حیات، به شش رکن ایمان می نگرد و آن را ثابت می سازد و به تحقق

آن اشاره می کند. آری، وقتی حیات، مهمترین نتیجه و جوهر و حکمت آفرینش کائنات است، پس بدون شک، آن حقیقت والا به این زندگی فانی و کوتاه و ناقص و رنج آور دنیا منحصر نیست، بلکه غایه و نتیجهٔ‌ درخت حیات که با بیست و نه خاصیتش می توان به عظمت ماهیّت آن پی برد و میوهٔ‌ آن درخت که شایستهٔ‌ عظمت آن است، بدون شک، زندگی و حیات اخروی و سرای سعادت است. همان سرای سعادتی که با سنگ و درخت و خاکش زنده و جاوید است. ورنه لازم می آید تا درخت حیاتی که با این همه تجهیزات مهم و گوناگون تجهیز گردیده است در حق ذی شعور، به ویژه انسان، بدون میوه و بی فایده و عاری از حقیقت بماند و انسانی که از لحاظ سرمایه و تجهیزات، بیست درجه برتر از گنجشک است و برترین و مهمترین مخلوقِ این کائنات و ذی حیات می باشد در بخش سعادت زندگی، بیست درجه از گنجشک پایین تر بیفتد و بدبخت ترین و ذلیل ترین و بیچاره ترینِ مخلوقات قرار گیرد.

و حتی عقلی که ارزشمندترین نعمت است به یک بلا و مصیبت تبدیل می شود، چون با یادآوری غم و اندوه های گذشته و ترس و نگرانیهای آینده، قلب انسان را همواره می رنجاند و یک لذّت را با نُه درد آغشته می سازد. و چنین چیزی صد در صد باطل است.

پس این زندگی دنیوی، خود رکن "ایمان به آخرت" را قطعاً ثابت می سازد و در هر بهار، بیش از سیصد هزار نمونه های حشر را به ما نشان می دهد.

آیا ممکن است پروردگار توانایی که تمام تجهیزات و نیازهای مناسب جسمت را و حتی باغچه و شهرت را آماده نموده و با حکمت و عنایت و رحمتش در وقت و زمان مناسب آن را می فرستد و حتی دعای خصوصی و جزئی معده ات را برای روزی که آرزوی بقا و زندگی نموده است، می داند و می شنود و با فراهم آوردن غذاهای لذیذ و بی شماری قبول شدن آن دعا را نشان می دهد و معده را ممنون و مطمئن می سازد.. آیا ممکن است چنین متصرّف قدیر، تو را نشناسد و نبیند؟ و اسباب لازم و ضروری زندگی ابدی را که بزرگترین غایهٔ‌ انسان است آماده نسازد؟ و بزرگترین و مهمترین و عمومی ترین دعای او را که دعای بقا و جاودانگی است با عدم ایجاد حیات اخروی و بهشت برین، قبول ننماید؟ و دعای این انسان را که برترین مخلوق و بلکه سلطان و

نتیجهٔ‌ زمین است نشنود.. همان دعای عمومی و نیرومند برخاسته از اعماق وجودش را که عرش و فرش را به تکان در می آورد، نپذیرد و به اندازهٔ‌ دعای یک معدهٔ‌ کوچک به آن اهمیت ندهد و این انسان را راضی نسازد؟ و حکمت کامل و رحمت بی نهایت اش را در معرض انکار قرار دهد؟ هرگز.. صدهزار بار هرگز!

آیا می شود که پنهانترین صدای جزئی ترین حیات را بشنود و به درد و شکوه اش گوش فرا دهد و درمان نماید و نازش را بکشد و با کمال عنایت و توجه و اهتمام آن را پرورش دهد و با دقت كامل هر چيز و بزرگترین مخلوقاتش را به تسخیر او در بیاورد و اما صدای رعد آسای بزرگترین و ارزشمندترین و ماندگارترین حیات را نشنود و مهمترین دعای او را که دعای بقا است، نادیده بگیرد و به ناز و نیازش توجهی نکند؟! و همچون شخصی شود که سربازی را با کمال توجه و عنایت تجهیز و اداره می کند، اما به یک لشکر بزرگ و گوش به فرمان هیچ اعتنایی ندارد! و یا اینکه ذرّه را ببیند و خورشید را نبیند، و وِز وِز مگس را بشنود و غرّش آسمان را نشنود! حاش لله! صد هزار بار حاش لله!

آیا عقل می پذیرد که ذات قدیر حکیمی که رحمت و محبّت و شفقتش بی حدّ و حساب است و صنعتش را خیلی دوست دارد و خود را محبوب مخلوقاتش قرار می دهد و کسانی را که دوستش دارند او هم خیلی دوست دارد، زندگی آنانی را که او را بسیار زیاد دوست دارند و محبوب و شایستهٔ‌ محبت اند و فطرتاً به پرستش آفریدگار شان می پردازند، نیست و نابود سازد؟ و روحی را که لُبّ و جوهر حیات است با مرگ ابدی اعدام نماید و بین خود و بین دوستدارانش برای همیشه فاصله ایجاد کند و آنها را از خود برنجاند و عذاب بدهد! و سِرّ رحمت و نور محبتش را در معرض انکار قرار دهد! هرگز! صدهزار بار هرگز!.. جمال مطلقی که این هستی را با تجلی اش آراسته است، و رحمت بی کرانی که همهٔ‌ مخلوقات را شاد و مسرور ساخته است بدون شک، از چنین زشتی بی حدّ و چنین قبح و ظلم مطلق، پاک و منزّه و مقدّس است.

نتیجه: وقتی در دنیا حیات وجود دارد، پس حتماً آن عدّه از انسانهایی که به راز حیات پی برده و از آن سوءاستفاده ننموده اند، در دار بقا و در جنت باقی از یک حیات باقی برخوردار خواهند شد.. آمنّا

و از سوی دیگر، درخشندگی مواد شفاف روی زمین، و روشن و خاموش شدن حبابهای سطح دریا بر أثر درخشش نور، و باز تابش حبابهایی که از پی حبابهای قبلی

آمده اند و مثل آنها آیینه هایی برای خورشیدهای خیالی قرار گرفته اند، بالبداهه نشان می دهد که آن پرتوها عبارت اند از: تجلّی انعکاس خورشید یکتایی که در آن بالاها قرار دارد، و با زبانهای گوناگون، یادآور موجودیت خورشیدند و با انگشتان نوری، به آن اشاره می کنند.

بدین سان، درخشش موجودات زنده در سطح زمین و در درون دریا، با قدرت الهی و با تجلّی اسم "محییِ" ذاتِ حیّ و قیّوم، و پنهان شدن آنها در پشت پردهٔ‌ غیب - با ورد زبان قرار دادن "یا حیّ"- جهت جا دادن به موجوداتی که به دنبال آنها آمده اند، به حیات و زندگی ذاتِ حیّ و قیّومی که دارای زندگی ابدی است شهادت داده و به وجوب وجود او اشاره می کنند.

و همچنین همهٔ‌ دلایلی که بر علم الهی شهادت می دهد و آثار آن در تنظیم موجودات به مشاهده می رسد، و همهٔ‌ براهینی که قدرتِ متصرف در هستی را به اثبات می رساند، و همهٔ‌ حجتهایی که اراده و مشیّتِ حاکم بر اراده و تنظیم هستی را ثابت می کند، و همهٔ‌ علامتها و معجزه هایی که رسالتها را که مدار کلام ربّانی و وحی الهی هستند، ثابت می سازد.. و بالاخره همهٔ‌ این دلایلی که شاهد هفت صفت الهی هستند، بالاتفاق به حیاتِ ذات حیّ و قیّوم، شهادت می دهند و دلالت می کنند؛ چون اگر چیزی توان دیدن را داشته باشد، حتماً حیات هم دارد. و قوهٔ‌ شنوایی اش، علامت حیات او است، و اگر توان سخن گفتن داشته باشد این امر، به موجودیت حیات اشاره می کند، و اگر دارای اختیار و اراده باشد، این امر، موجودیت حیات را نشان می دهد.. و بدین منوال، صفاتی همچون قدرت مطلق و ارادهٔ‌ فراگیر و علم محیطی که آثار آنها در هستی به مشاهده می رسد و موجودیّت شان محقق و بدیهی است همراه با همهٔ‌ دلایل شان به حیات و وجوبِ وجود یک ذات حی و قیوم شهادت می دهند و بر زندگی سرمدی او که سراسر هستی را با یک پرتو اش پرنور ساخته و دار آخرت را همراه با ذراتش زنده نموده است، دلالت می کنند.

و همچنین حیات به رکن ایمانی "ایمان به فرشتگان" هم می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد. چون وقتی حیات مهمترین نتیجهٔ‌ هستی است و موجودات زنده به خاطر ارزششان بیش از هرچیز دیگر انتشار نموده و تکثّر یافته اند و همین موجودات زنده با

آمد و رفت کاروانهای شان زمین را آباد و آراسته ساخته اند.. و وقتی کرهٔ‌ زمین، منزلگاهِ سیل خروشانی از موجودات زنده است و با حکمتِ تجدید و تکثیر انواع موجودات زنده، پیوسته پر و خالی می شود، و در موجودات بی ارزش و گندیدهٔ‌ آن نیز موجودات زندهٔ‌ فراوانی آفریده می شود و بدین گونه، زمین، شکل یک نمایشگاه زنده جانها را به خود می گیرد.. و وقتی شعور عقلی که خالصترین ترشح حیات است و روحی که لطیفترین و ثابت ترین جوهر آن می باشد، در این کرهٔ‌ زمین به کثرت و به گونهٔ‌ چشم گیری آفریده می شود، به حدی که انگار زندگی زمین در گروِ حیات و عقل و شعور و ارواح است و با اینها آراسته می گردد.. پس امکان ندارد اجرام آسمانی که لطیفتر و نورانیتر و بزرگتر و مهمتر از کرهٔ‌ زمین است، مرده و جامد و فاقد حیات و فاقد شعور باقی بماند. پس موجودات ذی شعور و ذی حیاتی وجود دارند که آسمانها و خورشیدها و ستارگان را آباد می سازند و وضعیت زنده بودن را به آنها می بخشند و نتیجهٔ‌ آفرینش آسمانها را نشان می دهند و به خطابهای الهی مشرّف می گردند.

آری، چنین موجودات ذی شعور و ذی حیاتی که ساکنان مناسب آسمانها هستند به سِرّ حیات، وجود دارند و آنها هم فرشتگان هستند.

و همچنین راز و ماهیت حیات به رکن "ایمان به پیامبران" می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد.

آری، وقتی کائنات به خاطر حیات آفریده شده است و حیات هم بزرگترین جلوه و کاملترین نقش و زیباترین صنعت پروردگار حیّ و قیّوم است؛ و وقتی حیات سرمدی او با فرستادن پیامبران و نازل نمودن کتابها خود را نشان می دهد.. و اگر پیامبران و کتابها نباشند آن حیات ازلی هم فهمیده نمی شود، و آن گونه که سخن گفتن یک شخص بیانگر زنده بودن اوست، پیامبران و کتابها هم نشان دهندهٔ‌ آن متکّلم زنده و ماندگاری هستند که از پشت پردهٔ‌ غیبی که در آن سوی پردهٔ‌ این هستی قرار دارد، با کلمه ها و خطابهایش حرف می زند و امر و نهی می کند؛ پس آن گونه که حیاتی که در هستی وجود دارد به صورت قطعی بر وجوب وجود آن حیّ ازلی شهادت می دهد. بر مسألهٔ‌ "ارسال رُسل" و "انزال کتب" که از شعاعها و جلوه های آن حیات ازلی است و رابطهٔ‌ تنگاتنگی با آن دارد نیز، می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد، به ویژه "رسالت محمدی" و "وحی قرآنی"

به منزلهٔ‌ روح و عقلِ حیات هستند، پس می توان گفت که: آن گونه که موجودیت این حیات، ثابت و قطعی است، حقانیت آن هم قطعی و ثابت است.

آری، آن گونه که حیات، فشرده و خلاصهٔ‌ این کائنات است، و شعور و حسّ نیز تراوشی از حیاتند و خلاصهٔ‌ آن به شمار می روند، و عقل نیز تراوشی از شعور و حسّ است و خلاصهٔ‌ آن دو است، و روح هم جوهرِ خالص و صاف حیات است و ذاتِ ثابت و مستقل آن است، بدین سان، حیات مادی و معنوی محمدی (ص) نیز تراوشی از حیات و روح هستی می باشد و رسالت محمدی (ص) نیز صافترین گزیده ای است که از حسّ و شعور و عقل کائنات تراوش نموده است. بلکه حیاتِ مادی و معنوی محمد (ص) به گواهی آثارش، حیاتی است برای حیات کائنات ، و رسالت محمدی هم شعوری است برای شعور هستی و نور آن است. و وحی قرآنی هم به شهادت حقایق زنده و بانشاط آن، روحی است برای حیات کائنات و عقلی است برای شعور آن. آری، ..آری!

اگر نورِ رسالت محمدی (ص) از کائنات خارج شود و برود، کائنات وفات خواهد نمود؛ و اگر قرآن برود، کائنات دیوانه خواهد شد و کرهٔ‌ زمین عقلش را از دست خواهد داد و راهش را گم خواهد کرد و حتی سَرِ فاقد شعورش را به یکی از سیّارات خواهد زد و قیامت را برپا خواهد ساخت.

و همچنین حیات به رکن "ایمان به قدر" هم می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد؛ چون وقتی حیات، نورِ عالم شهادت است و بر آن مستولی است، و نتیجه و غایة وجود به شمار می رود و جامع ترین آیینة خالق هستی است و کامل ترین فهرست و نمونة فعالیت ربّانی می باشد و حتی به منزلة - اگر تشبیه جایز باشد - نوعی برنامه و منهج آن است، پس بدون شک، راز حیات تقاضا می کند که عالم غیب، یعنی گذشته و آینده، یعنی مخلوقات گذشته و آینده نیز در نظام و انتظام قرار گیرند و معلوم و مشهود و معیّن و آمادة اطاعت از أوامر تکوینی باشند، یعنی آن عالم غیب باید در یک حیات معنوی بسر بَرد.

چنان که هستة اصلی و ریشه های یک درخت و هسته هایی که در انتها و میوه های آن قرار دارند، درست مانند خود درخت از نوعی حیات برخوردار هستند، و حتی این هسته ها قوانین زندگیِ پیچیده تر از قوانین زندگی درخت را با خود حمل می کنند.

و چنان که بذرها و ریشه هایی که قبل از بهار فعلي يعني از خزان گذشته بر جای مانده است و بذر ها و هسته هایی که بهار امسال هم با رفتنش بر جا خواهد گذاشت، مانند این بهار نورِ حیات را با خود حمل می کنند و تابع قوانین حیاتی هستند. بدین منوال، درخت کائنات نیز با هر شاخ و برگش گذشته و آینده ای دارد و دارای سلسله ای است که از اوضاع و احوال گذشته و آیندة آن تشکیل یافته است. و هر نوع و هر جزء آن در علم الهی وجود متعددی با أطوار مختلف دارد و بدین گونه، یک سلسلة وجود علمی را تشکیل می دهد و این وجود علمی نیز همچون وجود خارجی، مظهر تجلّیِ معنوی حیات عمومی قرار می گیرد که مقدّرات حیاتی، از آن الواح قدریِ زنده و با معنی بر گرفته می شود.

آری، پر بودن عالم ارواح که نوعی از عالم غیب است با ارواحی که عین حیات و مادّه و جوهر و ذات حیاتند، مستلزم این است که گذشته و آینده نیز که نوع دیگری از عالم غیب و قسم دوم آن هستند از جلوه های حیات برخوردار باشند.

و همچنان انتظام کامل و اوضاع پرمعنی و نتایج و اطوار زنده ای که یک چیز در وجود علمی اش دارد، نشان دهندة شایستگی آن به نوعی حیات معنوی است.

آری، چنین تجلّیِ حیاتی که روشنایی خورشیدِ حیات ازلی است به هیچ وجه نمی تواند فقط به این عالم شهادت و این زمان حاضر و این وجود خارجی منحصر بماند، بلکه هر عالمی به اندازه توانمندی اش مظهر تجلّی آن روشنایی می باشد، و هستی با همه عالمهایش به یُمن آن تجلّی، زنده و پر نور است، ورنه هر یکی از این عالمها آن گونه که چشم ضلالت می بیند زیر این دنیای مؤقت و ظاهری، به صورت یک جنازة بزرگ و هولناک و همچون یک عالمِ تاریک و ویرانه خواهد بود.

بدین ترتیب، یکی از وجوه ایمان به قضا و قدر نیز از سِرّ حیات فهمیده می شود و به اثبات می رسد. یعنی آن گونه که حیات دار بودن عالم شهادت و موجودات حاضر، با انتظام و نتایج آنها آشکار می شود، مخلوقات گذشته و آینده ای که از عالم غیب محسوب می شوند نیز یک وجود معنوی دارند که معناً حیات دار است و یک ثبوت علمی دارند که ذی روح می باشد و توسط لوحِ قضا و قدر، أثر آن حیات معنوی به اسم مقدّرات دیده می شود و تظاهر می کند.

بخش سومِ پیوست

پرسشی است به مناسبتِ مبحث حشر:

بیانات مکرّر قرآن کریم همچون: اِنْ كَانَتْ اِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً (يس:٢٩)

وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ (النحل:٧٧)

نشان می دهد که حشر بزرگ در یک آن و بدون زمان به وجود می آید. عقل های تنگ، مثالهای واقعی و مشهودی می خواهند تا بتوانند این حادثة خارق العاده و مسأله بی نظیر را باور کنند.

جواب: در قضیة حشر، سه مسأله وجود دارد که عبارت است از: بازگشت ارواح به اجساد، و احیای اجساد، و انشاء و ساختن اجساد.

مسأله اول: بازگشت ارواح به اجساد شان که مثال آن:

همچون جمع شدن سربازان پراکنده و به استراحت رفته ی لشكر بسيار منظمي است که با شنیدن صدای بلند شیپور و یا زنگ، فوراً گردهم می آیند.

آری، آن گونه که صوری که بوق و شیپور اسرافیل (ع.س.) است، کمتر از بوق لشکر نیست، ارواحی که در طرف أبد و در عالم ذرّات، ندای اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ (الأعراف:١٧٢) را كه از جانب ازل مي آيد، شنیده و با قَالُوا بَلٰى جواب داده اند نیز، بدون شک هزاران بار مسخّرتر و فرمانبردارتر و منظمتر از لشکر اند. در "گفتار سی ام" با دلایل محکمی ثابت شده است که فقط ارواح، لشکر سبحانی نیستند بلکه همة ذرات سربازان گوش به فرمان اویند.

مسألة دوم: احیای اجساد است و مثال آن مانند این است که:

در یک شهر بزرگ و در شب جشن و شادمانی، می توان صدها هزار لامپ را از یک مرکز و در یک لحظه و گویا بدون سپری شدن زمان، روشن نمود. پس این امکان هم وجود دارد که در سطح کرة زمین صدها ملیون لامپ از یک مرکز روشن شود. وقتی پدیده ای مانند برق که یک مخلوق خدا است و همچون یک مأمور و خدمتگزار در میهمانخانة او کار می کند و با درس انتظام و تربیتی که از خالقش گرفته است، دست به چنین کارهایی می زند، پس حشر بزرگ هم در یک چشم برهم زدن و در چارچوب

قوانین منظم الهی که هزاران خدمت گزار منوّری همچون برق آن را تمثیل می کنند، به وقوع خواهد پیوست.

مسأله سوم: انشای فوری اجساد است و مثال آن به این می ماند که:

در فصل بهار و در ظرف چند روز، همه درختها و برگهایی که شمارشان هزار بار بیشتر از مجموع بشریت است عیناً مانند بهار قبلی به یک باره و به شکل مکمّل انشا می گردد.. و باز گلها و میوه ها و برگهای همه درختان، همچون محصولات بهار گذشته با سرعتی مانند برق ایجاد می گردد.. و همچنان بذرها و هسته ها و ریشه های بی حدّ و حسابی که مبدأ و سر آغاز آن بهارند، به یک باره بیدار می شوند و انکشاف می یابند و احیا می گردند.. و همچنان جنازه های درختانی که مانند استخوانهای پوسیده بر سر پا ایستاده اند با یک فرمان، فوراً مظهر "بعث بعدالموت" قرار می گیرند و بر انگیخته می شوند.. و نیز افراد بی حدّ و حساب طایفه های حیواناتِ کوچک با کمال دقّت و صنعت احیا می گردند.. و نیز حشر و رستاخیزِ قبیله های حشرات و به ویژه مگسی که پیوسته در جلو چشمان ما با تمیز نمودن دستها و بالها و چشمهایش وضو و نظافت را به ما یادآور می شود و شمار افراد نشر شدة آنها در یک سال، بیش از تعداد افراد بنی آدم از زمان آدم (ع.س.) تا امروز است.. و در کنار اینها حشر و احیا گردیدن حشرات دیگر در هر بهار و در ظرف چند روز، نه فقط یک مثال بلکه هزاران مثال برای انشای اجساد انسانها در روز قیامت است.

آری، از آنجایی که دنیا دارِ "حکمت" و آخرت دارِ "قدرت" است، ایجاد اشیا در دنیا به مقتضی حکمت ربّانی و به موجب اسمهایی همچون "حکیم، مرتّب، مدبّر و مربّی" با تدریج و با زمان صورت می گیرد؛ اما در آخرت، "قدرت" و "رحمت" بیش از "حکمت" ظهور می کند، از این رو، نیازی به ماده، مدت، زمان و انتظار باقی نمی ماند، پس در آنجا اشیاء به طور آنی انشاء می گردند. و کارهایی که در این جا در ظرف یک روز و یک سال انجام می یافت، در آخرت در یک آن و در یک چشم برهم زدن تحقق می یابد و قرآن کریم هم به همین مطلب اشاره نموده و می فرماید:

وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ (النحل:٧٧) اگر خواسته باشی بفهمی که آمدن حشر مانند آمدن بهار آینده، امری قطعی و حتمی است پس به "گفتاردهم"

و "بیست و نهم" با دقت بنگر، اگر به آمدن حشر مانند آمدن بهار باورنیافتی آنگاه بیا و انگشتانت را به درون چشمم داخل کن!

مسأله چهارم: مرگ دنیا و برپایی قیامت است و مثال آن:

اگر یک سیّاره و یا ستارة دنباله داری به دستور ربانی با کرة زمین که میهمانخانة ما است تصادم نماید، این خانه و مسکن ما را در یک لحظه نابود خواهد ساخت، چنان که قصری که در ده سال بنا گردیده است در ظرف یک دقیقه با خاک یکسان می شود.

بخش چهارمِ پیوست

قَالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَهِىَ رَم۪يمٌ ٭ قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَل۪يمٌ

(يس:٧٨-٧٩)

طوری که در مثال سومِ حقیقت گفتار دهم آمده بود:

اگر شخصی در جلو چشمان ما در ظرف یک روز لشکر بزرگی را تشکیل دهد و به تو گفته شود که: "این شخص می تواند گردانی را که سربازان آن جهت استراحت، متفرق گشته اند با یک شیپور گردهم آورد و همه را تحت نظام قرار دهد" اما تو بگویی: "نخیر، من باور نمی کنم!" آیا این جواب و انکار تو حماقت و دیوانگی نیست؟

بدین سان، ذاتی که اجسادِ گردان گونة همه حیوانات و موجودات زنده را که به یک لشکر شباهت دارند از هیچ به وجود آورده و ذرّات و لطایف آن اجساد را با نظم کامل و میزان حکیمانه ای به دستور"کن فیکون" یادداشت نموده و در آن اجساد جا به جا کرده است و در هر قرن، حتی در هر بهار، انواع موجودات زنده را که به یک لشکر می مانند همراه با طایفه ها و دسته های گوناگون شان در سطح زمین می آفریند، آیا می توان در مورد چنین ذات قدیر و علیمی این سوال را مطرح کرد و گفت که: او چگونه می تواند ذّرات اساسی و اجزای اصلی را که تحت نظام جسدي كه به يك فرقه مي ماند، درآمده و یکدیگر را شناخته اند، با یک صیحة صور اسرافیل گردهم آورد! آیا می توان چنین کاری را از او بعید دانست! آیا این استبعاد، یک حماقت و دیوانگی نیست؟!

پس گاهی قرآن کریم افعال عجیب الهی را در دنیا یادآور می شود تا اذهان را به تصدیق و قلبها را به قبول نمودن افعال خارق العادة او در آخرت حاضر و آماده نماید؛ و در مواردی هم افعال عجیب الهی را که در آینده و در آخرت رخ خواهد داد به صورتی ذکر می کند که ما با مشاهدة نظایر متعدد آنها به باور و اطمینان کامل می رسیم. به گونة مثال:

از آیه اَوَ لَمْ يَرَ الْاِنْسَانُ اَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذَا هُوَ خَص۪يمٌ مُب۪ينٌ تا پایان سورة یس، قرآن کریم قضیة حشر را مورد بحث قرار داده و با هفت هشت صورت مختلف، اقامة دلیل می کند وبه اثبات آن می پردازد.

در آغاز، نشأة اولی را مطرح نموده و در معرض دید قرار می دهد و می گوید: شما مراحل آفرینش خود را از نطفه تا علقه و از علقه تا مضغه و از مضغه تا آفرینش انسان می بینید، پس چگونه نشأة اخری را انکار می کنید که این هم مثل قبلی و حتی آسانتر از آن است؟

سپس با اَلَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ نَارًا (يس:٨٠) به نعمتها و احسانهای بزرگش بر انسان اشاره می کند و می گوید: ذاتی که چنین نعمتها را به شما ارزانی داشته است هرگز شما را به حال خودتان رها نمی کند تا به قبر داخل شوید و برای همیشه در آن جا بخوابید و بیدار نشوید.

و در ادامه رمزاً می گوید: شما زنده و سرسبز شدنِ درختان مرده را می بینید، پس چرا زندگی یافتن استخوانهای هیزم مانند را بعید می دانید و با درخت مقایسه نمی کنید؟ آیا ذاتی که آسمانها و زمین را آفریده است از زنده ساختن و میراندن انسانی که میوة آسمانها و زمین است عاجز خواهد ماند؟ آیا ممکن است اداره کننده و پرورش دهندة درخت، میوة آن را نادیده بگیرد و به دیگران رها کند؟ آیا گمان می کنید که او "درخت آفرینشی" را که همه اجزای آن را با حکمت عجین نموده است بیهوده رها سازد و میوه ها و نتایج آن را نادیده بگیرد؟

پس ذاتی که شما را در حشر زنده خواهد ساخت، چنان ذاتی است که همه کائنات به منزلة سربازِ گوش به فرمان اوست و در برابر دستورِ "کن فیکون" با کمال فرمان پذیری، سر فرود می آورد.. و آفریدن بهار به اندازة آفریدن یک گُل برایش آسان

است.. و ایجاد همه حیوانات به اندازة ایجاد یک مگس بر قدرتش ساده و سهل است. پس به هیچ وجه نمی توان با پرسش مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ قدرت چنین ذاتی را تعجیز نمود و زیر سوال برد.!

بعد از آن با تعبیر فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (يس:٨٣) بیان می دارد که: مهار هر چیز در دست او، و کلید هر چیز در نزد اوست، و شب و روز، زمستان و تابستان را همچون صفحات یک کتاب به آسانی ورق می زند، و دنیا و آخرت در نزد او همچون دو منزلند، این را می بندد و آن را باز می کند. وقتی چنین باشد، نتیجة همه این دلایل این است: وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ یعنی او شما را از قبر زنده می کند و به حشر می آورد و در حضور کبریایی اش به حساب شما رسیدگی می کند.

بدین ترتیب، این آیات ذهن را به قبول حشر آماده نمود و قلب را به پذیرفتن آن حاضر ساخت، چون نظایر آن را با افعال دنیوی نشان داد.

ونیز گاهی قرآن کریم افعال اخروی را به شکلی ذکر می کند که نظایر دنیوی آنها را محسوس و برجسته می سازد تا مجالی برای استبعاد و انکار باقی نماند. به گونة مثال:

اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ تا آخر سوره.

و اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ تا آخر سوره.

و اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ تا آخر سوره.

لذا در این سوره ها انقلابهای عظیم و تصرفات ربانی را در حشر و قیامت به چنان شیوه ای ذکر می کند که قلب دچار ترس و وحشت می شود و عقل در حیرت می ماند، اما چون انسان نظایر آن را در پاییز و بهار دیده است، به آسانی قبول می کند. از آنجایی که تفسیر این سه سوره به طول می انجامد، ناگزیر یک کلمه را به عنوان نمونه مورد بحث قرار می دهیم. به طور مثال آیه:

اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ این مطلب را می رساند که در حشر، تمامی اعمال و کردار هرکس بر صفحه ای نوشته و پخش و نشر می گردد. این مسأله به خودی خود بسیار عجیب است از این رو، عقل نمی تواند به آن راه یابد، اما آن گونه که سوره هم اشاره می کند، در حشر بهاری ضمن آن که نظایر نکات دیگر وجود دارد نظیر این نشر صحف نیز

واضح و روشن است. و عبادات و تسبیحاتی هم دارد، به شکلی که به وسیلة این عبادتها اسمای حسنای الهی را نشان می دهد. لذا همه این اعمال همراه با تاریخ زندگی وی در بذر و هسته اش نوشته شده است و در بهاری دیگر و زمینی دیگر بیرون خواهد آمد. یعنی، آن گونه که هر درخت با زبانِ شکل و صورتی که نشان داده است اعمال مادران و اصولش را با فصاحت کامل یاد آوری می کند، با شاخه ها و برگها و گلها و میوه هایش هم صفحات اعمال خود را منتشر می سازد.

آری، کسی که در جلو چشمان ما این کار را با حکمت و حفظ و تدبیر و تربیت و لطف انجام می دهد، اوست که می گوید: اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ

نکات دیگر را بر این قیاس کن، اگر می توانی استنباط نما. و برای این که کمکی به تو کرده باشیم اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را نیز به تو خواهیم گفت. این جمله با لفظ "کوّرت" که به معنی "درهم پیچیدن و جمع کردن" است ، ضمن اشاره به یک مثال روشن، به نظیر و مانند آن در دنیا هم ایمایی دارد.

نخست این که: خداوند سبحان پرده های عدم و أثیر و آسمان را برداشت و چراغی همچون خورشید را که دنیا را روشن می سازد از گنجینة رحمتش بیرون آورد و به دنیا نشان داد. و پس از بسته شدن درهای دنیا، این چراغ را با پرده هایش خواهد پیچاند و بر خواهد داشت.

دوم اين كه: خورشید، مأمور و مکلّف است تا صبحگاهان متاع روشنی را بیفشاند و شامگاهان آن را برچیند و بدین ترتیب، شب و روز را یکی پی دیگری بر سر زمین بگستراند و بتند. و این مأمور موظّف، هر شب متاعش را جمع می کند و معاملاتش را کاهش می دهد و گاهی پرده ای از ابر، سبب کم شدن داد و ستدش می گردد و در مواردی هم ماه، همچون پرده و نقابی روی آن را می پوشاند و تاحدی معاملة او را کاهش می دهد. پس آن گونه که این مأمورِ موظف بر أثر چنین عواملی متاعش را جمع می کند و دفترهای اعمالش را می پیچاند، پس لابد روزی خواهد آمد که این مأمور، از وظیفه اش عزل گردد و دوران مأموریتش به آخر برسد. حتی اگر هیچ سببی برای عزل و برکناری آن نباشد، شاید با بزرگ شدن دو لکّة کوچکی که بر روی آن قرار دارد و آهسته

آهسته در حال وسعت یافتن است، خورشید نوری را که با اجازة الهی بر سَر زمین منتشر ساخته است دوباره به دستور ربانی باز گیرد و دَور خود بپیچاند و آنگاه پروردگار سبحان، خطاب به او می گوید: "اکنون مأموریتت در زمین پایان یافت، حال به جهنم برو و آنانی را که تو را پرستش نموده و مأمورِ مسخّری چون تو را به خیانت و عدم صداقت متهم ساخته و تحقیر کرده اند، بسوزان!"

بدین گونه، خورشید فرمان الهی اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را روی چهرة لکّه دار و سياهش می خواند.

بخش پنجمِ پیوست

آري یک صد و بیست و چهار هزار نبیّ ای که به نصّ حدیث، برگزیده ترین شخصیتهای نوع بشرند، با اجماع و تواتر و بخشی با استناد به شهود و بخشی دیگر هم با استناد به حق الیقین، بالاتفاق از وجود آخرت خبر داده و اعلان نموده اند که انسانها به آن جا سوق داده خواهند شد و خالق هستی هم حتماً آخرتی را که وعده قطعی داده است خواهد آورد.

و باز خبر این انبیای بزرگوار علیهم السلام را یک صد و بیست و چهار ملیون نفر از اولیای الهی با کشف و شهود و به صورت علم الیقین تصدیق نموده و بر وجود آخرت شهادت داده اند که این خود، دلیلی است محکم و قطعی بر موجودیت آخرت.

و نیز همه اسمای حسنای صانع حکیم با تجلیات و جلوه هایی که در سراسر هستی نشان داده اند، عالم باقی آخرت را بالبداهه اقتضا می کنند و به وضوح بر موجودیت آن دلالت می نمایند.

و نیز پروردگار سبحان با قدرت ازلی و حکمتِ بی حساب و ابدی اش که اسرافی در آن نیست در هر سال و در هر بهار جنازه های درختان مردة بی حدّ و حسابی را که در سراسر روی زمین بر سر پا ایستاده اند با أمر كُنْ فَيَكُونُ زنده می سازد و علامتی بر "بعث بعد الموت" قرار می دهد و از طایفه های نباتات و ملّت های حیوانات، سیصد هزار نوع را حشر و نشر می نماید و بدین گونه، صدها هزار نمونه و دلیلِ حشر و رستاخیز را نشان می دهد.

و همچنین رحمت بی کرانی که همه موجودات ذی روحِ محتاج به روزی را با کمال شفقت و حکمت تغذیه می کند و عنایت ماندگاری که در مدت کوتاهی در هر بهار، انواع زینتها و محاسن بی حدّ و حساب را به نمایش می گذارد، بالبداهه مستلزم وجود آخرتند.

و همچنین عشق بقا، شوق ابدیت و آمال سرمدیتی که در فطرت انسان وجود دارد، همین انسانی که کاملترین میوة این هستی و محبوبترین مخلوق آفریدگار است و بیشترین پیوند را با موجودات کائنات دارد، به طور آشکار اشاره می کند که پس از این عالم فانی، یک عالم باقی و یک سرای سعادتی وجود دارد.

پس همه این دلایل با کمال قاطعیت موجودیت آخرت را به اندازه بدیهی بودن موجودیت دنیا به اثبات می رسانند و مستلزم قبول وجود آن هستند.

(٭):آسان بودن خبر دادن از یک "امر ثبوتی" و سخت و دشوار بودن "انکار و نفی" آن، در این مثال دیده می شود: اگر کسی بگوید: در روی زمین باغچه خارق العاده ای وجود دارد که میوه های آن مثل کنسروهای شیر است؛ و اما دیگری او را انکار کند و بگوید: چنین باغچه ای وجود ندارد. حال، شخص نخست می تواند فقط با نشان دادن محل آن باغچه و یا برخی از میوه های آن، ادعایش را به آسانی ثابت کند؛ اما دومی برای اثبات انکارش و عدم موجودیت چنین باغچه ای باید سراسر کرة زمین را ببیند و نشان دهد. بدین سان، آنانی که از جنت خبر می دهند صدها هزار ترشحات و میوه ها و آثار آن را هم نشان می دهند و چنان که پیدا ست، دو گواه صادق جهت اثبات ادعای آنها کافی است، اما منکران آن، زمانی می توانند انکارشان را به اثبات برسانند که هستی نامحدود و زمان نامحدود را ببینند و به کاوش و جستجو بپردازند و پس از نیافتن آن، عدم موجودیتش را نشان دهند.

پس ای برادران پیر و سالخورده! بدانید که ایمان به آخرت، چقدر قوی و نیرومند است. مؤلف

وقتی مهمترین درسی که قرآن به ما می آموزد درس "ایمان به آخرت" است و آن ایمان هم تا این حدّ قوی و نیرومند است و در آن ایمان نیز چنان نور و امید و آرامشی وجود دارد که اگر صد هزار پیری در یک شخص جمع شود، این نور و این امید و آرامشِ سرچشمه گرفته از ایمان در مقابل آن کافی خواهد بود؛ پس برما پیران و سالخودگان است که با گفتن "الحمد لله علی کمال الایمان" به پیری خود ببالیم و خوشحال باشیم.

گفتاريازدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَالشَّمْسِ وَضُحٰيهَا ٭ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلٰيهَا ٭ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلّٰيهَا ٭ وَ الَّيْلِ اِذَا يَغْشٰيهَا ٭ وَ السَّمَٓاءِ وَمَا بَنٰيهَا ٭ وَ الْاَرْضِ وَمَا طَحٰيهَا ٭ وَ نَفْسٍ وَمَا سَوّٰيهَا

(الشمس:١-٧) تا آخر سوره.

اي برادر ! اگر می خواهی اندكي از اسرار حكمت هستي و معماي آفرينش انسان و رموز حقيقت نماز را بداني، بيا و با من به اين حكايت تمثيلي كوتاه بينديش:

زماني پادشاهي بود بسيار ثروتمند و داراي خزانه هاي بي شماري كه همة نوع جواهر، الماس و زمرد در آن يافت مي شد؛ افزون برآن دفينه هاي بسيار شگفت انگيز ديگري نيز داشت و از علم و دانش فراوان و فراگيري نیز برخوردار بود و در زمینهٔ‌ علوم و نوآوري هاي بي شماري اطلاع همه جانبه و در بخش صنايع پيشرفته هم مهارت هاي چشم گيري داشت.

ازآنجايي كه دارندة هر جمال و كمال دوست دارد جمال و كمالش را خودش ببيند و به ديگران نشان دهد، اين پادشاه بزرگ نيز خواست نمايشگاهي دایر کند ومصنوعات دقيقش را به نمايش بگذارد وبدين طريق توجه رعيتش را به شكوه سلطنت، شعشعة ثروت، شگفتي هاي صنعت وغرايب معرفتش جلب كند و جمال و كمال معنوي اش را به دو طريق ببیند:

نخست: شخصاً با نگاه ژرفش ببيند.

دوم: با نگاه ديگران بنگرد.

بدين منظور، شروع به ساختن كاخ بزرگ و مرتفعي کرد و به شكل زيبایي این کاخ را در دواير وطبقات جداگانه ای بنا كرد، وهر طبقه را با جواهرات متنوع گنجينه هايش آراست، و با لطيف ترين و زيباترين آثار دست صنعتش زينت بخشيد، و با ظريف ترين فنون علم وحكمتش نظم و ترتيب داد و با آثار اعجاز انگیز دانش خود مجهز ساخت. پس از تكميل كاخ، سفره هاي رنگيني در آن گستراند و از انواع غذاها و نعمت هايش

لذيذترين نوع آن را روي سفره چيد، و برای هر گروه سفره خاص و مناسبي اختصاص داد، بدين طريق مهماني عمومي فاخرانه اي تدارك ديد كه بيانگر سخاوت و توانگري او بود. هر سفره با نمايش نعمت هاي با ارزش و بي شماري، پر از صدها آثار و نمونه هاي صنعت لطيف و دقيق او بود.

سپس اهالي و رعيت خود را از سراسر مملكتش به تفريح، تماشا و ميهماني فراخواند، و به يكی از پيام رسانان برگزيده اش، اسرار و حكمت هاي كاخ و معني و مفهوم محتويات پيچيدة آن را آموخت، و وي را به عنوان معلم برگزيد تا باني كاخ و سازندة محتويات داخل آن را به رعيتش بشناساند و رموزی را که در نقش و نگارهاي كاخ نهفته است بگشاید؛ و اهداف و اشارات صنايع درون آن را تبیین کند، و به آناني كه داخل كاخ اند بفهماند كه مفهوم جواهرات آراسته و نگارهاي پيراستة كاخ چيست؛ و چگونه به كمال و مهارت صاحب كاخ دلالت مي كند. و آداب دخول، رسم و آئين كاخ و شيوة برپا داشتن مراسم تشريفات را به گونه اي به مردم تعلیم دهد كه مورد رضايت پادشاهی که از ديده پنهان است، واقع شود.

اين استاد بزرگوار که در بزرگترين دايرة قصر، بين شاگردانش ايستاده بود و در هر يك از دواير ديگر همكاراني داشت، خطاب به همة تماشاگران چنين گفت:

"اي مردم! مولاي ما، صاحب اين كاخ، با ساختن این كاخ و نمايش اين چيزها مي خواهد خود را به شما معرفي كند، شما نيز او را بشناسيد و برای خوب شناختن او بكوشيد!."

او با اين تزیينات مي خواهد خود را محبوب شما قرار دهد، شما نيز کارهایش را تحسین و صنعتش را تقدير کنید و بدین وسیله خود را محبوب او بگردانيد.

او شما را دوست دارد و با اين همه نعمت ها و نیکی هایی كه ارزانی تان داشته است نشان مي دهد كه دوست تان دارد، شما نيز با اطاعت از اوامرش محبت خویش را نسبت به او اظهار دارید!

و با اين همه اكرام و انعامات آشکار و عیان، شفقت و رحمتش را نسبت به شما ابراز مي دارد، شما نيز با شكر و سپاس تعظيم اش نماييد.

او می خواهد با آثاركمالش در اين مصنوعات زيبا، جمال معنوي اش را اظهار كند، پس شما هم شوق و رغبت تان را به ملاقات و دیدار و حصول رضایتش نشان دهيد. او با نصب شعار ويژه، مهرمخصوص و نشان غيرقابل تقليدش روي تمام مصنوعات، از شما مي خواهد تا او را بشناسيد كه پادشاه مستقل و داراي حاكميت فردي است، هرچيز را فقط از او و ساخته دست قدرتش بدانيد. و او را به عنوان ذات يگانه و يكتا، بي مثل و بي مانند و بي همتا بشناسيد و باوركنيد!

اين معلم بزرگوار با چنين سخناني كه شايستة مقام و عظمت پادشاه است، تماشاگران را مورد خطاب قرار داد.

سپس اهالي كاخ به دوگروه تقسيم شدند:

گروه اول:

آنانی كه عقل سليم، قلب پاك و بي آلايش داشتند و قدرخود را مي شناختند؛ اين گروه هنگام بازدید چون به شگفتي هاي درون كاخ نگريستند، گفتند: اين كاري است بس بزرگ !! حتماً اهداف والايي درآن نهفته است! و پي بردند كه اين كارها عبث، بيهوده و اسباب بازي نيست. و شگفت زده از خویش پرسیدند: رمز اين كار چيست و چه رازهایی درآن نهفته است؟!

در حالی که با این انديشه وگفتگو کلنجار می رفتند، ناگاه صداي سخنراني آن استاد بيانگر را شنيدند و دريافتند كه كليد تمام اسرار نزد اوست؛ لذا به سوي او رفتند و اظهار داشتند:

السلام عليكم اي استاد ! چنين كاخ پرشكوهي حتماً بايد معرف صادق و باریک بینی چون شما داشته باشد، لطفاً آنچه را كه مولاي مان به تو آموخته است به ما نیز بياموز!

استاد، سخنراني چند لحظه قبلش را به آنان يادآوري نمود، آنان نیز با دل و جان شنيدند و پذيرفتند و بهرة شاياني از آن بردند و طبق رضايت پادشاه به آن عمل كردند. در نتيجه ي اين رفتار مؤدبانه پادشاه اظهار رضايت کرد و آنان را به قصر مخصوص، عالي و وصف ناپذير ديگري فراخواند و مشمول احسانات خويش قرار داد؛ و به گونه اي كه شايسته پادشاه جواد كريم، ومناسب اهالي فرمانبردار، وشايان ميهمانان مؤدب و زيبندة چنين كاخ باشكوهی بود، آنان را گرامی داشت و به سعادت دايمي مفتخر گردانيد.

اماگروه ديگر:

كساني كه عقل هاي شان فاسد، قلب هاي شان بي نور بود، وقتي به كاخ پا نهادند، مغلوب نفس و خواهش ها گشته، به چيزي جز غذاهاي لذيذ توجه نکردند، و از ديدن تمام آن زیبایی ها، چشم برتافتند و به ارشادات استاد و راهنمایي شاگردانش گوش فرا ندادند و حيوان گونه به خورد و نوش پرداختند تا اینکه سرانجام به كام غفلت و خواب فرو رفتند و بر اثر نوشيدن مشروباتي كه براي حكمت هاي ديگري احضار شده و قابل استفاده نيستند، مست و مدهوش گشتند و با فرياد و عربده شان سبب اذيت و آزار ميهمانان ديگر شدند و در برابر قوانين پادشاه بزرگ، گستاخي و بي ادبي کردند، لذا سربازان شاه آنان را دستگير و روانة زندان ساختند كه سزاوار چنين گستاخانی است.

اي دوستي كه با من اين حكايت را مي شنوي!

حتماً فهميده اي كه آن حاكم بزرگ به خاطر اهداف و مقاصد مذكور اين كاخ را ساخته است، پس حصول آن مقاصد به دو چيز بستگي دارد:

يكي: وجود همين استادي است كه ديديم و بياناتش را شنيديم. اگر او نمي بود همة مقاصد به باد فنا مي رفت و همچون كتاب مبهمي می ماند كه معنايش نامفهوم است واستادي هم نيست آن را توضيح دهد؛ چنين كتابي اوراقي است بي معني!

دوم: گوش فرادادن مردم به سخنان آن معلم و پذيرفتن آن؛ يعني موجوديت استاد، مقتضای موجوديت كاخ است و گوش سپردن مردم به سخنانش، سبب بقای كاخ؛ لذا مي توان ادعا کرد که اگر اين استاد نمي بود، پادشاه والامقام، اين كاخ را نمي ساخت؛ و باز مي توان گفت: هرگاه مردم به سخنان اوگوش فرا ندهند و اعتنایي قائل نشوند، پادشاه، اين كاخ را تغييرمي دهد و دگرگون مي سازد.

اي دوست ! حكايت در اينجا به پايان رسيد، اگر به اسرار اين مثال پي برده ای، از لابلاي آن به حقيقت بنگر:

آن كاخ، همين هستي است و آسمان با ستارگان متسبم و درخشانش سقف آن، و زمينی که از شرق تا غرب با گل هاي رنگين مزین است، فرش آن است.

و آن پادشاه بزرگ، ذات اقدس الهي و سلطان ازل و ابد است كه هفت طبق آسمان و زمين و آنچه درآنها ست

: مفهوم اين آيه كريمه است: تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ.. (الإسراء: ٤٤)

با زبان مخصوصشان تسبيح و تقديس او را بيان مي كنند ، : مفهوم اين آيه كريمه است: كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْب۪يحَهُ (النور: ٤١) چنان ملِك قدير و پادشاه توانمندي كه آسمانها و زمين را درشش روز آفريد و باز بر عرش ربوبيت ايستاد و شب و روز را همچون دو خط سياه و سفيد در پشت سر هم به حركت در آورد و برصفحه کائنات آياتش را نوشت و خورشيد و ماه و ستارگان درتسخير اوامر اويند، و اوست صاحب بزرگي و قدرت.

و طبقات آن كاخ عبارت است از: هجده هزار عالمي كه هركدام آن به شيوه مخصوص خود تزیين و تنظيم شده است؛ و صنايع عجيب درون كاخ عبارتند از: معجزات قدرت الهي که در اين عالم نمایان اند. و غذاهاي لذيذي كه در كاخ مشاهده کردی، اشارات رحمت الهي است در اين عالم، ازقبيل: ميوه هايي كه به وضوح در تمام فصلهاي سال به ویژه در تابستان و بالاخص در باغهاي "بارلا" : قريه دورافتاده ای است در ولايت اسپارطه، واقع در جنوب غربي تركيه که استاد نورسي درسال ١٩٢٦ به آنجا تبعيد شد و با اقامت اجباري درآنجا ماند و بخش عمده رسائل نور را تاليف کرد تا اينكه درسال ١٩٣٤ به دادگاه اسكي شهر برده شد. (مترجم). ديده مي شود. وآشپزخانه كاخ، عبارت است از: سطح زمين كه قلبش مملو از آتش است.

و جواهراتي كه درگنج هاي پنهان مشاهده کردی، در واقع مثال هاي تجليات اسماء قدسيه الهي هستند.

و نقش و نگارهايي كه همراه با رموز آ ن ديديم، مصنوعات منظم و مخلوقات زينت بخش اين هستي و علايم موزون قلم قدرت الهي است كه بر نامهاي قدير ذوالجلال دلالت دارند.

و آن استاد، سيدنا محمد (ص) است و همكارانش، انبيای كرام عليهم السلام، و شاگردانش، اوليای صالح و علمای پرهيزگارند.

و خدمتگزاران آن پادشاه، اشاره است به فرشتگان موجود در اين عالم.

و منظور از آناني كه به تفريح و ميهماني دعوت شده بودند، انس و جن و حيواناتي هستند كه در خدمت انسان اند.

و اما آن دوگروه:

گروه نخست: اهل ايمان، يعني شاگردان آستان قرآن كريمي هستند كه مفسر آيات كتاب هستي است.

و گروه ديگر: اهل كفر و طغيان اند كه با پيروي از نفس و شيطان بجز ظاهر زندگاني دنيا چيزي را نشناختند؛ آنان همچون حيوانات، بلكه پست تر و كر و گنگ و گمراه ترند.

اما گروه نخست كه سعادتمندان و نيكان اند، به سخنان آن معلم بزرگ و استادی که از دو حقيقت برخوردار است گوش فرادادند؛ چون او هم بنده است و هم رسول، از نقطه نظر بندگي و عبوديت تعريف و توصيف پروردگارش را مي كند ، بدين لحاظ او در محضر الهي حكم نمايندة امّتش را دارد؛ و از لحاظ رسالت، احكام پروردگارش را توسط قرآن كريم برای جن و انس تبليغ مي كند.

اين جماعت خوشبخت پس از شنيدن سخنان آن رسول معظم و گوش فرادادن به اوامر قرآن، يكباره دريافتند كه وظايف لطيفي كه به مراتب و مقامات بسيار بلند و بالائي صعود مي كند ، بر دوش شان نهاده شده است، و آن هم نماز است، نمازي كه فهرست انواع عبادات به شمار مي رود.

آري! تفصيلات فريضة نماز را به وضوح مشاهده کرده و به مقام و مراتب والايي كه اذكار و حركات متنوع نماز بدان ها اشارت دارد گام نهادند؛ بدينگونه:

اول: با تماشاي آثار رباني که در هستي پراکنده است، به صورت معامله غيابي خود را در جايگاه تماشاگران محاسن سلطنت ربوبيت يافتند، ازاين رو، با گفتن "الله اكبر" وظيفة تكبير وتسبيح را به جای آوردند.

دوم: با ديدن خود در مقام معرفي كنندگان و دعوتگرانی که به شگفتي هاي آثار درخشان پروردگار؛ یعنی تجليات اسمای حسناي او راهنمایی می کنند "سبحان الله والحمد لله" گفتند و وظيفة تقديس و تحميد را انجام دادند.

سوم: با قرارگرفتن در مقام ادراك نعمت هايی که در گنجينه هاي رحمت الهي ذخیره شده است و پس از چشيدن آن با حواس ظاهري و باطني، به وظيفة شكرگزاري و ستايش آغاز کردند.

چهارم: وقتي در مقام معرفت جواهر گنج هاي اسمای حُسنا قرار گرفتند و با معيارهاي معنوي خويش از آن قدرشناسي به عمل آوردند، به وظيفه تنزيه و مدح پرداختند.

پنجم: با گام نهادن در مقام مطالعة نامه هاي رباني که با قلم قدرتش روي صفحة قدر نوشته شده است، به وظيفة تفكر و تحسين روي آوردند.

ششم: در مقام تنزيه با تماشاي ظرافت و زيبایي هاي دلرباي موجود درآفرينش و صنعت مصنوعات، به وظيفة محبت و اشتياق به فاطر ذوالجلال و صانع ذوالجمال پرداختند.

بدين طريق، بعد از اداي اين وظايف در مقام هاي مذكور و مشغول شدن به بندگي و عبادت به صورت معاملة غايبانه، به درجة تماشاي اعمال و افعال صانع حكيم و مشاهدة آن به صورت معاملة حضوری، ارتقا یافتند؛ زيرا نخست: تعريفي را كه خالق ذوالجلال با نشان دادن معجزات صنعتش از خود به اهل شعور ارائه مي دهد، با معرفتی سرشار از حيرت و شگفتي پذیرفتند وگفتند:"سُبحانكَ مَا عَرَفنَاكَ حَقَّ مَعرِفَتِكَ یَا مَعروف" پروردگارا! معجزات موجود درهمة مخلوقاتت معرِّف ذات والاي تو هستند.

سپس از پروردگار رحماني كه با ميوه هاي زيباي رحمتش خود را محبوب قرار مي دهد، با محبت و عشق استقبال به عمل آوردند وگفتند:

سُبْحَانَكَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ

سپس با ابراز شكر و سپاس به پيشواز ترحم منعم حقيقي رفتند كه با دادن نعمت هاي پاكش اظهار لطف مي کند؛ وبا حضور در آستان او چنين به نيايش پرداختند:"سبحانك و بحمدك" چگونه مي توانيم از عهده شكرت بر آييم؟! تو سزاوار چنان شكري هستي كه همة احسانات پراکنده ات در گيتي با زبان حال شكر و ثناي تو را مي گويند؛ و مجموعه نعمت هاي موجود در بازار هستي وپراكندة روي زمين، تو را مي ستايند؛ وميوه هاي منظم رحمت و غذاهاي موزون نعمت ات با گواهي دادن به جود و كرمت شكر و سپاس تو را در انظار مخلوقات به جاي مي آورند.

سپس درآيينه هاي موجوداتِ متغيّر كاينات، جمال و جلال و كمال و كبريایي پروردگار را مشاهده کرده و در برابر آن با گفتن "الله اكبر" با عجزی آمیخته با تعظيم به ركوع رفتند و با محبت توأم با فروتني و فنا، شگفت زده و متحير سر بر سجده نهادند.

سپس با دعا و نيايش به پيشواز غني مطلقي رفتند كه ثروت بي پايان و رحمت فراگيرش را نمايش مي دهد وبا گفتن وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ به فقر و نياز خود در برابر آن اذعان کردند.

سپس از صحنه هاي نمايش صانع ذوالجلال كه دقت، ظرافت، زيبایي وفوق العاده بودن صنعتش را در معرض ديد عموم قرارداده است، باگفتن "ماشاالله" استقبال كرده و با گفتن "چه زيبا آفريده شده است!" مراتب تقدير و تحسين خويش را ابراز نمودند و با مشاهده اين همه زیبایی ها، "بارك الله" گفتند و با سردادن "آمنّا" اداي شهادت نموده، شگفت زده فرياد برآوردند و گفتند: "بياييد اين كارهاي بي نظير را ببينيد!" و بانگ "حيّ علي الفلاح" سردادند و گفتند: "ببينيد و گواه باشيد !"

سپس اعلاناتي را كه آن سلطان ازل و ابد به خاطر اعلان سلطنت ربوبيت و اظهار وحدانيتش در اطراف و اكناف عالم گسترانده است، تاييد و تصديق كردند و با گفتن "سمعنا و اطعنا" آن را شنيدند، تسليم شدند و اطاعت كردند.

و سرانجام اظهار الوهيت آن رب العالمين را با اداي نماز پاسخ گفتند؛ نمازي كه عبارت است از: عصارهٔ‌ عبوديت و بيانگر ضعف نهفته در عجز، و فقر مندرج در نيازشان.

بدين طريق، با انجام دادن چنین وظايف بندگی ای که گوناگون و متنوع است، فريضة عمر و وظيفة زندگي شان را در اين مسجد بزرگ موسوم به دنيا ادا کردند، تا اینکه صورت "احسن التقويم" را به خود گرفتند و به منزلتي فراتر از همة مخلوقات نايل گشتند؛ زیرا به يمن ایمان و امانتی که در سرشت شان به ودیعه گذاشته شده است خلیفة امین روی زمین شدند.

وقتي مدت امتحان سپري شد و از محل آزمون بيرون آمدند، پروردگار مهربان آنان را به پاداش ايمان شان به سوي سعادت ابدي دعوت می کند و به مكافات اسلامشان به دارالسلام فرا مي خواند و با نعمت هایی مورد لطف واكرام قرارمي دهد - و قرار داده است - كه نه چشمي نظير آن ها را ديده و نه گوشي توصیف شان را شنيده و نه به قلب بشر خطور كرده اند؛ چون آن دلداده ای که مشتاقانه جمال ابدي را تماشا می کند و عاشقي كه همچون آيينه اي آن را انعكاس مي دهد، حتماً بايد ماندگار باشد و به ابد برود.

اين است سرانجام و عاقبت شاگردان قرآن؛ پروردگارا! ما را از زمره آنان بگردان! آمين.

اما گروه فاسقان و فاجران؛ وقتي در سن بلوغ به قصر اين عالم پا نهادند، همة دلایل وحدانيت را با كفر پاسخ دادند و در برابر همة نعمت ها ناسپاسی کردند و همة موجودات را به بي ارزشي متهم ساخته و كافرانه تحقير کردند و منکر تمام تجليات اسمای الهي شدند؛ لذا در زماني كوتاه، جنايتي بس بزرگ، مرتكب و مستحق عذاب ابدي شدند.

آري! سرماية عمر و تجهیزات انساني به این خاطر به انسان داده شده است که وظايف مذكور را انجام دهد.

پس اي نفس سرگردان و اي دوست فريفته خواهش ها!

آيا فكر مي كنيد وظيفة زندگي تان فقط اين است كه با استفاده از وسايل و امكانات تمدن، خواهش های شكم و فرج را برآورده سازيد؟ و يا فكر مي كنيد كه اين همه لطايف معنوي، اعضاء و آلات حساس، جوارح و تجهیزات پيشرفته، و شعور وحيات كنجكاو، فقط به اين خاطر در دستگاه وجودتان نصب شده است تا در اين زندگي فاني، هوسهای نارواي نفس رذيل را بر آورده سازيد؟

هرگز!

بلكه آفرينش اين ابزار و تجهیزات و گنجاندن آن ها در نهاد و فطرت، روي دو اصل تكيه مي كند:

اول: شعور شکرگزاری در برابر یکایک نعمت های منعم حقیقی را به شما بدهد؛ شما هم بايد آن را احساس کرده به شكر و عبادتش بپردازيد.

دوم: زمینة معرفت و شناخت همة تجليات اسماء قدسية الهي را - كه در هستي تجلي نموده است- توسط آن تجهیزات برای شما فراهم کند و بفهماند و بچشاند. شما نيز بايد آن اسماء را بشناسيد وايمان بياوريد.

لذا برمبناي اين دو اساس، كمالات انساني نشو و نمو مي يابد و به وسيلة آن ها انسان، انسان حقيقي مي شود.

اكنون مثالي ارایه خواهيم داد تا بداني كه انسان برخلاف حيوان، فقط براي به دست آوردن زندگي دنيا با اين تجهیزات مجهز ساخته نشده است:

اربابي به يكي از مستخدمينش بيست سكه داد تا از گونه ای پارچة مخصوص، لباسي برای خود بخرد. مستخدم رفت و لباسي از جنس اعلي برای خود خريد و پوشيد. باز همين ارباب به مستخدم ديگرش هزار سكه داد و كاغذ يادداشتي نيز درجيبش گذاشت و او را روانهٔ‌ تجارت کرد. هر عاقلي مي داند كه هدف از دادن اين همه پول، خريد لباس نيست؛ چون مستخدم اولي فقط با بيست سكّه عالي ترين آن را خريده بود.

اگر اين مستخدم دوم با بي اعتنایي، يادداشتي را كه به او داده شده است نخواند و با تقليد از مستخدم اول تمام سرمايه اش را به مغازه دار بدهد و بي ارزش ترين پيراهن را بگیرد، كمال حماقت را مرتکب شده است و باید به شدّت تنبیه و تأديب شود.

اي نفس واي دوست من!

از عقلتان كار بگيريد، و سرمايه عمر و استعداد زندگي تان را حيوان گونه حتي بعضاً پست تر از آن برای اين دنياي فاني و لذت مادي صرف نكنيد؛ راه سختي در پيش است، اگر مواظب نباشيد به رغم آنکه از لحاظ ثروت و دارایي، عالي ترين حيوان برترید، بازهم پست تر از پست ترين حيوان خواهيد بود !

اي نفس غافلم !

اگر مي خواهي به هدف، ماهيت، صورت، رمزحقيقت وكمال سعادت زندگي ات دست یابی، بدان که فشردة "اهداف زندگي ات" را نُه چيز تشكيل مي دهد:

نخست: اداي شكر كلي و وزن كردن نعمت هاي ذخيره شده در انبارهاي رحمت الهي به وسيلة ترازوهاي حواس نصب شده در وجودت.

دوم: گشودن گنج هاي پنهان اسمای حسناي الهي به وسيلة كليد تجهیزات نهاده شده در فطرتت و شناخت ذات اقدس پروردگار توسط آن اسماء.

سوم: به نمایش گذاشتن صنعت هاي بديع و جلوه هاي لطيفي كه اسمای الهي بر قامتت آويخته است، تو بايد در اين نمايشگاه دنيا و در انظار مخلوقات، با جوانب مختلف زندگي ات آگاهانه آن ها را به نمايش بگذاري!

چهارم: اظهار بندگي ات در برابر عظمت ربوبيت پروردگارت با زبان حال و قال.

پنجم: آراسته شدن مزایای لطایف انسانی که جلوه های اسمای الهی به تو داده است و به نمایش گذاشتن آن ها در پیشگاه شاهد ازلی.. تو در این کار همچون سربازی هستی که در مناسبت های رسمی مدال هایی را که پادشاه به او داده است به خود نصب می کند و با عبور از پیش چشم پادشاه، آثار لطف و توجه او نسبت به خود را نشان می دهد.

ششم: مشاهدة آگاهانه و بصيرانة مظاهر زندگي جانداران؛ زیرا این مظاهر تحياتي است كه آن ها به خالق خود تقديم مي دارند؛ و ديدن و انديشيدن و عبرت گرفتن از تسبیحاتی که آن ها براي خالق شان انجام مي دهند؛ چون این تسبیحات، رموز زندگی آن ها می باشد؛ و ديدن و گواهي دادن و عرضة بندگی شان به درگاه واهب الحيات، كه اين غايت و نتيجة زندگي آن ها به شمار می رود.

هفتم: معرفت صفات مطلق و شئون حكيمانة پروردگار با ترازوي علم، قدرت و ارادة جزيي ای كه به زندگی ات داده شده است؛ يعني استفاده از آن ها به عنوان نمونه هاي كوچك و واحد قياسي جهت شناخت صفات مطلق آفريدگار. مثلاً: همآن گونه كه تو با استفاده از قدرت، اراده و علم جزيی ات، اين خانه را با نظم و دقت كامل تعمير کرده ای، با ديدن عظمت ساختمان كاخ هستي و نظام پيشرفته و مستحكم آن نيز بايد بداني كه سازنده اش ذاتي است بسيار توانا و دانا و حكيم و مدبر.

هشتم: فهميدن گفتارهاي معنوي هر يك از موجودات هستي كه با زبان مخصوصش درخصوص وحدانيت خالق و ربوبيت آفريدگارش اظهار می دارد.

نهم: پي بردن به درجات قدرت الهي و ثروت رباني با ترازوي عجز و ضعف، فقر و احتياجی که با سرشت تو عجین است. زیرا همآن گونه که فهميدن لذت، درجات و نوع غذا به مقدار گرسنگي و به ميزان نياز بستگي دارد، به همان ترتیب، تو نيز بايد با عجز و فقر بي پايانت به درجات قدرت و ثروت بي پايان الهي پي ببري.

پس این نه مورد و امثال آن، خلاصه "اهداف زندگي ات" هستند.

٭٭٭

اكنون به "ماهيت زندگي ات" بنگر كه خلاصةآن عبارت است از:

فهرست شگفتي هايی که به اسمای حسناي الهي اختصاص دارد.

و مقياس كوچكي براي شناخت شئون و صفات الهی.

و ميزاني براي عوالمي كه در كائنات وجود دارند.

و ليست مندرجات اين عالم بزرگ.

و نقشه ای برای اين هستی پهناور.

و گزیده ای برای كتاب بزرگ هستي.

و دسته كليدي براي گشودن گنج هاي پنهان قدرت.

و احسن تقويمي براي كمالاتی که در موجودات پراکنده است و در پهناي زمان آویزان.

پس "ماهيت زندگي ات" اموري است از اين قبيل.

٭٭٭

اما "صورت زندگي ات" و طرز وظيفه آن بدين قرار است:

زندگي ات كلمه اي است سرشار از حکمت که با قلم قدرت الهي نوشته شده است؛ و مقالة بلیغ و رسایی است که بر اسمای حسنای الهی، چه مشهود و چه مسموع، دلالت دارد.

لذا صورت زندگي ات اموري است ازاين قبيل.

٭٭٭

اما رمز "حقيقت زندگي ات" عبارت است از:

آيينه اي براي تجلي احديت و جلوة صمديّت؛ يعني زندگی ات همچون آیینه ای است که تجلیات ذات احدِ صمد به صورت جامع و فراگیر بر آن انعکاس می یابد. گویی زندگی تو نقطة مرکزی است جهت گردهم آمدن انواع تجلیات الهی که در سراسر هستی متجلی است.

٭٭٭

اما "كمال سعادت زندگي ات" عبارت است از:

احساس کردن و دوست داشتن انواری که از تجليات الهي در آيينة زندگي ات نقش بسته است؛ و علاقه نشان دادن به آن به عنوان يك ذي شعور و فنا شدن در محبت آن و سرانجام، جايگزين ساختن آن انوار متجلی در اعماق قلب.

اينجاست كه شاعر فارسي گوي، معني حديثي را كه تو را به اعلي عليين عروج مي دهد چنين سروده است:

من نگنجم در سماوات و زمين ازعجب گنجم به قلب مؤمنين

پس اي نفس من !

مادام كه زندگي ات متوجه چنين اهداف والا و دربرگيرندة چنين گنج هاي ارزشمندی است، آيا هيچ عقل و انصافي روا مي دارد كه آن را در راه خوشگذراني هاي موقت نفساني و هيچ اندرهيچ و لذت هاي زودگذر دنیوي صرف كني و هدر دهي؟!

اگر خواستار تباهي آن نیستی، به سوگندها و جوابهای آن در سوره "شمس" بينديش و به آن ها عمل كن كه به حكايت ومثال ذكرشده درآغاز همین گفتار اشاره دارد:

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَالشَّمْسِ وَضُحٰيهَا ٭ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلٰيهَا ٭ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلّٰيهَا ٭ وَ الَّيْلِ اِذَا يَغْشٰيهَا ٭ وَ السَّمَٓاءِ وَمَا بَنٰيهَا ٭ وَ الْاَرْضِ وَمَا طَحٰيهَا ٭ وَ نَفْسٍ وَمَا سَوّٰيهَا

(الشمس:١-١٠)

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى شَمْسِ سَمَاءِ الرِّسَالَةِ وَقَمَرِ بُرجِ النُّبُوَّةِ، وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ نُجُوم الْهِدَايَةِ. وَارحَمنَا وَارَحَمِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ. آمِينَ آمِينَ آمِينَ.

گفتار دوازدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِىَ خَيْرًا كَث۪يرًا

(البقرة:٢٦٩)

این گفتار به موازنة اجمالی میان حکمت قرآن و حکمت فلسفه اشاره می کند و نیز فشرده ای از توصیه های حکمت قرآن پیرامون تربیت انسان در زندگی شخصی و اجتماعی را خاطرنشان می سازد و افزون بر آن، حاوی اشاره ای است به برتری قرآن بر سایر کلام های الهی و تفوّقش بر همهٔ‌ اقوال؛ یعنی در این گفتار چهار اساس وجود دارد.

اساس اول: با دوربين اين حكايت تمثيلي به تفاوت حكمت قرآن و حكمت علوم و فنون دیگر بنگر:

زماني يك حاكم بزرگ و ديندار و با مهارت، خواست قرآن حكيم را به صورتی بنويسد كه شايسته قدسيت معني و اعجاز كلمات آن باشد. او در واقع تصمیم گرفت به قامت معجزه نماي قرآن كريم، لباس خارق العاده ای مثل خود آن بپوشاند؛ لذا قرآن را به شكل بسيار عجيبی نوشت و در نوشتن آن از انواع جواهر نفيس و با ارزش استفاده كرد و جهت اشاره به تنوع حقايق قرآن بعضي از حروف مجسم آن را با الماس و زمرد و بخشی را با لؤلؤ و مرجان و برخي را با گوهر و عقيق و پاره ای را با طلا و نقره نوشت؛ و آن را به گونه ای آراست كه با سواد و بي سواد از تماشایش حيرت زده شدند و کارش را تحسين كردند؛ به ویژه اهل حقيقت که با تعجب و تحيّر بيشتري به آن مي نگريستند، چون مي دانستند اين زيبايی هاي ظاهري به زيبایي هاي بسيار درخشان و تزیينات بسيار شيرين معنوي اشاره مي كند. سپس، اين قرآن مزين و زيبا را به يك فيلسوف بيگانه و به يك عالم مسلمان سپرد و براي امتحان آنان و ارزیابی کارشان و پاداش دادن به آنان دستور داد که كتابي در بيان حكمت آن بنويسند.

ابتدا فيلسوف و سپس آن عالم هر يك در اين مورد كتابي به رشتهٔ‌ تحریر درآوردند. كتاب فيلسوف فقط دربارة زيبایي حروف و ارتباط آن با يكديگر و وضعيت ظاهري هر كدام و چگونگي جوهر و رنگ آن ها بحث مي كرد و به معاني قرآن هیچ نپرداخته بود؛ زيرا آن شخص بيگانه، زبان عربي را بلد نبود و حتي نمي دانست که اين قرآن مزين، يك كتاب است و هر حرف آن داراي معنايي است، بلكه صرفاً به زيبایي حروف آن چشم دوخته بود. اما با وجود همه اينها او مهندسي خوب، نقاشي ورزيده، كيمياگري ماهر و صرافی گوهر شناس بود كه بر اساس همين صنایع كتاب خود را نوشت.

اما عالم مسلمان به محض نگريستن به آن كتاب پی برد كه آن، كتاب مبين و قرآن حكيم است؛ لذا اين انسان حق پرست، نه به تزیينات ظاهري آن اهميت داد و نه خود را با رنگ هاي حروف مشغول ساخت، بلكه توجه خود را به مسائلی متمركز کرد كه میلیون ها مرتبه از مسائلي كه فيلسوف بدان ها مشغول بود، برتر، با ارزش تر، لطيف تر، شريف تر، مفيدتر و جامع تر بود و در نهایت نیز با مطالعة حقايق روشن و با ارزش و اسرار نوراني و بی نظیر مستور در پشت پردة آن نقش ها، تفسيري بسيار زيبا نوشت.

سپس هر دو آثارشان را به آن حاكم بزرگ تقديم كردند. حاكم، ابتدا كتاب فيلسوف را مرور کرد و دريافت كه اين مرد خود بين و طبيعت پرست به رغم تلاش و زحمت زیاد هرگز حكمت حقيقي را ننوشته و معني و مفهوم كتاب را نه تنها درك نكرده است، بلكه با سردرگمي، نسبت به قرآن بي احترامي و اسائهٔ‌ ادب نموده و از سويی هم به حكمت هاي والاي آن پي نبرده و آن ها را صرفاً نقوش و حروف مزين بي معني ای پنداشته و بدین طریق به ارزش معنوي قرآن توهين كرده است؛ لذا حاكم حكيم بر وي آشفت و اثرش را نپذيرفت و او را از درگاهش راند.

بعد از آن، كتاب عالم مسلمان و نکته بین را بررسی کرد و اثرش را يك تفسير با ارزش، مفيد و مالامال از ارزش هاي معنوي قرآن يافت. بنابراین او را مورد تفقد قرار داد و گفت: "حكمت حقيقي همين است، واقعاً به نويسنده اين كتاب مي توان عالم و حكيم گفت، نه به آن صنعتگري كه از حد و حدودش تجاوز كرد!" سپس در پاداش و تقدير از اثر عالم مسلمان دستور داد تا از خزينه ى بي پايانش در مقابل هر حرف آن، ده سكه طلا به او داده شود.

پس اي برادر! اگر ابعاد اين حكايت تمثيلي را درك كرده باشي ، بيا و اصل حقيقت را در ياب که آن قرآن مزين، عبارت است از: هستي و كاينات؛ و آن حاكم، حاكم ذوالجلال است؛ و از آن دو نفر يكي، یعنی همان بيگانه، علم فلسفه و متخصصين آن مي باشد. و ديگري، قرآن و پيروان آن است. بله، قرآن كريم عالي ترين مفسر و فصيح ترين ترجمان كتاب كبير كائنات است.

آري! آن فرقان حكيم است كه جن و انس را به ديدن آيات تكويني- که با قلم قدرت الهي بر صفحات كائنات و اوراق عصر و زمانه نگاشته شده است- فرا مي خواند و به موجوداتي كه هر كدام از آن حرفی معني دار است با نظر "معني حرفی" يعني با اين ديد كه تك تك آن ها بر آفريننده اش دلالت دارد، مي نگرد و مي گويد: "چقدر زيبا خلق شده است و به چه صورت زيبایي بر جمال صانعش دلالت مي كند!" آری! او بدين طريق جمال حقيقي کائنات را برای همگان بر ملا مي سازد.

اما فلسفه، که مشهور به علم حكمت است، در تزیينات و ظواهر حروف موجودات و ارتباط آن ها با يكديگر غرق و از راه حقيقت، منحرف شده است. در واقع می بایست حروف كتاب كبير را با "معني حرفي" يعني به حساب الله مي ديد. ولی او اين امر را درك نكرد و با "معني اسمي" يعني موجودات را به حساب خود موجودات (بدون اينكه به خداوند نسبت دهد) مي بيند و با اين ديدگاه در مورد آنان بحث مي كند و به جاي اينكه بگويد: چقدر زيبا خلق شده است، مي گويد: چقدر زيبا است! پس او با چنين برداشتي تمام موجودات را تحقير می کند و زيبایيها را به خود موجودات نسبت مي دهد نه به خالق آنها و بدين ترتيب كاينات را از خود شاكي مي سازد.

بله، فلسفة بي ديني، يك سفسطة عاري از حقيقت و اهانت در حق كائنات است.

اساس دوم: برای پي بردن به تفاوت ميان تربيت اخلاقي قرآن كريم و آموزش هاي فلسفه، شاگردان آن دو را با يكديگر مقايسه مي كنيم:

شاگرد مخلص فلسفه، يك "فرعون" است؛ فرعون ذليلي كه صرفاً براي منفعت شخصي اش بي ارزش ترين چيزها را می پرستد و هرچيز سودمند را خداي خود مي داند.

و نیز آن شاگرد بي دين "متمرد و معاند" است؛ متمرد بيچاره ای كه فقط به خاطر لذت و ارضاي نفسش به هر نوع ذلتي تن در مي دهد و معاند فرومایه ای كه به خاطر منفعتی ناچيز و پابوسي انسان هاي شيطان صفت، خود را خوار و رسوا مي سازد.

و "ستمگري مغرور" است؛ ستمگری خود خواه، عاجز و ناتوان؛ چون در قلبش محور اتكایي پيدا نمي كند.

و نيز "منفعت پرست و خود انديش" است كه تمام همتش را در تطميع خواهش های نفس و شکم پرستي و هوسبازي گماشته است، او يك "دسيسه گر مكار" است كه منافع شخصي خود را در منافع ملي و نژادي جستجو مي كند.

اما شاگرد مخلص حكمت قرآن، يك "بنده" است؛ بندة عزيزي كه در برابر بزرگ ترين مخلوقات كرنش نمي كند و فراتر از آن، جنت را كه بزرگ ترين منفعت است به عنوان مقصد و هدف اصلي عبوديت نمي پذيرد.

او شاگردی "متواضع، نرم خو و بردبار" است، اما غير از پروردگارش و خارج از دايرة اذن او، با ارادة خود برای كسي تذلل و سر خم نمي كند و به تنزل تن در نمي دهد.

او "فقير و ضعيف و واقف بر آن" است، اما با ثروت اخروي ای كه مالك كريمش برای او ذخيره کرده است، مستغني و بي نياز است و با تكيه به قدرت بي نهايت مولايش "قوي" است. و فقط برای خدا و به خاطر رضاي او و رسيدن به فضايل، كار و كوشش مي كند. لذا تربيه حاصل از اين دو حكمت با موازنه اين دو شاگرد فهميده مي شود.

اساس سوم: اثرات تربيتي حكمت فلسفه و حكمت قرآن در حيات اجتماعي بشر:

حكمت فلسفه، "زور" را به عنوان منبع استناد در حيات اجتماعي بشر قبول دارد و "منفعت" را هدف اصلي خود مي داند. "جدال" را قانون زندگي به حساب می آورد. "نژاد و مليت" را به عنوان عامل پيوند گروه ها مي پذيرد که در نهایت، ثمرات آن عبارت است از: برآورده ساختن خواهش های نفساني و افزودن بر نيازهاي بشري.

حال آنكه نتيجة "زور" تجاوز است و "منفعت" ثمره ای جز زد و خورد دربر ندارد؛ چون منفعت به بر آورده ساختن آرزوها بسنده نمي كند و نتيجة "جدال" نزاع و درگيري است و دستاورد "نژاد پرستي" تجاوز است؛ چون نژاد پرستي با بلعيدن ديگران توسعه مي يابد.

لذا پيروي از چنين حكمتي به سلب سعادت بشريت خواهد انجامید.

اما حكمت قرآني به جاي "زور" ، "حق" را به عنوان نقطة استناد در حيات اجتماعي بشر مي پذيرد؛ و به جاي "منفعت"، "فضيلت و رضاي الهي" را مقصد اصلي مي داند؛ و در مقابل قانون "جدال"، "تعاون" را اساس زندگي مي شمارد. و به عوض "نژاد و قوميت" رابطة ديني، صنفي و وطني را معيار پيوند گروه ها قرار مي دهد و در نتيجه با مهار ساختن تجاوزات خواهش های نفساني و با تشويق روح به برتري هاي معنوي، جنبه های متعالی اش را اشباع مي کند و فرد را به كمالات انساني سوق می دهد و از او انسان حقيقي می سازد.

بدون ترديد نتيجة حق، "اتفاق" و ثمرة فضيلت، "تساند" و نتيجة قانون تعاون "شتافتن به كمك يكديگر" و خواست دين، "اخوت و برادري" است و دستاورد مهار نفس و تشويق روح به رسيدن به كمالات، "سعادت دو جهان" است.

اساس چهارم: اگر می خواهی نحوة برتری قرآن کریم را بر سایر کلمات الهی بدانی و از میزان تفوق آن بر همة کلام ها آگاه شوی، به اين دومثال بنگر و در آن ها تأمل کن:

مثال نخست: يك پادشاه، برای مكالمه و سخن گفتن و مورد خطاب قرار دادن، دو روش دارد:

اول: گفتگو با يكي از افراد عادي رعيتش با تلفني مخصوص در مورد كاري جزیي و نياز شخصي آن فرد.

ديگري: مکالمه ای به اسم سلطنت عظما و تحت عنوان خلافت كبري و با عزت و حيثيت حاكميت عامه، به هدف ابلاغ اوامرش به هر سو، با يكي از سفرا و يا فردي از مأمورينش که طی آن پیرامون موضوع بسيار مهم و سرنوشت سازي سخن مي گويد.

مثال دوم:

شخصي آيينه اي را رو به خورشيد مي گيرد؛ این آيينه به تناسب خود، نور و روشنایي خورشيد را با هفت رنگش دريافت مي كند. پس اين شخص به نسبت همين آيينه با خورشيد در تماس است، اگر او جهت آيينه را به سوي خانة تاريك و يا باغچة زيرسقفش بگرداند، مي تواند از نورش استفاده كند؛ اما فقط به اندازه توانایي آيينه، نه به نسبت ارزش و عظمت خورشيد.

اما مرد ديگر، آیینه را رها می کند و به جای آن، از خانه و يا سقف باغچه اش پنجره هاي بزرگي باز مي كند و منفذی رو به طرف خورشيد مي گشايد و با نور دائمي خورشيد حقيقي به گفتگو مي پردازد و با زبان حال سپاسگزارانه صحبت را آغاز مي كند و چنين مي گويد: "اي خورشيد! اي روشنگر روي زمين! اي ترسیم گر خنده بر لبان گل ها! اي زيبایي جهان و نازنين آسمان! تو آن گونه كه جهان را گرم و روشن ساخته اي، كلبه ام را نيز گرم وروشن کرده ای". اما مرد آيينه به دست، قادر به انجام چنين گفتگویي نيست، زيرا پرتو خورشيد و آثار نور آن به حدود و قیود آیینه محدود است و در انحصار توانمندی آن قرار دارد.

اكنون، از لابلاي اين دو مثال به قرآن كريم بنگر تا اعجازش را ببيني وقدسيتش را دريابي.

آري قرآن كريم مي گويد:

وَلَوْ اَنَّ مَا فِى الْاَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ اَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِه۪ سَبْعَةُ اَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللّٰهِۜ اِنَّ اللّٰهَ عَز۪يزٌ حَك۪يمٌ

(لقمان:٢٧) "اگر درختان روي زمين قلم و درياها مركب شوند و سخنان جناب حق را بنويسند بازهم اين سخنان را پاياني نيست"

لذا از آنجایی که قرآن از اسم اعظم و از مرتبة اعظم هر يك از اسمای الهي فرود آمده است، از این رو از میان این همه کلمات بی پایان، برترین مقام به قرآن داده شده است.

پس از نقطه نظر "رب العالمين" بودن خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) ، قرآن، كلام الله است؛ و از این لحاظ که او إله موجودات است، قرآن فرمان الهي است؛ و هم از این حيث که او آفريدگار آسمان ها وزمين است، يك خطاب است و با توجه به صفت ربوبيت مطلق، يك مكالمه است. و از نگاه سلطنت عامه الهي، خطبة ازلي اوست. و نیز دفتر عنایات و اکرام رحمانی است که از رحمت گسترده و فراگیر اش سرچشمه می گیرد و همچنان مجموعه ای است از پيام هاي رباني كه عظمت الوهيتش را بيان مي كند ؛ زيرا در آغاز برخی از آنها رمزها و اشاراتي وجود دارد و سرانجام قرآن با نازل شدن از محيط اسم اعظم و نظارت بر همه ي محاط عرش اعظم كتابي است مفتش، مقدس و حكمت افشان؛ ازهمين رو با كمال لياقت، عنوان "كلام الله" به آن اطلاق شده است.

اما ساير كلمات الهي: برخي از آنها کلامی هستند که با اعتباري خاص و يك عنوانی جزیی و با تجلي جزیي يك اسم خصوصي و يك ربوبيت خاص و يك سلطنت مخصوص و با يك رحمت خصوصي صادر شده اند؛ از اين رو اين كلمات از لحاظ خصوصيت و كليت، درجات متفاوتي دارند. اكثر الهامات از همين نوع است، اما درجات آن بسيار متفاوت مي باشد. مثلاً: بسيط ترين و جزیي ترين آن، الهام حيوانات است؛ سپس الهامات عوام الناس، سپس الهامات عوام فرشتگان، سپس الهامات اولياء و سرانجام الهامات فرشتگان بزرگ. به همين خاطر ولي ای كه با تلفن قلبش - بدون اینکه فرشته ای واسطه شود- مناجات كرده است مي گويد:"حدّثني قلبي عن ربي": "قلبم ازپروردگارم خبرمي دهد" او نمي گويد:"حدّثني رب العالمين": "پروردگارم خبر داد".

و یا اینکه مي گويد: قلبم عرش و آيينه ای است که تجليات پروردگارم را بازتاب می دهد. او نمي گويد: قلبم عرش رب العالمين است؛ چون او به مقدار قابليت و استعدادش از خطاب ربانی مستفید می شود و به نسبت برچيده شدن نزديك به هفتاد هزار حجاب مي تواند به شرف خطاب الهي نايل آيد.

آري! هراندازه كه فرمان صادره از سلطنت عظماي يك پادشاه، از گفتگوي جزیي او با يك فردي عادي برتر وبالاتر باشد و هراندازه كه استفاده از فيض خورشيد آسمان بر استفاده از جلوه هاي عكس آن در آيينه برتری داشته باشد، قرآن عظيم الشان نيز به همان نسبت از همة كلام ها وكتاب ها برتر است.

واما كتاب هاي مقدس و صحيفه هاي آسماني در درجة دوم؛ یعنی بعد از قرآن کریم هستند و هركدام نسبت به درجة خود منزلتي دارند و بهره اي ازهمان برتري برده اند. پس اگر تمام سخنان زيباي جن و انس كه از قرآن ترشح نيافته باشد يكجا جمع شود، هرگز نخواهد توانست به مقام شامخ و مقدس قرآن دست یابد و با آن همخوانی داشته باشد.

باز اگر می خواهی بفهمي كه قرآن از اسم اعظم و از برترين مرتبة هر اسم - از اسماء حسنی- فرود آمده است به "آیة الكرسي" و نيز به معاني فراگیر، عمومي، و متعالی آيات ذيل بنگر:

وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ (الأنعام:٥٩)

قُلِ اللّٰهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ (آل عمران:٢٦)

يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَث۪يثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمْرِه۪

(الأعراف:٥٤)

يَٓا اَرْضُ ابْلَع۪ى مَٓاءَ كِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى

(هود:٤٤)

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ

(الإسراء:٤٤)

مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

(لقمان:٢٨)

اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبَالِ

(الأحزاب:٧٢)

يَوْمَ نَطْوِى السَّمَٓاءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ

(الأنبياء:١٠٤)

وَمَا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِه۪ وَالْاَرْضُ جَم۪يعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيٰمَةِ

(الزمر:٦٧)

لَوْ اَنْزَلْنَا هٰذَا الْقُرْاٰنَ عَلٰى جَبَلٍ لَرَاَيْتَهُ..

(الحشر:٢١)

سپس به سوره هايي كه با "الحمد لله" و "تُسبّح وسَبّحَ" آغاز مي شود دقت كن، تا شعاع اين راز بزرگ را ببيني. و به سوره هاي شروع شده با "الم" و "الر" و "حم" بنگر تا به اهميت قرآن در نزد رب العالمين پي ببري.

اگر به راز با ارزش اين اساس چهارم پي برده باشي، اين را نيز خواهي فهميد كه اكثر وحي ای که برانبيا نازل شده است به واسطه فرشته بوده است اما در الهام، واسطه ای در میان نیست. و راز نرسيدن بزرگترين ولي به مقام هيچ يك از پيغمبران را نيز خواهي فهميد و از راز عظمت، قداست و برتری اعجازشگفتی قرآن آگاه خواهي شد.

و راز ضرورت معراج، يعني رفتن به آسمانها و رسیدن به سدرة المنتهي و قاب قوسين و مناجات كردن با ذات ذو الجلالي را كه وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ است و بازگشت در يك چشم به هم زدن را خواهي فهميد.

بلي، آن گونه كه شق القمر معجزه اي است براي اثبات رسالت به گونه ای که نبوتش را به جن وانس نشان داد، معراج نيز يك معجزه عبوديت است که محبوبيت رسول الله (ص) را به ارواح وفرشتگان نشان داد.

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ، كَمَا يلِيقُ بِرَحْمَتِكَ وَبِحُرْمَتِهِ آمِـينَ.

گفتار سيزدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْاٰنِ مَا هُوَ شِفَٓاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِن۪ينَ

(الإسراء:٨٢)

وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ

(يس:٦٩)

اگر می خواهی مقايسه اي بين حكمت قرآن حكيم و علوم فلسفي انجام دهی و از پند و اندرزهایی که می توان از آن دو به دست آورد آگاه شوی و به درجات علمي آن دو پي ببري، به سخنان زیر دقت كن:

قرآن معجزالبيان، با بيانات برنده اش پردة عادت و الفت را از روی مخلوقاتی که در حقیقت، معجزات قدرت و امور خارق العاده هستند اما به اشتباه، امور عادی و معمولی پنداشته می شوند، بر می چیند و بدين وسيله حقايق شگفت انگيزي را براي اهل شعور برملا مي سازد و نگاه عبرت شان را به پند و اندرزهاي آن جلب مي کند و گنج هاي فنا ناپذير علوم را مي گشايد.

اما حكمتِ فلسفه، تمام معجزات قدرت الهي را زير پرده عادت و الفت نگه مي دارد و با بي اعتنایي از آن ها رد مي شود و فقط موارد نادر و استثنايي ای را كه از تناسب خلقت محروم مانده و فطرت کامل و سالمی ندارد و برخلاف نظام آفرينش خلق شده اند، در معرض توجه قرار مي دهد و اینگونه موارد استثنایي را نمونه هایی از حكمت عبرت انگيز تلقی می کند؛ به طور مثال: آفرينش انسان را كه جامع ترين معجزة قدرت است، امري عادي دانسته و با بي اعتنایي به آن مي نگرد، اما نوزاد سه پا و يا دو سری را که از كمال آفرينش انسان بازمانده است، با ولولة حيرت و تعجب در محور توجهات قرار مي دهد. و بعنوان مثال: تغذیة مرتب و منظم عموم نوزادان از خزانة غيب، نمايانگر لطيف ترين و عمومي ترين معجزة رحمت است، اما فلسفه آن را امری عادي مي پندارد و پردة كفران برسرش مي كشد، ولی حشره اي را در كانون توجهات قرار مي دهد كه از قافلة نظم همگانی بازمانده و از گروه اش جدا شده و تك و تنها در ديار غربت بسر مي برد و با برگ سبزي در اعماق دريا تغذيه مي كند ؛ و حتی این حالت

او یعنی برخورداری اش از تجلیاتِ لطف و کرم و تغذیه شدن آن بدان گونه، همه ماهيگيران را به گريه وا می دار. (٭):اين حادثه در امريكا به همين شكل به وقوع پيوسته است.

اينك در روشنایي اين مثالها، ثروت و غناي قرآن كريم را در میدان علم وحكمت وخداشناسي ببین و فقر و افلاس فلسفه را هم از لحاظ علم و عبرت و شناخت آفريدگار، مشاهده کن و عبرت بگير!

از اين رو قرآن كريمی که دربر گیرندة حقايقِ بي پايانِ تابنده و درخشان است، نیازی به خيالات شعري ندارد.

و سبب دیگر پیراسته بودن آن از شعر این است که قرآن به رغم برخورداری از كامل ترين نظام و اعجاز انگيزترين انتظام و پرداختی به شرح و تفسیر هماهنگی موجودات در کارگاه هستی با اسلوب و روشهای منظمش، بازهم غيرمنظوم و پيراسته از خيالات شعري است؛ پس هیچ یک از آیات ستاره مانندش مقید به وزن نیست، لذا توانسته است مرکز اکثر آیات قرار گیرد و با آن ها همخوانی داشته باشد؛ زیرا هر آیه آیاتی را که در معنی باهم مرتبط اند با خطوط ارتباطی در دایرة وسیعی به هم پیوند می دهد. گويا آیة مستقل غيروابسته به وزن چشمي دارد و اكثر آيات را مي بيند و چهره اي دارد كه متوجه آن ها است. به همين دليل در قرآن كريم با هزاران قرآن مواجه می شویم به حدی که برای هر اهل مشرب، يكي از آن را تقديم مي دارد؛ به عنوان مثال، سورة اخلاص، گنجینة بزرگي از علم توحيد است، سي و شش سوره اخلاص را دربر مي گيرد كه این سوره ها از تركيب شش جملة آن که مرتبط با يكديگرند، تشكيل مي شود، چنانکه اين مطلب در گفتار بيست و پنج بيان شده است.

آری! همان گونه كه بي نظمي ظاهري ستارگان آسمان، هر ستاره را از قید رها می سازد و به مثابه مرکزی برای اکثر ستارگانی که در دایرة محیط آن هستند قرار می دهد و بدین گونه هر ستاره را به سوی یکایک ستارگان موجود در دایره اش دراز می کند تا اشاره اي باشد به برقراري مناسبت پنهانی خطوط ارتباطی که بين موجودات برقرار است؛ انگار هر ستاره - همچون ستاره هاي آيات كريمه - چشمي دارد و همه ستارگان را مي بیند و چهره اي دارد كه به همة آن ها نگاه می کند.

پس كمال نظم را در عين بي نظمي ببين و پند بگير! و رازی از رازهای آية

وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ (يس:٦٩) را درك کن. و نيز حكمت ديگر وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ را از نكات ذيل بياموز:

ويژگي شعر اين است كه حقايق كوچك و بي نور را با خيالات بزرگ، زينت می بخشد و دلچسپ مي سازد؛ حال آنكه حقايق قرآن آنقدر بزرگ، عالي، درخشان و پر رونق اند كه بزرگ ترين و تابنده ترين خيال در برابر آن كوچك و بي نور مي ماند.

به عنوان مثال: آياتي چون يَوْمَ نَطْوِى السَّمَٓاءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ (الأنبياء:١٠٤) و يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَث۪يثًا (الأعراف:٥٤) و اِنْ كَانَتْ اِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَاِذَاهُمْ جَم۪يعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ (يـس:٥٣) و حقايق بي شماري از اين قبيل، شاهد مدعا هستند.

اگر می خواهی ببيني و لذت ببري كه چگونه هر يك از آيات قرآن نور اعجاز و هدايت را می گستراند و همچون ستاره ای تابان، ظلمات كفر را از هم مي پاشد، بيا و خود را درآن عصر جاهليت و در آن صحراي بدويت تصور كن! زماني كه هر چيز در تاريكي جهل و غفلت و زير پردة جمود و طبيعت قرار دارد، يك باره خواهي ديد كه از زبان بلند و رسای قرآن صداي

يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَمَا فِى الْاَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَز۪يزِ الْحَك۪يمِ

(الجمعة:١) بر مي آيد و با شنيدن آن، همة موجودات مرده و يا به خواب رفتة هستي، در ذهن شنوندگان زنده مي شوند، به هوش مي آيند، به پامي خيزند، و به ذكر مي پردازند.

و ستاره هاي جامد و آتش پاره ي چهرة تاريك آسمان، و مخلوقات پريشان روي زمين، فرياد تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ (الإسراء:٤٤) را مي شنوند و در نظر شنوندگان، آسمان به صورت يك دهان، و ستارگان، همچون كلمات پر راز و حكمت و مالامال از حقيقت؛ و زمين، مانند يك سر؛ و دشت و دریا، بسان يك زبان؛ و تمام حيوانات و نباتات، به شكل كلمات تسبيح خوان پدیدار می شوند.

بدين طريق، اگر با اندیشه ای ژرف از زمان خود به آن زمان منتقل شوی، مي تواني از دقايق و ظرافتهای مذکور در اعجاز آية كريمه بهره بري، ورنه محروم خواهي ماند.

اگر با وضعیت کنونی ات به آیات قرآن بنگری هرگز نخواهی توانست اعجاز هر آیه را به گونة باید و شاید ببینی، چون وضعیت فعلی ات از آن عصر بدین سو با نور قرآن منوّر گشته و به مرور زمان هرچیز، معروف و مألوف شده است و سایر علوم اسلامی نیز بسیاری از تیرگی ها را برچیده است؛ یعنی اگر از لا به لای پرده های ألفت به آیات قرآن بنگری، شکی نیست که زیبایی اعجاز انگیز هر آیه را به شکل حقیقی آن نخواهی دید و با نحوة درهم کوبیده شدن تاریکی ها در پرتو نور تابان آن ناآشنا خواهی ماند. اینجاست که از میان وجوه فراوان اعجاز قرآن حتی با یک وجه آن کام تو شیرین نخواهد شد.

اگر می خواهی بزرگترين درجة اعجاز قرآن را تماشا كني، اين مثال را بشنو و به آن بينديش:

درختي را فرض مي كنيم بسيار تنومند و عجيب، شاخه هايش در هرطرف پهن و پراكنده اند؛ اين درخت زير پردة غيب، و درجايي پوشيده نگهداري مي شود. معلوم است كه در بين شاخه ها، ميوه ها و برگ ها و گل هاي يك درخت نيز مانند اعضاي بدن انسان، نوعي پیوند و تناسب و توازن برقرار است و هر جزء با توجه به ماهيت درخت، شكل و صورتي به خود مي گيرد.

حال اگر شخصي پيدا شود و اعضاي اين درخت را - كه هرگز ديده نشده است و فعلاً هم ديده نمي شود- روي پرده اي نقاشي و حد و اندازه اش را تعيين كند و پيوند و خطوط ارتباطي شاخه ها، ميوه ها و برگ هايش را به شكلي مناسب به تصوير بكشد و فاصلة دور و دراز مبدأ و منتهي را با تصاوير واقعيِ اعضاي درخت پركند، ترديدي باقي نمي ماند كه اين نقاش، آن درخت غيبي را با نگاه غيب آشنايش مي بيند و در مورد آن آگاهي كاملي دارد، و بعداً نقاشي مي كند.

بدين سان، بيانات فرقاني قرآن معجز البيان نيز در تشريح حقيقت ممكنات (اين حقيقت عبارت است از: حقيقت درخت آفرينش كه از آغاز دنيا تا دورترين نقطة آخرت امتداد يافته و از فرش تا عرش و از ذره تا شمس پراكنده است) چنان همگوني و تناسب را رعايت کرده و به هر عضو و ميوه اش صورت مناسبي داده است كه همه محققان در پايان تحقيق شان مي گويند: "ماشاء الله"! "بارك الله"! اي قرآن حكيم! تنها تو مي تواني طلسم هستي و معماي آفرينش را كشف كني و بگشايي.

در مثال مناقشه نيست (ولله المثل الاعلي)حال فرض مي كنيم اسماء و صفات الهي، شئون و افعال رباني همچون درخت نورانیِ طوبي است كه دايرة عظمتش از ازل تا ابد امتداد مي يابد و حدود كبريایي اش فضاي نامتناهي را دربر مي گيرد و محدوده اجراءاتش از حدود

فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام:٩٥)

و يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه۪ (الأنفال:٢٤)

و هُوَ الَّذ۪ى يُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَٓاءُ (آل عمران:٦)

تا به خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ (هود:٧)

و تا وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَم۪ينِه۪ (الزمر:٦٧)

و وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ

گسترده است.

مي بينيم كه قرآن كريم آن حقيقت نوراني را با تمام شاخ و برگ هايش و با تمام غايات و ميوه هايش دركمال هماهنگي و تناسب بيان مي کند، به گونه اي كه يكي ديگري را از بين نمي برد و حكم يكديگر را فاسد نمي كند و از يكديگر وحشت ندارد. قرآن کریم با چنين صورت شايسته و مناسبي حقايق اسماء، صفات، شئون و افعال الهي را بيان مي كند و همه اهل كشف و حقيقت و صاحبان عرفان و حكمت را كه در دايره ملكوت در گردش اند، وا مي دارد تا در برابر بيانات شيواي آن شگفت زده بگويند:

"سبحان الله! چقدر كامل! چه زیبا و هماهنگ و چقدر جالب است !" مثلاً: در بين اركان ششگانه ايمان كه به دايره امكان و وجوب مي نگرد و فقط يكي از شاخه هاي آن دو درخت بزرگ به شمار مي رود، قرآن کریم در بين شاخ و برگ ها و ظريف ترين و كوچك ترين ميوه ها و گل هاي آن چنان تناسب و توازن و هماهنگي ای نشان مي دهد و به تصوير مي كشد كه عقل بشر از درك آن عاجز و از زيبایي آن در حيرت مي ماند.

همچنین در به تصوير کشیدن هماهنگي و تناسب موجود در بين اركان پنجگانة اسلام، كه فرعي از شاخه هاي ايمان به شمار مي آيد، شاهكار کرده و حتي توازن

و مناسبت را به بهترين وجه اش بين كوچك ترين آداب، دورترين اهداف، عميق ترين حكمت ها و جزيي ترين تفرعات آن، رعايت کرده است.

كمال انتظام شريعت اسلامي که از نصوص، اشارات و رموز اين قرآن سرچشمه گرفته است، روشن ترين دليل اين مدعا است.

چنانکه انتظام، توازن، تناسب، تکامل و استواری احكام شريعت غرای اسلام، گواه عادل و دليل برنده اي است بر حقانيت قرآن؛ بدين معني كه امكان ندارد بيانات قرآن به علم و دانش ناچيز بشر، به ويژه انسان امّي و ناخوانده استناد کند، بلكه به علمي محيط و فراگير مستند بوده و كلام ذات بزرگواري است كه در یک لحظه همه اشيا را مي بيند و درآنِ واحد، تمام حقايق موجود ميان ازل و ابد را مشاهده مي كند.

آيه مباركه اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذ۪ٓى اَنْزَلَ عَلٰى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا (الكهف:١)

به همین حقیقت اشاره دارد.

اَللّهمَّ يَا مُنـزِلَ الْقُرآنِ! بِحَقِّ الْقُرآنِ وَبِحَقّ مَن اُنـزِلَ عَلَيهِ الْقُرآنُ نَوِّرْ قُلُوبَنَا وَقُبُورَنَا بِنُورِ الْإِيمَانِ وَالْقُرآنِ آمِينَ يَا مُسْتَعَانُ!

مقام دوم

گفتار سیزدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

گفتگو با تعدادی از جوانان كه با وجود قرار گرفتن در معرض فتنه هاي پر جاذبه،

باز هم عقل و فكرشان را از دست نداده اند

تعدادي از جوانان مي پرسند: "در مقابل هجوم لهويات و هوس هاي جذاب و فريبندة عصر حاضر، چگونه آخرت خود را نجات دهيم؟" آنان در اين رابطه از "رسائل نور" كمك خواستند. من نيز به اسم شخص معنوي "رسائل نور" به آنان گفتم:

قبر یک حقیقت است، هيچ كس نمي تواند آن را انكار كند و هر كس خواه ناخواه به آن داخل مي شود. و براي ورود فقط سه راه با سه شكل وجود دارد، نه بيشتر:

راه اول: براي اهل ايمان، قبر دري است به عالمي به مراتب زيباتر از اين دنيا.

راه دوم: براي كساني كه با وجود ايمان به آخرت، بازهم راه سفاهت و ضلالت را برگزيده اند، قبر به منزله زندان ابدي و درب سلول انفرادي است. با آنان مطابق اعتقاد و نگرش شان رفتار مي شود؛ لذا به خاطر عمل نكردن به آنچه كه اعتقاد داشتند، در اين زندان انفرادي، تك و تنها باقي خواهند ماند و درد جدایي از دوستان را خواهند چشيد.

راه سوم : براي اهل انكار و گمراهی كه به آخرت ايمان ندارند، قبر، درب اعدام و نیستی ابدي است؛ يعني در نظر او قبر، دار اعدامي است كه وی را با تمام دوستان و دوست داشتني هايش از بين مي برد، زیرا كسي كه باوري چنين داشته باشد، به عنوان پاداش عين آن را خواهد چشيد.

اين دو مسأله بديهي است، دليل نمي خواهد و با چشم ديده مي شود.

وقتي زمان فرا رسيدن مرگ نامعلوم است و هر لحظه امكان دارد به سراغ انسان اعم از پیر و جوان بيايد، بدون شك انسان ضعيفي كه اين حادثه وحشتناك را هر آن مقابل چشمانش مشاهده مي كند ، همواره در جستجوي راه نجات از آن اعدام ابدي و زندان

انفرادي و در انديشه يافتن راه و چاره ای است كه بتواند درب قبرش را از عالم ظلمت به عالم نور و از زندان وحشتناك به عالم امن و از عذاب ابدي به سعادت باقي مبدل سازد. در واقع اين بزرگترين آرزوي آدمي است؛ آرزويي به بزرگي دنيا!

آشكار بودن اين حقيقت، یعنی حقیقت موت و قبر از سه راه مذکور را يك صد و بيست و چهار هزار خبر دهندة راستگو، يعني انبيای كرام عليهم السلام با در دست داشتن معجزات، بیان کرده اند و يك صد و بيست چهار میليون اولياي الهي، برآنچه كه انبيای كرام خبر داده اند مهر تأیید نهاده و با كشف و ذوق و شهود، برآن صحّه می گذارند و نيز محققان بي شماري گفته ها و اخبار انبيا و اوليا را با دلايل عقلي و به درجة علم اليقين (٭): يكي از آنها رسالة نور است، در ميدان وجود دارد. به اثبات رسانده و همگی با نود و نه در صد احتمال قطعي بالاتفاق خبر مي دهند كه:

نجات يافتن از زندان ابدي و رهایی از بند انفرادی و تبديل مرگ به سعادت ابدي، فقط با ايمان و فرمانبرداری امكان پذیر است، نه با چيزي ديگر.

وقتي براي نرفتن از یک راه خطرناك، اطلاعات يك فرد مبني بر نا امن بودن راه، مد نظر گرفته مي شود - و لو اينكه يك در صد آن صحت داشته باشد- حال اگر كسي با ناديده انگاشتن سخن چنین فردی از آن راه برود، آيا نگراني و اضطراب ناشي از خطرات احتمالي كه حتي اشتهايش را مي سوزاند، او را از ادامه مسیر باز نمی دارد؟!

هرگاه خبر يك نفر دارای چنین اهميتی باشد، مسلم است که گفتة صد ها هزار نفر از گويندگان صادق و مصدوقی كه مي گويند: "ضلالت و سفاهت در نهایت انسان را صد در صد به پای اعدام قبر و زندان انفرادی ابدی آن سوق می دهد، ولی ایمان و عبودیت به احتمال صد در صد دارهای اعدام را از سر راه بر می دارد و راه زندان ابدی را مسدود می سازد و قبر را به دری تبدیل می کند که به خزانة ابدی و سرای سعادت گشوده می شود، از چه اهمیت والایی برخوردار خواهد بود"؛ مسلماً اين يك ادعاي محض نيست، بلكه گويندگان اين سخن، علايم و نشانه هاي مدعاي خود را هم نشان مي دهند.

اكنون از شما مي پرسم:

جايگاه انسان بيچاره، به ویژه مسلمان، در مقابل اين مسألهٔ‌ بسيار مهم چيست؟ فرضاً اگر سلطنت دنیا با تمام لذايذ آن فقط به يك شخصِ فاقد ايمان و عبوديت داده

شود، آيا او مي تواند نگراني و پريشاني خويش را از قبري كه در برابر چشمان اوست و هر لحظه در انتظار فرا خوانده شدن به آنجا است، رفع كند؟

وقتي کهنسالی، مريضي، مصيبت و مرگ و ميرهايي كه روزانه در هر گوشه و كنار رخ مي دهند درد تلخي به انسان مي چشانند و دائماً به او هشدار مي دهند، بدون شك، اهل ضلالت و سفاهت و لو اینکه از میليون ها لذت و سرور دنيا نیز بر خوردار باشند، باز هم جهنمي معنوي در قلب شان شعله ور است و آنان را از درون مي سوزاند؛ اما این غفلت است که سبب می شود تا هرچند مؤقت آن عذاب دردناک را احساس نکنند.

اهل ايمان و اطاعت، قبر را در برابر خود به عنوان دري گشوده شده به سوی سعادت ابدي و نعمت های دايمي مي پندارند؛ چون با وثيقة ايمان و با مدركي كه از مقدرات ازلي الهي به قرعه شان بر آمده است مي توانند میلیون ها پاداش دریافت کنند و از انتظار لحظه ای كه گفته خواهد شد: "بيا مدرك خود را بگير!" چنان لذت عميق و ذوق معنوي به آنان دست مي دهد كه اگر مجسم شود و بذرش به درخت مبدل گردد، حتماً براي مومن ارزش بهشتی معنوي را خواهد داشت که مخصوص اوست.

مادام که چنین است قطعاً كسي كه بر اثر احساسات جوانی و تحریک هوس های آن، از چنین ذوق و لذت بزرگی به خاطر لذت موقت نامشروع و مسموم چشم بپوشد، صدها مرتبه پایين تر از حيوان سقوط خواهد کرد؛ حتي نمي تواند زندگی اش را مثل بي دين هاي بیگانه (نامسلمان) سپری کند؛ زيرا کسی از آنان که پيغمبر ما را انكار كند، مسلماً با پيغمبران ديگر آشنايي دارد و اگر منكر تمام پيغمبران باشد، مي تواند شناختي از وجود الله جل جلاله داشته باشد و اگر به خداوند هم ايمان ندارد، مي تواند داراي خصائلی باشد كه او را به كمالات انساني برساند؛ اما يك مسلمان، فقط از طریق محمد عربی (ص) می تواند همة انبیای کرام و پروردگارش و هر نوع کمالات را بشناسد؛ لذا هركه تربيت او را ترك و از حلقه وی خارج شود، نه پيغمبري را مي شناسد و نه پروردگار را؛ و نیز نمي تواند پايه هاي كمالات انساني را در روح و وجدانش محافظت کند؛ زيرا اصول دين و پایه های تربيتي رسول اكرم (ص) در بالاترين درجة برتري و كمال قرار دارند، پس كسي كه از اوامرش سرپيچي كند، نه تنها نمی تواند نور و كمالي به دست آورد، بلكه محكوم به سقوط و زوال مطلق نیز خواهد بود.

چون پيامبر اکرم (ص) آخرين و برگزيده ترين پيغمبران و معلم تمام حقايق براي بشريت است و مدار افتخار نوع بشر محسوب می گردد، به طوری كه اين امر را در طول چهار ده قرن به اثبات رسانده است.

پس اي فريفتگان زينت دنيا! و اي بيچارگاني كه با نگراني از آينده در فكر تضمين زندگي و آينده خود هستيد ! اگر طالب لذت، ذوق، سعادت و راحت دنيا هستید، به لذت هاي مشروع اكتفا كنيد و فقط همين برايتان كافي است؛ زيرا همان گونه که از گفتارهاي قبلي دريافتيد در لذت هاي غير مشروع و خارج از دايرة شرع، هزاران درد و رنج وجود دارد.

اگر آن گونه که حوادث و رخدادهای گذشته روی پرده قابل نمایش است، می توانستند احوال- مثلاً- پنجاه سال آينده را نمایش دهند، بدون شک اهل غفلت و سفاهت دلبستگی های امروزشان را، هزاران لعن و نفرين می کردند و اشك مي ريختند!

پس هرآنکه طالب شادی همیشگی دنيا و آخرت است بايد به تربيت محمدي موجود در دايره ايمان اقتدا كند.

٭ ٭ ٭

تنبيه و درس و اخطاري است به گروهي از جوانان بيچاره

روزي چند جوان هوشيار و نوراني نزد من آمدند؛ جواناني كه به خاطر رهايي از خطرات زندگي، لغزش هاي جواني و تمایلات نفساني، راهکاری مناسب و راهنمایی موثري مي خواستند. در پاسخ نکته ای برای آنان بيان كردم كه قبلاً به جوانان ديگري كه طالب راهنمائي بودند از ارشادات "رسائل نور" گفته بودم؛ و آن این که:

جواني تان قطعاً سپري خواهد شد. اگر خود را پايبند شريعت نسازيد، جواني تان از دست می رود و هم در دنيا و هم در قبر و هم در آخرت چنان بلايي بر سرتان مي آورد كه دردش به مراتب از لذتش فزون تر خواهد بود، ولی اگر با تربيت اسلامي جواني تان را در عفت، حفظ ناموس و طاعت الهي سپری و شكر نعمت اش را ادا كرديد، جواني تان به طور معنوی باقي خواهد ماند و جواني ابدي بهشت را درپی خواهد داشت. زندگي نيز، اگر خالي از ايمان باشد و يا بر اثر كثرت گناه، ايمان تأثيرش را از دست بدهد، در عین عيش و لذت ظاهري و بسيار كوتاهش، مي تواند هزاران بار بیشتر از اين لذت، به دردها و غم ها و رنج هايي به مراتب بیشتر بینجامد. از آنجاکه انسان داراي عقل و فكر است، بر خلاف حيوانات چنانکه فطرتاً با زمان حاضر مرتبط است، با زمان هاي گذشته و آينده نيز ارتباط دارد و از آن زمانها هم لذت و رنج نصيبش مي شود.

اما حيوان چون فاقد فكر است، لذا لذت حاضرش را انديشة غم هاي گذشته و ترس از آينده مکدر نمي سازد.

پس انساني كه در ورطهٔ‌ گمراهی افتاده و به غفلت دچار شده باشد، غم هاي گذشته و نگراني هاي آينده، لذت بسيار جزیي حاضرش را جداً به كامش تلخ مي سازد؛ و تخريب مي كند به ویژه اگر لذت غير مشروع باشد، كاملاً در حكم عسل زهرآلود خواهد بود؛ يعني چنين انساني از لحاظ لذت بردن از زندگي، صد مرتبه پایين تر از حيوان سقوط مي كند ؛ و حتی حيات و وجود و عالم اهل ضلالت و غفلت را فقط امروز شان تشکیل می دهد؛ زیرا تمام روزهاي گذشته و همة کائنات به سبب گمراهی اش معدوم

و نابود شده است و عقلش او را در ظلمات و تاريكي ها محصور مي سازد. و روز هاي آينده نيز نسبت به او باز هم در حكم معدوم است، چون او هيچ اعتقادي به غيب ندارد و كسي كه به آخرت و روز رستاخيز ايمان نداشته باشد، فكر فراق و جدایي ابدي كه ماحصل عدم است، مدام زندگي اش را تاريك مي سازد.

اما اگر ايمان، زندگي براي زندگي باشد، آن وقت روزهاي گذشته و آينده با نور ايمان منور مي شود و وجود مي يابد و روح و قلب مومن را از کانال ایمان با لذت های معنوی و با انوار وجودی قوت می بخشد، درست به همان شکلی که زمان حاضر، تسلی بخش روح و قلب مومن است.

اين حقيقت در اميد هفتم "رسالة سالخوردگان" توضیح داده شده است و مي توانيد به آن مراجعه كنيد.

زندگي واقعي چنين است؛ اگر خواستار شادماني و لذت زندگي هستيد، پس زندگي تان را با ايمان زنده سازید و با اداي فرايض، بیارایید و با دوري از گناهان پاس بدارید.

اما حقيقت مرگ را، كه مرگ و مير هاي هر روز در همه جا و هر وقت، هول و دهشت اش را نشان مي دهد، ضمن مثالي برايتان بيان خواهم كرد، آن گونه كه به جوانان ديگر گفتم:

تصور كنيد که در مقابل چشمان تان دار اعدام و در مجاورت آن، محل قرعه كشي كارتِ ورود به مهماني بسيار با شكوهي قرار دارد؛ ما ده نفري كه اينجا هستيم خواه نا خواه و به ناچار به آنجا دعوت خواهيم شد، اما چون زمان دعوت معلوم نيست هر دقيقه منتظر هستيم كسي بيايد و بگويد "بيا حكم اعدامت را بگير و خود را برای اعدام آماده کن! و يا اين كه بگويد: "بيا كارت دريافت میليونها سكه طلا را تحویل بگیر!". در اين لحظه ناگاه دو نفر از دروازه ظاهر مي شوند: يكي زن نيمه عريان زيبا و فريبنده ای است که حلواي به ظاهر شيرين، اما در حقيقت زهر آلود در دست دارد و مي خواهد آن را به ما بخوراند، و آن ديگري كه مرد بسيار با وقاری است و نه فريب مي دهد و نه فريب مي خورد، از پي آن زن می آید و می گوید:

من حامل طلسمی هستم و می خواهم درسي به شما بدهم که اگر آن را بخوانيد و از آن حلوا استفاده نكنيد، از اعدام نجات مي يابيد و با آن طلسم، می توانید كارت آن مهماني باشکوه را نیز به دست آوريد. آنگاه با چشم خود خواهيد ديد که كساني كه از عسل مي خورند، دار زده مي شوند و تا وقتي هم كه بالای دار می روند، از درد سخت ناشي از خوردن حلواي مسموم به خود مي پيچند و دریافت کنندگان كارت مهماني با آنكه از ديد ما پنهان اند و ظاهراً چنين بر می آید كه آنان نيز دار زده شده باشند، اما میليون ها شاهد و گواه خبر مي دهند كه آن ها اعدام نشدند، بلكه براي نزديك ساختن راه و رفتن به مهماني، چوب هاي دار را وسيلة صعود و عبور ساخته اند.

بياييد خودتان از پنجره ها نگاه کنید تا ببينيد مأمورين بلند پایهٔ‌ مسئول قرعه كشي كارت چگونه با صداي بلند اعلان مي كنند و خبر مي دهند:

"همانگونه که افراد به دار آويخته را با چشم خود مشاهده كرديد، اين را هم به يقين بدانيد كه دارندگان آن طلسم، كارت مهماني را به دست آوردند، در اين مورد هيچگونه شك و شبهه ای به خود راه ندهيد؛ زيرا این امر مثل روز، روشن است".

بنابراین در روشنایي اين مثال بايد گفت:

لذت ها و خوش گذرانی های سفيهانه و نامشروعِ جوانی همچون عسل مسموم است؛ و مرگ از نظر کسی که کارت و وثیقة سعادت ابدی یعنی ايمان را از دست داده است همچون دار اعدام است، لذا او منتظر جلاد اجل می باشد و چون وقت آمدنش از ما پوشیده است، هر لحظه ممکن است بیاید و بدون تمییز پیر و جوان همه را سر ببرد و به گودال قبر که ظاهراً دروازة تاریکی های ابدی است، بیندازد.

اما اگر آن جوان دست از خواهش های غير مشروع، که شبيه به عسل مسموم است، بردارد و در تلاش برای کسب آن طلسم قرآني يعني ايمان و ادای فرايض باشد، آنگاه باید با شادمانی بداند که يك صد و بيست و چهار هزار انبيا عليهم السلام و تعداد بي شماري از اهل ولايت و اهل حقيقت متفقاً و با ارایه دلایل و آثار خبر مي دهند كه چنين جوانان با ايمان، كليد گنج هاي سعادت ابدي را كه به شكل فوق العاده اي از مقدرات قرعه كشي بشر بيرون آمده است به دست خواهند آورد.

حاصل سخن:

جواني مي گذرد؛ اگر در راه سفاهت و خوش گذراني بگذرد، هزاران درد و بلا در دنيا و آخرت بر جاي خواهد گذاشت. اگر مي خواهيد بدانيد كه اكثريت اين جوانان در نتيجه سوء استفاده ها و زياده روي هایشان به امراض رواني مبتلا گردیده و در بيمارستان ها بستری شده اند ويا بر اثر پيروي از احساسات و غرورِ هوس هاي جواني در زندان ها و يا در تيمارستان ها گرفتار هستند و شايد هم بر اثر فشارهاي روحي و رواني و پریشانی های معنوی در ميخانه ها سرگردان اند، بروید از بيمارستان ها، زندان ها و قبرستان ها سوال كنيد. بدون شك از زبان حال اکثر بستری شدگان در بيمارستان ها آه و فرياد و واويلاي برخاسته از امراض ناشي از سوء استفاده و زياده روي از صاعقه جواني را مي شنويد و از زندان ها نيز ناله هاي تأسف، حسرت و پشيماني جوانان بدبختي به گوش تان خواهد رسيد كه با پيروي از احساسات و غرور جواني و سرپيچي از اوامر شريعت، سيلي تأديب خورده اند؛ و همچنین خواهيد دانست كه علت عمدة گرفتار شدن انسان به عذاب قبر همان عالم برزخی که بخاطر کثرت مراجعین همواره درش باز و بسته می شود سوء استفاده از خواهش های جواني است. مشاهدات اهل كشف و تأييد و گواهي اهل حقيقت، دليل اين مدّعا است.

هرگاه از سالخوردگان و بیماران، كه بخش اعظم جامعه را تشكيل مي دهند، نيز بپرسيد، حتماً اكثريت مطلق با تأسف و حسرت خواهند گفت: "اي واي! جواني خود را به باد هوا، بلكه در كارهاي مضر و بيهوده گذرانديم؛ مواظب باشید اشتباه ما را مرتكب نشويد!"

پس انساني كه به خاطر پنج الي ده سال لذات غير مشروع جواني، ساليان سال را در دنيا با غم و اندوه سپری می کند و در برزخ عذاب می بیند و در آخرت با بلاي جهنم و سقر مواجه می شود، در عین نیاز شدید به شفقت و دلسوزی، هيچ مستحق ترحم نیست؛ زيرا به اساس قانون"الرّاضِي بِالضَرَرِ لا يُنظر لَه" كسي كه به زيان و ضررش راضي باشد و با ميل خود به طرف آن برود، نه مستحق شفقت و دلسوزي است و نه با نگاه رحمت به وی نگريسته خواهد شد!

خداوند ما و شما را از فتنه هاي جذاب دل انگيز و فريبنده عصر نجات دهد و محافظت كند! آمين!

حاشية بخش دوم گفتار سيزدهم

باسمه سبحانه

زندانيان به تسلي و آرامش موجود در رسائل نور شديداً نيازمندند، به ویژه جواناني كه ضربه هاي جواني را ديده و عمر گرانبار و شيرين شان را در زندان سپري مي كنند بسان نان به نور محتاج اند.

بله! جوان بيشتر تابع احساسات است، نه عقل؛ زيرا حس و هوس او كور است، عاقبت كار را نمي بيند و يك درهم لذت حاضر را بر انبارهاي لذت آينده ترجيح مي دهد و به خاطر يك دقيقه لذت انتقام، دست به قتل يك انسان مي زند و هشتاد هزار ساعت درد زندان را مي كشد و در یک ساعت به خاطر خوشگذراني، عفت و آبروي انساني را به بازي می گیرد و سپس هزاران روز در انديشة زندان و ترس دشمن به سر می برد و سعادت و خوشبختي عمرش را مكدر مي سازد!

بدین سان جوانان بيچاره، فراز و نشيب هاي زيادي دارند كه شيرين ترين ايام زندگي شان را به تلخ ترين و جانكاه ترين روزها مبدل مي سازد به ویژه وزش طوفان فتنه ها از سمت شمال، عصر ما را با تحريك خواهش ها و احساسات جوانان، تهديد مي كند؛ چون تجاوز به زنان و دختران خانواده هاي با عفت و با حيا را برای آنعده از جواناني كه پيرو احساسات كور و غافل از فرجام کارند مجاز قرار می دهد و با ترويج فرهنگ دخول زنان و مردان در حالت لختی و عريانی به حمام ها، به انحرافات اخلاقي تشويق شان مي كند و نيز اموال ثروتمندان را برای فقرا و اوباش حلال مي گرداند، به گونه ای كه تمام بشريت در برابر اين مصيبت خانمانسوز به لرزه در آمده است.

لذا در اين عصر، بر جوانان مسلمان است که با حركت قهرمانانة خود در برابر اين مصيبت هولناك -كه از دو جهت بر سرشان هجوم آورده است- با به دست گرفتن شمشير هاي برندة ايمان همچون (رسالة ميوه و راهنماي جوانان) از رسائل نور، به مقابله بر خيزند؛ در غير این صورت، آن جوانان بيچاره هم آينده شان را و هم زندگي خوش و سعادت اخروي و حيات جاويدان خود را به رنج و عذاب مبدل ساخته و نابود خواهند كرد، آنگاه در نتيجة ناداني و سوء استفاده از نعمت جواني روانة بيمارستان ها شده و در اثر سر كشي و طغيان به زندان انداخته مي شوند و سرانجام در ايام پيري، آه و واويلا سر داده و برای گذشته سياه و اسفبار خويش اشك مي ريزند.

اما اگر با تربيت قرآنی و با حقايق رسائل نور خود را محافظت كند، آنگاه جوانی قهرمان، انسانی كامل، مسلمانی نيكبخت و سرور و سلطان ديگر مخلوقات خواهد شد. بله! اگر جواني در زندان، ساعتي از بيست و چهار ساعت روزانه عمرش را به اداي نمازهاي فرض اختصاص دهد و از خطايی كه سبب به زندان انداختنش شده است، توبه كند و چنانکه خود زندان مانع ارتکاب جرایم می شود، او هم با ارادة خود از گناهان دست بکشد، آنگاه شخص مفيدي بار خواهد آمد که زندگي، آينده، وطن، ملت و خويشاوندانش به او خواهند بالید و افزون بر ده، پانزده سال جواني زود گذرش، جواني ابدي را نیز كسب خواهد كرد.

تمام كتب آسماني - و در پيشاپيش همة آن ها قرآن معجز البيان- قاطعانه از اين حقيقت خبر داده و آن را مژده مي دهند. آري! وقتي یک جوان، شكر نعمت شيرين و زيباي جواني را با استقامت بر صراط مستقيم و با طاعت و بندگي ادا كند، نعمت جواني فزونی می یابد و دوام پيدا مي كند و نيز لذتش چند برابر خواهد شد؛ و در غير این صورت، جواني او مملو از بلا و درد و پر از غم و اندوه می شود و بيهوده مي گذرد و چنين جواني در نهایت، سبب فلاكت و بدبختي خويشاوندان، وطن و ملتش مي گردد.

اگر زندانی ای به ناحق به زندان محكوم شده باشد، هر ساعت زندان او حكم عبادت يك روز كامل را دارد، به شرطي كه نمازهاي فرض را ادا کند و نيز زندان برایش چله خانة عزلت می شود و در نهایت وی نیز از جملة اوليا و صالحينی به شمار خواهد رفت كه در گذشته به غارها پناه می بردند و در خلوت به نيايش خداوند مي پرداختند.

اگر آن زندانی، فقير و پير و مريض، اما علاقه مند به حقايق ايمان باشد به شرط ادای فرایض و توبه، هر ساعت عمرش در حكم بيست ساعت عبادت خواهد بود و زندان برايش به استراحتگاه، مدرسه، تربيت سرا و مکان محبت و دوستي تبدیل خواهد شد. و با ماندن در زندان از هجوم گناهان و پريشاني هاي بيرون مصون و محفوظ می ماند و احساس شادماني مي كند و از زندان درس عبرت و تربيت كامل مي آموزد و زمانی که از زندان رها مي شود نه به صورت يك قاتل و انتقام گيرنده، بلكه به صورت يك انسان نيكو كار و با تجربه و نادم و تربيت شده و فرد مفيد به جامعه تقديم مي شود؛ حتي عده اي با ديدن تربيت شدگان زندان "دنيزلي" كه در مدت بسيار كم از رسائل نور درس ايمان و اخلاق آموختند، گفته اند كه:

"اگر مجرمان به جاي اينكه پانزده سال به زندان انداخته شوند به مدت پانزده هفته از رسائل نور درس بگيرند، به مراتب بهتر اصلاح خواهند شد!"

پس مادامی كه مرگ نمي ميرد و اجل هم پنهان است و هر لحظه امكان آمدنش وجود دارد و وقتي كه درب قبر بسته نمي شود و قافله ها يكي پس از ديگري مي آيند و به آنجا وارد می شوند و ناپديد مي گردند و تا وقتي كه مرگ در حق اهل ايمان، سند برائت از اعدام ابدي است همان گونه كه با حقايق قرآنی اين امر واضح شده است - و در حق اهل ضلالت و سفاهت به منزلة اعدام ابدي و جدایي هميشگي از تمام دوستان، خويشاوندان و همة موجودات به شمار می رود چنانکه با چشم سر می بینید جای هيچ شك و ترديدي نیست كه خوشبخت ترين انسان كسي است كه با صبر و شكر به درگاه پروردگار، فرصت زندان را غنيمت شمرد و با استفاده از درس رسائل نور در راستاي خدمت به ايمان و قرآن، سعي و تلاش كند و در اين راه در برابر هر نوع مشكلات از خود استقامت و پايمردي نشان دهد.

اي انسان دربند عيش و لذت!

من در مدت هفتاد و پنج سال عمرم با هزاران تجربه و دليل و حوادث و با عين اليقين در يافتم كه:

ذوق حقيقي و لذت عاري از درد و خوشحالي خالي از تشويش و خوشبختي در زندگي، فقط و فقط در گرو ايمان و در دايرة حقايق ايمان است؛ ورنه هر لذت دنيوي رنج بي شماري در پي دارد؛ به عنوان مثال: با دادن لذتی به اندازة دانة انگور ده ها سيلي به گونة کسی که آن را خورده است، می زند و آرامش و لذت زندگي را از او سلب مي كند.

پس اي بيچارگان گرفتار در مصيبت زندان!

حال که دنيايتان مي گريد و زندگي به كامتان تلخ شده است، بكوشيد تا مبادا آخرت تان نیز گريه كند، سعی كنيد تا زندگي دايمي و ابدي به رويتان بخندد و شيرين شود. از فرصت زندان استفاده كنيد؛ زیرا همانطور که در شرايط سخت، يك ساعت مقاومت در برابر دشمن در حكم يك سال عبادت به شمار می رود، هر ساعت عبادت شما نیز در اين شرايط دشوار، ساعت ها عبادت محسوب می شود و زحمت ها را به رحمت و شفقت تبديل مي كند.

٭٭٭

باسمه سبحانه

السلام عليكم و رحمة اللّٰه و بركاته

برادران عزير و صادقم !

برای كسانی كه گرفتار مصيبت زندان شده اند و برای آناني كه با مرحمت و صداقت از زندانیان و غذاهايي كه از بيرون برايشان فرستاده مي شود مراقبت و نگهداري مي كنند، تسلي بسيار قوي ای در ضمن "سه نكته" بيان مي كنم:

نكتة اول: هر روز از روزهاي سپري شده در زندان به اندازة ده روز عبادت ثواب دارد و می تواند ساعات فاني را از لحاظ نتيجه به ساعات باقي تبديل كند و سپري کردن چند سال در زندان مي تواند وسيله نجات از میليون ها سال حبس ابدي شود.

لذا برای اهل ايمان اين يك فايدة بزرگ و با ارزش محسوب مي گردد، به شرط اينكه نماز هاي فرض را به جا آورده و از گناهاني كه سبب به زندان رفتنش شده است، با صبر و شكر، توبه و استغفار كند. در حقيقت خود زندان مانع ارتكاب بسياري از گناهان و جرايم است.

نكتة دوم: همان طوري كه زوال لذت، درد است، زوال درد نيز لذت محسوب مي شود.

بله! اگر هر فرد به روزهاي پر لذت و با صفاي گذشته اش بیندیشد، درد معنوي آن ها را احساس کرده و با تأسف و حسرت "اي واي" خواهد گفت و هرگاه روز هاي مصيبت بار و دردناك گذشته اش را به ياد بياورد، از سپري شدن آن ها چنان لذت معنوي ای احساس مي كند كه مي گويد: "الحمد لله که بلا و مصیبت رفت و ثوابش باقی ماند!" و سپس نفس آرام مي كشد. بدون ترديد لحظه ای درد موقت، لذت معنوي بزرگي در روح به جاي مي گذارد و بالعكس، ساعتي از لذت موقت ساعت ها درد در پي خواهد داشت.

وقتي حقيقت چنين است و وقتي مصيبت ساعت هاي گذشته همراه با درد هايش معدوم و ناپديد شده است وغم و اندوه روزهاي آينده نیز فعلاً ناپيدا و هيچ است و هيچ هم دردي درپی ندارد و از معدوم هم بلایی بر نمی خیزد، پس چقدر ديوانه است شخصي که به احتمال اينكه چند روز بعد گرسنه و تشنه خواهد شد، مدام امروز نان بخورد

و آب بنوشد، به همان شكل، به یاد آوردن ساعت هاي دردناك گذشته و آينده كه هيچ و معدوم و نيست شده اند - و بي صبري به خرج دادن و آه و ناله سردادن و با فراموشی نفس مقصر خويش از خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) شكوه کردن نيز ديوانگي است!

انسان اگر نيروي صبرش را به راست و چپ يعني به گذشته و آينده پراکنده نسازد و برای ساعات و دقايق موجود از آن كار بگيرد، براي حل مشكلاتش كافي خواهد بود. و مشكلاتش از ده به يك كاهش مي يابد

حتي من به یاد دارم- شكايت تلقي نشود- وقتي كه در سومين مدرسة يوسفيه (٭):منظور زندان "آفيون" است؛ جايي كه استاد نورسي و طلاب رسائل نور در سال 1948 م در آن زنداني شدند. در ظرف چند روز با سخت ترين فشارهاي مادي و معنوي و بیماری مواجه شدم كه در طول عمرم هرگز نظيرش را نديده بودم، به ویژه زماني كه يأس و نا اميدي ناشي از محروميت از خدمت به نور و ديگر امراض و فشارهاي قلبي و روحي تحت فشارم قرار دادند، عنايت الهي حقيقت مذكور را برايم هويدا ساخت، به طوری که من از بیماری جانكاه و زنداني بودنم راضي شدم، چون با خود گفتم: "برای انسان بيچاره ای مثل من كه در آستانة قبر قرار دارد، فايدة بزرگي خواهد بود اگر ساعتي از عمرش كه مي تواند با غفلت سپري گردد به ده ساعت عبادتِ مضاعف تبديل شود!" لذا بارها سپاس خدا به جا آوردم.

نكتة سوم: شفقت و دلسوزي به زندانيان، خدمت و كمك كردن و فراهم ساختن غذاهايي كه به آن نياز دارند و مرهم گذاشتن بر زخم هاي معنوي شان توأم با تسلي و دلجویي از آنان، با وصف آن که كار ناچيزي به نظر می رسد، در حقيقت ثواب بزرگي در بر دارد؛ زيرا وقتی که نگهبان غذاهایی را که از بیرون برای شان ارسال می شود به آنان می رساند، به اندازة همان غذا در دفتر حسنات نگهبان و آنانی كه در بيرون و يا درون با نگهبان كار كردند، ثواب صدقه نوشته مي شود؛ به ویژه اگر زندانی پير، مريض، فقير، غريب و بي كس باشد، در این صورت ثواب اين صدقه معنوي بسيار افزايش مي يابد.

اما كسب اين ثواب بزرگ مشروط به اداي نماز هاي فرض است تا آن خدمت، لوجه الله انجام گيرد و شرط ديگر آن اين است كه خدمت بايد توأم با صداقت و شفقت و محبت وعاري از منت باشد.

باسمه سبحانه

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

السلام عليكم و رحمة اللّٰه وبركاته ابداً دائماً

اي برادران ديني و اي دوستان زنداني ام !

به قلبم اخطار شد تا حقيقتي را برايتان بيان كنم كه شما را از عذاب دنيا و آخرت نجات مي دهد؛ و آن از اين قرار است:

فرض كنيد شخصي برادر و يا خويشاوند كسي را كشته باشد؛ چنين قتلی که ناشي از دقيقه اي لذت انتقام است، سبب مي شود که قاتل، میلیون ها دقيقه عذاب قلبي و هم عذاب زندان را متحمل شود. در عين حال، خويشاوندان مقتول نيز در صدد انتقامند كه البته در قبال آن، از ترس دشمن، لذت زندگي و خوشبختي عمرشان را از دست خواهند داد. لذا آنان هم از عذاب ترس و هم از عذاب كينه و بغض رنج مي برند. بدیهی است که این مشکل فقط يك راه حل دارد و آن هم مصالحه و رفت و آمد است كه قرآن به آن امر مي كند ؛ و نيز حق و حقيقت و مصلحت و انسانيت مقتضي آن است و اسلام هم به آن تشويق مي کند.

آري! حقيقت و مصلحت در صلح است (والصلح خیر). چون اجل يكي و تغيير ناپذير است و مقتول نيز عمرش به آخر رسيده بود و بيش از اين در قيد حيات نمي ماند و قاتل نيز وسيله ای شده است برای تحقق قضاي الهي. اما اگر صلح نشود و ارتباط و تفاهم ايجاد نگردد، هر دو طرف دايماً عذاب ترس و انتقام را خواهند كشيد، به همين دليل است كه اسلام امر مي كند: "نبايد يك مؤمن برادر مؤمنش را بیش از سه روز ترك كند."

اگر انگيزة قتل، عداوت و يا كينه و غرض نبوده، بلكه منافقي آتش آن فتنه را برافروخته است، اقدام فوري جهت آشتي و تفاهم ضروري است، ورنه آن مصيبت جزیي به تدریج بزرگ مي شود و گسترش مي يابد.

اما اگر طرفين به صلح و رفت و آمد رضایت دهند و قاتل اظهار ندامت كند و همواره در حق مقتول دعا نمايد، آنگاه هر دو طرف سود بزرگي مي برند؛ زيرا برادري

و دوستي در میان شان بر قرار مي شود و به جاي يك برادر از دست رفته چندين برادر ديني پيدا مي كنند و با تسليم شدن به قضا و قدر الهي دشمن شان را مي بخشند. به ویژه زمانی که آنان درس رسالة نور را شنيده باشند، هم مصلحت و آرامش شخصي و هم مصلحت عامه و اخوت موجود در دايرة نور، مقتضی ترك خصومت ذات البيني است.

همان طور كه در زندان "دنيزلي" تمام زندانياني كه دشمن همديگر بودند به بركت درس رسائل نور با هم برادر شدند، بلكه اين امر به برائت ما نیز انجامید و حتي بي دينان و نیز اوباش آنجا با مشاهدة اين دوستي به ناچار "ماشاء الله و بارك الله" گفتند، و تمام زندانيان نفس راحتي كشيدند! من در همين جا ديدم كه فقط به خاطر خطاي يك نفر صدها نفر شكنجه مي شدند، حتي به همراه او برای هوا خوري و تنفس هم بیرون نمي رفتند.

يك مؤمن با شهامت و با وجدان هر گز برادر مؤمنش را اذيت نمي كند ، چه رسد به اينكه به خاطر اشتباه بسياركوچك و يا منفعت جزیي اش صدها ضرر به اهل ايمان برساند؛ و اگر احياناً مرتكب خطايي شد و يا كسي را آزار داد، بايد بی درنگ توبه و استغفار كند.

باسمه سبحانه

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

برادران عزيز جديد و زندانيان قديمي!

من به يقين پي بردم كه از روي لطف و عنايت الهي يكي از عوامل مهم آمدن ما به اينجا شما هستيد، تسليهاي رسائل نور و حقايق ايمان، تحمل فشارهاي مصيبت زندان و بسياري از ضررهاي دنيوي اش را آسان ساخته و زندگي سپري شده با غم و اندوه تان را از بي فايدگي و رفتن به باد هوا نجات داده است و براي اينكه مبادا آخرت تان همچون دنياي تان گريه كند دلداري و تسلي بخشيدن به شما نيز انگيزة ورود ما به اينجا شده است.

وقتي حقيقت چنين باشد، برشما لازم است که مانند زندانيان دنيزلي و طلاب رسائل نور با همديگر برادر باشيد! متوجه شده ايد براي اينكه با خنجر به جان هم حمله ور نشويد و به يكديگر تجاوز نکنید تمام چيزهايي را كه از خارج زندان مي آيد و نیز غذا و نان تان را باز رسي مي كنند و مسئوليني كه با صداقت انجام وظيفه مي كنند، به شدّت مراقب شما هستند. و شما اجازه نداريد با هم به هوا خوري برويد، گويا آنان فکر می کنند شما مثل درندگان و وحشي ها به جان هم خواهید افتاد! پس اي برادران جديدي كه ريشه هاي قهرماني فطرتاً در وجودتان جا دارد! اينك وقت آن رسيده است كه با يك شهامت بزرگ معنوي به هيأت مسئول بگوييد:

"اگر به جاي چاقو و كارد، تفنگ و تفنگچه به دست ما داده شود و اجازة شليك نیز داشته باشيم، هرگز به اين برادران بيچاره كه مثل ما گرفتار مصيبت هستند آسيبي نخواهيم رساند؛ حتي اگر صدها عداوت و دشمني دیرینه هم ميان مان موجود باشد، آن را حل می کنیم و مي كوشيم آنان را آزرده خاطر نسازيم. ما بنا بر امر و ارشاد قرآن كريم، ايمان و اخوت اسلامي و مصلحت خويش چنين تصميمی گرفته ايم."

با اين گفتة خود، زندان را به مدرسه ای مبارك و آموزنده تبديل كنيد!

مسأله مهم اخطار شده در شب قدر

(ضميمة مقام دوم گفتار سيزدهم)

اشاره مختصري خواهيم داشت به حقيقت مبسوط و بسيار وسيعي كه در شب قدر به شکل زیر به قلبم خطور کرد:

جنگ جهاني اخير بزرگ ترين تراژدي بشريت بود، چون سخت ترين شيوة ظلم و جانكاه ترين نوع استبداد و ظالمانه ترين ويرانگري و تخريب را در پي داشت. به جرم يك شخص صدها بيگناه، مضطرب و پريشان شدند و شكست خوردگان در يأس و نا اميدی وحشتناكي گرفتار شدند و فاتحان به خاطر درماندگي در بازسازي و جبران ويرانكاري هاي مرتكب شده شان در دوران جنگ و از ترس اينكه مبادا قادر به حفظ حاكميت شان نباشند، به عذاب وجداني دردناكي مبتلا گردیدند؛ و نيز همة مردم پي بردند كه زندگي دنيا فاني و موقت است و زرق و برق و تجملات تمدن، فريبنده و غافل كننده و بي فايده است. همچنین استعدادهاي والاي نهفته در نهاد بشر و ماهيت انساني به صورت عموم و به شدّت جريحه دار شد و همگان ديدند كه غفلت و ضلالت و طبيعت جامد و كر، زير شمشير فولادين قرآن تكه تكه و مضمحل گشت و چهرة واقعي، كثيف و غدارانة سياست روي زمين كه وسيع ترين و فريبنده ترين و خفه كننده ترين پردة غفلت و گمراهی است، برملا شد.

پس هيچ شك و ترديدي نیست كه بشر کنونی به آلوده وگذارا بودن معشوق "مجازي" اش؛ يعني زندگي دنيا پي برده است و با تمام قدرت و توان به جستجوي معشوق و گمشدة "حقيقي" اش كه زندگي باقي و جاويدان است خواهد پرداخت، زيرا علايم و نشانه هاي اين فرایند در غرب و در شمال و در آمريكا نمايان شده است.

بدون ترديد، بشر به جستجوي قرآني بر خواهد خاست كه از چهارده قرن بدين سو در هر عصري، سيصد و پنجاه میلیون شاگرد پرورده و هر حكم و ادعاي آن را میلیون ها اهل تحقيق تصديق کرده و بر آن صحه نهاده اند و در هر دقيقه جايگاه مقدسش را در قلب میلیون ها حافظ حفظ كرده و با زبان آنان به بشريت درس مي دهد و با اسلوب بي مانندش زندگي باقي و سعادت ابدي را به بشريت نويد داده

و زخم هاي ناسور شان را مداوا مي كند و با هزاران آيات شديد اللحن و قوي و مكرر، بلكه صراحتاً و اشارتاً ده ها هزار بار، با دلايل قطعي و شكست ناپذير و بدون شبهه اش با قاطعيت به حيات باقي مژده داده و سعادت ابدي را درس مي دهد. اگر نوع بشر يك سره عقلش را از دست ندهد و قيامت مادي يا معنوي بر سرش اتفاق نيفتد، حتماً به جستجوي قرآن معجز البيان بر خواهد خواست؛ همان گونه كه در قاره هاي وسيع و كشور هاي بزرگ، از جمله در سوئد، نروژ و فنلاند اين حركت رخ داده است و در انگلستان خطباي مشهوري به پذيرفتن قرآن تلاش مي ورزند و در آمريكا جمعيت بزرگي در جستجوي دين حقيقي هستند؛ بدون شك آنان پس از درك حقايق قرآن، با روح و جان شان بدان چنگ خواهند زد و آن را به آغوش خواهند گرفت، چون از نقطه نظر حقيقتِ "مژده دادن به زندگي و سعادت ابدي" قرآن، مثل ندارد و نخواهد داشت و هيچ پديده ای نمي تواند جاي آن را بگيرد.

ثانياً:

بدون شك رسائل نور همچون شمشير الماس گونه اي در دست اين معجزة كبري، خدماتش را نشان داده و حتي دشمنان معاندش را نیز به تسليم وا داشته است؛ اين رسائل در خدمت خزانة قرآني قرار داشته است، به طوری که مرجع و مأخذي غير از آن ندارد و معجزه معنوي قرآن محسوب مي شود؛ و با چنان شيوه ای انجام وظيفه مي كند كه قلب، روح و حسيات را كاملاً منور ساخته و علاج سودمند هر كدام از آن ها را مشخص مي سازد و در عين حال با غلبه بر پروپاگندهایی كه دشمنانش شايع مي كنند، بي دين هاي سر سخت را محكوم به شكست کرده و مستحكم ترين دژ ضلالت يعني "طبيعت" را با رسالة"طبيعت" در هم كوبيده و در تاريكي هاي شديد و نفس گير گمراهي و در وسيع ترين ميادين علوم جديد، توسط ششمين مسأله "ميوه" و با دلايل اول، دوم، سوم و هشتم از رسالة "عصاي موسی" به شيوه ای بسيار تابان غفلت را پراکنده ساخته و نور توحيد را نشان داده است.

مسأله ششم

از رسالة میوه

این مسأله اشاره مختصری است فقط به یک برهان از بین هزاران برهان کلی پیرامون "ایمان به الله" که در بخش های متعددی از رسائل نور با دلایل قطعی توضیح داده شده است.

در "قسطمونی" شماری از شاگردان دبیرستان نزد من آمدند و گفتند:

"آفریدگارمان را به ما معرفی کنید، زیرا معلمان ما هیچ بحثی از خدا نمی کنند!"

در پاسخ به آنان گفتم:

"هر یک از فنون و رشته هایی که شما مشغول آموختن آن هستید همواره از خداوند بحث و آفریدگار بزرگ را با زبان مخصوصش معرفی می نماید، شما به آن علوم گوش فرا دهید نه به معلمان تان."

به گونة مثال: در قفسه های یک داروخانة بسیار بزرگ، موجودیت داروها و ترکیبات شیمیایی فوق العاده مفید و حيات دار که با موازین بسیار حساس و اندازه های دقیقی ساخته شده است، نشان می دهد که در پشت سر این کارها داروشناسی حکیم و کیمیاگری ماهر قرار دارد؛ بدین سان داروخانة کرة زمین نیز، که بیش از چهار صد هزار موجود زنده را از انواع نباتات و حیوانات در خود دارد و هر یک از آن ها در حقیقت به منزلة شیشة ترکیبات شیمیایی دقیق و قفسه ای از معجون های حیاتی است، داروشناس حکیم و ذوالجلال این داروخانة بزرگ را حتی برای نابینایان معرفی می کند و با توجه به نظم و بزرگی و کمال آن - در مقایسه با داروخانه ای که در بازار است- آفریدگار کریمش را بر اساس معیارهای علم پزشکی، که شما آن را می خوانید، به همگان می شناساند.

و به گونة مثال: کارخانة فوق العاده عجیبی که از مادة بسیار ناچیزی هزاران نوع منسوجات و پارچه های مختلف می بافد و تولید می کند، بدون شک نشان می دهد که در پشت سر آن یک مهندس ماهر و کار کشته ای وجود دارد؛ و او را به ما معرفی کند؛

بدین گونه این دستگاه ربانی سیّار نیز که موسوم به کرة زمین است، و این کارخانة الهی که در آن صدها هزار کارخانة مهم دیگر وجود دارد، و در هریک از آن ها هم صدها هزار کارخانه مستحکم مشغول به کار است، بدون شک صانع و مالک آن را بر اساس معیارهای علم مهندسی ای که شما فرا می گیرید، به ما معرفی می کند و به همان اندازه که این کارخانة الهی در مقایسه با آن کارخانة انسانی، بزرگ و کامل است، به تعریف و توصیف آن آفریدگار بزرگ می پردازد.

و به گونة مثال: چنانکه یک دکان یا انبار و محل بزرگ نگهداری مواد غذایی که در آن از هر طرف هزاران نوع مواد غذایی در جاهای مخصوص و به شکل متمایزی جابه جا شده است، نشان می دهد که آن انبار یک مالک و مدیر فوق العاده اي دارد؛ بدین سان این انبار رحمانی مواد غذایی نیز، که در هرسال مسافت بیست و چهار هزار ساله را با نظمی دقیق و متقن طی می کند و در درون خود صدها هزار پدیده را از انواع مختلف مخلوقاتی که هریک به غذای خاصی نیاز دارند را گنجانده است و با گذشتن از چهار فصل سال، بهار را همچون کشتیِ حاوی هزار نوع مواد غذایی با خود می آورد و به مخلوقات در مانده ای که آذوقه شان در زمستان تمام شده است، تقدیم می دارد؛ آری! این کرة زمین و کشتی سبحانی که هزاران نوع کالا و تجهیزات و کنسروهای غذا را با خود دارد؛ و این انبار و مغازة ربانی به هر اندازه ای که از آن انبار ساختة بشر بزرگ تر باشد براساس معیارهای علم لوژستیک و تجارت که شما مشغول فراگیری آن هستید- صاحب و مدبر و متصرفش را معرفی می کند و او را محبوب ما قرار می دهد.

و به گونة مثال: (فرض می کنیم) لشکر بزرگی است که چهار صد هزار دسته از ملت ها و نژادهای مختلف را تحت لوایش گرد آورده است و هر نژاد آن غذای خاصی می خورد و سلاح متفاوتی به کار می گیرد، لباسش با لباس دستة دیگر و شیوه آموزش و تمریناتش با دستة دیگر فرق دارد و مدت خدمت و روزهای مرخصی هر دسته با دستة دیگر متفاوت است. فرماندهی که به تنهایی غذاهای مختلف این لشکر را تهیه می کند و سلاح های متفاوت و لباس های گوناگون آنان را بدون اینکه کسی را فراموش کند و یا اشتباهی رخ دهد تدارک می بیند، بدون شک فرماندهی فوق العاده است؛ پس آن گونه که این پادگان عجیب، آن فرماندة فوق العاده را به ما نشان می دهد و تحسین و تقدیر

ما را نسبت به وی بر می انگیزد و محبتش را در دل های ما جای می دهد، این پادگان زمین نیز که در هر بهار لشکر بزرگ سبحانی متشکل از چهارصد هزار دسته متفاوت از انواع حیوانات و نباتات را از نو سازماندهی می کند و ساز و برگ می دهد و لباس و غذا و تمرین و مرخصی هرنوع را بدون اینکه کسی فراموش شود و یا اشتباهی رخ دهد و سردرگمی ای ایجاد شود، با کمال نظم از جانب قائد عظیمی که یگانه و یکتا است تهیه می کند؛ پس این پادگان پهناور بهار که از کران تا کران زمین امتداد یافته است با معیارهای علوم نظامی، حاکم و پروردگار و مدّبر و فرمانده زمین را برای صاحبان عقل و بصیرت- نشان می دهد و به همان اندازه ای که این پادگان بزرگ در مقایسه با پادگان مذکور بزرگ تر و شکوهمندتر است، ذات اقدس الهی را به اهل بصیرت معرفی می کند و حتی ستایش و تقدیس و تسبیح شان را نسبت به آن مالک بر می انگیزد و محبتش را در دل ها جای می دهد.

و به گونة مثال: فرض کن در شهر عجیبی میلیون ها لامپ برق بدون اینکه خاموش گردد و یا سوختش تمام شود در حرکت است و از جایی به جای دیگر می رود؛ آیا این امر- با حیرت و قدرشناسی- نشان نمی دهد که آن چراغ ها و دستگاه تولید برق، بدون شك مهندسی کار کشته و متخصص ماهری دارد كه اداره كننده برق، سازنده لامپ هاي سيّار، موسس دستگاه و آورنده سوخت دستگاه است؟ به گونه اي كه با جملات آفرين و زنده باد مورد تحسين و تبريك قرار مي گيرد. بدین سان ستارگان چراغ مانندی که از سقف کاخ کرة زمین آویزان اند و بر اساس گفته های علم نجوم هزاران بار بزرگ تر از خود کرة زمین اند و بدون اختلال در نظم، یا تصادم با یکدیگر و یا خاموش شدن و اتمام سوختشان، هفتاد مرتبه سریع تر از گلولة توپ در حرکت اند - چنانکه شما این مطلب را در علم ستاره شناسی می خوانید- با انگشتانی از نور به قدرت نامحدود خالق شان اشاره می کنند؛ به عنوان مثال: خورشید ما که یک میلیون بار بزرگ تر از کرة زمین ماست و نسبت به آن یک میلیون سال قدمت دارد، چراغ و بخاری ای است که پیوسته مهمانخانة رحمان را گرم و روشن نگه می دارد و برای اینکه همیشه روشن باشد، هر روزسوختی به مقدار دریاهای زمین و زغالی به اندازة کوه های آن و هیزمی به اندازة چندین و چند برابر حجم زمین لازم است؛ اما ذاتی که خورشید را با تمام ستارگان دیگر، بدون سوخت و گاز و زغال و بدون اینکه خاموش شوند روشن نگه می دارد و با سرعت عظیمی

بدون آنکه تصادفی رخ دهد به گردش در می آورد، بدون شک قدرتی است بی پایان و سلطنتی است شکوهمند و نامحدود، پس این هستی بزرگ به همراه چراغ های نور افکن و قندیل های آویزانش- بر اساس معیارهای علم برق که شما آن را خوانده اید و یا خواهید خواند- سلطان این نمایشگاه عظیم را به وضوح معرفی می کند و منوِّر و مدبِّر و صانع ذوالجلال آن را با گواه قرار دادن این ستارگان تابان، می شناساند و با ستایش و تسبیح و تقدیس، محبوب قرار می دهد و همگان را به عبادت و پرستش اش وا می دارد.

و به گونة مثال: فرض کنید کتابی است که در هر سطر آن، کتابی با خط باریک نوشته شده و در هر کلمه اش، یک سورة قرآن به رشتة تحریر در آورده شده است و تمام مسائل آن کتاب، دارای معنی و مفهوم عمیقی است و هر مسأله مؤید مسألة دیگر است؛ چنین کتابی بدون شک مهارت فوق العادة نویسنده و قدرت کامل وی را نشان می دهد؛ یعنی این کتاب، کمال و قدرت نویسنده اش را مثل روز روشن با شایستگی معرفی می کند و تقدیر و تحسین تماشاگران را به گونه ای که بی اختیار "ما شاءالله! و بارک الله!" بگویند، بر می انگیزد؛ بدین سان این کتاب بزرگ هستی نیز، که فقط در یک صفحة آن که سطح زمین است و فقط در یک فصل آن که بهار است سیصد هزار نسخه از انواع کتاب های مختلف که عبارتند از: دسته های حیوانات و اجناس نباتات، نوشته شده است، همة آن ها با هم و به شکل متداخل و تو در تو و بدون آمیزش و اشتباه و فراموشی با کمال سنجش و نظم نوشته می شود و حتی در یک کلمه اش که درخت است، قصیدة کامل و دل انگیزی نوشته شده و در هر نقطة آن که بذر و هسته است، فهرست کامل یک کتاب درج گردیده است. چنانکه این امر در پیش چشم ما مشهود و عیان است و با تأکید نشان می دهد که در پشت سر آن قلم روانی وجود دارد که هر چیز را می نویسد، پس برشما است تا میزان دلالت کتاب بزرگ هستی را، که در هرکلمه اش معانی بسیار بزرگ و حکمت های فراوان وجود دارد، بسنجید و در مورد میزان دلالت این قرآن بزرگ و مجسم هستی بر آفریدگار سبحان و بر نویسندة ذوالجلال آن داوری کنید؛ و در این راستا از مقیاس های بزرگ و چشم هاي دوربين علم حکمتِ اشیا و فن خواندن و نوشتن که مشغول فراگیری آن هستید بهره بگیرید و با در نظرداشت بزرگی و کمال و پرمحتوی بودن کتاب هستی در مقایسه با کتابی که در مثال ذکر شد، ببینید که کتاب هستی چگونه

نقاش و نویسنده اش را با کمالات بی اندازه اش و با جملة "الله اکبر" معرفی می کند و با تقدیس "سبحان الله" می شناساند و با ثنا و ستایشِ "الحمد لله" محبوب ما قرار می دهد!

پس با توجه به مثال های فوق، هر یک از علوم و فنون متداول به آفریدگار ذوالجلال هستی دلالت می کند و با مقیاس وسیع و آیینة مخصوص و چشم تیزبین و نگاه با عبرتش خالق ذوالجلال کائنات را با اسما اش معرفی می کند و به تبیین صفات و کمالاتش می پردازد.

من به آن دانش آموزان جوان گفتم: قرآن کریم به منظور ارشاد و راهنمایی به حقیقت مذکور و یاد آوری این برهان تابندة توحید و به هدف معرفی آفریدگار مان، بيش تر از همه آیات خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ و رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ را تکرار می کند.

آنان نیز با قبول و تصدیق مطالب مذکور گفتند: خداوند یگانه را بی نهایت سپاسگزاریم که به ما توفیق داد تا به این درس ارزشمندی که عین حقیقت است، گوش فرا دهیم و آن را یاد بگیریم. خداوند به شما هم پاداش نیکو عطا کند و از شما خشنود باشد!

من هم گفتم: انسان دستگاهی است زنده که از هزاران درد گوناگون متألم می شود و از هزاران نوع لذت متلذّذ می گردد؛ او از یک طرف در نهایت عجز و ناتوانی قرار دارد و از طرف دیگر هم دشمنان مادی و یا معنوی بی حسابی در کمینش نشسته اند؛ با آنکه در آخرین درجة فقر قرار دارد، نیازهای باطنی و ظاهری اش نامحدود است؛ پس انسان مخلوق درمانده ای است که همواره در معرض سیلی های زوال و فراق است، ولی به رغم همة اینها اگر با ایمان و عبودیت، خود را به سلطان ذو الجلال منتسب کند، چنان پشتوانة قوی و تکیه گاه بزرگی می یابد که برای عقب راندن همة دشمنانش می تواند تحت حمایت آن درآید و برای برآوردن همة نیازها و آمال و آرزوهایش از آن کمک بگیرد؛ لذا اگر انسان، خود را از طریق ایمان، به پروردگار قدیری که قدرتش بی پایان و به سلطان رحیمی که رحمتش بی کران است، و با طاعت و شکران در عبادتش داخل شود، اجل و مرگ را از نیستی ابدی به برگ تردد و بلیط رفتن به عالم باقی تبدیل می کند. حال شما مقایسه کنید و ببینید که این انسان چقدر از حلاوت و شیرینی بندگی در

پیشگاه مولایش لذت می برد و به پروردگار قدیر و رحیمش افتخار می کند و به خاطر نعمت ایمان و اسلام سپاسگزار او می باشد!

آنچه را که به جوانان دانش آموز گفتم، به زندانیان مصيبت زده هم می گویم:

کسی که خدا را شناخت و از او اطاعت کرد، خوشبخت است، و لو اینکه در زندان باشد؛ و هرکه خدا را فراموش کرد و از او غافل شد، بدبخت و زبون است و لو اینکه در قصرهای مجلل زندگی کند.

روزی یکی از مظلومان خوشبختي که به سوی جوخة اعدام برده می شد، خطاب به ظالمان و ستمگران بدبخت فریاد بر آورد و گفت: من اعدام نمی شوم و نیست و نابود هم نمی گردم، بلکه از زندان دنیا نجات یافته و به سعادت ابدی رهسپار می شوم؛ اما می بینم که شما محکوم به اعدام ابدی هستید، زیرا مرگ را نیستی و نابودی ابدی می پندارید در این صورت، من انتقامم را از شما گرفته ام. او این را گفت و "لا اله الا الله" را زمزمه کرد و با سرور جان به جان آفرین تسلیم کرد.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

نكتة توحيدي در لفظ "هو"

باسمه سبحانه

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

(اسراء: ٤٤)

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته أبداً دائماً

برادران بسيار عزيز و صادقم!

در يك سياحت فكري و تخيلي، زمانی که صفحه هوا را صرفاً از جنبهٔ‌ مادي اش مطالعه می کردم، نكتة توحيدي ظريفي را که از لفظ"هو" در لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ و قُلْ هُوَ اللّٰهُ بر خاسته است به صورت آني مشاهده کردم و دريافتم كه راه ايمان كاملاً آسان و تا حدّ وجوب، سهل است؛ اما راه شرك و گمراهی بي اندازه دشوار و پيچيده و ممتنع و محال است.

با اشارة بسيار كوتاهي اين نكته عمده و طويل را بيان خواهم كرد:

بلي! يك مشت خاك مي تواند صدها گیاه گلدار را - اگر به طور متناوب گذاشته شوند- بروياند، حال اگر اين امر به طبيعت و اسباب حواله گردد، يا بايد صدها- بلكه به تعداد همة گل ها- كارخانه ها و دستگاه هاي كوچك معنوي درآن مشت خاك موجود باشد و يا اينكه لزوماً هر ذره خاك، علم و دانش لازم را برای ساختن گلهاي مختلفي داشته باشد كه تركيب و خصوصيات گوناگون و ابزار آلات زنده و فعال دارند؛ يعني بايد علم و قدرت هر ذره شبیه علم و قدرت بی پایان خدا باشد!

بدین سان هوایي كه عرشي از عرش هاي امر و ارادة الهي است، با هر جزء اش وظایفی انجام می دهد و حتي هر ذرّه هوایي که به اندازة سر سوزن در نفَس انسان به هنگام تلفظ "هو" وجود دارد، وظايف بي شماري را در يك آن انجام مي دهد.

اگر اين وظايف به طبيعت و اسباب واگذار گردند، آنگاه چند حالت متصور است: یکی اینکه این هوا مراکز فرستنده و گیرندة همه صداها و مکالماتی را که در تلفن ها و تلگراف ها و رادیوهای جهان رد و بدل می شوند، در مقیاس های کوچکی با خود داشته باشد.. و یا اینکه هوایی که در لفظ "هو" وجود دارد و حتی هر جزء و هر ذره آن هوا

دارای شخصیت های معنوی باشد و استعداد همة کسانی را که مکالمات تلفنی انجام می دهند و یا تلگراف می فرستند و یا از طریق رادیو صحبت می کنند به تنهایی داشته باشد و زبان ها و لهجه های همة آنان را بداند و به طور همزمان به ذرات ديگر هم ياد بدهد و پخش و نشركند، چون ما بخشی از اين وضعيت را در جلو چشمان خود مشاهده مي كنيم و تمام اجزای هوا از اين توانمندی برخوردارند.. پس در راه اهل كفر و ماده گرايان و طبيعت پرستان، نه فقط يك محال بلكه محالات، معضلات و اشكالاتی به تعداد ذرات هوا به روشنی به چشم مي خورد.

اما اگر اين كار به صانع ذوالجلال نسبت داده شود، آنگاه هوا با تمام ذراتش به سرباز گوش به فرمان او تبدیل می شود و در آن هنگام به همان سهولتی كه يك ذره وظيفه اش را انجام مي دهد، تمام ذرات نیز می توانند وظايف كلي و بي شمار خود را با اجازه و قوت آفریدگارشان و با انتساب و استناد به وی و با تجلی قدرت صانع دريك لحظه به سرعت برق و به آساني تلفظ "هو" و گردش هوا در آن انجام دهند؛ يعني هوا صفحه اي مي شود براي نوشته هاي منظم و بي مانند و بي شمار قلم قدرت الهی؛ و ذرات هوا بسان نوك قلم در می آیند و وظايف ذرات نيز نقطه هاي قلم قَدَر قرار مي گيرند. دراين صورت کار به حدی آسان می شود که حرکت یک ذره آسان است.

من در سياحت فكري و تأملم در لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ و قُلْ هُوَ اللّٰهُ وقتي عالم هوا را مشاهده مي كردم و صفحه آن را مي خواندم، حقيقت مذكور را به صورت واضح و مفصل و با عين اليقين دیدم و با علم اليقين دريافتم كه در لفظ و در هواي "هو" دليل و برهان تابندة وحدانيت و در معني و اشاراتش نيز جلوة نوراني احديت و نيرومندترين حجت توحيد موجود است؛ زيرا در آن، قرينه اي وجود دارد براي تعيين پاسخ به اين سوال كه: اشارة مطلق و مبهم ضمير "هو" متوجه چه كسي است؟ دراينجا پي بردم که چرا قرآن معجز البيان و اهل ذكر این کلمه قدسي را در مقام توحيد زياد تكرار مي كنند.

بلي! به طور مثال: اگر در يك نقطه كاغذ سفيد، دو يا سه نقطه گذاشته شود سبب سردرگمي و اختلاط خواهد شد و اگر يك شخص چندين وظيفه را در يك آن انجام دهد باعث سردرگمي وي خواهد شد ؛ همچنین اگر بارسنگيني بر دوش حيوان كوچكي نهاده شود، حیوان بیچاره زير بار تلف خواهد شد. بدين ترتیب فرض بر اين بود كه هنگام بيرون آمدن كلمات زیادی از دهان و داخل شدن همزمان آن ها در گوش، بي نظمي ايجاد

شود؛ اما وقتي به سياحت فكري می پرداختم، با عين اليقين و با دلالت لفظ "هو" که به منزلة یک کلید و قطب نما شده بود، ديدم كه در هر جزء و حتي ذره ذرة هوایي كه درآن سياحت مي كردم، هزاران نقطه و هزاران حرف و كلمه نهاده شده بود و يا مي شد نهاد، اما بازهم نه تنها هيچ خللي در نظمش پديد نيامد، بلكه بسياري از وظايف گوناگون ديگر را بدون سردرگمي و آشفتگي انجام مي داد؛ و با وجودي كه بارهاي بسيار سنگيني روي آن جزء و ذره هوا بار مي شد، بدون اينكه از خود ضعفي نشان دهد، باكمال نظم بارش را حمل مي كرد؛ زیرا وقتي هزاران هزار كلمه با شيوه های متفاوت و معاني مختلف وارد آن ذرات مي گردید، بدون اينكه قاطي و یا مختل شود دوباره خارج مي شد. گويي اين ذرات گوش هاي كوچكی به قدّ خود و زبان هاي بسيار ظريفي به تناسب خود دارند و اين سخنان وارد همان گوش ها می گردد و از زبان هاي كوچك شان بيرون مي آيد؛ و هريك از اين ذرات و اجزای هوا ضمن انجام اين همه وظايف عجيب با زبان حال و با شهادت و زبان حقايق مذكور، لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ و قُلْ هُوَ اللّٰهُ مي گفت و آزادانه مي گشت و با وجود عواملي براي درهم كوبيدن هوا مانند توفان ها، رعد و برق و غرش آسمان، نظمش را خراب نمي كرد و از وظيفه اش باز نمي ماند و كاري مانع كار ديگر نمي شد... به درجه عين اليقين مشاهده نمودم.

پس هر ذره و هر جزیي از اجزای هوا بايد داراي دانش و حكمت بي پايان اراده و نيروي مطلق، و قدرت و سلطه كامل بر تمام ذرات باشد تا بتواند از عهدة این همه کار و وظایف گوناگون برآید كه اين امر به تعداد ذرات، محال است و پايه و اساسی ندارد، حتي چنين پنداري به ذهن هيچ شيطاني هم خطور نمي كند.

لذا به صراحت پیدا است و حتي با حق اليقين و عين اليقين و علم اليقين نیز معلوم است كه اين صفحه هوا، صفحه متغيري است كه ذات ذوالجلال هرچه بخواهد با قلم قدرت و قدري كه علم و حكمت بي پايانش آن را حركت مي دهد، در آن مي نويسد و همچون تخته اي است كه در آن مي نويسد و ازهم مي پاشاند و بنام لوحة محو و اثبات است در عالم متغير و در شئونات متبدل براي كارهاي نوشته شده در لوح محفوظ.

لذا آن گونه كه عنصر هوا فقط با انجام يكي از وظايفش: انتقال صداها است، تجلی وحدانيت را در پرتو كارهاي شگفت انگيزِ مذکور نشان مي دهد و پرده از محالات بي شمار گمراهي بر می کشد، يكي ديگر از وظايف بسيار مهمش را نيز بدون بي نظمي و

سردرگمي انجام مي دهد كه عبارت است از: انتقال مواد لطيفي مثل برق، و نور و نيروي جاذبه و دافعه؛ و همزمان با این وظایف، از راه تنفس وارد گياهان و جانوران مي شود و نيازهاي مهم و حياتي شان را برآورده کرده و زمينه تلقيح و پيوند گياهان را فراهم مي سازد و آنچه را كه براي ادامه زندگي شان ضروري است تأمين مي كند. بدين طريق قاطعانه به اثبات مي رساند كه هوا عرشي است و از امر و ارادة الهي دستور مي گيرد. و نيز به درجة عين اليقين ثابت مي كند كه هرگز امكان و احتمال ندارد كه تصادف مهارگسيخته، قوت كور و طبيعت كر، اسباب سرگردان و بي هدف و مواد عاجز، جامد و جاهل در امر كتابت و وظايف اين صفحة هوایي مداخله داشته باشد؛ من اين را با اطمينان كامل دريافتم و پي بردم كه هر ذره و هر جزء هوا با زبان حال قُلْ هُوَ اللّٰهُ و لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ مي گويد.

و چنانکه اين همه شگفتي ها را درجهت مادي هوا با این کلید، یعنی كليدِ "هو" مشاهده كردم، خود عنصر هوا نيز مانند لفظ "هو" به كليدي براي عالم مثال و عالم معني مبدل شد. چون دريافتم كه عالم مثال بسان دوربين بسيار بزرگی است و از رخدادهاي بي حد و حصر دنيا فيلمبرداري مي كند ، آن هم دريك لحظه و بدون بي نظمي و اشتباه. حتي اين عالم، صحنه هاي بسيار بزرگ اخروي را در بر می گرفت که گنجایش هزاران هزار دنیا را داشت و چگونگي حالات فاني موجودات فاني را نشان مي داد و ثمرات و نتایج حاصله از زندگی کوتاه و زودگذر شان را در صحنه ها و پرده هاي جاويدان به نمایش می گذاشت و براي اهل بهشت و سعادت نشان می داد و حوادث دنيا و خاطرات زيباي گذشته شان را درآن صحنه ها به یادشان می آورد.

موجودیت نیروی حافظه و قوة تخيّل در انسان، روشن ترين دليل بر وجود لوح محفوظ و عالم مثال است و نمونه هاي كوچك آن به شمار مي رود. باآنكه حجم اين دو كوچك تر از دانة خردل است، اما به بهترين شكل و با نظم و دقت كامل و بدون اشتباه وظايفشان را انجام مي دهند؛ گويی از دو كتابخانة بسيار بزرگ پر از معلومات و مدارك نگهداري مي كنند. از اينجا معلوم مي شود كه اين دو قوه نمونه هاي لوح محفوظ و عالم مثال اند.

ادامه بحث فعلاً بر من نوشته نشده است.

هزاران درود و سلام بر همگان!

گفتار چهاردهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

الٓرٰ ٭ كِتَابٌ اُحْكِمَتْ اٰيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَك۪يمٍ خَب۪يرٍ

(هود:١)

به نمونه هاي بخشي از حقايق والا و بلند مرتبة قرآن حكيم و احاديثي كه مفسر حقيقي قرآن اند، اشاره خواهيم کرد، تا بسان زينه هاي نردبان، راه صعود به آن حقايق را برای قلب هایي هموار سازد كه در تسليم و انقيادشان ضعف و نقصان وجود دارد. و در پايان گفتار، درسي نیز براي عبرت و سرّي از اسرار عنايت الهي بيان خواهد شد.

در اين جا فقط پنج مسأله از حقايق مذكور را به عنوان نمونه ذكر مي كنيم، زيرا نمونه هاي حشر و قيامت در "گفتار دهم" به ویژه در "حقيقت نهم" آن بيان شده است و نيازي به تكرار نيست.

نخستين مسأله:

آية كريمة خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ (الأعراف:٥٤) "آسمان و زمین را در شش روز (دوره) بیافرید" اشاره دارد به اينكه: دنياي انسان و عالم حيوانات به مدت شش روز از روزهاي قرآني زنده خواهند ماند كه هر روز آن، زمان درازي است و شايد هزار سال يا پنجاه هزار سال به طول بينجامد! برای اینکه به اين حقيقت والا اطمینان پیدا کنیم، عوالم سيّال کائنات سيّار و دنياهاي گذرایي را به تماشا مي گذاريم كه خالق ذوالجلال در هر روز در هرسال و در هر عصر - كه حكم يك روز را دارد- مي آفريند. آري! اين دنياها نيز مثل انسان ميهمان اند؛ لذا هستی به دستور پروردگار در هر فصل پُر مي گردد و دوباره خالي مي شود.

دومين مسأله:

آياتي چون وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍٍ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍٍ (الأنعام:٥٩)

وَكُلَّ شَيْءٍ اَحْصَيْنَاهُ ف۪ٓى اِمَامٍ مُب۪ينٍ (يس:١٢)

و

لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِى السَّمٰوَاتِ وَلَا فِى الْاَرْضِ وَلَٓا اَصْغَرُ مِنْ ذٰلِكَ وَلَٓا اَكْبَرُ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍ

(سبأ:٣)

آیات فوق بيانگر این نکتهٔ‌ مهم اند:

"تمام اشیا با همه احوالشان، پيش از آفرينش، بعد از آفرينش و پس از نابودی شان نوشته شده اند و نوشته مي شوند و در حال نوشته شدن هستند."

جهت اطمينان از اين حقيقت والا، مطلب ذيل را تقديم مي داريم:

نقاش ذوالجلال سبحانه و تعالي فهرست وجود، تاريخچة زندگي و دستور كار مخلوقات منظم بي شمارش را در بذرها، تخم ها و ريشه هاي آن ها به صورت معنوي درج و محافظت مي كند ؛ و این کار به رغم آن همه تحولاتی صورت می گیرد که این مخلوقات در هر فصل، در سراسر زمین به ویژه در بهار در معرض آن قرار می گیرند؛ به طوری که پس از نابودی شان نیز معلومات مذكور را با عين قلم قَدَرش به طرز معنوي در ميوه ها و دانه هاي كوچك شان مي نويسد و مي گنجاند. حتي همة موجودات بهار گذشته را با تمام جزییات و تر و خشك شان در تخمهاي محدود، هسته هاي استخوان مانند و هيزم هاي مرده با كمال نظم و دقت نگهداري مي کند. گویي بهار تك گلي است زيبا و منظم که دست جميل و جليل، آن را بر روي زمين می گذارد و باز بر می چيند!

وقتي حقيقت چنين باشد، آيا عجيب ترين گمراهي بشر اين نيست كه اين كتابت فطري و اين تصویر بدیع و اين حكمت منفعلِ نوشته شده بر سطح زمین را که انعکاسی از تجلیات مطالب نوشته شده در لوح محفوظ است لوح محفوظی که صفحة قلم قَدر الهی به شمار می رود امری طبیعی بداند و طبیعت را مؤثر و مصدر و فاعل تلقي كند؟

حقيقت كجا و برداشت هاي اهل غفلت كجا؟!اين الثّري من الثريا؟ !

سومين مسأله:

جناب مخبر صادق (ص) در به تصوير کشیدن فرشتگانی که به حمل عرش و زمين و آسمان ها موظف شده اند و نیز در بارة بعضي ديگر از فرشتگان فرموده است: "فرشته اي چهل هزار سر دارد، در هر سرش چهل هزار زبان موجود است و با هر زبان، چهل هزار نوع تسبيح مي گويد." اين حقيقت والا در این گونه احادیث، از انتظام و كليت و فراگير بودن عبادت فرشتگان حكايت دارد. جهت صعود به قلّة اين حقيقت، در آيات ذيل دقت كن:

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ (الإسراء:٤٤)

اِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَالْاِشْرَاقِ (ص:١٨)

اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبَالِ (الأحزاب:٧٢)

خداوند متعال با اين نوع آيات تصريح مي کند:

بزرگ ترين و كلي ترين موجودات نيز به تناسب كليت و عظمت شان تسبيح خاص خود را به نمايش مي گذارند؛ اين امري است واضح و مشهود؛ زیرا آن گونه كه آسمان های پهناور، خدا را تسبیح می گویند و کلمات تسبیحی شان هم خورشيد، ماه، و ستارگان اند، زمینی که در فضای آسمان در پرواز است نیز حمد و سپاس خداوند را می گوید و الفاظ تحمیدی اش هم حيوانات و نباتات و درختانند؛ يعني همان طور که هر درخت و هر ستاره، تسبيحات جزیي خاصي دارد، زمين نيز با تمام قاره ها، كوه ها ودره ها و خشکی و دریاهایش تسبیحاتی دارد و هر يك از افلاك و برج هاي آسمان نیز نوعي تسبيح كلي دارند.

پس اين زمين كه هزاران سر و در هر سرش صدها هزار زبان دارد، بايد به همان تناسب، ملَك مُوكّل (فرشتة گماشته شده) داشته باشد تا گل های تسبيحات و ميوه های تحميدات هر زبانش را كه بيش از صد هزار نوع است، درعالم مثال ترجمه كند و نشان دهد و در عالم ارواح به نمایش بگذارد و اعلان کند؛ زيرا اگر اشيای متعدد به شكل يك جماعت درآيند، حتماً يك شخصیت معنوي خواهند داشت و اگر اين جميعت باهم در آمیزند و متحد شوند، براي تمثيل خود نوعی روح و شخصيت معنوي و براي انجام وظايف تسبيحي اش يك فرشتهٔ‌ گماشته شده خواهد داشت.

به عنوان مثال، به اين درخت چنار نگاه كن كه پيش روي اتاق ما است! این درخت به عنوان كلمة بزرگی است که از زبان اين كوهِ موجود در دهان "بارلا" بر می آيد. ببين هر يك از سه سر اين درخت، چند صد زبان (شاخه) دارد و در هر زبانش صدها ميوة موزون و منتظم كلمات موجود است و در هر ميوه اش صدها هسته و بذر بال دار حروف قرار دارد و با هريك از اين زبان ها آفريدگار ذوالجلالش را كه مالك امر "كن فيكون" است، با كلام فصيحي تسبيح مي گويد و با ثناي بليغ و رسایي او را مي ستايد، به حدّی که انگار زمزمة تسبيحش را مي شنوي و مي بيني!

پس ملَك موكلش نيز در عالم معني با چندين زبان تسبيحات اين درخت را تمثيل مي كند و حكمت هم مقتضی چنین چیزی است.

مسأله چهارم:

اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (يس:٨٢)

وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ (النحل:٧٧)

و وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ (ق:١٦)

و تَعْرُجُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ اِلَيْهِ ف۪ى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْس۪ينَ اَلْفَ سَنَةٍ (المعارج:٤)

چنين آياتي بيانگر حقيقت والایي هستند بدین قرار:

پروردگار توانایی که قدرت هر کار را دارد، اشیا و پدیده ها را چنان با سهولت و سرعت و بدون مداخله مستقيم مي آفريند كه معلوم مي شود اشيا به محض دستورش به وجود مي آيند.

و نيز درعين حاليكه خداوند به مصنوعاتش بسيار نزديك است، مصنوعات از او بسيار دورند.

و همچنین با وجود بزرگي و كبريایی مطلقش، امور بسيار جزیي و حقير را نيز با كمال اهميت تنظيم مي كند و سر و سامان می دهد و از حسن صنعت محروم نمي سازد.

نظمي كه با كمال سهولت در موجودات جريان دارد، اين حقيقت قرآني را تأييد مي كند و مثال زیر هم پرده از اسرار آن بر مي دارد:

مثلاً: وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى وظايفي كه بنابر دستور رباني و تسخير الهي بر دوش خورشيد نهاده شده است- خورشيدي كه براي اسم نور از اسماي حسناي ذات ذو الجلال، آيينة ضخيم و ستبري به شمار مي رود - به فهم اين حقيقت كمك مي كند.

خورشيد با وجودي كه بسيار بلند و مرتفع است، اما به مواد شفاف و درخشنده بسيار نزديك است؛ حتي از خودشان به آن ها نزديك تر است و همزمان باآنكه با تابش و روشني و با جهات ديگري مثل دخل و تصرف، آن ها را تحت تأثير قرار مي دهد، اين مواد شفاف هزاران سال از خورشيد دورند، به طوری که به هيچ وجه نمي توانند او را متأثر كنند و يا مدعی نزديكي به او شوند.

همچنین زمانی که انعكاس خورشید و چیزی مانند تصوير و تمثال آن را در هر ذرة شفاف ببینیم، به اندازة قابليت و رنگ آن چیز مي توان دريافت كه انگار خورشيد در هر ذرة شفاف و حتي در هرجايي كه نورش بتابد، حاضر و ناظر است.

و نیز نفوذ و احاطة خورشيد به درجة عظمت نورانيتش افزايش مي يابد، پس عظمت نورانيت است كه هر چيز را درحيطة خود مي گيرد و حتي كوچك ترين چيز هم نمي تواند از ديدش پنهان شود و يا از دستش فرار کند؛ يعني عظمت كبريایي اش حتي كوچك ترين و جزیي ترين اشيا را نيز بيرون نمي اندازد، بلكه برعكس - به راز نورانيت - در دايرة احاطه اش مي گيرد.

به فرض محال: اگر ما خورشيد را درجلوه افشاني ها و وظايفي كه انجام مي دهد، فاعل مختار بپنداریم، می توانیم تصور کنیم که افعال آن با اجازة الهی با کمال سرعت و سهولت و گستردگی در تک تک ذرات نفوذ دارد و حتی دایرهٔ‌ نفوذش تا قطرات و دریاها و سیارات امتداد یافته است و مي توان تصور كرد كه به محض امرش اين تصرفات عظيم را در يك آن انجام دهد و ذرّه و سيّاره در برابر امرش يكسان است؛ چون همان فيضي را كه به سطح دريا مي دهد، ذره را نيز به اندازة قابليتش با كمال انتظام از همان فیض مستفید می گرداند.

پس خورشيدي كه همچون حباب كوچك، روشن است و به سطح درياي آسمان می تابد و همچون آيينة ستبر و كوچكي جلوة اسم نورِ پروردگار قادر و توانا را بازتاب می دهد با المشاهده، نمونه هاي اساسی اين سه حقيقت قرآني را نشان مي دهد، اما به

نسبت علم و قدرت ذاتي كه نور النّور و منوّر النّور و مقدّر النّور است، نور و حرارت خورشيد نیز همچون خاك، ستبر و غليظ است.

از اين رو آن ذات جميل و جليل به وسيله علم و قدرتش به هر چيز، نزديك و در هر جا حاضر و ناظر است، اما اشیا و مخلوقات از او بسيار دورند.

ما به درجة شهود، ايمان و يقين كامل داريم به اينكه: او بدون تكلّف و معالجه و با سهولت مطلق در اشیا دخل و تصرف مي كند ، حتي چنان وانمود مي شود كه او امر مي كند - فقط امر- و بلافاصله اشیا با سرعت و آساني به وجود مي آيند.

و هيچ چيز اعم از جزیي و يا كلّي، كوچك و يا بزرگ از دايره قدرتش بيرون و از احاطه كبريایيش دور نيست.

مسألة پنجم:

از آية:

وَمَا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِه۪ وَالْاَرْضُ جَم۪يعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيٰمَةِ وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَم۪ينِه۪

(الزمر:٦٧)

تا آيه وَاعْلَمُٓوا اَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه۪ (الأنفال:٢٤)

و از آيه اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ (الزمر:٦٢)

تا آيه يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ (البقرة:٧٧)

و از آيه خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ (الأعراف:٥٤) تا آية خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ (الصافات:٩٦) و از آيه مَا شَٓاءَ اللّٰهُ لَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰهِ (الكهف:٣٩) تا آيه وَمَا تَشَٓاؤُنَ اِلَّٓا اَنْ يَشَٓاءَ اللّٰهُ (الإنسان:٣٠)

بیانگر فراگیر بودن حدودِ عظمت ربوبيت و كبريایي الوهيت سلطان ازل و ابد هستند که او با چنان عظمتش اين انسان بسيار عاجز و ضعيف و محتاج و بي نهايت فقير را تهديد مي كند و با هشدارهاي شديدش او را مي ترساند؛ همان انسان درمانده ای كه همة دارایي اش فقط جزء ناچيزي از اراده و اختيار و كسب است و هرگز نمي تواند چيزي بيافريند.

حال سوال اين است: اين همه شكايات و تهديدات و هشدارهاي قرآني را متوجه اين انسان بيچاره ساختن، روي چه حكمتي استوار است و وجه توافق و سازگاري آن ها چيست؟ در پاسخ براي اينكه بتواني اين حقيقت بسيار عميق و در عين حال بسيار والا را باور كني، به اين دومثال توجه كن:

مثال اول

در باغ شاهانة بسيار بزرگي انواع و اقسام ميوه ها و گل هاي رنگارنگ يافت مي شود و كارگرهاي زيادي براي نظارت و رسيدگي به آن ها گماشته شده اند. وظيفة يكي از كارگران گشودن سربند آب و آبياري باغ است، اما اگر اين كارگر، تنبلي كرد و منفذ آب را نگشود؛ يعني در روند آبياري باغ خلل ايجاد كرد و يا سبب خشكيدن آن شد، آنگاه تمام کارگران حق دارند از آن کارگر تنبل شکایت کنند و افزون برآن، پدیده هایی که آفریدگار در آن باغ خلق کرده و تحت نظارت خود گرفته است و حتی خادمان بنده مانندي چون خاک و هوا و نور نیز حق دارند از آن كارگر تنبل شكايت كنند، زيرا او با تنبلی اش كار و كوشش همگان را عقيم و نا تمام گذاشته و يا به آن ها آسيب رسانده است.

مثال دوم

در كشتي بزرگ پادشاه اگر یکی از کارمندان معمولی وظیفة جزیی اش را ترک کند، سبب خواهد شد تا نتایج کار تمام كارمندان كشتي مختل شود و زحمت شان هدر رود؛ از اين رو صاحب كشتي از طرف همة كارمندان از او شكايت كرده و آن مجرم و بي كفايت را تنبيه مي كند ؛ و او حق ندارد بگويد: من يك كارمند عادي هستم، فقط به خاطر یک بي توجهي ام نبايد نسبت به من تا این حد سخت گيري شود و من مستحق آن نيستم!

زيرا يك عدم به انواع بي شمار عدم ها خواهد انجامید، اما وجود، فقط به اندازة خودش ثمر مي دهد؛ چون موجوديت چيزي به وجود تمام شرايط و اسباب آن وابسته است، اما براي نبود و انتفاي چيزي، فقط انتفای يك شرط و فقدان يك جزء كافي است. اينجاست كه قانونِ "تخريب به مراتب آسان تر از تعميراست" شهرت همگاني دارد.

وقتي اساس كفر، ضلالت، سرکشی و گناه بر انکار، ترك و عدم قبول استوار است، پس کفر هرچند در ظاهر ايجاب و وجود به نظر برسد، اما در حقيقت انتفا و عدم است؛ لذا كفر يك جنايت ساري است؛ و آن گونه كه به نتايج اعمال همة موجودات

خلل وارد مي كند، بر جلوه هاي جمال اسمای الهي نیز پرده مي كشد و آن ها را از ديده ها پنهان مي سازد.

پس موجودات حق دارند بي اندازه شكايت كنند و سلطان موجودات به اسم آن ها و از طرف آن ها اين انسان عاصي و نافرمان را به طور عظيمي نكوهش كند. اين عين حكمت است؛ زيرا آن عاصي، مستحق سخت ترين تهديدات و سزاوار شديد ترين هشدار ها است!

خاتمه

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ

(آل عمران:١٨٥)

(درسی است برای عبرت و سیلی محکمی است بر سر غفلت)

اي نفس بدبخت من! اي سرگردان در غفلت!

اي آن كه زندگي را شيرين و لذيذ مي بيني و طالب دنیا هستي و آخرت را فراموش كرده اي! آيا مي داني به چه شباهت داري؟ به شتر مرغي كه توان پرواز ندارد و با دیدن شکارچی سرش را در ريگ پنهان مي كند و جسم بزرگش را بيرون مي گذارد؛ به گمان اينكه شكارچي او را نمي بيند، غافل از اینکه شكارچي او را مي بيند، اما اوست كه زير ريگ ها چشم بسته است و چيزي را نمي بيند!

اي نفسم!

اين مثال را ببين و در آن تأمل كن که چگونه منحصر ساختن تمامی توجهات به دنیا، لذت شيرين را به درد تلخي مبدل مي سازد!

فرض كن در اين قرية "بارلا" دو نفر هستند. نود و نه درصد از دوستان يكي از آن دو نفر به استانبول رفته اند و در آنجا زندگي خوب و آرامي دارند، و فقط يك نفر از دوستانش مانده است که در نهایت او نيز به آنجا خواهد رفت. بنا براین، اين مرد به شدّت مشتاق رفتن به استانبول است و در مورد آن فكر مي كند و مدام در فكر ملحق شدن به دوستان است. بر این اساس هر گاه به او گفته شود: "بيا به آنجا برو" او با خوشحالي و شادماني خواهد رفت.

اما مرد دوم، كه نود و نه درصد دوستانش از اينجا رفته اند، گمان مي كند كه بعضي از آنان هلاك و عده اي نیز در جاهاي نامعلومي ناپديد شده اند و يا همگي با پريشاني از بين رفته اند. لذا چاره ای ندارد که به جاي تمام دوستان از دست داده اش، فقط با مسافری رهگذر انس بگيرد و با او خود را تسلي دهد و توسط او دروازة عالم دردناك فراق را ببندد!

اي نفس من!

تمام دوستانت و در پيشاپيش آنان حبيب الله (ص) اكنون در آن سوي قبرند. در اينجا جز يكي دو نفر نمانده است که آنان نيز کوله بار سفر بسته اند.

از ترس مرگ از خوف قبر سر برنگردان، بلكه به قبر چشم بدوز و با شهامت به گودال قبر بنگر و خواسته اش را بشنو و مردانه به سیمای مرگ لبخند بزن! ببين چه مي خواهد؟ مبادا غفلت كني و شبيه مرد دوم شوی!

اي نفس من!

هرگز مگو: "شرايط تغيير كرده و زمان دگرگون شده و مردم در دنيا غوطه ور شده و فريفتة زندگی آن شدند و سرمست از درد معيشت هستند!" زيرا مرگ تغيير نمي كند و فنا نيز جای خود را به بقا نمی دهد و عجز انساني و فقر بشري نيز دگرگون نمي شود، بلكه افزایش می یابد و سفر بشريت هم به پایان نمی رسد، بلكه مدام سرعت می گیرد. و نيز مگو: "من هم مثل همة مردم هستم!" زيرا هركس فقط تا دروازة قبر تو را همراهي مي كند و جلوتر از آن كسي نمي رود؛ اگر گمان مي كني ديگران در غم و مصيبت شريك و همراهت خواهند بود و با اين پندار خود را آرامش مي دهي، بدان که اين نيز در آن سوي قبر پايه و اساسي ندارد.

گمان نكن كه تو سرگردان و مهار گسيخته ای، زيرا اگر با نگاه حكمت و بصيرت به اين مسافرخانة دنيا بنگري، هرگز چيزي را بدون نظام و بدون مقصد نخواهي يافت، پس چگونه فقط تو بدون نظام و بدون هدف خواهي ماند؟! در حالیکه هیچ یک از حوادث جهان و رخداد هاي آن - همچون زلزله- بازيچة دست تصادف نيستند.

وقتی می بینی زیورات رنگارنگی از انواع نباتات و حیوانات به صورت سر به سر، بر تن زمین پوشانده شده اند و نظم و همانگی کاملی بر آن ها حاکم است و نقش و زیبایی شان در بالاترین درجه قرار دارد و سر تا پای آن ها لبریز از حکمت است و با هدف ها مزين شده اند و همچون مريدِ مجذوب مولوي در دايرة اهداف بسيار عالي، با كمال دقت و نظم بر گرد خود مي چرخند، چگونه زلزلة مرگبارِ كرة زمين (٭):- به مناسبت زلزله اي كه در شهر "ازمير" تركيه به وقوع پيوست، نوشته شده است. را كه با اين كار عدم رضايتش را از ثقل فشار معنوي ناشي از اعمال بشر، به ویژه اهل ايمان نشان

مي دهد بدون مقصد و بدون هدف گمان می کنی؟!، چنانکه یکی از ملحدان می کوشید این حادثه را به عنوان یک امر تصادفی جلوه دهد! در واقع او بدین طریق اشتباه فاحش و ظلم بزرگی مرتکب شد؛ چون جان و مال انسان های خسارت دیده را به باد فنا رفته نشان می داد و آنان را به یأس و نا امیدی گرفتار می کرد؛ حال آنكه این گونه حوادث به فرمان حكيم رحيم، اموال فاني اهل ايمان را به عنوان صدقات برای آنان ذخيره مي كنند و به منزلة كفارة گناهان ناشي از كفران نعمت قلمداد مي شوند.

و به زودي روزي فرا خواهد رسيد كه زمين مسخر، زينت چهره اش را از اثر شرك اعمال بشر و كفران او آلوده و زشت مي بیند، آنگاه به فرمان خالق، چهره اش را با زلزلة بزرگي پاك مي كند و به دستور او مشرکان را در جهنم افکنده و به شاکران مي گويد:

"بيایيد وارد بهشت شوید!"

پيوست گفتار چهاردهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبَارَهَا ٭ بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَهَا

اين سوره با قاطعيت بيان مي کند: كرة زمين در حركت و زلزله اش منقاد امر و وحي الهي است و به فرمان او تكان مي خورد و مي لرزد.

پيرامون سوالاتي راجع به زلزلة اخير به لطف خدا پاسخي چند به قلبم خطور کرد، و با آنكه چندين بار خواستم جواب مفصل آن را بنويسم، اما برايم اجازه داده نشد، لذا به صورت كوتاه و فشرده بدان ها اشاره خواهم کرد:

سوال نخست:

مصيبت معنوي برجاي مانده از اين زلزلة سخت، به مراتب از مصيبت و زيان مادي آن دردناك تر بود؛ چون ترس و نگراني، و ياس و نا اميدي از پس لرزه هاي آن بر همه مستولی شد و در بیشتر مناطق كشور، آرامش و استراحت شبانه را از مردم سلب کرد. علت و منشأ اين عذاب درناك چيست؟

بازهم با استمداد از غيب چنين پاسخ داده مي شود:

برپایي محافل سرور و خوشگذراني و پخش موسیقي هاي هوس انگيز از راديو که در پاره ای اوقات با صداي خوانندگان زن همراه است، درماه مبارك رمضان و هنگام برپایي نماز تراويح درگوشه گوشه اين سرزمين كه زماني مركز باشكوه اسلام بود، عذاب اين ترس و نگراني را درپي داشت.

سوال دوم:

چرا اين بلاها و عذاب های آسماني بر سرزمين كفار نازل نمي شود و همواره بر اين مسلمان هاي درمانده فرود مي آيد؟

جواب: همان گونه که جنايات و جرايم بزرگ، در محاكم و دادگاه هاي بزرگ با تأخير رسيدگي مي شوند، و جنايات كوچك در محاكم كوچك به سرعت حل و فصل

مي گردند، رسیدگی به بخش اعظم جنايات اهل كفر نیز به محكمه كبراي حشر موكول مي گردد؛ اما اهل ایمان، کیفر بعضی از خطاها و اشتباهات شان را در اين دنيا می چشند و این بنابر اقتضای حکمت مهم ربانی است.

(٭):روس ها وامثال شان با ترك دين منسوخ و تحريف شده آنقدر غيرت الهي را تحريك نمي كنند كه توهين به دين حق و ابدي و نسخ ناپذير خشم خدا را دامن مي زند؛ لذا فعلاً زمين به آنان مهلت داده و اينان (مسلمان ها) را گرفتار مي سازد. (مؤلف)

سوال سوم:

چرا اين مصيبت كل كشور را فرا مي گيرد، حال آنكه اشتباه بعضي از مردم باعث آن بوده است؟

جواب:

از آنجايي كه گناه اكثريت مردم، مصيبت را عام مي سازد چون همين اكثريت در عمل، شریک آن دستة کوچک ظالم اند؛ یعنی با پیوستن به صفوف آنان و یا با اطاعت از دستورشان، در واقع در کنارشان هستند و در معنا شريك جرم اند و این امر به بروز مصیبت های همگانی منجر می شود.

سوال چهارم:

مادامی که اين زلزله نتيجة خطاها و كفارة گناهان است، سوختن افراد معصوم و بي گناه درآتش آن چه معني ای دارد، عدالت الهي چگونه به چنین کاری اجازه مي دهد؟

بازهم با استمداد از تنبیه معنوی چنين پاسخ داده مي شود:

در واقع اين مسأله به راز تقدير الهي ارتباط دارد، لذا تفصیل آن را به رسالة "قَدَر" حواله کرده و در پاسخ به اين سوال، به سخنان ذيل بسنده مي كنيم:

در پرتو بیانات آية مباركة وَاتَّقُوا فِتْنَةً لَا تُص۪يبَنَّ الَّذ۪ينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَٓاصَّةً (الأنفال:٢٥)

راز اين آيه اين است:

اين دنيا ميدان آزمون و امتحان و سرای تكليف و مجاهدت است، امتحان و تكليف می طلبد تا حقايق پوشيده و پنهان بماند تا با مسابقه و مجاهدت، راستگویان همراه با ابوبكرها به اعلي عليين عروج کنند و ابوجهل ها به اسفل السافلين سرنگون گردند.

اگر افراد بي گناه از اين نوع مصايب در امان مي ماندند و گزندي به آنان نمي رسيد، ايمان بديهي مي شد؛ يعني ديگر امتحاني باقي نمي ماند و ابوجهل ها نيز همچون ابو بكر ها سر تسليم فرو مي نهادند و درب رشد و ترقي از طريق مجاهدت، بسته مي شد و راز تكليف از ميان مي رفت.

وقتي به خواست حكمت الهي، ظالم و مظلوم باهم گرفتار مصيبت مي شوند، پس سهم مظلومان بيچاره از عدالت و رحمت گستردة الهي چيست؟

جواب: در لابه لاي اين بلا و غضب، جلوه هاي رحمت وجود دارد؛ زيرا اموال فاني افراد بي گناه در حق شان صدقه محسوب شده و درآخرت ذخيره مي شود و در حكم مال باقي قرار مي گيرد و زندگي فاني شان نيز وسيله اي مي شود براي به دست آوردن زندگي ابدي و در حكم نوعي شهادت است؛ يعني اين زلزله در حق افراد بي گناه رحمتي است در لابه لاي غضب؛ چون از يك مشقت و عذاب نسبتاً اندك و موقت، ثروت بسيار هنگفت و هميشگي به دست مي آورند.

سوال پنجم:

پروردگار عادل، رحيم، قادر و حكيم چرا به گناهان خصوصي، جزاي خصوصي نمي دهد، بلكه عنصر بسيار بزرگي چون زمين را مسلط مي سازد؟ چگونه اين كار با جمال رحمت و گستردگي قدرتش موافقت دارد؟

جواب:

قدير ذوالجلال به هر یک از عناصر، وظايف بسيار زيادي محول کرده است و در هر وظيفه نتايج زيادي را به بار مي آورد؛ اگر در يكي از وظايف يك عنصر، يك نتيجه اش زشت و بد و مصيبت باشد، ساير نتايج زيبا اين نتيجه را نيز حكماً زيبا مي سازد؛ زيرا اگر اين عنصري كه بر ضدّ انسان به خشم آمده است، با هدف جلوگیری از پیدایش آن یک نتیجة بد از وظيفه اش باز داشته شود، آن وقت به شمار همان نتايج زيبا، خوبي هاي زيادي ترك مي شود و در واقع به تعداد آن همه نتايج خوب، بدي هاي زيادي پدیدار می شود؛ چون معلوم است كه انجام ندادن خير ضروري، خود شر است و جلوگيري از پيدايش شرّ واحد اين همه فلاكت به بار مي آورد، که اين اقدامي است بسيار زشت و سراپا عیب و خلاف حكمت و حقيقت. حال آنكه حكمت، قدرت و حقيقت از هر عيب و نقصي پاك اند.

از آنجایی که برخي از خطاها به حدي فراگيرند كه همة عناصر به ویژه زمين را به خشم مي آورند و تجاوز تحقير آميزي نسبت به حقوق بسياري از مخلوقات به شمار مي آيند، اگر براي نشان دادن زشتي فوق العادة اين جنايت، به عنصر بسيار بزرگی دستور داده شود تا ضمن انجام وظايف كلي اش گناهكاران را نيز تأديب كند، این دستور عين حكمت و عدالت است و براي مظلومان هم عين رحمت خواهد بود.

سوال ششم:

افراد غافل به این نظریه دامن می زنند: زلزله چیزی جز نتیجة انقلاب و انفجارهای معادن داخل زمين نیست. لذا با نگاه يك حادثة تصادفي و طبيعيِ بدون هدف و مقصد به آن مي نگرند و علل و نتايج معنوي اين حادثه را نمي بينند تا از خواب غفلت برخيزند، آيا اين دستاويزشان حقيقتي دارد؟

جواب:

غير از گمراهي هيچ حقيقتي ندارد؛ چون مشاهده مي كنيم که هر يك از هزاران نوع موجودات زندة روي زمين كه تعداد شان بيش از پنجاه میلیون است، هر ساله لباس هاي زيبا و مرتبی مي پوشند و عوض مي كنند و حتي يك بال مگس كه فقط يك عضو از صدها عضو آن است و خود مگس که فقط فردی از افراد بي شمار خاندان حشرات به شمار مي رود، بيهوده و سربه خود رها نشده، بلكه از پرتو قصد و اراده و مشيت و حكمت الهي برخوردار است. اين خود نشان مي دهد كه: نه تنها افعا ل و احوال مهم كرة بزرگي مانند زمينكه گهواره و مادر و پناهگاه و خانة بسياري از جانداران است - خارج از اراده، اختيار و قصد الهي نيست، بلكه هيچ چيز آن، اعم از جزیي و كلي، خارج از آن نمي باشد؛ ولي قادر مطلق براساس اقتضاي حكمتش اسباب ظاهری را به عنوان یک پرده بر روي تصرفات و عملكرد خود می کشد، وقتي اراده زلزله مي كند ، گاهی به يكي از معادن دستور حركت مي دهد و آن را روشن و شعله ور مي سازد.

بالفرض اگر زلزله ها در نتيجة انقلاب و تكان معادن نيز باشد، بازهم به امر و حكمت الهي به وقوع مي پيوندد نه چيزي ديگر؛ به طور مثال: شخصي توسط تفنگ يكي را می کشد، چقدر حماقت و ناداني خواهد بود اگر با ناديده گرفتن قاتل، فقط باروت موجود در تير تفنگ مقصر دانسته شود و تمام حقوق مقتول بيچاره پايمال

گردد! عيناً به همین شكل، حماقتي بدتر از آن خواهد بود اگر دستور الهي مبني بر انفجار بمب ذخيره شده در زمين كه نه تنها يك مأمور مسخّر، بلکه كشتي و هواپيماي اوست، به باد فراموشی سپرده شود و يا به طبيعت واگذار گردد! چون او به بمبي كه با حكمت و اراده اش در داخل زمين نگهداري كرده است دستور انفجار مي دهد تا افراد غافل و سرکش را بيدار کند.

تكميل سوال ششم و حاشية آن

گمراهان و ملحدان، براي پاسداری از آيين و ايده شان و ممانعت از بيداري و هوشياري اهل ايمان، چنان تمرد و حماقت عجيبي از خود نشان مي دهند كه انسان را از انسان بودنش پشيمان مي سازد؛ مثلاً: گسترش ظلم و جنايات بشر و عصيان و نافرمانی او در این اواخر که سراسر هستی را فرا گرفته است، سبب شد تا کائنات و عناصر كلي به خشم آيند و خالق آسمان ها و زمين نيز نه با ربوبيت خصوصي، بلكه از این جهت که ربّ و حاكم تمام هستي و تمام عوالم است، در سراسر عالم و در دايرة كلي ربوبيت، تجلّيِ كلي و گسترده اي نمود؛ بدینگونه که به منظور بيدار كردن نوع بشر و بازداشتن اش از طغيان و سركشي و شناساندن پروردگار براي آنانی كه از شناختن اش سرباز مي زنند، بلاها و آفات عمومي هولناكي چون جنگ جهاني، زلزله ها، سيل هاي خانمان برانداز، بادها و طوفان هاي و يرانگر را برسرشان فرو ريخت و بدين طريق حكمت و قدرت و عدالت و قيموميت و اراده و حاكميت خود را آشكار ساخت؛ اما به رغم همة این ها شياطين خیره سر انسان نما در برابر اين همه اشارات كلي رباني و تربيت الهي، ابلهانه تمرد و سركشي مي كنند و مي گويند: "اين يك پديده طبيعي است، انفجار معادن است وچيزي جز يك تصادف نيست! چندي پيش حرارت خورشيد با برق برخورد کرد و به مدت پنج ساعت تمام دستگاه ها را در امريكا از كار انداخت و در "قسطموني" آسمان قرمز شد، گويي آتش بود و زبانه مي زد !" و از اين قبيل هذيانات پوچ و بي معني سر مي دهند. جهل مطلق ناشی از گمراهی و تمرّد كثيف برخاسته از کفر، مانع از این مي شود که ماهیت اسباب را درک کنند و بدانند که اسباب فقط بهانه و پرده اي است بر روي قدرت الهي. تاجايي كه اين گونه افراد، از روي جهل و ناداني، بر اسباب ظاهری انگشت نهاده و با ديدن درخت بزرگ و كوه مانندِ صنوبر مي گويند: اين درخت را همين بذر رويانده

است؛ و بدین طریق، هزاران معجزه آفريدگار را انكار مي كنند، حال آنكه صدها دستگاه و كار خانه از عهدة پيدايش چنين درختي برنخواهند آمد. آنان با ارائهٔ‌ اين نوع اسباب ظاهري، بزرگ ترين فعل ربوبيت را، كه با اختيار و حكمت پروردگار تحقق یافته است، به هيچ تنزل مي دهند.

ديگري مي آيد و يك حقيقت بسيار عميق و مهم را که فراتر از ادراك عقل و از هر جهت داراي حكمت است، با يك اصطلاح علمي نامگذاري مي كند. انگار با این تحلیل ساده همه چيز حل شده و از پيچيدگي درخواهد آمد و به مسألة معموليِ بي معني و بي حكمتی تبديل خواهد شد!!

بيا و آخرين حد حماقت را ببين ! يك حقيقت مجهول عميق و پر راز و رمز را كه معرفی و بيان حكمت هاي آن در صد صفحه نمي گنجد، نامگذاري علمی مي كند و مثل يك چيز معلوم و شناخته شده مي گويد: "علت آن چنين است. و اين حادثه از برخورد يكي از مواد خورشيد با برق ایجاد می شود"!

باز جاهل ديگري مي آيد و چند برابرِ جهالت ابوجهل از خود ناداني نشان مي دهد؛ بدینگونه که يك حادثه خصوصي و ارادی ربوبيت را به يكي از قوانين فطري ارجاع می دهد كه به نام "عادت الله" (قانون جاري خداوند در هستي) ياد مي شود و با اين ارجاع، نسبت آن حادثه را از ارادة كلي و اختيار مطلق و حاكميت نافذ الهي قطع مي كند ، سپس آن را به تصادف و طبيعت حواله مي دهد و در واقع چنین فردی همچون ابله و ناداني است كه پيروزي يك سرباز يا يك گردان در جنگ را، مرهون يكي از مقررات نظامي و قانون سربازي دانسته و نقش فرمانده و دولت و تاكتيك هاي رزمي را ناديده مي گيرد و بي ارتباط مي داند. لذا به يك ديوانه ي عاصي شباهت پيدا مي كند.

بيا با ارائهٔ‌ مثالی بيشتر با حماقت چنین افرادی آشنا شويم:

اگر صنعتگر ماهري صد ظرف غذاي مختلف و صد متر پارچة گوناگون را از تكه چوبي به اندازة سر ناخن تهيه كند، چه حماقت بزرگي خواهد بود اگر شخصي با ارایه اين تكه چوب بگويد: اين مصنوعات به صورت طبيعي و يا تصادفي از اين چوب ساخته شده است ! و با این پندار شاهکارهای آن صنعتگر و هنرنمایي هاي خارق العادة آن هنرمند را به هيچ تنزل دهد!

سوال هفتم:

چگونه فهميده مي شود كه اين حادثه زميني مستقيماً متوجه مسلمانان اين سرزمين بوده و آنان را مورد هدف قرار داده باشد؟ و چرا غالباً درمناطق "اِزمير" و "ارزنجان" به وقوع مي پيوندد؟

جواب: اين حادثه در زمستانی طاقت فرسا و در تاريكي شب و سرماي شديد و به ویژه در مناطقي كه قداست ماه مبارك رمضان حفظ نمي شود، رخ داد و به منظور بيدار كردن عده اي كه هنوز درخواب غفلت اند و از پیامدهای آن عبرت نگرفتند، استمرار یافت. علايمي از اين قبيل دالّ براين است كه اين حادثه اهل ايمان را مورد هدف قرار داده و متوجه آنها مي باشد و آنان را به لرزه در مي آورد تا به برپایي نماز و دعا و نيايش، و ادارشان كند.

اما شدت آن در جاهايي مانند ارزنجان آسيب ديده، دو علت دارد:

نخست: برای پاكسازي آنان از آلودگي هاي گناهان اندک شان، به صورت عاجل اقدام شد.

دوم: در اين نوع مناطق، حاميان اسلام و پاسداران قوي و حقيقي ايمان اندك و يا به طور كلي سركوب هستند، كفار با استفاده از اين فرصت، مركز بسيار مؤثري را جهت فعاليت شان بنا نهادند و به همين علت احتمال دارد از همه جاها نخست آنجا تنبيه شده باشد.

لَا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلَّا اللّٰه.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

گفتار پانزدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَٓاءَ الدُّنْيَا بِمَصَاب۪يحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ

(الملك:٥)

اي دانش آموزي كه با آموختن مسائل فاقد روحي از كزوموگرافي، ذهنش تنگ و عقلش به چشمانش فرود آمده است و نمي تواند رمز بزرگ اين آيه را در ذهن تنگش جا دهد! بدان که با يك نردبان هفت پله اي مي توان به آسمان اين آيه صعود كرد! پس بيا باهم صعود کنیم:

پلة اول

حقيقت و حكمت مقتضی است که آسمان ها نيز همچون زمين باشندگان مناسب خود را داشته باشند و در اصطلاح شريعت به اين اجناس مختلف "ملائكه و روحانيات" گفته مي شود.

آري! حقيقت چنين اقتضا مي كند ؛ زيرا زمين با وصف كوچكی و ناچيز بودن، پر از مخلوقات جاندار و ذي شعور است و هر از چندگاه خالي مي شود و دوباره با شعورداران و جانداران ديگري به آبادانی خود مي پردازد؛ اين امر اشاره و حتي تصريح است به اينكه: آسمان هايي كه برج هاي باشكوهي دارند و همچون قصرهاي مزين هستند نيز پر از مخلوقات ذي شعور و با درك اند.

آنان نيز مانند انس و جن، تماشاگران قصر اين هستي و مطالعه كنندگان كتاب کائنات و مناديانی اند که به سوی عظمت ربوبیت فرا می خوانند؛ زيرا تزيين و آراستن کائنات با تزيينات و زیبایی ها و نقش هاي بي حد و حساب، این را می طلبد که توجه و نگاه تحسين كنندگان متفكر و قدرشناسان متحير را به خود جلب کند.

آری، زیبایی فقط به عاشق نشان داده مي شود و غذا به گرسنه؛ حال آنكه انس و جن به سختی مي توانند از اين همه وظايف بي پايان و نظارت خطير و عبوديت فراگير،

يكي را انجام دهند؛ يعني براي انجام اين همه وظايف پايان ناپذير و عبادت متنوع، موجوديت انواع و اقسام فرشتگان و روحانيان الزامی است.

با استفاده از اشارات بعضي روايات و با الهام از انتظام حكمت هستي مي توان گفت: برخي از اجسام سيار، از ستارگانِ در حال گردش گرفته تا قطرات، سواري بعضي از فرشتگان اند که به اذن الهي سوار بر اين اجسام در عالم شهادت گشت و گذار مي كنند.

و نيز مي توان گفت: بعضي از اجسام حيواني، از پرندگان بهشتی -که در حدیث به"طُيُورٌ خُضْرٌ" تعبیر شده اند- گرفته تا حشرات، هواپيماهاي گونه ای از ارواح هستند که اين ارواح به دستور پروردگار داخل آن ها مي شوند و به تماشاي عالم جسمانيت مي پردازند و از پنجره هاي حواس اين اجساد، معجزات جسماني فطرت را مشاهده مي کنند.

آفريدگاري كه از خاك درشت و آب لجن، مخلوقات با شعور و حیات لطيف و ذوي الإدراك نوراني آفريده است، بدون ترديد نوعي مخلوقات با شعور دارد كه از درياي نور و حتي از درياي ظلمت آفريده است که به وفور يافت مي شوند و مناسب روح و حيات هستند.

اين مطلب در رساله "نقطه اي از معرفت الله" و در "گفتار بيست و نهم" كه به اثبات وجود ملائكه و روحانيات اختصاص دارد، با قاطعيت دو دو تا چهار تا ثابت شده است؛ اگر مایلی به آن مراجعه كن!

پلة دوم

آسمان ها و زمين مثل دو استان يك کشور با همديگر رابطه دارند و پيوند مستحكم و معاملات مهمي در بين شان موجود است و اشيای مورد نياز زمين از قبيل: نور و حرارت و بركت و رحمت از آسمان تدارک دیده می شود. و نیز بنابر اجماع تمام اديان آسماني ای که مستند به وحي اند و بنابر تواتر به دست آمده از مشاهده همة اهل كشف، فرشتگان و ارواح، از آسمان به زمين مي آيند.

با حدس قطعی که به حس و شعور نزدیک است فهميده مي شود كه، برای باشندگان زمين راهي جهت صعود به آسمان ها وجود دارد؛ چون آن گونه كه عقل و خيال و نظر هركس هرآن به آسمان مي رود، ارواح انبيا و اوليایي كه بارسنگين خود را

از دوش نهاده اند و ارواح امواتي كه اجسادشان را كشيده اند نيز، با اجازة پروردگار به آسمان مي روند. وقتي اموات و لطافت يافتگان آنجا بروند، حتماً آنهايي كه جسد مثالي برتن دارند و برخي از سكنة خفيف و لطيف زمين و هوا كه از لطافت ارواح برخوردارند، نیز مي توانند به آسمان ها بروند.

پلة سوم

سكون و سكوت و انتظام و پیوستگی و وسعت و نورانيت آسمان نشان مي دهد كه سكنة آنجا با سكنة زمين فرق دارند؛ همة اهل آسمان فرمانبردارند، هر دستوري كه داده شود، انجام مي دهند و در آنجا انگيزه اي براي ايجاد مزاحمت و اختلاف وجود ندارد؛ زيرا مملكت، بسیار وسیع و پهناور است و آن ها هم با فطرت پاکیزه و صافی آفریده شده اند و معصوم و بی گناه اند و مقامشان هم ثابت است؛ برخلاف زمين كه درآن اضداد يكجا شده و اشرار و اخيار درهم آميخته و دربين شان مناقشات بروز كرده است. اينجاست كه دچار اختلافات و نابساماني ها هستند و بدين جهت دروازة امتحانات و مسابقات گشوده شده و مراتب ترقي و سقوط به ميان آمده است.

حكمت اين حقيقت بدین قرار است:

انسان، آخرين ميوة درخت آفرينش است و معلوم است كه ميوه، دورترين، جامع ترين، نازك ترين و مهم ترين جزء درخت است و بر همین اساس انساني كه ميوة عالم است جامع ترين، بديع ترين، عاجز ترين، ضعيف ترين و لطيف ترين معجزة قدرت الهي به شمار مي رود.

از اين رو زميني كه گهواره و مسكن انسان است، از نظر معنی و نیز از نظر ساختاری با آسمان همسان بوده و با وجودي كه به نسبت آسمان كوچك تر است، بازهم قلب و مركز كل هستي و نمايشگاه همة معجزات صنعت رباني و مظهر و محور تجليات اسمای حسني و محشر و تجلیگاه فعاليت هاي بي پايان رباني و محل عرضة سخاوتمندانه مخلوقات بي شمار الهي، به ویژه نمایشگاه چشمگير و بسيار زياد نباتات و حيوانات و نمونة كوچكی براي مصنوعات عالم پهناور آخرت و كارخانه ای بسيار فعال براي توليد منسوجات ابدي و مناظر ماندگار و بالاخره مزرعة تنگ و موقتي است براي روياندن بذر باغ هاي دايمي و جاويدان.

به دليل همين عظمت معنوي زمين

(٭):- آري! كره زمين در عین کوچکی مي تواند با آسمان ها برابري كند، چون مي توان گفت : يك چشمه دايمي و پرمنفعت، بزرگ تر از درياچه بي حاصل است. همچنین اگر چيزي با ترازويي وزن و دركنار آن گذاشته شود، سپس محصولات اين چيز با همان ترازو وزن گردد، ترازو مي تواند با آن برابري كند، گرچه در ظاهر هزاران بار بزرگ تر از ترازو باشد و همچون كوهي انباشته شود.

بدين سان خداوند متعال به گونه اي زمين را آفريده است كه همچون نمايشگاهي براي صنعت، رستاخيزي براي ايجاد، مداري براي حكمت، مظهري براي قدرت، تجلي گاهي براي رحمت، مزرعه اي براي بهشت و پيمانه اي براي عوالم موجودات و چشمه خروشاني كه موجودات از طريق آن به درياي گذشته ها و به عالم غيب مي ريزند، است.

حال دقت كن به اين همه عالمي كه به عالم غيب مي ريزد و به اين همه لباس هاي رنگارنگ بافته شده از هزاران نوع مصنوعات كه زمين هرساله يكي پس از ديگري مي پوشد و عوض مي كند؛ يعني هرآنچه را كه در زمين است پيش چشمانت حاضر و مجسم فرض كن، سپس با آسمان هايي كه بسيط و هميشه يكسان اند، مقايسه كن! خواهي ديد كه اگر زمين سنگين تر از آسمان ها نباشد كم تر از آن هم نيست و ازهمين نقطه می توان به راز آیه كريمه رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ پي برد! (مؤلف)

و اهميت صنعتي آن است كه قرآن حكيم زمين را با تمام آسمان ها همسان مي داند؛ باآنكه زمين در مقايسه با آسمان ها همچون ميوة يك درخت بسيار بزرگ است؛ و نیز زمين را در يك پله و همة آسمان ها را در پلة ديگر قرار مي دهد و همواره آية رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ را تكرار مي كند.

و از جانب دیگر، تحول سريع و دگرگوني مداوم زمين كه از حكمت هاي مذكور ناشي مي شود، نیز مقتضی است تا اهالي اش نیز به همان سان با تحولات رو در رو باشند.

از آنجايي كه زمين با وجود محدوديت، به نمایشگاه بي شمار قدرت الهي تبدیل شده است، قدرت و نيروي مهم ترين سكنة آن، يعني جن و انس نيز برخلاف ساير موجودات زنده به هيچ نوع حد و مرز فطري يا اخلاقي ای محدود نشده است؛ به همين خاطر زمين در معرض ترقي بي انتها و سقوط بي پايان قرار دارد، پس میدان وسیعی برای آزمون و امتحان گشوده شده است که از انبيا و اوليا گرفته تا نمرودها و شياطين را دربر می گیرد.

مادام که چنین است، شياطين فرعون صفت با شرارت نامحدودشان به سوي آسمان ها و اهل آن سنگ پرتاب خواهند كرد.

پلة چهارم

ذات ذوالجلالي كه پروردگار و خالق و مدبّر جهانيان است، اسمای حسناي زيادي دارد كه احكام شان گوناگون و عناوين شان مختلف است و هر اسم و عنوان و صفتي كه مقتضی اعزام فرشتگان براي جنگ با كفار در ركاب ياران پيامبر (ص) باشد، همان اسم و عنوان و صفت تقاضا مي كند كه بين فرشتگان و شياطين، نبردی در بگيرد و در ميان نيكان آسمان و بدكاران زمين، مبارزه ای موجود باشد.

آري! قدير ذوالجلالي كه نفوس و انفاسِ كفار در قبضة قدرت اوست، آنان را با يك فرمان و با يك فرياد، نابود نمي سازد، بلكه تحت عنوان ربوبيت عامّه و با اسم "حكيم و مدّبر" ميدان امتحان و مبارزه ای مي گشايد.

مثلاً: (درمثال مناقشه نيست) مي بينيم كه يك پادشاه با توجه به دواير حكومتش، عناوين و اسم هاي مختلفي دارد، مثلاً دايرة عدليه او را به اسم "حاكم عادل" ياد مي كند و دايرة نظامي او را به اسم "فرماندة بزرگ" مي شناسد، و دايرة شيخي و مرشدي او را به اسم "خليفه" ياد مي كند و ارگان هاي رسمي او را به اسم "شاه" مي شناسند و رعيت فرمانبردار، او را "پادشاه مهربان" مي گويند و از نظر افراد عاصي و نافرمان او يك "حاكم قهار" است. به همین ترتیب قياس كن! اكنون چنين پادشاه بزرگي كه زمام امور ملتش را در دست دارد، شخص نافرمان عاجز و ذليل را با يك فرمان اعدام نمي كند ، بلكه به اسم "حاكم عادل" او را به دادگاه مي فرستد.

و هرگاه يكي از كارمندان سخت كوش و صادقش را شايستة تقدير و پاداش دانست، به محض تشخيص خود، او را مورد نوازش قرار نمي دهد و با تلفن خصوصی اش او را گرامی نمی دارد، بلكه پس از گشودن ميدان مسابقه و برپايي مراسم استقبال رسمي، به يكي از وزرايش دستور مي دهد تا ملت را به تماشا فرا خواند و سپس آن کارمند را تحت عنوان هيئت دولت و ادارة حكومت پاداش مي دهد و بدینگونه، شایستگی اش را به دریافت پاداش اعلان می دارد؛ يعني درگردهمايي بزرگ و پس از امتحان دشوار، او را مورد نوازش قرار مي دهد تا شايستگي اش را در حضور مردم ثابت كند.

بدين منوال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى الله سبحانه و تعالي نام های نیکوی بسيار زياد، شؤون و عناوين مختلفي دارد و دارای تجليات جلالي و جلوه هاي جمالي است،

لذا اسم و عنوان و شأني كه مقتضی وجود نور و ظلمت، تابستان و زمستان، جنت و جهنم است تا اندازه ای تعمیم و گسترشِ قانون مبارزه را نيز مي طلبد و به گونه اي كه قانون تناسل و قانون مسابقه و قانون همكاري و تعاون و بسياري از قوانين ديگر، عام شمول اند، می خواهد قانون مبارزه نیز عام باشد و از مبارزه بين الهامات و وسوسه هاي موجود در پيرامون قلب گرفته تا مبارزة فرشتگان و شياطين در آفاق آسمان همه را فرا گيرد.

پلة پنجم

وقتي از زمين به آسمان رفت و آمد وجود دارد، از آسمان به زمين نيز آمد و رفتی خواهد بود. حتي لوازمات مهم زمين از آنجا فرستاده مي شود.

وقتي ارواح طيبه به آسمان مي روند، ارواح خبيثه نيز با تقليد از پاكان مي كوشند به آسمان ها بروند، چونكه موجودي لطيف و سبك هستند. ترديدي نيست كه اهل آسمان آن ها را نمي پذيرند و از خود مي رانند، زيرا زشتي و فلاكت در نهاد ارواح خبيثه نهفته است.

از این رو لازم است اين معاملة مهم و اين مبارزة معنوي حتماً علامت و اشاره ای در عالم شهادت داشته باشد، زيرا عظمت ربوبيت مقتضی است كه علامت و اشاره ای براي تصرفات مهم غيبي بگذارد تا ذي شعور به ویژه انساني كه مهم ترين وظيفه اش مشاهده و گواهي و دعوت و نظارت است، آن را ببيند.

چنانكه پروردگار متعال، باران را اشاره ای به معجزات بي شمار بهار قرار داده و اسباب ظاهري را علامتي براي صنعت هاي خارق العادة خود ساخته است تا اهل عالم شهادت را گواه آن بگرداند؛ پس بدون شک او نگاه همة اهل آسمان و زمين را به تماشاي اين صحنه هاي عجيب جلب می كند و آسمان پهناور را همچون شهري آباد و يا دژ مستحكمي نشان مي دهدكه گرداگرد برج هايش با نگهبانان آذين بندي شده است و اهل فكر و انديشه را به تأمل در شكوه ربوبيتش وا مي دارد.

وقتي حکمت، مقتضی اعلان اين مبارزة بزرگ است، پس ضرورتاً اشاره اي به آن وجود دارد، اما در بين حوادث جوّي و آسماني، هيچ حادثه اي به چشم نمي خورد كه مناسب اين اعلان باشد؛ پس آنچه ما گفتيم مناسب ترين علامت است. زیرا علایم آسمانی، یعنی شلیک شهاب ها که به پرتاب منجنیق شباهت دارد و شليك گلوله هاي

نورافشان از قلّه های بلند و برج های مستحکم آن، به وضوح مي فهماند كه اين رخدادها چقدر برای رجم شيطان با شهاب ها مناسب اند. حال آنكه براي اين حادثه- رجم شيطان - حكمتي مناسب تر و هدفي سزاوارتر غير از حكمت و هدفي كه ما ذكر كرديم یافت نمي شود؛ و نيز اين حادثه (سنگباران شياطين) برخلاف ساير حوادث، از زمان آدم عليه السلام تا کنون حادثة مشهوري است و از نظر اهل حق، بالمشاهده ثابت است.

پلة ششم

از آنجايي كه انس و جن استعداد بي پاياني براي شرارت و انکار دارند، تمرد و طغيان شان نيز حد و مرزي ندارد؛ از اين رو قرآن كريم با بلاغت اعجاز انگيز و اسلوب تابنده و والا و با ارائهٔ‌ مثال هاي ارزشمند و آشكارش، انس و جن را به گونه اي از عصيان و تمرد بر حذر می دارد كه زمين و زمان به لرزه در مي آيد. به طور مثال: دقت كن به هشدار شديد و تهديد دهشتناك و زجر شدید آية كريمة

يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْاِنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطَارِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ اِلَّا بِسُلْطَانٍ ٭ فَبِاَىِّ اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ٭ يُرْسَلُ عَلَيْكُمَا شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ وَ نُحَاسٌ فَلَا تَنْتَصِرَانِ

(الرحمن:٣٣-٣٥)

كه اشاره دارد: "اي انس و جن! حال كه به امرم گوش نمي دهيد، اگر از دست تان بر مي آيد از مرز و حدود ملكم بيرون رويد."

ببين، چگونه تمرد مغرورانه انس و جن را با بلاغت معجزه گونه ای درهم مي شكند و ناتواني شان را اعلان مي دارد و ميزان ضعف و بيچارگي شان را در برابر وسعت و عظمت ربوبيت نشان مي دهد. گويی اين آيه و آية وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ (الملك:٥) انس و جن را چنين مورد خطاب قرار مي دهد:

"اي انس و جن! اي مغروران و متمردانی که عاجز و درمانده هستید! و ای معاندان و سرکشانی که فقیر و ناتوانید! با چه جرأتي از فرمان سلطان ذي شأني سر بر مي تابيد كه ستارگان، ماه ها و خورشيدها همچون سربازان گوش به فرمان، از او اطاعت مي كنند."

شما با اين طغيانتان با حاكم ذوالجلالي درافتاده اید که چنان لشكريان بزرگ و گوش به فرماني دارد كه مي توانند با گلوله هاي كوه مانندي شما را و حتی شیاطین تان را -اگر تحملش را داشته باشند- سنگ باران کند. و با این كفران و ناسپاسي در قلمرو مالك ذوالجلالي نافرماني مي كنيد كه لشكريان بزرگي دارد که می توانند دشمنان کافر

را و لو اینکه به ضخامت زمین و کوه ها هم باشند با ستارگان و آهن هاي گداخته و الماس هاي آتشينی به بزرگي زمين و كوه، از پای در آورند و شما را درهم كوبند! و شما از قانوني مخالفت مي كنيد كه كساني با استناد و ارتباط با آن قانون مي توانند - به اذن الله - در صورت لزوم زمين را بر شما بكوبند و باران ستارگان گلوله مانند را بر سرتان بريزند.

آري، در قرآن كريم تحشيدات بسيار مهمي وجود دارد كه انگيزه آن نيرومند بودن دشمنان نيست، بلكه با انگيزه هاي ديگري مانند اظهار عظمت الوهيت و نشان دادن رسوایي و رندي دشمن به ميان مي آيد.

وگاهي یکی از آیات کریمه، بزرگترين و قوي ترين اسباب را در برابر كوچك ترين و ضعيف ترين چيز قرار مي دهد و بدون تجاوز برضعيف آن دو را رو به روی هم نگه می دارد تا کمال انتظام و نهایت عدل و علم و قوتِ حکمت را نشان دهد، چنانکه آية:

وَاِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّٰهَ هُوَ مَوْلٰيهُ وَجِبْر۪يلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِن۪ينَ وَالْمَلٰٓئِكَةُ بَعْدَ ذٰلِكَ ظَه۪يرٌ

(التحريم:٤)

ببين این آیه چه احترامي در حق نبي كريم (ص) قايل است و به حقوق ازواج مطهره اش چه اندازه مرحمت دارد!

اين تحذیرهای مهم به خاطر بیان عظمت پيامبر اکرم (ص) و جایگاه والای او در پیشگاه خدا و اهميت شكايت دو خانم ضعيف و رعايت حقوق شان به شيوه اي رحيمانه انجام گرفته است.

پلة هفتم

ستارگان تفاوت زيادي با همديگر دارند، چنانکه فرشتگان و ماهيان باهم متفاوتند؛ بعضي از آنها بسياركوچك و برخي بسيار بزرگند حتي به هر درخشنده اي در آسمان ستاره گفته مي شود.

لذا فاطر ذوالجلال و صانع ذوالجمال از جنس اين ستارگان يك گونه را نيز در حكم زيورات چهرة نازنين آسمان و ميوه هاي نوراني آن درخت و یا همچون ماهيان تسبيح گوي آن درياي پهناور آفريده و گذرگاه و منازل بی شمار فرشتگان قرار داده و گونه كوچكي از ستارگان را نيز وسيله اي ساخته است براي سنگ باران شياطين.

پس شهاب سنگ هاي پرتاب شده برای سنگ باران شياطين سه معني دارد:

معني نخست: رمز و علامتي است بر جريان قانون مبارزه، حتي در وسيع ترين دايره هستي.

معني دوم: در آسمان ها نگهبانان هوشيار و سكنة فرمانبردار وجود دارد، اين شهاب ها اشاره و اعلاني است براينكه لشكريان الهي از آميزش با اشرار زمين و استراق سمع شان ناراضی اند.

معني سوم: براي آنكه شياطين جاسوس كه تمثيل گر خبايث اند، و به سان مزخرفات زميني مي مانند، سما را كه مسكن تميز و پاكيزه پاكان است. آلوده نكرده، و براي نفوس خبيثه جاسوسي نكنند، و به سبب ترس از اين جاسوسانِ بي ادب، و براي راندن و طردشان، اين شهاب سنگ ها، كه به منجنيق و نورافشان شبيه اند، از ابواب سما (در هاي آسمان) بر سرشان فرور مي آيد.

اي ستاره شناسی که بر عقل قاصر خود -كه نور آن از نور كرم شبتاب افزون نيست- اعتماد کرده ای! و اي آنكه چشمانش را به نور خورشيد قرآن مي بندد!

يك باره تمام حقايق اشاره شده در اين هفت پله را از نظر بگذران! دیده بگشا! چراغ غفلت را بگذار و در روشنایي اعجاز روز مانندش معني اين آيه را ببين و از آسمان اين آيه يك ستارة حقيقت بگير و به سوي شيطانی که در اندیشه ات لانه کرده است، پرتاب و شيطان خودت را سنگباران کن! ما نيز بايد اين كار را بكنيم و با هم بگوييم:

رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاط۪ينِ

(المؤمنون:٩٧)

فَللّهِ الْـحُجَّةُ الْبَالِغَةُ وَالحِْـكْمَةُ الْقَاطِعَةُ.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

پيوست گفتار پانزدهم

(مبحث اول مكتوب بيست و ششم)

بِاِسْمِهِ سُبحَانَهُ

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَاِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْعَل۪يمُ

(فصلت: ٣٦)

حجة القرآن علي الشيطان و حزبهِ

"مبحث اول" كه ابليس را الزام، شيطان را افهام و اهل طغيان را به سكوت و امي دارد، واقعه اي است كه با يك محاكمه بي طرفانه دسيسه بسيار وحشتناك شيطان را به صورت قطعي رد مي كند. يك بخش اجمالي آن واقعه را ده سال پيش در لمعات نوشته بودم. بدين گونه:

يازده سال پيش از تأليف اين رساله، در ماه مبارك رمضان، در استانبول، در مسجد شريف "بايزيد" به حافظان قرآن گوش فرا مي دادم. يكدم حالتي به من دست كه گويا يك صداي معنوي را مي شنيدم اما صاحب صدا را نمي ديدم. ذهنم را به خود معطوف ساخت. خيالاً گوش گرفتم، ديدم كه به من مي گويد:

"تو قرآن را بسيار عالي و بسيار تابان مي بيني. بي طرفانه قضاوت كن و آن گونه ببين! يعني كلام يك بشر فرض كن و به همين ديد آن را ببين. آيا در اين صورت هم آن مزايا و آن زينتها را خواهي ديد؟"

واقعاً من هم فريبش را خوردم. كلام بشر فرض كردم و اين گونه نگريستم. ديدم آن طور كه در صورت زده شدن دكمه برق مسجد "بايزيد" و خاموش شدن گروپ هاي آن همه جا تيره و تار مي شود، بدين سان با آن فرض كردن نيز چراغ هاي تابان قرآن به مخفي شدن آغاز نمود. در آن هنگام دريافتم كسي كه با من حرف زده بود شيطان است

و مرا در ورطه مي اندازد. از قرآن كمك خواستم. ناگاه نوري به قلبم تابيد و يك نيروي قطعي براي مدافعه داد. و آن هنگام در برابر شيطان اين گونه مناظره آغاز شد. گفتم:

"اي شيطان! محاكمه بي طرفانه وضعيتي است ميان دو طرف. حال آن كه محاكمه بي طرفانه اي كه تو و شاگردانت از ميان انسان ها از آن حرف مي زنيد، الزام طرف مخالف است، بي طرفي نيست. يك بي ديني موقتي است. زيرا نگريستن به قرآن به ديد كلام بشر بودن و اين چنين محاكمه نمودن، به مفهوم اساس قرار دادن گزینه مخالف و التزام باطل است. بي طرفانه نيست. بلكه طرفداري از باطل است.

شيطان گفت:

وقتي چنين است، تو نه بگو كلام الله است و نه بگو كلام بشر است. در وسط فرض كن و ببين.

من گفتم:

اين هم امكان ندارد، زيرا هرگاه يك مال منازعٌ فيه باشد، اگر هر دو مدعي به يكديگر نزديك باشند و از نظر مكاني هم به يكديگر نزديك باشند، در اين صورت آن مال به دست شخص سوم سپرده مي شود و يا در محلي قرار داده مي شود كه دست هر دو به آن برسد. و هركدام از آن دو كه توانست ادعايش را به اثبات برساند، مال مورد نزاع را، او مي گيرد. اما اگر آن دو مدعي از يكديگر بسيار دور باشند، يكي در مشرق و ديگري در مغرب باشد در اين صورت قاعدتاً ذي اليد هركه باشد در دست او گذاشته خواهد شد، زيرا ماندن در وسط منتفي است.

حال، قرآن كريم يك مال ارزشمند است. كلام بشر هر اندازه كه از كلام حضرت حق دور باشد آن دو طرف هم به همان اندازه و حتي بي حد و حساب از يكديگر دور اند. لذا قرار دادن در وسط آن دو طرفي كه از ثرا تا ثريّا از هم دور اند، ممكن نيست. و از سوي ديگر وسطي هم وجود ندارد. چون آن دو به مثل وجود و عدم و به مثل دو نقيض، ضد يكديگر اند. پس نمي توانند وسطي داشته باشند. از اين رو نسبت به قرآن، ذي اليد طرف الهي است لذا بايد در دست قرآن قبول شده و بدين گونه به اثبات دلايل پرداخته شود. اگر جانب مقابل همه براهينِ دالّ بر كلام الله بودن قرآن را يك به يك از رده خارج كرد، مي تواند دستش را به سوي آن دراز كند در غير آن نمي تواند. هيهات!

اين نور پرشكوه را كه با هزاران ميخ بر عرش اعظم ميخ شده است، كدام دست مي تواند آن ميخ ها را بركند و آن پايه ها را قطع نموده آن نور را پايين كند؟

آري اي شيطان! اهل حق و انصاف به رغم تو با محاكمه حقيقي اي كه در اين صورت است محاكمه مي كنند. حتي با يك دليل بسيار كوچك نيز ايمان شان را به قرآن زياد مي سازند.

اما راهي كه تو و شاگردانت نشان مي دهيد: اگر يك بار كلام بشر فرض شود، يعني آن نور پرشكوهي كه به عرش بسته شده است به زمين انداخته شود، فقط يك برهان كه به اندازه همه ميخ ها نيرومند و داراي متانت براهين بسيار زياد باشد لازم است كه آن را از زمين بردارد و به عرش معنوي بالا كند تا از تاريكي هاي كفر رهايي يافته به انوار ايمان نايل آيد. حال آنكه موفق شدن به اين كار بسيار دشوار است. از اين رو با دسيسه تو در اين زمان بسياري ها تحت نام محاكمه بي طرفانه ايمان خويش را از دست مي دهند.

شيطان برگشت و گفت: قرآن به كلام بشر شباهت است و طرز محاوره آن ها را دارد. معلوم مي شود كلام بشر است. اگر كلام الله مي بود بايد از هر جهت يك شيوه خارق العاده شايسته او را مي داشت. آن طور كه صنعت او شباهتي به صنعت بشر ندارد كلامش نيز نبايد شباهتي داشته باشد.

در جواب گفتم:

آن گونه كه پيامبر گرامي ما (ص) در افعال، و احوال و اطواري كه خارج از دايره معجزات و خصايص ايشان است، به عنوان يك بشر باقي مانده و مثل بشر، فرمانبردار و مطيع عادات الهي و اوامر تكويني بوده است و ايشان نيز سرما مي خورد و درد مي كشيد و در معرض عوارضي از اين قبيل قرار مي گرفت.. و اين طور نبود كه در همه احوال و اطوارش يك وضعيت خارق العاده به او داده شده باشد.. و هدف از آن اين بود كه با افعالش امام امت باشد، با اطوارش رهبر شود و با همه حركاتش درس بدهد. اگر در همه حالاتش خارق العاده مي بود، نمي توانست در هر جهت امام شود و مرشد مطلق همگان قرار گيرد.. و نمي توانست با همه احوالش "رحمة للعالمين" شود.

عيناً بدين سان، قرآن حكيم امام اهل شعور، مرشد جن و انس، رهبر اهل كمال، و معلم اهل حقيقت است، بدين لحاظ ضروري و قطعي است كه به طرز محاوره و اسلوب

بشر باشد. زيرا جن و انس مناجاتش را از آن مي گيرد، دعايش را از آن مي آموزد، مسايلش را با زبان او ذكر مي كند، ادب معاشرتش را از آن فرا مي گيرد و هر كس آن را مرجع قرار مي دهد. پس اگر به طرز كلام الهي اي كه حضرت موسي(ع.س.) در طور سينا شنيد مي بود، بشر تحمل شنيدن و گوش فرا دادن به آن را نمي داشت و نمي توانست مرجع قرار دهد. پيامبر الوالعزمي همچون حضرت موسي (ع.س.) هم توانست فقط شنيدن چند كلام را تحمل كند. حضرت موسي (ع.س.) گفت:"أَهكَذَا كَلَامُكَ؟ قَالَ الله: لِي قُوَّةُ جَمِيعِ الألْسِنَة"

شيطان برگشت و باز گفت:

اشخاص زيادي مسايلي شبيهِ مسايل قرآن را به نام دين مي گويند، آيا امكان ندارد يك بشر به نام دين چنين كاري بكند؟

در جواب با نور قرآن گفتم:

اولاً: يك شخص ديندار، از روي محبتي كه با دين دارد مي گويد: "حق چنين است و حقيقت اين است و امر الله هم چنين است." او هرگز نمي تواند الله متعال را به ميل و دلخواه خود به سخن بياورد و از حد و حدود خود تجاوز نموده تقليد الله متعال را بكند و به جاي او سخن بگويد.. بلكه او از دستور فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللّٰهِ (الزمر: ٣٢) مي لرزد.

ثانياً: به هيچ وجه امكان ندارد كه يك بشر از عهده چنين كاري برآيد و موفق شود. چنين كاري حتي صد درجه محال است. زيرا ممكن است اشخاصي كه به يكديگر نزديك اند از همديگر تقليد كنند، و آناني كه از يك جنس اند صورت يكديگر را به خود بگيرند، و آن هايي كه از لحاظ مرتبه به يكديگر نزديك اند از مقام هاي يكديگر تقليد نموده موقتاً انسان ها را اغفال كنند، اما هرگز نمي توانند براي هميشه اغفال كنند. چون تصنع و تكلفي كه در اطوار و احوال شان وجود دارد، به هر حال ساختگي بودنش را به اهل تحقيق نشان خواهد داد و حيله اش دوام نخواهد كرد. اگر كسي كه مي كوشد تا با جعل كاري تقليد كند از ديگري بسيار دور باشد، به طور مثال اگر يك انسان عادي بخواهد در مسايل علمي از نابغه اي مثل ابن سينا تقليد كند و يك چوپان ادا و رفتار پادشاه را به

خود بگيرد، نه تنها نمي تواند كسي را فريب دهد بلكه خودش مسخره خواهد شد و هر حالتش فرياد بر خواهد آورد كه: "اين جعل كار" است.

هرگز! وقتي قرآن كلام بشر فرض شد: آيا ممكن است يك كرم شب تاب يك هزار سال بدون تكلّف براي رصدكنندگان و ستاره شناسان به شكل يك ستاره حقيقي نمايان شود؟ و نيز يك مگس به مدت يك سال تمام، بدون تصنّع صورت طاووس را به تماشا كنندگان نشان دهد؟ و نيز يك سرباز جعل كار و عادي، ادا و افعال يك افسر بلند پاية نامدار را در بياورد و در مقام او بنشيند و به مدت طولاني اين گونه بماند و حيله و نيرنگش را به ديگران محسوس نسازد؟ و نيز آيا ممكن است يك شخص افتراگر، دروغگو و بي عقيده در طول عمرش كيفيت و وضعيت صادق ترين، امين ترين و معتقدترين شخص را در برابر چشمان مدقّق و ريزبين بدون دست پاچگي نشان دهد و در نظر نزديكان و اطرافيانش تصنّع و ساخته كاري اش را نگه دارد؟.. اين كار صد درجه محال است.. هيچ عاقلي نمي تواند اين را ممكن بگويد و چنين فرض كردن نيز هذياني بيش نيست و مثل اين است كه يك محال، واقع فرض شود.

عيناً بدين سان اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد قرآن كريمي كه در آسمان عالم اسلام يك ستاره بسيار تابان حقيقت است و پيوسته انوار حقيقت نشر مي كند و حتي يك خورشيد كمالات تلقي مي گردد و يك كتاب مبين است، ـ العياذ بالله ـ در حكم يك كرم شب تاب و حروف و نثر يك بشرِ جعل كار باشد. و آناني كه بيش از همه به او نزديك اند و به دقت به آن مي نگرند متوجه اين امر نباشند و آن را پيوسته يك ستاره عالي و منبع حقايق بدانند. اين كار ضمن اين كه صد درجه محال است، تو اي شيطان! اگر در شيطانيت صد درجه جلوتر بروي بازهم نمي تواني اين را ممكن بداني و هيچ عقلي را كه فاسد نشده باشد فريب دهي. تو فقط با نشان دادن از بسيار دور، فريب مي دهي.. ستاره را مثل روشني كرم شب تاب كوچك نشان مي دهي.

ثالثاً: و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد حقايق نهانِ فرقان حكيمي كه با آثار، تاثيرات و نتايجش در عالم انسانيت تابيده و داراي مزايايي پُر روح و حيات افشان و سعادت رسان و معجز البيان و سرشار از جمعيت و حقايق است ـ العياذ بالله ـ ساختة ذهن و فكر يك انسان عاديِ بي يار و ياور و بي علم باشد!.. و صاحبان نبوغ

و ذكاوت بي نظيري كه از نزديك آن را تماشا و با كنجكاوي به آن دقت مي كنند هيچ گاه و به هيچ وجه آثار جعل كاري و تصنّع را در آن نبينند!.. و پيوسته با جديت و صميميت و اخلاص مورد استقبال قرار گيرد!.. اين كار ضمن اين كه صد درجه محال است به اين مي ماند كه يك شخصيتي كه در سراسر زندگي با همه احوال، اقوال و حركاتش امانت، ايمان، امنيت، اخلاص، جديت و استقامت را نشان و درس داده و صديقان را پرورده و نماد عالي ترين، تابنده ترين و برترين خصلت ها است، بي امنيت ترين و بي اخلاص ترين و بي عقيده ترين فرد تلقي گردد و بدين طريق يك محال مضاعف، به عنوان يك امر واقع ديده شود كه چنين چيزي چنان يك هذيان كفري است كه شيطان را نيز شرمنده مي سازد.

زيرا اين مسأله وسط ندارد. چون به فرض محال اگر قرآن، كلام الله نباشد، مثل اين كه از عرش به زمين بيفتد، سقوط مي كند و در وسط نمي ماند و در حالي كه مجمع حقايق است، منبع خرافات مي شود. و شخصيتي كه آن فرمان خارق العاده را نشان مي دهد ـ العياذ بالله ـ اگر رسول الله نباشد، لازم مي آيد تا از اعلي عليين به اسفل سافلين سقوط كند و از درجه منبع كمالات بودن به مقام معدن دسايس بيفتد، لذا در وسط نمي ماند. زيرا كسي كه به الله تهمت ببندد و دروغ بگويد به پايين ترين درجه مي افتد.. يك مگس را هميشه به صورت طاووس ديدن و اوصاف بزرگ طاووس را هر وقت در آن مشاهده كردن چقدر محال باشد، اين مسأله هم به همان اندازه محال است. يك ديوانه بي عقل و سرمستِ فطري لازم است كه به چنين چيزي احتمال بدهد.

رابعاً: و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد كه قرآن اين قومندانِ مقدس امت محمدي عليه الصلاة و السلام ـ كه بزرگ ترين و شكوهمند ترين اردوي نوع بني آدم است ـ در حالي كه بالمشاهده با قوانين نيرومند، دستورات اساسي، و اوامر نافذش آن اردوي بسيار بزرگ را به گونه اي تحت انتظام و انظباط گرفته است كه بتواند هر دو جهان را فتح كند، و از لحاظ مادي و معنوي آن اردو را تجهيز نموده و با توجه به درجات عموم آن سربازان، عقل هاي شان را تعليم و قلب هاي شان را تربيه و ارواح شان را تسخير و وجدان هاي شان را تطهير و اعضا و جوارح شان را استعمال و استخدام كرده است؛ ـ العياذ بالله ـ يك چيز ساختگيِ بي قوت، بي قيمت، بي اصل فرض شده

و يك محال صد درجه اي مورد قبول واقع شود و از طرف ديگر شخصيت بزرگواري كه در طول زندگي اش با حركات جدي قوانين حق را به بني آدم درس داده.. و با افعال صميمانه اش دستورات حقيقت را به بشر تعليم داده.. و با سخنان خالص و معقولش اصول استقامت و سعادت را نشان داده و تأسيس نموده است.. و به شهادت تاريخچه زندگي اش از عذاب الهي به شدت ترسيده و بيش از هر كسي ديگر الله متعال را شناخته و شناسانده است.. و بر يك پنجم نوع بشر و نصف كره زمين يكهزار و سيصد و پنجاه سال با كمال شكوه فرماندهي نموده.. جهان را به ولوله در آورده است.. و با شؤونات شهرت شعارش حقّا كه مدار افتخار نوع بشر و حتي كاينات است؛ ـ العياذ بالله ـ لازم مي آيد كه او را در درجه عادي انسانيت، يك شخص خدا ناترس و خدا ناشناس و بي خبر از عظمت او فرض نموده، يك محال صد درجه اي يكدم قبول شود.

زيرا اين مسأله وسط ندارد. چون به فرض محال اگر قرآن كلام الله نباشد و از عرش سقوط كند در وسط نمي ماند بلكه لازم مي آيد تا در زمين، مال يك دروغگو قبول شود كه اين امر، اي شيطان! اگر صد درجه شيطان مضاعف شوي، نمي تواني هيچ عقل سالم را فريب دهي و هيچ قلبي را كه نپوسيده است، قانع سازي.

شيطان برگشت و گفت:

چگونه نمي توانم فريب دهم؟ در حالي كه اكثر انسان ها و از بين آنان هم عاقلان مشهور را به انكار قرآن واداشته ام.

جواب:

اولاً: اگر از مسافت بسيار دور نگريسته شود، بزرگ ترين چيز ممكن است مثل كوچك ترين چيز نمايان شود و گفته شود كه يك ستاره به اندازه يك شمع است.

ثانياً: و نيز اگر با نگاه تبعي و سطحي نگاه شود، امكان دارد يك چيز كاملاً محال، ممكن ديده شود.

زماني يك شخص كهن سال براي ديدن هلال رمضان به طرف آسمان نگاه مي كرد، و در اين هنگام موي سفيدي در جلو چشمانش قرار گرفته بود و او همان موي را ماه تصور كرده اعلان مي كرد و مي گفت: "ماه را ديدم". در حالي كه محال است هلال، همان تار موي سفيد باشد.

اما امكان پذير بودن و ممكن تلقي نمودن اين محال به جهت نگاه قصيدي و بالذّات به ماه است و نيز به دليل ديده شدن آن موي سفيد در درجه دوم و به شكل تبعی و ضمني مي باشد.

ثالثاً: و نيز قبول كردن جداست و انكار كردن جدا. عدم قبول، چيزي نيست جز يك بي پروايي، يك چشم پوشي و يك بي اعتنايي جاهلانه. در اين صورت بسياري از چيزهاي محال مي تواند خود را در آن پنهان كند. عقل او خود را مصروف آنها نمي سازد. اما انكار، عدمِ قبول نيست بلكه قبول عدم است. يك حكم است. عقل او مجبور به حركت است. در چنين حالت شيطاني مثل تو عقل او را از دستش مي گيرد، سپس انكار را به او مي بلعاند. و نيز اي شيطان! تو با دسيسه هاي شيطاني ات همچون غفلت، ضلالت، سفسطه، عناد، مغالطه، مكابره، اغفال، عرف و عادت كه باطل را حق و محال را ممكن نشان مي دهد انكار و كفر را كه محالات زيادي را به بار مي آورد، به آن حيوان هاي انسان نما بلعانيده اي!

رابعاً: و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد قرآني كه بالمشاهده رهبري اصفيا، صديقان و اقطاب را كه همچون ستارگان در آسمان عالم انسانيت مي درخشند برعهده گرفته است.. و بالبداهه و به طور پيوسته حق و حقيقت، صدق و صداقت، امن و امانت را به همه طبقات اهل كمال تعليم مي دهد.. و با حقايق اركان ايمان و دساتير اركان اسلام سعادت هر دو جهان را تأمين مي كند.. و به شهادت اين اجراءاتش لازم است كه بالضروره حق و حقيقت، صاف و خالص، و به غايت درست و جدّي باشد اما ـ حاشا ثم حاشا ـ متّصف ساختن آن به ضدِ اوصاف، تأثيرات و انوارش و نگريستن به آن به ديد مجموعه اي از تصنّع و افتراهاي يك جعل كار، ضمن اين كه يك هذيان كفري است و حتي سوفسطائيان و شيطان ها را نيز به شرم مي آورد و مي لرزاند؛ شخصيت بزرگواري را كه به گواهي دين و شريعتي كه اظهار نموده، و به دلالت تقواي فوق العاده و عبوديت خالص و صافي كه بالاتفاق در طول زندگي اش نشان داده، و به اقتضاي اخلاق حسنه اي كه به اتفاق همه در او ديده شده است، و به تصديق همة اهل حقيقت و اصحاب كمالاتي كه پرورده است، او معتقدترين، متين ترين و امين ترين و صادق ترين شخصيت مي باشد. حال ـ حاشا ثم حاشا، صد هزار بار حاشا ـ فرض كردن ايشان در وضعيتي

يك شخص بي عقيده، بي امنيت و خدا ناترس، مستلزم آن است كه انسان زشت ترين و منفورترين صورت محالات و ظالم ترين و ظلماني ترين طرز ضلالت را مرتكب شود.

الحاصل: چنانكه در هژدهمين اشاره مكتوب نوزدهم گفته شد: آن طور كه طبقه عوام الناسي كه بيشتر به گوش هايش باور دارد در فهم اعجاز قرآن گفته است: "وقتي قرآن به همه كتاب هايي كه من شنيده ام و در دنيا وجود دارد مقايسه شود به هيچ يك از آن ها شباهت ندارد و در درجه آن ها نيست" از اين رو يا قرآن ما تحت همه آن ها است و يا ما فوق همه آن ها درجه اي دارد. ما گزينه اول كه ما تحت همه باشد ضمن اين كه محال است هيچ يك از دشمنان و حتي شيطان هم نمي تواند چنين سخني بگويد و آن را قبول كند. پس قرآن مافوق همه كتاب هاست و به همين خاطر معجزه است. عيناً بدين سان ماهم با يك حجّت بسيار قطعي كه در علم اصول و فن منطق از آن به "سبر و تقسيم" تعبير مي شود، مي گوييم:

اي شيطان و اي شاگردان شيطان! قرآن يا كلام الله است كه از عرش اعظم و از اسم اعظم آمده است و يا ـ حاشا ثم حاشا و صد هزار بار حاشا ـ ساخته و پرداخته يك بشر جعل كار فاقد عقيده در زمين است كه از الله نمي ترسد و الله را نمي شناسد و اين هم اي شيطان چيزي است كه تو نمي توانستي در برابر دلايل قبلي چنين ادعايي بكني و چنين سخني بگويي و گفته نمي تواني و نخواهي توانست. پس بالضروره و بالمشاهده قرآن كلام خالق كاينات است. چون وسط ندارد و محال است و شده نمي تواند؛ به نحوي كه اين مطلب را به صورت قطعي به اثبات رسانديم و تو هم ديدي و شنيدي.

و نيز محمد عليه الصلاة و السلام يا رسول الله است و اكمل همه رسولان و افضل مخلوقات است و يا اين كه ـ حاشا صد هزار بار حاشا ـ اگر فرض شود كه او به خاطر افترا بستنش به الله و عدم آشنايي اش با الله و نداشتن ايمان به عذاب الهي، يك بشر بي عقيده بوده و در اسفل سافلين سقوط كرده است (٭):- با استناد به قرآن حكيم كه براي ابطال كفريات كافران و تعبيرات غليظ آن ها (تعبيرات سختي) ذكر مي كند، من هم براي نشان دادن محال بودن و زشتي فكر كفريِ اهل ضلالت، مجبور شدم اين تعبيرات را به صورت فرض محال با ترس و لرز استعمال كنم. كه اين هم اي ابليس چيزي است كه نه تو مي تواني آن را بگويي و نه هم فيلسوفان اروپايي و منافقان آسيايي كه تو بر آنان اعتماد داري.. هيچ كدام تان نتوانسته ايد اين را بگوييد و نخواهيد توانست. و در گذشته

هم نگفته ايد و گفته نخواهيد توانست. چون در دنيا كسي وجود ندارد كه اين بخش را بشنود و قبول كند. به همين خاطر مفسدترين فيلسوفاني كه تو بر آن ها اعتماد داري و نيز بي وجدان ترين منافقان آسيا نيز مي گويند: "محمد عربي (ص) بسيار عاقل و بسيار خوش اخلاق بود."

مادام اين مسأله منحصر به دو گزينه است و مادام گزينه دوم محال است و هيچ كسي نمي تواند از آن دفاع كند و مادام با دلايل قطعي ثابت كرديم كه وسط ندارد، البته و بالضروره به رغم تو و به رغم حزب الشيطانبالبداهه و بحق اليقين، محمد عربي عليه الصلاة و السلام رسول الله است و اكمل همه رسولان و افضل همه مخلوقات مي باشد.

عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بِعَدَدِ المَلَكِ وَ الإِنسِ وَ الجَانِّ

دومين اعتراض كوچك شيطان

حين تلاوت سوره: قٓ وَ الْقُرْاٰنِ الْمَج۪يدِ هنگام خواندن اين آيات:

مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلَّا لَدَيْهِ رَق۪يبٌ عَت۪يدٌ ٭ وَجَٓاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذٰلِكَ مَا كُنْتَ مِنْهُ تَح۪يدُ ٭ وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ ذٰلِكَ يَوْمُ الْوَع۪يدِ ٭ وَ جَٓاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَٓائِقٌ وَ شَه۪يدٌ ٭ لَقَدْ كُنْتَ ف۪ى غَفْلَةٍ مِنْ هٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَٓاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَد۪يدٌ ٭ وَ قَالَ قَر۪ينُهُ هٰذَا مَا لَدَىَّ عَت۪يدٌ ٭ اَلْقِيَا ف۪ى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَن۪يدٍ

(ق: ١٨-٢٤)

شيطان گفت: "شما مهم ترين فصاحت قرآن را در سلاست و وضوح آن مي يابيد حال آن كه در اين آيه از كجا به كجا مي پرد. از سكرات تا به قيامت مي پرد. از دميدن به صور به پايان حساب و كتاب منتقل مي شود. و از آنجا قضيه انداختن به جهنم را تذكر مي دهد. در اين پرش هاي عجيب كدام سلاست باقي مي ماند. در اكثر جاهاي قرآن اين چنين مسايل دور از يكديگر گردآوري مي شود. با چنين وضعيت نامناسبش، سلاست و فصاحت در كجا باقي مي ماند؟

الجواب: اساس اعجاز قرآن معجزالبيان، بعد از بلاغت يكي از مهم ترين آن ايجاز است. ايجاز، يكي از متين ترين و مهم ترين اساسِ اعجاز قرآن است. در قرآن حكيم اين نوع ايجاز معجزانه آن قدر زياد و آن قدر زيبا است كه اهل تدقيق در برابر آن در حيرت اند. به طورمثال:

وَ ق۪يلَ يَٓا اَرْضُ ابْلَع۪ى مَٓاءَكِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى وَغ۪يضَ الْمَٓاءُ وَقُضِىَ الْاَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَق۪يلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِم۪ينَ

(هود: ٤٤)

با چند جمله كوتاه حادثه بزرگ طوفان را با نتايجش با چنان ايجاز و معجزه گرانه بيان مي كند كه بسياري از اهل بلاغت را در برابر بلاغتش به سجده واداشته است.

و نيز به طور مثال:

كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰيهَا ٭ اِذِ انْبَعَثَ اَشْقٰيهَا ٭ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّٰهِ نَاقَةَ اللّٰهِ وَسُقْيٰيهَا ٭ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا ٭ فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّٰيهَا ٭ وَلَا يَخَافُ عُقْبٰيهَا

(الشمس: ١١-١٥)

بدين طريق قرآن كريم حادثات عجيب و مهم قوم ثمود را با نتايج و سوء عاقبت شان با چند جمله كوتاه اينچنيني با ايجازي اعجاز آميز با سلاست و وضوح، به شيوه اي كه فهم را اخلال ننمايد، بيان مي كند.

و نيز به طور مثال:

وَذَا النُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادٰى فِى الظُّلُمَاتِ اَنْ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اَنْتَ سُبْحَانَكَ اِنّ۪ى كُنْتُ مِنَ الظَّالِم۪ينَ

(الأنبياء: ٨٧)

از جمله: اَنْ لَنْ نَقْدِرَعَلَيْهِ تا جمله: فَنَادٰى فِى الظُّلُمَاتِ جملات زيادي درج است. و اين جملات ذكر ناشده هم فهم را اخلال نمي كند و به سلاستش ضرر نمي رساند. در قصه حضرت يونس عليه السلام اساس هاي مهم را ذكر مي كند، متباقي را به عقل حواله مي كند.

و نيز در سوره يوسف: در وسط كلمه اَرْسِلُونِ و يُوسُفُ اَيُّهَا الصِّدّ۪يقُ هفت، هشت جمله با ايجاز طي شده است و فهم را اخلال نمي كند و به سلاستش ضرر نمي دهد. اين نوع ايجاز هاي معجزانه در قرآن بسيار زياد است. و نيز بسيار زيبا است.

اما آيات سوره "ق" ايجاز موجود در آن بسيار عجيب و معجزانه است. چون روي استقبال و آيندة بسيار خطرناك و طولاني كافر كه يك روز آ ن پنجاه هزار سال است انگشت مي گذارد و حادثات دردناك و مهمي را كه در انقلاب هاي و حشتناك آن آينده بر سر كافر مي آيد تذكر مي دهد. و همچون برق، افكار را بر فراز آن ها گردش مي دهد. و آن زمان بسيار دور و دراز را مثل يك صفحه حاضر در معرض ديد قرار مي دهد. حوادث ذكر ناشده را به خيال حواله نموده، با يك سلاست عالي بيان مي كند.

وَاِذَا قُرِئَ الْقُرْاٰنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَاَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

(الأعراف: ٢٠٤)

پس اي شيطان! اينك كدام سخن ديگري به گفتن داري بگو!

شيطان مي گويد:

نمي توانم با اين ها مخالفت كنم و از خود دفاع نمايم. اما احمق هاي زيادي هستند كه به من گوش فرا مي دهند. و شيطان هاي زيادي در صورت انسان هستند كه مرا كمك مي كنند. و فرعون هاي زيادي از فيلسوفان هستند كه مسايلي را كه انانيت و غرورشان را برانگيزد از من درس مي گيرند و مانع نشر اين نوع سخنان تو مي شوند. به همين خاطر نمي توانم سلاحم را تسليم تو كنم.

٭٭٭

گفتار شانزدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ٭ فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

(يس:٨٢-٨٣)

اين گفتار با نشان دادن چهار پرتو از نور اين آيه كريمه نوشته شده است تا به نفس نابينايم بصيرت بخشد، و تاريكی ها را از پيرامونش بزدايد، و مايه اطمينان و آرامش آن گردد.

پرتو نخست

اي نفس نادان! مي گويي: احديت ذات الهي با كليت افعالش .. و وحدت ذاتي اش با عموميّت ربوبيتِ بدون ياورش .. و فرديّت او با تصرفات عام شمول بدون شريكش.. و حضورش در هرمكان با وجود پاك بودنش از مكان .. و نزديك بودنش به هر چيز با وصف بلند مرتبگی بي نهايتش .. و يگانگي اش به رغم اين كه هر چيز را در قبضة خود دارد، همه از جمله حقايق قرآني است .. آنگاه مي گويي: قرآن، حكيم است، و حكيم آنچه را كه عقل قبول نداشته باشد بر وی تحميل نمي كند. اما عقل ظاهراً در بين اين امور منافات مي بيند؛ لذا خواستار توضيحي هستم كه عقل را به تسليم وادارد.

جواب: وقتي چنين است و جهت رسيدن به اطمينان اين تقاضا را داري، ما نيز با استناد به فيوضات قرآن كريم مي گوييم:

اسم "نور" که یکی از اسمای حسنی است، بسياري از مشكلات ما را حل كرد، به خواست خدا اين يكي را هم حل خواهد کرد!

با برگزيدن راه تمثيلي كه عقل با آن آشنايي دارد و بر قلب روشن است، ما نیز همچون امام رباني، احمد فاروقي سرهندي، مي گوييم:

نـه شبـم نه شـب پـرسـتم مـن غلام شمسم از شمس مي گويم خبر

از آنجایی که ارائهٔ‌ مثال، درخشان ترين آيينة اعجاز قرآن است، ما نيز از لابه لای مثالي به اين راز خواهيم نگريست:

يك شخص مي تواند توسط آيينه هاي گوناگون، صفت كليت كسب كند و آنگاه درعين حالي كه يك جزیي حقيقي است، به منزلة كلّي ای در مي آيد كه مالك شؤونات عمومي است؛ مثلاً : خورشيد يك جزیي مشخص است، اما به وسيلة اشيای شفاف به مثابه كلّی ای قرار مي گيرد كه سطح زمين را با تصاوير و انعكاساتش پر مي سازد و حتي جلوه هايش به تعداد قطرات و ذرات تابنده مي رسد.

هر يك حرارت و نور خورشيد و هفت رنگ موجود در نور آن، هر آنچه را که در مقابل اش قرار داشته باشد، احاطه مي كند و كاملاً به دور آن مي پيچد و همزمان هرچيز شفاف نيز افزون بر صورت خورشيد، حرارت و نور و هفت رنگ آن را نیز در مردمك چشمش نگه مي دارد و قلب صافش را تخت آن قرار مي دهد.

يعني آن گونه كه خورشيد از لحاظ واحديتش هر چيزي را كه در مقابل اش قرار بگيرد احاطه مي كند، از جهت احديّتش نيز با نوعي جلوه ذاتي در هر چيز يافت مي شود، ضمن اينكه بسياري از اوصافش را نیز با خود دارد.

اكنون كه از تمثيل به بحث تمثّل وارد شدیم، از انواع بسيار زياد تمثّل به سه نوع آن اشاره اي خواهيم داشت تا محور مسأله مورد بحث مان باشد:

اولي: عكس و تصاوير اشيای مادي درشت و ستبر است؛ اين تصاوير غير از خود اشیا است، عين آن نيست و مرده و بي جان است که غير از هويت ظاهري هيچ نوع خاصیت دیگری ندارد.

مثلاً: اگر سعيد به انبار آيينه ها وارد شود، خواهد دید که يك سعيد هزاران سعيد خواهد شد، اما فقط او زنده هست، بقيه مرده اند و خواص زندگي در آن ها وجود ندارد.

دومي: تصاوير انعكاس يافتة اشيای نوراني مادي است، اين تصوير عين نيست و در عين حال غير آن هم نيست، چون ماهيت اصل را ندارد، اما داراي بسياري از خواص آن مي باشد، لذا عكس هم مثل اصل، زنده به شمار مي آيد.

مثلاً: وقتي خورشيد شعاعش را به زمين مي فرستد، تصویرش را در هرآيينه نشان مي دهد که در هريك از آن تصاویر خواص خورشيد يعني نور و هفت رنگ آن وجود

دارد؛ فرضاً اگر خورشيد شعور مي داشت و حرارتش عين قدرت، نورش عين علم و هفت رنگش هفت صفت آن مي شد، آنگاه يكّه و تنها در يك لحظه در هريك از آيينه ها حضور مي يافت و از هر یک از آنها مي توانست براي خود به عنوان نوعي تخت و نوعي تلفن استفاده كند، هيچ چيز مانع چيز ديگر نمي شد و مي توانست به وسيله آيينة ما با هريكي از ما ديدار كند و با وصف دوری ما از او، او از خود ما هم به ما نزديكتر مي بود.

سومي: تصویر ارواح نوراني است؛ اين تصویر هم زنده است و هم در نفس زمان، اصل و عين است؛ اما از آنجایی که ظهور آن به نسبت توانمندي آيينه است، آيينه گنجايش ماهيت اصلي آن روح را به تمام معني ندارد؛ مثلاً: درست زماني كه حضرت جبرئيل عليه السلام به صورت دحية كلبي در مجلس پيامبر اکرم (ص) حضور دارد، با بال هاي مهيبش در آستان الهي در برابر عرش اعظم سر به سجده مي نهد و هم زمان در اماكن بي شماري نیز حضور مي يابد و به تبليغ اوامر الهي مي پردازد و كاري مانع كار ديگرش نمي شود.

از اینجا در می یابیم که چگونه حضرت پيغمبر (ص) در دنيا درود و صلوات همة امتش را در يك لحظه مي شنود، چون ماهيتش نور و هويتش نوراني است؛ و پی می بریم که در قيامت با تمام اصفيا و برگزيدگان در آنِ واحد و بدون ممانعت يكي با ديگري ديدار مي كند ، حتي گفته مي شود که آن عده از اوليای موسوم به "ابدال" كه نورانيت بيشتري كسب نموده اند، در يك لحظه در چندين محل ديده مي شوند و شخص واحدی همزمان كارهاي زيادي انجام مي دهد؛ زيرا همانطور كه اشيایي چون شيشه و آب مي توانند آيينه هاي اجسام مادي باشند، هوا و اثير و بعضي از موجودات عالم مثال نيز به منزلة آيينه هاي روحانيات اند و براي سير و سياحت شان بسان مرکب تيز پایی هستند كه سرعت برق و خيال را دارد، به گونه ای كه آن روحانيات با سرعت خيال در اين آيينه هاي نظيف و منازل لطيف گشت و گذار مي كنند و در يك آن به هزاران جا وارد مي شوند.

وقتي مخلوقات عاجز و مسخّري چون خورشيد و مصنوعات نيمه نوراني مقيد به ماده - مثل اشيای روحاني- مي توانند به سِرّ نورانيت در آن واحد در چندين محل حضور يابند و با آنكه يك جزیي مقيدند، حكم كلّي مطلق را به خود مي گيرند، و با يك

اختيار جزیي در يك لحظه چندين كار انجام دهند، پس چگونه خواهد بود ذاتي كه از ماده، مجرد و مبرّا است و از تحديد قيد و ظلمتِ كثافت، منزّه است و همه اين انوار و نورانيات، ساية انبوهی از انوار قدسیهٔ‌ اسمای اوست و همة هستي و حيات و عالم ارواح و عالم مثال آيينة نيمه شفاف جمال اویند؟ ذاتي كه صفاتش محيط و شؤوناتش كلي است؟ چه چيزي مي تواند از توجه احديت موجود در تجلي صفات و جلوة افعال چنين ذات اقدسي پنهان بماند؟ حال آنکه او با ارادة كلّي و قدرت مطلق و علم محيطش تجلي مي كند ، پس چه چيزي مي تواند بر او سنگيني كند؟ كدام فرد مي تواند از او دور بماند و كدام شخصيت مي تواند بدون كسب كليت، خود را به او نزديك سازد؟

آري! همچنان که خورشيد به وسيلة نور نامقيد و تصویر غير مادي اش، از آدمك چشم به تو نزديك تر است و تو به دليل مقيد بودنت، از خورشيد خيلي دور هستي، پس براي نزديك شدن به آن، رهایي از بسياري قيود و پيمودن بسياري از مراتب كلي، ضروري است؛ يعني بايد به بزرگي كرة زمين، بزرگ و به بلندي ماه، بلند شوي، آن وقت مي تواني تاحدي به جايگاه اصلي خورشيد نزديك شوي و بدون حجاب با او ديدار كني.

بدين سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى جليل ذوالجمال و جميل ذوالكمال نیز به تو بسيار نزديك است و تو از او بسيار دور هستي؛ پس اگر در قلبت قوت و در عقلت بلندمرتبگی داری، بكوش تا نكات وارده در تمثيل را با حقيقت تطبيق دهي!

پرتو دوم

اي نفس غافل من! مي گويي: آياتي چون

اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

(يس:٨٢) و آيه

اِنْ كَانَتْ اِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَاِذَاهُمْ جَم۪يعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ

(يس:٥٣)

نشان مي دهد كه، اشیا صرفاً با يك امر و به صورت آني به وجود مي آيند، اما آيات صُنْعَ اللّٰهِ الَّذ۪ٓى اَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ (النمل:٨٨) و اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ (السجدة:٧) بيان مي دارند كه، اشیا به صورت تدريجي و با قدرت بزرگی که توأم با علم است و صنعت دقيقی که توأم با حكمت تدريجي است، به وجود مي آيند. اين دو امر چگونه با يكديگر سازگار است؟

در جواب با استناد به فيض قرآن مي گوييم:

اولاً: منافاتي وجود ندارد. بعضي از موجودات با روش ذكر شده در آيات نخست آفريده مي شوند، مثل آفرينش در ابتدا؛ و برخي با روش ذكرشده در آيات بعدي آفريده مي شوند، مثل اعادة مثل.

ثانياً: سهولت، سرعت، كثرت و وسعتي كه در لابه لاي نهايت انتظام، آخرين حد استحكام و حسن صنعت و كمال خلقت مشهود است، قاطعانه به وجود حقايق اين دو نوع آيات شهادت مي دهند؛ لذا لازم نسيت در مورد تحقق اين امور در خارج بحثي صورت گيرد، فقط مي توان پرسید: راز و حكمت اين دو نوع آفرينش در چيست؟

از اين رو با يك قياس تمثيلي به اين حكمت اشاره مي كنيم:

هنرمند ماهري- مثلاً يك خياط- با زحمت زياد و كوشش فراوان، چيز بسيار زيبایي مي سازد و آن را نمونه و مدل قرار مي دهد. پس از آماده كردن اين الگو، مي تواند ساير نمونه هاي آن را بدون زحمت و كوشش با سرعت تمام توليد کند؛ حتي بعضاً سهولت كار به درجه اي مي رسد و چنان و انمود مي شود كه گويا او صرفاً دستور صادر مي كند و كار به سرعت انجام مي گيرد! زيرا چنان نظم و مهارت دقيقی كسب كرده است كه اتوماتيك وار به محض صدور فرمانش كار تكميل مي شود.

همچنان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع حكيم و نقاش عليم، کاخ هستي را با تمام محتوياتش به صورت بديعي آفريد و سپس به هر چیز آن - جزء باشد و یا کل، جزیی باشد و یا کلی- با یک نظام قدَری، مقدار معيني بخشيده است كه حكم مدل آن چيز را دارد.

اگر در کارهای اين نقاش ازلي دقت کنی، خواهی دید که او هر عصر را يك مدل قرار داده و با معجزات قدرتش، عالمي تازه و مزين برآن مي پوشاند و هر سال را يك مقياس قرار داده و با رحمت خارق العاده اش کائنات جديدی را که مناسب قد و قامت آن سال است، مي بافد و هر روز را سطري قرار داده و موجودات تازه و جدیدی را که با دقایق حکمتش آراسته است در آن مي نويسد. و نيز آن گونه كه اين قادر مطلق، هر عصر، هرسال و هر روز را يك الگو و مدل ساخت، سطح زمين و حتي هر كوه و بيابان، هر باغ و بستان و هر درخت و ميوة آن را يك الگو قرار داده است؛ و هر از چندگاه

کائنات جديدي روي زمين خلق و دنياي جديدي ايجاد مي كند ؛ عالمي را بر مي دارد و عالم منظم جديدي مي آورد و بدین طریق، معجزات جديد قدرت و تازه ترین هداياي رحمتش را در هر فصل و در هر باغ و بستان نشان مي دهد و كتاب حكمت نماي جديدي مي نويسد و آشپزخانة جديد رحمتش را تأسيس مي كند و لباس هنرمندانة جديدي برهستي مي پوشاند. و در هر بهار چادر ابريشمين تازه اي بر قامت هر درخت مي اندازد و با تزیينات جديدی که همچون مرواريد است، مي آرايد و دستانش را از هداياي تابناك رحمت، پر مي كند.

پس ذاتي كه اين كارها را با حُسن صنعت و كمال انتظام انجام داده و اين همه عالم سيّار را که به ريسمان زمان بسته است، به صورت پی در پی و با نهايت حكمت و عنايت و كمال قدرت و صنعت تغيير مي دهد، بدون ترديد قدرت و حكمت بي پايانی دارد و بينا و داناي مطلق است و كارش هرگز تصادفي نيست؛ اين ذات ذوالجلال است كه مي فرمايد:

اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

(يس:٨٢) و

وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ

(النحل:٧٧) او از يك سو كمال قدرتش را اعلان کرده و از سوي ديگر بيان مي دارد كه بر پا کردن حشر و قيامت در برابر قدرتش بسيار آسان و بدون كلفت است و همة اشیا كاملاً در تسخير و كنترل اوامر او هستند و بدون مداخلة مستقيم، اشیا را می آفریند و براي بيان سهولت مطلق موجود در آفرينش اشیا قرآن معجز البيان چنین تعبير کرده است كه او صرفاً با دستورش هر چيز را انجام مي دهد.

گزيدة سخن

برخي از آيات كريمه، آخرين درجه حُسن صنعت و بالاترين حدّ حكمت را در آفرينش اشیا به ویژه در بدو خلقت، اعلان مي دارد. و بعضي ديگر، آخرين درجة سهولت و سرعت و بالاترين حد انقياد و فقدان مشكل را در ايجاد اشیا و به ویژه دراز سرگيري و تكرار ايجاد، بيان مي كنند.

پرتو سوم

اي نفس وسوسه گر! اي آن كه از حد خود پا فراتر نهاده اي! مي گويي: آیة

مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا

(هود:٥٦)

و آيه بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (يس:٨٣)

وآيه وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ (ق:١٦)

آخرين درجة قرب الهي را نشان مي دهند، اما آيات ديگري چون وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (يس:٨٣) و

تَعْرُجُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ اِلَيْهِ ف۪ى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْس۪ينَ اَلْفَ سَنَةٍ

(المعارج:٤) و آنچه در حديث مبني بر "قرار داشتن پروردگار در پشت هفتاد هزار حجاب" آمده است، و حقايقي چون معراج، بیانگر دوري بيش از حد ما از خداوند هستند.

براي آسان شدن درك اين راز پيچيده خواستار توضيح هستم.

جواب: پس بشنو!

اولاً: ما در پايان پرتو اول گفته بوديم که خورشيد با نور نامقيد و با انعكاس غير مادي اش از مردمك چشم به تو نزديك تر است؛ مردمكي كه پنجرة روحت و آيينة خورشيد به شمار مي رود؛ اما تو به دليل مقيد و وابسته بودنت به ماده، از خورشيد بسيار دور هستي و فقط مي تواني با بعضي از تصاوير و سايه هاي آن در تماس باشي و با نوعي از جلوه ها و تابشهاي جزیي آن رو به رو شوي و فقط مي تواني به رنگ هاي آن كه حكم صفاتش را دارند و به بخشي از پرتو و تابش آن كه در حكم بخشي از نام هاي اويند، نزديك شوي.

اگر می خواهی به جايگاه اصلي خورشيد نزديك شوي و مستقيماً با آن ديدار كني، بايد از بسياري قيود، رها شوی و از خیلی از مراتب كلي بگذري. و هرگاه از نظر معنوی- از لحاظ تجرد - به اندازه كره زمين بزرگ شدي و روحت چون هوا انبساط يافت و همچون ماه ارتفاع پيدا كرد و با بدر (ماه چهارده) رو به رو گشتي، آن وقت مي تواني ادعاي نوعي نزديكيِ بدون پرده و حجاب کنی!

بدين سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى آن جليل پركمال و جميل بي مثال، آن واجب الوجود و ايجاد كنندة كل موجود، آن نور سرمدي و سلطان ازل و ابد، از تو به تو نزديك تر است و تو از او بي نهايت دور هستي.

اگر توان استنباط داري، پس به نكته هاي تمثيل، جامة عمل بپوشان!

ثانياً: وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى از بين اسمای بسيار زياد يك پادشاه، اسم فرمانده - مثلاً - در بسياري از دواير و نهادهاي دولتش جلوه مي كند ؛ یعنی از دايرة فرماندهي كل قوا گرفته تا دايرة مشاور و معاون و حتی ستوان و سرجوخه، در تمام دايره هاي بزرگ و كوچك و كلي و جزیي، ظهور و تجلي دارد.

اكنون يك سرباز در حين انجام وظيفه اش، سردستة خود را به عنوان مرجع مي شناسد، چون او سهم اندكي (جزیی) از فرماندهي دارد. و با فرمانده بزرگش از طریق همین جلوة ناچيز اسمش تماس مي گيرد و ارتباط مي يابد؛ اما اگر اين سرباز بخواهد با شخص فرمانده بزرگ با اسم اصلي اش تماس بگيرد و با همين عنوان با او ديدار کند، بايد تمام مراحل را از سرجوخه گرفته تا فرمانده كل، طي كند.

يعني پادشاه با اسم و حكم و قانون و علم و تلفن و تدبيرش به آن سرباز نزديك است و اگر آن پادشاه از جمله اوليای نورانی و ابدال باشد، شخصاً در كنار او حضور خواهد داشت؛ زیرا در آن حالت هيچ چيز مانع او نمی شود و حايل قرار نمی گيرد، حال آنكه سرباز از او بسيار دور است و هزاران حايل و حجاب بين او و بين پادشاه وجود دارد؛ اما بعضاً پادشاه يكي از سربازانش را مورد مرحمت ویژه قرار مي دهد و برخلاف عادت، به حضورش فرا مي خواند و مورد لطف و نوازش قرار مي دهد.

وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى بدين طريق، ذات ذوالجلالي كه مالك امر كُنْ فَيَكُونُ (يس: ٨٢) است و خورشيدها و ستارگان همچون سربازان گوش به فرمان اش هستند، به هرچيز از خود آن چيز نزديك تر است، اما اشیا از او بسيار دورند. اگر كسي تصميم بگيرد بدون حجاب به درگاه كبريایي اش داخل شود، اين كار مستلزم عبور از هفتاد هزار حجاب نوراني و ظلماني، يعني مادي و اكواني، اسمایي و صفاتي و سپس صعود به هزاران درجات تجلّي خصوصي و كلّي هر اسم و گذشتن از طبقات بسيار والاي صفاتش

و عروج به عرش اعظمش است كه مظهر اسم اعظم اوست و اگر جذب و لطف الهي نباشد، لازمة اين كار هزاران سال سعي و تلاش و سلوک خواهد بود.

به عنوان مثال: اگر بخواهي با اسم "خالق" خود را به او نزديك سازي، نخست از اين لحاظ كه او خالق توست، سپس از اين حيث كه او خالق همة انسان ها است، سپس با اين عنوان كه او خالق همة زنده جان هاست، سپس به اسم خالق تمام موجودات، بايد با او رابطه برقرار كني؛ ورنه در سايه خواهي ماند و فقط يك جلوة جزیي به دست خواهي آورد.

يادآوري: پادشاه نام برده شده در مثال، به دليل عجز و ناتواني اش در مراتب اسم فرماندهي، واسطه ها و همكاراني چون مشاور و معاون برای خود گرفته است، اما قادر مطلقي كه بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (يس: ٨٣) است نيازي به واسطه ندارد. واسطه ها صرفاً ظاهري و پردة عزت و عظمت هستند و با عبوديت و حيرت و عجز و نيازشان به سلطنت ربوبيتش فرا مي خوانند، تماشاكننده هستند نه معين؛ و هرگز نمي توانند شريك سلطنت ربوبيت او باشند.

پرتو چهارم

اي نفس تنبل من!

حقيقت نماز براي مؤمن نوعي معراج به شمار مي رود و به پذیرفته شدن سرباز معمولی به دربار پادشاه به محض لطف او می ماند چنانكه در مثال گذشته ذكر شد تو نيز به محض لطف و رحمت آن جليل ذوالجمال و معبود ذوالجلال شرف پذيرش و قبول به درگاهش را مي يابي و زمانی که"الله اكبر" می گویی از نظر معنوی یا خیالی و يا با نيت خود هر دو جهان را در می نوردی و با در آمدن از قيدهاي مادي ات، به مرتبة كلي عبوديت و يا سايه اي از آن و يا به يكي از صورت هايش صعود کرده و به نوعي از حضور قلبي مشرف مي گردي و با خطاب اِيَّاكَ نَعْبُدُ (هركس به اندازة قابليتش) بهرة بزرگي به دست مي آوري.

حقا كه گفتن"الله اكبر، الله اكبر" و تكرار آن در حركات و اعمال نماز، اشاره اي است به پيمودن مراتب و عروج به ترقيات معنوي و صعود از دايره هاي جزیي به دواير كلي. و عنوان مجملي است براي كمالات كبريایی اش كه خارج از درك و شناخت

ماست! گويا هر"الله اكبر" اشاره اي است به پيمودن يكي از پله هاي معراج. بنابراين، رسیدن به يك سايه و يا پرتوي از اين حقيقت نماز، چه به صورت معنوی و یا نیتی و تصوری و یا خیالی، نعمتي است بس بزرگ و سعادتي است بس عظیم. به همين خاطر در مراسم حج به كثرت"الله اكبر" گفته مي شود، زيرا حج شريف با الاصاله در حق هر حاجي عبادتي است در يك مرتبة كلي.

همان گونه كه در روزهاي خاصي چون عيد، يك سرباز عادی نيز مثل يك فرمانده به حضور پادشاه مي رود و مورد لطف و نوازش او قرار مي گيرد، يك حاجي نيز هر چند از عوام باشد مانند ولي ای كه مراحل را پيموده است، با عنوان ربّ عظيمِ تمامي اقطار زمين متوجه پروردگار خود بوده و به عبوديت كلي مشرف شده است.

بدون شک مراتب كلي ربوبيت که با كليد حج گشوده شده است و آفاق عظمت الوهيت که با دوربين حج مشاهده شده است و دواير عبوديتي كه با برپاداشتن مناسك حج آهسته آهسته در قلب و خيال حاجي توسعه مي يابد و شوق و حرارت و حيرت و هيبت در برابر پروردگار -كه از مراتب كبريایي و افق تجليات به او دست داده است- فقط با گفتن"الله اكبر، الله اكبر" تسكين مي يابد و فقط به وسيلة آن مي توان مراتب كشف شدة مشهود و يا متصور را اعلان نمود.

اين نوع معانيِ علوي و كلي، با درجات مختلف شان در حج وجود دارند و بعد از حج، در نمازهاي عيد، استسقاء، نماز كسوف، خسوف و نماز جماعت يافت مي شوند. اهميت شعائر اسلامي - حتي از قبيل سنت هم که باشد- از همين جا آشكار است.

سُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ خَزَائِنَهُ بَيْنَ الْكَافِ وَالنُّونِ

فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

(يس:٨٣)

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ

وَصَلِّ وَ سَلِّمْ عَلٰى رَسُولِكَ الْاَكْرَمِ مَظْهَرِ اِسْمِكَ الْاَعْظَمِ وَ عَلٰٓى اٰلِه۪ وَ اَصْحَابِه۪ وَ اِخْوَانِه۪ وَ اَتْبَاعِه۪ اٰم۪ينَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِم۪ينَ

وَصَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى رَسُولِكَ الْأكْرَمِ، مَظْهَرِ اسْمِكَ الْأعْظَمِ، وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ وَإخْوَانِهِ وَأتْبَاعِهِ آمِينَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

پيوستي كوتاه

پروردگار قدير و عليم و آفريدگار حكيم، قدرت و حكمت و عدم مداخلة تصادف را در هيچ يك از كارهايش، به وسیلة نظم و هماهنگی نشان مي دهد؛ همان نظم و هماهنگی ای که عادات خداوند که به صورت قوانین کونی است آن را نشان می دهند. همچنین با قوانين شاذ و نادر و با خوارق عادات و با تغييرات ظاهري و با اختلاف علايم و نشانه ها و با تغييردادن زمان نزول و ظهور، مشيت و اراده و فاعل مختار بودن و عدم وابستگي اختيارش را به هر نوع قيد و بندي اظهار کرده، با دريدن پردة همساني و يكنواختي اعلان مي دارد كه هر چيز، در هر آن، در هركار و در هر چيزش محتاج او و تسليم ربوبيت اوست و بدين طريق، غفلت را مي زدايد و نگاه انس و جن را از اسباب، به مسبّب الااسباب معطوف می دارد و بيانات قرآن كريم متوجه همين اساس است.

مثلاً: در اكثر مناطق درختانی هستند که يكسال ميوه مي دهند؛ يعني از خزانة رحمت به دست آن ها داده مي شود، آن ها هم به نوبت خود به ما تقديم مي دارند، اما سال ديگر خود شان ميوه را تحویل مي گيرند، ولي با فراهم بودن اسباب ظاهري، ميوه نمي دهند.

و به عنوان مثال: وقت باريدن باران - برخلاف ديگر امور ضروري- چنان متحول و متغير است كه جزء مغيبات پنجگانه به شمار مي رود، زيرا در هستي مهم ترين جايگاه را حيات و رحمت احراز کرده است و باران هم منشأ حيات و رحمت خالص است؛ پس اين آبِ رحمت و ماية زندگي تحت قانون يكنواختي كه غفلت انگيز و حجاب است، داخل نمي شود؛ بلكه ذات ذوالجلالي كه منعم، محيي، رحمان و رحيم است، مستقيماً و بدون پرده آن را در اختیار خود قرار می دهد تا درهاي دعا و شكر را براي هميشه باز بگذارد.

یا مثلاً: دادن رزق و سيماي مشخص به هر انسان، يك اثر احسانِ خاص الهي است و از جايي كه انتظار ندارد(من حيث لايحتسب) به او ارزاني مي دارد، اين خود به بهترين وجه مشيت الهي و اختيار رباني را نشان مي دهد.

ساير شؤونات الهي از قبيل: كنترل باد و هوا و تسخير ابرها را با آنچه كه گفته شد، مقايسه كن!

گفتار هفدهم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْاَرْضِ ز۪ينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ اَيُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلًا ٭ وَاِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَع۪يدًا جُرُزًا

(الكهف:٧-٨)

وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ

(الأنعام:٣٢)

محتوای این گفتار از دو مقام والا و یک ضمیمه تابان فراهم شده است:

خالق رحیم، رزّاق کریم و صانع حکیم، این دنیا را برای عالم ارواح و روحانیات به صورت یک شهرآيين و عید با شکوه قرار داده و با نقشه های شگفت انگیز همة نام هایش آن را مزین ساخته و به هر روح کوچک و بزرگ و بلند مرتبه و پایین مرتبه، جسدی مناسب پوشانده و با حواس و مشاعر و دیگر تجهیزات لازم مجهزش ساخته است تا بتواند از تمام خوبی ها و نعمت های آن عید و جشن با شکوه استفاده کند و با دادن وجودی جسمانی (مادی) برای یک بار او را برای تماشای آن جشن فرستاده است.

و این عید را که از نظر زمانی و مکانی بسیار وسیع است به عصرها، سالها، فصول، روزها و حتی به اجزای روزها تقسیم کرد و هر عصر و سال و فصل و حتی هر روز و اجزای آن و هر يك از قاره ها را برای هر طایفه ای از مخلوقات جاندار و آفریده های نباتی اش، به گونة یک جشن رسمی و یک عید بزرگ قرار داده است و به ویژه روی زمین را در فصول بهار و تابستان چنان آراسته است که گویی عید و جشن ویژه ای است برای هر طایفه ای از مصنوعات کوچک او؛ زیبایی و جذابیت این عید به حدی است که حتی روحانیات و فرشته های موجود در طبقات بلند و اهل آسمان ها را به تماشا جلب می کند و برای اهل تفکر به چنان آموزشگاه شیرینی تبدیل می شود که عقل از تعریف آن عاجز است.

اما این ضیافت الهی و عید ربانی و تجلیات اسم "رحمن و محیی" را که در این جشن و در این عید موجود است، مرگ و فراق تهدید می کند؛ چون اسم "قهار و ممیت" خداوند در برابر آن مقاومت نشان می دهد که این امر ظاهراً با شمولیت رحمت پروردگار

که در آیة وَسِعَتْ رَحْمَت۪ى كُلَّ شَيْءٍ (الأعراف:١٥٦) مذکور است، موافق نیست. اما در حقیقت، چند جهت موافق دارد و کاملاً با رحمت الهی سازگار است و ما فقط یک جهت آن را به شرح ذیل بیان می داریم:

بعد از به پایان رسیدن نوبت جشن رسمی و به دست آمدن نتایج مقصود از این جشن، صانع کریم و فاطر رحیم از روی لطف و مرحمتش، میل استراحت و شوق رخت بر بستن به عالمی دیگر را به هر طایفه ای از این مخلوقات می بخشد و آن ها را آهسته آهسته از دنیا خسته و متنفر می سازد. و هنگامی که از وظایف زندگی مرخص می شوند، شوق و علاقة رفتن به وطن اصلی را در روحشان بیدار می سازد.

همان گونه که پروردگار متعال به سربازی که در راه وظیفه و سنگر جهاد، جانش را از دست داده است، مرتبة شهادت عنایت می فرماید و به گوسفندی که قربانی شده است، در آخرت، وجود جسمانی (مادی) می بخشد و به عنوان پاداش آن را به مرکبی مبدّل می سازد که قربانی کننده، سوار بر آن چون براق از روی پل صراط می گذرد، لذا از رحمت بی نهایت آن رحمن بعید نیست تا از خزانة بی پایان رحمتش به سایر موجودات ذی روح و حیواناتی که در راه ادای وظایف فطری ربانی و اطاعت از اوامر سبحانی مشقت های سختی را متحمل شده و هلاک گشته اند، نوعی مکافات روحانی که مطابق حال شان است بدهد و اجرت معنوی که مناسب استعدادشان است، اعطا کند؛ تا هنگام ترک دنیا زیاد احساس درد نکنند، بلکه ممنون و سپاسگزار باشند؛ "لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلّا اللّٰه"

اما انسان که اشرف مخلوقات است و بیشترین استفاده را از جهت کمیت و کیفیت از این عید برده است، مشمول لطف و مرحمت خداوند قرار می گیرد و پروردگار متعال، چنان حالت اشتیاق انگیز روحی به او می دهد که او را از دنیایی که فریفتة آن بوده است متنفر می سازد تا با آرامش خاطر به عالم بقا برود. و هر که انسانیتش را غرق گمراهی نکرده باشد، از آن حالت استفاده می کند و با آسایش قلب از دنیا می رود.

اینک از نتایج و ثمرات این حالت، پنج وجه را برای نمونه بیان می داریم:

وجه اول: خداوند متعال با رسیدن ایام پیری، تلخی و علامت فنا و زوال را در اشیای زیبا و جذاب دنیوی نشان می دهد و بدین طریق، انسان را از دنیا متنفر می سازد و به جای این فانی، او را در جستجوی یک مطلوب باقی قرار می دهد.

وجه دوم: از آنجایی که شمار زیادی از دوستان صمیمی انسان، پیش از او از دنیا به عالمی دیگر رفته و در آنجا مسکن گزیده اند، لذا محبت شدید آنها، شوق رفتن به آنجا را به او بخشیده و وادارش می سازد تا با سرور و شادمانی به استقبال مرگ برود.

وجه سوم: خداوند متعال انسان را وا می دارد تا در برابر سنگینی بار زندگی و تکالیف و دشواری های معیشت، به ضعف و ناتوانی بی نهایتش پی ببرد و بدینگونه آرزوی شدید استراحت و شوق خالص رفتن به دیار آخرت را در او ایجاد می کند.

وجه چهارم: پروردگار متعال به انسان مؤمن به وسیلة نور ایمان نشان می دهد که مرگ، نابودی نیست؛ بلکه تبدیل مکان است و قبر نیز دهانة یک پرتگاه نیست، بلکه دری است به سوی عالم نورانی. دنیا نیز با تمام زرق و برقش در مقایسه با آخرت، در حکم یک زندان است و بدون شک رهایی از زندان دنیا و وصول به بوستان "جنان" و انتقال از دغدغة خسته کننده حیات مادی به عالم آرامش و آسایش و میدان طیران ارواح و بریدن از غوغای آزار دهندة مخلوقات و رفتن به حضور رحمانی، فقط یک سیاحت نیست، بلکه سعادتی است که با نثار هزاران جان همواره آرزو می شود.

وجه پنجم: پروردگار متعال به انسانی که قرآن را می شنود، علم حقیقت قرآن را تعلیم می دهد و با نور حقیقت، ماهیت دنیا را به او می فهماند و بی معنی بودن عشق و علاقه به دنیا را یادش می دهد؛ یعنی به انسان می گوید و اثبات می کند که:

دنیا یک کتاب صمدانی است و حروف و کلمات آن، خود را نمایش نمی دهند، بلکه به ذات و صفات و اسمای آفریننده اش دلالت دارند؛ لذا معنی آن را بیاموز و فراگیر! مناظر زیبایش را بگذار و برو! و بدان که دنیا یک مزرعه است، پس کشت کن و محصولات آن را برداشت و انبار کن! پلیدی هایش را دور بینداز و به آن اهمیت مده! و بدان که دنیا مجمع آیینه های مقابل هم اند، پس کسی را که در آن تجلی کرده است بشناس! انوارش را ببین! و معانی اسمایی را که در آن تجلی کرده است بفهم و مسمّای آن را دوست بدار و با خرد ریزه های آن شیشة محکوم به شکست و زوال، قطع رابطه کن!

و بدان که دنیا تجارتگاهی سیار است، پس خرید و فروشت را انجام بده و در پی قافله هایی که از تو سبقت گرفته اند و به تو توجه ندارند، بیهوده مرو! و خود را خسته مساز!

و بدان که دنیا یک تفریحگاه موقت است، پس با نظر عبرت به آن بنگر! به روی پنهان و زیبای آن که به جمیل باقی نگریسته است، دقت کن، نه به چهرة ظاهری آلوده اش! و با بسته شدن پرده هایی که صحنه ها و مناظر زیبا را برای تو نمایش می دهند، همچون طفلی که فاقد عقل است، گریه مکن!

و بدان که دنیا یک مسافر خانه است، پس در دایرة اجازة صاحب مسافرخانه بخور، بنوش و شکرگزار باش و در محدوة قانون او کار و فعالیت کن! بعد از آن به پشت سر هم نگاه مکن! بیرون شو و برو! در چیزهایی که به تو ارتباط و برایت فایده ندارند، بی مورد مداخله مکن و با مشغول شدن به کارهای گذرا خود را هلاک مساز!

بدین طریق با ارائهٔ‌ چنین حقایق ظاهر و آشکاری، اسرار چهرة باطنی دنیا را نشان داده و جدایی از دنیا را بسیار سهل و آسان می سازد، بلکه ترک دنیا را مورد پسند انسانهای هوشیار قرار می دهد و اثر رحمتش را در هر چیز و در هر مورد می نمایاند. و قرآن کریم افزون بر اشاره به این پنج وجه به جهات خاص دیگری نیز اشاره دارد.

وای بر کسی که از شمه ای از این پنج وجه برخوردار نیست!

بخش دوم

(٭):- به شعر شباهت دارد اما شعر نيست و عمداً نظم نشده بلكه براي نشان دادن كمال انتظام موجود در حقيقت، تا حدودي به صورت منظوم در آورده شده است.

از گفتار هفدهم

اي بيچاره! داد و فرياد مكن! هنگام گرفتاري به خدا توكل کن!

زيرا خود فرياد، بلا است، بلكه بلا اندر بلا و خطا اندرخطا است.

اگر بفهمي چه كسي تو را در بلا افكنده است، آن وقت بلا نيست،

صفا اندر صفا و عطا اندر عطا است.

شكوه مكن! شكر گزار باش! گلها از چهچة بلبل عاشق، خنده بر لب دارند.

٭٭٭

بدون خدا، دنيايت درد و رنج، فنا و نيستي و هيچ اندر هيچ است.

بيا و توكل كن!

وقتي بلایي به بزرگي جهان بر دوش داري

پس چرا از بلای کوچک داد و فریاد سر می دهی؟!

با توكل، به سیمای بلا بخند تا آن هم بخندد.

اگر بلا خنديد، كوچك مي شود و از بين مي رود.

بدان، اي مغرور!

خوشبختي اين دنيا در ترك دنيا است.

اگر به خدا ايمان داري، برايت كافي است.

اگر به دنيا پشت کردی، دنيا به دنبالت خواهد دويد.

اگرخود بين باشي، اين خود هلاكت است.

هرچه كردي، همه برضد تو خواهد بود.

پس در هر دو حال بايد ترك دنيا كرد.

٭٭٭

ترك دنيا يعني اينكه: دنيا ملك خداست،

با اجازه او و به نام او بايد به آن نگريست.

اگر در پي تجارت سودمندي هستي، بايد

عمر فاني را با عمر باقي و ماندگار عوض كنی.

٭٭٭

اگر طالب خواهش های نفسی، بدان كه گذرا و بي ارزش و واهي هستند.

اگر به آفاق چشم دوخته اي، ببین که مُهر فنا بر آن نقش بسته است.

٭٭٭

همة اجناس اين بازار، پوسيده است و به خريدن نمي ارزد؛

پس از آن دست بردار! جنس اصلي در پشت آن قرار دارد.

"ميوه درخت سياه توت"

"بر فراز درخت پر بركت توت، سعيد قديم

با زبان سعيد جديد این حقایق را به زبان آورد"

مخاطبم "ضيا پاشا" نيست، بلکه فريفتگان تمدن اروپا هستند.

و گوينده، خودم نيستم، بلكه قلبم به نام شاگردان قرآن گفته است.

٭٭٭

سخنان گذشته حقايق اند. سردرگم مباش، از محدوده ات پا فراتر منه!

به فكر بيگانگان گرايش نشان مده، چون گمراهي است، گوش مده، چون نادم و پشيمانت خواهد ساخت.

٭٭٭

مگر نمي بيني متفكران و پژوهشگران در حيرت و شگفت همواره مي گويند:

اي واي! از كي به كي شكايت كنم! من نيز درمانده ام!

٭٭٭

و من با جرأت تمام مي گويم، قرآن مرا به سخن در مي آورد:

از او به خود او شكوه مي كنم، مثل تو، از خود بیگانه نمی شوم!

٭٭٭

از حق به حق فرياد بر مي آورم، از حد پا فراتر نمی نهم!

از زمين به آسمان دعوا مي برم، مثل تو پا به فرار نمي نهم!

٭٭٭

سراسر قرآن كريم دعوتی است از نور به نور، مثل تو پشيمان نمي شوم.

حقيقت و حكمت در قرآن است، ثابت مي كنم،

به فلسفة مخالف قرآن ارزشي قایل نيستم!

٭٭٭

در قرآن كريم است، الماس حقيقت.

روحم فدایش باد! چون تو، آن را نمي فروشم!

٭٭٭

از خلق به حق مي شتابم، مثل تو به گمراهي نمي افتم!

از فراز راه خاردار پرواز مي كنم، چون تو برآن پا نمي گذارم!

از فرش تا عرش شكرگزارم، چون تو سر برنمي تابم!

٭٭٭

مرگ و اجل را دوست خود مي دانم، چون تو، نمي هراسم!

خندان به قبر داخل مي شوم، چون تو به خود نمي لرزم!

قبر را مثل تو، دهان اژدها، فرش وحشت، گردنة نيستي نمي شمارم!

بلكه مرا با دوستانم پيوند مي دهد، از آن به تنگ نيستم، مثل تو به خشم نمي آيم!

٭٭٭

دروازه رحمت، دري به سوي نور و دري به سوي حق است.

از آن به تنگ نمي آيم و نمی گریزم!

پس "بسم الله" گويان مي كوبم، (٭):اى واي گفته فرار نمي كنم. به پشت سر نگاه نمي كنم و وحشت به خود راه نمي دهم!

حمدگويان آرام مي خوابم، رنج نمي كشم، در وحشت به سر نمي برم!

با شنيدن اذان اسرافيل در سپيده دم حشر "الله اكبر" گويان بر مي خيزم! (٭):اذان اسرافيل را در سپيده دم حشر شنيده، الله اكبر گويان بر مي خيزم، از صلاة كبرى دست نمي كشم و از مجمع اكبر باز نمي مانم.

از محشر اعظم باز نمي ترسم!

از مسجد اعظم باز نمي مانم!

٭٭٭

از لطف يزدان، نور قرآن، فيض ايمان هرگز مأيوس نمي شوم!

بدون وقفه مي دوم، به سوي سايه عرش رحماني مي دوم!

مثل تو سردرگم نخواهم شد، ان شاء الله!

مناجات زیر به فارسی به قلبم خطور نمود

چون این مناجات به زبان فارسی به قلب خطور کرد، لذا به فارسی

نگاشته شد و در رسالة "حبابی از بحر قرآن کریم" كه در گذشته به چاپ رسيده، منتشر گردید.

يا رب! به شش جهت نظر مى كردم، درد خود را درمان نمى ديدم

بار الها! بدون توکل، غافلانه و با تکیه به اقتدار و اختیار خود، به امید یافتن درمان دردم به جهات ششگانه نظر افکندم، اما افسوس! درمان دردم را نیافتم. معناً به من گفته شد: آیا خود درد برای درمانت کافی نیست؟

در راست مى ديدم كه: ديروز مزار پدر من است

بله! غافلانه به سمت راستم نگاه کردم تا از گذشته تسلی خاطر یابم، اما دیدم که دیروز به صورت قبر پدرم و زمانهای گذشته به شکل آرامگاه بزرگ نیاکانم نمایان شدند و به جای تسلی مرا به وحشت افکندند.

(اما ایمان، آن آرامگاه بزرگ وحشتناک را همچون مجلسی نورانی و تسلی بخش و محفل دوستان نشان می دهد.)

و در چپ ديدم كه: فردا قبر من است

سپس در سمت چپ به آینده نگریستم، درمان نیافتم؛ بلکه فردا به صورت قبر من و روزهای آینده همچون قبر بزرگ امثال من و نسلهای آینده نمایان شدند و نه تنها به من انس و آرامش نداد، بلکه مرا به ترس و وحشت نیز انداخت.

(اما ایمان و آرامش ایمان، آن قبرستان بزرگ را مثل یک دعوت رحمانی به قصر های سعادت نشان می دهد!)

و امروز: تابوت جسم پر اضطراب من است

چون خبری از سمت چپ دیده نشد، به امروز نگاه کردم، دیدم که: امروز، گویی تابوتی است که جنازه ام را که بین مرگ و زندگی دست و پا می زند، حمل می کند.

(اما ایمان، آن تابوت را به صورت یک تجارتخانه و مهمانسرای با شکوه نشان می دهد!)

بر سر عمر جنازه ى من ايستاده است

از این سمت نیز دارو نیافتم، سپس سرم را بلند کرده به شاخسار درخت عمرم نگریستم، دیدم که یگانه میوة آن درخت، جنازة من است که بالای آن درخت قرار دارد و به من می نگرد.

(اما ایمان نشان می دهد که آن میوه یک جنازه نیست، بلکه آزادی ای است برای روحم که نامزد ابدیت است. آری! آزاد شدن از آشیانة کهنه اش برای پرواز در میان ستارگان!)

در قدم: آب خاك خلقت من و خاكستر عظام من است

از این سمت نیز مأیوسانه باز گشته سر به زیر افکندم، دیدم که خاکستر استخوان هایم با خاک مبدأ خلقتم مخلوط و پایمال شده است. این مورد هم درمانم نداد و دردی بر دردم افزود.

(اما ایمان نشان می دهد که آن خاک، دری است به سوی رحمت و پرده ای است آویخته به سالن بهشت!)

چون در پس مى نگرم، بينم: إين دنياى بى بنياد هيچ در هيچ است

از آن سمت نیز روی گردانده به عقب نظر افکندم، دیدم که یک دنیای فانی و بي اساس در تنگنای دره های عمیق و تاریکی های نیستی، غلتان غلتان روان است. به جای مرهم نهادن به دردم، زهر و وحشت و ترسم را افزود.

(اما ایمان نشان داد که آن دنیای غلتان در تاریکیها، نامه های صمدانی و صفحاتی است که نقش و نگارهای سبحانی بر آن نقش بسته است که وظیفه اش به پایان رسیده، معنی و مفهومش را افاده کرده و نتایجش را به جای اینکه در خود بگذارد، در هستی گذاشته است!)

و در پيش انداز: نظر ميكنم، در قبر گشاده است

و راه ابد بدور دراز بديدارست

و چون در این سمت نیز خیری ندیدم نگاهم را به پیش رو انداختم، دیدم که در آغاز راه، درب قبر باز است و در پشت آن، راه منتهی به ابد از دور به چشم می خورد.

(اما ایمان، آن قبر را دری به عالم نور و آن راه را نیز راهی به سوی سعادت ابدی قرار داد، به راستی ایمان درمان و مرهم دردهای من است!)

مرا جز "جزء اختيارى" چيزى نيست در دست

لذا از این شش جهت نه تنها آرامش و تسلی نیافتم، بلکه ترس و وحشت یافتم و برای مقابله با آن ها چیزی به غیر از جزء اختیاری (ارادة جزیی انسان) در دست ندارم.

(اما ایمان به جای آن جزء اختیاری، چنان وثیقه ای می دهد که توسط آن به یک قدرت نامتناهی تکیه کنم، بلکه ایمان خود یک وثیقه است!)

كه آن جزء هم عاجز، هم كوتاه، و هم كم عيار است

حال آنکه آن جزء اختیاری که سلاح انسانی است، هم عاجز و هم کوتاه و هم ناقص است و قدرت آفریدن ندارد و کارش فقط کسب است.

(اما ایمان، آن جزء اختیاری را برای هر چیز کافی می گرداند چون آن را در راه الله (جَلَّ جَلالَهْ) استعمال می کند؛ همانند آن سربازی که با پیوستن به لشکر دولت، هزاران چند قدرتش کار می کند!)

نه در ماضى مجال حلول، نه در مستقبل مدار نفوذ است

آن جزء اختیاری نه در زمان گذشته می تواند حلول کند و نه امکان نفوذ در زمان آینده را دارد لذا آرزو ها و دردهای گذشته و آینده هم سودی نمی بخشد.

(اما ایمان، مهار جزء اختیاری را از جسم حیوانی می گیرد و به قلب و روح می سپارد؛ لذا می تواند به گذشته نفوذ و در آینده حلول کند، زیرا دایرة حیات قلب و روح بسیار گسترده است.)

میدان او این زمان حال و یک آن سیّال است

میدان جولان جزء اختیاری، همین زمان کوتاه حاضر و یک لحظة سیال است.

با إين همه فقرها وضعفها، قلم قدرت تو آشكاره

نوشته است، "در فطرت ما" : ميل أبد و امل سرمد

بجز این همه نیازها و ضعف و فقر و ناتوانی ام و افزون بر ترس ها و وحشت هایی که از شش جهت بر من هجوم آورده اند، در ماهیت من آرزوهایی درج گردیده است که تا به ابد امتداد دارند و در فطرتم آمال دور و درازی با قلم قدرت نوشته شده است.

بلكه هر چه هست، هست

بلکه هر آنچه در دنیا هست، نمونه های آن نیز در فطرتم وجود دارد؛ با تمام آن ها در ارتباط هستم و به خاطر آن ها سعی و تلاش می کنم و به سعی و تلاش واداشته می شوم.

دائره ى احتياج مانند دائره ى مد نظر بزرگى دارست

دایرة احتیاج، مانند دایرة نظر، بزرگ و وسیع است.

خيال كدام رسد احتياج نيز رسد، در دست هر چه نيست در احتياج هست

حتی خیال به هر جا که برود، دایره احتیاج نیز به آنجا می رسد؛ در آن جا نیز حاجت هست، بلکه هر چه در دست نیست، در احتیاج هست؛ و آنچه که در دست نیست، بی شمار است.

دائره ى اقتدار همچو دائره ى دست كوتاه کوتاه است

حال آنکه دایرة اقتدار به اندازة دایرة محدود دستم، محدود و تنگ است.

پس فقر و حاجات ما بقدر جهانست

باید گفت: فقر، نیاز و احتیاجاتم به اندازة دنیا است.

سرمايهء ما همچو: "جزء لا يتجزّا" است

اما سرمایة ما چیز بسیار جزیی همچون جزء لایتجزی است.

اين جزء كدام و اين كائنات حاجات كدامست؟

نیازهایی که به وسعت جهان اند و با ملیاردها حاصل می شوند، کجا؟ و این جزء اختیاری به ارزش پنج پول کجا؟ با این سرمایه جهت خرید آن ها نمی توان رفت و آن ها را به دست آورد؛ وقتی حقیقت چنین باشد، جستجوی چارة دیگری ضروری است.

پس در راه تو، از اين جزء نيز باز مى گذشتن چاره ى من است

و چاره این است که انسان باید از آن جزء اختیاری نیز بگذرد و کارش را به ارادة الهی بسپارد و از حول و قوت خود بیزاری جوید و با پناه بردن به حول و قوت پروردگار، به حقیقت توکل چنگ بزند.

پروردگارا! وقتی راه نجات این است، در راه تو از آن جزء اختیاری می گذرم و از "انانیتم" بیزاری می جویم.

تا عنايت تو دستگير من شود، رحمت بى نهايت تو پناه من است

تا عنایت تو با ترحم بر عجز و ضعفم، دستم را بگیرد و رحمت تو با شفقت بر فقر و احتیاجم تکیه گاهم گردد و درش را به رویم بگشاید.

آن كس كه بحر بى نهايت رحمت يافته است، تكيه

نه كند بر اين جزء اختيارى كه يك قطره سراب است

آری! هر کسی که به دریای بی کران رحمت رسید، به جزء اختیاری که مثل قطرة سراب است، اعتماد نخواهد کرد و از رحمت چشم پوشیده و به آن مراجعه نمی کند.

أيواه! إين زندگانى هم چو خوابست

وين عمر بى بنياد هم چو بادست

ای وای! فریب خوردیم! این زندگانی دنیا را ثابت گمان کردیم و با این گمان، هر چیز را ضایع ساختیم! بله، زندگی یک خواب است و همچون یک رؤیا می گذرد. و این عمر بی بنیاد نیز بسان باد خواهد رفت.

انسان بزوال دنيا بفنا است، آمال بى بقا آلام ببقا است

انسان مغروری که شیفتة خود است و خویش را ابدی می پندارد، محکوم به زوال است و به سرعت از بین می رود؛ اما دنیایی که پناهگاه اوست در گودال نیستی سقوط خواهد کرد، آرزو ها به باد هوا می رود و دردها در روح می ماند.

بيا اى نفس نا فرجام! وجود فانى خود را فدا كن

خالق خود را، كه اين هستى وديعه هست

وقتی چنین است، بیا ای نفس مشتاق زندگی! و ای طالب عمر دراز و عاشق دنیا! و ای دل بستة آرزوها و مبتلای دردهای بی پایان! ای نفس بدبختم! عقل به خواب رفته ات را بیدار کن! مگر نمی بینی کرم شبتاب با بالیدن به روشنایی ناچیزش، در تاریکی های هولناک شب در می ماند، اما زنبور عسل چون به خود دلگرم و متکی نیست، روشنایی روز را می یابد و تمام دوستانش؛ یعنی گلها را به رنگ طلایی خورشید، آراسته می بیند!

بر همین اساس اگر تو نیز به خودت، به وجودت و به "انانیتت" بنازی و تکیه کنی، مثل کرم شب تاب خواهی بود و اگر وجود فانی ات را در راه خالقی که به تو وجود بخشیده است، فدا کنی، مانند زنبور عسل خواهی شد و نور بی حدِ وجود خواهی یافت. پس خود را فدا کن، زیرا این وجود نزد تو امانت است!

وملك او و او داده فنا كن تا بقا يابد، از آن

سرى كه: "نفى النفى" اثبات ست

وجود و هستی ملک اوست، او به تو داده است؛ لذا بدون منت و عقب نشینی آن را فدا کن، تا بقا یابی؛ زیرا نفی النفی، اثبات است.

یعنی اگر نیست، نیست باشد، پس هست؛ به عبارتی دیگر، اگر نیست، نیست گردد، هست می شود.

خداى پر كرم خود ملك خود را مى خرد از تو

بهاى بى كران داده، براى تو نگاه داراست

آفریدگار کریم ملک خود را از تو خریداری می کند، پول هنگفتی همچون بهشت به تو می دهد و نیز آن ملک را به خوبی برایت محافظت می کند، بهایش را بالا می برد. یعنی آن را به صورت ماندگار و مکمل به تو مسترد می سازد؛ پس ای نفس من! درنگ مکن! از این تجارت که در برگیرندة پنج فایده است، بهره ببر، تا از پنج زیان رهایی یافته و پنج سود را یک باره به دست آوری!

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

فَلَمَّٓا اَفَلَ قَالَ لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ

(الأنعام:٧٦)

لَقَدْ أَبْـكَانِي نَعْيُ: لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مِنْ خَلِيلِ الله

شيون و ناله ى لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ که يك نوع تفسير از كلام يك حكيم الهي - كه نبي و پيغمبر است - مي باشد و در كلام الله مذكور است، توسط حضرت ابراهیم (ع.س.) زوال و مرگ کاینات را اعلان کرد و مرا به گریه آورد. "فصَبَّتْ عَیْنُ قَلْبِی قَطَرَاتٍ بَاکِیَاتٍ مِنْ شُؤُونِ الله" : "به همین خاطر چشم قلبم گریست و قطرات اشکش سرازیر گردید." همان گونه که گریة چشم قلب، حزین و اندوه بار است، هر قطره اشک آن نیز، چنان حزن انگیز است که به گریه و ناله وا می دارد؛ و آن قطرات اشک، عبارت است از این ابیات فارسی که نوعی تفسیر لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ است که در قرآن مجید در داستان ابراهیم (ع.س.) آمده است."

نمى ز يباست "أفولده" گم شدن محبوب

محبوبی که غروب می کند و ناپدید می شود، محبوب و زیبا نیست؛ چون آنچه که محکوم به زوال است، نمی تواند زیبایی حقیقی باشد و محبت آن در قلب جایگزین گردد، زیرا قلب برای عشق ابدی آفریده شده است و انوار ذات بی نیاز را انعکاس می دهد و زوال را دوست ندارد و شایستة آن هم نیست.

نمى أرزد "غروبده" غيب شدن مطلوب

مطلوبی که محکوم به غروب است، ارزش آن را ندارد که قلب علاقه مند آن شود و فکرش را صرف آن کند؛ چون نمی تواند مرجع آرزوها باشد. پس نفس نباید حسرت آن را بخورد. آیا یک چیز فانی ارزش این را دارد که قلب آن را پرستش کند و دلبسته اش باشد؟

نمى خواهم "فناده" محو شدن مقصود

مقصودی را که در فنا محو می شود نمی خواهم؛ زیرا فانی هستم، فانی را نمی خواهم. آنچه خود فانی است چه سودی برای من دارد؟

نمى خوانم "زوالده" دفن شدن معـبود

معبودی را که در زوال دفن می شود نمی خواهم و به آن پناه نمی برم؛ چون کسی که خودش عاجز باشد، نمی تواند دردهای فراوانم را درمان کند و بر زخم های ابدی ام مرهم نهد. پس کسی که نمی تواند خود را از زوال برهاند، چگونه معبود قرار می گیرد؟

عقل فرياد مى دارد، نداء لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مى زند روحم

بله! عقلی که فریفتة ظواهر است، در این کشمکش کائنات، با دیدن زوال معشوق هایش مأیوسانه فریاد بر می آورد و روحی که در جستجوی محبوب باقی است ندای

لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر می دهد.

نمى خواهم نمى خوانم نمى تابم فراقى

نمي خواهم، آرزو نمي كنم و طاقت جدایی را ندارم...

نمى أرزد "مراقه" اين زوال در پس تلاقى

دیداری که جدایی دردناکی در پی دارد، به اضطراب و پریشانی نمی ارزد و هرگز لایق اشتیاق نیست؛ زیرا آن گونه که زوالِ لذت، دردناک است، تصور زوال لذت نیز دردناک است. تمام دیوان اشعار و منظومه های شعرا که عشاق مجازی هستند، عبارتند از: فریاد روح که از درد ناشی از تصور زوال بر خاسته است، حتی اگر روح دیوان اشعار هر کدام از آنان را بفشارید، فریاد دردناکی از آن بر خواهد خاست.

از آن دردى گرين لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مى زند قلبم

این دیدار های محکوم به زوال و این محبوبهای مجازی که درد و رنج بر جا می گذارند، چنان فشاری بر قلبم وارد می کنند که ابراهیم وار با گریه

لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ می گرید و فریاد بر می آورد.

اگر واقعاً خواستار بقا هستی و خودت هنوز در این دنیای فانی قرار داری، پس بدان:

در اين فانى بقا خازى بقا خيزد فنادن

بقا از فنا پدید می آید. پس نفس اماره ات را فنا کن تا بقا یابی!

فنا شد، هم فدا كن، هم عدم بين، كه از دنيا "بقايه" راه "فنادن"

خود را از اخلاق بدی که اساس دنیا پرستی است بزدا! اموال و دارایی ات را در راه محبوب حقیقی فدا کن! عاقبت فنا پذیری موجودات را بنگر! زیرا در این دنیا راهی که به بقا رفته است، از فنا می گذرد!

فكر فيزار مى دارد، انين لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مى زند وجدان

فکر انسان که در بین اسباب مادی سرگردان است، از این زلزلة زوال دنیا در حیرت مانده و مأیوسانه فریاد می زند؛ حال آنکه وجدانی که در جستجوی وجود حقیقی است، ابراهیم وار ناله لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر داده و با قطع ارتباط از محبوب های مجازی و موجودات فنا پذیر، به موجود حقیقی و محبوب سرمدی می پیوندد.

بدان اى نفس نادانم! كه: در هر فرد از فانى

دو راه هست با باقى، دو سر جان جانانى

بدان ای نفس نادانم! که دنیا و موجودات، فانی اند؛ اما از هر چیز فانی می توان دو راه یافت که به سوی بقا می روند و در این دو راه، می توان دو تراوش و دو رمز از تجلی جمال محبوب لایزال و جان جانان را دید، مشروط بر اینکه از صورت فانی و از حدود نفست بگذری.

كه در نعمتها إنعام هست و پس آثارها اسما بگير مغزى

و ميزن در فنا آن قشر بى معنا

در درون هر نعمت انعامی نهفته است و از آن توجه و التفات رحمان احساس می گردد. اگر از نعمت به دیدن انعام نفوذ کنی، منعم را خواهی یافت. و نیز هر اثر صمدانی، همچون مکتوبی، نامهای صانع ذوالجلال را می فهماند. اگر از نقش به معنی بگذری، از طریق اسم، مسمّی را می یابی؛ پس هرگاه مغز و درون این مصنوعات فانی را یافتی، به آن چنگ بزن و قشر و پوست بی معنای آن را بدون حسرت دور بینداز تا سیل فنا ببرد!

بلى آثارها گويند: ز اسما لفظ پر معنا بخوان معنا

و ميزن در هوا آن لفظ بى سودا

بله، در مصنوعات هیچ اثری وجود ندارد که دارای لفظی مجسم و پر معنی نباشد و بسیاری از نام های آفریدگار ذوالجلالش را در معرض مطالعة همگان نگذارد. پس وقتی این مصنوعات، الفاظ و کلمات قدرت اند معانی آن ها را بخوان و در قلبت بچکان و الفاظ بی معنی را بی پروا در باد زوال بینداز و با نگاه محبت آمیزت خود را به آنان مشغول مساز!

عقل فرياد مى دارد، غياث لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ ميزن اى نفسم!

عقلی را که فریفتة مظاهر دنیا است و سرمایه ای غیر از معلومات آفاقی ندارد، سلسلة افکارش به هیچ و نیستی می کشاند؛ لذا عقل از حیرت و هیبت آن مأیوسانه فریاد می زند و راه مستقیم را که به حقیقت رفته باشد می جوید.

وقتی روح از غروب کرده ها و زوال شده ها دست کشید، قلب نیز از محبوب های مجازی اش صرف نظر می کند و وجدان نیز از فانی ها رو بر می گرداند.

ای نفس بیچاره ام! تو نیز همچون ابراهیم علیه السلام فریاد لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر ده و نجات یاب!

چه خوش گويد او شيدا "جامى" عشق خوى:

ببین! مولانا جامی، آن عاشق شیدایی که فطرتش با عشق الهی عجین شده بود، به خاطر بر گرداندن انسان ها از کثرت به وحدت (از شرک به توحید) چه زیبا گفته است:

يكى خواه، يكى خوان، يكى جوى، يكى بين، يكى دان، يكى گوى!

(٭):فقط اين سطر كلام مولانا جامي است.

یعنی:

فقط یکی را بخواه! دیگران به خواستن نمی ارزند.

یکی را صدا کن! دیگران صدا را نمی شنوند.

یکی را بجوی، دیگران لایق جستن نیستند.

یکی را ببین! دیگران همیشه دیده نمی شوند و پشت پردة زوال پنهان اند.

یکی را بشناس! شناختن آنانی که به معرفتشان کمک نمی کنند، بی فایده است.

از یکی بگو: گفته هایی که در مورد او نباشد لایعنی پنداشته می شود.

نعم، صَدقتَ ای جامی! که لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ برابر می زند عالم.

بله، ای جامی! راست گفتی: محبوب حقیقی، مطلوب حقیقی، مقصود حقیقی و معبود حقیقی فقط اوست.

هو المطلوب، هو المحبوب، هو المقصود، هو المعبود.

کِه لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ بَرَابَرْ مِيزَنَدْ عَالَمْ

پس این عالم به حلقة بزرگ ذکر و تهلیل شباهت دارد و هر موجود آن با زبان های گوناگون و نغمه های مختلفش لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ سر می دهد و به وحدانیت او شهادت می دهد و بر جراحات عمیق وارده از لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مرهم می نهد و انگار می گوید: بیایید به سوی محبوب باقی و ماندگار برویم. بیایید از تمام محبوبهای مجازی و فانی دست بکشیم!

دو لوحه

(بیست و پنج سال پیش (سال ١٩٢٢) برفراز تپهٔ‌ یوشع که در تنگهٔ‌ استانبول واقع است قرار داشتم. هنگامی که تصمیم به ترک دنیا گرفته بودم، شماری از دوستان گرامی ام نزدم آمدند تا مرا از تصمیمم منصرف سازند و به حالت قبلی ام برگردانند؛ من به آنان گفتم: تا فردا مرا به حال خود رها کنید تا استخاره کنم. صبح زود این دو لوحه به قلبم خطور کرد که به شعر شباهت دارد؛ اما شعر نیستند. به خاطر ارج گذاری به آن خاطرة مبارک، هیچ تغییری در آن ها ندادم و به همان گونه که خطور کرده بودند، از آن ها محافظت کردم. این دو لوحه، در پایان "گفتار بیست و سوم" الحاق شده اند، ولی به مناسبت مقام اینجا آورده شدند.)

لوحه ي نخست

تابلویی است که حقیقت دنیای غافلان را به تصویر می کشد

مرا به دنیا فرا مخوان! چون آمدم و فنا دیدم.

آنگاه که غفلت پرده انداخت و نور حق نهان گشت،

همیشه موجودات را فانی و زیان آور دیدم.

اگر بگویی: وجود، من آن را پوشیده ام، اما سراسر عدم بود و بلا!

اگر بگویی: حیات، من آن را چشیده ام، اما دیدم که عذاب اندر عذاب است!

چون عقل، عقاب گشت و بقا بلای جانم شد.

و عمر، عین هوی و کمال عین هبا شد.

و عمل، عین ریا و أمل عین الم شد.

و وصال، عین زوال و دوا عین درد بود.

و انوار را به صورت ظلمات و احباب را بسان ایتام دیدم.

و صداها عین تعزیت بودند و زندگان را بسان مردگان دیدم.

و علوم به اوهام مبدل شد و در حکمت ها هزاران سَقَم دیم.

و لذت ها درد شدند و در هستی هزاران عدم دیدم.

و اگر بگویی: دوست من آن را یافته بودم، اما افسوس! چه دردهایی در فراق دیدم.

لوحه ی دوم

تابلویی است که به حقیقت دنیای اهل هدایت اشاره می کند:

آنگاه که غفلت برچیده شد، نور حق را عیان دیدم.

هستی، دلیل ذات او بود و زندگی، آیینة حق.

عقل، کلید گنج شد و فنا را دروازة بقا دیدم.

لمعة کمال به خاموشی گرایید و شمس جمال دمید و درخـشیدن گرفت.

زوال، عین وصال و الم،عین لذت شد.

عمر، خود ابد شد و در مرگ، حیات حقیقی پدیدار گشت.

همه اشیا را مونس و همدم دیدم و همه صداها صدای ذکر شد.

همه ذرات موجودات به ذکر و تسبیح مشغول اند.

فقر را گنجینة غنا و مرگ را عجز و درماندگی دیدم.

اگر خدا را یافته ای، بدان که همة اشیا از آنِ توست.

خود بینی و پرستش نفس، بلای بی حساب و عذاب نامحدود است.

آن را بچش و فراموش مکن که بلای بی نهایت سنگینی است!

اگر بندة حقیقی خدا هستی، پس صفای بیکران را ببین و ثواب بیکران وجودش را بچش.

و خوشبختی بی پایان را نظاره کن!

مناجات

بيست و پنج سال قبل، بعد از عصر يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان قصيده اسمای حسناي شيخ گيلاني قُدس سرّه را خواندم، آرزويي به من دست داد تا مناجاتي با اسمای حسني بنويسم، در آن هنگام همين اندازه نوشته شد، چون من می خواستم مناجاتي شبيه به مناجات آن استاد بزرگوارم بنويسم. اما افسوس! استعداد نظم سرایي ندارم، نتوانستم و متأسفانه مناجات ناتمام ماند.

اين مناجات به رسالة "پنجره ها" كه نامة سي و سوم است ملحق شده بود، ولي به مناسبت مقام اينجا آورده شد:

هوالباقي

حكيمُ القضايا نحـن في قَبْض حُكمه هو الحَكَمُ العـدلُ لـه الأرض والسماءُ

عليمُ الخـفايا والغيوب في مُلكه هو القادرُ القيـومُ له العرش والثراء

لطيفُ المزايا والنـقوش في صُنعه هو الفاطرُ الـودودُ له الحُسن والبهاءُ

جليلُ المرايا والشؤون في خلقه هو الملكُ القـدوسُ له العز والكبرياء

بديع البرايا نحن مـن نـقـش صُنعه هو الدائـمُ الباقي له الملك والـبقاءُ

كريمُ العطايا نحـن مِن ركب ضيفه هو الرزاقُ الكافي له الحمد والثناء

جميل الهدايا نحن من نسج علمه هو الخالقُ الـوافـي له والعطاء

سميعُ الشكايا والدعاءِ لخَلْقِه هو الراحمُ الشـافي له الشكر والثناء

غـفور الخـطـايا والذنوبِ لعبده هو الغفّار الرحيمُ له الـعـفوُ والرضاء

اي نفس من! چون قلبم گريه كن و فرياد برآور و بگو:

فاني ام، فاني را نمي خواهم.

عاجزم، عاجز را نمي خواهم.

روحم را به رحمان سپرده ام، غير او را نمي خواهم.

مي خواهم؛ فقط يك يار باقي مي خواهم.

من خود ذره ام، خورشيد ماندگار مي خواهم.

هيچ اندر هيچ ام، اما همة اين موجودات را باهم مي خواهم.

دست آورد تأمل

در ييلاق "بارلا" ميوه اي است از درختان كاج، سدر، سروكوهي و سپيدار.

این قسمت، بخشی از مكتوب یازدهم است و به مناسبت مقام اینجا آورده شد.

در يكي از روزهاي دوران اسارتم، بر فراز كوهي در "بارلا" بودم و به درختان تنومند و بلند قامت صنوبر، قطران و سروكوهي می نگریستم و در مورد وضعیت حیرت انگیز و شکل و صورت هولناک شان می اندیشیدم. آهسته آهسته باد هاي نرم و ملايمي و زيدن گرفت و آن وضعيت مهيب را به وضعيت شيرين و با شكوهی با شور و ولوله ذكر و تسبيح تبديل کرد و تماشاي اين صحنة دلپذير، چشم را با عبرت و گوش را با حكمت آشنا و هم نوا ساخت؛ و به ناگاه بيت كردي "احمد جزري" يادم آمد:

هر كس بتماشاگه حسناته ز هر جاى تشبيه نگاران بجمالاته دنازن

قلبم بخاطر بيان معنى عبرت، چنين گريست:

يا رب! هر حى بتماشاگه صنع تو ز هر جاى بتازى.. زنشيب و از فرازى مانند دلالان بنداء بآوازى.. دم دم ز جمال نقش تو در رقص بازى.. زكمال صنع تو خوش خوش بگازى.. ز شيرينى آواز خود هى هى دنازى.. از وى رقص آمد جذبه خوازى.. أزين آثار رحمت يافت هر حى درس تسبيح نمازى.. ايستا دست هر يكى بر سنگ بالا سرفرازى.. دراز كردست دستها را بدرگاه إلهى همچو شهبازى.. به جنبيدست زلفها را به شوق انگيز شهنازى.. ببالا ميزنند از پرده هاى "هاى هوى" عشق بازى.. ميدهد هوشه گيرينهاى درينهاى زوالى از حب مجازى.. بر سر محمودها نغمه هاى حزن انگيز ايازى.. مردها را نغمهاى ازلى از حزن انگيز نوازى.. "روحه" مى آيد از و زمزمه ى ناز و نيازى.. قلب مى خواند ازين آياتها: سر توحيد زعلو نظم إعجازى.. نفس مى خواهد در اين ولولها.. زلزلها: ذوق باقى در فناى دنيا بازى.. عقل مى بيند ازين زمزمها.. دمدمها: نظم خلقت، نقش حكمت، كنز رازى.. آرزو ميدارد هوا

ازين همهمها.. هوهوها مرگ خود در ترك اذواق مجازى.. خيال بيند ازين اشجار: ملائک را جسد آمد سماوى، باهزاران نى.. ازين نيها شنيدت هوش: ستايشهاى ذات حى.. ورقها را زبان دارند همه "هو هو" ذكرآرند به در معناى: حى حى.. چو لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ برابر ميزند هر شى.. دمادم جويدند "يا حق" سراسر گويدند: "يا حى" برابر ميزنند: "الله"

فَيَا حَىُّ يَا قَـيُّومُ بِحَقِّ اسْمِ حَىّ قَـيُّوم

حياتى ده باين، قلب پريشان را استقامت ده باين، عقل مشوش را.. آمين

معنى ابيات فارسي كه در مورد درختان كاج، سدر، سروكوهي و سپيدار در "تپه ليجه" در ييلاق "بارلا" نوشته شده است.

هر كس بتماشاگه حسناته ز هر جاى تشبيه نگاران بجمالاته دنازن

"هركس از هر جا شتابان به تماشاي زیبایی ات آمده است، آن ها به جمال تو به خود مي بالند و مي نازند."

به يادم آمد و قلبم نيز به خاطر بيان معني عبرت، چنين گريست:

يا رب! هر حى بتماشاگه صنع تو ز هر جاى بتازى

"پرورد گارا ! هر موجود زنده از هر جا سر برآورده است و همه باهم به تماشاي زیبایی ات مشغول اند و در شگفتی های زمینی که نمایشگاه صنعت توست، می اندیشند."

زنشيب و از فرازى مانند دلالان بنداء بآوازى

"آن ها همچون مناديان و جارچيان از هر طرف، از آسمان ها و زمين، به تماشاي جمالت فرا مي خوانند."

دم دم ز جمال نقش تو زهواى شوق تو در رقص بازى (٭):(نسخه) : زهواى شوق تو

اين درختان بسان دعوتگران و جارچيان از تماشاي زيبایي نقش و نگارت در هستي به وجد آمده به رقص و پايكوبي مي پردازند.

زكمال صنع تو خوش خوش بگازى

"و سرمست از دیدن كمال صنعت تو صداهاي زيبا و دل انگيزي بر مي آورند."

ز شيرينى آواز خود هى هى دنازى

"انگار شيريني صداهايشان خود آن ها را نيز سرمست ساخته است، به همين خاطر خرامان مي نازند."

از وى رقص آمد جذبه خازى

"اينجاست كه اين درختان به رقص در آمده اند و شور و اشتياق مي خواهند."

أزين آثار رحمت يافت هر حى درس تسبيح نمازى

"از آثار اين رحمت الهي است كه هر زنده جاني درس تسبيح و نماز مخصوص به خود را فرا مي گيرد."

ایستادست هر يكى بر سنگ بالا سرفرازى

پس از فراگيري درس، هردرختي برفراز سنگي بزرگ ايستاده و سر را بلند كرده و به عرش چشم دوخته است.

دراز كردست دستها را بدرگاه إلهى همچو شهبازى

"و هركدام صدها دستش را همچون شهباز قلندر (٭):شهباز قلندر يک قهرمان مشهور است که با ارشادهای شاه گيلانی و با التجاء به درگاه الهی به مدارج والاي ولايت نايل اماده است. به درگاه الهي دراز كرده و وضعيت اداي عبادت شكوهمندي را به خود گرفته اند."

به جنبيدست زلفها را به شوق انگيز شهنازى (٭):شهناز چلکزی زيباترين دختر دنيا بود که به خاطر گيسوان چهل زلفش بسيار مشهور شده بود.

"و شاخه هاي نازك شان را به اين سو و آن سو تكان مي دهند، انگار گيسوي دلرباي "شهناز" است، بدين طريق اشتياق لطيف و علاقه مندي والاي تماشاگران را بر مي انگيزند."

ببالا ميزنند از پرده هاى "هاى هوى" عشق بازى

"گويا روي حساس ترين تار طبقات عشق، انگشت گذاشته اند و ندا در مي دهند."

(٭):(نسخه) : اين نسخه به سرو كوهي اي كه در قبرستان است اشاره دارد:

ببالا مي زنند از پرده هاي هاي هوي چرخ بازي ٭ مرده ها را نغمه هاي ازلي از حزن انگيز نوازي.

ميدهد هوشه گيرينهاى درينهاى زوالى از حب مجازى

"آه و نالة سوزان، گريه هاي تلخ برخاسته از اعماق جان و درد جدایي از دوستان مجازي را به ياد مي آورد."

بر سر محمودها نغمه هاى حزن انگيز ايازى

"نغمه هاي حزن آلود جدایي را در گوش همة عاشقان جدا شده از محبوب مي نوازند، آن گونه كه سلطان محمود از محبوبش جدا شد."

مرده ها را نغمه هاي ازلي از حزن انگيز نوازي

گویي اين درختان با نغمه های ازلي و صداهاي حزن انگیز شان وظیفه دارند تا صدای خلود و ماندگاری را به گوش مردگانی که از شنيدن صداها و گفتگوهاي دنيا باز مانده اند بشنوانند.

"روحه" مى آيد از او زمزمة ناز و نيازى

"اما روح از این مشاهده دریافته است که: اشيا با تسبيح و تهلیل هایشان در برابر تجليات نام هاي آفريدگار ذوالجلال مقابله مي كنند، گويی اين صداها زمزمه هاي راز و نياز آن هاست كه مي آيد."

قلب مي خواند از اين آيت ها: سرّ توحيد زعلو نظم اعجازی

"اما قلب از نظم والاي اين اعجاز، رمز توحيد را در اين درختها مي خواند كه هريك آيات مجسم الهي هستند."

يعني در آفرينش اينها چنان نظم و صنعت و حكمت خارق العاده اي وجود دارد كه اگر همة اسباب جهان فاعل مختار فرض شوند و دست به دست هم دهند، نخواهند توانست از آن تقليد كنند.

نفس می خواهد در اين ولوله ها، زلزله ها: ذوق باقی در فنای دنيا بازی

و اين نفس هر اندازه كه اين وضعيت را تماشا مي كرد مي ديد كه تمام روي زمين در زلزله اي پر از ولوله ي جدايی و فراق مي غلتد، لذا به جستجوي لذتی ماندگار بر آمد و در يافت كه "با ترك دنيا پرستي بقارا خواهي يافت"

عقل مي بيند از اين زمزمه ها، دمدمه ها: نظم خلقت، نقش حكمت، كنز رازی

"اما عقل از اين زمزمة حيوانات و درختان و دمدمة نباتات و وزش هوا، انتظام خلقت و نقش حكمت و خزانة اسرار را كشف مي كند و در مي يابد كه هرچيز در صور مختلف، به تسبيح آفريدگار ذوالجلالش مشغول اند."

آرزو مي دارد هوا ازين همهمه ها هوهو ها مرگ خود در ترك اذواق مجازي

و "اما هواي نفس، از همهمه ي هوا و هوهوي برگ ها چنان لذت مي برد، كه تمام ذوق هاي مجازي را از ياد برده، و با ترك آن ذوق مجازي - كه در حكم حيات براى هواي نفس است- در راه ذوق و لذت حقيقي، حتي مرگ خود را طلب مي كند."

خيال بيند ازین اشجار: ملائك را جسد آمد سماوی با هزاران نی

اما خيال مي بيند كه گويا فرشتگانِ موكّل درختان، وارد آن ها شده و درختاني را كه در هر شاخه آن نَی هاي زيادي آويخته است همچون جسد پوشانده اند.

گويا سلطان سرمدي اين اجساد را در مراسم با شكوهي با صداي هزاران نَي به آنها پوشانده است، تا اين درختان نه به صورت جسمي جامد و فاقد شعور بلكه با شعور كامل و وضعيت پرمعني حالت شكر و سپاس را نشان دهند.

از این نَی ها شنیدت هوش: ستایش های ذات حی

"پس صداي اين نیها صاف و موثر است، گویي از موسيقي آسماني برخاسته است و فكر، صداي شكوه از درد فراق و جدایي را از آن نمي شنود"

آن گونه كه همة عشاق و در پيشاپيش آنها مولانا جلال الدين رومي شکوه های دردناك جدایي را شنیده اند. بلكه صداي تشكرات رحماني و تحميدات رباني را که به پروردگار حي و قيوم تقدیم شده است مي شنوند.

ورق ها را زبان دارند همه "هو هو" ذكر آرند به در معناي حی حی

"وقتي درختان به جسد تبديل شدند، همة برگ هاي شان نيز صورت زبان را به خود گرفت و هر درخت با هزاران زبانش با اندك تماس باد، ذكر "هو هو" سر مي دهد، و با تحيات زندگي خود، حيّ و قيوم بودن آفريدگارش را اعلان مي دارد."

چو لا اله الا هو برابر مي زند هر شي

"زيرا همة اشيا "لا اله الا هو" مي گويند، و در حلقة بزرگ ذكر كائنات باهم ذكر مي كنند و همكارند."

دمادم جويند "ياحق" سراسر گويدند، "ياحي" برابر مي زنند "الله"

"و هر لحظه با زبان استعداد و فطرتش "ياحق" مي گويد و حقوق زندگي اش را از گنج هاي رحمت الهي مي طلبد و همه باهم با زبان برخوردار بودن از مظاهر زندگي، اسم "يا حيّ" را ورد زبان قرار داده اند."

فیا حی یا قیّوم بحق اسم حی قیوم

حياتي ده به اين قلب پريشان را استقامت ده اين عقل مشوش را آمين!

سخن ستارگان

در يكي از روزها در "بارلا" در قلّة بلند كوه "چام" نشسته بودم. در آرامش شب به چهرة آسمان چشم دوختم. در اين هنگام يكباره فقرات ذيل به ذهنم خطوركرد؛ گويا گفتگوي ستارگان را با زبان حال شان شنيدم و اين مطالب را همان گونه که به ذهنم خطور كرده بود، نوشتم و قانون شعري رعايت نشد، چون به نظم و شعر وارد نیستم.

از نامة چهارم و از پايان بخش اول گفتار سي و دوم اينجا آورده شد.

مكتوبي تابان از زبان ستارگان

خطبه ي شيرين ستارگان را بشنو، ببين نامه ي نورين حكمت چه نوشته است!

همه باهم فرياد برآورده و با زبان حق مي گويند:

٭٭٭

ما يكايك دليل نورافشاني هستيم بر شكوه و سلطنت قدير ذوالجلال

گواهي صادق بر وجود آفريدگار و بر وحدانيت و قدرت او.

٭٭٭

ما همچون فرشتگان، مشغول تماشاي معجزاتي هستيم كه روي زمين را آراسته اند.

٭٭٭

ما هزاران چشم بينایي هستيم كه ازآسمان به زمين مي نگرند و به بهشت خیره می شوند.

(٭):يعني زمين كه مزرعه و بوته زار گل هاي بهشتي است، به آن دليل كه مكاني براي نشان دادن بسياري از معجزات قدرت است. هما نگونه كه ملائك ساكنين عالم سموات، آن معجزات و خوارق را تماشا مي كنند، همانطور ستارگان هم - كه در حكم چشمان اجرام آسماني اند- چون ملائك به زمين و به بهشت نگاه مي كنند، به گونه اي كه با مشاهده ي مصنوعات نازنين روي زمين، عالم بهشت را مي بينند. و آن چز هاي خارق العاده و گذراي زمين را به صورتي باقي در بهشت مشاهده مي كنند، گويا يكبار به زمين و يكبار به جنت نگاه مي كنند يعني به هر دو عالم نظارت دارند.

ما هزاران ميوة زيباي درخت آفرينش هستيم كه دست حكمت جميل

ذو الجلال ما را به پهناي آسمان و شاخه هاي كهكشان آويخته است.

ما براي اهل آسمان ها مسجد سيّار، خانة دوّار، آشيانة علوي، چراغ نور افشان، كشتي جبار و هواپيماي غول پيكر هستيم.

٭٭٭

ما معجزات قدرت، خوارق صنعت، نوادر حكمت، نوابغ خلقت و عالمِ نور قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم.

٭٭٭

بدين طريق صدها هزار دليل و برهان را با صدها هزار زبان نشان مي دهيم،

و به گوش انسان هاي راستین مي رسانيم.

كور باد چشم ملحدِ بي ديني كه چهره هاي تابان مان را نمي بيند

و سخنان واضح مان را نمي شنود! ما آياتِ سرايندة حق هستيـم.

٭٭٭

سكة ما يكي، نشان ما يكي است، تسبيح گوي و عبادت گزارِ

تحت فرمان پروردگار خود هستيم.

مجذوب محبت اوییم و به حلقة ذكر كهكشان ها منسوبیم.

(آنچه را گفته شد در تخيلم شنيدم.)

گفتار هجدهم

اين گفتار دو مقام دارد، مقام دوم تاكنون نوشته نشده و مقام نخست در برگيرندة سه نقطه است:

نقطة اول

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

لَا تَحْسَبَنَّ الَّذ۪ينَ يَفْرَحُونَ بِمَٓا اَتَوْا وَيُحِبُّونَ اَنْ يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلَا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ وَلَهُمْ عَذَابٌ اَل۪يمٌ

(آل عمران:١٨٨)

يك سيلي تأديب براي نفس اماره ام!

اي نفس متکبّر، شهرت طلب، خود بين و فريفتة مدح و ستايش!

اي نفس سرگردانم!

اگر ادعا شود كه بذر كوچك درخت انجيري كه منشأ هزاران ميوه است ساقة نحيف و خشك درخت انگوري كه صدها خوشه برآن آويزان است، بر اثر سعي و تلاش و مهارت خود، اين ميوه ها و خوشه ها را به بار مي آورند پس لزوماً كساني كه از اين ميوه ها استفاده مي كنند باید بذر درخت انجير و شاخة درخت انگور را ستايش و تحسين كنند! يعني اگر چنين ادعايي حق باشد، شايد تو نيز اي نفس، حق داشته باشي به نعمت هایي كه از آن برخوردار هستي بنازي و مغرور باشي!

حال آن كه تو فقط مستحق مذمت هستي! چون تو نه مثل آن دانه انجير هستی و نه مانند ساقه انگور، زیرا تو يك اختيار جزیي داري لذا با فخر و غرورت ارزش آن نعمتها را مي كاهي، و با ناسپاسي و كفرانت باطل مي سازي، و با تملّكت غصب مي كني.

وظيفه ات فخر نيست بلکه شكر و سپاسگزاري است. شهرت، زيبندة تو نیست، تواضع و حيا شايستة توست. مستحق مدح و ستايش نيستي، بايد استغفار کنی و ندامت داشته باشی، كمال و برتري ات در خود بيني نيست، در خدا شناسي است.

آري اي نفس! تو در جسم من به طبيعتي كه در عالم است، شباهت داري؛ شما هردو (نفس و طبیعت) براي پذيرفتن خير و مرجعیت شر آفريده شده ايد؛ يعني فاعل و مصدر نيستيد، بلكه منفعل و محل فعل هستيد؛ شما فقط يك تأثير داريد، و آن اينكه: خيري را كه از جانب خير مطلق آمده است، به خوبی قبول نمی کنید و سبب شرّ و بدي مي شويد.

و نيز شما بسان يك پرده آفريده شده ايد، تا بدي هاي ظاهري ای كه زيبایي هايش ديده نمي شود، به شما نسبت داده شود و وسيله ای باشيد براي تنزيه ذات اقدس الهي؛ اما شما ژستی كاملاً منافي با وظيفة فطري تان به خود گرفته ايد، زيرا از روي ناتواني خير را به شر برگردانده اید؛ انگار با آفريدگارتان شريك و همكار هستيد!

پس آنكه نفس و طبيعت را پرستش می کند بسيار احمق و ستمگر است!

اي نفس!

مگو: من مظهر زيبایي هستم، زیرا كسي كه مظهر زيبایي باشد، زيبا مي شود؛ اما تو هرگز نتوانسته اي نماد كامل زيبایي و مظهر تمام آن باشي، پس تو يك گذرگاه هستي.

و نيز مگو:

من از میان همه مردم برگزيده شده ام و اين ميوه ها از طريق من نشان داده مي شود، يعني من نوعي برتري و مزيت دارم! هرگز چنين نيست، بلكه اين نعمتها اولتر از همه بدين خاطر به تو داده شده است كه تو از همه مفلس تر، نيازمندتر و دردمندتر بودي.

(٭):- به راستي من هم از به سكوت واداشتن و ملزم ساختن نفس سعيد جديد خوشم آمد و هزاران بار "بارك الله" گفتم.

نقطة دوم

يكي از اسرار آية مبارك اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ (السجدة:٧) را توضيح مي دهد، بدين گونه كه:

در هر چيز، حتي در چيزهايی که به ظاهر بسيار بدند، بهره اي از زیبایی حقيقي وجود دارد. هر چيز و هر حادثه اي كه در هستي وجود دارد و رخ مي دهد يا بالذات زيبا است که به آن "حُسن با الذّات" گفته مي شود، و يا از لحاظ نتايج زيبا است که به آن "حُسنِ با الغير" گفته مي شود.

و نیز حوادثي وجود دارد که در ظاهر، زشت و آشفته و پريشان اند، اما در پس اين پردة ظاهري، انواع زيبایي هاي در خشنده و نظم هاي دقيقي در آن ها نهفته است از جمله:

زير پردة گِل و لاي، گرد و غبار، باد و بارانِ فصل بهار، لبخند و تبسم گل هاي بسيار زيبا و نباتات جذاب و رنگا رنگ پنهان است. و در پشت پرده طوفان هاي خشن خزان و ريزش برگ هاي سبز درختان كه حامل پيام هاي دردناك جدایي و هلاكت اند، مژده رهایي از كارهاي طاقت فرسایي قرار دارد براي ميليون ها حشرة زيبا و ضعيفي كه همزمان با شكوفایي گل ها پا به هستي نهاده و دست دوستي به گل ها داده اند و اكنون وقت آن فرا رسيده است تا از رنج سرما و مشكلات زمستان محافظت شوند و در زير پردة زمستانِ سرد زمين، براي بهاري تازه و زيبا و دلپذير آماده شوند.

آري! زير پردة حوادثي چون: طوفان، زلزله و باد، بسياري از گل هاي پنهان معنوي شكوفا مي شود. در نتيجهٔ‌ حوادث و رخدادهاي به ظاهر زشت و خشن، استعدادهاي ناشكفته مي شكفد و زيبا مي شود، گويی همة انقلاب ها و تحولات كلي یک نوع باران معنوي است كه بر اين بذرها مي بارد!

اما از آنجایي كه انسان، ظاهر پرست و خود انديش است، حوادث را از لابه لاي خود انديشي و منفعت شخص اش بررسي می کند و فقط ظاهر قضيه را مي بيند و آن را بد مي داند؛ و با در نظر داشتن منفعت شخصي اش هر چيز را فقط با نتيجه اي كه عايد خود اوست مي سنجد و به شر بودن آن حكم مي كند!

حال آن كه اگر يكي از اهداف اشیا متوجه انسان باشد، هزاران هدف متوجه اسمای آفريدگار آن است، مثلاً: گياهان و درختان خار دار را كه خارهایشان به دست انسان مي خلد و باعث اذيت و آزارش مي شود، مضر و بي فايده تصور مي كند، در حالي كه اين خارها براي درختان و گياهان بسيار اهميت دارند و قهرمانانه در برابر دشمن از آن ها محافظت و مراقبت مي كنند.

و همچنین: مسلط ساختن عقاب برگنجشک ها و پرندگان ناتوان، ظاهراً با رحمت سازگار نيست، اما باید دانست که قدرت دفاعي و استعداد گنجشک، با احساس خطر از ناحية دشمن و تسلط پرندگان شكاري رشد پيدا مي كند. یا به عنوان مثال: عده ای از مردم انباشته شدن برف در زمستان را باعث رنج و زحمت مي دانند، حال آنكه در پشت همين پردة برف و سرما، چنان اهداف پرحرارت و نتايج شيرين و با مزه اي پنهان است كه انسان از توصيف آن عاجز مي ماند.

و نيز انسان از روي خود بیني و ظاهر نگري اش، در مورد هر چيز با در نظرداشتن جنبه هایي كه متوجه خود است قضاوت مي كند ؛ لذا بسياري از چيزهایي را كه عين ادب است، خلاف ادب گمان مي كند ؛ مثلاً: از نظر انسان، بحث كردن در خصوص آلت تناسلي، خجالت آور است؛ اما اين خجالت منحصر به آن جنبه اي است كه متوجه انسان است ورنه از جنبه هاي ديگر، يعني از نظر آفرينش و ظرافت و پيچيدگي و اهدافي كه به خاطر آن آفريده شده است، شگفت انگیز و تأمل آور و بسيار زيبا است و هرگاه با نگاه حكمت به آن نگريسته شود، عين ادب است، نه ماية شرم و خجالت!

حتي قرآن كريم كه منبع ادب است، در بين سوره هايش تعابیری دارد که به اين جنبه های پر راز و حكمت و پرده هاي لطيف اشاره مي كند ؛ بنابراين در پشت پردة زشتي ها و آشفتگي های موجود در بعضي از مخلوقات و در لابه لای دردها و رنج هایي كه حوادث و اتفاقات روزانه برجاي مي گذارند، جهات خوب و اهداف زيبا و حكمت هاي پنهاني ای وجود دارد كه هر کدام از آن ها متوجه آفريدگار خود هستند.

اگر در بسياري ازكارهاي به ظاهر آشفته و بي نظم دقت كني، در لابه لای آن ها نوشته هاي پر رمز و راز مقدس را در كمال زيبایی و نظم خواهي خواند.

نقطة سوم

اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُون۪ى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ

(آل عمران:٣١)

وقتي در كائنات، حسن صنعت وجود دارد و موجوديت آن امري است قطعي و روشن، پس لازم مي آيد تا رسالت پيامبر بزرگ اسلام (ص) با قاطعيت و به درجة شهود ثابت شود؛ زيرا حُسن صنعت و جمال صورت در اين مصنوعات زيبا نشان مي دهد كه آفريدگار، اراده و طلبی بسیار قوی برای تحسین و تزیین دارد و ارادة تحسین و طلب تزیین دال بر اینند که آفریدگار آنها با رغبت و محبت مقدس و والایی می خواهد کمالات صنعتش را که در مصنوعات اوست نشان دهد و به نمایش بگذارد. و این محبت و رغبت می خواهند در نورانی ترین و کامل ترین مخلوقات تمرکز یابند که آن هم انسان است، زيرا انسان ميوه باشعور درخت آفرينش می باشد و ميوه، جامعترين و دورترين جزء درخت است که ديدي فراگير و شعور كلي دارد.

پس فردي كه ديدش فراگير و شعورش كلي است و آن را کاملاً در مسیر پرستش آفریدگار و استحسان صنعت و شکر نعمت او صرف کند، صلاحيت دارد تا مخاطب و هم سخن صانع ذو الجلال باشد. او می تواند برترین و برگزیده ترین و محبوب ترين مخاطب قرارگيرد.

اكنون دو صفحه و دو دايره را مشاهده مي كني:

يكی: دايرة بسيار پرشكوه و منظمِ ربوبیت و يك صفحة صنعت بسيار پيشرفته و زيبا است.

و ديگري: دايرة عبوديت بسيار نوراني و گل آذين و يك صفحة تفكر و استحسان و تشكر و ايمان است، كه بسيار گسترده و جامع و فراگير است، به گونه اي كه دايرة دوم با تمام توانش به خاطر دایره اول كار مي كند.

از اينجا به صراحت فهميده مي شود که رئيس اين دايره كه به خاطر برآوردن مقاصد آفريدگارش در خصوص مصنوعات او خدمت مي كند ، چقدر ارتباطش با پروردگار، قوي و مستحكم و نزدش محبوب و گرامي است.

آيا هيچ عقلی قبول مي كند كه آفريدگار صنعتگر اين همه مخلوقات زيبا و مُنعمي كه اين همه نعمت ها را ارزاني داشته و حتي انواع ذایقه هاي دهان را نیز در نظر گرفته است، به زيباترين آفریده اش كه تكبير گويان و پرستش كنان متوجه اوست بي اعتنا باشد و به آفریدهٔ‌ برگزيده اش كه ولولة استحسانش عرش و فرش را به تكان در آورده و زمزمه شكرِ قدرشناسانه اش برّ و بحر را به وجد در آورده است، توجهي نكند؟ آيا امكان دارد با او سخن نگويد؟ و او را به رسالت برنگزيند؟ و نخواهد اخلاق نيكو و حالات زيبايش به ديگران سرايت كند؟ هرگز! سخن نگفتن با او و به رسالت برنگزيدنش امكان ندارد.

اِنَّ الدّ۪ينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْاِسْلَامُ

(آل عمران:١٩)

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَالَّذ۪ينَ مَعَهُ اَشِدَّٓاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَٓاءُ بَيْنَهُمْ

(الفتح:٢٩)

گريه هاي قلب در صبح روزهاي اسارت، غربت و جدایي

صبحگاهان نسیم تجلي مي وزد، برخيزيد ای چشمان!

عنايت خواه ز درگاه الهي، صبح است توبه گاه گناهكاران.

برخيز اي قلب من! وقت فجر است، بكن توبه، بجو غفران ز درگاه الهي!

سحرحشري است، درو هشيار، در تسبيح همه شئ.

بخواب غفلت سرمست نفسم تا كي؟

عمر عصريست، سفر به قبر مي بايد زهر حي.

برخيز! نمازي چو نيازي كو بكن آوازي چون ني!

بگو: يارب پشيمانم، خجيلم، شرمسارم ازگناه بي شمارم، پريشانم، ذليلم، اشك بارم ازحيات بي قرارم، غريبم، بي كسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلم، عاجزم، پيرم، بي اختيارم، الامان گويم، عفو جويم، مدد خواهم زدرگاهت الهي!

گفتار نوزدهم

درخصوص رسالت پيامبر بزرگوار

ومَا مَدَحْتُ مُحَمَّداً بِمَقَالَتِي وَلكِن مَدَحْتُ مَقالَتِي بِمُحَمَّد

عليه الصلاة و السلام

آري! اين گفتار زيباست، اما آنچه آن را زيبا ساخته است، اوصاف و شمايل خوب ترین خوبان، حضرت محمد مصطفي (ص) است.

اين گفتار "پرتوچهاردهم" در بر گیرندهٔ‌ چهارده تراوش است:

تراوش نخست

سه معرفي كننده بزرگ، پروردگارمان را به ما معرفي مي كنند:

اولي: كتاب کائنات است كه بخشي از دلايلش را در سيزده پرتو (ازكتاب مثنوي عربي نوري) در درس سيزدهم شنيديم.

دومي: خاتم انبيا (ص) است كه آية كبراي كتاب بزرگ اين هستي به شمار مي رود.

سومي: قرآن عظيم الشأن است.

اكنون بايد دومين برهان ناطق، يعني خاتم انبياء (ص) را بشناسيم و به سخنان وي گوش فرا دهيم:

بدان که این برهان ناطق، شخصيت معنوي بزرگی دارد! او كيست؟ و ماهيتش چيست؟ او چنان شخصيت والايي است كه به خاطر عظمت معنوي اش سطح زمين، مسجدش و مكه محراب و مدينه، منبرش شد. او پيشواي همة اهل ايمان، خطيب همة بشريت، رئيس همة انبياء، سيد تمامي اوليا و سر ذاكر حلقة ذكرِ متشكل از همة انبيا و اوليا است؛ او درختی نورانی است كه انبيا ريشه هاي زندة آن و اوليا ميوه هاي پرطراوت آن محسوب می شوند.

او هر ادعايي بكند، همة انبيا با استناد به معجزات شان آن را تأييد مي كنند و همة اوليا با اعتماد به كرامات شان برآن صحه مي گذارند، چون وقتي او "لا اله الا الله" گفت

و مدعی وحدانيت خدا شد، ذاکران نوراني اي كه در دوسمت گذشته و آينده صف بسته اند، عين آن جمله را تكرار مي كنند و به اتفاق مي گويند:

"صَدقتَ و بالحقِ نَطَقتَ": "راست گفتي و حق گفتي" كدامين وهم مي تواند به چنين ادعايي كه با امضاهاي بي حد و حساب تأييد شده است دست رد دراز كند؟!

تراوش دوم

بدان كه اين برهان نوراني که به سوی توحید فراخوانده و بشر را به فلاح و رستگاری راهنمایی می کند همان گونه که با اجتماع و تواتر هر دو جناح، يعني جناح نبوت و ولايت تأييد مي شود، صدها اشارة كتاب هاي آسماني از قبيل: تورات، انجيل و زبور (٭):علامه حسين جسري يكصد و چهارده بشارت را از لابه لای اين كتابها استخراج کرده و در كتابش "رساله ي حميديه" درج كرده است. وجود اين همه بشارات بعد از تحريف، دليل روشني است براينكه قبل از آن صراحات زيادي وجود داشته است. مولف. نيز تصدیق اش می کند.

همچنین رموز هزاران ارهاصات و بشارات هزاران هاتفان مشهور و شهادت متواتر كاهنان و دلالت هزاران معجزاتش همچون: شق القمر، بيرون آمدن آب از انگشتان مبارك، آمدن درخت با فراخواندن آن حضرت، باريدن باران به محض دعايشان، سيرشدن عدة زيادي از غذاي اندك، گفتگوي مرغ، گرگ، آهو، شتر و سنگ با آن حضرت (ص) همگي نبوت ايشان را تصديق مي كنند .. و حقانيت شريعت مقدسشان نيز برحقانيت نبوتش صحه مي گذارد.

اينها دلايل آفاقي بودند، افزون برآن او همچون خورشيدي است كه خودش برخودش دلالت مي كند ، از اين رو دلايل انفسي نيز مؤيد اويند؛ زيرا به اتفاق همه، كامل ترين اخلاق حميده در ذات گرامي او جمع شده اند و شخصيت معنوي اش در انجام وظيفه به زیباترین سجایا و خصائل مزین بوده است. و همچنین تقواي فوق العاده، عبوديت فوق العاده، زهد فوق العاده، جديّت فوق العادة او که بیانگر قوت ایمان اوست و نیز متانت فوق العاده اش كه بيانگر كمال امنيت و كمال اطمينان و وثوق آن حضرت است، همگي همچون روز روشن، صداقتش را در ادعايش نشان مي دهند.

تراوش سوم

بدان که! محيط زماني و مكاني تأثير شگرفي در قضاوت هاي عقل دارد، اگر مایل هستی، بيا به عصر سعادت و به جزيرة العرب برويم، تاآنحضرت را - هر چند در عالم خيال - حين انجام وظيفه اش ملاقات و زيارت كنيم.

ببين! پيش از هر چیز آنچه كه در اين سرزمين مي بينيم شخصيت ممتازي است با حسن سيرت و جمال صورت كه كتاب اعجازانگيزي در دست و بيان حقيقت آشنایي در زبان دارد و همة فرزندان آدم، بلكه جن و انس و فرشتگان و حتي همة موجودات را مورد خطاب قرار داده و خطبه ای ازلي را به سمع شان مي رساند.

شگفتا ! او چه مي گويد؟.. او از موضوع بسيار مهمي بحث مي كند، چرا كه معماي عجيبي را شرح مي دهد و حل مي كند و طلسم پيچيده ای را در راز حكمت کائنات كشف مي كند و مي گشايد. و به سه سوال دشوار: توكيستي؟ از كجا آمده اي؟ و به كجا مي روي؟ كه از همه مخلوقات سوال شده و عقل ها را به خود مشغول داشته و در حيرت افكنده است، پاسخ قانع کننده ای مي دهد.

تراوش چهارم

ببين! چنان نوري از حقيقت را پخش مي كند كه شب تار بشريت را به روزِ روشن و زمستانش را به بهار تبديل کرده است. انگار هستي بعد از آنكه اخم درهم كشيده بود اكنون شاد و خندان به نظر مي آيد.. اگر خارج از نور ارشاداتش به کائنات بنگري، شكل کائنات را همچون ماتم سراي عمومي خواهي ديد، و موجودات را همچون غريبه بلكه دشمن همديگر خواهي يافت و جامدات آن را همچون جنازه هاي هولناك خواهی دید، و حيوانات و انسان های آن بسان یتیمانی به نظرت خواهند رسيد که بر اثر ضربه هاي زوال و فراق می گریند و ناله سر می دهند.

اين بود وضعيت کائنات از نظر کسی که در دايرة نورش داخل نشده است. حال ببين! با نوري كه او انتشار داد شكل عالم به كلي دگرگون شد؛ ماتم سراي عمومي به مسجد ذکر و فكر و محفل پرجاذبه شكر تغيير يافت موجوداتی که دشمن و بيگانه بودند با هم دوست و برادر شدند، جامداتِ مرده و خاموش، زنده و مونس همدیگر شدند

و وضعیت خادم گوش به فرمان را به خود گرفتند و موجودات زنده و ایتامی که گریه می کردند و شکوه سر می دادند به ذكر و تسبيح پرداختند و از اين كه از كار و وظايف شان مرخص شده اند، ممنون و سپاسگزارند.

تراوش پنجم

و نيز به بركت آن نور، حركات و تنوعات و تغيیرات کائنات از بي مفهومي و بازيچة دست تصادف بودن بيرون آمده و به نوشته هاي رباني و صفحات آيات تكويني و آيينه هاي اسمای الهي تبديل شدند، تا اینکه هستي جايگاه و منزلت والایی یافت و كتاب سراسر حكمتِ صمداني شد.

انسان را ببین که به برکت نور آن شخص نورانی چگونه عروج می کند؛ همان انسانی که با عجز و فقر و عقلش که وسیلة انتقال دردها و رنج های گذشته و ترس و نگرانی هاي آینده به درک حیوانیت سقوط کرده بود، با درخشش عقل و عجز و فقرش با پرتوهای آن نور، به اوج خلافت رسید و بدین سان اسباب و عوامل سقوط او - عجز و فقر و عقل- عامل صعود و ترقی اش شد.

پس اگر اين شخص نوراني نمي بود، کائنات و انسان و حتي هر چيز به درجة نيستي سقوط مي كرد و ارزش و اهميتش را از دست می داد. آري! براي چنين هستي زيبا، وجود چنين شخصيتي ضروری و لازم است؛ اگر او نباشد کائنات و افلاك هم مباد!

تراوش ششم

اگر می گویی: اين شخصيت برجسته و اين خورشيد هستي كيست؟ مأموريتش چيست؟ و چه مي گويد؟

براي در يافت پاسخ اين پرسش ها به سخنانش گوش فرا ده! او از يك سعادت ابدي خبر و به آن مژده مي دهد؛ او رحمت بي پاياني را كشف كرده است و مردم را به آن فرا مي خواند؛ او دعوتگر و تماشاگر زیبایی های سلطنت ربوبيّت و كاشف گنج هاي پنهان اسمای الهی و معرِّف آن ها است.

بيا و از جنبة رسالتش به وی بنگر! می بینی که او يك برهان حق، چراغ حقيقت، آفتاب هدايت و وسيلة سعادت است.

سپس از جنبة عبوديتش به او بنگر! می بینی که او نمونة محبت رحماني و نماد رحمت رباني و شرف حقيقت انسانيت و نوراني ترين ميوة درخت آفرینش است.

باز ببين! چگونه نور و دين او از شرق تا غرب را به سرعت برق فرا گرفت و بعد نصف كرة زمين و یک پنجم بشریت، ارمغان هدایت اش را با دل و جان پذیرفتند و روح شان را فدای آن ساختند؛ پس آیا نفس و شیطان می توانند در مورد ادعاهای چنین شخصیتی به مناقشه بپردازند و به ویژه اساس همه ادعاهاي اين شخصيت را كه "لا اله الا الله" است با همة مراتب اش نپذيرند؟

تراوش هفتم

اگر می خواهی بداني كه محرّك او يك نيروي قدسي است، بيا و عملكردهاي او را در اين جزيرة پهناور در نظر بگير!

ببين! در اين جزيرة پهناور، اقوام مختلف بدوی و معاندی که سخت متعصبند و دل گرو عادات و رسوم شان دارند، زندگي مي كنند؛ اما اين شخصيت بزرگوار چگونه همة اخلاق زشت و وحشيانه آنان را در يك آن، قلع و قمع کرد و آنان را به فضايل والاي اخلاقي مجهز ساخت و معلم انسانيت و اساتيد ملل متمدن تبدیل کرد.

ببين! تسلط او صرفاً بر ظاهر نيست، بلكه او دل ها و عقل ها را فتح مي كند و ارواح و نفوس را به تسخير خويش در مي آورد؛ به حدّي كه محبوب دل ها، معلم عقل ها، مربي نفوس و سلطان ارواح شد.

تراوش هشتم

پر واضح است که حاكم بزرگي با همتي بزرگ، به سختی مي تواند عادت كوچكي مثل سيگار را در يك جامعة كوچك به كلي ريشه كن كند.

حال آنكه مي بينيم اين نبيّ بزرگوار، بسياري از عادات زشت و بزرگ را در بين اقوام بزرگ لجوج و متعصب، با قوتي به ظاهر كوچك و با همتي اندک در زماني كوتاه ريشه كن ساخت و به جاي آن، عادات و اخلاق والایي را در خون و رگ شان جايگزين کرد.

پس كسي كه خير القرون را نمي بيند، جزيرة العرب را در چشمانش فرو مي كنيم و آنگاه او را به چالش مي طلبيم و مي گویيم: صدها نفر از فلاسفه و دانشمندان تان را به

آنجا بفرستید تا صد سال كار كنند، آیا می توانند یک صدم آنچه را که او در آن زمان در يك سال انجام داد، انجام دهند؟!

تراوش نهم

همانطور كه مي داني، هيچ آدم عاقلي نمي تواند - در خصوص ادعایی که مورد مناقشه است - دروغ كوچك خجالت آوري را به صراحت و بي پروا در نزد دشمنانش بگويد و براي پوشاندن حيله و مكرش هیچ تلاشي به خرج ندهد، هرچند که اين شخص، فردی كوچك با جایگاهی كوچك و در يك جماعت كوچك باشد و مسألهٔ‌ هم مسألهٔ‌ كوچكي باشد.

حال اين شخصيت بزرگوار را ببين! آيا امكان دارد او با داشتن مأموريت و جایگاهی بسيار بزرگ، در حالي كه نيازمند حاميان بزرگي است و در جامعه ای بزرگ و در برابر دشمنان بزرگي قرار دارد، در مسائل بزرگ و در ادعايی بزرگ، خلاف بگويد؟ و از مكر و حيله كار بگيرد؟! حال آنكه او با آزادي كامل، بي پروا، بدون شك و ترديد، بي پرده، بدون تكلف و نگراني، با صميميت و جديت كامل و با شدتي كه خون دشمن را به جوش مي آورد و با اسلوبي والا سخن مي گويد.

آيا ممكن است در يك چنين ادعايي، توسط چنين شخصيتي، در حالات مذكور از حيله و فريب كار گرفته شود؟ هرگز! اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحٰى (نجم: ٤)

آري! حق، نيازي به فريب دادن ندارد و چشم حقيقت بين برتر از آن است كه فريب بخورد. آري، راه و روش حق او از فريب دادن بي نياز است و ديد و نظرش، خيال را با حقيقت درهم نمی آمیزد.

تراوش دهم

ببين و بشنو! او ازحقايق دلچسب و جذاب و از مسائل جالب و مهمي بحث مي كند؛ زیرا معلوم است كه كنجكاوي و علاقه مندي انسان به كشف و فراگيري مسائل جديد، بزرگ ترين محرّك اوست، حتي اگر به تو گفته شود: "اگر نصف عمر يا نصف دارایي ات را بدهي، شخصي از كرة ماه يا مشتري مي آيد و از احوال شگفت انگيز آنجا برايت مي گويد، و تو را به طور واقعي از آينده ات آگاه مي سازد، فكر مي كنم

كنجکاوي و علاقمندي ات تو را به پذيرفتن پيشنهادش وادار خواهد ساخت. حال جاي تعجب است كه تو آمادة چنین فداكاري و پرداخت هزينه هنگفتي هستي، اما به گفته هاي اين پيامبر بزرگوار (ص) اهميت نمی دهي! حال آنكه اين شخصيت بزرگوار از پادشاهي سخن مي راند كه در مملكتش، ماه همچون مگسي گرداگرد پروانه اي دور مي زند و اين پروانه كه زمين است در اطراف چراغي پرواز مي كند؛ و اين چراغ كه خورشيد است، يكي از هزاران چراغ موجود در يكي از هزاران مهمانخانة آن پادشاه به شمار مي آيد. و نيز از عالم شگفت انگيزي بحث مي كند و از انقلاب عجيبي خبر مي دهد كه اگر زمين بسان بمبي منفجر شود و كوهها بسان ابر به پرواز در آيند، آنقدر عجيب نيست. بيا و از زبان مباركش سوره هايی چون اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ و اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ و اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا و اَلْقَارِعَةُ

را بشنو.!

و نيز از آينده ای خبر موثق مي دهد كه آيندة دنيا در مقايسه با آن قطره ای است از سراب؛ و از چنان سعادتي خبر مي دهد كه همة خوشبختي هاي دنیوي در مقايسه با آن همچون برق کم سویی است در برابر آفتاب عالمتاب!

تراوش يازدهم

پشت پردة اين کائنات عجيب و معماگونه، چيزهاي عجيبي در انتظار ماست. براي خبر دادن از اين چيزهاي عجيب و غريب، فردی عجيب و فوق العاده لازم است. از حالات اين شخص چنين معلوم مي شود كه او ديده است و مي بيند، و از ديده هايش خبر مي دهد.

او از چيزهایي سخن مي گويد كه پروردگار آسمانها و زمين از ما مي خواهد و از آن راضي و خوشنود مي گردد؛ پروردگاري كه با نعمت هاي ظاهري و باطني اش ما را پرورده است.

سخنان اين شخصيت بزرگوار و معلم حقايق والا و بسيار عجيب، شايستگي آن را دارد تا با جان و دل شنيده شود و انسان هرچيزش را فداي آن ها کند؛ اما چه شده است اكثر انسان ها را كه كور و كر و حتي ديوانه شده اند و اين همه حقايق را نمي بينند و نمي شنوند و درك نمي كنند؟!

تراوش دوازدهم

بدان! اين پيامبر بزرگوار (ص) كه او را با شخصيت معنوي اش مي شناسيم و با شئونات عالی اش در عالم، زبانزد خاص و عام است، ضمن اینکه برهان ناطق و دليل صادقي است بر وحدانيت - دليلي كه حق بودنش به درجة حقانيت توحيد است- دليل قاطع و برهان روشن سعادت ابدي نيز هست؛ حتي همان گونه که او با هدايت و دعوتش سبب حصول سعادت ابدي و وسيلة وصول به آن است، با دعا و نيايش اش نيز، سبب وجود و وسيلة ايجاد آن سعادت است. اين راز را در مبحث حشر بيان كرده بودیم. بخاطر مناسبتش با اين بحث آن را دو باره تكرار مي كنيم.

اگر علاقه مند هستی به او بنگر که چگونه در مراسم نماز كبرا دست به دعا برداشته است! گویی اين جزيره، بلكه سراسر كرة زمين همراه با او نماز مي خواند و راز و نياز مي كند.

ببين! او در چنان مسجد بزرگي قرار دارد كه گویي در محراب عصر خود ايستاده و همة انسان هاي نوراني و كامل از بدو آفرينش تا به امروز و تا قيام قيامت با اقتدا به او به دعايش "آمين" مي گويند.

باز ببين! او براي چنان حاجت عمومي ای دعا مي كند كه نه تنها اهل زمين، بلكه اهل آسمان و حتي همه موجودات در دعايش شرکت جسته و مي گويند: "آري! پروردگارا! دعايش را بپذير! همان چيزي را مي خواهيم كه او از تو مي خواهد." چنان فقيرانه و حزن انگیز و محبت آمیز و چنان مشتاقانه و متضرعانه راز و نياز مي كند كه همة کائنات را به گريه وا مي دارد و در دعايش سهيم مي گرداند.

باز ببين! او براي چه مقصد و هدفي دعا مي كند؟ او براي مقصدي دعا مي كند كه اگر برآورده نشود، انسان و هستی و حتی تمامي آفریدگان به اسفل السافلين سقوط کرده و بي ارزش و بي فايده مي مانند. اما او با دعايش به اعلي عليين، يعني به ارزش، به بقا و به وظايف والا مي رساند.

ببين! چگونه با فرياد استمدادكارانه و با تضرع و راز و نياز استرحامكارانه مي خواهد و تمنا مي كند، انگار فريادش را به گوش همه موجودات و عرش و آسمان ها مي رساند و آن ها را به وجد مي آورد و به گفتن"آمين اللّهم آمين" وا مي دارد.

باز ببين! او از چنان قادر سميع و كريم و عليم و بصير و رحيمي نياز هايش را مي طلبد كه پنهان ترين دعاي پنهان ترين حيوان را در خصوص پنهان ترين حاجتش بالمشاهده مي شنود و مي پذيرد و مورد لطف قرار مي دهد و خواسته اش را و لو با زبان حال باشد- فراهم مي سازد. و با چنان سرعتِ حكيمانه و بصيرانه و رحيمانه اي خواسته اش را برايش برآورده می سازد كه هيچ شك و ترديدي باقي نمي گذارد كه صاحب اين تربيت و تدبير، ذاتی سميع و بصير و كريم و رحيم است.

تراوش سيزدهم

شگفتا! اين فرزانه اي كه بر فراز كرة زمين ايستاده است، چه مي خواهد؟ او همة خوبان بني آدم را پشت سرخود گرد آورده و با چشم دوختن به عرش اعظم، دست دعايش را برداشته است و انس و جن به دعايش آمين مي گويند و از حالاتش چنين فهميده مي شود كه او در هر لحظه مایه افتخار انسان، يگانة كون و زمان و فخر کائنات است. ببين او چه مي خواهد؟

گوش كن! او خواستار سعادت ابدي، بقا و لقاء است، او بهشت و رضا مي خواهد؛ و در اين راستا از تمام اسمای قدسية الهي كه احكام و جمالش در آيينة موجودات متجلي است، شفاعت مي طلبد و حتي خود اين اسماء، عين خواسته هاي او را مي خواهند و برای آن ها دعا مي كنند.

حتي اگر اسباب بي شماري چون: رحمت، عنايت، حكمت و عدالت -كه مستلزم وجود بهشت اند- هم وجود نمی داشت، فقط دعاي اين شخصيت بزرگوار كافي بود تا پروردگارش، براي او و ابناي هم جنس اش بهشت را بنا كند.

این کار در برابر قدرت پروردگار بسيار آسان است؛ به آساني پيدايش فصل بهار!

آري! چنانکه رسالت آن حضرت (ص) سبب گرديد تا اين دنيا به خاطر امتحان و بندگي گشايش يابد، عبوديتش نيز سبب گشايش سرای آخرت شد. آيا امكان دارد اين انتظام فایق و اين رحمت گسترده و حسن صنعت بي نقص و اين جمال بي نظیر که شخصی چون غزالي را به گفتن "ليس في الامكان ابدع مما كان" واداشته است، جزیي ترين و بي اهميت ترين دعا ها و نياز ها را بشنود و بر آورده سازد، اما مهم ترين

و لازم ترين آرزوها را بي اهميت دانسته و نشنود، درك نكند و برآورده نسازد؟! صد هزار بار حاشا و كلا! هرگز ! چنين جمالي اين نوع زشتي را نمي پذيرد و زشت نمي شود! و زشتی و نامهربانی و بي نظمي را قبول نمی كند؟

آيا همین قدر كافي نيست؟ بايد برگرديم؛ چون اگر صد سال هم در اين جزيره باشيم بازهم نمی توانیم يكي از صدها اجراءات و وظايف عجيب آن شخصيت بزرگوار را به تمام معني فراگيريم و از تماشاي آن ها سير شويم.

اكنون بيا به هنگام بازگشت به يكایک اعصار و سده ها نگاه كنيم؛ ببين! اين اعصار با فيض و نوري كه از آن خورشيد هدايت گرفته اند، چگونه شكوفا شده اند؟ و میلیون ها ميوة نوراني چون: امام ابوحنيفه، امام شافعي، بایزید بسطامي، جنيد بغدادي، شيخ گيلاني، شاه نقشبند، امام غزالي و امام رباني رحمهم الله بارآورده اند؟!

تفصيل مشاهدات خود را به وقتي ديگر موکول می کنیم و درود و صلواتي را مي خوانيم كه به بعضي از معجزات آن حضرت (ص) اشاره دارد:

عَلَى مَن أنـزِلَ عَلَيهِ الْقُرآنُ الْحَكِيمُ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنَ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ ألفُ ألفِ صَلَاةٍ وَسَلَامٍ بِعَدَدِ أنفَاسِ أمَّتِهِ.

عَلَى مَن بَشَّرَ بِرِسَالَتِهِ التَّوْرَاةُ وَالْإنجِيلُ وَالزَّبُورُ وَالزُّبُرُ، وَبَشَّرَ بِنُبُوَّتِهِ الْإِرْهَاصَاتُ وَهَوَاتِفُ الْجِنِّ وَكَوَاهِنُ الْبَشَرِ وَانشَقَّ بِإِشَارَتِهِ الْقَمَرُ.. سَيِدِنَا مُحَمَّدٍ ألفُ ألف صَلَاةٍ وَسَلَامٍ بِعَدَدِ حَسَنَاتِ أمَّتِهِ.

عَلَى مَن جَاءَتْ لِدَعْوَتِهِ الشَّجَرُ، وَنَـزَلَ سُرعَةً بِدُعَائِهِ الْمَطَرُ، وَأظَلَّتهُ الْغَمَامَةُ مِنَ الْحَرِّ، وَشَبَعَ مِن صَاعٍ مِن طَعَامِهِ مِآت مِنَ الْبَشَرِ، وَنَبَعَ الْمَاءُ مِن بَينِ أصَابِعِهِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كَالْكَوْثَرِ، وَأنطَقَ اللّٰه لَهُ الضَّبَّ وَالظَّبْيَ وَالذِّئْبَ وَالْجِذْعَ وَالذِّرَاعَ وَالْجَمَلَ وَالْجَبَلَ وَالْحَجَرَ وَالْمَدَرَ وَالشَّجَرَ.. صَاحِب الْمِعْرَاج وَمَا زَاغَ الْبَصَر..

سَيِّدِنَا وَشَفِيعِنَا مُحَمَّدٍ ألفُ ألفِ صَلَاةٍ وَسَلَامٍ بِعَدَدِ كُلِّ الْحُرُوفِ الْمُتَشَكِّلَةِ فِي الْكَلِمَاتِ الْمُتَمَثِّلَةِ بِإِذْنِ الرَّحْمنِ فِي مَرَايَا تَمَوُّجَاتِ الْهَوَاءِ عِندَ قِرَاءَةِ كُلِّ كَلِمَةٍ مِنَ الْقُرآنِ مِن كُلِّ قَارِئٍ مِن أوَّلِ النُّـزُولِ إلَى آخِرِ الزَّمَانِ وَاغفِرْ لَنَا وَارْحَمنَا يَا إِلَهَنَا بِكُلِّ صَلَاةٍ مِنهَا.. آمِينَ.

(بدان: دلائل نبوت پيامبر بزرگوار (ص) خارج از حد و حساب است. در اين مورد محققان بزرگوار تصانيف زيادي دارند. بنده با عجز و ناتواني ام پرتوهایي از اين خورشيد تابناك را در ساله اي تحت عنوان "شعاعات من معرفة النبي" و در "نامه نوزدهم" بيان کرده ام، و ضمناً وجوه اعجازي قرآن كريم را نيز در همين نامه ذكر كرده ام. و در رساله "پرتوها" و در "گفتار بيست و پنجم" معجزه بودن قرآن را از چهل طريق به طور اجمال بيان نموده و به چهل وجه اعجازي آن اشاره كرده ام، و فقط يكي از اين چهل وجه را كه عبارتست از: بلاغت موجود در نظم، در تفسير عربي ام به نام "اشارات الاعجاز" در چهل صفحه نوشته ام؛ اگر نياز داري به اين سه كتاب مراجعه كن!)

تراوش چهاردهم

قرآن حكيمي كه خود یک معجزة بزرگ و درياي معجزات است، نبوت احمدي (ص) و وحدانيت الهي را باچنان قاطعيتي اثبات مي كند كه، ما را از هر دليل و برهان ديگر بی نیاز می سازد. ما اينك در صدد آنيم تا نخست، قرآن كريم را تعريف کرده و سپس به يكي، دو پرتو از اعجازش كه سؤالاتي را برای بعضي برانگيخته است، اشاره كنيم.

پس قرآن حكيمي كه پروردگار ما را به ما معرفي مي كند، عبارتست از:

٭ ترجمة ازلي اين كتاب كبير کائنات و مفسّر کتاب هستی.

٭ كاشف گنج هاي اسمای الهي است که در صحايف آسمان ها و زمين نهان اند.

٭ كليد حقايق پنهان زير سطور حوادث.

٭ گنجینه ای است از مهر و شفقت الهی و خطاب هاي ازلي و از عالم غيبي كه در پشت پردة عالم شهادت قرار دارد، آمده است.

٭ نقشه و اطلسی است برای عوالم اخروی.

٭ خورشيد، اساس و هندسة عالم معنوي اسلام.

٭ قول شارح، تفسير واضح، برهان ناطق و مترجم درخشان ذات و صفات و شئونات الهي.

٭ مربي، مرشد و راهنماي عالم انسانيت.

٭ آن گونه كه كتاب شريعت است، كتاب حكمت نيز هست.

٭ همان گونه كه كتاب حكمت دعا و عبوديت است،كتاب امر و دعوت نيز هست.

٭ آن گونه که كتاب ذكر و معرفت است، كتاب فكر هم هست.

٭ گرچه يك كتاب است، اما در آن كتاب هاي زيادي به منظور پاسخ به همة نيازهاي معنوي انسان وجود دارد، حتی برای هر یک از مشرب های مختلف، كتابي مخصوص و رساله اي ويژه ابراز و تقديم کرده است.

٭ همچنین كتاب مقدسي است پر از كتاب ها و رسائل گوناگون، به طوري که برای هريك از مسلك ها و ايده هاي اولياء و صدیقین، اصفياء و محقّقين كه داراي مسلك و مشرب مختلف اند، رساله ای مطابق ذوقش اختصاص داده است تا آن را روشن سازد و به تصویر بکشد؛ انگار این رساله به تنهایی مجموعه ای از رسائل است.

اکنون بخشی از پرتو هاي اعجاز انگيز را در آیات مکرر قرآن ببين كه عده اي آن را از نظر بلاغت، سبب عيب و نقص مي پندارند.

بدان! كه قرآن هم كتاب ذكر است، هم كتاب دعا و هم كتاب دعوت! از اين رو، تكرارش زيبا و حتي الزم و ابلغ است، نه آن گونه كه كوته نظران گمان مي كنند؛ زيرا ذكر، تكرار مي گردد و دعا باربار خوانده می شود و دعوت، تأكيد مي شود؛ چون در تكرار ذكر، تنوير است و در بار بار خواندن دعا، تقرير و در تكرار دعوت، تأكيد است.

و بدان كه هر فرد در هر وقت نمی تواند كل قرآن را كه دوا و شفا است بخواند؛ اما خواندن يك سوره، اغلب برايش مقدور است، به همين خاطر مهم ترين مقاصد قرآني در اكثر سوره ها، به ویژه در سوره هاي طويل درج گرديده و هريك ازسوره ها به منزلة قرآني كوچك به شمار مي رود..

يعني براي اينكه هيچ كس از فيوضات قرآن محروم نماند مقاصدي چون: توحيد، حشر و داستان حضرت موسي (ع.س.) تكرار شده است.

بدان آن گونه كه انسان در هر زمان نيازهاي مختلف جسماني دارد، نياز هاي معنوي اش نيز مختلف مي باشد، به گونه ای که انسان با هر نفسش هم چون هوا براي جسم و هُو براي روح؛ به بعضي از آن ها در هر ساعت نياز دارد، مثل: "بسم الله" و غيره..

پس تكرار آيات از تكرار نياز نشأت گرفته است، لذا براي اشاره به اين نياز و به منظور تشويق و آگاه ساختن انسان و تحريك اشتياق و اشتهايش به اين غذا هاي معنوي، قرآن آياتش را تكرار مي كند.

بدان که قرآن كريم مؤسس اين دين بزرگ است و پایه های جهان اسلام، دگرگون كنندة زندگي اجتماعي بشر و پاسخگوي سؤالات تكراري طبقات مختلف انسان ها است. پس مؤسس و بنيانگذار بايد تكرار كند تا تثبيت شود و باربار بگويد تا تأكيد کند و ملکهٔ‌ ذهن سازد.

بدان که قرآن از چنان مسائل بزرگ و حقايق والایي بحث مي كند كه براي تثبیت و جايگزين ساختن آن در دل هاي عموم مردم، باربار گفتن و تكرار آن به شيوه هاي گوناگون لازم است و ناگفته نماند كه اين تكرار، فقط صوري است، زيرا در حقيقت، هر يكي از آيات، معاني بي شمار، فوايد زياد، جنبه ها و طبقات متعددي دارد که در هر مقام و مناسبت به خاطر معني و فايده و مقاصد خاصي ذكر مي شود.

اما ابهام و اجمال قرآن كريم در بعضي از مسایل مربوط به هستي، جنبه ارشادي و اعجازي دارد. و برخلاف پندار اهل الحاد، جاي هیچگونه نقد و سبب عيب و نقصی ندارد.

اگر بگویی:

چرا بحثهاي قرآن كريم در بارهٔ‌ کائنات به گونه اي نيست که فن حكمت و فلسفه از آن بحث مي كند؟ چون بعضي از مسایل را مجمل می گذارد و برخي را ظاهراً بسیار ساده و به شيوه اي كه با درك و فكر عوام هماهنگ باشد و باعث رنج و خستگي آن نگردد، ذكر مي كند.

در پاسخ مي گویيم:

فلسفه راه حقيقت را گم كرده است؛ حتماً از دروس و گفتار هاي گذشته پي برده اي كه قرآن كريم از اين کائنات بحث مي كند، تا ذات و صفات و اسمای الهي را بفهماند؛ يعني با فهماندن معاني اين كتاب بزرگي هستي، آفريدگار آن را مي شناساند. از اين رو، قرآن كريم از موجودات براي آفریدگارشان كار مي گيرد نه براي خود آن ها، ضمن اينكه همه را مورد خطاب قرار مي دهد؛ اما حكمت و فلسفه به خاطر

خود موجودات به موجودات مي نگرد و از آن ها بحث مي كند و فقط اهل فن را مورد خطاب قرار مي دهد.

وقتي قرآن حكيم از موجودات به عنوان دليل و برهان استفاده مي كند، دليل بايد ظاهر و روشن باشد و هر كس بتواند به سهولت و بی درنگ آن را درك كند.

و وقتي قرآن، مرشد و راهنما است و همة طبقات بشر را مورد خطاب قرار مي دهد، پس بلاغت ارشاد، مستلزم آن است که همگام با نظر عوام حركت كند؛ چون بزرگترين طبقه را عوام تشكيل مي دهند، لذا چيزهایي را كه در وظيفة اصلي شان به آن ها ارتباط ندارد بايد مبهم و مجمل بگذارد و فهم مسائل دقيق را با ارائهٔ‌ مثال آسان سازد؛ از این رو آنچه را كه برای عوام سهل و بديهي است، بي مورد تغيير ندهد و افكار را در مغالطه نيفكند؛ مثلاً: در باره خورشيد مي گويد: "يك چراغ و لامپ درحال گردش است" زيرا از خورشيد به خاطر خود خورشيد و به خاطر ماهيتش بحث نمي كند، بلكه از وظيفة او به عنوان محوري براي انتظام صنعت و مركزي براي نظام آفرينش سخن مي گويد، چون نظم و انتظام، آيينه ای است براي معرفت کردگار.

بنابراين قرآن كريم با ارائهٔ‌ نظم و هماهنگي موجودات، در واقع كمالات آفريدگار حكيم و عليم آن را به ما معرفي مي كند و مي گويد: اَلشَّمْسُ تَجْر۪ى (یس: ٣٨) یعنی خورشيد در گردش است. با تعبير "گردش" تصرفات منظم قدرت الهي را در آمد و رفت زمستان و تابستان و گردش شب و روز، يادآوري کرده و عظمت قدرت صانع ذوالجلال را مي فهماند. لذا مهم نيست حقيقت اين گردش چه باشد، چون در مقصد قرآن كه ارائهٔ‌ انتظام موجود و مشهود است تأثيري ندارد.

و نيز مي گويد: وَجَعَلْنَا الشَّمْسَ سِرَاجًا نوح:١٦) با تعبير "سراج" عالم را به صورت يك قصر و اشيای موجود در آن را به صورت لوازمات و تزیينات و خوراكي هاي آماده شده براي مسافرين نشان مي دهد و خورشيد را نيز همچون يك مأمور مسخّر و تحت فرمان به تصوير مي كشد، تا با آن، رحمت و احسان الهي را ياد آور شود.

حال ببين اين فلسفة سرسام آور و حرّاف و بيهوده گو در باره خورشيد چه مي گويد؟ مي گويد: "خورشيد كتلة بزرگي است از مايع آتشی که در مدارش به گرد خود

مي چرخد، شراره هایي از آن جدا شده است كه عبارتست از: زمين و سياره هاي ديگر، حجم اش اين اندازه و ماهيتش چنين و چنان است."

ببين! اين مسئله غير از ترس و وحشت و حيرت دستاوردي دیگر ندارد؛ نه تو را به کمال علمی می رساند و نه فایدة دینی برایت دارد و نه روحت را تغذیه می کند.

با انجام چنين مقايسه اي مي تواني به ارزش و ماهيت مسائل فلسفي پي ببري كه ظاهرش مزخرف و باطنش جهالت محض است. مبادا فريب زرق و برق ظاهري آن را خورده و از بيانات اعجاز انگيز قرآن محروم بماني و روگردان شوي!

اَللّهمَّ اجْعَلِ الْقُرآنَ شِفَاءً لَنَا وَلِكَاتِبِهِ وَأمثَالِهِ مِن كُلِّ دَاءٍ، وَمُؤنِسا لَنَا وَلَهُمْ فِي حَيَاتِنَا وَبَعْدَ مَوتِنَا، وَفِي الدُّنيَا قَرينا، وَفِي الْقَبرِ مُؤنِسا، وَفِي الْقِيَامَةِ شَفِيعا، وَعَلَى الصِّرَاطِ نُورا، وَمِنَ النّارِ سِترا وَحِجَابا، وَفِي الْجَنّةِ رَفِيقا، وَإلَى الْخَيرَاتِ كُلِّهَا دَلِيلا وَإمَاما، بِفَضْلِكَ وَجُودِكَ وَكَرَمِكَ وَرَحْمَتِكَ يَا أكْرَمَ الْأكْرَمِينَ وَيَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ.

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن أنـزِلَ عَلَيهِ الْفُرقَان الْحَكِيم وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِين.. آمِينَ. آمِينَ.

يادآوري: در رساله مثنوي عربي در شش قطرة تراوش چهاردهم به ویژه در شش نكتة قطرة چهارم، پانزده نوع اعجاز قرآن كريم را از مجموع چهل نوع بيان كرديم با اكتفا به آن ها در اينجا بحث را خلاصه کردیم اگر مي خواهي به آن مراجعه كن، يك مخزن معجزات خواهي يافت.

گفتار بيستم

داراي دو مقام است

مقام نخست

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَاِذْ قُلْنَا لِلْمَلٰٓئِكَةِ اسْجُدُوا لِاٰدَمَ فَسَجَدُٓوا اِلَّٓا اِبْل۪يسَ

(البقرة:٣٤)

اِنَّ اللّٰهَ يَاْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً

(البقرة:٦٧)

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً

(البقرة:٧٤)

روزي هنگام تلاوت اين آيات، سه نكته از فيوضات قرآن حكيم برايم الهام شد تا وسوسه هاي القا شده از جانب ابليس را خنثي سازد؛ وسوسه ها بدين قرار بودند:

ابلیس وسوسه کرد و گفت: "شما مي گوييد قرآن معجزه است و در اوج بلاغت قرار دارد و در هر عصر و زمان براي همه هدايت است، اما تكرار مصرّانة بعضي از حوادث جزیي به صورت رخدادهاي تاريخي چه معني دارد؟ و حادثه جزیی ای همچون كشتن گاو را با آب و تاب توصيف كردن و حتي سوره اي را به همين نام "بقره" نام نهادن چه پيامي در بر دارد؟

و نيز قرآن صاحبان عقل را ارشاد و راهنمایی مي کند و در بسیاری از موارد به تعقّل فرا می خواند و می گوید"أفلایعقلون" یعنی قضیه را به عقل حواله می دهد، پس حکمت یادآوری حادثة سجدة فرشتگان برای آدم که يك امر غيبي و فراتر از درك عقل است و پس از يك ايمان قوي مي توان آن را پذيرفت و اذعان کرد، چيست؟

و همچنین بيان كردن حالات تصادفي و طبيعي سنگ ها و صخره ها و اهميت دادن به آن، چه رهنمودي با خود به همراه دارد؟"

صورت نكته هاي الهام شده بدين قرار است:

نكته نخست:

قرآن حكيم حاوي بسياري از حوادث جزیي است، اما در ورای هر يك از اين حوادث، يك قانون كلي نهفته است؛ پس اين قبيل حوادث جزیي به عنوان سرنخي براي يك قانون عمومي نشان داده می شود؛ مثلاً: آية كريمة عَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا (البقرة:٣١) بيان مي دارد كه تعليم اسماء معجزه اي است از معجزات سيدنا آدم (ع.س.) در برابر فرشتگان كه استعداد و لياقتش را به خلافت نشان مي دهد و اين امر گرچه يك حادثه جزیي است، اما بخشي از يك دستور كلي به شمار مي آيد و آن اينكه:

علوم بسیار زیاد و فنون متعددي كه در حدّ و حساب نمی گنجند و حتی همة انواع کائنات را در بر می گیرند، همراه با معارف بسیار زيادي كه شامل اوصاف و شئون آفریدگار است، به انسان - به خاطر برخوردار بودن از استعداد جامع - ياد داده شد. به یمن همین تعلیم و آموزش بود كه انسان در حمل امانت بزرگي نه تنها بر فرشتگان بلكه برآسمان ها و زمين و كوه ها برتري يافت.

وآن گونه كه قرآن خلافت معنوي انسان را در روي زمين بيان مي دارد، این را هم خاطر نشان می سازد که در سجده فرشتگان برای آدم (ع.س.) و سجده نكردن شيطان- كه يك حادثة جزیي غيبي است- گوشه اي از يك دستور كلي بسيار گسترده و مشهود وجود دارد و در عين حال اين حقيقت بزرگ را هم یادآور می شود كه:

قرآن كريم با ذكر اطاعت و انقياد فرشتگان در برابر آدم (ع.س.) و تكبر و امتناع شيطان از سجده، اين مطلب را مي فهماند كه اغلب انواع مادي کائنات و ممثلين و مؤكلين روحاني آن ها و فرشتگانی که بر آن ها گماشته شده اند، در تسخير انسان اند و آماده هستند به همه حواس انسان خدمت كنند و تحت قيادت او باشند. از جانب ديگر، آنچه كه استعداد فطري انسان را فاسد کرده و به راه هاي غلط و بد سوق مي دهد مواد شروری هستند که همراه با ممثلين و مسكن خبيث و آلوده شان در راه رسيدن انسان به كمالات، بزرگ ترين مانع و سرسخت ترين دشمن به شمار مي آيند.

وقتي قرآن معجز البيان این گفتگو را با يك نفر، يعني آدم (ع.س.) در بارة يك حادثه جزیي انجام مي دهد، در واقع مكالمة والایي با كل کائنات و همة انسان ها انجام داده است.

نكته دوم:

معلوم است كه سرزمين مصر را بخشي از يك ريگستان و صحراي بزرگ تشكيل مي دهد که خشك و بي حاصل است، اما به بركت رودخانة نيل محصولات زيادي از آن به دست مي آيد؛ به گونه ای که به مزرعة پرحاصلي شباهت يافته است؛ لذا قرارگرفتن چنين بهشت سرسبز در كنار آن صحراي سوزان، زراعت و كشاورزي را مرغوب و مورد پسند اهل آن قرار داده و به حدي در سرشت و اخلاقشان تأثير كرده است كه برای زراعت، نوعي قداست قايل شده و وسايل زراعت، يعني گاو را مقدس بلكه معبود مي پنداشتند؛ حتي مصريان آن زمان، "گاو" را تا سرحد پرستش مقدس مي شمردند. بني اسرائيل در يك چنين منطقه و محيطي رشد و پرورش يافتند و چنانچه از حادثه مشهور "عجل" برمي آيد، تا حدي از طبيعت مردم آن سرزمين متأثر شدند. بر این اساس قرآن كريم با ذبح يك گاو خاطر نشان مي سازد كه حضرت موسي (ع.س.) با رسالتش، مفهوم گاو پرستي را كشت؛ مفهومي كه درخون و رگ آن ملت داخل شده و در استعداد هاي شان رشد يافته بود.

پس قرآن كريم با اعجاز علوي و بيان چنين حادثه ي جزيي، يك دستور كلي و درس بسيار مهم پر از حكمت را مي آموزد كه هر كس در هر زمان نيازمند آن است. بدين ترتیب بدان:

حوادث جزیيِ ذكر شده در قرآن حكيم به صورت رخدادهاي تاريخي، در واقع سرنخي است براي دستور هاي كلي؛ حتي هرکدام از هفت جملة تكراري داستان حضرت موسي (ع.س.) قانون كلي بسيار مهمي در بردارد؛ چنانكه اين مطلب را در كتاب "پرتوها" ذكر كرده ايم؛ در صورت تمایل به آن مراجعه كن.

نكته سوم

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَاِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْاَنْهَارُ وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَٓاءُ وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ وَمَا اللّٰهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ

(البقرة:٧٤)

هنگام تلاوت اين آيه، وسوسه گر گفت:

قرآن از ذكر حالات طبيعي و فطري سنگ ها - كه براي هركس امري است عادي و معلوم- و بحث كردن از آن به صورت يك مسألة بسيار مهم و بزرگ، چه هدفي دنبال مي كند؟ و انگيزه و مناسبتش چيست؟ و چه نيازي به آن وجود دارد؟

در پاسخ به اين شبهه، از فيض قرآن چنين الهام شد:

آري! مناسبت وجود دارد و احساس نياز مي شود؛ مناسبتی چنان بزرگ و معناي چنان مهم و حقيقتی چنان ضروري و شكوهمند است كه فقط از عهدة اعجاز قرآن و لطف ارشادش بر مي آيد تا درك آن را آسان و قابل فهم سازد.

آري، ايجاز كه از پایه های مهم اعجاز است و نيز لطف ارشاد و حسن تفهيم كه نوري است از هدايت قرآن، هر دو متقضي آنند تا حقايق كلي و دستورهاي پيچيده و عمومي، براي عوام الناسي كه اكثريت مخاطبان قرآن را تشكيل مي دهند به صورت بسيار جزیي و آشنا ارائه گردد؛ و براي عوامي كه فكر شان ساده و بسيط است، فقط سرنخي از حقايق بزرگ آن هم باروشی ساده و آسان، نشان داده شود.

و نيز روش شایسته این است که هنگام بيان تصرفات و تدابير خارق العادة الهي در زير زمين که با پردة عادت و الفت پوشانده شده است، جانب اجمال رعايت شود.

بنابراين قرآن كريم در اين آيات مي فرمايد: اي بني اسرائيل و اي بني آدم! چه شده شما را كه دل هاي تان از سنگ هم جامدتر و سخت تر شده است!؟ مگر نمي بينيد که صخره هاي بزرگِ كر و جامدي كه طبقات بزرگي از سنگ را در زير خاك تشكيل مي دهند، چقدر در برابر اوامر الهي مطيع و مسخّر و در برابر عملکردهای رباني چه اندازه نرم و گوش به فرمان اند!؟ همان گونه كه تصرفات الهي به خاطر بارور ساختن درختان و گياهان در هوا با سهولت كامل جريان دارد، درست با همان سهولت و نظم، در صخره هاي كر و كور زير زمين نيز در جريان است؛ حتي آن گونه كه خون در رگ هاي بدن در گردش است، جدول ها و رگ هاي آب نيز در زير زمين با كمال نظم و حكمت جريان دارد، بدون اينكه با ممانعت و مقاومت صخره ها روبرو گردد.

به همان ترتیبی كه شاخ و برگ درختان و گياهان، با سهولت و سرعت در هوا انتشار مي يابند، ريشه هاي نازك گياهان نيز با فرمان الهي با همان سهولت در سنگ هاي

زير زمين به طور منظم فرو مي روند و در آنجا انتشار مي يابند، بدون اينكه با مانعي برخورد كنند و يا چيزي سد راهشان قرار گيرد.

لذا قرآن كريم با اين آية كريمه، به حقيقت بسيار بزرگي اشاره مي كند و دل هاي سخت را رمزاً متوجه حقيقت مي سازد و مي گويد:

اي بني اسرائيل و اي بني آدم! اين چه قلبي است كه شما با وجود فقر و عجزتان حامل آن هستيد كه در برابر اوامر چنان مولایي با قساوت از خود مقاومت نشان مي دهد؟! در حالی که سنگ ها و صخره های

(٭):آري، سنگِ بناي بزرگ و سياره موسوم به زمين را، طبقه سنگ ها تشكيل داده اند، از طرف پروردگار متعال سه وظيفه بسيار مهم بر دوش آن ها نهاده شده است، فقط قرآن كريم مي تواند از عهده بيان آن برآيد.

وظيفه اول: سنگ ها با قدرت الهي وظيفه دايه و مربيگري خاك را برعهده دارند، و خاك نيز به نوبه خود با قدرت الهي نقش مادر را براي نباتات ايفا مي كند.

وظيفه دوم: تلاش براي به گردش در آوردن منظم آب در جسم زمين كه شبیه گردش خون در بدن انسان است.

وظيفه فطري سوم: سنگ ها در ظهور و استمرار معين و منظم و حساب شده چشمه ها، جوي ها، و رودخانه ها، نقش خزانه دار را ايفا مي كنند.

آري! صخره های سنگ با تمام توان و با دهاني پر از آب حيات، دلايل وحدانيت را در روي زمين مي گسترانند و مي نويسند! (مؤلف)

بزرگ و سخت به فرامين او گردن نهاده و در تاريكي هاي زير زمين وظايف خود را به نحو احسن انجام مي دهند و هرگز نافرماني نمي كنند؛ حتي اين صخره ها، مواد مورد نياز موجودات زنده روي خاك از قبيل آب و غيره را انبار و نگهداري کرده و با چنان عدالت و حكمتي سهم همه را تقسيم و توزيع مي كنند كه گویي در دست قدرت خالق ذوالجلال همچون موم، بلكه مثل هوا نرم و بي مقاومت اند و در برابر عظمت قدرتش سر به سجده افكنده اند؛ زيرا اين مصنوعات ظريف و منظمي كه روي خاك مشاهده مي كنيم و اين همه عنايات و تدابير پر راز و حكمت الهي را كه روي زمين مي بينيم، امثال آن در زير زمين نيز جريان دارد و حتي حكمت و عنايت الهي در آنجا به شكلي عجيب تر و شگفت انگيزتر تجلي مي كند.

ببينيد! كرترين، بي حس ترين و بزرگ ترين صخره ها چگونه مثل موم در برابر اوامر تكويني نرم مي شوند و هيچ نوع مقاومت يا قساوتي در برابر مأمورين الهي، يعني آب لطيف، ريشه هاي نازك و رگ هاي ابريشمين از خود نشان نمي دهند! گويی عاشقی

است که قلبش با تماس انگشت اين پديده هاي لطيف و زيبا مي شكافد و خاك سر راهشان مي شود.

همچنان با آية وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ سرنخي از يك حقيقت بزرگ را بدين گونه نشان مي دهد:

همان گونه که در حادثة پيشنهاد ديدار حضرت موسي (ع.س.) با خداوند، آن كوه مشهور با تجلي پروردگار تكه تكه شد و سنگ هايش فرو ريخت، در سطح زمين نيز، كوه هاي منجمد شده از موادي مايع و تشكيل يافته از صخره هاي بزرگ، با تجليات جلالي كه به صورت زلزله و يا حوادث زمینی ديگر بروز كرده است، تكه تكه مي گردند و صخره هایي كه از ترس و رعب تجليات جلالي از فراز كوه ها فرو ريخته اند به هوا مي پرند؛ برخي به خاك تبديل شده، منشأ نباتات مي گردند و برخي ديگر به صورت صخره ها باقي مانده به دره ها و كوهپايه ها مي افتند و اهل زمين در بسياري از موارد مثل: خانه سازي و غيره از آن ها بهره مي گيرند، افزون بر حكمت ها و منافع ديگر همواره در برابر قدرت الهي سجدة اطاعت برده و فرمانبردار مطلق دستورات رباني هستند.

ماجرای اين صخره ها که جاهاي بلند و مرتفع را از ترس خدا ترك مي كنند و با كمال تواضع مناطق پایين را بر مي گزينند و سبب منافع گوناگونی می شوند، عبث و بيهوده رخ نمي دهد و تصادفي هم نيست، بلكه تصرفات و تدابير پروردگار قدير و حكيم در پشت آن قرار دارد که در حقيقت مالامال از نظم و حكمت است.

اگر براي اين همه فوايد و منافع به دست آمده از فروافتادن صخره ها دليل می خواهی، کمال انتظام و حسن صنعت زيوراتي كه بر تن كوه ها پوشانده شده و با گل ها و ميوه ها آراسته و مزيّن می گردند و صخره ها از آنجا فرو مي افتند، بهترين شاهد و گواه است.

لذا ديديد كه اين سه آيه از نظر دانش و حكمت، چه ارزش و اهميتي دارند!

اكنون به لطافت بيان و اعجاز بلاغت قرآن بنگريد که چگونه يك بخش و سرنخي از سه حقيقت مذكور را که واقعاً بزرگ، گسترده و مهم است در سه جمله و با سه رخداد

مشهور و مشهود نشان مي دهد و با خاطر نشان ساختن سه رخداد عبرت آموز ديگر، عاقلان را ارشاد مي كند و زجرشان مي دهد!

مثلاً در جملة دوم مي گويد:

وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَٓاءُ قرآن با این آیه به همان سنگي اشاره مي كند كه زيرضرب عصاي حضرت موسي (ع.س.) با كمال شوق شكافته شد و دوازده چشمه از آن فواره زد و در عين حال، اين مطلب را به ذهن القاء مي كند و مي گويد:

اي بني اسرائيل! سنگ هاي بزرگ در برابر فقط يكي از معجزات حضرت موسي (ع.س.) نرم و متلاشي مي شود، و به خاطر ترس از آن معجزه و يا از فرط خوشحالی، همچون سيل اشك مي ريزند، اما شما چگونه در برابر اين همه معجزة حضرت موسي (ع.س.) تمرد مي كنيد، و به جاي گریستن، چشمان تان منجمد گشته و دل هاي تان سنگ شده است؟!

و در جملة سوم وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ حادثه ای را که در جریان مناجات و راز و نياز حضرت موسي (ع.س.) در طور سينا اتفاق افتاد، يادآوري مي كند كه كوه ازهيبت تجلي جلال پروردگار تكه تكه شد و سنگ هاي آن از ترس خداوند به هر سو فرو ريخت. ضمن اینکه اين معني را هم خاطر نشان مي سازد که:

اي قوم موسي! چرا از خدا نمي ترسيد؟ حال آنكه كوه هاي سر به فلك كشيده و مستحكم از ترس او ذوب و متلاشي مي شوند، شما نیز با چشم خود مي بينيد كه خداوند كوه طور را بالای سرتان بلند كرد و از شما عهد و پيمان گرفت و در حادثة طلب رؤيت پروردگار، كوه تكه تكه شد، پس با چه جرأت و جسارتی از ترس خدا به خود نمي لرزيد و دل هايتان سخت و سنگ مي شود؟!

و در جملة نخست وَاِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْاَنْهَارُ به رود خانه هايی كه ازكوه سرچشمه گرفته اند، مثل: نيل مبارك و دجله و فرات اشاره مي كند و در عين حال، میزان اطاعت و فرمان پذيري معجزه آميز سنگ ها را از اوامر تكويني مي آموزد و بدين طريق اين معني را به قلب هاي بيدار يادآوري مي كند که:

هرگز امكان ندارد كه اين كوه ها مخازن و منابع حقيقي چنين رودخانه هاي بزرگی باشند، چون فرضاً اگر اين كوه ها به اندازة حجم شان پر از آب باشند، يعني حوض های مخروطي شكل رودخانه ها قرار گيرند، بازهم فقط براي چند ماه مي توانند پاسخگوي

جريان سريع و دایم رودخانه ها باشند و باران نيز كه اغلب نمي تواند بيشتر از يك متر زير خاك نفوذ كند، پس در برابر اين همه مصارف، واردات كافي نخواهد بود.

يعني اينكه سرازير شدن اين رودخانه ها، كار عادي و طبيعي و يا تصادفي نيست، بلكه فاطر ذوالجلال به صورت خارق العاده اي آن ها را از خزانة غيب بيرون مي ريزد.

براي افاده اين معني، در حديث چنين اشاره شده است: "هر از گاهی قطراتي از بهشت به اين رود خانه ها مي چكد، به همين خاطر مبارك اند" و در روايتي ديگر گفته شده است كه: "اين سه رودخانه از جنت سرچشمه مي گيرند."

حقيقت اين روايت بدين قرار است: اسباب مادي كفايت آن را نمي كند تا اين رود خانه ها با اين كثرت به جريان بيفتند و فواره بزنند؛ پس ضرورتاً منابع آن در عالم غيب قرار دارد و از خزانة غيبي رحمت سرازير است. بدين طريق بين واردات و صادرات توازن برقرار مي شود و این امر تداوم مي يابد. لذا قرآن حكيم با يادآوري اين معني مي آموزد كه:

اي بني اسرائيل! و اي بنی آدم! شما با سنگدلي و قساوت قلبتان از اوامر چنان ذاتي سرپيچي مي كنيد و از روي غفلت، چشمانتان را از ديدن نور معرفتِ چنان خورشيد تابناكي مي بنديد كه، سرزمين مصر را به بهشت تبديل كرد و رودخانة بزرگ و مبارك نيل را از دهان سنگ هاي معمولي و جامد سرازير ساخت و معجزات قدرت و شواهد آشكار و قوي و حدانيتش را از لابه لای قدرت و ظهور و سودمندي رودخانه ها نشان داد و اين شواهد (٭):همانگونه كه سر چشمه نيل مبارك از جبل قمر است، مهمترین شاخة رود دجله نيز از يكي از غارهاي ناحيه "مُكس" از شهر "وان" در تركيه شروع مي شود. و يكي از سر چشمه هاي مهم رود فرات از دامنه كوهي در اطراف "ديادين" شروع مي شود و از ديدگاه علم فن ثابت شده است كه اصل اين كوه ها خلقتاً از انجماد مادّه اي مايع سنگ شده اند. ذكر "سبحان من بسط الأرض على ماءٍ جَمَدْ" كه يكي از تسبيحات نبوي است، به يقين دلالت به اين مي كند كه اصل خلقت زمين اين گونه بوده است: عنصري مثل آب به امر الهي منجمد شده و سنگ مي شود و سپس سنگ به اذن الهي خاك شده است، لفظ "ارض" در تسبيح به معناي خاك است، پس چون آب خيلي نرم است، چبزي به رويش نمي ايستد و سنگ خيلي سخت است و از آن نمي توان استفاده كرد. بنا براين حكيمِ رحيم خاك را بر روي سنگ گستريد، تا مقرّ ذوي الحيات باشد. را در قلب کائنات و مغز زمين گذاشت و به قلب و عقلِ جن و انس تزريق کرد.

افزون بر آن، بعضي ازسنگ هاي جامد و فاقد شعور را به گونه اي جلوه گاه معجزات قدرتش قرار داد كه مثل دلالت نور خورشيد برخورشيد، معرف آفريدگار ذوالجلال هستند؛ پس چرا شما نمي بينيد و چشمتان از ديدن نور معرفتش كور مي شود؟!

ببين! چگونه به اين سه حقيقت بزرگ، لباس زيباي بلاغت پوشانده شده است! در بلاغت ارشادي آن دقت كن! كدام سنگدل و قسي القلب در برابر آن تاب مقاومت دارد؟

اگر اين گفتار را از آغاز تا پایان آن فهميده باشي، پس پرتوي از اعجاز قرآن را در اسلوب و در سبك ارشادش ببين و از خداوند سپاسگزار باش!

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيم

اَللّهمَّ فَهِّمْنَا أسْرَارَ الْقُرآنِ كَمَا تُحِبُّ وَتَرْضَى وَوَفِّقْنَا لِخِدْمَتِهِ.. آمِينَ

بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن أنـزِلَ عَلَيهِ الْقُرآنُ الْحَكِيم وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ.

مقام دوم

از گفتار بيستم

پرتوي از اعجاز قرآن كه در سیمای معجزات انبياء عليهم السلام مي درخشد به دو پاسخ ذكر شده در پايان دقت كن

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍٍ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍٍ

(الأنعام:٥٩)

چهارده سال پيش (درسال نخست جنگ جهاني اول) در خصوص يكي از اسرار اين آيه بحثي را در تفسيرعربي ام موسوم به "اشارات الاعجاز في مظان الايجاز" نوشته بودم. اكنون در پاسخ به پيشنهاد دو برادر عزيزم اين بحث را كمي توضيح خواهم داد و با استمداد از توفيق پروردگار و با استناد به فيوضات قرآن مي گويم:

بنابر گفته اي، "كتاب مبين" عبارتست از: قرآن كريم، پس اين آيه بيان مي دارد: تر و خشك هر چيز در قرآن وجود دارد.

آيا واقعاً چنين است؟

آري! هر چيز در قرآن پیدا مي شود، اما هركس نمي تواند هر چيز را در آن ببيند؛ زيرا صورت اشيا با درجات متفاوتي در قرآن تبارز مي كند. گاهی ريشه و يا هستة يك چيز يافت مي شود و گاهي خلاصه يا فشردة آن و احياناً دساتیر و علايم اشيا؛ و هريك از درجات مذكور يا آشکارا و یا به اشاره و يا به صورت رمز و يا ابهام و يا به شكل اخطار و تنبيه مطرح می گردد.

لذا قرآن كريم با يكي از اين شيوه ها مقاصدش را برحسب نياز و متناسب با اقتضاي مقام بازگو مي كند؛ به طور مثال: بشر در نتيجه پيشرفت در عرصه هاي علم و تكنولوژي به صنايعي همچون: هواپيما، برق، قطار و تلگراف دست يافت، اين اختراعات مورد توجه انسان بوده و جايگاه خاصي در زندگي اش دارد. از اين رو، قرآن حكيمي كه

همه بشريت را مورد خطاب قرار مي دهد، نه تنها اين بخش از زندگي اش را نیز ناديده نگرفته، بلكه با دو روش به اين پيشرفت هاي علمي اشاره كرده است:

روش نخست: ضمن اشاره به معجزات پيامبران به اين پيشرفت ها نيز اشاره مي كند.

روش ديگر: با بيان بعضي از حوادث تاريخي به پيشرفت هاي علمي هم اشاره دارد.

به عنوان مثال: در آيات مباركه ذيل به قطار اشاره مي كند:

قُتِلَ اَصْحَابُ الْاُخْدُودِ ٭ اَلنَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ ٭ اِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ ٭ وَهُمْ عَلٰى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِن۪ينَ شُهُودٌ ٭ وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ اِلَّٓا اَنْ يُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَز۪يزِ الْحَم۪يدِ

(٭):این جمله اشاره می کند به این که کفار توسط قطار، عالم اسلام را تحت اسارت در می آورند، و توسط آن مسلمانان را مغلوب می سازند! (مؤلف) (البروج:٤-٨)

و نيز آية

فِى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ٭ وَخَلَقْنَا لَهُمْ مِنْ مِثْلِه۪ مَا يَرْكَبُونَ

(يس:٤١-٤٢)

وآيه مباركه

اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ مَثَلُ نُورِه۪ كَمِشْكَاةٍ ف۪يهَا مِصْبَاحٌ اَلْمِصْبَاحُ ف۪ى زُجَاجَةٍ اَلزُّجَاجَةُ كَاَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُض۪ٓىءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلٰى نُورٍ يَهْدِى اللّٰهُ لِنُورِه۪ مَنْ يَشَٓاءُ

(النور٣٥)

ضمن اشاره به بسياري از انوار و اسرار، رمزي است برای برق.

از آنجایی که بسياري از فضلا در اين قسمت مشغول شده و در توضيح آن سعي فراوان به خرج داده اند و افزون برآن، از يك سو پرداختن به جزئيات آن به دقت و تفصيل زيادي نياز دارد و از سوي ديگر مثال هاي فراواني براي آن موجود است، لذا به آيات مذكور بسنده نموده و فعلاً اين در را نمي گشاييم.

اما نوع اول، چنانکه گفتيم ضمن بيان معجزات انبياء عليهم السلام به اين اختراعات و اكتشافات نيز اشاره مي كند که نمونه هایي از آن را ذكر مي كنيم:

مقدمه: قرآن كريم بيان مي دارد: انبيا عليهم السلام به عنوان پيشوا و امام برای جوامع بشري فرستاده شده اند تا مردم را در پيشرفت هاي معنوي رهبري كنند. و همزمان با آن مي افزايد: خداوند به دست هريكي از آن ها يك معجزة مادي داده و در

پيشرفت هاي مادي نيز آنان را مشعل دار و استاد بشريت قرارداده است؛ يعني خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) دستور مي دهد تا در امور مادي و معنوي بايد كاملاً از آن ها پيروي كنند.

لذا همان گونه که با بحث از كمالات معنوي پيامبران، انسان ها را براي استفاده از خصايل والاي آنان تشويق مي كند، بحث از معجزات مادي پيامبران نيز در واقع اشاره اي است به تشويق انسان جهت تقليد از آن معجزات و رسيدن به نظایرآن. حتي مي توان گفت: همان گونه كه پيامبران، كمالات معنوي را به ارمغان آوردند، دست معجزه پيامبران نیز براي اولين بار پيشرفت ها و كمالات مادي را به بشريت هديه كرد، مثلاً: كشتي حضرت نوح (ع.س.) كه يكي از معجزات اوست و ساعت حضرت يوسف (ع.س.) كه يكي از معجزات ايشان بود، بهترين هديه اي است كه براي بار اول دست معجزه به بشريت تقديم کرد. چنانکه اشارة لطيفي به اين حقيقت وجود دارد، و آن اينكه: بسياري از صنعتگران يكي از پيامبران را به عنوان پيشوا و مرشد صنعت خود برگزیده اند؛ مثلاً كشتيرانان حضرت نوح (ع.س.) ، و ساعت سازان حضرت يوسف (ع.س.) ، و خياطان حضرت ادريس (ع.س.) را به مرشدي برگزيده اند.

وقتي محققان علم بلاغت اتفاق نظر دارند که هر کدام از آيات قرآن در برگيرندة چندين وجه ارشاد و جهات متعدد هدايت است، امكان ندارد درخشان ترين آيات قرآن كه آيات معجزات است، فقط يك حكايت تاريخي باشد، بلكه اين آيات نيز معاني ارشادي و رهنمودي بسيار زيادي با خود به همراه دارند.

آري! قرآن كريم با ذكر معجزات انبيا حدود نهایي پيشرفت انسان را در عرصة علم و صنعت ترسيم مي كند و بر پيشرفته ترين غايات آن انگشت مي گذارد و آخرين اهداف را که ممكن است با دستان بشر تحقق یابد، تعيين مي كند. آنگاه بشر را تشويق مي کند و به سوي آن اهداف سوق مي دهد؛ زيرا همان طور كه زمان گذشته انبار بذرها و آيينه انعكاس دهنده شئونات زمان آينده است، آينده نيز حاصل بذرهاي گذشته و آيينة آرزوهاي آن به شمار مي آيد.

حال به عنوان مثال، به نمونه هایي از اين چشمة فياض اشاره خواهیم کرد:

آية

وَ لِسُلَيْمٰنَ الرّ۪يحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ

(سبأ:١٢)

يكي از معجزات حضرت سليمان (ع.س.) را كه تسخير هواست بيان مي كند و مي گويد: "او با پرواز در هوا مسافت دو ماهه را در يك روز می پیمود."

اين آيه اشاره مي كند كه راه، فرا روي بشر باز است تا چنين مسافتي را در هوا بپيمايد.

پس اي بشر! مادام که راه برايت باز است، بكوش تا به اين مقام برسي و به اين منزلت نزديك شوي!

گويا پروردگار در معنی اين آيه مي گويد:

"اي انسان! يكي از بندگانم خواهشات نفسش را ترك کرد، من هم او را بر هوا سوار ساختم؛ شما نيز اگر با ترك تنبلي نفس، از قوانين عادتم که در هستي جریان دارد به خوبي استفاده كنيد، مي توانيد بر هوا سوار شويد.

و آية

فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا

(البقرة:٦٠)

با بيان يكي از معجزات حضرت موسي (ع.س.) اشاره مي كند كه مي توان با ابزار و آلات ناچيزي از خزانه هاي رحمتِ پنهان زير زمين استفاده كرد، حتي ممكن است بتوان از زمين سختي چون سنگ، توسط يك عصا آب را استخراج نمود، آبي كه ماية زندگي است.

اين آيه به بشريت چنين مي آموزد:

مي توانيد به وسيلة يك عصا آبي را كه لطيف ترين فيض از فيوضات رحمت الهي است، پيدا كنيد؛ پس با جديت بكوشيد و بيابيد!

پروردگار سبحان با معني رمزي اين آيه انسان را مورد خطاب قرار مي دهد و مي گويد:

"وقتي به دست يكي از بندگانم كه به من اعتماد دارد چنین عصايي مي دهم كه مي تواند توسط آن از محل دلخواهش آب به دست آورد، پس اي انسان! اگر به قوانين رحمتم اعتماد داشته باشي، تو نيز مي تواني ابزاری چون آن عصا و يا شبيه آن را اختراع كني، پس بكوش و آن را درياب!"

لذا این آیه از ايجاد ابزاری كه در اكثر مناطق براي استخراج آب از آن استفاده مي شود و یکی از مهمترین پیشرفتهای بشر است، سبقت گرفته و حتی خط نهایي و آخرين نقطة استخدام آن را نیز ترسيم کرده است؛ چنانکه آية نخست دورترين نقطه و آخرين حدي را تعيين كرده است كه هواپيماي جديد مي تواند به آن برسد.

و به عنوان مثال: در آیة وَاُبْرِئُ الْاَكْمَهَ وَالْاَبْرَصَ وَاُحْيِى الْمَوْتٰى بِاِذْنِ اللّٰهِ (آل عمران:٤٩)

قرآن كريم آشکارا بشر را تشويق مي كند تا از اخلاق والاي حضرت عيسي (ع.س.) پيروي کند. درست به همان شيوه، او را رمزًا ترغيب مي كند تا به وظيفة مقدس و طبّ رباني دستان آن حضرت بنگرد و برای پيروي از آن بكوشد.

پس اين آيه اشاره مي كند كه:

"دارو و درمان بدترين امراضِ مزمن و دردهاي صعب العلاج را نيز مي توان يافت؛ پس اي انسان و اي بندة گرفتار! مأيوس مشو! درد هرچه باشد، درمانش ممكن است؛ پس بدین ترتیب معالجة خود مرگ نيز ممكن است؛ يعني مي توان رنگ مؤقتي از زندگي به آن داد."

پروردگار سبحان با معني ارشادي اين آيه در واقع مي گويد:

"اي انسان! برای يكي از بندگانم كه به خاطر من دنيا را ترك كرده بود دو هديه دادم، يكي: دارویي براي دردهاي معنوي؛ و ديگري: علاجي براي امراض مادي. پس دل هاي مرده با نور هدايت زنده مي شوند و بيمارانی که به مردگان شباهت دارند نيز با درمان او شفا مي يابند. تو نيز مي تواني در داروخانة حكمتم درمان هر دردت را بيابي، در اين راه تلاش كن تا به آن دسترسی پیدا کنی؛ چون جوينده يابنده است."

پس اين آيه پيشرفته ترين و دورترين حدّ و نقطة پيشرفت بشر را در زمينة طب، ترسیم و به آن نقطه و انسان را به دست يافتن به آن تشويق مي کند. بدين طريق اين آية مباركه به دورترين اهداف ترقي بشر اشاره مي كند و انسان را وا مي دارد تا به آن دست يابد.

و به طور مثال: آيات وَاَلَنَّا لَهُ الْحَد۪يدَ (سبأ:١٠)

و آية وَاٰتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ (ص:٢٠)

اين دوآيه به معجزة حضرت داود (ع.س.) و آية وَاَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ (سبأ:١٢)

به معجزه حضرت سليمان (ع.س.) اختصاص دارد و اشاره مي كند كه:

ذوب آهن بزرگترين نعمت الهي است، چون خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) به وسيلة آن فضيلت و برتري پيغيمبر بزرگي را بيان مي كند. ذوب آهن و نرم ساختن آن مثل خمير و آب كردن فولاد و كشف و استخراج معادن، در واقع اصل و اساس همة صنايع بشر محسوب مي شود و از اين لحاظ، مادر و معدن پيشرفت تمدن به شمار مي آيد.

پس اين آيه اشاره مي كند كه ذوب آهن و نرم ساختن آن مثل خمير و باريك ساختن آن مثل سيم و آب كردن مس، نعمت بزرگ الهي است كه به صورت معجزه ای بزرگ به پيغيمبري بزرگ و خليفه بزرگ روي زمين داده شد.

وقتي خداوند به شخصي كه هم رسول است و هم خليفه، لطف کرده به زبانش حكمت مي دهد و به دستش صنعت را مي سپارد و آشکارا بشر را تشويق مي کند تا به حكمت زبانش اقتدا كند، پس بدون تردید اشاره وار بشر را تشويق و ترغيب خواهد کرد تا از صنعت و مهارت دست او نيز تقليد كند.

پروردگار سبحان با معني اشاري اين آيه مي فرمايد:

"اي بني آدم! قلب و زبان يكي از بندگانم را كه از اوامرم اطاعت کرد و به تكاليفم گردن نهاد، مالامال از حكمت ساختم تا هر چيز را با كمال وضوح بشكافد و حقيقتش را نشان دهد.

و به دستانش نيز صنعتي دادم كه آهن را همچون موم به اشكال مختلف در مي آورد و براي اداره اركان خلافت و دولتش از آن به عنوان نيرويی بزرگ بهره مي گيرد. وقتي چنين چيزي امكان دارد و عملاً مشاهده مي كنيد و در زندگي اجتماعي تان هم نقش مهمي دارد، اگر شما هم از اوامر تكويني ام اطاعت كنيد، آن حكمت و صنعت به شما نيز داده مي شود و مي توانيد به مرور زمان به آن دست يابيد و نزديك شويد."

بدون ترديد رسيدن بشر به بزرگ ترين آرزوهايش در صنعت و پيشرفت چشمگيرش در عرصة اقتدار مادي، در گرو ذوب آهن و مس است، و مس در آيه به

"قطر" تعبير شده است، اين آيات نگاه عموم بشر را به اين حقيقت معطوف مي سازد و به افراد تنبل گذشته و حال كه به اهميت والاي آن پي نبرده اند، به شدت هشدار مي دهد.

و مثلاً آیهٔ‌:

قَالَ الَّذ۪ى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ اَنَا اٰت۪يكَ بِه۪ قَبْلَ اَنْ يَرْتَدَّ اِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَاٰهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ..

(النمل:٤٠)

زمانی كه حضرت سليمان (ع.س.) از اطرافیانش خواست تخت بلقيس را به نزدش آورند، يكي از وزرای دانشمند و متخصص در "علم احضار" به او گفت: در يك چشم به هم زدن تخت را به حضور خواهم آورد. اين آيه با يادآوري اين رخداد خارق العاده، اشاره مي كند كه احضار اشيا از فاصله های دور عيناً و يا صورتاً ممكن است.

خداوند متعال رسالت و سلطنت را يكجا به حضرت سليمان (ع.س.) داده بود، لذا براي اينكه او بتواند شخصاً و بدون رنج و زحمت از بخش هاي مختلف مملكت پهناورش آگاه باشد و احوال رعيتش را ببيند و دردهايشان را بشنود، معجزه اي به او عطا کرد كه از هر نوع پراكندگي در امور رعيت داري، مصؤنش مي داشت و بهترين وسيلة گسترش عدل و انصاف در سراسر قلمروش گرديد.

پس كسي كه به خداوند اعتماد كند و آن گونه كه حضرت سليمان (ع.س.) با زبان نبوت از خدا خواست، او نیز با زبان استعداد و قابليت فطري اش از خدا بخواهد و در زندگي اش مطابق قوانين و عنايت الهي حركت کند، دنيا مي تواند برای او به شهري تبديل شود. مادام که تخت بلقيس از يمن، عيناً و يا صورتاً به شام منتقل و در آنجا ديده شد، حتماً صداي افرادي كه در اطراف تخت بودند نیز شنيده و تصاويرشان هم ديده شده است.

لذا اين آيه ضمن اشارة جالبي به احضار صداها و تصاوير از فاصله هاي دور مي گويد:

"اي حكام! و اي زمامداران ! اگر مي خواهيد در قلمرو خود كاملاً عدالت را بگسترانید، به سليمان (ع.س.) اقتدا کنید و همانند او بكوشيد تا جريانات روي زمين را ببينيد و از رخدادهاي گوشه و كنار آن آگاه شويد؛ زيرا حاكم عدالت پيشه و پادشاه رعيت پرور زماني به خواسته هايش مي رسد كه بتواند از اطراف و اكناف مملكتش هر لحظه كه

بخواهد آگاه و مطلع باشد؛ آنگاه عدالت به معني واقعي تحقق مي يابد و مي تواند خود را از محاسبه و مسئوليت معنوي نجات دهد.

پروردگار سبحان با معني رمزي اين آيه مي فرمايد:

"اي بني آدم! يكي از بندگانم را حاكم مملكتي پهناور ساختم و براي اينكه بتواند در اين سرزمين پهناور عدالت را كاملاً به اجرا در آورد، او را مستقيماً از احوال و رخدادهاي زمين آگاه ساختم، وقتي به هر انسان توان فطري خليفه شدن در روي زمين را داده ام، مناسب با همان توان و براساس اقتضاي حكمتم نیز استعداد ديدن، نگريستن و درك روي زمين را هم به او داده ام، اگر انسان شخصاً نتوانست به آن نقطه و مرتبه برسد، با همنوعانش مي تواند برسد. و اگر به شکل مادی دست نيافت، به صورت معنوی دست مي يابد - مثل اهل ولايت، پس مي توانيد از اين نعمت بزرگ استفاده كنيد، بنابراین چنان بكوشيد و تلاش کنید تا زمين به باغچة سرسبز كوچكي تبديل گردد؛ باغچه اي كه از هر طرفش همديگر را ببينيد و از هر سمت و سويش صداي يكديگر را بشنويد، اما به يك شرط؛ و آن اينكه وظيفة عبوديت و بندگي خود را از ياد نبريد.

دقت كنيد آية ذيل چه مي گويد:

هُوَ الَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمُ الْاَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا ف۪ى مَنَاكِبِهَا وَكُلُوا مِنْ رِزْقِه۪ وَاِلَيْهِ النُّشُورُ

(الملك:١٥)

مي بينيد كه اين آيه چگونه با ارائهٔ‌ مثال، انسان را تشويق مي كند تا به كشف وسيله اي همت بگمارد كه توسط آن بتواند تصاوير و صداها را از دور ترين نقطه در يافت كند.

و مثلاً آيات: وَ اٰخَرِينَ مُقَرَّن۪ينَ فِى الْاَصْفَادِ (ص:٣٨)

وَمِنَ الشَّيَاط۪ينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذٰلِكَ وَ كُنَّا لَهُمْ حَفِظِينَ (الأنبياء:٨٢)

اين آيات باز هم در بارة حضرت سليمان (ع.س.) است و بيان مي دارد كه وی چگونه جن ها و شياطين و ارواح خبيثه را تسخير کرد و شرشان را دفع ساخت و در كارهاي سودمند استخدام شان كرد و مي افزايد:

از بين اهل شعور، جنهایي كه پس از انسان مهم ترين سكنة روي زمين به شمار مي آيند، مي توانند خادم انسان باشند و با آن ها رابطه برقرار ساخته و دیدار کنند

و حتي امكان دارد شياطين، دشمني با انسان را كنار بگذارند و به ناچار به خدمت او در آیند؛ چنانكه پروردگار آن ها را به تسخير يكي از بندگان فرمانبردارش در آورد.

پروردگار سبحان با معني رمزي اين آيه مي فرمايد:

"اي انسان! من جن و شياطين و اشرار شان را به اطاعت و تسخير يكي از بندگان مطيع و فرمانبردارم در مي آورم، اگر تو نيز خود را در تسخير فرامينم قرار دهي و از من اطاعت كني، بسياري از موجودات حتي جن و شيطان به تسخيرت در خواهند آمد."

آية كريمه، دور ترين حد نهایي و بهترين راه بهره وري از جن و شيطان را تعيين مي كند و راه را به سوي احضار ارواح و گفتگو با جن ها (اسپيرتيزم) مي گشايد كه از امتزاج علم و صنعت بشر تراوش کرده و زاييدة شعور و احساس فوق العادة مادي و معنوي انسان است؛ البتّه نه مثل كساني كه امروزه به اين كار اشتغال دارند و به حدّی در تسخير شياطين و ارواح، پليد هستند که مورد تمسخر و بازيچة دست جن هایي قرار گرفته اند كه احياناً نام مردگان را برخود مي گذارند. بلكه در اينجا هدف، تسخير آنها توسط اسرار قرآن كريم و نجات از شرّشان است.

و آية كريمة: فَاَرْسَلْنَٓا اِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا (مريم:١٧)

و امثال آن كه به تمثّل ارواح اشاره دارند و نیز آیات مشعر بر فراخواني و احضار و تسخير جن و عفريت توسط حضرت سليمان (ع.س.) ، ضمن اشاره به تمثّل روحانيات، به احضار ارواح نيز می پردازند؛ اما احضار ارواح پاكي كه در آيات بدان اشاره شده است، به شكلي نيست كه معاصران ما به طور شوخي و مسخره، ارواح جدّي و با وقار را كه در عالمي كاملاً جدّي و واقعي به سر مي برند، به تفريحگاه ها و محل لهو و لعب خود احضار كنند، بلكه احضار ارواح به گونه اي امكان دارد كه اوليای صالحی همچون محيي الدين ابن عربي به صورت جدّي و براي مقاصد جدّي و والا انجام مي دادند و در وقت دلخواه با ارواح ديدار کرده، مجذوب و فريفته شان مي شدند و با ايجاد ارتباط نزد آن ها مي رفتند و با تقرب به عالم شان از روحانيت و معنويت آن ها استفاده مي كردند؛ اينست آنچه كه آيات بدان اشاره دارد و در اشاره اش به انسان احساس شوق و انگيزه مي دهد و پيشرفته ترين حد و اندازه اين نوع علوم و مهارت هاي پنهان را به تصویر می کشد و زيباترين شكل و صورت آن را نشان مي دهد.

ومثلاً:

اِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَالْاِشْرَاقِ

(ص:١٨)

يَا جِبَالُ اَوِّب۪ى مَعَهُ وَالطَّيْرَ وَاَلَنَّا لَهُ الْحَد۪يدَ

(سبأ:١٠)

عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ.. (النمل:١٦)

اين آيات كريمه با ذكر معجزة حضرت داود (ع.س.) بر این امر دلالت مي كنند كه خداوند متعال به تسبيحات داود (ع.س.) چنان نيرویي بزرگ و صدایي خوش و ادایي زيبا داده بود كه كوه ها را به وجد مي آورد؛ انگار كوه ها مثل يك فونوگراف بزرگ به ذكر و تسبيح مي پرداختند و يا همچون انسان تنومندي در حلقه ذكر و پیرامون رئيس حلقه؛ به پهناي افق ذكر مي كردند.

آيا چنين چيزي ممكن است؟! آيا اين حقيقت دارد؟!

آري! حقيقت دارد؛ مگر كوهی که داراي غار است نمي تواند با هر انسان با زبان خودش سخن بگويد و مثل طوطي گفته هايش را تكرار کند؟! اگر در مقابل كوهي "الحمد لله" گفتي، كوه نيز با پژواكش عيناً مثل تو "الحمد لله" مي گويد. وقتي پروردگار متعال اين توان را به كوه ها بخشیده است، پس رشد و گسترش آن هم امكان دارد. و چون خداوند حضرت داود (ع.س.) را افزون بر رسالت، به خلافت روي زمين نيز برگزيده بود، بذر اين قابليت و توان را به گونه اي رشد و توسعه داد كه شايسته وسعت رسالت و عظمت حاكميتش باشد، از اين رو كوه هاي سر به فلك كشيده همچون سربازي مطيع و شاگرد و مريدي مخلص به آن حضرت اقتدا مي كردند و با زبان و فرمان او به ذكر و تسبيح خالق ذوالجلال مي پرداختند؛ و هرچه داود (ع.س.) مي گفت آن ها نیز تكرار مي كردند.

آري! فرمانده يك لشكر بزرگ مي تواند با استفاده از وسايل ارتباطي خود، سربازانش را كه در كوه ها پراكنده اند وادار کند تا همه با هم يك صدا "الله اكبر" بگويند؛ مثل اينكه بر اثر پژواک كوه ها سخن بگويند و به شور و ولوله در آيند!

وقتي از بين انسان، يك فرمانده مي تواند كوه ها را با زبان ساكنين اش به صورت مجازي به نطق در آورد، آيا يكي از فرماندهان توانمند پروردگار نمي تواند اين كار را بكند؟ و كوه ها را به صورت حقيقي به تسبيح و سخن بياورد؟! افزون بر اين مطالب، ما در گفتارهاي گذشته بيان كرديم كه هر كوه يك شخصيت معنوي دارد و تسبيح و عبادتش

متناسب با همان شخصيت اوست و آن گونه كه با انعكاس و پژواك صداي بشر تسبيح مي گويد، با زبان مخصوص اش نيز تسبيحاتي دارد.

و نیز آيات: وَالطَّيْرَ مَحْشُورَةً (ص:١٩)

عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ (النمل:١٦)

نشان مي دهند كه پروردگار سبحان به حضرت داوود و سليمان عليهما السلام زبان انواع پرندگان و واژة استعدادشان را آموخته بود؛ يعني اينكه برای چه كارهایي آفريده شده اند، و چگونه مي توان از آن ها استفاده کرد؟

آري! اين يك حقيقت بزرگ است؛ زیرا از آنجایی که زمين يك سفرة رحماني است و براي اكرام و پذيرایي انسان گسترده شده است، بسياري از حيوانات و پرندگاني كه از اين سفره استفاده مي كنند، مي توانند مسخّر و خدمتگذار انسان باشند؛ انساني كه با استخدام زنبور عسل و كرم ابريشم از آنچه كه خداوند به آن ها الهام کرده است بهره برد و در بسياري از كارهايش از كبوتر كارگرفت و پرندگاني مثل طوطي را به نطق در آورد و بدين طريق زيبایيهاي جديدي به تمدن بشر افزود. اگر بازهم زبان استعداد فطري پرندگان و حيوانات ديگر را فراگيرد، مي تواند استفاده هاي بيشتري ببرد؛ چون حيوانات گونه ها و دسته هاي بسيار زيادي دارند و همان گونه که حيوانات اهلي نقش مهمي در زندگي انسان ها دارند، استفاده از ساير حيوانات نيز دور از امكان نیست؛ مثلاً: اگر انسان زبان استعداد پرندگان ملخ خوار را بداند و حركات آن ها را تنظيم كند و تحت كنترل در آورد، براي ريشه كن کردن آفات ملخ از آن ها به عنوان وسيله ای سودمند و به صورت رایگان بهره بگیرد. لذا اين نوع استفاده از پرندگان و به سخن واداشتن جامداتي مثل تلفن و بي سيم، گام هاي فراتري نيز دارد و آية مذكور نهایي ترين حدّ و مرزش را ترسیم و بلند ترين هدفش را تعيين مي كند.

پروردگار سبحان با معني رمزي اين آيات مي فرمايد:

اي انسان ها! براي يكي از بندگان مخلصم كه هم جنس شما است، مخلوقات بزرگ مملكتم را مسخّر ساخته و به نطق در آوردم و بسياري از لشكريان و حيواناتم را به خدمتش گماشتم تا نبوتش معصوم بماند و بتواند با مصونیت عدالت را در قلمروش بگستراند. و به هر يكي از شما نيز استعداد خليفه شدن روي زمين را دادم و چنان امانتي

به شما سپردم كه آسمان و زمين و كوه ها از حمل آن در ماندند؛ پس بايد به اوامر كسي گردن نهيد كه زمام اين مخلوقات در دست اوست، تا مخلوقات پراكنده در مملكت او در مقابل شما رام شوند. راه همواري فرارويتان قرار دارد تا به نام آفريدگار بزرگ، مهار اين مخلوقات را به دست گيريد و به جايگاهي كه شايستة استعدادتان است، گام نهيد.

اي انسان! مادام که حقیقت چنین است خود را با سرگرمي هاي بي معنا و بازي هاي بي هدفي مثل موسیقي، كبوتر بازي و به سخن واداشتن طوطي مشغول مساز و بجاي آن در جستجوي سرگرمي هاي سالم و سودمند و پاك باش! تا آنگاه داوود وار كوه ها به فونوگراف بزرگي براي اذكارت تبديل شوند و گوش هايت را با نغمه هاي ذكر و تسبيح درختان و گياهان نوازش بده كه صداهاي نازك و دلپذيري به مجرد تماس نسيم ملايم باد از آن ها خارج مي شود و كوه ها با شنيدن اين ذكر، هزاران زبان ذكرگوي و تسبيح خوان را به تو نشان مي دهند و به عنوان يكي از عجيب ترين مخلوقات در برابرت عرض اندام مي کنند. و آنگاه بسياري از پرندگان - مثل هدهد سليمان - دوست صميمي و مونس و همدمت مي شوند و با كمال اطاعت در خدمتت قرار مي گيرند و بدین گونه با بهترين و سالم ترين سرگرمي ها باعث آرامشت مي شوند. افزون بر آن، اين ذكر والا تو را تشويق مي كند تا استعدادها و مواهب دروني ات را رشد دهي و از رسيدن به كمالاتي كه استعداد آن را داري باز نماني. پس مبادا فريفتة سرگرمي هاي بيهوده و بي هدف شوي و از جايگاه والاي انسانيت سقوط كني!

و برای مثال آية

قُلْنَا يَا نَارُ كُون۪ى بَرْدًا وَسَلَامًا عَلٰٓى اِبْرَاه۪يمَ

(الأنبياء:٦٩)

معجزة حضرت ابراهيم (ع.س.) را بيان مي كند و سه اشاره لطيف در آن وجود دارد:

نخست: آتش نيز همچون ساير اسباب از خود اختياري ندارد و نمي تواند حسب دلخواهش كوركورانه حركت كند، بلكه طبق دستور انجام وظيفه مي كند. از اين رو، طبق دستوری که به او داده شده بود، حضرت ابراهيم (ع.س.) را نسوزاند.

دوم: آتش درجه اي نيز دارد كه با برودتش مي سوزاند؛ يعني تأثيري مثل سوزاندن برجاي مي گذارد، پروردگار متعال با لفظ"سَلَامًا" برودت را مورد خطاب قرار مي دهد و مي گويد: تو نيز ابراهيم را نسوزان، چنانكه حرارتش او را نسوزاند. يعني وقتي آتش

به اين درجه برسد با سرما و برودتش تأثيري مثل سوزاندن برجاي مي گذارد؛ هم آتش است و هم يخ!

بلي! در علوم طبيعي، آتش درجات متفاوتي دارد. يكي از درجات آن به صورت آتش سفيد است كه حرارت را به اطرافش پخش نمي كند، بلكه حرارت اطراف را به سوي خود مي كشد و توسط اين برودت، مايعات اطرافش را منجمد مي سازد؛ گویي با برودتش مي سوزاند! بنابراين "زمهرير" نوعی از انواع آتش است كه با برودتش مي سوزاند. و وجود آن در جهنمي كه درجات و انواع مختلف آتش را در بردارد، ضروري است.

سوم: همانطور كه ايمان- كه يك ماده معنوي است- مومنين را از آتش جهنم نجات مي دهد و آن گونه كه اسلام همچون زرهي از تأثير آتش جهنم جلو گيري مي كند "مادة مادی ای" وجود دارد كه تأثيرآتش دنيا را دفع مي نمايد، زيرا خداوند متعال بنا بر اقتضاي اسم حكيمش، در اين دنيا كه دار حكمت است پس پردة اسباب اجراءات مي كند. لذا همان گونه كه آتش به بدن حضرت ابراهيم (ع.س.) گزندي نرساند، پيراهنش را نيز نسوزاند.

در واقع اين آيه با رمز و اشاره چنين مي گويد:

"اي ملت ابراهيم! از ابراهيم پيروي كنيد تا لباس هاي مادي و معنوي تان در دنيا و آخرت زرهي باشد در برابر بزرگ ترين دشمن تان كه آتش است. و چنانکه لباس ايمان و تقوایي كه بر روحتان پوشانده ايد شما را از آتش جهنم باز مي دارد، پرودگار متعال، به خاطر شما موادي نيز در زمين آماده کرده است كه از شرّ آتش مصون تان نگه می دارد؛ پس بيایيد به جستجوي اين مادة ضد آتش برآييد، از قصر زمين استخراج كنيد و بپوشيد!"

بدين طريق، بشر در نتيجة كاوش ها و اكتشافاتش توانست مادّه اي به دست آورد كه آتش آن را نمي سوزاند و موفق شد لباس نسوز براي خود تهيه كند و آن را بپوشد. اين آية ملكوتي را با موفقيت انسان در زمینة كشف مادة ضد آتش مقايسه كن! ببين چه پوشاك لطيف و زيبا و مقدسی را که در كارخانة "حنيفاً مسلماً" بافته شده است نشان مي دهد كه تا ابد كهنه و فرسوده نمي گردد و زيبایي و تابندگي اش را حفظ مي كند.

و مثلاً آيه: وَعَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا (البقرة:٣١)

بيانگر اين واقعیت است كه در ادعاي بزرگ خلافت حضرت آدم (ع.س.) ، بزرگ ترين معجزه اش تعليم اسماء است. آن گونه که معجزات ساير انبيا عليهم السلام كارهاي خارق العادة مخصوص به هركدام از بشريت را به صورت رمزی خاطر نشان مي سازد، اما معجزة پدر انبيا و فاتح ديوان نبوت، حضرت آدم (ع.س.) به اوج كمال و آخرين اهداف و قلّة پيشرفت هاي بشر اشاره ای نزديك به صراحت دارد. گویي خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) با معني اشارة اين آيه مي فرمايد:

"اي بني آدم! دليل برتري پدرتان آدم بر فرشتگان در ادعاي خلافت اين بود كه ما، همة نام ها را به او آموختيم. شما نيز فرزندان و وارث استعدادهاي او هستيد، پس بايد با آموختن همة نام ها، لياقت و شايستگي خود را در به دوش گرفتن امانت بزرگ، بر همة مخلوقات نشان دهيد."

براي رسيدن به بالاترين مراتب هستي، راه هموار است و زمين - اين مخلوق بزرگ- در تسخير شما است، پس بيایيد به جلو بشتابيد! و به هريك از اسمای حسنایم چنگ بزنيد و پيش برويد؛ اما يادتان باشد که پدرتان يك بار فريب شيطان را خورد و از جايگاه والایي چون بهشت موقتاً به زمين سقوط کرد. پس مبادا شما در راه رشد و پيشرفت خود از شيطان پيروي کنید و زمينة سقوط خود را از آسمان هاي حكمت الهي به گمراهي ماديت و طبيعت فراهم سازيد! سرتان را بلند كنيد و به اسمای حسنايم دقت و از دانش و پيشرفت تان به عنوان نردبان عروج به آن آسمان ها استفاده كنيد تا به اسمای ربّاني ام كه حقايق و منابع اصلي دانش و كمالات تان است، برسيد، و با دوربين اين نام ها با چشم دل به پروردگارتان بنگريد.

يك نكته مهم و رازي مهم تر

همة كمالات علمي و پيشرفتهاي فني و صنعتهاي خارق العاده اي را كه انسان به يمن استعدادهاي جامعش به آن دست يافته است، آية وَعَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا (البقرة:٣١) به "تعليم اسماء" تعبير مي كند که در اين تعبير، رمز و رازي لطيف و دقيق وجود دارد و آن اين كه:

هر كمال و هر علم و هر پيشرفت و هر فنی، يك حقيقت والا دارد؛ و آن حقيقت متكي به يكي از اسمای حسناي الهي است و با تكيه به اين اسم - كه داراي پرده هاي زياد، تجليات متنوع و دواير و تجلّي گاههاي مختلف است - آن فن، آن كمال و آن صنعت، به كمالش مي رسد و حقيقت مي شود، ورنه به صورت سايه اي ناقص و ناتمام باقي مي ماند.

مثلاً: هندسه يك علم است و حقيقت و هدف نهایي آن عبارت است از: رسيدن به اسم "عدل و مقدّر" پروردگار و مشاهدة جلوه هاي حكيمانة آن اسم همراه با عظمت و هيبتش در آينة علم هندسه.

و یا طبّ که يك علم و يك تخصص و مهارت است، حقيقت و انجام آن نيز به اسم "شافي" خداوند تكيه مي كند. پس طبابت با ديدن جلوه هاي رحيمانة اسم "شافي" در داروهاي روي زمين -كه به منزلة داروخانه بزرگ اوست- به كمالش مي رسد و به حقيقت تبديل مي شود.

و یا علم حكمت اشيا - مثل فيزيك و كيميا و ...- كه از حقيقت موجودات بحث مي كند، با مشاهده تجليات مدبرّانه و مرّبيانة اسم "حكيم" پروردگار در اشيا و در منافع و مصالح اشيا؛ يعني با تكيه بر آن اسم و آن پشتيبان، حكمت واقعي مي گردد، در غیر این صورت يا به خرافات تبديل مي شود و پوچ و بيهوده مي ماند و يا مانند فلسفه طبيعي و مادي راه به سوي ضلالت و گمراهي مي گشايد.

اين بود سه مثال، ساير كمالات و فنون را با اينها مقايسه كن!

بدين طريق قرآن كريم توسط اين آية كريمه بر والاترین نكات و دورترين حدود و آخرين مراتبي كه تا كنون بشر در پيشرفتش به آن نرسيده است، انگشت می نهد و با نشان دادن اين مراتب، دست تشويق بر پشت بشر مي زند و مي گويد: به پيش!

از خزانة بزرگ اين آيه به همين جواهر نفيس اكتفا مي كنيم و در را مي بنديم.

و بطور مثال، خاتم ديوان نبوت و سيّدالمرسليني كه همة معجزات پيامبران براي تصديق دعواي رسالتش يك معجزه محسوب مي گردند؛ اين فخر کائنات و اين آية

واضح و مفصل تمام مراتب اسمای حسني كه خداوند اجمالاً به حضرت آدم (ع.س.) آموخت، اين پيامبر محبوب (ص) كه با بلند كردن انگشت جلالي اش شقّ قمر (ماه را دونيم) کرد و چون همين انگشت مبارك را با جمال الهي پایين آورد، آب مثل كوثر از آن فوران كرد و بيش از هزار معجزه ديگر را در تأييد نبوتش نشان داد و قرآن كريم را به عنوان بزرگترين معجزه اش ارائه کرد و جن و انس را به مبارزه طلبيد و با آية مباركة:

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا

(الإسراء:٨٨)

و ساير آياتي كه از درخشان ترين وجوه اعجاز قرآن به شمار مي آيند و در بازگویي حق و حقيقت، از جزالت در بيان، بلاغت در تعبير، جامعيت در معني و حلاوت در اسلوب قرآن حكايت دارند، توجه جن و انس را به بارزترين وجوه اعجاز اين معجزة ابدي معطوف مي سازند و با تحريك احساساتشان، اشتياق و علاقه دوستان و عناد و دشمني دشمنانش را بر مي انگيزند و با تشويق بزرگ و ترغيبي شديد از دوست و دشمن مي خواهند تا با تقليد از آن، مثل و مانندش را بياورند. حتي پروردگار سبحان اين معجزه بزرگ را درجايگاهي بلند در انظار عموم مي گذارد، به طوری که گویي يگانه هدف انسان از آمدن به دنيا اين است كه اين معجزه بزرگ را هدف و قانون زندگي خود دانسته و مقصد آفرينش را ازآن بياموزد و مطابق با آن رفتار کند.

فشردة آنچه گذشت

هر يكي از معجزات انبيا عليهم السلام به يكي از صنایع خارق العادة بشر اشاره دارد، اما معجزة حضرت آدم (ع.س.) به فهرست علوم و فنون و كمالات خارق العاده اشاره دارد و تشويق مي كند و به صورت فشرده و اجمالي به پایه های صنعت نيز می پردازد.

اما در معجزه كبراي پيامبر بزرگوار (ص) يعني قرآن معجز البيان، حقيقت تعليم اسما به وضوح و با تفصیل کامل تجلی کرده است و اهداف اصلي علوم حق و فنون حقيقي را بیان می دارد و كمالات و سعادت دنيوي و اخروي را بيان مي كند. و با تشويقي بزرگ انسان را به سوی آن سوق مي دهد و با استفاده از شيوة مؤثر تشويق، او را آگاه مي سازد كه "اي انسان ! بزرگترين مقصد از آفرينش هستي اين است كه تو بايد در برابر مظاهر

كلي ربوبيّت به عبوديِت بپردازي و هدف بنیادین از آفرينش تو نیز اين است كه بوسيلة علوم و كمالات، به آن عبوديت برسي."

و با تعبير بسيار زيبایي به اين مطلب اشاره مي كند:

بشر در اواخر دوران زندگي اش به علوم و فنون دست خواهد يافت و تمام نيرو و توانش را از علم و دانش خواهد گرفت و حاكميت و فرمانروایي و زور و قدرت، به دست علم خواهد افتاد.

ونيز قرآن كريم، به کرّات شیوایی در بيان و بلاغت در گفتار را به پيش مي راند و به آن اهمیت مي دهد، گويي به صورت رمزی مي فهماند كه، بلاغت و شیوایی - كه جالبترين علم و مهارت به شمار مي روند- در آخر الزمان، مرغوب ترين و جذاب ترين شکل را پیدا خواهد کرد، حتي انسان ها براي تحميل افكار و قبولاندن دستورشان به ديگران، از شیوایی بيان به عنوان برنده ترين سلاح استفاده خواهند كرد و بلاغت در گفتار را نيروي شكست ناپذير خود قرار خواهند داد.

خلاصه اين كه، اكثر آيات قرآن كليدی است برای خزانة بزرگ كمالات و گنج علم. اگر قصد رسيدن به آسمان هاي قرآن و ستاره هاي آياتش را داري، از بيست گفتار گذشته به عنوان بيست (٭):حتي سي و سه گفتار و سي و سه نامه، سي و يك پرتو، سيزده شعاع، يك نردبان يكصد پله اي را تشكيل مي دهند. (مؤلف) پله نردبان كار بگير و ارتفاع بگیر و ببين كه قرآن چه خورشيد تابناكي است و چگونه نورش را بر حقيقت الوهيت و حقايق موجودات مي تاباند و مي گستراند!

نتيجه: وقتي آیاتِ مبیّن معجزات پيامبران بزرگوار، ضمن اشاره به پيشرفت هاي علمي و صنعتي عصر حاضر و با استفاده از تعبيری خاص، گويی پيشرفته ترين اشكال آن را ترسيم مي کنند؛ و وقتي دلالت هر يكي از آيات بر معاني متعدد، امري است پذيرفته شده و متفق عليه. و وقتي دستوري قاطع بر پيروي و اقتدا به انبياء وجود دارد، پس مي توان گفت:

آيات گذشته افزون بر دلالت آشکار بر معاني اصلي خود، با اسلوب اشاره بر اهمیت دانش و صنعت بشر نيز دلالت و تشويق مي كنند.

دو پاسخ مهم به دو سوال مهم

سوال نخست: اگر بگويي: با توجه به اینکه قرآن به خاطر انسان نازل شده است، پس چرا پيشرفت هاي تمدن عصر حاضر را كه از نظر او بسيار مهم است به صراحت بيان نکرده و صرفاً به رمز پوشيده، ايمای پنهان، اشارة خفيف و يادآوري ضعيف اكتفا کرده است؟

پاسخ: پيشرفت هاي تمدن بشر بيش از اين حقي ندارند، زيرا وظيفة اساسي قرآن عبارتست از: ياد دادن كمالات و شئونات دایرة ربوبيت و وظايف و احوال دايرة عبوديت.

ازاين رو حق و سهم پیشرفت های بشر در آن دو دايره غير از رمزي ضعیف و اشاره ای خفيف، چيزي ديگر نيست. اگر اين ها از دايرة ربوبيت، حق خود را مطالبه كنند، در اين صورت سهم بسيار ناچيزي را در یافت خواهند کرد.

مثلاً: هرگاه هواپيماي ساختة بشر به قرآن بگويد:

"به من حق سخن گفتن و جايي در بين آياتت بده" در پاسخ، هواپيماهاي دايرة ربوبيت، يعني سيارات، زمين و ماه با زبان قرآن خواهند گفت:

"فقط مي تواني به اندازة جِرمت در اينجا جا داشته باشي، نه بيشتر!"

و اگر زير دريایي هاي بشر در بين آيات قرآن، جايي برای خود بخواهند، زيردريایي هاي آن دايره، يعني زمين شناور در اقيانوس هوا و ستارگان غوطه ور در درياي اثير به او خواهند گفت:

"در بين ما جايگاهت به حدي ناچيز است كه به چشم نمي آید!"

و اگر لامپ هاي درخشان و ستاره مانند برق با مطالبة حق سخن، خواستار ورود به حريم آيات شوند، لامپ هاي آن دايره، يعني خورشيد، شهاب ها و ستارگان زينت بخش چهرة آسمان، پاسخ خواهند داد:

"فقط مي توانيد به اندازه نور و روشني تان در مباحث و بيانات قرآن جا داشته باشيد!"

و اگر پيشرفت هاي خارق العادة تمدن- با زبان صنعت و تكنولوژي - حق و حقوقش را مطالبه كند و بخواهد جايي در بين آيات داشته باشد، آنگاه مگسي فرياد برخواهد آورد:

(٭):در نوشتن اين موضوع مهم، قلم ام بدون اختيار به اين گفتگوي لطيف پرداخت، من نيز آزادش گذاشتم. اميدوارم لطافت اسلوب به جديت موضوع خلل وارد نكند! (مؤلف)

"ساكت باشيد! به اندازة يك بالم حق نداريد، زيرا اگر تمام صنعت ها و اختراعات دقيق و ابزار آلات ظريف - که با ارادة جزیي انسان کشف و ساخته شده اند- يكجا شوند، بازهم از صنعت پيشرفته و ابزار زيباي جسم ام عجيب تر نخواهند بود. و اين آية كريمه شما را ساكت مي كند:

اِنَّ الَّذ۪ينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَاِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَايَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُۜ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ

(الحج:٧٣)

و هرگاه اين پيشرفت ها و امور خارق العاده به دايره ربوبيت رفته و حق خويش را مطالبه کنند، چنين پاسخي خواهند گرفت:

"مناسبت و پيوندتان با ما بسيار اندك است، به آساني نمي توانيد به دايرة ما داخل شويد، چون طرح و برنامه ما اين است كه:

دنيا يك مهمان سرا است، و انسان براي چند روز در آن مهمان است، اما وظايف بسيار زيادي دارد؛ او مكلّف است در عمري كوتاه لوازمات زندگي ابدي اش را تدارك ببيند، پس بايد به كارهاي مهم و لازم تر اولويت دهد.

اما شما، اغلب شكل ظاهري تان به گونه اي است كه در پس پرده هاي غفلت و با حس دنيا پرستي و ماندگار پنداشتن آن ساخته شده است. پس بهره و نصيبتان از دايرة عبوديت -كه بر اساس حق پرستي و تفكر در آخرت تأسيس گرديده- بسيار ناچيز است.

ولي اگر در بين شما - يا پس از شما- صنعتگران ماهر و مخترعين بزرگواري باشند (كه اندك اند) و هدفشان صرفاً خدمت به خلق خدا، منافع همگاني، آرامش عموم، پيشرفت و تكامل زندگي اجتماعي -كه خود عبادتي است ارزشمند- باشد بازهم رموز

و اشارات قرآن كافي است تا از صنعت و مهارت اين شخصيت هاي پراحساس تقدير به عمل آيد و به سعي و كاوش بيشتر تشويق شان كند.

سوال دوم:

اگر بگويي: "پس از اين تحقيق، ديگر شك و ترديدي برايم باقي نماند و تصديق کردم که در قرآن كريم تمامی ملزومات برای سعادت دنيوي و اخروي بشر، بر حسب ارزش و اهميتش وجود دارد و همراه با مطالب و حقايق ديگر، به پيشرفت هاي تمدن جديد و حتي به جلوترين گام هاي آن اشاره شده است؛ اما چرا قرآن اين پيشرفت ها را به صراحت ذكر نمي كند تا كفار معاند مجبور به تصديق شوند و دل هاي ما نيز تسکین يابد؟

پاسخ:

دين، يك امتحان و تكاليف الهي يك آزمون است تا ارواح پاك و عالي و ارواح ناپاك و پايين باهم مسابقه دهند تا در ميدان مسابقه از يكديگر جدا شوند.

همان گونه که معدن را مي سوزانند تا الماس از زغال و طلا از خاك جدا شود، تكاليف الهي نيز در اين آزمون سرا، يك امتحان و فراخوان به مسابقه است تا جواهر نفيس در معدن استعداد و توانایي هاي بشر از مواد بي ارزش جدا شود.

وقتي قرآن - در اين سراي امتحان - به صورت آزموني نازل شده است تا انسان در ميدان مسابقه به تكامل برسد، پس ضرورتاً به اين امور دنیوي و غيبي ای -كه در آينده برای همگان روشن خواهد شد- فقط اشاره اي مي كند و در حدّ اثبات دليلش دري به سوي عقل مي گشايد. و چنانچه قرآن كريم اينها را به صراحت ذكر كند، حكمت و راز تكليف از بين مي رود و همه چيز بديهي و آشکار مي شود، مثل اينكه توسط ستارگان بر روي آسمان، لا اله الا الله نوشته شود، آن وقت هركس- خواه نا خواه- تصديق مي كند و امتحان و مسابقه اي برگزار نمي گردد، آنگاه روحي چون زغال با روحي چون الماس يكسان مي ماند.

(٭):بدینگونه که ابوجهل لعين با ابوبكر صديق رضي الله عنه يكسان نمايان مي شود و راز تكليف ضايع مي گردد. (مؤلف)

خلاصه:

قرآن، حكيم است و جايگاه هر چيز را متناسب با ارزش اش تعیين مي كند. قرآن، هزار و سيصد سال پيش (تا زمان مؤلف) نتايج و پيشرفت هاي مدني بشر را -كه در تاريكي هاي آينده غايب و پوشيده بود- نشان مي دهد و زيباتر و بهتر ازآنچه را كه ديده ايم و خواهيم ديد نشان خواهد داد، پس قرآن، كلام ذاتي است كه همة زمان ها را با تمام اشيای موجودش در يك آن مي بيند!

اين بود پرتوي از اعجاز قرآن كه در سیمای معجزات انبيا مي درخشد.

اَللّّهمَّ فَـهِّمنا أسْرَارَ الْقُرآنِ وَوفِّقْنا لِخدْمَتِهِ في كلِّ آنٍ وَزَمانٍ.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَبَارِكْ وَكَرِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا وَمَولَانَا مُحَمَّدٍ، عَبدِكَ وَنَبِيِّكَ وَرَسُولِكَ النّبِيِّ الْأمِّيِّ وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ وَأزْوَاجِهِ وَذُرِّيَّاتِهِ وَعَلَى النّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلِينَ وَالْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَالْأوْلِيَاءِ وَالصَّالِحِينَ، أفْضَلَ صَلَاةٍ وَأزْكَى سَلَامٍ وَأنمَى بَرَكَاتٍ، بِعَدَدِ سُوَرِ الْقُرآنِ وَآيَاتِهِ وَحُرُوفِهِ وَكَلِمَاتِهِ وَمَعَانِيهِ وَإِشَارَاتِهِ وَرُمُوزِهِ وَدَلَالَاتِهِ، وَاغْفِر لَنَا وَارْحَمْنَا وَالْطُفْ بِنَا يَا إِلَهنَا، يَا خَالِقَنَا، بِكُلِّ صَلَاةٍ مِنهَا بِرَحْمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

وَالْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ آمِينَ

گفتار بیست و یکم

عبارتست از دو مقام

مقام اول

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اِنَّ الصَّلَاةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِن۪ينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا

(النساء:١٠٣)

روزی شخصی که از نظر سنّ و اندام و رتبه بزرگ بود به من گفت: خواندن نماز بسیار خوب است، اما هر روز پنج وقت نماز خواندن خیلی زیاد و این تکرار، خسته کننده است.

پس از آنکه مدت زیادی از این سخن گذشت به نفسم گوش فرا دادم، شنیدم که او نیز عین سخن را تکرار می کرد! پس از اندیشه و تأمل دیدم که از طریق کسالت و تنبلی، این درس را از شیطان فرا می گیرد، آن گاه در یافتم که گویی آن شخص آن سخن را به نمایندگی از طرف تمام نفس های امّاره به زبان آورده است و یا وادار به گفتن آن شده است. من نیز گفتم:

وقتی نفس من امّاره است، باید از آن شروع کنم؛ زیرا کسی که نفس خود را اصلاح نکرده است، از اصلاح دیگران عاجز خواهد ماند؛ لذا خطاب به نفسم گفتم:

ای نفس! در برابر سخنی که در جهل مرکب در بستر تنبلی و در خواب غفلت بر زبان آوردی "پنج تنبیه" را از من بشنو:

تنبیه اول

ای نفس بدبختم! آیا عمرت ابدی است؟ آیا در خصوص زنده ماندنت تا سال آینده و حتی تا فردا ضمانت قطعی در دست داری؟ آنچه که باعث خستگی ات از نماز می شود توهّم ابدیّت تو است. ناز و ادایت به گونه ای است که گویی به خاطر خوشی و لذت می

خواهی برای همیشه در دنیا بمانی! اگر می فهمیدی که عمرت کوتاه است و بیهوده می گذرد، آن وقت نماز باعث خستگی ات نمی شد، زیرا اختصاص دادن ساعتی از بیست و چهار ساعت، به ادای خدمت و وظیفة خوش و زیبایی که مایهٔ‌ راحت و رحمت است و زندگی پر سعادت ابدی را در قبال دارد، نه تنها باعث خستگی و ملال نیست، بلکه شوق و اشتیاق انسان را بر می انگیزد و با ادای آن، ذوق پاک و والایی به وی دست می دهد.

تنبیه دوم

ای نفس شکم پرورم! تو هر روز نان می خوری، آب می نوشی و هوا تنفّس می کنی، آیا این تکرار سبب خستگی و ناراحتی ات می شود؟ جواب منفی است، زیرا تکرار نیاز نه تنها ملال آور نیست، بلکه لذت جدیدی نیز به انسان می بخشد.

وقتی چنین است، نماز هم نباید تو را خسته و ناراحت سازد، چون نماز غذای قلبم، آب حیات روحم و نسیم هوای لطیفهٔ‌ ربّانی ام را جلب و جذب می کند.

آری! غذا و قوت قلبی که در معرض رنج ها و دردهای فراوان قرار دارد و فریفتهٔ‌ لذت ها و آرزوهای بی پایان است، فقط با کوبیدن نیازمندانهٔ‌ دروازهٔ‌ ربّی که رحیم و کریم است و قدرت هر چیز را دارد، به دست آورده می شود.

و آب حیات روحی که از یک سو با اکثر موجودات آینده و از سوی دیگر با اغلب موجوداتی که به این دنیای فانی پا گذاشته و به سرعت، واویلای فراق سر داده اند و رفته اند، در پیوند و ارتباط است، زمانی نوشانیده میشود که انسان از طریق نماز به چشمهٔ‌ رحمت یگانه معبود باقی و یگانه محبوب سرمدی روی بیاورد و توجه کند. و سِرّ با شعور انسانی که فطرتاً خواستار ابدیت بوده و بسیار نازک و لطیف است و برای ابد خلق شده و همچون آیینه ای تجلیات ذات ازلی و ابدی را بازتاب می دهد و لطیفهٔ‌ نورانی ربانی است، به شدّت نیازمند تنفّس است و در این احوال پُر از رنج و قساوت و زحمت و سراپا ظلمت و تاریکی و زود گذر و نفس گیر، به تنفّس و استراحت واقعی نیاز دارد که آن هم فقط از پنجرهٔ‌ نماز ممکن است و بس.

تنبیه سوم

ای نفس بی صبرم! تو امروز با به یاد آوردن زحمت عبادت هایی که در گذشته انجام داده ای و با فکر کردن به مشقت های نماز و رنج مصیبت های گذشته، مظطرب و پریشان میشوی و نیز با تصور خدمت نماز و عبادت های روزهای آینده و رنج و عذاب مصیبت های آتی، داد و فریاد سر می دهی و صبر و قرار نداری. آیا این کار، عاقلانه است؟

تو در این بی صبری مانند آن فرمانده خیره سری هستی که نیروی بزرگی از لشکرش را به جناح راست دشمن می فرستد حال آنکه این جناح از صفوف دشمن به صف سربازان او پیوسته و حمایت خویش را از او اعلان کرده است. و از جانب دیگر او نیروی باقی مانده اش را در حالی به جناح چپ می فرستد، که در آنجا خبری از دشمن نیست و سربازی از جانب مقابل وجود ندارد و بدین طریق، مرکز را به کلّی تضعیف می کند؛ دشمن هم با پی بردن به این ضعف به مرکز هجوم می آورد و آن فرمانده را با تمام لشکریانش تارو مار می سازد.

آری! تو به این فرمانده نادان شباهت داری، چونکه رنج و زحمت روزهای گذشته گذشت، دردش رفت و لذّتش باقی ماند و مشقتش به ثواب تبدیل شد؛ لذا نباید مایهٔ‌ حسرت و اندوه باشد، بلکه بایستی با شوق و ذوق جدید و با عزم و جدیّت بیشتری تو را به ادامهٔ‌ مسیر و تداوم راه تشویق کند و وادارد. روزهای آینده هم هنوز نیامده است، پس نگرانی و تشویش در مورد آن، گونه ای حماقت و دیوانگی است، چون به گریه و فریاد شخصی می ماند که از هم اکنون برای تشنگی و گرسنگی احتمالی روزهای آینده، می گرید و پریشان است.

وقتی حقیقت چنین است، اگر عقل داشته باشی از نظر عبادت فقط به امروز فکر کن و بگو: من یک ساعت را در خدمتی مهم و زیبا، عالی و بلند پایه که پاداش اش بسیار بزرگ و مشتقش اندک است، به مصرف خواهم رساند، آنگاه کاهلی دردناکت به همّتی شیرین مبدّل خواهد شد.

ای نفس بی صبرم! تو به سه نوع صبر مکلّف هستی:

اول: صبر بر طاعت

دوم: صبر بر معصیت

سوم: صبر بر مصیبت

اگر عاقل و هوشیار هستی، حقیقت ذکر شده در مثال تنبیه سوم را، راهنمایت قرار بده و با کمال شهامت و مردانگی بگو: "یا صبور!" و سه نوع صبر را بر دوشت حمل کن و با نیروی صبرت خود را بیارای و به آن تکیه کن! چون اگر قوت و نیروی این صبر را که خداوند به تو داده است در راه های غلط، استفاده نکنی و پراکنده نسازی، در برابر هرگونه مشقت و مصیبت کافی خواهد بود.

تنبیه چهارم

ای نفس سرگردانم! آیا فکر می کنی خواندن نماز و وظیفهٔ‌ عبودیت و بندگی بی فایده و بی نتیجه است؟ و یا اینکه پاداش آن اندک و ناچیز است که باعث دلتنگی و خستگی ات می شود؟ حال آنکه اگر شخصی اندک پولی به تو بدهد و یا تو را بترساند از صبح تا شام بدون وقفه و خستگی به کارت ادامه خواهی داد.

نماز، بهترین قوّت و آرامش برای قلب عاجز و فقیر تو در این مهمانخانهٔ‌ موقّتی دنیا است و غذا و نوری است برای منزل قبرت که بدون شک رهسپار آن خواهی شد. و مدرک و برائت نامه ای است در میدان محشر که بدون تردید، محکمه و دادسرای تو خواهد بود و روشنی و براقی است بر سر پُل صراط که چه بخواهی و چه نخواهی از آن خواهی گذشت؛ آیا چنین نمازی بی فایده و بی نتیجه است؟ و یا اینکه اجرت و پاداش آن اندک و ناچیز است؟

اگر شخصی به تو هدیه ای معادل صد لیره وعده بدهد، صد روز تو را استخدام می کند و به کار می گمارد و با آنکه ممکن است وعده خلافی کند، به او اعتماد می کنی و بدون تعلل و خستگی به کارت ادامه می دهی. حال ببین! ذاتی که وعده خلافی در حق او محال است، أجرت و پاداشی همچون بهشت و هدیه ای همچون سعادت ابدی را به تو وعده داده است تا در مدت کوتاهی وظیفهٔ‌ بسیار زیبا و راحت بخشی را برای او انجام دهی. آیا فکر نمی کنی اگر تو خدمت او را انجام ندهی و یا اینکه با دلی ناخواسته و یا به شکل مقطعی از روی سستی و کسالت کار را نیمه تمام انجام دهی و بدینگونه او را

به وعده خلافی متهم ساخته و یا هدیه اش را سبک بشماری، در این صورت مستحق تأدیب بسیار شدید و تعذیب دردناکی خواهی شد؟!

در دنیا از ترس زندان، سنگین ترین کارها را بی وقفه و بدون تنبلی انجام می دهی، در این حال، آیا ترس زندانی همچون جهنم که ابدی است، تو را به انجام خدمتی بسیار خفیف و لطیف وا نمی دارد و تحریک نمی کند؟!

تنبیه پنجم

ای نفس دنیا پرستم! آیا سستی ات در عبادت و تقصیرت در نماز به خاطر زیاد بودن مشغولیت های دنیوی توست؟ و یا این که از درد معشیت و زندگی فرصت نمی یابی؟ آیا فقط برای دنیا آفریده شده ای که همهٔ‌ وقت خود را صرف آن می کنی؟! اندکی تأمل کن! به رغم برتری فطری ات بر همهٔ‌ حیوانات، در تهیه و تدارک لوازمات زندگی دنیوی، توانت کم تر از یک گنجشک است! پس از اینجا چرا نمی فهمی که وظیفهٔ‌ اصلی ات غوطه ور شدن در این دنیا نیست، بلکه مانند یک انسان حقیقی سعی و تلاش در راه یک زندگی حقیقی است. و ضمناً اکثر مشغولیت های دنیوی ای که از آن نام بردی، مواردی است که هیچ ارتباطی به تو ندارد، اما از روی فضولی (به ناحق) در آن مشغولیت های لایعنی مداخله می کنی و با ترک کارهای بسیار مهم و ضروری گویی هزاران سال عمر داری، با معلومات بیهوده و غیر ضروری وقتت را هدر می دهی و با چیزهای بی ارزشی مانند "یاد گرفتن تعداد مرغ ها در امریکا! و یا کیفیت حلقه های اطراف زُحل!" ارزشمندترین وقتت را هدر می دهی! گویی با این کار گوشه ای از فلک را به دست می آوری و یا اینکه به کمالی می رسی!

اگر بگویی: آنچه که مرا از نماز باز داشته و سبب فتور و سستی ام گردیده است، این چیزهای بی ارزش نیست، بلکه کارهای مهم، معیشت و زندگی مرا به خود مشغول داشته است، من هم به تو خواهم گفت:

اگر مزد روزانة شخصی صد روپیه باشد و کسی به او بگوید بیا برای ده دقیقه اینجا را حفر کن تا سنگ گرانبهایی همچون زمرد را که صد هزار ارزش دارد به دست آوری، چه حماقت بزرگی خواهد بود اگر به این بهانه که مزد روزانه اش کم خواهد شد پیشنهاد او را قبول نکند و بگوید: نخیر! کار نمیکنم! چه حماقت بزرگی خواهد بود!

عیناً مثل این، تو در این باغ به خاطر نفقهٔ‌ خود مشغول کار هستی، اگر نمازت را ترک کنی، ثمرهٔ‌ تمام سعی و تلاشت فقط در نفقهٔ‌ بی اهمیت و بی برکت دنیوی منحصر می ماند، اما اگر وقت استراحت ات را به نماز -که مایهٔ‌ آرامش روح و تنفّس قلب تو است- اختصاص دهی، در ضمن نفقهٔ‌ با برکت دنیوی، دو گنج معنوی را به دست خواهی آورد که منبع مهمّی برای نفقهٔ‌ اخروی و زاد و توشهٔ‌ آخرت ات به شمار می رود:

گنج اول: از "تسبیحات" گل ها و میوه ها و گیاهانی که با نیّت نیک در باغت پرورده ای، سهم ات را خواهی گرفت. (٭):اين مقام درسی است برای يکی از کارگرانی که در باغی مشغول کار بود. (مؤلف)

گنج دوم: هرکس که از محصولات این باغت می خورد - حیوان باشد و یا انسان، مشتری باشد و یا دزد- حکم "صدقه جاری" را برایت خواهد داشت، اما به این شرط که تو به خاطر رزاق حقیقی و در چارچوب رضایت او تصرف کنی و به دید مأموری که مال او را برای مخلوقات او توزیع میکند به خود بنگری.

اکنون ببین، تارک نماز چه خسارت بزرگی می بیند و چه ثروت مهمی را از دست می دهد؟ و چگونه از آن دو گنج دایمی محروم می ماند؟ گنجی که انسان را به سعی و تلاش تشویق کرده و با یک نیروی معنوی او را در راه عمل یاری می رساند؟ حتی به هنگام پیری، وقتی آهسته آهسته روبه ضعف نهاد از کار باغداری دلسرد می شود و خطاب به خود میگوید: چه لزومی دارد؟! چرا خود را خسته کنم؟ امروز و یا فردا از این دنیا خواهم رفت! بدین طریق، خود را در آغوش تنبلی می اندازد.

اما مرد نخست خواهد گفت: در پناه عبادت روز افزونم، به کسب و کار حلال ادامه خواهم داد تا نور و روشنایی بیشتری به قبرم بفرستم و ذخیرهٔ‌ بیشتری برای آخرتم تدارک ببینم.

خلاصه: ای نفس! بدان که دیروز از دستت رفت، و فردا هم هنوز نیامده است و تو مدرکی برای به دست آوردن آن نداری. پس عمر حقیقی ات را همین امروز بدان! دست کم ساعتی از آن را در صندوق پس انداز اخروی که همان مسجد و یا سجّاده است، بینداز و بدین گونه آیندة حقیقی و جاودان را از آن خود بگردان!

و نیز بدان که هر روز- هم برای تو و هم برای دیگران- دروازه ای است به سوی عالم جدید. اگر نماز نخوانی عالم آن روز تو با ظلمت و پریشانی می رود و از دستت شکایت می کند و بر ضدّت شهادت خواهد داد. و هر کدام ما در هر روز، عالم خاصی از آن عالم داریم و کیفیت آن تابع قلب و عمل ما است. مثال آن همچون آیینه است که ظهور تصویر، تابع رنگ و نوع آن است؛ اگر آیینه سیاه باشد، تصویر نیز سیاه دیده می شود و اگر صاف و روشن باشد، تصویر هم روشن خواهد بود و در غیر آن، تیره و تار نشان می دهد و چیز بسیار کوچک را بزرگ می نمایاند. تو نیز با قلب، عقل، دانش و با تصمیم و اراده ات می توانی شکل عالم خود را تغییر دهی و آن را به نفع و یا بر ضدّ خود شاهد بگردانی.

اگر نماز بخوانی و با نمازت متوجه صانع ذوالجلال آن عالم شوی، به یکباره عالم تو منوّر میشود و مثل اینکه نماز چراغ برق باشد و تو با نیت نماز، کلید و دکمهٔ‌ آن را فشار دهی، تمام تاریکی های آن عالم را می زداید و متلاشی می سازد و آنگاه از روی پریشانی ها و آشفتگی های دنیای پر هرج و مرج پرده بر می دارد و نشان می دهد که تحولات و حرکات آن در حقیقت نظمی است سراپا حکمت و نوشته های معنی داری است که قلم قدرت ربّانی آن را می نویسد و بدین طریق، نوری از آیهٔ‌ پُر نور اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ را به قلبت سرازیر می سازد و عالم آن روزت را درخشان می کند و در پیشگاه خدا به نفع تو شاهد و گواه قرار می دهد.

مبادا بگویی: نماز من کجا و حقیقت آن نماز کجا؟ زیرا هستهٔ‌ یک خرما درست مانند یک درخت خرما، درخت خود را توصیف می کند و تفاوت فقط در اجمال و تفصیل است. نماز عوامی مثل من و تو - و لو اینکه خودش احساس نکند- مانند نماز یک ولیّ بزرگ، سهمی از این نور دارد و رازی از این حقیقت در آن نهفته است- و لو اینکه شعورش به آن تعلّق نیابد- اما درخشش آن با توجه به درجات هرکس فرق می کند، چنانکه بین یک هستهٔ‌ خرما تا درخت بارور، مراتب زیادی موجود است بدین سان در درجات نماز نیز مراتب زیادی وجود دارد؛ اما در تمام مراتب، اساسی از آن حقیقت نورانی نهفته است.

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن قَالَ: "الصَّلَاةُ عِمَادُ الدِّينِ" وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ.

٭٭٭

مقام دوم

از گفتار بیست و یکم

(پنج مرهم را به پنج زخم قلبی در بر می گیرد)

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَ قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاط۪ينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ

(المؤمنون:٩٧-٩٨)

ای کسی که به مرض وسوسه مبتلا هستی! آیا می دانی وسوسه ات به چی شباهت دارد؟ شبیه مصیبت است؛ در آغاز کوچک است، اما آهسته آهسته به هر اندازه که به آن اهمیت بدهی بزرگ می شود، ولی اگر اهمیت ندهی و نادیده بگیری از بین می رود و ناپدید می شود. از این رو، اگر آن را بزرگ ببینی بزرگ می شود و اگر کوچک ببینی کوچک می گردد. اگر بترسی سنگین و سنگینتر می شود و بالاخره مریض و بیمار می سازد، اما اگر نترسی خفیف می گردد و مخفی می ماند. اگر ماهیتش را نفهمی دوام می یابد و ریشه می داواند، اما اگر ماهیتش را بفهمی و آن را بشناسی متلاشی می شود و از بین می رود. وقتی چنین است، پنچ شیوهٔ‌ کثیرالوقوع وسوسه را بیان خواهم کرد تا به یاری خدا شفای تو و من قرار گیرد. زیرا جهل، وسوسه را دعوت می کند، اما علم آن را دفع و طرد می نماید. اگر نشناسی می آید و اگر بشناسی می رود.

شیوهٔ‌ اول- زخم اول:

شیطان اولاً شبهه را در قلب می اندازد، سپس مراقب تأثیر آن در درون می ماند، اگر قلب آنرا نپذیرفت از شبهه به شتم و دشنام رو می آورد و در برابر خیال بعضی از خاطره های زشت و آرزوهای نفسانی منافی ادب را که شبیه وسوسه است به تصویر می کشد و بر أثر آن قلب بیچاره گرفتار یأس و ناامیدی گردیده و فریاد

"ای وای! این چه مصیبتی است!" سر می دهد.. و وسوسه کننده به این گمان که قلبش مرتکب گناه شده و در برابر پروردگارش سوء أدب کرده است دچار اضطراب و پریشانی می گردد و برای نجات از این حالت، از حضور و آرامش می گریزد و می خواهد خود را در آغوش غفلت بیندازد.

مرهم این زخم این است:

ببین ای بیچارهٔ‌ مبتلا به وسوسه! پریشان نباش، چون آنچه که از مقابل آیینهٔ‌ ذهنت گذشته است شتم و دشنام نیست بلکه صرفاً تخیلات و تصوراتی عاری از حقیقت است. و آن گونه که تخیّل کفر، کفر نیست تخیّل شتم نیز شتم نمی باشد، زیرا از نظر منطق، تخیّل حکم نیست اما شتم حکم است. علاوه بر این، آن سخنان ناشایسته، سخنان قلب تو نیست، چون قلب تو از آن آزرده و متأسف است، شاید از لُمّهٔ‌ شیطانی که نزدیک قلب تو قرار دارد می آید. لذا ضرر وسوسه، در توهّم ضرر است. یعنی ضرر او بر قلب در این است که ما آن را مضر گمان کنیم، چونکه انسان، یک تخیّل بی پایه و اساس را حقیقت می پندارد و اعمال شیطان را از قلب بی گناهش می داند و وسوسه های شیطان را سخنان قلبش گمان کرده و ضررهای آن را تصور می کند و به ضرر می افتد. و این هم همان چیزی است که شیطان می خواهد.

شیوهٔ‌ دوم:

هنگامی که معانی از قلب خارج می شوند به گونهٔ‌ عاری از صورت وارد خیال می گردند و در آنجا شکل ها و صورت هایی را می پوشند. و کار خیال این است که دایماً بنابر اسباب و عوامل معلوم و معینی صورتهایی را می بافد و صورت هایی را که بر آن اهمیت قایل باشد بر سر راه می گذارد، هر معنی ای که از آنجا بگذرد خیال آنچه را که بافته است بر او می پوشاند، یا اینکه بر گردنش می آویزد، یا هم با آن آلوده اش می کند و یا زیر پردهٔ‌ آن پنهان می دارد؛ اگر معانی، پاک و منزّه و صورتها، ملوّث و رذیل باشند پوشاندن و پوشیدنی درکار نیست، صرفاً تماس وجود دارد و بس. وسوسه کننده تماس را با تلبّس التباس می کند (تماس را با پوشیدن و پوشاندن اشتباه می گیرد) و با خود می گوید:

"وای برمن! قلبم چقدر فاسد گشته است، این دنائت و پستیِ نفس، مرا از رحمت خداوند مطرود می سازد" درست در همین نقطه شیطان دست به کار می شود و از این خلأ او بسیار استفاده می کند.

مرهم این زخم چنین است:

چنانکه نجاست درون شکمت تأثیری بر طهارت و پاکی ظاهری و بدنی تو ندارد و نمازت را فاسد نمی سازد، بدین سان، مجاورت صورت های آلوده و ملوّث با معانی پاک و مقدس نیز ضرری ندارد.

به عنوان مثال: زمانی که تو مشغول تفکر در آیات الهی هستی به یکباره، یک امر مهیّج مانند مریضی و یا قضای حاجت به شدّت خیالت را تحت تاثیر قرار می دهد، در این حالت حتماً خیال تو به دنبال دوای مرض و یا قضای حاجت می رود و صورتهای پست لوازمات آنها را می بافد و معانی ای که از راه رسیده اند از بین همین صورتهای پست خیالی می گذرند. بگذار بروند، چون هیچ ضرری به آنها ندارد، نه آنها را آلوده می سازد و نه خطری وجود دارد. خطر زمانی است که فکر در آنها متمرکز گردد و توهّم ضرر از آنها داشته باشد.

شیوهٔ‌ سوم:

در بین اشیاء مناسبات پنهانی وجود دارد. حتی در بین چیزهایی که ما امید آن را نداشتیم هم نخهای پیوند و مناسب یافت می شود، یا اینکه عملاً و واقعاً موجود است و یا هم خیال تو بر حسب کاری که مشغول بوده آن را بافته است. به دلیل همین راز مناسبت است که در مواردی، دیدن چیز مقدس با هجوم خیالات آلوده و ملوّث مواجه می گردد. چنانکه در فنّ بیان، بیان گردیده است؛ "تناقض و ضدّیتی که در خارج سبب دوری است در تصور و خیال سبب نزدیکی و مجاورت می باشد." یعنی این خیال است که دو چیز متضاد را با هم جمع می کند و در کنار هم قرار می دهد. و به خاطره ای که از این مناسبت نشأت یافته است "تداعی افکار" گفته می شود.

به گونهٔ‌ مثال: زمانی که تو در نماز با پروردگارت مشغول راز و نیاز هستی و با خشوع و حضور قلب رو به کعبهٔ‌ معظّمه ایستاده ای، همین تداعی افکار دست تو را می گیرد و به سوی دورترین چیزهای لایعنی و شرم آور سوق می دهد. حال اگر تو گرفتار

چنین تداعی افکار باشی، هوش کن و پریشان مباش، بلکه به محض اینکه به خود آمدی برگرد و با این تصور که "عجب اشتباهی مرتکب شدی" فکرت را به آن متمرکز مساز، تا آن مناسبت ضعیف با تمرکز تو قوت نگیرد. زیرا هر اندازه تأثر نشان بدهی و اهمیت قایل شوی، این تخطّر ضعیف تو به عادت تبدیل می شود و ریشه می دواند و به تدریج به مرض خیالی مبدّل می گردد. اما هرگز نترس! این یک بیماری قلبی نیست، این نوع تخطّر و آرزوهای نفسانی اکثراً غیر ارادی و خارج از اختیار انسان می باشد. و به ویژه در انسانهای حساس و عصبی بیشتر دیده می شود و شیطان اینگونه وسوسه ها را فرصت خوبی می شمارد و از آن به خوبی استفاده می کند.

علاج این درد این است:

بدان که تداعی افکار غالباً غیر ارادی است و لذا هیچ مسئولیتی در قبال ندارد، زیرا اختلاط و تماسی در کار نیست، صرفاً مجاورت وجود دارد و بس. از این رو، کیفیت (طبیعت) افکار به یکدیگر سرایت نمی کنند و ضرری به همدیگر ندارند. چنانکه فرشتهٔ‌ الهام در اطراف قلب با شیطان مجاورت دارد و مجاورت و قرابت ابرار و فجّار و بودنشان در یک مسکن، ضرری ندارد.

بدینگونه، اگر بدون خواست و ارادهٔ‌ تو خیالات بدی وارد افکار پاکیزهٔ‌ تو گردد، نمی تواند ضرر و زیانی در قبال داشته باشد، مگر اینکه قصدی باشد و یا به گمان اینکه ضرری خواهد داشت بیش از حد خود را مشغول آن سازد. گاه هم قلب خسته می شود و فکر، برای سرگرم نگه داشتن خود با هر چه که پیش آمد خود را مشغول می سازد و شیطان هم با استفاده از این فرصت خیالات زشتی را تقدیم می دارد و این سو و آن سو می برد.

شیوهٔ‌ چهارم:

وسوسه ای که از سختگیری افراطی به هنگام جستجوی بهترین عمل، نشأت می یابد. این شخص هر اندازه به نام تقوا و پرهیزکاری سختگیری اش را بیشتر و بیشتر سازد، گره کار محکمتر و وضعیت پیچیده تر می شود. حتی کار به جایی می رسد که آن شخص در وقت جستجوی أولی ترین عمل و یک روش بهتر به حرام می افتد و در مواردی هم جستجوی یک "سنت" سبب ترک یک "واجب" می شود، چون او همواره در

این تشویش و اضطراب به سر می برد که آیا عمل او به گونهٔ‌ درست انجام یافته است و یا خیر! آیا قبول شده است یا نه! و به این گمان که "عمل من درست نشده است!" آن را اعاده و تکرار می کند و سرانجام دچار یأس و نا امیدی می گردد و شیطان هم با استفاده از این فرصت او را مجروح می سازد.

این زخم دو مرهم دارد:

مرهم اول: این نوع وسوسه، فقط لایق معتزله است چون آنها می گویند: "افعال مکلّفین از نظر جزای اخروی در ذات خود حَسَن و یا قبیح است، سپس شریعت می آید و آنچه را که فی ذاته حَسَن بود، حَسَن می شمارد و آنچه را که قبیح بود قبیح می داند. یعنی اینکه حُسن و قُبح دو أمر ذاتی است و در سرشت و طبیعت اشیا وجود دارد، و از لحاظ جزای اخروی، أوامر و نواهی الهی تابع آن می باشند. با توجه به طبیعت این مذهب، انسان در هر عملش گرفتار این وسوسه می شود که "آیا عملم به همان صورتی که در نفس الامر زیبا و کامل است انجام یافته است و یا خیر؟!".. اما پیروان حق که اهل سنت و الجماعت هستند می گویند: "خداوند متعال به چیزی امر می کند، آنگاه حَسَن می شود و از چیزی نهی می کند و آنگاه قبیح می گردد" یعنی با امر، زیبایی و با نهی، زشتی تحقق می یابد. و حُسن و قُبح به اطلاع و آگاهی مکلّف بستگی دارد و با توجه به دید و نظر او تقرّر می یابد. این زیبایی و زشتی به خاتمهٔ‌ اعمال در آخرت تعلق دارد نه به ظاهر و صورت دنیوی آن. به عنوان مثال:

تو وضو گرفتی یا نماز خواندی، حال آنکه سبب پنهانی برای فاسد ساختن وضو و نمازت وجود داشت، اما تو از آن آگاه نبودی. در این حالت، نماز و وضوی تو هم صحیح است و هم حَسَن. اما معتزله می گویند: "در حقیقت قبیح و فاسد است، اما به دلیل جهلت از تو قبول می شود، چون جهل، عذر گفته می شود."

بدین ترتیب، با توجه به مذهب اهل سنت و جماعت عمل تو صحیح است و با ظاهر شریعت مطابقت دارد، پس در مورد صحت آن وسوسه نداشته باش و مغرور هم مشو. چون تو به یقین نمی دانی که آیا در پیشگاه خدا قبول شده است یا خیر!.

مرهم دوم: بدان که اسلام دین حقیقی خداوند است، دینی است آسان که حرجی در آن وجود ندارد. و مذاهب اربعه همگی برحق اند. اگر انسان به تقصیر و کوتاهی اش پی برد آنگاه می تواند با استغفار آن را تلافی کند که این، به مراتب بهتر است از خود پسندی و مغرور شدن به اعمال صالح. لذا اگر چنین وسوسه گری خودش را در عمل مقصر بداند و استغفار کند بهتر است از اینکه عملش را خوب ببیند و مغرور شود.

وقتی چنین است، وسوسه را بینداز و به شیطان بگو: "این حالت یک حرج است. اطلاع یافتن بر حقیقت احوال، بار سنگینی است و حتی با یُسر و آسانی دین منافات دارد و مخالف قاعده و قانون"لا حَرَجَ فِی الدِّینِ" و"الدِّینُ یُسر" می باشد. حتماً این عمل من موافق یکی از مذاهب برحق اسلامی خواهد بود، و این برایم کافی است چون بدین وسیله می توانم با سجده و زاری خود را به پیشگاه خالق و مولایم بیندازم و طلب مغفرت کنم و به تقصیرم در عمل اعتراف نمایم.

شیوهٔ‌ پنجم:

وسوسه ای است که در قضایای ایمان به شکل شبهه خود را نشان می دهد:

وسوسه کنندهٔ‌ بیچاره، گاهی تخیّل را با تعقّل اشتباه و التباس می کند. یعنی شبهه ای را که به خیالش آمده است یک شبههٔ‌ عقلی می پندارد و گمان می کند که به اعتقادش خلل وارد شده است.. و گاهی شبهه ای را که توهّم کرده است شک و تردیدی تلقی می کند که به ایمانش ضرر می رساند.. و گاهی هم شبهه ای را که تصور کرده است شبهه ای می پندارد که گویی عقلش هم آنرا تصدیق کرده است.. و در مواردی هم تفکر در قضایای کفری را کفر می شمارد، یعنی هرنوع پژوهش و تدقیق و محاکمهٔ‌ بی طرفانهٔ‌ نیروی فکر و تعقل را که به منظور شناخت اسباب و عوامل ضلالت و گمراهی انجام یافته است خلاف ایمان می پندارد و در برابر اینگونه وهم و پندارهایی که اثری از تلقینات شیطانی است "آه و واویلا" سرمیدهد و می گوید: "قلبم خراب و اعتقادم فاسد گشته است!" و از آنجاییکه چنین احوالی اغلب غیر ارادی است او نمی تواند با ارادهٔ‌ جزئی اش آن را اصلاح کند، لذا به چنگ یأس و نا امیدی می افتد.

مرهم این زخم این است:

چنانکه تخیّل کفر، کفر نیست توهّم کفر نیز کفر نمی باشد. و آن گونه که تصور ضلالت، ضلالت نیست تفکر ضلالت نیز ضلالت نمی باشد زیرا تخیّل و توهّم و تصوّر و تفکر با تصدیق عقلی و اذعان قلبی فرق دارند و متغایر هستند. چون آنها (تخیّل و توّهم و تصوّر و تفکر) تا حدی آزاد هستند و به همین خاطر به جزء اختیاری انسان و ارادهٔ‌ او چندان اعتنایی نمی کنند و به تکلیف و وجایب دینی چندان گردن نمی نهند، اما تصدیق و اذعان چنین نیستند بلکه تابع میزان خاصی می باشند. و نیز آن گونه که تخیّل و توهّم و تصوّر و تفکّر، تصدیق و اذعان نیستند، شبهه و تردد هم محسوب نمی گردند. اما اگر این حالت بی موجب تکرار شود و آهسته آهسته حالت استقرار در نفس را پیدا کند آنگاه ممکن است یک نوع شبههٔ‌ حقیقی از آن متولد گردد.

مهمترین نوع این وسوسه این است که:

وسوسه کننده "امکان ذاتی" را با "امکان ذهنی" التباس می کند. یعنی اگر چیزی را در ذات آن ممکن ببیند ذهناً نیز آنرا ممکن و عقلاً مشکوک می پندارد، یکی از قاعده های کلامی در علم منطق تصریح می دارد که: "امکان ذاتی با یقین علمی منافات ندارد و از این رو، بین امکان ذاتی و ضرورات و بدیهیات ذهنی تضادی موجود نیست" برای توضیح آن این مثال را ارائه میداریم:

در همین لحظه ممکن است دریای سیاه به زمین فرو رود، چنین چیزی ذاتاً ممکن است و وقوع آن با امکانات ذاتی متحمل می باشد، اما ما به یقیق حکم می کنیم که آن دریا در جایش قرار دارد و در این مورد شک و تردیدی نداریم. پس این احتمال امکانی و امکان ذاتی ما را به شک و شبهه نمی اندازد و به یقین ما هیچ خللی وارد نمی کند.

مثال دیگر: ممکن است امروز خورشید غروب نکند و یا ممکن است فردا طلوع ننماید، اما این امکان و احتمال به یقین ما ضرری ندارد و شبهه وارد نمی کند. بدین سان، اوهامی که از طریق امکان ذاتی وارد گردیده و بر مسئله غروب زندگانی دنیا و طلوع حیات اخروی که یکی از حقایق ایمانی است، می تازد هیچ ضرری به یقین ایمانی

ما ندارد و هرگز نمیتوند خللی در آن ایجاد کند. لذا یکی از قاعده های مشهور در اصول علم فقه این است که:

"لا عِبرةَ للاحتمال غير الناشئ عن الدَّليل" (احتمال که بر بنیاد دلیلی استوار نباشد فاقد اعتبار است)

اگر بگویی: حکمت ابتلای مومنان به این نوع وسوسه هایی که به ضرر مومنان است و قلب شان را مجروح می سازد چیست؟

جواب: اگر ما افراط و زیاده روی را به یکسو بمانیم، وسوسه سبب تیقظ و بیداری ما می شود و انگیزهٔ‌ تحرّی و تلاش و وسیلهٔ‌ جدیّت می گردد و بی پروایی را طرد کرده و تهاون و سستی را دفع می کند.. به همین خاطر، حکیم مطلق وسوسه را به حیث یک شلاق به دست شیطان داده است تا انسان در این دار امتحان و میدان مسابقه به سوی حکمتهای مذکور تشویق کند. و هرگاه شیطان در أذیت و آزار زیاده روی کرد، می توانیم به سوی حکیم رحيم فرار کنیم و "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" بگوییم.

گفتار بيست و دوم

اين گفتار دو مقام دارد

مقام نخست

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَيَضْرِبُ اللّٰهُ الْاَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ

(إبراهيم:٢٥)

وَ تِلْكَ الْاَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ

(الحشر:٢١)

در یکی از روزها دو نفر در حوض بزرگي مشغول استحمام بودند. حالت فوق العاده اي به آنها دست داد و از خود بي خود شدند، وقتي به هوش آمدند ديدند كه به عالم عجيبي آورده شده اند، چنان عالم عجيبي كه به سبب انتظام كاملش همچون يك كشور و از لحاظ زیبایی اش همچون یک شهر و از بس كه پرشكوه و مجلل بود، مانند يك قصر به نظر مي آمد.

آن دو مرد، حيرت زده به اطراف چشم دوختند؛ ديدند كه در يك طرف، عالمي بسيار بزرگ و در طرف ديگر كشوري با نظم، و در سمتي ديگر شهري آباد، و در سویی ديگر قصر بزرگي كه عالم بي كراني را در خود جای داده است، قرار دارد. آنها در اين عالم عجيب به سير و سياحت پرداختند، چشم شان به مخلوقاتي افتاد كه به لهجة خاصي سخن مي گفتند، اما از زبان شان سر در نياوردند، فقط از اشاراتشان پي بردند كه به كارهاي بزرگ و وظايف مهمي مشغول اند.

يكي از آن دو نفر به دوستش گفت:

اين عالم عجيب حتماً يك گرداننده و اين كشور منظم حتماً يك مالك و اين شهر آباد حتماً يك صاحب و اين قصر مجلل حتماً يك سازنده دارد؛ ما بايد در صدد شناختن او باشيم، زيرا ظاهراً چنین به نظر می رسد كه او ما را اينجا آورده است، اگر او را نشناسيم، چه کسی به داد ما می رسد و در اين عالم غربت، نيازهاي مان را برآورده

خواهد ساخت؟ از اين مخلوقات عاجزي كه ما زبان شان را نمي فهميم و آن ها هم به سخنان ما گوش فرا نمي دهند چه توقعي مي توان داشت؟ از سوي ديگر، ذاتي كه اين عالم بزرگ را به صورت يك كشور و به شكل يك شهر و همچون يك قصر مجلّل ساخته است و با چيزهاي خارق العاده اي سراسر آن ها را پركرده و با انواع تزیينات مزين کرده و همة نواحي اش را با معجزه هاي حكيمانه آذين بندی کرده است، حتماً از ما و از آن هایي كه به اينجا آمده اند، خواسته اي دارد. بايد او را خوب بشناسيم و بدانيم كه از ما چه مي خواهد؟

دوستش در پاسخ گفت:

باورم نمي شود چنين ذاتي وجود داشته باشد و چنين عالم شگفت انگيزی را به تنهایي اداره كند!

دوستش جواب داد:

خوب گوش كن! اگر در شناختن او غفلت كنيم، چیزی به دست ما نمی آید و منفعتي ندارد، اما اگر غفلت و بی اعتنایی ما ضرري داشته باشد، ضررش بس بزرگ خواهد بود و اگر در جهت شناختن او از هیچ تلاشي دریغ نورزیم، نه تنها مشقتي در اين تلاش ما وجود ندارد، بلكه منافع بزرگي در پي دارد؛ از اين رو غفلت در شناخت او كار عاقلانه ای نيست.

اما دوست غافلش گفت:

اين حرف ها را قبول ندارم، من راحتی و آسایش خودم را در فكر نكردن به اين كارها مي بينم و به چيزهایي كه در عقلم نمي گنجد كاري ندارم، اين كارها همه تصادفي و درهم و برهم است، هرچيز خود به خود پيش مي رود، من چه كاري با اينها دارم؟!

مرد عاقل به او گفت: مي ترسم اين سركشي و تمرّدت من و ديگران را در بلا بيندازد، مگر نه این است که گاهي از دست يك نادان و بدبخت، كشوري ويران مي شود؟!

بار ديگر مرد غافل برگشت و گفت:

در یک سخن یا برایم به طور قطع و مستدلل ثابت کن که، این سرزمین مالکی یگانه و آفریدگاری واحد و یکتا دارد و یا اینکه دست از سرم بردار!

دوستش پاسخ داد:

چون عناد و لجاجتت به سرحد جنون رسيده و چيزي نمانده است كه ما و حتي مملكت را گرفتار قهر و غضب كني، لذا من با "دوازده دليل" برایت ثابت خواهم کرد كه اين عالم قصر مانند و اين مملكتِ شهر مانند آفرينندة يكتایي دارند که فقط او هر چيز را اداره مي كند و از هر عيب و نقصي پاك است؛ آفريدگاري كه ما او را نمي بينيم و او ما را و همه چيز را مي بيند و سخنانش را مي شنود؛ همة كارهاي او معجزه و خارق العاده است و همة اين مخلوقاتي كه ما زبان شان را نمي فهميم، مأمورين موظف مملكت او هستند.

برهان اول

بيا به هر سو بنگر! به هرچيز دقت كن! در ورای همة اين كارها دست پنهاني دركار است. ببين! چيزي كه از خود زور و قدرتي ندارد و به كوچكي يك هسته بوده و حتي از حمل خود درمانده است، (٭):اشاره است به بذرها و هسته هایي كه درختان تنومند را بردوش مي كشند. (مؤلف) هزاران سير بار سنگين را بر مي دارد و چيزي كه ذره اي درك و شعور ندارد از عهدة كارهاي پر راز و حكمت بر مي آيد. (٭):اشاره است به شاخه هاي انگور كه توان برداشت خوشه هاي پربارش را ندارد و دستان لطيف و نازكش را به سوي درختان ديگر گسترانده و آن ها را در آغوش مي گيرد. (مؤلف) بنابراین بايد اذعان کرد كه اين چيزها خود به خود كار نمي كنند، بلكه ذات قدرتمندي از پس پرده آن ها را به كار وا مي دارد. چون اگر مستقل و سر به خود باشند، در اين صورت لزوماً هر چيز بايد يك معجزة خارق العاده باشد که اين سفسطه اي بيش نيست.

برهان دوم

بيا اي دوست! تا به چيزهایی بينديشيم که دشت ها و بيابان ها را آراسته است. در تك تك اين زيورات کارهایی وجود دارد كه از آن مالك پنهان خبر مي دهد، گویي هر يك علامت و نشانه ای است بر موجودیت آن ذات پنهان! پيش چشمانت نگاه كن

و ببین که آن مالک پنهان از اين جسم كوچكي كه گرمي وزن ندارد، (٭):اشاره است به بذرهای گوناگون، چنانکه بذرهای خربزه و هندوانه و میوه های دیگر برگهای زیبایی را از زیباترین پارچه ها می بافند و میوه های شیرینتر از حلوا را که از گنجینه رحمت الهی آورده اند به ما تقدیم می دارند. (مؤلف) چندين متر پارچة رنگارنگ و گلدار می بافد و بهترين نوع شيريني جات، خوردني ها و آشاميدني ها را از آن استخراج مي كند و اگر هزاران نفر از امثال من و تو اين پارچه ها را بپوشند و از اين غذا ها بخورند تمام شدني نيست.

باز ببين که چگونه او، آهن و خاك و آب و زغال و مس و نقره و طلا را به دست غيبي اش مي گيرد و تكه گوشتي از آن مي سازد. (٭):اشاره است به آفريدن جسم حيوان از عناصر، و ايجاد موجود زنده از نطفه. (مؤلف)

پس اي غافل! اين كارها مخصوص ذاتي است كه اين مملكت با همة اجزايش در دست قدرت اوست و هر چيز از ارادة او فرمان مي برد.

برهان سوم

بيا و اين صنعت هاي عجيب متحرّك اش را ببين! (٭):اشاره است به انسان و حيوانات. زيرا انسان، فهرست كوچك اين عالم است، و ماهيت انساني، مثال كوچكي براي کائنات است، ازاين رو، آنچه در عالم وجود دارد نمونه اش در انسان يافت مي شود. (مؤلف) هر كدام، به گونه اي ساخته شده است كه انگار نسخة كوچكي از اين قصر بزرگ است، چون هرآنچه در قصر وجود دارد در آن يافت مي شود. در اين صورت آيا امكان دارد اين قصر عجيب را كسي غير از سازندة آن در دستگاه كوچكي بگنجاند؟ و آيا امكان دارد در عالمی كه در دستگاه كوچكي گنجانيده شده است، كارهاي عبث و يا تصادفي ای رخ دهد؟

بايد گفت: اين همه دستگاه هایي كه مشاهده مي كني، هريك نشانهٔ‌ آن آفريدگار يگانه است، حتي هر دستگاه دليل وجود او و بيانگر عظمت اوست که با زبان حال مي گويد:

"ما آفریدهٔ‌ آفريدگاري هستيم كه اين عالم را به همان سهولتي آفريد كه ما را آفريده است."

برهان چهارم

اي برادر معاند! بيا تا عجيب تر از همه را به تو نشان دهم! ببين همة امور در اين مملكت دگرگون شد و همه چيز تغيیر كرد، و تغیير مي كند و به يك حالت نمي ماند.

در این اجسام جامدی که ما شعوری در آن ها نمی بینیم، دقت کن! گویی هر یک از آن ها صورت حاکم مطلق را به خود گرفته است و دیگران محکوم و تحت سیطرة اویند و گویی هریکی از آن ها بر همة اشيای ديگر فرمانروایي مي كند! به اين دستگاهي كه دركنار ما است نگاه كن! (٭):اشاره است به درختان ميوه دار، چون مثل اينكه صدها دستگاه و كارخانه را برشاخه هاي نازكشان حمل كنند برگها، گلها و ميوه هاي حيرت آوري را مي بافند و مي پزند و سرانجام به ما تقديم مي دارند. چنانکه درخت بلندقامت سرو در صخره هاي مستحكم كوه دستگاهش را نصب و به فعاليت مي پردازد. مولف. گویي دستور مي دهد و آنگاه موادي كه براي تزیينات و فعاليتش نياز دارد از دور به سويش مي شتابند. آن جسم فاقد شعور را ببين! (٭):اشاره است به حبوبات، بذرها و تخم حشرات، مثلاً پشه اي روي برگ درختي تخم گذاري مي كند، درخت فوراً برگش را برای او به رحم مادر، گهواره نرم و مخزن غذاي لذيذي چون عسل تبديل مي كند، انگار اين درخت بي ثمر ميوه هاي ذي روح به بار مي آورد. (مؤلف) انگار با يك اشاره اش بزرگ ترين و تنومندترين جسم را خادم خود مي گرداند و در كارهاي شخصي اش از آن بهره مي گيرد.

موارد دیگر را با اين دو مثال قياس كن! گويا هر يك چيز، تمام موجودات عالم را مسخر خود مي كند.

اگر كار ادارة مملكت را به آن مالكي كه ما او را نمي بينيم، واگذار نكني، ناگزير بايد هنرها، صنعت ها و كمالات آن ذات را به تك تك مخلوقات بدهي، گرچه اين مخلوق يك سنگ يا حيوان يا انسان و يا موجودي ديگر باشد.

هرگاه موجوديت ذات يگانة معجزه گر و مالك اين سرزمين را دور از عقل دانستي، در اين صورت بايد ملياردها صانع و آفريننده را قبول كني كه هر كدام شريك و مانند و ياور همديگر باشند و دركارهاي يكديگر مداخله كنند! حال آنكه نظام متقن

و بديع، مقتضي عدم مداخله است و اگر در يكي از كارهاي اين سرزمين، كوچكترين مداخله اي صورت مي گرفت، حتماً اثر آن برملا مي شد، چرا كه كوچك ترين بي نظمي در كارهاي اين مملكت پهناور، براي برهم خوردن آن كافي است؛ زیرا اگر در روستایی دو ارباب، در شهري دو فرماندار و در کشوري دو پادشاه باشند، بي نظمي و آشفتگي به ميان مي آيد، چه رسد به اينكه تعداد بي شماري از حكام مطلق به طور مشترك زمام امور كشوري را به دست گيرند!

برهان پنجم

اي دوست وسواسی! بيا در نقش و نگارهاي اين قصر بزرگ دقت كن و زيور آلات اين شهر را در نظر بگير و نظم سرزمين پهناور را ببين، و در صنعت هاي اين عالم تفكر كن! اگر در اين نقش و نگارها قلم مالکی كه معجزه و هنرش پايان ندارد نقش نداشته باشد و کار تزیين آن به اسباب فاقد شعور و تصادف كور و طبيعت كر منسوب گردد، آن وقت بايد در هر سنگ و در هر خس و خاشاك اين مملكت، يك نقاش معجزه گر و يك نويسنده فوق العاده موجود باشد تا بتواند هزاران كتاب را فقط در يك حرف بنويسد و تنها در يك نقش، میليون ها صنعت را بگنجاند! زیرا همان گونه که مي بيني در هر يك از اين سنگ ها (٭):اشاره است به انساني كه ميوه درخت آفرينش است و به ميوه اي كه برنامه و فهرست درختش را حمل مي كند؛ زيرا هرآنچه را كه قلم قدرت در كتاب بزرگ هستي نوشته باشد، با اجمال در ماهيت انسان هم نوشته است و آنچه را كه قلم قدرت در درخت نوشته باشد، در ميوه كوچكش هم نگاشته است. (مؤلف) نقش و نگار تمام قصر و قوانين ادارة كل شهر و تشکیلات و برنامة كاري کل كشور وجود دارد؛ يعني ايجاد اين همه نقش و نگار مثل ايجاد كل كشور، كاري است بزرگ و خارق العاده؛ پس هر نقش و هر صنعت بيانگر اوصاف آن آفريدگار و مهر و نشان اوست. پس وقتي امكان ندارد يك حرف بر نويسنده اش دلالت نكند، و يك نقش از نقاش اش حكايت ننمايد، پس چگونه امكان دارد نويسنده ای كه در حرفي، كتاب بزرگي را نوشته و نقاشي كه در نقشی، هزاران نقش را به تصویر کشیده است از روي كتاب و نقش اش شناخته نشود؟!

برهان ششم

بيا به اين دشت پهناور برويم! (٭):اشاره است به روي زمين در فصول بهار و تابستان؛ زيرا صدها هزار مخلوقات به شكل آميخته و يكجا آفريده شده و روي صفحه زمين بدون لغزش و اشتباه نوشته مي شود، سپس با نظم كامل تغيير مي يابد. هزاران سفره رحماني پهن و باز جمع مي گردد و تازه تازه مي آيد، گویي هر درخت يك آشپز و هر باغ يك آشپزخانه است! (مؤلف) در آنجا كوه بلندي است، به قلّة آن صعود كنيم تا هرطرف ديده شود، و دوربین هاي بزرگ نما را هم با خود برداريم تا چيزهاي دور را نزديك نشان دهد؛ زیرا در اين مملكت عجيب، هر لحظه كارهاي عجيبي رخ مي دهد. ببين! اين كوه ها، درّه ها و شهرها در یک لحظه تغیير مي كنند؛ چه تغييري! میليون ها كارِ مرتبط و درهم آميخته با نظم و ترتيب كامل دگرگون مي شود، مثل اينكه میلیون ها پارچة رنگارنگ در آنِ واحد بافته شود، واقعاً تحولات عجيبي رخ مي دهد! ببين! گل هاي خنداني كه با آنها انس گرفته بوديم، ناپديد شدند و جايشان را گونه هاي ديگري گرفتند كه از نظر صورت مخالف هم، اما از لحاظ ماهيت شبيه هم اند! انگار اين درّه ها و كوهها صفحاتي اند که صدها هزار كتاب مختلف بدون لغزش و اشتباه در آن نوشته مي شود. پس خود سرانه بودن چنين كارهاي دقيق و هنرمندانه ای هزار مرتبه محال اندر محال است. آري! اين كارها بيش از آنكه خود را ظاهر کنند، بر آفريدگارشان دلالت دارند؛ چون آفرينندة اين چيز ها ذات معجزه گري است كه انجام هيچ كاري بر او دشوار نيست و نوشتن هزار كتاب به اندازة نوشتن يك حرف برايش آسان است.

به اطرافت نگاه كن! ببين كه آفريدگار بزرگ با كمال حكمت هرچيز را در محل مناسب اش قرار داده و با فضل و كرم اش هر كس را مشمول الطاف و نعمت هاي مناسبي مي گرداند و با گشودن درها و پرده هاي عمومي احسانش، خواسته ها و آرزوهاي هر چيز را برآورده می سازد.

و سفره هاي رنگين سخاوتمندانه اش را در برابر مخلوقات اين سرزمين اعم از حيوانات و نباتات مي گستراند و به هر طايفه ای از اين مخلوقات، بلكه به فرد فرد آنان، با اسم و رسم خاصش نعمت هاي مخصوص و مناسبي را بدون اشتباه و فراموشی ارزاني مي دارد.

آيا در دنيا چیزی محال تر از اين وجود دارد كه گفته شود ممکن است انجام اين امور تصادفي و يا بیهوده و بي فايده باشد؟ و يا دست هاي متعددي دخالت كند؟ و يا اينكه آفرينندة آن قادر بر هر کاری نبوده و همه چيز در تسخير او نباشد؟! اي دوست! آيا مي تواني دليل و برهاني در انكار اين همه مشاهدات بيابي؟!

برهان هفتم

اي دوست! جزئيات را بگزاريم و در اين عالم عجيبِ قصرمانند دقت كنيم و به وضعيتي كه اجزای آن با يكديگر دارند بينديشيم؛ در اين عالم با چنان نظمي كارهاي كلي پيش مي رود و تحولات عمومي رخ مي دهد كه گويی هر چيز فاعل مختار است و بر نظم سراسر مملكت نظارت دارد و همگام با نظم عمومي حركت مي كند. و حتی دور افتاده ترين اشيا به كمك همديگر مي شتابند.

ببين! كاروان عجيبی از غيب حركت کرده به سوي ما مي آيد؛ (٭):عبارت است از كاروان نباتات كه ارزاق موجودات زنده را حمل و نقل مي كنند. مولف. اين كاروان كه مركب هاي شان به درختان، نباتات و كوها مي ماند حامل بسته هاي روزي است. آنجا را ببين! چراغ نورافشاني از قبّة اين مملكت آويخته است، (٭):اشاره است به خورشيد. (مؤلف) همه جا را روشن مي سازد و غذاي همه را مي پزد، اما غذاهایي كه بايد پخته شوند توسط دست غيبی بر نخي (٭):اشاره است به شاخه هاي نازك درخت که ميوه هاي خوشمزه ای را حمل می کند. مولف. آويخته و در معرض حرارت آن قرار داده مي شوند. بيا و اين حيوانات نحيف و ضعيف و ناتوان را ببين که چگونه از دو پمپ آويزان در بالاي سرشان، (٭):اشاره است به پستان مادران. (مؤلف) غذای لطيف و گوارایي در دهان آن ها مي ريزد، كافي است دهان شان را به آن بچسپانند!

خلاصه: همة اشيای اين عالم، مثل اينكه نظاره گر يكديگر باشند در كمك هم قرار دارند، يا مثل اينكه يكديگر را ببینند دست به دست هم داده كار همديگر را به تكميل مي رسانند. دوش به دوش و شانه به شانه كار مي كنند و در مسير زندگي پشتيبان و همكار هم اند. همه چيز را اين گونه مقايسه كن! تمامي اين حالات بي شمار به وضوحِ دو دوتا چهارتا بيانگر اين است كه، همه چيز در تسخيرآفريننده و صاحب اين قصر عجيب است و به اسم او و در راه او كار مي كند و به منزلة سرباز گوش

به فرمان اوست و با تكيه بر نيروي او انجام وظيفه مي كند و به دستور او در حركت است و با حكمت او تنظيم مي شود و با فضل و كرم او به ديگري كمك مي رساند و با رحمت او به ياري ديگران مي شتابد.

حال اي برادر! اگر ترديد و يا اعتراضي به اين دليل داری بگو ببينم!

برهان هشتم

بيا اي آنكه مانند نفسم خود را عاقل مي شماري! در حالی که عاقل نيستي و نمي خواهي صاحب اين قصر شكوهمند را بشناسي! حال آنكه هر چيز او را نشان مي دهد و به او اشاره مي كند و به موجوديت او شهادت مي دهد، چگونه اين همه شهادت را تكذيب مي كني؟ پس وجود اين قصر را هم انكار كن و بگو: نه قصري وجود دارد و نه مملكتي و نه چيزي ديگر! حتي خودت را هم انكار كن و از صحنه گم و دور شو! و يا اينكه عاقل باش و به سخنانم گوش فرا ده! چون می خواهم صحنة دیگری را در معرض ديدت قرار دهم:

ببين! در داخل قصر و دَور تا دَور اين مملكت، عناصر و معادني (٭):اشاره است به عناصري چون: خاك، آب و هوا كه وظايف گوناگوني را انجام مي دهند و با اجازه پروردگار به ياري هر نيازمند مي شتابند و به فرمان الله در هر جا پخش مي شوند و نيازهاي حياتي موجودات را آماده و فراهم مي سازند و منشأ نسج و نقش مصنوعات الهي هستند. (مؤلف) وجود دارد و هر پديده ای در اين مملكت از آن مواد ساخته مي شود؛ بنابراین هركسي كه مالك آن مواد و عناصر باشد، در واقع مالك هر چيزي است كه از آن مواد ساخته مي شود؛ زیرا مزرعه از آنِ هر كس باشد، محصولات نيز از اوست و دريا از آنِ هركسي باشد، چيزهاي داخل دريا هم از اوست.

اي دوست! باز بيا و اين منسوجات و پارچه هاي رنگارنگ و گلدار را ببين! همة اينها فقط از يك ماده ساخته مي شوند، لابد فراهم کنندة اين ماده و ریسندة آن يكي است؛ چون اين صنعت اشتراك نمي پذيرد، پس منسوجاتي كه هنرمندانه بافته شده اند به او اختصاص دارند. افزون برآن اجناس اين منسوجات، در هر بخش از اين عالم عجيب يافته مي شود و به طور گسترده اي در هر جا پراکنده است، حتي به صورت همزمان و به طرز واحدي با هم و در داخل هم در هر جا بافته مي شوند؛

يعني كار يك فاعل است و همگي با يك فرمان حركت مي كنند، و گرنه محال است دركاري كه در آن واحد و به شيوة واحد و به گونهٔ‌ واحد و هيئت واحدي در تمام نواحي انجام مي گيرد، چنين توافق و هماهنگي کاملی وجود داشته باشد؛ از اين رو هريكي از اين مصنوعات، آشكارا بر آن فاعلی که از ديده پنهان است، دلالت دارند؛ گويی هر پارچه گلدار، هر دستگاه پيشرفته و هر لقمة لذيذ به منزله يك نشان، يك مهر و يك سكّه آن معجزه آفرين است و با زبان حال مي گويند: "من فرآوردة هر كسي كه باشم جا و مكاني كه در آن قرار دارم نيز از اوست" و هر نقش مي گويد: "من بافتة هر كسي که باشم، تاقه اي كه در آن هستم نيز بافته اوست" و هر لقمه لذيذ مي گويد: "من ساخته و پختة هر كسي که باشم، ديگي كه در آن پخته مي شوم نيز از او است" و هر دستگاه مي گويد: "آن كسي كه مرا ساخته باشد، تمامي دستگاه هاي مشابه پراكنده در عالم را نيز ساخته است؛ يعني كسي كه مالك اين مملكت و قصر باشد فقط او مي تواند مالك ما هم باشد، مثل اينكه اگر شخصي بخواهد ادعاي مالكيت نشان یونیفورم های نظامي و يا حتي يك دكمة آن را بكند، اين شخص حتماً بايد مالك تمام كارخانه هاي آن هم باشد تا بتواند مالك حقيقي شود، و گرنه ادعايش عاري از حقیقت خواهد بود، و حتي به خاطر عملكردش تحت پيگرد قرار خواهد گرفت و به خاطر سخنانش مؤاخذه خواهد شد.

خلاصه: از آنجایی که عناصر اين مملكت عبارتست از موادي پراكنده در همة اطراف و نواحي آن، پس مالك آن هم يكي است و همة مملكت را در دست دارد و چون مصنوعات پراكنده در اطراف اين مملكت به يكديگر شباهت دارند و يك علامت و نشان را بروز مي دهند، لذا همگي بر وجود آفريدگار يگانه دلالت مي كنند.

پس اي دوست! نشان وحدت در اين عالم، هويدا و علامت توحيد، واضح و روشن است؛ زيرا برخي از اشیا به رغم اينكه يكي است، در سراسر عالم وجود دارد و برخي ديگر علي رغم تعدد اشكال شان يك وحدت نوعي را نشان مي دهند؛ چون به هم شبيه و در هر جا پراكنده هستند و وحدت نيز بر واحد دلالت مي كند، لذا بايد صانع، صاحب و مالك اين چيزها هم يكي باشد.

افزون بر آن مي بيني كه طناب و نخ هاي باريكي (٭):طناب به درخت ميوه دار و نخ ها به شاخه هاي آن اشاره مي كند، و هدايا و احسانات اشاره ای است به گلهاي رنگارنگ و ميوه هاي گوناگون. مؤلف از پس پرده غيب سر بر مي آورد که از هريكي از آن ها هدايا و بخشش های با ارزش تر از الماس و زمرد آويخته است و به ما تقديم مي شود. آيا مي داني نشناختن و تشكر نکردن از ذاتي كه اين همه كارهاي عجيب را اداره مي كند و اين همه هدایای با ارزش را تقدیم می دارد چه ديوانگي ای است؟ چون اگر او را نشناسد، به ناچار بايد بگويد: "اين زيور آلات با ارزش و هداياي گران قيمت، خودشان خود را مي سازند" يعني جهل و ناآگاهي اش او را وا مي دارد تا به هر نخ معني پادشاهي دهد! حال آنكه با چشم سر مشاهده مي كنيم که دستی از غيب نخ ها را مي سازد و هدايا را برآن ها مي آويزد؛ يعني هر چیز در سراسر اين قصر، روشن تر از خودش آفرينندة معجزه گرش را نشان مي دهد. پس اي دوست! اگر او را نشناسي، مجبور هستي همة اين كارها را انكار كني که در اين صورت به مرتبه ای پایین تر از مرتبة حيوانات سقوط خواهي کرد.

برهان نهم

اي دوست بي قضاوت! تو صاحب اين قصر را نمي شناسي و علاقه اي هم به شناختن او نداري، وجود صاحب قصر را بعيد مي داني، عقلت هم نمي تواند آفريده ها و كارهاي عجيب او را در خود بگنجاند؛ از اين رو به انكار كشانيده مي شود، در صورتي كه دوری حقيقي، مشكلات و پيچيدگي هاي اصلي از نظر علم و منطق در عدم شناخت اوست؛ اما اگر او را بشناسيم، آنگاه پذيرفتن آنچه در اين قصر و در اين عالم وجود دارد، مثل پذيرفتن شيء واحد، سهل و آسان و كاملاً معقول و منطقی خواهد بود و اگر او را نشناسيم و او نباشد، آنگاه هر چيز به اندازة كل قصر دشواري هایی خواهد داشت؛ چون هر چيز به اندازة خود قصر، مهم و هنرمندانه ساخته شده است، آن وقت نه فراواني ای باقي مي ماند و نه ارزاني ای كافي است همين قوطي هاي (٭):- قوطي هاي كنسرو، اشاره است به خربزه و هندوانه و انار و ديگر كنسروهاي قدرت الهي، همه اينها هداياي رحمت پروردگار است. (مؤلف) كنسرو آويزان شده از اين نخ ها را در نظر بگيري که اگر در آشپزخانة قدرت معجزه آفرين او توليد نمي شد، نمي توانستي با پرداخت حتي صد ليره آن را بخري، در حالي كه اكنون با چهل قران مي تواني

آن را به دست آوري. آري، هر نوع دوری، مشكلات، پيچيدگي، هلاكت و محال در عدم شناخت اوست، چون مثلاً: اگر آفرينش يك ميوه به مراكز متعدد و قوانين مختلف ربط داده شود، آنگاه آفريدن يك ميوه به اندازه آفريدن كل درخت دشوار و مشكل مي شود، اما اگر ميوه با يك قانون و از يك مركز توليد شود، در اين صورت توليد هزاران ميوه به اندازه توليد يك ميوه سهل و آسان مي شود؛ درست مثل فراهم ساختن تجهيزات يك اردوی نظامی كه اگر از يك مركز و از يك كارخانه و با يك قانون صورت گیرد، كاري است بسيار آسان و عاقلانه؛ اما اگر هر سرباز از مركز جداگانه، كارخانة ویژه و با قانوني مخصوص تجهيز گردد، آنگاه تمام كارخانه ها و مراكزي كه برای تجهيز كل اردو لازم بود، براي تجهيز هر سرباز لازم مي شود.

عيناً مانند اين دو مثال، هرگاه ايجاد اين اشیا در اين قصر بزرگ و شهر آباد و در اين مملكت پيشرفته، و عالم پهناور به يك ذات نسبت داده شود، كار چنان آسان و سبك مي شود كه به فراواني، كثرت و سخاوت خواهد انجامید، ورنه آفريدن هرچيز به حدي دشوار مي گردد که با پرداخت كل دنيا هم نمي توان آن را به دست آورد.

برهان دهم

اي دوست! اي آنكه اندک اندک به انصاف روي مي آوري! از پانزده روز (٭):اشاره است به رسيدن به سن تكليف در پانزده سالگي. (مؤلف) بدين سو ما اينجا هستيم، اگر با نظم و قوانين اين سرزمين آشنا نشويم و پادشاه اينجا را نشناسيم، مستحق جزا و عقاب خواهيم شد و ديگر عذري براي مان باقي نماند؛ زيرا در اين مدت به ما مهلت دادند و کاري با كار ما نداشتند.

ما در اينجا آزاد و سر به خود نيستيم، ما در اين سرزمينی که پر از مصنوعات زيبا، لطيف، نازك و عبرت آموز است لگام گسيخته نيستيم و همچون حيوان اجازة تخريب ويرانگري نداريم؛ بدون ترديد مالك چنين سرزمينی، بسيار با عظمت و جزا و عقاب او نيز بسيار سخت است؛ عظمت و قدرت او را از اينجا مي تواني درك كني كه او:

اين عالم بزرگ را به سهولتِ تنظيم يك قصر منظم و مثل خانة كوچكي اداره مي كند، ببين! هر از گاهی اين شهر آباد را با كمال نظم پر مي كند و دوباره با كمال حكمت از سكنه خالي مي سازد؛ اين كار برايش آسان است به آسانی پر و خالي كردن يك كاسه؛

و سفره هاي رنگيني (٭):اشاره است به سطح زمين در بهار و تابستان، چون غذاهاي لذيذ و متنوع از آشپزخانه رحمت الهي بيرون مي آيد و سفره هاي نعمت هاي رنگين، پهن و سپس برداشته مي شود و سفره جديدي پهن مي گردد، لذا هر باغ آشپزخانه و هر درخت، مستخدم آن است. (مؤلف) را در سراسر اين سرزمين می گستراند و با دست غيبي غذاهاي لذيذ و متنوعي را آماده مي سازد و باز به آساني سفره را جمع مي كند مثل آساني گذاشتن و برداشتن سفرة غذا. تو عملاً اين امر را مشاهده مي كني، اگر زيرك و هوشيار باشي، خواهي فهميد كه در اين عظمت و شكوه، سخاوت و كرم بي پاياني وجود دارد.

باز ببين! همان گونه که همة اين چيزها به عظمت و يگانگي آن ذات بلند مرتبه شهادت مي دهد، اين كاروان ها و قافله هاي پشت سرهم و اين تحولات و دگرگوني هاي پي در پي نيز شاهد دوام و بقای آن ذات بلند مرتبه است؛ چون با از بين رفتن اشیا، اسباب آن هم از بين مي رود (اشیا و اسباب باهم از بين مي روند)اما آنچه كه جديداً از پي آن مي آيد، آثار گذشته را با خود دارد؛ پس اين آثار، كار آن اسباب نيست، بلكه از آثار ذاتي است زوال ناپذير؛ چنانکه از رود خانه اي حبابي مي گذرد، و حباب هایي كه از پي آن مي آيند مثل حباب هاي گذشته مي درخشند، از اينجا مي توان پي برد كه اين درخشندگي از حباب هاي گذشته نیست، بلكه از يك نور دايمي و هميشگي است، همچنین تغيير سريع كارها و رنگ گرفتن كارهاي بعدي از رنگ گذشته و همگوني شان، نشان مي دهد كه همة اين كارها عبارتند از: جلوه ها، نقش ها، آيينه ها و صنعت هاي ذات يگانة ابدي و زوال ناپذير.

برهان يازدهم

بيا اي دوست! تا برهاني را به قوت ده برهان گذشته برايت بيان كنم! بيا که اکنون بر كشتي

(٭):كشتي به تاريخ، جزيره به خيرالقرون و عصر نبوت اشاره مي كند. اگر در ساحل ظلماني اين عصر لباس هایي را كه تمدن منحط بر ما پوشانده است بِكَنيم، و خود را به درياي زمان بيندازيم، و سوار بركشتيِ كتب تاريخ و سيرت به ساحل عصر سعادت و جزيرة العرب برسيم و سرور کائنات (ص) را در حين انجام مأموريت زيارت كنيم، آنگاه خواهيم فهميد كه آن حضرت (ص) چنان دليل روشني بر توحيد است كه سطح زمين و دو روي گذشته و آينده زمان را پر نور ساخته و ظلمات كفر و گمراهي را برچيده است. (مؤلف) سوار مي شويم.

در آن دور دست جزيره ای قرار دارد، ما به آنجا مي رويم. مي داني چرا آنجا مي رويم؟ چون كليد هاي اسرار اين عالم آنجاست، همه به آنجا چشم دوخته اند، از آنجا انتظار چيزي را دارند و از آنجا نیز دستور مي گيرند.

آماده باش! به راه افتاديم، اكنون به جزيره پاگذاشتيم. ببين! اجتماع بزرگي برپاست، انگار همة بزرگان اين سرزمين گرد هم آمده اند. خوب دقت كن! اين جمعيت بزرگ، رئيسی دارد. بيا نزديك تر برويم تا او را بشناسيم! نگاه كن! او بيش از هزار آرم و نشان درخشان دارد (٭):اشاره است به معجزات ثابت و پذیرفته شده پیامبر اکرم (ص). (مؤلف) و با چه اطمينان و زيبایی ای سخن مي گويد. من در ظرف اين پانزده روز تاحدي گفته هايش را ياد گرفتم، تو از من ياد بگير! او از پادشاه معجزه آفرين اين سرزمين بحث مي كند و مي گويد: آن پادشاه بلند مرتبه مرا به سوي شما فرستاده است. ببين، او با نشان دادن كارهاي عجيب و خارق العاده، شك و ترديدي در این مورد باقي نمي گذارد كه او فرستادة مخصوص پادشاه بزرگ است.

خوب گوش كن! نه تنها مخلوقات اين جزيره، بلكه سراسر اين سرزمين به سخنانش گوش فرا مي دهند. حتي در دور افتاده ترين نقاط، هركس در تلاش شنيدن بيانات اوست. نه فقط انسان ها، بلكه حيوانات و حتي كوه ها به فرامين و دستوراتش گوش فرا داده و از ترس و شوق از جا تكان مي خورند. درختان را ببين! به هر محلي که او اشاره كند فوراً همانجا مي روند. هر جا بخواهد آب فوران مي زند، حتي از بين انگشتانش و تشنه لبان از اين آب گوارا سيرآب مي گردند. ببين! آن چراغی که از سقف اين مملكت آویزان است

(٭):اشاره است به ماه و معجزه شق القمر؛ مولانا جامی گفته است:

آن شخص امّی كه در زندگی اش هیچ چیزی ننوشته است به جز همان الفی که با قلم انگشتش بر روي آسمان نوشت و ماه را دونيم كرد و يك چهل را به دو پنجاه مبدل ساخت. يعني ماه قبل از شق القمر به حرف "ميم" شباهت داشت كه در حكم عدد چهل است و بعد از شق القمر تبديل به دو هلال شد كه به دو حرف "نون" مي ماند، كه عبارت از پنجاه است. (مؤلف)

با اشاره اش دونيم مي شود. گويا اين مملكت با تمامي موجوداتش مأموريت او را خوب مي شناسد و يقين دارد كه او فرستادة مخصوص و پيام رسان امين پادشاه است و با صداقت و امانت او را مي شناساند و فرامينش را ابلاغ مي دارد؛ با اين شناخت، كل مملكت در اطاعت او قرار دارد.

و هر عاقلي كه به دَور او حلقه زده باشد، رسالت او را تأييد و سخنانش را تصديق مي كند، حتي كوه ها، درختان و بزرگ ترين چراغ اين مملكت

(٭):اشاره است به خورشید، یک بار با به عقب برگشتن زمین به شرق، خورشید که داشت غروب می کرد، متوقف و از نو دیده شد و با استفاده از این معجزه، حضرت علی (ر.ع.) نماز عصرش را که نزدیک بود فوت شود ادا کرد، به دلیل خوابیدن پیامبر اکرم (ص) بر ران های او نمازش تأخیر شده بود. (مؤلف)

با كمال فروتني و با زبان حال مي گويند: آري! آري! همة گفته هايت راست و درست است.

پس اي دوست غافل! آيا در سخنان اين پيام آور راستگو كوچك ترين احتمال دروغ وجود دارد؟ هرگز! او از خزانة مخصوص پادشاه، هزار علامت و نشان براي تأييد و تصديق خود در دست دارد و همه بزرگان مملكت او را تصديق مي كنند و سخنانش كاملاً جدي است؛ او از اوصاف و اوامر پادشاه معجزه آفرين بحث مي كند. با اين وصف اگر بازهم فكر مي كني احتمال دارد دروغي دركار باشد، آن وقت بايد وجود اين قصر، اين چراغ و اين جميعت تصديق كننده را انكار و حقيقتشان را تكذيب كني. اگر مي تواني، انگشت اعتراض به سوي اين دلايل دراز كن! آنگاه ببين که قوت براهين مذكور چگونه انگشتت را شكسته و به چشمانت فرو مي كند!

برهان دوازدهم

اي برادر! شايد با شنيدن آنچه گفتیم، به عقل و منطق روآورده اي! اكنون دليلي واضح تر از يازده برهان گذشته را برايت ارایه مي دهم:

به اين فرمان نوراني که از بالا نازل شده است، نگاه كن! همگي با كمال احترام و با حيرت و شگفتی به آن چشم دوخته اند. و آن شخص بزرگواري که علامت و نشان دارد، در كنار آن اوامر نوراني (٭):اشاره به قرآن کریم است و نشان روی آن، اشاره به اعجاز قرآن است. (مؤلف) ايستاده است و معاني آن را برای عموم بيان مي دارد.

شيوه و اسلوب اين فرامين به حدّی تابنده و پرتو افشان است كه نگاه تحسين و تعظيم هركس را به سوی خود جلب مي كند. و چنان مسایل جدي و مهمی را ياد آوري مي كند كه هركس به ناچار به آن گوش فرا مي دهد؛ زيرا بیانگر يك به يك شئونات، افعال، اوامر و اوصاف ذاتي است كه اين مملكت را اداره و اين قصر را با همة عجايب آن آفريده است.

همچنانکه مجموعة فرامين، نشان بزرگ پادشاه محسوب مي شود، در هر سطر و در هر جملة آن نيز، نشانی غير قابل تقلید وجود دارد و روي هريك از معاني، حقايق، اوامر و حكمت هاي آن هم، نشان معنوي مخصوص پادشاه به چشم مي خورد.

خلاصه: همة اين فرامين، همچون خورشيد تابناك، آن پادشاه بزرگ را نشان مي دهند که تنها چشم بينا مي تواند ببيند.

٭٭٭

پس اي دوست! فكر مي كنم عقل و هوشت به جا آمده باشد، پس دلایلي كه برشمردیم برایت كافي است، اگر حرفي براي گفتن داري بگو!

آن مرد معاند پاسخ داد: در برابر اين همه دلایلت فقط مي گويم: "الحمد لله! ايمان آوردم؛ ايماني به تابندگي خورشيد و به روشنایي روز و باور كردم كه اين مملكت، مالكي با كمال و اين عالم، صاحبي ذوالجلال و اين قصر، آفريدگاري ذوالجلال دارد. خداوند از تو راضي باد! مرا از بند عناد و لجاجت و ديوانگي رها ساختي؛ هر يك از دلایلت به تنهایي كافي بود تا مرا به چنين نتيجه اي برساند، اما من با حوصله گوش مي دادم؛ چون هر کدام از آن دلایل به شيوه اي بسيار لطيف، شيرين، خوش و نوراني، طبقات زيبای معرفت و پرده هاي نوراني شناخت و پنجره هاي بزرگ محبت الله را مي گشود.

٭٭٭

بدين طريق حكايتي كه به حقيقت بزرگ توحيد و ايمان به خدا اشاره داشت، به پايان رسيد.

وحال در مقام دوم با فضل رحمان و فيض قرآن و نور ايمان، در برابر دوازده برهانی که در حكايت گذشته بیان کردیم، دوازده پرتوِ خورشيد حقيقي توحيد را با يك مقدمه بيان مي كنيم.

ومن اللّٰه التوفِيقُ و الهِدَايةُ!

مقام دوم

گفتار بيست و دوم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ ٭ لَهُ مَقَال۪يدُ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ

(الزمر:٦٢-٦٣)

فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

(يس:٨٣)

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ

(الحجر:٢١)

مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا اِنَّ رَبّ۪ى عَلٰى صِرَاطٍ مُسْتَق۪يمٍ

(هود:٥٦)

مقدمه

در رسالة "قطره اي از درياي توحيد" از محور اركان ايمان يعني "ايمان بالله" اجمالاً بحث و ثابت کردیم که هرکدام از موجودات هستي با پنجاه و پنج زبان بر وجوب وجود و وحدانيت الله سبحانه و تعالي دلالت می کند و گواهی می دهد. و نيز در رسالة "نقطه اي از معرفت الله" چهار دليل كلي بر وجوب و وحدانيت پروردگار ذكر كرديم كه هريك از اين دلايل، نيروي هزار دليل را دارد. به طوري كه صدها دليل قاطع را بر وجوب وجود و وحدانيت خداوند متعال تقريباً در دوازده رساله عربي مورد بحث قرار داده ايم، لذا با اكتفا به آنها وارد جزیيات و تفاصيل نمي شويم، اما در اين "گفتار بيست و دوم" مي کوشيم تا "دوازده" پرتو از خورشيد "ايمان بالله" را منعکس سازیم. ناگفته نماند اين پرتوها در بخش هاي ديگر رسائل نور اجمالاً ذکر شده است.

پرتو نخست

توحيد دو نوع است، با مثالي توضيح مي دهيم:

هرگاه اموال و اجناس مختلف یک تاجر بزرگ به بازار و يا شهري وارد شود، به دو طريق مالكش را معرفي مي كند:

يكي: به شكل اجمالي و عاميانه و آن اينكه: "غير از او كسي ديگر نمي تواند اين همه مال و دارایي داشته باشد" اما از ديدگاه عاميانة چنين شخصی، امكان دارد سرقت هایي رخ دهد و بسياري از مردم مدعي مالكيت بخش هایي از اجناس باشند.

ديگري: این است که توضیحات روي هر بسته خوانده شود و علامت موجود بر روي هرتاقه شناسایي گردد و مهر موجود روي هر نشان فهميده شود، آن وقت هر کس مي گويد: تمام اين چيزها مربوط به اوست؛ يعني در اين حالت، هر چيز به طور ضمنی مالكش را معرفي مي كند.

برین اساس، دو نوع توحيد را توضیح خواهیم داد:

يكي: توحيد ظاهري و عاميانه، به این صورت كه: "خدا يكي است، شريك و مثل ندارد و اين هستي همه، ملك اوست."

دومي: توحيد حقيقي كه عبارتست از: ايمان آوردن به يگانگي او با يقيني نزديك به شهود؛ و به اينكه هر چيز از دست قدرت او صادر مي شود، و در الوهيتش شريك و معين ندارد، و در ربوبيت و مُلكش از داشتن معين و مانند، پاك و منزه است؛ چنين ايماني به صاحبش اطمينان دائم و آرامش قلب مي بخشد، چون او نشان قدرت و مهر ربوبيت و نقش قلم پروردگار را روي هر چيز مي بيند. و از هر چيز مستقيماً پنجره اي به سوي نورش مي گشايد.

ما نيز در اين "گفتار" پرتوهايی را ذکر می کنیم که نشان دهندة همين توحيد حقيقي و خالص و عالي است:

يادآوري ضمن پرتو اول:

اي اسباب پرست غافل! بدانكه اسباب، چیزی جز پرده هایی بر روي تصرف قدرت الهي نیستند، زيرا عزت و عظمت، مقتضی چنین حجابی است. اما فاعل حقيقي، قدرت صمداني است، چون توحيد و جلال اين را مي طلبد و تقاضاي استقلال دارد.

بدانكه مأمورين و كارمندان سلطان ازلي، مجريان حقيقي امور سلطنت ربوبيت نيستند، بلكه آن ها به سوي آن سلطنت و ربوبيت فرا مي خوانند و راهنمایي مي كنند و با حيرت و تعجب تماشاگر آن هستند. و به خاطر اظهار عزت قدرت و هيبت و شكوه ربوبيت آفريده شده اند تا مداخلة مستقيم دست قدرت در كارهاي جزیي و به ظاهر زشتي كه افراد غافل از درك حسن آن عاجزند آشكار نگردد. پس اين كارمندان از روي ناتواني و نياز به همكاري و شريك گرفته نشده اند و مثل کارمندان پادشاه بشری که عاجز و محتاج است، نيستند.

بنابراین اسباب وضع شده اند تا عزتِ قدرت در برابر قضاوت و نظر ظاهري عقل، مصون بماند؛ زيرا هر چيز مثل دو روی آیینه دو جهت دارد: يكي جهت "مُلك" كه به رُخ رنگ شدة آيینه شبیه است و مي تواند داراي رنگ ها و حالات مختلف باشد. ديگري، جهت "ملكوت" كه شبيه رُخ درخشندة آينه است؛ در جهت ظاهر يعني جهت "مُلك" حالاتي قرار دارد كه ظاهراً منافی عزت و كمال قدرت صمداني است، پس اسباب وضع شده اند تا مرجع و مدار چنين حالاتي باشند؛ اما در جانب ملكوت و حقيقت، همه چيز شفاف و زيبا و مناسب مداخلة مستقيم دست قدرت است و هيچ نوع تضادي با عزت قدرت ندارد؛ از اين لحاظ، اسباب صرفاً ظاهري هستند و در ملكوتيّت و يا واقعيت امر هيچ گونه تأثير حقيقي ندارند.

اسباب ظاهري حکمت دیگری هم دارند که عبارتست از:

متوجه نساختن شكوه هاي بيجا و اعتراضات باطل به عادل مطلق (جَلَّ جَلالَهْ) ؛ يعني اسباب وضع شده اند تا هدف چنين شكايات و اعتراضاتی باشند؛ زيرا تقصير از اسباب بوده و از ناتواني آن ها پدید مي آيد.

در بيان اين راز، مثالي لطيف و گفتگویي معنوي بدین مضمون روايت شده است:

حضرت عزرایيل (ع.س.) به پروردگار متعال گفت:

"هنگامی که مأموريت قبض روح را انجام دهم، بندگانت از من شاکی و ناراضی خواهند شد"

پروردگار با زبان حكمت به او فرمود:

"میان تو و بندگانم پرده هاي مصيبت و امراض خواهم افکند تا شكايات شان متوجه اسباب گردد."

پس دقت كن! همان گونه که امراض مثل يك پرده، مرجعي براي بدي هاي توهم شده در اجل هستند و همانطور که زيبایي موجود در قبض ارواح - كه يك حقيقت است- وظيفة حضرت عزرایيل (ع.س.) است، خود حضرت عزرایيل (ع.س.) نيز در انجام آن وظيفة پرده اي است در برابر قدرت الهي، چون او مرجع حالاتي شده است كه ظاهراً خلاف رحمت است و با كمال رحمت، ناسازگار به نظر مي آیند.

آري! عزت و عظمت خواستار این اند که اسباب ظاهري در برابر نظر عقل گذاشته شود، اما توحيد و جلال، دست اسباب را از تأثير حقيقي باز مي دارند.

پرتو دوم

در بوستان اين کائنات بيندیش و به باغ اين زمين، و به چهره زيباي آسمانی که با ستارگان آراسته شده است بنگر! خواهي ديد كه بر هر پديده اي كه بر روي زمين پاشانيده شده اند مهر مخصوص پديد آورنده و روي هرآفريده اي علامت ويژة آفريدگار مي درخشد و نشان خاص و غير قابل تقليد پادشاه ازل و ابد را روي هر منشوري از نوشته هاي قلم قدرتش که بر صفحات شب و روز و برگ هاي تابستان و بهار نوشته است، خواهي خواند.

اينك براي نمونه برخی از آن نشان ها و علايم را ذكر مي كنيم. از بين علامت هاي فراوان به اين علامت نگاه كن كه روي "زندگي" گذاشته است:

"او از يك چيز هر چيز را مي آفريند و از هر چيز، يك چيز خلق مي كند" چنانکه از آب نطفه حتي از آب آشاميدني، اعضا و جوارح بي شمار حيوان را مي آفريند که چنين كاري بدون ترديد فقط از قادري مطلق ساخته است.

و نيز كسي كه غذاهاي گوناگون را - اعم از حيوانی و نباتي- با نظم و دقت كامل به جسم خاصي تبديل کرده و پوست مخصوصي از آن مي بافد و تجهیزات معيني را از مواد متعدد به وجود مي آورد، حتماً بر هر چيز قادر و عالم مطلق است.

آري! آفرينندة مرگ و زندگي، با حكمت و قانون اعجاز انگیز خود -که از امرش صادر شده است- زندگی را در این دنیا به گونه ای اداره مي كند كه كسي نمي تواند اين قانون را تطبيق و اجرا کند مگر اينكه كل هستي را در قبضة تصرف داشته باشد.

بنابراين اگر نور عقلت به خاموشي نگرایيده و بينایي قلبت از بين نرفته باشد، بدون شک! خواهي فهميد كه تبدیل یک چیز به هر چيز با كمال سهولت و نظم، و تبدیل هرچيز به چیزی واحد با كمال سنجش و انتظام و مهارت، علامت واضح و روشنِ صانع و خالق هر چيز است.

مثلاً: اگر ديدي شخصی كارهاي خارق العاده اي انجام می دهد و از يك گرم پنبه، يكصد دسته پشم خالص می ریسد و چندين دسته ابريشم و قميص و انواع پارچه هاي ديگر را مي بافد و افزون برآن، انواع غذاها و شيرينيجات لذيذ را نيز از آن پنبه استخراج مي کند و آهن و سنگ و عسل و روغن و آب و خاك را به دست مي گيرد و از آن ها طلاي ناب مي سازد، حتماً حكم خواهي کرد كه او داراي مهارت های خاصي است، به گونه اي كه تمامي عناصر زمين تحت فرمانش هستند و تمام فرآورده هاي خاكي حكم او را اجرا مي كنند.

اگر چنين چيزي تعجب انگيز باشد، تجلي قدرت و حكمت الهي در خاك، از همة اینها هزار بار تعجب برانگيزتر است؛ اين بود يكي از علايم بي شمار در روي زندگي.

پرتو سوم

نگاه کن به "موجودات زنده ای" که در اين کائنات سيّال و در بين اين همه موجودات سيّار در گردش اند! آنگاه روي هر موجود زنده بسياري از علايم و نشاني هاي آفريدگار حيّ و قيوم را خواهي ديد، يكي از آن علايم اين است:

آن موجود زنده - مثلاً همين انسان- به منزلة نمونة كوچك هستي و ميوة درخت آفرينش و هستة اين عالم آفريده شده است، چون اغلب نمونه هاي انواع عوالم را در بر

مي گيرد؛ گویي این موجود زنده، قطرة تصفيه شده از سراسر هستي است و با ابزارآلات دقيقي برگزيده شده است. لذا آفريدن و تربيت کردن اين موجود زنده مستلزم آن است که تمام کائنات در قبضه و تصرف آفريدگار باشند.

پس اگر عقلت در اوهام و خرافات غرق نباشد، خواهي فهميد كه:

زنبور عسل را كه كلمه اي از كلمات قدرت رباني است، به منزلة فهرست كوچكي براي بسياري از اشیا قرار دادن؛

و نوشتن اكثر مسائل كتاب هستي در كيان انساني که صفحه اي از قدرت كردگار را تمثيل مي كند؛

و گنجاندن برنامه هاي درخت بزرگ انجير در بذر كوچك آن كه به منزله نقطه اي است در كتاب قدرت؛

و نشان دادن آثار اسمای حسناي محيط و متجلي بر صفحات اين هستي بزرگ در قلب انساني كه به منزله حرف واحدي ازآن كتاب است؛

و نوشتن مطالبی به گنجایش يك كتابخانة بزرگ در قوة حافظة بسيار كوچك انسان كه گنجايشش به اندازه يك دانة نسك است و فهرست مفصل زندگي انسان و حوادث هستي را در آن گنجاندن، قطعاً مهر مخصوص آفريدگار هر چيز و نشان خاص رب ذوالجلال است.

وقتي يكي از مهرها و نشان هاي بي شمار رباني موجود در روي موجودات زنده تا اين حد نور افشاني کند و به خواندن آيات او وادارد، آيا مشاهده همه اين مهرها به صورت همزمان بر روي موجودات، تو را وا نخواهد داشت تا بگویي:

"سُبْحَانَ مَن اخْتَفي بِشِدَّةِ ظُهُورِهِ؟!"

پرتو چهارم

به موجودات رنگارنگ و پراكندة روي زمين و به اين مصنوعات گوناگون شناور در درياي آسمان ها دقت كن! خواهي ديد که روي تك تك آن ها نشان غير قابل تقليد خورشيد ازلي سبحانه و تعالی وجود دارد؛ به طوري كه روي "زندگي" نشان هاي او مشاهده مي شود و روي "موجودات زنده" مهرهايش به چشم مي خورد که ما يكي دو

مورد از آن را مشاهده کردیم، روي "إحيا" يعني زندگي بخشيدن نيز علايم و نشان هاي او ديده مي شود. با ارائهٔ‌ مثالي اين حقيقت را مورد بررسي قرار مي دهيم، زيرا مثال به فهم معاني عميق و پيچيده كمك مي كند.

روي سيارات شناور در فضا، و قطرات آب و خُرد و ريزه هاي شيشه و ذرات درخشندة برف، نشاني از صورت خورشيد و مهري از انعكاس و اثر نورانيِ مخصوص آن ديده مي شود. حال اگر قبول نكني كه اين خورشيدك هاي ديده شده در اين همه اشيای بي شمار، عبارتند از: انعكاس و پرتو افشاني هاي خورشيد بزرگ، آن وقت مجبور می شوی که وجود اصلي خورشيد طبيعي و حقيقي را در هر قطره آب و در هر خرده شيشه اي كه در معرض نور است و در هر ذرة شفافي كه در معرض روشنایي آن قرار دارد، بپذيري و اين امر مستلزم آن است که به آخرين درجة ديوانگي و ابلهي سقوط كني!

بدين گونه پروردگار سبحان تجليات نوراني دارد؛ از نقطه نظر "إحياء" يعني زندگي دادن، روي هر "موجود زنده ای" چنان نشاني از اين تجلياتش گذاشته است كه اگر بالفرض تمامي اسباب گرد هم آيند و هر سببي فاعل مختار شود، هرگز نمي توانند از آن نشان تقليد كنند، يعني نمي توانند به هيچ موجودي زندگي ببخشند، زيرا هر موجود زنده اي در حد خود معجزه اي از معجزات قدرت الهي به شمار مي آيد و نقش نقطة مركزي و محور تجليات اسمای حسني را دارد؛ اسمایي كه هريك به منزلة پرتوي از نور الهي است.

پس اگر اين نقش عجيب صنعت و نظم شگفت انگيز حكمت و تجلّي رمز احديت که در هر موجود زنده مشاهده می شود، به ذات احد و صمد نسبت داده نشود، آنگاه لازم مي آيد که با پذيرفتن موجوديت قدرت بي پايان خالقيت در هر موجود زنده حتي در يك مگس و در يك گل و باپذیرفتن وجود علمی فراگير و اراده مطلق كه بتواند كل کائنات را اداره كند، بلكه با پذيرفتن موجوديت ديگر، صفات مخصوص پروردگار سبحان، یعنی با دادن صفت الوهیت به ذره ذرة هر موجودی، یعنی با پذيرفتن چنين پندارها و فرضياتی، لازم مي آيد تا به ابلهانه ترين شكل گمراهي و احمقانه ترين درك خرافات سقوط نمايد! زيرا خداوند سبحان به ذرات هر جاندار- به ویژه اگر اين ذره ها بذر و دانه باشند- وضعيت معيني داده است؛ گويي اين ذره به آن جاندار نگاه مي كند- با آنكه خودش جزیي از آن است - و خود را با نظم آن هماهنگ مي سازد و مثل اينكه

همة هم نوعان آن جاندار را زیر نظر داشته باشد، وضعيت خاصي به خود مي گيرد تا در هر جا به درد بقا و انتشار و برافراشتن پرچم آن جاندار بخورد - مثلاً هر بذر با چيزي شبيه به پر و بال، خود را مجهز مي سازد تا بتواند پرواز كند و منتشر شود- و آن جاندار با تمام موجوداتي كه با آن ها پيوند دارد و محتاج شان است، چنان وضعيتي به خود مي گيرد كه به تداوم داد و ستد و مناسبات رزقي اش كمك مي كند، حال اگر این ذره، مأمور يك قادر مطلق نباشد و نسبتش از آن قادر مطلق قطع گردد، آنگاه لازم است به آن ذره، چشمي كه بتواند هر چيز را ببیند و شعوري كه بتواند همه چيز را احاطه كند، داده شود!

خلاصه كلام:

اگر تصاوير خورشيد و انعكاس رنگ هاي گوناگون در قطرات آب و خرده و ريزه هاي شيشه به نور خورشيد نسبت داده نشود، آنگاه بايد به جاي يك خورشيد، موجوديت خورشيدهاي بي شماري پذيرفته شود؛ و اين مستلزم پذيرفتن خرافات محال اندر محال است. عيناً مثل اين، اگر آفريدن هر چيز به خداي قادر مطلق نسبت داده نشود لازم مي آيد که به جاي يك خدا خدايان بي شماري را به تعداد ذرات هستي پذيرفت؛ يعني با پذيرفتن محالي كه به اندازة صد محال است، باید خود را در هذيان و ياوه سرایي جنون انداخت.

پس به اين نتيجه مي رسيم که: از هر ذره، سه پنجره به سوي نور وحدانيت و وجوب وجود پروردگار متعال گشوده مي شود:

پنجرة اول

هر ذره، مانند يك سرباز است که با دواير مختلف نظامي، يعني با گروه، دسته، گردان، هنگ، تيپ و ارتش رابطه دارد و به ميزان همين رابطه اش در آنجا وظيفه اي دارد، و به تناسب وظيفه اش در دواير مختلف نظامي حركت مي كند. به همین منوال، ذرة جامد و بسيار كوچك آدمك چشمت نيز رابطة معين و وظيفة خاصي در چشم و سر و جسمت و حتی در نيروي مولّد، نيروي جاذبه و دافعه و نيروي تصویرگر و در سرخ رگها و سياه رگها كه به جريان خون كمك مي كند و در سلول ها و اعصاب دارد؛ حتي این رابطه اش شامل نوع انسان هم مي شود، همه اينها آشكا را نشان مي دهد كه ذره، اثري است از صنعت قادر مطلق که همچون مأموري موظف تحت تصرف اوست.

پنجرة دوم

هر ذره ای از ذرات هوا مي تواند با هر گل و هر میوه ای ديدار كند و وارد آن شود و در آنجا كار كند. اگر اين ذره، مأمور و مسخّر قادر مطلقی که دانا است و هر چيز را می بیند نباشد، آن وقت بايد اين ذره از تمامي ابزار و آلات ميوه ها و گل ها آگاه باشد و نحوه ساختن و صنعت پيشرفته آنها را بداند و در مورد بافت و تزیين صورت ها و شكل هایي كه برآنها پوشانده شده است و از خطوط كامل و صنعت فراگير آن ها آگاهي داشته باشد!

بنابر این، اين ذره مثل آفتاب تابناكي پرتوهاي نور توحيد را بازتاب مي دهد. و به همین ترتیب نور را بر هوا، آب را برخاك قياس كن، زيرا منشأ اصلي همه اشیا همين چهار عنصر است. و كشفيات علوم جديد يعني اكسيژن و هيدروژن، ازت (نیتروژن) و كربن را نیز بر عناصر مذكور قياس كن.

پنجرة سوم

مشتي خاك درون يك گلدان كه از ذرات تركيب يافته است مي تواند منشأ نشو و نمو انواع نباتات گلدار و ميوه دار قرار گيرد و زمانی كه تخم هاي ريزشان در آن گذاشته شود، می تواند همه را برویاند. تخم گياهان همانند نطفة حيوانات با هم شباهت دارند، همان گونه که نطفه نوعي آب است، تخم ها نيز از كربن، ازت، اكسيژن و هيدروژن تركيب يافته اند و با آنكه از نظر نوع با هم فرق دارند، از نظر ماهيت شبيه يكديگرند، چون برنامه هاي اصلی شان كه كاملاً معنوي است، توسط قلم قَدَر در آن ها درج شده است.

حال اگر كاسه اي را پر از خاك کرده و تخم گياهان سراسر زمين را به نوبت در آن كاسه بگذاريم هر تخمي خواهد روييد و تجهیزات خارق العاده، اشكال خاص و تركيب مشخصش را بروز خواهد داد. حال اگر هر يك از ذرات اين خاك، مأمور آماده به خدمت و فرمانبردار چنان ذاتي كه اوضاع و احوال هر چيز را می داند و قادر است به هر چيز وجود مناسبي بدهد و به تداوم و جودش كمك نمايد نباشد، آن وقت لازم است در هر ذره اي از ذرات خاك، كارخانه ها و چاپخانه هاي مخصوصي براي هرگياه موجود باشد تا بتواند همة گياهان را با تجهیزات مختلف و اشكال گوناگون شان بروياند!

يا لازم است هر ذره از ويژگي هاي تمام موجودات دنيا آگاهي كامل داشته باشد و براي ساختن تجهیزات و تعيين اشكال آن ها از علم و قدرتي آنچناني برخوردار باشد که با استناد به آن از عهدة آفريدن همة آن ها بر مي آيد! يعني اگر نسبت شان از خداوند بريده شد، آنگاه بايد خداياني به تعداد ذرات خاك وجود داشته باشند و باید اين همه خدا را پذيرفت! و اين نه تنها يك خرافه و محال، بلكه هزاران محال است؛ اما در صورتيكه هر ذره مأمور الهي باشد آن وقت همه چيز آسان مي شود؛ همان گونه كه سرباز عادي يك پادشاه با استفاده از اسم و نيروي او مي تواند اهالي شهري را بيرون براند و دو دريا را به هم متصل كند و پادشاهي را به اسارت خود در آورد، به دستور پادشاه ازل و ابد پشة كوچكي مي تواند نمرود را بر زمين بزند و مورچه اي كاخ فرعون را ويران كند و با زمين يكسان سازد و هستة بسيار كوچك انجير درخت تنومند انجير را بردوش گيرد.

همچنانکه این سه پنجرة گشوده شده به سوی نور توحید را در هر ذره دیدیم، باز در هر ذره، دو گواه صادق بر وجوب و وحدانيت خداوند وجود دارد:

نخست: هر ذره به رغم عجز و ناتواني مطلق اش و ظايف بسيار بزرگ و مختلفی به دوش مي كشد.

دوم: به رغم جمادیت اش همگام با نظم عمومي حركت مي كند، گویي از شعور كلي برخوردار است.

يعني هر ذره با زبان عجزش به موجوديت قادر مطلق گواهي مي دهد، و با نشان دادن هماهنگي كامل با نظم حاكم بر هستي، وحدانيت و يگانگي خداوند سبحان را تأييد مي كند.

كَمَا أَنَّ فِي كُلِّ ذَرَة شَاهِدَينِ عَلَي أَنَّه وَاجِب وَاحِد

كَذَلِكَ فِي كُلِّ حَيّ لَهُ آيتَانِ عَلي أَنَّهُ أَحَد صَمَد

آري، دو نشان:

يكي: نشان احديت.

ديگري: نشان صمديت.

زيرا هريك از موجودات زنده جلوه اسمای حسنای موجود در بيشترين بخش کائنات را يكباره در آينه اش نشان مي دهد و مثل اينكه نقطه مركزي را تشكيل داده باشد تجلي اسم اعظم پروردگار حي و قيوم را آشكار مي سازد، يعني با نشان دادن نوعي ساية احديتِ ذاتي در زير پرده اسم محيي، حامل نشان احديت است.

و چون اين موجود زنده به منزلة مثال كوچك کائنات و به منزلة ميوة درخت آفرينش است، پس رساندن نيازهاي پراكنده اش در سراسر هستي- با سهولت و به طور همزمان و از جايي كه نه مي داند و نه اميد دارد- به دايره كوچك زندگي اش، علامت صمديت را نشان مي دهد؛ يعني چنين حالتي بيانگر اين است كه آن موجود زنده، پروردگاري دارد كه يك توجهش او را از هر چيز بي نياز مي گرداند و التفاتي از جانب او جاي همه چيز را مي گيرد و هيچ چيز نمي تواند جاي يك توجه او را پر كند.

"نَعَمْ يَكْفِي لِكُلِّ شَيْءٍ شَيْء عَنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَلَا يَكْفِي عَنْهُ كُلُّ شَيْءٍ وَلَوْ لِشَيْءٍ وَاحِدٍ"، نیز اين حالت نشان مي دهد كه پروردگار او همان گونه كه محتاج چيزي نيست، از خزانه اش نيز چيزي كم نمي شود، در برابر قدرتش هم، چيزي دشوار نيست. اينك يكي از علايم نشان دهندة سايه صمديت تقديمت مي گردد.

هر موجود زنده با زبان حيات قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ اَللّٰهُ الصَّمَدُ را مي خواند و نشان احديت و علامت صمديت را ظاهر می کند. افزون بر نشان ها و علايم ذكر شده، چند پنجرة بسيار مهم ديگر هم وجود دارند که چون در بخش هاي ديگر به تفصيل در مورد آن ها بحث شده است، در اينجا به طور خلاصه بدان ها پرداختیم.

وقتي هر يكي از ذرات کائنات، اين سه پنجره و دو روزنه را باز مي كند و خود زندگي نيز دو در را در یک لحظه به سوي وحدانيت خداوند سبحان مي گشايد، خودت مي تواني مقايسه كني كه تمام طبقات موجود از ذرات گرفته تا خورشيد، چگونه انوار معرفت ذات ذوالجلال را مي گسترانند. پس از اينجا وسعت درجات پيشرفت هاي معنوي را در خداشناسي و مراتب اطمينان و آرامش قلب را درك كن!

پرتو پنجم

چنانکه واضح است، براي نوشتن يك كتاب خطي و دست نويس، يك قلم كافي است، اما اگر چاپي باشد برای هر حرف آن یک قلم فلزی لازم است که در این صورت تعداد قلم ها، یعنی حروف فلزی باید به تعداد همة حروف آن کتاب باشد؛ اگر اكثر بخش هاي آن كتاب با خط بسيار باريكي در چند حرف آن نوشته شود- مثل نوشتن سورة يس در لفظ يس- آن وقت فقط براي چاپ يك حرف كوچك، تمام آن حروف فلزي لازم است.

كتاب بزرگ هستي نيز چنين است؛ اگر معتقد باشي كه اين كتاب، نوشتة قلم قدرت صمداني و نگاشتة ذات واحد احد است، در اين صورت راه آساني را به درجة وجوب و راه معقولي را به درجة ضرورت پيموده اي؛ اما اگر به طبيعت و اسباب، نسبت دهي در اين صورت در راهي گام نهاده اي كه به درجه امتناع، صعب العبور و به درجه محال، مشكل و پيچيده است و در خرافه بودن آن هیچ شك و ترديدي وجود ندارد؛ زيرا طبيعت زماني مي تواند از عهدة ايجاد انواع زیادی از نباتات گلدار و ميوه دار برآيد كه در هر قطره آب و در هر جزء هوا، میلیون ها چاپخانه داشته باشد و كارخانه هاي بي شمار معنوي را در آن نصب کرده باشد. يا بايد بپذيري كه در تك تك آن ها علم فراگيري وجود دارد و هر کدام از قدرتي برخوردارند كه مي توانند هرچيز را انجام دهند، و با داشتن اين ها مصدر حقيقي آن مصنوعات قرار گيرند.

چون هر جزیي از اجزاي خاك و آب و هوا مي تواند منشأ اغلب گياهان باشد، حال آنكه تركيب هر گياهي آن قدر منظم و موزون و متمايز و گونه شان مختلف است، كه تك تك آن ها به يك كارخانة معنوي مخصوص و يا چاپخانة منحصر به فردي نياز دارند. پس طبيعت، نقش واحد قياسي را براي موجودات دارد که اگر اين نقش اش را ترك کند و مصدري براي وجود آن ها شود، مجبور است دستگاه هاي همه چيز را در هر چيز احضار كند! !

از اين رو اساس فكر طبيعت پرستي بدترين خرافه است و حتي خود خرافه پرستان نيز از آن خجالت مي كشند. ببين! گمراهاني كه خود را عاقل مي شمارند، چگونه فكري نامعقول و غير منطقي را پذيرفته اند! ببين و عبرت بگير!

خلاصه:

هر حرف در هر كتابي كه باشد، به اندازة يك حرف خود را نشان مي دهد و فقط با يك صورت معين بر وجود خود دلالت مي كند، اما نويسنده اش را با ده كلمه معرفي مي کند و از چند جانب او را نشان مي دهد؛ مثلاً مي گويد: "نويسنده ام خوش خط و رنگ خودكارش قرمز و چنين و چنان است".

بدينگونه، هر حرف از كتاب بزرگ هستي، به اندازة جرم اش (ماده اش) بر خود دلالت مي كند و به مقدار صورتش خود را نشان مي دهد، اما به اندازة يك قصيده، نام هاي نقاش ازلي را معرفي مي كند و به تعداد انواعش اسمای حسناي او را نشان داده و بر مسمّايش گواهي مي دهد؛ لذا كسي حق ندارد منكر خالق ذوالجلال شود، حتي آن سوفسطايي احمقي كه منكر خود و منكر كل هستي است!

پرتو ششم

همان گونه که آفريدگار ذوالجلال بر جبين هر "فردي" از مخلوقات و بر پيشاني هر "جزيي" از مصنوعات خود، نشان احديت نیز گذاشته است (بعضي از اين نشان ها را در پرتوهاي گذشته مشاهده کردي) همچنین روي هر "نوع" بسياري از علايم احديت و روي هر "گل" چندين مهر واحديت را گذاشته است، حتي روي مجموعه عالم، نشانهاي گوناگون وحدت را به صورت بسيار درخشانی نهاده است که هرگاه در فصل بهار به يكي از آن علايم و نشانهاي متعددی که روي صفحه زمين گذاشته شده است دقت كنيم، اين مطلب واضح مي شود كه:

نقاش ازلي سبحانه و تعالي در فصول بهار و تابستان در روي زمين دستِ کم سيصد هزار نوع از انواع نباتات و حيوانات را به رغم اختلاط و آميختگي مطلق، كاملاً جدا از هم و به صورت مشخص و منظم بر روی زمین حشر و نشر مي كند، اين خود همچون بهار، نشان واضح و روشن توحيد است؛ يعني هنگام احيای زمين مرده در فصل بهار، سيصد هزار نمونه از نمونه هاي حشر را با نظم كامل ايجاد کردن، و افراد درهم آميختة سيصد هزار نوع مختلف را بدون خطا و اشتباه و بدون هر عيب و نقصي با حفظ توازن و نظم و به صورت كامل نوشتن، قطعاً نشان مخصوص ذات ذوالجلال و قدير

ذوالكمال و حاكم ذوالجمالي است كه قدرت بي پايان و علم محيط دارد و ادارة كل هستي در دست اوست؛ بنابراین هركه ذره اي شعور داشته باشد اين را درك مي كند.

قرآن حكيم در اين خصوص بيان مي دارد:

فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

(الروم:٥٠)

آری! در برابر قدرت كردگاري كه ظرف چند روز سيصد هزارگونه از نمونه هاي حشر را در احيای زمين نشان داده است، حشر انسان نیز برايش بسيار آسان است. بالفرض اگر شخصی با قدرت خارق العاده اش توانست با يك اشاره، كوه بزرگي را از جا بردارد، آيا مي توان به او گفت "آيا مي تواني اين سنگ بزرگي را كه راه ما را مسدود ساخته است از اين دره برداري؟!"

به همین ترتیب هيچ عاقلی جرأت و حق ندارد با استفاده از صيغة استبعاد نسبت به قادر حكيم و كريم و رحيمي كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريده و هر از چندگاه، آن ها را پر و باز خالي مي كند، بگويد: "چگونه مي تواند اين همه طبقات خاك را كه از سوي ابد آماده شده و بر روي زمين پهن كرده است از سر ما بردارد و راه منتهي به مهماني اش را كه با اين خاك ها مسدود شده است، به روي ما باز بگشاید؟! زمين را هموار كرده و ما را از آن بگذراند؟!"

اين بود يكي از نشان هاي توحيد كه در روي زمين، در فصول بهار و تابستان بروز مي كند!

حال ببين که روي هر يك از كارهایي كه در فصل بهار در روي زمين با حكمت و بصيرت اجرا مي شود، چگونه مهر واحديت آشكارا به چشم مي خورد؛ زيرا با آنكه تمام تصرفات و اعمال با وسعت مطلق پيش مي رود و ضمن اين وسعت، با سرعت مطلق صورت مي گيرد و همزمان با اين سرعت، با سخاوت مطلق انجام مي گيرد، بازهم از نظم و خلقت كامل و حسن صنعت برخوردار است! اين خود نشان واضحي است كه هيچ كس نمي تواند مالك آن باشد، جز او كه علم بي پايان و قدرتي نامتناهي دارد.

آري، ما در سراسر زمين مشاهده مي كنيم كه یک ايجاد، یک تصرف و يك فعاليت با وسعت مطلق جريان دارد و با وجود اين وسعت، كارها با سرعت مطلق پيش مي رود و به رغم اين سرعت و وسعت، سخاوتي مطلق در بخش افزوني افراد به چشم مي خورد و ضمن اين سخاوت و وسعت و سرعت، سهولتي مطلق و انتظام مطلق و حسن صنعت ممتاز، در هر کار ديده مي شود و به رغم امتزاج و آميختگي شديد، تمایز كاملي مشهود است! و همچنین به رغم فراواني نامحدود، آثار بسيار ارزشمند و مصنوعات گرانبهايي ديده مي شوند كه با وجود قرار داشتن در دايره بسيار وسيع، از انسجام و هماهنگي كاملي برخوردارند و با صنعت پيشرفته و هنرمندانه اي با كمال سهولت ايجاد شده اند.

پس ايجاد و آفريدن همة اين ها در آن واحد و در هر جا و با يك طرز و روش و در هر فرد، با نشان دادن صنعت خارق العاده و فعاليت اعجاز انگيزي، قطعاً مهر و نشان ذاتي است كه ضمن منزه بودنش از مکان، در هر جا حاضر و ناظر است؛ به گونه ای كه هيچ چيزي از ديدش پنهان نيست و انجام هيچ كاري نیز برايش دشوار نیست و آفريدن ذرّات و ستارگان برای قدرت او يكسان است.

مثلاً: در باغستان كريم رحيم ذوالجمال، خوشه هاي آويزان به تاك انگوري به ضخامت دو انگشت را كه به منزله ي يك دانه كوچك از خوشه هاي معجزاتش است، مشاهده نمودم و شمردم، صد و پنجاه و پنج خوشه شد، دانه هاي يك خوشه را شمردم صد و بيست دانه بود. فكر كردم و گفتم اگر اين شاخه تاك شيردان عسل باشد و مدام به آن انگور، آب دهد، در برابر حرارت موجود، فقط براي آن خوشه هايي كه صد ها پمپ هاي شربت رحمت را شير مي دهد مي تواند كافي باشد، حال آنکه تنها بعضاً رطوبت کمي به او مي رسد، پس آن كس كه انجام دهنده اين كار است، لازم است بر هر كاري قادر باشد.

سُبْحَانَ مَنْ تَحَيَّرَ فِي صُنْعِهِ العُقُول

پرتو هفتم

ببين! با كمي دقت مي تواني علايم ذات احد و صمد را روي صفحة زمين مشاهده کنی؛ سرت را بالا بگیر و چشمانت را بگشاي و نگاهي به كتاب بزرگ هستي بيفكن! خواهي ديد كه در سراسر هيئت مجموعي زرين هستي، علامت وحدت به وضوح تمام و به نسبت بزرگي کائنات خوانده مي شود؛ زيرا همهٔ‌ موجودات همچون افراد يك كارخانه و اجزای يك قصر و نواحی يك شهرِ منظم دوشادوش هم، دست همكاري به هم داده و نيازهاي همديگر را با دل و جان برآورده مي سازند و دست به دست هم با نظم كامل فعاليت مي كنند و در خدمت موجودات زنده هستند و شانه به شانه با هدفي معين از يگانة مدبّر حكيم اطاعت مي كنند.

آري! از "همكاري" موجود بين خورشيد و ماه و شب و روز و زمستان و تابستان گرفته تا شتافتن نباتات به كمك حيوانات گرسنه و تلاش حيوانات به خاطر كمك به انسان هاي ضعيف و شريف و از پرواز مواد غذایی براي كمك به نوزادان و ميوه هاي لطيف و نحيف تا به حركت در آمدن ذرات طعام براي كمك به حجرات بدن، بر اساس قانون "همكاري" جاري در كائنات انجام مي گيرد و به آناني كه بصيرت شان را از دست نداده اند، نشان مي دهد كه تمام اين موارد با نيروي يگانه مربّي بي نهايت كريم و يگانه مُدبِّر بي نهايت حكيم حركت مي كنند؛ لذا اين پشتیباني و اين همكاري و اين تعاون و اين هم آغوشی و اين تسخیر و اين انتظام جاري در هستي، گواه قاطعی بر اين مطلب است كه يك مُدبّر آن ها را اداره مي كند و آن ها با تدبير و انديشة يك مربي، رانده و اداره مي شوند.

افزون بر این، حكمت عامه اي كه به صورت آشكار در آفرينش اشیا به چشم مي خورد و عنايت تامّی كه در آن ها وجود دارد، و رحمت گسترده اي كه در اين عنايت مي درخشد و ارزاقي كه بر روي اين رحمت پراكنده است و حاجت هر موجود زنده را طبق نيازش برآورده مي سازد، مهر تابناك توحيدند كه هر عاقلي كه عقلش به كلي خاموش نشده آن ها را مي فهمد و هر بينایي كه چشمانش كور نشده آن را مي بيند.

آري! بر سراسر هستي، پردة "حکمت" انداخته شده است كه از سیمای آن، قصد و شعور و اراده نمایان است.

و بر اين پردة حكمت، پردة "عنايت" گسترده شده است كه لطف و تزيين و تحسين و احسان را به نمايش مي گذارد.

و روي اين پردة مزينِ عنايت، حلّه اي از "رحمت" افكنده شده است كه كل هستي را فرا مي گيرد و نشان انعام و اكرام و تعرُّف و تودُّد روي آن مي درخشد.

و روي اين پرده نوراني رحمت، سفرة "ارزاق عامه" پهن است كه ترحم و احسان و اكرام و كمال شفقت و حسن تربيت و لطف ربوبيت را نشان مي دهد.

آري! بر همة اين موجودات از ذرات گرفته تا خورشيد - اعم از افراد و انواع و کوچک و بزرگ- لباس بسيار زيبايي پوشانده شده است كه از پارچة "حكمت" بافته شده و با نقش و نگار ثمرات و غايات و فوايد و مصالح، آراسته گرديده است.

و بر چهرة اين لباس حكمت، حلّة "عنايت" افكنده شده است كه با گل هاي لطف و احسان به گونه ای که مناسب با قد و قامت هر چيز باشد آراسته و مزين گرديده است و از اين پرده عنايت نشانه هايی از "رحمت" آويزان است كه با پرتو هايي از اظهار دوستي و اكرام و انعام مي درخشد و روي تمام اين علايم و نشان هاي زيبا، سفرة عمومي "روزي" پهن است كه برای همه موجودات زندة روي زمين كافي است و انواع نيازهاي شان را بر آورده می سازد.

لذا چنين مواردی، آشكارا و مثل روز روشن به ذات ذوالجلال حكيم، كريم، رحيم و رزّاق اشاره مي كند و او را نشان مي دهند.

آيا واقعاً هر چيز نيازمند روزي است؟

آري! چنانکه مي بينيم هر فرد براي بقاء و تداوم زندگي اش نيازمند روزي است؛ همچنین تمام موجودات عالم به ویژه جانداران اعم از کلی و جزیی، کلّ و یا جز، براي وجود و بقای زندگي و ادامة زندگي مادی و معنوی اش خواسته ها و نيازهاي زياد مادي و معنوي دارد و در عين حالي كه محتاج و نيازمند چيزهايي است كه به ادني ترين آن دستش و به كوچك ترين آن زورش نمي رسد، بازهم مي بينيم تمام خواسته ها و ارزاق مادي و معنوي اش مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ يعني از جايي كه گمان نمي كرد، با كمال انتظام و در وقت مناسب و به طرز شايسته و با كمال حكمت در دستانش گذاشته مي شود.

آيا اين نياز و اين حاجت مخلوقات و اين شيوة امداد غيبي، بر مربّي حكيم ذوالجلال و مدبّر و كارساز رحيم ذوالجلال به سان خورشيد دلالت نمي كند؟!

پرتو هشتم

همان گونه که بذرِ كشت شده در یک باغ دلالت مي كند كه اين باغ، تحت تصرف مالك بذر است و خود بذر نيز تحت تصرف اوست، عناصر موجود در مزرعة زمين نیز به رغم واحد و بسیط بودن شان از كليّت و شمول برخوردارند و مخلوقاتي همچون: نباتات و حيوانات - كه ميوه هاي رحمت و معجزات قدرت و كلمات حكمت هستند- ضمن همگوني و مشابهت با يكديگر در جاهاي زيادي انتشار يافته و در هر طرف وطن گزيده اند، اين كليّت و انتشار به وضوح نشان مي دهد كه تحت تصرف يگانه آفريننده معجزه گر قرار دارند. گويی هر گل، هر ميوه و هر حيوان يك نشان، يك مهر و يك علامت آفريدگار مهربان است و در هر جا كه باشد با زبان حال مي گويد:

"من نشان هر كه باشم، اين زمين نيز آفريده اوست، من مهر هر كه باشم، اين مكان نيز نوشته اوست. من علامت هر كسي که باشم، اين وطن نيز بافتة اوست."

بايد گفت: ربوبيت بر كوچك ترين مخلوق، خصوصيت و ويژگي كسي است كه تمام عناصر در قبضة تصرف او باشد و تربيت و پروراندن كوچكترين حيوان، ويژگي كسي است كه همه حيوانات و مخلوقات را در قبضه ربوبيتش تربيت مي كند.

اين حقيقت، واضح و روشن است که فقط ديدة با بصيرت مي تواند آن را بييند!

آري! هر فرد با زبان همگونی و مشابهتش با ساير افراد، مي گويد: "هركس كه مالك همة هم نوعانم باشد، مي تواند مالك من هم باشد، و گرنه خير" و هر نوع با زبان انتشارش همراه با ساير انواع مي گويد: "هر كس مالك سطح زمين باشد، مي تواند مالك من هم باشد، و الّا خير." و زمين همراه با ديگر سيارات با زبان ارتباط مشتركشان با يك خورشيد و همكاري شان با آسمان ها مي گويد: "هركس مالك همة کائنات باشد، مي تواند مالك من نيز باشد، ورنه خير."

فرضاً اگر سيبي شعور داشته باشد و كسي به او بگويد: "تو آفريدة من هستي"

سيب با زبان حال به او خواهد گفت:

خاموش شو! اگر قدرت تركيب و ساختن سيب هاي سراسر زمين را داری، بلكه فراتر از آن، چنانچه توان به تصرف در آوردن تمام ميوه هاي همجنس ما را در سراسر زمين داري، حتي از اين هم فراتر، هر وقت توانستي هداياي رحماني را كه از خزانه رحمتش بوسيلة كشتي بهار ارزاني مي دارد در تصرف خود بگيري، آنگاه ادعاي ربوبيت بر من كن!"

آن سيب با این گفته هايش مشت محكمي بر دهان آن احمق خواهد زد!

پرتو نهم

به بعضي از آيات، علايم و نشانهاي گذاشته شده بر روي "جزء و جزیي" و "كل و كلّي" و "عالم كلي" و "زندگي" و "موجودات زنده" و بر روي "احياء و زنده ساختن" اشاره کردیم، اكنون برآنيم تا به يكي از آيات بي شمار موجود در "انواع" اشاره كنيم:

هرگاه ميوه هاي فراوان يك درخت ميوه دار از يك مركز و با يك تربيت و طبق يك قانون اداره شوند، در اين صورت زحمات و مشقات آن آسان مي شود و مصارفش ناچيز مي گردد، حتي برابر مي شود با زحمات و مصارف يك ميوه تربيت شده با چندين دست؛ يعني كثرت مراكز خواستار آن است که مصارف و زحمات و ابزارآلاتي كه يك درخت كامل به آن نياز دارد، از لحاظ كميت در اختيار هر ميوه باشد؛ تفاوت اين نيازمندي ها فقط در نوعيت است.

همانطوركه براي فراهم ساختن تجهيزات نظامي يك سرباز، حتماً بايد تمام كارخانه هايي كه براي تجهيز يك ارتش لازم است، به كار بيفتند؛ بدينسان وقتي انجام دادن كاري از يك دست به چندين دست واگذار گردد، آنگاه رنج و زحمت كار از نظر كميت به تعداد افراد اضافه مي شود؛ از اين رو سهولت فوق العاده اي كه در هر نوع آشكار و نمايان است، در واقع اثر سهولت برخاسته از وحدت و توحيد است.

حاصل سخن

همان گونه كه مشابهت و همگوني موجود در اعضاي اساسي انواع مختلف يك جنس و افراد يك نوع، ثابت مي كنند كه همگي آفريده يك آفريننده هستند، سهولت مطلقِ مشهود، و نبود مشقت و زحمت در آفرينش نيز تا سرحد وجوب، مستلزم اين است که آثار يك آفريدگار باشند؛ زيرا وحدت قلم و اتحاد سكّه چنين تقاضا مي كند،

ورنه صعوبت و دشواري ای كه تا حد امتناع است، آن جنس را با معدوم شدن و آن نوع را با نيستي مواجه مي سازد.

سرانجام چنين نتيجه مي گیريم:

هرگاه آفرينش به پروردگار سبحان منسوب گردد، آفريدن همة اشیا، مثل آفريدن يك چيز سهل خواهد شد و اگر به اسباب منسوب شود، آفريدن هر چيز به اندازة آفريدن تمام اشیا مشكل خواهد شد. وقتي چنين است، ارزاني فوق العاده اي كه در هستي مشاهده مي شود، و فراواني ای كه جلوی هر چشم آشكار است، مثل خورشيد، سكّه و نشان وحدت را نشان مي دهد. اگر اين ميوه هاي فراواني كه در دست ما است، از آنِ پروردگار واحدِ احد نمی بود، با پرداخت كل دنيا هم نمي توانستيم يك انار بخوريم!

پرتو دهم

همچنانکه زندگي -كه تجلي جمال الهي را نشان مي دهد- يك برهان احديت، بلكه گونه ای تجلّي وحدت است، مرگ نيز كه نشانگر تجلّي جلال الهي است، برهان واحد دیگری به شمار مي آيد؛ مثلاً: همان طوري كه حباب هاي مواجه با خورشيد كه با تابندگي از سطح رودخانة بزرگ مي گذرند و مواد شفاف و درخشندة روي زمين با نشان دادن تصوير خورشيد و انعكاس نور آن، به وجود خورشيد گواهي مي دهند، تداوم جلوه ها و تجليات خورشيد به رغم غروب اين قطرات و رفتن اين مواد شفاف و درخشان و استمرار بي عيب و نقص آن روي قطرات و مواد شفافي كه تازه از راه رسيده اند نيز شاهد قاطعي است براينكه اين خورشيدكهاي مثالي و شعاعهاي انعكاس يافته، و انوار مشهودي كه خاموش و روشن مي شوند و تغيير مي كنند و تازه مي شوند عبارتند از: تجليات يك خورشيد ماندگار، دایمي، عالي، واحد و بي زوال؛ يعني اين قطرات درخشنده همان گونه كه با ظهور و آمدن خود، وجود خورشيد را نشان مي دهند با غروب و زوال نيز بقا، دوام و يكي بودن خورشيد را نشان مي دهند.

در روشنایي اين مثال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى مي بينيم:

چنانكه اين موجودات سيّال با هستي و زندگي شان بر وجوب، وجود و احديت پروردگار سبحان گواهی مي دهند، با زوال و مرگ نيز بر ازليت، سرمديت و احديت او شهادت مي دهند.

آري! پديده هاي زيبا و مخلوقات لطيفي که با غروب و طلوع خورشید و با آمد و شد شب و روز و زمستان و تابستان و تبدیل عصر و زمان، تجدید مي يابند و تازه مي شوند و بدين طريق، وجود، بقا و وحدت ذاتي را نشان مي دهند كه صاحب جمال عالي و ماندگار و تجلي دايمي است، مرگ و زوال اين پديده ها به اتفاق مرگ اسباب ظاهري شان نيز بي ارزشي و ناتواني و پرده بودن اسباب را نشان مي دهد؛ چنين حالتي با قاطعيت ثابت مي كند كه، اين صنعت ها، اين نقش ها و اين جلوه ها عبارتند از: صنعت هاي متجدد، نقش هاي متحول، آينه هاي متحرك، سكّه هاي پی در پي و مهرهاي متغير ذات جميل ذوالجلالي كه تمام اسمایش مقدس و زيبا است.

خلاصه: اين كتاب بزرگ هستي، همان گونه كه آيات تكویني را -که ارائه دهنده وجود و وحدانيت پروردگار است- به ما مي آموزد، به همة اوصاف كماليه و جماليه و جلالية آن ذات ذوالجلال نيز شهادت مي دهد و كمال ذاتيِ بي عيب و نقص اش را ثابت مي كند، چون بديهي است:

كمال يك اثر، بر كمال فعل كه مبدأ و سر آغاز آن اثر است، دلالت مي كند؛

وكمال فعل بر كمال اسم؛

وكمال اسم بر كمال صفت؛

وكمال صفت بر كمال شأن ذاتي؛

وكمال شأن بر كمال ذات صاحب شأن به صورت حدس و ضرورت و بداهت دلالت مي كند.

مثلاً: نقش ها و تزيينات كامل يك قصر بي عيب و نقص، در پشت سر خود كامل بودن كارهاي بنّای ماهري را نشان مي دهد و استحكام و كامليّت كار، از كامليت اسم و عناوين آن بنّا حكايت دارد و كامليت اسامی و عناوين، کاملیت صفات بناء را در خصوص صنعتش به نمایش می گذارد و کاملیت صنعت و صفات، به کاملیت توانمندي و استعداد ذاتي -که موسوم به شؤن ذاتيه است- صنعتگر دلالت مي كند و كامليت شئون و توانمندي ذاتي بر كامليت ماهيت ذاتي آن بنّا دلالت دارد. به همین منوال:

صنعت بي عيب و نقصي كه در آثار عالم و در موجودات منظم کائنات مشهود است و آية كريمة هَلْ تَرٰى مِنْ فُطُورٍ (الملك:٣) به تماشاي آن فرا مي خواند، بالمشاهده بر كامل بودن افعال يك مؤثر قدرتمند دلالت مي كند؛ و اين كمال افعال، بالبداهه بر كمال اسمای فاعل ذوالجلال دلالت مي كند؛ و اين كمال بالضروره بر كامل بودن صفات مسماي ذوالجلال اين اسامی گواهي مي دهد؛ و اين كمال صفات، باليقين به كمال آن موصوف ذوالجلال دلالت دارد؛ و اين كمال شئون، با حق اليقين بر كمال ذات مقدسی دلالت مي كند که داراي شئون است؛ چنان دلالت واضح و روشني كه انواع كمالاتی که در سراسر هستي نمایان است، به نسبت آيات كمال و رموز جلالي و اشارات جمالی کردگار، ساية ضعيف و خاموشي بيش نيست.

پرتو يازدهم

كه چون خورشيد درخشان است

در "گفتار نوزدهم" گفته شد كه بزرگ ترين آيت در كتاب كبير هستي و اسم اعظم در اين قرآن كبير و بذر درخت آفرينش و نوراني ترين ميوة آن و خورشيد قصر اين عالم و ماه تابان عالم اسلام و راهنماي سلطنت ربوبيت پروردگار و كاشف حكيم معماي کائنات، همانا سيدنا محمد امين (ص) است؛ او كه همة انبيا را زير بال رسالتش گردآورد و پيشاپيش همة انبيا و مرسلين و همة اوليا و صديقين، هم اصفيا و محقيقن، وحدانيت را با تمام توان خود نشان داد و راه مستقيمي به سوي عرش احديت گشود و راه ايمان به خدا را فرا روي همگان نهاد و وحدانيت الهي را به اثبات رساند.

كدامين وهم و شبهه جرأت مسدود ساختن این راه مستقیم و پرده انداختن بر آن را دارد؟

از آنجاييكه در "گفتار نوزدهم" و در "نامه نوزدهم" اين برهان قاطع را اجمالاً بيان کردیم و چهارده تراوش و نوزده اشارة آن را همراه با انواع معجزات آن حضرت (ص) يادآور شديم، لذا با اكتفا به اشارات مذكور، مطلب را با درود و سلامي بر روح پرفتوح اين برهان قاطع وحدانيت به پايان مي رسانيم؛ اين درود و سلام به اصولی اشاره دارد كه بر تزكية آن حضرت و بر صدقش گواهي مي دهد.

اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰى مَنْ دَلَّ عَلٰى وُجوُبِ وُجُودِكَ وَ وَحْدَانِيَّتِكَ وَ شَهِدَ عَلٰى جَلَالِكَ وَ جَمَالِكَ وَ كَمَالِكَ الشَّاهِدُ الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ وَ الْبُرْهَانُ النَّاطِقُ الْمُحَقَّقُ سَيِّدُ الْاَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَل۪ينَ الْحَامِلُ سِرَّ اِجْمَاعِهِمْ وَ تَصْد۪يقِهِمْ وَ مُعْجِزَاتِهِمْ وَ اِمَامُ الْاَوْلِيَاءِ وَ الصِّدِّيق۪ينَ الْحَاو۪ى سِرَّ اِتِّفَاقِهِمْ وَ تَحْق۪يقِهِمْ وَ كَرَامَاتِهِمْ ذُو الْمُعْجِزَاتِ الْبَاهِرَةِ وَ الْخَوَارِقِ الظَّاهِرَةِ وَ الدَّلَائِلِ الْقَاطِعَةِ الْمُحَقَّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ لَهُ ذُو الْخِصَالِ الْغَالِيَةِ فِى ذَاتِهِ وَ الْاَخْلَاقِ الْعَالِيَةِ فِى وَظ۪يفَتِهِ وَ السَّجَايَا السَّامِيَةِ فِى شَر۪يعَتِهِ الْمُكَمَّلَةِ الْمُنَزَّهَةِ لَهُ عَنِ الْخِلَافِ مَهْبِطُ الْوَحْىِ الرَّبَّانِىِّ بِاِجْمَاعِ الْمُنْزِلِ وَ الْمُنْزَلِ وَ الْمُنْزَلِ عَلَيْهِ سَيَّارُ عَالَمِ الْغَيْبِ وَ الْمَلَكُوتِ مُشَاهِدُ الْاَرْوَاحِ وَ مُصَاحِبُ الْمَلٰئِكَةِ اَنْمُوذَجُ كَمَالِ الْكَائِنَاتِ شَخْصًا وَ نَوْعًا وَ جِنْسًا اَنْوَرُ ثَمَرَاتِ شَجَرَةِ الْخِلْقَةِ سِرَاجُ الْحَقِّ بُرْهَانُ الْحَق۪يقَةِ تِمْثَالُ الرَّحْمَةِ مِثَالُ الْمَحَبَّةِ كَشَّافُ طِلْسِمِ الْكَائِنَاتِ دَلَّالُ سَلْطَنَةِ الرُّبُوبِيَّةِ الْمُرْمِزُ بِعُلْوِيَّةِ شَخْصِيَّتِهِ الْمَعْنَوِيَّةِ اِلٰى اَنَّهُ نُصْبُ عَيْنِ فَاطِرِ الْعَالَمِ فِى خَلْقِ الْكَائِنَاتِ ذُو الشَّر۪يعَةِ الَّت۪ى هِىَ بِوُسْعَةِ دَسَات۪يرِهَا وَ قُوَّتِهَا تُش۪يرُ اِلٰى اَنَّهَا نِظَامُ نَاظِمِ الْكَوْنِ وَ وَضْعُ خَالِقِ الْكَائِنَاتِ نَعَمْ اِنَّ نَاظِمَ الْكَائِنَاتِ بِهٰذَا النِّظَامِ الْاَتَمِّ الْاَكْمَلِ هُوَ نَاظِمُ هٰذَا الدّ۪ينِ بِهٰذَا النِّظَامِ الْاَحْسَنِ الْاَجْمَلِ سَيِّدُنَا نَحْنُ مَعَاشِرَ بَنِى اٰدَمَ وَ مُهْد۪ينَا اِلَى الْاِيمَانِ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْمُؤْمِن۪ينَ مُحَمَّدٍ بْنِ عَبْدِ اللّٰهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَلَيْهِ اَفْضَلُ الصَّلَوَاتِ وَ اَتَمُّ التَّسْل۪يمَاتِ مَا دَامَتِ الْاَرْضُ وَ السَّمٰوَاتُ فَاِنَّ ذٰلِكَ الشَّاهِدَ الصَّادِقَ الْمُصَدَّقَ يَشْهَدُ عَلٰى رُؤُسِ الْاَشْهَادِ مُنَادِيًا وَ مُعَلِّمًا لِاَجْيَالِ الْبَشَرِ خَلْفَ الْاَعْصَارِ وَ الْاَقْطَارِ نِدَاءً عُلْوِيًّا بِجَم۪يعِ قُوَّتِهِ وَ بِغَايَةِ جِدِّيَّتِهِ وَ بِنِهَايَةِ وُثُوقِهِ وَ بِقُوَّةِ اِطْمِئْنَانِهِ وَ بِكَمَالِ اِيمَانِهِ بِاَشْهَدُ اَنْ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ وَحْدَهُ لَا شَر۪يكَ لَهُ

"پروردگارا ! رحمت فرست بر کسی كه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت کرده و بر جلال و جمال و كمالت شهادت داده است.

همو که گواه راستگويي است كه تصديق همه هستي و همه انبياء و اولياء را با خود دارد و دليل گوياي تأييد شده با تحقيقات همة اهل تحقيق است.

سرور همه انبياء و مرسلين است که از اجماع، تصديق و معجزات آن ها بر خور دار است.

او پيشواي اولیا و صدیقان است كه اتفاق و تحقيق و كرامات همه آنها را در اختيار دارد.

صاحب معجزات روشن و امور خارق العاده آشكار و دلايل قاطعي است كه مورد تأييد و تصديق تحقيقات فراوان است.

در ذاتش از خصائل زيبا، و در وظيفه اش از اخلاق عالی، و در شريعت كامل و عاري از خلافش از سجاياي والا برخوردار است.

محل فرود آمدن وحي رباني است كه در اين مورد فرستنده قرآن و خود قرآن و كسي كه قرآن برايش فرستاده شده است اجماع نظر دارند.

سياحتگر عالم غيب و عالم ملكوت؛ تماشاگر ارواح و همركاب فرشتگان؛ او که شخصاً و نوعاً و جنساً فهرست تمام كمالات هستي، نوراني ترين درخت آفرينش، چراغ حق، برهان حقيقت، تمثال رحمت، نماد محبت، كاشف طلسم هستي، و راهنماي سلطنت ربوبيت است. از رمز شخصيت معنوي و الایش فهميده مي شود كه آفريدگار عالم با نصب العین قرار دادن او کائنات را آفريده است. صاحب چنان شريعتي است كه وسعت و توانمندي دستوراتش اشاره مي كند كه شريعت او نظام ناظم هستي و وضع شده از جانب آفريدگار کائنات است. آري! ذاتي كه کائنات را با برترين و كامل ترين نظام تنظيم کرده، اين دَين را نيز با بهترين و زيباترين نظام تنظيم كرده است.

تا لحظة وجود آسمان ها و زمين بهترين صلوات و كامل ترين درودها بر روان پاك محمد بن عبدالله بن عبد المطلب باد! او كه سيد وُلد آدم و راهنماي ما گروه مؤمنان به سوي ايمان است.

اين گواه راستگو و تأييد شده وحدانيت به عنوان منادي و همچون معلم نسل هاي بشريت، با تمام توان و كمال جديت و نهايت وثوق و قوت اطمينان و كمال ايمانش از پشت اعصار و اقطار، با نداي ملكوتي بر سر همه گواهان فرياد بر مي آورد و اعلان مي كند:

"گواهي مي دهم غير از الله هيچ معبودي لايق پرستش نیست، او يكي است و هيچ شريكي ندارد."

پرتو دوازدهم

که چون خورشيد درخشنده است

اين پرتوِ گفتار بيست و دوم، درياي بزرگي از حقايق است؛ دريايي كه بيست و دو گفتار گذشته فقط بيست و دو قطرة آن محسوب مي شود و منبع چنان انواري است كه اين بيست و دو گفتار صرفاً بيست و دو پرتو آن خورشيد به شمار مي آيد.

آري! هريك از "بيست و دو گفتار" گذشته فقط پرتوي از پرتوهاي ستارة يك آية درخشان در آسمان قرآن و قطره ای از رودخانه يك آية سرازير از درياي فرقان و مرواريدي از گنجینة جواهر يكي از آيات كتاب الله به شمار مي آيد؛ كتابي كه گنج بزرگ است و هر آية آن صندوقچة جواهر است.

لذا تراوش چهاردهم گفتار نوزدهم فقط شمه اي از تعريف كلام الهي بود؛ كلامي كه از اسم اعظم و از عرش اعظم و از تجلي اعظم ربوبيت با وسعت و بلندمرتبگی مطلق نازل گرديده و ازل را با ابد و فرش را با عرش پيوند مي دهد و با تمام توان و با قاطعيت هرچه تمامتر آياتش، کرّات "لا اله الا هو" مي گويد و سراسر هستي را گواه گفتارش قرار مي دهد. و آن ها را به شهادت وا مي دارد.

آري! نداي "لا اله الا هو" برابر مي زند عالم...!

هرگاه با چشم قلب سليم به قرآن بنگري، خواهي ديد كه جهات ششگانه اش چنان مي درخشد و چنان شفاف است كه هيچ ظلمت، گمراهي، شبهه و مكري هرگز نمي تواند خلأ و راه نفوذي به حريم مقدسش بيابد، چون بر فرازش: سكة اعجاز؛ در پایينش، برهان و دليل؛ در عقب (نقطه استنادش) وحي رباني محض؛ پيش رويش: سعادت دارين؛ در راستش، تصديق عقل با به نطق در آوردن آن، در سمت چپ، گواهي و تسليم وجدان؛ داخلش: آشكارا هدايت صاف و خالص رحماني؛ بالايش: بالمشاهده انوار خالص ايمان قرار دارد و ميوه هايش با عين اليقين عبارتند از: برگزيدگان، محققان، اوليا و صديقان آراسته و مزين به كمالات انساني.

پس هرگاه گوش هایت را به سينة اين لسان غيب بچسپاني، از اعماق قلبش صداي آسماني بسيار مأنوس و قناعت بخشی خواهي شنيد كه بسيار جدي و متعالی و مجهز

به برهان و دليل است و چنان با قاطعيت "لا اله الا هو" مي گويد و تكرار مي كند كه گفته هاي حق اليقيني اش را با علم يقيني كه از درجه عين اليقين برخوردار است ارزاني مي دارد.

خلاصه: رسول اكرم (ص) و فرقان احكم كه هر دو، خورشيدي درخشان و تابان اند، به طور مشترك پرده از روي يك حقيقت برداشتند که حقيقت توحيد است.

يكي از آن دو: زبان عالم شهادت است که با تمام توان و از لابه لای هزار معجزه اش و با تصديق همة انبيا و برگزيدگان با انگشتان اسلام و رسالت به آن حقيقت اشاره کرد و به وضوح نشان داد.

ديگري: به منزلة زبان عالم غيب است و با جديت تمام، از لابه لای چهل وجه اعجاز و با در دست داشتن تصديق همه آيات تكویني کائنات، با انگشتان حقانيت و هدايت به همان حقيقت اشاره نمود و آن را نشان داد.. آيا چنين حقيقتي تابنده تر از خورشيد و روشن تر از روز نخواهد بود؟!

اي انسان نماي سرکش و آلوده به گمراهي! (٭):- اين خطاب متوجه كسي است كه مي كوشيد قرآن را از ميان بردارد. (مؤلف)

چگونه مي تواني با روشني ضعيف و ناچيز كله ات كه همچون كرم شب تاب است با اين خورشيدها رو در رو شوي؟ چگونه مي تواني از اين خورشيد ها مستغني باشي و با پف دهان آن ها را خاموش کنی؟ نابود باد عقل منكرت!

چگونه گفته هاي لسان الغيب و لسان شهادت را انكار مي كني؟

او از جانب پروردگار جهانيان و مالك هستي سخن مي گويد، با چه جرأتي دعوتش را انكار مي کنی؟

اي بدبخت عاجزتر و حقيرتر از مگس! تو كيستي كه، مي خواهي مالك ذوالجلال هستي را تكذيب كني؟!

خاتمه

اي دوست، اي برخوردار از عقل روشن و قلب بيدار! اگر اين "گفتار بيست و دوم" را از ابتداء تا انتهاء فرا گرفته باشي، دوازده پرتو را با هم در دست بگير و بدين وسيله چراغ حقيقت را كه نيروي هزاران چراغ را دارد پيدا كن و به آيات قرآني که از عرش اعظم امتداد یافته است چنگ بزن و سوار بر براق توفيق، به آسمانهاي حقايق عروج نما و پا بر عرش معرفت الله بگذار و بگو:

أشْهَدُ أنْ لَا إلهَ إلّا أنْتَ وَحْدَكَ لا شَرِيكَ لَكَ،

(٭):-گواهي مي دهم جز تو معبود بر حقي نيست، تويكي هستي و هيچ شريكي نداري.

٢- جز خداي يگانه ديگر خدايی که لايق پرستش باشد وجود ندارد، او يكي است و هيچ شريكي ندارد، ملك از اوست، هرنوع ثنا و ستايش به او بر مي گردد، زندگي مي بخشد و مي ميراند، و خود او هميشه زنده است هرگز نمي ميرد، هر نيكي در دست اوست و او بر انجام هركاري قادر است.

و با گفتن: لَا إلهَ إلّا اللّٰه وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَه، لَه المُلْكُ، وَلَه الحَمْدُ، يُحْيِي وَيُمِيتُ، وهُوَ حَيٌّ لَا يَموتُ، بِيَدِهِ الخَيْرُ، وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، و در مسجد بزرگ عالم برای تمام موجودات هستي اعلان وحدانيت خدا را كن.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَٓا اِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذ۪ينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِه۪ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْلَنَا وَارْحَمْنَا اَنْتَ مَوْلٰينَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِر۪ينَ

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ ٭ رَبَّنَٓا اِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لَا رَيْبَ ف۪يهِ اِنَّ اللّٰهَ لَا يُخْلِفُ الْم۪يعَادَ

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى مَن أرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ وَارْحَمْنَا وَارْحَم أمَّتَهُ بِرَحْمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ.

وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ

گفتار بيست و سوم

اين گفتار داراي دو مبحث است

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ ٭ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِل۪ينَ ٭ اِلَّا الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ

(التين:٤-٦)

مبحث اول

از جمله هزاران خوبي هاي ايمان، به پنج مورد آن در ضمن پنج نقطه اشاره خواهيم كرد!

نقطة اول:

انسان با نور ايمان به "اعلي عليين" صعود مي كند و به برکت آن ارزشي مي يابد كه او را لايق رفتن به جنت مي سازد، اما با ظلمت و تيرگي كفر در "أَسْفَل سَافِلِینَ" سرنگون مي شود و دچار وضعيتي مي گردد كه او را به سوي جهنم مي كشاند؛ زيرا ايمان، انسان را به صانع ذوالجلالش نسبت مي دهد و پیوند مستحکمی بین او و آفریدگارش برقرار می سازد. پس ايمان يك انتساب است، لذا به بركت این ايمان، صنعت الهي و نقش و نگارهاي نام های رباني در صفحه وجود انسان نمايان مي شود و بدین طریق انسان ارزش والايي به دست مي آورد؛ اما كفر، آن نسبت و پیوند را قطع مي سازد و تاریکی هایش صنعت رباني را می پوشاند و آثار گرانبهای آن را پنهان مي کند و ارزش انسان را تنزل داده، فقط در ماده منحصر مي گرداند؛ ماده ای که ارزشی ندارد و در حکم هیچ است، زیرا فانی و ناپایدار است و حياتش حیاتی حيواني و موقت است.

اينك با ارائهٔ‌ مثالي به تشريح اين رمز مي پردازيم:

در بازار صنعتگران ارزش ماده جدا است و ارزش صنعت جدا؛ اما گاهي ديده مي شود كه ارزش هر دو مساوي است و گاهي ارزش ماده از ارزش خود صنعت بيشتر

مي شود و در مواردي نيز، يك آهن بي ارزش وپنج قِراني، صنعت و هنر بسيار زيبايي را در بر می گیرد. حتي گاهی يک صنعت ناياب و باستاني با وجود اينکه از مادة ناچيزي ساخته شده است اما به میلیون ها پول ارزش پيدا مي کند و هنگامي که چنين صنعت باستاني و ناياب، به بازار زرگران و عتيقه شناسان عرضه گردد و آن ها هم صنعتگر ماهر و با تجربه اش را بشناسند، این صنعت حتماً به بهاي هنگفتي به فروش خواهد رسيد، ولي اگر به بازار آهنگران برده شود شايد، هيچ کس به خريدن آن اقدام نکند.

بدین ترتیب، انسان نيز صنعت ارجمند و با ارزش پروردگار متعال است و لطيف ترين و نازنين ترين معجزة قدرت الهي است؛ زيرا خداوند انسان را به صورت مظهر (جاي آشکار شدن) جلوه هاي اسماي حسني اش قرار داده و او را به عنوان نمونه و مثال كوچك كل هستي آفريده است.

حال اگر نور ايمان در وي مستقر شود، تمام نقش و نگارهاي حکيمانة پروردگار را که بر صفحة وجودش نقش بسته است، آشکار می گرداند و حتی توجه ديگران را نیز به آن ها معطوف مي سازد، پس آن شخص با ایمان، با تفکر و شعور آن را مي خواند و با دل و جان به مفاهيم اش پي مي برد و ديگران را نيز به خواندن و انديشيدن وا مي دارد؛ گويی او مي گويد: "من مصنوع و آفريده صانع ذوالجلال هستم، ببينيد چگونه رحمت و كرم او در من تجلي يافته است." پس هرگاه نور ايمان تابیدن گرفت صنعت ربانيِ نهفته در انسان ظهور مي کند.

يعني ايمان - كه عبارت است از انتساب به صانع - همة آثار صنعت را در انسان آشكار مي سازد و به ميزان آشكار شدن اين صنعت رباني و درخشش آن، قدر و قیمت انسان تعیین می شود. اينجا است كه اين انسان بي اهميت، ارزش والايي يافته و به مقام و منزلت اشرف مخلوقات نايل مي گردد و به جایگاه شايسته ترين مخاطب الهي در مي آيد و به مهماني رباني در بهشت دعوت مي شود.

اما اگر كفر - كه عبارت از قطع انتساب است- در وجود انسان راه پيدا کند، تمام نقش و نگارهاي پر معني اسماي الهي در تاريكي ها سقوط مي کند و خواندن و مطالعه کردن آن ناممکن مي گردد؛ زيرا با فراموش شدن صانع، جهات معنوي موجود در انسان كه متوجه صانع اند نيز فهميده نمي شود، بلكه نامفهوم مي ماند و بسياري

از آن صنعت هاي پر معني و نقش هاي معنوي ناپديد مي گردد و يك بخش باقيماندة آن (مانند قلب، عقل و ديگر اعضاي ظاهري بدن) که با چشم ديده مي شوند نيز به اسباب ناچيز و به طبيعت و تصادف نسبت داده مي شود و سرانجام سقوط مي كند و از بين مي رود؛ زيرا با آنکه هر كدام از آن ها يك گوهر تابناك اند، اما با قرار گرفتن در تيرگي هاي کفر، به شيشة سياه و مكدري تبديل مي شوند و اهمیت شان فقط در مادة حيواني منحصر مي ماند و آنگونه که قبلاً گفتيم، فرجام و ثمره مادة نيز عبارت است از: سپري كردن يك زندگي كوتاه و جزيي با عاجزي و احتياج و تحمل گرفتاري ها، که سرانجام هم مرگ و رفتن و نابودي را در پي خواهد داشت.

بدين طريق، كفر، ماهيت انساني را تخريب مي کند و آن را از الماس با ارزش به زغال بي ارزشي مبدل مي سازد.

نقطة دوم:

همان گونه كه ايمان، نور است و انسان را نوراني و روشن مي سازد و تمام نوشته های صمداني را كه روي او نوشته شده است، در معرض مطالعة ديگران مي گذارد، كائنات را نيز پر نور مي سازد، و سده هاي گذشته و آينده را از ظلمت و تاريکي مي رهاند. اين مطلب را در ضمن مثالي و با استناد به آية كريمة اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ (البقرة:٢٥٧) بيان خواهيم كرد:

در يك واقعة خيالي ديدم كه دو كوه بسيار بلند مقابل هم قرار دارند و پل هولناكي آن ها را به هم وصل مي كند و زيرآن پل، يك درة بسيار عميق قرار دارد و من روي آن پل ايستاده ام و دنيا را نيز ظلمت و تاريكي مطلقی فرا گرفته است. به طرف راست خود نگاه كردم، از لابه لاي ظلمت بي پايان، مقبرة بزرگي را ديدم؛ يعني چنين خيال كردم.

سپس به سمت چپ خود نگريستم، گويي امواج وحشتناكي از تاريکي، پريشاني ها، دغدغه ها و نابساماني ها را مي ديدم که خود را براي حمله آماده مي کردند.

به پايين پل نگاه کردم، پرتگاه بي نهايت عميقي دیده می شد و من در برابر اين همه ظلمت و وحشت فقط يك چراغ دستي كم نور در اختيار داشتم. از آن كار گرفتم و با نور ناچيز آن، منظرة بسيار ترسناكي برايم نمايان گشت؛ چون در هر طرف حتي در پايان و اطراف پل، اژد ها و شير ها و حيوانات درنده و وحشي ديده مي شدند. با مشاهدة چنين

صحنة هولناکی با خود گفتم: "كاش اين چراغ دستي را نمي داشتم تا اين همه وحشت را نمي ديدم!" به هر طرفي كه چراغ دستي را بر مي گرداندم ترس و اضطرابم بیشتر مي شد، گفتم: "اي واي! اين چراغ دستي نيز برايم درد سر شد!" از داشتن آن به تنگ آمدم، فوراً آن را به زمين كوبيدم و شکستم. گويا با شكستن آن به كليد بزرگ ترين برقي دست يافتم كه همة جهان را نور افشان مي ساخت. چون يك باره آن همه ظلمت برچيده شد و هر طرف با نور آن برق، پرنور شد و حقيقت هر چيز نمايان گشت.

آنگاه ديدم که آن پل، راه همواري است كه از بيابان مي گذرد و گورستان بزرگي هم که در جانب راست خود ديده بودم عبارت بود از: مجالس ذکر، عبادت، خدمت و صحبت که تحت رياست انسان هاي نوراني در باغچه هاي سرسبز و دلپذير برگزار بود.

و اما آن دره ها و پرتگاه هاي ترسناک و خطرناکي که در سمت چپ قرار داشتند، عبارت بودند از: کوه هاي مملو از درختان سر سبز و قامت بر افراشته اي كه در پشت آن، مهمانخانه هاي بزرگ، تفريحگاه هاي زيبا و باغ هاي دلپذيري قرار داشت.

آفریدگانی را كه حيوانات و درندگان وحشي و ترسناک گمان كرده بودم، عبارت بودند از: حيوانات رام و مأنوسي همچون: شتر، گاو، گوسفند و بز! آنگاه با گفتن"الحَمدُ لله عَلَي نُورِ الايمَانِ" آية كريمة: اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ را تلاوت كردم و از آن واقعة خيالي بيرون آمدم.

بنابراين، آن دو كوه عبارتند از: آغاز و پايان زندگي، يعني عالم ارض و عالم برزخ و آن پل هم راه زندگي است كه آن دو را با هم وصل مي سازد.

سمت راست پل عبارت است از: زمان گذشته و سمت چپ پل هم روزهاي آينده است.

و آن چراغ دستي، عبارت است از: خودخواهی انسان خودبيني كه به فهم و دانش خود اعتماد دارد، نه به وحي آسماني.

و آنچه كه جانوران و درندگان محسوب مي شدند، عبارت بودند از: حوادث و مخلوقات عجيب هستي.

پس انساني كه به انانيت و غرور خود اعتماد كرده و در ظلمت غفلت سقوط کرده و به تاريكي هاي ضلالت و گمراهي مبتلا گرديده است، به حالت اولي ام در آن واقعه خيالي شباهت دارد؛ زيرا با دانش ناقص و ضلالت آلودي كه در حكم آن چراغ دستي است، روزهاي گذشته را به صورت يك گورستان بزرگي که غرق در تاريكي ها است مشاهده مي كند و روزهاي آينده را بازيچه دست تصادف دانسته و آن چنان وحشتناک و پرآشوب مي بيند که خطرات، بلاها و مصيبت ها مثل سايه او را تعقيب مي کنند و حوادث و موجوداتي را كه هر كدام از آن ها، يك مأمور الهي و فرمانبردار يگانة حاكم رحيم اند، جانوران مضر مي پندارد و در نهايت، مظهر قانون آية

وَالَّذ۪ينَ كَفَرُٓوا اَوْلِيَٓاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُمَاتِ

(البقرة:٢٥٧) می شود.

اما اگر هدايت الهي به فرياد انسان برسد و ايمان به قلبش سرايت کند و تفرعن نفس بشكند و كلام الهي را بشنود، به حالت دوم من در آن واقعه شباهت مي يابد، آن وقت، كاينات يك باره شکل روز روشن به خود مي گيرد و پر از نور الهي مي شود. و جهان به وجد آمده آيه اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ (النور:٣٥) را مي خواند. آنگاه زمان گذشته نه تنها يك گورستان بزرگ نيست، بلكه هر عصر آن پر است از عبادت عبادتگزاران پاک روحي که تحت رياست يكي از انبيا و يا يكي از اوليا، انجام وظيفه کرده اند و با اتمام وظايف زندگي شان "الله اکبر" گويان آماده هستند تا به مقامات بلند عروج کنند و به آينده نفوذ کنند، به طوري كه فقط قلب با بصيرت اين را مشاهده مي كند.

و هرگاه آن انسان به چپ نگريست، به برکت نور آن ايمان از دور مي بيند که در وراي آن انقلاب هاي برزخي و اخروي بزرگ و كوه مانند، قصرهاي بهشت برين قرار دارد و سفرة ضيافت رحماني به صورتي که اول و آخرش پيدا نيست، گسترده شده است و سرانجام يقين حاصل مي کند که هريکي از حوادث هستي چون: طوفان ها، زلزله ها و طاعون ها مأموريتي دارند و مکلّف و مسخّر اند، لذا باد و باران هاي تند بهاري را به ظاهر خشن و زشت اما در معني بسيار لطيف و زيبا مشاهده مي كند، حتي مرگ را مقدمة حيات ابدي و قبر را دروازة سعادت دايمي مي يابد.

جهات ديگر اين واقعه را خودت حدس بزن و حقيقت را بر اين مثال تطبيق کن!

نقطة سوم:

ايمان، هم نور است، هم نيرو. آري ! كسي كه داراي ايمان حقيقي است، اين توان را دارد که كائنات را به مبارزه بطلبد و به ميزان قوت ايمان، از تنگناي حوادث نجات يابد، و با گفتن "توکل بر خدا" در امواج غول پيکر حوادث سوار بر كشتي زندگي با كمال امنيت و آرامش سير كند، چنين کسي تمام بارهاي سنگين زندگي اش را به دست قدرتِ قدير مطلق مي سپارد و به راحتي از دنيا مي گذرد، در برزخ استراحت مي كند، و براي ورود به سعادت ابدي به سوي بهشت پر و بال مي گشايد.

اما اگر توكل نکند، بار زندگي نه تنها مانع پروازش مي شود، بلكه او را به سمت اسفل سافلين مي كشاند.

لذا بايد گفت: ايمان، مستلزم توحيد است و توحيد به تسليم مي انجامد و تسليم، توكل را به ارمغان مي آورد و توكل، راه سعادت هر دو جهان را آسان مي سازد. مبادا گمان کني که توکل به معني ناديده گرفتن اسباب است، زيرا توکل عبارت است از: پي بردن به اينکه اسباب همچون پرده هايي در دست قدرت الهي هستند، پس بايد مورد استفاده قرار گيرند و رعايت شوند. از اين رو، چنگ زدن به اسباب نيز نوعي دعاي فعلي است و بدين طريق، انسان متوکِّل، مسبَّبات را فقط از خداوند خواسته و نتيجه کار را به او واگذار مي کند و تنها ذات اقدس الهي را سزاوار حمد و سپاس و ستايش مي داند.

در حقيقت، انسان متوكِل و غير متوكل به آن دو نفري شباهت دارند كه بارهاي سنگيني بر دوش خود حمل كرده و پس از اخذ بليط بر كشتي بزرگي سوار شدند؛ يكي از آن دو به محض سوار شدن در كشتي، بارش را بر زمين گذاشت و روي آن نشست و بر آن نظارت کرد، اما آن ديگري که احمق و مغرور بود، بارش را بر زمين ننهاد، لذا به او گفته شد:

بارت را در كشتي بگذار و راحت شو!

او گفت: خير! نمي گذارم شايد تلف شود، خودم نيرومندم، بارم را روي دوشم نگه مي دارم.

باز به او گفته شد:

اين كشتي امنی كه به پادشاه تعلق دارد و ما را در خود جاي داده است، قوي تر از همة ما است و بهتر مي تواند از اموال مان محافظت كند. ممكن است سرت بچرخد و همراه با بارت به دريا بيفتي و يا رفته رفته ناتوان شوي و اين كمر خميده و كلة بي عقلت از حمل اين همه بار سنگين عاجز بماند. ناخدا نيز اگر تو را به آن حالت ببيند، فكر مي كند ديوانه هستي و تو را از كشتي به بيرون مي اندازد و يا گمان مي كند كه خاين هستي و كشتي و ناخدا را به بي كفايتي متهم مي سازي و مسخره مي كني، لذا دستور خواهد داد تو را زنداني كنند که در نهايت نيز مورد تمسخر همگان قرار خواهي گرفت؛ مگر نمي بيني با تكبرت كه بيانگرِ ضعف، با غرورت كه مبّيِن عجز و با ریاکاری كه نشان دهندة خود نمایی و ذلت تو است - و اهل بصيرت برآن واقف اند - خود را مضحكة همگان ساخته ای؟!

پس از شنيدن اين سخنان، عقل آن بيچاره به سرش آمد، بارش را بر زمين نهاد و روي آن نشست و گفت: خدا خيرت بدهد!، مرا از رنج و زندان و تمسخر ديگران نجات دادي!

پس اي انسان بي توكل، تو هم مثل اين انسان، اندیشه ات را به كارگير و توكل كن! تا از گدايي از كائنات، از ترس و هراس در برابر حوادث، از ريا و خودنمايي، از مسخره گي، از بدبختي اخروي و از فشارهاي زندگي رهايي يابي!

نقطة چهارم:

ايمان، انسان را انسان حقيقي مي سازد، حتي او را سرور و سلطان قرار مي دهد؛ لذا وظيفة اصلي انسان، ايمان و دعا است؛ اما كفر، انسان را به حيوان درندة بسيار ناتوان تبدیل مي كند.

از بين هزاران دليل براي اين مسأله، فقط به يك دليل واضح و برهان قاطع اشاره مي كنيم كه عبارت است از: تفاوت موجود در چگونگي به دنيا آمدن حيوان و انسان.

آري! تفاوت موجود در نحوة به دنيا آمدن حيوان و انسان نشان مي دهد كه انسان فقط با همين ايمان مي تواند تکامل پيدا کند و انسان حقيقي شود؛ زيرا وقتي حيوان به دنيا مي آيد، گويا قبلاً در عالم ديگري حسب استعدادش تكامل يافته و به دنيا مي آيد

- فرستاده مي شود - به طوريکه ظرف دو ساعت، يا دو روز، يا دو ماه، تمام شرايط زندگي، ارتباط با محيط و قوانين حياتش را ياد مي گيرد و صاحب ملكه و استعداد مي شود. قدرت، ملكه و استعداد زيستن و سعي و تلاش را كه انسان در مدت بيست سال به دست مي آورد، حيواناتي چون گنجشك و زنبور عسل در بيست روز - با الهام الهي- ياد مي گيرند؛ زيرا وظيفه اصلي حيوان اين نيست که از طريق كسب علم، تکامل یابد و از راه كسب معرفت، ترقي کند و با اظهار عجز، استمداد و استدعا کند، بلكه وظيفة اصلي اش: كار به قدر توان، يعني عبوديت فعلي است.

اما انسان کاملاً بر عکس آن است. وقتي به دنيا مي آيد، باید هر چيز را ياد بگيرد، زیرا از قوانين زندگي و خواسته ها و مطالبات آن نا آگاه است، حتي در مدت بيست سال هم نمي تواند تمام شرايط زندگي را بياموزد، بلكه تا آخر عمر محتاج آموزش است و نيز به صورتي بسيار ضعيف و ناتوان به دنيا فرستاده شده است، به نحوی که در مدت يك تا دو سال به سختی مي تواند بر سر پا بايستد و بعد از پانزده سال نيز به سختي مي تواند سود و زيان خود را تشخيص دهد و فقط زماني مي تواند منافع و نيازهاي زندگي اش را تأمين و ضررها را از خود دور کند که وارد اجتماع شود و کمک و همکاري هم نوعانش را با خود داشته باشد.

پس معلوم مي شود: وظيفة فطري انسان عبارت است از: تكامل از طريق "تعلم" يعني پيشرفت كردن با كسب علم و دانش و نيز، بندگي و عبوديت با "دعا" يعني بايد بداند و از خود سوال كند كه: با رحمت و شفقت چه كسي چنين حكيمانه اداره مي شوم؟ با كرم و سخاوت چه كسي این گونه مشفقانه و دلسوزانه تربيت مي شوم؟ با لطف و بخشش چه ذاتي تا این حد نازنينانه تغذيه و نوازش مي گردم؟

وظيفه اوست تا در برابر هزاران نيازي كه دستش حتي از بر آوردن يكي از آن ها كوتاه است، با زبان عجز و فقر به درگاه قاضي الحاجات تضرع و زاري كند و حاجتش را از او بخواهد و دعا كند؛ يعني با پر و بال عجز و فقر، خود را به مقامات بلند عبوديت برساند.

و نيز بايد گفت: انسان به اين عالم آورده شده است تا به وسيلة معرفت و دعا تكامل يابد؛ چون در اين دنيا هر چيز به اعتبار ماهيت و استعدادش به علم و معرفت

وابسته است، پس "معرفت الهي" اساس و معدن و نور و روح تمام علوم حقيقي بشمار مي رود و اصل اساسي آن هم "ايمان به خدا (جَلَّ جَلالَهْ)" است .

از آنجايي که انسان با وجود عجز بي نهايتش با بلاهاي بسيار زيادي نیز مواجه است و در معرض هجوم دشمنان بی شماری قرار دارد و با وصف فقر بي انتهايش، نيازمندي ها و خواسته هاي فراواني دارد، وظيفة اصلي و فطري اش پس از ايمان، "دعا" است؛ دعا هم اساس و مغز عبادت است.

همان گونه كه طفلي براي برآوردن آرزوها و به دست آوردن مطلوبی دور از دسترس، گریه می کند و يا به اصرار متوسل مي شود؛ يعني با زبان عجزش فعلاً يا قولاً (با کردار و يا گفتار) دعا مي كند و در نهايت به هدف مي رسد به همين منوال، انسان نیز در بين تمام موجودات زنده، در حكم يك طفل معصوم و نازنين است و لازم است به درگاه رحمان رحيم روي آورده و با عجز و نياز بگرید و يا با فقر و احتياجش دعا کند، تا به خواسته هايش برسد و نيازهايش برآورده شود و بدين طريق، شكر به دست آوردن آن ها را ادا كند.

اما اگر همچون طفل ناپخته و مغروري، مدعي شود كه: "با نيروي خود، اين چيزهاي عجيب و غير قابل تسخير و صد درجه قوي تر از خود را به تسخير در مي آورم و با فكر و تدبيرم آن ها را به اطاعت از خويش وا مي دارم." - چنين پنداري که ناسپاسي از نعمت است- با فطرت اصلي انسانيت در تضاد قرار دارد؛ لذا چنين شخصي خويشتن را مستحق سخت ترين عذاب مي سازد.

نقطة پنجم:

آنگونه كه ايمان، مقتضی "دعا" به عنوان يك وسيلة قطعي است و فطرت انساني نیز به شدت خواستار آن است، پروردگار متعال نيز با بيان قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّ۪ى لَوْلَا دُعَٓاؤُكُمْ (الفرقان:٧٧) : "اگر دعايتان نباشد، پروردگار من به شما اعتنايي ندارد." و اُدْعُون۪ٓى اَسْتَجِبْ لَكُمْ (غافر:٦٠) : "(بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را) انسان را به دعا امر مي كند".

اگر بگويي: ما زياد دعا مي كنيم، اما اجابت نمي شود، حال آنكه آيه عام است و به مستجاب بودن هر دعايي صراحت دارد؟

جواب: جواب دادن، چيزي است و قبول كردن چيزي ديگر. هر دعا جوابي دارد، اما قبول كردن و دادن عين مطلوب، تابع حكمت پروردگار است.

مثلاً: طفل مريضي داكتر را صدا مي كند و مي گويد:

ببينيد جناب داكتر !

داكتر: چه مي خواهي؟

طفل: اين دارو را برايم تجويز کن !

در اين صورت داكتر، يا عين خواسته اش را اجرا مي كند، يا با در نظر گرفتن وضعیتش داروي بهتری را برايش تجويز مي کند و يا با درك ضرر دارو، هيچ چيزي به او نمي دهد.

لذا چون پروردگار وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى حاكم مطلق و در هرجا حاضر و ناظر است، به دعاي بنده اش جواب مي دهد و با اجابت دعايش، سختيِ وحشت و بي كسي را به انس و آرامش تبديل مي كند؛ بنابراين پروردگار متعال دعاي بنده اش را اجابت كرده و عين خواسته اش را عطا مي کند و يا بهتر از آن را به او مي دهد و يا اينکه آن را رد می کند چيزي به او نمي دهد که اين امر به اقتضاي حكمت رباني بستگي دارد، نه به خواهش ها نفساني و هوا و هوس انسان.

بنابر اين دعا نوعي عبوديت است و ثمرات و فوايد عبادت، اخروي است (در آخرت داده مي شود) اما مقاصد دنيوي عبارتند از: "اوقات" اين نوع دعا و عبادت؛ اين مقاصد، اهداف نهايي نيستند.

مثلاً: نماز و دعاي طلب باران (استسقاء) يك عبادت است و خشكسالي، وقت آن؛ ورنه اين عبادت و دعا براي نزول باران نيست و اگر صرفاً به همين نيت باشد، سزاوار اجابت نمي شود، چون از روي اخلاص انجام نمي گيرد.

همان طوري كه غروب آفتاب، وقت نماز مغرب است، خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي نیز وقت نماز كسوف و خسوف است؛ يعني خداوند متعال به مناسبت زير نقاب قرار گرفتن آيه و دليل روز (خورشيد) و آيه و دليل شب (مهتاب) که هر دو، عظمت الهي اند بندگانش را به نوعي عبادت فرا مي خواند. وگرنه آن نماز صرف به خاطر

برطرف شدن خسوف و كسوف نیست كه زمان برطرف شدن آن بر اساس محاسبات ستاره شناسان، مشخص است.

به همين ترتيب، بي باراني نيز وقت نماز استسقاء است و شيوع امراض و آفات و بلاها نيز، اوقات مخصوص بعضي از دعاها هستند كه در آن هنگام، انسان به عجز و فقرش پي مي برد و با دعا و تضرع به درگاه قادر مطلق پناه مي برد. و اگر خداي مهربان با وصف دعاهاي مصرانة ما، بلا و مصيبت را برطرف نکرد، نبايد گفته شود كه: دعا اجابت نشد! بلكه بايد گفت: هنوز وقت دعا سپري نشده است. و اگر خداوند متعال به فضل و كرم خود، بلا را رفع كرد، آن وقت زمان دعا به پايان رسيده است.

بايد گفت: دعا رازي از رازهاي عبوديت است؛ عبوديت را هم بايد فقط بخاطر رضاي خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) انجام داد. پس انسان بايد با دعا و نيايش اظهار عجز نموده و به درگاه الله (جَلَّ جَلالَهْ) روي بياورد، نبايد در ربوبيت خدا مداخله كند، بلکه بايد تدبير را به او واگذار کند، و به حكمتش اعتماد داشته باشد و رحمتش را متهم نسازد و از آن نا اميد نشود.

آري! با آيات بينات، ثابت شده است كه هر موجودي به تسبيح خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) مشغول بوده و هريک با تسبيح خاص، عبادت ويژه و سجدة منحصر به فردي که دارند، خدا را عبادت مي کنند و با اين اعمال شان که نوعي دعا است نشان مي دهند که تمامي موجودات به درگاه الهي دعا مي کنند.

و این دعا يا به زبان استعداد و قابليت است؛ مانند دعاي تمام نباتات و حيواناتي که هريکي از آن ها از فيّاض مطلق شکل و صورت معيني مي طلبند که معاني بي شماري از اسماء حسناي او در آن نقش بسته باشد.

و يا به زبان احتياج فطري است؛ مثل دعاي تمام موجودات زنده ای که براي دستيابي به احتياجات ضروري خارج از دايرة قدرت شان دعا مي کنند؛ به گونه اي که هر موجود زنده اي با زبان نيازمندي فطري اش از جواد مطلق مي خواهد تا عناصري را که براي استمرار وجودش به آن نياز دارد و به منزلة رزق اوست، به او عطا کند.

و يا با زبان اضطرار (ناچاري) صورت مي گيرد؛ مانند دعاي بيچاره و درمانده ای که با کمال تضرع به مولا و پشتيبان غيبي اش رو مي آورد و به رب رحيمش توجه مي کند.

اين سه نوع دعا دايماً مستجاب است، مشروط به اينكه مانعي وجود نداشته باشد.

نوع چهارم دعا، دعاي معروف و مشهور ماست. اين نيز دو نوع است:

فعلي و حالي.

قلبي و قالي.

مثلاً: استفاده از اسباب، دعاي فعلي است؛ با آگاهي از اينکه منظور از گردآوردن اسباب، به وجود آوردن مسبب نيست، بلكه انسان بدين طريق، با زبان حال مسبب را از پروردگار مي خواهد و وضعيت خود را به گونه اي جلوه مي دهد که مورد رضايت پروردگار قرار بگيرد. حتي شخم زدن هم به منزلة كوبيدن دروازة خزانة رحمت الهي است. از آنجايي كه اين نوع دعاي فعلي، متوجه اسم و عنوان "جواد مطلق" است، در بیشتر اوقات مورد قبول واقع مي شود.

نوع دوم: عبارت است از: دعاي زباني و قلبي؛ يعني خواستن نيازهاي دور از دسترس، لذا مهم ترين جهت و زيباترين فرجام و شيرين ترين ميوة اين دعا اين است كه دعا كننده پي مي برد که خدايي هست که زمزمه هاي قلبش را مي شنود، توانايي هر چيز را دارد، هر آرزوي او را بر آورده مي سازد، به ناتواني و عجز او رحم مي كند و فقرش را برطرف مي سازد.

پس اي انسان عاجز و اي بشر فقير! مبادا وسيله اي همچون دعا را که كليد گنجينه رحمت و سرچشمه نيرو و قوت بي پايان است از دست دهي. پس به آن چنگ بزن و به اعلي عليينِ انسانيت صعود كن! و دعاهاي تمام كاينات را جزء اي از دعاهاي خود بشمار و مثل يك عبد كلي و يك وكيل عمومي اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ بگو و أحسن تقويم كاينات شو!

مبحث دوم

عبارت است از پنج نكته ای كه بر محور سعادت و شقاوت انسان مي چرخند.

از آنجايي كه انسان در احسن تقويم خلق و استعداد جامعي به او داده شده است، مي تواند وارد ميدان امتحان شود؛ چنان امتحاني که مقامات، مراتب، درجات و پرتگاه هاي آن از اسفل سافلين تا اعلي عليين، از فرش تا عرش و از ذره تا شمس را فرا مي گيرد و بر این اساس دو راه که به صعود و سقوط بي پايان مي انجامند، فرا رويش قرار دارد؛ پس او مي تواند ترقي کند و بالا برود و يا سرنگون شود و سقوط کند. بدين طريق، انسان به صورت معجزة قدرت و نتيجة خلقت و اعجوبة صنعت به دنيا فرستاده شده است؛ لذا رمز اين ترقي و تنزل انسان را در "پنج نكته" توضيح مي دهيم.

نكته اول:

انسان به بیشتر گونه های كائنات نیازمند است و با آن ها رابطة صميمانه دارد. احتياجاتش در هرگوشه و كنار عالم پراگنده و آرزوهايش تا ابد امتداد يافته است؛ همانگونه كه يك گل را مي خواهد، بهشت ابدي را نيز آرزو مي كند و به همان نسبت اشتیاق ديدار دوست را دارد، مشتاق ديدن جمال ذوالجلال نيز هست، همچنانكه براي ملاقات دوستش كه در جاي ديگري است، ناگزیر از در زدن است، برای ديدار با نود و نه در صد از دوستان به برزخ رفته اش نيز باید عالم برزخ را ببيند و براي نجات از فراق ابدي باید به درگاه قدير مطلقی پناه ببرد كه به زودي دروازة دنيا را بسته و دروازة آخرت را -كه رستاخيزي عجيب است- خواهد گشود و با برچيدن بساط دنيا، آخرت را جايگزين آن خواهد ساخت.

لذا در چنين وضعيتي فقط يگانه قدير ذوالجلال، يگانه رحيم ذوالجمال و يگانه حكيم ذوالكمالي كه مهار هر چيز در دست او و خزانة هر چيز در اختيار اوست و ناظر بر هر چيز، حاضر در هر مكان، منزه از مكان، مبرا از عجز، مقدس از قصور و والاتر از هر عيب و نقص است، مي تواند معبود حقيقي انسان باشد؛ زيرا كسي مي تواند از عهدة بر آوردن نيازهاي پايان ناپذير انسان بر آيد كه صاحب قدرت و علم بي پايان باشد و فقط چنين ذاتي سزاوار عبادت است.پس اي انسان! اگر به او ايمان آورده و فقط بندة او باشي،

به مقامي نايل خواهي شد كه والاتر از مقام همة مخلوقات است؛ اما اگر از عبوديت و بندگي اش رو گرداندی، آنگاه بندة ذليل مخلوقات عاجز مي شوي؛ و اگر با فخر و تکیه بر انانيت و قدرتت دست از دعا و توکل کشیدی و با تکبر و غرور از مسير حق منحرف شدی، آنگاه از نقطه نظر خير و ايجاد، ناتوان تر از مورچه و زنبور عسل، حتي درمانده تر از مگس و عنكبوت خواهي شد و از نقطه نظر شر و ويرانگري، سنگين تر از كوه و مضرتر از طاعون خواهي بود.

آري! اي انسان! در تو دو جهت وجود دارد:

نخست: جهت ايجاد، وجود، خير، مثبت و فعل.

ديگري: جهت تخريب، عدم، شر، نفي و انفعال.

از نقطه نظر جهت نخست (جهت ايجاد) پايين تر از زنبور عسل و گنجشك، و ضعيف تر از مگس و عنكبوت هستي. اما از نقطه نظر جهت دوم (جهت تخريب) مي تواني از كوه، زمين و آسمان ها بگذري و باري بر دوش بكشي كه آن ها از حمل آن اظهار عجز نمودند، كه در نتيجه مي تواني دايره اي وسيع تر و بزرگ تر از آن ها كسب كني؛ زيرا وقتي به ايجاد و انجام كار نيكي تصميم مي گيري، فقط به اندازة طاقت و وسعت و به قدر كوشش و به ميزان توان و قدرتت موفق مي شوي، اما اگر دست به تخريب و ويرانگري بزني، تخريب و تجاوز و ويرانگري ات گسترش مي يابد.

مثلاً: كفر، يك شر و يك تخريب و يك تكذيب است، اما همين يك بدي، منجر به تحقير تمام كائنات مي شود و تضعيف و انکار همة اسماي الهي و توهين به همة انسانيت را در بر می گیرد؛ چون اين موجودات از مقام عالي و وظيفة مهمي برخوردارند، به سبب اين که آن ها مكتوبات(نوشته هاي) رباني، آيينه هاي سبحاني و مأمورين و کارمندان الهي محسوب مي شوند.

اما كفر، ضمن پایین آوردن آن ها از مقام مأموريت و منزلت بندگي و عبوديت، آفرينش شان را نيز بيهوده و تصادفي مي داند و نه تنها ارزش و اهميتي براي موجودات قائل نمي شود، بلكه آن ها را در رديف اشيای بي ارزش و بي اهميت و بي فايده قرار داده و چنان تنزل مي دهد كه گويا با ويرانگري هاي زوال و فراق، دستخوش تباهي و تغيير شده اند!

و همین حال، اسماي الهي را كه نقش و جلوه و جمال شان در همة كائنات و در آيينة موجودات نمايان است، انكار و تضعيف مي كند و حتي انسانيت را که قصيده و منظومه سراسر حکمتي است که جلوه هاي اسماي قدسية الهي را به زيبايي اعلان مي کند و به عنوان معجزة تابان قدرت مثل يك هستة جامع، ابزار آلات شجرة طيبه را در بر مي گيرد و با به عهده گرفتن امانت بزرگي بر كوه ها و آسمان ها و زمين برتري مي يابد و مقامي والاتر از مقام فرشتگان به دست مي آورد و به خلافت روي زمين نايل مي گردد، اما كفر چنين انسانيت را از ذليل ترين حيوان فاني و ناپايدار هم ذليل تر، ضعيف تر، عاجز تر و فقيرتر به حساب آورده و در پرتگاه بي مفهومي و سردر گمي و محكوم به فساد بودن، سرنگون مي سازد.

نتیجه: نفس اماره مي تواند در راه تخريب و شر مرتكب جنايات زيادي شود، اما در راه ايجاد و خير، قدرتش بسيار كم و جزيي است؛ مگر نه اين است که ساختماني را مي توان در ظرف يك روز ويران كرد، ولي ساختن آن چندين روز به طول مي انجامد؟! اما اگر انسان انانيت را رها و خير و وجود را از توفيق الهي طلب کند از شر و تخريب دست بردارد و از پيروي نفس بپرهیزد و استغفار گويان به تمام معني بندگي اختيار كند، آن وقت مظهر رمز يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (الفرقان:٧٠) قرار مي گيرد و توانمندي بي نهايت اش در زمينة انجام شر به توانمندي بزرگي براي انجام دادن خير تبديل مي شود وارزش اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ را کسب مي کند و به اعلي عليين گام مي نهد.

پس اي انسان غافل! به فضل و كرم پروردگار بنگر، که عين عدالت خواهد بود اگر يك گناه را هزاران گناه محسوب كند و يك نيكي را فقط يك نيكي بنويسد و يا هيچ پاداشي برايش قائل نشود (چون فايدة نيکي به خود انسان مي رسد) اما پروردگار سبحان، يك گناه را يک گناه و يك نيكي را ده نيکي و گاهي هفتاد، احياناً هفتصد و در مواردي هفت هزار مي نويسد!

از روي همين نكته بايد بداني كه، ورود به جهنم، جزاي عمل و عين عدالت است. اما گام نهادن به بهشت، صرف فضل و مرحمت الهي است.

نكته دوم:

انسان داراي دو وجه است:

يكي: جهت انانيت که منحصر به اين دنيا است.

ديگري: جهت عبوديت که به سوي آخرت امتداد يافته است.

پس انسان به اعتبار وجه اول، چنان مخلوق بيچاره ای است كه از اراده و اختيار، فقط به اندازة تار مويي بهره برده است و از اقتدار، فقط كسبي ضعيف نصيب او گشته است و از حيات، تنها يك شعلة خاموش شدني دارد و عمرش هم در يك لحظه مي گذرد و از وجود و هستي، جسم كوچكي دارد که به سرعت فرسوده مي شود. با وجود همة اين ها، انسان در بين گونه های مختلف موجودات پراکنده در طبقات هستي، موجودي نازك و ضعيف است.

اما به اعتبار وجه دوم، به ویژه از جهت عجز و فقري كه متوجه عبوديت اند، صلاحيت بسيار وسيع و اهميت والايي دارد، زيرا فاطر حكيم عجزي بسيار بزرگ و فقري بس تنومند را در ماهيت معنوي انسان گنجانيده است، تا آيينه جامع و تمام نمايي باشد و تجليات بي حدِ قدير رحيمي را كه قدرتش بي نهايت است و غني كريمي را كه غنايش بي پايان است بازتاب دهد.

آري، انسان به هسته اي شباهت دارد كه از جانب "قدرت الهي" ابزار معنوي پر اهميتي به او داده شده است و از جانب "قَدَر" طرح و نقشة مهم و با ارزشي فرا رويش گذاشته شده است تا در زير خاك فعاليت كند، و سرانجام از آن عالم محدود بيرون آيد و با ورود به عالم وسيع هوا، با زبان استعداد از خالقش بخواهد تا درختي شود و به كمال مناسب برسد.

حال اگر اين هسته - به علت بد مزاجي- ابزار معنوي اش را در زير خاك به جلب و جذب مواد مضر بگمارد، مسلماً پس از مدتي مي پوسد و مي گندد و بي فايده مي ماند.

اما اگر با پيروي از امر تكويني فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام:٩٥) "شکافندهٔ‌ دانه و هسته" ابزار معنوي اش را به وجه احسن استعمال كند، ديري نخواهد پاييد که از آن

عالم تنگ بدر آمده درخت بزرگ ميوه داري مي شود و حقيقت جزيي و روح معنوي كوچكش، صورت يك حقيقت بزرگ و كلي را به خود مي گيرد.

عيناً به همين شكل، در ماهيت انسان ابزار مهمي از جانب قدرت الهي جاسازي شده و طرح ها و برنامه هاي با ارزشي از جانب مقدرات الهي به او داده شده است. بنابر اين، اگر انسان از اراده و اختيارش بهرهٔ‌ بد بگیرد و ابزار معنوي اش را در اين عالم زمینی و در زير خاك حيات دنيوي، در راه هوس هاي نفساني صرف كند، او هم مثل همان تخمِ فاسد شده، به خاطر لذتي جزيي در عمري كوتاه ، در فضايي تنگ و در وضعيتی سخت و دردناک مي پوسد و فاسد مي شود و روح بیچاره اش پيامدهاي مسئوليت معنوي اش را تحمل مي کند و در نهایت نیز با بدبختي و خسران از اين دنيا رخت بر مي بندد. اما اگر انسان تخم استعدادش را پرورش دهد و آن را در زير خاک عبوديت با آب اسلام، آبياري و با روشنايي ايمان، تغذيه کند و با پيروي از اوامر قرآني، ابزار معنوي آن تخم را متوجه اهداف حقيقي اش گرداند، حتماً برگ ها و شاخه هایی از آن سر بر مي آورد و در عالم برزخ ريشه مي دواند و شکوفه می دهد و در عالم آخرت و بهشت، مدار كمالات بي حد و نعمت هاي بي شماري مي شود؛ اينجاست كه انسان به يک بذر وهسته ای با ارزشي -که حاوي يک درخت دايمي است- تبديل مي شود و ابزار آلات چنين حقيقت ماندگار را احتوا کرد و ميوة خجسته و پرنور درخت كاينات خواهد شد.

بلی! رشد و ترقي حقيقي زماني امکان پذير است كه قلب، سر، روح، عقل، حتي خيال و ساير قواي داده شده به انسان، به سوي حيات ابدي توجيه داده شوند و هر كدام از آن ها به وظيفة عبوديتي كه مخصوص و مناسب اوست، مشغول گردند، ورنه آنچه را که اهل ضلالت رشد مي پندارند، - يعني به خاطر غوطه ورشدن در زرق و برق زندگاني دنيا و چشيدن انواع و اقسام لذات و شيريني هاي آن، تمام لطايف و قلب و عقل را بردة حلقه به گوش و دستيار نفس اماره ساختن- هرگز ترقي و پيشرفت نيست، بلکه سقوط است.

اين حقيقت را در يك واقعة تخيلي ديده بودم و اكنون با مثال زير به توضيح آن مي پردازم:

به شهر بزرگي وارد شدم، كاخ هاي بزرگي در آن شهر وجود داشت و در جلوی دروازة بعضي از اين كاخ ها، جشن ها و محافل شاد و زيبايي بر پا بود که نگاه ها را به سوي خود جلب مي كرد، جذابيت عجيبي داشت، گويي صحنه هايي از يک تياتر بود، با دقت نگريستم، ديدم صاحب كاخ، نزديك در آمده و با سگ ها بازي مي كند، زن ها همراه با جوانان به رقص و پايكوبي مشغول اند، دختران جوان نيز بازي اطفال را ترتيب مي دادند و دربانان هم مثل فرمانده گروه، ژست و حالت يك هنرمند را به خود گرفته بودند. پي بردم كه در داخل كسي نيست.كارهاي مهم، معطل مانده است و اين گروه به علت فساد اخلاقي شان همه چيز را رها كرده در مقابل دروازه به وضعيت فجيعي گرفتار شده اند.

اندکي جلوتر رفتم. با كاخ بزرگ ديگري روبرو شدم، سگ وفاداري جلو دروازة ورودي خوابيده و نگهبان متين و با وقاري در كنار در ايستاده بود، وضعيت كاملاً آرام بود و در مقابل دروازه چيزي جلب توجه نمي كرد. از اين آرامش و سكون تعجب كردم که چرا آن يكي، بدان حالت و اين ديگر، اينگونه است؟! به كاخ داخل شدم، ديدم كه باشکوه و زيبا است، اهل كاخ در طبقه هاي مختلف به كارهاي مهم و گوناگوني مشغولند. و هرکس مطابق تخصص و حرفه اش مشغول انجام کاری است. كارمندان، طبقة اول كاخ را اداره و كنترل مي كنند، در طبقة دوم، دختران و كودكان مشغول آموزش اند، در طبقه سوم، خانم ها مشغول صنعت هاي بسيار لطيف و نقوش زيبا اند، در طبقة آخر، صاحب كاخ با پادشاه تماس تلفني گرفته و براي تأمين آسايش و آرامش مردم و كمالات و پيشرفت شان مشغول وظايف خاص و انجام كارهاي سترگ است. چون مرا نمي ديدند كسي مانع ورودم نشد، لذا با آرامش كامل گشت و گذار كردم. سپس خارج شدم و به شهر بازگشتم، ديدم که سراسر شهر به همين دو نوع ساختمان و قصر تقسيم شده است، علت آن را پرسيدم، به من گفتند: "قصر هاي نوع اول که درونش خالي از سکنه و بيرونش پر ازدحام و با زرق و برق است، پناهگاه پيشوايان كفار و گمراهان است، و آن ديگري، جايگاه پيشوايان غيور و با شهامت مسلمانان است."

بعد از آن در يكي از گوشه هاي شهر، كاخ ديگري را ديدم، اسم "سعيد" روي آن نوشته شده بود، تعجب کردم! بيشتر دقت كردم، گويا تصوير خود را بر آن مي ديدم، با ترس و وحشت فرياد بر آوردم ! به هوش آمده و بيدار شدم.

اينك به كمك خداوند اين واقعه خيالي را برايت تعبير مي كنم:

آن شهر عبارت است از: حيات اجتماعي بشر و تمدن انساني.

هر يكي از آن كاخ ها، يك انسان است.

اهالي و سكنة آن كاخ عبارتند از: لطايف موجود در انسان از قبيل: چشم، گوش، قلب، سر، روح، عقل و محرک هايي مثل نفس و هوا و قوة شهوانيه و قوه غضبيه. هر يکي از اين لطايف آماده گي دارد تا وظيفه خاص بندگي را انجام دهد و لذت ها و درد هاي آن هم جدا است.

اما نفس و هوا و قوه شهوانيه و غضبيه در حكم نگهبانان دروازه هستند و جایگاه سگ پاسبان را دارند.

لذا آن لطايف بلند و عالي را به تسخير نفس و هوا در آوردن و وظيفه اصلي را از يادشان بردن، بدون ترديد سقوط است نه صعود ! ساير جهات را خودت مي تواني تعبير کنی!

نكتة سوم

انسان جهت فعل و عمل و از نقطه نظر سعي و تلاش مادي، يك حيوان ضعيف و مخلوق عاجز است و بر اين جهت، دايرة تصرفات و مالكيتش چنان كوتاه و تنگ است كه اگر دستش را دراز كند به انتهاي آن مي رسد، حتي حيوانات اهلي اي كه مهارشان به دست انسان داده شده است، قسمتي از ضعف و عجز و تنبلي خود را از انسان گرفته اند، مثلا:ً اگر گوسفند و گاوِ اهلي با گوسفند و گاو وحشي مقايسه شوند، تفاوت زيادي دربينشان به چشم مي خورد!

اما همين انسان از جهت انفعال، قبول، دعا و سوال، قدر و منزلت خاصي دارد و در اين مهمانخانة دنيا مهمان عزيز و گرامي است و خداوند کريم، درهاي گنجينه هاي رحمت بي انتهايش را به رويش گشوده و مصنوعات بديع و مستخدمين خود را در اختيار او قرار داده است؛ و براي تفريح، تماشا و استفادة اين مهمان، چنان دايرة بزرگي مهیا کرده است كه فقط نصف قطر آن تا جايي كه چشم و خيال كار مي كند امتداد يافته و وسعت دارد.

پس اگر انسان با تكيه بر خودپسندی و غرور، زندگاني دنيا را مرام نهايي قرار دهد و تمام سعي و تلاشش را به لذت هاي زود گذر منحصر سازد و شب و روز در غم و حسرت زندگي باشد، ديري نمي گذرد که در دايره بسيار محدودي خفه مي شود و زحمتش به باد فنا مي رود و در نهايت، تمام ابزار و جوارح و لطايفي كه به او داده شده اند، از او شاكي شده و روز محشر عليه او شهادت داده و اقامه دعوي خواهند كرد.

اما اگر درک کند که مهمانی گرامي است و در چارچوب رضايت ذات کريم و ذوالجلالي که او را مهمان کرده است، گام بردارد و سرماية عمرش را در راه مشروع صرف کند، آنگاه در دايرة وسيعي نفس راحت و آرامي کشيده و با آسايش کامل به خاطر کسب زندگي ابدي، سعي و تلاش مي کند و سر انجام مي تواند به اعلي عليين صعود کند. و نيز تمام ابزار و جوارحی كه به او داده شده اند، از او تشکر کرده و در آخرت به نفع اش شهادت مي دهند.

بلی! اين همه ابزار و اعضايي که به انسان داده شده است، تنها به خاطر اين زندگي دنيوي بي اهميت نيست، بلكه براي يك حيات باقي بسيار با اهميت به او تقديم شده است؛ زيرا با مقایسهٔ‌ انسان با حيوان، خواهيم ديد كه انسان از لحاظ ابزار و آلات، بسيار غني است و صد درجه از حيوان برتري دارد؛ اما از لحاظ برخوردار بودن از لذت زندگي دنيوي و حيواني، صد درجه فقيرتر از حيوان است، چون انسان از هر لذتي كه برخوردار مي گردد، هزاران درد و رنج مي چشد. دردهاي گذشته، ترس و اضطراب نسبت به آينده و افزون بر آن، درد زوال هر لذت، كامش را تلخ مي كند و در لذتش اثري از درد بر جاي مي گذارد.

اما حيوان چنين نيست؛ لذتش بدون درد و سرور و شادماني اش عاري از اندوه است، نه رنج هاي گذشته عذابش مي دهد و نه ترس از آينده نگرانش مي سازد؛ بلکه به راحتي زندگي مي كند، مي خوابد و شكر آفریدگارش را بجا مي آورد.

بايد گفت : انساني كه دراحسن تقويم خلق شده است، اگر فكرش را صرفاً به زندگي دنيا منحصر سازد، جايگاه و مقامش را از دست مي دهد، حتي از حيواني مثل گنجشك هم تنزل مي كند؛ در حالي كه از نظر ثروت و دارايي صد درجه از حيوان

برتر بود! اين حقيقت را در جاي ديگر، در ضمن مثالي بيان كرده ام و بار ديگر آن را به مناسبت مقام و اهمیت تكرار خواهم كرد:

شخصي مبلغ ده سكه در اختيار يكي از مستخدمينش گذاشت و دستور داد تا از پارچه خوبي پيراهني براي خودش بدوزد، به خادم ديگرش هزار سكه داد و چيزي را كه بايد خريداري مي كرد، در روي كاغذي نوشت و در جيب او نهاد و روانة بازارش ساخت. خادم اول، لباسي بسيار عالي از پارچه بسيار خوبي به ده سكه خريد. خادم دوم حماقت كرد و قبل از خواندن يادداشت، با تقليد از مستخدم اول تمام هزار سكه را به مغازه دار داد و يك دست لباس خواست، مغازه دار بي انصاف هم از خراب ترين جنس، يك دست لباس به او فروخت و زماني که اين خادم نزد اربابش حاضر شد سخت مورد تنبيه و شكنجه قرارگرفت. هركه اندكي شعور داشته باشد، از اين جريان پي خواهد برد كه هزار سكه داده شده به مستخدم دوم برای معامله مهمي بود، نه خريد پيراهن.

به همين ترتيب، هرگاه ابزار و لطايف معنوي داده شده به انسان، با ابزار حيوان مقايسه گردد، آشكار خواهد شد كه هر يك از ابزار انسان صد درجه پيشرفته تر از حيوان است؛ مثلاً: چشم انسان كه تمام مراتب زيبايي را تشخيص مي دهد كجا و چشم حيوان كجا؟! قوة ذايقة انسان كه طعم هاي مخصوص انواع گوناگون طعام ها را مي داند كجا و قوة ذايقة حيوان كجا؟! و عقل انسان كه در ژرفاي همه حقايق نفوذ دارد كجا و عقل حيوان كجا؟! و قلب انسان كه مشتاق همه انواع کمالات است کجا و ساير ابزار آلات او كجا؟ و آلات بسيار بسيط حيوان كه بيش از يكي دو بار انكشاف نكرده و رشد نيافته است كجا؟! فقط با اين تفاوت كه امكان دارد يكي از ابزارِ مخصوص حيوان در كار و عمل مخصوص به خودش - منحصراً در همين حيوان - نسبت به انسان كه انجام آن عمل از وظايف او نيست، زيادتر رشد بيابد، که اين امري است ويژه و استثنايي.

رمز ثروتمند بودن انسان از نظر ابزار اين است كه، حواس و قوة ادراک او با كمك و همكاري عقل و فكرش رشد و توسعه بيشتري يافته است، و به سبب متفاوت و فراوان بودن احتياجاتش حواس و ارگان هايش نيز متنوع گشته است.. و به دليل جامع بودن فطرتش آرزوهايش نيز دور و دراز است و به مقاصد فراواني چشم دوخته است.. و با توجه به زياد بودن وظايف فطري اش، ملزومات و ابزارهایش نيز زياد رشد و انبساط

يافته است.. و از آنجايي که فطرت بديع او آمادگي انجام همه انواع عبادت ها را دارد، استعدادي که در برگيرنده تخم هر نوع کمالات است، به او داده شده است.

پس اين همه ابزار و سرمايه، صرفاً به منظور تحصيل زندگي دنيويِ بي اهميت و موقت به انسان داده نشده است، بلكه وظيفة اساسي چنين انساني عبارت است از: انجام دادن وظايفي كه متوجه اهداف و مقاصد بي پاياني است. او بايد با انجام دادن عبادت و بندگي، عجز و فقرش را به درگاه خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) اعلان و با ديد كلي اش، تسبيحات موجودات را مشاهده کند و به آن ها شهادت دهد و امداد و الطاف رحماني را در نعمات ببيند و شاكر باشد و با تماشاي معجزات قدرت رباني در مصنوعات، در بارة آن ها فکر کند و با چشم عبرت بدان ها بنگرد.

اي انسان دنيا پرست، عاشق دنيا و غافل از رمز"احسن تقويم"! حقيقت زندگي اين دنيا را "سعيد قديم" در يك حادثة تخيلي ديده است؛ حادثه اي كه او را به "سعيد جديد" تبديل كرد. خوب به آن گوش فرا ده!

ديدم كه مسافري هستم و به مسافرت دور و درازي مي روم؛ يعني به جاي دوري فرستاده مي شوم. اربابم شصت سكه به من اختصاص داده بود و به تدريج، روزانه مبلغي از آن را به من مي داد، تا اينكه به مسافرخانه اي وارد شدم. در آن جا ظرف يك شب، ده سكه را در قمار و سرگرمي و شهرت طلبي صرف كردم. صبح شد، پولي در اختيار نداشتم، سودي هم نکرده بودم و حتي اشيايي را که هنگام رسيدن به مقصد لازم داشتم نيز نخريده بودم و آنچه كه از آن پول عايدم شد صرفاً درد، گناه، زخم و كدورت عياشي و لذات نامشروع بود. در چنين حالت اسفناكي ناگهان مردي در برابرم ظاهر شد و به من گفت:

"تمام سرمايه ات را بر باد دادي و مستحق مجازات شدی، به جايي كه بايد مي رفتي، دست خالي و سر افکنده بايد بروي. اگر عقل داری، پس عجله کن که هنوز دروازة توبه باز است! از پانزده سكه باقيمانده كه بعد از اين به تو داده خواهد شد، مي تواني نصفش را احتياطاً ذخيره سازي و با آن نيازهاي سفرت را خريداري كني." با نفس خود مشوره کردم، ديدم راضي نمي شود.

آن مرد گفت: "يك سومش را"، بازهم نفسم اطاعت نكرد.

سپس گفت: "يك چهارمش را"، ديدم كه نفسم نمي خواهد عادتش را ترك كند. بالاخره آن مرد با عصبانيت از من رو گرداند و رفت.

يك باره وضعيت تغيير كرد، ديدم سوار بر قطاري هستم كه با سرعت در تونل زير زميني در حرکت است و هر لحظه امكان دارد سقوط كند. خيلي ترسيدم، راه گريزي وجود نداشت هر طرف بسته بود، به ناچار تحمل كردم. جالب اين بود كه در دو سمت قطار، گل هاي جذاب و ميوه هاي لذيذي به چشم مي خورد! من هم مثل بيخردان، دستم را دراز كردم و كوشيدم که گل ها را بچينم و ميوه ها را بگيرم، اما نمي شد؛ گل ها پوشيده از خارهايي بود که دستم را زخمي و خون آلود مي ساخت، قطار با سرعت در حركت بود، چيدن گل ها برايم بسيار گران تمام شد.

با ديدن اين حالت يكي از مستخدمين قطار به من گفت:

پنج قران بپرداز، هر چقدر که دلت مي خواهد گل و ميوه به تو مي دهم؛ اين كار بهتر از اين است كه خود را اذيت كني و دستت زخمي شود و صدها درهم زيان ببيني، اين را هم بدان که كندن ميوه ها بدون اجازه ممنوع است! اگر به اين كار مبادرت كني، مجازات خواهي شد.

بسيار دلتنگ شده بودم، با خود گفتم: بالاخره چه زماني از تونل خارج خواهيم شد؟ سرم را از پنجره بيرون بردم و به جلو نگريستم تا انتهاي تونل را ببينم، اما ديدم که در آخر تونل پنجره ها و غارهاي زيادي وجود دارد که مسافرين را از داخل قطار مي گرفتند و به آن غارها و حفره ها مي انداختند؛ در اين ميان، درست در برابر خود غاري مشاهده کردم که در دو طرف آن، دو سنگ نصب شده است که به سنگ هاي قبر می ماند. با دقت به سوي آن ها چشم دوختم، ديدم که روي آن سنگ ها با حرف بزرگي اسم "سعيد" نوشته است. از تأسف و حيرت فرياد کشيدم، آه و فغان سر دادم. ناگهان صداي مردي به گوشم رسيد كه قبلاً در مسافرخانه مرا نصحيت كرده بود.

او گفت: آيا عقلت به سرت آمد؟

گفتم: بله، اما بعد از اينكه فرصت را از دست دادم و ديگر قدرت و تواني براي من باقي نماند!

گفت: توبه كن و توكل کن!

گفتم: توبه و توکل کردم.

وقتي به هوش آمدم، ديگر آن سعيد قديم نبودم، خود را سعيد جديد يافتم.

از خداوند كريم مي خواهم اين واقعة تخيلي را سبب خير بگرداند! يكي دو جهت آن را تعبير مي كنم، جهات ديگرش را خودت تعبير و تفسير كن!

آن سفر، سفري است كه از عالم ارواح، به رحم مادر و سپس به دنيا آغاز يافته و بعد از آن مرحله به مرحله، از طفوليت به جواني، سپس به پيري و بعداً به قبر و برزخ منتهي شده و از آنجا به سوي حشر و پل صراط و ابدالاباد رهسپار مي گردد.

و آن شصت سكه، شصت سال عمر است. وقتي كه با اين واقعه برخوردم، به نظرم چهل و پنج ساله بودم، مدرك و ضمانتي هم نداشتم كه تا شصت سالگي زنده بمانم، اما يكي از شاگردان مخلص قرآن مرا نصحيت كرد که نيمي از پانزده سالِ عمر باقيمانده خود را در راه آخرت صرف كنم.

آن قصر، براي من شهر استانبول بود.

آن قطار، زمان است و هر سال آن به منزلة يك و اگن.

آن تونل، عبارت است از: زندگاني دنيا.

و آن گل ها و ميوه هاي خاردار، عبارتند از: لذت هاي نامشروع و سرگرمي هاي حرام كه درد ناشي از تصور زوال آن ها، قلب را زخمي و خون آلود مي سازد و انسان از انتظار فراق و جدايي شان سخت عذاب مي کشد، و سبب عذاب قيامت نيز مي شود.

تعبير سخن مستخدم قطار که گفته بود: "پنج قران بده، هرچه دلت بخواهد مي دهم" چنين است: خوشي و لذتي كه انسان در دايرة حلال و مشروع از آن بهره مي گیرد براي كامراني و آرامش اش كفايت مي كند و ديگر نيازي نیست به سوي حرام دست دراز كند. موارد ديگر آن را خودت مي تواني تعبير كني!

نكته چهارم:

انسان در اين كائنات به طفل معصومي شباهت دارد كه در ناتواني اش نيروي بزرگ و در عجزش توان عظيمي نهفته است؛ زيرا با نيروي آن ضعف و با قدرتِ آن عجز است كه اين موجودات در تسخير او قرار گرفته اند.

اگر انسان با درك ضعفش قولاً، حالاً و طوراً (به زبان، حالت و رفتارش) دعا كند و با پي بردن به عجزش، از خداوند کمک بخواهد و شكر آن تسخير را ادا کند، در رسيدن به خواسته ها و برآوردن مقاصدش چنان موفق و پيروز مي شود كه با قدرت جزيي و ناچيز خودش حتي يك دهم آن نیز برايش ميسر نمي شد. اما او به اشتباه، گاه گاهي آنچه را كه با دعاي زبان حال حاصل كرده است، از قدرت و توان خودش مي داند.

مثلاً: نيروي موجود در جوجه مرغ، مرغ را وامي دارد تا بر شير حمله ور شود؛ و نيروي موجود در ضعف بچه شير، شير درنده گرسنه را مسخر خويش مي سازد، به طوري که شير درنده، خودش گرسنه مي ماند تا بچه اش را سير کند؛ آري! نيروي موجود در ضعف، تعجب بر انگيزاست و تجلي رحمت الهي در آن نيز قابل توجه است!

همانگونه كه كودك معصومي با ضعف خود، مهر و شفقت ديگران را به دست مي آورد و با گريه و شيون، يا با خواهش و التماس و يا با حالت غم انگيزش، به نحوي خواسته هايش را بر آورده ساخته و افرادي قوي و نيرومند را تحت فرمان خود در می آورد که با قدرت ناچيز خودش هرگز نمي توانست به يكي از هزاران خواسته هايش برسد. پس بايد گفت: ضعف و عجز آن کودک، شفقت و حمايت ديگران را بر مي انگيزد، حتي با اشارة انگشتش قهرمانان و سلاطين را مطيع خود مي گرداند.

اكنون، اگر چنين طفلي آن شفقت را انكار و حمايت را متهم کند و با غرور احمقانه بگويد: "من با قوت و نيروي خودم همة اين افراد را به تسخير خويش در آورده ام." بدون شك مستحق سيلي سختي خواهد بود.

همچنين اگر انسان، رحمت خالقش را انكار کند و حكمتش را متهم سازد و با حالت نا سپاسي از نعمت، قارون وار بگويد: اِنَّمَٓا اُوت۪يتُهُ عَلٰى عِلْمٍ (القصص:٧٨): "من با علم و قدرتم آن سرمايه را بدست آوردم." بدون تردید خود را مستحق عذاب مي گرداند. اين منزلت و جايگاه داده شده به انسان و پيشرفت هاي بشري و كمالات

مدني، نتيجة غلبه، برتري جويي، منفعت طلبي و قوة جدال و مناقشه او نيست، بلكه به خاطر ضعفش در اختيار او قرار گرفته است و با توجه به عجزش با او همکاری شده و به جهت فقرش به او احسان گرديده و به خاطر جهلش به او الهام شده و براي رفع احتياجش، اكرام گرديده است؛ ازين رو، سبب نيل انسان به آن سلطنت، هرگز توان و اقتدار علمي اش نيست، بلكه شفقت و رأفت رباني و رحمت و حكمت الهي، اشيا را مسخرش گردانيده و به او عطا كرده است.

آري! انساني كه مغلوب حشراتي همچون گژدم بي چشم و مار بي پا است، قدرت و توانش هرگز نمي تواند از كرمی كوچك به نام کرم ابريشم، لباس ابريشمين به او بپوشاند و از حشره ای زهردار، خوراكي چون عسل به او بخوراند؛ در واقع همة اينها حاصل ضعف اوست؛ یعنی تسخير رباني و اكرام الهي در حق اوست.

اي انسان! وقتي حقيقت چنين است، غرور و خود خواهي را ترك كن! در درگاه الوهيت با زبان استمداد، به عجز و ضعفت اعتراف كن! و با زبان تضرع و دعا، فقر و نيازت را اعلان بدار و بنده بودنت را نشان ده و حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَك۪يلُ بگو و رشد کن!

مگو: "من چيزي نيستم، چه اهميتي دارم كه اين كائنات از طرف يگانه حاكم مطلق در تسخير من قرار گيرد و آنگاه در عوض، شكر و سپاس كلي از من خواسته شود؟!"

زيرا تو اگرچه از نگاه نفس و صورت ظاهري ات در حكم هيچ هستي، اما از نقطه نظر مأموريت و منزلت خلقت، در حكم تماشاگر زيرک كائناتِ پر شكوه هستي و زبان گويا و رساي موجوداتِ پر از راز و حكمت به شمار مي آيي؛ و با فهم و دانش می توانی كتابِ اين عالم هستي را مطالعه کنی و در حکم نظاره گر متفكر در بين اين مخلوقات تسبيح گوي هستی و به عنوان استاد كل و كار شناس محترم اين مصنوعات عبادت گزار، آفريده شده اي.

اي انسان! تو از نظر جسم نباتي و نفس حيواني ات، يك جزء كوچك، جزيي حقير و مخلوق فقير و حيوانی ضعيف و در امواج پر تلاطم موجودات حيرت انگيز، دست و پا زنان در حركت هستی، اما از لحاظ انسانيت که با تربيت اسلامي تکامل يافته و با نور ايمان - که در برگيرندة نور محبت الهي است- منور گرديده است، يك سلطانی

و در عين جزيي بودنت، يك كلي؛ و در عين محدوديتت، عالمی وسیع؛ و در عين حقارت، مقام و جايگاهت بلند و دايرة نظارتت چنان وسيع است كه مي تواني ادعا كني: "پروردگار مهربانم دنيا را خانه و مسكنم قرار داد، ماه و خورشيد را چراغ اين خانه و بهار را هم دسته گل آن ساخت و تابستان را سفره نعمت و حيوانات را خدمتگزار و نباتات را زينت و زيور خانه ام ساخت!"

نتيجة سخن

اگر به وسوسه هاي نفس و شيطان گوش فرا دهي، به اسفل سافلين سقوط خواهي کرد، اما اگر به حق گوش فرا داده و قرآن را بشنوي، به اعلي عليين صعود خواهي كرد و احسن تقويم كائنات خواهي شد.

نكتة پنجم:

انسان به عنوان يك مأمور و مهمان به اين دنيا فرستاده شده است و از استعداد ها و موهبت هاي بسيار مهمي برخوردار است و مطابق همان استعدادها، وظايف مهمي به او سپرده شده است و براي اينكه در راستاي همان اهداف و وظايف تلاش كند و کارش را به خوبي انجام دهد، ترغيب و ترهيب نيز گرديده است.

وظايف انسانيت و اصول و پايه هاي عبوديت را در جاي ديگر توضيح داده بوديم، در اينجا هم اجمالاً تذكر مي دهيم تا رمز"احسن تقويم" فهميده شود:

انسان بعد از آمدن به اين دنيا بايد از دو جهت خدا را بندگي کند:

جهت اول: عبوديت و تفكر به صورت غيابي.

جهت دوم: عبوديت و مناجات به صورت خطابي و حضوري.

روش اول عبارتست از: تصديق ربوبيتي كه سلطه اش در كائنات آشكار است (اين تصديق بايد با اطاعت از قوانين تکويني صورت گيرد) و نظارت كردن بر كمالات و خوبی های پروردگار با حيرت و تعظيم.

سپس پند و اندرز گرفتن از آثار و نقش و نگارهاي بديع اسماي قدسي الهي و پرداختن به نشر و تبليغ و اعلان آن بر يكديگر.

سپس جواهر و گوهرهاي اسماء رباني را كه هر كدام از آن ها در حكمِ يك خزانه معنوي پنهان است - با ترازوي ادراک و بصيرت - وزن نموده و از صميم قلب قدرشناسي کردن و بهاي آن را پرداختن.

سپس مطالعه کردن صفحات موجودات و برگ هاي زمين و آسمان كه هركدام در حكم نامه ها (نوشته هاي) قلم قدرتند، و آنگاه با شگفتي و حيرت در موردشان تفكر كردن.

و سر انجام، نگريستن به زيور موجودات و نگاه تحسين آميز به صنعت هاي لطيف و زيبايي که در آن ها وجود دارد و علاقه نشان دادن به معرفت و شناخت آفرينندة ذوالجمال شان و تلاش جهت صعود به درگاه صانع ذوالکمال و جلب توجه او به سوي خود.

روش دوم عبارتست از:

مقام حضور و خطاب كه از اثر به موثِّر نفوذ مي کند. او مي بيند كه صانعي جليل قصد دارد با نمايان ساختن معجزاتِ صنعتش، خود را معرفي كند.

او نيز با ايمان و معرفت پاسخ مي دهد و در مي يابد كه: پروردگاري مهربان مي خواهد با ميوه هاي شيرين و زيباي رحمتش، خود را محبوب سازد.

او نيز در مقابل، با محبت خالص و عبادت مخلصانه اش خود را محبوب او قرار مي دهد.

سپس مشاهده مي كند كه: منعم كريمي او را غرق لذت ها و نعمت هاي مادي و معنوي اش ساخته است و به بهترين شکل مي پروراند.

او نيز در مقابل، با حالت و گفتار و كردارش و حتي اگر بتواند با تمام حواس و جوارحش شكر و حمد و ثناي او را به جا مي آورد.

سپس مي بيند كه يك جليل جميل، كبريا و كمال و جلال و جمالش را در آينه هاي اين موجودات ظاهر كرده و انظار دقت را به سوي آن ها جلب مي کند.

او نيز در مقابل، با گفتن "الله اكبر و سبحان الله" در كمال شيدايي و شگفتي و محبت، سر به سجده مي نهد و درك مي كند كه غني مطلقي با سخاوتي مطلق، ثروت و گنجينه هاي بي شمار و تمام نشدني خود را نشان مي دهد.

او نيز در مقابل، با تعظيم و ثنا و با كمال نيازمندي دست طلب دراز مي كند.

سپس پي مي برد كه آن فاطر ذو الجلال، سطح زمين را همچون نمايشگاهي ساخته که تمام صنايع نادر و عتيقه اش را در آنجا به نمايش گذاشته است.

او نيز در مقابل، با گفتن "ماشاء الله" تحسين مي کند و با گفتن "بارك الله" قدرشناسي به جا می آورد و با گفتن "سبحان الله" شگفت زده مي شود و با گفتن "الله اكبر" آفريدگارش را تعظيم مي کند.

سر انجام در مي يابد كه خداي يگانه مهر توحيد و نشان غير قابل تقليد و علامت منحصر به فردش را روي تمام موجودات نهاده و دلايل توحيد را روي آن ها ترسيم مي کند و در آفاق و اطراف عالم، پرچم وحدانيت را بر افراشته و ربوبيتش را اعلام مي دارد.

او نيز، با تصديق و ايمان و توحيد و اذعان و شهادت و عبوديت با آن مواجه مي شود و پاسخ مي دهد.

لذا انسان با اين نوع عبادات و تفكرات، انسانی راستین می شود و نشان مي دهد که در"احسن تقويم" است و به يمن و بركت ايمان، لیاقت به دوش گرفتن امانت و خلیفه روی زمین شدن را کسب می کند.

پس اي انسان غافلي كه دراحسن تقويم خلق شده اي و بر اثر سوء اختيار و بي پروايي (طغيان و سركشي) به طرف اسفل سافلين سقوط کرده ای! به سخنانم گوش فراده و به دو تابلوي نوشته شده در بخش دوم "گفتار هفدهم" بنگر! تا بداني من نيز مثل تو در روزهاي غفلت و اوج جواني، دنيا را زيبا و شيرين مي پنداشتم، اما لحظه اي كه شام پيري فرا رسيد و از مستي بادة جواني به هوش آمدم، ديدم آن رويِ دنيا كه متوجه آخرت نيست، چقدر زشت و آلوده است! درحالي که من آن را خوب و زيبا گمان مي كردم و آن روي دنيا كه متوجه آخرت بود چقدر خوب و زيبا است!

تابلوي اول، حقيقت دنياي اهل ضلالت را به تصوير مي كشد. من در گذشته با پردة غفلت، اما بدون اينكه مست و سرخوش شوم، دنيا را چنين ديده بودم. و تابلوي دوم، به دنياي حقيقي اهل هدايت و حضور اشاره مي كند. اين دو تابلو را به همان طرزي كه نگاشته شده است، رها كردم، كه بيشتر به شعر شباهت دارند اما شعر نيستند. (٭):- این دو تابلو، در گفتار هفدهم آمده اند.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبِّ اشْرَحْ ل۪ى صَدْر۪ى ٭ وَيَسِّرْ ل۪ٓى اَمْر۪ى ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَان۪ى ٭ يَفْقَهُوا قَوْل۪ى

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى الذَّاتِ المُحَمَّدِيَّةِ، اللَّطيفَةِ الْأحَدِيَّةِ، شَمسِ سَمَاءِ الْأسْرَارِ، وَمَظْهَرِ الأنوَارِ، وَمَرْكَزِ مَدَارِ الْجَلَالِ، وَقُطْبِ فَلَكِ الْجَمالِ.

اَللّهمَّ بِسِرِّهِ لَدَيْكَ وَبِسَيرهِ إلَيْكَ آمِن خَوفِي وَأقِلْ عُثْرَتِي وَأذْهِبْ حُزْنِي وَحِرْصِي وَكُن لِي وَخُذْنِي إلَيْكَ مِنِّي وَارْزُقنِي الْفَنَاءَ عَنِّي وَلَا تَجْعَلنِي مَفتُونا بِنَفسِي مَحجُوبا بِحِسِّي وَاكْشِفْ لِي عَن كُلِّ سِرٍ مَكْتُومٍ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ.

وَارْحَمْنِي وَارْحَم رُفَقَائِي وَارْحَم أهْلَ الْإيمَانِ وَالْقُرآنِ. آمِينَ آمِينَ

يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَيَا أكْرَمَ الْأكْرَمِينَ.

وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ

گفتار بيست و چهارم

اين گفتار عبارت است از: پنج شاخه، به شاخه چهارم دقت كن و بر شاخة پنجم بنشین و ميوه هايش را برچين!

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى

(طه:٨)

به پنج شاخه يك حقیقت از حقايق فراوان اين آية جليله اشاره مي كنيم.

شاخة اول

يك پادشاه در دواير حكومتش عناوين مختلف و در هريك از طبقات رعيتش نام ها و اوصاف جداگانه و در مقام هاي سلطنتش اسامی و علايم گوناگون دارد؛ مثلاً: در بخش عدالت و دادگستري به نام حاكم عادل و در بخش امور مدني به عنوان پادشاه و در ارگان هاي نظامي به اسم فرمانده بزرگ و در دواير شرعي به نام خليفه ياد مي شود و بر همین اساس اسامی و عناوين ديگري نیز از اين قبيل دارد؛ پس يك پادشاه مي تواند در ارگان هاي سلطنت و در مراتب طبقات حكومت، صاحب هزار اسم و عنوان باشد.

گويی آن حاكم در هر بخش از نهادهاي دولتش حضور دارد و توسط شخصيت معنوي و تلفن مخصوصش از جريانات آنجا آگاه است. و در هر طبقه اي با قانون و نظام و نماينده اش مشهود و ناظر است، مي بيند و ديده مي شود و از پشت پرده هر مقامي را با حكمت و علم و قدرتش اداره مي كند.

بدين منوال، رب العالمين نیز كه سلطان ازل و ابد است در مراتب ربوبيتش منزلت و نام هاي مختلفی دارد، اما این نام ها نظاره گر يكديگرند.. و در دواير الوهيتش اسمها و علايم جداگانه ای دارد، اما این علایم در همديگر به مشاهده می رسند.. و در عملکردهای بزرگش تجليات و جلوه هاي متفاوتی دارد، اما مشابه يكديگرند .. و در تصرفات قدرتش عنوان هاي متنوعی دارد، اما خبر از يكديگر می دهند.. و در تجليات صفاتش مظاهرِ مقدس جداگانه ای دارد، اما نشان دهندة همديگرند.. و در جلوه هاي

افعالش تصرفات گوناگونی دارد، اما مكمل يكديگرند و در صنعت هاي رنگارنگ و مصنوعات متنوعش ربوبيت پرشكوه رنگارنگی دارد، اما تماشا كنندة يكديگرند.

افزون بر این در هر عالمي از عوالم هستي و در هر طايفه اي از طوايف آن، يكي از عناوين و نامی از نام های نیکو تجلي مي كند و اين نام در آن دايره حاكم است و نام های ديگر در آنجا تابعند، بلكه در ضمن آن قرار دارند.

و باز اين اسم در هر يك از طبقات مخلوقات - اعم از كوچك يا بزرگ، كم يا زياد، خاص يا عام- تجلي مخصوص و ربوبيت خاصي دارد؛ يعني در عين حالي كه اين اسم، عام است و بر هر چيز احاطه دارد، اما با قصد و اهميت فوق العاده اي به چيز واحدی توجه مي كند؛ به طوری که گويی اين اسم فقط مخصوص همان چيز است و بس!

و افزون بر اين، خالق ذوالجلال به هر چيز نزديك است، ضمن اينكه تقريباً هفتاد هزار پرده هاي نوراني دارد. تو می توانی این حقیقت را مقایسه کنی و به عنوان مثال: حجاب های موجود در مراتب اسم خالق را از تجلی آن اسم در خودت - که جزیی ترین تجلی آن در مخلوقیت است- گرفته تا تجلی آن بر سراسر عالمیان که مرتبه کبرای خالقیت است در نظر بگیری و ببینی که چه پرده هایی وجود دارد؟ يعني تو مي تواني از در مخلوقيت به منتهاي تجلیات اسم خالق برسي، به شرط اینکه کل کاینات را پشت سر بگذاری که در نهایت، به دايرة صفات نزديک مي شوي.

و چون در پرده ها روزنه هایي براي تماشاي يكديگر وجود دارد، و اسماء در همديگر ديده مي شوند و شئونات نظاره گر هم هستند و تمثلات وارد يكديگر مي شوند، و عناوين با همديگر آميخته اند و هر ظهور شبيه ديگري است و در تصرفات، همكاري و در ربوبيّات، امداد و معاونت وجود دارد، پس هرگاه كسي كه پروردگار را در يكي از اسماء و عناوين و ربوبيت شناخت، نبايد ساير اسماء، عناوين و ربوبيات و شئوناتش را انكار كند؛ و حتي اگر از جلوه هاي يك اسم به ساير اسماء منتقل نشود، بسیار ضرر کرده است.

مثلاً هرگاه اثر اسم قادر و خالق را ديد، ولی اسم عليم را نديد، در گمراهي غفلت و طبيعت سقوط مي كند؛ بنابراین بايد همواره به پيرامونش چشم بدوزد و"هو، هو الله"

را ببيند و بخواند. و از هر چيز قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ را بشنود و به آن گوش فرا دهد. و مدام زبانش"لا إله الا الله" بگويد و اعلان كند که: "لا اله الا هو برابر مي زند عالم."

بدين طريق قرآن مبين با آية مباركة اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى (طه: ٨) به حقايق مذکور اشاره مي كند.

اگر می خواهي اين حقيقت را از نزديك ببيني، نزد درياي متلاطم و زمين متزلزل برو و سوال كن: چه مي گویيد؟ در جواب، حتماً فرياد "يا جليل! يا عزيز! يا جبار!" را از آن ها خواهی شنید.

سپس نزد نوزادان و حيوانات كوچكی که در زير دريا و یا روي زمين زندگی می کنند و با كمال مرحمت و شفقت تربيت مي شوند، برو و از آن ها سوال كن: چه مي گوييد؟ بدون ترديد ترنم "يا جميل! يا جميل! يا رحيم! يا رحيم!" را از زبان شان خواهي شنيد.

(٭):- روزي به گربه ها دقت كردم، غذا خوردند، بازي كردند و خوابيدند. به ذهنم آمد: چگونه به اين جانوران بي وظيفه "حيوانات مبارك" گفته مي شود؟ وقتي شب براي خوابيدن دراز كشيدم، ديدم گربه اي آمد و به بالشم تكیه كرد و دهانش را به گوشم نزديك ساخت و به صورت بسيار صريح به گفتن "يا رحيم! يارحيم! يا رحيم!" پرداخت، گويي به نمايندگي از طرف تمام گربه ها اعتراض و اهانتم را رد کرد.

به ذهنم رسيد که: آيا اين ذكر، مخصوص همين يك گربه است يا اينكه همه گربه ها را شامل مي شود؟ و فقط معترض ناحقي مثل من مي تواند آن را بشنود، يا اينكه هركس که دقت كند مي تواند بشنود؟ صبح هنگام به گربه هاي ديگر گوش فرا دادم، عين ذكر را با درجات متفاوتي تكرار مي كردند گرچه مثل قبلي صريح نبود. از آنجایی که در ابتدای هر هر شان اين ذكر تشخيص داده نمي شود، اما اندک اندک در صداي هِر هِر شان تفكيك يا رحيم، يا رحيم، ممكن است. و آنگاه رفته رفته صداي هِر هرشان عيناً يا رحيم مي شود! و بدون اخراج حروف با فصاحت غمگينانه ذكر مي كنند، دهانشان را مي بندند و به زيبائي ذكر: يا رحيم سر مي دهند. اين حادثه را برای كساني كه به ديدنم آمده بودند تعريف كردم، آنها نيز روي اين موضوع دقت كردند. باز گفتند: ذكر گربه ها را ما هم تا حدي مي شنويم. سپس این سوال به قلبم خطور نمود که: وجه تخصيص اين اسم چه چیزی می تواند باشد و چرا گربه ها اين اسم را با لهجه انسان ورد مي كنند و با زبان حيوانات ذكر نمي كنند؟ يادم آمد که اين حيوانات همچون طفل خرد سالي لطيف و نازكند، و چنان با انسان ها همزيستي دارند كه دوست انسان محسوب مي شوند لذا به شدّت محتاج شفقت و مهربانی اند. وقتي مورد لطف و نوازش قرار گرفتند با ترك اسباب - برخلاف سگ - به حمد و سپاس خداوند مي پردازند، و در عالم مخصوص شان رحمت آفريدگار رحيم خود را اعلان کرده، انسانهاي غافل را از خواب غفلت بيدار مي سازند، و با ندای يا رحيم به اسباب پرستان مي فهمانند که از چه كسي كمك و امداد بر مي آيد و از چه كسي بايد انتظار رحمت را داشت؟ - مولف.

از آسمان بشنو که چگونه نداي "يا جليل ذوالجمال" سر مي دهد. و به زمين گوش فراده که چگونه "يا جميل ذوالجلال" مي گويد. و به حيوانات دقت كن که چگونه "يا رحمن و يا رزاق" مي گويند! از بهار جويا شو! آنچه به گوشت مي رسد اسمای الهي است از قبيل: يا حنان! يا رحمان! يا رحيم! يا كريم! يا لطيف! يا عطوف! يا مصوّر! يا منوّر! يا محسن! يا مزيّن!

و از انساني كه واقعاً انسان باشد، سوال كن و ببين که چگونه همة اسمای حسني را مي خواند، حتی اين اسماء بر پيشاني اش نوشته شده است و اگر تو نیز دقت كني، مي تواني آن ها را بخوانی.

گویي كل هستي نغمه هاي ذكر بزرگي را مي سرايد که با در هم آميختن كوچك ترين نغمه با نغمه هاي بزرگ و بلند، لحن و لطافت مهيبي بر جاي مي ماند. موارد ديگر را خودت مقايسه كن!

اما انسان با آنكه مظهر تمام اسمای حسني است، ولی تنوع این نام ها تا حدي سبب تنوع او گرديده است، چنانکه اين امر، به تنوع کائنات و اختلاف عبادت فرشتگان نيز انجامیده است؛ و نیز شريعت و آیين مختلف انبيا، طريق و روش هاي گوناگون اوليا، و مسلك و مشرب جداگانة اصفيا از همين جا ناشي مي شود.

مثلاً: در حضرت عيسي (ع.س.) تجلي اسم "قدير" نسبت به ساير اسماء غالبتر است و بر اهل عشق، اسم "ودود" و بر اهل تفكر، اسم "حكيم" حاكميت بيشتري دارد.

اگر شخصي هم امام، هم نظامي، هم منشي ديوان قضا و هم بازرس دواير دولتي باشد، در تمام ارگان هاي مذكور، وظيفه و کار و ارتباط و مسئوليت و رتبه و حقوقي دارد و همواره زمينة پيشرفت و ترقي برايش فراهم است و از جانب ديگر، رقبا و دشمناني هم دارد كه مي كوشند مانع موفقيت اش شوند؛ چنين شخصي با عناوين بسيار و مختلف در حضور پادشاه ديده مي شود و با عناوين گوناگون پادشاه را مي بيند و با زبان هاي زيادي از او كمك مي خواهد و براي مصون ماندن از شر دشمنانش به صورت هاي مختلف از پادشاه استمداد مي جوید.

به همین ترتیب، انساني كه مظهر تجليات بسياري از اسما و مكلف به انجام وظايف زياد است و دشمنان زيادي دارد، بسياري از نام هاي پروردگار را در مناجات

و راز و نيازهايش ذكر مي كند. چنانکه مدار افتخار بشر و انسان حقيقي و كامل حضرت محمد (ص) در دعا و مناجات موسوم به "الجوشن الكبير" با هزار و يك اسم دعا مي كند و از آتش جهنم به خداوند پناه مي برد.

بر اساس همين نكته و راز است كه قرآن كريم در سورة

قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ٭ مَلِكِ النَّاسِ ٭ اِلٰهِ النَّاسِ ٭ مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ..

با سه عنوان به استعاذه (پناه جستن به خداوند) امر مي كند، و در بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ با سه اسم استعانت (كمك خواستن) را نشان مي دهد.

شاخة دوم

دو راز را بیان می کند که در برگيرنده كليد هاي اسرار زيادي است:

راز اول:

چرا اولیا با وصف اتفاق نظر در اصول ايمان، در مشاهدات و كشفيات شان به اختلاف مي افتند؟ چون احياناً كشفيات شان كه در درجة شهود قرار دارد، خلاف واقع و مخالف حق در مي آيد؟!

و چرا اهل فكر و صاحبنظران، در افكار و نظريات شان حقيقت را به صورت متناقص و ضد همديگر مي ببينند و نشان مي دهند، با آنكه نزد هر كدام حقانيت آن با دلايل قاطعي به اثبات رسيده است؟

چرا يك حقيقت رنگ هاي زيادي به خود مي گيرد؟

راز دوم:

چرا انبيای گذشته عليهم السلام برخي از اركان ايمان مانند: حشر جسماني را در هاله ای از اجمال گذاشته و آن گونه كه در قرآن است با تفصيل بيان نكرده اند و در نتيجه پس از درگذشت آن ها بعضي از امت شان به انكار اين نوع اركان مجمل روي آوردند؟

چرا بعضي از اوليای حقيقي و عارف فقط در زمينة توحيد پيش رفتند و حتي به درجة حق اليقين رسيدند، اما بعضي از اركان ايمان در مشرب آنان بسيار نادر يا به صورت مجمل به چشم مي خورد و به همين خاطر بعد از مدت ها پيروان شان اهمیت لازم را به اين قبيل اركان ايمان ندادند و حتي عده اي به بيراهه رفتند؟

وقتي براي رسيدن به كمال حقيقي لازم است که همة اركان ايمان رشد و گسترش یابد، پس چرا اهل حقيقت در بعضي اركان بسيار پيش رفتند و در بعضي ديگر عقب ماندند؟ حال آنكه امام المرسلين (ص) كه به مراتب والاي تمام اسمای حسني دست يافته است و سرور تمام انبياء است و قرآن حكيمي كه پيشواي نوراني همة كتاب هاي آسماني است، تمام اركان ايمان را به صورت واضح و روشن و با اسلوب جدی و مقصود به تفصیل بيان کرده اند؟

جواب: آري! در حقيقت، كمال حقيقي چنين است و حكمت اين اسرار از اين قرار است:

انسان با آنكه استعداد رسيدن به همة كمالات و دست يافتن به انوار همة اسمای حسني را دارد، باز هم حقيقت را از لابه لای هزاران پرده و برزخ مي جويد؛ چون اقتدارش جزیي، اختيارش جزئي، استعدادهايش مختلف و آرزوهایش متنوع است؛ از این رو هنگام کشف حقیقت و مشاهدة حق، پرده ها و برزخ ها به ميان مي آيد و در نتيجه بعضي از انسان ها نمي توانند از برزخ بگذرند. و چون توانمندي ها متفاوت است، لذا توانمندي برخی از آنان نمي تواند به كشف بعضي از اركان ايمان بینجامد.

و نيز تجليات اسماء با در نظر داشتن مظاهر و جلوه گاه هایش رنگ هاي گوناگوني به خود مي گيرد و به اشكال مختلف در مي آيد، بعضاً شخصي كه مظهر يكي از اسماء قرار گرفته است، نمي تواند از تجلي كامل آن برخوردار باشد. افزون برآن، تجلي اسماء به اعتبار كليت و جزئيت و ظليّت و اصليت، صور مختلفي پیدا می کند، لذا بعضي از استعدادها نمي توانند از جزئيت بگذرند و از سايه خارج شوند. و گاهی يك اسم بر حسب استعداد، غلبه حاصل مي كند و فقط حكم خودش را نافذ مي سازد و در اين استعداد، حكم او حكمران مي شود.

لذا اين يك راز ژرف و يك حكمت گسترده است. ما با ارائة مثالي پر راز و رمز و تا حدي توأم با حقيقت، اشاراتي به آن خواهيم کرد:

مثلاً، يك "گل" زيبا و داراي نقش و نگار و يك "قطرة" برخوردار از حيات و عاشق ماه و يك "تراوش" با صفا و متوجه خورشيد را در نظر می گیریم و فرض مي كنيم كه هر كدام داراي شعور است و كمالی دارد و مشتاق آن كمال است.

اين سه چيز ضمن اشاره به بسياري از حقايق به سلوك نفس و عقل و قلب هم اشاره مي كند و مثالي است براي سه طبقة (٭):- در هر طبقه نيز سه طايفه وجود دارد. سه مثال فوق متوجه سه طايفة هر طبقه و در مجموع متوجه نه طايفه است و فقط در خود سه طبقه خلاصه نمي شود. (مؤلف) اهل حقيقت كه عبارتند از:

اول: اهل فكر و اهل ولايت و اهل نبوت که اين اشیا به آن ها اشاره مي كند.

دوم: كساني كه به وسيلة ابزار جسماني (از طريق حواس) راه رسيدن به كمال شان را پيموده و در مسیر حقيقت گام نهاده اند.

و آنایی كه با تزكية نفس و استعمال عقل، راه مجاهدت را در پيش گرفته اند و رهسپار حقيقت شده اند. و آناني كه با تصفية قلب و با ايمان و تسليم به سوي حقيقت شتافته اند..

سوم: آنانی كه انانيت و غرور را ترك نكرده، فريفتة آثار گشته اند و فقط با تكيه به استدلال شان به سوي حقيقت رفته اند.

و كساني كه با علم و حكمت و معرفت حقيقت را مي جويند و آنانی كه با ايمان و قرآن و فقر و عبوديّت، با سرعت به حقيقت مي رسند.

لذا اين سه چيز، تمثيلاتي است كه به حكمت وجود اختلاف در سه طايفه اي كه استعدادهاي متفاوتي دارند، اشاره مي كند. پس مي كوشيم تا رمز و راز و حكمت گسترده موجود در ترقيات اين سه طبقه را با ارایه مثال و تحت عناوين "گل" و "قطره" و "تراوش" بيان كنيم؛ مثلاً: خورشيد - با اجازه و دستور خالقش- سه شيوه مختلف تجلي و انعكاس و فيض رساني دارد:

يكي: بر گل ها.

ديگري: بر ماه و سيارات.

و ديگري: بر مواد درخشاني همچون شيشه و آب.

نوع اول، سه شيوه دارد:

نخست: تجلي کلی و انعكاس عمومي كه عبارت است از: فيض افشاني آن بر همة گل ها.

دوم: تجلي خاص، كه عبارت است از: انعكاس ویژه با در نظر داشتن هر نوع از آن کلی.

سوم: تجلي جزیي، كه عبارت است از: نور افشاني به گونه ای که متناسب با شخصيت هر گل است.

در واقع اين مثال ما، بر نظريه اي استوار است كه مي گويد: رنگهاي زيباي گلها از انعكاس آميزش هفت رنگ خورشيد ناشي مي شود. طبق اين نظريه، گل ها نيز نوعي آينه خورشيد محسوب مي شوند.

دومين مورد: فيض و نوري است كه خورشيد به اذن فاطر حكيم به ماه و سيارات مي دهد.

و ماه پس از بهره مندی از اين فيض کلی و نور گسترده، از نوري كه در حكم سايه ای به نسبت روشني خورشيد است، استفادة كلي به عمل مي آورد و سپس دست به کار می شود و به شكل خصوصي، نورش را روي درياها و هوا و خاك درخشان بازتاب مي دهد و به شكل جزئي، قطرات دريا و ذرات خاك و هوا را از فيوضاتش مستفيد مي گرداند.

سومين مورد: خورشيد - به دستور الهي- هوا و سطح درياها را همچون آينه اي قرار می دهد و انعكاس صاف و كلي و بدون سايه اش را روي آن ها منعکس می سازد؛ سپس صورت جزیي و تمثال كوچكش را به حباب هاي دريا و قطرات آب و تراوشات هوا و ذرات بلورين برف مي سپارد.

بدين طريق خورشيد در سه جهت مذكور، هر گل و هر قطره ای را که در مقابل ماه قرار گرفته است و هر تراوش را به دو طريق از فيوضات خود مستفيد مي گرداند و به آن ها توجه مي كند:

طريق اول: افاضه ای است که به صورت اصلی، مستقيماً و بدون عبور از برزخ و بدون حجاب انجام می گیرد. اين طريق تمثیلی برای راه نبوت است.

طريق دوم: در اين راه، برزخ ها در ميان قرار مي گيرند، چون قابليت آينه ها و مظاهر و جلوه گاه ها به تجليات خورشيد رنگ مي دهد؛ اين راه، طريق ولايت را به صورت تمثيل بیان مي كند.

بنابراين در طريق نخست، "گل" و "قطره" و "تراوش" هر كدام مي توانند بگويند: "من آينة خورشيد سراسر عالم هستم." اما در راه دوم نمي تواند چنين بگويد، بلكه مي گويد: "من آينه خورشيد خودم هستم." يا اينكه "من آينه خورشيدِ متجلي بر هم نوعانم هستم." زيرا او خورشيد را اینگونه مي شناسد و نمي تواند خورشيدي را كه نظاره گر كل هستي است ببيند، چونكه خورشيد اين شخص، یا خورشيد همنوعان و يا هم جنسانش در برزخي تنگ و تحت قيد و بند و به صورت محدود برايش پديدار مي گردد؛ لذا اين خورشيد مقيد نمي تواند آثار خورشيد مطلق نامقيد و بدون برزخ را داشته باشد.

يعني چنين خورشيدي نمي تواند سطح زمين را گرم و روشن كند و زندگي همه حيوانات و نباتات را به تحرك وادارد و سيارات را به گرد خود بچرخاند و آثار بزرگي از اين قبيل را با شهود قلبي برجاي بگذارد؛ همان آثاري كه از لابه لای قيد تنگ و برزخ محدود مشاهده کرده است.

حتي اگر اين سه چيز- كه فرض كرده بوديم شعور دارند- چنين آثار عجيبی را كه تحت قيد مشاهده مي كنند به خورشيد بدهند، چنين اعطايي صرفاً به شیوة عقلي و ايمان و با پذيرفتن مطلق بودن آن مقيد مي تواند صورت گيرد.

پس "گل و قطره و تراوشي" كه ما آن ها را مثل انسان، عاقل فرض كرديم، اين احكام - يعني آثار بزرگ- را به خورشيدهايشان نسبت مي دهند، اما اين نسبت عقلي است نه شهودي، بلكه گاهی اوقات احكام ايماني شان با مشاهدات كونية آن ها تصادم مي كند و با مشكل مي توانند آن را باور كنند.

پس ما هر سه نفر بايد وارد اين تمثيل شويم؛ تمثيلي كه آميخته با حقيقت است و در بعضي از گوشه هايش حقيقت به چشم مي خورد، اما تنگ است و گنجايش كامل حقيقت را ندارد.

ما هر سه نفر، خود را "گل و قطره و تراوش" فرض مي كنيم. چون شعوري كه در آن ها فرض كرده بوديم كفايت نمي كند، بنابراین، ما عقل خود را نيز با آن ها همراه مي سازيم؛ يعني بايد بفهميم همان گونه كه آن ها از خورشيد مادي خود فيض مي گيرند، ما نيز از خورشيد معنوي مان فيض مي بريم.

اکنون اي برادری كه دنيا را فراموش نمي كني و در ماديات غوطه ور هستي و نفست آلوده شده است! تو "گل" باش! زيرا استعداد تو به آن شباهت دارد؛ چون آن گل رنگي به خود مي گيرد كه بر گرفته از نور خورشيد است و تمثال خورشيد را با آن رنگ مي آميزد و با شكل و صورت زيبایي خود را مي آرايد.

اما اين فيلسوفِ درس خوانده در مدارس جديد و معتقد به اسباب كه شبيه "سعيد قديم" است، "قطرة" عاشق ماه باشد؛ ماهی كه سايه نوري را كه از خورشيد گرفته است به او (قطره) تقدیم می کند و مردمك چشمش را با نور خود تلألؤ می بخشد و درخشان می سازد؛ اما باید در نظر داشت که اين قطره به وسيله اين نور، تنها ماه را مي بيند و نمي تواند خورشيد را ببيند و فقط ممكن است با ايمانش آن را مشاهده كند.

و بالاخره اين مرد فقيري كه هر چيز را مستقيماً از جانب خداوند مي داند، و اسباب را پرده تلقي مي كند، خود را "تراوش" فرض كند؛ تراوشي كه در ذات خود فقير است، چيزي ندارد كه با تكيه برآن مثل "گل" ببالد و رنگي ندارد كه با آن ديده شود و چيزهاي ديگر را نيز نمي شناسد تا به آن ها روي آورد؛ او صفاي خالصي دارد كه مستقيماً تمثال خورشيد را در آدمك چشمش نگهداري مي كند.

اكنون كه ما خود را به جاي اين سه چيز قرار داديم، باید به خود نگاه كنيم تا ببينيم چه داريم؟ و چه بايد بكنيم؟

لذا مي بينيم كه ذاتی كريم ما را مشمول لطف و احسانش ساخته است و ما را مي آرايد و تنوير و تربيت مي كند.

انسان، بندة احسان است و در طلب ذاتي است كه سزاوار پرستش و محبت باشد و مي خواهد او را ببيند. بنابراين تك تك ما به اندازة استعدادش با جاذبيت آن راه محبت را مي پيماييم و سلوك مي كنيم.

اي آنكه به "گل" شباهت داري! تو در راه سلوكت مي روي، اما مثل گل برو! رفتي و گام به گام پله هاي ترقي را پيمودي و سرانجام به مرتبة كليت رسيدي، انگار در جاي همة گل ها قرار گرفتي!

حال آنكه گل، آيينة ستبري است، هفت رنگ نور در آن حلول مي كند و مي شكند و عكس خورشيد را پنهان مي سازد به طوری که تو هرگز به ديدن چهرة خورشيد

محبوبت موفق نمي شوي؛ زيرا رنگ هاي مقيد و خصائص آن، نور خورشيد را از هم متلاشي مي سازد و روي آن پرده مي افكند و نشان نمي دهد؛ در چنين حالتي نمي توانی از فراقی كه از ميان آمدن صورت و برزخ ها ناشي شده است، نجات يابي؛ فقط به يك شرط مي تواني نجات پيدا كني و آن اينكه:

سرت را كه در محبت نفست غوطه ور است بالا بگیر، و نگاهت را که فريفته و بهره مند از نیکی های نفست است باز دار و متوجه چهرة خورشيد آسمان کن! سپس چهره ات را كه در طلب روزي سر به خاك افكنده است به سمت خورشيدِ بالا برگردان! چه که تو آيينه اين خورشيد هستي و وظيفه ات آيينه داري و اظهار تجلیات آن است. اما رزق و روزي تو از خزانه رحمت، يعني خاك به تو مي رسد، خواه بداني يا نداني!

آري! همان گونه كه يك گل، آيينة كوچك خورشيد است، اين خورشيد بزرگ نيز عبارت است از: آيينة قطره مانندي در درياي آسمان كه پرتو متجلي اسم "نور" خداوند را بازتاب مي دهد. حال اي قلب انسان! از اينجا بدان که تو آيينه چه خورشيد بزرگي هستي!

بعد از به جا آوردن اين شرط، كمالت را خواهي يافت، اما نمي تواني خورشيد را آن گونه كه در نفس الامر است ببيني و آن حقيقت را بي پرده درك كني؛ زيرا رنگ هاي صفاتت آن را رنگين مي سازد و دوربين ضخیمت صورتي دیگر به او می دهد و قابليت مقيدت او را تحت قيد در مي آورد.

و اكنون اي فيلسوف حكيمِ داخل شده در قطره! تو نيز با دوربين قطرة فكرت و توسط نردبان فلسفه تا سياره قمر ترقي کردی و به ماه رسيدي. ببين! ماه در ذات خود مكدر و تاريك است، نه روشنایي دارد و نه زندگي، پس تلاشت بيهوده و علمت بي فايده مصرف شد. به شرطي مي تواني از تاريكی هاي يأس و وحشت تنهایي و فشارهاي ارواح خبيثه نجات يابي كه:

شب طبيعت را ترك گفته و به خورشيد حقيقت رو آوري و با يقين باور داشته باشي كه انوار اين شب، سايه هاي نور خورشيد روز است. با عملي ساختن اين شرط كمالت را خواهي يافت. و به جاي مهتاب فقير و تاريك، خورشيد شكوهمند را خواهي يافت؛ اما تو نيز مثل دوست ديگرت نمي تواني خورشيد را صاف ببيني. بلكه در پس پرده هايي كه عقل و فلسفه ات با آنها انس و الفت دارد و در پشت حجاب هايی

که توسط علم و حكمت ات بافته شده است و در لابه لای رنگي كه توان و قابليت تو به خورشيد داده است، خورشيد را خواهي ديد.

و اين دوست سوم كه به "تراوش" شباهت دارد و فقير و بي رنگ است، توسط حرارت خورشيد به سرعت به بخار تبديل مي شود، انانيتش را ترك مي گويد، سوار بر بخار به فضا صعود مي كند و مادة كثيف داخلش با آتش عشق مي سوزد و توسط روشني به نور تبديل مي گردد و به شعاع برخاسته از تجليات آن روشنایي چنگ مي زند و به آن نزديك مي شود.

اي آنكه مانند تراوش هستي! وقتي مستقيماً وظيفة آيينه داري خورشيد را انجام مي دهي، در هر مرتبه اي كه هستی باش! تو مي تواني روزنه اي پيدا كني كه با عين اليقين، خود خورشيد را به صورت صاف و روشن ببيني و در نسبت دادن آثار شگفت انگيز خورشيد به خود خورشيد رنج نمي كشي؛ چون مي تواني اوصاف شكوهمند و شايسته اش را بدون ترديد به او بدهي؛ و در منسوب ساختن آثاری شكوهمند به سلطنت ذاتي اش هيچ چيز نمي تواند دستت را بگيرد و تو را باز دارد. تنگي برزخ ها، قيد و بند قابليت ها و كوچك بودن آيينه ها نمي تواند تو را به حيرت بيندازد و بر خلاف حقيقت سوق بدهد، زيرا تو به صورت صاف و خالص، مستقيماً به آن مي نگري، لذا در يافته اي آنچه كه در جلوه گاه ها مشاهده مي گردد و در آيينه ها ديده مي شود، خورشيد نيست، بلكه نوعي از تجليات و گونه اي از بازتاب هاي رنگين آن است. و اين بازتاب ها صرفاً علايم و عناوين آن به شمار مي آيد و نمي توانند همه آثار هيبتناك آن را نشان دهند.

لذا در اين مثال آميخته با حقيقت، از سه طريق مختلف و جداگانه مي توان به سوي كمال رفت. پويندگان اين راه در مزاياي آن كمالات و در تفاصيل مرتبة شهود با هم فرق دارند، اما از لحاظ نتيجه و در اذعان حق و تصديق حقيقت، متفق هستند. چنانکه انساني كه اصلاً خورشيد را نديده است و فقط سايه هاي آن را در آيينة ماه مي بيند، قادر نيست روشنایي مهيب و مخصوص و جاذبيت بزرگ خورشيد را در عقلش بگنجاند، بلكه تسليم كساني مي شود كه آن را ديده اند و از آن ها تقليد مي كند؛ همچنین كسي كه از طريق وراثت نبوت، به منزلت والاي اسمایي چون "قدير" و "محيي" نرسيده باشد، رستاخيز بزرگ و قيامت كبري را به صورت تقليدي قبول مي كند و مي گويد: "اين يك

مسألهٔ‌ عقلي نيست؛" زيرا حقيقت حشر و قيامت عبارت است از: مظهر تجلي اسم اعظم و مراتب والاي بعضي از اسما. كسي كه ديدش از رسيدن به آن مرتبه بازماند به ناچار بايد تقليد كند؛ اما هركه فكرش به آنجا راه يافت، حشر و قيامت را مثل پي در پي آمدن شب و روز، زمستان و تابستان آسان مي بيند و با اطمينان قلب قبول مي كند.

اينجاست كه قرآن كريم، حشر و قيامت را با كامل ترين تفصيل و در والا ترين مرتبه ياد مي كند و پيامبر بزرگوار مان (ص) نيز كه از انوار اسم اعظم برخوردار است، به همان اهميت آن را بیان می کند.

اما پيغمبران قبلي عليهم السلام مسألهٔ‌ حشر را به اجمال بيان کرده اند، نه با تفصيل و عظمت والا؛ چون حكمت ارشاد چنين تقاضا مي كرد. به خاطر اینكه آن ها در حالت ابتدایي قرار داشتند و به همين جهت، برخي از اوليا پاره ای از اركان ايمان را در مرتبة والاي آن نديده اند و يا نتواسته اند نشان دهند.

و به همين سبب است كه در درجات عارفين بسيار تفاوت دارد.

از اين قبيل اسرار زيادي از اين حقيقت آشكار مي شود. از آنجایی که اين مثال تا حدي ما را با حقيقت آشنا مي سازد پس به آن اكتفا مي كنيم، زيرا حقيقت، بسيار گسترده و عميق است و بهتر است به اسرار و رموز بالاتر از حد و فراتر از توان خود وارد نشویم.

شاخة سوم

با توجه به اينكه بعضي از احاديث كه از علايم قيامت و رخدادهاي آخر زمان و فضيلت و ثواب بعضي از اعمال بحث مي كنند، اندكي پيچيده اند و فهم آن ها كمي دشوار است، عده اي از اهل علم كه فريفتة عقل خود هستند، اين قبيل احاديث را ضعيف شمرده و بعضي را در رديف "موضوعات" قرار داده اند و برخي از سست ایمان هايی كه به خود مغرورند، به انكار آن پرداختند.

ما قصد نداريم به تفصيل وارد مناقشه شويم، فقط "دوازده" اصل كلي را بيان مي كنيم كه فهم احاديث مورد بحث را آسان مي سازد.

اصل اول

همان مسأله اي است كه در سؤال و جواب پایان "گفتار بيستم" بيان شد، اینک اجمال آن بدين شرح است:

دين يك آزمايش و يك امتحان است که ارواح عاليه را از ارواح سافله جدا مي سازد؛ لذا هنگام بحث از رخدادهايي که مردم در آينده مشاهده خواهند کرد، شيوه اي برمي گزيند كه نه كاملاً مجهول بماند و نه چنان واضح و بديهي باشد که خواه ناخواه هركس را به تصديق وادارد؛ بلکه راه را فرا روي عقل مي گشايد و مجبورش نمي كند و قدرت اختيار و انتخابش را سلب نمي کند.

اگر يكي از علايم قيامت، به وضوح آشكار گردد و هركس مجبور به تصديق شود، آنگاه استعداد بي ارزشي چون زغال با استعداد با ارزشي چون الماس برابر مي ماند و راز تكلیف و نتيجة امتحان ضايع مي گردد. به همين خاطر در بسياري از مسائل همچون مسألهٔ‌ مهدي و سفياني، اختلافات زيادي بروز كرده است و به دليل كثرت اختلافات است که در روایات، احكام متضادي به چشم مي خورد.

اصل دوم

مسائل اسلامي طبقات و مراتبي دارند؛ يكي دليل قطعي نياز دارد، مانند مسائل عقايد، ديگري به ظن غالب اكتفا مي كند، و برای آن يكي، مجرد تسليم و پذيرش و عدم انكار كافي است؛ لذا هر مسأله اي از مسایل فروع و يا رخدادهاي زماني كه از اصول ايمان به شمار نمي آيند، مقتضی دليل قطعي و اذعان يقيني نیستند، بلكه تسليم و عدم انكار برایشان كافي است.

اصل سوم

در زمان صحابه بسياري از علمای بني اسرایيل و مسیحی به اسلام گرويدند و معلومات گذشته شان را نيز با خود آوردند، در نتيجه، بعضي از معلومات گذشته و خلاف واقع آنان به اشتباه علوم اسلامي پنداشته شد.

اصل چهارم

بعضي از اقوال راويان احاديث و يا معاني اي كه استنباط کرده اند، در متن حديث گنجانده شد و از آنجايي كه انسان خالي از خطا نيست، برخي از اقوال و يا برداشت های شان نادرست از آب در آمد و به ضعف حديث انجامید.

اصل پنجم

با در نظر داشتن وجود محدَّثين، يعني الهام شدگان در امت، بعضي از معاني الهام شده به اولياء و اهل كشف كه محدِّثين محدّثون هستند، به عنوان حديث تلقي شده است؛ حال آنكه گاهی الهام اوليا به سبب برخي از عوارض مي تواند اشتباه باشد، پس امكان دارد در اين نوع روايات، مطالبي برخلاف حقيقت بروز كند.

اصل ششم

بعضي از حكايات در بين مردم شهرت پيدا مي كند و ضرب المثل می شود، در اين صورت معني حقيقي آن در نظر گرفته نمي شود، بلكه هدف و مقصدي كه ضرب المثل به خاطر آن به كار برده شده است مورد توجه قرار مي گيرد؛ از اين رو در برخي از احاديث، مقوله ها و حكاياتي كه بين مردم رواج داشته است به صورت كنایي يا تمثيل به چشم مي خورد كه جنبه توجيهي و ارشادي دارد؛ لذا در اين نوع مسائل اگر عيب و نقصي در معني حقيقي باشد، به عرف و عادات مردم و به تعارف و اصطلاحات آنان بر مي گردد.

اصل هفتم

هستند بسياري از تشبيهات و تمثيلاتي كه به مرور زمان و يا با انتقال آن از دست علم به دست جهل، حقايق مادي تلقي مي شوند و با اين تلقي، مردم در اشتباه مي افتند؛ مثلاً: دو فرشتة موسوم به "ثور و حوت" (گاو و ماهي) در عالم مثال، صورت ثور و حوت را دارند. وظيفة اين دو فرشتة الهي نظارت بر حيوانات خشکی و دریا است، اما به اشتباه گاو بسيار بزرگ و ماهي بسيار تنومند گمان شده اند و زمينة اعتراض بر حديث را فراهم ساخته اند.

و به طور مثال: روزي صدایي در مجلس رسول الله (ص) شنيده شد، آنحضرت فرمودند:

"اين صداي سنگي است كه از هفتاد سال بدينسو می غلتد و در اين لحظه به قعر جهنم افتاد."

كسي كه اين حديث را بشنود و از حقيقت امر آگاه نباشد آن را انكار مي كند، اما قطعاً ثابت است كه پس از مدت كوتاهي شخصي آمد و به پيامبر اكرم (ص) گفت: چند لحظه پيش فلان منافق مشهور مُرد. رسول اكرم (ص) با بلاغت فوق العاده اش بيان فرمودند: آن منافقِ هفتاد ساله به مثابة سنگي از سنگ هاي جهنم تمام عمر در تنزل و تباهی است و به اسفل السافلين و به كفر سقوط مي كند. پروردگار سبحان در زمان مرگ آن منافق، آن صدا را نواخت و علامت مرگش قرار داد.

اصل هشتم

خداوند حكيم و عليم در اين دار امتحان و ميدان آزمايش، بسياري از امور مهم را در لابه لای بسياري از امور دیگر، پنهان مي گذارد. اين پنهان نگهداشتن حكمت هاي بي شمار و مصلحت هاي فراواني را در بردارد.

به عنوان مثال: "ليلة قدر" را در ماه مبارك رمضان، و ساعت "اجابت دعا" را در روز جمعه، و "اوليای صالح" را در بين انسانها، و "اجل" را در عمر، و "وقوع قيامت" را در عمر دنيا پنهان کرده است؛ زيرا اگر اجل انسان، معلوم و معين باشد، اين انسان بيچاره نصف عمرش را در غفلت كامل به سر می برد و نصف ديگرش را مثل شخصي كه گام به گام به سوي جوخة اعدام برده شود در ترس و وحشت سپري مي كند.

حال آنكه حفظ توازن مطلوب بين دنيا و آخرت و مصلحت معلّق بودن قلب انسان بين خوف و رجاء مقتضی است که در هر دقيقه اي كه سپري مي شود، امكان مرگ و يا استمرار زندگي موجود باشد. در اين حالت، بيست سال عمر مبهم بر هزار سال عمر معلوم ترجيح دارد.

لذا برپا شدن قيامت، در حقيقت، اجل اين دنيا است؛ دنيایي كه به منزلة انسان بزرگ به شمار مي رود، اگر وقتش معين مي بود، انسان هاي سده های اولی و میانه

زندگی شان را در خواب غفلت سپري مي كردند و مردمان سده های اخیر نیز زندگی شان را در رعب و وحشت می گذراندند؛ چون همان گونه كه انسان در زندگي شخصي و روز مره اش با خانه و شهرش ارتباط دارد، در زندگي اجتماعي و انساني اش نيز با شهر بزرگش، يعني كره زمين و دنيا در ارتباط است.

در قرآن كريم آمده است اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ (قمر: ١) : "قيامت نزديك است." گذشت هزار و اندي سال با اين مطلب تناقض ندارد، چونكه قيامت اجل دنيا است. هزار سال يا دو هزار سال از عمر دنيا مانند يك روز و دو روز يا يك دقيقه و دو دقيقة يك سال از عمر انسان است. و نبايد فراموش کرد كه روز قيامت فقط اجل انسان نيست كه دوري و نزديكي اش با عمر انسان مقايسه شود، بلكه اجل آسمان ها و زمين و كل هستي نیز هست.

اينجاست كه پروردگار حكيم و عليم موعد برپا شدن قيامت را در رديف غیب های پنجگانه قرار داده و در علمش پنهان نگهداشته است؛ به همين خاطر مردمان هر عصر از وقوع قيامت مي ترسيدند، حتي ترس اصحاب كرام - رضوان الله عليهم اجمعين - از قيامت، نسبت به همه بيشتر بود، باآنكه در "خير القرون" مي زيستند كه قرن سعادت و روشني حقايق بود؛ حتي عده اي از آنان از تحقق علايم قيامت سخن گفته اند!

كساني كه از حقيقت و حكمت مخفي بودن روز قيامت غافلند ظالمانه مي گويند: "اصحاب كرام رضوان الله عليهم اجمعين كه تفصيلات و جزئيات آخرت را فرا گرفته و داراي قلبي بيدار و نظري برنده بودند چگونه حقيقتي را كه قرار بود هزار و چهار صد سال بعد رخ دهد، در عصر خود نزديك گمان مي كردند؟! گویا فكرشان هزارسال از حقيقت دور مانده است؟!"

جواب: اصحاب كرام بيش از همه به آخرت مي انديشيدند، به فاني بودن دنيا يقين كامل داشته و بيش از ديگران از حكمت الهيِ در پوشيده بودن وقت قيامت آگاه بودند، كه آن هم به فيض و بركت صحبت نبوت بود. لذا همواره در انتظار فرا رسيدن اجل بسر مي بردند، همانند كسي كه منتظر اجل شخصي اش باشد؛ ازين رو با جديت تمام برای آباداني آخرت مي كوشيدند.

رسول اكرم (ص) همواره تكرار مي كردند: "... منتظر قيامت باشيد!" اين فرمايش شان سرچشمه گرفته از همين حكمت مبهم و پوشيده بودن وقت قيامت است و يك ارشاد نبوي است، نه تعيين وقت قيامت توسط وحي؛ پس نمی توان این فرموده رسول اکرم را دور از حقيقت پنداشت، زيرا حكمت چيزي با علت آن فرق دارد. لذا اين نوع بيانات پيامبر بزرگوار (ص) از حكمت ابهام سرچشمه می گیرد.

و بر اساس همين حكمت، از مدت ها قبل - حتي از زمان تابعين- مردم منتظر ظهور مهدي و دجال سفياني بودند و آرزوي پيوستن به آنان را داشتند، حتي برخي از اوليا از سپري شدن وقت ظهور شان سخن گفتند!

پس حكمت الهي مقتضی است كه وقت ظهور اينان نامعلوم باشد، مثل نامعلوم بودن وقت وقوع قيامت؛ زيرا هر عصر و زمان نيازمند "معني" مهدي است كه عامل تقويت نيروي معنوي و نجات از يأس به شمار مي آيد. پس هر عصر مي بايد سهمي از اين معني داشته باشد و براي جلوگيري از غفلت، مهارگسيختگي، بي پروایي و به بيراهه رفتن نفس، در هر عصر و زمان، ترس و كناره گيري از افراد شروری لازم است كه در رأس جريانات نفاق و الحاد قرار مي گيرند. پس اگر وقت ظهور مهدي و دجال و امثال آنان معين مي بود، مصلحت ارشاد و تبليغ از بين مي رفت.

اما راز اختلاف در روايات وارده در حق آنان اين است:

مفسّران اين احاديث، برداشت ها و آرای شخصي شان را با متن حديث درهم آميختند، چنانكه حسب تصور خودشان محل وقوع وقايع مهدي و حوادث دجال را در اطراف شام و بصره و كوفه تفسير کرده اند؛ چون در آن وقت اين شهرها در اطراف مركز خلافت (مدينه و شام) قرار داشتند.

و يا اينكه اين مفسران، آثار عظيمي را كه نمايانگر شخصيت معنوي اين افراد است و يا اينكه جماعت و پيروان شان آن را از خود برجاي مي گذارند، از خود اين اشخاص تصور کرده و به گونه اي تفسير كرده اند كه گويا اين اشخاص به شكل خارق العاده اي ظهور خواهند كرد و همه مردم آنان را خواهند شناخت! حال آنكه گفته بوديم: اين دنيا ميدان آزمون و امتحان است و خداوند متعال هنگامی که انسان را مي آزمايد، اختيار را از او سلب نمي كند، بلكه در را فرا روي عقلش مي گشايد، لذا هنگام ظهور اين اشخاص

-يعني مهدي و دجال- بسياري از مردم آنان را نمي شناسند، حتي خود دجال نيز در آغاز كار، دجال بودنش را نمي داند و فقط كسي آنان را مي شناسد كه با نور ريزبين ايمان بسويشان بنگرد.

در خصوص دجالي كه يكي از علايم قيامت است، پيامبر اكرم (ص) فرمودند: "روز اولش به اندازه يك سال، روز دومش به اندازه يك ماه، روز سومش به اندازه يك هفته و روز چهارمش مثل روزهاي ديگر شما است، هنگام ظهور او كل دنيا صدايش را مي شنود، و در مدت چهل روز، دنيا را مي گردد."

افراد بي انصاف اين روايات را محال دانسته و منكر آن شده اند. حاش لله!، حقيقت امر- و الله اعلم- به شرح زیر است:

حديث شريف به ظهور شخصي از شمال اشاره دارد جايي كه پر ازدحام ترين منطقة كفر به شمار مي آيد، اين شخص، جريان بزرگ اندیشة کفر آمیز را که ساخته و پرداختة طبيعت پرستان است، رهبري مي كند و به الحاد و انكار اُلوهيّت فرا مي خواند. معني حديث که به ظهور اين شخص از سمت شمال دنيا اشاره مي كند، در ضمن، رمزي حكيمانه در بر دارد كه بدين قرار است:

در مناطق نزديك به قطب شمال، يك سال، يك شبانه روز است، چون شش ماه از سال شب و شش ماه ديگر روز است. جملة "روز اول دجال به اندازه يك سال است" به ظهور دجال از مناطق نزديك به قطب شمال اشاره مي كند. و هدف از جمله "روز دوم آن به اندازة يك ماه است" اين است كه ما وقتي هر اندازه از قطب شمال به سمت مناطق خود پيش مي رویم، می بينيم كه بعضاً يك روز، يك ماه كامل طول مي كشد، چون در تابستان، خورشيد به مدت يكماه غروب نمي كند. بنابراين این حدیث اشاره است به ظهور دجال از شمال و تجاوز آن به سوي عالم تمدن که اين اشاره از نسبت دادن روز به دجال به دست مي آيد. به همین ترتیب، هر چقدر از شمال به طرف جنوب برویم مي بينيم كه خورشيد به مدت يك هفته غروب نمي كند، تا اينكه رفته رفته بين طلوع و غروب سه ساعت بیشتر فرق نمي ماند. من در دوران اسارتم در روسيه در چنين جايي بودم، در نزديكيهاي ما در طول يك هفته، خورشيد غروب نمي كرد به طوری که مردم براي تماشا به آنجا مي رفتند.

اما رسيدن صداي دجال به اطراف عالم و گردش چهل روزه آن را، اختراعاتي چون: راديو و مخابره، قطار و هواپيما حل كرده است، منكرين ملحدي كه در گذشته اين دو مسئله را انكار مي كردند و محال مي دانستند، امروز دیگر آن را يك چيز عادي مي دانند.

اما در مورد يأجوج و مأجوج و سدي كه از علايم قيامت به شمار مي آيد، مطالبی در رسالة ديگري به تفصيل نوشته ام، خوانندگان عزيز را به آن حواله داده و در اينجا به اختصار مي گويم:

همان گونه که در گذشته، مغولان و مانچورها جوامع بشريت را زير و زبر کردند و سبب ساخته شدن ديوار چين شدند، از روايات چنين بر مي آيد كه با نزدیک شدن قيامت، تمدن جديد نيز فرو مي پاشد و زير پاي افكار ظالمانه و آنارشيستي شان درهم مي شكند.

بعضي از ملحدين مي گويند:

اقوامي كه اینگونه كارهاي عجيب و غريب را انجام داده اند و انجام مي دهند، كجا هستند؟

جواب: آفاتي چون ملخ در يك فصل معين، منطقة معيني را فرا مي گيرد و با تغيير فصل به كلي ناپديد مي شود، اما خواص آن ها كه منطقه را ويران ساخته بود، در بعضي از افراد محدود دسته هاي ملخ سر بر مي آورد و شروع به فساد مي كند، يعني حقيقت جنس آن ها پنهان مي شود و از بين نمي رود و در موسم معين از نو ظهور مي كند.

به همین شكل، اقوامي كه زماني در دنيا دست به هرج و مرج زده بودند، با فرا رسيدن وقت معين، به اذن و اراده الهي سر بر مي آورند و بار ديگر تمدن بشر را ويران مي سازند؛ اما محرك و برانگيزانندة آنان به گونة ديگري خواهد بود.

لا يعلم الغيب الا الله.

اصل نهم

نتايج بخشي از مسائل ايماني متوجه اموري است كه به اين عالم تنگ و محدود تعلق مي گيرد و برخي ديگر متوجه عالم مطلق و پهناور آخرت است.

از آنجايي كه بعضي از احاديث وارده در خصوص ثواب و فضايل اعمال را رسول اكرم (ص) به قصد ترغيب و ترهيب با روشي خاص و اسلوب بلاغي بیان کرده است، بعضي از افراد بي دقت و كوته نظر آن را مبالغه پنداشته اند! حال آنكه همة آن ها عين حق و محض حقيقت است و هيچ گونه مبالغه و زياده گویي در آن ها وجود ندارد.

مثلاً، آنچه كه بيش از همه ذهن اين بي انصافان را مي خراشد، اين حديث است:

"لَوْ كَانَت الدنيا تَعْدلُ عِنْدَ الله جَنَاحَ بَعُوضَةٍ مَا شَرِبَ الكافِرُ مِنْها جرعةَ ماءٍ": أو كما قال، "اگر دنيا در نزد خداوند به اندازه بال مگسي ارزش مي داشت، كفار يك جرعه آب آن را هم نمي نوشيدند." حقيقت امر چنين است:

كلمه "عندالله" تعبیری از عالم باقي است. نور برتافته از عالم باقي و لو به اندازة بال مگس هم باشد، به خاطر ابدي بودنش بر نور مؤقت سراسر زمين مزيت و برتري دارد؛ يعني اين حديث، دنياي بزرگ را با بال مگس مقايسه نمي كند، بلكه دنياي خصوصي جا گرفته در عمر كوتاه هر شخص را با نور دايمي فيض و احسان الهي مقايسه مي كند، گرچه اين نور اخروي به اندازة بال مگس هم باشد.

و نيز دنيا دو چهره، بلكه سه چهره دارد:

نخست: چهره ای است که آيينة بازتاب دهندة تجليات اسمای الهي است.

دوم: چهره اي كه به آخرت نگاه مي كند؛ يعني مزرعة آخرت است.

سوم: چهره اي كه به فنا و نيستي نگاه مي كند؛ این چهرة اخير نزد خداوند ارزش ندارد و به دنياي گمراهان معروف است.

ازين رو دنیاي بزرگي كه آيينه اسماء حسني و نامه هاي صمداني و مزرعة آخرت است، دنياي مذمت شده در حديث مذكور نيست.

دنيایي كه ضد آخرت سرمنشأ همة گناهان و منبع بلاها و گرفتاري ها است، دنياي دنيا پرستان است كه به ذره اي از عالم ابدي آخرت که به اهل ايمان داده شده است نمي ارزد. پس اين حقيقت والا و واقعي كجا و فكر و بينش اهل الحاد كجا؟!

مثالي ديگر: يكي از مواردي كه ملحدين آن را مبالغه و حتي محال پنداشته اند، عبارت است از: احاديث وارده در بيان ثواب اعمال و فضايل بعضي از سوره هاي قرآن كريم؛ مثلاً: روايت شده است: "سورة "فاتحه" ثواب كل قرآن را دارد، و سورة "اخلاص" معادل ثلث قرآن، و سورة "زلزال" و سورة "كافرون" معادل ربع قرآن است، و سورة "يس" ثواب ده تلاوت قرآن را دارد."

افراد بي انصاف و بي دقت مي گويند: چنين چيزي محال است! سورة "يس" چگونه مي تواند حايز اين همه فضيلت باشد حال آنكه سوره هاي با فضيلت تري نیز وجود دارند؟

حقيقت اين روايات این است: هر حرفي از حروف قرآن كريم ثوابي دارد و يك نيكي است، اما به فضل و كرم الهي ثواب اين حروف افزايش مي يابد و گاه به ده نيكي و احياناً هفتاد و در مواردي به هفتصد (مثل حروف آية الكرسي) و در مواردي به يكهزار و پانصد (مثل حروف سورة اخلاص) و گاهي به ده هزار (مثل تلاوت آيات در اوقات پرفضيلت و در شب نيمه شعبان) و بعضاً به سي هزار نيكي (مثل آيات تلاوت شده در شب قدر) می رسد و اين نيكي ها مثل افزايش بذر خشخاش افزايش مي يابد، از آية كريمة خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ (القدر:٣) مي توان فهميد كه در شب قدر ثواب يك حرف بالغ بر سي هزار مي شود.

بدين لحاظ، قرآن كريم با وجود اين افزايش ثوابش، هرگز قابل مقايسه و موازنه نيست، فقط با اصل ثواب بعضي از سوره ها امكان مقايسه وجود دارد.

اين مطلب را با مثالي توضيح مي دهيم:

فرض كنيم در مزرعه اي هزار تخم جواري كشت شده است که اگر بعضي از اين تخم ها هفت خوشه بروياند و در هر خوشه صد تخم جواري باشد، در اين صورت فقط يك تخم معادل دو سوم تمام بذرهاي مزرعه می شود.

و اگر فرض كنيم يكي از اين تخم هاي كشت شده، ده خوشه بدهد و در هر خوشه دو صد تخم باشد، آن وقت فقط يك تخم به دو برابر تخم هاي اصلي كشت شده مي رسد. به همین ترتیب خودت مقايسه كن!

اكنون قرآن كريم را به عنوان يك مزرعة آسماني نوراني و مقدس تصور مي كنيم که هر حرف آن با ثواب اصلي اش به منزلة يك بذر است- خوشه هايش در نظر گرفته نمي شود- حال با توجه به مثال مذكور، مي توان به فضيلت سوره های مذکور در احاديث پي برد.

مثلاً: قرآن كريم سيصد هزار و ششصد و بيست حرف دارد و سورة "اخلاص" همراه با بسم الله شصت و نه حرف در بر دارد و شصت و نُه حرف را که در سه ضرب کنیم حاصل آن دو صد و هفت حرف می شود؛ يعني حسنات هر حرف سورة اخلاص تقريباً به هزار و پانصد مي رسد. همچنین وقتي حروف سورة "يس" حساب شود و با مجموعه حروف قرآن كريم مقايسه گردد و ده برابر شدن ثوابش مد نظر باشد در مي يابيم كه هر حرف آن، نزديك به پانصد نيكي به همراه دارد.

اگر در مورد فضايل سوره هاي ديگر نيز از اين مقايسه كار بگيري، به لطافت، زيبایي، حقيقت، و مبالغه آميز نبودن احاديث پي خواهي برد.

اصل دهم

از بين انسان ها هستند افرادي كه از اعمال و افعال خارق العاده اي برخوردارند، به طوريكه در اكثر گونه های مخلوقات نيز چنين افرادي وجود دارند؛ اگر يكي از اين افراد، افتخاراتي كسب كند ماية عزت و مباهات هم نوعانش خواهد شد، ورنه ماية فلاكت و بدبختي مي شود؛ چنين افرادي مانند يك شخصيت معنوي هستند و ديگران مي كوشند تا از آنان تقليد كنند و به ایشان برسند و شايد عده اي هم موفق شوند؛ پس از نظر منطق، اين يك قضيه "ممكنه" است؛ چون امكان دارد اين فرد خارق العاده به طور مخفي و مطلق در هرجا وجود داشته باشد، او با اين كارش به يك شخصيت كلي در مي آيد؛ يعني ممكن است هر عملي چنين نتيجه اي در بر داشته باشد.

با توجه به اين مثال، به معني اين حديث دقت كن: "هركس در فلان وقت دو ركعت نماز بخواند، ثواب يك حج برايش مي رسد" يعني در بعضي اوقات دو ركعت

نماز برابر است با يك حج! اين يك حقيقت ثابت و مسلم است. به طور كلی هر دو ركعت نماز مي تواند اين معني را داشته باشد، اما وقوع بالفعل اين روايات، دايمي و كلي نيست! زيرا قبول و اجابت آن، شرايط معيني دارد. با این توصیف، صفت كليت و دوام از اين روايات منتفي گرديد، پس بالفعل اين يك قضيه يا موقت مطلق است و يا ممكن و كلي است. و كليت اين نوع احاديث از امكان اعتباري ناشي مي شود، مثل اينكه غيبت كردن مانند قتل است؛ يعني يك شخص با غيبت كردن به يك سم كشنده و قاتل تبديل مي شود، همچنانکه سخن نيكو صدقه است و ثواب آزاد كردن غلام را دارد.

حكمت تعبير اين احاديث با چنين الفاظي عبارت است از:

نشان دادن وقوع اين صفت معنوي كامل در هرجا و به صورت واقعي و مطلق به منظور ترغيب و ترهيب بيشتر، تا اشتياق و علاقه به نيكي و تنفر و انزجار از بدي را تحريك كند.

افزون برآن، رخدادهاي عالم ابدي با ترازوي اين عالم مقايسه نمي شود، چون بزرگ ترين چيز اينجا با كوچك ترين چيز آنجا قابل مقايسه نيست؛ پس ثواب اعمال به آن عالم ابدي مربوط است، نگاه دنيوي ما تنگ است و گنجايش آن را ندارد، نمي توانيم آن را در عقل محدود خود بگنجانيم.

رواياتي وجود دارد كه بيش از هر چیز دیگر توجه افراد بي انصاف و بي دقت را جلب کرده است؛ مثل این حدیث:"مَنْ قَرأ هذا أعطي له مِثْل ثَوَابِ مُوسى وَ هَارُون": "كسي كه اين دعا را بخواند ثوابي همچون ثواب حضرت موسي و هارون عليهما السلام به او داده خواهد شد" منظور اين دعا است:

الحَمْدُ لله رَبِّ السَموَاتِ وَ رَبِّ الارْضِ رَبّ العَالَمِينَ وَلَهُالعَظَمَةُ فِي السَّموَاتِ وَالاَرْضِ وَهُوَ العَزِيزُ الحَكِيم. وَ لَهُ المُلْكُ رَبّ السموات وَ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيم.

حقيقت اين قبيل احاديث عبارت است از اینکه:

ما از درك ميزان ثوابي كه حضرت موسي و هارون عليهماالسلام بدان نايل مي گردند، عاجز هستيم و فقط با ديد تنگ و فكر كوتاه دنيوي خود اندازه اي را برايش تصور مي كنيم و به آن پي مي بريم؛ لذا امکان دارد حقيقت ثوابي كه پروردگار رحيم در سراي ابدي به بنده بي نهايت عاجزش در عوض خواندن آن ورد عطا مي كند، همانند ثواب

دو پيامبر بزرگواري باشد كه ما با عقل كوتاه- فقط در محدوده علم و حدس خود- تصور کرده بوديم.

مثلاً: يك روستایي ساده پادشاه را نديده است، شكوه و عظمت سلطنت را نمي داند، در نظر محدود و فكر تنگ او، پادشاه مثل خان روستا و يا كمي بزرگ تر از اوست. حتي در مجاورت ما- در شرق اناتول- روستایيان ساده اي هستند كه مي گويند: پادشاه در كنار اجاق و ديگدان مي نشيند و خودش آشپزي مي كند! يعني بالاترين ذهنيتي كه از عظمت پادشاه دارند، از مقام يك سروان بالاتر نيست! حال اگر به يكي از اينان گفته شود: اگر اين كار را برايم انجام دهي، مقام پادشاهي به تو خواهم داد؛ يعني درجه سرواني به تو مي دهم. اين سخني است درست و بجا، چون برداشتي كه او از عظمت پادشاه در فكر محدود خود دارد، بيش از عظمت يك سروان نيست.

بدين طريق ما نيز مثل اين روستایي نمي توانيم حقيقت ثواب اعمالي را كه مربوط به آخرت است با فكر كوتاه و ديد دنيوي خود درك كنيم، چون حديث مذكور ثواب حقيقي حضرت موسي و هارون عليهما السلام را كه براي ما مجهول است، با ثواب بندة ذاكري كه ورد مذكور را مي خواند مقايسه نمي كند، زيرا قانون تشبيه عبارت است از: قياس مجهول بر معلوم؛ يعني درك حكم مجهول از حكم معلوم. پس موازنة انجام شده، ثواب حضرت موسي و هارون را كه به زعم و خيال ما براي ما معلوم است، با ثواب حقيقي بندهٔ‌ ذاكر كه نزد ما مجهول است، مقايسه کرده است.

و نيز تصوير انعكاس يافته خورشيد بر سطح دريا و يك قطره آب هر دو يكي است، لذا ثوابي كه بر روح صاف و آيينه مانند حضرت موسي و هارون عليهما السلام انعكاس مي يابد از نظر ماهيت، عين ثوابي است كه بر روح قطره مانند بندة ذاكر انعكاس يافته است.

پس از نظر ماهيت و كميت، هر دو يكي هستند، اما كيفيت شان فرق مي كند و به قابليت بستگي دارد.

و نیز در مواردي فقط يك ذكر و تسبيح، يا فقط تلاوت يك آيه چنان دري از رحمت و سعادت مي گشايد كه با شصت سال عمر گشوده نمي شود، يعني در بعضي حالات يك آيه به اندازه كل قرآن فايده مي دهد.

و نیز فيوضات الهي ای كه با تلاوت يك آيه بر رسول اكرم (ص) تجلي يافته است، مي تواند برابر مجموع فيوضاتی باشد كه بر پيغمبر ديگر تجلي كرده است؛ چون آن حضرت (ص) تجليگاه اسم اعظم است.

خلاف حقيقت نخواهد بود اگر گفته شود: يك بندهٔ‌ ذاكر به يمن وراثت نبوت به سايه اي از اسم اعظم دست يافت و بدين وسيله به اندازه قابليت و توانش به ثوابي نايل آمد كه به اندازهٔ‌ ثواب و فيوضات يك پيغمبر است!

و نيز اجر و ثواب از عالم جاويدان نور است كه امكان دارد يك عالم آن، در يك ذره بگنجد؛ همچنانکه عكس آسمان همراه با ستارگانش در يك ذرة كوچك شيشه ديده مي شود، به همین صورت تلاوت يك آيه و يا ذكر مخصوصي با نيت خالص نیز مي تواند چنان شفافيتي در روح ايجاد كند كه روح بتواند ثواب و فيوضات نوراني ای مانند آسمان ها را در خود بگنجاند.

نتيجه: اي انتقاد كنندة بي انصاف و بي دقت و خودبين و اي سست ایمان فريفتة فلسفة ماديت! كمي انصاف داشته باش! اين ده اصل را در نظر بگير و به بهانة اينكه اين روايت، خلاف واقع و منافي حقيقت است، به احاديث شريف و به آنچه كه به مرتبه عصمت رسول اكرم (ص) خلل وارد مي کند انگشت اعتراض دراز مكن! زيرا در قدم نخست اين ده اصل و ميادين تطبيق آن، تو را از انكار باز مي دارد. و در قدم بعدي برايت مي گويد: اگر به راستی عيب و نقصي در كار باشد به ما- يعني به اصول- عايد مي شود، نه به خود حديث. و اگر عيب و نقص حقيقي نباشد به برداشت اشباه تو بر مي گردد.

حاصل سخن: اگر كسي بخواهد به رد و انكارش ادامه دهد، مجبور است ده اصل مذكور را تكذيب و خلاف آن ها را ثابت كند و گرنه نمي تواند منکر شود.

اگر واقعاً انصاف داری، بيا و با دقت كامل به اين ده اصل بينديش، و به جاي انكار حديثي كه عقلت خلاف حقيقت مي بيند بگو: اين روايت حتماً تفسير يا تأويل و يا تعبيري دارد! بي مورد اعتراض مكن!

اصل يازدهم

همان گونه که در قرآن كريم آيات متشابهي وجود دارد و نيازمند تأويل است، يا اينكه مقتضی تسليم مطلق است، در احاديث شريف نيز مشكلاتي وجود دارد که بعضاً محتاج تفسير و تعبير بسيار دقيق است، در این راستا به مثال هاي گذشته اكتفا مي كنيم.

آري! آدم بيدار مي تواند رؤياي شخص خوابيده را تعبير كند و در مواردي انسان خوابيده نيز سخنان اطرافيان بيدارش را مي شنود و مناسب با عالم خوابش آن ها را تعبير مي کند.

پس اي بي انصاف و اي آنكه در خواب غفلت و فلسفة مادي به سر مي بري! شخصيتي كه خداوند در باره اش مي فرمايد: مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغٰى (النجم:١٧) و خود او در مورد خودش مي گويد:"تَنَام عَينَايَ وَ لا يَنَامُ قَلبِي": "چشمانم به خواب مي رود، اما قلبم نمي خوابد." او هوشيار و بيدار حقيقي است، پس آنچه را كه او مي بيند انكار مكن! بلكه در رؤيايت تعبيري برايش پيدا كن! زيرا اگر در خواب، شخصي را پشه اي نيش بزند، او واقعاً تصور مي كند كه در جنگ خونيني زخمي شده است و اگر از او سوال شود چه خبر بود؟ مي گويد: جنگ بسيار سختي در گرفت و من زخمي شدم، توپ و تفنگ به سویم شليك مي شد! اما اطرافيانش اين اضطراب و نگراني او را به باد تمسخر مي گیرند؛ از اين رو خواب غفلت و فكر مادي فلسفه گرا هرگز نمي توانند محك حقايق نبوي باشند.

اصل دوازدهم

از آنجايي كه نگاه نبوت و توحيد و ايمان، به سوی وحدت و آخرت و به سمت الوهيت دوخته است، حقايق را نيز در پرتو نور آن ها مي بيند، اما فلسفة جديد و علوم تجربي همه چيز را از زاوية اسباب فراوان مادي و طبيعت مي نگرند، زيرا دیدگان شان متوجه آن ها است.

اين دو ديدگاه از يكديگر بسيار دورند. چه بسا يك هدف بسيار بزرگ و مهم اهل فلسفه، در بين اهداف دانشمندان اصول دين و علم كلام بسیار كوچك و بي اهميت است و اصلاً ديده نمي شود.

اينجاست كه صاحبان علوم تجربي در زمينة شناخت خواص موجودات و جزئيات و اوصاف دقيق و پيچيدة آن ها بسيار پيش رفته اند، اما در بخش علم حقيقي كه علوم والاي الهي و معارف اخروي است آنچنان عقب مانده اند كه به يك مؤمن عادي هم نمي رسند.

غافلان این نکته، فكر مي كنند كه محققان و دانشمندان اسلام از حكماء و فلاسفه عقب مانده اند! حال آنكه كساني كه عقل شان در چشم شان است و از يكتاپرستي محروم و غرق كثرت گرایي هستند، چگونه به خود جرأت مي دهند به وارثين انبيا برسند؛ وارثینی كه به يمن اين وراثت به مقاصد والاي قدسي نايل گرديده اند؟!

از جانب ديگر، هرگاه با دو ديد به چيزي نگريسته شود، بدون ترديد دو حقيقت مختلف ظهور خواهد کرد كه هر دو مي تواند حقيقت باشد؛ و هيچ يك از حقايق قطعي علم، هرگز نمي تواند با حقايق مقدس قرآن معارضه كند، چون دست كوتاه علم به دامن منزه و والاي حقايق قرآن نمي رسد.

به عنوان نمونه مثالي ذكر مي كنيم:

حقيقت كرة زمين از ديدگاه اهل علم چنين است:

در بين ستارگان بي شمار، سياره اي است متوسط که به دور خورشيد مي چرخد و در مقايسه با ديگر ستارگان، حجم اش بسيار كوچك است.

اما وقتي با نگاه قرآن مي نگريم، حقيقت آن - همان طور كه در گفتار پانزدهم تشريح شد- چنين است:

انساني كه ثمرة عالم است، جامع ترين، زيباترين، عزيزترين و لطيف ترين معجزة قدرت به شمار مي آيد و با آنكه عاجزترين و ضعيف ترين آفریدگان است، ولی در زمين زندگي مي كند؛ پس زمين گهواره اوست، هرچند که در مقايسه با آسمان ها، كوچك و حقير باشد، اما از لحاظ معني بسيار بزرگ و با شكوه است، به حدي كه زمين از ديدگاه قرآن: قلب و مركز كل کائنات.. نمايشگاه همه مصنوعات اعجاز انگيز.. تجليگاه تمام اسمای حسني .. كانون انوار برتافته از اين اسماء .. محشر فعاليت هاي بي پايان رباني.. و بازار پررونقي جهت به نمايش گذاشتن خلاقيت پروردگار، به ویژه براي نمايش دادن آفرينش بسيار زياد انواع نباتات و حيوانات ريز و دقيق با جود و سخاوت كامل..

و نمونه گاه كوچك مصنوعات عالم وسيع آخرت .. و دستگاهی سريع السير براي توليد منسوجات ابدي.. و نمايشگاهي براي عرضه مناظر ماندگار سريع التبديل .. و مزرعه ای تنگ و موقت براي روياندن سريع بذرهاي باغ هاي ابدي است.

لذا به خاطر اين عظمت معنوي و اهميت زمين از لحاظ صنعت، قرآن كريم زمين را همطراز آسمان ها قرار مي دهد؛ انگار زمين ميوه كوچك درختي تنومند و قلب كوچك جسدي بزرگ است؛ از اين رو قرآن كريم آن را همراه با آسمان ها ذكر مي كند و زمين را در يك پله و همة آسمان ها را در پلة ديگر مي گذارد و به کرّات مي گويد:

رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ "خداوندِ آسمان ها و زمین"!

بدينگونه ساير مسائل را بر اين قياس كن و بدان که:

حقايق بي روح و بي نور فلسفه، نمي تواند با حقايق زنده و نوراني قرآن تصادم كند. هر دو حقيقت اند، اما زاوية ديد، متفاوت است، لذا حقايق به صورت مختلف ديده مي شوند.

شاخة چهارم

اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّٰهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَمَنْ فِى الْاَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَٓابُّ وَكَث۪يرٌ مِنَ النَّاسِ وَكَث۪يرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذَابُ وَمَنْ يُهِنِ اللّٰهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ اِنَّ اللّٰهَ يَفْعَلُ مَا يَشَٓاءُ

(الحج:١٨)

از خزانة بزرگ و پهناور اين آية كريمه فقط يك گوهر را نشان مي دهيم، بدينگونه که: قرآن كريم تصريح مي کند كه هر چيز، از عرش گرفته تا فرش و از ملايك تا ماهيان و از ستارگان تا حشرات و از سيارات تا ذرات، همه و همه خدا را سجده مي كنند و به عبادت، حمد و تسبيح پروردگار مشغولند. اما عباداتشان مختلف و جداگانه است، هركدام حسب قابليت و توان و ميزان بهره مندي اش از تجليات اسمای حسني عبادت مي كند. ما ضمن مثالي تنوع عبادات آن ها را بيان مي كنيم:

مثلاً وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى: پادشاه بزرگي هنگام ساختن يك شهر بزرگ و يا يك قصر شكوهمند، چهار نوع كارگر استخدام مي كند:

گروه اول: بردگان او هستند که نه حقوقي دارند و نه پاداشي، بلكه در هر كاري كه به دستور سرورشان انجام مي دهند، احساس لطف و شادماني مي کنند و شنيدن مدح و توصيف سرورشان به شور و نشاط آنان مي افزايد و انتساب به سرور والامقام شان را بزرگ ترين شرف دانسته به آن اكتفا مي كنند و از اينكه به نام او و در راه او و زير نگاه او مراقب كارها هستند، لذت معنوي احساس می کنند؛ پس هيچ نيازي به پاداش و مقام و حقوق ندارند.

گروه دوم: كارگران ساده هستند، که نمي فهمند چرا كار مي كنند، بلكه پادشاه بزرگ آنان را استخدام مي كند و با فكر و دانش خود به كار وا مي دارد و پاداش جزیي مناسبي نيز به آنان مي دهد؛ اين كارگران از اهداف كلي و مصالح بزرگي كه كار و تلاش شان در پي دارد نا آگاهند؛ حتي بعضي بر این باورند كه كارشان جز پاداش و حقوق و منفعت شخصي، نتيجه اي دیگر در بر ندارد.

گروه سوم: حيواناتي هستند که در مالکیت پادشاه بزرگ هستند و او در ساختن آن شهر و آن قصر، آن ها را استخدام مي كند ، به آن ها فقط علوفه می دهد. وقتي اين حيوانات به قدر توان و مناسب استعدادشان كار مي كنند، نوعي لذت احساس می کنند؛ زيرا وقتي توانمندي و استعداد بالقوه به حالت فعل و عمل در آيد، توسعه مي يابد، تنفس مي كند و لذت خاصي برجاي مي گذارد كه لذت موجود در همة فعاليت ها از همين نكته سرچشمه گرفته است. پس پاداش و حقوق اين خدمتگزاران، فقط علوفه است و به همين لذت معنوي اكتفا مي كنند.

گروه چهارم: كارگراني هستند كه مي دانند چه كار مي كنند و چرا كار مي كنند و برای چه كسي كار مي كنند. افزون برآن، اين را هم مي دانند كه كارگران ديگر چرا مشغول كارند و مقصد پادشاه بزرگ چيست و چرا آنان را به كار و اداشته است؛ اين دسته از كارگران، رئيس كارگران ديگر هستند و بر آنان نظارت دارند و مناسب مقام و درجه شان حقوق و امتياز در يافت مي كنند.

با توجه به اين مثال، رب العالميني كه مالك ذوالجلال آسمان ها و زمين و باني ذوالجمال دنيا و آخرت است، فرشتگان و حيوانات و جمادات و نباتات و انسان را در قصر اين هستي و در دايرة اسباب، استخدام مي کند و به عبادت فرا می خواند، نه به

خاطر نياز؛ چون او آفريننده است، بلكه به خاطر اظهار عزت و عظمت و شئون ربوبيت و حكمت هایي از اين قبيل، اين چهار گروه را به چهار گونهٔ‌ مختلف عبادت، مكلف ساخته است:

گونهٔ‌ اول: آنانی كه در مثال به بردگان تشبيه شده اند؛ فرشتگان هستند، فرشتگان مراتب ترقي را از طريق مجاهدت طي نمي كنند؛ چون هريك، مقامي ثابت و رتبه اي معين دارند. اما آنان در نفس اعمال شان ذوق خاصي دارند و در همان عبادتي كه انجام مي دهند حسب درجات شان فيض مي برند؛ يعني پاداش خدمت شان در خود خدمت است. همان طوري كه انسان از آب، هوا، نور و غذا لذت مي برد، فرشتگان نيز از انوار ذكر و تسبيح و حمد و عبادت و معرفت و محبت تغذيه مي كنند و لذت مي برند. چون از نور آفريده شده اند، پس نور براي تغذيه شان كافي است، حتي روائح طيبه (بوهاي خوش) كه به نور نزديك است نيز نوع ديگري از غذاي آنان است كه از آن احساس شادماني مي كنند. آري! ارواح طيبه، روائح طيبه را دوست مي دارند.

و نيز فرشتگان در كارهايي كه به دستور معبود خود انجام مي دهند و در اعمالي كه در راه او و در خدمتي كه به نام او و در نظارتي كه تحت نظر او انجام مي دهند و در شرفي كه با انتساب به او به دست مي آورند و در تفريح و تماشایي كه با مطالعه ملك و ملكوت او بدان نايل مي شوند و در تنعّمي كه با مشاهدة تجليات جمال و جلال او به دست مي آورند، از چنان سعادت بزرگي برخوردار هستند كه عقل بشر توان درك آن را ندارد و جز خود فرشتگان كسي دیگر آن را نمي فهمد.

برخي از فرشتگان عابدند و عبادت برخي ديگر در انجام وظايفشان است. از بين فرشتگان آن عده كه كارگر هستند به نحوي با انسان شباهت دارند - اگر تعبير صحيح باشد- بعضي از آنان چوپان اند و مراقب حيوانات و برخي ديگر كشاورزند و مراقب گياهان روي زمين؛ يعني سطح زمين، يك مزرعة عمومي است که يك فرشتة موظف (مَلَك مُوكّل) بر آن نظارت مي كند و به اجازه و دستور و حول و قوت خالق ذوالجلال، مراقب عموم حيوانات روي زمين است و براي هر دسته اي از حيوانات، فرشتة كوچك تر ديگري گماشته شده است تا چوپان آن ها باشد.

و چون سطح زمين يك مزرعه است و انواع گياهان در آن كشت مي شود، فرشتة موظفي نیز وجود دارد كه با تكيه به اسم و قدرت پروردگار بر همة گياهان نظارت مي كند و فرشتگان بسيار پائين تر ديگري هم هستند كه هريك با نظارت بر دسته مخصوصي از گياهان به عبادت و تسبيح پروردگار مشغول اند. و حضرت ميكایيل (ع.س.) كه از جمله حاملان عرش رزاقيت است، بزرگ ترين ناظري است كه بر كار فرشتگان نظارت دارد.

فرشتگاني كه به منزلة چوپان و كشاورزند با انسان فرق دارند؛ چون نظارت شان صرفاً در راه خداوند و به نام و قوّت و دستور اوست و عبارت است از: مشاهدة تجليات ربوبيت در همان نوعي كه مسئوليت نظارت آن را برعهده دارند؛ و مطالعة جلوه هاي قدرت و رحمت در آن نوع؛ و رساندن الهام الهي به آن نوع و به گونه اي تنظيم افعال اختياري آن و به ویژه نظارت برنباتات مزرعه زمين؛ و تمثيل تسبيحات و اعلان تحيات معنوي آن ها برای آفريدگار ذوالجلالشان به زبان فرشتگان؛ و حسن استفاده از تجهیزاتي كه داده شده است و تنظيم و توجيه اين تجهیزات برای اهدافي مشخص.

اين خدمت فرشتگان عبارت است از: نوعي كسب توسط جزء اختياري، که نوعي عبادت و عبوديت به شمار مي آيد، چون آنان تصرف حقيقي ندارند، زيرا هر چيز نشان مخصوص و مهر معين آفريدگار هر چيز را با خود دارد و كسي ديگر هرگز نمي تواند در ايجاد مداخله کند.

پس بايد گفت: اين نوع اعمال فرشتگان، عبادت آنان است، مثل انسان، عادت شان نيست.

گونهٔ‌ دوم: از كارگراني كه در قصر اين هستي كار مي كنند، حيوانات اند. و چون حيوانات نفس پراشتها و جزء اختياري دارند، اعمال شان لوجه الله صورت نمي گيرد، بلکه برای نفس شان نيز سهمي اختصاص مي دهند؛ لذا مالك الملك ذوالجلال و الاكرام در ضمن اعمال شان حقوق و پاداشي به آن ها ارزاني و سهم نفس شان را عطا مي كند؛ مثلا:

بلبل معروف است به عاشق گل ها. فاطر حكيم اين حيوان كوچك را استخدام کرده و آن را در مسیر پنج غايه و هدف به کار می گمارد: (٭):- چون بلبل شاعرانه آواز مي خواند، در اين بحث ما نيز روح شاعرانه سرايت کرده است، اما اين بحث، خيال نيست، حقيقت است! (مؤلف)

اول: بلبل مأمور و مكلف است تا به نمايندگي از طرف قبايل حيوانات، علاقه مندي شديدي به همة نباتات و گياهان اعلان کند.

دوم: موظف است تا از هداياي فرستاده شده از جانب رزاق كريم استقبال و اعلان سرورکند؛ چون او يك خطيب رباني است، لذا با آوازش روزي حيوانات محتاج به آن را كه به منزلة ميهمانان خداوند رحماني اند، از او مي خواهد.

سوم: اظهار حسن استقبال از همة نباتات و گياهاني كه به خاطر كمك به هم جنسان شان، يعني پرندگان و حيوانات فرستاده شده اند.

چهارم: بازگو کردن نياز شديد حيوانات به نباتات که این نیاز تا سرحد عشق است؛ يعني نياز حيوانات را به چهرة زيباي نباتات، در محضر عام اعلان می کند.

پنجم: تقديم لطيف ترين تسبيح به بارگاه مرحمت مالك الملك ذوالجلال و الجمال و الاكرام همراه با لطيف ترين شور و شوق، در لطيف ترين چهره اي كه چهرة گل است.

بدين منوال معاني ديگري نيز وجود دارد كه شبيه اين پنج هدف است. همين معاني و اهداف، هدف بلبل را از كار در راه حق سبحانه و تعالي تشكيل مي دهند.

بلبل به زبان خود سخن مي گويد و ما اين معاني را از نغمه هاي حزين اش درك مي كنيم، فرشتگان و روحانيات هم آن را مي فهمند. خود بلبل معاني نغمه هایش را به طور كامل نمي فهمد، اما اين امر مانع فهم ما نمي شود و ضرري ندارد.

مثال مشهوری است که: "بسا شنونده است که از گوينده بهتر درك مي كند!" و عدم آگاهي بلبل از تفصيل اين غايات بر عدم وجود آن دلالت نمي كند ؛ مانند ساعت: وقتت را برايت اعلان می کند، اما خودش نمي داند چه مي كند ؛ لذا نفهميدن آن برای فهميدن تو ضرري ندارد.

اما پاداش و حقوق جزیي بلبل عبارت است از: ذوق به دست آمده از مشاهدة تبسم گل هاي زيبا و لذت حاصله از گفتگو و درد دل با آنها؛ يعني نغمه هاي حزين و صداهاي رقت انگيز او شكايات برخاسته از درد و رنج حيواني نيست، بلكه عبارت است از: اداي شكر و سپاس در برابر عطاياي رحماني.

تو نیز نغمه هاي زنبور عسل، عنكبوت، مورچه، حشرات و حيوانات كوچك را با نغمة بلبل مقايسه كن! در خدمتي كه تك تك اينها انجام مي دهند، اهداف زيادي وجود دارد و ذوق و لذت خاصي به عنوان پاداش ناچيز در آن گنجانده شده است، و با اين ذوق و نشاط به اهداف مهم صنعت رباني خدمت مي كنند. همان گونه که يك كارگر در كشتي پادشاه مزد و حقوق ناچيزي دارد، حيواناتي كه در خدمت سبحان هستند نيز مزد و پاداش جزیي و معمولی دارند.

تكميل بحث بلبل:

گمان مكن كه وظيفة اعلان و دلالت و راهنمایي و نغمه سرایي با زمزمة تسبيحات، خاص بلبل است، بلكه هر گونه ای از مخلوقات، صنفي مشابه بلبل دارد و فرد يا افراد لطيفي نغزترین احساسات آن نوع را با لطيف ترين تسبيح و سجع، تمثيل مي كنند، به ویژه حشرات که بلبل هاي بسيار زياد و گوناگوني دارند و با نغمه هاي زيباي تسبيحات شان همة حيوانات كوچك و بزرگي را كه گوش شنوا داشته باشند، متلذذ مي سازند.

برخي از اينها شب خيزند و در خاموشي شب و سكوت موجودات، انیس محبوب و قصيده خوان مأنوس حيوانات كوچكي هستند كه در سكون و قرار شب فرورفته اند. گویي هر يك از اين بلبل ها قطبي است در حلقة ذكر خفي در میان آن مجلس برپا شده در خلوت شب، كه هر فرد با آرامش و سكون به او گوش فرا داده و با قلب مطمئن خود نوعي ذكر و تسبيح فاطر ذوالجلال را مي خواند.

وبرخي ديگر از اين بلبل ها ویژهٔ‌ روز هستند که از طرف روز، رحمان رحيم را روي منبر درختان و برفراز همة موجودات زنده با صدایي بلند و نغمه هاي لطيف و با تسبيحات مسجع اعلان مي دارند، به ویژه در فصول بهار و تابستان. و همچون رئيس حلقة ذكر جهري، شور و وجد شنوندگان را بر مي انگيزند و آن هنگام هر شنونده اي با زبان مخصوص و نغمة ویژه اش به ذكر فاطر ذوالجلال مي پردازد؛ يعني هر نوعي از موجودات، حتي ستارگان، يك سرذاكر حلقة ذكر و يك بلبل نور افشان دارند.

اما برترين و شريف ترين و نوراني ترين و روشن ترين و بزرگوارترين و گرامي ترين اين بلبل ها و از نظر صدا رساترين؛ از نظر وصف، و الاترين؛ از لحاظ ذكر، كاملترين؛ از نقطه نظر شكر، عام ترين؛ از حيث ماهيت، كامل ترين و از نظر صورت،

زيباترين آن ها كه در آسمان ها و زمين و در باغستان اين هستي پهناور، همة موجودات را با كلمات هماهنگ و لطيف و نيايش هاي لذيد و تسبيحات علوي اش به وجد و جذبه در آورده است، عندليب بزرگوار نوع بشر و بلبل قرآن بني آدم، محمد عربي است، عليه و علي آله و أمثاله افضل الصلوات و اجمل التسليمات.

خلاصه: حيواناتي كه در قصر هستي مشغول خدمتند با كمال اطاعت، به اوامر تكويني گردن نهاده و غایات موجود در فطرت شان را به زيباترين شکل و به نام پروردگار اظهار مي كنند. تسبيحات و عبادات آن ها در واقع عبارت است از: سعي و تلاش در كار و انجام وظايف زندگي به زور و قوت خداوند كه به عنوان هدايا و تحيات به درگاه فاطر ذوالجلال و بخشندة زندگي تقديم مي دارند.

گونهٔ‌ سوم كارگران: نباتات و حيوانات اند که مزد و پاداشي ندارند. چون فاقد اختيارند، پس اعمال شان خالصاً لوجه لله و به محض اراده و نام او و در راه او و به حول و قوت او است. با این وصف از احوال نباتات چنین برداشت مي شود كه آن ها در اداي وظايف تلقيح و توليد و تربيت ميوه ها نوعي احساس لذت دارند؛ اما هرگز با درد و الم مواجه نيستند، برخلاف حيوانات كه به خاطر داشتن اختيار، لذت شان آغشته با درد است و به دليل عدم مداخلة اختيار در كار نباتات و جمادات، آثار كار آن ها كامل تر از كار حيوانات صاحب اختيار است. در بين حيوانات صاحب اختيار نیز كار حيواني مثل زنبور عسل كه از نور وحي و الهام مستفيد است، به مراتب كامل تر است از كار حيوانات ديگري است كه به اختيار جزیي خود متكي هستند.

و در مزرعة روي زمين، هر طايفه اي از گياهان و نباتات، با زبان حال و استعدادش از فاطر حكيم نيازهايش را مي خواهد و چنين دعا مي كند:

"پروردگارا ! چنان نيرویي به ما عطا كن که در هرگوشه و كنار زمين پرچم طايفه مان را بر افراشته، عظمتِ ربوبيتت را با زبان خود اعلان کنیم! و توفيق ده تا در هركنج مسجد روي زمين، تو را عبادت كنيم! و قدرتي ارزاني کن تا در هر زاويه اي از نمايشگاه زمين به تشهير نقش هاي اسمای حسني و صنعت هاي بديع و عجيب تو بپردازيم.

و فاطر حكيم، اين دعاي معنوي نباتات را قرين اجابت ساخته و به بذرهاي طايفه اي از آن ها بال هاي كوچكی می دهد که از موي باريك ساخته شده است، تا بتواند به

هرطرف پرواز كند و به نمايندگي از جانب ديگر هم نوعان، تماشاكننده را به خواندن اسمای حسني وا دارد (مانند اغلب گياهان خاردار و تخم بعضي از گل هاي زرد) و به نوعي ديگر از گياهان، پوشش با طراوت و زيبایي عنايت مي كند كه انسان محتاج آن است و از تماشاي آن به وجد مي آيد؛ حتي انسان را به خدمت آن مي گمارد و انسان در هرجا آن را كشت مي كند. و به طايفة ديگر نيز، چيز غير قابل هضمي كه به استخوان شباهت دارد و با مادة نرمی شبيه گوشت پوشیده شده است مي دهد كه حيوانات آن را مي بلعند و به هر طرف مي پراكنند و به بعضي ديگر خارهاي چنگك مانندي مي دهد كه با اندك تماسي به هر چيز مي پيچند و بدين طريق از جايي به جاي ديگر منتقل مي شوند و پرچم طايفه شان را در آنجا به اهتزاز در مي آورند و صنعت هاي زيباي صانع ذوالجلال را مي گسترانند و برخي ديگر را هم با جعبة پر از بذر مجهز مي سازد كه در وقت رشد و نمو، بذرهايش را مانند تفنگ ساچمه دار تا چندين متر پرتاب مي كنند.

ببين! نباتات چگونه مي كوشند تا در ذكر و تقديس فاطر ذوالجلال از زبان هاي زيادي كار بگيرند! فاطر حكيم و قادر عليمی که هر چيز را در زيباترين صورت و كامل ترين نظم آفريده و با بهترين وسایل مجهز ساخته و به اهداف نيكي متوجه کرده و به وظايف خوبي موظف ساخته و تسبيح گوي زيبا و عبادتگزار خوبي گردانيده است.

پس اي انسان ! اگر انسان واقعي هستي، در اين كارهاي زيبا، دست طبيعت و تصادف و بیهودگی و گمراهي را دخيل مساز! زشت و آلوده اش مگردان و خودت هم آلوده مشو!

گونهٔ‌ چهارم: انسان است؛ انساني كه گونه ای از خدمتگزاران قصر هستي است و از یک جهت به فرشتگان و از جهتي ديگر به حيوانات شبیه است از این جهت که عبادتش كلي است و نظارت و معرفتش فراگير و دعوتش بسوي ربوبيت همگاني است، به فرشتگان شباهت دارد، بلكه جامع تر از فرشتگان است؛ زيرا برخلاف فرشتگان، نفسي شرور و شهواني دارد که دو راه فرا رويش قرار گرفته است: راه بسيار مهمي به سوي پيشرفت و ترقي و راهي ديگر به طرف سقوط و پس رفت.

اما شباهتش به حيوان به اين خاطر است كه در اعمالش سهمي را براي نفس و سهمی را براي خود مي جويد. بدین ترتیب دو پاداش دارد:

يكي: جزیي، حيواني و معجل

ديگري: كلي، مَلكي و مؤجل

در بيست و سه گفتار گذشته، پاداش وظايف انسان را همراه با مدارج پيشرفت و سقوطش بيان کردیم. به ویژه در گفتارهاي "يازدهم و بيست و سوم" با تفصيل بيشتري بيان شده است، از اين رو بحث را در همين جا خاتمه می دهیم و از پروردگار ارحم الراحمين مي خواهيم تا درهاي رحمتش را برما بگشايد و توفيق به سر رساندن اين گفتار را عطا فرماید و از كوتاهي هاي ما درگذرد و گناهان مان را مورد آمرزش قرار دهد!

شاخة پنجم

اين شاخه پنج ميوه دارد

ميوة اول

اي نفس نفس پرستم ! و اي دوست دنيا پرستم!

بدان كه محبت، سبب وجود هستي است و اجزای آن را به هم پیوند می دهد و نور و زندگی آن محسوب می شود. و از آنجايي كه انسان، جامع ترين ميوة کاینات به شمار می رود، در قلب او - كه حکم بذر آن ميوه را دارد- چنان محبتی گنجانيده شده است که می تواند بر کل کاینات مستولی گردد و آن را در بر گیرد؛ لذا کسی شایستگی این محبت نامتناهی را دارد که صاحب کمال نامتناهی باشد.

پس اي نفس! و اي دوست! بدانید:

خداوند متعال دو وسیله را در فطرت انسان تعبيه کرده است: یکی برای محبت و دیگری برای خوف؛ و اين محبت و خوف، يا به خلق و يا به خالق متوجه مي شود. حال آنكه خوف از خلق بلايی است دردناك. و محبت با خلق نيز مصيبتی است کشنده، چون تو از كسي می ترسی كه به تو رحم نمی کند و یا درخواستت را نمی شنود که در این حالت، خوف بلاي دردناكي است.

اما محبت؛ آنچه كه دوستش داري، يا او تو را نمي شناسد که در نتيجه بدون خدا حافظي تو را ترك مي كند ، مثل جواني و دارایی ات، يا به خاطر محبتت تو را تحقير مي

كند ؛ مگر نمي بيني كه نود و نه در صد عشاق مجازي از معشوقه هايشان شكايت دارند، زيرا اگر کسی با باطن قلبش، كه تجليگاه ذات بي نياز است به محبوب هاي دنيويِ شبيه به بت و صنم عشق بورزد، این کار برای آن محبوب ها بسيار سنگين تمام مي شود و آنان هرگز چنين عملی را نمي پذيرند؛ چون فطرت، چيزي را كه فطري و مناسب نباشد رد مي كند و دور مي افكند. (محبت هاي شهواني خارج از بحث ما است)

خلاصه، آنچه كه دوستش داري يا تو را نمي شناسد، يا تحقيرت مي كند و يا با تو رفاقت ندارد، لذا تنهايت مي گذارد و مي رود. وقتي چنين باشد، پس اين خوف و محبت را متوجه چنان ذاتي بگردان که بتواند ترس و بیم ات را به کرنشی شيرين و محبتت را به سعادتی عاری از ذلت تبدیل کند.

آری! معني خوف و ترس از خالق ذو الجلال عبارت است از: يافتن راهي به سوي شفقت و رحمت او و پناه بردن به درگاهش؛ پس خوف شلاقي است که انسان را به سوی آغوش رحمت پروردگار رهنمون مي شود. معلوم است كه يك مادر طفلش را مي ترساند تا او را در آغوش اش بگيرد؛ بنابراين ترس او براي آن طفل بسيار شیرین است، چون او را به آغوش مهر و محبت و شفقت مي رساند، حال آنكه شفقت همة مادران صرفاً تراوشي است از رحمت بیکران الهي.

يعني در خوف خدا لذت بزرگي نهفته است. وقتي در خوف خدا چنين لذتي باشد، معلوم است كه در محبت خدا چه لذت بي پايانی موجود است! افزون بر آن كسي كه از خدا مي ترسد، از خوف و هراس مملو از قساوت و بلاي ديگران نیز نجات مي يابد و محبتي كه به مخلوقات دارد چون به خاطر خداست، آلوده با رنج و فراق نیست.

بله! انسان اولاً خود را دوست مي دارد. سپس خويشاوندانش را، بعداً ملتش را، بعد موجودات زنده را و در نهایت کائنات و دنيا را دوست دارد. او با هر يكي از اين حلقه ها ارتباط دارد و مي تواند از لذت آن ها احساس لذت کند و از دردهایشان متألم شود. حال آنكه در اين دنياي پر هرج و مرج و وزش بادهاي سهمگين و خانمان برانداز، هيچ چيز قرار و ثباتي ندارد؛ لذا قلب انسان بيچاره همواره جريحه دار است. در حقیقت چيز هايي كه انسان به چنگ مي آورد با بر جاي گذاشتن زخم هاي عميق او را ترك مي

کنند، بلكه دستش را نيز قطع مي كنند؛ از این رو دايماً در گرداب اضطراب و پريشاني دست و پا مي زند و چه بسا به غفلت و مستي نیز رو می آورد!

پس اي نفس! اگر عاقل هستی، همه محبت ها را جمع كن و به صاحب حقيقي آن بسپار و از اين بلا ها خود را نجات بده!

این محبت های بي پايان، مخصوص صاحب جمال و كمال بي پايان است، هر گاه به صاحب حقيقي اش سپردي، آنگاه مي تواني تمام چيز ها را به نام او و بدون اضطراب دوست بداري؛ زيرا همه چيز آینهٔ‌ تجليات اوست. يعني نباید اين محبت ها را مستقيماً برای کائنات صرف کنی؛ چه در این صورت، محبتی که لذیذترین نعمت است به نقمتی دردناك تبديل خواهد شد.

یک جهت باقي مانده که بسیار مهم است و آن اینکه:

اي نفس! تو محبتت را در راه خودت صرف مي كني، خودت را معبود و محبوب خود مي سازي و هر چيز را فداي نفست مي کنی، گويی نوعي ربوبيت برايش قايل هستی! حال آنكه سبب محبت کردن و دوست داشتن، يا كمال است که ذاتاً محبوب است و يا منفعت، لذت، فضيلت و يا اسباب ديگري مثل اينها است كه انگيزة محبت مي شود.

پس اي نفس !

در چندين گفتار قاطعانه ثابت كرديم كه ماهيت اصلي تو با قصور، نقص، فقر و عجز عجين شده است. پس تو به اعتبار ضديت، نقش آينه را ايفا مي كني؛ يعني با نقص، قصور، فقر و عجزی که در ماهيتت وجود دارد، كمال و جمال و قدرت و رحمت فاطر ذوالجلال را انعكاس مي دهي. همچنانکه تاريكي هر اندازه زياد باشد به همان اندازه درخشندگي نور را نشان مي دهد.

پس اي نفس!

نه تنها به نفست محبت روا مدار، بلكه بايد با آن عداوت و دشمنی نیز داشته باشی و يا دستِ کم بر او غضب بگیری تا مطمئنه شود و هرگاه نفس، مطمئنه شد، مي تواني بر آن شفقت کنی!

اگر به این خاطر نفست را دوست داري كه سر منشأ لذت و منفعت است و تو نيز فريفته شيريني لذت و منفعت هستي، پس لذت و منفعت نفساني ناچيز را به لذات و منافع بيكران ترجيح مده و همچون كرم شبتابي مباش كه با اکتفا به تراوش ناچیزش تمام دوستان و دلدادگانش را در وحشت تاريكي غرق مي كند! زيرا لذت و منفعت نفساني تو و هر آنچه كه تو نیز از منفعت و سعادتش به نفع و سعادت نايل مي گردي و نیز تمام منافع و نعمت هاي کائنات، بدون شک لطف و مرحمت محبوب ازلي است و بايد اين محبوب ازلي را دوست بداري تا هم از سعادت خودت و هم از سعادت همة آن ها لذت ببري و از محبت كمال مطلق به لذت پايان ناپذير برسي.

محبت شديدي كه فطرتاً به نفست داري، در حقيقت محبت ذاتي اي است كه متوجه ذات پروردگار است، اما تو از آن محبت سوء استفاده كرده و آن را برای خودت صرف مي كني. وقتي چنين است "انا" ی نفست را پاره پاره كن و "هو" را نشان بده! چون تمام انواع محبتي كه به کائنات داري، برای دوست داشتن نام ها و صفات جليلة او به تو داده شده است، اما تو به شیوة غلط از آن بهره گرفته اي؛ پس جزايش را خواهي ديد، چون جزاي محبت نامشروع و بي مورد، مصيبت بي رحمانه است.

محبوب ازلي ای كه با اسم "رحمان و رحيمش" بهشت را که با حورعين مزین است و همه خواهش های مادي را در بر می گیرد، مسكن تو قرار داد و به يُمن ساير نام هایش نعمت هاي ابدي اش را مهيا ساخت تا آرزو هاي روح و قلب و سر و عقل و ديگر لطايف تو را اشباع كند؛ او كه در هر اسمي از اسمای حسنايش گنجینه هاي معنوي بي پايان احسان و اكرام دارد، بدون شك ذره اي از محبت چنين محبوب ازلي ای به كل هستي مي ارزد، اما كل هستي ارزش تجلي جزیي از محبتش را ندارد.

پس اين فرمان ازلي آن محبوب ازلي را که با زبان محبوبش اعلان کرده است، بشنو و سپس از آن پيروي كن:

اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُون۪ى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْۜ وَاللّٰهُ غَفُورٌ رَح۪يمٌ

(آل عمران:٣١)

ميوة دوم

اي نفس! عبوديت و بندگي مقدمه ای برای ثواب و مكافات آينده نيست، بلكه نتيجة نعمت گذشته است.آری! ما قبلاً پاداش خود را گرفته ايم و از اين رو، یعنی به خاطر همان اجرت از پیش پرداخت شده، به انجام خدمت و عبوديت موظف شده ايم؛ زيرا خالق ذوالجلالی که تو را ملبس به وجود ساخته است وجودی که خیر محض است به برکت اسم رزاقش، معده ای به تو داده است که می تواند تمام غذاهایی را که روی سفره ای در برابرت گسترانده است، بچشد و لذت ببرد.

سپس حيات حساسي به تو داد که همچون معده ات خواستار رزق است، لذا در برابر حواس ات از قبيل: چشم و گوش که همانند دستان اند سفرة پهناور نعمت را به پهناي روي زمين گذاشت. سپس "انسانيت" را كه خواستار رزق و نعمتهاي معنوي بي شماري است به تو عنايت کرد و سفرة وسيعي به وسعت عالم مُلك و مَلكوت را پر از نعمت ساخت و فرا روي معدة انسانيت نهاد و تا جايي كه دست عقل مي رسد، آن را گشود.

و نعمت اسلام و ايمان را به تو بخشید كه به منزله "انسانيت كبرا" است و به نعمت هاي بي پايان نیاز دارد و با ميوه هاي تمام نشدنی رحمت تغذيه مي شود و لذا سفرهٔ‌ پر از سعادت و لذتي پهن ساخت كه همراه با دايرة ممكنات، اسمای حسني و صفات مقدس الهي را نیز در بر مي گيرد. و سر انجام با دادن محبتي كه نوري از انوار ايمان است، سفرة نامتناهي نعمت و سعادت و لذت را به تو ارزاني داشت.

يعني اينكه تو به لحاظ جسم ات، يك جزء كوچك و ضعيف و عاجز و ذليل و مقيد و محدود هستي، اما با احسان پرودگار از جزء به سوي كل، و كلّ نوراني مي گذري؛ زيرا با اعطای "حيات" تو را از جزئيت به نوعي كليّت و با دادن "انسانيت" به كليّت حقيقي و با دادن "ايمان" به يك كليّت متعالی و نوراني و با بخشیدن "معرفت و محبت" به نوري محيط و فرا گير ارتقا بخشيد.

پس اي نفس !

تو از پيش اين همه پاداش را گرفته اي، بعد از آن به خدمت بسيار ناچيزی به نام عبودیت -که لذیذ و راحت است و یک نعمت به شمار می آید- مكلّف شده اي،

ولي باز هم در انجام آن سستي و تنبلي می ورزی و وظايفت را ناقص و ناتمام انجام مي دهي. مثل اينكه مزد و پاداش گذشته ناكافي باشد، پاداش بزرگ تري را با تحكم مي طلبي و با ناز و كرشمه مي گويي: چرا دعايم اجابت نشد؟!

بله! حق ناز کردن نداري، تو بايد اظهار نياز كني. آنگاه پروردگار متعال، بهشت و سعادت ابدي را به فضل و كرم اش عنايت مي كند ؛ پس همواره به رحمت و كرمش پناه ببر و به او تکیه کن و به اين فرمان گوش بسپار:

قُلْ بِفَضْلِ اللّٰهِ وَبِرَحْمَتِه۪ فَبِذٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ

(يونس:٥٨)

اگر بگویي: چگونه می توانم با شكر محدود و جزیی ام، از عهدة شكر آن همه نعمت هاي كلي و بي حد برايم؟

جواب خواهم داد: با يك نيت كلي و با اعتقاد راسخ و نا محدود.

مثلاً: مردي با هديه اي به ارزش پنج قران به محضر پادشاهي مي آيد و مي بيند كه هداياي افراد سر شناس و نامور به ارزش میلیون ها پول در آنجا با نظم و ترتيب نهاده شده است، آنگاه با خود مي گويد: هدية من بی ارزش است، چه بايد بكنم؟ بلافاصله به خود جرأت مي دهد و خطاب به پادشاه مي گويد:

سرورم! تمام اين هداياي با ارزش را به نام خودم به تو تقديم مي كنم، چون تو لايق و شايستة آن ها هستي و اگر مي توانستم چندين و چند برابر آن را به تو تقدیم می کردم.

پس از آن، پادشاهي كه به كسی نياز ندارد و هداياي رعيتش را -كه نشانة صداقت و احترام شان نسبت به پادشاه است- مي پذيرد، از آن انسان بيچاره نيز نيت بزرگ و كلي و آرزو ها و اعتقاد زيبا و عالي اش را مثل هديه ای بزرگ قبول مي كند.

به همین ترتیب وقتی بندة عاجز در نماز "التحيات لله" مي گويد، نيت مي كند:

"پروردگارا! من به اسم خود، هداياي بندگي همة مخلوقات را- كه حيات شان است- به تو تقديم مي کنم؛ و اگر مي توانستم تحيات دیگری را به تعداد همه مخلوقات تقديم تو می كردم، زیرا تو شايستة همة آن و حتي بيش از آن هستی".

اين نيت و اعتقاد راسخ، همان شكر كلي و همه جانبه است.

به طور مثال: می توانیم از نباتات نام ببریم، زیرا بذرها و تخم هایشان به منزلة نيت آن هاست؛ مثلاً: خربزه با هزاران تخمي كه در درون خود دارد مي گويد:

"پروردگارا! مي خواهم نقشه هاي اسمای حسنايت را در سراسر زمين اعلان كنم."

و چون پروردگار از كيفيت آنچه رخ خواهد داد، آگاه است، نيت آن ها را همچون عبادت فعلي مي پذيرد. از همین جا می توانی بفهمی که "نيت مؤمن بهتر است از عملش" اشاره است به همین راز.

و از همين جا مي توان به رمز و راز گفتن تسبيحات متعددی همچون:

"سُبْحانَكَ و بِحَمْدِكَ عَدَد خَلْقِكَ وَ رِضَا نَفْسِكَ وَ زِنَة عَرْشِكَ وَ مِدَاد كَلِماتِكَ وَ نُسَبِّحُكَ بِجَمِیعِ تَسْبِحاتِ أَنْبِيائِكَ و أوْلِيائِكَ و مَلائِكَتِكَ." پی برد.

لذا همان گونه كه یک افسر، خدمت تمام سربازانش را به نام خودش به پادشاه تقديم مي كند، انسان نیز كه افسر تمام مخلوقات و فرمانده حيوانات و نباتات و شايسته خليفه شدن بر موجودات زمين است و در عالم مخصوص اش، خود را وكيل هر كس مي پندارد، اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ مي گويد و عبادت تمام مخلوقات را به نام خودش به معبود ذوالجلال تقديم مي کند و با گفتن:

"سُبْحَانَكَ بِجَمِيعِ تَسْبِيحَاتِ جَمِيعِ مَخْلوقاتِكَ وَ بألْسِنَةِ جَميعِ مَصْنوعَاتِك"

همة موجودات را از جانب خود به سخن وا مي دارد.

و همچنین با گفتن:"اللَّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الكَائِنَاتِ و مُرَكَّبَاتِها" به نام هر چيز درود مي خواند، زيرا هر چيز با نور احمدي (ص) ارتباط دارد. بنابر این حكمت اعداد بي شمار را در صلوات و تسبيحات درياب!

ميوة سوم

اي نفس! اگر می خواهی در يك عمر كوتاه، به عمل اخروي ابدي نایل گردی و هر دقیقه از عمرت را به اندازة يك عمر مفيد ببيني و اگر دوست داري عادتت را به عبادت و غفلتت را به حضور تبديل كني، پس از سنت سنيّه پيروي كن! زيرا هرگاه معامله اي را مطابق شريعت انجام بدهی، گونه ای حضور و اطمينان بر جاي مي گذارد و عبادتی محسوب مي شود و ميوه هاي فراوان اخروي به ارمغان می آورد. مثلاً: چنانچه در وقت

خريدن و يا فروختن چيزي، ايجاب و قبول شرعي را رعایت کنی همين خريد و فروش عادي، حكم عبادت به خود مي گيرد؛ چون تو را به یاد حكم شرعي می اندازد و در نتيجه نوعي تصور وحي به تو دست مي دهد و اين تصور، شارع ذوالجلال را به يادت مي آورد؛ يعني تو را متوجة او می سازد. و اين همان چيزي است كه به سكون و آرامش در قلب می انجامد؛ يعني عمل كردن طبق سنت نبوي، اين عمر فاني را مدار حيات ابدي می گرداند که داراي ميوه هاي جاودان است. پس فرمان:

فَاٰمِنُوا بِاللّٰهِ وَرَسُولِهِ النَّبِىِّ الْاُمِّىِّ الَّذ۪ى يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَكَلِمَاتِه۪ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ

(الأعراف:١٥٨)

را گوش كن و بکوش تا مظهر جامع فيض تجلي هر اسمي از اسمای حسناي منتشره در احكام شريعت و سنت سنيه قرار بگيري!

ميوة چهارم

اي نفس! مبادا با ديدن اهل دنيا، به ويژه اهل سفاهت و اهل كفر، فريب بخوری و از زينت و لذات نا مشروع و فريبندة شان تقليد كني! چون با تقليد از آنان، نمي تواني در حدشان بمانی بلكه به مراتب بیشتر سقوط خواهي كرد. حتي نمي تواني هم رديف حيوانات قرار بگيري، زيرا عقلي كه در سر داري به ابزار شومي تبدیل می شود که همواره بر سرت خواهد كوبيد.

به طور مثال: فرض می کنیم در يكي از طبقات كاخ با شكوهي لامپ بسيار بزرگي وجود دارد که چندين لامپ كوچك ديگر به آن متصل است و با انشعاب از آن، طبقات كوچك ديگر را روشن می كنند، حال اگر شخصي آن لامپ بزرگ را خاموش کند، تمام اتاق ها و طبقات را وحشت و تاريكي فرا خواهد گرفت؛ اما در قصري ديگر چندين لامپ كوچك وجود دارد كه به لامپ بزرگ متصل نيستند، در اين صورت اگر صاحب قصر، لامپ بزرگ را خاموش كند، طبقات ديگر روشن مي ماند و مردم مي توانند در روشنایي آن ها به كارشان ادامه دهند و دزدان، دیگر نمي توانند دست به دزدي بزنند.

پس اي نفس من! كاخ اول، فرد مسلمان است و حضرت پيغمبر (ص) در قلب او حكم همان چراغ بزرگ را دارد. اگر او را فراموش و خداي نخواسته ايمان به او را از قلبش بيرون کند، نخواهد توانست به پيغمبر ديگری معتقد باشد، همچنین در روحش

جايي برای هیچگونه كمالات باقي نمي ماند، حتي پروردگارش را نيز از ياد مي برد و تمام مزايا و لطايف موجود در ماهيتش طعمة تاريكي شده و وحشت و بزهكاري هولناكي در قلبش جايگزين مي شود. عجيب است! با به دست آوردن چه چيزي اين بزهكاري و وحشت را مي تواند به انس و آرامش تبديل كند و با كدامين منفعت، توان بازسازي ويرانگري ها را دارد؟!

اما اجانب (غير مسلمانان) به كاخ دوم مشابهت دارند، يعني هرگاه نور پيغمبر (ص) را از قلب بزدايند، باز در قلوب شان انواري باقي مي ماند و يا باقيمانده گمان مي كنند! چون ممكن است در دل هايشان نوعي اعتقاد به خدا و ايمان به حضرت موسي و عيسي عليهم السلام كه مدار كمالات اخلاقي شان است، وجود داشته باشد.

اي نفس اماره!

اگر بگويي: من نمي خواهم همچون پيروان اديان ديگر باشم، بلكه مي خواهم حيوان شوم !

قبلاً چندين بار به تو گفته بودم:

نمي تواني مثل حيوان شوي، چون داراي عقل هستي و عقل نیز با ضربات درد هاي گذشته و ترس و اضطراب از آينده، بر چهره و چشم و سرت سيلي هاي دردناكي مي زند و در يك لذت، هزاران درد مي گنجاند؛ اما حيوان از لذت زيبايی که عاري از درد و رنج است، بر خوردار است.

پس اگر مي خواهي حيوان باشي، ابتدا عقلت را بيرون كن و آن را دور بینداز و سپس خود را در معرض تأديب سيلي آية كريمة كَالْاَنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ (الأعراف:١٧٩) قرار ده!

ميوة پنجم:

اي نفس! بارها گفته ام که انسان، ميوة درخت آفرينش است و مثل ميوه از بذر بسيار دور است و جامع خصائل كلي است و نگاهش متوجه همه است و جهت وحدت هر چيز را در بر مي گيرد؛ پس او مخلوقي است حامل بذر قلب که چهره اش متوجه بسياري از مخلوقات و فنا و دنيا است، اما عبادت كه رشتة پيوند يا نقطة اتصال بين مبدأ

و منتهي است، روي انسان را از فنا به بقا، از خلق به حق، از كثرت به وحدت و از منتهي به مبدأ بر مي گرداند.

اگر ميوه با ارزش و با شعوري كه در شرف بار آوردن بذر هاست، به زيبايي اش ببالد و با ديدن موجودات زندة زير درخت، خود را در اختيار آن ها قرار دهد، يا اينكه در نتيجة غفلت سقوط كند، بدون ترديد در دست آن ها متلاشي مي شود و از هم مي پاشد و مثل يك ميوه عادي از بين مي رود؛ اما اگر آن ميوه، نقطة استنادش را بيابد و بتواند در اين مورد بينديشد كه بذر موجود در داخل آن، نقش جهت وحدت كل درخت را ايفا كرده است، به زودي سبب بقاي درخت و وسيلة اظهار و دوام حقيقت آن خواهد شد؛ زيرا بذري که در داخل آن است، يك ميوة حقيقي كلي و ماندگار را در عمري جاويدان كسب مي كند.

به همن منوال اگر انسان در ميان كثرت مخلوقات، حيران و سرگردان بماند و در امواج کائنات غرق شود و سرمست محبت دنيا گردد و فريب تبسم مخلوقات فاني را بخورد و در آغوش آن ها بيفتد، بدون ترديد خسارت جبران ناپذيري خواهد ديد و هم به مرتبة فنا و فاني و هم به مرتبة عدم سقوط خواهد کرد؛ يعني به معنای واقعی خود را از بين خواهد برد.

و اگر با حضور قلب، درس ايمان را از زبان قرآن بشنود و سرش را بالا بگیرد و متوجه وحدانيت گردد، آنگاه مي تواند با معراج عبادت به عرش كمالات و فضايل صعود کند و انسان واقعي شود.

ای نفس من! مادام که حقيقت چنين است و از ملت ابراهيم علیه السلام هستي، ابرهيم وار لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ (انعام: ٧٦) بگو و رويت را به سوي محبوب باقي برگردان و مثل من چنين گريه كن!

(ابيات فارسي مربوط اين قسمت، در بخش دوم "گفتار هفدهم" درج گرديده است، لذا در اينجا نوشته نشده است.)

فـهــرســت

فهرست

گفتـار اول ٥

مقام دوم از پرتو چهاردهم ١٠

گفتـار دوم ٢٢

گفتـار سوم ٢٥

گفتـار چهارم ٢٨

گفتـار پنجم ٣١

گفتـار ششم ٣٤

گفتـار هفتم ٤٠

گفتـار هشتم ٤٥

گفتـار نهم ٥٣

گفتـار دهم ٦٣

گفتـار يازدهم ١٥١

گفتـار دوازدهم ١٦٤

گفتـار سيزدهم ١٧٢

مقام دوم گفتـار سيزدهم ١٧٨

حاشيه بخش دوم گفتار سيزدهم ١٨٦

مسأله ششم از رساله ميوه ١٩٦

گفتـار چهاردهم ٢٠٦

پيوست گفتار چهاردهم ٢١٧

گفتـار پانزدهم ٢٢٤

گفتـار شانزدهم ٢٤٥

گفتـار هفدهم ٢٥٦

مقام دوم از گفتار هفدهم ٢٦٠

گفتـار هجدهم ٢٨٦

گفتـار نوزدهم ٢٩٣

گفتـار بيستم ٣٠٧

مقام دوم از گفتار بيستم ٣١٦

گفتـار بيست و يكم ٣٣٧

مقام دوم ازگفتار بيست و يكم ٣٤٤

گفتـار بيست و دوم ٣٥٢

مقام دوم از گفتار بيست و دوم ٣٦٨

گفتـار بيست و سوم ٣٩٥

گفتـار بيست و چهارم ٤٢٥

فهرست ٤٧١

گفتارها

از كليات رسائل النور

٢

گفتارها

تأليف

بديع الزمان سعيد النورسى

مترجم

فیض محمد عثمانی

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

گفتار بیست و پنجم

رساله معجزات قرآن

با در دست داشتن معجزه ماندگاری همچون قرآن

جستجوی دلیل دیگری به نظرم بیهوده می رسد.

و با در دست داشتن برهان حقیقی ای همچون قرآن

آیا فكر می كنی الزام و مغلوب ساختن منكران بر قلب من سنگینی خواهد کرد؟

یادآوری

درآغاز این گفتار تصمیم بر آن بود تا پنج شعله بنویسیم، اما در اواخر شعله نخست - دو ماه پیش از جایگزین شدن خط جدید ترکی- به ناچار، در نوشتن سرعت بخرج دادیم تا بتوانیم این رساله را به خط قدیمی چاپ كنیم، حتی در بعضی از روزها بیست تا سی صفحه را در ظرف دو ـ سه ساعت می نوشتیم، لذا در نوشتن سه شعله از اجمال و اختصار کار گرفته و از دو شعله دیگر، فعلا صرف نظر نمودیم.

انتظار ما از برادران اینست كه به کاستی ها، نواقص، اشكالات، و اشتباهات ما با دید انصاف و مسامحه بنگرند.

اكثر آیات در این رساله، مورد انتقاد ملحدان بوده است، و یاهم اهل علوم جدید بر آن اعتراض كرده اند، و یا با شك و تردیدهای شیاطین جنی و انسی مواجه بوده است.

ازین رو، "گفتار بیست و پنجم" حقایق و نكته های این آیات را به شیوه زیبائی بیان نموده و با قواعد علمی اش ثابت كرده است كه، آنچه اهل الحاد و فن، نقطه ضعف پنداشته اند، در حقیقت پرتوهای اعجاز است و سر منشاء كمالات بلاغت قرآنی می باشد.

و در این رساله جوابهای دندان شكنی بر تک تک آن شبهات داده شده است، چنانکه در پاسخ به آیه كریمه وَ الشَّمْسُ تَجْر۪ى.. و وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا این امر بخوبی مشهود است و برای اینکه اذهان مکدر و آلوده نشود از ذکر شبهات خود داری گردید و صرف در مقام اول گفتار بیستم، شك و تردیدهای مطرح شده در مورد چند آیه را مشخص ساخته ایم.

و از طرفی، گرچه رساله "معجزات قرآنی" با عجله و اختصار نوشته شده است، با آن هم بلاغت علمی و علوم عربی را به شیوه عالمانه و عمیق و محکم بیان نموده و حیرت علماء را برانگیخته است.

گرچه فهم کامل هر بحث و استفاده از آن برای هر مدقق مقدور نمی باشد، اما در این باغچه، هر كس سهم خاص و مهم خود را خواهد یافت.

این رساله با آنكه در شرایط ناگوار و با شتاب تألیف گردیده است و در افاده و تعبیر، كاستی هایی دارد اما از نقطه نظر علمی، حقیقت بسیاری از مسایل مهم را بیان كرده است.

سعید نورسی

رساله معجزات قرآنی

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا

(الإسراء: ٨٨)

در رساله های عربی، و در رسایل نور عربی، و در تفسیرم که موسوم به "اشارات الاعجاز" است و در بیست و چهار گفتار گذشته، تقریباً به چهل وجه از وجوه بی شمارِ اعجاز قرآن حکیمِ معجزالبیان كه سرچشمه معجزات و بزرگترین معجزه رسول اكرم (ص) است، اشاره نمودیم. اینك از آن میان، پنج وجه را با اندكی تفصیل بیان نموده و سایر وجوه را اجمالاً در لابلای آن می گنجانیم. و در مقدمه، اشاره ای خواهیم داشت به تعریف و ماهیت قرآن كریم.

مقدمه

"از سه بخش تشکیل یافته است"

بخش اول

قرآن چیست؟ و تعریف آن چگونه است؟

(چنانکه در گفتار نوزدهم توضیح و در گفتارهای دیگر ثابت شد)

قرآن عبارت است از:

ترجمهٔ‌ ازلی این كتاب كبیركاینات.

و مترجم ابدی زبانهای گوناگونی كه آیات تكوینی را می خوانند.

و مفسِّر كتاب عالم غیب و عالم شهادت.

و كاشف گنجهای معنوی اسماء الهی که در صفحه صفحهٔ‌ آسمانها و زمین نهان است.

و كلیدی است برای گشودن حقایقی که در لابلای سطور حوادث مُضمر اند.

و زبان عالم غیب در عالم شهادت ..

و گنجینهٔ‌ التفاتات ابدی پروردگار رحمان و خطابه های ازلی کردگار سبحان که از عالم غیبی كه در پس پرده های عالم شهادت قرار دارد، فرود آمده است.

و خورشید، پایه، و هندسهٔ‌ دنیای معنوی اسلام ..

و نقشهٔ‌ مقدس عالم های اخروی ..

و قول شارح، تفسیر واضح، برهان قاطع و بازگو کنندهٔ‌ ذات، صفات، اسماء و شئون الهی..

و مربی عالم انسانیت ..

وآب و روشنی انسانیت كبرا یعنی اسلام ..

و حكمت حقیقی برای نوع بشر..

و مرشد و رهنمای حقیقی انسان به آنچه که او را به سعادت سوق می دهد ..

و برای انسان:

یك كتاب شریعت، كتاب دعاء، كتاب حكمت، كتاب عبودیت، كتاب امر و دعوت، كتاب ذكر، كتاب فكر و یگانه كتاب جامع و مقدسی است كه همه كتابهایی را که پاسخ دهنده نیاز های معنوی انسان است دربر می گیرد. تا جایی که برای هر یک از مشربها و مسلکهای گوناگونِ اولیاء و صدیقان، عرفاء و محققان رساله ای را پیشکش نموده است که مطابق ذوق و روند کاری آنها است و در پرتو آن، هر مشرب می تواند راه و روش خود را تنویر کند و هر مسلک هدف و مقصد خود را به تصویر بکشد. پس قرآن کتاب آسمانی ای است که در برگیرنده یک کتابخانه ی مقدس است.

بخش دوم و تتمّهٔ‌ تعریف

چنانچه که در گفتار دوازدهم بیان و ثابت گردید، قرآن كریم از عرش اعظم، از اسم اعظم، و از مرتبهٔ‌ اعظم هر اسم الهی فرود آمده است. پس به اعتبار رب العالمین بودن خداوند، قرآن كلام اوست.

و به اعتبار صفت اله موجودات بودن او، فرمان الهی است.

و از این دیدگاه که او خالق آسمانها و زمین است، یك خطاب است.

و از جهت ربوبیت مطلق، یك مكالمه است.

و از دیدگاه سلطنت عامه سبحانی، خطبه ای است ازلی.

و از نقطه نظر رحمت گسترده و محیط پروردگار، دفتری است كه کرم و التفات رحمانی را دربر دارد.

و از لحاظ بیان عظمت الوهیت، مجموعه پیامهای ربانی است، که بعضاً در آغازشان رمزها و اشاراتی وجود دارد.

و بالاخره قرآن كتابی است مقدس و حكمت افشان كه از اقیانوس اسم اعظم نازل شده و برآنچه كه عرش اعظم آن را احاطه كرده است نظارت دارد.

ازین رو، عنوان شایسته كلام الله به قرآن كریم داده شده است و تا ابد، این عنوان داده خواهد شد.

و بعد از قرآن كریم، كتاب ها و صحیفه های مقدس سایر انبیاء علیهم السلام قرار دارند، اما دیگر كلمات بی پایان الهی: برخی از آنها مكالمه ای است به صورت الهام كه با اعتباری خاص، با عنوانی جزئی، با تجلی خاص اسمی خصوصی، با ربوبیتی خاص، با سلطنتی مخصوص، و با رحمتی ویژه ظاهر گشته است. پس از این لحاظ الهامات مَلَك و بشر و حیوانات، از حیث كلیت و خصوصیت با یکدیگر بسیار متفاوت اند.

بخش سوم

قرآن كریم كتابی است آسمانی كه اجمالاً كتابهای همه انبیاء را كه در اعصار مختلف فرستاده شده اند، و رسایل همه اولیاء را كه مشرب های مختلفی دارند، و آثار همه اصفیاء را كه روش های شان متفاوت است .. دربر می گیرد ..

جهات ششگانه اش تابنده و از تاریكی ها و شبهاتِ اوهام پیراسته است، زیرا

نقطه استنادش بالیقین وحی آسمانی و كلام ازلی است..

و هدف و غایه اش بالمشاهده سعادت ابدی است..

و درونش بالبداهه هدایت ناب است..

بالایش، بالضروره انوار ایمان است..

پایینش، بعلم الیقین دلیل و برهان است..

راستش، بالتجربه مورد قبول قلب و وجدان است..

چپش، بعین الیقین تسخیر عقل و اذعان است..

میوه اش، بحق الیقین رحمت پروردگار رحمن و دار جنان است..

مقام و قیمتش، بحدس صادق مورد قبول مَلَك و انس و جان است.

هر یك از صفات ذكر شده در تعریف قرآن، در جاهای دیگر بطور قطع ثابت گردیده است و یا ثابت خواهد شد، پس ادعای ما، یك ادعای محض و بدون دلیل نیست، هر صفت از پشتوانه دلیل قاطعی برخوردار می باشد.

شعله اول

این شعله دارای سه شعاع است

شعاع نخست

درجه اعجاز انگیز بودن بلاغت قرآن كریم

این بلاغت خارق العاده قرآن، سرچشمه گرفته است از: جزالت نظم و حسن متانت، و بداعت و غرابت و مستحسن بودن اسلوب، و براعت و برتری و پاكیزگی بیان، و از قوت و حقانیت معانی، و از فصاحت و سلاست الفاظ قرآن.

همین بلاغت خارق العاده قرآن از هزار و سیصد سال بدین سو، تیز هوش ترین ادباء، چیره دست ترین سخنوران، و بزرگ ترین دانشمندان بنی آدم را به مبارزه می طلبد و شدیداً احساسات شان را تحریك می كند، اما این گردن كشانِ متكبر و مغرور هرگز نتوانستند رویاروی آن قرار گیرند و لب به سخن بگشایند. بلكه با كمال نگونساری در برابر آن سر فرود آوردند.

ما به دو صورت به وجوه اعجاز در بلاغت قرآن اشاره می كنیم.

صورت اول:

اعجاز دارد و موجود است چون در آن وقت اكثر ساكنان جزیرة العرب امّی و بیسواد بودند، ازین رو، مفاخر و رخدادهای تاریخی و محاسن اخلاقی استوار بر ضرب المثل های شان را بجای اینكه بنویسند، در شعر و گفتارهای ادبی محافظت می كردند، یك سخن حكیمانه و پرمعنی با جاذبه موجود در شعر و بلاغت ، از سلف به خلف منتقل می شد، این نیاز فطری سبب گردید تا فصاحت و بلاغت، پرفروش ترین متاع در بازار معنوی آن ها باشد، حتی ادیب یك قبیله بزرگترین قهرمان ملی به شمار می رفت، بیش از همه به او افتخار می كردند. این قوم كه پس از مشرف گردیدن به اسلام، با هوش و ذكاوت خود عالم را رهبری نموده و در میدان بلاغت، گوی سبقت را ربوده و برتر از همه اقوام قرار داشتند، بلاغت مُد روز، مایه افتخار و شدید ترین نیازمندی شان بود. حتی گاهی بخاطر سخن یك ادیب، بین دو قبیله جنگ در می گرفت

و گاهی نیز بخاطر یك سخن، صلح می شد. تا جایی كه هفت قصیدهٔ‌ هفت ادیب شان را با آب طلا نوشته و تحت عنوان "معلقات سبعه" به دیوار كعبه آویزان نموده و به آن افتخار می كردند.

لذا در عصری كه بلاغت تا بدین حد رواج یافته بود، قرآن معجزالبیان نازل شد - چنانكه در زمان حضرت موسی و عیسی علیهما السلام سحر و طبابت رواج داشت، معجزه آن دو حضرات هم از همان جنس بود - در چنین عصری با فرمان

وَاِنْ كُنْتُمْ ف۪ى رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلٰى عَبْدِنَا فَاْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِه۪

از بلیغان عرب خواست تا با كوچك ترین سوره قرآن مقابله كنند و نمونه آن را ارائه دهند، و مبارزه را سخت تر ساخت و گفت: اگر ایمان نیاورید ملعون هستید! و به جهنم برده می شوید!، بدین طریق تیشه بر ریشه آنها می زند، غرورشان را می شكند، عقل و پندارهای شان را تحقیر می نماید، و در دنیا هم آنها را محكوم به اعدام می سازد، چنانکه در آخرت محكوم به اعدام هستند، یعنی می گوید: باید مثل آن را ارائه دهید، ورنه تا روزی که راه كفر را ترک نگفته اید جان و مالتان در خطر است!.

بدین ترتیب، اگر توان مقابله را می داشتند آیا ممکن بود با موجودیت راه آسانی مثل نبرد با قرآن و ابطال ادعای آن با ارائه چند سطر، راه خطرناک و مشقت بار جنگ و كشتار را برگزینند؟

آری، آیا امكان دارد این قوم زیرک و هوشمند و ملت سیاستمدار كه زمانی با سیاست و هوش و ذكاوتش جهان را اداره می كرد، كوتاه ترین و راحت ترین و امن ترین راه را ترك نموده، و خطرناك ترین راه را برگزیند؟ راهی كه مال و جانشان را به هلاكت می اندازد؟

زیرا اگر ادیبان شان می توانستند توسط چند حرف با قرآن معارضه كنند، قرآن از ادعایش دست بر می داشت، و آنها نیز از هلاكت مادی و معنوی نجات می یافتند، حال آنكه راه وحشتناك و دراز جنگ را برگزیدند، یعنی مقابله توسط حروف امكان نداشت و محال بود، پس به ناچار به جنگ با شمشیر روی آوردند.

و نیز دو انگیزهٔ‌ بسیار نیرومند جهت معارضه با قرآن و ارائه مثل آن وجود دارد:

یكی: حرص دشمنان برمعارضه با آن.

دیگری: شوق و علاقمندی دوستان بر تقلید آن.

تحت تاثیر این دو انگیزه شدید، ملیون ها كتاب عربی نوشته شده است كه هیچ یك به قرآن مشابهت ندارد، و هر بیننده ای چه عالم و چه جاهل، با دیدن آن به جرأت می گوید: قرآن به این كتاب ها شباهت ندارد، و هیچ یک از آن ها نمی تواند با قرآن معارضه كند، در این صورت یا قرآن از لحاظ بلاغت پائین تر از همه قرار دارد كه این امر، به اتفاق دوست و دشمن محال است، و یا اینكه قرآن برتر و بالاتر از همه آن ها است.

اگر بگویی: چگونه بدانیم كه هیچ كس دست به مبارزه نزده است؟ آیا كسی جرأت خارج شدن به میدان را نداشت؟ آیا كمك و پشتیبانی آن ها از یكدیگر سودی نبخشید؟

جواب: اگر امكان معارضه و مبارزه وجود می داشت، به هر قیمت هم که شده، مبارزه ای در می گرفت، زیرا مسئله عزت و ناموس و هلاكت مال و جان مطرح بود. اگر معارضه ای رخ می داد، طرفداران و حامیان بسیار زیادی پیدا می كرد، چون كه معارضان و دشمنان حق همیشه زیاد اند. اگر طرفدار می یافت، حتماً شهرت کسب می کرد، چون بشر بخاطر مجادله كوچكی قصیدها سروده و در داستان های شان قرار داده است.

پس چنین مجادلهٔ‌ عجیب هیچ گاه در تاریخ پوشیده نمی ماند!

زشت ترین شایعه ها و شنیع ترین طعنه ها علیه اسلام روایت گردیده و مشهور شده است، اما در نبرد با قرآن به غیر از چند كلمهٔ‌ "مسیلمه كذاب" چیز دیگری نقل نگردیده است، گرچه مسیلمه كذاب صاحب بلاغت بود، اما وقتی بلاغت او با بلاغت قرآن كه دارای حسن و جمال بی پایان است مقایسه گردید، سخنان او هذیان به شمار آمد و در صفحات تاریخ نقل شد.

پس وجود اعجاز در بلاغت قرآن كریم امری است یقینی و مسلّم، مثل یقینی بودن حاصل ضرب دو با دو که چهار می شود، به همین خاطر كسی توان معارضه با آن را ندارد.

صورت دوم:

حكمت اعجاز را كه در بلاغت قرآن وجود دارد، در ضمن پنج نكته بیان خواهیم كرد.

نكته اول:

در نظم قرآن جزالت (ترتیب و زیبائی) خارق العاده ای وجود دارد، كتاب "اشارات الاعجاز" از اول تا آخر این جزالت و متانت (پیوند) در نظم را بیان كرده است.

طوریكه درساعت، عقربه های ثانیه شمار، دقیقه شمار، و ساعت شمار مكمِّل نظام یكدیگر اند، در قرآن كریم، نظم موجود در ساختمان هر جمله، نظام موجود در كلمات، و انتظامی كه در مناسبت هر جمله با جمله دیگر وجود دارد، در تفسیر مذكور با وضاحت كامل بیان شده است. علاقمندان می توانند با مراجعه به آن، این جزالت خارق العاده را در زیباترین صورتش مشاهده كنند.

در اینجا برای نشان دادن نظم كلمات در ساختار هر جمله، فقط دو مثال را ارائه می دهیم:

مثال اول:

وَلَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّكَ

(الأنبياء: ٤٦)

این جمله با نشان دادن تاثیر شدید كمترین عذاب، می خواهد هول و سختی عذاب را نشان دهد.

این جمله تقلیل را می رساند، لذا هریك از كلماتی كه هیئت و ساختمان آن جمله را تشکیل داده اند نیز مؤید این تقلیل اند و در نشان دادن هول و سختی عذاب، جمله را تقویت می كنند.

چنانكه لفظ لَئِنْ برای تشكیك است، و شك هم یادآور قلت.

و لفظ مَسَّ به معنی تماس اندك است، این هم قلت را می رساند.

و لفظ نَفْحَةٌ از لحاظ ریشه و ماده به معنی بوی كم است و قلت را افاده می کند، طوریكه صیغه آن هم به یك دلالت دارد، چنانچه در تعبیر علم صرف - مصدر مرّه -

به معنی واحد كوچك است، لذا قلت را می رساند. و تنوین تنكیر در نَفْحَةٌ بخاطر تقلیل است، یعنی چنان چیز كوچكی كه فهمیده نمی شود.

و لفظ مِنْ برای تبعیض است، یعنی یك جزء، پس بیانگر قلت است.

و لفظ عَذَابِ هم جزایی است خفیف تر از نكال و عقاب، و به قلت اشاره دارد.

و لفظ رَبِّكَ به جای قهار، جبار، و منتقم، بازهم قلت را می رساند، چون در آن احساس شفقت و رحمت وجود دارد.

وقتی اندک عذابی، تا این حد شدید و موثر باشد، این را افاده می کند که درجه هولناک بودن کیفر الهی را می توانید قیاس کنید.

ببین، هیئت های كوچك این جمله چگونه مؤید و همکار یکدیگر اند، و هر بخش آن، مقصد كلی جمله را با زبان خاصش تقویت می بخشد.

مثال ذكرشده لفظ و مقصد را مد نظر قرار می دهد.

مثال دوم:

آیه : وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ (البقرة: ٣)

هیئت و ساختار این جمله به پنج شرط قبول شدن صدقه اشاره دارد:

شرط اول: صدقه دهنده چنان دست جود و بخشش را دراز نكند كه آخرالامر، خود محتاج صدقه شود، "من" تبعیضیه در لفظ مِمَّا این شرط را گوشزد می كند.

شرط دوم: معنی صدقه این نیست كه از علی بگیرد و به ولی بدهد، بلكه باید از مال خودش صدقه کند. لفظ رَزَقْنَاهُمْ یادآور همین شرط است، یعنی از رزق و سهم خودتان صدقه كنید.

شرط سوم: در صدقه نباید منتی در کار باشد، لفظ "نا" در رزقنا به این شرط اشاره می كند، یعنی من به شما رزق می دهم، وقتی از مال من به بندگان من می دهید، حق منت را ندارید.

شرط چهارم: صدقه به كسی باید داده شود كه در نفقه و نیازهای ضروری اش صرف كند، ورنه صدقه داده شده به اشخاصی كه در راه سفاهت مصرف می كنند، مورد قبول واقع نخواهد شد، از لفظ يُنْفِقُونَ چنین بر می آید.

شرط پنجم: لفظ رَزَقْنَاهُمْ یادآور این نکته است كه صدقه باید بنام الله باشد، یعنی مال از من است، پس به نام من باید انفاق کنید، آیه مذكور ضمن بیان این شرط ها صدقه را تعمیم و گسترش می دهد، زیرا چنانچه که صدقه با مال می شود، با علم، با سخن و با عمل و نصیحت نیز می توان صدقه نمود، كلمه "ما" در مِمَّا با عمومیتش به همین اقسام، آن هم در خود همین جمله اشاره می كند، زیرا جمله مطلق است و عمومیت را می رساند.

بدین طریق، این جمله كوتاهی كه مفید صدقه است، پنج شرط صدقه را با بیان میدان وسیعش به عقل احسان کرده و با هیئت و ساختارش آن را یادآور می شود. پس طوری كه در ساختار جملات قرآن كریم چنین نظمی وجود دارد، كلمات قرآن نیز در مقابل هم از چنین دایره نظمی وسیعی برخوردارد هستند.

در کلام آن، به گونه مثال: در قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ شش جمله وجود دارد، با سه جمله مثبت و سه جمله منفی، شش مرتبه توحید را به اثبات رسانده و شش نوع شرك را رد می كند. هر جمله آن، هم دلیل جمله های دیگر است و هم نتیجه آن، زیرا هر جمله دو معنی دارد، به اعتبار یك معنی، نتیجه و به اعتبار معنی دیگر، دلیل محسوب می گردد.

یعنی سوره اخلاص مشتمل بر سی سوره اخلاص است، سوره های منتظمی كه از دلایل ثابت كنندهٔ‌ یكدیگر، تركیب یافته است، بدین شكل:

قُلْ هُوَ اللّٰهُ لأنه أحد، لأنه صمد، لأنه لم یلد، لأنه لم یولد، لأنه لم یكن له كفواً أحد.

و نیز وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا اَحَدٌ لأنه لم یولد، لأنه لم یلد، لأنه صمد، لأنه أحد، لأنه هو الله.

و نیز هُوَ اللّٰهُ فهو أحد، فهو صمد، فإذاً لم یلد، فإذاً لم یولد، فإذاً لم یكن له كفواً أحد.

به همین شكل خودت قیاس كن.

ومثلاً : آیه

الٓمٓ ٭ ذٰلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ ف۪يهِ هُدًى لِلْمُتَّق۪ينَ

هر یك از این چهار جمله دو معنی دارد، به اعتبار یك معنی دلیل سایر جملات و به اعتبار معنی دیگر، نتیجهٔ‌ آن است، ازین شانزده خط پیوند و مناسبت، نقش اعجاز انگیزی از نظم حاصل می شود.

این مطلب را كتاب (اشارات الاعجاز) به خوبی شرح داده است، گویی هریك از اكثر آیات قرآن چشمی برای دیدن اكثر آیات دیگر و چهره ای برای نگریستن به آنها دارد و بدین منوال، خط معنوی مناسبات را بسوی شان دراز می كند، و یك نقش اعجازی نظم می بافد. چنانكه این مطلب در "گفتار سیزدهم" بیان گردیده است. و بهترین شاهد این مدعی كتاب "اشارات الاعجاز" است، چون از اول تا آخر، همین جزالت نظم را شرح می دهد.

نكته دوم:

عبارتست از بلاغت خارق العاده (زیبائی حیرت انگیز در بازگو نمودن مطالب) در معنی قرآن. اگر خواسته باشی از بلاغت معنوی آیه كریمه:

سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ

لذت ببری به این مثال بیان شده در "گفتار سیزدهم" نگاه كن و خودت را قبل از آمدن نور قرآن، درآن عصر جاهلیت، و در صحرای بدویت و جهل، تصور نما! درست لحظه ای كه هرچیز را زیر پرده غفلت و تاریكی های جهل و در لفافهٔ‌ جمود و طبیعت می بینی، به ناگاه از زبان آسمانی قرآن آیه سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ و یا تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ (الإسراء: ٤٤) را می شنوی، ببین كه موجودات مرده و یا به خواب رفتهٔ‌ گیتی با شنیدن طنین سَبَّحَ و تُسَبِّحُ چگونه در ذهن شنوندگان زنده می شوند، به هوش می آیند، بر می خیزند و به ذكر الله می پردازند. و چهره تاریك آسمانِ پر از ستارگانی كه آتش پاره های جامد اند، و مخلوقات عاجز و پریشان روی زمین - در نظر شنوندگان - با شنیدن فریاد و دیدن نور تُسَبِّحُ به دهن ذاكر تبدیل می شوند، هر ستاره ای نور حقیقت و کلمه حکمت را بازتاب می دهد و چهرهٔ‌ زمین با آن فریاد و نورِ آسمانی، به سَر بزرگی تبدیل می شود، و بر و بحر (خشكی و دریا) به مثابه دو زبان، به تسبیح و تقدیس پروردگار

می پردازند و حیوانات و نباتات، بسان کلمه ها و واژه های تسبیح فشان، ذکر می کنند و بدین منوال، سراسر زمین از شور و حیات موج می زند.

ومثلاً:

به این مثال ثابت شده در ""گفتار پانزدهم" بنگر! آیه:

يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْاِنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطَارِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ اِلَّا بِسُلْطَانٍ ٭ فَبِاَىِّ اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ٭ يُرْسَلُ عَلَيْكُمَا شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ وَ نُحَاسٌ فَلَا تَنْتَصِرَانِ ٭ فَبِاَىِّ اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

(الرحمن: ٣٣-٣٦)

آیه

وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَٓاءَ الدُّنْيَا بِمَصَاب۪يحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ

(الملك: ٥)

این آیات را بشنو، ببین چه می گویند؟ می گویند: "ای انس و جن ! ای مغروران و سرکشان عاجز و ناتوان! ای معاندان و نافرمانان ضعیف و فقیر! اگر از اوامرم اطاعت نمی کنید، بیائید و در صورت توان از محدودهٔ‌ ملك و سلطنتم خارج شوید! شما به چه جرأتی از اوامر چنان پادشاه بزرگ نافرمانی می كنید كه: ستارگان، اقمار، وخورشیدها در قبضه اویند و همچون سربازان گوش به فرمان از اوامرش اطاعت می كنند .. شما با این سركشی تان با چنان حاكم ذوالجلالی مبارزه می كنید كه سربازان مطیع و آماده ای دارد، آنها می توانند با گلوله هایی چون كوه، سنگباران كنند و حتی شیطان های شما را در صورتی که تحملش را داشته باشند با خاک یکسان کنند.. و شما با كفرتان در مملكت چنان مالك ذوالجلالی عصیان و نافرمانی می كنید كه سربازان و لشكریان بزرگش می توانند ستارگان و آهن های آتشین بزرگ و تنومندی همچون زمین و كوه را به سوی دشمنان كافر پرتاب كنند و آن ها را از بین برند ولو كه این دشمنان به ضخامت كوه و زمین هم باشند! چه رسد به مخلوقات کوچک و ضعیفی امثال شما ! .. شما چنان قانونی را زیر پا می كنید كه كسانی با وابسته بودن به آن قانون می توانند با اجازهٔ‌ خداوند زمین تان را زیر و رو كنند و گلوله های کره مانندی همچون ستارگان را برسرتان ببارانند.

در پرتو این مثال، قوت و بلاغت و علویت بیان را در معانی سایر آیات، خودت مقایسه كن.

نكته سوم:

عبارتست از بداعت خارق العاده (زیبائی حیرت آور) اسلوب قرآن. آری، آنگونه که اسلوب های قرآن كریم غریب و بدیع است، عجیب و مقنع نیز هست، هرگز از كسی تقلید نكرده است، و هیچ کس هم نمی تواند از آن تقلید كند. به همان شكلی كه بار اول نازل شد، طراوت و جوانی و غرابت اسلوبش را حفظ كرده است و همواره حفظ خواهد کرد.

به گونه مثال:

اسلوب بدیع حروف مقطعات ذكر شده در آغاز چندین سوره قرآن، به رمز شباهت دارد، مانند: الٓمٓ ٭ الٓرٰ ٭ طٰهٰ ٭ يٰسٓ ٭ حٰمٓ ٭ عٓسٓقٓ ، ما پنج - شش پرتو اعجاز آن را در (اشارات الاعجاز) نوشته ایم و در اینجا هم چند مورد آن را بیان می داریم:

حروف ذكر شده در آغاز سوره ها، از هر قسم حروف هجاء (که اقسام فراوان دارد) نصفش را گرفته است، این اقسامِ به کار رفته، عبارتند از: حروف مجهوره، مهموسه، شدیده و رخوه، ذلاقه، قلقله.. و از نوع خفیف حروف غیر قابل تقسیم، نصف اكثر را گرفته است و از نوع ثقیل آن، نصف اقل را برگزیده است و بدین طریق، تمام حروف را تنصیف نموده است. پس اتخاذ چنین شیوه ای در تنصیف و برگزیدن راهی پنهان - که فکر از دانستن آن عاجز است- از میان راه های متداخلی که در بین دوصد راه احتمالی متردد است و سپس سوق کلام و سخن گفتن در این میدان گسترده، هرگز تصادفی نیست و از توان فکر بشر هم خارج است! پس مقطعاتی که در آغاز سوره ها قرار دارند و رموز الهی هستند و علاوه از رمز بودن، پنج یا شش پرتو اعجاز را نشان می دهند و افزون بر آن، علمای علم اسرار حروف و اولیای محقق اسرار زیادی را از این مقطعات استخراج نموده و حقایق بزرگی را کشف کرده اند که به نظر آنها خود این مقطعات به تنهایی معجزهٔ‌ تابانی هستند. اما ما این در را نمی گشاییم چون از یک سو اهل اسرار آنها نیستیم و از سوی دیگر، نمی توانیم آن را به گونه ای که برای هر کس قابل دید باشد، ثابت کنیم. پس به پنج، شش پرتو اعجاز حروف مقطعات که در "اشارات الاعجاز" مورد بحث قرار گرفته است حواله نموده و در اینجا به همین مقدار بسنده می کنیم.

واینك اشاراتی خواهیم داشت به اسلوبهای قرآن به اعتبار سوره، مقصد، آیات، كلام و كلمه:

مثلاً: هرگاه به سوره عَمَّ دقت شود، این سوره، احوال آخرت و حشر و جنت و جهنم را با چنان اسلوب بدیعی به تصویر می كشد كه قلب را قانع و مطمئن می سازد، چون ثابت می كند كه افعال الهی و آثار ربانی که در این دنیا مشهود اند، یك به یك متوجه آن احوال اخروی هستند.

از آنجایی كه توضیح اسلوب كل سوره به طول می انجامد، لذا به یكی دو نكته اشاره می كنیم.

این سوره در آغاز جهت اثبات روز قیامت می گوید: ما زمین را گهواره زیبا ای برای زندگی شما ساختیم، و كوه ها را ستون های پر از دفینه و گنج برای خانه و زندگی تان قرار دادیم .. و شما را زوج های دوست دارنده و انیس همدیگر ساختیم.. و شب را چون جامه ای بر تن شما پوشاندیم تا مایهٔ‌ آرامش و آسایش تان گردد.. و روز را میدانی برای كسب روزی .. و خورشید را چراغ فروزان و گرمابخش قرار دادیم .. و از ابرها بسان چشمه آب حیات، برای شما آب فرو فرستادیم.. و به آسانی و در زمانی کم از مادهٔ‌ ناچیزی مثل آب، اشیای مختلف گلدار و میوه دار را كه حامل تمامی رزق و روزی شما است به وجود آوردیم.. پس روز داوری- روز قیامت - در انتظار شما است. و آوردن آن روز بر ما مشكل نیست.

سپس اشاره نهانی دارد به متلاشی شدن كوه ها، تكه تكه شدن آسمان ها، آماده شدن جهنم، و برخوردارشدن جنتیان از باغ های زیبای جنت در روز قیامت، معناً می گوید:

كسی كه با كوه ها و زمین در پیش چشمان تان این كارها را انجام می دهد، در آخرت نیز به چنین کاری دست خواهد زد.

یعنی كوهِ آغاز سوره به احوال كوه های روز قیامت، و باغ ذكرشده درشروع سوره به باغ های جنت در آخرت اشاره می كند.

حال، سایر نكات را بر این قیاس كن و ببین كه چه اسلوب عالی و زیبائی دارد.

به طور مثال:

قُلِ اللّٰهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَٓاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَٓاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَٓاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَٓاءُۜ بِيَدِكَ الْخَيْرُۜ اِنَّكَ عَلٰى كُلِّ شَىْءٍ قَد۪يرٌ ٭ تُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِۘ وَتُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّۘ وَتَرْزُقُ مَنْ تَشَٓاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ

(آل عمران: ٢٦-٢٧)

این آیه كریمه با چنان اسلوب عالی شئون الهیه را در بنی بشر، تجلیات الهیه را در گردش شب و روز، و تصرفات ربّانی را در فصل های سال، و اجراأت ربانی را در حیات و ممات و نشرِ (رستاخیز) دنیوی روی زمین بیان می دارد كه عقل صاحب نظران را به تسخیر در می آورد. از آنجایی كه این اسلوب عالی، وسیع و درخشان با اندك دقتی دیده می شود، فعلاً این گنج را نمی گشاییم.

و به گونه مثال:

اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ ٭ وَاَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ٭ وَاِذَا الْاَرْضُ مُدَّتْ ٭ وَاَلْقَتْ مَا ف۪يهَا وَ تَخَلَّتْ ٭ وَاَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ

(الانشقاق: ١-٥)

این آیات میزان اطاعت و فرمانبرداری آسمان ها و زمین را از فرامین پروردگار سبحان، با اسلوبی عالی بیان می كند، چنانچه فرمانده بزرگی بخاطر برآوردن نیازهای جهاد و مبارزه، دو ارگان نظامی را تاسیس می كند، مانند بخش ها و نهادهای جهاد و مانور، و بخش اخذ عسکر و بسیج سربازان. و هنگامی که وقت جهاد و مبارزه پایان یافت، فرمانده به آن دو ارگان رو می آورد تا از آن ها در كارهای دیگری استفاده كند، گویی هریك از این دو ارگان با زبان كارمندان و یا با زبان خود می گوید:

"ای فرمانده! كمی مهلت ده تا به خود سر و وضع دهیم و اینجا را از خرد و ریزه های كارهای گذشته مان پاك كنیم و ته مانده ها و بقایای اعمال مان را بیرون بیندازیم.. بعد از آن بفرمائید و تشریف بیاورید!". پس از آن می گوید: اینك ما كار خود را انجام دادیم و گوش به فرمان شما هستیم، بفرمائید هر چه می خواهید بكنید، ما از دستور شما اطاعت می كنیم، آنچه شما انجام می دهید حق و زیبا و خیر است".

بدین طریق آسمان ها و زمین نیز دو ارگانی است که بخاطر تكلیف و تجربه و امتحان گشوده شده است، پس از سپری گردیدن مدت آزمون، آسمان ها و زمین آنچه

را كه به دایره تكلیف مربوط می شود، به دستور پروردگار یكسو می گذارند و می گویند: "پروردگارا ! در هر كاری كه می خواهی ما را استخدام كن، وظیفه ما است تا از تو اطاعت كنیم چون هر اقدام تو حق است".

بیا و این اسلوب خارق العاده را در این جمله ها ببین و به آن دقت كن.

و بطور مثال آیه:

يَٓا اَرْضُ ابْلَع۪ى مَٓاءَكِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى وَغ۪يضَ الْمَٓاءُ وَقُضِىَ الْاَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَق۪يلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِم۪ينَ

(هود: ٤٤)

جهت اشاره به قطره ای از دریای بلاغت این آیه یكی از اسلوب های آن را در آیینه تمثیل نشان خواهیم داد:

طوری كه یك فرمانده بزرگ پس از ختم جنگ و پیروزی لشكریانش، به گروه درحال جنگ دستور آتش بس داده و به دسته دیگر که در حال تهاجم است دستور توقف می دهد و بلافاصله دستورش جامه عمل می پوشد و جنگ پایان می یابد و هجوم متوقف می شود، و فرمانده خطاب به آنها می گوید: "كار به پایان رسید، ما بر دشمن پیروز شدیم و پرچم ما بر فراز قلعه های دشمن به اهتزاز در آمد، و دشمنان ظالم و تبهكار به سزای اعمالشان رسیدند و به درك اسفل سافلین سرنگون گردیدند.

بدین سان، پادشاه بی مثل و بی مانند، به آسمان ها و زمین دستور می دهد تا قوم نوح را هلاك سازند، پس از انجام وظایفشان فرمان می دهد كه: "ای زمین! آبت را فرو ببر. ای آسمان ! آرام باش، كارت به پایان رسید". با این فرمان، آب فوراً فروكش نمود و كشتی که مامور الهی بود همچون چادری بر قله كوه قرار یافت، و ستمگران به سزای اعمالشان رسیدند.

پس به این اسلوب والا بنگر و ببین که زمین و آسمان مانند دو سرباز مطیع، فرمان را می شنوند و اطاعت می كنند، آیه مذکور با این اسلوبش اشاره می كند كه، از عصیان و نافرمانی انسان كاینات به خشم می آید، آسمان ها و زمین عصبانی می شوند. و با این اشاره می گوید: "از ذاتی كه آسمان ها و زمین همچون دو سرباز از او اطاعت می كنند نباید عصیان شود". با این تعبیر انسان را شدیداً زجر و توبیخ می كند.

می بینی كه این آیه، حادثه بزرگ و سهمگینی چون طوفان را همراه با تمام نتایج و حقایق آن در چند جمله، با ایجاز اعجاز انگیز و اجمال زیبائی بیان می كند.

سایر قطرات این دریا را به این قطره مقایسه كن.

حال بنگر به اسلوبی كه قرآن كریم از پنجره كلمات ارائه می دهد: مثلاً به كلمه

كَالْعُرْجُونِ الْقَد۪يمِ در آیه كریمه وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتّٰى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَد۪يمِ (یس: ٣٩) بنگر، چه اسلوب لطیفی را عرضه می دارد، بدینگونه كه:

ماه منزلی دارد كه همان دایرهٔ‌ ستاره های ثریا است، آنگاه كه ماه در ثریا به شكل هلال است، به شاخه کهنه سفید خرما شباهت دارد. آیهٔ‌ کریمه با این تشبیه صحنه ای را به چشم خیال شنونده نشان می دهد كه گویی، در پس پرده سبز آسمان، درختی وجود دارد كه یکی از شاخه های سفید و نورانی و نوك تیزش پرده را دریده و سر برآورده است، گویی ثریا خوشه آویزان آن شاخه است، و سایر ستارگان مانند میوه های نورانی درخت پنهان آفرینش اند. پس ارائه چنین تصویری از هلال در نظر صحرا نشینانی كه مهم ترین منبع معیشت شان درخت خرما است، بدون تردید مناسب ترین، زیبا ترین، لطیف ترین، و عالی ترین اسلوب است. اگر صاحب ذوق باشی به این مطلب پی خواهی برد.

و به عنوان مثال: طوریكه در پایان گفتار نوزدهم ثابت گردید، كلمه تَجْر۪ى در آیه كریمه وَ الشَّمْسُ تَجْر۪ى لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا (یس: ٣٨) پنجره ای را بسوی اسلوب والایی می گشاید، بدینگونه كه:

لفظ تَجْر۪ى كه هدف از آن گردش خورشید است، تصرفات منظم قدرت الهی را درگردش زمستان و تابستان، شب و روز یادآوری نموده، عظمت صانع ذوالجلال را می فهماند و نگاه ها را به نوشته های صمدانی معطوف می سازد كه قلم قدرت الهی روی صفحات آن فصل ها نگاشته است، بدین طریق، حكمت خالق ذوالجلال را اعلان می دارد.

وآیه وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا با تعبیر "سراج" یعنی چراغ، پنجره ای را به سوی چنین اسلوبی می گشاید و آن اینكه:

با یادآوری عظمت صانع و احسان خالق، خاطر نشان می سازد که این هستی همچون قصری است، و لوازم و خوراكی ها و زینت های آن برای انسان و موجودات زنده مهیا گریده است و خورشید نیز یك چراغ مسخر (گوش به فرمان) است، لذا با این بیان، دلیلی بر توحید ارائه می دارد، چون خورشید كه مشركین آن را بزرگترین و تابنده ترین معبود خود می پندارند چیزی جز یك چراغ گوش به فرمان و مخلوقی جامد نیست.

پس با تعبیر سِرَاجًا رحمت خالق را در عظمت ربوبیتش یادآوری می كند، و احسان او را در رحمت بیكرانش می فهماند، و با این تفهیم، جود و كرم او را در شكوه سلطنتش به یاد می آورد و با این یادآوری، وحدانیتش را اعلان می دارد و انگار می گوید: "چراغی جامد و مسخر به هیچ وجه سزاوار عبادت و پرستش نیست".

و نیز گردش خورشید با تعبیر تَجْر۪ى تصرفات منظم و تعجب برانگیز را در رفت و آمد شب و روز، زمستان و تابستان تذكر داده و با این تذكر، عظمت قدرت آفریدگاری را که در ربوبیت اش منفرد است می فهماند. یعنی ذهن انسان را از خورشید و ماه به صفحات شب و روز و تابستان و زمستان بر می گرداند و نگاهش را به سطور حوادثی که درآن صفحات نوشته است معطوف می سازد.

آری، قرآن كریم از خورشید بخاطر خود خورشید بحث نمی كند، بلكه بخاطر ذاتی كه آن را همچون چراغی روشن نموده است بحث می كند، و از ماهیت خورشید كه انسان به آن نیاز ندارد بحثی به میان نمی آورد، بلكه از وظیفه خورشید بحث می كند، چون خورشید وظیفه زنبرك (فنر ساعت) را برای انتظام صنعت پروردگار انجام می دهد، و مركز نظام خلقت ربّانی (قانون آفرینش پروردگار) به شمار می رود، و برای انسجام بخشیدن به صنعت پروردگار در اشیائی كه نقاش ازلی با تارهای شب و روز آن را بافته است نقش ماكو را بازی می كند.

سایر كلمات قرآنی را می توانی بر اینها قیاس كنی، گرچه آن ها كلمات بسیط و آشنائی به نظر می رسند، اما در حقیقت وظیفه كلید را برای گشودن گنج های معانی لطیفی انجام می دهند.

بخاطر اسلوب شامخ و والای قرآن است كه یك اعرابی، فریفته كلامی می شود و پیش از ایمان آوردن سر بر سجده می نهد. چنانكه روزی یك اعرابی با شنیدن آیه كریمه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ (الحجر: ٩٤) فوراً به سجده می افتد، وقتی از وی سوال شد: آیا مسلمان شدی؟ گفت: خیر، من در برابر بلاغت این كلام سجده نمودم!

نكته چهارم:

عبارتست از فصاحت خارق العاده در لفظ قرآن. آری، طوریكه قرآن كریم از لحاظ اسلوب و بیان معنی فوق العاده بلیغ است، در لفظش هم فصاحت بسیار سلیسی دارد، خسته كن و ملال آور نبودن قرآن دلیل روشنی بر فصاحت آن است، و شهادت علمایِ زبردست فن بیان و معانی، برهان واضحی است بر حكمت فصاحت آن.

آری، اگر هزاران بار تكرار شود بازهم خسته و ملول نمی سازد، بلكه لذت و شیرینی اش افزون می شود.. حافظه كودك خرد سالی هم توان برداشت آن را دارد، و می تواند حفظ كند .. و گوش بیماری كه به سخت ترین درد مبتلا است و از كمترین سخنی می رنجد از شنیدن آن ناراحت نمی شود.. گوئی شربت گوارائی است در دهان بیماری كه در حال جان كندن است. و زمزمهٔ‌ قرآن در گوش و دماغ او لذت آب زمزم در دهان و کامش را دارد.

راز و حكمت خسته و ملول نساختن قرآن در اینست كه:

قرآن خورش و غذای دل ها، نیرو و غنای عقل ها، آب و روشنائی روح، و دارو و شفای نفوس است، لذا خسته نمی سازد، و به نانی می ماند كه ما هر روز می خوریم و خسته نمی شویم، اما اگر بهترین میوه را هر روز بخوریم احساس بی میلی و خستگی می كنیم. چونكه قرآن حق و حقیقت، صدق و هدایت است، و از فصاحت خارق العاده ای برخوردار می باشد، لذا باعث خستگی نمی گردد. طوری كه نشاط و جوانی اش را حفظ كرده است، طراوت و حلاوتش را نیز همواره محافظت می كند. حتی وقتی یكی از بزرگان و بلغای مدقق قریش به قصد شنیدن قرآن نزد پیامبر اكرم (ص) رفت، قرآن را شنید، برگشت و گفت: "این كلام از چنان حلاوت و طراوتی برخور دار است كه به كلام بشر نمی ماند، من شعرا و کاهنان را به خوبی می شناسم، این به هیچ یك از سخنان آن ها شباهت ندارد. ازین رو برای فریب پیروانمان راهی نداریم جز این که بگوییم سخنان

او سحر و جادو است". بدین طریق سركش ترین دشمنان قرآن در برابر فصاحت آن حیران مانده اند.

توضیح اسباب فصاحت در آیات، كلام و جملات قرآن كریم بسیار به طول می انجامد، از این رو سخن كوتاه نموده و برای نمونه به ارائه پرتوی از اعجازِ سلاست و فصاحت لفظی بدست آمده از ساختار و وضعیت حروف هجاء فقط در یک آیه اکتفا می کنیم. آیه كریمه:

ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَةً نُعَاسًا يَغْشٰى طَٓائِفَةً مِنْكُمْ وَطَٓائِفَةٌ قَدْ اَهَمَّتْهُمْ اَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِۜ يَقُولُونَ هَلْ لَنَا مِنَ الْاَمْرِ مِنْ شَىْءٍۜ قُلْ اِنَّ الْاَمْرَ كُلَّهُ لِلّٰهِ يُخْفُونَ ف۪ٓى اَنْفُسِهِمْ مَا لَايُبْدُونَ لَكَۜ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الْاَمْرِ شَىْءٌ مَا قُتِلْنَا هٰهُنَاۜ قُلْ لَوْ كُنْتُمْ ف۪ى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذ۪ينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ اِلٰى مَضَاجِعِهِمْۚ وَلِيَبْتَلِىَ اللّٰهُ مَا ف۪ى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَاف۪ى قُلُوبِكُمْۜ وَاللّٰهُ عَل۪يمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

(آل عمران: ١٥٤)

در این آیه همه حروف هجاء و همه اجناس حروف ثقیل و سنگین وجود دارد، با آن هم سلاست و روانی اش را از دست نداده بلكه رونق و زیبائی آن افزوده شده و نغمهٔ‌ فصاحت را بشكل متناسب و متناسد از تارهای مختلف درهم آمیخته است.

حال به این پرتو اعجاز انگیز دقت كن: از آنجایی که (الف و یا) خفیف ترین حروف هجاء است و به یكدیگر منقلب می شوند، بسان دو برادر هر كدام بیست و یك بار تكرار شده اند.. و چون (میم و نون) (٭):تنوین نون است. مؤلف. مانند دو برادر اند و می توانند جای همدیگر را بگیرند، هركدام سی و سه بار ذكر گردیده است.. و (س، ش، ص) از لحاظ مخرج، صفت و صوت باهم برادری دارند، بهمین خاطر هركدام سه بار ذكر شده است.. (ع و غ) برادر اند اما (ع) بخاطر خفتش شش مرتبه و (غ) به دلیل ثقلتش، برابر نصف آن یعنی سه بار ذكر شده است.. و (ط، ظ، ذ، ز) از نظر مخرج، صفت، و صوت برادر هستند، بدین لحاظ هركدام دو بار ذكر گردیده است..(ل و الف) در صورت (لا) اتحاد کرده اند، و سهم الف در صورت (لا) نصف لام است به این خاطر (ل) چهل و دو بار و (الف) به اندازه نصف آن یعنی بیست و یك بار ذكر شده است..

و چون (همزه و هاء) از نگاه مخرج برادر اند لذا (همزه) (٭):همزه ملفوظ و غیر ملفوظ بیست و پنج است و از همجنس خود كه الف ساكن است سه درجه بالاتر قرار دارد زیرا حركت سه است. سیزده بار و (ها) بخاطر خفت نسبی اش چهارده بار.. و (ق، ف، ك) برادر هستند از این رو (ق) بخاطر اضافه بودن یك نقطه اش ده بار و (ف) نه بار و (ك) هم نه بار ذكر شده است.. و (ب) نه مرتبه، و (ت) دوازده مرتبه ذكر گردیده است چونكه درجه (ت) سه است.. (ر) برادر (ل) است اما به حساب ابجد (را) دوصد و (ل) سی محسوب می شود، یعنی (را) شش برابر از (ل) برتر است لذا (را) شش درجه پائین تر مانده است، و نیز "را" در تلفظ زیاد تكرار می شود و ثقلت دارد، به همین خاطر فقط شش بار ذكر گردیده است.. و (خ، ح، ث، ض) بخاطر ثقلت و بعضی جهات مناسبتشان باهمدیگر فقط یكبار ذكر گردیده اند.. و چون "واو" از "ها و همزه" خفیف تر و از "یا و الف" ثقیل تر است هفده مرتبه ذكر شده است یعنی از همزه ثقیله چهار درجه بالاتر و از الف خفیفه چهار درجه پائین تر.

پس این حروف با این وضعیت منتظم خارق العاده، و با آن مناسبات پنهان، و انتظام زیبا، و نظام دقیق، و انسجام و ترتیب لطیف شان، به اثبات می رسانند و با یقین قطعی و مانند حاصل ضرب دو در دو مساوی است با چهار، ثابت می سازند كه این كلام از توان بشر بالاتر است و امكان ندارد ساخته و پرداخته او باشد، و تصادفی بودن آن نیز محال اندر محال است.

و طوری كه این انتظام عجیب و نظام غریبی که در ساختار این حروف وجود دارد، مدار فصاحت و سلاست لفظی است می تواند حكمت های بسیار زیاد دیگری را هم در بر داشته باشد.

وقتی در حروف قرآن چنین انتظامی باشد، پس بدون تردید در كلمات، و جملات و معانی آن نیز انتظامی پر راز و رمز، و انسجام و ترتیبی سراپا نور رعایت گردیده است كه اگر چشم ببیند، از فرط تعجب "ماشاء الله" خواهد گفت و اگر عقل درك كند، از فرط حیرت "بارك الله" خواهد گفت.

نكته پنجم:

عبارتست از"براعت بیان"

یعنی تفوق و برتری و متانت و حشمت، طوری كه در نظم و ترتیب قرآن جزالت وجود دارد و در لفظش فصاحت است، و در معنی اش بلاغت، و در اسلوبش بداعت وجود دارد، در بیانش نیز براعت فائقی موجود است.

آری، كلام و سخن اقسامی دارد و خطاب نیز طبقات و مراتبی همچون ترغیب و ترهیب، مدح و ذم، اثبات و ارشاد، افهام و افحام (ملزم ساختن) دارد كه در این بین، بیانات قرآن در بالاترین مرتبت و جایگاه است.

یكی از هزاران نمونه"ترغیب و تشویق"، سورهٔ‌ "انسان" است، چون در سورهٔ‌ هَلْ اَتٰى عَلَى الْاِنْسَانِ ، بیان قرآن همچون آب كوثر شیرین است، و همچون چشمه سلسبیل خروشان، و مانند میوه های جنت لذیذ، و همچون لباس حوریان زیبا است. (٭):این شیوه بیان، لباس معانی سوره مورد بحث را پوشیده است.

و از بین مثالهای فراوان"ترغیب و ترهیب" مقدمه سوره هَلْ اَتٰيكَ حَد۪يثُ الْغَاشِيَةِ است، زیرا بیانات قرآن در این سوره، بقدری مؤثر است که به جوشش سرب در صماخ گمراهان، و زبانه آتش در عقلشان می ماند، و همچون زقوم در کامشان بد مزه است، و به یورش جهنم برچهره هایشان شباهت دارد، و همچون خار تلخ در معده هایشان تاثیر می كند. آری، جهنم كه مأمور عذاب و نشان دهنده ی تهدید یک ذات است اگر از خشم و غضبش وضعیت پاره پاره شدن و متلاشی شدن را به خود بگیرد و آیت تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ را بخواند و بخواناند، همانا نشان می دهد که ترهیب آن ذات به چه اندازه دهشت آور و ترسناک است.

و پنج سوره آغاز شده با "الحمد لله" یكی از هزاران مثال "مدح" است، چون بیانات قرآن در این سوره ها همچون خورشید می درخشد، و همچون ستارگان زیبا است، و همچون آسمان ها و زمین شكوهمند، و همچون فرشتگان، دوست داشتنی است، و مانند ترحم بركودكان در دنیا، مشفق و مهربان است و همچون جنت، زیبا و سرسبز است.

و یكی از هزاران مثال"ذم و زجر" آیه كریمه زیر است:

اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَاْكُلَ لَحْمَ اَخ۪يهِ مَيْتًا

(الحجرات: ١٢) در این آیه ذم را شش درجه مضاعف می سازد و درشش مرحله شدیداً از غیبت نهی می كند، بدین طریق:

همزه ابتدای آیه برای استفهام انكاری (آیا) است، معنی و حکم این استفهام، همچون آب به تمام كلمات آیه سرایت می كند. ازین رو آیهٔ‌ کریمه در نخستین کلمه با همزه اش مورد خطاب قرار داده و می گوید:

آیا از عقلی كه محل سوال و جواب است برخوردار نیستند تا چنین امر زشت و قبیح را درك كند؟ (٭):در این عبارات به موضوعات آن سوره ها اشاره شده است. مؤلف.

و با همزه كلمه دوم اَيُحِبُّ می گوید:

آیا قلبتان- كه محل حب و بغض است - فاسد گشته است كه زشت ترین و منفورترین چیز را دوست می دارد؟

و در كلمه سوم با همزه اَحَدُكُمْ می گوید:

چه بلائی بر سر زندگی اجتماعی تان- كه حیات و نشاطش را از حیات جماعت می گیرد - آمده است و مدنیت و تمدن تان را چه شده است كه بلا را بر جان می خرد و به عملی که زندگی تان را مسموم و مکدّر می سازد، رضایت نشان می دهد.

و در كلمه چهارم با همزه اَنْ يَاْكُلَ لَحْمَ می گوید:

چه بلائی برسر انسانیت شما آمده است كه چنین بی رحمانه با دندان های تان دوست تان را پاره پاره می كنید.

و دركلمه پنجم با همزه اَخ۪يهِ می گوید:

مگر شما از نوع دوستی و صله رحم محروم هستید كه تا این حد كسی را كه از چندین جهت برادرتان است به چنگ و دندان می گیرید و شخصیت معنوی مظلوم او را ظالمانه می درید؟ آیا آدم عاقل بدن خودش را دیوانه وار گاز می گیرد؟

و دركلمه ششم با كلمه مَيْتًا می گوید:

وجدانتان كجا است؟ آیا فطرت تان فاسد گشته است كه به جای احترام و گرامی داشت برادرتان به عمل زشتی مانند خوردن گوشت او اقدام می كنید!

معلوم شد كه غیبت امری است زشت و مذموم و عقل و قلب و انسانیت و وجدان و فطرت و عصبیّت و ملیّت، آن را نمی پسندد.

پس ببین، این آیه چگونه با اعجاز و ایجاز، در شش مرحله از غیبت منع می كند.

و درمقام اثبات (یعنی در اثناء اثبات هر ادعا) آیه كریمه ذیل یكی از هزاران مثال است:

فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

(الروم: ٥٠)

این آیه با بیانی شافی و وافی كه بیانی برتر از آن وجود ندارد، حشر را اثبات و استبعادش را از میان بر می دارد. طوری كه در حقیقت نهم "گفتار دهم" و در پرتو پنجم "گفتار بیست و دوم" به اثبات رسانده ایم: هرگاه فصل بهار فرا رسد، انگار زمین سر از نو زنده می شود، و با احیاء و برانگیخته شدنش سیصد هزار نمونه حشر و رستاخیز را در حالی كه كاملاً تو در تو و آمیخته به هم اند، با نظم كامل و جدای از همدیگر در معرض دید هر بیننده می گذارد و می گوید: ذاتی كه این گونه زمین را احیاء نموده است، برپا داشتن حشر و قیامت هرگز برایش دشوار نخواهد بود. و از سوی دیگر، نوشتن این همه پدیده های به هم پیوسته بر روی صفحه زمین با قلم قدرت بدون اینكه اشتباهی رخ دهد و كم كاستی در كار باشد، خود مهر و نشان یگانه ذات واحد و احد (الله یگانه ای كه یگانه بودنش در هر چیز متجلی است) است، پس این آیه ضمن اثبات توحید، قیامت و حشر را نیز ثابت نموده و خاطر نشان می سازد که پروردگار توانا می تواند به آسانی حشر را بر پا دارد و این کار مثل طلوع و غروب آفتاب امری قطعی است.

این آیه با لفظ كَيْفَ كیفیت حقیقت مذكور را نشان می دهد، و سوره های متعدد دیگر این كیفیت را مفصلاً ذكر نموده اند، مثلاً سوره "ق و القران المجید" با

بیانی شیوا و شیرین، زیبا و بالنده حشر را به اثبات می رساند و می گوید: آنگونه که در آمدن بهار تردیدی نیست در آمدن حشر نیز تردیدی وجود ندارد.. ببین در پاسخ به انكار و تعجب كفاری كه منكر زنده شدن استخوانهای پوسیده هستند چه می گوید:

اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ ٭ وَالْاَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَاَلْقَيْنَا ف۪يهَا رَوَاسِىَ وَاَنْبَتْنَا ف۪يهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَه۪يجٍۙ ٭ تَبْصِرَةً وَذِكْرٰى لِكُلِّ عَبْدٍ مُن۪يبٍ ٭ وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا فَاَنْبَتْنَا بِه۪ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَص۪يدِۙ ٭ وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَض۪يدٌۙ ٭ رِزْقًا لِلْعِبَادِۙ وَاَحْيَيْنَا بِه۪ بَلْدَةً مَيْتًاۜ كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ

(ق: ٦-١١)

این بیان همچون آب، روان است، و همچون ستارگان، تابان و با غذای پاك و شیرینی همچون خرما قلب را تغذیه می كند و درعین حال لذت بخش هم هست.

و یكی از لطیف ترین مثال های"اثبات" این مثال است:

يٰسٓ ٭ وَالْقُرْاٰنِ الْحَك۪يمِ ٭ اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَل۪ينَ (يس: ١-٣) یعنی "قسم به قرآن با حكمت، هرآیینه تو از پیغمران هستی". این قسم اشاره می كند كه حجت و برهان رسالت به درجه ای یقینی و حق است كه در حقانیت و راست بودنش به مقام تعظیم و احترام نایل گردیده است، لذا به آن قسم خورده می شود.

قرآن كریم با این اشاره می گوید: تو پیغمبر هستی، چون در دستت قرآن داری، و قرآن حق است و كلام حق. زیرا در داخل آن حكمت حقیقی، و در روی آن مهر اعجاز وجود دارد.

و نیز یكی از نمونه های معجز و موجز مقام"اثبات" این آیه مباركه است:

قَالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَهِىَ رَم۪يمٌ ٭ قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَل۪يمٌ

(يس: ٧٨-٧٩)

یعنی، انسان می گوید: این كیست كه استخوانهای پوسیده را زنده می كند؟ بگو (ای پیغمبر) كسی آن را زنده می كند كه در آغاز آفریده است.

این مسئله در مثال سومِ حقیقت نهم "گفتار دهم" به گونهء لطیفی این چنین تصویر شده است: می بینیم كه شخصی در پیش چشمان ما لشكر بسیار بزرگی را در ظرف یك روز سازمان می دهد. اكنون اگر كسی بگوید:

این شخص می تواند در یك لحظه سربازان پراكنده و به استراحت رفتهٔ‌ گردانش را با بوق نظامی جمع كند و فوراً همه را در صفوف منظم قرار دهد. و تو ای انسان اگر بگویی: من باور نمی كنم!! ، خودت می دانی كه این انكارت چقدر غیر عاقلانه است.

بدین گونه وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى ذاتی كه اجساد گردان مانند همه حیوانات و سایر ذی حیات را که به اردو شباهت دارند با كمال نظم و با میزان و حكمت از هیچ و سر از نو بر می انگیزد، و ذرات و لطایف این اجساد را در هر قرن، بلكه در هر بهار به امر

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَاِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْاَنْهَارُۜ وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَٓاءُۜ وَاِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِۜ وَمَا اللّٰهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ

(البقرة: ٧٤)

طوری كه در "مقام اول گفتار بیستم" در مبحث آیه سوم توضیح و تشریح شد، این آیه بنی اسرائیل را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید: ای بنی اسرائیل! شما را چه شده است كه به معجزات حضرت موسی علیه السلام اعتنائی ندارید، چشمانتان كور و بی اشك، و دل هایتان سنگ و بی حرارت شده است! حال آنكه سنگ سختی در برابر یكی از معجزات موسی علیه السلام كه عصای اوست، از دوازده چشمه اشك می ریزد!

چون این معنی ارشادی در آن گفتار به خوبی تشریح شده است در اینجا به همین مقدار بسنده می کنیم.

و در مقام"افحام و الزام" از بین هزاران مثال، فقط به این دو مثال دقت كن.

مثا ل اول:

وَاِنْ كُنْتُمْ ف۪ى رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلٰى عَبْدِنَا فَاْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِه۪ وَادْعُوا شُهَدَٓاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ اِنْ كُنتُمْ صَادِق۪ينَ

(البقرة: ٢٣) یعنی: اگر در این مورد شبه دارند، تمامی بزرگان و طرفداران تان را که به شما کمک بتوانند و یا شهادت کنند دعوت کنید و مانند و نظیر یک سوره اش را بیاورید.

این مطلب را در "اشارات الاعجاز" توضیح داده و ثابت نموده ایم، لذا اجمالاً اشاره گذرائی خواهیم داشت:

قرآن معجز البیان می گوید: ای انس و جن! اگر درباره كلام الله بودن قرآن شبهه ای داشته باشید، و فكر می كنید كه قرآن كلام بشر است، بفرمائید به میدان مبارزه بیائید! شما حضرت محمد (ص) را "محمد امین" می گویید پس بفرمایید از شخص امینی مانند او كه خواندن و نوشتن، قرائت و کتابت بلد نباشد مثل این قرآن را بیاورید.

اگر این را نتوانستید به جای شخص امی و بیسواد، به سراغ مشهور ترین و بلیغ ترین عالم و دانشمند بروید.

و اگر این را هم نتوانستید، بفرمائید به جای یك نفر، همه بلیغان و سخنوران، حتی آثار زیبای ادبای گذشته و همكاری سخن سرایان آینده و همت و ارادهٔ‌ معبودان باطل تان را با خود بگیرید، و با تمام توانتان بكوشید تا مثل این قرآن را بسازید..

و اگر از این هم درماندید، پس بفرمایید با صرف نظر از حقایق غیر قابل تقلید و معجزات معنوی قرآن، كتابی را بیاورید كه بلاغت و نظم قرآن را داشته باشد.

بلكه قرآن كمتر از این را از آن ها می خواهد و می گوید: فَاْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِه۪ مُفْتَرَيَاتٍ (هود: ١٣) یعنی صحت معنی را از شما نمی خواهم، بفرمائید داستان های باطل و دروغ و ساخته و پرداخته باشد. و اگر از این هم عاجز هستید، پس بفرمایید فقط بِعَشر سورٍ یعنی مثل و مانند ده سوره ی آن را بیاورید.

واگر از این هم عاجز هستید، پس بفرمایید فقط مثل و مانند یك سوره آن را نشان دهید، اگر این هم مشكل باشد، فقط یك سوره كوچك را ارائه كنید. و سر انجام، حتی این را نتوانستید و هرگز نخواهید توانست؛ با آنکه شدیداً نیازمند آن هستید زیرا حیثیت و ناموس، عزت و دین، عصبیت و شرف، جان و مال، دنیا و آخرت تان، فقط با آوردن مثل قرآن مصون و محفوظ می ماند، ورنه در دنیا بی حیثیت، بی ناموس، بی دین، بی شرف گردیده و در کمال ذلت جان و مال تان تباه خواهد شد، و در آخرت هم با اشاره آیه ی فَاتَّقُوا النَّارَ الَّت۪ى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ (البقرة: ٢٤) در جهنم محکوم به حبس ابد گردیده و همراه با بتهای تان هیزم جهنم خواهید شد.

وقتی با هشت مرتبه به عجز و درماندگی تان پی بردید، پس با این هشت بار باید بدانید که قرآن معجزه است. پس باید ایمان بیاورید و یا اینکه خاموش شوید و به جهنم بروید.

این است الزام قرآن معجزالبیان در مقام"افحام" آن را ببین و بگو: "لیس بعد بیان القرآن بیان" آری، پس از بیان قرآن بیانی نمی تواند باشد و نیاز هم نیست.

مثال دوم:

فَذَكِّرْ فَمَٓا اَنْتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلَا مَجْنُونٍ ٭ اَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِه۪ رَيْبَ الْمَنُونِ ٭ قُلْ تَرَبَّصُوا فَاِنّ۪ى مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّص۪ينَ ٭ اَمْ تَاْمُرُهُمْ اَحْلَامُهُمْ بِهٰذَٓا اَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ ٭ اَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لَا يُؤْمِنُونَ ٭ فَلْيَاْتُوا بِحَد۪يثٍ مِثْلِه۪ٓ اِنْ كَانُوا صَادِق۪ينَ ٭ اَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ اَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ ٭ اَمْ خَلَقُوا السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ بَلْ لَا يُوقِنُونَ ٭ اَمْ عِنْدَهُمْ خَزَٓائِنُ رَبِّكَ اَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ ٭ اَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ ف۪يهِ فَلْيَاْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطَانٍ مُب۪ينٍ ٭ اَمْ لَهُ الْبَنَاتُ وَلَكُمُ الْبَنُونَ ٭ اَمْ تَسْئَلُهُمْ اَجْرًا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ ٭ اَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ ٭ اَمْ يُر۪يدُونَ كَيْدًا فَالَّذ۪ينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَك۪يدُونَ ٭ اَمْ لَهُمْ اِلٰهٌ غَيْرُ اللّٰهِ سُبْحَانَ اللّٰهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ

(الطور: ٢٩-٤٣)

از بین هزاران حقایق این آیات فقط یك حقیقت را به عنوان مثالی برای الزام و افحام بیان می كنیم، بدین گونه:

این آیات با تكرار لفظ أم .. أم با پانزده استفهام انكاری تعجبی، همه اقسام اهل ضلالت را به سكوت واداشته و منشأ انواع شبهات را می بندد و می خشكاند. و همه شگاف های شیطانی و پناهگاه اهل ضلالت را مسدود می سازد، و تمام پرده هائی را كه اهل ضلالت خود را در آن پنهان می كنند از بین می برد و پاره می كند، و همه دروغ ها و یاوه سرائی های شان را سركوب می سازد. و هر بند و یا جمله آن، فشرده ای از مفهوم كفری را که یكی از طایفه های كفار بر آن باور دارد، با تعبیر كوتاهی باطل می كند، یا بخاطر ظاهر بودن بطلانش سكوت اختیار نموده و بطلان آن را به عقل حواله می كند، و مواردی را كه در آیات دیگر با تفصیل رد شده باشد در اینجا با اشاره مجمل و گذرائی خط بطلان بر سرش می کشد.

مثلاً: بند اول به آیه وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ اشاره می كند، اما بند پانزدهم رمزی است به آیه لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا سایر فقرات را به این دو مورد قیاس كن.

پس در آغاز می گوید: احكام الهی را تبلیغ كن، تو كاهن (فال بین) نیستی، زیرا سخنان كاهن درهم و برهم، بی نظم و تخمینی است، اما كلام تو حق و یقینی است.. هرگز دیوانه و مجنون هم نیستی، حتی دشمنانت به كمال عقلت شهادت داده اند.

اَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِه۪ رَيْبَ الْمَنُونِ شگفتا! آیا همچون كفار عامی و نابخردی كه قضاوت عقل را نمی پذیرند، تو را شاعر می گویند! و منتظر مرگ و هلاكتت هستند! برایشان بگو: انتظار بكشید من هم منتظر هستم. حقایق بزرگ و بالندهٔ‌ تو، از خیالات شعر منزّه و از تزیینات آن مستغنی است.

اَمْ تَاْمُرُهُمْ اَحْلَامُهُمْ بِهٰذَا یا اینكه همچون فلاسفه ای كه دلباخته عقل خشك شان هستند از پیروی تو سر باز می زنند و مانند آن ها می گویند: عقل ما بر ما كافی است، از پیروی تو سرباز می زنند! حال آنكه عقل به پیروی از تو امر می كند، چونكه همه گفته هایت معقول است، ولی عقل به تنهائی نمی تواند به آن برسد.

اَمْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ یا اینكه مانند ستمگران سركش، سر فرود نیاوردن شان در برابر حق، سبب انكار آنها است؟ حال آنکه عاقبت رؤسای ستمگرانِ جباری چون نمرود و فرعون معلوم است.

اَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لَا يُؤْمِنُونَ یا اینكه همچون منافقین دروغگو و بی وجدان، تو را متهم می سازند كه قرآن ساخته و پرداخته خود توست! حال آنكه تا به امروز تو را "محمد امین" صدا می كردند و در بین خود تو را به عنوان راست گوترین فرد می شناختند، پس معلوم می شود كه قصد ایمان آوردن ندارند، و الا بفرمایند در بین آثار بشر مثل و مانند قرآن را پیدا كنند.

اَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ یا اینكه مانند فلاسفه بیهوده گرائی كه هستی را عبث و بی هدف می دانند، این ها نیز خود را افسار گسیخته، بی حكمت، بی هدف، بی وظیفه و بی آفریدگار گمان می كنند! آیا چشمشان كور شده است؟ مگر نمی بینند كه سرتا پای كاینات با حكمت ها و اهداف والائی آراسته است، و همه موجودات از ذرات گرفته تا شموس وظایفی دارند و از اوامر الهی فرمان می برند.

اَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ یا اینكه همچون ماده گرایان فرعون صفت، گمان می كنند كه هر چیز خود به خود به وجود می آید، خودش خود را می پرورد، و لوازماتش را خودش می آفریند! تا جایی که با چنین پنداری از ایمان و بندگی خدا سر باز می زنند، و به زعم خود، خود را آفریننده می دانند، حال آنكه لازم است تا آفریننده یك چیز، آفریننده همه چیز باشد. پس باید گفت: كبر و غرورشان آنها را به آخرین حد حماقت كشانده است كه مخلوق عاجز و ناتوانی را كه در برابر ضعیف ترین مخلوق - چون پشه و میكروب - به زانو در می آید، قادر مطلق پنداشته اند! وقتی به این حد عقل وانسانیت را از دست داده باشند، پیداست که اینها به مراتب پایین تر از حیوانات و جمادات هستند .. پس از انكار شان متأثر مشو، و اینها را در ردیف حیوانات مضر و مواد فاسد قرار ده. به طرف شان نگاه نكن و اهمیتی برایشان مده.

اَمْ خَلَقُوا السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ بَلْ لَا يُوقِنُونَ یا اینكه مانند معطّلهٔ‌ احمق (كسانی كه صفت الله را انكار می كنند) كه منكر خالق هستند، وجود خداوند را انكار می كنند؟ و به قرآن گوش فرا نمی دهند! پس باید وجود آسمان ها و زمین را هم انكار كنند و یا اینکه بگویند: ما آفریننده هستیم. و با این گفته خود به كلی از عقل برآیند و به هذیان و یاوه سرائی جنون داخل شوند، چونكه شمار دلایل توحید در گوشه گوشهٔ‌ هستی به اندازهٔ‌ ستارگان آسمان و به تعداد گل های روی زمین است. معلوم می شود كه اینها علاقه ای به حق و یقین ندارند، ورنه خودشان به خوبی می دانند كه یك حرف نمی تواند بدون نویسنده باشد، پس چگونه این كتاب بزرگ هستی را كه در هر حرف آن هزاران كتاب نوشته شده است، بدون نویسنده گمان می كنند.

اَمْ عِنْدَهُمْ خَزَٓائِنُ رَبِّكَ یا اینكه اینها هم مانند بعضی از فلاسفه گمراه اراده و اختیار پروردگار را نفی می كنند و یا مانند برهمنها، منکر اصل نبوت هستند و به تو ایمان نمی آورند! پس باید همه آثار رحمت و عنایت و حكمت و اهداف و مقاصدِ والای پروردگار را انکار کنند و انتظامات و ثمراتی را كه روی همه موجودات دیده می شود و به اختیار و اراده الهی دلالت دارد، رد کنند و همه معجزات انبیاء را نپذیرند، و یا باید بگویند: گنجینهٔ‌ احساناتی که به مخلوقات داده شده در نزد ما و در دست ما است.

و نشان بدهند كه شایستگی و لیاقت مخاطب شدن را ندارند. تو نیز از انكار آنها غمگین و ناراحت مشو. چونكه خداوند حیوانات بی عقل زیادی دارد.

اَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ یا مانند معتزله ی متحکّمی كه عقل را حاكم قرار داده اند، اینان هم خود را رقیب كارهای خداوند پنداشته، و قصد دارند خالق ذوالجلال را مسئول قرار دهند؟ .. اعتنائی به آنها مكن، نگران نباش، از انكار این نوع خود خواهان چیزی ساخته نیست.

اَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ ف۪يهِ فَلْيَاْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطَانٍ مُب۪ينٍ یا اینكه اینها نیز مانند كاهنان و احضار كنندگان ارواح (اسپیریت ها که) پیرو جن و شیطان هستند، گمان می كنند كه راه دیگری به سوی عالم غیب یافته اند؟ یا مگر گمان می كنند كه نردبانی بدست آورده اند و توسط آن به آسمانهای بسته شده بر روی شیاطین، بالامی شوند، و با این پندار خود اخبار آسمانی تو را تكذیب می نمایند؟! اما انكار چنین حقه بازان و دروغگویان درحكم هیچ است.

اَمْ لَهُ الْبَنَاتُ وَلَكُمُ الْبَنُونَ یا اینكه همچون فلاسفه مشركی كه تحت عنوانعقول عشره وارباب الانواع به خداوند شریك قایل اند، و همچون صابئین كه نوعی الوهیت را به ستارگان و فرشتگان نسبت می دهند، و مانند ملحدین و گمراهانی كه پسر را سهم خداوند می دانند، آیا اینها هم به خداوند یكتا و بی نیاز پسر را نسبت داده و فرشتگان را دختران خدا می دانند؟ حال آنكه داشتن فرزند منافی وجوب وجود، وحدانیت، صمدانیت، و استغنای مطلق پروردگار است، و نسبت دادن انوثت به فرشتگان، با عبودیت، عصمت و جنس (طبیعت) آنها در تضاد قرار دارد؟ یا به گمان اینكه اینها شفاعتگران آنها هستند، از تو پیروی نمی كنند؟ این انسان است که به عنوان یک مخلوق فانی، قابل امکان، جسمانی، متجزی، قابل تکثر و عاجز در طلب وارث و همکار است و عشق دنیا در سرشت اوست، او به جهت عجز و درماندگی اش به تناسل که واسطه ی تکثر و تعاون و رابطه ی حیات و بقای نوع می باشد نیاز دارد..

پس نسبت دادن تناسل به ذات ذوالجلالی كه وجودش واجب و دایمی است و بقایش، ازلی و ابدی است، از جسمانیت مجرد و معلّا و ماهیتش از تجزی و تکثر

منزّه و مبرّا است، و قدرتش بی همتا و برتر از آن است که عجز و ناتوانی به ساحتش نزدیک شود.. نسبت دادن فرزند مخصوصاً فرزندان ضعیف و ناتوان یعنی دخترانی كه خود آن را نمی پسندند و داشتن دختر را لكه ننگی به عزت و غرور شان می دانند، چنان سفسطه و چنان یاوه سرائی و دیوانگی است كه تکذیب و انکار چنین سفله ها در حکم هیچ است. پس بر ایشان اهمیت مده، سفسطه هر ابله و هذیان هر دیوانه را نباید شنید.

اَمْ تَسْاَلُهُمْ اَجْرًا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ یا اینكه مانند باغیان و طاغیانِ دنیا پرستی که به حرص و خسّت خو گرفته اند، تكالیف بندگی را که تو از آنان می طلبی سنگین می بینند و از تو می گریزند؟ آیا نمی دانند كه تو مزد و پاداشت را فقط از خداوند می خواهی، نه از آنها؟ آیا از مالی كه خداوند برایشان داده است اگر بخاطر افزون شدن بركت مال و نجات از حسادت و بد دعائی فقرا، مقدار یك دهم و یا یك چهلم را به عنوان زكات به فقراء خود شان بدهند، چه فشاری بر ایشان وارد می آید که امر زکات را سنگین می پندارند و به بهانه آن از اسلام می گریزند؟

تكذیب اینها اهمیتی ندارد و نه تنها مستحق جواب نیست، بلكه باید سخت مجازات شوند!

اَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ یا اینكه مانند بودائیان و عقل گرایانی كه حدس و گمان خویش را یقینی می پندارند، اینها هم اخباری را که تو از غیب دریافت می داری نمی پسندند؟ مگر كتابی از غیب در دست دارند كه كتاب غیبی تو را قبول ندارند؟! هرگز! پرده های آن عالم غیب فقط برای پیغمبرانِ برخوردار از كانال وحی برداشته می شود، و كسی سر به خود نمی تواند پا به آن عرصه بگذارد و از آنجا معلومات بگیرد و بنویسد.

پس تكذیب این نوع افراد مغرور و خودخواهی كه از حد و حدود خود تجاوز نموده اند، نباید تو را سست و بی حال كند، چون عنقریب حقایقی که تو مبلغ آن هستی خواب و خیال آنها را نیست و نابود خواهد ساخت.

اَمْ يُر۪يدُونَ كَيْدًا فَالَّذ۪ينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَك۪يدُونَ یا اینكه همچون منافقانی كه فطرت شان فاسد و وجدانشان پوسیده است، و همچون زنادقه مكّار و حیله گر، می خواهند با مكر و حیله، مردم را از هدایت - كه خود از آن محروم اند - باز دارند و از راه راست

منصرف سازند! كه به همین خاطر گاهی تو را كاهن، گاهی مجنون، و گاهی ساحر می گویند، با آنكه خودشان به گفته خود اعتقاد ندارند، چگونه می خواهند آن را به دیگران بقبولانند؟ به این دروغگویان و حیله بازان اعتنائی مكن، و آنها را از جمله انسانها به شمار میاور و سست و بی حال مشو بلكه با همت و تلاش بیشتر به دعوتت ادامه بده، چون آنها خود را فریب می دهند و به خود ضرر می رسانند. موفقیت آنها در فساد و حیله گری، موقتی و گذرا است، بلكه استدراج و مكر الهی است.

اَمْ لَهُمْ اِلٰهٌ غَيْرُ اللّٰهِ سُبْحَانَ اللّٰهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ یا اینكه مانند مجوسیانی كه به دو معبود، تحت نام آفریننده خیر و آفریننده شر اعتقاد دارند، و یا مانند اسباب پرستان و بت پرستانی كه نوعی الوهیت بر اسباب قایل اند و آن را نقطه استناد خود می پندارند، اینها نیز با تكیه به معبودان دیگر می خواهند با تو معارضه كنند و از تو استغنا نشان دهند؟ پس معلوم می شود كه چشمانشان كورشده است و این نظم كامل و این انسجام زیبای حاكم برهستی را نمی بینند!

پس به متقضای آیه لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا وقتی دو ارباب در یك روستا، دو والی در یك شهر، و دو پادشاه دریك كشور باشند، حتماً نظم آنجا بر هم می خورد و انسجام و هماهنگی جایش را به هرج و مرج می دهد، حال آنكه انتظامی دقیق، همه پدیده ها را از بال مگس گرفته تا قنادیل آسمانها تحت پوشش گرفته است و به اندازه بال مگس جایی برای شرك باقی نمی گذارد. وقتی اینها تا به این حد از عقل و حكمت خلاف می ورزند و به اعمال كاملاً مخالف شعور و بداهت دست می زنند، تكذیب شان نباید تو را از پند و ارشاد باز دارد.

بدین طریق، این آیات در واقع سلسله حقایق اند، و ما از صدها جواهر آن فقط یكی را در خصوص "الزام و افحام" به صورت اجمال بیان نمودیم. اگر می توانستم و چند جوهر دیگر آن را نشان می دادم، حتماً تو هم می گفتی: خود این آیات معجزه اند!

اما بیان قرآن در مقام"افهام و تعلیم" چنان خارق العاده و چنان لطیف و روان است كه بیسواد ترین فرد، عمیق ترین حقیقت را از بیانات آن به آسانی می فهمد.

آری، قرآن معجز البیان، بسیاری از حقایق پیچیده را با اسلوبی واضح و روشن و بیانی شیوا با رعایت سطح دانش عوام، بدون اینكه حس و شعور عامه را رنجور سازد، و فكر عوام الناس را خسته و تعجیز كند، درس می دهد چنانچه که هنگام گفتگو با كودكی خردسال، از زبان و تعبیری كودكانه كار گرفته می شود، بر اساس اسلوب متکلم موسوم به "تنزلات الهیه الی عقول البشر" (سخن پروردگار مناسب با برداشت بشر) قرآن نیز به سطح درك و شعور مخاطب تنزل می كند و حقایق پیچیده و اسرار ربّانی را - كه فكر متبحرترین حكماء بدان نمی رسد - با به كارگیری تشبیهات و تمثیلاتی كه در صورت متشابهات اند، به بیسواد ترین شخص می فهماند.

مثلاً: آیه كریمه:

اَلرَّحْمٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوٰى ربوبیت الهی و چگونگی اداره امور هستی را به صورت تمثیل بیان کرده و با تشبیه به پادشاهی که بر تخت سلطنتش قرار گرفته و امور مملکتش را می چرخاند، مرتبه ربوبیت الهی را نشان می دهد.

آری، از آنجایی که قرآن كریم كلام خالق ذوالجلال است، و از مرتبه اعظم ربوبیت نازل شده است، و برتر و بالاتر از تمام مراتب و مدارج دیگر قرار دارد، و کسانی را که به آن مراتب ره یافته اند به ارشاد و راهنمایی می پردازد، و با دریدن و پشت سر گذاشتن هفتاد هزار حجاب، آنها را نظارت و تنویر می کند، و فیض و نورش را بر هزاران طبقه از مخاطبانش كه دارای فهم و ذوق مختلف اند و هر كدام در عصرها و قرنهای خاصی دارای استعدادهای متفاوتی هستند، می گستراند و با این همه سهولت و مبذولیت، معانی اش را در میان گذاشته است، و علی رغم همه اینها ذره ای از نشاط و جوانی اش را ازدست نداده بلكه در كمال طراوت و لطافت مانده است، و دروس و پیام هایش را با شیوه بسیار آسان، و به صورت سهلِ ممتنع (سخن و نوشته ای كه آسان به نظر می رسد اما ارائه شبیه آن ناممكن است) به گونه ای القا می کند كه هر عامی بی سواد می تواند آن را درك كند، و عین همین درس را با عین سخنان به بسیاری از طبقاتی كه فهم شان مختلف و ذكاوت شان متفاوت است درس می دهد و آنان را مطمئن و متقاعد می سازد.

پس هرگاه به هر سمت و سوی این كتاب مبین بنگری، در هر طرف آن، پرتوی از اعجاز را خواهی دید.

گزیدهٔ‌ سخن:

طوری كه لفظی از قرآن مانند"الحمد لله" هنگامی که تلاوت می شود غار کوه را كه به منزله گوش كوه است پر می كند، عین همین لفظ، در گوش كوچك پشه ای هم جا می گیرد و آن را پر می کند، همچنان معانی قرآن كریم نیز، آنگونه كه قلبهای كوه مانند را اشباع می نماید، با خود همین كلمات عقل های بسیار كوچك ابتدائی را نیز آموزش می دهد، و اطمینان می بخشد، زیرا قرآن تمام طبقات جن و انس را به ایمان فرا می خواند، و به همه آنها علوم ایمان را می آموزد و به اثبات می رساند، لذا بی سواد ترین شخص همراه با اخصّ خواص شانه به شانه، زانو به زانو به درس قرآن گوش فرامی دهند و استفاده می كنند.

یعنی قرآن كریم چنان مائده آسمانی است كه طبقات و دسته های گوناگون، غذای افكار و عقول و قلوب و ارواح مختلف شان را حسب دلخواه در آن می یابند، و مشتهیّات خود را از آن می گیرند حتی بسیاری از درهای قرآن همچنان بسته مانده است تا در آینده ها گشوده شود.

اگر برای این مقام مثالی خواسته باشی، كل قرآن از آغاز تا به انجام آن، مثال های این مقام است.

آری، همه شاگردان قرآن و شنوندگان ارشادات آن، از قبیل مجتهدین و صدیقین و حكماء اسلام و محققین و علماء اصول فقه و متكلمین و اولیای عارف و اقطاب عاشق و علمای مدقق و عامه مسلمین.. بالاتقاق می گویند: "ما ارشاد و راهنمائی را به بهترین وجه از قرآن دریافت می كنیم".

خلاصه:

در این مقام نیز- مقام افهام و تعلیم - پرتوهای اعجاز قرآن می درخشد.

شعاع دوم

جامعیت خارق العاده قرآن

این شعاع پنج تراوش دارد

تراوش اول:

عبارتست از جامعیت خارق العاده در لفظ قرآن، این جامعیت در آیات ذكرشده در این "گفتار" و در "گفتارهای گذشته" آشكارا دیده می شود.

آری، الفاظ قرآن كریم بگونه ای وضع شده است كه: هركلام، حتی هركلمه، حتی هرحرف و حتی در مواردی یك سكون آن جنبه های زیادی دارد، و سهم هر مخاطب را از درهای مختلف می دهد، چنانکه حدیث شریف "لِكُلِّ آيَةٍ ظَهْرٌ وَبَطْنٌ وَحَدٌّ وَمطّلعٌ وَلِكُلٍّ شُجُونٌ وَغُصُونٌ وَفنُونٌ" اشاره می كند.

به عنوان مثال:

وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا (النبأ: ٧) یعنی: كوهها را میخ و پایه زمین تان ساختم.

سهم و برداشت یك عامی از این كلام چنین است:

او كوهها را ظاهراً همچون میخ های فرورفته در زمین می بیند، و به منافع و نعمت های آن می اندیشد، و شكر پروردگارش را به جا می آورد.

سهم و برداشت یك شاعر از این كلام:

او زمین را یك سطح هموار، و قبه آسمان را همچون چادر بزرگِ نیلگونی که با چراغ ها آراسته شده است می بیند، و به نظر او کوه ها سراسر افق را پر کرده اند و قله های آن به دامن آسمان ها چسپیده و همچون میخ های بزرگ آن چادر هستند، و بدین ترتیب، با حیرت و شگفت به پرستش آفریدگار ذوالجلالش می پردازد.

سهم و برداشت یک ادیب خیمه نشین از این كلام:

او روی زمین را بسان یك دشت و بیابان تصوّر می کند، انگار سلسله کوه ها به چادرهای امتداد یافته ای می مانند که انواع گوناگون و بسیار زیاد مخلوقات در آن سکونت دارند، گوئی طبقه خاك پرده ای است که روی آن میخ های بلند و بالا افکنده

شده، و نوك تیز و برنده این میخها پرده های خاكی را بر افراشته و آن را مسکنی برای انواع مختلف مخلوقات قرار داده است.. با این دید و برداشت، در برابر فاطر ذوالجلالی كه چنین مخلوقات بزرگ را بسان چادرهایی بر روی زمین بر افراشته است به سجده حیرت می افتد.

سهم و برداشت جغرافی دان ادیب از این كلام:

او كره زمین را همچون كشتی ای که در اقیانوس هوا یا اثیر شناور است می پندارد، و به دید او كوهها مانند میخ ها و پایه هایی هستند که توازن کشتی را نگه می دارند.. و در برابر قدرت قادر ذوالکمالی كه كره بزرگ زمین را به صورت یك كشتی منتظم آفریده، و ما را برآن سوار نموده، و به اقطار و اكناف عالم گردش داده است، می گوید: (سبحانك ما اعظم شانك).

سهم و برداشت کسی که متخصص امور اجتماعی است و با مطالبات تمدن جدید سروکار دارد:

او زمین را یك خانه می داند، و بر این باور است که زندگی زنده جانها، ستون این خانه است و آب و هوا و خاك كه شرایط و نیازهای اولیه هستند ستون زندگی موجودات زنده اند و كوهها ستون این سه هستند، زیرا كوهها مخازن آب اند و شانه هوا محسوب می گردند (چون گازهای مضر را ترسیب و هوا را تصفیه می كند) و حامی خاك اند (چون از استیلای دریا و گل و لای محافظت می كند) و نیازهای دیگر زندگی انسان در خود انبار و نگهداری می کنند.. با این فهم و دید، حمد و ثنای پروردگار ذوالجلال و الاكرامی را به جای می آورد كه این كوههای بزرگ را محل انبار و نگهداری نیازهای زندگی ما ساخته و زمین را كه مسكن حیات ما است با آن میخ ها و ستون ها استوار نموده است.

سهم و برداشت فیلسوف علوم طبیعی از این كلام:

او پی می برد كه زلزله ها و اهتزازاتی که در نتیجه انقلابات و كشمكش هایی كه در بطن زمین رخ می دهد، با ظهوركوهها آرام و قرار می یابد، و بدین گونه، كوهها سبب می گردند تا زمین در محور و مدارش استقرار یابد و از مدار سالانه اش خارج نشود.

گوئی زمین از منفذ كوهها تنفس می كند و بدین طریق خشم و غضبش فروکش می کند.. او با این برداشت و اطمینان، به ایمان کامل رو می آورد و می گوید "الحمد لله".

و به طور مثال: اَنَّ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا (الأنبياء: ٣٠) یعنی "آسمان ها و زمین (در آغاز خلقت به صورت تودهٔ‌ عظیمی در گستره فضا) به هم متصل بوده و سپس آنها را از هم جدا ساخته ایم".

كلمه رَتْقًا در این آیه به دانشمندی که با تدقیقات فلسفه آلوده نیست چنین می فهماند:

آسمان، صاف و بی ابر بود و زمین، خشك، فاقد حیات و در حالتی قرار داشت که غیر قابل تولد بود.. ذاتی كه درهای آسمان را با باران گشود و زمین را با سبزیجات فرش کرد، اوست كه همه موجودات را از آن آب آفریده و نوعی ازدواج و تلقیح بین آن دو (آسمان و زمین) برقرار ساخته است. همه اینها كار چنان قدیر ذوالجلالی است كه روی زمین باغچه كوچك اوست، و ابرهائی كه نقاب آسمان اند، به مثابه ی اسفنجی است که آب این باغ را تأمین می کنند.. او اینگونه می فهمد و در برابر عظمت قدرتش سر به سجده می نهد.

وكلمة رَتْقًا به یک زیست شناس محقق می گوید كه:

در آغاز آفرینش، آسمان و زمین به صورت دو توده فاقد شكل بودند و همچون دو خمیر تازه، منفعت و سودی نداشتند، و ماده ای بودند خالی از مخلوقات و جنبندگان، فاطر حكیم آن دو را از هم جدا و پهن ساخت، شكل زیبا، صورت پر منفعت، و مخلوقات زیبا و فراوان بر آنها بخشید.. او با این فهم و برداشت، از وسعت و گستردگی حكمت آفریدگار تعجب می كند.

و همین كلمه به فیلسوف های معاصر می آموزد كه:

كره زمین و سیارات دیگری كه منظومه شمسی را تشكیل می دهند، در آغاز به شكل خمیری که هنوز پهن نشده است با خورشید آمیخته و ممزوج بودند كه، قادر قیوم آن خمیر را باز كرد و سیارات را یکی یکی درجاهایشان جایگزین نمود، و خورشید را در آنجا ماند و زمین را اینجا آورد .. خاك را روی زمین فرش كرد، از آسمان باران فرود

آورد، و نور و روشنائی را از خورشید به سوی زمین پراکنید و بعد از این تزیینات انسان را در آن مستقر ساخت.. فیلسوف ما با این فهم و بینش سرش را از باتلاق طبیعت بلند می كند و می گوید:آمنت بالله الواحد الاحد.

و برای مثال: در آیه وَ الشَّمْسُ تَجْر۪ى لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا لام در لِمُسْتَقَرٍّ هم معنی خود لام را می رساند، هم معنی (الی) و هم معنی (فی) را. این (لام) را عوام در معنی (الی) به كار می برند و در پرتو آن آیه را این گونه می فهمند:

خورشیدی كه به مثابه ی یک چراغ متحرک است به شما نور و حرارت می دهد به سوی قرارگاهش در حركت است، روزی به آنجا خواهد رسید، و از حركت باز خواهد ماند، آنگاه دیگر سودی برایتان نخواهد داشت.

بدین طریق، به یاد نعمت های بزرگی می افتد كه خداوند سبحان آنها را به خورشید پیوند داده است، و با شكر و سپاس می گوید: سبحان الله و الحمد لله.

و همین آیه (لام) را برای یك دانشمند به معنی (الی) نشان می دهد، ولی با این تفاوت که خورشید فقط یک چراغ و سرمنشأ نور نیست، بلكه همچون ماكوی ای است که منسوجات ربانی را در كارخانه بهار و تابستان می بافد، و جوهر و دوات نورانی ای است برای مكتوبات (نامه های) صمدانی که در صفحات شب و روز نوشته شده است. او چنین تصور می كند و با اندیشیدن به نظام هستی كه جریان ظاهری خورشید به آن اشاره دارد، در برابر صنعت صانع حكیم "ما شاء الله" و در برابر حکمتش "بارك الله" می گوید و به سجده می افتد.

اما برای یك فیلسوف ستاره شناس "لام" را به معنی "فی" نشان می دهد و می فهماند كه:

خورشید با حركت خود مرکزی و محوری اش، همچون عقربك ساعت، حركت منظومه اش را به امر الهی تنظیم و تحریک می كند.

لذا در برابر صانع ذوالجلال كه چنین ساعت بزرگی را آفریده است باكمال حیرت و استحسان می گوید: "العظمة لله والقدرة لله" و فلسفه را ترک می گوید و به میدان حكمت قرآن داخل می شود.

و یك دانشمند مدقق (لام) را هم به معنی "علت" و هم به معنی "ظرفیت" می داند و چنین برداشت می كند:

از آنجایی که صانع حكیم اسباب ظاهری را پرده ای بر روی اعمال و افعال خود قرار داده است، با یک قانون الهی اش موسوم به جاذبه ی عمومی، سیارات را مانند سنگ های منجنیق به خورشید پیوند داده و با این جاذبیت، سیارات را با حركتهای مختلف اما منظم، در دایره حکمتش به گردش در می آورد، و گردش خورشید را در مركزش سبب ظاهری تولید این جاذبیت قرار می دهد. یعنی معنی لِمُسْتَقَرٍّ اینست كه: "إن الشمس تجری فی مستقر لها لاستقرار منظومتها"، یعنی "خورشید بخاطر استقرار و نظم منظومه اش در مدار و مستقر خود حركت می كند" زیرا حركت، حرارت را تولید می كند، حرارت، نیرو را به وجود می آورد، و ظاهراً نیرو جاذبه را تولید می كند و این یك قانون ربانی و سنت الهی است.

بدین طریق، وقتی این حكیم مدقق چنین حكمتی را فقط از یك حرف قرآن آموخت، شگفت زده می شود و می گوید: الحمد لله، حكمت حقیقی در قرآن است، دیگر هیچ ارزشی به فلسفه قایل نمی شوم.

و شخصی كه فكر و قلب شاعرانه دارد از این (لام) و استقرار، این معنی را بر می گیرد:

خورشید درختی است نورانی، و سیاراتی که در گرد آنند میوه های متحرك آن هستند، بر خلاف درختان، خورشید تكان می خورد تا میوه ها فرو نیفتد، اگر تكان نخورد میوه ها پائین می غلتند و پایمال می شوند.

و نیز می تواند گمان كند كه خورشید همچون مرشد مجذوبی است در حلقه ذكر، در مركز این حلقه عاشقانه و با سوز و گداز به ذكر خداوند مشغول است و دیگران را به شور و وجد در می آورد.

در این باره در یكی از رساله ها چنین گفته بودم:

آری، خورشید یك درخت میوه دار است، تكان می خورد تا میوه های سیّارش فرو نیفتد، اگر بی جنبش و آرام شود انجذاب از بین می رود و عاشقان و دلباختگان خورشید که در گستره فضا سامان گرفته اند از ترس سقوط و هلاكت، می گریند!

و بعنوان مثال: در اُولٰٓئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ نوعی سكوت و اطلاق است، چون تعیین نگردیده كه به چه چیزی ظفر می یابند، تا هر كس خواسته اش را در این سكوت بیابد. پس این آیه سخن را كوتاه می كند، تا معنی وسعت یابد.

زیرا هدف بعضی از مخاطبان نجات از آتش است، و بعضی دیگر فقط به جنت فكر می كنند، و برخی در آرزوی سعادت ابدی به سر می برند، و عده ای صرفاً رضای الهی را می طلبند، و هدف نهایی گروهی نیز دیدار با پروردگار سبحان است. بدین طریق، قرآن كریم در بسیاری از موارد سخن را مطلق می گذارد تا عمومیت كسب كند، گاهی حذف می كند تا معانی زیادی را افاده نماید و كوتاه سخن می گوید تا هركس سهم اش را بر گیرد.

ازین رو مشخص نمی سازد كه "مفلحون" در چه چیزی به فلاح و رستگاری می رسند. گویا با این سكوتش می گوید:

ای مسلمانان: مژده بر شما!. ای متقی: از جهنم نجات خواهی یافت!. ای عابد صالح: با رفتن به جنت رستگار خواهی شد. ای عارف! به رضای الهی نایل خواهی آمد. ای عاشق جمال خدا! به دیدار الهی مشرف خواهی شد.

بدین سان، در بخش جامعیت لفظی قرآن در "كلام و كلمه و حروف و سكوت" فقط مثالی را از بین هزاران مثال تقدیم نمودیم، آیه و قصه را می توانی بر این ها قیاس كنی.

و به گونه مثال: آیه فَاعْلَمْ اَنَّهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ (محمد: ١٩) این آیه جنبه ها و مراتب متعدد و بسیار زیادی دارد، به حدّی كه همه طبقات اولیاء درتمام مراتب و مراحل سلوكشان خود را نیازمند این آیه دیده اند و هر گروهی غذای معنوی و معنای تازه ای را که مناسب مرتبه اوست از آن برگرفته است، زیرا لفظ جلاله "الله" اسمی است جامع همه اسماء حسنی، همهٔ‌ انواع توحید در آن وجود دارد و شمار آن به تعداد اسماء حسنی است.. یعنی: أي لا رزاقَ إلّا هو، لا خالق إلّا هو، لا رحمن إلّا هو، و هکذا.

و مثلاً: یکی از داستانهای قرآن، داستان حضرت موسی علیه السلام است که فواید زیادی به اندازه عصای موسی علیه السلام در آن نهفته است، چون از یكسو، تسكین و تسلیت پیغمبر اکرم (ص) و از سوی دیگر تهدید كفار، تقبیح منافقین، و توبیخ یهود را

شامل می شود، و علاوه بر آن، مقاصد و وجوه بسیار زیادی را دربر می گیرد. ازین رو، این داستان در سوره های متعددی تكرار شده است، و یا آنکه در هر مورد تمامی مقاصد را بیان می كند، اما یکی از آن مقاصد، مقصود بالذّات است و بقیه تابع آن هستند.

اگر بگوئی:

در مثالهای گذشته چگونه می فهمیم كه قرآن تمام آن معانی را در نظر دارد و به آن اشاره می كند؟

جواب: وقتی قرآن خطابی است ازلی، و خداوند سبحان طبقات مختلف بشر را در اعصار مختلف مورد خطاب قرار می دهد و راهنمائی می كند، پس او قطعاً معانی متعددی را در آن درج می کند تا با فهم و برداشت های مختلف مخاطبان سازگار باشد، و علاماتی را به این اراده اش وضع می نماید.

آری، در كتاب "اشارات الاعجاز" این معانی را همراه با نظایر متعدد آن ذکر نموده ایم و با قواعد علم صرف و نحو و طبق دستورات علم بیان و فن معانی و قوانین فن بلاغت به اثبات رسانده ایم.

در پهلوی این، تمام وجوه و معانی ای كه از نظر علوم عربی صحیح است، و طبق قانون اصول دین درست گفته می شود، و از لحاظ علم معانی پذیرفته شده است، و از دید علم بیان شایسته و با علم بلاغت سازگار اند، به اجماع و اتفاق مجتهدین و مفسرین و علماءِ اصول دین و اصول فقه و طبق شهادت اختلافات شان، از معانی قرآن كریم به شمار می روند، و قرآن كریم حسب درجه هریك ازین معانی، علامات و اشاراتی بر آنها وضع نموده است، این علایم یا لفظی هستند و یا معنوی، و باز علایم معنوی دو حالت دارد: یا سیاق و سباق كلام است، و یا اینكه علامتی از آیات دیگر به آن اشاره می كند.

تفاسیر گوناگونی که شمار آنها به صدها هزار می رسد و بعضی از آنان از بیست و سی و چهل و شصت و حتی هشتاد جلد تشکیل یافته و توسط دانشمندان محقق تألیف گردیده اند، دلیلی است قاطع و روشن بر جامعیت و خارقیت لفظ قرآن.

به هرحال.. اگر ما خواسته باشیم در این گفتار علایم و نشانه هایی را كه به هریك از این معانی دلالت می كنند با قانون و قاعده اش نشان دهیم و به شرح آن بپردازیم،

سخن به درازا می كشد.. از این رو، از اختصار کار گرفته و خواننده را به كتاب (اشارات الاعجاز) حواله می دهیم.

پرتو دوم:

جامعیت خارق العاده در معنی قرآن.

آری قرآن کریم از گنجینه معانی اش مصادر تمام مجتهدان، مذاق (چشیدنگاه) همه عارفان، مشارب همه واصلان، مسالك همه كاملان، و مذاهب همه محققان را گذاشته است، و علاوه بر آن همواره آنها را رهبری نموده و در وقت ترقیات شان به ارشاد و راهنمائی پرداخته و از خزانه انوار بی پایانش راه آنها را نور افشانی می كند، چنانكه این امر در بین خود آنها محقق و پذیرفته شده است.

پرتوسوم:

جامعیت خارق العاده در علم قرآن.

آری، طوریكه قرآن كریم از دریای علومش، علوم متعدد و بسیار زیاد شریعت را سرازیر نموده، و علوم متنوع حقیقت را همراه با علوم مختلف و بی شمار طریقت جاری ساخته است، حكمتِ حقیقی دایره ممكنات، و علوم حقیقی دایره وجوب، و معارف غامض و پیچیده دایره آخرت را نیز به صورت منظم و فراوان از آن دریا می ریزاند.

اگر خواسته باشیم مثالی برای این پرتو ارائه دهیم، لزوماً بایستی یك جلد كامل در باره آن بنویسیم، لذا بیست و پنج گفتار، گذشته را فقط به عنوان نمونه تقدیم می كنیم.

آری، حقایق راست و درست بیست وپنج گفتار فقط بیست و پنج قطره از دریای علم قرآن به شمار می رود، اگر عیب و نقصی در كار باشد به فهم قاصر من عاید می گردد.

پرتو چهارم:

جامعیت خارق العاده در مباحث قرآن.

آری، قرآن كریم مباحث كلی ای را که به انسان و وظیفه او و كاینات و خالق آن، و زمین و آسمان ها، دنیا و آخرت، گذشته و آینده، ازل و ابد مربوط می شود، جمع و گردآوری نموده، مباحث مهم و اساسی آفرینش انسان را از نطفه تا داخل شدنش به قبر بازگو کرده، و از آداب خوردن و خوابیدن تا مباحث قضا و قدر، و از آفرینش هستی

درشش روز تا وظایف وزش بادهائی كه با سوگند وَالذَّارِيَاتِ، وَالْمُرْسَلَاتِ به آن اشاره شده است، حرف می زند و با اشارات آیات كریمه وَمَا تَشَٓاؤُنَ اِلَّٓا اَنْ يَشَٓاءَ اللّٰهُ (التكوير: ٢٩) و يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه۪ (الأنفال: ٢٤) از مداخله پروردگار سبحان در قلب و اراده انسان خبر می دهد و با آیهٔ‌ وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِه۪ (الزمر: ٦٧) خاطر نشان می سازد که آسمانها در قبضهٔ‌ او قرار دارند، و با آیهٔ‌ وَجَعَلْنَا ف۪يهَا جَنَّاتٍ مِنْ نَخ۪يلٍ وَاَعْنَابٍ (يس: ٣٤) از گُل و انگور و خرمای زمین بحث می کند و با آیه اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا (الزلزلة: ١) از حقیقت عجیبی پرده بر می دارد و با آیه ثُمَّ اسْتَوٰٓى اِلَى السَّمَٓاءِ وَهِىَ دُخَانٌ (فصلت: ١١) از وضعیت آسمان حکایت می کند و نیز بحث شکافته شدن آسمان و سقوط ستارگان و پراكنده شدن آنها در فضای بیكران را مطرح می کند، و از باز شدن دنیا بخاطر امتحان تا بسته شدن آن، و از قبری كه اولین منزل آخرت است، سپس از برزخ، حشر و پل صراط، تا جنّت و سعادت ابدی، و از وقایع و رخدادهای زمان گذشته، و از آفرینش آدم علیه السلام و جدال دو فرزندش، تا طوفان نوح، غرق و هلاكت قوم فرعون، حوادث بزرگ و مهم انبیاء علیهم السلام، سخن می گوید و از حادثه ازلی كه اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ (الأعراف: ١٧٢) از آن حکایت دارد تا به رویدادهای ابدی ای كه آیه وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ اِلٰى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (القيامة: ٢٢-٢٣) خاطر نشان می سازد، پرده بر می دارد. بدین ترتیب، در قرآن کریم همه این مباحث اساسی و مهم با بیانی واضح و روشن و شایسته ذات جلیل پروردگار سبحان بیان شده است، ذاتی كه تمام كاینات را همچون قصری اداره نموده و دنیا و آخرت را مانند دو اتاق باز و بسته می كند، و در زمین، مانند یك باغچه و در آسمان، مانند سقفی که با چراغ ها آراسته است تصرف می کند، و گذشته و آینده را مانند شب و روز به مثل دو صفحه حاضر در پیش چشمش تماشا می كند، و ازل و ابد را مثل دیروز و امروز و مثل زمان حاضری كه دو طرف سلسه شئونات الهی را به یكدیگر متصل ساخته است مشاهده می كند.

چنانكه یك معمار از دو خانه ای كه ساخته و اداره نموده است بحث می كند و سخن می گوید، و برنامه و فهرست كارهایش را ترتیب می دهد، قرآن نیز كلامی است

شایسته بیان ذاتی كه كاینات را آفریده است و آن را اداره می كند" فهرست و برنامه - اگر تعبیر جایز باشد - كارهایش را نوشته و نشان داده است. به هیچ وجه اثری از تصنع و تكلف درآن دیده نمی شود، و هیچ شائبه ای از تقلید و خدعه و فریب - مثل اینكه خود را به جای دیگری فرض كند و به عوض او سخن بگوید - دیده نمی شود. و با تمام جدیت و صفا و خلوصش صاف، براق، تابان و درخشان است. طوری كه روشنی روز می گوید: من از خورشید سرچشمه گرفته ام، قرآن كریم نیز می گوید: من بیان و كلام رب العالمین هستم.

آری، كسی كه این دنیا را با صنایع ارزشمندش آراسته، و پُر از نعمت های لذیذ ساخته، و صنعتگرانه و نعمت پرورانه صنعت های عجیب و نعمت های پرقیمتش را روی زمین گسترانده و به بهترین وجه ترتیب و تنظیم نموده است، همان صانع و منعم ذوالجلال است، پس جز او چه کسی شایستگی دارد تا قرآن معجزالبیان كلام او باشد، قرآنی كه با این ولوله تقدیر و استحسان و زمزمه حمد و شكران، دنیا را پر نموده و زمین را به یك حلقهٔ‌ ذكر، و یك مسجد، و تماشاگاه صنعت الهی تبدیل كرده است. چه كسی غیر او می تواند صاحب آن باشد؟ و چه كسی غیر او می تواند ادعای مالكیت آن را كند؟ نوری كه دنیا را روشن و پرنور ساخته است، شایسته چه چیزی غیر از خورشید است؟.. و بیان قرآنی كه طلسم هستی را كشف و عالم را پرنور ساخته است، نور چه كسی غیر از خورشید ازلی و آفریدگار آسمانها و زمین می تواند باشد؟ چه كسی جرأت تقلید و آوردن مثل و مانند آن را دارد؟

حقا، صنعتگری كه دنیا را با صنعت خود آراسته است، محال است با این انسان كه تحسین كننده صنعت او است سخن نگوید، وقتی او می داند و انجام می دهد، پس حتماً سخن می گوید، وقتی سخن بگوید، پس فقط قرآن شایستگی آن را دارد كه كلام او باشد و بس. مالك الملكی كه به تزیین و تنظیم یك گل كوچك این همه اهمیت داده است، چگونه نسبت به كلامی بی اعتنائی نشان دهد كه سراسر ملكش را به شور و ولوله در آورده است؟ آیا امكان دارد، قدر و ارزش این كلام را نسبت به دیگران پایین بیاورد؟

پرتو پنجم:

عبارت است از: جامعیت خارق العاده در اسلوب و ایجاز قرآن.

"در این پرتو پنج روشنی وجود دارد"

روشنی اول:

اسلوب قرآن آن چنان جامعیت عجیبی دارد كه حتی یك سوره آن، یك اقیانوس قرآن است، قرآنی كه كل كاینات را در آغوش خود جا داده است، و فقط یك آیه حاوی گنجینهٔ‌ تمام آن سوره است. و اكثر آیات آن، یك سوره كوچك محسوب می شوند، و اكثر سوره ها هم - هریک - یك قرآن كوچك به شمار می روند. لذا از این ایجاز معجز قرآن لطفِ بزرگ ارشاد سرچشمه می گیرد و تسهیلِ زیبائی سر بر می آورد. زیرا هر نسان با آنكه در هر زمان نیازمند تلاوت قرآن است، اما بخاطر غباوت و نا آگاهی و یا از روی علل و اسبابی دیگر، هر آن، فرصت خواندن كل قرآن برایش فراهم نمی باشد، پس برای اینكه هیچ کس از قرآن محروم نماند، هر سوره به منزله یك قرآن كوچك است، حتی هر آیه دراز، جایگاه یك سوره كوچك را احراز نموده است. حتی اهل كشف اتفاق دارند براینكه كل قرآن در سوره فاتحه و فاتحه نیز در بسم الله مندرَج است. اجماع علمای اهل تحقیق، دلیل این برهان می باشد.

روشنی دوم:

قرآن كریم با دلالات و اشارات خود همه انواع كلام و معارف حقیقی و نیاز های بشری را در بر گرفته است که شامل امر و نهی، وعد و وعید، ترغیب و ترهیب، زجر و ارشاد، قصص و امثال، احكام و معارف الهی، علوم طبیعی و قوانین و شرایط زندگی شخصی، و زندگی اجتماعی، زندگی قلبی، زندگی معنوی، و زندگی اخروی می باشد. حتی مصداق ضرب المثلی گشته است كه در بین اهل حقیقت مشهور است، و آن اینکه:"خذ ما شئت لما شئت" یعنی هر چه را برای هر چه خواسته باشی از قرآن برگیر" یعنی آیات قرآن از چنان جامعیتی برخوردار است كه می تواند داروی هر درد و غذای هر نیاز باشد.

آری، باید چنین باشد، چون قرآن به عنوان یک رهبر مطلق، همه طبقات اهل كمال را كه همواره مراتب ترقی را می پیمایند، رهبری می کند پس حتماً باید دارای چنین خاصیتی باشد.

روشنی سوم:

عبارتست از ایجاز معجز قرآن، قرآن كریم گاهی آغاز و انجام سلسله ای دراز را با چنان شیوه لطیفی ذكر می كند كه کل آن سلسله را به خوبی نشان می دهد. و گاهی نیز در یك كلمه بسیاری از دلایل و براهین ادعایی را صراحتاً، اشارتاً، رمزاً، و ایماءً می گنجاند.

به گونهٔ‌ مثال: در آیه

وَمِنْ اٰيَاتِهِ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ

(الروم: ٢٢)

با ذكر آغاز و انجام سلسله آفرینش كاینات كه در واقع سلسله آیات و دلایل وحدانیت است، سلسله دوم را نشان می دهد، و خواننده را به خواندن سلسله نخست وا می دارد، بدین طریق كه:

نخستین برگ های هستی كه بر صانع حكیم شهادت می دهند عبارتند از آفرینش آسمانها و زمین، سپس تزیین آسمانها توسط ستارگان و مزیّن ساختن زمین با ذوی الحیات، باز تغییر فصلها با تسخیر خورشید و ماه، سپس سلسله شئونات الهی در اختلاف و دوران شب و روز ، ... بدین ترتیب، این سلسله رفته رفته تا به خصوصیت چهره ها و سیماها و صداها و تفاوت و تمایز آنها از یکدیگر که بیشترین محل انتشار كثرت است می رسد.

پس وقتی در مشخصات چهره و رنگ انسان كه به ظاهر بسیار به دور از نظم است و در معرض تصادفات قرار دارد، چنین انتظام و حکمت حیرت انگیزی موجود باشد و آثار قلم صنعتگری حكیم بر روی آن تبارز كند، ضرورتاً صفحات دیگری كه نظمشان ظاهر و هویدا است خود به خود فهمیده می شود، و نقاشش را نشان می دهد.

و وقتی در اصل خلقت آسمان ها و زمینی به این بزرگی اثر صنعت و حكمت دیده می شود و آفریدگار حكیم خلقت آنها را سنگ تهداب قصر كاینات و عالم قرار داده است، پس حتماً اثر صنعت و نقش حكمت او در سایر اجزاء هستی به مراتب ظاهرتر است.

پس این آیه حاوی ایجاز بسیار زیبائی در اظهار خفی و اضمار ظاهر است. حقا كه سلسله براهینی که از آیه فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَ ح۪ينَ تُصْبِحُونَ (الروم: ١٧)

آغاز یافته و تا وَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ (الروم: ٢٧) امتداد دارد و در آن شش بار "ومن آیاته... و من آیاته" تکرار گردیده است، در حقیقت سلسله ای از جواهر، سلسله ای از نور، سلسله ای از اعجاز، و سلسله ای از ایجاز اعجاز انگیز است. قلب آرزوی نشان دادن الماس های پنهان در این دفینه ها را دارد، اما چه كنم كه مقام توان برداشت آن را ندارد، پس این در را نمی گشایم و توضیح آن را به فرصتی دیگر می گذارم.

و به گونه مثال آیه:

فَاَرْسِلُونِ ٭ يُوسُفُ اَيُّهَا الصِّدّ۪يقُ (يوسف: ٤٥-٤٦) بین كلمه فَاَرْسِلُونِ و كلمه يُوسُفُ عبارت ذیل نهفته است: إلى يوسف لأستَعبر منه الرؤيا، فأرسَلوه، فذهب إلى السجن، وقال.. یعنی اینکه پنج جمله را در یك جمله خلاصه نموده است بدون اینكه وضوح آیه را اخلال و یا فهمش را مشكل سازد.

وبه عنوان مثال:

اَلَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ نَارًا

(يس: ٨٠)

در پاسخ و ردّ انسان نافرمانی كه آفریدگارش را به مبارزه می طلبد و می گوید "چه كسی استخوانهای پوسیده را زنده می كند؟"، قرآن پاسخ می دهد و می گوید كسی آنها را زنده می گرداند که آنها را نخستین بار آفریده است. او هرچیز را درهر حالت می داند. كسی كه از درخت سبز برایتان آتش فراهم ساخته است او می تواند به استخوان پوسیده حیات بخشد.

پس این كلام از جهات متعددی به دعوای زنده ساختن می پردازد و آن را ثابت می سازد. چون از سلسله احسانات الهی به انسان آغاز می كند، و با خاطر نشان ساختن آن، شعور انسان را تحریك می نماید، اما كلام را مختصر می سازد و به عقل حواله می دهد چون در آیات دیگر مفصلاً بیان داشته است.

یعنی ذاتی كه از درخت، میوه و آتش را برای شما ارزانی داشت، و از علف ها، روزی و غله جات را بیرون آورد، و از خاك، حبوبات و نباتات را برایتان عنایت فرمود، او زمین را برای شما گهواره ای ساخت که پُر از رزق و روزی است، و هستی را بسان

قصری آفرید و همهٔ‌ لوازم زندگی تان را در آن قرار داد، پس آیا امكان دارد او شما را سر به خود رها سازد و شما از دست او فرار كنید و به عدم بروید؟ امكان ندارد سر به خود بمانید، و با داخل شدن به قبر راحت و آرام باشید و بدون بازپرسی بخوابید و دوباره برانگیخته نشوید.

سپس به یكی از دلایل این دعوا اشاره نموده و با كلمه اَلشَّجَرِ الْاَخْضَرِ رمزاً می گوید: ای منكر حشر!.. به درختان بنگر! . كسی كه در ختان بی شمار مرده و شبیه به استخوان زمستان را در بهار زنده و سرسبز می سازد و حتی در هر درخت سه نمونه حشر را در برگها و گلها و میوه های آن نشان می دهد.. با قدرت چنین ذاتی هرگز نمی شود با انكار و استبعاد به مبارزه برخواست.

باز به دلیل دیگری اشاره می كند و می فرماید:

كسی كه از ماده ستبر و سنگین و تاریكی چون درخت، ماده لطیف و خفیف و نورانی ای چون آتش را بیرون آورده است، چگونه از او بعید می دانید كه به استخوانهای هیزم مانند، حیاتی چون آتش و شعوری چون نور بدهد!

باز دلیل دیگری را به صراحت می آورد و می گوید:

كسی كه از به هم مالیدن دو شاخه درخت سبز به جای گوگرد آتش را می آفریند كه نزد بدویان شناخته شده است و دو صفت متضاد سبز با رطوبت و خشک با حرارت را یكجا جمع می كند و یكی را منشأ دیگری قرار می دهد، در واقع ما را خاطر نشان می سازد كه هر چیز حتی عناصر اصلی و طبایع اساسی در هر حال از فرمان او اطاعت نموده و با نیروی او حركت می كند. و هیچ چیز سر به خود و لگام گسیخته حركت نمی كند. پس نباید احیای مجدد انسانی را كه از خاك آفریده شده است و دوباره خاك می شود، از چنین ذاتی بعید دانست و با عصیان و سر پیچی با او به مبارزه برخواست.

سپس با کلمهٔ‌ اَلشَّجَرِ الْاَخْضَرِ درخت مشهور حضرت موسی علیه السلام را یادآور گردیده و با ایماء لطیفی بر اتفاق انبیاء اشاره می کند و خاطر نشان می سازد که دعوای احمد و دعوای موسی علیهم السلام مشترک و واحد بوده است، و بدین ترتیب، لطافت و زیبایی دیگری به ایجاز این كلمه می افزاید.

روشنی چهارم:

ایجاز قرآن جامع و معجز است، اگر دقت گردد به وضوح دیده می شود كه در یك مثال جزئی و حادثه خاص، دستورات كلی بسیار گسترده و قوانین عمومی بسیار طویلی را از روی رحمتش بگونه عام فهم بیان می کند، مثل اینكه در یك كوزه آب، دریای بی كرانی را نشان می دهد.

از هزاران مثال آن فقط به دو مثال اشاره می كنیم:

مثال اول:

عبارتست از سه آیه ای كه در مقام اول "گفتار بیستم" مفصلاً بیان گردید به گونه ای كه:

با بحث نمودن از تعلیم همهٔ‌ اسماء به شخص آدم علیه السلام آیهٔ‌ مذکور این را می رساند که همه علوم و فنونی که به او الهام شده بود، به بنی آ‌دم تعلیم داده شده است.

و با حادثه سجده فرشتگان برآدم علیه السلام و عدم سجده شیطان خاطر نشان می سازد كه: اكثر موجودات از ماهی گرفته تا مَلَك، در تسخیر بنی آدم اند، اما مخلوقات مضری چون مار و شیطان نه تنها از او اطاعت نمی کنند بلكه دشمن او هستند.

و با حادثه ذبح گاو توسط قوم موسی علیه السلام اشاره می كند كه: فكر گاوپرستی كه در مصر رایج بود و در حاثه "عجل" تاثیر خود را نشان داد، با كارد حضرت موسی علیه السلام ذبح شد.

و با بیرون آمدن آب از سنگ و شكافته شدن صخره ها و جریان آب از آنها، بیان می دارد كه:

طبقه سنگی ای كه زیر طبقه خاك قرار دارد، مخازن رگهای آب است و مثل یك مادر از خاك مراقبت می نماید.

مثال دوم:

داستان موسی علیه السلام در قرآن زیاد تكرار شده است، زیرا هر جمله و هر جزء آن گوشه ای از یك دستور (قانون) كلی را نشان می دهد و از آن تعبیر می كند. چنانکه:

آیه يَا هَامَانُ ابْنِ ل۪ى صَرْحًا (غافر: ٣٦)، فرعون به وزیرش امر می كند: برج بسیار بلندی برایم بساز تا از احوال آسمان آگاه شوم و ببینم كه آیا واقعاً آنگونه كه موسی ادعا می كند الهی وجود دارد كه در آنها تصرف كند؟ لذا این آیه با كلمه صَرْحًا و با این حادثه جزئی به رسم و عادت بسیار عجیبی در سلاله فراعنه مصر اشاره نموده و بیان می كند كه، چون آنها در دشت هموار و بی كوه می زیستند همواره آرزوی كوه را داشتند و چون خالق را نمی شناختند، به طبیعت پرستی روی آوردند و ادعای ربوبیت نمودند و با نشان دادن آثار ستم و جبروت خود ابقای نام نمودند و از روی شهرت پرستی، اهرام مشهور كوه مانند را در وسط صحرا بر افراشتند و با اعتقاد به سِحر و تناسخ ارواح، جنازه های شان را مومیائی كرده و در گورستانهای بلند و کوه مانند محافظت می كردند.

و مثلاً: آیه فَالْيَوْمَ نُنَجّ۪يكَ بِبَدَنِكَ (يونس: ٩٢) خطاب به فرعون غرق شده می گوید:

"امروز جسد غرق شده تو را نجات می دهم". و ضمناً یکی از رسوم آنان را که یادآور مرگ و سراپا عبرت بود بیان می دارد و آن اینكه، تمام فراعنه به تناسخ ارواح اعتقاد داشتند و با الهام از این اعتقاد، اجساد شان را مومیائی كرده و از گذشتگان به نسل های آینده منتقل نموده و در معرض دیدشان قرار می دادند.

و همچنان آیه کریمه با اسلوب معجزه آسائی با یك اشاره غیبی که لمعه ای از اعجاز است می فرماید: جسدی كه در قرن اخیر كشف گردید همان جسد فرعون غرق شده است، پس آنگونه كه این جسد در محل غرق شده اش به ساحل انداخته شد، همین جسد از دریای زمان روی امواج عصرها به ساحل این عصر نیز انداخته می شود.

و به عنوان مثال: آیه يُذَبِّحُونَ اَبْنَٓاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَٓاءَكُمْ (البقرة: ٤٩) با بیان حادثه سر بریده شدن پسران بنی اسرائیل و زنده نگهداشته شدن زنان و دخترانشان در عهد فرعون، به قتل عام هائی كه یهودیان در اكثر شهرها و در هر عصر با آن مواجه می شوند، اشاره نموده و نقش مهمی را كه زنان و دخترانشان در به فساد كشاندن زندگی بشریت و انحرافات اخلاقی دارند، افاده می كند.

مثال دیگر:

وَلَتَجِدَنَّهُمْ اَحْرَصَ النَّاسِ عَلٰى حَيٰوةٍ

(البقرة: ٩٦)

وَتَرٰى كَث۪يرًا مِنْهُمْ يُسَارِعُونَ فِى الْاِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ

(المائدة: ٦٢)

وَيَسْعَوْنَ فِى الْاَرْضِ فَسَادًا وَاللّٰهُ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِد۪ينَ

(المائدة: ٦٤)

وَقَضَيْنَٓا اِلٰى بَن۪ٓى اِسْرَٓائ۪يلَ فِى الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِى الْاَرْضِ مَرَّتَيْنِ

(الإسراء: ٤)

وَلَا تَعْثَوْا فِى الْاَرْضِ مُفْسِد۪ينَ

(البقرة: ٦٠)

این دو حكم قرآنی كه متوجه یهود است دو خصلت مهم و عمومی آنها را كه حرص و فساد است در بر می گیرد، زیرا یهودیان در زندگی اجتماعی انسانی همواره با مكر، فریب و نیرنگ از حرص و فساد کار می گیرند. قرآن می گوید: اینها هستند كه پایه های حیات اجتماعی انسان را متزلزل ساخته و با شوراندن كارگران بر علیه سرمایه داران، آتش جنگ را بین فقراء و ثروتمندان برافروختند، و با چند برابر ساختن سود و ربا سبب تأسیس بانك ها شدند، و با مكر و حیله، مال و ثروت گزافی اندوختند، و برای گرفتن انتقام از ملت های غالب و كشورهائی كه همواره از آنها ظلم و ستم می دیدند به عضویت سازمانهای مختلف فاسد در آمده و اختلال ها و انقلاب های گوناگونی را سازمان دادند.

مثالی دیگر:

فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صَادِق۪ينَ ٭ وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ اَبَدًا (البقرة: ٩٤-٩٥)

یعنی، اگر راست می گویید، آرزوی مرگ كنید، هرگز آرزوی مرگ نمی کنند. این آیه با عنوان كردن حادثه جزئی كه در مجلس كوچكی با حضور پیغمبر اکرم رخ داده است، بیان می دارد که: یهودی ها حریص ترین مردم بر زندگی هستند و بیش از همه از مرگ می ترسند، و با لسان حالشان نشان می دهند که هرگز آرزوی مرگ نخواهند كرد و تا قیامت از حرص دنیا دست بر نخواهند داشت.

مثال دیگر: ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ (البقرة: ٦١)

آیه كریمه تحت این عنوان مقدرات آینده یهود را به صورت عام بیان می كند.

از آنجایی كه حرص و فساد در سجایای آنها نفوذ نموده و در مقدراتشان جا گرفته است، قرآن كریم به شدت با آنها برخورد می كند و سیلی های دهشت انگیز تأدیب بر رویشان می زند.

اینك در روشنائی این مثال ها، تو خود داستان موسی علیه السلام و حوادث و داستانهای بنی اسرائیل را قیاس كن.

طوری كه در روشنی چهارم گذشت، در پشت كلمات بسیط و ساده و مباحث جزئی قرآن، مثالهای زیادی از پرتوهای ایجاز اعجازی وجود دارد، عارف را اشاره كافی است.

روشنی پنجم:

عبارت است از: جامعیت خارق العاده مقاصد، مسائل، معانی، اسالیب، لطایف و محاسن قرآن.

آری، وقتی به سوره ها و آیات قرآن معجزالبیان دقت شود مخصوصاً به آغاز سوره ها و مبادی و مقاطع آیات دقت گردد معلوم می شود كه:

قرآن كریم همه انواع بلاغت را در خود گرد آورده و هرگونه فضایل را در سخن احتوا نموده و هر نوع اسلوب عالی را با همه بخشهای اخلاق نیکو دربر گرفته است و فشرده های همهٔ‌ علوم طبیعی و کَونی را همراه با فهرست معارف الهی در خود گنجانده، و همه دستورات سودمند را برای زندگی شخصی و اجتماعی بشر جمع کرده است و همه قوانین نورانی را در خصوص حكمت علوی كاینات احتوا نموده است و با آن هم، هرگز اثری از پریشانی و آشفتگی در تركیب و یا در معنی به چشم نمی خورد.

حقا كه گردآوردن این همه اجناس مختلف، بدون آنکه بی نظمی، پراكندگی و آشفتگی به میان آید فقط می تواند كار یك نظم دهنده اعجازگر و قهار باشد.

با در نظر گرفتن نظم موجود در این جامعیّت و آنگونه که در بیست و چهار گفتار گذشته اثبات و توضیح داده شد حقا كه پاره نمودن پرده های عادیات - كه خاستگاه جهل مركب است- با بیانات برنده، و بیرون آوردن و نشان دادن خارق العاده گی های

پنهان در زیر آن پرده ها، و درهم كوبیدن طاغوت طبیعت پرستی- كه منبع گمراهی است - با شمشیر الماس گونه براهین، و متلاشی ساختن پرده های ضخیم خواب غفلت با فریادهای رعد آسا، و حل طلسم پیچیدهٔ‌ كاینات و معمای عجیب آفرینش انسان كه فلسفه بشریت و حكمت انسانیت را عاجز ساخته است.. البته كه كار خارق العاده این قرآن معجزالبیانِ حقیقت بین، غیب آشنا، هدایت بخش، و حق نما است.

آری، اگر منصفانه به آیات قرآن دقت گردد، دیده می شود كه هیچ مشابهتی با فكر تدریجی و مسلسل دیگر كتاب هایی كه یك یا دو مقصد را دنبال می كنند ندارد، بلكه یك شیوه دفعی و آنی و روند القائی دارد، و علامتی روی آن موجود است و نشان می دهد که هر مجموعه ای كه به طور همزمان نازل می گردد، در واقع به صورت مستقل و اندک اندک و كوتاه كوتاه و از جایی دور دست با یك مخابره بسیار جدی و مهم فرود می آید.

آری، چه كسی غیر از خالق كاینات می تواند این پیوند کلامیِ تا بدین حد جدی را که با كاینات و خالق آن مرتبط است بر قرار سازد؟ چه كسی غیر او، از محدوده خود تجاوز نموده و حسب دلخواهش به نام خالق هستی و به نام خود هستی چنین سخنان درستی را بر زبان آورد؟

آری، در قرآن واضح و روشن است كه این كلام، کلام بسیار جدی و حقیقی و حق و والای رب العالمین است، و هیچ اشاره ای دال بر تقلیدی بودن آن وجود ندارد، اوست که حرف می زند و به حرف زدن وا می دارد. اگر به فرض محال تصور كنیم که شخصی مانند مسیلمه كذاب بگونه بی حدی از حدود خود تجاوز نموده و با تقلید از كلام خالق چیره و با جبروتش، از چکیدهٔ‌ افکار خود سخن بگوید و خود را سخنگوی كاینات تعیین كند، بدون تردید هزاران نشانه تقلید و هزاران علامت ساختگی بودن دیده خواهد شد، زیرا كسی كه با حالت پست و دونش به بلند ترین و والاترین شیوه ها تشبث و دست درازی كند، هر حالتش تقلیدی و ساختگی بودن او را نشان می دهد.

به آیاتی كه این حقیقت را با سوگند اعلان می دارد بنگر، دقت کن!

وَالنَّجْمِ اِذَا هَوٰى ٭ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوٰى ٭ وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوٰى ٭ اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحٰى

(النجم: ١-٤)

شعاع سوم

عبارت است از: اعجاز قرآن كریم که از اخبار غیبی آن منشأ می گیرد، و نیز محافظت جوانی اش در هر عصر، و موافقت و سازگار بودنش با هر طبقه ای از مردم. و این شعاع سه جلوه دارد.

جلوه نخست:

خبرهای غیبی قرآن. این جلوه حاوی سه تابش است.

تابش اول:

خبرهای غیبی قرآن از گذشته.

آری، قرآن كریم با زبان شخصی که به اتفاق همه امی و امین است از حالات و رخدادهای مهم انبیاء از زمان آدم علیه السلام تا عصرسعادت خبر می دهد و با كمال قوت و جدیت و با تصدیق تورات و انجیل در مورد آنها سخن می گوید، و بر نكات متفق علیه كتاب های گذشته صحّه می گذارد و موارد اختلافی شان را با بیان اصل و حقیقت واقعه تصحیح و اختلافشان را حل و فصل می نماید.

یعنی نگاهِ غیب بین قرآن به شکل بهتر و بالاتر از همه كتاب های پیشین، احوال گذشته را می بیند، و در مسایل متفق علیه، آنها را تصدیق و تزكیه می كند، و مسایل اختلافی را تصحیح و حل و فصل می نماید. و معلوم است كه خبرهای قرآن از واقعات و رویدادهای گذشته، كار عقلی نیست تا بتوان با عقل از آن خبر داد، بلكه امری است نقلی و وابسته به سماع (شنیدن) و نقل، خاصه اهل قرائت و كتابت است، اما به اتفاق دوست و دشمن، قرآن بر شخص امی ناخوانده كتاب و نرفته به مكتب، و معروف به امانت داری و موصوف به امی نازل شده است. و به گونه ای از احوال گذشته خبر می دهد كه گوئی آن را می بیند، زیرا روحِ حادثه درازی را به دست می گیرد و گِره حیاتی آن را می گشاید و مقدمه مقصدش قرار می دهد. یعنی گزیده ها و خلاصه های قرآن دال بر این است که: كسی كه این خلاصه ها و گزیده ها را نشان داده است، گذشته را با تمام احوالش می بیند، زیرا هرگاه شخصی که در فن و یا صنعتی تخصص دارد اگر خلاصه ای از فن و گزیده ای از صنعت و مهارتش را نشان دهد در واقع کل مهارت

و تخصصش را نشان داده است. در قرآن نیز روح و خلاصه وقایع و رویداد های ذكر شده نشان می دهد كه:

کسی که از آن رخدادها حرف می زند، بدون شک همه ی آن رخدادها را احاطه نموده است وآن را می بیند و سپس - اگر تعبیر جایز باشد - با مهارت فوق العاده ای از آن خبر می دهد.

تابش دوم:

خبر های غیبی قرآن از آینده، این بخش نیز انواع بسیار زیادی دارد:

نوع اول خصوصی می باشد و مخصوص بعضی از اهل كشف و ولایت است.

به گونه مثال: محی الدین بن عربی بسیاری از اخبارغیبی را در سورهٔ‌ الٓمٓ ٭ غُلِبَتِ الرُّومُ (الروم: ١-٢) یافته است. و امام ربانی (احمد فاروقی سرهندی) در حروف مقطعاتی که در آغاز سوره ها است، بسیاری از اخبار و اشاراتِ معاملات غیبی را مشاهده نموده است و هکذا...

و برای علماء باطن (علمایی كه می گویند هر آیه قرآن معنی پنهانی دارد) قرآن كریم از اول تا آخر نوعی از اخبار غیبی است.

اما ما به بخشی از این اقسام اشاره خواهیم نمود که به عموم اختصاص دارد و به همه مربوط می شود، این بخش نیز طبقات زیادی دارد، ما بحث خود را روی یك طبقه متمركز می سازیم.

قرآن حکیم به رسول اكرم (ص) می گوید:

(٭):این آیات از غیب خبر می دهند، و بسیاری از تفاسیر آنها را توضیح داده اند. در اینجا تشریح نشد چون تصمیم چاپ كتاب به حروف قدیم (عربی) مؤلف را به ارتكاب خطای عجله واداشت، لذا این گنجهای ارزشمند پوشیده ماند! مؤلف.

فَاصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ (الروم: ٦٠)

لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ اِنْ شَٓاءَ اللّٰهُ اٰمِن۪ينَ مُحَلِّق۪ينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّر۪ينَ لَا تَخَافُونَ (الفتح: ٢٧) هُوَ الَّذ۪ٓى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدٰى وَد۪ينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّ۪ينِ كُلِّه۪

(الفتح: ٢٨) وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ف۪ى بِضْعِ سِن۪ينَ لِلّٰهِ الْاَمْرُ (الروم: ٣-٤) فَسَتُبْصِرُ وَيُبْصِرُونَ بِاَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ (القلم: ٥-٦)

اَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِه۪ رَيْبَ الْمَنُونِ ٭ قُلْ تَرَبَّصُوا فَاِنّ۪ى مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّص۪ينَ (الطور: ٣٠-٣١) وَاللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ (المائدة: ٦٧) فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا (البقرة: ٢٤) وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ اَبَدًا (البقرة: ٩٥) سَنُر۪يهِمْ اٰيَاتِنَا فِى الْاٰفَاقِ وَف۪ٓى اَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ (فصلت: ٥٣)

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا (الإسراء: ٨٨) يَاْتِى اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُٓ اَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِن۪ينَ اَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِر۪ينَ يُجَاهِدُونَ ف۪ى سَب۪يلِ اللّٰهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَٓائِمٍ (المائدة: ٥٤)

وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ سَيُر۪يكُمْ اٰيَاتِه۪ فَتَعْرِفُونَهَا (النمل: ٩٣) قُلْ هُوَ الرَّحْمٰنُ اٰمَنَّا بِه۪ وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ ف۪ى ضَلَالٍ مُب۪ينٍ (الملك: ٢٩) وَعَدَ اللّٰهُ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْاَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذ۪ينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ د۪ينَهُمُ الَّذِى ارْتَضٰى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنًا (النور: ٥٥)

از این قبیل، آیات بسیار زیادی وجود دارد که حاوی اخبار غیبی است و همان گونه كه خبر داده تحقق یافته است.

وقتی از زبان شخصی كه در معرض اعتراضات و انتقادات بسیار زیادی قرار دارد و چه بسا بخاطر كوچك ترین اشتباهی دعوایش را ببازد، خبر از غیب برآید و بدون اینكه تردیدی به خود راه دهد با كمال جدیت و اطمینان و آرامش، سخن بگوید، این خود دلیل قاطعی است بر اینكه: او از استاد ازلی اش درس می گیرد و سپس آن را به مردم می گوید.

تابش سوم:

اخبار غیبی قرآن از حقایق الهی، واقعیات هستی و امور اخروی.

آری، بیانات قرآن از حقایق الهی و قوانین مربوط به آفرینش آن كه طلسم كاینات را گشوده و معمای خلقت هستی را كشف نموده است، مهمترین بیانات غیبی به شمار

می رود، چون این کار از توان عقل بشر خارج است و هرگز نمی تواند در بین راه های بی شمار گمراهی راه مستقیم را بپیماید و آن حقایق غیبی را دریابد.

واضح و روشن است كه عقل بزرگترین دانشمندان و نوابغ بشر نتوانسته است به كوچكترین این مسایل برسد. پس از آنكه قرآن كریم از حقایق الهی و از حقایق مربوط به هستی پرده برداشت و پس از آنكه عقول بشر با صفای قلب و تزكیه نفس به آن گوش فرا داد، و پس از آنكه روح ترقی نمود و عقل به تكامل رسید، عقل بشر در مقابل این حقایق خواهد گفت: "صدقت" و در مقابل قرآن "بارک الله".

این بخش تا حدی در "گفتار یازدهم" توضیح داده شده و ثابت گردید، پس نیازی به تكرار نیست.

اما در مورد اخبار غیبی قرآن از آخرت و برزخ باید گفت: عقل بشر به تنهائی نمی تواند احوال آخرت را درك كند و ببیند، اما قرآن به درجه ای آن را ثابت می كند كه گوئی انسان با چشم سر آن را می بیند.

صحت و حقانیت خبرهای غیبی قرآن از آخرت در "گفتار دهم" توضیح داده شد و ثابت گردید، به آن مراجعه كن.

پرتو دوم

جوانی و طروات قرآن:

قرآن كریم همواره طراوت و تازگیش را حفظ كرده است، گویی در هر عصر جدیداً نازل می شود.

آری، از آنجایی كه قرآن خطابی است ازلی و تمام طبقات بشر را در تمام اعصار مستقیماً مورد خطاب قرار می دهد، باید از جوانی و نشاط دایمی بر خوردار باشد، و بدون تردید چنین است و چنین خواهد بود. حتی او به هر یک از عصرهایی که فکر و استعدادهای مختلف و ناهمگون دارند، به گونه ای می نگرد که انگار مختص همان عصر و مطابق نیازمندی های آن است، و به آن درس می دهد و دید همگان را متوجه آن می سازد.

آثار و قوانین بشر، مثل خود او پیر و سالخورده می شوند، تغییر می یابند و دگرگون می گردند. اما احكام و قوانین قرآن به قدری ثابت و راسخ اند كه با گذشت اعصار قوت و متانتشان را بیش از پیش نشان می دهند.

آری، عصر حاضر كه نسبت به هر عصر دیگر بسیار به خود مغرور گشته و از شنیدن بیانات قرآن ابا ورزیده است و به ویژه اهل كتاب آن به خطاب رهنما گرایانه يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ قرآن، چنان نیاز دارند كه گویا آن خطاب مستقیماً متوجه همین عصر است. زیرا لفظ يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ معنای"یا أهل المكتب" یعنی ای اهل فرهنگ و دانش جدید" را در بر می گیرد . و با تمام شدت و طروات و جوانیش در اطراف و اكناف عالم فریاد بر آورده و می گوید:

يَٓا اَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا اِلٰى كَلِمَةٍ سَوَٓاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ..

(آل عمران: ٦٤)

مثلاً: با وجودیكه افراد و جماعت ها از معارضه و رویارویی با قرآن عاجز مانده اند، باز هم تمدن جدید كه نتیجه افكار همه انواع بشر و شاید جن هاست، در برابر قرآن جبهه گیری كرده و با ترفند های سحر آمیزش با اعجاز قرآن كریم مخالفت نشان می دهد، لذا جهت اثبات اعجاز قرآن كریم به این معارضه گر خطرناك، با ادعای آیه

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ (الإسراء: ٨٨) اساسات و دستورات ساخته و پرداخته مدنیت جدید را در برابر اساسات قرآن كریم قرار داده و مقایسه ای انجام می دهیم.

در درجه اول: موازنه ها و مقایسه های انجام گرفته از گفتار اول تا گفتار بیست و پنجم، و نیز آیات ذكر شده در آغاز هر گفتار كه بیانگر حقایق آن موضوع می باشد، همگی اعجاز قرآن كریم و برتری آن را بر مدنیت جدید به وضوح دو دو چهار به گونه ای ثابت می سازد كه جای هیچ گونه شك و تردیدی باقی نمی گذارد.

در درجه دوم: در اینجا اجمالاً برخی از دستورات مدنیت و قرآن كریم را كه در گفتار دوازدهم مفصلاً در مورد آن بحث گردید ذكر می كنیم.

مدنیت جدید با فلسفه اش بر این باور است که "زور" نقطهٔ‌ استناد و تکیه گاه زندگی اجتماعی بشر است، و در هر چیز "منفـعت" را هـدف اساسی اش می داند، و "جـدال" را دستور زندگی می پندارد و "ملیت و نژاد پرستی منفی" را عامل پیوند و استحكام جمعیت ها می داند، و مرام و غایه اش "لهویات" است، تا توسط آن خواهشات نفسانی را بر آورده سازد و مطالبات و تمایلات آن را تزیید و تحریك كند،

حال آنكه نتیجه "زور" تجاوز است، و عاقبت "منفعت طلبی" هم جنگ بر سر بر آوردن آرزو ها است، چون منفعت به تامین هر آرزو كافی نیست، و ثمرهٔ‌ "جدال" هم كشمكش و تشنج است، و "نژاد پرستی" نیز زمینه تجاوز بر دیگران را فراهم می سازد، زیرا با بلعیدن دیگران بزرگ می شود.

چنین است دستورات و اساساتی که مدنیت جدید بر آن تکیه دارد و با همهٔ‌ خوبی هایش فقط به بیست در صد انسان ها نوعی سعادت و خوشبختی ظاهری داده و هشتاد در صد آنها را به كام بدبختی و سفالت كشانده است.

اما حكمت قرآنی بجای "زور" حق را بعنوان نقطهٔ‌ استناد زندگی اجتماعی بشر قبول می كند، فضیلت و رضای الهی را مقصد اساسی می داند، نه "منفعت" را، و به جای قانون جدال "همكاری" را اساس زندگی می شمارد، و به جای نژاد پرستی و قومیت "رابطه دینی، صنفی، و وطنی" را عامل پیوند جمعیت ها می داند، هدف و مقصد نهایی اش اینست كه راه تجاوز خواهشات نفسانی نا مشروع را مسدود ساخته و روح را به سوی ارزش ها تشویق نموده و بدین گونه انسان را به كمالات انسانی سوق می دهد و او را انسان حقیقی می سازد.

لذا "حق" اتفاق و یکپارچگی را اقتضا می کند... و دست آورد "فضیلت" پشتیبانی از یكدیگر است ... و ثمره "همكاری" هم مساعدت و به امداد همدیگر شتافتن است... و شأن "دین" نیز اخوت و انجذاب است ... و عاقبت "مهار ساختن نفس اماره و آزاد ساختن روح با تشویق به سوی كمالات"، سعادت دو جهان است.

بدین طریق، تمدن جدید علی رغم بعضی محاسنش كه از ادیان سابقه و مخصوصاً از ارشادات قرآن كریم گرفته است، باز هم از نقطه نظر حقیقت مغلوب قرآن كریم شده است.

در درجه سوم: فقط سه - چهار مسئله را از جمع هزاران مسئله به عنوان مثال تقدیم خواهیم كرد.

آری، چون احكام و دستورات قرآن كریم از ازل آمده اند، لذا تا ابد باقی خواهند ماند، بر خلاف قوانین مدنیت كه كهنه و فرسوده و محكوم به مرگ خواهد شد، اما احكام قرآن نیرو و جوانی اش را همواره حفظ خواهد نمود.

به عنوان مثال، تمدن جدید با تمام مؤسسات خیریه، نهاد های ظالمانه و مراكز تربیتی و اخلاقی خویش سعی و تلاش نمود تا با دو مسئله قرآن حكیم معارضه و مقابله نمایند، اما نتوانست و ناگزیر به شكست مواجه شد، آن دو مسئله قرآنی در این دو آیه مطرح گردیده است.

وَاَق۪يمُوا الصَّلٰوةَ وَاٰتُوا الزَّكٰوةَ

(البقرة: ٤٣)

وَاَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَوا

(البقرة: ٢٧٥)

این پیروزی حیرت انگیز قرآن كریم را با مقدمه ای بیان می داریم:

به گونه ای كه در كتاب "اشارات الاعجاز" ثابت كرده ایم، اساس همه اختلالات و پریشانیهای بشر، صرفاً در یك سخن نهفته است و منبع تمامی اخلاق سیّئه نیز در یك سخن خلاصه می شود.

سخن اول: "من سیر باشم ، به من چه كه دیگران از گرسنگی بمیرند!".

سخن دوم: "توكاركن، تا من بخورم!".

آری، راحت و سلامت زیستن در جامعه ممكن نیست، مگر با برقراری توازن بین خواص و عوام، یعنی ثروتمندان و فقراء. اساس این توازن، مرحمت و شفقت خواص نسبت به عوام است، و احترام و اطاعت عوام از خواص.

از این رو، سخن اول طبقه خواص را به ظلم، بد اخلاقی، و بی مرحمتی واداشت، و سخن دوم هم عوام را به كینه، حسادت، و مبارزه سوق داد و از چندین قرن بدین سو، راحت و آرامش را از زندگی بشر سلب كرد. در عصر ما نیز در نتیجه جنگ و كشمكش بین كارگران و كار فرمایان، حوادث بزرگ اروپا رخ داد كه این برهمگان معلوم است.

لذا مدنیت با تمام مؤسسات خیریه، و پرورشگاه های اخلاقی، و با كنترل شدید و جاسوسی های دقیقش، نه تنها نتوانست بین آن دو طبقه صلح و آشتی بر قرار سازد، بلكه از معالجه دو زخم عمیق زندگی بشر نیز عاجز ماند.

اما قرآن كریــم با واجب ساختن زكات سخن اول را از ریشه بر می كند و درمان می نماید. و با حرمت ربا، سخن دوم را از پایه و اساسش به زمین می افگند و تداوی می کند.

آری، آیات قرآنی بر فراز درب عالم می ایستد و به ربا می گوید: "ورود ممنوع" و برای بستن در های جنگ و درگیری، به انسان ها دستور می دهد تا دروازه بانک را ببندند، و به شاگردان با ایمان قرآن هشدار می دهد كه مبادا در آن داخل شوند.

اساس دوم:

مدنیت جدید مخالف تعدد زوجات (گرفتن چند زن) است، و این حكم قرآن را خلاف حكمت و منافی مصلحت بشر می پندارد.

بله، اگر حكمت و فلسفه ازدواج فقط بر آوردن شهوت می بود، آن وقت قضیه باید بر عكس می شد. حال آنكه حتی به شهادت تمام حیوانات، و تصدیق نباتات ازدواج كرده (پیوند شده) ثابت است كه:

حكمت و هدف از ازدواج ازدیاد نسل است. اما لذتی که از ارضای شهوت حاصل می گردد، أجرت ناچیزی است که رحمت الهی بخاطر انجام یافتن این وظیفه ارزانی می دارد. پس وقتی كه ازدواج حكمتاً و حقیقتاً بخاطر ازدیاد نسل و بقای نوع باشد، بدون تردید، زنی كه در سال فقط یك بار باردار می شود، و فقط نصف ماه آمادگی تلاقح و جفت گیری را دارد و در پنجاه سالگی عقیم می شود، نمی تواند به مردی كه اكثراً تا صد سالگی توان باردار كردن را دارد کافی باشد، لذا مدنیت مجبور است فاحشه خانه های زیادی باز كند.

اساس سوم:

مدنیتی که از عقل و منطق محروم است، آیه ی قرآن که به زن یک ثلث قایل است را مورد انتقاد قرار می دهد. غافل از این كه اغلب احکام در حیات اجتماعی بشر با در نظر داشت اكثریت وضع می گردد. پس عموماً زن ها تحت حمایت شوهرانشان قرار دارند، اما بسیاری از مــردان مجبور هستند بار زنان شان را نیز به دوش بكشند و مخارج و نفقه شان را تامین نمایند.

پس در این صورت، اگر زنی از پدرش به اندازه نصف یك مرد ارث برد، شوهرش كمبود او را جبران می كند. اما اگر مرد دو برابر بهره زن از پدرش میراث بگیرد، نیمی از آن را به همسرش مصرف می كند و با خواهرش مســاوی می شود، لذا عدالت قرآنی چنین تقاضا می كند و چنین حکم کرده است.

(٭): قسمتی از مدافعات لایحه ی تمییز است که در مقابل محکمه ایراد شده است و محکمه ی تمییز را به سکوت واداشته است و به این مقام حاشیه شده است:

"من هم به محکمه ی عدلیه می گویم که: دستورات الهی مقدس ترین و پرحقیقت ترین مسئله در حیات اجتماعی سیصد و پنجاه میلیون انسان در طول یک هزار و سیصد سال و در هر عصر به حساب آمده و می آید. شخصی با استناد به تصدیق و تأیید سیصد و پنجاه هزار تفسیر و با اقتدا به اعتقاد راسخ اجداد مان که سیصد و پنجاه سال گذشت زمان را در پی داشته یک دستور الهی را تفسیر کرده است. چنین شخصی را به ناحق و با بی عدالتی محکوم می کنید، اگر در روی زمین به اندازه یک ذره هم عدالت باشد چنین حکمی را رد و چنان رأیی را نقض خواهد کرد".

اساس چهارم:

چنانچه قرآن كریم بت پرستی را ممنوع قرار می دهد صورت پرستی را كه نوعی تقلید از بت پرستی است نیز جایز نمی داند. اما مدنیت جدید صورت را از محاسن و مزایایش می شمارد، در صدد مبارزه با قرآن است. حال آنكه هر نوع صورت - سایه دار باشد یا بی سایه - عبارتست از یك ظلم متحجر، و یا ریای متجسد، و یا هوس متجسم كه میل بشر را به ظلم، ریا و هوس رانی بر می انگیزد و سوق می دهد.

و نیز قرآن كریم جهت پاسداری و محافظت از عفت و كرامت زن ها، از روی مرحمت آنان را به پوشش پرده حیا و حجاب امر می كند تا مبادا این زنانی که منابع شفقت اند لگد مال هوی و هوس های افراد پست و فرومایه شوند و یا اینكه درحكم آلات بی ارزشی برای خوشگذرانی و هوسرانی قرار گیرند. (٭):لمعه بیست و چهارمِ مکتوب سی و یکم با قاطعیت كامل ثابت كرده است كه، حجاب برای زن امری فطری، و كشف حجاب منافی با فطر ت اوست.

اما مدنیت جدید زنان را از خانه هایشان بیرون كشانده و با دریدن پرده حیا و عفتشان، بشریت را مست و مدهوش ساخته است. حال آنكه زندگی خانوادگی با محبت و احترام متقابل بین زن و شوهر تداوم می یابد، اما برهنگی و عریانی احترام و محبت صمیمانه را از بین برده و زندگی خانوادگی را زهرآگین می سازد. مخصوصاً

صورت پرستی اخلاق را فاسد نموده و سجایای نیک را به كلی از بین می برد و سبب انحطاط و سقوط روح می گردد. این امر با مطلب ذیل بهتر فهمیده می شود.

طوری كه نگریستن با دید شهوانی به جنازه زن مرحومه و زیبائی كه به رحمت نیاز دارد، سبب فساد و انحطاط اخلاقی می گردد، نگریستن با دید شهوت به صورت زنان مرده و یا زنده ای كه صورت شان حكم جنازه های كوچك آن ها را دارد نیز، عمیقاً احساسات والای انسانی را تكان می دهد و به ویرانی و انحطاط می كشاند.

لذا همچون این سه مسئله، هر یك از هزاران مسایل قرآنی در دنیا نیز سعادت را برای بشر تأمین نموده و زندگی ابدی اخرویش را نیز تضمین می كند. پس سایر مسایل را می توانی بر مسایل مذكور قیاس كنی.

آری، آنگونه كه مدنیت جدید در برابر دستورات قرآن پیرامون زندگی اجتماعی بشر مغلوب گشت و از نقطه نظر حقیقت، در برابر اعجاز معنوی قرآن عاجز ماند، به صراحت می توان گفت که: هرگاه فلسفه اروپا و حكمت بشر را - كه روح مدنیت را تشكیل می دهند - با حكمت قرآن مقایسه کنیم و این کار را با موازین و معیارهای بیست و پنج گفتار گذشته انجام دهیم، عاجز بودن حكمت فلسفه و معجز بودن حكمت قرآن با قاطعیت ثابت می شود. بگونه ای كه در گفتار های یازدهم و دوازدهم، عجز و افلاس حكمت فلسفه و اعجاز و غنای حكمت قرآن اثبات گردیده است، می توانید به آنها مراجعه كنید.

و نیز آنگونه که مدنیت جدید در مقابل اعجاز علمی و عملــی حكمت قرآن مغلوب گردید، ادبیات و بلاغت مدنیت نیز در برابر ادب و بلاغت قرآن از پای در می آید. و نسبت آن دو همچون گریه حزن انگیز و مأیوسانه كودك یتیمی است در مقایسه با نغمه های آن عاشق پاک طینت و اندوه گینی كه از فراق كوتاه مدت معشوقش، مشتاقانه و امیدوارانه با حزن و اندوه خاصی نغمه سرایی می كند... و یا (ادبیات تمدن) همچون داد و فریادهای عیاش سرگردانی است که در وضعیت پست و اسفناکی عربده می کشد، که هرگز نمی توان این را با قصاید حماسه آفرینی كه به مناسبت پیروزی و یا اعزام به جبهات جنگ و فداكاری های والایی خوانده می شود، مقایسه کرد. زیرا ادب و بلاغت به لحاظ تاثیر گذاری اسلوبش یا حزن انگیز است و یا فرحت بخش.

حزن و اندوه نیز به دو گونه است: یا از "فقد الاحباب" ناشی می شود، یعنی حزن و انــدوه سیاهی از نبود دوستان و وابستگان بــه انسان دســت می دهد، این همان حزنی است كه ادبیات ضلالت آلود، طبیعت پرست، و غفلت پیشه مدنیت آن را بر جای می گذارد.

حزن دوم از "فراق الاحباب" پیدا می شود. یعنی دوستان هستند، اما از فراق و جدائی شان حزن و اندوهی مشتاقانه به انسان دست می دهد. این حزن و اندوهی است كه قرآن هدایت گر و نور افشان بر جای می ماند.

اما فرحت و سرور نیز دو نوع است: یكی، نفس را به هوسات و خواهشات تشویق می كند. این از ویژگی های سینما، تئاتر، رمان و ادبیات مدنیت است.

اما دومی، فرحت و سرور معصومانه، لطیف و مؤدبانه ای است که نفس را مهار می کند و روح و قلب و عقل و سِرّ را به سوی كمالات، وطن اصلی، مقرّ ابدی، و دوستـان اخرویش تشویق می كند. این خوشحالی، همان خوشحالی ای است كه قرآن عنایت می كند، قرآن معجزالبیانی كه بشر را به سوی جنت و سعادت ابدی و رؤیت جمال الله سوق می دهــد و به وجد و شــوق در می آورد.

بعضی از افراد كوته فهم و بی دقت، معنای عظیم و حقیقت بزرگی را كه آیه

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا

(الإسراء: ٨٨) افاده می کند، بلاغتی مبالغه آمیز و محال گمان می كنند، اما هرگز چنین نیست، نه مبالغه است و نه یك صورت محال، بلكه یک بلاغت حقیقی و یك صورت ممكن و واقعی است. و یكی از وجوهات آن اینست:

هرگاه زیباترین سخنان انس و جن كه از قرآن تراوش نكرده و متعلق به قرآن نیست، یكجا جمع شوند، هرگز نمی توانند با قرآن مماثلت كنند، وقتی نتوانسته اند، نشان داده نمی شود.

وجه دوم: مدنیت و حكمت فلسفه و ادبیات بیگانگان كه نتیجه افكار و حاصل تلاش و كوشش جن و انس و حتی شیطان می باشد، در برابر احكام قرآن و حكمت و بلاغت آن پیشانی عجز بر زمین می سایند، به نحوی كه نمونه های آن را نشان دادیم.

جلوه سوم:

خطاب قرآن به هر یك از طبقات بشر.

قرآن حكیم هریك از طبقات بشر را در هر عصری که باشند مورد خطاب قرار می دهد، گویا مستقیماً به خود آن طبقه توجه دارد و مخصوص آن است. وقتی قرآن تمام طایفه های بنی آدم را به ایمان كه برترین و دقیق ترین علوم است، و به معرفت الهی كه وسیع ترین و نورانی ترین دانشها است، و به احكام اسلامی كه مهم ترین و متنوع ترین معارف است، فرا می خواند و درس می دهد، پس لزوماً درسی باید بدهد كه مطابق فهم و موافق برداشت هر طایفه باشد. حال آنكه درس یكی است، نه مختلف، پس لازم است تا در حین آن درس برداشتها و طبقات مختلفی از فهم و دانش موجود باشد، از ین رو، هر طبقه - حسب درجه خود - از یكی از پرده های قرآن سهم درسش را می گیرد.

بسیاری از نمونه های این حقیقت را ذكر كرده ایم، می توان به آنها مراجعه نمود.

در اینجا صرفاً به یكی دو جزء و به فهم و برداشت یكی دو طبقه اشاره ای خواهیم داشت.

مثلاً: آیه

لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا اَحَدٌ

فهم و برداشت طبقه عوام الناس كه اكثریت مطلق را تشكیل می دهند از این آیه چنین است :

"خداوند متعال از پدر و فرزند و از همسر و همتا پاك و منزه است".

وفهم و برداشت طبقه متوسط:

عبارتست از نفی الوهیت حضرت عیسی علیه السلام و فرشتگان و هر آنچه كه زاد و ولد دارد" چون نفی محال ظاهراً فایده ای ندارد، پس طبق قانون بلاغت "لازمِ حكم" مورد نظر است.

از این رو، مراد از نفی ولد و والد (فرزند و پدر) كه خصایص جسمانی دارند نفی الوهیت از هر آن کسی است كه دارای فرزند و پدر و همتا باشد، در واقع عدم لیاقتشان را به الوهیت بیان می كند.

از این سرّ است كه، سوره اخلاص می تواند به هر انسان در هر وقت و زمان، فایده بخشد.

فهم و برداشت طبقه پیشرفته تر:

پروردگار متعال از هرگونه رابطه با موجودات كه بوی تولید و تولد از آن به مشام برسد پاك و منزّه است، و برتر و والاتر از آن است که شریك و معین و همجنس داشته باشد. رابطه او با موجودات در خالقیت است، او با امر كُنْ فَيَكُونُ و با اراده ازلی و اختیارش موجودات را می آفریند، او از هرنوع رابطه ای كه منافی كمال باشد - مثل ایجاب و اضطرار و صدور بدون اختیار - منزّه است.

و فهم و برداشت طبقه برتر:

"خداوند متعال ازلی، ابدی، اول و آخر است. در هیچ جهت، نه در ذات، نه در صفات، و نه در افعالش نظیر و كفو و شبیه و مثل و مثال و مثیل ندارد. فقط برای توضیح و تبیین افعال و شؤونش می توان از مثال هایی (و لله المثل الاعلی) که مفید تشبیه است کار گرفت.

طبقه عارفان، و طبقه عاشقان و طبقه صدیقین و غیره را كه هر كدام سهم مختلفی در فهم و برداشت دارند، می توان به این طبقات مقایسه نمود.

مثال دوم: مَا كَانَ مُحَمَّدٌ اَبَٓا اَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ (الأحزاب: ٤٠)

فهم و برداشت طبقه اول از این آیه چنین است:

زید که خادم و پسرخوانده پیامبر اكرم (ص) بود و با خطاب "ای فرزندم" مورد خطاب قرار می گرفت، زوجه گرامی اش را طلاق داد، چونكه او را همكفو خود ندانست، و رسول اكرم (ص) به فرمان خداوندی با وی ازدواج نمود، آیه ای كه بدین مناسبت نازل شده است، می گوید:

اگر پیامبر شما را بسان یك پدر مورد خطاب قرار دهد، این خطاب از روی رسالت است، چون او به اعتبار شخص (نسب) پدر هیچیک از شما نیست تا كه همسرانش شایسته و مناسب او نباشند.

فهم و برداشت طبقه دوم از این آیه:

یك امیر بزرگ همچون پدری مهربان به رعیتش می نگرد، اگر او در ظاهر و باطن، یك پادشاه روحانی باشد آنگاه مرحمت او بالاتر و چند برابر مرحمت پدری مهربان

خواهد بود، حتی افراد رعیتش او را مثل یک پدر خواهند دید و خود را فرزندان حقیقی او خواهند شمرد.

و چون نگریستن به سوی پدر به نگریستن به سوی شوهر تبدیل نمی شود و نگاه کردن به دختر نیز به آسانی جای خود را به نگاه کردن به زوجه (خانم) نمی دهد، لذا در فكر عوام ازدواج پیامبر با دختران مؤمنان، سازگار نمی آمد.

پس قرآن آن ها را مورد خطاب قرار داده و می فرماید "پیغمبر اکرم (ص) به سوی شما به دید مرحمت و شفقت می نگرد، این از نقطه نظر رحمت الهی است، و رفتار پدرانه او با شما نیز از لحاظ نبوت اوست، اما او به اعتبار شخصیت انسانی پدر شما نیست تا ازدواج او با دختران تان نامناسب و حرام باشد".

طبقه سوم آیه را این گونه می فهمند:

مبادا با اعتماد به شفقت پیامبر اكرم (ص) و انتسابتان به او، مرتكب گناه و سیئات شوید، چون خیلی ها با اعتماد به بزرگان و مرشدان شان در عبادت و عمل سستی و كاهلی نشان می دهند، حتی بعضاً می گویند: "نماز ما خوانده شده است" (مانند بعضی علوی ها)

نكته چهارم:

بعضی ها یك اشاره غیبی را از این آیه برداشت می كنند و آن این که:

پسران پیغمبر اکرم (ص) قبل از رسیدن به سن بلوغ (رجال) به آغوش رحمت الهی می روند، حكمت پروردگار رقم زده است تا نسل ایشان از سلسله اولاد ذكور تداوم نیابد، اما لفظ "رجال" اشاره می كند كه نسل آن حضرت (ص) از زنان ادامه می یابد، نه از مردان.

فللّه الحمد، نسل مبارك حضرت فاطمه رضی الله عنها همچون حضرات حسن و حسین رضی الله عنهما كه ماه فروزان دو سلسله نورانی هستند، نسل مادی و معنوی خورشید نبوت را ادامه می دهند.

اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَیْهِ وَ عَلَى آلِهِ.

(شعله اول با سه شعاعش به پایان رسید)

شعله دوم

"این شعله دارای سه نور است"

نور اول

قرآن کریم در بین جمله ها و هیئت هایش سلاست رائق و سلامت فائق و تساند متین و تناسب محكم و همكاری قوی را جمع نموده و در بین آیات و مقاصدش تجاوب والایی را گرد آورده است، این مطلب را علم بیان و فن معانی تصدیق می کند و هزاران نفر از پیشوایان زبردست این علوم امثال زمخشری، سكاكی، و عبدالقادر جرجانی بر آن صحّه می گذارند.

و با آن كه هشت الی نه سبب مهم برای اخلال این تجاوب و تعاون و تناسد و سلاست و سلامت وجود دارد، اما به جای اخلال و افساد، نیرو و توانمندی بیشتری بر این سلاست و سلامت و تساند بخشیده است و صرفاً اندكی اجرای حكم نموده و سر از پرده نظام و سلاست برآورده اند، آن هم بدان خاطر كه به معانی ارزشمندی که در سلاست نظم قرآن وجود دارد دلالت كند. چنان که از تنه صاف و هموار درخت برآمدگی ها و برجستگی هایی بروز می كند، لكن این برآمدگی بخاطر اخلال در نظم و تناسب درخت نیست، بلكه بخاطر دادن میوه هایی است كه زیبائی و کمال درخت در آن است.

زیرا قرآن کریم در مدت بیست سال به صورت تدریجی و متفرق و در مواقع نیاز نازل شده است، بازهم از چنان هماهنگی و مناسبتی برخوردار است كه گویا یك دفعه نازل شده است.

و نیز با آن كه در مدت بیست سال بخاطر اسباب نزول مختلفی نازل گردیده است، با آن هم چنان مناسبت و پیوندی از خود نشان می دهد که گویی بخاطر یك سبب نازل شده است.

و نیز با آن كه قرآن كریم جهت پاسخ دادن به پرسش های متفاوت و مكرر آمده است، با آن هم چنان امتزاج و اتحاد كاملی را نشان می دهد که گویی پاسخ سوال واحدی است.

و نیز با آن كه قرآن كریم برای بیان احكام مربوط به رخدادهای متغایر و متعددی آمده است، با آن هم چنان انتظام كامل از خود نشان می دهد كه گویا بیان حادثه واحدی است.

و نیز با آن كه قرآن در هنگام نزول، تنزّلات کلامی الهی را تضمن نموده و در اسلوب هایی که مناسب فهم و درک مخاطبان بی شمار است نازل گردیده و مخاطبان قرآن هم حالات ناسازگار و گوناگونی داشته اند، باآن هم چنان شباهت زیبا و سلاست لطیفی دارد كه گویا حالت یكی و برداشت ها هم یکسان است، به حدی كه سلاستش همچون آب روان می خروشد.

و نیز باآن كه قرآن كریم روی سخن خویش را متوجه صنف های متعددی از مخاطبان که بدور از هم اند ساخته است، باآن هم چنان سهولت بیان و جزالت نظام و وضوح افهام دارد كه گویا مخاطبانش همگی یك صنف اند و به حدی که هر صنف فقط خود را مخاطب اصلی آن گمان می كند.

و نیز با آن كه قرآن كریم بخاطر راهنمایی و رساندن انسان ها به مقاصد ارشادی و تدریجی متفاوت، نازل شده است، باآن هم چنان استقامت كامل و توازن دقیق، و ترتیب زیبائی دارد كه گویا مقصد یكی است.

پس این اسباب، با آن كه اسباب آشفتگی است و سبب اختلال معنی و مبنی است، اما آن ها استخدام شده اند تا بیان اعجاز انگیز و سلاست و تناسب قرآن آشکار گردد.

آری، كسی كه دارای قلب سالم، عقل مستقیم، وجدان پاك و ذوق سلیم باشد، در بیان قرآن سلاستی زیبا، تناسبی رعنا، آهنگی خوش، و فصاحتی بی مانند را می بیند.

و كسی كه چشم سالمی در بصیرتش داشته باشد می بیند كه در قرآن چنان چشمی موجود است كه ظاهر و باطن كل كاینات را مانند صفحه واحدی به وضوح می بیند، و هرگونه كه بخواهد می چرخاند، و با اسلوب دلخواهش معانی آن صفحه را بازگو می كند.

اگر بخواهیم حقیقت این نور اول را با مثالهایش توضیح دهیم، به چندین جلد نیاز خواهیم داشت، لذا در این خصوص با اكتفا به توضیحات داده شده در "رسایل عربی" و "اشارات الاعجاز" و بیست و پنج گفتار گذشته، مجموع قرآن كریم را یكدم به طور مثال نشان می دهیم.

نور دوم

این نور از مزیت اعجاز در اسلوب بدیعی كه در خلاصه گیری ها و اسماء حسنی آخر آیات موجود است بحث می كند.

یادآوری:

آیات زیادی در این نور دوم خواهد آمد، این آیات مخصوص این بحث نیستند بلكه می توانند مثال هایی برای مسایل و پرتوهای گذشته نیز باشند. توضیح باید و شاید این مثال ها به طول می انجامد، فعلاً مجبور هستم تا از اجمال و اختصار كار بگیرم، ازین رو، اشاره بسیار كوتاهی نموده ایم به آن آیاتی كه مثال های این راز بزرگ اعجاز به شمار می روند، تفصیل آن را به فرصتی دیگر موكول ساختیم.

قرآن كریم اغلب در آخر آیات، نتیجه گیری ها و گزیده هایی را ذكر می كند، این گزیده ها: یا خود اسماء حسنی را دربر می گیرد و یا معانی آن را، و یا این كه قضایا را به عقل حواله نموده و به تفكر و تدبر وامی دارد .. و یا این كه از مقاصد قرآن یك قاعده كلی را بر می گیرد و بدین طریق، آیه را تایید و تاكید می كند.

پس در این خلاصه ها و گزیده ها اشاراتی از حكمت عالیه قرآن، و تراوشاتی از آب حیاتِ هدایت الهی، و شراره هایی از برق های اعجاز قرآن وجود دارد.

و ما اینك از بین این همه اشارات فقط "ده اشاره" را اجمالاً ذكر می كنیم، و از بین مثال های بی شمار آن فقط به یك مثال، و از حقایق بسیار زیاد هر مثال، فقط به معنی اجمالی یك حقیقت اشاره خواهیم نمود.

از سوی دیگر اكثر این ده اشاره در اكثر آیات جمع شده و یک نقش اعجازی حقیقی را تشكیل می دهند.

و بیشتر آیاتی كه به عنوان مثال ارائه نموده ایم، در سایر بخش ها مثال هایی برای اکثر اشارات هستند. ما از هر آیه فقط یك مثال ارائه می داریم و اشاره گذرایی خواهیم داشت به معانی آیاتی كه در "گفتارهای" گذشته ذكر نموده ایم.

مزیت جزالت اول:

قرآن حكیم با بیان اعجازگرش افعال و آثار صانع ذوالجلال را در برابر چشم می گستراند، سپس از این افعال و آثار، اسماء الهی را استخراج می كند، و یا مقصدی از مقاصد اساسی قرآن را مانند حشر و توحید، ثابت می سازد.

از جمله مثال های معنی اول:

هُوَ الَّذ۪ى خَلَقَ لَكُمْ مَا فِى الْاَرْضِ جَم۪يعًا ثُمَّ اسْتَوٰٓى اِلَى السَّمَٓاءِ فَسَوّٰيهُنَّ سَبْعَ سَمٰوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ

(البقرة: ٢٩)

و از جمله مثالهای معنی دوم:

اَلَمْ نَجْعَلِ الْاَرْضَ مِهَادًا ٭ وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا ٭ وَخَلَقْنَاكُمْ اَزْوَاجًا ، تا آیه اِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كَانَ م۪يقَاتًا (النبأ)

در آیه نخست: قرآن آثار بزرگ الهی را كه با اهداف و نظمش به علم و قدرت الهی دلالت دارد به عنوان مقدمه ای برای یك نتیجه و مقصد مهم ذكر می كند، سپس اسم "علیم" الله را استخراج می نماید.

و در آیه دوم: افعال بزرگ و آثار عظیم الهی را ذكر نموده و از آن حشر را كه همان یوم فصل است به عنوان نتیجه بر می گزیند، طوری كه این مطلب در نكته سوم شعاع اول از شعله نخست تشریح شده است.

نكته بلاغی دوم:

قرآن كریم منسوجات صنعت الهی را پیش چشمان بشر می گستراند و نشان می دهد. سپس در گزیده ها و خلاصه ها، این منسوجات را در اسماء الهی می پیچاند، یا این كه به عقل حواله می دهد:

از جمله مثال های مورد اول:

قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَٓاءِ وَالْاَرْضِ اَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْاَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْاَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللّٰهُ فَقُلْ اَفَلَا تَتَّقُونَ فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ

(يونس: ٣١-٣٢)

در آغاز می گوید: "كیست كه آسمان و زمین را همچون دو انبار رزق و روزی مهیا ساخت و از آنجا باران و از اینجا حبوبات را برآورد؟ و چه كسی غیر از الله می تواند آسمان ها و زمین بزرگ را در حكم دو خزانه دار درآورد؟ پس شكر و حمد بر او منحصر است"

و در فقره دوم می گوید: "چه كسی مالك چشم و گوشتان است كه ارزشمندترین عضو در بین اعضای بدن تان به شمار می رود؟ از كدام كارخانه و دكان خریده اید؟ كسی كه این چشم و گوش لطیف و ارزشمند را برایتان داده او رب شما است، آفریننده و تربیت كننده شما اوست، این ها را او داده است، پس ربّ اوست و فقط او می تواند معبود باشد".

و در فقره سوم می گوید: چه كسی زمین مرده را زنده نموده و صدها هزار دسته و گروه مرده را احیای مجدد می كند؟ "چه كسی غیر از حق سبحان و خالق هستی می تواند این كار را انجام دهد؟ بدون تردید او این كار را می كند، و اوست كه زمین مرده را زنده می سازد. پس وقتی او حق است هرگز حقوق نزد او ضایع نمی شوند، او شما را حتماً روانه دادگاه بزرگی خواهد نمود، و آن گونه كه زمین را زنده می كند شما را نیز زنده خواهد ساخت".

و در فقره چهارم می گوید: "چه كسی غیر از الله می تواند این كاینات بزرگ را بسان یك قصر و یك شهر با كمال انتظام اداره كند و تدابیرش را بدست گیرد؟ وقتی كسی غیر از الله نیست، پس قدرتی كه این هستی بزرگ را با تمام اجرام آن به سادگی اداره می كند چنان بی پایان و بی عیب و نقص است كه نیازی به شریك و همتا و معین و همكار باقی نمی ماند. و اداره كننده هستی بزرگ، اداره مخلوقات كوچك را به دیگری وا نمی گذارد. پس خواه ناخواه "الله" خواهید گفت.

می بینی كه فقره اول و چهارم می گوید "الله" ، و فقره دوم می گوید "رب" و فقره سوم می گوید "الحق".

ببین جمله فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ چه جایگاه اعجاز گرانه ای دارد.

بدین طریق، قرآن عظیم الشان نخست تصرفات عظیم الهی و منسوجات مهم قدرتش را ذكر می كند، سپس دستی را معرفی می کند که گرداننده این آثار بزرگ

و منسوجات شکوهمند است و می گوید: فَذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ یعنی با ذکر نام های: "حق"، "رب"، و "الله" منبع آن تصرفات عظیم را نشان می دهد.

از جمله مثال های مورد دوم:

اِنَّ ف۪ى خَلْقِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّت۪ى تَجْر۪ى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَٓا اَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمَٓاءِ مِنْ مَٓاءٍ فَاَحْيَا بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ ف۪يهَا مِنْ كُلِّ دَٓابَّةٍ وَتَصْر۪يفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَٓاءِ وَالْاَرْضِ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

(البقرة: ١٦٤).

قرآن كریم در این آیه تجلی سلطنت الوهیت را در آفرینش آسمان ها و زمین ذکر می کند كه نشان دهنده قدرت و عظمت پروردگار و گواه وحدانیت اوست .. و تجلی ربوبیت را در اختلاف شب و روز خاطر نشان می کند، و تجلی رحمت را در تسخیر و به گردش در آوردن كشتی در آب كه یكی از عمده ترین وسایل در زندگی اجتماعی بشر است، یادآور می شود، و تجلی عظمت قدرت را در فروفرستادن آب از آسمان به سوی زمین مرده، و احیای آن همراه با صدها هزار پدیده های گوناگون، و درآوردن آن را به صورت نمایشگاهی برای عرضه عجایب قدرتش یادآوری نموده .. و تجلی رحمت و قدرت را در آفرینش مخلوقات بی شمار زمین از خاك ناچیز، خاطر نشان می سازد.. و به دنبال آن، تجلی رحمت و حكمت را در توظیف باد و هوا جهت تلقیح و تنفس نباتات و موجودات زنده و تحریک جهت مساعد ساختن برای تکثر، مطرح می کند.. و تجلی ربوبیت را در تسخیر و گردآوردن و پراكنده ساختن ابرهای معلق میان آسمان و زمین ذکر می کند، گویا این ابرها همچون لشکریان گوش به فرمانی هستند که بخاطر استراحت پراکنده می شوند و سپس جهت دریافت دستور، گردهم می آیند.

بدین طریق پس ازآن كه منسوجات صنعت الهی را با بیان لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ برشمرد، توجه عقل را به حقایق و تفصیلات آن معطوف ساخته و به تفكر و اندیشیدن وا می دارد.

سومین مزیت جزالت:

قرآن كریم بعضاً افعال الهی را با تفصیل ذكر می كند، سپس گزیده آن را به طور اجمال بیان می دارد، در واقع با بیان مفصلش قناعت و اطمینان می بخشد و با ایجاز و اجمال آن، حفظ و نگهداری اش را آسان می سازد.

به گونه مثال:

وَكَذٰلِكَ يَجْتَب۪يكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَاْو۪يلِ الْاَحَاد۪يثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلٰٓى اٰلِ يَعْقُوبَ كَمَٓا اَتَمَّهَا عَلٰٓى اَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ اِبْرَاه۪يمَ وَاِسْحٰقَ اِنَّ رَبَّكَ عَل۪يمٌ حَك۪يمٌ

(يوسف: ٦)

با این آیه به نعمت هایی اشاره می كند كه خداوند بر حضرت یوسف و اجدادش ارزانی داشته است. می فرماید: خداوند از بین فرزندان آدم شما را به مقام نبوت برگزید و سلسله همه انبیاء را به سلسله شما مرتبط ساخت و سلسله شما را بر سایر سلسله های نوع بشر برتری بخشید، چنان كه خاندان شما را محل هدایت و آموزش علوم الهی و حكمت ربانی قرار داد و سلطنت سعادتمندانه دنیا و سعادت ابدی آخرت را یكجا برایتان داد، و با علم و حكمت تو را عزیز مصر و پیامبری والا مقام و مرشدی حكیم ساخت .. پس از برشمردن این نعمت ها خاطر نشان می سازد كه خداوند سبحان چگونه او را و آباء و اجدادش را با علم و حكمت، برگزیده و ممتاز ساخته است، در ادامه می فرماید: اِنَّ رَبَّكَ عَل۪يمٌ حَك۪يمٌ پروردگارت علیم و حكیم است" یعنی ربوبیت و حكمتش اقتضا نمود تا تو را و پدرانت را جلوه گاه اسم "علیم و حكیم" بگرداند.

بدین طریق آن نعمت های مفصل را با این جمله كوتاه خلاصه می كند.

و مثلاً: آیه كریمه قُلِ اللّٰهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَٓاءُ (آل عمران: ٢٦)

این آیه مباركه تصرفات پروردگار را در زندگی اجتماعی بشر نشان داده و بیان می دارد كه عزت و ذلت، فقر و ثروت مستقیماً به مشیت و اراده پروردگار بستگی دارد، یعنی "در طبقاتی که شمار افراد آن بسیار زیاد و متشتت است نیز صرفاً با مشیت و تقدیر الهی تصرف صورت می گیرد و تصادف هیچ مداخله ای ندارد".

این آیه پس از صدور این حكم می گوید: مهمترین چیز در زندگی انسان رزق و روزی اوست، و با یكی دو مقدمه چینی ثابت می سازد كه روزی انسان مستقیماً

از خزانه رزّاق حقیقی فرستاده می شود؛ زیرا روزی شما به زندگی زمین بستگی دارد، و زندگی زمین به بهار وابسته است، و بهار هم در دست ذاتی است كه خورشید و ماه را تسخیر می کند و شب و روز را می چرخاند.

لذا دادن یك سیب به عنوان روزی حقیقی برای یك انسان، كار كسی می تواند باشد كه سراسر زمین را با انواع میوه جات پركرده است، و او هم رزاق حقیقی است.

سپس با جمله كوتاه: وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشَٓاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ آن افعال مفصل را خلاصه نموده و به اثبات می رساند، و در واقع می گوید: انجام دهنده این افعال كسی است كه به شما روزی بدون حساب می دهد.

نكته بلاغی چهارم:

قرآن كریم گاهی مخلوقات الهی را با ترتیب معینی ذكر می كند و به تعقیب آن بیان می دارد كه در مخلوقات نظام و میزانی وجود دارد كه این نظام و میزان ثمره مخلوقات را نشان می دهند، گویا بدین طریق نوعی شفافیت و تابندگی برای مخلوقات می دهد، مخلوقاتی كه از آن ها اسماء تجلی یافته الهی ظهور می یابد. گویا مخلوقات مذكور الفاظ اند و این اسماء معانی آن ها، یا این كه مخلوقات میوه اند و این اسماء هسته و لباب آن.

مثلاً:

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ ط۪ينٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً ف۪ى قَرَارٍ مَك۪ينٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الِْعظَامَ لَحْمًا ثُمَّ اَنْشَاْنَاهُ خَلْقًا اٰخَرَ فَتَبَارَكَ اللّٰهُ اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ

(المؤمنون: ١٢-١٤).

قرآن كریم مراحل عجیب، غریب، بدیع، منتظم و موزون خلقت انسان را آیینه وار با چنان ترتیبی ذكر می كند كه گویی هر یك از این مراحل در آیه فَتَبَارَكَ اللّٰهُ اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ خود بخود دیده می شود و این آیه را زمزمه می کند. حتی یكی از كاتبان وحی وقتی این آیه را می نوشت پیش از آنکه به این جمله برسد آن را گفته است، و به گمان این كه به او نیز وحی شده باشد از خود می پرسد: آیا به من نیز وحی آمده است؟ حال آن كه كمالِ نظامِ کلام نخست و شفافیت و انسجام آن است كه قبل از آمدن این كلمه خود را نشان می دهد.

و نیز آیه:

اِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذ۪ى خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوٰى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَث۪يثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمْرِه۪ اَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْاَمْرُ تَبَارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَم۪ينَ

(الأعراف: ٥٤)

قرآن كریم در این آیه عظمت قدرت الهی و سلطنت ربوبیت را بگونه ای بیان می دارد كه بر قادر ذوالجلال دلالت می کند، قادر ذوالجلالی كه بر عرش ربوبیت قرار گرفته و آیات ربوبیت را بر صفحات كاینات می نویسد، او كه شب و روز را همچون دو نخ سیاه و سفید یكی پی دیگری به گردش درمی آورد. و خورشید و ماه و ستارگان مانند سربازان مطیع و گوش به فرمان اویند. لذا هر روح به محض شنیدن این آیه می خواهد بگوید: تبارك الله رب العالمین.. بارك الله.. ماشاءالله. یعنی جمله تَبَارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَم۪ينَ در حكم خلاصه، هسته، میوه، و آب حیات جملات گذشته در می آید.

پنجمین مزیت جزالت:

قرآن بعضاً جزئیات مادی را كه در معرض تغییر قرار گرفته اند و احوال و کیفیت های گوناگون دارند، ذكر می كند، سپس برای این كه آن ها را به حقایق ثابت برگرداند، توسط اسماء نورانی، كلی، و ثابت الهی آن ها را به قید اجمال درمی آورد، و یا این كه با جمله كوتاهی آن را خاتمه می بخشد كه عقل را به تفكر و عبرت وا می دارد.

از جمله مثال های معنی اول:

وَعَلَّمَ اٰدَمَ الْاَسْمَٓاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلٰٓئِكَةِ فَقَالَ اَنْبِئُون۪ى بِاَسْمَٓاءِ هٰٓؤُلَٓاءِ اِنْ كُنْتُمْ صَادِق۪ينَ ٭ قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

(البقرة: ٣١-٣٢)

این آیه، نخست یك حادثه جزئی را ذكر می كند و آن این كه: سبب برتری حضرت آدم بر فرشتگان "علم" است، سپس حادثه مغلوبیت فرشتگان را در برابر سیدنا آدم علیه السلام در قضیه علم یادآور می شود، بعداً این دو حادثه را با دو اسم كلی

اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ اجمال می نماید، یعنی فرشتگان می گویند: پروردگا را! تو علیم هستی و آدم را تعلیم دادی، لذا او بر ما غالب گردید، و تو حكیم هستی، پس هرچه را مطابق استعداد ما بر ما می دهی، و او را با استعدادش از ما برتر می سازی.

از جمله مثال های معنی دوم:

وَاِنَّ لَكُمْ فِى الْاَنَْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْق۪يكُمْ مِمَّا ف۪ى بُطُونِه۪ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَٓائِغًا لِلشَّارِب۪ينَ ٭ وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخ۪يلِ وَالْاَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًاۜ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ٭ وَاَوْحٰى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذ۪ى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَۙ ٭ ثُمَّ كُل۪ى مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُك۪ى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًاۜ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوَانُهُ ف۪يهِ شِفَٓاءٌ لِلنَّاسِۜ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

(النحل: ٦٦-٦٩)

این آیات بیانگر اینند كه خداوند متعال مخلوقاتی چون گوسفند، بز، گاو و شتر را چشمه های خروشان شیر خالص و صاف و لذیذ قرار داده، و میوه هایی همچون انگور و خرما را ظرف هایی برای نعمت های لطیف و لذیذ، و شیرین گردانیده .. و از زنبور عسل - كه یكی از معجزات قدرت اوست - شربت شفا بخش و شیرین و لذیذی را در اختیار انسان قرار داده است .. و در اخیر، با جمله اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ انسان را به تفكر، عبرت و قیاس نمودن اشیاء دیگر بر نعم مذكور، تشویق می كند.

ششمین نكته بلاغت:

قرآن كریم گاهی احكام ربوبیت را بر كثرتی که وسیع و پهناور است می گستراند، سپس مظاهر وحدت را بر روی آن می گذارد و در نقطه ای كه حكم جهت وحدت را دارد همه آن ها را جمع می كند، یا این كه همه را در یك قاعده كلی جابجا می سازد.

مثلاً: آیه وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَلَا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظ۪يمُ (بقره: ٢٥٥). این آیه (یعنی آیة الكرسی) با ده جمله ده طبقه توحید را در اشكال مختلف ثابت نموده و با جمله مَنْ ذَاالَّذ۪ى يَشْفَعُ عِنْدَهُٓ اِلَّا بِاِذْنِه۪ با كمال قاطعیت و شدت، رگ های شرك و مداخله غیرالله را قطع می كند.

و چون در این آیه اسم اعظم تجلی نموده است، لذا معانی آن كه به حقایق الهی مربوط می شود نیز از درجه اعظم و مقام والایی برخوردار هستند، زیرا برخی از تصرفات ربوبیت را در درجه اعظمیت نشان می دهد. و پس از یادآوری تدبیر الوهیتی كه به یكباره متوجه آسمان ها و زمین است و در والاترین مقام و بزرگترین درجه قرار

دارد، حفیظیت مطلق و عام شمول را با تمام معانی اش ذكر می كند، سپس با بیان

وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظ۪يمُ منابع آن تجلیات عظمی را در یك رابطه اتحاد (گره اتحاد) و جهت وحدت خلاصه می كند.

و به طور مثال آیه:

اَللّٰهُ الَّذ۪ى خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَاَنْزَلَ مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً فَاَخْرَجَ بِه۪ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِه۪ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْاَنْهَارَ ٭ وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَٓائِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ ٭ وَاٰتٰيكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَاَلْتُمُوهُ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَا تُحْصُوهَا

(ابراهیم: ٣٢-٣٤)

این آیات بیان می دارند که: چگونه پروردگار متعال این كاینات بزرگ را درحكم قصری برای انسان آفرید، و آب حیات را از آسمان بر زمین فرستاد، و آسمان و زمین را مسخر ساخت تا همچون دو خدمتکار روزی انسان ها را برسانند، چنانچه كشتی را در تسخیر انسان قرار داد تا برای هر شخص امكان استفاده از انوع میوه های موجود در سراسر زمین را بدهد، و زمینه مبادله نتایج و فرآورده های سعی و تلاش را برای افراد فراهم سازد و لوازم زندگی و معیشت شان را تامین كند.

یعنی چنان وضعیتی به دریا، باد و درخت داده است كه باد همچون یك شلاق، و كشتی بسان یك اسب، و دریا همچون بیابانی در زیر پای آن می ایستد. چنان كه به وسیله كشتی روابط انسان ها را با سراسر روی زمین تامین نموده، نهرها و رودخانه ها را همچون وسایط حمل و نقل فطری (طبیعی) به تسخیر انسان درآورده، و با به گردش درآوردن خورشید و ماه، این دو را مانند دو خادمِ رام و شناور آفریده است تا چرخ بزرگ كاینات را بچرخانند و فصلهای مختلف سال و نعمتهای رنگ رنگِ منعم حقیقی را در این فصل ها به انسان ها تقدیم نمایند. طوری كه شب و روز را نیز مسخر ساخته است، یعنی شب را لباسی برای آرامش و آسایش، و روز را تجارتگاهی برای تلاش و زندگی قرار داده است.

و پس از بر شمردن این نعمت های الهی، با جمله كوتاه وَاٰتٰيكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَاَلْتُمُوهُ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَا تُحْصُوهَا میزان وسعت دایره نعمت های داده شده

بر انسان و سرشار بودن آن را از انواع نعمت ها نشان می دهد. یعنی: هر آنچه انسان با زبان استعداد و نیاز فطری خواسته باشد، پروردگار متعال همه را ارزانی داشته است. نعمت های الهی داده شده بر انسان را نمی توان برشمرد و به انجام آن رسید.

آری، وقتی یكی از سفره های نعمت انسان، آسمان ها و زمین باشند و خورشید و ماه، شب و روز بخشی از نعمت های موجود در این سفره را تشكیل دهند، پس بدون شک، نعمت هایی که به انسان رو نموده اند قابل شمارش نیستند.

هفتمین راز بلاغت:

گاهی یك آیه غایه ها و ثمرات مسَبّب را نشان می دهد تا قابلیت ایجاد را از سبب ظاهری عزل كند و قدرت آفرینش را از آن سلب نماید، تا فهمیده شود كه سبب چیزی به جز یك پرده ظاهری نیست.

زیرا اراده نمودن اهداف پر راز و حكمت و ثمرات بزرگ و مهم بایستی كار کسی باشد که علیم مطلق و حكیم مطلق است. حال آن كه سبب، جامد است و فاقد شعور. ازین رو، آیه مذکور با ذكر ثمرات و غایات این را می رساند كه:

اسباب هرچند، در ظاهر و وجود با مسببات متصل به نظر می رسند، اما در حقیقت مسافت دور و درازی در بین شان وجود دارد.

آری، میان سبب و ایجاد مسبب چنان مسافه دوری وجود دارد كه حتی بزرگ ترین سبب نمی تواند در ایجاد كوچك ترین مسبب نقشی داشته باشد. پس در این مسافه دور و درازی که بین سبب و مسبب موجود است، اسماء الهی همچون ستارگان می درخشند. لذا محل طلوع آن اسمأ همین مسافات معنوی است، چون آنگونه که به مشاهده می رسد، ظاهراً دامن آسمان با كوه هایی که دور تا دور افق را فرا گرفته اند متصل و مقارن است، حال آن كه بین دایره افق جبالی و دامن آسمان مسافت بسیار زیادی قرار دارد، بدین طریق، در بین اسباب و مسببات هم چنان مسافت معنوی بزرگی موجود است كه جز با دوربین ایمان و نور قرآن دیده نمی شود.

مثلاً:

فَلْيَنْظُرِ الْاِنْسَانُ اِلٰى طَعَامِه۪ ٭ اَنَّا صَبَبْنَا الْمَٓاءَ صَبًّا ٭ ثُمَّ شَقَقْنَا الْاَرْضَ شَقًّا ٭ فَاَنْبَتْنَا ف۪يهَا حَبًّا ٭ وَ عِنَبًا وَ قَضْبًا ٭ وَ زَيْتُونًا وَ نَخْلًا ٭ وَ حَدَٓائِقَ غُلْبًا ٭ وَ فَاكِهَةً وَ اَبًّا ٭ مَتَاعًا لَكُمْ وَ لِاَنْعَامِكُمْ

(عبس: ٢٤-٣٢)

این آیات معجزات قدرت الهی را به صورت مرتب و حكیمانه ذكر نموده و اسباب را به مسببات ربط می دهد و در اخیر با لفظ مَتَاعًا لَكُمْ غایه و هدفی را نشان می دهد و ثابت می سازد كه در پشت همه این اسباب و مسبَّباتِ مسلسل، متصرف پنهانی وجود دارد و این غایه ها را می بیند و دنبال می كند. و تأکید می ورزد كه اسباب چیزی جز پرده هایی در برابر او نیستند.

آری، با تعبیر مَتَاعًا لَكُمْ وَ لِاَنْعَامِكُمْ قدرت و توان ایجاد و آفرینش را از همه اسباب سلب می كند، چون معناً می گوید:

آبی كه برای تهیه رزق و روزی شما و حیوانات تان از آسمان نازل می شود، خود بخود فرود نمی آید، زیرا آب قابلیت ترحم و دلسوزاندن بر شما و حیواناتتان را ندارد، پس معلوم می شود كه فرستنده ای دارد.

و بسیار بعید است كه خاك فاقد شعور هم بر شما مهرورزی كند و روزی تان را فراهم سازد، پس خاك خود بخود نمی شکافد و گیاه از آن نمی روید، بلكه كسی وجود دارد كه آن را می شکافد و درهای آن را می گشاید و نعمت ها را به دست شما می دهد.

و همچنان بعید است كه درختان و گیاهان نیز بر شما دل بسوزانند و به فكر روزی تان باشند و میوه ها و حبوبات را تهیه كنند، در حقیقت این ها نخ هایی هستند كه ذات حكیم و علیم نعمت هایش را بر سر آن بسته و از پشت پردهٔ‌ غیب به سوی موجودات زنده دراز می كند.

بدین طریق، از لابلای این بیانات، محل طلوع و خاستگاه بسیاری از اسماء حسنی مانند رحیم و رزاق و منعم و كریم دیده می شود.

مثال دیگر:

اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّٰهَ يُزْج۪ى سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِه۪ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَٓاءِ مِنْ جِبَالٍ ف۪يهَا مِنْ بَرَدٍ فَيُص۪يبُ بِه۪ مَنْ يَشَٓاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشَٓاءُ يَكَادُ سَنَا بَرْقِه۪ يَذْهَبُ بِالْاَبْصَارِ ٭ يُقَلِّبُ اللّٰهُ الَّيْلَ وَ النَّهَارَ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَعِبْرَةً لِاُولِى الْاَبْصَارِ ٭ وَاللّٰهُ خَلَقَ كُلَّ دَٓابَّةٍ مِنْ مَٓاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰى بَطْنِه۪ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْش۪ى عَلٰٓى اَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللّٰهُ مَا يَشَٓاءُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

(نور: ٤٣-٤٥)

این آیه هنگام بیان تصرفات عجیب در فرود آوردن باران و تشكل ابرهایی كه مهمترین معجزه ربوبیت و عجیب ترین پرده خزانه رحمت الهی هستند، بگونه ای تعبیر می كند كه گویا اجزای ابر در فضا پراكنده و پهنان اند و آن چنانی كه سربازانِ به استراحت رفته، با شنیدن صدای بوق فوراً گردهم می آیند، اجزای كوچك ابر به فرمان الهی یكجا می شوند و قطعات پراكنده آن مثل یك اردو، ابر را تشكیل می دهند. و از قطعات این ابر كه شكل و جسامت كوهای سیاّر در قیامت را دارند و از لحاظ سفیدی و رطوبت شبیه برف و تگرگ اند آب حیات را به تمام موجودات زنده می فرستند.. و در این فرستادن اراده و قصدی به مشاهده می سرد، چون حسب نیاز فرود می آید، یعنی فرستاده می شود و هرگز امكان ندارد اجزای تنومند ابرها که به کوه می مانند خود بخود در جو صاف و نیلگون آسمان، جمع گردند، بلكه كسی آنها را می فرستد كه ذوی الحیات را می شناسد و از احوالشان آگاه است.

بدین سان، در این مسافت معنوی، مطالع و خاستگاه های اسماء حسنی همچون: قدیر و علیم و متصرف و مدبر و مربی و مغیث و محیی دیده می شود.

هشتمین مزیت جزالت:

قرآن كریم گاهی افعال دنیوی عجیب پروردگار را ذكر می كند تا اذهان را برای تصدیق و پذیرش آماده كند و با خاطر نشان ساختن افعال اعجاز انگیزش در آخرت، قلب ها را به پذیرش ایمان حاضر می سازد. و یا افعال الهی عجیبی را كه قرار است در آینده و درآخرت رخ دهد، بگونه ای به تصویر می كشد كه مشاهده نمونه های متعدد آن، باعث باور و اطمینان ما می شود.

مثلاً: اَوَ لَمْ يَرَ الْاِنْسَانُ اَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذَا هُوَ خَص۪يمٌ مُب۪ينٌ تا پایان سوره .. در این بحث، قرآن کریم جهت اثبات مسئله حشر، با هفت یا هشت شیوه مختلف اقامه دلیل می كند.

نخست نشأت اولی (آفرینش نخست) را در معرض دید قرار می دهد و می گوید: وقتی مراحل پیدایش تان را از نطفه به علقه و از علقه به مضغه و از مضغه تا آفرینش انسان می بینید، پس چگونه نشأت اخری (آفرینش پس از مرگ) را انكار می كنید؟ حال آن كه آن هم مثل این است، و حتی ساده تر از این.

سپس با بیان اَلَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ نَارًا به نعمت هایی اشاره می کند كه خداوند سبحان به انسان احسان نموده است و می گوید: ذاتی كه این نعمت ها را به شما ارزانی داشته است، هرگز شما را به حال خود تان رها نمی كند تا به قبر بروید و بدون باز جویی بخوابید. و نیز رمزاً می فرماید:

شما زنده و سرسبز شدن درختان مرده را می بینید، پس چگونه زنده شدن استخوانی را که شبیه به چوب خشکیده است بعید می دانید و آن را به درخت قیاس نمی كنید؟ آیا كسی كه آسمان ها و زمین را آفریده از زنده ساختن و میراندن انسانی كه ثمره آسمان ها و زمین است در می ماند؟ مگر امکان دارد کسی که درخت را اداره و مراقبت می کند اهمیتی به میوه آن ندهد و آن را به دیگران رها كند؟ آیا گمان می كنید "درخت خلقت" عبث و بیهوده رها می گردد و ثمره و نتیجه آن نادیده گرفته می شود؟ بدین ملحوظ آن که در روز حشر شما را زنده می كند چنان ذاتی است كه آسمان ها و زمین تحت كنترل اویند و همه كاینات با فرمان كُنْ فَيَكُونُ او همچون لشكر گوش به فرمان با كمال انقیاد (اطاعت) در پیشگاه او سر فرود می آورند .. او ذاتی است كه آفریدن بهار به اندازه آفریدن یك گل، و ایجاد تمامی حیوانات به اندازه ایجاد یك مگس آسان است، پس قدرت چنین ذاتی با طرح پرسش مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ زیر سوال برده نمی شود!

در ادامه با تعبیر فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ بیان می دارد كه او قادر ذوالجلالی است كه عنان هر چیز را در دست دارد، و كلید همه چیز نزد وی است، شب و روز، زمستان و تابستان را همچون صفحات یك كتاب می گرداند، و دنیا و آخرت را مانند دو منزل، این یكی را می بندد و آن را می گشاید. وقتی چنین باشد نتیجه تمام دلایل اینست: وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ یعنی: شما را از قبر زنده می كند، و به میدان حشر می آورد، و در حضور كبریایی خود به حساب شما رسیدگی می كند.

بدین سان، می بینی که این آیات اذهان را آماده نمود و دل ها را به پذیرفتن قضیه حشر حاضر ساخت، چون كه نظایر آن را با افعال دنیوی نشان داد.

ونیز گاهی قرآن كریم نظایر دنیوی افعال اخروی را به چنان شیوه ای ذكر می كند كه انسان آن را احساس كند و جایی برای استعباد و انكار باقی نماند. به طور مثال:

اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ... تا آخر سوره.

و اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ ... تا آخر سوره.

و اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ ... تا آخر سوه.

می بینی که این سوره ها انقلاب های عظیم و تصرفات هولناک ربوبیت را در قیامت و حشر به چنان طرزی بیان می كند كه قلب، دچار ترس و وحشت می شود و عقل در حیرت می ماند، اما چون انسان نظایر آن را در خزان و بهار می بیند لذا به آسانی قبول می كند. از آنجایی كه حتی تفسیر کوتاه این سه سوره به طول می انجامد، ناگزیر یك كلمه را به عنوان نمونه مورد بحث قرار می دهیم، مثلاً آیه:

اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ این مطلب را می رساند كه "در روز محشر همه اعمال و كردار شخص بر صفحه ای نوشته و پخش و نشر می شود" چون این مسئله بخودی خود بسیار عجیب است ازین رو، عقل نمی تواند به آن پی برد، اما آن گونه كه سوره، به حشر بهاری اشاره می كند و نظایر بسیاری از نكات دیگر را نشان می دهد، نظیر نشر صحف نیز واضح و روشن است، چون هر درخت میوه دار و هرگیاه گلدار، اعمال و افعال و وظایفی دارد و عبادات و تسبیحاتی را به شكلی كه بتواند اسماء حسنی الهی را نشان دهد انجام می دهد، لذا تمام این اعمال همراه با تاریخ زندگی وی در تخم و هسته اش نوشته شده است، و در بهاری دیگر و زمین دیگر بیرون خواهد آمد، یعنی طوری كه هر درخت با فصاحت كامل، اعمال اصول و مادرانش را با شکل و صورت ظاهری خود یادآوری می كند، با شاخه ها، برگ ها، گل ها، و میوه هایش نیز صفحات اعمال خود را منتشر می نمایند.

آری كسی كه در پیش چشمان ما این كار را با حکمت و حفظ و تدبیر و تربیت و لطف انجام می دهد اوست كه می گوید: اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ

نكات دیگر را بر این قیاس كن، اگر توان استنباط را داشته باشی استنباط نما. برای این كه كمكی به تو كرده باشیم اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را نیز شرح می دهیم. لفظ كُوِّرَتْ که در این کلام آمده به معنی درهم پیچیدن و جمع كردن است، و آن گونه كه یك مثال درخشان است، به نظیر و مانند آن هم در دنیا ایمایی دارد:

اولاً: خداوند سبحان پرده های عدم و اثیر و آسمان را از جوهره خورشید كه همچون چراغی دنیا را روشن می كند برداشت و آن را از خزانه رحمتش بیرون آورد و به دنیا نشان داد. و پس از بسته شدن درهای دنیا این چراغ عالم تاب را با پرده هایش خواهد پیچاند و برخواهد داشت.

دوم: خورشید، مأمور و مكلف است تا صبحگاهان نعمت روشنی را بیفشاند و شامگاه نورش را برچیند و پنهان كند و شب و روز را یكی پی دیگری بر سر زمین بگستراند. گاهی می شود كه پرده ای از ابر روی خورشید را می پوشاند و سبب كم شدن داد و ستدش می گردد، و گاهی هم ماه همچون پرده و نقابی روی آن را می پوشاند و تا حدی كارش را كاهش می دهد، یعنی آن گونه كه چنین عواملی سبب می گردد تا این مأمور موظف متاعش را جمع كند و دفاتر اعمالش را برچیند، پس لابد روزی خواهد آمد كه این مأمور از كارش سبك دوش شود و مأموریتش به سر رسد.

حتی اگر هیچ سببی برای عزل و بركناری آن نباشد شاید با بزرگ شدن دو لكه كوچكی كه روی آن قرار دارد و درحال توسعه است، خورشید نوری را كه با اجازه الهی برسر زمین منتشر ساخته است به دستور پروردگار باز می گرداند و به گرد خود می پیچاند. و پروردگار برایش می گوید:

"در اینجا مأموریتت در زمین پایان یافت، حال برو به جهنم، و كسانی را كه تو را پرستش نمودند و مأمور مسخری چون تو را به خیانت و بی وفایی متهم ساخته و تحقیر كردند، بسوزان! بدین طریق، خورشید با چهره لكه دار و سیاهش فرمان اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را می خواند.

نهمین نكته بلاغت:

قرآن حکیم گاهی بعضی از مقاصد جزیی را ذكر می كند، سپس برای این كه این جزئیات را به یك قاعده كلی تبدیل كند و اذهان را در پرتو آن به جولان در آورد، آن مقصد جزئی را با اسماء حسنی كه حكم قاعده كلی را دارند تكرار، تأكید، و تثبیت می نماید.

مثلاً:

قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّت۪ى تُجَادِلُكَ ف۪ى زَوْجِهَا وَتَشْتَك۪ٓى اِلَى اللّٰهِ وَاللّٰهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا اِنَّ اللّٰهَ سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ

(المجادلة: ١)

قرآن كریم می گوید: خداوند سبحان سمیع مطلق است، هر چیز را می شنود، حتی جزئی ترین حادثه زنی را كه از شوهرش نزد تو شكوه نمود با اسم "حق" خود می شنود، و ادعای حق به جانب زنی را كه جلوه گاه لطیف ترین تجلی رحمت الهی، و بزرگترین معدن شفقت و فداكاری است و علیه شوهرش اقامه دعوی نموده و به درگاه الهی شكایت می برد، پروردگار شكایت او را همچون حادثه ای بس بزرگ با اسم "رحیم" می شنود و به آن اهمیت می دهد، و با اسم "حق" با جدیت تمام به آن می نگرد.

لذا جهت كلیت بخشیدن به این مقصد جزئی، آیه كریمه خاطر نشان می سازد كه:

ذاتی كه جزئی ترین حادثه مخلوقات را می شنود و می بیند - و از دایره ممكنات پاك و منزه است - لزوماً او باید ذاتی باشد كه هر چیز را بشنود و ببیند. و كسی كه رب كاینات است او باید دردهای مخلوقات كوچك و مظلوم هستی را ببیند و فریادهایشان را بشنود، كسی كه آلام و مصایب شان را نشنود نمی تواند "ربّ" آنها باشد.

بدین طریق جمله اِنَّ اللّٰهَ سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ دو حقیقت بزرگ را به اثبات می رساند.

مثال دوم:

سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذ۪ى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اٰيَاتِنَا اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ

(الإسراء: ١)

قرآن كریم پس از آن که سیران رسول اكرم (ص) را از مبدأ معراج - یعنی از مسجد الحرام تا مسجد القصی - ذکر نمود و منتهای آن را كه سوره نجم بدان اشاره می كند خاطر نشان ساخت، آیه را با جمله اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ خاتمه می دهد.

پس مرجع ضمیر در اِنَّهُ یا خداوند متعال است و یا رسول اكرم (ص) ، اگر بر پیغمبر اکرم (ص) راجع شود، در آن صورت قوانین بلاغت و مناسبت سیاق كلام این را می رساند كه: در این سیاحت جزئی، یك سیر عمومی و عروج كلی وجود دارد، بدین معنی كه آن حضرت (ص) حین ارتقا به مراتب كلی اسماء حسنی تا سدرة المنتهی و تا قاب قوسین، تمام آیات ربانی و شگفتی های صنعت الهی را كه در برابر چشم و گوش آن حضرت قرار گرفته بود، همه را دید و شنید، این امر بیانگر آن است که، این سیاحت

كوچك و جزئی در واقع در حكم كلیدی است برای سیاحت كلّی ای كه دربرگیرنده شگفتی های صنعت الهی است.

و اگر ضمیر به خدای سبحان راجع شود آن گاه این مفهوم را می رساند:

خداوند متعال بنده اش را به حضورش دعوت نمود و برای این كه مأموریت و وظیفه ای را به وی بسپارد او را از مسجد الحرام به مسجد الاقصی فرستاد، جایی كه محل تجمع انبیاء است، و پس از آن كه زمینه دیدار وی را با انبیاء فراهم ساخت و نشان داد كه او اصولِ ادیان تمامی پیامبران را با خود داشته و وارث مطلق آن است، او را به ملك و ملكوتش برد و در آنجا گردش داد و تا سدرة المنتهی و قاب قوسین رساند.

بدین طریق، گرچه این سیاحت و سفر، یك معراج جزئی است و شخصیت برده شده به معراج، یك عبد و بنده است، اما این عبد حامل امانتی است بس بزرگ و مربوط به همه كاینات، او نوری به همراه دارد كه رنگ هستی و كاینات را دگرگون می سازد، و كلیدی در نزد اوست كه درب سعادت ابدی را می گشاید.

بخاطر همه این ها، خداوند متعال ذات جلال خود را با صفات اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ یعنی شنوا و بینای همه چیز ها توصیف می كند تا نشان دهد که در آن امانت، و آن نور، و آن كلید حکمت های جهان شمولی نهفته است و سراسر هستی را تحت پوشش قرار می دهد.

مثالی دیگر:

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ فَاطِرِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ جَاعِلِ الْمَلٰٓئِكَةِ رُسُلًا اُ۬ول۪ٓى اَجْنِحَةٍ مَثْنٰى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَز۪يدُ فِى الْخَلْقِ مَا يَشَٓاءُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

(فاطر: ١)

در این سوره خداوند متعال می فرماید: "فاطر ذو الجلال آسمان ها و زمین، به گونه ای زیبا آسمان ها و زمین را آراست و آثار كمالش را بر تماشاكنندگان بی شمار نشان داده و آن ها را وا می دارد تا به حمد و ستایش بی شمار آفریدگارشان بپردازند. و همچنان او آسمان ها و زمین را با نعمت های بی حدی آراسته است كه آسمان ها و زمین با زبان همه نعمت ها و با زبان آنانی که از نعمت ها برخوردارند به حمد و ستایش فاطر "رحمن" می پردازند. و در ادامه می افزاید: آفریدگار ذوالجلال آن گونه كه برای

انسان ها، حیوانات، و پرندگان ابزاری داد و بال هایی در اختیار آنان گذاشته است تا بتوانند در شهرها و ممالك زمین سیر و سیاحت كنند، به ساكنین ستارگان و قصرهای آسمان - یعنی فرشتگان - نیز پَر و بال داده است تا بتوانند در ممالك علوی و برج های آسمانی گردش کنند و پرواز نمایند. پس لازم است چنین آفریدگاری بر انجام هر چیز قادر باشد. كسی كه به مگس بال داده تا از میوه ای به میوه دیگر پرواز كند و به گنجشك پَر داده است تا از درختی به درختی دیگر بپرد، اوست که بال هایی را به فرشتگان ارزانی داشته است تا از زهره به مشتری و از مشتری به زحل پرواز کنند.

و عبارت مَثْنٰى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ به این نكته اشاره می كند كه فرشتگان برخلاف باشندگان زمین، در جزئیت منحصر نیستند و تحت قید و بند مكان معینی در نمی آیند، بلكه آن ها می توانند در آنِ واحد، در چهار ستاره و یا بیشتر حضور داشته باشند.

پس این حادثه جزئی، یعنی مجهز ساختن فرشتگان با بال ها، به بزرگترین و فراگیرترین دستگاه قدرت الهی اشاره نموده و با گزیده اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ بر آن بیشتر صحّه می گذارد.

دهمین نكته بلاغت:

گاهی یك آیه، گناهانی را که انسان مرتکب شده است ذكر می كند، و او را شدیداً مورد سرزنش قرار می دهد، سپس برای اینكه این سرزنش و تهدید، او را به یاس و ناامیدی نیندازد، آیه را با بعضی از اسماء حسنی كه به رحمت الهی اشاره دارد خاتمه می دهد و به انسان تسلی می بخشد:

قُلْ لَوْ كَانَ مَعَهُٓ اٰلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ اِذًا لَابْتَغَوْا اِلٰى ذِى الْعَرْشِ سَب۪يلًا ٭ سُبْحَانَهُ وَتَعَالٰى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَب۪يرًا ٭ تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ وَ لٰكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْب۪يحَهُمْ اِنَّهُ كَانَ حَل۪يمًا غَفُورًا

(الإسراء: ٤٢-٤٤)

این آیه می گوید: بر ایشان بگو: اگر به گفته شما، خداوند شریكی در ملكش می داشت حتماً این شریك دستش را به عرش ربوبیت وی دراز می كرد و آثار و علایم مداخله به صورت بی نظمی و آشفتگی ظاهر می شد، حال آن كه از هفت طبقه آسمان گرفته تا زنده جان های میکروسکُپی، اعم از جزئی و كلی، كوچك و بزرگ با زبان

جلوه ها و نقش های اسماءحسنی كه بر روی آن ها متجلی است، حمد و تسبیح مسمّی ذوالجلال آن اسماء حسنی را می گویند، و از شریك و همتا منزّهش می دانند".

آری، آسمان با كلمات نور افشانش که خورشیدها و ستارگان اند، و با حكمت و انتظام خود، بیانگر پاكی او است و به وحدانیتش شهادت می دهد.. و جوّ هوا با صدای ابرها، و كلماتِ رعد و برق و قطرات، تسبیح و تقدیس او را گفته و به وحدانیتش گواهی می دهد.. و زمین با كلمات زنده اش که حیوانات و نباتات و موجودات اند، خالق ذوالجلالش را تسبیح می گوید و توحیدش را بیان می كند .. و همچنان هر درخت با كلمات برگ ها، گل ها و میوه هایش تسبیح خداوند را گفته و به یگانگی او شهادت می هد.. و هر مصنوع كوچك و جزئی نیز با آن که كوچك و جزئی است اما با اشاره كیفیات و نقش هایی كه حامل آن است و با نشان دادن بسیاری از اسماءحسنی، تسبیح مُسمَّی ذوالجلال آن اسم ها را گفته و به وحدانیتش گواهی می دهد. بدین طریق، كل كاینات یكباره و با یك زبان متفقاً تسبیح خالق ذوالجلال را می گویند و به وحدانیتش شهادت، و وظایف عبودیتی را که به آنان محول گردیده است با كمال اطاعت برجای می آورند. اما انسان كه گزیده و نتیجه كاینات و خلیفه گرامی و میوه نازنین آن است بر ضد و برخلاف همه این ها با كفر و شرك خود زشت ترین عمل را مرتكب می شود و خدا می داند كه مستحق چه جزای سنگینی است؟ اما برای این كه انسان را گرفتار یاس و نا امیدی نسازد و برای این كه بردباری قهار ذوالجلال را در برابر چنین جنایت نابخشودنی و شنیعترین و زشت ترین عصیان و نافرمانی نشان دهد و حكمت نكوبیدن هستی را برسر این مجرم بیان كند، آیه را با جمله اِنَّهُ كَانَ حَل۪يمًا غَفُورًا پایان می بخشد و بدین طریق، حكمت مهلت دهی را خاطر نشان نموده و دری از امید را باز می گذارد.

از این ده اشاره اعجازی می توان دریافت كه، در خاتمه و گزیده های آیات، تراوش های هدایت و پرتوهای اعجازی فراوانی موجود است، به حدی كه بزرگترین نابغه های بلاغت با دیدن چنین اسلوب بدیع با كمال حیرت و شگفت انگشت تعجب بر دهان بردند و گفتند: "ما هذا كلام البشر" و با حق الیقین به بیان الهی اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحَى ایمان آوردند.

برخی از آیات علاوه بر همه اشارات مذكور چندین مزیّت دیگر را نیز كه خارج از بحث ماست دربر دارد كه از اجماع آن مزایا، چنان نقش بدیعی از اعجاز به چشم می خورد كه نابینایان نیز می توانند آن را ببینند.

نور سوم

قرآن كریم با كلام های دیگر قابل مقایسه نیست، زیرا كلام، برتری، قوت، حسن و جمالش را از چهار منبع به دست می آورد:

نخست: متكلم، دوم: مخاطب، سوم: مقصد (هدف)، چهارم: مقام. فقط مقام معیار برتری نیست، چنان که ادباء در این زمینه به اشتباه رفته اند. پس در هر سخن باید دید كه گوینده كیست؟ و مخاطب چه کسی است؟ و چرا گفته؟ و در كدام مورد گفته شده است؟ فقط به دیدن سخن اكتفا مكن!

وقتی قرآن قوت و جمالش را از این چهار منبع می گیرد، پس با دقت و تأمل در منابع قرآن به خوبی می توان درجه بلاغت، علویت و حسن قرآن را درک کرد.

آری، كلام از متكلم قوت می گیرد، اگر كلام، امر و نهی باشد اراده و قدرت متكلم را نیز حسب منزلت و جایگاهش دربر می گیرد، وآنگاه به گونه برق آسایی تأثیر می گذارد و در این راستا با کمترین مانع و مقاومتی مواجه نمی شود و به تناسب آن، علویت و نیرومندی كلام افزایش می یابد.

مثلاً: يَا اَرْضُ ابْلَع۪ٓى مَٓاءَكِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى (هود: ٤٤) یعنی: ای زمین! وظیفه ات به پایان رسید، آب خود را فرو خور. و ای آسمان! دیگر نیاز نیست، از باریدن بایست. مثلاً: فَقَالَ لَهَا وَ لِـلْاَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا اَوْ كَرْهًا قَالَتَٓا اَتَيْنَا طَٓائِع۪ينَ (فصلت: ١١) یعنی: ای آسمان و زمین! چه بخواهید چه نخواهید در برابر حكمت و قدرتم گردن نهید، از عدم بدر آیید و به نمایشگاه صنعتم بپیوندید. آن ها گفتند: با كمال اطاعت می آییم، هر وظیفه ای را كه تو بر ما بسپاری با اتكاء به قوتت انجام خواهیم داد.

اینك به قوت و علویت این دستور و فرمان حقیقی و نافذی که نیرو و اراده را دربر دارد بنگر و سپس به سخن و دستور هذیان گونه انسان بیندیش كه به جمادات دستور می دهد و می گوید:

اسكني يا أرض وانشقي يا سماء وقومي أيتُها القيامة!

آیا امكان دارد این كلام با دو فرمان نافذ گذشته مقایسه شود؟ اوامر و دستورات فضولانه ای که از آرزوها و تمنیّات انسان برخاسته كجاست .. و فرمانِ فرمان دهنده ای که متصف به آمریت حقیقی و ناظر اعمال است كجاست ؟.. آری فرمان نافذ فرمانده بزرگی كه به لشكرش دستور "به پیش" می دهد كجاست .. و چنین فرمانی اگر از یك فرد عادی صادر گردد كجا..! این دو فرمان گرچه در ظاهر یكی هستند اما در معنی تفاوت زیادی با هم دارند، مانند تفاوت خود سرباز با فرمانده لشكر.

و به طور مثال: اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (يس: ٨٢) و وَاِذْ قُلْنَا لِلْمَلٰٓئِكَةِ اسْجُدُوا لِاٰدَمَ (البقرة: ٣٤) در این دو آیه قوت و علویت دو فرمان را ببین. سپس به فرامین بشر بنگر. آیا نسبت آن دو همچون روشنی كرم شب تاب در برابر نور خورشید نیست؟

آری، تصویری كه یك کارگر در هنگام كارش ارائه می دهد، و توضیحاتی كه یك صنعتگر واقعی حین پرداختن به كار ارائه می دارد، و سخنانی كه یك محسن در وقت احسان نمودن بر زبان می آورد، همگی مطابقت گفتار را با كردار نشان می دهد و كاركردهای او را در برابر چشم و گوش تصویر می كند، در واقع می گوید: نگاه كنید! این را به این خاطر انجام دادم، این کار هم بدان منظور انجام می یابد، و این هم چنین و چنان خواهد شد، و آن هم، آنطور .. مثلاً:

اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ ٭ وَالْاَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَ اَلْقَيْنَا ف۪يهَا رَوَاسِىَ وَ اَنْبَتْنَا ف۪يهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَه۪يجٍ ٭ تَبْصِرَةً وَ ذِكْرٰى لِكُلِّ عَبْدٍ مُن۪يبٍ ٭ وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا فَاَنْبَتْنَا بِه۪ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَص۪يدِ ٭ وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَض۪يدٌ ٭ رِزْقًا لِلْعِبَادِ وَ اَحْيَيْنَا بِه۪ بَلْدَةً مَيْتًا كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ

(ق: ٦-١١)

كجا است این تصویری که همچون ستاره در آسمان قرآن در برج این سوره می درخشد و به میوه های جنت می ماند. در لابلای این افعال، بسیاری از دلایل را با نظم بلاغت ذكر نموده و حشر و رستاخیز را كه نتیجه این همه دلایل است با تعبیر

كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ به اثبات می رساند تا بدان وسیله كسانی را ملزم سازد كه در آغاز این سوره حشر را انكار نموده بودند؟ و كجا است سخن فضولانه انسان ها در مورد كارهایی كه كمتر ارتباطی به آن ها دارد؟ مناسبت میان این دو، همچون مناسبت گل رسامی شده با گل حقیقی و سرشار از حیات است.

اگر خواسته باشیم معنی این آیات را از اَفَلَمْ يَنْظُرُوا تا كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ به بهترین وجه بیان كنیم وقت زیادی را دربر خواهد گرفت، ازین رو، فقط اشاره گذرایی بر آن خواهیم داشت.

قرآن مقدماتی را ترتیب می دهد تا کفار را به قبول حشر وادارد، چون آنان در آغاز سوره حشر را انکار نموده بودند لذا می گویند: آیا شما تا کنون به آسمانی که بالای سرتان است ننگریسته اید که ما چگونه آن را بنا کرده ایم و چه هیبت و نظمی بر آن بخشیده ایم.. آیا نمی بینید که ما چگونه آن را با ستارگان و خورشید و ماه آراسته ایم و هیچ گونه خلل و شکافی در آن نگذاشته ایم..؟ آیا نمی بینید که ما چگونه زمین را گسترانیده ایم و با حکمت کامل آن را زیر پای شما فرش نموده ایم، و کوه های محکمی را فرو افکنده ایم تا زمین را از آبخیزی و بالا آمدن دریا محافظت کنیم..؟ آیا نمی بینید که ما از هر نوع گیاه و سبزیجات زیبا و مسرّت بخش به شکل جفت در آن رویانده ایم و سراسر زمین را با آن ها آراسته ایم ؟ آیا نمی بینید که ما چگونه از آسمان آب پر برکتی را می فرستیم و بدان باغ ها و کشتزارها و حبوبات و میوه های لذیذی همچون خرما و امثال آن را بر آورده ایم و روزی بندگان قرار داده ایم؟ آیا آن ها نمی بینند که من به وسیله آن آب سرزمین مرده را زنده می گردانم و هزاران حشر و رستاخیز دنیوی را بر پا می دارم. پس آن گونه که من با قدرتم این گونه گیاهان را از چنین زمینی بر می آورم، زنده شدن و سر بر آودرن شما از گورها نیز همین گونه است؛ چون زمین در قیامت می میرد و شما زنده می شوید و سر بر می آورید. پس کجا است جزالت بیانی که این آیه در زمینه اثبات حشر آشکار ساخت ـ که ما فقط به یکی از هزار آن اشاره کردیم ـ و کجا است آن کلمات و سخنانی که مردم بخاطر اثبات دعوایی ایراد می کنند؟

٭٭٭

ما از آغاز رساله تا این جا روش محاکمه بی طرفانه را در زمینه تحقیق اعجاز قرآن دنبال کردیم و بسیاری از حقوق قرآن را پنهان گذاشتیم و نقاب از چهره آن بر نداشتیم، موازنه های ما به گونه ای بود که ما آن خورشید تابان (قرآن) را در ردیف شمع ها قرار می دادیم تا بدین طریق، اعجاز قرآن را به خصم معاند بقبولانیم.

و اکنون تحقیق علمی کارش را کرد و اعجاز قرآن به خوبی ثابت گردید از این رو، نه به نام تحقیق علمی، بلکه به اسم حقیقت و در لابه لای چند سخن اشاره ای خواهیم داشت به مقام قرآن، همان مقام بزرگی که در هیچ موازنه و معیاری نمی گنجد و بالاتر از آن است.

آری، نسبت کلام های دیگر به آیات قرآن، همچون نسبت عکس های بسیارکوچک ستارگان ـ که در آیینه دیده می شود ـ با خود ستارگان است.

آری، کجا است کلمات قرآن که هر یک حقیقت ثابت و مسلمی را به تصویر می کشد و کجا است معانی ای که بشر با کلمات و واژه های خود بر آیینه های بسیار کوچک فکر و حواسش ترسیم می کند؟

کجا است کلمات قرآن که انوار هدایت را می گستراند و کلام خالق ذوالجلال خورشید و ماه است و همچون فرشتگان زنده و با طراوت.. و کجا است کلمات نیش دار بشر که با نفّاثات سحرانگیز و فریبکارانه اش خواهشات را تحریک می کند؟

آری، نسبت حشرات نیش دار و پروانه ها با فرشتگان پاکیزه و روحانیان نورانی هر چه باشد، نسبت کلمات بشر با کلمات قرآن نیز همان است. این حقیقت را گفتار بیست و پنجم و بیست و چهار گفتار گذشته به اثبات رسانده است. پس این ادعای ما یک ادعای بدون دلیل نیست، بلکه نتیجه برهان و دلیل پیش از پیش ثابت شده است.

آری، کجا است الفاظ قرآن کریم که هر لفظ آن صدف گوهر هدایت است و منبع حقایق ایمانی و معدن اساس و پایه های اسلام است، و مستقیماً از عرش رحمن آمده و از فراز و بیرون هستی به انسان می نگرد و متضمن علم و قدرت و اراده است، پس الفاظ این خطاب ازلی کجا است و الفاظ پوچ و هوس پرستانه و واهی و هوس پرورانه انسان کجا است؟

آری، قرآن همچون درخت طوبی پاکیزه ای است که شاخه هایش را در گوشه گوشه ی عالم اسلام گسترانیده و همه معنویات و شعایر و کمالات و دساتیر و احکام اسلام را بسان برگ هایی منتشر ساخته است و اولیاء و اصفیای این دین را همچون گلهای بهجت انگیز و زیبا ای که طراوت و زیبایی شان را از آب حیات آن درخت بر می گیرند، نشان داده است، و همه کمالات و حقایق مربوط به هستی و الهی را به گونه ای رویانده است که هر هسته میوه های آن یک دستور و منهج عملی و برنامه زندگی است.. پس این قرآن که حقایق را به شکل مسلسل و زنجیره ای و به مثابه درختی پر میوه نشان می دهد کجا است و سخن معلوم و آشنای بشر کجا است. أین الثری من الثریا ؟.

قرآن حکیم از هزار و سیصد و پنجاه سال بدین سو، تمام حقایقش را در بازار هستی عرضه نموده و در ملأ عام به نمایش می گذارد و هر کس و هر ملت و هر مملکت از جواهر و حقایق آن سهمش را گرفته است و هنوز هم می گیرد. و علی رغم این، نه آن الفت و نه آن مبذولیت و نه گذشت زمان و نه آن تحولات بزرگ، خللی بر حقایق ارزشمند آن وارد کرده است و آسیبی به اسلوب زیبای آن رسانده است. نه آن را پیر ساخته است و نه طراوت و تازگی آن را از بین برده است و نه ارزش آن را کاسته است و نه حسن و زیبایی آن را خاموش ساخته است.

این حالت به تنهایی یک اعجاز است.

اکنون اگر کسی پیدا شود و مطابق هوی و هوس بچگانه خود به برخی از حقایقی که قرآن آورده است نظمی دهد و سپس سخنان خویش را با کلام قرآن مقایسه نموده و به قصد اعتراض بر بعضی از آیات قرآن بگوید: من هم سخنی شبیه به قرآن گفته ام. شکی نیست که این سخن او کاملاً احمقانه است و به این مثال می ماند:

معمار و مهندس کار کشته ای کاخ شکوهمندی را با استفاده از جواهرات گوناگون می سازد و سنگ های آن را با چنان سنجش و تزیینی جا بجا می کند که هر نقش و زینت آن با همه نقش و نگارهای کاخ پیوند دارد و مکمل یکدیگر است، سپس شخصی که فهمش قاصر از آن نقش و نگارها است و هیچ اطلاعی از ارزش جواهرات و زینت ها ندارد وارد آن کاخ می شود و حسب دلخواهش سنگ ها را تغییر می دهد و نقش و نگارها را خراب می کند و با نظمِ من در آوردی اش آن کاخ را به یک خانه

معمولی تبدیل می کند و بر دَر و دیوارهای آن مهره هایی را که مورد پسند کودکان است می آویزد و سپس داد و فریاد به راه انداخته و می گوید: ببینید! مهارت و ثروت من بیش از بانی آن کاخ است و جواهرات من با ارزش تر از جواهرات اوست!. شکی نیست که این سخن او چیزی بیش از فرو افکنی و یاوه گویی دیوانگان نیست.

شعله سوم

این شعله سه روشنایی دارد

روشنایی اول

یكی از بزرگترین وجه اعجازی قرآن معجز البیان كه در گفتار سیزدهم بیان شده بود اینجا آورده شد و در ردیف دیگر همنوعانش قرار گرفت.

اگر خواسته باشی ببینی و لذت ببری كه چگونه هر یك از آیات قرآن نور اعجاز و هدایت را می گستراند و همچون ستاره ای تابان، ظلمات كفر را ازهم می پاشد، بیا و خود را در آن عصر جاهلیت و در آن صحرای بدویت تصور كن، زمانی كه هر چیز در تاریكی جهل و غفلت و زیر پرده جمود و طبیعت قرار دارد، یكباره خواهی دید كه از زبان بلند و رسای قرآن صدای سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ (الحديد: ١) ، يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَمَا فِى الْاَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَز۪يزِ الْحَك۪يمِ (الجمعة: ١)

بر می آید و با شنیدن صدا های سَبَّحَ ... يُسَبِّحُ، همه موجودات مرده و یا به خواب رفته هستی، در ذهن شنوندگان زنده می شوند، به هوش می آیند، به پا می خیزند، و به ذكر می پردازند.

و ستاره های جامد و آتش پاره چهره تاریك آسمان، و مخلوقات پریشان روی زمین، فریاد تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ (الإسراء: ٤٤) را می شنوند، و در نظر شنوندگان، آسمان به صورت یك دهان و ستارگان همچون كلمات پر راز و حكمت و مالامال از حقیقت و زمین مانند یك سر، دشت و دریا بسان یك زبان، و تمام حیوانات و نباتات به شكل كلمات تسبیح خوان پدیدار می شوند.

بدین طریق، اگر از زمان خود شعوراً به آن زمان منتقل شوی می توانی از دقایق و ظرافت هایی که در اعجاز آیه كریمه ذکر شده است بهره بری، ورنه محروم خواهی ماند.

اگر با وضعیت کنونی ات به آیات قرآن بنگری هرگز نخواهی توانست اعجاز هر آیه را به گونه باید و شاید ببینی، چون وضعیت فعلی ات از آن عصر بدین سو با نور قرآن منوّر گشته و به مرور زمان هر چیز معروف و مألوف شده است و سایر علوم اسلامی نیز بسیاری از تیرگی ها را برچیده است؛ یعنی اگر از لا به لای پرده های ألفت به آیات قرآن بنگری، شکی نیست که زیبایی اعجاز انگیز هر آیه را به شکل حقیقی آن نخواهی دید و با نحوه درهم کوبیده شدن تاریکی ها در پرتو نور تابان آن، نا آشنا خواهی ماند. اینجا است که از میان وجوه فراوان اعجاز قرآن حتی با یک وجه آن کامت شیرین نخواهد شد.

اگر خواسته باشی بلند ترین درجه اعجاز قرآن را تماشا كنی، این مثال را بشنو و به آن بیندیش.

درختی را فرض می كنیم بسیار تنومند و عجیب، شاخه هایش درهر طرف پهن و پراكنده اند؛ این درخت زیر پرده غیب، و در جایی پوشیده نگهداری می شود.

معلوم است كه در بین شاخه ها، میوه ها و برگ ها و گل های یك درخت نیز مانند اعضای بدن انسان نوعی پیوند، تناسب و توازن وجود دارد، و هر جزء با توجه به ماهیت درخت، شكل و صورتی به خود می گیرد.

حال اگر شخصی پیدا شود و اعضای این درخت را - كه هرگز دیده نشده است و فعلاً هم دیده نمی شود - روی پرده ای نقاشی نموده، حد و اندازه اش را تعیین كند و پیوند و خطوط ارتباطی شاخه ها، میوه ها و برگ هایش را به شكلی مناسب به تصویر بكشد و فاصله دور و دراز مبدأ و منتهی را با تصاویر واقعی اعضای درخت پر كند.. در این صورت تردیدی باقی نمی ماند كه این نقاش، آن درخت غیبی را با نگاه غیب آشنایش می بیند و درمورد آن آگاهی كاملی دارد، و بعداً نقاشی می كند.

بدین سان، بیانات فرقانی قرآن كریم نیز در تشریح حقیقت موجودات (این حقیقت عبارتست از: حقیقت درخت آفرینش كه ازآغاز دنیا تا دورترین نقطه آخرت امتداد یافته و از فرش تا عرش و از ذره تا شمس پراكنده است) چنان همگونی و تناسب

را رعایت نموده و به هر عضو و میوه اش صورت مناسبی داده است كه همه محققان در پایان تحقیقشان می گویند:ماشاء الله ..بارك الله . ای قرآن ! تنها تو می توانی طلسم هستی و معمای آفرینش را كشف كنی و بگشایی.

در مثال مناقشه نیست (و لله المثل الاعلی) حال فرض می كنیم اسماء و صفات الهی، شئون و افعال ربانی همچون درخت نورانی طوبی است كه دایره عظمتش از ازل تا ابد امتداد می یابد و حدود كبریایی اش فضای نامتناهی را در بر می گیرد و محدوده اجراأتش از حدود فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام: ٩٥) يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه۪ (الأنفال: ٢٤)

تا به خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ (هود: ٧)

هُوَ الَّذ۪ى يُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَٓاءُۜ (آل عمران: ٦)

و تا وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَم۪ينِه۪ (الزمر: ٦٧) گسترده است.

می بینیم كه قرآن كریم آن حقیقت نورانی را با تمام شاخ و برگ هایش و با تمام غایات و میوه هایش در كمال هماهنگی و تناسب بیان می دارد، به گونه ای كه یكی دیگری را از بین نمی برد و حكم یكدیگر را فاسد نمی كند و از یكدیگر وحشت ندارد. قرآن کریم با چنین صورت شایسته و مناسبی حقایق اسماء، صفات، شئون، و افعال الهی را بیان می كند و همه اهل كشف و حقیقت و صاحبان عرفان و حكمت را كه در دایره ملكوت در گردش اند وا می دارد تا در برابر بیانات شیوای آن شگفت زده بگویند:

"سبحان الله ! چقدر حق و حقیقت! چه زیبا و هماهنگ و چقدر مناسب است!"

مثلاً: در بین اركان ششگانه ایمان كه به دایره امكان و وجوب می نگرد و فقط یكی از شاخه های آن دو درخت بزرگ به شمار می رود، قرآن کریم در بین شاخ و برگ ها و ظریف ترین میوه ها و گل های آن چنان تناسب، توازن و هماهنگی را نشان می دهد و به تصویر می كشد كه عقل بشر از درك آن عاجز و از زیبایی آن در حیرت می ماند.

همچنان در تصویر هماهنگی و تناسب موجود در بین اركان پنجگانه اسلام كه فرعی از شاخه های ایمان به شمار می آید شاهكار کرده، حتی توازن و مناسبت را

به بهترین وجه اش بین كوچكترین آداب، دورترین اهداف، عمیق ترین حكمت ها و كمترین فواید آن، رعایت نموده است.

كمال انتظام شریعت اسلامی که سرچشمه گرفته از نصوص، اشارات و رموز این قرآن است روشن ترین دلیل این مدعا است.

چنانچه انتظام، توازن، تناسب، تکامل و استواری احكام شریعت غرای اسلام، گواه عادل و دلیل برنده ای است بر حقانیت قرآن، بدین معنی كه امكان ندارد بیانات قرآن به علم و دانش ناچیز بشر، به ویژه انسان امی و ناخوانده استناد نماید، بلكه به علمی محیط و فراگیر مستند بوده و كلام ذات بزرگواری است كه در یک لحظه همه اشیا را می بیند و در آنِ واحد، تمام حقایق ازل و ابد را مشاهده می كند.

روشنایی دوم

فلسفه بشر كه رویاروی حكمت قرآن قرار گرفته و می كوشد با آن مبارزه كند، در برابر حكمت والای قرآن شكست خورده و سقوط نموده است.. چنانکه این مطلب را در "گفتار دوازدهم" با اسلوب داستان تمثیلی توضیح داده ایم و درگفتار های دیگر به اثبات رسانده ایم.

پس تفصیل آن را به این گفتار ها حواله نموده و در اینجا موازنه كوچكی را از جهتی دیگر بین آن دو انجام می دهیم كه این جهت عبارتست از نگرش این دو به دنیا؛ بدین طریق كه:

حكمت و فلسفه بشر دنیا را ثابت و ماندگار می بیند به همین خاطر از ماهیت و خواص موجودات به تفصیل بحث می كند، اما به هنگام یادآوری از وظایف این موجودات و دلالت شان بر آفریدگار، بحثش بسیار فشرده و اجمالی است. یعنی فقط از نقوش و حروف كتاب هستی بحث می كند و به معنی و مفهوم آن اهمیت چندانی قایل نمی شود.

اما قرآن كریم دنیا را گذرا و سیال، فریبنده و سیار، متغیّر و ناپایدار می بیند لذا از ماهیت و خواص ظاهری و مادی موجودات به صورت مجمل و فشرده بحث می كند، اما از وظایف آن ها كه از طرف صانع بزرگوار به انجام آن توظیف گردیده اند و نماد

عبودیت و بندگی شان است به تفصیل بحث می كند، و اطاعت و فرمانبرداری شان را از اوامر تكوینی الهی كاملاً شرح می دهد، و این مطلب را كه چگونه و به چه وجهی به نام های آفریدگارشان دلالت می كنند مفصلاً بیان می دارد، ما در این بحث خود، نگاه گذرایی خواهیم افكند به تفاوت نگرش فلسفه و نگرش قرآن (به دنیا و موجودات) از نقطه نظر این اجمال و تفصیل، تا ببینیم حق با كیست و حقیقت كدام است.

ساعتی كه در دست داریم ظاهراً ثابت به نظر می رسد، اما در حركت چرخ ها و آلات درون آن تغییرات و دگرگونی ها و تکان های دوامداری وجود دارد. بدین شكل، دنیایی كه قدرت الهی آن را همچون ساعت بزرگی ساخته است علی رغم ثبات ظاهری اش همواره در تبدیل و تغییر، فنا و زوال غَلت می خورد.

آری، با داخل شدن "زمان" به دنیا، شب و روز حكم عقربه ثانیه شمار این ساعت بزرگ را به خود گرفتند، عقربه ای كه دو سر داشته باشد.. و "سال" به منزله عقربه دقیقه شمار این ساعت.. و "قرن" همچون عقربه ساعت شمار آن است. بدین طریق "زمان" دنیا را روی امواج زوال می اندازد، و گذشته و آینده را به عدم و نیستی می سپارد و فقط زمان حاضر را به وجود می گذارد.

همچنان دنیا علاوه بر شكل و صورتی كه زمان برایش می دهد از لحاظ "مكان" نیز در حكم یك ساعت متغیر و ناپایدار است. چونكه "جو" - مانند مكان - همواره در تغییر و دگرگونی است و به سرعت از حالتی به حالت دیگر در می آید، حتی در بعضی از روزها چندین بار پُر از ابر می شود و دوباره خالی می گردد. یعنی انگار "فضا" با تغییر و تبدیل سریعش به منزله عقربه ثانیه شمار این ساعت بزرگ است.

و "زمین" هم، كفِ خانه دنیا است، پس سطح این زمین نیز - مانند مكان - همواره در تحول و دگرگونی است چه از نقطه نظر مرگ و زندگی و چه از نقطه نظر نبات و حیوانی که در آن می زیند مدام در تغییر است، لذا سطح زمین به منزله عقربه دقیقه شمار است و این مطلب را به ما خاطر نشان می سازد كه: این جهت دنیا گذرا و فانی است.

و طوری كه روی زمین دستخوش دگرگونی ها و تغییرات است، تغییرات و زلزله ها و انقلاب های "درون زمین" كه منجر به سر بر آوردن كوه ها و خسف زمین

می شود نیز زمین را به منزله عقربه ساعت شمار قرار داده است كه به كندی حركت می كند و این مطلب را به ما گوش زد می کند كه: این جهت دنیا هم رو به زوال است.

اما "آسمان" كه به منزله سقف خانه دنیا است، تغییراتی كه با حركت اجرام آسمانی و ظهور ستاره های دنباله دار، و وقوع كسوف و خسوف، و سقوط ستاره ها و شهاب سنگ ها به وقوع می پیوندد، نمایانگر این است كه آسمان نیز ثابت نیست، و به سوی پیری و ویرانی می رود، لذا تغییراتی كه در آن رخ می دهد مانند عقربه ای كه روزهای هفته را بر می شمارد نشان می دهد كه آسمان نیز علی رغم حرکت كند و آهسته اش به سوی زوال و ویرانی گام بر می دارد.

بدین طریق، دنیا از آن جهت که دنیا است (یعنی به اعتبار خودش) روی این هفت ركن بنا شده است، این اركان هر لحظه آن را تهدید می کنند و می لرزانند، اما این دنیای متزلزل و متغیر وقتی متوجه صانع ذوالجلالش می گردد آنگاه این حركات و تغییرات به منزلهٔ‌ حركاتِ قلم قدرت الهی به هنگام نوشتن نامه های صمدانی روی صفحه هستی در می آیند و این دگرگونی ها همچون آیینه هایی که پیوسته نَو می شوند انوار تجلیات اسماء حسنی الهی را بازتاب می دهند و شئونات حکیمانهٔ‌ او را با اوصاف گوناگونی که شایستهٔ‌ آنها است به نمایش می گذارند.

پس، دنیا از آن جهت که دنیا است به سوی فنا می رود و به طرف مرگ می دود و همواره با زلزله ها دست و پنجه نرم می کند. در حقیقت دنیا در حال عبور و گذار است و به آب جاری می ماند، اما غفلت از خدا این آب جاری را جامد و ثابت نشان می دهد و پرده ای بر روی دار آخرت قرار می دهد، و فلسفه سقیمه با مفهوم مادی "طبیعت گرایی" و با مظاهر جذاب و فریبنده تمدن دون، و با عربده ها و هوس رانی های آن به ضخامت و جمود این دنیا می افزاید و ریشه های غفلت را در انسان عمیق تر می سازد. و كدورت و آلودگی آن را چند برابر نموده و بدین گونه صانع ذوالجلال و آخرت را از یاد انسان برده است.

اما قرآن كریم دنیا را - با حقیقت بیان شده اش - از این حیث كه دنیا است تکان می دهد و با آیات اَلْقَارِعَةُ مَا الْقَارِعَةُ و اِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ و وَ الطّوُرِ وَ كِتَابٍ مَسْطوُرٍ مثل پنبه حلاجی می كند و متلاشی می سازد.

سپس با آیاتی همچون: اَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِى مَلَكوُتِ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا و اَوَلَمْ يَرَ الَّذ۪ينَ كَفَرُٓوا اَنَّ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا به دنیا شفافیت و صفا می بخشد و هر نوع آلودگی و كدورت را از آن می زداید.

سپس با عبارات تابنده و نور افشانی مانند: اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ

وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ این دنیا را كه به نظر غافلان جامد است، ذوب می كند.

سپس با عبارات: اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ وَنُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَمَنْ فِى الْاَرْضِ اِلَّا مَنْ شَٓاءَ اللّٰهُ كه از زوال و مرگ دنیا حكایت دارند، گمان ابدیت و ماندگار بودن دنیا را در هم می شكند و از بین می برد.

سپس با فریاد های برق آسایی مانند

يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى الْاَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَٓاءِ وَمَا يَعْرُجُ ف۪يهَا وَهُوَ مَعَكُمْ اَيْنَ مَا كُنْتُمْ وَاللّٰهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَص۪يرٌ

(الحديد: ٤)

و

وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ سَيُر۪يكُمْ اٰيَاتِه۪ فَتَعْرِفُونَهَا وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ

(النمل: ٩٣)

آیه های فوق غفلتی را كه ایجاد كننده فكر طبیعت پرستی است متلاشی می سازد.

بدین منوال تمام آیات قرآن كریم كه متوجه كاینات است (یعنی آیات كونیه آن) روی این اساس حركت می كند، و حقیقت دنیا را آنگونه كه هست می گشاید و نشان می دهد، و با آشکار ساختن میزان آلودگی دنیای آلوده، روی بشر را از آن بر می گرداند و چهره زیبای دنیای زیبا را نشان می دهد، همان چهره زیبایی كه متوجه صانع ذوالجلال است. و بدین گونه نگاه انسان را متوجه این چهره ساخته و با آموختن معانی کتاب کبیر کاینات و بهره برداری مطلوب از حروف و نقوش آن، حکمت حقیقی را به انسان می آموزد. اما در این راستا او را بیهوده، سرگرم نقش و نگارهای حروف نمی سازد، چون این روش، روش فلسفهٔ‌ سرگردان و عاشق زشتی ها است که معنی و مفهوم کتاب هستی را از یاد انسان ها می برد و سرگرم ظاهر می سازد.

روشنایی سوم

در روشنایی دوم به شكست حكمت بشر و سقوط آن در برابر حكمت قرآن اشاره كردیم و همچنان به اعجاز حكمت قرآن اشاره نمودیم. حال در این روشنایی درجه حكمت شاگردان قرآن را در برابر حكمت قرآن بیان می داریم كه این شاگردان قرآن عبارتند از: علمای بر گزیده و اولیاء و حكمای منوّر از حكماء اشراقیون و از این جهت اشاره مختصری خواهیم داشت به اعجاز قرآن.

بدون شک، صادق ترین دلیل بر برتری قرآن حكیم و روشن ترین برهان بر حقانیت آن و قوی ترین علامت بر اعجاز آن اینست كه:

قرآن كریم در بیان توحید با تمام اقسام آن و با تمام مراتب و لوازمات این اقسام توازن را حفظ نموده و به موازنه هیچ یك از آن ها خللی وارد نكرده است.. و نیز موازنه موجود در بین حقایق والای الهی را محافظت نموده است.. و نیز همه احكامی را كه اسماء حسنی الهی اقتضا می كند یكجا گرد آورده و تناسب و هماهنگی را بین این احكام محافظت كرده است.. و نیز شئونات ربوبیت و الوهیت را با كمال توازن جمع كرده است.

پس این "محافظت و موازنه و جمع" خاصیتی است كه هرگز در هیچ اثری از آثار بشر وجود ندارد، و در نتایج افكار بزرگترین متفكران بشر یافت نمی شود، نه در آثار اولیایی كه به ملكوت نفوذ نموده اند و نه در كتاب های اشراقیونی كه به باطن امور ره یافته اند، و نه در معارف روحانیانی كه به عالم غیب گذشته اند؛ گویا هر دسته ای از این ها فقط به یكی دو شاخه درختِ بزرگ حقیقت چنگ زده اند و فقط با میوه و برگ های آن مشغول اند و از بقیه یا خبر ندارند و یا این كه نگاهی به آن سو نمی كنند، گویی این ها کار را در بین خود تقسیم نموده اند.

آری، حقیقت مطلق به حیطه نگاه های مقید و محدود در نمی آید، زیرا برای احاطه آن نظری كلی مانند نظر قرآن لازم است. پس به جز قرآن هر چیز دیگر ولو این كه از قرآن درس بگیرد، نمی تواند بیش از یكی دو طرفِ حقیقت كلی را با عقل جزئی و محدودش ببیند، او فقط با آنچه دیده است مشغول می شود، و در آن محصور می گردد. و با افراط و یا تفریطش به موازنه موجود بین حقایق خلل وارد می كند و تناسب و هماهنگی آن را از بین می برد. این حقیقت را با مثال عجیبی در شاخه دوم گفتار بیست و چهارم توضیح

داده ایم و در اینجا مثال دیگری را به عرض خواهیم رساند که این هم به همان مسئله اشاره می کند:

فرض می كنیم كه گنج بزرگی با انواع و اقسام جواهرات در قعر یك دریا قرار دارد، غواصان ماهری به جستجوی این جواهر به اعماق دریا می روند، اما به دلیل بسته بودن چشمان شان فقط با تماس دست می توانند جواهرات را بشناسند.. الماس نسبتاً درازی بدست یکی از آن ها می افتد، این غواص قضاوت می كند كه كل گنج عبارتست از الماسی به درازی یک ستون.

وقتی از دوستانش اوصاف جواهرات دیگر را می شنود گمان می كند كه آنچه آن ها در مورد آن صحبت می کنند چیزی جز از ته مانده ها و نقش و نگین الماسی كه او یافته بود نیست. برخی دیگر از این غواصان یك یاقوت كروی را بدست آوردند و دیگران مروارید مربعی را یافتند.. و بدین طریق، هر یك از این ها که جواهرات و سنگ های نفیس را با دستانش - نه با چشمانش - دیده است براین عقیده است که جواهرات و سنگ های با ارزشی كه او یافته است، محتویات اصلی و بزرگترین قسمت گنج است. و آنچه را كه از دوستانش می شنود تَه مانده ها و خرد و ریزه های آن گنج می داند، نه اصل گنج.

و بدین طریق، موازنه حقایق برهم می خورد و تناسب و هماهنگی نیز از بین می رود. و رنگ بسیاری از حقایق عوض می شود چون كسی كه می خواهد رنگ حقیقی حقیقت را ببیند، مجبور است به تأویلات و تكلفات روآورد. حتی بعضاً تا سرحد انكار و تعطیل می رود، كسی كه در كتاب های حكماء و متصوفینی كه فقط به مشاهدات و كشفیات خود اعتماد نموده و مشاهدات و كشفیات شان را با موازین سنت سنیّه وزن نمی كنند، تامل كند، بدون تردید این حكم ما را تصدیق خواهد نمود.

پس هر چند این ها از قرآن درس می گیرند و از جنس حقایق قرآن بهره مند می گردند با آن هم آثار و آراء شان خالی از نقص نیست، چون كه آراء شان قرآن نیست.

لذا قرآن كریم دریای حقایق است و آیات آن نیز مانند غواص در جستجوی گنج های این دریا است. اما چشم این غواص باز است و گنج را كاملاً احاطه می كند و هر آنچه را که در آن است می بیند، لذا قرآن کریم با آیات شکوهمندش آن گنج بزرگ

را به گونه متوازن و هماهنگ توصیف می کند و حسن حقیقی و جمال گیرای آن را نشان می دهد.

به عنوان مثال:

آیه:

وَالْاَرْضُ جَم۪يعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمٰوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَم۪ينِه۪

(الزمر: ٦٧) و يَوْمَ نَطْوِى السَّمَٓاءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ (الأنبياء: ١٠٤)

آیه فوق عظمت ربوبیت را می بیند و بیان می كند، و آیات

اِنَّ اللّٰهَ لَا يَخْفٰى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِى الْاَرْضِ وَلَا فِى السَّمَٓاءِ ٭ هُوَ الَّذ۪ى يُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَٓاءُ

(آل عمران: ٥-٦)

مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا

(هود: ٥٦)

وَكَاَيِّنْ مِنْ دَٓابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّٰهُ يَرْزُقُهَا وَاِيَّاكُمْ

(العنكبوت: ٦٠) که افاده کننده شمول رحمت الهی اند، در عین حال آن رحمت را می بینند و نشان می دهند.

و نیز آن گونه كه قرآن كریم وسعت خلاقیت را كه آیه

خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ

(الأنعام: ١) از آن تعبیر می كند می بیند و نشان می دهد. شمول و گستردگی تصرف و فراگیربودن ربوبیت را كه آیه خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ آن را افاده می كند، می بیند و نشان می دهد.

و حقیقت بزرگی را كه آیه كریمه يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (الروم: ٥٠) بیانگر آنست همراه با حقیقت كریمانه ای كه آیه وَ اَوْحٰى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ (النحل: ٦٨) بازگو كننده آنست می بیند و نشان می دهد و در عین حال حقیقت بزرگ حاكمانه و آمرانه را كه آیه وَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمْرِه۪ (الأعراف: ٥٤) بیانگر آنست می بیند و نشان می دهد. و حقیقت رحیمانه و مدبرانه را كه آیه اَوَ لَمْ يَرَوْا اِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَٓافَّاتٍ وَيَقْبِضْنَ مَا ُيمْسِكُهُنَّ اِلَّا الرَّحْمٰنُ اِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ بَص۪يرٌ (الملك: ١٩) افاده می کند.

و همچنان حقیقت بزرگی را كه آیه ذیل از آن تعبیر می كند وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ وَلَا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمَا (البقرة: ٢٥٥)

و حقیقت مراقبت الهی را كه این آیه از آن پرده بر می دارد وَهُوَ مَعَكُمْ اَيْنَ مَا كُنْتُمْ با حقیقت محیط و فراگیری كه این آیه بر آن دلالت دارد هُوَ الْاَوَّلُ وَالْاٰخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ با اقربیتی كه آیه كریمه وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِه۪ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ از آن سخن می گوید، با حقیقت علویه ای كه آیه تَعْرُجُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ اِلَيْهِ ف۪ى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْس۪ينَ اَلْفَ سَنَةٍ بیان می دارد، با حقیقت جامعی كه آیه اِنَّ اللّٰهَ يَاْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْاِحْسَانِ وَا۪يتَٓائِ ذِى الْقُرْبٰى وَيَنْهٰى عَنِ الْفَحْشَٓاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْىِ (النحل: ٩٠) بیانگر آنست، می بیند و نشان می دهد و آیات دیگری از این قبیل كه در برگیرنده دساتیر دنیوی و اخروی و علمی و عملی است.

بدین منوال، قرآن كریم هریك از شش اركان ایمانی را تفصیلاً بیان می كند و هر یك از اركان پنجگانه اسلام را با قصد و جدیت بازگو می نماید و تمام دستوراتی را كه تامین كننده سعادت دارین است می بیند و نشان می دهد. و توازن را در بین شان حفظ می كند و تناسب و هماهنگی شان را تداوم می بخشد، لذا از منبع حسن و جمالی كه از تناسب موجود بین هیئت مجموعی این حقایق حاصل شده است یك اعجاز معنوی قرآن به میان می آید.

پس بخاطر همین راز بزرگ است كه علماء علم كلام با آن كه شاگردان قرآن هستند و هزاران كتاب را كه بعضاً به ده جلد می رسد در باره اركان ایمان تالیف نمودند، اما از آن جایی که آن ها همچون معتزله عقل را بر نقل ترجیح دادند، نتوانستند مطلبی به اندازه ده آیه قرآن را به وضوح افاده كنند و به گونه ای که قناعت و اطمینان بخش باشد به اثبات برسانند، چون كه این ها چشمه هایی را در زیر كوه های دور افتاده ای حفر می كنند تا آب را از آنجا بر دارند و توسط لوله ها- سلسله اسباب - به دور ترین نقطه جهان برسانند، وقتی آنجا رسیدند، سلسله را قطع می كنند سپس موجودیت واجب الوجود و معرفت الهی را كه به منزله آب حیات است به اثبات می رسانند.

اما هر یك از آیات قرآن همچون عصای موسی است و می تواند آب را از هر جا استخراج نماید و از هر چیز پنجره ای می گشاید و صانع ذوالجلال را معرفی می كند.

این حقیقت در رساله عربی "قطره" كه از دریای قرآن تراوش نموده است و نیز در گفتار های دیگر كاملاً تشریح شده است.

باز به همین خاطر می بینیم كه تمام پیشوایان فِرَق ضالّه كه به باطن امور رخنه نموده و بدون پیروی از سنت نبوی به مشاهدات خود اعتماد كرده و از نیمه راه برگشته و ریاست جماعتی را بر عهده گرفته و فرقه گمراهی را تشكیل داده اند.. نتوانستند تناسب و توازن حقایق را محافظت كنند، لذا گرفتار یك چنین بدعت و گمراهی گشتند و بشریت را به راه غلط سوق دادند.

در واقع عجز و ناتوانی همه این ها، اعجاز آیات قرآنی را نشان می دهد.

خاتمه

در تراوش چهاردهم گفتار نوزدهم، دو پرتو از پرتوهای اعجازی قرآن گذشت كه از حكمت تكرار در قرآن بحث می کرد، و از راز بحث اجمالی قرآن از علوم كونیه پرده بر می داشت و به وضوح نشان می داد كه هر یك از این ها منبعی از منابع اعجاز است و آن گونه كه عده ای گمان می كنند سبب عیب و نقص نیست. و نیز پرتوی از اعجاز قرآن كه روی معجزات انبیاء علیهم السلام می درخشد در بخش دوم گفتار بیستم به روشنی نشان داده شد، و همچنان پرتوهایی ازین قبیل در گفتار های دیگر و در رساله های عربی ام ذكر گردیده است، با اكتفا به آن ها در اینجا می گوییم: یكی دیگر از معجزات قرآن اینست كه:

آن گونه كه معجزات انبیاء به صورت مجموعی نقش و نگاری از نگارهای اعجاز قرآن را نشان داده است، قرآن كریم نیز با تمام معجزاتش یكی از معجزه های رسول اكرم (ص) می باشد، و تمام معجزات آن حضرت (ص) نیز یكی از معجزات قرآن به شمار می رود، چرا كه به منسوب بودن قرآن به خداوند سبحان - یعنی كلام الله بودن قرآن اشاره می کند، و با آشكار شدن این نسبت هر كلمه قرآن یك معجزه می شود، چون در آن صورت فقط یك كلمه می تواند با معنی اش درختی از حقایق را در خودش جای دهد، بدین طریق، آن کلمه به مثابه یک هسته در می آید. و مانند مركز قلب، می تواند با تمام اعضای حقیقت بزرگ در پیوند باشد، و می تواند با حروف و هیئت و كیفیت و جایگاهش به اشیاء بی شماری بنگرد و متوجه شود، چون او به علم محیط و اراده بی پایان استناد دارد.

به همین دلیل علمای علم حروف ادعاء دارند كه از یك حرف قرآن اسرار زیادی را به گنجایش یك صفحه كامل استخراج نموده اند، و ادعایشان را برای متخصصین این فن ثابت می كنند.

اینك تمام شعله ها، شعاع ها، پرتوها، نورها و روشنی ها را از آغاز تا انجام این رساله در نظر بگیر و با این دوربین ها به نتیجه دعوای ذكر شده در آغاز سوره بنگر آن هنگام خواهی دید که همه آن ها آیه مبارکه ذیل را با صدای رسایی اعلان می کنند و می خوانند:

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلٰٓى اَنْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْاٰنِ لَا يَاْتُونَ بِمِثْلِه۪ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَه۪يرًا

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا ٭ رَبِّ اشْرَحْ ل۪ى صَدْر۪ى ٭ وَيَسِّرْل۪ٓى اَمْر۪ى ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَان۪ى ٭ يَفْقَهُوا قَوْل۪ى

اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ أفْضَلَ وَأجْمَلَ وَأنبَلَ، وَأظْهَرَ وَأطْهَرَ، وَأحْسَنَ وَأبَرَّ، وَأكْرَمَ وَأعَـزَّ، وَأعْظَمَ وَأشْرَفَ، وَأعْلَى وَأزْكَى، وَأبْرَكَ وَألْطَفَ صَلَوَاتِكَ، وَأوْفَى وَأكْثَرَ وَأزْيَدَ، وَأرْقَى وَاَرْفَعَ وَأدْوَمَ سَلَامِكَ، صَلَاةً وَسَلَاما، وَرَحْمَةً وَرِضْوَانا، وَعَفوا وَغُفرَانا تَمْتَدُّ وَتَزِيدُ بِوَابِلِ سَحَائِبِ مَوَاهِبِ جُودِكَ وَكَرَمِكَ، وَتَنمُو وَتَزْكُو بِنَفَائِسِ شَرَائِفِ لَطَائِفِ جُودِكَ وَمِنَنِكَ، أزَلِيَّةً بِأزَلِيَّتِكَ لَا تَزُولُ، أبَدِيَّةً بِأبَدِيَّتِكَ لَا تَحُولُ، عَلَى عَبْدِكَ وَحَبِيبِكَ وَرَسُولِكَ مُحَمَّدٍ خَيرِ خَلقِكَ، النُّورِ الْبَاهِرِ الَّلَامِعِ، وَالْبُرْهَانِ الظَّاهِرِ الْقَاطِعِ، وَالْبَحْرِ الزَّاخِرِ، وَالنُّورِ الْغَامِرِ، وَالْجَمَالِ الزَّاهِرِ، وَالْجَلَالِ الْقَاهِرِ، وَالْكَمَالِ الْفَاخِرِ، صَلَاتَكَ الَّتِي صَلَّيْتَ بِعَظَمَةِ ذَاتِكَ عَلَيهِ وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ كَذَلِكَ، صَلَاةً تَغْفِرُ بِهَا ذُنُوبَنَا، وَتَشْرَحُ بِهَا صُدُورَنَا، وَتُطَهِّرُ بِهَا قُلُوبَنَا وَتُرَوِّحُ بِهَا أرْوَاحَنَا وَتُقَدِّسُ بِهَا أسْرَارَنَا، وَتُنَـزِّهُ بِهَا خَوَاطِرَنَا وَأفْكَارَنَا، وَتُصَفِّي بِهَا كُدُورَاتِ مَا فِي أسْرَارِنَا وَتَشْفِي بِهَا أمْرَاضَنَا، وَتَفْتَحُ بِهَا أقْفَالَ قُلُوبِنَا.

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ

وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ ٭ اٰم۪ينَ اٰم۪ينَ اٰم۪ينَ

پیوست اول

این پیوست مرتبه هفدهم شعاع هفتم (رساله آیة الكبری) است كه به مناسبت مقامش به گفتار بیست و پنجم "معجزات قرآن" ملحق شد.

سیاحتگری كه پروردگارش را از کاینات می پرسد و از جستجو و کاوش خسته و سیر نمی شود، پی پرده است که غایه زندگی در این دنیا، و حتی زندگیِ زندگی در گروِ ایمان است، او خطاب به قلبش گفت:

كلامی كه ما در مورد آن بحث می كنیم، مشهور ترین و راست ترین و حاكم ترین كلام در این دنیا می باشد كه عبارت است از: قرآن معجزالبیانی كه در هر عصر هر که را كه تسلیم آن نشود به مبارزه می طلبد.. پس بیایید به این كتاب مراجعه كنیم تا بفهمیم چه می گوید.. اما نخست باید ثابت شود كه این كتاب، كتاب خالق ما است.. لذا به كاوش و جستجو پرداخت.

و چون این سیاحتگر از معاصران بود پیش از همه به "رسائل نور" چشم دوخت كه پرتوهای اعجاز معنوی قرآن كریم است و دریافت كه مجموعه این یكصد و سی رساله، تفسیر با ارزش آیات فرقانی است، چون از نكات دقیق و انوار تابان آن پرده بر می دارد. و به رغم آن که رسایل نور در این عصر ستیزه گر و بی دینی با جهاد و تلاش پیگیری حقایق قرآنی را در هر سو پخش و نشر می كند، بازهم كسی نتوانسته است رو در روی آن قرار گیرد، این خود ثابت می کند كه پیشوا و منبع و مرجع و خورشید آن قرآن است و قرآن هم كلام آسمانی است نه كلام بشر، حتی این كه "گفتار بیست و پنجم" و پایان نامه نوزدهم، فقط یكی از حجج و دلایلی به شمار می روند كه رسایل نور برای بیان اعجاز قرآن اقامه می كند و به گونه حیرت آوری اعجاز قرآن را به چهل وجه ثابت می سازد و نه تنها انتقاد و اعتراض بیننده را بر نمی انگیزد بلكه هر شخص از آن تقدیر به عمل می آورد و می ستاید.

سیاحتگر ما اثبات این مسئله را که قرآن، کلام حقیقی خداوند است و وجوه اعجازی فراوان دارد به رسایل نور واگذاشت و فقط به چند نكته دقت نمود كه با اشاره كوتاهی، بزرگی قرآن را نشان می دهد.

نكته اول:

طوری كه قرآن كریم با تمام معجزات و حقایقش كه دالّ بر حقانیت آن است یكی از معجزات حضرت محمد (ص) به شمار می رود، آن حضرت (ص) نیز با تمام معجزات و دلایل نبوت و كمالات علمی اش یكی از معجزه های قرآن و دلیل قطعی بر كلام الله بودن آن است.

نكته دوم:

قرآن كریم به گونه عجیبی زندگی اجتماعی انسان ها را تغییر داد و همه اطراف و اكناف هستی را نورانی و پُر از سعادت و حقایق نمود و چنان انقلاب بزرگی در نفس و قلب و روح و عقل و زندگی شخصی و اجتماعی و سیاسی بشر ایجاد نمود که همه چیز را متحول ساخت و این انقلاب را ادامه داد و اداره كرد، به گونه ای كه از چهارده قرن بدین سو شش هزار و ششصد و شصت و شش آیه آن در هر دقیقه حد اقل با زبان صد ملیون نفر با كمال گرامی داشت و احترام خوانده می شود و انسان ها را تربیت می كند و نفوس شان را تزكیه و قلوب شان را تصفیه می نماید و ارواح را به سوی ترقی و پیشرفت سوق می دهد و عقل ها را استقامت و نور می دهد و زندگی را زندگی و سعادت می بخشد. بدون تردید چنین كتابی مثل و مانند ندارد و خارق العاده و فوق العاده و معجزه است.

نكته سوم:

قرآن كریم از آن دوران تا امروز چنان بلاغتی از خود نشان داده است كه قصاید مشهور به "معلقات سبعه" نامور ترین شعرا را كه با طلا نوشته شده و بر دیوار كعبه آویزان بود از ارزش انداخت، به حدی که دختر "لبید" وقتی قصیده پدرش را از دیوار كعبه پایین می آورد می گفت: با آمدن آیات قرآن دیگر جایی برای امثال تو در اینجا باقی نماند".

و همچنان وقتی یك اعرابی آیه كریمه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ را شنید به سجده افتاد و هنگامی كه از وی پرسیدند:

آیا مسلمان شدی؟ او جواب داد:

- خیر، من به بلاغت این آیه سجده كردم.

و نیز هزاران تن از ائمه بلاغت و نوابغ ادب امثال عبد القاهر جرجانی و سكاكی و زمخشری با اجماع و اتفاق، اعتراف نموده اند كه:

"بلاغت قرآن برتر از توان بشر است و دست رسی به آن ممكن نیست".

و نیز، قرآن كریم از آغاز نزولش تا امروز ادیبان و سخنوران مغرور و خود خواه را به مبارزه می طلبد و غرور و احساساتشان را تحریك می كند و می گوید: سوره ای مثل یكی از سوره های قرآن بیاورید.. و یا این كه در دنیا و آخرت هلاكت و ذلت را قبول كنید.

آنگاه كه قرآن به چنین معارضه ای فرا می خواند، سخنوران معاند آن عصر، راه كوتاه مبارزه را كه آوردن سوره ای مانند یكی از سوره های قرآن بود ترك نموده و راه دور و دراز جنگ را بر گزیدند، راهی كه جان و مالشان را به هلاكت می انداخت، این انتخاب شان ثابت می كند كه: رفتن از چنین راه كوتاهی امكان پذیر نیست.

و همچنان ملیون ها كتاب عربی ای كه دوستان قرآن به شوق تقلید و اقتباس از اسلوب آن به رشته تحریر درآورده اند و یا این كه دشمنان قرآن به هدف مبارزه و نقد قرآن نوشته اند و می نویسند علی رغم پیشرفت هایی که از آن زمان تا امروز در نتیجه تلاحق افکار در اسلوب نگارش حاصل شده است، در دسترس همگان قرار دارد و اسلوب هیچ یك از این كتاب ها به قرآن نمی رسد. حتی اگر یك شخص عامی هم تلاوت قرآن را بشنود به ناچار خواهد گفت: این قرآن به هیچ یك از این كتاب ها شباهت ندارد و در مرتبه آن ها نیست. در این صورت، یا پایین تر از همه این ها است و یا این كه مافوق همه آن ها. هیچ شخص حتی یک كافر و احمق هم نمی تواند بگوید كه قرآن پایین تر از همه آن ها است، پس ناگزیر باید مرتبه بلاغت آن از همه بالاتر باشد.

حتی وقتی یكی از این ها آیه كریمه سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ را خواند، بی اختیار گفت:

"بلاغت خارق العاده این آیه را من نمی بینم"

برایش گفته شد:

تو نیز مانند این سیاحتگر- با خیالت - به آن عصر برو و در آنجا به این آیه گوش فرا ده.

او خود را در آنجا و در زمانی تصور می كند که هنوز قرآن نازل نشده است و می بیند كه:

موجودات هستی در یک فضای خالی و دور افتاده و نامحدود افکنده شده اند، و در دنیای فانی و زایل در حالت یأس و درماندگی به سر می برند، همه این موجودات، محروم از زندگی و شعور اند و عاطل و باطل افتاده اند؛ اما هنگامی که به این آیه گوش فرا داد و در آن تدبر کرد می بیند كه:

این آیه نقاب از چهره كاینات و از روی سراسر هستی برداشت و همه جارا نور افشان ساخت، و این کلام ازلی و فرمان ابدی، همه اهل شعور را حسب نیاز هر عصر درس داد و خاطر نشان کرد كه:

این هستی به منزله مسجد بزرگی است، و تمام مخلوقات به ویژه آسمان ها و زمین، سرشار از حیات و سرگرم ذكر و تسبیح اند و با جوش و خروش مسعودانه و ممنونانه مشغول انجام وظایف هستند.

بدین سان، سیاحتگر ما نفوذ این آیه را در هستی مشاهده كرد و با پی بردن به میزان بلاغت آن، آیات دیگر را نیز برآن قیاس نمود و راز استیلای بلاغت قرآن بر نصف زمین و خمس بشریت را درك كرد و به یكی از هزاران حكمت تداوم بلاوقفه شكوه و جلال سلطنت قرآن، به مدت چهارده قرن پی برد.

نكته چهارم:

قرآن كریم چنان حلاوت و شیرینی را که دارای اصالت و حقیقت است نشان داده است كه هرگز باعث خستگی تلاوت كننده نمی شود، چنان كه معلوم است تكرار و یکنواخت بودن شیرین ترین چیز هم باعث خستگی می گردد، اما افرادی كه قلبشان فاسد نشده و ذوقشان خراب نگردیده باشد هرگز از تلاوت قرآن خسته نمی شوند بلكه تكرار تلاوت آن بر شیرینی و حلاوتش می افزاید.

این یك امر مسلم است و از بدو نزول آن تا امروز زبان زد خاص و عام می باشد.

و نیز چنان طروات و تازگی و غرابت و جوانی از خود نشان داده است كه علی رغم سپری شدن چهارده قرن از عمر آن، و با آن كه در دسترس همگان قرار دارد، بازهم طراوت و تازگی اش درست مثل این است که تازه نازل شده باشد. و مردمان هر عصر

مثل این كه مخاطب اصلی آن باشند آن را جوان و با نشاط می بینند، و با آن كه هر طایفه علمی آن را در دسترس خود می یابند و هر وقت از آن استفاده و از اسلوب بیان آن تقلید می كنند بازهم می بینند كه غرابت و تازگی را در اسلوب و طرز بیانش محافظت می كند.

نكته پنجم:

قرآن كریم یكی از بالهایش را به طرف گذشته و دیگری را به سوی آینده گسترده است، پس حقیقتی كه پیامبران گذشته بر آن اتفاق نموده اند از ریشه های قرآن و یكی از بال های آن است، در واقع قرآن كریم بر آن ها صحّه می گذارد و تایید می كند و آن ها نیز به نوبه خود با زبان حال قرآن كریم را تصدیق می كنند.

و همچنان اولیاء وارسته و علماء برگزیده میوه هایی هستند كه زندگی را از درخت قرآن كریم گرفته اند، پس تكامل حیات آن ها دال بر این است که درخت پر برکت شان زنده و پر فیض و دارای حقیقت و اصالت است. پیروان همه طرق حقه ولایت كه تحت حمایت بال دوم آن در آمده و در زیر سایه آن زندگی كرده اند و دانشمندان تمام علوم حقیقی اسلامی گواهی می دهند كه قرآن عین حق و مجمع حقایق است و در جامعیت و فراگیر بودنش مثل و مانندی ندارد و یك معجزه خارق العاده است.

نكته ششم:

جهات ششگانه قرآن نورانی است، و صدق و حقانیتش را نشان می دهد.

آری، در زیر آن، پایه های حجّت و برهان قرار دارد، در بالایش سكه اعجاز می درخشد، در جلو آن ـ هدف آن ـ هدیه های سعادت دارین قرار دارد، و در پشت آن یعنی نقطه استنادش حقایق وحی آسمانی است، در راستش تصدیق دلایل بی شماری وجود دارد که دارندگان عقل سالم، و در چپش، اطمینان جدی و انجذاب و تسلیمیت صمیمانه قلب های سلیم و وجدان های تمیز را به همراه دارد.

این جهات ششگانه ثابت می كند كه قرآن كریم قلعه ای است آسمانی در زمین، قلعه خارق العاده بسیار متین و مستحكم و تزلزل ناپذیر. افزون بر آن، شش "مقام" دیگر نیز تاكید می کند كه قرآن عین حق و صدق است، و هرگز كلام بشر نیست، و از هر نوع اشتباه و عیب و نقصی مبری است، نخستین این مقام ها عبارتست از: تصدیق و تایید متصرف و گرداننده این هستی كه اظهار زیبایی و حمایت از نیكی و راستی و نابود كردن

فریبكاران و حیله گران را عادت جاری فعالیتش در هستی اتخاذ نموده است، پروردگار عالم احترام، جایگاه و منزلت و پیروزی والایی به قرآن بخشیده و بدین گونه آن را تصدیق نموده است.

از این رو، اعتقاد راسخ و احترام شایانی كه ذات مبارك رسول اكرم (ص) - ذاتی كه منبع اسلام و ترجمان قرآن است - در برابر قرآن داشتند، ما فوق همه است. حالاتی مانند: در بین خواب و بیداری بودن آن حضرت (ص) هنگام نزول قرآن، و نازل شدن آن بدون خواست و اراده شان، و نرسیدن سخنان دیگر آن حضرت (ص) به جایگاه قرآن، و عدم شباهت آن به قرآن با آن كه ایشان از بلیغ ترین مردم بودند، و بیان غیبی حوادث و رخداد های واقعی مربوط به گذشته و آینده هستی با زبان قرآن و علی رغم امی بودنش نداشتن کوچک ترین تردیدی در این زمینه و به چشم نخوردن هیچ نوع حیله و اشتباهی در كارهایشان با آنكه تحت نظارت نگاه های بسیار دقیق قرار داشتند، نشان می دهد که، این ترجمان قرآن با تمام توانش به هر یك از احكام قرآن ایمان آورده و آن را تصدیق نموده است و درین راستا هیچ چیز نتواسته او را متزلزل سازد، همه این ها تایید می كند كه قرآن یك كتاب آسمانی و سراسر صدق و عدل و كلام مبارك رب رحیم است.

و همچنان پیروی مجذوبانه و متدینانه یك پنجم بشریت، بلكه بخش اعظم آن از قرآن كریمی كه در معرض دیدشان است و استماع حقیقت پرستانه و مشتاقانه و با شوق و شعف شان به قرآن، و پروانه وار گرد آمدن جن و ملك و روحانیان به دور قرآن هنگام تلاوت آن بنا بر شهادت بسیاری از علایم و واقعات و كشفیات، دال بر اینست كه قرآن مورد پسند و قبول كل هستی است و در برترین و بالاترین مقام قرار دارد.

و همچنان تمامی طبقات بشر از غبی ترین و عامی ترین فرد گرفته تا تیز هوش ترین و عالم ترین آن بهره كامل خود را از درس قرآن می گیرند و عمیق ترین حقایق آن را می فهمند و هر طایفه ای از علماء صدها علوم و فنون اسلامی را از آن استنباط می كنند و مخصوصاً مجتهدان بزرگ شریعت کبری و محققان اصول دین و دانشمندان علم كلام تمام نیاز ها و پاسخ های مربوط به علوم شان را از قرآن استخراج می نمایند، همه این ها تایید می كند كه قرآن منبع حق و معدن حقیقت است.

و همچنان عدم معارضه پیشتازان ادبیات عرب مخصوصاً آن هایی كه مسلمان نشدند، علی رغم نیاز شدید شان به این رویا رویی و درماندگی کامل شان در برابر یكی از هفت وجه اعجازی قرآن كه وجه بلاغی آنست و ناتوانی شان از آوردن فقط یك سوره از سوره های قرآن، و عدم مواجهه مشهور ترین سخنوران و نابغه ترین علما با هیچ یک از وجوه اعجازی قرآن با وجود علاقمند بودن شان به کسب آوازه و شهرت با این معارضه، و سکوت و عقب نشینی آن ها .. خود مؤید اینست كه قرآن معجزه ای است برتر از طاقت و توان بشر.

آری، ارزش، برتری و بلاغت یك كلام زمانی برجسته می شود که معلوم گردد "چه کسی گفته؟ و به كی گفته؟ و چرا گفته است؟".

بنابراین، قرآن كریم مثل و مانندی ندارد و رسیدن به آن هم امكان پذیر نیست، چراكه قرآن خطاب رب العالمین و كلام خالق همه چیز است، و مكالمه ای است كه به هیچ وجه نمی توان از آن تقلید كرد و هیچ نشانی دال بر تصنعی بودن آن وجود ندارد.

از سوی دیگر مخاطب قرآن هم ذاتی است كه به سوی تمام بشریت و حتی به اسم تمام مخلوقات مبعوث گردیده و بزرگوارترین و نامورترین مخاطب در بین بشر است، او كسی است كه اسلام بزرگ از نیرو و وسعت ایمان او تراوش نمود و همین ایمان او را تا مقام قاب قوسین عروج داد و مخاطب پروردگار بی نیاز شد و دوباره بازگشت.

و باز قرآن معجزالبیان راه سعادت دارین را نشان داد و اهداف آفرینش هستی را همراه با مقاصد ربانی در آفرینش آن بیان نمود و ایمان این مخاطب را كه برترین و وسیع ترین ایمان و در برگیرنده تمام اسلام است توضیح داد؛ آری، قرآن كاینات بزرگ را مانند نقشه و یا ساعتی زیر و رو می كند و هر سمت و سوی آن را نشان می دهد و بدین طریق، خالق كاینات را به انسان معرفی می کند. پس بدون تردید، ارائه مثل و مانند چنین قرآنی ممكن نیست و هرگز نمی توان به درجه اعجاز آن دست یافت.

و همچنان هزاران عالم و دانشمندی كه هر كدام سی الی چهل جلد و در مواردی هفتاد جلد تفسیر قرآن را نوشته و مزایای والا و نكته های بلیغ و خواص دقیق و اسرار لطیف و معانی رفیع قرآن و اخبارات غیبی بسیار زیاد آن را با انواع مختلفش با ارائه اسناد و دلایل بیان كرده اند، این خود دلیل قاطعی است بر این كه قرآن كریم یك معجزه الهی

خارق العاده است. و مخصوصاً هر یكی از یكصد و سی كتاب رسایل نور یكی از مزایا و یكی از نكته های قرآن كریم را با دلایل قطعی اثبات می كند، بویژه رساله "معجزات قرآن" و "مقام دوم گفتار بیستم" که بسیاری از فن آوری های تمدن را همچون قطار و هواپیما از قرآن استخراج می كند، و "پرتو اول" موسوم به "الاشارات القرآنیه" كه اشارات آیات را به رسایل نور و برق بیان می دارد، و هشت رساله كوچك موسوم به "رموزات هشتگانه" كه نشان می دهد حروف قرآن چقدر منظم و پر از اسرار و پر از معنی است، و رساله كوچكی كه اواخر سوره فتح را بیان می كند و به پنج وجه، اعجاز انگیز بودن آن را به اثبات می رساند، و سایر رساله های مجموعه "رسایل نور" كه هر جزء آن یكی از حقایق و نوری از انوار قرآن را آشكار می سازد، موید اینست كه قرآن كریم مثل و مانند ندارد و معجزه و خارق العاده است و لسان غیب در این عالم شهادت و كلام علّام الغیوب است.

و بدین طریق، بخاطر همین مزایا و خواص قرآن كریم كه در شش نكته و شش جهت و شش مقام ذكر گردید، حاكمیت شكوهمند و نورانی و سلطنت بزرگ و مقدس قرآن از هزار و سیصد سال بدین سو با كمال احترام تداوم یافته و چهره همه اعصار را نورانی ساخته و سراسر زمین را نیز منور گردانیده است. و باز به جهت همین ویژگی ها است که قرآن کریم به مزایای والایی نایل گردیده است، به گونه ای که هر حرف آن حد اقل ده ثواب و ده نیكی و ده میوه جاویدان را در بردارد، حتی هر یکی از حروف برخی از آیات و سوره های آن، صد یا هزار و یا بیش از هزار میوه اخروی را می رویاند و در بعضی از ساعات و لحظات مباركه هم نور، ثواب و ارزش هر حرف از ده ثواب به صدها ثواب افزایش می یابد.. سیاحتگر دنیا به این مطالب پی برد و خطاب به قلبش گفت:

"آری، قرآن كریمی كه هر سوی آن معجزه است با اجماع سوره ها و با اتفاق آیات و با توافق اسرار و انوار و با تطابق ثمرات و آثارش بر وجود یگانه واجب الوجود و بر وحدانیت و صفات و اسماء حسنی اش شهادت می دهد، شهادتی كه با دلایل ثابت شده است و حتی شهادت بی شمار همه اهل ایمان از همین شهادت تراوش نموده است.

لذا در مرتبه هفدهم مقام اول، اشاره كوتاهی شده است به درس توحید و ایمانی كه این سیاحتگر از قرآن كریم آموخت، بدین گونه:

لَا إِلَهَ إِلَّا الله الْوَاجِبُ الْوُجُود الْوَاحِدُ الْأحَدُ الَّذِي دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِي وَحْدَتِهِ: الْقُرآنُ الْمُعجِز الْبَيَانِ، الْمَقبُولُ الْمَرغُوبُ لِأجْنَاسِ الْمَلَكِ وَالْإنسِ وَالْجَانِ، الْمَقرُوءُ كُلّ آيَاته فِي كُلّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ الْاحتِرَامِ، بِألْسِنَةِ مِئَاتِ الْمَلَايِينِ مِن نَوعِ الْإِنسَانِ، الدَّائِمِ سَلطَنَتهُ الْقُدسِيَّةُ عَـلَى أقْطَارِ الْأرْضِ وَالْأكْوَانِ، وَعَلَى وُجُوهِ الْأعْصَارِ وَالزَّمَانِ، وَالْجَارِي حَاكِمِيَّتهُ الْمَعنَوِية النُّورَانيَّة عَلَى نِصفِ الْأرْضِ وَخُمُسِ الْبَشَرِ فِي أربَعَة عَشَر عَصرا بِكَمَالِ الْاحتِشَام.. وَكَذَا شَهِدَ وَبَرهَنَ بإجمَاعِ سُورِهِ الْقدسِيّة السَّمَاوِيَّة، وَباتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّورَانِيَّة الْإِلَهِيَّةِ وَبِتَوَافُقِ أسْرَارِهِ وَأنوَارِهِ وَبِتَطَابُقِ حَقَائِقِهِ وَثَمَراتِهِ وَآثارِهِ بِالمُشَاهَدَةِ وَالْعيَانِ.

مسئله دهم از شعاع یاز دهم "رساله میوه"

گل امیرداغ

پاسخی بسیار قوی و قانع كننده بر اعتراضات وارده به تكرار در قرآن كریم

برادران عزیز و صادقم!

به هنگام نوشتن این مسئله حالتم پریشان و آشفته بود، لذا این مسئله هم تحت تاثیر وضعیت پریشانم قرار گرفته و اندكی غامض و پیچیده است، اما در لابلای این عبارات مشوش، اعجاز بسیار ارزشمندی را یافتم، متأسفانه نتوانستم بگونه باید و شاید آن را بازگو كنم و حق مطلب را ادا نمایم، هر چند عبارات رساله كم نور است اما بازهم بخاطر تعلقش به قرآن كریم "عبادت فكری" محسوب می شود و "صدفی" پر از جواهرات نفیس و ارزشمند به شمار می رود، خواهشمندم به لباس پاره پاره آن نه بلكه به الماس درون آن بنگرید، اگر واقعاً مناسب باشد "مسئله دهم" رساله میوه قرار دهید و الّا به عنوان پاسخی به نامه تبریكی تان قبول كنید.

هنگام نوشتن این رساله از بیماری بسیار شدید و سوء تغذیه رنج می بردم لذا به ناچار در نوشتن آن از اجمال و اختصار كار گرفته و در یك جمله حقایق و دلایل زیادی را درج نمودم و به فضل پروردگار در مدت یكی دو روز ماه مبارك رمضان كار نوشتن آن را به پایان رساندم، امیدوارم در این مورد معذرت بنده را بپذیرید. (٭):یک گل کوچک و نورانی این رمضان شریف و امیرطاغ می باشد که به عنوان مسئله دهمِ میوه زندان دنیزلی نام گذاری شد. و این مسئله با بیان حکمتی از حکمت های تکراراتِ قرآنی، اوهام پرعفونت و زهرآلود اهل ضلالت را برطرف کرده از بین می برد.

برادران عزیز و صادقم!

زمانی كه قرآن معجزالبیان را در ماه مبارك رمضان تلاوت می كردم به معانی سی و سه آیه ای كه اشاراتش به رسایل نور در "پرتو اول" بیان گردیده است دقت كردم و دریافتم كه حتی صفحه و موضوع این آیات نیز به رسایل نور و شاگردان آن می نگرد، زیرا این ها به سهمی از فیض و بهره ای از معانی آن نایل آمده اند، مخصوصاً آیات

نور در "سوره نور" با ده انگشت به رسایل نور اشاره می كند، و آیاتی كه در پی آن می آیند یعنی آیات ظلمات نیز به مخالفین و دشمنان آن چشم می دوزد و عمدتاً به آنها می پردازد.

چون پیداست كه مقام این آیات و ابعاد و مقاصد آن به زمان و مكان معینی منحصر نیست بلكه تمام زمان ها و مكان ها را در بر می گیرد، یعنی از جزئیت و انحصار مكان و زمان خارج می شود و كلیت كسب می كند، بدین طریق احساس كردم كه در عصر ما رسایل نور و شاگردان آن، فردی از افراد آن كلیت را به گونه لازم نمایندگی می کنند.

آری، خطاب قرآن كریم از وسعت و علویت و احاطه کامل برخوردار است، چون قرآن از مقام وسیع ربوبیت متكلم ازلی سرچشمه می گیرد، و نیز آن منزلت والا را از مقام شامخ چنان ذاتی كسب می كند كه او پیامبر اکرم (ص) است، همو که به سوی نوع بشر فرستاده شده و حتی به اسم همه انسانیت و كل كاینات مورد خطاب قرار گرفته است، و همچنان از مقام والای خطابی كه متوجه همه طبقات بشر در همه اعصار و زمان ها است صفات مذكور را به دست می آورد، و نیز از مقام بسیار والا و فراگیر بیاناتی که قوانین الهی را در خصوص دنیا و آخرت، زمین و آسمان، ازل و ابد شرح می دهد، کسب منزلت کرده است، همان قوانینی كه به ربوبیت پروردگار اختصاص دارد و امور همه مخلوقات را دربر می گیرد.

به همین خاطر این خطاب شكوهمند چنان اعجاز والا و فراگیری را نشان می دهد كه مراتب فطری و ظاهری قرآن ضمن آن که فهم و دانش بسیط عوام الناس را- كه بیشترین مخاطبان قرآن هستند- نوازش می دهد، طبقات بلند فكری و عقلی را نیز نادیده نمی گیرد، بلكه همزمان سهم كاملی را برای آنان هم اختصاص می دهد، در حقیقت با ارشادات و راهنمایی هایش فقط یک چیز را به مخاطب القا نمی کند و با داستان های تاریخی اش فقط به یک پند و اندرز بسنده نمی کند بلكه با آن رهنمود و حکایت، طبقه خاصی را در هر عصر ـ به این خاطر كه فردی از افراد یك دستور كلی است ـ مورد خطاب قرار می دهد، این خطابش چنان پر طراوت و تازه است که گویا در همین لحظه بر آن ها نازل شده باشد.

مخصوصاً با تكرار اَلظَّالِم۪ينَ اَلظَّالِم۪ينَ ستمگران را تهدید نموده و نزول مصیبت های آسمانی و زمینی را در جزای ظلم و گناهان شان به شدت بیان می كند، و با این تكرار و با بیان انواع عذاب ها و مصیبت های نازل شده بر قوم عاد و ثمود و فرعون، نگاه ها را به ظلم های بی نظیر عصر حاضر معطوف می سازد، و در عین حال، با خاطر نشان کردن نجات پیامبرانی مانند ابراهیم و موسی علیهما السلام، مومنان مظلوم را اطمینان و آرامش می بخشد.

آری، این قرآن عظیم الشان هر طبقه را در هر عصر و زمان با اعجاز بدیعی ارشاد و راهنمایی می كند چنان كه:

زمان های گذشته و قرون ویران شده را كه در نگاه غافلان و گمراهان بیابانی است وحشت انگیز و مهیب و گورستانی است نابود شده و جانكاه، اما قرآن كریم با بیانات شیوایش آن را به صورت یك صفحه زنده و سرشار از پند و اندرز نشان می دهد، و بسان عالم عجیب و زنده ای كه هر كنج آن سرشار از روح و نشاط است می نمایاند و به صورت کشوری ربانی كه با ما پیوند و رابطه دارد نمایش می دهد و مانند پرده سینما، گاه ما را به آن دوران ها می برد و گاهی هم آن عصر ها را پیش چشمان ما مجسم می سازد.

و با همین اعجاز به تشریح كاینات می پردازد، كایناتی كه غافلان و گمراهان آن را به صورت فضای بیكرانِ وحشت و ترس، و پُر از جامدات پریشان و فاقد روحی که همواره در چنگ زوال و فراق اند، می بینند، اما قرآن آن را به صورت یك كتاب پر محتوا كه پروردگار احد و صمد آن را نوشته است و همچون شهر زیبا ای كه رحمن رحیم آن را آباد كرده است، و مانند نمایشگاه بی نظیری برای صنایع رب كریم نشان می دهد و با این بیانش زندگی را در كالبد این جامدات می دمد، و وضعیتی به آنان می بخشد که همگی به امداد یكدیگر می شتاباند و مانند كارمندان موظف با یكدیگر دوستانه گفتگو می کنند و بدین ترتیب، قرآن حکمت حقیقی و علم پر فروغ را به انس و جن و فرشتگان می آموزد. پس شکی نیست که این قرآن که از چنین اعجازی در بیان خود برخوردار است شایستگی آن را دارد كه از امتیازات خاص و مقدسی بهره مند باشد، یعنی:

هر حرف آن ده نیکی، در مواردی هزار نیکی، و گاهی هزاران نیكی را در قبال داشته باشد.. و اگر تمام جن و انس گردهم آیند بازهم نتوانند مثل آن را بیاورند.. و همه فرزندان آدم و حتی سراسر كاینات را مورد خطاب خود قرار دهد.. و هر زمان ملیون ها حافظ با شوق و علاقه آن را حفظ كنند و در قلب خود بنویسند.. و علی رغم تكرارهایش تلاوت زیاد آن خسته کن نباشد.. و با آن كه جملات و موارد پیچیده و مشابهی دارد بازهم در ذهن و حافظه لطیف و كوچك كودكان جای گیرد.. و بیماران و كسانی كه در حال جان كندن هستند و از كمترین صدائی ناراحت می شوند از شنیدن آن لذت برند و مانند آب زمزم كامشان را شیرین كند، همه این ها خواص والا و امتیازات مقدسی هستند كه قرآن حایز آنست و بدین وسیله خوشبختی و سعادت دارین را به شاگردانش به ارمغان می آورد.

و نیز برای این كه امی بودن مبلغش را رعایت كرده باشد، دور از هر گونه تكلف و ساخته كاری و خود نمایی، سلاست فطری و طبیعی اش را حفظ می كند، به همین خاطر اسلوب و شیوه بیانش عام فهم است و ذهن عوام الناس را كه اكثریت مخاطبان قرآن هستند با تنزّلات كلامی اش نوازش می دهد و آشكارترین و بدیهی ترین صفحات را همچون آسمان ها و زمین فرا رویشان می گشاید و بدین طریق نگاه ها را به معجزات قدرت الهی و سطرهای پرمعنی حكمتش كه در پشت پرده كارها و چیزهای عادی پنهان است معطوف می سازد و سرانجام، اعجاز زیبایی را در اسلوب بلیغ ارشادش نشان می دهد.

قرآن كریم در تكرار یك جمله و یا یك داستان نیز نوعی از اعجازش را به نمایش می گذارد، و این زمانی است كه طبقات مختلف و جدا جدای مخاطبان خود را به معانی متعدد و مختلف و اندرزهای زیادی در یك آیه یا یك داستان فرا می خواند، از این رو، قرآن مقتضی تكرار است چراكه هم كتاب دعا و دعوت و هم كتاب ذكر و توحید است و هر یك از این ها تكرار را می طلبد، پس هر آیه و یا داستانی كه در قرآن تكرار شده باشد معنی جدید و پند و اندرز جدیدی را به همراه دارد.

و نیز نوعی از اعجازش را زمانی نشان می دهد كه به بیان "رخدادهای جزیی" زندگی اصحاب كرام هنگام تاسیس اسلام و تدوین شریعت می پردازد و با اهمیت خاصی

به این حوادث می نگرد و بدین طریق می فهماند كه: جزیی ترین و بی اهمیت ترین امری که در حادثه ای جزئی و معمولی موجود است نیز زیر نظر مرحمت پروردگار قرار دارد و در دایره تدبیر و اراده اوست، علاوه براینكه بدین وسیله، سنن جاری الهی در هستی و موجودیت و قوانین كلی و فراگیر را در این حوادث نشان می دهد وافزون برآن، تك تك این حوادث كه هنگام تاسیس اسلام و پایه گذاری شریعت، حكم بذر و هسته را دارند در آینده میوه های مهمی را ببار خواهند آورد.

آری، تكرار نیاز مستلزم تكرار است، این قاعده ای است ثابت و مسلم، لذا قرآن كریم در ظرف بیست سال به بسیاری از سوال های مكرر پاسخ داد و به ارشاد و رهنمایی طبقات مختلف و جداگانه ای از مخاطبین خود پرداخت. از این رو، جملاتی را تكرار می كند كه حاوی هزاران نتایج است و ارشاداتی را تكرار می كند كه نتیجه دلایل بی شماری است و این زمانی است كه از وقوع انقلابی بس بزرگ و دگرگونی هولناكی در آینده هستی خبر می دهد و از ویرانی و ریزه ریزه شدن آن و اعمار سرای آخرت به جای این عالم فانی سخن می گوید.

و نیز این جملات و آیات را هنگامی تكرار می كند كه می خواهد ثابت نماید كه:

همه جزئیات و كلیات از ذرات گرفته تا ستارگان در قبضه پروردگار واحد و یگانه است و همه چیز در تصرف و اختیار او قرار دارد.

و نیز زمانی تكرار می كند كه غضب الهی و خشم ربانی را بر انسانی كه با بی اعتنائی به غایه آفرینش، مظالم زیادی را مرتكب است بیان می دارد، مظالمی كه خشم و قهر كاینات و زمین و آسمان و عناصر را علیه مرتكبین آن بر می انگیزد.

بنابراین، تكرار این جمله ها وآیات هنگام بیان چنین امور بزرگ و هولناك، نه تنها عیب و نقص نیست بلكه یك اعجاز بسیار قوی و بلاغت بسیار والا و جزالت و فصاحتی است كاملاً مطابق مقتضای حال.

به طور مثال:

٭ جمله بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ یك آیه است و یكصد و چهارده بار در قرآن تكرار شده است، زیرا این آیه چنان حقیقت بزرگی است كه كل هستی را روشن و پرنور می سازد و فرش را به عرش می بندد- چنان كه در پرتو چهاردهم رساله ی

نور بیان نموده ایم- و هر كس در هر دقیقه شدیداً به آن نیاز دارد، پس اگر این حقیقت بزرگ ملیون ها بار تكرار شود بازهم مورد نیاز خواهد بود چون كه این حقیقت همچون نان، نیاز روزمرّه نیست، بلكه مانند هوا و نور است كه ما هر لحظه نیازمند و مشتاق آنیم.

و مثلاً آیه اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَز۪يزُ الرَّح۪يمُ هشت بار در سوره طٰسٓمٓ تكرار شده است، تكرار این آیه بزرگ كه دربر گیرنده هزاران حقایق این سوره است با یادآوری نجات انبیاء و عذاب اقوامشان، خاطر نشان می سازد كه:

ظلم و ستم اقوام این پیامبران، به هدف آفرینش دستبرد می زند و به عظمت ربوبیت تعرض می كند و لذا عزت ربانی می طلبد تا این اقوام ظالم گرفتار عذاب شوند و رحمت الهی نیز خواهان نجات انبیاء علیهم السلام است. پس تکرار آیه در اینجا بلاغت علوی ای است پر از ایجاز و اعجاز.

٭ و همچنان آیه تكرار شده فَبِاَىِّ اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ در سوره رحمن و آیه تكرار شده وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّب۪ينَ در سوره مرسلات بر همه اعصار و دوران ها فریاد بر می آورد و در اطراف و اكناف آسمان ها و زمین به صراحت اعلان می كند كه: كفر و ناسپاسی جن و انس و مظالم شنیع و انكار نعمت های الهی توسط آن ها، خشم و غضب كاینات را بر می انگیزد و زمین و آسمان ها را به خشم می آورد.. و حكمت و هدف آفرینش هستی را اخلال می كند.. و بر حقوق همه كاینات تجاوز می نماید.. و عظمت سلطنت الهی را انكار و تحقیر می كند، لذا این دو آیه با هزاران حقایقی ازین قبیل در پیوند است و از اهمیت و نیروی هزاران مسئله برخوردار می باشد، پس اگر هزاران بار تكرار شود بازهم نیاز است و حاجت همواره باقی می ماند، از این رو، این تكرار در اینجا بلاغتی است جلالی و اعجازی است جمالی.

(مثال دیگر را در باره حكمت تكرار در حدیث نبوی (ص) بیان می كنیم) مناجات نبوی موسوم به جوشن كبیر مناجاتی است گرانسنگ و مطابق حقیقت قرآن كریم و فشرده ای است بر گرفته شده از قرآن كریم كه در آن جمله"سبحانك یا لا إله إلا أنت الأمان الأمان خلصنا و أجرنا و نجنا من النار"، صد بار تكرار می شود، اگر هزاران بار تكرار گردد بازهم خسته كن نیست چون كه زیباترین حقیقت را در هستی در بر می گیرد كه توحید است، و بزرگترین وظیفه مخلوقات را در برابر پروردگارشان

احتوا می كند كه تسبیح و تحمید و تقدیس است و بزرگترین قضیه سرنوشت ساز را برای بشریت در بردارد كه رهائی از آتش و بدبختی همیشگی است. حتی بعضاً بنابر اقتضای مقام و نیاز افهام و بلاغت بیان، در یك صفحه بیش از بیست بار حقیقت توحید را - صراحتاً و یا ضمناً - باز گو می كند و با این تكرار، اشتیاق را به تكرار تلاوت بر می انگیزد بدون این كه خسته کن و ملال آور باشد.

در رسایل نور، حکمت تکرار در قرآن به خوبی روشن شده و مناسبت و هماهنگی آن با بلاغت به اثبات رسیده است و زیبایی های آن به صورت مستدلل بیان شده است.

اما حكمت اختلاف سوره های مكی و مدنی از نظر بلاغت و از نقطه نظر اعجاز و از لحاظ اجمال و تفصیل اینست كه:

در مكه مكرمه در صف اول مخاطبان و معارضان قرآن مشركین قریش قرار داشتند كه امی و بیسواد بودند، از این رو، بلاغت اقتضا می کرد تا قرآن اسلوبی عالی و قوی و اجمالی معجز و قناعت بخش داشته باشد و برای ذهن نشین ساختن مطالب، پیوسته تكرار شود، لذا اغلب سوره های مكی با اسلوب بسیار نیرومند و والا، و با ایجاز اعجاز انگیزی از اركان ایمان و مراتب توحید بحث نموده و بیشتر ایمان به خدا و مبدأ و معاد و آخرت را تكرار كرده است و نه تنها در یك صفحه و یك آیه، یا در یك جمله و یک كلمه بلكه بعضاً در یك حرف، در تقدیم و تاخیر، در تعریف و تنكیر، در حذف و ذكر، سخن از اركان ایمان می زند، به حدی که پیشوایان بلاغت و سخنوران در برابر این اسلوب اعجاز انگیز، حیران و مبهوت مانده اند. و رسایل نور بالاخص "گفتار بیست و پنجم" همراه با پیوست هایش اعجاز قرآن را در چهل وجه ثابت نموده است، و همچنان تفسیر عربی "اشارات الاعجاز فی مظان الایجاز" كه اعجاز قرآن را از لحاظ موجودیت نظم در بین آیات قرآن بیان می دارد نیز برترین اسلوب بلاغت و والاترین ایجاز اعجازگر را در سوره های مكی ثابت كرده است.

اما در صف اول مخاطبان و معارضان سوره ها و آیات مدنی، یهود و نصاری قرار داشتند كه این ها اهل كتاب بودند و به خدا ایمان داشتند، پس قواعد بلاغت و اسلوب ارشاد و اساسات تبلیغ تقاضا می کرد تا اهل كتاب مطابق حالشان مورد خطاب قرار گیرند، لذا از اسلوب آسان، واضح و روان كار گرفت و به بیان و توضیح جزئیات

پرداخت - نه اصول و اركان ایمان- چرا كه همین جزئیات سر منشأ احكام فرعی و قوانین كلی هستند و اختلافات موجود در شرایع و احكام دَور آن ها می چرخد. لذا می بینیم كه اكثراً آیات مدنی واضح و روان اند و اسلوب بیانِ اعجاز انگیزی که ویژه قرآن است در آن ها می تابد.

و نیز قرآن جمله فشرده بسیار قوی، یا یک نتیجه گزیده و یا یک خاتمه ریشه دار و یا یک دلیل محکم را به دنبال یک حادثه جزیی و فرعی یاد آوری نموده و بدین ترتیب آن حادثه جزیی را به یک قاعده کلی و عمومی تبدیل می کند و امتثال و اطاعت از آن را با تقویه ایمان به خدا با ذکر جمله های پایانیِ کوتاه و گزیده ای درباره توحید و ایمان و آخرت تأمین می کند و بدین سان، علویت و نورانیت و کلیّت خاصی به آن مقام می بخشد.

(رسایل نور حتی برای معاندان قرآن ثابت نموده است که در گزیده ها و جمله های پایانی قرآن، بلاغت عالی، مزایای زیاد، جزالت ها و نکته های خوبی وجود دارد، ده نمونه آن در روشنی دوم پرتو دوم گفتار بیست و پنجم بیان شده است) برای درک بهتر این مطلب به جمله های پایانی مانند اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ و اِنَّ اللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَل۪يمٌ و وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ و وَهُوَ الْعَز۪يزُ الرَّح۪يمُ که بیانگر توحید و آخرت اند بنگر، آنگاه خواهی دید که قرآن کریم به هنگام بیان احکام فرعی شریعت و قوانین اجتماعی نگاه مخاطب را به افق های کلی و بلندی جلب می کند و با این جمله های پایانی آن اسلوب آسان، واضح و روان را به اسلوبی عالی تبدیل می کند. گویی تلاوت کننده را از درس شریعت به درس توحید می برد. لذا ثابت می شود که قرآن: آن گونه که کتاب شریعت و احکام و حکمت است، کتاب عقیده و ایمان نیز هست و آن گونه که کتاب ذکر و فکر است، کتاب دعا و دعوت نیز می باشد.

بدین سان، شیوه ای از جزالت اعجازانگیز را در آیات مدنی می بینی که با بلاغت آیات مکّی فرق دارد، این تفاوت به اختلاف مقام و تنوع اهداف ارشاد و تبلیغ بستگی دارد.

این دو شیوه را فقط در دو کلمه رَبُّكَ و رَبُّ الْعَالَم۪ينَ می توان دید، زیرا با تعبیر رَبُّكَ احدیت را آموزش می دهد و با بیان رَبُّ الْعَالَم۪ينَ واحدیت را می آموزد، با توجه به این که واحدیت دربرگیرنده احدیت نیز می باشد.

حتی آن شیوه بلاغی را فقط در یک جمله نیز می توان دید، چنان که در یک آیه آن گونه که از نفوذ علمش به ذره ای در مردمک چشم بحث می کند در خود همین آیه از جابجا کردن خورشید در قلب آسمان حکایت می کند و انگار می گوید: آن گونه که ذره ای را در مردمک چشم قرار داد با همان آلت، خورشید را هم در مردمک چشم آسمان جابجا کرد و آن را چشم آسمان ساخت. مثلاً: بعد از آیه خَلَقَ السَّموَاتِ وَ الأَرْضَ ، آیه يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النّهَارِ وَيُولِجُ النّهَارَ فِي اللَّيْلِ را و بعد از آن جمله

وَهُوَ عَلِيم بِذَاتِ الصُّدُورِ را می آورد، یعنی پس از آن که شکوه و عظمت آفرینش را در آسمان ها و زمین خاطر نشان کرد از نفوذ علمش به خواطر قلب ها خبر می دهد و می فهماند که او در ضمن این که آسمان ها و زمینِ با شکوه و جلال را آفریده است و اداره می کند، از آنچه در دل ها می گذرد نیز آگاه است و هر دو را به خوبی می داند. پس این دنباله با در نظرداشت مرتبه امیّت و با شیوه خاصش آن اسلوب ساده و روشنِ عام فهم را به ارشادی والا و تبلیغ جذاب و همگانی تبدیل می کند.

سوالی با اهمیت: با نگاه سطحی و گذرا نمی توان حقایق مهمی را که قرآن مطرح می کند درک نمود، لذا نمی تواند مناسبت و پیوندی را ببیند که میان جمله فشرده ای که از توحید بحث می کند و یا یک دستور کلی را می رساند و میان حادثه جزیی و معمولی موجود است. از این رو، بعضی ها گمان می کنند که تقصیر از بلاغت قرآن است. به گونه مثال، در یادآوری دستور بزرگ وَفَوْقَ كُلِّ ذ۪ى عِلْمٍ عَل۪يمٌ به دنبال حادثه جزیی یعنی پناه دادن حضرت یوسف علیه السلام به برادرش، مناسبت بلاغی آشکار نمی شود؟ خواهشمندیم این راز را بیان کنید و پرده از حکمت آن بردارید؟

الجواب: اغلب سوره های دراز و متوسط که هر کدام به منزله یک قرآن کوچک است، نه فقط به دو یا سه مقصد از مقاصد چهارگانه قرآن (توحید، نبوت، حشر، عدالت با عبودیت) اکتفا نمی کند، بلکه هر یک ماهیت کل قرآن را دربر دارد و چهار مقصد مذکور را به یکباره احتوا می کند، یعنی هریکی از آن ها آن گونه که کتاب ذکر و ایمان

و فکر است، کتاب شریعت و ارشاد و حکمت هم می باشد. می بینی که هر مقام قرآن و حتی یک صفحه آن دروازه های ایمان را فرا روی انسان می گشاید، زیرا قرآن آنچه را که در کتاب بزرگ کاینات نوشته است یاد آور می شود و آن را به وضوح بیان می دارد و بدین گونه، احاطه ربوبیت پروردگار سبحان را در اعماق قلب مومن جا می دهد، و تجلیات شکوهمندش را در آفاق و انفس به او نشان می دهد.

پس روی مناسبتی که ظاهراً ضعیف به نظر می رسد مقاصد کلی را بنا می کند و در نتیجه، با این مناسبت به ظاهر ضعیف مناسبت های مستحکم و پیوندهای ناگسستی به وجود می آیند. در نتیجه مطابق مقتضای مقام می شود و مرتبه بلاغی اش والا می گردد.

سوال دیگر: چرا قرآن هزاران دلایل را جهت اثبات امور اخروی، تلقین توحید و مکافات و مجازات بشر ارائه می دهد و توجه انسان ها را در هر سوره و حتی در هر صفحه و هر مقام به صورت صریح و یا ضمنی و اشاری، به آن موارد جلب می کند؟ حكمت و راز این كار چیست؟

جواب: زیرا قرآن كریم انسان را از بزرگترین انقلابی آگاه می سازد كه در تاریخ هستی در بین مخلوقات و در دایره ممكنات رخ خواهد داد.. كه این انقلاب، آخرت است، و او را که حامل امانت بزرگ و خلیفه روی زمین است، به بزرگترین مسئله ای كه به سرنوشت او ارتباط دارد راهنمائی می كند، و آن هم مسئله توحید است که خوشبختی و یا نگونساری ابدی انسان منوط بر آن است. و در ضمن شبهاتی را كه بدون انقطاع روان است دور می سازد و شدید ترین نوع انكار و عناد را درهم می کوبد.

لذا اگر قرآن كریم نگاه ها را با این انقلاب هولناك به سوی ایمان برگرداند و دیگران را به تصدیق این مسئله بزرگ و سرنوشت ساز وا دارد و هزاران بار این كار را كند و ملیون ها بار این مسایل را تكرار نماید، هرگز اسراف در بلاغت به شمار نمی رود و هرگز خسته كن و ملال آور نیست، و نیاز به تكرار تلاوت آن در قرآن همواره باقی می ماند، چون در هستی هیچ مسئله ای مهمتر و بزرگ تر از توحید و آخرت نیست.

به گونه مثال: حقیقت آیه كریمه:

اِنَّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ

(البروج: ١١) جاودانگی ابدی را به انسان

درمانده ای مژده می دهد که در هر لحظه با حقیقت مرگ رو برو است، و با این مژده او را از تصوری كه در باره مرگ داشت و آن را اعدام ابدی می دانست می رهاند و دنیای او و تمام دوستانش را از چنگ فنا نجات می بخشد و حتی سلطنتی ابدی و سعادتی ماندگار را برایش ارزانی می دارد.. حال اگر این آیه ملیارد ها بار تكرار شود و به اندازه کاینات به آن اهمیّت داده شود، بازهم اسراف نخواهد بود و از ارزش نخواهد افتاد.

بدین طریق، قرآن معجزالبیان چنین مسایل ارزشمندی را بازگو نموده و می كوشد مخاطبان را با ارائه دلایل شكننده متقاعد سازد و با خاطرنشان کردن این گونه دگرگونی های هولناك در هستی نشان می دهد كه این كار ها بسیار ساده و آسان است، به آسانی تعویض منزل و تغییر شكل آن. پس اگر هزاران بار دقت انسان ها را - صراحتاً و یا به طور ضمنی و اشاری - به این مسایل جلب كند اسراف و بی جا نیست بلكه انسان آن گونه که به نعمت هایی همچون نان، دارو، هوا و نور نیاز دارد، این هم نیاز اولیه اوست.

و به طور مثال: قرآن كریم آیات تهدید كننده ای را مانند اَلظَّالِم۪ينَ لَهُمْ عَذَابٌ اَل۪يمٌ (إبراهيم: ٢٢) و اِنَّ الْكَافِر۪ينَ ف۪ى نَارِ جَهَنَّمَ (فاطر: ٣٦) با كمال شدت و حِدّت تكرار می كند، راز و حكمت این امر را در رسایل نور با قاطعیت ثابت نموده ایم (كه بدین قرار است):

كفر انسان، تجاوز بزرگی است بر حقوق كاینات و اكثر مخلوقات، به حدی كه این تجاوز آسمان ها و زمین را به خشم می آورد، و قهر و غضب عناصر را بر سر كفار دامن می زند، و سبب می شود تا این عناصر ستمگران را با باد و طوفان سیلی زنند، حتی آیه كریمه

اِذَٓا اُلْقُوا ف۪يهَا سَمِعُوا لَهَا شَه۪يقًا وَهِىَ تَفُورُ ٭ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ

(الملك: ٧-٨) تصریح می كند كه جهنم بر سر این ستمگران منكر چنان به خشم و غضب می آید كه از فرط قهر و غضب نزدیك است تكه تكه شود، پس اگر سلطان کاینات، این تجاوز بزرگ (کفر) و کیفر آن را با اسلوب سخت و تهدید آمیزی هزار بار نه بلکه ملیون ها و ملیاردها بار تکرار کند به هیچ وجه اسراف نخواهد بود و نقصی در بلاغت به شمار نخواهد رفت، چون از یکسو، بزرگی آن جنایت و تجاوز مطرح است و از جانب دیگر، خداوند به حقوق رعیتش اهمیت نشان می دهد و زشتی کفر و پلیدی ظلم و ستم منکران

را آشکار می سازد، پس در برابر این تکرار تنها انسان کوچک و ناچیز قرار ندارد بلکه گستردگی تجاوز کافر و بزرگی ظلم او، نسبت بسیار بزرگی است.

اینجاست كه از هزار سال بدین سو، صدها میلون نفر همه روزه و بدون این كه خسته شوند با كمال شوق و نیازمندی آن را می خوانند.

آری، هر لحظه و هر روز عالمی است كه می گذرد و دری است كه به سوی عالم جدید گشوده می شود، لذا هزاران بار تكرار مشتاقانه و نیازمندانه "لا إله إلا الله" به هدف روشن ساختن این عالم های گذرا آن جمله توحیدی را همچون چراغی در آسمان این عالم ها و روزها قرار می دهد، بدین سان، تلاوت قرآن نیز تاریكی ها و تیر گی ها را از این پرده های زود گذر، و عالم های سیار و تازه می زداید، و زشتی و آلودگی را از تصاویر انعكاس یافته در آیینه زندگی دور می سازد، و این اوضاع تازه از راه رسیده را در روز قیامت بر له اوشاهد می گرداند نه بر علیه او، و او را به جایگاهی بالا می برد که بزرگی كیفر جنایت ها را می فهمد، و از ارزش تهدیدات شدید و پنهان و عناد شكن پادشاه ازلی آگاه می سازد، و او را تشویق می كند تا از طغیان و سركشی نفس رهایی یابد.. پس بخاطر همین حكمت ها قرآن کریم مواردی را بارها و بارها با کمال حکمت تكرار می كند و آشكار می سازد كه این همه تهدیدات قوی و شدید و مكرّر قرآن، مملو از حقیقت است و شیطان هم از باطل دانستن آن در می ماند و از بیهوده پنداشتن آن می گریزد. آری، عذاب جهنم برای كفاری كه به این تهدید ها گوش فرا نمی دهند عین عدالت است.

و از جمله تكرارهای قرآن "داستان انبیاء" علیهم السلام است، مثلاً حكمت تكرار داستان موسی علیه السلام كه همچون عصای موسی حكمت ها و فایده های بسیار زیادی دارد و نیز فلسفه تكرار داستان های پیامبران دیگر، در حقیقت بخاطر اثبات رسالت حضرت محمد مصطفی (ص) است كه نبوت همه انبیاء به عنوان دلیلی بر حقانیت رسالت آن حضرت ارائه می شود، چون كه هیچ كس نمی تواند این را (نبوت همه پیامبران را) انكار كند مگر كسی كه منكر نبوت همه انبیاء باشد.

از سوی دیگر بسیاری از مردم نمی توانند کل قرآن کریم را تلاوت کنند فقط به همان مقداری که برایشان میسّر است بسنده می کنند از این رو به خوبی پیدا ست که چرا

هر سوره دراز و کوتاه به مثابه کل قرآن قرار گرفت. پس تکرار داستان ها همانند تکرار ضروری ایمان است. یعنی تکرار این داستان ها را بلاغت اقتضا می کند و هیچ اسرافی در آن نیست . افزون بر آن با تکرار این داستان ها تعلیم داده می شود که حادثه ظهور حضرت محمد (ص) بزرگترین حادثه برای بشریت است و از سرنوشت سازترین مسایل هستی است.

آری ! دادن والاترین مقام به ذات رسول اکرم (ص) در قرآن کریم و قرار دادن (محمد رسول الله) که در برگیرنده چهار رکن ایمان است به دنبال (لا إله إلا الله) مهمترین دلیل است بر این که رسالت محمدیه بزرگترین حقیقت در هستی است و بدون شک حضرت محمد (ص) اشرف مخلوقات است و شخصیت معنوی کلی حضرت محمد (ص) که به حقیقت محمدیه تعبیر می شود روشن ترین خورشید و چراغ هر دو جهان است و آن حضرت (ص) به خوبی شایسته این مقام خارق العاده است . آنچه گفته آمدیم در بخش های مختلف رسایل نور با دلایل و مدارک بی شماری به اثبات رسیده است. یکی در هزار آن چنین است:

طبق قاعده: "السبب کالفاعل" یک مثل از نیکی هایی که همه امت حضرت محمد (ص) در طول تاریخ و زمان انجام داده اند و می دهند در صفحه حسنات آن حضرت نوشته می شود.

و نوری که آن حضرت آورد و توسط آن همه حقایق کاینات را روشن ساخت، تنها جن و انس و فرشتگان و موجودات زنده را ممنون و خوشنود نمی سازد بلکه سراسر هستی و آسمان ها و زمین را شاد و مسرور می سازد و همه آن ها از فضایل او سخن می گویند.

و دعاهای فطری و مستجابی که همه روزه ملیاردها تن از صالحان امت بر زبان دارند و دلیل مستجاب بودن آن هم، پذیرفته شدن دعاهایی است که نباتات با زبان استعدادشان و حیوانات با زبان نیاز فطری خود انجام می دهند که ما پذیرفته شدن این دعاها را عملاً مشاهده می کنیم، و همچنان درود و سلامی که بر آن حضرت نثار می دارند همراه با دست آوردهای معنوی شان، پیش از همه به آن حضرت (ص) تقدیم می شود.

این علاوه بر نیکی هایی است که در دفتر حسنات او از انوار بی پایان قرآنی که امتش تلاوت می کنند به مجرد تلاوت داخل شده است، همان قرآنی که بیش از سیصد هزار حرف دارد و در هر حرف آن ده نیکی و ده میوه اخروی موجود است و در مواردی به صد و حتی هزار نیکی بالغ می شود.

آری، علام الغیوب سبحانه و تعالی پیش از پیش فهمیده و دیده است که حقیقت محمدی یعنی همان شخصیت معنوی ذات مبارک پیامبر اکرم (ص) همچون درخت طوبی جنت خواهد شد. لذا آن اهمیت بزرگ را در قرآنش به آن حضرت داده است چون او سزاوار آن جایگاه والا می باشد. و در لا به لای أوامر و دستوراتش بیان نموده است که دست یافتن به شفاعت او فقط با پیروی او و اقتدا به سنت شریفش ممکن است و این یکی از بزرگ ترین مسایل انسانی است. و هر از چندگاه وضعیت انسانی و بشری وی را که به منزله هسته درخت طوبی جنت است در نظر گرفته است.

بدین ترتیب، حقایق تکراری قرآن این ارزش والا را حایز است و حکمت های فراوان در آن نهفته است. پس فطرت پاکیزه و سلیم شهادت می دهد که در تکرار قرآن معجزه معنوی بسیار نیرومند و گسترده ای وجود دارد، اما کسی که بر اثر طاعون ماده پرستی به مریضی قلب و بیماری وجدان مبتلا باشد مشمول این قاعده مشهور می گردد:

قَدْ يُنْكِرُ الْمَرْءُ ضَوْءَ الشَّمْسِ مِنْ رَمَدٍ وَ يُنْكِرُ الْفَمُ طَعْمَ الْمَاءِ مِنْ سَقَمٍ

دو حاشیه به عنوان خاتمه مسئله دهم

حاشیه اول: دوازده سال قبل شنیدم كه معاند و بی دین بسیار خطرناكی با اقدام به ترجمه قرآن كریم به عملی كردن اهداف شومش پرداخته و گفته است : "قرآن را ترجمه كنید تا معلوم شود چه مالی (چه چیز بی ارزش) است" و منظور او این بود که هر كس (به پندار او) تكرار های غیر ضروری آن را ببیند! و به جای اصل قرآن، ترجمه آن خوانده شود! و سخنان زهرآگین دیگری از این قبیل.

اما دلایل جرح ناپذیر رسائل نور با قاطعیت ثابت كرد كه ترجمه حقیقی قرآن ممكن نیست. و هیچ زبانی غیر از عربی كه زبان نحوی است، نمی تواند برتری، نكات و ظرافت های قرآن را محافظت كند و ترجمه های معمولی و جزیی بشر نمی تواند جای تعبیرات جامع و اعجازانگیز كلمات قرآن را بگیرد كه هر حرف آن ده الی هزار ثواب را در بر دارد، پس امكان ندارد ترجمه به جای اصل تلاوت شود. رسایل نور این بیان كوبنده اش را در هر طرف منتشر و آن دسیسه خطرناك را عقیم ساخت.

اما منافقینی كه نزد این زندیق ها زانوی تلمّذ زده اند، مانند اطفال کودن احمقانه و دیوانه وار كوشیدند تا جهت خدمت به شیطان، چراغ بر افروخته قرآن را با پف دهان خاموش سازند. با توجه به این که در آن زمان با كسی ارتباط نداشتم، لذا از حقیقت اوضاع و جریانات آن بی خبر هستم، منتهی گمان غالبم این است كه جریانات مذكور سبب نگارش این مسئله دهم گردید، علی رغم آنكه در حالتی دشوار و دلتنگ كننده و رنج آور قرار داشتم.

حاشیه دوم‌: پس از رهایی از زندان دنیزلی در طبقه فوقانی هتل مشهور شهر نشسته بودم، در باغچه دور و بر هتل، شاخ و برگ های درختان بید با شور و شعف همانند حلقات ذكر به صورت بسیار لطیف و فرح بخش مشغول رقص و جنبش بودند، این حركات لطیف، قلبم را كه بر اثر جدایی از دوستان و تنهایی حزین و غمگین بود، غمگین تر ساخت .. ناگهان موسم خزان و زمستان یادم آمد و غفلت، وجودم را فرا گرفت، چون با آمدن خزان برگ ها می ریزد و زیبایی و طراوت رخت سفر می بندد.. با چشم دوختن به باغچه های سرسبز، دلم به حال درختان آراسته و مزین بید و دیگر موجودات

می سوخت، و از چشمانم سیل اشک سرازیر بود‌. و آنگاه كه عدم ها و فراق های نهفته در پشت پرده زیبای كاینات به یادم می آمد، حزن و اندوه بر سرم انباشته می شد!

در چنین حالتی ناگاه، نوری كه حضرت محمد (ص) به ارمغان آورده است، به کمکم شتافت و آن همه غم و اندوه را به سرور و شادمانی مبدل ساخت. من از این حقیقت محمدی بخاطر اینکه فیضی از فیوضات انوار نامحدودش به دادم رسید و مایه تسلی خاطرم گردید تا ابد ممنون و سپاسگزار هستم - آن گونه كه به كمك و فریاد هر مومن می شتابد - بدین گونه كه:

آن نگاه غافلانه، حركت شاخ و برگ های زیبای درختان را برایم حرکت هایی بی هدف و بی مقصد، بی فایده و بی وظیفه جلوه داد و چنان وانمود ساخت كه آن درخت ها با نمایان شدن در یك فصل خاص از روی خوشحالی و شادمانی حركت نمی كنند، بلكه از ترس عدم و فراق و سقوط در وادی نیستی به خود می لرزند... لذا مثل هر كسی دیگر، عشق بقاء، محبت وجود، حب محاسن و شفقت بر همنوع، شاهرگ زندگی را در وجودم خشك و نابود ساخت. در نتیجه دنیا را به جهنم معنوی و عقل را به آله تعذیب تبدیل كرد. وقتی در چنین وضعیتی گرفتار بودم، ناگاه نوری كه حضرت محمد (ص) برای بشریت هدیه آورده است، پرده را کنار زد، و به جای اعدام، عدم، هیچ بودن، بی مسؤلیتی، عبث و فراق، به تعداد برگ های هر درخت بیدی، حكمت ها، معنی ها، وظایف، و نتایج را نشــان داد كه آن وظایف و نتایج را رسائل نور ثابت می نماید و به سه دسته تقسیم می كند:

نوع اول: به نام های صانع ذوالجلال می نگرد، مثلاً: اگر مهندسی دستگاه خارق العاده ای بسازد، هر كس با گفتن "ماشاء الله" و "بارك الله" او را تشویق می كند، و خود آن دستگاه نیز با نشان دادن نتایج و اهداف مورد نظر، با زبان حالش به سازنده اش تبریك می گوید و او را می ستاید. لذا هر موجود زنده و هر چیز، مثل آن دستگاه با تسبیحات خود، آفریدگارش را ستایش می كند.

اما نوع دوم: دید و نگرش مخلوقات زنده و با شعور را به سوی خود متوجه می سازد، تا مورد مطالعه و دقت قرار گیرد، پس گویا هر چیزی كتابی است پر از علم و معرفت. و زمانی این عالم (عالم شهادت) را ترك می کند كه معانی اش را در اذهان

و صورت هایش را در قوه حافظه اهل شعور و تصویرش را در الواح مثالی و عالم غیب ثبت كرده باشد. یعنی پس از آن كه به جای یك وجود صوری و ظاهری، چندین وجود معنوی، غیبی و علمی به دست آورد، از عالم شهادت به عالم غیب منتقل می شود.

آری، وقتی الله موجود است و علمش نیز بر هر چیز محیط می باشد، پس از نقطه نظر حقیقت، نباید در دنیای اهل ایمان، عدم، اعدام، هیچی، محو و فنایی وجود داشته باشد؛ اما دنیای كفار پر از عدم، فراق، بیهودگی و نیستی است، این حقیقت را سخن مشهوری كه زبانزد خاص و عام است بهتر آشکار می كند:

"كسی كه خدا را دارد، همه چیز دارد. و كسی كه خدا را ندارد، از همه چیز محروم است".

خلاصه: چنان كه ایمان، انسان را در هنگام موت از اعدام ابدی نجات می دهد، دنیای خصوصی هر كس را نیز از تاریكی های نیستی و بیهودگی رهایی می بخشد؛ اما كفر- مخصوصاً كفر مطلق- هم انسان و هم دنیای خصوصی اش را با مرگ از بین می برد و در تاریكی های جهنم معنوی می افکند، و لذات زندگـــی اش را به زهــر تلخی مبدل می سازد.

پس كسانی كه زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح می دهند، اگر گوش شنوایی دارند، باید وارد صحنه شوند و علاج این درد را بیابند، یا این كه به دایره ایمان داخل شوند و خود را از این خسارت خطرناك برهانند.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

به دعاهایتان خیلی محتاج و به دیدارتان خیلی مشتاق

برادرتان سعید نورسی

گفتار بیست و ششم

رسالهٔ‌ قدر

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ

(الحجر: ٢١)

وَ كُلَّ شَيْءٍ اَحْصَيْنَاهُ ف۪ٓى اِمَامٍ مُب۪ينٍ

(يس: ١٢)

قدر و جزء اختیاری دو مسئله مهم است، در این خصوص می کوشیم تا چند راز را در لابلای چهار مبحث بگشاییم.

مبحث نخست

قدر و جزء اختیاری، عبارتست از دو جزء از اجزاء ایمان حالی و وجدانی و حدود نهائی ایمان و اسلام را بیان می دارند و از مسایل علمی و نظری به شمار نمی روند.

یعنی اینکه انسان مؤمن، هر چیز را به خداوند وامی گذارد، و هر کارش را به پروردگار می سپارد و خودش را هم به او حواله می کند. سرانجام، برای اینکه از بار تکلیف و مسئولیت فرار نکند، جزء اختیاری جلو اش را می گیرد و برایش می گوید: "تو مسئول و مکلف هستی".

سپس برای اینکه به نیکی ها و فضایلی که از او صادر شده است مغرور نگردد، قدر فرارویش قرار گرفته و می گوید: "پایت را از گلیمت فراتر منه، تو فاعل نیستی".

آری، قدر و جز اختیاری، در بالاترین مراتب ایمان و اسلام قرار دارند و در ردیف مسایل ایمانی هستند. قدر، نفس را از غرور و جزء اختیاری هم از احساس عدم مسئولیت نجات می دهد. این دو از مسایل علمی و نظری نیستند، چراکه در این صورت، نفوس اماره برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سیّئات که مرتکب شده اند به قدر می چسپند، و فضایلی را که برایشان انعام شده است، به جزء اختیاری خود نسبت داده و به آن افتخار

می کنند و مغرور می شوند، که این امر، کاملاً با راز و رمز قدر و حکمت جزء اختیاری تناقض دارد.

آری، در بین عوام الناسی که از درک راز و رمز قدر عاجز اند، مواضعی برای استعمال قدر وجود دارد، که این مواضع، به امور مربوط به گذشته و مصائب و گرفتاریها منحصر است، و علاج یأس و حزن به شمار می آید. اما در خصوص معاصی و امور مربوط به آینده، کاربردی ندارد، ازین رو سبب ارتکاب گناه و سستی در انجام تکالیف نمی شود.

یعنی مسئله قدر بخاطر فرار از تکلیف و مسئولیت نیست، بلکه وسیله ای است برای نجات انسان از فخر و غرور. لذا در ردیف مسایل ایمانی قرار گرفته است.

و جزء اختیاری هم، در زمره مسایل عقیدتی درآمده است تا مرجع سیّئات باشد، نه به این خاطر که مصدر محاسن و فضایل باشد و به طغیان و تفرعن سوق دهد.

آری، قرآن کریم بیان می دارد که انسان کاملاً مسئول سیئات خود می باشد، چون اوست که آن را اراده میکند و مرتکب می شود، از آنجاییکه گناه یکنوع تخریب و ویرانگری است لذا انسان، با یک سّیئه می تواند تخریبات زیادی را دامن زند، مانند آتش زدن یک خانه با یک چوب کبریت. و بدین طریق مستحق عذاب بزرگی می شود.

اما در بخش نیکی ها حق مباهات و افتخار کردن به حسنات را ندارد، چون سهم او بسیار اندک و ناچیز است، زیرا طالب و مقتضی حسنات، رحمت الهی است و قدرت ربانی است که آن را به وجود می آورد. پس سوال و جواب، سبب و انگیزه، هر دو از طرف خداوند متعال است، انسان فقط با دعا، ایمان، شعور و رضا می تواند حسنات را بدست آورد.

اما اراده کننده ی سیئات، نفس انسانی است، که این کار را یا با اختیار و یا با استعداد خود انجام می دهد، طوری که بعضی از مواد وقتی در معرض تابش نورِ سفید و زیبای خورشید قرار گرفتند، سیاه و متعفن می گردند. دریافت این سیاهی به استعداد آن ماده برمی گردد.

اما کسی که این سیئات را با قانون الهی- که مصالح زیادی را در بردارد- ایجاد کرده است، بازهم خود خداوند است. یعنی سببیت و سوال از جانب نفس انسان صورت

می گیرد و به همین خاطر مسئولیت را او به دوش دارد، و خلق و ایجادی که به پروردگار مربوط می شود زیبا و خیر است، بخاطریکه میوه ها و نتایج بسیار زیبای دیگر را در بردارد.

اینجاست که خلق شر، شر نیست، بلکه کسب شرّ، شر است، چون انسان تنبلی که از باران - که منافع زیادی دارد- ضرر دیده است حق ندارد بگوید: باران رحمت نیست.

آری، در خلق و ایجاد، در پهلوی شر جزئی، خیر کثیر وجود دارد، پس ترک خیر کثیر بخاطر یک شر جزئی، شر کثیر را دامن می زند، لذا این شر جزئی، خیر و نیکی به شمار می آید. پس در خلق و آفرینش الهی شر و قبحی وجود ندارد، بلکه شر، به کسب و استعداد بنده مربوط است.

و آنگونه که قدر الهی، از نظر نتیجه و ثمرات، از قبح و ظلم منزّه است، از نظر علت و سبب نیز قبح و ظلمی در آن وجود ندارد، بلکه به کلی پاک و مقدس می باشد. زیرا قدر الهی به علتهای حقیقی می نگرد، و عدالت می کند. اما مردم احکامشان را به علتهای ظاهری بنا نهاده و علی رغم عدالت قدر، مرتکب ظلم می شوند.

به گونه مثال: حاکمی، تو را به اتهام دزدی به زندان انداخت، حال آنکه تو در خصوص این اتهام بی گناه هستی، اما در نهان قتلی را مرتکب شده ای که جز خداوند، کسی نمی داند.

پس این قدر الهی تو را بخاطر همان قتل پنهان، به زندان محکوم نموده و عدالت کرده است، اما حاکم بر تو ظلم کرد، چون تو را به اتهام سرقتی که تو آنرا مرتکب نشده ای، زندانی ساخت.

بدین طریق، در چیز واحدی دو جهت ظاهر می شود، یکی جهت عدالت قدر و ایجاد الهی، دیگری جهت ظلم و کسب بشر. امور دیگر را به این قیاس کن.

یعنی قدر و ایجاد الهی به اعتبار مبدأ و منتهی، اصل و فرع، علت و نتیجه کاملاً پاک و منزه است و هیچ نوع شر و قبح و ظلمی در آن وجود ندارد.

اگر گفته شود:

مُدام جزء اختیاری قابلیت ایجاد را ندارد، و در دست انسان هم غیر از کسب که در حکم یک امر اعتباری است، چیزی وجود ندارد، پس چگونه می شود که قرآن معجزالبیان،

از دست این انسان بخاطر عصیانش در برابر خالق آسمانها و زمین، شکوه های بزرگی سر می دهد، و گویا او را یک دشمن عاصی تلقی می کند و تمام فرشتگانش را به امداد بنده مؤمنش که در برابر آن عاصی قرار گرفته است می فرستد و حتی خود آفریدگار به امداد او می آید.. چرا برایش این همه اهمیت می دهد؟

جواب: چونکه کفر و عصیان و سیّئه، سراسر تخریب و عدم است، و معلوم است که یک امر اعتباری و عدمی می تواند سبب تخریبات بزرگ و عدمهای بی حدی شود. طوری که بی اعتنایی ملوان یک کشتی بزرگ در انجام وظیفه سبب غرق آن کشتی می گردد و نتایج اعمال همه کارگران را نابود می سازد، کفر و معصیت نیز چنان است، چونکه نوعی از عدم و تخریب محسوب می گردد. از این رو جزء اختیاری می تواند با یک امر اعتباری، آنها را تحریک نموده و سبب نتایج هولناکی شود، زیرا کفر، گرچه یک سیئه است اما همه کاینات را به بی ارزشی و عبثیت متهم ساخته و تحقیر می کند و همه موجودات را که دلایل وحدانیت را نشان می دهند تکذیب می نماید و همه تجلیات اسماء حسنی را به استهزاء می گیرد و تزییف می کند پس پروردگار سبحان، به اسم همه کاینات و موجودات و تمامی اسماء حسنی، شدیداً از کفار شکایت می کند و آنها را سخت تهدید می نماید که این، عین حکمت است و گرفتار ساختن آنها به عذاب ابدی، عین عدالت است.

وقتی انسان با کفر و عصیان خود به سوی تخریبات می رود، و با کاری اندک، سبب تباهی های زیادی می شود، پس اهل ایمان، در برابر این تخریبگران به عنایت بزرگ الهی نیاز دارند، چنانکه اگر ده مرد نیرومند، حفاظت و تعمیر خانه ای را به عهده گیرند، اقدام یک طفل شرور برای به آتش کشیدن این خانه، آنها را مجبور می سازد تا به پیش ولی آن طفل بروند و حتی به پادشاه متوسل شوند.

لذا مؤمنان نیز در برابر چنین نافرمان گستاخ، شدیداً به عنایت پروردگار سبحان نیاز دارند.

از مطالب گذشته نتیجه می گیریم: شخصی که از قدر و جزء اختیاری بحث می کند، اگر از ایمان کامل و قلب مطمئن برخوردار باشد، او سرنوشت کاینات را و خودش را به خداوند وامی گذارد و همه چیز را تحت تصرف او می داند، این شخص

حق دارد در باره قدر و جزء اختیاری حرف بزند، چون او خودش را و هر چیز را از خداوند سبحان می داند، چه در این صورت، با استناد به جزء اختیاری - که آنرا مرجع سیئات می داند- مسئولیت را به عهده می گیرد، به تقدیس و تنزیه پروردگار می پردازد و در دایره عبودیت به سر می برد و تکلیف الهی را به ذمّه می گیرد، و برای اینکه به کمالات و حسناتی که از وی صادر گردیده مغرور نشود، به قدر می نگرد، به جای فخر و مباهات، از پروردگارش تشکر می کند و در چهره ی مصیبتهایی که بر سرش می آید، قدر را می بیند و صبر می کند.

اما اگر شخصی که از قدر و جزء اختیاری بحث می کند، از اهل غفلت باشد، او حق ندارد در مورد قدر و جزء اختیاری بحث کند، چونکه نفس اماره اش از روی غفلت یا ضلالت، کاینات را به اسباب می سپارد، و آنچه را که از خداوند است به اسباب تقسیم می کند، و خود را مالک خودش می داند، و افعالش را به خودش و به اسباب می دهد، مسئولیت و کوتاهی ها را به گردن قدر می اندازد. در این صورت بحث کردن در باره قدر و جزء اختیاری برایش مفهومی ندارد و چیزی جز یک دسیسه نفسانی نیست که می کوشد از زیر بار مسئولیت فرار کند، که این امر، کاملاً با حکمتِ قدر و راز جزء اختیاری منافات دارد.

مبحث دوم

این مبحث، بحث علمی دقیق است و به علما اختصاص دارد. (٭):این مبحث دوم حاوی مسئله ای است بسیار عمیق و پیچیده در باره قدر، مسئله عقیدتی کلامی است که نزد علماء محقق، از اهمیت شایانی بر خوردار می باشد، و رسایل نور به صورت کامل آن را حل کرده است. مؤلف.

اگر بگویی: قدر و جزء اختیاری چگونه باهم توافق و سازگاری دارند؟

جواب: با هفت وجه:

نخست: پروردگار عادل و حکیمی که کل کاینات با زبان انتظام و میزان، به حکمت و عدالت او گواهی می دهد، جزء اختیاری مجهول الماهیتی به انسان داده است، تا مدار ثواب و عقاب باشد. آنگونه که ما بسیاری از حکمتهای این عادل حکیم را نمی دانیم، کیفیت توافق و سازگاری بین قدر و جزء اختیاری نیز از ما پنهان است، اما عدم آگاهی ما در این مورد، به عدم وجود آن دلالت نمی کند.

دوم: ضرورتاً هر انسان موجودیت اراده و اختیار را در خود احساس می کند و وجداناً به وجود این اختیار پی می برد، فهمیدن ماهیت موجودات چیزی است و فهمیدن وجود آنها چیزی دیگر. موجودیت بسیاری از اشیاء برای ما بدیهی است اما ماهیت آنها نسبت به ما مجهول می باشد.

پس امکان دارد این جزء اختیاری نیز در ردیف همین چیزها باشد، هر چیز به آگاهی و معلومات ما منحصر نیست، وعدم آگاهی ما بر نبود آن دلالت نمی کند.

سوم: جزء اختیاری با قدر منافات ندارد، بلکه قدر، مؤید جزء اختیاری است زیرا قدر نوعی از علم الهی است، و علم الهی به اختیار ما تعلق گرفته است، ازاین رو، اختیار را تایید می کند، نه ابطال.

چهارم: قدر نوعی از علم است، و علم تابع معلوم می باشد، یعنی هر کیفیتی که معلوم داشته باشد، علم، با همان کیفیتش آن را احاطه می کند و به آن تعلق می گیرد، پس معلوم تابع علم نیست، یعنی دساتیر علمی، معلوم را از نقطه نظر وجود خارجی اداره نمی کند، چونکه ذات معلوم و وجود خارجی آن، به اراده نگاه می کند و به قدرت استناد می نماید.

از سوی دیگر ازل، مبدأ و سرآغاز سلسله ماضی نیست، پس نمی توان آن را اساس وجود اشیاء اتخاذ نمود و مطابق آن خود را مجبور تصور کرد، بلکه ازل، گذشته و حال و آینده را باهم احاطه می کند - مانند احاطه آسمان بر زمین- و مانند آیینه ای است که از بالا می نگرد.

لذا عاری از حقیقت خواهد بود اگر برای زمان امتداد یافته در دایره ی ممکنات، سرآغاز و مبدئی در جهت ماضی (گذشته) تخیل شود و به اسم ازل نامگذاری گردد و چنین پنداشته شود که اشیاء به ترتیب وارد آن علم ازلی می گردند، و انسان خود را در خارج آن تصورکند و در روشنائی آن به قضاوت عقلی بپردازد.

برای روشن شدن این راز به این مثال دقت کن:

اگر در دستت آیینه ای داشته باشی و مسافت سمت راست آن را گذشته، و مسافت سمت چپ آن را آینده فرض کنی، این آیینه، نخست تصاویر روبرویش را دریافت می کند و سپس دو طرف را به ترتیب معین، تحت پوشش خود قرار می دهد، چون نمی

تواند بخش عمده طرفین را به صورت همزمان فرا گیرد. این آیینه هر اندازه که پائین باشد کمتر می تواند ببیند و به هرپیمانه ای که بالاتر برود، دایره مقابل آن وسعت می یابد، و بدین طریق با صعود تدریجی، مسافت دو طرف را باهم در آنِ واحد فرا می گیرد.

و درچنین وضعیتی تمام جریانات و حالات موجود در دو مسافت، در آیینه نقش می بندد. در اینصورت کسی نمی تواند بگوید که حالات موجود در یک طرف، بر طرف دیگر مقدم است و یا موخر، یا اینکه موافق هم اند، و یا مخالف یکدیگر.

بدین ترتیب، از آنجایی که قدر الهی از علم ازلی است، و علم ازلی، به تعبیر حدیث، در جایگاه والایی قرار دارد و از ازل تا به ابد هر آنچه را که شده است و یا خواهد شد یکباره در بر می گیرد و احاطه می کند، لذا به هیچ وجه، نه ما و نه قضاوت های عقلی ما می تواند خارج آن باشد، پس ما نمی توانیم آن را همچون آیینه ای تصور کنیم که در مسافت گذشته واقع باشد.

پنجم: قدر، هم به سبب و هم به مسبَّب به یکباره تعلق می گیرد- چنین نیست که اراده، یک بار به مسبب و بعد از آن، بار دیگر به سبب تعلق بگیرد- بلکه این مسبَّب توأم با این سبب به وقوع خواهد پیوست. پس نباید گفته شود: وقتی مرگ فلان شخص در فلان وقت مقدر بود، گناه کسی که با اراده جزئی اش توسط تفنگ او را می زند چیست؟ چون اگر او نمی زد، بازهم می مرد؟

سوال: چرا نباید گفته شود؟

جواب: چونکه قدر، مرگ او را با تفنگ این تعیین کرده است، اگر شلیک نکردن او را فرض کنی، در این صورت، عدم تعلق قدر را فرض کرده ای. پس با چه چیزی به مرگ او حکم خواهی کرد؟ مگر این که مسلک اهل سنت والجماعت را ترک نموده و به فرق ضالّه، مانند جبریه و امثال آنها که برای سبب، یک قدر و برای مسبب، قدر دیگری را تصور می کنند، بپیوندی و یا اینکه مانند معتزله قدر را به کلی انکار کنی.

اما ما اهل حق می گوییم: اگر او شلیک نمی کرد، مرگ آن شخصی برای ما مجهول می بود. اما جبریه می گویند: اگر او نمی زد، بازهم می مرد. اما معتزله می گویند: اگر او را نمی زد، نمی مرد.

ششم: (٭):حقیقتی است که به علمای بسیار مدقق و ژرف اندیش اختصاص دارد. میلان که أُسّ الاساس جزء اختیاری است، از نظر "ماتریدی" یک امراعتباری است، پس می تواند در دست بنده باشد. اما اشعریون، میلان را امری موجود می پندارند، پس با این لحاظ، میلان در دست بنده نیست، بلکه به نظر اینها تصرفی که در میلان وجود دارد، یک امر اعتباری است و در دست بنده قرار دارد.

به همین خاطر، این میلان و تصرف موجود در آن، دو امر نسبی هستند، و وجود خارجی محققی ندارند. پیداست که ثبوت و وجود امر اعتباری، نیازی به علت تامه ندارد، چراکه علت تامه، مستلزم ضرورت و وجوب است و ضرورت و وجوب هم اختیار را از صحنه بر می دارد، پس کافی است که علت این امر اعتباری، وضعیتی را به خود بگیرد که در درجه ای از رجحان باشد، در این صورت، این امر اعتباری می تواند هم به ثبوت برسد و هم نرسد، یعنی انسان می تواند آن را عملی سازد و می تواند ترک کند، و در این هنگام قرآن برایش می گوید: این شّر است، انجام مده.

آری، اگر بنده، خالق افعالش می بود و قدرت ایجاد می داشت، در این حالت اختیار از بین می رفت، زیرا قاعده و قانون مسلمی در علم اصول و حکمت وجود دارد و آن اینکه"مَا لَمْ یَجِبْ لَمْ یُوجَدْ" یعنی هیچ چیز به وجود نمی آید تا وقتی که وجودش واجب نباشد، یعنی علت تامه باید باشد تا بعد از آن بتواند به وجود بیاید. اما علت تامّه، بالضروره و بالوجوب، معلول را اقتضا می کند، و در این هنگام دیگر اختیاری باقی نمی ماند.

اگر بگویی: ترجیح بلامرجّح محال است. (٭):ترجّح جدا است و ترجیح جدا، در بین شان خیلی فرق موجود است. حال آنکه کسب انسان که شما آنرا امر اعتباری می نامید بعضاً با انجام کاری و بعضاً با انجام ندادن آن، در صورتی که یک مرجّح موجب نباشد، ترجیح بلا مرحج لازم می گرداند، و این یکی از بزرگترین اصول کلام را منهدم می سازد.

جواب: ترجح بلا مرجّح محال است- یعنی رجحان بدون سبب و بدون مرجح- اما ترجیح بلا مرجح جایز است و کاربرد دارد، پس اراده الهی یکی از صفات پروردگار است و شأن آن انجام دادن چنین کاری است (یعنی اختیار خداوند مرجح است).

اگر بگویی:

وقتی قتل را خدا خلق کرده است، پس چرا به من قاتل گفته می شود؟

جواب:

طبق قواعد علم صرف، اسم فاعل، از مصدری که یک امر نسبی است مشتق می شود، نه از حاصل بالمصدری که یک امر ثابت است. مصدر، کسب ما است، عنوان قاتل را هم ما می گیریم، حاصل بالمصدر، مخلوق الله است، چیزی که مسئولیت را اشمام می کند از حاصل بالمصدر مشتق نمی گردد.

هفتم: گرچه اراده جزئی انسان و جزء اختیاری او ضعیف و یک امر اعتباری است، اما پروردگار سبحان و حکیم مطلق، این اراده جزئی ضعیف را برای تحقق اراده کلی اش، یک شرط عادی قرار داده است. انگار معناً می گوید: "ای بنده ام تو با اختیار خودت هر راهی را که انتخاب کنی من ترا به همان راه خواهم برد". پس مسئولیت به تو بر می گردد.

مثلا: (در مثال مناقشه نیست) اگر کودک ضعیف و ناتوانی را بر دوشت بگیری و برایش اختیار بدهی و بگویی: "هر جا خواسته باشی بروی، تو را همانجا خواهم برد" و خواست کودک این بود که به کوهی بالا شود، و تو او را آنجا بردی، اما کودک مریض شد و یا اینکه به پائین سقوط کرد.

در این صورت، تو حتماً برایش خواهی گفت: این خواست تو بود! و با توبیخ و سرزنش او را یک سیلی هم خواهی زد.. بدین طریق.. وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى خداوند سبحانه که احکم الحاکمین است، اراده بنده اش را که در نهایت ضعف و ناتوانی قرار دارد، برای تحقق اراده کلی خود یک شرط عادی قرار داده است.

حاصل سخن: ای انسان! اراده بسیار ضعیفی در دست تو قرار دارد، اما دست این اراده در زمینه سیئات و تخریبات بسیار دراز و در انجام حسنات و نیکی ها، بسیار کوتاه است، نام این اراده، جزء اختیاری است، پس به یک دست این اراده دعا را بسپار، تا به جنت برسد، جنتی که میوه ای از میوه های سلسله حسنات است، و به سوی سعادت ابدی دراز شود که گلی از گلهای آن است. و به دست دیگر آن، استغفار را بسپار تا به سیئات نرسد و به زقوم جهنم که میوه شجره ملعونه است دراز نشود، یعنی دعا و توکل

نیروی بزرگی به میلان خیر می دهد، آنگونه که استغفار و توبه، میلان شر را می شکند و جلو تجاوزش را می گیرد.

مبحث سوم

ایمان به قدر، از ارکان ایمان است، یعنی هر چیز با قدر خداوند انجام می یابد، دلایل قطعی درباره قدر، آن قدر زیاد است که حدّ و حساب ندارد، ما با یک شیوه ساده و روشن، میزان قوت و وسعت این رکن ایمانی را ضمن مقدمه ای بیان می کنیم.

مقدمه

هر چیز قبل از به وجود آمدن و بعد از به وجود آمدنش نوشته شده است. قرآن کریم در بسیاری از آیاتش مانند وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍٍ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍٍ این امر را تصریح می دارد، و کتاب بزرگ قرآن الهی، که به نام کاینات یاد می شود نیز این حکم قرآنی را با آیات تکوینی اش که در قالب نظم و میزان و انتظام و امتیاز و تصویر و تزیین، نوشته شده است، تصدیق می کند.

آری، نوشته های منظوم و آیات موزونِ کتاب کاینات، گواهی می دهد که هر چیز نوشته شده است، و همه مبادی و بذرها و تمامی مقادیر و صورتها، گواه صادقی است بر این که هر چیز، پیش از پیدایشش مکتوب و مقدَّر است. زیرا هر بذر و تخم، صندوقچه لطیفی است که در کارخانه"کاف نون" ساخته شده است و قدرت و قدر، طبق نقشه هندسی خود، ذرات را استخدام نموده و بزرگترین معجزات قدرت را روی این تخمک ها اعمار می کند. گویا هر آنچه که بر سر درخت خواهد آمد، با تمام واقعاتش در بذر آن نوشته است، چونکه همه بذرها، از ماده بسیط و شبیه هم ترکیب یافته اند، هیچ نوع تفاوتی در میان شان وجود ندارد.

و نیز مقدار منظم هر چیز، آشکارا قدر را نشان می دهد، وقتی به هر موجود زنده دقت شود، معلوم می گردد که چنان شکل و مقداری دارد که انگار از یک قالب بسیار حکیمانه و مستحکم خارج شده است، بگونه ای که برای گرفتن این مقدار و این شکل و این صورت، یا یک قالب مادی خارق العاده یِ پیچ در پیچ لازم است.. و یا این که قدرت الهی، این شکل و صورت را طراحی و برش می کند و به وسیله یک قالب معنوی علمی موزون، که از قدر آمده است، به درخت می پوشاند.

اکنون به این درخت و به این حیوان با دقت نگاه کن، ذرات جامد، کر، کور، فاقد شعور و شبیه همدیگر، بخاطر نشو و نمو آنها در حرکت هستند، وقتی به حدود معینی برسند، توقف می نمایند، و این توقف شان چنان آگاهانه است که انگار جای میوه ها و فواید را می شناسند و می بینند و می دانند، سپس مثل اینکه در جای دیگری هدف بزرگتری را دنبال کنند راه شان را تغییر می دهند.

یعنی ذرات، بر اساس یک مقدار معنوی- که از قدر آمده است- حرکت می کنند و طبق فرمانِ این مقدار معنوی گام برمی دارند.

وقتی در اشیاء مادی مشهود، تا به این درجه تجلیات قدر وجود دارد، پس لابد، صورت هایی که این اشیاء به مرور زمان آن را می پوشند و وضعیت هایی که از حرکات این اشیاء به میان می آید نیز، تابع انتظام قدر می باشد.

آری، دریک بذر دو تجلی قدر وجود دارد.

نخست: (بدیهی) و از کتاب مبینی که عنوان اراده و اوامر تکوینی است، خبر می دهد و به آن اشاره می کند.

و دیگری: تجلی نظری (معقول) است و به امام مبینی که عنوان امر و علم الهی است اشاره می کند و از آن خبر می دهد.

(پس قدر بدیهی) عبارتست از اوضاع و کیفیات و هیئت های مادی درختی که در آن بذر قرار دارد، درختی که در آینده باچشم دیده خواهد شد.

(و قدر نظری) عبارتست از اوضاع و اشکال و حرکات و تسبیحات مدت زمان زندگی درختی که از آن بذر، آفریده خواهد شد که این همان چیزی است که به عنوان تاریخچه زندگی درخت تعبیر می شود. و این اوضاع و اشکال و افعال، هر از چند گاه تغییر می یابند، اما بازهم مانند شاخه ها و برگ های درخت، از مقدار و حد و اندازه قدری منظمی برخوردار هستند.

پس وقتیکه در چنین اشیاء معمولی و بسیط، تجلی قدر وجود دارد، این خود بیانگر اینست که همه اشیاء، قبل از پیدایش و به وجود آمدن شان در کتابی نوشته اند، با اندک تأمل می توان این را فهمید.

اما دلیل نوشته بودن تاریخچه زندگی هر چیز بعد از به وجود آمدن آن، همه میوه هایی است که از کتاب مبین و امام مبین خبر می دهند. و دیگری قوه حافظه انسان است که به لوح محفوظ اشاره می کند و از آن خبر می هد، همه این ها شاهد و علامت آنست.

آری، در هسته هر میوه - که به منزله قلب آن میوه است - مقدرات زندگی درخت نوشته می شود و دست قدرت با قلم قدر، تاریخ زندگی انسان را همراه با بخشی از حوادث گذشته هستی، در قوه حافظه انسان - که در کوچکی، به اندازه دانه خردَل است- به چنان صورتی می نویسد که انگار و ثیقه و پیمان نامه کوچکی است از صفحه اعمال که دست قدرت آن را به انسان داده و در گوشه یی از دماغش جای گنجانیده است تا در وقت محاسبه به یادش بیاورد، و مطمئن شود که در هرج و مرج این فنا و زوال، آیینه های زیادی برای بقاء وجود دارد که قدیر حکیم، هویت زایل شدگان را در آنها رسم می کند، و تابلوهای زیادی وجود دارد که حفیظ علیم، معانی فانی ها را در آنها می نویسد.

از مطالب گذشته نتیجه می گیریم که:

وقتی زندگی نباتات که پایین ترین و ناچیز ترین درجه زندگی است، تا به این حد تابع نظام قدر باشد، پس بدون تردید، زندگی انسان که در بالاترین مرتبه زندگی است، همراه با تمام تفرعاتش، با مقیاس قدر ترسیم شده و با قلم آن نوشته شده است.

آری، آنگونه که قطره ها از ابر خبر می دهند، و تراوشها، منبع آب را نشان می دهند، و اسناد و مدارک، به موجودیت پرونده بزرگ اشاره می کنند، میوه ها و نطفه ها و بذرها و هسته ها و صورتها و اشکال نمایان در پیش چشم ما، که در حکم تراوشات قدر بدیهی - یعنی انتظام مادی در زنده جانها- وبه منزله قطرات قدر نظری - یعنی انتظام معنوی و حیاتی- و به مثابه اسناد و مدارک هستند نیز آشکارا به دفتر اراده و أوامر تکوینی موسوم به کتاب مبین دلالت می کنند و به لوح محفوظ که دیوان علم الهی است و امام مبین یاد می شود، اشاره می نمایند.

نتیجه سخن: وقتی می بینیم، در زمان نشو و نموّ هر موجود زنده، ذرّاتش به حدود و پایانه های پرپیچ و خم می رود و در آنجا توقف می کند؛ سپس راه خود را تغییر

می دهد و در منتهی الیه این حدود یک حکمت، یک فایده و مصلحتی را بار می آورد، پس بالبداهه معلوم می شود که مقدار ظاهری این چیز، با قلم قدر ترسیم شده است.

بدین طریق، قدر بدیهی و مشهود، نشان می دهد که در حالت معنوی این موجود زنده نیز حدود و پایانه های منتظم، مفید و پرباری وجود دارد که با قلم قدر نوشته شده است، پس قدرت مصدر است، و قدر مِسطر (سطرهای رسم شده با خط کش)، قدرت، کتاب این معانی را روی این سطرها می نویسد.

وقتی ما موجودیت حدود مثمر و پایانه های پرحکمتی را که با قلم قدر مادی و معنوی نوشته شده است با قاطعیت درک می کنیم، پس حتماً احوال و اطواری که هر موجود زنده در طول حیاتش سپری خواهد کرد نیز با قلم همان قدر ترسیم شده است، چونکه تاریخ زندگی اش طبق انتظام و میزان خاصی جریان دارد و صورتها را تغییر می دهد و اشکالی به خود می گیرد. پس وقتی در تمام موجودات زنده قلم قدر حکم روایی می کند، بدون تردید، تاریخ زندگی انسان - که کامل ترین میوه هستی و خلیفه روی زمین و حامل امانت بزرگ است - بیش از هر چیز دیگر تابع قانون قدر است.

اگر بگویی:

قدر دست و پای ما را بسته و آزادی ما را سلب نموده است، آیا ایمان به قدر، به قلب و روحی که مشتاق انبساط و جولان اند، سنگین تمام نمی شود و آنها را تحت فشار قرار نمی دهد؟

جواب: هرگز و ابداً، نه تنها تحت فشار قرار نمی دهد، بلکه راحت و آرامش بی پایانی را به ارمغان دارد و نور و سروری به انسان می بخشد که تأمین کننده ی امن و امان و روح و ریحان است، زیرا اگر انسان به قدر ایمان نداشته باشد مجبور می شود تا در یک دایره تنگ، و آزادی جزئی و حریت مؤقت، بار سنگینی به اندازه دنیا را به روح ضعیفش بار کند، چونکه انسان با تمام کاینات پیوند دارد و مقاصد و خواسته هایش پایان ناپذیر است، اما در مقابل، قدرت، اراده و حریتش به برآوردن یکی از ملیونها مطالب و مقاصد او کفایت نمی کند، از همین جا می توان پی برد که، بار معنوی انسان، در صورت عدم ایمان به قدر، چقدر مخوف و ترسناک است.

اما ایمان به قدر انسان را وامی دارد تا همه این بار ها را در کشتی قدر بگذارد، که این امر، آرامش کاملی برایش می بخشد، چونکه میدان وسیع گردش را فراروی روح و قلب می گشاید، در نتیجه، روح و قلب با آزادی تمام در راه کمالاتشان حرکت می کنند، اما همین ایمان، آزادی جزئی نفس اماره را سلب می کند و فرعونیتش را می شکند و ربوبیتش را درهم می کوبد و جلو حرکات دل بخواهی اش را می گیرد.

آری، ایمان به قدر، لذت و سعادتی است که نمی توان آنرا تعریف کرد، ازینرو، جهت اشاره به آن لذت و سعادت، مثالی ارائه خواهیم نمود.

دو نفر باهم به طرف پایتخت پادشاه بزرگی سفر می کنند و به قصر پر از عجایب و غرایب پادشاه داخل می شوند، یکی از آن دو، پادشاه را نمی شناسد و می خواهد در قصر سکونت کند و با غصب اموال به زندگی اش ادامه دهد، در باغچه قصر، دست به کار می شود، اما اداره کردن آن باغچه، و به گردش انداختن دستگاه ها، ترتیب و تنظیم واردات آن، دادن غذای حیوانات غریب آنجا و امور طاقت فرسای دیگری ازین قبیل، او را نگران و پریشان می سازد؛ به حدی که این باغچه جنت مانند، به یک جهنم تبدیل می شود، چون او از هر چیزی که توان اداره کردن آن را ندارد عصبانی می شود، با آه و حسرت وقتش را سپری می نماید. و سرانجام، به جرم دزدی و بی ادبی اش به زندان انداخته می شود.

اما شخصی دوم، پادشاه را می شناسد و خود را مهمان او می شمارد، و براین اعتقاد است که در این قصر و باغچه همه کارها، با نظم و قانون خاصی جریان دارد و هر چیز مطابق برنامه ای، با کمال سهولت انجام وظیفه می کند. این شخص، زحمات و مشقات را به قانون پادشاه رها می کند، در نتیجه با صفای کامل از همه لذات این باغچه ی جنت مانند استفاده نموده، و با استناد به عطوفت و رحمت پادشاه و با اعتماد به زیبائی قوانین اداری اش، هر چیز را حقیقتاً زیبا می بیند.. بدین ترتیب، زندگی اش را در لذت کامل و سعادت تام سپری می کند.

پس رمز و راز "مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ" را از همین جا بفهم.

مبحث چهارم

اگر بگویی: در مبحث اول ثابت کردی که، هر چیز قدر زیبا و خیراست، حتی شرّ ناشی از آن هم خیر است و زشتی هایش هم زیباست. حال آنکه مصایب و بلا های این دنیا، این حکم را جرح می کند.

جواب: ای نفسم و ای دوستم! که بخاطر بر خوردار بودن از شفقت و دلسوزی شدید، بسیار رنج می برید و احساس درد می کنید! بدانید که وجود، خیر محض و عدم، شّر محض است، دلیل این امر هم اینست که همه محاسن و کمالات و فضایل، به وجود بر می گردد، و عدم هم، اساس همه معاصی، مصایب و نقایص است.

و چون عدم، شرّ محض است، لذا حالاتی که منجر به عدم می شود، یا بوی عدم از آن به مشام می رسد نیز شّر را به همراه دارد، ازینرو، حیات که درخشان ترین نور وجود است، در حالات مختلف غلت می خورد و تقویت می شود، و با وارد شدن به اوضاع متباین، تصفیه می گردد، و با گرفتن کیفیات متعدد، میوه های مطلوبی به بار می آورد، و با داخل شدن به مراحل گوناگون، نقوش اسماء واهب الحیاة (بخشنده زندگی) را به زیبائی نشان می دهد.

بنابر همین حقیقت است که، حالاتی بصورت آلام و مصایب و مشقات و بلیات، بر موجودات زنده عارض می گردد که از أثر این حالات، انوار وجود در زندگی شان تازه می شود و تاریکی های عدم و نیستی دور می گردد و در نتیجه، زندگی شان صاف و پاکیزه می شود.

چونکه در کیفیات و احوال، توقف، سکون، سکوت، عطالت، راحت طلبی و یک نواختی، هر کدام یک عدم است، حتی بزرگ ترین لذت، در صورت یک نواخت بودن، هیچ به شمار می آید.

حاصل سخن: وقتی حیات، نقش و نگار های اسماء را نشان می دهد، پس هر چه برسرش می آید، خوب و زیباست.

مثلاً: صنعتگر بسیار ثروتمند و ماهری، مرد فقیری را استخدام می کند تا در برابر گرفتن مزدی معین، برای یک ساعت، نقش مودل را بازی کند، تا او آثار زیبای صنعت و میزان ثروت و دارائی های ارزشمندش را به نمایش بگذارد، بدین منظور، لباس بسیار

زیبا و نایابی را که بافته است برایش می پوشاند و روی او کار می کند، و به اوضاع و اشکال مختلفی در می آورد و برای اینکه صنایع خارق العاده و مهارت های نایابش را نشان دهد، گاهی لباس را می بُرد و گاهی عوض می کند، گاهی دراز و گاهی کوتاه می سازد. حال، آیا این کارگر فقیر حق دارد به آن صنعتگر ماهر بگوید: "تو مرا خسته می سازی و با این پائین و بالا کردنت مرا آزار می دهی، و با قطع و برید این پیراهنی که مرا زیبا نشان می دهد، زیبائی ام را خراب می کنی!؟ آیا او می تواند بگوید: تو در حق من ظلم و بی انصافی روامی داری".

بدین سان، صانع ذوالجلال و فاطر بی مثال، لباس وجود را که با لطایف و حواسی همچون چشم و گوش و عقل و قلب مجهز و مزین ساخته و بر موجودات زنده پوشانده است، هر از چند گاه عوض می کند و در حالت های زیادی می چرخاند تا نقش و نگارهای اسماء حسنی اش را نشان دهد.

پس در اوضاع و احوالی که به صورت آلام و مصایب ظاهر می شوند، زیبائی های لطیفی وجود دارد و از شعاع های رحمتی که در پرتوهای حکمت الهی موجود است حکایت می کند، تا بدین طریق، احکام بعضی از اسماء حسنی آشکار شود.

خاتمه

(عبارتست از پنج فقره که نفس سرکش، فخرفروش، مغرور، خود پسند و ریاکار سعید قدیم را مسکوت ساخت و به تسلیم واداشت)

فقره اول:

وقتی اشیاء وجود دارند و از صنعت زیبائی برخوردارند ، پس بدون شک، صنعتگر ماهری آنها را ساخته است، ما در گفتار "بیست و دوم" قاطعانه ثابت نمودیم که:

اگر همه اشیاء به ذات واحدی تکیه نکند و از آن او نباشد، آنگاه، آفریدن هر چیز به اندازه آفریدن همه اشیاء سخت و دشوار می گردد. اما اگر همه اشیاء از ذات واحدی باشد و به او واگذار گردد، آنوقت، ساختن تمام اشیاء به اندازه یک چیز کوچک آسان می شود.

وقتی زمین و آسمانها را ذات یگانه ای آفریده است، پس این ذات حکیم و صنعتگر، هرگز موجودات زنده را که میوه ها و نتایج و غایات آسمانها و زمین اند، به دیگری واگذار ساخته و کارها را خراب نمی کند. این غیر ممکن است که او موجودات زنده را به دست دیگران بسپارد و کارهای حکیمانه اش را بیهوده رها کند و هیچ و پوچ بسازد.. او هرگز شکر و عبادات شان را به دیگری نمی دهد.

فقره دوم:

ای نفس مغرورم! تو به درخت انگور شباهت داری، مغرور مباش و به خود مبال، چون این درخت، خوشه های انگور را خودش بر خودش نیاویخته است، این کار، کار کسی دیگر است.

فقره سوم:

ای نفس ریاکارم! مغرور نباش و نگو: من خادم دین هستم. زیرا حدیث تصریح می دارد که (إنَّ اللهَ لَـیُؤَیِّدُ هَذَا الدِّینَ بِالرَّجُلِ الفَاجِرِ) تو باید خود را همان مرد فاجر بدانی، بخاطریکه تزکیه نشده ای.

و بدان که، خدمتت در راه دین و عبادت هایت، شکر همان نعمت هایی است که خداوند به تو ارزانی داشته است، در واقع همه این ها، انجام وظیفه فطرت و فریضه خلقت و نتیجه صنعت الهی است.. این را بدان و خود را از خود پسندی و ریا نجات بده.

فقره چهارم:

اگر در پی علم حقیقت و حکمت حقیقی هستی، پس معرفت الهی را بدست آور. زیرا حقایق همه موجودات، پرتوهای اسم حق است، مظاهر و جلوه گاه های اسماء حسنی و تجلیات صفات اوست. و بدان که، حقیقت هر چیز، خواه مادی باشد یا معنوی، جوهری باشد یا عرضی، و حقیقت خود انسان، به نور یکی از اسماء پروردگار تکیه می کند و به حقیقت آن اسم، استناد می ورزد، در غیر آن، صورتی است عاری از حقیقت و فاقد اهمیت. پاره ای ازین بحث را در پایان گفتار "بیستم" ذکر نموده ایم.

ای نفسم! اگر مشتاق این دنیا هستی و از مرگ گریزانی، پس به یقین بدان، آنچه تو آن زندگی می پنداری، آن همان دقیقه ای است که در آن قرار داری، و زمان های سپری شده با تمام پدیده های دنیوی اش، در این لحظه مرده اند. و زمان های بعداز آن هم، همراه با محتویاتش، در این لحظه هیچ و عدم است.

یعنی زندگی مادی ای که تو مغرور آن هستی، دقیقه ای بیش نیست، حتی عده ای از اهل تدقیق گفته اند: زندگی یک دهم یک دقیقه، بلکه یک لحظه ای گذرا است.. این جاست که بعضی از اهل ولایت، دنیا را، ازین حیث که دنیاست، معدوم دانسته اند.

وقتی چنین باشد، پس زندگی مادی نفسانی را رها کن و به درجات زندگی قلب و روح و سّر، صعود نما. و ببین که دایره زندگی شان چقدر وسیع است. پس گذشته و آینده، نسبت به تو، مرده اند، اما نسبت به آنها زنده و موجود هستند.

پس ای نفسم!

وقتی حقیقت چنین باشد، تو نیز همچون قلبم گریه کن و فریاد برآور و بگو:

من فانی هستم، کسی را که فانی باشد نمی خواهم.

من عاجزم، کسی را که عاجز باشد نمی خواهم..

روحم را به رحمن سپردم، غیر او را نمی خواهم..

آری، من فقط یک یار باقی را می خواهم..

خودم یک ذره هستم..

اما خورشید سرمدی را می خواهم.

هیچ اندر هیچ هستم، فقط تمامی این موجودات را یکباره می خواهم.

فقره پنجم:

این بحث به زبان عربی خطور کرد و به همان صورت هم نوشته شد، که به یکی از سی وسه مراتب تفکر در ذکر "الله اکبر" اشاره می کند.

اَللّٰهُ اَكْبَرُ اِذْ هُوَ الْقَدِيرُ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ الْكَرِيمُ الرَّحِيمُ الْجَمِيلُ النَّقَّاشُ اْلاَزَلِىُّ الَّذِى مَا حَقِيقَةُ هذِهِ الْكَائِنَاتِ كُلاًّ وَ جُزْءً وَ صَحَائِفَ وَ طَبَقَاتٍ وَ مَا حَقَائِقُ هذِهِ الْمَوْجُودَاتِ كُلِّيًًّا وَ جُزْئِيًّا وَ وُجُودًا وَ بَقَاءً اِلَّا :

خُطُوطُ قَلَمِ قَضَائِهِ وَ قَدَرِهِ وَ تَنْظِيمِهِ وَ تَقْدِيرِهِ بِعِلْمٍ وَ حِكْمَةٍ.

وَ نُقُوشُ پَرْكَارِ عِلْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ تَصْوِيرِهِ وَ تَدْبِيرِهِ بِصُنْعٍ وَ عِنَايَةٍ.

وَ تَزْيِينَاتُ يَدِ بَيْضَاءِ صُنْعِهِ وَ عِنَايَتِهِ وَ تَزْيِينِهِ وَ تَنْوِيرِهِ بِلُطْفٍ وَ كَرَمٍ.

وَ اَزَاهِيرُ لَطَائِفِ لُطْفِهِ وَ كَرَمِهِ وَ تَوَدُّدِهِ وَ تَعَرُّفِهِ بِرَحْمَةٍ وَ نِعْمَةٍ.

وَ ثَمَرَاتُ فَيَّاضِ رَحْمَتِهِ وَ نِعْمَتِهِ وَ تَرَحُّمِهِ وَ تَحَنُّنِهِ بِجَمَالِ وَ كَمَالِ.

وَ لَمَعَاتِ تَجَلِّيَاتِ جَمَالِهِ وَ كَمَالِهِ بِشَهَادَةِ تَفَانِيَةِ الْمَرَايَا وَ سَيَّالِيَّةِ الْمَظَاهِرِ مَعَ بَقَاءِ الْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ السَّرْمَدِىِّ الدَّائِمِ التَّجَلِّى وَ الظُّهُورِ عَلَى مَرِّ الْفُصُولِ وَ الْعُصُورِ وَ الدُّهُورِ وَ الدَّائِمِ اْلاِنْعَامِ عَلَى مَرِّ الْاَنَامِ وَ اْلاَيَّامِ وَ الْاَعْوَامِ.

نَعَمْ فَالْاَثَرُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ لِذِى عَقْلٍ عَلَى الْفِعْلِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْفِعْلُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ لِذِى فَهْمٍ عَلَى اْلاِسْمِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ اْلاِسْمُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْبَدَاهَةِ عَلَى الْوَصْفِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْوَصْفُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالضَّرُورَةِ عَلَى الشَّاْنِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الشَّاْنُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْيَقِينِ عَلَى كَمَالِ الذَّاتِ بِمَا يَلِيقُ بِالذَّاتِ وَ هُوَ الْحَقُّ الْيَقِينُ.

نَعَمْ تَفَانِى الْمِرْآةِ زَوَالُ الْمَوْجُودَاتِ مَعَ التَّجَلِّى الدَّائِمِ مَعَ الْفَيْضِ الْمُلَازِمِ مِنْ اَظْهَرِ الظَّوَاهِرِ اَنَّ الْجَمَالَ الظَّاهِرَ لَيْسَ مُلْكَ الْمَظَاهِرِ مِنْ اَفْصَحِ تِبْيَانٍ مِنْ اَوْضَحِ بُرْهَانٍ لِلْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ لِْلاِحْسَانِ الْمُجَدَّدِ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ لِلْبَاقِى الْوَدُودِ..

اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ مِنَ الْاَزَلِ اِلَى الْاَبَدِ عَدَدَ مَا فِى عِلْمِ اللّٰهِ

وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ

پیوست

این پیوست کوتاه از اهمیت بزرگی بر خوردار است

و برای همگان فایده دارد.

برای رسیدن به خدا (جَلَّ جَلالَهْ) راه های بسیار زیادی وجود دارد، سر چشمه و خاستگاه همه این راههای حق، خود قرآن است. فقط برخی از این راه ها در مقایسه به دیگر راه ها کوتاه تر، سالم تر و عمومی تر است.

ازین میان، من علی رغم فهم قاصرم، راه کوتاه تر و امن تری را از قرآن استفاده نموده ام که، راه عجز، فقر، شفقت و تفکر است.

آری، عجز هم مانند عشق راهی است، حتی زود تر و امن تر از آن، انسان را به خدا می رساند، چرا که از طریق عبودیت به محبوبیت منتهی می گردد.

و فقر نیز سالک را به اسم "رحمن" می رساند.

و شفقت هم همچون عشق سالک را به خدا می رساند و حتی مؤثر تر و گسترده تر از آن است و به اسم "رحیم" خداوند واصل می سازد.

تفکر نیز راهی است مانند عشق، حتی از آن هم ثروتمند تر، تابنده تر و وسیع تر است و به اسم "حکیم" می رساند.

این طریق، با روش اهل سلوک در پیمودن طریق خفاء که ده خطوه دارد مانند (لطایف عشره) فرق می کند و مثل طرق جهریه هم نیست که هفت گام دارد و هفت مرتبه (نفوس سبعه) را می پیماید، بلکه این راه صرفاً چهار خطوه است، و بیش از آن که طریقت باشد یک حقیقت شرعی است.

اشتباه نشود، هدف ما از عجز و فقر و قصور اینست که انسان خود را در برابر خداوند متعال عاجز و فقیر و مقصر بداند، نه در برابر مردم.

اوراد و اذکار این طریق کوتاه، عبارتست از اتباع سنت و عمل به فرایض، مخصوصاً اقامه نماز با تعدیل ارکان و به جای آوردن تسبیحات بعد از نماز.. و ترک گناهان کبیره.

آیات ذیل مآخذ این خطوه ها است :

فَلَا تُزَكُّوٓا اَنْفُسَكُمْ به خطوه نخست اشاره می کند.

وآیه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ۪ينَ نَسُوا اللّٰهَ فَاَنْسٰيهُمْ اَنْفُسَهُمْ به خطوه دوم اشاره می کند.

و آیه مَٓا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَٓا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ به خطوه سوم اشاره دارد.

و آیه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ به خطوه چهارم اشاره می نماید.

تشریح مختصر چهارخطوه، بدین قرار است:

خطوه نخست:

آنگونه که آیه فَلَا تُزَكُّوٓا اَنْفُسَكُمْ بدان اشاره می کند، تزکیه کردن نفس است. زیرا انسان به مقتضی جِبلیّت و فطرتش خود را دوست دارد، بیش از هر چیز دیگر با خودش محبت می کند. و هر چیز را فدای خودش می سازد، و چنان به تعریف و توصیف خود می پردازد که چنین تعریف سزاوار معبود یگانه است. و بگونه ای خود را تنزیه و تبرئه می کند که این تنزیه ها فقط لایق معبود یکتا است، تقصیر و کوتاهی ها را هرگز به گردن نمی گیرد. و مثل این که عبادت گزار نفسش باشد، به شدت از آن دفاع می کند. حتی جهازات و استعدادی را که در فطرت او نهاده شده و بخاطر حمد و تسبیح معبود حقیقی برایش داده شده است، به نفسش صرف می کند و مصداق آیه

مَنِ اتَّخَذَ اِلٰهَهُ هَوٰيهُ قرار می گیرد، خودش را می بیند، به خودش تکیه می کند و فریفته خود می گردد.. پس باید این نفس تزکیه شود، و تزکیه آن در این خطوه، با تزکیه و تبرئه نکردن آنست.

خطوه دوم:

آنگونه که آیه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ۪ينَ نَسُوا اللّٰهَ فَاَنْسٰيهُمْ اَنْفُسَهُمْ درس می دهد، انسان خود را فراموش می کند و از خود غافل می شود. هرگاه به مرگ بیندیشد، فکر می کند که فقط دیگران می میرند، و هرگاه فنا و زوال را ببیند، فقط دیگران را فانی می پندارد و خود را ماندگار می داند. زیرا نفس اماره اقتضا می کند تا در وقت تکلیف، خدمت و انجام وظیفه، خود را فراموش کند و در وقت گرفتن پاداش و استفاده از حظوظ،

به خود بیند و شدیداً به منافع خود بچسپد. پس تزکیه و تطهیر و تربیت نفس، در این خطوه عبارتست از:

عمل کردن به عکس این حالت، یعنی عدم نسیان در عین نسیان، یعنی فراموش نمودن نفس در وقت أجرت و حظوظ، و فکر کردن به آن در وقت انجام وظایف و مرگ.

خطوه سوم:

طبق فرموده آیه کریمه: مَٓا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَٓا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ نفس اقتضا می کند تا همواره خوبی ها را از خود بداند و در نتیجه گرفتار فخر و خود پسندی می شود. انسان باید در این خطوه، قصور و نقص و عجز و فقر را از نفسش ببیند و همه محاسن و کمالات را، احسانی از طرف فاطر ذوالجلال بداند، و آن را به عنوان نعمت های الهی قبول کند و آنگاه، به جای فخر، شکر نموده و به جای خود ستایی و مباهات، حمد پروردگار را بگوید. پس تزکیه نفس در این مرتبه، در راز آیه کریمه قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا نهفته است، یعنی، او باید کمالش را در بی کمالی، قدرتش را در عجز و غنایش را در فقر باید بداند.

(یعنی نفس، زمانی به کمال می رسد که خود را بی کمال بداند، زمانی مقتدر است که، در برابر الله، به عجزش پی ببرد، و زمانی غنی است که فقر و نیازش را به الله (جَلَّ جَلالَهْ) احساس کند)

خطوه چهارم:

همان است که آیه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ خاطر نشان می سازد، و آن این که نفس، خود را مستقل و آزاد می داند، لذا نوعی ربوبیت ادعا می کند و در برابر معبودش نوعی عصیان را در دل نهان می دارد. پس با درک حقیقت آتی، انسان می تواند ازین مهلکه نجات یابد، که بدین قرار است:

هرچیز بذاته و با معنی اسمی اش، زایل ، مفقود، حادث و معدوم است، اما با معنی حرفی اش و از این جهت که نقش آیینه را ایفا نموده و نام های صانع ذوالجلال را انعکاس می دهد، و به اعتبار وظایف و مسئولیت هایش شاهد، مشهود، واجد و موجود است.

ازین رو، تزکیه و تطهیر آن در این خطوه، عبارتست از پی بردن به این مطلب که: عدم او در وجود اوست و وجود او در عدم او، یعنی اگر خود را دید و برای وجودش و جودی قایل شد، آنگاه در ظلمات عدم که به وسعت کل کاینات است غرق می شود، یعنی هرگاه به وجود شخصی اش مغرور گشته و از موجِد حقیقی خود که خداوند سبحان است غافل شود، آن وقت خود را تک و تنها، غرق در تاریکی های بی انتهای فراق و عدم خواهد یافت، درست مانند کرم شبتابی که با روشنائی شخصی اش در تاریک های شب، حیران و سرگردان می گردد، اما زمانی که انانیت و غرور را ترک نمود، آنگاه به هیچ بودن خود پی می برد و در می یابد که او آیینه است و تجلیات موجِد حقیقی اش را باز تاب می دهد، در نتیجه، همه موجودات را به دست می آورد و به یک وجود نامتناهی نایل می گردد.

آری، هر آنکه خدا را یافت، همه چیز را یافته است، زیرا همه موجودات جلوه های اسماء حسنی آن ذات واجب الوجود اند.

خاتمه

توضیحات و تشریحات این طریق که از چهار خطوهٔ‌ عجز و فقر و شفقت و تفکر تشکیل یافته است، در بیست و شش گفتار گذشته کتاب "گفتار ها" مورد بحث قرار گرفت که علم حقیقت، حقیقت شریعت و حکمت قرآن را مورد بررسی قرار می دهد. در اینجا، فقط به چند نکته مختصراً اشاره می کنیم، و آن اینکه:

این راه، نسبت به راههای دیگر کوتاه تر و نزدیک تر است، چونکه در چهار خطوه (گام) خلاصه می شود. زیرا وقتی عجز در نفس جای گرفت، نفس را مستقیماً به قدیر ذوالجلال می سپارد، حال آنکه عشق، که بُرنده ترین طریق است، وقتی در نفس جایگزین گشت، به معشوق مجازی می چسپد، و بعداز دیدن زوال آن، به محبوب حقیقی می رسد.

و نیز این طریق، نسبت به طرق دیگر، امن تر و سالم تر است، چونکه در این راه نفس، شطحات و ادعاهای بلند پروازانه ندارد، زیرا انسان در نفسش چیزی غیر از عجز و فقر و کوتاهی نمی بیند پس چگونه می تواند از حدش پا فراترنهد.

و نیز این طریق، طریق عمومی و جاده بزرگ است، چونکه مجبور نیست برای بدست آوردن حضور دایمی و اطمینان قلبی، کاینات را محکوم به اعدام بداند، آنگونه

که وحدت الوجودی ها برای بدست آوردن حضور دایمی و اطمینان قلبی، کاینات را به اعدام محکوم کردند، و برای رسیدن به این هدف، کاینات را معدوم پنداشته و گفتند "لا موجود إلا هو" و همچنان اهل وحدت الشهود بخاطر بدست آوردن اطمینان قلبی، کاینات را به زندان نسیان محکوم نموده و گفتند: "لامشهود إلا هو"

اما قرآن کریم، به صورت واضح و روشن کاینات را از اعدام شدن مورد عفو قرار داده و از زندان آزاد می سازد، پس این طریق نیز با پیروی از منهج قرآن، کاینات را مسخّر فاطر ذوالجلال و خادم راه او، و مظاهر تجلیات اسماء حسنی و آیینه های باز تاب دهنده جلوه های او می بیند و بر این باور است که موجودات به حساب خود کار نمی کنند، لذا معنی اسمی را از آنها سلب نموده و با معنی حرفی به آنها می نگرد. این جاست که سالک این راه، از غفلت نجات یافته و به حضور دایمی دست می یازد و در هر چیز راهی به سوی پروردگار می یابد.

خلاصه سخن اینکه: این طریق، با معنی اسمی به موجودات نگاه نمی کند و بر این باور است که موجودات بخاطر خود کار نمی کنند و بخاطر خود وظایف شان را انجام نمی دهند بلکه مسخّر فرمان خداوند متعال اند.

گفتار بیست و هفتم

رسالهٔ‌ اجتهاد

تقریباً پنج شش سال پیش، در یکی از رساله های عربی ام، بحثی در باره اجتهاد نوشتم، و اینک در پاسخ به آرزوی دو برادر عزیزم، این "گفتار" را هم به مسئله اجتهاد اختصاص دادم، تا برای راهنمایی کسانی که در این خصوص از حد و حدود خود پا فراتر نهاده اند، مفید واقع شود و متوجه سازد که در کجا باید توقف کنند.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَلَوْ رَدُّوهُ اِلَى الرَّسُولِ وَ اِلٰٓى اُولِى الْاَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذ۪ينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ

(النساء: ٨٣)

دروازه اجتهاد باز است، اما در این زمان شش مانع وجود دارد که از داخل شدن به آن جلوگیری می کند.

نخست:

طوری که در زمستان، با وزش بادهای تند، تمام در و پنجره ها و حتی کوچک ترین منفذ را می بندند، و در چنین شرایطی گشودن در های جدید به هیچ وجه کار عاقلانه نیست. و طوری که در زمان به راه افتادن سیلاب شدید، گشودن سوراخ جدیدی به قصد تعمیر دیوار ها، سبب غرق و نابودی می گردد.. بدین سان، جنایت بزرگی در حق اسلام خواهد بود اگر تحت عنوان اجتهاد، در های جدیدی در قصر شامخ دین گشوده شود و با ایجاد شکافهایی در دیوار های آن، راه ورود تخریبگران هموار گردد، مخصوصاً در زمانی که منکرات به اوج رسیده، و عادات اجنبیان استیلاء یافته وانواع و اقسام بدعتها و گمراهیها رواج پیداکرده است.

مانع دوم:

ضروریات دین، قطعی و معین است، ازین رو، مجالی برای اجتهاد در آنها باقی نمی ماند، این ضروریات دین، به منزله قوت و غذا است، اما در عصر حاضر مورد بی اعتنایی قرار گرفته و رو به تزلزل نهاده است، پس لازم است تا همه سعی و تلاشها،

در راستای احیا‌ء و اقامه این ضروریات صرف شود، چونکه جوانب نظری اسلام، از اجتهادات صاف و افکار مخلصانهٔ‌ سلف صالح بر خوردار بوده و از عهده پاسخ دادن به نیاز های هر عصر و زمان باز نمانده است و نخواهد ماند، پس ترک چنین اجتهادات و افکار جاودان، و پرداختن به اجتهادات جدید، با پیروی از هوی و هوس، بزرگترین بدعت و خیانت است.

مانع سوم:

طوری که در بازار، در فصل های مختلف سال، جنس معینی نظر به نیازهای آن فصل خریدار دارد و هر از چند گاه، کالای خاصی رواج پیدا می کند، بدین سان، در نمایشگاه هستی و در زندگی اجتماعی انسانها و در بازار تمدن بشر نیز، در هر عصر متاعی رواج می یابد و مرغوبیت کسب می کند، میل و رغبت هرکس به سوی آن جلب می شود و چشمها به آن خیره می گردند، و همه افکار، مجذوب و دلباخته ی آن می شوند.

به گونه مثال: در عصر ما، پُرفروش ترین متاع، متاع سیاست و سیاست بازی، تأمین زندگی دنیوی و پخش و ترویج افکار مادی است.

اما در عصر سلف صالح و در بازار آن زمان، مرغوب ترین متاع و رایج ترین کالا، عبارت بود از بدست آوردن رضایت خالق آسمانها و زمین، عمل به فرامین الهی و استنباط أوامر و نواهی پروردگار از کلام عظیم الشأن، و بدست آوردن اسباب و وسایل رسیدن به عالم آخرت که قرآن حکیم و نور نبوت، درهای آنرا تا به ابد گشوده اند.

تا جاییکه محور همه گفتگوها و صحبتهای محافل و اجتماعات شان را، کسب رضایت پروردگار تشکیل می داد و همه احوال و رخداد های زندگی شان، دور همین محور می چرخید.

لذا در یک چنین اجتماع و حیاتی که همه چیز طبق رضایت پروردگار جریان داشت، هر رخدادی یک درس و یک عبرت بود، و قلب و فطرت هر کسی که استعداد خوبی داشت، ناخود آگاه، از هر چیز و هر رخدادی درس معرفت برمی گرفت و از احوال، رخداد ها و محاورات آن زمان چیزی می آموخت. گویا هر چیز برایش به منزله یک معلم بود و به فطرت و استعداد او تلقین می کرد و تشویق می نمود تا خود را برای

اجتهاد آماده کند، تاحدی این درس فطری منور می شد که گویی "یَکَادُ زَیْتُ ذَکَائِهِ يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارُ الْاکْتِسَابِ" یعنی بدون کسب، قابلیت اجتهاد کسب می نمود و بدون کبریت، ذهن و استعدادش شعله ور می شد، بدین طریق، وقتی این شخص با استعداد، در یک چنین اجتماعی، به اجتهاد می پرداخت، استعدادش مصداق رازی از رازهای نُورٌ عَلٰى نُورٍ قرار می گرفت و به سرعت، در کمترین زمان مجتهد می شد.

اما در این زمان حاکمیت تمدن اروپا، تسلط فلسفه و افکار مادی گرایان و سخت تر شدن شرایط و خواست های زندگی روزمره، سبب شده است تا افکار و قلوب پراکنده شود و همّتها و توجهات متشتت و تقسیم گردند، این امر به جایی رسیده است که اذهان به کلی از معنویات بیگانه گشته است. ازین رو، اگر شخصی در زمان ما با استعداد و ذکاوت "سفیان بن عیینه" پیدا شود که در چهار سالگی قرآن را حفظ کرد و همنشین علماء شد، این شخص برای رسیدن به درجه اجتهاد به ده برابر چیزی نیاز دارد که ابن عیینه در زمان خود نیاز داشت، یعنی اگر "سفیان بن عیینه" در ده سال مجتهد شده باشد، این شخص به صد سال نیاز دارد تا مجتهد شود. چونکه آغاز تحصیل فطری سفیان از سن تمییز شروع می شود و آهسته آهسته آماده می گردد، مانند آمادگی کبریت برای افروختن. اما نظیر او در این زمان، فکرش در باتلاق فلسفه مادی غرق شده و عقلش در حیرت جریانات سیاسی مانده و قلبش را هم زندگی و معیشت دنیا سرگردان ساخته است و استعدادش از اجتهاد دور مانده است، پس هر اندازه که در فنون عصر حاضر فرورفته باشد، به همان تناسب از توانائی اجتهاد شرعی دور مانده است، و به هر سطحی که در علوم ارضی مهارت یافته باشد، به همان اندازه از رسیدن به درجه اجتهاد عقب مانده است. به همین خاطر نمی تواند بگوید: ذکاوت من نیز مانند سفیان بن عیینه است، چرا نباید به درجه او برسم!"

حق ندارد چنین بگوید، چون هرگز نمی تواند به جایگاه او برسد.

مانع چهارم:

طوری که هر جسم بخاطر نشو و نمو خود، تمایل به توسعه دارد، اگر این تمایل داخلی باشد، خود دلیل تکامل جسم است، اما اگر خارجی باشد، سبب پارگی جسم و تخریب پوست می شود، نه رشد و توسعه آن.

بدین طریق، اگر اراده اجتهاد و تمایل توسعه دادن به دین را کسانی داشته باشند که در دایره اسلام می چرخند و از در تقوی، و از راه اطاعت از ضروریات دین، وارد اسلام می شوند، موجودیت چنین انگیزه و اراده ای، دلیل کمال و تکامل دین است، و در این زمینه، سلف صالح بهترین شاهد به شمار می روند. اما اگر اراده اجتهاد و انگیزه توسعه دادن به دین را کسانی داشته باشند که ضروریات دین را ترک کرده و زندگی دنیا را بر زندگی آخرت ترجیح داده و به فلسفه مادی آلوده شده اند، در این صورت این وسیله ای است برای تخریب پیکر اسلام و بیرون آوردن حلقه شریعت از گردن.

مانع پنجم:

سه دیدگاه و نقطه نظر، اجتهادهای این عصر را ارضی می سازد و روح آسمانی بودن را از آن سلب می کند، حال آنکه، شریعت آسمانی است و اجتهادات شرعی نیز آسمانی اند، چونکه اجتهاد، احکام پنهان و پوشیده شریعت را آشکار می سازد. و این سه نقطه نظر عبارتنداز:

نخست: حکمتِ یک حکم جدا است و علت آن جدا. حکمت و مصلحت سبب ترجیح است، نه مدار ایجاب و ایجاد؛ اما علت، مدار وجود حکم است.

مثلاً: نماز در سفر قصر می گردد و دو رکعت خوانده می شود، علت این امر، رخصت شرعی سفر است، اما حکمت آن مشقت است. پس اگر سفر باشد و مشقت نباشد، بازهم نماز قصر می شود، چونکه علت وجود دارد. اما اگر سفر نباشد، ولی صدها مشقت موجود باشد، هرگز نمی تواند علت قصر نماز شود.

برخلاف این حقیقت، نظر اجتهاد این زمان، مصلحت و حکمت را به جای علت می گذارد و در روشنائی آن حکم صادر می کند، که بدون تردید، چنین اجتهادی ارضی است، نه سماوی.

دوم: نگاه این عصر، پیش از هر چیز دیگر به تأمین زندگی دنیوی دوخته است و احکام و قضاوت هایش مستقیماً متوجه آن است. در صورتی که نگاه شریعت، پیش از هر چیز و بالذات به سوی سعادت اخروی است، و در درجه دوم به سعادت دنیا می نگرد، آن هم بدین خاطر که دنیا وسیله یی است برای آخرت. یعنی نگرشهای این زمان، از روح و مقاصد شریعت بیگانه شده است، پس نمی تواند به اسم شریعت اجتهاد کند.

سوم: قاعده "الضَّرُورَات تُبِيحُ الْمَحْظُورَاتِ"، یعنی ضرورت، حرام را مباح می سازد یک قاعده کلی نیست. ضرورت اگر از طریق حرام به میان نیامده باشد، سبب اباحت حرام می شود. ورنه ضرورتی که از سوء اختیار فرد و یا از وسایل نامشروع به میان آمده باشد، هرگز حرام را حلال نمی سازد و مدار احکام رخصت نمی شود.

مثلاً: اگر شخصی با سوء اختیارش، خود را مست و نشه کرد، در نزد علماء تصرفات این شخص بر علیه او حجت است، یعنی او معذور شناخته نمی شود. و اگر زنش را طلاق دهد، طلاقش واقع می گردد، و اگر جنایتی مرتکب شد، جزا می بیند.

اما اگر بدون اختیار باشد، طلاقش واقع نمی شود و جزا هم نمی بیند. پس- به طور مثال - یک شخص دایم الخمر که تا سرحد ضرورت، به شراب مبتلا باشد، نمی تواند بگوید: "شراب ضرورت من است پس برای من حلال است".

با در نظر داشت این مطلب، باید گفت: در عصر حاضر موارد بسیار زیادی وجود دارد که مردم به آن مبتلا شده اند و یک ضرورت به شمار می آید، تا جاییکه صورت عموم بلوی را به خود گرفته است، اما این نوع ضرورتها هرگز نمی تواند دلیلی برای رخصت باشد و حرام را حلال کند، به جهت این که این نوع امور، از سوء اختیار و تمایلات نامشروع و معاملات حرام ناشی شده است.

و از آنجایی که مجتهدان این زمان، همان ضرورت ها را مدار صدور احکام شرعی قرار داده اند، اجتهاد شان ارضی و تابع هوی و هوس و آلوده با فلسفه مادی است، آسمانی نیست. و شرعی دانستن آن هرگز روا نیست؛ چرا که هر نوع تصرفی در احکام خالق آسمانها و زمین و هر نوع مداخله ای در عبادت بندگانش، بدون رخصت و یا اجازه معنوی پروردگار، مردود است.

به عنوان مثال:

بعضی از افراد غافل بر این باورند که، خطبه جمعه و دیگر شعایر اسلامی، به جای اینکه عربی خوانده شود، بهتر است به زبان محلی هر قوم ایراد گردد، و این بهتری را با دو دلیل توجیه می کنند:

اول: "تا اینکه عوام مسلمانان از رخدادها و جریانات سیاسی آگاه شوند" حال آنکه جریانات سیاسی ، پر از دروغ و حیله و شیطنت است، تا حدی که یکی از وسوسه های شیطانی به شمار می آید؛ در صورتی که منبر، جایگاه تبلیغ وحی الهی است، و برتر و بالاتر از آنست که وسوسه شیطانی بدانجا راه یابد.

دلیل دوم:

"هدف از خواندن خطبه، فهمیدن نصایح بعضی از سوره های قرآنی است"

درست است، اگر اکثریت مسلمانان ضروریات دین و مسلمات شریعت و احکام معلوم را می فهمیدند و اطاعت می کردند و به جای می آوردند، آنگاه، شاید بهتر می بود تا خطبه به زبان محلی هر قوم ایراد گردد و در صورت امکان، (٭):گفتار بیست و پنجم "معجزات قرآنیه" ثابت نمود که، ترجمه حقیقی قرآن ممکن نیست. مؤلف بعضی از سوره های قرآن ترجمه شود تا مردم نظریات شریعت و مسأیل دقیق و نصایح پوشیده را بهتر بفهمند.

اما در زمان ما احکام واضح و معلومی همچون وجوب نماز و زکات و روزه و حرمت قتل و زنا و شراب، مورد بی اعتنایی قرار گرفته است، و عوام الناس نیازی به آموختن و فرا گرفتنِ وجوب و حرمت این احکام ندارند، بلکه بیشتر به اطاعت احکام و عملی ساختن آن در زندگی شان نیازمند هستند، و این مهم هم با تذکر و تشویق بر عمل و برانگیختن غیرت اسلامی در رگهای مردم و تحریک شعور ایمانی امکان پذیر است، تا مردم تشویق شوند و به اطاعت و پیروی این احکام پاک و مقدس رو آورند.

حال آنکه یک مسلمان عامی، هر اندازه جاهل هم باشد، این معنی اجمالی را از قرآن و خطبه عربی می فهمد که، خطیب و قاری قرآن، ارکان ایمان و اساسات معلوم و روشن اسلام را خاطر نشان می سازد و به او دیگران، تذکر می دهد و یاد آوری می کند، بدین طریق، در قلبش اشتیاق و انگیزه عملی ساختن این احکام، پیدا می شود.

شگفتا! چه تعبیری در هستی وجود دارد که بتواند در برابر اعجاز دل انگیز قرآن که از عرش اعظم نازل شده است قرار گیرد.. و کدام ترغیب و ترهیب و بیان و تذکر می تواند بهتر از آن باشد؟!

مانع ششم:

نزدیک بودن مجتهدانِ عظامِ سلف صالح، به عصر صحابه کرام که عصر حقیقت و عصر نور است، کمک نمود تا آنها نور صاف را از نزدیک ترین مصدرش برگیرند و به اجتهاد خالصانه بپردازند، اما مجتهدین این زمان، از فاصله های بسیار دور و از پس پرده های بسیار زیاد به کتاب حقیقت می نگرند، ازین رو به مشکل می توانند واضح ترین حرف آنرا ببینند.

اگر بگویی: مدار اجتهادات و احکام شرعی، عدالت و صدق صحابه است، تاجایی که همه امت به عادل و صادق بودن صحابه کرام اتفاق نظر دارند، اما آنها هم مثل ما بشر بودند و امکان داشت خطا کنند!

جواب: بدون تردید، همه صحابه کرام، عاشق حق، مشتاق صدق و طالب عدالت بودند، چون در آن عصر، زشتی دروغ با تمام بدیهایش و زیبائی صدق و راستی با تمام خوبیهایش نشان داده شده بود، به حدی که فاصلة موجود میان صدق و کذب، از فرش تا عرش باز شده بود. فاصله موجود بین رسول اکرم (ص) که در بلند ترین درجه صدق و در اعلی علیین قرار داشت و بین مسیلمه کذابی که در اسفل السافلین و پایین ترین دَرَک کذب سقوط نموده بود، دوری صدق و کذب را نشان می دهد.

پس آنچه که مسیلمه را به اسفل السافلین انداخت، کذب و دورغ است، و آنچه که (محمد امین) (ص) را به اعلی علیین و درجات بلند ارتفاع داد، صدق و استقامت است.

لذا صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین که از همتهای عالی و اخلاق والا برخور دار بوده و با نور مصاحبت با خورشید نبوت منور گشته بودند، هرگز به کالای زشت و کثیف دروغ که در دکان مسیلمه به فروش می رسید، دست دراز نمی کردند و بالاتر از آن بودند که با پلیدیهای پست و ذلت آور آن آلوده شوند- چنانکه این یک امر ثابت شده است- و مانند اجتناب شان از کفر، از برادر کفر یعنی دروغ هم اجتناب می ورزیدند، و تاجایی که از دست شان برمی آمد مخصوصاً در روایت و تبلیغ احکام شریعت، در طلب صدق و استقامت و حق بودند، صدق و راستی که مدار فخر و مباهات است، پله صعود و ترقی به شمار می رود و پُر فروش ترین کالای خزانه رسالت است و با تابش نور و زیبائی اش، حیات بشریت را روشن و تابان ساخته است.

اما اکنون، فاصله موجود در بین صدق و کذب، به قدری کم شده است که گویا شانه به شانه هم حرکت می کنند، و گذشتن از صدق به کذب، به آسانی انجام می پذیرد، حتی در پروپاگندهای سیاست، کذب و دروغ ارزش بیشتری یافته است و بر صدق و راستی ترجیح داده می شود.

پس وقتیکه زشت ترین چیز همراه با زیباترین آن در یک دکان و به یک نرخ فروخته شود، در این صورت کسی که خریدار مرواریدِ صدق و راستی است، نباید به شناخت و سخن مغازه دار اعتماد کند و کور کورانه خرید نماید.

خاتمه

شریعتها با توجه به نیازهای جدید هر عصرتغییر می یابند، حتی دریک عصر برای اقوام مختلف، شریعتها و پیغمبران مختلفی می آید. و عملاً چنین کاری شده است.

اما بعد از ختم نبوت و بعثت خاتم الانبیاء والمرسلین (ص) نیازی به شریعت دیگر نماند، زیرا شریعت بزرگ او، در هر عصر، به هر قوم کافی و پاسخگوست. اما می ماند تفرعات غیر منصوص که مطابق شرایط عصر و زمان، نیاز به تغییر دارد، و این نیاز را اجتهاد فقه های مذاهب بر آورده می سازد. طوری که با تغییر فصلها، لباسها هم تغییر می کند، و مطابق مزاج مریض، دارو هم عوض می شود، بدین سان، شریعتها نیز با توجه به نیاز های هر عصر تغییر می یابند، و احکام نیز با در نظر داشت استعداد فطری امت ها فرق می کنند، به جهت اینکه احکام فرعی شریعت، تابع حالات بشر است و براساس آن می آید و دردش را درمان می کند.

ازینرو در زمان انبیاء گذشته، طبقات بشر از همدیگر بسیار فاصله داشتند و در نهاد و سرشت شان هم جفا و شدت جا گرفته بود، به همین خاطر از نظر فکری، به بدویت نزدیک تر بودند، لذا شریعتهای آن زمان، موافق حالات آنها بود. و به گونه متفاوتی عرض وجود می کرد. حتی در یک منطقه و در یک عصر، چندین پیغمبر با شریعتهای مختلفی آمده بودند.

اما با آمدن خاتم النبیین (ص) که آخرالزمان بود، بشریت تکامل یافت، گویا از مرحله تحصیلات ابتدائی به مرحله تحصیلات عالی قدم گذاشت و این شایستگی را یافت

تا درس مشترکی را فراگیرد و به یک معلم گوش دهد و به یک شریعت عمل کند. پس علی رغم کثرت اختلافات، دیگر نیازی به چندین شریعت و چندین معلم باقی نماند.

اما از آنجایی که انسانها نتوانستند همگی دریک سطح باشند و شیوه واحدی را در زندگی اجتماعی اختیار کنند، لذا در فروعات، چندین مذهب فقهی به میان آمد.

هرگاه اکثریت مطلق انسانها بتوانند زندگی اجتماعی واحدی داشته باشند و همگی دریک سطح قرار گیرند، آنگاه این امکان وجود دارد که مذاهب یکی شوند.

اما طوری که احوال عالم و طبیعت انسانها اجازه رسیدن به چنین حالت را نمی دهد، پس مذاهب نیز یکی نمی شوند.

اگر بگویی: حق یکی است، پس احکام مختلف این چهار مذهب و دوازده مذهب چگونه می تواند حق باشد؟

جواب: یک آب، پنج حکم مختلف را مناسب با حالات مختلف چند مریض، به خود می گیرد:

برای یک مریض داروست، چون با مزاجش سازگاری دارد، یعنی از نظر طبابت نوشیدن آب برایش واجب است. و برای مریض دیگر، مثل زهر ضرر دارد، پس از نظر طب استفاده از آب برایش حرام است. و برای مریض دیگر، ضرر کمتری دارد، پس از دیدگاه طب نوشیدن آب برای او مکروه است، و به مریض دیگر هم ضرری ندارد و می تواند مفید باشد، از نظر پزشکی، نوشیدن آب بر این مریض سنت است، و به دیگری هم نه ضرر دارد و نه فایده، او می تواند نوش جان کند، پس از نظر طبی نوشیدن آب برای او مباح است.

بدین طریق، می بینیم که در اینجا حق متعدد شد، همه این پنج نوع هم حق اند.

با این حال، آیا می توانی بگویی: آب فقط دارو است، نه چیز دیگر، یا اینکه فقط واجب است و حکم دیگری ندارد؟

بدین سان، احکام الهی بنابر حکمت الهی و حسب حال پیروان آن، تغییر می کند، اما در هر تغییر، حقانیتش را حفظ می کند و به صورت حق باقی می ماند و هر حکم آن، حق و مصلحت می باشد.

به عنوان مثال: می بینیم که اکثر پیروان امام شافعی (رح) نسبت به احناف، به بدویت و زندگی روستایی نزدیک تر اند، زندگی ای که برخلاف زندگی اجتماعی، نمی تواند جماعت ها را مانند پیکر واحدی، متحد سازد. به همین خاطر، هر یک از پیروان این مذهب، برای اینکه شخصاً دردش را به درگاه قاضی الحاجات مطرح کند و نیازهای خصوصی اش را بخواهد، خودش در پشت امام سوره فاتحه را می خواند. و این عین حق و حکمت محض است.

اما اکثریت مطلق پیروان امام اعظم (ابوحنیفه) (رح) به مدنیت و شهرنشینی نزدیک تر بودند و زندگی شان بیشتر اجتماعی بود، زیرا اغلب حکومتهای اسلامی پابند این مذهب بودند. ازینرو جماعت و گروه نماز گزاران، حکم فرد واحدی را به خود گرفته است. و یک نفر به نمایندگی از طرف همه سخن می گوید. و از آنجایی که همه مقتدیان او را تصدیق می کنند و قلباً با او پیوند دارند، لذا سخن او به منزله سخن همگی قرار می گیرد، پس نخواندن فاتحه در پشت امام، عین حق و محض حکمت است.

و به طور مثال، شریعت با ایجاد موانعی در برابر تجاوزات طبیعت بشر، به اصلاح و تأدیب آن می پردازد و نفس اماره را تربیت می کند، پس بنابر مذهب امام شافعی (رح) که اکثر پیروان آن روستایی و نیمه بدوی و بیشتر کارگر هستند، حتماً باید تماس با زن وضو را بشکند و کمترین نجاست ضرر داشته باشد، اما از دیدگاه مذهب حنفی که اکثریت مطلق پیروان آن وارد زندگی اجتماعی شده و حالت نیمه متمدن را به خود گرفته اند، "با تماس زن وضو نمی شکند و نجاست به مقدار یک درهم، معاف است" حال به وضعیت یک دهقان و کارمند دولت نگاه می کنیم. یک دهقان و کارگر بخاطر زندگی اش در روستا، با زنهای اجنبی تماس و اختلاط دارد و باهم دَور یک دیگ می نشینند و با چیزهای آلوده سروکار دارند، پس بخاطر داشتن چنین وضعیت شغلی و معیشتی، نفس اماره اش می تواند میدان را خالی بیابد و از محدوده اش تجاوز کند، لذا شریعت برای ایجاد مانع در برابر این نوع تجاوزات، با ندای آسمانی اش فریاد بر می آورد و می گوید: "به شکننده های وضو دست نزن و خود را با نجاست آلوده مکن که نمازت باطل می شود" اما این کارمند دولت- به شرطی که آدم شریف و با حیایی باشد- حسب عادت اجتماعی اش با زنهای اجنبی اخلاط ندارد و بخاطر بر خوردار بودن

از امکانات نظافتی تمدن، کمتر خود را به نجاست آلوده می سازد، بدین سبب شریعت، به اسم مذهب حنفی او را زیاد سخت نگرفته و جانب رخصت- نه عزیمت- را به او نشان داده و برایش تخفیف قایل شده و گفته است: اگر دستت به یک زن اجنبی خورد، وضویت نمی شکند، و بخاطر شرم و حیا از حاضرین، اگر با آب استنجا نکردی ضرری ندارد، اگر نجاست به اندازه یک درهم باشد معاف است بدین ترتیب او را از وسوسه نجات می دهد.

این بود دو قطره از دریای بی کران که ما به عنوان مثال ارائه نمودیم، به این دو قیاس کن، اگر توانستی موازین شریعت را بدین گونه با میزان و ترازوی "شعرانی" وزن کنی، پس بیا و این کار را بکن.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن تَمثَّلَ فِيهِ أنوَارُ محبَّتِكَ لِجَمَالِ صِفَاتِكَ وَأسمَائِكَ، بِكَونِهِ مِرآةً جَامِعَةً لِتَجَلِّيَاتِ أسمَائِكَ الْحُسنَى.. وَمَن تَمَركَزَ فِيهِ شُعَاعَاتُ محَبَّتِكَ لِصَنعَتِكَ فِي مَصنُوعَاتِكَ بِكَونِهِ أكمَلَ وَأبدَعَ مَصنُوعَاتِكَ، وَصَيرُورَتِهِ أنمُوذَجَ كَمَالَاتِ صَنعَتِكَ، وَفهرستةَ محَاسِنِ نُقُوشِكَ.. وَمَن تَظَاهَرَ فيهِ لَطَائفُ محبَّتِكَ وَرَغبتِكَ لِاستِحْسَانِ صَنعَتِكَ بِكَونِهِ أعلَى دَلّالِي مَحَاسِنِ صَنعَتِكَ وَارفَعَ الْمُستَحسِنِينَ صَوتا فِي إعلَانِ حُسنِ نُقُوشِكَ وَأبدَعَهُم نَعتا لِكَمَالَاتِ صَنعَتِكَ.. وَمَن تَجَمَّعَ فِيهِ أقسَامُ محبَّتك وَاستِحسَانِكَ لِمَحَاسِنِ أخْلَاقِ مَخلُوقَاتِكَ وَلَطَائِفِ أوصَافِ مَصنُوعَاتِكَ، بِكَونِهِ جَامِعا لِمَحَاسِنِ الْأخْلَاقِ كَافَّةً بِإِحسَانِكَ وَلِلَطَائِفِ الْأوصَافِ قَاطِبةً بِفَـضْلِكَ.. وَمَن صَارَ مِصدَاقا وَمِقْيَاسا فَائقا لِجَمِيعِ مَن ذكرتَ فِي فُرقَانِكَ أنّكَ تُحبُّهُم مِنَ الْمُحسِنِينَ وَالصَّابِرِينَ وَالْمُؤمِنِينَ وَالْمُتَّقينَ وَالتَّوَّابِينَ وَالْأوَّابِينَ وَجَمِيع الْأوْصَافِ الَّذِينَ أحبَبتَهُم وَشَرَّفْتَهُم بِمحَبتِكَ، فِي فُرقَانِكَ حتَّى صَارَ إِمَامَ الحَبِيبِينَ لَكَ، وَسَيدَ الْمَحبُوبِينَ لَكَ وَرَئِيسَ أوِدَّائِكَ وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ وَإخْوَانِهِ أجمَعِينَ آمِينَ بِرَحمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

پیوست

رسالهٔ‌ اجتهاد

در خصوص صحابه کرام

رضوان الله تعالی علیهم اجمعین

من نیز مثل مولانا جامی می گویم

یا رسول الله چه باشد چون سگ اصحاب کهف

داخل جنت شوم در زمره اصحاب تو

او رود در جنت و من در جهنم کی رواست

او سگ اصحاب کهف، من سگ اصحاب تو

بِاسمِهِ سُبْحَانَهُ

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَالَّذ۪ينَ مَعَهُٓ اَشِدَّٓاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَٓاءُ بَيْنَهُمْ ... الخ

می پرسید:

روایاتی وجود دارد که هنگام گسترش و رواج یافتن بدعات، بعضی از مؤمنان متقی و پرهیزگار می توانند به درجه صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین برسند و حتی برتر از صحابه باشند، آیا این نوع روایات صحیح است؟ اگر صحیح باشد، حقیقت آن چیست؟

جواب: اجماع اهل سنت والجماعت دلیل قطعی است بر اینکه صحابه کرام بعد از انبیاء علیهم السلام، افضل بشریت اند. پس بخش صحیح روایات مذکور به فضایل جزئی اختصاص دارد نه فضایل کلی، زیرا بعضاً در یک فضیلت جزئی و کمال خصوصی، مرجوح می تواند بر راجح ترجیح یابد، والّا از لحاظ فضایل کلی هیچ کس نمی تواند به جایگاه صحابه کرام برسد، اصحابی که خداوند متعال در قرآن مبین خود آنها را ستوده و در تورات و انجیل توصیف شان کرده است، طوری که در پایان سوره مبارکه فتح آمده است.

از بین اسباب و حکمتهای فراوان این حقیقت، سه حکمت را که در برگیرنده سه سبب است بیان می داریم.

حکمت نخست:

صحبت نبوت اکسیر بزرگی است و تأثیر خارق العاده یی دارد. آنهایی که برای یک دقیقه به صحبت آن حضرت مشرف گردیده اند، به چنان انواری از حقیقت دست یافته اند که در سیر و سلوک نمی توان آنرا حتی در سالهای متمادی بدست آورد. زیرا در صحبت نبوت، انصباغ و انعکاس حقیقت وجود دارد، و با تابعیت و انعکاس این نور بزرگ، شخص می تواند به مراتب والا و درجات بلندی نایل گردد، و با انتساب به آن نور و پیروی از آن، می تواند جایگاه رفیعی کسب نماید. طوری که مستخدم یک سلطان، به مقامات بلند پایه ای دسترسی دارد که فرماندهان و امرای سلطان به آن دسترسی ندارند.

اینجاست که می بینیم، بزرگترین اولیاء خدا نمی توانند به مرتبه و جایگاه صحابه برسند، حتی اولیائی مانند جلال الدین سیوطی که چند بار در بیداری، به صحبت رسول خدا مشرف شده و در همین عالم، افتخار دیدار یافته باشند، بازهم نمی توانند به صحابه برسند، چونکه صحبت صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین با نور نبوت بود، زیرا آنها با آنحضرت (ص) در حالت نبوت و رسالتش مصاحبت داشتند. اما اولیاء کرام بعد از وفات آن حضرت (ص) ، یعنی بعد از انقطاع وحی با ایشان دیدار نموده اند، پس این دیدار، دیدار با نور ولایت است، یعنی تمثل و نمایان شدن رسول الله (ص) در برابر چشمان آنها، از حیث ولایت احمدیه است، نه به اعتبار نبوت.

وقتی چنین است، پس به همان پیمانه ای که درجه نبوت بالاتر از درجه ولایت است، درجه این صحبت نیز بایستی متفاوت باشد. برای روشن شدن تأثیر خارق العاده و نور بزرگ صحبت نبوت، کافی است به این مطلب توجه شود:

یک اعرابی سنگ دل، دخترش را با دستان خودش زنده به گور می سازد، اما وقتی به مجلس رسول الله (ص) حضور یافته و ساعتی از صحبت آنحضرت مستفید می گردد، چنان رقّت قلب و سعه صدر و شفافیت روح کسب می کند که دیگر نمی تواند پایش را روی یک مورچه کوچک بگذارد.

و نیز شخص دیگری که از همه چیز بی خبر و ناآگاه است، به مجلس رسول کریم (ص) حاضر می شد و بعداز آن، به ممالک پیشرفته ای مانند هند و چین می رفت و به اقوام متمدن، درس حقیقت می آموخت و رهبر کمالات و الگوی زیبائی ها قرار می گرفت.

سبب دوم:

در رسالهٔ‌ "اجتهاد" یعنی در گفتار بیست و هفتم به اثبات رساندیم که صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین در بالاترین درجه کمالات انسانی قرار دارند، چون تحول عظیمی که اسلام در مجرای زندگی اجتماعی و یا فردی آن زمان ایجاد نمود، خیر و حق را با تمام زیبایی هایش، شر و باطل را باهمه زشتیهایش آشکار ساخت، تا حدی که فاصله ایجاد شده بین شر و خیر و کذب و صدق کاملاً ملموس بود و فاصله آنها از یگدیگر به اندازه دوری کفر و ایمان و جنت و جهنم بود.

لذا صحابه کرام رضی الله عنهم اجمعین که فطرتاً از درک و شعور علوی بر خوردار بوده و فریفته محاسن اخلاق و علاقمند عزت و محبت بودند، به حبیب الله (ص) چشم دوختند که در قله اعلی علیین کمالات قرار داشت و منادی خیر و صدق و حق، بلکه مثال و نمونه کامل آن بود. لذا صحابه کرام به اقتضای سجایای پاک شان، با تمام قدرت و توان به سوی لوای آنحضرت (ص) دویدند، و از ناحیه آنها هیچ نوع تمایلی به مزخرفات و یاوه سرایی های مسیلمه کذاب که نمونه کذب و شر و باطل و خرافات بود دیده نشده است.

برای توضیح مطلب این مثال را می آوریم:

گاهی در بازار تمدن بشریت و نمایشگاه زندگی اجتماعی، اجناسی عرضه می گردد که نتایج مدهش و آثار زشت و کثیفی مانند زهر کشنده دارد ازین رو هر انسان عاقل نه تنها آنرا نمی خرد، بلکه شدیداً از آن نفرت می ورزد و فرار می کند... و گاهی هم اجناس و کالاهای معنوی دیگری در همین بازار عرضه می گردد که نتایج زیبا و آثار ارزشمند آن همچون پادزهری برای امراض اجتماع، توجه هرکس را به خود جلب می کند و هر پاک طینتی با تمام توان، به خریدن آن می کوشد.

و بدین سان، در عصر پرسعادت نبوت، چیزهایی در بازار زندگی اجتماعی عرضه گردید. پس بدیهی است که صحابه کرام بخاطر برخوردار بودن شان از فطرت پاک و سجایای والا، به سوی صدق و خیر و حق کوشیدند و از هر آنچه که پیامدهای زشت و شقاوت دنیا و آخرت را در قبال داشت، نفرت کردند و دوری نمودند، لذا به دَور پرچم رسول اکرم (ص) حلقه زدند و از مسخره گریهای مسیلمه کذابی که نمونه کذب و شّر و باطل بود، کناره گرفتند.

اما به مرور زمان، همه چیز به تدریج تغییرکرد و به حالتی که در خیرالقرون داشت باقی نماند، در نتیجه هرچه به عصر های حاضر نزدیکتر شدیم، مسافت موجود دربین صدق و کذب آهسته آهسته کاهش یافت، تا اینکه در عصر حاضر دوشادوش و در ردیف هم قرار گرفتند، و باهم دریک دکان به فروش می رسند و از یک کانال صادر می گردند، ازین رو اخلاق اجتماعی فاسد شد و به کلی رنگ باخت، و پروپاگندهای سیاست نیز رواج بیشتری به دروغ داد و به پنهان ماندن زشتی هولناک دروغ کمک نمود و مانع دیده شدن چهره درخشان صدق و راستی شد.

پس آیا در یک چنین عصری، کسی می تواند جرأت به خرج دهد و ادعا کند که به مقام یقین، تقوی، عدالت، صدق و از خود گذشتگی صحابه کرام رسیده و یا اینکه از آنها هم پیشی گرفته باشد؟

برای توضیح بخشی از این مسئله حالتی را بیان خواهم نمود که برسرم آمده است:

زمانی این سوال به قلبم خطور نمود که چرا اشخاصی امثال محی الدین عربی نمی توانند به مرتبه صحابه برسند؟ سپس در نماز، هنگام گفتن "سبحان ربي الأعلی" معنی

این کلمه مبارک برایم منکشف شد، معنی کامل آن نه، بلکه شمه ای از حقیقت آن پدیدار گشت. در قلبم گفتم:

کاش موفق به خواندن یک نماز می گردیدم که معنای آن همچون معانی این کلمه مبارکه برایم آشکار می شد. ارزش چنین توفیقی از یک سال عبادت نفلی برایم بهتر بود.

در پایان نماز، پی بردم که این خاطره و این حالت، در واقع جواب سوال من است و اشاره می کند که هیچ شخص نمی تواند در عبادت به درجه صحابه برسد. زیرا تغییرات اجتماعی بزرگی که قرآن کریم با انوار تابناکش به وجود آورد، اضداد را از یکدیگر جدا کرد، و شرور با تمام توابع و ظلماتش، و خیر و کمالات با تمام انوار و نتایجش، رویا روی هم قرار گرفتند.

در یک چنین حالت هیجان انگیزی که هر ذکر و تسبیح، همه معانی و مفاهیمش را به صورت تروتازه عرضه می داشت، و حواس و لطایف معنوی انسانهایی را بیدار نمود که این انقلاب و تغییرات اجتماعی عظیم را به چشم دیدند، حتی فراتر از آن، لطایف و مشاعری همچون وهم و خیال و سرّشان را نیز به گونه ای هوشیار و بیدار ساخته بود که معانی متعدد این ذکر و این تسبیحات را مطابق ذوق شان برمی گرفتند و از آن استفاده می کردند.

بنابر همین حکمت، صحابه کرامی که تمام حواس و مشاعرشان بیدار و لطایف شان هوشیار بود، وقتی این کلمات مبارکه را که پراز انوار ایمان و تسبیح و تحمید است می خواندند، همه معانی آنرا درک می کردند و با تمام لطایف خود از آن بهره می بردند.

اما هیچ چیز با این طراوت و تروتازگی اش باقی نماند، به مرور زمان آهسته آهسته تغییر کرد، لطایف به خواب عمیقی فرورفتند، حواس و مشاعر از درک این حقایق غافل گشتند و نسلهای آینده، اندک اندک قدرت چشیدن لذات و استفاده از طعم خوش این کلمات مبارکه را از دست دادند، به گونه ای که این کلمات همچون میوه های فاقد لطافت و طراوت قرار گرفت و فقط اندکی از جوانی و تازگی آنها باقی ماند که آنهم پس از تفکر عمیق و به کار انداختن ذهن و صرف انرژی می تواند حالت اولش را باز گرداند. ازین رو به فضیلت و جایگاهی که یک صحابه در ظرف چهل دقیقه نایل گردیده است، کسی دیگر به مشکل می تواند در مدت چهل روز، حتی چهل سال به آن برسد.

سبب سوم:

در گفتار های "دوازدهم و بیست و چهارم و بیست و پنجم" ثابت نمودیم که:

نسبت نبوت با ولایت، مانند نسبت خود خورشید است با تصاویر انعکاس یافته آن در آیینه ها. لذا هر اندازه که دایره نبوت بر دایره ولایت برتر باشد، لازم است خدمتگزاران دایره نبوت و ستارگان آن خورشید تابناک نیز که صحابه کرام اند بر اولیاء و صالحان دایره ولایت برتر باشند، حتی اگر یکی از اولیاء به مرتبه ولایت کبری که مرتبه وراثت انبیاء و صدیقان و ولایت صحابه است نایل آید، بازهم به مقام صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین که در صف اول هستند، نمی رسد.

فقط سه وجه از وجوه متعدد این سبب سوم را بیان خواهیم نمود:

وجه اول:

در مسئله اجتهاد، یعنی در استنباط احکام، یعنی در فهمیدن مرضیات پروردگار سبحان از لابلای کلامش، رسیدن به صحابه امکان ندارد. زیرا انقلاب بزرگی که در آن زمان به وقوع پیوست، بر محور پی بردن به مرضیات رب العالمین از لابلای فهمیدن احکام الهی می چرخید. همه اذهان متوجه استنباط احکام بود و همه دلها علاقمند بود تا بداند (پروردگار ما از ما چه می خواهد؟) همه سخنها و گفتگوها همین معانی را در برمی گرفت، و حوادث و شرایط در روشنی آن جریان داشت.

ازین رو در آن زمان هر چیز و هر حالت و هر گفتگو و هر صحبت و حکایت، به گونه ای جریان داشت که به این معانی رهنمایی می کرد، لذا آن شرایط، استعداد صحابه را تکمیل و افکار شان را تنویر می نمود تا همچون کبریتی با یک جرقه، آماده اجتهاد و استنباط احکام باشد. مرتبه استنباط و اجتهاد را که آنها دریک روز و یا یک ماه بدست آوردند امکان ندارد، در این زمان کسی که در سطح ذکاوت و استعداد آنها باشد، در ظرف ده سال و حتی در طول صد سال بدست آورد، چونکه در این زمان به جای سعادت ابدی، سعادت دنیوی مد نظر قرار دارد و نگاه انسانها به دقت به سوی مقاصد دیگری دوخته شده است، هم و غم معیشت که بخاطر توکل نکردن بر خداوند رو به افزایش است، بار سنگینش را بر روح انسان می اندازد و او را در اضطراب و پریشانی دایم قرار می دهد. و بخاطری که فلسفه طبیعی و مادی عقل و بصیرت را از کار انداخته است،

محیط اجتماعی عصر حاضر، ذهن و استعداد آن شخص را نه تنها برای اجتهاد تقویت نمی کند، بلکه بیشتر متشتت و پراکنده می سازد.

ما در رساله اجتهاد، بین سفیان بن عیینه و کسی که در عصر حاضر از ذکاوت او برخوردار است موازنه ای انجام دادیم و ثابت نمودیم که، آنچه را که سفیان بن عیینه در ده سال بدست آورد، این یکی نمی تواند در صد سال هم به آن دست یازد.

وجه دوم:

مقام صحابه از لحاظ قربیت شان به خداوند آنچنان والا است که با گامهای ولایت نمی توان به آن رسید، چونکه خداوند سبحان به ما اقربیت دارد و از هر چیز به ما نزدیک تر است، اما ما از او بی نهایت دور هستیم، و انسان می تواند به دو صورت به قربیت او نایل گردد:

صورت اول:

با انکشاف اقربیت پروردگار برای بنده، انسان می تواند خود را به او نزدیک کند، قربیت نبوت به خداوند سبحان از همین انکشاف بود و صحابه کرام نیز به برکت وراثت نبوت و صحبت نبوی از همین انکشاف بهره مند اند.

صورت دوم:

ما از پروردگار دور هستیم، پس مشرف شدن به قرب الهی، زمانی امکان پذیر است که مراتب زیادی را طی کنیم، اکثر سیر و سلوک ولایت اعم از سیر انفسی یا آفاقی، به همین صورت حرکت می کند.

پس صورت اول- یعنی نزدیکی پروردگار به بنده- صرفاً وهبی است، نه کسبی، انجذاب الهی، جذب رحمانی و محبوبیت خالص است. راه کوتاه است، اما ثابت و محکم، بسیارعالی و بلند مرتبه، پاک و خالص، بی سایه و عاری از هر نوع کدورت است.

اما راه دیگر، کسبی، دراز و سایه دار است، گرچه خارق العاده گی های زیادی دارد، بازهم از نظر اهمیت و نزدیکی به خداوند سبحان، به اولی نمی رسد.

این مطلب را با مثالی توضیح می دهیم:

از امروز برای رسیدن به دیروز، دو راه وجود دارد:

اول: بیرون آمدن از گردش روزگار و جریان زمان، به کمک یک نیروی قدسی و عروج به مافوق زمان و دیروز را مانند امروز، حاضر دیدن.

دومی: پیمودن راه برای یک سال کامل، جهت رسیدن به دیروز، با آن هم نمی توان آنرا دریافت، چون او جوینده را رها می کند و می رود.

بدین طریق، نفوذ نمودن از ظاهر به حقیقت نیز به دو صورت انجام می یابد:

یکی: چسپیدن به انجذاب حقیقت، و دریافتن آن در ظاهر بدون داخل شدن به برزخ طریقت.

دومی: پیمودن مراتب بسیار زیاد، از طریق سیر و سلوک.

اهل ولایت با آنکه موفق به فنای نفس گردیده و نفس اماره را می کُشند، بازهم به مرتبه صحابه کرام نمی رسند، چونکه نفس صحابه پاک و تزکیه شده بود، ازین رو با جهازات فراوانی که در ماهیت نفس قرار دارد، به انواع مختلف عبادات و اقسام گوناگون شکر و حمد نایل گردیده بودند، اما عبودیت اولیاء بعد از فناء نفس، سهل و آسان می شود.

وجه سوم:

در فضایل و ثواب و پاداش اخروی اعمال، رسیدن به صحابه امکان پذیر نیست، چنانکه سربازی که در شرایط سخت و دشوار و در لحظات مهم و ترسناکی انجام وظیفه نموده است، می تواند فضیلت و ثواب یکسال عبادت را کسب کند، و اگر در دقیقه واحدی گلوله ای به او اصابت کند، به منزلت و جایگاهی نایل می گردد که در مراتب ولایت، رسیدن به آن مقام حداقل در چهل روز هم امکان پذیر نیست. جهاد صحابه هنگام تاسیس پایه های اسلام و نشر احکام قرآن به سراسر جهان و جهاد پیگیر و مبارزه خستگی ناپذیر شان در راه اعلای کلمة الله نیز مقام بسیار والا و خدمت بسیار بزرگی است که کوشش یک ساله دیگران، به یک دقیقه آن نمی رسد، حتی می توان گفت:

حین انجام این خدمت مقدس، تمام دقایق عمر صحابه کرام ارزش یافته و هر دقیقه آن به منزله همان دقیقه ای است که سرباز در آن لحظه جام شهادت را

می نوشد، و تمام ساعات عمرشان، به مثابه همان ساعت خطیر و ترسناکی است که سرباز در آن لحظه مشغول انجام وظیفه بوده است. پس عمل کم است، اما پاداش آن زیاد و ارزشش والا.

آری، در تأسیس پایه های اسلام و در نشر انوار قرآن، صحابه کرام در صف اول قرار دارند، پس آنها طبق قاعده(السبب کالفاعل) سهم بسزائی از همه حسنات امت دارند؛ وقتی امت اسلامی دعای( اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَسَلِّمْ) را ورد زبان قرار می دهند، در واقع همان سهم وافری را بیان می دارند که آل و اصحاب آنحضرت در حسنات همه امت دارند.

طوری که خاصیت کوچک و مهمی که در ریشه گیاهان وجود دارد، در شاخه های آن گیاه، صورت بسیار بزرگی را به خود می گیرد، پس این خاصیت موجود در ریشه، از بزرگترین شاخه هم بزرگتر است.. و ارتفاع کمی که در آغاز وجود دارد، در انجام کار رفته رفته بزرگ می شود.. و اندکی زیادت در نقطه مرکزی - ولو به مقدار سر سوزن هم که باشد - گاهی در دایره محیط به یک متر می رسد.

و بدین سان، صحابه کرام بنیانگزاران و ریشه های درخت نورانی اسلام هستند، و نقطه آغازین خطوط اساسی بنای اسلام به شمار می روند و پیشوایان جماعت اسلام و نزدیک ترین اشخاص به خورشید تابان نبوت و چراغ حقیقت هستند، لذا عمل کم شان بسیار زیاد است، و خدمت کوچک شان بزرگ. پس برای رسیدن به آنها اقتضای صحابه بودن واقعی را می کند...

اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى قَالَ أَصْحَابِى كَالنُّجُومِ بِأَيِّهِمْ اِقْتَدَيْتُمْ اِهْتَدَيْتُمْ وَخَيْرُ الْقُرُونِ قَرْنِى وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ .

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

٭٭٭

سوال: گفته می شود که صحابه کرام نخست رسول اکرم (ص) را دیدند و بعد از آن ایمان آوردند، اما ما بدون اینکه ببینیم ایمان آوردیم، پس ایمان ما قوی تراست، و روایاتی نیز وجود دارد که بر قوت ایمان ما دلالت دارد!!

جواب: صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین در برابر همه جریانات فکری جهان که رویا روی حقایق اسلام قرار گرفته بود، ایستادگی کردند، و با آن که هنوز جز ظاهر صورت انسانی رسول اکرم (ص) چیزی ندیده بودند، اما ایمان راسخ، قوی، صادقانه و مخلصانه ای داشتند، و احیاناً بدون اینکه معجزه ی از آن حضرت ببینند ایمان آوردند، و ایمان شان چنان راسخ و محکم بود که همه افکار مخالف و تبلیغاتی که علیه اسلام صورت می گرفت، نتوانست آنها را متزلزل سازد، حتی نتوانست کم ترین شبهه و یا وسوسه ای در ذهن شان ایجاد کند.

اما شما با آنکه صورت ظاهری و شخصیت بشری آنحضرت را که به منزله هسته درخت طوبی نبوت است ندیده اید، لیکن افکار عالم اسلام، ایمان شما را تایید می کند و تقویت می بخشد، علاوه برآن، شما شخصیت معنوی آنحضرت (ص) را که با انوار اسلام و حقایق قرآن منور گردیده و هزار معجزه پیرامون آنرا گرفته است، با چشم عقل می بینید، بازهم به مجرد شنیدن سخنان یک فیلسوف مادی گرای اروپایی، شک و تردید به شما دست می دهد.. پس ایمان شما کجا است و ایمان صحابه کرام که همچون کوه در برابر حملات کفار و ملحدین و یهود و نصاری و فلاسفه ایستادند کجا؟

پس ای مدعی! ایمان ضعیف و کم نور تو که نمی تواند فرایض را به نحو احسن انجام دهد کجاست؟

و صلابت و نیروی ایمان صحابه و عظمت تقوی و پرهیزگاری آنها که به مرتبه احسان رسیده است کجاست؟ اما مفهوم حدیثی که آمده است "در آخرالزمان آنهایی که من را ندیده اند و ایمان آورده اند از شما بهتر هستند" به فضایل خصوصی اختصاص دارد و در حق بعضی از اشخاص است، اما بحث ما در خصوص فضایل کلی است و به اکثریت مطلق ارتباط دارد.

سوال دوم: می گویند: اهل ولایت و اصحاب کمال، دنیا را ترک گفته و از آن گریزان بوده اند، حتی در حدیث آمده است: "حب الدنیا رأس کل خطیئة، یعنی محبت

دنیا رأس همه گناهان است" حال آنکه صحابه کرام به امور دنیوی پرداخته و نه تنها آنرا ترک نگفتند، بلکه بعضی از اصحاب، از متمدنان آن زمان به مراتب پیشی گرفته اند، پس چطور می گویید: کوچک ترین صحابه، از بزرگترین اولی خدا هم بزرگتراست.

جواب: در موقف دوم و سوم گفتار سی و دوم با قاطعیت ثابت شده است که:

دنیا سه چهره دارد، دوست داشتن دو چهره دنیا که به اسماء حسنی و آخرت می نگرد، عیب و نقصی ندارد، بلکه مدار کمال است، و هر اندازه که انسان در محبت و شناخت این دو چهره جلوتر برود، در عبادت و معرفت خداوند جلوتر می رود. ازین رو دنیای صحابه متوجه همین دو چهره بود. دنیا را مزرعه آخرت پنداشتند، کاشتند و برداشتند، و دنیا و مافیها را همچون آیینه های باز تاب دهندة انوار تجلیات اسماء حسنی دانستند و مشتاقانه به تفکر و تماشای آن پرداختند.

و در عین حال، چهره سوم دنیا را که چهره فانی آنست و به شهوات و خواهش های انسان می نگرد، ترک نمودند.

سوال سوم: طریقت ها راه هایی است برای رسیدن به حقایق، و مشهور ترین و نامور ترین آن، طریقه نقشبندیه است که جاده کبری به شمار می آید و قواعد آن را بعضی از اقطاب و پیشوایان آن چنین خلاصه نموده اند:

در طریق نقشبندی لازم آمد چار ترک

ترک دنیا ترک عقبی ترک هستی ترکِ ترک

یعنی در طریقه نقشبندی ترک نمودن چهار چیز لازم است، ترک دنیا با مقصود بالذات قرار ندادن آن. و ترک آخرت به حساب نفس. و ترک نفس، یعنی فراموش نمودن آن. و بالاخره، بخاطر گرفتار نشدن به عجب و فخر، فکر نکردن به این ترکها. به این معنی که، معرفت حقیقی خداوند و کمالات انسانی، با ترک ما سوی الله حاصل می گردد.

جواب: اگر انسان فقط عبارت از قلب می بود، لازم بود تا همه ما سوی الله را ترک گوید، حتی باید اسماء و صفات را نیز ترک نموده و قلبش را به ذات متعال الهی پیوند می داد. اما انسان لطایف زیادی مانند عقل و روح و سِر و نفس دارد که هر کدام آن، مکلف به انجام وظیفه ای است.

انسان کامل کسی است که همه این لطایف را به مقصد اساسی آن که عبادت الله است سوق دهد، و قلب او در دایره و سیع و پهناوری، مانند یک فرمانده، سربازان متشکل از لطایف را رهبری نموده و هر کدام را از طریق عبودیت مخصوصش به سوی حقیقت رهنمایی کند، چنانکه صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین اینگونه بودند.

اما اگر قلب، بخاطر نجات خود، سربازانش را رها کند، این جای افتخار نیست، بلکه نتیجه اضطرار و درماندگی است.

سوال چهارم: ادعای برتری بر صحابه از کجا ناشی می شود؟ این ادعا از جانب چه کسانی مطرح می گردد؟ و در این زمان چه کسانی به این مسایل دامن می زنند؟ و ادعای رسیدن به مجتهدین بزرگوار از کجا سرچشمه می گیرد؟

جواب: کسانی که این حرفها را می گویند دو دسته اند:

دسته اول: بعضی از اهل دین و اهل علم اند که احادیثی را دیده و برای تشویق و ترغیب متقیان و پرهیزگاران این زمان به دین، از روی اخلاص این نوع مباحث را مطرح می کنند، ما با اینها حرفی نداریم، اینها در اقلیت هستند به زودی آگاه خواهند شد.

و دسته دیگر: انسانهای بسیار مغرور و خود خواه اند و می خواهند بی مذهب بودن خود را با پوشش ادعای برابری با مجتهدین بزرگوار پخش و نشر کنند، حتی می کوشند الحاد و بی دینی خود را با ادعای برابر بودنشان با صحابه کرام به مرحله اجرا بگذارند، چونکه این گمراهان:

نخست: به سفاهت و بی خردی افتاده و حتی به آن معتاد شده اند و قادر به ترک اعتیاد خود نیستند و نمی توانند تکالیف شرعی را که مانع سفاهت است انجام دهند، برای اینکه بهانه ای به خود یافته باشند می گویند: (این نوع مسایل، مسایل اجتهادی است، و دراین چنین مسایل مذاهب فقهی با همدیگر اختلاف دارند، آنها نیز مانند ما انسان بودند، می توانند اشتباه کنند، پس ما هم مثل آنها اجتهاد می کنیم، لذا عبادات خود را به شکلی انجام می دهیم که دل ما بخواهد، یعنی ما مجبور نیستیم از آنها پیروی کنیم!) این بدبختها با این دسیسه شیطانی زنجیر مذهب را از گردن خود بیرون می کنند. پوچ، پوسیده و بی اساس بودن این ادعای شان در رساله "اجتهاد" به صورت قاطع ثابت شده است.

ثانیاً: این دسته از اهل ضلالت پی بردند که، با تعرض به مجتهدین بزرگوار کار به جایی نمی برند، لذا شروع کردند به تعرض به اصحاب کرام رضوان الله علیهم اجمعین، چونکه مجتهدین فقط حامل نظریات دینی هستند، و این گمراهان قصد انهدام و تغییر ضروریات دینی را دارند، پس اگر بگویند: ما بهتر از مجتهدین هستیم کارشان تمام نمی شود، زیرا مجتهدین با مسایل فرعی سروکار دارند، نه نصوص شرعی و مسایل قطعی، ازینرو، این گمراهان لامذهب به ساحت مقدس صحابه بزرگواری که حامل ضروریات دین هستند دست درازی می کنند! اما افسوس! این حیوان های انسان نما که به جای خود، حتی انسانهای حقیقی، و بزرگان اولیاء که کاملترین انسانهای حقیقی هستند نیز نمی توانند ادعای برابری با کوچک ترین صحابه را داشته باشند. این مطلب را در رساله "اجتهاد" به اثبات رسانده ایم.

اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى رَسُولِكَ الَّذِى قَالَ لَاتَسُبُّوا أَصْحَابِى لَوْ أَنْفَقَ أَحَدُكُمْ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا مَا بَلَغَ نِصْفَ مُدٍّ مِنْ أَصْحَابِى صَدَقَ رَسُولُ اللّٰه

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

گفتار بیست و هشتم

این گفتار به جنت اختصاص دارد و حاوی دو مقام است. مقام اول به شماری از لطایف جنت اشاره می کند و مقام دوم به زبان عربی است. و فشرده و پایه گفتار دهم به شمار می رود و در آن موجودیت جنت با دوازده حقیقت قطعی و مسلسل به اثبات رسیده است. پس در اینجا بحثی پیرامون اثبات وجود جنت نخواهیم داشت، بلکه به پرسش و پاسخ هایی بسنده خواهیم نمود که در مورد برخی از احوال جنت مطرح می گردد و مورد انتقاد قرار می گیرد. انشاء الله در آینده گفتار زیبایی پیرامون آن حقیقت بزرگ نوشته خواهد شد!

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَبَشِّرِ الَّذِينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هٰذَا الَّذ۪ى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَ اُتُوا بِه۪ مُتَشَابِهًا وَ لَهُمْ ف۪يهَٓا اَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ ف۪يهَا خَالِدُونَ

جواب های کوتاهی است به شماری از پرسش های مطرح شده در باره جنت باقی

مباحث و بیانات قرآن کریم از جنت، زیباتر از جنت، لطیف تر از حوریان و شیرین تر از سلسبیل آن است. این آیات جایی برای سخن نگذاشته اند. پس آنچه ما خواهیم گفت، در واقع پله هایی است برای نزدیک شدن به آن آیات تابان و ازلی و والا و زیبا. و برای آسان ساختن فهم آن، نکاتی را یادآور خواهیم شد که نمونه هایی از گل های جنت قرآن است با پرسش و پاسخی که حاوی پنج رمز است به آن مطالب اشاره می کنیم.

آری، آن گونه که جنت دربرگیرنده تمام لذایذ معنوی است، همه لذت های جسمانی (مادی) را نیز شامل می شود.

سوال: جسمانیت که ناقص و قاصر و متغیر و ناپایدار و دردآور است، چه ارتباطی با ابدیت و جنت دارد؟ وقتی روح از لذت های کافی و عالی برخوردار است، چه لزومی دارد برای لذت بردن از لذایذ جسمانی، حشر جسمانی برپا گردد؟

جواب: با آنکه خاک نسبت به آب و هوا و روشنایی، غلیظ (ستبر) و ظلمانی است، اما منشأ همه انواع مصنوعات الهی می باشد و از این لحاظ، معناً بر تمام عناصر دیگر برتری دارد و فوق آن ها است... همچنان نفس انسانی نیز با آنکه کثیف (ستبر و غلیظ) است، اما به لحاظ جامعیتش برتر و بالاتر از تمام لطایف انسانی قرار می گیرد. به شرط اینکه تزکیه شده باشد.

بدین سان جسمانیت نیز جامع ترین و فراگیر ترین و غنی ترین آیینة تجلیات اسماء الهی است... جسمانیت، جای تمام ابزار و آلاتی است که قدرتِ وزن نمودن همه ذخایر رحمت را دارند. به گونه مثال: اگر قوة ذایقه انسان آلاتی را برای چشیدن رزق و روزی نمی داشت و تعداد این آلات به اندازه تمام مطعومات نمی بود، هرگز نمی توانست طعم خاص هر یکی از آن غذا ها را احساس کند و تفاوت شان را با یکدیگر بفهمد و بچشد و وزن نماید.

و نیز آلات و جهازاتِ شناختن و احساس نمودن و چشیدن تجلیات اغلب اسمای الهی در جسمانیت قرار دارد.

و نیز استعداد های که برای احساس نمودن لذت های به غایت متنوع و متفاوت لازم است، در جسمانیت قرار دارد.

از این جا می توان پی برد که صانع این کاینات، قصد دارد به وسیله این کاینات، همه گنجهای رحمت و همه تجلیات اسماء حسنی خود را بفهماند و همه انواع نعمتهایش را بچشاند، از حوادث و رخدادهای این کاینات و از جامع و فراگیر بودن استعداد های انسان می توان به این قصد و اراده او پی برد- طوری که در گفتار یازدهم ثابت نموده ایم- پس حتماً باید حوض بزرگی باشد تا این سیلاب عظیم کاینات در آن بریزد.. و حتماً باید نمایشگاه بزرگی باشد تا آنچه که در کارخانه این کاینات ساخته شده است در آنجا نمایش داده شود.. و حتماً باید یک انبار ابدی موجود باشد تا محصولات مزرعه این دنیا در آن انبار شود.. یعنی حتماً باید دار سعادتی که تاحدی مشابه دنیا است موجود باشد، و همه اساسات این کاینات را اعم از اساسات جسمانی و روحانی محافظت کند.. و این صانع حکیم و عادل رحیم هم حتماً لذاید و نعمتهای مناسبی را در اختیار این آلات جسمانی قرار خواهد داد تا أجرت وظایف، ثواب خدمات و پاداش عبادات مخصوص آن

آلات باشد، ورنه حالتی به میان خواهد آمد که کاملاً مخالف حکمت و عدالت و رحمت اوست و به هیچ وجه شایستة جمال رحمت و کمال عدالت او نیست.

سوال: اجزاء یک موجود زنده همواره در ترکیب و تحلیل است و در معرض انقراض و تباهی قرار دارد و نمی تواند صفت ابدیت کسب کند، خوردن و نوشیدن بخاطر بقاء شخص است و معاشرت با همسر، بخاطر بقاء نوع صورت می گیرد و این چیزها، امور اساسی این عالم هستند. اما در عالم ابدی و اخروی، نیازی به این چیز ها نیست، پس چرا در ردیف بزرگترین نعمتهای جنت قرار گرفته اند؟.

جواب: اولاً اینکه، قرار گرفتن جسم زنده در معرض انقراض و مرگ در این دنیا، از نبود توازن میان واردات و صرفیات (آنچه که وارد بدن می شود و به مصرف می رسد) ناشی می شود، از کودکی تارسیدن به سن کمال، واردات زیاد است و بعد از آن، استهلاک و مصارف افزایش می یابد و در نتیجه توازن ازبین می رود و موجود زنده هم می میرد..

اما در عالم ابدیت، ذرات ثابت می مانند و در معرض ترکیب و تحلیل قرار ندارند، یا اینکه توازن برقرار می باشد (٭):جسم انسان و حیوان در این دنیا به منزله مهمانخانه ذرات است و حیثیت پایگاه نظامی و مدرسه را برای ذرات دارد، چون که ذرات وارد آن می شوند و این لیاقت را کسب می کنند تا ذرات عالم زنده باقی قرار گیرند، سپس از آن خارج می شوند، اما طبق آیه اِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ نور حیات در آخرت عام و فراگیر است، ازین رو برای نورانی شدن، نیازی به این سیر و سفر و تعلیمات و تمرینات نیست. پس ذرات، ثابت و استوار می مانند. مؤلف. و واردات و صرفیات به گونه متوازن حرکت می کند و جسم بخاطر استمرار استفاده اش از لذت ها همزمان با فعالیت دستگاه حیات جسمانی، ابدی می شود. گرچه خوردن و نوشیدن و مناسبات زنا شویی در این دنیا، ناشی از نیاز انسان است و منجر به انجام وظیفه مهمی می شود، اما به عنوان پاداش معجلی برای انجام وظیفه، لذتهای شیرین و متنوعی در این نیازها گذاشته شده است که برسایر لذتها ترجیح دارد.

وقتی در این دنیای پر درد و رنج، خوردن و نکاح کردن این همه لذتهای عجیب را به همراه دارد، پس شکی نیست که این لذایذ صورتهای بسیار رفیع و والایی را در جنتی که دار لذت و سعادت است به خود خواهند گرفت، چونکه پاداش اخروی وظایف دنیوی

نیز به عنوان یک لذت به آن اضافه می شود و لذتش را چند برابر می سازد و به جای نیاز دنیوی هم، لذت اشتهاآور اخروی به آن علاوه می گردد و به لطافت آن می افزاید و به گونه ای که لایق جنت و مناسب ابدیت باشد، به چشمه خروشان لذتها تبدیل می شود. زیرا مواد جامدی که در این دنیا فاقد شعور و فاقد حیات اند، در آنجا شعور و حیات دارند، از آیه کریمه:

وَمَا هٰذِهِ الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَاِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ

چنین برمی آید که، درختان آنجا مانند انسانهای اینجا، أوامر را درک می کنند و به اجرا می گذارند، و سنگهای آنجا مانند حیوانات اینجا، از فرامین اطاعت می کنند. اگر از درختی بخواهی که فلان میوه را برایت بدهد، فوراً اطاعت می کند، و اگر به یک سنگ بگویی: اینجا بیا، فوراً به نزدت می آید.

پس وقتیکه درختها و سنگها چنان صفات عالی را به خود بگیرند، بدون تردید، خوردن و نوشیدن و نکاح نیز صورتهای بسیار بلند و بالائی را با حفظ حقیقت جسمانیت شان به خود خواهند گرفت، اما این جسمانیت به میزان برتری درجه جنت بر دنیا، به درجات دنیوی آن برتری دارد.

سوال: یک اعرابی مدت یک دقیقه افتخار حضور در مجلس رسول الله (ص) می یابد و خالصاً لِله دوستدار آن حضرت می شود و محبت پیدا می کند و طبق حدیث "المرء مع من أحب، دوست همراه با دوستش در جنت خواهد بود" با آن حضرت (ص) در جنت یکجا می شود، چگونه فیض نامتناهی پیامبر بزرگوار با فیض اندک این اعرابی مساوی قرار می گیرد؟

جواب: با ارائه مثالی به این حقیقت والا اشاره می کنیم:

مرد بزرگی مهمانی بسیار رنگینی را در یک باغ زیبا و سرسبزی برپا کرد و نمایشگاه مزین و بی نظیری آماده نمود که همه انواع غذا های لذیذی که قوه ذایقه می توانست بچشد در آن قرار داشت و هر گونه زیبائی که قوه بینایی از آن خوشش می آمد موجود بود و همه عجایب و غرایبی که قوه تخیل از آن کیف می کرد در آن نمایشگاه یافت می شد. خلاصه، هرآنچه را که مورد رضایت و اطمینان هریکی از حواس ظاهری و باطنی انسان قرار می گرفت، آماده ساخت.

و اکنون دو دوست باهم به این مهمانی می روند و پهلو به پهلو، روی یک سفره در جای مخصوصی می نشینند. اما قوه ذایقه یکی از آن دو ضعیف است و فقط مقدار کمی ازغذاهای این مهمانی را می تواند بچشد، و چیزهای زیادی را هم نمی بیند، چونکه چشمش ضعیف است، و بخاطر نداشتن حس بویائی، نمی تواند بوهای خوش را ببوید، و بخاطریکه از درک صنعتهای عجیب و غریب عاجز است.. از چیزهای خارق العاده سر در نمی آورد.. یعنی از هزاران، بلکه از میلیونها لذت و نعمتی که در آن مهمانخانه وجود دارد فقط از یکی استفاده می کند، چونکه توانائی او ضعیف و به همین اندازه است. اما دیگری چنین نیست، بلکه همه حواس ظاهری و باطنی اش کار می کند و همه لطایفش از قبیل عقل و قلب و حس، به حدی کامل و رشد یافته است که از تک تک ظرافتها، زیبایی ها، لطایف و شگفتیهای آن تفریحگاه، لذت می برد، و شیرینی هر کدام را احساس می کند و می چشد، با آنکه همراه مرد اول نشسته است.

وقتی در این دنیای آشفته و درد آور و تنگ، چنین چیزی صورت می گیرد و ضمن باهم بودن کوچک ترینها و بزرگترینها، بازهم تفاوت شان از زمین تا به ثریا است، پس به طریق اولی، در جنتی که دار سعادت و ابدیت است، با آنکه دوست در پهلوی دوست قرار دارد، اما هر یک به اندازه استعدادش سهم خود را از سفره رحمن رحیم می گیرد. متفاوت بودن جایگاه شان در جنت، مانع باهم بودن آنها نمی شود، زیرا جنت، هشت طبقه دارد و هر کدام از دیگری بلند تر است، و عرش رحمن سقف همه آنها است. چنانکه اگر در اطراف یک کوه مخروطی، خانه های درون به درون ساخته شود و مانند دوایر اطراف کوه، هر خانه از دیگری بلندتر باشد، درین حالت، بلند بودن این یکی، مانع نمی شود تا دیگری خورشید را ببیند، نور خورشید در همه این خانه ها نفوذ می کند.

بدین طریق، طبقات جنت نیز تاحدی شبیه این مثال است، طوری که از احادیث و روایات چنین برمی آید.

سوال: در احادیث آمده است: با آنکه هریک از حوریان جنت هفتاد زیور پوشیده اند، اما مغز استخوان پاهای شان از پشت این زیورات دیده می شود؛ معنی این سخن چیست؟ چه مفهومی دارد؟ و چگونه زیبایی است؟

جواب: معنای آن بسیار زیبا است و زیبایی آن در کمال حسن و لطافت قرار دارد. بدینگونه که: در این دنیای زشت و مرده ای که بیشتر آن قشر و پوست است، برای زیبایی چیزی همین کافی است که نمای زیبایی داشته باشد و چشم آن را زیبا ببیند. اما در جنتی که زیبا و زنده و پر رونق و سراسر مغز و عاری از هر نوع قشر و پوست است، همه حواس و لطایف انسان - بسان چشم - می خواهند سهم لذتهای مختلف خود را از جنسهای لطیف جنتی برگیرند که این جنسها عبارتند از حور عین و زنان جنتی ای که از دنیا آمده اند و زیباتر از حور عین هستند، یعنی این حدیث به این مطلب اشاره می کند که، از بالاترین و بهترین نوع زیبایی زیورات گرفته تا مغز استخوان پاها، همگی خوش ذوق و لذت بخش اند و هر حسّ و لطیفه ای، ذوق و لذت خاص خود را از آن می برد.

آری، حدیث مذکور با تعبیر "هر یک از حوریان جنت هفتاد زیور دارد، و مغز استخوان پاهایش از پشت این زیورات دیده می شود" اشاره می کند که:

حوریان جنت، جامع هرگونه زینت و حسن و جمال مادی و معنوی هستند که این زیبائی ها می تواند تمام حواس و ارگانهای انسان را سیر کند و لطایفِ حسن پرور و ذوق پرست و فریفته زینت و عاشق زیبائی انسان را نوازش دهد و راضی سازد.. بدین معنی که، حوریان، هفتاد زیور را از انواع و اقسام زیورات جنت می پوشند اما جنس هر زیور با دیگری فرق دارد به همین خاطر، یک زیور، مانع رؤیت زیور دیگر نمی شود، و حتی حوریان جنت با اجساد و نفس ها و اجسام شان هم بیش از هفتاد حسن و جمال را به نمایش گذاشته و حقیقت آنچه را آشکار می سازند که آیه کریمه

وَف۪يهَا مَا تَشْتَه۪يهِ الْاَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْاَعْيُنُ بدان اشاره دارد.

و حدیث شریف بیان می دارد که: اهل جنت، بعداز خوردن و نوشیدن، فَضَلات ندارند، چونکه مواد قشری و زاید غیر ضروری در جنت وجود ندارد.

وقتی در این دنیای دون، درختان - که در پایین ترین مرتبه ذوی الحیات هستند- با وجود تغذیه فراوان شان، از خود فضلات بر جای نمی گذارند، پس چرا اهل جنتی که در بالاترین طبقات حیات هستند بی فضلات نباشند؟.

سوال: در احادیث شریفه آمده است: برای بعضی از جنتیان، زمینی به وسعت دنیا داده می شود، صدها هزار قصر و صدها هزار حورعین برایش ارزانی می گردد؛

یک شخص چه نیازی به این همه چیز دارد؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟ و منظور این احادیث چیست؟

جواب: اگر انسان فقط یک جسد جامد، و یا یک مخلوق نباتی می بود و فقط در معده خلاصه می شد، و یا اینکه یک جسم حیوانی و موجود جسمانی مؤقت و ناچیز و مقید و سنگین می بود، در آن صورت شایستگی این همه نعمتها را نداشت و نمی توانست مالک این همه قصر و این همه حور عین باشد.

اما انسان چنان معجزه ای از معجزات قدرت الهی است که، اگر کل دنیا همراه با همه ثروتها و لذت ها و سلطنتش در این دنیای فانی و در این عمر کوتاه برایش داده شود، حرص او را اشباع نمی کند، چون بازهم نیازهای بعضی از لطایف انکشاف نکردة او، باقی می ماند.

اما انسان، در دارسعادت ابدی استعداد های بی پایانی دارد، و با زبان نیاز های بی پایان و با دست آرزو های بی پایان، درِ رحمت بی پایان را می کوبد، پس دست یافتن او به احسانات الهی ذکر شده در احادیث، کاملاً معقول و حق و حقیقت است.

با دوربین یک مثال به این حقیقت می نگریم:

ببین! با وصف اینکه هریکی از باغها و باغچه های موجود در (بارلا) به شخصی تعلق دارد و حتی باغچه این درهّ (٭):باغچه سلیمان است که به مدت هشت سال با وفاداری کامل در خدمت این فقیر قرار داشت، و این بحث نیز در ظرف یکی دو ساعت، در همانجا نوشته شد. مؤلف هم مال یک شخص است، اما هر یکی از زنبورها و پرنده ها و گنجشکهای بارلا می تواند بگوید: تمام باغها و باغچه های این شهر، تفریح گاه و تماشاگاه من است. حال آنکه با مشت غذا نیاز او برآورده می شود اما بازهم این پرنده، سراسر "بارلا" را در ملکیت خویش در می آورد، و مشارکت دیگران این حکم او را جرح نمی کند.

بدین طریق، انسانی که واقعاً انسان باشد، می تواند بگوید: خالق من این دنیا را خانه من قرار داد، و خورشید هم چراغ من است و ستارگان، لامپهای من و زمینی که با قالین های رنگین فرش است گهواره من است. این را می گوید و شکر پروردگارش را به جای می آورد. و مشارکت مخلوقات دیگرهم ناقض این حکم او نیست، بلکه مخلوقات، خانه او را تزیین می بخشند.

ببین وقتی یک انسان می تواند چنین ادعایی داشته باشد وحتی یک پرنده می تواند نوعی تصرف را دریک چنین دوایر بزرگی ادعا نماید و در این دنیای بسیار تنگ، به نعمتهای عظیمی دست یابد، پس چگونه می توان احسان شدن ملکیتی به مسافت پنج صد ساله را در دار سعادت پهناور و ابدی، بعید دانست؟

از سوی دیگر می بینیم که در این دنیای کثیف (ستبر) و تاریک و تنگ، خورشید عیناً و در آن واحد، در آیینه های بسیار زیادی دیده می شود.. و یک ذات نورانی در آنِ واحد در جاهای زیادی حضور می یابد.. و جبرئیل علیه السلام به صورت هم زمان می تواند هم در هزاران ستاره و هم در برابر عرش اعظم و هم در حضور نبوی باشد و هم به بارگاه الهی حضور یابد.. و پیامبر بزرگوار (ص) در روز حشر با اکثر اتقیاء امتش در آن واحد دیدار می کند و در دنیا هم در آن واحد در مقامات بی شماری دیده می شود.. و ابدال- که نوع عجیبی از اولیاء هستند- در یک وقت در مقامات بی شماری دیده می شوند.. و عوام الناس، در خواب و رویای شان کار یک ساله را در ظرف یک دقیقه انجام می دهند و می بینند.. و هر انسان می تواند با قلب و روح و خیال خود در جاهای زیادی وجود داشته باشد و باهمه آنها به صورت همزمان ارتباط برقرار کند.. چنانکه همه این کارها عملاً رخ داده است و معلوم و مشهود است.

پس بدون شک موجودیت اهل جنت- که جسم شان از قوت و لطافت و سبکی روح و سرعت خیال برخوردار است- در صد هزار مکان، و معاشرت شان با صد هزار حورعین، و بهره وری شان از صد هزار لذت متنوع و مختلف، آن هم در آن واحد، کاملاً مناسب آن جنت ابدی نورانی و نامقید و پهناور است، و کاملاً با رحمت مطلق الهی سازگاری دارد، و آنگونه که مخبر صادق (ص) خبرداده است، تماماً حق و حقیقت می باشد، با وصف همه اینها، بازهم چنین حقایق بسیار بزرگ با ترازوی عقلهای کوچک ما وزن نمی شود.

آری، لازم نیست این معانی را عقل کوچک انسان درک کند.

چون این ترازو، توان برداشت این بار سنگین را ندارد.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى حَبِيبِكَ الَّذِي فَتَحَ أبْوَابَ الْجَنّةِ بِحَبِيبِيَّتِهِ وَبِصَلَاتِهِ، وَأيَّدَتْ أمَّتَهُ عَلَى فَتحِهَا بِصَلَوَاتِهِمْ عَلَيهِ، عَلَيهِ الصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ.

اَللّهمَّ أدْخِلنَا الْجَنّةَ مَعَ الْأبْرَارِ بِشَفَاعَةِ حَبِيبِكَ الْمُخْتَار آمِينَ.

پیوستی کوتاه مربوط به گفتار جنت

در خصوص جهنم است

چنانکه در گفتار دوم و هشتم ثابت گردید ایمان، هسته یک جنت معنوی را در خود حمل می کند. و کفر نیز هسته یک جهنم معنوی را با خود دارد.

آنگونه که کفر، تخم جهنم است، جهنم نیز میوه کفر است. و طوری که کفر، سبب دخول انسان به جهنم می شود، سبب وجود و ایجاد آن نیز هست، زیرا اگر شخص بی أدب و گستاخی پیدا شود و به یک حاکم کوچکی که اندکی عزت و غیرت و جلال داشته باشد بگوید: تو هرگز نمی توانی مرا تأدیب کنی و آسیبی برایم برسانی. بدون تردید، این شخص گستاخ به حال خود رها نخواهد شد و آن حاکم او را به زندان خواهد انداخت، حتی اگر جایی برای زندانی کردن او نباشد، دستور خواهد داد تا زندان مخصوصی به این شخص گستاخ بسازند و او را روانه زندان کنند.

حال آنکه کافر، با انکار موجودیت جهنم، کسی را تکذیب می کند که عزت مطلق و غیرت مطلق و جلال مطلق دارد، و ذاتی را که قادر مطلق است، ناتوان دانسته و او را به کذب و عجز متهم می سازد. و با کفر خود شدیداً، به عزت و غیرت او تعرض می کند و با عصیان خود، به جلال و عظمت او گستاخی می نماید. بنابراین، اگر هیچ گونه سببی برای وجود جهنم نباشد، که این فرض محال است، بازهم خداوند سبحان، برای کافری که کفرش این همه تکذیب را در بر دارد و او را به ناتوانی متهم می سازد، جهنمی خواهد ساخت و او را در آن خواهد انداخت.

رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

گفتار بیست و نهم

به بقای روح و فرشتگان اختصاص دارد

و از حشر و رستاخیز بحث می کند

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

تَنَزَّلُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ ف۪يهَا بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ

(القدر: ٤)

قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى

(الإسراء: ٨٥)

این مقام عبارتست از دو مقصد اساسی همراه با یک مقدمه

مقدمه

آن گونه که موجودیت انسان و حیوان امری ثابت و قطعی است، می توان گفت که موجودیت فرشتگان و عالم روحانی نیز از همان ثبوت و قطعیت برخوردار است و موجودیت آن ها هیچ شک و تردیدی نمی پذیرد. چنانکه در پله اول "گفتار پانزدهم" بیان شده است، هم حقیقت و هم حکمت به صورت قطع و یقین خواهان آنند که آسمان ها نیز همچون زمین، ساکنانی داشته باشند؛ ساکنان با شعوری که مناسب آسمان ها باشند.

در لسان شرعی به این ساکنان که اجناس مختلف دارند "ملائکه و روحانیات" گفته می شود.

آری، حقیقت چنین اقتضا می کند؛ زیرا کره زمین ما با آنکه نسبت به آسمان ها؛ کوچک و ناچیز است، اما پر از انواع و اقسام مخلوقات باشعور است و هر از چندگاه خالی می شود و دو باره با مخلوقاتِ ذی شعور جدیدی مزین می شود که این خود اشاره و حتی تصریح می کند که:

آسمان های قصر مانندی که دارای برج های شکوهمند اند نیز پر از جانداران با درک و شعوری هستند که نورِ وجود و هستی به شمار می آیند و مملو از مخلوقات ذی شعوری هستند که روشنایی جانداران محسوب می شوند و این مخلوقات نیز مانند انس و جن، نظاره گران قصر این هستی و مطالعه کنندگان کتاب بزرگ کائنات هستند و انسان ها را به سوی سلطنت ربوبیت راهنمایی می کنند و با انجام عبودیت و بندگی کلی و فراگیر، تسبیحاتِ کائنات و اورادِ موجودات بزرگ را تمثیل می کنند و نمایش می دهند.

آری، تنوع این کائنات، موجودیت فرشتگان را نشان می دهد؛ زیرا کائناتی که با صنعت های دقیق و ظریف و با نقش و نگارهای پر راز و رمزی تزیین شده است و هر پدیده اش سرشار از حکمت و معنی است، بالبداهه خواستار موجودیت متفکران و شیفتگانی است که آن زیبایی ها را تحسین کنند و ارج بگذارند.

آن گونه که جمال و زیبایی در طلب عاشق اند و غذا به گرسنه داده می شود، بدون تردید غذای موجود در این صنعت زیبای الهی که برای ارواح و قلوب آماده شده است نیز، به وجود فرشتگان و عالم روحانی دلالت کرده و موجودیت آن ها را نشان می دهد. وقتی این همه تزیینات نامحدود، مستلزمِ تفکر و عبودیت نا محدود است و انسان ها و اجنّه نیز نمی توانند به صورت کامل از عهده این وظیفه بی نهایت و نظارت حکیمانه و عبودیت گسترده برآیند و از بین میلیون ها وظیفه فقط توان انجام یکی را دارند، پس برای انجام این همه وظایف بی پایان و عبادات متنوع، فرشتگان بی شمار و روحانیان گوناگونی لازم است تا این مسجد بزرگ هستی را با صفوف خود پرکنند و زینت بخشند.

آری، در هرکنج این هستی و در هرکدام از دوایر آن، موظفینی از جنس "فرشتگان و روحانیان" وجود دارند که وظیفه ادای عبودیتی مخصوص، به آن ها واگذار شده است. پس از یک سو با استناد به اشارات بعضی از احادیث نبوی و از سوی دیگر با الهام از حکمت و نظم حاکم بر هستی می توان گفت: برخی از اجسام جامد و سیّار، از ستاره ها گرفته تا قطرات باران، به منزله کشتی و سواری بعضی از فرشتگان اند که این فرشتگان، با اجازه الهی بر آنجا سوار می شوند و به سیاحت و تماشای عالم شهادت می پردازند و تسبیحات این سواری ها را تمثیل می کنند، چنانکه در حدیثی آمده است:

"ارواح شهدا در بهشت در قالب پرنده های سبز رنگی درآمده و به سیاحت می پردازند." لذا می توان گفت: هم این پرنده های بهشتی که به "طیور خضر" تعبیر شده اند و هم سایر پرنده ها به منزله هواپیمای برخی از ارواح اند؛ این ارواح به دستور پروردگار، وارد کالبد این پرندگان می شوند و با استفاده از چشم و گوش و دیگر حواس این اجسام زنده به نظارهٔ‌ معجزات فطرت در عالم مادی می نشینند و بدین طریق تسبیحات مخصوص خود را ادا می کنند.

بدین سان، چنانکه موجودیت فرشتگان و روحانیان مقتضای حقیقت است حکمت نیز مقتضی آن است؛ زیرا فاطر حکیمی که به صورت مستمر موجودات زنده و پرطراوت و دارای درک و فهم را از خاک درشتی که مناسبت کمی با روح دارد و از آب کدری که مناسبتش با نور زندگی بسیار جزیی است می آفریند، بی تردید آفریدگان با شعور دیگری هم دارد که از دریای نور و حتی از اقیانوس ظلمت و از هوا و برق و دیگر مواد لطیفی که پیوند و مناسبت بهتری با روح و حیات دارند، آفریده شده اند.

مقصد اول

تصدیق فرشتگان یکی از ارکان ایمان است

در این مقصد چهار نکته اساسی وجود دارد

اساس اول

کمالِ وجود منوط به حیات است، حتی وجودِ حقیقی وجود، در گرو حیات است؛ پس حیات، نورِ وجود است و شعور، روشنایی حیات است.. و حیات، پایه و اساس هرچیز است. این حیات است که هرچیز را در مالکیت هر زنده جانی در می آورد و یک موجود زنده را به منزله مالک همه اشیا قرار می دهد..

پس به برکت حیات، هر زنده جانی می تواند بگوید: "همه این چیز ها مال من است و دنیا مسکن من است و سراسر هستی از جانب مالکم به من داده شده است."

چنانکه روشنی سبب دیده شدن اجسام و- بنا بر قولی- سبب ظهور رنگ ها است، حیات نیز کاشف موجودات و سبب ظهور و تحقق کیفیات است؛ همین حیات است که جزء جزیی را به منزله کل و کلّی قرار می دهد و سبب می شود که اشیای کلی در یک

جزء جا بگیرند و این حیات اشیای زیادی را گردهم آورده و یکپارچه می سازد و همه را مدارِ وحدت واحد و جلوه گاهِ روح واحدی می کند و بدین سان سبب تکامل وجود می شود. حتی حیات، نوعی تجلّی وحدت است در کثرت طبقات مخلوقات و همچون آیینه احدیت است در بین کثرت. حال به توضیح این مطلب می پردازیم:

بنگر! یک جسم جامد و بی جان ولو کوه بزرگی هم باشد، باز یتیم و بی کس و تنها است، چون فقط با محل خود و با اشیای پیرامونش ارتباط دارد و بس؛ و موجودات دیگر هستی برای او هیچ و معدوم اند، چون او "حیاتی" ندارد تا بتواند با آن ها رابطه بر قرار کند و "شعوری" ندارد تا بتواند به کمک آن به دیگران بپیوندد.

و اکنون به یک جسم کوچک زنده، مثلاً به زنبور عسل، نگاه کن: به محض دمیدن حیات در کالبد آن، با سراسر کائنات و همه موجودات به ویژه نباتات و گل های روی زمین پیمان می بندد و رابطه تجاری منعقد می سازد، به گونه ای که می تواند بگوید: "سراسر زمین باغچه و تجارتخانه من است!" در این صورت غیر از حواس معروفِ ظاهری و باطنی جانداران، نیروی وادارنده فطری و ناشناخته دیگری مانند نیروی سوق دهنده و تشویق کننده، این امکان و فرصت اختصاصی را به زنبور عسل می دهد تا با بیشتر موجودات دنیا انس بگیرد و داد و ستد کند.

وقتی حیات در موجود زندهٔ‌ بسیار کوچکی این چنین تأثیر گذار است، هر اندازه که بالا برود و به مرتبه والای انسانیت ارتقا بیابد، تأثیرش چنان گسترده و بزرگ و نورانی می شود که این انسان می تواند با عقل و شعورش- که چراغ حیات است- به گونه ای که در اتاق های منزلش می گردد، در عوالم علوی و روحی و مادی به گشت و گذار بپردازد؛ یعنی آن گونه که این موجود زنده و با شعور، معناً به آن عالم ها سفر می کند و مهمان آن ها می شود، آن عالم ها نیز نزد او می آیند و با نقش بستن در آیینه روحش، مهمان او می شوند.

و حیات در ذات خود، روشن ترین برهانِ وحدانیت ذوالجلال، بزرگ ترین معدن نعمت، لطیف ترین تجلی رحمت و دقیق ترین و پنهان ترین نقشِ صنعت الهی است.

آری! حیات پنهان و دقیق است؛ زیرا درجات گوناگونی دارد و پایین ترین درجه آن، حیات نباتات است و در حیات نباتات نیز بذر و هسته، اولین مرتبه حیات را دارد.

حال می بینیم که تنَبّه و به جنبش در آمدن "عقدهٔ‌ حیاتی" در بذر، یعنی بازشدن و نشو و نمو آن با اینکه مألوف و آشنا است و فراوان دیده می شود، اما عقل بشر از زمان آدم (ع.س.) تا کنون نتوانسته است حقیقتِ حقیقی آن را کشف کند و با علم و دانشش به کنه آن پی ببرد.

و نیز حیات، به قدری پاک و منزّه است که هر دو رخ آن - ملک و ملکوت - صاف و شفاف اند و دست قدرت بدون دخیل ساختن پرده اسباب، مستقیماً در آن کار می کند؛ حال آنکه در امور دیگر، اسباب ظاهری را به عنوان پرده ای در برابر تصرفش قرار داده است تا کیفیاتِ ناپاک و زشتی که ظاهراً با عزتِ قدرت منافات دارد، به این اسباب منسوب گردد.

خلاصه: می توان گفت: اگرحیات نباشد وجود هم نیست و فرقی میان وجود و عدم باقی نمی ماند؛ پس حیات عبارتست از: روشنایی روح؛ و شعور نیز عبارتست از: نورِحیات.

مادام که حیات و شعور این چنین اهمیتی دارند و ما نیز نظام کاملی را در این عالم مشاهده می کنیم و دقت و استحکام و انسجام کاملی در این کائنات مشهود است و کره زمینِ کوچک و ناچیز ما از این همه جانداران و روح داران و شعور داران پر شده است، پس با حدس درست و به یقین می توان قضاوت کرد که: در گوشه گوشه این قصرهای آسمانی و برج های بلند و مرتفع، موجودات زنده و با شعوری که مناسب آنجا هستند سکونت دارند؛ چون آن گونه که ماهی در آب زندگی می کند، این امکان هم وجود دارد که در آتش سوزانِ خورشید نیز موجوداتِ نورانی مناسبی ساکن باشند، زیرا آتش نور را نمی سوزاند، بلکه به تابش و درخشش آن کمک می کند!

و وقتی قدرت الهی، موجودات زنده و ذی روحِ بی شماری را از مواد بسیار معمولی و حتی از عناصر غلیظ و درشت خلق می کند و با کمال اهمیت، ماده متراکم و غلیظی را به وسیله حیات به ماده لطیفی تبدیل می کند و در هرچیز نورِ حیات را به کثرت منتشر می سازد و بسیاری از چیزها را با روشنایی شعور می آراید، چنین پروردگار توانا و حکیمی با این قدرت کامل و حکمت بی نقص، هرگز مواد سیّال و لطیفی همچون نور و اثیر را که به روح نزدیک اند، فرو نمی نهد و از حیات و شعور بی بهره نمی سازد،

بلکه از ماده نور، حتی از ظلمت، از ماده اثیر، حتی از معانی، از هوا و حتی از کلمات، موجودات زنده و با شعورِ فراوانی می آفریند. آری! آن گونه که اجناس مختلف و بسیار زیاد حیوانات را آفریده است، مخلوقاتِ روحانی فراوانی را نیز از آن مواد سیّال و لطیف پدید می آورد که یک نوع اینها فرشتگان و نوع دیگر شان هم جن و عالم روح است.

در مثال زیر روشن می شود که: پذیرفتن موجودیت "فرشتگان و روحانیان" به گونه ای که قرآن بیان کرده است، چقدر معقول و بدیهی و حق و حقیقت است و انکار و نپذیرفتن آن ها خلافت حقیقت و حکمت است و حتی بدتر از آن، یک نوع گمراهی و هذیان و دیوانگی است!

دو نفر، یکی دهاتی و دیگری شهری باهم دوست می شوند و عازم شهر بزرگی مانند "استانبول" می شوند. قبل از ورود به شهر در یکی از گوشه های دور آن به خانه کثیف، پریشان و کوچکی بر می خورند. می بینند که این خانه پر از کارگران بیچاره و درمانده ای است که مشغول کار در کارخانه ی عجیبی اند و در اطراف این خانه نیز موجودات ذی روح و ذی حیات دیگری را مشاهده می کنند که شرایط و شیوه زندگی هر یکی با دیگری فرق می کند؛ بعضی از آن ها گیاه خوارند و دسته دیگر هم فقط با خوردن ماهی امرار معاش می کند و در این گیر و دار، از فاصله های بسیار دور، هزاران قصر مزین و کاخ های مجللی را می بینند که میادین وسیعی بین آن ها فاصله انداخته است، اما این دو، ساکنان قصر را به دلیل دور بودن، یا ضعف چشم نمی بینند و یا اینکه ساکنان قصرها خود را از دید آن دو مرد پنهان می کنند و از شرایط ناگوار زندگی این خانه، اثری در آن قصرهای بلند وجود ندارد.

مرد دهاتی که در طول زندگی اش شهر را ندیده است، می گوید: "آن قصرها خالی از سکنه است، هیچ ذی روحی در آنجا نیست، چون من آن ها را نمی بینم و اثری از زندگی ما در آنجا به چشم نمی خورد!" و با این یاوه سرایی هایش حماقت شدیدی از خود نشان می دهد.

دوست عاقل او جواب می دهد:

ای مرد! مگر نمی بینی که این خانه کوچک و حقیر، پر از موجودات و کارگران ذی روح است، و در اطراف آن یک وجب جای خالی وجود ندارد، پس حتماً

کسی این ها را پیوسته تغییر می دهد و موجودات تازه ای را به جای شان می آورد و استخدام می کند.

آیا امکان دارد که آن قصرهای منظم و کاخ های مجلل که از دور نمایان اند، خالی از سکنه باشند و موجودات مناسبی در آنجا زندگی نکنند؟ بدون شک این قصرها پر از موجودات ذی روحی هستند که شرایط خاصی برای زندگی دارند؛ شاید به جای گیاه سمبوسه بخورند و به جای ماهی بغلاوه، دیده نشدن آن ها- به دلیل دور بودن شان یا بخاطر ضعف دید ما و یا بخاطر پنهان شدن شان- هرگز دلیل عدم موجودیت شان نیست؛ زیرا عدم رؤیت، هرگز بر عدم وجود دلالت نمی کند و نمایان نشدن چیزی نمی تواند دلیل نبودن آن چیز باشد. پس در پرتو این مثال می توان گفت:

کره زمین که یکی از اجرام آسمانی است، به رغم کثافت (تراکم)، غلظت و کوچک بودن حجمش، اقامتگاه تعداد بی شماری از موجودات زنده و با شعور است و حتی آلوده ترین و متعفن ترین بخش های آن نیز نمایشگاه بسیاری از پدیده ها و رستاخیز بسیاری از جانداران است. این خود بالضروره و بالبداهه و با حدس درست و یقین قاطع دلالت می کند و گواهی می دهد و حتی اعلام می دارد که:

این فضای بیکران هستی و این آسمان های شکوهمند با همه برج ها و ستارگان شان پر از مخلوقات زنده و با شعور و ذی روحی هستند که از نور، آتش، روشنایی، تاریکی، هوا، صوت، رایحه، کلمات، اثیر و حتی از برق و دیگر عناصر سیّال و لطیف آفریده شده اند و شریعت غرای محمدی (ص) و قرآن معجزالبیان آن ها را به "ملائکه، جن و روحانیان" نام نهاده است.. اما آن گونه که اجسام، اجناس مختلفی دارند، جنس فرشتگان نیز متفاوت است؛ چون جنس ملَک مؤکلی که مأمور قطرات باران است با جنس ملَک مؤکل خورشید فرق می کند. پس جنها و روحانیان نیز اجناس گوناگون و بسیار زیادی دارند.

خاتمه این نکته اساسی

با تجربه ثابت شده است که ماده، پایه و اساس نیست تا بتوان وجود و هستی را مسخّر و تابع آن شمرد، بلکه ماده با "معنی ای" قایم است و این معنی عبارتست از: حیات و روح. و همچنان مشاهدات و بررسی ها نشان داده است که ماده، مطاع و مخدوم

نیست تا هرچیز به آن ارجاع شود، بلکه خود مطیع و خادم است و در راه تکامل بخشیدن به حقیقت معینی خدمت می کند؛ این حقیقت، حیات است و اساس آن هم، روح است.

و بدیهی است که ماده، حاکم نیست تا بتوان به آن مراجعه کرد و کمالات را از او خواست، بلکه محکوم است و در چارچوب اساس معینی حرکت می کند و با اشاره و راهنمایی این اساس، گام بر می دارد و این اساس هم عبارتست از: حیات و روح و شعور؛ و نیز ضرورت اقتضا می کند تا کارها و کمالات، هیچ ربطی به ماده نداشته باشند و روی آن بنا نگردند، چراکه ماده، نه لبّ و اساس است و نه ثابت و پا برجا، بلکه پوست و غلاف و کف و صورتی است که هر آن آماده شکافته شدن و ذوب شدن و پاره شدن است.

مگر حیوانات بسیار کوچک و ریز را نمی بینیم که خودشان با چشم دیده نمی شوند، اما چنان حواس برنّده و قوی ای دارند که به آسانی صدای یکدیگر را می شنوند و رزق و روزی شان را در هرجا می بینند! این وضعیت نشان می دهد که:

به هر اندازه که مادّه کوچک و باریک شود، به همان اندازه آثار حیات در آن افزایش می یابد و نورِ روح در او بیشتر می شود؛ یعنی هر اندازه که ماده باریک تر گردد و از مادیت ما دورتر شود، به همان اندازه به عالم روح و عالم حیات و عالم شعور نزدیک تر می شود و در نتیجه، نورِ حیات و حرارتِ روح با شدت بیشتری تجلی پیدا می کند.

پس آیا امکان دارد که این ماده تا بدین حد از تراوشات حیات و شعور و روح برخوردار باشد، اما عالم باطنی که زیر پرده قرار دارد، پر از موجودات ذی روح و ذی شعور نباشد؟

آیا می توان تراوشات معانی و روح و حقیقت را در عالم شهادت، فقط به ماده و حرکت آن ارجاع نمود و پرتوها و میوه های آن را به ماده منسوب ساخت و فقط در پرتو ماده آن را ایضاح نمود؟.. هرگز ! به هیچ وجه!.. بلکه این تراوشات و پرتوها نشان می دهند که، این عالم شهادتِ مادی، صرفاً پرده قشنگ و گل آذینی است که روی عالم ملکوت و عالم ارواح پهن گردیده است.

اساس دوم

می توان گفت: در خصوص موجودیت فرشتگان و ثبوت عالم روحانی و موجودیت حقیقت شان در بین همه اهل عقل و نقل، چه بدانند و چه ندانند، یک نوع اجماع ضمنی - با اختلاف تعبیر- وجود دارد؛ ازین رو معنی فرشتگان را حتی مشائیّون -که از جمله فلاسفه اشراقی هستند و غرق در مادیاتاند- نیز انکار نکرده اند، چون با این گفته شان که "هر نوعی از پدیده ها، یک ماهیت مجردِ روحی دارد." تعبیر خاصی از معنی فرشتگان ارائه کرده اند و اشراقیون دیگر وقتی مجبور به پذیرفتن معنی فرشتگان شدند، به اشتباه، آنان را "عقول دهگانه و ارباب الانواع" نام نهادند. چنانکه معلوم است، همه ادیان بر این باورند که هر نوعی از موجودات، فرشته موظّفی (مَلک موکّلی) دارد و از وحی و ارشاد الهی الهام می گیرد. و از این فرشتگان موظف به نام های: فرشته کوه ها، فرشتهٔ‌ دریاها و فرشتهٔ‌ باران یاد می کنند.

حتی ماده گرایان و طبیعت پرستانی که عقل شان به چشمانشان فرود آمده است و به لحاظ معنوی انسانیت را از دست داده و به درجه جمادات سقوط کرده اند نیز نتوانسته اند "معنی" فرشتگان و حقیقت روح را انکار کنند؛ لذا نیروی جاری در نوامیسِ فطرت را به اسم "قوای ساریه" نامگذاری کرده و به نحوی مجبور به پذیرفتن معنی فرشتگان شده اند.

پس ای انسانی که در پذیرش موجودیت فرشتگان و عالم روحانی از خود شک و تردید نشان می دهی! چنانکه دیدی، همه اهل عقل- چه بدانند چه ندانند- در مورد ثبوت و حقیقت فرشتگان و عالم روحانی اتفاق نظر دارند، پس تو با استناد به چه چیزی و با افتخار به کدامین حقیقت در برابرشان می ایستی و به فرشتگان ایمان نداری؟

وقتی حیات - چنانکه در اساس اول ثابت کردیم- کاشف و حتی نتیجه موجودات است و همهٔ‌ اهل حق در خصوص پذیرفتن معنی فرشتگان به توافق ضمنی رسیده اند - گرچه در تعبیر اختلاف دارند- و چنانکه ثابت کردیم، کره زمین ما با این همه موجودات زنده و ذی روح، آباد و مزین گردیده است، پس چگونه امکان دارد این فضای پهناور و این آسمان های لطیف، خالی از سکنه باشند؟!

مبادا گمان کنی که همین نوامیس و قوانین جاری در هستی برای زنده بودن کائنات کافی است؛ زیرا آن ها امور اعتباری و دستورهای وهمی هستند و هیچ قابل اعتنا نیستند و اصلاً چیزی به شمار نمی آیند.

اگر بندگانِ موسوم به "فرشتگان خداوند" نباشند و مهار این قوانین را در دست نگیرند و آن ها را نشان ندهند و تمثیل نکنند، نمی توان وجودی برای این قوانین و نوامیس تعیین کرد و هویت مشخصی برای آن ها قایل شد؛ پس اینها به هیچ وجه حقیقت خارجی نیستند، حال آنکه حیات، یک حقیقت خارجی است و حقیقت خارجی را نمی توان برفراز یک امر وهمی بنا کرد.

گزیده این مطالب: مادام که حکما و دینداران و اصحاب عقل و نقل به صورت ضمنی اتفاق کرده اند که موجودات فقط به عالم شهادت منحصر نیستند و عالم شهادتِ ظاهر و جامدی که چندان با ارواح سازگاری ندارد، جای چندان مناسبی برای اقامت و شکل گیری ارواح نیست با این همه موجودات ذی روح مزین گردیده است، امکان ندارد که وجود و هستی، فقط به این عالم منحصر شود، بلکه وجود، طبقات بسیار زیادی دارد که نسبت به آن ها عالم شهادت یک پرده نقاشی شده است و مادام که عالم غیب و عالم معنی، جای مناسبی برای ارواح هستند- مانند مناسب بودن دریاها برای ماهیان- حتماً ارواح مناسبی در آنجا هستند و هر طرف را پر کرده اند.

وقتی هرچیز به موجودیت فرشتگان گواهی می دهد، بدون شک زیباترین صورت و کامل ترین کیفیت برای وجود فرشتگان و حقایق روحانی به گونه ای که عقول سليم آن را قبول کند و خوشش بیاید همان صورت و کیفیتی است که قرآن کریم تشریح و بیان کرده است:

به بیان قرآن، فرشتگان عِبَادٌ مُكْرَمُونَ (الأنبياء: ٢٦) "بندگان گرامی و محترمی" هستند که: لَا يَعْصُونَ اللّٰهَ مَٓا اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ (التحريم: ٦) "از خدا در آنچه بدیشان دستور داده شده است، نافرمانی نمی کنند و همان چیزی را انجام می دهند که بدان مامور شده اند" آنان اجسام لطیف نورانی هستند و به انواع مختلف تقسیم می شوند.

آری! آن گونه که بشر، یک امت است و شریعت الهی را که از صفت "کلام او" آمده است، حمل و تمثیل می کند و به منصّه اجرا می گذارد، فرشتگان نیز امت بسیار بزرگی هستند و گروه کارگران آنان شریعت تکوینی را که از صفت "ارادهٔ‌ الهی" آمده است، حمل و تمثیل می کنند و به اجرا می گذارند؛ آنان نوعی از بندگان خدا هستند و از اوامر مؤثر و حقیقی که قدرت و اراده الهی است، اطاعت می کنند؛ به گونه ای که عبادت و بندگی شان هر یکی از اجرام آسمانی را به منزله مسجد و معبدی قرار داده است.

اساس سوم

مسئله ثبوت فرشتگان و عالم روحانی از جمله مسائلی است که قاعده منطقی "با ثابت شدن یک جزء، می توان به تحقق کل پی برد" بر آن صدق می کند؛ یعنی با رویت شخص واحدی از فرشتگان، موجودیت کل نوع فهمیده می شود، زیرا شخصی که منکرِ یکی باشد، همه را نیز انکار می کند؛ و اگر یک فرد آن را قبول کرد، باید همه انواع آن را قبول کند. وقتی چنین است، پس دقت کن:

مگر نمی بینی و نمی شنوی که پیروان همه ادیان در تمام اعصار از زمان سیدنا آدم (ع.س.) تا امروز در باره وجود فرشتگان و عالم روحانی متفق القول اند؟ و همه انسان ها در زمینه امکان گفتگو با فرشتگان و مشاهده آنان و روایت از آنان اجماع کرده اند؟! ببین! اگر یکی از فرشتگان، عیناً و بداهةً دیده نمی شد و یا موجودیت شخص یا اشخاصی از آنان به طور قطع به اثبات نمی رسید و موجودیت شان به صورت بدیهی و مشهود احساس نمی گردید، امکان داشت چنین اجماعی حاصل شود و در خصوص چنین امرِ ایجابی و وجودی ای که مستلزم شاهد و گواه است، این اتفاق و وحدت نظر به میان آید و به شکل متواتر و مستمر دوام یابد؟

آیا امکان دارد که منشأ این اعتقاد همگانی، مبادیِ ضروری و امور بدیهی نباشد؟ آیا امکان دارد که یک وهم و گمان عاری از حقیقت در عقاید همه انسان ها استمرار پیدا کند و باقی بماند؟ آیا امکان دارد که این اجماع بزرگ همه ادیان، بر پایه حدسی قطعی و یقین شهودی استوار نباشد؟ آیا امکان دارد که این حدسِ قطعی و یقین شهودی به علایم و نشانه های بی حد و حسابی مستند نباشد و این علایم هم به مشاهدات واقعی تکیه نکند؟ و این مشاهدات واقعی هم به مبادی ضروریِ پیراسته از هر گونه شک و تردیدی، مستند نباشد؟

وقتی چنین است، بدون شک اساس و پایه های این اعتقادات و باورهای عمومیِ دینداران را مبادی ضروری تشکیل می دهد؛ مبادی ای که از تواتر معنوی و از رویت مکرّر روحانیان و مشاهده متعدد فرشتگان سرچشمه گرفته است و ازاین رو پایه های قطعی الثبوت به شمار می روند.

آیا ممکن- و یا عاقلانه است- که در خصوص موجودیت فرشتگان و عالم روح و مشاهده آنان که پیامبران و اولیای الهی از آن خبر داده اند و با خبر متواتر مبتنی بر نیروی اجماع ضمنی بر آن صحّه گذاشته اند، شک و شبهه ای داخل شود؟ پیامبران و اولیائی که خورشید و ماه و ستارگانِ زندگی اجتماعی بشریت اند و در مسئله مورد بحث ما "متخصص" هستند؟ معلوم است که دو نفرِ متخصص بر هزاران غیر متخصص ترجیح دارند و افزون بر آن، آنان در این مسئله "اهل اثبات" اند و ناگفته پیداست که دو نفر از اهل اثبات بر هزاران نفر از "اهل نفی" برتری دارند.

آیا امکان دارد در مسئله ای که قرآن معجزالبیان مطرح کرده و پیامبر اکرم (ص) بر آن گواهی داده است، کوچک ترین شبهه ای داخل شود؟ همان قرآنی که همواره و بدون اینکه غروب کند، در آسمان هستی می درخشد و شمس الشموسِ عالم حقیقت است؟

وقتی در برهه ای از زمان موجودیت یکی از موجودات روحانی به تحقق برسد، موجودیت دیگر همنوعانش خود به خود آشکار می گردد و چنین چیزی عملاً صورت گرفته است؛ پس حتماً بهترین و معقول ترین و پسندیده ترین صورتی که حقیقتِ وجود آن را بیان می دارد، همان صورتی است که شریعت نورانی آن را شرح داده و قرآن کریم آشکار ساخته است و صاحب معراج (ص) آن را دیده است.

اساس چهارم

با دقت در موجودات هستی خواهیم دید:

"کلیّات نیز مانند جزئیات، یک شخصیت معنوی دارند که توسط آن، وظیفهٔ‌ کلی هر یکی دیده می شود."؛ به گونهٔ‌ مثال: همانطور که یک گل به اندازه حجمش، ظرافت و شاهکارهای صنعت را معرفی و با زبان حال، نام های فاطر را ذکر می کند، باغستان سراسر زمین نیز به منزله همان گل است و در کمال انتظام، وظیفه کلی اش را که تسبیح آفریدگار است، انجام می دهد.

و چنانکه یک میوه با نظم و ترتیب خاصی که دارد تسبیحاتش را اعلان می دارد، هیئت جمعی درخت بزرگ نیز، عبادتی ویژه و وظیفه فطری بسیار منظمی دارد. و آن گونه که درخت با کلمات برگ ها، گل ها و میوه هایش تسبیحاتی دارد، آسمان های پهناور نیز با خورشیدها، ماه ها و ستارگانشان که به منزله کلمات آن هاست، به تسبیح فاطر ذوالجلال شان مشغول اند و به حمد و ثنای صانع ذوالجلال شان می پردازند.

و بدین سان، هرکدام از موجودات خارجی، با آنکه صورتاً جامد و فاقد شعور است، اما وظایفی دارد و با شعور وآگاهی کامل، به تسبیح و ستایش پروردگارشان می پردازند.

پس فرشتگان تسبیحات موجودات را که در عالم ملکوت انجام یافته است، تمثیل و تعبیر می کنند و موجودات نیز به نوبه خود در حکم مسکن و مساجدِ فرشتگان در عالم ملک و شهادت هستند. چنانکه در شاخه چهارم "گفتار بیست و چهارم" بیان کرده ایم: آفریدگار این هستی چهار نوع کارگر را در بنای این کاخ استخدام می کند که در پیشاپیش آنان، فرشتگان و روحانیان قرار دارند.

و دراین میان "نباتات و جمادات" کار خود را بدون دانستن قصد آفریدگار و دریافت پاداشی در برابر خدمات بزرگ شان، انجام می دهند، اما تحت فرمان کسی مشغول به کار هستند که او از قصد مالک آگاه است.

و "حیوانات" نیز بدون اینکه بفهمند خدمات بزرگ و کلی ای را ، انجام می دهند، اما در مقابل آن پاداش ناچیزی دریافت می دارند؛ و "انسان" هم در بدل دو پاداش مؤجل و معجّل، در کارهای مناسبی استخدام می شود؛ او مقاصد صانع ذوالجلال را می فهمد و افزون بر آن دو پاداش، سهم نفسش را نیز از هرچیزی می گیرد و بر کارگران دیگر (نباتات و حیوانات) نیز نظارت دارد.

آری! وقتی استخدام شدن این انواع، آشکارا دیده می شود، حتماً نوع چهارمی هم هست که در پیشاپیش صفوف همه خدمتگذاران و کارگران قرار دارد؛ اینان از یک جهت شبیه انسان اند، چون مقاصد کلی صانع ذوالجلال را می دانند و او را با حرکات شان - که هماهنگ با اوامر اوست- عبادت می کنند؛ اما از جهت دیگر با انسان فرق دارند و آن اینکه: از حظوظِ نفس و گرفتن اجرت جزئی، پاک اند؛ چون به لذت و ذوق و کمال و سعادتی بسنده می کنند که صرفاً از نگاه و توجه پروردگار به آنان و از قربیت و انتساب

شان به او حاصل می شود، لذا بخاطر او و به نام او در راستای انجام دادن کارهای مربوط، با کمال اخلاص می کوشند؛ اینان فرشتگان هستند و اجناس گوناگونی دارند، پس بخاطر متنوع بودن جنس فرشتگان و تنوع موجودات هستی، وظایف عبادتی فرشتگان هم متنوع می شود. چنانکه یک حکومت در ارگان های مختلف خود، کارمندان مختلفی دارد، بدین سان، در سلطنت ربوبیت هم بخاطر اختلاف دوایر، تسبیحات و وظایف عبودیت و بندگی متنوع است؛ به گونهٔ‌ مثال:

حضرت میکاییل (ع.س.) ، به دستور پروردگار و بخاطر او و با حول و قوّت او، به منزله ناظر عمومی است و بر همه مخلوقات الهیِ کِشت شده در بوستان زمین، نظارت می کند؛ یعنی او رییس تمام فرشتگانِ دهقان مانند است و نیز فاطر حکیم، فرشتهٔ‌ مؤظف بزرگی دارد که با اجازه او و به دستور او و به قوّت و حکمت او، ریاست تمام چوپان های معنوی حیوانات را بر عهده دارد.

وقتی برای هرکدام از این موجودات خارجی و ظاهری، فرشتهٔ‌ مؤظفی تعیین شده است تا وظایف عبودیت و تسبیحات این موجودات را در عالم ملکوت تمثیل کند و آگاهانه به درگاه الوهیت تقدیم کند، بدون شک تصاویر مروی از حضرت پیامبر اکرم (ص) در بارهٔ‌ فرشتگان، بهترین و معقول ترین و مناسب ترین تصویر است؛ چون ایشان فرموده اند: "خداوند فرشتگانی دارد که هر کدام چهل سر، یا چهل هزار سر دارد، در هر سر، چهل هزار دهان و در هر دهان، چهل هزار زبان دارد و چهل هزار تسبیح می گوید" حقیقت این حدیث، یک معنی دارد و یک صورت:

معنی آن عبارتست از اینکه: عبادت فرشتگان، بسیار کامل و منظم و به غایت کلی و گسترده است.

اما صورت آن بدین قرار است:

برخی از موجودات جسمانی بزرگ، عبودیت و بندگی شان را با چهل هزار سر و چهل هزار طریق انجام می دهند؛ به طور مثال: آسمان با خورشید ها و ستارگان، تسبیح می گوید و زمین نیز با آنکه فقط یکی از مخلوقات است، اما با صد هزار سر و در هر سر، با صدها هزار دهان و در هر دهان، با صدها هزار زبان بندگی می کند و تسبیحات پروردگار را انجام می دهد؛ پس فرشته ای که برکره زمین گماشته شده است، برای نشان

دادن این معنی در عالم ملکوت، حتما باید با چنین هیئت و صورتی ظاهر شود. حتی من درخت متوسطی از بادام دیدم که تقریباً چهل شاخه - شبیه به سر- داشت، سپس به یکی از شاخه های آن نگاه کردم، دیدم که تقریباً چهل شاخچه - زبان مانند- داشت و از یکی ازاین زبان ها، چهل گل شکفته بود، سپس با نگاه حکمت به این گل ها نگریستم، دیدم که هر گل در درونش تقریباً چهل تارَک باریکِ منظم با رنگ های جالب و صنعت پیشرفته داشت، به گونه ای که هرکدام از این تارک ها جلوه یکی از نام های صانع ذوالجلال را نشان می داد و به خواندن یکی از نام های نیکویش وامی داشت.

پس آیا امکان دارد که، آفریدگار حکیمِ این درخت بادام، چنین وظایفی بر دوش آن درخت بگذارد، اما فرشته مناسبی بر آن نگمارد تا این فرشته (ملَک مؤکل) که به مثابه روح آن درخت است، به معنی موجودیت آن درخت پی ببرد و این معنی را بازگو نماید و به کائنات اعلان کند و به درگاه الهی برساند؟

ای دوست! تا به حال آنچه گفتیم، مقدمه ای بود برای حاضر ساختن قلب به قبول و واداشتن نفس به تسلیم و آماده کردن عقل به اذعان؛ اگر این مقدمه را فهمیده ای و آرزومند دیدار با فرشتگان هستی، آماده شو و از وهم و گمان های زشت خود را بزدای! درهای عالم قرآن فرا رویت گشوده است. در های بهشت قرآن همواره باز است، داخل شو و در بهشت قرآن، فرشتگان را در زیبا ترین صورت ببین! هریکی از آیات قرآن، یک روزنه است، ازاین روزنه ها نگاه کن و لذت ببر:

وَالْمُرْسَلَاتِ عُرْفًا ٭ فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا ٭ وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا ٭ فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا ٭ فَالْمُلْقِيَاتِ ذِكْرًا

(المرسلات: ١-٥).

وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا ٭ وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا ٭ وَالسَّابِحَاتِ سَبْحًا ٭ فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا ٭ فَالْمُدَبِّرَاتِ اَمْرًا

(النازعات: ١-٥).

تَنَزَّلُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ ف۪يهَا بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ

(القدر: ٤).

عَلَيْهَا مَلٰٓئِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللّٰهَ مَٓا اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ

(التحريم: ٦).

سپس به تعریف و توصیف شان گوش فرا ده:

بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِه۪ يَعْمَلُونَ

(الأنبياء: ٢٦-٢٧)

اگر علاقمند دیدار با جنها هستی، به پناهگاه سوره قُلْ اُوحِىَ اِلَىَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ.. (الجن: ١) داخل شو! گوش کن چه می گویند و عبرت بگیر! می گویند:

اِنَّا سَمِعْنَا قُرْاٰنًا عَجَبًا ٭ يَهْد۪ٓى اِلَى الرُّشْدِ فَاٰمَنَّا بِه۪ وَلَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنَٓا اَحَدًا

(الجن: ١-٢)

مقصد دوم

"درباره نابودی دنیا و وقوع قیامت و زندگی اخروی است"

این مقصد چهار اساس و یک مقدمه دارد

مقدمه

اگر کسی ادعا کند و بگوید: "این شهر و یا این قصر، به زودی تخریب می گردد و دو باره به شکل بهتر و محکم تر از قبل اعمار می شود" بدون شک در برابر این ادعا، شش سوال به ترتیب مطرح می گردد:

اول: چرا باید تخریب شود؟ سبب و انگیزه این کار چیست؟ اگر به این پرسش پاسخ معقولی داد و آن را ثابت کرد، دراین صورت:

سوال دوم: مطرح می شود و آن اینکه: آیا کسی که این شهر را تخریب و از نو تعمیر می کند، قدرت و توانایی این کار را دارد؟

اگر این را نیز ثابت کند، باز:

سوال سوم: مطرح می گردد: آیا تخریب آن ممکن است؟

و سوال دیگر اینکه: آیا واقعاً چنین چیزی عملی است؟ اگر این را ثابت کند و بگوید که بلی، تخریب آن ممکن است و این امر به زودی رخ خواهد داد، در این صورت دو سوال دیگر باقی می ماند:

آیا تعمیر مجدد این شهر و یا این قصر، امکان دارد؟ اگر جواب مثبت باشد، باز سوال می شود:

آیا واقعاً تعمیر خواهد شد؟

حال اگر جواب مثبت باشد و تمام این موارد را ثابت کند، آنگاه در هیچ بخش این مسئله، هیچ نوع شکاف و رخنه ای باقی نمی ماند و هیچ گونه شک و تردیدی نمی تواند به آن راه پیدا کند.

در پرتو این مثال باید گفت: انگیزه ای برای تخریب و منهدم شدن کاخ این دنیا و شهر این هستی و سپس اعمار مجدد آن وجود دارد، و کسی هم هست که قدرت و توانایی چنین کاری را دارد؛ او می تواند آن را منهدم سازد و به زودی چنین کاری را عملاً انجام خواهد داد و می تواند از نو آن را بازسازی کند و به زودی خواهد کرد. بعد از دقت و تأمل به اساس اول که ذیلاً بیان می گردد، تمام مسائل فوق به اثبات خواهند رسید.

اساس اول

روح قطعاً باقی است. تمام دلایل مذکور در "مقصد اول" که بر وجود فرشتگان و روحانیان دلالت می کرد، می تواند مستندات مسئلهٔ‌ مورد بحث ما، یعنی بقای روح نیز باشد. به نظر من، مسئله چنان ثابت است که پرداختن به توضیح آن عبث و بیهوده می ماند.

آری! مسافت موجود بین ما و بین کاروان های بی شمارِ ارواح ماندگاری که در عالم برزخ و عالم ارواح منتظر رفتن به آخرت هستند، به قدری کوتاه و باریک است که برای توضیح آن نیازی به برهان نداریم؛ تماس های تعداد بی شماری از اهل کشف و شهود با آنان و دیدار اهل کشف قبور و گفتگوی بعضی از عوام با آنان و ارتباطی که عوام الناس در رویای صادق خود با آنان بر قرار می کنند، همگی مسئله روح و بقای آن را - بخاطر کثرت تواتر- به منزله علومِ متعارف بشر قرار داده است.

اما در عصرما، تفکر ماده گرایی، بسیاری از مردم را مست و مدهوش ساخته است؛ ازین رو ذهن آنان را حتی در بدیهی ترین امور به وسوسه و تردید می اندازد؛ پس برای از بین بردن این اوهام و وسوسه ها، از بین منابع بسیار زیادِ حدس قلبی و اذعان عقلی، فقط به چهار منبع اشاره و پیش از آن مقدمه ای تقدیم می کنیم:

مقدمه

چنانکه در حقیقت چهارم "گفتار دهم" ثابت شد:

جمال ابدی و ماندگاری که بی مثل و مانند باشد، مستلزم بقاء و ماندگار بودن مشتاقان و دل باختگان خود است که آنان به منزله آیینه ای بازتاب دهندهٔ‌ آن زیبایی هستند و نیز صنعت کامل و ابدی ای که از هر عیب و نقصی عاری باشد، خواستار دوام منادیان و مبلغان متفکرِ خود است. و رحمت و احسان بی پایان هم اقتضا می کند تا شکرگزاران نیازمند دائماً از آن نعمت ها بر خوردار باشند؛ پس در قدم اول، این مشتاقِ بازتاب دهنده و این مبلّغِ متفکر و این نیازمند متشکر، روح انسان است؛ لذا در راه جاودانگی و ابدیت، روح هم در رکاب این جمال و این کمال و این رحمت قرار می گیرد و آن را همراهی می کند و در کنارش باقی می ماند.

و نیز در حقیقت ششمِ "گفتار دهم" ثابت کردیم:

نه تنها روح بشر، بلکه ناچیزترین موجودات نیز برای فنا و نابودی خلق نشده اند، بلکه از نوعی بقا برخوردارند؛ به طور مثال، یک گُلِ فاقد روح و کم اهمیت نیز وقتی از بین می رود و وجود ظاهری اش را از دست می دهد، بازهم به گونه ای بقا دارد، زیرا صورت آن گل در بسیاری از اذهان باقی و محفوظ مانده است، چنانکه قانون ترکیب و تشکیل آن در صدها دانه کوچکش تداوم می یابد، بدین طریق، این گل با هزاران وجه نمونه نوعی از بقا را نشان می دهد.

وقتی پروردگار حفیظ و حکیم، صورت گل و قانون ترکیبی آن را - که شباهت اندکی با روح دارد- در دانه های کوچک آن نگهداری کرده و به رغم انقلاب ها و نابسامانی های فراوانی که رخ می دهد، با کمال نظم محافظت می کند.. پس روح بشر به طریق اُولی باقی و ماندگار خواهد بود؛ چراکه روح، یک قانون امری و نورانی است و از جامعیت و ماهیت والایی برخوردار است و یک وجود خارجی بر آن پوشانده شده است و دارای شعور و حیات است؛ چنین روحی وابسته به ابدیت است و با سرمدیت و جاودانگی ارتباط دارد. اگر این را نفهمی، چگونه می توانی خود را انسان با شعور بدانی؟!

آیا می توان ذات حکیمِ ذوالجلال و حفیظِ بی زوالی را که برنامه و قانون ترکیبیِ روح مانندِ یک درخت بزرگ را در دانه بسیار کوچک آن گنجانده است، زیر سوال برد و گفت: چگونه می تواند ارواح بشر را پس از مرگش حفظ و نگهداری کند؟

منبع اول:

انفسی است؛ یعنی هر آنکه به زندگی اش دقت کند و اندکی در باره خودش بیندیشد، بدون شک به موجودیت یک روح باقی پی می برد.

آری! این یک امر بدیهی است که روح به رغم تغییراتی که در طول سالیان عمر در جسم بروز می کند، عیناً باقی می ماند و کم ترین تاثیری نمی پذیرد؛ لذا وقتی روح با رفت و آمد جسد، روح ثابت بماند، پس هنگامی که روح، با فرا رسیدن مرگ کاملاً از جسد جدا شود و جسد به کلی از بین برود، بازهم بقاء روح به هیچ وجه تحت تأثیر قرار نمی گیرد و ماهیتش عوض نمی شود.. یعنی علی رغم این همه تغییراتی که در جسد رخ می دهد، روح ثابت می ماند، با این تفاوت که جسد، در مدت حیاتش ضمن بقاء روح به صورت تدریجی لباس خود را عوض می کند، اما هنگام فرا رسیدن مرگ، برای همیشه، یکباره لباسش را می کشد و روح ثابت می ماند. پس با حدس قطعی و حتی با چشم سر می بینیم که جسد، با روح قایم است. یعنی اینکه روح، با جسد قایم نیست، بلکه روح، بنفسه قایم و حاکم است، ازین رو، جسد به هر شکلی که پراکنده شود و دوباره گردهم آید، هیچ ضرری به استقلالیت روح نمی رساند. پس جسد، خانه و لانه روح است، نه لباس آن. بلکه لباس روح، غلافی لطیف و بدنی مثالی است و این بدن مثالی، تا حدی ثابت است و از نظر لطافت، مناسب روح می باشد، لذا روح، حتی هنگام مرگ نیز کاملاً برهنه نمی شود، بلکه از لانه اش بیرون می آید و بدن مثالی اش را می پوشد.

منبع دوم:

آفاقی است؛ یعنی حکمی است سرچشمه گرفته از مشاهداتِ مکرر و رخدادهای متعدد و تجارب زیاد.

آری، هرگاه در یک مورد به باقی ماندن روح پس از مرگ اذعان شد، آنگاه لازم می آید تا "نوع" آن روح بالعموم باقی بماند؛ زیرا در علم منطق قانونی وجود دارد که هرگاه "خاصّه ذاتی" در فردی دیده شود، به موجودیت آن خاصه در تمام افراد حکم

می گردد؛ چون خاصه، ذاتی است، پس باید در هر فرد موجود باشد. حال آنکه بقای روح فقط در یک فرد دیده نشده بلکه آثار و علایمی که با استناد به مشاهدات بی حد و حصری به بقاء ارواح دلالت دارد، به درجه ای ثابت و قطعی است که تردیدی به خود راه نمی دهد. آن گونه که ما در باره قاره و دنیای تازه کشف شده امریکا و سکونت انسان ها در آن، هیچ نوع شک و تردیدی نداریم، در این مورد هم شک و شبهه ای وجود ندارد که فعلاً در عالم ملکوت و عالم ارواح، ارواح زیادی از انسان های مرده وجود دارند که با ما در ارتباط هستند و هدایای معنوی ما به سوی آنان می رود و فیوضات نورانی آنان نیز به سوی ما می آید.

و نیز می توان با حدس قطعی، احساس کرد که پس از مرگ انسان، یک رکن اساسی در کیان او باقی می ماند. که این رکن اساسی، روح است. چون روح به این دلیل که بسیط و دارای صفت وحدت است، در معرض تخریب و انحلال قرار نمی گیرد؛ زیرا انحلال و فساد، خصلت و ویژگیِ کثرت و اشیای مرکب است و چنانکه قبلاً گفتیم: حیات، نوعی از وحدت را در کثرت تأمین می کند و در نتیجه سبب نوعی بقا می شود؛ یعنی وحدت و بقا دو نقطه اساسی در روح هستند که روح از طریق آن ها به کثرت سرایت می کند؛ بنابر این فنا و نابودی روح از طریق تخریب یا انحلال و یا اعدام، متصَوّر است، حال آنکه وحدت به هیچ وجه اجازه نمی دهد که تخریب و انحلال وارد روح گردد و بساطت هم سد راه فساد می شود و مرحمت بی کرانِ جوّاد مطلق، اجازه اعدام نمی دهد، و جود و سخای بی پایان او نمی گذارد تا نعمت وجود را - که به روح بسیار مشتاق و سزاوار انسان داده است- دو باره باز پس گیرد.

منبع سوم

روح عبارتست از یک قانون امری و زنده و با شعور و نورانی که از حقیقت جامعی برخوردار است و آمادگی کسب کلیت و ماهیت فراگیری را دارد و وجود خارجی ای نیز بر آن پوشانیده شده است؛ چون معلوم است که روی ضعیف ترین قوانین امری، ثبات و بقاء دیده می شود، زیرا اگر دقت کنیم، می بینیم که در تمام "انواعی" که در معرض تغییر هستند "حقیقت ثابتی" وجود دارد که در گرماگرم همه تغییرات و انقلاب ها و مراحل مختلف زندگی، در گردش است و تغییر شکل می دهد، با آن هم زنده و باقی می ماند و هرگز نمی میرد.

لذا هر شخص با ماهیت جامع و شعور کلی و تصورات عمومی اش، با آنکه هنوز فرد واحدی است، حکم یک "نوع" را به خود گرفته است؛ از ین رو قانون نافذ بر یک "نوع" بر آن فرد واحد نیز جاری است؛ زیرا فاطر ذوالجلال، انسان را همچون آیینه جامعی با عبودیت کلی و ماهیت والایی آفریده است، پس حقیقت روحیِ موجود در هر فرد - به اذن الله - هرگز نمی میرد و حتی اگر صدها هزار شکل و صورت هم عوض کند، بازهم روح او آن گونه که زنده آمده بود، زنده خواهد ماند؛ بنابراین روحی که حقیقت شعور و عنصر حیات آن شخص است، به امر پروردگار و با اجازه و ابقای او به صورت دایم و ابدی باقی خواهد ماند.

منبع چهارم

قوانین حاکم بر "انواع" تا حدی با روح شباهت دارند، چون هر دو از عالم "امر و اراده" آمده اند. پس قوانین مذکور از آن جهت که از مصدر واحدی صادر شده اند، اندکی با روح موافقت دارند، به همین خاطر، اگر در این نوامیس و قوانینِ نافذ بر انواعی که وجود شان حسّی نیست دقت کنیم، معلوم می شود که:

اگر به این قوانین امری، وجود خارجی پوشانده می شد، آنگاه به منزله روح این انواع قرار می گرفتند؛ زیرا این قوانین، همیشه باقی و ثابت و مستمر هستند و هیچ گونه تغییر و انقلابی در وحدت شان تأثیر نمی کند و یکپارچگی شان را از بین نمی برد؛ مثلاً: اگر یک درخت انجیر بمیرد و پراکنده شود، قانون ترکیب و پیدایش آن - که به منزله روح اوست- در دانه بی نهایت کوچکش زنده می ماند. وقتی معمولی ترین و ضعیف ترین قوانین امری به این صورت با بقا و دوام، مرتبط باشند پس لازم است که روح انسان نه تنها با بقا، بلکه با ابد الآباد ارتباط داشته باشد؛ زیرا روح، به نص آیهٔ‌:

قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى (الإسراء: ٨٥) از عالم أمر می آید؛ پس روح، یک قانون با شعور و ناموس زنده است که قدرت الهی وجود خارجی بر تن او پوشانده است. وقتی قوانین فاقد شعوری که از عالم "امر" و صفت "اراده" آمده اند، دایماً و یا اکثراً باقی می مانند، پس روح که همتای آن ها است و از عالم "امر" آمده و تجلی صفت "اراده" است، نیز شایستگی و لیاقت بیشتری برای بقا دارد؛ یعنی بقای آن قطعی تر است، زیرا وجود دارد و دارای حقیقت خارجی است و نیز نسبت به همه قوانین، قوی تر و برتر است، چون شعور دارد و نیز از همه ارزشمند تر و پردوام تر است، چون حیات دارد.

اساس دوم

موجودیت زندگی اخروی، امری ضروری است و مقتضِی دارد و آن که زندگی اخروی و سعادت ابدی را ارزانی می دارد، توانمند و مقتدر است و نابودی عالم و مرگ دنیا هم ممکن است و این کار عملاً به وقوع خواهد پیوست و رستاخیز و احیای دوباره هستی نیز ممکن است و این واقعه بالفعل رخ خواهد داد.

این شش مسئله را یک به یک، به اختصار بیان خواهیم کرد تا عقل را قناعت دهد. گرچه در "گفتار دهم" به دلایل بسیار قوی و قناعت بخشی اشاره کرده ایم که البته این دلایل، قلب را مورد خطاب قرار داده و زمینه ارتقایش را به درجه ایمان کامل فراهم می سازد، اما شیوه بحث ما در اینجا به شکلی خواهد بود که عقل را قانع سازد و به سکوت وادارد؛ چنانکه "سعید قدیم" در رساله "نقطه ای از نور معرفت الله" از چنین شیوه ای بهره گرفته است. آری مقتضی سعادت ابدی وجود دارد. و برهان قطعی ای که به موجودیت آن مقتضی دلالت می کند حدسی است که از ده منبع و مدار تراوش کرده است.

مدار اول:

با دقت در کائنات، می بینیم که در گوشه گوشه آن، نظامی کامل و ترتیب و هماهنگی قصدی وجود دارد. تراوشات اراده و اختیار و پرتوهای قصد را در هر طرف می بینیم، حتی در هرچیز، نور "قصد" و در هرکاری، روشنایی "اراده" و در هر حرکتی، تابش "اختیار" و در هر ترکیبی، شعله "حکمت" هویداست و نتایج و دستاوردهای اینها نظر دقت را به خود جلب می کند. بدین ترتیب اگر زندگیِ اخروی و سعادت ابدی نباشد، این نظام مستحکم چیزی بیش از یک صورت ضعیف و واهی نخواهد بود و به صورت نظامی دروغین و بی پایه و اساس خواهد ماند و معنویات و روابط و پیوند ها و نسَب هایی که روح این نظام و ترتیب هستند، به باد فنا خواهد رفت!

یعنی این زندگی اخروی و سعادت ابدی است که این "نظام" را نظام ساخته و معنی و مفهومی به آن داده است؛ از این رو نظام این هستی به آن سعادت ابدی و حیات جاودان اشاره می کند.

مدار دوم

در خلقت و آفرینش کائنات، حکمت کاملی دیده می شود. آری! حکمت الهی که بیانگر عنایت ازلی اوست، آشکارا به چشم می خورد و توجه کاملی به منافع هر موجود زنده صورت می گیرد و نیازهایش برآورده می شود و هرچیز دارای فواید و حکمت های بی شماری است؛ این خود - با زبان حال- اعلام می دارد که سعادت ابدی، موجود است؛ چون اگر زندگی ابدی دیگری نباشد، ناگزیر باید با کبر و عناد به انکار همه این حکمت ها و فواید ثابت و بدیهی کائنات بپردازیم.

حقیقت دهم "گفتار دهم" این مطلب را مثل روز روشن و خورشید نشان داده است، با اکتفا به آن در اینجا اختصار در پیش گرفته ایم.

مدار سوم:

با گواهی عقل و حکمت و با استقرا و تجربه ثابت شده است که: در آفرینش موجودات هیچ نوع بیهودگی و اسرافی وجود ندارد و عدم موجودیت این دو، به سعادت ابدی و سرای آخرت اشاره می کند.

دلیل اینکه اسرافی در فطرت نیست و کار بیهوده ای در خلقت انجام نگرفته، این است که: خالق ذوالجلال برای آفریدن هرچیز، کوتاه ترین راه و نزدیک ترین جهت و نازک ترین صورت و زیباترین کیفیت را بر گزیده است و گاه صد کار و وظیفه را به چیز واحدی می سپارد و به یک چیز نازک و ظریف، هزار هدف و نتیجه می آویزد. وقتی اسرافی در کار نیست و بیهودگی هم نمی تواند موجود باشد، پس تحقق زندگی ابدی دیگری حتمی است؛ چون اگر زندگی جدیدی نباشد و بازگشت مجددی صورت نگیرد، آنگاه عدم و نیستی هرچیز را عبث و بیهوده می سازد؛ یعنی هرچیز اسراف و بیهوده می ماند حال آنکه بنابر تأیید علمِ "وظایف الاعضاء" هیچ نوع اسرافی در سراسر فطرت و از جمله انسان وجود ندارد؛ این خود بیانگر این است که استعدادهای معنوی و آمال و آرزوها و افکار و تمایلات بی حد انسان نیز به هیچ وجه به باد فنا نخواهد رفت و اسراف نخواهد شد، چرا که میل اصیل انسان به تکامل، موجودیت کمال مشخصی را نشان می دهد و تمایل و چشم دوختن او به سعادت، قاطعانه موجودیت سعادت ابدی و نامزدی او برای احراز این سعادت را اعلان می دارد.

اگر چنین نباشد، معنویات اساسی و آمال و آرزوهای بلند و بالائی که ماهیت حقیقی انسان را تشکیل می دهند، همگی اسراف و بیهوده گشته، به باد فنا خواهند رفت که چنین چیزی، خلاف حکمت موجود در آفرینش است.

در اینجا به همین مقدار اکتفا می کنیم، چون این مطلب را در حقیقت یازدهم "گفتار دهم" ثابت کرده ایم.

مدار چهارم

تحولات و دگرگونی هایی که در بسیاری از انواع، حتی در شب و روز، زمستان و بهار و هوا رخ می دهد و تغییراتی که در جسد انسان در طول زندگی اش به وجود می آید و خوابی که برادر مرگ است به حشر و رستاخیز شباهت دارد و به منزله قیامت آن ها ست و برپاشدن قیامت بزرگ را به یاد می آورد و با رمز از آن خبر می دهد.

آن گونه که ساعت هفته وار ما با حرکت چرخ هایش روز و ساعت و دقیقه و ثانیه را می شمارد و عقربه ها با حرکات شان از آمدن یکدیگر خبر می دهند و عقربه ای که جلوتر حرکت می کند به منزله مقدمه و پیش آهنگ عقربه بعدی است، این دنیا نیز همانند یک ساعت بزرگی الهی است و با گردش و حرکت متعاقبش، روزها و سال ها را می شمارد و هر روز و هرسال، به منزله مقدمه دیگری است و از آمدن سال و روز بعدی خبر می دهد. همانگونه که بعد از شب، صبح را و بعد از زمستان، بهار را می آورند، بعد از مرگ نیز وقوع صبح قیامت و بیرون آمدن آن را از این ساعت بزرگ به صورت رمزی خبر می دهند.

قیامت، اشکال مختلف و انواع بسیار زیادی دارد که در طول زندگی برای انسان اتفاق می افتد؛ در واقع با فرا رسیدن هر شب، انسان به گونه ای می میرد و با طلوع صبح، به گونه ای زنده می شود و بدین طریق، علایم رستاخیز را مشاهده می کند، او می بیند که ذرات جسمش چگونه در ظرف چند سال تغییر می کند، حتی او نمونه قیامت و رستاخیز تدریجی را از تغییراتی که در اجزای بدنش رخ می دهد، دوبار در سال می ببیند و در هر بهار نیز رستاخیز و قیامت نوعی را در بیش از سیصد هزار نوع از انواع نباتات و حیوانات مشاهده می کند، پس بدون تردید همه این اشاراتِ رستاخیز و همه علامات و رموزِ رستاخیز، به منزله تراوشات قیامت بزرگ هستند و به رستاخیز بزرگ اشاره می کنند.

لذا آفریدگار حکیم چنین قیامت و رستاخیز نوعی را در انواع برپا می دارد؛ یعنی ریشه های همه نباتات و برخی از حیوانات را بعینه زنده ساخته و پاره ای از اشیای دیگر مانند برگ ها و گل ها و میوه ها را با مثلش اعاده کرده، نوعی حشر و نشر برپا می دارد، این می تواند دلیلی برای وقوع قیامت شخصی - در ضمن قیامت عمومی- در هر فرد انسان باشد، چونکه یک "فرد" انسان، معادلِ "نوعی" از موجودات دیگر است؛ زیرا نور فکر، چنان وسعتی به آرزوها و افکار انسان داده است که می تواند گذشته و آینده را احاطه کند و تحت پوشش خویش قرار دهد و حتی اگر دنیا را هم ببلعد بازهم سیر نمی شود؛ اما در سایر انواع ماهیت فرد، جزیی است و ارزشش شخصی، نگاهش محدود، کمالش محصور، لذت و آرزویش آنی است؛ اما انسان، ماهیتش والا، ارزشش بلند، دیدش عمومی و فراگیر، کمالش بی حد و بعضی از آرزوها و لذات معنوی اش دایمی است؛ ازاین رو تکرار شدن نمونه های قیامت و رستاخیز در سایر انواع که امری مشهود است، این مطلب را خاطر نشان می سازد که: با برپا شدن قیامت کبرا و عمومی، هر فرد انسان بعینه اعاده می شود و رستاخیز می گردد. این موضوع را در حقیقت نهم "گفتار دهم" به صورت قطعی ثابت کرده ایم، لذا در اینجا اختصار پیشه کردیم.

مدار پنجم

دانشمندان و محققان بر این باورند که افکار و تصورات نامتناهی بشر از آرزوهای نامتناهی اش متولد شده و این آرزوها از تمایلات بی شمارش برخاسته است و این تمایلات هم از توانمندی های غیر منحصرش نشأت یافته است و این توانمندی ها ریشه در استعدادهای فطری اش دارد و این استعدادها هم در جوهرِ روح او درج شده است؛ همه این ها انگشتان شان را به سوی سعادت ابدی واقع در پشت این عالم شهادت، دراز می کنند و چشمان شان را به آن دوخته اند و بدان سو رو نهاده اند؛ از این رو فطرتی که هرگز دروغ نمی گوید و میل قطعی و تزلزل ناپذیرِ موجود در این فطرت که به شدت خواستار سعادت ابدی است، وجدان را متقاعد می سازد و در خصوص تحقق سعادت ابدی او را به باور کامل می رساند.

در اینجا به همین مقدار اکتفا می کنیم، زیرا حقیقت یازدهم "گفتار دهم" این حقیقت را همچون روز روشن نشان داده است.

مدار ششم

رحمت آفریدگار ذوالجمال هستی که رحمان و رحیم است، سعادت ابدی را نشان می دهد. آری! آنچه که نعمت را نعمت ساخته و از نقمت بودن نجات داده و موجودات را از فراق ابدی رهایی بخشیده است، سعادت ابدی است؛ و این سعادت، از شأن و ویژگی های رحمتی است که نمی خواهد انسان از آن محروم گردد؛ چون اگر سعادت ابدی که رأس و پایه و غایه و نتیجه تمام نعمت ها است، به انسان داده نشود؛ یعنی اگر دنیا پس از مرگش به صورت "آخرت" احیا نگردد، همه نعمت ها به نقمت تبدیل می شوند و این مستلزم انکار رحمت الهی است؛ رحمتی که بالبداهه و بالضروره در سراسر هستی مشهود و نمایان است و به شهادت کل کائنات، موجودیت اش به تحقق رسیده است و حقیقتی است ثابت و تابنده تر از خورشید.

ببین! نخست به نعمت هایی همچون عشق و شفقت و عقل که از جلوه ها و آثار لطیفِ رحمت اند دقت کن! سپس فرض کن که زندگی انسان به فراق ابدی و هجران دایمی منتهی می گردد، آنگاه خواهی دید که این محبت لطیف به مصیبت بزرگی تبدیل می شود و این شفقت لذیذ به صورت درد جانکاهی درمی آید و این عقل نورانی به بلای بزرگی تبدیل می شود!

پس رحمت - چونکه رحمت است- امکان ندارد محبت حقیقی را به کام فراق ابدی و نیستی همیشگی سوق دهد؛ ازاین رو موجودیت زندگانی دیگر، امری حتمی است.

در اینجا این حقیقت را خلاصه کردیم چون حقیقت هشتم "گفتار دهم" این مطلب را به زیبایی نشان داده است.

مدار هفتم

تمام زیبایی ها و کمالات، همه شوق ها و لطایف، تمامی جاذبه ها و ترحّماتی که ما می دانیم و در این هستی می بینیم، عبارتند از: معانی و مضامین و کلمات معنوی ای که جلوه های لطف و مرحمت و تجلیات احسان و کرم خالق ذوالجلال را به صورت واضح و روشن به نمایش گذاشته و در معرض دیدِ قلب و چشمِ عقل قرار می دهند، وقتی در این هستی "حقیقت ثابتی" وجود دارد و رحمتی حقیقی در کار است، بی تردید سعادت ابدی هم وجود خواهد داشت. حقیقت چهارم و دومِ "گفتار دهم" این حقیقت را همچون روز روشن نشان داده است.

مدار هشتم

وجدان آگاه و با شعور انسان که عبارت از فطرت اوست، به سعادت ابدی می نگرد و به آن دلالت می کند.

آری! هر آنکه به وجدان بیدارش گوش فرا دهد، حتماً صدای "ابد، ابد" را می شنود. حتی اگر کل هستی به چنین وجدانی داده شود، بازهم نمی تواند نیازش را به ابد برآورده سازد؛ یعنی این وجدان بخاطر آن ابد آفریده شده است و این جاذبهٔ‌ وجدانی، فقط می تواند با جذبِ یک غایت حقیقی باشد و از جاذب حقیقی متأثر گردد.

خاتمه یازدهمین حقیقتِ "گفتار دهم" این حقیقت را نشان داده است.

مدار نهم

سخنان پیامبری همچون محمد عربی (ص) که صادق و مصدوق و مصدّق است، درهای سعادت ابدی را گشوده است و احادیث آنحضرت (ص) هم به مانند پنجره های مشرفی به سوی سعادت ابدی هستند؛ او اجماع همه انبیاء علیهم السلام و تواتر همه اولیای کرام را در دست دارد و بعد از مسئله توحید، تمام ادعایش را با تمام توان روی همین نقطه اساسی، یعنی مسئله رستاخیز و زندگی آخرت متمرکز ساخته است. آیا چیزی وجود دارد که بتواند این نیروی عظیم را متزلزل سازد؟

دوازدهمین حقیقتِ "گفتار دهم" این حقیقت را کاملاً توضیح داده است.

مدار دهم

عبارتست از پیام های قطعی قرآن معجزالبیانی که از سیزده سده بدین سو با هفت وجه (طریق) اعجازش را محافظت کرده است، چنانکه چهل نوعِ اعجاز آن را در "گفتار بیست و پنجم" ثابت کرده ایم.

آری! خود این پیام های قرآن در بارهٔ‌ رستاخیز جسمانی کافی است تا این مسئله روشن شود و کشف گردد. قرآن کریم کلید معمای هستی است و حکمت های نهفته در کائنات را می گشاید.

و نیز این قرآن عظیم الشان بارها و بارها انسان را به تفکر فرا خوانده و نگاه ها را به هزاران دلایل عقلیِ قطعی، معطوف ساخته است؛ به طور مثال آیات کریمه:

وَ قَدْ خَلَقَكُمْ اَطْوَارًا (١٤ :نوح( قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ (يس: ٧٩)

این نمونه هایی از قیاس تمثیلی است و آیه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ (فصلت: ٤٦) نمونه دیگری است که به عدالت حاکم بر هستی اشاره می کند؛ از این قبیل آیات زیادی وجود دارد که دوربین هایی در اختیار بشر قرار داده و از طریق آن ها به سعادت ابدی موجود در رستاخیز جسمانی اشاره می کند. قیاس تمثیلی موجود در دو آیه نخست و سایر آیات را در رساله "نقطه" توضیح داده ایم که خلاصه آن چنین است:

وجود انسان هر بار که از مرحله ای به مرحله دیگر انتقال می یابد، از انقلاب های منظم عجیبی می گذرد: از نطفه به عَلَقَه، از علقه به مُضغَه، از مضغه به استخوان و گوشت و از استخوان و گوشت به آفرینش جدید؛ یعنی تبدیل و منقلب شدن او به صورت انسان، تابع دستورات دقیقی است و هرکدام از این مراحل، قوانین مخصوص و نظام های معین و حرکات مداومی دارد، به گونه ای که از جلوه های قصد و اراده و اختیار و حکمت موجود در ورای این قوانین، پرده برداری می کند.

دقیقاً به همین شیوه، صانع حکیمی که این جسد را ساخته است، هر سال مثل لباسی آن را عوض می کند؛ پس این جسد به ترکیب جدیدی نیاز دارد تا بتواند تغییر کند و زنده بماند و جای اجزای منحل شده را با ذرات فعال جدیدی پر کند، لذا آن گونه که جسد با یک قانون منظم الهی حجراتش را منهدم می سازد، برای بازسازی دوباره نیز به ماده لطیفی بنام "روزی" نیاز دارد تا با قانون دقیق و نظم الهی، آن حجره منهدم شده را تعمیر کند؛ از این رو رزاق حقیقی با قانون مخصوصی مواد مختلف مورد نیاز هر عضو بدن را- با تناسبی خاص - توزیع و تقسیم می کند.

اکنون به مراحلی بنگر که این ماده لطیف فرستاده شده از جانب رزّاق حکیم آن را می پیماید: خواهی دید که ذرات آن ماده، همچون قافله ای در فضا، در زمین و در آب پراکنده است و این طرف و آن طرف می گردد و به ناگاه، همه باهم یکجا می شوند و با کیفیت خاصی گردهم می آیند. گویی هر ذره برای انجام یک کار رسمی به جای معینی فرستاده می شود و همه باهم با کمال نظم، یکجا جمع می شوند که این یکجا شدن شان، بیانگر یک حرکت قصدی است و خاطر نشان می سازد که:

فاعل مختار و با اراده ای وجود دارد که با قانون مخصوصش این ذرات را از عالم جمادات به عالم موجودات زنده می راند و در آنجا پس از ورود به جسم مشخصی،

مطابق نظمی معین و حرکات و برنامه های طراحی شده، به کار و فعالیت می پردازد، یعنی پس از آنکه در چهار آشپزخانه و گذشتن از چهار انقلاب عجیب و تصفیه در چهار تصفیه خانه، آماده می شوند تا با توجه به نیازهای متفاوت هر عضو در بخش ها و اعضای مختلف بدن توزیع شوند و همگی با مراقبت و عنایت و قوانین منظم رزاق حقیقی، چنین مراحلی را می پیمایند.

بنابراین وقتی با نگاه حکمت به هرکدام از این ذرات بنگری، به موجودیت ذاتی پی خواهی برد که با کمال بصیرت و نظم و با شنوایی و علم کاملی، ذرات را از جایی به جای دیگر سوق می دهد و به حرکت درمی آورد؛ پس به هیچ وجه امکان ندارد که "اتفاق کور" و "تصادف بی قانون" و "طبیعت کر" و "اسباب فاقد شعور" در آن دخالت کند؛ چون با تأمل در گردش هر ذره معلوم می شود که هیچ کار آن بدون برنامه و هدف نیست؛ از لحظه ای که در بیرون به عنوان یک عنصر حضور دارد و تا زمانی که وارد یکی از حجرات کوچک بدن می شود، مراحل زیادی را طی می کند. با دقت در هرکدام از این مراحل چنین معلوم می شود که گویی وظایفش را با اراده و اختیار و در چارچوب قوانین معینی دنبال می کند و با کمال نظم از مرحله ای به مرحله ای دیگر می رود و چنان منظم و شمرده شده گام بر می دارد که انگار فرمان و دستور یک سائقِ (راننده) حکیم او را به گردش در می آورد.

بدین سان و با یک چنین نظمی از مرحله ای به مرحله دیگر و از طبقه ای به طبقه ای دیگر حرکت می کند و در مسیر راه، ذره ای از هدف مورد نظرش منحرف نمی شود و سرانجام به دستور پروردگار به جایگاه مناسبش - مثلاً به آدمک چشم آقای توفیق- وارد می شود، در آنجا می ماند و به وظایف و کارهای سپرده شده می پردازد. پس تجلی ربوبیت در ارزاق نشان می دهد که این ذرات - از آغاز- معین و مأمور بوده اند و برای رفتن به جاهای مخصوصی آماده شده اند، گویی بر پیشانی هر ذره ای نوشته شده است: "روزی حجره بدن فلانی است!" چنین نظمی اشاره می کند که اسم هر انسان، روی روزی او نوشته شده است، چنانکه روزی انسان با قلم قَدَر بر پیشانی اش مکتوب است.

پس آیا امکان دارد پروردگار رحیمی که دارای چنین قدرت بی پایان و علم فراگیری است "خلقت دوباره" را پدید نیاورد؟ و یا از انجام آن عاجز باشد؟. هرگز! زیرا او مالک آسمان ها و زمین است و همه موجودات را از ذرات گرفته تا سیارات، در قبضه خود دارد و با نظم خاص و میزان دقیقی آن ها را می چرخاند.

لذا بسیاری از آیات قرآن کریم، توجه انسان را به"نشأه اولی" یعنی آفرینش حکیمانه نخست، جلب می کند و به عنوان یک مثال،"نشأه اخری" یعنی خلقت دوباره را که در رستاخیز و قیامت رخ خواهد داد، به آن قیاس کرده و ذهن انسان را از هر نوع انکار پاک می سازد و می گوید: قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ.. (يس: ٧٩)

و می افزاید: وَهُوَ الَّذ۪ى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُع۪يدُهُ وَهُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ (الروم: ٢٧) طوری که جمع کردن و بازگرداندن لشکری که پراکنده شده و به استراحت پرداخته است، به مراتب آسان تر از تشکیل یک لشکر جدید است، ذرات اساسی بدن نیز که بخاطر امتزاجشان در بدن با یکدیگر انس گرفته و رابطه برقرار کرده اند، با شنیدن صور حضرت اسرافیل (ع.س.) بر می خیزند و فرمان خالق ذوالجلال را "لبیک" می گویند و جمع می شوند و این یکجا شدن شان - از نظر عقل- به مراتب آسانتر است از پیدایش نخست آن ذرات. برای این کار شاید جمع شدن تمام ذرات لازم نباشد، بلکه اجزای اساسی و ذرات اصلی ای که حکم هسته و تخم برای بدن را دارند و در حدیث به: "عَجبُ الذَّنب" تعبیر شده اند، کافی خواهد بود تا اساسِ پدید آوردن "خلقت دو باره" قرار گیرند، و خالق حکیم بدن انسان را روی این اساس بنا نهد.

اما خلاصه قیاس عدلی که آیه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَب۪يدِ (فصلت: ٤٦) به آن اشاره می کند، بدین قرار است:

ما در دنیای خود بسیار می بینیم که انسان های ظالم و ستمگر و فاجر در رفاه و آسایش به سر می برند و افراد مظلوم و متدیّن زندگی شان را در رنج و عذاب سپری می کنند و سرانجام مرگ می آید و هر دو را به صورت یکسان از بین می برد؛ پس اگر عاقبت و انجام مشخص و معینی نباشد، ظلم و ستم به میان می آید؛ حال آنکه عدالت و حکمت الهی که پاک و منزه بودنش از ظلم، با شهادت کل کائنات ثابت گردیده است،

به هیچ وجه چنین ظلمی را قبول نمی کند، پس باید مجمَع دیگری باشد تا اوّلی کیفرش را و دوّمی ثوابش را دریافت کند و این انسان پریشان و آشفته حال، مناسب استعدادش پاداش و مکافاتش را بگیرد و مدار عدالت محض الهی و جلوه گاه حکمت ربانی شود و برادر بزرگ موجودات پرحکمت هستی قرار گیرد.

آری! این دنیا برای شکوفا شدن استعدادهای بی حدی که در روح انسان گنجانده شده است، کافی نیست و بدون شک این انسان به عالم دیگری فرستاده خواهد شد. آری! جوهر انسان، بزرگ است، پس او نامزد ابدیت است و ماهیتش عالی است؛ از این رو جنایتش نیز بزرگ است؛ او به موجودات دیگر شباهت ندارد؛ نظامش پیچیده تر و دقیق تر از آن ها است، پس هرگز سر انجامش بدون نظام نخواهد بود و بی سرنوشت نخواهد ماند و بیهوده نخواهد رفت، محکوم به فنای مطلق نخواهد شد و به عدم نخواهد گریخت. جهنم دهانش را گشوده و منتظر اوست.. جنت نیز آغوش نوازش اش را باز کرده و چشم به راه اوست..

حقیقت دهم "گفتار دهم" این مثال دوم ما را کاملاً توضیح داده است، لذا در اینجا اختصار در پیش گرفتیم.

بدین ترتیب این دو آیه را به عنوان مثال ارائه کردیم، آیات کریمه دیگر را که در برگیرنده براهین عقلیِ زیادی هستند بر آن ها قیاس کن و دریاب!

پس نتیجه این ده منبع و مدار، حدسی درست و برهانی قطعی در خصوص رستاخیز است. آن گونه که حدس ثابت و برهان قوی، دلیل قطعی وقوع قیامت و رستاخیز جسمانی هستند و آن را اقتضامی کنند، بسیاری از اسماء حسنی الهی از قبیل: حکیم، رحیم، حفیظ و عادل نیز مقتضی وقوع قیامت و رستاخیز و موجودیت سعادت ابدی هستند و با قاطعیت بر تحقق آن دلالت می کنند.

پس باید گفت: مقتضی رستاخیز و قیامت، به قدری قوی و نیرومند است که هیچ گونه شک و شبهه ای به خود راه نمی دهد.

اساس سوم

فاعل مقتدر است. آری، چنانکه درباره موجودیت مقتضیات رستاخیز، شک و تردیدی وجود ندارد، در خصوص موجودیت قدرت مطلقه ذاتی ای که رستاخیز را به وجود خواهد آورد نیز، تردیدی وجود ندارد، چون در قدرت او عیب و نقصی درکار نیست؛ از اینرو بزرگ و کوچک برایش یکسان است و آفریدن بهار، فرقی با آفریدن یک گل ندارد.

آری! او توانایی است که این هستی با زبان خورشیدها و ستارگان و عالم های گوناگون و حتی با زبان ذراتش، به عظمت و قدرت او گواهی می دهد؛ پس آیا وهم و گمان و یا وسوسه ای می تواند رستاخیز جسمانی را از چنین قدرت مطلقه ای بعید بداند؟

بدون شک این قدیر ذوالجلال در این هستی شکوهمند، هستی های جدید و منظمی در هر عصر خلق می کند و حتی در هر سال، دنیاهای سیّارِ جدید و منظمی می آفریند و فراتر از آن در هر روز، عالم های جدید و منظمی پدید می آورد؛ بدین ترتیب، عالم ها و دنیاها و هستی های زایلی را یکی پی دیگری به صورت مستمر می آفریند و در زمین و آسمان ها با کمال حکمت تغییر می دهد و عالم های منظمی را به تعداد قرن ها و سال ها و حتی روزها بر گذر زمان می گستراند و می آویزد و به وسیله آن ها عظمت قدرتش را نشان می دهد. اوست که باغستان بهار بزرگ و پهناور را با صدها هزار نقش و نگارهای رستاخیز، آراسته و بسان گُلی تاج سر کره زمین قرار داده است؛ او جمال صنعت و کمال حکمتش را به ما می نمایاند. حال آیا کسی می تواند به خود جرأت داده و در باره این قدیر ذوالجلال بگوید: او چگونه قیامت را به وجود خواهد آورد؟ و یا این که چگونه این دنیا را با آخرت تغییر خواهد داد؟ آیه کریمه

مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ (لقمان: ٢٨) اعلان می کند که، هیچ چیزی بر این قدیر ذوالجلال دشوار نیست و هرچیز، چه بزرگ و چه کوچک، برایش آسان است و دسته های هولناک موجودات با اعداد نامتناهی شان، در برابر او همچون فرد واحدی هستند.

ما حقیقت این آیه را در پایان "گفتار دهم" به طور اجمال و در رسالهٔ‌ "نقطه ای از نور معرفت الله" و "نامه بیستم" توضیح داده ایم، در اینجا هم مختصراً در ضمن سه مسئله به شرح آن خواهیم پرداخت:

قدرت الهی ذاتی است، پس عجز و ناتوانی نمی تواند در آن راه یابد.

این قدرت به ملکوتیّت اشیاء تعلق می گیرد پس به هیچ وجه موانع نمی توانند سد راه آن شوند.

نسبت آن قانونی است پس جزء با کل مساوی است و جزیی به منزله کلی قرار می گیرد.

و اکنون این سه مسئله را توضیح داده و ثابت خواهیم کرد:

مسئله اول:

قدرت ازلیِ الهی برای ذات جلیل و مقدس او لازمه ضروری است.

یعنی این قدرت ضرورتاً لازمه ذات مقدس اوست، پس جدایی آن از ذات او ممکن نیست؛ لذا عجزی که ضد قدرت است، به هیچ وجه بر ذات جلیله اش عارض نمی شود؛ چه در این صورت، دو ضد باهم جمع می گردند و این یک امر محال است.

وقتی عجز بر ذات او عارض نمی شود، بدیهی است که نمی تواند در قدرتی که لازمه ذات اوست نیز، مداخله کند. وقتی مداخله عجز در قدرت او ممکن نیست، این هم بدیهی است که قدرت ذاتی او مراتب ندارد؛ زیرا وجود مراتب در هرچیز با مداخله اضدادش پدید می آید، چنانکه مراتب و درجات حرارت با مداخله برودت پدید می آید و درجات حسن و زیبایی با مداخله قبح و زشتی بروز میکند. موارد دیگر را خودت قیاس کن!

اما به دلیل نبود ذاتیِ حقیقی و یا تبعی در ممکنات، اضداد با یکدیگر آمیخته و مراتب را به وجود آورده اند و در نتیجه آن اختلافات بروز کرده و به تغییرات عالم انجامیده است و از آنجایی که در قدرت ازلی الهی به هیچ وجه مراتبی وجود ندارد، پس مقدرات در برابر آن، جایگاه واحدی دارند و یک چیز بسیار بزرگ با چیز بی نهایت کوچک، مساوی است و ستارگان به مانند ذرات اند و رستاخیز تمام انسان ها به منزله برانگیختن فرد واحدی است، نیز آفریدن بهار برای آن قدرت به اندازه آفریدن یک گل، آسان است.

اما اگر کار آفریدن به جای انتساب به قدرت مطلق، به اسباب مادی نسبت داده شود، آنگاه زنده ساختن یک گُل به اندازه آفریدن بهار، سخت و دشوار خواهد بود. ما در حاشیهٔ‌ فقره اخیرِ مرتبهٔ‌ چهارم مراتب "الله اکبر" از مقام دوم همین گفتار و نیز در "گفتار بیست و دوم" و ذیل "مکتوب بیستم" با دلایل متقنی ثابت کرده ایم که، هرگاه آفریدن اشیاء به ذات واحدِ احد نسبت داده شود، آنگاه آفریدن تمام اشیا به اندازه آفریدن فقط یک چیز آسان می شود، اما زمانی که آفریدن چیز واحدی به اسباب مادی منسوب گردد، آنگاه آفریدن آن به اندازه آفریدن تمام مخلوقات، دشوار خواهد شد.

مسئله دوم:

قدرت الهی به ملکوتیّت اشیا تعلق می گیرد.

آری، هرچیز در هستی همچون آیینه، دو جهت دارد: یکی جهت مُلک که به روی رنگ شده آیینه شباهت دارد و دیگری جهت ملکوتیّت که به روی شفاف و تابنده آیینه می ماند. جهت مُلک، جولانگاه اضداد و محل ورود خوبی ها و زشتی ها، خیر و شر، کوچک و بزرگ و دشوار و آسان است، لذا آفریدگار حکیم، اسباب ظاهری را همچون پرده ای در برابر تصرفات قدرتش قرار داده است تا مباشرت و مداخله مستقیم دست قدرتش در کارهایی که عقل کوتاه و ظاهربین، آن ها را کوچک و جزیی و بی ارزش و ناشایست می بیند، ظاهر و آشکار نشود؛ زیرا عظمت و عزت، این چنین می طلبد؛ اما آفریدگار سبحان تأثیر حقیقی را به آن اسباب و وسایل نداده است؛ زیرا این هم جزو مقتضیات وحدتِ احدیّت است.

اما جهت ملکوت در هرچیز صاف و شفاف و پاکیزه است و رنگ ها و زشتی های تشخصات با آن آمیخته نیست؛ این جهت مستقیماً به آفریدگارش متوجه است، لذا ترتّب اسباب و مسبّبات و تسلسل علل در آن وجود ندارد، نه علیّت و معلولیت در آن درکار است و نه موانع، مداخله دارند؛ در این جهت، ذرّه برادر خورشید است.

فشردهٔ‌ آنچه که گذشت: قدرت مورد بحث ما مجرّد است؛ یعنی مولَّف و مرکّب نیست و ضمن اینکه مطلق و نامحدود است، ذاتی نیز هست. اما محل تعلّق آن با اشیاء، صاف و بی آلایش و بدون واسطه و بی پرده و بدون تأخیر است؛ از این رو در برابر آن، بزرگ نمی تواند بر کوچک، بزرگ نمایی کند و گروه بر فرد ترجیح ندارد و قدرت نمی تواند بر جزء بنازد و ببالد.

مسئله سوم:

نسبت قدرت، قانونی است.

یعنی این قدرت، کم و زیاد و کوچک و بزرگ را به یک دید مساوی می بیند؛ این مسئله پیچیده را با ارائه چند مثال به ذهن نزدیک می سازیم: در این هستی، شفافیّت، مقابله، موازنه، انتظام، تجرد و اطاعت، از جمله اموری هستند که زیاد را با کم و بزرگ را با کوچک مساوی قرار می دهند.

مثال اول: شفافیت

تجلی خورشید چه بر سطح دریا و چه بر قطره ای از دریا، هویت یکسانی را نشان می دهد. اگر کرهٔ‌ زمین متشکل از قطعات (بخش های) شیشه ای کوچک و شفاف و گوناگونی بود و مستقیماً بدون حایل با خورشید روبرو می شد، نور تابیده بر هر کدام از این قطعات با نوری که بر سراسر زمین می تابید، مشابه و مساوی می بود و هیچ گونه مزاحمت و تجزیه پذیری و تناقضی به وجود نمی آمد. حال اگر فرض کنیم که خورشید، فاعل و با اراده باشد و فیض نور و تمثال عکسش را با ارادهٔ‌ خود به زمین بدهد، در این صورت منتشر ساختن فیض نورش بر سراسر زمین، مشکل تر از دادن آن به ذرّه واحد نخواهد بود.

مثال دوم: مقابله

فرض کن حلقه بزرگی از انسان ها به دور هم گرد آمده اند و هر یک آیینه ای در دست دارند، و در مرکز این دایره، مردی شمع فروزانی با خود حمل می کند، لذا نوری که مرکز به آیینه های اطراف می فرستد، یکی است و نسبت واحدی دارد و کمی و کاستی و مزاحمت و پراکندگی ای هم وجود ندارد.

مثال سوم: موازنه

اگر ترازوی حقیقی بسیار بزرگ و حساسی در اختیار می داشتیم و در دو کفه آن، دو خورشید یا دو ستاره یا دو کوه یا دو عدد تخم مرغ می بود، سعی و تلاش واحدی می توانست یکی از کفه ها را به آسمان بلند کند و دیگری را به زمین بچسپاند.

مثال چهارم: انتظام

به طور مثال بزرگ ترین کشتی را مانند کوچک ترین آلت بازی یک کودک می توان به حرکت در آورد.

مثال پنجم: تجرد

به گونه مثال: یک میکروب کوچک نیز همچون کرگدن، حامل ماهیت و ویژگی های حیوانی است و یک ماهی بسیار کوچک هم از ویژگی و ماهیت مجردِ نهنگی برخوردار است؛ زیرا ماهیتی که از شکل و جسم مجرد باشد، در تمام بخش ها و جزئیات جسم، از کوچک ترین آن گرفته تا بزرگ ترین آن، وارد می شود و بدون عیب و نقص و تجزیه پذیری متوجه آن می گردد؛ بدین سان خواص مشخصات و صفات ظاهری جسم با ماهیت و خاصّه مجرّده درهم نمی آمیزد و مشوّش نمی سازد و نگاه این خاصّه مجرده را تغییر نمی دهد.

مثال ششم: اطاعت

فرمانده بزرگی همانگونه که با فرمان "به پیش!" سرباز واحدی را به حرکت در می آورد، با خود همین فرمان، می تواند لشکری را حرکت دهد؛ پس حقیقتِ راز نهفته در اطاعت این است که هرچیز در هستی - آن گونه که با تجربه مشاهده می شود- نقطه کمالی دارد و مایل است به آن برسد؛ از اینرو مضاعف شدن میل، نیاز را ببار می آورد، و مضاعف شدن نیاز، به شوق تبدیل می شود و مضاعف شدن شوق، انجذاب را تشکیل می دهد؛ پس انجذاب و شوق و نیاز و میل ماهیت اشیا، هسته ها و بذرهای اطاعت از اوامر تکوینی پروردگار هستند.

پس کمال مطلق ماهیت های ممکنات، همان وجود مطلق است، اما کمال خصوصی اش وجود مخصوص اوست که استعدادهای فطریِ او را از قوّه به فعل می رساند. پس اطاعت کل کائنات از دستور "کن" همچون اطاعت ذرهٔ‌ واحدی است که جایگاه سربازی گوش به فرمان را دارد. در اطاعت و امتثال ممکنات از دستور أزلی "کن" که از اراده الهی صادر شده است، میل و احتیاج و شوق و انجذاب

(کشش) که اینها هم از تجلی اراده الهی هستند، منتشر است؛ هنگامی که آب لطیف با میل نازکی فرمان انجماد را دریافت می کند، با تکه تکه کردن آهن، قدرتِ راز اطاعت را نشان می دهد.

وقتی این شش مثال در قوت و فعلِ ممکنات و مخلوقاتی که ناقص و متناهی و ضعیف اند و تأثیر حقیقی ندارند، بالمشاهده دیده شود، بایستی هرچیز در برابر قدرت الهی مساوی باشد، همان قدرتی که غیر متناهی و ازلی و ابدی است و تمام کائنات را از عدم محض آفریده و عقل ها را در حیرت گذاشته و با آثار عظمتش تجلی کرده است. پس انجام هیچ کاری بر او مشکل نخواهد شد.

فراموش نکنیم که قدرت بزرگ الهی با این ترازوهای کوچک ما قابل وزن نیست و این معیارها مناسبتی با آن ندارند این مثال ها صرفاً بخاطر نزدیک ساختن به ذهن و دور ساختن استبعاد و ناباوری مطرح شدند.

نتیجه و فشردهٔ‌ اساس سوم: وقتی قدرت ازلی، غیر متناهی است و برای ذات اقدس او لازمه ضروری است و نیز جهت (رُخ) ملکوتیت هرچیز بدون لکّه و بدون پرده، متوجه اوست و مقابل او قرار دارد و نیز با امکان اعتباری- که عبارت است از تساوی طرفین- موازنت دارد و نظام فطری - که همان شریعت فطرت کبری است- مطیع عادت الله و قوانین اوست و جهت ملکوت از موانع و خصوصیت های جداگانه، صاف و مجرد است، پس در برابر چنین قدرتی بزرگ ترین چیز هیچ فرقی با کوچک ترین آن ندارد و نمی تواند بنازد و یا سرکشی کند؛ از این رو زنده ساختن تمام ذوی الارواح در روز رستاخیز برای او بسیار آسان است و مشکل تر از زنده ساختن مگسی در فصل بهار نیست. پس آیه کریمه مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ اِنَّ اللّٰهَ سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ (لقمان: ٢٨) فرمان راست و درست حق است و هیچ مبالغه ای در آن وجود ندارد. بدین ترتیب، مدعای ما که می گوییم: "او فاعل مقتدر است و هیچ چیزی نمی تواند مانع او باشد" به طور قطع، تحقق می یابد.

اساس چهارم

همانگونه که قیامت و حشر، مقتضِی دارد و برپا کنندهٔ‌ حشر، توانا و مقتدر است، این دنیا نیز قابلیت و آمادگی قیامت و رستاخیز را دارد. پس در این ادعای ما، یعنی "قابلیت" دنیا چهار مسئله موجود است:

نخست: مرگ این هستی ممکن است و محال نیست.

دوم: این مرگ عملاً رخ خواهد داد.

سوم: اعمار این دنیای مرده و ویران شده و بازسازی آن به صورت "آخرت" امری ممکن است.

چهارم: این بازسازی عملاً رخ خواهد داد.

مسئله نخست:

مرگ و نابودی این کائنات ممکن است؛ زیرا وقتی چیزی در قانون تکامل داخل باشد، در هر حال نشو و نموخواهد داشت، وقتی نشو و نمو داشته باشد، در هر حال عمر فطری نیز خواهد داشت و وقتی عمر فطری داشته باشد، اجل فطری نیز خواهد داشت؛ پس با استقرا و تتبّع گسترده ای ثابت است که چنین چیزهایی هرگز نمی توانند خود را از پنجه های مرگ نجات دهند.

آری! آن گونه که انسان، عالم کوچکی است و راهی برای نجات از فروپاشی ندارد، هستی نیز انسان بزرگی است و نمی تواند از پنجه های مرگ نجات یابد؛ او نیز می میرد و دوباره زنده می شود و یا میخوابد و سپس با صبح رستاخیز چشمانش را می گشاید.

و نیز آن گونه که یک درخت- که نسخه کوچکی از کائنات است- راهی برای فرار از تخریب و فروپاشی ندارد، سلسله کائنات که از شجره خلقت منشعب شده است نیز، نمی تواند خود را از تخریب و تارومار شدن برای تعمیر و نوسازی نجات دهد. اگر پیش از فرا رسیدن اجل فطری دنیا، یک مرض خارجی و یا حادثه ویرانگری با اجازه الهی بر سر او نیاید و یا اینکه آفریدگار حکیم، پیش از فرا رسیدن اجل فطری، نظام آنرا مختل نسازد، بدون شک و حتی با محاسبه علمی چنان روزی خواهد آمد که بانگ آیات ذیل به هر سو طنین انداز خواهد شد:

اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ٭ وَاِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ ٭ وَاِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ

(التكوير: ١-٣)

و

اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ ٭ وَاِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ ٭ وَاِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ

(الانفطار: ١-٣)

آنگاه به اجازه قدیر ازلی، معانی و اسرار این آیات آشکار خواهد شد و این دنیا - که به منزله انسان بزرگ است- به سکرات آغاز خواهد کرد و با هِر هِر عجیب و فریاد وحشتناکی فضا را پر خواهد ساخت و خواهد مرد و سپس به امر الهی دوباره زنده خواهد شد..

مسئله ای است با رمزی دقیق

آن گونه که آب به ضرر خود منجمد می شود و یخ به ضرر خود مایع می شود، لفظ به ضرر معنی، درشت می شود و لُبّ به حساب قشر، قوی می شود و روح بخاطر جسد ضعیف می گردد و جسد بخاطر روح، ضعیف و نازک می شود، این عالم درشتِ دنیا هم با کار و فعالیت چرخ های زندگی، در راه عالم لطیفی که سرای آخرت است، شفاف و نازک می شود.

قدرت فاطره با فعالیت حیرت انگیزی، نور زندگی را بر اجزای مرده و جامد و ستبر و خاموش و بی جان می افشاند و آن اجزاء را با نور این زندگی ذوب می سازد، نرم می کند، پُر نور می گرداند و حقیقتش را نیرومند می سازد و بدین ترتیب، آماده عالم لطیف یعنی سرای آخرت می سازد.

آری! حقیقت هر چند ضعیف هم باشد نمی میرد و مثل صورت، محو و نابود نمیشود؛ بلکه در تشخصات و صورت ها و اشکال گوناگون سیر و سفر می کند، هرچه جلوتر می رود، بزرگ می شود و توسعه می یابد. اما قشر و صورت، کهنه و باریک می شود و قطعه قطعه می گردد و برای کسب شایستگی به قامتِ حقیقتی ثابت و رشد یافته، به شکل زیباتری خود را تازه میسازد.

پس حقیقت و صورت از نقطه نظر زیادت و نقصان، معکوساً متناسب اند؛ یعنی به هر اندازه ای که صورت درشت شود، حقیقت نازک می شود و به هر اندازه ای که صورت ضعیف و نازک گردد، حقیقت قوت کسب می کند و این قانون، هر آنچه را که در قانون تکامل داخل است، دربر می گیرد؛ پس بی گمان زمانی خواهد آمد که در آن روز، عالم شهادت که قشر و صورتِ حقیقتِ بزرگ کائنات است، با اجازه فاطر ذوالجلال،

تکه تکه می شود و سپس به صورت زیباتر از قبل، تازه و نو می گردد و آن هنگام، گفته های آیه کریمه يَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَيْرَ الْاَرْضِ (إبراهيم: ٤٨) تحقق می یابد.

فشرده آنچه که گذشت، این است: مرگ و نابودی دنیا ممکن است، و شک و شبهه ای در این زمینه وجود ندارد.

مسئله دوم:

به وقوع پیوستن مرگ دنیا است و دلیل این مسئله، اجماع همه ادیان آسمانی، و گواهی هر فطرت سلیم، و اشاره تمام تبدّلات و تحولات و تغییرات کائنات و مرگ دنیاها و عالم های جانداران و سیارات- به تعداد قرن ها و سال ها- در این مهمانخانهٔ‌ دنیا است؛ همه اینها گواهان مرگ و نابودی دنیای ما هستند.

اگر می خواهی سکرات این دنیا را آن گونه که قرآن کریم اشاره کرده است، تصور کنی، بیا و به این هستی بیندیش و ببین که، اجزای آن با نظام دقیق و والایی به یکدیگر پیوند خورده است و با رابطهٔ‌ خفیف و نازک و لطیفی به همدیگر گره خورده است و چنان نظام استواری دارد که، اگر جرم واحدی از اجرام بزرگ فرمان "کن!" و یا "از محورت خارج شو!" را دریافت کند، سراسر هستی به سکرات آغاز می کند، ستارگان تصادم میکنند، اجرام متلاطم می گردند و میلیون ها گلوله با صداهای جانکاه شان در فضای بیکران هستی واویلا به راه می اندازند و در نتیجهٔ‌ تصادمات شان جرقه ها تولید می کنند، کوه ها به هوا می پرند، دریاها آتش می گیرند و روی زمین صاف و هموار می شود!

بدین سان پروردگار توانا با این مرگ، هستی را تکان می دهد و کائنات را تصفیه می سازد و سرانجام، جهنم و ماده های آن به یک سو و بهشت و مواد مناسب آن به سوی دیگر می رود و عالم آخرت به وجود می آید.

مسئله سوم:

دوباره زنده شدن عالمی که خواهد مرد، امری است ممکن؛ چون همانگونه که در اساس دوم ثابت شد، هیچ عیب و نقصی در قدرت الهی وجود ندارد و انگیزه و مقتضی آخرت هم بسیار نیرومند است و خود این مسئله هم از ممکنات است. اگر مسئله ممکنی مقتضِی نیرومندی داشته باشد و در قدرت فاعل هم عیب و نقصی نباشد، به چنین مسئله ای نه با دید ممکن، بلکه به عنوان امری واقع نگریسته می شود.

یک نکته رمزی

وقتی با دقت به این هستی بنگریم، می بینیم که دو عنصر در آن وجود دارد که به هر سو امتداد یافته و ریشه دوانده است؛ این دو عنصر عبارت است از: خیر و شر، زیبا و زشت، نفع و ضرر، کمال و نقصان، روشنی و تاریکی، هدایت و گمراهی، ایمان و کفر، اطاعت و عصیان و خوف و محبت. این اضداد با آثار و نتایج شان همواره با یکدیگر در تصادم اند و تغییرات و دگرگونی هایی به بار می آورند و برای عالمی دیگر آماده می شوند. پس ضرورتاً نتایج و ره آوردهای این دو عنصر متضاد، به سوی ابد خواهند رفت و در آنجا از یکدیگر جدا و آنگاه به شکل بهشت و دوزخ آشکار خواهند شد. وقتی قرار است عالم بقا از عالم فنا ساخته شود، پس حتماً عناصرِ اساسی عالم ما به سوی بقا و ابد فرستاده خواهند شد.

آری، بهشت و دوزخ دو میوه اند از شاخهٔ‌ درخت آفرینش که این شاخه به سوی ابد امتداد یافته است و عبارت اند از: دو نتیجه این سلسلهٔ‌ کائنات، و دو مخزنند برای سیلاب شئونات الهی و دو حوضِ امواج متلاطم موجوداتی هستند که این موجودات به سوی ابد جاری اند و دو تجلّی لطف و قهر اند.

پس هنگامیکه دست قدرت با حرکت شدیدی کائنات را تکان دهد، این دو حوض با مواد و عناصر مناسبی پر خواهند شد.

توضیح این نکته رمزی

حکیم ازلی به مقتضای حکمت ازلی و عنایت سرمدی اش، این دنیا را آفریده است تا محلّی برای آزمایش و میدانی برای امتحان و آیینه ای برای اسماء حسنی و صفحه ای برای قلمِ قدرت و قَدَر او باشد.

و آزمایش و امتحان سبب نشو و نما است و نشو و نما سبب رشد و انکشاف استعدادها است و این انکشاف سبب برملا شدن قابلیت ها است و برملا شدن این قابلیت ها هم سبب ظهور حقایق نسبی است و ظهور حقایق نسبی هم سبب می شود تا تجلیات اسماء حسنیِ صانع ذوالجلال، نقش و نگارهایش را نشان دهد و کائنات را به صورت مکتوبات صمدانی در آورد. در نتیجه همین حکمت و امتحان و رازِ تکلیف است

که جواهر الماس گونهٔ‌ ارواح عالیه از ماده های زغال گونهٔ‌ ارواح سافله تصفیه می یابند و جدا می شوند.

آفریدگار حکیم بخاطر همین اسرار مذکور و بسیاری از حکمت های دقیق و عالی ای که ما نمی شناسیم، هستی را با این صورتش آفریده و تغییر و تحول آن را نیز بخاطر همان حکمت ها و اسباب، اراده کرد و بخاطر تحول و تغییر، اضداد را با حکمت خاصی با یکدیگر آمیخت و در برابر هم قرار داد. ضررها را با منفعت ها ترکیب و شرها را در خیر ها داخل کرد و زشتی ها را با زیبایی ها گردهم آورد و بدین ترتیب دست قدرت الهی، اضداد را با یکدیگر عجین ساخت و این کائنات را تابع قانون تبدل و تغییر و پیرو دستور تحول و تکامل کرد.

و آنگاه که مجلس امتحان پایان یافت، و زمان آزمایش به سر رسید، و اسماء حسنی حکم شان را اجرا کردند و قلم قدرت نوشته هایش را به آخر رساند و قدرت، نقش و نگارهای صنعتش را تکمیل کرد و موجودات وظایف شان را انجام دادند و مخلوقات، خدمات شان را به اتمام رساندند و هرچیز معنی اش را بازگو کرد و دنیا نهال های آخرت را بارور ساخت و زمین تمام معجزات قدرت و خوارق صنعت صانع قدیر را نشان داد و این عالم فانی، تابلوهایی را که تشکیل دهندهٔ‌ منظره های جاویدان هستند بر ریسمان زمان آویخت.. آنگاه حکمت سرمدی و عنایت ازلیِ آن صانع ذوالجلال مقتضی است که نتایج این امتحان و آزمایش و حقیقت های تجلیات آن اسماء حسنی، و حقیقت نوشته های قلم قَدَر و اصلِ نقش و نگارهای نمونه ای صنعت و فایده ها و اهداف وظایف موجودات و پاداش های خدمات مخلوقات و حقایق معناهای کلماتی که کتاب هستی بازگو می کند، آشکار گردد و خواست تا بذر استعدادهای فطری شگفته شود و درهای دادگاه بزرگ گشوده شود و مناظر مثالی و نمونهٔ‌ گرفته شده از دنیا در معرض دید قرار گیرد، و پرده های اسباب ظاهری پاره شود، و هرچیز مستقیماً به خالق ذوالجلالش تسلیم گردد.

پس هرگاه بخاطر اقتضای این حقیقت ها و برای نجات کائنات از دغدغه تغیّر و فنا و تحول و زوال و ابدی ساختن آن، خواست تا این اضداد را تصفیه کند و اسباب تغیّر و مادّه های اختلاف را از هم جدا سازد، بدون شک قیامت را برپا خواهد ساخت و بخاطر نتایج مذکور تصفیه خواهد کرد؛ پس در نتیجه همین تصفیه، دوزخ صورت ابدی

و وحشتناک به خود گرفته و مظهر تهدید وَامْتَازُوا الْيَوْمَ اَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ (يس: ٥٩) قرار خواهد گرفت و بهشت صورت ابدی و شکوهمندی به خود گرفته و اهل و اصحابش با خطاب سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِد۪ينَ (الزمر: ٧٣) پذیرایی خواهند شد.

چنانکه در سوالِ دومِ مقام اول "گفتار بیست و هشتم" به اثبات رسید، آفریدگار حکیم و ازلی با قدرت کامل به ساکنین این دو سرای، وجودی ابدی و ثابت می دهد که به هیچ وجه در معرض انحلال و تغیّر و پیری و انقراض قرار نمی گیرد؛ زیرا اسباب تغیّر که سبب انقراض می شود دیگر وجود ندارد.

مسئله چهارم:

این امر ممکن (رستاخیز) به وقوع خواهد پیوست. آری! دنیا پس از مرگ در سیمای آخرت زنده خواهد شد. پس از ویران شدن دنیا ذاتی که بار اول آنرا ساخته بود، دوباره به شکل بهتر از قبل تعمیرش خواهد کرد و یکی از منازل آخرت خواهد ساخت. دلیل این امر، پیش از هرچیز آیات قرآن کریمی است که متضمن هزاران دلیل عقلی هستند و آن گونه که تمام کتاب های آسمانی در این زمینه با قرآن متفق اند، اوصاف جلالیّه و جمالیّه و اسماء حسنی ذات ذوالجلال نیز به صورت قطعی بر وقوع آن دلالت دارند. او با تمام فرامین آسمانی اش که برای پیامبران فرستاده است، ایجاد قیامت و رستاخیز را وعده داده است. وقتی وعده داده است، بدون تردید به وعده اش وفا خواهد کرد. به حقیقتِ هشتمِ گفتار دهم مراجعه کن! و نیز آن گونه که محمد (ص) با در دست داشتن هزاران معجزه از وقوع رستاخیز خبر داده است، تمام پیامبران و اصفیا و اولیا و صدیقان در این زمینه با او هم نظرند، و این هستی نیز با تمام آیات تکوینی اش از وقوع آن خبر می دهد.

گزیده سخن: تمام حقایق "گفتار دهم" و تمام براهین "لاسیّما" در مقام دوم "گفتار بیست و هشتم" با قطعیت تمام نشان داده است که پس از غروب زندگی دنیوی، خورشید حقیقت به صورت زندگی اخروی طلوع خواهد کرد.

بدین ترتیب آنچه که از آغاز تا کنون در ضمن چهار اساس گفته بودیم، با استمداد از اسم "حکیم" مبتنی بر فیض قرآن کریم بود تا قلب را برای قبول، نفس را برای تسلیم، عقل را برای اذعان آماده کند.

اما ما کی هستیم که در چنین زمینه ای سخن می گوییم؟ سخن اصلی همانی است که مالک این دنیا و آفریدگار این هستی و پروردگار این موجودات بیان می دارد و باید به آن گوش فرا دهیم. وقتی پروردگار و مالک آسمان ها و زمین حرف می زند، دیگران چه حقی برای سخن گفتن دارند؟! بدین ترتیب، این آفریدگار حکیم با خطاب به صفوف گروه هایی که در مسجد دنیا و در مدرسه زمین و در آن سوی عصر ما نشسته اند، و با ایراد خطبه ای ازلی، کائنات را تکان می دهد، آنجا که می گوید:

اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبَارَهَا ٭ بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتًا لِيُرَوْا اَعْمَالَهُمْ ٭ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ٭ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ

(سورة الزلزلة)

و با خطاب دیگرش تمام خلایق را به وجد و شوق می آورد:

وَبَشِّرِ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هٰذَا الَّذ۪ى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَاُتُوا بِه۪ مُتَشَابِهًا وَلَهُمْ ف۪يهَٓا اَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ ف۪يهَا خَالِدُونَ

(البقرة: ٢٥)

ما باید به این خطاب و هزاران خطاب دیگر مانند این، که از مالک الملک، صاحب دنیا و آخرت صادر شده است گوش فرا دهیم و بگوییم:

"آمنّا و صدّقنا".

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى سَيِّدِنَا إبرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا إبرَاهِيمَ اِنّكَ حَمِيد مَجِيد.

گفتاری است كه طلسم و معمای هستی را كشف کرده

و یکی از رازهای بزرگ قرآن حكیم را گشوده است

گفتار سی ام

متشکل از یک "الف" و یک "نقطه" است که آن ها عبارتند از "أنا" و "ذره"

این گفتار حاوی دو مقصد است. مقصد اول از ماهیت و نتیجه أنا (منیّت)، مقصد دوم از حرکت و وظیفه ی ذره بحث می کند

مقصد اول

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسَانُ اِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا

(الأحزاب: ٧٢)

از گنجینه بزرگ این آیه فقط به گوهری اشاره خواهیم كرد، بدین گونه:

امانتی كه كوه، زمین و آسمان ها آن را نپذیرفته و از حمل آن ترسیدند، معانی بسیار و وجوه فراوان دارد؛ یكی از معانی وجوه آن "من" است. آری! "من" بذری است كه هم درختِ نورانی طوبی و هم درخت زقوم از آن روییده و از زمان آدم تا به حال در اطراف عالم انسانیت شاخ و برگ دوانده است. پیش از پرداختن به این حقیقت بزرگ، مقدمه ای بیان خواهیم كرد که فهم این حقیقت را آسان می سازد:

آن گونه كه "من" كلید گنج های مخفی اسمای حسنای الهی است، طلسم مغلق و پیچیده کائنات را نیز می گشاید، ضمن اینکه خودش یك طلسم عجیب و معمای

غریب است؛ اما با شناخت ماهیت "من" این طلسم عجیب و این معمای غریب، گشوده می شود و طلسم کائنات و گنج های عالم وجوب را هم می گشاید. در باره این مسئله در یكی از رساله های عربی به نام "شمه" چنین بحث كرده ایم:

كلید هستی در دست انسان و در نفس اوست. درهای کائنات با آنكه در ظاهر باز به نظر می رسند، در حقیقت بسته هستند. پروردگار متعال كلیدی بنام "من" به انسان امانت داده است كه تمام درهای هستی را می گشاید و طلسمی تحت عنوان "انانیت" به او عطا كرده است كه توسط آن، گنج های مخصوص آفریدگار هستی را كشف می كند؛ ولی خود "من" نیز یك معمای بسیار پیچیده و طلسم بسیار مغلق است و اگر ماهیت حقیقی و راز خلقت آن كشف شود، چنانکه خودش باز می شود، طلسم کائنات نیز گشوده خواهد شد؛ بدین شكل:

آفریدگار حکیم امانتی همچون "من" را که حاوی اشارات و نمونه هایی از صفات الهی است، به او داده است تا بتواند در پرتو نور آن، اوصاف ربوبیت پروردگار را بشناسد و از حقیقتِ شئونات والای او آگاه شود؛ از این رو "من" یک واحد قیاسی (معیار) است که توسط آن، اوصاف ربوبیت و شئونات الوهیت فهمیده می شود.

اما لازم نیست که واحد قیاسی، وجود حقیقی داشته باشد، زیرا امكان دارد واحد قیاسی نیز همچون خطوط فرضی هندسه با فرض و خیال تشكیل شود؛ یعنی لزومی ندارد که "من" با علم و تحقیق، وجود حقیقی داشته باشد.

سؤال: چرا شناخت صفات و اسماء پروردگار، به "انانیت" بستگی دارد؟

جواب: از آنجایی كه یك چیز نامحدود و فراگیر، حد و مرزی ندارد، لذا نه شكلی به آن داده می شود و نه قضاوتی در مورد آن صورت می گیرد؛ چون شکل و صورت معین و مشخصی ندارد و به همین دلیل، حقیقت ماهیت آن شناخته نمی شود.

به گونه مثال: تا تاریکی نباشد، کسی نمی تواند معنی روشنایی دایمی را بفهمد و احساس کند، هرگاه با تاریکی حقیقی و یا خیالی خطوطی رسم شد، آن وقت ماهیت روشنی قابل درک خواهد شد.

از آنجایی كه صفات و نام هایی چون علم و قدرت و حاكم و رحیم پروردگار متعال، فراگیر و نامحدود و بدون شریک اند، لذا نمی توان در مورد آن ها حكمی صادر

كرد و به چگونگی شان پی برد و آن ها را احساس کرد، چون حد و مرز حقیقی ندارند؛ پس برای شناخت آن ها لازم است یك حد و اندازه فرضی و خیالی ترسیم شود و این كار را "انانیت" یعنی "من" انجام می دهد؛ یعنی یك نوع ربوبیتِ موهوم و مالكیت فرضی، و نوعی علم و قدرت را در خود تصور کرده، حد و مرز معینی را رسم می كند و بدان وسیله، به صفات محیط و فراگیر هم، حد و اندازه موهومی را و ضع می نماید. مثلاً: در تقسیمات و محاسباتش می گوید "تا اینجا از من و بعدش از آنِ اوست." و با معیارهای كوچكی كه در اختیار دارد، آهسته آهسته به ماهیت آن صفات نا محدود پی میبرد.

مثلاً: با ربوبیت خیالی و موهومی ای كه در محدوده ملك و اختیاراتش تصور می كند، ربوبیت خالقش را در دایره ممكنات (در محدوده موجودات) درك می کند و توسط مالكیت ظاهری اش، مالكیت حقیقی خالقش را می فهمد و می گوید: "چنانکه من، مالك این خانه هستم، پرودگار نیز مالك این هستی است".

و به وسیله علم جزئی اش به علم مطلق پروردگار پی می برد و با صنعت و مهارت كسبی و ناچیزش، شگفتی های صنعت صانع ذوالجلال را میشناسد.

به طور مثال می گوید: "چنانکه من این خانه را ساخته و تنظیم كرده ام، خانه دنیا را نیز یكی ساخته و تنظیم كرده است".

بدین طریق هزاران احوال و صفات و حواس و ابزار پر راز و رمزی در "من" گنجانده شده است كه می توانند تا حدی، صفات و شئونات (فعالیت ها و عملکردهای) الهی را بازتاب دهند و بفهمانند؛ یعنی "من" در وجود خودش معنایی ندارد، بلكه مانند یک آیینه بازتاب دهنده و یک واحد قیاسی و یک ابزار کشف و معنای حرفی است؛ یعنی معنای دیگری را نشان می دهد و عبارتست از: نخ باشعوری از ریسمانِ نیرومند وجود انسان و نخی است نازک از لباسی که ماهیت انسان را نشان میدهد و یک حرف "الف" از كتاب شخصیت بنی آدم است كه این "الف" دو جهت دارد:

یكی متوجه خیر و وجود است که در این جهت فقط قابلیت دریافت فیض را دارد و هرچه به او داده شود، می پذیرد، اما خودش توان ایجاد ندارد؛ او در این جهت، فاعل نیست و دستش از ایجاد و آفرینش كوتاه است. جهت دیگرش به شر می نگرد و به نیستی می رود؛ او در این جهت، فاعل است و صاحب فعل.

از سوی دیگر، ماهیت "من" حرفی است؛ یعنی معنای دیگری را بازتاب می دهد نه خود را. پس ربوبیتش خیالی و وجودش به حدی ضعیف و ناتوان است كه شخصاً طاقت بردن هیچ چیز را ندارد و نمی تواند چیزی را به دوش بكشد و صرفاً میزان و ابزاری است كه صفات مطلق و فراگیر نامحدود ذات واجب الوجود را بیان می کند، چنانکه دماسنج، درجه آب و هوا را مشخص می سازد و پیمانه های دیگرهم مقدار و درجات اشیا را نشان می دهند.

پس كسی كه اینگونه به ماهیت "من" پی برده باشد وبه آن اذعان كند و مطابق آن حركت نماید، مشمول بشارت و مژدگانی آیه قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا (الشمس: ٩) واقع می شود و در ردیف کسانی می ایستد که امانت را به گونه لازم ادا کرده اند و با دوربین "من" به هستی می نگرد و از حقیقت و وظایف آن آگاه می شود و هرگاه معلومات آفاقی و خارجی به نفس راه یافت، در "من" با تصدیق کننده ای مواجه خواهد شد و در نتیجه، آن علوم به شكل نور و حكمت در نفس باقی می ماند و به ظلمت و بیهودگی، تبدیل نمی شود.

وقتی "من" بدین صورت انجام وظیفه کرد، دیگر ربوبیت موهوم و مالكیت فرضی اش را كه یك واحد قیاسی است، ترك میگوید و مالكیت را به خدای یگانه می سپارد و می گوید: "له الملك و له الحمد و له الحكم و الیه ترجعون": "مالکیت و ستایش و حاکمیت تنها از آنِ اوست و به سوی او باز گردانده می شوید". و لباس بندگی حقیقی بر تن کرده، به مقام "احسن تقویم" ارتقا مییابد. اما اگر "من" حكمت آفرینش را از یاد برد و با ترك وظیفه فطری اش، با معنای اسمی به خود نگریست (گمان کرد که خودش مستقل و همه کاره است و هیچ مسئولیت و وظیفه ای ندارد) و خود را مالك پنداشت، آن وقت است كه به امانت خیانت می كند و مشمول وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسّٰيهَا (الشمس: ١٠) واقع می شود.

لذا آسمان ها و زمین و کوه ها با در نظر داشت همین بعد "انانیت" که سر منشأ انواع شرک ها و شرارت ها و گمراهی ها است، از حمل امانت سر باز زدند و از شرک فرضی و موهوم ترسیدند.

آری! با آنكه "من" یك الف باریك، یك نخ نازك و یك خط فرضی است، اما اگر ماهیتش شناخته نشود، مخفیانه رشد می کند -مانند رشد هسته در زیر خاک- و رفته رفته بزرگ می شود، تا اینكه در هر طرف وجود انسان منتشر می شود و همچون اژدهای بزرگی وجودش را می بلعد و سر انجام، این انسان از سر تا پا با تمام لطایف و حواسش به "من" تبدیل می شود. سپس "انانیت" جنس و نژاد نیز به دلیل وابسته بودن انسان به همنوعان و همنژادانش، "انانیت" فردی او را قوی تر می کند و این "من" با تکیه بر "منیت" هم نژادانش، همچون شیطان - با کبر و غرور- با اوامر و دستورات پروردگار مبارزه می كند، سپس، هركس و حتی هر چیز را مطابق خواهشاتش به خود قیاس کرده و ملكیت پروردگار را به اشیا و اسباب تقسیم می كند و بدینگونه به دام شرک بزرگی می افتد و معنای آیه اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظ۪يمٌ (لقمان: ١٣) "شرک، ظلم و ناسپاسی بسیار بزرگی است" در او بازتاب می یابد؛ زیرا كسی كه چهل درهم از مال دولت را سرقت کرده باید تمام دوستان حاضرش را به گرفتن یك درهم راضی سازد و شریك جرم کند تا خودش بتواند مال دزدی را به راحتی حیف و میل كند؛ بدین سان كسی كه می گوید "من مالك خود هستم" به ناچارباید بگوید و اعتقاد داشته باشد كه "هر چیز مالك خودش هست".

لذا "من" در چنین وضعیتی که به امانت خیانت کرده است، در جهل مطلق قرار دارد و حتی اگر هزاران علم و فن را بفهمد، باز هم در جهل مركب است و جاهل ترین جاهلان است؛ زیرا وقتی اندیشه ها و افكارش انوار معرفت الهی را از سراسر هستی برگرفته و با خود می آورد، در درون و در نفسش ماده ای نمی یابد تا آن معرفت ها را تأیید و تنویر کند و زمینه تداوم و شکوفایی شان را فراهم سازد، لذا همه آن معرفت ها به خاموشی می گراید و به تاریکی محض مبدل می شود؛ چون هر آنچه به درون آمده است، با رنگ سیاه و تاریک نفسش آلوده می شود و حتی اگر دانش و حکمت محضی هم به درون آید، در نفس او صورت یک چیز کاملاً عبث و بیهوده را به خود می گیرد؛ چون در چنین حالتی، رنگ "من" سراسر شرك، تعطیلِ (تکذیب) صفات خالق و انكار وجود اوست. اگر تمام کائنات پر از دلایل درخشان شود، نقطه سیاه موجود در "من" همه آن ها را خاموش و از دیده پنهان میسازد.

در گفتار یازدهم، ماهیت انسان و "منیت" موجود در ماهیت او را از نقطه نظر معنای حرفی اش، مورد بحث قرار داده و بگونه انكار ناپذیری ثابت کرده ایم كه، این "منیت" چه یك میزان حساس، معیاردقیق، فهرست فرا گیر، نقشه مكمل، آئینه جامع و تقویم زیبای کائنات است. (به آن مراجعه شود) با اكتفا به تفصیل آن رساله، مقدمه را در اینجا به پایان می رسانیم.

اگر مقدمه را فرا گرفته ای، پس بیا به خود حقیقت داخل شویم!

اینک ببین! در تاریخ بشریت از زمان آدم علیه السلام تا امروز، دو جنبش بزرگ و دو جریان فكری، همچون دو درخت تنومند به هر سو شاخ و برگ دوانده و هر بخشی از طبقات انسانیت را تحت پوشش خویش گرفته اند.

یكی: سلسله و جریان نبوت و دیانت است.

ودیگری: سلسله و جریان فلسفه و حكمت است.

هرگاه این دو جریان در کنارهم قرار گرفته و یکپارچه شده اند؛ یعنی در هر عصر و زمانی كه سلسله فلسفه به سلسله دیانت پناه آورده و با اطاعت از آن در خدمتش قرار گرفته باشد، عالم انسانیت هم باخوشی و سعادت زندگی اجتماعی آرامی سپری كرده است و هر زمان كه از همدیگر جدا شده اند، انواع خیر و نور در اطراف سلسله نبوت و دیانت تجمع کرده و هرگونه شر و گمراهی، پیرامون سلسله فلسفه گردهم آمده است.

اكنون در صدد هستیم تا منشاء و اساس این دوسلسله را در یابیم:

سلسله فلسفه كه از دین سرپیچی کرده است، به درخت زقومی می ماند که تاریكی های شرك و گمراهی به اطرافش پخش می كند و حتی در شاخه قوه عقلیه اش، میوه دهریون و ماده گرایان و طبیعت پرستان را به دست عقل بشر سپرده است؛ و در شاخه قوه غضبیه، نمرودها، فرعون ها، و شداد ها

(٭):بلی! فلسفه قدیم مصر و بابل كه تا سرحد سحر رسیده بود یا اینكه سحر پنداشته می شد - چون به گروه خاصی محدود بود- نمرود ها و فرعونها را شیر داد و در دامن خود تربیت كرد، طوری كه آلودگی ها و تعفنات فلسفه طبیعت، معبود های باطل را در سر یونان قدیم جای داد و بتها و مجسمه ها را تولید کرد. بدون تردید انسانی كه زیر پرده طبعیت نمی تواند نور الله را بییند، برای هر چیز الوهیت قائل میشود و آن را بر خود مسلط می سازد! مؤلف.

را بر بشریت مسلط ساخته است؛ و در شاخه قوه شهوانی و حیوانی، خدایان، بتان و مدعیان خدایی را به بار آورده است.

و در کنار این درخت زقوم، درخت طوبی عبودیت قرار دارد كه همان جریان و سلسله نبوت است. این درخت، در باغ و بوستان كره زمین میوه های پاکیزه ای -از شاخه های قوه عقلیه- همچون انبیاء، رسل، اولیاء و صدیقان را به بار آورد و به بشریت تقدیم كرد آنگونه كه در شاخه قوه دافعه، حكام عادل و پادشاهان فرشته مانندی پرورش داد و در شاخه قوه جاذبه بزرگواران، سخاوتمندان با مروت، با عفت و جوانمرد را با حسن سیرت و جمال صورت تربیت کرد. این درخت مبارك، نشان داد:

انسان، با ارزش ترین میوه هستی است؛ لذا هم منشأ این درخت پاکیزه و هم منشأ آن درخت پلید، دو جهت "من" است. این دو چهره "من" را كه همچون بذری منشأ و اساس آن دو درخت است، بدین طریق بیان می كنیم:

یک چهره "من" را نبوت بر گرفته است و می رود.

چهره دیگر آن را فلسفه گرفته است و می آید.

چهره اول كه چهره نبوت است، منشأ عبودیت و بندگی خالص برای الله است، یعنی "من" می داند كه بنده خدا و مطیع اوست؛ می داند كه ماهیتش حرفی است؛ یعنی بر معنای غیر دلالت دارد و بر این اعتقاد است كه وجودش تبعی است، یعنی قایم به وجود غیر (یعنی موجودیتش در دست خدا) و ثابت به ایجاد اوست و می فهمد كه مالكیتش وهمی و خیالی است؛ یعنی با اجازه مالكش، نوعی مالكیت صوری و موقت دارد و حقیقتش ظلی است نه اصلی؛ یعنی او یك مخلوق ممكن الوجود و بیچاره و سایه ضعیفی است كه جلوه های یك حقیقت واجب و حقیقی را بازتاب می دهد.

وظیفه اش این است كه مقیاس و میزانی برای صفات و شئونات خالقش قرار گرفته، با درك و شعور، خدمت او را انجام دهد.

لذا هم خود انبیاء و هم اصفیاء و اولیایی كه در سلسله انبیاء هستند، از این دید به "من" نگریستند و اینچنین دیدند و به حقیقت پی بردند و تمام ملك را به "مالك الملك" واگذار و اذعان کردند كه در مِلك ربوبیت و الوهیت آن مالك الملك، شریك و مانندی وجود ندارد و او به معین و مددگاری نیاز ندارد؛ كلید هر چیز در دست وی است‌ و او قدرت هرکار را دارد و اسباب، نوعی پرده ظاهری هستند و طبیعت هم عبارت

است از: شریعت فطری و مجموعه ای از قوانین جاری در هستی که قدرت و عظمت پروردگار به وسیله این قوانین آشکار می گردد.

لذا این چهره تابان و زیبا، جایگاه یك بذر زنده و پر معنی را به خود گرفته است و آفریدگار ذوالجلال، چنان درخت طوبی عبودیت و بندگی را از آن آفریده است كه شاخه های پر بركت آن با میوه های نورانی اش هر سوی عالم بشریت را آراسته است. و با متلاشی ساختن تمام تاریكی های قرن ها و سال های گذشته، ثابت کرده است كه زمان های طولانی سپری شده آن گونه كه فلسفه گمان می كند، یك گورستان بزرگ و دیار نیستی نیست، بلکه یک معراج نورانی است که پله های مختلفی دارد و ارواحی که دنیا را ترک گفته اند، برای انتقال به عالم آخرت و سعادت ابدی از آن استفاده می کنند و به سرزمین پرنوری شباهت دارد که ارواح آماده شده برای سفر، بارهای سنگین شان را در آن رها می کنند و آزادانه پر و بال می گشایند.

اما چهره دوم را فلسفه گرفته است که با معنای اسمی به "من" می نگرد؛ یعنی می گوید: "من" خودش بر خودش دلالت دارد و معنایش در خود اوست و بخاطر خود كار می كند و بر این باور است كه وجودش اصلی و ذاتی است؛ یعنی وجود منحصر به فردی دارد و گمان می كند كه حق زندگی دارد و در محدوده اختیار و تصرفش، او را مالك حقیقی می داند و این گمانش را یك حقیقت ثابت می پندارد و فکر می کند که وظیفه "من" این است که باید خود را دوست بدارد و این خودپسندی او را به پیشرفت و تکامل وادار سازد.

و بدین طریق، ایده خود را روی بسیاری از پایه های فاسد بنا نهاده اند و مافرسوده و بی پایه بودن مبانی شان را در رسائل دیگر، به ویژه در "گفتار ها" مخصوصاً در "گفتار دوازدهم و بیست و پنجم" قاطعانه ثابت كرده ایم.

حتی افرادی همچون: افلاطون و ارسطو و ابن سینا و فارابی كه از نوابغ و چهره های شناخته شده سلسله فلسفه هستند، گفته اند: "هدف نهایی انسان "تشبه بالواجب" یعنی مشابهت پیداكردن به "واجب الوجود است" اینان با صدور چنین حکم فرعونانه ای، "انانیت" را به دره های شرک و گمراهی کشانده و راه را برای گروه ها و دسته های مختلف مشركان از قبیل: اسباب پرستان، بت پرستان، طبیعت پرستان و ستاره پرستان

گشودند. و با بستن درهای عجز و ضعف و فقر و احتیاج و نقص و كوتاهی مندرج در نهاد انسان، راه عبودیت و بندگی را مسدود و سرانجام در باتلاق طبیعت گیر کردند و نتوانستند به شکل کامل از دایرهٔ‌ شرک خارج شوند و درب بزرگ شكر را بیابند.

اما رهروان راه نبوت با بندگی تمام قضاوت کرده اند كه هدف نهایی و وظیفه اساسی انسان این است كه خود را با اخلاق الهی و سجایای نیك بیاراید و با درك عجزش، به قدرت الهی پناه ببرد و با دیدن ضعفش به قوت الهی تکیه کند و با ملاحظه فقرش، به رحمت الهی اعتماد کند و با مشاهده احتیاجش، از غنای الهی یاری بخواهد و با پی بردن به كوتاهی اش، از خداوند آمرزش بطلبد و با دیدن عیب و نقصش، به پاكی كمال الهی اذعان کند.

پس بخاطر انحرافات فلسفه سرکش و نافرمان از دین است که "من" مهارش را خود در اختیار گرفته و با هر نوع گمراهی آلوده شده است؛ به همین دلیل بر سر این چهره "من"، درخت زقومی نشو و نما یافته و با گمراهی هایش بیشتر از نصف عالم انسانیت را از مسیر منحرف ساخته است؛ لذا میوه هایی كه این درخت در شاخه قوه شهوانی و حیوانی اش به بشریت تقدیم می كند، عبارتند از: بت ها و معبودان باطل؛ چون فلسفه اساسا "زور" را نیكو می پندارد، حتی یکی از دساتیر و قوانین آن "الحكم للغالب" است، و می گوید: "حق از آنِ زور است" (٭):اما قانون نبوت می گوید: زور در حق است، نه اینكه حق در زور باشد و با این گفته، ظلم را بر می چیند و عدالت را تامین می كند. مؤلف. و از ظلم پشتیبانی کرده و ظالمان را تشویق می كند و ستمگران را به دعوی الوهیت سوق می دهد. و زیبایی مخلوقات را از خود مخلوق و زیبایی چهره ها را از خود چهره ها می داند وارتباط آن ها را با جلوه های جمالِ مقدس نقاش و آفریدگار اصلی، انکار می کند و به جای اینكه بگوید: "چه زیبا آفریده شده است!" می گوید "چه زیبا است!" یعنی این جمال و زیبایی را همچون یك بت، مورد پرستش قرار می دهد!

و نیز با دلبستن به مظاهر شهرت، ریا، و خود نمایی، از ریا كاران حمایت می كند و بت نما ها را عبادت كننده عبادت كنندگان خود قرار می دهد. (٭):یعنی این بت نما ها برای خوب نمایان شدن در برابر خواهشات پرستش كنندگان شان و به منظور جلب توجه آن ها ریاكارانه وضعیت عبادت گونه را به خود می گیرند، پس از یك جهت عابد و از جهت دیگر معبود می شوند. مؤلف.

در شاخه قوه غضبیه اش نیز، نمرودها و فرعون ها و شدادهای بزرگ و كوچك را پرورانده و بر انسان های بیچاره مسلط ساخته است و در شاخه قوه عقلیه اش، میوه هایی همچون دهریون، ماده گرایان و طبیعت پرستان را در ذهن بشر جا داده و مغز انسان را در هم كوبیده است.

اكنون به منظور روشن شدن این حقیقت، نتایج حاصله از مبانی فاسد فلسفه را با نتایج به دست آمده از اساسات سلسله نبوت، مقایسه میکنیم و از میان هزاران مقایسه، به طور مثال، چهار مورد آن را ذكر خواهیم كرد.

مثال اول: یکی از قواعد مسلم نبوت در حیات شخصی انسان،"تخلقوا بأخلاق الله" است؛ این دستور، پیروان نبوت را فرا می خواند كه به اخلاق الهی متصف شوید و با فروتنی به پروردگار روی آورید و با اعتراف به عجز و فقر و كوتاهی تان، بنده درگاه او شوید!

ببین! تفاوت میان این قانون و قانون فلسفه كه می گوید: "تشبه بالواجب، كمال نهایی انسان است و بكوشید تا همچون واجب الوجود شوید"، از كجا تا به كجاست!

آری! ماهیت انسان که سراسر با عجز و ضعف و فقر و احتیاج پایان ناپذیری عجین شده است، كجا و ماهیت ذات واجب الوجودی که قدرت و قوت و غنا و ثروتش بی نهایت است، كجا؟!

مثال دوم: یكی از قوانین نبوت در حیات اجتماعی انسان، "تعاون و همكاری" است كه این قانون بر تمام هستی تسلط دارد و حكمفرما است. از خورشید و ماه گرفته تا نباتات و حیوانات، همگی پیرو این قانون اند و می بینیم كه نباتات در كمك حیوانات و حیوانات در خدمت انسان ها و حتی ذرات مواد غذایی در كمك حجرات بدن قرار دارند.

پس چنین دستور همكاری و قانون سخاوت و اكرام کجا و قانون "جدال" كه از دستورات اجتماعی فلسفه است، کجا؟! آری! فیلسوفان قانون "جدال" را به عنوان اساس و قانون كلی پذیرفته و ابلهانه حکم داده اند: "زندگی جدال و كشمكش است!"

مثال سوم: از جمله نتایج عالی و قوانین سودمند نبوت در مورد توحید الهی این است كه می گوید:"الواحد لا یصدر الاعن الواحد" : "هر آنچه که وحدت دارد، فقط از یك پدید می آید." وقتی در هر چیز به شکل انفرادی آن و در تمام چیز ها به

شکل یک مجموعه، یگانگی وجود دارد، باید پذیرفت كه آفریده و مخلوق یك ذات است؛ اما قانون عقیدتی فلسفه قدیم مدعی است كه: "از یك، فقط یك صادر می شود" (٭):إن الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد. یعنی از یك ذات، فقط یك چیز صادر می شود، سپس اشیای دیگر به وسیله واسطه ها، از آن یك چیز صادر می شوند! قانون فلسفه قدیم با چنین پنداری پروردگار بی نیاز و توانای مطلق را محتاج واسطه های عاجز وانمود ساخته و به گونه ای اسباب و وسایل را شریك ربوبیت می داند! حتی از این هم پا فراتر نهاده، اسم مخلوق و عنوان "عقل اول" را به خالق اطلاق و سایر ملكش را به اسباب و وسایط تقسیم كردند و راه را برای شرك بزرگی، هموار ساختند.

ببین! آن قانون موحّدانه نبوت كجا و این قانون شرك آلود و آغشته به شرك و گمراهی كجا؟! وقتی اشراقیون كه پیشوایان و پیشتازان حكما و فلاسفه اند، مرتكب چنین اشتباهی شوند، اشتباه گروه های پایین تری همچون ماده گرایان و طبیعت پرستان را خودت مقایسه كن!

مثال چهارم: یکی از مبانی سراسر حکمت نبوت این است که هرچیز و هر پدیده ای، حکمت ها و فایده های فراوان دارد و از آیه کریمه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ بر می آید كه هر میوه درخت به تعداد تمام میوه های آن درخت، حکمت ها و فایده هایی دارد. حال اگر یکی از آن فایده ها و حکمت ها متوجه خود مخلوق باشد، هزاران نتایج و حکمت متوجه آفریدگار آن است و به او برمی گردد.

اما فلسفه، حكمت و فایده آفرینش هر موجود زنده را متوجه خود او و یا متوجه منافع انسان ها می داند و با این پندار، حکمت های موجود را انکار کرده و مثل آویختن میوه کوچکی همچون خردل به درخت بزرگ و تنومندی، موجودات را بی فایده و بی معنی می بیند!

آن قانون حقیقی و پر راز و حكمت كجا و این دستور عاری از حكمت و مزخرف فلسفه كجا؟!

چون این حقیقت را در حقیقت دهم "گفتار دهم" با تفصیل بیان كرده ایم، در اینجا، به همین مقدار بسنده می كنیم. خود می توانی هزاران مثال را با چهار مثال مذكور مقایسه كنی؛ ضمناً در رساله "اللمعات" به چند نمونه آن اشاره كرده ایم.

با توجه به اینكه فلسفه بر بنیاد چنین مبانی فاسد و نتایج شومی استوار است، حكما و فلاسفه نابغه اسلام، امثال "ابن سینا و فارابی" به زرق و برق ظاهری فلسفه دل باختند و فریب آن را خوردند و با ورود به آن مکتب، به سختی توانستند درجه یك مؤمن عادی را كسب كنند، حتی حجت الاسلامی چون "امام غزالی" این درجه را نیز به آنان نداده است!

و نیز پیشوایان معتزله كه از علمای متبحر كلام محسوب می شوند، فریفته زینت ظاهری فلسفه شدند و گرایش زیادی به آن نشان دادند و عقل را حاكم ساختند و لذا به مشكل توانستند درجهٔ‌ یك مؤمن فاسق و مبتدع را كسب کنند!

و نیز "ابوالاعلی معری" كه یکی از مشاهیر ادبای اسلام است و به بدبینی شهرت دارد، و نیز "عمر خیام" كه به گریه های یتیمانه متصف گردیده است و ادبای دیگری همچون آنان، از لذایذ فلسفه که نفس اماره را نوازش میدهد، بهره گرفتند و به همین علت، سیلی تكفیر و تحقیر اهل حقیقت و كمال را پذیرا شدند و اهل حقیقت با زجر و توبیخ به آنان گفتند: "ای گستاخان! بی ادبی می كنید و در راه كفر و الحاد گام نهاده اید و در دامان ادبیات تان، افراد بی عقیده و بی ایمان را می پرورانید".!

یكی از نتایجِ پایه های فاسد فلسفه این است كه "من"، با آنكه در ذات خود ماهیت ضعیفی مثل هوا یا بخار دارد، اما از آن جهت که فلسفه با نگرش شومش هرچیز را به معنای اسمی می بیند، گویی "منی که به بخار شباهت داشت" به مایع تبدیل می شود، سپس به سبب انس و الفت و غوطه ور شدنش در مادیات، غلظت كسب می كند و بعد ها غفلت و انكار به او دست می دهد و این "انانیت" منجمد می گردد‌. متعاقباً با عصیان و نا فرمانی از اوامر و دستورات الهی، "من" مكدر می شود و شفافیتش را از دست می دهد و سر انجام، آهسته آهسته ضخامت می یابد و بزرگ می شود و صاحبش را می بلعد. به این هم اكتفا نکرده و تحت تأثیر افكار انسانی، متورم می شود و انسان ها و حتی اسباب را با خود مقایسه می کند و برای نفس خود نوعی تفرعن قایل می شود- با وجودی كه نفس از آن متنفر و منزجر است- اینجاست كه ژست مبارزه با اوامر خالق ذو الجلال را می گیرد و می گوید: مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَ هِىَ رَم۪يمٌ (يس: ٧٨) و به گونه ای كه قدیر مطلق را به مبارزه بطلبد، او را متهم به عجز می سازد،

حتی در اوصاف خالق ذوالجلال مداخله کرده و هرآنچه را كه مطابق امیال و خواهش هایش نباشد و خوشایند تفرعن نفسش واقع نشود، رد، انكار و یا تحریف می كند. مثلاً:

گروهی از فلاسفه، اسم "موجب بالذات" را به پروردگار اطلاق و اختیار و اراده اش را نفی كرده اند و شهادت تمام هستی را بر اراده مطلقش، تكذیب کرده اند. سبحان الله! عجب موجودی است این انسان! با آنكه تمام موجودات هستی از ذرات گرفته تا خورشید با شکل و سیماهایی که برای شان برگزیده شده است و با انتظامات، حكمت ها و میزان هایشان، آشكارا بر اراده خالق خود دلالت دارند، باز هم چشم فلسفه آن را نمی بیند! کور باد چنین چشمی!

گروهی دیگر از فلاسفه مدعی اند كه "علم الهی به جزئیات تعلق نمی گیرد"! اینان شمول پرعظمت علم الهی را نفی كرده و در این مورد، دست رد بر گواهی صادقانه همه موجودات زده اند.

از سوی دیگر، فلسفه، اسباب را مؤثر و طبیعت را آفریننده می داند - طوری كه در گفتار بیست و دوم با قاطعیت ثابت شد- و مهر درخشان و آیت مخصوص خالق ذوالجلال را بر روی اشیا و موجودات نمی بیند و بخشی از موجودات را که در واقع هرکدام یک نامه از سوی پروردگار بی نیاز هستند به طبعیت عاجز و جامد و فاقد شعوری كه جز تصادف و نیروی كور، چیزی در دست ندارد، سپرده و این طبیعت را مصدر اشیا تلقی می کند.

و از سوی دیگر، فلسفه نتوانست درب آخرت را پیدا کند، لذا به انکار رستاخیز پرداخت و مدعی ازلیّت ارواح شد، حال آنکه پروردگار متعال با تمام نام هایش و هستی با همه حقایقش و پیامبران با تعالیم برحق شان و کتاب های آسمانی با تمام آیات شان به رستاخیز و آخرت گواهی می دهند؛ این مطلب را در گفتار دهم (رساله حشر) ثابت کرده ایم و بدین طریق می توانی مسائل دیگر را هم به این خرافات قیاس کنی.

آری! گویی شیاطین با منقار و چنگال "من"، عقل فلاسفه بی دین را ربوده و در دره گمراهی افگنده و آن را قطعه قطعه کرده اند!

پس "من" در عالم كوچك انسان، همچون طبیعت در عالم بزرگ است، هر دو، از جمله طاغوتها به شمار می آیند

فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقٰى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللّٰهُ سَم۪يعٌ عَل۪يمٌ

(البقرة: ٢٥٦)

برای روشن ساختن حقایق گذشته، مناسب می دانم تا ترجمه یك واقعه خیالی را كه به صورت سیاحتی تخیلی و شبیه به نظم، در "لمعات" نوشته بودم، در اینجا ارائه کنیم:

هشت سال قبل از تألیف این رساله، در استانبول بودم و ماه مبارك رمضان بود، در آن روز ها، سعید قدیم- كه به فلسفه اشتغال داشت- در آستانه تبدیل شدن به سعید جدید بود و هنگامیكه در باره سه ایده و آیین، كه در پایان سوره فاتحه با بیان صِرَاطَ الَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّٓالّ۪ينَ به آن ها اشاره شده است تفكر می كردم، یك واقعه تخیلی و حادثه مثالی را که شبیه به خواب بود دیدم، بدین شكل:

خود را در صحرای بزرگی می دیدم. ابر سیاهی آسمان را پوشانده و سراسر زمین را تاریكی رنج دهنده و نفس گیری فرا گرفته بود. نه نسیمی می وزید و نه روشنی ای به چشم می خورد و نه اثری از آب مشاهده می شد. گمان می کردم که هر طرف پر از جانواران و موجودات مضر و ترسناك است. در این هنگام به قلبم خطور كرد كه در آن سوی زمین آب گوارایی وجود دارد و نسیم ملایمی می وزد و نور و روشنایی پیدا می شود؛ پس به ناچار به آن سمت رفتم، دیدم كه بدون اختیار به آن طرف برده می شوم. در زیر زمین به غاری داخل شدم که به تونل شباهت داشت. در داخل زمین قدم به قدم حرکت كردم. دیدم كه پیش از من نیز افراد زیادی از آن راه زیر زمینی گذشته اند، اما موفق به تكمیل راه نگردیده اند، چون در هر گوشه و كنار، خفه شده و در همانجا مانده اند. صدا های برخی از این سیاحان را مدتی شنیدم،

رفته رفته، صدا های شان گم می شد.

ای دوستی كه با خیالت در این سیاحت تخیلی مرا همراهی می كنی!

آن زمین، عبارتست از: "طبیعت" و "فلسفه طبیعی" و آن تونل، ایده و آیینی است كه اهل فلسفه، برای رسیدن به حقیقت با افكار شان گشوده اند، و جای پاهایی که دیدم

به مشاهیری همچون افلاطون و ارسطوتعلق

(٭):اگر بگویی: تو كیستی كه با این مشاهیر مقابله و مبارزه میكنی؟ آیا تو به اندازه مگس هستی تا در پرواز عقابها مداخله كنی؟

می گویم: با داشتن استاد ازلی همچون قرآن، مجبور نیستم برای عقابهایی كه شاگردان فلسفه ضلالت آلود و عقل اوهام آلود هستند، در راه حقیقت و معرفت، به اندازه بال مگس قدر و قیمت بدهم، هر چند كه من از آن ها پایین تر باشم، استاد آنان نیز هزار بار از استاد من پایین تر است. به فضل و همت استادم ماده یی كه آن ها را غرق کرد، نتوانست حتی پایم را تر كند! بلی! شخص عادی كه حامل قوانین و اوامر پادشاه بزرگی باشد، میتواند دست به چنان كار های بزرگی بزند كه مشاور پادشاه كوچك از انجام آن عاجز است!

دارد و صداهایی كه به گوشم می رسید، صدای نوابغی همچون ابن سینا و فارابی بود. بلی! در چندین جا بعضی از گفته ها و قوانین ابن سینا را می دیدم، اما بلا فاصله صداها قطع می شد و نمی توانست ادامه پیدا كند؛ یعنی خفه می شد. به هر حال، برای رهانیدن تو از حیرت و تعجب، گوشه ای از حقیقت پنهان را در پرده خیال نشانت دادم. اكنون، باز به سیاحتم بر می گردم: در طول راه، دو چیز به من داده شد:

یكی: چراغی بود که تاریكی طبیعت زیر زمین را می زدود.

دیگری: وسیله بزرگی بود كه صخره ها و سنگ های كوه مانند را می شكافت و راه را برایم می گشود، در این اثنا، زمزمه ای به گوشم رسید که می گفت: این چراغ و ابزار از مخزن قرآن به تو داده شده است. در هر حال، زمان زیادی را بدین منوال پیمودم.

دیدم كه به آن سمت رسیده ام. خورشید در آسمان صاف و نیلگون می درخشد، فصل، فصل زیبای بهار است. نسیم روح افزایی می وزد و آب بسیار لذیذ و گوارایی، جاری است. بدین ترتیب، خود را در عالمی سبز و خرم و آرام و شادی بخش، یافتم و خدا را سپاس گفتم.

سپس به خود نگریستم: فهمیدم كه مالك خودم نیستم و كسی مرا می آزماید. بار دیگر خود را در همان وضعیت اول در صحرای بزرگ مشاهده کردم دیدم که ابر سیاه بر همه جا سایه افکنده است، احساس كردم كه شخصی به راه دیگری مرا سوق می دهد. این بار در زیر زمین نه، بلكه روی زمین راه می رفتم و قصد داشتم به سمت دیگری بروم. در این سیاحت چنان اوضاع و احوال عجیب و غریبی مشاهده كردم كه وصف ناپذیر است. دریا بر من خشمگین بود، طوفان مرا تهدید می کرد و هرچیز برایم مشكل می آفرید؛ اما باز هم به كمك وسیله ای كه از جانب قرآن به من داده شده بود، از موانع

می گذشتم و بر مشكلات فایق می آمدم. در مسیر راه به اطرافم نگریستم. در هر طرف، جنازه های گردشگران به چشم می خورد، از هزاران نفر فقط یكی توانسته بود این سفر را به پایان برساند. به هر شكل که بود، از ظلمت آن ابرها نجات یافتم و به آن سوی زمین رسیدم، و با خورشید زیبا روبرو شدم و با استنشاق نسیم روح بخش و با گفتن "الحمد لله" در آن عالم بهشت مانند به گشت و گذار پرداختم.

در آنجا هم به حال خود رها نشدم کسی مزاحمم می شد، مثل اینكه می خواست راه دیگری به من نشان دهد، او فوراً مرا به آن صحرای وحشتناك آورد.. متوجه شدم كه چیزهای مختلفی با اشكال گوناگون از بالا سرازیر است؛ بعضی مانند آسانسور، بعضی همچون هواپیما و بعضی مثل ماشین و بعضی به شكل زنبیل. هر كسی که به اندازه قدرت و استعدادش، بر یکی از آن ها سوار می شد، بالا كشیده می شد، من هم سوار یكی از آنان شدم، دیدم در ظرف یك دقیقه مرا بالاتر از ابر ها برد و بر فراز كوه های بسیار زیبا و سرسبز قرار داشتم؛ این کوه ها به حدی بلند بودند که ابرها در نیمه راه ماندند. در هر طرف، نسیم بسیار لطیف، آب بسیار گوارا و روشنی بسیار دلپذیری به چشم می خورد.

وقتی به اطراف نگریستم، دیدم که آن منازل و وسیله های نورانی که به آسانسور شباهت داشتند، در هر طرف مشاهده می شود. حتی در دو سیاحت قبلی ام و در آن سوی زمین نیز آن ها را دیده بودم، اما در این مورد چیزی نمی دانستم، ولی اكنون می فهمم كه این منازل، جلوه های آیات قرآن كریم اند.

بدین طریق، راه اولی كه با الضَّٓالّ۪ينَ بدان اشاره شده است، عبارتست از: راه و آیین كسانی كه فریب مفهوم طبیعت را خورده و پیرو فكر طبیعت گرایان هستند. شما خود احساس كردید كه در این راه، چه مشكلاتی برای گذشتن به حقیقت و نور وجود دارد!

و راه دوم كه با الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ بدان اشاره گردید، عبارتست از:

راه و آیین اسباب پرستان و كسانی كه آفریدن و تأثیر گذاری را به اسباب و وسایل نسبت می دهند و مثل حكمای مشائیون، می خواهند فقط با عقل و فكر، به حقیقت الحقایق و معرفت پروردگار راه بگشایند؛ اما راه سوم كه با اَلَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ به آن اشاره شد، عبارتست از: جاده نورانی و صراط مستقیم اهل قرآن، كه یك آیین آسمانی رحمانی و نورانی بسیار كوتاه راحت و امن است و فراروی همگان گشوده شده است.

مقصد دوم

"به تحولات ذرات از حالتی به حالت دیگر، اختصاص دارد"

و به ذره ای از گنجینه ی آیه کریمه ذیل اشاره می کند:

وَقَالَ الَّذ۪ينَ كَفَرُوا لَا تَاْت۪ينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلٰى وَ رَبّ۪ى لَتَاْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِى السَّمٰوَاتِ وَلَا فِى الْاَرْضِ وَلَٓا اَصْغَرُ مِنْ ذٰلِكَ وَلَٓا اَكْبَرُ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍ

(سبأ: ٣)

این مقصد، گوشه ای از گنجینه بزرگ آیه کریمه فوق را بیان می دارد؛ به عبارت دیگر، گوهری را که در صندوقچه ذرّه (اتم) قرار دارد، مورد بحث قرار می دهد و شامل بخش بسیار ناچیزی از حرکات، گردش و وظایف ذرّه می شود؛ این مقصد از یک مقدمه و سه نقطه تشکیل شده است:

مقدمه

گردش ذرات و انتقال اتم ها از حالتی به حالت دیگر، عبارت است از: تکان و گردش قلم قدرت الهی به هنگام نوشتن آیات تکوینی در کتاب هستی؛ پس این گردش آن گونه که ماده گرایان و طبیعت پرستان گمان می کنند، بازیچه تصادف و حرکت خودسر و آشفته و بی معنی نیست، زیرا هر ذرّه و تمامی ذرّات، همچون موجودات دیگر در آغاز حرکت شان"بسم الله" می گویند. و بارهای بسیار سنگینی را که بالاتر از طاقت و توان آن ها است، حمل می کنند؛ چنانکه دانهٔ‌ صنوبر، درخت بزرگ و تنومند صنوبر را بر دوش می کشد.

و در فرجام کار و پایان وظیفه اش نیز "الحمد لله" می گوید و از خداوند سپاسگزاری می کند؛ چون توانسته است صنعت زیبا و نقش و نگار نیکویی را که عقل با دیدنش در حیرت و شگفت می ماند، نشان دهد و بدین طریق اثری را به نمایش گذاشته است که انگار همچون قصیده ای به مدح و ستایش آفریدگار ذوالجلال آن می پردازد؛ برای درک بهتر این مطلب به انار و ذرّت (جواری) دقت کن!

آری! گردش و تحول ذرّات

(٭):حاشیه ای است برای مقصد دوم و برای جمله ی طولانی ای که از تحولات ذرات بحث می کند. در چند جای قرآن کریم، "امام مبین" و "کتاب مبین" ذکر شده است. برخی از مفسرین بر این باورند که هردو به یک معنی هستند و دیگران گفته اند: معنی شان مختلف است و حقیقت آن دو را به اشکال گوناگون تفسیر کرده اند؛ خلاصه گفته های شان این است که: "کتاب مبین" و "امام مبین" دو عنوان برای علم الهی هستند. و بنده در پرتو فیوضات قرآن کریم، بر این باور هستم که:

"امام مبین" عنوان نوعی از علم و امر الهی است و بیشتر به عالم غیب مینگرد تا عالم شهادت؛ یعنی به نسبت زمان حاضر، بیشتر به گذشته و آینده می نگرد؛ به عبارت دیگر: "امام مبین" سجل و پروندهٔ‌ قدر الهی است و بیش از آنکه به وجود ظاهری اشیا بنگرد، به اصل و نسل و ریشه ها و هسته های آن نگاه می کند. موجودیت این پرونده در "گفتار بیست و ششم" و در حاشیه "گفتار دهم" ثابت شده است. آری! این "امام مبین" عنوان نوعی از علم و امر الهی است، به این معنی که: وقتی مبادی و ریشه ها و بنیه های اشیا، نتایج زیبا و صنعتگرانه ای به بار می آورند و فرآورده های منظمی تولید میکنند، در حقیقت نشان میدهند که این نظم و صنعت و استحکام، در پرتو نوشته های پرونده علم الهی به پایهٔ‌ کمال می رسد، آنگونه که نتایج، نسلها، و هسته های اشیای فهرست و برنامه های آینده را با خود دارند، نشان میدهند که پرونده کوچکی برای اوامر الهی هستند. پس میتوان گفت که: هسته یک درخت، به منزله مجسمه بسیار کوچکی، تمام برنامه ها و فهرستهایی را که ساختار درخت را تنظیم می کند، با خود دارد و اوامر تکوینی ای را که برنامه ها و فهرستهای آن درخت را معین میسازد نیز، در خود گنجانده است.

گزیده سخن اینکه: "امام مبین" به منزله فهرست و برنامه های درخت آفرینش است؛ درختی که به سوی گذشته و آینده و عالم غیب، شاخ و برگ دوانده است؛ از این رو "امام مبین" دفتری است برای تقدیر الهی و مجموعه ای از مبانی و مقررات او به شمار می آید. و با فرمان و املای این مبانی، ذرّات به حرکت واداشته میشوند و جهت انجام وظایف شان در اشیا سوق داده میشوند.

اما "کتاب مبین" نسبت به عالم غیب، بیشتر به عالم شهادت مینگرد؛ یعنی به زمان حاضر بیشتر نگاه میکند تا به زمان گذشته و آینده. پس "کتاب مبین" عنوان قدرت و اراده الهی است و دفتر و کتابی است برای قدرت و اراده او؛ به عبارت دیگر: اگر "امام مبین" دفتر تقدیر الهی باشد، "کتاب مبین" دفتر قدرت الهی است؛ یعنی انتظام و زیبایی هایی که در وجود، ماهیت، صفات و عملکردهای هر پدیده ای وجود دارد، بیانگر این است که با دستور و فرامین یک قدرت کامل و با قوانین یک اراده نافذ بر هرچیز و هر پدیده ای وجودی پوشانیده می شود، صورت هایش معیّن میگردد و اندازه و شکل خاصی به آن داده می شود؛ پس می توان گفت: بر اساس این قوانین، لباس هستی و وجود مخصوص هرچیز، بُرش و دوخته می شود و پوشانیده می شود و شکل و صورت ویژه ای، به آن ارزانی میگردد. موجودیت این دفتر در رساله "قدر الهی و جزء اختیاری" به اثبات رسیده است. و "امام مبین" هم در همین رساله ثابت شده است.

اکنون حماقت فلاسفه و گمراهان را ببین! اینان موجودیت لوح محفوظ قدرت الهی را درک کرده و جلوه ها و بازتابهای کتاب رحمت پروردگار را احساس و اراده نافذ او را در اشیا مشاهده کرده اند، اما بازهم اسم "طبیعت" را بر آن ها اطلاق کرده و نور آن جلوه ها و بازتابها را خاموش ساخته اند!

بدین ترتیب با املای امام مبین؛ یعنی با حکم و دستور قَدَر الهی، قدرت الهی، سلسلهٔ‌ موجودات را که هر کدام علامتی برای یگانگی اوست، در لوح (تابلو) "محو و اثبات" - که صفحه مثالی زمان است- مینویسد و می آفریند و ذرات را به حرکت وامیدارد.

پس حرکات ذرات، در واقع همان تکان ها و اهتزازاتی است که در هنگام نوشتن و نسخه برداری و عبور موجودات از عالم غیب به سوی عالم شهادت؛ یعنی ازعلم به سوی قدرت به میان آمده است؛ اما "لوح محو و اثبات" دفتر مبدّلی است برای لوح محفوظ بزرگ و تغییر ناپذیر. و در دایره ممکنات، تابلویی است برای "نوشتن و پاک کردن" اشیایی که همواره در معرض مرگ و زندگی و فنا و هستی هستند. و حقیقتِ آنچه که ما آن را زمان می نامیم و همچون نهر بزرگی در هستی جریان دارد نیز، به منزله صفحه و مرکّبی است برای نوشته های قدرت الهی در تابلوی محو و اثبات؛ لا یعلم الغیب الا الله. مؤلف.

از حالتی به حالت دیگر، عبارت است از: حرکات

و تکان های معنی داری که از نوشتن و پاک کردن کلمات قدرت الهی در تابلوی (لوح) "محو و اثبات" ناشی می شود؛ این تابلو عبارتست از: حقیقت زمان سیّال و صفحهٔ‌ مثالی (فرضی). این نوشتن با نسخه برداری از "کتاب مبین" که عنوان قدرت و اراده الهی است، صورت می گیرد و در آفرینش موجوداتی که از عالم شهادت و زمان حاضر تشکیل یافته است، محور تصرف الهی است. و این نسخه برداری هم بر اساس مبانی امام مبین صورت گرفته است که عنوان أمر و اراده الهی به شمار می رود و اصل و فرع اشیا، یعنی اصلِ هرچیز گذشته و فرع هرچیز آینده، همراه با مشخصاتش - که بخشی از عالم غیب است- در آن درج است.

نقطهٔ‌ اول

دارای دو مبحث است

مبحث اول

در حرکت و توقف هر ذرّه، دو نور توحید می درخشد که به دو خورشید تابان می مانند.

چنانکه در اشاره نخست "گفتار دهم" با اجمال و در "گفتار بیست و دوم" به تفصیل ثابت شده است، هر ذرّه و اتم، اگر مأمور الهی نباشد و با اجازه و تصرف او حرکت نکند و با علم و قدرتش متحوّل نشود، لازم است از علم بی پایان و قدرت نا محدودی برخوردار باشد و چشمی نیز برای دیدن هرچیز داشته باشد. و دارای وجهی

باشد که متوجه هر چیز است و سخنی که حاکم بر همه چیز. زیرا هر یکی از ذرّات عناصر، این توان را دارد تا در جسم هر موجود زنده ای به گونه منظّم کار کند و حتی عملاً مشغول کار است. نظام و ساختمان اشیا و قوانینِ ترکیب و ساختار آن ها با یکدیگر فرق دارد. بدون آگاهی از نظام و ساختار آن ها، هیچ کاری نمی توان کرد، حتی اگر کاری هم صورت بگیرد، خالی از اشتباه نخواهد بود. حال آنکه هر کار، بدون اشتباه انجام می یابد. پس این ذرّات یا با دستور و اجازه و علم و اراده کسی که علم فراگیر دارد، کار می کنند و یا اینکه خودشان بایستی علم فراگیر و قدرت گسترده داشته باشند!

آری، هرکدام از ذرّات هوا می تواند به جسم هر جانداری وارد شود و در درون میوهٔ‌ هر گل نفوذ کند و وارد ساختمان هر برگ شود و در آنجا کار کند. حال آنکه ساختار و تشکیلات آن ها با یکدیگر فرق دارد و نظم و سیستم شان متفاوت است؛ به گونه مثال: اگر کارخانهٔ‌ میوهٔ‌ انجیر به کارخانه بافندگی شباهت داشته باشد، کارخانهٔ‌ میوه انار نیز همانند کارخانه قند و شکر خواهد بود (با اشاره به تفاوت موجود میان کارخانهٔ‌ بافندگی و شکر سازی، به تفاوت های آن دو میوه اشاره می شود) بدین سان هر میوه و هر پدیده ای، ساختمان و برنامهٔ‌ خاص خود را دارد.

لذا، این ذرات هوا، وارد هر یکی از آن ها می شود و با سنجش و مهارت فوق العاده ای بدون کوچک ترین اشتباهی کار می کند و پس از انجام وظیفه اش برمی خیزد و آنجا را ترک می کند.

پس لزوماً باید ذرّة متحرک از چگونگی شکل و قیافه و اندازه ای که بر حیوانات و گیاهان و میوه ها و گل ها پوشانده شده است، آگاه باشد و خودش هرچیز را بداند و یا اینکه این کارها را با دستور و اراده کسی که از آن ها آگاه است، انجام دهد.

هر ذرّة ساکن و آرام خاک، این توان را دارد تا بذر و هسته هر گل و گیاه و هر درخت و میوه را در آغوش خود بپروراند و بارور سازد؛ زیرا هر ذره به محض قرار گرفتن در مشتی خاک - که این مشت خاک از آنجایی که از ذرات همگون ترکیب یافته است، به منزله ذره واحدی است - برای خود کارخانه مخصوصی همراه با تمامی ابزار و آلاتی که بدان نیاز دارد، در آنجا می یابد، پس در اینجا چند راهکار متصور است: یکی اینکه در این مشتی خاک، کارخانه های معنوی دقیق و منظمی به تعداد همهٔ‌ درختان

و گیاهان و گل ها و میوه ها موجود باشد! و یا اینکه در آنجا علم و قدرت فراگیری وجود داشته باشد و هرچیز را از نیست بیافریند و هر بخش هرچیز را به خوبی بفهمد؛ و یا اینکه این کارها با نیرو و قدرت یگانه توانایی که هرچیز را میداند و توان هر کار را دارد، انجام یابد.

اگر یک شخص بی سواد، عادی، بی خبر از دنیا و نابینا به اروپا سفر کند، و در کارخانه ها و کارگاه های آنجا دست به کار شود و در هر بخشی از صنایع و ساختمان ها، کارهای عجیب و بی نظیری را که نشان دهنده هنر، حکمت و مهارت حیرت انگیز اوست، انجام دهد، هر بیننده و آدم با شعوری خواهد فهمید که آن مرد، این کارها را به تنهایی انجام نمیدهد، بلکه استاد دانائی به او می آموزد و او را به کار می گمارد.

و نیز شخصی را فرض کنیم که نابینا و ناتوان است و در کلبه کوچک خود نشسته است. از بیرون مشتی سنگ ریزه و مواد ناچیزی همچون استخوان و پنبه به داخل فرستاده می شود و در عوض از آن کلبه ناچیز، چندین کیلو گرام شکر، چندین توپ پارچه، هزاران قطعه جواهر، لباسهای زیبا و فاخرانه و غذاهای دلچسپ و لذیذ به بیرون صادر شود. آیا کسی که ذره ای عقل داشته باشد، نخواهد گفت: آن شخص نابینا و زمین گیر فقط یک نگهبان است و مالک اعجازگر این کارخانه او را استخدام کرده است؟

این چنین است شیوه کار و گردش ذرات هوا در درون گیاهان و درختان و گلها و میوه هایی که هر کدام به منزلهٔ‌ نامه ای است از جانب پروردگار بی نیاز و اثری است ارزشمند از صنعت ربانی و معجزه ای است از قدرت الهی و پدیده خارق العاده ای است از حکمت او؛ پس این ذرات با دستور آفریدگار حکیم ذوالجلال و فاطر کریم ذوالجمال حرکت می کنند و با ارادهٔ‌ او، از جایی به جای دیگر میروند.

ذرات خاک نیز با فرمان او بذرها و هسته ها را در بستر خویش می پرورند و به شکوفه و سنبل تبدیل می کنند؛ شکوفه و سنبلی که هر کدام به منزله دستگاه و چاپ خانه و انباری است که با یکدیگر فرق دارند و ساختمان هیچکدام، مشابه دیگری نیست، بلکه هر یک، بسان تابلوی جداگانه و متفاوتی تجلی نام های نیکوی پروردگار را اعلان میدارد و سروده ای است که کمالات او را بر می شمارد. بدون شک این بذرها با دستور پروردگاری که مالک فرمان كُنْ فَيَكُونُ است کار می کنند و به فرمان او منشأ گیاهان

و درختان شده اند؛ زیرا هرچیز در تسخیر اوست و بدون اجازه و اراده و نیروی او آب از آب تکان نمی خورد و این امری است ثابت و یقینی و ما بدان ایمان داریم.

مبحث دوم

اشاره کوتاهی است به حکمت های موجود در گردش ذرات و وظایف آن ها

ماده گرایانی که عقل شان به چشمان شان سقوط کرده چیزی جز ماده را نمی بینند و با حکمت پوچ و فلسفه بی بنیاد شان، گردش ذرات را یک امر تصادفی می پندارند و این پندار را پایه و اساس تمام گفته ها و دستورات خویش قرار داده و آن را مصدر مخلوقات الهی نشان داده اند.

کسی که ذره ای شعور داشته باشد، می داند که آنان مخلوقات زیبا و سراسر حکمت و ظرافت را یک چیز آشفته و معمولی و بی معنی می دانند و در واقع با این رویکرد به دوری و محرومیت خود از عقل و منطق اذعان می کنند؛ اما از دیدگاه قرآن حکیم در گردش ذرات و اتم ها، اهداف و حکمت های فراوانی موجود است و بسیاری از آیات آن که یکی از آن ها آیه ذیل است، به وظایف ذرات و حکمت های آن، اشاره میکند وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ (الإسراء: ٤٤)

در اینجا به عنوان نمونه فقط به چند مورد آن اشاره خواهیم کرد:

اول: خداوند واجب الوجود برای به نمایش گذاشتن پرتوهای جدیدی از آفرینش، با قدرتش ذرات را به گردش در می آورد و وظایفی را به آن ها می سپارد، بدین گونه که: هر روح را به تنهایی "الگو" قرار داده و همه ساله جسد جدیدی از معجزات قدرتش بر آن می پوشاند و با حکمتش از هر کتابی، هزاران کتاب متفاوت را نسخه برداری می کند و حقیقت واحدی را در صورت های جداگانه ای نشان می دهد و زمینه را برای آمدن عالم ها و موجودات جدیدی فراهم می کند و آن ها را دسته دسته، یکی پس از دیگری روانه هستی می سازد.

دوم: خداوندی که مالک الملک ذوالجلال است، این دنیا، به ویژه روی زمین را بسان مزرعه پهناوری آفریده است؛ یعنی به گونه ای آماده کرده است که قابلیت به بار آوردن محصولات ترو تازه را دارد؛ او می خواهد معجزات قدرت بی پایانش را در این

مزرعه کِشت و دَرو کند. بدین منظور در مزرعه پهناور روی زمین، ذرات را با سنجش تمام به حرکت واداشته و با نظم خاصی به کار می گمارد و در هر عصر و در هر فصل و در هر ماه و شاید در هر روز و هر ساعت، کائنات و پدیده های تازه ای از معجزات قدرتش به نمایش می گذارد؛ پس با گردش این ذرات، هدایایی از گنجینهٔ‌ رحمت بیکران خویش را به نمایش گذاشته و نمونه هایی از معجزات قدرتش را نشان می دهد.

سوم: پروردگار سبحان، ذرات را با کمال حکمت به گردش در آورده و با کمال انتظام به کار گماشته است، تا با موجودات زیبایی که نقش و نگارهای اسماء الهی هستند، زمینه را برای معرفی و بازگو کردن جلوه های آن اسماء فراهم سازد؛ از این رو در زمین بسیار محدودی، آثار بی شماری نشان می دهد و در صفحه کوچکی، آیات تکوینی زیادی را که حامل مفاهیم و پیام های زیبایی هستند، می نویسد.

آری، محصولات سال گذشته با محصولات و فراورده های امسال از نظر ماهیت یکسان اند، اما معانی و مدلولات شان به کلی متفاوت است؛ زیرا با تغییر تعینات اعتباری (با دگرگون شدن نمای ناپایدار آن ها) معانی شان نیز تغییر و افزایش می یابد. با آنکه تعیینات اعتباری و مشخصه های موقت، تغییر ناپذیر و ظاهراً فانی هستند، اما معانی زیبای شان نگهداری می شود و استمرار می یابد و باقی می ماند.

پس برگ ها و گل ها و میوه های درختِ بهار پارسال از آنجایی که روح ندارد، عیناً مثل برگ ها و میوه های بهار امسال اند و فقط از لحاظ مشخصه های اعتباری باهم فرق دارند؛ این مشخصه ها آمده اند تا جای مشخصه های قبلی را بگیرند و بدین طریق، معانی اجراأت اسماء الهی را که تجلیات آن ها همواره در حال تجدید و تازه شدن است، بازگو می کند.

چهارم: آفریدگار حکیم در این مزرعه تنگ و محدود دنیا و در کارگاه زمین، ذرات را به گردش در می آورد و در پرتو آن ها کائنات را سیّال و موجودات را سیّار میسازد، تا بدین طریق لوازمات یا تزیینات و یا محصولات مناسبی را برای عالم های نا محدودی همچون عالم مثال و عالم ملکوت و عالم های اخروی دیگر تدارک ببیند؛ پس پروردگار متعال در این زمین کوچک، محصولات و نتایج معنوی بسیار زیادی برای عالم های بسیار بزرگ و پهناور آماده می سازد؛ و از دنیا سیلاب دوامداری را که

از خزانه قدرت مطلقش سرچشمه گرفته است جاری ساخته و به عالم غیب و بخشی را هم به عالم های اخروی می ریزد.

پنجم: پروردگار متعال، ذرات و اتم ها را با قدرت و حکمتش به گردش در آورده و با نظم کاملی به کار گماشته است، تا بدین طریق، در این زمین تنگ و محدود و در زمان اندک و متناهی، کمالات بی نهایت و جلوه های نا محدودِ زیبایی ها و تجلیات بی شمارِ بزرگی و عظمت خویش را با تسبیحاتی که برای او انجام یافته است، نشان دهد؛ لذا موجودات را وامی دارد تا در یک زمان متناهی و زمین محدود، به گونهٔ‌ نامتناهی او را تسبیح بگویند، و بدین سان پرتوهایِ زیبایی و کمال و جلال و عظمت خویش را نشان می دهد و در نتیجه آن، بسیاری از حقایق غیبی و میوه های مربوط به آخرت نقش و نگارهای مثالی را از هویت و صورت های باقی و ماندگار موجودات فانی، ایجاد می کند. پس باید گفت: کسی که ذرات را به گردش در آورده و این همه مقاصد بزرگ و حکمتهای والا را بروز می دهد، همان پروردگار یگانه است. در غیر این، لازم است تا هر ذره، عقلی به بزرگی خورشید داشته باشد!.

مانند این پنج نمونه، می توان مثال های زیادی در مورد گردش سنجیده شده ذرات، ارائه کرد که شاید شمار این مثال ها به بیش از پنج هزار برسد؛ اما فلاسفهٔ‌ خیره سر، گردش آن ها را بیهوده و عاری از حکمت پنداشته اند! و در حقیقت، آن ها گمان می کنند که دو نوع گردش ذرات و اتم ها، که یکی آفاقی و دیگری انفسی است (٭):اتم ها نیز همچون کره زمین، هم به دور خود میچرخند و هم به دور یکدیگر. در اینجا به همین نکته جلب توجه شده است. و با شور و جذبهٔ‌ الهی صورت می گیرد و همچون مرید مولوی، (٭):عنوانی که به مریدان طریقت منسوب به مولانا اطلاق می گردد و در اینجا به رقص و گردش مریدان مولوی در هنگام سماع اشاره شده است. غرق در ذکر و تسبیح خداوند است، عملی است خودسرانه و رقصی است بی معنی و بیهوده!

از اینجا می توان دریافت که علم این فلاسفه، علم نیست، بلکه جهل است و حکمت شان نیز پوچ و عاری از حکمت است.

در نقطه سوم، ششمین حکمت نیز مورد بحث قرار خواهد گرفت.

نقطهٔ‌ دوم

در هر ذره، دو گواه صادق بر وجود و یگانگی خداوند، موجود است.

آری، ذره، با آنکه ناتوان و بی جان است، اما آگاهانه وظایف بسیار بزرگی را انجام می دهد و بارهای سنگینی را بر میدارد و بدین طریق، قاطعانه بر وجود خداوند متعال ادای شهادت می کند و نیز در هنگام حرکاتش، نظام حاکم بر هستی را رعایت کرده و به هر جا قدم نهاد، نظم مخصوص آنجا را مد نظر قرار میدهد و همانند و طن اصلی اش در آنجا رحل اقامت و با این عملکردهایش هم، به وحدانیت خداوند و احدیت مالک الملک والملکوت گواهی می دهد. و خاطر نشان میسازد که: ذره از هر کسی که باشد، محل گردشش نیز از آنِ اوست؛ یعنی ذره با ناتوانی و بارهای بسیار سنگین و وظایف فراوانش، خاطر نشان می سازد که با دستور و پشتوانهٔ‌ پروردگاری که توانای مطلق است، بر سر پا می ایستد و حرکت می کند و حرکت همگون و گردش موافقش با نظام حاکم بر سراسر هستی و داخل شدنش به هرجا بدون برخورد با هیچ گونه مانعی، دال بر این است که او، با قدرت و حکمتِ یگانه پروردگار دانا کار می کند.

آری! آن گونه که یک سرباز از لحاظ درجات نظامی، با گروهان و دسته و گردان و هنگ و لشکرش پیوند و رابطه ای دارد و به تناسب این پیوند و رابطه، در هر یک از آن بخش ها وظیفه و مأموریتی دارد، اما زمانی میتواند از این پیوندها و وظایف، خود را آگاه ساخته و حرکتی هماهنگ و مناسب داشته باشد که تحت مقررات نظامی آموزش ببیند و از دستور و قانون یگانه فرمانده بزرگی که بر تمام آن بخش ها فرمان می راند، اطاعت کند.

بدین سان، هر ذره نیز در داخل مرکباتی که از بخش های مختلف و مخلوط تشکیل یافته است، جایگاه مناسبی دارد و پیوندش با اجزای دیگر به حدی حساس است که منافع گوناگون و متفاوتی وابسته به آن است و در قسمتی از آن مرکبات، وظیفه جداگانه ای به او سپرده شده است که نتایج پربار و متفاوتی به بار می آورد، پس حفاظت و نگهداری پیوند و رابطه این ذره در داخل مرکبات و جابجا ساختنش در آن ها به پروردگار یگانه اختصاص دارد؛ همو که سراسر هستی در قبضه تصرف اوست. به گونه

مثال: ذره ای که در آدمک چشم آقای "توفیق" (٭):اولین کاتب رساله ی نور است. قرار دارد، با اعصاب و سلول های حرکت کننده و احساس کننده، و با شریان ها و رگ های خون و با چهره و سر و بدن و حتی با مجموعه انسان ها ارتباط دارد و در هر یکی از آن ها کار و وظیفهٔ‌ سودمندی را انجام می دهد.

این ارتباط و پیوند منظم و سنجیده شده و سودمند نشان میدهد که:

این ذره را کسی می تواند در آنجا مستقر سازد که آن بدن را با تمام اعضایش آفریده است؛ به ویژه ذراتی که حامل رزق و روزی هستند و یا نیازهای بدن را تأمین می کنند، با نظم و حرکت و سنجش حیرت انگیزی با کاروان روزی رسان حرکت می کنند و پس از پیمودن مراحل مختلف و گذشتن از طبقات گوناگون، با دقت و آگاهی گام بر می دارند و بدون ارتکاب کوچک ترین اشتباهی آهسته آهسته وارد جسم زنده می شوند و در آنجا پس از گذشتن از چهار فیلتر (دهان، معده، روده باریک و کبد) خود را به اعضا و حجرات نیازمند می رسانند و در پرتو قانون لطف و کرم، سوار بر ملکول های قرمز خون به کمک آن ها می شتابند.

از اینجا به خوبی فهمیده می شود که کسی که این ذرات را از هزاران طبقات و منازل مختلف عبور داده است، بدون تردید، رزاق کریم و آفریدگار رحیمی است که در برابر قدرتش ستارگان و ذرات، یکسان اند.

از سوی دیگر هریک از ذرات با چنان زیبایی و هنرنمایی ای کار می کنند که انگار هرکدام بر تک تک ذرات و بر مجموعه آن ها حاکمیت دارد و ضمناً خودش هم محکوم آن ها است و نیز در مورد نقش و نگارهای حیرت انگیز و صنایع سرشار از حکمت، آگاهی کامل دارد و آن ها را ایجاد می کند! که چنین چیزی هزاران بار محال است و نا ممکن؛ و یا اینکه یک نقطه مأمور است و تحت فرمان حرکتی که از قدرت خداوند و قانون تقدیر او سرچشمه گرفته است، کار میکند.

به گونه مثال، اگر سنگ های موجود در گنبد "ایاصوفیا" تابع دستور معمار آن گنبد نباشند، لازم است تا هر سنگی مهارت و کاردانی بنّا را داشته باشد و همچون خود "معمار سینان" از عهده ساختن تمام آن گنبد بر آید و بر سنگ های دیگر،

سلطه و حاکمیت داشته باشد و در عین حال، خودش هم محکوم فرمان آن ها باشد؛ یعنی، هر سنگی باید بتواند بر سنگ های دیگر فرمان براند و به آن ها بگوید:

"ای سنگ ها! بیایید دست به دست هم دهیم و جلو سقوط خویش را بگیریم"! بدین سان اگر ذرات موجود در مخلوقات که هزاران بار استوارتر و حیرت انگیز تر و سنجیده تر از گنبد "ایاصوفیا" هستند، تحت فرمان آفریدگار بزرگ هستی نباشند، لازم است تا هر یکی از آن ها اوصاف کاملی داشته باشد که جز خداوند، کسی شایسته آن نیست.

فیا سبحان الله! و یا للعجب! ماده گرایان زندیق و کافر، وقتی خداوند یکتا و یگانه را انکار کردند، بر اساس مذهب و آئین شان مجبور شدند تا به خدایان باطلی که شمارشان به تعداد ذرات است، اعتقاد داشته باشند.. از اینجا به خوبی می توان دریافت که کافر و منکر خداوند، هر چند فیلسوف و دانشمند هم باشد، بازهم در جهل بزرگی قرار دارد و جاهل ترین جاهلان است!

نقطهٔ‌ سوم

این نقطه به ششمین حکمتی که در پایان نقطه نخست وعده داده شده بود، اشاره میکند.

در حاشیه سوال دوم "گفتار بیست و دوم" آمده بود:

یکی دیگر از هزاران حکمتی که در تحولات ذرات و گردش آن ها در پیکر موجودات زنده نهفته است، نورانی ساختن خود ذرات است؛ یعنی برای اینکه این ذرات، شایستگی قرار گرفتن در ساختمان عالم اخروی را پیدا کنند، در اینجا منور می شوند و معنی و مفهوم کسب می کنند. گویی جسم حیوان و انسان و حتی گیاه، به منزله یک مهمان خانه و پایگاه و مدرسه است و ذرات جامدی که به منظور فراگیری درس تربیت آمده اند، در آنجا اقامت می گزینند و منوّر می شوند و انگار آموزش می بینند و لطافت کسب می کنند و لیاقت و شایستگی انجام وظیفه حاصل می کنند و بدین طریق به شایستگی رفتن به عالم بقا نایل می گردند؛ عالمی که با تمام اجزایش سرشار از حیات است.

سؤال: موجودیت این حکمت در حرکات ذرات با چه چیزی فهمیده می شود؟

جواب:

اولاً: از طریق نظم و حکمت و سنجشی که بر آفریده های الهی حاکم است، می توان به موجودیت آن پی برد؛ چون امکان ندارد حکمت الهی که در یک چیز بسیار کوچک و به ظاهر معمولی، حکمت های کلّی و فراوانی را گنجانده است، امکان ندارد گردش ذرات را به حال خود رها کند و معنی و مفهومی به آن ها ندهد؛ ذراتی که در این هستی خروشان فعالیت بزرگی از خود نشان می دهند و در پیدایش پدیده های سرشار از حکمت، جایگاه مهمی دارند.

و نیز حکمت و حاکمیتی که کوچک ترین مخلوق را بدون پاداش و بدون کمال و بی ارزش رها نساخته است، چگونه مأمورین و مستخدمین بسیار فراوان و مهم را -ذرات را- بی نور و بی پاداش خواهد گذاشت؟

ثانیاً: آفریدگار حکیم عناصر را به حرکت واداشته و وظایفی به آن ها می سپارد و به عنوان پاداش، آن ها را به درجه معادن می رساند و تسبیحات (اذکار و اوراد) مخصوصِ معادن را به آن ها می فهماند؛ و معادن را نیز به حرکت و کار واداشته، جایگاه نباتات را به آن ها ارزانی میدارد؛ و نباتات را هم رزق و روزی دیگران قرار داده و با تحریک و مأمور کردن شان، منزلت لطیف حیوانات را به آن ها می بخشد و با استخدام ذراتِ حیوانات نیز از طریق روزی، آنان را به جایگاه زندگی انسانی بالا می برد؛ و ذرات وجود انسان را هم پس از تصفیه و پالایش و دادن لطافت، در دماغ و قلب به نازک ترین و لطیف ترین مقام نایل می گرداند. از اینجا به خوبی پیداست که گردش و حرکات ذرات، بی فایده و خالی از حکمت نیست، بلکه به سوی کمالی که شایستهٔ‌ آن هاست، سوق داده می شوند.

ثالثاً: چنانکه در بذرها و هسته ها دیده می شود، بخشی از ذرات موجود زنده به یک نور معنوی و لطافت و مزیتی نایل می گردد و در پرتو آن به مثابه روح ذرات دیگر و سلطان و سرور آنان در می آید و همین بخش کوچک بر درخت تنومند فرمان می راند.

این ذرات حاکم، پس از انجام وظایف پیچیده و حساس و نشان دادن مهارت شان در مراحل مختلف رویش درخت، به این جایگاه و منزلت دست یافته اند؛ این امر نشان می دهد که این گونه ذرات به هنگام دریافت فرمانِ آفریدگار حکیم، مبنی بر انجام وظایف فطری شان درسی را فرا می گیرند و به یک لطافت معنوی و نور معنوی و مقام بلندی نایل می گردند و این نایل آمدن به حرکت آن ها بستگی دارد و بر اساس تجلیات نام های نیکوی الهی بر آن حرکات صورت می گیرد.

گزیده سخن

آفریدگار حکیم به هرچیز نقطه ای را به عنوان کمال مناسبِ آن چیز بخشیده و میزان برخورداری اش را از نور هستی مشخص ساخته و آن را با استعدادی که در اختیارش نهاده است، به سوی آن کمال سوق می دهد.

این قانون ربوبیت، آن گونه که در تمام گیاهان و حیوانات، جاری و نافذ است، در جمادات نیز جریان دارد. به حدی که آفریدگار سبحان، خاک ناچیز و معمولی را هم به درجه الماس و سنگ های گرانبها می رساند.

در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "ربوبیت" به مشاهده می رسد.

و نیز این آفریدگار مهربان، به هنگام واداشتن حیوانات به اجرای قانون بزرگ تناسل، لذت ناچیزی به عنوان پاداش انجام وظیفه به آن ها می دهد و به حیواناتی همچون بلبل و زنبور عسل که برای اجرای اوامر ربانی اش آن ها را استخدام کرده است، هنر و کمالی به عنوان پاداش می بخشد و به جایگاهی می رساند که سرشار از شوق و لذت است..

و در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "سخاوت و کرم" مشاهده می شود.

و نیز حقیقت هرچیز به تجلی یکی از اسماء حُسنی الهی وابسته است و همچون آیینه ای انوار آن را بازتاب می دهد. زیبا شدن آن چیز و بهتر شدن اوضاع آن به شرافت و برتری آن اسم بر می گردد؛ چون آن اسم، خواستار آن است. مهم نیست که خود آن چیز از این امر آگاه باشد و یا خیر، در همه حال، وضعیت زیبایش در نظر حقیقت، مطلوب و پسندیده است.

و در پرتو این حقیقت، گوشه یی از قانون "آراستن و زیبا ساختن" مشهود است.

و نیز آفریدگار حکیم مقام و منزلت و کمالی را که بنابر اقتضای قانون سخاوت و جودش به چیزی ارزانی داشته است، پس از پایان یافتن عمر و سپری شدن مدتش، مسترد نمی سازد و باز پس نمی گیرد، بلکه میوه ها و نتایج و هویت معنوی، و معنی آن را و در صورتی که دارای روح باشد، روحش را نیز ماندگار می سازد.

به گونه مثال: آفریدگار سبحان، معانی و محصولات کمالاتی را که انسان به آن دست یافته است، باقی و جاودان می سازد و حتی شکر و سپاسِ انسان با ایمان و سپاسگزار را که پس از خوردن میوهٔ‌ فانی و زوال پذیری ادا کرده است، به صورت میوهٔ‌ پاکیزه بهشت، به او برمی گرداند.

و در پرتو این حقیقت، گوشه یی از قانون بزرگ "رحمت" مشاهده می شود.

و نیز آفریدگار حکیم هرگز در چیزی اسراف نمی کند و کار بیهوده ای انجام نمی دهد و حتی انقاض و خرده ریزهای مادی موجوداتی را که پس از اتمام وظایف شان در فصل خزان مرده اند، در فصل بهار در ساختمان موجودات جدیدی به کار می برد و مورد استفاده قرار می دهد؛ لذا حکمت الهی مقتضی است که ذرات جامد و فاقد شعوری که وظایف مهمی در این کره زمین انجام داده اند، در برخی از ساختمان های عالم آخرت که با سنگ و درخت و هرچیزش زنده و با شعور است، درج گردد و مورد استفاده قرار گیرد. آیه مبارکه يَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَيْرَ الْاَرْضِ (إبراهيم: ٤٨) و آیه مبارکه وَاِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ (العنكبوت: ٦٤) به آنچه گفتیم اشاره می کند، زیرا رها ساختن ذراتِ نابود شده دنیا در خود دنیا و یا نیست و نابود ساختن آن، اسراف و بیهوده است.

در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "حکمت" مشهود است.

و نیز بخش بزرگی از آثار و معنویات میوه های این دنیا و اعمال موجودات مکلفی همچون جن و انس و دفتر اعمال شان و ارواح و اجسادشان، به نمایشگاه آخرت فرستاده می شود؛ پس عدالت و حکمت الهی مقتضی است که ذرات

خاکی ای که دوست و خادم آن میوه ها و معنی ها بوده اند نیز همراه با انقاض این دنیای فانی، به عالم آخرت فرستاده شوند و در ساختمان آن استعمال گردند. البته این امر، پس از آن خواهد بود که ذرات از لحاظ انجام وظیفه به تکامل برسند و به نور حیات دست یابند و در راه آن کار و خدمت کنند و وسیله ای برای تسبیحات مربوط به حیات شوند.

در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "عدل" به مشاهده میرسد.

و نیز آن گونه که روح بر جسم حاکم است، اوامر تکوینی هم - که قَدَر الهی آن ها نوشته است- بر مواد جامد و بی جان سلطه و حاکمیت دارند و این مواد در چارچوب دیکته و نوشته های معنوی مقدرات الهی به خود سر و سامان می دهند و نظم می گیرند.

به عنوان مثال: این مواد در انواع مختلف تخم های حیوانات و در اقسام گوناگون نطفه ها، و در جنسهای مختلف هسته ها جایگاه متفاوتی دارند و اوامر تکوینی که قَدَر الهی آن ها را با اشکال مختلف و گوناگونی نوشته است، به انوار متفاوت و منزلتِ جداگانه ای نایل می گردند؛ زیرا این مواد با آنکه از لحاظ ماده، ماهیّت همگون و یکسانی دارند، (٭):آری! همه این مواد از چهار عنصر: اکسیژن، هیدروژن، ازُت و کربن، ترکیب می یابند، اینها از نظر ماده، همگون اند و تفاوت شان فقط در نگارش معنوی تقدیر است؛ از نظر وظایفی که درازل برای شان مشخص شده است، تفاوت دارند. مؤلف. اما وسیلهٔ‌ نشو و نمو موجودات بی شماری می شوند و در نتیجه، به جایگاه و منزلت های مختلف و انوار گوناگون دست می یابند.

پس اگر ذره و ملکولی، بارها و بارها در کارهای مربوط به زندگی، خدمات شایانی انجام داده و به تسبیح پروردگار پرداخته باشد، بدون شک قلم قَدَر الهی که هیچ چیز را بدون یادداشت رها نمی کند، بر پیشانی معنوی آن ذره، حکمت های آن معانی را خواهد نوشت، زیرا چنین چیزی مقتضی علم فراگیر الهی است.

در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "علم فراگیر" مشهود است.

پس با توجه به آنچه گذشت، ذرات، خودسر و مهار گسیخته نیستند. (٭):این جواب به مادام های (وقتیکه) هفتگانه نگاه می کند.

نتیجه سخن

هفت قانون گذشته، یعنی قانون ربوبیت، قانون سخاوت و کرم، قانون زیبایی، قانون رحمت، قانون حکمت، قانون عدل و قانون علم فراگیر الهی، با همان گوشه ای از پرتوهای شان، یک اسم اعظم، و بزرگ ترین تجلّی آن اسم اعظم را نشان می دهند. و از آن تجلّی هم فهمیده می شود که در این دنیا، گردش ذرات و اتم هایی که کوچک ترین سنگ بنای ماده است، مانند موجودات دیگر، بخاطر حکمت های والایی در محدوده ای که قدر الهی نوشته است، بر اساس اوامرتکوینی ای که قدرت الهی صادر کرده است و با معیارهای علمی بسیار حساسی، انجام می یابد. گویی خود را برای رفتن به عالم دیگری آماده می سازد.

(٭):زیرا عملاً مشاهده می شود که با یک فعالیت سخاوتمندانه، نور زندگی در این دنیای ستبر و دون به هر طرف فرستاه می شود و گسترش می یابد و حتی در بی ارزش ترین مواد و متعفن ترین اجسام نیز به گونه چشمگیری نور زندگی انتشار داده می شود؛ لذا صیقل دادن و جلا بخشیدن به این ماده های ستبر و دون، تصریح میدارد که آفریدگار سبحان این عالم ستبر و جامد و بی جان را با به گردش در آوردن ذرات و نور زندگی، ذوب می سازد و صیقل میدهد و می آراید، تا آنرا برای عالم دیگری که با لطافت و والا و پاکیزه و سرشار از حیات است، آماده کند، انگار جهت رفتن به عالم خوش و خرمی آن تزیین میکند! پس آنانی که باعقل تنگ و محدود شان از درک مسئله رستاخیز بشر درمانده اند، اگر با نور قرآن به آن بنگرند، خواهند دید که، "قانون گسترده قیّومیّت" مثل روز روشن عیان و آشکار است و میتواند همهٔ‌ ذرات و اتمها را بسان سربازان یک لشکر، دوباره زنده کند و چنانکه مشهود است، هرچیز را به گونه ای که می خواهد، اداره میکند. مؤلف.

از این رو، اجسام زنده، به منزله مدرسه ای است که ذرات و اتم ها در آن آموزش می بینند و بسان پادگان و مهمانخانهٔ‌ تربیتی است. با حدس راست و درستی، میتوان به چنین بودن آن حکم نمود.

نتیجه: آن گونه که در "گفتار اول" به اثبات رسیده است، هرچیز"بسم الله" می گوید، پس مانند موجودات دیگر، ذره نیز با هر دسته و گروهش، با زبان حال، "بسم الله" میگوید و حرکت میکند.

آری، هر ذره - با توجه به سه نکته مذکور- در آغاز حرکتش، با زبان حال بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ میگوید، یعنی، با نام خدا و با تکیه به قدرت و اجازه او حرکت میکند، و در پایان حرکتش نیز مانند هر پدیده دیگر، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ

میگوید و بدین ترتیب، خود را بسان نوک قلم کوچک الهی نشان میدهد که توسط آن، موجود زیبایی به تصویر کشانده می شود که به منزله قصیده ای است برای ثنا و ستایش خداوند... بلکه هر ذره به مثابه کست و نوار یک گرامافون معنوی، ربانی و معظمی است که زبان های بی حد و حسابی دارد و بر مصنوعات و موجودات بی شمار می چرخد و با قصیده های ثناکارانه ی ربانی آن مصنوعات را به نطق می آورد و به صورت نوک سوزنی است که اناشید تسبیحات الهی را به خوانش می گیرد.

دَعْوٰيهُمْ ف۪يهَا سُبْحَانَكَ اللّٰهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ ف۪يهَا سَلَامٌ وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى سَيِدِنَا مُحَمَّدٍ صَلَاةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَلِحَقِّهِ أدَاءً وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَإِخْوَانِهِ وَسَلّم، وَسَلِّمْنَا وَسَلِّمْ دِينَنَا آمِينَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ.

گفتار سی و یکم

در خصوص معراج نبوی (ص) است.

یادآوری:

مسئله معراج یکی از نتایج و ره آوردهای ارکان ایمان است و پس از حصول یقین به پایه های ایمان، مطرح میگردد و نوری است که از انوار ارکان ایمان مدد می جوید، از این رو برای ملحدینی که ارکان ایمان را قبول ندارند، لازم نیست از خود معراج بحثی شود و دلیلی جهت اثبات آن ارائه گردد، چون با کسانی که به خدا ایمان ندارند، پیغمبر را نمی شناسند، فرشتگان را باور ندارند و یا منکر وجود آسمانها هستند، اصلاً درباره معراج بحث نمی شود. نخست باید ارکان ایمان به اثبات رسانده شود. لذا مومنی را که معراج را دور از عقل پنداشته و در این خصوص گرفتار وسوسه و ناباوری گشته است، مخاطب اصلی خود قرار می دهیم و گاهی هم آن ملحد و بی دین را که در جایگاهِ شنونده است، در نظر می گیریم و سخنان خویش را مطرح می کنیم.

در بعضی از رساله های دیگر، پرتوهایی از حقیقت معراج ذکر شده بود، برادران اصرار داشتند تا این پرتوهای پراکنده گردآوری گردد و آیینه ای ساخته شود که کمالات جمال رسول اکرم (ص) را به یک باره بازتاب دهد؛ در پاسخ به این تقاضا ما نیز دست به کار شدیم و برای اینکه در این راستا به موفقیت برسیم، از عنایت الهی استمداد کردیم.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذ۪ى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اٰيَاتِنَا اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ

(الإسراء: ١)

اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحٰى ٭ عَلَّمَهُ شَد۪يدُ الْقُوٰى ٭ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوٰى ٭ وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الْاَعْلٰى ٭ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّٰى ٭ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنٰى ٭ فَاَوْحٰٓى اِلٰى عَبْدِه۪ مَٓا اَوْحٰى ٭ مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَاٰى ٭ اَفَتُمَارُونَهُ عَلٰى مَا يَرٰى ٭ وَلَقَدْ رَاٰهُ نَزْلَةً اُخْرٰى ٭ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهٰى ٭ عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَاْوٰى ٭ اِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشٰى ٭ مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغٰى ٭ لَقَدْ رَاٰى مِنْ اٰيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرٰى

(النجم: ٤-١٨)

از گنجینه بزرگ آیه کریمه نخست، فقط دو رمز را در باره ضمیر اِنَّهُ بیان می داریم که آن دو رمز به یک دستور بلاغی استناد می ورزند و با مسئله مورد بحث ما هم مناسبت دارند و در رساله "معجزات قرآنی" هم بیان شده اند.

قرآن حکیم، پس از ذکر سفر حبیب اکرم علیه افضل الصلاة و اکمل السلام از مبدأ معراج، یعنی از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی، آیه مذکور را با اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ خاتمه می دهد که این کلام در سوره و النجم اذ هوی به انتهای معراج اشاره می کند.

مرجع ضمیر در "انه" یا خداوند متعال است، و یا رسول اکرم (ص) .

اگر منظور از "إنه" رسول الله صلی علیه وسلم باشد، در آن صورت، قانون بلاغت و مناسبت سیاق کلام این را می رساند که: در این سیاحت جزیی، سیر و گردشی عمومی و عروج کلی وجود دارد؛ به گونه ای که آن حضرت مراتبِ کلی اسمای حسنای الهی را تا سدرة المنتهی پیمود و به قاب قوسین رسید و در این اثناء همه آیات ربانی و شگفتی های صنعت الهی را که به چشم و گوشش برخورد، شنید و دید و بدین گونه این سیاحت جزیی را به منزله کلیدی برای یک سیاحت کلی نشان می دهد که همه شگفتی ها و عجایب صنعت الهی را در بر می گیرد.

و اگر ضمیر به خداوند برگردد، چنین معنا می دهد:

خداوند متعال یکی از بندگانش را به حضور خود فراخواند تا وظیفه و مسئولیتی به او بسپارد، ازاین رو او را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی فرستاد، جایی که زمینه

دیدارش را با انبیاء فراهم ساخت و نشان داد که او وارث مطلق اصولِ ادیانِ همه انبیاء است، پس از آن در ملک و ملکوتش او را گشت و گذار داد و تا سدرة المنتهی و قاب قوسین برد.

پس گرچه او یک بنده است و این سیاحت و گردش نیز یک معراج جزیی است، اما این بنده حامل چنان امانت بزرگی است که به تمام کاینات تعلق می گیرد و نوری به همراه دارد که رنگ و سیمای هستی را دگرگون می سازد و کلیدی در دست اوست که درِ سعادت ابدی و نعمت های جاودانه را می گشاید.

بخاطر همه اینهاست که پروردگار سبحان، خود را با صفت اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ توصیف می کند تا نشان دهد که، در این امانت و در این نور و در این کلید، حکمت های والا و جهان شمولی نهفته است و این حکمتها عموم کاینات و همه مخلوقات را دربر می گیرند و کل هستی را احاطه می کنند.

این راز بزرگ، چهار اساس دارد:

اول: چه رازی در تحقق معراج نهفته است؟

دوم: حقیقت و ماهیت معراج چیست؟

سوم: حکمت و هدف معراج چیست؟

چهارم: ثمرات و دستآورد های معراج چیست؟

اساس اول

رازی که در تحقق معراج و ضرورت آن نهفته است

به طور مثال ، گفته می شود:

پروردگار سبحان از جسم و مکان، منزه است و به هر چیز از خود آن چیز نزدیک تر است. وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ (ق: ١٦) ، حتی هر کدام از اولیای خدا می تواند با پروردگار رو به رو شود و در قلب خود با او به راز و نیاز بپردازد.

وقتی یک ولی می تواند در قلب خود با پروردگار به راز و نیاز بپردازد، چرا ولایت حضرت محمد (ص) پس از سیر و سلوک دور و درازی با معراج، به این امر موفق می گردد؟

جواب: برای آسان تر شدن فهم این راز پیچیده، دو مثال ارائه می کنیم که این مثالها در گفتار دوازدهم، حین بیانِ راز اعجاز قرآن و حکمت معراج، ذکر شده اند، به آن دو گوش فراده:

مثال اول:

یک پادشاه، دو نوع گفت و گو و دیدار دارد و طرز خطاب و نوازشش نیز بر دو گونه است:

نخست: با یکی از رعایای عادی خود درباره نیاز کوچک و مخصوص او گفت و گوی ویژه ای با تلفن خاصی انجام می دهد.

دیگری: گفت و گویی است که به حیث پادشاه بزرگ و به صفت خلیفه و حاکم کل به قصد اعلان و پخش أوامر خود به هر سو انجام می دهد، که این گفت و گو با یکی از سفیرانش که این کارها به او مربوط است و یا با یکی از مأمورین بزرگش که مسئول اجرای این کارها است، انجام می یابد و بدین ترتیب، فرمان مهم و والایی صادر می کند که بیانگر شکوه و عظمت شاهی است.

بدین سان، وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى آفریدگار هستی و مالک ملک و ملکوت و حاکم ازل و ابد، دو شیوه گفت و گو و دو طرز محبت و نوازش دارد:

یکی: جزیی و خاص

و دیگری: کلی و عام

پس معراج نبوی، مظهر و نمایِ ولایت حضرت محمد (ص) است که در رأس تمام ولایات ظاهر شد و کلیت و فراگیر بودن و برتری اش را به همه آنها نشان داد، چون در این واقعه آن حضرت (ص) به گفت و گو و مناجات خداوند سبحان به اسم رب العالمین و به عنوان خالق موجودات، مشرف گردید.

صورت نخست: تظاهر و نمایی است که با رشته و انتساب ربانی ای که به سوی قلب دراز شده است، تحقق می یابد و در پرتو آن هرکس می تواند به اندازه استعداد و به تناسب تجلیات اسم و صفات پروردگار بر سیر و سلوکش در هنگام طی مراتب، کم و بیش از نور آن خورشید ازلی مستفید گردد و به صحبت و راز و نیاز با او موفق شود.

پس تفاوت ولایت هایی که از سایه های غالبیتِ اسما و صفات الهی حرکت می کنند، از همین جا سرچشمه می گیرد. (علت برتری ولایتی بر ولایت دیگر به تجلیات اسما و صفات الهی در سیر و سلوک بستگی دارد.)

صورت دوم: از آنجایی که انسان، جامع ترین و نورانی ترین میوه درخت آفرینش است، می تواند اسمای حسنای الهی را که جلوه های آنها در سراسر هستی متبلوِر است، به یک باره در آیینه روحش نشان دهد؛ ازاین رو خداوند با تجلی ذات و با بزرگ ترین مرتبه اسمای حسنایش، به برترین و گرامی ترین فرد بشر، تجلی می کند.

این تجلی همان رازِ نهفته در معراج احمدی است، به گونه ای که ولایت او مبدأ رسالتش قرار می گیرد. ولایت که در سایه (سایه اسما و صفات) حرکت می کند و از پرده می گذرد، به مرد نخست در مثال دوم می ماند، اما در رسالت ، پرده ای وجود ندارد و به طور مستقیم به احدیت ذات ذوالجلال می نگرد و به مرد دوم در مثال دوم، شبیه است.

اما معراج، از آنجایی که بزرگ ترین کرامت و بلند ترین مرتبه آن حضرت (ص) است، به مرتبه رسالت تبدیل شده است.

باطن معراج، ولایت است؛ چون عروجی است از خلق به حق.

و ظاهر معراج، رسالت است؛ چون از جانب حق به سوی خلق می آید.

پس ولایت عبارتست از: سلوک در مراتب قرب الی الله؛ ازاین رو به زمان و پیمودن مراتبی بسیار نیاز دارد.

اما رسالت، که بزرگ ترین نور است، به گشوده شدن رازِ اقربیت الهی بستگی دارد که کمترین لحظه برایش کافی است. به همین دلیل در حدیث آمده است: "در یک آن برگشت".

اکنون روی سخن را متوجه ملحدی می سازیم که به حیث مستمع، شنونده سخنان ماست:

وقتی این عالم به مملکتی به غایت منظم و به شهری به غایت محتشم و به قصری کاملاً زیبا و مزین شبیه است، پس حتماً حاکم و مالک و صانعی دارد.

وقتی چنین مالک ذوالجلال، حاکم ذوالکمال و صانع ذوالجمالی وجود دارد و وقتی انسان هم وجود دارد و به آن عالم و آن مملکت و آن قصر علاقه نشان می دهد و با تمام حواس و ارگانهایش با آنها مناسبت دارد و دید و نظرش هم کلی است پس حتماً آن صانع ذوالجلال با چنین انسانی که از بینش کلی و شعور عمومی برخوردار است، مناسبتی وارسته و والا خواهد داشت و خطابی قدسی و توجهی عالی به او خواهد کرد.

و نیز از زمان آدم علیه السلام تا امروز در بین آنانی که به این پیوند و مناسبت مشرف گردیده اند، حضرت محمد امین (ص) در بالاترین سطح، این مناسبت را از خود نشان داده است و آثار و عملکردهای او بهترین گواه این امر هستند، یعنی او آنگونه که نصف کره زمین و یک پنجم بشریت را تحت اداره خود در آورد و شکل معنوی هستی را دگرگون و پرنور ساخت، آن مناسبت را نیز در برترین سطحش نشان داد؛ پس او لایق ترین و شایسته ترین کسی است که به معراج مشرف شود؛ معراجی که والاترین مرتبه آن مناسبت به شمار می آید.

اساس دوم

حقیقت معراج چیست؟

جواب: عبارتست از سیر و سلوک آن حضرت (ص) در مراتب کمالات.

پروردگار متعال آثار و نشانه های ربوبیتش را با متجلی ساختن اسما و عناوین مختلفش در تنظیم مخلوقات به نمایش گذاشته و در دوایر گوناگونی اقدام به ایجاد و آفرینش کرده و در آسمان هریکی از این دوایر شکوه و عظمت ربوبیتش را آشکار ساخته است، به گونه ای که هر آسمان، مرکزی است برای تصرف الهی و عرشی است برای ربوبیت او؛ لذا همه این آثار و نشانه های بزرگش را یک به یک به آن بنده برگزیده اش نشان داد و برای اینکه همه کمالات انسانی را به او عطا کند، و وی را مظهر تمام تجلیات الهی و نظاره گرِ همه طبقات هستی قرار دهد، و وظیفه فراخوانی به سوی سلطنت ربوبیت را به او بسپارد، و او را مبلِّغ مرضیات الهی و کاشف طلسم کاینات سازد، وی را سوار بر بُراق کرد و مثل برق در آسمانها گردش داد و زمینه قطع مراتب را برایش فراهم ساخت و مثل ماه و قمر از دایره ای به دایره دیگر و از منزلی به منزل دیگر به تماشای ربوبیت الهی برد و تک تک پیامبرانی را که جایگاه شان در آسمان این دوایر است

و همگی برادران او هستند، به او نشان داد، تا اینکه به مقام "قاب قوسین" بلندش کرد و با احدیّتش به دیدار و کلام خود مشرف ساخت.

از لابه لای دو مثال، می توان به این حقیقت والا نگریست:

مثال اول:

چنانکه در گفتار بیست و چهارم توضیح دادیم، یک پادشاه در دوایر حکومتش، عناوین (القاب) گوناگونی دارد و در بین طبقات رعیت و مردمش با اوصاف و ویژگی های متفاوتی شناخته می شود و در مراتب سلطنتش از اسم ها و علامات گوناگونی برخور دار است؛ به طور مثال: در بخش عدالت و قضا او را به نام "حاکم عادل" می شناسند و در بخش تشکیلات ملکی و کشوری "سلطان و پادشاه" است و در بخش نظامی و لشکری "فرمانده کل" به شمار می رود و در دوایر شرعی "خلیفه" است و بدین سان اسم ها و عناوین دیگری نیز دارد؛ پس او در هر یکی ازین دوایر و ارگان ها مقام و جایگاه خاصی دارد که این جایگاه به منزله تخت معنوی اوست؛ پس این پادشاهِ تنها می تواند در دوایر سلطنت و پست های گوناگون حکومتش، دارای هزار اسم و عنوان باشد؛ یعنی می تواند هزار تخت سلطنتیِ متداخل و تو در تو داشته باشد، گویی این حاکم در هر یکی از این دایره ها با شخصیت معنوی و تلفن ویژه اش حاضر و از هر چیز آگاه است و در هر بخش با قانون و نظام و نماینده اش دیده می شود و شخصاً هر چیز را می بیند و هر پست و مقامی را از پس پرده با حکم روایی و علم و نیرویش مراقبت و اداره می کند و در هر دایره ای مرکزی جداگانه و جایگاه خاصی دارد. احکام این دایره ها بایکدیگر فرق می کند و طبقاتش از همدیگر متفاوت است.

چنین پادشاهی شخصی را که مطلوب و مورد نظرش است، بر می گزیند و در تمام این ارگان ها گشت و گذار می دهد و شکوه شاهانه و عظمت دولتش را که در هر دایره و ارگانی به شکل خاصی موجود است، به او نشان می دهد و فرامینی را که به هریکی از این ارگان ها صادر می کند به اطلاع او می رساند و از دایره ای به دایره دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر می برد و سر انجام به حضور خود می آورد، سپس بعضی از اوامر کلی و عمومی اش را که به تمام آن دوایر تعلق دارد، به او می سپارد و وی را به عنوان نماینده به سوی مردم می فرستد.

بدین ترتیب در پرتو این مثال می گوییم:

رب العالمینی که سلطان ازل و ابد است، در مراتب ربوبیت خود، شئون و عناوین مختلف و جداگانه ای دارد؛ اما این عناوین، ناظرِ یکدیگرند.. و در دایره الوهیتش، علامت ها و اسماء متفاوتی دارد؛ اما هر یکی از این علامت ها و اسم ها در یکدیگر دیده می شوند.. و در اجراأت بزرگ و شکوهمندش تجلیات و جلوه های گوناگونی دارد؛ ولی این جلوه ها شبیه همدیگرند.. و در تصرفات قدرتش عناوین متنوعی دارد؛ اما این عناوین یکدیگر را احساس می کنند.. و در تجلیات صفاتش مظاهر مقدس و متفاوتی دارد؛ اما این مظاهر همدیگر را نشان می دهند.. و در تجلیات افعالش، تصرفات جداگانه ای دارد؛ اما مکمل یکدیگرند.. و در صنعت رنگارنگش، ربوبیت شکوهمندِ جدا جدایی دارد؛ اما تماشاگرهم اند.

پس بر اساس این راز بزرگ، خداوند سبحان کاینات را با ترتیب عجیب و حیرت افزایی تنظیم کرده است. از کوچک ترین طبقه مخلوقات، یعنی از ذرات گرفته تا آسمان ها و از اولین طبقه آسمان ها گرفته تا عرش اعظم، تشکیلات و تنظیماتی موجود است و آسمان هایی وجود دارند که یکی برفراز دیگری است و هر آسمان به منزله سقفِ عالمی جداگانه و به مثابه عرشی برای ربوبیت و مرکزی برای تصرفات الهی است.

و با آنکه تمام اسم ها و عناوین پروردگار به اعتبار احدیّت، در آن دوایر و طبقات وجود دارند و متجلی هستند، اما همانگونه که در دادگاه، عنوانِ "حاکم عادل" مسلط و اصل است و عناوین دیگر، تابع اند و از او دستور می گیرند، در هریکی از طبقات مخلوقات و در هر آسمان نیز، یکی از اسم ها و عناوین الهی تسلط و حاکمیت دارد و عناوین دیگر، در ضمن آن قرار دارند.

به طور مثال: در هر آسمانی که حضرت عیسی علیه السلام که مظهر اسم "قدیر" است، با پیغمبر اکرم (ص) دیدار کرده باشد، پروردگار متعال با عنوان "قدیرِ" خویش، بالذات در آن دایره متجلی است.

و مثلاً: عنوان "متکلم" که حضرت موسی علیه السلام به آن مشرف گردیده است، در همان آسمانی که جایگاه ایشان است، بیش از همه حکمفرماست.

بدین ترتیب از آنجایی که رسول اکرم (ص) به اسم اعظم نایل گردیده و نبوتش عام و فراگیر است و به تجلیات همه اسمای حسنا دست یافته است، پس با تمام دوایر ربوبیت ارتباط دارد، از این رو حقیقت معراج آن حضرت مقتضی است که ایشان با پیامبرانی که مقام و جایگاهشان در آن دوایر است دیدار و از تمام طبقات عبور کنند.

مثال دوم

یکی از عناوین پادشاه، "فرمانده کل قوا" است؛ این عنوان در تمام بخش ها و دوایر نظامی به چشم می خورد و چنانکه دایره کلی و گسترده سپهسالار، این اسم و عنوان را متجلی می سازد، دایره کوچک و خصوصی سرگروهبان نیز، به گونه ای آن اسم و عنوان را بازتاب می دهد و جلوه گر می سازد.

به طور مثال: یک سرباز، نمونه "فرمانده کل" را در شخص گروهبان می بیند و او را به عنوان مرجع می شناسد و از او دستور می گیرد و هرگاه این سرباز به درجه سرگروهبانی رسید، عنوان "فرمانده کل" را در درجه سروانی که بالاتر از اوست می یابد و از آنجا دستور می گیرد و بارسیدن به درجه سروانی، نمونه فرماندهی کل را در مقام ستوان می بیند. بدین ترتیب عنوان فرمانده کل در بخش های سروان، سرگرد، جنرال و مارشال به تناسب بزرگی و کوچکی این درجات دیده می شود.

اکنون اگر این فرمانده کل بخواهد کار و مسئولیتی را که به سرنوشت همه دوایر نظامی تعلق دارد، به سربازی بسپارد و تصمیم بگیرد که او را به مقامی نایل بگرداند که همچون ناظری هر دایره را ببیند و در هر دایره ای دیده شود، حتماً سرباز مذکور را در تمام این دایره ها از دایره گروهبان گرفته تا دایره فرمانده کل ـ یک به یک، گشت و گذار می دهد تا هم سرباز آن دایره را ببیند و هم کسانی که در آنجا هستند او را ببینند، سپس او را به حضور خود می پذیرد و به صحبتش مشرف می سازد و با دادن فرامین و مدال هایی او را مورد نوازش قرار می دهد و سرانجام در یک لحظه به جایی می فرستد که از آنجا آمده بود..

در این مثال باید نکته ای را در نظر گرفت و آن اینکه:

اگر پادشاه آنگونه که نیروی ظاهری دارد از نیروی معنوی و روحانی هم برخوردار باشد، در این صورت نیازی ندارد تا اشخاصی مانند ژنرال و مارشال و غیره را به وکالت

بگیرد، بلکه شخصاً در هر جا حضور می یابد و از ورای پرده هایی به طور مستقیم دستور می دهد و در لباس برخی از اراکین دولتش فرمان صادر می کند؛ چنانکه روایت شده است: بعضی از سلاطین و پادشاهان که در ضمن پادشاهی ولیِّ کامل هم بوده اند، در بسیاری از نهاد ها در لباس بعضی از اشخاص و افراد، اجراأت می کردند و اوامر خود را نافذ می ساختند.

اما حقیقتی که ما با دوربین این مثال بدان می نگریم، از هر نوع عجز و ناتوانی، پاک و مبرا است؛ از این رو فرمان و دستور، بدون واسطه از جانب خود فرمانده کل صادر می شود و به هربخش و ارگانی می رسد و با فرمان و اراده و قدرت او در آنجا به اجرا در می آید.

در پرتو این مثال باید گفت:

در هر کدام از طبقات و دسته های موجودات- از ذرات گرفته تا سیارات و از حشرات گرفته تاآسمان ها فرامین و شئونات ذاتی اجرا می شود و با کمال اطاعت و فرمانبرداری نافذ می گردد که سلطانِ ازل و ابد ، حاکمِ زمین و آسمان، فرمانده مطلق و مالکِ أمر "کن فیکون" است.. در هر کدام از طبقات و دسته های موجودات، دایره ای از ربوبیت و طبقه ای از حاکمیت دیده می شود که دارای طبقات گوناگون و دسته های جداجدایِ کوچک و بزرگ، جزیی و کلی است و هر کدام به سوی یکدیگر می نگرند.

پس بایستی در تمام آن طبقات و دوایر، سیر و سلوکی صورت گیرد تا از طریق تماشایِ عملکردهای گوناگون و عبادت و بندگی موجودات، مقاصد والا و نتایج عظیمی که در هستی گنجانیده شده است، فهمیده شود و با دیدن سلطنت ربوبیت و شکوه حاکمیتِ ذات کبریایی خداوند، از مرضیات او آگاهی حاصل و بدین ترتیب، زمینه آمدن دعوتگر خدا فراهم شود؛ پس این دعوتگر باید در تمام آن دوایر به سیر و سلوک بپردازد، تا اینکه به عرش اعظم گام بنهد؛ عرشی که عنوان دایره بزرگ الهی است و به "قاب قوسین" داخل شود، یعنی به مقامی که در بین "امکان و وجوب" قرار دارد و با "قاب قوسین" به آن اشاره شده است، و سرانجام، با ذات جلیل ذوالجمال دیدار کند، که این سیر و سلوک و دیدار، حقیقت معراج است.

و آنگونه که هر انسان با عقلش به سرعت خیال سفر می کند و هر ولی با قلبش به سرعت برق به گشت و گذار می پردازد و هر فرشته ای با جسم نورانی اش به سرعت روح از عرش تا فرش و از فرش تا عرش دَور می زند و بهشتیان به سرعت براق، مسافت بیش از پنجصد سال را از میدان حشر تا بهشت می پیمایند، جسم پیامبر اکرم (ص) که مخزنِ ابزار و تجهیزات مادی ایشان است و روحِ ایشان به کمک آن ابزار، وظایف بی شمار خود را انجام می دهد، بدون شک، روح ایشان را که نور و دارای قابلیت و ویژگی های نور است و لطیف تر از قلوب اولیاء، نازک تر از ارواح مردگان و جسم فرشتگان و ظریف تر از جسد نجمی و بدن مثالی (اجساد نورانی که مانند ستارگانِ درخشان، سیال اند و بدن هایی که عبارتند از: نمای خالی و شکل ظاهری) است، همراهی خواهد کرد و روح والای آن حضرت همراه با جسم مبارکش، تا به عرش خواهد رفت.

اکنون به ملحدی که در مقام استماع است می نگریم:

چنین به نظر می رسد که او در قلب خود می گوید: من خدا را نمی شناسم، پیغمبر را قبول ندارم، پس چگونه می توانم معراج را باور کنم؟

ماهم به او می گوییم: وقتی این کاینات و موجودات واقعاً وجود دارد و افعال و ایجادی در آن مشاهده می شود و هیچ کار منظم بدون فاعلی انجام نمی یابد، و یک کتابِ پرمعنا، نمی تواند بدون نویسنده ای تدوین گردد، و یک نقش بدیع، بدون نقاش به وجود نمی آید، حتماً کارهای پرحکمتی که هستی را پر کرده اند، فاعلی دارند و نقش و نگارهای حیرت انگیز و نامه های پیام آوری که در هر فصل، روی زمین را تر و تازه می سازند، حتماً نقاش و نویسنده ای دارند و وقتی در کاری موجودیت دو حاکم، نظم آن چیز را بر هم می زند و هر کدام از پدیده های این هستی، از بال یک مگس گرفته تا قندیل های آسمان ها، از نظم کاملی برخوردارند، پیداست که حاکم یکی است، چون در هر چیز، چنان صنعت و حکمت عجیبی وجود دارد که مستلزم آن است تا سازنده اش برای انجام هر کاری از قدرت نامحدودی برخوردار باشد و بایستی هر چیز را بفهمد؛ اما اگر حاکم و آفریننده یکی نباشد، در این صورت لازم است تا شمار معبودان به تعداد همه موجودات باشد و هر معبودی هم ضد یکدیگر و هم مثل یکدیگر خواهند بود، که در این صورت، تداوم این نظم و بر هم نخوردن آن، صدهزار بار محال است.

از سوی دیگر، چنانکه آشکارا به چشم می خورد، هر کدام از طبقات این موجودات، هزار بار منظم تر و فرمانبردارتر از یک لشکر حرکت می کنند؛ از حرکات منظم ستارگان و خورشید و ماه گرفته تا گل های بادام، هر پدیده ای نشان ها، شکل ها و لباس های زیبایی را که قدیر ازلی به او داده است، به نمایش می گذارد و اعمال و حرکاتی را که او برایش تعیین کرده است، با کمال نظم و ترتیب، انجام می دهد و این نظم و ترتیب، هزار بار منظم تر از نظم یک لشکر است؛ پس حتماً این کاینات در پشت پرده غیب، حکیم مطلق و کارسازی دارد که موجودات هستی منتظر فرمان اویند تا از آن اطاعت کنند.

و وقتی این حکیم مطلق، بنابر گواهی تمام کارهای حکیمانه ای که انجام داده و آثار بزرگی که نشان می دهد، یک سلطان ذوالجلال است و از احسانات و نعمت هایی که آشکار ساخته است، پیداست که او پروردگاری مهربان است و رحمت بیکران دارد؛ و مصنوعات زیبایی که عرضه داشته است، بیانگر این است که او صانعی صنعت پرور است و صنعتش را بسیار دوست دارد؛ او یک آفریدگار حکیم است و با تزیینات زیبا و صنعت های تعجب انگیزی که در هر جا گسترده است، می خواهد تحسین اهل شعور را به سوی آثارش جلب کند و از زیبایی های شگفت انگیزی که در خلقت هستی نشان داده است، چنین بر می آید که او می خواهد به مخلوقات با شعورش اعلان کند که: هدف از این تزیینات چیست؟ و مخلوقات از کجا می آیند و به کجا می روند؟ پس بدون تردید، این حاکم حکیم و صانع علیم می خواهد ربوبیت خود را نشان دهد.

و وقتی او با نشان دادن این همه آثار لطف و مرحمت و با گستراندن صنعتهای عجیب، می خواهد خود را معرفی کند و محبوب قرار دهد، باید با اعزام مبلّغی امین، اهل شعور را آگاه سازد که از آنان چه می خواهد و با چه چیزی از ایشان راضی می شود؟ بنابراین از بین اهل شعور، یکی را بر می گزیند و توسط او ربوبیت خود را اعلان می دارد و از بین آنان یک دعوتگر را به حضورش مشرف می سازد تا به وسیله او مصنوعاتش را که دوست دارد، اعلان کند؛ و یکی را به عنوان معلم می گمارد تا او مقاصد والای پروردگارش را به سایر اهل شعور بیاموزد و بدین طریق، کمالات پروردگارش را اظهار کند. و برای بی مفهوم نماندن طلسمی که در کاینات درج و ربوبیتی که در موجودات پنهان کرده است، حتماً راهنما و مرشدی را معین می سازد؛ و برای بیهوده جلوه نکردن

صنعت های زیبایی که نشان داده و در معرض دید گذاشته است، راهنمایی را می گمارد تا مقاصد موجود در آنها را درس دهد.

و برای تبلیغ مرضیاتش به اهل شعور، یکی از بندگانش را به مقامی که بالاتر از مقام همه اهل شعور است، منصوب می کند و مرضیاتش را به او می فهماند و به سوی آنها می فرستد. وقتی حقیقت و حکمت این چنین تقاضا می کنند، پس شایسته ترین فرد برای این وظیفه، حضرت محمد (ص) است؛ زیرا او عملاً این وظایف را به کامل ترین وجه انجام داده است و عالم اسلامی که او بنیان نهاد و نور اسلامی که او نشان داد، بهترین و راستگو ترین گواه این مدعی می باشد.

پس او باید به مقامی عروج کند و به منزلتی دست یابد که در رأس همه کاینات باشد و از تمام موجودات بگذرد تا به درگاه رب العالمین مشرف شود. و معراج، همین حقیقت را بازگو می کند.

گزیده سخن: وقتی پروردگار متعال، این هستی بزرگ را برای نشان دادن مقاصدی بزرگ و اهدافی عالی ـ که گوشه ای از آن را برشمردیم ـ مرتب و منظم کرده و آراسته است و در بین این موجودات، فقط انسان است که می تواند این ربوبیت فرا گیر را با تمام جزئیاتش ببیند و این الوهیت شکوهمند را با همه حقایقش مشاهده کند، بدون تردید آن حکیم مطلق با انسان گفت و گو خواهد کرد و مقاصدش را به او خواهد آموخت.

اما از آنجایی که هر فرد انسان نمی تواند از فردیت و سفلیت به درآید و به مقام کلی و فراگیری که در رأس همه مقامات است صعود کند، پس حتماً از بین انسان ها افراد مخصوصی به این وظیفه گماشته خواهند شد تا همزمان با دو طرف مناسبت داشته باشند، یعنی آن برگزیده، هم باید انسان باشد تا بتواند معلم انسان ها قرار گیرد و هم از روح بسیار والایی برخوردار باشد تا بتواند مستقیماً به خطاب الهی مشرف گردد. لذا از بین انسان ها کسی که به کامل ترین وجه اهداف رب العالمین را تبلیغ کرده و طلسم کاینات را کشف و معمای آفرینش را گشوده و به بهترین صورت به زیبایی های سلطنت ربوبیت فرا خوانده است، محمد (ص) است؛ او از بین همه افراد بشر، چنان سیر و سلوک معنوی ای خواهد داشت که به صورت سیاحتی در عالم جسمانی رخ خواهد داد و مراتبی را که در آن سوی طبقات موجودات و در پس پرده اسماء و تجلی صفات

و افعال قرار دارد و به هفتاد هزار حجاب تعبیر شده است، خواهد پیمود، که این سیاحت و طیّ مراتب، همان معراج نبوی است.

باز بخاطرمی آید که:

ای شنونده! تو در دلت می گویی: دیدار با پروردگاری که از هر چیز به ما نزدیک تر است، بعد از پیمودن مسافت هزاران ساله و گذشتن از هفتاد هزار حجاب، چه معنی دارد؟ چگونه می توانم این را باورکنم؟

ما می گوییم:

پروردگار به هر چیز، نزدیک تر از خود آن چیز است، اما هر چیز از او بی نهایت دور است.

به فرض اگر خورشید شعور می داشت و با تو سخن می گفت، می توانست با آیینه ای که در دست داری با تو حرف بزند و به شکل دلخواهش در تو دخل و تصرف کند. خورشید با آنکه از آدمک چشمت ـ که شبیه به آیینه است ـ به تو نزدیک است، اما تو تقریباً چهار هزار سال از خورشید دور هستی و به هیچ وجه نمی توانی به آن نزدیک شوی، حتی اگر صعود کنی و به جایگاه مهتاب برسی و مستقیماً در نقطه مقابل قرار بگیری، بازهم فقط می توانی مثل آیینه ای نور آن را انعکاس دهی و بس!

بدین ترتیب ذات ذوالجلالی که خورشید ازل و ابد است، با آنکه به هر چیز، نزدیک تر از خود آن چیز است، اما هر چیز از او بی نهایت دور است؛ مگر کسی که تمام موجودات را درنوردد و از جزئیت به در آید و به مراتب کلیت گام بنهد و رفته رفته از هزاران حجاب بگذرد و به اسمی نزدیک شود که دربر گیرنده تمام موجودات است و باز به راهش ادامه دهد و مراتب زیادی را بپیماید، آنگاه می تواند به نوعی از نزدیکی مشرف شود.

مثالی دیگر: یک سرباز از شخصیت معنوی فرمانده کل، بسیار دور است و از فاصله بسیار دور و از لابه لای پرده های معنوی بسیار زیادی به فرمانده اش می نگرد و در نتیجه با نمونه کوچکی از فرماندهی که در گروهبان مشاهده کرده است، فرمانده کل را می بیند.

اما برای اینکه بتواند به شخصیت معنوی راستین فرمانده بزرگ نزدیک شود، لازم است تا از مراتب و درجات کلی بسیار زیادی همچون درجه سروان، ستوان و سرگرد بگذرد؛ حال آنکه فرمانده کل، نزد او موجود است و با فرمانش، با قانونش، با نظارتش، با حکمش و با علمش او را می بیند و اگر این فرمانده، افزون بر یک فرمانده صوری و ظاهری، فرمانده معنوی هم باشد، در این صورت می تواند شخصاً در نزد آن سرباز موجود باشد. این حقیقت در "گفتار شانزدهم" به صورت قطعی ثابت شده است، لذا در اینجا به همین مختصر اکتفا می کنیم.

باز چنین به ذهن می رسد:

تو در قلبت می گویی: من منکر وجود آسمان ها هستم و به فرشتگان ایمان ندارم، پس چگونه می توانم گشت و گذار انسان را در آسمان ها و دیدارش را با فرشتگان باور کنم؟

آری! به افرادی مثل تو که عقلش به چشمش فرو آمده و بر دیدگانش پرده کشیده شده است، نشان دادن چیزی و تفهیم سخنی، واقعاً کار بسیار مشکلی است، اما حق، به حدی واضح و روشن است که حتی نابینایان هم آن را می بینند؛ لذا می گوییم:

همه متفق اند که فضای هستی پر از "اثیر" است. اشیای لطیف و سیالی مانند نور و برق و حرارت، بهترین شاهد و دلیل است بر وجود ماده ای که فضا را پرساخته است.

چنانکه میوه بر درخت و گل بر باغچه؛ خوشه بر مزرعه و ماهی بر دریا دلالت می کند، این ستاره ها نیز ضرورتاً موجودیت باغچه و منشأ و مزرعه و دریای خود را نشان می دهند و به چشمان عقل می کوبند.

وقتی در عالم های بالایی ساختارها و تشکیلات گوناگونی وجود دارد و احکام مختلفی در اوضاع مختلف دیده می شود، پس سر منشأ این احکام، یعنی آسمان ها نیز مختلف اند و با یکدیگر تفاوت دارند؛ به گونه ای که در انسان، افزون برجسم مادی، حواس معنوی دیگری همچون: عقل، قلب، روح، خیال و حافظه وجود دارد، در عالم هستی - که به منزله انسان بزرگ است - و در کاینات - که به منزله درخت میوه انسان است- نیز عوالم دیگری غیر از عالم جسمانی وجود دارد و هر یکی از این عالم ها، از عالم زمین گرفته تا عالم بهشت، یک آسمان هم دارند.

و در باره فرشتگان می گویم:

در کره زمین که در بین سیارات، سیاره ای متوسط، و در بین ستارگان، ستاره ای کوچک و کثیف (ستبر) است، حیات و شعوری که کامل ترین و نورانی ترین پدیده است، به گونه بی حد و حساب وجود دارد، چه رسد به آسمان هایی که هر کدام دریایی هستند بیکران و پر از ستارگانِ شناور و نسبت به کره زمینی که خانه ای تاریک و کوچک است، کاخ های مزین و قصرهای بلند و مرتفع، به شمار می روند؛ از این رو مسکن بسیاری از موجودات زنده و باشعور از قبیل فرشتگان و روحانیات اند که انواع مختلف و بسیار زیادی دارند.

ما مسئله وجود آسمان ها و تعدد آن ها را در تفسیر خود موسوم به "اشارات الاعجاز" در ضمن آیه ثُمَّ اسْتَوٰٓى اِلَى السَّمَٓاءِ فَسَوّٰيهُنَّ سَبْعَ سَمٰوَاتٍ (البقرة: ٢٩) به صورت قطعی ثابت کرده ایم و موجودیت فرشتگان را نیز در "گفتار بیست و نهم" به صورت مستدل و با قاطعیت دو ضرب دو مساوی می شود به چهار بیان کرده ایم، با اکتفا به آنها در اینجا از اختصار کار می گیریم.

نتیجه: آسمان ها از اثیر ساخته شده و مدار و گردشگاه مواد لطیف و سیّالی همچون برق و نور و حرارت و قوه جاذبه هستند و طبق اشاره حدیث "السماء موج مکفوف" ؛ آسمان موجی است منجمد ساخته شده جای مناسبی برای حرکت سیارات و ستارگان هستند؛ این آسمان ها هفت طبقه را از کهکشان ها گرفته تا نزدیک ترین سیاره تشکیل داده اند و هر کدام از این طبقات به منزله سقف یک عالم است؛ عالمی مانند عالم زمین و عالم برزخ و عالم مثال و عالم آخرت. پس موجودیت این آسمان ها هم خواسته حکمت است و هم خواسته عقل و منطق.

باز به ذهن می رسد که:

ای ملحد! تو می گویی:

ما با هواپیما فقط چند کیلومتر را، آن هم با هزار مشکل، می توانیم بالا برویم، پس یک انسان چگونه می تواند با جسمش مسافت هزاران ساله را بپیماید و ظرف چند دقیقه دوباره به جایی که بود برگردد؟

و ما می گوییم:

طوری که در نتیجه کاوش های فنّی تان پی برده اید، جسم سنگینی همچون زمین با حرکت سالانه اش، تقریباً مسافت یکصد و هشتاد و هشت ساعت را در ظرف یک دقیقه طی می کند، یعنی مسافت بیست و پنج هزار ساله را در یک سال می پیماید. آیا قدیر ذوالجلالی که زمین را با چنین حرکتی منظم و دقیق مانند سنگ پلغمان به گردش در آورده است، نمی تواند انسانی را تا عرش ببرد؟!

آیا حکمتی که کره زمین بسیار سنگین را با قانون جاذبه ای که خود پروردگار وضع کرده است- همچون مولوی- به دَور خورشید می چرخاند، از بردن جسم انسان عاجز خواهد ماند؟ آیا این حکمت نمی تواند با کشش و جاذبهٔ‌ رحمتِ رحمن و انجذاب محبتِ شمس ازل ـ که نور آسمان ها و زمین است ـ جسم انسان را بسان برق به عرشِ رحمان بالا ببرد؟

باز به ذهن می رسد که:

تو می گویی: فرض کن قبول کردیم که می تواند به آسمان ها عروج کند و برود، اما چرا برده شد؟ چه نیازی به معراج بود؟ آیا کافی نبود تا او هم مانند اولیاء با قلب و روحش عروج کند و برود؟

ما می گوییم:

وقتی پروردگار متعال اراده کرد که آیات و نشانه های عجیبش را که در ملک و ملکوت وجود دارد، به آن حضرت نشان دهد و تصمیم گرفت تا او را از دستگاه ها و منابع این عالم آگاه سازد و نتایجِ اخروی اعمال انسان ها را به آن حضرت بنمایاند، لازم بود تا چشم او که در حکم کلیدِ عالم دیدنی ها است، و گوش او که شنونده آیات عالم شنیدنی ها است، تا عرش همراه او باشد. و نیز عقل و حکمت تقاضا می کرد تا جسم مبارکش ـ که در حکم دستگاهی برای آلات و ابزار ایشان است و وظایف بی شمار روح آن حضرت توسط همین آلات و ابزار انجام می گیرند ـ نیز تا به عرش همراه آن حضرت باشد. چنانکه در بهشت، حکمت الهی جسم و روح را همانند دو دوست در کنار هم قرار می دهد؛ چونکه بسیاری از وظایف بندگی با جسم انجام گرفته است و همین جسم است که در معرض بسیاری از لذت ها و دردها قرار گرفته است. پس حتماً جسم مبارک آن

حضرت (ص) با روح او همراه خواهد بود. وقتی جسم همراه با روح وارد بهشت می شود، عین حکمت است که جسم مبارک آن حضرت (ص) نیز با ذات وی همراه باشد؛ ذاتی که به سدرة المنتهی جایی که کُنده جنت الماوی است، عروج داده شد.

باز به نظر می رسد که:

تو می گویی: پیمودن مسافت چندین هزار ساله ظرف چند دقیقه، از نظر عقل محال است؟

و ما می گوییم:

در صنعت صانع ذوالجلال چندین گونه حرکت وجود دارد و شکل و کیفیت آن ها بسیار متفاوت است. به طور مثال:

معلوم است که سرعت صدا با سرعت نور، برق، روح و خیال بسیار تفاوت دارد؛ حرکت سیارات نیز- از نظر علمی- به حدی مختلف است که عقل در حیرت می ماند. پس جسم لطیف آن حضرت (ص) که در هنگام عروج، سرعت کسب کرده بود، تابع روح والای او شد.

این حرکت که به سرعت روح، انجام یافته است، چگونه می تواند مخالف عقل باشد؟

وقتی ده دقیقه می خوابی، بعضاً حالاتی به تو دست می دهد که هنگام بیداری در طول یک سال هم با آن مواجه نمی شوی، حتی انسان گاه در ظرف یک دقیقه خوابی می بیند و سخنانی می شنود و حرف هایی بر زبان می آورد که اگر این حرف ها یکجا جمع شوند، در عالم بیداری به یک روز کامل و یا به زمانی بیش از آن نیاز دارند.

پس زمانِ واحد، می تواند نسبت به دو شخص، برای یکی به منزله یک روز و برای دیگری به منزله یک سال باشد. با مثال ذیل به این معنی بنگر:

برای سنجش و مقایسه سرعتِ حرکت انسان و سرعت گلوله، صوت، نور، برق، روح و خیال، موجودیت ساعتی را فرض می کنیم که ده عقربه دارد؛ یکی ساعت شمار است و دیگری در دایره ای که شصت بار وسیع تر از دایره نخست است دقایق را می شمارد و عقربه دیگر در دایره ای که شصت بار وسیع تر از دایره قبلی است، ثانیه ها را می شمارد و دیگری هم در دایره ای که شصت بار از دایره ثانیه شمار وسیع تر است،

ثالثه ها را می شمارد و بر همین منوال، برای شمردن رابعه ها، خامسه ها، سابعه ها و عاشره ها، عقربه های عجیبی وجود دارد که هر کدام در دایره ای منظم تر و گسترده تر از دایره قبلی می چرخد.

فرضاً اگر دایره عقربه ساعت شمار، به اندازه ساعت مچی کوچک ما باشد، لزوماً دایره عقربه ای که عاشره ها را می شمارد ، باید به اندازه مدار سالانه کره زمین و حتی بزرگتر از آن باشد.

اکنون دو شخص را فرض می کنیم:

یکی : گویا بر عقربه ساعت شمار سوار است و دَور و بَرش را تماشا می کند.

دیگری: گویا بر عقربه عاشره شمار سوار است و اطراف خود را می بیند.

میان آنچه که این دو شخص در زمان واحد مشاهده می کنند، تفاوت فاحشی وجود دارد و این تفاوت، به اندازه تفاوت ساعت دستی و مدار سالانه زمین است؛ پس از آنجایی که زمان، رنگی از حرکت ها و یا رشته و زنجیره ای از آن است، حکمی که در حرکات، جاری و نافذ باشد، در زمان نیز جاری است.

لذا وقتی مشاهدات یک ساعته ما به اندازه مشاهدات شخص با شعوری باشد که بر عقربه ساعت شمار سوار است و عمر حقیقی اش نیز به همان اندازه باشد، پس رسول اکرم (ص) نیز در همین مدت زمان- همچون شخصی که بر عقربه عاشره شمار سوار باشد- بر براق توفیق الهی سوار می شود و همچون برق، همه دایره ممکنات را می پیماید و عجایب مُلک و ملکوت را می بیند و به نقطه دایره وجوب، صعود می کند و به صحبت خداوند مشرف می گردد و از دیدار جمال الهی بهرمند می شود و با دریافت فرامین و وظایف الهی، برای انجام وظیفه بر می گردد، و عملاً برگشت و چنین هم شد.

باز به ذهن می رسد که:

می گویی: آری! چنین چیزی ممکن است، اما هر أمر ممکن و محتمَل، به وقوع نمی پیوندد. چیزی که نظیر و مانند نداشته باشد، چگونه می توان صرفاً با ممکن و محتمَل بودن آن، به وقوعش حکم کرد؟

و ما می گوییم:

مثل و مانند معراج به حدی فراوان است که به حساب نمی گنجد. به طور مثال، هر صاحب نظری با نگاهش در یک ثانیه از زمین تا سیاره "نپتون" صعود می کند و هر عالم و دانشمندی با عقلش سوار بر قوانین علم افلاک در یک دقیقه به آن سوی ستاره ها می رود؛ و هر با ایمانی فکرش را بر افعال و ارکان نماز سوار ساخته و با نوعی معراج، کاینات را پشت سر می گذارد و به حضور الهی می رود؛ و هر ولی کامل و صاحبدلی، می تواند با سیر و سلوک، ظرف چهل روز از عرش و از دایره اسماء و صفات بگذرد؛ حتی بزرگانی همچون شیخ گیلانی و امام ربانی با عروج روحانی خود در یک دقیقه به عرش رسیده اند واین مطلب را با روایات صحیح و درست، خبر داده اند؛ و فرشتگانی که اجسام نورانی هستند، می توانند در اندک زمانی از عرش تا فرش و از فرش تا عرش، رفت و آمد کنند؛ و بهشتیان هم در وقت بسیار کمی از محشر تا باغ های بهشت عروج می کنند.

این همه مثال و نمونه نشان می دهد که سلطان تمام اولیاء، پیشوای همه مومنان، رییس همه بهشتیان و مقبول همه فرشتگان، یعنی حضرت رسول اکرم (ص) به معراج برود و متناسب با مقام والایش، سیر و سلوکی داشته باشد و این عین حکمت بوده و کاملاً معقول است و بی هیچ شک و تردیدی، به وقوع پیوسته است.

اساس سوم

حکمت معراج چیست؟

جواب: حکمت معراج به حدی والاست که فکر بشر به آن نمی رسد؛ آن قدر عمیق است که ذهنش نمی تواند به کنه آن پی برد، و چنان دقیق و لطیف است که عقل به تنهایی نمی تواند آن را ببیند!

با آنکه پی بردن به حقیقت آن امکان پذیر نیست، اما با بعضی از اشارات می توان موجودیت آن را درک کرد؛ بدینگونه که:

آفریدگار هستی برای نمایاندن نورِ وحدت و تجلی احدیّتش در طبقات کثرت، فرد ممتازی را با معراج- که به صورت یک ریسمان اتصال، آخرین نقطه طبقاتِ

موجودات فراوان را با مبدأ وحدت پیوند می دهد- برگزید و او را به نمایندگی از سوی همه مخلوقات، مخاطب خود ساخت و به اسم همه اهل شعور، مقاصد الهی اش را به او یاد داد و به وسیله او به دیگران آموخت و خواست تا با دید او، جمالِ صنعت و کمالِ ربوبیتش را در آیینه مخلوقات تماشا کند و آثار جمال و کمال را به دیگران نیز بنمایاند.

و نیز آثار و مصنوعات رب العالمین نشان می دهد که او جمال و کمال مطلقی دارد و جمال و کمال هم، ذاتاً محبوب اند؛ از این رو صاحب آن جمال و کمال، جمال و کمال خود را بی نهایت دوست دارد و این دوستی و محبت بی نهایت با اشکال فراوان در مصنوعاتش ظاهر می شود، پس او مصنوعاتش را هم دوست دارد؛ چرا که در مصنوعات، آثارِ جمال و کمال خود را می بیند.

در بین مصنوعاتش، دوست داشتنی ترین و عالی ترین آنها، ذوی الحیاتند.. و در بین ذوی الحیات، محبوب ترین و برترین آنها صاحبان شعورند.. و در بین شعورداران، دوست داشتنی ترین آنها- از لحاظ جامعیت (فراگیر بودن) استعداد- در بین انسان ها یافته می شود؛ پس دوست داشتنی ترین انسان، فردی است که استعدادش کاملاً رشد کرده باشد و نمونه هایِ کمالات پروردگار را که در مصنوعاتش منتشر و متجلی است، نشان دهد.

بنابر این آفریدگار موجودات برای اینکه تجلی و پرتوهای محبتش را که در سراسر هستی منتشر است، در یک نقطه و در یک آیینه مشاهده کند و برای نمایاندن جداگانه همه انواع جمالش تحت سرّ احدیت در هر پدیده ای، شخصی را برگزید که به منزله میوه نورانی درختِ آفرینش است و قلبش در حکم هسته ای است که می تواند حقایق اساسی آن درخت را با خود حمل کند. آری! او را برگزید و با معراجی که همچون نخی هسته را با میوه، یعنی نقطه آغاز را با نقطه فرجام، پیوند می دهد به حضور خویش فراخواند و برای نمایاندن محبوبیت و ارجمندی آن شخص به کاینات، او را به دیدارِ جمالش مشرف ساخت و برای انتقال روحانیت و قدسیت او به دیگران، با کلامش او را گرامی داشت و با صدور فرامینی، وظایفی به وی سپرد.

با دوربین دو مثال به این حکمت والا می نگریم:

مثال نخست: چنانکه در داستان تمثیلیِ گفتار یازدهم، به تفصیل بیان شد، اگر پادشاه بزرگی خزانه های بسیار زیادی پر از انواع جواهرات داشته باشد و در بخش صنایع بدیع و کمیاب هم، مهارت فوق العاده ای داشته باشد و در مورد فنونِ (و نو آوری های) عجیب و غریب هم، دانش و تخصص همه جانبه ای داشته باشد و از علوم بدیع و بی شماری آگاهی داشته باشد، بدون تردید نمایشگاه بزرگی می گشاید و مصنوعات ارزشمندش را به نمایش می گذارد، چون هر آنکه از جمال و کمالی برخوردار است، می خواهد جمال و کمالش را هم خودش ببیند و هم به دیگران نشان دهد؛ پس او با گشودن این نمایشگاه، شکوه و بزرگی سلطنت و دبدبه ثروت و خارق العاده بودن صنعت و عجایب معرفتش را در معرض دید انسان ها می گذارد تا بدین طریق، زیبایی و کمال معنوی اش را به دو طریق ببیند:

یکی: شخصاً با نگاه باریک بین خود ببیند.

دیگری: با نگاه دیگران بنگرد و تماشا کند.

و بنابراین حکمت، او حتماً به ساختن قصر بلند و پهناور و شکوهمندی اقدام و این قصر شاهانه را به خانه ها و طبقات و بخش های مختلفی تقسیم می کند، و با جواهرات گوناگون موجود در خزانه هایش، قصر را می آراید و با زیباترین و لطیف ترین فرآورده های صنعتش، آن را تزیین می کند و با استفاده از حکمت و دانشِ ظریف و خارق العاده اش، تمام بخش های آن قصر را مرتب و منظم می سازد و سپس از نعمتهای گوناگون و غذاهای لذیذش سفره های جداگانه ای برای هر دسته و گروهی می گستراند و یک مهمانی عمومی ترتیب می دهد.

سپس برای نشان دادن کمالاتش به رعیتش، آنان را به تماشا و مهمانی دعوت می کند و از میان شان گرامی ترین (نزدیک ترین فرد به خویش) را به نمایندگی بر می گزیند و از منازل و طبقات پایینی، عبورش می دهد و به بالا دعوتش می کند و از دایره ای به دایره دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر، به گشت و گذار می برد و دستگاه های صنعت های عجیب و انبارهایِ محصولاتی را که از پایین آمده است، به او نشان می دهد، تا اینکه به دایره خصوصی اش می رساند و با نشان دادن ذات مبارکش ـ که سرچشمه و معدنِ همه کمالات اوست ـ وی را به حضور خود مشرف می سازد و کمالات خویش

و حقایق و واقعیت های قصر را به او یاد می دهد و او را به حیث پیشوای تماشاگران تعیین می کند و به سوی آنان می فرستد تا سازنده قصر را همراه با محتویات و نقش و نگارها و صنعت های عجیب قصر به اهالی معرفی کند و راز و رمزهای موجود در نقش و نگارها و اشاراتِ نهفته در صنعت ها را به آنان بفهماند و معنی و مفهومِ جواهرات و نقش و نگارهای موزون و مرتبِ درون قصر را به مراجعین و تماشاکنندگان بیاموزد و خاطرنشان سازد که این ها چگونه کمالات و هنرهای صاحب قصر را نشان می دهند و آداب ورود به قصر و مراسمِ تفریح و گردش را به بازدیدکنندگان بفهماند و آداب و رسوم رفتن به پیشگاه پادشاهِ ذی فنون و ذی شعور و از دیده پنهان را به گونه ای که او می خواهد و می پسندد، به مردم تعلیم دهد.

بدین سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع ذوالجلال و سلطان ازل و ابد، اراده کرد تا کمال و جمال بی نهایت و نامحدودش را ببیند و نشان دهد؛ از این رو کاخ این هستی را به چنان شکلی بنا کرد که هر موجودی با زبانهای فراوان به ذکر کمالات او مشغول است و با اشارات متعددی زیبایی های او را آشکار می سازد و نشان می دهد که چه گنجینه های پنهانی در هر کدام از اسمای حسنا نهفته است و چه لطایفِ پنهانی در هر کدام از عنوان های مقدس او وجود دارد که تمام علوم و فنون با تمام فرمول ها و قوانینش از زمان آدم علیه السلام تا امروز، این کتاب کاینات را مطالعه می کند، اما بازهم نتوانسته است به عشر مِعشار (یک درصد) معانی اسماء و کمالات الهی ای که این کتاب بازگو می کند و علاماتی که نشان می دهد پی ببرد.

بدین ترتیب جلیل ذوالجمال و جمیل ذوالجلال و صانع ذوالکمال، چنین قصری را به صورت نمایشگاهی بر افراشت تا جمال و کمال معنوی اش را ببیند و نشان دهد و برای اینکه معانی و مفاهیم این قصر، بیهوده و بی فایده نماند، حکمت چنین آفریدگاری مقتضی است که معانی آیاتِ این قصر را در زمین به یکی از اهل شعور بفهماند و یکی از آنان را به عالم های بالایی ـ جایی که منابع شگفتی های این قصر و مخازنِ محصولات آن است ـ ببرد و در رأس همه مخلوقات قرار دهد و به قربِ حضورش مشرف سازد و در عوالم آخرت، گشت و گذار دهد و وظایف و مسئولیت های زیادی را بر دوش او بگذارد، تا معلم همه بندگانش باشد و آنان را به سلطنت ربوبیتش فرا خواند، مرضیات

الهی را برایشان تبلیغ و آیات تکوینی اش را در این قصر تفسیر کند و با آرم ها و نشانه ها و معجزاتی که پروردگارش به او داده است، ممتاز و برگزیده بودن خود را نشان دهد و با در دست داشتن قرآن به انسان ها بفهماند که او مبلّغ راستگو و مترجمِ امینِ قرآن است.

بدین سان در پرتو این مثال، یکی - دو از حکمت های فراوان معراج را بیان کردیم، حکمت های دیگر را می توانی با اینها قیاس کنی!

مثال دوم:

اگر شخص ذی فنونی کتاب اعجاز انگیزی بنویسد، به گونه ای که در هر صفحه اش، حقایقی به اندازه صد کتاب و در هر سطرش، معانیِ لطیفی به اندازه صد صفحه، و در هر کلمه اش، حقیقت هایی به اندازه صد سطر، و در هر حرفش، مفاهیمی به اندازه صد کلمه موجود باشد و تمام معانی و حقایق آن کتاب، به کمالات معنوی نویسنده اعجازگر اشارت کند و متوجه او باشد، شک نیست که چنین نویسنده ای هرگز این گنج های پایان ناپذیر را سر بسته و بی فایده رها نمی سازد؛ او حتماً این کتاب را به بعضی ها درس می دهد و از معانی و مفاهیم آن آگاه می سازد تا این کتاب ارزشمند، بی معنی و بیهوده نماند. آری! او این کار را انجام می دهد تا کمالات پنهان آن کتاب رخسار بگشاید و راه کمال را بپیماید و جمال معنوی اش دیده شود و به عنوان یک دوست در دل ها راه پیدا کند و نویسنده و صاحبش را هم دوست داشتنی بگرداند؛ یعنی چنین نویسنده ای، مفردات آن کتاب را همراه با همه معانی و مفاهیمش به یکی درس می دهد و کتاب را از اول تا آخر، صفحه به صفحه به او می آموزد و سرانجام، مدرک تحصیل برایش صادر می کند.

بدین سان نقاش ازلی سبحانه و تعالی برای نشان دادن کمالات و زیبایی ها و حقایق نام های مقدسش، این کاینات را به چنان شیوه ای نوشته است که همه موجودات با جهات بی شماری کمالات بی پایان و نام ها و صفات او را نشان می دهند و بازگو می کنند.

معلوم است که اگر کتابی معنی و مفهومش فهمیده نشود، هیچ است و کاملاً بی ارزش می ماند؛ پس چنین کتابی که هر حرفش هزاران معنی را در بر می گیرد، هرگز امکان ندارد که ارزشش را از دست بدهد و بیهوده بماند.

بنابراین نویسنده کتاب حتماً آن را تعلیم می دهد و به هر طایفه ای بخشی از کتاب را به اندازه برداشت و استعدادش می آموزد و کل کتاب را هم به فردی درس می دهد که از فراگیرترین دید و کلی ترین شعور و کامل ترین استعداد برخوردار باشد.

و برای تدریس کتاب با همه نکته هایش، حکمت مقتضی است که آن فرد به سیر و سلوک معنویِ بسیار والایی برده شود؛ یعنی لازم است تا از نقطه آغازینِ طبقات کثرت که نخستین صفحات این کتاب است، تا دایره احدیّت که صفحه نهایی آن است، گردش و سیاحتی صورت بگیرد.

بدین ترتیب می توانی بخشی از حکمت های والای معراج را در پرتو این مثال مشاهده کنی. اکنون نگاهی می اندازیم به آن ملحدی که در مقام استعماع نشسته است و به قلبش گوش فرا می دهیم تا بینیم، در چه حال است..

به نظر می رسد که قلبش می گوید:

من گام های نخست را به سوی ایمان برداشتم، اما سه مشکل مهم دارم که نمی توانم آن ها را حل کنم:

اول: این معراج بزرگ، چرا به حضرت محمد (ص) اختصاص داده شد؟

دوم: این پیامبر بزرگوار (ص) چگونه می تواند هسته این کاینات باشد؟ چون شما می گویید: کاینات از نور او آفریده شده و در ضمن، او آخرین و منورترین میوه کاینات است؛ معنی این حرف ها چیست؟

سوم: شما در بیانات قبلی تان گفتید: رفتن به عالم های بالا به این خاطر صورت گرفت تا او دستگاه ها و کارخانه های آثار روی زمین را مشاهده کند و انبار هایی را ببیند که نتایج آثارِ اینجا در آنها نگهداری می شود، معنی این سخن چیست؟

اشکال اول:

جواب: این مشکل تان در سی گفتار کتاب "گفتارها" به تفصیل حل شده است، ما در اینجا به صورت فشرده اشاره گذرایی خواهیم داشت به کمالات و دلایل نبوتِ نبی کریم (ص) و اینکه آن حضرت شایسته ترین شخص برای این معراج بزرگ بودند.

اول: کتاب های مقدسی همچون تورات و انجیل و زبور، با آنکه دستخوش تغییرات و تحریفات قرار گرفته اند، بازهم بشاراتی در خصوص رسالت پیامبر بزرگوار هستند

و در عصر ما دانشمند و محققی همچون حسین جسری، یکصد و چهارده بشارت را از آن کتاب ها استخراج کرده و در کتابش "رسالهٔ‌ حمیدیه" به اثبات رسانده است.

دوم: در تاریخ ثابت است که کاهنان مشهوری همچون "شق و سطیح" اندکی قبل از بعثت آن حضرت به نبوت ایشان بشارت داده و خبر داده بودند که وی پیغمبر آخر الزمان است و از این قبیل، بشارات زیادی به روایت صحیح، موجود هستند.

سوم: سقوط بت های داخل کعبه و شکافتن ایوانِ کسرای فارس در شب ولادت پیامبر اکرم (ص) ، و صدها ارهاصات و رخدادهای خارق العاده و مشهور، در کتب تاریخ ثبت است.

چهارم: معجزاتی همچون: فوران آب از بین انگشتان مبارکش و سیراب ساختن افراد یک لشکر با آن آب، آه و ناله شترمانندِ کُنده (تنه درخت) در مسجد النبی در حضور نمازگزاران و دو نیم شدن ماه، به تصریح آیه مبارکه وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و معجزات دیگری از این قبیل نزد علما و محققان ثابت گردیده و تعداد شان به هزار بالغ می شود و در کتاب های سیَر و تاریخ، ثبت شده اند.

پنجم: به اتفاق دوست و دشمن، هر با انصافی به این باور رسیده است که اخلاق فاضله آن حضرت در بالاترین درجه قرار دارد و سجایای حمیده اش در دعوت و تبلیغ، در بلند ترین مراتب واقع است و تعالیم و رفتارهای نیک موجود در دین مقدس اسلام، شهادت می دهند که شریعت غرای آن حضرت حاوی کامل ترین خصایل نیکو است.

ششم: به گونه ای که در اشاره دوم گفتار دهم اشاره شد، خداوند متعال بنا بر اقتضای حکمت اراده کرد که الوهیتش آشکار گردد و در استقبال از این اراده، این رسول اکرم بود که عالی ترین مراتب عبودیت و بندگی را با عبودیت عظیمی که در دین اوست، ابراز داشت و آشکار کرد.

و نیز وقتی خالق هستی، بنا بر اقتضای حکمت و حقیقت اراده کرد تا جمال کامل و مطلقش را به وسیله یکی از بر گزیدگانش آشکار سازد، این رسول اکرم بود که به بهترین وجه آن را نشان داد و به زیباترین شکل معرفی کرد، چنانکه این یک امر واضح و بدیهی است.

و این رسول اکرم بود که به بهترین صورت، انسان ها را به سوی کمالاتی که در صنعت آفریدگار هستی وجود دارد، فراخواند و با دعوت پیگیر و صدای رسای خود،

آن را اعلان کرد و بدین ترتیب، اراده خداوند را در اعلان صنعت و جلب توجه خلایق به سوی آن، لبیک گفت، که این یک امر مشهورِ هویدا است.

و نیز این رسول اکرم (ص) بود که به کامل ترین وجه، همه مراتب توحید را اعلان کرد و به اراده رب العالمین در اعلان وحدانتیش بر تک تک مخلوقات در طبقات کثرت، لبیک گفت.

و نیز او بود که به صورت صاف و شفاف، زیبایی هایِ جمال و لطافت های زیبایی مالک هستی را انعکاس داد - چنانکه آثار بدیع و زیبای او اشاره می کند- و او برترین دوستدار آن بود و دیگران را هم دوست دارنده آن ساخت و بدین ترتیب از اراده پروردگار متعال در دیدن و نشان دادن این جمال مقدس، استقبال به عمل آورد و به آن لبیک گفت.

و نیز آفریدگار متعال این قصر کاینات بنابر اقتضای حکمت و حقیقت اراده کرد تا گنجینه های مخفی اش را - که پر از معجزات خارق العاده و جواهر ارزشمند است- معرفی کند رسول اکرم (ص) اراده خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) را در آشکار ساختن این گنج های مخفی لبیک گفت و به بهترین صورت، تعریف و توصیف کرد. و نیز آفریدگار کاینات، کاینات را با انواع و اقسام زینت ها آراسته و مزین ساخت و مخلوقات با شعورش را بخاطر سَیر و تماشا و تفکر و عبرت، به داخل آنها برد و خواست تا معانی و ارزش های صنعت و آثارش را به اهل شعور بفهماند برای این مهم پیغمبر اکرم (ص) را برگزید و او بود که این اراده خدا را لبیک گفت و به کامل ترین صورت، جن و انس و حتی روحانیان و فرشتگان را به وسیله قرآن رهبری کرد.

این رسول اکرم (ص) بود که در پرتو حقایق قرآن، مقصد و هدفِ تحولات و دگرگونی های کاینات را کشف کرد و سه سوال مشکل موجودات را که عبارتست از: توکیستی؟ از کجا هستی؟ و به کجا می روی؟ حل کرد و بدین ترتیب، اراده پروردگار حکیم را در حل این طلسم پیچیده برای اهل شعور با فرستادن یک پیامبر لبیک گفت.

و نیز آفریدگار ذوالجلال هستی خواست تا با همه مصنوعات زیبایش خود را به اهل شعور بشناساند و با دادن نعمت های ارزشمندی خود را دوست و محبوب آنان قرار دهد و اراده کرد تا با فرستادن پیامبری آنچه را که از اهل شعور می خواهد،

بیان کند و مرضیاتش را به آنان بفهماند؛ پس این رسول اکرم (ص) بود که به عالی ترین و کامل ترین صورت، خواسته ها و مرضیات الهی را برای اهل شعور بیان کرد و راه به دست آوردن رضایت الهی را فرا روی شان گشود.

و هم او بود که به بهترین وجه وظیفه رهبری را با قرآن کریم انجام داد و مسئولیت رسالت را به زیباترین شکل ادا کرد و اراده رب العالمین را در برگرداندن چهره انسان از کثرت به سوی وحدت، و از فانی به سوی باقی، لبیک گفت؛ همان انسانی که خداوند او را به منزله میوه هستی خلق کرد و چنان استعداد وسیعی به وی عنایت فرمود که می تواند همه چیز هستی را فراگیرد و او را به گونه ای آفرید که آمادگی انجام عبودیت و بندگی کلی را دارد و با دادن مشاعر و حیاتی که متوجه کثرت و دنیا است (با غرایزی که امکان مبتلا شدن به دنیا را دارد) وی را مورد آزمایش قرار داد.

از آنجایی که شریف ترین موجودات، جانداران هستند و شریف ترین جانداران، اهل شعورند و شریف ترین اهل شعور، انسانهای حقیقی و کامل اند، پس در بین انسان های حقیقی و کامل، کسی که وظایف مذکور را به بهترین صورت انجام دهد و به گونه باید و شاید، از عهده آن ها به در آید و حقش را ادا کند، شایستگی دارد تا با معراج بزرگ به قاب قوسین برود و دَرهای سعادت ابدی را بکوبد و انبارهای رحمت بیکران را بگشاید و حقایق غیبی ایمان را از نزدیک ببیند؛ پس چه کسی غیر از نبی کریم (ص) می تواند این شایستگی را داشته باشد؟

هفتم: کسی که به آثار صنعت الهی که در هستی پراکنده است بیندیشد، با جذابیتهای بی نهایت زیبا و تزییناتِ بی نهایت دلربا مواجه می شود. بدیهی است که چنین تحسین و تزیینی، نشان می دهد که آفریننده این پدیده ها اراده تحسین و قصد تزیین دارد و این اراده شدید، ضرورتاً بیانگر اینست که آفریننده این صنعت ها با شوق و رغبت بسیار قوی و با قداست تمام، صنعتش را دوست دارد؛ لذا محبوب ترین مخلوق در پیشگاه خالق کریمی که مصنوعاتش را دوست دارد، کسی خواهد بود که به تمام معنی، ظرافت ها و لطایف صنعت را در خود متجلی سازد و آن را بشناسد و به دیگران هم بشناساند و خود را دوست و محبوب دیگران بگرداند و زیبایی های سایر موجودات را هم با گفتن "ما شاء الله" تحسین کند.

پس این چه کسی بود که آسمان ها و زمین را در برابر مزیت ها و زیبایی هایی که مصنوعات را به درخشش در می آورد و در مقابلِ لطایف و کمالاتی که موجودات را می آراید، به زمزمه "سبحان الله! ما شاءالله! الله اکبر!" واداشت؟ و کاینات را با نغمه های قرآن به شور و هلهله در آورد و خشکی و دریا را با تحسین و قدرشناسی ای که سرشار از شوق و تفکر است و با ذکر و تهلیلی که مالامال از عشق و علاقه است، به شور و جذبه درآورد.

چنین پیامبری که بنابر قاعده "السبب کالفاعل" یک مثل از حسنات تمام امتش بر پله ترازوی او افزوده می شود و صلوات و درودِ همه امتش به کمالات معنوی اش اضافه می گردد و به فیوضات بیکرانی از رحمت و محبت الهی دست یافته و بخاطر انجام دادن وظیفه رسالت به نتایج و پاداش معنوی نایل می گردد، بدون تردید، رفتن چنین پیامبر بزرگواری به بهشت، و به سدرة المنتهی و به عرش و به قاب قوسین، عین حق و نفس حقیقت و محضِ حکمت است.

مشکل دوم:

ای انسانی که در مقام استماع قرار داری! حقیقتی که تو درباره آن با اشکال مواجه گشته ای، چنان عمیق و متعالی است که عقل، نه به آن می رسد و نه می تواند به آن نزدیک شود و فقط با نور ایمان دیده می شود. ما می کوشیم تا درک این حقیقت عالی را با ارائه چند مثال، آسان کنیم؛ بدین گونه که:

هرگاه با نگاه حکمت به این کاینات نگریسته شود، - در معنی- همچون درخت بزرگی به چشم می خورد و آنگونه که درخت، شاخه ها و برگها و گلها و میوه هایی دارد، در عالم سفلی ـ که پاره ای از درخت آفرینش است ـ نیز عناصر (خاک، هوا، آب و آتش) به منزله شاخه های آن و نباتات و درختان به منزله برگهای آن و حیوانات به منزله گل های آن و انسان ها به منزله میوه های آن پدیدار می گردند. پس بایستی همان قانون الهی که بر درختان جاری است، بر این درخت بزرگ نیز جاری باشد و این امر را اسم "حکیمِ" الله اقتضا می کند؛ از این رو حکمت الهی می طلبد تا این درخت آفرینش نیز از یک هسته ساخته شود؛ چنان هسته ای که افزون بر عالم جسمانی (مادی)، نمونه ها و پایه های عالم های دیگر را هم در خود جمع کند، زیرا ماده ای جامد، هرگز نمی تواند منشأ و هسته اصلی کایناتی باشد که هزاران عالم دیگر را در بر می گیرد.

و از آنجایی که قبل از درخت کاینات، درخت دیگری از این نوع وجود نداشته است، پس معنی و نوری که در حکم منشأ و هسته آن است، در این درخت کاینات به شکل یک میوه مجسم گردید و لباس یک میوه بر آن پوشانده شد و اسم حکیم هم این را اقتضا می کند؛ زیرا هسته نمی تواند برای همیشه برهنه بماند و اگر در اول فطرت (آفرینش) لباس میوه را نپوشیده است، حتماً در آخر آن خواهد پوشید.

وقتی انسان همین میوه است و در بین انسان هم به گونه ای که قبلاً ثابت گردید، مشهور ترین میوه و بزرگ ترین و مفید ترین ثمره، حضرت محمد (ص) است که توجه همه مخلوقات را به فضایلش جلب کرد و نگاه نصف زمین و خمس (یک پنجم) بشریت را به شخصیت مبارکش برگرداند و به خود منحصر ساخت و نگاه عالمیان را، یا از روی محبت و یا از روی حیرت و شگفت، به خوبی های معنوی اش معطوف ساخت و بدون شک، نوری که برای تشکیل کاینات نقش هسته را داشت، در ذات آن حضرت (ص) جسدش را پوشیده و به صورت آخرین میوه، پدیدار خواهد شد.

ای شنونده! خلق شدن این کاینات عجیب و بزرگ را از ماهیت جزیی انسان، دور از عقل مدان! قدیر ذوالجلالی که درخت تنومند صنوبر را- که خود به عالمی شباهت دارد- از تخم کوچک آن که به اندازه گندم است خلق می کند، چگونه نمی تواند کاینات را از نور محمد (ص) خلق کند؟

آری! درخت کاینات به درخت طوبی بهشت شباهت دارد؛ تنه و ریشه هایش در عالم بالا و شاخه ها و میوه هایش به سوی عالم سفلی آویزان است؛ لذا یک ریسمان نورانی، آن ها را با یکدیگر پیوند می دهد و مقام میوه را که در پایین است، به مقام هسته اصلی وصل می سازد.

بنابراین معراج به منزله غلاف و صورتِ این ریسمان مناسبت است که رسول اکرم (ص) این راه را گشوده و با ولایتش آن را پیمود و با رسالتش دوباره برگشت و درب را باز گذاشت تا پس از او اولیای امتش با سلوک روحی و قلبی از او پیروی کنند و در سایه معراج نبوی این جاده نورانی را بپیمایند و به اندازه استعداد و توان شان، به مقامات بلند و بالا عروج کنند.

چنانکه قبلاً به اثبات رسید، آفریدگار ذوالجلال، این کاینات را بخاطر اهداف و مقاصد بزرگی به صورت قصری آفرید و مزین ساخت؛ پس رسول اکرم (ص) که محور

این مقاصد است، بایستی قبل از آفرینش کاینات، مورد لطف و عنایت پروردگار متعال قرار گیرد و قبل از همه، از تجلی اش بهرمند شود.

پس آن حضرت از لحاظ معنا از همه اول است و از نظر وجودی، در آخر قرار دارد.

و از آنجایی که رسول اکرم (ص) کامل ترین میوه آفرینش است و همه میوه ها، ارزش خود را از او می گیرند و او وسیله پدید آمدنِ تمام اهداف و مقاصد است، پس لازم است تا نورش قبل از همه، آفریده شود و به تجلی آفرینش، نایل گردد.

مشکل سوم:

این حقیقت چنان وسیع است که ذهن تنگ انسان هایی مثل ما نمی تواند آن را احاطه کند و به تمام معنا فرا گیرد، اما می توانیم از دور به سوی آن نگاه کنیم.

آری! دستگاه های معنوی و قوانین کلیِ عالم پایین (دنیا) در عالم های بالا قرار دارد و نتایجِ اعمال مخلوقات بی شمار کره زمین و نیز میوه های افعالِ جن و انس نیز، در عالم های بالا تمثل می یابند و مجسم می شوند؛ حتی از اشارات قرآن کریم و اقتضای اسم حکیمِ خداوند و حکمت موجود در کاینات و گواهی بسیاری از روایات و علامات، چنین بر می آید که حسنات و نیکی ها به صورت میوه های جنت در می آیند و سیئات و زشتی ها شکل زقوم جهنم را به خود خواهند گرفت.

آری، موجودات بسیار زیادی در روی زمین انتشار یافته و خلقت و آفرینش، آنقدر پراکنده است که، مخلوقات گوناگون و مصنوعات متنوعی که در زمین قرار دارند و دستخوش تغییر و تحول می گردند و همواره می آیند و می روند، به مراتب بیشتر از مصنوعات پراکنده در کل هستی است.

از این رو، سرچشمه و منابع این همه پدیده های کوچک و بزرگی که فراوانِ فراوان است، همان قوانین و تجلیاتِ کلی اسماء حسنی الهی است، به گونه ای که مظاهر و جلوگاه این قوانین کلی، تجلیات عمومی و اسماء محیط و فراگیر، آسمان ها هستند، آسمان های بسیط و غیر مرکبی که تا حدی صاف اند و هر کدام از آن ها به منزله یک عرش و سقف یک عالم است و مرکز تصرف آن به شمار می آید. و یکی از این عوالم نیز، جنت المأوی است که در سدرة المنتهی قرار دارد.

پیامبر اکرم (ص) که مخبر صادق است، فرموده اند: تسبیحات و تحمیدات گفته شده در زمین، به شکل میوه های بهشت، مجسم خواهند شد.

پس این سه نکته به ما نشان می دهد:

مخازن و انبارهای نتایج و میوه هایی که در زمین به دست می آید، در آنجا قرار دارد و محصولات زمین به آن سو می رود.

پس ای شنونده! مگو: من"الحمد لله" را در هوا تلفظ می کنم، چگونه امکان دارد که این لفظ به صورت میوه ای مجسم شود؟ زیرا بعضاً اتفاق می افتد که تو هنگام بیداری ات در روز، سخن خوبی بر زبان می آوری و باز در خوابت آن سخن زیبا را به صورت یک سیب بسیار شیرین می بینی و می خوری و بر عکس، سخن زشتی را که در روز گفته ای، هنگام شب در خوابت به شکل یک چیز بسیار تلخ می بلعی. اگر غیبت کسی را کرده باشی، تو را به خوردن گوشت مرده مجبور می کنند.

بنابراین، کلمات زیبا و یا زشتی را که در عالم دنیا ـ که عالم خواب است ـ بر زبان می آوری، در عالم آخرت که عالم بیداری است، به صورت میوه ای می خوری و نباید خوردن آن را بعید بدانی.!

اساس چهارم

فواید و ثمرات معراج چیست؟

جواب: این معراج بزرگ که درخت طوبیِ معنوی است، بیش از پنجصد فایده و دستاورد دارد که به عنوان نمونه فقط به پنج مورد آن را اشاره خواهیم کرد.

این حقیقت چنان وسیع است که ذهن تنگ انسان هایی مثل ما نمی تواند آن را احاطه کند و به تمام معنا فرا گیرد، اما می توانیم از دور به سوی آن نگاه کنیم.

میوهٔ‌ اول

عبارتست از: دیدن حقایق ارکان ایمان با چشم سر؛ یعنی دیدن فرشتگان، جنت و آخرت وحتی دیدن خود ذات ذوالجلال؛ این دیدار و مشاهده، گنجی بزرگ و نوری ازلی و هدیه ای با ارزش و ماندگار برای کاینات، به ویژه بشر به ارمغان آورد که در پرتوآن نور، چهره حقیقی کاینات آشکار شد و این وهم و گمان را که کاینات،

آشفته و پریشان و مهار گسیخته است، از اذهان زدود و آشکار ساخت که کاینات عبارتست از: نامه های مقدس صمدانی و آیینه های زیبایی برای انعکاس جمال احدیت؛ و بدین ترتیب، شادی و سرور را در دل همه اهل شعور انداخت و حتی سراسر کاینات را شاد و خرم ساخت.

و چنانکه در پرتو این نور، کاینات را از آن اوضاع درد ناکِ موهوم خارج کرد، انسان را نیز از آشفتگی و پریشانی، نابودی و گمراهی، عجز و درماندگی و فقر و نیاز، نجات داد و از چنگ دشمنان بی شمار و نیازهای فراوان در آورد، و پرده از چهره حقیقی او برداشت و نشان داد که او معجزه ای است از معجزات قدرت الهی و مخلوقی است آفریده شده در احسن تقویم و نسخه جامعی از نامه های صمدانی است و مخاطب آگاه و با درک و بنده مخلص سلطان ازل و ابد است و چنان دوست محبوبی است که کمالات پروردگارش را تحسین می کند و در حیرت جمال مقدس او به سر می برد و مهمان گرامی درگاه او به شمار می آید و نامزدِ بهشت باقی اوست.

شگفتا! این چه سرور بی پایان و شوق دل انگیزی است که این نور برای همه انسان های واقعی به ارمغان آورده است"؟!

میوهٔ‌ دوم

او بناهای اسلام را که در پیشاپیش آن "نماز" قرار دارد، به ارمغان آورد و به عنوان هدیه ارزشمند و تحفه زیبا به جن و انس تقدیم کرد و این بناها که مرضیات رب العالمین است و حاکم ازل و ابدی که آفریدگار موجودات و صاحب کاینات است، اسلام را به عنوان یگانه دین مورد پسند خود برگزیده است.

شناخت این مرضیات و در پی فهم آن ها بودن، چنان دل انگیز و سعادت آور است که در تعریف و توصیف نمی گنجد، زیرا هر انسان، با اشتیاق و آرزوی شدیدی ـ هرچند ـ از دور می خواهد بفهمد که پادشاه و یا ولی نعمت او که وی را مورد لطف و احسان قرار داده است، از او چه می خواهد؟ و هرگاه به این خواسته ها و مرضیات پی برد، آرامش و اطمینان به او دست می دهد و آرزو می کند که: "ای کاش بین من و مولایم، وسیله ای برای ارتباط وجود می داشت تا بدون واسطه با او گفت و گو می کردم و می فهمیدم که از من چه می خواهد و چه انتظاراتی دارد؟!".

آری! انسانی که در هر لحظه به شدت به مولایش نیاز دارد و در تمام اوضاع واحوال محتاج اوست و نعمتهای بی حد و حساب پروردگارش همواره بر سرش می ریزد و به یقین می داند که همه موجودات، در قبضه تصرف اویند و جمال و کمالی که روی موجودات می درخشد، نسبت به جمال و کمال مولای او سایه ای بیش نیستند؛ چقدر آرزو دارد تا مطالبات و مرضیات این پروردگار ذوالجلال را بداند و از خواسته ها و توقعات او آگاه شود؟ خودت می توانی این را بفهمی!

پس این رسول اکرم است که مرضیات رب العالمین را به عنوان میوه ای از میوه های معراج با خود آورد و از ورای هفتاد هزار حجاب، مستقیماً با حق الیقین آن را شنید و به صورت هدیه زیبایی به همه بشریت تقدیم کرد.

آری! انسان چقدر آرزو دارد تا از احوال و رخدادهای کره ماه اطلاع حاصل کند، اگر کسی به کره ماه برود و بر گردد و از اوضاع آنجا او را آگاه سازد، حاضر می شود تا مبلغ هنگفتی را فدای این خبر کند و به هر اندازه که از اخبار آنجا آگاه شد، حیرت و تعجبش بیشتر می شود.

وقتی انسان به اخبار و رویدادهای ماه این چنین علاقه نشان دهد، شوق و علاقه اش به اخبار شخصی که از جانب مالک الملک می آید، چگونه خواهد بود؟ مالک الملکی که ماه در مملکتش مگسی بیش نیست که در اطراف کره زمین پرواز می کند؛ کره زمین هم بسان پروانه ای، در اطراف خورشید می گردد و خورشید هم یکی از هزاران چراغی است که مهمانخانه مالک الملک ذوالجلال را روشن می سازد.

بنا براین رسول اکرم (ص) شئونات و صنعت های عجیب چنین مالک الملک ذوالجلال را دید و انبارهای رحمتش را در عالم بقا مشاهده کرد، و بعد از تماشای آن ها برگشت و مشاهداتش را برای بشر باز گفت.

حال اگر بشر با کمال شوق و علاقه، و محبت و تعجب، به این رسول بزرگوار گوش فرا ندهد، به راستی دور از عقل و حکمت است! میزان دوری اش را خودت درک کن!

میوهٔ‌ سوم

او گنج های سعادت ابدی و مخزن نعمتهای جاودان را دید و کلیدش را تحویل گرفت و برای انس و جن، هدیه آورد.

آری، او به وسیله معراج و باچشمان خودش بهشت و جلوه های ابدی رحمت رحمن ذوالجلال را دید، و سعادت ابدی را باحق الیقین درک کرد، و موجودیت سعادت ابدی را به جن و انس مژده داد؛ مژده بزرگی که انسان از توصیف آن عاجز است، چون هنگامی که جن و انس در وضعیت موهومی قرار دارند و گمان می کنند که موجودات در دنیایی بی قرار، همواره سیلی زوال و فراق می خورند و سیلاب زمان و حرکات ذرات، آن ها را به دریای عدم و فراق ابدی می ریزد آن مژده مسرت بخش، به گوششان می رسد و چنان سعادت و سروری برجای می گذارد که ارزش و اهمیت آن قابل توصیف نیست.

اگر به شخص محکوم به اعدامی که به سوی دار قدم بر می دارد، گفته شود: "پادشاه تو را مورد عفو قرار داد و افزون بر آن، در کاخ خود خانه ای هم به تو داد" تصور کن که چه سرور و شادمانی ای به او دست خواهد داد. برای اینکه بتوانی به ارزش این مژده بزرگ پی ببری، ابتدا به تعداد جن و انس، سرور و شادمانی جمع کن و سپس برای این مژده، ارزش قایل شو!

میوهٔ‌ چهارم

دیدارِ جمال پروردگار سبحان است. همانگونه که خود آن حضرت (ص) از این میوه برخوردار شد، خاطرنشان کرد که هر مومن نیز می تواند از آن میوه ماندگار بهرمند گردد و بدین ترتیب این میوه را به عنوان هدیه بزرگی به جن و انس تقدیم کرد. در پرتو مثال زیر، می توانی لذت و حلاوت و زیبایی و ارزش آن میوه را حدس بزنی:

هر آنکه دارای قلب سلیم باشد، شخصی را که دارای جمال و کمال و احسان است، دوست می دارد و این محبت به نسبت درجات آن جمال و کمال و احسان، افزایش می یابد و حتی به درجه عشق و پرستش می رسد. در نتیجه، تمام دارایی اش را بخاطر دیدن آن جمال فدا می کند و حتی حاضر است کل هست و بودش را فدا کند و یک بار او را ببیند. حال آنکه جمال و کمال و احسان همه موجودات، نسبت به جمال و کمال و احسان پروردگار سبحان، نمی تواند به اندازه پرتوهای ناچیز خورشید باشد؛ پس اگر

انسانِ حقیقی هستی، می توانی درک کنی که توفیق دیدار ذات ذوالجلالی که شایسته محبت بی نهایت و شوقِ بی پایان و دیدار بی نهایت است، چه سعادت و سروری برجای می گذارد و چه میوه خوش طعم و زیبایی است!

میوهٔ‌ پنجم

با معراج آن حضرت فهمیده شد که انسان، میوه ارزشمند کاینات و مخلوق محبوب و گرامی صانع ذوالجلال است. این میوه پاکیزه را رسول اکرم بامعراج خود آورد و به صورت هدیه ای، به جن و انس تقدیم کرد و به وسیله این میوه، انسان را از یک مخلوق کوچک و حیوانِ ضعیف و ذی شعورِ ناتوان بودن، در آورد و به جایگاه بلند و مقام والایی ارتقا بخشید وحتی مقام و منزلت اش را عزیزتر و گرامی تر از همه مخلوقات ساخت. بدین ترتیب این میوه و دستاورد چنان شادمانی و سرور و سعادتی به انسان بخشید که از تصویر آن عاجز است.

زیرا اگر به یک سرباز عادی گفته شود که: "تو ژنرال شدی" او با شنیدن این سخن چقدر خوشحال خواهد شد! حال آنکه انسان، مخلوقی است ضعیف و عاجز و فانی و همواره زیر ضربات زوال و فراق قرار دارد، پس اگر به او گفته شود: تو به بهشت ابدی داخل و از رحمت بیکران پروردگارِ رحمان، برخوردار می شوی و درملک و ملکوت او که به وسعت آسمان ها و زمین است، به تفریح می پردازی و بدین گونه همه آرزوهای قلبت را با سرعت خیال، گستردگی روح و سیاحت و گردش عقل بر آورده می سازی و بالاتر از همه اینها، به دیدار جمال پروردگار سبحان در سعادت ابدی موفق می شوی، کسی که انسانیتش را از دست نداده باشد، می تواند میزان شادمانی و سروری را که به این شخص دست می دهد، درک کند.

و اینک شخصی را که در مقام استماع قرار دارد مورد خطاب قرار می دهیم و می گوییم:

لباس الحاد و بی دینی را پاره کن و دور بینداز و با گوش یک مومن بشنو! و با چشم یک مسلمان بنگر که من ارزش بعضی از دستاوردها را در لابه لای دو مثال کوچک، برایت بیان خواهم کرد:

مثال اول:

فرض کن که من و تو در کشور پهناوری قرار داریم. به هر سو که چشم می دوزی، جز دشمن کسی را نمی بینی، هر چیز با ما و با یکدیگر دشمن است، هر چیز با ما بیگانه است، ما او را نمی شناسیم و هر کنج آن کشور، پر از جنازه های رعب آور و ترسناک است؛ از هر طرف صداهای داد و فریاد یتیمان و آه و واویلای مظلومان بر می خیزد. درست زمانی که در چنین وضعیت اسفناکی به سر می بردیم، یکی نزد پادشاه کشور می رود و بشارت و مژده خوشحال کننده ای برای همه می آورد.

این مژده، همه چیز را دگرگون ساخت و آنانی را که با ما بیگانه بودند، به دوست تبدیل کرد؛ و آنانی که ما به شکل دشمن دیده بودیم، صورت برادر را به خود گرفتند؛ و آن جنازه های رعب آور و ترسناک، به صورت بندگان خاشع و فروتن و درحال ذکر و تسبیح، دیده شدند؛ و آن گریه ها و فریادها به ذکر و ثنا و شکر تبدیل شد؛ و مرگ و میرها و غصب و غارت ها، به مرخصی و فراغت از بارهای سنگین کار، چهره عوض کرد؛ و از سوی دیگر، افزون براینکه خود ما مسرور و شادمان بودیم، در شادی و سرور دیگران هم مشارکت داشتیم؛ با این وصف، می توانی حدس بزنی که آن مژده بزرگ چه سروری برای ما آورد!

بدین ترتیب یکی از ثمرات معراج ، نور ایمان است؛ اگر قبل از آمدن این نور، با نگاه سرگشتگی و گمراهی به موجودات کاینات نگریسته شود، همگی به شکل غریبه و ترسناک و مضر و رنج آور دیده می شوند و اجسام بزرگی همچون کوه به شکل جنازه های رعب آور و مخوف به نظر می رسند، و جلاد اجل، گردن هر موجودی را می زند و به چاه نیستی می افکند و هرکس و هرچیز، از دست جدایی و نابودی فریاد بر می آورد و آه و واویلا سر می دهد.

درست هنگامی که گمراهی، موجودات را این گونه به تصویر می کشید، به ناگاه ثمره معراج ـ که همان حقایق ایمان است ـ همه موجودات را روشن و پرنور می سازد و نشان می دهد که آنان برادران یکدیگرند و به ذکر و تسبیح پروردگار ذوالجلال شان مشغول اند و مرگ و زوال هم، نوعی مرخصی و آزاد شدن از انجام وظایف است و آن صداها و فریادها، صدای تسبیحات و اوراد است. اگر می خواهی این حقیقت را به صورت کامل ببینی، به "گفتار دوم و هشتم" مراجعه کن!

مثال دوم

فرض کن که ما با هم در صحرای بزرگی هستیم و دریای ریگ، به صورت طوفان و گردباد محاصره مان کرده است و شب چنان تاریک است که حتی نمی توانیم دست خود را هم ببینیم! بی کس و تنها و بی یار و یاور هستیم و گرسنگی و تشنگی ما را از پا درآورده است. هنگامی که در چنین حالت آشفته و پریشانی به سر می بریم، به ناگاه مرد مهربانی از پرده تاریکی عبور می کند و به سوی ما می آید و سواری سریع السیری با خود می آورد و به ما هدیه می کند و سوار برآن، ما را به جایی شبیه به بهشت می برد که برای استقبال مان هر چیز آماده شده است و در خدمت مان قرار دارد و شخص بسیار مشفق و مهربانی از ما حمایت می کند و هر نوع وسایل خورد و نوش را هم برای مان فراهم می سازد!

فکر می کنم خودت می توانی حدس بزنی که ما چقدر از فضل و مرحمت این شخص بزرگوار، ممنون و سپاسگزار هستیم! او که ما را از سرای یأس و ناامیدی به دیار سراسر امید و شادی برد.

پس آن صحرای بزرگ، همین دنیا است و آن طوفان و گردباد پر از ریگ، عبارتست از: حرکات ذرات و سیلابِ زمان که موجودات را همراه با این انسان بیچاره و مسکین، تکان می دهد و می آزارد. هر انسان، آشفته و پریشان است و از ترس روزهای تاریکی که پیش رو دارد، به خود می پیچد. در واقع این گمراهی و سرگشتگی است که هر چیز را اینگونه به او نشان می دهد و در نتیجه نمی داند از چه کسی کمک بگیرد و فریادش را به چه کسی بشنواند و گرسنگی و تشنگی بی حد، او را از پای درمی آورد.

بدین ترتیب، شناخت خواسته ها و مرضیات پروردگار سبحان، ثمره ای از ثمرات معراج است که این دنیا را بسان مهمانخانه ذات کریم و سخاوتگر و انسان ها را مهمانان عزیز و گرامی او قرار می دهد که در عین حال مأمورین او نیز هستند و آینده را نیز مثل بهشت، زیبا و مثل رحمت، شیرین و مثل سعادت ابدی، تابنده و درخشان نشان می دهد.

هرگاه این و آن را مد نظر قرار دادی، آنگاه می توانی به لذت و زیبایی و شیرینی این میوه معراج پی ببری!

شخصی که در مقام استماع قرار داشت می گوید:

هزاران بار خداوند را شکر و سپاس که به لطف و عنایت او، از کفر و الحاد نجات یافتم و در راه توحید و ایمان، قدم گذاشتم و دولت ایمان را به دست آوردم.

ماهم به او می گوییم:

ای برادر! به تو تبریک عرض می کنیم و از خداوند سبحان می خواهیم تا ما را مشمول شفاعت رسول اکرم (ص) بگرداند.

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَن انْشَقَّ بِإِشَارَتِهِ الْقَمَرُ، وَنَـبَعَ مِنْ أَصَابِعِهِ الْمَاءُ كَالكَوْثَرِ صَاحِبِ المِعْرَاجِ وَمَا زَاغَ البَصَرُ، سَيِّدِنَا مُحمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَأَصْحَابِهِ أَجْمَعِين. مِنْ أَوَّلِ الدُّنْيا إِلى آخِرِ المحْشَرِ.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّم۪يعُ الْعَل۪يمُ

رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا

رَبَّنَٓا اَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْلَنَا اِنَّكَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ

وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ

پیوست

گفتار نوزدهم و سی و یکم

معجزه انشقاق قمر

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ ٭ وَاِنْ يَرَوْا اٰيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ

وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ

(القمر: ١-٢)

فلاسفه مادی گرا و آنانی که کورکورانه از ایشان تقلید می کنند، می خواهند معجزه شق القمر را که همچون ماه، درخشنده است با پخش اوهامی فاسد و بی بنیاد، خاموش کنند؛ چون می گویند: اگر انشقاق قمر رخ می داد سراسر جهان از آن آگاه می شد و تمام کتب تاریخ، آن را می نوشت".

جواب: انشقاق قمر، شب هنگام و زمانی که همه جا را غفلت پوشیده بود به عنوان دلیلی برای اثبات نبوت، در برابر دیدگان کسانی که دعوی نبوت را شنیده و انکار کرده بودند، رخ داد و به صورت آنی نشان داده شد؛ افزون برآن، اختلاف مطالع و موجودیت ابر و موانعی از این قبیل، مانع رؤیت ماه می شد و در آن زمان، اسباب و امکانات پیشرفته و مدرن، وجود نداشت و کارهای مربوط به رصد، به خوبی انجام نمی گرفت؛ از این رو لزومی ندارد انشقاق قمر را هر کس در هر جا ببیند و در کتابهای تاریخ به ثبت برسد.

و اینک از بین نقطه های فراوانی که ابرهای اوهام را از چهره معجزه انشقاق قمر می زداید، به پنج نقطه گوش کن:

نقطه اول

عناد شدیدی که کفار آن زمان داشتند، بر همگان معلوم و در تاریخ، مشهور است. با این وصف، هنگامی که قرآن حکیم فرمود: وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و صدایش در اطراف و اکناف عالم طنین انداز شد، هیچ کدام از کفار منکر قرآن، جرأت نکرد دهان بگشاید

و این آیه را تکذیب کند؛ یعنی هیچ کس نتوانست وقوع این حادثه را انکار کند. اگر این حادثه در آن زمان عملاً رخ نمی داد و برای کفار ثابت شده نمی بود، آنان با دستاویز قرار دادن این مسئله به شدت تمام می کوشیدند تا دعوای نبوت را باطل سازند و رسالت آن حضرت (ص) را تکذیب کنند. حال آنکه کتاب های تاریخ و سِیر، چیزی از سخنان کفار را در مورد انکار وقوع آن حادثه نقل نکرده اند و آنچه در تاریخ آمده است، فقط همان چیزی است که آیه مبارکه وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ بیان می کند؛ یعنی کفاری که آن معجزه را دیده بودند، گفتند: "این یک سحر است ، عده ای را نزد قافله ها و کاروانهای اطراف بفرستید و ببینید که آیا آنان هم دیده اند و یا خیر؟" صبح گاهان هنگامی که کاروان ها از یمن و جاهای دیگر رسیدند، گفتند: ما چنین حادثه ای را دیدیم. کفار در باره فخر عالم (ص) گفتند: سحر و جادوی یتیم ابوطالب، به آسمان ها هم رسید! (حاشا)

نقطه دوم

اکثر پیشوایان علم کلام، امثال سعد تفتازانی گفته اند: "شق قمر نیز مانند فوران آب از بین انگشتان مبارک آن حضرت و سیراب ساختن همه افراد لشکر از آن آب و مانند آه و ناله تنه درخت از فراق آن حضرت که ایشان هنگام ایراد خطبه بر آن تکیه می کردند، متواتر است؛ یعنی این حادثه را جماعت بزرگی از جماعت بزرگ دیگر، نقل کرده اند و بدیهی است که اتفاق همه آن ها بر کذب، محال است؛ پس این یک حادثه متواتر است و همچون ظاهر شدن ستاره دنباله دارِ مشهور به نام هاله قبل از هزار سال و یا موجودیت جزیره سرندیب که ما آن را ندیده ایم، قطعی است و به تواتر رسیده است.

پس انتشار اوهام و شک و تردیدهایی در باره این نوع مسایل قطعی و شهودی، نوعی دیوانگی و حماقت است ، چون در این گونه مسایل، کافی است که ناممکن و محال نباشد، حال آنکه، دو نیم شدن ماه همچون شکافتن کوه آتشفشان ممکن است.

نقطه سوم

هدف از ارائه معجزه، اثبات دعوای نبوت و متقاعد ساختن منکرین است، نه وادار ساختن آنان به ایمان؛ پس بایستی به آنانی که دعوای نبوت را شنیده اند معجزه نشان داده شود تا بدین طریق، قناعت و اطمینان حاصل کنند، اما نشان دادن آن در هرجا، یا نشان دادن آن با چنان بداهتی که مردم را به پذیرفتن مجبور سازد، با حکمت پروردگار حکیم

منافات دارد و با راز تکلیف و امتحان الهی نیز مخالف است؛ چونکه فرصت دادن به عقل و سلب نکردن اختیار آن مقتضای امتحان و تکلیف الهی است.

اگر پروردگار حکیم به گونه ای که فلاسفه می خواهند، معجزه دو نیم شدن ماه را به مدت دو ساعت باقی می گذاشت و به سراسر هستی نشان می داد و این حادثه وارد تاریخ می شد، آنگاه کفار می گفتند: این هم مانند دیگر حوادث آسمانی، یک رخداد عادی است و در این صورت، دلیلی بر نبوت آن حضرت (ص) به شمار نمی رفت و به شکل معجزه مخصوص وی باقی نمی ماند. و یا اینکه یک معجزه کاملاً بدیهی می شد و عقل را به ایمان وادار می ساخت و اختیارش را سلب می کرد و آنگاه ارواح پست و زغال مانندِ اشخاصی همچون ابوجهل با ارواح پاک و الماس گونه ابوبکر صدیق رضی الله عنه یکسان می شد و راز تکلیف از بین می رفت.

بناءً، این معجزه به صورت آنی، شب هنگام و در وقت غفلت رخ داد و اختلاف مطالع و ابرها و پرده های دیگری از این قبیل، مانع رویت آن شد و در نتیجه در کتاب های تاریخ هم به ثبت نرسید.

نقطه چهارم

این حادثه شب هنگام به صورت آنی و در وقت غفلت مردم رخ داد؛ پس هرکس در هر جا نمی توانست آن را ببیند و حتی اگر برای بعضی ها آشکار می شد، او آنچه را دیده بود، تصدیق نمی کرد و اگر تصدیق هم می کرد، بازهم چنین حادثه ای با روایت یک شخص نمی توانست در تاریخ ارزشی داشته باشد.

در بعضی روایات افزوده شده است: "ماه بعد از دونیم شدنش بر زمین فرود آمد." اما علمای محقق این مطلب را رد کرده و گفته اند: "امکان دارد این جمله را بعضی از منافقین افزوده باشند تا این روایت را از ارزش بیندازند".

و نیز در آن هنگام ابرهای جهل، آسمان انگلستان را پوشانده بود و در اسپانیا آفتاب در حال غروب بود و در امریکا، نیمه روز و در چین و جاپان هم صبح شده بود و در جاهای دیگر هم موانع دیگری وجود داشت؛ از این رو این معجزه تابان در این مناطق قابل رؤیت نبود.

حال این معترض بی عقل را ببین که می گوید: "تاریخ کشورهایی مانند انگلستان و چین و ژاپن و امریکا از این حادثه بحث نمی کند، پس معلوم می شود که چنین چیزی رخ نداده است." چه حماقتی! هزار نفرین بر این کاسه لیسان اروپا!

نقطه پنجم:

دو نیم شدن ماه حادثه ای نیست که خود به خود و بنابر عوامل طبیعی و به صورت تصادفی رخ داده باشد، بلکه آفریدگار حکیمِ شمس و قمر، بخاطر تأیید و تصدیق رسالت، این حادثه را به صورت خارق العاده و بر خلاف قوانین حاکم برهستی واقع ساخت و به گونه ای که موافق حکمت ارسال پیامبران بود، و اسرار و شیوه های ارشاد و تکلیف اقتضا می کرد، دو نیم شدن ماه را نشان داد تا برای آن عده از تماشاگرانی که او خواسته بود، اقامه حجت کند و برای نشان ندادن این حادثه به آنانی که حکمت و مشیتش نخواسته بود و هنوز دعوت نبوت را نشنیده بودند و در اطراف و اکناف جهان می زیستند، ابرها و اختلاف مطالع را مانع رویت قرار داد و مناطقی را با طلوع نکردن ماه و کشور هایی را با طلوع خورشید و اسباب دیگری از این قبیل از رویت انشقاق قمر محروم کرد.

اگر به همه مردم در سراسر جهان نشان داده می شد، آنگاه به صورت نتیجه اشاره پیامبر اکرم (ص) و به عنوان معجزه نبوت نشان داده می شد که در این حالت، رسالت و نبوت آن حضرت کاملاً بدیهی می گشت و هر کس مجبور می شد تصدیق کند و اراده و اختیار عقل، سلب می شد و رازِ تکلیف از بین می رفت، حال آنکه ایمان، با اختیار عقل است و آزادی و اراده عقل را سلب نمی کند؛ اما اگر صرفاً به صورت یک حادثه آسمانی نشان داده می شد، در این صورت مناسبتش با رسالت قطع می گردید و خصوصیت و مزیتی برایش نمی ماند.

خلاصه اینکه: در مورد انشقاق قمر، هیچ تردیدی باقی نماند و با قاطعیت به اثبات رسید. و اینک از بین دلایل بسیار زیادی که بر وقوع آن دلالت می کند، فقط به شش (٭):یعنی شش بار به صورت اجماع در رابطه به وقوع این حادثه شش حجّت موجود است. این مقام با وجود اینکه شایسته ایضاحات زیادی بود اما مع الاسف مجمل گذاشته شد. مورد اشاره می کنیم که عبارتند از:

اجماع صحابه کرام که همگی عادلند و اتفاق همه مفسرین در تفسیر "وانشق القمر" و نقل وقوع این حادثه در روایت همه محدثین متخصص و صادق، با اسناد بسیار زیاد و طرق متعدد و شهادت و گواهی همه اولیای صادق و صالحی که اهل کشف والهامند و تصدیق علماء و دانشمندان متبحر علم کلام، به رغم تفاوت مسلک و مشرب، و قبول امت محمد (ص) که بنا به فرموده حدیث، بر گمراهی اجتماع نمی کنند، مثل روز روشن، مؤید دو نیم شدن ماه هستند.

گزیده سخن

بحث ما تا به اینجا به نام تحقیق علمی و به منظور الزام خصم بود، اما بعد از این، سخن ما به نام حقیقت و بخاطر ایمان خواهد بود. آری! آنچه بحث شد، سخن تحقیق علمی بود، اما حقیقت می گوید:

خاتم دیوان نبوت (ص) که همان ماه نورانی آسمان رسالت است، ولایت عبودیت و بندگی اش به مرتبه محبوبیت بالا رفت و در نتیجه، کرامت عظمی و معجزه کبری را با معراج نشان داد؛ یعنی یک جسم زمینی در آسمان ها گردش داده شد و به ساکنانِ آسمان ها و اهالی عالم بالا معرفی شد و برتری و محبوبیتش را نشان داد و ولاتیش را به اثبات رساند و همچنین، ماه معلق در آسمان و مرتبط با زمین را با اشاره یکی از بندگان زمین اش، دونیم کرد و بدین ترتیب با این معجزه، رسالت آن بنده محبوب را چنان به اهل زمین نشان داد که آن حضرت (ص) به صورت دو بال نورانی ماه، در آمد و با دو بال نورانیِ رسالت و ولایت، به اوج کمالات عروج کرد و حتی به قَابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنٰى رسید و مایه افتخار اهل آسمان ها شد، چنانکه مایه افتخار اهل زمین بود.

عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ الصَّلَاةُ وَالتَّسْلِيمَاتُ ملءَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتِ.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

اَللّهمَّ بِحَقِّ مَن انشَقَّ الْقَمَر بِإِشَارَتِهِ اجْعَل قَلبِي وَقُلُوبَ طَلَبَةِ رَسَائلِ النُّورِ الصَّادِقِينَ كَالْقَمَرِ فِي مُقَابَلَةِ شَمْسِ الْقُرآنِ.. آمِينَ. آمِينَ.

گفتار سی و دوم

عبارتست از سه موقف

این گفتار پیوستی است که پرتو هشتمِ گفتار بیست و دوم را توضیح می دهد و تفسیر اولین زبان، از پنجاه و پنج زبان موجوداتی است که بر وحدانیت الله (جَلَّ جَلالَهْ) گواهی می دهند که، در رساله "قطره ای از دریای توحید" به آن اشاره شد، و ضمناً یکی از حقایق بسیار زیاد آیه کریمه: لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا (الأنبياء: ٢٢) به شمار می آید که در لباس قیاس و تمثیل، بازگو شده است.

موقف اول

لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا

(الأنبياء: ٢٢)

"لَا إِلَهَ إِلَّا الله وَحدَهُ لَا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلكُ وَلَهُ الْحَمدُ يُحيِي وَيُمِيتُ وَهُوَ حَيّ لَا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَير وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير وَإلَيهِ الْمَصِيرُ"

چنانکه در یکی از شب های رمضان گفته بودم، در هرکدام از یازده جمله این کلام که یگانگی خداوند را افاده می کنند، یک مژده و یکی از مراتب توحید وجود دارد. از مجموع این ها، فقط معنی "لَا شَریکَ لَهُ" را با زبان ساده و عام فهم و به صورت محاوره تمثیلی و مناظره فرضی و با قرار دادن زبان حال به جای زبان قال، توضیح داده بودم؛ و اینک در پاسخ به تقاضای برادران عزیزی که مرا یاری می کنند و در مسجد همراه من هستند، آن گفتگو را به شکل ذیل می نویسیم:

ما یک شخص فرضی را به جای شرکاءِ (خدایان دروغین) اهل شرک و کفر و ضلالت، از قبیل: طبیعت پرستان و اسباب پرستان و مشرکان، قرار میدهیم و فرض میکنیم که این شخص فرضی، میخواهد پروردگار یکی از موجودات هستی شود، و ادعا می کند که او، مالک واقعی آن چیز است.

بدین ترتیب، مدعی فرضی دست به کار می شود و پیش از همه با یک ذره که کوچک ترین موجودات است، روبرو می گردد و با زبان طبیعت پرستی و ماده گرایی خطاب به او می گوید: من پروردگار و مالک حقیقی تو هستم!

ذره نیز با زبان حقیقت و با برشمردن حکمت الهی ای که از آن برخوردار است، چنین پاسخ می دهد:

من وظایف بی شماری انجام می دهم و در هر پدیده ای وارد می شوم و کار می کنم، اگر تو چنان علم و قدرتی داشته باشی که بتواند مرا به انجام آن همه وظایف وادارد و چنان حاکمیت و نیرویی داشته باشی که بتواند ذرات بی حد و حسابی مثل من را که

(٭):آری، هرچیز متحرک، از ذرات گرفته تا سیّارات، با مهر الهی که روی آنها است، آنگونه که وحدانیت و یگانگی خداوند را نشان میدهند، با حرکات شان نیز جاهایی را که در آن میگردند به نام پروردگار یکتا به تسخیر در می آورند و جزیی از قلمرو مالک یگانه شان قرار میدهند، اما پدیده های غیر متحرک، از نباتات گرفته تا ستارگان ثابت، به منزله مهرهایی برای یگانگی آفریدگارندو هر کدام نشان میدهد که جایی که در آن قرار دارد نامه ای است از جانب آفریننده اش، یعنی هر گیاه و هر میوه، یک مهر وحدانیت و یک سکه ی وحدت است و نشان میدهد که وطن و جایگاه اقامت او، نامه آفریننده اوست. خلاصه اینکه: هر چیز با حرکتش و به نام یگانگی پروردگار، بر همه اشیاء چیره میشود، پس کسی که مهار همه ستارگان را در دست نداشته باشد، هرگز نمیتواند پروردگار تنها یک ذره شود. مؤلف.

همراه با من در هستی کار می کنند و در گردش اند، به تسخیر خود در بیاورد و استخدام کند و اگر بتوانی مالک حقیقی موجوداتی- مانند ملکول های قرمز خون- باشی که من نیز جزیی از آن ها هستم و اگر بتوانی با کمال نظم، در آن ها دخل و تصرف کنی، آنگاه بر من ادعای مالکیت کن، و مرا به غیر خدا نسبت بده، در غیر آن خاموش باش! چون تو نه تنها نمی توانی پروردگار من شوی، حتی نمی توانی در کارهای من مداخله کنی، زیرا در وظایف و اعمال و حرکات ما چنان نظم کاملی حکم فرماست که کسی جز صاحب حکمت بی پایان و علم فراگیر، نمی تواند چنین نظمی را ایجاد کند؛ اگر کسی غیر از او در کار ما مداخله کند، همه چیز را برهم خواهد زد.

پس ای مدعی! آدمی مثل تو که ناتوان و بی جان و نابینا ست، نمی تواند در کارهای ما دست درازی کند.

مدعی نیز همان گفته مادی گرایان را تکرار کرد و گفت:

مادامی که چنین است، پس خودت مالک خود باش! چرا می گویی من به دستور کسی دیگر کار می کنم؟

ذره پاسخ داد:

اگر عقلی به بزرگی خورشید و علم و دانش فراگیری همچون نور آن می داشتم و قدرتم به اندازه حرارت آن گسترده و حواسم، همچون هفت رنگِ نور آن پهناور می بود و اگر چهره ای می داشتم که در هرجا، رخش را به سوی من دور می داد و گشت و گذارهایم را تعقیب می کرد و اگر چشمی بینا می داشتم و سخنم در هرجا به اجرا در می آمد، در آن صورت شاید مثل تو حماقت می کردم و مدعی می شدم که خود، حاکم و مالک خود هستم! برو! از من دور شو! تو جایی در بین ما نداری!

بدین گونه، هنگامیکه وکیل مدافع شرک، پاسخ دندان شکنی را از ذره دریافت کرد و از او مأیوس گردید، به ملکولهای قرمز خون روآورد، به این امید که شاید در آنجا موفق شود و به هدفش دست یابد؛ از این رو با زبان اسباب و طبیعت و با منطق فلسفه برایش گفت:

من خدا و مالک تو هستم!

ملکول قرمز نیز با زبان حقیقت و حکمت ربانی پاسخ می دهد و چنین می گوید:

من تنها نیستم، در لشکر بزرگ خون، همنوعان بسیار زیادی دارم که آن ها هم مثل من، منظم و سازمان یافته هستند و ما همگی وظایف یکسانی انجام می دهیم و تحت فرمانِ یک فرمانده حرکت می کنیم. اگر بتوانی مالک من و دیگر همنوعانم باشی و دارای چنان حکمت دقیق و قدرت بزرگی باشی که بتواند تمام حجرات بدن - را که ما در آن حرکت می کنیم و برای انجام وظایف کاملاً منظم و پرحکمت، استخدام می شویم- تحت سلطه خود در بیاورد، بفرما آن را نشان بده! شاید در این صورت، ادعایت معنی و مفهومی داشته باشد! حال آنکه سرسامی مانند تو غیر از قوت کور و طبیعت کر، چیزی در اختیار ندارد؛ پس نمی توانی ذره ای در کارهای ما مداخله کند، چه رسد به اینکه ادعای مالکیت ما را داشته باشد؛ زیرا نظمی که بر ما حاکمیت دارد، چنان کامل است که آدمی مثل تو را خود به خود از رده خارج می سازد و فقط کسی می تواند بر ما حکم براند که هر چیز را ببیند و بشنود و بداند و هرچه بخواهد، انجام دهد؛ پس سکوت اختیار

کن! چون وظایف ما آنقدر مهم و انتظام مان چنان کامل است که مجال شنیدن یاوه سرایی هایت را نداریم! بدین ترتیب ملکول های قرمز نیز او را راندند و آرزوهایش را به خواب و خیال مبدل ساختند.

وقتی آن مدعی نتوانست در بین ملکول های خون، هدفش را بر آورد، رفت و با یکی از حجرات بدن رو برو شد و با منطق فلسفه و زبان طبیعت پرستی برایش گفت:

نتوانستم ادعای خود را به ذره و به ملکول قرمز، بقبولانم. شاید تو به سخانم گوش کنی؛ زیرا تو، حجره بسیار کوچکی هستی و از چیز های پراکنده ساخته شده ای! بنابراین می توانم تو را بسازم، پس بیا و آفریده و مملوک حقیقی من باش!

حجره نیز با زبان حکمت و حقیقت پاسخ داد و گفت:

درست است که من چیز بسیار کوچکی هستم، اما وظایف بسیار بزرگی را انجام می دهم و با تمام حجرات و هیئت مجموعی بدن، پیوندهای دقیق و روابط پیچیده ای دارم و وظایف پیچیده و کاملی را در تمام رگ ها و شریان ها و عصب های محرّکه و حساس، به سر می رسانم و با تمام نیروهای تنظیم کننده جسم مانند نیروی جاذبه و دافعه و مولّده و مصّوره کار می کنم؛ پس ای مدعی! اگر چنان علم و قدرتی داری که بتواند تمام آن رگ ها و عصب ها و نیروهای موجود در جسم را ایجاد و تنظیم و استخدام کند و نیز اگر حکمت فراگیر و قدرت نافذی داشته باشی که بتواند در کارهای تمام حجرات بدن که در کیفیت و نوعیت با من یکسان اند، مداخله کند، پس بیاور آن را نشان بده، بعد از آن، ادعا کن و آفرینش مرا به خود نسبت بده! ورنه برو گم شو! مگر نمی دانی که ملکول های قرمز خون، رزق و روزی ام را برایم می آورند و ملکول های سفید نیز، در برابر امراض مهاجم می ایستند و از من دفاع می کنند؟! من کارهای زیادی دارم، مزاحم من مشو! شخص عاجز و جامد و کر و نابینایی مثل تو به هیچ وجه نمی تواند در کارهای پیچیده ما دخالت کند، زیرا چنان نظم ظریف و نازک و کاملی

(٭):آفریدگار حکیم، بدن انسان را به شکل یک شهر بسیار منظم آفریده است. به گونه ای که بخشی از رگها، کار تلفن و تلگراف را انجام میدهند و بخشی نیز مانند لوله هایی که آب را از چشمه ها انتقال میدهند، وسیله گردش خون - که مایه حیات است - میباشند. در داخل خون هم دو نوع ملکول آفریده شده است که یکی به نام ملکولهای قرمز یاد میشود که ارزاق را در حجرات بدن تقسیم می کند و با پیروی از یک قانون الهی، مانند کارمندان تجاری و انبارداران، رزق و روزی را به حجرات بدن میرساند؛ و نوع دیگر، ملکولهای سفید است که در مقایسه با ملکولهای قبلی، تعدادشان کمتر است و مانند سربازان گوش به فرمان، وظیفه دفاع از بدن را در برابر امراض، به عهده دارند که هرگاه وارد معرکه گردیده و به دفاع از بدن برخواستند، با دو نوع حرکت و گردش حلقوی - مانند مولوی- با سرعت عجیبی حالت میگیرند.

روی هم رفته، هیئت مجموعی خون دو وظیفه عمومی را به عهده دارد. یکی تعمیر و بازسازی خرابیهای حجرات بدن و دیگری، جمع آوری مواد اضافی و زباله های حجرات و پاک کردن بدن. و دو رگ دیگر نیز وجود دارد که یکی شریانهایی است که خون صاف و پاک را می آورد و تقسیم می کند که این رگ، به منزله کانالهای خون پاک است. نوع دیگر آن یعنی ورید ها، کانال خونهای کثیف و آلوده است که مواد اضافی و زباله را جمع می کند و به ریه، که مرکز تنفس است، میدهد.

آفریدگاری که هر چیز را با صنعت و حکمت می آفریند، دو عنصر را در هوا آفریده است؛ یکی، ازُت و دیگری، اکسیژن. هنگامیکه اکسیژن در هنگام تنفس با خون تماس می یابد، مانند کهربار، عنصر کثیف کربن را که باعث آلودگی خون میگردد، به خود جذب می کند و آن را به ماده زهرآگینی تبدیل می کند که به نام "دی اکسید کربن" یاد میشود و بدین طریق، هم گرمای غریزی بدن را تامین می کند و هم خون را تصفیه می سازد. زیرا آفریدگار حکیمی که هر چیز را با صنعت و حکمت آفریده است، رابطه بسیار نزدیک و تنگاتنگی بین اکسیژن و کاربن، ایجاد نموده است که در علم شیمی به "عشق کیمیوی" تعبیر میشود. ازین رو، هنگامیکه آن دو عنصر، به یکدیگر نزدیک می گردند، بر اساس همین قانون الهی، باهم مخلوط و یکی میشوند و در نتیجه همین یکی شدن، حرارت تولید میگردد که این مطلب، از لحاظ علمی ثابت و مسلم است؛ زیرا یکجا شدن، یک نوع سوختن است.

حکمت این راز و رمز این است که: ذرات و اتمهای هر یکی از این دو عنصر، حرکات جداگانه ای دارد، در وقت یکجا شدن هر دو اتم، یعنی اتم آن با اتم این، یکجا میشود و با یک حرکت، حرکت میکنند و یک حرکت، معلق می ماند؛ چونکه قبل از یکجا شدن، دو حرکت وجود داشت، اما اکنون، هر دو اتم یکی شدند، پس حرکتی که معلق مانده بود، بر اساس قانون آفریدگارحکیم، به حرارت تبدیل شد. در این زمینه هیچ تردیدی وجود ندارد، چون مسلم است که حرکت، حرارت تولید میکند.

پس بر اساس همین راز و رمز، آنگونه که با این ترکیب شیمیایی، حرارت بدن انسان تامین میگردد، خون نیز به سبب گرفته شدن کاربنش، تصفیه میشود، پس هنگامیکه نفَس داخل بدن میگردد، هم آب حیات بدن (خون) را تمیز می کند و هم آتش حیات را می افروزد و در هنگام خارج شدن، میوه کلمات و واژه ها را که خداوند به عنوان یک معجزه در دهان آفریده است، بارور می سازد. "فسبحان من تحیر فی صنعه العقول". مؤلف.

در ما وجود

دارد که اگر غیر از حکیمی که حکمتش بی پایان و قدیر و علیمی که قدرت و علمش نامحدود است، بر ما حکم روایی کند، نظم ما برهم می خورد و آشفتگی ایجاد می شود.

بدین ترتیب، وقتی مدعی ای که از حجره هم مأیوس شده بود، با جسم انسان روبرو شد و همچون دیگر ماده گرایان، با زبان طبیعت کور و فلسفه سردرگم، به او گفت:

تو مال من هستی، من تو را ساخته ام، یا دست کم من هم سهمی در تو دارم!

جسم انسان هم، با زبان حقیقت و حکمت و با زبان نظم و هماهنگی که در او وجود دارد، می گوید:

اگر از چنان علم گسترده و قدرت فراگیری برخورداری که بتواند در جسم همه انسانها و همنوعانم، تصرف کند و علایم تفکیک دهنده را که امضای قدرت و مهر آفرینش است، در چهره ما نصب کند و اگر چنان ثروت و حاکمیتی داری که بتواند، تمام مخازن و انبارهای رزق و روزی ام را، از آب و هوا گرفته تا به نباتات و حیوانات، تحت کنترل در بیاورد و تصاحب کند و اگر چنان حکمت بی شمار و قدرت بی پایانی داری که بتواند لطایف معنویِ بسیار وسیع و والایی همچون: روح، قلب و عقل را در غلاف سفلی و تنگی مثل من جای دهد و با کمال حکمت، استخدام کند و به عبودیت و بندگی سوق دهد، بیا و آن را نشان بده! ورنه خاموش شو! زیرا آفریدگار من، چنان ذاتی است که بر هر چیز قادر است و هر چیز را می داند و هر چیز را می بیند و هر چیز را می شنود، نظم کاملی که مرا اداره می کند و مهر وحدتی که در چهره ام وجود دارد، گواه این امر است. شخص عاجز و گمراهی مثل تو، هرگز نمی تواند به صنعت زیبای او دست بزند و ذره ای، در آن مداخله کند!

بدین ترتیب وکیل مدافع مشرکان نمی تواند در جسم انسان نیز جایی برای خود پیدا کند، لذا به راهش ادامه می دهد و با جنس انسان روبرو می شود و با خود می گوید: شاید بتوانم در بین این جماعت آشفته و بی نظم، جایی بیابم و همان گونه که شیطان موفق شد در کارهایی که به شکل اختیاری و گروهی انجام می دهند مداخله کند، شاید من هم بتوانم در احوال فطری و وجودی شان مداخله کنم، آنگاه می توانم هم بر جسم انسان و هم بر حجرات آن، که مرا از خود رانده بودند، فرمان برانم.

ازین رو نوع انسان را هم مورد خطاب قرار داد و با زبان طبیعت کر و فلسفه سردرگم، گفت:

ای بشر! شما کاملاً آشفته و پراکنده و بی نظم به نظر می رسید، پس من، رب و مالک شما هستم، یا دست کم سهمی در شما دارم.

آنگاه نوع انسان جواب داد و با زبان حق و حقیقت و با حکمت و انتظام، گفت:

اگر دارای قدرت و حکمتی هستی که بتواند لباس زیبا و رنگینی بر تن کره زمین بپوشاند که این لباس، از انواع نباتات و حیواناتی که صدها هزار نوع دارند و شبیه نوع انسان اند، با کمال ظرافت و حکمت، بافته شده باشد و بتواند چنان قالینی بر روی زمین بگستراند که از صدها هزار موجودات زنده بافته شده و به صورت بسیار زیبا و رنگینی، ایجاد گردیده است و نیز بتواند آن فرش زیبا را هر از چندگاه، تجدید و تازه کند، آری! اگر یک چنین قدرت فراگیر و حکمت گسترده ای داری که بتواند در کره زمینی که ما میوه های آن هستیم و در عالمی که ما بذرهای آن هستیم، تصرف کند و موادی را که ضروریات زندگی ما است، از هر گوشه و کنار هستی، با اندازه و حکمت بفرستد و چنان اقتداری داری که بتواند علایم قدرت الهی را که در چهره های ما و در چهره همنوعان ما - اعم از انسان های گذشته و آینده- خلق کند، در آن صورت، شاید حق داشته باشی بر ما ادعای ربوبیت کنی؛ ورنه سکوت اختیار کن! و با دیدن آشفتگی و پریشانی همنوعانم، مگو: من می توانم در کار اینان مداخله کنم! چونکه نظم و انتظام ما در کامل ترین سطح قرار دارد و آنچه تو آشفتگی و هرج و مرج می پنداری، در واقع آشفتگی نیست، بلکه یک نوع نسخه برداری است که قدرت الهی، از روی کتاب تقدیر، با کمال نظم انجام می دهد؛ زیرا نظم و انتظامِ موجود در حیوانات و نباتاتی که بسیار پایین تر از ما هستند و تحت نظارت ما قرار دارند، نشان می دهد که این آشفتگی ها و هرج و مرج های ظاهری، نوعی نوشتن و یادداشت است.

آیا امکان دارد نخ های قشنگ و رنگین این فرش زیبا را، کسی غیر از آفریدگار حقیقی اش در جاهای مناسبی جا به جا کند؟ آیا امکان دارد آفریننده میوه ای، غیر از آفریننده درخت آن باشد؟ آیا امکان دارد آفریدگار هسته ای، غیر از آفریننده آن جسم هسته دار باشد؟ اما تو، کور و نابینا هستی! مگر معجزات قدرت را در چهره ام و صنعت های خارق العاده را در ماهیتمان، نمی بینی؟ اگر این ها را ببینی، آنگاه در می یابی که آفریدگار من، چنان ذاتی است که هیچ چیزی نمی تواند خود را از او پنهان کند و هیچ چیزی نمی تواند بر او بنازد و بالاتر از توان او باشد؛ اداره کردن ستاره ها به اندازه اداره کردن ذرات و اتم ها برایش آسان است و آن گونه که یک گل را به آسانی پدید می آورد، فصل بهار را هم به همان آسانی، ایجاد می کند؛ اوست که فهرست کاینات بزرگ را با کمال نظم در ماهیت من جا داده است. آیا آدمی مثل تو، که جامد و ناتوان و کور و کر است، می تواند

در صنعت چنین آفریدگاری بزرگ، انگشت دخالت دراز کند؟! پس خاموش شو! از نزد من برو! او هم، با کمال سر افکندگی راهش را می گیرد و می رود.

سپس آن مدعی می رود و فرش پهناوری را که روی زمین گسترانده شده و لباس بسیار مزین و رنگینی را که بر تن زمین پوشانده شده است، مورد خطاب قرار می دهد و به نمایندگی از طرف اسباب و با زبان طبیعت و فلسفه، به آن میگوید: من می توانم در تو تصرف کنم، پس مالک تو هستم و یا دست کم سهمی در تو دارم.

آنگاه آن فرش و پیراهن رنگین و آن لباس زیبا به سخن در می آید (٭):اما این فرش، هم حیات دارد و هم به صورت منظم، در اهتزاز است و هر از چندگاه، نقش و نگارهای آن با کمال حکمت و انتظام، تغییر می کند تا جلوه های مختلف نام های نیکوی افریننده اش را به صورت جداگانه نشان دهد. مؤلف. و به نام حق و حقیقت و با زبان حکمت می گوید:

اگر دارای چنان قدرت و صنعتی هستی و می توانی لباس هایی را که در طول سال ها و سده های گذشته بر تن زمین پوشانیده شده و سپس با نظم خاصی از تنش بیرون آورده شده و از ریسمان زمان های گذشته آویزان گردیده است، ببافی و همچنان اگر بتوانی لباس هایی بدوزی که قرار است در سال های آینده، بر زمین پوشانده شود و طرح این لباس ها با ترتیب خاصی در چارچوب تقدیر، آماده شده و از تناب زمان های آینده آویخته است، آری! اگر بتوانی همه این لباس ها و فرش ها را با نقش و نگارهای مختلف شان، ببافی و بدوزی و نیز اگر دو دست معنویِ پر قدرت و پر حکمت داشته باشی که از خلقت زمین تا خراب شدن آن و حتی فراتر از آن، از ازل تا ابد دراز شود و افراد موجود در تار و پود این فرش را که روی زمین پهن است، تجدید و تبدیل کند و نیز اگر بتوانی مهار این زمین را که ما را بر تن می کند و خود را با ما می آراید و ما به منزله چادر آن هستیم، در دست بگیری، در آن صورت بر من ادعای ربوبیت کن! ورنه برو و با کمال سر افکندگی و شرمساری از زمین خارج شو! تو در اینجا جایی نداری، زیرا نشان وحدت و مهر احدیت چنان در پیکر ما جلوه گر است که اگر کسی تمام کاینات را در کنترل خود نداشته باشد و همه اشیا را با همه شئوناتش در یک آن نبیند و کارهای بی شماری را، به صورت همزمان، انجام داده نتواند و نیز نتواند در هرجا حاضر و ناظر باشد

و از مکان منزه باشد، هرگز نمی تواند مالک ما باشد و در امور ما مداخله کند؛ یعنی کسی که دارای قدرت و حکمت و علم بی پایان نباشد، نمی تواند بر ما ادعای مالکیت کند.

سپس آن مدعی میرود و با خود میگوید: باید نزد کرهٔ‌ زمین بروم، شاید بتوانم او را فریب دهم و جایی برای خود پیدا کنم! لذا کره زمین را مورد خطاب قرار می دهد و بار دیگر به اسم اسباب و به زبان طبیعت می گوید:

(٭):خلاصه این که: ذره آن مدعی را به ملکولهای سرخ حواله می کند و ملکولهای سرخ، به حجره وحجره نیز به بدن انسان و بدن انسان هم به نوع انسان و نوع انسان هم به لباسی که زمین آن را می پوشد و از موجودات زنده بافته شده است، حواله می کند و این لباس، به خود کره زمین و کره زمین، به خورشید و خورشید نیز، به ستارگان حواله می دهد و بدین ترتیب، هر یکی از آنها می گوید: از پیش من برو! اگر نتوانستی بالاتر از من را مغلوب خود سازی، پس هرگز نمی توانی بر من حاکمیت داشته باشی! یعنی کسی که نتواند هدفش را به تمام ستاره ها بقبولاند، هرگز نمی تواند حرفش را بریک ذره هم بشنواند! مؤلف.

از این گردش خودسرانه و بی هدفت، چنین معلوم می شود که بی صاحب هستی، پس می توانی مال من باشی!

آنگاه کره زمین به نام حق و به زبان حقیقت جواب می دهد و با صدای رعد آسایی می گوید:

یاوه سرایی مکن! من چگونه می توانم خودسر و بی صاحب باشم! آیا در لباسی که پوشیده ام، لا اقل کوچک ترین نقطه و تاری بدون حکمت و بی نظم دیده ای که با استناد به آن بگویی: تو بدون صاحب و مهارگسیخته هستی؟ تو فقط به حرکت سالانه من بنگر! (٭):- اگر نیم قطر یک دایره، یکصد و هشتاد ملیون کیلومتر باشد، مسافت خود آن دایره، تقریبا بیست و پنج هزار سال خواهد بود. مؤلف من مسافت تقریباً بیست و پیج هزار ساله را فقط در یک سال می پیمایم و وظایفی را که به دوش من گذاشته شده است، با کمال میزان و حکمت انجام می دهم؛ پس اگر دارای چنان حکمت و قدرتی بی پایان هستی که بتواند ده سیاره ای را که دوستان من هستند و مثل من مامور و موظف اند، در مدارهای شان بچرخاند و خورشید تابانی را که پیشوای ما است، و ما به آن وابسته هستیم و با جاذبه رحمت الهی، به آن آویخته ایم، بیافریند و مرا همراه با تمام سیارات دیگر در اطراف آن جابجا کند و با کمال حکمت و نظم به گردش در بیاورد و استخدام کند، آنگاه بر من ادعای ربوبیت کن! ورنه یاوه سرایی را بگذار و روانه جهنم شو! من کار دارم، باید به کارهایم رسیدگی کنم؛

زیرا نظم پرشکوه و حرکات مهیب و تسخیرات حکیمانه ما نشان می دهد که آفریدگار ما چنان ذاتی است که همه موجودات از ذرات گرفته تا ستارگان و خورشید ها، مانند سربازان مطیع از فرمان او اطاعت می کنند؛ او آن گونه که یک درخت را همراه با میوه هایش تزیین و تنظیم می کند، خورشید را نیز درست به همان سهولت، همراه با سیارات آن مرتب و منظم می سازد؛ آری! او حکیم ذوالجلال و حاکم مطلق است.

وقتی آن مدعی نتوانست در کره زمین، جایی برای خود پیدا کند، به خورشید رو می آورد و در دلش می گوید:

این یک چیز بسیار بزرگ است، شاید بتوانم شکافی در آن بیابم و به درون راه پیدا کنم و بدین طریق، زمین را نیز به تسخیر خود در بیاورم! به این منظور به خورشید رو آورد و با زبان شرک و فلسفه شیطانی، همچون مجوسی ها گفت:

ای خورشید! تو یک سلطان هستی و خودت مالک خویش می باشی و به هر شکلی که بخواهی، می توانی در جهان تصرف کنی!

خورشید نیز با زبان حق و حقیقت و با زبان حکمت الهی پاسخ داد وگفت:

هرگز! چنین چیزی ممکن نیست، صد هزار بار ممکن نیست! من یک مأمور فرمانبردارم و مهمانخانه سیّد و سرورم را روشن نگه میدارم و هرگز نمی توانم مالک حقیقی یک مگس و حتی مالک یک بال آن باشم؛ زیرا در وجود مگس چنان جواهر معنوی ارزشمند و صنعت های عتیقه ای مانند: چشم و گوش وجود دارد که من آن چیزها را در اختیار ندارم و ساختن آن ها از قدرت و توانم خارج است! و بدین ترتیب، مدعی را سرزنش می کند.

باز آن مدعی بر می گردد و با زبان فلسفه فرعونی می گوید:

وقتی مالک خودت نیستی و یک خدمتکار هستی، پس مال من هستی و به اسم اسباب، تحت تصرف من قرار داری!

آنگاه خورشید، ادعای او را به شدت رد می کند و به نام حق و حقیقت و به زبان عبودیت می گوید:

من مملوک کسی می توانم باشم که تمام ستارگان بلند را که شبیه من هستند، آفریده و آن ها را با کمال حکمت در آسمان هایش حابجا کرده و با کمال حشمت و شکوه، به گردش در آورده و با کمال زینت، تزیین نموده است.

سپس آن مدعی در دلش می گوید: ستاره ها بسیار انبوه و پر ازدحام هستند و نیز آشفته و پراکنده به نظر می رسند، شاید بتوانم در بین آن ها جایی برای مؤکّلینم بیابم و چیزی به دست بیاورم! بدین ترتیب در بین آن ها داخل می شود و به نام اسباب و به نمایندگی از سوی مشرکان و با زبان فلسفهٔ‌ سرکش، همان گفتهٔ‌ صابئیون ستاره پرست را تکرار می کند و می گوید: شما بخاطر پراکندگی و از هم پاشیدگی تان، تحت فرمانِ فرمانروایان جداگانه هستید.

با شنیدن این سخن، یکی از ستارگان به نمایندگی از دیگران می گوید:

چقدر ابله و بی عقل و احمق و کور هستی که مهر وحدت و امضای احدیت را در چهرهٔ‌ ما نمی بینی و درک نمی کنی و نظم و ترتیب والا وقوانین عبودیت و بندگی ما را نمی فهمی، و ما را فاقد هرگونه نظم، گمان می کنی.

ما صنعت و خدمتگزاران چنان ذاتی هستیم که آسمان ها را که دریای ما است، کاینات را که درخت ما است و فضای بیکران را که گردشگاه ما است، در قبضه تصرف خود دارد؛ او یگانه است و یگانگی اش به طور آشکار در هر موجودی دیده می شود. ما مانند چراغ های سیارِ گواهان نورانی هستیم و ربوبیت کامل او را نشان می دهیم و دلایل روشنی هستیم و سلطنت ربوبیت او را اعلان می کنیم و هر گروهی از ما خدمتگزاران پرنوری هستیم و شکوه و بزرگی سلطنتش را در طبقات علوی و سفلی (بالایی و پایینی)، دنیوی و برزخی و اخروی، نشان می دهیم.

آری! ما هرکدام یکی از معجزات قدرتِ پروردگار یگانه و یکتا هستیم و میوه زیبای درختِ آفرینش به شمار می آییم و دلیل تابانِ وحدانیت هستیم و به خانه و هواپیما و مسجد فرشتگان می مانیم و چراغ و آفتاب عوالم بالایی و گواه سلطنت ربوبیت محسوب می شویم و گل و قصر و زینتِ فضای عالم هستیم و به ماهیان نورانیِ دریای آسمان شباهت داریم و چشم زیبای چهره آسمان محسوب می شویم

(٭):پس ما، تماشاگران صنعت عجیبِ الهی هستیم و به آن اشاره میکنیم و توجه دیگران را نیز به سوی آنها معطوف می سازیم؛ یعنی چنان وانمود میشود که انگار، آسمانها با چشمان بی شماری، به صنعتها و پدیده های شگفت انگیز پروردگار در زمین مینگرند و آن را تماشا میکنند و ستارگان نیز مانندفرشتگان آسمان، به زمینی که نمایشگاه و محل تجمع چیزهای عجیب و حیرت انگیز است، می نگرند و نگاه اهل شعور را نیز به سوی آنها جلب میکنند. مؤلف.

و در

شکل گروهی ما نیز، سکوتی در آرامش، حرکتی در درون حکمت، زینتی در لابه لای شکوه و هیبت، آفرینشی زیبا در خلال یک نظم و صنعت و مهارتی زیبا در درون سنجش و وزن وجود دارد؛ ازین رو ما با زبان های بی شماری، وحدت و احدیت و صمدانیت و اوصاف جمال و جلال و کمالش را به همه کاینات اعلان می داریم. با این حال آیا ما خدمتگزاران پاک و صاف و فرمانبردار را به آشفتگی و بی نظمی و بی کاری و حتی به نداشتن صاحب، متهم می سازی؟ به راستی که تو مستحق جزا و کیفر سنگینی هستی!

یکی از ستارگان مانند رجم شیطان، آن مدعی را با سنگی میزند و از آنجا به قعر جهنّم می اندازد و طبیعت را که همراه او بود، به دره های اوهام و خیالات

(٭):اما طبیعت بعد از آنکه سقوط کرد، پشیمان شد و توبه کرد و دریافت که وظیفهٔ‌ حقیقی اش، قبول و انفعال است، نه تأثیر و فعل و پی برد که او، بر اساس قدرت و مشیت الهی کار میکند؛ ازین رو یک نوع دفترچه ای است برای مقدرات الهی- البته دفترچه ای که تغییر و تبدیل را میپذیرد- و روش و برنامه ای است برای قدرت ربانی و یک نوع شریعت فطریِ آفریدگار ذوالجلال و مجموعه ای از قوانین است؛ لذا طبیعت، با کمال فروتنی و انقیاد، وظیفه بندگی اش را پذیرفت ونام فطرت الهی و صنعت ربانی را برای خود برگزید! مؤلف.

می افکند و تصادف را به چاه نیستی می اندازد و شرکا را هم به تاریکی های امتناع و محال، روانه می سازد و فلسفه ای را که دشمن دین است، به قعر اسفل سافلین می اندازد.

و این ستاره، همراه با همه ستارگان، با تلاوت فرمان قدسی: لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا اعلام می دارند که جایی برای شرک وجود ندارد و از بال یک مگس گرفته تا قندیل های آسمان، هر نوع شریکی را رد می کنند و اجازهٔ‌ کوچک ترین مداخله ای به شرک نمی دهند.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سِرَاج وَحدَتِكَ فِي كَثرَةِ مَخْلُوقَاتِكَ وَدَلّال وَحدَانِيَّتِكَ فِي مَشهَرِ كَائِنَاتِكَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا

(الروم: ٥٠)

این متن عربی به گلی از باغستان ازلی این آیه کریمه اشاره می کند.

"حَتَّى كَأنّ الشَّجَرَ الْمُزَهَّرَةَ قَصِيدَةٌ مَنظُومَةٌ مُحَرَّرَةٌ..

وَتُنشِدُ لِلْفَاطِرِ الْمَدَائِحَ الْمُبْهِرَةَ أوْ فَتَحَتْ بكَثْرَةٍ عُيُونَهَا الْمُبْصِرَةَ..

لِتُنظِرَ لِلصَّانِعِ الْعَجَائِبَ الْمُنَشَّرَةَ أوْ زَيَّنَتْ لِعِيدِهَا أعْضَاءَهَا الْمُخْضَرَّةَ..

لِيَشْهَدَ سُلْطَانُهَا آثارَهُ الْمُنَوَّرَةَ وَتُشْهِرَ فِي الْمَحْضَرِ مُرَصَّعَاتِ الْجَوْهَرِ..

وَتُعْلِنَ لِلْبَشَرِ حِكْمَةَ خَلْقِ الشَّجَرِ بكَنزِهَا الْمُدَخَّرِ مِن جُودِ رَبِّ الثَّمَرِ..

سُبْحَانَهُ مَا أحْسَنَ إِحْسَانَهُ مَا أزْيَنَ بُرْهَانَهُ مَا أبْيَنَ تِبْيَانَهُ.."

خیال بیند از این اشجار، ملائک را؛ جسد آمد سماوی با هزاران نی، ازین نی ها شنیدت هوش ستایش های ذات حی، ورق ها را زبان دارند همه هو هو؛ ذکر آرند به در معنای حی حی، چو لا إله الّا هو برابر می زند هر شی، دمادم جویدند یا حق سراسر گویدند یا حی؛ برابر می زنند الله

وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا

ترجمه متن عربی:

"گویی هر درختی که گل باز کرده است، قصیده منظومی است که زیبا نوشته شده و آفریدگار بزرگش را می ستاید و ستایش نامه های واضح و روشنی را، شاعرانه با زبان حال می خواند!

و یا اینکه هر درخت گل کرده بهاری، هزاران چشم تیزبین باز کرده است تا صنعت های پخش و منتشر شده پدید آورنده اش را، نه با یک چشم، بلکه با هزاران چشم ببیند و نگاه اهل دقت را نیز به سوی آن جلب کند!

و یا اینکه هر درخت گل کرده بهاری، در درون موسم بهار که عید عمومی است، عید مخصوص خود را جشن گرفته و در لحظه ای که به رژهٔ‌ رسمی شباهت دارد، اعضای سرسبزش را با زیباترین وسایل تزیینی، آراسته است، تا آفریدگار ذوالجلال او، هدایا، زیبایی ها و آثار نورانی ای را که به او تقدیم کرده است، ببیند و نیز در گستره زمین، که به منزله نمایشگاه صنعت الهی است و همچنین در فصل بهار، آرایش و تزیینات رحمت الهی را در معرض دید خلایق بگذارد و حکمت آفرینش درخت خلقت را به انسانها اعلان نماید. و با نشان دادن و خاطرنشان ساختن این مطلب که، در شاخچه های باریک او، چه گنجینه های مهمی نهفته است و در میوه های او که احسان پروردگار مهربان است، چه دفینه های سودمندی قرار دارد، کامل بودن قدرت الهی را نشان می دهد."

پیوستی کوتاه

برای موقف اول

نخست به این آیه کریمه، گوش فراده:

اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا...الخ

(ق: ٦)

ثُمَّ انظُرْ إلَى وَجهِ السَّمَاءِ! كَيفَ تَرَى سُكُوتا فِي سُكُونَةٍ، حَرَكَةً في حِكْمَةٍ، تَلَأْلُؤا في حِشْمَةٍ، تَبَسُّما فِي زِينَةٍ، مَعَ انتِظَامِ الْخِلْقَةِ، مَعَ اتِّزَانِ الصَّنعَةِ. تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا، تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَأْلُؤُ نُجُومِهَا، تُعْلِنُ لِأهْلِ النُهَى، سَلطَنةً بِلَا انتِهَاءٍ.

ثُمَّ انظُرْ إلَى وَجهِ السَّمَاءِ! كَيفَ تَرَى سُكُوتا فِي سُكُونَةٍ.

این عبارت عربی، ترجمه و تشریح بعضی از معانی آیه کریمه ای است که در آغاز ذکر شد، یعنی اینکه: آیه کریمه نگاه انسان را به چهره آراسته و زیبای آسمان معطوف می سازد تا با نگاه دقیقش، یک سکوت و خاموشی را در سکون و آرامش عجیبی ببیند و دریابد که آسمان به دستور و تسخیرِ ذاتی که قدرت بی پایان دارد، آن وضعیت آرام را به خود گرفته است. در غیر آن اگر آسمان، مهار گسیخته و خودسر می بود، اجرام بزرگ و درهم آمیخته آسمانی و آن سیاره ها و کرات غول پیکر با حرکات بسیار تند و تیز شان چنان صدای مهیب و ترسناکی از خود بروز می دادند که گوش کاینات را کر می ساخت و چنان آشفتگی و بی نظمی ای رخ می داد که به سبب آن، کاینات برهم می خورد و متلاشی می شد؛ چون ناگفته پیداست که هرگاه بیست رأس گاومیش، باهم در باغی حرکت کنند، آرامش آنجا را برهم خواهند زد و همه چیز را نابود خواهند کرد. چه رسد به اجرام آسمانی ای که به تأیید ستاره شناسان، بعضی از این ستارگان هزار بار بزرگ تر از زمین ما هستند و هفتاد درجه سریع تر از گلوله توپ، حرکت می کند. پس بدان که این آرامش عجیب حاکم بر آسمان ها و اجرام آسمانی، میزان قدرت و تسلط و فرمانروایی صانع ذوالجلال و قدیر ذوالکمال را نشان می دهد و از میزانِ کرنش و اطاعت و فرمانبرداری ستارگان، حکایت دارد.

"حَرَكَةً في حِكْمَةٍ" : و نیز این آیه کریمه دستور می دهد تا در چهره آسمان، حرکتی را که در درون یک حکمت دوام دارد، تماشا کنیم، زیرا آن حرکات بسیار عظیم و عجیب با حکمت دقیق و گسترده ای انجام می پذیرد که عقل در حیرت می ماند و انسان در برابر آن ها شگفت زده می شود؛ چنانکه مهندس و صنعتگرِ ماهری که چرخ های کارخانه ای را با دقت و حکمت می چرخاند، به اندازه بزرگی کارخانه و نظم و ترتیب آن، میزان مهارت و پیشرفت و صنعتش را نشان می دهد. بدین سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى پروردگار بزرگ و توانایی که به خورشید بزرگ و سیاراتش وضعیت کارخانه ای داده و آن سیارات سیّار بزرگ را، همچون سنگ های پلغمان و چرخ های کارخانه، به دَور خورشید می چرخاند، درجه حکمت و قدرتش را نشان می دهد تا انسان ها با درک عظمت این کارها با همان پیمانه، به بزرگی قدرت و گستردگی حکمتش پی ببرند.

"تَلَأْلُؤا في حِشْمَةٍ، تَبَسُّما فِي زِينَةٍ" یعنی، در چهره آسمان، چنان تابش و درخششی با شکوه و تبسم و لبخندی آراسته و زیبا وجود دارد که شوکت و بزرگی سلطنت و زیبایی صنعت آفریدگار بزرگ را نشان می دهد. آن گونه که جشن ها، تزیینات و چراغ هایی که در روز به قدرت رسیدن پادشاه، روشن شده اند، درجه پیشرفت و خودکفایی اش را در عرصه های صنعت و تکنولوژی نشان می دهند، آسمان های بزرگ نیز با ستاره های زیبا و شکوهمندشان، کامل بودن سلطنت و زیبا بودن صنعت صانع ذوالجلال را نمایش می دهند و توجه انسان های ژرف بین را به سوی آن معطوف می سازد.

"مَعَ انتِظَامِ الْخِلْقَةِ، مَعَ اتِّزَانِ الصَّنعَةِ": این جمله می گوید: در چهره آسمان به نظم مخلوقات بنگر و پدیده هایی را که با وزن و پیمانه و سنجش دقیقی آفریده شده اند ببین! و دریاب که: قدرت آفریدگار آن ها چقدر گسترده و حکمتش چه اندازه فراگیر است!

آری! اداره و کنترل مواد کوچک و یا اجرام و حیوانات بزرگ و واداشتن آن ها به انجام وظایف مشخص و راهنمایی هرکدام از آن ها به یک راه معین با یک سنجش و معیار خاص، نشان دهنده قدرت و حکمت انجام دهنده این کارها است و از میزان اطاعت و فرمانبرداری این مواد از اوامر او حکایت دارد؛ بدین ترتیب آسمان های پهناور

با بزرگی حیرت انگیز و با ستارگان غول پیکر و بی شمار و حرکات تند و تیز این ستارگان پیامی به همراه دارد و با زبان حال می گوید: ما ذره ای و ثانیه ای از محدوده خود، پا فراتر نمی نهیم و به اندازه یک دهم یک دقیقه از وظایف خود دست نمی کشیم. بدین طریق آسمان همراه با این ستارگانش، نشان می دهد که آفریدگار ذوالجلالش با معیار دقیق و مخصوصی، عملکردهای ربوبیتش را در معرض دیدِ خردمندان قرارمی دهد.

"تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا، تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَأْلُؤُ نُجُومِهَا، تُعْلِنُ لِأهْلِ النُهَى، سَلطَنةً بِلَا انتِهَاءٍ"

آیه ای که در آغاز ذکر شد و همچنین سوره "نبأ" و بسیاری از آیات دیگر از تسخیر خورشید و ماه و ستارگان بحث کرده و خاطرنشان می سازند که، آویزان ساختن چراغی مانند خورشید از چهره مزیّن آسمان، آن هم چراغی که نور می افشاند و گرما می دهد و قرار دادن آن نور به منزله جوهر و رنگی برای نوشتن نامه های صمدانی با خطوط شب و روز روی اوراق زمستان و تابستان و همچنین قرار دادن مهتاب به صورت عقربه ساعت بزرگ زمان و وسیله ای برای سنجش وقت، و آویختن آن، از قبّه آسمان، همچون ساعت هایی که بر فراز مناره ها و قله ها نصب گردیده است و آن را به صورت هلال های متفاوت و فراوانی در آوردن، مثل اینکه خداوند در هر شب هلال جدیدی غیر از هلال شب قبل بر روی آسمان قرار می دهد، سپس بر می گردد و همه آن هلال ها را جمع می کند و با میزان کامل و حساب دقیقی در منازل و مدار شان به حرکت در می آورد و همچنین آراستن و تزیین چهره آسمان با ستارگان درخشنده و متبسمی که در قبّه آسمان قرار دارند، از علامات ربوبیتی است که عظمت آن پایان ندارد و از اشارات الوهیت شکوهمندی است که کمال آن انتها ندارد؛ پس همه آنچه که برشمردیم، خردمندان و متفکران را به سوی ایمان و توحید دعوت می کند.

به صفحه رنگین کتاب هستی نگاه کن!

ببین که خامهٔ‌ زرّین قدرت، چه شکل و صورتی به آن داده است!

از دیدِ آنانی که چشم دل شان باز است، هیچ نقطه تاریکی نمانده است.

مثل اینکه خداوند، آیات آن را با نور نوشته است.

ببین! چهره حیرت انگیز هستی، معجزه بزرگ حکمت است و همه را به اعتراف وامی دارد!

ببین! در فضای هستی چه منظره های زیبا و دیدنی ای وجود دارد!

به ستارگان نیز گوش فرا ده و بیانات خوش و شیرین شان را بشنو!

تا دریابی روی آن نامهٔ‌ نورینِ حکمت، چه نوشته است.

همه با هم به نطق درآمده اند و با زبان حق می گویند:

ما دلایل روشنی هستیم برای اثبات شکوه و بزرگی قدیر ذوالجلال.

ما گواهان صادقی هستیم برای اثبات موجودیت و وحدانیت و قدرت صانع ذوالجلال.

ما همچون فرشتگان، مشغول تماشای معجزات نازنینی هستیم که چهره زمین را آراسته اند.

ما هزاران چشم ژرف بینی هستیم که از آسمان به زمین می نگرد و به جنت خیره می شوند.

ما هزاران میوه زیبای درختِ آفرینش هستیم که دست حکمت پروردگار بزرگ، ما را از کناره های آسمان و از شاخچه های کهکشان آویخته است.

ما برای اهل آسمان ها، به منزله مساجد سیّار، خانه های دوّار، آشیانه های بلند، چراغ های نوّار، کشتی های جبار و هواپیماهای سریع السیر هستیم.

ما معجزات قدرت، خوارِق صنعت، نوادِر حکمت، داهیان خلقت و عوالِم نورِ قدیر ذو الکمال و حکیم ذوالجلال هستیم.

بدین ترتیب صد هزار دلیل را با صد هزار زبان، نشان می دهیم و به سمع آنانی که انسان واقعی هستند، می رسانیم.

کور باد چشم آن بی دین که چهره درخشان ما را نمی بیند و سخنان آشکار مان را نمی شنود، ما آیات و دلایلِ گویای حق هستیم

امضای ما یکی و مهر ما یکی است؛ تحت فرمان پروردگار خود هستیم و به گونه ای که شایسته اوست، به ذکر و تسبیح او مشغولیم.

خدا را ذکر می کنیم و مجذوب و از خود رفتگانی هستیم که به حلقه بزرگ ذکرِ کهکشان ها، منسوبیم!

موقف دوم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ

این موقف سه مقصد دارد

مقصد اول

وکیل مدافع مشرکان و گمراهان که با سیلی ستاره ای به زمین سقوط کرده بود، از ادعایش دست کشید؛ چون نتوانست در هیچ گوشه این هستی، به شمول اتم ها و کهکشان ها ذره ای برای شرک جا پیدا کند، اما برای اینکه اهل توحید را در خصوص احدیت و وحدانیت پروردگار به وسوسه بیندازد، شیطان گونه با طرح سه سوال مهم، شک و تردیدهایی در باره توحید در میان گذاشت که سؤال های مطرح شده بدین قرارند:

سوال اول

او با زبان الحاد می گوید: ای اهل توحید! من نتوانستم چیزی به اسم مؤکلینم پیدا کنم، در بین موجودات، سهمی برای آن ها نیافتم و نتوانستم رسم و آیین خود را به اثبات برسانم؛ اما شما چگونه موجودیت پروردگار واحدِ احد را که دارای قدرت بی پایان باشد، ثابت می کنید؟ و چرا شایسته نمی دانید که دست های دیگری نیز در کنار قدرت او مداخله داشته باشند؟

جواب

در گفتار بیست و دوم قاطعانه ثابت شد که همهٔ‌ موجودات و هر یکی از ذرات (اتم ها) و ستارگان، دلیل روشنی است بر وجوبِ وجودِ ذات واجب الوجود و قدیر مطلق؛ و هرکدام از رخدادهای زنجیره ای هستی نیز، دلیل قاطعی بر وحدانیت اوست. قرآن حکیم با دلایل بی شماری به اثبات این مطلب پرداخته است، اما بیشتر به ذکر

دلایلی می پردازد که برای عموم مخاطبان قرآن، ظاهر و هویدا باشد. به طور مثال، قرآن کریم با آیات متعددی مانند: وَلَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ (لقمان: ٢٥) و وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ (الروم: ٢٢) آفرینش آسمان ها و زمین را به عنوان آشکار ترین دلیل وحدانیت، بیان می کند. بنابراین هر انسان عاقل و با شعوری مجبور می شود خالق ذوالجلال را در خصوص آفرینش آسمان ها و زمین، تصدیق کند و بگوید: لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ!

ما در موقف اول، از ذره آغاز کردیم و تا ستارگان و آسمان ها، روی هر پدیده ای سکّه و نشان توحید را نمایاندیم. قرآن حکیم با این نوع آیات به رد شرک می پردازد و از آسمان ها گرفته تا ذرات، شرک را نفی و طرد می کند و با اشاره به این مطلب، معناً می گوید:

آفریدگار توانایی که آسمان ها و زمین را با چنین نظمی آفریده است، بدون تردید منظومه شمسی را که شامل دوایر مصنوعاتش است نیز تحت تصرف خود دارد.

وقتی این آفریدگار بی نهایت توانا، خورشید را همراه با سیاراتش تحت تصرف خود می گیرد و تنظیم و تسخیر می کند و به گردش درمی آورد، بدون تردید کره زمین هم - که جزیی از آن منظومه و وابسته به خورشید است - در قبضه تصرف او قرار دارد و او آن را اداره می کند و می چرخاند.

وقتی کره زمین تحت کنترل و اراده او باشد، بدون تردید پدیده هایی که در روی زمین آفریده و نوشته شده اند و به منزله میوه های زمین به شمار می آیند نیز، در قبضه ربوبیت و تحت تربیت او قرار دارند.

وقتی موجودات زینت بخش و درخشانِ پهن شده در گستره زمین که هر از چندگاه، تازه شده و همواره در آمد و رفت اند، در چنگِ قدرت و علم او باشد و با ترازوی عدل و حکمت او، وزن شوند و تنظیم گردند و وقتی انواع پدیده ها در چنگ قدرت اویند، بدون تردید افراد منظم و مکمل این انواع نیز، در قبضه ربوبیت و ایجاد او قرار دارند و او آن ها را کنترل و تربیت می کند؛ زیرا این افراد به منزله نمونه کوچک هستی و ترازنامه انواع کاینات و فهرستِ کتاب هستی به شمار می آیند.

وقتی هر موجود زنده ای در قبضه تدبیر و تربیت او قرار دارد، پس حتماً حجرات، ملکول های سرخ و سفید خون، اعصاب و اعضایی که هستی آن موجود زنده را تشکیل می دهند نیز، به طور آشکار، در چنگ علم و قدرت او هستند.

و وقتی هر حجره و هر ملکول خون از فرمان او اطاعت می کند و تحت تصرف او قرار دارد و بر اساس قانون او حرکت می کند، بدون تردید تمام مواد اساسی ای که این ها از آن تشکیل می یابند و ذرات و اتم هایی که این ها از آن بافته می شوند و نقشه ساختمان اینها به شمار می آیند نیز، ضرورتاً در قبضه قدرت و در دایره علم او هستند و با فرمان و اجازه و قدرت او به طور منظم حرکت می کنند و وظایف شان را مکمل انجام می دهند.

و وقتی حرکت و فعالیت هر ذره با قانون او و با اجازه و دستور او صورت می گیرد، بدون تردید، مشخصات و علایم تفکیک دهنده ای که در چهره هر فرد وجود دارد و او را از دیگر همنوعانش جدا میسازد، و همچنان موجودیت این علایم در صداها و زبان ها و گوش ها نیز، با علم و حکمت او صورت می گیرد.

پس با در نظر داشت آنچه گفتیم، اینک به آیه کریمه ذیل فکر کن که به مبدأ و منتهی (آغاز و انجام) سلسله فعالیت های مذکور اشاره می کند:

وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ

پس ای وکیل مدافع اهل شرک! براهینی که به اندازه تمام رخدادهای پی در پی هستی، قوی و نیرومند است، آیین توحید را ثابت می کند و ذاتی را که قدرت بی حد دارد، نشان می دهد. وقتی آفرینش آسمان ها و زمین، آفریدگاری قدیر را نشان دهد و بر قدرت بی نهایت او دلالت و از کامل بودن این قدرت، حکایت کند بدون تردید او کاملَا بی نیاز است و به هیچ وجه نیازی به شریک ندارد. وقتی او بی نیاز است، تو چرا از این راه تاریک می روی؟ چه چیزی تو را وا می دارد تا در این راه قدم بگذاری؟ و چون نیازی به شریک ها نیست و کاینات، مطلقاً از شرک مستغنی است، پس موجودیت هر نوع شریکی برای الوهیت و ربوبیت و آفرینش اشیاء نیز، محال و ناممکن است؛ زیرا ثابت کردیم که قدرت آفریننده آسمان ها و زمین، هم در آخرین پایه کمال قرار دارد و هم

بی نهایت است، اگر شریکی وجود داشته باشد، در آن صورت، بایستی یک قدرت متناهی و محدود دیگر، آن قدرت بی نهایت کامل و نامتناهی را مغلوب سازد و بخشی از آن را اشغال کند و بدین ترتیب، حاکمیتِ آن را محدود و متناهی بگرداند و در عجز و ناتوانی معنوی قرار دهد و محدود سازد؛ یعنی یک چیز متناهی به چیزی که نهایت ندارد، نهایت بدهد و آن را متناهی بگرداند! که این امر، نامعقول ترینِ محالات است و غیر منطقی ترین ناممکنات به شمار می آید.

و نیز هر نوع شریکی مستغنی عنه و ممتنع بالذات (موجودیت آن ناممکن) است؛ یعنی آن گونه که هیچ نیازی به آن ها وجود ندارد و موجودیت شان ناممکن است، ادعای موجودیت شان هم تحکمی (ادعا نمودن آنچه که وجود ندارد) بیش نیست؛ یعنی عقلاً، منطقاً و فکراً سببی برای چنین ادعایی وجود ندارد، پس یک سخن بی معنی محسوب می شود و در علم اصول از آن به عنوان "تحکمی" تعبیر می گردد؛ یعنی چنین ادعایی، یک ادعای بی معنی و بی دلیل است.

و یکی از اصول پذیرفته شده علم کلام و علم اصول این است که گفته می شود:

"لا عبره للاحتمال غیرالناشی عن دلیل، ولا ینافی الامکان الذاتی الیقین العلمی": "احتمالی که بر بنیاد دلیل و نشانی استوار نباشد، اهمیتی ندارد و یک علم قطعی را با شک مواجه نمی سازد و با یقین علمی منافات ندارد." به طور مثال:

امکان دارد که دریای "بارلا (دریاچه اِغیردر)" به عسل و یا روغن تبدیل شود، اما این یک احتمال است و از هیچ علامت و نشانی ای سرچشمه نمی گیرد، لذا در یقین علمی ما در خصوص موجودیت دریا و آب بودن آن، تأثیری ندارد و ما را به شک و شبهه نمی اندازد.

بدین سان از هر طرف موجودات و از هرگوشه کاینات سوال کردیم و به گونه ای که در موقف اول نشان داده شد، از ذرات گرفته تا ستارگان و به گونه ای که در موقف دوم مشاهده شد، از آفرینش آسمان ها و زمین گرفته تا مشخصات چهره انسان ها هرکدام شرک را رد می کند و با زبان حال خود به وحدانیت شهادت می دهد و سکه توحید را به نمایش می گذارد و خودت نیز عملاً این را مشاهده کردی. لذا در موجودات هستی،

چنان علامتی وجود ندارد که مؤید شرک باشد؛ پس از آنجایی که ادعا و طرفداری از شرک یک ادعای پوچ و بی دلیل است، یک نوع نادانی و حماقت نیز به شمار می آید.

بدین ترتیب وکیل مدافع گمراهان در برابر این همه دلایل حرفی برای گفتن ندارد، اما می گوید: هر چیز موجود در کاینات، به یک سبب وابسته است و با یکجا شدن چندین سبب، نتیجه ای به دست می آید که این خود علامتی برای شرک است؛ بدین معنی که: اسباب، تأثیر حقیقی دارند و مادام که دارای تأثیر حقیقی هستند، می توانند شریک هم بشوند!

جواب: بنابر اقتضای اراده و حکمت الهی و خواست خداوند مبنی بر آشکار ساختن بسیاری از نام های نیکویش مسبَّبَات به اسباب پیوند داده شده و هر چیز با سببی به وجود می آید؛ اما در چندین مورد و در گفتارهای متعددی قاطعانه ثابت کرده ایم که اسباب در ایجاد و آفرینش اشیا تأثیر حقیقی ندارند و در اینجا فقط این اندازه می گوییم:

در بین اسباب، انسان یگانه موجود برتر است و دامنه دارترین اختیار و گسترده ترین تصرف را دارد و در بین ظاهرترین کارهایی که انسان با اراده و اختیار خود انجام می دهد، خوردن، سخن گفتن و فکر کردن بیش از همه چشمگیرتر است و این کارها از جمله فعالیت های مسلسل و زنجیره ای منظم و شگفت آور و پر راز و رمز است، اما از صدها بخش این سلسله عجیب، فقط یک بخش در اختیار انسان قرار دارد و بس!

به طور مثال: در خوردن غذا از تغذیه اعضای بدن گرفته تا به بارور شدن میوه ها، فعالیت زنجیره ای عجیبی صورت می گیرد، اما در این سلسله آنچه در اختیار انسان قرار دارد، تحریک آسیاب دندان ها و جویدن غذا است و در فعالیت های زنجیره ای که در راستای سخن گفتن وجود دارد نیز کاری که انسان انجام می دهد، فقط داخل کردن و خارج ساختن هوا به مخارج حروف است، حال آنکه کلمه ای که در دهان او قرار دارد، گرچه به اندازه یک هسته است، اما جایگاه یک درخت را دارد، زیرا میلیون ها کلمه مشابه را در هوا تولید می کند و به گوش میلیون ها شنونده وارد می شود. دست خیال انسان، به مشکل به این درخت و خوشه مثالی می رسد، حال دست کوتاه اختیار چگونه به آن خواهد رسید؟!

وقتی در بین اسباب، انسانی که اشرف مخلوقات است و بیشترین اراده و اختیار را دارد، دستش از آفرینش حقیقی کوتاه باشد، دیگر موجودات بی جان و حیوانات و عناصر (هوا، آب، خاک و آتش) و طبیعت، چگونه می توانند متصرف حقیقی باشند؟

این اسباب، فقط ظرف های هدایای رحمانی هستند و غلاف فراورده های ربانی به شمار می آیند و در حکم دست فروشی هستند که هدایای پروردگار رحمن را تقدیم می کنند. پیداست که ظرفی که هدیه پادشاه در آن گذاشته شده و یا پارچه ای که به دور آن هدیه پیچانده شده است و یا شخصی که هدیه پادشاه را آورده است، هرگز نمی تواند شریک پادشاه باشد. و هرکه اینها را شریک پادشاه گمان کند، یاوه سرایی بیش نخواهد بود!

بدین سان، اسباب ظاهری و وسیله هایی که در جلو دید هستند، به هیچ وجه سهمی در ربوبیت الهی ندارند و کاری جز خدمت بندگی نمی کنند.

مقصد دوم

بعد از آنکه وکیل مدافع مشرکین، نتوانست آیین شرک را ثابت کند و از اثبات آن به کلی مأیوس گردید، تصمیم گرفت با ایجاد شک و تردید هایی، آیین اهل توحید را منهدم سازد، لذا سوال دوم را اینگونه مطرح نمود و گفت:

ای اهل توحید! شما می گویید: قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ یعنی خالق عالم یکی است، احد و صمد است، خالق هر چیز اوست، با آنکه احدیت او ذاتی است، بازهم، مهار هرچیز را مستقیماً در دست خود دارد، کلید هر چیز در اختیار اوست، پیشانی هر چیز را به دست خود گرفته است، یک کار، مانع انجام کار دیگر نمی شود، در تمام اشیا با تمام اوضاع و احوالش در یک آن، تصرف می کند، چگونه می توان این حقیقت عجیب را، باور کرد؟ آیا یک شخص معیّن می تواند در جاهای بی شمار، کارهای بی پایانی را بدون رنج و زحمتی انجام دهد؟

جواب: با بیان یکی از رازهای بسیار عمیق و دقیق و والا و گسترده احدیت و صمدیت (تجلی یگانگی پروردگار که در هر موجودی دیده می شود و او محتاج هیچ چیز نیست و هر چیز محتاج اوست.) به سؤال فوق، پاسخ داده می شود. فکر

انسان زمانی می تواند به آن راز بزرگ پی ببرد که با دوربین حکایت و مثال به آن بنگرد. الله (جَلَّ جَلالَهْ) در ذات و در صفات خود مثل و مانند ندارد، اما در پرتو حکایت و مثال تا حدی می توان از اقدامات حکیمانه اش آگاه شد؛ پس ما با استفاده از مثال های مادی به آن راز بزرگ اشاره می کنیم.

مثال اول: چنانکه در گفتار شانزدهم به اثبات رسید، یک شخص می تواند توسط آیینه های مختلف، کلّیت و جامعیّت کسب کند و با آنکه یک جزیی حقیقی است، اما می تواند حکم کلی ای به خود بگیرد که ویژگی های فراوانی دارد.

و همچنانکه موادی مانند شیشه و آب، آیینه اجسامِ مادی قرار می گیرند و در نتیجه یک چیز مادی در این آیینه ها، صفت کلیت و عمومیت کسب می کند، بدین سان هوا و اثیر و بعضی از موجودات عالمِ مثال نیز برای اشیای نورانی و موجودات روحانی به منزله آیینه هایی در می آیند و به وسایل سیر و سیاحت تبدیل می شوند که سرعت برق و خیال را دارد و این نورانیان و روحانیان در این آیینه های پاک و تمیز و در آن گذرگاه های نورانی و زیبا به گشت و گذار می پردازند و در یک لحظه به هزاران جا وارد می شوند و از آنجایی که آن ها نورانی اند و عکس و نماهای شان نیز عین آن ها است و ویژگی های آن ها را دارد- برخلاف اجسام- حکم می شود که آن ها، شخصاً در هرجا وجود دارند. اما عکس و نمای جسمانی هایی که شفاف نیستند، عین آن ها نیست و لذا خصوصیات شان را نیز ندارد و مرده محسوب می شود.

به طور مثال: خورشید با آنکه یک جزیی مشخص است، اما به وسیله مواد درخشنده، کلیت و جامعیت کسب می کند؛ زیرا به تمام اشیای درخشان روی زمین، حتی به هر قطره آب و ذرات شیشه، به اندازهٔ‌ ظرفیت و توانمندی هر کدام یک عکس و یک خورشید نمادین می دهد و در نتیجه حرارت و نور خورشید و هفت رنگ موجود در نور آن همراه با نوعی از تصویر و نماد خورشید، در هر جسم درخشنده موجود است.

فرضاً اگر خورشید، علم و شعور می داشت، هرکدام از آیینه ها به گونه ای به منزله خانه و تخت و کرسی او می شد و او شخصاً با هر چیز تماس می گرفت و با هر باشعوری به وسیله آیینه ها و حتی با آدمک چشمش، همچون تلفن تماس برقرار می کرد و یک چیز، مانع چیز دیگر نمی شد و یک گفتگو و تماس، جلو تماس دیگر را نمی گرفت و با وصف بودن در هرجا، به هیچ مکانی محدود نمی ماند.

از بین هزار و یک اسم پروردگار یکتا، خورشید فقط اسم "نور" او را انعکاس می دهد و آیینه مادی و کوچک و جامدِ اسم "نور" به شمار می آید. وقتی خورشید به این منزلت نایل گردد و دست به کارهای زیادی بزند و شخصاً در هر جا حاضر باشد، آیا پروردگاری که صاحب جلال و بزرگی است، با وصف احدیت ذاتی (یکی بودن ذاتش) نمی تواند کارهای بی شماری را در یک لحظه انجام دهد ؟

مثال دوم: از آنجاییکه کاینات به منزله یک درخت است، پس هر درخت می تواند مثالی برای نشان دادن حقایق کاینات باشد. برای این هدف، همین درخت بزرگ و تنومند چنار را که در جلو اتاق ما قرار دارد، به عنوان مثال کوچک کاینات فرض می کنیم و به وسیله آن، تجلی احدیت (جلوه های یگانگی پروردگار) را در کاینات نشان می دهیم، بدین صورت که:

این درخت، دست کم ده هزار میوه دارد و هر میوه اش دست کم صدها هسته بال دار دارد. همه ده هزار میوه و یک میلیون هسته، در یک آن و به صورت همزمان مظهر صنعت و ایجاد هستند (یعنی به صورت همزمان، روی آن ها کار می شود و مشترکاً هر لحظه صنعت زیبایی را نشان می دهند) حال آنکه در هسته اصلی و در ریشه و تنه این درخت، جلوه بسیار کوچک و مشخصی از اراده الهی وجود دارد که عقده حیاتی (مرکز زندگی) تعبیر می شود و یکی از هسته های امر ربانی به شمار می آید و در نتیجه این تجلی جزیی، مرکز قوانینی که در سازماندهی و شکل دادن به این درخت نقش دارند، ایجاد می شود و این مرکز، در آغاز هر شاخه و در داخل هر میوه و در پهلوی هر هسته حضور می یابد، به گونه ای که هر بخش درخت، هیچ کاری را ناتمام رها نمی سازد و هیچ چیز آن را ناقص نمی گذارد و هیچ چیزی مانع او قرار نمی گیرد.

از سوی دیگر، این یگانه جلوه اراده و قانون امری در هر سو منتشر نمی شود و مانند نور و حرارت و هوا پراکنده نمی گردد و به هر جا نمی رود، زیرا در امتداد مسافت های دور و درازی که می پیماید و در مصنوعات مختلف، هیچ اثری از خود برجای نمی گذارد و نشانی از او دیده نمی شود. اگر این کار با انتشار و پراکندگی صورت می گرفت، حتماً اثرش ظاهر می شد. پس خود او شخصاً، بدون اینکه تجزیه گردد و پراکنده شود، در پهلوی هر جزء حضور می یابد و این کارهای کلی و فراگیر، با احدیت و شخصیت او منافاتی ندارد.

بنابر این می توان گفت: این تجلی اراده و این قانون امری و عقده حیاتی (مرکز و مهم ترین نقطه حیات)، ضمن حضور در کنار هر جزء در هیچ جا هم حاضر نیست. گویی آن قانون امری، در این درخت تنومند به تعداد میوه ها و هسته ها چشم و گوش دارد، حتی هر جزئی از اجزای درخت به منزله مرکزی برای حواس و ارگان های آن قانون امری است، به گونه ای که مسافت های دور و دراز نه تنها حجاب واقع نمی شود و مانعی ایجاد نمی کند، بلکه همچون خطوط و کابل های تلفن، وسیله ای می شود برای تسهیل و نزدیک ساختن و در نتیجه، دور و نزدیک باهم یکسان می گردد.

وقتی عملاً می بینیم که فقط کوچک ترین تابشِ تجلی صفت اراده پروردگاری که یگانه و بی نیاز است، در میلیون ها نقطه و مکان، بدون واسطه میلیون ها کار انجام می دهد، لزوماً باید به درجه شهود، یقین کرد که پروردگار ذوالجلال با تجلی قدرت و اراده اش می تواند در همه اجزا و ذرات و اتم های درخت آفرینش به طور همزمان تصرف کند.

و چنانکه در گفتار شانزدهم ثابت و روشن ساختیم، در اینجا می گوییم:

وقتی مخلوقات عاجز و فرمانبرداری همچون خورشید و مصنوعات نیمه نورانی ای که وابسته به ماده است- مانند روحانیان- و عقده حیاتی (مرکز حیات) که به منزله نور و روح معنویِ این درخت چنار است و قوانین وابسته به صدور فرمان "قانون امری" که مرکز تصرف است و بازتاب های اراده، به سِرّ نورانیت، ضمن اینکه در جای خاصی قرار دارند و جزء کوچکی از ماده مشخص هستند، در چندین جای دیگر حضور دارند و کارهای بسیار زیادی انجام می دهند و ضمن اینکه یک جزئی مقید به ماده هستند، حکم یک کلی آزاد و فراگیر را به خود می گیرند. و در یک آن، با یک اختیار و اراده جزیی، کارهای مختلف و بسیار زیادی را انجام می دهند و خودت هم عملاً شاهد آن هستی و نمی توانی انکار کنی، پس چگونه خواهد بود ذاتی که از ماده ترکیب نیافته و برتر از این نقص ها است و همه این نورها و شفافیت ها به منزله سایه های ستبرِ (آنچه که شفاف نیست) انوار اسمای حسنای اوست و همه موجودات و حیات و عالم ارواح و عالم برزخ و عالم مثال، بسان آیینه های نیمه شفافی است برای نشان دادن جمال ذات اقدس الهی که صفات او همه چیز را احاطه می کند و شئونات و اجراأتش هر چیز را در بر می گیرد.

او با اراده کلی و قدرت نامحدود و علم فراگیرش به یکایک مخلوقات روی می آورد و متوجه آنهاست و ما این را آشکارا در تجلیات صفات او می بینیم، پس چه چیزی می تواند از این توجه او پنهان بماند ؟

و انجام دادن چه کاری برایش مشکل تمام می شود؟ و کدام نقطه و مکانی می تواند از او پنهان شود؟ کدامین فرد میتواند از او دور بماند؟ و چه شخصی می تواند بدون کسب کلیّت به او نزدیک شود؟

آیا کاری می تواند مانع کار دیگر شود؟ آیا جایی هست که از حضور او خالی باشد و آن گونه که ابن عباس(رض) فرموده است: آیا نمی تواند دارای بصر و سمع معنوی ای باشد که هر موجود را ببیند و بشنود؟

آیا پی در پی آفریده شدن اشیا سبب عملی شدن سریع اوامر و قوانین او نمی گردد و حکم سیم و یا رگی را به خود نمی گیرد؟ آیا موانع و عایق ها نمی توانند وسیله ای برای تصرف و کارکردهای او شوند؟ آیا اسباب و وسایل نمی توانند صرفاً پرده ای ظاهری باشند؟

آیا او ضمن منزه بودنش از مکان، نمی تواند در هر جا حضور داشته باشد؟ آیا او نیازی به اشغال کردن جا و مکان دارد؟ آیا امکان دارد دور بودن و یا کوچک بودن چیزی و یا پرده های طبقات هستی، مانع نزدیکی و تصرف و شهود (آشکار و هویدا شدن با آثار و علایم) او واقع گردد؟

آیا امکان دارد خواص و ویژگی هایی همچون: تغییر کردن، دگرگون شدن، اشغال کردن جا و تجزیه شدن که از لوازم و ویژگی های ماده و امکان و کثافت (تراکم) و مقید و محدود و مشخص و وابسته بودن به یک چیز است، به ذات اقدس الهی لاحق شود که او ماده و جسم نیست، هستی او از خود اوست، نورِ همه نورها است. یکی است و یگانگی او در هر چیز دیده می شود، از هر قیدی آزاد است و حدّ و مرزی ندارد، از هر عیب و نقصی پاک است و برتر از این است که کاستی و کمبودی داشته باشد؟

آیا عجز و ناتوانی زیبندهٔ‌ اوست؟ آیا عیب و نقصی می تواند به دامن عزتش نزیک شود؟

خاتمه مقصد دوم

زمانی به تفکر فرو رفته بودم و درباره احدیت (یگانگی الله (جَلَّ جَلالَهْ) و تجلّی نام های او در تک تک موجودات) فکر می کردم. در این اثنا به میوه های درخت چناری که در نزدیکی اتاقم بود، نگاه کردم، تفکری مسلسل و زنجیره ای با عبارات عربی به قلبم خطور کرد. به همان شکل آن را یادداشت کردم و اینک آن عبارات عربی را می نویسم و سپس توضیح مختصری در باره آن ارائه می دهم:

فَالبُذُورُ وَالْأثْمَارُ، والحُبُوبُ وَالأزهَارُ، مُعجِزَاتُ الحِكمَةِ، خَوَارِقُ الصَّنعَةِ، هَدَايا الرَّحْمَةِ، بَرَاهينُ الوَحْدَةِ، شَوَاهِدُ لُطْفِهِ في دارِ الآخِرَةِ، شَوَاهِدُ صَادِقَة بأنّ خَلَّاقَهَا عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدِير، وَبِكُلِّ شَيءٍ عَلِيم، قَدْ وَسِـعَ كُلَّ شَيءٍ بِالرَّحْمَةِ وَالعِلْمِ وَالخَلْقِ وَالتَّدْبيرِ وَالصُّنعِ وَالتَّصْوِيرِ، فَالشَّمسُ كَالبَذرَةِ وَالنّجْمُ كَالزَّهْرَةِ وَالأرضُ كَالحَبَّةِ لا تَثْقُلُ عَلَيهِ بِالخَلْقِ وَالتَّدْبيرِ وَالصُّنعِ وَالتَّصْويرِ، فَالبُذُورُ وَالأثْمَارُ مَرَايا الوَحْدَةِ في أقْطَارِ الكَثْرَةِ، إشَاراتُ القَدَرِ، رُمُوزَاتُ القُدْرَةِ بِأنّ تِلكَ الكَثْرَةَ مِن مَنبَعِ الوَحْدَةِ، تَصْدُرُ شَاهِدَةً لِوَحْدَةِ الفَاطِرِ في الصُّنعِ وَالتَصْويرِ. ثُمَّ إلى الوَحْدَةِ تَنتَهي ذَاكِرَةً لِحِكمَةِ الصَّانِعِ في الخَلْقِ وَالتَّدْبيِرِ. وَتَلْوِيحاتُ الحِكْمَةِ بأنّ خَالِقَ الكُلِّ بِكُلِّيَّةِ النّظَرِ إلى الجُزْئيِّ يَنظُرُ، ثَمَّ إلى جُزْئِهِ، إذْ إن كانَ ثَمَرَا فَهُوَ المَقْصُودُ الأظهَرُ مِن خَلقِ هَذا الشَّجَرِ.

فَالبَشَرُ ثَمَر لِهَذِهِ الكَائِنَاتِ، فَهُوَ المَقْصُودُ الأظْهَرُ لِخَالِقِ المَوْجُودَاتِ. والقَلبُ كَالنُّوَاةِ، فَهُوَ المِرآةُ الأنوَرُ لِصَانِعِ المَخْلُوقَاتِ. وَمِن هذِهِ الحِكْمَةِ فَالإنسَانُ الأصْغَرُ في هذِهِ الكَائِناتِ هُوَ المَدَارُ الأظْهَرُ للنّشْرِ وَالمحَشْرِ في هذِهِ المَوجُوداتِ، وَالتَّخْريبِ والتَّبْديلِ وَالتَّحويلِ وَالتَّجْديدِ لِهَذِهِ الكَائِناتِ.

و آغاز این متن عربی این است:

فَسُبْحانَ مَن جَعَلَ حَديقَةَ أرضِهِ مَشْهَرَ صَنعَتِهِ، مَحْشرَ فِطْرَتِهِ، مَظْهَرَ قُدرَتِهِ، مَدَارَ حِكْمَتِهِ، مَزْهَرَ رَحْمَتِهِ، مَزْرَعَ جَنّتِهِ، مَمَرَّ المَخْلُوقَاتِ، مَسِيلَ المَوجُودَاتِ، مَكيلَ المَصْنُوعَاتِ.

فَمُزَيَّنُ الحَيْوانَاتِ، مُنَقَّشُ الطُّيوراتِ، مُثَمَّرُ الشَّجَراتِ، مُزَهَّرُ النَبَاتَاتِ، مُعْجِزَاتُ عِلمِهِ، خَوَارِقُ صُنعِهِ، هَدايَا جُودِهِ، بَراهِينُ لُطْفِهِ.

تَبَسُّمُ الأزهَارِ مِن زينَةِ الأثْمَارِ، تَسَجُّعُ الأطيَارِ في نَسْمَةِ الأسْحَارِ، تَهَزُّجُ الأمطَار عَلى خُدُودِ الأزهَارِ، تَرَحُّمُ الوَالِدَاتِ عَلى الأطفَالِ الصِّغَارِ.. تَعَرُّفُ وَدُودٍ، تَوَدُّدُ رَحمنٍ، تَرَحُّمُ حَنّانٍ، تَحَنُّنُ مَنّانٍ للِجِنّ وَالإنسَانِ وَالرُّوحِ وَالحَيوَانِ وَالمَلَكِ وَالجَانِّ.

توضیح مختصر این تفکر عربی بدین قرار است:

تمام میوه ها و هسته های کوچک آن ها عبارتند از: یکی از معجزه های حکمت الهی و یکی از کارهای خارق العاده صنعت الهی، هدیه ای از جانب رحمت الهی، دلایل مادی بر یگانگی پروردگار، مژده دهنده ای به الطاف الهی در آخرت و گواهی صادق براینکه آفریدگار آن ها بر هر چیز قادر است و هر چیز را می فهمد؛ پس این تخم ها و میوه ها در چهار گوشه عالم کثرت و در اطراف عالَمی که مانند این درخت به هر سو پراکنده است، به منزله آیینه هایی هستند و یگانگی پروردگار را بازتاب می دهند و نگاه ها را از کثرت (تعدد)، به سوی وحدت (یگانگی) بر می گردانند.

در نتیجه، هر میوه و هسته ای با زبان حال می گوید: در این درخت تنومندی که به هر طرف شاخ و برگ دوانده است، سردرگم و پراکنده مشو! زیرا همه این درخت، در درون ما نیز وجود دارد. کثرتِ این درخت در وحدت ما داخل است. حتی هرکدام از دانه ها و هسته ها که به منزله قلب هر میوه است، آیینه مادی دیگری برای وحدت به شمار می آید و آن گونه که درخت به صورت جهری اسماء حسنی را ذکر می کند، هسته میوه اش نیز با ذکر قلبی و خفی به ذکر اسماء حسنی، مشغول است.

و به گونه ای که این میوه ها و دانه ها آیینه های یگانگی پروردگارند، اشاره های آشکار و نمایان قدَر و رمزهای مجسّم شده قدرت نیز هستند که قَدَر با استفاده از آن ها، اشاره می کند و قدرت نیز به وسیله این واژه ها به اشاره می گوید:

شاخ و برگ های فراوان این درخت، فقط از یک هسته روییده است که این امر نشان می دهد که صنعتگر و پدید آورنده این درخت در آفریدن و شکل دادن به آن یکتا و تنها است. پس از آنکه این درخت، به هر سو شاخ و برگ دواند و انتشار یافت، تمام حقیقتش را در میوه ای جمع و تمام معانی اش را در هسته ای درج می کند و بدین ترتیب، حکمت آفریدگار ذوالجلالش را در خلق و تدبیر (هنگام آفریدن و اداره کردن) نشان می هد.

درخت آفرینش نیز چنین حالتی دارد؛ هستی اش را از منبع واحدی دریافت می کند و از همان کانال تربیت می شود؛ و انسان که میوه این کاینات است نیز، در بین این همه فراوانی موجودات، وحدانیت خدا را نشان می دهد؛ قلبش نیز با چشم ایمان در بین این همه فراوانی، به رازهای یگانگی پروردگار پی می برد و نیز این میوه ها و دانه ها، در واقع توضیحات کوتاه و فشرده حکمت ربانی هستند و حکمت، به وسیله آن ها اهل شعور را آگاه می سازد و چنین می گوید:

یک توجه و مراقبت کلی و فراگیر و یک اداره گسترده و کلّی ای که متوجه این درخت است، با حفظ گستردگی و فراگیری اش، یه یک میوه نگاه می کند، زیرا این میوه مثال کوچک شده آن درخت است و هدف اصلی از آن درخت نیز، همین میوه است. و آن توجه کلی و تدبیر عمومی به دانه ای که در داخل هر میوه است نیز نگاه می کند؛ چونکه دانه، معنی و فهرست کل درخت را با خود حمل می کند؛ یعنی ذاتی که درخت را اداره می کند، همراه با تمام اسم هایش که به اداره آن درخت ارتباط دارد، متوجه تک تک میوه های درخت است که هدف اصلی از ایجاد و آفرینش درخت، همین میوه ها هستند.

و نیز این درخت تنومند، بعضاً بخاطر میوه های کوچکش قطع می گردد، بریده میشود و برای اینکه تازه تر شود، بعضی از بخش هایش تخریب می گردد و برای اینکه میوه های باقیِ ماندگار و زیباتر و لطیف تری به بار آورد، تلقیح و پیوند داده می شود.

و بدین سان مقصود اصلی از بودن و آفریدن کاینات، همین انسان است که میوه درخت آفرینش محسوب می گردد و هدف نهایی از ایجاد موجودات هم، همین انسان است و قلب انسان که هسته آن میوه است نیز، نورانی ترین و فراگیرترین آیینه صانع ذوالجلال هستی است.

بنابر همین حکمت است که این انسان کوچک، باعث تحولات و انقلاب های بزرگی مانند حشر و نشر (زنده شدن پس از مرگ، جمع شدن در میدان حساب) می گردد و سبب نابودی (قیامت) و تغییر کاینات می شود و بخاطر محاکمه او درب دنیا بسته و درب آخرت، گشوده می شود.

و چون بحث حشر به میان آمد، وقت آن رسید تا حقیقتی را بیان کنیم که جزالت بیان و قوت تعبیر قرآن معجزالبیان را در خصوص اثبات حشر نشان می دهد و آن اینکه:

نتیجه این تفکر نشان می دهد که بخاطر محاکمه شدن انسان و دست یافتن او به سعادت ابدی اگر لازم باشد، تمام کاینات نابود می گردد و قدرت نابود کننده و تغییر دهنده عملاً وجود دارد و نمایان است، اما حشر (گردآمدن انسان ها برای حساب و کتاب) مراتبی دارد:

ایمان آوردن به مواردی فرض و شناختن آن ها ضروری است و برخی دیگر با توجه به درجات رشد و بالا رفتن روح و فکر، پدیدار می گردد و آنگاه، علم و شناختش لازم می آید.

قرآن حکیم، برای اثبات قطعی ساده ترین و آسان ترین مرتبه حشر چنان قدرتی نشان می دهد که توان گشودن وسیع ترین و بزرگ ترین میدان حشر را برای حساب و کتاب انسان ها دارد.

مرتبه ای که همه باید به آن ایمان بیاورند، از این قرار است:

بعد از آنکه انسان ها مردند، روح شان به مقامات دیگری می رود و اجسادشان می پوسد و فقط جزء کوچکی از بدن انسان که به "عَجبُ الذَّنَب" تعبیر می شود و حکم یک هسته و بذر را دارد، باقی می ماند. خداوند در روز رستاخیز جسد انسان را بر اساس همین جزء کوچک خلق می کند و روح او را به سوی آن می فرستد.

این مرتبه حشر، چنان آسان است که در هر بهار، میلیون ها نمونه آن دیده می شود، اما قرآن کریم به منظور اثبات این مرتبه، بعضاً چنان قدرتی را نشان می دهد که توان حشر و نشرِ تمام ذرات را دارد، و گاهی هم، آثار قدرت و حکمتی را به نمایش می گذارد که می تواند تمام مخلوقات را به فنا و نیستی بفرستد و از آنجا دوباره باز گرداند و در بعضی از آیاتش هم، آثار و تصرفات قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند ستاره ها را پراکنده سازد و آسمان ها را تکه تکه کند و در آیات دیگر، جلوه ها و نشانه های قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند تمام موجودات زنده را بمیراند و دوباره با یک فریاد، دفعتاً زنده کند و در مواردی دیگر، تجلیات قدرت و حکمتی را بیان می کند که می تواند تمام موجودات زنده روی زمین را جدا جدا حشر و نشر کند و گاهی نیز آثار

قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند کره زمین را از هم بپاشد و کوه ها را به هوا بفرستد و دوباره به شکل زیباتری تنظیم کند؛ یعنی افزون بر مرتبه حشر که همگی باید به آن ایمان بیاورند و شناخت حاصل کنند، مراتب بسیاری وجود دارد که تحقق آن ها با همین قدرت و حکمت، دور از امکان نیست. هرگاه حکمت ربانی اقتضا کند، همراه با حشر و نشر انسان ها تمام آن مراتب را نیز انجام می دهد و یا اینکه بعضی از موارد مهم آن را به تحقق می رساند.

یک سوال: می گویید: تو در گفتارها بیشتر از قیاس تمثیلی بهره می گیری، در حالیکه از نظر علم منطق، قیاس تمثیلی یقین را افاده نمی کند و در موضوعاتی که علم قطعی می طلبد، دلایل منطقی لازم است، از نظر علمای اصول فقه، قیاس تمثیلی در مواردی استعمال می شود که گمان غالب، کافی باشد. افزون برآن تو تمثیلات را به صورت حکایت ذکر می کنی و حکایت، خیالی است، نه حقیقی و در مواردی هم، خلاف حقیقت است!

جواب: در علم منطق آمده است: قیاس تمثیلی، یقین قطعی را افاده نمی کند، اما نوعی هم دارد که به مراتب قوی تر از برهان یقینی منطق است، حتی یقینی تر از ضرب اول شکل اول منطق است که بدین قرار است:

با استفاده از مثالی کوچک، گوشه ای از یک حقیقت کلی را نشان داده و حکم را روی آن حقیقت بنا می کند؛ و قانون (فرمول) آن حقیقت را در ماده ای خصوصی نشان می دهد تا آن حقیقت بزرگ، شناخته شود و ماده های کوچک و جزیی به آن ارجاع گردد.

به گونه مثال: "خورشید با آنکه یکی است، اما به دلیل نورانی بودنش در کنار هر چیز درخشان حضور دارد." با ارائه این مثال، قانون حقیقتی نشان داده می شود وآن اینکه: در برابر نور و آنچه نورانی است، قید و بندی وجود ندارد و دوری و نزدیکی برایش یکسان و کم و زیاد، مساوی است و مکان نمی تواند آن را به انحصار خود در آورد.

مثالی دیگر: "رسیدن و شکل گرفتن میوه ها و برگ های درخت در یک لحظه، به یک شکل با آسانی و به صورت کامل در یک مرکز و بر اساس قانون امری"، مثالی است که بخشی از یک حقیقت بزرگ و گوشه ای از یک قانون کلی را نشان می دهد.

پس این حقیقت و قانون آن، به صورت بسیار قطعی ثابت می کنند که کاینات بزرگ نیز مانند این درخت، جلوه گاه قانون این حقیقت و مظهر سرّ احدیت است و آن گونه که این درخت، میدان گردش و جولان این قانون است، کاینات نیز جولانگاه آن است و راز احدیت (نمایان بودن یگانگی خداوند در هر چیز)، هم در درخت و هم در کاینات، نهفته است.

بنابراین تمام قیاسات تمثیلی که در "گفتارها" به کار رفته است، از همین قبیل هستند و به مراتب قوی تر و یقینی تر از برهان قطعی منطقی هستند.

پاسخ سؤال دوم:

معلوم است که در فن بلاغت، اگر معنی حقیقی لفظ و کلامی بخاطر مقصود دیگری ذکر شود و چیزی غیر از معنی اصلی مراد باشد، به آن لفظ، "لفظ کنایی" گفته می شود و معنی اصلی در لفظ کنایی، معیار صدق و کذب نیست، بلکه معنی کنایی است که مدار صدق و کذب قرار می گیرد؛ پس برای راست بودن کلام، کافی است که معنی کنایی راست باشد و کذب بودن معنی اصلی، ضرری به صدق آن نمی رساند، اما اگر معنی کنایی راست نباشد و معنی اصلی راست باشد، در این صورت آن کلام، کلام کذب است.

به طور مثال: گفته می شود "فُلَانٌ طَوِیلُ النّجَادِ": "بند شمشیر فلانی دراز است" این کلام، کنایه است از دراز بودن قامت آن شخص و اگر آن شخص واقعاً دراز باشد، اما شمشیر و بند و تسمه نداشته باشد، بازهم این کلام، کلام درستی است، اما اگر آن شخص، قد بلند نباشد، ولی شمشیر و نیام درازی داشته باشد، در این صورت این کلام، کلام کذبی است، چراکه معنی اصلی، مقصود نیست.

بنابراین، حکایات ذکر شده در "گفتار دهم و بیست و دوم" و امثال آن، از نوع کنایات است و حقایق موجود در آخر حکایاتی که به غایت راست و درست و مطابق واقع اند، معانی کنایی آن حکایات می باشند، و معانی اصلی شان، به منزله دوربین هایی است که درک مطلب را آسان می سازد، پس به هر شکلی که باشد، ضرری به صدق و حقانیت آن وارد نمی کند. افزون برآن، این حکایتها صرفاً یک مثال اند و برای درک بهتر عوام الناس، زبان حال به صورت زبان قال و شخص معنوی (شخصی که مستقیماً دیده نمی شود) به شکل یک شخص مادی نشان داده شده است.

مقصد سوم

وکیل مدافع اهل ضلالت پس از دریافت جواب قاطع و قناعت بخش و دندان شکن به سؤال دومش، (٭):یعنی سوالی که در آغاز مقصد دوم طرح گردید، نه این سوال کوچکی که در پایان خاتمه ذکر شد. مؤلف. سوال سوم را مطرح می کند و می گوید:

در قرآن کریم، کلماتی مانند اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ، اَرْحَمُ الرَّاحِم۪ينَ به موجودیت چندین آفریننده و رحیم، اشاره می کنند.

و نیز شما می گویید: رب العالمین، کمالات بی انتهایی دارد و آخرین درجه همه انواع کمالات را داراست، حال آنکه کامل بودن هر چیز، با ضدش شناخته می شود اگر درد نباشد، لذت هم کمال نیست اگر تاریکی نباشد، روشنی تحقق نمی یابد اگر جدایی نباشد، وصال هم لذت بخش نمی شود و بدین طریق، چیزهای بسیار زیادی است که با ضدشان شناخته می شوند.

جواب: بخش اول سؤال را با پنج اشاره جواب می دهیم:

اشاره اول

قرآن کریم از اول تا آخر، توحید را اثبات نموده نشان می دهد، این خود دلیلی است بر اینکه این نوع کلمات قرآنی به گونه ای نیست که شما می فهمید. بلکه هدف از بیان اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ اینست که "پروردگار متعال در برترین مرتبه خالقیت قرار دارد"، پس هیچ دلالتی به موجودیت خالق دیگر نمی کند، زیرا خالقیت هم مانند صفات دیگر، مراتب زیادی دارد، ازین رو، منظور از اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ اینست که، خالق ذوالجلال، در زیباترین و نهایی ترین مرتبه خالقیت قرار دارد.

اشاره دوم

تعبیراتی مانند اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ به تعدّد آفریننده ها نمی نگرد، بلکه بر عکس، به انواع مخلوق ها می نگرد؛

یعنی آفریننده ای است که هر چیز را به شایسته ترین شکل و زیبا ترین مرتبه می آفریند؛ این معنی را آیاتی مانند اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ بیان می کند.

اشاره سوم

مقایسه موجود در تعابیر اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ ، "الله أکبر"، خَيْرُ الْفَاصِل۪ينَ، "خیر المحسنین" و امثال آن ها، صفات و افعال واقعی الله (جَلَّ جَلالَهْ) را با کسانی که نمونه هایی از آن صفات و افعال را دارند، مقایسه نمی کند و برتری نمی دهد، زیرا تمام کمالاتی که در سراسر هستی و در جن و انس و ملک وجود دارند، نسبت به کمال پروردگار ذوالجلال، سایه ضعیفی به شمار می آیند، پس چگونه می توان آن دو را باهم مقایسه کرد؟ بلکه این مقایسه از نقطه نظر انسان ها، به ویژه انسان های غافل، صورت می گیرد.

برای توضیح این مطلب، مثالی ارائه می کنیم:

چنانکه یک سرباز از سرگروهش کاملاً اطاعت کرده و در برابر او ادای احترام می کند و تمام خوبی ها را از او می داند و کمتر در مورد پادشاه فکر می کند و اگر در این مورد فکری هم بکند، بازهم تشکر و امتنانش را به سرگروهش تقدیم می دارد، لذا به یک چنین سربازی گفته می شود: پادشاه، خیلی بزرگ تر از سرگروه تو است، تو باید فقط از او تشکر کنی. حال این سخن، فرماندهی شکوهمند و واقعی پادشاه را، با فرماندهی جزئی و ظاهریِ سرگروه، مقایسه نمی کند، زیرا چنین مقایسه و تفضیلی، اصلاً معنی ندارد؛ این مقایسه، صرفاً از لحاظ ارتباطی است که سرباز با سرگروهش دارد، چون او به سرگروهش اهمیت می دهد و در نتیجه، سرگروهش را ترجیح می دهد و از او تشکر می کند و فقط او را دوست دارد.

و بدین سان اسباب ظاهری ای که به گمان غافلان به منزله آفریننده و نعمت دهنده هستند، در برابر منعم حقیقی، حجاب و پرده قرار می گیرد و اهل غفلت، به این پرده ها می چسپند و نعمت و احسان را از جانب آن ها و اسباب می دانند و به مدح و ستایش شان می پردازند. قرآن کریم به آنان می گوید: پروردگار بزرگ تر است! او بهترین خالق و بهترین احسان کننده است. پس به او بنگرید و از او تشکر کنید!

اشاره چهارم

آن گونه که موجودات حقیقی و واقعی با یکدیگر مقایسه و پس از آن یکی بر دیگری برتری داده می شوند، در بین اشیای فرضی و امکانی نیز چنین مقایسه ای وجود دارد و چنانکه در اکثر ماهیت ها، مراتب متعدد و گوناگونی وجود دارد، در ماهیت های اسما و صفات مقدس الهی نیز می تواند مراتب بی شماری موجود باشد؛ پس خداوند متعال در کامل ترین و زیباترین مرتبه این صفات و اسماء قرار دارد؛ کامل ترین مرتبه ای که امکان دارد در ذهن ما خطور کند و تمام کاینات، همراه با تمام کمالاتش، گواه این حقیقت است. و آیه لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى تمام نام های پرورد گار را به احسنیّت توصیف و معنی مذکور را افاده می کند.

اشاره پنجم

این مقایسه و برتری دهی در مقابل ما سوی الله (غیر خداوند) نیست، بلکه پروردگار دو نوع تجلی و تصرف دارد.

اول: تصرفات و اجراأتی است که به سِرّ واحدیت، با واسطه ها و زیر پرده اسباب به صورت یک قانون عمومی انجام می گیرد.

دوم: تصرفی است که به سِرّ احدیت، بدون پرده و مستقیماً با یک تجلی خصوصی انجام می دهد؛ یعنی احسان و آفرینش و بزرگی ای که - به سرّ احدیت- مستقیماً دیده میشود، به مراتب بزرگتر و زیباتر و برتر است از احسان و آفرینش و کبریائی ای که آثار آن، با اسباب و وسایل مشاهده می شود؛ به طور مثال: پادشاهی که در ضمن پادشاهی، ولی الله نیز هست، هر نوع حکم و تصرفات را در دست خود دارد و همه مأمورین و فرماندهانش، صرفاً یک نوع پرده اند. چنین پادشاهی، دو نوع تصرفات و اجراأت دارد:

نخست: فرامین و عملکردهایی است که با یک قانون عمومی در لباس مأمورین و فرماندهان با در نظر داشت مقام و منصب شان، صادر و نافذ گردیده است.

دومی: لطف و احسانات و عملکردهایی است که نه با قانون عمومی، بلکه مستقیماً اجرا می کند و مأمورین ظاهری را هم پرده قرار نمی دهد، که این گونه تصرفات به مراتب زیباتر و عالی تر از مورد اول است.

لذا وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى رب العالمینی که پادشاه ازل و ابد است، گرچه اسباب و وسایل را پرده ای در برابر عملکردهایش قرار داده و بدین ترتیب، شکوه و عظمت ربوبیتش را نشان داده است، اما در قلب بندگانش تلفن خصوصی ای گذاشته است و برای اینکه بندگانش اسباب را پس و پشت بیندازند و مستقیماً متوجه او شوند، آن ها را به بندگی خاصی مکلف کرده و دستور داده است که بگویند: اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ و چهره بندگانش را از کاینات، به سوی خود بر می گرداند.

پس در بیانات اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ، اَرْحَمُ الرَّاحِم۪ينَ ، "الله أکبر" همین معنی وجود دارد.

اما به بخش دوم سوال وکیل مدافع گمراهان، با پنج رمز جواب می دهیم:

رمز اول

او در سوال خود می گوید: اگر چیزی ضد نداشته باشد، چگونه می تواند دارای کمال شود؟

جواب: مطرح کننده این سوال از کمال حقیقی آگاهی ندارد و فکر می کند که کمال حقیقی، یک کمال نسبی است، حال آنکه مزیت ها و برتری هایی که در نتیجه نگریستن به سایرین و مقایسه با دیگران حاصل شده باشد، فضیلت و کمال حقیقی نیست، بلکه این فضیلت، فضیلت نسبی و ضعیف است و اگر مقیسٌ علیه (آنچه که با آن ها مقایسه شده است) نادیده گرفته شود، این فضیلت هم اهمیتش را از دست می دهد. به طور مثال: لذت و فضیلت نسبی گرمی، با تأثیر سردی معلوم می شود و لذت نسبی غذا در نتیجه تأثیر گرسنگی است و اگر این تأثیرات از بین برود، لذت هم کم می شود.

در حالیکه لذت و محبت و کمال و برتری حقیقی آن است که بر پایه تصور دیگران بنا نشده باشد، بلکه در ذات و سرشت آن، موجود بوده و هیچ شک و تردیدی در صحت و سقم آن وارد نگردد؛ مانند: لذتِ وجود، لذت زندگی، لذت محبت، لذت شناخت خدا، لذت ایمان، لذت بقا، لذت رحمت، لذت شفقت؛ و زیبایی نور و زیبایی بینائی و زیبایی کلام و زیبایی کرم و زیبایی سیرت و زیبایی صورت؛ و کمال ذات و کمال صفات و کمال افعال؛ و مزایای ذاتی دیگری از این قبیل که با بودن و نبودن ضدّ، تغییر نمی کنند.

پس همه کمالات صانع ذوالجلال و فاطر ذوالجمال و خالق ذوالکمال، کمالات حقیقی و ذاتی هستند و دیگران، کوچک ترین تأثیری در آن ندارند، بلکه فقط همچون آیینه هایی، آن ها را بازتاب می دهند.

رمز دوم:

سیّد شریف جرجانی در کتابش "شرح المواقف" گفته است: آنچه که سبب محبت می شود، لذت است، یا منفعت و یا دوست داشتن همجنس و یا کمالِ محبوب. چونکه کمال ذاتاً محبوب است؛ یعنی اگر چیزی را دوست داشته باشی، این دوستی، یا بخاطر لذت است، یا بخاطر منفعت و یا بخاطر نوع دوستی- مانند میل به اولاد- و یا بخاطر کمال آن. اگر سبب این دوستی، کمال آن شخص باشد، در این صورت نیازی به سبب و یا غرض دیگر نیست، زیرا آن چیز ذاتاً محبوب و دوست داشتی است.

به طور مثال: انسان های کامل و فرزانه ای را که در گذشته ها بوده اند، هر شخص دوست دارد، و با آنکه هیچ گونه رابطه و پیوندی بین شان نیست، اما انسان ها آنان را دوست دارند و تحسین شان می کنند.

بنابرین تمام کمالات، فضایل و مراتب اسماء حسنای پروردگار متعال، کمال حقیقی است و به همین دلیل ذاتاً محبوب است (انگیزه دوست داشتن آن در خود آن است). ذات ذوالجلالی که حقیقتاً شایستهٔ‌ محبت است، کمال حقیقی و زیبایی های اسما و صفاتش را به شکلی که سزاوار اوست، دوست می دارد و محبت می کند و نیز صنعتی را که محل نمایش و انعکاس کمالات اوست، دوست می دارد و با آثار صنعت و زیبایی های آفریده هایش، محبت می کند و پیامبران و اولیا به ویژه سید المرسلین و سلطان اولیا و حبیب رب العالمین را دوست دارد. یعنی از روی محبتی که به جمال خود دارد، حبیبش را هم دوست می دارد چون او آیینه آن جمال است و از روی محبتی که به اسمای حسنایش دارد، حبیبش را و برادران حبیبش (پیامبران دیگر) را هم دوست دارد، چون او مظهر جامع و باشعور آن اسما است و از روی محبتی که به صنعت خود دارد حبیبش را (ص) و امثال او (پیامبران دیگر) را هم دوست دارد، چراکه او انسان ها را به تماشای آن صنعت فرا می خواند و از روی محبتی که به مصنوعاتش دارد، حبیبش را (ص) و پیروان او را هم دوست دارد، چونکه او، قدر آن مصنوعات را می داند و با گفتن:

"ما شاء الله! بارک الله!" به تحسین آن ها می پردازد و از روی محبتی که با زیباییهای مخلوقات خود دارد، حبیبش را (ص) و پیروان و برادران او را نیز دوست می دارد، چراکه او، دارای برترین اخلاق است.

رمز سوم

همه کمالاتی که در سراسر هستی وجود دارد، دلایلی است بر کمالِ یک ذات بزرگ و ذوالجلال و اشاره هایی است بر زیبایی او؛ حتی همه زیبایی ها و کمال ها در مقایسه با کمال حقیقی اش سایه ضعیفی بیش نیست؛ این حقیقت، پنج حجت دارد که مختصراً به آن اشاره می کنیم:

حجت اول: قصر شکوهمند و بزرگ و کامل و زیبایی، آشکارا به یک معمار و مهندس ماهر دلالت می کند و این کار زیبا، یعنی این بنایی و نقاشی، ضرورتاً یک فاعل و معمار و مهندس را همراه با عناوین و اسم هایش مانند: "نقاش و طراح" معرفی می کند و این اسم های کامل نیز، بدون شک به صفت کامل صنعت گر دلالت دارد و این صنعت و صفات کامل، آشکارا به استعداد کامل و توانایی و مهارت آن معمار دلالت می کند و این استعداد و توانمندی کامل، ضرورتاً به کامل بودن ذات و عالی بودن ماهیت آن معمار دلالت دارد.

بدین سان قصر این هستی، این اثر زیبا و مکمل به روشنی به افعالی دلالت می کند که در آخرین درجه کمال قرار دارند، زیرا کمالات موجود در أثر، از کامل بودن آن افعال سرچشمه می گیرد و آن ها را نشان می دهد. و کامل بودن افعال، ضرورتاً به کامل بودن فاعل آن کار و کامل بودن اسما او دلالت می کند؛ اسمایی مانند: مدبّر و مصوّر و حکیم و مزیّن و امثال این ها که به این آثار تعلق دارند.

و کامل بودن اسما و عناوین هم، بدون شک به کامل بودن صفات آن فاعل دلالت می کند، زیرا اگر صفات کامل نباشد، اسما و عناوینی که از صفات سرچشمه گرفته است نیز، نمی تواند کامل باشد.

و کامل بودن آن اوصاف، به روشنی به کامل بودن اجراأت آن ذات دلالت دارد، زیرا مبدأ و سرآغازِ صفات، شئونات شخصی آن ذات است.

و کامل بودن شئونات ذاتی هم، به صورت علم الیقین بر کامل بودن ذاتی دلالت می کند که اجراأتش بی عیب و نقص است و از خود اوست و نشان می دهد که نور آن کمال، با وصف گذشتن از پرده های شئون و صفات و اسماء و افعال و آثار، بازهم این همه زیبایی و کمال را در هستی به نمایش گذاشته است.

پس از اثبات موجودیت این همه کمالات حقیقی - که منشأ آن ها خود خداوند است- با چنین دلیل قطعی، کمالات نسبی، که مبتنی بر مقایسه با دیگر همنوعان و اضداد است- چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ با اثبات این مطلب، می توانی درک کنی که کمال نسبی، چقدر ضعیف و بی نور است!

حجت دوم: هرگاه با دید عبرت به این هستی نگریسته شود، وجدان و قلب، با یک حدس صادق، درک می کند که ذاتی که این کاینات را زیبا ساخته و با انواع زیبائیها آراسته است، دارای زیبایی و کمال بی انتها است و به همین دلیل، در کار او جمال و کمال دیده می شود.

حجت سوم: معلوم است که صنعت های موزون و منظم و کامل و زیبا مبتنی بر یک طرح و برنامه بسیار زیبا هستند و برنامه کامل و زیبا هم به یک علم زیبا و کامل، ذهن خوب، و استعداد و توانمندی روحی کامل دلالت دارد؛ یعنی این زیبایی معنوی روح است که توسط علم در صنعت او آشکار می شود.

پس این کاینات با زیبایی های بی شمار مادی اش عبارتست از: تراوش های زیبایی های معنوی و علمی؛ و این زیبایی ها و کمالات علمی و معنوی، بدون شک جلوه های یک زیبایی و جمال و کمال ابدی است.

حجت چهارم: معلوم است که هر نور دهنده ای خودش باید نور داشته باشد و هر روشنی بخشی لزوماً باید نورانی باشد و احسان و نیکوکاری، از ثروت سرچشمه می گیرد و لطف، از یک لطیف و مهربان سر می زند. وقتی چنین است پس بخشیدن این همه زیبایی و جمال به کاینات و ارزانی کردن کمالات گوناگون به موجودات، به گونه ای که نور بر خورشید دلالت کند، بیانگر یک زیبایی بی پایان است.

وقتی موجودات بسان نهر بزرگی در زمین جاری اند و با پرتوهای کمال می درخشند و می گذرند، پس آن گونه که آن نهر بزرگ با جلوه های خورشید می تابد

و می درخشد، این موجودات سیل آسا نیز، با پرتوهای زیبایی و جمال و کمال، موقتاً می درخشند، سپس به راهشان ادامه می دهند و می روند.

از ادامه یافتن درخشش این پرتوها بر موجوداتی که در پی موجودات قبلی آمده اند، فهمیده می شود که جلوه ها و زیبایی های موجود که در حباب های آب جاری، از خود آن حباب نیست، بلکه این زیبایی ها و جلوه ها به نورِ خورشید تابانی تعلق دارد؛ ازین رو زیبایی ها و کمالاتی که موقتاً روی موجودات دیده می شود، عبارتست از: پرتو اسم های زیبای خورشیدی که نورش بی پایان است.

"نَعَمْ، تَفَاني المِرْآةِ زَوَالُ المَوْجُودَاتِ مَعَ التَّجَلِّي الدَّائِمِ مَعَ الفَيْـضِ المُلَازِمِ، مِنْ أَظْهَرِ الظَّوَاهِرِ مِنْ أَبْهَرِ البَوَاهِرِ عَلَى أنَّ الجمَالَ الظَّاهِرَ، أنَّ الكَمالَ الزَاهِرَ، لَيْسَا مُلْكَ المظَاهِرِ.. مِنْ أَفْصَحِ تِبْيَانٍ مِنْ أَوْضَحِ بُرْهَانٍ، لِلْجَمَالِ المُجَرَّدِ لِلْإِحْسَانِ المُجَدَّدِ، لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ لِلْبَاقِي الوَدُودِ".

حجت پنجم: معلوم است که افرادی که از سه، چهار راه مختلف آمده اند، اگر به اتفاق از وقوع حادثه ای اطلاع دهند، این اطلاع شان همانند خبر متواتری که بازگو کننده یقین است، به صورت قطع بر وقوع آن حادثه دلالت دارد؛ لذا گروه های مختلف محققان، اولیاء، اصفیاء و فلاسفه واقعی که اهل کشف و ذوق و شهود و مشاهده اند و هرکدام راه ها و مسلک ها و مذاهب متفاوتی برگزیده و به تحقیق و کشف حقایق مختلف پرداخته اند، با وجود اختلاف شان از لحاظ مشرب و مسلک و استعداد و زمان زندگی، با کشف و ذوق و مشاهده، متفق اند که همه زیبایی ها و کمالاتی که در هستی و در آیینه موجودات دیده می شوند؛ عبارتست از: تجلیات کمال و جلوه های جمال اسماء حسنای ذات ذوالجلال؛ پس اجماع و اتفاق اینان در موضوع واحد، دلیلی است قاطع و تزلزل ناپذیر.

گمان می کنم که وکیل مدافع اهل ضلالت مجبور به فرار می شود و گوش هایش را می بندد تا حقایق این رمز را نشنود.

آری! کلّه های تاریک، همچون خفاش، تحمل دیدن نور را ندارند؛ بنابراین ما نیز اهمیت چندانی به آن ها نمی دهیم.

رمز چهارم

لذت و زیبایی و جمال یک چیز، بیش از آنکه به اضداد و امثالش بنگرد، به مظاهر و آیینه هایی که در آن انعکاس یافته است، می نگرد؛ به طور مثال: سخاوت و جوانمردی، صفت زیبا و خوبی است و انسان جوانمرد از لذت و خوشحالی کسانی که در حق شان نیکی کرده است، چنان لذتی احساس می کند که هزار بار بیش از لذت نسبی ای است که از برتری و تفوقش بر جوانمردان دیگر به او دست می دهد.

و نیز یک انسان مشفق و مهربان، به اندازهٔ‌ آسایش و آرامش مخلوقاتی که مورد شفقت و مهربانی اش قرار گرفته اند، لذت حقیقی احساس می کند.

و به طور مثال، لذتی که از خوشبختی و آرامش فرزندان به یک مادر دست می دهد، چنان قوی است که او حاضر است بخاطر آرامش فرزندانش، روحش را فدا کند! حتی لذت این شفقت، مرغ را وا می دارد تا در دفاع از جوجه هایش، به شیر حمله کند.

ازاین رو لذت و زیبایی و کمال و خوشبختی حقیقی موجود در اوصاف عالی، به همسان ها و اضدادش نمی نگرد، بلکه به مظاهر و آیینه هایی که در آن انعکاس یافته است، می نگرد و متوجه متعلقاتش است. پس کمال و زیبایی موجود در رحمت ذات ذوالجمال و ذوالکمالی که حی و قیوم، حنان و منان و رحیم و رحمان است، به کسانی نگاه می کند که به رحمت او نایل گردیده اند، به ویژه به آنانی که در جنت جاویدان، به انواع رحمت و شفقت بیکران او نایل آمده اند. پس الله (جَلَّ جَلالَهْ) به اندازه خوشبختی و خوشحالی و تنعم مخلوقاتش، نوعی محبت دارد که شایسته ذات کبریائی اوست، و او شئون مقدس، زیبا، منزه و پرمعنی ای دارد که مناسب خود اوست و ما به دلیل عدم جواز شرعی، نمی توانیم آن شئونات بسیار منزه و مقدس را ذکر کنیم که به لذت قدسی، عشق مقدس، فرح منزه و سرور قدسی تعبیر می شوند؛ به گونه ای که هرکدام از آن ها از عشق و شادمانی ای که در کاینات می بینیم و در بین موجودات حس می کنیم، بی نهایت برتر، عالی تر، مقدس تر و منزه تر است و این مطلب را در جاهای زیادی به اثبات رسانیده ایم.

اگر می خواهی فقط به یک پرتو آن نگاه کنی، با دوربین مثال آتی به آن بنگر:

شخص سخاوتمند و کریم و مهربانی به قصد جود و بخشش به فقرا و نیازمندان و گرسنگان، سفره رنگینی بر عرشهٔ‌ یکی از کشتی های سیارش گسترانده و خود نیز بر آن نظارت می کند و او وقتی فقرا را در نعمت و گرسنگان را در حالت لذت و سپاسگزاری و نیازمندان را در شادمانی و ستایش می بیند، بسیار خوشحال می شود. خودت می توانی خوشحالی او را درک کنی.

پس وقتی خوشحالی و شادمانی انسانی که حتی مالک حقیقی یک سفره کوچک نیست و حکم یک مأمور توزیع را دارد، تا به این حد باشد و از این مهمانی مختصری که برای دیگران آماده کرده است، این اندازه خوشحال شود، چگونه خواهد بود ذات رحمان و رحیمی که جن و انس و حیوانات را بر کره زمینی که سفینه ای ربانی است سوار می کند و در دریای فضا، سیر و سیاحت می دهد و سفره ای را که دارای همه انواع غذاها ست، بر روی آن پهن می سازد و همه موجودات زنده را به این مهمانی - که نسبت به نعمت های اخروی، به اندازه یک صبحانه است- دعوت می کند و افزون بر آن، دار بقا را که هر بهشتی از بهشت های آن، یک سفره نعمت و پر از لذت هاست، برای بندگان بی نهایت محتاج و مشتاق خود آماده می کند تا برای همیشه از این مهمانی حقیقی و نعمت های واقعی استفاده کنند؟ با در نظر داشت همه اینها، خودت می توانی معانی مقدس دوستی و محبت و نتایج رحمت پروردگار رحمان رحیم را که ما از تعبیر آن عاجز هستیم، مقایسه کنی!

و به طور مثال: وقتی یک مخترع و صنعتگر ماهری که دوست دارد مهارتش را نشان دهد، پس از اختراع یک گرامافون، آن را آزمایش کند و در معرض تماشای دیگران قرار دهد و آن گرامافون هم، نتایج مطلوب و مورد نظر را به بهترین وجه به نمایش بگذارد، مخترع آن چقدر خوشحال می شود و افتخار می کند و از دیدن آن لذت می برد و خودش، خود را تحسین می کند و "بارک الله" می گوید.

وقتی انسان کوچکی که عاجز است و نمیتواند چیزی را از نیست هست کند، از موفقیت اندک و صنعت ناچیزش تا به این حد خوشحال شود، اکنون ببین که آفریدگار بزرگ آن گونه که این هستی را به صورت یک ابزار بزرگ موسیقی آفریده است، زمین و موجودات زنده روی زمین و به ویژه سَر انسان را نیز به شکل گرامافون

ربانی و موسیقی الهی آفریده است که دستاوردها و اختراعات علمی بشر در برابر آن در حیرت می ماند!

آری! تمام این پدیده ها و مصنوعات، نتایجی را که از آن ها انتظار می رفت، به بهترین و زیباترین شکل از خود نشان می دهند و این کار با اطاعت از اوامر تکوینی انجام می پذیرد - که از این اوامر، به عنوان عبادات مخصوص و تسبیحات خصوصی و تحیّات معیّنه تعبیر می شوند- و بدین ترتیب آنچه خداوند از آن ها خواسته است، تحقق می یابد و در نتیجه "خداوند راضی و خوشنود می گردد" و معانی مقدس و شئون منزهی همچون افتخار و امتنان و سرور، به او دست می دهد که ما از تعبیر آن ها عاجز هستیم، و این معانی و شئون، چنان والا و منزه اند که اگر عقل همه انسان ها یکی شود و عقل واحدی تشکیل گردد، بازهم نمی توانند به کُنه آن دست یابند و آن را احاطه کنند!

و به طور مثال: حاکمی عادل، وقتی حق مظلومی را از ظالمی بگیرد و ستمگری را به جزای اعمالش برساند و افراد ضعیف و ناتوان را از شر زورمندان نجات دهد، بسیار خوشحال می شود و احساس لذت می کند؛ بنابراین پروردگار متعالی که هر چیز را از روی حکمت و عدالت انجام می دهد و قهار ذوالجلال است، وقتی نه تنها در جن و انس، بلکه در تمام موجودات احقاق حق می کند؛ یعنی وقتی به هر چیز، حق هستی و حیات می دهد و هستی و حیاتش را از گزند تجاوزگران محافظت می کند و موجودات بزرگ و دهشتناک را از تجاوز به دیگران باز می دارد، به ویژه در میدان حشر و سرای آخرت، هنگامی که عدل و حکمت او، افزون بر جن و انس بر سر تمام جانداران متجلی می شود و در نتیجه همه این ها، معانی مقدسی (افتخار و خوشنودی بلاکیفی که شایسته خداوند است) پدید می آید که خودت می توانی آن ها را مقایسه کنی. در پرتو این سه مثال، آن گونه که در هرکدام از هزار و یک اسم الهی طبقات بسیار زیادی از حسن و جمال و فضل و کمال وجود دارد، مراتب بسیار زیادی از محبت و افتخار و عزت و کبریائی نیز موجود است؛ از همین رو اولیای محقق و ژرف بینی که مظهر اسم "ودود" قرار گرفته اند، گفته اند: جوهر و مایه کل هستی، محبت است و حرکت تمام موجودات با محبت صورت می گیرد و قانون جاذبه و کششی که در موجودات جریان دارد، از محبت سرچشمه می گیرد. و یکی از آنان گفته است:

فلک مست، ملک مست، نجوم مست،

سماوات مست، شمس مست، قمر مست، زمین مست،

عناصر مست، نبات مست، شجر مست، بشر مست،

سراسر ذی حیات مست،

همه ذرات موجودات برابر مست در مستست!

یعنی با تجلی محبت الهی، هر کس به قدر استعدادش از شراب آن محبت، سرمست و ازخود گذشته است. معلوم است که هر قلبی کسی را که به او خوبی کند دوست می دارد و هر وسیله ای را که سبب رسیدن او به کمال واقعی شده باشد، دوست می دارد و به جمال و زیبایی عُلوی، عشق می ورزد و کسی را هم که دوستدار و علاقه مند دوستان او باشد، خیلی دوست می دارد.

آن گونه که قبلاً بیان کردیم، در هر اسم پروردگاری که جمیل ذو الجلال و محبوب ذو الکمال است، هزاران گنجینه احسان وجود دارد و او هر آنچه را که ما دوست داریم، با عنایاتش خوشبخت می سازد و سرچشمه هزاران کمال و سرآغازِ هزاران زیبایی است و به گونه ای که شایسته است، به هزار و یک اسم، مسمّی گردیده است. آیا میزان شایستگی چنین ذاتی به عشق و محبت، خود به خود روشن نیست؟ آیا بجا نخواهد بود که همه کاینات از دوستی و محبت از خود بیخود شوند و مست و مدهوش گردند؟

از همین رو آن عده از اولیایی که به فیوضات اسم "ودود" نایل آمده اند، گفته اند: "ما بهشت نمی خواهیم، پرتوی از محبت الهی، برای همیشه ما را کافی است!".

و نیز از همین رو است که، در حدیث شریف، مطلبی به این مفهوم آمده است: "لحظه ای از دیدار جمال الهی در جنت، برتر از تمام لذت های بهشت است."

بنابراین، اسباب و انگیزه های این محبت کامل و بی پایان، صرفاً و صرفاً در دایره واحدیت و احدیت پروردگار و با اسماء و مخلوقات او حاصل می شود؛ پس باید گفت: در خارج از محدوده این دایره آنچه که کمال پنداشته می شود، به هیچ وجه کمال واقعی نیست.

رمز پنجم

عبارتست از پنج نقطه:

نقطه اول

وکیل مدافع اهل ضلالت می گوید: در احادیث شما دنیا لعنت شده و از آن یک "جیفه" تعبیر شده است و از سوی دیگر، تمام اهل ولایت و اهل حقیقت، دنیا را تحقیر می کنند و می گویند: دنیا بی ارزش و کثیف است. حال آنکه تو دنیا را به صورت دلیلی برای همه کمالات الهی نشان می دهی و عاشقانه از آن بحث می کنی!

جواب: دنیا سه چهره دارد:

چهره اول: به اسماء حسنای خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) می نگرد و آثار و نقش های آن را نشان می دهد و با معنی حرفی، بسان آیینه ای، زیبایی های نام ها و صفات پروردگار را بازتاب می دهد. در واقع این چهره دنیا عبارتست از: نامه های صمدانی بی حد و حساب و این چهره، چهره بسیار زیبا است، پس سزاوار عشق است، نه نفرت!

چهره دوم: چهره ای است که به آخرت می نگرد و مزرعه بهشت و جای شکفتن گل های رحمت الهی است و این چهره نیز مانند چهره قبلی، زیبا و مستحق محبت است، نه تحقیر!

چهره سوم: چهره ای است که به خواهش های نامشروع انسان می نگرد و پرده غفلت است و جای هوس رانی اهل دنیا است؛ این چهره، یک چهره زشت و کثیف است، چونکه فانی و زودگذر و دردآور و فریبنده است و چهره ای که در حدیث تحقیر شده و اهل حقیقت از آن متنفرند، همین چهره است.

قرآن حکیم با مد نظر قرار دادن دو چهره اول به کاینات اهمیت می دهد و با آب و تاب از موجودات بحث می کند و دنیایی که از نظر صحابه کرام و سایر اولیاء الله مرغوب و پسندیده است، در دو چهره اول قرار دارد.

و اکنون از کسانی یاد می کنیم که دنیا را تحقیر می کنند و آنان چهار دسته اند:

اول: اهل معرفت (خداشناسان واقعی) هستند؛ اینان بخاطری دنیا را تحقیر می کنند که دنیا سدی در برابر شناخت، محبت و عبادت پروردگار است.

دوم: اهل آخرت اند (کسانی که هدف نخست شان آخرت است) اینان به دو دلیل دنیا را تحقیر می کنند: یکی اینکه اعمال و ضروریات دنیوی، آنان را از اعمال اخروی باز می دارد و یا اینکه با ایمان شهودی خود، دنیا را نسبت به کمالات و زیبایی های بهشت، زشت و بی ارزش می بینند.

آری، همچنانکه شخص زیبایی با حضرت یوسف (ع.س.) مقایسه شود، زشت به نظر می رسد، هرگاه دنیا نیز با تمام ارزش ها و زرق و برق هایش، با نعمت های بهشت مقایسه گردد، کاملاً ارزش اش را از دست می دهد و به نظر زشت می آید.

سوم: دنیا را تحقیر می کند، چون نمی تواند آن را به دست آورد و این تحقیر، نه از تنفر از دنیا، بلکه از محبت آن ناشی می شود.

چهارم: دنیا را تحقیر می کند، به این دلیل که دنیا را به دست می آورد، اما در نزدش نمی ماند؛ او را رها می کند و می رود، او نیز عصبانی می شود و برای تسلی دادن خود، چاره ای جز تحقیر دنیا نمی یابد و می گوید: دنیا کثیف و بی ارزش است! این تحقیر نیز از محبت دنیا ناشی می شود.

حال آنکه تحقیر مطلوب، همان تحقیری است که از حب آخرت و از حب معرفت الله نشأت می گیرد و در مورد اول و دوم ذکر شد. خداوند ما را از زمرهٔ‌ آنان بگرداند.

آمین! بحرمة سيد المرسلين.

موقف سوم

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

(الإسراء: ٤٤)

این موقف عبارتست از دو نقطه و آن هم در دو مبحث

مبحث اول

از مفهوم آیه کریمه: وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ بر می آید که در هر چیز، جهات بسیار زیادی وجود دارد که بسان پنجره هایی به سوی معرفتِ پروردگار متعال، گشوده شده اند، زیرا چهره اصلی تمام موجودات و حقیقت کاینات، به اسماء حسنی الهی تکیه می کند، از این رو حقیقت هر چیز به یکی و یا به بسیاری از اسماء استناد دارد. و هرکدام از صنعت های موجود در اشیا نیز، به یک اسم تکیه می کند، : به طور مثال: در هر موجودی نام خالق الله تجلی می کند و یک چیز رنگین، به اسم ملوّن، یک چیز شکل دار به اسم مقدّر، یک چیز آراسته، به اسم مزیّن تکیه می کند. وخوردنیها با تجلی اسم رزاق، به رزق تبدیل شده اند. حتی فن حکمت حقیقی (فلسفه ای که موافق علوم قرآنی است) به اسم "حکیم" و علم طب حقیقی به اسم "شافی" و علم هندسه، به اسم "مقدر" پروردگار سبحان تکیه می کند و بدین ترتیب، هرکدام از علوم، به یکی از اسماء حسنی تکیه کرده و به آن منتهی می شود و حقیقت تمام فنون و کمالات بشری و انسان های وارسته و بزرگ نیز، به اسماء حسنی الهی متکی است حتی برخی از محققین اولیاء گفته اند: حقیقت حقیقی اشیاء عبارت از اسماء الهی می باشد، و ماهیت اشیاء هم، عبارتست از: سایه های آن حقایق و حتی می توان جلوه نقش تجلّی بیست اسم را، فقط در ظاهر هر موجود زنده مشاهده کرد.

ما در تلاش هستیم تا درک و فهم این حقیقت دقیق و بزرگ و پهناور را با ارائه مثالی آسان سازیم، لذا، این بحث را با گذراندن از فیلترهای مختلف، مورد تحلیل

و بررسی قرار می دهیم و هر اندازه بحث را به درازا بکشانیم، بازهم کوتاه خواهد بود؛ پس نباید خستگی به خود راه داد.

هرگاه نقاش و هیکل تراش ماهری، بخواهد تصویر یک گل بسیار زیبا را نقاشی کند و از جنس لطیف انسان یک مجسمه بسیار زیبا را بسازد، پیش از هرچیز شکل های عمومی آن دو را خط کشی می کند و مشخص می سازد و، این تعیین، با نظم و تقدیر خاصی انجام می گیرد. نقاش مذکور با استناد به علم هندسه، حدّ و حدود آن ها را تعیین می کند. و این تنظیم و تقدیر، نشان می دهد که این کار با یک علم و حکمت انجام یافته است؛ پس باید گفت: کار تنظیم و تعیین حدود، با "پرگار" علم و حکمت حرکت می کند و به اتمام می رسد، پس در پشت تنظیم و تحدید (مشخص ساختن حدّ و اندازه) علم و حکمتی وجود دارد و حکم روایی می کند و در جریان کار، اصول و ضوابطِ آن خود را نشان خواهد داد.

آری، اینک او خود را نشان داد، زیرا نقاش ماهر، شروع به نقاشی کرد و در داخل حدودی که ترسیم کرده بود، چشم و گوش و بینی انسان زیبایی را نقاشی کرد و برگ ها و تارک ها و خطوط دقیق و پیچیده آن گل را به تصویر کشید.

و اکنون می بینیم که اندامی که بر اساس حرکت "پرگار" علم و حکمت، مشخص بود، با دقت و توجه، صنعتکارانه در جای مناسبش قرار می گیرد؛ پس معلوم می شود، در پشت "پرگار" علم و حکمت هم، صنعت و عنایتی وجود دارد و حکم روائی می کند و این صنعت و عنایت، به زودی خود را نشان خواهد داد.

آری! اینک استعداد نقاش در بخش آرایش و تزیین به نمایش در آمد، پس معلوم می شود آنچه که صنعت و عنایت را به حرکت وا می دارد و به کار می اندازد، اراده تحسین و قصد تزیین است؛ از این رو نقاش ماهر با رعایت قوانین تزیین به آرایش و تنویر آغاز کرد و حالت تبسم به آن مجسمه داد و گلی را به شکل گل های زنده به تصویر کشید؛ البته آنچه که اراده تحسین و تنویر را به کار می اندازد، لطف و جوانمردی است. آری! نقش این دو به قدری زیاد است که گویی آن گل، لطفی است تبدیل شده به جسم و آن مجسمه هم، سخاوتی است مبدل گشته به یک پیکر!

و آنچه که کرم و لطف را به کار وادار می سازد و تحریک می کند، معانی تودّد و تعرّف است؛ یعنی خود را با هنر و مهارت خود معرفی کردن و محبوب دیگران قرار دادن. و این معرفی کردن و محبوب قرار دادن، از میل به مرحمت کردن و بهره مند ساختن از نعمت، به میان می آید، پس وقتیکه اراده ای جهت بهرمند ساختن دیگران از رحمت و نعمت، وجود دارد و فرمان رواست، پس این اراده حتماً آن مجسمه را پر از انواع نعمتها خواهد ساخت و تزیین خواهد نمود و هدیه های زیبایی را از تصویر آن گل خواهد آویخت.

و اینک می بینیم که آن نقاش ماهر، نعمت های ارزشمندی را در دستان آن مجسمه گذاشت و آغوش اش را پر ساخت و جواهرات گرانبهایی به تصویر آن گل آویخت؛ یعنی آنچه که اراده بهرمند ساختن دیگران را از رحمت و نعمت به کار واداشت، ترحم و شفقت و دلسوزی بود و آنچه که معانی ترحم و شفقت را - که در آن ذات مستغنی و بی نیاز وجود دارد- تحریک می کند و مشوق ظهور و آشکار شدن آن است، جمال و کمال معنوی آن ذات است که همواره خواستار ظهورند و زیباترین پاره آن جمال که محبت است و شیرین ترین بخش آن که رحمت است، خواستار آن هستند تا در آیینه صنعت، خود را نشان دهند و با چشم مشتاقان و علاقمندان، خود را ببینند؛ زیرا جمال و کمال، ذاتاً محبوب اند و به همین خاطر بیش از هر چیز دیگر، خودشان، خود را دوست می دارند، چون هم زیبایی اند و هم عشق!

پس اتحاد زیبایی و عشق (محبوب و معشوق بودن هر زیبایی) از همین سبب است. وقتی هر چیز زیبا خود را دوست دارد، پس حتماً می خواهد که زیبایی اش را در آیینه ها ببیند؛ لذا نعمت هایی که در دستان آن مجسمه نهاده شده است و میوه های دوست داشتنی ای که درچهره آن عکس دیده می شود -هرکدام به اندازه استعدادش- پرتوهایی از آن جمال معنوی را با خود دارند و بازتاب می دهند، و بدین گونه آن را هم به صاحب اش و هم به دیگران، نشان می دهند.

در پرتو این مثال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع حکیم، بهشت و دنیا، آسمان ها و زمین، نباتات و حیوانات، جن و انس، فرشتگان و روحانیان و هر چیز کلی و جزیی (بزرگ و کوچک) را با تجلیات اسماء حسنایش شکل می دهد و حدّ و اندازه هر یکی

را تعیین و به هرکدام از آنها قد و قامت معینی عطا می کند، تا جایی که آن پدیده زیبا و حساب شده، دیگران را به خواندن اسم "مقدّر، منظّم و مصوّر" وا می دارد.

و حدّ و مرزهایِ شکل عمومی هر چیز را به چنان شیوه ای مشخص می سازد که اسم های "علیم و حکیم" را نشان می دهد. سپس با خط کشِ علم و حکمت، تصویر آن چیز را در داخل همان حدود از پیش تعیین شده، رسم می کند، به گونه ای که معنی های صنع و عنایت (ساختن و احسان کردن) و نام های "صانع و کریم" را نشان می دهد. سپس با دست توانای صنعت و عنایت، زیبایی خاصی به آن تصویر می بخشد و اگر تصویر یک انسان باشد، اعضایی مانند چشم و گوش و بینی او را با رنگ های جذاب و زیبایی می آراید و اگر یک گل باشد، برگ ها و خطوط نازک آن را با رنگ های زیبا و دلپذیری می آراید و اگر آن تصویر، زمین باشد، معادن و نباتات و حیوانات آن را از حسن و زیبایی رنگارنگی بر خوردار می سازد و اگر بهشت باشد، به باغ ها و قصرها و حوریان آن رنگ های مختلفی از زینت و حسن ارزانی می دارد. موارد دیگر را بر این ها قیاس کن!

در آرایش و تنویر این پدیده ها، لطف و سخاوت به حدی نقش دارد که گویی خود این موجود مزین و نورانی، لطف و سخاوت مجسمی است و اسم "لطیف و کریم" را ورد زبان خود ساخته است، و آنچه که این لطف و سخاوت را به این جلوه گری سوق می دهد، تودّد و تعرّف (خود را محبوب ساختن و معرفی کردن) است، یعنی انگیزه خود را محبوب جانداران قرار دادن و معرفی کردن به اهل شعور است که، در پشت اسم های "لطیف و کریم"، اسم های "ودود و معروف" را در معرض دید و مطالعه خلایق قرار می دهد و از زبان حال آن مصنوع، به همه می شنواند.

سپس آن موجود مزیّن و آن مخلوق زیبا را با میوه های لذیذ و نتایج دوست داشتنی، می آراید و از زینت به نعمت و از لطف به رحمت تبدیل می کند و هر تماشاگر را به خواندن اسم های "منعم و رحیم" وا میدارد و در پشت پرده های ظاهری، جلوه های آن دو اسم را نشان می دهد.

و آنچه که اسم های رحیم و کریمِ ذات بی نیاز را به این تجلی سوق می دهد، ویژگی های "ترحم و تحنن" (مرحمت و شفقت کردن) است که تماشاگر را به خواندن

اسم "حنان و رحمان" وادار می سازد و آنچه که معانی این ترحم و تحنن را به تجلی سوق می دهد، جمال و کمال ذاتی است که می خواهد خود را نشان دهد و تماشا کننده را به خواندن اسم جمیل و اسم های "ودود و رحیم" که در اسم جمیل درج است، وادار می کند؛ زیرا جمال و زیبایی، ذاتاً محبوب است و خود زیبایی و آنکه از زیبایی برخوردار است، خودش خود را دوست دارد، پس زیبایی، هم حسن است و هم محبت. کمال نیز ذاتاً محبوب است، یعنی بدون هیچ گونه انگیزه و سببی دوست داشته می شود، پس هم محبّ است و هم محبوب (هم دوستدار است و هم دوست داشتنی).

پس وقتی زیباییِ بی نهایت کامل و کمالِ بی نهایت زیبا، واقعاً دوست داشتنی و سزاوار محبت و عشق هستند، بدون تردید خود این زیبایی و کمال نیز، می خواهد با ظاهر شدن در آیینه ها پرتو افشانی کند و به اندازه توانمندی آیینه جلوه هایش را ببیند و به دیگران نشان دهد.

و این بدان معنی است که جمال ذاتی و کمال ذاتی صانع ذوالجلال و حکیم ذوالجمال و قدیر ذوالکمال، خواستار ترحم و تحنّن (شفقت و مرحمت کردن) هستند؛ ازین رو اسم های "رحمان و حنان" را به تجلی سوق می دهند. ترحم و تحنّن هم با نشان دادن رحمت و نعمت، اسم های "رحیم و منعم" را به تجلی سوق می دهند.

و رحمت و نعمت هم، تودد و تعرف (خود را محبوب ساختن و معرفی کردن) را خواستار شده و اسم های "ودود و معروف" را به تجلی سوق داده و روی پرده مصنوع، آن ها را نشان می دهند.

و "تودد و تعرف" هم معانی لطف و کرم را به حرکت در می آورند و اسم های "لطیف و کریم" را در بعضی از گوشه های مصنوع، به نمایش می گذارند.

و "لطف و کرم" هم، افعال تزیین و تنویر را به حرکت در می آورند و اسم های "مزیِّن و منوِّر" را با زبان زیبا و نورانی بودن آن مصنوع، به معرض مطالعه می گذارند.

و "تزیین و تحسین" هم مقتضی معانی صنع و عنایت است و اسم های "صانع و محسِن" را با سیمای زیبای آن مصنوع، برای مطالعه دیگران عرضه می دارد.

و آن صنع و عنایت هم، علم و حکمتی را اقتضا می کند و اسم "علیم و حکیم" را با اعضای منظم و پرحکمت آن مصنوع، می نمایاند.

و آن علم و حکمت هم، افعال تنظیم و تصویر و تشکیل را اقتضا می کند و اسم های "مصوِّر و مقدِّر" را با شکل و نمای ظاهری آن مصنوع، نشان می دهند.

بدین ترتیب صانع ذوالجلال، تمام مصنوعاتش را به چنان شکلی آفریده است که اکثر آن ها و به ویژه جانداران، بسیاری از اسماء حسنی را به نمایش می گذارند و بیننده را به خواندن آن ها وا می دارند؛ گویی به هر مصنوعی بیست لباس متفاوت را یکی بالای دیگری پوشانده است و یا اینکه در بیست پرده پیچانده است و در هر لباس و هر پرده، نام های جداگانه اش را نوشته است!

به عنوان نمونه: چنانکه در مثال نشان داده شد، فقط در خلقت ظاهری یک گل و یا یک انسان حسینه، صفحات بسیار زیادی وجود دارد. مصنوعات بزرگ و کلی دیگر را می توانی به آن دو مثال جزیی قیاس کنی.

صفحه اول: نمای ظاهری چیزی است که شکل و مقدار عمومی آن چیز را نشان می دهد و اسم های "یا مصوِّر، یا مقدِّر، یا منظِّم" را یادآوری می کند.

صفحه دوم: شکل و صورتِ اعضا و اندام ناچیز گل و انسان است که این نماها با رشد تدریجی این اندام های گوناگون به میدان آمده اند و در این صفحه، اسم های زیادی از قبیل "علیم و حکیم" نوشته می شود.

صفحه سوم: با ارزانی داشتن زیبایی ها و آرایش های جداگانه ای به اعضای متفاوت آن دو مخلوق (گل و انسان)، اسم های زیادی مانند "صانع و باری" در آن صفحه نوشته می شود.

صفحه چهارم: به آن دو مخلوق، چنان زینت و زیبایی ای داده می شود که، گویی لطف و سخاوت به جسم تبدیل شده و به شکل آن دو درآمده اند، پس این صفحه، اسم های زیادی مانند: یا لطیف و یا کریم را یادآوری می کند و می خواند.

صفحه پنجم: میوه های لذیذی را بر آن گل آویخته و فرزندان دوست داشتنی و اخلاق زیبایی به آن حسینه داده است و بدین طریق این صفحه، اسم های مانند: یا ودود، یا رحیم و یا منعم را، در معرض مطالعه قرار می دهد.

صفحه ششم: صفحه انعام و احسانات است که در این صفحه، نام هایی مانند: یا رحمن و یا حنان خوانده می شود.

صفحه هفتم: در این نعمت ها و نتایج، چنان پرتوهایی از حسن و جمال دیده می شود که شایسته شکر خالص و محبت پاک و صاف است که با شوق و شفقت حقیقی عجین شده باشد. پس در این صفحه اسم های: یا جمیل ذوالکمال، یا کامل ذوالجمال نوشته شده و خوانده می شود.

پس وقتی یک گل زیبا و یک انسان حسینه فقط در نمای ظاهری و مادی خود، این همه اسماء حسنی را نشان دهد، تمام گل ها و جانداران و موجودات بزرگ و کلی به چه پیمانه ای، اسماء والا و فراگیری را در معرض دید و مطالعه خواهند گذاشت؟ خودت می توانی آن را قیاس کنی.

و نیز می توانی مقایسه کنی که انسان از لحاظ برخوردار بودنش از روح و قلب و عقل و با صفحات زندگی و لطایفش، چه اسم های نورانی ای همچون "حی، قیوم و محیی" را می خواند و در معرض مطالعه دیگران قرار می دهد؟

بدین سان بهشت یک گل است. حوریان نیز یک گل اند. روی زمین هم یک گل است. بهار نیز یک گل، آسمان هم یک گل است و ستارگان، نقش و نگارهای درخشانِ آن گل (آسمان) اند. خورشید هم یک گل است و هفت رنگی که در نور آن وجود دارد، رنگ های زیبا و دلربای آن گل اند.

و آن گونه که انسان، یک عالم کوچک است، عالم هم یک انسان زیبا و بزرگ است و به این سبب، نوع حوریان و جماعت روحانیان و جنس فرشتگان و طایفهٔ‌ جنها و نوع انسان، به منزله یک شخص زیبا به تصویر کشیده شده، تنظیم گردیده و آفریده شده اند.

و نیز هرکدام از آن ها با همه انواعش و هر فرد آن به تنهایی، آن گونه که نام های صانع ذوالجلال را نشان می دهد، آیینه های جداگانه ای برای نشان دادن زیبایی و کمال و رحمت و محبت او هستند و به عنوان یک گواه صادق بر زیبایی و کمال و رحمت و محبت او مهر تأیید می نهند؛ از این رو گونه های مختلف این کمال بی پایان، در محدوده واحدیت و احدیت، پدیدار می گردد؛ پس باید گفت: کمالی که در خارج این محدوده تصور میگردد، به هیچ وجه کمال نیست.

پس با در نظر داشت مطالب فوق بدان:

حقیقت هر پدیده ای به اسماء حسنی الهی تکیه می کند و به آن ها استناد می ورزد و حتی حقایق حقیقی، صرفاً تجلیات آن نام هاست.

و هر چیز، با جهات بسیار زیاد و با زبانهای فراوانی، صانعش را ذکر و تسبیح می گوید.

و از اینجا، فقط یکی از معانی آیه کریمه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ را درک کن، و بگو: "سُبْحَانَ مَنِ اخْتَفَی بِشِدَّةِ ظُهُورِهِ".!

و نیز یکی از اسرارِ جملات پایانی و تکرار شده آیات را از قبیل وَ هُوَ الْعَل۪يمُ الْقَد۪يرُ، وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّح۪يمُ، وَ هُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ درک کن!

اگر در یک گل، موفق به خواندن اسماء حسنی نشدی و به صورت آشکار ندیدی، به بهشت نگاه کن! در بهار دقت کن! به روی زمین بنگر تا بتوانی نام های منقوش بر بهشت و بهار و زمین - که گل های بزرگ رحمت اند- را به صورت واضح و روشن بخوانی!

مبحث دومِ نقطه دوم

از موقف سوم گفتار سی و دوم

وقتی نماینده اهل ضلالت دستاویزی نیافت و نتوانست پایه و اساسی برای گمراهی اش پیدا کند، چنین می گوید:

من سعادت دنیا، لذت زندگی، پیشرفتهای مدنی و کمال صنعت را، در فکر نکردن به آخرت، نشناختن خدا و دوستی با دنیا و در آزادی و تکیه کردن به خود می بینم. ازین رو، بسیاری از انسان ها را با همکاری شیطان به این راه سوق داده ام و سوق خواهم داد:

جواب: ما نیز به اسم قرآن می گوییم:

ای انسان در مانده! از عقلت کار بگیر! به سخنان نماینده اهل ضلالت، گوش مده! اگر به او گوش فرادادی، چنان خسارت بزرگی خواهی دید که از تصورش روح و عقل و قلب به پریشانی و لرزش می افتند.

پس دو راه پیش رویت قرار دارد:

یکی: راه فلاکت باری است که نماینده اهل ضلالت به تو نشان می دهد.

دومی: راه پرسعادتی است که قرآن حکیم نشان می دهد.

و تو بسیاری از مقایسه های آن دو راه را، در بسیاری از "گفتارها" به ویژه در "گفتارهای کوتاه" مشاهده کردی و فهمیدی. اکنون هم به جاست تا یکی از هزاران مقایسه را ببینی و دریابی، بدینگونه که:

راه شرک و گمراهی و فسق و سفاهت، انسان را به آخرین درجهٔ‌ رذالت و پستی می کشاند و در بین دردهای فراوان، بار بسیار سنگینی بر دوش ضعیف و ناتوان او می افکند، زیرا اگر خدا را نشناسند و به او اعتماد و توکل نکند، به حیوان فانی ای تبدیل می گردد که بی نهایت ضعیف و ناتوان و نیازمند و فقیر است و در معرض بلاها و مصیبت های فراوان قرار دارد و همواره درد و غم می کشد و از تمام چیزهایی که دوست دارد و علاقه مند آن هاست، پیوسته درد فراق و جدایی را متحمل می شود و سرانجام خود او نیز، تمام دوستان باقی مانده اش را ترک گفته و آنان را در جدایی دردناکی می گذارد و تک و تنها به سوی تاریکی های قبر رهسپار می شود.

و در طول زندگانی اش نیز فقط با داشتن اختیاری بسیار جزیی (توانایی کوچکی برای گزینش و ترجیح) و قدرت محدود و زندگی کوتاه و عمری زود گذر و فکری بی نور، با دردها و آرزوهای بی پایان بیهوده درگیر می شود و در نهایت تمام تلاش ها و کوشش هایش در راه به دست آوردن خواست ها و آرزوهای پایان ناپذیرش، به باد هوا می رود و درست زمانی که از بردن بارهای سنگین خود درمانده است، بارهای دنیای بزرگ هم بر سر و دوش بیچاره اش بار می شود و پیش از رفتن به جهنم، در همین دنیا عذاب دردناک آن را می چشد.

اما اهل ضلالت، این درد تلخ و عذاب روحی را موقتاً احساس نمی کنند، چرا که خود را به آغوش غفلت افکنده اند و با سکر و مستی آن، درک و شعور خویش را از کار می انداخته و موقتاً احساس درد نمی کنند، اما همین که به در قبر نزدیک شدند، فوراً به خود می آیند و همه چیز را احساس می کنند؛ زیرا اگر انسان، بنده مخلص پروردگار نباشد، خودش را مالک خود می پندارد، غافل از اینکه با اختیار جزیی و قدرت ناچیزش نمی تواند در این دنیای پرآشوب، خود را اداره کند، چراکه هزاران دسته دشمن - از میکروب های مضر گرفته تا زلزله- فراروی خود می بیند که هر کدام به قصد درهم کوبیدن ساختمان زندگی اش، هجوم می آورند؛ بنابر این هرگاه به سوی قبر بنگرد و در موردش فکر کند، بدنش می لرزد و تمام وجودش را ترس فرا می گیرد.

و زمانی که در یک چنین وضعیتی قرار دارد، درد دیگری بر دردهایش افزوده می شود و رخدادهای دنیایی که با آن سر و کار دارد و وضعیت انسان هایی که همنوع اویند و با هم در ارتباط اند، همواره او را رنج می دهد، چراکه او، حوادث و رخدادهای هستی را تحت کنترلِ ذاتی حکیم و علیم نمی داند و در مورد تقدیر پروردگاری که قدیر و رحیم و کریم است، چیزی نمی داند، بلکه آن ها را به طبیعت حواله می کند و یک پدیده تصادفی می پندارد؛ از این رو افزون بر درد و رنج خود، درد و رنج تمام انسان ها را نیز متحمل می شود و در نتیجه، زلزله و طاعون و طوفان و قحطی و ویرانی و فنا و زوال سخت آزارش می دهند و به صورت مصیبتی سراسر تاریک، عذابش می دهند.

پس انسانی که در چنین وضعیت فلاکت باری به سر می برد، شایسته مرحمت و شفقت نیست، چون خودش این بلای وحشتناک را بر سر خود آورده است؛

چنانکه در گفتار هشتم و در مقایسه حال دو برادری که وارد چاه شده بودند، گفته شد، اگر شخصی به یک مهمانی با صفا و لذت و سرگرمی پاک و شیرین و خوش و مشروعی که در باغچه ای زیبا و در جمع دوستان صمیمی ترتیب داده شده است، قناعت نکند و به منظور به دست آوردن لذتی نا مشروع، به شراب نجس و پلید روی بیاورد و با نوشیدن آن، چنان مست و مدهوش شود که خود را در جایی آلوده و کثیف و در بین درندگان گمان کند و مثل اینکه در زمستانی سرد و کشنده باشد، لرزه بر اندام شود و داد و فریاد به راه بیندازد، هرگز مستحق شفقت و دلسوزی نیست، چون اهل ناموس و دوستان مخلص خود را حیوانات درنده تصور و آنان را تحقیر می کند و غذاهای لذیذ و ظروف تمیز مهمانی را سنگ های آلوده و کثیف می پندارد و به شکستن آن ها می پردازد و کتب ارزشمند و نامه های پرمعنی مجلس و محفل را آثار بی معنی و معمولی گمان می کند و آن ها را پاره می کند و زیر پا می اندازد؛ پس چنین شخصی، نه تنها مستحق مرحمت و لطف نیست، بلکه سزاوار تنبیه و عذاب است. این است حال کسی که با مستی کفر و دیوانگی ضلالت و گمراهی ناشی از انتخاب بد، دنیا را که مهمانخانه صانع حکیم است، بازیچه دست تصادف و طبیعت می پندارد و آفریده های الهی را که جلوه های اسماء حسنی را تازه می کنند و با گذشت زمان و پایان یافتن وظایف شان، رهسپار عالم غیب می گردند، نیستی و فنا تصور می کند و صدای ذکر و تسبیحات شان را فریاد و واویلایِ نابودی و جدایی ابدی می پندارد و صفحات این موجودات را که نوشته های صمدانی هستند، پوچ و بی معنی گمان می کند و درِ قبر را که راهی به سوی رحمت است، دروازهٔ‌ نیستی و تاریکی ها تصور می کند و اجل را، که دعوتی است برای دیدار با دوستان واقعی، لحظه جدایی از همه دوستان می پندارد و بدین ترتیب، هم خود را به عذاب دردناکی گرفتار می سازد و هم موجودات را و هم اسماء و نامه های پرودگار را انکار و تحقیر می کند و در نتیجه نه تنها خود را از مرحمت و شفقت محروم می سازد، بلکه مستحق عذاب سختی می شود و به هیچ وجه شایسته مرحمت نمی گردد.

پس ای اهل ضلالت و سفاهت و ای بدبخت های احمق!

کدام کمال و پشرفت تان، کدام علم و دانش تان و کدام تمدن و نبوغ تان می تواند در برابر این سقوط هولناک بایستد و با این یأس کشنده مقابله کند؟ آن آرامش حقیقی را که روح بشر به شدّت نیازمندش است، در کجا می توانید بیابید؟

آیا "طبیعت تان" که شما به آن دل بسته اید و "اسباب" تان که آثار الهی را به آن ها نسبت می دهید و "شریک" تان که بخشش های ربانی را به آن ها منسوب می سازید و "اکتشافات" تان که به آن می بالید و "نژادتان" که به آن افتخار می کنید و "معبود باطل" تان که آن را می پرستید، می توانند شما را از تاریکی های مرگی که به نظر شما اعدام ابدی است، نجات دهند؟! آیا آن ها می توانند شما را از مرزهای قبر و از گذرگاه های برزخ و محشر به سلامت بگذرانند و هنگام عبور از پل صراط، حاکمانه کمک تان کنند؟ و شما را شایسته دست یافتن به سعادت ابدی بگردانند؟! شما هرگز نمی توانید در قبر را ببندید، پس ناگزیر باید این راه برا بپیمایید و کسی که از این راه می رود، باید بر چنان ذاتی تکیه کند که تمام آن دایره های بزرگ و مرزهای پهناور، تحت فرمان و تصرف اوست.

پس ای گمراهان و غافلان بدبخت!

در فطرت شما استعدادی برای محبت و شناختن ذات و صفات و اسماء پروردگار نهاده شده است و ابزاری برای به جای آوردن شکر و عبادت خداوند، به شما داده شده است، اما شما این استعداد و ابزارها را به گونه نامشروع صرف نفس و خواهش های خود کرده اید و از این رو بر اساس قانون و قاعده "نتیجه محبت نامشروع، کشیدن عذاب است" شما هم مستحق عذاب گشتید و جزای آن را خواهید چشید؛ زیرا محبتی را که از آنِ پروردگار بود، به نفس تان دادید و لذا بلاهای بی حد و حساب نفس تان را که معشوقه تان است، متحمل می شوید، چونکه آرامش حقیقی را برای نفس و معشوقه تان فراهم نکرده اید.

و نیز آن محبت را به ذاتی که واقعاً شایسته محبت است، نمی سپارید و به او اعتماد نمی کنید و بدین سبب، پیوسته درد می کشید.

و نیز محبتی را که از آن اسماء و صفات پروردگار است، به دنیا دادید و آثار صنعتش را به اسباب عالم تقسیم کردید و در نتیجه عذاب عمل تان را می چشید، چرا که عده ای از آن دوستان تان، بدون خدا حافظی شما را ترک می گویند و با بی اعتنایی می روند و عده ای هم هرگز شما را نمی شناسند و اگر هم بشناسند، دوست

تان ندارند و اگر دوست هم داشته باشند، فایده ای به شما نمی رسانند. پس همواره از جدایی های بی شمار و از زوال های سراسر یأس و برگشت ناپذیر، عذاب می بینید.

این است چهره درونی و ماهیت اصلی آنچه که گمراهان، "سعادت زندگی"، "پیشرفت انسان"، "زیبایی های تمدن" و "لذت آزادی" می پندارند!

اما بدانید که سفاهت و مستی، یک نوع پرده است و موقتاً مانع از آن می شود که گمراهان، به ماهیت اصلی گمراهی شان پی برند و تلخی آن را احساس کنند.

بگو: نفرین بر عقل گمراهان!

اما صراط مستقیم و یا جاده نورانی قرآن، تمام زخم های گمراهان را با حقایق ایمانی معالجه می کند و همهٔ‌ تاریکی های راه نخست را در هم می کوبد و درهای گمراهی و هلاکت را می بندد، بدین گونه که:

ضعف و عجز و فقر و احتیاج، انسان را با توکل بر یک ذات قدیر و رحیم، مداوا می کند؛ بار زندگی و وجود را به قدرت و رحمت بیکران او می سپارد و انسان را از حمل بار زندگانی، راحت می سازد و سوار بر زندگی می کند و بدین طریق، او را به مقام و منزلتی راحت و آرام، نایل می سازد و به او می فهماند که یک حیوان ناطق نیست، بلکه یک انسان حقیقی و مهمان گرامیِ درگاه رحمان است!

و برای معالجه آن بخش از زخم های انسان که از فانی بودن دنیا و نیست و نابود شدن اشیا و دوستی با چیزهای فانی به میان آمده است، نشان می دهد که دنیا مهمانخانه پروردگار رحمان است و اشیای موجود در دنیا نیز آیینه هایی برای انعکاس نام های الهی اند و پدیده های زیبای روی زمین نیز نامه های پروردگار بی نیازند و هر از چندگاه، تازه و نو می شوند و بدین ترتیب، انسان را از تاریکی های اوهام، نجات می دهند.

و نیز نشان می دهد که مرگ و اجل، مقدمه ای است برای وصال و ملاقات با دوستانی که به عالم برزخ رفته اند و یا اکنون، در عالم بقا هستند و بدین ترتیب زخم های برجای مانده از مرگ را که گمراهان آن را جدایی ابدی از همه دوستان می پندارند، مداوا و ثابت می کند که آن جدایی، عین دیدار است و با اثبات این امر که قبر، دری است گشوده شده به سوی عالم رحمت و سرای سعادت و باغستان بهشت و نورستان رحمت،

بزرگ ترین ترس انسان را می زداید و سفر بزرخ را که در نظر گمراهان، دردناک ترین و دشوارترین سفر است، به صورت مأنوس ترین و شادترین سفر، نشان می دهد، زیرا قبر دهان یک اژدها نیست، بلکه دری است به سوی باغی از باغ های بهشت.

و به مؤمن می گوید:

اگر اراده و اختیارت جزیی و ناچیز است، کارت را به اراده بی حدّ و مرز مولایت واگذار کن! اگر قدرتت کم است، به قدرت پروردگارت اعتماد کن که قدرتش فراگیر است! و اگر زندگی ات کوتاه و فانی است، به حیات باقی و ابدی فکر کن! اگر عمرت کوتاه است، غمگین مشو! تو یک عمر ابدی داری. اگر فکرت خاموش و بی نور است، به نور خورشید قرآن کریم پناه ببر و با نور ایمان بنگر! تا به جای فکر تاریک و بی نورت، هرکدام از آیات قرآن، همچون ستاره تابناکی برایت نور افشانی کند!

و اگر آرزوها و دردهای بی حدی داری، تحمل کن! زیرا ثواب و رحمت بی پایانی منتظر توست و اگر اهداف و مقاصد فراوانی داری، با فکر کردن در مورد آن ها مضطرب و پریشان مشو! چراکه آن ها در این دنیا نمی گنجند و جای شان محل دیگری است، و کسی که آن ها را بر آورده می سازد، ذاتی سخاوتمند و مهربان است.

و نیز انسان را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید:

ای انسان! تو مالک خودت نیستی، بلکه برده و بنده ذات ذوالجلالی هستی که قدرت و رحمت اش بیکران است، پس نباید بار زندگی ات را بردوش خودت حمل کنی و زحمت بکشی، چونکه زندگی را او داده است و خود او نیز اداره خواهد کرد.

از سوی دیگر، دنیا که بی صاحب نیست، پس بی خود بار دنیا را برسرت حمل مکن و زحمت فکر کردن به احوال آن را به خود مده! چونکه صاحب و مالک اش حکیم و علیم است و تو هم مهمان او هستی، پس در کارهایش مداخلهٔ‌ بی جا مکن!

و نیز موجوداتی مانند انسان ها و حیوانات، بی صاحب و مهارگسیخته نیستند، بلکه مأمورین موظف اند و تحت نظارت ذاتی حکیم و رحیم قرار دارند؛ پس تو با فکر کردن در مورد دردها و مشکلات شان، روحت را آزار مده و شفقت و دلسوزی ات را، از لطف و مرحمت خالق رحیم شان، جلو مینداز! و نیز مهار آنانی که وضعیت دشمنی

با تو گرفته اند - از میکروب ها گرفته تا طاعون و طوفان و قحطی و زلزله- در دستان آن رحیم حکیم است؛ او حکیم است، کار بیهوده ای از او سر نمی زند و او رحیم است و رحمت بیکران دارد، در هرکاری که انجام می دهد، لطف و مرحمتی موجود است.

و نیز می گوید:

این عالم، گرچه یک عالم فانی است، اما لوازمات یک عالم ابدی را آماده می سازد و گرچه یک عالم گذرا و موقت است، اما میوه های ماندگاری به بار می آورد و جلوه های اسمای ماندگارِ ذاتی ماندگار را نشان می دهد و با آنکه لذات این عالم اندک است و دردهایش فراوان، اما خود الطاف و عنایات پروردگار مهربان، لذتی حقیقی و زوال ناپذیر است و درد و رنج های آن نیز از جهت ثواب اخروی، لذت های معنوی به بار می آورند. وقتی لذت هایی که در دایره مشروع قرار دارند، خواسته های روح و قلب و نفس را برآورده می سازند و به تأمین لذت ها و خوشی های شان کافی است، هیچ انگیزه ای وجود ندارد تا در دایره نامشروع داخل شوی، زیرا بعضاً یک لذت موجود در دایره نامشروع، هزار درد در پی دارد و افزون بر آن، سبب می شود تا انسان از لذت حقیقی و دایمیِ الطاف و عنایاتِ رحمان، محروم شود.

بدین ترتیب از مطالب گذشته بر می آید که راه گمراهی، انسان را به اسفل سافلین سرنگون می سازد، به گونه ای که هیچ تمدن و هیچ فلسفه ای نمی تواند راه حلی برایش پیدا کند و حتی پیشرفت های بشر و مدارج علمی ای که به آن دست یافته است، در می مانند و نمی توانند او را از چاه تاریک گمراهی، نجات دهند.

اما قرآن حکیم - با ایمان و عمل صالح- دست انسان را می گیرد و از اسفل سافلین به اعلی علیین بالا می برد و برای این کار دلایل قطعی و روشنی فرا روی انسان می گذارد و آن چاه عمیق را با پله های پیشرفت و ترقی معنوی و با جهازات تکامل روحی پر می کند و مسافرت دور و دراز و طوفانی و پرآشوب انسان به سوی ابدیت را بسیار سهل و آسان می سازد و وسایلی به او نشان می دهد که مسافت هزار ساله و حتی پنجاه هزار ساله را در یک روز می پیماید.

و نیز با معرفی کردن ذات ذوالجلالی که سلطان ازل و ابد است، وضعیت بنده ای مأمور و مهمانی موظف را به انسان می دهد و بدین ترتیب، زمینه را برایش

فراهم می سازد تا بتواند با کمال آرامش در مهمانخانه دنیا و در منازل برزخ و آخرت، گشت و گذار کند. همچنانکه مأمور و نماینده ویژه یک پادشاه در درون مرزهای کشور او به آسانی می گردد و با وسایل سریع السیری همچون هواپیما و کشتی و قطار از یک استان به استان دیگر، سفر می کند، انسانی هم که با ایمانش خود را به سلطان ازلی پیوند داده و با عمل صالحش از او اطاعت کرده است، از ایستگاه های مهمانخانه این دنیا و از دوایر عالم بزرخ و عالم محشر و نیز از مرزهای پهناور تمام عالم هایی که بعد از قبر فرا رویش قرار می گیرند، به سرعت برق و براق می گذرد، تا اینکه سعادت ابدی را پیدا کند؛ پس قرآن کریم این حقایق را به صورت قطعی ثابت می کند و عملاً به اصفیا و اولیا نشان می دهد.

و باز حقیقت قران می گوید:

ای مومن! استعداد نا محدودی را که برای محبت کردن داری، در راه نفس اماره ات که کثیف و ناقص و شرور و مضر است، صرف مکن و آن را محبوب و معشوقت قرار مده و هوا و هوس آن را معبودت مگردان، بلکه کسی را محبوب خویش قرار ده که شایسته محبت بی انتها باشد!

یعنی کسی را که بتواند به تو احسان کند و در آینده هم تو را به سعادت و خوشبختی بی پایان نایل گرداند و نیز قادر به خوشبخت کردن کسانی باشد که با آنان ارتباط داری و از خوشبختی و سعادت شان خوشبخت می شوی؛ یعنی کسی را دوست بدار که کمال مطلق و جمال مقدس دارد و از هر عیب و نقص و از هر نوع زوال و فنایی، پاک و منزه است! او که در هریکی از اسم هایش انوار بسیار زیادی از حسن و جمال وجود دارد و بهشت، با تمام زیبایی ها و نعمت هایش، زیبایی رحمت و رحمتِ جمال او را نشان می دهد و تمام حسن و زیبایی و محاسن و کمالات محبوب و دوست داشتنی موجود در کاینات، در واقع به جمال و کمال او اشاره و دلالت می کنند.

و نیز می گوید:

ای انسان! چشمه های خروشان محبت را که در اعماق وجودت قرار دارند و به نام ها و صفات پروردگار وابسته اند، به دیگر موجودات ناپایدار مده و بیهوده بر مخلوقات تقسیم مکن! زیرا هم آثار و هم مخلوقات، هر دو فانی اند. اما اسماء حسنی ای

که نقش ها و جلوه هایش روی آن آثار و مصنوعات دیده می شود، باقی و ماندگار است و در هر یکی از نام ها و صفات پروردگار، هزاران مراتب احسان و زیبایی و هزاران طبقه کمال و محبت وجود دارد.

تو فقط به اسم "رحمان" نگاه کن، تا ببینی بهشت، جلوه ای از آن است و سعادت ابدی، فقط یک پرتو آن و تمام رزق ها و نعمت های دنیا یک قطره ای از آن است.

به آیات ذیل دقت کن که به مقایسه موجود میان ماهیت اهل ضلالت و اهل ایمان از نقطه نظر زندگی و وظیفه اشاره می کند:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ ٭ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِل۪ينَ ٭ اِلَّا الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ اَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍۜ

(التين: ٤-٦)

فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَٓاءُ وَ الْاَرْضُ

(الدخان: ٢٩)

این آیات به فرجام هردو گروه اشاره دارند، در آن ها دقت کن و ببین که با چه اعجاز و علویتی به موازنه مذکور اشاره می کنند!

آیهٔ‌ نخست: حقیقتی را که در این آیه با کمال اعجاز و ایجاز، بیان گردیده است به "گفتار یازدهم" حواله می دهیم، چونکه در آنجا به تفصیل به این مطلب پرداخته شده است.

و آیه دوم: فقط با یک اشاره گذرا نشان خواهیم داد که این آیه بیانگر چه حقیقت والایی است، بدین گونه که:

می فرماید: آسمان ها و زمین بر مرگ گمراهان نمی گریند و با مفهوم مخالف اشاره می کند که، وقتی اهل ایمان از دنیا بروند، آسمان ها و زمین بر آنان می گریند؛ یعنی وقتی گمراهان، وظایف آسمان ها و زمین را انکار کرده و معانی شان را نمی فهمند و ارزش شان را پایین می آورند و آفریدگارشان را نمی شناسند و به تحقیر و توهین و دشمنی با آن ها می پردازند، آسمان ها و زمین نیز نه تنها بر مرگ آنان نمی گریند، بلکه لعن و نفرین شان کرده و از هلاکت شان، خوشحال می شوند.

و همچنین با مفهوم مخالف می گوید: آسمان ها و زمین بر مرگ اهل ایمان می گریند، چونکه اهل ایمان وظایف آسمان ها و زمین را می دانند و به گونه باید و شاید، ماهیت حقیقی شان را قبول دارند و معانی ای را که آن ها بازگو می کنند،

با ایمان می فهمند و هرگاه در مورد آسمان ها و زمین بیندیشند، با حیرت و شگفتی می گویند: "چه زیبا آفریده شده است و چه زیبا انجام وظیفه می کند!" و بدین ترتیب، ارزش و احترام شایانی برایشان قایل می شوند و بخاطر خدا، هم به آن ها محبت دارند و هم با اسماء حسنی ای که این ها به صورت آیینه ای آن ها را انعکاس می دهند. اینجاست که با مرگ اهل ایمان، آسمان ها مثل اینکه گریه کنند، به تکان در می آیند و غمگین می شوند.

یک سؤال مهم

شما می گویید: محبت، اختیاری نیست و من بنا بر اقتضای نیاز فطری ام، غذاها و میوه های لذیذ، پدر، مادر، فرزندان، شریک زندگانی (همسرم)، انبیاء، اولیاء، زندگی، جوانی، بهار، چیزهای زیبا و دنیا را دوست دارم، چگونه می توانم این ها را دوست نداشته باشم؟! چگونه می توانم همه این محبت ها را به ذات و صفات و نام های پروردگار سبحان بدهم؟ این یعنی چه؟

جواب: در پاسخ به این سوال، چهار نکته ذیل را گوش کن!

نکته اول

محبت گرچه اختیاری نیست، اما می توان با اراده خود، رخ آن را از یک محبوب به محبوب دیگری دور داد، به طور مثال: با نشان دادن زشتی یک محبوب یا با نشان دادن اینکه آن محبوب، پرده ای است در برابر محبوب حقیقی ای که در اصل او مستحق محبت است و یا با اثبات این امر که این محبوب، آیینه ای است و زییایی حقیقی وی را بازتاب می دهد، می توان چهره محبت را از محبوب مجازی به محبوب حقیقی برگرداند.

نکته دوم

ما نمی گوییم: با چیزهایی که بر شمردی، دوستی مکن! بلکه می گوییم: آن ها را بخاطر خدا و در راه خدا دوست داشته باش.

به طورمثال: استفاده از غذاهای لذیذ و میوه های زیبا با در نظر داشت اینکه آن ها احسانات و نعمت های پروردگار سبحان اند، یک نوع شکر معنوی به شمار می آید و این کار به معنی دوست داشتن اسم "رحمان و منعم" خداوند است و آنچه بیانگر نفسانی نبودن و رحمانی بودن این محبت است، کسب روزی حلال در دایره مشروع و استفاده از آن نعمت ها، با تفکر و تشکر و قناعت است.

و نیز احترام و محبتت به والدین، به محبتی که با خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) داری، بر می گردد؛ زیرا خود پروردگار، بذرِ رحمت و شفقت را در وجود آنان کاشته است و از این رو با کمال رحمت و حکمت به مراقبت و پرورش تو می پردازند و نشان الهی بودن آن محبت و احترام این است که هنگامی که پیر و ناتوان شوند و هیچ فایده ای برایت نداشته باشند و باعث زحمت و مشکلات گردند، بیش از پیش به آنان محبت و مرحمت داشته باشی و دلسوزی کنی. آیه کریمه:

اِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُمَٓا اَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَٓا اُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَر۪يمًا ٭ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَان۪ى صَغ۪يرًاۜ

(الإسراء: ٢٣-٢٤)

آیهٔ‌ فوق در پنج مرتبه فرزند را به رعایت حقوق والدین فرا می خواند، و اهمیت نیکی به والدین و زشتی نافرمانی از آنان را بیان می دارد.

از آنجایی که پدر نمی خواهد به جز فرزندش هیچ کس از او بهتر شود و جلوتر برود، از این رو فرزند نمی تواند حقش را از پدر مطالبه کند؛ یعنی بین والدین و فرزند، فطرتاً سببی برای مناقشه وجود ندارد، زیرا مناقشه، یا از غبطه و حسد به میان می آید که پدر به فرزندش حسد نمی ورزد؛ و یا از پایمال کردن حق، ناشی می شود که فرزند حقی ندارد تا بتواند از پدرش مطالبه کند، حتی اگر پدر، حق به جانب هم نباشد، بازهم فرزند نمی تواند در برابرش نافرمانی کند؛ یعنی کسی که از پدرش نا فرمانی می کند و او را می آزارد، انسان مسخ شده ای است که به یک حیوان درنده تبدیل شده است.

اما فرزندانت نیز هدایای پروردگار رحیم و کریم اند، پس مهر ورزیدن و دوست داشتن و محافظت کردن از آنان با کمال شفقت و مرحمت، در واقع دوستی با خداوند است و محبت او محسوب می شود و نشان الهی بودن این محبت، این است: انسان هنگام درگذشت آنان صبر کند و شکر گزار باشد و مأیوسانه داد و فریاد سر ندهد و باید تسلیم قضای او شود و بگوید: او مخلوق و بنده دوست داشتنیِ خالقم بود و برای چند روزی نزد من امانت بود و اینک حکمت اش اقتضا کرد که او را از من بگیرد و به جای امن تر و بهتری ببرد، اگر من در این مملوک خداوند، فقط یک سهم ظاهری داشته باشم، آفریننده او هزار سهم واقعی دارد، پس باید به حکم خدا راضی شد!

اما محبت به دوستان: اگر آنان دارای ایمان و عمل صالح باشند، دوست داشتن شان نیز به مقتضی "الحب فی الله" در راه خدا محسوب شده و به او بر می گردد.

و همسر و شریک زندگی ات را نیز دوست داشته باش و به او محبت کن، زیرا او هدیه مونس و لطیف رحمت الهی است، اما محبتت را به زیبایی ظاهری اش که زود گذر است، گِره مزن! بلکه به یاد داشته باش که جذاب ترین و شیرین ترین زیبایی زن، اخلاق نیکو و حسن سیرت اوست که در لطافت و نزاکت خاص زنان نهفته است.

و ارزشمندترین و شیرین ترین زیبایی او "شفقت خالص و نورانی" اوست. در حقیقت، زیبایی این شفقت و سیرت است که تا پایان عمر ادامه یافته و همواره رو به فزونی می نهد. پس با چنین محبتی (محبت به شفقت و زیبایی سیرت زن) حقوق این آفریدهٔ‌ لطیف و ضعیف، مصون و محفوظ می ماند؛ ورنه با از بین رفتن زیبایی ظاهری صورتش، حقوقش را هم درست زمانی که به شدّت نیازمند آن است، از دست خواهد داد.

محبت کردن به پیامبران و اولیا نیز از آن جهت که آن ها بندگان مخلص و مقبول درگاره الهی هستند، صبغه الهی دارد و به نام پروردگار است، پس ازین دیدگاه، محبت آن ها هم محبت خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) محسوب می گردد.

زندگی نیز یک موهبت الهی است که خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) آن را به تو و به انسان ها بخشیده است و سرمایه بزرگی به شمار می آید و تو می توانی به وسیله آن، حیات اخروی ماندگار را به دست بیاوری؛ پس زندگی، سرمایه و گنج بزرگی است، از این رو دوست داشتن، محافظت کردن و استخدام آن در راه پروردگار متعال، امری نیکو ست و به خداوند سبحان بر می گردد.

و نیز تحسین نمودن و دوست داشتن و استفاده درست از لطافت و زیبایی جوانی، با این دید که آن هم یک نعمت لطیف و شیرین و زیبای پروردگار است، نوعی شکر گزاری و محبت مشروع به شمار می آید.

دوست داشتن فصل بهار نیز به معنی دوست داشتن اسماء حسنای پروردگار است، مشروط بر اینکه بهار را صفحه ای برای نمایش لطیف ترین نقش های اسماء نورانی

پروردگار بدانی و به دید بزرگ ترین نمایشگاه صنعت زیبا و بی نظیر کردگار به آن بنگری! این نوع تفکر درباره بهار و این نوع محبت، به نام های نیکوی الهی بر می گردد و به معنی دوست داشتن آن هاست.

دوست داشتن دنیا نیز بدان جهت که مزرعه آخرت و آیینه اسماء نیکوی الهی و نامه های ارسالی پروردگار به سوی هستی و مهمانخانه موقت اوست، رنگ الهی کسب می کند و به او بر می گردد، مشروط بر اینکه، نفس اماره در آن محبت دخالت نداشته باشد!

خلاصه اینکه:

دنیا و مخلوقات موجود در آن را با معنی "حرفی" دوست داشته باش، نه با معنی "اسمی" آن، و بگو: "چه زیبا آفریده شده است!" مگو: "چقدر زیبا است!" و اجازه مده که جز خداوند، محبت کسی در باطن قلبت جای بگیرد، زیرا باطن قلب، آیینه پروردگار بی نیاز است و به او اختصاص دارد.

و بگو:

"اَللَّهُمَّ ارْزُقْنَا حُبَّکَ وَحُبَّ مَا یُقَرِّبُنا إِلَیْکَ" "پروردگارا! محبتت را و محبت آنچه را که ما را به تو نزدیک میسازد، نصیب بفرما"

بدین منوال اگر محبت ها و مهرورزی هایی که برشمردیم، درست سمت دهی گردد و بخاطر خدا باشد، آنگاه هم لذت بخش است و هم وصالِ حقیقی به شمار می آید و علاوه برآن، محبت الهی را می افزاید و دوستی مشروع پنداشته میشود و سپاسگزاری از خدا و تفکر در نعمتهای الهی به شمار می آید که این سپاس گزاری، عین لذت و این تفکر، عین محبت است.

مثالی برای توضیح:

اگر پادشاه بزرگی سیبی را به تو بدهد، به دو طریق آن سیب را دوست می داری و به دو شکل از آن لذت می بری. (٭):زمانی دو رئیس قبیله نزد پادشاهی آمده بودند و این حادثه عملاً در بین شان به وقوع پیوسته بود. مؤلف.

محبت نخست

سیب را بخاطر سیب بودنش دوست می داری؛ این دوستی، مخصوص سیب و به اندازه لذت آن است و این محبت، محبت به پادشاه محسوب نمی شود و انسانی که سیب را در حضور پادشاه می خورد، در حقیقت سیب را دوست دارد، نه پادشاه را؛ و پادشاه، بعضاً چنین حرکتی را نمی پسندد و از آن محبت نفس پرورانه بدش می آید؛ افزون برآن، لذت سیب نیز ناچیز و زود گذر است و بعد از خوردن سیب، زایل می گردد و حسرتش را برجای می گذارد.

محبت دوم

لطف و مرحمت پادشاه را که با این سیب نشان داده است، دوست می دارد و این سیب را نمونه ای از لطف پادشاه می داند که لطف و عنایت او در قالب این سیب مجسم شده است و کسی که هدیه پادشاه را با دل و جان دریافت می کند، در واقع محبتش را به پادشاه اظهار کرده و آن سیب را مظهر عنایات او می داند، زیرا چنان لذتی در آن سیب وجود دارد که از لذت هزاران سیب دیگر برتر است؛ پس چنین لذتی، عین شکر است و چنین محبتی، محبت شایسته و مؤدبانه ای در قبال پادشاه محسوب می شود.

بدین سان اگر به تمام نعمت ها و میوه ها بخاطر خودشان محبت شود، و از روی غفلت، تنها از لذات مادی آن ها لذت برده شود، چنین محبتی نفسانی است و به خواهش های نفس بر می گردد و آن لذت ها هم زود گذر و درد آور اند. اما اگر آن نعمت ها را الطاف رحمت الهی و میوه های احسان و مرحمت او بداند و با این دید آن ها را دوست داشته باشد و با بهره برداری از نعمت ها، به درجات احسان و لطف پروردگار پی ببرد و با اشتهای کامل از آن ها متلذد شود، این نوع استفاده، شکر معنوی پنداشته می شود و این لذت، عاری از هر درد و رنج است.

نکته سوم

محبت به اسماء حسنی الهی، طبقاتی دارد: چنانکه قبلاً بیان کردیم، گاه انسان از طریق محبت به آثار الهی، اسماء حسنی را دوست می دارد و گاهی آن ها را از آن جهت که عناوینِ کمالات الهی اند دوست می دارد و در مواردی هم بخاطر برآوردن نیازهای شدیدش، مشتاق آن ها می شود. درواقع ماهیت جامع و نیازهای نامحدودش او را وا می دارد تا برای رفع نیازهایش، اسماء حسنی را دوست داشته باشد.

مطلب فوق را با مثالی توضیح می دهیم:

فرض کن می خواهی به خویشاوندان و فقرا و دیگر مخلوقات ضعیف و نیازمندی که دلت بر ایشان می سوزد، کمک کنی، اما با توجه به ضعف و ناتوانی و نیازمندی های شخصی ات، قادر به چنین کاری نیستی و خود را درمانده می بینی. درست در چنین زمانی، ناگهان شخصی به صحنه می آید و به گونهٔ‌ مورد پسندت به آنان خوبی می کند و نعمت های گوناگونی ارزانی شان می دارد. در چنین حالتی، نام "انعام کننده" و "کریم" آن شخص، چقدر برایت خوشایند خواهد بود و آن شخص را با این دو اسمش، چقدر دوست خواهی داشت!

در پرتو این مثال، فقط به دو اسم "رحمان" و "رحیم" پروردگار فکر کن تا ببینی که چگونه تمام مؤمنان را از قبیل: آبا و اجداد و دوستان و خویشاوندانت که تو آنان را دوست داری و مورد لطف و شفقت قرار می دهی، خوشبخت می سازد و در دنیا با انواع نعمت ها و در بهشت با انواع لذت ها خوشبخت می گرداند و افزون بر آن، در آخرت - که بزرگ ترین سعادت ابدی است- آنان را به تو و تو را به آنان نشان داده و همه را مسعود می سازد؛ پس اسم های "رحمن" و "رحیم" چقدر شایسته محبت اند؟ و روح انسان چقدر نیازمند آن هاست؟ خودت می توانی اینها را مقایسه کنی و به درستی این گفته ما "الحمد لله علی رحمانیته و رحیمیته" پی ببری.

از سوی دیگر، تو با تمام موجودات روی زمین، پیوند و رابطه ای داری و از پریشانی های شان متأثر می شوی؛ انگار سراسر روی زمین، به گونه ای خانه توست و آنچه در درون این خانه وجود دارد، به منزله وسایل تزیینی و آرایشی است؛ اگر دقت کنی، اشتیاق عمیق و نیاز شدید روحت را به اسم "حکیم" و عنوان "مربی" ذاتی خواهی دید که این مخلوقات را با حکمت کامل و نظم دقیق و تدبیر و تربیت رحیمانه اش، تنظیم می کند.

و اگر در مورد انسان ها فکر کنی، می بینی که پیوند عمیقی با آنان داری و از مرگ و رحلت شان به شدّت متألم و غمگین می شوی، آنگاه در می یابی که روحت مشتاق اسم "الوارث و الباعث" است و نیازمند عناوین "باقی، کریم، محیی و محسن" ذات کریمی است که دوستانت را از تاریکی های نیستی نجات داده و به جایی بهتر و زیباتر از دنیا، منتقل می سازد.

بدین ترتیب ماهیت انسان بسیار والا است و او فطرتاً به چیز های زیادی نیاز دارد؛ ازاین رو با هزاران گونه نیاز، به هزار و یک اسم پروردگار و به مراتبِ بسیار زیاد هر اسم، فطرتاً نیاز دارد. پس نیازِ مضاعف، اشتیاق است و اشتیاقِ مضاعف هم، محبت است و محبت مضاعف نیز عشق است و به هر اندازه که روح انسان تکامل یابد و مراتب اسماء بیشتر و بیشتر باشد، عشق هم گستردگی می یابد و محبت به اسماء نیز به محبت ذات ذوالجلال تبدیل می شود، زیرا آن اسم ها عبارتند از: عناوین و تجلیاتِ ذات ذوالجلال.

و اینک از بین هزار و یک اسم پروردگار، فقط اسم "عدل و حکم و حق و رحیم" را بر می گزینیم و از بین هزار و یک مرتبه این اسم ها فقط مرتبه ای را به عنوان نمونه و به گونه ذیل، بیان می داریم:

اگر می خواهی اسم "رحمان، رحیم و حق" را که در داخل حکمت و عدل است، در دایره بزرگی ببینی، به این مثال دقت کن:

فرض کنیم که در لشکری، چهار صد گروه مختلف وجود دارد، لباس مورد پسند و غذای دلخواه هرگروه جداست و سلاحی که به راحتی از آن بهره می گیرد، با سلاح گروه دیگر فرق دارد و داروهایی که مطابق میل و نیازش باشد، با داروی گروه دیگر متفاوت است.. با وصف این همه تفاوت و اختلاف بازهم آن چهار صد گروه، بدون اینکه به گروه ها و دسته های مجزایی تقسیم شوند، در کمال آمیختگی قرار دارند. حال اگر پادشاهی پیدا شود و به هر گروه، لباس و غذای مناسبی بدهد و دارو و سلاح دلخواهش را در اختیارش بگذارد و هیچ گروهی را از یاد نبرد و اشتباه و التباسی از او رخ ندهد و بدون کمک و یاری خواستن از کسی، با کمال شفقت و مرحمت و با قدرت و علم و عدالت و حکمت فوق العاده اش، شخصاً از عهده تمام آن کار ها برآید و تو نیز عملاً چنین اقدام او را مشاهده کنی، پی خواهی برد که آن پادشاه بی مانند، چقدر قدرتمند و مشفق و عادل و کریم است؛ زیرا اگر سربازان یک فرقه، از ده نژاد مختلف باشند، تجهیزشان با لباس های مختلف و سلاح های متفاوت، بسیار مشکل است؛ به همین خاطر به ناچار همه آن سربازان از هر نژادی که باشند با شکل و قیافه یکسان، تجهیز می شوند و به تفاوت جنس و نژادشان اعتنایی نمی شود.

بدین سان اگر بخواهی تجلی اسم "حق" و "الرحمن الرحیم" پروردگار را که در لابه لای نام های عدل و حکمت او قرار دارند ببینی، در فصل بهار به چادرهایی نگاه کن که در روی زمین برای لشکر نباتات و حیواناتی که از چهار صد هزار ملیت و نژاد مختلف تشکیل شده اند، بر افراشته شده است!

با وصف آنکه تمام آن نژادها و گروه ها باهم آمیخته اند و در کنار همدیگر زندگی می کنند، اما لباس هر کدام جدا، روزی هر کدام جدا، سلاح شان جدا، طرز زندگی شان جدا، آموزش شان جدا و مرخصی شان جدا است و برای تأمین نیازها و مطالبه حاجات شان هم زبانی ندارند.. با این وصف تک تک شان در چارچوب حکمت و عدل با میزان دقیق و انتظام فوق العاده ای در پرتو نام های "حق، الرحمن، الرزاق، الرحیم، الکریم" اداره و تربیت و مراقبت می شوند و در انجام این کار، هیچ اشتباهی رخ نمی دهد و هیچ گروهی به فراموشی سپرده نمی شود؛ پس این تجلی را ببین و در مورد آن فکر کن! آیا امکان دارد کسی غیر از خداوند متعال در چنین کار حیرت انگیزی که با نظم و میزان گسترده ای انجام گرفته است، دخالت کند؟ غیر از ذات واحد و احد و حکیم و قدیر، کدامین سبب می تواند در چنین صنعت تابان و تدبیر حکیمانه و ربوبیت رحیمانه و اراده فراگیری دخالت داشته باشد؟

نکته چهارم

تو می گویی: محبت های مختلف و گوناگونی در من وجود دارد، من غذاهای لذیذ، خودم، همسرم، پدر و مادرم، فرزندانم، دوستانم، اولیاء، پیامبران، هر چیز زیبا، بهار و بالاخره همه دنیا را دوست دارم و اگر تمام این محبت های من به گونه ای که قرآن امر کرده است باشد، نتایج و فواید آن ها چه خواهد بود؟

جواب: برای برشمردن تمام آن نتایج، تألیف کتاب بزرگی لازم است، لذا در اینجا فقط به یکی دو نتیجه آن اشاره می کنیم. نخست، به بیان نتیجه دنیوی آن می پردازیم و در ادامه، به نتایجی اشاره میکنیم که در آخرت آشکار خواهند شد.

چنانکه قبلاً گفتیم، محبت هایی که از نوع محبت اهل غفلت و اهل دنیا است و به حساب نفس انجام می گیرد، بلاها و دردها و مشکلات زیادی در پی دارند و لذت و آرامش آن ها بسیار ناچیز است. به طور مثال: شفقت و ترحمِ دنیا پرستان به سبب

عجز و ناتوانی شان به مصیبت دردناکی تبدیل می شود و فراق و جدایی، محبت را به سوز و گداز رنج آوری مبدل می سازد و لذت به سبب ناپایدار بودنش، صورتِ شربت زهرآگینی به خود می گیرد و در آخرت هم، چون بخاطر خدا نبوده است، فایده ای دربر ندارد و یا اینکه به سبب ارتکاب حرام، گرفتار عذاب می سازد.

سؤال: محبت پیامبران و اولیا چگونه بی فایده می ماند؟

جواب: همانگونه که مسیحیان و پیروان عقیده تثلیث، از محبت حضرت عیسی (ع.س.) سودی نمی برند و روافض از محبت حضرت علی (رض) بهره ای ندارند!

اما اگر این محبت ها، طبق فرامین قرآن و در راه خداوند سبحان و محبت او باشد، آنگاه هم در دنیا و هم در آخرت، نتایج خوبی در پی خواهد داشت.

اما نتایج دنیوی آن:

محبتت با غذاهای لذیذ و میوه های پاکیزه، نعمتی است عاری از هر نوع درد و رنج، و لذتی است سراسر شکر و سپاس.

اما محبتت به نفس، زمانی محبت واقعی خواهد بود که برایش دل بسوزانی و تربیتش کنی و از خواهش های پست و مضر، محافظتش کنی، آنگاه نفس بر تو فرمان نمی راند و تو را اسیر هوا و هوسش نمی سازد، بلکه تو مهارش را به دست گرفته و آن را به راه هدایت سوق می دهی، نه به راه هوا و هوس!

اما محبتی که به همسر و شریک زندگی ات داری، اگر بر مبتنی سیرت نیکو و شفقت پاکیزه اش باشد و او را هدیه ای از جانب رحمت الهی بدانی و صمیمانه به او محبت و مرحمت داشته باشی، زندگی خوش و آرامی سپری خواهید کرد و او نیز به نوبه خود، محبتت را با احترام و تعظیم پاسخ می دهد و این حالت، با گذشت عمر افزایش می یابد و بیشتر و بیشتر می شود، اما اگر دوستی و محبتت، بر زیبایی ظاهری او - که خواسته نفس است- استوار باشد، زود از بین می رود و زندگی زناشویی نیز دستخوش تباهی می شود.

اما محبتت به والدین تا زمانی عبادتی ارزشمند به شمار می آید که بخاطر خدا باشد؛ در این حالت هر اندازه که آنان پیرتر شوند، احترام و محبت تو نیز افزایش خواهد یافت. هرگاه با یک احساس عالی و همت مردانه و با جدیت هر چه تمام، طول عمر آنان

را آرزو و برای سلامتی شان دعا کنی و به امید ثواب بیشتر، با احترام صمیمانه، دست هایشان را ببوسی و خدمت شان کنی، لذت روحی و آرامش قلبی خاصی به تو دست خواهد داد، اما اگر آن محبت و احترام بخاطر متاع بی ارزش دنیا و ناشی از نفس باشد، به درد روحیِ کشنده ای تبدیل می شود و تو با اندیشه و احساس پست و منفوری از آن دو موجود بزرگواری که سبب حیات تو بوده اند، بیزار می شوی و در هنگام پیری و به ویژه زمانی که باری بر دوشت شدند، از وجودشان احساس سنگینی کرده و بدتر از همه اینها، مرگ شان را آرزو می کنی!

اما محبتت به فرزندان، یعنی دوست داشتن مخلوقات مونس و دوست داشتنی ای که خداوند به صورت امانت، تحت نظارت و تربیت تو قرار داده است، نعمت و محبتی است که سعادت و خوشبختی به ارمغان می آورد و اگر به این باور برسی، نه مصیبت وارده بر آنان تو را رنج می دهد و نه درگذشت شان مایهٔ‌ یاس و نومیدی ات می گردد و چنانکه قبلاً گفتیم، آفریدگارشان رحیم و حکیم است، پس تو نیز مرگ شان را سعادتی در حق شان دانسته و بدین ترتیب از درد فراق و جدایی شان نجات می یابی و در مورد خودت هم، به سرازیر شدن رحمت او می اندیشی.

محبتت با دوستان و خویشاوندان نیز اگر بخاطر خدا باشد، دوامدار خواهد بود، حتی جدایی و مرگ آنان، مانع برادری و دوستی و همدلی نمی گردد، زیرا رابطه روحی و دوستی معنوی تان متداوم است و در نتیجه، لذت دیدار و وصال هم پایدار می ماند، اما اگر این محبت و دوستی، بخاطر خدا و در راه او نباشد، لذت دیدار یک روز برای صد روز، درد جانکاه جدایی بر جای می گذارد.

اما محبتت با پیامبران و اولیا، آنچنان نیک و میمون است که به برکت آن، عالم برزخ را که در نظر گمراهان و غافلان، عالمی تاریک و ترسناک است، به صورت منازلی می بینی که با موجودیت این شخصیت های منوّر، نورانی گشته است؛ از این رو از پیوستن به آنان احساس وحشت نکرده و از رفتن به عالم برزخ نمی هراسی، بلکه با شوق و اشتیاق از سفر به آنجا استقبال به عمل می آوری، بدون اینکه این احساس و اشتیاق، تو را از استفاده کردن از لذت های دنیا باز دارد، اما اگر محبت به آنان از نوع محبتی باشد که متمدن های روز به مشاهیر انسانیت دارند، در آن صورت، فکر کردن در مورد مرگ

این انسان های کامل و پوسیدن استخوان هایشان در گورستان بزرگ دوره های گذشته، دردی به دردهای زندگی می افزاید و انسان را وا می دارد تا با تصور مرگ و زوال، به خود بیندیشد و با حسرت و اندوه بگوید: "من نیز روزی وارد چنین قبری خواهم شد که استخوان بزرگان را می پوساند". اما در دیدگاه اول می بیند که انسان های کامل، بعد از درآوردن لباس جسد، به عالم برزخی که سالن استقبال است، تشریف آورده اند و با کمال آرامش در آنجا اقامت دارند. انسانی که ازاین دیدگاه بر خوردار باشد، با شوق و انس به گورستان می نگرد.

و اما محبتت با اشیای زیبا، از آنجایی که در راه خدا و بخاطر شناخت آفریننده آن ها است و تو را وا می دارد تا بگویی: "چه زیبا آفریده شده اند!" چنین محبتی در ذات خود یک تفکر شیرین است و نگاه انسان های جمال شناس و زیبا پسند را به مراتبِ جمالی مقدس تر و والاتر جلب کرده و گنج های پنهان آن جمال را به آنان نشان می دهد؛ زیرا این محبت راهی فرا روی قلب انسان می گشاید و نگاه او را از آن آثار زیبا به زیبایی های افعال الهی منتقل می کند و از زیبایی افعال، به زیبایی اسماء حسنی، و از زیبایی اسماء حسنی، به زیبایی صفات و از زیبایی صفات، به زیبایی بی مثال ذات مقدس الهی معطوف می سازد. پس این محبت اگر به این طریق باشد، هم یک عبادت شیرین است و هم تفکری ارزشمند محسوب می شود.

اما محبتت با جوانی، اگر جوانی ات را نعمتِ زیبای پروردگار بدانی و بدین جهت آن را دوست داشته باشی، البته آن را در راه عبادت خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) صرف خواهی کرد و اجازه نخواهی داد تا در راه بی خبری و گمراهی خفه شود و بمیرد؛ پس عباداتی که در دوران جوانی به دست آورده ای، در واقع میوه های ماندگاری است که از دورانِ جوانی ناپایدار حاصل گشته است و تو با برداشتن هرگام به سوی پیری، از میوه های دوران جوانی ات استفاده بیشتری کرده و آهسته آهسته از آفات نفس اماره و ضررها و سرکشی های جوانی، نجات می یابی و در ایام پیری نیز موفقیت مزیدت را در انجام طاعات و عبادات از خداوند می خواهی و بدین ترتیب، خود را از قرار گرفتن در ردیف آن عده از افراد غافل که بخاطر لذت پنج و یا ده ساله دوران جوانی، پنجاه سال ایام پیری شان را با حسرت و پشیمانی به سر می برند و بر جوانی از دست رفته شان می گریند، می رهانی؛ این حسرت و پشیمانی را یکی از شعرا چنین تعبیر کرده است.

فيالَيتَ الشَبابَ يعودُ يوما فأخبرَه بِمَا فَعَلَ المَشِيبُ

"کاش جوانی ام روزی باز می گشت، تا از آنچه پیری بر سرم آورد، آگاهش می ساختم."

اما محبتت به مناظر زیبایی همچون بهار، اگر به قصد تماشای صنعت الهی باشد، با سپری شدن آن بهار، لذت تماشا و دیدارش از بین نمی رود، زیرا بهار به نامه ای تابنده و پرمفهوم می ماند که حتی با رفتن آن، می توانی پیام ها و مفاهیمی را که از خود برجا گذاشته است، در هر زمان بخوانی و تماشا کنی؛ از این رو هم خیال تو و هم زمان، هر دو مانند پرده های سینما، ضمن تداوم لذت تماشا، مفاهیم و زیبایی های بهار را نیز در خاطره ات تازه می کنند؛ در این صورت، محبتت به بهار، موقتی و آکنده از حسرت و درد نخواهد بود، بلکه لذت و صفا در پی خواهد داشت.

اما محبتت به دنیا نیز تا زمانی که بخاطر خداست، موجودات دهشت انگیز آن به دوستان مونس و هم دمت تبدیل می شوند و تو از آن جهت دنیا را دوست داری که مزرعه آخرت است، پس می توانی از هر چیز آن، میوه و سرمایه ای به دست بیاوری تا در آخرت به فریادت برسد و در این صورت، نه مصیبت هایش تو را می ترساند و نه نابودی و فنایش آزارت می دهد، بلکه با کمال آرامش، مدت اقامتت در این مهمانخانه را سپری خواهی کرد، اما اگر محبتت به دنیا، همچون محبت افراد غافل باشد، صد بار گفته ایم: با یک محبت پرمشکل و آزار دهنده و خفه کننده و محکوم به فنا و بی فایده، خود را غرق خواهی کرد و به باد فنا خواهی رفت!

بدین ترتیب هرگاه محبتت به چیزهایی که بر شمردی، طبق رهنمود قرآن کریم باشد، هرکدام از آن ها، صدها لطافت در پی خواهد داشت که از بین آن ها فقط به یک مورد اشاره شد.

اینک اگر می خواهی فواید این محبت ها را در جهان باقی و سرای آخرت، به گونه ای که آیات قرآن کریم بیان کرده است، بشنوی و درک کنی، طی یک مقدمه و نه اشاره، فقط یک فایده از صد فواید اخروی این محبت های مشروع را به صورت اجمالی بیان می کنیم:

مقدمه

پروردگار سبحان با الوهیت والا، رحمت زیبا، ربوبیت شکوهمند، شفقت پر از مهر، قدرت عظیم و حکمت لطیف خود، این انسان کوچک را با حواس و اندام های بسیار زیاد و اعضا و جوارح مختلف و متعددی آراسته است، تا طبقات گوناگون رحمتش را به او بفهماند و نعمت های متنوع و بی شمارش را به او بچشاند و از اقسام متفاوت بخشش هایش آگاه سازد و از لابه لای اعضا و جوارح فراوان انسان، انواع بی شمار تجلیات هزار و یک اسمش را به او بفهماند و بچشاند و به قدردانی و دوست داشتن آن ها وادارش سازد.

پس آن گونه که هریکی از این ابزار آلات انسان، وظیفه جداگانه و عبودیت ویژه ای دارد، لذت و درد و وظیفه و پاداش هرکدام نیز جداگانه و متفاوت است.

به طور مثال: چشم، زیبایی های بیرونی را مشاهده کرده و معجزات زیبای قدرت الهی را در عالم مبصرات (دنیای دیدنی ها) تماشا می کند. پس وظیفه اش این است که با نگاه عبرت آمیز خود، از آفریدگارش تشکر کند. لذتی که از دیدن چیزی به دست می آید و همچنین، دردی که با زوال رویت آن حاصل می گردد، بر همگان معلوم است و نیازی به تعریف ندارد.

و به عنوان مثال: گوش، با شنیدن انواع صداها و نغمه های دل انگیز، لطایف رحمت الهی را در عالم مسموعات (دنیای شنیدنی ها و صداها) احساس می کند، پس گوش هم عبادت مخصوص، لذتی جداگانه و پاداش منحصر به فردی دارد.

و به گونه مثال: قوه بویایی، لطافت رحمت الهی را در انواع مختلف عطرها و بوهای خوش، احساس می کند، پس آن هم لذت جداگانه ای دارد و با انجام وظیفه مخصوصش، ادای شکر می کند و بدون تردید، پاداشش را هم دریافت می دارد.

و برای مثال: قوه ذایقه زبان با درک طعم و لذت انواع غذاها، وظیفه اش را انجام می دهد و به اشکال گوناگون، شکر و سپاس معنوی اش را ادا می کند.

بدین ترتیب، تمام ابزارها و اعضای بدنِ انسان و لطایف بزرگ و مهم او، از قبیل: قلب و روح و عقل، وظایف و لذت ها و رنج های جداگانه و متفاوتی دارند و آنچه در

موردش تردیدی وجود ندارد، این است که آفریدگار حکیمی که این ابزارها را برای انجام آن وظایف به کار گرفته است، پاداش مناسب هر کدام را نیز خواهد داد.

نتایج عاجل و دنیوی محبت های مذکور را هرکس با شعور و وجدان خود احساس می کند و با حدس و گمان درستی هم، ثابت شدنی است.

اما نتایج اخروی آن را دوازده حقیقت تابنده "گفتار دهم" و شش اساس درخشنده "گفتار بیست و نهم" به اجمال ثابت کرده است. و تفصیل آن هم در آیات واضح و روشن قرآن کریمی که "أَصْدَقُ الْكَلَامِ وَأَبْلَغُ النِّظَامِ كَلَامُ الله الْمَلِكِ الْعَزِيزِ الْعَلَّامِ" است با صراحت و تلویح و رمز و اشاره، ثابت است؛ لذا ایراد دلایل مبسوط، لزومی ندارد، چون در "گفتارهای" دیگر و در مقام دوم "گفتار بیست و هشتم" که به زبان عربی است و به مسئلهٔ‌ بهشت اختصاص دارد و همچنین در "گفتار بیست و نهم" دلایل زیادی ارائه شده است.

اشاره اول

نتیجه محبت مشروع به غذاهای لذیذ و میوه های پاکیزه دنیا و ادای شکر این نعمت ها طبق فرموده قرآن، غذاها و میوه های لذیذ بهشت است؛ این محبت در واقع محبتی است که به بهشت و میوه های بهشتی صورت گرفته است، حتی جمله "الحمد لله" که پس از خوردن میوه دنیا بر زبان می آوری، به صورت یکی از میوه های جنت، مجسم می شود و به تو تقدیم می گردد. در اینجا میوه می خوری و در آنجا "الحمد لله"، که به شکل یکی از میوه های بهشت مجسم شده است. از آنجایی که تو در هر نعمت و غذایی، احسان الهی و الطاف رحمانی را مشاهده می کنی، این خود، شکر و سپاسگزاریِ معنوی بسیار لذیذی به شمار می آید و در بهشت، به صورت غذای بسیار لذیذی، به تو داده خواهد شد و این مطلب، هم با حدیث و هم با اشارات قرآن و هم با اقتضای حکمت و رحمت الهی، ثابت است.

اشاره دوم

نتیجه محبت مشروع با نفس، اینست که خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) دوستان شایسته و مناسبی در بهشت عطا می کند؛ البته هدف از این محبت، محبتی نیست که مبتنی بر دیدن خوبی های نفس باشد، بلکه هدف آن است که انسان، نواقص و کاستی های نفسش را ببیند و از روی

شفقت و دلسوزی، در تلاش تربیت و تزکیه و رفع کاستی هایش باشد و آن را، به راه خیر و نیکی سوق دهد، پس نفسی که در دنیا در پی هوا و هوس نباشد و خواهش هایش را بخاطر خدا ترک بگوید و از ابزارها و اعضایش به بهترین وجه استفاده کند، نتیجه اش را هم خواهد دید و خداوند کریم به پاداش این محبت مشروعی که با بندگی خدا توأم بوده است، حورِ عین را در بهشت به او ارزانی می دارد؛ حور عینی که هفتاد زیور مختلف بهشت بر تن دارد و این زیورآلات نمونه هایی از زینت های بهشت اند و هرکدام از آن ها به منزله یک بهشت کوچک است، به گونه ای که تمام حواس و اندام های نفس را شاد و مسرور می سازد. این نتیجه ای است ثابت و مسلم و آیات زیادی در این باره صراحت دارند.

و محبت با جوانی، یعنی صرف انرژی جوانی در راه عبادت و پرهیزگاری، سبب می شود تا انسان به جوانیِ ابدیِ بهشت برین نایل گردد.

اشاره سوم

نتیجه اخروی محبتی که به همسرت داری، در صورتی که بر شفقت نازک، خصلت زیبا، سیرت و اخلاق نیک او استوار باشد و او را از نافرمانی و ارتکاب گناه باز دارد، به قرار ذیل است:

پروردگار مهربان در بهشتی که سرای خوشبختی همیشگی است، شریک زندگی ات را به شکل زیباتر و آراسته تر و جذاب تر از حور به عنوان رفیق ابدی زندگی به تو خواهد داد، به گونه ای که شما، همچون دو دوست صمیمی و همدم و همراز، ماجراهای دنیا و خاطرات گذشته را با لذت و شادمانی، با هم در میان می گذارید و گرم صحبت می شوید. آری! پروردگار رحیم اینگونه وعده کرده است و حتماً به وعده اش وفا خواهد کرد.

اشاره چهارم

نتیجه محبت با والدین و فرزندان، از نص قرآن کریم ثابت است. پروردگاری که مهربان ترین مهربانان است، زمینه معاشرت و دیدار و همنشینی را به گونه ای که شایسته بهشت و جهان باقی باشد، برای افراد این فامیل خوشبخت- به رغم تفاوت درجات شان در بهشت- فراهم می سازد و فرزندانی را که پیش از رسیدن به سن پانزده سالگی یعنی

سن بلوغ، درگذشته اند، به صورت وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ کودکان بهشتی و به شکل بسیار زیبا و دوست داشتنی، در می آورد و به آغوش والدین شان می سپارد و بدین طریق، به تمایل فطری انسان به داشتن فرزند پاسخ می دهد و این ذوق و لذت دایمی را در بهشت به او ارزانی می دارد، زیرا فرزندان شان که قبل از رسیدن به سن تکلیف از دنیا رفته اند، جاودانگی کسب کرده و به سیمای اطفال شیرین و دوست داشتنی در آورده شده اند.

اما از آنجایی که بهشت محل زاد و ولد نیست، گمان می شد که شادمانی و لذت نوازش فرزند هم در آنجا وجود ندارد، ولی با در نظر داشت اینکه، لذت های دنیا به بهترین و شیرین ترین وجه در بهشت وجود دارند، حتماً نوازش فرزند هم یکی از نعمت های آنجا خواهد بود. مژده به آنانی که کودکان شان قبل از سن بلوغ درگذشته است!

اشاره پنجم:

بنابر اقتضای "الحب فی الله"، نتیجه محبت به دوستان و خویشاوندان دیندار و نیکوکار، بدین قرار است: در بهشت بر تخت های رو در رو عَلٰى سُرُرٍ مُتَقَابِل۪ينَ (الحجر: ٤٧) می نشینند و گرم صحبت می شوند و با یاد آوری ماجراها و خاطرات شیرین دنیا، وقت خود را در فضایی پر از صفا و صمیمیت و محبت، سپری می کنند. این مطلب از نص قرآن ثابت است.

اشاره ششم

نتیجه محبت به پیامبران و اولیا در چارچوب بیانات قرآن: به وسیله این محبت، انسان می تواند در برزخ و در محشر از شفاعت شان استفاده کند و افزون بر آن، از فیوضات درجات بلند و مراتب والا و شایسته شان، بهرمند گردد.

آری! در حدیث شریف آمده است "المَرءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ" پس این امکان وجود دارد که انسان، با محبت و پیروی از یک شخصیت والا مقام، به مدارج و مراتب بلندی نایل آید.

اشاره هفتم

نتیجه محبت مشروع به اشیای زیبا و بهار: هرگاه به این چیزها از زاویه آفرینش زیبای شان بنگری و بگویی: "چه زیبا آفریده شده اند!" و در پشت این آثار زیبا،

زیبایی های افعال و انتظام آن ها را ببینی و در ورای این افعال منظم، تجلیات زیبای اسماء حسنی را تماشا کنی و در پشت این نام ها تجلیات صفات را ببینی و بدین ترتیب آن ها را دوست داشته باشی، نتیجه بس سودمندی در قبال خواهد داشت که عبارتست از:

تماشای جلوه های اسماء و صفات و جمال پروردگار در بهشت؛ به گونه ای که این جمال، هزاران بار زیباتر از زیبایی ای است که در مصنوعات دیده بود. حتی امام احمد ربانی سرهندی(رض) فرموده است: "لطایف بهشت عبارتند از: تمثلات و نمایش اسماء حسنی". پس در این مورد بیندیش!

اشاره هشتم

اما نتیجه اخروی محبتِ متفکرانه ات به دو چهره زیبای دنیا که یکی مزرعه آخرت و دیگری آیینه تجلیات اسماء حسنی است، بدین قرار است:

بهشتی به وسعت کل دنیا به تو داده خواهد شد؛ البته این بهشت مثل دنیا فانی نیست، بلکه باقی و ماندگار است. و نیز اسماء حسنی ای که در دنیا فقط سایه های ضعیف شان نشان داده شده بود، با تابنده ترین شکل و صورت در آیینه های بهشت نشان داده خواهند شد.

و نیز نتیجه دوست داشتن دنیا، بدان جهت که مزرعه آخرت است؛ دنیا مزرعه بسیار کوچکی است برای افشاندن بذر، تا این بذر ها در آخرت شکوفا و بارور شود. نتیجه این محبت عبارتست از:

دست یافتن به میوه های بهشتی که به وسعت دنیا است. در دنیا با آن که حواس و اعضای بشر به منزله مزرعه های کوچک اند، اما در بهشت به کامل ترین شکل، رشد و توسعه می یابند و استعدادهای فطری انسان نیز با آنکه در دنیا بسان بذر و نهال های کوچک است، اما در بهشت به چنان شکلی شکوفا می شوند که می توانند لذت ها و کمالات گوناگونی به بار آورند. این نتیجه را رحمت و حکمت الهی اقتضا می کند و با نص حدیث و اشاره قرآن نیز ثابت است.

و نیز از آنجایی که تو دنیا را نه بخاطر چهره مذموم اش که سرمنشأ هر خطا و گناه است، بلکه بخاطر دو چهره دیگرش که یکی متوجه اسماء حسنی و دیگری متوجه آخرت است، دوست داشته ای و به نیت عبادت، این دو چهره دنیا را آباد کرده ای،

این عملت مثل آن است که با تمام دنیایت عبادت کرده باشی؛ پس بنابر اقتضای رحمت و حکمت الهی، ثواب حاصله از این محبت هم، وسیع تر از کل دنیا خواهد بود.

و نیز انسانی که بخاطر محبت آخرت، مزرعه آن را - دنیا را- دوست داشته است و بخاطر محبت به خدا، دنیا را که آیینه بازتاب دهنده نام های نیکوی اوست، دوست داشته است، البته که این محبت او، موجودیت محبوبی را به وسعت دنیا می طلبد و آن هم بهشت است.

سوال: ارزش این جنت بزرگ و پهناور و خالی چیست؟

جواب: اگر ممکن می بود و می توانستی با سرعت خیال در چهار گوشه زمین به سیاحت پرداخته و از اکثر ستاره های آسمان بازدید می کردی، آنگاه حتماً می گفتی: سراسر هستی مال من است و در کنار تو موجودیت فرشتگان و انسان ها و حیوانات، هیچ منافاتی با این قضاوت و داوری ات ندارد و نمی تواند ناقض آن باشد. پس بدین سان می توانی بگویی: "بهشت مال من است"، هرچند پر از بهشتیان هم باشد.

در حدیثی آمده است: "به بعضی از بهشتیان، بهشتی وسیعی داده می شود که مسافت آن پنجصد سال را در بر می گیرد." راز این حدیث را در رساله بهشت - یعنی گفتار بیست و هشتم- و همچنان در رساله اخلاص، بیان کرده ایم.

اشاره نهم

نتیجه ایمان و محبت با خدا عبارتست از:

دیدار و تماشای جمال مقدس و کمال منزه ذات ذوالجلال (حاشیه) که ساعتی از دیدارش ارزش هزار سال زندگی در بهشت را دارد؛ بهشتی که یک ساعت آن، برتر از هزار سال زندگی آرام دنیا است. این مطلب با نص قرآن کریم و حدیث صحیح ثابت است و اهل کشف و دانش، در این زمینه متفق القول اند.

در حدیث آمده است که: آن شهود آنقدر از لذایذ جنت بالاتر و برتر است که لذایذ جنت را از یاد می برد. و حسن جمال و زیبایی صورت اهل شهود بعد از آن شهود آنقدر زیاد می شود که هنگام برگشت نزد خانواده های شان در قصر ها، خانواده های شان آن ها را با دقت زیاد و سختی می توانند بشناسند.

با مثالی آتی می توان شوق و دلهره انسان را برای دیدن آن جمال مقدس و کمال منزّه، مقایسه کرد: هر انسانی در وجدان خود احساس می کند که علاقه و تمایل شدیدی به دیدن شخصیت کاملی همچون حضرت سلیمان (ع.س.) و شخص بسیار زیبایی مانند حضرت یوسف (ع.س.) دارد. از اینجا به خوبی می توان به میزان رغبت و اشتیاق انسان به دیدن جمال مقدس و کمال منزه پروردگار سبحان پی برد؛ او که بهشت جاویدان با تمام محاسن و نعمت ها و کمالاتش، که هزاران درجه برتر از همه کمالات دنیا است، فقط جلوه ای از جمال و کمال او ست.

اَللّهمَّ ارزُقنَا فِي الدُّنيَا حُبَّكَ وَحُبَّ مَا يُقَرِّبُنَا إِلَيكَ، وَالاِستِقَامَةَ كمَا أمَرتَ، وَفِي الْآخِرَةِ رَحمَتَكَ وَرُؤيَتَكَ.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّم عَلَى مَن أرسَلتَهُ رَحمَةً لِلعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ. آمِينَ

یادآوری

تفصیلات ذکر شده در پایان این گفتار، دور و دراز پنداشته نشود، زیرا نسبت به اهمیت موضوع آن، هنوز هم مختصر است و به تفصیل بیشتری نیاز دارد.

در تمام گفتارها، بنده سخنگو نیستم، بلکه، حقیقت سخن می گوید و به اسم "اشارات قرآنی" حرف می زند و حقیقت، همواره حق می گوید و سخن راست و درست را در میان می گذارد. پس اگر به اشتباهی برخوردید، به یقین بدانید که فکر بنده، بدون خواست و اراده ام، التباس کرده و اشتباه نموده است.

مناجات

پروردگارا ! هرگاه دربِ کاخ بزرگی به روی انسانی باز نشود، او با توسل به صدای کسی که نزد دربان، پذیرفته شده و آشنا باشد، به کوبیدن آن در می پردازد.

منِ ضعیف و مسکین نیز، درگاه رحمتت را با ندا و مناجات بنده محبوبت، اویس قرنی، می کوبم؛ آن گونه که درِ رحمتت را برای او گشودی، برای من هم بگشا!

اقول کما قال:

إلهي أنتَ رَبّي وَأنَـــا العَبْدُ ٭ وَأنتَ الخَالِقُ وَأنَا المَخلُوقُ

وَأنتَ الرَّزّاقُ وَأنَـا المَرزُوقُ ٭ وَأنتَ المَالِكُ وَأنَـا المَملُوكُ

وَأنتَ العَزيزُ وَأنَــا الذَّليلُ ٭ وَأنتَ الغَنيُّ وَأنَـا الفَقيرُ

وَأنتَ الحَيُّ وَأنَـا المَيِّـتُ ٭ وَأنتَ البَاقي وَأنَــا الفَاني

وأنتَ الكَريمُ وَأنَـا اللَّئيمُ ٭ وأنتَ المُحسِنُ وَأنَا المُسيءُ

وَأنتَ الغَفُورُ وَأنَا المُذنِبُ ٭ وَأنتَ العَظيمُ وَأنَـا الحَقيرُ

وَأنتَ القَويُّ وَأنَا الضَّعيفُ ٭ وأنتَ المُعطِي وَأنَـا السَّآئلُ

وأنتَ الَامينُ وَأنَا الخآئِـفُ ٭ وَأنتَ الجَوَادُ وَأنَـا المِسكينُ

وأنتَ المُجيبُ وَأنَا الدَّاعي ٭ وَأنتَ الشَّافي وَأنَا المَريضُ

فَاغْفرلي ذُنُوبي وتَجَاوَز عَنّي وَاشفِ أمراضي يَا اللّٰه يَا كَافِي، يَا رَبُّ يَا وافي، يَا رَحيمُ يَا شَافي، يَا كَريمُ يا مُعافي، فَاعفُ عَنِّي مِن كُلِّ ذَنبٍ وَعافِني مِن كُلِّ دَاءٍ وارْضَ عَنّي أبَدا بِرَحمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ .

وَاٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ

گفتار سی و سوم

"عبارتست از سی و سه پنجره"

این گفتار از یکسو "گفتار سی و سوم" و از سوی دیگر

"نامه سی و سوم" است.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

سَنُر۪يهِمْ اٰيَاتِنَا فِى الْاٰفَاقِ وَف۪ٓى اَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ شَه۪يدٌ

(فصلت: ٥٣)

سوال: این دو آیهٔ‌ جامع و فراگیر، بیان میدارد که: دلایل بسیار زیادی درباره وجود و یگانگی خداوند، و اوصاف و اجراأت او، چه در جهان کوچک (انسان) و چه در جهان بزرگ (هستی) وجود دارد، خواهشمندیم به صورت مجمل و کوتاه، چگونگی دلالت این دلایل را برای ما بیان کنید. زیرا بی دینان و منکران خدا، روز به روز گستاختر شده و می گویند: تا به کی دست به دعا بلند کنیم و بگوییم "وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَيْءٍ قَدِیرٌ" ؟

جواب: تمام سی و سه گفتار نوشته شده در حقیقت، سی و سه قطره به دست آمده از برکات و بحر آیه کریمه فوق است، با مراجعه به آنها می توانید پاسخ تان را در یافت کنید.

در اینجا نیز با پیشکش نمودن مثالی، فقط اشاره ای خواهیم داشت به تراوشات قطره ای از دریای بیکران همان آیه:

اگر ذاتی معجزه گر و توانمند و ماهر، خواسته باشد قصر بزرگی را بسازد، پیش از هر چیز، زیر بنای آن قصر را با نظم، دقت و سنجش کاملی طراحی و نقشه کشی می کند و به شیوه ای که در آینده جوابگوی اهداف مورد نظر باشد، سنگ تهداب آن را می گذارد، سپس با استفاده از مهارت و تخصصش، ساختمان قصر را طبقه بندی نموده

و هر طبقه را به اتاقهای مختلفی تقسیم می کند. بعداً کار تزیین و رنگ آمیزی اتاقها را آغاز نموده و پس از اتمام آن، با نصب لامپها و چراغ هایی، هر طرف را روشن می سازد، و در ادامه کارهایش نیز، برای اینکه مهارت و احساناتش را تازه کند، در هر بخش و طبقه آن قصر زیبا، تغییراتی می آورد و دست به نو آوریهایی می زند و سپس، ارتباط تمام اتاقها را با نصب خط ویژه ای، با جایگاه خود بر قرار می سازد و از پنجره ای که از هر اتاق باز کرده است، مقام و جایگاهش دیده میشود.

در پرتو این مثال "و لله المثل الاعلی" آفریدگارِ ذوالجلال بی مثل و مانندی که به اوصافی همچون "حاکم حکیم، و عدل حکم" متصف است و مجموعاً هزار و یک اسم دارد، اراده نمود تا این قصر بی نظیر هستی و درخت بزرگ کاینات را بیافریند؛ بدین منظور، در ظرف شش روز، پایه ها و تهداب این قصر و درخت را، بر اساس حکمت و سنجش و بر پایه قوانینِ علم ازلی اش، بنا نهاد و سپس آن را، در چارچوب اصول و قوانینِ قضا و قدرش، به طبقات و بخش های بالایی و پایینی، جدا نمود و هر کدام را به بهترین شکل و صورت، آراست و بعداً هر گروه و هر طبقه ای از مخلوقات را، با قانون عنایت و احسانش، منظم ساخت و در پی آن، هر چیز و هر عالم را، به گونه ای که مناسب آن باشد، تزیین نمود- چنانچه آسمان را با ستارگان و زمین را با گلها آراست- و سپس در میادینِ این اصول و قوانین کلی و فراگیر، اسماء حسنی را بازتاب داده و همه جا را پرنور ساخت و بعداً اسمهای "الرحمن الرحیم" را به شکل ویژه ای، به کمک افرادی فرستاد که از فشار این قوانین عمومی فریاد میزدند و ناله میکردند، به عبارتی دیگر، در لابلای قوانین و اصول کلیِ مذکورش، احسانات خاص، کمکهای ویژه و تجلیات خصوصی اش را گذاشت تا هر چیز، در هر زمان، برای رفع هر نیازش، از او کمک بخواهد و به او نگاه کند. و سر انجام، از هر بخش، از هر طبقه، از هر عالم، از هر گروه، از هر فرد و از هر چیز، پنجره هایی به سوی خود گشود، تا خود را نشان دهد، و وجود و یگانگی خود را بفهماند. و در قلب هر انسان نیز، راه و کانالی ایجاد نمود تا هر کس بتواند با او تماس برقرار کند.

بحث نمودن از تمام این پنجره های بی حد و حساب، بالاتر از توان ما است، به همین خاطر، آن را به علم فراگیر خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) وانهاده و در اینجا فقط به سی و سه

پنجره ای که، از پرتوهای آیات قرآن کریم درخشیده و "گفتار سی و سوم" و یا "نامه سی و سوم" را تشکیل داده است، اشاره کوتاهی خواهیم نمود و به مناسبت اذکار و اوراد مبارکی که، سی و سه بار بعد از نمازهای پنجگانه خوانده می شود، تعداد پنجره های این بحث را هم، به سی و سه پنجره، منحصر ساخته ایم. و شرح و تفصیل بحث را به رسایل دیگر واگذار نموده ایم.

پنجرهٔ‌ اول

می بینیم که هر چیز، به ویژه موجودات زنده، نیازهای مختلف و خواسته های گوناگون و بی شماری دارند.. جالب اینست که همه این خواسته ها و نیازها، از جایی که گمان نمیکردند و نمی فهمیدند، با کمال شایستگی، در زمان مناسبش، بر آورده شده و در اختیار شان قرار می گیرد، حال آنکه دست هیچ یک از نیازمندان، به کوچک ترین خواسته اش نمی رسد، چه رسد به اینکه اهداف و نیازهای بزرگ و مهمش را بر آورده سازد.. اگر خواسته باشی، از خودت شروع کن و در مورد خود بیندیش و ببین، چه نیازهای فراوانی داری که از برآوردن آن عاجز هستی و دستت به آنها نمیرسد، حواس و اندام ظاهری ات، نیازمند چه چیزهایی هستند و تمایلات باطنی ات، تا کجاها امتداد یافته است.. پس تمام موجودات زنده را با خودت مقایسه کن و دریاب که، هر زنده جانی، با فقر و نیازهای برآورده شده اش، به موجودیت ذات واجب الوجود (آنکه وجودش از خود اوست و محتاج غیر نیست) گواهی داده و به وحدانیت (یگانگی) او اشاره می کند و به شکل دسته جمعی نیز - آن گونه که نور خورشید، موجودیت خورشید را نشان می دهد در پشت پرده ی غیب یک ذات بسیار کریم، رحیم، مربی و مدبر را به عقل انسانهای با انصاف نشان می دهد.

ای منکر جاهل.. و ای فاسق غافل! این عملکرد جانانه را که بر پایه های حکمت و بصیرت ورحمت استوار است، چگونه تفسیر میکنی؟

آیا با طبیعت کر؟ یا با نیروی کور؟ یا با تصادف سر درگم؟ و یا با اسباب جامد و ناتوان ؟ بگو! با چه چیزی؟.

پنجرهٔ‌ دوم

برای اینکه مخلوقات، پا به عرصه هستی بنهند و شکل و صورتی به خود بگیرند، راه های ممکن و احتمالی بی شماری فرا روی شان قرار می گیرد و اینها در انتخاب یکی از این امکانات و احتمالات، در حیرت و سرگردانی به سر میبرند، به ناگاه، به یکایک شان، چنان شکل و سیمای مشخص و جداگانه ای داده می شود که، با کمال نظم و حکمت، ساخته شده است.

بیا و به چهره انسان بنگر و ببین که، نشانه های ویژه ای در چهره هر انسان موجود است و او را از هر همجنس دیگرش جدا می سازد. و نیز، حواس و اعضای ظاهری و باطنی گوناگونی در چهره هر انسان تعبیه شده و با کمال ظرافت و حکمت، تجهیز گردیده است.. آیا این امر ثابت نمی سازد که چهره کوچک هر انسان، یک مهر و نشانی برای احدیت است؟

پس آن گونه که هر یکی از این چهره ها، بر موجودیت آفریدگار حکیم دلالت دارد و با صدها دلیل، به وحدانیت (یگانگی) او گواهی می دهد، چهره تمام انسانها نیز به عنوان یک علامت بزرگ، عرض اندام نموده و خود را به صورت مهر ویژه آفریدگارِ همه اشیاء - به صاحبان بصیرت و عقل- نشان می دهد.

ای منکر! ساختن این همه علایم و مهرهای غیر قابل تقلید را به کدام دستگاه واگذار کرده می توانی؟ آیا نشانه های بزرگی را که در مجموعه این چهره ها در حال درخشیدن است، به غیر آفریدگار بی نیاز آن نسبت می دهی؟

پنجرهٔ‌ سوم

از تمام حیوانات و نباتات پراکنده روی زمین، که بیش از چهار صد هزار نوع و گروه (٭):حتی گروهی هم وجود دارد که تعداد افراد آن در یک سال، بیش از تعداد انسانهایی است که از زمان آدم علیه السلام تا روز قیامت به وجود آمده اند و خواهند آمد. مؤلف. دارند، اردو و سپاه بسیار بزرگی تشکیل یافته است. می بینیم که رزق و روزی هر دسته و گروهی ازین لشکرها، با دسته و گروه دیگر فرق دارد، و شکل و سلاح و لباس و تمرین و مرخصی هر گروه با گروه دیگر فرق می کند، اما با وجود همه این تفاوتها، کلیه نیازهایشان با نظم و اندازه دقیقی رفع می گردد.

ازینرو، اداره کردن این لشکر بزرگ و تربیت افراد آن، بدون اینکه کسی فراموش شود و اشتباه و آشفتگی ای رخ دهد، روشن ترین دلیل و نشان است و همچون تابش خورشید، به پروردگار یکتا و یگانه دلالت دارد.

پس به جز ذاتی که از قدرت بی اندازه، علم فراگیر و حکمت بی پایانی بر خوردار است، چه کسی می تواند در اداره این لشکر خارق العاده دخالت کند! زیرا شخصی که عاجز باشد و نتواند همه دسته ها و ملتهای درهم آمیخته این لشکر را، به صورت همزمان، اداره و تربیت کند، او هرگز نمی تواند در آفرینش کوچک ترین فرد لشکر، دخالتی داشته باشد، اگر مداخله کند، حتماً آشفتگیهایی بروز خواهد نمود، حال آنکه به فرموده آیه فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرٰى مِنْ فُطُورٍ کم ترین نشان و علامتی از آشفتگی و بی نظمی، به چشم نمی خورد.

پس هیچ عیب و نقصی در کار نیست و در نتیجه، شریکی هم وجود ندارد.

پنجرهٔ‌ چهارم

دعا و نیایشی که با زبان استعداد بذرها و دانه ها، یا با زبانِ نیاز فطری حیوانات، و یا با زبان درماندگیِ انسانهای در مانده صورت می گیرد، همگی مورد اجابت حضرت حق واقع می شود..

آری، پذیرفته شدن همه این دعاها، بر همگان روشن است و ما با چشم سر آن را می بینیم.

پس آن گونه که هر یکی از این دعاها، به پروردگاری که "واجب الوجود" است، اشاره دارد، مجموعه آنها نیز در مقیاس وسیعتر و بزرگتری، آشکارا بر آفریدگاری مهربان و کریمی اجابت کننده، دلالت نموده و نگاهها را به سوی او معطوف می سازد.

پنجرهٔ‌ پنجم

هرگاه، نگاهی به اشیاء بیندازیم و به ویژه، موجودات زنده را مورد بررسی قرار دهیم، در ظاهر امر، چنان به نظر می رسد که انگار به صورت دفعی (به سرعت) از دستگاه آفرینش بیرون آمده و به شکل ناگهانی، پا به عرصه هستی نهاده اند .. درحالیکه می بایست، آنچه که به صورت آنی به وجود آمده و با عجله، از ماده ناچیزی ترکیب

یافته است، ناچیز و بدشکل می بود و از هر گونه ظرافتی محروم می ماند، اما برعکس، می بینیم که همه مخلوقات، با یک صنعت و نوآوری خاصی آفریده شده اند که، این صنعت و نو آوری، به مهارت فوق العاده ای نیاز دارد.

و با نقش و نگارهای دقیق و ظریفی آراسته شده اند که، این نقش و ظرافت، صبر و حوصله بزرگی می خواهد و زمان زیادی کار دارد.

و از چنان زینت و گیرایی عجیبی بر خوردار اند که، این زینت و گیرایی، به ابزار و آلات گوناگونی نیاز دارد و وسایل تزئینی فراوانی را می طلبد..

پس این صنعت فوق العاده، این نقش و نگار دقیق، این شکل جذاب و این آفرینش و ابداع آنی، هرکدام به موجودیت آفریدگاری حکیم گواهی می دهد و به وحدانیت و ربوبیتش اشاره می کند و به صورت دسته جمعی نیز، موجودیت یک "واجب الوجود" بی نهایت توانا و بی اندازه حکیم و سنجشگر را نشان می دهد.

و اینک، ای منکر سرگردان! بیا ببینیم.. حقیقتهای مذکور را با چه چیزی توضیح می دهی؟

آیا با طبیعتی که مثل خودت سرگردان و ناتوان و جاهل است؟ و یا اینکه با ارتکاب اشتباه و خطای بزرگی، اوصاف خداوند پاک و مقدس را، به طبیعت می سپاری و با این بهانه، معجزات قدرت پروردگار را به طبیعت منسوب ساخته و هزار و یک محال را، یکجا قبول می کنی؟

پنجرهٔ‌ ششم

اِنَّ ف۪ى خَلْقِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّت۪ى تَجْر۪ى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَٓا اَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمَٓاءِ مِنْ مَٓاءٍ فَاَحْيَا بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ ف۪يهَا مِنْ كُلِّ دَٓابَّةٍ وَتَصْر۪يفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَٓاءِ وَالْاَرْضِ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

(البقرة: ١٦٤)

این آیه ازیکسو، بیانگر وجوب و وحدت خداوند متعال است و از سوی دیگر به صورت پنجره ای بسیار بزرگ، اسم اعظم را نشان می دهد.

گزیده ای از مطالب مختصر این آیه:

تمام عالمهای موجود در طبقات علوی و سفلیِ هستی، با زبانهای گوناگون، از نتیجه واحدی حکایت دارند، یعنی، همگی ربوبیت یگانه صانع حکیم را به شکل ذیل نشان می دهند:

آن گونه که خود ستاره شناسان هم اعتراف نموده اند، گردش بسیار دقیق و منظم اجرام آسمانی، که برای رسیدن به نتایج بزرگی صورت میگیرد، بر وجود خداوندی توانا دلالت نموده و به وحدانیت و ربوبیت کامل او گواهی می دهد.

و دگرگونیهای منظمی که بخاطراهداف و منافع بزرگی، در فصلهای مختلف سال در زمین رخ می دهد نیز - به تأیید جغرافی دانان- بازهم، به همان قدیر ذوالجلال دلالت نموده و به وحدانیت و ربوبیت کاملش گواه است.

و همچنان "حیوانات" خشکی و دریا، که با رحمتی کامل، رزق و روزی شان داده شده است و با حکمتی کامل، شکلهای گوناگونی پوشانیده شده اند، و با ربوبیتی کامل، با حواس و ارگانهای گوناگونی مجهز ساخته شده اند، هرکدام به تنهایی، به موجودیت آن توانای ذوالجلال اشاره نموده و به وحدانیت او گواهی می دهد و همه باهم نیز، در یک مقیاس بسیار بزرگی، عظمت الوهیت و کمال ربوبیتش را نشان می دهند.

و همچنان "گیاهان" زیبا و مرتبِ باغها و کشتزارهای روی زمین، و گلهای آراسته ای که از این گیاهان سر برآورده است، و میوه های موزونی که از این گلها روییده است، و نقش و نگارهای دلربایی که روی این میوه ها نقش بسته است، هر یکی به موجودیت همان صانع حکیم گواهی داده و به یگانگی اش اشاره می کند و همه باهم نیز، به صورت چشم گیری، زیبایی رحمت و کامل بودن ربوبیتش را نشان میدهند.

و همچنان قطره های بارانی که بخاطر حکمتها، اهداف و فواید مهمی از ابرهای آسمان فرستاده شده و وظایف و مسولیت هایی بر دوش شان نهاده شده است نیز، به تعداد همان قطره ها، بازهم موجودیت و یگانگی و کمالِ همان صانع حکیم را نشان می دهد.

و "کوههای" بلند و سر به فلک کشیده نیز، همراه با معادن گوناگون، ذخایر پرسود و منفعت و خواص جداگانه شان، به تنهایی و به شکل گروهی، بازهم همان آفریدگار حکیم را نشان می دهند و بادلایل قویتر و استوارتر از کوه، به وحدانیت و کمال ربوبیت او دلالت دارند.

و همان گونه که هریکی از "گلها" و شکوفه های زیبا و لطیف - که تپه های کوچک و بزرگِ دشت و دمن را آراسته است - از وجود یک صانع حکیم حکایت نموده و به وحدانیت و یگانگی او گواهی می دهد، به صورت گروهی نیز، به بزرگی سلطنت و کمال ربوبیت او دلالت دارد.

و همچنان "برگهای" گیاهان و درختان، با شکلهای مرتب و منظم و با تکانهای موزون و جذابشان، همان آفریدگار حکیم را نشان داده و به تعداد تمام برگها، به وحدانیت و کمال ربوبیت او گواهی می دهند.

و نیز "رشد و نمو اجسام" با برداشتن گامهای هدفمند و شمرده شده، و مجهز ساخته شدن هر جسم، با ابزار و آلات گوناگون، و متمرکز نمودن توجه این ابزار به سوی میوه - توجهی که همراه با شعور و آگاهی انجام می یابد- و در یک سخن، تمام مراحل طی شده در رشد اجسام، به شکل فردی و گروهی، به وجود و وحدانیت همان صانع حکیم اشاره نموده و فراگیر بودن قدرت، گسترده بودن حکمت، زیبایی صنعت و کمالِ ربوبیت او را نشان می دهد.

و نیز جابجا ساختن "نفس و روح" در جسم همه حیوانات، و مسلح ساختن آنها با اعضا و ارگانهای مختلف، و واداشتن آنها به انجام کارها و وظایف گوناگون، بزرگترین دلیل آفرینش است و به تعداد تمام حیوانات و حتی به تعداد ابزار و اعضای بدنشان، بازهم به وجود و وحدانیت همان آفریدگار حکیم گواهی می دهد و به شکل گروهی نیز، با وضوح بیشتری، زیبایی رحمت و مهربانی ربوبیت و بنده پروری اش را نشان می دهد.

و یکی دیگر از دلایل توحید، "الهاماتی" است که از غیب، به قلبها خطور نموده و به ارشاد و رهنمایی می پردازد و انسان را از انواع علوم و حقایق، آگاه ساخته و به حیوان هم، راههای تامین و بر آوردن نیازهایش را می آموزد.. این نوع الهامات، با اشکال مختلفش، هر صاحب بصیرت را از موجودیت یک رب رحیم آگاه نموده و به ربوبیت او اشاره می کند.

و هر یکی از ارگانهای آشکار و پنهان بدن، از قبیل مردمک چشم، که گلهای معنوی را از باغستان هستی برمیچیند و هرکدام، به منزله کلید یکی از عوالم مختلف هستی به شمار می آید نیز، همچون خورشید بر وجود صانع حکیمی که حکمتش بی پایان،

و علیمی که علمش لایتناهی، و خالقی که رحمتش بی انتها، و رزاقی که سخاوتش بی حساب است، دلالت نموده و واحدیت و احدیت و کمال ربوبیت او را نشان می دهد.

بدین ترتیب، آنچه در بالا برشمردیم، در واقع دوازده پنجره بود که از مجموع این دوازده پنجره، پنجره ای بزرگ، گشوده شده و با ارائه دوازده حقیقت رنگارنگ، احدیت و وحدانیت و کمال ربوبیت پروردگار را نشان می دهد.

پس ای منکر بدبخت! پنجره بسیار بزرگی فرارویت گشوده شد که وسعتش به اندازه زمین، بلکه فراتر از آن، به اندازه وسعت مدار سالانه زمین است، چگونه می توانی این پنجره را ببندی؟ و با چه چیزی می توانی این معدن نور را خاموش کنی؟ و زیر کدام پرده غفلت می توانی آن را پنهان نمایی؟

پنجرهٔ‌ هفتم

نظم، هماهنگی، توازن، مناسبت، و زیبایی کاملی که در پدیده های پراکنده هستی وجود دارد و همچنان، آسان بودن آفرینش آنها و مشابهت شان با یکدیگر و برخوردار بودن شان از فطرت و سرشت یکسان، آن گونه که موجودیت آفریدگار بی نهایت حکیم را نشان می دهد، در مقیاس بسیار بزرگی، یگانگی و قدرت کامل او را نیز به نمایش می گذارد.

و یکی دیگر از دلایل توحید، "مرکبات" منظم و بی شماری است که از عناصر جامد و ناچیزی آفریده شده اند که، این آفرینش، به واجب الوجود بودن آن صانع حکیم گواهی داده و تعداد همه مرکبات، به وحدانیت و یگانگی او اشاره می کند و به صورت مجموعی نیز، کمال قدرت و وحدانیتش را به صراحت نشان می دهد.

و هنگامیکه با ترکیب و یکجا نمودن چندین ماده و یا با تحلیل و تجزیه یک ماده، موجودات جدیدی ساخته میشود، آمیزش و آشفتگی عجیبی وجود دارد، اما هیچ اشتباه و سردرگمی رخ نمی دهد.

به طور مثال: بذرها و ریشه هایی که در زیر خاک دفن شده اند، با آنکه کاملاً مخلوط و درهم آمیخته هستند، اما هر کدام، به صورت یک گیاه و یا یک درخت متمایز و جداگانه، سر بر می آورند و قد و قامت می کشند. و همچنان مواد مختلفی که به صورت

مخلوط و نامتمایز، وارد درختان و گیاهان می شوند، پس از مدتی، به شکل برگهای تازه و گلهای زیبا و میوه های خوشمزه، در آمده و از همدیگر جدا می شوند. و همچنان مواد غذایی ای که به صورت آمیخته و مخلوط، وارد حجرات بدن می گردند، بی درنگ، به شکل بسیار دقیق، سنجیده شده و موزونی، ازهم جدا شده وخود را به بخشهای مختلف بدن میرسانند. تمام آنچه که برشمردیم، هرکدام به موجودیت آن حکیم مطلق و علیم مطلق و قدیر مطلق دلالت نموده و وحدانیت و کمال قدرت او را نشان می دهند.

و همچنان تبدیل نمودن "ذرات" به کشتزارهای بزرگ و پهناور، و برآوردن فراورده های جدیدی از آن کشتزارها، و وادار ساختن ذراتِ بی جان و ناتوان و جاهل، به انجام وظایف بسیار مهمی با رعایت نظم و حکمت، دلیل دیگری است بر وجود آن قدیر ذوالجلال و صانع باکمال، و کمال قدرت و عظمت ربوبیت و وحدانیت او را نشان می دهد.

اینک با این چهار راه یک پنجره بزرگ به سوی معرفت الله باز می شود که به نسبت بزرگی آن پنجره، صانع حکیم را به عقول نشان می دهد. پس ای بدبخت غافل! اگر باز هم نخواهی آن ذات را بشناسی و ببینی، بهتر است عقلت را به دور بیندازی و حیوان شوی تا نجات یابی.

پنجرهٔ‌ هشتم

تمامی انبیاء علیهم السلام که در بین انسانها، دارای پاکترین و نورانی ترین ارواح هستند، با استناد به معجزات آشکار و روشن شان، و همگی اولیاء و اقطابی که قلبهای روشن و منّوری دارند، با تکیه به کشف و کراماتشان، و همه اصفیاء و برگزیده گانی که عقلهای نورانی دارند، با اعتماد به تحقیقات علمی شان، بر موجودیت ذاتی واجب الوجود، واحدِ أحد و آفریدگار هر چیز، گواهی داده و کمال ربوبیت و وحدانیت او را نشان می دهند.

این یک پنجره بسیار بزرگ و نورانی است و برای همیشه باز بوده و در حال نشان دادن مقام والای ربوبیت است.

پس ای منکر سر گشته! .. با اعتماد و دلبستن به چه چیزی، حاضر به شنیدن این حقایق نیستی؟

آیا گمان میکنی با بستن چشمانت دنیای روشن و نورانی به شب تیره و تار، تبدیل می شود.. افسوس بر تو!

پنجرهٔ‌ نهم

عبادتهای دسته جمعی که در گستره هستی انجام می یابد، به روشنی، موجودیت یگانه معبود برحق را نشان می دهد.. آری، بنا بر تایید و گواهی شخصیتهایی که از باطن قضایا آگاه اند و با سفر به عالم ارواح، با فرشتگان و روحانیان، دیدار نموده و آنها را در حال عبادت و تسبیح مشاهده کرده اند، عموم فرشتگان و روحانیان، مشغول عبودیت و بندگی هستند و در فرمانبری از مولای خود، ذره ای کوتاهی نمی ورزند...

و همه موجودات زنده نیز، بدون استثناء، وظایفی را که به ایشان سپرده شده است، با کمال نظم انجام داده و مثل یک بنده گوش به فرمان، از فرامین الهی اطاعت می کنند.. و همگی عناصر و جمادات نیز، با انجام خدمات و وظایف گوناگونی، در واقع حلقه عبودیت را به گردن انداخته و میزان اطاعت شان را از پروردگار، اعلان می دارند..

در حقیقت، همه این عبادتهای مشهود، به واجب الوجود بودن و یگانگی معبود حقیقی اشاره می کند.

و از سوی دیگر، همه "معرفتهای" حقیقی ای که عرفاء درنتیجه اخلاص و بندگی شان بدان نایل آمده اند... و شکر ثمر بخشی که از دل و جان شکر گزاران برخواسته است... و اذکار و اوراد پرفیض و برکتی که ورد زبان ذکر کنندگان است... و حمد و ستایش نعمت افزایی که از روح و روان ستایشگران در هر سو طنین افکنده است... و توحید حقیقی و مبرهنی که موّحدان به تبلیغ و نشر آن می پردازند ... و عشق و محبت حقیقی ای که دوستان و دلباخته گان در آتش آن می سوزند.. و ارادت و رغبت صمیمانه ای که ارادتمندان کوی دوست از خود نشان می دهند و طلب و انابت جدی و صادقانه ای که منیبان به نمایش گذاشته اند.. و در یک سخن ، تمامی حالاتی که بر شمردیم، هرکدام نیروی تواتر و اجماع را دارد و بر وجوب وجود یگانه معبودی که معروف، مذکور، مشکور، محمود، واحد، محبوب، مرغوب و مقصود است، دلالت نموده و کمال ربوبیت و وحدانیت او را نشان می دهد.

و همچنان همه عبادتهای مقبولی که انسانهای کامل انجام می دهند و فیوضات و مناجات و مشاهدات و کشفیات معنوی ای که در نتیجه همان عبادتها حاصل شده است نیز، موجودیت و احدیت و کمال ربوبیت آن معبود ازلی و ابدی را نشان می دهد.

بدین ترتیب، این پنجره روشن و بسیار بزرگ، از سه جهت به سوی وحدانیت گشوده می شود.

پنجرهٔ‌ دهم

وَاَنْزَلَ مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً فَاَخْرَجَ بِه۪ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِه۪ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْاَنْهَارَ ٭ وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَٓائِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ ٭ وَاٰتٰيكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَاَلْتُمُوهُ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَا تُحْصُوهَا

(إبراهيم: ٣٢-٣٤)

کمک و همکاری موجودات با یکدیگر و حمایت و پیشتیبانی شان از همدیگر، نشان دهنده اینست که تمامی مخلوقات، تحت تربیه یک مرّبی هستند و فقط یک مدبّرآنها را اداره می کند و فقط یک متصرِّف آنها را تحت تصرف خود دارد و خدمتکارهای تنها یک سیّد و مولا هستند.. زیرا قانون "تعاون" در بین تمامی موجودات، چه بزرگ و چه کوچک، جریان دارد، به گونه ای که خورشید به دستور پروردگار، مشغول آماده ساختن لوازم زندگی برای زنده جانان است و ماه، نقش یک تقویم را بازی می کند و نور و هوا و آب و غذا هم، به یاری موجودات زنده می شتابند و نباتات، در کمک حیوانات و حیوانات در کمک انسانها هستند و حتی هر عضو بدن، در یاری عضوی دیگر قرار دارد و ذرات و اتمهای غذا نیز، حجرات کوچک جسم را کمک می کنند.. بدین ترتیب، همه موجودات، در برابر قانون "تعاون" گردن نهاده و با جوانمردی، شفقت و رحمت، ارتباط سنجیده شده و حکیمانه ای با یکدیگر دارند و از یکدیگر پشتیبانی میکنند و به خواسته های یکدیگر، پاسخ مثبت میدهند. این امر، آشکارا دلالت می کند که همگی آنها مخلوقاتِ خدمتگذار و فرمانبردار ذات واحدِ أحد و فردِ صمد و قدیر مطلق و علیم مطلق و رحیم مطلق و کریم مطلق هستند.

ای فلسفی بیچاره و مفلس! در باره این پنجره بزرگ، چه حرفی برای گفتن داری؟ آیا تصادف تو جرأت دخالت در آن را دارد.

پنجرهٔ‌ یازدهم

اَلَا بِذِكْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

(الرعد: ٢٨)

قلب و روح انسانها، زمانی از چنگ اضطراب و پریشانیِ سرچشمه گرفته از گمراهی، نجات پیدا می کند، و از دردهای معنوی ناشی از اضطراب و پریشانی رهایی می یابد که، آفریدگار یگانه را بشناسد .. و زمانی به آرامش واقعی نایل میگردد و سوز درونش فرو می نشیند که، خود و تمامی موجودات را به خالق یگانه بسپارد. و با پرداختن به ذکر و یاد الله، به اطمینان و آرامش درونی دست می یابد.

چونکه در صورت واگذار نشدن سرنوشت موجودات بی شمار به خداوند یگانه، ناگزیر باید آفرینش هر چیز، به سبب های بیشماری نسبت داده شود که در این حالت، آفریدن یک چیز، به اندازه آفریدن تمامی موجودات، مشکل و پیچیده خواهد شد، به گونه ای که در گفتار بیست و دوم به اثبات رسانده ایم که: هرگاه، کار آفرینش به خداوند سپرده شود، همه چیز حل میگردد و هیچ مشکلی باقی نمی ماند و این، به معنی سپردن اشیاء بی شمار، به یک ذات است، در غیر آن، سر نوشت هر چیز، به تنهایی در دست اسباب بی شماری می افتد و در این حالت، آفریدن فقط یک میوه، به اندازه آفریدن کل هستی و حتی بیش از آن، مشکل و پیچیده میگردد.

به طور مثال: واگذار نمودن کنترل یک سرباز به چندین فرمانده، مشکلات زیادی را در قبال دارد اما بر عکس، اگر صد سرباز، تحت فرمان یک فرمانده باشند، کنترل کردن آنها به اندازه کنترل نمودن یک سرباز، آسان است و هیچ مشکلی در قبال ندارد. بدین سان، به هیچ وجه امکان ندارد سببهای بی شماری گردهم بیایند و برای پدید آوردن چیزی به توافق برسند، این کار، کار بسیار دشواری است و مشکلات فراوانی به همراه دارد، اما یک ذات (خداوند) می تواند اشیاء زیادی را به آسانی خلق کند.

انسان در نهاد خود، تمایل شدیدی به جستجو و شناختِ حقیقت حس می کند و تا زمان دست یافتن به آن، همواره در اضطراب و نا آرامی به سر می برد.

پس برای دور ساختن این نا آرامی و دست یافتن به اطمینان و آرامش، فقط یک راه وجود دارد و بس، و آن هم شناخت خداوند سبحان و ایمان به وحدانیت آفریدگار

یگانه است؛ و این آرامش را در راه کفر نمیتوان یافت، چراکه پیمودن راه کفر، به دلیل داشتن ناهنجاریها و مشکلات بی شمار، محال است و اصلاً حقیقت ندارد.

اما در راه توحید، همه چیز آسان است و در آفریدن این همه موجودات فراوانی که از چهره زیبا و قامت نیکو برخوردار اند، چنان سهولت مطلقی وجود دارد که خود به خود، انسان را به پیمودن آن راه وا میدارد، زیرا این راه واجب و حقیقی است.

پس ای پیرو بدبخت ضلالت و گمراهی..! ببین؛ راه ضلالت چقدر تاریک و آزار دهنده است و تو نیز توان برداشت این همه درد را نداری.. باز بیا و به راه توحید فکر کن، ببین که چقدر آسان و با صفا است، پس از این راه برو و خود را نجات بده!

پنجرهٔ‌ دوازدهم

سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْاَعْلٰى ٭ اَلَّذ۪ى خَلَقَ فَسَوّٰى ٭ وَالَّذ۪ى قَدَّرَ فَهَدٰى

(الأعلى: ١-٣)

آن گونه که آیات متبرکه فوق خاطر نشان میسازد:

به هر چیز، به ویژه جانداران، چنان حدّ و اندازه معین، قامت وصورت منظمی، با کمال سنجش وحکمت داده شده است که انسان، با دیدن آنها گمان می کند که هر کدام، از قالب مخصوصی بیرون آمده اند. چنانکه می بینیم، در هر جسم، خطهای پیچ در پیچ و برآمدگیها وخمیدگیهایی وجود دارد که هیچ کدام، خالی از حکمت نیست، بلکه فایده های زیادی به آن جسم دارد و وی را کمک می کند تا وظایفی را که برای آن آفریده شده است، به آسان ترین شکل انجام دهد.

پس هر موجودی در علم خداوند، صورت معنوی منتظمی دارد که بر اساس مقدرات زندگی او ترکیب یافته است و دوشادوش صورت مادی، مراحل رشد و نمو را پشت سر میگذارد. و سپس، در دوران زندگی اش، آهسته آهسته صورت و قامتش را با چنان سنجش و حکمتی عوض می کند که، کاملاً موافق خلقت اوست و هیچ گونه تضادی با منافع او ندارد. این خود آشکارا نشان می دهد که:

شکلها و اندازه های اجسام، در دایره و چارچوبِ قدرت یگانه قدیر ذوالجلال و حکیم ذوالکمال، معیّن و مرتب می گردد و دست قدرت الهی، به آنها هستی می بخشد.

پس این موجودات بی حد و حساب، به موجودیت ذات واجب الوجود دلالت نموده و با زبانهای بی شماری، بر وحدانیت و قدرت بی انتهای او گواه است.

بیا و به جسم و اندامهای خودت بنگر و به کجیها و راستیها، پستیها و بلندیهای آن دقت کن و از فواید و نتایج و ارزشهای آن خود را آگاه ساز، آنگاه کمال قدرت پروردگار را در کمال حکمت، مشاهده خواهی کرد.

پنجرهٔ‌ سیزدهم

وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

(الإسراء: ٤٤)

آیه کریمه فوق، بیانگر اینست که هر چیز، با زبان مخصوص خود آفریدگارش را ذکر و تسبیح می گوید.

آری، تسبیحاتی که از زبان حال و یا از زبان قال موجودات بر خاسته است، وجود یک ذات مقدس را نشان می دهد.

بدون شک، شهادت و گواهی فطرت (شعور باطن) هرگز رد نمی شود و برگشت ناپذیر است.. و دلالت حال نیز، شک و تردید را قبول نمی کند، به ویژه زمانی که دلالتش از چندین جهت به اثبات رسیده باشد.

پس با درنظر داشت مطلب فوق، اینک به چهره موجودات منظم بنگر و ببین که از یکسو، با فطرت شان و از سوی دیگر، با زبان حال شان به گونه های مختلف، گواه موجودیت پروردگار اند و همچون حلقات درهم و زنجیره ای، همگی به یک نقطه مرکزی- یعنی آفریدگار شان- چشم دوخته و مشغول تسبیح و تقدیس اویند.. زیرا هریکی از موجودات، یک زبان مستقل است، و هیئت همگون و منظمش هم یک زبان و یک گواه دیگر به شمار می آید، و حیات و زندگی اش نیز یک زبان تسبیح گوی، محسوب می شود.

با این بیان، چنان که در گفتار بیست و چهارم به طور قطع به اثبات رسیده است گواهی این موجودات به یک ذات مقدس، و تسبیحات و تحیاتِ روشن و آشکاری که، چه از زبان حال و چه از زبان قال این موجودات بر خاسته است، آنطور که نور به وجود خورشید دلالت می کند یگانه ذات واجب الوجود را نشان می دهد و به کمال الوهیت او دلالت دارد.

پنجرهٔ‌ چهاردهم

قُلْ مَنْ بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (المؤمنون: ٨٨)

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ (الحجر: ٢١)

مَا مِنْ دَٓابَّةٍ اِلَّا هُوَ اٰخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا (هود: ٥٦) اِنَّ رَبّ۪ى عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ حَف۪يظٌ (هود: ٥٧)

از آیات فوق برداشت می شود که:

هر چیز، در هر کار و در هر حالتش، نیازمند یگانه آفریدگار ذوالجلال است. هرگاه با نگاه کاوشگرانه، نظری به موجودات هستی بیفکنیم، می بینیم که، در درون یک ضعف و ناتوانی مطلق، آثار و علایمِ نیرویی نامحدود وجود دارد.

و از لابلای عجزی مطلق، آثار یک قدرت مطلق به چشم می خورد، به عنوان مثال: می توان از حالات خارق العاده ای نام برد که، دانه ها و ریشه های نباتات، هنگام رشد و نموی شان، و در وقت جان گرفتن "مرکز حیات" که در آنها وجود دارد، نشان می دهند.

و نیز در لابلای فقری مطلق و خشکی ای کامل، نماهای غنا و ثروتی مطلق را می بینیم؛ وضعیت فقیرانه خاک و گیاه در زمستان، و سپس غنای مطلق و طراوت و تازگی آن در بهار، گواه این مدعی است.

و باز می بینیم که: در درون جمود و بی جانی مطلق، تراوشات یک حیات مطلق به چشم می خورد، مانند تبدیل شدن عناصر جامدی- همچون خاک و آب- به مواد سرشار از حیات و زندگی..

و باز می بینیم که:

در درون جهلی مطلق، آثار یک شعور فراگیر دیده می شود، چنانکه هر چیز، از ذرات گرفته تا به ستارگان، به صورت منظم گام بر می دارند و همگام با نظم حاکم بر هستی و مصالح و خواسته های زندگی، رفتار نموده و کاملاً حکیمانه و سنجشگرانه، حرکت می کنند.

پس قدرت موجود در درون این عجز..

و نیروی موجود در درون این ضعف..

و ثروت و غنای موجود در درون این فقر..

و حیات و شعور موجود در لابلای این جمود و جهل، از هر سو، پنجره هایی را گشوده و به صورت بدیهی و حتمی، وجوبِ وجود و وحدت یک ذات قدیر مطلق و قوی مطلق و غنی مطلق و علیم مطلق و حی و قیوم را نشان می دهد. و به شکل مجموعی نیز، با گواهی دادن به یگانگی او، جاده ای نورانی را در مقیاس بزرگ به نمایش می گذارد.

پس ای غافل افتاده در منجلاب طبیعت!

اگر به بزرگی قدرت الهی پی نبری و فکر آفریننده بودن طبیعت را از سرت بیرون نکنی، آنگاه چاره ای نداری جز اینکه به هر چیز و حتی به هر ذره، قدرت و نیرویی بی اندازه و حکمت و مهارتی بی نهایت را نسبت دهی بلکه در هر چیز و در هر ذره موجودیت چنان قدرتی را قبول خواهی کرد که اکثر اشیا را می بیند، می داند و اداره می کند.

پنجرهٔ‌ پانزدهم

بر اساس آیهٔ‌ اَلَّذ۪ٓى اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ (السجدة: ٧)

قد و قامت زیبایی که به هر چیز و هر پدیده ای داده شده است، با سرشت و ماهیت او کاملاً مطابقت دارد، و شکل و شمایلش نیز با کمال سنجش و نظم، اندازه گیری گردیده و با بهترین شکل، ساخته شده است و صورت بسیار زیبا و لباس بسیار نرم و لطیفی هم برایش پوشانیده شده است که استفاده از آن، بسیار آسان میباشد و او را در انجام وظیفه اش کمک می کند و در آفرینش آنها، هیچ نوع بیهودگی و اسرافی در کار نیست.

به طور مثال، لباس و تن پوش پرندگان را در نظر بگیر و ببین که حین نظافت، پر و بالشان را با چه لطافت و آسانی حرکت می دهند و برای تأمین نیازهای معیشتی و زندگی خود، چگونه از آن کار می گیرند!

بدین ترتیب، آفرینش زیبای هر موجودی، بزرگترین گواه وحدانیت است و با زبانهای بی شماری، به وجوب وجود خالق حکیم گواهی داده و به یک قدیر مطلق و علیم مطلق اشاره می کند.

پنجرهٔ‌ شانزدهم

نظم و ترتیب و هماهنگی ای که در آفرینش و سازماندهی مخلوقات روی زمین مشاهده می شود، و تدبیر و مراقبتی که از آنها به عمل می آید و نو آوریهایی که در هرفصل، روی آنها صورت می گیرد، آشکارا ازحکمتی عمومی و فراگیر حکایت دارد که هر پدیده ای را تحت پوشش گرفته است. و از آنجاییکه هیچ صفتی نمی تواند بدون موصوف، وجود داشته باشد، البته اینحکمت عمومی نیز، ضرورتاً بر یک حکیم دلالت می کند.

وباز روی این پردهحکمت، تزیینات و زیورهای خارق العاده ای در درخشش است که این امر،عنایتی کامل و گسترده را نشان می دهد و اینعنایت کامل نیز به خودی خود، به یک خالق کریم و عنایت کار، دلالت دارد.

و باز روی این پردهعنایت را هم، انواع مختلفی از لطف و کرم و احسان و بخشش پوشانده است که این لطف و احسان عام شمول، آشکارا بر یکرحمت بیکران دلالت می کند و این رحمت بیکران هم، بالضّروره یک"رحمنِ رحیم" را نشان می دهد.

و باز از شاخه های آن رحمت همگانی نیز، نعمتها و رزق و روزیهای گوناگونی آویخته است و به هر نیازمندی، مطابق میلش داده میشود و در اختیارش قرار میگیرد که این امر، آشکارا اوصافی همچون رزاقیت و ربوبیت را که توأم با تربیت، شفقت و مهربانی است نشان می دهد. و این تربیت و اداره نیز ضرورتاً یک رزاق کریم را نشان می دهد.

آری، تک تک مخلوقات روی زمین که با کمال حکمت، تربیت شده و با کمال عنایت، تزیین گردیده و با کمال رحمت، مورد لطف و نوازش قرار گرفته و با کمال شفقت، اعاشه می شوند، از یکسو، بر موجودیت و یگانگی یک خالق حکیم، کریم، رحیم و رزاق گواهی داده و حکمت گسترده و فراگیری را نشان میدهند که در همه پدیده های روی زمین تبارز نموده است و بر موجودیت تصمیم و اراده ای دلالت دارد..

و باز در روی زمین،عنایت گسترده ای که حکمت مذکور را هم تحت پوشش خود دارد ..

ورحمت بیکرانی که شامل حال موجودات روی زمین است و ضمناًعنایت و حکمت را هم در آغوش خود می گیرد..

و همچنان رزق و اعاشه همگانی ای که با کرم و سخاوت، به تمامی جانداران میرسد و نشان دهنده رحمت و عنایت و حکمت است، هر یک، دلیل بسیار بزرگی به شمار می آید و به صورت مجموعی نیز، بر واجب الوجود بودن و بر وحدانیت و ربوبیت کامل پروردگار حکیم و کریم، رزاق و رحیم دلالت می کند. زیرا عنایتی که در لابلای حکمت، موجود است و رحمتی که در لابلای عنایت وجود دارد و اعاشه و روزی رسانی ای که در لابلای رحمت نهفته است، در مقیاسی بسیار بزرگ به صورت درخشان، بر ذات واجب الوجود دلالت نموده و مثل دلالت هفت رنگ خورشید بر نور آن، از موجودیت آن ذات ذوالجلال خبر می دهد.

پس ای منکر غافل و سرگردان!

این تربیت سراسر حکمت و بخشش، و سراپا لطف و رحمت را که در مقابل چشمان ما دیده می شود چگونه تفسیر نموده و این همه مظاهر اعجازانگیز را با چه چیزی توضیح خواهی داد؟

آیا با تصادف سرگردانی مثل خودت؟ و یا با نیروی مرده ای که مثل قلبت بی جان است؟ و یا با طبیعت کری که مثل عقلت نا شنوا است؟ و یا با اسبابی که همچون خودت درمانده و بی جان و نادان است؟

و یا اینکه با ارتکاب جنایتی بس بزرگ، می خواهی صفات پروردگار ذوالجلال و بی نهایت منزّه و متعال و قدیر و علیم و سمیع بصیر را بر "طبیعت" بی نهایت ناتوان و جاهل و کر و کور نسبت دهی؟

پس باچه نیرویی می توانی چراغ این حقیقت درخشنده و خورشید مانند را خاموش سازی؟ و زیر کدام پرده غفلت می توانی آن را پنهان کنی؟.

پنجرهٔ‌ هفدهم

اِنَّ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ لَاٰيَاتٍ لِلْمُؤْمِن۪ينَ

(الجاثية: ٣)

هرگاه در تابستان نگاهی به روی زمین بیندازیم می بینیم که:

در آفرینش اشیاء، جودی مطلق و سخاوتی بی حدّ، به چشم می خورد که این سخاوت، مقتضی آنست تا همه چیز آشفته و بی نظم باشد، اما بر خلاف این اقتضا،

می بینیم که هر چیز، در بالاترین پایه انسجام و نظم قرار دارد .. برای پی بردن به این حقیقت، به نباتات و گیاهانی نگاه کن که زینت بخش روی زمین است.

و همچنان در هنگام پدید آمدن اشیاء، سرعت فوق العاده ای به مشاهده میرسد که این سرعت، خواستار آنست تا هر پدیده ای از نظر شکل و صورت، پریشان و زمخت باشد و از لحاظ ماده، کاملاً درهم آمیخته و بی نظم بماند. اما برخلاف آن، می بینیم که توازن و دقت و سنجش فوق العاده ای برهر چیز حکم فرما است .. میوه های لذیذی که روی زمین را آراسته اند، بهترین گواه این مدعی هستند.

و همچنان فراوانی چشم گیری در ایجاد اشیاء به مشاهده می رسد که این فراوانی، مستلزم بی اهمیت ماندن و حتی زشت و بدشکل بودن اشیاء است.. اما می بینیم که هر چیز، صنعتی خوب و زیبائی دارد.. به گلهای زینت افزای روی زمین بنگر.. آیا مؤید گفته های ما نیست؟

و باز می بینیم که هر موجودی با کمالِ سهولت و آسانی آفریده میشود، این سهولت مقتضی آنست تا هر پدیده ای از صنعت و استحکام لازم محروم بماند و ارزشی نداشته باشد، اما برعکس، آثار کاملی از صنعت و مهارت و رسیدگی را در هر چیز مشاهده می کنیم. برای روشن شدن این نکته، به تخمها و هسته ها دقت کن، که به منزله صندوقچه های کوچکی برای نگهداری ابزار و تجهیزات درختان و گیاهان روی زمین هستند، و فهرست و برنامه کاری آنها را با خود حمل می کنند.

و نیز می بینیم که در ایجاد اشیاء، فاصله زمانی و مکانی وجود دارد که این امر، مستلزم اختلاف و ناهمگون بودن آنها است، اما با وصف همه اینها، ما هر چیز را در سازش و همبستگی کامل می بینیم؛ به عنوان مثال، به انواع حبوبات کِشت شده در اطراف و اکناف زمین دقت کن و فاصله زمانی و مکانی آنها را در نظر بگیر.

و نیز نوعی آمیختگی مطلق و به هم پیچیدگی عجیبی را در ایجاد اشیاء می بینیم که، این آمیختگی میطلبد تا مواد با هم مخلوط گردند و درهم بپیچند، اما برعکس، مشاهده می کنیم که هر چیز استقلال خود را دارد و کاملاً متمایز وجدا است، برای درک بهتر این موضوع، به بذرهای دفن شده در زیر خاک نگاه کن که از لحاظ ماده و ترکیب، کاملاً به یکدیگر شباهت دارند، اما در وقت شکفتن و روییدن، به کلی متمایز و جدا هستند.

و نیز مواد گوناگونی را که وارد درختان می شوند، در نظر بگیر و ببین که، چگونه به برگها و گلها و میوه های رنگارنگی تبدیل می شوند. و به مواد غذایی گوناگونی دقت کن که پس از وارد شدن در معده، به خوبی تجزیه می شود و هر بخش آن، با تمایز آشکاری، به اعضا و حجرات نیازمند بدن، داخل می گردد..

و بدین گونه، ببین که آثار قدرت کامل پروردگار، با حکمت کامل او همراه است.

و نیز یک نوع فراوانی و زیادت را، چه از نظر نوع و چه از نظر شکل، در اشیاء مشاهده می کنیم که این فراوانی، مستلزم بی اهمیتی و کم ارزش بودن اشیاء است، اما بر خلاف آن، می بینیم که هرچیز، از ارزش و اهمیت والایی بر خوردار میباشد. به طور مثال، از میان نعمتهای عجیبی که روی سفره زمین نهاده شده است، فقط یک نوع آن، مثلا توت را در نظر بگیر، آیا همین یک میوه، نمونه جالبی از شیرینی ساخته شده در دست قدرت الهی نیست؟ بدین ترتیب، رحمت کامل الهی را از لابلای صنعت کامل او تماشا کن.

بدین سان، می بینیم که در روی زمین از هر مخلوق و پدیده ای، فراوان وجود دارد، اما این فراوانی هرگز باعث کاهش ارزش آنها نمی شود.. باز می بینیم که بر علاوه این فراوانی، با آنکه موجودات روی زمین درهم آمیخته و مختلط هستند، اما بازهم هر موجودی از موجود دیگر کاملاً جدا و متمایز است .. و نیز با آنکه در بین موجودات روی زمین، فاصله زمانی و مکانی وجود دارد، اما با وصف این ناهمگونی، بازهم مشابهت، سازش و همبستگی کاملی بین آنها دیده میشود.. و با وصف این مشابهت و سازش و سهولت چشم گیری که در پدید آمدن اشیاء وجود دارد، بازهم هر پدیده ای، زیبایی و دلربایی خاص خود را دارد و به بهترین شکل مورد رسیدگی قرار میگیرد و توجه خاصی به آن مبذول میشود .. و در ضمن این رسیدگی و مراقبت و سرعتی که در ایجاد اشیاء بکار رفته است، نه تنها هیچ اسراف و کار بیهوده ای سرنزده، بلکه اندازه هر چیز، با سنجش و توازن دقیقی تعیین گردیده است.. و باز در ضمن این سنجش و توازن و فراوانی چشم گیر، می بینیم که هیچ چیز، صنعت و ابداع و زیبایی اش را از دست نداده است .. و در پهلوی این صنعت و سخاوتی که وجود دارد، نظم و همانگی کاملی را نیز مشاهده می کنیم..

پس هر گاه در مورد این امور بیندیشیم، خواهیم دید که هر یکی از شاهکارهای فوق، دلیل روشنی است و آن گونه که روز، به نور و نور، به خورشید دلالت دارد،

آنهم یک قدیر ذوالجلال و حکیم ذوالکمال و رحیم ذوالجمال را معرفی نموده و بر وجوب وجود و واحدیت و احدیت و کمال قدرت و جمال ربوبیت او دلالت می کند و سرانجام، سرّ و راز آیه کریمه لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى را بیان می دارد.

حال ای غافل سرکش و بی کاره و ای جاهل بیچاره!

این حقیقت بزرگ را با چه چیزی تفسیر می کنی؟ و این اوضاع خارق العاده را با چه چیزی می توانی توضیح دهی؟ و این همه شاهکارهای عجیب را به چه کسی نسبت می دهی؟ و با کدام پرده غفلت می توانی این پنجره بزرگ را که به وسعت زمین است، ببندی؟

کجاست آن تصادفی که تو به آن معتقد هستی و کجاست آن طبیعت فاقد شعوری که تو بر آن اعتماد داری؟ و کجاست آن خرافات گمراه کننده ای که تکیه گاه و پشتیبان و همراه توست؟ آیا آنها توان ایستادگی در برابر این حقایق حیرت انگیز را دارند؟

آیا تصادفی بودن این کارها، صد درجه محال نیست؟ و آیا نسبت دادن فقط یکی از این شاهکارها به طبیعت، هزار بار محال نیست؟ پس چه رسد به همه آنها؟!.

یا اینکه تو بر موجودیت دستگاهها و مطبعه های نامرئی بی شماری در درون طبیعتی که جامد و ناتوان است، باور داری و فکر می کنی که برای ساختن هر چیز، دستگاه ویژه ای در طبیعت موجود است؟

پنجرهٔ‌ هژدهم

اَوَلَمْ يَنْظُرُوا ف۪ى مَلَكُوتِ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ

(الأعراف: ١٨٥)

برای روشن شدن مطالب این بخش، به مثالی آتی دقت کن که در "گفتار بیست و دوم" مفصلاً در مورد آن بحث شده است:

ساختمان یک قصر زیبا، مستحکم، منظم و مجهزی که دارای هر گونه امکانات است، خود به خود انسان را متوجه یک کار منظم و مستحکم می سازد، یعنی یک ساختمان زیبا، در واقع صنعت و مهارت بنّا را در کارش نشان می دهد، و کاری منظم و مکمل هم، ضروتاً بر یک معمار ماهر و کاردان کامل، دلالت دارد و این دو عنوان، یعنی معمار ماهر و کاردان، حاکی از صفات کامل و عاری از عیب و نقصی است که معمار

مذکور، به آن متصف است و در حقیقت، توان کاری و مهارت او را برای ابداع و نو آوری نشان می دهد. و صفات کامل نیز، آشکارا بر وجود استعداد و توانایی کامل، دلالت می کند و این استعداد کامل، بر موجودیت یک ذات عالی و روح والا، دلالت دارد.

وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى این همه آثار تر و تازه روی زمین، که پیوسته در حال نوشتن است و حتی کل هستی را پرکرده است، به روشنی، کارهایی را نشان می دهد که در آخرین پایه کمال قرار دارد.. و این کارهای کامل و سنجیده شده هم، یک فاعل با مهارت را معرفی می کند که عناوین و اسمهایش، از هر عیب و نقصی پاک و منزه است. زیرا ناگفته پیداست که، هیچ کار منظم و حکیمانه ای، نمی تواند بدون انجام دهنده ای، انجام شود. و برترین و کامل ترین عناوین هم، به برترین و کامل ترین صفات آن فاعل دلالت دارد، چون آن گونه که در قانون علم صرف، اسم فاعل از مصدر مشتق می شود، ریشه و مصدر عناوین و اسماء نیز، همان صفات اند. و صفاتی که در نهایتِ کمال قرار داشته باشد، بدون تردید بر شئونات و عملکرد ذاتی دلالت می کند که در نهایت کمال قرار دارد. و توانمندی ذاتی، یا همان شئون ذاتیه ای که از تعبیر آن عاجز هستیم، حق الیقین بر ذات پاک و منزهی دلالت دارد که در کمال مطلق است.

و از آنجاییکه هر یکی از آثار صنعت موجود در گیتی و هر یکی از مخلوقات هستی، در ذات خود یک أثر کامل و بسیار زیبا است، و هریکی ازین پدیده ها به تنهایی بر یک فعل گواهی می دهد.. و آن فعل بر یک اسم.. و آن اسم بر یک صفت.. و آن صفت هم بر یک شأن (عملکرد) .. و آن شأن (عملکرد) بر یک ذات؛ ازینرو، هر یکی از آنها به خالق یگانه ای که واجب الوجود است گواهی می دهد و بر احدیت او اشاره می کند.. یعنی آن گونه که به تعداد تمام مخلوقات هستی، دلایل و اشاراتی به سوی توحید وجود دارد، مجموعه این آثار و مخلوقات نیز، به صورت دسته جمعی، معراج بزرگی برای شناخت آفریدگار سبحان محسوب میگردد و چنان برهان روشنی برای اثبات حقیقت است که، هیچ گونه شک و تردیدی در آن راه ندارد.

و اینک ای غافل منکر!

این دلیل بسیار نیرومند را که به نیرومندی سلسله هستی است، با چه چیزی می توانی رد کنی؟ چگونه می توانی این پنجره پهناور را ببندی که از طریق روزنه ها

و قفسه های بی حد و حساب و حتی پنجره هایی به تعداد تمامی مخلوقات، حقیقت را بازتاب می دهد، و با کدام پرده غفلت می توانی آن را پنهان کنی؟

پنجرهٔ‌ نوزدهم

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

(الإسراء: ٤٤)

خالق ذوالجلال، آن چنان حکمتها و معانی را از اجرام آسمانی (سیارات و ستارگان) آویخته است که گویی برای بازگو نمودن جلال و جمالش، آسمانها را با واژه ها و کلمات خورشید و ماه و ستارگان، آراسته است؛ همچنان در پدیده های موجود در جو سما نیز، حکمتها و اسرار و اهداف بزرگی را گنجانده است، که گویی جو سما را، با واژه های رعد و برقها و قطرات، به نطق در آورده و از طریق آنها، کمال حکمت و جمال رحمتش را می آموزاند.

و آن گونه که کره زمین را با واژه های رسا و شیوایی همچون: حیوانات و نباتات به سخن در آورده و ازین طریق، کمال صنعتش را به هستی نشان می دهد.. خود نباتات و درختان را نیز با زبان برگها و گلها و میوه هایشان، به حرف در می آورد و کامل بودن صنعت و زیبایی رحمتش را اعلان می دارد..

و خود این گلها و میوه ها را نیز با زبان تخمها و هسته های کوچک شان به سخن واداشته و به وسیله آن، باریکیها و ظرافتهای صنعت و کمال ربوبیتش را به انسانهای چیز فهم و با شعور، تعلیم می دهد.

اکنون اگر میخواهی ذکر و تسبیح طنین انداز این واژه ها را بشنوی، بیا باهم گوش فرا دهیم به شیوه سخن گفتن و تسبیح خواندن یکی از گلها و خوشه های روی زمین، تا یقین ما بیشتر شود و چگونگی ادای شهادت شان را دریابیم.

آری، هر درخت و گیاهی هنگامیکه گل باز می کند و خوشه بر می آورد، تبسم بر لب دارد و با زمزمه های معنوی اش، پاک و بی عیب و نقص بودنِ الله را بیان میدارد که این زمزمه ها، همچون خود آن گیاه، دلربا و زیبا است، زیرا در این کار "نظامی" وجود دارد که با لب خندان هر گل و با زبان شیوای هر خوشه و با واژه های موزون و متناسب بذرها و دانه ها "حکمتی" را نشان می دهد.

و این نظام چنانکه دیده میشود، در درون "میزانی" قرار دارد که "علم" را نشان می دهد. و خود این میزان هم در درون "نقش صنعتی" قرار دارد که "مهارت صنعت" را نشان می دهد. و آن صنعت دقیق هم در درون "زینتی" قرار دارد که لطف وکرم را ارائه می دارد و آن "زینت" هم در درون "خوشبوییهای لطیفی" قرار دارد که "رحمت و احسان" را آشکار میسازد.

پس این همه حالات پر مفهوم و زنجیره ای که، یکی در درون دیگری است، چنان گواه بزرگی بر توحید پروردگاراست که، هم آفریدگار ذوالجمال را با نامهایش معرفی می کند، و هم او را با اوصاف والایش توصیف مینماید، و هم تجلیات اسماء حسنی اش را تفسیر می کند و این نکته را نیز خاطر نشان میسازد که او میخواهد تودد و تعرف خویش را افاده کند یعنی خود را معرفی کند و محبوب و دوست داشتنی باشد.

با این بیان، شنیدی که یک گل به تنهایی، این همه گواهی می دهد، اگر در صورت امکان، گواهی تمام گلهای موجود در باغهای روی زمین را می شنیدی و به صدای رسای آنها در خصوص اعلان وحدانیت پروردگار، گوش فرا می دادی، در آن حالت چه فکر می کنی؟ آیا بازهم شک و تردیدی برایت باقی میماند و غفلتت ادامه می یافت؟ اگر جواب مثبت باشد، پس آیا می توان تو را انسان خطاب کرد و با شعور دانست؟!

حال بیا تا به یک درخت بیندیشیم .. فصل، فصل بهار است و رویشِ منظم برگها و شکفته شدن گلها، و رشد و نمو میوه های رنگارنگی که هر حرکت شان دقیق و سازمان یافته و سراسر حکمت و رحمت است، توجه ما را به سوی خود جلب میدارد.. و بادهای نرم و نسیم بهاری نیز، برگها و شاخچه ها را در دستان نازک خود، همچون نوازش کودک معصوم، مورد نوازش قرار داده و صحنه های جالب و دیدنی را می آفریند.

به دهان درخت بنگر و ببین چه بر زبان دارد و در مورد خود چه میگوید؟ با زبان برگهایی که دست سخاوت و جود، آنها را سرسبز نگهداشته است.. و با زبان

گلهایی که لذت و شادمانی لطف، خنده بر لبانشان نشانده است.. و با گویش میوه های شاد و خرمی که جلوه های رحمت، شادشان ساخته است، از یک "میزان" دقیق و عادلانه ای که در درون "نظامی" بدیع و محکم قرار دارد حکایت می کند، و در این میزان دقیقی که بیانگر یک "عدالت" است، نقشه های زیبای صنعت، و طعمهای گوناگون و شیرین، و بوی های خوش و لطیفی موجود است که بر یک رحمت و احسان دلالت دارد..

و در درون این خوراکیهای خوشمزه و شیرین، دانه ها و هسته های کوچکی موجود است که هر کدام، در حد خود یکی از معجزات قدرت الهی شمرده میشود، آیا آنچه که بر شمردیم دلایل روشنی بر وجوبِ وجودِ خالق کریم و رحیمی که محسن، منعم، مجمِّل، مفضِّل ، واحد و احد است به شمار نمی آید؟ و آیا بر زیبایی رحمت و کامل بودن ربوبیت او دلالت نمی کند؟

اگر این گواهی را، همزمان از زبان حال تمام درختان روی زمین، می شنیدی، آنگاه می فهمیدی و می دیدی که چه جواهر زیبا و گرانبهایی در گنجینه آیه کریمه يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مَا فِى السَّمٰوَاتِ وَمَا فِى الْاَرْضِ موجود است.

پس ای غافل بدبخت! و ای کسی که خود را مهارگسیخته و خودسر می پنداری و نمک نشناس هستی!

پروردگار ذوالجمال، قصد دارد با همه این زبانهای بی حد و حساب، خود را بشناساند و به عنوان مهربان ترین دوست، در قلبت جای گیرد، اگر تو نمی خواهی او را بشناسی و دوست بداری، پس بایستی همه این دهانها را ببندی و این زبانها را به سکوت واداری.

تو کجا و این کارها کجا!

وقتی این کار از تو ساخته نیست، پس باید به سخنان آنها گوش دهی. راه نجات این نیست که با انگشتان غفلت، گوشهایت را ببندی، چون این کار فایده ای ندارد و نمی تواند هستی را به سکوت وادارد و دهان موجودات را ببندد و صدای گواهان توحید را خاموش سازد، زیرا گواهان توحید، همواره حرف خواهند زد، و دلایل وحدانیت خداوند، از کار نخواهند ایستاد و تو را محکوم خواهند ساخت.

پنجرهٔ‌ بیستم

(٭):حقیقت این پنجره، زمانی به صورت عربی اینچنین در قلبم خطور کرد:

تَلَأْلُؤُ الضِّيَاءِ مِنْ تَنْوِيرِكَ، تَشْهِيرِكَ ٭ تَمَوُّجُ الأَعْصَارِ مِنْ تَصْرِيفِكَ، تَوْظِيفِكَ ..

سُبْحَانَكَ مَا أعْظَمَ سُلْطَانَك ٭ تَفَجُّرُ الأنهارِ مِنْ تَدْخِيرِكَ، تَسْخِيرِكَ..

تَزَيُّنُ الْأَحْجَارِ مِنْ تَدْبِيرِكَ، تَصْوِيرِكَ سُبْحَانَكَ مَا أَبْدَعَ حِكْمَتَك..

تَبَسُّمُ الْأَزْهَارِ مِنْ تَزْيِينِكَ، تَحْسِينِكَ تَبَرُّجُ الْأَثْمَارِ مِنْ إِنْعَامِك، إِكْرَامِكَ..

سُبْحَانَكَ مَا أَحْسَنَ صَنْعَتَكَ ٭ تَسَجُّعُ الْأَطْيَارِ مِنْ إِنْطَاقِكَ، إِرْفَاقِكَ..

تَهزُّجُ الْأَمْطَارِ مِنْ إِنْزَالِكَ، إِفْضَالِكَ سُبْحَانِكَ مَا أَوْسَعَ رَحْمتَكَ،

تَحرُّكُ الْأَقْمَارِ، مِنْ تَقْدِيرِكَ، تَدْبِيرِكَ، تَدْوِيرِكَ، تَنْوِيرِكَ..

سُبْحَانِكَ مَا أَنْوَرَ بُرْهَانِكَ وَ أَبْهَرَ سُلْطَانَكَ.

مؤلف.

فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ

(يس: ٨٣)

وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ٭ وَ اَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ فَاَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً ﴿مُبَارَكًا﴾ فَاَسْقَيْنَاكُمُوهُ وَ مَٓا اَنْتُمْ لَهُ بِخَازِن۪ينَ

(الحجر: ٢١-٢٢)

آن گونه که در پدیده های جزیی و فرعی و در نتایج و فواید حاصله از آنها، حکمت و صنعت کامل و زیبایی به مشاهده می رسد، در عناصر کلی و مخلوقات بزرگی که ظاهراً آشفته و بی نظم و تصادفی پنداشته می شوند نیز، حکمتها و فایده های بی شماری وجود دارد و هر کدام آنها یک صنعت و شاهکار است.

به عنوان مثال، نور و روشنایی، خدمات و وظایف گوناگونی را که پر از راز و حکمت است انجام می دهد، از دلالت این وظایف، چنین بر می آید که اعلان نمودن و به نمایش گذاشتن مصنوعات الهی در روی زمین، بر عهده نور است، یعنی صانع حکیم، نور را استخدام نموده است تا مخلوقات شگفت انگیز و بی مانند خود را که، در نمایشگاه هستی به نمایش گذاشته است، در پرتو آن نور نشان دهد.

و اینک به بادها بنگر، می ببینی که وزش آنها بیهوده نیست، بلکه وظایف بسیار مهم و خدمات بزرگی را انجام میدهند که سرشار از حکمت و منفعت است، و منافعی که از وزش باد بدست می آید، اهمیت این وظایف را نشان می دهد.

ازینرو، امواج تند و تیز بادها و توفانها، به دستور صانع حکیم به گردش می افتد و اوست که آنها را به انجام وظایف سودمندی وامیدارد و تصرف می کند. و وزش تند و تیز شان هم بخاطر اجرای هرچه سریعتر اوامر ربانی است.

و اینک به چشمه ها و جوی بارها و نهرها نگاه کن! فوران آنها از زمین و یا از کوهها، تصادفی و بیهوده نیست، زیرا فواید و منافعی که از آنها بدست می آید، روشنترین اثر رحمت الهی است. و نتایجی که بر آنها مرتب میگردد، واقعاً حساب شده و سنجیده شده است. و همچنان ذخیره و نگهداری شدن آب در کوهها، و بیرون آوردن و جاری ساختن آنها، از روی محاسبه دقیق و با در نظر داشت نیازمندی های موجودات زنده، صورت میگیرد. هریکی از این جریانات نشان دهنده این است که این کار ها با تسخیر صانع حکیم انجام یافته است و اوست که آبها را ذخیره می کند و فواران این آب ها از زمین، هیجان شان را برای اطاعت هرچه سریعترِ اوامر ربانی نشان می دهد.

و اکنون نگاهی به سنگ ها و صخره ها و جواهرات و معادن گوناگون زمین بینداز و ببین که، چه زیبا آراسته شده اند و چه مزایایی در آنها نهفته است. فواید سرشار از حکمتی که در آنها وجود دارد، و ارتباط تنگاتنگ شان با محیط زیست و نقش مهی که در برآوردن نیازهای انسان ها و دیگر موجودات زنده دارند، به خوبی نشان می دهد که این تزیین و تنظیم و تدبیر و تصویر، کار صانع حکیم است.

و اکنون به گلها و میوه ها نگاه کن، میبینی که چهره های شاد، طعم های شیرین، زیبائی های گیرا، نقش و نگارهای بی مانند و بوهای خوش و دلپذیرشان، انسان را به مهمانی پروردگار کریم و منعمِ رحیم فرا میخواند؛ از اینرو، هریکی از این رنگهای مختلف و بوهای متنوع و طعم های گوناگون، همچون دعوتگر و معرفی نامه ای است که با زبان مخصوص خودش، منعمِ رحیم را معرفی می کند.

و اکنون پرنده ها را ببین، آواز این پرنده های خوش آواز و صدای جک جک شان، عاری از مفهوم نیست، بلکه صانع حکیم، آنها را به سخن آورده و گویا ساخته است. دلیل قطعی این امر این است که آنها با این صدا ها، با یک دیگر راز و نیاز میکنند و با لحن و آهنگ اندوه گین شان، از حالات همدیگر آگاه میگردند.

و اکنون به ابرها بنگر! خواهی دید که صدای ریزش باران و غرش رعد و برق آسمان، هرگز بیهوده نیست. زیرا پدید آوردن آن صداهای عجیب در فضای بیکران، و فرو فرستادن قطراتی که مایه حیات است، و فشردن آن ابرها و سیراب ساختن زنده جانهای نیازمند و چشم به راه روی زمین، این را می رساند که صدای ریزش باران و غرش آسمان، معانی و حکمتهای فراوانی دارد، در واقع این قطره های باران، به دستور ربّ کریم، خطاب به تشنه لبان چشم به راه، فریاد بر می آورند و می گویند: مژده باد.. ما داریم به سوی شما می آییم، پروردگار رحیم ما را به یاری شما فرستاده است.

و اکنون به آسمان بنگر! و از بین اجرام بسیار زیاد آسمانی، فقط به ماه دقت کن. خواهی دید که در گردش منظم آن، حکمتهای بسیار مهمی نهفته است که ارتباط تنگاتنگی با زمین دارد. این مطلب را در جای دیگر بیان نموده ایم و در اینجا، به همین مقدار اکتفا می کنیم.

بدین ترتیب، از نور گرفته تا به ماه، همه عناصر بزرگ و کلی ای که بر شمردیم، پنجره بسیار بزرگی را گشوده و در مقیاس بسیار وسیعتر و بزرگتری، ذات واجب الوجود را نشان می دهد و قدرت لایتناهی و شکوه و سلطنت او را اعلان می دارد.

پس ای غافل! اگر میتوانی این صداهای رعد مانند را ساکت کنی ، و اگر بتوانی این نورهای تابنده و درخشان را خاموش سازی، آنگاه، شاید بتوانی آفریدگار کریم را فراموش کنی. ورنه سر عقل بیا و بگو:

سُبْحَانَ مَنْ تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ

پنجرهٔ‌ بیست و یکم

وَ الشَّمْسُ تَجْر۪ى لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذٰلِكَ تَقْد۪يرُ الْعَز۪يزِ الْعَل۪يمِ

(يس: ٣٨)

خورشیدی که به منزله چراغ این هستی است، در واقع پنجره تابان و نورافشانی است که مخلوقات، از طریق آن به وجود و وحدانیت آفریدگار هستی می نگرند.

دوازده سیاره ای که کره زمین هم یکی از آنها است و به نام "منظومه شمسی" یاد میشود، با وجود تفاوت فاحشی که باهم دارند و جرم شان از لحاظ بزرگی و کوچکی، فرق دارد و قرارگاه شان از نظر دوری و نزدیکی به خورشید، با هم متفاوت است

و حرکت و سرعت هر کدام بادیگری فرق دارد، بازهم با یک نظم و حکمت کامل و برنامه و میزان دقیقی حتی بدون یک ثانیه غفلت، در گردش هستند و ذره ای اشتباه نمی کنند.

آری، با وجود تمام این تفاوتها، همه سیارات، در مدار خود در گردش اند و بر اساس یک قانون الهی، ارتباط تنگاتنگی با خورشید دارند که ستاره شناسان، این قانون را "قانون جاذبه" می نامند، فرمانبری و اطاعت آنها ازین قانون، عیناً مانند اقتدای نماز گزاران به امامشان است و در مقیاس بسیار بزرگی، عظمت قدرت الهی و یگانگی او را در ربوبیت نشان می دهد.

با دیدن شکوه و عظمت اینها، خودت می توانی به عظمت و بزرگی قدرت و حکمتی پی ببری که این اجرام جامد و بی جان و کتله های فاقد شعور را، با کمال نظم و سنجش و دقت، در مدارهای مختلف، با اشکال گوناگون و حرکتهای جداگانه شان، به گردش در می آورد و به کار می گمارد.

پس تصادفی در کار نیست، چون اگر در این کارهای بزرگ و سنگین، کوچکترین تصادفی در کار باشد، چنان انفجاری رخ خواهد داد که در نتیجه آن، هستی زیر و رو می شود و همه چیز به باد فنا می رود.

زیرا اگر تصادفی پدید آید و برای یک دقیقه، یکی ازین اجرام آسمانی را از حرکت باز دارد و از مدارش خارج کند، در این صورت، بین دیگر اجرام آسمانی و سیارات، تصادمات هولناکی رخ خواهد داد. خودت میتوانی حدس بزنی که تصادف اجرام بزرگ آسمانی که هر کدام هزار چند کره زمین اند، چه پیامدهایی خواهد داشت.

کارهای عجیب و غریب منظومه شمسی را، به علم فراگیر الهی وا می گذاریم و ذهن خود را به بررسی کره زمین متمرکز می سازیم که یکی از دوازده سیاره مأمور و فرمانبر است و یکی از میوه های درخت منظومه شمسی به شمار می آید، می بینیم که! این سیاره ما، بر اساس فرمان ربانی- به گونه ای که در مکتوب سوم بیان گردید- به دور خورشید چرخانده می شود، تا با این گردشِ دور و دراز خود، خدمات بزرگی را انجام دهد، پس خورشید، با این گردش خود، عظمت ربوبیت و کبریائی الوهیت و گستردگی رحمت و حکمت پروردگار را به نمایش می گذارد. گویا زمین،

کشتی بزرگ رب العالمین است و مخلوقات عجیب و شگفت انگیز او در آن قرار دارند، و یا همچون مسکن سیاری است که خداوند، بندگان و مخلوقات خود را در آن جا داده و در فضای بیکرانی، گردش و تفریح می دهد.

و ماه نیز همچون عقربه های ساعت است و با سنجش دقیق و حکمتی عظیم، به زمین پیوند داده شده است و وقت و زمان را به ما می فهماند و علاوه برآن، در سیارات دیگر نیز، وظایف دیگری را انجام می دهد.

پس این سیاره پر برکت ما، با این اوضاع و احوالش، موجودیت و وحدانیت ذاتی را که قدرتش بی پایان است، به اثبات می رساند؛ سیارات دیگر را هم بر کره زمین قیاس کن.

و همچنان به گردش درآوردن سیارات به دور خورشید، و بستن و محکم کردن آنها به خورشید با کمربند ناپیدایی که به نام "جاذبه" یاد می شود و سپس ترتیب و تنظیم آنها، کاری است که به فرمان پروردگاری توانا و حکیم صورت می گیرد. و همچنان خورشید، با چنان سرعتی به حرکت واداشته می شود که در یک ثانیه، مسافت پنج ساعته را طی می کند و به سوی برج "هرکول" و یا به طرف "شمس الشموس" سوق داده می شود، بدون تردید، همه این کارها، با قدرت و فرمان پروردگار ذوالجلالی تحقق می یابد که سلطان ازل و ابد است، گویا پروردگار سبحان، مانوری را توسط منظومه شمسی- که به منزله سربازان گوش به فرمان او هستند- اجرا می کند تا بدین طریق، شکوه و عظمت ربوبیتش را نشان دهد.

حال، ای جناب ستاره شناس! کدام تصادف می تواند در این کارهای بزرگ دخالت کند؟ کدامین اسباب می تواند به آن دست دراز کند؟ کدامین قوت می تواند به آن نزدیک شود؟

بیا و تو بگو: آیا ممکن است این سلطان ذوالجلال از خود عجز نشان دهد و دیگری را در ملکش دخیل بسازد! به خصوص ذی حیات ها را که میوه، نتیجه، غایه و خلاصه کاینات اند، به دستان دیگر می سپارد! به دیگری اجازهٔ‌ مداخله می دهد! به خصوص انسان ها را که جامع ترین آن میوه ها و مکمل ترین آن نتیجه ها و خلیفهٔ‌ روی زمین و مهمان آیینه دار آن سلطان است، سر به خود رها می کند! و با حواله کردن آن ها به طبیعت و تصادف، حشمت سلطنتش را به هیچ پایین می آورد! و کمال حکمتش را سقوط می دهد!

پنجرهٔ‌ بیست و دوم

اَلَمْ نَجْعَلِ الْاَرْضَ مِهَادًا ٭ وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا ٭ وَخَلَقْنَاكُمْ اَزْوَاجًا

(النبأ: ٦-٨)

فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰىۚ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَىْءٍ قَد۪يرٌ

(الروم: ٥٠)

اگر تصور کنیم که کره زمین سَر و کلّه یک مخلوق بزرگ است، خواهیم دید که در این سَر بسیار بزرگ، صد هزار دهن، و در هر دهن، صد هزار زبان وجود دارد و هر زبان، با صد هزار دلیل، به ذات "واجب الوجودی" گواهی می دهد که واحدِ أحد است و توان انجام هر کار را دارد و هر چیز را می داند. بدین ترتیب، هریکی از این زبانها، با ارائه صد هزار دلیل، وحدانیت و اوصاف مقدس و اسماء حسنی او را به نمایش می گذارد.

برای روشن شدن این نکته، به روز های نخست آفرینش زمین مینگریم، می بینیم که زمین، در روزهای نخست آفرینشش ماده ای سیّال و روان بود، سپس سنگها و صخره ها از آن پدید آورده شد، بعداً خاک هم از همین سنگها آفریده شد .. اگر زمین به همان حالت مایع بودنش باقی می ماند، هرگز قابل سکونت نمی بود.. و اگر آن ماده مایع، پس از آنکه به سنگ تبدیل شد، صلابت و سختی خود را حفظ می کرد، بازهم قابل استفاده نمی بود، پس کسی که این وضعیت مناسب را به زمین داده است، او همان صانع حکیمی است که، نیازهای ساکنین روی زمین را می بیند و بر آورده می سازد.

و همچنان کوههای بلند و مستحکم را مورد بررسی قرار می دهیم و می بینیم همین کوهها هستند که کره زمین را در هنگام گردشش، از هر گونه پاشیدگی و بی نظمی نگه می دارند و باعث ثبات و قرار آن میگردند.. و هنگامی که انقلابها و انفجارهای بزرگی در داخل زمین رخ می دهد و سبب تولید گازها و بخارهای گوناگونی می شود، زمین، از طریق همین کوهها، نفس آرامی میکشد وگازها و بخارهای خود را به صورت زلزله ها و آتش فشانها، بیرون میریزد و اجازه نمی دهد که رخدادهای داخل زمین، جلو حرکت منظم و سازمان یافته آن را بگیرد و از وظایف مهم و اساسی اش، باز دارد.

و همچنان با بلندیها و صخره های نیرومندش، خاک را از خیزش و طغیان دریاها محافظت و پاسداری نموده، و آب مورد نیاز موجودات زنده را در خود ذخیره و نگهداری

می کند و از آلودگی هوا جلو گیری به عمل می آورد و با قله های بلندش هوا را تصفیه نموده و از گازهای مضر پاک کرده و آماده تنفس می سازد و آبهای پراکنده را از هر سو گردآورده و در جای معینی، برای جانداران، ذخیره می کند و معادن و ذخایر گوناگونی را که برای ادامه حیات کل هستی لازم است، برای سالیان سال، انبار می کند.

پس این وضعیت، و بسیاری از وضعیتهای دیگر، با زبانی گویا، بر وجوبِ وجود یک قدیر مطلق و حکیم و رحیم، گواهی می دهد.

پس ای آنکه به علم جغرافیا می بالی! در موارد فوق چه حرفی برای گفتن داری؟ کدام تصادف می تواند مهار کره زمین را که پر از مصنوعات عجیب است، به دست گیرد و آن را وادار سازد تا در فضا به گردش در آمده و مسافت بیست و چهار ساله را در یکسال بپیماید و در این رهگذر، هیچ آسیبی به مصنوعات عجیب آن نرسد و هیچ چیز، از جایش بی جا نشود؟

و نیز به پدیده های شگفت انگیز روی زمین، بادقت نگاه کن! ببین که عناصر مختلف روی زمین، با چه حکمتی به کار گماشته شده اند، انگار، با بزرگداشت و احترام، به مهمانان پروردگار توانمند و حکیم مینگرند و به خدمت این مهمانان که گرداگرد سفره پرنعمت زمین نشسته اند، میشتابند.

و نیز به نوشته های زیبا و پر نقش و نگار سیمای زمین بنگر، تا صنعتهای عجیب و غریبی را در پیچ و خمهای زمین ببینی و از تماشای خاکهای رنگارنگ و سراسر حکمت و ابداع آن، بهرمند شوی.. جویها و نهر ها و چشمه ها و تپه ها و دامنه های کوه، چه منظره های جالبی دارد، انگار هرکدام اینها به صورت مسکنِ یکی از مخلوقات پروردگار ساخته شده و وسیله ای برای حمل و نقل شان از جایی به جای دیگر، قرار داده شده است. و ببین که پروردگار متعال، این زمین را با کمال نظم و حکمت، از انواع نباتات و حیوانات پر نموده که شمار آن به صدها هزار میرسد و حیات و زندگی را در آنها دمیده است و هر از چندگاه، آنها را از طریق مرگ و میر، از وظایف شان مرخص ساخته و روی زمین را از وجود شان خالی می کند و پس از مدتی، به صورت یک رستاخیز، روی زمین را دوباره پر میسازد.. آیا انجام یافتن این کارها با کمال نظم و دقت، ثابت نمی سازد که زنده شدن پس از مرگ، حق است؟.

آیا این رخدادها با صدها هزار زبان، وحدانیت، وجوبِ وجود یک قدیر ذوالجلال و یک حکیم ذوالکمال را نشان نمی دهد؟

خلاصه: زمین، که حیثیت قلب کل هستی را دارد، به منزله نمایشگاهی برای پدیده های عجیب، و جای گردآمدن و رستاخیزِ مخلوقات زیبا، و گذرگاهی برای قافله ها و کاروانهای موجودات، و مسجدی برای بندگان صف بسته، و محل برگذاری عبادت و بندگی است، این زمین، چنان نوری از توحید را بازتاب می دهد که با فروغ آن، سراسر هستی پر نور میگردد.

پس ای جناب جغرافی دان! وقتی سَر این زمین، با صد هزار دهان، پروردگار عالمیان را معرفی کند و در هر دهانش صد هزار زبان داشته باشد و تو، این تعریف را نادیده بگیری و سرت را در باتلاق و لجنزار طبیعت فرو بری، گناه از توست؛ بیا و به سرانجام کارت فکر کن و ببین که این روگردانی، تو را به چه عذابی گرفتار خواهد ساخت؟ بترس و به هوش بیا و سرت را از لجنزار طبیعت بلند کن و بگو:

آمَنْتُ بِالله الَّذِي بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَيْءٍ.

پنجرهٔ‌ بیست و سوم

اَلَّذ۪ى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيٰوةَ

(الملك: ٢)

حیات، نورانی ترین و زیباترین معجزه قدرت ربانی است، و قوی ترین و تابنده ترین دلیل و حدانیت به شمار می آید، و فراگیر ترین و درخشان ترین آیینه ای است که اجراأت و عملکردهای پروردگار بی نیاز را بازتاب می دهد.

آری، حیات به تنهایی، پروردگار حی و قیوم را با همه اسماء حسنی و شئوناتش معرفی می کند. زیرا حیات همچون معجونی است که از مخلوط شدن صفات فراوانی ترکیب یافته است و همچون نور است .. آن گونه که نور خورشید، از امتزاج هفت رنگ آن به وجود می آید، حیات نیز از امتزاج دقیق و حساب شده بسیاری از صفات حاصل می شود.. و همچون دارویی است که از ترکیب حساب شده و دقیقِ مواد گوناگون و فراوانی، ساخته شده است.

بدین سان، حیات حقیقتی است که از صفات بسیار زیادی ترکیب یافته است. برخی از صفات موجود در آن حقیقت، به وسیله حواس و ارگانها رشد می کند و گسترده

تر میگردد و جدا میشود. و هریکی از این حواس هم، رنگ یکی از این صفات و اسماء را به خود می گیرد.

اما بخش بزرگی از این صفات، موجودیت خود را از لابلای این حواسی که سرشار از "حیات" است اعلان می کند.

و از سوی دیگر، حیات، آمیزه ای از صفاتی است همچون رزق و رحمت و عنایت و حکمت پروردگار، که این صفات، در کنترل و آفرینش و تدبیر هستی، نقش مهمی دارند و حکم فرما هستند، انگار حیات هر جا که باشد، این صفات را هم با خود میبرد. به طور مثال، زمانی که حیات، وارد یک جسم و بدن گردید، اسم حکیم نیز در آنجا متجلی میگردد و با کمال نظم و حکمت، لانه اش را میسازد. و همزمان، اسم کریم نیز جلوه گر میشود و مسکن و منزلش را به گونه که نیاز دارد، ترتیب و تنظیم می کند. و در همان وقت، جلوه های اسم رحیم هم به مشاهده می رسد که برای ادامه یافتن و به کمال رسیدن حیات، الطاف و احسانات گوناگونش را پیشکش می کند؛ و در این هنگام، جلوه های اسم "رزاق" نیز نمایان میگردد و غذاهای مادی و معنوی را که برای بقاء و رشد و انکشاف حیات لازم است، به او می رساند و برخی ازین غذاها را در بدن ذخیره می کند.

پس می توان گفت که، حیات به منزله مرکز عدسی نور است که پرتوهای گوناگون نور در آن جمع میشود، زیرا در محور حیات نیز صفات گوناگونی گردهم آمده و در یکدیگر داخل می شوند، به گونه ای که هر صفت، کاملاً مانند صفت دیگر، قرار می گیرد. بدین طریق، حیات به آمیزه ای تبدیل میشود که انگار در یک آن، هم "علم" است و هم "قدرت" هم "حکمت" است و هم "رحمت".

پس حیات، با در نظر داشت این ماهیت و سرشت فراگیرش، به منزله آیینه ای است که "بی نیازی" و شئون ذاتیهٔ‌ پروردگار را بازتاب می دهد. از همین رو است که خداوند "حی و قیوم" حیات را زیاد و فراوان آفریده و در هر گوشه و کنار هستی، پراکنده ساخته است و هر چیز را به دَور حیات گرد آورده و به خدمت او گماشته است. پس معلوم می شود که حیات، مسؤلیت و وظیفه بس بزرگی دارد.

آری، ایفا نمودن نقش یک آیینه برای بازتاب دادن تجلیات پروردگار بی نیاز، کار ساده و آسانی نیست، چون ما، در جلو چشمان خود، گونه های بی شماری از "حیات"

را مشاهده می کنیم و می بینیم که در هر لحظه "حیات" جدیدی آفریده می شود و روح هر حیات هم- که به منزله اصل و ذات حیات است- به یکباره، از هیچ خلق می شود و در دسته ها و کاروانهای بزرگی، روانه میدان حیات می گردد.

آری، آن گونه که پرتوهای خورشید، به موجودیت خود خورشید دلالت دارد، حیات و ویژگیهای مذکور آن نیز، بر وجوبِ وجود ذات اقدس و حیّ و قیّومی دلالت می کند که دارای صفات پاک و منزّه و اسماء حسنی است.

کسی که به موجودیت خورشید باور نداشته باشد و پرتوهای آن را در اشیاء نپذیرد، مجبور است روز روشن را هم انکار کند؛ بدین سان، شخصی که به وجود ذات "حی و قیوم، محیی و ممیت" که خورشید احدیتش در سراسر هستی در تابش است، باور نداشته باشد، مجبور خواهد بود موجودات زنده ای را انکار کند که سراسر روی زمین و حتی گذشته و آینده را پرکرده اند.. این شخص با یک چنین پنداری، باید خود را در بین چهارپایان و حتی پست تر از آنها، جستجو کند و در ردیف جمادات بایستد.

پنجرهٔ‌ بیست و چهارم

لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

(القصص: ٨٨)

مرگ نیز به اندازه زندگی، برهانی بر ربوبیت است، و دلیل بسیار نیرومندی بر وحدانیت به شمار می آید.

از دلالت آیه کریمه اَلَّذ۪ى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيٰوةَ چنین بر می آید که مرگ، به مفهوم نیستی، اعدام، فنا و نابودی همیشگی نیست که خودسرانه و بدون فاعل انجام گرفته باشد، بلکه یک نوع بازنشستگی از کار و تبدیل نمودن مکانی با مکان دیگر، و جسمی با جسم دیگر است، و پایان دوره مأموریت و رهایی از زندان جسم، محسوب می شود که، به دستور و اراده آفریدگار حکیم و با یک نظم خاصی، بر مبنای حکمت الهی، آفریده شده است.

این مطلب را در نامه اول به خوبی شرح داده ایم.

آری، آن گونه که موجودات زنده روی زمین، با زندگی خود، به موجودیت و وحدانیت صانع حکیم اشاره می کنند، با مرگ شان نیز به ابدی بودن آن ذات حی

و باقی گواهی می دهند. در "گفتار بیست و دوم" بیان نموده ایم که مرگ، بزرگترین دلیل بر یگانگی و ابدی بودن پرودرگار است، لذا این بحث را به گفتار مذکور حواله میدهیم و در اینجا فقط یک نکته مهم را بدین شرح بیان میداریم:

موجودات زنده، آن گونه که با هستی و وجود خود، بر آفریدگار زنده دلالت دارند، با مرگ شان هم، به جاودانگی و یگانگی او گواهی می دهند.

سطح زمین، بهترین گواه این امر است، نظم دقیق و مستحکمی که از لابلای اوضاع و احوال آن پدیدار است، به موجودیت آفریدگار نیرومند، گواهی می دهد.

هنگامیکه زمستان فرا میرسد و کفن سفید برفش را بر روی چهره بهاری زمین می گستراند و بسیاری از زنده جانان را به کام مرگ فرو میبرد، منظره این مرگ، نگاه انسان را از لحظه ای که در آن قرار دارد، دورتر میبرد و گذشته را که جنازه های بهار، بدان سو رهسپار گردیده اند، در عالم خیال، برایش نشان می دهد و بدین طریق، صحنه های وسیع و دامنه داری از مرگ و زندگی را، به نمایش میگذارد.

زیرا رفتن هر بهاری، مژده آمدن بهاری آکنده و سرشار از زندگی را به انسان می دهد.

بدین ترتیب، می بینیم که مرگِ هر بهار، در یک مقیاس بسیار بزرگ و به صورت بسیار واضح و روشن و با قدرت هرچه تمامتر، به موجودیتِ خالق ذوالجلال و قدیر ذوالکمالی که زنده و پاینده است گواهی می دهد و به یگانگی و ابدی بودنش اشاره می کند و با ارائه دلایل روشنی، تو را وا می دارد تا بگویی: (آمنْتُ بالله الوَاحَدِ الأحَدِ)

خلاصه: بنابر مفهوم آیه کریه وَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا آن گونه که این زمین زنده، با زندگی اش، به موجودیت آفریدگار حکیم گواهی می دهد، با مرگش نیز، نگاه انسان را به معجزات قدرت الهی که از دو بالِ زمان، یعنی گذشته و آینده آویخته است، معطوف میسازد، و بدینوسیله - یعنی با این مرگ - خداوند سبحان، به جای یک بهار، هزاران بهار را در جلو چشم انسان به نمایش می گذارد، پس به جای اینکه فقط یک معجزه را در بهار فعلی نشان دهد، با مرگ این بهار، هزاران معجزه را به نطق در می آورد و نشان می دهد.

و بنابر این، گواهی هریکی از آن بهارها به وحدانیت پروردگار، به مراتب قویتر از گواهی بهار فعلی است. زیرا آنهایی که به صف گذشتگان پیوسته اند، اسباب ظاهری و ناپایدارِ پدایش شان را نیز با خود برده اند. پس سببهای بی ثباتی که در آمد و رفت باشد، هیچ تأثیری در پیدایش و استقرارِ بهار تازه ندارند.

پس قدیر ذوالجلال است که، این بهار جدید را آفریده و از روی حکمتش، آن را به اسباب ظاهری مرتبط ساخته و سپس روانه میدان نموده است.

و اما گواهی بهاری که قرار است در آینده بیاید و روی زمین را با گلهای زیبا و چهره های متبسم و آکنده از زندگی، بیاراید، به مراتب قویتر از گواهی بهار فعلی است، چون هر بهاری که در آینده می آید، از نیستی و از هیچ آفریده شده و به سوی زمین فرستاده می شود و در آنجا، وظیفه خاصی را بر عهده میگیرد.

پس ای سبکسری که در چنگ طبیعت افتاده و در آنجا غرق شده ای!

کسی که دست معنوی قدرت و حکمتش، به گذشته و آینده نرسد، چگونه میتواند در زندگی این زمین مداخله کند؟ آیا تصادفی که همچون خودت هیچ و پوچ است، میتواند نقشی در این کارها داشته باشد؟ اگر می خواهی خود را از چنگ این گمانها و خرافات برهانی، پس به حقیقت رو بیاور و بگو: اگر واقعاً طبیعتی وجود داشته باشد، چیزی جز دفترچه (قوانین) قدرت الهی نیست. تصادف هم پرده پنهانِ حکمت الهی است که جهل ما را می پوشاند.

پنجرهٔ‌ بیست و پنجم

آن گونه که مضروب بر ضارب دلالت دارد، یک صنعت و اثر زیبا هم، مستلزم یک صنعتگر است. و وجود فرزند، موجودیت پدر را تقاضا می کند و پایین هم، مستلزم بالا است و بدین ترتیب..

از آنجاییکه این نوع امور، یکی بدون دیگری حاصل نمی شود، دانشمندان، این گونه صفات را "امور اضافی" یعنی نسبی می دانند.

بدین سان، "امکانی" که در جزئیات و یا در کلیات این هستی به چشم میخورد نیز "وجوب" را نشان می دهد، و انفعالاتی که در تمام بخشهای هستی به مشاهده می رسد،

به یک فعل دلالت دارد، و مخلوقیتی که در سراسر آن دیده میشود، یک خالقیت را نشان می دهد و کثرت و ترکیبی که در جهان دیده میشود نیز، مسلتزمِ وحدت است.

پس "وجوب و فعل و خالقیت و وحدت" نیز به طور آشکار و قطعی، مستلزم موجودیت کسی است که به اوصافی همچون "واجب، فاعل، خالق و واحد" متصف باشد و ممکن و منفعل و مخلوق و کثیر و مرکب، نباشد.

با این بیان، امکان و انفعال و مخلوقیت و کثرت و ترکیبی که در کاینات به مشاهده می رسد، به صورتی روشن، بر ذات واجب الوجودی که یکتا و یگانه و آفریننده هر چیز و "فعال لما یرید، و خالق کل شئ، و واحد و احد" است، گواهی می دهد.

خلاصه: آن گونه که "وجوب" از لابلای "امکان" به مشاهده میرسد و "فعل" از لابلای "انفعال" دیده میشود و "وحدت" از لابلای "کثرت" نمایان میگردد و آن گونه که وجود هر یکی، به صورت قطعی، بر وجود دیگری دلالت دارد، صفاتی که در موجودات دیده میشود، از قبیل "مخلوقیت و مرزوقیت" نیز به صورت قطعی، به "خالقیت و رزاقیت" دلالت می کند.. و موجودیت این صفات هم ضرورتاً بر موجودیت "خلاقِ رزاق، و صانعِ رحیم" دلالت دارد.

یعنی هر موجود، با زبان صدها صفت مختلفی که حامل آنست، به صدها اسماء حسنی ذات واجب الوجود، گواهی می دهد.

اگر کسی این را قبول نداشته باشد، او باید تمام این نوع صفات را انکار کند.

پنجرهٔ‌ بیست و ششم

(٭):این پنجره عمومی نیست، تنها به اهل قلب و محبت اختصاص دارد.

جمال و زیبائیهایی گوناگون و منظره های شاد و دلربایی که در سیمای موجودات هستی میدرخشد و هر از چندگاه، با تازه شدن این موجودات، زیبایی روی شان هم سر از نو، خود را تازه می کند، بیانگر اینست که همه این زیباییها، سایه هایی از جلوه های جمال ابدی و ماندگار پروردگار اند. آری، پس از آنکه حبابهای روی آب، درخشیدند و رفتند، حبابهایی که از پشت سر می آیند نیز مانند حبابهای قبلی میدرخشند، این امر، بیانگر آنست که این حبابها، همچون آیینه ای، شعاع یک خورشید ماندگار را انعکاس می دهند، بدین سان، درخشش زیباییهای گوناگون در سیمای موجوداتی که در رودخانه

زمان شناورند نیز، به یک جمالِ جاویدان اشاره دارد و نشان دهنده علامتها و نشانه های آن جمال است.

و همچنان عشق و محبت جدی و بی آلایشی که در قلب هستی خانه کرده است، یک معشوق ماندگار و دایمی را نشان می دهد، زیرا چیزی که در سرشت و ماهیت یک درخت نباشد، هرگز در میوه آن رونما نمیگردد، انسان هم میوه درخت آفرینش است، پس عشق بی آلایشی که بر قلب انسان تسلط یافته است، نشان می دهد که در سراسر هستی، یک نوع عشق حقیقی و محبت خالصانه، البته با اشکال دیگر وجود دارد، پس این محبت و عشقی که قلب هستی را به تسخیر در آورده است، یک محبوب ازلی را نشان می دهد.

و همچنان جذابیتها و کششها و جاذبه هایی که در سینه هستی موج می زند و به صورت وجد و شوق و جذب، در قلب انسانهای بیدار و بر گزیده تظاهر می کند، نشان دهنده اینست که این جذبه، از یک جاذب حقیقی و ابدی سر چشمه می گیرد.

و همچنان همه اولیاء الله که اهل کشف و شهود هستند و نسبت به تمام انسانهای دیگر، طبعی نازک و شعوری لطیف و قلب نورانی دارند، با استناد به ذوق و مشاهده شان، متفقاً اعلان نموده اند که در پرتو انوارِ تجلیات جلیل ذوالجمال، تاریکی دلهایشان زدوده شده و شیرینی شناخت و محبت جمیل ذوالجلال را که، قصد معرفی کردن و محبوب ساختن خود را دارد، چشیده اند.

این اعلان شان، گواه صریحی است بر موجودیت "واجب الوجود" و اینکه او میخواهد از طریق آنها، خود را به مردم معرفی کند.

و همچنان قلمی که بخاطر آراستن و تزیین کاینات کار می کند و نقش و نگارهای زیبایی را روی موجودات به نمایش می گذارد نیز، به روشنی، زیبایی نامهای مالکِ آن قلم را نشان می دهد.

بدین ترتیب، جمال و زیبائی که در چهره هستی وجود دارد، و عشقی که در قلب، و شور و انجذابی که در سینه گیتی موج میزند، و کشف و شهودی که در چشم هستی میدرخشد، و زیبائی ای که در شکل و پیکره هستی می تابد، با گشودن پنجره بسیار

لطیف و نورانی، یک جمیل ذوالجلال و محبوبِ ماندگار و معبود ازلی را نشان می دهد که، نامها و صفات بسیار زیبایی دارد.

پس ای غافلی که در تاریکیهای مادیات و سیاه چالهای اوهام و فشارهای خفه کننده تردیدها، سرگردان هستی! به خود بیا، و بگونه ای که شایسته انسان باشد، ترقی کن، از لابلای این چهار روزنه بنگر و جمالِ وحدانیت را ببین و کمالِ ایمان را بدست آور و انسان حقیقی شو.

پنجرهٔ‌ بیست و هفتم

اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ

(الزمر: ٦٢)

از طریق این پنجره، نگاهی می اندازیم به سوی اشیائی که در هستی، به صورت "اسباب و مسبَّبات" نمایان اند، می بینیم که دست بزرگترین سبب، به کوچک ترین مسبَّب نمی رسد و قدرت پدید آوردن آن را ندارد، پس معلوم می شود که سببها، پرده ای بیش نیستند و آنکه "مسبَّبات" را به وجود می آورد، غیر از اسباب است. این مطلب را با ارائه مثالی توضیح خواهیم داد.

نیروی حافظه انسان از لحاظ حجم، به اندازه یک دانهٔ‌ خَردَل است و در گوشه ای از دماغ انسان قرار داده شده و آنچنان جامع و فراگیر است که گویا معلوماتِ چندین کتابخانه را دربرگرفته و تمام سرگذشت انسان را بدون اشتباه و بی نظمی، نگهداری می کند.

ببین، برای تشریح و توضیح این معجزه قدرت الهی، کدامین سبب را می توان نشان داد؟ آیا این سبب، پیچ خوردگیهای مغز است؟ و یا اینکه ذرات بدون شعورِ حجرات مغز، می تواند این رخدادها را بنویسد و حفظ کند؟ و یا اینکه بادهای تصادف؟

پس امکان ندارد این شاهکار معجزه آسا را جز "صانع حکیم" کسی دیگر بیافریند، صانع حکیمی که "نیروی حافظه" انسان را بسان کتاب خانه ای قرار داد، تا پرونده های اعمال انسان را درخود نگهداری کند و این را به انسان بفهماند که پروردگارش هر کار کوچک و بزرگ را ثبت و بایگانی می کند و در روز حساب، در محضر عام، همه کرده های انسان را جلو چشمان او می گذارد. نیروی حافظه انسان، به عنوان یک مثال ارائه شد، تو میتوانی مسببات دیگر، از قبیل تخم مرغها و هسته ها و بذرها و سایر

معجزات کوچک را به آن قیاس کنی. وقتی به هر مسبب و هر پدیده ای بنگری، خود را در برابر چنان صنعتی خارق العاده میبینی که یک سبب عادی به جای خود، اگر تمامی اسباب گردهم آیند و دست بدست هم دهند، بازهم از پدید آوردن آن، اظهار عجز و درماندگی خواهند نمود.

برای روشن شدن این نکته، از خورشید به عنوان یک مثال کار میگیریم:

گمان برده میشود که خورشید سبب بزرگی است، فرضا اگر خورشید اختیار و شعور میداشت و به او گفته میشد: ای خورشید بزرگ! آیا میتوانی جسم پشه ای را به وجود بیاوری؟ خورشید، بی درنگ جواب می داد و می گفت:

نوری که خداوند برایم بخشیده وحرارت و رنگهایی که برایم ارزانی داشته است، شایستگی و توان آفریدن چیزی را به من نمی دهد، آفریدن پشه، پیش از هر چیز، به امکاناتی چون چشم و گوش و زندگی، نیاز دارد که من هیچ یک از آنها را ندارم، پس این پیشنهاد شما کاملاً خارج از توان من است.

آری، جذابیتها و زیباییهای خارق العاده ای که روی "مسبَّبات" به چشم میخورد، توانایی آفریدن را از اسباب سلب می کند و با زبان حالش، ما را به مسبِّب الاسباب رهنمون میشود و آن گونه که آیه کریمه وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُ الْاَمْرُ كُلُّهُ بیان میدارد، مهار هر چیز را به دست پروردگار می سپارد.

همچنان نتایج و پیامدهای نیکی که این مسببات در قبال دارند و فواید و منافعی که از آنها حاصل میشود نیز، به خوبی نشان می دهد که در پس پرده اسباب، یک ربّ کریم و یک حکیمِ رحیم قرار دارد و هر آنچه که ما می بینیم، چیزی جز صنعت و نوآوریهای او نیست، چون "اسبابی" که فاقد شعور است به هیچ وجه نمیتواند کمترین آگاهی از هدف و سرانجام مسبَّب، داشته باشد، درحالیکه هر پدیده ای که پا به عرصه هستی مینهد، نه فقط یک حکمت، بلکه چندین حکمت و فایده و هدف، او را همراهی می کند؛ یعنی این ربّ حکیم و کریم است که اشیاء را پدید می آورد و سپس روانه این عالم میسازد و اهداف و فوایدی را انگیزه و غایه آفرینش آن میسازد.

به طور مثال: اسباب ظاهری پیدایش باران، کاملاً ناتوان است و هرگز نمی تواند در مورد حیوانات فکر کند و از روی ترحم و دلسوزی، باران را به سوی شان بفرستد.

پس همان ربّ رحیمی که حیوانات را آفریده و روزی شان را برعهده گرفته است، از روی رحمت و حکمت خود، باران را به یاری حیوانات فرو می فرستد. ازینرو، باران را "رحمت" می گویند، چون فایده های بسیار زیادی دارد و جانانه ترین اثر رحمت میباشد. و انگار، رحمت الهی به شکل باران مجسم شده است.

و همچنان تزیینات و نماهای متبسّم و بسیار زیبایی که روی نباتات و حیوانات سراسر هستی جلوه گر است، از یکسو نشان می دهد که در پشت پرده غیب، مدبّری وجود دارد که با ارائه این مخلوقات زیبا، می خواهد خود را معرفی نموده و محبوب دلها قرار گیرد و از سوی دیگر، بر وجوبِ وجود و وحدانیت او دلالت می کند.

بدین ترتیب، تزیینات رنگارنگ اشیاء، و مظاهر دلربا و حالات سراسر حکمت شان، به صورت قطعی، به دو صفت تعرف و تودّد (خود را معرفی نمودن و محبوب دیگران ساختن) دلالت می کند و این دو صفت هم، آشکارا بر موجودیت و یگانگی آفریدگار توانمندی که معروف و ودود است، گواهی می دهد.

گزیده سخن: سبب، یک چیز بسیار معمولی و عاجز است، اما مسبَّبی که به او وابسته ساخته شده، آنچنان دقیق و ارزشمند است که این "مسبب" خود به خود، آن سبب را کنار زده و قدرت ایجاد را از او سلب می کند.

و همچنان هدف و فواید حاصله از "مسبَّب" نیز، اسباب جاهل و بی جان را از صحنه دور ساخته و آن را به دست آفریدگار حکیم می سپارد.

و همچنان، تزیینات و مهارت هایی که بر سیمای "مسبَّب" نقش بسته است، به پدید آورنده حکیمی اشاره می کند که قصد دارد قدرتش را به مخلوقات با شعورش معرفی نموده و خود را محبوب شان بگرداند.

پس ای اسباب پرست بی چاره! با چه چیزی می توانی این سه حقیقت مهم را توضیح دهی؟ چگونه می توانی با پندار و گمانهایت خود را متقاعد سازی؟ اگر عقل داشته باشی، پرده اسباب را پاره کن و بگو:"هو الله وحده لاشریک له" و از چنگ وهم و گمانهای بی شمار خود را برهان.

پنجرهٔ‌ بیست و هشتم

وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ

(الروم: ٢٢)

هرگاه نگاهی به کاینات بیندازیم، می بینیم که در هر چیز آن، حکمت و نظم دقیقی حکم فرما است، از ذرات بدن ما گرفته تا به کل هستی، تحت پوشش همین حکمت و نظم قرار دارد.

و وقتی به حجرات بدن دقت کنیم، می بینیم که تدبیر فوق العاده مهمی این حجرات بی نهایت کوچک را تنظیم می کند و این تنظیم، بر اساس فرمان و قانون کسی صورت میگیرد که او منافع کل جسم و بدن را می بیند و هر بخش آن را کنترل می کند.

به همین دلیل، آن گونه که بخشی از غذاها در بدن ما به صورت چربیهای داخلی ذخیره شده و در هنگام نیاز به مصرف می رسد، در هریکی از حجرات کوچک هم عیناً همان توانایی ذخیره و نگهداری وجود دارد. وقتی به گیاهان بنگریم، می بینیم که آنها هم تحت پوشش تربیت و مراقبت ویژه ای قرار دارند، و اگر نظری به عالم حیوانات بیفکنیم، می بینیم که آنها هم در آغوش لطف و کرم به سر می برند و هرگاه نگاهی به ارکان و پایه های بزرگ هستی بیندازیم، می بینیم که در هر گوشه و کنار آن هم، اداره شکوهمند و عظیمی حکم فرما است و هر یکی از آن ارکان وپایه ها را، به سوی اهداف و مقاصد بزرگی سوق می دهد و به گردش در می آورد. و بالاخره، وقتی به کل هستی بنگریم، می بینیم که به شکل یک کشور منظم، یا یک شهر زیبا و یا یک کاخ سر به فلک کشیده، عرض اندام می کند و با نظم و ترتیب دقیقش که برای رسیدن به اهداف و نتایج والایی است، تعجب همه را بر می انگیزد.

آن گونه که در موقف اول گفتار سی و دوم به اثبات رساندیم:

تمامی موجودات، چنان پیوند و ارتباط معنوی تنگاتنگ و مستحکمی با یکدیگر دارند که، مجالی برای دخالت شرک باقی نمی ماند و در کارشان ذره ای مداخله راه نمی یابد.

بنابراین، کسی که همه ستارگان وکهکشانها مطیع فرمانش نباشد و زمام امور آنها را در دست نداشته باشد، هرگز نمی تواند ذره ای را تابع دستورش بسازد و بر آن فرمان

براند. به عبارتی دیگر، کسی که ربّ حقیقی یک ذره باشد، شایستگی این را نیز دارد که مالکیت کل هستی را بر عهده گیرد.

در پرتو آنچه که در "موقف دوم" گفتار سی و دوم توضیح داده و ثابت ساختیم، باید گفت:

کسی که مهار آسمانها را تحت سلطه و فرمان خود نداشته باشد، خطوط چهره و سیمای انسان را هم نمی تواند رسم کند، یعنی کسیکه خالق آسمانها و زمین نباشد، نمی تواند علایم و مشخصات چهره یک انسان را ترسیم کند و علایم تفکیک دهنده را در چهره او تعبیه نماید.

بدین ترتیب، پنجره بسیار وسیعی به وسعت هستی، فرا رویت قرار گرفت، هرگاه از طریق آن به کاینات بنگری، آیات کریمه ذیل را که با حروف درشتی، روی صفحات هستی نوشته شده است خواهی دید و حتی چشم عقلت هم به تماشای آن خواهد نشست، آیه مذکور ازین قرار است:

اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ وَك۪يلٌ ٭ لَهُ مَقَال۪يدُ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ

(الزمر: ٦٢- ٦٣) و شخصی که نتواند این حروف برجسته و بزرگ را ببیند، از یکی از این سه حالت خالی نیست، یا فاقد عقل است.. یا قلب ندارد.. و یا اینکه حیوانی است در پیکر آدمی.

پنجرهٔ‌ بیست و نهم

وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪

در یک فصل بهار، به سیاحت می رفتم، احساس عجیب غربت به من دست داده بود، به اندیشه و فکر فرو رفته بودم، حین گذشتن از دامنه تپه ای سرسبز، گل زرد رنگی، نگاهم را به خود جلب کرد، چه منظره دوست داشتنی و زیبایی داشت! دیدن این گل زیبا، مرا به یاد گلهای سرزمین خودم "وان" و شهرهای دیگر انداخت و خاطرات آنجا را تازه کرد، به ناگاه، مفهوم ذیل به قلبم خطور نمود:

این گل نازک و زیبا، در واقع مُهر و نشانی است که به وسیله آفریننده زیبائیها، روی صفحه زیبای هستی زده شده است، پس این مهر و نشان، مربوط به هر که باشد، گلهای سراسر زمین هم، مربوط به اوست.

در ادامه این تفکر ذهنی، تصور دیگری وارد قلب گردید و این معنی را خاطرنشان ساخت:

آن گونه که مُهر و امضای یک نامه، صاحب و نویسنده آن نامه را نشان می دهد، این گل هم، یک مُهر رحمانی است و روی نامه رحمن زده شده است که این نامه، عبارتست از همین تپه کوچکی که با حروف و واژه های پرمفهوم نباتات و گیاهان، نوشته شده است. پس این نامه، به صاحب این مُهر تعلق دارد و از اوست.

وقتی بیشتر و بیشتر فکر کردم، دیدم که خود این تپه زیبا هم تغیر کرد و شکل مُهری را به خود گرفت که، روی این بیابان پهناور و دامنه دار، که آن هم بسان یک نامه در آمده بود، حک شده است. اینجا بود که حقیقت دیگری به ذهنم خطور کرد و گفت:

آن گونه که مُهر و نشان هر نامه، معرفی کننده صاحب آن نامه است، هر یکی از پدیده های عالم نیز، به مثل یک مهر ربانی، تمام اشیاء را به خالق رحیم خود منسوب می سازد و ثابت می کند که هر چیز، نامه آفریدگار اوست.

بدین ترتیب، هر چیز به یک پنجره توحید نما تبدیل میشود و همه چیز را به ذات واحد أحد می سپارد.

یعنی، هر چیز، به ویژه موجودات زنده، از چنان نقش و صنعت محکم و حکیمانه ای برخوردار است که، خالق این نقش و صنعت زیبا، میتواند همه اشیاء را خلق کند، پس کسی که توان آفریدن همه چیز را نداشته باشد، او هرگز نمی تواند چیز کوچکی را خلق کند.

پس ای غافل!

به چهره هستی بنگر، ببین که هریکی از موجودات، به منزله نامه های متداخل و زنجیره ای ربّ احد و صمد است و روی هر نامه، آنقدر مهر توحید دیده می شود که قابل شمارش نیست. چه کسی جرأت دارد تا گواهی این همه مهر را تکذیب کند؟ چه نیرویی می تواند صدای این همه گواهان صادق را خاموش سازد؟ هرگاه با گوش دل و جان، به هریکی از آنها گوش فرا دهی، زمزمه "أشْهَدُ أن لَا إلهَ إلَّا الله" را خواهی شنید.

پنجرهٔ‌ سی ام

لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا

(الأنبياء: ٢٢)

كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

(القصص: ٨٨)

این پنجره به دانشمندان علم کلام مربوط است که به منظور اثبات ذات واجب الوجود، از دلایل "امکان" و "حدوث" کار می گیرند. ما تفصیل این دلایل را به کتابهایی همچون "شرح المواقف" و "شرح المقاصد" وا گذاشته و در اینجا چند پرتو را از فیوضات قرآن کریم ذکر می کنیم که از لابلای این پنجره، به قلب راه یافته است.

زمامداری و حاکمیت، رقیب را قبول ندارد و کوچک ترین مداخله را نمی پذیرد، هر گونه مشارکت را رد می کند. ازینرو، اگر در دِهی، دو ارباب باشد، امنیت و آرامش مردم سلب گردیده و نظم برهم می خورد، اگر در ناحیه ای، دو مدیر و در استانی دو استاندار باشند، زمین و زمان برهم می خورد و همه چیز به تباهی میکشد. و اگر دو پادشاه در یک کشور باشند، کشور را به آشوب می کشانند و سبب آشفتگیها و پریشانیها می شوند.

وقتی انسان عاجز و ناتوانی که به کمک دیگران نیازمند است و بهره ناچیزی از زمامداری و حاکمیت دارد، دخالت همنوعانش را در کارهایش نپذیرد و رقبای خود را از صحنه خارج نماید، پس زمامداری و حاکمیت پروردگاری که قدرتش بی پایان است، چگونه باید باشد؟ خودت مقایسه کن و ببین که قانون ردّ مداخله، تا به کدام سطح، در جهان حاکم است و تسلط دارد. بدین معنی که، وحدت و انفراد، از جمله مهمترین و ضروری ترین لوازمِ الوهیت و ربوبیت می باشد. اگر دلیل و گواه میخواهی، نظم کامل و هماهنگی زیبای هستی که عقل را به حیرت و شگفت در می آورد، بهترین گواه این مدعی است، که هر انسان با تماشای آن، بی اختیار می گوید:

سبحان الله.. ما شاء الله.. تبارک الله.. و در برابر عظمت آفریدگار آن، سر به سجده می نهد.

اگر کوچک ترین جایی برای شریک وجود می داشت و اگر کمترین مداخله ای در کارهای هستی صورت می گرفت، بر اساس فرموده آیه کریمه لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا و نظام آسمانها و زمین برهم می خورد و آثار و علایم فساد، به وضوح دیده می شد.

حال آنکه به فرموده آیه کریمه

فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرٰى مِنْ فُطُورٍ ٭ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ اِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَ هُوَ حَس۪يرٌ

(الملك: ٣-٤) انسان برای یافتن عیب و نقصی در نظام آفرینش، هر اندازه از خود جدیت نشان دهد و دست و پا زند، تلاشش نتیجه ای نخواهد داشت و با خسران و زیان بر خواهد گشت، این امر نشان دهنده اینست که نظم و نظام هستی در بلندترین پایه کمال قرار دارد. پس این نظم هستی، قاطع ترین گواه وحدانیت است.

اکنون نوبت به "حدوث" می رسد

علماء کلام در این مورد گفته اند:

عالم تغییر کننده است، و هر تغییر کننده، حادث است (بعداً به وجود آمده است)، و هر حادث یک محدث یعنی پدید آورنده ای دارد.

ازینرو، این هستی هم، حتماً یک پدید آورنده قدیم دارد.

ما نیز می گوییم:

آری، کاینات حادث است (یعنی بعداً پدید آورده شده است)، چون می بینیم که در هر عصر و در هرسال، و حتی در هر فصل، عالَمی می رود و عالَمی دیگر، جای آن را می گیرد، پس این پروردگار توانا است که در هرسال، در هر فصل و حتی در هر روز، این عالم را از نیست، هست می کند و در معرض دید و تماشای اهل شعور میگذارد و دو باره، آن را بر می دارد و عالم دیگری را به جای آن می آورد، بدین ترتیب، یکی را پس از دیگری قرار داده و به شکل حلقه های زنجیر در می آورد و از ریسمان زمان، می آویزد.

پس فصل بهار، یکی از بزرگترین و بارز ترین معجزات قدرت است که در این فصل، چیزهای فراوانی از "عدم" به وجود آورده می شود و عالمهای بی شماری، از هیچ خلق می گردد، پس این قدیر ذوالجلال است که عالمها را در دست خویش متحول

ساخته و روانه جهان بزرگ می سازد و گستره زمین را، به صورت سفره ای رنگین، فرا روی مهمانانش می گسترد.

و اینک به بحث "امکان" می پردازیم

متکلمان در این باره گفته اند:

امکان، متساوی الطرفین است، یعنی هرگاه، عدم و وجود چیزی، برابر و یکسان باشد، موجودیت ترجیح دهنده و مشخص کننده و پدید آورنده ای، ضروری است، چونکه یک ممکن نمی تواند ممکن دیگری مثل خود را به وجود آورد، زیرا در این صورت، دایره مسلسل و بسته ای از "ممکنات" به میان می آید که این امری است باطل و محال، پس حتماً باید "واجب الوجودی" باشد تا اشیاء را به وجود آورد.

دانشمندان کلام، نظریه "دور و تسلسل" را باطل دانسته و با دوازده برهانی که به نام "برهان عرشی و سُلَّمی" یاد میشود، بطلان آن را ثابت ساخته اند و با قطع سلسله اسباب و مسبَّبَات، موجودیت ذات واجب الوجود را ثابت کرده اند.

و ما می گوییم:

نشان دادن مهر مخصوص پروردگار بر روی هر چیز، به مراتب آسانتر و قویتر است از "قطع سلسله اسباب" و استفاده از برهان سلمی.

به لطف و فیض قرآن کریم، تمام "پنجره ها" و "گفتارها" بر اساس همین واقعیت پایه گذاری شده و همین راه آسان را پیموده اند. با آنکه بحث "امکان"، بحث بسیار وسیعی است، و با راه ها و شیوه های بی شماری، موجودیت واجب الوجود را نشان می دهد، اما اثبات وجود خداوند، فقط به همین راهی که متکلمان پیموده اند، منحصر نمی باشد، بلکه از راههای متعدد و بی شماری، می توان به معرفت و شناختِ واجب الوجود دست یافت.

برای توضیح بیشتر باید گفت:

هنگامیکه هر چیز، در به وجود آمدن، در صفات و در مدت بقاء و زندگی اش، در بین احمتالات یعنی راه و روشهای بی شماری در حیرت و تردد به سر می برند، به یکباره می بینیم که، از بین آنهمه امکانات و احتمالات، راه منظم و مناسبی را برای به وجود

آمدن بر می گزیند و می پیماید، و هر صفت و خاصیتش هم، به شکل خاص و مناسبی برایش داده می شود و هر آنچه که در طول زندگی اش بدان نیاز دارد نیز، با همین روش مخصوص، در اختیارش گذاشته می شود.

پس اراده و گزینش یک برگزیننده، و ترجیح یک ترجیح دهنده، و ایجاد یک خالق حکیم است که در بین راههای فراوان، او را به یک راه سراسر حکمت، رهنمایی نموده و صفات و احوال منظم و ویژه ای را به او می دهد.

سپس آن موجود را از تنهایی بدر آورده و بخشی از یک جسم مرکب می سازد و در اینصورت، راههای ممکن، بیشتر و بیشتر می شود. زیرا خود این جسم مرکب نیز، می تواند هزاران شکل و صورت را به خود بگیرد و چندین راه را برگزیند، اما بازهم می بینیم که، دستی در کار میشود و از بین اوضاع و احوال فراوانی که هیچ فایده ای به آن مرکب ندارد، وضعیت ویژه و سودمندی را بر میگزیند و در اختیارش میگذارد و او را از سردرگمی نجات می دهد. یعنی پس از اینکه در آن جسم مرکب داخل شد، به انجام وظایفی مهمی که به نفع آن جسم است، گماشته میشود.

و سپس خود این جسم مرکب هم، بخشی از یک جسم مرکب دیگر قرار داده می شود و بازهم راههای ممکن و محتمَل افزایش می یابد، زیرا این جسم هم می تواند هزاران شیوه و شکل را به خود بگیرد، اما می بینیم که از بین هزاران شیوه و شکل، وضعیت معین و مشخصی برایش برگزیده شده است و به انجام وظایف مهم دیگری رهنمایی گردیده است.. بدین ترتیب، هر اندازه جلوتر بروی، می بینی که تمام این راهها، تو را به یک مدبِّر حکیم می رساند و این یقین و باور را برایت میبخشد که هر چیز، با فرمان یک فرمانده دانا، اداره و کنترل می شود، زیرا همه مرکبَّات، از اجزاء ترکیب یافته اند و این جزء هم، از اجزاء دیگری تشکیل گردیده است و بدین روال، هر جزء، در جای معینی قرار گرفته است و در آنجا به انجام وظایف ویژه ای میپردازد.. درست مانند سربازی که با دسته و گروه و گردان و هنگ و تیپ و لشکر خود، سر و کار دارد و با تمام این تشکیلات نظامی که به هم وابسته است، در ارتباط میباشد.. برای درک بهتر این مطلب، یکی از حجرات آدمک چشمت را به عنوان مثال ارائه می دهیم، آن گونه که هر یکی از حجرات آدمک چشمت، از لحاظ کاری

و شغلی، رابطه مشخصی با چشمت دارد و در آنجا انجام وظیفه می کند، با سَرت نیز به عنوان یک کل، رابطه دارد و در آنجا هم خدمات پرحکمتی را به سر میرساند، اگر این حجره، ذره ای اشتباه کند و آسیب ببیند، سلامتی و نظم کل جسم، مختل می گردد، و همچنان با رگهای خون و سلولها و عصبهای حرکت دهنده، در ارتباط است و حتی با کل بدن رابطه شغلی دارد. پس این امر، به خوبی نشان می دهد که این جای معین در آدمک چشم، به صورت تصادفی به این حجره داده نشده است، بلکه با حکمت یک صانعی که حکمتش بی پایان است، این کار صورت گرفته و از میان هزاران راه ممکن، این وضعیت معین برایش در نظر گرفته شده است.

بدین ترتیب، هر یکی از موجودات هستی، با ذات و صفات خود، آفریدگارش را با زبان مخصوصش معرفی نموده و با انتخاب و پیمودن راه معینی، از بین راههای فراوانی که پیش رویش قرار داشت، بر حکمت آفریدگارش گواهی می دهد. و هرگاه وارد جسم مرکبی گردید، در آنجا هم، با زبان دیگری، صانعش را اعلان می کند، بدین ترتیب، به پیش می رود و با وارد شدن به هر جسم مرکب، پدید آورنده اش را معرفی نموده و به نسبت وظایف و خدماتی که در آنجا انجام می دهد و به تعداد راههای ممکن و متحملی که فرا رویش قرار گرفته است، به واجب الوجود بودن پروردگارحکیم گواهی داده و اختیار و اراده اش را نشان می دهد، تا اینکه، به بزرگترین مرکب می رسد و در آنجا هم به پیمانه بزرگتری وظایفش را انجام داده و به معرفی پروردگار می پردازد. زیرا کسی می تواند چیزی را در داخل مرکبات جاسازی نموده و مناسبت آن چیز را، با همه اجزاء مرکبات، حفظ و تأمین نماید که، آفریننده همه مرکبات باشد.

پس باید گفت: هر چیز به منزله شاهدی است که با هزاران زبان، به او گواهی می دهد و حتی فراتر از این، میتوان گفت که تعداد گواهان، نه تنها به تعداد کل موجودات، بلکه به تعداد صفات و ویژگیهای موجودات و به تعداد همه مرکبات است. پس از نقطه نظر امکان، هر ممکن، گواهی است بر موجودیت "واجب الوجود".

پس ای غافل! خودت بگو، آیا نشنیدن صدای این همه گواه، که بانگ آن در کل هستی طنین انداخته است، توجیه پذیر است؟ آیا این آخرین حد کَری و بی عقلی نیست؟

پنجرهٔ‌ سی و یکم

لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ

(التين: ٤)

وَ فِى الْاَرْضِ اٰيَاتٌ لِلْمُوقِن۪ينَ ٭ وَ ف۪ٓى اَنْفُسِكُمْ اَفَلَا تُبْصِرُونَ

(الذاريات: ٢٠-٢١)

ما اکنون در مقابل پنجره انسان قرار داریم، و با بررسی خود انسان، به نور توحید می نگریم. این پنجره، دلایل انفسی (جهان درون انسان) را نشان می دهد، تفصیل و جزئیات دلایل انفسی وحدانیت را به کتابها و نوشته های هزاران ولی محقق و اندیشمند، واگذار نموده و در اینجا، صرفاً به چند اصل بنیادی و اساسی اشاره خواهیم کرد که، از فیوضات قرآن کریم بر گرفته شده و بدین قراراست:

انسان، چنان نسخه جامع و فراگیری است که همه خواص و ویژگیهای هستی، در او وجود دارد، ازینرو، پروردگار متعال از طریق مزایایی که در نفس انسان به ودیعه نهاده است، انسان را از تمامی اسماء حسنی اش آگاه می سازد؛ برای روشنتر شدن این مسئله، فقط به یاد آوری سه نکته، بسنده نموده و تفصیل این بحث را به "گفتار یازدهم" و گفتارهای دیگر وا می گذاریم.

نقطه اول:

انسان به منزله آیینه ای است برای بازتاب دادن اسماء حسنی الهی، و به سه روش، این کار را انجام می دهد.

روش نخست: آن گونه که تاریکی، باعث درخشش هرچه بیشتر نور می گردد، و ارزش و تابش نور، در تیرگی شب بهتر آشکار میشود .. انسان نیز با ضعف و عجز و فقر و نیازها و کاستیها و کوتاهی هایش، قدرت و نیروی بزرگ، ثروت و رحمت بیکران پروردگار توانا را معرفی می کند.

بدین ترتیب، انسان به مانند آیینه ای، بسیاری از صفات الهی را انعکاس می دهد. و حتی ضعف و ناتوانی شدید، و دشمنهای فراوانی که در برابرش قرار دارند، او را وادار می سازد تا همواره، در جستجوی پشتیبان و تکیه گاهی باشد و این جستجو، وجدان او را به یافتن پروردگار یگانه، موفق می سازد.

و همچنان او مجبور است برای برآوردن نیازهای بی پایان و برطرف نمودن فقر بی انتها، و دست یافتن به آرزوهایش، در جستجوی یک نقطه استمداد باشد که این جستجو، او را به درگاه غنی رحیم می کشاند و در آنجا، امدادگر اصلی اش را می یابد و با دعا و توسل، به تضرع و زاری می پردازد.

پس می توان گفت که در هر وجدان، از لحاظ یافتن تکیه گاه و امدادگر، دو پنجره کوچک وجود دارد و انسان از طریق آنها، به درگاه رحمت پروردگار قدیر و رحیم می نگرد.

اما روش دوم: نمونه های جزئی و ناچیزی از "علم، قدرت، بینائی، شنوائی، مالکیت، حاکمیت" و صفات جزئی دیگر، به انسان داده شده است تا از طریق آنها، به صفات مطلق پروردگار پی ببرد و به صورت آینه ای، علم و قدرت و بینائی و شنوائی و حاکمیت و ربوبیت مالک هستی را، بازتاب دهد.. پس انسان با درکِ محدود و ناچیز بودن صفات خودش، به لایتناهی و کامل بودن صفات پروردگار پی میبرد و پس از دست یافتن به این شناخت، با خود به گفتگو می پردازد و به گونه مثال، چنین می گوید:

آن گونه که این خانه را من ساخته ام و در باره آن شناخت و آگاهی کافی دارم و هر گوشه و کنار آن را می بینم و می دانم و مالک آن هستم و من خود آن را اداره می کنم، پس این هستی بزرگ نیز حتماً سازنده و معماری دارد که او، هر بخش آن را می بیند و در باره آن شناخت و علم کافی دارد و آن را اداره می کند و مالک آن است.

روش سوم: چنانکه گفته شد، آن گونه که انسان به عنوان آیینه ای، اسماء حسنی الهی را بازتاب می دهد، با نقش و نگارهای این اسماء که در پیکر انسان نقش بسته است نیز، یک آیینه بازتاب دهنده محسوب میگردد. این مطلب را با کمی تفصیل در آغاز "موقف سوم" گفتار سی و دوم، مورد بحث قرار داده و گفتیم که در "ماهیت" جامع و فراگیر انسان، بیش از هفتاد نقش از نقوش اسماء حسنی الهی دیده می شود، به عنوان مثال:

انسان از آنجهت که مخلوق است، اسم "خالق" را به نمایش می گذارد و از آنجهت که از قامت زیبایی برخوردار است، اسم "رحمن و رحیم" را نشان می دهد و از آنجهت که مورد رسیدگی قرار میگیرد و از تربیت نیکو برخوردار است، به اسم "کریم و لطیف" پروردگار دلالت دارد، بدین ترتیب، انسان با هر یکی از اعضاء و آلاتش و با هر

یکی از جهازات و جوارحش و با هر یکی از لطایف و معنویاتش و با هر یکی از حواس و حسیّاتش، نقش و نگارهای مختلفی از اسماء حسنی را نشان می دهد.

در واقع، آن گونه که در بین اسماء حسنای پروردگار، یک اسم اعظم وجود دارد، در بین نقش و نگارهای این اسماء نیز یک نقش اعظم وجود دارد، که انسان است.

پس ای آنکه خود را انسان واقعی می دانی! خودت را بخوان، در غیر آن، امکان دارد از جایگاه انسانیت سقوط کنی و در ردیف حیوانات و جمادات قرار بگیری.

نقطه دوم:

این نقطه به یکی از اسرار بسیار مهم احدیّت اشاره دارد که تفصیل آن بدین قرار است:

روح انسان، چنان پیوند و رابطه ای با سراسر بدن او دارد که همه اندامها و اجزاء بدن را، در کمک و یاری یکدیگر قرار می دهد، یعنی روح - که یک لطیفه ربانی و قانون امری است و با أوامر تکوینی ای که تجلی اراده الهی است برایش وجود خارجی پوشانده شده است- این روح، بدون برخورد با هیچ مانعی، وظایفش را انجام می دهد و هیچ چیزی نمی تواند او را از اداره و کنترل کردن تمام اجزاء بدن، باز دارد و مشغول شدن با یک جزء بدن، هیچ خللی در کاهای دیگر او وارد نمی کند و مانع بر آوردن نیازهای قسمتهای دیگر بدن نمی شود و دور و نزدیک، برایش یکسان است، و اگر خواسته باشد، می تواند چندین عضو را به کمک یک عضو بفرستد و می تواند از طریق یک بخش، به نیازهای همه بخشهای جسم پی ببرد و با همین یک جزء، میتواند همه اجزاء بدن را اداره کند، حتی اگر نورانیت بیشتری کسب نموده باشد، می تواند با هر جزء بدن ببیند و بشنود.

وقتی روح، که صرفاً یک قانون امری پروردگار است، چنین قدرتی داشته باشد و این همه وظایف را در جسم کوچک انسان که به منزله جهان کوچکی است، انجام دهد، پس اراده و قدرت مطلق خداوند، هرگز با روح قابل مقایسه نیست (و لله المثل الأعلی) انجام دادن کارهای بزرگ و بی شماری در عالم بزرگ هستی و شنیدن صداها و اجابت دعاهای بی حد و حساب موجودات، هیچ مشکلی ندارد و پروردگار سبحان می تواند در آن واحد، هرچه خواسته باشد انجام دهد، هیچ چیزی او را خسته نمی سازد، هیچ کاری، مانع کار دیگر نمی شود و هیچ چیزی او را به خود مشغول نمی سازد، همه را به صورت همزمان می بیند و صدای همه را می شنود، دوری و نزدیکی برایش

یکسان است، هرگاه بخواهد همه چیز را به کمک و امداد یک چیز گسیل می دارد، از هر جا و هر چیز، همه چیز را می ببیند، صدای همه چیز را می شنود و هر چیز را با هر چیزش (با تمامی جزئیاتش) می شناسد، پس او پروردگار هر چیز است.

نقطه سوم:

حیات، ویژگی بس مهم و وظیفه بسیار بزرگی دارد، این بحث را در "پنجره حیات" و در "کلمه هشتم" مکتوب بیستم، مفصلاً شرح داده ایم، لذا این مطلب را به منابع مذکور حواله داده و در اینجا، خاطر نشان می سازیم که:

نقش و نگارهایی که در حیات مزج یافته و آمیخته شده و به صورت حواس و مشاعر، ظاهر گردیده اند، به بسیاری از اسماء حسنی الهی و شئون ذاتیه پروردگار اشاره می کنند، پس از این لحاظ، حیات حکم آیینه تابانی را دارد و شئونات ذاتیه پروردگار حی و قیوم را انعکاس می دهد.

فعلاً وقت آن نیست تا این راز را به آنهایی که هنوز خدا را نشناخته و به مرتبه ایمان حقیقی نرسیده اند، توضیح دهیم، لذا این درب را می بندیم.

پنجره سی و دوم

هُوَ الَّذ۪ٓى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدٰى وَد۪ينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّ۪ينِ كُلِّه۪ وَ كَفٰى بِاللّٰهِ شَه۪يدًا ٭ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِۜ

(الفتح: ٢٨-٢٩)

قُلْ يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اِنّ۪ى رَسُولُ اللّٰهِ اِلَيْكُمْ جَمِيعًا ۨالَّذ۪ى لَهُ مُلْكُ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ يُحْي۪ى وَ يُم۪يتُ

(الأعراف: ١٥٨)

این پنجره، به خورشیدِ آسمان رسالت، بلکه خورشیدِ همه خورشید های نبوّت، حضرت محمد (ص) ، اختصاص دارد.

این پنجره نیز بسیار تابان، پهناور و نورانی است، بحث "نبوّت" را در گفتار سی و یکم، یعنی رساله "معراج" و در گفتار نوزدهم، رساله "دلائل نبوت" و در مکتوب نوزدهم رساله "معجزات احمدیه" به اثبات رسانده ایم، با خاطر نشان ساختن دلایل ذکر شده در منابع مذکور، جزئیات را به آنجا حواله نموده و در اینجا هم به طور اختصار می گوییم:

رسول اکرم (ص) ، این برهانِ ناطق توحید، در طول حیات مبارکش، با تمام قدرت و توان، وحدانیت پروردگار را تبلیغ و اعلان نموده و در این راستا، از هیچ تلاش

و کوششی فروگذار نشد، او با بدست گرفتن دو جناح رسالت و نبوت، به دعوت و تبلیغ پرداخت، در جناح رسالت، نیروی اجماع و تواتر همه انبیاء پیش از خود را داشت و در جناح ولایت هم، نیروی تواتر و اجماع همه اولیاء و اصفیائی را که بعد از او آمده اند، به همراه داشت.

او پنجره بسیار بزرگ و نورانی را به وسعت عالم اسلام، به سوی معرفت الله گشود که ملیونها عالم و دانشمند و عارف، امثال: امام غزالی و امام ربانی و محیی الدین عربی و شیخ گیلانی، از این پنجره می نگرند و این پنجره را به دیگران هم نشان می دهند.

آیا پرده ای وجود دارد که بتواند این پنجره را بپوشاند؟ آیا کسی که به این پنجره، بی اعتنا است و آن را اتهام می کند و از طریق آن نمی نگرد، عاقل است؟ خودت قضاوت کن!.

پنجرهٔ‌ سی و سوم

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذ۪ٓى اَنْزَلَ عَلٰى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا

(الكهف: ١)

الٓرٰ كِتَابٌ اَنْزَلْنَاهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ

(إبراهيم: ١)

بدان که تمام "پنجره های" گذشته، قطره ای چند بود برگرفته شده از دریای قرآن، اهمیت این قطره ها را در نظر بگیر و بعداً درباره خود قرآن کریم قضاوت کن و ببین که این دریای بیکران، پر از انوار توحید است و هر نوری، حکم آب حیات را دارد- پس قطره کجاست و دریا کجا؟- قرآن کریم، معدن و سرچشمه و زیر بنای همه آن "پنجره ها" است، اگر ما نگاهی هر چند مجمل و گذرا به قرآن کریم داشته باشیم، خواهیم دید که قرآن کریم، واقعاً یک پنجره بسیار تابنده و نورانی و فراگیر است، در گفتار بیست و پنجم (رساله اعجاز قرآن) و در اشاره هژدهم مکتوب نوزدهم، از وسعت و درخشندگی آن پنجره بحث نموده ایم، لذا این بحث را به آنجا حواله می دهیم.

و در فرجام، دست دعا و نیایش را به پیشگاه عرش رحمن، که قرآن کریم را به عنوان رحمت و نور و هدایت و شفاء، به سوی ما فرو فرستاده است، بلند نموده و می گوییم:

رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا ٭ رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا ٭ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّم۪يعُ الْعَل۪يمُ ٭ وَ تُبْ عَلَيْنَا اِنَّكَ اَنْتَ التَّوَّابُ الرَّح۪يمُ

یادآوری

این سی و سه پنجره که عبارتست از مکتوب "سی و سوم" به هر خواننده ای مفید واقع خواهد شد، کسی را که ایمان ندارد، انشاء الله به دایره ایمان فرا خواهد خواند.. و ایمان انسانهای ضعیف الایمان را نیرو خواهد بخشید.. و ایمان قوی اما تقلیدی را به ایمان تحقیقی مبدل خواهد ساخت .. و افقِ ایمان تحقیقی را توسعه خواهد داد.. و به آنهایی که افق ایمانشان وسیع است، این امکان را فراهم خواهد نمود تا درجات پیشرفت و ترقی را در معرفت الهی که اساس همه کمالات حقیقی است، طی کنند و به صحنه های نورانی تر و درخشنده تر، دست یابند.

به این دلیل نمی توانی بگویی: "یک پنجره برایم کافی است" زیرا اگر عقلت سهم خود را برداشته و به باور کامل رسیده باشد، قلبت تا هنوز مانده است، او نیز سهم خود را مطالبه می کند، از جانب دیگر، روح هم حق خود را می خواهد و حتی خیال هم می خواهد سهمی از آن نور داشته باشد. ازینرو، هریکی ازین پنجره ها، فواید جداگانه ای دارد.

در رساله "معراج" مخاطب اصلی ما مؤمن بود و شخص ملحد، در درجه دوم و در مقام شنونده قرار داشت، اما در این رساله، مخاطب اساسی ما، شخص منکر است و مؤمن حیثیت شنونده را دارد.

سبب بسیار مهمی، باعث گردید تا این رساله با سرعت بسیار زیادی نوشته شود، ازینرو، مسودّه اش باز خوانی نشد و در همان حالت اصلی باقی ماند، به همین خاطر ممکن است کاستیهایی در برخی از عبارات و در شیوه افاده موجود باشد، خواهشی که از برادران دارم اینست که با نظر مسامحه به آن بنگرند و اگر بتوانند به اصلاح آن بپردازند و دعای آمرزش و مغفرت نمایند.

والسلام علی من اتبع الهدی.. الملام علی من اتبع الهوی.

سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى مَن أرْسَلْتَهُ رَحمَةً لِلعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَسَلِّمْ.. آمِينَ

لمعات

من بین هلال الصوم و هلال العید

گلهای بذرها

یک مثنوی کوچک و یک دیوان ایمانی است

به شاگردان رسالهٔ‌ نور

مؤلف

بدیع الزمان سعید نورسی

یادآوری

این اثر که نام آن "لمعات" است، مانند دیوانهای دیگر به یک طرز و با پرداختن به یکی دو موضوع به جلو نمی رود؛ و سبب آن این است که: خواسته است وجیزه های کوتاهی را که در یکی از آثار سابقش به نام "هسته های حقیقت" گردآوری شده در اینجا توضیح دهد، لذا این دیوان را، هم به طرز نثر نوشته است و هم مانند دیوانهای دیگر وارد خیالات و حسیّات ناموزون نشده است. پس مندرجات این دیوان، سرتا پا منطقی و از جملهٔ‌ حقایق قرآنی و ایمانی است و به عنوان یک درس علمی بلکه ایمانی و قرآنی به برادرزاده و شماری از شاگردانش که همراه او بودند، تدریس شده است. چنانکه خود استاد بزرگوار ما در آغاز این یادآوری خاطر نشان نمودند، هیچ تمایلی به نظم و شعر نداشتند و در واقع نمونه ای از پرتوهای وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ بودند؛ ما هم این را به خوبی دریافته ایم و درک نموده ایم.

این اثر با وجود مشغولیتهای زیاد استاد و وظیفهٔ‌ ایشان در "دار الحکمة" در ظرف بیست روز در رمضان و در هر روز با دو و یا دو و نیم ساعت کار، به شکل منظوم نوشته شده است. چنین تألیفی در یک زمان کوتاه و با توجه به مشکل بودن یک صفحهٔ‌ منظوم به اندازهٔ‌ ده صفحهٔ‌ غیر منظوم، و چاپ شدن آن بدون تدقیق و تصحیح، به نظر ما یکی از خارق العادگیهای رسایل نور است. ما هیچ دیوان منظومی را سراغ نداریم که به این اندازه بدون تکلّف و به گونهٔ‌ نثر خوانده شود.

انشاالله این اثر زمانی به مثابهٔ‌ یک مثنویِ (رومی) برای شاگردان رسایل نور خواهد شد و به منزلهٔ‌ فهرستی مژده دهنده و اشاره غیبی اجزای مهم رسایل نور قرار خواهد گرفت، همان رسایلی که پس از ده سال ظهور نمود و در مدّت بیست و سه سال تکمیل شد.

از طرف شاگردان رسایل نور

صونغور، محمد فیضی، خسرو

تنبیه

بنابر قاعدهٔ‌ "المرءُ عُدوٌّ لما جَهِلَ" من نیز به دلیل ناآشنایی ام با نظم و قافیه، هیچ ارزشی به آنها قایل نبودم. و هرگز نمی خواستم صورت حقیقت را در همسویی با خواهش قافیه، تغییر دهم و شیوهٔ‌ "فدا ساختن صافیه به قافیه" (٭):ضرب المثل ترکی است: مردی که با تکلّف شعر می گفت، همسرش "صافیه" را طلاق داد تا قافیهٔ‌ شعرش درست شود. را برگزینم. بنابر این، در این کتابِ عاری از قافیه و نظم، آشفته ترین لباسها را بر تن حقایق بسیار عالی و وارسته پوشانده ام.

اولاً:

بهتر از این را نمی دانستم و فقط به معنی فکر می کردم نه لفظ.

ثانیاً:

خواستم با این اسلوب، انتقادم را به شعرایی نشان دهم که جسد را می تراشند تا با لباس سازگار شود.

ثالثاً: خواستم تا در ماه مبارک رمضان، در کنار قلب، نفس را نیز با حقایق مشغول نمایم، از این رو، چنین اسلوب طفلانه اختیار گردید.

اما ای قاری! من خطا کردم و به آن اعتراف هم می کنم. اما تو خطا مکن! مبادا با نگاه کردن به اسلوب پاره و ناتمام، در برابر آن حقایقِ عالی با بی دقّتی بی احترامی کنی!

افاده ی مرام

ای قاری!

من پیش از پیش این را اعتراف می کنم که: از استعدادم در صنعت خط و در نظم، خیلی شاکی هستم، چون اکنون حتی نمی توانم اسمم را هم به خوبی بنویسم، و در طول زندگی ام نتوانستم فقره ای را در قالب نظم و وزن بیان کنم.

اما یکباره، آرزوی شدیدی به نظم، مصرّانه به ذهنم راه یافت؛ دَستانی به نام "قول نولاسیسیبان" به زبان کردی، غزوات اصحاب کرام رضوان الله علیهم اجمعین را گرد آورده بود. نظم طبیعی و الهی وار و مدایح گونهٔ‌ آن کتاب، مورد پسند روحم قرار

می گرفت. من هم شیوهٔ‌ نظم آن را مخصوص به خود برگزیدم، و نثری شبیهِ نظم نوشتم، اما به هیچ وجه وزن نظم تکلّف به خرج ندادم. هرکه خواسته باشد می تواند آن را به راحتی به گونهٔ‌ نثر بخواند و نظم را بیاد نیاورد، حتی او، جهت پی بردن به معنی باید به دید نثر به آن بنگرد.. چون در هر قطعه، اتصال معنی وجود دارد. و نباید بر قافیه توقف شود. آن گونه که کلاهِ بدون منگوله هم وجود دارد، وزن هم می تواند بدون قافیه باشد و نظم، بدون قاعده. به باور من، اگر لفظ و نظم از لحاظ صنعت جذّاب باشند، نظر انسان را به خود مشغول و سرگرم می سازند. پس بهتر این است که لفظ، پریشان باشد تا نظر را از معنی به سوی خود بر نگرداند.

در این اثر، استاد من قرآن است.

و کتابم زندگی است.

و مخاطب سخنانم، خودم هستم.

اما تو، ای قاری! فقط مستمع هستی؛ و مستمع هم حق انتقاد را ندارد، هرچه پسندش شد می گیرد، و در آنچه که مورد پسندش واقع نشد مداخله نمی کند. از آنجایی که این اثر من از فیوضات این ماه مبارک رمضان (٭):حتی تاریخ تألیفش هم در این عبارت ظاهر شده است: "نَجمِ أدَبٍ وُلِدَ لِهِلالی رمضان" یعنی: ستارهٔ‌ ادبی است که از دو هلال رمضان متولد شده است. و مجموع ارقام آن عبارت هم مساوی است با (١٣٣٧). مؤلف سرچشمه گرفته است، انشاء الله امیدوارم در قلب برادر دینی ام اثر گزار باشد و زبانش بر من دعای مغفرت را اهدا کند و یا این که فاتحه ای بخواند.

الدّاعی

(٭):این قطعه امضای اوست. مؤلف.

یک مزار ویرانم که در آن افتیده است

هفتاد و نه امواتِ (٭):(٭): چون در هر سال دوبار جسم تازه می شود به این معنی است که دو سعید مرده است. و نیز امسال، سعید در سال هفتاد و نهم قرار دارد، در هر سال یک سعید مرده است که آن هم اشاره بدین است که سعید تا این تاریخ زنده خواهد ماندمؤلف. سعیدِ سراسر با آثام و آلام

هشتادمین شده است، سنگ قبری بر مزار

برابر می گرید (٭):این حالات ناگوار را بیست سال قبل از وقوع آن، با حسّ قبل الوقوع دریافته است.

(٭) جملات منتهی به علامت (٭) را خود مؤلف پس از سال 1950به کتاب افزوده است. مترجم به خسران اسلام

با سنگ قبرم، با آن مزار پر اموات انین دارم

روانم به ساحهٔ‌ عقبای فردایم

یقین دارم که: سموات استقبال، زمین آسیا

با هم می شود تسلیم ید بیضای اسلام

زیرا یمین یُمن ایمان است که

با امن و امان به خلایق می دهد...

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ

والصلاة والسلام على سيد المرسلين، وعلى آله وصحبه أجمعين

دو برهان معظم توحید

این کاینات در ذات خود یک برهان عظیم است.

زیرا لسان غیب با لسان شهادت، تسبیح می گویند و موحّد اند و توحید رحمان را بر زبان دارند و با صدای رسایی ذکر می کنند که: "لا إله إلّا هو".

همهٔ‌ حجرات ذرات و ارکان و اعضایش یک لسان ذاکر است و همگی با یک صدا می گویند: "لا إله إلّا هو".

در آن زبانها، تنوّع وجود دارد، و در آن صداها مراتبی هست، اما نقطهٔ‌ مشترک شان این است که همه باهم این ذکر و صدا را سر می دهند: "لا إله إلّا هو".

این یک انسان اکبر است و با صدای بلند به ذکر می پردازد، و صداهای ظریف و نازک همهٔ‌ اجزا و ذرات آن نیز با آن صدای بلند هم آوا می شوند و می گویند: "لا إله إلّا هو".

آری، این عالم در حلقهٔ‌ ذکر بزرگی آیات قرآن را می خواند.

و این قرآنِ پرتو افشان با همهٔ‌ ذوی الارواح در ترنّم است و می گوید: "لا إله إلّا هو".

این فرقان جلیل الشأن، برهان ناطقی است بر آن توحید؛ و همهٔ‌ آیات آن، زبانهای صادقی هستند؛ و شعاعهای پرتو افشان ایمان اند. پس همه با یک صدا می گویند: "لا إله إلّا هو".

هرگاه گوش را به سینهٔ‌ این فرقان بچسپانی، از اعماق دل آن، صدای آسمانی صریحی را خواهی شنید که می گوید: "لا إله إلّا هو".

آن صدا، صدایِ به غایت علوی، بی نهایت جدی و واقعاً صمیمی و حقیقی است، و کاملاً مونس و مُقنع است و سراپای آن را جواهرات برهان آراسته است و پیوسته می گوید: "لا إله إلّا هو".

این برهان منوّر، جهات ششگانهٔ‌ شفّافی دارد، چون:

بر روی آن، سکهٔ‌ اعجاز نقش بسته است و در درون آن، نور هدایت می تابد و می گوید: "لا إله إلّا هو".

و در زیر آن، برهان و منطق ظریف نسج گردیده است؛ و در راستش، استنطاق عقل وجود دارد؛ هر طرف مرفرف و آن را تصدیق می کند و می گوید: "لا إله إلّا هو".

و در شمال او- که یمین است- استشهاد وجدان قرار دارد.

و پیش روی او، حسن و خیر است.

و هدفش سعادت می باشد.

و کلید او هر دَم این است: "لا إله إلّا هو".

و در ورای او که امام اوست، یعنی مَسند و متّکی اش، سماوی است و آن هم: وحی محض ربّانی است. پس این جهاتِ ششگانه، روشن و پر نور است و در برج آن، متجلّی است که: "لا إله إلّا هو".

آری، آن وسوسه سارق، با وهمِ شبهٔ‌ طارق، با کدام جسارت می تواند دروازه او را بکوبد. آیا آن مارق می تواند پا به این قصر بارق و شارق بگذارد!

سورهایِ سوره های او شامق و هر کلمهٔ‌ آن، یک مَلک ناطق است و می گوید: "لا إله إلّا هو".

پس آن قرآن عظیم الشأن چگونه یک دریای توحید است.

بیا تا یک قطرهٔ‌ آن، "سورهٔ‌ اخلاص" را به عنوان مثال برگزینیم، و این رمز کوتاه را از میان رموز بی نهایت آن، مورد بررسی قرار دهیم.

این سوره، همهٔ‌ انواع شرک را رد می کند، و هفت نوع توحید را در این شش جمله که سه جملهٔ‌ آن مثبت و سه جمله اش منفی است، به اثبات می رساند.

جملهٔ‌ نخست: قُلْ هُوَ اشارهٔ‌ بدون قرینه است. یعنی، تعیینی است بالاطلاق؛ پس در این تعیین، تعیّن وجود دارد. یعنی: لا هو الّا هو. و این اشاره ای است به توحید شهود. هرگاه نظرِ حقیقت بین، مستغرق توحید شود، می گوید: "لا مشهود الّا هو".

جملهٔ‌ دوم: اَللّٰهُ اَحَدٌ تصریحی است به توحید الوهیّت، زیرا حقیقت با زبان حق می گوید:

"لا معبود الّا هو".

جملهٔ‌ سوم: اَللّٰهُ الصَّمَدُ صدفی است برای دو گوهر از گوهرهای توحید.

گوهر اول: توحید ربوبیّت است: زبان نظام هستی می گوید: "لا خالق الّا هو"

گوهر دوم: توحید قیّومیت است، یعنی: در سراسر هستی و در بقا و وجود، زبانِ نیاز به مؤثر حقیقی می گوید: "لا قیّوم الّا هو"

جملهٔ‌ چهارم: لَمْ يَلِدْ است و توحید جلالی در آن مستتر می باشد، و انواع شرک را رد می کند و ریشهٔ‌ کفر را بی اشتباه بر می کند.

یعنی آن که تغیّر و تناسل می کند و تجزیه را می پذیرد، نه خالق است، نه قیّوم و نه إله.

و لَمْ يَلِدْ فکرِ ولد و کفر تولّد را به یکباره رد می کند و شرکِ فرزندی حضرت عیسی و عزیر علیهما السلام و فرشتگان و یا عقول را قطع می سازد، این همان شرکی است که بسیاری از نوع بشر به چنگ آن افتاده اند.

پنجم: وَلَمْ يُولَدْ یک توحید سرمدی است و به اثبات أحدیّت اشاره می کند.

کسی که واجب، قدیم و ازلی نباشد، نمی تواند إله شود. یعنی: اگر در طول زمان حادث باشد، و یا از مادّه متولد گردیده باشد، و یا این که از اصلی منفصل باشد، هرگز نمی تواند پناه این هستی شود.

این جمله، شرکِ عبادت اسباب، و عبادت ستارگان، و عبادت بتها و عبادت طبیعت را رد می کند. اسباب پرستی، نجوم پرستی، صنم پرستی و طبیعت پرستی نوعی از انواع شرک هستند و چاه هایی برای ضلالت.

ششم: وَلَمْ يَكُنْ یک توحید جامع است؛ یعنی: او نه در ذاتش نظیر دارد، و نه در افعالش شریک دارد، و نه در صفاتش شبیه. همهٔ‌ اینها نگاه ها را به سوی (لم) بر می گرداند.

این شش جمله معناً نتیجه و برهان یکدیگر اند، در این سوره براهین مسلسل و نتایج مرتب قرارگاه اند. یعنی در این سوره اخلاص، سی سوره که هر کدام نسبت به بلندی قامتش مسلسل و مرتب است مندرج می باشد؛ که سحرگاه یکدیگر اند.

لا یعلم الغیب الّا الله

سبب صرفاً ظاهری است

عزّت و عظمت می خواهد که اسباب طبیعی، در جلو چشم عقل، پرده دار دست قدرت باشند. توحید و جلال می خواهد که اسبابِ طبیعی، دامنکش تأثیر حقیقی باشد در آثار قدرت الهی. (٭):یعنی از تأثیر حقیقی دست بکشد و در ایجاد مداخله نکند. مؤلف.

وجود در عالم جسمانی منحصر نیست

انواع مختلف وجود که بی حدّ و حصر است، به این عالم شهادت منحصر نیست و در آن نمی گنجد. پس عالم جسمانی (مادی) به پردهٔ‌ پُر زرق و برقی می ماند که روی عالمهای پرتو افشانِ غیب انداخته شده است.

اتحاد در قلمِ قدرت، توحید را اعلان می کند

اثر اتقانِ صنعت در هر گوشهٔ‌ فطرت، نقش اسباب را در ایجاد خود بالبداهه رد می کند.

و نقشِ عین قلم و قدرت در هر نقطهٔ‌ خلقت، بالضروره وجود وسایط را رد می کند.

یک چیز بدون هرچیز نمی شود

سِرّ تساندی که در سراسر کاینات، مستتر و منتشر است.. و روحِ تجاوب و تعاونی که از هر سمت و سوی آن موج می زند، نشان می دهد که:

فقط یک قدرت عالم شمول، ذرّه را خلق می کند و در محل مناسبش جابجا می سازد.

و هر حرف و هر سطرِ کتاب هستی، حیّ است. و احتیاج، آن ذره را به هر سو سوق می دهد و معرّفی می کند؛ این ذره از هرجا بیاید به ندای حاجت لبّیک می گوید.

و به سرِّ توحید، آفاق و اطراف را می بیند، زیرا قدرت، هر حرف زنده را مانند یک صورت و چشمی ناظر به هر جمله متوجه می سازد.

حرکت خورشید بخاطر جاذبه است؛ و جاذبه بخاطر استقرار منظومهٔ‌ آن است

خورشید یک میوه دار است، تکان می خورد تا میوه های منجذب و سیّارش نیفتد.. اگر با سکوتش سکونت هم نماید، جذبه از بین می رود و مجذوبهای منظّم آن در فضا می گریند.

اشیای کوچک به اشیای بزرگ مربوط اند

آن که چشم پشه را آفریده است، خورشید و کهکشانها را هم او آفریده است، و آن که معدهٔ‌ کَیک را تنظیم نموده است، به منظومهٔ‌ شمسی هم او نظم بخشیده است.. و آن که رؤیت را در چشم و احتیاج را در معده درج نموده است، هموست که به چشم آسمان، سرمهٔ‌ نور کشیده و بر روی زمین، سفرهٔ‌ غذا را گسترده است.

در نظم کاینات اعجاز بزرگی موجود است

ببین که در تألیف کاینات، اعجازی وجود دارد؛ به فرض محال، اگر هریک از اسباب طبیعی، فاعلِ مختار و مقتدر شود، آن اسباب عاجز و ذلیل در برابر آن اعجاز، سجده خواهند نمود و خواهند گفت:

سبحانک.. لا قدرة فینا.. ربّنا أنت القدیر الأزلي ذو الجلال.

در برابر قدرت، هرچیز مساوی است

مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ

قدرت الهی ذاتی و أزلی است؛ عجز، توان حلول در آن را ندارد؛ مراتبی در آن نیست و موانع هم توانِ تداخل را ندارد؛ و کلّ و جزء در برابر آن مساوی است و تفاوتی باهم ندارد. زیرا هرچیز به هرچیز وابسته است.

پس آن که قادر به آفریدن هرچیز نیست، توان آفریدنِ شی واحد را هم ندارد.

کسی که مهار کاینات را در دست نداشته باشد نمی تواند

ذرّه را خلق کند

آن دست ناتوانی که از برافراشتن زمین و خورشیدها و ستارگانِ بی حدّ و حصر عاجز است و توان نهادن آنها را بر سر این فضا و روی سینهٔ‌ آن ندارد، حق ندارد ادعای خلقت و ایجاد نماید.

احیای نوع همچون احیای فرد است

آن گونه که احیای حشره ای که در زمستان به خواب مرگ آلود فرو رفته است، بر قدرت الهی سخت و دشوار نیست، احیای این دنیا پس از مرگش نیز آن چنان است، بلکه احیای همهٔ‌ ذوی الارواح برایش ساده و سهل می باشد.

طبیعت، یک صنعت الهی است

طبیعت، تابع نیست، بلکه مَطبع است.. و نقّاش نیست، بلکه یک نقش است، و فاعل نیست، بلکه قابل فعل است، و مصدر نیست، بلکه مِسطر است.. و ناظم نیست، بلکه نظام است.. و قدرت نیست، بلکه یک قانون است.

پس طبیعت، یک شریعت ارادی است، نه حقیقت خارجی.

وجدان با جاذبه اش الله را می شناسد

در وجدان، یک انجذاب و جذبه مندمج است، و با جذب یک جاذب، همواره یک انجذاب به وجود می آید.

و هرگاه ذوالجمال دیده شود و با شعشعه و بدون حجاب تجلّی نماید، ذی شعور به جذبه در می آید.

این فطرت با شعور، قاطعانه به واجب الوجود شهادت می دهد که صاحب جلال و جمال است.

یک شاهدش آن جذبه است.. و دیگری آن انجذاب.

شهادتِ فطرت صادق است

در فطرت، دروغ وجود ندارد، هرچه می گوید راست است؛ میلان نموّی که در هسته نهفته است می گوید: "می خواهم برُویم و بارور شوم" و گفته اش هم درست در می آید.

در داخل تخم میلان زندگی در آن اعماق می گوید: "می خواهم یک چوچه شوم - و با اذن الهی می شود." و سخنش مورد تصدیق قرار می گیرد.

اگر مشتی آب در داخل گویی آهنین، نیّت منجمد شدن داشته باشد، در هنگام برودت، میلان انبساط آن می گوید: "آی آهن! توسعه پیدا کن، من به جای بیشتری نیاز دارم" آنگاه آهنِ سخت، می کوشد تا او را دروغگو قرار ندهد. و حتی راستی و صدق قلبی اش آن آهن را تکّه تکّه می سازد.

هریک از این میلانها یک أمر تکوینی، یک حکم یزدانی، یک شریعت فطری و یک تجلّی اراده الهی در ادارهٔ‌ اکوان است.

لذا هر مَیل و هر امتثال، در واقع انقیادی است در برابر أمر تکوینی الهی.

پس تجلّی موجود در وجدان، عیناً چنین جلوه ای است، به گونه ای که انجذاب و جذبه، همچون دو آیینهٔ‌ صاف و مجلّی است که نور ایمان و تجلّیِ جمال در آن دو بازتاب می یابد.

نبوّت در بشر ضروری است

قدرت الهی که مورچه را بدون أمیر و زنبور عسل را بدون یعسوب نگذاشته است، بدون شک، بشر را نیز بدون شریعت و بدون نبیّ رها نخواهد کرد. چون سرِّ نظام عالم این گونه تقاضا می کند.

معراج برای ملائک همانند انشقاق قمر برای انسان ها است

الحق که فرشتگان، معراجی را با کرامت دیدند و دریافتند که: معراج، مسلماً ولایتِ معظّمی در نبوّت است.

آن نبیّ نورانی، سوارِ براق گشته و برق شده است، و همچون قمر، دَور تا دَور هستی را گشته و عالم نور را نیز دیده است.

و آن گونه که اِنشَقّ القَمَر معجزهٔ‌ حسی بزرگی برای انسانهای منتشر در عالم شهادت است، این معراج هم بزرگترین معجزه برای ساکنان عالم ارواح است که سبحان الذی اسری می باشد.

برهانِ کلمهٔ‌ شهادت در داخل آن است

کلمهٔ‌ شهادت، دو کلام دارد، هریک شاهد و دلیل و برهان دیگری است.

اوّلی: یک برهان لمّی است برای دومی؛ و دومی: یک برهان إنّی است برای اوّلی. : برهان "لمّی" عبارت است از: استدلال از مؤثر بر اثر؛ و "أنّی" عبارت است از: استدلال از اثر بر مؤثر. و این اسلم است. (اشارات الاعجاز: ١٨٦) مترجم.

حیات، نوعی از تجلّی وحدت است

حیات، نور وحدت است. پس توحید، با حیات در این کثرت تجلّی می کند.

آری، یک جلوهٔ‌ وحدت، وجودِ واحدی بر این همه موجودات فراوان می بخشد؛ زیرا حیات، شیئِ واحد را مالک هر شئ می گرداند.. حال آن که جملهٔ‌ اشیاء به نزد چیزی که فاقد حیات است، عدم به شمار می رود.

روح قانونی است که وجود خارجی برایش پوشانده شده است

روح یک قانون نورانی است، و ناموسی که برایش وجود خارجی پوشانده شده است و شعور را به سرش نصب کرده است.

این روح موجود- که وجود خارجی دارد- و این قانون معقول - که عقلاً مدرک است- با هم دو برادر و دو همراه شده اند.

چون روح نیز همانند قوانین ثابت و دایمیِ فطری، از عالم أمر و از صفت اراده می آید.

و قدرت الهی، وجودی حسّی بر روح می پوشاند، و شعور را بر سرش می آویزد، و یک سیّالهٔ‌ لطیفه را صدفِ آن جوهر می گرداند.

اگر قدرت خالق به قوانین جاری در انواع، وجود خارجی بپوشاند، هر کدام، یک روح می شود. و اگر روح، وجود را بیرون کند، و شعور را از سرش طرد نماید، بازهم قانونِ لایموت می شود.

وجود بدون حیات همچون عدم است

ضیا و حیات، کشّاف موجودات اند. اگر نور حیات نباشد وجود هم عدم آلود و حتی همچون عدم است.

آری، چیزی که در آن حیات نیست، غریب و یتیم است حتی اگر قمر هم باشد.

مورچه به سبب حیاتش بزرگتر از زمین است

اگر مورچه را با ترازوی وجود وزن کنی، هستی ای که آن مورچه به سرّ حیات با خود دارد در کرّهٔ‌ زمین ما نمی گنجد.

اگر این کرّهٔ‌ زمین را - که به باور من زنده و به گمان بعضیها مرده است- با مورچه مقایسه کنیم، آن کره نمی تواند برابر نصف سرِ باشعور این موجود باشد.

نصرانیّت، تسلیم اسلامیّت خواهد شد

نصرانیّت، انطفاء یا اصطفاء را در برابرش خواهد دید. و تسلیم اسلام خواهد شد و سلاح بر زمین خواهد گذاشت. چندین بار پاره شد تا به "پروتستانی" رسید و در این جا هم کسی را نیافت که به آن صلاح بدهد. و بار دیگر، پرده پاره شد و این بار، در گمراهی مطلق افتاد. اما قسمی از آنان به توحید نزدیک شدند و در آن، فلاح خواهند یافت. و او اکنون در شُرف پاره شدن است، (٭):اشاره است به نتایج هولناک جنگ جهانی اول، بلکه از جنگ جهانی دوم خبر تامّه می دهد. مؤلف اگر به خاموشی نگراید، تصفیه خواهد شد و مِلک اسلام خواهد گردید.

این راز بزرگی است و در اشاره و رمز به آن، فخر رُسل (ص) فرموده است:

"عیسی علیه السلام، به شریعت من عمل خواهد کرد و از امّت من خواهد شد."

نظر تَبعی، محال را ممکن می بیند

مشهور است که جماعتی کثیر به هلال عید نگاه می کردند و کسی چیزی نمی دید. در این اثنا، پیرمردی قسم می خورد و می گوید: "من هلال را دیدم" حال آن که آنچه او دیده بود، موی سفیدی از مژگانِ تقوّس نموده او بود. این تار مو، هلال او شد. پس آن موی مقوّس کجاست و آن قمری که هلال شده است کجا؟

اگر به این رمز پی برده باشی!

حرکات ذرّات، موهای ظلمانیِ مژگانِ عقلت شده و چشم مادّی را کور ساخته است، از این رو، نمی تواند فاعلی را که به همهٔ‌ انواع، شکل می دهد ببیند. و بدین گونه، به چنگ ضلالت می افتد.

آن حرکت کجا و نَظّام هستی کجا؟

بدون شک، توهّم صدورِ آن انواع از آن حرکات، محال اندر محال است.

قرآن، آیینه می خواهد نه وکیل

قدسیّتِ مأخذ مصدر است که بیش از نیروی برهان، شوقِ اطاعت را به جمهور امت و عموم عوام می دهد و به امتثال سوق می کند.

نود درصد شریعت عبارتند از: مسلّمات شرعی و ضروریات دینی که به ستونهایی از الماس شباهت دارند، اما مسایل اجتهادیِ اختلافیِ فرعی فقط ده درصد آن را تشکیل می دهند، پس صاحب ده طلا نمی تواند نود ستون الماسی را در جیبش بگذارد و مجبور به تابعیت بکند.

معدن الماسها، قرآن و حدیث است و این دو، مالک آنند و آن الماسها را همیشه در این دو باید جست.

کتاب ها و اجتهادات، باید آیینه های بازتاب دهندهٔ‌ قرآن باشند و به صورت دوربینهایی جهت نگریستن به آن، مورد استفاده قرار گیرند، زیرا آن شمس معجزالبیان، سایه و وکیل نمی خواهد.

مُبطل، باطل را به ظنِّ حق می گیرد

انسان بخاطر برخوردار بودنش از فطرت مکرّم، همواره حق را قصداً جستجو می کند، اما گاهی باطل به دستش می افتد و او هم آن را حق می پندارد و از آن پاسداری می کند، و گاهی هم در اثنای کَند و کاو حقیقت، بدون اختیار، گمراهی بر سرش می افتد و او هم آن را حق می پندارد و به ذهنش راه می دهد.

آیینه های قدرت زیاد است

آیینه های قدرت ذوالجلال بسیار زیاد است و هرکدام، پنجره هایی شفافتر و لطیفتر از دیگری را به سوی عالم مثال می گشاید. از آب تا هوا، از هوا تا أثیر، از أثیر تا عالم مثال، از عالم مثال تا عالم ارواح، از عالم ارواح تا زمان، از زمان تا خیال و از خیال تا فکر، هرکدام آیینه های مختلفی هستند که همواره شئونات سیّال الهی در آنها تمثّل می کند. بیا و با گوشَت در آیینهٔ‌ هوا نظر کن، خواهی دید که یک کلمهٔ‌ واحد، یک میلیون کلمه می شود.

بدین سان، قلم قدرت الهی، عجیب استنساخ می کند... و این سرّ تناسلات...

اقسام تمثّلات مختلف است

تمثل در آیینه، به چهار صورت تقسیم می شود:

یا فقط تمثیل هویت است؛ و یا تمثل هویت به همراه خاصیت؛ و یا این که، تمثّل هویت و شعله ای از ماهیّت؛ و یا هم ماهیّت، هویّت.

اگر خواستار مثال هستی، انسان و شمس، و ملَک و کلمه بهترین مثال است.

تمثال های کثیف، در آیینه به سانِ اموات متحرّک در می آیند.

و تمثال های یک روح نورانی در آیینه های خودش، هرکدام یک حیّ (زندهٔ‌) مرتبط، و نور منبسط است. اگر عینش نباشد غیرش هم نیست.

اگر خورشید حیات می داشت، حرارت آن حیاتش می شد، و ضیای آن شعورش می شد، پس تصویر انعکاس یافتهٔ‌ آن در آیینه، مالک همین خواص می باشد.

پس این است کلید این أسرار:

جبرئیل علیه السلام درحالی که در سدرة است، به صورت دحیة در مجلس نبوی تمثل می کند و خدا می داند در چند جای دیگر!..

و عزرائیل به طور همزمان در جاهای بسیار زیادی که شمار آن را جز خدا کسی نمی داند، به قبض ارواح می پردازد. و پیامبر اکرم (ص) نیز در یک آن، هم در کشف اولیاء، و هم در رؤیاهای صادق به امّتش نمایان می گردد، و در میدان محشر نیز با شفاعتش با همهٔ‌ امت دیدار می کند. و ابدالِ اولیاء هم در آنِ واحد در جاهای زیادی ظهور می یابند و دیده می شوند.

مستعد، می تواند مجتهد شود نه مشرِّع

هر کسی که استعداد اجتهاد را دارا و حایز شروط آن است، می تواند برای خودش در موارد غیر منصوص اجتهاد کند، بدون آن که دیگران را بر آن ملزم سازد، چون او نمی تواند شریعت گذاری نماید و امّت را به آن فرا خواند. فهم او از شریعت تلقّی می گردد، لکن نمی تواند خود شریعت باشد. زیرا ممکن است انسان مجتهد شود، اما مشرّع شدن او دور از امکان است. پس دعوت بسوی هر فکری مشروط بر آن است که جمهور علما بر آن صحّه بگذارند، چه در غیر آن، بدعت و مردود خواهد بود و در دهان صاحبش منحصر می ماند و نمی تواند خارج شود. زیرا اجماع و جمهور علما است که می تواند مهر شریعت را روی آن ببیند و تشخیص دهد.

نور عقل از قلب بر می آید

روشنفکران ظلمانی باید این سخن را نیک بدانند که:

بدون ضیای قلب، نور فکر نمی تواند منوّر شود.

اگر آن نور و این ضیا مزج نشوند، آنگاه فکر، تیره و تار است و ظلم و جهل از آن فوران می زند. اما از روی فریب و تزویر، پوشش نور را بر تن کرده است.

در چشمت نهاری وجود دارد، اما سفید و مظلِم است، و در درون آن سوادی وجود دارد، اما لیلِ منوّر است.

اگر آن سیاهیِ منوّر در چشم نباشد، آن شحم پاره، چشم نمی شود و نمی تواند چیزی را ببیند. و بدین ترتیب، چشمِ بی بصیرت هم پشیزی نمی ارزد.

اگر در فکرتِ بیضا سویدای قلب نباشد، محصول دماغ هم نمی تواند علم و بصیرت باشد. پس عقل نمی تواند بدون قلب باشد.

مراتب علم در دماغ مختلف و ملتبس است

در دماغ مراتبی وجود دارد که با یکدیگر ملتبس و احکامشان مختلف است.

اول تخیّل می شود، سپس تصوّر می آید، بعداً تعقّل و به دنبال آن، تصدیق صورت می گیرد، سپس اذعان، و پس از آن التزام می شود، و سرانجام اعتقاد به وجود می آید. پس اعتقادات جدا و التزامات جداست. و از هریکی از این مراتب، حالتی صادر می شود:

چنانکه صلابت از اعتقاد، و تعصب از التزام، و امتثال از اذعان، و التزام از تصدیق صادر می گردد، و بی طرفی در تعقل، و تجرّد در تصور، و سفسطه در تخیّل حاصل می شود، اگر از مزج آن عاجز باشد.

بدون شک، ارائه تصویر خوب از أمور باطل، به معنی جرح اذهان صاف و اضلال آن است.

علم هضم ناشده، نباید تلقین شود

مرشد و عالم حقیقی، علمش را به محض رضای خدا و بدون چشم داشت به مردم می آموزد، و همچون گوسفند است، نه پرنده. گوسفند به برّه اش شیر هضم شده و مصفّی می دهد، اما پرنده استفراغ لعاب آلودش را به دهن جوجه اش می دهد.

تخریب، اسهل است و ضعیف، همواره مخرّب است

شرط وجود کلّ، وابسته به وجود همهٔ‌ اجزای آن است، اما عدم آن فقط در گروِ نبود یک جزء آن می باشد؛ بدین سان تخریب اسهل می شود. اینجاست که شخص عاجز و ناتوان به تخریب و ارتکاب اعمال منفی و تخریبی متمایل است و هرگز به اقدام مثبت نزدیک نمی شود.

قوّت باید خادم حق باشد

اگر دساتیر حکمت، نوامیس حکومت، قوانین حق و قواعد قوّت به یکدیگر استناد نورزند و از هم مستمد نباشند، در بین جمهور مردم مثمر و مؤثر نخواهند بود. آنگاه شعایر شریعت مهمل و معطّل خواهد ماند و مردم در أمورشان بر آن استناد نخواهند ورزید و اعتماد نخواهند کرد.

گاهی یک ضدّ متضمّن ضدّ خود می باشد

گاهی ضدّ، ضدّش را در خود پنهان می کند، اینجاست که در زبان سیاست، لفظ، ضدّ معنی است، و ظلم، (٭):به گونه ای بحث می کند که گویا این زمان را دیده است. مؤلف. کلاه عدالت را بر سر می گذارد، و خیانت، لباس حمیّت را به نرخ ارزان می پوشد، و بر جهاد و مبارزه در راه خدا، برچسپِ بغی زده می شود، و اسارت حیوانی و استبداد شیطانی به نام حریّت و آزادی مسمّی می گردد.

و بدین ترتیب، اضداد مثل همدیگر می شوند، و در صورتها تبادل رخ می دهد، و در اسمها تقابل به وجود می آید و مقامات هم جای شان را با یکدیگر عوض می کنند.

سیاستی که منفعت را اساس قرار داده باشد، جانور است

سیاست امروزی که چرخش را بر اساس منفعت گذاشته است، درنده و جانور است؛ اگر با جانور گرسنه دوستی کنی، مرحمتش را نه، بلکه اشتهایش را باز می کند، سپس بر می گردد و مزدِ چنگ و دندانش را هم از تو می طلبد.

به دلیل نامحدود نبودن قوای انسان، جنایتش بزرگ می شود

قوای موجود در انسان، برخلاف حیوان فطرتاً محدود نگردیده است، لذا خیر و شرّی که از انسان صادر می شود، لایتناهی است. هرگاه خودگامی آن، با خودبینی و غرور

و عناد این یکجا شود چنان گناهی (٭):در این هم یک اشاره ی غیبی وجود دارد. مؤلف. سر می زند که بشر تا کنون نتوانسته است بر آن اسمی بیابد. این خود دلیلی است بر وجود جهنم، چون بر آن گناه، کیفری جز جهنم وجود ندارد.

به عنوان مثال: شخصی صرفاً بخاطر راست و درست نشان دادن سخن دروغینش، فلاکت و بدبختی اسلام را قلباً آرزو می کند.

این زمان نیز نشان داده است که: جنت ارزان نیست و جهنم غیر ضروری نیست.

بعضاً یک خیر وسیلهٔ‌ شر می شود

مزیّتی که خواص از آن برخوردار اند، در حقیقت سببی است برای واداشتن آنها به تواضع و محویّت، امّا متأسفانه سبب تحکّم و تکبّر شده است.

و عجز فقرا و فقر عوام هم در حقیقت انگیزهٔ‌ آن است که دیگران بر آنها احسان و مهرورزی کنند، اما متأسفانه در حال حاضر، منجر به ذلت و اسارت شان شده است.

و شرف و افتخارِ محاسنی که در چیزی حاصل شده است، به خواص و رؤسا پیشکش می شود و منسوب می گردد، اما سیّئات و زشتیهایی که از آن نشأت یافته است، بر افراد و عوام تقسیم و توزیع می گردد.

لذا شرفی که عشیرهٔ‌ غالب به آن دست یافته است، با: "آفرین به رییس عشیره!" استقبال می گردد.

اما اگر عکس آن رخ داد، افراد آن عشیره مورد لعن و نفرین قرار می گیرند. این همان شرّ حزین در بشر است!

اگر غایه خیال و هدف وجود نداشته باشد، انانیّت قوت می گیرد

اگر اجتماعی ایده و هدف نداشته باشد، و یا ایده اش به فراموشی سپرده شود، و یا این که تناسی صورت گیرد، بدون شک ذهنها به "أنا" ها برمی گردند و به دَور آن پرسه می زنند. یعنی:

"أنا" قوّت می گیرد و بعضاً به عصب تبدیل می شود، به حدّی که سوراخ نمی شود تا "نحن" شود. پس آنانی که "أنا" ی خودشان را دوست دارند، دیگران را دوست نمی دارند.

حیاتِ اختلال از مرگ زکات و زنده بودن ربا بروز کرده است

معدن و اصل همهٔ‌ انواع اختلالات و تمامی هرج و مرجها و فسادها، و محرّک و منبع همهٔ‌ رذایل و سیّئات و خصلتهای دون، فقط دو کلمه و یا دو جمله است:

جملهٔ‌ اول: "من سیر باشم به من چه که دیگران از گرسنگی بمیرند"

جملهٔ‌ دوم: "تو رنج بکش تا من راحت و آرام باشم، تو کار کن تا من بخورم، از من خوردن، از تو کار کردن!"

تنها داروی شفابخشی که سمّ قاتل را در جملهٔ‌ اول از بیخ و بُن بر می کند، فقط "زکات" است، همان زکات شرعی که یکی از ارکان اسلام به شمار می رود.

و آنچه درخت زقّومِ مندرج در جملهٔ‌ دوم را از ریشه اش قطع می کند، تحریم ربا است. اگر بشر خواستار صلاح و رستگاری است و زندگی اش را دوست دارد، بایستی زکات را وضع نماید و ربا را برچیند.

اگر بشر خواستار حیات است، باید انواع ربا را بکشد

صلهٔ‌ رحم از جانب طبقهٔ‌ خواص به طبقهٔ‌ عوام، برچیده شده است. از پایین (عوام) صدای آشوبها و واویلای انتقام و نالهٔ‌ کین و حسد فوران می زند، و از بالا (خواص) هم آتش ظلم و تحقیر و ثقلتِ تکبّر و انگیزه های تحکّم فرود می آید.

حال آن که باید از پایین: تحبب و اطاعت و احترام و فرمانبرداری بالا شود، البته مشروط بر آن که از جانب بالا هم مرحمت و احسان و شفقت و تربیت فرود آید.

پس اگر بشر خواستار زندگی است، باید به زکات چنگ بزند و ربا را طرد نماید. چون عدالت قرآن به دَر عالم ایستاده است و به ربا می گوید: "دخول ممنوع، برگرد!". اما بشر به این أمر گوش فرا نداد و سیلیِ خوبی خورد.. (٭):اشارهٔ‌ غیبیِ قوی است، چون بشر گوش نکرد و با جنگ جهانی دوم این سیلی سخت را هم خورد. مؤلف. او باید پیش از خوردن سیلی قوی تر و خطرناک تر، به این أمر گوش فرا دهد.

بشر، آن گونه که قید اسارت را درهم شکست، قید مزدوری

را هم پاره پاره خواهد کرد

در یک رؤیا گفته بودم که:

جنگهای خفیف و کوچکِ دولتها و ملتها، جایش را به جنگ های شدیدی میان طبقات بشر خالی می کند. زیرا انسان در طول تاریخ، اسارت را نپذیرفت و با خونش زنجیرها را درهم شکست، اما اکنون اجیر و مزدور شده است و بار آن را می کشد. اما روزی، آن را هم خواهد شکست.

سرِ انسان پس از پشت سر گذاشتن پنج دوره، سفید شده است، و آن دوره ها عبارتند از:

وحشیّت و بدویت و بردگی و اسارت و اکنون هم أجیر و مزدور است، این گونه آغاز گردیده است و اینگونه سپری خواهد شد.

راه غیر مشروع به سمت خلاف مقصود می رود

"القاتل لا یرث" یک دستور عظیم است.

کسی که از راه نا مشروع به سوی مقصدی می رود، غالباً با خلاف مقصودش مجازات می بیند.. محبّت اروپا، محبّت غیر مشروع است و عاقبتِ تقلید از آن و ألفت با آن، جواب دشمنی غدّارانه از سوی محبوب را با خود دارد و جنایت است!

آری، فاسق محروم است و به لذت و نجات دست نمی یابد.

در جبریه و معتزله می توان دانه ای از حقیقت را یافت

ای طالب حقیقت!

نگاه شریعت به ماضی و مصیبت با نگاه آن به مستقبل و معصیت، متفاوت است. زیرا به ماضی و مصایب، به نظر و قدر الهی می نگرد، پس سخن در اینجا از آنِ جبریّه است. اما به مستقبل و معاصی، با نظر تکلیف الهی می نگرد، پس سخن در این جا از آن معتزله است. و این گونه، جبریه و معتزله مصالحه می کنند.

پس در این مذاهب باطل، دانه ای از حقیقت موجود مندرج است، و جایگاه خاصی در آن دارد، و باطل از تعمیم آن به وجود می آید.

عجز و جزع، کار بیچارگان است

اگر خواستار حیات هستی در آنچه چاره و راه حل دارد به عجز چنگ مزن. اگر خواستار راحت و آرامش هستی در آنچه چاره و علاج ندار، به جزع (داد و فریاد) مپرداز.

گاهی یک چیز کوچک کار بزرگی را انجام می دهد

گاهی شرایطی به وجود می آید که تحت آن، اندک حرکتی، انسان را به اعلی علیین می رساند. و در حالاتی هم حرکت کوچکی کاسبش را به اسفل سافلین سرنگون می سازد.

به بعضیها یک آن معادل یک سال است

برخی از فطرتها به یکباره می درخشد، و برخی دیگر تدریجی است و اندک اندک بالا می آید. طبیعت انسانی به هردوی آنها شباهت دارد و با در نظر داشت شرایط و احوال تغییر می کند. بعضاً به شکل تدریجی می رود و در مواردی نیز همچون باروت ظلمانی است، به یکباره منفجر می شود و یک آتش نورانی از آن فوران می زند.

چه بسا یک نگاه، زغال را به الماس تبدیل می کند.

و چه بسا یک تماس، سنگ را به اکسیر مبدّل می سازد.

چنانکه یک نظر پیامبر (ص) یک جاهل بدوی را یکدم به یک عارف نورانی منقلب می ساخت. اگر خواستار میزان هستی، حضرت عمر رضی الله عنه پیش از اسلام و بعد از آن، در مقابلت قرار دارد. و مثال آن دو: همچون بذر و درخت است که دفعتاً به بار نشست و میوه داد. بدین سان، آن نگاه احمدی و آن همّت نبوی در جزیرة العرب، به یکباره سراسرفطرتهای زغال شده را به الماسهای تابانی مبدّل ساخت. و اخلاق باروت مانند را درخشاند و به نور های منوّر تبدیل شدند.

دروغ، یک لفظ کافر است

یک بذر از صدق و راستی، خروارها دروغ را می سوزاند.

و یک دانهٔ‌ حقیقت، قصری از خیال را ویران می سازد.

پس صدق، اساس بزرگ و گوهری تابان است، و گاهی ـ در صورت موجودیت ضرر ـ جایش را به سکوت می دهد؛ اما برای دروغ، مجالی وجود ندارد، هرچند سود و منفعتی در آن باشد. هر سخنت باید راست و هر حُکمت باید حق باشد.

ولی این را باید خوب بدانی که: حق نداری هر راست را به زبان بیاوری.

این قاعده را دستور خود بگردان: "خُذ ما صَفَا دَع ما کَدَر"

زیبا ببین و زیبا بنگر، تا فکر و اندیشه ات زیبا شود؛ زیبا بدان و زیبا فکر کن. تا زندگیِ لذیذ و آرام را دریابی.

أملِ مندرج در حسن ظن، زندگی را در زندگی می دمد.

در حالی که یأسِ نهان در سوء ظن، مخرّب سعادت و قاتل زندگی است.

مجلسی است در عالم مثال

(موازنه ای است میان مدنیت حاضر و شریعت غراء، و دَهایِ علمی و هُدای شرعی)

در آغاز متارکهٔ‌ جنگ جهانی اول، در یکی از شبهای جمعه و در رؤیای صادق به مجلس با شکوهی در عالم مثال داخل شدم، در آنجا از من پرسیدند:

"پس از این شکست، وضعیت عالم اسلام چگونه خواهد شد؟"

من به صفتِ سفیر عصر حاضر، پاسخ دادم و آن ها هم گوش فرا دادند.

این دولتی که از گذشته ها مسئولیت حمایت از استقلال عالم اسلامی و اعلای کلمة الله را با انجام فرض کفایی جهاد، بر عهده گرفته است، و خود را آمادهٔ‌ فدا شدن در راه عالم اسلام ـ که پیکر واحدی است- ساخته و لوای خلافت را برافراشته است.. آری، این دولت و این امت اسلامی بجای این فلاکتها و بلاها، بدون شک سعادت و حرّیت را به عالم اسلام به ارمغان خواهد آورد و مصیبتهای گذشته را در آینده تلافی خواهد کرد؛ شخصی که با پرداخت سه، می تواند سیصد به دست آورد به هیچ وجه زیان نکرده است، و شخص با همّت، حالت حاضرش را به آیندهٔ‌ روشنی مبدّل می سازد. پس این مصیبت باعث آن شد که شفقت و اخوت و تساند اسلامی را به گونهٔ‌ خارق العاده ای در میان ما برانگیزد.

انکشاف اخوت میان مسلمانان سبب سریع فروپاشی و تخریب مدنیّت حاضر می گردد و صورت این دنیّت حاضر دگرگون خواهد شد و نظام آن برهم خواهد خورد و آنگاه مدنیت اسلامی ظهور خواهد کرد و مسلمانان، اولین کسانی خواهند بود که با اراده و اختیار خودشان به آن داخل می شوند. اگر موازنه می خواهی؛ به اساسات و آثار مدنیّت شرعی و مدنیّت فعلی دقت و نظر کن.

اساسات مدنیت فعلی منفی است، ارزش و هست و بود آن پنج اساس منفی است و چرخهای آن روی آنها می چرخد.

چون نقطهٔ‌ استناد آن: به جای حق، قوّت است؛ و شأن قوت هم تجاوز و تعرض می باشد. و از این، خیانت بروز می کند.

هدفِ قصد آن: به جای فضیلت، یک منفعت خسیس است، و شأن منفعت: تزاحم و تخاصم می باشد. و از این، جنایت بروز می کند.

قانون آن در زندگی: به جای تعاون، جدال و مخاصمه است و شأن جدال هم عبارت است از: تنازع و تدافع، و از این، سفالت بروز می کند.

اساس رابطه اش بین اقوام: عنصریت پروری است که بر علیه دیگران رشد می یابد و با بلعیدن دیگران پرورش می یابد و قوت می گیرد، و شأن نژاد پرستی و عنصریت و ملیّت گرایی منفی هم چنین تصادمهای مدهش و تلاطم فجیع است، و از این، نابودی و هلاکت بروز می کند.

و پنجمین آن: یعنی خدمت جذّاب آن، تشجیع هوی و هوس، و فراهم آوری امکانات و تسهیل و اشباع غرایز و خواهشات نفسانی است، و ازین سفاهت بروز می کند. و شأن هوی و هوس همواره این است که: انسان را مسخ می کند، و سیرتش را تغییر می دهد و در نتیجه، انسانیت را دگرگون می سازد و از نظر معنوی مسخ می کند.

اگر اکثریت این مدنیها را زیر و رو کنی و باطن شان را برملا سازی، در صورت شان سیرتِ میمون و روباه و مار و خرس و خوک را خواهی دید.

آری، آنچه در برابر خیالت قرار خواهد گرفت، پوست و پشم اینها خواهد بود.. و آثارشان هم علیه شان دلالت می کند.

در زمین میزانی جز موازین شریعت کارا نیست، شریعت، رحمتی است اهدا شده از آسمان قرآن.

اما اساسهای مدنیّتِ قرآن، مثبت و ایجابی است و چرخ سعادت آن روی پنج اساس مثبت می چرخد.

نقطهٔ‌ استناد آن: به جای قوّت، حق است. و شأن دایمی حق: عدالت و توازن است، و از این، سلامت سرچشمه می گیرد و شقاوت زوال می یابد.

و هدف آن: به جای منفعت، فضیلت است، و شأن فضیلت محبّت و تجاذب است و از این هم، سعادت سرچشمه می گیرد و عداوت زایل می گردد.

دستور آن در زندگی: به جای جدال و قتال، تعاون است و شأن این دستور هم اتحاد و تساندی است که مایهٔ‌ زندگی جماعتها می باشد.

و طرز خدمت آن بر جامعه: به جای هوا و هوس، هُدای هدایت است و شأن هُدی: به ارمغان آوردن ترقی و رفاهِ شایسته برای انسان و تنویر و تکامل بخشیدن به گونه لازم بر روح اوست.

و عاملش در راه ایجاد رابطه میان طبقات بشر: رابطهٔ‌ دینی، پیوند وطنی، علاقهٔ‌ صنفی و شغلی و اخوت ایمانی است. و شأن این رابطه هم، اخوت صمیمانه، سلامت عمومی و طرد عنصریت و ملیّت گراییِ منفی در بین کتله ها است.

هرگاه تجاوزی از خارج صورت گیرد، او هم موقف تدافعی اتخاذ می کند.

و اکنون دریافتی که چرا عالم اسلام از مدنیت حاضر روی برتافت و آن را نپذیرفت و مسلمانان با ارادهٔ‌ خود در آن داخل نشدند.

چون به سودشان نیست و به دردشان نمی خورد، زیرا قید وحشتناک اسارت را بر آنان زده است، بل به جای این که تریاک شفابخشی برای نوع انسان باشد، زهر کشنده ای شده است. چون هشتاد در صد بشریت را در مشقت و شقاوت انداخته است تا ده در صد آنها در سعادت مزخرفی زندگی کنند! اما ده در صد دیگر را بین اینها و آنها در بی راحتی افکنده است.

و سود بدست آمده از تجارت هم به چنگ اقلیّت ظالم افتاده است، حال آنکه سعادت حقیقی آن است که مایهٔ‌ سعادت کلّی گردد و یا دست کم باعث نجات اکثریت قرار گیرد.

و قرآنی که به عنوان رحمت برای نوع بشر نازل شده است فقط آن شیوهٔ‌ از مدنیت را می پذیرد که به همگان و یا به اکثریت سعادت آور باشد، اما در مدنیت حاضر، لگام هوس گسسته است، و خواهشات آزاد است و حرّیت حیوانی حکمفرماست. هوس تحکّم می کند و هوی هم مستبّد است، و حاجات غیر ضروری را در حکم حوایج ضروری قرار داده است؛ و بدین گونه راحت و آرام را از بشر سلب نموده است.

مدنیت حاضر، انسان را که در زندگیِ بدوی محتاج چهار چیز بود، نیازمند صد چیز ساخته و در ردیف فقرا و بینوایان قرار داده است، تا جایی که دیگر، سعی حلال برای رفع نیازها کافی نیست. این مدنیت بشر را به حیله و حرام واداشته و از همینجا پایه های اخلاق را فاسد کرده است. چون جامعه و بشریت را با هاله ای از هیبت و رعب پوشانده و ثروت را به دست گرفته است و فرد و شخص را فقیر و فاقد اخلاق ساخته است.

این أمر، شواهد بسیار دارد. تمام وحشیگریها و جنایات و غدر و خیاناتی را که بشر در قرون أولی مرتکب شده بود، این مدنیّت خبیث فقط در یک بار آن همه را استفراغ کرد، و بازهم معده اش خراب خواهد شد (٭):یعنی استفراغ بعدی اش از این هم بدتر خواهد بود. آری، با دو جنگ جهانی چنان استفراغ کرد که خشکی دریا و هوا را آلوده ساخت و خون آلود کرد. مؤلف. و در روزهای آینده استفراغ خواهد کرد.

از این جا می توان دریافت که چرا عالم اسلامی در قبول آن مضطرب و پریشان، و برخوردش سرد بوده است. آری، این استنکاف اسلام، معنی دار و جای تأمل است.

آری، نور الهی که در شریعت غرّاء وجود دارد، ویژگی خاصی به آن می بخشد که عبارت است از:

استقلالی که منجر به استغنا می شود. و همین خاصیت است که اجازه نمی دهد تا دهاء روم- که روح این مدنیت است- بر آن نور هدایت تحکّم ورزد، و هدایتِ شریعت با فلسفهٔ‌ این درهم آمیزد و عجین و تلقیح شود. و شریعت هرگز تابع این دهاءِ : منظور از کلمهٔ‌ دهاء در این مبحث، عبارت است از: مفاهیم مادی تمدن غرب، یا فکر مادی در فلسفهٔ‌ آن. ما این کلمه را به دلیل تجانس زیبایی که با هدی داشت همانگونه که بود نقل کردیم. مترجم. نخواهد شد.

چون شریعت، شفقت و عزت ایمان را در روح اسلام می پرورد. قرآن معجزالبیان حقایق شریعت را در ید بیضای خود گرفته است. هر حقیقتی در آن دست بیضا همچون عصای موسی است در میدان ساحران. و این مدنیّت سحرانگیز به زودی در برابر آن سجدهٔ‌ حیرت و شگفت خواهد کرد.

اکنون به این دقت کن:

روم قدیم و یونان دو دها داشتند، و آن دو از یک اصل توأمان بودند. یکی خیال آلود بود، دیگری ماده پرست. اما آن دو، همچون روغن و آب، امتزاج ننمودند، و به رغم سپری شدن زمان، و سعی و تلاش مدنیت، و کوشش مسیحیت آن دو استقلال خود را نگه داشتند و در نیامیختند.

و اکنون هم آن دو روح، جسد خود را تغییر دادند، آلمان، جسدِ یکی و فرانسه، جسد دیگری شد. گویا نوعی تناسخ را پشت سر گذاشتند.

ای برادر مثالی!

زمان نشان داد که: آن دو دهایِ دوگانهٔ‌ توأم، اسباب تمزیج را به مانند برزه گاو رد نمودند و تا کنون مصالحه نکرده اند.

مادام این دو همراه، دو دوست، دو برادر و دو همسفرِ راه ترقی و پیشرفت باهم درگیر شدند و مصالحه نکردند، چگونه امکان دارد هدایِ قرآن که اصل و معدن و مطلعِ مغایر و متفاوتی دارد، نور موجود در آن و هدایت شریعت با دهایِ روم و فلسفهٔ‌ آن، که روح این مدنیت اند مصالحه کند و مزج شود!؟ آن دها و این هُدی منشأ متفاوتی دارند.

هُدی از آسمان نازل شد.. و دها از زمین سر برآورد.

هُدی در قلب کار می کند و دماغ را هم به فعالیت وا می دارد؛ اما دها در دماغ کار می کند و قلب را برهم می زند و مکدّر می سازد.

هُدی روح را منوّر می کند به حدی که دانه های آن، غنچه و سنبل باز می کند، و طبیعتِ تیره و تار با آن روشن و تابان می شود. و استعداد کمالی به یکباره راه را می پیماید و نفس جسمانی را خادم گوش به فرمان قرار می دهد. و در سیمای انسان کوشا و با همّت، صورت مَلَک را نقش می زند.

اما دها، پیش از همه به نفس و جسم رو می آورد، و وارد طبیعت می شود و نفس را مزرعه و بسترِ نشو و نمای استعداد نفسانی می گرداند، اما روح را خدمتگزار می سازد و به محافظت دانه ها و بذرها می گمارد و بدین ترتیب، صورت شیطانی را در سیمای انسان نشان می دهد.

هُدی در هر دو حیات، سعادت را به ارمغان دارد، و نور و روشنی را به دارین منتشر می سازد، و انسان را بالا می برد. اما دهای یک چشمِ دجّال مانند (٭):در این هم یک اشاره ظریفی وجود دارد. فقط یک دار و یک زندگی را می فهمد، لذا انسان را یک ماده پرست و دنیا پرور و جانور به بار می آورد.

آری، دها طبیعت کر را می پرستد، و از قوّتِ کور فرمان می برد.

اما هُدی صنعت با شعور را می شناسد و به قدرتِ باحکمت می نگرد.

دها، پردهٔ‌ کفران را بر روی زمین می گسترد.. و هُدی، نور شکران را می پاشد.

از همین راز و رمز است که: دها، کور و کر است.. و هُدی، سمیع و بصیر.

به نظر دها، نعمتهای روی زمین غنیمت بی صاحب اند، لذا بدون سپاسگزاری و شکران به غصب و سرقت آنها مبادرت می ورزد، چون کندن و ربودن از طبیعت، حس درندگی و حیوانی به بار می آورد. اما در نظر هدی، نعمتهای پراکنده در سینه زمین و در سیمای کاینات میوه های رحمت الهی است؛ او در ورای هر نعمت، یک دست محسن را می بیند و انسان را وا میدارد تا با شکر و تعظیم آن را ببوسد.

این را هم انکار نمی کنم که در مدنیّت محاسن زیادی وجود دارد، اما این محاسن نه مال نصرانیت است و نه ایجاد اروپا و نه صنعت این عصر، بلکه مال عموم است و بر همگان تعلق دارد، زیرا از تلاحق افکار، شرایع آسمانی، به ویژه شرع احمدی و از حاجات فطری بشر و از انقلاب اسلامی نشأت یافته است، لذا هیچکس نمی تواند بر آنها تملّک نماید.

و در اینجا رییس آن مجلس مثالی بار دیگر پرسید و گفت:

ای مرد این عصر! بلا و مصیبت همواره در نتیجهٔ‌ خیانت نازل می گردد و سبب ثواب و مکافات است. قَدر یک سیلی به این امت زد و قضا را دخیل ساخت. شما با کدام عملتان به قضا و قدر اجازه دادید که قضای الهی فرمانِ فرود آمدن مصیبت را بر شما داد و شما را آشفته و پریشان ساخت؟ خطای اکثریت همواره سبب نزول مصایب عمومی است.

گفتم: ضلالتِ فکری بشر و عناد نمرودانهٔ‌ او و غرور فرعونانه اش در زمین آنقدر ورم کرد و پُندید که به آسمان رسید و حتی به راز حساس خلقت برخورد و از آسمان، زلزله های این جنگ جهانی را که شبیه طوفان و طاعون است فرود آورد. و خداوند سبحان سیلی سخت آسمانی را بر روی ملحد، بلکه بر همهٔ‌ بشریت زد. زیرا یکی از اسباب و عوامل آن که همهٔ‌ مردم در آن سهیم اند عبارت است از: ضلالت برخاسته از فکر ماده گرایی، و حرّیت حیوانی و استبداد هوی و هوس.

اما سببی که به ما بر می گردد عبارت از آن است که:

ما ارکان اسلام را اهمال و ترک نمودیم؛ زیرا آفریدگار متعال از بیست و چهار ساعت یک ساعت را از ما خواست. آن یک ساعت را به خاطر پنج وقت نماز از ما و به خاطر خود ما خواست و امر کرد، اما ما از روی تنبلی ترک نمودیم و از روی غفلت نادیده گرفتیم. و جزای آن هم این بود که در طول پنج سال متوالی، هر روز به مدت بیست و چهار ساعت ما را با آموزش و تمرینات طاقت فرسا به تحرک و تلاش واداشت، یعنی ما را مجبور ساخت تا مشغول نوعی نماز باشیم! و نیز از ما خواست تا در هر سال یک ماه را بخاطر نفس مان روزه بگیریم، اما ما مغلوب نفس خود شدیم و پروردگار متعال بخاطر کفارهٔ‌ گناهان مان ما را مجبور کرد تا پنج سال روزه بگیریم.

و از مالی که به ما داده است یک چهلم و یا عُشر آن را به عنوان زکات از ما مطالبه کرد، اما ما بخل ورزیدیم و ظلم نمودیم و به حرام آغشته کردیم و با اختیار خود آن را نپرداختیم. او هم ما را به پرداخت زکات متراکم مجبور کرد و از حرام نجات مان داد، چرا که عمل از جنس جزا و جزا از جنس عمل است.

عمل صالح به دو گونه است:

یکی: مثبت و اختیاری

و دیگری: منفی و اضطراری.

همهٔ‌ آلام و مصایب از جملهٔ‌ اعمال صالحهٔ‌ منفی و اضطراری هستند، چنانکه در حدیث هم آمده است و مایهٔ‌ تسلّی ما شده است.

بدین سان، این امّت گنهکار با خونش وضو گرفت و توبه فعلی نمود.

و مکافات و ثواب عاجل آن، یک پنجمِ این ملت را - یعنی چهار میلیون تَن را- به درجهٔ‌ ولایت رساند و مقام و منزلتِ شهادت و غازی بودن را به آنها بخشید.. و بدین طریق، گناهان شان را زدود و پاک کرد.

این مجلس عالیِ مثالی سخنانم را تحسین نمود.

من یکباره بیدار شدم، بلکه با یقظه (بیداری) دوباره خوابیدم. به باور من، یقظه رؤیاست و رؤیا هم نوعی از یقظه.

در اینجا سعید نورسی

و در آنجا نمایندهٔ‌ عصر

اگر جهل، مجاز را به دستش بگیرد آن را به

حقیقت مبدّل می سازد

هرگاه مجاز از دست علم به دست جهل بیفتد، به حقیقت منقلب می شود و درها را به سوی خرافات می گشاید. من در دوران طفولیت دیدم که ماه خسف شده است، وقتی علتش را از مادرم پرسیدم به من گفت: مار آن را بلعیده است. گفتم: پس چرا دیده می شود؟ گفت: مارها در آنجا اینگونه نیمه شفاف هستند.

بدین سان، چنین مجازی، حقیقت پنداشته شد. حال آن که خسوف ماه به أمر الهی با حایل شدن زمین بین خورشید و ماه در دو نقطهٔ‌ تقاطعِ مدارشان که سَر و دُم است، رخ می دهد.

و آن دو قوس موهوم، به اسم "تنّینین" (دو مار) یاد می شوند، اما اسمی که بر اساس یک تشبیه خیالی اطلاق گردیده بود، به مسمّی (حقیقی) تبدیل شده است. تنّین هم مار می باشد.

مبالغه، ذم ضمنی است

هرگاه به توصیف چیزی می پردازی، همآن گونه که هست وصفش کن. به باور من، مبالغه در مدح، ذم ضمنی است. احسانی بیش از احسان الهی، احسان نیست.

شهرت ظالم است

شهرت، یک مستبد است، چون مال دیگران را در ملکیّت صاحبش در می آورد. چنانچه در بین لطایف و طنز های ملا نصرالدین، مال اصلی وی زکاتش (یعنی یک دهم آن طنز ها از اوست) می باشد.

و هاله ای از خیالی که به گرد رستم سیستانی انداخته شده بود، به مدت یک عصر به غارتِ مفاخر ایران پرداخت. لذا آن نامدار خیالی با غصب و غارتها باد کرد، تا آن که با خرافات درهم آمیخت و نوع انسان را پشت سر گذاشت.

آنانی که دین و حیات را قابل تفریق می پندارند سبب فلاکت هستند

اشتباه "تُرکِ ژون" این است که او نفهمید که دین اساس زندگی است. او ملت و اسلام را دو امر جداگانه پنداشت. زیرا مدنیت حاضر همواره همین وَهم را القا می کرد و بر افکار، چنین مستولی شده بود که: سعادت و خوشبختی در خود حیات است. اما اکنون زمان نشان داد که نظام مدنیّت فاسد و مضرّ است. (٭):اشارهٔ‌ غیبی واضحی است بر مدنیت بی دین و ظالمی که در حالت سکرات قرار دارد. مؤلف.

و تجارب قطعی هم این را به ما نشان داد که: دین، زندگی برای زندگی و همچنان نور و اساس آن است. و احیای این ملت با احیای دین امکان پذیر می باشد. اسلام به آن پی برد...

بر خلاف دین دیگر، پیشرفت و ترقّی ملت ما به نسبتِ تمسک آن به دین است و تدنّی و سقوطش هم به درجهٔ‌ اهمال دین بستگی دارد. این یک حقیقت تاریخی فراموش شده است.

مرگ، آن گونه که گمان می شود دهشتناک نیست

ضلالت وهم آلود است، موت را ترسناک و دهشتناک نشان می دهد. مرگ، تبدیل جامه و تحویل مکان و رفتن از سجن به سوی بوستان است. هرکه خواهان حیات است باید شهادت را طلب کند. قرآن بر زنده بودن شهید اشاره می کند.

شهیدی که درد سکرات را نچشیده است خود را زنده می شمارد و زنده می بیند، اما زندگی جدیدش را نزیه تر و پاکتر از قبل می یابد و گمان می کند که نمرده است. و دقت کن، نسبت شهدا با مردگان به این مثال می ماند:

دو مرد، در خواب، در باغچهٔ‌ زیبایی که پر از انواع لذایذ است قدم می زنند. یکی، می داند که خواب می بیند، لذا لذت نمی برد و مفرح نمی شود، بلکه تأسف می کند. و دیگری می داند که دیده هایش حقیقت است و در عالم بیداری است، لذا از لذایذ آنجا حقیقتاً لذت می برد.

رؤیا، سایهٔ‌ عالم مثال و عالم مثال، سایهٔ‌ عالم برزخ شده است، اینجاست که دساتیر این عالمها شبیه یکدیگر اند.

سیاست، در عالم افکار یک شیطان است، از آن باید استعاذه نمود!

سیاست مدنی، اکثریت را در راه اقلیت فدا می سازد. بلکه اقلّ ظالم، اکثر عوام را در راه مقاصد خودش قربان می کند.

اما عدالت قرآنی، حتی زندگی یک معصوم را فدا نمی سازد و خونش را نه بخاطر اکثریت، حتی بخاطر همهٔ‌ بشریت هم هدر نمی دهد. زیرا آیهٔ‌ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ (المائدة: ٣٢) دو راز بزرگ را در برابر دیدگان انسان می گذارد.

اول: عدالت محض است. این همان دستور بزرگی است که فرد و جماعت و شخص و نوع بشر را به یک نگاه می بیند، اینها آن گونه که در نظر قدرت الهی باهم برابر اند، عدالت الهی نیز آنها را به یک دید می بیند. و این یک سنت دایمی است.

یک شخص واحد می تواند خود حقش را فدا کند، اما حق وی حتی بخاطر عموم انسان ها نمی تواند فدا شود.

زیرا ابطال حق، و ریختن خون و ازالهٔ‌ عصمتش به ابطال حق همهٔ‌ انسانها و ازالهٔ‌ عصمت آنها و ریختن خونشان شباهت دارد.

راز دوم این است که: اگر یک انسان خودگام، بی گناهی را در راه حرص و هوسش به قتل برساند، چنانچه مانع هوسش شوند، او در صورت توان، دنیا را ویران می سازد و بنی آدم را محو و نابود می گرداند.

ضعف، خصم را شجاع می گرداند

خداوند بنده اش را می آزماید، اما بنده حق آزمودن

پروردگارش را ندارد

ای خایف و ضعیف!

خوف و ضعفت بیهوده است و علیه توست. زیرا تاثیرات خارجی را شجاعت می بخشد و جلب می کند.

ای وسوسه گرِ وهّام!

یک مصلحت محقق، بخاطر یک مَضرّت موهوم فدا ساخته نمی شود. لازمهٔ‌ تو سعی و تلاش است و نتیجه به خداوند تعلق دارد. در کار او نمی توان مداخله کرد. او بنده اش را به میدان آزمون می کشد و می گوید: "اگر چنین کنی، چنان خواهم کرد!" اما بنده حق ندارد و نمی تواند پروردگارش را امتحان کند و بگوید:

"اگر پروردگارم مرا در این کار مؤفق ساخت، من هم این کار را خواهم کرد" هرکه چنین گفت از حدش تجاوز نموده است.

شیطان، به عیسی بن مریم علیه السلام گفت: مدام هرچیز را او انجام می دهد و جز آنچه مقدّر است به تو نمی رسد، پس خود را از سر این کوه بینداز، و ببین با تو چه می کند؟

عیسی علیه السلام به او گفت:

ای ملعون! خداوند بنده اش را می آزماید اما بنده حق آزمودن پروردگارش را ندارد!.

در آنچه خوشت می آید افراط مکن

گاهی درمان یک درد، دردی است برای درد دیگر، و در مواردی هم پاد زهر، زهر می شود. هرگاه درمان از حد بگذرد، درد می آورد و می کشد.

چشم عناد، مَلَک را شیطان می بیند

کار عناد این است: زمانی که شیطان کسی را یاری دهد، می گوید او "مَلَک است" و رحمت خدا بر او باد. اما اگر ملَکی را در صف مخالفش ببیند، می گوید: "او شیطان است و لباسش را تغییر داده است!" لذا به عداوت و لعن و نفرین بر می خیزد.

پس از آن که حق را یافتی بخاطر أحق، به اختلاف دامن مزن

ای جویندهٔ‌ حقیقت!

وقتی اتفاق در حق، اختلاف در أحق است، پس حق از أحق، أحق تر است؛ و حَسن از أحسن، أحسن تر می باشد.

اسلام، سلم و سلامت است در داخل نزاع و خصومت نمی خواهد

ای عالم اسلامی! حیات تو در اتحاد است.

اگر خواستار اتحاد هستی، این را دستور کارت قرار بده:

به جای "هو الحق" باید "هو حق" باشد.

و به جای "هو الحسن" باید "هو حسن" باشد.

هر مسلمان در مورد مسلک و مذهب خودش باید بگوید: این "حق" است کاری به کار دیگران ندارم، اگر از دیگران زیبا است، از من زیباتر است. او حق ندارد بگوید: مذهب من حق است و دیگران باطل، یا فقط مذهب من خوب است و دیگران اشتباه و زشت است!

بدون شک، تنگ نظری و انحصار ذهن بر چیزی از حبّ نفس ناشی می گردد و سپس به مرض مبدّل می شود و از این هم نزاع بر می خیزد.

تعدّد داروها بر اساس تعدّد دردها است و این تعدّد، حق است.. و بدین سان، حق نیز متعدّد می شود. و حاجتها و غذا ها متنوع اند و این تنوع شان حق است. و این گونه،

حق هم تنوع می یابد. تکثّر استعدادها و وسایل تربیتی، حق است.. بدین ترتیب، حق هم تکثر می کند.

یک مادّهٔ‌ واحد، با توجه به دو مزاج، هم زهر است و هم پادزهر. در مسایل فرعی حقیقت ثابت نیست بلکه اضافی و مرکب است زیرا نسبیّت مرکّبی مطابق مزاجهای مکلّفین دارد این گونه تحقق می یابد و مرکّب می شود.

صاحب هر مذهب به گونهٔ‌ مهمل و مطلق حکم می کند و تعیین حدود مذهبش را به تمایل و اختلاف مزاج می گذارد، و این تعصب مذهبی است که سبب تعمیم می گردد و التزام به تعمیم هم سبب نزاع می شود.

پرتگاههای عمیقی که پیش از اسلام میان طبقات بشر وجود داشت و همچنان دوری عجیب شان از همدیگر خواستار تعدد انبیاء، تنوّع شرایع و مذاهب متعددی در یک وقت بود.

اما اسلام، انقلابی در بشریت بوجود آورد و بشر را به یکدیگر نزدیک ساخت و شریعت، اتحاد نمود و پیغمبر واحد شد.

و به دلیل همسان نبودن سویه ها، تعدد مذاهب به وجود آمد. و هرگاه سویه ها همسان گردید و تربیت واحدی کافی آمد، مذاهب هم اتحاد خواهند نمود.

در ایجاد و جمع اضداد حکمت بزرگی نهفته است

در دست قدرت شمس و ذرّه یکسان است

ای برادری که داری قلب هوشیار هستی!

از جمع اضداد است تجلی اقتدار.

در موجودیت ألم در لذت، شرّ در خیر، قبح در حُسن، ضرر در نفع، نقمت در نعمت و نار در نور.. راز بزرگی نهفته است. آیا می دانی چرا؟

این بدان خاطر است که تا حقایقِ نسبی ثبوت و تقرر یابد، و اشیای زیادی از شیئ واحد بیرون آید و به وجود نایل گردد و ظهور کند.

با سرعت حرکت، یک نقطه به یک خط تبدیل می شود، و یک پرتو نور با سرعت دوران به دایره ای از نور مبدّل می گردد.

پس وظیفهٔ‌ حقایقی نسبی در دنیا همچون دانه هایی است که سنبلها از آن سر بر می آورند، همین است که گِل کاینات و روابط نظام و علایق نقوش آن را تشکیل می دهد.

اما در آخرت، این اوامرِ نسبی حقایق حقیقی می شوند.

مراتب وجود حرارت از تخلل برودت به میان می آید؛ و درجات حُسن از تداخل قبح است، پس سبب، علت قرار می گیرد.

ضیاء مقروضِ ظلمت و لذت مدیون ألم است و صحت بدون مرض نیست. اگر جنت نباشد جهنم هم تعذیب نمی کند، بدون موجودیت زَمهَریر، جهنم هم کامل نیست، اگر زمهریر نباشد، جهنم هم توان احراق را ندارد.

آن خلّاقِ لم یزل حکمتش را در خلقت اضداد نشان داد، و حشمت و شکوه اش متجلی گردید.

و آن قدیر لایزال قدرتش را در جمع اضداد نشان داد، و عظمت و جلالش ظهور نمود.

مدام آن قدرت الهی لازمهٔ‌ ذاتیِ اوست، پس بالضروره ضدی در آن ذات ازلی وجود ندارد، و عجز، قادر به تخلل نیست، و قدرت او از مراتب پاک و نسبتش به هر چیز یکی است و چیزی بر او سنگینی نمی کند.

و خورشید، مشکات نور آن قدرت، و سطح بحر، آیینهٔ‌ نور این مشکات است و چشمان شبنمها آیینه های آنند.

آن گونه که چهرهٔ‌ پهناور دریا آیینهٔ‌ آن خورشید است، قطره های این جبین چیندار نیز آن را نشان می دهند. و چشمان کوچک شبنم، همچون ستارگان می درخشد. همهٔ‌ این ها عین هویت را دارند. پس در نظر خورشید شبنم و دریا یکی است، و قدرت نیز نظیر همین است. چون مردمک چشم شبنم، خورشید کوچکی است، و این خورشید محتشم هم شبنم کوچک است. مردمک چشم او نوری را از خورشیدِ قدرت الهی دریافت می دارد و همچون قمر قدرت می شود. و سموات یک بحر است، و قطرات که همان شموس و نجوم اند با یک نفس رحمانی در چین جبین شان موج می زنند.

بدین سان، قدرت تجلّی نمود و پرتوهای نورانی را روی آن قطرات افشاند.

هر خورشید یک قطره، و هر ستاره یک شبنم و هر پرتو یک تمثال است.

پس آن خورشیدِ قطره مانند، انعکاس کوچکی است از تجلّی آن فیض بزرگ؛ و آن لُمَیعهٔ‌ زجاجه شیشه اش را مجلّا می سازد و مروارید مانند می درخشد. و آن ستاره شبنم مانند، در چشم لطیفش جایی را به آن پرتو مهیّا می سازد و پرتو، چراغی می شود و چشم او شیشه آن چراغ و بدین گونه، مصباح آن نورانی می شود.

اگر مزیتی داشته باشی زیر خاکِ خفا دفن کن تا نشو و نما یابد

ای آن که دارای مزیّت و خاصیتی مشهور هستی!

با تعیّن و تشخص ظلم مکن، اگر تو تحت پردهٔ‌ خفا بمانی، به برادرانت برکت و احسان خواهی داد. و در عقب پرده هر برادرت، تو، سر بر خواهی آورد، و ممکن است او هم تو شود، و بدین گونه، می توانی نظر احترام را به سوی هر برادرت جلب کنی.

اما اگر معیّن گردی و از زیر پرده بدر آیی، در حالی که در زیر پرده مُکرِم هستی، در بیرون پرده ظالم خواهی شد و در حالی که در آنجا خورشید بودی، در اینجا سایه خواهی انداخت و منزلت برادرانت را پایین آورده و از احترامشان خواهی کاست.

پس معلوم می شود که تعیّن و تشخّص دو أمرِ ظالم اند.

وقتی صداقت راستین این چنین باشد و این چنین ببینی، پس وای به حال کسبِ تشخّص و شهرت، با تصنّع دروغین و ریا؟!

پس این یک سرّ عظیم و حکمت الهی و نظام احسن است که یک فردِ فوق العاده در بین همنوعان خودش با ستر و خفا پرده می کشد و بدین گونه، به دیگر همنوعانش قیمت می دهد و مستحسن میگرداند.

مثالی فرارویت می گذاریم:

ولیّ در بین انسانها، و أجل در عمر، مجهول و مخفی است. و همچنان در روز جمعه ساعتی مستتر موجود است اگر دعا کنی قبول می شود، در رمضان یک شب ذیقدر منتشر و در اسمای حسنی اکسیر اسم اعظم مضمر است.

راز لطیف و ارزش بزرگ این مثالها این است که:

در ابهام اظهار می کند و در اخفا به اثبات می رساند.

به طور مثال: در ابهام اجل موازنه ی موجود است که می تواند در هر وضعیت و هر دقیقه به سراغ انسان بیاید. کَفَتَینِ خوف و رجا، خدمت عقبا، دنیا؛ توهّم بقا به عمر لذت می بخشد.

بنابر این، عمر مجهولی که بیست سال را در بر می گیرد بهتر است از هزار سال عمری که نهایتش پیداست. زیرا پس از سپری شدن نصف این عمر، حالتی به شخص دست می دهد که گویا با سپری شدن هر ساعت، به سوی چوبهٔ‌ دار قدم بر می دارد.

غم و اندوهی که مستمر و دنباله دار است، راحت و آرامش را از انسان سلب می کند.

تحسس بالاتر از رحمت و غضب خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) خطا است

رحمتی بیشتر از رحمت خدا و غضبی بالاتر از غضب او وجود ندارد.

وقتی چنین است کار را به آن عادل رحیم بسپار، چون شفقتِ بیش از حدّ، ألیم است و غضبِ بیش از حدّ نیز ذمیم است.

اسراف دروازهٔ‌ سفاهت و سفاهت هم دروازهٔ‌ سفالت است

ای برادر مسرفم!

از لحاظ تغذّی، دو لقمه ای که بهای یکی یک قِران و دیگری ده قِران است، قبل از داخل شدن به دهن و پیش از گذشتن از گلو باهم برابر اند.

تفاوت، همان ذوقی است که برای چند ثانیه فقط در دهنِ شخص غافل و بیهوش دوام می کند، چون قوهٔ‌ ذایقه با همین تفاوت همواره او را فریب می دهد.

این قوّهٔ‌ ذایقه دربان و مفتش جسم و معده است.

تأثیر آن منفی (سلبی) است نه مثبت (ایجابی). و وظیفهٔ‌ آن تنها تلطیف و راضی ساختن دربان است، تا به ذوق و نوش آن بیهوش ادامه دهد.

مشوش ساختن او در انجام وظیفهٔ‌ اصلی اش و دادن یازده قِران به جای یک قِران، یک پیشهٔ‌ شیطانی است.

هوسِ این کار را در دل مپروران، چون تو را به سفیه ترین نوع اسراف و سقیم ترین نوع تبذیر می کشاند.

قوهٔ‌ ذایقه تلگرافچی است

با تلذّذ، بدراهش مکن

(٭):این قطعه هستهٔ‌ رسالهٔ‌ اقتصاد است، بلکه رسالهٔ‌ اقتصاد را که ده صفحه است قبل الوجود در ده سطر خوانده است. مؤلف.

ربوبیت الهی به فضل و حکمت و عنایتش با دهن و بینی انسان دو مرکز را تأسیس نموده است و در آن دو مرکز، پاسگاه مرزی و مخبران (جاسوسان) را هم جابجا کرده است. و در این عالم صغیر رگها را به منزلهٔ‌ تلفن و عصبها را به سان تلگراف قرار داده است. و عنایت او شامّه را مأمور ارسال مکالمات تلفنی، و ذایقه را مسئول ارسال تلگرافها گماشته است.

و آن رزّاق حقیقی از روی مرحمتش، شناسنامه و تعرفهٔ‌ ارزاق را هم روی آنها نصب نموده است که طعم و رنگ و رایحه است.

پس این خواصِّ ثلاثه، از جانب آن رزاق، یک اعلاننامه و یک دعوتنامه و یک اجازه نامه و یک دلّال است که نیازمندان و خریداران با آن جلب می گردند.

و آن رزّاق کریم به حیوانات مرزوقش آلت هایی را برای چشیدن و دیدن و بوییدن داده است. و طعام را نیز با تزیینات مختلفی آراسته است تا دلهای مشتاق را بدین گونه تسلّی دهد و شوق بی پروایان را با تهیّج بر انگیزد.

هنگامی که غذا وارد دهن می شود، ذایقه به هر سمت و سوی بدن تلگراف می فرستد و شامّه هم تلفن می کند و نوعیّت و چگونگی غذای وارده را خبر می دهد.

مرزوق هایی که حاجات شان مختلف و جدا جدا است، طبق پیامهای دریافت شده عمل می کنند و خود را آماده می سازند و یا هم جواب رد می آید. آنگاه دروازه (دهن) غذا را بیرون می اندازد و بر رویش هم تف می کند.

وقتی حسّ ذایقه از طرف عنایت الهی مأمور این کار است، پس او را با ذوق بیراه مکن و با تلذیذ فریبش مده.

چون او هم فراموش می کند که اشتهای واقعی کدام است، و آنگاه اشتهای کاذبی می آید و هوش از سرش می برد و خطای آن شخص را با بیماریها و مریضیها و علتها مجازات می کند.

بدان که لذت حیقیقی از اشتهای حقیقی بر می آید.

و اشتهای واقعی از نیازِ صادق و واقعی بروز می کند.

و در این لذت کافی، شاه و گدا باهم برابر اند.

از نقطه نظر گرفتن لذت، یک دینار و یک درهم مساوی و برابر می شوند و به درد هم مرهم می شود.

طرز نظر نیز همچون نیّت، عادت را به عبادت تبدیل می کند

به این نقطه دقت کن:

آن گونه که عادات مباح، با نیّت به عبادت تبدیل می شود.

علوم تکوینی نیز با نوع نگرش، معارف الهی می شود.

هرگاه با نظر حرفی و با تدقیق و تفکر و از نقطه نظرِ صنعت و اتقان به این علوم بنگری، یعنی، به جای گفتنِ: "چه زیباست!" اگر بگویی: "چه زیبا آفریده است، صانع! و صنعتش مثلاً ماهی را چه نیکو آفریده است!" و از این دیدگاه به هستی بنگری، خواهی دید که نقشِ نقّاش ازلی و لمعهٔ‌ قصد و اتقان در نظام و حکمتش، شبهات را تنویر می کند و می زداید.

و آنگاه علوم تکوینی به معارف الهی تبدیل می شود.

اما اگر نگاهت به کاینات با معنی اسمی باشد و به لحاظ "طبیعت" بودن، آن را یک پدیدهٔ‌ ذاتی و خود به خودی بدانی، آن هنگام، دایرهٔ‌ فنون به میدان جهل مبدّل می گردد.

و حقیقتهای بیچاره در دستان بی ارزش، از ارزش می افتد؛ و این أمر، گواهان فراوان دارد.

در چنین زمانی، اذن شرعی ما را در ترفّه خود مختار نمی گذارد

هرگاه لذایذ ما را به سوی خود فرا خواند باید بگوییم: "فرض کن خوردم" شخصی که این را دستور کار خود قرار داده بود، مسجدی را نخورد.

(٭):در استانبول مسجدی به نام "فرض کن خوردم" وجود دارد. شخصی با گفتن "فرض کن خوردم" هوای نفسش را پایمال نموده، با پول هایی که از چنگ هوسش نجات داده بود، این مسجد را بنا کرده است. مؤلف.

در گذشته اغلب مسلمانها گرسنه نبودند، از این رو، اختیار تناعم تا حدی جایز بود.

اما اکنون اکثریت با گرسنگی دست و پنجه نرم می کنند، پس اختیار تلذّذ جواز شرعی اش را از دست داد.

چون طرز معیشتِ سواد اعظم و بیشتر معصوم ها، بسیط و ناچیز است، پس باید به غذای ساده بسنده نمود و تابع آنها شد.

و این هزار بار بهتر است از مشابهت با اقلیّت اسرافگر و پیروی از شیوهٔ‌ مرفهانهٔ‌ مشتی سفیه.

بعضاً عدم نعمت، نعمت است

حافظه یک نعمت است، اما در شخص دور از اخلاق و در زمان مصیبت، نسیان و فراموشی بر آن راجح است.

نسیان نیز یک نعمت است، چون فقط آلام یک روز را می چشاند و دردهای متراکم و انباشته را از یاد می برد.

در هر مصیبت، یک جهت نعمت وجود دارد

ای مصیبت زده!

در هر مصیبت، نعمتی مندرج است، دقت کن و آن را ببین.

آن گونه که در هر چیز یک درجهٔ‌ حرارت وجود دارد، در هر مصیبت هم درجه ای از نعمت موجود است. این درجهٔ‌ نعمت را ببین، و به بزرگترها فکر کن و با در نظرداشت نعمت خوردتر و پایین تر خدا را شکرگزار باش.

ورنه اگر با استعظام و بزرگ پنداشتن آن، هول کنی و با "أف أف" ناله سردهی، آن هم برعکس باد می کند و بزرگ و بزرگتر می شود و ترس، مخوف تر می شود. و کنجکاوی ات نیز یکی را دو تا می سازد، چونکه تصویر وهمیِ آن در قلب، به حقیقت تبدیل می شود و از حقیقت درس می گیرد و سپس بر می گردد و ضرباتش را بر قلب می زند.

بزرگ نمایی مکن که کوچک می شوی

ای آن که "أنا" ی او دو چند است و در سرش کبر را می پروراند! این میزان را نیز بدان که:

هر شخص پنجره ای دارد که از آن به سوی جامعه ی بشری و بنای اجتماعی - به قصد دیدن و دیده شدن- می نگرد و موسوم به مرتبه است. اگر آن پنجره از قامتِ قیمتش بالا باشد با تکبّر تطاول می کند و دراز می شود؛ اما اگر آن پنجره از قامتِ همتش پایینتر باشد با تواضع تقوس می کند و سرش را پایین می آورد.

پس مقیاس بزرگی در انسانهای کامل، کوچکی است. و در انسان های ناقص بزرگی میزانی است بر کوچکی.

هرگاه جای خصلتها تغییر نماید ماهیّت شان هم تغییر می کند

یک خصلت در جاهای گوناگون اما صورت واحد، گاهی یک دیو و گاهی یک مَلَک، و گاهی صالح و گاهی طالح می شود؛ مثالهای آن نیز چنین است:

عزّت نفسی که ضعیف در برابر قوی دارد، اگر در قوی باشد تکبّر و غرور می شود. و تواضعی که قوی در برابر ضعیف نشان می دهد، اگر در ضعیف باشد، تذلّل و ریا است.

جدیّتِ یک أولی الامر در مقامش وقار است، اما محویّت او ذلّت.

آن گونه که جدیّتش در خانه، دلیل کبر، و محویّتش، دلیل تواضع اوست.

اگر در یک شخص، متکلم وحده موضوع بحث باشد، مسامحه و حمیت و فداکاری؛ یک خصلت و یک عمل صالح به حساب می آید. اما اگر او متکلم مع الغیر باشد، گذشت؛ خیانت، فداکاری؛ یک صفت و عمل طالح به شمار می آید.

توکّل در ترتیب مبادی، تنبلی است، اما تفویض کار به خداوند در ترتّب نتیجه، توکّل شرعی است. راضی بودن به ثمرهٔ‌ سعی و قسمت، یک قناعت ممدوح است، و میل و رغبت انسان را به تداوم کار، قوّت می بخشد؛ اما اکتفا به مال موجود نه تنها قناعت مرغوب نیست، بلکه دونِ همّت است.

این أمر، مثالهای فراوانی دارد.

قرآن کریم "صالحات" و "تقوی" را به گونهٔ‌ مطلق ذکر می کند. و در "ابهامهایش" رمزی به تأثیر مقامها و منازل دارد. ایجاز آن تفصیل؛ و سکوتش، گفتار وسیع است.

الحَقُّ یَعلو (حق پیروز است) باالذّات خودش و هم

عاقبت مراد است

ای دوست! روزی سائلی از من پرسید:

وقتی "الحق یعلو" حق است، پس چرا کافر بر مسلمان پیروز می شود، و قوّت بر حق چیره می گردد؟

گفتم: در چهار نقطه بیندیش تا این مشکل حل گردد.

نقطهٔ‌ نخست: لازم نیست که هر وسیلهٔ‌ هر حق، حق باشد؛ و همچنان لازم نیست که هر وسیلهٔ‌ هر باطل، باطل باشد.

پس این نتیجه بدست می آید: یک وسیلهٔ‌ حق (هرچند در دست باطل باشد) بر یک وسیلهٔ‌ باطل (هرچند در دست حق باشد) غالب و پیروز است.

بنابراین یک حق، مغلوب یک باطل است، اما موقتاً بالواسطه مغلوب شده است، والّا این مغلوبیت، ذاتی و دایمی نیست، لکن عاقبة العاقبة هردم از آنِ حق است.

امّا قوت، بهره ای از حق دارد و رازِ برتری در خلقتش نهفته است.

نقطهٔ‌ دوم: با آنکه واجب است هر صفت یک مسلم مثل خودش مسلم باشد، اما در عمل همیشه چنین ثابت نیست! و نیز لازم نیست که تمامیِ صفات یک کافر، کافر باشد و از کفرش سرچشمه بگیرد.

چنانچه در مورد فاسق نیز این امر صدق می کند و لازم نیست که هر صفت او فاسق باشد و از فسقش ناشی شود. پس یک صفتِ مسلمی که یک کافر به آن متّصف است، بر صفتِ غیر مشروع مسلمان، غالب می گردد. و با این وسیله (وسیلهٔ‌ حق) آن کافر بر آن مسلمان (که صفت نامشروعی دارد) پیروز است.

از سوی دیگر، حقِّ حیات در دنیا، شامل و عام است. و کفر، مانعِ حق حیات نمی باشد، همان حیاتی که جلوهٔ‌ معنیداری است از رحمت عامّهٔ‌ الهی و رازِ حکمت او را در خلقت با خود دارد.

نقطهٔ‌ سوم: ذات ذوالجلالِ پروردگار، دو تجلّی شرعی دارد که از دو صفت کمالی او صادر گردیده است.

اوّلی: شرع تکوینی- یا سنّت تکوینی- است که همان مشیّت و تقدیر الهی است که از صفت "ارادهٔ‌ الهی" صادر گردیده است.

و دوّمی: شریعت مشهور است که از صفت "کلام" صدور یافته است، پس آن گونه که در برابر أوامرِ شرعیِ معروف، اطاعت و عصیانی صورت می گیرد، در برابر أوامر تکوینی هم اطاعت و عصیانی وجود دارد.

اوّلی - مطیع و عصیانگر شریعت- اغلب پاداش و کیفرش را در آخرت می بیند. و دومی - مطیع و عصیانگر أمر تکوینی- اغلب در دنیا به پاداش و کیفرش نایل می گردد.

مثلاً آن گونه که پاداش صبر، پیروزی است.

و کیفر و جزای عطالت و تنبلی هم سفالت است.

ثواب سعی و تلاش نیز ثروت است و پاداش پایداری هم غلبه و پیروزی است.

و چنانکه نتیجهٔ‌ زهر، بیماری است، ثواب پادزهر هم صحت و تندرستی است.

و گاهی هم أوامر هر دو شریعت در یک چیز باهم جمع می شوند.. و هریک، جهتی دارد.

پس باید گفت: اطاعت از أوامر تکوینی که یک حق است - و اطاعت از أمر الهی به شمار می رود- بر عصیان آن أمر، غالب می گردد، زیرا عصیان از آن أوامر یک روش باطل است.

لذا اگر یک حق وسیلهٔ‌ برای یک باطل قرار گیرد حتماً بر باطلی که وسیلهٔ‌ حق قرار گرفته است غالب و پیروز می شود، و این نتیجه بدست می آید:

حقّی است مغلوب گشته در برابر باطل! اما این مغلوبیّت بالذات نیست، بلکه بالوسیله است. پس منظور از "الحق یعلو؛ حق پیروز است" پیروزی بالذات است و عاقبت مراد است- پیروزی آن به دنیا منحصر نمی باشد- و قید حیثیّت مقصود است.

نقطهٔ‌ چهارم: ممکن است یک حق، بالقوه و یا بدون قوّت مانده باشد، یا با چیز دیگری مخلوط گردد و یا هم مخشوش بماند و نیاز به انکشاف و تجدید قوت داشته

باشد، پس برای پالایش و تذهیب آن، باطلی مؤقتاً مسلّط می گردد تا که حق- در نتیجهٔ‌ تدافع- از آلودگی ها پاک و خالص گردد و ارزش واقعیِ حق عیان شود.

اگر در دنیا- در مواردی- پیروزی از آنِ باطل باشد بازهم به هیچ وجه نمی تواند جنگ را به نفع خود رقم بزند؛ زیرا اَلْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ ضربهٔ‌ مهلکی بر او می زند و او را از پا در می آورد.

پس باطل مغلوب است و رازِ "الحق یعلو"، عاقبت او را به عِقاب می کشاند و سرانجام، حق پیروز می گردد.

نوعی دساتیر اجتماعی

اگر خواستار دساتیری در زندگی اجتماعی هستی، پس بدان که:

عدالتِ بدون مساوات هرگز عدالت نیست..

و تماثل یکی از مهمترین اسباب تضاد می باشد.

اما تناسب، اساس تساند است.

صغرِ نفس، منبع تکبّر است، و ضعفِ قلب، معدن غرور.

و عجز، منشأ مخالفت شده است.

و کنجکاوی، استاد علم است.

نیاز، استاد ترقی؛ و تنگنا و مشقت، معلّم سفاهت است.

پس تنگنا و مشقت، منبع سفاهت است؛ و منبع مشقت هم یأس و بدگمانی است.

ضلالت، فکری؛ و ظلمات، قلبی؛ و اسراف، بدنی است.

زنها با خارج شدن از خانه هایشان بشر را گمراه نموده اند

زنها باید به خانه هایشان برگردند

إِذاَ تأنَّثَ الرِّجالُ السُفَهَاءُ بِالهَوَساتِ إذًا تَرَجَّلَ النِّساءُ النَّاشزاتُ بِالوقَاحَاتِ

(٭):این قطعه اساس رسالهٔ‌ "حجاب" است که بعد از گذشت بیست سال یکی از اتهامات دادگاه برای محکومیّت مؤلف بود، اما خود دادگاه و قضات آن را، برای أبد محکوم ساخت و مایهٔ‌ شرم و خجالت شان گردید. مؤلف.

مدنیّتِ بدون میم، زنان را از آشیانه هایشان بیرون آورده و کرامتشان را پایمال ساخته و آنان را متاعِ مبذولی قرار داده است.

اما شریعت اسلام زنان را از روی لطف و مرحمت به سوی آشیانه های سابق شان فرا می خواند. کرامتشان در آنجا، و آرامششان در خانه ها، و زندگی شان در تداوم زندگی خانوادگی است.

پاکیزگی، زینتشان

اخلاق نیکو، هیبتشان

عصمت، لطف و جمالشان

شفقت، حسن و کمالشان

و اطفال، سرگرمی شان است.

و جهت مقاومت در برابر این همه اسباب إفساد، ارادهٔ‌ آهنین لازم است. هرگاه حسینه ای به یک مجلس اخوان داخل شد، رگهای ریا و رقابت، حسد و خودخواهی را تحریک می کند و هوسات خفته به یکباره بیدار می شود.

انکشاف حریّت در طایفهٔ‌ نساء به یکباره سبب انکشاف اخلاق سیّئه در بشر شده است. این عکسهایی که به منزلهٔ‌ جنازه های مصغّر و اموات متبسّم اند، نقش بزرگی در روح لجوج این بشر مدنی دارند، و تأثیر آن بسیار مخوف و ترسناک است.

(٭):آن گونه که نگاه شهوانی به جنازهٔ‌ یک زن، نشانِ پستی نفس است، همچنان نگاه شهوانی به عکس زن زیبایی که مرده است و به رحمت نیاز دارد، مشاعرِ والای روح را سرکوب می کند و خاموش می سازد. مؤلف.

مجسمه ها و تصویرهایی که شرعاً ممنوع اند، یا ظلمِ متحجّر، یا ریای متجسّد، یا هوس منجمد، و یا طلسمی هستند که آن ارواح خبیثه را جلب می کنند و فرا می خوانند.

وسعتِ تصرّف قدرت، وسایط و معین ها را رد می کند

در برابر تصرّف قدرتِ آن قدیر ذوالجلال و گستردگی تأثیر آن، خورشید ما به مثابه یک ذرّه است.

مساحت تصرّف عظیم او فقط در یک نوع واحد، بسیار وسیع و گسترده است.

قوهٔ‌ جاذبه را در بین دو ذرّه نگه دار و سپس آن را بگیر و در پهلوی نیروی جاذبهٔ‌ موجود در بین شمس الشموس و کهکشان بگذار.

و فرشته ای را که حاملِ دانهٔ‌ برف است با فرشتهٔ‌ خورشید مانندی که حامل خورشید است بیاور.

و ماهیِ کوچکی به اندازهٔ‌ یک سوزن را در کنار یک نهنگ بزرگ قرار بده و آنگاه تجلّی گستردهٔ‌ آن قدیر ازلی ذوالجلال و اتقان مکملش را در کوچکترین چیز و بزرگترین آن، به یکباره تصور کن.

آنگاه خواهی فهمید که جاذبه ها و نوامیس، چیزی جز وسیله های پُرسیّال و أوامر عرفی نیستند و فقط اسما و عناوینی هستند برای تجلّی قدرت و تصرّف حکمت.

فقط همین است تفسیر آن، تفسیر دیگری ندارد.

در مورد همهٔ‌ اینها یکجا و با هم فکر کن آن هنگام ضرورتاً پی خواهی برد که: اسباب حقیقی، و واسطه های مثالی، و معینان و شریکان، در نظر آن قدرت چیزی جز أمور باطل و خیال محال نیستند.

حیات، کمال وجود است.

و با توجه به بزرگ و مهم بودن مقامش می گوییم:

چرا کرّهٔ‌ ما و عالم ما، همچون حیوان مطیع و مسخّر نباشد.

آن سلطان أزلی، این گونه حیواناتِ پرنده زیادی دارد که در فضای بی کران با کثرت منتشر اند و جمال و عظمت و هیبت را می گسترانند.

پروردگار سبحان آنان را در بوستان خلقتش رها نموده و به حرکت و گردش در می آورد.

پس نغمه های آن پدیده ها و حرکات این پرنده ها.. یعنی آن اقوال و این احوال، تسبیحات و عباداتی هستند که در مدح و عظمتِ قدیم لم یزل و حکیم لا یزال انجام می یابد.

کرهٔ‌ زمین ما خیلی به حیوان شباهت دارد، چون آثار حیات نشان می دهد، اگر - به فرض محال- به اندازهٔ‌ یک تخم مرغ کوچک شود، احتمال دارد به حیوان ریزی مبدّل گردد.

و اگر حُوینهٔ‌ کروی شکلی به اندازهٔ‌ کرهٔ‌ زمین بزرگ شود، آن هم به احتمال بسیار زیاد شبیه این خواهد بود.

و اگر عالم ما به اندازهٔ‌ انسان کوچک شود و ستارگان آن به صورت ذرّات درآید، شاید شکل یک حیوان ذی شعور را به خود بگیرد و عقل هم مجال می یابد.

پس عالم با همهٔ‌ ارکانش یک عابدِ مسبّح است، و هر رکن آن مطیع و مسخّرِ خالق لم یزل، قدیر لایزال می باشد.

پس همواره لازم نیست آنچه که از لحاظ کمّی بزرگ است از لحاظ کیفی هم بزرگ باشد. زیرا ساعت کوچکی به اندازهٔ‌ خردل، جزالت بیشتری دارد از ساعتی که تمثالش به اندازهٔ‌ "ایاصوفیا" بزرگ است.

لذا آفرینش یک مگس، حیرت افزاتر از آفرینش مخلوق بی فصالی مانند فیل است.

اگر قرآن کریم با قلم قدرت و با جواهرِ فردِ أثیر، روی یک جزءِ فرد نوشته شود، نسبت کوچکی صفحه با بزرگی معنای صنعت مساویِ قرآنی خواهد بود که با ستارگان در صفحهٔ‌ آسمان نوشته شده است و این دو، در جزالت، یکسان خواهند بود.

پس صنعتِ نقّاش ازلی، بدین گونه در هرطرف پرجمال و پرکمال است. و در هر جا اینگونه است و اتحاد موجود در قلم شان به درجهٔ‌ کمال است و توحید را اعلان می کند.

این کلام پر معنی را به دقّت مورد ارزیابی قرار بده.!

ملائک امتی هستند و مأموریت تنفیذ شریعت فطری را بر عهده دارند

شریعت الهی دوتا است:

و این دو از دو صفت می آیند، و دو انسان، مخاطب و مکلّف آن دو هستند.

یکی، شریعت تکوینی است که از صفت اراده می آید و احوال و حرکات عالم - که اختیاری نیست- را که انسان اکبر است تنظیم می کند و به این شریعت و مشیّت ربانی، با یک اصطلاح اشتباه طبیعت هم گفته می شود.

و دیگری: شریعتی است که از صفت کلام الهی می آید و این شریعت، افعال انسان- که اختیاری است- را که عالم اصغر است تنظیم می کند؛ و این دو شریعت، گاهی در یکجا باهم جمع می شوند.

فرشتگان الهی که یک امّت عظیم و جنود سبحانی هستند، حَملهٔ‌ ممتثل و عَملهٔ‌ ممثل شریعتِ نخست اند.

برخی از آنان بندگان تسبیح گوی اند، و برخی دیگر، مستغرق و مقرّبین عرش اند.

به هر اندازه ای که مادّه رقّت پیدا کند به همان اندازه حیات هم در آن شدّت می یابد

حیات، اصل و اساس وجود است. و ماده تابع آن می باشد و با آن قایم است.

هرگاه حواس خمسهٔ‌ انسان و حوینهٔ‌ خرده بین را مقایسه کنی می بینی که:

انسان به هر اندازه ای که از آن حوینه بزرگ باشد حواسش هم به همان اندازه از حواس او پایینتر است.

آن حوینه صدای برادرش را می شنود و روزیِ خود را می بیند.

حال اگر او به بزرگیِ انسان بزرگ شود، حواسش حیرت افزا، حیاتش شعله افشان، و بینایی اش یک نور آسمانی برق آسا خواهد شد.

و انسان هم ذی حیاتی نیست که از یک کتلهٔ‌ مردگان ترکیب یافته باشد، بلکه یک حجرهٔ‌ بزرگ و ذیحیات انسانی است مرکّب از ملیاردها حجرهٔ‌ زنده.

إنَّ الإنسانَ کَصُورة "یس" کُتِبَتْ فیهاَ سورَةُ "یس"

فَتَبارکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ

ماده گرایی یک طاعون معنوی است

ماده گرایی یک طاعون معنوی است، چون بشر را به تبِ شدید و مهلکی مبتلا ساخت و او را به یکباره در معرض غضب الهی قرار داد. (٭):اشاره است به جنگ جهانی اول. مؤلف.

پس به هر پیمانه ای که قابلیتِ انتقاد- با تلقین و تقلید- توسعه یابد، آن طاعون نیز توسعه پیدا می کند و منتشر می گردد.

ماده گرایی تلقین را از فنون و تقلید را از مدنیت جدید به ارمغان گرفته است، حریّت انتقاد را به او داده است و از غرورش ضلالت سربرآورده است.

پیشرفت انسان در علوم و غوطه ور شدنش در تقلیدِ مدنیّت جدید، آزادی و روح انتقاد و تمرّد را به او داده است، و از غرورش ضلالت سربر آورده است.

در وجود، عطالت نیست، شخص بیکار، در وجود، در راه عدم می کوشد

بدبخت ترین، پرمشقت ترین و پریشان ترین شخص، شخص بیکار است، زیرا عطالت به معنی "عدم" در ضمن وجود و مرگ در ضمن حیات است.

اما سعی بدون شک عبارت است از: زندگیِ وجود و نیز بیداریِ زندگی.

ربا، ضررِ محض بر اسلام است

ربا، سبب عطالت می گردد و شوقِ سعی را خاموش می سازد.

دروازه ها و وسیله های ربا که همین بانکها هستند، همواره منفعت را به جیب فاسدترین و بدترین انسانها می ریزند، که کفار هستند.. و منفعت موجود در بین کفّار هم به بدترین اینها که ظالمان و ستمگرانند، و در بین این ستمگران هم به بدترین شان که سفیهانند می رسد.

آن هم بر عالم اسلام یک ضرر محض است. در نظر شریعت، چیزی بنام رفاه مطلقِ بشریت در هر آن، وجود ندارد، زیرا کافر حربی، حرمتی ندارد و معصوم نیست و هر دم می توان خونش را ریخت.

قرآن، خودش از خود حمایت می کند و به حاکمیِتش ادامه می دهد

(٭):طرز نگارش این مقام که سی و پنج سال پیش از این، نوشته شده است به امسال شباهت دارد. لذا نوعی اخبار غیبی است که به برکت رمضان نوشتانده شده است.

شخصی را دیدم که به مرض یأس و بدبینی مبتلا گردیده است و می گوید:

علما کم شده اند، و کمیّت بر کیفیت چیره گشته است، می ترسیم که بالاخره روزی دین ما به خاموشی گراید.

من گفتم: آن گونه که خاموش ساختنِ نور هستی، و خاموش ساختنِ ایمان اسلامی ما ناممکن است، به همین سان تا روزی که شعایر اسلام ما که همان مناره های دین، معابد الهی و معالیم شریعتند و همچون میخهای استواری در زمین کوبیده شده اند، به خاموشی نگرایند، اسلام هم خواهد تابید و درخشش خود را حفظ خواهد کرد.

هر معبدی از معابد الهی یک معلّم شده است و با طبعش طبایع را درس می دهد.

و هریکی از معالم شرع نیز استادی شده است، و با زبان حالش دین را بدون خطا و نسیان تلقین می کند.

و هر شعاری از شعایر اسلام، یک عالم داناست و به تدریس روح اسلام می پردازد و به مرور اعصار که سبب استمرار زمان است آن را همواره در معرضِ دید عموم قرار می دهد.

گویا انوار اسلامیت در شعایرش تجسّم نموده است. و گویا زلال اسلامیت در معابدش تصلّب یافته و به یک ستون ایمان مبدّل گشته است. و گویا احکام اسلامیت در معالمش متجسّد گردیده است. و گویا ارکان اسلام در عوالمش تحجّر نموده است، و هر رکن آن ستونی از الماس است که زمین را به آسمان پیوند می دهد. و به ویژه این قرآن خطیب معجزالبیان، در اقطار عالم اسلام همیشه به ایراد یک خطبهٔ‌ ازلی می پردازد، به نحوی که هیچ قریه و مکانی در عالم اسلام از شنیدن آن تعلیم باز نمانده و از نطق های آن بی نصیب نگشته است. حتی حفظ قرآن به رازِ اِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ منزلتِ والایی شده است و تلاوت آن هم عبادت انس و جن است.

در درون آن تعلیم و تذکیر مسلّمات وجود دارد، زیرا به مرور زمان، نظریّات به مسلّمات منقلب می گردد و سپس مسلّمات به بدیهیّات مبدل می گردد تا این که نیازی به بیان نمی ماند.

ضروریات دینی با خارج شدن از نظریات، ضروریات شده است. اما تذکیر کافی، اخطار وافی و قرآن هر دم شافی است.

بیداری مسلمانان و هوشیاری اجتماعی شان با اخطار و تذکیر دلایل و میزانی را به هر فرد می دهد که به عموم اختصاص دارد.

حال که زندگی اجتماعی در اسلام شروع شده است، ایمانِ هر شخص به دلیل خود او منحصر نیست و فقط به وجدان او استناد نمی ورزد، بلکه به اسباب بی شمار موجود در قلب جماعت نیز استناد می کند.

حتی جای دقت است: وقتی ابطال مذهب ضعیفی که زمان از سر آن سپری شده است، مشکل باشد، پس چگونه خواهد بود اسلامی که عصرهای متمادی نافذانه حکمروایی نموده است و به دو اساس متین تکیه زده است که یکی، وحی الهی و دیگری فطرت سلیمه است.

اسلامی که با اساسات راسخ و آثار باهرش با نصف کرهٔ‌ زمین عجین شده و درهم آمیخته و به یک روح فطری تبدیل شده است، چگونه زیر پردهٔ‌ کسوف در می آید، درحالی که تازه از کسوف بیرون آمده است!

اما متأسفانه برخی از کفّارِ روده دراز و سفسطه بافان می کوشند تا به محض یافتن فرصت به این قصر عالی، تعرّض نموده آن را متزلزل سازند.

اما این اساسات تزلزل ناپذیرند و نمی توان به آن ها مداخله نمود.

ای بی دینی! اکنون دیگر سکوت کن، چون آن دیوث (بی دینی)، دیگر مفلس گردید و از رده خارج شد.

آزمودنِ کفران و پخش بهتان دیگر بس است.

این دارالفنون از پاسگاه های جنان مانند مقدّمِ عالم اسلام در برابر کفر بود، اما با استفاده از بی پروایی و غفلت، دشمنِ مارطبیعت، رخنه ای را از پشت جبهه گشود و از آن جا، بی دینی هجوم آورد و ملّت را متزلزل ساخت.

پس لازم است تا پاسگاه های مقدّمی که با روح اسلام منوّر گردیده اند، پُر صلابت ترین و بیدارترین سنگرها و دژها باشند، اگر هستند این چنین باشند، والّا مسلمانان را فریب ندهند.

جای ایمان قلب است، اما دماغ آیینهٔ‌ نور ایمان می باشد، و گاهی مجاهد است و گاهی هم آشغالِ وسوسه ها و اوهام را جارو می زند.

اگر شبهات و احتمالات فراوان که در دماغ است وارد قلب نشود، ایمان و وجدان متزلزل نمی گردد.

اما اگر به گمان بعضیها ایمان در دماغ باشد آنگاه احتمالات فراوان، دشمنانِ بی امان روحِ ایمان می شوند، همان روح ایمانی که حق الیقین است.

قلب و وجدان محل ایمان است.

حدس و الهام دلیل ایمان است.

حسّ ششم طریق ایمان است.

فکر و دماغ پاسبان ایمان است.

بیش از تعلیم نظریات، به تذکیر مسلّمات نیاز است

ضروریات دینی و مسلّمات شرعی در قلبها جا گرفته است

با یادآوری، اطمینان آن و با تذکیر، شعور آن در مطلوب حاصل می گردد. و عبارت عربی، (٭):حادثه ای را که ده سال بعد به وقوع پیوسته است را احساس نموده و به مقابله به آن پرداخته است. تذکیر و یادآوری را بهتر و عالی تر می سازد. به همین خاطر خطبهٔ‌ جمعه به عربی و طرز تذکیرش، برای یادآوریِ ضروریات و تذکیر مسلّمات کافی و وافی است، زیرا مقصود خطبه تعلیم نظریات نیست.

و از جانب دیگر، این عبارت عربی در سیمای وحدانی اسلامی یک نقشِ وحدت و یکپارچگی به شمار می رود، و هرگز تکثیر و پراگندگی را نمی پذیرد.

حدیث به آیه می گوید: رسیدن به تو محال است

اگر حدیث و آیه را مقایسه کنی، بالبداهه خواهی دید که بلیغ ترین بشر و مبلّغ وحی نیز به منزلتِ بلاغتِ آیه بالغ نمی گردد، پس حدیث مشابه آیه نمی شود.

یعنی هر کلامی که از زبان احمدی بیرون می شود، هر دَم کلام نبی نیست.

بیان موجزی است در مورد اعجاز قرآن

زمانی در رؤیا دیدم که من زیر کوهِ آرارات قرار دارم. به ناگاه، آن کوه منفجر شد و سنگهای کوه مانندش به سراسر هستی منتشر گردید و جهان را به تکان درآورد.

یکدم مردی در کنارم پدیدار گشت و به من گفت: "انواع اعجاز قرآن را که می دانی با ایجاز بیان و با اجمال ایجاز کن".

هنوز در خواب بودم که به تعبیر آن فکر کردم و گفتم:

انفجار اینجا مثالی است برای انقلابی که در بشریت رخ خواهد داد. و در این انقلاب، بدون شک هُدایِ فرقانی در هر طرف چیره و حاکم خواهد شد. و وقت و زمانِ بیان اعجاز آن هم فرا خواهد رسید.

در پاسخ به آن سائل گفتم:

اعجاز قرآن از هفت منبع کلّی متجلّی و از هفت عنصر مرکّب می گردد.

منبع نخست:

سلاست لسانش از فصاحت لفظ است؛ چون بارقهٔ‌ بیان آن از جزالت نظم، بلاغت معنی، بداعت مفاهیم، براعت مضامین و غرابت اسلوبها به یکباره متولد می گردد، و از امتزاج همهٔ‌ آنها نقش بیانیِ عجیب، و صنعت لسانیِ غریبی در مزاج اعجازش به وجود می آید که تکرار آن هیچگاهی باعث خستگی انسان نمی شود.

اما عنصر دوم:

عبارت است از: اخبار غیبیِ آسمانی در مورد اساسات غیبی هستی و أسرار غیبیِ حقایق الهی. لذا هم از امور غیبی ناپدید شده در ماضی، و هم از أحوالِ مستتر مانده در مستقبل خزینهٔ‌ علم الغیوب به وجود می آید. پس آن، زبان عالم الغیوب است و با عالم شهادت در مورد ارکان (ایمان) سخن می گوید و با رموز به بیان آن می پردازد و هدف هم نوع انسان است. و این چیزی جز یک پرتوِ نورانی اعجاز نیست.

منبع سوم:

قرآن از پنج جهت جامعیّت خارق العاده ای دارد: در لفظ، در معنی، در احکام، در علم و در میزان مقاصدش.

لفظش: احتمالات بسیار گسترده و وجوهِ فراوانی را دربر میگیرد، به گونه ای که بلاغت، هر وجه آن را تحسین می کند، و در علم لغتِ عرب صحیح و شایستهٔ‌ راز تشریع است.

در معنی اش: آن بیان معجز، به طور همزمان مشاربِ اولیاء، اذواق عارفین، مذاهب سالکین، طرق متکلمین و مناهج حکما را احاطه نموده و همهٔ‌ آنها را دربر گرفته است. پس در دلالتش وسعت و در معنی اش گستردگی وجود دارد.

اگر با این پنجره ببینی خواهی دید که این میدان چقدر پهناور و گسترده است.

استیعاب در احکام: این شریعت خارقه از آن استنباط شده است، زیرا طرز بیانش همهٔ‌ دساتیر سعادت دارین، همهٔ‌ اسباب امنیت و آرامش، همهٔ‌ روابط زندگی اجتماعی، وسایل تربیت و حقایق احوال را به یکباره تضمن نموده است.

استغراق علمش: باغچه ی جنان علوم تکوینی و علوم الهی را با مراتب دلالات، رموز و اشارات در سُورِ سوره هایش گردآورده است.

در مقاصد و غایات: در موازنه و اطراد و مطابقت با دساتیر فطرت، و اتحاد در مقاصد و غایات، کاملاً میزان را رعایت نموده و حفظ کرده است.

و همچنان جامعیت پرشأن تابانی را در احاطهٔ‌ لفظ، وسعت معنی، استیعاب حکم، استغراق علم و موازنهٔ‌ غایات نگه داشته است.

اما عنصر چهارم:

افاضهٔ‌ نورانی اش مطابقِ درجهٔ‌ فهم و سطح أدبِ هر عصر، و به هر طبقه از طبقات هر عصر و مناسب درجهٔ‌ استعداد و رتبه های قابلیتش، ادامه دارد.

دروازهٔ‌ آن به روی هر عصر و هر طبقهٔ‌ آن گشاده است، گویا آن کلام رحمانی در هر دَم و در هرجا تازه نازل می شود. به هر اندازه ای که زمان پیر شود، قرآن جوانتر می گردد و رموزش آشکار می شود؛ پس آن خطاب یزدانی پرده های طبیعت و اسباب را می درد و نور توحید را هردم از هر آیه منتشر می سازد، و پرده شهادت را از روی غیب بالا می کند.

و علوّیت خطابش نگاه انسان را جلب می کند و به تدبّر فرا می خواند، چون او لسان غیب است، و بالذات با عالم شهادت سخن می گوید.

خلاصهٔ‌ این عنصر این است که: تازگی خارق العادهٔ‌ آن همچون احاطهٔ‌ عُمّانی است، و أنسیتش آن را محبوب إنس و جن قرار داده است، و سبب آن هم از یکسو تنزّلات الهی به عقول بشر بخاطر تأنیس اذهان است، و از سوی دیگر متنوع بودن آن بخاطر تنوع اسلوبهای نزول است.

اما منبع پنجم:

نقلها و حکایاتش اسلوب بدیع و پر معنی ای دارد، لذا نقطه های اساسیِ اخبار صادقه را به عنوان یک شاهد حاضر به آن اخبار نقل می کند، تا بدان وسیله بشر را ایقاظ نماید.

منقولات آن عبارت است از: اخبار اوّلین، و أحوال آخرین، و أسرار جهنم و بهشت برین، حقایق عالم غیب، و أسرار عالم شهادت، و أسرار الهی و روابط تکوینی. آن اخبار

به حدی مشهود و عیان است که نه واقع می تواند آن را ردّ کند، و نه منطق می تواند آن را تکذیب نماید، اگر منطق قبول هم نکند، نمی تواند آن را ردّ نماید.

پس آن، در کتابهای آسمانی مطمَح جهانی است، چون نقطه های اتفاقی را مصدّقانه نقل می کند و از موارد اختلافی مصحّحانه بحث می نماید.

آری، صدور چنین امور نقلی از یک "امّی" خارقهٔ‌ زمان است!

اما عنصر ششم:

او مؤسس و متضمّن دین اسلام است، اگر به جستجوی زمان و مکان بپردازی هرگز نمی توانی مثل اسلام را نه در گذشته و نه در آینده بیابی. او ریسمان ناگسستنی خداوند است، زمین را از گسیختن نگه می دارد و در مدار سالانه و روزانه اش به گردش در می رود. سنگینی اش را روی زمین انداخته است و با سیطره بر آن، از عصیان و تمرّدش جلوگیری می کند.

اما منبع هفتم:

انوار ششگانهٔ‌ برخاسته از این شش منبع، با یکدیگر امتزاج می یابند، و از آن، یک حُسن پدید می آید، و از این هم یک حدس متولد می گردد، و آن وسیلهٔ‌ نورانی است.

و آنچه از این برون آید یک ذوق است که با آن می توان ذوق اعجاز را درک کرد.

زبان ما از تعبیر آن عاجز است. و فکر هم به آن قد نمی دهد.

پس آن ستارگان آسمانی دیده می شوند اما با دست گرفته نمی شوند.

از سیزده قرن بدینسو دشمنان قرآن، مَیل التحدّی را در دل می پرورانند..

و در دلِ دوست دارانش هم شوق تقلید ایجاد شده است.

و این، در ذات خود یک برهان اعجاز می باشد.

چون در نتیجهٔ‌ این دو تمایل شدید، میلیونها کتاب عربی به میدان وجود آمده است، اگر این کتابها با قرآن مقایسه و موازنه گردند، هر بیننده و شنونده، حتی نه تنها یک دانای بی مُدانی (بی مانند)، بلکه عامی ترین شخص نیز خواهد گفت:

این کتابها، بشری هستند.. و این قرآن آسمانی است.

و حکم خواهد کرد که:

قرآن به آن ها شباهت ندارد و در مقام و منزلت آن ها نیست.

لذا شاید قرآن پایینتر از همگی است که بطلان این، بالبداهه معلوم و هویداست.

پس او بالاتر و فوق همه است.

او در طول این مدت طولانی دروازه هایش را به سوی بشر گشوده و مضامینش را در جلو آنها گسترده است، و ارواح و اذهان را به سوی خود فرا خوانده است.

بشر با تصرف در قرآن به دانش خود افزوده است، با آن هم نتوانسته با مضامین آن رو در رو شود و معارضه نماید، و هرگز نخواهد توانست. چراکه دیگر زمان امتحان سپری شد.

به کتابهای دیگر شباهت ندارد و با آنها مقایسه نمی شود.

زیرا در طول بیست سال، اندک اندک- بنابر حکمت ربانی- و با توجه به نیازها به شکل متفرق و قطعه قطعه نازل گردید، و اسباب نزول آن هم مختلف و متباین است. و جواب سوالهای مکرّر و متفاوت است، و احکامِ حادثات متعدد و متغایر را بیان می دارد. و زمانهای نزول آن هم مختلف و متفاوت است. حالات تلقّی اش هم متنوع و متخالف می باشد. و اقسام مخاطبانش هم متعدد و متباعد است. و غایاتِ ارشادیِ متدرّج و متفاوتی دارد.

پس به رغم آن که بیان و جواب و خطابش بر چنین اساسهایی استوار است، بازهم کمال سلاست و سلامت و تناسب و تساند را در بیان و جواب و خطابش نشان داده است؛ علم بیان و علم معانی بهترین شاهدِ این مدعی می باشد.

قرآن خاصیتی دارد که در کلامهای دیگر نیست؛ زیرا هرگاه کلامی را از کسی بشنوی صاحب کلام را در پشت آن و یا در داخل آن می یابی، پس اسلوب آیینهٔ‌ انسان است.

ای سائل مثالی!

تو اعجاز خواستی، من هم اشاره کردم.

اگر خواستار تفصیل هستی، این کار بالاتر از حد و توان من است. مگس نمی تواند آسمانی سیر کند.

زیرا از چهل نوعِ اعجاز قرآن فقط یک نوع آن که جزالت در نظم است، در کتاب "اشارات الاعجاز" نگنجیده است، این تفسیرِ صد صفحه ای ام به بیان آن کافی نیامد.

بلکه تفصیل و بیان را من از تو می خواهم، زیرا مولای متعال الهامات روحانی را بیشتر به تو ارزانی داشته است.

نرسد دستِ أدبِ غربِ هوسبازِ هواکارِ دهادار

بر دأبِ أدبِ قرآنِ ضیاءبارِ شفاکارِ هدی دارِ ماندگار

حالتی که ذوق والایِ انسانهای کامل را راحت و خوشنود می سازد، مورد پسند آنانی که هوس کودکانه و طبع سفیهانه دارند، قرار نمی گیرد، و آرامش خاطر نمی باشد. بنابر همین حکمت؛

یک ذوقِ سفیه و سفلی ای که در بستر شهوت و نفسانیّت پرورش یافته است، از ذوق روحی، لذت نمی برد و آن را نمی شناسد.

ادبیات موجودی که از ادبیات اروپا ترشح نموده است با دید رُمان واری نمی تواند لطایف عالی و مزایای محتشم قرآن را ببیند و نمی تواند آن را بچشد، لذا نمی تواند مَحک خودش را بر آن عیار نماید.

ادبیات، سه میدان گردش و جولان دارد و از آن پا فراتر نمی نهد.

میدان حسن و عشق..

میدان حماسه و شهامت..

و میدان تصویر حقیقت..

پس ادبیات اجنبی:

در میدان حماسه؛ حق را نمی سراید، بلکه با تمجیدِ ظلم و جور ستمگران نوع بشر حسّ قوت پرستی را تلقین می کند.

و از نقطه نظر حُسن و عشق؛ عشق حقیقی را نمی فهمد، بلکه یک ذوقِ شهوت انگیز را در نفسها تزریق می کند.

و در میدان تصویر حقیقت و واقعیتها؛

به کاینات، به صورت یک صنعت الهی نمی نگرد، و آن را نمی تواند به صورت یک صبغهٔ‌ رحمانی ببیند، بلکه خود را در زاویهٔ‌ طبیعت منحصر می سازد و حقیقت را در پرتو آن به تصویر می کشد و در آن گیر می ماند و نمی تواند از آن رهایی یابد. به همین خاطر عشقِ طبیعت را تلقین می کند و حسّ ماده پرستی را در قلب جابجا می سازد، و بالاخره نمی تواند خود را به آسانی از آن نجات دهد.

و باز آن ادبیات بی ادب (که مسکّن و خواب آور است) نمی تواند اضطرابات و پریشانیهای روحی اش را که از ضلالت و گمراهی آن ادبیات ناشی شده است برطرف سازد و حقیقتاً سودمند باشد.

او به گمانش یگانه درمان را یافته است، و آن هم رُمانهای اوست، یعنی:

حیّ میّتی همچون کتاب.

مردگان متحرکی همچون سینما... میّت نمی تواند حیات دهد.

و با تئاتری که در آن با تناسخ و اشباح بازی می کنند.

و قبر وسیعی که به آن ماضی می گویند.

و با این سه نوع رُمان هایش هم هیچ نمی شرمد.

ادبیات اجنبی: زبان دروغ گویی را در دهان بشر گذاشته است.. و چشم فاسقی را در چهرهٔ‌ انسان نصب نموده است.. و دامن نیمه برهنهٔ‌ فاحشه اش را هم بر دنیا پوشانده است.

پس حُسن مجرد را نمی شناسد!

حتی اگر خواسته باشد خورشید را به خواننده نشان دهد؛ یک هنر پیشهٔ‌ مو طلائیِ خوشگل را به یادش می دهد.

ظاهراً می گوید: "سفاهت، بد و عاقبتش وخیم است، و شایستهٔ‌ انسان نیست".

حال آن که سفاهت را چنان مشوّقانه به تصویر می کشد که دهن آب می دهد و مهار را از دست عقل می گیرد، اشتها را باد می کند و هوسات را به هیجان در می آورد. به حدّی که حس دیگر حرف را گوش نمی کند.

اما أدب قرآن:

هوی را بر نمی انگیزد، بلکه حسّ حق پرستی، عشقِ حُسن مجرد، و ذوق جمال پرستی، و شوق حقیقت پرستی را به انسان می دهد.. و هم از نیرنگ و فریب کار نمی گیرد.

او به کاینات از زاویهٔ‌ طبیعت نمی نگرد، بلکه به عنوان یک صنعت الهی و صبغهٔ‌ رحمانی از آن به بحث می پردازد و عقلها را در سردرگمی نمی اندازد.

نور معرفتِ صانع را تلقین می کند..

و آیت او را در هر چیز نشان می دهد..

هر دو ادبیات، حزنِ رقت انگیزی را بر جای می گذارند، اما مشابه یکدیگر نیستند.

آنچه ادب اروپازاده برجای می گذارد، حُزن غم انگیزی است که از فقدان احباب، و فقدان مالک ناشی می شود و حزن علوی را نمی دهد چون از طبیعت کر و قوت کور حسی که ملهم می شود یک حس حزن و غمدار است که هستی را به صورت یک وحشتزار معرفی می کند و نشان می دهد، نه طوری دیگر؛ و انسان محزون را در بین اجانب و بیگانگان می اندازد، بدون این که پشتیبان و یا مالکی داشته باشد!

و هیچ امیدی برایش نمی گذارد.

این حسِّ هیجان آنچنان بر انسان مستولی می گردد که رفته رفته او را به الحاد می رساند و سرانجام به انکار خالق می کشاند.. به نحوی که دیگر بازگشتش دشوار می شود، و چه بسا بر نمی گردد.

اما أدب قرآن کریم؛ چنان حزنی می دهد که حُزن عاشقانه است، نه یتیمانه.. این حزن از فراق الاحباب سرچشمه می گیرد، نه فقد الاحباب. و به کاینات، به دید یک صنعت الهیِ سراسر رحمت و شعور می نگرد، نه یک طبیعت کور، و حتی هیچ یادی از طبیعت نمی کند. و به جای یک قوّت کور، قدرت و عنایت حکیمانهٔ‌ الهی را مدار بیان قرار می دهد.

به همین خاطر است که کاینات، صورت وحشتزار را نمی پوشد، بلکه در برابر نظر مخاطب محزون به چنان جمعیتی از احباب متحول می شود که در هر طرف،

تجاوب و در هر جانب، تحبب، و در هر گوشهٔ‌ آن، تآنس موج می زند و خبری از مشقت و کدورت نیست. این است حالتِ حزن عاشقانه.

در این جمعیت یک حسّ علوی و حزن مشتاقانه به انسان دست می دهد، نه حزنی که سراسر غم و اندوه است.

هر دو أدب، شوق و سرور می دهند.

شوقی که آن أدب اجنبی می دهد، نفس را به هیجان در می آورد و هوس انبساط می یابد.. اما به روح هیچ بهره ای از فرح و سرور نمی تواند بدهد.

اما شوقی که قرآن به ارمغان می آورد، شوقی است که روح بخاطر آن به هیجان می افتد و شوق معالی می دهد.

پس بنابر همین سِرّ است که:

شریعت احمدیه (ص) لهویّات را نمی خواهد. و برخی از آلات لهو را تحریم نموده، و برخی را نیز حلال قرار داده است.

یعنی:

آلتی که حزن قرآنی و شوق تنزیلی بر جای می گذارد، ضرری ندارد، اما اگر حزنِ یتیمانه و یا شوق نفسانی بر جای بگذارد، آن آلت حرام ا ست.

این حالت با توجه به هر شخص تغییر می کند.

انسانها شبیه یکدیگر نیستند.

شاخه ها، میوه ها را به اسم رحمت الهی تقدیم می دارند

شاخه های درختِ خلقت، در هر طرف میوه های نِعم را ظاهراً به سوی دستان موجودات ذی روح دراز می کند. در حقیقت یک ید رحمت و یک دست قدرت است که آن میوه ها را به وسیلهٔ‌ آن شاخه ها به شما دراز می کند. پس شما آن ید رحمت را با شکر ببوسید.

و آن دست قدرت را با منّت تقدیس نمایید.

بیان سه راهی که در آخر سورهٔ‌ فاتحه بدانها اشاره شده است

ای برادر پر امل! خیالت را به دستت بگیر و با من بیا.. ما اکنون در زمینی هستیم، به اطراف آن می نگریم، هیچ کس هم ما را نمی بیند.

طبقه ی ظلمانی و تاریکی از ابر، بر سر کوه های بلندی که به منزلهٔ‌ پایه های چادر هستند انداخته شده است و این ابر، چهرهٔ‌ زمین ما را پوشانده است و گویا سقف منجمدی را تشکیل داده است. اما شش جانب دیگرِ آن سقف باز بوده است و خورشید از آن جهت دیده می شود.

اکنون ما زیر ابر قرار داریم و ظلمت و تاریکی ما را تحت فشار قرار می دهد و دلتنگی ما را خفه ساخته است و نبودِ هوا هم کشنده است!.

و اینک سه راه فراروی ما گشوده است و به آن عالمِ ضیادار و پرنور منتهی می شود، آری یک بار دیده بودم این زمین مجازی را.

ما قبلاً هم یک بار آنجا را دیده بودم و هر سه راه را جدا جدا پیموده بودم.

راه اول:

بیشتر مردم از همین راه می روند، این راه گردشی است به اطراف عالم، گردش ما را به سوی خود می کشد.. و حال، ما هم در راه هستیم و پیاده می رویم.. ببین که دریاهای ریگ این صحرا چگونه بر ما اخم درهم کشیده است و ما را تهدید می کند!

امواجِ کوه مانند این دریا را ببین، آن هم بر ما خشمگین است. و حال، بحمدالله به سمت دیگر رسیدیم و چهرهٔ‌ خورشید را می بینیم. اما جز ما کسی دیگر نمی داند که چه زحماتی را متحمل شدیم.

اما افسوس! دوباره به این زمین وحشتزار برگشتیم که ابر ظلمانی بام آن است؛ حال آن که ما شدیداً به آن عالم ضیا دار نیاز داشتیم که چشمِ دل ما را پر رونق می ساخت.

اگر فوق العاده جرأت و جسارت داشته باشی بیا تا باهم به این راه خطرناک داخل شویم.

راه دوم ما:

طبیعت ارض را می شکافیم و به آن طرف می گذریم، و با ترس و لرز از یک تونل فطری عبور می کنیم.. زمانی این راه را دیدم و بی ناز و پرنیاز از آن گذشتم، اما در آن زمان یک آلت و یا مادّه ای در دستم بود که زمینِ طبیعت را ذوب می ساخت و پاره می کرد. آن دلیل معجز را قرآن در راه سوم به من داد.

برادرم! مرا ترک مکن. از پشت من بیا و هرگز مترس! ببین، در اینجا مغاره های تونل واری و جریان های تحت الارضی، منتظر من و تو هستند و ما را به آن سو منتقل خواهند کرد.

مبادا طبیعت و جمودیّت های دهشتناک آن تو را بترساند، چون زیر این چهرهٔ‌ عبوسش، چهرهٔ‌ متبسّم صاحب با مرحمتش قرار دارد. با نور آن مادهٔ‌ قرآنیِ رادیوم مانند، درک نمودم.

اینک چشمت روشن! به عالم نورانی خارج شدیم.. به این زمین نازدار، و به این فضای لطیف و شیرین بنگر!.. هان برادرم! سرت را بالا کن و ببین که این چهرهٔ‌ آسمانی را پوشانده و ابرها را درنوردیده است و پشت سر گذاشته است و ما را به سوی خود دعوت می نماید. این قرآن کریم است.. همان شجرهٔ‌ طوبای جنت.. شاخه هایش بر هر سمت و سو دراز است، ما هم باید خود را به این شاخهٔ‌ متدلّی بیاویزیم تا ما را به آنجا ببرد.. به سوی آن درخت آسمانی.

شرع انور نمونهٔ‌ کوچکی است از آن درخت مبارک در روی زمین.

یعنی ما واقعاً توانستیم با پیمودن آن راه، به آن عالم نورانی برسیم، و هیچ رنج و زحمتی را متحمل نشویم.

مادامی که اشتباه کرده ایم، باید به جای قبلی برگردیم تا راه مستقیم را بیابیم، ببین! آنجاست؛

راه سوم ما:

یک شهباز بر فراز این کوهها ایستاده است.. و اذانی را به گوش همهٔ‌ جهان می رساند و می گوید: بشتابید به سوی عالم نور انور.. او ما را به ناز و نیاز ملزم قرار می دهد.. او محمد هاشمی (ص) است.

به این کوهها بنگر.. به کوههای هُدی؛ ببین، ابرها را درنوردیده، و آسمانها را به پشت سر گذاشته است. و به کوههای سر به فلک کشیدهٔ‌ شریعت بنگر و ببین که چگونه چهره و چشم زمین ما را آراسته است! ما باید با طیّاره ی همّت از اینجا پرواز کنیم، چون ضیا و نسیم، نور و جمال در آنجاست.

آری، اینجاست.. اُحد توحید.. آن جبل عزیز

و ها! اینجاست.. جودیّ اسلام.. آن کوه آرامش و سلامت.

و ها! آنجاست.. جبل قمر.. قرآن ازهر.. زُلالِ نیل از آن منبع محتشم جاری است، بنوش، آن آب لذیذ و گوارا را!

فَتَبارک اللهُ أحسن الخالقین. و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین.

ای رفیق!

و حال خیال را از سرت بیرون کن، و از عقل کار بگیر.

دو راه نخست، راهِ "مغضوب و ضالّین" است، خطرات فراوانی دارد، و تابستان و خزان آن همیشه زمستان است. یک در صدِ پویندگان آن راه نجات می یابند.. همچون افلاطون و سقراط.

اما راه سوم، سهل است. مستقیم است و نزدیک. ضعیف و قوی در این راه مساوی است. هرکس می تواند از آن راه برود.

اما راحت ترین شیوه این است که:

یا شهید می شود و یا غازی.

و اکنون به نتیجه می رسیم.

آری، مسلک و مذهب دهایِ علمی، دو راه نخست است.

اما هدیِ قرآن، صراط مستقیم است. و آن راه سوم است که ما را به آنجا می رساند.

اَللّٰهُمَّ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَق۪يمَ ٭ صِرَاطَ الَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ٭ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَاالضَّٓالّ۪ينَ اٰم۪ينَ

همهٔ‌ آلام حقیقی در ضلالت و همه لذایذ در ایمان است

"حقیقت بزرگی است که لباس خیال را پوشیده است"

ای همراه هوشیار!

ای عزیز! اگر میخواهی تفاوت کامل موجود میان آن مسلک نورانیِ "صراط مستقیم" و آن طریق ظلمانیِ "مغضوب و ضالین" را ببینی، بیا و وَهمت را در دست بگیر و بر خیال سوار شو. اکنون آن مزار اکبر و آن شهر پر از اموات را یک زیارت می کنیم. یک قدیر ازلی با دست قدرتش ما را از این قطعه ظلمات بیرون کرد، و سوار این وجود ساخت، و به این دنیا فرستاد.. به این شهر بی لذایذ.

و اینک ما به این عالم وجود آمدیم.. به این صحرای هائل. و چشمان ما هم باز شد و به شش جهت نگاه کردیم و ابتدا استعطاف کارانه به سمت جلو چشم دوختیم، لکن، بلاها و درد ها همچون دشمن بر ما هجوم آوردند.. از آن ترسیدیم و به عقب برگشتیم.

سپس به راست و چپ نگریستیم و از عناصر و طبایع استمداد نمودیم. اما می بینیم که قلبهای شان قسیّ و بی رحم است؛ و دندان تیز می کنند و با خشم و غضب به سوی ما می نگرند، نه ناز را می شنوند و نه نیاز را می پذیرند.

لذا، ما هم همچون انسانهای بیچاره و درمانده، مأیوسانه به بالا نگاه کردیم و از اجرام علوی کمک خواستیم، اما دیدیم که بسیار مخوف و ترسناک اند و ما را تهدید می کنند. گویا به یک بمبِ گلوله ای و رها گردیده ای تبدیل شده اند و با سرعت و بدون تصادم، در اطراف فضا می گردند!

اگر یکی از آنها بر حسب قضا از مسیرش منحرف گردد و راهش را گم کند، این عالم شهادت زهره ترک خواهد شد. العیاذ بالله. آن وابسته به تصادف است و از آن نمی توان خیری توقع داشت.

ما مأیوسانه نگاه خود را از آن سمت برگرداندیم، و به چنگ حیرت دردناکی افتادیم، و سر خود را پایین کردیم و در سینه خود پنهان شدیم.. و اکنون به نفس خود می نگریم و آن را مطالعه می کنیم... و اینک می شنویم که هزاران فریاد حاجت از نفس بی چاره مان بر می خیزد. و هزاران انینِ فاقت را می شنویم. به جای تسلّی به توحّش افتادیم.

از آن هم خیری حاصل نشد؛ خیلی التجاء کارانه به وجدان خود رو آوردیم و به داخل آن می نگریم و چاره ای می جوییم، ایواه! چاره ای وجود ندارد، ما باید چاره سازی کنیم و مدد نماییم. زیرا هزاران امل، آرزو های پرجوش و حسیّات پرهیجان در آن دیده می شود و به هر سمت و سوی هستی امتداد یافته است. هر یکی از آن ها لرزه بر تن ما وارد می کند و هیچ کمکی از دست ما ساخته نیست. آن آمال در بین وجود و عدم گیرمانده اند و یک طرف آن به ازل و طرف دیگرش به أبد امتداد یافته می روند، بلکه گستره آن به حدی است که اگر دنیا را ببلعد باز هم سیر نمی شود.

بدین طریق، درین راه دردناک به هر سو که رو آوردیم، با بلا مواجه گشتیم، زیرا راه مغضوب و ضالّین این چنین است، و تصادف و ضلالت در آن راه نظرانداز است.

ما هم آن نظر را پوشیدیم و به این حالت افتادیم و در این حالت حاضر موقتاً صانع و حشر و مبدأ و معاد را به فراموشی سپردیم. این حالت، بدتر و سوزانتر از جهنم است و روح ما را می آزارد.

زیرا ازین شش جهت که ما به آن رجوع کردیم، حالتی به ما دست داد و نصیب ما گشت که این حالت، مرکّب است از: خوف و دهشت، عجز و ارتعاش، قلق و وحشت، یأس و یُتم؛ و وجدان را می سوزاند.

و اکنون در برابر هر جهت، جبهه ای را تشکیل می دهیم و به دفع آن می کوشیم:

نخست به قدرت خود مراجعه می کنیم، اما افسوس! می بینیم که عاجز و ناتوان است.

ثانیاً، به تطمین و خاموش ساختن حاجات نفس توجه می کنیم، اما وا اسفاء؛ می بینیم که بلاوقفه داد و فریاد سر می دهد.

ثالثاً: ما هم فریادرسی را به کمک می طلبیم و فریاد می زنیم، اما هیچ کس صدای ما را نمی شنود و پاسخ نمی دهد؛ ما گمان می کنیم که هر چیز با ما دشمن و از ما بیگانه است، هیچ چیز قلب ما را تسلی نمی دهد، آرامشی به ارمغان ندارد و ذوق حقیقی ندارد.

رابعاً: هر چه به اجرام علوی بیشتر نگاه کردیم، ترس و دلهره ما بیشتر شد و وجدان ما را وحشت مزعجی فرا گرفت که عقل سوز و اوهام ساز است.

پس ای برادر!

راه این ضلالت و ماهیت آن چنین است، ما در این راه، ظلمتِ کفر را کاملاً دیدیم.

و حال، بیا ای برادرم تا به آن عدم بر گردیم، و از آنجا هم بازخواهیم گشت. این بار، طریق ما "صراط مستقیم" و راه ایمان است و دلیل و امام مان عنایت و قرآنی است که شهباز ادوار پرواز می باشد.

اینک، زمانی که رحمت و عنایت سلطان ازل و ابد ما را خواست، قدرتش ما را بیرون آورد و از روی لطف سوارِ قانون مشیّت الهی ساخت و ما را بر اطوار مختلف به پرواز در آورد و با کمال شفقت، این خلعت وجود را بر تن ما کرد، و منزلتِ امانت را به ما ارزانی داشت که نشان آن، نماز و نیاز است.

هر یک از این ادوار و اطوار، در این راه طولانی ما در واقع منزلی از منازل ناز است، و قدَر الهی بخاطر تسهیل امور، أوامری را بر صفحهٔ‌ پیشانی ما نوشته است، هر جا که می رویم و مهمان هر طایفه ای که می شویم استقبال برادرانه ای از ما به عمل می آید. ما از اموال خود به آنها می دهیم و از اموال شان به خود می گیریم.. بدین منوال، محبت موجود در تجارت ادامه می یابد. آنها ما را تغذیه می کنند و با هدیه ها می آرایند، و ما را تشییع می کنند. رفته رفته به دروازه دنیا رسیدیم، آوازهایی را می شنویم.

و اکنون وارد این سرزمین شدیم و به عالم شهادت پا گذاشتیم، به شهر آیین رحمان و به محل داد و فریاد انسان.

هیچ چیزی نمی دانیم، دلیل و امام ما مشیّت رحمن است و وکیل آن دلیل هم چشمان نازنین ماست. چشمان خود را گشودیم و به اطراف و اکناف دنیا چشم دوختیم.. آیا مسافرت قبلی ما به این جا به یادت هست؟ غریبه و یتیم بودیم و دشمنان ما به حدّ و حساب نمی گنجیدند و حامی و پشتبیان خود را نمی دانستیم.

اما اکنون نور ایمان در برابر دشمنان مان، رکن متین، نقطهٔ‌ استناد و حمایتکار ماست و آن ها را دفع می کند.

آری، ایمانِ بالله نور حیات ما، ضیای روح ما، و روحِ روحِ ماست، از این رو، قلبهای ما مطمئن است و اعتنایی به دشمن ندارد، بلکه دشمن نمی شناسد.

در راه نخست، وقتی داخل وجدان شدیم هزاران فریاد، فیزار و آواز را از آن شنیدیم و به بلا افتادیم. زیرا آمال و آرزوها، استعدادها و حسیّات همواره ابد را می خواهند. و ما، راهِ برآورده ساختن آن را نمی فهمیدیم، از ما راه ندانستن، و از آن داد و نیاز بود.

اما الحمد لله، اکنون "نقطهٔ‌ استمداد" را یافتیم که آن استعداد همواره به آن آمال حیات می دهد و تا ابدالآباد آن ها را پرواز می دهد؛ استعدادها و آرزوها از همان نقطه آب حیات می نوشند و به کمال می رسند.

پس این نقطهٔ‌ شوق انگیز رمز و ناز و این نقطهٔ‌ استمداد، قطب دوم ایمان است که تصدیق حشر می باشد. و سعادت ابدی هم جوهر آن صدف است.

قرآن، برهان ایمان است و وجدان، یک راز انسانی است.

اکنون سرت را بالا کن و به این کاینات بنگر و با آن گفتگو کن. در راه نخست، بسیار وحشتناک دیده می شد اما اکنون متبسّم است و به هر طرف با نیاز و آواز نازینانه می خندد. مگر نمی بینی که چشم ما زنبور مثال به هرسو پرواز می کند و هستی، بوستان پُر از گل آن است و هر گل، به آن، آب لذیذی می دهد. و در هر بخش آن أنس و آرامش و محبتِ متقابل موج می زند. او هم شهدِ شهادت را با خود می آورد و عسل را روی عسل می چکاند.

به هر اندازه ای که نگاه های ما به حرکاتِ اجرام و نجوم و شموس دوخته شود، حکمت خالق را به دیده گان ما می سپارند، مایه ی عبرت و جلوه ی رحمت را می گیرد و به پرواز در می آید. گویا این خورشید با ما حرف می زند و می گوید:

"ای برادرانمان! ترس و وحشت به خود راه مدهید! اهلاً و سهلاً، خوش آمدید و صفا آوردید. شما صاحبان منزل هستید و من یک مومدار شهناز هستم. من هم مثل شما هستم اما یک خدمتکار خالص، بدون عصیان، مطیع و گوش به فرمان هستم، آن ذات أحدِ صمد مرا به محضِ رحمتش مسخّر خدمت به شما ساخته است، از من حرارت و ضیاء، از شما نماز و نیاز."

بیایید! به ماه و ستارگان و دریاها هم بنگرید، هر یک با زبان مخصوصش می گوید: اهلاً و سهلاً و مرحباً. خوش آمدید، آیا ما را نمی شناسید؟

با سرّ تعاون بنگر و با رمز نظام گوش کن. هریک از آنها می گوید: ما هم یک خدمتکاریم و آیینه داران رحمت ذوالجلال هستیم، هیچ غمگین مباشید و از ما مرنجید.

آتشهای زلزله و فریادهای حوادث شما را نترساند و به وسوسه نیندازد، زیرا این صداها عبارتند از: زمزمه های اذکار و دمدمه های تسبیحات و ولوله های ناز و نیاز.. آن ذات ذوالجلال که شما را به نزد ما فرستاده مهار اینها را در دستان خود گرفته است.. چشم ایمان، آیات رحمت را در چهره های آنها می خواند که هر یک آوازی است.

ای مؤمنی که قلبش هوشیار است! بگذار تا چشم ما اندکی استراحت کند، و به جای آن، گوشهای حساس مان را به دستان مبارک ایمان بسپاریم و به دنیا بفرستیم تا ساز های لذیذ را بشنوند.. صداهایی که در راه اول ما، واویلای مرگ و ماتمِ عمومی پنداشته می شدند، در این راه، آن صداها هر یک نواز و نماز، آواز و نیاز و آغاز تسبیحات هستند.

گوش کن! دمدمه های هوا.. جِک جِک های پرندگان.. زمزمه های باران.. غمغه های دریا.. رقرقه های رعدها.. و تَرق تَرق سنگها، هر یک نوازش های معنی داری هستند.

ترنّمات هوا، نعرات رعدیه، نغمات امواج، هر یک اذکار عظمت اند. هَزَجات باران، سَجَعات پرندگان هر یک تسبیح رحمت اند و مجازهایی هستند که به حقیقت اشاره دارند.

آری، صوت اشیاء، صوت موجودیت شان است. و هریک از آنها می گوید: "من هستم!".

بدین ترتیب، آن کاینات ساکت، یکپارچه و همنوا به سخن در می آید و می گوید: "ای انسان بی ملاحظه! ما را جامد فکر مکن!" پرنده ها از لذت یک نعمت و یا به خاطر نزول یک رحمت حرف می زنند و با صداهای گوناگون و دهان های کوچک شان از رحمتهای الهی استقبال به عمل می آورند. حقّا که نعمت بر سرشان فرود می آید و با شکر می کنند پرواز. آن ها رمزاً می گویند: ای برادران کایناتی! حال ما چه زیباست! دست پروردهٔ‌ شفقت هستیم، و از حال خود راضی می باشیم.. و بدین سان، با منقارهای نوک تیزشان آواز های پرناز را در فضا پخش می کنند، گویی تمامی کاینات به موسیقیِ والایی مبدّل می شود.

نور ایمان است که صداهای اذکار و نغمه های تسبیحات را می شنود، زیرا حکمت، موجودیت تصادف را رد می کند، و نظام هم، طرد می نماید اتفاق اوهام ساز را.

ای همراه!

اکنون، از این عالم مثالی بیرون می شویم، و از وهم خیالی پایین می شویم و بر آستانهٔ‌ عقل می ایستیم و داخل میدان آن می شویم، و با میزان آن، امور را می سنجیم و راهها را براندازی می کنیم.

راه دردناکِ نخست ما: راه مغضوب و ضالّین است. آن راه، حسّ دردناک و درد شدیدی را در ژرف ترین نقطه وجدان به جای می گذارد. شعور، آن را نشان می دهد اما ما ضد شعور حرکت می کنیم.

ولی برای نجات از آن، مضطرّ و محتاج هستیم و می کوشیم تا آن درد تسکین بیابد و یا احساس نشود. و الّا تاب تحمل آن درد و آن فریاد و فغانهای دوامدار را نداریم.

هدا، شفا است. هوی، حسّ را باطل می سازد و شعور را از خود بی خود می کند. و هوساتِ سحرباز هم خواستار لهو و لعب، تسلّی، تغافل و مشغله اند تا وجدان را فریب دهند و اغفال نمایند و روح را به خواب بیندازند تا درد را احساس نکند. زیرا آن درد الیم، وجدان را می سوزاند به حدّی که هیچکس طاقت شنیدن فریاد و فغانهای آن را از شدّت ألم ندارد.. حقا که درد یأس، تحمّل شدنی نیست.

یعنی به هر اندازه ای که وجدان از صراط مستقیم دور شود، تأثیر این حالت بر او شدیدتر می شود. و حتی هر لذت اثری از درد برجای می گذارد.

پس زرق و برقِ مدنی که از هوی و هوس، لهو و لعب و سفاهت ممزوج است، یک مرهمِ دروغین و یک زهر خواب آور است به این فشارهای دهشتناک برخاسته از ضلالت.

ای دوست عزیزم!

در راه دوم مان و در آن راه نورانی حالتی را احساس کردیم که در نتیجهٔ‌ آن حالت، زندگی، معدن لذت، و آلام لذایذ می گردد.. با آن به این پی بردیم که این راه با درجات مختلف - به نسبتِ قوّت ایمان- به روح حالتی می بخشد، و جسد با روح، و روح با وجدان، متلذذ است.

یک سعادت عاجل در وجدان مندرج است، و یک فردوسِ معنوی در قلب مندمج می باشد. و تفکر، آن را می چکاند و به انسان می چشاند؛ اما شعور، آن را ظاهر و آشکار می سازد.

و اینک دریافتیم که: هر اندازه که قلب ایقاظ گردد، و وجدان تحریک شود، و به روح احساس داده شود، به همان اندازه لذّت و شادمانیها زیاد می گردد و نارِ حیات جایش را به نور می دهد و زمستانش تابستان می شود.

بدین طریق دروازه های فردوس در وجدان باز می شود و دنیا تبدیل به جنت می شود و ارواح ما در آن به پرواز و پرداز در می آید و با دو بالِ نماز و نیاز، بالاتر از شهناز ها و شهبازها پر و بال می گشاید.

ای همسفر عزیزم! حال، تو را به خدا می سپارم. بیا باهم دعا کنیم و سپس به امید دیدار، از همدیگر جدا شویم.

اَللّٰهُمَّ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَق۪يمَ اٰم۪ينَ

جوابی است به کلیسای انگلیکن

(٭):صد ما شاء الله به این جواب. مؤلف.

زمانی یک کشیشِ کینه توزِ سیاسی و مکّار و دشمن سرسخت اسلام، با بزرگ منشی و به نیّت انکار و بر انگیختن شبهات، و در زمانی که دولتش سخت گلوی ما را خفه کرده بود، با طرح سوال مغرضانه ای چهار چیز را از ما پرسید و جواب آن را در ششصد کلمه مطالبه کرد.

لازم بود تا در برابر سوال مغرضانه اش به او گفته می شد:

"تف به رویت!" و در برابر توطئه و شبهاتش نیز بهترین پاسخ، اظهار نارضایتی و سکوت بود، و در برابر انکارش هم می شد جواب مُسکتی را همچون مشتی بر دهن او زد؛ پس من او را مورد خطاب قرار نمی دهم، بلکه جواب ما به انسان حق پرست و با انصاف چنین است:

او در سوال اول گفت: دین محمد (ص) چیست؟ گفتم: قرآن کریم است که مقصد اساسی آن، ترسیخ ارکان ششگانه ایمان و تعمیق ارکان پنجگانه اسلام است.

و در سوال دوم می گوید: چه چیزی را به فکر و حیات تقدیم کرده است؟ گفتم: توحید را برای فکر و استقامت را برای حیات. و شاهد من در این باره این قول الهی است:

قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ فَاسْتَقِمْ كَمَٓا اُمِرْتَ

و در سوال سوم می گوید: بحرانها و تنشهای موجود را چگونه معالجه می کند؟ گفتم: با تحریم ربا و فرض ساختن زکات. و گواه من در این باره این قول الهی است: وَاَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَوا ٭ يَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبَوا ٭ وَاَق۪يمُوا الصَّلٰوةَ وَاٰتُوا الزَّكٰوةَ

و در سوال چهارم می گوید: به انقلابها و آشوبهای بشری با چه دیدی می نگرد؟ گفتم: سعی و تلاش، اساس است. ثروت انسان در دست ظالمها جمع و نگهداری نمی شود. و گواه من این است:

لَيْسَ لِلْاِنْسَانِ اِلَّا مَا سَعٰى ٭ وَالَّذ۪ينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا ف۪ى سَب۪يلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ اَل۪يمٍ

کنفرانس

در تشرین ثانی (١٩٥٠)

در دانشگاه انقره

کنفرانسی است که در محضر پروفیسورها، وکلای ملت، میهمانان پاکستانی، و محصلین فاکولته های مختلف در مسجد فاکولته برگزار شد و تا نیمه های شب ادامه یافت و با علاقمندی و اهمیت بزرگی گوش داده شد.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ وَالصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلٰى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلٰٓى اٰلِه۪ وَ صَحْبِه۪ اَجْمَع۪ينَ

برادران ارزشمندی که تشنه ای آب حیات ایمان و اسلام هستید!

اولاً: اعتراف کنم که با قرار گرفتن در کُرسی این کنفرانس هیچ تفاوتی از شما ندارم. یک برادر شما هستم. و نیز این کنفرانس درس بسیار سودمندی برای من است ومن شدیداً نیازمند آن هستم. مخاطب خودم هستم. درسم را از باب مذاکره، به شما برادران مبارکم میخوانم. کوتاهی ها از من است. کمال و زیبائی به آثار رسائل نور که از آن استفاده کرده ام بر می گردد. از سلسله کنفرانسهای دینی ای که قرار است در صورت ایجاد نشدن مانعی، هفته ای یک بار برگزار کنیم، امروز نخستین آن در خصوص ایمان است. چون آن گونه که بدیع الزمان سعید نورسی در نخستین مجلس ملت بیان کرد: "بلند ترین حقیقت در کائنات ایمان است، و بعد از ایمان نماز است." به همین خاطر ما هم مناسب دیدیم که کنفرانس ما در باره ای قرآن، ایمان و پیغبرما رسول اکرم (ص) باشد.

دومین آن هم انشاء الله در باره ی نماز و عبادت خواهد بود.

ما اثری جستجو کردیم که این موضوعات را به ما درس بدهد. سرانجام "رساله ی نور" را انتخاب کردیم که معتبرترین اثر دینی است و این نیاز حیاتی و ابدی ما را به

گونه ی سازگار با فهم عصرما و به شیوه ی قناعت بخش درس می دهد و نزدیک به نیم عصر است که مظهر اعتماد و امنیتی بزرگ شده است. اینک با توضیح این مطلب که چرا نخستین کنفرانس ما در موضوع ایمان است، در باره ی این اثر و مؤلفش نیز معلومات کوتاهی خواهیم داد؛ این گونه که:

در این عصر دشمنان دین و اسلام، برنامه تضعیف و تخریب اساسات ایمان را در اولین ماده ی برنامه ی کاری شان قرار داده اند. به خصوص طی این بیست و پنج سال، سوء قصد های انجام گرفته بر ارکان ایمان به گونه ای که در تاریخ دیده نشده است، کاملاً منافقانه و زیر نقاب های گوناگون بسیار خطرناک و با اشکال واقعاً ویرانگر تطبیق شده است.

حال آنکه یک شبهه و یا اِنکاری که در یکی از ارکان ایمان حاصل می شود، از بی پروایی های انجام گرفته بر تفرعات دینی به مراتب فلاکتبارتر و مضرتر است. از این رو، اکنون مهم ترین کار تقویت و نجات ایمان با تبدیل ایمان تقلیدی به ایمان تحقیقی است. بیش از هر چیز، مشغول شدن با اساسات ایمان یک ضرورت قطعی و یک نیاز مبرم، و حتی یک مجبوریت شده است. این، در ترکیه و در تمام دنیای اسلام نیز چنین است.

آری، آیا تلاش برای تعمیر و تزیین اتاقهای ساختمانی که تهداب و پایه های آن فرسوده شده است برای سرنگون نشدن آن ساختمان فایده ای خواهد داشت؟

آیا برای نخشکیدن درختی که به خشکاندن ریشه های آن اقدام شده است چاره اندیشیدن با دوا زدن به شاخ و برگ های آن، فایده ای به زندگی آن درخت خواهد داشت؟

انسان، بنایی قصر مانند است و پایه های آن ارکان ایمان است. انسان یک درخت و ریشه اش اساسات ایمان است. و مهم ترین رکن ایمان، ایمان بالله است؛ ایمان آوردن به خداوند می باشد، بعد از آن نبوت و حشر است. به این خاطر علمی که انسان پیش از همه باید برای به دست آوردن بکوشد، علم ایمان است. اساس علوم، شاه و پادشاه علوم، علم ایمان است.

ایمان، تنها عبارت از یک تصدیق اجمالی نیست. ایمان مراتب زیادی دارد. یک ایمان تقلیدی به خصوص در برابر ضلالت و طوفانهای انحرافی این زمان به سرعت

خاموش می شود. اما ایمان تحقیقی یک قوت تزلزل ناپذیر و خاموش ناشدنی است. ایمان و اسلام کسی که ایمان تحقیقی را به دست آورده است، اگر در معرض گردبادهای تند و خطرناک بی دینی هم قرار بگیرد، آن گردبادها محکوم اند تا در برابر این قوت ایمان بی تأثیر بمانند. شخصی را که ایمان تحقیقی به دست آورده است، بی دین ترین فیلسوفان نیز نمی تواند در وسوسه و شبهه بیندازد.

لذا بنابر این حقایق است که ما خواندن با ثبات و با دوام و با دقت اثری را با قاطعیت لازم و الزم دیدیم که جامع حقایق قرآن و ایمان است و با تدریس ایمان تحقیقی، ایمان را تقویت نموده انسان را به سعادت و سلامت ابدی می برد. در غیر آن، در این زمان افتادن در مصیبت های خطرناک دنیوی و اخروی، حقیقتی است شبهه ناپذیر. به این خاطر یگانه چارهٔ‌ نجات ما چنگ زدن به تفسیر بلند مرتبه قرآن است که آیات ایمانی قرآن حکیم و آیاتی را که متوجه این عصر است، تفسیر می کند، و حال از سیما های شما که بیانگر یک هیجان نورانی است فهمیده می شود که شما در دل تان می پرسید. آیا چنین اثری در این عصر وجود دارد؟

آری، برای یافتن اثری که این گونه نیاز های ما را کاملاً برآورده بسازد، بسیار با دقت و اعتنا جستجو کردیم. سر انجام به این باور رسیدیم که اثر بدیع الزمان سعید نورسی تحت نام رسائل نور همان اثری است که می تواند هم برای جوانان ترک، هم به عموم مسلمانان و بشریت یک راهنمای قرآن و یک مرشد اکمل باشد. همراه با ما، صد ها هزار انسانی که با رسائل نور ایمان شان را نجات داده اند، شاهد این حقیقت اند.

آری از آنجایی که این اثر قرآنی در قرن بیست وظیفه ی رهبری کلی و عمومی را انجام خواهد داد لذا برخوردار بودن مؤلفش را از این خصوصیتها اساس قرار دادیم. و دیدیم که این خاصیتها کاملاً در رساله ی نور و مؤلفش بدیع الزمان سعید نورسی وجود دارد. این گونه که:

اول: برگزیده شدن فقط قرآن حکیم به عنوان استاد از طرف مؤلف...

دوم: قرآن حکیم، کتاب مقدسی است که حاوی علوم حقیقی می باشد. و یک خطبه ی ازلی است که در همه عصر ها عموم طبقات انسان ها را مورد خطاب قرار می دهد. از اینرو حین تفسیر قرآن لازم است که برای بازگو نمودن به گونه ی پاک و صاف

و بدین طریق تفسیر حقیقی شدن آن، مفسر تحت تأثیر مسلک و مشرب خصوصی اش نماند و هوسش در آن مداخله نکند. و نیز جهت تثبیت حقیقتهای قرآن که معانی قرآن را کشف و نمایش می دهند، الزم است که: آن مفسر متخصص هر فن و دارای فکری وسیع و نظری باریک بوده و علامه ای بر خوردار از یک اخلاصی کامل باشد و نیز دارای نبوغی بسیار عالی و اجتهادی با نفوذ و عمیق و صاحب قوت قدسی باشد.

سوم: تألیف شدن تفسیر قرآن با یک اخلاصی کامل که مؤلف جز رضای حق هیچ منفعت مادی و معنوی را غایه و هدف قرار ندهد و این حالت علوی در واقعات زندگی مؤلف به مشاهده برسد...

چهارم: یکی از بزرگترین معجزات قرآن، محافظت از جوانی و تازگی خود است. و بر خوردار بودنش از وجهه ای است که نیازمندی های هر عصر را مثل اینکه در آن عصر نازل شده باشد برآورده می سازد.

لذا در تفسیر که در این عصر به میان آورده شده است، آن وجهه ی قرآن حکیم که به عصر ما می نگرد کشف شده و با اسلوبی که از عوام گرفته تا أخصِ خواص، هر طبقه توان استفاده را داشته باشد ایضاح و اثبات گردیده است.

پنجم: مفسر، حقیقت های قرآن و ایمان را با دلایل و حجتهای جرح ناپذیر اثبات نموده تدریس می کند. یعنی پوزیتویزم (اثباتیّت) را یک اساس اتخاذ نموده است.

ششم: حقایق قرآنی ای که درس می دهد، هم عقل، هم قلب، هم روح و وجدان را تنویر و تطمین نموده و نفس را مسخر ساخته است و در حدی که حتی شیطان را ملزم بسازد قوی و بسیار بلیغ، نافذ و مؤثر است...

هفتم: از خصلتهای بدی همچون منّیت، غرور، عجب و انانیّت نجات داده صاحب اخلاقهای بلند و زیبایی مثل تواضع و محویت می سازد...

هشتم: برای علامه ای که قرآن کریم را تفسیر می کند، شرط است که از سنت رسول اکرم (ص) پیروی کند و بر اساس مذهب اهل سنت و الجماعت بر علمش عامل باشد و از زهد و تقوا و اخلاص اعظمی بر خوردار بوده و در خدمتش به دین، مالک ثبات اعظمی، صدق و صداقت، فداکاری اعظمی و اقتصاد و قناعت باشد.

خلاصه اینکه: مفسر آن با رساله های قرآنی اش مظهر تقوا و عبودیت اعظمی رسالت احمدی (ص) بوده و با قوت قدسیه اش نیز مظهر لمعات ولایت احمدی قرار گرفته خادم قرآن باشد...

نهم: لازم است که مفسر حین بیان قرآن و مسایل شرعی، این و یا آن فشار و شکنجه را در نظر نگرفته، تحت تأثیر چیزی فتوا ندهد و مرگ را استحقار کند و با قوت ایمانی که دنیا را به مبارزه بطلبد، حقیقت را بی پروا بگوید و مالک شجاعت و جسارت اسلامی باشد.

و نیز در دورهٔ‌ وحشتناکی که برنامه های اعدام تطبیق می گردید و اجازهٔ‌ نشر حتی یک رسالهٔ‌ دینی داده نمی شد، اقدامش برای تألیف و نشر قرآن و اساسات شرعی که محو و خاموش ساختن آن را هدف قرار داده بودند در میان باشد و بدین طریق یک مرشد کامل بودنش را به اثبات برساند و در این عصر یک رهبر حقیقی و اکمل اسلام و مفسر اعظمی و معتبر قرآن باشد.

لذا در این زمان موجودیت عینی نه شرط و خصوصیت مذکور در بالا، در سعید نورسی و آثارش رسالهٔ‌ نور با اجماع، تواتر و اتفاق علمای حقیقی و متبحر اسلام ثابت است. و نیز برای این ملت مسلمانی که در حال بیدار شدن است و برای اروپا و امریکا معلوم و مصدّق است. پس برادران! ما خواهان چنین تفسیر قرآن و چنین مفسر بودیم.

برادران ارزشمندم! در چنین عصر خطرناک، بزرگترین مسئله ی انسان دعوای نجات ایمان و یا از دست دادن آن است. جنگهای جهانی بشر را بیدار ساخته و فانی بودن زندگی دنیا را یادآور شده است. و حسّ زیستن یک سعادت ابدی در یک عالم باقی را در او بیدار نموده است. بدون شک، برای برنده شدن در چنین دعوای معظّم، در یک زمان حیران کننده و فریبنده، در امر یافتن یک وکیل دعوا (٭):ملیونها انسانی که با رسایل نور ایمان شان رانجات داده اند، همه در این زمان شاهد هستند که این وکیل دعوا، رسایل نور است. بسیار باید دقت کرد.

از این رو تدقیقات مان را کمی گسترده تر می سازیم. این گونه که:

آثاری که نوابغ علم کلام عالم اسلام که پیش از عصرما می زیستند و امام های خارق العاده دین ما و مفسرین نابغهٔ‌ قرآن حکیم به وجود آورده اند، چنان ارزشمند

هستند که نمی توان قیمتی بر آن تعیین کرد. هر کدام از آن شخصیتها یک خورشید اسلام است. اما این زمان، مثل زمان آن بزرگواران نیست.

در زمان قدیم، ضلالت از جهالت بر می خاست. از بین بردن این آسان است. اما در این زمان، ضلالت- تعرّض به قرآن، اسلام و ایمان- از فن و فلسفه و علم می آید. ازالهٔ‌ این مشکل است. در زمان قدیم، دستهٔ‌ دوم یک در هزار پیدا می شد؛ و از پیدا شدگان نیز فقط یکی از هزار، با ارشاد به راه می آمد. چون این ها هم نمی فهمیدند و هم خود را فهمیده گمان می کردند. و نیز می دانید که در قرون قبلی، علوم مثبت به اندازه ای که در قرن بیست است ترقی نکرده بود. با این حال، برای ریشه کن ساختن بی دینی و مادی گرایی ای که در این عصر در دنیا منتشر شده است، و برای نایل ساختن بشر به صراط مستقیم با نشان دادن راه حق و حقیقت، و برای نجات ایمان، فقط و فقط با کشف آن وجهـهٔ‌ قرآن حکیم که به این عصر می نگرد و با تفسیر آن به گونه ای که عموم از آن مستفید شده بتوانند، و بدون شک در این عصر قابل خواهد بود.

لذا بدیع الزمان سعید نورسی، حقیقتهای مورد نیاز این عصر را از قرآن حکیم کشف نموده موفق به تفسیر و توضیح آن در رسایل نور به گونه ای که هر کس نسبت به توان و قابلیتش استفاده از آن را داشته باشد، شده است. به این خاطر رسایل نور یک اثر شاهانه ی بی مانند تلقی شده است. و باز بخاطر همین امتیاز موجود در رسایل نور است که میلیون ها انسان بختیار از این ملت مبارک اسلام با تدریج و با احساس نیاز فراوان، با اشتیاق و محبت زیاد به رغم فشار های چندین ساله، رساله نور را خوانده اند.

و نیز از آنجایی که رسایل نور در زمان نیاز تألیف شده است، در گستره ای ترکیه و دنیای اسلام رشد یافته و به دیده گان نشان داده است که از امتیازی مربوط به سرنوشت کل دنیا بر خوردار است.

برادران ارزشمندم! سعید نورسی چهل سال پیش زمانی که در استانبول بود، یک اعلان خارق العاده نمود و گفته بود:"هر کس هر چه می خواهد بپرسد." به دنبال آن، علمای مشهور و علامه های آن زمان، دسته دسته به حُجره ی بدیع الزمان رفته مشکل ترین و مغلق ترین سوالات را از هر نوع علوم و موضوعات مختلف مطرح نمودند و بدیع الزمان بی درنگ، همه را پاسخ درست داده است.

چنین اعلان بی حد و حدود، یعنی اعلان نامقیدّی که در آن گفته نشده است:

"در این و یا آن علم و یا موضوع هر کس هر چه می خواهد بپرسد!" و در نتیجه هم همیشه موفق شدن، در تاریخ بشر دیده نشده است و چنین نابغه ی اسلام که صاحب چنین علم گسترده و عالی است، تا کنون ظهور نکرده است.(عصر سعادت مستثنی است).

حتی در آن روز ها شیخ بخیت افندی از رؤسای مشهور جامعة الازهر مصر برای سیاحت به استانبول آمده بود، با استفاده از فرصت، علمای اسلام که نتوانسته بودند بدیع الزمان سعید نورسی را که از میان کوه های بلند و صعب العبور کردستان به استانبول آمده، الزام کنند از شیخ بخیت خواستند این ملای جوان را ملزم کنند. شیخ بخیت این پیشنهاد را پذیرفت و به جستجوی زمینه ی یک مناظره پرداخت. در یک وقت نماز، وقتی مردم از مسجد ایاصوفیا خارج شده در "چایخانه" نشسته بودند، شیخ بخیت افندی این را فرصت تلقّی کرد و خطاب به بدیع الزمان سعید نورسی گفت: "ما تقول فی حق الأوروبا و العثمانیة" یعنی: در حق اروپا و دولت عثمانی چه می گویید؟ و نظرتان چیست؟ مقصد شیخ بخیت افندی از این سوال، امتحان کردن علم اقیانوس مانند و نبوغ و ذکاوت برّان بدیع الزمان سعید نورسی نبود. او می خواست شدّت احاطه اش را نسبت به زمان آینده و سیاستش را در ادارهٔ‌ عالم بداند.

در برابر آن، بدیع الزمان این جواب را داد:

"إن الأوروبا حاملة بالإسلامیة فستلد یوما ما، و إن العثمانیة حاملة بالأوروبائية فستلد أیضا یوما ما"

یعنی: "اروپا آبستن یک دولت اسلامی و دولت عثمانی هم آبستن یک دولت اروپایی است، و روزی هر دو زایمان خواهند کرد"

در برابر این جواب، جناب شیخ بخیت گفت: "مناظره با این جوان ممکن نیست. من هم همین نظر را داشتم، اما بازگو نمودن آن با این شیوهٔ‌ وجیز و بلیغانه، فقط کار بدیع الزمان است." و درست آن طور که بدیع الزمان گفته بود، هر دو قطبِ خبر دادنهای او تحقّق پیدا کرد. یکی دو سال بعد در دَور مشروطیت، بسیار از عادات بیگانه و مخالف شعایر اسلامی پذیرفته شد و رفته رفته در ترکیه جا به جا گردید؛ و از طرف دیگر حسن علاقه ای که در اروپا نسبت به قرآن و اسلام نشان داده شد و به

خصوص حوادثی همچون گروه گروه داخل شدن ملت بختیار آلمان به اسلام، آن اخبار را کاملاًتصدیق نمود.

لذا علمای بزرگ اسلام و مشایخ کرام در نتیجه ی آزمایشها و امتحانات زیاد به این باور رسیده اند که: بدیع الزمان سعید نورسی هرچه بگوید حقیقت است. آثار بدیع الزمان سنوحات قلبیه است و مظهر تصدیق و تقدیر جمهور علما می باشد.

اهل علم، اهل تصوف و اهل مکتب و فن فقط از آثار بدیع الزمان استفاضه و استفاده می کنند. آری، شخص نیمه امّی ای که فقط سه ماه تحصیل دارد و از چهل سال بدینسو با هیچ کتابی جز قرآن کریم اشتغال نداشته است. و در وقت تألیف آثارش که یکصدوسی آن ترکی و پانزده آن عربی است به هیچ کتابی مراجعه نکرده است و نویسدگان آن که هنوز زنده اند به این امر شاهدی می دهند و او اصلاً کتابخانه ای نداشته است و با آن اعلانات بی مانند، در علوم متنوع به شمول علوم جدید با علمای زبده و مرشدان بزرگ در سنین جوانی مناظرهایی نموده و در همه موفق شده است و مسایل اتفاقی را تصدیق و اختلافی را تخصیص کرده و در باره اش علامه ها هم تصدیق کرده گفته اند: "سوالی نیست که بدیع الزمان جواب داده نتواند." و تعرضات صورت گرفته از سوی برخی فیلسوفان بی درک و غرضکار اروپا را نسبت به آیات متشابه و احادیث شریف، از ریشه برکنده و اعتراضات شان را خنثی ساخته و در آثارش ثابت کرده است که آن آیات و احادیث هر کدام یک معجزه اند، و با این کارش برخی از اهل علم را که در اوهام انداخته شده بودند نیز نجات داده و تهاجمات انجام گرفته بر اسلام را عقیم ساخته است. پس هیچ شک و شبهه ای نمی تواند به خود راه داد که مؤلفی مثل سعید نورسی یک مفسر نابغه ی قرآن است و علم او وهبی و وسیع است و رسایل نور که آثار اوست چنان أثر خارق العاده و شاهانه است که تا قیامت لایق خواندن میباشد.

برادران متیقّظم ! در انتخاب اثریکه نجات و رهایی زندگی ابدی ما و دنیای اسلام را تأمین نموده و ما را با تنویر و ارشاد از گمراهی محافظت میکند، لازم است که اینقدر دقیق باشیم. چون در این زمان با فریب دادن هایی گوناگون، در پشت پرده می کوشند جوانان مسلمان را بی راه کنند.

در وقت خواندن یک اثر و یا شنیدن یک سخن، این قاعده ی اساسی باید در نظر گرفته شود که: "من قاله و لمن قاله ولما قاله وفی ما قاله" یعنی: کی گفته؟ به کی گفته؟ چرا گفته ؟ به چه مقصدی گفته است؟ آری، منبع علویّت، زیبایی، و قوت کلام، این چهار چیز است: متکلم، مخاطب، مقصد و مقام. ورنه هر کتاب بدست آمده خواندنی نیست. هر سخن گفته شده، شنیدنی نیست.

به طور مثال: فرمان "اَرش" که یک قوماندان به یک لشکر می دهد، با "اَرش" یک سرباز چقدر فرق دارد؟ اولی یک سرباز را به حرکت در می آورد. دومی که عین کلام است، هیچ نتیجه ای در قبال ندارد.

لذا بخاطر این چهار اساس و به این خاطریکه صدها هزار نفر از آنانیکه محبت بزرگی نسبت به سعید نورسی در دل می پرورانند و از روی محبت، به کوچکترین حال استادشان بزرگترین اهمیت را می دهند و همیشه آرزوی یاد گرفتن و اتباع و پیروی آن را دارند، برخی از برادران ما در اینجا با اصرار خواستند تا در باره زندگی، آثار مسلک و مشرب استاد ما معلومات داده شود.

اما ما نمیتوانیم، زندگی؛ آثار و سجایای شخصیت همچون بدیع الزمان را به گونه ی کامل بازگو کنیم. ادیبان که اهل علم و با بصیرت اند نیز این حقیقت را اعتراف نموده اند و لذا این خدمت، بسیار بالا تر از توان ما است. و نیز به آن برادران ما که می خواهند که در باره بدیع الزمان معلومات بگیرند عرض میکنیم که این کار فقط و فقط با خواندن دقیق و مداوم رسایل نور ممکن خواهد بود.

برادران عزیزم! در شخص معنوی رسایل نور که برای تامین سعادت ابدی و نجات این وطن مبارک و ملت و عالم اسلام و در نتیجه برای تأمین صلح و سلامت عمومی در روی زمین، مالک یک عنایت و قدرت است، قوت های بسیار محکم ذیل جمع شده و امتزاج یافته است:

١. یک قوت بلند و حقیقت اسلامیه که استاد تمام کمالات است...

٢. شهامت ایمانیه یعنی تذلل نکردن، تحکم و تکبر نکردن بر بیچارگان...

٣. عزت اسلامیه که مهمترین عامل عزت و شرف و ترقی و تعالیمی است که مسلمانی به انسان داده است...

دوستان! حدیثی وجود دارد بدین معنی که: "علمای حقیقی علمایی هستند که در برابر فرمانروای ظالم حق و حقیقت را بی پروا میگویند." پس ما فقط به سخن و آثار علامه اینچنینی و متقی اعتماد کرده می توانیم.

و در عصر ما رساله نور که با وقایع زندگی و آثارش ماصدقِ این حدیث شریف است، در میدان است. مؤلف بدیع الزمان، در مجاهده دینی و خدمتش به قرآن و عبودیتش مجاهدی است که به سنت رسول اکرم (ص) کاملاً اتباع نموده است. رسول اکرم (ص) در محاربه بدر که بزرگترین حادثه سیاسی دنیا است، به صحابه کرام نوبت به نوبت با جماعت نماز را اقامت کرده است یعنی خیری مانند "نماز خواندن با جماعت" را که واجب نیست و مخصوصاً در زمان جنگ می توان ترک نمود به بزرگترین واقعه سیاسی دنیا ترجیح داده است. و ثواب کوچکی را در گرماگرم جنگ نیز ترک نکرده است.

بدیع الزمان در جنگ با روسها که به عنوان قوماندان غند شرکت کرده بود، در جبهه جنگ در خط مقدم جبهه تفسیر مشهور اشارات الاعجاز عربی را که تفسیر برخی از قرآن است، تالیف نموده است. و این اثر عظیم، در عالم اسلام مظهر تقدیر و تحسین بزرگترین علما قرار گرفته است و آنان اذعان نموده اند که از فهم کامل آن عاجز اند و چنین تفسیری را ندیده اند. این تفسیر باریکترین نکته، عمیق ترین مسایل، اعجاز بی مانند، بلاغت و فصاحت عالی و خارق العاده قرآنکریم اظهار و اثبات کرده است. حتی حین اظهار نکته یک حرف، در خط حمله جبهه، توپ های دشمن نتوانسته اند ذهنش را از آن بر گرداند و دغدغه و دهشت های جنگ مانع شود. در دوره پر از ظلمت و وحشت که اَذان محمدی (ص) ممنوع شده و بدعتها جبراً بر مردم تحمیل میگردید، طلاب نور آن اذان ساختگی را نخوانده و در برابر آن گونه بدعت ها قهرمانانه خود را محافظت نموده وارد بدعتها نشده اند .

در دوره پرفجاعتی که تلاش می شد ایمان و اسلام از میان برداشته شود و یک عالم نمی توانست یگانه اثر دینی را حتی مخفیانه به نشر بسپارد، بدیع الزمان در جاهایی که تبعید می شد، تحت ترصد و فشار های مستبدان ظالم یکصد وسی اثر ایمانی را مخفیانه تألیف و نشر کرده است. و ضمن آن، شبها پس از خوابی اندک، برای نجات و صلاح ملت اسلام که زیر اسارت می نالیدند دعا نموده به درگاه الهی التجا نموده زاری کرده است.

آری، حضرت استاد به سنت سنیّه رسول اکرم (ص) کاملاً اقتدا کرده است، این حالت بدیع الزمان نیز به همه مجاهدان اسلام و همه مسلمانان یک سرمشق است. یعنی همراه با جهاد، عبودیت و تقوا را هم انجام می داد و یکی را انجام داده دیگری را اهمال نمی کرد. با آنکه با طرح و نقشه دشمنان جبار و ظالم به زندانها سوق می شد و در تجرید مطلق و در یک اتاق بسیار سرد رها می گردید و در بیماریها و پریشانیها و لرزه های ناشی از سرمای شدید و بی طاقتی های پیری به سر می برد، اما هیچ یک از آنها نقصی در تألیف وارد نکرده است.

صدیق اکبر رضی الله عنه فرموده است: "بدنم در جهنم چنان بزرگ شود که جایی به اهل ایمان نماند." بدیع الزمان به منظور مظهر شدن برای لمعه کوچکی از این سجیه بسیار علوی، گفته است:"برای نجات دادن ایمان چند نفر، راضی هستم به جهنم داخل شوم." و بدین طریق به شاهقه فداکاری بالا شده است و به شهادت زندگی هشتاد ساله اش ثابت شده است که او واقعاً چنین بوده و خادم فدایی و مخلص قرآن بوده است.

در راستای خدمت به قرآن و ایمان، بدیع الزمان حیثیت، شرف، روح، نفس و زندگی اش را فدا نموده است و صبر و تحمل و اعتدال نهایی ای که در برابر آن همه ظلم و شکنجه های شدید و مصیبت ها و بلاهای زیادی که گرفتار شد، نشان داد، هر کدام در حکم یک شاهد صادق می باشند. بدیع الزمان برای خدمت به قرآن، ایمان و اسلام راحت دنیوی را فدا ساخته، ثروتهای دنیوی و شخصی نیندوخته، با زهد و تقوا و ریاضت، و با اقتصاد و قناعت عمرش را سپری نموده رابطه اش را با دنیا بریده است. لذا برای رفاه و سعادت مسلمانان همه دقایق عمرش را صرف برای خدمت به ایمان حصر نمودند و برای موفقیت و دست یابی کامل اخلاص خود را از دنیا تجرید نموده، مجرد مانده است، آری، بدیع الزمان به منظور خدمت به ایمان و اسلام از هر چیز این همه فداکاری نموده و ضمن همه اینها در عبودیت، زهد و تقوا نیز یک فدایی استثنایی تاریخ اسلام را تشکیل داده و به پایه و به منزلت خادم مخلص قرآن حکیم ارتقا یافته است.

بدیع الزمان در داعیه ای رساله نور چنان اطمینان، چنان صدق و صداقت، چنان ثبات و متانت و چنان اخلاصی دارد که آن همه ظلم و استبداد های شدید دشمنان دین،

آن همه هجوم و فشارهایشان، ودرضمن آنها به سربردنش در ناداری مادی نتوانسته است او را از داعیه اش باز گرداند و حتی نتوانسته است در کوچکترین تردد بیندازد.

سعید نورسی در جوانی اش، که از آن به سعید قدیم تعبیر میکند، در فلسفه بسیار به پیش رفته است. از فیلسوفان با حقیقت غربی هم چون سقراط، افلاطون، ارسطو و از حکمای نابغه شرق، امثال ابن سینا، ابن رشد، و فارابی در فلسفه و حکمت به فیض قرآنکریم بسیار پیش رفته و دعوا نموده است که غیر از قرآن دیگر نجات دهنده و رهبر حقیقی وجود ندارد و در آثارش یعنی رساله نور ثابت کرده است. اگر کسی در مورد این حقیقت ها شبه ای داشته باشد، استاد پیش از تشریف بردن به آخرت می تواند شخصاً بر طرف کند...

سعید نورسی، مسلک خدمت به قرآن و ایمان را اختیار نموده هیچ منفعت مادی و معنوی و هیچ یک از مقام های معنوی از قبیل صلاحت و ولایت را مقصد و غایه قرار نداده. صرف بخاطر رضای الهی خدمت کرده است. مرتبه بسیار بلندی را که اهل علم با بصیرت به شخص او دادند و گفتند: "او همان نجات دهنده دینی و سیاسی است که همه مسلمانان منتظر ظهور اویند." بدیع الزمان به شدت رد نموده و خود را فقط خادم قرآن همدرس طلاب رساله نور دانسته و معرفی کرده است. روز قبل همراه با برخی از دوستان حاضر در جمع ما به یکی از شخصیت های بزرگواری که بیست و پنج سال در وکالت مدافعه ملی خدمت نموده است به زیارت رفتیم، ایشان در باره حضرت بدیع الزمان فرمودند: "برای پی بردن به اینکه بدیع الزمان چگونه شخصیتی است، کافی است کلیات رساله نور، با دقت و ثبات خوانده شود. به عنوان مثال تنها از نظر اقتدار دنیوی اش به شما میگویم که : نه تنها اداره یک دولت اگر اراده ی ملت های روی دنیا به بدیع الزمان داده شود، به برکت شخص معنوی رسایل نور او مالک اقتدار عنایتی است که می تواند آن ها را در سلامت و سعادت اداره کند." آری، بدیع الزمان نادره خلقت است. اما بیست و پنچ سال می شود هم خود را هم طلاب اش را از سیاست منع کرده است و مشغول کارهای دنیوی نیست.

بدیع الزمان در زمان های تالیف رساله نور و استخدام شدنش به خدمت قرآنی، زکاوت اش، فطانت اش، عقل اش، منطق اش، ذهن اش، خیالش، حافظه اش، تأمل

اش، فراست اش، درک و تحلیل اش، سرعت انتقال اش، و حواس روحی، قلب و وجدانش، مشاعر و لطایف معنوی اش کاملاً بی نظیر بود و این دلیل آشکاری است بر استخدام شدن او؛ و اینکه او با اختیار و با میل خودش نه این که با عنایت الهی به قرآن خدمت کرده است و این درجه و پایه اش در پیش گاه اهل علم بابصیرت و اهل قلب مصدق و مستحسن می باشد. در مصر یکی از علمای فاضل، مرحوم عبدالعزیز چاووش، در خصوص "فاتن العصر" بودن بدیع الزمان و برخوردار بودنش از فرط ذکا مقاله ای در مطبوعات مصر به نشر سپرده است. شیخ الاسلام مرحوم مصطفی صبری که عالم بزرگ و با صلابت است در مصر از رساله نور حمایت نموده و در دانشگاه جامع الازهر در بلند ترین جایگاه قرار داده است. رساله نور شمشیر بسیار برّنده و الماس اسلام است و یکی از دلایل این حقیقت ها هم اینست که بدیع الزمان در برابر حکمرانان و فرماندهان ظالم، مرگ را استحقار نموده، حقیقت را بی پروا تبلیغ کرده است و در مقابل بی دینی که دنیا را فرا گرفته بود، خود را فدا ساخته، حقایق قرآنی و ایمانی را درخَشِن ترین دَور استبداد، نشر نموده و در راهِ این حقیقت قدسی، جان سپرانه خدمت کرده است.

یک مدّعی عمومی در ادعا نامه اش گفته است: "بدیع الزمان با انرژی اش که با پیر تر شدن او زیاد تر می شود به فعالیت دینی اش ادامه میدهد." در راپور اهل وقوف محکمه دینزلی گفته شده است: "آری، در سعید نورسی یک انرژی موجود است، اما این انرژی اش را در ساختن طریقت و یا یک جمعیت صرف نکرده، بلکه به بیان حقایق قرآن و خدمت به دین صرف کرده است."

یکی از وکلای حکومت ضد دینی سابق (در اثنای مذاکره ی قوانین آنتی دموکراتیک در مجلس ملی) گفته است: "از بیست وپنج سال بدینسو نتوانستیم مانع فعالیت های دینی بدیع الزمان سعید نورسی شویم."

ما هم می گوییم: آری، حضرت سعید نورسی یک شخصیت فعال و پر انرژی بی مانند است. حتی معارضانش که دشمنان دین هستند نیز قلباً تصدیق و تقدیر می کنند که بدیع الزمان یک انسان خارق العاده است.

سعید نورسی، زمانی که به یکی از طلابش نعمت خواندن از رسایل نور را لطف کند، میگوید: "این درس من است. من برای خودم میخوانم. این رساله را تا کنون بلکه

صد بار خوانده ام، اما اکنون مثل اینکه آن را تازه دیده باشم احتیاج و اشتیاق خواندن دوباره ی آن را دارم."

و باز میگوید: "من برای دیگران کتاب ننوشته ام. برای خودم نوشته ام. این دواهایی را که از قرآن یافتم، کسانیکه علاقه دارند می توانند بخوانند." آری، بدیع الزمان معتقد است و می گوید: "من محتاج درس، تربیت و اصلاح نفسم میباشم ..."

وقتی شخصیتی مثل بدیع الزمان چنین بگوید، باید مقایسه شود که ما چقدر محتاج این آثار هستیم.

بدیع الزمان سعید نورسی در طول زندگی اش از شان و شهرت و حرمت فرار کرده و از انسان ها استغنا نموده است. در یک اثر عربی اش در باره شهرت میگوید: "شهرت عین ریا است. و عسل زهرآگینی است که قلب را می کُشد. انسان را عبد و بنده انسان ها میسازد. یعنی شخصی که نام و شهرت میخواهد، برای اینکه خود را مورد قبول و محبوب مردم بگرداند، با مردم ریا کاری و چاپلوسی میکند. رفتارهای تصنّع کارانه اختیار می کند. اگرگرفتار آن بلا و مصیبت شدی، بگو اِنَّا لِلّٰهِ وَاِنَّٓا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ با آنکه استاد فعلاً و حالاً تا این حد از شهرت فرار کرده است باز هم به هر حکمتی که باشد مردم گویا با یک سوق الهی استمدادکارانه به سوی او می دوند و می شتابند، و این سجیّه ی قدسی او که حق محض است، خادم اثر جهانشمولی مثل رساله ی نور شده است.

بدیع الزمان از خرد سالی، از هدایای بِلاعوض مردم استغنا نشان داده است. قبول نکردن هدیه را مسلک خویش قرار داده است، در روز هایی که از یک زندان به زندان دیگر، از یک مملکت به مملکتی دیگر تبعید می شد و به رغم نیازمندیهایی تحمیل شده از طرف پیری نیز این قاعده استغنای هشتاد ساله را خراب نکرده است.

هرگاه خصوصی ترین شاگردش چیزی به اندازه ی یک لقمه به ایشان هدیه کند عوضش را میدهد و اگر ندهد به او برمیخورد.

و در بیان یکی از اسباب قبول نکردن هدیه میگوید: "این زمان مثل زمان گذشته نیست. اگر در گذشته برای نجات ایمان ده دست بود، اکنون به یک کاهش پیدا کرده است، و اسباب سوق دهنده به سوی بی ایمانی اگر درگذشته ده بودند، اکنون به صد

رسیده اند. لذا در چنین زمانی به منظور خدمت به ایمان، به دنیا دست دراز نکردم و دنیا را ترک نمودم، خدمتی ایمانی ام را آلت هیچ چیزی نخواهم ساخت."

حضرت استاد، کسی را که بخاطر شخص ایشان زحمت بکشد و خدمتی انجام بدهد، در مقابلش أجرتی میدهد و تبرّکی اعطا میکند، در غیر آن به روحش سنگین تمام میشود و خوشش نمی آید.

بدیع الزمان سعید نورسی در خدمتی که به ایمان و دین کرده است از سال ها بدین سو تحت ترصد، تجسس، تعقیبات و تدقیقات متمادی قرار گرفته است. در محکمه های متعدد به اثبات رسیده است که فقط و فقط برای رضای الهی و تنها بخاطر حقیقت به اسلام خدمت نموده و خدمت قرآنی اش را آلت هیچ چیز نکرده است.

اگر کوچک ترین چیزی مغایر با حقایق مذکور و مزیت عالی و حقیقت بلندی که حق پرستان در بدیع الزمان و آثارش می بینند و نشر می کنند می بود، دشمنان دین در این بیست و پنج سال با بزرگ ترین علاوه ها، زرق و برق و سر و صدا ها به دنیا اعلان می نمودند.

یکی از دلایل آشکار این حقیقت اینست؛ هنگامی که با تحریکات دشمنان جبار و مستبد دین تحت اتهامات کاملاً افترأ به محکمه سوق داده می شدصفحه اول روزنامه ها با علاوه پردازی یک را صد تشهیر کرده و زمانی که در نتیجه تحقیقات و محاکمه، بی گناه بودن شان ثابت می شد و برائت می نمودند، سکوت اختیار می کردند.

بدیع الزمان در مقابل برادران دینی اش خیلی مشفق است، با دردهای آن ها و با دردهای مجاهدین فدایی اسلام که بخاطر حریت و استقلال دنیای اسلام جان فشانی می کنند مضطرب می شوند، در اثنای وارد آمدن ضربه ها به اسلامیت و قرآن خیلی دچار اضطراب شده و تحت تأثیر چنین دردهای تلخ بارها دیده شده است که یک مقدار شوربای ناچیزی که آن را هم به ندرت می خورد ترک می کردند.

اکثر روزهایش با مریضی و مشکلات سپری می گردد. همان طوری که یکی از طلاب نور نوشته است:

"ای استاد مشفقم! ای کسی که بخاطر رفاه و سعادت ابدی ملت اسلام در دنیا روز خوش ندیده ای! مریضی های مداوم تان جسمانی نیستند. تا زمانی که استبداد و ظلم جاری بر دین ما به خاموشی نگراییده و عالم اسلام نجات نیابد اضطراب شما پایانی ندارد." آری، قناعت ما هم بر این است.

اما آن دردهای الیم بدیع الزمان را هرگز مأیوس نکرده است، بالعکس او را به چنان جهاد دینی و دعا و عبودیت کلی و عمومی سوق داده است که گفته است: "یگانه چاره نجات، چنگ زدن به قرآن است." و چنان هم کرده است. با بر قلم گرفتن دوا و درمان های موجود در قرآن آثاری مثل رسایل نور را به وجود آورده است که در این زمان یک خلاصکار اسلام و مدار سعادت نوع بشر است.

سطوت و شوکت دنیوی دشمنان خونخوار دین قطعیاً نتوانسته است بدیع الزمان را معطل بسازد. با ایمان به این که: "وظیفه ام خدمت به قرآن است. غالب و یا مغلوب شدن به دست حضرت حق است." حتی یک لحظه هم از فعالیت باز نمانده است. آری حضرت استاد مالک چنان همتی عظیم است که مظالم دهشتناک جاری شده بر ایشان در مقابل این همت به عدم تأثیر محکوم شده است.

بدیع الزمان، موجودات زمین و آسمان ها را با حیرت و استحسان تماشا میکند. در دشتها و کوه ها به خصوص در فصل بهار بسیار سیاحت میکند.

او در تماشاگاه ها ذهناً مشغول می باشد ودر تفکر دقیق و حضور دایمی به سر می برد. درخت و نباتات و گلها را با گفتن "ما شاء الله، بارک الله، فتبارک الله أحسن الخالقین" یعنی "چه زیبا آفریده شده است" با نگاه عبرت تماشا می کند، و کتاب کاینات را می خواند، مانند هر عضو و حواسش، چشمش را نیز پیوسته به حساب حضرت حق و در چارچوب اجازه اش به کار می گمارد، چشمش مطالعه کننده این کتاب کبیر کاینات و تماشا کننده ی معجزات صنعت ربانی در این عالم است. و در درجه یک زنبور عسل مبارک گلهای رحمت موجود در باغچه این کره ی زمین است.

استاد در زندگی خصوصی اش متواضع، و بر سر وظیفه وقور است.

در تواضع و محویّت در درجه ی است که می تواند نمونه مثال شود، در این موضوع می گوید: "وقتی یک سرباز در نوبت باشد و در این اثنا اگر سر قومندان هم

بیاید، سلاحش را نمی ماند، من یک خدمتگار و سرباز قرآن هستم، وقتی بر سر وظیفه هستم هر که در مقابلم می آید بیآید، می گویم حق این است. و سرم را خم نمی کنم." به طور خلاصه عرض می کنیم: بدیع الزمان، مالک اخلاص تامّه و یک مفسر خارق العاده و حقیقی قرآن است، و نیز یک قهرمان و خادم یکتای قرآن می باشد و به اخلاص اتمّه واصل شده است، به اعتبار مؤلف رسایل نور بودن، هم یک متکلّم اعظم است، هم در علم کاملاً متبحّر و راسخ می باشد و یک علّامه محقق و مدقّق است و هم استاد عالی و بی نظیر علم منطق می باشد.

تألیفاتش به نام تعلیقات، یک اثر شاهانه در منطق است. و نیز یک نابغه ی ممتاز و حق پرست و حقیقت بین است، و نیز یک فیلسوف حقیقت پرور فلسفه ی مستقیم و سازگار با قرآن است، و نیز یک جامعه شناس و روانشناس و پیداگوگ (متخصص امور تربیتی) بی نظیر است، و نیز یک مؤلف و ادیب بلند و بی مانند و نابغه ی است که همیشه حقیقت را ترنّم کرده است و می کند.

سعید نورسی، از سالها بدینسو زیر استبداد و فشار های سنگین نگهداری گردید و شناسانده نشد و خودش هم کمالات شخصی اش را ستر و پنهان کرد، ازاین رو ممکن است عده ی از هر یک از صفات مذکور مطلع نباشند.

هم این گفته ها و هم بیانات ما درحق خصوصیات رساله نور، حکمهای حقیقت پرور و فضیلت پرور است و قوّت اتفاق و اجماع برخی علمای حقیقی و اهل الله این زمان را دارد و قناعت قطعی ما نیز محسوب می شود.

معتبرترین و نخستین و حقیقی ترین دلیل ما در خصوص برخوردار بودن بدیع الزمان از چنین علم و صفات، خود بدیع الزمان سعید نورسی است. هر که شبهه داشته باشد رساله نور را بخواند. آری، ما این حقیقت عظمی را که ذکر کردیم و خواهیم کرد به سراسر دنیای اسلام و به عالم بشریت افشا و اعلام می کنیم. آری، از هزار سال بدینسو عالم اسلام و انسانیت منتظر اثری مثل رساله ی نور بود.

بدیع الزمان سعید نورسی، می توانست در علوم بسیار، آثار استثنایی بنویسد، اما او گفت:"زمان، زمان نجات ایمان است." و همه همّت و سعی و زندگی اش را به تألیف و نشر علوم ایمانی منحصر ساخت.

آری، حضرت استاد با نشر علوم ایمانی عالم اسلام و عالم انسانیت را حیات دار و ضیاءدار نموده است. مولای متعال از آن استاد بزرگ برای ابد راضی باشد و طول عمر نصیب کند. آمین، آمین، آمین ...

رساله نور یک تفسیر بلند و تابان است و در این عصر یک معجزه معنوی قرآن معجزالبیان می باشد. آری، رساله نور فاتح و محبوب قلبها، سلطان ارواح، معلّم عقول، مرّبی و مزکّی نفوس می باشد. یکی از خصوصیات رساله ی نور، این مبحث در صفحه یکصد وبیست ونهم جلد اول مکتوبات است: "در بعضی گفتار ها در خصوص تفاوتهای مسلک علمای علم کلام و منهاج حقیقی بر گرفته از قرآن، تمثیلی این گونه ذکر کرده بودیم که: مثلاً، برای آوردن آب، بعضی ها با کُنگان (پیپ آب)، از جای دور، زیر کوه ها را میکَنَند و آب می آورند بعضی ها هم در هر جا چاه میکَنَند و آب استخراج می کنند. کار اول بسیار پر زحمت است، بندش پیدا می کند و قطع می شود. اما آنانیکه اهلیت و شایستگی حفر چاه در هر جا را دارند، بدون زحمت در هر جا آب می یابند... عیناً بدین سان: علمای علم کلام، اسباب را در نهایت عالم با محالیت تسلسل و دور قطع نموده، سپس وجود واجب الوجود را با آن به اثبات می رسانند. لذا در یک راه طولانی می روند. اما منهاج حقیقی قرآن حکیم در هر جا آب را می یابد و استخراج می کند، هر آیت را مثل عصای موسی در هر جا بزند آب حیات فواره می کند. و دستور: "وَفِي کُلِّ شَيْءٍ لَهُ آیةٌ تَدُلُّ عَلَی أَنَّـهُ وَاحِدٌ" را به هر چیز می خواناند.

و نیز ایمان تنها با علم نیست.. در ایمان بسیاری از لطایف حصه هایی دارد، چنانکه اگر غذایی وارد معده شود، آن غذا به اعصاب مختلف، و به صورت مختلف تقسیم و توزیع می شود. مسایل ایمانی آمده با علم نیز پس از داخل شدن در معده ی عقل، لطایفی از قبیل روح، قلب، سِرّ، نفس و غیره هر کدام نظر به درجات و نظر به خودشان حصه می گیرند و مَسّ می کنند. اگر حصه ی آنها نباشد، نقصان است. "لذا رساله نور در هر جا آب را می یابد و بیرون می کند. و راه طولانی اولّی را کوتاه می کند و مستقیم و باسلامت می سازد.

حکمای قدیم در باره بعضی از احکام شرعی و عقاید ایمانی گفته اند: "این نقلی است، ایمان می آوریم عقل به آن قد نمی دهد." حال آنکه در این عصر عقل حکم

می کند. اما بدیع الزمان سعید نورسی گفته است:"همه احکام شرعی و حقایق ایمانی عقلی است. حاضرم عقلی بودن آن را ثابت کنم." و در رساله ی نور ثابت کرده است.

رساله ی نور یک ادبیات و بلاغت و ایجاز استثنایی، و یک اسلوب بی نظیر و جاذب و منحصر به فرد دارد. آری، بدیع الزمان دارای اسلوب منحصر به فرد خود است. اسلوب او با اسلوب های دیگر قابل موازنه و مقایسه نیست. اگر در بعضی جاهای آثارش با نقطه ای بر بخورید که به ظاهر باقاعده ی ادبیات و با اسلوب های دیگر ناسازگار باشد، در آنجا یک نکته ی بسیار ظریف، یک ایماء و یا یک معنا و حکمت ظریف وجود دارد. و آن شیوه ی بیان کاملاً موافق آنجا است. اما علما هم اعتراف نموده اند که آن ظرافت ظریف را به یکباره نفهمیده اند. از این رو خصوصیت ها و باریکی های آثار بدیع الزمان را آنانی که با رسایل نور زیاد مشغول نیستند، یکدم پی نمی برند.

شاعر بزرگ و مدار افتخار ادبیات ما مرحوم محمد عاکف در یک مجلس أدبا گفته است: "وکتور هوگوها، شکسپیرها و دکارتها در ادبیات و فلسفه، فقط می توانند شاگرد بدیع الزمان باشند."

ادبأ و شعرا از زوال و فراق گریسته و از مرگ واویلا سر داده اند. فصل خزان را با اندوه به تصویر کشیده اند، حتی از أدبا عرب زبان مشهور در جهان، مقوله ای را با این معنا گفته اند: "اگر جدایی نمی بود، مرگ نمی توانست برای گرفتن روح ما راه بیابد و به سراغ ما بیاید"

لولا مفارقة الأحباب ما وجدت لها المنایا إلی أرواحنا سبلاً

اما بدیع الزمان می گوید: "زوال، فراق و عدم موجود در کاینات ظاهری است. در حقیقت فراق وجود ندارد و وصال موجود است. زوال و عدم نیست، تجدّد هست. و در کاینات هر چیز به نوعی مظهر بقا است. مرگ عبارت است از رفتن از این عالم فانی به عالم باقی، مرگ برای اهل هدایت و اهل قرآن وسیله ی است برای پیوستن با دوستان و احباب قدیمی که به عالم دیگر رفته اند. و نیز واسطه ای است برای رفتن شان به وطن حقیقی، و نیز دعوتی است از زندان دنیا به بوستان جنان. و نوبتی است برای گرفتن اجرت در مقابل خدمتش از فضل رحمان رحیم، و ترخیصی است ازکلفت وظیفه زندگی،

و نیز تفریحی است از تعلیم و تعلیمات عبودیت امتحان. اگر عزرائیل علیه السلام امروز بیاید با گفتن "خوش آمدی و صفا آوردی." باخنده استقبال خواهم کرد.

بدیع الزمان، وقتی بشر را با رساله نور از سفاهت و ضلالت نجات می دهد، روش ترس و دهشت دادن را تعقیب نمی کند. در یک لذت غیر مشروع صد درد را نشان داده، حس را مغلوب می کند، و قلب و روح را از مغلوب شدن در برابر حسیات محافظت می کند. در رساله ی نور با موازنه در رساله ها ثابت می کند که در کفر و گمراهی تخم یک زقوم جهنم وجود دارد و در دنیا نیز عذاب جهنم را می چشاند و در ایمان و اسلام و عبادت تخم یک جنت و لذتهای لذیذ و ذوقها و میوه های جنت وجود دارد، و در دنیا نیز به نوعی مکافات نایل می گرداند. رساله ی نور نفاق و شقاق، تفرقه، فتنه و فساد را برداشته، برادری، اخوت دینی، تساند و تعاون را جا به جا می سازد. یک اساس مسلک رساله نور همین است. رساله نور از اخلاق سیّئه از قبیل غرور و کبر و خودفروشی و ذلت نجات داده صاحب اخلاق های خوبی مثل تواضع، محوّیت، عزّت و وقارمی سازد.

رساله نور، انسانی را که انسان باشد وادار به درک عَجز و فقرش می سازد بدیع الزمان می گوید: "انسان با پی بردن به عَجز و فقرش مسلمان و عبد کامل می شود." کسانیکه می گویند برای مغلوب ساختن این بی دینان، علوم عصری را هم بخوانیم و یا خوانده اند، با مطالعه با دوام و با ثبات رسایل نور به این اهداف شان می رسند و چاره یگانه هم همین است. و نیز بدین طریق معلومات مکتب نیز به معارف الهی تبدیل می شود.

ای نواسه های ملتی که از هزار سال بدینسو پرچم دار اسلامیت بوده اید و ای برادرانم که دارای روح جنگ آور هستید! مسلمان های این زمان و عصر های آینده و ما، محتاج چنان راهنمایی هستیم که تفسیر قرآن عظیم الشان است تا ما را با درسهای ایمان تحقیقی به مرتبه های ایمان ترّقی و تعالی بدهد. و نیز چنان مسلمانان فدائی و مجاهد پرورش دهد که ترسو نباشند، بلکه برعکس، مثل طلاب رساله نور جسور و قهرمان و فعال و صاحب عمل صالح، متدین و متقی باشند ، و در ضمن آن راحت و منفعت شخصی شان را در نجات ایمان و اسلام فدا کنند؛و از به من چی گفتن نجات دهد. و چنان مسلمانان معززی به میان بیاورد که در برابر تعرضها وشکنجه ها و احتمالات مرگ،

با جسارت برخاسته از نیروی ایمان تحقیقی، هرگز از جبهه قرآن و اسلام عقب نشینی نکنند و بگویند:"اگر مُردم شهیدم، اگر ماندم خدمتکار قرآن هستم." خدمتکاران صادق و مخلصی که خسته و فرسوده نمی شوند و تنها بخاطر رضای الله خدمت می کنند و مثل طلاب نور خادم اسلام اند.

آری، به این عصر چنان تفسیر قرآن لازم و الزم است که: مثل رساله نور عقل، فکر و منطق را به کار وا دارد و روح و قلب و وجدان را تنویر کند، مسلمانان و بشر را بیدار کند، انتباه بدهد و از غفلت برهاند. و راه قرآن را که صراط مستقیم است نشان بدهد. و متوجه کارهایی بسازد که خلاف شعایر سنّت سنّیه و اسلام انجام می گیرد و وادار به انجام ساخته می شود، و درس پیروی از سنّت پیغمبر (ص) را بدهد و کوشش احیای آن را بیدار کند.

لذا تفسیر قرآن بودن رساله ی نور و احتوا کردنش این نوع خاصیت ها را از سی سال بدینسو در میدان است و با تصدیق اهل حقیقت ثابت است، و نیز مدافعات طلاب رساله ی نور و هنگام خدمت آنان به اسلام که با برنامه های بی امان دشمنان دین به محاکم سوق داده شدند و شکنجه هایی که با توطئه های دشمنان پنهان، بی انصاف، جبّار و ستمگر اسلامیت بر آنان اِعمال می شد و آنها هم بدون هیچ گونه خستگی و فکرکردن به خود شان یعنی با فدا ساختن رفاه شخصی شان در راه رفاه و سعادت اسلام، و ثبات صادقانه و مقاومت شان در برابر اشد ظلم، یک دلیل آشکار تشکیل می دهد.

آری، آن قهرمانان بزرگوار نور که از بیست و پنج سال بدینسو در راه خدمت به ایمان با رساله ی نور، همه دارایی شان را وقف کرده و تا کنون بارها و بارها در موضوع تجاوز و تعرضی و تحریات دشمنان غدار دین قرار گرفتند و با آنهم به مدت بیست و پنج سال در انزواء به نشر رساله نور پرداختند هر کدام فدائیان ایمان و اسلام اند و برای ما یک نمونه ی امتثال می باشند. لذا ما مسلمانان در جستجوی چنین تفسیر قرآن و چنین هادیان بودیم. آن طلاب مخلص نور که با گفتن: "خداوند حفیظ است. من تحت عنایت و حمایت او هستم. هر چه بر سرم بیاید خیر است." ضمن ایمان آوردن عمل هم میکنند. مشغول خدمت ایمان هستند. و برای نیفتادن در دست دشمنان دین، و نقاپاندن رساله نور

که به باور آنها عزیزتر از جان شان است به آنان احتیاط میکنند. و بدون اعتنا به ضرر های شخصی شان به خدمات خود ادامه میدهند. زمانیکه زندانی و شکنجه می شدند آنها با استادشان بدیع الزمان ارتباط داشتند. اگر مخفیانه امکان می یافتند، آنها باز هم مشغول رساله ی نور بودند. حتی برخی از طلاب رساله ی نور با این احتمال که: "شاید زندانی شوم و رساله نور را به من ندهند و از کار محروم بمانم." بعضی نور ها را حفظ کرده اند.

یکی از طلاب مخلص نور وقتی از زندان رها ساخته شد، مثل اینکه آن زندانِ پر از تازیانه و فلکه و انواع شکنجه ها برای او منبع قوّت و انرژی شده باشد، به منظور شتافتن به خدمت نور باصداقت و تیقّظ بیشتر به استادش نزدیک می شود و بیش از قبل به نور ها کار میکند و به نشر آن می سپارد.

در حادثه آفیون، زمانیکه بدیع الزمان در زندان بود، یک معلّم از طلاب نور، در دادستانی بخاطر جواب های قهرمانانه ی که درباره رساله ی نور و استاد داد، قاضی خشمگین میشود و تهدید میکند و میگوید:

"اکنون تو را زندانی میسازم." آن معلم فدایی اسلام در جواب میگوید: "من آماده هستم، فوراً به زندانم روان کنید." باز در محکمه آفیون، حکم توقیف یکی از طلاب نور صادر میشود، اما عدلیه نمی تواند او را بیابد. آن طلبه پس از خبر شدن از قضیه، مانند سایر دوستان نوری اش میگوید: "وقتی استاد و برادرانم در زندان هستند چگونه می توانم بیرون بمانم." و خود را به دادستانی تسلیم میکند و به زندان میرود.

عیناً در همین زندان یکی از طلاب نور را سهواً رها میکنند. او هم می گوید: "استاد و برادرانم هنوز در زندان هستند و نیز رساله های نور تازه تألیف شده است، استنساخ آنها را هم تکمیل میکنم." با این فکر به مدیر زندان میگوید: "من چهل روز بعد باید رها شوم، مدت جزایم هنوز تکمیل نشده است." آنها حساب میکنند و می بینند که واقعاً چنین است و دو باره او را به زندان می برند.

ای برادران فهمیده و شایسته ی مزیت حمیت دینی ام!

اگر سعید نورسی این معلومات داده شده در باره ی خودش را ببیند، خواهد گفت: "چرا این کار را می کنند؟ شخص من اهمیتی ندارد قیمت در رساله ی نور است که از قرآن ترشح نموده و مال قرآن حکیم است. من هیچم." تقدیر و تحسین های که

در حق استاد بخاطر مظهر و آیینه شدنش بر حقیقت های قرآن و نورها و درسهای ایمانی و اسلامی ای که به نشر رسانده است و بخاطر اخلاص کامل و خدمت عمومی و کلی اش به قرآن و دین، صورت میگیرد، بامعنی حرفی به شخص استاد منحصر نمی ماند. به قرآن و اسلام راجع است. به نام و حساب الله است. دشمنی ها و تعرض های انجام گرفته از طرف دشمنان دین نیز به مقصد مخصوصی از میان برداشتن اسلام و قرآن معطوف می باشد که بدیع الزمان خادم آن است.

زیرا آثار جهان شمول رساله ی نور که جامع حقایق قرآنی و ایمانی است به او احسان شده است.

لذا معارضان و دشمنان نقابدار، پنهان و منافق ایمان و اسلام که از این حقیقت بدیهی آگاهند، نیم عصر است که نتوانستند شخص بدیع الزمان را فرسوده بسازند اما هنوز هم می کوشند با دروغ و جار و جنجالها بپوسانند. مقصد آنها اینست که؛ رساله نور رغبت و رواج نبیند و انتشارنکند. ایمان و اسلام انکشاف ننماید. حال آنکه هرچه سعید نورسی را آزار بدهند رساله ی نور بیشتر می درخشد. دایره ی نشریات گسترده تر میشود، حوادث بیست و پنج سال به عنوان یک نمونه در میان است.

دشمنان اسلام از یک طرف به پروپاگندهای کاملاً دروغ و تعرض هایشان ادامه میدهند و از طرف دیگر نوعی از مدافعات مُرکّب از نوشته و سخنان تقدیرکارانه ی طلاب نور را که در حق استاد شان و رساله ی نور در حیطه استعداد خود نوشته اند و از استفاده و استفاضه ی آنها برخاسته است و بازگوکننده ی مِنّت و شکران شان می باشد، آن دشمنان اسلام در پشت پرده می کوشند آنرا منع کنند. از این رو به دوستان دوستانی که صاف دل دیده اند و یا به صمیمی نمایان شدن به دوستان، آنان را وادار به گفتن سخنان مثل: "شما افراط میکنید." میسازند. لذا با این نوع افتراهای مخفیانه و دسّاس و حیله گرانه، می کوشند ما را بترسانند و مرعوب بسازند و به سکوت وادارند.

آیا این کار عقل است که دشمنان دین جار و جنجال های سراسر افتراء و دروغ شان را به راه بیندازند و ما از دفاع انجام یافته به شیوه اظهار حقیقت سکوت اختیار کنیم؟ آیا هیچ ممکن است درحالیکه آن پروپاگندچی های بی انصاف از روی دشمنی با اسلام در حق استاد بدیع الزمان حق تلفی های ظالمانه و جبارانه ی را مرتکب شده اند،

دروغ هایشان را باد کنند و ما با اعلام حقانیت استاد و رساله ی نور، برای عقیم ساختن آن دروغ های عجیب شان نکوشیم؟ آیا ابلهی و حماقت نخواهد بود که دشمنان خونخوار و مستبد و ظالم قرآن و ایمان، علیه بدیع الزمان قرآن و اسلامیت و دین را با رساله نور در مقابل کفر مطلق که خدمت مدافعه و محافظه را انجام میدهد همیشه صدایشان را با جعل ها و دروغ ها بلند کنند و ما دربیان و اعلام حق و حقیقت سکوت کنیم و خاموش بمانیم و یا با چیزی مثل "کمی خاموش باشید!" به نوعی به آن بی دینان پنهانی که در پشت پاراوانها و پرده ها اجرای فعالیت میکنند همکاری و یا پشتبانی کنیم؟ اصلا و کلّا، قطعا و اصلا خاموش نخواهیم ماند! و نخواهند توانست ما را خاموش کنند. توقف نخواهیم کرد! و نخواهند توانست ما را توقف دهند! تا روزی که این جان از این قفس خارج می شود، تا روزی که این روح از جسد جدا می شود، تا روزی که این نَفَس از این بدن می رود، رساله ی نور را خواهیم خواند و نشر خواهیم کرد. محض حقیقت و عین حق بودن رساله ی نور را و کاملاً منزّه و مبرّا بودن بدیع الزمان سعید نورسی از اتهام های وارده را در مقابل دشمنان مفترء و دروغ پرداز و خونخوار دین اظهار و اعلام خواهیم کرد.

برادران ارزشمندم! در تاریخ اسلام، شخصیت های بزرگ و بی نظیری به میان آمده و در صفحات زرّین جا گرفته اند. تفاسیر و آثار آن شخصیت های بی مانند به حدی بی مانند است که با آثار هیچ فیلسوف اروپایی قابل قیاس نمی باشد، آن مؤلفان بزرگ و نوابغ اسلام بدون ماندن زیر اسارت سنگین چندین ساله و استبداد خشن، کما حقه و خالصانه در خدمت قرآن و اسلام بوده اند، بدیع الزمان سعید نورسی که در معرض استبداد مطلق و أشدّ ظلم و اسارت وحشتناکی که نظیرش در تاریخ دیده نشده است قرار داده شده و در مقابل دشمنان دینی که تلاش کرده اند تا خود او و آثارش را محو و نابود سازند، یک شخص معنوی شده است، با کمال پیروی از سنّت رسول اکرم (ص) در جهاد اکبری که انجام داده به گونه ای موفق و مظّهر شده است که در تاریخ بشر نظیرش دیده نشده است.

مثل بدیع الزمان، موفق شدن به تألیف مخفیانه یکصدوسی پارچه آثار ایمانی زیر استبداد، فشارها و قیودات سخت، و نیز بر خوردار بودن از تقوا و عبودیت قوی، و نیز در ضمن اینها در جهات جنگ هم به عنوان یک فدایی با سربازان رضا کارش

جنگیدن و در جبهه جنگ در خط مقدّم (آوجی) نیز با یافتن فرصت تألیف کردن تفسیر قرآنی که باریک ترین نکته ها و خارقه ی اعجاز قرآن را بیان می کند، و در عین زمان در مجادله ی نفس نیز غالب شدن و نفسش را نیز خدمتکار دین ساختن، و نشر کردن آثاری مثل رساله ی نور در پشت پرده با راز (سرًّا تنوّرت) آن هم در شرایطی که آزادی اش سلب گردیده، به قریه ی دور افتاده تبعید شده و در تجرید مطلق و ترّصدها و عذابهای گوناگون و تحت شکنجه های وحشیانه ی جانوران جانی به محاصره گرفته شده زیر فشارهای قدرت حاکمی که از ظلمهای انگیزسیون به مراتب پیشی گرفته بود، بدین طریق به عنوان خدمتکار سنّت سنّیه رسول اکرم (ص) که فاتح مادی و معنوی جهان است، و امروز جامعه ای بالغ به ملیونها را با عنایت الهی در جاده ی کبرای قرآن حکیم به سلامت به پیش بردن و با اثری مثل رساله ی نور وسیله شدن برای تأمین سعادت ابدی مؤمنان و بشریت در کنار سعادت دنیوی شان، و جمع شدن خصوصیتهای مذکور در شخص معنوی او، در طول تاریخ برای چه کسی غیر از مؤلف رسایل نور بدیع الزمان سعید نورسی نصیب شده است؟

آری، برادرانم! رساله ی نور چنان ضیایی حقیقت و چنان برهان حق و سراج حقیقت را نشر می کند و حقیقت های قرآن و ایمان را که تأمین کننده ی سعادت دو جهان اند درس می دهد و چنان یک لطف الهی است که: از بیست و پنج سال بدینسو هر طبقه ی انسانی از قبیل عیال و فرزند، پیر و جوان، زن و مرد، معلم و فیلسوف، شاگردان و عالم و متصوف عاشق این نور، پروانه ی این نور، مجلوب این نور، محبّ این نور شده اند، به سوی این نور دویده اند، خود را به سینه ی این نور انداخته اند، از این نور مدد خواسته اند. یک کتله ی معّظم و متشکّل از ملیون ها انسان بختیار با این نور نورانی شده و با این نور نجات یافته اند.

آری، برادرانم! رساله ی نوری که یک تفسیر حقیقی قرآن عظیم الشان است و قرآن هم مخزن معجزات و معجزه ی اکبر است چنان حقایق شگفت آور و چنان جاذبه دار و چنان دهشت انگیز و معظّم را درس می دهد و مسایل را اثبات می کند که مدار انکشاف و سبب فتوحات ایمان و اسلام در وسعت قاره ها شده است و می شود.

آری، رساله ی نور به قلب ها چنان عشق و محبت و به روح ها چنان وجد و هیجان داده، و عقل و منطقها را چنان طرزی اقناع کرده و چنان اطمینان قلبی حاصل

نموده است که به ملیونها طلاب نور، خود را بارها و بارها خواناننده، و نوشتانده و یک عمر وادار به مطالعه کرده است و از سالها بدینسو گویا خودش خود را به نشر سپرده است.

برادران عزیزم! کمیته های زندیقی اداره شده با انگشت انجنبی، برای محو اسلام، در کشور های اسلامی به خصوص در ترکیه با چنان دسیسه هایی توطئه چینی کرده، و خاینانه چرخهایی را به گردش در آورده، وخونخوارانه و وحشیانه ظلمهایی را مرتکب شده اند و برنامه های شیطانی و منفوری را تعقیب نموده اند و دست به اغفال زده اند؛ و ابلیسانه روشهای پنهانی تعقیب نموده اند و برادر را با برادر درگیر ساخته اند و چنان دروغها و پروپاگندها و هرج و مرج های فریبنده به راه انداخته اند و بذر های فتنه و فساد تفرقه را پاشیده اند که همه اینها در بنیه ی اسلام رخنه های عمیقی باز کرده و تخریبات بزرگی برجا مانده است.

اما آن مصیبتها، با امداد جناب حق تعالی، و به واسطه ی شخصیت اخلاص تامه و تحریک و استخدام شده ی مثل بدیع الزمان سعید نورسی، و به رحمت الهی سبب شدند تا آثار رسایل نور که دارای ماهیتی مددرس، شفارسان، جهان پسند و جهان شمول اند، به میان بیایند. و در عین زمان مسلمانان را بیدار کرده و آنان را به جستجوی چاره های خلاصی و رهایی سوق نموده است. و برای نجات دادن زندگی ابدی آخرت شان نیازمندی شدید آنان را به برگرفتن درسهای ایمان حقیقی و پناه بردن به الله و اطاعت از اوامرش محسوس ساخته است و آنان را وادار به درک نموده است که آن مصیبت ها یادآور غفلت و کوتاهی شان در همین خصوص بوده است. در واقع حکمت بلا و مصیبت هایی که بر سر انسانها و مومنان می آید نیز همین است.

آری، معامله و ظلمهایی که آن اجنبیان جانور صفت مرتکب می شوند، در دنیای اسلام، جریان حریت و استقلال و اتحاد اسلام را سرعت بخشیده است. سرانجام، منتج به تشکیل دولتهای مستقل اسلام شده است. انشاالله تعالی جماهیر متفق اسلامی نیز به میان خواهد آمد و اسلام بر دنیا حاکم و حکمران خواهد شد. از رحمت الهی شدیداً امیدوار هستیم و به در گاه او نیایش می کنیم.

لذا مؤلف رسایل نور، بدیع الزمان سعید نورسی چنان یک مجاهد اسلام است که؛ تألیفات رساله ی نور چنان أثر بیدارگر و رهایی بخش و فوق العاده و جهانگیر است که

کمر همه آن کمیته های ضدّ دین را شکسته و فعالیتهای مضّر و خبیث مذکور شان را عقیم ساخته و سنگ بنای اساسات بی دینی را پارچه پارچه نموده از ریشه اش برکنده است و فتوحات اسلامی و ایمانی را زیر پرده از یک قلب به قلبی دیگر انکشاف داده است و به حاکمیت مطلقه ی قرآن عظیم الشأن زمینه را آماده ساخته است.

آری، رساله ی نور، آن تخریبات را با حقایق الماس گونه ی قرآن و با کوتاه ترین و مستقیم ترین طریق قرآنی تعمیر می کند و آن زخم ها را با دواهای موجود در دواخانه ی بزرگ قرآن حکیم تداوی می کند و خواهد کرد.

و نیز مجاهدین با بصیرت و علمای اسلام با استناد به اجراأت و مشاهدات با یک باور قطعی و یقینی متفّق هستند که رسایل نور، این معجزه ی معنوی قرآن معجزالبیان در عصر ما، یگانه چاره ی است که توانسته است و می تواند امپریالیستهای استعمارگر را که خون مسلمانان معصوم را می مکند و ثروتهای شان از خون ملت تحجّر یافته است و پارازیت گونه و طفیلی و گرسنه چشم و جانور و وحشی صفت اند و نیز دست نشانده های ظالم و خونخوار و حریص و مستبدّ آنان را در بین خود ما که فقط زبون منفعت شخصی شان هستند با خاک یکسان کند و با اضمحلال و انهدام مطلق مغلوب شان نماید.

آری، تاریخ بشر اثری مثل رساله ی نور نشان نمی دهد. پس فهمیده می شود که رساله ی نور تفسیر بی مانند قرآن است.

آری، تنها عالم اسلام نه، بلکه دنیای مسیحیت نیز مدیون و منت دار بدیع الزمان سعید نورسی می باشد که بخاطر موفقیت و غالبیّتی که علیه بی دینی در سراسر جهان مظهر آن قرار گرفت، پاپ روم نیز رسماً به او تبریک گفت و تشکرنامه نوشت.

اینک قسمتهایی از کلیّات رساله ی نور را در زمینه ی، قرآن و حضرت پیغمبر (ص) عیناً می خوانم. شما می توانید این آثار را بدست بیاورید و همه را بخوانید. حین خواندن، شاید بعضی از دوستان ما خواهان توضیح باشند. اما در این خصوص باید عرض کنم که: استاد ما بدیع الزمان سعید نورسی وقتی به یکی از طلّاب نور لطف خواندن را عطا کرد، توضیح نمی دهد و می گوید: "رساله ی نور، مسایل ایمانی را در درجه ی لزوم توضیح داده است. استاد رساله ی نور، رساله ی نور است. رساله ی نور، نیاز درس گرفتن از دیگران را باقی نمی گذارد. هر کس به نسبت استعدادش خود به خود استفاده می کند.

هر چند عقل تان هر مسئله را کاملاً درک نکند، روح، قلب و وجدان تان سهمش را می گیرد. هر اندازه استفاده کنید دست آورد بزرگی است."

اگر توضیح رساله ی خوانده شده ی ترکی و یا عربی، در رساله ی دیگری باشد، آن را می آورد و می خواند. علمای با بصیرتی که نکات بسیار باریک رساله ی نور را درک کرده اند می گویند: یک عالم می تواند علم زیادی داشته باشد.. اما اگر وقت خواندن رساله ی نور به شکل گروهی وارد تفصیلات شوند و با معلومات قدیمی شان توضیح دهند، این توضیحات آن شخص در فهمیده شدن و تأثیر گذاری حقیقت هایی که رساله ی نور بیان کرده است و مطابق فهم عصر ما می باشد و به نیازمندیهایش جواب می دهد و نیز در برابر درک ماهیت رساله ی نور پرده واقع می شود. از این رو، وقت بیان معنای برخی لغات، خواندن عین آن موثرتر و بهتر است.

برادران ما در دانشگاه استانبول نیز این گونه می خوانند. ما هم به طور خلاصه می گوییم: رساله ی نور غایت فصیح و وجیز است. ارزش سخن در ایجاز و کوتاهی آن است. وقتی یک مسئاله ایمانی به عموم تدریس می گردد، در تدریس مجمل آن، استفاضه و استفاده ی بیشتری وجود دارد.

ای استاد و سرور ما! همه انسان های قدر شناس رساله ی نور را و شما را همیشه تبجیل و تکریم خواهند کرد. و رساله ی نور را که با درسهای ایمان تحقیقی اش ایمان ما را نجات داده و ارزشش به ارزش کل جهان است را با روح و جان ما و همه موجودیت ما دوست داریم و تکریم می کنیم. این عشق و این محبت، این تعظیم و این حرمت، از نسلی به نسل دیگر، از عصری به عصر دیگر و از دَوری به دَور دیگر منتقل خواهد شد.

آری، حقایق قرآنیه ی رساله ی نور چنان قوّتی است که در برابر این قدرت ریشه های کفر مطلق و بی دینی تار و مار خواهد شد. و با افتادن در گودالهای انهدام گم و گور خواهد شد. باقی ماندگان با نور ایمان و قرآن، فلاح و نجات خواهند یافت.

آری، این قوت قرآنی که قادر است کوه ها و سنگها را مثل پنبه متلاشی کند، و آهن و گرانیت را مثل روغن ذوب نماید، دنیا را غرق نور و سعادت خواهد ساخت. این نور قرآن، در نجات ایمانها، حاکم و حکمران دنیا خواهد شد...

وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ

يَا اَللّٰه، يَا رَحْمنُ، يَا رَحِيمُ، يَا فَردُ، يَا حَيُّ، يَا قَيُّومُ، يَا حَكَمُ، يَا عَدْلُ، يَا قُدُّوسُ

به حق اسم اعظم و به حرمت قرآن معجزالبیان و به شرف رسول اکرم (ص) ، چاپ کننده های این مجموعه و همکاران مبارک آن را در جنت الفردوس، مظهر سعادت ابدی بگردان. آمین! و در خدمت ایمانی و قرآنی همیشه موفق بدار. آمین!.. و در دفتر حسنات شان در مقابل هر حرف گفتارها هزار حسنه بنویس. آمین!.. و در نشر نورها ثبات و دوام و اخلاص احسان فرما. آمین!..

یا ارحم الراحمین! عموم شاگردان رساله ی نور را در هر دو جهان مسعود بگردان، آمین... از شرّ شیطانهای انسی و جنّی محافظت کن، آمین!.. و قصورات این سعید عاجز و بی چاره را عفو بفرما، آمین...

به نام عموم شاگردان نور

سعید نورسی

فهرست

فهرست مجمل "مجموعه ی گفتارها" است که نوعی تفسیر آیات قرآنی می باشد و جزیی از اجزای رسایل نور است.

گفتارها

١

گفتار اول ٦

یک راز از راز های مهم و بسیار زیاد بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ را با تمثیل زیبایی تفسیر می کند و نشان می دهد که "بسم الله" چه شعار ارزشمند اسلام است.

مقام دوم از پرتو چهاردهم ١٠

پنج- شش راز از مهم ترین راز های بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ را تفسیر می کند و نشان می دهد بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ یک خلاصه و یک فهرست و یک کلید قرآن است و ضمن اینکه یک خط قدسی نورانی امتداد یافته از عرش تا فرش است، کلیدی است که دروازه ی سعادت ابدی را باز می کند و منبعی از انوار است و به هر چیز مبارک فیض و برکت می دهد. این مقام دوم به گفتار اولی که اولین رساله است نگاه می کند. گویا اجزای رساله ی نور، حکم یک دایره را به خود گرفته پایانش با آغاز آن با خط مبارک بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ اتحاد می کند. و قرار بود در این مقام به جای شش راز، سی راز نوشته شود. در حال حاضر شش ماند. کوتاه است اما حقیقت بس بزرگ را در بر می گیرد. کسی که این را به دقت خواند، پی می برد که بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ چه خزینه ی قدسی ارزشمند است.

گفتار دوم ٢٢

یک راز بسیار مهم مفهوم اَلَّذ۪ينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ و آیات متعلق به ایمان را با یک تمثیل بسیار معقول تفسیر می کند.

گفتار سوم ٢٥

یک حقیقت بسیار مهم مفهوم آیه ی يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا و آیات متعلق به عبودیت را با یک تمثیل منطقی تفسیر می کند.

گفتار چهارم ٢٨

یک راز مهم مفهوم آیه ی اِنَّ الصَّلٰوةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِن۪ينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا و آیات متعلق به نماز را با یک تمثیل بسیار معقول و منطقی تفسیر می کند و کسی را که ذره ی انصاف داشته باشد به تسلیم مجبور می سازد.

گفتار پنجم ٣١

یک راز مهم مفهوم آیه ی مبارکه ی اِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذ۪ينَ اتَّقَوْا وَالَّذ۪ينَ هُمْ مُحْسِنُونَ و آیات متعلق به تقوا و عبودیت را و وظیفه ی عبودیت و تقوا را با یک تمثیل بسیار زیبا تفسیر می کند. آن تفسیر هر کس را قانع می سازد.

گفتار ششم ٣٤

ضمن تفسیر یک راز مهم مفهوم آیه ی اِنَّ اللّٰهَ اشْتَرٰى مِنَ الْمُؤْمِن۪ينَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ و آیات متعلق به فروختن نفس و مال به جناب حق تعالی، با یک سرّ بسیار منطقی تفسیر می کند آنانی که نفس و مال شان را به جناب حق تعالی فروخته اند، پنج درجه فایده در فایده می کنند و آنانی که نفروخته اند، پنج خسارت در خسارت می بینند را با تمثیلی به غایت مقنع تفسیر می کند و دروازه ی مهمی به روی حقیقت باز می کند.

گفتار هفتم ٤٠

یک راز مهم مفهوم آیه ی يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْاٰخِرِ ٭ اِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيٰوةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ و آیات متعلق به "ایمان بالله و الیوم الاخرة" و زندگی دنیوی را با یک تمثیل بسیار معقول تفسیر نموده به گونه ی قطعی ثابت می کند که برای اهل غفلت دنیا چقدر وحشتناک، و أجل چقدر ترسناک، و عجز و فقر چقدر درد ناک است و برای اهل هدایت چهره ی

درونی زندگی دنیوی چقدر زیبا، و قبر و أجل و عَجز و فقر چگونه وسیله ی سعادت است. راه منتهی به سعادت دارین را نشان می دهد.

گفتار هشتم ٤٥

یک راز مهم مفهوم آیات "الله لا اله الا هو الحی القیوم" و اِنَّ الدّ۪ينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْاِسْلَامُ و آیات متعلق به ماهیت دنیا و در دنیا به ماهیت انسان و در انسان به ماهیت دین را با یک تمثیل بسیار زیبا و تابان (که اصل آن در صحف ابراهیم موجود است) تفسیر می کند و ما هیت دنیا و روح انسان در دنیا و ارزش دین در انسان را نشان می دهد و ثابت می کند که انسان بی دین بدبخت ترین مخلوق است و از جانب دیگر طلسم این عالم را می گشاید و چاره های نجات بخشیدن روح بشر از تاریکی ها را نشان می دهد و با یک موازنه ی بسیار لطیف و زیبا وضعیت ترسناک آدم بدبخت فاسق را و وضعیت پر سعادت آدم بختیار صالح را نشان می دهد.

گفتار نهم ٥٣

یک راز مهم مفهوم آیه ی فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ و آیات متعلق به نماز را با "پنج نکته" بیان می کند، و حکمت تخصیص پنج وقت نماز معلوم را به آن اوقات، چنان زیبا و شیرین بیان می کند که انسانی که ذره ی شعور داشته باشد، در برابر این حکمت جاذبه دار و حقیقت تابان مجبور به تسلیم می شود. و به صورت قطعی بیان می کند آن گونه که جسد انسان به هوا، آب و غذا محتاج است، روح انسان نیز محتاج نماز می باشد.

گفتار دهم ٦٣

یک حقیقت مهم مفهوم آیه ی فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ و آیات متعلق به حشر و آخرت را با دوازده صورت تمثیلی معقول و منطقی و با دوازده حقیقت قطعیه ی باهره تفسیر می کند، و ایمان بالاخرت را چنان قوی ثابت می کند که: انسانی که قلبش کاملاً نمرده و عقلش کاملاً خاموش نشده است، در برابر آن اثبات تسلیم

می شود. با اجازه ی الهی ایمان می آورد و اگر ایمان نیاورد مجبور می شود از انکار دست بکشد.

گفتار یازدهم ١٥١

یک حقیقت بلند و گسترده ی آیات

وَالشَّمْسِ وَضُحٰيهَا ٭ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلٰيهَا ٭ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلّٰيهَا ٭ وَ الَّيْلِ اِذَا يَغْشٰيهَا ٭ وَ السَّمَٓاءِ وَمَا بَنٰيهَا ٭ وَ الْاَرْضِ وَمَا طَحٰيهَا ٭ وَ نَفْسٍ وَمَا سَوّٰيهَا فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوٰيهَا ٭ قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا ٭ وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسّٰيهَا ٭ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْاِنْسَ اِلَّا لِيَعْبُدُونِ

را و اشاره ی معجزانه سوره ی شمس را و این را که کاینات را به صورت یک قصر منظم نشان می دهد، با یک تمثیل علوی و وسیع تفسیر می کند و وظیفه ی عبودیت موجود در ماهیت انسان را و جهازات انسانی و مقابله های عبودیت انسانی در برابر انواع تجلیات ربوبیت الهی را چنان زیبا ثابت می کند که: اشاره ی معجزانه ی سوره ی شمس را به صورت خارق العاده و در بزرگ ترین دایره یک ربوبیت اعظم را با یک عبودیت اکمل مقایسه می کند.

گفتار دوازدهم ١٦٤

یک حقیقت مهم مفهوم آیات

وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِىَ خَيْرًا كَث۪يرًا ٭ وَ بِالْحَقِّ اَنْزَلْنَاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ

و صدها آیه ی متعلق به فضیلت حکمت قرآنی به صورت موازنه ی حکمت فلسفه با حکمت قرآنی با یک تمثیلی کاملاً تابان تفسیر می کند و بدین طریق یک معجزه و یک اعجاز قرآن را و عَجز و سقوط حکمت فلسفه در برابر آن را به صورت خارق العاده ثابت می کند و به نابینایان نیز نشان می دهد. این گفتار مانند گفتار یازدهم بسیار مهم است. هر کس محتاج آن ها است.

گفتار سیزدهم ١٧٢

"دو مقام است."

مقام اول ١٧٢

یک راز مهم مفهوم آیه ی وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْاٰنِ مَا هُوَ شِفَٓاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِن۪ينَ و آیه ی وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغ۪ى لَهُ و آیات متعلق به قدسیت و وسعت حکمت قرآن و مستغنی بودن آن از شعر را تفسیر می کند و حکمت بلند

و معجزانه ی قرآن معجز البیان را با حکمت پست و تنگ فلسفه موازنه می کند. و با بیان مختصر کثرت و وسعت موجود در حکمت قرآن و فقر و افلاس فلسفه، نشان می دهد که سبب استغنای قرآن از شعر و عدم تنزّل آن، بلندی حقایق قرآن و تابندگی آن است. و با یک تمثیل مهم نوعی اعجاز قرآنی را بیان می کند.

مقام دوم ١٧٨

درسی است که با ارائه مثال هایی توضیح می دهد و ثابت می کند: آنچه که جوانی را از گمراهی و افتادن در پرتگاه های سفاهت نجات می دهد ایمان است و در ایمان، در این دنیا نیز لذت یک جنت حقیقی و در ضلالت هم یک عذاب و مشکل جهمنی وجود دارد.

حاشیه ی مقام دوم ١٨٦

چهار مکتوب در خصوص تسلّی به زندانیان.

ذیل مقام دوم ١٩٤

یک مسئاله ی مهم اخطار شده در شب قدر.

ششمین مسئاله از رساله ی میوه ١٩٦

نکته ی هو ٢٠٢

گفتار چهاردهم ٢٠٦

برخی از حقایق بلند و گسترده ی قرآنی را که در عقل های تنگ نمی گنجد با امثال و نظایر قابل رؤیت آن، به فهم نزدیک می کند. به طور مثال: حقایق بسیار بلند و بسیار گسترده ی آیات: خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ ف۪ى سِتَّةِ اَيَّامٍ با تمثیل و تنظیر به عقل می قبولاند و به گونه ی بیان می کند که قلب را قانع می سازد.

خاتمه ی گفتار چهاردهم ٢١٤

یک مشت و یک درس عبرت است بر سر غافل، در پایانش سیلی مؤثر ایقاظ برای نفس امّاره وجود دارد. کسی که اسیر نفس شده است اگر آن را بخواند و قبول کند، از اسارت نجات می یابد.

ذیل گفتار چهاردهم ٢١٧

جوابی است بر شش سوال مهم در خصوص زلزله.

گفتار پانزدهم ٢٢٤

یک راز مفهوم آیه ی وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَٓاءَ الدُّنْيَا بِمَصَاب۪يحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ و آیات متعلق به مبارزه ملائکه با شیاطین را که در عقل های تنگ ستاره شناسان نمی گنجد، زیر نام "هفت زینه" با هفت حجّت محکم و یک مقدمه ی متین تفسیر می کند. و اوهام شیطانیه را از آسمان این آیه رجم و طرد می کند.

ذیل گفتار پانزدهم ٢٣٣

رساله ی بلیغی است نوشته شده به صورت مناظره که کلام الله بودن قرآن و رسول الله بودن حضرت محمد (ص) را با دلایل مقنع ثابت می کند.

گفتار شانزدهم ٢٤٥

حقایق عالیه ی قرآنی را مفهوم آیه ی

اِنَّمَٓا اَمْرُهُٓ اِذَٓا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ٭ فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

و آیات زیاد دیگر در خصوص: "کلیت افعال الهی با احدیت ذاتی اش، و عمومیّت بی معین ربوبیت با وحدت شخصیه اش، و شمولیت بی شریک تصرفات با فردیتش، و حاضر بودنش در هر جا، با منزهیّت اش از مکان؛ و نزدیک بودنش به هر چیز با نهایت علویّت اش؛ و به دست گرفتن هر چیز بالذات ضمن یک ذات احدی بودن" آری، یک راز مهم همه مطالب مذکور را با نام "چهار شعاع" تفسیر می کند. عقل های مستقیم و قلب های سلیم را در برابر آن حقایق تسلیم می سازد.

گفتار هفدهم ٢٥٦

یک راز مهم مفهوم آیات اِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْاَرْضِ ز۪ينَة و آیاتی را که بیانگر مرگ در لذت زندگی و درد زوال در سرور و وصال اند، و نیز جلوه های اسم رحمن را در برابر اسم قهار به صورت بسیار زیبا تفسیر می کند. و برای اهل ایمان نشان می دهد که ماهیت دنیا به مثابه ی یک تجارتگاه سیّار و یک مهمانخانه ی موقت و یک نماشگاه چند روزه است و دستگاهی است که به مدت کوتاهی کار

می کند و بازاری است ساخته شده بر سر راه، جهت داد و گرفت؛ و بدین طریق سیاحت انسان را از دنیا به طرف برزخ و آخرت، محبوب می سازد و دهشتش را بر طرف می کند. و در پایان این گفتار، در برخی از نسخه ها چند حقیقت ارزشمند و جذّاب و شعر گونه تحت نام "میوه ی توت سیاه" وجود دارد.

مناجاتی است که به زبان فارسی به قلب خطور کرده است ٢٦٤

لوحه ی اول حقیقت دنیای اهل غفلت را به تصویر می کشد ٢٧٥

لوحه ی دوم به حقیقت دنیای اهل هدایت و حضور اشاره می کند ٢٧٦

در ییلاق "بارلا" میوه ای است از درختان کاج، سدر، سَرو کوهی و سپیدار ٢٧٨

ستاره نامه ی که ستارگان را به سخن در آورده است ٢٨٤

گفتار هژدهم ٢٨٦

این گفتار دو مقام دارد.

مقام دوم نوشته نشده است.

مقام اول، سه نقطه است.

اول: یکی از رازهای آیه ی لَا تَحْسَبَنَّ الَّذ۪ينَ

که بر کلّه نفس اماره خود بینی که فریفته فخر، مبتلا به شهرت و گرفتار مدح است، سیلی تأدیب می زند.

دومی: یک راز اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ را که نشان دهنده جهات زیبایی چیز های که به ظاهر زشت است و بحث آن خلاف ادب به نظر می رسد را بیان می کند.

سومی: راز آیه ی اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُون۪ى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ را که نشان دهنده یک دلیل باریک اما نیرومند رسالت احمدی (ص) است، تفسیر می کند.

گفتار نوزدهم ٢٩٢

رسالت احمدیه (ص) را که مهم ترین حقایق آیات يٰسٓ ٭ وَالْقُرْاٰنِ الْحَك۪يمِ ٭ اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَل۪ينَ و صدها آیه ی دیگر است، زیر عنوان "چهارده رشحه" با چهارده برهان قطعی و درخشند و محکم ، تفسیر و اثبات می کند و معاند ترین خصم را

نیز ملزم می سازد. رسالت احمدی عیلهالصلاة والسلام را مثل خورشید آشکار می سازد.

گفتار بیستم ٣٠٧

دومقام است.

مقام اول : در آغاز سوره بقره: سه شعبه خطرناک شیطان را در مقابل سه آیه ی مهم که از سجده فرشتگان بر آدم و ذبح یک بقره و بیرون شدن آب از سنگ ها بحث می کند؛ به گونه ی رد و محو می کند که: شیطان و انسان های شیطان مانند را از آن نوع دسیسه ها پریشان و دست بردار می سازد چون آن ها با تنقید و اعتراض هایشان دروازه لمعات اعجاز را باز کردند. از آن سه آیه سه لمعه ی اعجاز نمایان شد.

مقام دوم ٣١٦

با نشان دادن یک معجزه قرآنی درخشنده در چهرهٔ‌ معجزات انبیاء علیهم السلام نشان می دهد که آیات قرآنی مربوط به معجزات انبیاء چقدر پرمعنا و پرحکمت اند. و تذکر می دهد که در قرآن دفینه های سربسته بسیار زیادی موجود است.

گفتار بیست و یکم ٣٣٧

دو مقام است.

مقام اول: ارزش و فایده نماز را چنان زیبا نشان می دهد که به تنبل ترین و فاسق ترین آدم نیز شوق نماز دست می دهد و او را به غیرت می آورد.

مقام دوم: مهم ترین دسیسه های شیطان را که زیاد استعمال می کند، باطل می سازد و به پنج زخمی که با وسوسه هایش در قلب مؤمنان باز کرده است، مرحم های خوبی معرفی می کند.

گفتار بیست و دوم ٣٥٢

یک حقیت بسیارمهم مفهوم آیه ی

فَاعْلَمْ اَنَّهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ ٭ اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ

و صد ها آیه ی متعلق به توحید حقیقی را با دو مقام تفسیر می کند.

مقام اول: با یک حکایت تمثیلی بسیار زیبا و درخشان و محکم و با "دوازده برهانی" که درحکم دوازده زینه اند، وحدانیت الهی را چنان قطعی ثابت می کند که : متمرد ترین مشرکان را نیز به توحید مجبور می سازد. و به صورت آسان اما نیرومند، ساده اما درخشان وجود واجب الوجود و وحدتِ احدیتش را با همه صفات و اسمایش ثابت می کند.

اما مقام دوم: حقیقت توحید و توحید حقیقی را زیر نام "دوازده لمعه" زیر پرده ی حکایت تمثیلی با دوازده برهان باهره، وحدانیت الهی را ثابت می کند و اوصاف جلالیه و جمالیه و کمالیه اش را در وحدانیت به اثبات می رساند. دلایل آن لمعه ها چنان قطعی هستند که جای هیچ شبهه ای نمی ماند و آن قدر کلی هستند که: به تعداد موجودات و حتی به شمار ذرّات، پنجره هایی به سوی معرفت الله باز می کنند. و با آن وجود واجب الوجود را با همه صفات و اسمایش در برابر معاند ترین افراد اثبات می کند.

گفتار بیست و سوم ٣٩٥

حقایق نهفته در آیات لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ.. و بسیاری از آیات دیگر را در خصوص ایمان و ترقیات و تدنیّات انسان با پنچ نقطه و پنچ نکته و با ده مبحثی که به هرکس تعلق دارد و هرکس محتاج آن است، آن راز بزرگ را تفسیر می کند. و استعدادها و وظایف انسانی را به صورت بسیار معقول و مقبول بیان می کند.

این گفتار آن طور که تا کنون هزاران انسان را از خواب غفلت نجات داد، بسیاری را نیز به ایمان مشّرف ساخته است و ضمن آن که بسیار ارزشمند و عالی است، فهم آن با تمثیل ها آسان شده است و هر کس زبان آن را می فهمد.

گفتار بیست و چهارم ٤٢٥

یک حقیقت بزرگ مفهوم آیه ی اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى و بسیاری از آیات متعلق به جلوه های اسماء حسنی را زیر عنوان پنج شاخه با مباحث بزرگی تفسیر می کند. شاخه های اول و دوم آن یک خزانه ی مختصر اسرار مهم می باشد. شاخه سوم اوهام وارده بر احادیث را با دوازده قاعده رد می کند. ریشه های اوهام را می برد. شاخه ی چهارم، راز استخدام طایفه های

نباتات و حیوانات و انسان و ملائکه را در قصر کاینات، و وظایف عبودیت و تسبیحات زیبا و حشمت ربوبیت الهی را به طرز جاذبه داری بیان می کند.

شاخه ی پنجم، از میوه های بی شمار درخت نورانی آیه ی اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى پنج میوه را به صورت بسیار درخشان و زیبا نشان می دهد. این پنج میوه و پنچ میوه ی آخر گفتار سی و یکم بسیار شیرین اند. کسانی که خواهان علم شیرین اند آن ها را بگیرند و بخوانند.

گفتارها

٢

گفتار بیست و پنجم ٥

اعجاز قرآن را تفسیر می کند، اعجازی که مهم ترین حقیقت صدها آیات است و این آیات هم حقیقت آیه ی قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْاِنْسُ وَالْجِنُّ را تأیید می کنند. در سه شعاع چهل وجوه اعجازی را بیان و تفسیر می کند و کلام الله بودن قرآن را آن گونه که روشنی روز، وجود خورشید را نشان می دهد، به همان گونه نشان می دهد و اثبات می کند. نصف اول هر چند به سرعت تألیف شده است، اما به دلیل نوشته شدنش با استراحت قلب، واضح است. نصف آخر بنابر بعضی اسباب مهم مختصر و مجمل مانده است. اما با آن هم نظر به هر طایفه (و دارای هر فکری که باشد) این گفتار مبارک اعجاز قرآن را به او نشان می دهد و ثابت می کند. این گفتار تا کنون معاندان زیادی را در برابر اعجاز قرآن سرفرو ساخته به سجده آورده است.

گفتار بیست و ششم ١٤٠

حقیقیت بسیار مهمی را در خصوص راز قدری مفهوم آیات بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ و برای اثبات "ایمان بالقدر" "خیره و شرّه من الله تعالی" حقیقت بسیار مهمی را با چهار مبحث به چنان صورتی تفسیر می کند که:

اسرار مربوط به قدر را که فکر خواص به آن نرسیده است، به اذهان عوام الناس نزدیک ساخته بیان می کند.

در خاتمه اش: اساس کوتاه ترین، سالم ترین و مستقیم ترین طریق را زیر عنوان "چهار خطوه" چهار درس مهم می دهد که مدار تزکیه ی نفس و تکمّل روح می باشد. و در خاتمه ی خاتمه، شش مسئله ی متفرقه وجود دارد که یکی از آن شش، یک راز اعجازی آیه ی اخیر سوره ی فتح را می گشاید.

گفتار بیست و هفتم ١٦٤

یک حقیقت بسیار مهم مربوط به اجتهاد آیاتی مانند مفهوم آیه ی وَلَوْ رَدُّوهُ اِلَى الرَّسُولِ وَ اِلٰٓى اُولِى الْاَمْرِ مِنْهُمْ را تفسیر می کند. و آنانی را که در این زمان از حدّشان گذشته دَم از اجتهاد می زنند، سر جای شان می نشاند، و راز اختلاف مذاهب را زیبا بیان می کند. و خطا و اشتباه آنانی را که می گویند: "در این زمان نیز می توانیم مثل زمان های گذشته اجتهاد کنیم" ثابت می سازد. و در ذیل این گفتار، بلند بودن اصحاب گزین از اولیاء را به صورت بسیار درخشان و قطعی ثابت می کند و در ضمن به اثبات می رساند که اصحاب در نوع بشر، بعد از انبیاء ممتازترین شخصیت ها هستند و رسیدن به آنان ممکن نیست.

گفتار بیست و هشتم ١٨٨

یک حقیقت بسیار مهم صد ها آیه ی تأیید کننده ی حقیقت متعلق به جنت و سعادت ابدی را که در آیه ی وَبَشِّرِ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مطرح شده است با دو مقام تفسیر می کند. مقام اول: زیر "پنج سوال و جواب" مسایلی را که خصوص لذت های جسمانی جنت و حوریان مدار انتقاد واقع شده است، چنان زیبا بیان می کند که، هر کس را قانع می سازد. مقام دوم: با عبارت عربی که با دوازده کلمه ی لا سیّما شروع می شود و بسیار نیرومند و قطعی است و به هیچ وجه تزلزل به خود راه نمی دهد و در خصوص حشر و حقایق جنت و جهنم یک برهان باهر است و هزاران برهان را دربر می گیرد که آن برهان منشأ و اساس و خلاصه ی گفتار دهم می باشد.

گفتار بیست و نهم ١٩٧

سه حقیقت مهم مفهوم آیات قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى و صد ها آیه ی هم مفهوم را در خصوص حشر و بقای روح و ملائکه، تفسیر می کند. بقای روح را چنان زیبا به اثبات می رساند که: مثل وجود جسد، بقای روح را نشان می دهد. و وجود ملائکه را مثل وجود انسان های امریکا ثابت می کند. و وجود تحقق حشر و قیامت را به چنان صورت عقلی و منطقی ثابت می کند که هیچ فیلسوف و هیچ منکری، مجال اعتراض نمی یابد. اگر تسلیم هم نشد ملزم می شود. به خصوص در آخر این گفتار زیر نام "سرّ نکته ی رمزدار" اسباب موجبه ی حشر اکبر و حکمت های آن را به چنان طرزی بیان می کند که یک معّما از سه معّمای طلسم کاینات را به صورت بسیار درخشان حل می کند.

(٭):گفتار بیست و نهم کرامتی دارد که با چشم دیده شده است. از جمله در شانزده صفحه ی آن بدون اختیار، بدون تصنّع در آغاز سطر های هر صفحه شانزده الف آمده است. کسانی که می خواهند این توافق را ببینند، به نسخه ی حروف قدیمی آن مراجعه کنند.

گفتار سی ام ٢٤١

دو راز مهم مربوط به حقیقت مطرح شده در مفهوم آیات قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا در خصوص انانیت انسان و تحولات ذرّات را با دو مقصد بیان می کند.

مقصد اول: با گشودن معّمای عجیب انانیّت انسان، منشأهای سلسله ی دیانت و سلسله ی فلسفه را به شیوه ی بسیار تابان نشان می دهد.

مقصد دوم: طلسم تحولات ذرات را کشف می کند. حرکات ذرات را چنان با حکمت و منتظم نشان می دهد و با دلایل قطعی ثابت می کند که عموم آن ذره ها یک اردوی محتشم و معظّم سلطان ازلی هستند و مأموران مطیع و مسخّر او می باشد. آن گونه که گفتار بیست و نهم یکی از سه معمّای طلسم کاینات را کشف کرده است، این گفتار سی ام نیز دو معمّا از سه معمای آن طلسم را که عقل ها را در حیرت مانده و فیلسوف ها را سردرگم ساخته، حل کرده است. به خصوص در خاتمه اش: با هفت حکمت و هفت قانون بزرگ تجلّی یک اسم اعظم را نشان داده، حکمت تحولات ذرات را به صورت بسیار قطعی و درخشان نشان داده و نیز اجسام ذی حیات را برای سیر و سفر آن ذرّات به مثابه ی یک مهمانخانه و یک قشله و یک مکتب نشان می دهد و ثابت می کند.

گفتار سی و یکم ٢٧٤

یکی از مهم ترین حقیقت آیاتی که حقیقت آیات

سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ ٭ وَ النَّجْمِ اِذَا هَوٰى

را تأیید می کنند معراج احمدی است. این گفتار هم معراج احمدی (ص) را و در درون آن معراج کمالات محمدیه (ص) را و در درون آن کمالات، رسالت احمدیه (ص) را و در درون آن رسالت، بسیاری از اسرار ربوبیت را تفسیر می کند. و با دلایل قطعی به اثبات می رساند. از طبقات مختلف انسان ها هر کسی که این رساله را دیده، در برابر آن حیران مانده و قبول کرده است که مسئلهٔ‌ معراجِ دور از عقلش را به ظاهرترین، واجب ترین و لازم ترین گونه نشان داده است. به خصوص در اواخر آن درخت نورانی معراج، از پنجصد میوه "پنج میوه اش" را چنان زیبا تصویر می کند که کسی که ذره ای ذوق و شعور داشته باشد مفتون آن ها می شود.

ذیل ٣١٣

اعتراض هایی را که فیلسوفان این زمان بر معجزهٔ‌ شقّ قمر کرده اند، با پنج نکته به صورت بسیار قطعی رد می کند و نشان می دهد که هیچ مانعی در برابر وقوع انشقاق قمر وجود نداشته است. و در آخر با "پنج اجماع" به وقوع پیوستن شق قمر را به صورت بسیار مختصر ثابت می کند. معجزه ی احمدیه ی شق قمر را مثل خورشید نشان می دهد.

گفتار سی و دوم ٣١٨

سه موقف است.

موقف اول ٣١٨

مهم ترین حقیقت دایر بر وحدانیت مطرح شده در صدها آیهٔ‌ هم مفهوم با آیات

لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا ٭ قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ

را به چنان صورتی ثابت می کند که: راه شرک و کفر را محال و ممتنع نشان می دهد. در اطراف کاینات کفر و شرک را طرد می کند. و بیان می دارد که به تعداد ذرات، دلایل وحدانیت وجود دارد. و به صورت یک محاورهٔ‌ تمثیلی بسیار لطیف و بلند

و منطقی، مسایل بی شمار و گسترده را در آن تمثیل درج می کند و نشان می دهد. و در ذیل آن چند مسئلهٔ‌ بسیار لطیف وجود دارد که با آن که حقیقت اند، اما از خیال گسترده شعر و از درخشان ترین شعر، درخشان تر و گسترده تر هستند.

موقف دوم ٣٣٦

تشکیکات و اوهام وارده بر سِرّ احدیّت و وحدت مطرح شده در حقیقت

قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ را إزاله می کند. اعتراضاتی را که اهل ضلالت در برابر اهل توحید کرده اند، به صورت قطعی رد می کند. با قوّتی بیش از قوّت موقف اول، اثبات های معجزانهٔ‌ آیات قرآنی را دایر بر وحدانیت، نشان می دهد. حقیقت معظم قرآنی را که عبارت است از تدبیر و تربیهٔ‌ یکباره و همزمان اشیاء با احدیت ذاتیه، با یک تمثیل بسیار زیبا و واضح ثابت می کند. عقل را اقناع نموده قلب را به تسلیم مجبور می کند.

و به خصوص پیش از خاتمهٔ‌ موقف دوم، در نتیجهٔ‌ تمثیل دوم واقعاً زیبا ثابت می کند که هیچ چیز از ذات اقدس الهی پنهان نیست و هیچ چیز نمی تواند خود را از او پنهان کند و هیچ فرد از او دور نمانده است و هیچ شخص نمی تواند بدون کسب کلیّت قدسیه خود را به او نزدیک کند و در ربوبیت و تصرّفش یک کار، مانع کار دیگر نمی شود و هیچ جای، از حضور او خالی نمی ماند و در هر چیز جلوهٔ‌ سمع و بصر (بینائی و شیوائی) اش وجود دارد، و سلسلهٔ‌ اشیاء برای سرعت جریان اوامرش حکم یک تار و یک رگ گرفته است و اسباب وسایط صرف یک پردهٔ‌ ظاهری هستند، و با آن که در هیچ جا وجود ندارد در همه جا با علم و قدرتش موجود است، و محتاج هیچ گونه تحیّز و تمکّن نمی باشد، و دوری و نیرومندی و پرده های طبقات وجود مانع قربیت و تصرّف و شهود او نیستند، و خاصه های مادی ها، ممکن ها، کثیف ها، کثیرها و محدود ها نمی توانند به دامن عزت او نزدیک شوند، و از اموری مانند تغیّر و تبدّل و تحیّز و تجزّی مجرد و منزّه و مبرّا و مقدس است. در خاتمهٔ‌ این موقف دوم، پارچهٔ‌ بسیار مهم عربی العباره در خصوص راز أحدیت همراه با ترجمه اش به صورت بسیار درخشان مسایل مهم زیادی را بازگو می کند. به خصوص برای محاسبهٔ‌ اعمال انسان، به وجود آوردن حشر و نشر، تغییر و تبدیل و تخریب و تعمیر کاینات بزرگ را بیان می کند.

موقف سوم ٣٦٦

یک حقیقت مهم صدها آیهٔ‌ هم مفهوم با آیات

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ٭ وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ ٭ وَ اِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ

را با یک موازنهٔ‌ بسیار مهم بیان می کند. و نشان می دهد که در حق اهل ضلالت زندگی دنیوی چه نتایج مدهشی در پی دارد و در حق اهل هدایت چقدر نتایج و غایه های زیبائی می دهد. به خصوص، نشان می دهد که ثمرات دنیوی و اخروی محبت، برای اهل ضلالت چقدر دردناک و برای اهل هدایت چقدر خوش است. در باره ی این موقف سوم، برخی از دوستان مدقق ما گفته اند: "اگر رسایل دیگر ستاره باشند، این خورشید است." دیگری در مقابل آن گفته است: "هر رساله، در عالم خودش و در آسمان حقیقت مخصوص به خودش، یک خورشید است. برای آنانی که دور اند ستاره و برای آنانی که نزدیک اند شمس است."

گفتار سی و سوم ٤٠٣

سَنُر۪يهِمْ اٰيَاتِنَا فِى الْاٰفَاقِ وَف۪ٓى اَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ شَه۪يدٌ

سی و سه پنجره است که یک یک حقیقت سی و سه آیه را تفسیر می کند. با آنکه لایق سی و سه رساله شدن است، اما بخاطر نوشته شدنش در زمان بسیار مستعجل، پنجره های یک و یا نیم صفحه ای اش نشان می دهند که در قوت یک رساله هستند و ماهیتی دارند که دربر گیرندهٔ‌ یک رساله است. اما با تأسف پنجره های آغازین بسیار مجمل و مختصر مانده اند، اما رفته رفته انبساط یافته پنجره های نصف آخر واضح شده است.

لمعات ٤٦١

برای شاگردان رساله ی نور یک مثنوی کوچک و یک دیوان ایمانی است.

جواب کلیسای آنگلیکان ٥٣٢

کنفراس ٥٣٣

فهرست ٥٦٢

٭ ٭ ٭

باز کردن کتاب ↗